کتابخانه:زینهار از تکبر !

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
زینهار از تکبر! - شرح بزرگ‌ترین خطبه نهج‌البلاغه در نکوهش متکبران و فخرفروشان
مشخصات کتاب
Zenhar Az Takabor.jpg
مؤلف آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی
زبان فارسی
ناشر انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (قدس سره)
محل انتشارات قم
تاریخ نشر پاییز ۱۳۸۷
شابک ۷ـ۲۶۰ـ۴۱۱ـ۹۶۴

محتویات

مقدمه معاونت پژوهش

حقیقت؛ اصیل‌ترین، جاودانه‌ترین و زیباترین راز هستی و نیاز آدمی است که سلسله مؤمنان و عالمان صادق چه جان‌ها که در راه آن نباخته، و جاهلان و باطل‌پرستان چه توطئه‌ها که برای محو و مسخ آن نکرده‌اند. چه تلخْواقعیتی است مظلومیت حقیقت، و چه شیرینْ‌حقیقتی است این واقعیت که در مصاف همیشگی حق و باطل، حق سربلند و سرفراز است و باطل از بین‌رفتنی و نگونسار. این والا و بالانشینیِ حقیقت، گذشته از سرشت حق، وام‌دار کوشش‌های خالصانه و پایان‌ناپذیر حقیقت‌جویانی است که در عرصه نظر و عمل کمر همت محکم بسته و از دام و دانه دنیا رسته‌اند، و در این میان، نقش و تأثیر ادیان و پیامبران الاهی، و به ویژه اسلام و پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و جانشینان برحق و گرامی او(علیهم السلام)، برجسته‌ترین است.

دانشمندان نام‌آور شیعه رسالت خطیر و بی‌نظیر خویش را بهره‌گیری از عقل و نقل و غوص در دریای معارف قرآن و برگرفتن گوهر ناب حقیقت از سیره آن پیشوایان و عرضه آن به عالم بشری و دفاع جانانه در برابر هجوم ظلمت‌پرستان حقیقت‌گریز دانسته و در این راه دیده‌ها سوده و جان‌ها فرسوده‌اند. اکنون در عصر بحران معنویت که دشمنان حقیقت و آدمیت هر لحظه با تولید و انتشارِ فزون از شمارِ آثار نوشتاری و دیداری و به‌کارگیری انواع ابزارهای پیشرفته سخت‌افزاری و نرم‌افزاری در عرصه‌های گوناگون برای سیطره بر جهان می‌کوشند، رسالت حقیقت‌خواهان و اندیشمندان حوزوی و دانشگاهی، به ویژه عالمان دین، بس عظیم‌تر و سخت دشوارتر است.

در جهان تشیع، پژوهشگران حوزوی در علوم فلسفی و کلامی، تفسیری و حدیثی، فقهی و اصولی و نظایر آن کارنامه درخشانی دارند، و تأملات ایشان بر تارک پژوهش‌های اسلامی می‌درخشد. در زمینه علوم طبیعی و تجربی و فناوری‌های جدید نیز، پژوهشگران ما تلاش‌هایی چشمگیر کرده، گام‌هایی نویدبخش برداشته و به جایگاه درخور خویش در جهان نزدیک شده‌اند، و می‌روند تا با فعالیت‌های روزافزونشان مقام شایسته خویش را در صحنه علمی بین‌المللی بازیابند؛ ولی در قلمرو پژوهش‌های علوم اجتماعی و انسانی تلاش‌های دانشمندان این مرز و بوم آن‌گونه که شایسته نظام اسلامی است، به بار ننشسته و آنان گاه به ترجمه و اقتباس دیدگاه‌های دیگران بسنده کرده‌اند. در این زمینه کمتر می‌توان ردّ پای ابتکارات و به ویژه خلاقیت‌های برخاسته از مبانی اسلامی را یافت و تا رسیدن به منزلت مطلوب، راهی طولانی و پرچالش در پیش است؛ از این روی افزون بر استنباط، استخراج، تفسیر و تبیین آموزه‌های دینی و سازماندهی معارف اسلامی، کاوش در مسائل علوم انسانی و اجتماعی از دیدگاه اسلامی و تبیین آنها، از مهم‌ترین اهداف و اولویت‌های مؤسسات علمی به ویژه مراکز پژوهشی حوزه‌های علمیه است.

مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله) در پرتو تأییدات رهبر کبیرانقلاب اسلامی و حمایت‌های بی‌دریغ خلف صالح وی، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای «مد ظله العالی» از آغازِ تأسیس بر اساس سیاست‌ها و اهداف ترسیم شده از سوی حضرت آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی «دامت برکاته» به امر پژوهش‌های علمی و دینی اهتمام داشته و در مسیر برآوردن نیازهای فکری و دینی جامعه، به پژوهش‌های بنیادی، راهبردی و کاربردی پرداخته است. معاونت پژوهش مؤسسه برای تحقق این مهم، افزون بر برنامه‌ریزی و هدایت دانش‌پژوهان و پژوهشگران، در زمینه نشر آثار محققان نیز کوشیده و بحمدالله تاکنون آثار ارزنده‌ای را در حد توان خود به جامعه اسلامی تقدیم کرده است.

کتابِ پیش روی، بخشی از مباحث اخلاقی استاد فرزانه، حضرت آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی «دامت برکاته» است که با تلاش پژوهشگر ارجمند، جناب حجت‌الاسلام آقای محسن سبزواری تدوین و نگارش یافته است. معاونت پژوهش، دوام عمر پربرکت معظم‌له و توفیق روزافزون پژوهشگر محترم این اثر را از خداوند متعال خواستار است.


معاونت پژوهش مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(قدس سره)

مقدمه نگارنده

قال الله تبارک وتعالی: «وَقالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».[۱]

قال رسول الله(صلی الله علیه وآله): «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا، کِتَابَ اللهِ وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی»[۲]

پروردگارا! تو را سپاس که بر ما منّت نهادی و لبیک گفتن به ندای زندگی‌بخش بزرگْ پیامبر والامقامی که ما را به تمسک به دو گوهر گرانبها و جدایی‌ناپذیر قرآن و عترت(علیهم السلام) فراخواندند، روزی‌مان فرمودی، و شهد شیرین اذعان و اعتراف بر ناگسستنی بودن این دو یادگار جاودانِ[۳] آن


بهترینِ هستی(صلی الله علیه وآله) را که سعادت ابدی در گرو تمسک راستین به آن دو است، ارزانی‌مان داشتی. و آن‌گاه که توفیق تحقیق در آثار پیشینیان را یارمان ساختی، در جای‌جای منابع کهن شیعه و غیر شیعه به صدها و هزاران مورد، نقل این کلام جانان واقفمان کرده و دل و جانمان را غرق سرور و نور فرمودی.

ستایش را فقط سزاوار تو می‌دانیم که گوش دلمان را به نوای روح‌بخشِ «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه»[۴] نوازش دادی، و زنگ خطر هشداردهنده «وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[۵] را آویزه گوشمان ساختی، و گردن نهادن به فرمان حیاتی آن سروَر کائنات(صلی الله علیه وآله) در انقیاد کامل و بی‌چون و چرا نسبت به جانشین معصومشان حضرت مولی‌الموحدین، امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(علیه السلام) را نصیبمان فرمودی.[۶] ما نیز لب به سپاس تو می‌گشاییم و چنان که آن اسوه حسنه(صلی الله علیه وآله) در فراز پایانی خطبه جان‌بخش غدیر امرمان فرمود، این مبارکه[۷] را ترنّم می‌کنیم:




«الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللهُ...؛[۸]سپاس و ستایش از آنِ خدایی است که ما را به این سوی رهنمون شد و اگر خدا ما را دستگیری نفرموده بود، ما خود توان پذیرش چنین رهنمودی را نداشتیم... ».

خداوندا! چگونه شکر این نعمت گزاریم که مشام جانمان را به هر آنچه معطّر به رایحه نشاط‌آفرین مولای مظلوممان باشد، آشنا ساختی و قلب کوچکمان را پذیرای کلمات دلنشین آن صاحب دل مقرّر فرمودی. و در این میان دست عنایت بر سر مبارکِ بزرگ‌مردی ادیب و نکته‌سنجی دقیق از تبار همان امام همام(علیه السلام)، مرحوم «سید بزرگوار رضی(رضی الله عنه)»[۹]کشیده و در قرن چهارم هجری توفیق گزینش «حدود یک سوم» از خطابه‌ها و نامه‌ها و کوتاه سخنان حکیمانه و روشنگر جدّ مطهرش را با وی قرین ساختی، و طیّ دَه قرنی که از این رخداد علمی زیبا می‌گذرد، همواره توجه خاص و عام را به مجموعه گرانسنگی که آن دانشمند فرهیخته، به حق، «نهج‌البلاغه»اش خواند، جلب کرده، و معرفت‌جویان و قرآن‌باوران را از زلال پاک آن سرچشمه گوارای حیات سیراب فرمودی.

یا امیرالمؤمنین، ای علَم هدایت، و ای بزرگِ عترت(علیهم السلام)، ای آماج کینه و حسادتِ اهریمنان نورستیز، ای شاهد رسالتِ رسولِ برتر(صلی الله علیه وآله)،[۱۰] ما


دوران پربرکت و تاریخ‌ساز، و در عین حال سراسر مظلومیت شما را درک نکردیم و در فراز و نشیب پرافتخار و دردآلودی که در موارد فراوان همچون خطبه شقشقیه[۱۱] ترسیم فرموده‌اید، قامت استوارتر از کوهتان را توفیق نظاره نداشتیم؛ اما با نثار درود الاهی به روان پاکِ عزیزْ پاک‌باختگانِ از جان گذشته‌ای که با اهدای خون قلب خویش و بی‌اعتنایی به همه جاذبه‌های گذرایی که تمامِ هستی اکثر خاک‌نشینان را تفسیر می‌کند، عطر و نور سخن شما برگزیدگان حضرت حق تعالی را به مشام جان و دل آیندگان رساندند، خود را بر سر خوانِ گسترده «نهج‌البلاغه» شما همچون سایر مجموعه‌های پرارج‌ـ احساس می‌کنیم، و جبهه‌ساییِ درگاه خدای تعالی و شکر و سپاس این نعمت بی‌بدیل را بر خود فرض می‌دانیم.

ای پدر مهربان، هنوز طنین جان‌بخش شما که «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»[۱۲]، از لابلای قرن‌ها بی‌مهری و کارشکنی دشمنان، و متأسفانه کم‌توجهی و غفلت دوستان؛ بذر نشاط و بالندگی، و شور و شوق و امید به آینده‌ای روشن را در دل شیفتگان و دلدادگانتان می‌افشاند.


چه زیباست پای سخن ابَرمردی نشستن که راه‌های آسمان را بهتر از زمین می‌شناختند[۱۳] و این ادعای صدق که «تا قیامت هرچه می‌خواهید بپرسید»[۱۴] بر اندامِ موزونشان راست می‌آید.

اینک ای امیر خداباوران و ای ترازوی اعمال،[۱۵] گوش جان به کلام خالق مهربان سپرده و روح و روان خود را در معرض نسیم رحمت الاهی قرار می‌دهیم که فرمود:

إِنَّ للهِ فی أَیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَات، أَلا فَتَرصَّدُوا لَهَا؛[۱۶] همانا در روزگار زندگی‌تان نسیم‌هایی هست؛ هان، چشم به راه و در انتظار آن باشید.

و فرمان مطاع حضرتتان را ان‌شاء‌الله در تمام دورانمان نصب‌العین قرار می‌دهیم، که:

بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکُونَ غُصَّةً؛[۱۷] از فرصت استفاده کن، پیش از آنکه (با هدر دادن آن) به غم و اندوه تبدیل شود.و لا کُلُّ فُرْصَة تُصابُ؛[۱۸] فرصتِ از دست رفته، قابل دستیابیمجدد نیست.

چه اغتنام فرصتی بهتر از خوشه‌چینی از رهنمودهای رهگشای شما، و چه نسیم رحمتی جان‌بخش‌تر و دلنشین‌تر از آوای پرمحبت و دلپذیر شما آن جانشینِ راستینِ حضرت «رحمة للعالمین(صلی الله علیه وآله)[۱۹]»؟


و این کتاب، عرض ادبی است بسیار ناچیز به ساحت اقدس آن نفس نفیس مصطفی[۲۰] ـ صلی الله علیهما و آلهما ـ و کفو و همتای صدیقه کبرا((علیها السلام)).[۲۱]

حضرت استاد مصباح یزدی دام ظله‌ـ طی جلسات هفتگی، به شرح و توضیح «خطبه قاصعه»[۲۲] این بلندترین خطبه‌های نهج‌البلاغه پرداختند و رهنمودهای ارزشمند فراوانی را از آن منبع فیض به مخاطبانشان منتقل کردند، آن‌گاه تبدیل بیان «گفتاری» به «نوشتاری»، مستندسازی و بررسی منابع را به این‌جانب سپردند.

بنده نیز با استعانت از حضرت حق‌تعالی، و استمداد از حضرت بقیة الله الاعظم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ آن عین الله الناظرة[۲۳]را شاهد اعمال خود دانسته و علی‌رغم موانع گوناگون، بهرهوری از عزمی جزم را برای به انجام بردن این مهم خواستار شدم.


از الطاف بیکرانی که از این رهگذر بر این کمترین عاید شد، ملموس‌تر شدن این نکته ظریف بود که «رفع هجران از کتاب خدا، بدون توجه به آنچه خود پروردگار متعال عِدل قرآنش معرفی فرموده، میسور نیست»،[۲۴]و روی آوردن به قرآن کریم و کم‌توجهی به مجامع گرانسنگ حدیثی همچون نهج‌البلاغه، حرکت در مسیری است غیر آنچه خدای تعالی ترسیم آن را به پیامبر عزیزش(صلی الله علیه وآله)سپرده است. و به حق باید گفت: این جمله مولایمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) در مورد قرآن مجید، بر اساس اعتقاد راستین به توأم بودن هر دو ثقل، بر کتاب پرارج «نهج‌البلاغه» نیز صادق است که:

«ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ لاَ تَفْنَی عَجَائِبُهُ وَ لاَ تَنْقَضِی غَرَائِبُهُ وَ لاَ تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِهِ؛[۲۵] ظاهر آن زیبا و دلپذیر، باطن آن ژرف و پربار است، شگفتی‌های آن پایان‌ناپذیر، نوآوری‌های بُهت‌آفرین آن تمام‌ناشدنی است و تاریکی‌ها(ی گمراهی و نابخردی) فقط به وسیله آن زدوده خواهد شد».

با اعتذار از پیشگاه باعظمت امیر عالَم حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) باید اعتراف کنیم که حتّی همین بِضاعتِ مُزْجات، چیزی جز الطاف آخرین وصیّ معصومتان، حضرت بقیة الله الاعظم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف‌ـ نیست چراکه:

هرگز از زحمت خود نیست، اگر چیزی هست *** هرچه دارم همه از لطف تو جانان دارم در این خطبه، امیرالمؤمنین(علیه السلام)، بیان کوبنده خویش را متوجه متکبران ساخته و با اشاره به سوخته شدن اعمال بسیار طولانی ابلیس با لحظه‌ای گردنکشی، مخاطبان خود را در همیشه تاریخ از ورود به حریم کبریایی خداوند و دچار شدن به چنان سرنوشتی شوم برحذر داشتند، و بر جدّی و خانمان‌سوز بودن این خطر تأکید کردند؛ ما را به عبرت از احوال گذشتگان فراخواندند، و احراز خیر و سعادت آنان در سایه تفاهم و همدلی، و سقوط در گرداب بیچارگی و زبونی‌شان را در پی استکبار و افزون‌طلبی، گوشزدمان فرمودند.


با اشاره به بزرگ پیامبرانی همچون حضرت موسی و هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ انجام چنان کاری سترگ را که خدای تعالی در قرآن عظیمش با عظمت از آن یاد فرموده، همراه با ظاهری بسیار ساده دلیلی روشن بر بطلان اندیشه کوته‌نظرانی دانستند که جز به زرق و برق و ظاهر فریبنده دنیا معیاری را مورد توجه قرار نداده و ملاکی را به رسمیت نمی‌شناسند.

امام(علیه السلام)، پافشاری بر ارزش‌ها را ستوده و تعصّب و لجاج در اموری واهی همچون نژاد، ملیت و سکونت در دیاری خاص را امری نکوهیده برشمرده و آن را رهنمود شیطان، این دشمن قسم خورده می‌دانند.

از فرازهای بسیار مهم این خطابه پربها، اشاره امام(علیه السلام) به حقّانیت موضع خویش و بیان رابطه بسیار نزدیک با پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از بدو تولد[۲۶]تا هنگام پرواز روح مطهر آن برترین رسولان خدا(صلی الله علیه وآله) به باغ جِنان


است.[۲۷] حقیقت والایی که در جای‌جای احادیث فریقین دیده می‌شود و در کنار هزاران دلیل بر حقانیّت آن امام همام، عنایات ویژه آن گل سرسبد هستی(صلی الله علیه وآله) به ایشان، بسیار شایسته و بایسته دقت نظر است.

آن‌گاه که امام(علیه السلام) برای بستن راه هرگونه شبهه‌افکنی و شیطنت به روی یاوه‌سرایانی که سندیّت کلام پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)پیش از بعثت را مورد تردید قرار می‌دهند، از ارتباط حضرت با فرشتگان خدا، در دوران طفولیت و پیش از بعثت سخن گفتند. سپس از همراهی خودشان با آن رسول مکرّم(صلی الله علیه وآله) در غار حرا، و نیز سال‌ها نماز جماعت سه نفری (به اتفاق حضرت خدیجه کبرا(علیها السلام)) یاد فرمودند.

با اشاره به شجاعت‌های بی‌مانند و غیر قابل انکار خود در صحنه‌های حسّاسِ جنگ‌های مختلف، بی‌مایگی گفتار فرومایگانی را آشکار نمودند که در لیاقت فرماندهی آن شیر خدا وسوسه می‌کردند.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) در اواخر این خطبه روشنگر، به بیان خاطره‌ای آموزنده از گفتوگوی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) با نابخردانی می‌پردازند که بهانه‌جویی آنان در مورد گواهی دادن درخت به رسالت، یادآور بهانه‌هایی است که بنی‌اسرائیل را شهره آفاق کرده است. اینان نیز پس از عملی شدن خواسته‌هایشان و حتی آمدن نیمه‌ای از درخت به سوی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)و گواهی به رسالت آن سروَر، آن را سحر و جادو دانسته و وجود مبارک امیرالمؤمنین(علیه السلام)را هم که تنها تصدیق‌کننده بودند، به باد استهزا گرفتند.


و سرانجام در بخش نهایی سخن، با برشمردن ویژگی‌های خویش و جمعیتِ مربوط به خود، ضمن آنکه پاسخِ دگری به یاوه‌سرایی فرومایگان دادند، پیروان راستین خود را مرهون الطاف کریمانه نموده، برای رهرویِ راه نورانی‌شان معیارهای زیبایی ارائه فرمودند.

طبعاً در پیمودنِ راه مستقیمِ آن «راه مستقیم»،[۲۸] آمیختن شعار با «شعور» لازم است، و این مهم را به انجام بردن ممکن نیست، مگر با دل و جان رو به سخن جانان کردن و این ملاک‌ها را نصب‌العین قرار دادن.


چند نکته

۱. از آنجا که تبدیل بیان گفتاری به نوشتاری مدّ نظر بوده است، تا حدودی در چینش مطالب تجدید نظر شده که بر اهل تحقیق، اجتناب‌ناپذیری آن با رعایت امانت‌ـ پوشیده نیست؛

۲. گاهی در کلمات حضرت استاد، نکته‌ای آمده که به بخش خاصی از مطلب مورد بحث و نه همه آن‌ـ مربوط می‌شده است؛ طبعاً نه حذف آن روا بود و نه نکوشیدن در تعیین جایگاه مناسب برای آن در سیر کلی بحث؛

۳. ذکر منابع و ریشه‌های مطلب، از بخش‌های مهم تحقیق بوده است که به خواست خدای تعالی کوشیده‌ایم از این وظیفه اولیه تحقیق غفلت نورزیم؛

۴. متأسفانه در بعض نوشته‌ها در نقل مطالب از منابع، دقت کافی مبذول نمی‌شود و احیاناً با تقطیع‌های نادرست در احادیث آل‌البیت(علیهم السلام)


نتیجه‌ای کاملا متضاد با نظر مبارک معصوم(علیه السلام) به دست می‌آید. اسف‌بارتر اینکه بسیاری از خوانندگان نیز، به زیان جبران‌ناپذیری که از این رهگذر دامنگیرشان می‌شود، کمترین توجهی ندارند و بدون کسب اطمینان کامل، به نقل مطالب می‌پردازند. بر این اساس، در این نوشتار حتی‌الامکان در نقل کلمات و احیاناً مراجعات مکرر به منبع مربوط به آن کوشیده‌ایم تا در حدّ توان رعایت امانت کنیم؛

۵. از آنجا که در عرصه علم و تحقیق، «اختلاف نسخه‌ها» امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است، بر هر محقق لازم است نسخه مورد استفاده خود را برای سهولتِ مراجعه خوانندگان کتاب به روشنی مشخص کند؛ از این رو آدرس‌هایی که در پاورقی‌ها دیده می‌شود، باید با «کتابنامه» آخر کتاب در نظر گرفته شود؛ برای مثال:

الف. از میان نسخه‌های فراوان «نهج‌البلاغه»، نسخه مرحوم فیض‌الاسلام، نسخه اصلی قرار گرفته و شماره خطبه، نامه یا حکمت مورد بحث در نسخه مرحوم دشتی در پرانتز آمده است. برای پی بردن به شماره مطلب در دیگر نسخه‌ها به جدول‌های راهنما ـ مانند آنچه در پایان المعجم المفهرس نهج‌البلاغه مرحوم دشتی دیده می‌شود ـ می‌توان مراجعه کرد؛

ب. سه جلد از مجموعه قیّم بحارالانوار به فهرست مفصل همه جلدها مربوط می‌شود؛ ولی در بعضی نسخه‌ها، این سه جلد عبارتند از ۵۴، ۵۵ و ۵۶، و در بعضی نسخه‌ها، ۱۰۸، ۱۰۹ و ۱۱۰. ملاک این نوشتار به لحاظ تطابق با معجم سی جلدی بحارالانوار، نسخه اول است؛ از این رو برای مثال اگر به جلد ۶۰ آدرس داده شد و خواننده به

نسخه‌هایی مراجعه می‌کند که سه جلد فهرست در آخر قرار گرفته، باید همان مطلب را در جلد ۵۷ بجوید؛

۶. از اینکه احیاناً نتوانسته‌ام از برخی نکات ارزنده حدیثی چشم‌پوشی کنم که طولانی شدن پاورقی‌ها را در پی داشته است، پوزش می‌طلبم؛

۷. با عنایت به تمام آنچه گذشت، باید افزود: در حکّ و اصلاح نهایی، نظر مبارک استاد معظم ملاک است؛

۸. با تشکر و سپاس از حسن ظن استاد ارجمند، از محضر ایشان و همه اساتید استدعا دارد، دیدگاه‌های اصلاحی و ارزشمندشان را از حقیر دریغ نفرمایند؛ چرا که: «أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَیَّ مَنْ أَهْدَی إِلَیَّ عُیُوبِی».[۲۹]

در پایان رضای حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ را به عنوان بهترین پاداش برای همه عزیزانی که از دیرباز تاکنون در تربیت و تعلیم این کمترین کوشیده‌اند، از خدای بزرگ مسئلت دارم.

قم

محسن سبزواری، ۲۵/۴/۱۳۸۵

مصادف با ۲۰ جمادی الثانیه ۱۴۲۷ ه.ق


بسم الله الرحمن الرحیم


وجه تسمیه خطبه[۳۰]

این خطبه را خود امام(علیه السلام) بدان اسم نام‌گذاری نکرده است؛ از این رو بررسی دقیق علت آن چندان ضرورتی ندارد؛ ولی به دو وجه از وجوهی که ذکر شده اشاره می‌کنیم:

۱. گفته‌اند: قاصعه، صفت شتری است که در بعض حالات چیزی از دهانش خارج می‌شود و بعد آن را می‌بلعد،[۳۱]و چون امام(علیه السلام) هنگام ایراد سخن بر چنین شتری سوار بودند، این خطبه را قاصعه گفتند؛[۳۲]


۲. بعضی قاصعه را تقریباً «کوبنده» معنا کرده‌اند؛[۳۳]یعنی این خطابه، گردن‌فرازان و مستکبران را توبیخ کرده، از طغیان و سرکشی برحذر می‌دارد.

وجوه دیگری نیز گفته شده؛(۲) ولی ـ همان طور که گفتیم ـ جستوجو در این مورد ضروری به نظر نمی‌رسد؛ اما با توجه به مضمون خطبه، ظاهراً وجه دوم در بین وجوهی که مطرح شده، دلچسب‌تر است.


مقدمه

حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، تنها ۲۵ سال با رحلت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فاصله داشت و ظاهراً این خطبه در اواخر حکومت حضرت که حدود چهار سال و نه ماه دوام یافت، ایراد شده است؛ از این رو این پرسش مطرح می‌شود که مردم کوفه که لشکریان آن بزرگوار هم از همین‌ها تشکیل می‌شد، چه کرده بودند که امام(علیه السلام) آنها را این‌گونه سرزنش می‌کند و می‌فرمایند: شما در سرکشی افراط کرده و به عصبیت و حمیّت جاهلیت برگشته‌اید و ارزش‌های اسلام را زیر پا گذاشته‌اید؟


۲. مانند:

الف) از بین برنده، زائل کننده: الماءُ یَقْصَعُ العَطَشَ؛ آب تشنگی را فرو می‌نشاند. همان

ب) تحقیر کننده (ابلیس و پیروانش): قَصَعَهُ قَصْعاً صَغَّرَهُ وحَقَّرَهُ؛ فلانی را کوچک شمرد و چیزی به حساب نیاورد. مجمع البحرین، ج ۴، ص ۳۷۹.

ج) قَصَعْتُ هامَتَه؛ با دست گشوده بر سرش کوفتم. صحاح، ج ۳، ص ۱۲۶۶.

در پاسخ این پرسش، با توجه به مضمون خطبه باید گفت: امام(علیه السلام)ریشه مفاسد را «روح تکبر» دانسته و آن را سبب فساد انسان و از بین رفتن اخلاق فردی و اجتماعی و سقوط امت‌ها می‌شمارند.

بسیار جای تعجب است که مردمی که سال‌ها پای منبر امیرالمؤمنین(علیه السلام)و پیش از آن پای منبر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)بوده‌اند، این گونه به آفت‌های اخلاقی مبتلا شدند که این چنین مخاطب حضرت قرار گرفتند.

نکته مهم در این مقام، «بهره‌برداری از سخنان نورانی حضرت در جوامع امروز» است. ما هم باید توجه داشته باشیم که بسیاری از مفاسد اخلاقی ـ چه در فرد و چه در اجتماع ـ از خصلت شیطانی «تکبر و خودبزرگ‌بینی» سرچشمه می‌گیرد.


مناسبت خطبه

ساکنان شهر کوفه در آن زمان، مجموعه‌ای از عشایر مختلف بودند و هر قبیله محله‌ای را به خود اختصاص داده بود. روحیه قبیله‌گرایی و افتخار به پدران و اجداد، دوباره در بین جوان‌های مسلمان پیدا شده بود و گاهی بین دو جوان بر سر مسائل بسیار جزئی درگیری لفظی پیدا می‌شد و به کشمکش‌های قبیله‌ای و قتل و خونریزی می‌انجامید.

امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای زدودن چنین روحیه‌ای این خطبه را ایراد فرمودند.

در جوامع امروز نیز، این روحیه وجود دارد. برتری‌جویی غربی‌ها در جهان امروز نیز نشأت گرفته از همان «تکبر»هاست. آنان برای شرقی‌ها ـ هرچند عالم و محقق باشند ـ ارزشی قائل نیستند و می‌کوشند هر مطلب

ارزشمندی را به خود نسبت داده، بگویند ریشه آن در غرب است. فسادی که امروز صهیونیست‌ها در عالم بپا کرده‌اند، مبتنی بر همین است که خود را نژاد برتر و مقصود از آفرینش دانسته و دیگران را طفیلی وجود خود می‌دانند. قرآن کریم به خودخواهی آنها اشاره کرده و پاسخ می‌دهد:

«وَقالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصاری نَحْنُ أَبْناءُ اللهِ وَأَحِبّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَیُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ ...؛ یهود و نصارا گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم. بگو (اگر چنین است) پس چرا شما را بجهت گناهانتان عذاب می‌کند؟ (نه، چنین پنداری غلط است) بلکه شما (هم) انسان‌هایی از مخلوقات خدا هستید (و امتیاز خاصی ندارید. خداوند) هر کس را که بخواهد، می‌آمرزد و هر کس را که بخواهد، عذاب می‌فرماید ...».[۳۴]

به هر حال این «تکبر جمعی» مانند «تکبّر فردی» ریشه بسیاری از مفاسدِ گذشته و حال است؛ محور بحث هم در حقیقت، همین است؛ از این رو امام(علیه السلام) خطبه را با یک براعت استهلال از اینجا شروع می‌کنند: «بزرگی مخصوص خداست» تا ذهن‌ها برای رها کردن خودبزرگ‌بینی و روی آوردن به فروتنی و خاکساری آماده شود؛ چرا که تا این صفت در انسان وجود داشته باشد، نه به سعادت فردی می‌رسد و نه می‌تواند به کمالاتی دست یازد که مقدمه ثواب اخروی و قرب الاهی است. جامعه‌ای هم که به چنین بلایی مبتلا باشد، هیچ‌گاه روی سعادت را نخواهد دید.

از حضرت حق‌تعالی، توفیق توضیحی مختصر از این خطبه بسیار زیبا، رسا و عالی را به اندازه توان مسئلت می‌کنیم.


الْحَمْدُ للهِ الَّذِی لَبِسَ الْعِزَّ وَالْکِبْرِیَاءَ وَاخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَجَعَلَهُمَا حِمًی وَحَرَماً عَلَی غَیْرِهِ وَاصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ وَجَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَی مَنْ نَازَعَهُ فِیهِمَا مِنْ عِبَادِهِ....

الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی لَبِسَ الْعِزَّ وَالْکِبْرِیَاءَ؛ ستایش برای خدایی است که عزت و بزرگی را پوشید.

در این بیان، عزت و بزرگی مانند لباسی تصوّر شده که کسی آن را بپوشد. البته خدای تعالی نیازی به پوشیدن لباس ندارد و حتی استعمال لباس معنوی هم در مورد خدای تعالی صحیح نیست؛ بلکه این یک تعبیر ادیبانه و تشبیهی بسیار زیباست و به معنای لباس پوشیدن خداوند نیست. وجه شباهت هم این است: همان‌گونه که لباس در جایی به کار می‌رود که ملبوس را کاملا پوشش دهد و هیچ قسمتی از آن بیرون نمانَد، ذات خدا هم بگونه‌ای است که نمی‌توان برای آن حیثیتی فرض کرد که عین عزت و کبریایی نباشد. انگار عزت و کبریا، ذات الاهی را فراگرفته است. البته ذات حضرت حق‌تعالی نه جزء دارد و نه سطحی که پوشیده شود؛ ولی ابزار کار عقل انسان، همین مفاهیم است؛ از این رو از روی مسامحه می‌توان گفت: هیچ سهمی از وجود خدای تعالی و هیچ شأنی از وجودش، بی‌بهره از عزت و کبریایی نیست.

عزت و کبریا چیست و چه تفاوتی با هم دارند؟

مقدمتاً باید بگوییم صفات الاهی چه ذاتی چه فعلی‌ـ از حیثیات مختلف خدای تعالی حکایت نمی‌کند؛ چون خداوند حیثیت‌های مختلف ندارد و به قول اهل معقول «بسیط من جمیع الجهات» است و هیچ تکثر و تعددی برای او قابل تصور نیست. در کنار صفاتی که به خدای تعالی

نسبت داده می‌شود، باید یک صفت سلبی در نظر گرفت؛ به این معنا که «صفات، زاید بر ذات نیستند». این همان ذات است که عقل ما این مفاهیم را از آن انتزاع می‌کند. همه این صفات، عین هم و همه عین ذات هستند.

هنگامی که ما وقتی می‌گوییم «ما علم و قدرت داریم»، علم ما چیزی است و قدرت ما چیزی دیگر. می‌توانیم علم داشته باشیم، ولی قدرت نداشته باشیم، یا قدرت داشته باشیم، ولی علم نداشته باشیم، یا هیچ‌یک را نداشته باشیم؛ چون علم ما غیر از قدرت است و هر دو غیر ذات؛ ولی در مورد خداوند چنین نیست. در خدای تعالی، ذاتْ عین علم، علمْ عین قدرت و قدرتْ عین ذات است و همه صفات، عین هم و همه، عین ذات هستند. بررسی بیشتر این بحث مجال دیگری می‌طلبد و در حوصله این نوشتار نمی‌گنجد؛ در اینجا هم باید توجه داشت که اگر عزت و کبریا به خدای تعالی نسبت داده شده، دو چیز جدای از یکدیگر و زاید بر ذات پروردگار متعال نیست.

در اینجا سؤالی مطرح می‌شود که عزت و کبریایی چه ویژگی دارند که در این کلام مخصوص خدای تعالی شمرده شده، و غیر از صفاتی همچون علم است که ما می‌توانیم ادعا کنیم که علمی داریم، هرچند آن هم عطای خداوند است؟!

پاسخ این است که ما در گفت‌وگوهایمان واژه «عزت» و «عزیز» را نیز در غیر خدا به کار می‌بریم که عزت‌های نسبی یا ناقص و یا عاریتی هستند؛ ولی عزت مطلق، کامل و اصیل، مخصوص خدای تعالی است و تنها اوست که در مقابل کسی سر تسلیم فرود نمی‌آورد و کسی بر او غالب نیست چنانکه علم ذاتی و مطلق نیز مخصوص خداست.

البته خداوند مراتبی از آنچه را که به او اختصاص دارد، به اولیای خود مرحمت می‌فرماید؛ مثلاً علم غیب مخصوص خدای تعالی است، چنان که در دعاها می‌خوانیم: «یا مَنْ لا یَعْلَمُ الْغَیْبَ اِلاّ هُو».[۳۵] ولی در قرآن پس از اشاره به این اختصاص، استثنای آن را ذکر کرده و در مورد اعطای آن به بعض بندگان می‌فرماید:

«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُول...[۳۶]؛ (خداوندْ) دانای غیب (و نهان) است. پس کسی را بر غیب خود آگاه نخواهد نمود، مگر بر آن فرستاده‌ای که رضایت داشته باشد (و خود اراده فرماید)».

در مورد عزت هم گرچه در آیاتی مثل «...فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً...»[۳۷] آن را به خود اختصاص داده، در جای دیگر از اعطای آن به رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، و مؤمنان خبر می‌دهد:

«... وَللهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ».[۳۸]

همچنین با اشاره به مشیت خود در «عزت بخشیدن به هر که بخواهد» می‌فرماید:

«... تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ».[۳۹]

بنابراین منافاتی ندارد که عزّت کامل حقیقی مطلق و اصیل، از آنِ خدای تعالی باشد و بعض بندگان خود را فراخور حالشان از آن بهره‌مند فرماید.


کبریا: در فارسی واژه معادلی برای آن وجود ندارد و باید قدری آن را توضیح داد:

ریشه آن «ک ب ر» و هم‌خانواده کِبَر به معنای بزرگی،[۴۰] در مقابل صِغَر به معنای کوچکی است. بزرگی و کوچکی، دو مفهوم متضایفند؛ یعنی پس از مقایسه دو چیز می‌گوییم: چون این یکی علاوه بر همه اجزای آن یک، جزء دیگری هم دارد، «کبیر» و دیگری «صغیر» است.

باید توجه داشت که «کِبَر» و «کِبْر» فقط تفاوت اندکی در تلفظ دارند و در هر دو، معنای «بزرگی» لحاظ شده است ولی هر یک مورد استعمال خاصی دارند و به جای یکدیگر استعمال نمی‌شوند. «کِبْر» به خلاف «کِبَر» بر «امری قلبی» اطلاق می‌شود و از کیفیت نفسانی خاصی حکایت می‌کند که بر اساس آن، انسان خود را بزرگ ببیند. خداوند تعالی بعضی بندگان خود را در مورد داشتن چنین صفتی، این گونه یاد می‌فرماید:

إِنَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللهِ بِغَیْرِ سُلْطان أَتاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّ کِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ[۴۱]؛ همانا کسانی که بدون آنکه هیچ‌گونه دلیل محکمی داشته باشند (نزد آنان باشد و بتوان به آن استناد نمود) به جدال با آیات الاهی می‌پردازند، در سینه‌هاشان چیزی جز «خودبزرگ‌بینی» وجود ندارد (آن هم چیزی است که هرگز) به آن (قلّه بلند خیالی) دست نخواهند یافت؛ پس به خدا پناه ببر؛ چراکه او شنوای بیناست.

حال این «خودبزرگ‌بینی» گاهی به صورت نسبی در نظر گرفته می‌شود و


از مقایسه با امثال خود (مثل برادر، خواهر و دوستان) درک می‌شود، و گاهی مطلق است که همان «کبریا» است و فوق آن بزرگی نیست؛[۴۲]بنابراین تفاوتی که بین «عزت» و «کبریا» هست، این است که در دومی نیاز به اضافه کردن قید «مطلق» نداریم؛ به خلاف عزت که به طور مطلق از آنِ خداست و این خداوند است که هر که را بخواهد، خود عزت می‌بخشد. امام(علیه السلام)با این استعاره، از اختصاص این دو صفت به حضرت حق‌تعالی خبر دادند.

اما انسان، به سبب نادانی، صفات الاهی را به خود نسبت می‌دهد؛ چنان‌که خدای تعالی در مورد قارون می‌فرماید:

قالَ إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلی عِلْم عِنْدِی أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً ...;... گفت: من این ثروت را بر اساس دانشی که دارم (و به ریزه کاری‌های اقتصادی آشنا هستم) به دست آورده‌ام. (خدای تعالی در پاسخ این مطلب واهی می‌فرماید:) آیا او نمی‌داند قبل از او از میان نسل‌های گذشته کسانی را خداوند نابود ساخته است که از او قدرتمندتر و مال اندوزتر بوده‌اند؟».[۴۳]

امروز نیز افرادی در مقابل تذکر نسبت به رعایت حقوق فقرا پاسخ می‌دهند: ما خون دل خوردیم و با زحمت فراوان این ثروت را جمع کردیم؛ چگونه آن را به دیگران بدهیم؛ در حالی که توجه ندارند که علم، قدرت و دیگر نعمت‌ها را خدای تعالی عطا فرموده است و ما آنها را ایجاد نکرده‌ایم.


حتی گاهی سرکشی انسان به اینجا می‌رسد که خود را خدای مردم، آن هم برترین خدایان می‌نامد چون مشرکان خدایان متعدد می‌پرستیدند ـ و بنده طغیانگری چون فرعون ندایِ «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی؛ من پروردگار بزرگ شما هستم»[۴۴] سر می‌دهد.

آری، انسان هنگامی که به خیال خود قدرتی به هم زد و احساس بی‌نیازی کرد، در دلش ادعای خدایی پدید می‌آید.

خداوند تعالی ریشه طغیان‌گری را همین «احساس بی‌نیازی» که خود حاکی از تکبر است‌ـ می‌داند:

کَلاّ إِنَّ الإِْنْسانَ لَیَطْغی * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی.[۴۵]

کسی که در اثر حماقت و نادانی خود را بزرگ یافت، تصور می‌کند از او بزرگ‌تری نیست؛ از این رو خویش را برتر از همگان و خالی از اشتباه دانسته و به آرای همه بزرگان به دید انتقادی می‌نگرد. یا به اموری مثل «اطاعت مردم از وی» که آن هم عطای خداست، فریب خورده و می‌پندارد کسی شده است و از اینکه با یک امضای او شهرهایی بمباران و ویران گردد، لذت می‌برد.

چنین کسی در واقع چیزی را که مخصوص خدای تعالی بوده، غصب کرده است. انسان در مقابل خدا چیزی ندارد تا بگوید بزرگ هستم یا کوچک. هر چه هست، مال اوست و هر که هر چه دارد، از او دارد؛ از این رو نمی‌توان بادی به غبغب انداخت و خود را بزرگ دانست؛ ولی متأسفانه این باد که در احادیث هم به ما یاد داده‌اند از آن به خدای تعالی پناه ببریم،[۴۶] در دماغ ما هست.



ممکن است از مراتب ضعیف آن چشم‌پوشی شود؛ ولی اگر به حدی رسید که مفاسدی را به بار آورد، آن هنگام متوجه خواهیم شد که باد خطرناکی در دماغ ما بوده است. این باد، شیطانی است و کسانی که چنین باشند، در واقع به جنگ خدا رفته‌اند و مشمول لعن و نفرین الاهی قرار می‌گیرند.

خلاصه آنکه: محور بحث، «اختصاص عزت و بزرگی به خدای تعالی» است و اینکه دیگران حق چنین ادعایی را ندارند.

«وَاخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ؛ خداوند این عزت و کبریایی را برای خویش برگزید و برای خلق خود سهمی قائل نشد».

البته منافاتی با «تُعِزُّ مَنْ تَشاء» ندارد؛ چون این عزّت، اعطایی است نه در عرْض عزّت خدای تعالی.

«وَجَعَلَهُمَا حِمًی[۴۷]وَحَرَماً(۲) عَلَی غَیْرِه». خداوند این دو را قُرقگاه و خط قرمز قرار داده و به هیچ کس اجازه عبور از آن را نداده است؛ بنابراین ورود در چنین حریمی، به معنای جنگ با خداست.

«وَاصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ وَجَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَی مَنْ نَازَعَهُ فِیهِمَا مِنْ عِبَادِهِ». اگر بنده‌ای به ستیز با خدا برخاسته، چیزی از اینها را برای خود ادعا کند، خداوند او را لعنت می‌کند و از رحمت خود به دور می‌دارد.[۴۸]


سنّت آزمایش

ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِکَ مَلاَئِکَتَهُ الْمُقَرَّبِینَ لِیَمِیزَ الْمُتَوَاضِعِینَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَکْبِرِینَ؛ آن‌گاه (خداوند با اختصاص این دو صفت به خود)، فرشتگانِ مقرب درگاه خود را آزمود، تا فروتنانِ ایشان را از گردن‌کشان جدا سازد.

یکی از معارف اساسی تمام ادیان الاهی به ویژه اسلام‌ـ بیان این نکته است که هدف آفرینشِ موجوداتِ مکلَّف، آزمایش آنها بوده است تا جوهر واقعی خویش را ظاهر سازند و معلوم شود که آیا راه حق و ترقی را برمی‌گزینند یا مسیر سقوط و نزول را.

خدای تعالی در آیاتی از قرآن کریم این حقیقت را بازگو فرموده است؛ از جمله:

الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً[۴۹]؛ (خداوند) کسی است که مرگ و زندگانی را آفرید، تا شما را بیازماید (و معلومتان گردد که) کدامینتان نیکوکارترید.


تعبیرهای گوناگون آزمایش

در قرآن کریم برای بیان این مفهوم، از تعبیرات مختلفی استفاده شده است. گاهی ماده «ب‌ل‌و»[۵۰] به کار گرفته شده، گاهی ماده «م‌ح‌ن»[۵۱]این


مفهوم را بیان کرده، و در برخی موارد بیان این مفهوم در مشتقات «م‌ح‌ص»[۵۲] دیده می‌شود. ممکن است واژه‌های دیگر نیز، در این جهت نقشی را ایفا کنند[۵۳] ولی ظاهراً بیش از همه آنها، ماده «ف‌ت‌ن»[۵۴] استعمال شده باشد.

یکی از تعبیرهایی که در احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام) برای بیان آزمایش به کار رفته و در این فراز از خطبه حضرت (علیه السلام)نیز دیده می‌شود، «اختبار»[۵۵]است که امام(علیه السلام) با این تعبیر، به آزمون فرشتگان اشاره فرمودند.


چه موجوداتی آزمایش می‌شوند؟

خداوند تعالی در قرآن کریم، در کنار انسان از موجود مکلَّف دیگری به


البته در قرآن کریم ماده «خبر» در باب افتعال به کار رفته است.

نام «جن» یاد فرموده است و هرجا سخن از پاداش و کیفر به میان می‌آید، جن و انس مخاطب هستند؛ مانند:

یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالإِْنْسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتِی وَیُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلی أَنْفُسِنا وَغَرَّتْهُمُ الْحَیوةُ الدُّنْیا وَشَهِدُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کانُوا کافِرِینَ[۵۶] ای گروه جن و انسان! آیا پیامبرانی از (جنسِ) خودتان برای بازگو کردن آیات من و ترساندن شما از ملاقات چنین روزی، به سوی‌تان نیامد؟ (در پاسخ) گفتند: ما علیه خود گواهی می‌دهیم. (اینان را) دنیا فریبشان داد و علیه خود گواهی دادند که کفر ورزیده‌اند.

درباره ویژگی‌های جن، چگونگی زندگی آنها و آنچه به ایشان مربوط می‌شود ـ غیر از آنچه در قرآن کریم دیده می‌شود ـ[۵۷] با بررسی دقیقِ احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام) می‌توان به اطلاعات قابل توجهی دست یافت؛[۵۸]ولی چون سر و کاری با آنها نداریم، فعلا به بحث و بررسی در این زمینه نیازی نیست. آنچه برای ما مهم است، توجه به «در معرض امتحان بودن» ما است.


معنای آزمایش الاهی

واضح است که برای خدای تعالی، چیز مجهولی وجود ندارد و پیش ا

آزمون، از نتیجه آن آگاه است؛ ولی موجوداتی را که راهشان دو سویه است و توان ترقی و تنزل، هر دو را دارند، در شرایط خاصی قرار می‌دهد تا زمینه گزینش برایشان فراهم شود و از این رهگذر به کمال ممکن برسند.

البته این مفهوم و مفاهیمی از این قبیل را خداوند برای فهم ما در چنین قالب‌هایی ریخته است؛ از این رو از جهات ادبی و بررسی جنبه‌های حقیقی و استعاری و کنایی جای دقت هست؛ ولی شرح و بسط آن در این مقال نمی‌گنجد.

باید توجه داشت که در این گونه موارد، برای انتساب این مفاهیم به خداوند، لوازم مادی آن نباید لحاظ شود. برای مثال «رحمت» از صفاتی است که در مورد خدای تعالی به کار رفته است؛ ولی ما نمی‌توانیم آثار مادی آن که جنبه‌های انفعالی و اثرپذیری است، به خداوند نسبت دهیم. انسان با دیدن صحنه‌ای رقّت آور (همچون تهیدستی که به دلیل نیاز به لقمه‌ای نان توان حرکت ندارد و یا بیماری که از شدت رنج به خود می‌پیچد) تحت تاثیر قرار می‌گیرد، دلش می‌سوزد و درصدد رفع مشکل برمی‌آید؛ اما در خداوند متعال چنین حالتی وجود ندارد؛ بلکه لازمه آن حالت که «رفع نیاز نیازمند و کمک به درمانده» است، مورد نظر است. و خداوند بدون آن مقدمات انفعالی، کاستی‌ها و نارسایی‌های بندگانش را رفع می‌کند.

«امتحان» نیز به معنای کشف مجهول برای خداوند نیست و به منظور «جدا کردن نیکان از بدها»[۵۹] انجام می‌گیرد؛ هرچند از پیش کاملا از نتیجه


پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مواردی از جمله خطبه غدیر، به این سنت الاهی اشاره فرمودند:

«معاشر الناس، ان الله عز و جل لم یکن یذرکم علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب...»؛ بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۰۴ ـ ۲۱۷، از احتجاج، ص ۶۶ ـ ۵۸.

آگاه است. حتی انسان‌ها نیز امتحان را همیشه برای پی بردن به ندانسته‌ها به کار نمی‌گیرند؛ مثلا ممکن است آموزگار پیش از آزمون تا حدودی از نتایج آگاهی داشته باشد و با شناختی که از شاگردانش دارد، در مورد بعضی پیش‌بینی قطعی کند؛ ولی با این حال از گرفتن آزمون صرف‌نظر نمی‌کند.


وسیله آزمایش

ممکن است تصور شود آزمون همیشه با رنج‌ها و دشواری‌ها همچون فقر و بیماری همراه است و آزمایش فقط با امور ناخوشایند به عمل می‌آید؛[۶۰]در حالی که نعمت‌های پرورگار هم، خود وسیله‌ای برای این هدف است. خدای تعالی این حقیقت را این‌گونه بیان فرموده است:

...وَنَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً..[۶۱]؛ ما شما را با خیر و شر (هم آنچه خوشایند شما هست، و هم آنچه که نیست) می‌آزماییم.

در داستان حضرت سلیمان ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ نیز، به این مهم


اشاره شده: آصف بن برخیا که بهره‌ای از علم‌الکتاب داشت، تخت بلقیس را پیش از چشم به هم زدن از سرزمین سبأـ نزد حضرت حاضر کرد. قرآن عکس‌العمل آن بزرگوار را چنین ترسیم می‌فرماید:

...فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ[۶۲]؛ آن گاه که آن (تخت بلقیس) را نزد خود حاضر دید، فرمود: این از فضل پرورگار من است تا مرا بیازماید که شکر (این نعمت) می‌گزارم یا ناسپاسی می‌نمایم. و کسی که شکر کند، این سپاسگزاری به نفع خود اوست و کسی که ناسپاسی کند، پس پروردگار من، بی‌نیاز و بزرگوار است.

در احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام) این حقیقت به وضوح مشهود است. برای نمونه می‌توان به حدیثی که از امام رضا(علیه السلام) در مورد زکات نقل شده، اشاره کرد:

عِلَّةُ الزَّکاةِ مِنْ أَجْلِ قُوتِ الْفُقَراءِ وَتَحْصینِ أَمْوالِ الاَْغْنیاءِ، لاَِنَّ الله تَبارَکَ وَتَعالی کَلَّفَ أَهْلَ الصِّحَةِ الْقِیامَ بِشَأنِ أهْلِ الزَّمانةِ والْبَلْوی کَما قالَ اللهُ عزَّ و جلَّ: «لَتُبْلَوُنَّ فی أَمْوالِکُمْ» بِإِخْراجِ الزَّکاةِ «وَفی أَنْفُسِکُم بِتَوْطینِ الاْنْفُسِ عَلَی الصَّبْرِ...[۶۳]؛ علت (تشریعِ) زکات تأمین خوراک مورد نیاز فقیران، و حفظ اموال توانگران است؛ چون خدای‌تعالی انسان‌های سالم را موظف به رسیدگی احوال درماندگان و مستمندان نموده است؛ چنان که (در قرآن کریم) فرموده است: «حتماً در اموالتان» با پرداخت زکات، و «جان‌هایتان» با آماده نمودن خود برای صبر و تحملِ (شداید) آزمایش می‌شوید....


بنابراین همه موقعیت‌هایی که در زندگی ما وجود دارد، آزمایش است؛ منتها چون بعض امور چشمگیر و سرنوشت‌ساز است و در زندگی ما نقطه عطفی به شمار می‌آید و اشتباه در آنها گاهی جبران‌ناپذیر است، آن موارد را امتحان می‌دانیم؛ در حالی که آزمون، اختصاصی به آن امور ندارد و هر لحظه چشم و گوش و دل ما مورد آزمایش و سپس بازخواست می‌باشد.[۶۴]


تکبّر در مورد خداوند

با توجه به مذموم بودن صفت خودبزرگ‌بینی و زیبایی تواضع و فروتنی، این پرسش مطرح می‌شود که چرا یکی از اسمای خدای متعال «المتکبر» است؟

«هُوَ اللهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللهِ عَمّا یُشْرِکُونَ».[۶۵]

پاسخ این است که تواضع فقر محض، در مقابل خداوند غنی مطلق،[۶۶]زیباست و چنین موجودی شایسته تکبر نیست؛ ولی اظهار بزرگی از خداوند تعالی که بزرگ مطلق است و از هر چه بتوان وصف کرد بزرگ‌تر است،[۶۷] بسیار زیباست. و اصولا آفرینش برای اظهار قدرت است.



یعنی همان گونه که خداوند با وحی به انبیای بزرگ(علیهم السلام) علم خود را اظهار می‌فرماید، و قرآن کریم که به وسیله جبرئیل امین(علیه السلام) بر قلب پاک پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) نازل شد، مصداق علم حق‌تعالی است، به همین گونه خلقت عالم هم اظهار قدرت خداست. و اگر این نباشد، نه عالمی آفریده می‌شود، نه وحی نازل می‌گردد و نه هیچ صاحب فضیلتی به امتیاز لایق خود می‌رسد[۶۸]نعمت‌های فراوان و غیر قابل شمارشِ پروردگار[۶۹]حوادث عظیم در طول تاریخ و همه امور این جهان، آثار بزرگیِ خداوند است و حق‌تعالی با انجام این امور، بزرگیِ خود را به حق اظهار می‌فرماید؛ ولی اگر ما اظهار بزرگی کردیم، چیزی را اظهار کرده‌ایم که به هیچ وجه در شأن ما نبوده؛ از این رو ما را دعوی «بزرگی» نیامده و برای ما «تکبر» صفتی مذموم است.

البته بر اساس تفاوتی که بین تکبر و استکبار وجود دارد، استکبار در مورد خداوند راه ندارد، به خلاف تکبر؛ چرا که استکبار در موردی است که مدعی آن، «بزرگی» ندارد؛ بلکه خودش را به دروغ به آن منتسب می‌کند؛ ولی تکبر هم در این گونه موارد به کار می‌رود و هم در موردی که حقیقتاً بزرگی وجود داشته باشد؛ یعنی در مورد خدای متعال.


جبّار بودن خداوند

در آیه ۲۳ حشر در کنار «المتکبر» صفت «الجبار» هم در مورد حضرت حق‌تعالی ذکر شده است. همان گونه که در مورد تکبّر توضیح داده شد، اگر این صفت هم به انسان نسبت داده شود، زشت و مذموم است؛ چنان که حضرت عیسی بن مریم ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ از اینکه خدای تعالی ایشان را از این صفت همچون شقاوت به دور نگه داشته، به نیکی یاد می‌فرماید:

وَبَرًّا بِوالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبّاراً شَقِیّاً.[۷۰]

و خداوند بر قلبی که این صفت ـ همچون تکبر ـ در آن باشد، مُهر نهاده است:

...کَذلِکَ یَطْبَعُ اللهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّر جَبّار.[۷۱]

ولی اگر صفتی برای خدای تعالی شمرده شود، زشت نیست؛ چون جبروت و شکوه خود را به حق اظهار می‌فرماید[۷۲]

پس اگر نورافشانی برای خورشید عیبی به شمار نمی‌رود ـ چون اظهار نوری است که در ذات اوست ـ اظهار عظمت از خدای بی‌نیازی که خالق همان خورشید و ماه و همه موجودات است، بسیار سزاوار و بجاست؛ اما ادعای بزرگی برای ما، ادعایی دروغ است و با ساختار وجود ما نمی‌سازد؛ چرا که وجود ما سراسر نقص و عیب و فقر است؛

آن هم ادعای بزرگی در برابر کسانی که از ما عزیزترند یا ممکن است عزیزتر باشند.

البته «ذلت» در پیشگاه پروردگار و پرهیز از «خودبزرگ‌بینی» در برابر دیگران، هیچ منافات با عزت اعطایی خدای تعالی به اهل ایمان ندارد؛ چرا که ذاتاً از آنِ بنده نیست و موهبتی است که او عنایت فرموده:

...وَللهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ[۷۳];...و عزت و سربلندی از آنِ خدا و رسول او(صلی الله علیه وآله) و مؤمنین است؛ ولی دورویان از درک آن عاجزند.

فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَهُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَمَحْجُوبَاتِ الْغُیُوبِ: «إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِین * فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ * فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاّ إِبْلِیسَ»[۷۴]اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَتَعَصَّبَ عَلَیْهِ لاَِصْلِهِ...؛ خداوند منزّهی که تنها او به آنچه در دل‌ها پنهان است و از اسراری که در نهان‌ها مخفی است، کاملا آگاه است، فرمود: «من بشری از گِل می‌آفرینم؛ پس هنگامی که او را نظام بخشیدم و «از روح خود»[۷۵] بر او


دمیدم، پس برای او به سجده بیفتید. آن‌گاه همه فرشتگان، جز ابلیس، سجده نمودند» چرا که خودخواهی به او روی آورد، پس به خاطر (برتربودن ماده) آفرینش خود بر (حضرت) آدم (علی نبینا و آله و علیه السلام) افتخار نمود، و به جهت اصل خود (آتش) بر آن حضرت عصبیت نمود.


معنای حمیت و تعصب

ما معمولا تعصب را به عنوان صفتی مذموم می‌دانیم و در موردی به کار می‌بریم که لجاجت در آن روا نیست. اصل این واژه به نوعی وابستگی برمی‌گردد[۷۶] حال ممکن است وابستگی به خانواده، ایل و تبار، حزب و دسته و یا هر چیز دیگر باشد. چه بسا این حالت تا بدان‌جا پیش رود که انسان خود را به دفاع از آنچه به آن دل بسته ـ چه حق باشد چه باطل ـ ملزم بداند و دست به توجیه زشتی‌ها زده و زیبایی‌های طرف مقابل را بی‌ارزش، بلکه زشت جلوه دهد. این تعصّبی منفی است؛ ولی اگر انسان در دفاع از حق پافشاری کند و از خود سرسختی نشان دهد، تعصبی ارزشمند است؛ چنان که انسان از اعتقاد راستین خود، از ناموس و مقدسات خود دفاع کرده، و در این راه کمترین اغماضی ابراز نکند.[۷۷]


در گذشته «بی‌تعصب»، یک دشنام شمرده می‌شد؛ ولی امروز در بعضی جاها نه تنها دشنام نیست، بلکه نوعی ستایش به شمار می‌رود؛ همان گونه که «بی‌حیایی» را ناسزا می‌دانستند؛ اما اکنون اصلا «حیا» را «عیب» دانسته و برای اشتباه گرفتنِ آن با «خجالت» می‌گویند: انسان نباید حیا داشته باشد. در فرهنگ غرب واژه‌هایی چون «ناموس»، «غیرت» و امثال آن نه تنها مفهومی ندارد، بلکه چه بسا ارزش‌هایی منفی محسوب می‌شود.

حمیّت[۷۸] نیز همچو تعصّب، از جانبداری و تأکید بر دفاع از چیز خاصی حکایت دارد و باید کوشید تا با پذیرش رنگ جاهلیت، از نظر فرهنگ بلند قرآنی مورد مذمّت واقع نشود:


إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ...[۷۹] به خاطر بیاور هنگامی که کافران در دل‌های خود، خشم و نخوت جاهلیت داشتند....


اختیار فرشتگان

آیات متعددی از قرآن کریم بر دوری فرشتگان از گناه دلالت دارد؛ مانند:

...وَالْمَلائِکَةُ وَهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ... * یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَیَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ[۸۰]؛ فرشتگان (نیز برای خدا سجده می‌کنند) و استکبار نمی‌ورزند (بلکه) از پروردگارشان که حاکم و محیط بر آنهاست، می‌ترسند و هر آنچه فرمان داده شوند (بی‌چون و چرا) انجام می‌دهند.

حال این پرسش مطرح است که آیا اطاعت و عبادت آنان اختیاری است؟ و اگر اختیاری در کار نباشد، آیا می‌توان آن را ارزشمند دانست؟

در پاسخ باید گفت: اختیار دو نوع است:

۱. اختیار به معنای گزینش یکی از دو راه یا بیشتر، پس از قرار گرفتن بر سر دو یا چند راهی؛

۲. به معنای انجام دادن کاری به خواست خود، بدون اینکه از طرف عامل دیگری تحت فشار و اجبار قرار گیرد.

مسلم خدای‌تعالی در انجام دادن همه امور، مختار است و هیچ‌گاه تحت تأثیر عامل دیگری قرار نمی‌گیرد؛ در نتیجه «اختیار» حضرت


حق‌تعالی به معنای دوّم است. در فرشتگان نیز، به همین معنا است یعنی بدون اینکه بر سر دو یا چند راه قرار گیرند برنامه‌ای خاص را برگزینند، با میل و رغبت خود و با کمال لذّت، به عبادت پروردگار متعال می‌پردازند و هیچ گونه جبری هم وجود ندارد.

هر فرشته از آغاز خلقتش طبق فرمان الاهی به کار خاصی پرداخته و دارای جایگاه معیّنی است:

وَما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ[۸۱]؛ هیچ کس از ما نیست مگر آنکه برای او مقام (و مرتبه‌ای) معین است.

حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اشاره به آفرینش آسمان و زمین و موجودات، درباره فرشتگان می‌فرمایند:

...مِنْهُمْ سُجُودٌ لا یَرْکَعُونَ، وَرُکُوعٌ لا یَنْتَصِبُونَ، وَصافُّونَ لا یَتَزایَلُونَ، وَمُسَبِّحُونَ لا یَسْأَمُونَ...؛[۸۲] (بعضِ) از آنها (پیوسته) در حال سجود هستند و رکوع نمی‌کنند و (برخی) به رکوع پرداخته و به پا نمی‌ایستند. (دسته‌ای) به صف ایستاده از جای خود بیرون نمی‌روند، و (عده‌ای نیز) به تسبیحِ (خداوند) مشغولند و خسته نمی‌شوند....


اختیار جنّ و انس

در مقابل، خداوند موجوداتی دارد که سر دو راهی قرار می‌گیرند و انگیزه


طی کردن هر دو طریق را هم دارند و باید آزادانه یک راه را برگزینند. قرآن کریم «جن و انس» را آفریده‌هایی با این ویژگی معرفی فرموده است؛ از این رو آزمون آنان با توجه به وجود انگیزه طاعت و عصیان در درونشان، واضح است.


آزمایش فرشتگان

اکنون جای این پرسش است که آیا چنین آزمونی برای فرشتگان الاهی معنا دارد؟ آیا آنچه در قرآن کریم در این زمینه به چشم می‌خورد، حقیقت است یا نوعی مجاز؟

در پاسخ باید گفت: ظاهراً امتحان اصلی، از ابلیس بود؛ موجودی که آن‌چنان عبادت کرده بود که فرشتگان وی را از خود می‌پنداشتند و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در ادامه همین خطبه زیبا فرموده‌اند: «شش هزار سال که معلوم نیست از سال‌های دنیا یا سال‌های آخرت (که هر روزش هزار سال است) خداوند را عبادت کرده بود»؛ از این رو باید آزمایشی به عمل آید تا معلوم شود که عبادت او هم مثل آنان است یا کاسه‌ای زیر نیم کاسه دارد، هرچند عبادتی این‌چنین طولانی کرده است.

البته این خود زنگ خطری برای ما نیز هست. باید کاملا توجه داشته باشیم و با تصوّر سپری کردن شصت سال عمر خود در راه ترویج اسلام، خویش را مصون از خطر انحراف و ضلالت ندانیم.


ماده آزمون

خودبزرگ‌بینی، چیزی بود که بود یا نبود آن می‌بایست آشکار شود، و سجده بر حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ با توجه به ماده

اصلی خلقت وی، وسیله‌ای برای آزمایش قرار گرفت. آری، این صفت، هنگام عمل ظاهر می‌شود و در طرز رفتار، نشست و برخاست، توقعات و عکس‌العمل در مورد انتقادها و تذکرات خود را نشان می‌دهد. البته برخی نیز با تظاهر به فروتنی، در صدد فریب این و آن هستند که باید کاملا توجه کرد و دانست که تواضع ظاهری، همیشه دلیل بر فروتنی باطنی نیست.

به هر حال، فرشتگان که لذتی جز فرمانبری حق‌تعالی ندارند، بی‌درنگ به سجده افتادند؛ ولی ابلیس با کمال بی‌ادبی، با ادّعایِ برتریِ ماده اصلیِ پیدایش خود و بی‌توجه به اینکه هر دو مخلوق او هستند، زبان به اعتراض گشوده و عرضه داشت:

...لَمْ أَکُنْ لأَِسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون[۸۳]؛ من (آن موجودی) نیستم که برای بشری که از گل خشکی[۸۴] مایل به سیاهی[۸۵] و متغیر[۸۶] آفریده‌ای، سجده نمایم.

و با مقایسه‌ای غلط، این چنین عصیانگری را آغاز کرد:

أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِین[۸۷]؛ من از او برترم، (چرا که) مرا از آتش و او را از گِل آفریده‌ای (و چون آتش از گل والاتر است، پس من زیر بار فرمان نمی‌روم).



در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می‌خوانیم: وی در این هنگام عرضه داشت: قسم به عزّتت! اگر مرا از سجده بر آدم معاف داری، آن‌چنان تو را عبادت می‌کنم که کسی هرگز چنین پرستشی نکرده باشد. خداوند در پاسخ فرمود:

إِنّی أُحِبُّ أَنْ اُطاعَ مِنْ حَیْثُ اُریدُ[۸۸]؛ من دوست دارم به همان نحو که اراده نموده‌ام، اطاعت شوم.


مقدّم داشتن خواست خدا

برخی بر این باورند که باید کار خوب را از آن جهت که نیک است، انجام داد، نه از آن نظر که خدا فرمان داده است. اینان با ارزش‌های اسلامی فاصله زیادی دارند؛ چرا که در اسلام «اطاعت خدا» معیار ارزش است، و کاری که فقط به لحاظ فایده شخصیِ آن انجام شود، نوعی خودپرستی است و دوست داشتن خود، ربطی به دوستی خدا ندارد.

آنچه حضرت ابراهیم(علیه السلام) را به آن درجه رسانید، اطاعت بی‌چون و چرای فرمان الاهی بود و به تعبیر دلنشین قرآن کریم، آن بزرگوار پس از فراهم شدن زمینه‌هایی خاص، آنچه به ایشان محول شده بود به زیبایی به اتمام رساند (فَأَتمّهن).

حضرت ابراهیم(علیه السلام) آن‌چنان غرق در طاعت پروردگار بود که هنگام افکندن وی به آتش در پاسخ امین وحی خدای تعالی، حضرت جبرئیل(علیه السلام) که پرسید: «یا ابراهیم ألک حاجة (ای ابراهیم! نیازی به من‌ـ داری؟)»، فرمودند: إِلَیْکَ فَلا (به شما خیر). این در واقع یک جمله ناتمام بود که ایشان تمامش کرد.


شاید مهم‌ترین کلمه‌ای که حضرت ابراهیم(علیه السلام) بوسیله آن مورد آزمایش قرار گرفت و با ترجیح خواست خدا بر خواهش‌های خویش، آن را به خوبی به انجام رسانید، جریان ذبح فرزندی بود که در سنّ پیری به ایشان عطا شده بود.[۸۹] همو که ابراهیم(علیه السلام)مأموریت یافت وی را همراه مادر در بیابانی خشک و بی‌آب و علف سکونت دهد[۹۰] و آن هنگام که برای تجدید دیدار به سویش شتافته بود، از سوی حق‌تعالی مأمور به ذبح او در منا شد. ایشان وحی الاهی را که در خواب تلقی فرموده بودند، این‌چنین با فرزند در میان گذاشتند:

...یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ماذا تَری...[۹۱]؛ ...ای پسرکم! همانا من در خواب چنین دیده‌ام که سر تو را می‌بُرم؛ نظر تو چیست؟....

پسر نیز که در همین مکتب درس تسلیم را به خوبی آموخته بود، بی‌درنگ پاسخ داد:

یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرِینَ[۹۲]؛ ای پدر! آنچه (از سوی خدا) مأموریت یافته‌ای، انجام ده (و) به خواست خدا مرا از شکیبایان خواهی یافت.

پدر نیز بی‌درنگ به امتثال امر حق‌تعالی پرداخته و درنگ را جایز نشمرد و از این جهت، از سوی خداوند به نیکوترین وجه مورد تحسین قرار گرفت.[۹۳]


به‌حق باید گفت برای آزمایش‌هایی این چنین، نمونه‌هایی جز آنچه در زندگی معصومان(علیهم السلام) به ویژه حضرت ابی‌عبدالله الحسین(علیه السلام) وجود داشته، نمی‌توان یافت.

تحقیر، مجازاتی درخور پیشوای گردنکشان

فَعَدُوُّ اللهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَسَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِیَّةِ وَنَازَعَ اللهَ رِدَاءَ الْجَبرِیَّةِ وَادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَخَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ؛ پس (این) دشمن خدا، پیشوای تعصب‌پیشگان و پیشرو گردن‌کشان است که بنیان عصبیت را پایه‌ریزی کرد و با خدا در جامه عظمت و بزرگی نزاع نمود و (غاصبانه) لباس عزت و سربلندی پوشید و پوشش ذلت را (که لازمه عبودیت است)، از تن به در آورد.

ابلیس هنگامی‌که جدّی بودن فرمان الاهی را دید، با خدا اعلام جنگ کرد و برای گمراه ساختن فرزندانِ پدری که مأمور به سجده بر او شده بود، سوگند خورد.[۹۴]

أَلاَ تَرَوْنَ کَیْفَ صَغَّرَهُ اللهُ بِتَکَبُّرِهِ وَوَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِی الدُّنْیَا مَدْحُوراً وَأَعَدَّ لَهُ فِی الاْخِرَةِ سَعِیراً؛ آیا نمی‌بینید خداوند چگونه وی را به خاطر خودبزرگ‌بینی کوچک نمود و به سبب بلندپروازی به زمین زد؟ پس در دنیا او را مطرود و رانده شده قرار داد و در سرای آخرت برایش آتشی سوزان فراهم فرمود؟


زنگ خطر

امام(علیه السلام) با بیان داستان ابلیس ملعون ما را از آنچه وی را به این سرنوشت دچار کرد برحذر می‌دارند و با شیوایی بی‌نظیر کلامشان خطر جبران‌ناپذیر عاقبت «تکبر» در دنیا و آخرت را بیان می‌فرمایند. امید آنکه پروردگار مهربان گوش جان ما را پذیرای سخن آن بزرگوار که خود نیز همچون جان جانانشان رسول‌الله(صلی الله علیه وآله) «طبیبٌ دوّار بطبّه»[۹۵] بودند، قرار دهد و با نصب‌العین قرار دادن همه سخنان آن بزرگوار و جانشینان پاک حضرت(علیهم السلام)، ما را شکرگزار این نعمت بی‌بدیل[۹۶]مقرر فرماید؛ چرا که: «کَلامُکُم نُورٌ وَأمرُکُمْ رُشْدٌ وَوَصِیَّتُکُم التَّقْوی».[۹۷]

وَلَوْ أَرَادَ اللهُ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُور یَخْطَفُ[۹۸] الاَْبْصَارَ ضِیَاؤُهُ وَیَبْهَرُ[۹۹]الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ[۱۰۰] وَطِیب یَأْخُذُ الاَْنْفَاسَ عَرْفُهُ[۱۰۱] لَفَعَلَ وَلَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الاَْعْنَاقُ خَاضِعَةً وَلَخَفَّتِ الْبَلْوَی فِیهِ عَلَی الْمَلاَئِکَةِ...؛ اگر خداوند اراده می‌فرمود که (حضرت) آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ را از نوری که پرتوش خیره کننده چشم‌ها، و زیبایی آن سرگردان کننده عقل‌ها، و بوی خوش آن نوازش دهنده نفَس‌ها باشد، حتماً چنین


می‌نمود. و در آن صورت همه در مقابل آن فروتنی می‌نمودند و برای فرشتگان آزمونی ساده بود.

وَلَکِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ یَبْتَلِی خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا یَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْیِیزاً بِالاِْخْتِبَارِ لَهُمْ وَنَفْیاً لِلاِْسْتِکْبَارِ عَنْهُمْ وَإِبْعَاداً لِلْخُیَلاَءِ مِنْهُمْ؛ ولی خداوند بندگان خود را با هدف مشخّص و ممتاز نمودن آنها و از بین بردن روحیه خودبزرگ‌بینی از ایشان و دور نمودن گردن‌فرازی از آنان، بوسیله چیزی که اصل آن را نمی‌دانند، می‌آزماید».


ماده مجهول در آزمون

آری، در امتحان باید نقطه مجهولی گنجانده شود تا میزان قابلیت موجود مورد آزمایش روشن شود. برای مثال اگر حضرت ابراهیم(علیه السلام)، از ابتدا می‌دانستند که قوچی بهشتی فدای اسماعیل ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ می‌شود،[۱۰۲]به دست گرفتن کارد و کشیدن بر گلوی فرزند هنری نبود. آنچه اهمیت داشت، این بود که تا آخر بپندارد این کار باید انجام شود و اراده جدّی خداوند است؛ چنان که هنگام پرتاب شدن در دل آتش می‌بایست از گلستان شدن آتش در پایان آزمون[۱۰۳] بی‌خبر باشند؛ وگرنه تسلیم و رضا، آزمون دشواری نبود.

حبط اعمال

فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَجَهْدَهُ[۱۰۴]الْجَهِیدَ وَکَانَ قَدْ عَبَدَ اللهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَة لاَ یُدْرَی أَمِنْ سِنِی


الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الاْخِرَةِ عَنْ کِبْرِ سَاعَة وَاحِدَة؛ پس، آنچه را خداوند، با ابلیس انجام داد؛ مایه پند و عبرت قرار دهید؛ زیرا که خدای‌تعالی عمل طولانی و تلاش بیوقفه او را به خاطر ساعتی[۱۰۵]خودبزرگ‌بینی محو و نابود ساخت؛ (ابلیسی که) شش هزار سال عبادت کرده بود (و برای شما) معلوم نیست[۱۰۶] از سال‌های دنیا یا سال‌های آخرت بوده است.[۱۰۷]

ممکن است خدای ناکرده انسان پس از سال‌ها گام برداشتن در مسیر صحیح و انجام دادن اعمال شایسته، خود سبب بر باد فنا رفتن همه آنها شود.

خدای تعالی در آیاتی از قرآن کریم به این امر اشاره فرموده و


گناهانی از قبیل شرک،[۱۰۸]کفر[۱۰۹]ارتداد،[۱۱۰] نفاق،[۱۱۱] انکار قیامت،[۱۱۲] بلند کردن صدا در پیشگاه باعظمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)،[۱۱۳] مخالفت با فرمان حضرت،[۱۱۴] ناخشنودی از رضوان پروردگار[۱۱۵] و... را عامل آن دانسته است.[۱۱۶]

از احادیث نورانی اهل‌بیت(علیهم السلام) نیز مطالب بسیار ارزشمندی استفاده می‌شود، و در آنجا علاوه بر گناهان فوق، موارد فراوانی همچون منّت نهادن،[۱۱۷] حسد،[۱۱۸] زنا،[۱۱۹] ظلم به اجیر،[۱۲۰] نسبت دادن امور خلاف عفت،[۱۲۱] بی‌تابی در مصیبت،[۱۲۲]نگاه زن شوهردار به نامحرم[۱۲۳] و موارد دیگری که در این مقال نمی‌گنجد، دیده می‌شود. و باید به تأسّی


از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از ارتکاب گناهانی که سبب حبط اعمال می‌شود به خدای بزرگ پناه برد[۱۲۴]

البته از نظر اعتقادی «حبط و تکفیر» در جای خود مورد بحث علمی قرار گرفته،[۱۲۵] و بررسی آن هرچند خالی از فایده نیست، از حوصله این نوشتار بیرون است.

سنّت یکسان خداوند در مورد همه گردن‌کشان

فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَی اللهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ؟ کَلاَّ مَا کَانَ اللهُ سُبْحَانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْر أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً. إِنَّ حُکْمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَأَهْلِ الاَْرْضِ لَوَاحِدٌ، وَمَا بَیْنَ اللهِ وَبَیْنَ أَحَد مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ[۱۲۶] فِی إِبَاحَةِ حِمًی حَرَّمَهُ عَلَی الْعَالَمِینَ؛ بعد از ابلیس چه کسی با ارتکاب همان نافرمانی که از وی سر زد، از عذاب الاهی در امان خواهد ماند؟ هرگز (چنین نخواهد شد) و خداوند سبحان، با خصلتی که به خاطر آن، فرشته‌ای[۱۲۷] را از بهشت راند، انسانی را (با داشتن همان ویژگی) به آنجا راه نخواهد داد. (چرا که) حکم او بین اهل آسمان و زمین یکسان است و بین او و هیچ یک از مخلوقاتش در مورد اجازه


ورود به قُرقگاهی که بر همه جهانیان تحریم فرموده، توافق‌نامه‌ای منعقد نگردیده است.

امام(علیه السلام) پس از اشاره به عبادت بسیار طولانی ابلیس، و نابود شدن همه آنها با اندک زمانی تکبر، مخاطبان آن روز و همیشه خود را به این خطر جدی توجه می‌دهند و ایشان را از نزدیک شدن به این صفت زشت بر حذر می‌دارند؛ چرا که هیچ گاه عبادت‌های ما با توجه به مدت عمری که به طور طبیعی در اختیار داریم‌ـ از نظر مدت به عبادت وی نخواهد رسید، و جایی که خداوند به سبب وجود خودبزرگ‌بینی در موجودی که از شدت عبادت در زمره فرشتگان به شمار می‌رفت آن گونه معامله کرد، با اهل زمین نیز همان رفتار را می‌کند؛ زیرا این منطقه ممنوعه‌ای است که هر کس به آن نزدیک شود، به همان سرنوشت دچار خواهد شد، و برای همگان یکسان است.


احکام ویژه

البته ممکن است خداوند در شرایطی ویژه، به لحاظ بعض مصالح، در مورد اقوامی حکم خاصی صادر فرماید؛ همچنان که در مورد بنی‌اسرائیل چنین اتفاقی افتاد. خدای تعالی پس از بر شمردن برخی از گناهان آنان، ظلم را سبب ممنوعیت آنان از بعضی امور حلال معرفی فرموده است:

فَبِظُلْم مِنَ الَّذِینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ طَیِّبات أُحِلَّتْ لَهُمْ....[۱۲۸]

همچنین به گروهی تحت عنوان «اصحاب السبت» اشاره شده است. آنها روز شنبه علی‌رغم وجود ماهی فراوان، از صید آن منع شدند و با توجّه به


اینکه ماهیها در روز شنبه کنار ساحل جمع می‌شدند چاره‌ای اندیشیده و حکم خدا را بازیچه قرار دادند. به این ترتیب که حوضچه‌هایی ایجاد کردند و ماهی‌هایی را که شنبه در آن حوضچه‌ها گرفتار می‌آمدند، در روز یکشنبه به راحتی از آب می‌گرفتند. سرانجامِ کار آنها همراه کسانی که ایشان را نهی از منکر نکردند، مسخ شدن و به بوزینه تبدیل شدن بود. خدای تعالی در خلال داستان، علت ممنوعیت آنها از صید ماهی در روز شنبه را تبهکاری‌شان ذکر فرموده است:

وَسْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیَوْمَ لا یَسْبِتُونَ لا تَأْتِیهِمْ کَذلِکَ نَبْلُوهُمْ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ[۱۲۹] از ایشان در مورد آن آبادی که نزدیک دریا بود، جویا شو، آن‌گاه که در روز شنبه (از مسیر حق) تجاوز می‌نمودند، آن هنگام که ماهی‌ها در روز استراحتشان (شنبه) به صورت انبوه به نزد آنان می‌آمدند و در غیر روز تعطیلی (سایر ایام هفته، در ساحل دیده نمی‌شدند و) به نزد آنان نمی‌آمدند. ما آنها را این‌گونه به دلیل تبهکاری‌شان مبتلا نمودیم.

در این گونه موارد تحریم بعض امور، جهت خاصی داشته است؛ ولی اگر چیزی حرمتِ ذاتی داشته باشد ـ به جز در مواردی محدود ـ استثناپذیر نیست؛ مثلا مردار و شراب، در همه ادیان حرام بوده است و اگر مواردی مثل اضطرار تجویز شود، به معنای نقض حکم حرمت و تافته جدا بافته

دانستن بعض افراد نیست و هر کس چنین عذری داشته باشد، حکم حرمت در مورد او جاری نخواهد بود و اختصاص به جمعیت و نژاد خاصی ندارد؛ ولی برای مثال استثنا کردن معدود افرادی از بنی‌اسرائیل از حکم تحریم که بر بقیه ثابت بود، خلاف حکمت پروردگار است؛ یعنی خدای حکیم، هیچ‌گاه بدون جهت، اجازه صید ماهی را به عده‌ای از همان بنی‌اسرائیل نداده است.

هشدار امام (علیه السلام)

فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللهِ عَدُوَّ اللهِ أَنْ یُعْدِیَکُمْ بِدَائِهِ، وَأَنْ یَسْتَفِزَّکُمْ[۱۳۰] بِنِدَائِهِ، وَأَنْ یُجْلِبَ عَلَیْکُمْ بِخَیْلِهِ وَرَجِلِهِ؛ پس ای بندگان خدا، از دشمن خدا برحذر باشید تا مبادا شما را به درد خود مبتلا سازد و به ندای خویش شما را با خفّت و خواری، به سرعت از حق دور و به خود جذب نماید و با لشکر پیاده و سوارش شما را احاطه نماید.

امروز می‌بینید افرادی همان راه شیطان را رفته و به همان خطرها هم گرفتار شده‌اند. در واقع همان تکبر است که انسان را به ایجاد تردید در احکام الاهی وامی‌دارد تا برای بعض احکام خداوند تاریخ مصرف خاصی را در نظر گرفته و زمان آن را پایان یافته بداند یا اصل «حکم خدا بودن آن را» انکار کند و یا ـ العیاذ بالله ـ پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را خطاکار بشمرد. گاهی با تمسخر به سراغ احکام کیفری اسلام رفته و تازیانه خوردن را مخصوص حیوانات دانسته و برای انسان بی‌حرمتی به حساب آورد.


اینان با دعوی اسلام چنین می‌گویند؛ چنان که ابلیس هم بدون اینکه خدای‌تعالی را انکار کند، می‌گفت: اگر این تکلیف را از من برداری، تو را آن‌چنان می‌پرستم که کسی چنین عبادتت نکرده باشد. و چون خود را رانده شده درگاه حق‌تعالی دید، بر گمراه کردن بندگان خدا سوگند یاد نمود، هرچند ظاهر عباداتشان محفوظ باشد. آری، غرور و هوس‌بازی و استمرار گناه انسان را به چنین ورطه‌ای می‌کشاند و سرانجامی که خدای‌تعالی برای اینان ترسیم فرموده، به مسخره گرفتن آیات الاهی است:

ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوأَی أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللهِ وَکانُوا بِها یَسْتَهْزِءُونَ؛[۱۳۱] سپس عاقبت بدکاران، دروغ انگاشتن آیات خداوند و مسخره کردن آنها شد.[۱۳۲]

مواظب لشکریان ابلیس باشید که با لشکر پیاده و سواره‌اش شما را محاصره نکند؛ زیرا او یارانی دارد که برای انسان نادیدنی است:

إِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ إِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطِینَ أَوْلِیاءَ لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ؛[۱۳۳] او و دار و دسته‌اش شما (انسان‌ها) را از آنجا که شما آنها را نمی‌بینید، می‌بیند. ما شیاطین را سرپرست افراد بی‌ایمان قرار دادیم.

ری، او تمام یاران و فرزندان[۱۳۴] خود را برای دور کردن بشر از مسیر بندگی، یعنی تنها راه سعادت دنیا و آخرت، به کار گرفته و حتی برخی از انسان‌ها با وی هم‌داستان شده و به تعبیر قرآن کریم، به دشمنی با سفیران الاهی و پخش مطالب فریبنده می‌پردازند:

وَکَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الإِْنْسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْض زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَلَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَما یَفْتَرُونَ[۱۳۵]و این‌گونه برای هر پیامبری، شیاطینی از انسان‌ها و جنیان قرار دادیم، برخی از آنان گفتار زینت داده شده را برای فریبکاری به برخی دیگر می‌فرستند. و اگر پروردگارت می‌خواست (چنین نکنند،) نمی‌کردند پس آنها را با دروغ‌هایی که می‌بندند، به حال خود واگذار.

اینان کسانی هستند که سرپرستی ابلیس را پذیرفته و به خدای تعالی شرک ورزیده‌اند:

إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ.[۱۳۶]


جدّی بودن دشمنی ابلیس

علت اینکه امام(علیه السلام) این همه بر مسئله خطر شیطان ـ لعنه الله ـ تأکید می‌فرمایند، کم اهمیت بودنِ آن در نظر بسیاری از مردم است. برای روشن شدنِ این حقیقت، به دوران کودکیِ خود نظری می‌افکنیم و روزهایی را به خاطر می‌آوریم که پدر و مادر دلسوزانه ما را از همنشینی با رفیق بد، بر حذر می‌داشتند، و ما احیاناً ضمن تصدیق اجمالی آنها، مسئله

را خیلی جدّی نگرفته و برای محروم کردن خود از سرگرمی چند دقیقه‌ای با کسانی که با تمایلات و کشش‌های درونی‌مان موافق بودند، دلیلی نمی‌دیدیم. آری، این دشمن سوگند خورده[۱۳۷] هم با به کارگیری تمام ترفندهای خود، انسان را از راه همان خواهش‌های نفسانی گوناگونی که دارد، به سرپیچی از فرمان خدای‌تعالی وا می‌دارد؛ در حالی که خداوند صراحتاً دشمنی او را گوشزد کرده و سرانجام مسیر مورد نظر وی را عذاب سوزان جهنم معرّفی فرموده است:

إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِیرِ.[۱۳۸]

و همگان را از رهروی راهش نهی فرموده است:

یا أَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الأَْرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ.[۱۳۹]

اکنون از خود بپرسیم: آیا پرهیز از شیطان، همانند احتیاطی است که از یک دشمن خونی می‌کنیم؟ یا با او طرح دوستی و رفاقت ریخته و احیانا می‌پنداریم که ما هم گاهی کلاه سرش گذاشته و دشمنی‌هایش را جبران می‌کنیم؟ آری، پدر مهربانمان، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از روحیه بی‌خیالی ما به خوبی خبر دارند؛ از این رو با تأکید فراوان و عباراتی بسیار گویا، این خطر جدّی را بیان فرمودند تا ما قدری به خود آمده و از آنچه ما را به سوی آن سوق می‌دهد، به شدت بپرهیزیم.


جلوه‌ای از آمادگی ابلیس

«فَلَعَمْرِی لَقَدْ فَوَّقَ[۱۴۰]لَکُمْ سَهْمَ الْوَعِیدِ، وَأَغْرَقَ[۱۴۱] إِلَیْکُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِیدِ، وَرَمَاکُمْ مِنْ مَکَان قَرِیب».

امام(علیه السلام) به جان شریف خود سوگند یاد کرده و با تأکید، به نزدیک بودن ابلیس و آمادگی کامل او برای رها کردن تیر کشنده‌اش اشاره می‌فرمایند؛ تیری که بر چلّه کمان نهاده شده و از نقطه‌ای نزدیک آماده پرتاب است. آن هم از سوی تیرانداز کارکشته‌ای که پیری در او اثر نکرده و از زمان حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ تا امروز تجربه‌ها کسب کرده است، و گستاخانه خداوند را گمراه کننده خود دانسته، و با بی‌ادبی در پیشگاه پروردگار بزرگ بر تصمیم قاطع خود در مورد زینت دادن زشتی‌ها برای انسان و گمراه ساختن همه آنها پافشاری می‌کند:

فَقالَ: «رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَْرْضِ وَلاَُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ».[۱۴۲]

کمک انسان به تحقق خواسته‌های ابلیس

قَذْفاً بِغَیْب بَعِید وَرَجْماً بِظَنّ غَیْرِ مُصِیب صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِیَّةِ وَإِخْوَانُ الْعَصَبِیَّةِ وَفُرْسَانُ[۱۴۳] الْکِبْرِ وَالْجَاهِلِیَّةِ.

آن هنگام که ابلیس چنین گستاخی کرد، از سرانجام کار مطمئن نبود و به سبب نداشتن علم غیب، تیر به تاریکی انداخت. او با عصبانیتْ مصمّم بود همگان را گمراه کند و با صراحتْ این تصمیم خود را اعلام کرد. متأسفانه برخی انسانها به گمان وی جامه عمل پوشانیدند. خدای تعالی از تحقق این گمان این چنین یاد می‌فرماید:

وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ.[۱۴۴]

اینان چه کسانی هستند؟ کسانی‌اند که امام(علیه السلام) با به کارگیری تعابیر زیبای ادبی، علت بیچارگی آنان را تعصب و حمیت احمقانه، و سوار بودنشان بر مرکب تکبر و نادانی معرفی فرمودند.

سرانجام اطاعت از شیطان

حَتَّی إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ[۱۴۵] مِنْکُمْ، وَاسْتَحْکَمَتِ الطَّمَاعِیَّةُ مِنْهُ فِیکُمْ، فَنَجَمَتِ[۱۴۶] الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِیِّ إِلَی الاَْمْرِ الْجَلِیِّ اسْتَفْحَلَ[۱۴۷]سُلْطَانُهُ عَلَیْکُمْ، وَدَلَفَ[۱۴۸] بِجُنُودِهِ نَحْوَکُمْ، فَأَقْحَمُوکُمْ[۱۴۹] وَلَجَاتِ[۱۵۰] الذُّلِّ، وَأَحَلُّوکُمْ وَرَطَاتِ الْقَتْلِ؛ تا بدان‌جا که سرکشان شما (کسانی که در


مقابل وی ایستادگی می‌کردند) رام و فرمانبردار او شدند و طمع او (در مورد گمراه نمودن شما) محکم گردید. پس این حالت از خفا و نهان برون آمد و (ارتباط شما با ابلیس) واضح و آشکار شد. (بر این اساس) سلطنت او بر شما قوت یافت و با لشکریانش به سوی شما حملهور گردید و در نتیجه (آنان) شما را در پناهگاه‌های خواری وارد ساختند و به گودال مهالک فرودتان آوردند.

هنگامی که ابلیس تأثیر وسوسه‌های خود را ـ حتّی در آنانی که از وی دل خوشی نداشتند و در مقابلش می‌ایستادند ـ ملاحظه کرد، حرص و طمعش افزون شد. او از آن پس با عزمی راسخ‌تر به اغواگری پرداخت و آنچه در دل‌ها به صورت «زمینه‌ای مناسب» پنهان بود، به فعلیت رسید که تسلط کامل او و لشکریانش را در پی داشت. در این صورت سرنوشتی جز خفّت و خواری و ارتکاب قتل و خونریزی ـ و آنچه در عبارات بعد به آن اشاره می‌شود ـ در انتظار رهروان راه باطل او نخواهد بود:

وَأَوْطَئُوکُمْ إِثْخَانَ[۱۵۱] الْجِرَاحَةِ طَعْناً[۱۵۲] فِی عُیُونِکُمْ وَحَزّاً[۱۵۳] فِی حُلُوقِکُمْ، وَدَقّاً[۱۵۴] لِمَنَاخِرِکُمْ([۱۵۵] وَقَصْداً لِمَقَاتِلِکُمْ، وَسَوْقاً بِخَزَائِمِ[۱۵۶] الْقَهْرِ إِلَی النَّارِ



الْمُعَدَّةِ لَکُمْ، فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِی دِینِکُمْ حَرْجاً وَأَوْرَی[۱۵۷] فِی دُنْیَاکُمْ قَدْحاً مِنَ الَّذِینَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِینَ وَعَلَیْهِمْ مُتَأَلِّبِینَ؛[۱۵۸] شما را با وارد نمودن زخم‌های گران، (اینچنین) لگدمال نمودند: سرنیزه‌ها را در چشم‌هاتان فرو کردند، حلقوم‌هایتان را بریدند، سوراخ بینی‌هایتان را له کردند، (تا اینکه) شما را کشته و با کمال انقیاد به سوی آتشی که برایتان مهیا شده، سوق‌تان بدهند؛ بنابراین (شیطان) بزرگ‌ترین مشکل دین شما و آتش‌افروزترین عنصر برای دنیای شماست. (حتّی خطر او) از (خطر) کسانی که به وضوح و آشکار با آنان سر جنگ دارید و یکصدا با آنان دشمنی می‌کنید، (به مراتب جدی‌تر و) شدیدتر است.

امام(علیه السلام) با عباراتی بسیار زیبا، عمق عداوت و کینه آن دشمن سوگند خورده را ترسیم فرمودند. اولین ضربه کاری وی را کور کردن انسان دانسته‌اند که خود هشداری بسیار جدّی است؛ چرا که رزمنده نابینا توان مقابله با دشمن را ندارد و ضربه‌های مهلکی بر وی وارد می‌شود، و طبعاً بریده شدن گلو را که در جمله بعد ذکر شده، در پی خواهد داشت. چنین کسی با کمال بدبختی، با خشونت بینی‌اش به خاک مالیده و پایمال گشته و به هلاکت خواهد رسید. چنین فردی که همچون شتری بینی‌اش را سوراخ کرده‌اند و با عبور دادن چوبی از آن، جلو سرکشی و چموشی او را گرفته‌اند، استحقاق قهر و غضب پروردگار را کسب کرده، و دشمن نیز او را به همان سو هدایت خواهد کرد.


اینجاست که حضرت به نتیجه‌گیری پرداخته‌اند و از مخاطبان خویش می‌خواهند به خود آمده و خطر را جدّی بگیرند و بیشتر از آنچه به یک دشمن ظاهریِ تا دندان مسلح فکر می‌کنند و در پی بهترین شیوه رویارویی با او هستند، در اندیشه مقابله با شیطان باشند و بدانند که این دشمن قسم خورده، به دنبال دچار کردن همگان به درد خود یعنی «تکبر» است. او ـ چنان که اشاره شد ـ خداوند را به جهت امر به سجده، «اغواگر» خوانده و در مقابل، درصدد فریب بنی‌آدم برمی‌آید:

قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَْرْضِ وَلاَُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ؛[۱۵۹]گفت: پروردگار من، چون مرا اغوا نمودی، حتماً (گناهان را) برایشان در روی زمین می‌آرایم، و قطعاً همه آنها را خواهم فریفت.

بهانه اغواگری خود را چیزی که او اغوای خداوندی‌اش می‌خواند، دانسته و تصمیم جدّی خویش مبنی بر گمراه ساختن بندگان خدا را با قاطعیت اعلام می‌کند. طبیعی است که او از همان راهی که منجر به بیچارگی خودش شد، به سوی هدف گام برمی‌دارد و درصدد مبتلا کردن انسان‌ها به همان درد خانمانسوز (خودبرتربینی) برمی‌آید؛ چرا که او دشمنی است سوگند خورده و خطرناک، و زخم او از هر زخمی کاری‌تر است.

ایستادگی در برابر ابلیس

فَاجْعَلُوا عَلَیْهِ حَدَّکُمْ[۱۶۰] وَلَهُ جِدَّکُمْ،[۱۶۱] فَلَعَمْرُ اللهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَی أَصْلِکُمْ،


وَوَقَعَ فِی حَسَبِکُمْ،[۱۶۲] وَدَفَعَ[۱۶۳] فِی نَسَبِکُمْ،[۱۶۴] وَأَجْلَبَ[۱۶۵] بِخَیْلِهِ عَلَیْکُمْ، وَقَصَدَ بِرَجِلِهِ[۱۶۶]سَبِیلَکُمْ؛ تیزی و حدّتتان را علیه او به کار گیرید و تمام تلاش خود را برای مقابله با او به کار بندید؛ پس سوگند به خدا! بر اصل و ریشه شما تفاخر نمود و به حسَب شما طعنه زد و نسَب شما را بی‌ارزش دانست، لشکریان سواره خود را تا سر حد توان بسیج نموده و متوجه شما ساخت و با پیاده نظامش راه را بر شما بست.

امام(علیه السلام)، نرمش و رفاقت با شیطان را روا ندانسته و به کارگیری بالاترین تندی و خشم را در مقابل وی فرمان می‌دهند حضرت، نهایت تلاش و کوشش در دوری از او و قطع کامل رابطه با وی را از ما می‌خواهند و سوگند یاد می‌کنند که او هم ماده خلقت خود را از شما برتر دانست و هم با بیانی توهین‌آمیز در مورد پدر شما، او را از «حمأ مسنون»[۱۶۷]دانسته و گفت:


لَمْ أَکُنْ لأَِسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون[۱۶۸]؛ من هیچ‌گاه برای بشری که آن را از خاک سفالینی مایل به سیاهی و خشک آفریدی، سجده نخواهم نمود.

او کسی است که حسب و نسب شما را به باد مسخره گرفته و با قسم به عزت خداوند[۱۶۹] کمر بر گمراه کردن شما بسته و تمام لشکریان سواره و پیاده خود را علیه شما بسیج نموده و آنان دست به دست یکدیگر، در مقابل شما وارد عمل می‌شوند:

شیوه‌های حمله ابلیس و یاران وی

یَقْتَنِصُونَکُمْ[۱۷۰] بِکُلِّ مَکَان، وَیَضْرِبُونَ مِنْکُمْ کُلَّ بَنَان[۱۷۱]، لاَ تَمْتَنِعُونَ بِحِیلَة، وَلاَ تَدْفَعُونَ بِعَزِیمَة[۱۷۲]، فِی حَوْمَةِ[۱۷۳]ذُلّ وَحَلْقَةِ ضِیق


وَعَرْصَةِ[۱۷۴]مَوْت وَجَوْلَةِ[۱۷۵]بَلاَء؛ آنان هرجا بتوانند شما را شکار نموده و دست و پایتان را قطع می‌نمایند. (در این صورت) نه با تدبیر و طرح نقشه توان مقابله با آنها را خواهید داشت، و نه توان تصمیم‌گیری در راندن آنها، (در حالی که شما) در انبوهی از ذلت و تنگنایی سخت، و عرصه مرگ و جولانگاه بلا گرفتار آمده‌اید.

حاصل آنکه ابلیس با به کارگیری تمام امکانات خود و هماهنگی با شیطان‌های جنّی و انسانی با شدت و خشونت و بی‌رحمی کامل درصدد تنگ کردن عرصه بر شماست. او می‌خواهد از همان راه استکباری که سببب بدبختی خودش شد، گمراهتان سازد. وی در این مسیر، از تمام ترفندهای کهن و تجربه‌شده خود کمال بهره‌برداری را خواهد کرد.

تا اینجا با بیان رسای حضرت، به خطر توجه کردیم؛ اکنون برای دستیابی به پاسخ این پرسش که «راه مقابله با این خطر جدّی چیست؟» در پیشگاه باعظمت مولایمان زانوی ادب زده، گوشِ جان به کلام حیات‌بخش ایشان می‌سپاریم:

شیوه مقابله با خطر

«فَأَطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ وَأَحْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ[۱۷۶] الشَّیْطَانِ


وَنَخَوَاتِهِ[۱۷۷]وَنَزَغَاتِهِ[۱۷۸]وَنَفَثَاتِهِ؛[۱۷۹]پس آنچه از آتشِ (سوزان) تعصب و کینه‌های جاهلیت در دل‌هاتان پنهان است خاموش سازید چرا که (چنین ضعف‌هایی) در دل مسلمان (پیدا شود) از وسوسه‌های شیطان، و تکبر و کشاندن او (به مفاسد) و دمیدن‌های اوست».

امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای مقابله با ترفندهای شیطان، به «خاموش کردن آتش تعصّب و کینه‌های جاهلیت» امر فرمودند. همان‌گونه که پیش‌تر گفتیم، «خودبزرگ‌بینی» همچون درختی است با شاخه‌های متعدد، و عصبیت احمقانه و حمیت جاهلانه، از همان شاخه‌هاست و از ریشه آن درخت تغذیه می‌کند.

البته گاهی حالت خودبرتربینی به صورت گروهی ظاهر می‌شود و انسان؛ قبیله، شهر، تیم بازی خود و مواردی از این قبیل را برتر دانسته و از مطرح کردن و مقدّم دانستن آنها لذت می‌برد؛ مثلا اگر امروز وابسته به تیم خاصی هست، از پیروزی آن اظهار شادمانی می‌کند و فردا اگر عضو تیم مقابل شد، پیروزی تیم جدید برایش شادی‌آفرین است؛ چرا که وابستگی خودش به این یا آن مطرح است؛ از این رو قوم‌گرایی، نژادپرستی و قدری فراتر «ملی‌گرایی»، همه به نوعی در «خود برتربینی» ریشه دارد و با معیارهای اسلامی سازگار نیست. انسان مؤمن تنها ملاکش «حق» است و


بس. «جانبداری» یا «نکوهش» او، به سبب «حق» یا «باطل» بودن چیزی است، نه قومیت و نژاد و آب و خاک و امثال آن که همه جلوه‌هایی از آن صفت شیطانی است.

نکته دیگر آنکه حالت «خودبرتربینی» به لحاظ آثارش مراتب متعددی دارد. بعض مراتب آن، فقط سزاوار نکوهش اخلاقی است گاهی هم در حدّ کراهت و زمانی هم در حدّ حرمت خواهد بود و حتی بعض موارد آن همانگونه که در جریان ابلیس اتفاق افتادـ به کفر می‌انجامد. بر این اساس، اگر انسان کمترین اثری از این پدیده خانمانسوز را در وجود خود احساس کرد، پیش از اینکه این نهال ضعیف و شُوم به درختی کهنسال تبدیل شود و انسان سر از وادیِ «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی» درآورَد، باید به مبارزه با آن بپا خیزد و به لحاظ اهمیت فوق‌العاده مطلب، کمر همت را محکم بسته و از تمام مظاهر آن به شدت دوری گزیند. او باید توجه داشته باشد که این عصبیت‌ها که همچون آتشی زیر خاکستر، گاه نسبت به قبیله، گاه آب و خاک، گاه نژاد و ملّیت و... بروز می‌کند، در آغاز آن‌چنان ظریف است که انسان به وجود آن توجه نمی‌کند و احیاناً خود را به کلی از آن مبرّا می‌داند.

به همین دلیل است که مقتدای مشفق‌مان، زمینه‌های به ظاهر ناچیز این صفت شیطانی را خطرناک دانسته و انسان را به درمان برمی‌انگیزانند و با عباراتی زیبا آن را از تحریکات و دمیدن‌های ابلیس می‌دانند. حضرت به سرانجامِ این بادکردن‌ها اشاره فرموده و از ابتلای به همان سرنوشت که خود ابلیس دچار شد بر حذرمان می‌دارند، و به طور واضح بهترین درمان را بیان می‌فرمایند:

فروتنی، درمان تکبر

«وَاعْتَمِدُوا[۱۸۰] وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَی رُءُوسِکُمْ وَإِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِکُمْ وَخَلْعَ التَّکَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِکُمْ؛ به نهادن (تاج) فروتنی بر سر، و افکندن بزرگ‌طلبی به زیر پا، و کنار افکندن تکبر از گردن روی آورید».

امام(علیه السلام) با عباراتی بسیار بلیغ و زیبا، فروتنی را ـ علی رغم اینکه ممکن است خواری تصور شود ـ تاج کرامت دانستند، و به عکس، تکبر و غرور را بادی شیطانی که باید همچون بادکنکی زیر پا گذاشت و از بین برد. همچنین با گوشزد کردن سنگینی بار تکبر، انسان را به تلاش برای دستیابی به حالت مطبوعی که با زمین گذاشتن بار گران حاصل می‌شود، سفارش فرمودند؛ چرا که این صفت زشت، تقیّدی دست و پاگیر در تمام امور زندگی (مانند طرز سخن گفتن، نشست و برخاست کردن، لباس پوشیدن و...) در پی خواهد داشت. و با کنار گذاشتن این بار سنگین که انسان بر خود تحمیل کرده، انبساط و آرامشی زیبا به دست می‌آید و طبعاً پیروزی انسان را در زمینه‌های مختلف زندگی به دنبال خواهد داشت.

بهترین سنگر

وَاتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً[۱۸۱]بَیْنَکُمْ وَبَیْنَ عَدُوِّکُمْ إِبْلِیسَ وَجُنُودِهِ،


فَإِنَّ لَهُ مِنْ کُلِّ أُمَّة جُنُوداً وَأَعْوَاناً وَرَجِلا[۱۸۲] وَفُرْسَان؛ در مصاف با دشمنتان، ابلیس و لشکریان وی، فروتنی را کمینگاه و سنگری (ارزشمند و مغتنم) قرار دهید؛ زیرا او از هر امّت، لشکریان و یارانی پیاده و سواره دارد.

از آنجا که حضرت، هم‌صدای با قرآن کریم،[۱۸۳] شیطان را دشمنی قسم‌خورده و بی‌رحم معرفی فرمودند، اکنون باید به عنوان راهنمایی دلسوز و رهبری مشفق، شیوه‌ای عملی برای مقابله با این دشمن غدّار در این مصاف سرنوشت‌ساز ارائه دهند تا از این رهگذر رهنمودی رهگشا برای برخورد با چنین دشمن خطرناکی در اختیار رهپویان راستین خویش بگذارند. دشمنی که علاوه بر لشکریان جنّی‌اش از میان هر امّت، هستی‌فروشانی را اجیر کرده و آنها را به حالت سواره و پیاده نظام آرایش جنگی داده است.

بر این اساس، «تواضع و فروتنی» را بهترین سنگر و نقطه امن برای مقابله با چنین دشمن خون‌آشامی معرفی فرمودند. سنگری که با استفاده از آن به خوبی می‌توان جلو تمام حملات وی را گرفت و ذائقه‌اش را با طعم تلخ ناکامی آشنا نمود.

تکبّرِ بدفرجام قابیل، نمونه‌ای روشن

وَلاَ تَکُونُوا کَالْمُتَکَبِّرِ عَلَی ابْنِ أُمِّهِ مِنْ غَیْرِ مَا فَضْل جَعَلَهُ اللهُ فِیهِ


سِوَی[۱۸۴] مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ، وَقَدَحَتِ[۱۸۵] الْحَمِیَّةُ فِی قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ، وَنَفَخَ الشَّیْطَانُ فِی أَنْفِهِ مِنْ رِیحِ الْکِبْرِ الَّذِی أَعْقَبَهُ اللهُ بِهِ النَّدَامَةَ[۱۸۶]، وَأَلْزَمَهُ آثَامَ الْقَاتِلِینَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ؛ و همچون کسی نباشید که بدون هیچ مزیت و برتری الاهی بر فرزند مادر خویش بزرگی فروخت و تنها (عامِل آن) عظمتی (دروغین و پنداری) بود که در اثر دشمنی حسودانه در خود احساس کرد و تعصب‌های احمقانه در دل وی با آتش خشم و غضب شعلهور گردید و ابلیس در بینی وی باد کبر و غرور دمید، آن‌چنان حالتی که منجر به این شد که خدای تعالی پشیمانی را برایش پیش آورد، و تا قیامت در گناه آدم‌کشان شرکتش داد.

امام(علیه السلام) به عنوان نمونه‌ای بارز، به جریان غم‌باری که در زندگی «اولین دو برادر تاریخ» رخ داد، اشاره فرمودند. حضرت به منظور روشن شدن عمق دشمنی ابلیس، بر پیوند مادری آن دو (علاوه بر پیوند پدری) تأکید فرمودند و این نکته را گوشزدمان کردند که آتش‌افروزی او چنان است که پیوندی این‌چنین مستحکم را گسسته و ارتباط قلبی دو انسانی را که در دامان یک مادر بزرگ شده‌اند،([۱۸۷]با این «خشونت» از هم می‌گسلد.


حربه‌ای که دشمن این گونه بی‌رحمانه آن را به کار گرفته و دنبال فرصت مناسب است، چیزی جز خود بزرگ‌پنداری و به دنبال آن، برافروخته شدن آتش کینه و حسد نیست. و چه پیامدی بدتر از اینکه خدای تعالی طعم ناگوار پشیمانی را برای همیشه به مذاقش آشنا ساخت و در همه قتل‌های جهان سهیمش کرد؛ چرا که بر اساس حدیثی از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) هر کس سنت نیک یا بدی بگذارد، علاوه بر پاداش یا کیفر خود، در پاداش یا کیفر عمل کنندگان به آن سهیم است:

مَنْ سَنَّ سنةً حسنة کان له اجرُها واجرُ من عمِل بها. من سنّ سنةً سیّئة کان علیه وزرُها ووزرُ من عمِل به[۱۸۸]هرکس رَوشی نیک را پایه‌گذاری نماید، هم اجر و پاداش چنین عملی را دریافت می‌کند، هم در پاداش افرادی که به آن روش عمل نمایند سهیم خواهد بود. و هر فردی که روش زشتی را بنا نهد، هم بار سنگین این عمل (ناپسند) را به دوش خواهد کشید، هم در وزر و وبال کسانی که به آن روشِ (ناپسند) عمل کنند، شریک خواهد بود.

آری، اولین نزاع بر سر امری موهوم اتفاق افتاد و جوانه آغازینِ روح خودبزرگ‌بینی در قابیل به صورت جمله ناموزونِ «لأََقْتُلَنَّک»[۱۸۹]دیدار شد، در حالی که هیچ امتیازی در برتری‌طلب دیده نمی‌شد و حسادتی که خود از تکبر وی ریشه گرفته بود، کارش را به این نقطه تاریک کشاند و با خود


چنین اندیشید که من با داشتن چنین عظمتی نباید اجازه بدهم فرد دیگری بزرگ‌تر از من یا حتی مثل من پیدا شود؛ در حالی که معیار برتری حقیقی، «تقوا» بود که در دل هابیل وجود داشت و با جمله زیبای «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقِین؛ خدا فقط از باتقوایان قبول می‌فرماید»[۱۹۰]اظهار شد.

تجاوز و فساد، پیامدهای تلخ «تکبّر»

أَلاَ وَقَدْ أَمْعَنْتُمْ[۱۹۱] فِی الْبَغْیِ[۱۹۲] وَأَفْسَدْتُمْ فِی الاَْرْضِ، مُصَارَحَةً للهِِ[۱۹۳]بِالْمُنَاصَبَةِ[۱۹۴]، وَمُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنِینَ بِالْمُحَارَبَةِ. فَاللهَ اللهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَفَخْرِ الْجَاهِلِیَّةِ، فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ الشَّنَئَانِ[۱۹۵] وَمَنَافِخُ الشَّیْطَانِ الَّتِی خَدَعَ بِهَا الاُْمَمَ الْمَاضِیَةَ، وَالْقُرُونَ[۱۹۶] الْخَالِیَةَ؛[۱۹۷]هان، شما تجاوز (از حق) را >

به نهایت رساندید (و بسیار سرکش شدید) و با اعلام دشمنی آشکار با خداوند و وارد جنگ شدن با اهل ایمان به فساد در زمین پرداختید. از تعصب‌های متکبرانه و نابخردانه به خدای تعالی پناه ببرید؛ چرا که این (روحیه) پیدایش دشمنی را در پی خواهد داشت و محل دمیدن شیطان است؛ یعنی همان ابزاری که با آن، امّت‌های گذشته و نسل‌های پیشین را فریفته است.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) مردم را از اینکه تکبر دوران جاهلیت در دل‌هاشان مانده باشد، به شدت بر حذر می‌دارند. همان‌ها که بر ارزش‌های خیالی و دور از حقیقت (مانند شجاعت نیاکان یا برتری نژادی و یا پیروزی‌های پدران گذشته خود) پای می‌فشردند. خوبان آنها کسانی بودند که آبرسانی به حاجیان را سند افتخار خویش می‌دانستند.[۱۹۸]

ریشه همه اینها به یک نوع «خود بزرگ‌بینی» برمی‌گردد؛ از این رو امام(علیه السلام) همان را آغازی نامبارک برای رویش دشمنی‌ها معرفی فرمودند؛ چرا که هر یک از دو دسته‌ای که با هم درگیری لفظی پیدا کرده و به بیان فضایل خود پرداخته‌اند، می‌کوشند امتیازهای طرف مقابل را تحت‌الشعاع قرار دهند. با وجود چنین زمینه‌ای، همواره دشمنی به رشد فزاینده خود در اجتماع ادامه خواهد داد و شیطان همان دشمن قسم‌خورده‌ـ نیز همچون کسی که به بادکنکی می‌دمد، امور واهی را در نظر آنان جلوه می‌دهد و به حساسیت در برابر مسائل بی‌ارزش ترغیبشان می‌کند؛ همان‌گونه که نسل‌های گذشته را این‌چنین فریب داد و ایجاد زمینه‌های تکبر و نخوت در دل‌هایشان، شعله‌های اختلاف و کشمکش را در بین آنها برافروخت. تا آنجا که امام(علیه السلام) در موردشان فرمودند:


سرنوشت امّت‌های پیشین

حَتَّی أَعْنَقُوا[۱۹۹] فِی حَنَادِسِ[۲۰۰]جَهَالَتِهِ وَمَهَاوِی ضَلاَلَتِهِ[۲۰۱]، ذُلُلا عَنْ سِیَاقِهِ، سُلُساً[۲۰۲]فِی قِیَادِهِ، أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِیهِ وَتَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَیْهِ، وَکِبْراً تَضَایَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ؛ (امّت‌های گذشته) در تاریکی‌های گمراهی شیطان شتاب گرفتند و با کمال ذلت و خواری به آنچه وی آنها را به سوی آن فرا می‌خواند گردن نهادند. و این همان عامل مشترکی بود که در همه آنها وجود داشت و قلب‌های آنها در طی نسل‌های پی در پی به همان سو گرایش داشت، تکبّری که خود موجب گرفتگی و ضیق صدر آنها می‌گشت.[۲۰۳]

معمولا ساربان‌ها، مرکب‌ها را به دو صورت می‌راندند: یکی از پشت سر، با خواندن «حُدی» و امثال آن، و یکی با کشیدن مهار از جلو. امام(علیه السلام) پیروان شیطان را به این دو حالت تشبیه فرموده و با این بیان، تسلیم کامل آنها را در مقابل تمام نیرنگ‌های وی ترسیم فرمودند. حضرت علت چنین انقیاد کاملی را وجود «روح تکبّر» دانسته و آن را بیماری مشترک مخاطبان خود با تمام اقوام گذشته عنوان فرمودند؛ کبر و غروری که آن‌چنان در


دل‌هاشان رشد کرده و ریشه دوانیده که حتی جای تنفس هم برایشان باقی نگذاشته است. آری، شیطان با دستیابی به چنین روحیه خطرناکی، راه نفوذ بسیار مناسبی در دل‌ها یافته و اسباب شقاوت ابدی را فراهم می‌کند.

أَلاَ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِکُمْ وَکُبَرَائِکُمُ، الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ، وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ، وَأَلْقَوُا الْهَجِینَةَ[۲۰۴] عَلَی رَبِّهِمْ وَجَاحَدُوا اللهَ عَلَی مَا صَنَعَ بِهِمْ، مُکَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَمُغَالَبَةً لاِلاَئِهِ؛ (حضرت در اینجا سایر مردم را که مورد استهزا و تمسخر فخرفروشان قرار گرفته‌اند، مخاطب ساخته و فرمودند:) کاملا متوجه باشید و به شدت از پیروی و فرمانبرداری مهتران و (به ظاهر) بزرگانتان پرهیز نمایید، همانها که ریشه خود را (که آبی گندیده بیش نبودند) فراموش کرده و مرتبه‌ای بالاتر از آنچه لایق هستند، ادعا نموده‌اند و (با انتساب پستی‌های دگران به خدای تعالی) این فعل قبیح را به خدا منسوب دانسته و با انکار نعمت‌های فراوانی که خالق مهربان در حقشان ارزانی داشته، با اراده حتمی حضرت حق‌تعالی از درِ گردن‌کشی وارد شده و الطاف بیکران او را کمرنگ و بی‌ارزش قلمداد نموده‌اند.


ظلم‌پذیران

روشن است که فخرفروشی گردن‌کشان، خود حاکی از وجود جمعیتی است که این صفت زشت و شیطانیِ آنان را برمی‌تابند و عکس‌العمل مناسبی نشان نمی‌دهند و به این ترتیب بستر مناسبی برای حرکت ایشان در مسیر تباهی به وجود می‌آوردند و امتیازاتی را که آنان برای خود قائل هستند چه واقعی و چه موهوم و خیالی‌ـ به رسمیت می‌شناسند؛ در


حالی که اگر پای چنین افراد سست‌عنصری در میان نبود، هیچ‌گاه تکبری محقق نمی‌شد؛ چرا که قوام این صفت شوم، اظهار بزرگی نسبت به دیگران است. و اگر «دیگرانی» در کار نباشند و همه یک دست باشند، زمینه خودبرتربینی وجود نخواهد داشت.

بنابراین در جامعه‌ای که تکبر وجود دارد، مردم دو دسته هستند: دسته‌ای که امام(علیه السلام) در اینجا از آنها به «کُبَرا» یاد کرده است و به سبب ارزش‌های موهوم، خود را سر و گردنی از دیگران بالاتر می‌پندارند. و دسته دیگر کسانی‌اند که متأسفانه به فخرفروشی آنان گردن می‌نهند و همواره نمونه‌های فراوانی از ایشان به وضوح مشهود بوده و هست؛ از این رو طرز لباس پوشیدن، اصلاح سر و صورت و حتی راه رفتن‌ها در میان اقشاری از جوامع ـ به ویژه جوانان ـ بر اساس ژستی که از فلان ستاره معروف سینما، یا قهرمان فوتبال یا کشتی، و... دیده شده، دستخوش تغییرات فراوان و سریع می‌شود، و این رهروان کوتاه‌فکر از چنین پیروی غیر منطقی و غلط بر خود بالیده و به لحاظ رعایت دقیق «مُد» غرق لذت و سرور می‌گردند.


خاستگاه متکبران

اینان نوعاً از طبقات مرفّه جامعه هستند، و رفاه و تمکّن بیشتر خود را ملاک برتری بر دیگران می‌شمارند. آنان ریاست را هم حق خود می‌پندارند و در مقابل از بقیه مردم انتظار فرمانبری و انقیاد کامل دارند. امروز هم می‌بینیم که در پیشرفته‌ترین و متمدن‌ترین اقوام به خیال خودشان‌ـ فقط پول حاکم است و بس؛ از این رو در انتخابات ریاست جمهوری اکثر نقاط جهان، چنین افرادی برنده میدان هستند.

ملاک قوت و ضعف

در جوامع مختلف، معیار شناخت قوت و ضعفْ متفاوت است؛ مثلا در برخی جوامع قدیمی که از سلاح‌های پیشرفته خبری نبوده است، «قوت بدنی و زور بازو» ملاک بوده است و پهلوان‌ترها در جامعه ارزشمندتر بوده‌اند؛ بنابراین شخص یا اشخاصی که از نیروی فردی یا قبیله‌ایِ بیشتری برخوردار بوده‌اند ـ با داشتن زمینه روحیِ مورد بحث ـ همین ویژگی را دست‌آویزی برای به زیر فرمان کشیدن دیگران قرار می‌دادند. بعدها که «پول» به معنای رایج امروز آن در چند قرن اخیرـ جایی برای خود دست و پا کرد، برتری‌جویان از آن همچون دستاویزی کارآمد بهره بردند و برای زیر سلطه بردن دیگران کوشیدند.


تحقیر، شگردی مستکبرانه

نکته قابل توجه آن است که همواره تکبر پیشگان برای نیل به هدف نامقدس خود، سعی در زدودن «اعتماد به نفس» مردم داشته‌اند تا از این رهگذر آنان از درون، ارزشی برای خود قائل نبوده و برای پذیرش سخن «بزرگترها» کاملا آماده باشند. یکی از مناسب‌ترین اموری که آنها در این جهت به کار می‌گیرند، تحقیر و تمسخر در ابعاد و شکل‌های مختلف و حساب شده است. قرآن کریم در فرازی از نقل داستان حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام‌ـ بیان می‌فرماید که فرعون، مزیّن نبودن حضرت به زیور آلات طلا و لکنت زبان پیش از رسالت آن بزرگوار[۲۰۵]را وسیله‌ای برای بی‌ارزش جلوه دادن ایشان در نظر مردم قرار داده بود و در


مقابل، به موقعیت شاهانه خود می‌بالید و آن را معیاری برای حقانیت می‌شمرد. قرآن کریم تمکین مردم در برابر فرعون و پذیرش ستم وی را به بی‌مقدار دانستن آنها مستند فرموده و آنان را به سبب داشتن چنین ویژگی‌های نکوهیده‌ای فاسق شمرده است:

وَنادی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قالَ یا قَوْمِ أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَهذِهِ الأَْنْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَفَلا تُبْصِرُونَ * أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَلا یَکادُ یُبِینُ * فَلَوْ لا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقْتَرِنِینَ * فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ.[۲۰۶]

کتاب الاهی این طبقه‌بندی غلط اجتماعی را بارها مطرح فرموده و مخاطبان خود را از پی‌آمدهای خطرناک آن بر حذر داشته است؛ گاه از کلمه «ضعفاء»[۲۰۷] استفاده شده و گاه مشتقات این ماده از باب استفعال به کار رفته است؛[۲۰۸] چنان که در مقابل نیز، گاه سخن از «کبراء»[۲۰۹] به میان آمده و زمانی نمایاندن چهره زشت آنان به عهده واژه «استکبار»،[۲۱۰] گذاشته شده است.


شرکت ظلم‌پذیران در گناه

ممکن است پرسیده شود: آیا طبقه ضعیف در مفاسد اجتماعی نقش دارند، و بخشی از گناه حاکمان ستمگر به دوش آنها هست یا نه؟


بعید نیست افرادی با نظر ابتدایی آنها را تبرئه کرده و همه گناه را بر دوش طبقه مستکبر و زورگو بگذارند؛ چرا که ستمگران، پیشگامان مفاسد اجتماعی‌اند و طبقه ضعیف را به دنبال خود می‌کشند.

قرآن کریم از استمرار این طبقه‌بندی استکبار و استضعاف‌ـ تا جهنم خبر می‌دهد و با توجه دادن مردم به «بیزاری جستن» پیروانِ سبک‌مغز از سران تبهکار، به دنبال تبرّی آنان از پیروان، ایشان را از عواقب شوم و زشت تبعیت کورکورانه برحذر می‌دارد:

إِذْ تَبَرَّأَالَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَْسْبابُ * وَقالَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَمِنْهُمْ کَما تَبَرَّؤُا مِنّا کَذلِکَ یُرِیهِمُ اللهُ أَعْمالَهُمْ حَسَرات عَلَیْهِمْ وَما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النّارِ.[۲۱۱]

در مقابل، استکبارپیشگان در پاسخ پیروان کوتاه‌فکر خود منطق شیطان را به کار برده و با اشاره به تسلط نداشتن خود بر آنها، کار خود را در وسوسه و اغواگری منحصر می‌کنند.[۲۱۲]مستضعفان پس از نومیدی از این مجادله، دستی را که می‌بایست در دنیا به سوی خدا دراز می‌کردند، بلند کرده و عذاب دوچندان را برای آنان می‌طلبند.[۲۱۳] پاسخی که از خدای تعالی


دریافت می‌کنند، از دوچندان بودن کیفر هر دو گروه حکایت می‌کند: «لِکُلّ ضِعْفٌ وَلکِنْ لا تَعْلَمُون».(۱)

چرا دو برابر؟

شاید بهترین وجهی که مفسران در بیان وجه دو برابر بودن عذاب هر دو گروه ذکر فرموده‌اند؛ این باشد: علاوه بر پیمودن راه کفر و عصیان که گناه مشترک مستکبران و مستضعفان است، گناه اختصاصی دسته اول، تلاش برای گمراه کردن و ایجاد زمینه غفلت از یاد خدا در جامعه است، و گناه اختصاصی دسته دوّم، حالت تسلیم و انقیاد، و گرم کردن بازار متکبران است؛ چرا که اگر اینان زیر بار زور نمی‌رفتند و ظلم‌ستیزی پیشه خود می‌کردند، قهراً بزرگان خیالی به قدرتی شیطانی دست نمی‌یافتند و جُرم «اغواگری»شان استمرار نمی‌یافت؛ از این رو همان گونه که عده‌ای بازخواست می‌شوند که چرا ستم کردید، دسته دیگر مخاطب این پرسش هستند که چرا با ظلم‌پذیری، بازار ستمگران را رونق بخشیدید؟


سخنی با فرودستان

امام(علیه السلام) به خصوص به ضعفا خطاب کرده و از پیروی قدرتمندان بر حذرشان داشته‌اند و با این رهنمود که فردا عذر «ضعف و ناچاری از پیروی» پذیرفته نخواهد بود، آنان را به حفظ هویت و عزّت در پناه اطاعت از خدای تعالی امر فرمودند. و در حقیقت لباس کهنه و خانه خشتی و نداشتن امکانات رفاهی آن چنانی را عذری مقبول برای گردن نهادن به خواست‌های نامشروع گردن‌فرازان نشناختند. اصولا عزت نفس و حفظ


شخصیت والای انسانی، نکته بسیار درخشانی است که به زیبایی در کلمات نورانی اهل‌بیت(علیهم السلام) بر آن تأکید شده است. از آن جمله می‌توان به سخن حکیمانه امیر مؤمنان(علیه السلام) در بخش اخیر نهج‌البلاغه اشاره کرد که فرمودند:

ما أَحْسَنَ تَواضُعَ الاغْنِیاءِ لِلْفُقَراءِ طَلَباً لِما عِنْدَاللهِ، وَأَحْسَنُ مِنْهُ تِیهُ[۲۱۴]الْفُقَراءِ عَلَی الاَغِنِیاءِ إتِّکالا عَلَی‌الله؛[۲۱۵] چه زیباست فروتنی توانگران در پیشگاه تنگدستان با هدفِ نیل به آنچه نزد خداست، و زیباتر از آن، سرفرازی تنگدستان در برابر دولتمردان به جهت توکل بر حضرت حق‌تعالی.

آری، برخورد بزرگوارانه تهیدستان با توانگران به شرط ریشه داشتن در اعتماد کامل به قادر متعال همچنان‌که حضرت فرمودندـ به هیچ روی به معنای فخرفروشی و خودبرتربینیِ مذموم نیست؛ بلکه فریاد این حقیقت والاست که ما هرگز عزت و کرامت نفس خویش را در برابر موقعیت‌های گذرای مادی نخواهیم فروخت و آن را از بزرگ‌ترین نعمت‌های الاهی دانسته و با خم کردن سر در مقابل زورمداران از کف نخواهیم داد.

دستورالعمل روح‌بخش امیر مؤمنان(علیه السلام) هم در موارد جزئی و فردی عزّت می‌آفریند و هم در سطح وسیع‌تر و در روابط بین‌المللی نویدبخشِ نشاط و افتخار روزافزون است؛ یعنی همان گونه که در موردی خاص تهیدست مؤمنی، فخرفروشی توانگرِ مغرور را با بی‌اعتنایی پاسخ گفت، ملّت بزرگی هم که از مکتب اهل‌بیت(علیهم السلام) بهره گرفته است، در برابر همه زورمداران جهان با اقتدار و عظمت برخورد کرده و هرگز در مقابل دستگاه حاکم امریکا و دیگر ستمگران که بویی از انسانیت نبرده‌اند، سر


تسلیم فرود نخواهد آورد. این چنین ملتی با عزت والایی که لازمه بندگی راستین خداوند است، از ارتکاب گناه بزرگِ «ظلم‌پذیری و تمکین ستم‌پیشگان» به شدت احتراز خواهد کرد.

حاصل آنکه حضرت، آنها را از پیروی مهتران تکبرپیشه بر حذر داشتند. از همان طایفه که پیدایش خود از قطره آب گندیده‌ای را به دست فراموشی سپرده و با انداختن گناه به گردن خداوند خود را تبرئه می‌کنند و می‌گویند: خداوند چنین خواسته که این نژاد یا گروه، یا جمعیت از ارزش‌هایی که ما بهره‌مند هستیم، محروم باشند و ما بر آنها مسلط باشیم؛ در حالی که این به روشنی گردن‌کشی در برابر تدبیر حکیمانه پروردگار و انکار نعمت‌های الاهی است.

بعضی ویژگی‌های متکبران

فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ الْعَصَبِیَّةِ، وَدَعَائِمُ[۲۱۶] أَرْکَانِ الْفِتْنَةِ، وَسُیُوفُ اعْتِزَاءِ[۲۱۷] الْجَاهِلِیَّةِ. فَاتَّقُوا اللهَ وَلاَ تَکُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَیْکُمْ أَضْدَاداً، وَلاَ لِفَضْلِهِ عِنْدَکُمْ حُسَّاد؛ این تکبّرمنش‌ه؛ پایگاه و شالوده تعصب‌های شیطانی، و نقطه اتکای آشوب و فساد، و شمشیر برّانِ فخرفروشی جاهلیت هستند. پس تقوای الاهی پیشه کنید و (به جای شکر و سپاس) با نعمت‌های (بیکرانِ) او به ضدیت و مخالفت


برنخیزید، و در برابر فضل او (که بر اساس حکمت به برخی عطا می‌شود) دچار رشک و حسد نگردید.

در اینجا امام(علیه السلام) با اشاره به سه ویژگی بارز نخوت‌مداران، خطر آنها را هشدار داده و علاج آن را تقوای الاهی دانستند و با گوشزد کردن نعمت‌های بی‌انتهای خدای تعالی، مخاطبان را به جای ضدّیت و ناسازگاری با نعمت‌های فراوان خداوند به شکرگذاری فراخوانده، و از ابتلا به حسد برحذر داشتند. در واقع حضرت، توجه فرودستان را به این نکته مهم جلب می‌کنند که شما هم مراقب باشید که خدای ناکرده به همان بیماری مبتلا نشوید؛ با صرف نعمت‌های حق‌تعالی در راه رضای او شکرگذار حقیقی باشید و از بیماری خانمانسوز رشک و حسد بپرهیزید.

خدای‌تعالی در آیات متعددی به حسد ورزیدن کفار به مسلمانان اشاره فرموده و آن را انگیزه اصلی آنها در ایجاد انحراف دانسته است:

وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ....[۲۱۸]

امروز هم جوامع غربی از زندگی سعادتمندانه مسلمانان و حاکم بودن جوّ بسیار صمیمانه در بین آنان رنج می‌برند؛ چرا که خود علی رغم برخورداری از فن‌آوری‌های پیشرفته، و صعود به نقاط مرتفعی از علم و صنعت روز، به شدت از امراض مقاربتی، ایدز و...، که از همین فسادهای گوناگون اخلاقی پدید آمده است، رنج می‌برند و حتی برای خواب و استراحت به داروهای خواب‌آور روی می‌آورند. طبعاً چنین وضعیت متفاوتی سبب رشک و حسدشان شده و در صدد مبتلا کردن جامعه


اسلامی به همان بدبختی‌ها برخواهند آمد. البته خدای‌تعالی در موارد دیگری نیز، این صفت نکوهیده را مذمت کرده است؛[۲۱۹] مثلا در مورد نعمت‌های فراوان آل‌ابراهیم(علیهم السلام) و حسادت در مورد آن فرموده است:

أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً.[۲۲۰]

براساس احادیث، مقصود از آل‌ابراهیم، ائمه(علیهم السلام) هستند (نَحْنُ وَاللهِ النّاسُ اْلمَحْسُودُون)[۲۲۱] و مراد از ملک عظیم، لازم‌الاطاعه بودن حضرات آنان است.[۲۲۲]و[۲۲۳]

شاید علت اینکه امام(علیه السلام) در این قسمت این نکته را گوشزد فرمودند (...وَلا لِفَضْلِهِ عِنْدَکُم حُسّادا) وجود کسانی از غیر بنی‌هاشم، و کینه آنها به این طایفه باشد.

پرهیز از خلط حق و باطل

وَلاَ تُطِیعُوا الاَْدْعِیَاءَ[۲۲۴] الَّذِینَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِکُمْ کَدَرَهُمْ، وَخَلَطْتُمْ بِصِحَّتِکُمْ مَرَضَهُمْ، وَأَدْخَلْتُمْ فِی حَقِّکُمْ بَاطِلَهُمْ، وَهُمْ أَسَاسُ الْفُسُوقِ،


وَأَحْلاَسُ[۲۲۵] الْعُقُوقِ[۲۲۶]اتَّخَذَهُمْ إِبْلِیسُ مَطَایَا ضَلاَل وَجُنْداً بِهِمْ یَصُولُ عَلَی النَّاسِ، وَتَرَاجِمَةً یَنْطِقُ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ، اسْتِرَاقاً لِعُقُولِکُمْ وَدُخُولا فِی عُیُونِکُمْ وَنَفْثاً فِی أَسْمَاعِکُمْ فَجَعَلَکُمْ مَرْمَی نَبْلِهِ وَمَوْطِئَ قَدَمِهِ وَمَأْخَذَ یَدِهِ؛ از مردمان بی‌اصل و نسَب فرمان نبرید؛ همان‌ها که آب گوارای خود را با آب آلوده آنها آمیخته و نوشیدید و سلامت خود را با مرض آنها ممزوج کرده و مسلک باطل آنها را به مرام حقّ خویش وارد نموده، به التقاطی‌گری روی‌آور شدید. آنها، شالوده هر فسق و فجور و ملازمان عصیان و سرکشی هستند. شیطان ایشان را مرکب راهوارِ گمراهی و لشکریان (مجهزی) برای حمله به مردم قرار داده است و منویّات درونی خود را از زبان آنان ابراز می‌نماید و به وسیله آنها در چشم‌هایتان نفوذ کرده و در گوش‌هایتان می‌دمد (نسبت به حقایق کر و کورتان می‌نماید). شما را هدف تیر (سهمگین) خود قرار داده و به لگدمال نمودنتان همّت گماشته و (به راحتی) شما را در اختیار خواهد گرفت.


عبرت از گذشتگان

امیرالمؤمنین(علیه السلام) که ترجمان راستین قرآن کریم هستند، بر اصل اساسی «درس‌آموزی از سرنوشت پیشینیان» تأکید فراوان دارند؛ نکته والایی که در جای جای نهج‌البلاغه حضرت ـ همچون کلام خدای‌تعالی در قرآن مجید ـ به زیبایی به چشم می‌خورد. اصولا همسوییِ چشمگیر کلام وحی با سخنان پر نور همه معصومان(علیهم السلام) که در موضوعات گوناگون جان دل‌دادگان به این هر دو را نوازش می‌دهد، خود دلیلی گویا بر حقانیت آنها و نشأت گرفتنشان از یک منبع زلال و پاکیزه است.


آری، همچنان که بر اهل انس با قرآن پوشیده نیست، خدای تعالی در کتاب عزیزش، ذهن مخاطب را کاملا به تدبر در سرنوشت گذشتگان و بهره‌برداری کامل از نقاط ضعف و قوت آنها متوجه می‌فرماید.[۲۲۷] حضرت مولی الموحدین(علیه السلام) در این جهت با اشاره به سرنوشت شوم گردن‌کشانِ گذشته، مخاطب را از ابتلا به چنین دردی خانمانسوز بر حذر داشته، عواقب آن را گوشزد می‌فرمایند:

فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الاُْمَمَ الْمُسْتَکْبِرِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنْ بَأْسِ اللهِ وَصَوْلاَتِهِ[۲۲۸]وَوَقَائِعِهِ وَمَثُلاَتِهِ[۲۲۹]. وَاتَّعِظُوا[۲۳۰] بِمَثَاوِی[۲۳۱]خُدُودِهِمْ[۲۳۲]وَمَصَارِعِ[۲۳۳] جُنُوبِهِمْ وَاسْتَعِیذُوا بِاللهِ مِنْ لَوَاقِحِ[۲۳۴] الْکِبْرِ کَمَا


تَسْتَعِیذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ[۲۳۵]الدَّهْرِ؛ به آنچه از عذاب الاهی و برخورد قدرتمندانه خداوند، و به وجود آوردن اتفاقات تلخ، و سرانجام عذاب‌های ریشه‌کن کننده حق‌تعالی نسبت به امت‌های تکبرپیشه گذشته، به وقوع پیوسته، درس بگیرید. همچنین از بستر خاکی که گونه‌های (ناز پرورده) آنها را (در بر گرفت) و نقاطی که پهلوهای آنها در آن فرود آمد، پند و اندرز بیاموزید و (بر این اساس) همچنان که از حوادث بنیان‌برانداز روزگار به خدای‌تعالی پناه می‌برید، از هر آنچه رویش و رشد کبر و نخوت را در پی دارد، به خدای یگانه پناه آورید.

امام(علیه السلام) به نکته بسیار لطیف و زیبایی اشاره فرمودند و آن اینکه همه مردم هنگام بروز حوادث خطرناک طبیعی یا تسلط ناروای تبهکاران و احتمال منجر شدن آن به پستی و ذلت، و قتل و غارت، با تمام وجود رو به سوی خدا کرده و با کمال اخلاص رفع شرّ را از درگاهش مسئلت می‌کنند؛ چرا که خطر سیل و زلزله، و نیز وحشیگری‌های دیوسیرتان را در می‌یابند و با آثار تلخ و جانکاه آن آشنایند؛ لکن در عین حال به کبر و غروری که در دلشان هست و پیامدهایی به مراتب وحشتناک‌تر به دنبال دارد توجه نمی‌کنند؛ بلکه خیلی هم با آن مأنوسند و حاضر نیستند از آن جدا شوند و آن را از دل بیرون برانند، حال آنکه آن خطرها حداکثر باعث از دست رفتن مشتی خاک یا کوتاه شدن عمر دنیوی بعضی عزیزان می‌شود، یا در اثر آن انسان چند سالی با مشکلات نقص عضو دست و پنجه نرم می‌کند و یا حتّی زندگی دنیایی خود را از دست می‌داد؛ ولی هیچ گاه با عذاب ابدی قابل قیاس نیست و به زندگی زودگذر دنیای فانی مربوط می‌شود، در حالی که بلای تکبر و غرور، بدبختی و عذاب جاودانی و محرومیت از


نعمت‌های جاویدان بهشتی را به دنبال خواهد داشت؛ از این رو امام(علیه السلام) آنان را از بی‌توجهی به چنین عواقب مخاطره‌آمیزی که در اثر خو گرفتن با این صفت شیطانی حاصل شده، بر حذر داشته و از ایشان می‌خواهند که از خدای‌متعال برای ریشه‌کن کردن چنین زمینه‌ای از دل خود، استمداد جویند تا خدا این زشتی را از دلشان بیرون ببرد و به آفات آن مبتلا نشوند.

عمومیت ممنوع بودن تکبر

فَلَوْ رَخَّصَ اللهُ فِی الْکِبْرِ لاَِحَد مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِیهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِیَائِهِ وَأَوْلِیَائِهِ، وَلَکِنَّهُ سُبْحَانَهُ کَرَّهَ إِلَیْهِمُ التَّکَابُرَ وَرَضِیَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ، فَأَلْصَقُوا[۲۳۶]بِالاَْرْضِ خُدُودَهُمْ، وَعَفَّرُوا[۲۳۷] فِی التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ، وَخَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِینَ؛ پس اگر بنا بود، اجازه تکبر به احدی از بندگانش بدهد، چنین اجازه‌ای را در خصوص پیامبران و اولیای خود صادر می‌فرمود و لکن خداوند خودبزرگ‌بینی را برای آنها نامطلوب نمود و فروتنی را از ایشان پسندید. آنان نیز، گونه‌ها بر زمین نهاده و چهره‌ها بر خاک ساییدند و برای اهل ایمان خاکساری نمودند.

انبیای عظام(علیهم السلام) هم با آن مقام باعظمتی که داشتند، در برابر اهل ایمان فروتنی می‌کردند و به تعبیر قرآن کریم به «خفض جناح» می‌پرداختند. خداوند پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(صلی الله علیه وآله) را به خصوص مورد این خطاب قرار داده و فرمود: «وَاخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ»،[۲۳۸] آن بزرگوار نیز در


فرمان بردن از امر حق‌تعالی آن‌چنان در برابر مؤمنان تواضع می‌فرمودند که گویی مورد منّت و نعمت آنان قرار گرفته‌اند.

وَکَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِینَ قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللهُ بِالْمَخْمَصَةِ[۲۳۹] وَابْتَلاَهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ[۲۴۰]وَامْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَمَخَضَهُمْ[۲۴۱] بِالْمَکَارِهِ؛ آنها مردمی بودند که دیگران ضعیفشان می‌شمردند؛ خداوند ایشان را با گرسنگی، دشواری‌ها و ترسْ آزمود، و با امور ناخوشایند خالصشان نمود.

مستضعف، یا به معنای «ضعیف شمرده شده و چیزی به حساب نیامده» است، یا «به ضعف و ناتوانی کشیده شده». در اینجا برای بیان سنّت آزمایش، از چهار ماده استفاده شده که تقریباً همه آنها به معنای آزمون و بیان حقیقت حال است تا بدین وسیله شایستگی ایشان برای احراز این مقام والا آشکار شود. بنابراین وجود چنین حالاتی در بندگان خوب خدا، دلیل بر پستی آنان نزد خداوند نیست، همان گونه که برخورداری دشمنان ایشان از ثروت‌های کلان و نعمت‌های فراوان، نشانه عزت آنها نزد حق‌تعالی به شمار نمی‌رود. خداوند در سوره مبارکه فجر نگرش انسان به نعمت‌ها و دشواری‌ها را این گونه بیان می‌فرماید:

فَأَمَّا الإِْنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ * وَأَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ‌* کلاّ...[۲۴۲]


خداوند پس از بیان تفسیر انسان از گسترده شدن نعمت و کاسته شدن آن، و تأکید بر آزمون بودن هر دو حالت، چنین نگرشی را مردود می‌شمارد. نه ثروت دلیل عزیز بودن نزد خداست، نه فقر دلیل ذلت؛ بلکه هر دو وسیله آزمونی است که حق‌تعالی از بندگانش به عمل می‌آورد. او هر که را به هر نحو صلاح بداند، امتحان می‌کند و ما نباید پیشنهاد کنیم؛ چرا که او وضعیت هر کس را بهتر می‌داند. در فرازی از حدیثی قدسی آمده است:

وَإنَّ مِنْ عِبادِیَ الْمُؤمِنینَ لَمَنْ لا یَصْلُحُ ایمانُهُ إلاّ بِالْفَقْرِ وَلَوْ أَغْنَیْتُهُ لاََفْسَدَهُ ذلِکَ، وَإنَّ مِنْ عِبادِیَ الْمُؤمِنینَ لَمَنْ لا یَصْلُحُ إیمانُهُ إلاّ بِالْغِنی وَلَوْ أفْقَرْتُهُ لاََفْسَدَهُ ذلِکَ، وَإنَّ مِنْ عِبادِیَ الْمُؤمِنینَ لَمَنْ لا یَصْلُحُ ایمانُه إلاّ بِالسُّقْمِ وَلَوْ صَحَّتْ جِسْمُهُ لاََفْسَدَهُ ذلِکَ، وَإنّ مِنْ عِبادِیَ الْمُؤمِنینَ لَمَنْ لا یَصْلُحُ إیمانُهُ إلاّ بِالصِّحَّةِ وَلَوْ أسْقَمْتُهُ لاََفْسَدَهُ ذلِکَ. إنّی اُدَبِّرُ عِبادی بِعِلْمی بِقُلُوبِهِمْ فَإِنّی عَلیمُ خَبیرٌ؛[۲۴۳] و ایمان برخی از بندگان مؤمنم، تنها با تنگدستی درست خواهد شد و اگر او را توانگر نمایم، همان (توانگری) تباهش خواهد نمود. (و در نقطه مقابل،) صلاحِ ایمان بعض بندگان باایمانم، در توانگری است و اگر تنگدستش نمایم، همان (ناداری) او را به تباهی خواهد کشید. (چنان‌که) بعضی از بندگان مؤمنم، فقط با بیماری ایمانشان محفوظ خواهد ماند، و اگر بدن آنها صحیح و سالم باشد، آن (سلامتی) موجب فسادشان خواهد گشت (و در مقابل،) مصلحت دسته دیگری از بندگان باایمانم در سلامتی و تندرستی است و اگر بیمارشان نمایم، همین (مرض و ناخوشی) زوال ایمانشان را در پی خواهد داشت. من بندگانم را با علم و آگاهی و شناختی که از دل‌هاشان دارم؛ تدبیر می‌نمایم؛ چرا که من دانا و آگاهم.


بنابراین، بود و نبود نعمت‌ها، هر دو وسیله آزمایش است؛ ولی مردم کوتاه‌فکر برخورداری بیشتر از نعمت‌ها را دلیل برتری می‌دانند.[۲۴۴]


تناسب آزمون با افراد

آزمایش باید به گونه‌ای باشد که توان پاسخگویی وجود داشته باشد؛ مثلا هیچ گاه حل فرمول‌های پیچیده ریاضی عالی را از یک دانش‌آموز ابتدایی نباید خواست؛ از این رو اگر خداوند یک هزارم امتحان‌های انبیا و اولیا را از ما به عمل آورد، همان اول مردود خواهیم شد. داستان‌های قرآن کریم درباره آزمایش‌های سخت و مصیبت‌های بزرگ انبیا(علیهم السلام) و صبر آنان بسیار قابل توجه، و درس‌های بسیار زیبایی برای مقابله با دشواری‌ها است؛ یعنی ضمن آنکه آزمون افراد عادی در آن حد از دشواری نیست، توجه به شیوه برخورد ایشان با آن ناملایمات و پشت سر گذاشتن سختی‌ها، سرمشق گرانبهایی است که انسان را برای مقابله با گرفتاری‌ها مقاوم می‌کند. البته هر چه انسان درجه نزدیک‌تری به آنان کسب کرده باشد، طبعاً با آزمایش‌های دشوارتری روبه‌رو خواهد شد؛ چنان که از پیامبر(صلی الله علیه وآله) نقل شده است: «اعظمُ الناسِ بلاءً الانبیاءُ ثمّ الامثل، فالامثل».[۲۴۵]


فَلاَ تَعْتَبِرُوا الرِّضَی وَالسُّخْطَ بِالْمَالِ وَالْوَلَدِ، جَهْلا بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ وَالاِْخْتِبَارِ فِی مَواضِعِ الغِنی و الإقتارِ[۲۴۶]، فَقَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی: «أَیَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مال وَبَنِینَ * نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ»؛[۲۴۷] بنابراین شما به لحاظ ناآگاهی از موقعیت‌های ویژه آزمون الاهی، و بی‌اطلاعی از جایگاه خاص توانگری و تنگدستی در آزمایش‌های حق‌تعالی، (هیچ‌گاه) داشتنِ مال و فرزند را میزان و ملاک خشنودی و ناخشنودی خداوند به حساب نیاورید؛ زیرا خدای تعالی فرموده است: آیا اینان می‌پندارند مال و فرزندانی که به آنها عطا کردیم، درصدد تسریع در فراهم نمودن نیکی‌ها برای آنها هستیم؟ نه، چنین نیست و آنان (حقیقت مطلب را) درک نمی‌کنند.

خداوند متعال در آیات فراوان دیگری بر این پندار غلطْ خط بطلان کشیده و اعطای ثروت و مکنت را ملاک محبوبیت صاحبان آن نمی‌داند: «فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَلا أَوْلادُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کافِرُونَ».[۲۴۸]

آزمون مستکبران و مستضعفان به وسیله یکدیگر

فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَکْبِرِینَ فِی أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِیَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِینَ فِی أَعْیُنِهِمْ؛ خداوند بندگان تکبرپیشه‌ای که خود را


بزرگ می‌پنداشتند، به اولیای خود که در چشم آنها کوچک شمرده می‌شوند، می‌آزماید.

هنگامی که جامعه به دو دسته مستکبر و مستضعف تقسیم شد، بدانیم که هر دو وسیله آزمایش یکدیگرند.

مستکبر باید از روح استکباری کناره بگیرد، تواضع کند؛ از نعمت‌های خدادادی خود به مستمندان برساند و حقّی برای ایشان در اموال خود در نظر بگیرد[۲۴۹] تا از امتحان سرفراز بیرون آید. مستضعف هم ظلم‌پذیر نباشد، ذلّت را از خود دور کند، به دفاع از حق خویش برخیزد یا حداقل دست خود را به حرام آلوده نکند و بر سختی‌ها و تلخی‌ها صبر کند؛ همچنان که حق‌تعالی در این‌مورد فرموده است: «...یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً...».[۲۵۰]

اینان آن‌چنان آبروداری می‌کنند و به اصطلاح صورت خود را با سیلی سرخ نگه می‌دارند که دیگران ثروتمندشان می‌پندارند.

خداوند، ماهیت نعمت‌های دنیا را «ابزار آزمایش» بودن معرّفی فرموده و اصالتی به آن نداده است؛ بلکه برای روشن شدن این نکته برای همگان است که آیا بندگان، در برابر بود و نبود این نعمت‌ها به وظایف دینی خود عمل می‌کنند یا به غرور و تکبر، از سویی و ناسپاسی و بی‌صبری از سوی دیگر گرفتار می‌شوند؛ چنان که فرمود:

وَهُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الأَْرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْض دَرَجات لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ.[۲۵۱]


امیر مؤمنان(علیه السلام) از میان همه گردن‌کشان فرعون را که صراحتاً «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی»[۲۵۲] را فریاد می‌کرد، مثال می‌زنند، بزرگ تبهکاری که به ربّ بودن اکتفا نکرده، ادعای «برترین رب بودن» داشت. استدلال وی این بود که این نهرها، تحت قدرت من است و اگر بخواهم، جلو آنها را خواهم گرفت و به مزارع شما نمی‌رسد، و این همان ربوبیت است؛ چرا که اختیار زندگی شما دست من است.

اگر بنا بود ما کسی را برای هدایت فرعون بفرستیم، چه می‌کردیم؟ طبعاً شخصی با شوکت و جلال ظاهری برمی‌گزیدیم که آثار عظمتی در او ظاهر باشد و تناسبی بین او و فرعون وجود داشته باشد؛ ولی خداوند، دو چوپان پشمینه‌پوش را در حالی که چوبدستی هم به دست دارند، مأمور انجام دادن چنین مهمی کرد و پیام داد که اگر دست از بیگاری گرفتن بنی‌اسرائیل بر نداری، نزول عذابْ قطعی است.

بر اساس بعضی احادیث[۲۵۳]، حضرت موسی و هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ مدت زیادی جلو دربار ماندگار شدند و مورد استهزاء قرار می‌گرفتند که شما کجا فرعون کجا؟ اینجا دربار «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی» است. با این لباس آمده‌اید با فرعون هم‌سخن شوید؟ آورده‌اند: یک روز دلقک فرعون که طبق روال کار خود با شوخی و بازی درآوردن وی را می‌خنداند، به ذهنش رسید نقش حضرت موسی و هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ را بازی کند؛ از این رو لباسی پشمینه به تن کرد و چوبدستی هم به دست گرفت و جلو فرعون ایستاد. وی پرسید: این چه


وضعی است؟ گفت: فردی آمده تو را به طاعت خویش خوانده و مدعی است اگر سرپیچی کنی، عذاب بر تو نازل خواهد شد؛ آن‌گاه با حرکات مسخره‌آمیز صحنه‌هایی شاد و پرخنده برای فرعون و فرعونیان به نمایش گذاشت. آنان پس از تفریح و خوش‌گذرانی، اشتیاق پیدا کردند که صاحبان این ادعا، خود بیایند و ـ نستجیر بالله ـ چنین تئاتری را بازی کنند. بدین وسیله این دو پیامبر والامقام ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ وارد کاخ فرعون شدند.

وَلَقَدْ دَخَلَ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ وَمَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ(علیهما السلام) عَلَی فِرْعَوْنَ وَعَلَیْهِمَا مَدَارِعُ[۲۵۴] الصُّوفِ وَبِأَیْدِیهِمَا الْعِصِیُّ[۲۵۵] فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ بَقَاءَ مُلْکِهِ وَدَوَامَ عِزِّهِ. فَقَالَ: أَلاَ تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَیْنِ یَشْرِطَانِ لِی دَوَامَ الْعِزِّ وَبَقَاءَ الْمُلْکِ وَهُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَالذُّلِّ؟ فَهَلاَّ أُلْقِیَ عَلَیْهِمَا أَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَب إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَجَمْعِهِ وَاحْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَلُبْسِهِ؟؛ حضرت موسی و هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ در حالی بر فرعون وارد شدند که لباس‌های پشمینه بر تن [داشتند]، و عصا به دست گرفته بودند، و بقای سلطنت و استمرار عزت وی را موکول به پذیرش دعوت خود نمودند. فرعون گفت: تعجب نمی‌کنید این دو نفر با این حالت فقر و ذلتْ استمرار عزت و سربلندی و باقی ماندن پادشاهی مرا مشروط نموده‌اند؟ وی در حالی که برای طلا و اندوختن آن عظمت و ارزش فراوان قائل بود، و لباس پشمینه و پوشیدن آن را کوچک می‌شمرد، ادامه داد: اگر آنها در این ادعا راست می‌گویند، پس چرا دست‌بندهای طلا به آنها داده نشده است؟


برای فرعون، چنین دعوتی فوق‌العاده، از دو چوپان پشمینه‌پوش، بسیار مضحک و مسخره می‌نمود. ملاک ارزش در منطق وی، فقط پول بود و منزلت افراد، بر اساس توانگری مالی آنها تعیین می‌شد. بر این اساس، طبعاً لباس پشمینه نزد او بسیار حقیر و بی‌ارزش به نظر می‌رسید.


سادگی ظاهری انبیا و اولیا(علیهم السلام) و عزم راسخ ایشان

حال چرا خداوند برای انبیای خود عزت و شوکت ظاهری قرار نداد تا بتوانند با کمک‌های مالی، مردم را به سوی خود ترغیب کنند؟ مگر نه این است که احزاب برای جمع کردن هواداران، سر کیسه را شل می‌کنند؟ چرا خداوند گنج‌های فراوان در اختیار ایشان نگذاشت؟

جذابیت شوکت و اقتدار ظاهری فرعون و ابهّت اقتصادی وی در بین مردم، به حدی بود که حضرت موسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ دست به دعا برداشته و عرضه داشت:

«...رَبَّنا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلاََهُ زِینَةً وَأَمْوالاً فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا رَبَّنا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلی أَمْوالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلی قُلُوبِهِمْ فَلا یُؤْمِنُوا حَتّی یَرَوُا الْعَذابَ الأَْلِیمَ؛[۲۵۶] پروردگارا، به فرعون و درباریانش اموالی را در زندگی دنیا دادی تا بتوانند دیگران را گمراه و از راه تو منحرف کنند، پروردگارا، اموالشان را نابود کن و دلهاشان را سخت گردان تا ایمان نیاورند مگر هنگامی که عذاب دردناک را ببینند.

امام(علیه السلام) در مورد پاسخ این پرسش فرموده‌اند:

وَلَوْ أَرَادَ اللهُ سُبْحَانَهُ لاَِنْبِیَائِهِ حَیْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ یَفْتَحَ لَهُمْ کُنُوزَ


الذِّهْبَانِ[۲۵۷] وَمَعَادِنَ الْعِقْیَانِ[۲۵۸]وَمَغَارِسَ الْجِنَانِ[۲۵۹]وَأَنْ یَحْشُرَ مَعَهُمْ طُیُورَ السَّمَاءِ وَوُحُوشَ الاَْرَضِینَ لَفَعَلَ، وَلَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلاَءُ وَبَطَلَ الْجَزَاءُ وَاضْمَحَلَّتِ الاَْنْبَاءُ، وَلَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِینَ أُجُورُ الْمُبْتَلَیْنَ وَلاَ اسْتَحَقَّ الْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ الْمُحْسِنِینَ وَلاَ لَزِمَتِ الاَْسْمَاءُ مَعَانِیَهَ؛ و اگر خداوند هنگام فرستادن پیامبرانش، اراده می‌فرمود گنج‌های طلا، و کان‌های زر ناب و باغ‌های پردرخت در اختیارشان قرار دهد، و پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را با ایشان همراه سازد، می‌توانست انجام دهد؛ ولی در این صورت آزمایش بی‌معنا می‌گشت، پاداش جا نداشت، و خبری از عالم قیامت باقی نمی‌ماند، و کسانی که قابلیت دریافت اجر و مزد داشتند، به اجر و پاداش نمی‌رسیدند، و اهل ایمان پاداش نیکوکاری‌شان[را] دریافت نمی‌نمودند و نام‌ها با معانی مطابقت نمی‌نمود (مؤمن و کافر مصداق نمی‌یافت).

آری، هدف خلقت، آزمایش است؛ چنان که خداوند خود فرموده است:

الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ و َالْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً.[۲۶۰]

به همین دلیل اگر خداوند چنین می‌کرد، راه امتحان بسته و نقض غرض می‌شد؛ بنابراین آزمایش به عمل آمد تا معلوم شود چه کسی به خدا ایمان دارد و چه کسی هدفی جز دنیا در سر نمی‌پروراند، و بساط کیفر و پاداش گسترده باشد و عنوان‌هایی چون ایمان و کفر اختیاری مصداق خارجی پیدا کند.


وَلَکِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِی قُوَّة فِی عَزَائِمِهِمْ وَضَعَفَةً فِیمَا تَرَی الاَْعْیُنُ مِنْ حَالاَتِهِمْ؛ اما خدای سبحان پیامبران خود را صاحبان اراده قوی، ولی در چشم مردمِ (ظاهربین) ضعیف و ناتوان قرار داد.

آنچه مردم می‌دیدند، لباس پشمینه بود و خانه‌ای از خشت و گل؛ ولی خداوند آن‌چنان اراده آهنین به ایشان عطا فرموده بود که همه نیروهای فیزیکی جهان، یارای مقابله با آن را نداشت. سیری کوتاه در تاریخ پرافتخار انبیا(علیهم السلام) ارمغان‌آور نکاتی بسیار زیبا و شگفتی‌آور و آموزنده و رهگشا خواهد بود.[۲۶۱] مدت پیامبری رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به حسب ظاهر از بسیاری از پیامبران(علیهم السلام) کمتر بود؛ ولی شدت ابتلا، و اذیت و آزارهای هیچ یک از آن پاکان به پای رنج و محنت حضرت نمی‌رسید. این واقعیت به زیبایی در جمله‌ای نورانی از ایشان به چشم می‌خورد: «ما اُوذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ ما اُوذِیت».[۲۶۲] در برابر سیل عظیم پیشنهادهای شیطانی مشرکان در مورد دست برداشتن از دعوت توحید، فرمودند: اگر خورشید را در یک دستم و ماه را در دست دیگرم قرار دهند، از این ادعای حقم عقب‌نشینی نخواهم کرد.[۲۶۳]


در سیره نورانی اهل‌بیت پاک حضرت(علیهم السلام) نیز که در غیر پیامبری، وارث همه ویژگی‌های ایشان بودند، درجه بالایی از تحمل شداید و ناملایمات به وضوح دیده می‌شود.[۲۶۴] در همین مسیر، کسانی که خوشه‌چین خرمن پرفیض ایشان بوده‌اند، با تأسّی به آنان، افتخارات فراوانی بر تارک تاریخ از خود به یادگار گذارده‌اند. این میثم تمّار است که حتی در بالای دار، در آخرین لحظات عمر بابرکت خویش دست از مدح مولی‌الموحدین(علیه السلام) برنمی‌دارد. این سعید بن جبیر است که وقتی با درخواست ناروای حَجّاج مبنی بر بی‌ادبی به امیرالمؤمنین(علیه السلام) روبه‌رو می‌شود، زبان به مدح بلیغ حضرت می‌گشاید و تهدید به بیرون کشیدنِ زبان از پشت حلق، کمترین تردیدی در عزم راسخ وی ایجاد نمی‌کند و سرانجام ثناگویان به فیض عظیم شهادت نایل می‌شود. و این دیگر درس‌آموختگان این مکتب هستند که با ارّه سر از تنشان جدا کردند، در دیگ آب جوش افکنده شدند، در چاه‌های بی‌آب و غذا زندانی گشتند؛ ولی حاضر نشدند کمترین لبخند رضایت بر چهره کریه آن نورستیزان، پدید آورند.[۲۶۵]


مَعَ قَنَاعَة تَمْلاَُ الْقُلُوبَ وَالْعُیُونَ غِنًی، وَخَصَاصَة تَمْلاَُ الاَْبْصَارَ وَالاَْسْمَاعَ أَذًی؛ آن‌چنان روح قناعت و عزت نفسی داشتند که هر که می‌دید و می‌شنید، خیره می‌گشت.

حتّی شدت گرفتاری‌هاشان به حدّی بود که انسان تحمّل دیدن و شنیدن آن را ندارد و چشم و گوش انسان از اطلاع بر چنین وقایعی آزرده می‌شود. با این همه لب به شکایت نمی‌گشودند و همواره سپاس‌گذار خداوند بودند. ایشان با عمل خویش این حقیقت را اثبات کردند که ملاک مقام نزد خداوند و معیار رضایت او، قدرت و مکنت مادی نیست، و ضعف ظاهری در امور مالی و روبه‌رو بودن با مشکلات فراوان زندگی، دلیل بر سخط و غضب الاهی نخواهد بود.

وَلَوْ کَانَتِ الاَْنْبِیَاءُ أَهْلَ قُوَّة لاَ تُرَامُ[۲۶۶] وَعِزَّة لاَ تُضَامُ[۲۶۷] وَمُلْک تُمَدُّ نَحْوَهُ


«...السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ...». تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۰ نیز: بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۱۹۵.

أَعْنَاقُ الرِّجَالِ وَتُشَدُّ إِلَیْهِ عُقَدُ الرِّحَالِ[۲۶۸] لَکَانَ ذَلِکَ أَهْوَنَ عَلَی الْخَلْقِ فِی الاِْعْتِبَارِ، وَأَبْعَدَ لَهُمْ فِی الاِْسْتِکْبَارِ، وَلاَمَنُوا عَنْ رَهْبَة[۲۶۹]قَاهِرَة لَهُمْ أَوْ رَغْبَة مَائِلَة بِهِمْ، فَکَانَتِ النِّیَّاتُ مُشْتَرَکَةً وَالْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً؛ اگر انبیای عظام(علیهم السلام) مجهز به نیرویی دست‌نیافتنی و فوق همه نیروها بودند و شکست‌ناپذیر و مغلوب‌ناشدنی و به سلطنتی دست یافته بودند که گردن‌ها به سوی آن کشیده می‌شد (و مردم را به خود جذب می‌کرد) و از اطراف و اکناف برای دیدن آن، بار سفر می‌بستند، در این صورت مردم به راحتی می‌پذیرفتند و به بدبختی استکبار مبتلا نمی‌گشتند. ایمانشان یا از ترسی ناشی از قهر و غلبه بود، و یا از طمعی برخاسته از ثروت‌اندوزی و مال‌دوستی. در چنین حالتی انگیزه‌ها بازشناسی نمی‌شد و نیت‌های پاک و صادق با قصدهای دنیایی و شیطانی آمیخته می‌گردید.

وَلَکِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ یَکُونَ الاِْتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ وَالتَّصْدِیقُ بِکُتُبِهِ وَالْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ وَالاِْسْتِکَانَةُ[۲۷۰] لاَِمْرِهِ وَالاِْسْتِسْلاَمُ[۲۷۱] لِطَاعَتِهِ أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لاَ تَشُوبُهَا مِنْ غَیْرِهَا شَائِبَةٌ.

خدای متعال چنین خواسته است که اگر انسان تسلیم حق شد و خضوع کرد، این عمل صرفاً برای خداوند باشد و هیچ گونه شائبه غیر خدایی در آن راه نداشته باشد. و اگر کسی درصدد فریب دادن خدا و مؤمنان برآمد، باید توجه به «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِر»[۲۷۲] برایش تعیین کننده باشد و بداند پنهان‌کاری و دورویی را پایانی نزدیک در پیش است و عملکرد وی با هر قصد نیک و بدی در وانفسای قیامت ظاهر خواهد شد.


پاداش بیشتر برای آزمون سخت‌تر

وَکُلَّمَا کَانَتِ الْبَلْوَی وَالاِْخْتِبَارُ أَعْظَمَ کَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَالْجَزَاءُ أَجْزَلَ؛ هرچه امتحان دشوارتر و آزمون بزرگتر باشد، طبعاً ثواب و پاداش آن بیشتر و ارزنده‌تر خواهد بود.

اراده پروردگار، بر همگانی بودن دایره امتحان است و کسی استثنا نخواهد شد. مواد امتحان، فراتر از طاقت افراد نیست، ولی پاداشی که در قبولی امتحان می‌برد، بسی بیشتر از عمل خواهد بود.

آری، این سنّت تغییرناپذیر الاهی است که «آزمونْ جدّی است»، و مواد امتحان را هم خودِ خدای حکیم تعیین می‌فرماید. در چنین شرایطی است که رهروان راه نورانی «عبودیت» از پویندگان وادی «اَنانیت و خودخواهی» بازشناخته می‌شوند، و پیروان ابلیس (همو که بر سر تعیین ماده امتحان با خالق هستی به مشاجره پرداخت[۲۷۳]) از گردونه خارج خواهند شد؛ چرا که فرد مورد آزمایش را نرسد که با برگزار کننده امتحان که بر همه زوایای او و همه هستی اِشراف دارد، به جدال برخیزد. و این حقیقتی است که مولایمان با نوایی دلنشین و هشدار دهنده در همیشه تاریخ فریاد می‌کند:

... لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً و لَتُساطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ...؛[۲۷۴]


خطبه‌ای است بسیار زیبا و گویا و در عین حال کوتاه که امام(علیه السلام)، پس از مرگ عثمان ایراد فرمودند و طی آن، ورود امّت اسلام را به مرحله‌ای بسیار حسّاس و سرنوشت‌ساز اعلام کردند، دورانی که مؤمنان راستین از شعارمَدارانِ بی‌بهره از شعور جدا می‌شدند، و گاهِ آن رسیده بود که مؤمنان با محوریّت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شناخته شوند؛ چراکه: «لَوْلا أنْتَ یا عَلِیُّ لَمْ یُعْرَف الْمُؤمِنُونَ بَعْدی». بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۱۹ و ج ۱۰۲، ص ۱۰۶؛ مشابه: ج ۶۸، ص ۱۳۷؛ ج ۳۹، ص ۲۰۷؛ ج ۳۷، ص ۲۷۳ و... از منابع مختلف.

(امام(علیه السلام) به هنگام بیعت مردم با ایشان به خداوند سوگند یاد کردند:) قطعاً و بدون تردید زیر و رو خواهید گشت و حتماً غربال خواهید شد و همچون چیزی که در میان دیگ (در اثر شدت حرارت آتش) در حال مخلوط شدن(۱) (و غلیان) است، شما نیز این‌گونه آمیخته خواهید شد (و امتیازهای پنداری و بی‌پایه، بر باد فنا خواهد رفت).

به راستی مگر نه این است که این، روشنگریِ آن عبد صالحِ حق تعالی است که خدایش «صالح المؤمنین» لقب داده،[۲۷۵] و شاهد رسالتِ والاترین رسولان(صلی الله علیه وآله) مقرّرش فرموده،[۲۷۶]و تحت اِشراف سرور کائنات(صلی الله علیه وآله) از


در حدیث شماره ۹ آمده است: محمد بن عباس ۵۲ حدیث از خاصه و عامه در این زمینه (که مراد از صالح المؤمنین، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستند) نقل کرده است؛ همچنین ر.ک: آیات ولایت در قرآن، ص ۴۰۹ ـ ۴۱۷، مشتمل بر توضیحاتی در مورد شأن نزول آیه و اشاره به منابع متعدد از فریقین.


چشمه زلال وحی، بالاترین بهره را دریافته؟ مهربانْ آفریدگار بی‌همتایی که در جای‌جای کتاب هدایتش به نیکوترین بیان، بندگان را از آزمون‌های فراروی آنها به وضوح خبر داده است؛ همچون:

أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَهُمْ لا یُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ؛[۲۷۷] آیا مردم این‌گونه پنداشته‌اند که (به صِرف اظهارِ ایمان و اینکه) بگویند ایمان آوردیم، رها خواهند شد؟ هرآینه به تحقیق گذشتگانشان را آزمودیم؛ پس خداوند حتماً آنان را که راست گفتند، معلوم خواهد کرد و قطعاً دروغ‌گویان را نیز مشخص خواهد فرمود».

بنابراین، درخواستِ چشم‌پوشی از برگزاری آزمون، خواسته‌ای ناهماهنگ با سنّت خدای حکیم، و بی‌بهره از اجابت پروردگار کریم است و بزرگ آموزگارِ بشریت، مخاطبانِ آن روز و هر روز خود را از ابراز چنین حاجتی نهی اکید فرموده، و پناه بردن به خدا را از گمراهی، و کسب نتایج نامطلوب در آزمون را سفارش فرموده است:

لا یَقُولَنَّ أَحَدُکُم اللّهمَّ إنّی أَعوذُ بِکَ مِنَ الْفِتْنَةِ لاِنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ إلاّ وَ هُوَ مُشْتَملٌ عَلی فِتْنَة، وَلکِنْ مَنِ اسْتَعاذَ فَلْیَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلاّتِ الْفِتَنِ، فَإنَّ سُبْحانَهُ یَقُولُ: وَاعْلَمُوا أَنَّما أمْوالُکُم وَ أولادُکُمْ فِتْنَةٌ...؛[۲۷۸]قطعاً هیچ‌یک از شما نباید بگوید خدایا از آزمایش به تو پناه می‌برم (و امتحانم نکن) چراکه کسی نیست که در بردارنده امتحان نباشد؛ ولی اگر می‌خواهد به خدا پناه آورَد، از موارد گمراه کننده آزمون (که به سوء


اختیار انسان مربوط می‌شود) به خدا پناه ببرد. خدای تعالی می‌فرماید: و بدانید که دارایی و فرزندانتان وسیله آزمایش هستند».[۲۷۹]

حال اگر نیک بنگریم، خواهیم فهمید خدای تعالی کسب درجات بالاتر را گذراندن آزمون‌های متناسب با آن قرار داده است که در این صورت زبان به اعتراض نخواهیم گشود و خداوند حکیم را کردگاری مهربان خواهیم شناخت که با پاداش بیشتر، بنده رنجدیده و بردبار خود را دلجویی کریمانه خواهد فرمود. در حدیث وارد شده است:

أفْضَلُ الاَْعْمالِ أحْمَزُه؛[۲۸۰] بالاترین اعمال، دشوارترین آنهاست.


پاسخی اساسی به پرسش‌هایی فراوان

حال که سخن به اینجا رسید، مناسب است ـ هرچند به طور فشرده ـ به نمونه‌ای از پرسش‌های زیادی که ریشه مشترک آنها در همین بحث است، و احیاناً ذهن برخی از مؤمنان را رنج می‌دهد، اشاره کنیم، و بیش از حوصله بحث، به شرح و بسط آن نپردازیم. برای مثال:

الف. پرپر شدنِ گل‌های باغ عترت به دست جفاپیشگان خفّاش‌صفت، با توجه به قرائن غیر قابل انکار بر علم آنان به اتخاذ چنین تصمیم‌های شیطانی ابلیس‌باوران، و مبادرت نکردن به بر هم زدن آن شرایط؛ چنان‌که در محراب خونین کوفه و صحرای تفتیده کربلا اتفاق افتاد؛


البته توجه به «بیان»های مرحوم علامه مجلسی ذیل موارد فوق، برای آشنایی بیشتر با جوانب مختلف بحث، مناسب است.

ب. برخی ازدواج‌های رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) و همچنین آل کرامشان همچون امام مجتبی و امام جواد(علیهما السلام). با توجه به اینکه واضح است این برگزیدگان معصوم حق‌تعالی(علیهم السلام) از سرانجامِ کار به خوبی آگاه بودند.

البته آن‌گاه که این‌گونه پرسش‌ها با چنین بیانی تکمیل گردد پررنگ‌تر خواهد شد:

حضرت خضر در پاسخ حضرت موسی ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ در مورد کشتن پسربچه بی‌گناه فرمود:

وَأَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَکُفْراً* فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَأَقْرَبَ رُحْم؛[۲۸۱] و اما آن پسربچه، پدر و مادرش مؤمن بودند، پس ترسیدیم که آن دو را به وادی طغیانگری و کفر وارد نماید (و آنان از فرط محبت به او دست از ایمان بردارند) اراده ما (بر اساس فرمان الاهی) این شد که پروردگارشان به جای او فرزندی صالح‌تر و پاک‌تر، و بامحبت‌تر به آنها عطا فرماید.[۲۸۲]

بنابراین پیش از اینکه بالغ شود و پدر و مادر خود را کافر کند، خداوند به دست این پیامبر والامقام علی نبینا و آله و علیه السلام‌ـ ریشه فساد را خشکانید و چنین اتفاق نامبارکی تحقق نیافت.

پاسخ: در این زمینه مباحث فراوانی مطرح شده و ما نیز در جای خودش به تفصیل بحث کرده‌ایم؛ در اینجا اجمالا باید گفت: از آنجا که این جهان محل آزمایش است، باید حالت امتحان کاملا حفظ شود تا حجت تمام گردد و معصومان(علیهم السلام) در همین جهت مأمور به استفاده از همه


دانسته‌های خود نبوده‌اند تا بازار امتحان گرم باشد؛ چنان‌که در مورد قدرت نیز چنین است.[۲۸۳]

و اما حضرت خضر ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ مأموریت الاهی داشتند که شمّه‌ای از واقعیت‌های پشت پرده را بنا بر مصالحی که در جای خود از آن سخن رفته است‌ـ به یکی از پیامبران ممتاز خدا، حضرت موسی بن عمران علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ بنمایاند.

لذا ازدواج‌هایی که از آن سخن به میان آمد، و عملکرد همه معصومان(علیهم السلام) (همچون رفتن حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) به مجلس مأمون و شواهد فراوانی که در همان مجلس، و حتی هنگام حرکت حضرت از مدینه به خراسان، از آگاهی از سوء نیّت آن پادشاه ستمگر عباسی حکایت می‌کرد)[۲۸۴]همه و همه بر اساس اطاعت فرمان الاهی و در


در دیگر جلدهای این مجموعه پرقیمت، به رفتار نامناسب و در عین حال شیطنت‌آمیز مأمون برمی‌خوریم؛ مثلا در ج ۲۵، ص ۱۳۶، حدیث ۶ (از عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۰۲،) پس از نقل گزارشی از یکی از مجالسِ امام(علیه السلام)، هنگامی که راوی حدیث فریبِ ظاهر ریاکارانه مأمون را خورد، حضرت با تأکید او را از این ساده‌اندیشی برحذر داشته و مأمون را فردی ستمگر و قاتل خودشان معرفی فرمودند: «لاَ یَغُرَّنَّکَ مَا أَلْفَیْتَهُ عَلَیْهِ مِنْ إِکْرامِی وَالاْسْتِماعِ مِنِّی فَإِنَّهُ سَیَقْتُلُنِی بِالسَّمِّ وَهُوَ ظَالِمٌ لِی. أَعْرِفُ ذَلِکَ بِعَهْد مَعْهُود إِلَیَّ مِنْ آبَائِی عَنْ رَسُولِ الله(صلی الله علیه وآله) فَاکْتُمْ هَذَا عَلَیَّ مَا دُمْتُ حَیّاً».

(همچنین: ج ۱۰۲، ص ۳۶، حدیث ۲۳ از عیون‌اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۲۹، حدیث ۱، مشتمل بر اِخبار به شهادت و «بشارت بازدید حضرت از زوّار خود در قیامت»).

مسیر مهیّا کردن زمینه آزمایش انجام شده است. از این رهگذر، هم «حرّیت» حرّ بن یزید ریاحی و امثال او بر همگان آشکار خواهد شد، هم تبهکاری امثال عمر بن سعد در ترجیح استانداری ری بر جان مقدس جگرگوشه رسول خدا(صلی الله علیه وآله).

چه زیباست نوازش جان به کلام روح‌بخش جانان، و با دلی پرامید و نشاط، زانوی ادب در پیشگاه باجلالت امام صادق(علیه السلام) بر زمین زدن و با بیان دلپذیر حضرت، با تمام وجود چنین روزِ پرطراوتی را انتظار کشیدن:

لاَ تَذْهَبُ الدُّنْیَا حَتَّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنِّی یَحْکُمُ بِحُکُومَةِ آلِ دَاوُدَ وَ لاَ یَسْأَلُ بَیِّنَةً یُعْطِی کُلَّ نَفْس حَقَّهَ؛[۲۸۵]این جهان به پایان نخواهد رسید مگر آنکه (قبل از پایان آن) مردی از خاندان من ظهور فرماید و به حکم آل داود علی نبینا و آله و علیهم السلام‌ـ حکم نماید، و (در دادگاه عدل خود) بیّنه و دلیلی طلب ننماید و دقیقاً حقّ هرکسی را به او عطا فرماید.

آری، حضرت بقیة الله الاعظم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ مأمور به واقع هستند و همچون حضرت داود ـ علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ که از سوی خداوند چنین وظیفه‌ای داشتند،[۲۸۶]عمل خواهند فرمود. (ان شاء الله تعالی)


تنوّع آزمایش‌ها

گاهی با آزمون‌های بسیار پر اهمیت، مسیر زندگی فرد یا اجتماع


دستخوش تحولی اساسی می‌شود، و بسیاری از مردم، فقط این موارد را آزمایش‌های الاهی می‌شناسند؛ ولی واقعیت این است که ما هر لحظه در معرض امتحان‌های گوناگون پروردگار متعال هستیم و این جهان بر اساس اختبار و ابتلا بنا نهاده شده است؛[۲۸۷] از این رو همه آنچه در وجود خود ما و محیط اطراف ما قرار داده شده، صورت‌های گوناگونی از سنّت کلی آزمایش است.

حال، گاهی خداوند بعض بندگان خود را وسیله آزمون دیگر بندگان قرار می‌دهد، چه در موارد غیر اختیاری مثل کمبودهای مختلف جسمی، روحی، اقتصادی، اجتماعی[۲۸۸]و... یا حوادث سهمگین طبیعی، و چه در موارد اختیاری مثل ستم‌های گردن‌کشان که تضییع حقوق دیگر افراد جامعه را در پی دارد. در هر یک از این موارد، هر انسان باید وظیفه خود را در برابر وضعیت موجود بسنجد، و سپس آنچه را حق‌تعالی از وی خواسته است، به بهترین صورت انجام دهد.

گاهی نیز، صدور احکام خاصی وسیله سنجش افراد قرار می‌گیرد؛ چنانکه در مواردی مثل تغییر قبله[۲۸۹] ذبح فرزند[۲۹۰]و نمونه‌های فراوان دیگر


دیده می‌شود. حتی گاهی جمادات، محک مناسبی برای میزان پایبندی مدعیان حقیقت و ایمان در نظر گرفته می‌شوند؛ همچنان که در اینجا امیر مؤمنان(علیه السلام) سنگ‌های بر هم چیده شده کعبه معظمه را یادآور شده و فرمودند:

حج، آزمایشی بزرگ

أَلاَ تَرَوْنَ أَنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الاَْوَّلِینَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِ‌ـ إِلَی الاْخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَار لاَ تَضُرُّ وَلاَ تَنْفَعُ وَلاَ تُبْصِرُ وَلاَ تَسْمَعُ؛ آیا نمی‌بینید توجه نمی‌کنیدـ خدای تعالی از اولین انسان‌ها و از خود حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ گرفته تا نسل‌های بعد، همگان را به سنگ‌ها(ی خانه کعبه که) سود و زیانی ندارند و بینایی و شنوایی ندارند، آزموده است؟

حکمت آزمایش، و سرّ مطلب باید مخفی باشد تا این امر تحقق یابد، و الاّ اگر مثلا آموزگار، دانش‌آموزان را از پرسش‌های امتحان کاملا آگاه سازد، آزمایشی صورت نمی‌گیرد. طبعاً باید نوعی ابهام وجود داشته باشد تا افراد مختلف از یکدیگر جدا و بازشناسی شده و رتبه آنها مشخص گردد.

حج هم اگر به سفر به سوی منطقه‌ای بسیار خوش آب و هوا و دیدن مناظر دل‌انگیز طبیعی و پر کردن ساعت‌های فراغت خلاصه می‌شد و جاذبه‌های رنگارنگ در آن بود، میزان پایبندی انسان به اطاعت حق‌تعالی روشن نمی‌شد؛ ولی اینجا سخن از چند بار دور سنگ‌هایی چرخیدن و به کیفیتی خاص در بیابان‌هایی خشک و بی‌آب و علف توقف کردن است. همچنین باید با شرایطی ویژه سنگ‌هایی پرتاب کرد؛ با تیغ به سراغ یکی‌از مظاهر زیبایی ظاهری (موی سر) رفت؛ با آدابی خاص قربانی کرد؛[۲۹۱] از این رو با


توجه به عدم اطلاعِ کامل از حکمت‌ها و اَسرار آن، می‌توان به میزان دین‌پذیری و گردن نهادن عملی (و نه شعاری) افراد مختلف، به مبانی دین و معارف بلند قرآن کریم پی برد.

مکه، شهری بی‌گل و گیاه با سنگ‌های سیاه و دره‌های پر پیچ و خم است و زمینه مساعدی برای دامداری نیز، در آن دیده نمی‌شود. خداوند عزیمت به سوی چنین شهری را با شرایطی خاص بر ساکنان دیگر نقاط زمین واجب فرموده است. آنان طی مراسم ویژه‌ای باید مُحرم شده و پس از هفت بار طواف گرد خانه خدا، هفت مرتبه فاصله بین دو نقطه معین را طی کنند. روز نهم راهی بیابانی خشک و کویری شوند که اخیراً به زحمت قدری آبرسانی و درختکاری شده، جایی که پیش‌تر، روز قبل از عرفه، مشک‌ها را برای رفع عطش حاجیان به آن منطقه حمل می‌کردند و به این مناسبت آن روز را روز ترویه نامیده‌اند.

آیا این خیل عظیم، در پی شرکت در همایش علمی یا سخنرانی حماسی و شورانگیز یا مزایده و مناقصه بسیار پر سود و یا اموری از این قبیل هستند؟ به راستی چه عاملی چنین تجمّع پرشوری را سبب شده و اینان با کدامین هدف، سراسیمه خود را به آن نقطه می‌رسانند و می‌کوشند حداکثر پیش از غروب در آنجا حاضر شوند؟ دعا، ذکر، مناجات و استفاده‌های معنوی فراوان، بسیار بجا و ضروری است؛ ولی سخن در این است که چرا بر «اصل توقف در آنجا در زمانی معیّن» تأکید شده و از واجبات حج شمرده شده است؟ چرا پس از غروب همان روز سیل خروشان جمعیت به پیروی از پیامبری والامقام(صلی الله علیه وآله) که بین نماز

مغرب و عشا جمع فرمودند و فاصله نیفکندند، با شتاب، رو به سوی بیابانی مشابه گذاشته و با توقفی کوتاه در مشعر الحرام، رهسپار بیابان سومی به نام «مِنی» شده و خود را برای انجام دادن اموری ویژه مهیّا می‌کنند؟

پاسخ همه این پرسش‌ها در کلمه «بندگی» خلاصه می‌شود. آری، آنچه بسیار پر اهمیت است، چون و چرا نکردن و خاضعانه به فرمان حق تعالی گردن نهادن است. بدیهی است که چنین حالتی آن‌گاه پدید می‌آید که اسرار کار تاحدودی بر انسان پنهان باشد. و اینجاست که میزان حکمفرمایی «انانیت و خودپسندی‌ها» بر روح افراد بشر محک زده می‌شود و فرصتی بسیار نیکو برای اصلاح خود و پرهیز از چنین خطری پدید می‌آید.

البته تلاش برای پی بردن به بعضی اسرار عبادات و احکام، بایسته است و خود معصومان(علیهم السلام) نیز رهنمودهایی گرانبها در این زمینه ارائه فرموده‌اند؛[۲۹۲] ولی شیوه نیکویی که خود آن الگوهای الاهی بر آن تأکید اکید کرده‌اند تعبّد و کُرنش است و بس؛ چرا که سخن از فرمان بزرگ خداوندی است که کمترین نقصان و کمبود در او راه ندارد و از شبهه کمترین نارسایی و ضعف به دور است؛ از این رو تأخیر در انجام دادن فرمان و خدای ناکرده نافرمانی، از باور نداشتن مبدأ و معاد و یا حداقل که نوعاً نیز چنین است‌ـ کم‌توجهی به این حقیقت والا حکایت می‌کند.

البتّه تا اندازه‌ای می‌توان به حکمت بعض عبادات (مثل آثار مثبت


روزه بر سلامت جسم و روح) دست یافت؛ ولی اولا این موارد در مقایسه با مجموعه دستورات دین، بسیار اندک است؛ ثانیاً همان گونه که گفته شد، ارزش عبادت، به تسلیم محض است؛ وگرنه پس از آگاهی از مصالح و آثار بی شمار فرمان و قرار گرفتن تحت تأثیر جاذبه‌های فراوان مادی آن، انجام دادن دستورات چندان هنری نیست.


حج، در هم شکننده روح تکبر

آنچه حضرت مولی‌المتقین(علیه السلام) از آغاز تا انجام خطبه بر آن تأکید فراوان دارند، هشدار رسا و واضح در مورد خطر «تکبر و خود بزرگ‌بینی» است، و از جمله اسرار مهم اعمال حج، در هم شکستن این خصلت خطرناک از راه تقویت روح بندگی در برابر حضرت حق جلّ و علا است؛ چرا که همین ویژگی شُوم بود که ابلیس را با آن سابقه طولانی به چنان بدبختی غیر قابل تصوری دچار کرد.

انسان باید بداند برای «عبادت» خلق شده،[۲۹۳]و مصلحت دنیا و آخرت او قطعاً در پیمودن همین راه نورانی است. لازمه رسیدن به این قله افتخار، انجام دادن دقیق امور عبادی و پرهیز از هر گونه اعتراض و گردن فرازی است. «انانیت» با «عبودیت» سازگار نیست، و اینکه جهانِ امروز، در مخالفت و کارشکنی علیه کشور ما این قدر جدّی است، برای همین بوی خوش بندگی است که مشام جان را نوازش می‌دهد و مردم از اینکه در مسیر «بنده خدا بودن» ـ این اکسیر عزّت و عظمت دنیا و آخرت‌ـ حرکت کنند و در پی اجرای احکام حیات‌بخش اسلام برآیند، لذت می‌برند.


انسان باید با بندگی خاضعانه همان حالت «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی»[۲۹۴] که در باطنش وجود دارد و گاه به صورتی بسیار ضعیف، و گاه واضح و روشن دیده می‌شود، از درون خود بزداید.

امروز بعضی از روشنفکران غرب‌زده دوران تکلیف را پایان یافته تلقی می‌کنند و معتقدند ما باید حقمان را از همه «حتی از خدا» بگیریم. آنان می‌گویند کلمه «عبد» به فرهنگ جاهلی که دوران رواجِ برده‌داری بوده، مربوط می‌شود و امروز «عبد» وجود ندارد و انسان موجود نیرومند و توانایی است که باید از خدا و دیگران حق خود را باز ستانَد.

طرز تفکر دشمن همین است: خدا یکی، من هم یکی؛ یعنی «من» در برابر خالق هستی حق عرض‌اندام دارم و می‌توانم خود را چیزی به حساب بیاورم. حالا اگر اسلام بخواهد «روح بندگی» را ـ که آمادگی پذیرش تعالیم وحی و سرانجام قرار گرفتن در مسیر سعادت را به دنبال دارد ـ در انسان زنده کند و زمینه را برای نیل او به درجات بلند کمال انسانی مهیا سازد، باید با «روح تکبر» که بزرگ‌ترین مانع این هدف والاست، به مبارزه برخیزد.

آری این قرآن کریم است که خطر هواپرستی را به زیبایی ترسیم و سرنوشت آن را عدم امکان بهرهوری حتی از نور پاک هدایت پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) ذکر فرموده است:

أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً.[۲۹۵]

بزرگ‌پیشوای اهل تقوا(علیه السلام)، در این فراز از کلام روح‌افزای خویش، به


آزمایش بندگان خدا به وسیله سنگ‌هایی اشاره می‌کنند که خود منشأ سود و زیانی نیستند. سخن در این نیست که خاصیتی برای این سنگ‌ها ذکر شده باشد؛ چرا که این همان روش بت‌پرستان است، نکته این است که خداوند از ما خواسته است برای او و به احترام او از دورترین نقاط خود را به این نقطه رسانده و گرد این سنگ‌ها طواف کنیم. این عبادت خداست، نه عبادت خانه؛ چنان که سجده بر حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ پرستش حضرت نبود؛ بلکه کرنش در پیشگاه بزرگ خالقی بود که مخلوق برگزیده خود را معرفی کرده و سجده بر او را به احترام فرمان خودش خواسته بود، نه پرستش آن شخصیت ارجمند ر؛ بنابراین عبادت حقیقی، انجام دادن کار به نیّت اطاعت خدای تعالی است. البته دستور خداوند قطعاً مصالحی نیز در بر دارد و نهی حق‌تعالی، در مورد عملی است که ارتکابش حتماً مفاسدی را در پی دارد؛ ولی هرچه هدف انسان در اطاعت خدای متعال راسخ‌تر باشد، ارزش کار بالاتر خواهد رفت و درجه تقرب و کمال افزون‌تر خواهد شد.[۲۹۶]

موقعیت طبیعی خانه خدا

فَجَعَلَهَا بَیْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِی جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِیَاماً[۲۹۷]ثُمَّ وَضَعَهُ



بِأَوْعَرِ[۲۹۸] بِقَاعِ[۲۹۹]الاَْرْضِ حَجَراً وَأَقَلِّ نَتَائِقِ[۳۰۰] الدُّنْیَا مَدَراً[۳۰۱] وَأَضْیَقِ بُطُونِ الاَْوْدِیَةِ قُطْراً بَیْنَ جِبَال خَشِنَة وَرِمَال[۳۰۲] دَمِثَة[۳۰۳] وَعُیُون وَشِلَة[۳۰۴]وَقُرًی مُنْقَطِعَة لاَ یَزْکُو بِهَا خُفٌّ[۳۰۵] وَلاَ حَافِرٌ[۳۰۶] وَلاَ ظِلْفٌ؛[۳۰۷](خداوند)، چنین سنگ‌هایی را خانه محترم خود، که قوام همه امور مردم به اوست، مقرر فرمود؛ سپس آن را در نقطه‌ای از زمین که ناهموارترین سنگ‌ها و کم‌حاصل‌ترین خاک‌های جهان و تنگ‌ترین درّه‌ها بین کوه‌هایی خشن و شنزارهایی نرم و چشمه‌هایی کم‌آب و روستاهایی بریده از یکدیگر قرار داد، جایی که نه شتران خوبی را به بار می‌آورد، نه اسب‌هایی قابل توجه و نه گاو و گوسفندانی قابل استفاده».

خدای تعالی جهت آزمایش، همان سنگ‌هایی را که به خودی خود منشأ هیچ اثری نیستند، در نقطه‌ای قرار داد که نه تنها جاذبه توریستی ندارد؛ بلکه کمترین امکانات رفاهی در آن به زحمت تهیه می‌شود. سنگلاخ‌بودن،



بی‌حاصل‌بودن و موقعیت جغرافیایی خاصّ این سرزمین، قابل تردید نیست و به لحاظ این وضعیت طبعاً امکان دامداری و پرورش انواع چهارپایان در آن وجود ندارد. منطقه‌ای که فاصله فراوان بین محل‌های مسکونی آن، بهترین گواه بر وضعیت دشوار طبیعی است؛ زیرا رویش گل و گیاه و وجود چراگاه‌های پربار، و چشمه‌سارهای پر طراوت و باغستان و کشتزارهای پر نعمت، بندگان خدا را برای بهرهوری از الطاف بیکران الاهی به سوی خود جذب کرده و تراکم جمعیت و کم‌فاصله شدن نقاط مسکونی را در پی‌خواهد داشت.

توجه دل‌های مشتاقان به سوی کعبه

ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ(علیه السلام) وَوَلَدَهُ أَنْ یَثْنُوا[۳۰۸] أَعْطَافَهُمْ[۳۰۹] نَحْوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ[۳۱۰]أَسْفَارِهِمْ وَغَایَةً لِمُلْقَی رِحَالِهِمْ؛ سپس حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ و فرزندانش را امر به توجه نمودن سوی آن فرمود، و بدین سان کعبه معظمه، به محلِ رفت و شد برای مسافرت(های سودمند) و جایگاه مطلوبی برای باراندازشان مبدّل گشت.


تَهْوِی إِلَیْهِ ثِمَارُ[۳۱۱] الاَْفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ[۳۱۲] قِفَار[۳۱۳] سَحِیقَة[۳۱۴] وَمَهَاوِی[۳۱۵]فِجَاج[۳۱۶]عَمِیقَة وَجَزَائِرِ بِحَار مُنْقَطِعَة، حَتَّی یَهُزُّوا[۳۱۷] مَنَاکِبَهُمْ[۳۱۸]ذُلُلا یُهَلِّلُونَ[۳۱۹]للهِِ حَوْلَهُ وَیَرْمُلُونَ[۳۲۰] عَلَی أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً[۳۲۱] غُبْراً[۳۲۲] لَهُ، قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِیلَ[۳۲۳] وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَشَوَّهُوا[۳۲۴]بِإِعْفَاءِ[۳۲۵]الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ؛ از بیابان‌های خشک و بی‌آب و علف، و دور، و دره‌ها و فاصله‌های ژرف بین کوه‌ها و جزیره‌های از هم پراکنده دریاها، عشق و محبت مخلصانه و نابِ (شیفتگان و حق‌پرستان) به سوی آن (خانه باعظمت الاهی) پَر می‌کشد، به نحوی که (خود را به آن کعبه آمال رسانیده و) به عنوان اظهار ذلّت (و مسکنت در پیشگاه کبریایی حق‌تعالی) شانه‌ها را «لا اله الاّ الله» گویان بر گِرد خانه کعبه به


حرکت درآوردند و ژولیده موی و گرد و غبار گرفته در حالی که لباس‌ها(ی زیبا و تجمّل) را به کناری افکنده (و با پوششی بسیار ساده) زیبایی‌های طبیعی و خدادادی خود را با رها کردن موها (و نرسیدن به پیرایش آن) (حسب ظاهر) پریشان نموده‌اند، با پای پیاده مسیر (عشق و بندگی) را طی می‌نمایند.

در آن چند روز باید تمام حواس، خود را بر بندگی و خاکساری متمرکز کرد و از آینه و زیور فاصله گرفت، و به این ترتیب با خودبزرگ‌بینی، و استکبار به ستیز پرداخت، و برای همیشه زندگی این درس حیات‌بخش را مورد توجّه قرار داد.

علت سختی آزمون

ابْتِلاَءً عَظِیماً وَامْتِحَاناً شَدِیداً وَاخْتِبَاراً مُبِیناً وَتَمْحِیصاً بَلِیغاً جَعَلَهُ اللهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَوُصْلَةً إِلَی جَنَّتِهِ. وَلَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ یَضَعَ بَیْتَهُ الْحَرَامَ وَمَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَیْنَ جَنَّات وَأَنْهَار وَسَهْل وَقَرَار جَمَّ[۳۲۶]الاَْشْجَارِ دَانِیَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَی مُتَّصِلَ الْقُرَی، بَیْنَ بُرَّة[۳۲۷] سَمْرَاءَ[۳۲۸]وَرَوْضَة خَضْرَاءَ، وَأَرْیَاف[۳۲۹]مُحْدِقَة[۳۳۰] وَعِرَاص[۳۳۱]مُغْدِقَة[۳۳۲]وَرِیَاض


نَاضِرَة[۳۳۳]وَطُرُق عَامِرَة لَکَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَی حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاَءِ؛ (آری، قرار گرفتن کعبه معظمه در چنین موقعیت جغرافیایی خود) آزمونی بزرگ، مهم، روشن و رساست، که خداوند تعالی آن را سببی برای رحمت خود، و رهنمودی به سوی بهشت خویش مقرر فرمود. و اگر خدای تعالی اراده فرموده بود خانه باعظمت خود و عبادتگاه‌های بزرگ خویش را در کنار باغستان‌ها و نهرهای روان، و سرزمین‌های هموار و نرم، با درختان متراکم و در هم آمیخته، میوه‌های دسترس و قابل استفاده، ساختمان‌های متصل به یکدیگر، آبادی‌های نزدیک به هم، گندم‌های خوش‌رنگ (بین سفیدی و سیاهی) و گلستانی سرسبز، سرزمینی پرگیاه، بستان‌های فراوان (و مملوّ از محصولات چشمگیر)، کشتزارهای شاداب و سرزنده و راه‌های آباد قرار دهد، ارزش پاداش با سبکی و آسانی آزمایش، پایین می‌آمد.

ممکن است پرسشی در بعض اذهان پدید آید: چه می‌شد خداوند این همه سختی در زندگانی انسان قرار نمی‌داد و همگان با آزمونی ساده به بهشت می‌رفتند و جهنم پر از خیل عظیم تبهکاران نمی‌شد؟

پاسخ در کلام دلنشین حضرت مولی الموحدین(علیه السلام) به خوبی دیده می‌شود: ارزش هدایای پر ارج الاهی و پاداش‌های غیر قابل تصور حق‌تعالی مقتضی آزمونی است مشکل‌تر از آنچه با طبع تن‌پروران سازگاری دارد؛ هرچند با این همه باید گفت: آزمایش هم از حدّ توان بشری ساده‌تر است و قابل تحمّل،[۳۳۴]و هم خدای تعالی سختی آن را برای تقواپیشگان به آسانی تبدیل خواهد فرمود.[۳۳۵]


آری، اگر کعبه معظمه در چنین موقعیت زیبای جغرافیایی واقع می‌شد، دلها را برای دیدن آن مناظر و سیر و سفر به سوی آن دیار برمی‌انگیخت، و طبعاً پاداش چندانی هم در پی نداشت؛ ولی خدای تعالی خواسته است مردم رنج و زحمت تحمل کنند و در مقابل، پاداش نیکو دریافت دارند. این ظاهر قضیه است، و حقیقت مطلب هم «اظهار بندگی» و ترجیح اراده حق‌متعال بر خواست نفسانی خود و تن دادن به فرمان اوست. هر قدر روح بندگی قوی‌تر شود، کمال انسانی بالاتری به دست می‌آید، و در نتیجه انسان به قرب خدای تعالی و مقام خلافت الاهی نزدیک‌تر می‌گردد.

وَلَوْ کَانَ الاَْسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَیْهَا وَالاَْحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَیْنَ زُمُرُّدَة خَضْرَاءَ وَیَاقُوتَة حَمْرَاءَ وَنُور وَضِیَاء لَخَفَّفَ ذَلِکَ مُصَارَعَةَ[۳۳۶]الشَّکِّ فِی الصُّدُورِ، وَلَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِیسَ عَنِ الْقُلُوبِ، وَلَنَفَی مُعْتَلَجَ[۳۳۷] الرَّیْبِ مِنَ النَّاسِ؛ و اگر پایه‌هایی که بنای بیت‌الله‌الحرام بر آن استوار است، و سنگ‌های بر هم چیده شده آن، از زمرد سبز و یاقوت سرخ بود و تلألؤ و درخشش (عظیمی) داشت، زمینه پدیدآمدن شک و شبهه را در سینه‌ها (بسیار) کم می‌کرد، و تلاش پی‌گیر ابلیس (ملعون) را از دل‌ها برمی‌داشت و خاستگاه امواج شک و تردید را از بین می‌برد.

برقرار بودن آزمایش و مهیا شدن زمینه آزمون می‌طلبد که راه برای


انحراف و کجی هم فراهم باشد تا ارزش گزینش راه صحیح، و ترجیح آن بر مسیر نادرست روشن شود.

خود خداوند در تقسیم آیات نورانی قرآن کریم به دو دسته محکم و متشابه، به وسیله مناسب بودن آیات متشابه برای کج‌اندیشان و بیماردلان اشاره کرده و می‌فرماید:

...فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ....[۳۳۸]

گاهی این پرسش مطرح می‌شود که چرا در قرآن کریم به نام مبارک امیر مؤمنان(علیه السلام) و خلافت حضرت تصریح نشده است؟

با توجه به آنچه گذشت، پاسخ این پرسش آشکار می‌شود؛ چرا که لازمه انجام آزمون، مهیا بودن زمینه است و باید توان انتخاب گزینه‌های مختلف برای انسان محفوظ باشد، و در غیر این صورت آزمایش بی‌معنا است و باطل‌گرایان دست‌آویزی نخواهند داشت. اگر نام مبارک حضرت در قرآن کریم صریحاً ذکر می‌شد، آنها دیگر نمی‌توانستند ده‌ها و صدها بار تصریح پیغمبر خدا(صلی الله علیه وآله) را که یکی از بازرترین آنها در غدیر خم (یعنی هفتاد روز پیش از ارتحال جانسوزشان) بر تارک تاریخ به زیبایی نقش بست، زیر پا بگذارند و به روی مبارک حضرت شمشیر بکشند. خداوند بر آن نیست که به هر قیمت، مردم در مسیر صحیح گام بردارند و باطل عملا غیر قابل دسترسی باشد؛ بلکه بنای حق‌تعالی بر این است که انسان همواره بین دو یا چند گزینه مخیّر باشد و به انتخاب بپردازد تا عملکرد


صحیح او ارزشمند باشد، نه همچون زندگانی زنبور عسل که ستمی در کندوی‌شان به چشم نمی‌خورد. مشیت حق تعالی بر این تعلق گرفته است که انسان با درک صحیح راه درست، از همه جاذبه‌های گذرا، اما پرزرق و برق شیطانی بگذرد و با قرار دادن خود در مسیر فطرت پاک وتغییرناپذیر الاهی،[۳۳۹] در راه صحیحی که خالق هستی آن را نشان داده است، حرکت کند؛ سپس از این رهگذر ـ بر اساس هماهنگی تکوین و تشریع که مقتضای اعتقاد راستین به توحید است ـ راهی هموار و قابل عمل و در عین حال مطابق رضای حق‌تعالی و منتهی به بهشت و رضوان در پیش گیرد، و لیاقت مقام «بنده خوبِ خدا شدن» را پیدا کند؛ ولی اگر نتواند گناه کند، هنری نخواهد بود، و جوهره زیبای «انسانیت» او ظاهر نمی‌شود.

به علاوه، سیری کوتاه در آیات ولایت و بررسی کارشناسانه و تحقیقی آن ـ نه صِرف اظهار نظری از پیش تعیین شده‌ـ به خوبی ثابت می‌کند که خلافت آن حضرت بطور شفاف و واضح از آیات نورانی قرآن کریم استفاده می‌شود، و به راستی این جمله معروف به ذهن خواننده منصف تداعی می‌شود که: «الِکنایَةُ اَبْلَغُ مِنَ التَّصْریح»[۳۴۰] یا اینکه «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است».(۳)


را که خود فرمود: «ما اُوذی نبیّ مثل ما اُوذیت؛ هیچ پیامبری همچون من آزار ندید» (بحارالانوار، ج ۳۹؛ ص ۵۶) بر ابلاغ پیام ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) موکول کرد و فرمود: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِین». در این خصوص به چند نکته باید توجه کرد:

۱. سبب نزول: شیعه: محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۲۸۹. عامه: حاکم حسکانی (که ذهبی در مورد او گفته است: «الإمامُ المُحَدِّثُ البارِعُ ابوالقاسِمُ عُبَیْدُالله...». (سیر اعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۵۹۰، شماره ۴۲۰۹) و نیز گفته است: «شَیخٌ مُتْقِنٌ ذو عِنایة تامَّة لِعِلْمِ الْحَدِیثِ» (تذکرة الحفاظ، ج ۳، ص ۱۲۰۰، شماره ۱۰۳۲). چنین شخصیتی از علمای عامه در شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۴۶ ـ ۲۵۸ چند حدیث نقل کرده است؛ همچنین المنار، ج ۶، ص ۴۶۳؛ الدرالمنثور، ج ۳، ص ۱۱۶ ـ ۱۲۰؛ جامع البیان طبری، ج ۶، ص ۱۹۸ ـ ۲۰۰؛ و نیز الغدیر، ج ۱، ص ۲۱۴ ـ ۲۱۶ احادیثی از عامه نقل کرده: آیه در مورد ولایت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)است.

۲. زمان نزول: غیر از مدارک فوق، مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۱۱؛ تاریخ مدینة دمشق (ابن عساکر)، ج ۴۲، ص ۲۳۷ و المنار، ج ۶، ص ۴۲۳: غدیر خم.

۳. مکان نزول: در بعض مدارک فوق به مکان نیز اشاره شده: نقطه‌ای نزدیک جحفه با فاصله یک میل (تاج العروس، ج ۸، ص ۲۸۳) یا دو میل (معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۸۸) و یا سه میل (همان).

محتوای «ما أُنْزِل» چیست؟ پاسخ: «ما أُنْزِل» مطلبی است با این ویژگی‌ها: ۱. به جنبه رسالت حضرت مربوط است: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ»؛ ۲. از سوی خداست (مِنْ رَبِّک)؛ ۳. نرساندن آن همه زحمات گذشته را بر باد می‌دهد: «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه»؛ ۴. به شدت نگرانی حضرت را از احتمال ارتداد مردم در پی دارد و خداوند دلداری می‌دهد؛ ۵. خطر، از ناحیه همان «مردم» اطراف حضرت است؛ چرا که در زمان نزول، از قدرت مشرکان و یهود خبری نبود؛ ۶. مخالفت با این پیام، کفر است (در مقابل ایمان نه اسلام): «إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الکافِرِینَ»؛ ۷. با این همه باید مجمل ذکر شود تا اینکه:
الف) تشنگی فهم تفسیر آن در جان خواننده افزایش یافته، به اهمیت والای آن بهتر پی‌ببرد؛ ب) بیانگری پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) که در ۴۴ نحل (لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِم)، ۶۴ نحل، ۷ حشر و... ذکر شده و نیز عدم انفکاک قرآن از حدیث (پیامبر و آل(علیهم السلام)) مورد تأکید واقع شود؛ چرا که همان گونه که نماز و حج و دیگر امور دین را پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) بیان فرمودند، تفسیر «ما أُنْزِل» هم از بیان حضرت بی‌نیاز نیست. به شهادت قطعی تاریخ و حدیث، حضرت در پی نزول این آیه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را جانشین خویش از سوی خدای تعالی معرفی فرمودند: منابع شیعه: بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۰۹ و صدها مورد دیگر. منابع عامه: فرائد السمطین، ج ۱، ص ۶۴، حدیث ۳۰؛ مسند احمد، ج ۴، ص ۲۸۱ و ج ۱، ص ۱۱۸؛ ابن مغازلی، ص ۱۸، حدیث ۲۴؛ ینابیع الموده، ص ۳۱؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۲؛ تاریخ مدینة دمشق ج ۴۲، حدود ۶۰۰ صفحه است و تماماً در مورد حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)می‌باشد. این دسته را در صفحات ۲۰۴ تا ۲۴۱ می‌توان یافت؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۱ و ۲، ص ۶۲۰ که خود در پاورقی این صحفه چند منبع ذکر کرده است؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۶۲، حدیث ۲۹، سیر اعلام النبلاء، ج ۷، ص ۵۷۰ و نمونه‌های فراوان دیگر.

این نکته نیز شایان ذکر است که شمس‌الدین محمد بن عثمان، معروف به ذهبی، از شخصیت‌های برجسته عامه است که سخن وی در مورد علوم حدیث و رجال در بین ایشان از مقبولیت ویژه‌ای برخوردار است. وی در مجموعه سیر اعلام النبلاء، ج ۷، ص ۵۷۰ در ترجمه «المطلب بن زیاد بن ابی‌زهیر» (شماره ۱۲۵۸) پس از ذکر جمله «فاشار بیده ثلاثاً فاخذ بید علی(رحمه الله) فقال: من کنت مولاه فعلیّ مولاه» می‌گوید: «هذا حدیث حسنٌ عال جدّاً ومتنه فمتواتر؛ (این حدیث غدیر (سندش) نیکو؛ بلکه جداً عالی است و متن آن نیز متواتر است و بسیار نقل شده است».

یگانه نکته‌ای که باقی می‌ماند و دست‌آویز بسیار کهنه کسانی است که کثرت احادیث پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را در تفسیر «ما أُنْزِل» به ولایت حضرت مولی‌الموحدین(علیه السلام) نمی‌توانند انکار کنند، تحریف معنوی حدیث است، به این معنی که «مولی» را به «دوست» تفسیر کرده و به یکباره به پندار واهی خویش از تحمل باری گران آسوده‌خاطر می‌شوند؛ ولی اولا، آیا چنین تفسیر به رأیی در همه جا رواست و به راحتی می‌توانیم کلام اشرف کاینات(صلی الله علیه وآله) را که «وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی» (نجم، ۳ و ۴)؛ هر گونه بخواهیم تفسیر کنیم، یا اینکه «در اینجا» چاره‌ای جز این نیست؟

ثانیاً، قرائن قطعیه بر «ولایت به معنای سرپرستی و فرمانفرمایی» دلالت دارد؛ از آن جمله:

الف) اقرار گرفتن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مورد اولی بالتصرف بودن خود و ذکر آیه ۶ سوره احزاب: «النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِم». ر.ک: فرائد السمطین، ج ۱، ص ۶۴؛

ب) فهم مخاطبان حدیث و آیندگان: در آن اجتماع فوق صد هزار نفری، حسّان بن ثابت برخاست و اشعار معروف خود (ینادیهم الیوم الغدیر نبیهم...) را در مورد ولایت سرپرستی انشا کرد. همچنین غدیریه‌ها و چکامه‌هایی که مرحوم علامه امینی از تمام قرن‌های گذشته ثبت کرده‌اند، از چنین برداشت صوابی حکایت می‌کند؛

ج) احتجاج‌ها و مناشده‌های خود حضرت(علیه السلام) بر اثبات حقانیت خود و بیان «سرپرست و مطاع بودن»؛

د) تبریک‌های صحابه از جمله عمر و ابوبکر با تعبیر «اصبحت مولای» که متضمن معنای صیرورت و پدید آمدن حالت جدید است. ذهبی در سیر اعلام النبلاء، ج ۱۴، ص ۳۲۳، حدیث بسیار زیبا و خواندنی از ابوحامد غزالی در این زمینه نقل کرده است؛

ه) شرایط جوّی، شدت گرمای سوزان، سخنرانی تفصیلی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و در یک کلمه قرائن حالیه و مقالیه فراوان بر اینکه حمل «مولی» بر «صرف دوستی»، چیزی جز انکار حقیقت قطعی تاریخ نیست؛

و) نزول آیه ۳ مائده: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُم...» در پی تبلیغ ولایت حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)به عنوان مهر تأیید الاهی بر حسن انجام ابلاغ پیام. بنا بر نقل مسلّم شیعه و غیر شیعه؛ از جمله: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۰۹ ـ ۲۴۵، حدیث ۲۱۶ ـ ۲۴۰؛ جامع البیان، ج ۶، ص ۱۸۶؛ الدر المنثور، ج ۳، ص ۱۰۴ ـ ۱۰۶؛ روح‌المعانی، ج ۶، ص ۱۶۷ ـ ۱۷۱، بیضاوی، ج ۱، ص ۴۳۹، ابن کثیر، ج ۲، ص ۵۹۷؛ فخر رازی، ج ۱۲، ص ۲۶؛ المنار، ج ۶، ص ۴۴۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۳۵۷ و.... ر.ک: بر کرانه غدیر.



وَلَکِنَّ اللهَ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَیَتَعَبَّدُهُمْ[۳۴۱]بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَیَبْتَلِیهِمْ بِضُرُوبِ الْمَکَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّکَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَإِسْکَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِمْ وَلِیَجْعَلَ ذَلِکَ أَبْوَاباً فُتُحاً[۳۴۲] إِلَی فَضْلِهِ وَأَسْبَاباً ذُلُلا لِعَفْوِهِ؛ ولی خدای تعالی بندگان خود را به سختی‌های گوناگون می‌آزماید و به شیوه‌های مختلف آنان را به فرمانبرداری و تلاش و پایمردی فرا می‌خواند و به شکل‌های متفاوت ناملایمات به آزمون‌شان می‌پردازد؛ این همه، در راستای زدودن تکبر و خودبرتربینی از دل‌های آنها، و جایگزین شدن و استقرار فروتنی در جان‌های ایشان است تا اینکه سرانجام خود همین امور را درب‌هایِ گشاده به سوی فضل (و اِکرام) خویش و وسیله‌ای هموار و مناسب برای عفو و بخشش خود قرار دهد.


این سخن نورانی امام(علیه السلام)، بیان‌کننده حقیقت والایی است که در کلام وحی نیز، بر آن بارها تأکید شده؛ از آن جمله:

کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛[۳۴۳]جنگ بر شما در حالی واجب شد که خوشایندتان نبود و چه‌بسا چیزی را دوست نداشته باشید، در حالی که برای شما خوب باشد و (در مقابل) چه‌بسا چیزی را دوست بدارید و حال آنکه برایتان شرّ باشد. و خدا (خیر و صلاح شما را) می‌داند و (اما خودِ) شما از آن ناآگاه هستید.

طبع راحت‌طلب انسان، از جبهه و جنگ و سلاح و کشمکش گریزان است؛ ولی در بعض شرایط سعادت دنیا و آخرت انسان، در گرو همین تحمل سختی‌ها و آوارگی‌ها و جان‌بازی‌ها و فداکاری‌هاست. همان گونه که حضرت به امر حیاتی «حج» اشاره فرمودند، و دست‌آورد ارزنده گذر از پیچ و خم دشوار آن را تقویت روح عبادت، و تمرینی زیبا برای تسلیم محض در برابر خالق بی‌نیازی دانستند که خیر و سعادت بندگان را نیک می‌شناسد و انقیاد کامل را تنها راه ترقی‌شان مقرر فرموده است.

بیماری‌های اخلاقی و ریشه‌ها

فَاللهَ اللهَ فِی عَاجِلِ الْبَغْیِ وَآجِلِ[۳۴۴] وَخَامَةِ الظُّلْمِ وَسُوءِ عَاقِبَةِ الْکِبْرِ


فَإِنَّهَا مَصْیَدَةُ[۳۴۵]إِبْلِیسَ الْعُظْمَی وَمَکِیدَتُهُ الْکُبْرَی الَّتِی تُسَاوِرُ[۳۴۶] قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ، فَمَا تُکْدِی[۳۴۷] أَبَداً وَلاَ تُشْوِی[۳۴۸]أَحَداً، لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ وَلاَ مُقِلاّ[۳۴۹] فِی طِمْرِهِ[۳۵۰]؛ خدا را خدا را از نظر دور مدارید؛ در مورد (پی‌آمدهای دنیوی و) سریعِ سرکشی و تجاوز از حق، و (کیفرِ) زیان‌بار و دردناک ستم در آخرت و بدی عاقبت خودبزرگ‌بینی، چرا که (این امور) مهم‌ترین دام و کمینگاه شیطان و بزرگ‌ترین جایگاه فریب و نیرنگ اوست. دام و حیله‌ای که همچون زهر کشنده با قلب انسان آمیخته گردیده (و او را از پای درمی‌آورد)، و هرگز سست و کُند نمی‌گردد و هیچ کس را در هدف‌گیری اشتباه نمی‌گیرد (کسی از آن جان سالم بیرون نخواهد برد). نه علم دانشمند و نه لباس کهنه درویش (هیچ یک موجب قطع طمع ابلیس ملعون نمی‌گردد).

درس بسیار آموزنده‌ای که از این فراز از خطبه پر برکت گرفته می‌شود و برای همگان ـ به ویژه دست‌اندرکاران امور اخلاقی و تربیتی ـ از اهمیت والایی برخوردار است، «توجه به ریشه‌ها» است.

برای مثال، گاهی ممکن است پزشک با معاینه‌ای سطحی، مشکل بیمار خود را «دل‌دردی ساده» تشخیص داده و دارویی برایش تجویز کند.


اگر بیمار، شکایت دل‌درد خود را به پزشکی حاذق‌تر برده و با وی به گفتوگو بنشیند، چه بسا عامل دردش «زخم معده» باشد و با مراجعه به پزشکی با تجربه‌تر، منشأ زخم معده را، در «مشکلات روحی و افسردگی روانی» بیابد و سرانجام با مراجعه به روان‌شناسی متعهد، این واقعیت برایش ملموس شود که سرچشمه افسردگی وی، ضعف روحی و ریشه‌داری همچون «زودرنج بودن» و «پرتوقعی» است که از دوران کودکی او را همراهی می‌کرده است. به یاد می‌آورد که از دیرباز مسائل پیش پا افتاده برایش دشوار می‌نمود و از زمین و زمان توقع چرخش بر وفق مراد خود را داشت. بسیار روشن است که علاج قطعی بیماری وی، در گرو خشکاندن ریشه اصلی است و هر اقدام دیگر چیزی جز مسکّنی زودگذر که خود پدید آورنده پیامدهای ناخوشایند دیگری است، و به تدریج همان خاصیت موقت را نیز از دست خواهد داد، نخواهد بود.

بر همین منوال مشکلات رایجی که شکایت از آن فراوان دیده می‌شود، باید بررسی شود و با شناسایی ریشه‌های آن، با آن برخوردی منطقی و لازم گردد. نمونه‌هایی از این موارد را می‌توان «نداشتن حضور قلب در نماز و دیگر افعال عبادی»، «تمرکز نداشتن هنگام مطالعه»، ذکر کرد؛ همچنین «عصبانی شدن‌های بی‌جهت و پشیمانی و پیامدهای دیگر که خود فصل جدیدی از رنج و اندوه را برای انسان رقم می‌زند» نیز، از مواردی است که متأسفانه برای بسیاری از مردم مطرح است.

در این موارد چه باید کرد؟ آیا همچون دل‌دردی که با چند قرص مسکن پاسخ داده می‌شود، با آن به مقابله برخیزیم یا در صدد از بیخ و بن بر کندن ریشه برآییم؟

بسیاری از کسانی که مقامی را اشغال می‌کنند، در صدد توجیه کارهای ناصواب خود برآمده و لب به اعتراف نمی‌گشایند و یا خدای ناکرده اعترافشان همراه اهداف غیر منطقی است. اینان فقط به منافع خود می‌اندیشند و بس. قرآن کریم این خصلت نکوهیده را این گونه وصف فرموده است:

وَإِذا تَوَلّی سَعی فِی الأَْرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ * وَإِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِْثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهادُ؛[۳۵۱]و هنگامی که برگردد (یا ریاست و مقامی پیدا کند)، به تلاش برای ایجاد فساد در زمین می‌پردازد، و در پی نابودی کشتزارها وکشتار انسان‌ها برمی‌آید، و خداوند فساد و تباهی را دوست ندارد. و آن‌گاه که (مصلحان اندرزش دادند و) به او گفته شد از خدا بترس (و حریم الاهی را رعایت کن) عزّت (و عظمتِ پنداری) او را به گناه (و ادامه تبهکاری) وادار نمود. چنین فردی را دوزخ کافی است و البته جایگاه بدی است.

حتی اگر رسیدنشان به خواسته‌های نفسانی مستلزم لگدمال کردن ارزش‌های اخلاقی جامعه، ایجاد فساد و هلاکت نسل‌ها و امکانات آنها باشد، برایشان اهمیتی ندارد. آنچه آنها را شیفته خود کرده، نیل به شهوت‌های گوناگون دنیاست و اگر راه دستیابی به آن، جلب رضایت مقطعیِ مردم باشد، به هر نحو ممکن خود را به آب و آتش زده و در کسب وجاهت ملّی از هر کوششی فروگذار نمی‌کنند، هرچند همان مردم با گذشت اندک زمانی حقیقت را بیابند و چهره واقعی آنها را بازشناسند.

اینجاست که دل دادن به کلام جانان و آویزه گوش کردن سخن پرمهر و محبت


پدر بصیرمان، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) وظیفه حتمی انسانی ما است. راهنمای پرعاطفه و دلسوخته‌ای که همچون محبوب بی‌مثالشان، رسول‌اکرم(صلی الله علیه وآله)، درخور وصفی بلند هستند که خود درباره آن حضرت فرمودند:

...طَبیبٌ دَوّارٌ بِطبِّه قَدْ أَحْکَمَ مَراهِمَهُ وَاَحْمی مَواسِمَهُ...[۳۵۲] پزشک دلسوزی که به خاطر طبابتش، همواره گردش می‌کند و مرهم‌هایش را (برای زخم دل‌ها) محکم و آماده نموده و ابزارها را سرخ کرده و تافته است.

اما افسوس و صد افسوس که بیمار، قدر پزشک حاذق بی‌توقع را ندانسته و سال‌ها در کنار نهج‌البلاغه زیبایشان که گوشه‌ای از رهنمودهای رهگشای ایشان[۳۵۳] و حاوی درمان دردهای بی‌علاج آن امام هُمام است و به حق باید «آشنای ناآشنایش»[۳۵۴] نامید، عمر سپری کند و خدای ناکرده به این فرجام نامیمون برسد که: «...یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللهِ...»[۳۵۵]

آری، این خطبه قاصعه امیرمؤمنان(علیه السلام)است و خدا را شاکریم که پای سخن حضرت نشسته و گوش جان به کلام روح‌بخش وی سپرده‌ایم.


در احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام) به مناسبت‌های مختلف ریشه‌هایی برای کفر ذکر شده است[۳۵۶](مانند حرص، استکبار و حسد)[۳۵۷]ولی در اینجا امام(علیه السلام)«کبر» را ریشه اصلی دانسته و تمام پلیدی‌ها حتی آن دو ریشه دیگر را ناشی از این صفت نکوهیده شناخته‌اند. و این خود رهنمودی پرارج برای رهپویان راه نورانی عبودیت، و نسخه‌ای شفابخش از آن طبیب فرزانه آسمانی است که همواره باید فرا روی‌مان باشد و با تمام وجود از این ریشه‌یابی حکیمانه و مغتنم بهره برده و با استعانت از خدای تعالی از ابتلا به چنین دردِ دردآفرینی گریزان باشیم.


مرزناشناسی دام شیطان

ممکن است تصور شود فرهیختگان به لحاظ بهرهوری از نعمت والای دانش، و تهیدستان به سبب نداشتنِ ثروت و مکنت به عنوان عاملی تکبّرآفرین، در برابر چنین مرض سعادت‌سوزی از مصونیت برخوردار هستند و دشمن قسم‌خورده، هرگز طمع تزریق چنین سمّ مهلکی را به آنها نخواهد کرد؛ ولی هشدار رسا و بلیغ پیشوای اهل تقوا(علیه السلام)، در قالب جمله‌ای کوتاه و پرمعنا، کمترین جایی برای چنین خوش‌خیالی باقی نخواهد گذاشت:

وَلاَ تُشْوِی أَحَداً لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ وَلاَ مُقِلاّ فِی طِمْرِهِ؛ دام تکبر شیطان به کسی ترحم نخواهد کرد، نه عالم به خاطر علم و دانشش و نه درویش به لحاظ جامه کهنه و فرسوده‌اش.


او هیچ گاه طمع خود را از دانشوران و نکته‌سنجان و از مستمندان و فرودستان برنخواهد داشت. وی در سوگندی که با جسارت کامل به عزّت[۳۵۸] خدای بزرگ یاد کرد، هیچ یک از این دو ویژگی را استثنا نکرد، و تنها ملاک او برای استثنا، مخلَص[۳۵۹] بودن است.[۳۶۰]

قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ.[۳۶۱]

گاهی دیده می‌شود تهیدستی از اینکه یکی از اجدادش از سوی پادشاهی ظالم حاکم کوره‌دهی دورافتاده بوده، افتخار می‌کند. پرسش این است که آن شخص جز سوزان‌تر کردن آتش جهنم برای خود، چه گلی به سر مردم زده تا نوه چندمش که خود در فقر و فلاکت روزگار سپری می‌کند، به چنان منصب بر باد رفته‌ای مباهات کند؟

چنان که در مورد علم باید گفت نه‌تنها مصونیت‌آفرین نیست، بلکه بر اساس گزارش قرآن کریم اختلاف‌های پدید آمده در ادیان را دانش‌آموختگان ایجاد کرده‌اند:

...وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ... .[۳۶۲]


خداوند تعالی تفرقه‌افکنی در دین را محصور در اهل دانش و فضل کرد و فرمود: «وَمَا اخْتَلَفَ فِیه إِلاّ...»

کسانی که بقای مقام و منافعشان، تأسیس فرقه‌های مختلف را می‌طلبید ـ و به تعبیر قرآن کریم و نهج‌البلاغه، ریشه آن بغی و سرکشی بود ـ چنین اقدامی کردند، عملی که در جای دیگر قرآن کریم، از آثار شرک شمرده است:

وَلا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ * مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْب بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ[۳۶۳]

آری، اگر عالم در چنگال شیطان گرفتار آمد، بسیار خطرناک‌تر از دیگران خواهد بود. کسی که می‌خواهد مذهب ایجاد کند، باید سابقه ذهنی از معارف دینی و اطلاعات وسیع در مسائل اعتقادی داشته باشد تا بتواند پدیده مشابهی ارائه کند.

ممکن است کسانی وسوسه کنند که شما از فلان شخص چه کم دارید؟ ببینید او چه پست‌هایی را به دست آورده، شما هم نباید کناره بگیرید، گوشه‌نشینی با تعالیم اسلام سازگاری ندارد؛ پس خودتان را مطرح کنید تا مردم استفاده کنند. حال فردی ناشناخته چگونه می‌تواند به عنوان شخصیتی «مطرح» جلوه کند؟ غالباً این چنین افراد، «نوآوری» را وسیله‌ای مناسب برای هدف خود دانسته و در پی مطرح کردن مطالبی تازه به شیوه‌ای مورد قبول مردم برمی‌آیند. برای مثال اگر در جامعه ما که بر خون مقدس صدها هزار پاکباخته استوار شده، کسی اصل اسلام را


انکار کند، مورد اعتنا واقع نخواهد شد؛ ولی اگر با پذیرش ظاهر دین، محتوایی تحریف شده ارائه دهد، از وی استقبال می‌کنند؛ مثلا بگوید شما اسلام حقیقی را نشناخته‌اید و من از اسلام چیزی کشف کرده‌ام که تا به حال کسی به آن دست نیافته است؛ چرا که قرآن کتابی ابدی است و حقایق آن باید تدریجاً کشف شود. بر این اساس من برای نجات نسل جدید از کفر و الحاد، نوآوری کرده و قرائت جدیدی از دین ارائه نموده‌ام!

اوایل انقلاب لایحه‌ای در مورد قانونی کردن احکام قصاص مطرح شد، عده‌ای از قاضیان وابسته به جبهه ملی طی اطلاعیه‌ای آن را خلاف حقوق بشر و مردود دانستند. بنیان‌گذار معظم نظام خروش برآورده و صریحاً آنها را به لحاظ مردود دانستن احکام اسلامی، محکوم به ارتداد کردند.

حال عده‌ای برخاسته‌اند و دوباره همان نغمه شوم را سر می‌دهند و در قالب نجات نسل جوان از دین‌گریزی، برای دین تاریخ مصرفِ پایان‌یافته‌ای اعلام می‌کنند و عملا دست‌آوردی جز همان که شعار پرهیز از آن را سرمی‌دادند، به ارمغان نخواهند آورد.

در همایش ننگین برلین هم آن عمامه به سر گفته بود: اسلام واقعی، غیر از چیزی است که معروف شده. اسلام طرفدار آزادی و مساوات است. رسوایی سخن وی به حدی بود که کمونیست‌ها گفته بودند بر اساس معیارهایی که شما از اسلام ارائه می‌کنید، ما از شما مسلمان‌تر هستیم. بعد هم طرفداران او در روزنامه‌هایشان نوشتند یاد بگیرید اسلام را چگونه باید تعریف کرد؛ یعنی اسلام نه نماز و روزه خواسته، نه قوانین کیفری دارد، و نه تازیانه و اعدام.

حقیقت این است که این افراد برای اسلام و دوری نسل جدید از آن نه دل سوزانده‌اند و نه می‌سوزانند؛ بلکه در پی دست و پا کردن موقعیتی و طرفدارانی هورایی هستند و بس. و این حالت ریشه‌ای جز «کبر و خودبزرگ‌بینی» ندارد؛ از این رو حجت بر حق خدای تعالی(علیه السلام)، هشدار پدرانه داده و مخاطب را در مورد پیامدهای اسف‌بار دنیوی و اخروی «تکبّر» متوجه خداوند بزرگ کردند[۳۶۴] و این خصلت خطرناک را بزرگ‌ترین دام شیطان دانستند که همچون سمّ کشنده با ورود به خون و سرایت به قلب، مرگ را قطعی می‌کند و تدبیری در مورد آن نمی‌توان اندیشید. صفت زشت «خودبرتربینی» هم اگر در دل جایگزین شد و قلب انسان را تسخیر کرد، چاره‌ای نخواهد داشت و خدای ناکرده سرنوشت نامبارک آن جهنّم محل ذلت و خفت، و خواری و سرافکندگی[۳۶۵]ـ خواهد بود. همان گونه که گفته شد، شیطان رجیم هیچ حد و مرزی را نمی‌شناسد و بنای بر استثنای کسی هم ندارد.

حکمت تشریع عبادات

وَعَنْ ذَلِکَ مَا حَرَسَ اللهُ[۳۶۶] عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِینَ بِالصَّلَوَاتِ وَالزَّکَوَاتِ


«تقوا» به معنای رعایت دقیق حدود الاهی است، و با «ترس» مرادف نیست؛ از این رو این تقدیر، معنای دور از ذهنی نمی‌باشد، و اگر «اذکر» و مانند آن هم در تقدیر باشد، تقریباً نتیجه همان خواهد شد.


وَمُجَاهَدَةِ الصِّیَامِ فِی الاَْیَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ، تَسْکِیناً لاَِطْرَافِهِمْ[۳۶۷]وَتَخْشِیعاً لاَِبْصَارِهِمْ وَتَذْلِیلا لِنُفُوسِهِمْ وَتَخْفِیضاً[۳۶۸]لِقُلُوبِهِمْ وَإِذْهَاباً لِلْخُیَلاَءِ[۳۶۹]عَنْهُمْ، وَلِمَا فِی ذَلِکَ مِنْ تَعْفِیرِ[۳۷۰]عِتَاقِ[۳۷۱]الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً، وَالْتِصَاقِ کَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالاَْرْضِ تَصَاغُراً، وَلُحُوقِ الْبُطُونِ بِالْمُتُونِ[۳۷۲]مِنَ الصِّیَامِ تَذَلُّلا، مَعَ مَا فِی الزَّکَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الاَْرْضِ وَغَیْرِ ذَلِکَ إِلَی أَهْلِ الْمَسْکَنَةِ وَالْفَقْرِ. انْظُرُوا إِلَی مَا فِی هَذِهِ الاَْفْعَالِ مِنْ قَمْعِ[۳۷۳] نَوَاجِمِ[۳۷۴] الْفَخْرِ وَقَدْعِ[۳۷۵]طَوَالِعِ[۳۷۶]الْکِبْرِ؛ و به همین دلیل است که خداوند بندگان خود را با نماز و زکات و روزه در روزهای مقرّر (از شرّ ابتلا به کبر و غرور) حفظ فرموده است تا از این رهگذر اعضا و جوارحشان آرام، دیدگان‌شان (به جای خیره شدن و بی‌حساب نگریستن) خاشع[۳۷۷]، جان‌هایشان فروتن و


قلب‌هایشان (به جای گردنکشی و افزون‌طلبی، در پیشگاه باعظمت الاهی) اظهار کوچکی نموده و نخوت و تکبر از آنها زدوده گردد؛ چرا که در این عبادات با به خاک مالیدن بهترین جای صورت، و رساندن ارزشمندترین عضو بدن به زمین، و چسبیدن شکم به پشت در اثر روزه، فروتنی و کوچکی و ذلت خود را در درگاه خدای تعالی اعلام می‌دارد. علاوه بر اینکه (غیر از مبارزه با تکبّر، فایده دیگری که) در زکات (وجود دارد،) رساندن محصولات زمین (گندم، جو، خرما و کشمش) و غیر آن (طلا و نقره و شتر و گاو و گوسفند) به درماندگان و تهیدستان است.

(اکنون نیک) بنگرید و اثر (زیبای) این اعمال را در ریشه‌کن نمودن آثار اولیه فخر و مباهات، و از بین بردن جرقه‌های کبر و خود بزرگ‌بینی مورد توجه قرار دهید.

از مهم‌ترین حکمت‌های تشریع عبادات این است که به گونه‌ای تنظیم شده که انسان با نهایت تذلل، پیشانی بر خاک بساید و در پیشگاه حق‌تعالی کمال کرنش و خاکساری خود را ابراز دارد. و این با روح استکباری کسانی که خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می‌رسیدند و تقاضای برداشتن وجوب سجده را داشتند، سازگار نبود. آنان در مقابل، آمادگی خود را برای هرگونه جانبازی و فداکاری اعلام می‌کردند؛ ولی پیامبر والامقام(صلی الله علیه وآله) دین بی‌سجود را بی‌ارزش دانسته و فرمودند: «لا خَیْرَ فی دین لَیْسَ فیهِ رُکُوعٌ وَ سُجُود».[۳۷۸]


همچنین بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۵۳؛ ج ۴۰، ص ۳۱ و ج ۸۵، ص ۱۰۰.

چند نکته در مورد عبادات

نماز، صرف یک ورزش نیست؛ زیرا ممکن است بسیاری از امور، جنبه ورزشی بیشتری داشته باشد؛ بلکه باید گفت: در نماز دو جهت وجود دارد: اول، جهت نفی‌کنندگی، و آن نفی روح تکبر و خودبزرگ‌بینی است که امام(علیه السلام) در اینجا این نکته را بیان فرمودند؛ دوم، جهت مثبت. از آیات کریمه قرآن و احادیث فراوان اهل‌بیت(علیهم السلام)استفاده می‌شود که «یاد خدا»، سرچشمه برکات فراوان، بلکه تنها منبع تمام کمالات مطلوب است. خدای تعالی در آیات متعدد این حقیقت والا را گوشزدمان فرموده؛ مانند:

اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَأَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللهِ أَکْبَرُ وَاللهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ.[۳۷۹]

روزه هم از راه چشیدن طعم گرسنگی، تشنگی و توجه به نیاز همیشگی به روزی‌رسان مهربان می‌شود؛ همچنین با لمس مشکلات اقتصادی و معیشتی مستمندان و بینوایان، و ایجاد انگیزه برای رفع نیازمندی‌های آنان تواضع را در انسان پدید می‌آورد.

زکات هم در کنار ویژگی تکبرستیزی و تقویت روحیه تعبّد و تسلیم، باعث تعدیل در تقسیم امکانات رفاهی و ضروریات زندگی است.


تعصّب بی‌پایه

وَلَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِینَ یَتَعَصَّبُ لِشَیْء مِنَ الاَْشْیَاءِ إِلاَّ عَنْ عِلَّة تَحْتَمِلُ تَمْوِیهَ[۳۸۰] الْجُهَلاَءِ أَوْ حُجَّة تَلِیطُ[۳۸۱] بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَیْرَکُمْ. فَإِنَّکُمْ تَتَعَصَّبُونَ لاَِمْر مَا یُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَلاَ عِلَّةٌ. أَمَّا إِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلَی آدَمَ لاَِصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَیْهِ فِی خِلْقَتِهِ، فَقَالَ: أَنَا نَارِیٌّ وَأَنْتَ طِینِیٌّ. وَأَمَّا الاَْغْنِیَاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ[۳۸۲] الاُْمَمِ فَتَعَصَّبُوا لاِثَارِ مَوَاقِعِ النِّعَمِ فَقالُوا: «نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالا وَأَوْلاداً وَما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ»؛[۳۸۳] من در حالات جهانیان نظر افکندم؛ ولی جز شما کسی را نیافتم که حتّی بدون سبب[۳۸۴] و علتی که بتوان به وسیله آن امر را بر ناآگاهان مشتبه نمود یا برهانی که نابخردان را فریفت، بر چیزی پافشاری بیجا و لجاجت نماید. شما نسبت به اموری که اصل و اساسی ندارد، با تعصّب برخورد می‌نمایید، (در حالی که دیگر سرکشان برای عمل زشت خود حداقل دستاویزی دارند)؛ اما شیطان در مقایسه خود با حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ، خمیرمایه پیدایش خویش را مطرح نموده (و بر آن اساس) آن حضرت را بر آفرینش مورد سرزنش قرار داد و گفت: من از آتش هستم و تو از گِل. و توانگرانِ مستِ ناز و نعمت، از


امت‌های مختلف، بهره‌مندی خود از نعمت‌های متنوع خدادادی و پیامدها(ی خوشایندی) را که برخورداری از آن نعمت‌ها در پی دارد، عنوان نموده و گفتند ما چون از مال و فرزندان بیشتری برخوردار هستیم، به عذاب الاهی دچار نخواهیم گشت.

همان گونه که پیش‌تر نیز بیان شد، یکی از آثار «خودبرتربینی» در کنار پیامدهای شُوم دیگر، «تعصّب‌های بی‌مورد» و پافشاری‌های بی‌دلیل و اساس است.


تعصّب ممدوح

البته اگر حمایت قاطع و تعصب ـ حتی از جان و مال و عزیزان مایه گذاشتن ـ در مسیر حق و دفاع از حقیقت باشد، نه‌تنها نکوهیده نیست، بلکه وظیفه‌ای دینی و انسانی است. احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام)نیز هم‌صدا با عقل سلیم، این گونه ارزش‌های والا را ممدوح می‌شمارد. برای نمونه می‌توان از این حدیث بهره جست:

عَنْ أبی جَعْفَر(علیه السلام): الْمُؤمنُ أَصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ، الْجَبَلُ یُسْتَقَلُّ[۳۸۵] مِنْهُ، وَالْمُؤْمِنُ لا یُسْتَقَلُّ مِنْ دِینِهِ شَیْءٌ.[۳۸۶]

در این گفتار پرارج، امام باقرالعلوم(علیه السلام) مؤمن راستین را به لحاظ ایستادگی و حراست از دست‌آوردهای دین، از کوه محکم‌تر دانستند؛ چرا که کوه با تمام استحکام و ثباتش، گاهی دستخوش حوادث طبیعی (مانند سیل‌های خروشان، رانش زمین، آتشفشان و...) می‌شود یا انسان با ابزارهای


مختلف به کاوش در آن می‌پردازد؛ در نتیجه، بخشی از حجم عظیم آن کاسته می‌شود؛ ولی دین‌باوران، آن‌چنان در مقابل ضربه‌های دشمنان که در امور دین با مقیاسی بسیار فزون‌تر از عالم طبیعت رخ می‌دهد، مقاومت می‌کنند که مجال طمع کمترین رخنه و نفوذ را از دشمن سوگند خورده می‌گیرند. این مقاومت پرشور را ـ چه غیرت دینی بنامیم، چه استقامت و پایمردی، چه دفاع از ارزش‌ها، چه تعصّب حکیمانه یا هر نام دیگر ـ پدیده‌ای است که رهبران معصوم الاهی(علیهم السلام)، با عباراتی شیوا به گونه‌های مختلف بر اهمیت و ضرورت آن تأکید ورزیده‌اند. آری، آن بزرگواران، ترجمان راستین کتاب خدایند، و پروردگار جلیل، خود برخورداران از این صفت زیبا را در کتاب عزیزش مژده‌ها می‌دهد و ایشان را تحت سرپرستی ویژه خویش[۳۸۷]در دنیا و آخرت قرار داده و فرموده است:

إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَفِی الآْخِرَةِ وَلَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ * نُزُلاً مِنْ غَفُور رَحِیم.[۳۸۸]

پیداست که استقامت در دین با این پیامدهای والا، در عرف دنیاپرستان و حق‌ستیزان با استهزا و نسبت‌های ناروا همراه خواهد بود؛ ولی این همه، کمترین خللی در عزم راسخ ایشان پدید نخواهد آورد.


تعصب مذموم، شاخه شوم تکبر

حال اگر پافشاری بر مطلب، خاستگاه عقلانی نداشته باشد، و هواهای نفسانی با شکل‌های مختلف، انگیزه آن باشد، امری نکوهیده و ضد ارزش خواهد بود. اینکه انسان بدون کمترین وجه معقول به دفاع از چیزی برخیزد و بکوشد حق یا ناحق‌ـ آن را به کرسی بنشاند، و چشم‌بسته و مطلق از تبار و عشیره، و قوم و قبیله، و دیار و شهر خود و ملیت و نژاد خویش حمایت و جانبداری کند، ثمره همان خودبرتربینی است که به این صورت جلوه‌گر شده است.

آن گونه که نقل شده و در بخش‌های قبلی گذشت، تجمع قبایل مهاجر از نقاط مختلف، «کوفه» را به شهری گسترده تبدیل کرده بود، و هر دسته از آنان در نقطه‌ای از آن دیار می‌زیستند. کم‌کم روحیه قوم‌گرایی و افتخار هر یک از قبایل به ویژگی‌های قومی خویش، به درگیری‌های لفظی و سپس کشمکش و زد و خورد، و حتی احیاناً کشت و کشتار نیز انجامید. امروزه نیز بیش و کم این تقابل زشت و غیر معقول بین مثلاـ ساکنان دو شهر به هم نزدیک در قالب متلک گفتن‌ها و ادا درآوردن‌ها دیده می‌شود، و گاه به شوخی یا جدی لب به تمسخر گشوده و به ملیت یا زبان خاصی اهانت می‌کنند.

واضح است این گونه تعصب‌ها، از نظر عقل و شرع مذموم است و ریشه در همان «خودبرتربینی» و در نتیجه، «بی‌ارزش دانستن دیگران» دارد. این «خود» گاهی در قالب «یک فرد»، ظهور می‌یابد، و گاهی به شکل «خود جمعی» جلوه می‌کند و فامیل، قبیله، شهر، استان و کشوری که به نحوی وابستگی به آنها دارد، مظهر همان «خود» گشته و از حمایت بی‌دریغ و بی‌حساب برخوردار می‌شود و یا حتی پا را فراتر نهاده و به

عنوان عضوی از ساکنان یک قاره، انسان‌هایی را که در دیگر قاره‌ها روزگار می‌گذرانند، به دیده حقارت می‌نگرد، و یا صِرف زیستن در یکی از دو نیمه کره خاکی را ملاک بازشناسی همه ارزش‌ها دانسته و کمترین ارزشی برای نیمه مقابل در نظر نمی‌گیرد.

در نکوهیده و نادرست بودن چنین پنداری ابلهانه، تردیدی نیست؛ ولی پیشوای اهل تقوا و فضیلت(علیه السلام)، در این فراز، «وضعیت اسف‌بارتری» را به تصویر کشیده‌اند و دست مخاطبان خود را حتی از همان دستمایه‌های پوچ و خیالی نیز خالی دانسته و فرمودند: جز شما در تمام عالم کسی را نیافتم که بدون ارائه دست‌آویزی برای لجاج و عناد خویش که دست کم مورد قبول برخی کوته‌فکران قرار گیرد، به این پایه اصرار ورزد، و بدون کمترین بهانه و عذر این مقدار به امور واهی افتخار کند. و این بدترین نوع تعصب است؛ چرا که مثلا ابلیس برای تعصّب و عصیان خویش، «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِین» را دست‌آویز خود قرار داد، و برتری آتش را بر خاک بهانه سرکشی خویش دانست و دست کم یک صورت استدلالی اقامه کرد، و یا توانگران گمراه، تکبّر خود را به «برخورداری‌شان از نعمت‌های حق‌تعالی» مستند کرده و آن را دلیل عزیزتر بودن خویش در پیشگاه پروردگار اعلام می‌دارند. آنان در پی القای این پرسش در دل دیگران هستند: آیا می‌شود خداوندی که در این دنیا این اندازه به ما لطف فرموده، و بر دیگران برتریمان عطا فرموده و مال و فرزندان فراوان برایمان مقرر داشته، در سرای دیگر ما را به شکنجه و عذاب مبتلا سازد؟: «وَقالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَأَوْلاداً وَما نَحْنُ بِمُعَذَّبِین».[۳۸۹]


شما را چه می‌شود که چنین نغمه‌ای ساز کرده‌اید؟ آیا عضویت در این طایفه یا آن قبیله، و سکونت در این شهر و آن دیار، همچون این مثال نیست که کسی بگوید: من چون من هستم، تعصب و تکبر می‌ورزم؟ آیا این گونه بلندپروازی‌ها حتی در منطق ساده‌اندیشان و کوته‌بینان قابل توجیه و دفاع است؟ آیا این داعیه پوچ و بی‌اساس، دست کم با ادبیات سُست حاکم بر عصبیت‌گرایان همخوانی دارد؟

حقیقت این است که این گونه لجاجت‌ها و گردن‌فرازی‌های بیجا، حتّی بر اساس طرز تفکّر بسیار سطحی افراد نیز، پذیرفتنی نیست و حداقلِّ وجاهت عرفی در آن دیده نمی‌شود. با این همه، متأسفانه در جهان پرادعا و به ظاهر متمدن امروز، «ملی‌گرایی» که چیزی جز همین «منطق بی‌منطقی» نیست و با هیچ معیار قابل قبولی نمی‌توان بر عقلانی بودن آن استدلال کرد، طیف گسترده‌ای از شهروندان جوامع گوناگون را فریفته است؛ آنان نیز به دلیل گرفتار آمدن در چنگال بیماری مزمن «کموزنی»[۳۹۰]به راحتی، به فراخوانی‌های رنگارنگ و مداوم آن پاسخ مثبت داده و به تعبیر زیبای امیر مؤمنان(علیه السلام) همچون پشه‌های ریزی هستند که به سادگی دستخوش حرکت باد شده و در جهت وزش آن پرواز می‌کنند.[۳۹۱]


اگر شما به ایرانی بودن خود می‌نازید، دیگری هم به افغانی بودن خود افتخار می‌کند؛ سومی هم سکونت خود را در عراق ملاک فخر و مباهات قرار می‌دهد و... . سرانجام هر ملیت و نژاد و رنگ و زبانی بدون ارائه هیچ گونه مزیت عقلانی و عقلایی، صِرفِ «خود بودن خود» را علَم کرده و در پی تحقیر و تمسخر دگران برمی‌آید؛ بنابراین همان گونه که می‌بینیم، «ناسیونالیسم» و «ملی‌گرایی» هیچ پایگاه متین و منطقی ندارد و معیار مناسبی برای طبقه‌بندی جوامع بشری نیست.

امروزه حتی در پیشرفته‌ترین کشورها، چنین رایحه نامطبوعی مشام جان را می‌آزارد. برای مثال در کانادا دو نژاد انگلیسی و فرانسوی، در دو بخش آن کشور روزگار سپری می‌کنند. فرانسوی زبان‌ها ـ همچون اکثریت انگلیسی‌زبان ـ با عصبیت بر نژاد و زبان خویش تأکید می‌ورزند. یا در کشور بسیار کوچک و معروف به پیشرفت و تمدنِ بلژیک، تابلوهای سر خیابان‌ها با چند خط و زبان، نام هر کوی و برزن را نشان می‌دهند و ساکنان هر محل، حاضر به سخن گفتن به زبان محل دیگر نیستند. در عصر ما زبان انگلیسی با پشتوانه‌های سیاسی و اقتصادی، زبان رایج و بین‌المللی شناخته شده است و همه‌جا به عنوان ابزاری مشترک جهت تبادل افکار به کار گرفته می‌شود؛ ولی مثلا اگر در آلمان کسی به زبان انگلیسی مطلبی بپرسد، مخاطب گرچه مقصود وی را درک کند و توان پاسخ به همان زبان هم داشته باشد، حاضر نیست انگلیسی جواب دهد؛ یا به همان زبان آلمانی خود پاسخ می‌دهد و یا احیاناً به اشاره

بسنده می‌کند؛ چرا که نسبت به زبان خود «تعصّب» دارد و نژاد خویش را برتر از نژاد انگلیسی می‌داند. حتی پلیس آن کشور هم حتی‌الامکان به غیر آلمانی سخن نمی‌گوید.

آری، باید این بیماری مهلک را که امروزه متأسفانه در سراسر جهان شیوع دارد و پیامدهای غم‌بار آن نیز در نقاط مختلف جهان‌دیده می‌شود، از لحاظ روان‌شناختی بررسی کرد و به درمان ریشه‌ای آن توجه لازم مبذول داشت.


ریشه روانی تعصب

«حبّ ذات» از اصیل‌ترین ویژگی‌های روانی انسان است که بر اساس آن، انسان «خود» را از همه چیز بیشتر دوست دارد و طبعاً به هر چیزی که به «خودش» مربوط شود، محبت ویژه می‌ورزد.

در ابتدا این دوستی، به خود شخص مربوط می‌شود؛ ولی کم‌کم این «خود» بزرگ‌تر می‌گردد. در آغاز به خانواده‌اش سرایت می‌کند؛ سپس اهل محله، روستا، شهر و قوم را در بر می‌گیرد. رفته رفته به کشوری که در آن زندگی می‌کند و آن‌گاه نژادی که وابسته به آن است و قاره‌ای که کشورش در آن واقع شده، تعلق می‌گیرد. این ارتباط قلبی را حتّی در مورد یکی از دو نیمکره نیز می‌توان مشاهده کرد؛ از این رو می‌بینیم برای مثال ـ ساکنان کشورهای غربی علی‌رغم اختلافات موجودشان، در مقابل نیمکره شرقی، به دیدگاه نسبتاً مشترک رسیده و به دفاع از بلوک غرب تنها به دلیل اینکه در آن بخش دیده به جهان گشوده‌اندـ برمی‌خیزند و دقیقاً همین موضعگیری با همان ریشه حب ذات، در شهروند شرقی توجه انسان را به خود جلب می‌کند.

در حقیقت نعمت بسیار پرارج «حب ذات» را خداوند حکیم برای برانگیختن انسان به سوی کسب مدارج کمال در نهاد پاک او به ودیعت نهاده و زمینه بسیار مساعدی برای حرکت انسان به سوی رشد و تقرّب است؛ ولی او از این نعمت سوء استفاده کرده و آن را به خاستگاه صفت زشت «خودبرتربینی» تبدیل کرده است.[۳۹۲] این انسان ظلوم جهول[۳۹۳] به جای بهرهوری از این نعمت بی‌بدیل حق‌تعالی که انسان را به مقابله با خطرها وامی‌دارد و سپر محکمی برای دفع تهدیدهای گوناگون جهان خارج است، آن را به حربه‌ای برّان تبدیل، و به دشمن سوگند خورده خود تقدیم می‌کند. او در این زمین حاصلخیز عوض کشت زیباترین گل‌ها، به غرس درخت نامبارک «تکبر و غرور» و آن گاه پرورش و آبیاری آن می‌پردازد و به راستی مشمول آیات فراوان کفران نعمت شد و از استمرار فیض الاهی خود را بی‌نصیب می‌کند.[۳۹۴]

بنابراین اگر تعصب به معنای جانبداری و حمایت جدّی از حق و ارزش‌های پربهای دینی باشد، و انسان با رهنمود فطری «حب ذات»، بر حفظ چنین آرمان‌هایی خداپسندانه پای فشارد، در حقیقت موفق به شکر عملیِ این نعمت بی‌بدیل الاهی شده و از شهد آثار آن شیرین‌کام


می‌گردد؛ ولی در نقطه مقابل به همان اندازه نیز استفاده نادرست و غیر منطقی از آن، سعادت‌سوز و مهلک خواهد بود؛ چرا که به مصداق «حبّ الشیء یُعمی و یُصم»،[۳۹۵] عشق و علاقه کنترل نشده و بی‌مورد، چشم و گوش خِرد وی را کور و کر کرده و دیوانهوار به دفاع از چیزی می‌پردازد که دل در راه آن از کف داده و بدون رعایت حق و باطل، فقط درصدد نیل به آن است.

تعصب ارزشی

فَإِنْ کَانَ لاَ بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَمَحَامِدِ الاَْفْعَالِ وَمَحَاسِنِ الاُْمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ[۳۹۶]وَالنُّجَدَاءُ[۳۹۷]مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ وَیَعَاسِیبِ[۳۹۸] القَبَائِلِ بِالاَْخْلاَقِ الرَّغِیبَةِ[۳۹۹] وَالاَْحْلاَمِ[۴۰۰]


الْعَظِیمَةِ وَالاَْخْطَارِ[۴۰۱]الْجَلِیلَةِ وَالاْثَارِ الْمَحْمُودَةِ؛ پس اگر باید تعصّب و پای‌فشاری و اصرار بر چیزی باشد، این حالت را در مورد صفاتِ والا و کردار پسندیده و امور نیکو قرار دهید، ویژگیهای ارجمندی که سرفرازان و دلیران خاندان‌های اصیل عرب و افراد برجسته قبیله‌ها در کسب آنها از یکدیگر سبقت می‌گیرند به وسیله منش‌های مطلوب و خواستنی و خِردهای بلند و مراتب والا و آثار پسندیده.

مقتدای تقواپیشگان(علیه السلام) توجه مخاطبان خود را به ارزش‌های راستین جلب کرده و آنها را درخور تأکید و اصرار دانسته‌اند و از آنان خواسته‌اند (به جای پافشاری بر امور واهی) به صفات برجسته پیشینیان توجه کرده و سعی خود را در جهت حفظ و استمرار آن ویژگی‌ها تنظیم کنند؛ مثلا میهمان‌نوازی و سخاوت، ترحم، غیرت، تواضع و فروتنی و دیگر صفات نیکشان را پررنگ کرده با عمل به لوازم آنها، جان خویش را به چنین زیور زیبایی بیارایند.

نکته قابل دقت این است که پیش از اینکه انسان به متعلقات وابستگی‌های شهری، نژادی و... بیندیشد، نفس کار را بنگرد و زیبایی آن «عمل» را مدّ نظر قرار دهد، نه «تبار خاص» عمل کننده را.

ذکر چند نمونه

فَتَعَصَّبُوا لِخِلاَلِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَالْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ،[۴۰۲]


وَالطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَالْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ وَالاَْخْذِ بِالْفَضْلِ وَالْکَفِّ عَنِ الْبَغْیِ وَالاِْعْظَامِ لِلْقَتْلِ وَالاِْنْصَافِ لِلْخَلْقِ وَالْکَظْمِ لِلْغَیْظِ وَاجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِی الاَْرْضِ؛ پس بر خصلت‌های ستوده تأکید ورزید، همچون: رعایت حق همسایگی، وفای به عهد، اطاعت (از کسی که به) کار نیک (دعوت می‌نماید) و سرپیچی (از دعوت فردی که به) تکبر و غرور (فرا می‌خواند)، کسب فضیلت، دوری و اجتناب از ستم، بااهمیت دانستنِ (گناه) آدم‌کشی، برخورد منصفانه با مردم، فرو بردن خشم و غضب، و پرهیز از فساد و تباهی در زمین.


حق همسایه

از جمله صفات نیکی که پای فشردن بر آن بجاست، رعایت حقوقی است که خداوند در مورد همسایگان بر انسان مقرّر فرموده است؛ مسئله بسیار مهمی که امام(علیه السلام) هنگام وصیت نیز، در کنار امور مهم دیگر بر آن این گونه تأکید فرمودند:

اللهَ اللهَ فِی جِیرَانِکُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِیَّةُ نَبِیِّکُمْ مَا زَالَ یُوصِی بِهِمْ حَتَّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ؛[۴۰۳] در مورد همسایگانتان خدا را در نظر بگیرید، چه آنکه ایشان از سوی پیامبرتان(صلی الله علیه وآله) سفارش شده‌اند. آن بزرگوار پیوسته درباره (نیکی به) آنها سفارش می‌فرمودند تا آنجا که گمان بردیم نزدیک است برایشان سهمیه ارث مقرّر فرماید».


وفای به عهد

از مواردی که تأکید بر آن بایسته است، احترام به تعهدات فردی و اجتماعی است که از اخلاق جهانی شمرده می‌شود. اسلام نیز همچون


دیگر ادیان بر این پدیده زیبا که همگان به ضرورت آن اذعان می‌کنند، تأکید فرموده است؛ مثلا خداوند تعالی در سوره نهم قرآن کریم که اعلام برائت از مشرکان را در بر دارد و به همین نام نیز معروف است، پس از اشاره به پیمان‌شکنی‌های آنان چنین استثنایی را ذکر می‌فرماید:

...إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ.[۴۰۴]

مادام که آنان پیمان خود را نشکسته‌اند، شما نیز پیمان‌شکنی نکنید؛ یعنی گرچه کافر حربی هستند و به جنگ مسلمان‌ها آمده‌اند، با این حال اگر پیمانی امضا شد و صلح یا معاهده عدم تعرض موقتی صورت گرفت، به آن پایبند باشید، مگر اینکه آنان عهدشکنی کنند، که در این صورت شما نیز باید از خود دفاع کنید.

خدای تعالی در مورد عدم تعهد آنها به قراردادهایشان فرموده است:

لا یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِن إِلاًّ[۴۰۵] وَلا ذِمَّةً.[۴۰۶]

و در واقع، فرمان جنگ را به همان پیمان‌شکنی‌هایشان مربوط می‌داند، و جنگ را وسیله مناسبی برای بازدارندگی آنها از قتل و فساد می‌شمرد:

وَإِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ.[۴۰۷]


مواظب باشید فریب آنها را نخورید؛ زیرا: «لا أَیْمانَ لَهُم» «ایمان» جمع «یمین» بمعنای عهد و سوگند است، و این غیر از ایمان به معنای اعتقاد قلبی است؛ زیرا سخن در مورد مشرکان است و بی‌ایمانی از ویژگی‌های آنهاست. حال اگر دین‌ناباوران به تعهدات اخلاقی و اجتماعی خویش پایبند بودند، شما هم پیمان‌ها را محترم بشمارید؛ ولی اگر آن‌ها را نقض کردند، شما نیز نباید همچنان پایبند به آن مقررات باشید.

در واقع باید گفت: این، منشور حقیقی حقوق بشر است، نه آنچه مدعیان دروغین شعار می‌دهند. امام(علیه السلام) وفاداری به پیمان را امری درخور تأکید و پافشاری دانسته و برای دوری جامعه از هرج و مرج، رعایت آن را تا سر حدّ ممکنْ ضروری شمرده‌اند.


لزوم دو برخورد متفاوت با نیکی و تکبر

پیشوای اهل تقوا(علیه السلام)، پی‌گیری کار نیک و پذیرش ندای نیکی را همچون سرپیچی از هر آنچه انسان را به سوی تکبر فرا بخواندـ درخور تأکید دانسته و تعصّب و اصرار را در اینجا ممدوح معرفی فرمودند. برای مثال می‌توان به «حِلف الفضول»[۴۰۸](پیمان جوانمردان) اشاره کرد که پیش از


طلوع اسلام بسته شد و پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نیز در آن حضور داشتند و پس از نبوت از آن به نیکی یاد فرمودند.

بر اساس این عهدنامه، هم‌پیمانان بر امور زیر تعهد کردند: یاری رساندن به ستمدیدگان، باز داشتن از زشتی‌ها و کارهای ناصواب و....


آستین بالا زدن در امور خیر

انسان باید همواره سبقت گرفتن در امور خیر را مدّ نظر قرار دهد و در عمل به کارهای نیک همیشه پیشقدم باشد. اگر پای گذشت و ایثار در کار باشد، بکوشد بهترین خودگذشتگی را داشته باشد و اگر پای همکاری در بین باشد، وظیفه واگذار شده را به شایسته‌ترین وجه انجام دهد.

یکی از مسائل مهم روابط اجتماعی «نظم و انضباط» است، امری که رعایت آن، از مصداق‌های «به دنبال فضایل بودن» است. مرحوم آقای دکتر بهشتی در این مورد توفیق چشمگیری داشتند و می‌توان گفت در مورد «نظم» تعصّب داشتند؛ مثلا برای ورود به مدرسه فیضیه، از راهروی راست وارد می‌شدند و از راهروی چپ خارج می‌شدند و شلوغی و ازدحام جمعیت، موجب شکستن این نظم نمی‌شد. ایشان در جلسات،

بیش از دیگران نظم را رعایت می‌کردند. نزدیک اذان نگاهشان به ساعت بود و هنگام نماز، گفتوگو را رها کرده، به ادای فریضه الاهی می‌پرداختند و پس از آن، بحث را پی می‌گرفتند.


تجاوز نکردن به حقوق دیگران

چه زیباست، عزم راسخ در پرهیز از ستم، و چه افتخارآمیز است سخنان نورانی و حیات‌بخش امیرالمؤمنین(علیه السلام) در خطبه بلیغی که در بیزاری از ظلم ایراد فرمودند:

والله لاَنْ اَبیتَ عَلی حَسَکِ السَّعْدانِ مُسَهَّداً، أَوْ اُجَرَّ فی الأَغْلالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إلیَّ مِنْ اَنْ ألقَی اللهَ وَرَسُولَه یومَ القِیامةِ ظالماً لبَعْضِ العباد، وغاصباً لِشَیء مِنَ الحُطام، وَکَیْفَ أَظلِمُ أَحَداً لِنفس یُسْرِعُ إلَی البِلی قُفولها، ویَطُولُ فی الثَّری حُلولُها.

در ادامه، پس از اشاره به جریان معروف برادرشان، عقیل و آهن گداخته، گرفتن دانه از دهان مورچه را این‌گونه زیبا به تصویر کشیدند:

وَاللهِ لَو اُعْطیتُ الاقالِیمَ السَّبعةَ بما تحتَ أَفلاکِها عَلی اَنْ اَعْصِی اللهَ فی نَملة اَسْلُبُها جُلْبَ شَعیرة، ما فَعَلْتُهُ؛ بخدا سوگند اگر همه اقلیم‌های هفتگانه را با همه آنچه در زیر افلاک آنهاست به من بدهند در مقابل اینکه نافرمانی خدا کنم درباره مورچه‌ای به اینکه پوست جوی را از آن بگیرم چنین کاری را نخواهم کرد!

آن‌گاه امام(علیه السلام) با تأکیدی دلنشین، بی‌اعتباری دنیا و تعلق نداشتن نفس مقدسشان به نعمت‌های زایل شدنی دنیا، سخن به انجام بردند.[۴۰۹]


اهتمام به حفظ جان مردم

دوری از جرم بزرگ قتل نفس، نکته دگری است که حضرتِ‌شان، آن را درخور تعصّب و پافشاری دانستند.

همسویی بسیار نزدیک قرآن کریم و سخنان اهل‌بیت(علیهم السلام)، گواه سرچشمه گرفتن آن دو از یک منبع پاک و زلال است. برای نمونه می‌توان آیات متعددی را در قرآن کریم در این بحث ملاحظه کرد؛ از آن جمله:

وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللهُ إِلاّ بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً.[۴۱۰]

در اینجا می‌بینیم خدای تعالی ضمن اجازه قصاص، از آدم‌کشی نهی فرموده است. در جای دیگر کشتن یک انسان را برابر با قتل همه مردم دانسته[۴۱۱]و یا اینکه پرهیز از این گناه بزرگ را از ویژگی‌های بندگان ممتاز خدا (عباد الرحمن) برشمرده است.[۴۱۲]

آری، انزجار از این کار زشت و بزرگ دانستن گناه آن، و سعی در پرهیز از آن، سزاوار تعصّب و تأکید است، نه انتساب به شهر و روستا و نژاد و ملیت و رنگ و قبیله خاص.


رعایت انصاف با خلق خدا

انصاف نیز، از دیگر امورِ زیبنده تعصب است. جا دارد انسان به جای روی آوردن به امور واهی و بی‌پایه، و قرار دادن ابزار مناسب در اختیار شیطان


رجیم، دقت فراوان در برخورد منصفانه با «بندگان خدا» را وجهه همت قرار داده و بر اساس رهنمودهای فراوان پیشوایان پاک الاهی(علیهم السلام) «برای مردم آن را بپسندد که برای خود خوش دارد» و رفتاری را که برای خود ناخوشایند می‌داند، برای دیگران نیز روا ندارد.

معصوم(علیه السلام)، رفتار منصفانه را در کنار مواسات با برادران دینی و یاد همیشگی خداوند، والاترین کردار دانستند:

سَیِّدُ الاَْعْمالِ، إنْصافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ، وَمُواساةُ الاَْخِ فِی اللهِ وَذِکْرُ الله عَلی کُلِّ حال.[۴۱۳]

حقیقتاً اگر عموم مردم بر این ویژگی زیبا پایمردی و اصرار ورزند، و در هیچ امری از جاده انصاف پای برون ننهند، علاوه بر پیامدهای فوق‌العاده اخروی، در همین جهان نیز بهشت زمینی و گلستانِ پررونقی را می‌سازند و سعادت و صلاح را برای همگان رقم می‌زنند.


فرو بردن خشم

فرو بردن خشم و رهایی از سیطره فوق‌العاده طوفان غضب را نمونه


نساء (۴)، ۱۳۵؛ مائده (۵)، ۸؛ انعام (۶)، ۱۵۲؛ اعراف (۷)، ۲۹ و ۱۸۱؛ شوری (۴۲)، ۱۵ و ۱۷؛ حجرات (۴۹)، ۹ و حدید (۵۸)، ۲۵.

باید افزود، آنچه ایشان در این باب آورده‌اند، گوشه‌ای از رهنمودهایی است که راهنمایان راه خدا(علیهم السلام) ارائه فرموده‌اند و خود مرحوم علامه مجلسی به طور پراکنده در بسیاری از ابواب بحارالانوار، احادیث دیگری در این زمینه نقل فرموده‌اند.

دیگری از امور سزاوار تعصّب برشمردند؛ چنان که خدای تعالی آن را از جمله ویژگی‌های بهشتیانی دانسته که برای به دست آوردن آمرزش الاهی پیشی گرفته‌اند:

وَسارِعُوا إِلی مَغْفِرَة مِنْ رَبِّکُمْ وَجَنَّة عَرْضُهَا السَّماواتُ وَالأَْرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ * الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ وَالْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ.[۴۱۴]

و در آیه دیگر با یادآوری آمرزشِ خود، بندگانش را به چشم‌پوشی از خطاکاران تشویق فرموده است:

وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا[۴۱۵] أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ.[۴۱۶]

بررسی آیات کریمه قرآن در این باب و ارائه دورنمایی گذرا از احادیث بسیار زیبا و گوناگون و اشاره به برخی داستان‌های شیرین از سیره پیشوایان بی‌مانند شیعه(علیهم السلام)، در حوصله این نوشتار نمی‌گنجد؛ ولی یادآوری یک نکته مناسب و بجاست: در کنار استدلال‌های بسیار رسا و غیر قابل خدشه بر حقانیت جانشینان دوازده گانه پاک و معصوم پبامبر خاتم(صلی الله علیه وآله)، سیره و منش آن عزیزان در همه زمینه‌ها ـ از جمله برخورد بسیار محبّت‌آمیز و سازنده‌ای که با خطاکاران و چشم‌پوشی کریمانه ایشان


و گذشت از حق شخصی خویش داشته‌اند ـ سندی گویا و برهانی شفاف و قابل فهم برای همگان در این خصوص است؛ به گونه‌ای که حتی بیگانگان نیز لب به سخن گشوده و به آیه شریفه‌ای استناد کرده‌اند که حقانیت پیامبران(علیهم السلام) را بیان می‌کند:

...اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ....[۴۱۷]

ما نیز اگر به روز جزا ایمان داشته و زیاد به یاد خدا باشیم، بر اساس آیه ذیل باید پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و آل کرام ایشان(علیهم السلام)را که وارثان آن حضرتند، «اسوه» قرار دهیم، و با چشم‌پوشی‌های بجا، در مسیر صلاح و اصلاح خود و مخاطبانمان برآییم:

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللهَ وَالْیَوْمَ الآْخِرَ وَذَکَرَ اللهَ کَثِیراً.[۴۱۸]


پرهیز از تباهی در زمین

آخرین موردی که مقتدای تقواپیشگان(علیه السلام) تعصّب در آنها را روا دانسته و در مقابل تعصب‌های ابلهانه همچون «ملی‌گرایی» مطرح فرمودند، دوری از تبهکاری و فساد در زمین است.


سرنوشت ملی‌گرایی

با نگاهی گذرا به ملی‌گرایان آن روز و امروز، و سایر کسانی که تعصّب‌های بی‌جا می‌ورزند آشکارا روی آوردن به انواع تباهی‌هاو فسادها مشهود است. آنان به لحاظ پشت‌کردن به ارزش‌های والای مورد اشاره حجّت‌خدا(علیه السلام)، ناگزیر در دامان ارزش‌های خیالی گرفتار آمده‌اند و همچون تشنگانی هستند که تا «سراب» را از نزدیک نبینند، همواره آن را آبی گوارا می‌پندارند؛ ولی به تعبیر قرآن کریم، آن‌گاه که به آن نقطه رسیدند، ضمن اذعان به پوچی پندارهای خویش، خداوند را در مقام محاسبه اعمال و کردارشان می‌یابند و طبعاً پشیمانی سودی نخواهد داشت:

وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَراب بِقِیعَة یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللهَ عِنْدَهُ فَوَفّاهُ حِسابَهُ وَاللهُ سَرِیعُ الْحِسابِ[۴۱۹]

این در حالی است که خدای تعالی با آیه معروف «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ»،[۴۲۰] ملاک برتری را تقوا دانسته و بس؛ از این رو هر افتخار دیگری


فاقد پایه و مایه واقعی است و پیشوایان معصوم چنین پندار ناصوابی را محکوم دانسته‌اند.[۴۲۱]

چنانکه بر اساس رهنمود آسمانی قرآن کریم، متکبران و فسادانگیزان در جهان جاوید جایی نخواهند داشت:

تِلْکَ الدّارُ الآْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الأَْرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ.[۴۲۲]

و جایگاه آنان جز آتش قهر خداوند چیزی نخواهد بود:

...أَلَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ.[۴۲۳]

دقّت در عوامل پیروزی و شکست گذشتگان

وَاحْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالاُْمَمِ قَبْلَکُمْ مِنَ الْمَثُلاَتِ[۴۲۴] بِسُوءِ الاَْفْعَالِ وَذَمِیمِ[۴۲۵]الاَْعْمَالِ، فَتَذَکَّرُوا فِی الْخَیْرِ وَالشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ، وَاحْذَرُوا أَنْ تَکُونُوا


أَمْثَالَهُمْ. فَإِذَا تَفَکَّرْتُمْ فِی تَفَاوُتِ حَالَیْهِمْ فَالْزَمُوا کُلَّ أَمْر لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ[۴۲۶]وَزَاحَتِ الاَْعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ[۴۲۷] وَمُدَّتِ الْعَافِیَةُ بِهِ عَلَیْهِمْ[۴۲۸]وَانْقَادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ[۴۲۹] وَوَصَلَتِ الْکَرَامَةُ عَلَیْهِ حَبْلَهُمْ[۴۳۰] مِنَ[۴۳۱]الاِْجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ وَاللُّزُومِ لِلاُْلْفَةِ وَالتَّحَاضِّ[۴۳۲] عَلَیْهَا وَالتَّوَاصِی بِهَا، وَاجْتَنِبُوا کُلَّ أَمْر کَسَرَ فِقْرَتَهُمْ[۴۳۳] وَأَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ[۴۳۴] مِنْ تَضَاغُنِ[۴۳۵]الْقُلُوبِ وَتَشَاحُنِ[۴۳۶] الصُّدُورِ وَتَدَابُرِ النُّفُوسِ وَتَخَاذُلِ الاَْیْدِی؛


از عقوبت‌هایی که در نتیجه کارهای زشت و کردار ناروا دامنگیر امّت‌های گذشته شده، بپرهیزید. حال آنان را در خیر و شر به دقت (مطالعه کرده و) به یاد داشته باشید. و از اینکه شما نیز به همان سرنوشت دچار شوید، برحذر باشید. پس از مقایسه این دو وضعیت، هر آنچه را که موجب اقتدار آنان گشت، و یأس و نومیدی دشمن را در پی داشت، و آسایش ایشان را استمرار بخشید، و نعمت‌ها را در دسترسشان قرار داد، و بزرگواری و سربلندی‌شان را موجب شد، مدّ نظر قرار داده و به آن پایبند باشید. این عوامل عبارت بودند از: دوری از تفرقه، و التزام به محبت و صمیمیّت، و تشویق و سفارش یکدیگر به آن. و در مقابل، از اموری چون کینه‌توزی و دشمنی، و دوری دل‌ها، و نداشتن همکاری عملی، که پشتشان را شکست و موجب تبدیل نقاط قوت به نقاط ضعف و سستی بود، دوری نمایید.

حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای بیان پیامدهای شوم تکبّر و تعصب و اعلام خطر به مخاطبان، سرنوشت امّت‌های گذشته را یادآوری فرمودند که چگونه همدلی و صفا، آنها را به اوج عظمت و شکوه رسانید؛ ولی آن‌گاه که «خودپسندی‌ها» و «بزرگ‌نمایی‌ها» باعث اختلاف‌شان شد؛ دل‌ها از هم فاصله گرفت و دست از یاری یکدیگر شستند، به حضیض ذلّت گرفتار آمدند.

همان تعصّبات قومی و پندارهای واهی در مورد برتری «ملیّت» یا «زبان» و یا «رنگ» خاصی، سبب شد که مهربانی و الفتْ جای خود را به بغض و کینه بدهد، و در نتیجه به جای آسایش و امنیّت، وحشت و خشونت حاکم شود. به جای اینکه شهروندان در پیشرفت و تعالی یکدیگر بکوشند و در پیشبرد جامعه خویش هم‌فکری و همنوایی داشته

باشند، آب به آسیاب دشمن ریختند، و از درون، زمینه تسلط نامبارک او را فراهم کردند.

سخن حیات‌بخش و تأکید و ترغیب زیبا و رسای آن امام هُمام، بر «پند گرفتن از پیشینیان» چون همیشه، تداعی‌گر همسویی قرآن و عترت است. این درس انسان‌ساز در جای‌جای کتاب خدای‌تعالی جلوه‌گر است و حضرت حق‌تعالی با عبارات مختلفی همچون «أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْضِ...»،[۴۳۷]«سِیرُوا...»،[۴۳۸]«عِبْرَة»،[۴۳۹]«فَاعْتَبِرُوا»،[۴۴۰] «أَوَلَمْ یَهْدِ لَهُم»،[۴۴۱] «آیة»،[۴۴۲]و...[۴۴۳] ما را به درس گرفتن از گذشتگان فراخوانده است.[۴۴۴]


وَتَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ قَبْلَکُمْ کَیْفَ کَانُوا فِی حَالِ التَّمْحِیصِ[۴۴۵] وَالْبَلاَءِ. أَلَمْ یَکُونُوا أَثْقَلَ الْخَلاَئِقِ أَعْبَاءً[۴۴۶]وَأَجْهَدَ[۴۴۷] الْعِبَادِ بَلاَءً وَأَضْیَقَ أَهْلِ الدُّنْیَا حَالا؟ اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِیداً فَسَامُوهُمْ[۴۴۸]سُوءَ الْعَذَابِ، وَجَرَّعُوهُمُ الْمُرَارَ[۴۴۹]، فَلَمْ تَبْرَحِ الْحَالُ بِهِمْ فِی ذُلِّ الْهَلَکَةِ وَقَهْرِ الْغَلَبَةِ، لاَ یَجِدُونَ حِیلَةً فِی امْتِنَاع وَلاَ سَبِیلا إِلَی دِفَاع؛ حالات


مختلف گذشتگان از اهل ایمان را در شرایط ویژه(ای که برای) آزمایش، و رفع ناخالصی‌ها (در آن واقع شده بودند)، نیک بنگرید. آیا بیش از همگان، بار گران روزگار بر دوششان سنگینی نمی‌کرد؟ مشقت و سختی‌شان از دگران افزون نبود؟ تنگناهای زندگی‌شان بیش از بقیه نبود؟ پادشاهان سرکش آنها را به بردگی گرفته، شکنجه‌های سختشان می‌دادند و تلخی‌های فراوان به کامشان می‌ریختند. این وضعیت ذلت‌بار کشنده و سپری کردن دوران در زیر یوغ چیره‌دستان به نحوی ادامه می‌یافت که به هیچ ترفندی قابل گریز نبود و راهی برای دفع آن به نظر نمی‌رسید.

وحدت و همدلی، صمیمیت و صفا، و دوری از تفرقه و اختلاف، طبعاً شوکت و عظمت، و عزت و افتخار در پی خواهد داشت؛ ولی میزان بُرد آن، به «نیّت» آحاد جامعه بستگی دارد؛ یعنی اگر بینش آنها مرزهای زندگانی گذرای دنیا را درنوردید، و افق دیدِشان با جهان بی‌نهایت تناسب یافت، و با هدفِ تأمین عزت و سربلندی آن سرا، به دوستی و صفای این منزل توجه نمودند، ضمن توفیق کسب سعادت جهانِ باقی، در این جهان گذرا نیز از آثار گوارای آن بهرهور خواهند شد، و علاوه بر برخورداری از نعمت‌های غیر قابل تصور بهشتی و در رأس آن رضوان پروردگار متعال،[۴۵۰]از داشتن جامعه‌ای پرنشاط و محبت، بهترین لذت ممکن را از این عبورگاهِ پرخطر خواهند برد. و اگر شعاع دید ایشان در حصار دنیا محدود شد و با سر دادن شعارهای فریبنده همه همّ و غم خود و هم‌فکران را برای نیل به «دنیایی» بهتر، زیباتر و آبادتر معطوف کرده و تنها برای چنین


هدفی کوشیدند، بر اساس عدلِ خالق متعال دسترنج خویش را دریافت کرده و با دوری از اختلاف و تشتّت، به قصد به دست آوردن دنیایی آرام و بی‌جنجال، تا اندازه‌ای که خدای تعالی مقرر فرموده باشد، به این هدف دست خواهند یافت و دست کم در محدوده این جهان، حاصل هماهنگی و اتحاد خود را دریافت می‌کنند[۴۵۱]

از مصادیق بارز تاریخی، که قرآن کریم بیشترین تأکید را بر درس‌آموزی از سرنوشت ایشان فرموده است، قوم «بنی‌اسرائیل» هستند. جمعیتی که سال‌های متمادی تحت بدترین شکنجه و آزارهای فرعونیان روزگار گذراندند، و خدای تعالی وضعیتشان را این‌گونه به تصویر کشیده است:

وَإِذْ نَجَّیْناکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ وَفِی ذلِکُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ.[۴۵۲]

نفس یادآوری خداوند و گوشزد کردن آن حالات، نمایانگر اهمیت مطلب و شدّت گرفتاری آنهاست؛ ولی با این حال، تعبیر «نجاتِ الاهی»، و «تحمیل» و «شکنجه‌های سخت»، و با لفظ «عظیم» از این ابتلا یاد کردن، عمق فاجعه را بهتر مجسّم می‌سازد، به ویژه آنکه به بعض جزئیات این شکنجه‌های جسمی و روحی نیز اشاره فرموده و از قتل‌عام جوانان و سوء استفاده ناجوانمردانه از زنان، سخن به میان آورده است.


در موارد فراوان دیگر در قرآن کریم بر این امر تأکید شده است؛ مثلا در سوره «إسراء» پس از آنکه در آیه ۱۸ و ۱۹، حقیقت مذکور در آیه فوق را بازگو فرموده، در آیه ۲۰ به یک اصل کلی اشاره می‌فرماید: «کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَهَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُورا».


ولی در مقابل، پایمردی آنها در برهه‌ای از زمان، سرنوشت زیبایی برایشان رقم زد، و سرانجام طاغوت معروف تاریخ که ندای شیطانی «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی»[۴۵۳] وی در کنار «ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسی وَلْیَدْعُ رَبَّه»[۴۵۴] و «لاَُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاف»[۴۵۵] و نمونه‌های فراوان دیگر، برای روز دادرسی ثبت و ضبط شده[۴۵۶] با کمال خفّت و خواری در آخرین لحظات زندگانی تاریک خود، در حالی که همه عربده‌های خویش را پوچ و خیالی یافته بود، اظهار ایمان کرد، و گفت: «آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِیلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِین».[۴۵۷]

و این پاسخ درخور را دریافت کرد که: «آلاْنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ».[۴۵۸]

اما وی پیش از رسیدن به این نقطه پایان، برای حفظ تاج و تخت خود، فرمان قتل همه نوزادان پسر را صادر کرد؛ چرا که بر اساس پیشگویی منجّمان یا اخبار انبیا(علیهم السلام) از مردی از بنی‌اسرائیل که به پادشاهی وی خاتمه دهد، سخت در هراس بود. طبعاً پیامد چنین تصمیم خطرناکی، بنی‌اسرائیل را در وضعیتی بسیار اسف‌بار قرار می‌داد، و موقعیتی پدید می‌آمد که در کلام بلیغ امام(علیه السلام) به زیبایی منعکس شده است.


اینجا بود که این سوخته‌دلان، یکصدا داد مظلومیت به درگاه داور دادگستر برده و با تضرّع و خشوع، سر به آستان وی ساییدند و رفع آن سختی‌ها را درخواست کردند.

خداوند متعال که خود امر به دعا فرموده و اجابت را ضمانت کرده است (...ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُم...)،[۴۵۹] و عنایات ویژه‌اش را به دعا و انابه موکول کرده،[۴۶۰] ندای این دلسوختگان همصدا را اجابت فرمود. در حدیثی از حضرت امام صادق(علیه السلام) پس از اشاره به محکومیت بنی‌اسرائیل به چهارصد سال عذاب، در مورد اهمیت دعا و توبه می‌خوانیم:

... فَلمّا طالَ بِبَنی إسرائیلَ الْعَذابُ ضَجُّوا وَبَکوا إلَی اللهِ أربعین صَباحاً فَأَوْحَی اللهُ إلی مُوسی وَهارونَ(علیهما السلام): یُخَلِّصُهُم مِنْ فِرعَونَ. فَحَطَّ عَنْهُم سَبْعینَ وَمِائَة سنة. وَقالَ أبُو عبدِاللهِ(علیه السلام): هکَذا أنتُم لَوْ فَعَلْتُم لَفَرَّجَ الله عَنّا فَأَمّا إذا لَم تَکُونُوا، فَإنَّ الاْمرَ یَنْتَهی إلی مُنْتَهاهُ؛[۴۶۱]پس هنگامی که عذاب بنی‌اسرائیل به درازا کشید، فریاد برآوردند و چهل روز در پیشگاه پروردگار گریستند. پس خداوند به حضرت موسی


امام صادق(علیه السلام) شیعیان خود را امر به دعا برای فرج آل محمد(علیهم السلام) کردند، و تلویحاً این شبهه را پاسخ فرمودند، که چرا این همه دعا تا کنون مستجاب نشده است؟ چرا که دعاهای مخلصانه، قطعاً در کاستن زمان غیبت مؤثر است. و اصولا نفس درخواست فرج آل محمد(علیهم السلام)خود در سازندگی انسان تأثیر بسزایی دارد. در جمله‌ای از خود حضرت صاحب‌الزمان(علیه السلام) نقل شده است: «وَأَکثِرُوا الدُّعاءَ بِتَعْجیلِ الفَرَجِ فَإنَّ ذلِکَ فَرَجُکُم؛ برای تعجیل فرج زیاد دعا کنید چراکه همین (زیاد به یاد آن روز بودن)، گشایش شماست». بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۲، حدیث ۷ و ج ۵۳، ص ۱۸۱، حدیث ۱۰، از احتجاج مرحوم طبرسی.

و هارون(علیهما السلام) وحی فرمود که از (ستم) فرعون نجاتشان خواهد بخشید، پس صد و هفتاد سال (از محکومیت چهارصد ساله) را کم نمود. امام صادق(علیه السلام)(خطاب به منتظران فرجِ آل محمد(علیهم السلام)) فرمود: همچنین شما هم اگر چنین کنید (و دست تضرّع و نیاز به سوی پروردگار بی‌نیاز دراز کنید)، خداوند به «ما» گشایش خواهد داد. و اگر چنین ننمایید، کار به منتها درجه خود (از سختی و مِحنت) خواهد رسید».

تضرع و نیایش تا آنجا اثر دارد که خدای‌تعالی اگر اراده فرماید، حتی قضای حتمی را با اندک دعایی برمی‌گرداند؛ چنان که در قسمتی از دعای بعد از نماز زیارت حضرت ابوالحسن الرضا(علیه السلام)می‌خوانیم:

...أسْئَلُکَ بِالْقُدْرَةِ النّافِذَةِ فی جَمیعِ الاَْشیاءِ وَقَضائِکَ الْمُبْرَمِ الَّذی تَحْجُبُهُ بِأیْسَرِ الدُّعاءِ...[۴۶۲]


ثمره شیرین توجه به سنت‌های خدای تعالی

در دیدگاه فرهنگ اصیل اسلام «اتّفاق» و تصادف، در وقوع هیچ پدیده‌ای معنا ندارد؛ و خدای تعالی کار گزاف انجام نمی‌دهد و همه افعال او حکیمانه است. وظیفه ما، توجه کامل به سنّت‌های پروردگار متعال است. یکی از آنها، این سنّت است که تا آن هنگام که جمعیتی حالِ نیک یا بد خود را تغییر ندهند، خداوند در سرنوشتشان تغییری ایجاد نخواهد فرمود:

...إِنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْم حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ....[۴۶۳]

اکنون گوش دل به سخن روح‌افزای مولایمان بسپاریم و دگرگونی آنان را از کلام جانان بشنویم:


فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَکَانَ الذُّلِّ، وَالاْمْنَ مَکَانَ الْخَوْفِ، فَصَارُوا مُلُوکاً حُکَّاماً وَأَئِمَّةً أَعْلاَماً، وَقَدْ بَلَغَتِ الْکَرَامَةُ مِنَ اللهِ لَهُمْ مَا لَمْ تَذْهَبِ الاْمَالُ إِلَیْهِ بِهِمْ. فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانُوا حَیْثُ کَانَتِ الاْمْلاَءُ[۴۶۴]


۳. رقاب، جمع رقبه، به معنای گردن است که به لحاظ اهمیت آن در بدن، گاهی مثل اینجاـ بر «انسان» اطلاق می‌شود؛ از این رو مقصود، از این جمله، پادشاهی بر همه انسان‌های روی زمین است.

گوشه و کنارِ زمین، اختیار امور جهانیان به دست آنها نبود؟ و آیا ایشان زمامدار امور مردم جهان نبودند؟


یکپارچگی در پرتو محبت و ترس از خدا

مهم‌ترین عامل پیروزی بشر بر همه مشکلات فردی و اجتماعی در همه زمان‌ها، «ارتباط با خدای تعالی» و محبت و دوستی[۴۶۵] او و ترس(۲) از


خداوند مهربان، در قرآن کریم تأکید فراوان بر این اکسیر گرانقدر فرموده. در احادیث دلنشین آل‌البیت(علیهم السلام) نیز، بر این امرِ والا تأکید زیادی شده است. مرحوم علامه مجلسی غیر از صدها حدیثی که در ابواب مختلف نقل کرده‌اند، سی و ششمین باب از کتاب ایمان و کفر را به این مطلب اختصاص داده و احادیث فراوانی در این زمینه نقل کرده‌اند؛ مثلا در حدیث پنجم این باب، امام صادق(علیه السلام) با استناد به آیه فوق دین را چیزی جز دوستی ندانسته و فرمودند: «هل الدین الا الحبّ» (ج ۶۹، ص ۲۳۶ ـ ۲۵۵، و بحارالانوار، ج۲۷). یا در بعضی احادیث محکم‌ترین دست‌آویز دین شمرده شده است: همان، ص۵۷، به نقل از محاسن برقی(رحمه الله).

مطلب در این مورد فراوان است؛ فقط به ذکر این نکته مهم بسنده می‌کنیم که اصولا در مقابل دو عامل سیل‌آسای غضب و شهوت، تنها عاملِ قدرتمند «محبت» است که می‌تواند بایستد و به نیکوترین وجه عقل را کمک می‌کند.

۲. «خوف»، «خشیت»، «وجل» و امثال آنها کلماتی هستند که «ترس از خدا» را در کلام وحی نشان می‌دهند برای مثال خدای‌تعالی در مورد کسانی که از چنین نعمتی بهره‌مند باشند، فرموده است: «وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ». الرحمن (۵۵)، ۴۶.

در احادیث نورانی اهل‌بیت(علیهم السلام) نیز به همین صورت شاهد اهمیت فراوان آن هستیم؛ مثلا در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «المؤمنُ بَیْنَ مَخافَتَینِ: ذَنْبٌ قَدْ مَضی لا یدری ما صَنَعَ اللهُ فیه و عُمر قد بقیَ لا یَدری ما یَکتَسِبُ فیهِ مِنَ الْمَهالِکِ فَهُوَ لا یُصْبِحُ إلاّ خائِفاً وَلا یُصْلِحُهُ إلاّ الخَوْفُ؛ انسان با ایمان (همواره) بین دو «ترس» قرار دارد: یکی گناهی که قبلا مرتکب شده و نمی‌داند خداوند با او چه خواهد کرد، و دیگری، عمری که باقی مانده و نمی‌داند به چه امور هلاکت‌آفرینی آلوده خواهد شد؛ از این رو پیوسته ترسان است، و فقط همین ترس است که امر او را به صلاح و شایستگی می‌رساند (و فرجامِ نیک و خوشایندی برایش به ارمغان خواهد آورد). کافی، ج ۲، ص ۷۰؛ بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۳۶۵ و همان، ص ۳۲۳ ـ ۴۰۱.

عواقب نافرمانی اوست. پایمردی و استقامت در دین، از آثار شیرین این شجره طیّبه است.

مسلماً با دلدادگی به محبوب بی‌مثالی که همه چیز در کف باکفایت اوست، آن‌چنان صلابتی در انسان پدید می‌آید که همه ناهمواری‌ها را به راحتی پشت سر می‌گذارد، و با همه دشواری‌ها مقابله کرده و سر تسلیم در مقابل هیچ مشکلی خم نخواهد کرد.

پیشوای دین‌باوران(علیه السلام)، رمز پیروزی بنی‌اسرائیل را «دوست داشتن خداوند» و در پرتو آن، همدلی و یگانگی معرفی فرموده و بر آن به عنوان درسی آموزنده برای همگان تأکید فرمودند. و این خود پیامی برای همه جوامع بشری است که اکسیر گرانقدر «اتحاد و یکپارچگی» به نحو کامل، فقط در سایه‌سار «توجه دل‌ها به یک محور قدرتمند شکست‌ناپذیر» میسّر است و بس؛ از این رو آنان نیز در برهه‌ای از زمان که بر مسیر نورانی «محبت خدای تعالی» گام نهادند و در این جهت دست‌های یکدیگر را به گرمی فشردند و «ترس از خدا» را همواره عامل مهم بازدارنده از اختلاف به شمار آوردند، در اوج اقتدار، عظمت و توانمندی قرار گرفتند.

تفرقه، هدف شیطان

در مقابل باید گفت، هرگاه ملت‌ها به این دو عامل پرارج بی‌مهری کردند، صفا و صمیمیت، و نشاط و بالندگی از میان آنها رخت بربست، زمینه مساعدی برای رشد کینه‌توزی‌ها و دشمنی‌ها پدید آمد. این همان خطر مهلکی است که خدای تعالی در قرآن کریم، آن را هدف شیطان رجیم دانسته است:

إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ وَعَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ۰»[۴۶۶] همانا انگیزه جدی شیطان این است که با شراب و قمار، بین شما ایجاد دشمنی و کدورت نماید و از یاد خدا و نماز بازتان دارد. پس آیا دست‌بردار هستید؟ (یا این‌که همچنان در پی ارتکاب چنین گناهانی هستید؟).

روشن است که این هدف شوم، به شراب و قمار اختصاص ندارد و از هر وسیله ممکن در مسیر ایجاد دشمنی و کدورت بهره خواهد برد. برای نمونه خداوند متعال در جای دیگر ما را به رعایت ادب در سخن گفتن و انتخاب برترین گزینه امر فرموده، و در مورد کمین کردن این دشمن قسم خورده برای دور کردن دل‌ها از راه سخنان ناروا، هشدار داده است:

وَقُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلإِْنْسانِ عَدُوًّا مُبِین؛[۴۶۷] و به بندگانم بفرما، آن گویند که نیکوتر است (و به نیکو بودن اکتفا نکنند) چراکه شیطان در پی ایجاد فساد[۴۶۸] در بین آنهاست. همانا شیطان برای انسان‌ها دشمنی آشکار است.


مرز محبت

نکته‌ای بسیار ضروری که نباید مورد غفلت واقع شود، این است که آیا محبت و دوستی، چارچوبه‌ای خاص دارد یا نه؟ آیا صفا و صمیمیت در فضایی محدود مورد توجه قرار می‌گیرد یا حد و مرزی ندارد و باید به همگان، در همه شرایط دست دوستی داد؟

از آنچه گذشت پاسخ این سؤال به خوبی واضح می‌شود؛ ولی تذکر این مطلب خالی از فایده نیست که حد و مرز آن، در خود «محبت» لحاظ شده است؛ یعنی اگر دوستی صادقانه باشد، انسان از آنچه برای محبوب ناخوشایند است، خواه ناخواه دوری خواهد کرد. هرچه این محبت شدیدتر باشد، انزجار شخص از دشمنان محبوبش افزون می‌شود و همواره می‌کوشد در چارچوب خاصی که معطّر به بوی خوش محبوب است، گام بردارد و دل پرمحبت و صفای او را بهتر به دست آورده و مقدمات آزردگی خاطرش را فراهم نکند.

با این بیان می‌توان گفت که علامت صدق دوستی حق‌تعالی، دو چیز است: یکی روی آوردن و توجه کامل به تمام اموری که او می‌پسندد، و دیگری پرهیز از هر کس و هر چیزی که به نحوی برای او نامطلوب است؛ بنابراین اگر ضمن اظهار صمیمیت و وفا با اهل ایمان، با دشمنان خدا هم طرح دوستی ریخت، هر عاقلی وی را در ادّعای محبت خدای تعالی، دروغگو می‌داند. این حقیقت را در کلام وحی این‌گونه زیبا می‌بینیم:

ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُل مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ....[۴۶۹]

خداوند به انسان دو دل نداده است تا با یکی، فردی را و با دل دیگر، فرد


دیگری را دوست بدارد؛ بلکه او را همچون سایر موارد موظف به توحید کرده، و در اینجا نیز «توحید در محبت» را از او خواسته است.

یا در آیه دیگر می‌خوانیم:

لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآْخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ...؛[۴۷۰]گروهی را نمی‌یابی که به خدا و روز جزا ایمان داشته باشند (و در عین حال) با دشمنان خدا و رسول او(صلی الله علیه وآله) صمیمیت و دوستی داشته باشند، هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند.

در احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام) نیز بر بیزاری و تبرّی، همچون انقیاد و تولّی تأکید فراوان شده و اظهار دوستی بدون تنفر از دشمنان، ادعایی پوچ و بیهوده تلقی شده است؛ مانند حدیث ذیل:

قیلَ لِلصّادِقِ(علیه السلام): إنَّ فُلاناً یُوالیکُمْ إلاّ أنّهُ یَضْعُفُ عَنِ البَرائَةِ مِنْ عَدُوِّکُمْ، فَقالَ: هَیْهاتَ کَذِبَ مَنِ ادّعی مَحَبَّتنا وَلَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّن[۴۷۱]کسی به امام صادق(علیه السلام) عرضه داشت: فلانی ولایت شما را پذیرفته است؛ ولی در عین حال در بیزاری جستن از دشمنانتان قدری سُست است. حضرت (به شدّت عملکرد وی را نکوهش کرده و) فرمودند: چه دور است (چنین ادعایی). اگر کسی ادعای دوستی ما را داشته باشد، اما از دشمن ما بیزاری نجوید، چنین فردی دروغ می‌گوید.

در احادیث متعدد، این دو (تولّی و تبرّی) محکم‌ترین و مطمئن‌ترین وسیله برای تمسک در دین شمرده شده است.[۴۷۲] وجود مبارک حضرت بقیةالله‌الاعظم ـ


عجل‌الله تعالی فرجه الشریف ـ در فرازی از توقیع شریف به مرحوم شیخ مفید، ما را به انجام دادن تمام اموری که سبب افزایش دوستی و محبتشان می‌شود، امر فرموده و از هر چه خشم و غضبشان را در پی دارد، برحذرمان داشتند:

فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِئ مِنْکُمْ بِما یَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا وَیَتَجَنَّبْ ما یُدْنِیهِ مِنْ کَراهَتِنا وَسَخَطِنا».[۴۷۳]


خوشرفتاری با غیر اهل اسلام

البته باید توجه داشت که اصل قرآنیِ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة»[۴۷۴] فقط در چارچوبه ایمان است و هیچ گونه رابطه برادری با غیر مؤمنان به رسمیت شناخته نشده است؛ ولی طرح یک پرسش و پاسخ آن نیز لازم است: آیا معنای سخن فوق، قطع هرگونه رابطه دوستانه با غیر مسلمان‌هاست؟

پاسخ این سؤال با اندکی تأمل در آموزه‌های مهرآفرین دین مبین اسلام روشن خواهد شد. در قرآن کریم و احادیث معصومان(علیهم السلام) که مفسّران راستین آن کتاب عزیزند، نمونه‌های فراوانی از اظهار محبّت و تلاش دلسوزانه برای جذب دین‌ناباوران به چشم می‌خورد. خدای تعالی خط مشی ما را در این خصوص این‌گونه به تصویر کشیده است:


لا یَنْهاکُمُ اللهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ * إِنَّما یَنْهاکُمُ اللهُ عَنِ الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَأَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ.[۴۷۵]

بر این اساس، پروردگار متعال از «پذیرش ولایت» کفاری نهی فرموده است که به دشمنی با اسلام پرداخته‌اند، نه «احسان» به آن دسته از غیر مسلمانانی که چنین نکرده‌اند؛ بلکه به عکس، رفتار محبت‌آمیز با حفظ عزت و اقتدار اسلام‌ـ در چنین موارد، از مصادیق تأسّی[۴۷۶] و اقتدا به صاحب اسلام(صلی الله علیه وآله) است. نمونه‌ای از خلق ستوده[۴۷۷] حضرت را می‌توان در عکس‌العملی سازنده در مقابل بی‌ادب عرب بادیه‌نشینی دید که برای گرفتن اندکی پول، ردای ایشان را گرفته و گردن مبارک حضرت را آزرد و با لبخند زیبای پیامبر رحمت(صلی الله علیه وآله) به مقصود خویش رسید.[۴۷۸]

شریعت مطهّر اسلام با اختصاص بخشی از زکات به این‌گونه افراد، تحت عنوان «الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُم»، راه را برای روشن شدن دل‌های آماده آنها به نور ایمان گشوده است و عملا آمادگی خود را برای پذیرش آنها اعلام کرده است:

إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساکِینِ وَالْعامِلِینَ عَلَیْها وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ


وَفِی الرِّقابِ وَالْغارِمِینَ وَفِی سَبِیلِ اللهِ وَابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللهِ وَاللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ[۴۷۹]

بنابراین، تسلیم شدن به قدرت‌های شیطانی و اظهار دوستی عاجزانه و خفّت‌بار نسبت به آنان، از نظر اسلام کاملا مردود و غیر قابل قبول است؛ ولی از آنجا که آغاز و انجام این دین الاهی محبت و دوستی است،[۴۸۰]هرگونه رفتار صمیمی و دوستانه با پیروان مکاتب ـ در چارچوبه‌ای که بیان شد ـ مورد توصیه پیشوایان معصوم دین است. امام صادق(علیه السلام)«گشاده‌رویی نسبت به همه مردم» را در کنار صدقه در تنگدستی و انصاف، زمینه بهشتی شدن معرفی فرمودند:

ثَلاثٌ مَنْ أَتَی اللهَ بِواحِدَة مِنْهُنَّ أوجَبَ اللهُ لَهُ الْجَنَّةَ: الاِْنْفاقُ مِنْ إقْتار، وَالْبِشْرُ لِجَمیعِ العالَمِ، وَالاْنْصافُ مِنْ نَفْسِهِ؛[۴۸۱]سه (ویژگی) است که اگر کسی (حتّی) از یکی از آنها (برخوردار باشد)، و به پیشگاه الاهی ارائه نماید، خداوند بهشت را بر او حتمی می‌فرماید: انفاق (و بخشش) کردن در حال تنگدستی، و گشاده‌رویی با همه (اهل) عالَم و از خود انصاف به خرج دادن.

عواقب اختلاف و تشتّت

فَانْظُرُوا إِلَی مَا صَارُوا إِلَیْهِ فِی آخِرِ أُمُورِهِمْ حِینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ وَتَشَتَّتَتِ الاُْلْفَةُ وَاخْتَلَفَتِ الْکَلِمَةُ وَالاَْفْئِدَةُ وَتَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِینَ


وَتَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِینَ، وَقَدْ خَلَعَ اللهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ کَرَامَتِهِ وَسَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ وَبَقِیَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِیکُمْ عِبَراً لِلْمُعْتَبِرِینَ؛ پس نیک بنگرید هنگامی که تفرقه و جدایی بین آنها ایجاد شد و صمیمیتشان زایل گشت، و یکدلی و هم‌صداییشان به اختلاف و نزاع تبدیل شد و به گروه‌های مختلف تقسیم شدند و (کم‌کم) به جنگ با یکدیگر پرداختند، خداوند تعالی هم لباس کرامت و بزرگواری، و خرّمی نعمتشان را سلب نمود. و تنها سرگذشتی از آنها برای پندجویان برای عبرت باقی ماند.

آری، به همان دلیل که هماهنگی و ارتباط قلبی برای ایشان عزت و شوکت به ارمغان آورد، آن هنگام که این عامل سعادت‌آفرین را رها کردند و دچار کشمکش‌های ابلهانه قومی و نژادی شدند، نعمت خداوند هم از آنها سلب گردید و به حضیض ذلت گرفتار آمدند. بهانه‌گیری‌ها و عصبیت‌ها و رفتار نابخردانه معروف آنها مولود همین امر بود.

اولین اختلاف آنان، در مورد نسبشان به حضرت یعقوب ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ بود. لقب ایشان، «اسرائیل» بود، و دوازده پسر داشتند. هر یک از قبایل دوازده گانه بنی‌اسرائیل، به یکی از این اسباط منتهی می‌شدند. این ناهمگونی را در تعدّد نهرهای جاری از سنگِ مورد اشاره قرآن کریم می‌توان دید. هنگامی که حضرت موسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ به اعجاز حق‌تعالی عصای مبارک را به سنگ زدند، دوازده چشمه جاری شد.[۴۸۲]

خدای‌تعالی گفت‌وگوی این پیامبر بزرگش با آنان و یادآوری گذشته


افتخارآمیزشان و بی‌توجهی آنها به این نصیحت مشفقانه و نشاط‌آور را این‌گونه نقل فرموده است:

وَإِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَجَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَآتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ * یا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَْرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللهُ لَکُمْ وَلا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ...قالُوا یا مُوسی إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ؛[۴۸۳] و یاد آور آن هنگام که (حضرت) موسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ به قوم خود فرمودند: ای قوم من! به یاد آورید نعمت خداوند را بر شما آن هنگام که در میان شما پیامبرانی قرار داد و شما را پادشاهان نمود و چیزی را که به هیچ کس نداده بود ارزانی‌تان داشت. ای قوم من! به سرزمین مقدسی که خداوند برایتان مقرّر فرموده، وارد شوید و به پشت سرتان عقب‌گرد ننمایید و در نتیجه دچار زیان (و ضرری بس مهلک) گردید. ... (آنان در پاسخ) گفتند: ای موسی! تا وقتی که آنان (قوم ستمگر) در آن نقطه باشند، هرگز وارد آن نخواهیم شد. پس تو و خدایت بروید (با آنان) بجنگید، ما در همین جا می‌نشینیم (تا تکلیف معلوم شود).

سیری در سرنوشت فرزندان حضرت ابراهیم(علیه السلام)

فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ[۴۸۴] إِسْمَاعِیلَ وَبَنِی إِسْحَاقَ وَبَنِی إِسْرَائِیلَ(علیهم السلام). فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ[۴۸۵]الاَْحْوَالِ، وَأَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الاَْمْثَالِ. تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِی حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَتَفَرُّقِهِمْ، لَیَالِیَ[۴۸۶] کَانَتِ الاَْکَاسِرَةُ وَالْقَیَاصِرَةُ أَرْبَاباً لَهُمْ


یَحْتَازُونَهُمْ[۴۸۷] عَنْ رِیفِ[۴۸۸] الاْفَاقِ وَبَحْرِ الْعِرَاقِ وَخُضْرَةِ الدُّنْیَا إِلَی مَنَابِتِ الشِّیحِ[۴۸۹] وَمَهَافِی[۴۹۰]الرِّیحِ وَنَکَدِ[۴۹۱]الْمَعَاشِ، فَتَرَکُوهُمْ عَالَةً[۴۹۲]مَسَاکِینَ إِخْوَانَ دَبَر[۴۹۳]وَوَبَر[۴۹۴]أَذَلَّ الاُْمَمِ دَاراً وَأَجْدَبَهُمْ[۴۹۵] قَرَاراً، لاَ یَأْوُونَ إِلَی جَنَاحِ دَعْوَة یَعْتَصِمُونَ بِهَا وَلاَ إِلَی ظِلِّ أُلْفَة یَعْتَمِدُونَ عَلَی عِزِّهَ؛ از حالات زندگی فرزندان اسماعیل و اسحاق و یعقوب ـ علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ[۴۹۶]پند بگیرید.[۴۹۷] چه تناسب و شباهتی



آن‌گاه برای رفع این اشکال، ضمیر تَشَتُّتِهِمْ وَتَفَرُّجِهِمْ را به خصوص بنی‌اسرائیل برگردانده و گفته است: امام(علیه السلام) در جمله قبل، از سه دسته نام بردند؛ ولی منظور، عبرت گرفتن از مجموع آنهاست که بعضی چیره‌دست و ظالم و بعضی زیردست و مظلوم بودند. ستمدیدگان، بنی‌اسماعیل بودند و ستمگران، بنی‌اسحاق و بنی‌اسرائیل؛ چرا که نَسَب پادشاهان ایران به بنی‌اسحاق می‌رسید. رومیان نیز از نسل عیص بن اسحاق هستند. (ج ۱۳، ص ۱۷۲، خطبه ۲۳۸).

مرحوم میرزا حبیب الله خویی پس از نقل کلام بالا، آن را تکلّف و خلاف ظاهر سخن امام(علیه السلام) می‌دانند؛ زیرا ظاهر عبارت نهج‌البلاغه تسلط پادشاهان ایران و روم بر همه آنهاست، نه خصوص بنی‌اسماعیل. در منابع تاریخی هم در مورد تسلط این پادشاهان بر عرب، یهود و این سه قوم، مطالب فراوانی نقل شده است.

در مورد استبعاد وی از جهت قلعه‌نشینی یهود اطراف مدینه و عدم تطبیق عبارت (إخْوانَ دَبَر وَوَبَر) بر آنها، باید گفت: هدف امام(علیه السلام) هشدار درباره «منجر شدن اختلاف به ذلت» در هر موردی است که چنین اتفاقی بیفتد و اقوام مذکور نیز، به عنوان مثال ذکر شده‌اند. روشن است که ذلت بنی‌اسرائیل به دلیل شدت اختلافاتشان، بیش از بنی‌اسماعیل بوده است؛ از این رو عبارت شامل همه آنها هست.

اینکه وی دلیلی در مورد تبعید بنی‌اسرائیل به دست آن پادشاهان پیدا نکرده است، باید گفت: اولا هیچ‌گاه «نیافتن» دلیل بر «نبودن» نیست؛ ثانیاً با توجه به روحیه تبهکارانه پادشاهان ایران و روم، کاملا طبیعی است که مردمِ کشورهای مورد تاخت و تاز آنها و از جمله این سه قوم به اطراف پراکنده و آواره شده باشند، گرچه او به اطلاعاتی در این زمینه دست نیافته باشد. و ثالثاً نکته مهم این است که نفس کلام معصوم(علیه السلام) دلیل وقوع این آوارگی در هر سه قوم است، هرچند به گمان این شارح نهج‌البلاغه چنین امری در بنی‌اسرائیل، اندک و در مورد بنی‌اسماعیل بیشتر باشد. (منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۳۹۲ ـ ۳۹۶).

بین اینان (و سایر اقوام) دیده می‌شود. وضعیت آنها را در حال پراکندگی و جدایی از یکدیگر (و دوری از اتحاد و یگانگی) به دقت بنگرید. آن هنگام که پادشاهان ایران و روم بر آنان حکومت می‌کردند. آنها را از سرزمین‌های حاصلخیز و پرنعمت، و کناره‌های دجله و فرات

و نقاط سرسبز و خرّم به زمین‌های کم‌گیاه و بی‌آب و علف و محل وزش بادها، با وضعیت بسیار بد اقتصادی تبعید نمودند، و آنان را در حال فقر و تنگدستی همنشین شتران رها کردند. خانه‌هایشان پست‌ترین خانه‌های مردمان، و محل زندگی‌شان خشک‌ترین مناطق بود. نه بر بال(رحمتِ) دعوت (حقّی) که به آن تمسک جویند پناه آوردند، و نه در سایه‌سار الفت و محبتی که در پناه آن شوکت و عزّت یابند (روی آوردند).


تشابه امّت‌ها و عبرت از آنها

مقتدای تقواپیشگان(علیه السلام) به یکسان بودن سرنوشت ملت‌ها اشاره فرمودند و از باب اینکه شما هم ممکن است به همان سرنوشت دچار شوید، سرگذشت اقوام پیشین را بیان کردند؛ چرا که با توجه به تشابه امت‌ها می‌توان نقاط قوت و ضعف گذشتگان را مورد توجه قرار داد و عملکرد خود را بر آن اساس نظم بخشید.

در احادیث دیگر نیز بر این نکته تأکید شده تا بدان‌جا که بر اساس برخی از آنها دقیقاً تمام آنچه در آن امت‌ها رخ داده، در امّت اسلام رخ خواهد داد:

عَن النبیّ(صلی الله علیه وآله): لَتَأْخُذُنَّ کَما أَخَذَتِ الاُْمَمُ مِنْ قَبْلِکُم ذِراعاً[۴۹۸]بِذِراع وَشِبْراً[۴۹۹] بِشِبْر وباعاً[۵۰۰] بِباع، حَتّی لَوْ أنَّ أحَداً مِنْ اُولئکَ دَخَلَ جُحْرَ[۵۰۱]



ضَبٍّ[۵۰۲] لَدَخَلْتُمُوهُ...؛[۵۰۳]از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل شده است: شما دقیقاً همان (روشِ) امت‌های گذشته را به همان اندازه و وجب به وجب (در پیش) خواهید گرفت؛ حتی اگر یکی از آنان در سوراخ سوسماری وارد شده بود، شما نیز وارد خواهید شد.

همان گونه که گفتیم با توجه به تشابه امت‌ها، امام(علیه السلام) با ذکر نقاط ضعف آنان برای پندآموزی، به تأمّل بر پیامدهای آن و پرهیز از آن عوامل راهنمایی فرمودند. روزگار سیاهی را یادآور شدند که آنان به سبب تفرقه و تشتّت به آن دچار بودند و این در حالی بود که پیش از آن، وحدت و صمیمیتْ عامل پیشرفت و تعالی آنها بود؛ ولی آن‌گاه که در اثر تکبر و خودبرتربینی، روح صفا و صمیمیت از میان آنها رخت بربست، پراکندگی و اختلافشان باعث پیدایش زمینه سلطه ستمگران ایران و روم بر آنها شد[۵۰۴]


در سال ۵۸۷ پیش از میلاد، پادشاه بابِل به نام بُخْتُنَصَّرْ (در اصل نِبوکَة نَصَّر بوده و در منابع اسلامی بُخْتُنَصَّرْ گفته شده و در منابع دست دوم به اشتباه بخت‌النصر می‌نویسند) به اورشلیم حمله کرد و عده‌ای از بنی‌اسرائیل را به اسارت گرفت. همین امر پراکندگی آنان را در خاورمیانه و دیگر سرزمین‌ها در پی داشت. سرانجام با فتح بابِل به دست «کورش» بنیان‌گذار هخامنشیان، یهود آزاد شده و اجازه بازگشت به سرزمین خود را یافتند. کورش با اعلامیه آزادی یهود در سال ۵۳۸ پیش از میلاد، محبوبیت فراوانی در میان آنان کسب کرد.

پس از حدود شش قرن، یعنی در سال ۷۰ میلادی «تیتوس» شاهزاده رومی، «اورشلیم» را ویران و عده‌ای را کشت. دیوار غربی شهر که هنوز باقی است، به مناسبت سوگواری یهود نزد آن، «دیوار ندبه» نامیده شده و مسلمانان آن را «حائط البُراق» می‌خوانند. از آن پس آنان در کشورهای مجاور اروپا و افریقای شمالی پراکنده شدند. این وضعیت به عبری «گالوت» به معنای جَلای وطن خوانده می‌شود (و مراد از رأس الجالوت هم در منابع ما، رئیسِ گالوت است). همچنین مناطق پراکندگی آنها به یونانی «دیاسپورا» (یعنی پراکندگی) گفته می‌شود.

با گذشت زمان، عده‌ای از آنان «مدینه منوره» را که یثرب نامیده می‌شد، به عنوان محل سکونت برگزیدند. و بر اساس منابع اسلامی انگیزه ایشان انتظار مقدم رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) و بعثت آن بزرگوار بوده است. پیامبر عظیم‌الشأنی که طبق آیه ۱۴۶ سوره مبارکه بقره، کاملا مورد شناسایی اهل کتاب بوده‌اند: «الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَإِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ».

چند سال پس از رحلت رسول مکرّم اسلام(صلی الله علیه وآله) مسلمان‌ها «قدس» را با مذاکره از مسیحیان تحویل گرفتند و به نوشته طبری (در حوادث قرن پانزده هجری)، متعهد شدند هیچ گاه اجازه سکونت به یهود ندهند. (تلخیص از کتاب آشنایی با ادیان بزرگ، ص ۸۹ ـ ۹۲).

مرحوم طبرسی پس از تفسیر آیات ۴ ـ ۶ سوره اسراء به بیان داستان بنی‌اسرائیل و ارتکاب دو مرتبه فسادی که در این آیات به آن اشاره شده است، پرداخته و اقوال متعددی در این زمینه نقل فرموده‌اند. مجمع‌البیان، ج ۵ و ۶، ص ۶۱۶ ـ ۶۱۷.

مرحوم علامه طباطبایی نیز در حاشیه تفسیر آیات ۸۳ ـ ۹۸ سوره کهف در مورد انطباق «ذِی القَرْنَین» بر «کورش» و ارتباط آن با داستان بنی‌اسرائیل تحقیق زیبایی ارائه فرموده‌اند. المیزان، ج ۱۳، ص ۳۸۱ ـ ۳۹۵.

همچنین مرحوم میرزا حبیب‌الله خویی در شرح و توضیح زیبای خود بر این خطبه، در مورد داستان مذکور ضمن نقل حدیثی از کمال‌الدین مرحوم صدوق (ص ۲۲۴، حدیث ۲۰) نکاتی را افاده فرموده‌اند (منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۴۰۲ ـ ۴۰۷) البته مرحوم صدوق (متوفای ۳۸۱) در ص ۳۹۳ ـ ۴۰۶ همان کتاب احادیثی در مورد ذی‌القرنین نقل کرده‌اند.



و به دست آنان از سرزمین‌های خرّم و پرحاصلی که ساکن بودند، به مناطقی بی‌ارزش رانده شدند. آنان پس از برخورداری از نعمت‌های متنوع خدای تعالی، به تنگناهای جانکاه اقتصادی مبتلا شدند و هیچ گونه دعوتی نمی‌یافتند تا به آن پناهنده شده و از آن وضعیت نجات یابند.

طبعاً پرهیز از چنین سرنوشت شومی، با دوری کردن از تفرقه به دست می‌آید و برای جلوگیری از اختلاف، باید از تکبر فاصله گرفت.

ترسیم فقر عمیق فرهنگی آنان

فَالاَْحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ وَالاَْیْدِی مُخْتَلِفَةٌ وَالْکَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ فِی بَلاَءِ أَزْل[۵۰۵]وَأَطْبَاقِ جَهْل مِنْ بَنَات مَوْءُودَة[۵۰۶] وَأَصْنَام مَعْبُودَة وَأَرْحَام مَقْطُوعَة وَغَارَات مَشْنُونَة[۵۰۷]؛ حالات‌شان آشفته، و دست‌ها ناهماهنگ (و بدور از همکاری) و جمعیت زیادشان پراکنده (بود، و) در رنج و دشواری سخت و لایه‌های ضخیم نادانی مانند زنده به گور کردن دختران، پرستش بت‌ها و قطع رحم و دوری نمودن از خویشاوندان و غارتگری از هر سو، بسر می‌بردند.


آنان به جای اینکه برای مقابله با گردن‌کشان هم‌صدا شوند؛ آشفتگی و از هم‌گسیختگی اجتماع خود را سبب شدند و سایه سنگین نادانی بر سر آنها سایه افکند. و این بسیار مایه تأسف است که فرزندان حضرت اسماعیل ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ بنیانگذار خانه خدا، صد و هشتاد درجه از آن مسیر نورانی منحرف شده و به ارتکاب چنین امور شنیعی بپردازند؛ مثلا زنده به گور کردن دختران از بنی‌اسرائیل نقل نشده و به همان ساکنان حجاز و فرزندان این پیامبر بزرگ خدا مربوط می‌گردد.


انگیزه زنده به گور کردن دختران

ممکن است انگیزه‌های متعددی علت این جنایت هولناک شده باشد؛ ولی ظاهراً دو عامل، اهمیت بیشتری دارد:

۱. گرسنگی و تهیدستی: قرآن کریم در این زمینه فرموده است:

وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبِیراً.(۱)

«اولاد» شامل پسران هم می‌شود؛ ولی امید به بازدهی اقتصادی آنان سبب می‌شد که کمتر از دختران طعمه این عملکرد شیطانی گردند. خداوند این عمل زشت را به شدت نکوهش کرده و به آنان یادآور می‌شود که نه‌تنها فرزندانتان بلکه، خود شما را هم خداوند روزی‌رسان است؛ یعنی خالق بصیری که شما را آفریده و روزی‌تان را به عهده گرفته، همو آفریننده فرزندان شماست و روزی آنها هم با اوست؛


۲. تعصّب‌های بیجا. از آنجا که نزاع و خونریزی عادت دیرینه آنان بوده است و طبعاً به کشته شدن مردها می‌انجامید، زنان و دختران سرنوشتی جز اسارت نداشتند. این نابخردان به جای از بین بردن زمینه درگیری و پدید نیامدن چنین وضعیت خفّت‌باری، دختران را از ابتدا از بین می‌بردند تا اگر در جنگی شکست خوردند دشمن بر ناموسشان مسلّط نشود!

شاید علت ناخوشایندی تولد دختر نزد آنان که قرآن کریم به آن اشاره فرموده نیز، همین باشد:

وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالاُْنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِیمٌ[۵۰۸] * یَتَواری مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَیُمْسِکُهُ عَلی هُون أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ أَلا ساءَ ما یَحْکُمُونَ؛[۵۰۹] و هنگامی که به یکی از آنان مژده دختردار شدن داده می‌شد، در حالی که به شدت خشمناک و غمگین می‌گشت، چهره‌اش (از ناراحتی و غم) سیاه گشته و به خاطر دریافت این خبر ناگوار از میان جمعیت می‌گریخت (و این سؤال جدّی برایش مطرح بود که) آیا با خواری و خفّت او را نگه دارد و یا در دل خاک پنهانش نماید. هان! چه بد حکم می‌نمودند (چراکه با این شدت از دختر داشتن بیزار بودند و برای خدا دخترانی تصور می‌نمودند. نستجیر بالله تعالی).


قطع رحم

انس و محبت بین اعضای خانواده، یک فامیل و سپس خویشاوندان نزدیک و دور، امری فطری است. انسان به طور طبیعی که خود موهبتی


است الاهی، به بستگان و خویشان خود احساس محبّت و صفا می‌کند و به اظهار و ابراز آن می‌پردازد؛ ولی متأسفانه کار اینان به جایی رسید که به این کشش فطری پشت کرده و با قطع رحم، سزاوار لعن قرآن کریم گشتند:

فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الأَْرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ * أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمی أَبْصارَهُمْ؛[۵۱۰] پس آیا غیر این از شما انتظار می‌رود که اگر به حکومت رسیدید (یا بنا بر قول دیگر، سر از جنگ برتافتید)، به فساد و تباهی در زمین بپردازید و قطع رحم نمایید. چنین کسان را خداوند لعنت نموده پس (گوش) آنها را کر، و چشمشان را کور نموده است».

امام سجاد(علیه السلام) در حدیثی،[۵۱۱] مخاطب را از همنشینی با فردی که پیوند خویشاوندی را گسسته باشد برحذر داشته و استدلال به ملعون بودن وی در سه جای قرآن نموده‌اند: یکی آیه فوق؛ مورد دوم، رعد (۱۳)، ۲۵ و مورد سوم، بقره (۲)، ۲۷.

در تاریخ از کسانی یاد شده که برای حفظ قدرت و سلطنت به فرزند، برادر و خواهر خود خیانت کرده‌اند. بعضی از آنها چشم پسر خود را از ترس اینکه رقیب سلطنتش شود، نابینا کرده‌اند. همچنین جنگ امین و مأمون[۵۱۲] و شکنجه‌های نادر به فرزند خود، معروف است.


هنگامی که سر امین را نزد مأمون آوردند، آن را در صحن خانه نصب کرده و لشکریان خود را پس از لعنت بر سر، جایزه می‌داد. امین هنگام قتل، سی و سه ساله بود و حکومتِ (حدوداً) پنج ساله خود را سراسر به لهو و لعب و خوشگذرانی سپری کرد، و همین امر سبب زوال ملک وی شد. تتمة المنتهی، ص ۳۱۹ ـ ۳۲۴.

زیر پا نهادن موازین اخلاقی و بی‌توجهی به ندای فطرت خدادادی، ریشه در خودپسندی دارد؛. یعنی انسان حاضر است در این جهت، پدر و مادر و فرزندان و بستگان خود را بیازارد!

الفت اجتماعی

فَانْظُرُوا إِلَی مَوَاقِعِ نِعَمِ اللهِ عَلَیْهِمْ حِینَ بَعَثَ إِلَیْهِمْ رَسُولا فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ، وَجَمَعَ عَلَی دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ، کَیْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَیْهِمْ جَنَاحَ کَرَامَتِهَا، وَأَسَالَتْ[۵۱۳] لَهُمْ جَدَاوِلَ[۵۱۴] نَعِیمِهَا، وَالْتَفَّتِ[۵۱۵] الْمِلَّةُ بِهِمْ فِی


عَوَائِدِ بَرَکَتِهَا، فَأَصْبَحُوا فِی نِعْمَتِهَا غَرِقِینَ، وَفِی خُضْرَةِ عَیْشِهَا فَکِهِینَ[۵۱۶] قَدْ تَرَبَّعَتِ[۵۱۷] الاُْمُورُ بِهِمْ فِی ظِلِّ سُلْطَان قَاهِر، وَآوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَی کَنَفِ[۵۱۸] عِزّ غَالِب، وَتَعَطَّفَتِ[۵۱۹] الاُْمُورُ عَلَیْهِمْ فِی ذُرَی[۵۲۰] مُلْک ثَابِت، فَهُمْ حُکَّامٌ عَلَی الْعَالَمِینَ، وَمُلُوکٌ فِی أَطْرَافِ الاَْرَضِینَ، یَمْلِکُونَ الاُْمُورَ عَلَی مَنْ کَانَ یَمْلِکُهَا عَلَیْهِمْ وَیُمْضُونَ الاَْحْکَامَ فِیمَنْ کَانَ یُمْضِیهَا فِیهِمْ، لاَ تُغْمَزُ[۵۲۱] لَهُمْ قَنَاةٌ[۵۲۲] وَلاَ تُقْرَعُ[۵۲۳]لَهُمْ صَفَاةٌ[۵۲۴]؛ به نعمت‌های (بی‌شمار) الاهی بر آنان بنگرید، آن هنگام که پیامبری (عظیم‌الشأن(صلی الله علیه وآله)) را به سوی ایشان برانگیخت و آنان را فرمانبردار آیین او گردانید، و صفای دل آنها را بر اساس دعوت (مبارک) او گرد آورد. در نتیجه، نعمت الاهی بال بزرگواری خود را بر آنها بگسترانید و نهرهای برکات را بر آنها جاری ساخت. و آن شریعت[۵۲۵]مقدس با


دست‌آوردهای مبارک خود آنها را احاطه نمود و آنان غرق نعمت این آیین پاک گشته و در سبزه‌زار زندگیِ آن خوشدل شدند. در زیر سایه پادشاهی استوار، امور زندگی‌شان بر وِفق مراد گشت، و (نیکیِ) حالشان آنها را در کنار عزت و شوکتی والا جای داد. همه چیز در بلندای پادشاهیِ پردوامی به آنان روی آورد. آنان حکم‌فرمایان بر جهانیان و پادشاهانی در نقاط مختلف جهان گشتند و بر کسانی که در گذشته بر آنها تسلط داشته و فرمان صادر می‌کردند، مسلط و فرمانفرما شدند، به گونه‌ای که نه نیزه‌ای به سوی آنان نشانه می‌رفت و نه سنگی پرتاب می‌شد.

از نعمت‌های بسیار والایی که خدای تعالی به جوامع بشری اعطا می‌فرماید، نزدیک شدن دل‌های آنان به یکدیگر و برقراری روحیه صفا و صمیمیت در میان آنها در سایه ایمان به حضرت حق‌تعالی است.

خداوند متعال بر این حقیقت پرارج در کتاب عزیزش به زیبایی تأکید فرموده و نبیّ مکرّمش(صلی الله علیه وآله) را این‌گونه مورد خطاب قرار داده است:

...هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ * وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الأَْرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلکِنَّ اللهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ؛[۵۲۶] او همان کسی است که تو را با نصرت خود و به وسیله مؤمنان تأیید و یاری نمود و دل‌هاشان را به هم نزدیک فرمود (در حالی که) اگر شما تمام آنچه در روی زمین بود (در راه پیوند دل‌ها) صرف می‌نمودی، نمی‌توانستی قلب‌ها را به هم نزدیک سازی؛ ولی خداوند بین آنها الفت افکند؛ همانا او شکست‌ناپذیری حکیم است.


خداوند ایجاد همدلی و «تألیف قلوب» را به خود نسبت داده و آن را قابل تأمین با هیچ عامل مادّی نمی‌داند؛ یعنی اگر آن شخصیت گرانقدر(صلی الله علیه وآله) تمام گنج‌های آشکار و نهان زمین را برای از بین بردن کدورت‌ها و جایگزین کردن محبت و وفا در دلهای مردم به کار می‌گرفتند، بدون اراده الاهی تحقق چنین امری امکان‌پذیر نبود. و این خدای مهربان بود که آنان را موفق فرمود در سایه ایمان و خداباوری، از نعمت گرانسنگ الفت و محبت برخوردار شوند و در دنیا و آخرت از برکات آن بهره‌مند شوند.

البته از باب «إیّاکَ أعْنی واسْمَعی یا جارَة»[۵۲۷] باید گفت: این خود، درسی بس بزرگ برای مخاطبان آن روز و امروز و فردای قرآن کریم است؛ یعنی اگر مردم عصر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از نقاط دوردست زمان خود و از سرگذشت اقوام بسیار دور اطلاعی در دست نداشتند، دست کم از قریش و بنی‌هاشم، و بنی‌امیه که از فرزندان حضرت اسماعیل ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ بودند، آگاهی داشتند؛ چنان که از ساکنان قلعه‌های اطراف مدینه که از تبار همان بنی‌اسرائیل بودند، کم و بیش به اطلاعات قابل استفاده‌ای دستیابی داشتند و به راحتی می‌توانستند با مقایسه سرگذشت آن روز جامعه خود و یهود، با گذشته‌های درخشان به این نکته مهم توجه کنند که خود با عملکرد نادرست، مقدمات زوال نعمت و از بین رفتن سعادت را فراهم کردند، و باز هم این خدای محبت‌آفرین بود که پس از آن همه عصیان‌ها، الفت و رأفتی بینشان ایجاد فرمود، و قدردانی از چنان الفت نسبی از اهمیت حیاتی برخوردار است.


همچنین علی(علیه السلام) از کسانی که پای سخنش نشسته بودند، نیز بارها در همین خطبه و دیگر موارد گلایه کرده و گرد آمدن آنها که بسا بر اساس روابط قومی و انگیزه‌های خاصی بودی یادآور شدند؛ بر حفظ همان الفت و همدلی نیم‌بند سفارششان فرمودند، و با اشاره به سرگذشت تفرقه و اختلاف پیشینیان، از عواقب شوم ابتلا به چنین خطر مهلکی هشدارشان دادند.


وظیفه ما

امروز نیز دشمنان اسلام برای نابود کردن ارزش‌های اسلامی عزم خود را جزم کرده‌اند و در دشمنی با مسلمانان استوارتر از گذشته به میدان آمده‌اند. ندای مخالفت با حجاب یک روز از فرانسه برمی‌خیزد، یک روز چنین زمزمه‌ای از آلمان به گوش می‌رسد و روزی از بلژیک و دیگر کشورها گوش دل را می‌آزارد؛ البته همه این توطئه‌ها تحت رهبری امریکای جهانخوار سامان می‌گیرد. این رژیم سلطه‌گر بااذنابش در اصل ریشه‌کن کردن اسلام مشترکند و اگر اختلافی داشته باشند، بر سر تقسیم غنایم است. آنان برای تأمین هدف نامیمون خود، همچون معاویه از ترویجِ «اسلام بی‌محتوا» هم دریغ ندارند؛ بلکه آن را وسیله‌ای مناسب برای مبارزه جدّی‌تر با حقیقت اسلام قرار می‌دهند. افطاری دادن «بوش» به مسلمانان و اظهارات عوام‌فریبانه او و همپالگی‌هایش، از همین مقوله است.[۵۲۸]


البته بغض و کینه آنها منحصر به مسئله حجاب و امثال آن نیست. آنان از ماهیت استکبارستیزی قرآن کریم و در خطر جدی بودن منافع شیطانی خود سخت بیم‌ناک هستند، و به پندار باطل خویش برای خاموش کردن نور جهان‌افروز کتاب خدا، از هر ترفندی بهره می‌برند غافل از آنکه پاسخ آن را قرن‌ها پیش، خود قرآن کریم داده است:

...یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ؛[۵۲۹](دشمنان) می‌خواهند با دهان‌های (کوچکِ) خود، نور (باعظمتِ) خدا را خاموش کنند؛ اما خداوند کامل کننده نور خویش است، هرچند کافران را خوش نیاید.

به همین دلیل ما وظیفه داریم دست همه کسانی را که به راستی قلبشان برای اسلام می‌طپد و دغدغه‌ای جز اعتلای کلمه زیبای الاهی ندارند، به گرمی بفشاریم و ضمن حراست از مرزهای اعتقادی و ارزش‌های والای اخلاقی خویش، از نفوذ عناصر مشکوک و ایادی داخلی و خارجی دشمنان در صفوف به هم فشرده خود جلوگیری کنیم و بر دو اصل اساسی تولّی و تبرّی خط‌مشی‌مان را تنظیم نماییم؛ از این رو بر اساس رهنمود ارزشمند قرآن کریم،[۵۳۰] دست رد بر سینه همه کسانی که قصد سلطه بر ما دارند بزنیم و از همکاری با کسانی که به عزت اسلامی ما به دیده احترام می‌نگرند و قصد شیطنت و خیانت ندارند، استقبال نماییم.


تذکر این نکته نیز ضروری به نظر می‌رسد که روش برخورد ما با مسلمانانی که بر اساس مکتب اهل‌بیت(علیهم السلام) گام برنمی‌دارند، باید برگرفته از سیره معصومان(علیهم السلام)، به دور از هرگونه بداخلاقی و تندخویی باشد و عِطر روح‌بخش تعالیم زیبای آن بزرگواران مشام جان مخاطبانمان را نوازش دهد. ما با عملکردی انسانی و خداپسند، مروّج مکارم اخلاق پیشوایان والاقدرمان باشیم و همان گونه که خود سفارشمان فرموده‌اند، زینتی برای آن عزیزان باشیم.[۵۳۱]

طبعاً برخی به دلیل قرار نگرفتن در فضایی مناسب و در اختیار نداشتن مقدمات ارزشمندی که خدای تعالی روزیِ ما فرموده است، ذهنیت ناروایی از شیعیان دارند؛ ولی اگر این افراد منش جذّاب پیروان مکتب اهل‌بیت(علیهم السلام) را ببینند، شیفته آموزگاران پاک آنان شده و بر بطلان تبلیغات ناموزون دشمنان اذعان خواهند کرد.

البته هیچ‌گاه برخورد خوب و چهره گشاده با دیگران، دلیل بر زیر پا نهادن مبانی گرانسنگ تشیع و دست برداشتن و حتی کم‌رنگ شدن اعتقاد به مواضع برحق ائمه(علیهم السلام) نیست؛ بلکه همواره دو نکته را باید با هم مدّ نظر داشت: یکی بهره کافی جستن از استدلال قوی و برهان متین در همه امور، و دیگری رساندن پیام محبّت اهل‌بیت(علیهم السلام) به گوش جانِ همه کسانی که با آن عزیزان عناد ندارند. و به این ترتیب است که آنان می‌توانند


به صداقت نیّت ما و برحق بودن تشیع اذعان کنند، و یا دست کم بستر مناسبی برای حرکتشان به این سوی، و سرانجام بهره‌مندی از نسیم رحمت آل‌البیت(علیهم السلام) گسترده شود.

نقش رهبری الاهی

أَلاَ وَإِنَّکُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ[۵۳۲] أَیْدِیَکُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ وَثَلَمْتُمْ[۵۳۳] حِصْنَ اللهِ الْمَضْرُوبَ عَلَیْکُمْ بِأَحْکَامِ الْجَاهِلِیَّةِ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَّ[۵۳۴]عَلَی جَمَاعَةِ هَذِهِ الاُْمَّةِ فِیمَا عَقَدَ بَیْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الاُْلْفَةِ، الَّتِی یَنْتَقِلُونَ فِی ظِلِّهَا وَیَأْوُونَ إِلَی کَنَفِهَا بِنِعْمَة لاَ یَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَهَا قِیمَةً، لاَِنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ کُلِّ ثَمَن وَأَجَلُّ مِنْ کُلِّ خَطَر[۵۳۵]؛ آگاه باشید شما از (تمسک به) ریسمان فرمانبرداری (امام منصوب از سوی خدای تعالی) دست شسته، و با (روی آوردن به) رسوم و آداب جاهلیت، دژ مستحکم و استواری را که خداوند برایتان برپا نموده بود، دچار رخنه و


البته بر هم زدن دست‌ها به این منظور، حاکی از پایان کار است و در اینجا مقصود، بیان بی‌توجهی آنان به فرمان مطاع حجت خدا(علیه السلام) و پیمان‌شکنی‌هایی است که در خطبه شقشقیه (خطبه سوم) مشروحاً بیان شده است.



آسیب کردید. خداوند سبحان بر مجموعه این امت، نعمتِ «محکم نمودن پیوند صفا و صمیمیت» (و ایجاد همدلی و درک متقابل) را ارزانی داشت. پدیده گهرباری که در سایه‌سار آن به رفت و شد پرداخته و به بال گسترده آن پناه می‌آورند. نعمتی (پرارج) که هیچ یک از آفریده‌های حق‌تعالی را توانِ سنجش قدر و قیمت آن نیست؛ چرا که از هر کالای ارزنده‌ای والاتر و از هر متاع ارزشمندی ارجمندتر است.

به پیامد اسف‌بار «تکبر و خودپسندی»، و تأثیر مخرّب و ویرانگر آن بر «الفت و صمیمیت» در اقوام مختلف اشاره شد. اکنون در پی یافتن پاسخ این پرسش هستیم که محوری‌ترین امر برای حفظ وحدت و انسجام، کدام است؟

مقتدای تقواپیشگان(علیه السلام) در این میان بر نقش اطاعت از رهبران الاهی تأکید فرموده و علت اساسی درماندگی مردم را فاصله گرفتن از فرمان‌فرمایان معصوم دانستند؛ چنان‌که در کلام خاتم پیامبران(صلی الله علیه وآله) نیز، حفظ نظام اسلام بر چنین اطاعتی موکول شده است:

اسْمَعوُا وَأَطیعُوا لِمَنْ وَلاّهُ اللهُ فَاِنَّهُ نِظامُ الإسْلامِ؛[۵۳۶] از آن کس که


البته این حکم عقلی، در احادیث فراوانی مورد تأکید واقع شده است برای مثال یکی از ابوابی که در این زمینه می‌توان اشاره کرد، باب ۱۷ «کتاب‌الامامة» بحارالانوار است (ج ۲۳، ص ۲۸۳ ـ ۳۰۴)، که مشتمل بر ۶۵ حدیث از منابع متعدد می‌باشد. توجه به حدیث مفصل و زیبایی که از حضرت امام رضا(علیه السلام)نقل شده نیز، رهگشاست. حضرت در پاسخ این پرسش که «چرا اطاعت اولی‌الامر واجب است»، علت‌های متعدد ذکر فرمودند؛ از آن جمله: حفظ چارچوبه دین و جلوگیری از تعدّی و تجاوز هواپرستان، حراست از کیان مذهب و دفع بدعتِ دنیاپرستان و... .؛ (عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۲، ص ۹۹ ـ ۱۲۱). مرحوم علامه مجلسی در ج ۶، ص ۵۸ ـ ۸۵ تمام آن و در ج ۲۳، ص ۳۲ بخشی از آن را نقل فرموده است.

خداوند زمام امر به وی سپرده اطاعت کنید و حرف‌شنوی داشته باشید؛ چرا که این (رابطه فرماندهی و فرمانبری) شیرازه و اساس نظام است (و بدون آن همه امور از هم گسسته خواهد شد).

در اینجا نیز، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) این نفس نفیس مصطفی(صلی الله علیه وآله)،[۵۳۷] راه نجات را گردن نهادن به فرمان مطاعِ[۵۳۸] بزرگ پیشوایان معصومی دانستند که سخنشان سخن خداست. و به طور قطع ثمره چنین پذیرش و اطاعتی، حیات واقعی و قدم نهادن به عرصه انسانیت و آزادگی است:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا للهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ...؛[۵۳۹]ای اهل ایمان! آن‌گاه که خدا و رسول(صلی الله علیه وآله) شما را به سوی آنچه شما را زنده می‌کند فرا می‌خوانند، پاسخ مثبت دهید (و گوش به فرمان حیات‌بخش آنان بدهید).

بنابراین هرگونه الفت و اتحاد، باید بر چنین اساس استواری بنا شود و در غیر این صورت، زوال‌پذیر و محکوم به شکست خواهد بود:

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَْسْبابُ؛[۵۴۰] هنگامی که پیروان از پیروی‌شدگان بیزاری جسته و عذاب را (بالعیان) دیدند و همه درب‌ها به روی آنها بسته شد (و کاملا بیچاره گشتند).[۵۴۱]


در عبارات نورانی قبل و بعد این جمله، سخن از همدلی و یگانگی به میان آمده که قطعاً بدون در نظر گرفتن چنین شیرازه‌ای گرانسنگ تحقق نخواهد یافت. این رهبری الاهی است که به لحاظ ریشه داشتن در قلوب آحاد اهل ایمان، محوری مقتدر و ارزشمند برای هم‌صدایی و همسویی دین‌باوران خواهد شد.


نعمت امنیّت

از دست‌آوردهای مهم الفت اجتماعی که در پرتو پرهیز از هرگونه خودبرتربینی حاصل می‌شود، نعمت «امنیت» است که در این فراز از کلام امام(علیه السلام) به آن اشاره شده.

نعمت‌های الاهی به الطاف حق‌تعالی در ابعاد مادی ختم نمی‌شود؛ ما از ادای شکر این دسته از نعمت‌های خداوند هم بر نمی‌آییم؛ ولی اهمیت نعمت‌های فوق مادی، به مراتب افزون‌تر است و عظمت بعضی از آنها به آن پایه است که از پیامبر مکرّم اسلام(صلی الله علیه وآله)نقل شده:

نِعْمَتانِ مَکْفُورَتانِ: الاْمَنُ وَالْعافِیةُ؛[۵۴۲] دو نعمت مورد قدرناشناسی است: امنیت و عافیت.

متأسفانه این نعمت ـ همچون دیگر الطاف خداوند ـ برای بسیاری از ما عادی شده و به خوبی توجه به ارزش والای آن نداریم. و خدای ناکرده


مرحوم مجلسی در توضیح فرموده‌اند: مکفورتان، به معنای پوشیده بودن از مردم است یا به جهت قدر نشناختن، یا شکر آن را به جای نیاوردن به سبب غفلت از عظمت آن. البته در برخی روایات به جای امنیت، از «فراغ» یاد شده که ظاهراً اعم از امنیت است. ر.ک: ج ۶۶، ص ۳۱۵؛ ج ۷۷، ص ۷۷ و ۱۷۰ و ج ۸۱، ص ۱۷۱.

اگر مختصر نقصانی در بعض آنها پدید آید، تا حدّی ارزش آن را درک خواهیم کرد.

خدای تعالی در قرآن کریم پس از صدور فرمان «تلاش در مسیر یکپارچگی و همنوایی با محوریّت حبل‌الله» دوران گذشته و خاطره بسیار تلخ دشمنی‌ها، و آن‌گاه تبدیل آن به صفا و برادری را یادآور شده و فرموده است:

وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ[۵۴۳] جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَکُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ؛[۵۴۴] همه با هم به ریسمان الاهی چنگ بزنید و از تفرقه و جدایی بپرهیزید. و به یاد نعمتی که خدا ارزانی‌تان فرموده باشید (و به یاد آورید) آن هنگامی که با یکدیگر دشمنی داشتید و خداوند دل‌های شما را به یک سوی گرد آورد و در سایه نعمت او برادر گشتید. (همچنین شما) در لبه پرتگاه آتش (در معرض سقوط به قعر جهنم) بودید و (این) خداوند (بود که) از آن (خطر هولناک) نجاتتان بخشید. این چنین خداوند آیات خود را (به وضوح) بیان می‌فرماید، باشد که شما پذیرای هدایت الاهی گردید».


در جای دیگر ناتوانی پیشین و وحشت آنها را با آسودگی خاطر و رفاه کنونی‌شان مقایسه کرده و می‌فرماید:

وَاذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الأَْرْضِ تَخافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ[۵۴۵] النّاسُ فَآواکُمْ وَأَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ وَرَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛[۵۴۶] به یاد آورید آن هنگام که عده‌ای اندک و تحت ستم[۵۴۷]در روی زمین بودید، به نحوی که (هر لحظه) ترس آن داشتید که مردمانِ (بی‌دین) شما را (که چادرنشینانی خانه بدوش و بی‌پناه بودید، همچون باز شکاری که گنجشک ناتوانی را ناگهان از زمین برمی‌دارد)، بربایند. پس خداوند پناهتان داد و به یاری خود کمکتان نمود و از (چیزهای) پاکیزه روزی‌تان داده باشد که شما نیز سپاسگزاری نمایید (و از این نعمت فقط در مسیر رضای او بهره بگیرید).


هشدار

امام(علیه السلام) همدلی به دست آمده از «ایمان آحاد مردم تحت رهبری رهبر الاهی» را به دژ مستحکمی تشبیه فرمودند که برج و باروی آن، و کنترل تردد افراد از در قلعه، تا آن هنگام معقول به نظر می‌رسد که دیوارهای آن پای برجا باشد؛ ولی اگر هر قسمت از حصار اطراف قلعه دچار رخنه و آسیب شود؛ زیر نظر گرفتن مدخل آن سودی نخواهد داشت؛ چرا که دشمن از همان نقاط ضعف بهره برده و به درون نفوذ خواهد کرد.


آه سوزان اولین مظلوم عالم همین است که شما از فرمان حجت خدا سر بر تافته و با روی آوردن به فرهنگ و آداب و رسومِ عصرِ نابخردی و جهل، دژِ سخت بنیانِ «الفت و صمیمیت اجتماعِ» خود را که موهبتی الاهی بوده؛ دچار ضعف و سستی کرده‌اید. در این شرایط نگهبانیِ دیده‌بانان و زیر نظر داشتن درهای ورودی، همچون پوسته میوه‌ای است که از درون تهی است و فقط ظاهری عوام‌فریب از آن باقی مانده. دم زدنِ شما از دین، و تظاهرتان به دین‌گرایی نیز، با توجه به فقدان محور یاد شده، سخنی بی‌مغز و ادعایی بی‌محتوا خواهد بود.

این صراحت لهجه برگرفته از کلام خدای تعالی[۵۴۸]در بخش‌های


به عبارت دیگر، سخن در «توحید» خلاصه می‌گردد، و گردن ننهادن به ولایت و فرمانفرمایی حجت خدا، نپذیرفتن ولایت خدا و منافی با توحید است. چنان که از مولایمان حضرت ابوالحسن الرضا(علیه السلام) در حدیث معروف و زیبای سلسلة الذهب از خدای متعال نقل شده است: «لا إلهَ إلاَّ اللهُ حِصْنی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أمِنَ (مِنْ) عَذابی؛ کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ و قلعه (مستحکم) من است؛ پس هرکه در قلعه من وارد شود از عذاب من ایمن است.» آن‌گاه افزودند: «بِشُرُوطِها وَ أَنَا مِنْ شُروطِه؛ (منتها) با شرایط آن، و (از جمله) من از آن شرایط هستم.» یعنی ادعای پذیرش خدای یگانه و سر باز زدن از سخن حجت او، دروغی بیش نیست؛ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۲۳، از امالی شیخ طوسی، ج ۳، ص ۷، از ثواب الاعمال، معانی الاخبار، عیون و التوحید مرحوم شیخ صدوق.

دیگری از سخنان آن بزرگوار به چشم می‌خورد. برای مثال هنگام رسیدن خبر ورود لشکریان «انبار» برای کمک به معاویه، سپاه خویش را به لحاظ جهاد نکردن با این دشمن خدا مخاطب قرار داده و فرمودند:

...یَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَلاَ رِجَالَ، حُلُومُ[۵۴۹]الاَْطْفَالِ، وَعُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ! لَوَدِدْتُ أَنِّی لَمْ أَرَکُمْ وَلَمْ أَعْرِفْکُمْ مَعْرِفَةً وَاللهِ جَرَّتْ نَدَماً وَأَعْقَبَتْ سَدَماً![۵۵۰] قَاتَلَکُمُ اللهُ لَقَدْ مَلاَْتُمْ قَلْبِی قَیْحاً وَشَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیْظاً[۵۵۱]...؛[۵۵۲]ی نامردهای مردنما، که عقل و درک شما، همچون بچه‌ها و زنان حجله‌نشین است، ای کاش شما را نمی‌دیدم و نمی‌شناختم، به خدا سوگند! حاصل شناختن شما پشیمانی و غم و اندوه است. خدا مرگتان بدهد، دلم را چرکین نموده و سینه‌ام را پر از خشم نمودید.

وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً[۵۵۳] وَبَعْدَ الْمُوَالاَةِ أَحْزَاباً مَا


تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الاِْسْلاَمِ إِلاَّ بِاسْمِهِ، وَلاَ تَعْرِفُونَ مِنَ الاِْیمَانِ إِلاَّ رَسْمَهُ[۵۵۴]؛ و بدانید که شما پس از هجرت بادیه‌نشین گشتید، و بعد از دوستی (و الفت اجتماعی) گروه گروه شدید، از ارتباط و وابستگی شما به اسلام جز نامی باقی نمانده است و از ایمان جز اثری نمی‌شناسید، (و جز نمادی از آن برایتان باقی نمانده است)».

امام(علیه السلام) روی آوردن آنها به فرهنگ جاهلیت و کناره گرفتن از «روحیه صمیمیت برگرفته از تعالیم آسمانی» را به وضعیت بادیه‌نشینانی تشبیه کرده که پس از مدتی زندگی شهری، دوباره به همان وضعیت اولیه باز گردند. حضرت فرمودند شما پس از پشت سر گذاشتن دوران سیاه جهالت و توحش و بهرهوری از نسیم حیات‌بخش معارف الاهی و تنفس در فضای دلگشای محبّت و انس، به سبب خودستایی در دامان تباهی‌های گذشته درغلطیدید و آن‌گاه برای حفظ منافع خود، فقط به پوسته‌ای از اسلام آویزان شدید و برای شناخت حقایق والای دین و سیراب شدن از زلال گوارای آب حیات، کمترین تلاشی نکردید.

آری آویختن آن روز آنان به پوسته بی‌مغز دین و سپر قرار دادن نام مقدس اسلام و تظاهر دروغین‌شان به دین‌باوری، همچنان استمرار یافت. امروز نیز، پویندگان راه آنها در تلاشند که با پوشش مصلحتی اسلام، اهداف شیطانی خود را تعقیب کنند از آنجا که نهج‌البلاغه همچون صاحبش همیشه زنده و فریادگر است، باید هشدار پدرانه پیشوای اهل تقوا و یقین(علیه السلام) را همچنان نصب‌العین قرار داد و با بهرهوری از انوار این


مشکوة پر فروغ، از ظلمتکده پرپیچ و خم دنیا به سلامت عبور کنیم. باید با بصیرتی که به لطف خدا از این رهگذر به دست می‌آوریم، معیاری مطمئن برای سنجش حق از باطل برگزینیم؛ چرا که بنا بر آنچه شیعه و غیر شیعه نقل کرده‌اند، وجود مبارک حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) تنها میزان شناخت حق از باطل هستند.[۵۵۵] اقتباس از این منبع نور، چنین نیروی ارجمندی را در پویندگان راه حضرت به ارمغان خواهد آورد.


برای نمونه در منابع عامه می‌توان به برخی از ۱۸۴ حدیثی که هندی در کتاب معروف کنز العمال، ج ۱۱، ص ۵۹۸ ـ ۶۲۸ با استناد به منابع متعدد، از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کرده، اشاره نمود؛ مانند:

الف) «ستکونُ بَعدی فِتْنَةٌ فَإذا کانَ ذلِکَ فَأَلْزِمُوا عَلِیَّ ابنَ اَبی طالب فَإنَّهُ الفاروقُ بَیْنَ الْحَقِّ والباطل؛ به زودی پس از من آشوبی به‌پا خواهد شد؛ پس ملازم (حضرت) علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)باشید؛ چرا که او معیار تشخیص حق از باطل است». شماره ۳۲۹۶۴؛

ب) «یا عمّارُ اِنْ رَاَیْتَ انَّ علیاً قَدْ سَلَکَ وادیاً وَسَلَکَ النّاسُ وادیاً غَیْرَهُ فَاسْلُکْ مَعَ عَلیٍّ وَدَعِ النّاسَ إنّهُ لَنْ یَدُلُّکَ عَلی رَدی ولَنْ یُخرجُکَ مِنَ الهُدی؛ ای عمار! اگر دیدی علی(علیه السلام) راهی را برای پیمودن انتخاب فرمود و «مردم» راه دیگری برگزیدند، تو با علی(علیه السلام)همراه باش، و مردم را رها کن (و تابع آنها مباش) چراکه او (حضرت علی(علیه السلام)) هرگز تو را به امری ناصواب و پَست رهنمون نخواهد بود و از مسیر هدایت بیرونت نخواهد برد». شماره ۳۲۹۷۲؛

ج) «مَنْ فارقَ علیّاً فارَقَنی ومَنْ فارَقَنی فَقَدْ فارَقَ الله؛ هرکه از علی(علیه السلام) جدا شد، در واقع از من جدا شده و هرکه از من فاصله گرفت، در حقیقت از خدا فاصله گرفته است». شماره ۳۲۹۷۴.

حدیث (الف) را خوارزمی نیز در مناقب آورده است. ص ۱۰۴، حدیث ۱۰۸.

اخیراً زمزمه‌های ناموزونی در مورد برداشت از احکام نورانی قرآن به گوش می‌رسد. گاهی حکم صریح قرآن کریم درباره دو برابر بودن سهم ارث مرد نسبت به زن زیرکانه زیر سؤال می‌رود و گفته می‌شود: «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُْنْثَیَیْن»[۵۵۶] کلام خدا هست؛ ولی در شرایط خاصی بوده و تاریخ مصرف آن پایان یافته است. و گاهی با اذعان به حقانیت آیه «وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما»[۵۵۷]با حربه لزوم رعایت مصلحت هر زمان، درصدد محصور کردن حکم بریدن دست دزد به دورانی خاص و سپس از بین بردن آن هستند. و همین طور دیگر احکام و معارف. گویی اینان این آیه کریمه را ندیده‌اند:

وَلا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَهذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ * مَتاعٌ قَلِیلٌ وَلَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ؛[۵۵۸] بر اساس آنچه به دروغ به زبان‌های خود توصیف می‌کنید، نگویید این حلال است و این حرام؛ چرا که این دروغ بستن به خداست (و) کسانی که به خدا دروغ ببندند، روی رستگاری را نخواهند دید (و تنها مدتی کوتاه و گذرا از) کالای اندک (دنیا استفاده کنند؛ ولی) برای آنها عذابی دردناک خواهد بود.

و یا نشنیده‌اند فریاد احادیث متواتری را که می‌فرماید:

حَلالُ مُحمَّد(صلی الله علیه وآله) حَلالٌ إلی یَوْمَ القِیامَةِ وَحَرامُهُ حَرامٌ إلی یَومِ القِیامَةِ؛[۵۵۹]آنچه حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) حلال دانسته‌اند، تا قیامت حلال


خواهد بود و حرام آن حضرت هم، تا آن روز محکوم به حرمت خواهد بود (و کسی را حق دخالت در حلال و حرام الاهی نمی‌باشد).

این امور بازی کردن با دین است، و بازی بس خطرناکی است؛ چرا که موضع‌گیری در برابر آنان که آشکارا به ستیز با راه خدا برمی‌آیند و صریحاً دین‌ناباوری خود را ابراز می‌دارند، روشن است؛ ولی کسانی که از درون جامعه اسلامی و به نام نجات دین از واپس‌گرایی، اساس آن را مورد تهاجم قرار می‌دهند، برای همگان قابل شناسایی نیستند و سبب گمراهی افراد زیادی خواهند شد. اگر بنا باشد معارف دین هر روز بر اساس سلیقه‌های مختلف دستخوش دگرگونی شود، چیزی باقی نخواهد ماند[۵۶۰]و به حق باید گفت: «فَعَلَی الإسْلامِ السَّلام»؛[۵۶۱] چرا که اولا محدوده دید ما،


همچنین گفتوگوهای متعددی بین ائمه(علیهم السلام) و محدثان عالی‌مقام در این باب قابل توجه است. برای نمونه می‌توان به پرسش ابان بن تغلب در مورد دیه بریدن انگشت اشاره کرد. همان، ج ۱۰۴، ص ۴۰۵، حدیث ۵، از محاسن برقی.


منحصر به بخش بسیار ناچیزی از جهان ماده است و گذشته از بی‌خبری از جهان ماورای ماده و قوانین حاکم بر آن، و چگونگی تأثیر افعال و کردار این عالم در سرنوشت جاودانی، یافته‌های پر هیاهوی ما از همین عالم خاکی نیز ـ علی‌رغم ادعاهای فراوان ـ در برابر آنچه خدای‌تعالی در این جهان آفریده است نزدیک صفر است؛ از این رو همان گونه که نمی‌توان دست‌آوردهای دانش امروز بشری را با صد سال پیش مقایسه کرد، طبعاً مردمِ صد سالِ بعد نیز حاضر نیستند سطح دانش خود را با دانسته‌های امروز ما قیاس کنند، و همان گونه که امروز با روشن شدن افق‌های تازه علمی، بطلان یا دست کم نقص بسیاری از امور قطعی آن دوران واضح شده، همین سرنوشت در انتظار ادعاهای اندیشمندانه دانشوران این نسل نیز هست.

بنابراین، مصلحت بشر در همیشه تاریخ یک مطلب بیش نیست، و آن «ارتباط با خالق هستی از طریق بندگان برگزیده او» و کسب معارف بسیار بلندی است که از زلال پاک و گوارای وحی سرچشمه می‌گیرد. در این صورت، ضمن پیشگیری از بیماری خطرناک تکبر و خودبرتربینی، انسان با نشاط و بالندگی فوق‌العاده‌ای که در پرتو ایمان راستین به پدید آورنده هستی دریافت کرده، در بستری مناسب برای کسب درجات بالاتر قرار خواهد گرفت.

مراتب ایمان

تَقُولُونَ: النَّارَ[۵۶۲] وَلاَ الْعَارَ، کَأَنَّکُمْ تُرِیدُونَ أَنْ تُکْفِئُوا[۵۶۳] الاِْسْلاَمَ عَلَی



وَجْهِهِ انْتِهَاکاً[۵۶۴] لِحَرِیمِهِ وَنَقْضاً لِمِیثَاقِهِ الَّذِی وَضَعَهُ اللهُ لَکُمْ حَرَماً فِی أَرْضِهِ وَأَمْناً بَیْنَ خَلْقِهِ، وَإِنَّکُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَی غَیْرِهِ حَارَبَکُمْ أَهْلُ الْکُفْرِ ثُمَّ لاَ جَبْرَائِیلُ وَلاَ مِیکَائِیلُ وَلاَ مُهَاجِرُونَ وَلاَ أَنْصَارٌ یَنْصُرُونَکُمْ إِلاَّ الْمُقَارَعَةَ[۵۶۵] بِالسَّیْفِ حَتَّی یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَکُمْ؛ می‌گویید: آتش را (می‌پذیریم) ولی ننگ را (نخواهیم پذیرفت؟) گویا شما برآنید که اسلام را واژگون نموده و آن را مورد هتک حرمت قرار داده و پیمانی را که خدای تعالی برای حفظ احترام شما و امنیت آفریدگان خود محکم نموده است، بشکنید. اگر شما (به اسلام پشت کرده) به دیگران پناه آورید، کافران با شما به جنگ بر می‌خیزند و در چنین موقعیتی نه جبرئیل و میکائیل (به فریادتان می‌رسند) و نه مهاجر و انصار به یاری‌تان برمی‌خیزند. و تنها (راهِ پیش روی‌تان) نبرد با شمشیر است تا هنگامی که خداوند بین شما حکم فرماید.

پرسشی که از آغاز خطبه نیز مطرح بوده است و در این فراز نیز با توجه به لحن حضرت، قابل طرح است، در مورد مخاطبان این سخن است: آیا آنان به راستی بویی از اسلام نبرده بودند؟ آیا در جرگه مسلمانان نبودند؟

ممکن است به این پرسش پاسخ‌های متفاوتی داده شود؛ ولی از آن میان شاید «اشاره به مراتب ایمان و اسلام» مناسب‌ترین پاسخ باشد.

توضیح آنکه پایین‌ترین درجه‌ای که برای اسلام می‌توان در نظر گرفت، «اظهار شهادتین» است که بر اساس آن، احکام ظاهری اسلام از قبیل پاکی


بدن، صحت ازدواج با مسلمانان، اجرای احکام ارث، حلال بودن ذبیحه و...، اجرا می‌شود.

نخستین مرحله اسلام، حتی با نفاق هم می‌سازد؛ یعنی ممکن است افرادی به دروغ اظهار اسلام کنند و خود را در صف اهل ایمان جا بزنند، در حالی که همان کافرانِ صف مقابل هستند که نقابی بر چهره واقعی خود زده‌اند. اینان تا آن هنگام که با قوانین اسلام از درِ ستیز درنیایند و درصدد اجرای اهداف باطل خود برنیایند، از برکات ظاهری اسلام بهره‌مند می‌شوند و احیاناً تحت تأثیر جامعه اسلامی قرار گرفته و به بازسازی نهان خویش می‌پردازند. البته مؤمنان هم در صورت شناسایی اهل نفاق، وظایف خاصی دارند؛ ولی مادام که پایبندی ظاهری افراد را می‌بینند، در شرایط عادی به همان اظهار اسلام اکتفا کرده و در پی بازجویی برنخواهند آمد.

مرحله بعد، پذیرش اجمالی قلبی است؛ یعنی علاوه بر زبان، قلب نیز به آن حقیقت والا گرایش دارد؛ ولی ایمان در وضعیتی همچون نهال است که نیاز به تقویت و تغذیه دارد، چه بسا از بسیاری از ضروریات دین بی‌اطلاع باشد و مربیان و دلسوزان اطراف وی باید او را در آفت‌زدایی و مواظبت این نهال مبارکی که به تازگی غرس شده است، یاری کنند و چنین انسان پرارج تازهواردی را تا آن هنگام که خود به راحتی راه را از چاه تمیز دهد، مددکار باشند.

از مصادیق بارز رهپویان این مرحله را می‌توان عزیز نوجوانانی دانست که هم‌اینک به سنّ مبارک تکلیف پا نهاده و مخاطب به خطابِ زیبای «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» شده‌اند. ظرافت عملکرد والدین و دست‌اندرکاران تعلیم و تربیت این عزیزان بر کسانی که با پیچیدگی‌های آن اندک آشنایی داشته

باشد، پوشیده نیست. به اهمیت مسئله آن‌گاه بهتر آگاه می‌شویم که به سیل هجوم ناجوانمردانه فساد با مظاهر بسیار متنوع و رنگارنگ و جذابْ اندکی بیندیشیم و از خدای متعال بخواهیم که خود در امتثال این فرمان یاری‌مان رسانَد که:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَالْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ؛[۵۶۶] ای کسانی که (به دین خدا) گرویده‌اید، خودتان و اهل‌تان را (کسانی را که به شما مربوط هستند) از آتشی که سوخت آن مردم و سنگ هستند حفظ کنید (و موجبات چنین مصیبتی را فراهم ننمایید) (آتشی که) بر آن فرشتگان سخت‌گیر و درشت‌خو گمارده شده و سرپیچی فرمان خداوند نمی‌نمایند و هر آنچه مأموریت پیدا کنند (به خوبی) انجام می‌دهند.

و در این جهت از رهنمودهای بسیار مغتنم هدایتگران الهی(علیهم السلام) به خوبی بهره‌مند شویم؛ چنان که مولایمان حضرت امام صادق(علیه السلام)برای گذر از تنگناهای آخرالزمان ما را به «دعای غریق» سفارش فرمودند:

قال ابوعبدالله(علیه السلام): سَتُصیبُکُم شُبْهَةٌ فَتَبْقَونَ بلا عَلَم یُری و لا إمام هُدی، لا ینجو منها إلاّ من دعا بُدُعاءِ الغَریقِ. قُلْتُ: وَ کَیْفَ دُعاءُ الْغریقِ؟ قالَ: تقولُ: «یا اللهُ یا رَحْمانُ یا رحیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ ثَبِّتْ قَلْبی عَلی دِینکَ». فَقُلتُ: یا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ وَ الاَْبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبی عَلی دِینِکَ. فَقالَ: إنَّ اللهَ عَزَّ وجَلَّ مُقَلِّبُ الْقلوبِ وَالاَْبْصارِ وَلکِنْ قُلْ کَما أقولُ: یا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ ثَبِّتْ قَلبی عَلی دِینکَ؛[۵۶۷] امام صادق(علیه السلام)


این حدیث زیبا، یک نکته «کلیدی» نیز در بر دارد، و آن اینکه: «إعمال سلیقه و دخالت بیجا در معارف دین ممنوع». جایی که معصوم(علیه السلام)، ضمن تأیید «مقَلِّبُ الأبصار» بودنِ خداوند، بر عبارت قبلی خود تأکید فرمودند و به «مقلب القلوب» اکتفا کردند؛ از این رو باید آموخت: بر ما لازم است در همه امور از رهنمودهای حکیمانه معصومان(علیهم السلام) بهره برده و از صمیم جان به سکّانداری آن ناخدایانِ کشتی نجات دل بسپریم، که: «الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَالْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَاللاَّزِمُ لَهُمْ لاَحِق». هرکه از ایشان جلو بیفتد هلاک، و هرکه از آنها فاصله بگیرد و عقب بیفتد، نابود خواهد شد و (تنها) آن کس که ملازم آنان باشد (به هدف اصلی خلقت، یعنی قرب خدای تعالی) ملحق خواهد شد. فرازی از صلوات ماه شعبان المعظم.

فرمودند: به زودی شبهه‌ای به شما خواهد رسید و شما بدون نشانه و پرچم قابل دیدنی و پیشوای هدایتگری باقی خواهید ماند، طوری که نجات تنها از آنِ کسی خواهد بود که «دعای غریق» را بخواند. عرض کردم: دعای غریق چگونه است؟ فرمودند: (چنین) می‌گویی: ای الله، ای رحمان، ای رحیم، ای دگرگون کننده دل‌ها (و تعیین‌کننده جهت توجه قلب‌ها) دل مرا بر دین خودت ثابت و پای برجا بدار. (راوی می‌گوید: هنگام تکرار عبارات امام(علیه السلام) کلمه «ابصار» را افزودم و) گفتم: ای آنکه قلب‌ها و چشم‌ها را دگرگون می‌نمایی. امام(علیه السلام) فرمودند: (درست است که) خدای عز و جل هم قلب‌ها را برمی‌گرداند و هم چشم‌ها را (با حالات مختلفی که هر یک حاکی از وضعیت روحی خاصی است) دگرگون می‌سازد؛ ولی «آن گونه که می‌گویم بگو»: ای دگرگون کننده دل‌ها، دلم را بر دینت ثابت بدار.

در حدیثی از امام هادی(علیه السلام) نقل شده است حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مورد «ایمان» پرسیدند. در پاسخ فرمودند:

تَصْدیقٌ بِالْقَلْبِ وَ إقْرارٌ بِاللِّسانِ وَ عَملٌ بِالأَرْکانِ[۵۶۸]؛ ایمان عبارت


است از پذیرش قلبی، و به زبان آوردن و به کارگیری اعضا و جوارح در راستای آن (پذیرش و باور).

حال اگر بدون باور قلبی، فقط به زبان شهادتین را اقرار کرد، مادام که نهان وی آشکار نشده، احکام ظاهری اسلام بر او جاری است.[۵۶۹]و اگر به راستی چنین ادعایی برخاسته از اعتقاد درون را با انجام اعمال خداپسند همراه کرد، در جرگه اهل ایمان وارد شده است. همان‌طور که بیان شد، این مقوله بر اساس احادیث فراوان اهل بیت(علیهم السلام)،[۵۷۰] خود مراتب متعدد


برای نمونه، در فرازی از حدیث دوم باب مذکور (که از کافی، ج ۲، ص ۴۳) نقل شده، آمده است: «إِنَّ مِنَ الْمُسْلِمِینَ مَنْ لَهُ سَهْمٌ وَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ سَهْمَانِ وَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ ثَلاَثَةُ أَسْهُم وَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ أَرْبَعَةُ أَسْهُم وَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ خَمْسَةُ أَسْهُم وَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ سِتَّةُ أَسْهُم وَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ سَبْعَةُ أَسْهُم فَلَیْسَ یَنْبَغِی أَنْ یُحْمَلَ صَاحِبُ السَّهْمِ عَلَی مَا عَلَیْهِ صَاحِبُ السَّهْمَیْنِ وَلاَ صَاحِبُ السَّهْمَیْنِ عَلَی مَا عَلَیْهِ صَاحِبُ الثَّلاَثَةِ...؛ برخی از مسلمان‌ها یک سهم (از ایمان را) دارا هستند. و برخی از آنها دو سهم، و برخی سه سهم و برخی چهار سهم و برخی پنج سهم و برخی شش سهم و برخی هفت سهم دارند. پس سزاوار نیست بر آن کس که تنها یک سهم دارد، به اندازه توان فردی که دارای دو سهم است، (معارف دین و تکالیف خاص) حمل نمود. (کما اینکه) خود او نیز توان حمل فرد دارای سه سهم را ندارد».

آن‌گاه امام صادق(علیه السلام) داستانِ نصرانی تازه مسلمانی را مطرح فرمودند که با کج سلیقگی همسایه مؤمنی که او را به اسلام تشویق کرده بود، دستورات دین جدید را تاب نیاورد و به گمراهی قبلی خویش بازگشت (ج ۶۹، ص ۱۶۲). شایسته است در تکمیل بحث، و برای تجلیل از مقام والای شخصیت‌های برجسته‌ای که عنوانِ «صحابیِ رسول الله(صلی الله علیه وآله)بودن» بر قامت استوارشان راست می‌آید، به این حدیث امام صادق(علیه السلام) نیز به دقت بنگریم:

«... دَخلتُ عَلی أبی عَبْدِ الله(علیه السلام) فذکرتُ لَهُ شَیئاً مِنْ أمرِ الشِّیعَةِ ومِن أقاوِیلِهِم: فَقال یا عَبْدَ العزیزِ، الایمانُ عَشْرُ درجات بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ لَهُ عَشْرُ مَراقی وَتَرْتَقی مِنْه مِرقاة بَعْدَ مِرقاة فَلا یَقُولَنَّ صاحِبُ الواحِدَةِ لِصاحِبِ الثّانِیَةِ لَسْتَ عَلی شَیْء وَ لا یَقُولَنَّ صاحِبُ الثّانِیَةِ لِصاحِبِ الثَّلاثَةِ لَسْتَ عَلی شَیْء حَتَّی انْتَهی إلَی الْعاشِرَة. قالَ: وَکانَ سَلْمانُ فِی العاشِرَةِ وَأبو ذَرٍّ فِی التّاسِعَةِ وَالْمِقدادُ فِی الثّامِنَة. یا عَبدَ العزیزِ، لا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَکَ فَیُسْقِطکَ مَنْ هُوَ فَوْقَکَ إذا رأیتَ الّذی هُوَ دُونَکَ فَقَدرتَ اَنْ تَرْفَعَهُ إلی دَرَجَتِکَ رَفْعاً رَفیقاً فَافْعَل. وَلا تَحْمِلَنَّ عَلَیْهِ ما لا یُطیقُهُ فَتَکْسرَهُ فَإنَّهُ مَنْ کَسَرَ مُؤمِناً فَعَلَیْهِ جَبْرُه لاِنّکَ إذا ذَهَبْت تحمل الفصیل حمل البازل فسخته». خصال، ویژگیهای ده‌گانه، حدیث ۴۹.

دارد و با اخلاص و التزام به لوازم ایمان، می‌توان آن را تقویت کرد و به سیر صعودی پرداخت[۵۷۱]تا بدان‌جا که حضرت ابراهیم خلیل(علیه السلام)، با آن درجه بالای «یگانه‌پرستی» دست نیاز به سوی بی‌نیاز دراز کرده و هنگام ساختن اولین خانه توحید[۵۷۲]، برای خود و فرزند پاکشان ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ و دسته‌ای از فرزندانشان از خدای تعالی «اسلام» را تقاضا می‌کرد.


وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ * رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَأَرِنا مَناسِکَنا وَتُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ؛[۵۷۳]و به یاد آر آن زمان که ابراهیم و اسماعیل ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ پایه‌های خانه (ی خدا) را بالا برده (و می‌گفتند:) پروردگارا! از ما بپذیر همانا تو شنوا و دانا هستی. پروردگارا! ما دو نفر و امّتی از نسل ما را فرمانبردار خودت قرار بده و اعمال (حج) را به ما بیاموز و توبه ما را بپذیر،[۵۷۴] همانا تو توبه‌پذیر مهربان هستی.


حد نصاب ایمان

ایمانی باعث ورود به بهشت و نجات از عذاب دردناک الاهی می‌شود که به همه آنچه خداوند به تمام پیامبران ـ علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ نازل کرده تعلق گیرد و حتی یک حکم از احکام الاهی را استثنا نکند؛ چرا که انکار یک مورد از دستاوردهای وحی الاهی، در واقع زیر سؤال بردن تمام محتوای ادیان است؛ البته سرپیچی، غیر از عناد و انکار است، و خدای تعالی بر گشوده‌بودن باب توبه تأکید فرموده است و همواره بندگان خویش را به آمرزش گناهان بشارت داده و از این رهگذر آنان را به زیبایی از ارتکاب گناهان باز داشته است:


آن‌گاه وجه دیگری نقل می‌فرمایند: «قالا ذلک انقطاعاً الیه تعبداً لیُقتدی بهما فیه؛ آن دو بزرگوار این مطلب را برای اظهار بندگی و توجه کامل به خدای تعالی بیان کردند تا دیگران هم در این مسیر به ایشان اقتدا کنند». التبیان، ج ۱، ص ۴۹۵.

قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً[۵۷۵]..؛ بگو ای بندگان من که (با انجام گناهان) بر خود اسراف نموده‌اید، از رحمت خداوند مأیوس نباشید. همانا خداوند همه گناهان را می‌آمرزد.

اما افسوس که بسیاری از بندگان خدا به جای نوازش جان خود با نسیم رحمت بی‌مانند خدای مهربان، به موضع‌گیری تند در مقابل سفیران پاک و پیک‌های محبت الاهی روی آورده و از فرصت ارزشمند و غیر قابل تکرار زندگانی دنیا بهره نجسته‌اند، به گونه‌ای که آن عزیزان شکوه خود را به درگاه خدای تعالی در عباراتی این‌گونه اظهار کرده‌اند:

قالَ رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلاً وَنَهاراً * فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائِی إِلاّ فِراراً * وَإِنِّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً * ثُمَّ إِنِّی دَعَوْتُهُمْ جِهاراً * ثُمَّ إِنِّی أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرار؛[۵۷۶] پروردگارا! من قوم خویش را شب و روز (به سوی دین تو) فرا خواندم؛ لکن تنها اثر این فراخوانی، فرار (و روی‌گردانی) آنان بود. و من هرگاه آنان را به منظور اینکه مورد آمرزش تو قرار گیرند فرا خواندم، انگشتان خود را در گوش‌ها برده و با لباس چهره‌های خود را از من برمی‌گرفتند.[۵۷۷] (بر مسیر باطل خویش) تأکید ورزیده و به شدت گردن‌فرازی نمودند. (من از پای ننشسته، مجدداً) آشکارا آنان را دعوت به سوی حق نموده و سپس در آشکار و نهان (بر این مهم) تأکید نمودم...».

به هر حال، حد نصاب ایمان از دیدگاه قرآن کریم، اعتقاد راسخ به تمام


محتوای وحی به همه پیامبران بزرگوار الاهی ـ علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ است، و خدای تعالی به صراحت، گرایشهای دیگر را نکوهش کرده است:

إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللهِ وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَکْفُرُ بِبَعْض وَیُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلاً * أُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِین؛[۵۷۸]همانا کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر ورزیده و بر آنند که بین خدا و رسولان او جدایی افکنند و می‌گویند برخی را باور داریم و برخی را منکر هستیم و درصدد جستوجوی راهی در این میان هستند، حقیقتاً کافرند و ما برای کافران عذاب خوارکننده‌ای مهیا نموده‌ایم.

و حتّی صِرف گردن نهادن ظاهری را کافی ندانسته و کسی را در زمره اهل ایمان می‌شمارد که از اعماق وجود حکم رسول گرامی خود(صلی الله علیه وآله) را بپذیرند و آن را کاملا حق و درست بداند:

فَلا وَرَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیم؛[۵۷۹] سوگند به خدای تو! آنان نیاورده‌اند تا اینکه در اختلافات خود تو را مرجع رسیدگی به درگیری خود قرار دهند و در جان خویش از هرگونه قضاوتی که فرمودی، هیچ گونه نگرانی و دغدغه احساس ننمایند و به نحو کامل تسلیم فرمان شما باشند.

پرسش: در شرایطی که احیاناً انسان از بسیاری از معارف دین یا جزئیات‌احکام اطلاعات کافی ندارد، چگونه ممکن است ایمان به محتوای تمام وحی‌های الاهی در طول سالیان دراز بیاورد؟


پاسخ: آنچه مورد تأکید است، «حق دانستن تمام پیام‌های الاهی و اعتقاد به لازم بودن پیروی از آنان است»، چه جزئیات آن را بدانیم یا ندانیم. هیچ‌گاه سخن از لزوم شناسایی و بررسی تک‌تک پیام‌های خداوند و ویژگی‌های آنها به میان نیامده است. بله، آنچه به عملکرد انسان مربوط می‌شود و از محدوده قدرت و اختیار انسان خارج نیست، طبعاً باید با شناخت و بصیرت همراه باشد.


مقایسه ننگ دنیوی با آتش جهنم

امام(علیه السلام) به شدت پایبندی آنان به آداب و رسوم جاهلی را سرزنش کرده و فرموده‌اند: شما آن‌چنان بر افکار غلط خود اصرار دارید که پیامد بسیار دردناکی چون عذاب و خشم الاهی را در مسیر حراست از آن عادات غلط، قابل تحمل می‌بینید. این اصرار، از نداشتن ایمان به آخرتْ حکایت می‌کند؛ زیرا انسانی که به هشدارهای جدّی خدای متعال در مورد شکنجه‌های همیشگی اعتقاد داشته باشد، هرگز حاضر نخواهد شد با اصرار کودکانه بر امور واهی، ناپایدار و ضد ارزش، ولی مطابق میل عرف جاهلی، خود را به این بدبختی غیر قابل جبران مبتلا سازد.

البته ننگ و عار به صورت‌های مختلف در قبیله‌ها جلوه می‌کند و ممکن است در هر زمان به موارد خاصی تعلق گیرد. «دختر داشتن» از نمونه‌های شایع این مطلب است؛ بر اساس آیات قرآن کریم هرگاه فردی چنین خبری را می‌شنید، با چهره‌ای برافروخته از خشم، خود را بر سر دو راهیِ تحمل این ننگ یا از بین بردن دختر می‌دید، و چون سنگینی ننگ پدر دختر بودن را تاب نمی‌آورد، بی‌رحمانه راه دیگری در پیش می‌گرفت:

وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالاُْنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِیمٌ * یَتَواری مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَیُمْسِکُهُ عَلی هُون أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ أَلا ساءَ ما یَحْکُمُونَ؛[۵۸۰] و هنگامی که یکی از آنان را خبر میلاد فرزند دختر می‌رسید، چهره‌اش سیاه می‌گشت و سعی در فرو بردن خشم خود می‌نمود، (آن‌گاه) به لحاظ دریافت چنین خبر تأسف‌باری، از قوم خویش فراری شده و (خود را بر سر دوراهی می‌دید:) آیا با ذلت و خواری چنین فرزندی را در کنار خود بپذیرد یا در دل خاک نهانش نماید؟[۵۸۱] چه بد حکم می‌نمودند.

این در حالی است که منطق قرآن کریم، ارزشمند دانستن نعمت الاهی و موهبت خداوندی دانستن دختر و پسر است:

اللهِِ مُلْکُ السَّماواتِ وَالأَْرْضِ یَخْلُقُ ما یَشاءُ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ إِناثاً وَیَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورَ * أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَإِناثاً وَیَجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ؛[۵۸۲] فرمانروایی آسمانها و زمین از آنِ خداوند است (او) هرچه بخواهد می‌آفریند. برخی را فرزند دختر و بعضی را پسر عطا می‌فرماید، عده‌ای را نیز پسر و دختر می‌دهد و هر که را اراده فرماید، نازا قرار می‌دهد. او دانای تواناست.

از دیگر ارزش‌های موهوم و جنجال‌آفرین رایج آنان، معیارهای خاصی بود که برای «ازدواج» در نظر می‌گرفتند. آنان هرگز انتخاب همسر را از میان افرادی که طبقه اجتماعی‌شان را پایین‌تر از خود احساس می‌کردند، بر نمی‌تافتند. اگر احیاناً جوانی این‌چنین با دختری از قبیله آنها زندگی مشترک تشکیل می‌داد، به اعتراض برخاسته و


می‌گفتند: تو چه حق داری با دختری از قبیله ما ازدواج کنی؟ این‌گونه «ضد ارزش‌های عرفی»، بر هیچ ملاک منطقی استوار نیست. از دیدگاه قرآن کریم یگانه ملاک، «تقوا» است.


ادعای اسلام

اسلام، فقط ادای شهادتین نیست. اگر در اعتقادات تشکیک شود و احکام هم تاریخ مصرف خاصی داشته باشد، چه چیز باقی خواهد ماند؟ آیا صِرف ثبت کلمه «مسلمان» در شناسنامه کافی است؟ آیا ادعای اسلامی بودن برای کشورْ کارساز است و نباید خط بطلان بر ارزش‌های پوچ و پوشالی همچون «ملی‌گرایی» و «تعصب‌های نژادی» کشید؟ آیا نفسِ «ایرانی بودن» خود، معیاری برای سنجش ارزش‌ها به شمار می‌آید؟ اگر چنین است، چرا شهروندان دیگر کشورها انتسابشان را به کشور خود ملاک ارزش ندانند؟ آیا غیر از این است که همه و همه بنده «خدای بی‌شریک و همتا» هستیم و او برای «برتری و امتیاز»، فقط «تقوا» را معرفی فرموده است و بس؟[۵۸۳]


پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، بر فراز منبر در ردّ ملی‌گرایی: «إِنَّ النَّاسَ مِنْ عَهْدِ آدَمَ إِلَی یَوْمِنَا هَذَا مِثْلُ أَسْنَانِ الْمُشْطِ لاَ فَضْلَ لِلْعَرَبِیِّ عَلَی الْعَجَمِیِّ وَلاَ لِلاَْحْمَرِ عَلَی الاَْسْوَدِ «إِلاَّ بِالتَّقْوَی» سَلْمَانُ بَحْرٌ لاَ یُنْزَفُ وَکَنْزٌ لاَ یَنْفَدُ سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ...؛ از حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ تا امروز، مردم همچون دندانه‌های شانه هستند، نه عرب را بر عجم، برتری هست نه سرخ‌پوست را بر سیاه‌پوست، مگر به سبب تقوا. سلمان(رحمه الله)دریایی بیکران و گنجی پایان‌ناپذیر است، سلمان از ما اهل‌البیت است». شیخ مفید، اختصاص، ص ۳۴۱ و بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۴۸.

مراسمی همچون «چهارشنبه سوری» چه توجیه معقولی دارد؟ آیا زنده کردن چنین اموری، بازگشت به دوران پیش از اسلام و پشت پا زدن به مبانی دینی نیست؟ تا آنجا که در مجالس خصوصی بگویند دیگر حکومت دین معنا ندارد، و هرچه هست، دموکراسی و خواست مردم است!

امام(علیه السلام) مردم را به یاد پیمان با خدا انداخته و در مورد شکستن پیمان، دلسوزانه هشدار می‌دهند و می‌فرمایند: خدا برای شما به سبب پایبندی به لوازم ایمان، حریمی معیّن فرمود و در بین مردم امنیتتان بخشید. به راستی اگر لطف خدا را از دست بدهید، چه چیزی خواهید داشت؟ خداوند، جان و مال و ناموستان را در سایه اسلام حفظ کرده است. مگر نه این است که روی آوردن به ارزش‌های غیر اسلامی، زمینه‌ای مناسب برای طمع دین‌ناباوران در گشودن جبهه جنگ علیه افرادی است که از اسلام جز پوسته‌ای بی‌مغز در دستشان باقی نمانده؟


ولایت کفار ممنوع

همان‌گونه که پیش‌تر نیز اشاره کردیم، قرآن کریم پذیرش ولایت کافران و یکدلی با آنان را به شدت نکوهش کرده است. از دیدگاه این برترین کتاب آسمانی، چنین امری به معنای پیوستن به صفوف آنان و رها کردن اسلام است:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ

أَوْلِیاءُ بَعْض وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ؛[۵۸۴] ای دین‌باوران! یهود و نصارا[۵۸۵]را به عنوان یار و یاور نگیرید،[۵۸۶] برخی از آنان کمک برخی دیگر هستند و هر که از شما از آنان یاری طلب نمود، او نیز همچون آنان محکوم به کفر است[۵۸۷] همانا خداوند مردمان ستمگر را هدایت نمی‌فرماید.

این آیه و همه آیات کریمه قرآن را نباید در زندان الفاظ زندانی کرد و همواره باید حقیقت والای قرآن کریم را نصب‌العین قرار دهیم.

امروز هم افرادی که در رؤیای شیطانی فشردن دست صفا و صمیمیت با امریکایی‌ها هستند و به آنان با دیده دوستانی ارزشمند می‌نگرند، حقیقتاً خود، امریکایی هستند. البته نه از نظر ملیت و نژاد؛ بلکه از نظر اعتقاد و طرز تفکر؛ چرا که خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) با کسی شوخی ندارند و آیات نورانی قرآن کهنه‌شدنی نیست و توجیهات و تأویلات بی‌مورد را برنمی‌تابد. طرفداران این منش، هرگونه همدردی و همنوایی با ملت‌های ستمدیده و مظلوم را عقب‌ماندگی دانسته و در مقابلْ ثمره ارادت به امریکا و همپالکی‌هایش را سرازیر شدن فن‌آوری و پیشرفت‌های



چشمگیر علمی و صنعتی می‌دانند، غافل از آنکه بر اساس رهنمود رهگشای مولایمان حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، همین بی‌توجهی به مبانی متین اسلام و روی آوردن به ارزش‌های خیالی و بی‌مهری به هم‌کیشان دلسوز، برای دشمنان دیرینه‌ای چون امریکا، نویدبخش سستی و زبونی امریکاباوران مسلمان‌نما خواهد بود و با مشاهده حالت انفعالی و قابل نفوذ، زمینه را برای اِعمال خوی ددمنشانه، و حمله و جنگ و ستیز مناسب می‌یابند.

آیا در چنین شرایط اسف‌باری، دین‌باوران راستین به یاری این رنگ‌باختگان دنیاپرست می‌آیند، و خداوند هم فرشتگان مقرّبی چون جبرئیل و میکائیل(علیهما السلام) را مأمور امدادرسانی‌شان می‌فرماید؟ یا اینکه حق‌تعالی چنین کمکی را در گروِ تقوا و صبر و پایمردی، و دفاع از ارزش‌های مورد پسند خود قرار داده و فرموده است:

بَلی إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَیَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاف مِنَ الْمَلائِکَةِ مُسَوِّمِینَ؛[۵۸۸]آری، اگر اهل صبر و تقوا باشید و (مشرکان) با چنین خشم و خروشی[۵۸۹]به شما حملهور شوند، خداوند شما را با پنج‌هزار فرشته با نشانه‌های خاص[۵۹۰] یاری می‌رساند.

اما اگر به جای گام نهادن در این مسیر ارجمند، توجه به زرق و برق


ناپایدار دنیا شود، نه امداد غیبی وجود خواهد داشت، نه گروه‌های مختلف اهل ایمان به یاری خواهند پرداخت؛ چرا که شرط یاری خدا، یاری کردن اوست:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ؛[۵۹۱] ای اهل ایمان! اگر خدا را یاری کنید، خداوند یاری‌تان خواهد فرمود و ثابت‌قدم و استوارتان خواهد ساخت.

قرآن کریم، کتاب رمّان و قصه‌های خیالی یا نقل وقایع گذشتگان با هدف سرگرمی و پر کردن اوقات فراغت نیست، و همواره مخاطبان خود[۵۹۲] را به


ممکن است پرسیده شود: خدا را چگونه می‌توان یاری رساند؟

در پاسخ می‌توان ـ برای نمونه ـ به آخرین آیه سوره مبارکه «صف» اشاره کرد: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللهِ کَما قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللهِ». حضرت عیسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ پرسیدند یاور «من» به سوی خدا کیست؟ اصحاب خاص حضرت در پاسخ نگفتند ما یاورانِ «شما» به سوی خدا هستیم؛ بلکه مستقیماً گفتند ما یاران خداییم (نَحْنُ أَنْصارُ الله).

اگر در این گفتوگو نیک بنگریم، به نکته‌ای زیبا می‌رسیم و آن اینکه «یاری خدا، یاری حجت خداست» آن‌گاه به ابتدای آیه دقّت می‌کنیم که خدای تعالی در مقام ارائه الگو، مؤمنان را مخاطب ساخته و فرمود: «همان گونه» که (حضرت) عیسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ چنین فرمود، و آنان چنین پاسخ دادند، خدا را یاری کنید. حاصل آنکه: امروز تنها راه یاری خداوند و بهره‌برداری از پیامدهای شیرین آن، یاری حضرت حجةبن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ است؛ یعنی: تنظیم همه امور زندگی بر وفق مراد آن وارث همه نیکان و نیکی‌ها.


پند گرفتن از فراز و نشیب‌های زندگی پیشینیان، و پرهیز از دامن زدن به اموری فراخوانده است که مقدمات شکست در مقابل دشمن برون و درون، و سرانجام هلاکت دین و دنیا را در پی دارد. این همه از عاد، ثمود، لوط، بنی‌اسرائیل و دیگر اقوام سخن گفتن، برای بیداری فطرت خفته ما است که تا فرصت از کف نداده‌ایم، «خود را دریابیم»،[۵۹۳]و چاره‌ای بیندیشیم، و خدای ناکرده فردای قیامت به این قبیل آیات که پس از بیان هلاکت اقوام مختلف ذکر شده، به دیده حسرت و افسوسِ غیر قابل جبران ننگریم، که:

إِنَّ فِی ذلِکَ لآَیَةً وَما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ * وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ؛[۵۹۴] همانا در این (مورد) نشانه‌ای (از قدرت خدا و زبونی و


هلاکت اقوام) هست؛ ولی بیشتر مردم اهل ایمان نیستند و همانا پروردگار تو، همو شکست‌ناپذیر و مهربان است».

توجه به هشدارهای الاهی

وَإِنَّ عِنْدَکُمُ الاَْمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللهِ وَقَوَارِعِهِ[۵۹۵] وَأَیَّامِهِ وَوَقَائِعِهِ، فَلاَ تَسْتَبْطِئُوا وَعِیدَهُ جَهْلا بِأَخْذِهِ وَتَهَاوُناً بِبَطْشِهِ[۵۹۶] وَیَأْساً مِنْ بَأْسِهِ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِیَ بَیْنَ أَیْدِیکُمْ إِلاَّ لِتَرْکِهِمُ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ، فَلَعَنَ اللهُ السُّفَهَاءَ لِرُکُوبِ الْمَعَاصِی وَالْحُلَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِی. أَلاَ وَقَدْ قَطَعْتُمْ قَیْدَ الاِْسْلاَمِ وَعَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَأَمَتُّمْ أَحْکَامَهُ؛ نزد شما نمونه‌ها(ی گویایی) از عذاب خدا، و حوادث کوبنده او، و روزگارانِ (سخت)، و رخدادهای دشوار وجود دارد؛ بنابراین وعده عذاب خدا را از روی ناراحتی و کم‌اهمیت دانستن آن و منتفی دانستن عذاب الاهی، پشت گوش نیاندازید؛ چرا که خداوند نسل قبل از شما را تنها به دلیل بجای نیاوردن امر به معروف و نهی از منکر از رحمت خود دور ساخت: نابخردان را به جهت ارتکاب گناهان، و خردمندان را به لحاظ مانع گناه آنان نشدن. آگاه باشید شما رشته ارتباطتان را با اسلام در هم گسیخته و حدود الاهی را به زمین نهادید و احکامش را از بین بردید».

خدای تعالی در موارد فراوان به سرنوشت گذشتگان اشاره فرموده و مخاطبان را به تأمل در آن دعوت فرموده است؛ نظیر:


أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ کانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثاراً فِی الأَْرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنُوبِهِمْ وَما کانَ لَهُمْ مِنَ اللهِ مِنْ واق؛[۵۹۷] آیا به گوشه‌های مختلف زمین سری نمی‌زنند (و به سیر و گشت و گذار در زمین نمی‌پردازند) تا ببینند سرنوشت کسانی که قبل از آنان می‌زیستند، چگونه بوده است. آنان نیرومندتر بودند و آثار وجودی‌شان بیشتر بود. خداوند به لحاظ گناهانشان آنها را گرفت و هیچ نگهدارنده‌ای (در مقابل خداوند) برای آنها وجود نداشت».

در اینجا نیز هماهنگی کلام روح‌بخش مولایمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) با کلام جاودان پروردگار مهربان،[۵۹۸]مشام جان را نوازش می‌دهد. امام(علیه السلام) همچون پدری مهربان[۵۹۹] در مورد بی‌توجهی به رخدادهای اسف‌بار در اقوام گذشته


هشدار داده و مخاطبان را از عواقب بسیار تلخ بی‌توجهی به تهدیدهای خدای تعالی برحذر داشته‌اند.

متأسفانه باید گفت این روحیه ریشه‌ای دیرینه داشته و خدای تعالی وجود آن را در تمام امت‌های پیشین این‌چنین بیان فرموده است:

وَما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَة مِنْ نَبِیّ إِلاّ أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَالضَّرّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ* ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتّی عَفَوْا وَقالُوا قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرّاءُ وَالسَّرّاءُ فَأَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ؛[۶۰۰]هیچ پیامبری را به دیاری نفرستادیم مگر اینکه به منظور ایجاد حالت تضرع و توجه قلبی به خدای تعالی آنها را به سختی و گرفتاری مبتلا ساختیم، سپس رفاه و آسایش را جایگزین تنگناها نمودیم تا بدان‌جا که فزونی یافتند،[۶۰۱] و (با آسودگی خاطر) گفتند: (این امری طبیعی است و) پدران ما (نیز همچون سایر انسان‌ها) هم دچار سختی و رنج می‌شدند، و هم روی رفاه و آسایش را می‌دیدند (این بلاها ربطی به قهر و خشم خدا ندارد) به ناگاه آنان را (با دست انتقام) برگرفتیم، در شرایطی که آنان (کاملا غافل بوده، و) نمی‌فهمیدند.


اهمیت امر به معروف

همان‌گونه که امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) رها کردن اصل امر به معروف و نهی از


منکر را سبب دوری اقوام گذشته از رحمت الاهی و ابتلا به لعنت خداوند دانستند، امروز نیز اگر به این اصل اصیل کم‌مهری شود، خدای ناکرده چنین پیامد خطرناکی را در پی خواهد داشت.

بدبختانه در عصر حاضر عده‌ای تحت پوشش دموکراسی و آزادی فکر و رفتار، امر به معروف و نهی از منکر را دخالت بیجا و فضولی در کار دیگران می‌شمارند؛ در حالی که در شرع مقدس اسلام، برای این عبادت ارزشمند ـ همچون دیگر عبادات ـ ضوابطی در نظر گرفته شده است، که با رعایت دقیق آن مقرّرات، هم حقوق افراد حفظ می‌شود و هم حقوق جامعه، و هم اینکه احکام الاهی مورد استهزا و بی‌توجهی قرار نمی‌گیرد. نمی‌توان هنگام ارتکاب امور خلاف دین و شکستن قبح گناه در جامعه با دست‌آویز قرار دادن شعارهای فریبنده‌ای چون آزادی، به راحتی از کنار آنان گذشت؛ چرا که در واقع، عواقب آن هم در این سرا دامنگیر همه افراد جامعه و از جمله خود آن افراد خواهد شد، و سرانجام در زندگانی جاویدان، کام همگان را به محرومیت از نعمت‌های غیر قابل تصور آن سرا، تلخ خواهد کرد.

خدای تعالی در قرآن کریم بارها امر به معروف و نهی از منکر را از ابعاد مختلف مطرح فرموده و رهنمودهای آسمانی ارائه فرموده است و طبعاً خوشه‌چینی از تعالیم بسیار پربرکت آل‌البیت(علیهم السلام) در این زمینه نیز، همچون دیگر موارد، دستیابی به نکته‌های بسیار ارزنده را در پی خواهد داشت؛ ولی چون مجال شرح و بسط نیست، اجمالا اشاره می‌کنیم:

خداوند، عالمان دینی و استوانه‌های علمی را سرزنش می‌کند از اینکه ساده از کنار منکرات بگذرند! می‌فرماید:

لَوْلا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَالأَْحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الإِْثْمَ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ؛[۶۰۲] چرا عالمان دینی و استوانه‌های علمی مردم را از «به گناه سخن گفتن» و «مال حرام خوردن» بازنمی‌دارند؟ حقیقتاً کار زشتی انجام می‌دهند.

یکی از مواردی که خدای تعالی چند بار در قرآن کریم از آن یاد فرموده، و در سوره مبارکه اعراف مشروح‌تر مطرح شده، داستان آموزنده «اصحاب سبت» است. عده‌ای از بنی‌اسرائیل مجاور دریا زندگی می‌کردند و از راه ماهی‌گیری روزگار می‌گذرانیدند، دستور الاهی بر ممنوعیت ماهی‌گیری در روز شنبه صادر شد و برای امتحان آنان ماهی‌ها در روز شنبه حضور چشمگیر در ساحل می‌یافتند و در دیگر روزهای هفته، خبری از آنها نبود. سرانجام اصالة الاقتصاد، و اصل حلاّل مشکلات بودن دلار و ریال، حیله‌ای برایشان به ارمغان آورد؛ آنان بر آن شدند که فرصت را مغتنم شمرده و از ماهی‌های روز شنبه استفاده کنند؛ ولی برای آنکه حکم شرعی را هم به خیال خودـ رعایت کرده باشند، یا به عبارتی نستجیر بالله‌ـ خدا را فریب دهند، حوضچه‌هایی آماده کردند، به گونه‌ای که ماهی‌ها شنبه وارد حوضچه‌ها می‌شدند، ولی برای خروج با در بسته روبه‌رو شده و زندانی می‌شدند و آنان روز یکشنبه به جمع‌آوری آنها می‌پرداختند.

در این میان عده‌ای آنان را از این عمل زشت و بازی با احکام الاهی بازداشته و نهی‌شان می‌کردند؛ ولی دسته‌ای دیگر که خود اهل این عمل نبودند، سر برآورده و نهی از منکر کنندگان را سرزنش می‌کردند که چه


کار دارید؟ ـ همچنان که این نغمه‌ها، همواره ساز می‌شود که اقتضای آزادی این است و چنین دخالت‌هایی با دموکراسی سازگار نیست ـ نیکان در پاسخ، عمل زیبای خود را در بردارنده دو فایده مهم می‌شمردند: یکی اینکه ما خود در پیشگاه پروردگار برای ادای وظیفه پاسخی داشته باشیم، و دیگر اینکه امید این هست ـ اگرچه اندک ـ که اینان دست از این کار شسته و به سوی حقیقت باز گردند. هنگامی که خیراندیشی‌ها اثری در روح دنیاگرای آنان نگذاشت، خداوند همه آن قوم را به استثنای نهی از منکرکنندگان به عذاب شدیدی گرفتار ساخت، و سرنوشت بی‌توجّهان به نهی از منکر با دنیاپرستان بازیگر رقم خورد و همه آنها به عذاب شدید الاهی گرفتار شده و به صورت بوزینه درآمدند:

وَسْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیَوْمَ لا یَسْبِتُونَ لا تَأْتِیهِمْ کَذلِکَ نَبْلُوهُمْ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ * وَإِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِیداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ * فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذاب بَئِیس بِما کانُوا یَفْسُقُونَ * فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ.[۶۰۳]

شاید حکمت مسخ آنان به صورت «میمون»، این باشد که میمون در بین حیوانات، بیش از همه به بازیگری شناخته می‌شود، و کسانی که با دین خدا بازی کنند، چنین سنخیّتی بین آنها و این حیوان بازیگر پدید می‌آید. قرآن کریم که برترین کتاب هدایت است، ما را از دوستی با این بازیگران برحذر داشته:


یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَالْکُفّارَ أَوْلِیاءَ وَاتَّقُوا اللهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ؛[۶۰۴] ای دین‌باوران! کسانی را که آیین شما را به مسخره و بازیچه گرفته‌اند، چه آنانی که قبل از شما به آنان کتاب (آسمانی) داده شد، چه کافران، به عنوان دوست انتخاب نکنید. و اگر حقیقتاً‌ـ اهل ایمان هستید، از خدا پروا کنید.

حال اگر خدای تعالی بر امّت اسلامی منّت نهاده و با وجود استحقاق عذاب استیصال،[۶۰۵] چنین سرنوشت شومی را برای ما رقم نمی‌زند، باید در مقام شکر برآمده و خود را «تافته جدا بافته» ندانیم و خاضعانه از درگاهش بخواهیم به عذاب‌های دردناک دیگری که در قرآن مجیدش هشدارمان داده است، مبتلایمان نفرماید:

قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَیُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْض انْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الآْیاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ؛[۶۰۶] بگو او همان (خدایی) است که می‌تواند عذابی از بالای (سر) شما یا از پایین پایتان به سویتان بفرستد (بلاهای آسمانی و زمینی)، یا اینکه «شما را دچار تفرقه و چنددستگی نماید» و به برخی از شما عذاب بعضی دیگر را بچشاند (برای یکدیگر مصیبت‌آفرین شوید) بنگر چگونه به شیوه‌های گوناگون آیات خود را بیان می‌نماییم، باشد که فهم خود را به کار گیرند.


این حقیقت را در نهج‌البلاغه مولایمان امیر مؤمنان(علیه السلام) که به حق تالی‌تلوِ قرآن کریم است، و در صفحات پیشین شرح آن رفت ـ به روشنی می‌یابیم:

وَاعْلَموا أَنَّکُم صِرْتُم بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْراباً وَبَعْدَ المُوالاةِ أَحْزاباً.

پول می‌دهند و تشویق می‌کنند که بروید حزب باز کنید، این حاتم‌بخشی‌ها و از کیسه خلیفه خرج کردن‌ها، بهانه‌ای است برای چپاول بیت‌المال مسلمانان. چوب خدا هم صدا ندارد. آیا کشمکش‌ها و موضع‌گیری‌های تندی[۶۰۷]که کیان جامعه اسلامی را با خطر جدّی مواجه می‌کند و دوری از ارزش‌های والای انسانی را به ارمغان می‌آورد ـ هرچند در کپسول‌های فریبنده‌ای چون «آزادی فکر و اندیشه»، «توسعه سیاسی» و... جاسازی شود ـ چیزی جز هشدار محبت‌آمیز قرآن و عترت(علیهم السلام) است که در عبارات نورانی بالا گذشت؟


نمونه قرآنی: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ‌اللهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی‌الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم». (فتح (۴۸)، ۲۹.

نمونه از عترت: به امام‌صادق(علیه السلام) گفته شد فردی شما را دوست دارد؛ ولی در بیزاری از دشمنتان ضعیف است. حضرت فرمودند: «هَیْهاتَ! کَذِبَ مَنِ ادَّعی مَحَبَّتنا وَلَمْ یَتَبَرَّأ مِنْ عَدُوِّنا» چه سخن دور از حقیقتی، هر کس مدّعی دوستی با ما باشد، ولی از دشمن ما بیزاری نجوید، دروغ می‌گوید (و در این ادعا صادق نیست). بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۵۸، حدیث ۱۸.

بنابراین، بر اساس اصل اصیل «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة» (حجرات، ۱۰)، باید همدلی و صفا و صمیمیت در میان برادران ایمانی حکمفرما باشد و در پرتو آن به رفع همه کدورت‌ها پرداخت و توجه داشت که خشونت و غلظت را فقط برای کافران حربی و جنگ‌طلب ذخیره کرد، که: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّارِ وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَة...». (توبه (۹)، ۱۲۳).

این شگردهای شیطنت‌آمیز را چند سال تجربه کردیم؛ آیا وقت آن نرسیده است که به دین خدا باز گردیم و برای احکام الاهی ارزشی بایسته و در خور اوج عظمت والای آن قائل شویم؟[۶۰۸] با دین خدا بازی نکنیم؛ چرا که پیامد آن بازیچه قرار گرفتن خود ما است:(۲)


هموست که امتثال راستین خود از آیه «اولی‌الامر» (نساء، ۵۹) و انقیاد کامل در پیشگاه باعظمت امام زمان خویش را این‌گونه ابراز کرد: اگر اناری را نصف نموده و بفرمایید این نیمه حرام، و آن نیمه حلال است، من گواهی می‌دهم آنچه فرموده‌اید حلال است، حلال است، و آنچه فرموده‌اید حرام است، حرام است. امام(علیه السلام) در پاسخ فرمودند: «رحمک الله، رحمک الله». همان، ص ۲۴۹، حدیث ۴۶۲.

آیا ما این‌چنین هستیم؟ به راستی اگر چنین نباشیم، مُجازیم خود را آشنای با الفبای تشیع بدانیم؟ آیا همه چیز در همین سرا خلاصه شده و فردایی بدون هیاهو و جار و جنجال در انتظار ما نیست؟ آری، آنچه پس از رخت بربستن از این دار غرور آغاز می‌شود، سزاوار نام زیبای «زندگانی» است. از خدای مهربان می‌خواهیم ما را درزمره کسانی قرار ندهد که بانگ حسرت برآورده و می‌گویند: «یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی». (فجر (۸۹)، ۲۴).

وَإِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَإِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ * اللهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ؛[۶۰۹]([۶۱۰]) و هنگامی که با اهل ایمان برخورد می‌کنند، می‌گویند ما (نیز چون شما) مؤمنیم و هنگامی که با شیاطینشان خلوت می‌کنند، می‌گویند ما با شما هستیم و (مؤمنان را) مسخره می‌کنیم خداوند آنان را مسخره نموده و سرکشیِ متحیّرانه آنها را استمرار خواهد بخشید.

و نیرنگ به خدا، نقشه‌های حکیمانه الاهی را علیه انسان در پی‌خواهد داشت:

إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللهَ وَهُوَ خادِعُهُمْ؛[۶۱۱] همانا دورویان درصدد حیله و نیرنگ با خدا برمی‌آیند (غافل از آنکه خداوند نقشه آنان را نقش بر آب کرده) و او برای آنها نقشه طرح خواهد فرمود.

آری، او بلا نازل می‌کند؛ ولی ممکن است گفته شود ما بلایی مشاهده نمی‌کنیم، و اتفاقاتی که می‌افتد کاملا طبیعی است و گذشتگان ما هم شادی و غم داشته‌اند «...قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرّاءُ وَالسَّرّاء...»[۶۱۲] خداوند توفیقمان عطا فرماید کلام دلنشین مولایمان را که بهترین نسخه شفابخش دردهای بی‌درمان ما است، به خوبی به کار ببندیم.


مأموریت الاهی برای دفع فتنه

أَلاَ وَقَدْ أَمَرَنِیَ اللهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْیِ[۶۱۳] وَالنَّکْثِ[۶۱۴] وَالْفَسَادِ فِی الاَْرْضِ. فَأَمَّا النَّاکِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ، وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ[۶۱۵] فَقَدْ جَاهَدْتُ، وَأَمَّا الْمَارِقَةُ[۶۱۶]فَقَدْ دَوَّخْتُ،[۶۱۷] وَأَمَّا شَیْطَانُ الرَّدْهَةِ[۶۱۸]فَقَدْ کُفِیتُهُ[۶۱۹] بِصَعْقَة


مرحوم طبرسی نیز در مقایسه قاسِط (مانند همین آیه) و مُقْسِط (مانند حُجرات (۴۹)، ۹) فرموده‌اند: «القاسِط هو العادل «عن» الحق، والمُقسِط العادل «الی» الحق؛ (قاسط، روی‌گردان از حق و مقسط، روی‌آور به حق)، است». مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۵۵۸.

در ضمن، از جمله موارد مشابه استعمالِ «کُفیته» در این حدیث را می‌توان در حدیثی یافت که نقطه آغازینِ حرکتی برای مرحوم کربلایی کاظم ساروقی، حافظ خارق العاده و مکتب نرفته قرآن کریم شد. عَنْ أَبی عَبْدِ الله(علیه السلام): مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ کُفِیَ ما لَمْ یَعْلَم؛ هر کس به «آنچه» می‌داند عمل نماید، خداوند او را از آنچه نمی‌داند کفایت می‌کند. (بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۰، حدیث ۱۴، به نقل از ثواب الاعمال، و ص ۲۸۰، حدیث ۴۹، به نقل از التوحید مرحوم صدوق). او بر آن شد به طور جدی به این سخن معصوم(علیه السلام)ملتزم باشد، هرچند از دانش اصطلاحیِ مردم بهره نداشت. هنگامی که احساس کرد کارفرمای او از محل «گندم زکات داده نشده» اجرتش می‌دهد و تذکر دلسوزانه در او اثر نکرد، تن به مشکلات داده و هجرت نمود، هجرتی که خود مقدمه‌ای برای تابش «نور قرآن» در دل پاکش شد.

سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ[۶۲۰] قَلْبِهِ وَرَجَّةُ[۶۲۱] صَدْرِهِ، وَبَقِیَتْ بَقِیَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْیِ. وَلَئِنْ أَذِنَ اللهُ فِی الْکَرَّةِ عَلَیْهِمْ لاَُدِیلَنَّ[۶۲۲] مِنْهُمْ إِلاَّ مَا یَتَشَذَّرُ[۶۲۳] فِی أَطْرَافِ الْبِلاَدِ تَشَذُّر؛ آگاه باشید خداوند مرا به جنگیدن با سرکشان و پیمان‌شکنان و فساد برانگیزان در زمین، فرمان داده است. با پیمان‌شکنان جنگیدم، با قاسطانِ ستم‌پیشه نیز جهاد نمودم.


در نهج‌البلاغه، خطبه ۲۵ می‌خوانیم: «سَیُدالُونَ مِنکم بِاجْتِماعِهِم عَلی باطِلِهم وَتَفَرُّقِکُم عَنْ حَقِّکُم وَبِمَعْصِیَتِکُم إمامَکُمْ فِی الحَقِّ...». و نظیر آن در خطبه ۲۷ دیده می‌شود.


خارج‌شدگان از دین را به خاک مذلّت نشانیدم و کار شیطانِ (گودالی به نامِ) ردهه را هم با بانگ صاعقه‌ای که واژگونی قلب او و تلاطم سینه‌اش را در پی داشت، یکسره نمودم. اکنون تنها اندکی از سرکشانِ تجاوزپیشه باقی مانده‌اند که اگر خداوند اجازه خروش دوباره‌ام فرماید آنان را جز معدود افرادی پراکنده (و خوار و ذلیل) در گوشه و کنار شهرها تار و مار خواهم نمود.

پرسش: بین این فراز از خطبه با بخش‌های پیشین چه ارتباطی هست؟

پاسخ: امام(علیه السلام) پس از توضیحی رسا در مورد ریشه‌ای بودن خطر «خودبزرگ‌بینی و تکبّر» و بیان بعضی مصادیق روشنِ آن و زیان‌های جبران‌ناپذیری که به بار آمده است، برای ادای وظیفه‌ای الاهی به معرّفی خود[۶۲۴]پرداختند تا ضمن اعلام خطر به کسانی که با خودپسندی در پی کسب امتیازهای بادآورده‌اند، سابقه دلاوری‌های بی‌نظیر خویش در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) و پیش از آن، رشد و نمای خود را از نخستین روزهای زندگانی در کنار پیامبر(صلی الله علیه وآله) گوشزد کند، و از این رهگذر پاسخگوی شبهات یاوه‌گویانی باشد که برخورد قاطعانه و شجاعانه آن امام همام را با «تأویل‌گَران» قرآن کریم برنمی‌تافتند.


در مورد فضای موجود زمان صدور خطبه لختی بیندیشیم. امام(علیه السلام) در اواخر زندگانی سراسر هدایت، و در عین حال پرفراز و نشیبشان، فتنه‌های جمل، صفین و سرانجام نهروان را فرو نشاندند؛ در این هنگام است که برای اثبات حقانیت موضع والای خویش، موقعیت بسیار نزدیک و منحصر به فردِ خود نسبت به رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه وآله) را به زیبایی به تصویر می‌کشند.

از سوی دیگر، باید ذهنیت مخاطبان آن روز حضرت را مطالعه کنیم و بدانیم که آنان از نزدیکی حضرت(علیه السلام) با پیامبر(صلی الله علیه وآله) به خوبی آگاه بودند و نقش بی‌نظیر آن بزرگوار را در جنگ‌های مختلف و شرایط بسیار حساس اُحد، خیبر، خندق و امثال آنها از یاد نبرده بودند؛ ولی عاملی که برای بسیاری از آنان تصمیم‌گیری را به مشکلی جدّی تبدیل کرده بود، دیدن چهره‌هایی سرشناس با سوابق چشمگیر در صف مقابل حضرت بود. آنان می‌دیدند این افراد با بعضی از نزدیکان رسول خدا(صلی الله علیه وآله) هم‌داستان شده و علیه حضرت لشکری فراهم کرده‌اند تا حکومت مشروعی را که از سه حکومت قبلی مردمی‌تر هم بود، از ریشه برکنند.

مگر نه این بود که حدود دوازده سال پیش از انتقال قدرت ظاهری[۶۲۵]


آری، همه عقل‌های خردمندان، علم دانشمندان و سخنان نغز و زیبای سخنوران، از درک و ترسیم گوشه‌ای از فضایل «امام» درمانده و ناتوانند تا چه رسد به همه اوصاف و فضایل، و سپس گزینش ایشان؛ چنان‌که مولایمان حضرت رضا(علیه السلام) در مرو در سخنانی بسیار زیبا و مشروح برای معرفی امام و امامت فرمودند: «هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الإمامَةِ وَمَحَلَّها مِنَ الاُمَّةِ فَیجوزُ فیها اخْتیارُهُم؟ و در بخشی از آن فرمودند: هَیْهاتَ هَیْهاتَ ضَلَّتِ العُقولُ وَتاهَتِ الحُلوُم وَحارَتِ الألْبابُ وَحَسِرَتِ العُیونُ وَتصاغَرَتِ العُظَماءُ وَتحَیَّرَتِ الحُکَماءُ وَتَقاصَرَتِ الحُلَماءُ وَحَصِرَتِ الْخُطَباءُ وَجَهِلَتِ الاَْلِبّاءُ وَکَلَّتِ الشُّعَراءُ وَعَجِزَتِ الاُْدَباءُ وَعَیِیَتِ الْبُلَغاءُ عَنْ وَصْفِ «شَأْن» مِنْ شَأْنِهِ أَوْ فَضیلَة مِنْ فَضائِلِه فَأَقَرَّتْ بِالعَجْزِ وَالتَّقصیرِ...». بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۱۲۰ ـ ۱۲۸، از معانی الاخبار، کمال‌الدین، عیون، امالی و...

به حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام)، مردم طلحه و زبیر را همراه سعد بن ابی وقاص و عثمان و عبدالرحمان بن عوف در کنار حضرت در شورای شش نفره‌ای که عمر برای تعیین خلیفه بعدی معرفی کرده بود،[۶۲۶] دیده بودند و


همچنین خطبه طالوتیه (روضه کافی، حدیث ۵، ص ۳۱ و ۳۲): «ایُّها الاُمَّةُ الّتی خُدِعَتْ وَ انْخَدَعَتْ وَ عَرَفَتْ خَدیعَةَ مَنْ خَدَعَها فَاصرَّتْ عَلی ما عَرَفَتْ وَ اتَّبَعَتْ أهْوائها وَ ضَربَتْ فی عَشواء غِوایَتها...». در پایان سیصد و شصت نفر با حضرت پیمان بستند که تا سرحد مرگ همراه امام(علیه السلام) باشند و حق حاکم شود؛ ولی فردا جز پنج نفر کسی به محل وعده نیامد. حضرت دست به آسمان بلند کرده و گفتند: «اللهمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعفْونی کما اسْتَضْعفَ بنُو إسْرائیل هارونَ... لَولا عَهْدٌ عَهَدَهُ إلیَّ النبیُّ الاُمی(صلی الله علیه وآله)لاََوْرَدْتُ الْمُخالِفِینَ خَلِیجَ الْمَنِیَّةِ وَ لاََرْسَلْتُ عَلَیْهِمْ شَآبِیبَ صَوَاعِقِ الْمَوْتِ وَ عَنْ قَلِیل سَیَعْلَمُونَ؛ خداوندا! همانا قوم (همان امّت اسلامی بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)) مرا (یاری ننمودند و) ضعیف شمردند آن‌چنان‌که بنی‌اسرائیل، هارون (برادر حضرت موسی(علیه السلام)) را ... اگر نبود پیمانی که پیامبر مکتب نرفته (و بی‌نیاز از استاد) از من گرفته بود، مخالفان را به خلیج مرگ وارد می‌نمودم، و باران‌هایی از صاعقه‌های مرگبار بر آنها فرو می‌فرستادم. و به زودی خواهند دانست». بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۲۳۹ـ۲۴۲؛ به نقل از روضه کافی.



آنان را مسنّ‌تر و دارای موقعیت اجتماعی برتر می‌پنداشتند؟ مگر غیر از این بود که عایشه، همسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با دستاویز قرار دادن لقب «امّ المؤمنین» کوته‌فکران فراوانی را علیه حکومتی شورانید که هم مشروعیت الاهی داشت، و هم به گواهی دوست و دشمن مردمی‌تر از سه حکومت قبل بود؟

آنان بصره را که از لحاظ اقتصادی مناسب‌تر از مکه و مدینه بود، برای تدارک جنگی عظیم علیه زمامدار معصوم و بزرگواری در نظر گرفته بودند که همگان به «برادری»[۶۲۷]ایشان با رسول خدا(صلی الله علیه وآله) اعتراف داشتند. در این حال امام(علیه السلام) در مدینه ماندند و فتنه‌انگیزی‌های آنان را همچون مصیبت‌های بیست و پنج ساله گذشته تحمل کردند؟

آیا باز هم دوران تحمل «استخوان در گلو» و «خار در چشم»[۶۲۸]است؟ اگر دیروز چنین بود، امروز وظیفه این نیست. اکنون مصالح کشور پهناور


اسلام در این است که زمامدار راستین و دلسوز، هرگونه نغمه شومِ براندازی حکومتی را که جز به حق نمی‌اندیشد، فرو نشانده و آفت‌ها را بزداید، در غیر این صورت دین‌ناباورانِ سینه‌چاک دین، همه دستاوردهای آن را در معرض خطر قرار خواهند داد.

اما مشکل امروز ـ همان‌گونه که گفته شد ـ وجود بعضی از چهره‌های پرآوازه رویاروی آن امام همام است. برای مردمی که سال‌ها به پشت کردن به معیارهای الاهی و دل‌خوش کردن به ظاهری فریبنده خو گرفته‌اند، تحلیل این جریان بسیار دشوار است و طبعاً خواب راحت را از چشم‌های پرمحبت پدر مهربانی که بیش از خود آن مردم برای آنان دل می‌سوزانند، خواهد ربود:

...وَ قَدْ قلَّبْتُ هذَا الاْمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتّی مَنَعَنِی النَّوْمَ فَما وَجَدْتُنی یَسَعُنی إلاّ قِتالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِما جاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ(صلی الله علیه وآله)فَکانَتْ مُعالَجَةُ الْقِتالِ أهْوَنَ عَلَیَّ مِنْ مُعالَجَةِ الْعِقابِ، وَ مَوْتاتُ الدُّنْیا أهْوَنَ عَلَیَّ مِنْ مَوْتاتِ الاْخِرَةِ؛[۶۲۹] من همه جوانب را بررسی، و به دقت زیر و رو نمودم تا آنجا که (این فکر) خواب را از من گرفت (و از شدت تأمل و اندیشه خواب از سرم پرید) و به ناچار یا باید به جنگ آنها می‌رفتم یا به یکباره


همه آنچه را که حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله) از سوی خدا آورده‌اند انکار نمایم. (در این میان) دیدم درگیری نظامی با آنان (با همه سختی‌های آن) از کشمکش عقاب الاهی آسان‌تر است. و محرومیت (از) دنیا نسبت به بی‌بهره بودن (از نعمت‌های) آخرت سهل‌تر است».

امام(علیه السلام)، این مشکل را در جای دیگر این‌گونه ترسیم فرموده‌اند:

وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الاَْمْرِ وَ عَیْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ فَلَمْ أَرَ لِی فِیهِ إِلاَّ الْقِتَالَ أَوِ الْکُفْرَ بِمَا جَاءَ مُحَمَّدٌ(صلی الله علیه وآله)....[۶۳۰]

به راستی ما چه مقدار برای مظلومیت مولایمان گریسته‌ایم، و همنوا با آن هم راز چاه در دل شب، سرشک از دیدگان فشانده‌ایم؟ اگر در آن روز بودیم، می‌دیدیم چگونه مولای مظلوممان پس از ۲۵ سال خون دل خوردن، افرادی را در صف مقابل خود می‌دیدند که هنوز خاطره حضور آنان در جنگ‌های زمان رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)، و نبردشان با دشمنان اسلام نزد حضرت مجسّم بود؛ ولی اکنون مصداقی روشن از بدفرجامی را به نمایش گذاشته بودند.

و امروز هم برخی برآنند به همه چیز با تساهل و تسامح بنگرند و بگویند اسلام دین رحمت است و با خشونت میانه‌ای ندارد. اینان شعار «گفتمان و خندیدن به روی همه» را سر می‌دهند، غافل از آنکه خدای تعالی برای حفظ حریم محبوب، خشم و غضب علیه دشمنانِ خود را در سرشتمان به ودیعت نهاده و از عبث منزه است؛ از این رو باید ضمن برقرار کردن والاترین ارتباط قلبی با دوستان خدا، از حق‌ستیزان به شدت


دوری جست و برای اعتلای کلمه اسلام با آنان با تندی رفتار کرد: «وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً؛[۶۳۱]...(کفار) باید در شما خشونت و شدّت بیابند....»

آری امری بس عظیم است که «انسان کامل» با آن درجه بلند در حالی که به امرِ واجبِ «تجهیز بدن مبارک رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)» پرداخته است، خبر گردآمدن عده‌ای را در سقیفه بنی ساعده «برای تعیین خلیفه» بشنود و خود را برای آزمونی سترگ مهیّا سازد.


حق‌محوری

آیا خدای تعالی برای شناخت حق، معیاری تعیین نکرده است؟

این پرسشی است که پاسخ منصفانه و بدون تعصب به آن، رهگشای پیچیدگی‌های عمیقی است که در طول تاریخ پدید آمده. اگر انسان در آغاز راه به گونه‌ای پاسخگوی سؤال باشد که بعدها بتواند پاسخ خود را با «حقیقت» و همچنین کردار خویش را بر اساس آن تنظیم کند، قطعاً در قیامت از کسانی خواهد بود که خدایشان فرمود: «...وَهُمْ مِنْ فَزَع یَوْمَئِذ آمِنُونَ».[۶۳۲]

عبارت حکیمانه «اِعْرِفِ الحقَّ تَعْرِفْ اَهْلَهُ»[۶۳۳] در کنار صدها عبارت


ای حارث همْدانی! هر کس چه مؤمن چه منافق هنگام مرگ مرا بالعیان مشاهده خواهد کرد.

جا دارد بگوییم:

ای که گفتی فمن یمت یرنی *** جان فدای کلام دلجویت

کاش روزی هزار مرتبه من *** مُردمی تا بدیدمی رویت

البته با مراجعه به بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۷۹؛ ج ۲۷، ص ۱۶۰؛ ج ۴۰ ص ۱۲۶؛ ج ۶۸ ص ۱۲۰؛ ج ۷۸ ص ۴۱ و موارد دیگر می‌توان از این رهنمود بهتر بهره برد.

در مورد میزان حق بودن امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) به عنوان نمونه‌ای از هزاران می‌توان به منابع زیر اشاره کرد:

از شیعه: شیخ صدوق، امالی، جزء ۱۲، حدیث ۴۵ ص ۵۱۲: پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در گفت و شنودی با خدای تعالی در مورد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سخن گفته‌اند. در پایان خدای تعالی می‌فرماید:

«قَدْ سَبَقَ فِی عِلْمِی أَنَّهُ مُبْتَلی وَ مُبْتَلی بِهِ لَولا عَلیٌّ لَمْ یُعْرَفْ حِزْبی وَ لا أولیائی وَ لا أولیاءُ رُسُلی؛ در علم من چنین گذشته است که هم (خود) او آزمایش می‌شود، هم وسیله‌ای برای آزمون دیگران خواهد بود. اگر علیّ نبود، نه حزب من شناخته می‌شد، نه دوستان (راستین) من و نه دوستان پیامبرانم».

مرحوم علامه مجلسی نیز در بحارالانوار، ج۳۶، ص ۱۵۹ حدیث ۱۴۰ و ج ۲۴، ص ۱۸۱، حدیث ۱۴ آن را از کنز الفوائد نقل فرموده‌اند:

از عامه: متقی هندی، کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۵۹۸ ـ ۶۲۷، به نقل ۱۸۳ حدیث شماره: ۳۲۸۷۷ ـ ۳۳۰۶۰. «از منابع مختلف» در مورد حضرت از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)نقل کرده؛ از آن جمله:

«یا عَمّارُ إنْ رأیتَ علیّاً قد سَلک وادیاً و سَلکَ الناسُ وادیاً غَیْرَهُ فَاسْلُکْ مَعَ عَلِیّ وَ دَعِ النّاسَ إنّه لَنْ یَدُلَّکَ عَلی ردی و لَنْ یُخْرجَک عن الهُدی؛ای عمار اگر دیدی علی((علیه السلام)) به راهی رفت و مردم راه دیگری رفتند، تو راهِ علی((علیه السلام)) را برو و «مردم را رها کن» چرا که او تو را به سوی هلاکت نمی‌برد و از هدایت خارجت نمی‌نماید». ص ۶۱۳، حدیث ۳۲۹۷۲.

«یا أبا رَافِع سَتَکُونُ بَعْدی قَوْمٌ یُقاتِلُونَ عَلیّاً حَقٌّ عَلَی اللهِ جِهادُهُم فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ جِهادَهُم بِیَدِهِ فَبِلِسانِهِ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ بِلِسانِهِ فَبِقَلْبِهِ لَیْسَ وَراءَ ذلِکَ شَیءٌ؛ پس از (درگذشتِ) من، جمعیتی با علی(علیه السلام) جنگ خواهند نمود. بر خداوند است جنگیدن با آن جمعیت (لذا بر هر مسلمان دفع این حق‌ستیزان لازم است) پس کسی که توانِ جنگ با آنان را ندارد (حداقل) با زبان خود (از امیرالمؤمنین(علیه السلام) دفاع نماید. و) کسی که (حتی) با زبان هم یارای دفاع ندارد (لااقل) با قلب خویش (یار آن حضرت باشد) این (امری حیاتی و مهم است و) چیزی بالاتر از آن وجود ندارد». همان، حدیث ۳۲۹۷۱.

«من اطاعنی فقد اطاع الله عز و جل و من عصانی فقد عصی الله عز و جل و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من عصی علیا فقد عصانی؛ هر کس از من حرف‌شنوی داشته باشد؛ پس همانا از خدای عز و جل اطاعت نموده است و هرکه سرپیچی فرمان من کند، معصیت خدا نموده. و هرکه علی(علیه السلام) را اطاعت کند، مرا فرمان برده است و هر کس از دستور علی(علیه السلام)سر بتابد، نافرمانی من کرده است». همان، حدیث ۳۲۹۷۳.

«من فارق علیا فقد فارقنی و من فارقنی فارق الله؛ هرکه از علی جدا شود، از من بریده است و هرکه مرا رها کند از خدا جدا شده است». همان، حدیث ۳۲۹۷۴

البته احادیث عامه در این زمینه فراوان است و جلد ۴۲ تاریخ مدینة دمشق، یکی از کتبی است که در ابواب مختلف احادیثی از منابع متقن و مورد قبول آنان نقل کرده است.



حاکی از آن حقیقت، همواره فریادگر این نکته زیباست که اگر انسان برای شناخت حق از مقدمات خداپسند بهره جست، قطعاً پویندگان حق را به روشنی باز خواهد شناخت و هرگز دچار سردرگمی و آب زلال پنداشتن «سراب» نخواهد شد.

در جنگ جمل، حارث بن حوط لیثی در مقام بیان حیرت خویش در مورد دیدن چهره‌های معروف و پرسابقه رو در روی یکدیگر، سخنانی گفت و امام(علیه السلام) فرمودند:

نَظَرْتَ إلی تَحْتِکَ وَ لَمْ تَنْظُر إلی فَوْقِکَ جُزْتَ عَنِ الْحَقِّ، إنَّ الْحَقَّ وَ الباطلَ لا یُعْرفانِ بِالنّاسِ وَ لکِن «اعْرفِ الْحَقَّ بِاتِّبَاعِ مَنِ اتَّبَعَهُ» وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛[۶۳۴] تو به جای اینکه به بالا بنگری، توجه خود را به پایین معطوف کرده‌ای (ملاک را در افراد می‌سنجی در حالی


که حق معیار است، نه افراد) تو از حق گذشته‌ای (و معیار را گم کرده‌ای) همانا حق و باطل با (گرایش خاص) مردم قابل شناسایی نیست. لکن (خودِ) حق را بشناس، آن‌گاه برحق بودن موضع افراد را با دقت در اینکه چه کسی پوینده آن است، به دست بیاور، و باطل را هم بشناس تا بر حق بودن موضع کسی که از آن اجتناب می‌کند پی ببری.

امام(علیه السلام) به او و همه انسان‌ها تأکید فرمودند «ملاکِ سنجشِ افراد، حق است و بس»؛ وگرنه نمی‌توان گفت چون در جَمل آنها سه نفر بودند و در مقابل، امیر مؤمنان(علیه السلام) یک نفر بود، حق با آنهاست. نه اکثریت ملاک است نه اقلیت، نه ملیّت و نژاد و رنگ خاص. در حقیقت اگر این پرسشگر اندکی به گذشته می‌نگریست، و رهنمودهای روشن رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را در غدیر خم و صدها مورد دیگر از نظر دور نمی‌داشت، هیچ‌گاه با چنین آشفتگی خیال روبه‌رو نمی‌شد.


گلایه حضرت از سُستی سپاه خود

امام(علیه السلام) بارها از یاران خود گلایه کرده و شدت رنجیدگی خاطر شریف خود را به آنها گوشزد فرموده است؛ از آن جمله:

فَیَا عَجَباً عَجَباً وَ اللهِ یُمِیتُ الْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنِ اجْتِمَاعِ هَؤُلاَءِ الْقَوْمِ عَلَی بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ! فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرْمَی، یُغَارُ عَلَیْکُمْ وَ لاَ تُغِیرُونَ؟ وَ تُغْزَوْنَ وَ لاَ تَغْزُونَ؟ وَ یُعْصَی اللهُ وَ تَرْضَوْنَ؟ فَإِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی أَیَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَیْظِ أَمْهِلْنَا حَتَّی یُسَبَّخَ عَنَّا الْحَرُّ، وَ إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ[۶۳۵]


الْقُرِّ[۶۳۶] أَمْهِلْنَا حَتَّی یَنْسَلِخَ عَنَّا الْبَرْدُ. کُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ، فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللهِ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ؛[۶۳۷] شگفتا شگفتا به خدا قلب انسان از هم‌صدایی آنها در باطلشان و پراکندگی شما در حقتان می‌میرد و اندوه بسیار می‌آورد. زشت باد روی شما و اندوهگین شوید که هدف تیر بلا شُدید (و هیچ باکتان نیست) به شما حمله می‌کنند؛ ولی شما حمله نمی‌کنید، با شما می‌جنگند؛ اما شما نمی‌جنگید، معصیت خدا می‌شود و شما رضایت می‌دهید. هنگامی که در فصل گرما فرمان حمله‌تان می‌دهم، می‌گویید الان شدت گرماست مهلتمان بده تا (فصل) گرما سپری شود. و وقتی در زمستان فرمان حمله‌تان می‌دهم، می‌گویید الان هوا سرد است مهلت‌مان بده تا (فصل) سرما بگذرد. همه اینها بهانه فرار از سرما و گرما است؛ پس شما که از سرما و گرما این‌چنین فراری هستید، به خدا از شمشیر بیشتر فرار خواهید کرد (شما که این قدر در مقابل سرما و گرما احساس ضعف می‌کنید، به هیچ وجه تحمل جنگیدن و به جان خریدن زخم را ندارید).

گاهی هم محاسن مبارکشان را گرفته و در مقابل همین مردم زار زار می‌گریستند. آیا در عالم چنین غربتی سراغ دارید که امیر لشکر نزد سربازان خود بلند بلند گریه کند. اگر خود ما در محضر مبارک حضرت بودیم، چه کار می‌کردیم؟

چرا امیرالمؤمنین(علیه السلام) این قدر مظلوم واقع شدند؟ حضرت می‌دیدند کسانی که در بدر و اُحد شرکت کرده بودند و شاید بعضی از آنها هنوز آثار زخم آن جنگ‌ها در بدنشان بود، در آن شرایط حضرت را تنها گذاشته بودند تا آنجا که صدای گریه آن بزرگوار از دست آنان بلند شد.


آیا باید بر همگان لبخند زد؟

مگر نه این است که ما مدعی پیروی از امیر مؤمنان(علیه السلام) هستیم، و الگوی ما در همه شرایط، «آن میزان حق و معیار هدایت» است؟ آیا ایشان منطق گفتمان با همه کس و همه را جا داشتند و در همه شرایط به روی همه لبخند می‌زدند؟

آری، ایشان مظهر رحمت خدا هستند و تا سرحد امکان می‌کوشند به بهترین شیوه همه مردم را به سوی خدای ارحم الراحمین دعوت کنند؛ ولی آیا مظهر أشَدُّ الْمُعَاقِبِین بودن پروردگار مهربان نباشند؟ یا بیانگر سخط و غضب حق‌تعالی بر معاندان و حق‌ستیزان نباشند؟ و آیا باید وجود مبارک امام(علیه السلام) را با «عینکی خاص» و از «منظری محدود» نگریست؟ آیا معنای «امامت»، پیشوایی در همه امور نیست؟ آیا نگاه تک بُعدی به ائمه هدی(علیهم السلام)، به «مأموم دانستنِ آن بزرگواران» و حرکت بر اساس میل و هوای نفس برنمی‌گردد؟

بنابراین، همان گونه که از رحمت فوق تصور آن امام همام در برخورد با اهل تقوا درس می‌گیریم، برخورد قاطعانه و قهرآلودی را که با دشمنان خدا داشتند نیز، باید نصب‌العین خود قرار دهیم. مصلحت دنیا و آخرتمان در محدود کردن «گفتمان» در چارچوبه‌ای است که آن پیشوای اهل یقین(علیه السلام) ترسیم فرموده‌اند و عملکرد زیبایشان از لابلای تاریخ پرپیچ و خم نمایان است. بزرگ پرچمداری که با عبارت دلنشین «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَوْلاه»[۶۳۸]همان فرمانفرمایی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را از سوی حق‌تعالی


احمد بن حجر هیتمی در الصواعق المحرقة، ص ۱۲۲ پس از نقل حدیث می‌افزاید: سی نفر صحابه آن را نقل کرده‌اند و بسیاری از روایات با طریق صحیح یا حسن نقل شده است. تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۲۰۴ ـ ۲۴۱، احادیث ۸۶۷۸ ـ ۸۷۵۲؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۶۴، حدیث ۳۰؛ مسند احمد، ج ۴، ص ۲۸۱؛ مناقب ابن مغازلی، ص ۱۸، حدیث ۲۴ و ینابیع الموده، ص ۳۱ (نسخه چهار جلدی، ج ۱، ص ۹۷ و ۹۸).

در مسند احمد، ج ۱ ص ۱۱۸ آمده است: «نَشَد عَلیٌّ النّاسَ بِالرّحْبَة مَنْ سَمعَ رَسولَ الله(صلی الله علیه وآله)یَقول یَومَ غدیر خُم إلاّ قامَ قالَ: فَقامَ مِنْ قِبل سعید سِتَّةٌ وَ مِنْ قِبل زَیْد سِتَّةٌ فَشَهِدوا أَنَّهم سَمعُوا رَسُولَ الله(صلی الله علیه وآله) یَقوُل لِعلیّ یَوْمَ الْغدیر أَلیْسَ الله أولی بِالْمؤمنین؟ قالوا: بلی. قالَ: اللّهُمَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ؛ (حضرت امیرالمؤمنین) علی(علیه السلام) در رحبه مردم را فراخوانده و از آنان خواستند هرکه پیام رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) را در روز غدیر خم شنیده است، بازگو کند. از کنار سعید شش نفر، و از کنار زید هم شش نفر برخاسته و گواهی دادند که در روز غدیر از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) در مورد حضرت علی(علیه السلام) شنیدند که (اقرار گرفتند:) آیا خداوند اختیار مؤمنان را بیش از خود آنها ندارد؟ (جمعیت حاضر) گفتند: بله، همین‌طور است. (سپس) فرمودند: خداوندا هر کس که من فرمانروای او بودم علی، آقای اوست. خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن باش».

ولی در کنار همه آنها، تصریح «ذهبی» به عنوان چهره شاخص علم رجال نزد عامه، بسیار قابل توجه است. وی پس از ذکر سند و متن حدیث غدیر (در ترجمه المطلّب بن زیاد بن ابی زهیر، شماره ۱۲۵۸) و بعد از جمله «فاشار بیده ثلاثاً فاخذ بید علی(رحمه الله) فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه» گفته است: «هذا حدیثٌ حَسَنٌ عال جِدّاً وَ مَتْنُهُ فَمُتواترٌ؛ این حدیث از نظر سند جداً بسیار عالی است و متن آن نیز به وفور نقل گشته است». سیر اعلام النبلاء، ج ۷، ص ۵۷۰.

عهده‌دار شدند؛ ولی با وجود تمام شدن حجت، مزاج آنان با عدالتِ بدون

اغماض آن امام عدل(علیه السلام) نمی‌ساخت و اندک افرادی تحمل این چنین عدالت والایی را دارد.

در این فراز از خطبه قاصعه، امام(علیه السلام) از قتالشان، به امر خدای تعالی با ناکثین در جمل و جهاد با قاسطین در صفین و نابود کردن خشک‌مغزان مقدس‌نمای خوارج در نهروان یاد فرمودند. شاید تعبیر «قاتلتُ» برای دسته اول و «جاهدت» برای دسته دوّم اشاره به این نکته باشد که در واقعه جمل، جنگ به نقطه مطلوبی رسید و فتنه خاموش شد؛ ولی در صفین در اثر حیله معاویه و دستیارش عمرو عاص، از سویی و حماقت بسیاری از سپاهیان خودی، کار به جریان غم‌بار «حکمیت» (که خود آغازی برای نهروان بود) کشیده شد و امام(علیه السلام) با این تعبیر به حسن ادای وظیفه‌ای که از سوی خدا داشتند، اشاره فرمودند؛ یعنی بیشتر از این زمینه نبود تا همانند جمل به خاموشی کامل فتنه بینجامد.

امام(علیه السلام) شخصیتی هستند که خود فرموده‌اند:

ما کَذَبْتُ و لا کُذِّبْتُ وَ لا ضَلَلْتُ وَ لا ضُلَّ بی؛[۶۳۹] نه دروغ گفتم، نه سخنم مورد تکذیب قرار گرفت[۶۴۰] و نه گمراه گشتم و نه کسی به دست من گمراه شد.

از این رو هنگامی که ذوالثدیه، رئیس خوارج به درک واصل شد، جنازه‌اش در گودالی افتاد (ردهه) و هنگام شمارش اجساد، آن را نیافتند. حضرت با اطمینان خاطر از خبری که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) از کشته شدن آن


ملعون به دست حضرت داده بودند، امر به جست و جوی بیشتر کردند و سرانجام جنازه‌اش در گودالی به دست آمد.

از آنجا که امام(علیه السلام) «از سوی خدا بودن فرمان جنگ با دشمنان» را مطرح فرمودند و ممکن بود این ادعای به حق، زمینه‌ای برای سوء استفاده حق‌ستیزان حیله‌گر شود، از این پس موقعیت ممتاز و بی‌نظیر خود را نسبت به پیامبر رحمت(صلی الله علیه وآله) از بدو تولد شرح می‌دهند، و به این ترتیب راه هر گونه سوء استفاده را بر دشمنان می‌بندند.


فضای حاکم هنگام بیعت

در شرایطی «حکومت ظاهری بر مردم» توفیقِ قرار گرفتن در کف با کفایت آیت عظمای حق تعالی[۶۴۱] را یافت که مردم سال‌ها با فضایی که حاکمان پیشین ایجاد کرده بودند خو گرفته بودند و تفاوت‌های چشمگیر آن سالیان را با دوران نورانی رسول خدا(صلی الله علیه وآله)می‌دیدند.

امام(علیه السلام) برای شکستن چنان جوّی به ناچار می‌بایست با بیانات روشنگر و دلنشینشان به رفع شبهات بی‌پایه این و آن بپردازند تا هم راه برای حق‌جویان آن دوران هموار شود و هم رهنمودی رهگشا برای همیشه تاریخ به یادگار باقی بماند و مشعلی فروزنده فراسوی آیندگانی


باشد که راهی جز مسیر حق‌محوران نپویند، و همواره معیارهایی را که خالق هستی ارائه کرده، نصب‌العین خویش قرار دهند. صد البته از این رهگذر راه به روی آنانکه جز سوء استفاده از همه راه‌های ممکن، درسی نیاموخته‌اند نیز بسته خواهد شد و خواب خوش کسانی که با تمام توان در پی باز گرداندن حال و هوای دوران جاهلیت هستند، به کابوسی دهشت‌بار تبدیل خواهد شد؛ همانانی که بدون کمترین اعتقاد به شعار زیبای توحید، عوام‌فریبانه سینه‌چاک «لا إله إلاَّ الله» گویانی می‌شدند که رفتارشان نقطه مقابل این جمله آسمانی را فریاد می‌زد. فساد مالی[۶۴۲]آن چنان بیداد کرده بود که مردم را تاب برآمد و خلیفه سوم را به قتل رسانیدند و به نقل مورخان ـ حتی سیره‌نویسان غیر شیعه همچون طبری ـ بازتاب این قتل در افکار عمومی، سنگ‌باران کردن تابوت وی بود[۶۴۳]


مردمی که ۲۵ سال از حجت خدا(علیه السلام) روی گردان بودند، به ناچار رو به سوی حضرت کرده و برای متقاعد نمودن امام(علیه السلام) برای پذیرش حکومت، همچون گله گوسفند[۶۴۴] بر آن امام همام هجوم بردند. اینان نه از باب پی بردن به مقام والای عصمتِ امام(علیه السلام)، بلکه به این دلیل بر پذیرش خلافت اصرار می‌ورزیدند که چاره کار را فقط در این می‌دیدند که حضرت حکومت را بپذیرد؛ وگرنه اعتقاد شفاف و حقّی که ما بحمدالله امروز بر آن هستیم، جز در اندک افرادی دیده نمی‌شد.

برای نمونه به یاد حدیثی افتادم که استاد معزز و پایه‌گذار معظم نظام(قدس سره) بارها در درس تکرار می‌کردند و من گاهی که به یاد استادان و بزرگان می‌افتم، مقیّد هستم که از ایشان نام ببرم تا اینکه ـ اگرچه اندک ـ حقشان ادا شده باشد. ایشان با قدری اختلاف در تعابیر، جریان ذیل را کراراً گوشزد می‌کردند:

مؤمن الطّاق (محمد بن علی بن نعمان، ابو جعفر الاحول) گفته است: نزد امام صادق(علیه السلام) بودم که زید پسر امام سجاد(علیه السلام)آمد و به من گفت: آیا تو می‌پنداری در بین آل محمّد(علیهم السلام)، امام واجب‌الاتباع معیّن وجود دارد؟! گفتم: بله، پدر بزرگوار خودت، یکی از همان‌هاست. گفت: وای بر تو، چه چیز مانع شد که این مطلب را به من بگوید؟! به خدا سوگند! مرا بر ران مبارک خود می‌نشانید و غذای داغ را خنک می‌کرد و برایم لقمه می‌گرفت. آیا در مورد داغی غذا مواظب من بود؛ ولی توجهی به خطر حرارت آتش جهنم در مورد من نداشت؟ گفتم: ترسید انکار کنی و عذاب الاهی را مستوجب گردی.[۶۴۵]


البته برای اطلاعات بیشتر از منزلت زید بن علی(علیهما السلام)، و جمع‌بندی احادیث اهل‌بیت(علیهم السلام)در مورد شخصیت درخشان ایشان می‌توان به ده‌ها حدیثی که در ص ۱۲۴ فهرست پایانی اختیار معرفة الرجال ذکر شده و منابع دیگری همچون روضه کافی، ص ۲۶۴، حدیث ۳۸۱ و... مراجعه کرد.

به هر حال، اکنون پس از گذشت قرن‌ها، دانشمندان بزرگِ ما جان‌فشانی‌ها کرده و در مناظرات صمیمانه و رهگشا در تبیین اصول مذهب حق، سعه صدر نشان داده‌اند و به شبهات مطرح شده در این باره پاسخ‌های عالمانه و مستدلّ ارائه داده‌اند؛ از این رو افق شناخت شیعه امروز از حقایق والای مکتب اهل‌بیت(علیهم السلام)، بسیار فراتر از شناخت محدودی است که بسیاری از متدینان آن دوران داشته‌اند. هرچند در آن دوران خفقان و اختناق دانشوران فرهیخته نیز به لحاظ ارتباط نزدیک با مشعل‌های فروزان الاهی(علیهم السلام)هم خود پرده ظلمانی نادانی را از چشم بصیرت دور کرده بودند هم به شکرانه این نعمت بزرگ در حد توان به گسترش دانش راستین می‌پرداختند. ما می‌بینیم امام صادق(علیه السلام) که در فضای باز سیاسی ایجاد شده در دوران ویژه انتقال قدرت از بنی‌امیه به بنی‌عباس،[۶۴۶]با جدیت تمام با معارف بلندِ رسول خدا(صلی الله علیه وآله)کامِ تشنگان


امامت سی و چهارساله امام صادق(علیه السلام) به دو دوره هیجده و شانزده سال تقسیم می‌شود. قسمت نخست، از سال ۱۱۴ ـ ۱۳۲ با سلطنت پنج حاکم اخیر بنی‌امیه (هشام، ولید، یزید بن ولید، ابراهیم بن ولید و مروان الحمار) مصادف بود و قسمت دوم، سال‌های ۱۳۲ ـ ۱۴۸ هم‌زمان با حکومت عبدالله بن سفاح (چهار سال) و سپس منصور دوانیقی بود و سرانجام به شهادت امام(علیه السلام) به دست وی انجامید.

حقایق را سیراب کرده و هزاران شاگرد پرورده‌اند. شانزده سال پس از استقرار سلسله شاهان عباسی،[۶۴۷] ارعاب و اختناقی که از قبل پایه‌گذاری شده بود، برگشت و حضرت برای حفظ کیان تشیع، شاه غاصب زمان و قاتل خود را که در پی کشتن جانشین ایشان نیز بود، دچار سردرگمی و حیرت کردند و پنج نفر از جمله خود منصور دوانیقی را وصی خود معرفی می‌کنند؛ از این رو هنگامی که به وی گزارش دادند که به امام کاظم(علیه السلام) و برادر بزرگ‌ترشان عبدالله و محمد بن سلیمان و حمیده خاتون و خود منصور وصیت کرده، گفت نمی‌توانم اینها را به قتل برسانم.[۶۴۸]


نمونه‌ای از بدعت‌ها

امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در دوران بیست و پنج ساله برای حفظ کیان اسلام، از قدرت نظامی بهره نجستند و با تحمل «استخوان در گلو» و «خار در چشم»[۶۴۹] کراراً به اتمام حجت پرداخته و حق را برای حق‌جویان و


حق‌طلبان آشکار می‌کردند؛ ولی آن هنگام که حکومت به دست خود آن «یگانه دوران»[۶۵۰]رسید، بدعت‌های موجود که با نادانی مردم عجین شده و قرائتِ مترقی دین به شمار می‌رفت، مشکلات جدّی فراروی تحقق آرمان‌های والای حجت حق(علیه السلام) پدید آورد. برای مثال همه می‌دانستند متعه حج و ازدواج موقت، از احکام الاهی بوده و در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه وآله) ابلاغ و اجرا شد؛ حتی بر اساس نقل شیعه و عامه، خود خلیفه دوّم هنگام تحریم آن، به حلال بودن این دو حکم در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) تصریح کرد و گفت:

مُتْعَتان کانتا علی عهد رسولِ الله(صلی الله علیه وآله) و اَنَا اَنْهی عَنْهُما و اعاقبُ عَلَیْهم؛[۶۵۱]دو متعه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله) حلال بوده؛ ولی من از آن نهی می‌کنم (و هرکه مرتکب آنها شود) عقوبتش خواهم کرد.

آغاز مطلب این بود که بر اساس آیه شریفه: «وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للهِِ...فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ...؛[۶۵۲] حج و عمره را برای خدا به


پایان ببرید...هر که با به پایان بردن عمره، اعمال حج را آغاز کند هر مقدار که توانست قربانی نماید»، حاجیان در حج تمتّع با انجام دادن اعمال عمره، از حال احرام بیرون رفته و در مکه منتظر فرا رسیدن زمان انجام حج باقی می‌ماندند و آنچه در حال احرام جایز نبود (از جمله آمیزش با همسران) بر آنان حلال بود و هست‌ـ اما خلیفه دوّم گفت: «می‌دانم که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و اصحابشان چنین می‌کرده‌اند؛ ولی «من خوش ندارم» که حجاج پس از خلوت کردن با همسرانشان در حالی که از سر آنها آب غسل فرو می‌ریزد، به اعمال حج بپردازند».[۶۵۳]

ازدواج موقت نیز که از احکام شناخته شده دین بوده و هست، به راحتی با این منطق که با زنا فرقی ندارد، دستخوش تغییر شد. غافل از آنکه اولا این حکمی قانونمند و تعریف شده است که «در شرایط خاص خود» معضلاتی را از سر راه برمی‌دارد و با طبیعت انسان و زمینه‌های مختلف زندگی او سازگاری دارد، و ثانیاً همان تفاوتی که ازدواج دایم با عمل منافی با عفت دارد، ازدواج موقت نیز چنین تفاوتی را داراست. همچنین همان گونه که در ازدواج دایم «ادای الفاظ» خاص با شرایطی ویژه پیمان زناشویی دایم را به ارمغان می‌آورد، «ادای الفاظ» در ازدواج


موقت نیز چنین معاهده معقولی را در زمان خاص و شرایطی مشابه در پی خواهد داشت؛ از این رو در احادیث متعدد وارد شده است که اگر او ازدواج موقت را حرام نکرده بود، جز تیره‌بخت، کسی عمل خلاف مرتکب نمی‌شد.[۶۵۴]

البته اینان حتی به خود پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله)، در مواردی همچون تثبیت «امیرالمؤمنین بودن» علی(علیه السلام)، خطاب کرده و پرسیده‌اند: آیا این حکم «از سوی خداست یا از سوی تو»[۶۵۵] و یا «از سوی خدا و رسول(صلی الله علیه وآله) هست یا نه؟»[۶۵۶]br/>

امیر مؤمنان(علیه السلام) در موقعیتی حکومت را به دست گرفتند که مردم به شدت از «فساد مالی» رنج می‌بردند؛ ولی باید توجه داشت این امر ریشه در سال‌های پیش داشت و در حقیقت «روندی» بود از جریانی در گذشته تاریخ؛ همچون ندادن خمس اهل بیت(علیهم السلام)،[۶۵۷]و سپس بذل و بخشش‌های بی‌حد و حصری که در تاریخ ثبت شده است.[۶۵۸]


از سوی دیگر، نادانی سبب شد که نابخردان، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را کم‌تجربه و نپخته، و در مقابل معاویه را بسیار زیرک و تیزبین بدانند. امام(علیه السلام) بر فراز منبر کوفه مردم را مخاطب ساخته و فرمودند:

لَولا کَراهیّة الْغَدْرِ کُنْتُ مِنْ أَدْهَی النّاسِ؛[۶۵۹] اگر خوف حیله و مکر در میان نبود، من از زیرک‌ترین مردم بودم.

امام(علیه السلام) با بیان پیامدهای اسف‌بار خودپسندی در فرازهای گذشته، عامل روانی مهمی را مورد توجه قرار داده و در واقع مخاطب را از ابتلای به آن باز داشتند، و آن اینکه همه امور ما باید بر اساس اخلاص و برای «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله»[۶۶۰]باشد؛ چرا که گاهی انسان بدون اینکه حتی خود متوجه باشد، هدفش از امر به معروف و نهی از منکر بیان یک اصل مثبِت[۶۶۱] است، و آن اینکه من که این نکته را به شما گوشزد می‌کنم، از شما برترم و این درجه را پیش از شما کسب کرده‌ام؛ از این رو باید از خدا استمداد بجوییم


و بدانیم چنین اندیشه‌ای با روح بندگی سازگاری ندارد و باید برای آن هنگام که از آن با «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِر»[۶۶۲](روزی که نهان‌ها آشکار می‌شود) یاد شده است، تدبیری بیندیشیم. به هر حال حضرت نخست مخاطبان را به چنین زیرساخت پراهمیتی راهنمایی فرمودند و آنان را به دوری از عصبیت و خودمحوری فرا خواندند، تا گوش جان برای پذیرش سخن روح‌بخششان آماده شود.

امام(علیه السلام)، جهل و کوته‌اندیشی را بزرگ‌ترین عامل تهدید کننده سعادت بشری دانستند و تمام توان خویش را برای زدودن آن از چهره دل‌ها به کار می‌گرفتند. برای نمونه، در بحبوحه جنگ جمل، هنگامی که شخصی در مورد توحید پرسید و با اعتراض رزمندگان روبه‌رو شد، حضرت از سؤال او استقبال فرمودند و اعتراض را بی‌مورد دانسته و فرمودند: اصل هدف ما از جنگ، همین است؛ آن‌گاه علی‌رغم وضعیت خاص نظامی، با سعه صدر به تبیین احتمالات چهارگانه‌ای که در معنای توحید تصویر می‌شود، اشاره فرمودند و پس از ردّ دو وجه آن، دو وجه صحیح را توضیح دادند.[۶۶۳]

برای جمع‌بندی، در مورد وضعیت آغاز حکومت حضرت باید گفت: سیره رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) به شدت دستخوش تغییراتی نامقبول شده بود و از آنچه که صاحب شریعت(صلی الله علیه وآله) پی‌ریزی کرده بود، بسیار فاصله دیده می‌شد. طبعاً این اِعمال سلیقه‌ها به گونه‌ای اجرا می‌شد که حتی‌الامکان حساسیت‌برانگیز نباشد؛ مثلا ازدواج موقت در قرائت جدید از دین،


جایگاه خود را از دست داده بود و این‌گونه تبیین می‌شد که در آن عصر مردم فقیر بودند و توان پرداخت مهریه را نداشتند؛ ولی اکنون که مردم پولدارند، به چنین امری نیاز نیست و مردم می‌توانند ازدواج دائم بکنند. و بدین‌سان باب اِعمال نظر در دین و تصرف در امر و نهی الاهی باز شد، و «تاریخ مصرف‌دار بودن احکام دین» اعلام، و عملا نشان داده شد. متأسفانه امروز نیز آثار تعلیمات آن دوران به خوبی مشهود است؛ چنان که امری ریشه‌ای همچون خلافت نیز، از این امر استثنا نشد، و حریم آن نیز مورد تعدی قرار گرفت.

روشنگری اذهان، با یادآوری گذشته دوران

امام(علیه السلام) در چنین موقعیتی، برای روشن شدن اذهان و دفع شبهات به گوشه‌ای از سوابق درخشان و فضایل فراوان[۶۶۴] خود اشاره کرده و فرمودند:

أَنَا وَضَعْتُ فِی الصِّغَرِ بِکَلاَکِلِ[۶۶۵] الْعَرَبِ وَکَسَرْتُ نَوَاجِمَ[۶۶۶] قُرُونِ رَبِیعَةَ وَمُضَرَ؛[۶۶۷] من در خردسالی بزرگان عرب را به خاک ذلت نشاندم


و شاخ‌های برآمده (و شجاعان تازه نفسِ) دو قبیله ربیعه و مضر را در هم شکستم.

حضرت اشاره به حدود چهل سال[۶۶۸] پیش از آن زمان اشاره کرده و شجاعت آن روزشان را به یاد آنان می‌آورند تا شبهه «عدم صلاحیت رهبری و فرماندهی جنگ» را از اذهان بزدایند.

جملات پرصلابت و متقن آن بزرگوار، در ذهن مخاطبان آن روز، صحنه‌های بسیار حساسی از هماوردخواهی پهلوانان سپاه کفر را تداعی می‌کرد که با سکوت وحشت‌بار نیروهای خودی گره خورده بود و غرّش‌های شیرافکن آن شیر خدا را به یاد می‌آورد که دقایقی بعد صاعقه‌های عظیم از عذاب الاهی را بر سر اهریمنان فرود می‌آورد و سپاه اسلام قوت می‌گرفت و از داشتن چنین فرمانده دلاوری بر خود می‌بالید. بزرگ قهرمان پرتوانی که همه رشادت‌ها و افتخارآفرینی‌های بی‌نظیر خود را مرهون شخصیت گل سرسبد هستی، رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) می‌دانست.

نسل‌های بعد نیز با ژرف‌نگری در تاریخ پرفراز و نشیب اسلام و سپردن گوش جان به نوای روح‌افزای آن «افتخار همیشه دوران» بر این نکته اذعان کرده و می‌کنند که گرچه همچون آن یاران، توفیق درک حضور، یارشان نشد ـ ولی علی‌رغم همه تلاش‌های مذبوحانه نورستیزان ـ


خورشید عالم‌تاب علوی همچنان در حال گرمابخشی و نشاط‌آفرینی است. بر این اساس، شبهه واهی «عدم صلاحیت آن تالی تلوِ رسول خدا(صلی الله علیه وآله)» برای رهبری و فرماندهی، نه مقبول خردمندان آن روز بود و نه مورد پسند فرهیختگان پس از آن روز.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) دست‌پرورده رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)

وَقَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله) بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ وَالْمَنْزِلَةِ[۶۶۹]الْخَصِیصَةِ، وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ[۶۷۰]وَأَنَا وَلِیدٌ[۶۷۱] یَضُمُّنِی إِلَی صَدْرِهِ وَیَکْنُفُنِی[۶۷۲]فِی فِرَاشِهِ وَیُمِسُّنِی[۶۷۳]جَسَدَهُ وَیُشِمُّنِی[۶۷۴] عَرْفَهُ[۶۷۵]، وَکَانَ

_ یَمْضَغُ الشَّیْءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِی[۶۷۶]، وَمَا وَجَدَ لِی کَذْبَةً[۶۷۷] فِی قَوْل وَلاَ خَطْلَةً[۶۷۸]فِی فِعْل؛ شما جایگاه مرا نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به خوبی می‌دانید، و از قرابت بسیار نزدیک و مرتبه ویژه‌ام در این مورد به نیکی آگاهید. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) مرا در کودکی بر دامان خویش قرار می‌دادند و به سینه مبارکشان می‌چسبانیدند و در رختخواب خویش جایم می‌دادند. بدن مطهرشان را به من تماسّ می‌دادند و بوی (عطر دل‌انگیزشان) را به مشام من می‌رساندند. غذا را در دهانِ مبارک نرم نموده و سپس به من می‌خورانیدند. و هرگز به سخن دروغ، یا رفتار غیر معتدل و ناهنجاری از من ندیدند.

همان‌گونه که گفته شد، امام(صلی الله علیه وآله) برای زدودن این شبهه که «از کجا عملکرد شما در برخورد با مسائل گوناگون نظامی و غیر نظامی صحیح باشد؟»، به بیان تفاوت اساسی خود با دیگران[۶۷۹]پرداخته و جایگاه بلند خویش نزد


پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را باز گفتند و مواردی از نخستین دوران زندگی سراسر نورِ دنیایی‌شان را که حاکی از ارتباط بسیار نزدیک با اشرف کائنات(صلی الله علیه وآله) بود یادآوری فرمودند[۶۸۰] فرازهایی را که محبتِ فوق‌العاده «آن والاترین برگزیده خدای تعالی(صلی الله علیه وآله)» را در مورد آن «یگانه مولود کعبه(علیه السلام)» به زیبایی به تصویر می‌کشد.

امام(علیه السلام) در این قسمت، عصمت فراگیر خویش را در محضر مبارک زیرک‌ترین گواه الاهی[۶۸۱]گوشزد کرده و مخاطبان را به وجود چنین طهارت فوق‌العاده در روح پاکیزه خود از اَوان خردسالی توجه دادند و فرمودند: «ایشان هیچ‌گاه از من کمترین نشانه‌ای از سخن ناروا یا رفتار ناهنجار مشاهده نفرمودند.»


سندیت تأیید رسول خدا(صلی الله علیه وآله) پیش از رسالت

ممکن است گفته شود امام(علیه السلام) به دورانی اشاره می‌فرمایند که ده سال به پیامبری رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) باقی مانده بود و حضرت در سن سی سالگی بودند. پس تأییدشان در آن دوران چگونه مستند عصمت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به شمار می‌آید؟

امام(علیه السلام) در پاسخ، از خردسالی خودِ رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) و عنایت بی‌نظیر

حق‌تعالی به حضرت و گماشته شدن والاترین فرشته در خدمت ایشان سخن به میان آورده و فرمودند:

وَلَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ(صلی الله علیه وآله) مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً[۶۸۲]أَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلاَئِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَمَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَنَهَارَهُ. وَلَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ[۶۸۳]أَثَرَ أُمِّهِ، یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْم مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً وَیَأْمُرُنِی بِالاِْقْتِدَاءِ بِهِ، وَلَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَة بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَلاَ یَرَاهُ غَیْرِی، وَلَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذ فِی الاِْسْلاَمِ غَیْرَ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله) وَخَدِیجَةَ وَأَنَا ثَالِثُهُمَا[۶۸۴] أَرَی نُورَ الْوَحْیِ وَالرِّسَالَةِ وَأَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ؛ و خداوند بزرگ‌ترین و والاترین فرشته‌اش را از همان دوران از شیر گرفته شدن رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) با آن حضرت همنشین ساخته بود تا شب و روز ایشان را به راه بزرگواری‌ها و زیبایی‌های اخلاقی این جهان سیر دهد. و من همچون بچه شتری در پی مادر، ایشان را پیروی می‌نمودم و حضرت هر روز از اخلاق نیکوی‌شان پرچم و نشانه‌ای برمی‌افراشتند و مرا به پیروی از آن امر می‌فرمودند. همه ساله مدتی را در (غارِ) حرا (برای عبادت و خلوت با خدا) به سر می‌بردند. من ایشان را می‌دیدم و جز من دیگران از این دیدار محروم بودند. در آن دوران در تنها خانه‌ای که از اهل اسلام کسی را در بر داشت، جز رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و (همسر مکرّمشان حضرت خدیجه(علیها السلام)) و من که سومین آنها بودم، فردی وجود نداشت. نور وحی را می‌دیدم و بوی نبوت را استشمام می‌نمودم.


سخن در این است که خدای تعالی، خود سرپرست و هدایتگر برترین راهنمایان برجسته است، و ارجمندترین فرشتگان مقرّب خود را با ایشان شرف همنشینی عطا فرموده تا بدین‌سان پیامبر خاتم(صلی الله علیه وآله) با تربیت خداوند از اوج بلندترین قلّه‌های معارف الاهی برای همیشه تاریخ، کام تشنگان حقیقت‌طلب و خداباور را سیراب[۶۸۵] کنند.

امام(علیه السلام) به پیوستگی این ارتباط مبارک اشاره فرموده و بر «پا جای پای پیامبر والامقام(صلی الله علیه وآله) نهادن خود» تأکید کردند و از برافراشتن پرچمی از پرچم‌های هدایت و اخلاق نیک در هر روز یاد کردند و از عنایت ویژه آن سرور کائنات(صلی الله علیه وآله)به خود در اهتمام بلیغ به سرمشق گرفتن از آن الگوهای نورانی خبر دادند و سخن را به خلوت‌های وصف‌ناشدنی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با حضرت حق‌تعالی کشانده و همراهی خود با حضرت را در کوه حرا و چشیدن طعم گوارای «راز و نیاز با حضرت بی‌نیاز در آن اوج بی‌نظیر» گوشزد نمودند. ایشان با ترسیم آغازین کُرنش جمعیِ روح‌افزا و اولین نماز جماعت در اسلام، بیان حقایق را پی گرفتند.

آری، رقیبان فردای امام(علیه السلام)، دست نوازش به سر و گوش خدایان پنداری می‌کشیدند و عزت و افتخار خویش را در پرستش بت‌هایی می‌دیدند که خود ساخته بودند، در حالی که در دلشان از نور حق خبری نبود و در مسیر ابراهیمْ‌سوزانی گام برمی‌داشتند که نوای شیطانی «حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِین»[۶۸۶]سر می‌دادند. در این شرایط این شاگرد


راستین پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) و دست‌پرورده صاحب مقام «أَوْ أَدْنی»[۶۸۷]در اوج خفقانِ نورستیزان، در جمعِ به ظاهر کوچکِ خداباورانِ تاریخ‌ساز می‌درخشیدند و همچون جدّ مطهرشان ابراهیم بت‌شکن(علیه السلام) روی خوش به بت و بت‌پرستی نشان ندادند. کوته‌اندیشان حجت‌های پاک الاهی را با خود مقایسه کرده و برای ارزش اعتراف به حق، سخن از سن و سال به میان می‌آورند.[۶۸۸] آنان آیاتی همچون: «یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّة وَآتَیْناهُ الْحُکْمصَبِیًّا»[۶۸۹]که حاکی از دریافت حکم پیامبری حضرت یحیی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ در خردسالی است، ندیده‌اند یا پاسخ حضرت عیسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ را در روزهای آغازین ولادت به یاوه‌گویی‌های بی‌مقدار نابخردان که: «إِنِّی عَبْدُ اللهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا» گفت،[۶۹۰] به یکباره به دست فراموشی می‌سپارند. آری، علی‌رغم این پندار بی‌پایه، این جانِ پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)،[۶۹۱]تحت تربیت برترین آموزگار


هستی به بلندترین قلّه تعیین شده برای «انسان کامل» صعود کرده و نور وحی و رسالت را دیده و بوی جان‌افزای نبوت را با تمام وجود استشمام کرده بود.


گواهی حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام)

پیوند ناگسستنی قرآن و عترت را نباید در «تعارفات رایج» دفن کرد و با اشاره‌ای دست و پا شکسته به آن، سخن را در مسیر متضاد با آن هدایت نمود؛ بلکه باید چشم دل را گشوده و در جای‌جای قرآن کریم، عطر دل‌انگیز سخن عترت، و در فراز و نشیب کلام عترت، رایحه پاک قرآن عظیم را استشمام نمود و با اعماق دل این حقیقت والا را لمس کرد.

بر این اساس، آنچه امام(علیه السلام) در این فراز در مورد اشراف خویش بر نور وحی و استشمام عطر نبوت بیان فرموده‌اند و در دیگر احادیث نورانی آل‌البیت(علیهم السلام) نیز چشم دل را نوازش می‌دهد، حقیقتی است که قرآن کریم آن را بیان می‌کند:

وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ؛[۶۹۲] کافران می‌گویند تو فرستاده خدا نیستی. بگو بین من و شما گواهی خدا، و آنکه علم‌الکتاب نزد اوست، کافی است.

یا در آیه دیگر می‌فرماید:


أَفَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَة مِنْ رَبِّهِ وَیَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ...؛[۶۹۳] آیا کسی که دلیلی روشن از سوی پروردگارش دارد (پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)) و گواه و شاهدی از (خویشان) او نیز بدنبال اوست (مثل کسی است که بدون دلیل و شاهد سخن بگوید؟)

این شاهد چه کسی است؟ آیا مقصود، شهادتین گفتن و ورود به اسلام است؟ اینکه اولا با لحن آیه سازگار نیست؛ثانیاً عده فراوانی به چنین وصفی متّصف بودند.

ویژگی این شاهد، «مِنهُ» بودن، یعنی شخصیتی وابسته به خود پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بودن است و از خود حضرت مصداقی جز علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)نقل نشده است.[۶۹۴]

آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که با توجه به «وحی منزل بودن»، مقصود از شهادت چیست؟ آیا صِرف یک تشریفات ظاهری است؟ یا سخن از حقیقتی بس ارجمند و والاست؟


حاکم حسکانی هم در شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۳۵۹ـ۳۶۹، به نقل شانزده حدیث پرداخته است و در پاورقی به تحقیقات ارزنده‌ای اشاره شده. شخصیت‌های معروفی همچون سیوطی، ابونُعَیم اصفهانی، متقی هندی در کنز العمال، ثعلبی و دیگران، از زمره ثبت‌کنندگان احادیثی با مضمون فوق شمرده شده‌اند.

آیا یک مؤمن عادی حاضر است «ندیده» و «حس نکرده» را گواهی کند یا بر اساس اصطلاح رایج «عَن حسٍّ» و با درک عمیق و شناخت کافی شهادت می‌دهد؟ مولا و سرور اهل ایمان چطور؟

آیا می‌توان به سادگی از کنار این آیه گذشت و با بی‌توجهی به «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْل إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ»[۶۹۵]عنان سخن را رها کرد و معبود خود را هوای نفس قرار داد،(۲) و از این گلایه جانسوز صاحب قرآن(صلی الله علیه وآله)و بردن شکایت به سوی حق‌تعالی بر خود نلرزید؟

وَقالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُور؛[۶۹۶] و (پیامبر و) فرستاده خدا(صلی الله علیه وآله) عرضه داشت: ای پروردگار من! همانا قوم (و امّتِ) من این قرآن را متروک گذاشته، و رها نمودند.

آیا مهجور گذاشتن قرآن و بی‌اعتنایی، به آن، در «بی‌بهره بودن از قرائت و لمس ورق‌های آن» خلاصه می‌شود؟ آیا تفسیر به رأی برخلاف بیان مبیّن والامقامی که خداوند بیانگری آیات را بر عهده ایشان نهاده است،[۶۹۷]مصداقِ روشن وانهادن و روی گرداندن نیست؟[۶۹۸]


بر اساس آنچه شیعه و عامه از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کرده‌اند، منظور از گواه بر «رسالتِ آن بزرگوار» حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستند و با توجه به معنای عمیق «شهادت بر رسالت» آن هم در کلام خدای متعال، هماهنگیِ بسیار زیبایی بین قرآن و حدیث ـ و از جمله کتاب گران‌سنگ نهج‌البلاغه به عنوان مجموعه‌ای پرارج از احادیث ـ به چشم می‌خورد؛ زیرا یگانه شخصیتی که از ابتدا، بهره‌مند از عصمتی والا ـ در حدّ گواهی بر رسالت ـ باشند و هیچ لغزشی نداشته باشند، وجود مبارکی هستند که خود فرمودند: «من همچون بچه شتری در پی مادر، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)را دنبال می‌کردم و هر روز از اخلاق نیک خویش برایم پرچمی برمی‌افراشتند و مرا به سرمشق قرار دادن آن امر می‌فرمودند. در کوه حرا یگانه کسی بودم که ایشان را می‌دیدم و نور وحی را دیده و رایحه دل‌انگیز نبوت را می‌شنیدم. در قدم نخست تشریع نماز جماعت، جزء مجموعه سه نفری این جبهه‌سایی بی‌نظیر در پیشگاه پروردگار متعال بودم، و ناله شیطان را در نومیدی از پرستیده شدن خود شنیدم»:

وَلَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ[۶۹۹] الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ(صلی الله علیه وآله) فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ[۷۰۰]مِنْ عِبَادَتِهِ. إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَی مَا أَرَی إِلاَّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیّ وَلَکِنَّکَ لَوَزِیرٌ([۷۰۱]وَإِنَّکَ لَعَلَی خَیْر؛ به تحقیق ناله شیطان را هنگام نزول وحی بر پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) شنیده و گفتم: ای رسول خدا! این چه ناله‌ای بود؟ فرمودند: این شیطان بود که از مورد پرستش قرار گرفتن خود مأیوس گردید. آنچه من می‌شنوم و می‌بینم، شما هم می‌شنوی و می‌بینی با این تفاوت که شما پیامبر نیستی؛ ولی کمک و یار پیامبر، و در مسیر نیک هستی.

آغاز وحی و بعثت پیامبر رحمت(صلی الله علیه وآله)، نورافشانی بی‌نظیری بود که تنها به حال کسانی سودبخش نبود که خود با تعمّد و لجاج حجاب‌های سنگین بر چشم بسته، و با دل سیاه خویش وجود نور و فرستنده نور را منکر شدند،[۷۰۲]هرچند همچون شناختی که از فرزندان خود داشتند با معرفی کتاب‌های آسمانی قبلی به خوبی از ویژگی‌های مختلف حضرت آگاهی داشتند:


الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَإِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ[۷۰۳]اهل کتاب، پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) را همچون فرزندان خود می‌شناختند و دسته‌ای از آنان، دانسته و با توجه، (بیان) حق را (از دیگران) مخفی نمودند.

پیشوای اهل تقوا(علیه السلام) پس از اشاره به دیدن نور وحی و استشمام عطر نبوت و نقل پرسش و پاسخ در مورد صیحه شیطان، به بیان چند نکته از زبان پیامبر خاتم(صلی الله علیه وآله) پرداختند:

۱. آنچه من می‌شنوم و می‌بینم، شما نیز می‌شنوی و می‌بینی؛

۲. چون پیغمبری به من ختم شده، شما پیامبر نیستی؛ ولی ـ با توجه به این مقام بلند ـ وزیر و مددکار من هستی؛

۳. شما بر مسیر صحیح گام برمی‌داری و در راه مستقیم هستی.

درباره نکته اوّل به مقدار حوصله بحث، در توضیح آیات سوره مبارکه «هود» و «رعد» مطالبی بیان شد. در مورد «وزارت» حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام) در منابع شیعه و عامه احادیث بسیار زیادی به چشم می‌خورد.[۷۰۴]گذشته از اینکه کنار هم گذاشتن دعای حضرت موسی در


و گاه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از وحی الاهی بودن خبر داده و می‌فرمایند: «...و الآخرُ عَلیُّ بنُ أبی‌طالب، وَ أوحی إلَیَّ اَنْ اَتّخِذَهُ أَخاً وَ خَلیلاً وَ وَزیراً وَ وصیّاً وَ خَلیفَةً...». بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۴۹، حدیث ۱۴۲، از سُلیم بن قیس(رحمه الله)؛ مانند بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۵۲، حدیث ۲۱، از شیخ صدوق، کمال الدین.

و در مواردی در ضمن درخواست حضرت از خدای تعالی آمده است؛ مانند: «اجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ أهلی عَلیَّ بنَ اَبی‌طالب أخی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فی أمری...». بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۲۹۰، حدیث ۸۷، از فرات کوفی(رحمه الله).

در مواردی نیز به صورت إخبار از حضرت نقل شده است؛ مثل: «إنَّ الله تبارک و تعالی ...أَمَرَنِی أنْ اَتّخذهُ أَخاً و وصیّاً و خلیفةً و وزیراً...». بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۰۱، حدیث ۱۳۹.

و نیز گاهی در جمع مهاجران و انصار، بر این مهم تأکید کرده و فرموده‌اند: «یا معشر المهاجرین و الانصار اَلا اَدلکم عَلی ما إن تمسّکتم بِهِ لَنْ تَضِلّوا بَعدی ابداً؟ قالوا: بلی یا رسول الله، قال: هذا علیٌّ أخی وَ وزیری و وارثی و خلیفتی، إمامکم، فأَحبّوه لِحبّی و أکْرِموه لکرامتی فَإنّ جبرئیل أمرنی أنْ اَقول لکم ما قلتُ». شیخ طوسی، امالی، ص ۳۴۹، حدیث ۳۴.

و در بعض احادیث، خطاب به خود حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرموده‌اند: «یا علیُّ أنتَ أخی وَ وزیری و صاحبُ لوائی فی الدُّنیا وَ الاْخِرَةِ وَ أنْت صاحبُ حَوْضی مَنْ أحَبک أحَبّنی وَ مَنْ أبْغَضَکَ أبغضنی». بحار الانوار، ج ۸، ص ۱۹، حدیث ۵، از شیخ صدوق، امالی.

و یا در کنز العمال ج ۱۱، ص ۶۱۰، شماره ۳۲۹۵۵، از ابن عمر: «انت اخی و وزیری تقضی دینی و تنجز موعدی...».

همچنین خود امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در بعضی موارد همچون احتجاج بر اهل سقیفه، به این مهم اشاره فرموده‌اند: «...أنا أَولی برسول الله حیا و میتاً و أنا وَصیُّهُ وَ وزیرُه وَ مُستُوْدِعُ سِرِّهِ وَ عِلْمِه وَ أنَا الصِّدّیقُ الاکْبَرُ...». بحار الانوار، ج ۲۸، ص ۱۸۵.

مرحوم علامه مجلسی به مواردی از منابع عامه نیز اشاره نموده‌اند: (بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۱۴۶). البته بر اهل تحقیق پوشیده نیست که موارد بالا برای ذکر نمونه است و حوصله این نوشتار را گنجایش شرح و بسطی بیش از این نیست.

مورد وزارت حضرت هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلامـ ،[۷۰۵] با حدیث بسیار معروف «منزلت»[۷۰۶] نزد شیعه و عامه (أنت مِنّی بَمَنْزِلَةِ هارُونَ


تقویم شیعه، ص ۲۹۹ـ۳۰۰، وقایع نهم ذی الحجّه (در پاورقی به منابع زیر اشاره شده است: توضیح المقاصد، ص ۳۰؛ بحارالانوار، ج ۹۷، ص ۳۸۴؛ ج ۹۵، ص ۱۸۹؛ مصباح کفعمی، ج ۲، ص ۶۰۰؛ وقایع الشهور، ص ۲۲۶؛ علل الشرایع، ج ۱، ص ۲۶۲ و ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص ۴۶.)

مِنْ مُوسی...)، در بردارنده این پیام خواهد بود که پس از رحلت پیغمبر خدا(صلی الله علیه وآله)، جانشین پاکشان امیرالمؤمنین(علیه السلام) هستند؛ چنان‌که در غیاب حضرت موسی، برادرشان حضرت هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ عهده‌دار این مهم بودند.

گام برداشتن پیشوای اهل ایمان(علیه السلام) در مسیر مستقیم، فقط رهروی یک مؤمن عادی نیست؛ بلکه به لحاظ موقعیت بی‌نظیر نزد برترین فرستاده خدا(صلی الله علیه وآله)، «ملاک تشخیص راه خیر از راه شیطان بودن» مقصود است؛ یعنی همان حقیقت والایی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در طول ۲۳ سال مکرر بر آن تأکید کردند و با هزاران واژه، عبارت، خطبه و تقریر، سعی بلیغ خویش را در توجه دادن مردم به این حیاتی‌ترین مسئله جامعه اسلامی نوپا و آیندگان همیشه تاریخ به کار می‌بستند.[۷۰۷]


اکنون تنها با نگاهی گذرا به واژه «فاروق»، لقب اختصاصی آن امام هُمام به معنای ملاک تشخیص حق و باطل، سخن را پی می‌گیریم:

قال رسول الله(صلی الله علیه وآله) لِعلیٍّ: «...یا علیُّ أَنْتَ الْفاروقُ الأعْظَمُ وَأَنْتَ الصِّدیقُ الأَکْبرُ یا علی أَنْتَ خَلیفَتی عَلی اُمَّتی وَأَنْتَ قاضی دَیْنی وَأَنْتَ مُنْجِزُ عِداتی وَ أَنْتَ الْمَظلومُ بَعدی یا علیّ أَنْتَ المُفارَقُ بَعدی یا علی أَنْتَ الْمَهْجورُ بَعدی اُشْهِدُ اللهَ تعالی ومَنْ حَضَر مِنْ اُمّتی أنَّ حزبَکَ حِزبی، وَ حِزبی حزبُ الله، وَ أَنَّ حزبَ أعدائِکَ حِزبُ الشَّیطان؛ ای علی! شما معیار اعظم تشخیص (حق از باطل) هستی، و شما همان تصدیق کننده برتر هستی. ای علی! شما جانشین من بر امّتم و اداکننده دَین من و انجام‌دهنده وعده‌های من هستی. ای علی! مظلوم بعد از من شمائی. ای علی! آن کس که (امّت) بعد از من از او فاصله خواهند گرفت، شما هستی. ای علی! آن‌که (امّت) بعد از من بی‌اعتنایش می‌کنند، شما هستی. من خدا را گواه می‌گیرم، و (همچنین) حاضران از امّتم را، که حزب تو، حزب من است، و حزب من، حزب خداست. و حزب دشمنان تو، حزب شیطان است.» بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۱۱۱، حدیث ۴۶، از عیون الاخبار. همچنین ر.ک: بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۳۰؛ ج ۲۶، ص ۱۵۳، ۲۶۰، ۳۱۷؛ ج ۲۷، ص ۱۱۳؛ ج ۲۸، ص ۲۴۷؛ ج ۳۵، ص ۴۱۲؛ ج ۳۶، ص ۲۶۱، ۳۲۰؛ ج ۳۸، ص ۲۱۳، ۲۱۵، ۲۱۶، ۳۳۰؛ ج ۳۹، ص ۱۹۸، ۲۰۰، ۳۴۴، ۳۴۷؛ ج ۲۵، ص ۳۵۲، ۳۵۴؛ ج ۴۰، ص ۱۵۴؛ ج ۵۳، ص ۹۸، ۴۹، ۱۰۱، ۱۱۹؛ ج ۴۱، ص ۱۵۲؛ ج ۱۷، ص ۱۵۵؛ ج ۹، ص ۱۷۹؛ ج ۶۷، ص ۱۹؛ ج ۲۴، ص ۳۹۴؛ ج ۲۲، ص ۴۲۴، ۴۰۶ و.... (نقل از منابع متنوع و مختلف کهنِ عامه و خاصه، در مورد «فاروق بودن آن حضرت»).

اشاره به این حدیث از کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۶، شماره ۳۲۹۹۰ نیز مناسب است: سلمان و ابوذر و حذیفه از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کردند: «إنَّ هذا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بی وَأوَّلُ مَنْ یُصافِحُنی یَوْمَ القِیامَةِ وَهذَا الصِّدّیقُ الأَکْبَرُ وَهذا فاروقُ هذِهِ الاُمَّةِ یُفَرِّقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَهذا یَعْسُوبُ الْمُؤمِنینَ، وَالْمالُ یَعْسُوبُ الظّالِمین؛ همانا این (آقا، یعنی حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)) اولین فردی است که به من گروید. و در روز قیامت نیز اولین کسی است که با من مصافحه خواهد نمود. و این (بزرگوار) همان برترین تصدیق‌کننده است و همو «فاروق» این امّت است که مرز بین حق و باطل را از هم جدا خواهد فرمود. و او پشتوانه و تکیه‌گاه اهل ایمان است، و مال (و ثروت دنیا) پشتوانه ستم‌پیشگان». (یعسوب در لغت ملکه زنبور عسل است، که محل اجتماع و ملاک یکپارچکی آنهاست.)



معجزه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و شهادت درخت به رسالت

وَلَقَدْ کُنْتُ مَعَهُ(صلی الله علیه وآله) لَمَّا أَتَاهُ الْمَلاَُ[۷۰۸] مِنْ قُرَیْش، فَقَالُوا لَهُ: یَا مُحَمَّدُ إِنَّکَ قَدِ ادَّعَیْتَ عَظِیماً لَمْ یَدَّعِهِ آبَاؤُکَ وَلاَ أَحَدٌ مِنْ بَیْتِکَ، وَنَحْنُ نَسْأَلُکَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَیْهِ وَأَرَیْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّکَ نَبِیٌّ وَرَسُولٌ، وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّکَ سَاحِرٌ کَذَّابٌ. فَقَالَ(صلی الله علیه وآله): وَمَا تَسْأَلُونَ؟ قَالُوا: تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّی تَنْقَلِعَ[۷۰۹] بِعُرُوقِهَا[۷۱۰]وَتَقِفَ بَیْنَ یَدَیْکَ. فَقَالَ(صلی الله علیه وآله): إِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ، فَإِنْ فَعَلَ اللهُ لَکُمْ ذَلِکَ أَتُؤْمِنُونَ وَتَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ؟ قَالُوا: نَعَمْ. قَالَ فَإِنِّی سَأُرِیکُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَإِنِّی لاََعْلَمُ أَنَّکُمْ لاَ تَفِیئُونَ[۷۱۱] إِلَی خَیْر، وَإِنَّ فِیکُمْ مَنْ یُطْرَحُ فِی الْقَلِیبِ[۷۱۲]وَمَنْ یُحَزِّبُ الاَْحْزَابَ.[۷۱۳]ثُمَّ قَالَ(صلی الله علیه وآله): یَا أَیَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ کُنْتِ تُؤْمِنِینَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَتَعْلَمِینَ أَنِّی رَسُولُ اللهِ فَانْقَلِعِی بِعُرُوقِکِ حَتَّی تَقِفِی بَیْنَ یَدَیَّ بِإِذْنِ اللهِ. فَوَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لاَنْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَجَاءَتْ


وَلَهَا دَوِیٌّ[۷۱۴] شَدِیدٌ وَقَصْفٌ[۷۱۵] کَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّیْرِ حَتَّی وَقَفَتْ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله)مُرَفْرِفَة[۷۱۶]وَأَلْقَتْ بِغُصْنِهَا[۷۱۷]الاَْعْلَی عَلَی رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله)وَبِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَی مَنْکِبِی[۷۱۸]وَکُنْتُ عَنْ یَمِینِهِ(صلی الله علیه وآله). فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَی ذَلِکَ قَالُوا عُلُوّاً وَاسْتِکْبَاراً‌ـ: فَمُرْهَا فَلْیَأْتِکَ نِصْفُهَا وَیَبْقَی نِصْفُهَا. فَأَمَرَهَا بِذَلِکَ فَأَقْبَلَ إِلَیْهِ نِصْفُهَا کَأَعْجَبِ إِقْبَال وَأَشَدِّهِ دَوِیّاً فَکَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله)فَقَالُوا ـ کُفْراً وَعُتُوّاً[۷۱۹]ـ: فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْیَرْجِعْ إِلَی نِصْفِهِ کَمَا کَانَ. فَأَمَرَهُ(صلی الله علیه وآله) فَرَجَعَ. فَقُلْتُ أَنَا: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ إِنِّی أَوَّلُ مُؤْمِن بِکَ یَا رَسُولَ اللهِ، وَأَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللهِ تَعَالَی تَصْدِیقاً بِنُبُوَّتِکَ وَإِجْلاَلا لِکَلِمَتِکَ. فَقَالَ الْقَوْمُ کُلُّهُمْ: بَلْ ساحِرٌ کَذّابٌ عَجِیبُ السِّحْرِ خَفِیفٌ[۷۲۰]فِیهِ. وَهَلْ یُصَدِّقُکَ فِی أَمْرِکَ إِلاَّ مِثْلُ هَذَا (یَعْنُونَنِی)؟ من همراه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)




بودم آن هنگام که بزرگان قریش نزد آن حضرت آمده و گفتند: ای محمد(صلی الله علیه وآله) ادعای بزرگی نمودی که هیچ یک از نیاکان تو چنین ادعایی نکرده‌اند. ما چیزی از تو درخواست می‌نماییم که اگر توان انجام آن را داشتی و آن را بما نمایاندی، به نبوت و رسالت تو علم پیدا خواهیم کرد؛ وگرنه خواهیم دانست که جادوگری دروغگو هستی. حضرت فرمودند: درخواستتان چیست؟ آنان گفتند: این درخت را فراخوان تا ریشه‌کن شده و در نزدت بایستد. پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) فرمودند: خداوند بر همه چیز تواناست؛ ولی اگر این (خواسته شما) را انجام دادم، ایمان می‌آورید و گواهی به حق خواهید داد؟ گفتند: بله. فرمودند: من هم‌اکنون آنچه درخواست کرده‌اید، به شما می‌نمایانم؛ ولی به روشنی می‌دانم که شما به سوی خیر بازگشتی نخواهید داشت، و در میان شما کسانی هستند که در چاه (بدر) خواهند افتاد (و عناد و لجاج را به رویارویی نظامی با حق رسانیده و به زعم باطل خویش‌ـ در مسیر خاموش نمودن نور خدا دست از جان خواهند شست)، و برخی دیگر به گروه گروه نمودن مردم پرداخته (و جنگ احزاب = خندق) را با هدف نابود کردن حقیقت و راستی به راه خواهند انداخت و بدین‌سان) دشمنی خود را با دین خدا ابراز خواهند داشت.

آنگاه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، «درخت» را مخاطب ساخته و فرمودند: ای درخت! اگر به خدا و روز جزا ایمان داری و مرا پیک و فرستاده پروردگار متعال می‌دانی، ریشه‌کن شو و به اذن خدای تعالی در پیش روی من قرار بگیر.

سوگند به خدا(ی بزرگی) که آن حضرت را به حق مبعوث فرمود! درخت از جای کنده شد و با ریشه‌هایش در حالی که بانگی شدید صدایی همچون صدای بال‌های پرندگان داشت، حرکت کرد و در پیشگاه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) ایستاد. و این در حالی بود که شاخه بلند خود را بر پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)، و بعضی از شاخه‌هایش را بر کتف من که سمت راست آن حضرت بودم، انداخت. آنان وقتی چنین ـ اعجاز عظیمی را

بالعیان ـ مشاهده نمودند، با تکبّر و خودبزرگ‌بینی گفتند: درخت را فرمان بده که نیمه‌ای از آن نزد تو آید و نیمه‌ای به جای خود بماند. حضرت چنین کردند و نیمه درخت به حالتی شگفت‌آور به سوی آن حضرت روی‌آور شد، و در حالی که صدایی بیش از پیش از آن شنیده می‌شد، (به قدری نزدیک شد که) گویی می‌خواست پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را در بر گیرد. (این بار) آنان با کفر و سرکشی درخواست نمودند: این نیمه را امر کن به سوی نیمه دیگر بازگردد (و به آن ملحق شود) و به حالت پیشین درآید. (پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)) نیمه درخت را فرمان دادند و (به حالت سابق خود) بازگشت. در اینجا بود که من گفتم: لاَ إلهَ الاَّ الله، ای رسول خدا! من اولین کسی هستم که به شما ایمان (و گرایش قلبی) دارم، و نخستین فردی هستم که اقرار و اعتراف می‌نمایم به اینکه درخت، آنچه به امر خدای تعالی انجام داد به خاطر تصدیق و پذیرش پیامبری شما و با هدف بزرگداشت و تعظیم سخن شما (در دعوی رسالت) بود.

آن گروه یکصدا و همگی گفتند: بلکه او جادوگری است با افسون‌های شگفت و مهارتی فوق‌العاده در سحر. و (به عنوان استهزا و تمسخر گفتند:) آیا جز این فرد (مرا قصد نمودند) شخص دیگری تو را تصدیق می‌نماید؟

قضیه‌ای که در این فراز کلام امام(علیه السلام) آمده، از ابعاد مختلف قابل بررسی و دقت است:

۱. سرآمد معجزات پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) «قرآن کریم»[۷۲۱]است؛ ولی با دقت در منابع حدیثی و تاریخی، به نمونه‌های فراوانی در زندگی پربرکت حضرت برمی‌خوریم که برخی از آنان همچون شق‌القمر[۷۲۲] در قرآن کریم نیز ذکر شده است؛


۲. خبرهای غیبی پیامبر والامقام اسلام(صلی الله علیه وآله)، خود فصل بسیار زیبایی از زندگانی آن نور الاهی را رقم می‌زند که از دیدگاه‌های گوناگون قابل تحقیق و توجه است؛ ولی شرح و بسط آن مجال دیگری می‌طلبد.[۷۲۳] در اینجا اشاره به وقوع جنگ بدر و احزاب و حتی نتیجه خفّت‌بار آن برای مشرکان، اتمام حجتی بسیار رسا و گویا است؛

۳. سبقت اسلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) بر دیگران، امری قطعی بین فریقین است، و در آغازین روز دعوت رسول خدا(صلی الله علیه وآله)نیز این افتخار ثبت شده. مفسّران، ذیل آیه «وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الاَْقْرَبِین»[۷۲۴] جریان آغاز دعوت را بازگو کرده‌اند که خلاصه‌اش چنین است: حضرت، چهل نفر از خویشان را فرا خوانده و اطعام کردند و فرمودند: «چه کسی وصی و وزیر و جانشین من خواهد بود؟» گستاخی ابولهب سبب تفرّق آنان شد. روز دوم نیز چنین اتفاقی افتاد، و در روز سوّم امیرالمؤمنین(علیه السلام)که کم‌سال‌ترین ایشان بودند، اعلام آمادگی کردند و رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در تأیید فرمودند: تو، همانی؛[۷۲۵]

۴. عناد، نقطه تاریک و اسف‌باری است که راه درک معارف را بر بسیاری از انسان‌ها بسته است. این رذیله را در این قضیه می‌بینیم؛ همچنین به نمونه‌هایی نیز در قرآن مجید برخورد می‌کنیم. نمرودیان با ندایی تازه، از خواب گران برخاستند و در حالی که قهرمان توحید حضرت ابراهیم(علیه السلام) آنان را کاملا مُجاب کرده بودند، نخست در دل بر


حقانیت حضرت گواهی دادند: «فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُون»(۱) و سپس فرمان سوزاندن آن پیک معصوم خداوند را صادر کردند.

اطرافیان فرعون نیز پس از دیدن آیات نُه‌گانه حضرت موسی کلیم الله ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ ندای فطرت خویش را برنتافتند و بر اساس گزارش صادق قرآن کریم: «وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوًّا...».[۷۲۶]

برخی از ویژگی‌های امیر مؤمنان(علیه السلام) و شیعیان

وَإِنِّی لَمِنْ قَوْم لاَ تَأْخُذُهُمْ فِی اللهِ لَوْمَةُ[۷۲۷]لاَئِم، سِیمَاهُمْ[۷۲۸]سِیمَا الصِّدِّیقِینَ[۷۲۹] وَکَلاَمُهُمْ کَلاَمُ الاَْبْرَارِ[۷۳۰] عُمَّارُ اللَّیْلِ وَمَنَارُ[۷۳۱] النَّهَارِ مُتَمَسِّکُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ یُحْیُونَ سُنَنَ اللهِ وَسُنَنَ رَسُولِهِ، لاَ


یَسْتَکْبِرُونَ وَلاَ یَعْلُونَ[۷۳۲]وَلاَ یَغُلُّونَ[۷۳۳] وَلاَ یُفْسِدُونَ، قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ[۷۳۴] وَأَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَلِ؛ من از تبار مردمی هستم که در راه (انجام فرمانِ) خدای تعالی ملامت و سرزنش هیچ ملامت‌گری آنان را از انجام وظیفه باز نخواهد داشت. قیافه و علامت ایشان، علامت راست‌کرداران، و سخنشان سخن نیکان است، آنها که آباد کنندگان شب (به نجوا و تضرع) و روشنگران روزند و (با تمام وجود) به ریسمان محکم قرآن آویخته‌اند. راه و رسمی را که خدا و رسول(صلی الله علیه وآله) ترسیم فرموده‌اند، به پا داشته و از هرگونه خودبزرگ‌پنداری و زیاده‌خواهی بدورند، و در بستر خیانت و تباهی روزگار سپری نمی‌کنند. در حالی که دل‌هاشان در بهشت است (و جز به رضوان حضرت حق‌تعالی نمی‌اندیشند)، پیکرهایشان (در راستای کسب درجاتی برتر تن‌پروری رها نموده و سخت) در پی انجام کردارهای بایسته هستند.

دومین شخصیت عالم امکان(علیه السلام) در این فراز نهایی سخن بلندشان برای زدودن آخرین غبارهای برآمده از تبلیغات کینه‌توزان عدل‌ستیز از دل مخاطبان آن روز و همه آیندگان، برگ‌های زرین دیگری از شرح حال سراسر افتخار خویش را ورق زدند و خود را برخاسته از جمعیّتی[۷۳۵] با ویژگی‌های زیر برشمردند:(۵)


بی‌پروایی از سرزنش ملامت‌گران

امام(علیه السلام) آب پاکی بر دست کوته‌نظرانی ریخته‌اند که در فضای به چالش کشیدن عملکرد داهیانه حضرتشان تنفس می‌کردند. ایشان با صراحتْ بی‌مایگی تُرَّهات یاوه‌سرایان کوردل را در زبانْ به سرزنش گشودنشان اعلام کردند و در حقیقت نمای زیبایی از «بندگی خدا» به معنای راستین آن را ارائه فرمودند. بر این اساس، برای تفهیم مقصد والای خویش، عباراتی را به کار بستند که خدای تعالی در وصف «خدادوستانِ محبوب خدا» فرموده است:

...فَسَوْفَ یَأْتِی اللهُ بِقَوْم یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّة عَلَی الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ وَلا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم؛[۷۳۶]


ناگفته نماند بخاری نیز در صحیح خود چند حدیث به این مضمون نقل کرده است؛ مانندِ حدیثی که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) این چنین نقل شده است: «أنَا فَرَطُکُم عَلَی الْحَوضِ لَیَرْفَعَنَّ إلَیَّ رِجالٌ مِنْکُمْ حَتّی اذا هَوَیْتُ لاُِناوِلَهُمُ اخْتُلِجُوا دُونی فَأَقُولُ: أیْ رَبِّ أصْحابی فَیَقُولُ: لا تَدْری ما أحْدَثُوا بعدَک؛ من قبل از شما به حوض می‌رسم. مردانی از شما خود را (برای استمداد) به من می‌رسانند؛ اما هنگامی که می‌خواهم آنها را دریابم، از سوی من رانده می‌شوند. (آن‌گاه) خواهم گفت: ای پروردگار من! اصحابم را (یاری رسان) ولی خداوند می‌فرماید: شما نمی‌دانی که بعد از درگذشتتان چه عملکِردی داشتند». بخاری، مجلد ۴ (ج ۷ و ۸ و ۹)، ص ۶۷۳؛ حدیث ۱۸۷۸؛ همان، ص ۵۰۵، حدیث ۱۴۴۲؛ ص ۵۰۶، حدیث ۱۴۴۴؛ ص ۵۰۷، حدیث ۱۴۴۹؛ ص ۵۰۴، حدیث ۱۴۴۱؛ ص ۵۰۳، حدیث ۱۴۳۵.

اما در صحیح مسلم، ج ۴، کتاب الفضائل، باب ۹، ص ۴۷۸، حدیث ۴۰ به نقل از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) می‌خوانیم: «لَیَرِدَنَّ عَلَیَّ الْحَوضَ رِجالٌ مِمَّنْ صاحَبَنی حَتّی إذا رَأَیْتُهُم وَ رُفِعُوا إلَیَّ اخْتُلِجُوا دُونی فلاََقُولَنَّ: اَیْ رَبِّ أصَیْحابی اُصَیْحابی فَلَیُقالَنَّ لی: إنَّکَ لا تَدْری ما أَحْدَثُوا بَعْدَکَ». مانند حدیث ۳۲، ص ۴۷۴.

ابن‌ماجه نیز در «سننِ» خود مشابه جملات فوق را نقل کرده است: سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۰۱۶، حدیث ۳۰۵۷.

...پس خداوند به زودی جمعیت و گروهی را خواهد آورد که دوستشان دارد، آنان نیز خدا را دوست دارند در برابر اهل ایمان با (محبت و) تواضع هستند؛ ولی در مقابل کافران سرفراز و محکم. در راه خدا مجاهدت می‌نمایند و از ملامت سرزنش‌کنندگان هراسی به دل راه نمی‌دهند....

خداباورانی که در مسیر رضای حضرت حق متعالی گام برمی‌دارند، آماج سخنان ناموزون و سبک نابخردان قرار خواهند گرفت و چون راهی بس طولانی فراروی خود می‌بینند،[۷۳۷] به دور از بداندیشی غوغاسالاران، حرکت سازنده خویش را پی می‌گیرند و فرصت را مغتنم‌تر از آن می‌شمرند که بر موج بی‌مقداری که آنان پدید می‌آورند، گوهر عمر سودا کنند؛ چرا که گفته‌اند «عِنْدَ الصَّباحِ، یَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّری».[۷۳۸]


بهره‌مندی از سیمای راستگویان

آنان از کسانی هستند که رفتارشان با ادعاهای‌شان همخوانی دارد و به هیچ وجه از سوی ایشان رایحه مطلوب «شعار بی‌عمل» به مشام نمی‌رسد و شایسته دریافت نعمت‌های ویژه حق‌تعالی هستند:

وَمَنْ یُطِعِ اللهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیق؛[۷۳۹] و هر آن کس که فرمانبر خدا و رسول(صلی الله علیه وآله) باشد، همراه کسانی که خدایشان نعمت ارزانی فرموده؛ یعنی پیامبران و [راستگویان و]راست‌کرداران و گواهان خواهد بود و چه نیکو دوستانی.


خود حضرت: «أَنَا عَبدُ اللهِ وَأَخُو رَسُولِهِ وَأَنَا الصِّدِّیقُ الاَْکْبَرُ لاَ یَقُولُها بَعْدِی إلاّ کَذَّابٌ. صَلَّیْتُ قَبْلَ النّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ». بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۲۰۹، حدیث ۶ از خصال؛ ج ۲۲، ص ۴۲۴، ۴۳۵؛ ج ۲۳، ص ۱۲۹؛ ج ۲۴، ص ۳۸؛ ج ۲۶، ص ۲۶۰؛ ج ۲۷، ص ۱۱؛ ج ۲۷، ص ۳۸؛ ج ۲۸، ص ۲۴۷، ۲۴۸؛ ج ۳۳، ص ۴۰۲؛ ج ۳۵، ص ۴۱۰، ۴۱۲؛ ج ۳۶، ص ۴، ۲۶۱؛ ج ۳۷، ص ۲، ۷۶؛ ج ۳۸، ص ۳۰، ۵۱، ۵۶، ۱۱۱، ۱۲۷، ۲۱۰، ۲۱۱، ۲۱۳، ۲۱۴، ۲۱۶، ۲۲۶، ۲۲۷، ۲۳۰، ۲۳۹، ۲۴۷، ۲۵۳، ۲۶۰، ۲۶۸، ۲۸۴، ۳۲۳ و ده‌ها مورد دیگر از منابع مختلف.

از منابع عامه: علاوه بر آنچه در ج ۳۸ بحارالانوار، ص ۲۰۲ ـ ۲۰۷ از منابع مختلف عامه نقل شده؛ در کنز العمال، ج ۱۱، ص ۶۱۶، حدیث ۳۲۹۹۰ مطلبی به نقل از برخی صحابه جلیل‌القدر دیده می‌شود که در صفحات گذشته به آن اشارت رفت. همچنین ر.ک: تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۴۱، حدیث ۸۳۶۸؛ ص ۴۲، حدیث ۸۳۷۱؛ ص ۴۳، حدیث ۸۳۷۳ و....

کلامِ نیکان به زبان راندن

نیکان کیانند و سخنشان چیست؟ به نمونه‌ای قرآنی بسنده می‌کنیم که در آن به روشنی این حقیقت زیبا قابل لمس است که طنین سخن برخاسته از نهاد پاکیزه آنان، همچون بوی دلاویز آن گفتار، گوش و دل جان خداباورانی را نوازش می‌دهد که جز به رضای محبوب، به چیزی نمی‌اندیشند.

خدای تعالی آنان را که صاحب این سخنان حکیمانه، مهتر ایشان است و جمع آسمانی آنها را مقتدا و مراد، در داستان باطراوت ایثار و ازخودگذشتگی در بخشیدن افطاری سه روز پیاپی به مسکین و یتیم و اسیر، در اوج بلندایِ انسانیت کامل یاد فرموده و وفای به نذر و قیامت‌ترسی ایشان را ستوده است، و سخن آن «ابرار»[۷۴۰]بی‌مانند را این‌گونه نقل فرموده است:

إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَلا شُکُوراً * إِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیر؛[۷۴۱] ما، تنها برای خدا شما را غذا می‌دهیم و هیچ گونه چشم‌داشتی در مورد پاداش (و یا حتی) تشکر از شما نداریم. ما از پروردگارمان نسبت به روزی سخت و گرفته بیمناک هستیم.

و خالق محبت و صفا نیز، دور نگه داشته شدن ایشان از شر قیامت، و قرینِ نشاط جاودانه بودنشان را این‌گونه بشارت داده است:

فَوَقاهُمُ اللهُ شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَلَقّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُوراً * وَجَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِیر؛[۷۴۲]پس خداوند ایشان را از شر آن روز حفظ


فرمود، و خرّمی و شادیشان رسانید و به پاسِ شکیبایی‌شان بهشت و حریرشان عطا فرمود.


آبادگران شب و روشنگران روز

پیداست که شامگاهان، هنگام آرمیدن است و شور تلاش مردم، جای خود را به غنودن در بستر داده و گاهِ سر بر بالین نهادن و آمادگی برای فردایی پرتلاش فرا می‌رسد؛ ولی جمعیتی نیز برای به آغوش کشیدن چنین زمانی لحظه‌شماری کرده و آرام آرام سر به آستان او که «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ»[۷۴۳] نهاده و با زدودن غبار از آینه مصفّای دل، شایستگی دریافت نور محبت و معرفت را به کف می‌آورند. اینان آن هنگام که خورشید سر برآورده و سینه سیاه ظلمت شب را می‌درد، خورشیدشان پرده‌های بس تیره‌تر از ظلمت شب را دریده و خود چراغ‌هایی خواهند شد تا پویندگان مسیر راستی و حقیقت را وسیله مناسبی باشند برای رهایی از چنگال نورستیزان فریبکار.


تمسک به ریسمان قرآن

ایشان همچون کوه‌نوردی که صعود خود را بر قله‌های بلند در گرو افکندن قلاب به نقطه‌ای مطمئن می‌بیند، نیک می‌دانند که باید قرآن کریم، این سخن رهگشا و همیشه باطراوت حق‌تعالی را همراه لنگه بی‌بدیلش، یگانه وسیله نجات از تباهی‌ها دانست و آن را همواره فراروی خویش قرار داد.[۷۴۴]


زنده و بالنده نگه داشتن سنّت خدا و رسول(صلی الله علیه وآله)

اینان، آموزه‌های خدا و رسول او(صلی الله علیه وآله) را احیاگرند و چیزی را با آن مقایسه نمی‌کنند. آنان بر این عقیده سخت استوارند که به مصداق «اَهْلُ الْبَیْتِ أَدری بِما فِی البَیْتِ»[۷۴۵] سنّتِ راستین پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را تنها و تنها باید از آل کرام آن عزیز خدا دریافت کرد، نه کسانی که تاریخ شیعه و عامه از بی‌خبری‌های فراوانشان از سیره آن سرور کائنات(صلی الله علیه وآله)فریادها دارد.[۷۴۶]


پرهیز از هرگونه خودبزرگ‌پنداری و برتری‌جویی

این «قرآن ناطق» معیاری را ارائه فرمود که خدای تعالی بارها بر اهمیت آن تأکید فرموده است. در جایی آن را وصف زیبای فرشتگان خویش برشمرده،[۷۴۷] در جایی عطوفت نصارا را مرهون آن دانسته،[۷۴۸]و گاه خاموش کردن ندای وجدان را معلول بی‌بهره بودن از این نعمت قلمداد کرده[۷۴۹] و در برخی آیات، نداشتن این «پرهیز» را ویژگی و وجه تمایزِ دشمن خود


خوانده است[۷۵۰] و سرانجام بهره‌مندی از نعمت‌های جاودان را در گرو پرهیز از هرگونه پندار باطل خودبزرگ‌بینی معرفی کرده و فرموده است:

تِلْکَ الدّارُ الآْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الأَْرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ.[۷۵۱]

غرور و تکبر را فرجام نیکی در انتظار نیست و حقیقت آن است که دل خوش کردن به مدح و ثنای این و آن، با خِردورزی تناسبی ندارد. باید گوش جان به کلام مولایمان، امام باقر العلوم(علیه السلام) بسپاریم و خود را در کنار مخاطب ارجمند آن امام همام، جابر بن یزید جُعفی در نظر گرفته و بشنویم:

...وَاعْلَمْ بِأَنَّکَ لا تَکُونُ لَنا وَلِیّاً حَتّی لَوِ اجْتَمَعَ عَلَیْکَ أهْلُ مِصْرِکَ وَ قالوا: إنّکَ رَجُلٌ سُوء لَمْ یُحْزِنْکَ ذلِکَ ولو قالُوا: إنّک رَجُلٌ صالحٌ لَمْ یَسُرَّکَ ذلکَ وَلکن اعْرض نَفْسَکَ عَلی ما فی کِتابِ اللهِ...؛[۷۵۲] بدان که دوستدار و پیرو ما نخواهی بود مگر آنکه اگر همه اهل شهر تو بر علیه تو اجتماع نموده و تو را مرد بدی دانستند، غمبارت ننماید و اگر یکصدا گشته و تو را مردی شایسته خواندند، شادمانت نکند (ولکن معیار سنجش این است که) خود را بر آنچه در قرآن کریم در بر دارد، عرضه نموده و مقایسه کنی، و آن را وسیله سنجش نیک و بد بدانی.

و به فرمان‌های مؤکّد قرآن کریم در مورد سرعت و سبقت در امور خیر و رضای حق‌تعالی کوشا باشیم و این جملات آسمانی را آویزه گوش


دل کنیم: «...فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ...»،[۷۵۳]«سارِعُوا إِلی مَغْفِرَة مِنْ رَبِّکُمْ...»،[۷۵۴]«...وَفِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ».[۷۵۵]


دوری از خیانت و فساد

هیچ‌گونه دورویی و مکر و فریب در برنامه‌ام وجود ندارد. بندگان شایسته خدای تعالی برای همگان خیرخواهند و دلسوز، و از خدای بزرگ می‌خواهند همه را مشمول رحمت واسع خود قرار دهد، جز آنان که در جاده عناد و عصبیت گام برمی‌دارند و خود مسیری غیر محبت خدا برگزیده‌اند. که اینجا جای تبرّی است، و دوستی با چنین افرادی مورد رضای خدای تعالی نخواهد بود.


توجه کامل به سعادت آخرت و تنظیم عملکرد بر این اساس

امام(علیه السلام) دلدادگی این بندگان ممتاز خدای تعالی را به بهشت و سعادت جاودانه به گونه‌ای بس زیبا ترسیم فرمودند، به نحوی که هر گونه گوشه‌گیری را نیز نفی می‌کند؛ یعنی در حقیقت علامت صدق آن مدّعا، تلاش بیوقفه در کسب درجات برتر خواهد بود.

در خطبه «متقین» هنگام برشمردن ویژگی‌های اهل تقوا برای «همّام» فرمودند:

وَلَوْلا الاَْجَلُ الّذی کَتَبَ اللهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْن شوقاً إلی الثَّوابِ وَخَوْفاً مِنَ العِقَابِ...؛[۷۵۶] و اگر مهلت


مشخصی که خدای تعالی برای آنها تعیین نموده، نبود، یک چشم به هم زدن هم روح آنان در کالبد جسم درنگ نمی‌کرد؛ چرا که اشتیاق به ثواب و وحشت و ترس از عقوبت خدای تعالی چنینشان ساخته بود.

گاهی انسان به افرادی برمی خورد که توجهشان جای دیگری است و به زحمت باید وادارشان کرد که نظری بیفکنند و با ما هم‌سخن شوند. مرحوم علامه طباطبایی(قدس سره) هنگام تدریس، نگاهشان به بالا بود، به نحوی که انسان تصور می‌کرد در آن بالا مطلبی نوشته شده است و ایشان آن را قرائت می‌کنند. و هنگام راه رفتن به سختی می‌بایست توجه ایشان را جلب کرد. حتی از حرکات لب‌ها و صدایی که احیاناً به گوش می‌رسید، متوجه می‌شدیم که ایشان هنگام طی کردن راه مشغول خواندن نافله هستند.

خوشا به حال آنان که در مسیری که امیرالمؤمنین(علیه السلام) ترسیم فرمودند، گام برداشتند و با این عبارت زیبای جانشین پاک آن بزرگوار، حضرت امام‌حسین(علیه السلام)، خدای مهربان را یاد کردند:

...إلهی أَمْرتَ بِالرّجوعِ إلی الآثار فَارْجعْنی إلیکَ بِکسْوَةِ الاَْنْوارِ وَ هِدایَةِ الاِْسْتِبْصارِ...؛[۷۵۷]معبودا! فرمان داده‌ای که به آثارِ (صُنع تو)برگردیم (و تو را از راه آثارت بشناسیم، نه در کُنْه ذاتت به کنکاش برخیزیم) پس مرا با پوشش نور و راه‌یافتگیِ بینشِ صحیح، به سوی خود برگردان.


نگاهی دوباره به مجموعه خطبه

با تشکر از درگاه خدای متعال که توفیق تنعّم به نعمت والای عرض ادب هرچند اندک‌ـ به پیشگاه باعظمت مولایمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) و خوشه‌چینی از خرمن پرفیض آن امام همام را روزیمان فرمود، عاجزانه از


آستانش دوام این نعمت بی‌بدیل را درخواست کرده و محشور بودن با این عصاره نیکان آفرینش را در دنیا و آخرت مسئلت داریم.

اکنون پس از اتمام خطبه شریف قاصعه جا دارد محور اصلی کلام آن اَبرمرد آسمانی(علیه السلام) را بار دیگر بنگریم و ذهن خود را با انوار سخنِ آن عزیز خدا نورافشانی کنیم[۷۵۸]و در پرتو آن، بصیرتی به دست آوریم که در همیشه زندگی راه درست از نادرست را شناخته و در مسیر مستقیم گام برداریم و سرانجام پل صراط را ـ ان شاء الله ـ بدون لغزش طی کرده و در زندگی راستین و حیات جاودان، حقیقت جانان را در حدّ وُسع خود شناخته و لیاقت احراز مقام ارجمندی که خدای مهربان برای بندگان فرمانبردارش می‌پسندد، به دست آوریم.

دوّمین شخصیت عالم امکان حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام)، محور اصلی این خطبه را «برحذر داشتن مخاطبان از صفت رذیله تکبّر و خودبرتربینی» قرار دادند. صفت زشتی که سرچشمه بسیاری از مفاسد فردی و اجتماعی است. حضرت با عبارات متنوع و دلنشین خود همگان را به پرهیز از این خوی شیطانی فرا خوانده و خطرهای بنیان‌برافکن آن را گوشزد فرمودند.

در خلال بحث با امتثال امر مطاع پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) مبنی بر تمسک به قرآن و عترت در کنار یکدیگر، و جدا نشدن آنها از هم،[۷۵۹] به هر دو میراث


گرانبهای حضرت اشاره کردیم؛ ولی اکنون مناسب است نظر دیگری به قرآن کریم بیفکنیم و از این رهگذر بر همسویی قرآن و اهل‌بیت(علیهم السلام)، و سرچشمه واحد داشتن آن دو تأکیدی دوباره کنیم.

در قرآن کریم آیات فراوانی به نکوهش این خصلت ناپسند اختصاص یافته است[۷۶۰] همان‌گونه که در خلال بحث اشاره شد، این صفت، خود سرچشمه‌ای نامبارک برای کفر جحودی است که بدترین انواع کفر می‌باشد.[۷۶۱] امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از اشاره به ابتلای شیطان رجیم به


این درد خطرناک، پدرانه هشدار دادند که مواظب باشید او شما را به بیماری (واگیردار) خود دچار نسازد و با ندای (شُومِ) خویش، شما را به حرکت واندارد[۷۶۲]جایی که کار او با داشتن عبادتی شش هزار ساله[۷۶۳] با لحظه‌ای تکبر و گردن‌فرازی[۷۶۴] به سقوط و لعن الاهی انجامید، نباید کمترین غفلت از جدی بودن خطر، و عمق اسف‌بار پیامد وقوع چنین اتفاق دردناکی را جایز شمرد. همان‌گونه که انسان برای دوری از فریب حیله‌گران در امور دنیایی همواره تدبیری می‌اندیشد، باید برای پرهیز از دام‌هایی که دشمن قسم‌خورده برای آخرت او اندیشیده است، از خدا یاری بطلبد و به هر اندازه که آخرت را از دنیا ارزشمندتر


می‌داند،[۷۶۵] مراقبت خود را افزایش دهد تا در دام شیطان گرفتار نشود. در این جهت، راهی بهتر از توسل به عزیزان خدا که خود پروردگار متعال ایشان را وسیله نجات دانسته[۷۶۶] وجود ندارد. حقیقت امر برای دیرباوران آن‌گاه روشن خواهد شد که افسوس بر گذشته بر باد رفته، ثمری جز تلخ‌کامی بیشتر نخواهد داشت[۷۶۷])

همه ما کم و بیش به این درد مهلک گرفتاریم، هرچند از روی غفلت خود را مبرّا دانسته و با خوش‌باوری به خود بنگریم؛ پس چه خوب است خود را بیازماییم. برای مثال اگر در مباحثات علمی دریافتیم رفیقمان مطلب را بهتر فهمیده و نتوانستیم به راحتی و با صراحت به حق بودن


سخن او اذعان کنیم، بدانیم که به این مرض دچاریم؛ از این رو باید تا باقیمانده فرصت را همچون گذشته از دست نداده‌ایم[۷۶۸]، به معالجه جدی پرداخته و برای آن روز که ممکن است خدای ناکرده آرزوی برآورده‌نشدنیِ دور شدن از زشتی‌های خود را داشته باشیم[۷۶۹] تدبیری خداپسندانه بیندیشیم؛ ولی اگر با صمیم دل موهبت عظیم الاهی را در «شجاعانه تسلیم حق شدن» لمس کردیم، مغرور نشده و پیشانی خضوع به آستان او بساییم و عاجزانه از درگاه کبریایی‌اش بخواهیم ما را دستگیری کند تا در کمتر از لحظه‌ای با کفران نعمت، به سوی کفر و جحود، تغییر جهت ندهیم[۷۷۰] ـ ان شاء الله تعالی ـ چنان‌که در حیطه فرماندهی نظامی یا در محیط کار و یا کانون گرم خانوادگی و تعامل با همسر، فرزندان، خویشان و همسایگان نیز، توجه به این زنگ هشدار کاملا ضروری است و غفلت از آن خدای ناکرده پیامدهای غیر قابل جبرانی در پی خواهد داشت.


البته توجه به جمله زیبای: «بَقِیَّةُ عُمْرِ الْمُؤمِنِ نَفیسَة» که مرحوم علامه گرانقدر مجلسی در باب «تشییع جنازه» از مرحوم شهید در ذکری ضمن حدیثی پرسود از شیعه و عامه نقل می‌کنند، بسیار جالب است. ج ۸۱، ص ۲۶۷، تتمه حدیث ۲۴.


تواضع در مسیر تکبّر

یکی از ترفندهای زنگ‌زده دشمن قسم‌خورده کهنه‌کار که متأسفانه در بسیاری از افراد که ایمان محکمی ندارند کارگر می‌افتد، «فروتنی در جهت برتری‌جویی» است؛ یعنی شیطان با این هدف که مردم انسان را بستایند و او به شهرت دست یابد، وی را وادار به ارائه چهره‌ای متواضع از خود کرده و در این مسیر تشویقش می‌کند تا اینکه رفته‌رفته او را به «بزرگی» یاد کنند و نامش بر سر زبان‌ها بیفتد؛ در نتیجه این صفت رذیله در تار و پود وجود او ریشه دوانیده و به یک متکبر تمام عیار تبدیل می‌شود. و این دقیقاً برخلاف تواضعی است که حقیقت آن خاکساری در پیشگاه پروردگار و برتر نپنداشتن خود از دیگر بندگان خداست[۷۷۱]

هوای نفس نیز آتش‌بیار معرکه خواهد شد و با دشمن خارجی همداستان شده و از درون، انسان را به رهنمودهای او متوجه می‌سازد؛ نفسی که برخی از لایه‌های آن بسیار پوشیده و مرموز است. ریا نیز همچون تکبر در همان لایه‌های مخفیِ دل قرار دارد. از این رو اگر به او احترام کافی گذاشته نشد، سُست می‌گردد. در صورتی که اگر خالص برای خدا بود، تفاوتی نداشت که دشنامش دهند یا دورش جمع شوند و با سلام و صلوات به استقبالش بیایند.


راه مبارزه با اخلاق رذیله

به طور کلی برای مقابله با صفات مذموم، سه راه وجود دارد:

۱. راه حکمای اخلاق و مصلحان بشری: «بیان پیامدهای منفی آن و توجه دادن به فواید جایگزینی صفات خوب». در کتاب‌های اخلاقی می‌بینیم به عواقب ناگواری که بر این صفات مترتب می‌شود اشاره کرده و انسان را به تلاش در راه به دست آوردن صفات مقابل آن تشویق می‌کنند؛ مثلا انسان بخیل را به خوار شدن در مقابل مردم و بی‌توجهی آنها متذکر می‌شوند و شهرت دیرپای امثال حاتم طایی را به سبب سخاوتش گوشزد می‌کنند و می‌افزایند که تو نیز می‌توانی با کنار گذاشتن صفت زشت بخل، به گشاده‌دستی روی آورده و نامت به نیکی برده شود. آنان در مورد هر یک از صفات رذیله نیز، ابعاد مختلف این جایگزینی را مورد تأکید قرار می‌دهند.

این راه به اهل ایمان اختصاص ندارد و انسان اگرچه به عالم آخرت هم اعتقاد نداشته باشد، مضرّات آلودگی به تکبر، بی‌نظمی، حسد، دروغ و امثال آن را در محدوده زندگانی دنیا درک می‌کند؛ از این رو نظم و انضباطی که در محدوده خاصی در برخی جوامع غربی مشاهده می‌شودـ اگرچه ریشه در باورهای دینی هم نداشته باشد ـ به سبب درک منافع دنیایی، قابل توجیه و تبیین است؛

۲. توجه دادن به ضررهای آخرت: این راه مخصوص اهل ادیان و قیامت‌باوران است؛ ولی کسانی که افق فکرشان را حصار تنگ دنیا فرا گرفته، توان درک سود و زیان جهانی برتر و غیر قابل قیاس با این عالم را ندارند، و طبعاً این راه برای آنها پیمودنی نیست.

در این قسمت، طبعاً نمی‌توان با آنچه در جهان مادی حاکم است، مخاطب را به سوی ارزش‌های اخلاقی سوق داد و بر این مهم تأکید کرد؛ بلکه باید ملاک سود و زیان آن جهان را از کسانی که خداوند به اسرار آن آگاهشان فرموده، فراگرفت. بر این اساس، با نظر به کلام وحی که بر قلب نازنین والاترین معصوم(صلی الله علیه وآله) تجلّی کرده و در سخن اهل‌بیت(علیهم السلام) که مبیّن قرآن کریم(صلی الله علیه وآله)، عِدل قرآنشان خوانده، به وفور مواردی را می‌یابیم که برای هر یک از صفات رذیله، پیامدهای ناگواری ذکر کرده‌اند و حقیقت افرادی را بیان فرموده‌اند که به هر کدام از اوصاف غیر انسانی متصف شده‌اند؛ مثلا گردن‌فرازان و متکبران به صورت مورچگانی بی‌مقدار محشور می‌گردند و زیر پای خلایق لگدمال می‌شوند.[۷۷۲] امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرماید:

عَجِبتُ لاِبنِ آدمَ اَوَّلُه نُطْفَةٌ وَآخرُهُ جیفَةٌ وَ هُو قائِمٌ بَیْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائط ثُمَّ یَتَکَبَّرُ؛[۷۷۳] عجیب است انسانی که آغازش نطفه و پایانش (در دنیا) جسدی گندیده و در بین این دو حالت ظرفی حامل کثافات است، سپس تکبّر می‌ورزد.

افزودن این نکته ضروری است که «اختلاف مراتب معرفت مردم»، مورد توجه قرآن کریم و عترت(علیهم السلام) بوده است؛ از این رو در راه سوم به نکته‌ای فراتر اشاره می‌شود؛ ولی خدای تعالی برای جذب همگان نه‌تنها جاذبه‌های لذت‌بخش آخرتی، بلکه جاذبه‌های مادی این جهان را نیز به


کار گرفته است. برای نمونه: «وَعَدَکُمُ اللهُ مَغانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَه[۷۷۴] خداوند غنیمت‌های فراوان جنگی را که آنها را خواهید گرفت، به شما وعده می‌دهد»؛

۳. توجه دادن به «روح بندگی»: هضم این مطلب برای همه ممکن نیست؛ ولی روشن است که والاترین راه توجه کامل به ربوبیت و مالکیت خدای تعالی است. حقیقت زیبایی که آیات فراوانی از قرآن کریم بر آن تأکید دارد.[۷۷۵] و خداوند، بندگانی را که گوهر گرانقدر «بندگی خدا» را دریافته‌اند، به نیکی یاد می‌کند.[۷۷۶]

هنگامی که انسان فهمید همه هستی‌اش از آن دیگری است، به چه می‌نازد؟ اگر «باور کرد» که علم، قدرت، مال، جمال، کمال و هرچه دارد ـ همچون اصل وجودش ـ از آنِ خداست، خود را همچون مأموری می‌داند که صاحب مال هرجا امر کرده باشد مصرف می‌کند و هیچ گونه افتخاری برای خود قائل نیست؛ چراکه مال و ثروتی ندارد، مکنت و منزلتی ندارد، و هرچه که هست، او عطا فرموده، و اگر منّت گذاشت و با من معامله مالک نمود، احسان اوست و نباید این تصور در من پدید آید که در مقابل او کسی هستم و صاحب چیزی می‌باشم.[۷۷۷] اگر فرزندم در راه خدا شهید


شد، توجه کنم که پیش از هر چیز، بنده خدا و مال خدا بوده است. او حیاتش بخشیده بود و اکنون حیات برترش عطا فرموده است. البته رضا و تسلیم نه‌تنها منافاتی با عواطف و احساسات ندارد، بلکه صفحه دیگری از عنایت آن مالک حقیقی است. اوست که محبت داده، و اوست که قلب سوخته بنده مصیبت‌دیده‌اش را به خوبی می‌شناسد و با اندکی بردباری که لازمه جهان آزمایش است، نعمت‌های غیر قابل تصور ارزانی وی خواهد فرمود؛ از این رو هنگامی که از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) پرسیدند شما چرا در مصیبت فرزندتان ابراهیم گریان شدید، فرمودند: ... چشم اشک می‌بارد و قلب اندوهناک می‌شود؛ ولی آنچه غضب خدا را در پی دارد نمی‌گوییم.[۷۷۸]

حضرت سالار شهیدان امام حسین(علیه السلام) در حماسه عظیم کربلا، این درس پرمعنای جد پاکشان رسول خدا(صلی الله علیه وآله)را در یک نیم‌روز بارها به کار گرفته و آموزگاری صبر همیشه تاریخ را به عهده گرفتند.

روانه شدن هریک از جوانان اهل‌بیت و نیز اصحاب باوفای حضرت به سوی میدان، و آمدن امام(علیه السلام) بر بالین هریک از آنها و لحظات وداع با ایشان، در مجموع از واقعیت‌هایی بسیار جانکاه حکایت می‌کند. شرح


این غم، توفیق و مجال دیگر می‌طلبد. مرحوم شیخ مفید در ارشاد، ضمن گزارش گریه فراوان حضرت اباعبدالله(علیه السلام)هنگام شهادت «علی‌اکبر»شان این جملات را از آن پدر دلسوخته نقل کرده‌اند:

قتل اللهُ قَوماً قَتلوکَ یا بُنَیَّ ما أجرأَهم عَلی الرَّحمن وَعَلَی انْتهاکِ حُرمة الرسول(صلی الله علیه وآله)» وَ انْهَمَلت عَیناه بالدُّموعِ ثمَّ قال: «عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفاء»؛[۷۷۹] پسرم! خدا قومی را که تو را کشتند نابود سازد، چه جرأت و گستاخی به خدای مهربان[۷۸۰] نمودند و چه پرده‌دری و جسارت بزرگی به رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نمودند.» سپس در حالی که اشک به شدت از دیدگان فرومی‌ریختند فرمودند: «بعد از تو خاک بر سر دنیا باد.

این سخن آن امام بزرگواری است که در پیشگاه پروردگار، همه تلخی‌ها را به جان می‌خرد و در لحظات بسیار دردناک تنهایی عصر عاشورا و آن همه داغ‌های سنگین، چهره برافروخته‌تر و بانشاط‌تر می‌شود. حضرت


ادامه مطلب در ارشاد چنین است: «وَخَرَجَتْ زَیْنَبُ اُخْتُ الْحُسین(علیه السلام) مُسْرِعَةً تُنادی: یا اُخَیّاهُ وابنَ اُخیّاهُ وَجاءَتْ حَتّی أَکَبّتَ عَلَیْه فَأَخَذَ الْحُسین(علیه السلام) بردِّها إلَی الفُسْطاطِ وأَمَرَ فِتْیانَهُ فقال: احْمِلَوا أَخاکُمْ فَحَمَلُوهُ حَتّی وَضَعُوهُ بَیْنَ یَدَیِ الْفُسْطاطِ الّذی کانُوا یُقاتِلُونَ أَمامَهُ». الا لعنة الله علی القوم الظالمین؛ حضرت زینب(علیها السلام)خواهر امام حسین(علیه السلام) با سرعت خارج شدند و صدا می‌زدند: ای برادرم و ای پسر برادرم. آمد و آمد تا اینکه خود را بر (جسد مطهر حضرت علی‌اکبر(علیه السلام)) افکند. امام(علیه السلام) خواهر را به خیمه برگرداندند و جوانان خود را فرمان دادند: برادرتان را (به درون خیمه) منتقل کنید. آنها (امتثال امر نموده) و بدن مبارک را به سوی خیمه‌ای که در کنار آن می‌جنگیدند، منتقل نمودند».


بالاترین عواطف پدرانه انسان کامل را دارد و دل خداجویش سخت مصیبت‌زده است؛ ولی شوق «بندگی خدا» آن‌چنان نشاط اعجاب‌آفرینی در ایشان نمایان کرده که نوشته‌اند: به خدا سوگند! هرگز ندیدم کسی فرزندان و اهل‌بیت و یارانش کشته شده باشد و عدّه فراوانی دشمن احاطه‌اش کرده باشند و این‌گونه باصلابت و اطمینان خاطر با حوادث برخورد کند.[۷۸۱]

بنابراین انسانی که طعم روح‌بخش «بندگی خدا» را چشید، به راحتی از مال غصبی، ربا، غش در معامله و هرگونه درآمد نامشروع دوری کرده آنچه خدا ارزانی فرموده، با آرامش خاطر در مسیر مورد رضای او به کار می‌گیرد. در مسیر علم‌آموزی، آراستگی به اخلاق نیک و همه امور زندگی فردی و اجتماعی نیز، به روشی که مالک هستی می‌پسندد عمل کرد، و تحت ضوابطی که او مقرر فرموده، به دریافت مطالب و در صورت لزوم انتقال آن به دیگران مبادرت می‌ورزد.

پس بیاییم دعا کنیم و توسل داشته باشیم؛ چراکه هر گرهی با دعا و توسل گشودنی است؛ پس باید با تضرع و خلوص نیت، اولیای معصوم خدای تعالی را شفیع قرار داده و برخورداری از این نعمت والا و سپس رشد و تعالی در این مسیر سراسر نور را درخواست نماییم.

البته هضم این نکته، روزی همگان نیست و درک این مهم که «همه چیز از آنِ خداست»، سعادتی است که همه مردم از آن بهره‌مند نیستند؛ ولی اگر انسان توفیق رسیدن به این مرحله را یافت، خواهد دانست که هرچه هست، از آنِ اوست. همچون عده‌ای که لباس‌هایی را عاریه


گرفته‌اند تا پس از استفاده به صاحب آن برگردانند، اختلاف آنها در مورد اشتباه شدن لباس‌ها به یکدیگر مضحک و مسخره است؛ دنیاباوران و حق‌ستیزان را نیز همین بیچارگی بس که به زد و خورد نعمت‌هایی که با یکدیگر بپردازند و «ناگهان» به پایان دوره امانت رسیده[۷۸۲] و به اعتباری بودن نعمت‌هایی که می‌توانست نقش بسیار مهمی در سعادت ابدیشان ایفا کند، پی ببرند، و در مقابل التماس، چیزی جز اندوه عایدشان نشود.[۷۸۳]


مفهوم تکبر از دیدگاه اسلام

آنچه از کلمه «تکبّر» به ذهن می‌آید، خُلق و خوی افرادی است که سخن گفتن و طرز برخوردشان، حاکی از آن است که خود را برتر از دیگران دانسته، و در مقابل، در دیدگان خودبینشان منزلتی برای دیگران وجود ندارد. علمای اخلاق در همه ادیان و در میان نحله‌های مختلف برای علاج این صفت رذیله راه‌هایی پیشنهاد کرده‌اند؛ ولی در فرهنگ متین اسلام به معنایی ژرف‌تر و گسترده‌تر در مورد این واژه برمی‌خوریم.

قرآن کریم، همواره مستکبران را جبهه‌ای در مقابل حق و خدای تعالی معرفی می‌فرماید و آنان را کسانی معرفی می‌کند که از کرنش در پیشگاه باعظمت پروردگار متعال خودداری می‌کنند؛ مانند:


...إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ[۷۸۴]...همانا کسانی که از پرستش من سر باز می‌زنند، به زودی با ذلت و خواری وارد دوزخ خواهند گردید.

بنابراین آنچه در بین مردم از این صفت رذیله شناخته شده در برابر آنچه قرآن کریم ارائه می‌کند، ناچیز است؛ زیرا ملاک سنجش خودبرتربینی در دیدگاه مردم، حالتی است که دارنده آن در قبال هم‌نوعان خود دارد؛ ولی در منطق وحی، «با خدا طرف شدن» مطرح است. معمولا علمای اخلاق نیز بیشتر به همان معنایی پرداخته‌اند که به افق فکر مردم نزدیک است.


خطر جدی این صفت

«تکبّر» همچون دیگر صفات شیطانی، از «نقطه‌ای بسیار کوچک» و تقریباً غیر قابل اعتنا آغاز می‌شود، و اگر اصلاح نگردد خطرهای جدّی در پی خواهد داشت؛ ولی ویژگی مهم آن این است که پیامد افسارگسیختگی انسان در این میدان بسی خانمان‌سوزتر است و انسان را به بدترین درکات جهنم می‌فرستد.

ریشه کفر و فساد همین است و آثار شوم آن در زندگی فردی و اجتماعی ـ اعم از خانواده، مدرسه و امثال آن ـ ظهور پیدا می‌کند. این سمّ مهلک ممکن است خدای ناکرده در اعماق دل بسیاری از ما نیز وجود داشته باشد که باید از صمیم جان به خدای متعال پناه ببریم و از درگاه کبریایی‌اش عاجزانه بخواهیم هیچ‌گاه ما را به خود وانگذارد. باید عبارت زیبایی که کراراً در نیایش‌ها به ما آموخته‌اند، ترنّم کنیم: «وَلا تَکِلْنی إلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْن».[۷۸۵]

x

در مواردی نیز کلمه «ابدا» هم دیده می‌شود؛ مانند: ج ۸۶، ص ۴۰، ۷۱، ۱۰۸، ۱۴۶ و ۱۵۲؛ ج ۹۴، ص ۲۱۰ و ۲۲۴؛ ج ۹۵، ص ۳۵۲؛ ج ۹۷، ۲۳۶، ۲۸۴، ۳۰۱ و ۳۲۰؛ ج ۹۸، ص ۳۱، ۴۷ و ۱۴۰ و....

امام صادق(علیه السلام) از ام‌سلمه نقل می‌کند که پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) در دعایشان، خداوند را این‌گونه خطاب می‌کردند: «اللّهمّ وَلا تَکِلْنی إلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْن أبَدا».[۷۸۶]


پیچیدگی روح

انسان با اندکی تأمل در باطن خویش، از انگیزه‌های اساسی و گرایش‌های بنیادین خود به خوبی آگاه می‌شود و به صدق کلام وحی اذعان می‌کند که «بَلِ الإِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ * وَلَوْ أَلْقی مَعاذِیرَه؛[۷۸۷]انسان ولو عذر و بهانه‌هایی برای خود بتراشد، ولی کاملا بر (اعماق دلِ) خود آگاه است»؛ ولی در اثر غفلت از این هشدار پربها و غرق شدن در امواج خروشان هواهای نفسانی، قدر این نعمت را ندانسته و به عمد چشم دل را کور می‌کند.[۷۸۸] در این صورت ممکن است بر اخلاص خویش سوگند نیز یاد کند و در این قسم خوردن هم خود را صادق بداند و حتی امر بر خود او هم مشتبه شده باشد و سطح ظاهری دل را با ژرفای عمیق آن به سبب مقدمات اختیاری


که خود او فراهم آورده، خلط کند. حال اگر توفیق یافت و با زحمت پرده‌ها را کنار زد و به اندرون خود سری کشید، درمی‌یابد که آن‌گونه که تصور می‌کرد، اخلاص نداشته است.

سخن گفتن درباره اخلاص مجال دیگر می‌طلبد؛ غرض آن است که در بحث تکبر نیز، گاه ممکن است ظاهر غلط‌انداز فروتنی او حتی برای خودش نیز مشکل‌آفرین شود و همان‌گونه که توضیح داده شد ـ نفس، این تواضع ظاهری را راهی مطمئن برای نیل به اهدافی همچون شهرت، ریاست، مال، ثروت و امثال آن برمی‌گزیند؛ در عین حال با خود می‌گوید اگر متکبر بودم، به آرامی سخن نمی‌گفتم، به مردم لبخند نمی‌زدم و رفتارم به گونه دیگری بود. غافل از آنکه این یک ترفند شیطانی و حاکی از وجود تکبری مخفی‌تر و خطرآفرین‌تر است و او در پی آن است که مردم وی را شخصی بزرگ بپندارند و در دل عظمتی از او احساس کنند؛ از این رو نباید به نگاهی عجولانه به سطح ظاهری قلب اکتفا کرد؛ بلکه با دقت کامل باید اعماق دل را کاوید و با استعانت از خدای‌تعالی، از پاکی تمام زوایای جان از شائبه تکبر اطمینان حاصل کرد. باید توجه داشت که دشمن زخم‌خورده از پای ننشسته و در انتظار فرصت است؛(۱) استمداد و استعانت از آن عزیز شکست‌ناپذیر، همواره لازم است؛ چرا که در غیر این صورت پیروزی‌های گذشته بر شیطان و هوای نفس، خود عاملی نامبارک برای غفلت بیشتر و سقوطی هلاکت‌بارتر خواهد شد. همچنان که در نقطه مقابل استمداد پیوسته از خدای مهربان، گسیل نیروهای

________________________________________

۱. «یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْآتِهِما إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ...». اعراف (۷)، ۲۷.

امدادی در مقابل حیله‌های پیچیده‌تر دیوان بداندیش را در پی خواهد داشت. در چنین موقعیتی است که کلام نورانی حق‌تعالی را با تمام وجود می‌توان یافت که «...إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفا».(۱)

البته دیگر صفات رذیله نیز باید، به همین صورت مورد دقت و بررسی قرار گیرد. علمای اخلاق هم در هر یک از این موارد راه‌هایی پیشنهاد کرده‌اند؛ ولی بحث ما در خصوص «تکبر» است و فرهنگ قرآن کریم، بسیار فراتر از آن چیزی است که در مباحث علم اخلاق بشری مطرح است؛ از این رو به آیه شریفه‌ای از آن کتاب آسمانی اشاره می‌کنیم:

الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللهِ بِغَیْرِ سُلْطان أَتاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ وَعِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّر جَبّار؛(۲) کسانی که بدون در اختیار داشتن کمترین حجت و دلیلی که به سوی آنها آمده باشد، در آیات خداوند به بحث و جدال می‌پردازند، از نظر خداوند و دین‌باوران دشمنی بزرگی نموده‌اند (چرا که ضریب زشتی یاوه‌گویی بستگی به عظمت شخصیت طرف مقابل دارد و چون هیچ چیز با خدا قابل مقایسه نیست، کار آنان بسیار قبیح و حاکی از اوج دشمنی با حق است) این چنین خداوند بر هر دلِ متکبر ستمگری مهر می‌زند (و در نتیجه از درک حق و معارف محروم می‌گردد).

ممکن است نخست تصور این مطلب که «کسانی در آیات الاهی» به جدال برمی‌خیزند، قدری مشکل باشد؛ زیرا کافران اساس را منکرند و معتقدان به قرآن، حقانیت آن را پذیرفته‌اند؛ پس چگونه در آن تردید می‌کنند؛ ولی متأسفانه واقعیت این است که در این روزگار هم آن مدعیان دفاع از اسلام

________________________________________

۱. نساء (۴)، ۷۶.

۲. غافر (۴۰)، ۳۵.

در مبانی دین نیز تشکیک می‌کنند؛ حتی قرآن کریم را قابل نقد دانسته و معتقدند باید سره و ناسره‌اش از هم جدا شود. اگر سؤال شود ملاک تشخیص نیک و بد آن چیست، میزانی را معرفی می‌کنند که خدای تعالی کراراً به وضوح ناکارآمدی آن را از پیش بیان فرموده است؛ مانند:

فَلَمّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَحاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛(۱) آن هنگام که پیامبران‌شان دلائل روشن و خدشه‌ناپذیر ارائه نمودند به (اندک) دانشی که نزدشان بود شادمان گشته، و آن (پیامدهای ناگوار) که آن را مورد ریشخند قرار می‌دادند آنان را فرا گرفت.

اینان نیز به همان دانشی می‌نازند که حق‌تعالی آن را هم اندک می‌داند(۲) و هم اعطایی خود،(۳) و نه محصول تلاش بشر و آفریده او؛ غافل از آنکه به حکم عقل نقد و بررسی هر چیز، فرع تسلط کامل بر جوانب مختلف آن است؛ از این رو انسانی را که به گوشه‌ای از زوایای پیچیده جسم و جان خود پی نبرده، نیامده است که کلام وحی را که از زبان پاکِ عظیم‌ترین شخصیت ممتاز الاهی شنیده شده، زیر سؤال ببرد.

البته روشن است بداندیشان و معاندان، از انکار صریح قرآن کریم

________________________________________

۱. همان، ۸۳.

۲. «وَما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیل؛ و از دانش جز مقداری اندک به شما داده نشده است». اسراء (۱۷)، ۸۵.

۳. علاوه بر آیات فراوانی که همه چیز را از آنِ حق‌تعالی معرفی می‌فرماید، آیه فوق نیز آشکارا بیانگر این حقیقت انکارناپذیر است؛ چرا که فاعل در این آیه از شدت وضوح ذکر نشده و در موارد مشابه، ذکر آن را می‌توان یافت؛ نظیر: «...وَاللهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلاً وَاللهُ واسِعٌ عَلِیمٌ * یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیرا». بقره (۲)، ۲۶۸ و ۲۶۹.

طرفی برنمی‌بندند؛ از این رو از دیرباز یکی از مناسب‌ترین راه‌های مقابله آنان با این نور عالم‌افروز، تحریف معنوی آن و به عبارت خودشان «ارائه قرائت جدید» از دین است.

بدین منظور برای تهیه بستری مقبول، به القای این پندار واهی می‌پردازند که دین را باید به گونه‌ای مطرح کرد که برای دنیای امروز قابل پذیرش باشد و هر آنچه را که اندک تنشی در پی داشته باشد، از قاموس دین زدود.

طبعاً پرسشی که این سینه‌چاکان را پاسخی جز منحرف کردن اذهان از توجه به آن به دنبال ندارد، این است:

اولا، اگر چنین است، پس انتساب آن به خدای تعالی چه توجیهی دارد؟

ثانیاً، اگر فردا انتظار مردم از دین تغییر یافت، آیا این دین است که باید خود را با خواسته‌های آنان تطبیق دهد؟ بدیهی است در این صورت «دین» نیز، همچون عبارت‌های پرباری خواهد شد که در اثر کثرت استعمال در معانی نامناسب، بار مثبت خود را از دست داده‌اند. دین‌باوران راستین نیز، چنین توجیهات بی‌مایه‌ای را برنمی‌تابند و بر این عقیده راسخند که این خالق هستی است که نقصی در او راه ندارد، هم مصالح بشر را بهتر از او می‌شناسد و هم رحمت و محبتش به انسان از خود وی والاتر است. او هیچ نیازی به انسان ندارد و بشر را برای رسیدن به کمال مطلوب راهنمایی کرده و هرگونه وسایل مورد نیاز را در این راه ارزانی‌اش می‌دارد. خدای تعالی بهترین جوایز را هم به کسی عطا می‌فرماید که بیشترین بهره را از آن امکانات در مسیری که خود او معین فرموده ببرد و آن استعدادها را بهتر به کار گیرد.

کاش بشر در این فرصت بسیار گذرا و کوتاه قدر این نعمت را می‌شناخت و توشه‌ای برمی‌گرفت، نه آنکه ضروری‌ترین اعتقادات دینی را هم مورد تشکیک قرار دهد و به اسم دین، در بنیادی‌ترین مبانی دین (خداشناسی) امر را بر تازه از گرد راه رسیده‌های تشنه حقیقت مشتبه کرده و مصداق بارز «صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ الله»(۱) شود. آنچه بیشتر مایه تأسف است، «نوکری بی‌جیره و مواجب» برخی از آنان است که بدون دریافت هیچ‌گونه امکانات مادّی، «خَسِرَ الدُّنْیا وَالآْخِرَة»(۲) شده‌اند.

ممکن است پرسیده شود این عملکرد حق‌ستیزانه را چه توجیهی هست؟

پاسخ این پرسش را در مجموعه مباحث حاضر به خوبی می‌توان جستوجو کرد. اینان به همان بیماری دچار شده‌اند که ابلیس به آن مبتلا و مروّج آن است، و امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) مخاطبان حال و آینده را مشفقانه از آن بر حذر داشتند.(۳) ریشه روانی این رفتارهای ناهنجار، همان «تکبّر و خودبرتربینی» است؛ چنان‌که در آیه دیگری از سوره غافر می‌خوانیم:

إِنَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللهِ بِغَیْرِ سُلْطان أَتاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّ کِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ؛(۴) همانا افرادی که بدون کمترین حجت و دلیلی که نصیبشان شده باشد، در آیات الاهی به جدال و گفت‌وگو می‌پردازند در سینه‌هاشان جز

________________________________________

۱. «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَأَنْتُمْ شُهَداءُ وَمَا اللهُ بِغافِل عَمّا تَعْمَلُونَ». آل‌عمران (۳)، ۹۹؛ نظیر اعراف (۷)، ۸۶؛ نحل (۱۶)، ۹۴؛ نساء (۴)، ۱۶۷ و....

۲. حج (۲۲)، ۱۱.

۳. «...فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللهِ عَدُوَّ اللهِ أَنْ یُعْدِیَکُمْ بِدَائِهِ...». فرازی از همین خطبه شریف که شرح آن گذشت.

۴. غافر (۴۰)، ۵۶.

«خودبزرگ‌بینی» که به آن دست نخواهند یافت، وجود ندارد. پس به خداوند پناه آور؛ چرا که او شنوا و بیناست.

آنان روش خود را مقتضای تحقیق دانسته و می‌گویند کار عالمانه باید با «بی‌طرفی کامل» باشد و اگر جایی ببینیم اسلام غلط گفته، صریح خواهیم گفت اینجا غلط است و یا احیاناً العیاذ بالله‌ـ قرآن را هم نقد کرده و خطاهای آن را بازگو کنیم. بدین‌سان فردی که در بین اهل محل خود نیز اعتباری ندارد، با چنین کوته‌اندیشی و موضع‌گیری خلاف تحقیق(۱)، در پی دست و پا کردن منزلتی است تا میلیونها افراد بی‌خبر، او را فردی ممتاز دانسته و برای دعوت وی برای سخنرانی در دانشگاه‌های مختلف جهان مدت‌ها وقت صرف کنند و پول و جوایز فراوان عایدش شود.


به درون خود بنگریم

ما چگونه هستیم؟ باید خود را بیازماییم؛ زیرا تحسین و تمجید دیگران(۲)

________________________________________

۱. پیداست که «بی‌طرفی» در تحقیق، امری ممدوح؛ بلکه شرط لازم آن است؛ ولی این شعار در بعض موارد، همچون آزادی‌خواهی‌های غربیان، و در عین حال قتل‌عام‌های آنها برای دموکراسی است. مگر نه این است که ادعای راستین اسلامیّت به معنای درک مبانی روشن و قابل دفاع اسلام است؟ پس کسی که به عنوان اسلام‌شناس سخن می‌گوید، در واقع مقدمات مستدلِ وحیانی بودن قرآن کریم و اعجاز آن را پذیرفته است، و اگر هنوز به این درجه از ایمان نرسیده، باب تحقیق و گفتوگو بسته نیست و برای پرسش‌های کاوشگرانه او، پاسخ‌های متین و منطقی وجود دارد؛ ولی پیش از هرگونه بحث و گفتوگو و بدون رعایت موازین علمی، نقطه مقابل را فریاد نمودن و با ترفندهایی حساب‌شده ذهن افرادی را که مجال کاوش عمیق نیافته‌اند منحرف کردن، جوانمردانه به نظر نمی‌رسد.

۲. «رُبَّ مَفْتون بِحُسْنِ الْقولِ فیه؛ چه‌بسا فردی که فریفته سخن نیک دیگران در مورد او گردد.». نهج‌البلاغه، حکمت ۴۵4 (462).

به ضمیمه خوش‌باوری نفسانی، خدای‌ناکرده حجابی بس عظیم خواهد شد و فرجام نامبارکی را برای انسان رقم خواهد زد. و آن روز که دوران هیاهو و جار و جنجال به سر آید و انسان در خانه تاریک و تنهای قبر فرصت ارزیابی واقعیت خود را بیابد، جز اندوهی غیر قابل تصور نخواهد داشت.

نکته درخور دقت این است که چه بسا حالاتی که انسان در شرایط عادی آن را مضحک و شرم‌آور بداند، ولی خدای ناکرده در شرایط خاصّی به همان ورطه سقوط کند و توجهی به زشتی آن نداشته باشد؛ مثلا از اینکه نام او بر سر زبان‌ها بیفتد و تصویر او صفحات روزنامه‌ها را پر کند، لذت ببرد و در این مسیر تا آنجا پیش رود که آماج دشنام شدن را در راه کسب شهرت بین مردم به جان بخرد. چنین شخصی از برطرف کردن عطش درونی خود خرسند می‌شود و با همه اینها خود را تلاشگری مخلص در راه اعتلای کشور و پیشرفت ملت دانسته و اظهار نظرهای خلاف حق را این‌گونه زیرکانه توجیه می‌کند: من خودم چنین اعتقادی ندارم و فقط برای باز کردن باب گفتوگو، کاوش علمی و سرانجام کشف حقیقت این‌گونه سخن راندم. او از این نکته غافل است که مغلوب خواسته‌های کور نفس شده و دشمن فریبکار(۱) را در راه «القای شبهات مهلک» در دل ضعیف ایمانان که احیاناً فرصت بررسی علمی را ندارند

________________________________________

۱. «الغَرُور» به معنای بسیار فریب دهنده، وصفی است که خدای تعالی سه مرتبه در قرآن کریم ابلیس را به آن متصف فرموده و بندگان خود را از آن خطر برحذر داشته است: «...فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَلا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللهِ الْغَرُورُ». لقمان (۳۱)، ۳۳ و فاطر (۳۵)، ۵. تعبیر مشابه را در حدید (۵۷)، ۱۴ می‌توان یافت.

یاری رسانده یا بیماردلانی را که در انتظار شنیدن چنین نغمه‌های ناموزون از چهره‌های معروف هستند، برانگیخته و در آن هنگام به خود آید و اخلاص خویش را در گام‌های نخستین راه و سپس حیله‌گری‌های بعدی خود را مقایسه کند که هیچ راه گریزی در پیش روی خود نبیند.(۱)پروردگارا! همه ما را از همه شرور و آفات به نیکوترین وجه حفظ فرما.

آری، سنت «إضلال»(۲) پروردگار که همان «سلب توفیق» در اثر عملکرد نامناسب انسان است، در اثر «تکبر و خودبرتربینی» دامنگیر بشر می‌شود و اصولا راه فهم بر وی بسته می‌گردد:

سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الأَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَإِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَة لا یُؤْمِنُوا بِها وَإِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَإِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَکانُوا عَنْها غافِلِینَ؛(۳) به زودی آنان را که به ناحق در زمین تکبر می‌ورزند، از (ایمان به) آیات و نشانه‌هایم منصرف می‌سازم و (در این صورت است که) هر آنچه از آیات ببینند، به آن اعتقاد ننمایند، و مسیر صلاح و هدایت را به عنوان راه خود برنخواهند گزید و راه گمراهی را انتخاب خواهند کرد. این (کژاندیشی و حق‌ستیزی‌شان) به آن دلیل است که آیات ما را تکذیب نموده و از آن غفلت ورزیدند.

فردی که در شرایط عادی اظهار شک را نه خود می‌پسندید و نه مورد پسند مخاطبانش واقع می‌شد، هنگامی که پای بحث‌های معرفت‌شناسی به میان می‌آید ـ به ویژه اگر انگیزه‌های سیاسی هم در کار باشد ـ با

________________________________________

۱. «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْر مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوء تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَبَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد». آل‌عمران (۳)، ۳۰.

۲. مانند: «... وَمَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ هاد». رعد (۱۳)، ۳۳.

۳. اعراف (۷)، ۱۴۶.

اظهار تردید در مسائل بسیار روشن شناخت‌شناسی، دانشمندی فرهیخته معرفی می‌شود و اصولا شک داشتن و نرسیدن به علم را افتخار دانسته و رسیدن به یقین را محال جلوه می‌دهد. البته برای سر و صورت علمی دادن به بحث، مطالبی سر هم می‌کند و شکی را مقدس می‌داند که بر اساس مبانی خاصی باشد. نه اینکه از همان آغاز، در همه امور اظهار شک کند؛ ولی پر واضح است که چینش مطالب و ردیف کردن مقدمات بی‌محتوی، فقط می‌تواند برای کسانی جاذبه داشته باشد که همچون خود او از افق فکری بسیار نازلی برخوردارند؛ دانشوران ورزیده به خوبی بر سستی مقدمات و بی‌پایگی استنتاج وی واقفند. سخن در این است که چنین حالت مسخره‌آمیزی، محصول همان روح تکبر و تصور خیالی از عظمت خویشتن است که این چنین باعث سقوط انسان در دیدگاه دیگران می‌شود و هر عاقلی به وی می‌خندد که آخر به چه می‌نازی و به چه می‌بالی؟ چطور این همه پول، وقت، سعادت و سرمایه پرارج زندگانی‌ات را صرف می‌کنی تا به هر نحو ممکن مردم تو را بشناسند و خیال کنند شخصیت بزرگی هستی؟

آری، همان‌گونه که اشارت رفت، قرآن کریم به عبارت‌های شیوا و متنوع «گرفته شدن قدرت فهم» را گوشزدمان فرموده است.

گاهی سخن از «مُهر بر قلب» است؛ مانند تعبیر «طبع»: «...وَنَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ؛(۱)... و بر دل‌هاشان مهر می‌نهیم؛ پس (ندای روح‌بخش حق را) نمی‌شنوند».

و «ختم»؛ مانند: «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلی عِلْم وَخَتَم

________________________________________

۱. اعراف (۷)، ۱۰۰؛ این ریشه را ۱۱ مورد با ۴ قالب در قرآن کریم می‌توان دید.

عَلی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ...؛(۱) پس آیا دیدی کسی را که هوای نفس خویش را معبود خود قرار داد و خداوند با علم و آگاهی (به موقعیت زشت وی) او را گمراه نمود (و توفیق هدایتش سلب کرد) و بر گوشِ (جان) و قلب وی مهر نهاد؟»

«مهر بر قلب»، از اصطلاحات قرآنی است. هنگامی که نامه‌ای را می‌پیچند، روی آن را مهر می‌زنند تا باز نشود. خداوند با تعابیری همچون «طبع» و «ختم» به راه نیافتن نور حق به چنین دل‌هایی اشاره می‌فرماید، و همان گونه که لاک و مهر کردن یک نوشته، حاکی از عدم تغییر و محرمانه بودن آن است، این‌گونه دل‌ها نیز از پذیرش هر گونه مطالبی که با جهت‌گیری شیطانی آن همسو نباشد، بسته است. و این عقوبتی است که خدای تعالی برای کسانی که به عمد به عناد با حق برمی‌خیزند، مهیا کرده است.

چنین کسانی اگر آوای حق را با صدای بلند به گوششان بخوانند و بلندگوها به کار ببرند، کمترین اعتنایی نخواهند کرد:

وَإِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا وَلّی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذاب أَلِیم؛(۲) و آن‌گاه که آیات ما بر او تلاوت می‌گردد، انگار اصلا آن را نشنیده، و در گوش‌های او سنگینی(۳) باشد، با تکبر پشت (به حق) می‌نماید. پس (چنین فردی را) به عذابی دردناک بشارت ده.

متأسفانه این عمل زشت رفته‌رفته، به خلق و خوی ریشه‌دار تبدیل شده و

________________________________________

۱. جاثیه (۴۵)، ۲۳؛ نظیر بقره (۲)، ۷ و انعام (۶)، ۴۶؛ البته در یس (۳۶)، ۶۵ و شوری (۴۲)، ۲۴، هم استعمال شده؛ ولی اولی در مورد قیامت و دوّمی اثبات حقانیت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) و کتاب حضرت است.

۲. لقمان (۳۱)، ۷.

۳. «الْوَقْرُ: الثِّقْلُ فِی الاُْذُنِ». راغب اصفهانی، مفردات، ماده وقر.

آنچه از رفتار وی مشهود است، حالتی است که خدای‌تعالی در آیه‌ای مشابه آیه فوق، از آن به «اصرار» تعبیر فرموده است:

یَسْمَعُ آیاتِ اللهِ تُتْلی عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها فَبَشِّرْهُ بِعَذاب أَلِیم؛(۱) آیات الاهی را که بر او تلاوت می‌شود، می‌شنود (ولی) پس از آن با تکبر (بر حق‌ستیزی خود) اصرار ورزیده و آنها را نشنیده می‌گیرد، پس وی را به عذابی دردناک بشارت ده.

خداوند عقل را برای یافتن راه کمال و پیمودن آن به انسان ارزانی داشته است و برای ناسپاسانِ این نعمت بی‌بدیل، پلیدی و «رجس» را مقرّر کرده و فرموده است: «...وَیَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُون».(۲)

و یا تعبیر «پرده افکندن» را به کار برده و فرموده است:

خَتَمَ اللهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَعَلی سَمْعِهِمْ وَعَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ؛(۳) بر قلب‌ها و گوش‌های (دل)شان مهر نهاد، و بر چشمانشان پرده‌ای (مانع از درک حق) است و عذاب بزرگی برایشان (مهیا) است.

آری این پس‌گردنی حق‌تعالی است. کسی که از واقعیت فقر و نیاز خویش غفلت کند و از نعمت ادراک و چشم و گوش توشه نگیرد(۴) و استکبار را به اینجا رساند که دعوی باطل «أَنَا رَبُّکُمُ الأَْعْلی»(۵) سر دهد، در سراشیب پرخطری خواهد افتاد که هرگز توان تسلط بر خویشتن خویش را باز نخواهد یافت و سرانجام نغمه خفّت‌بار او که: «آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ

________________________________________

۱. جاثیه (۴۵)، ۸.

۲. یونس (۱۰)، ۱۰۰.

۳. بقره (۲)، ۷؛ یگانه مورد مشابه آن را در جاثیه (۴۵)، ۲۳ می‌توان ملاحظه کرد.

۴. اعراف (۷)، ۱۷۹.

۵. نازعات (۷۹)، ۲۴.

بِهِ بَنُوا إِسْرائِیلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ».(۱) از وی مقبول نمی‌افتد و پاسخی این چنین قاطع و کوبنده دریافت خواهد کرد:

آلاْنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ؛(۲) حالا دیگر؟ (تو فرصت‌ها را سوزاندی) و پیش از این (آن‌چنان) سرپیچی نموده و از فسادانگیزان بودی (که راه هرگونه بازگشت را خود بسته‌ای).

و مایه عبرت دیگران خواهد شد:

فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ؛(۳) پس امروز بدن (بی‌جان) تو را نجات می‌دهیم (از آب برون می‌اندازیم) تا عبرتی برای آیندگانت باشی و بسیاری از مردم از آیات ما غافلند.

خداوند عاقبتمان به خیر فرماید و از تکبر و دیگر رذایل اخلاقی پاکمان سازد.


حد و مرز تواضع

ممکن است هنگامی که از نکوهش تکبر، و یا پسندیده بودن فروتنی سخن به میان می‌آید، این پرسش مطرح شود که آیا «اظهار بزرگی» همیشه و همه جا زشت است؟ و آیا تواضع نزد همگان و در همه شرایط ستودنی است؟

پاسخی که یونانیان و به تبع آنان، اخلاق‌نویسان کلاسیک ارائه می‌کنند

________________________________________

۱. «ایمان آوردم به اینکه معبودی جز همان که بنی‌اسرائیل به آن گرویدند، وجود ندارد و من در زمره مسلمین هستم» (یونس، ۹۰)؛ جمله‌ای است که فرعون در آخرین لحظات هنگام غرق شدن به زبان آورد.

۲. یونس (۱۰)، ۹۱.

۳. همان، ۹۲.

ولی با فرهنگ اصیل اسلام چندان همخوانی ندارد، مبتنی بر این امر است که هر صفت پسندیده، حد اعتدال بین دو صفت نکوهیده است؛ مثلا سخاوت، بین بخل و بذل و بخششِ غیر معقول است. انسان سخاوتمند کسی است که نه از سهیم کردن دیگران از مواهب خدادادی خود دوری می‌کند و نه در اثر بذل و بخشش بیش از حد، ادای واجبات خود و تهیه مایحتاج اهل و عیال عاجز می‌ماند. یا شجاعت، صفتی است که در بین دو نقطه ظلمانی جُبن و تهوّر، درخشندگی ویژه دارد. شجاع کسی است که با اندک احتمال خطر جزئی، دست از ادای تکالیف نشوید و یا در نقطه مقابل، نسنجیده خود را به آب و آتش نزده و با سینه چاک به استقبال هرگونه خطر نرود؛ همچنین دیگر ویژگی‌های اخلاقی.

غزالی که با مذاق فیلسوفان چندان همسویی ندارد، در مورد پرسش بالا همین روش آنان را پسندیده و تواضع را ارزشی والا بین دو نقطه ضد ارزش تکبر، و در مقابل، خاکساری دانسته است. در منطق رایج نیز دسته‌ای از قضایا که «مشهورات» خوانده می‌شوند، مستند مسائل اخلاقی شمرده شده و طبعاً نتیجه‌گیری از آنها «جدلی» خواهند بود، نه برهانی.

اشکال عمده این است که «اعتدال» ـ و به تعبیر قرآن و حدیث، «اقتصاد» و «قصد» ـ(۱) امری معتبر و مورد تأکید خدای تعالی و

________________________________________

۱. به معنای «میانه‌روی».

قال الله تعالی: «...وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ...». لقمان (۳۱)، ۱۹.

در معجزات امام عسکری(علیه السلام): «...فَعَرفْتُ مَبْلَغَهُ الّذی لَمْ یَکُنْ بُدٌّ مِنْه عَلَی الاْقْتِصادِ بِلا تَقْتیر وَ لا إسْراف...؛ دیدم مبلغ پولی را که (به من عطا فرموده بودند، به اندازه‌ای بود که) با میانه‌روی بدون سختی و یا ریخت و پاش، لازم بود». (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۶۰). یا: «الحمیة هو الاقتصاد فی کل شیء...؛ پرهیز، یعنی میانه‌روی در همه چیز». بحارالانوار، ج ۶۲، ص ۲۶۹. و موارد دیگر همچون نهج‌البلاغه، خطبه متقین (خطبه ۱۸4 (193)): (مَلْبَسُهُم الإِقتصاد)؛ بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۰۳. مرحوم کلینی نیز در اصول کافی، ج ۲، ص ۸۶ بابی تحت عنوان «الاقتصاد فی العبادة» گشوده‌اند.

البته در موارد فراوانی هم این معنا، بدون استفاده از این ماده به کار رفته؛ مانند: «وَالَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً». فرقان (۲۵)، ۶۷.

معصومان(علیهم السلام) است؛ ولی نگرش منابع اصیل دینی به بحث تکبّر و استکبار با آنچه در کلمات این علمای اخلاق دیده می‌شود، متفاوت است. اینان برخورد افراد بشر با یکدیگر را بررسی کرده و ملاکی برای افراط و تفریط آن ارائه می‌کنند؛ ولی در فرهنگ قرآن و عترت(علیهم السلام)، ملاک مقبول و معقول «بندگی خدا»ست. اصولا «تکبّر»، گردنکشی در مقابل حق‌تعالی است، و در مقابل تواضع، پرستش خدای متعال است؛ از این رو نمی‌توان «تذلّل» را نقطه مقابل تکبّر، و هر دو را دارای بار منفی دانسته و همچون شجاعت که حد اعتدال جُبن و تهوّر است، تواضع را نقطه معتدل بین آن دو شمرد؛ بلکه در پیشگاه پروردگار منّان، هرچه خاکساری بیشتر باشد، انسان به کمال لایق خود بهتر دست می‌یابد، و به لحاظ حرکت در مسیر فطرت خدادادی و طی طریق عبودیّت، امور این جهانی او نیز روال منطقی و مطلوب خواهد یافت و لمس تطابق زیبای مقرّرات شرع با ساختار وجودی انسان (تشریع و تکوین)، صفا و بالندگی غیر قابل وصفی برای زندگی انسان به ارمغان می‌آورد.

از دیدگاه وحی، زشتی تکبر به لحاظ «ناسازگاری با روح عبودیت» در مقابل خدای تعالی است و نهایت فضیلت و کمال انسان، درک عمیقِ «عبد محض خدای قادر متعال» بودن است.

امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جمله زیبا و معروفشان خدای مهربان را این‌گونه مخاطب قرار می‌دهند:

...إلهی کَفی بی عِزّاً أنْ اَکُونَ لَکَ عَبْداً وَکَفی بی فَخْراً أنْ تَکُونَ لی رَبّاً أنْتَ کَما اُحِبُّ فاجْعَلنی کَما تُحِبُّ...؛(۱) معبودا! برای من همین عزت بس، که بنده تو باشم و همین سربلندی بس که تو پروردگار من باشی. تو آن گونه هستی که من دوست دارم؛ پس مرا آن‌گونه قرار ده که تو دوست داری.

بر این اساس، هرگاه اظهار بزرگی در برابر بعض بندگان خدا در جهت عبودیت خدای تعالی قرار گرفت، از نظر «برهانی» نه‌تنها ملاک قبح در آن وجود ندارد، بلکه به لحاظ همان ملاک متین و مقبول، چنین رفتاری ضروری خواهد بود. اساساً صحبت از استناد به قضایای مشهوره و مدح و ذم عقلا در کار نیست، و به لحاظ اندراج آن در صنعت «برهان»، قابل استدلال و استناد است.

«عبدِ خالص خدا» شدن، هدفی است که برای آن باید از هرچه بوی بد «انانیت» دهد، دوری کرده و گریزان بود. بر این اساس، این خدای تعالی است که خود، هم موارد فروتنی و بزرگ‌منشی، و هم میزان آن دو را تعیین می‌فرماید، نه انسان که جز از عالم خاکی ـ آن هم به صورتی بسیار محدود ـ بدون ارتباط با وحی از عالمی والاتر بی‌خبر است.

________________________________________

۱. شیخ صدوق، خصال، ص ۴۲۰، حدیث ۱۴؛ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۴۰۲، حدیث ۲۳ و ج ۹۴، ص ۹۲. در این حدیث سه جمله پرمحتوا در «مناجات»، سه جمله پربار در «حکمت»، و سه جمله پرسود در «ادب» نقل شده است که آنچه در متن آمده، مربوط به بخش اول است.

قرآن کریم برای مثال در مورد والدین به «خفض جناح»(۱) فرمان داده که مرحله‌ای فراتر از فروتنی عرفی است:

وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیر؛(۲) در کمال تواضع و فروتنی از سر رحمت و مهربانی برایشان بال بگستر و بگو پروردگارا! همان‌گونه که در خردسالی مرا پروریدند، بر آنها رحمت فرود آر.

همچنان که راجع به معلّم نیز، سفارش به این امر شده است. در حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می‌خوانیم:

لَیْسَ مِنْ أخْلاقِ الْمُؤمِنِ الْمَلَقُ إلاّ فی طَلَب الْعلم؛(۳) تملق گفتن، از صفات اخلاقی انسان باایمان نیست، مگر در مسیر جستوجوی دانـش.

مرتبه عالی‌تر تواضع، در مورد چهارده معصوم(علیهم السلام) سفارش شده است؛ مثلا خدای تعالی مؤمنان را از بلند کردن صدا در پیشگاه باعظمت پیامبر رحمت(صلی الله علیه وآله) برحذر داشته و آن را سبب حبط و نابودی اعمال صالح معرفی کرده است:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ؛(۴) ای اهل ایمان! صدایتان را بلندتر از صدای پیامبر(صلی الله علیه وآله)

________________________________________

۱. مرحوم طبرسی: حالت پرنده را هنگامی که جوجه خود را زیر پر و بال می‌گیرد، خفض جناح گویند، و عرب، فردی را که از سختگیری به دور است، خافض‌الجناح گوید. مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۶۳۱.

۲. اسراء (۱۷)، ۲۴.

۳. بحارالانوار، ج ۲، ص ۴۵، حدیث ۲۰.

۴. حجرات (۴۹)، ۲.

ننمایید، و به همان‌گونه که برخی از شما با برخی دیگر با صدای بلند گفت‌وگو می‌کنید، با ایشان آن گونه صحبت نکنید تا نادانسته اعمال (نیک) شما نابود گردد.

در مقابل، آن‌گاه که سخن از حق‌ستیزانی به میان می‌آید که توان مقابله با اسلام را ندارند و در سایه حکومت خدای تعالی زندگی می‌کنند، نه‌تنها محکوم به پرداخت مالیات می‌شوند، بلکه موظف هستند به شیوه‌ای خفت‌بار به این امر تن دهند؛ چرا که در جامعه اسلامی «دین» باید عزیز باشد، «خدا» عزیز باشد و «هرکه» راه خدا را عزیز نمی‌شمارد، نباید او را عزیز شمرد.

در منطق اسلام حقوق بشر بسیار والاتر و زیباتر از آنچه جوامع غربی و به اصطلاح پیشرفته امروز به آن می‌نازند، مطرح است. به راستی اگر اندیشمندان منصف آنان با دیدی تطبیقی و سعه صدر به دست‌آوردهای فکر بشری نکات پر ارج تعالیم پیامبر و آل(علیهم السلام) در این زمینه (برای نمونه رساله حقوق امام سجاد(علیه السلام) و ده‌ها موارد مشابه) بنگرند، رهنمود معصومان(علیهم السلام) را بسیار مترقی‌تر، عملی‌تر و سازنده‌تر خواهند یافت؛ چرا که ایشان به لحاظ ارتباط راستین با خالق هستی، دقیقاً بر وفق ساختار بسیار پیچیده روح و جسم انسان و جایگاه ویژه او در کل نظام آفرینش اعم از این جهان پهناور و عالم بسیار گسترده‌تر فرداـ سخن گفته‌اند؛ از این رو بدون کمترین استثنا، تمام ره‌آورد تعالیم ایشان، حکیمانه و منطبق با همان چیزی است که خالق هستی در نهاد بشر به ودیعت نهاده است.

بنابراین اگر قرآن کریم در مورد حق‌ستیزان معاند توقف جنگ را موکول به پرداخت زبونانه نوعی مالیات کرده و فرموده است: «...حَتّی

یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَد وَهُمْ صاغِرُونَ»،(۱) در حقیقت برای بهسازی جامعه است. حتی بر روی مفسدان نیز، راه حق بسته نیست؛ آنان هر لحظه می‌توانند از سر اخلاص ندای فطرت را پاسخ مثبت داده و به دامان پرمهر جامعه اسلامی بازگردند و از عزت و شوکت اسلام بهره‌مند شوند. طبعاً پس از روشن شدن حقیقت، باقیماندنشان بر آیین پیشین، به هیچ وجه قابل توجیه نیست؛ از این رو حکومت اسلام برای حفظ آرامش و بالندگی جامعه به گونه‌ای با آنان برخورد می‌کند که در موضع‌گیری نامناسب خود تجدید نظر کنند و تا فرصت باقی است، دست از سرکشی و عناد بردارند.

ارائه نظری صائب در هر زمینه، مشروط به «احاطه کامل» بر تمام جوانب آن امر است. در زمینه حقوق بشر باید گفت: طرح‌هایی که انسانِ بریده از وحی ارائه می‌دهد، به لحاظ احاطه نداشتن به مصالح دراز مدت بشر، کارآمد نیست. علاوه بر این، از «فقدان ضامن اجرا»ی همان که خود تصویب کرده، به شدت رنج می‌برد؛ و همان‌گونه که در جهان امروز به وضوح می‌بینیم، به شعاری رنگ‌باخته و دستاویزی کهنه در دست زورمداران مخالف کرامت راستین بشر تبدیل شده است.

کافری هم که با دین خدا سر جنگ دارد، مادام که «استکبار درونی» او را به این بازی خطرناک وا می‌دارد، چاره‌ای جز این‌گونه رفتار با او نیست؛ ولی آن‌گاه که به «عظمت خدای تعالی» اذعان کرد و این احساس درون، کرنش برون را به ارمغان آورد، او نیز همچون دیگر حق‌باوران، محترم و عزیز خواهد شد و تا پیک مرگ را ملاقات نکرده، این راه گشوده است:

وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ

________________________________________

۱. توبه (۹)، ۲۹.

الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الآْنَ وَلاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفّارٌ أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیم؛(۱) و توبه برای کسانی نیست که تا آن هنگام که مرگشان فرا برسد، به زشتی‌ها ادامه دهند (و در آن وقت) بگویند: هم‌اکنون توبه نمودم. و نه برای کسانی که با حالت کفر بمیرند. برای آنها عذابی دردناک مهیّا نموده‌ایم.

بنابراین بحث دائرمدار حد وسط ارسطویی نیست و ملاکْ «بندگی خدا» است و هرگونه «فروتنی» که در این جهت باشد و انسان را به این نقطه زیبا نزدیک کند، ارزشمند است و هرگونه «اظهار بزرگی» که سقوط از این قله بلند را در پی داشته باشد، نکوهیده می‌باشد.


حدیثی قدسی در مورد خاکساری در پیشگاه خدای تعالی

خدای تعالی در حدیثی مفصل و زیبا عبد صالحش، حضرت عیسی بن مریم ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ را موعظه فرموده است. تمام نکات ارجمند این روایت، چراغی پرنور، روشنگر راه زندگی و منشوری جاوید در مسیر سعادت و کمال انسانی است؛ ولی به آنچه به موضوع بحث مربوط می‌شود، به صورت گذرا اشاره می‌کنیم و توفیق توجه به همه آنها را از حضرت حق‌تعالی مسئلت می‌نماییم و شادی ارواح عزیزانی را از خدای بزرگ می‌طلبیم که طی قرون متمادی با بذل جان و عمر خویش، احادیث حیات‌بخش معصومان(علیهم السلام) را به ما رسانده‌اند.

مرحوم کلینی در روضه کافی این حدیث را نقل کرده‌اند.(۲) در بخشی از آن می‌خوانیم:

________________________________________

۱. نساء (۴)، ۱۸.

۲. کافی، ج ۸، ص ۱۳۱ ـ ۱۴۱، حدیث ۱۰۳؛ بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۲۹۹ ـ ۲۸۹، حدیث ۱۴، به نقل از کافی و امالی مرحوم صدوق.

یا عیسی أَطِبْ لِی قَلْبَکَ وَأَکْثِرْ ذِکْرِی فِی الْخَلَوَاتِ وَاعْلَمْ أَنَّ سُرُورِی أنْ تُبَصْبِصَ(۱) إلَیَّ کُنْ فِی ذلِکَ حَیّاً وَلا تَکُنْ مَیَّت؛(۲) ای عیسی! دلت را برای من پاکیزه گردان و در خلوت‌ها زیاد به یاد من باش و بدان شادی من در این است که کاملا فروتن و خاکسارم باشی و در این راستا سرزنده و بانشاط باش، نه بی‌رمق و بی‌جان.


شیوه برخورد با متکبران

گاهی ممکن است متکبران با برخوردی متناسب با وضعیت روحی خودشان، متنبه شوند؛ ولی اگر با فروتنی با آنان رفتار شود، بر راه شیطانی خویش جازم‌تر گردند. در چنین شرایطی اگر مؤمن «برای اطاعت خدا» ـ به شرط آنکه خدای‌ناکرده خود، مبتلا به همان بیماری نشود ـ رفتار متواضعانه‌اش را تغییر دهد، و با بی‌اعتنایی به تبختر او بنگرد و به این ترتیب او را از این خوی زشت بازدارد، باعث رضای پروردگار مهربان و نیل به درجات والا خواهد بود.

یا در مورد زنان اگر هنگام برخورد با نامحرمان، فروتنی جای خود را به حالتی شبیه به تکبر بدهد، عفت عمومی جامعه حفظ خواهد شد و بیماردلان ولگرد، طمع ایجاد مزاحمت برای آنان را پیدا نخواهند کرد.

امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، این حالت را در کنار «ترس» و «بخل» با توضیح زیبایی که در ذیل آن آورده‌اند، برای بانوان به عنوان صفاتی نیک ذکر کرده‌اند:

________________________________________

۱. اهل لغت «تَبَصْبُصْ» را با تعابیری همچون «تملّق» که نهایت فروتنی و تواضع است، توضیح داده‌اند، و آن‌گاه که در مورد حیوانات به کار رود، به معنای تکان دادن دم از شدت تسلیم و انقیاد است. صحاح اللغه جوهری، ج ۳، ص ۱۰۳۰.

۲. روضه کافی، ص ۱۴۱؛ بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۲۹۸ و ج ۹۳، ص ۳۴۱.

خِیَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ: الزَّهْوُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ. فَإِذَا کَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً لَمْ تُمَکِّنْ مِنْ نَفْسِهَا، وَ إِذَا کَانَتْ بَخِیلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا وَ إِذَا کَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ کُلِّ شَیْء یَعْرِضُ لَهَ؛(۱) نیکوترین ویژگی‌های زنان، بدترین صفات مردان است: کبر، ترس و بخل. پس اگر زن اظهار بزرگی نماید (مردان نامحرم را) بر خود مسلط نمی‌نماید، و اگر در صرف اموال بخل بورزد، مال خود و همسرش را حفظ خواهد نمود و اگر ترسو باشد (و بی‌باکانه با مسائل مختلف مواجه نشود)، از هر چیزی که به او روی آورد ترس خواهد داشت (و در نتیجه از نقشه‌های بدخواهان محفوظ خواهد ماند).

پیداست که اگر تواضع در اینجا هم پسندیده باشد، بازار گرم فساد در جوامع بشری بسی گرم‌تر و تباهی افزون‌تر می‌شود. البته ممکن است این مسئله از باب «تزاحم دو مصلحت» نیز مطرح باشد که فعلا وارد آن بحث نمی‌شویم و به اشاره به ریشه مطلب بسنده می‌کنیم.

ناگفته پیداست در مواردی که «فروتنی و اظهار ادب» در مقابل کافران، وسیله‌ای مناسب برای تبلیغ دین و جذب آنان به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) می‌شود، به همان معیاری که بیان شد، امری پسندیده است؛ مثلا دانشجوی متدینی که در کشوری غیر مسلمان مشغول تحصیل است، و رعایت ادب در کلاس درس، چهره زیبای مکتب را به آنها می‌نمایاند، وظیفه چنین برخوردی را دارد؛ ولی اگر برای اغراض مادی و سبب کوچک شدن اسلام باشد، نامطلوب خواهد بود.

نتیجه آنکه: چه «اظهار بزرگی» در برابر دیگران و چه «فروتنی»، همه باید همسو با «روح عبودیت» باشد و هر آنچه به نحوی زمینه‌ساز استکبار

________________________________________

۱. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۲6 (234) و بحارالانوار، ج ۱۰۳، ص ۲۳۸، حدیث ۵۲.

در پیشگاه پروردگار بزرگ باشد، از اول نکوهیده و مذموم است و نباید به آن اقدام کرد؛ چرا که سرانجام تکبر، ـ خدای ناکرده ـ کفر است. یگانه ملاک ارزش، «تقرب به سوی خدا» است و راه تقرب به خدای تعالی هم «پیمودن مسیر محبت اهل‌بیت(علیهم السلام) و پرهیز از اموری است که ایشان را خوش نیاید و آزردگی خاطر پاکشان را به دنبال داشته باشد».

بدین‌سان، از باب «خِتامُه مِسْک»(۱) فرمان مطاع آن وارث همه نیک‌ها و نیکی‌ها را در مورد «لزوم رعایت رضای آل‌البیت(علیهم السلام)»، پایان‌بخش کتاب قرار داده و عاجزانه از پیشگاه باعظمت آن قلب عالم هستی استدعا می‌کنیم از خدای بزرگ بخواهند همواره این جمله نورانی‌شان نصب‌العین ما باشد و قلبمان بر این اساسِ استوار تنظیم شود و این بِضاعَتِ مُزْجات را با محبت پدرانه خویش پذیرا باشند.

مولایمان، حضرت بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف‌ـ در توقیع مبارک به مرحوم شیخ مفید(رضی الله عنه) چنین امرمان فرمودند:

فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِئ مِنْکُمْ بِما یَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا، وَیَتَجَنَّبْ ما یُدْنیهِ مِنْ کَراهَتِنا وَسَخَطِن؛(۲) پس هریک از شما باید به هر آنچه به دوستی و محبت ما نزدیکش می‌سازد، عمل نماید، و از هرچه به ناخرسندی و خشم ما نزدیکش می‌کند، اجتناب ورزد».

________________________________________

۱. مطففین (۸۳)، ۲۶.

۲. مقدمه کتاب المزار، ص ۹، (جلد پنجم از مجموعه ۱۴ جلدی مصنفات شیخ بزرگوار مفید(رحمه الله)، کتاب سوّم).

کتابنامه

۱. قرآن کریم.

۲. نهج‌البلاغه، مرحوم فیض‌الاسلام، شش جلد در یک مجلّد.

۳. آلوسی بغدادی، محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، دار الفکر، بیروت، ۱۴۱۷ ق.

۴. ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج‌البلاغه، دار احیاء الکتب العربیة، بیروت، افست کتابخانه آیة الله مرعشی، قم، چ ۲، ۱۳۸۵ ق.

۵. ابن ادریس، ابوجعفر محمد بن منصور بن احمد، السرائر، جامعه مدرسین، قم، چ۲، ۱۴۱۱ ق.

۶. ابن المطهر، ابومنصور حسن بن یوسف بن علی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، چاپخانه علمیه، قم، [بی‌تا].

۷. ابن بابویه القمی، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین، الامالی، مؤسسة الاعلمی، بیروت، چ۵، ۱۴۰۰ ق.

۸. ــــــــــــــــــ، التوحید، جامعه مدرسین، قم، چ۸، ۱۴۲۳ ق.

۹. ــــــــــــــــــ، الخصال، جامعه مدرسین، قم، ۱۴۰۳ ق.

۱۰. ـــــــــــــــــ، ثواب الاعمال، المکتبة الحیدریه، چ۱، ۱۴۲۶ ق.

۱۱. ــــــــــــــــــ، علل الشرایع، المکتبة الحیدریه، چ۲، ۱۴۲۷ ق.

۱۲. ــــــــــــــــــ، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، اعلمی، تهران، ۱۳۹۰ ق.

۱۳. ــــــــــــــــــ، کمال‌الدین و تمام النعمه، المکتبة الحیدریه، چ۱، ۱۴۲۶ق.

۱۴. ــــــــــــــــــ، معانی الاخبار، مکتبة الصدوق، تهران، ۱۳۷۹ ق.

۱۵. ابن بردزبة (البخاری)، محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن المغیره، صحیح بخاری، دار العلم، بیروت، چ۱، ۱۴۰۷ق.

۱۶. ابن حجر عسقلانی، شهاب‌الدین احمد بن علی، تهذیب التهذیب، دار الفکر، بیروت، چ۱، ۱۴۰۴ ق.

۱۷. ابن حنبل، احمد، مسند احمد بن حنبل، مؤسسة الرسالة، بیروت،۱۴۲۰ ق، دوم.

۱۸. ابن شعبة الحرّانی، ابومحمد الحسن بن علی بن الحسین، تحف العقول عن آل الرسول(صلی الله علیه وآله)، مؤسسة الاعلمی، بیروت، چ۵، ۱۳۹۴ ق.

۱۹. ابن شهرآشوب السّروی المازندرانی، ابوجعفر محمد بن علی، مناقب آل‌ابی‌طالب، انتشارات ذوی‌القربی، قم، چ۱، ۱۴۲۱ ق.

۲۰. ابن ضیاءالدین عمر، محمد فخرالدین، التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب، معروف به تفسیر فخر رازی)، دار الفکر، بیروت، ۱۴۲۳ ق.

۲۱. ابن طاووس، علی بن موسی بن جعفر بن محمد، إقبال الاعمال، مؤسسة الاعلمی، بیروت، چ۱، ۱۴۱۷ ق.

۲۲. ــــــــــــــــــ، جمال الاسبوع، تحقیق آقای جواد قیومی، مؤسسة الآفاق، چ۱، ۱۳۷۱ش.

۲۳. ابن فارس بن زکریا الرازی، ابوالحسین احمد، مجمل اللغه، دار الفکر، بیروت، ۱۴۱۴ ق.

۲۴. ـــــــــــــــــ، مقاییس اللغه، دار الکتب العلمیة، قم، [بی‌تا].

۲۵. ابن منظور، جمال‌الدین محمد بن مکرم، لسان العرب، تحقیق علی شیری، دار احیاء التراث، بیروت، چ۱، ۱۴۰۸ ق.

۲۶. ــــــــــــــــــ، لسان العرب، دار الفکر و دار صادر، بیروت، [بی‌تا].

۲۷. ابن نعمان، ابوعبدالله محمد بن محمد، الاختصاص (مجموعه مصنفات، ج۱۲)، جامعه مدرسین، قم، چ۱، ۱۴۱۳ق.

۲۸. ــــــــــــــــــ، الارشاد (مجموعه مصنفات ج۱۱)، جامعه مدرسین، قم، چ۱، ۱۴۱۳ق.

۲۹. ــــــــــــــــــ، الامالی (مجموعه مصنفات ج۱۳)، جامعه مدرسین، قم، چ۱، ۱۴۱۳ق.

۳۰. ـــــــــــــــــ، المزار (کتاب سوم از جلد پنجم مجموعه مصنفات)، جامعه مدرسین، قم، چ۱، ۱۴۱۳ ق.

۳۱. اسماعیلی‌یزدی، عباس، ینابیع‌الحکمه، مسجد مقدس‌جمکران، قم، چ۱٬۱۳۷۹ش.

۳۲. الاردبیلی الغروی الحائری، محمد بن علی، جامع الرواه، مکتبة آیة الله المرعشی(رحمه الله)، قم، ۱۴۰۳ ق.

۳۳. الازهری، ابومنصور محمد بن احمد، تهذیب اللغه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چ۱، ۱۴۲۱ ق.

۳۴. الامینی النجفی، عبدالحسین احمد، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، قم، چ۱، ۱۴۱۶ ق.

۳۵. البحرانی، کمال‌الدین میثم بن علی بن میثم، شرح نهج‌البلاغه، دار الثقلین، بیروت، چ۱، ۱۴۲۰ ق.

۳۶. البرقی، ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، مجمع جهانی اهل‌بیت(علیهم السلام)، چ۲، ۱۴۱۶ ق.

۳۷. الجوهری، اسماعیل بن حمّاد، الصحاح، تاج اللغة و صحاح العربیه، دار العلم للملایین، بیروت، چ۴، ۱۴۰۷ ق.

۳۸. الجوینی الخراسانی، ابراهیم بن محمد، فرائد السِمطین، مؤسسة المحمودی، بیروت، چ۱، ۱۳۹۸ق.

۳۹. الحاکم النیسابوری، ابوعبدالله، المستدرک علی الصحیحین، دار المعرفه، بیروت، چ۱، ۱۴۰۶ ق.

۴۰. الخوئی، السید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، منشورات مدینة العلم، قم، چ۳، ۱۴۰۳ ق.

۴۱. الدرویش، محی‌الدین، اعراب القرآن الکریم و بیانه، دار الارشاد للشؤون الجامعیه، دمشق، چ۴، ۱۴۱۵ ق.


۴۲. الراوندی، قطب‌الدین، الخرائج و الجرائح، علمیه، قم (مؤسسة الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف)، چ۱، ۱۴۰۹ ق.

۴۳. الزبیدی، محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، تحقیق عبدالستار احمد فراج، دار الهدایه، ۱۳۸۵ ق.

۴۴. ــــــــــــــــــ، تاج العروس من جواهر القاموس، دار مکتبة الحیاة، بیروت، [بی‌تا].

۴۵. السیوطی، جلال‌الدین عبدالرحمن، الدر المنثور فی التفسیر

بالمأثور، منشورات مکتبة آیة الله المرعشی(رحمه الله)، قم، ۱۴۰۴ ق.

۴۶. الشافعی (معروف به ابن عساکر)، هبةالله بن عبدالله، تاریخ مدینة دمشق، دار الفکر، بیروت، ۱۴۱۵ ق.

۴۷. الشریف اللاهیجی، بهاءالدین محمد بن شیخعلی، تفسیر شریف لاهیجی، انتشارات علمی، تهران، نشریه شماره ۸ اوقاف، ۱۳۶۳ ش.

۴۸. الصفّار، ابوجعفر محمد بن الحسن بن فرّوخ، بصائر الدرجات الکبری فی فضائل آل محمد صلی الله علیهم اجمعین، المکتبة الحیدریه، چ۱، ۱۴۲۶ق.

۴۹. الطبرسی، ابوعلی الفضل بن الحسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، دار المعرفه، بیروت، چ۲، ۱۴۰۸ ق.

۵۰. ــــــــــــــــــ، مشکاة الانوار فی غُرر الاخبار، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، قم، چ۱، ۱۴۲۳ق.

۵۱. الطبرسی، ابومنصور احمد بن علی بن ابی‌طالب، الاحتجاج، اعلمی، بیروت، چ۲، ۱۴۰۳ ق.

۵۲. الطبری، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبری، دار الکتب العلمیة، بیروت، چ۲، ۱۴۰۸ ق.

۵۳. الطبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تأویل القرآن (تفسیر طبری)، دار الکتب العلمیه، بیروت، چ۳، ۱۴۲۰ق.

۵۴. الطُّریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، دار و مکتبة الهلال، ۱۹۸۵ م.

۵۵. الطوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشّی(رحمه الله))، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ش.


۵۶. ــــــــــــــــ، التبیان فی تفسیر القرآن، داراحیاء التراث العربی، [بی‌تا].

۵۷. ــــــــــــــــ، الغیبة، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ۱، ۱۴۲۳ ق.

۵۸. ــــــــــــــــ، و ابنه ابوعلی حسن بن محمد(رحمه الله)، الامالی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ۱، ۱۳۸۰ ش.

نتدنتدتندنت

۵۸. ــــــــــــــــ، و ابنه ابوعلی حسن بن محمد(رحمه الله)، الامالی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ۱، ۱۳۸۰ ش.

۵۹. ــــــــــــــــ، تهذیب الاحکام، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ ۳، ۱۳۶۴ ش.

۶۰. ــــــــــــــــ، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، تحقیق انصاری زنجانی، [بی‌نا]، [بی‌جا]، [بی‌تا].

۶۱. العاملی، السید جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه وآله)، جامعه مدرسین، قم، [بی‌تا].

۶۲. العروسی الحویزی، عبدعلی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، مؤسسة التاریخ العربی، بیروت، چ۱، ۱۴۲۲ق.

۶۳. الفرات الکوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الکوفی، تحقیق محمد الکاظم، چ۱، ۱۴۱۰ ق.

۶۴. الفراهیدی، ابوعبدالرحمن الخلیل بن احمد، العَیْن، دار الهجرة، قم، چ۲، ۱۴۰۹ ق.

۶۵. الفیروزآبادی، مجدالدین محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چ۱، ۱۴۱۲ ق.

۶۶. الفیض الکاشانی، محمد بن المرتضی، المحجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء، جامعه مدرسین، قم، چ۲، [بی‌تا].

۶۷. ــــــــــــــــ، تفسیر الصافی، کتاب‌فروشی اسلامیه، تهران، چ۶، ۱۳۶۲ ش.

۶۸. القرشی الدمشقی، اسماعیل بن کثیر، (معروف به ابن‌کثیر)، تفسیر القرآن العظیم، دار الاندلس، بیروت، [بی‌تا].

۶۹. القزوینی، ابوعبدالله محمد بن یزید، سنن ابن ماجه، دار الفکر، بیروت، [بی‌تا].

۷۰. القشیری النیسابوری، مسلم بن الحجّاج، صحیح مسلم، مؤسسة عزالدین، بیروت، چ۱، ۱۴۰۷ ق.

۷۱. القمی المشهدی، محمد بن محمدرضا، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، مؤسسه طبع و نشر (ارشاد)، چ۱، ۱۳۶۶ش.

۷۲. القُندوزی الحنفی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة لذوی القربی، دار الاسوة للطباعة و النشر، چ۱، ۱۴۱۶ ق.

۷۳. الکلینی الرازی، ابوجعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق، الاصول من الکافی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ۳، ۱۳۸۸ ق.

۷۴. ــــــــــــــــــ، الروضة من الکافی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ۴، ۱۳۶۲ ش.

۷۵. ــــــــــــــــــ، الفروع من الکافی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چ۲، ۱۳۶۲ ش.

۷۶. الکنهوی، سید حامد حسین، عبقات الانوار فی امامة الائمة الاطهار(علیهم السلام)، چاپ سیدالشهداء(علیه السلام)، قم، چ۱، ۱۴۰۴ ق.

۷۷. المجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الأئمة الاطهار(علیهم السلام)، المکتبة الاسلامیه، تهران، چ۲، ۱۳۶۶ ش.

۷۸. ــــــــــــــــــ، حیوة القلوب، انتشارات سُرور، قم، چ۱، ۱۳۷۵ ش.

۷۹. المقری الفیّومی، احمد بن محمد بن علی، المصباح المنیر، منشورات دار الهجره، تهران، چ۱، ۱۴۰۵ ق.

۸۰. المکّی الخوارزمی، الموفق بن احمد بن محمد، المناقب، جامعه مدرسین، قم، چ۲، ۱۴۱۱ ق.

۸۱. الموسوی الجزایری، نورالدین بن نعمةالله، فروق اللغات فی التمییز بین مفاد الکلمات، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چ۲، ۱۴۰۸ ق.

۸۲. الواسطی (ابن مغازلی)، ابوالحسن علی بن محمد بن محمد، مناقب علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)، المکتبة الاسلامیه، تهران، چ۲، ۱۴۰۲ ق.

۸۳. الهاشمی الخوئی، میرزا حبیب‌الله، منهاج البراعة فی شرح نهج‌البلاغه، المکتبة الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۶ ق.

۸۴. الهیتمی المکّی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، مکتبة القاهرة، مصر، چ ۲، ۱۳۸۵ ق.

۸۵. بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، اعلمی، بیروت، چ۱، ۱۴۱۹ ق.

۸۶. برازش، علیرضا، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار، ارشاد، تهران، چ۱، ۱۳۷۲ ش.

۸۷. تستری شهید، قاضی سید نورالله، احقاق الحق و ازهاق الباطل، مکتبة مرحوم آیة الله مرعشی، قم، (۲۴ جلدی).

۸۸. توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، مرکز جهانی علوم اسلامی، طه، سمت، چ۷، بهار ۱۳۸۴ ش.

۸۹. تهرانی، آقابزرگ، الذریعة الی تصانیف الشیعه، دار الاضواء، بیروت، چ۳، ۱۴۰۳ ق.

۹۰. حاکم حسکانی حنفی نیشابوری، عبدالله بن عبدالله بن احمد، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، مؤسسه طبع و نشر (ارشاد)، تهران، چ۱، ۱۴۱۱ ق.

۹۱. حموی رومی بغدادی، یاقوت، معجم البلدان، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۹۹ ق.

۹۲. خراسانی، محمدهاشم، منتخب التواریخ، کتابفروشی علمی، تهران، [بی‌تا].

۹۳. دین‌پرور، سید جمال‌الدین، در محضر خورشید (گزیده‌ای از نهج‌البلاغه)، مرکز مدیریت حوزه خواهران، قم، چ۲، ۱۳۸۲ ش.

۹۴. ذهبی، شمس‌الدین محمد بن احمد بن عثمان، تذکرة الحفّاظ، دار الکتب العلمیة، بیروت، [بی‌تا].

۹۵. ــــــــــــــــــ، سِیَرُ اَعلامِ النُّبَلاء، دار الفکر، بیروت، چ۱، ۱۴۱۷.

۹۶. راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد، معجم مفردات الفاظ القرآن، [بی‌نا]، [بی‌جا]، [بی‌تا].

۹۷. رشیدرضا، محمد، المنار (تفسیر القرآن الحکیم الشهیر بتفسیر المنار)، دار المعرفه، بیروت، چ۲، [بی‌تا].

۹۸. سبزواری، محسن، بر کرانه غدیر، سیمای آفتاب، قم، چ۱، ۱۴۲۳ ق (۱۳۸۱ ش).

۹۹. شیرازی بیضاوی، ناصرالدین عمر بن محمد، انوار التنزیل و اسرار التأویل (تفسیر بیضاوی)، مؤسسة شعبان، بیروت، [بی‌تا].

۱۰۰. صافی، محمود، الجدول فی اعراب القرآن و صرفه، دار الرشید، دمشق، مؤسسة الایمان، بیروت، چ۲، ۱۴۰ ق.

۱۰۱. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، اسماعیلیان، قم، چ ۳، ۱۳۹۳ ق.

۱۰۲. عبدالباقی، محمدفؤاد، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، مطبعة دار الکتب المصریه، قاهره، ۱۳۶۴ ق.

۱۰۳. قمی، شیخ عباس، تتمّة المنتهی در تاریخ خلفا، دلیلِ ما، قم، چ۱، ۱۳۸۲ ش.

۱۰۴. ــــــــــــــــــ، مفاتیح الجنان، انتشارات آیین دانش، چ۱، ۱۳۸۴.

۱۰۵. لجنة التحقیق فی مسئلة الامامة، کتاب الله و اهل البیت(علیهم السلام) فی حدیث الثقلین، مدرسة الامام باقر العلوم(علیه السلام)، قم، دلیلِ ما، چ۱، ۱۴۲۲ ق.

۱۰۶. متقی هندی، علی، کنز العمّال فی سنن الاقوال و الافعال، مؤسسة الرساله، بیروت، ۱۳۹۹ ق.

۱۰۷. مجمع مؤلفان، المعجم الوسیط، انتشارات ناصرخسرو، تهران، چ۲، [بی‌تا].

۱۰۸. مرادخانی، کاظم، بحارالانوار فی تفسیر المأثور للقرآن، مؤسسة الطور للنشر، تهران، چ۱، ۱۴۱۱ ق، (فهرست ترتیبی آیات ذکر شده دربحارالانوار، با شماره‌های ۱۱۱ و ۱۱۲).

۱۰۹. مسعود، جبران، الرائد، ترجمه رضا انزابی‌نژاد، آستان قدس رضوی، مشهد، چ۲، ۱۳۷۶ ش.

۱۱۰. نیشابوری، عبدالحسین، تقویم شیعه، دلیلِ ما، قم، چ۴٬۱۳۸۴ش.

پانویس

  1. فرقان (۲۵)، ۳۰.
  2. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۱۳، حدیث ۱۴. مراجعه به حدیث که بخشی از آن نقل شدـ و آشنایی با پیرمردی حدود صد ساله، و «منتظِر» با چشمانی پراشک که از معرفت والای وی خبر می‌دهد، و پاسخ امیدبخش امام صادق(علیه السلام) و ترسیم صحنه خونین دادخواهی قیامت در مورد حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)، زیباست. البته تواتر حدیث بین فریقین، قطعی است. ده‌ها حدیث در جلد ۲۳ بحارالانوار، ص ۱۶۶ـ۱۰۴ باب هفتم، فقط گوشه‌ای از آن است. کتاب ارزنده‌ای هم تحت عنوان کتاب الله و اهل البیت(علیهم السلام) فی حدیث الثقلین، دربردارنده صدها منبع قدیم و جدید در چهارده قرن گذشته از «کتب حدیث غیر شیعه» می‌باشد.
  3. برای نمونه ر.ک: بحارالانوار، ج ۲، ص ۱۰۰ و ۲۲۶، ج ۲۳، ص ۱۰۶، ۱۰۷، ۱۰۸، ۱۱۳، ۱۱۴، ۱۱۷ و....
  4. حشر (۵۹)، ۷
  5. همان.
  6. از منابع عامّه: متقی هندی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کرده: «سیکون من بعدی فتنة فإذا کان ذلک فألزموا علی بن أبی طالب فإنه الفاروق بین الحق و الباطل». کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۲، حدیث از منابع عامّه: متقی هندی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کرده: «سیکون من بعدی فتنة فإذا کان ذلک فألزموا علی بن أبی طالب فإنه الفاروق بین الحق و الباطل». کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۲، حدیث ۳۲۹۶۴.۳۲۹۶۴.
  7. اعراف (۷)، ۴۳.
  8. بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۱۷، سطر ۲
  9. محمد بن حسین بن موسی بن محمد بن موسی بن ابراهیم بن الامام الکاظم(علیه السلام). در معجم رجال الحدیث، ج ۱۶، ص ۱۹، پس از بیان فوق، غیر از «نهج‌البلاغه» یازده کتاب برای ایشان ذکر می‌کند و وفاتشان را ۶ محرم ۴۰۶ ق می‌دانند
  10. در تفسیر برهان (۸ جلدی)، ج ۴، ص ۳۰۴ـ۲۹۸؛ و نورالثقلین (۸ جلدی)، ج ۳، ص ۴۶۳ـ۴۶۰، احادیث متعددی از منابع فراوان همچون کافی، بصائرالدرجات، امالی و... ذیل آیه: «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب» (رعد، ۴۳) نقل کرده‌اند. در بین عامه هم حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۴۰۰ ـ ۴۰۵ احادیث متعددی نقل کرده است؛ مانند حدیثی که ابوسعید خدری از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مورد «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب»، پرسید و حضرت فرمودند: «ذاک اخی علی بن ابی طالب». (حدیث ۴۲۲).
  11. خطبه ۳.
  12. خطبه ۲۳۱ مرحوم فیض‌الاسلام (۱۸۹ مرحوم دشتی)
  13. همان.
  14. خطبه ۹۲ مرحوم فیض‌الاسلام (۹۳ مرحوم دشتی).
  15. بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۸۷ و ۳۳۰.
  16. بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۱۶۸، (حدیث قُدسی). موارد مشابه: ج ۷۱، ص ۲۲۱؛ ج ۸۳، ص ۳۵۲؛ ج ۸۷، ص ۲۶۷؛ ج ۹۰، ص ۹۵.
  17. اواخر نامه بسیار ارزشمند ۳۱ نهج‌البلاغه.
  18. همان.
  19. . انبیاء (۲۱)، ۱۰۷.
  20. ر.ک: تفاسیر شیعه و غیر شیعه ذیل آیه مباهله (آل عمران، ۶۱). برای نمونه آلوسی بغدادی در روح المعانی، ج ۳، ص ۳۰۳، (۱۶ جلدی) می‌گوید: «وقد اخرج مسلم والترمذی وغیرهما عن سعد بن ابی وقاص قال: لما نزلت هذه الآیة (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ) الخ دعا رسول الله صلی الله علیه (وآله) وسلّم علیّاً وفاطمة وحسناً وحسیناً فقال: «اللّهم هؤلاء اهلی». وهذا الذی ذکرناه من دعائه صلی الله تعالی علیه (وآله) وسلّم هؤلاء الاربعة المتناسبة رضی الله تعالی عنهم هو المشهور المعوّل علیه لدی المحدثین». همچنین: شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۷ـ۱۵۵ و صدها مورد دیگر.
  21. «...لَوْلاَ أَنَّ اللهَ خَلَقَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لِفَاطِمَةَ مَا کَانَ لَهَا کُفْوٌ عَلَی الاَْرْض». بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۹۷، حدیث ۶، از امالی مرحوم شیخ طوسی و همان، ص ۵۸، ۱۰۷ـ۹۳، ۱۴۱، ۱۴۵ و ج ۴۰، ص ۷۷.
  22. پس از این خطبه، مفصّل‌ترین خطبه‌ها، خطبه «اَشباح» (۹۰ مرحوم فیض‌الاسلام) و «غرّاء» (۸۲) و سپس خطبه اول نهج‌البلاغه است.
  23. موارد فراوان؛ مانند: بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲۴۰، حدیث ۲، از التوحید و معانی الاخبار مرحوم صدوق، ج ۲۵، ص ۳۸۴ و....
  24. امام(علیه السلام) در مواردی فراوان همچون خطبه پربار «وسیله» بر این حقیقت والا تأکید فرموده، و «خود» را «قرآنی» که مورد بی‌مهری قرار گرفته (فرقان، ۳۰) دانسته‌اند: «...فَأَنَا الذِّکْرُ الَّذِی عَنْهُ ضَلَّ وَالسَّبِیلُ الَّذِی عَنْهُ مَالَ وَالاِْیمَانُ الَّذِی بِهِ کَفَرَ وَالْقُرْآنُ الَّذِی إِیَّاهُ هَجَرَ...». روضه کافی، ج ۸، ص ۲۸، حدیث ۴.
  25. خطبه ۱۸؛ بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۸۴، حدیث ۱ (از نهج‌البلاغه و احتجاج) و مشابه آن در: ج ۹۲، ص ۱۷، حدیث ۱۶، (از تفسیر عیاشی).
  26. . نگارش تحقیقی در زمینه میلاد یگانه «مولود کعبه(علیه السلام)» و بررسی حقایق فراوان و زیبایی که در منابع شیعه و غیر شیعه دیده می‌شود، خود رساله مستقلی می‌طلبد.
  27. امیرالمؤمنین(علیه السلام) هفتاد ویژگی برای خود شمردند که هیچ یک از صحابه در آن شرکت ندارند، و از آن جمله همراهی با رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، و وداع جان‌سوزشان در مضجع مطهر. شیخ صدوق، خصال، باب السبعین و ما فوقه.
  28. ر.ک: نورالثقلین، ج ۱، ص ۳۹ـ۳۶، احادیث ۹۰ ـ ۱۰۱، از معانی الاخبار، کافی و.... امام صادق(علیه السلام) در مورد تفسیر صراط مستقیم فرمودند: «هُوَ أَمیرُ‌المُؤْمِنِین(علیه السلام) وَ مَعْرِفَتُه».
  29. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۲۴۹، حدیث ۸۹.
  30. این خطبه را که مبسوط‌ترین خطبه‌های نهج‌البلاغه است، در نسخه‌های متعدد این‌گونه می‌توان یافت: ترجمه و شرح مرحوم فیض‌الاسلام، و شرح ابن میثم بحرانی، خطبه ۲۳۴؛ صبحی صالح و معجم نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۲؛ منهاج البراعه مرحوم میرزا حبیب‌الله خوئی، خطبه ۱۹۱؛ شرح ابن ابی الحدید معتزلی، خطبه ۲۳۸؛ همچنین مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۴۷۷ـ۴۶۵، حدیث ۳۷ آن را نقل کرده و تا ص ۴۸۴ به بیان آن پرداخته‌اند.
  31. حالتی را که شتر، چیزی را که دوبار جویده شده می‌بلعد، قَصْع گویند (قَصَعَتِ النّاقةُ بِجِرَّتِها، ای ردّتها الی جوفها) و بعضی گفته‌اند: قَصْع، مربوط به حالتی است که دهان خود را از آن پر کرده است. صحاح، ج ۳، ص ۱۲۶۶. توضیح «جِرَّة» در این عبارت را در جلد دوم چنین آورده است: آنچه شتر برای نشخوار بیرون می‌آورد، جِرّة گویند. همان، ج ۲، ص ۶۱۱.
  32. جوهری در ادامه بیان خود درباره لفظ «قصع» آورده است: در حدیث آمده است که حضرت در حالی که بر مرکبی سوار بودند که به جویدنِ دوباره مشغول بود، برای مردم به ایراد سخن پرداختند. همان، ج ۳، ص ۱۲۶۶.
  33. العین، ج ۱، ص ۱۳۸.
  34. مائده (۵)، ۱۸.
  35. مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر.
  36. جن (۷۲)، ۲۶ و ۲۷.
  37. فاطر (۳۵)، ۱۰.
  38. منافقون (۶۳)، ۸.
  39. آل عمران (۳)، ۲۶.
  40. «کِبَر» متضاد «صِغَر» است، و در سنّ انسان، به بزرگسالی اطلاق می‌شود. لسان العرب، ج ۱۲، ص ۱۲ و کتاب العین، ج ۵، ص۳۶۲.
  41. غافر (۴۰)، ۵۶.
  42. الکبریاء: عظمت و پادشاهی... و کاربرد آن فقط در مورد خدای تعالی است. لسان العرب، ج ۱۲، ص ۱۲. الکبریاء: اسم للتکبر و العظمه، کتاب العین، ج ۵، ص ۳۶۱. الکِبر بالکسر: العظمة و کذلک الکبریاء، صحاح اللغه، ج ۲، ص ۸۰۱. الکبر: العظمة و التجبّر کالکبریاء، تاج العروس، ج ۳، ص ۵۱۴.
  43. قصص (۲۸)، ۷۸.
  44. ازعات (۷۹)، ۲۴.
  45. علق (۹۶)، ۶ و ۷.
  46. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله): «أَعوذُ بِکَ مِنْ نَفْخَةِ الْکِبْریاء». بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۱۹۳۲ و المحجة البیضاء، ج ۶، ص ۲۲۹.
  47. الحَمِی: چراگاه یا خانه‌ای که دیگران حق ورود بدان را نداشته باشند، جای قرق شده، ملک شخصی. الرائد، ج ۱، ص ۶۹۸.
  48. الحرم: حریم و ملک شخصی که از آن دفاع و نگهداری کند، آنچه شکستن آن نارواست. همان، ص ۶۶۹.
  49. ملک (۶۷)، ۲.
  50. مشتقات این ریشه ۳۷ مورد، در ۲۶ قالب به کار رفته و نوعاً در آزمایش الاهی است (مانند آیه دوم سوره ملک که در متن گذشت). البته «لایبلی» در آیه ۱۲۰ طه ظاهراً از ریشه ب‌ل‌ی به معنای کهنه شدن است. ر.ک: کتب لغت، تفاوت «ب‌ل‌و» و «ب‌ل‌ی».
  51. این ماده، فقط دو بار در قرآن کریم استعمال شده: ممتحنه، ۱۰ و حجرات، ۳ و فقط مورد اخیر به آزمایش الاهی مربوط است. مرحوم طبرسی پس از نقل: «أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی» فرموده‌اند: «اَیْ اخْتَبَرها فَأخْلَصَها لِلتَّقْوی»، مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۱۹۶
  52. از این واژه نیز دو مورد در قرآن کریم به چشم می‌خورد: آل‌عمران، ۱۵۴ و ۱۴۱. مرحوم شیخ طوسی در توضیح مورد اخیر (وَلِیُمَحِّصَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا) فرموده‌اند: «لِیَبْتَلِیَ». التبیان، ج ۳، ص ۳. ابن منظور نیز ثلاثی مجرد، و باب تفعیل آن را، پالایش و خالص کردن دانسته است. لسان العرب، ج ۷، ص ۹۰.
  53. برای مثال، ممکن است ماده «علم» به نحوی بیانگر این معنا باشد؛ مانند آیه ۱۶۶ و ۱۶۷ آل‌عمران: «وَلِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ * وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ نافَقُوا». مرحوم فیض کاشانی در توضیح فرموده‌اند: «لیتمیز الفریقان»، صافی، ج ۱، ص ۳۹۸. مشابه: کنز الدقائق، ج ۲، ص ۲۷۶.
  54. بررسی شصت موردی که در قرآن کریم از این ریشه به کار رفته، ضروری به نظر نمی‌رسد؛ ولی اکثر آن موارد به بحث ما مربوط است، هرچند مواردی هم به معنای آشوب استعمال شده؛ مانند: انفال (۸)، ۷۳ و بقره (۲)، ۲۱۷.
  55. در کتب لغت «اختبار»، «تخبّر»، «مخبَره» و «مخبُره»، «علم به چیزی خاص» معنا شده است. قاموس المحیط، ج ۲، ص ۲۶؛ لسان العرب، ج ۴، ص ۲۲۷ و تاج‌العروس، ج ۳، ص ۱۶۷. رک: العین، ج ۴، ص ۲۵۸.
  56. انعام (۶)، ۱۳۰.
  57. از این طایفه، ۲۹ بار در قرآن در دو قالب «جنّ» و «جانّ» یاد شده و در تفاسیر نکاتی ذیل آیات مربوط بیان شده است. ضمن اینکه هفتاد و دومین سوره قرآن کریم به نام «جن» است.
  58. در این مورد روایات فراوانی در ابواب مختلف به طور پراکنده وجود دارد؛ ولی جلد ۶۳ بحارالانوار، ص ۴۲ تا آخر به آنها اختصاص یافته است؛ باب ۲: حقیقة الجن و احوالهم، پس از آیات، مشتمل بر ۱۱۸ حدیث؛ باب ۳: ذکر ابلیس و قصصه، پس از آیات مشتمل بر ۱۷۷ حدیث؛ آن‌گاه «تتمّه» از ص ۲۸۳ تا ۳۴۷ مشتمل بر تحقیقاتی سودمند است.
  59. «ما کانَ اللهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ...»؛ خداوند مؤمنان را بر آنچه شما بر آن هستید رها نمی‌کند تا اینکه آلوده و پلید را از پاک و پاکیزه جدا سازد. آل عمران (۳)، ۱۷۹.
  60. چه بسا این ذهنیت با توجه به آیاتی مثل «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْء مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنَ الأَْمْوالِ وَالأَْنْفُسِ وَالثَّمَراتِ وَبَشِّرِ الصّابِرِین؛ و هرآینه قطعاً شما را به شمه‌ای از ترس و گرسنگی و کمبود مالی و جانی و (کمبود در) بهره‌ها (ی زندگی) آزمایش خواهیم نمود. و (ای پیامبر عزیز(صلی الله علیه وآله) صبرپیشگان را مژده بده»، درود و رحمت و آمرزش پروردگار مهربان و تأیید هدایت‌یافتگی آنها که در آیه ۱۵۷ اشاره شده است (بقره، ۱۵۵)، و بدون عطف نظر به آیاتی همچون (نمل، ۴۰) که هم‌اکنون به آن اشاره می‌شود، پدید آمده باشد.
  61. انبیاء (۲۱)، ۳۵.
  62. نمل (۲۷)، ۴۰.
  63. بحارالانوار، ج ۶، ص۹۶، به نقل از عیون اخبار الرضا(علیه السلام). مرحوم صدوق این حدیث را در کتاب دیگرشان علل الشرایع با اندکی تفاوت نقل فرموده‌اند، که آن را در بحارالانوار، ج۹۶، ص ۱۸ می‌توان یافت.
  64. («...إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولا». (اسراء (۱۷)، ۳۶).
  65. حشر (۵۹)، ۲۳.
  66. «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ»، فاطر (۳۵)، ۱۵.
  67. شخصی در محضر مبارک امام صادق(علیه السلام) گفت: «الله اکبر». حضرت پرسیدند خداوند از چه چیز بزرگ‌تر است؟ عرض کرد: از همه چیز. امام(علیه السلام)فرمودند: برای خداوند حدّ تعیین کردی. پرسید: پس چه بگویم؟ حضرت پاسخ دادند: بگو: «الله اکبرُ مِنْ اَنْ یُوصَف؛ خداوند از آنچه بتوان وصف کرد، بزرگ‌تر است». کافی، ج ۱، ص ۱۱۷، حدیث ۸؛ همچنین ر.ک: بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۳۶۶ از التوحید و ۳۸۰، از علل الشرایع؛ ج ۹۳، ص ۲۱۸ از التوحید و معانی الاخبار و ۲۱۹ از المحاسن.
  68. هود، ۳: «وَیُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْل فَضْلَهُ...؛ و به هر صاحبِ امتیازی، امتیازش را می‌دهد (هر بنده‌ای که به نحوی استحقاق اجری بیش از دیگران داشته باشد، حقش ضایع نخواهد شد و خداوند عطایش خواهد فرمود.» ر.ک: المیزان، ج ۱۰، ص ۱۴۲.
  69. «وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوها...؛ و اگر در مقام شمارش نعمت‌های خداوند برآیید، یارای برشمردن همه آنها (و احصای جمیع آنها) را نخواهید داشت». ابراهیم (۱۴)، ۳۴ و نحل (۱۶)، ۱۸.
  70. مریم (۱۹)، ۳۲.
  71. غافر (۴۰)، ۳۵.
  72. حاصل مطلبی که مرحوم طبرسی ذیل آیه شریفه فرموده‌اند، این است که «جبّار»، از عظمت سلطنت و شوکت پادشاهی حکایت می‌کند و اختصاص به خدای تعالی دارد. این واژه اگر در مورد بندگان خدا استعمال شود، (مثل این آیه) جنبه مذمّت و نکوهش دارد. مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۴۰۰.
  73. منافقون (۶۳)، ۸؛ همچون (آل‌عمران، ۲۶) که دلالت تام بر انتساب عزّت همه سربلندان به ذات مقدس پروردگار دارد: «...تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاء...».
  74. ص (۳۸)، ۷۴ ـ ۷۱.
  75. این عبارت، ترجمه تحت اللفظی «من روحی» است، و به هیچ وجه تصوّر ناصواب برخی کوته‌اندیشان را که برداشتشان از آن به گونه‌ای از «جزئیت» برمی‌گردد، نباید به قلب (این حَرمِ پاکیزه خدای تعالی. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۵) راه داد و باید لغزش‌هایی از این دست را نتیجه نامبارک بی‌مهری به کلام نورانی آل البیت(علیهم السلام) دانست: امام صادق(علیه السلام) در مورد نسبت داده شدن روح به خداوند «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (حجر، ۲۹) فرمودند: (خدای تعالی) همان‌گونه خانه‌ای از خانه‌ها را (به عنوان محل توجه بندگان به او) برگزید و به «بَیْتی» (بقره، ۱۲۵) تعبیر فرمود، به همین ترتیب گزینش روحِ دمیده شده در انسان و شرافت آن را از میان دیگر ارواح با این اضافه کردن بیان فرمود. التوحید، ص ۱۷۱، ب ۱۷، حدیث ۳ و نورالثقلین، ج ۴، ص ۲۳۹، حدیث ۴۲۹.
  76. حمایت و دفاع از کسی که امورش به انسان سپرده شده باشد یا به جهتی، به او مربوط باشد. مجمع البحرین، ج ۲، ص ۱۲۲.
  77. امام پنجم(علیه السلام) مؤمن را از کوه محکم‌تر معرفی فرموده‌اند؛ چرا که کوه به مرور زمان دستخوش حوادث شده و قسمت‌هایی از آن کاسته می‌شود؛ ولی مؤمن هرگز چیزی از دینش کم نمی‌شود: «الْمُؤمِنُ أَصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ، الْجَبَلُ یُسْتَقَلُّ مِنْهُ وَالْمُؤمِنُ لا یُسْتَقَلُّ مِنْ دینِهِ شَیْء؛ مؤمن از کوه محکم‌تر است (چراکه) کوه (به مرور زمان در اثر حوادث) از آن کاسته می‌گردد؛ ولی از دین فرد باایمان چیزی کم نخواهد شد». اصول کافی، ج ۲، ص ۲۴۱، حدیث ۳۷ و بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۳۶۲، حدیث ۶۶.
  78. امام(علیه السلام) در حکمت ۴4 (47) نهج‌البلاغه در مورد شجاعت انسان می‌فرمایند: «...وَشَجاعَتُهُ عَلی قَدْرِ أَنَفَتِه؛ میزان شجاعت و دلاوری هر فرد به اندازه خشم درونی او در مقابل موارد ناخوشایند است». مرحوم طریحی در توضیح آن آورده‌اند: «الأَنَفَةُ حمیة الأَنْفِ وَثَورانُ الغَضَب لِما یتخیل من مکروه یعرض استنکاراً له و استنکافاً من وقوعه و ظاهر کونه مبدءاً للشجاعة فی الاقدام علی الامور؛ برانگیخته شدن و جوشش خشم در مورد نپذیرفتن آنچه ناملایمش می‌داند و جلوگیری از وقوع آن را «أَنَفة» گویند، و از آن جهت که عملا او را به انجام اموری خاص وا می‌دارد که در شرایط عادی از او سر نمی‌زند، نقطه پیدایش شجاعت است. مجمع البحرین، ج ۵، ص ۲۸ و ر.ک. ج ۱، ص ۱۰۷ و ج ۴، ص ۲۸۶.
  79. فتح (۴۸)، ۲۶.
  80. نحل (۱۶)، ۴۹ ـ ۵۰؛ همچنین در آیه ۶ تحریم، در مورد فرشتگان مأمور عذاب فرمود: «لا یَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُون؛ هر آنچه خداوند فرمانشان دهد سر برنتافته و تمام اوامر را دقیقاً به انجام می‌رسانند». و آیات دیگر.
  81. صافات (۳۷)، ۱۶۴. سیاق آیات در مورد ملائکه است، آنها که خود تسبیح و تهلیل را در مکتب معصومان(علیهم السلام) آموخته‌اند؛ از این رو آنچه در تفاسیر روایی در مورد ارتباط این آیه با ائمه(علیهم السلام) وارد شده، منافاتی با آنچه در صدد بیان آن هستیم ندارد. ر.ک: البرهان، ج ۶، ص ۴۵۹ ـ ۴۶۰، حدیث ۱۳ ـ ۱۶ و نورالثقلین، ج ۶، ص ۲۳۷ ـ ۲۳۸، حدیث ۱۲۷ ـ ۱۲۵.
  82. نهج‌البلاغه، خطبه اوّل.
  83. حجر (۱۵)، ۳۳.
  84. مرحوم شیخ طوسی پس از بیان «گل خشک» به عنوان معنای صَلصال، فرموده‌اند: بعضی آن را مشتق از «صَلَّ اللَّحْمُ وَأَصَلَّ إِذَا انْتَنَّ(گوشت بدبو شد)»، «گل بدبو» معنا کرده‌اند؛ ولی همان معنای اول اقواست؛ چون خدای تعالی فرموده: «خَلَقَ الإِْنْسانَ مِنْ صَلْصال کَالْفَخّارِ» (الرحمن، ۱۴). التبیان، ج ۶، ص ۳۳۱.
  85. جمع «حمأة»، گِل مایل به سیاهی. همان.
  86. در مورد مسنون دو قول است: ریخته شده و متغیر. همان.
  87. . ص (۳۸)، ۷۶.
  88. بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۶۲، حدیث ۵؛ ج ۱۱، ص ۱۴۵، حدیث ۱۴ و ج ۶۳، ص ۲۵۰، حدیث ۱۱۰.
  89. «الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ». ابراهیم (۱۴)، ۳۹؛ مشابه: هود (۱۲)، ۷۲ و حجر (۱۵)، ۵۴.
  90. «رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِواد غَیْرِ ذِی زَرْع عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ...». ابراهیم (۱۴)، ۳۷.
  91. صافات (۳۷)، ۱۰۲.
  92. همان.
  93. «قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً». بقره (۲)، ۱۲۴. بر اساس احادیث فراوان مقام امامت، مقام بلندی بود که پس از عبد بودن، نبی بودن، رسول بودن، خلیل بودن و انجام دادن آزمایش‌هایی متنوع به حضرت داده شد. برای مثال ر.ک: اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷۵، احادیث ۲ و ۴؛ بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۳؛ ج ۲۵، ص ۲۰۶ و ج ۱۸، ص ۲۷۸.
  94. «قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»، ص (۳۸)، ۸۲ و ۸۳.
  95. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۰7 (108).
  96. خدای تعالی در قرآن کریم پس از ذکر ادلّه روشنی که بر بنی‌اسرائیل نازل فرموده، در موردِ بی‌توجهی به نعمت‌هایش هشدار داده و خود را شدیدالعقاب خوانده است. بقره (۲)، ۲۱۱.
  97. . زیارت جامعه کبیره.
  98. «خطفت الشیء واختطفته: اذا اجتذبته بسرعة»، تهذیب اللغه، ج ۷، ص ۱۱۰.
  99. «البهر: الغلبة»، همان، ج ۶، ص ۱۵۴.
  100. رُواء: منظره نیکو. لسان العرب، ج ۵، ص ۳۸۲
  101. عَرْف: بو. گفته می‌شود: مَا أَطْیَبَ عَرْفهُ: چه خوشبوست. صحاح‌اللغه، ج ۴، ص ۱۴۰۰.
  102. «وَفَدَیْناهُ بِذِبْح عَظِیم». صافات، ۱۰۷. ر.ک: تفسیر نورالثقلین، ج ۶، ص ۲۲۷ ـ ۲۲۸، احادیث ۹۵ ـ ۹۹.
  103. «قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ».، انبیاء (۲۱)، ۶۹.
  104. «فی الدعاء: اعوذ بک من جهد البلاء هو بفتح الجیم مصدر قولک اجهد جَهدک۲ فی هذا الامر ای ابلغ غایتک». مجمع البحرین، ج ۳، ص ۳۱. «الجهد: المشقّة، یقال جهدت نفسی». مجمل اللغه، ج ۱ و ۲، ص ۲۰۰.
  105. اهل لغت، ساعت را به دو معنا گرفته‌اند: یکی به معنای «یک بیست و چهارم شبانه روز»، و یکی «مقدار اندک زمان». ر.ک: لسان العرب، ج ۶، ص ۴۳۱ و تاج‌العروس، ج ۲۱، ص ۲۴۱. بر این اساس ممکن است مقصود امام(علیه السلام)، تکبرِ حتی کمتر از یک چشم به هم زدن باشد؛ چنان که در قرآن کریم هم در مورد اجل امت‌ها (مانند اعراف، ۳۴) همین سخن است.
  106. ظاهراً امام(علیه السلام) با مبهم گذاشتنِ آن، در صدد توجه دادن مخاطبان به اهمیت مسئله بوده‌اند، و به هیچ وجه دلالت بر معلوم نبودن مطلب برای اَبَر مردی که خود فرمود: «أیّها النّاس سلونی قبل أن تفقدونی. فلاَنَا بِطُرُقِ السَّماء أعلمُ منّی بِطُرُقِ الأرض»، ندارد. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۳1 (189).
  107. مرحوم خویی در شرح بر نهج‌البلاغه با اشاره به «حج، ۴۷» و «سجده، ۵» سال آخرتی را هزار سال دانسته و سپس به سؤالی در مورد «معارج، ۴» پاسخ می‌دهد که سخن از پنجاه هزار سال به میان آورده است. پس از محاسبه، رقم شش هزار سال آخرت را با دو میلیارد و صد و شصت هزار سال دنیا برابر دانسته‌اند. معلوم می‌شود که ایشان سیصد و شصت روز را میانگین سال قمری و شمسی قرار داده است. ر.ک: منهاج البراعه، ج ۱۱، ۲۷۵ ـ ۲۷۸.
  108. آیاتی مثل زمر (۳۹)، ۶۵؛ انعام (۶)، ۸۸ و توبه (۹)، ۱۷.
  109. مانند مائده (۵)، ۵.
  110. مانند بقره (۲)، ۲۱۷.
  111. مانند توبه (۹)، ۶۹.
  112. مانند اعراف (۷)، ۱۴۷ و کهف (۱۸)، ۱۰۵.
  113. مانند حجرات (۴۹)، ۲.
  114. مانند محمد(صلی الله علیه وآله) (۴۷)، ۳۲.
  115. مانند محمد(صلی الله علیه وآله) (۴۷)، ۲۸.
  116. البته در مواردی نیز، بدون استفاده از ماده «ح‌ب‌ط» به معنای آن اشاره فرموده؛ مانند: فرقان (۲۵)، ۲۳
  117. بحارالانوار، ج ۹۶، ص ۱۴۱، حدیث ۴، به نقل از امالی مرحوم صدوق.
  118. همان، ج ۴۰، ص ۹۸، به نقل از شیخ مفید، اختصاص.
  119. همان، ج ۷، ص ۲۱۴، به نقل از شیخ صدوق، ثواب الاعمال.
  120. همان، ج ۷۶، ص ۳۳۲، به نقل از شیخ صدوق، امالی.
  121. همان، ص ۳۶۴، به نقل از شیخ صدوق، ثواب الاعمال.
  122. همان، ج ۷۱، ص ۹۶، حدیث ۶۳، به نقل از مشکاة الانوار، ص ۲۲ و ۲۳.
  123. همان، ج ۷۶، ص ۳۶۲، به نقل از شیخ صدوق، ثواب الاعمال.
  124. «واعوذ بک.... من الذنب المحبط للأعمال...»، فروع کافی، ج ۵، ص ۴۶. و بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۴۵۳.
  125. کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص ۳۲۸ـ۳۲۵ (و نسخه دیگر ص ۵۵۴ ـ ۵۶۱) مقصد ششم، مسئله ششم و هفتم؛ المیزان، ج ۲، ص ۱۶۷ ـ ۱۸۸؛ مجمع‌البیان، ج ۱ و ۲، ص ۵۵۲. و....
  126. الهوادة: الصلح و المیل. لسان‌العرب، ج ۱۵، ص ۱۵۷.
  127. ابلیس بر اساس آیه ۵۰ سوره کهف، از طایفه جنّ است؛ ولی به لحاظ کثرت عبادت، در آیات متعددی مانند بقره (۲)، ۳۴؛ اعراف(۷)، ۱۱؛ حجر(۱۵)، ۳۱ و ص (۳۸)، ۷۴ در عداد فرشتگان شمرده شده و تعبیر امام(علیه السلام) از وی به عنوان فرشته بدین لحاظ است.
  128. نساء (۴)، ۱۶۰، با عنایت به آیات ۱۵۵ ـ ۱۶۱.
  129. اعراف (۷)، ۱۶۳، در تفسیر کنز الدقائق آمده است: «ای مثل هذا البلاء الشدید نبلوهم بسبب فسقهم». (ج ۳، ص ۶۲۲). در آیات ۱۶۴ ـ ۱۶۶ به نهی از منکر عده‌ای از مردم و مخالفت برخی با این عده اشاره فرموده و در پایان نجات را از آن کسانی دانسته است که نهی از منکر کرده بودند. در آیات ذیل نیز با اشاره از این گروه یاد شده: بقره (۲) ۶۵؛ نساء (۴) ۴۷ و نحل (۱۶)، ۱۲۴.
  130. «الاستفزاز، الازعاج والاستنهاض علی خفّة و اسراع، وأصله القطع». مجمع‌البیان، ج ۵ و ۶، ص ۶۵۶، ذیل اسراء (۱۷)، ۶۴.
  131. روم (۳۰)، ۱۰.
  132. این ترجمه بر اساس آن است که «عاقبة» خبر مقدم باشد و «أنْ کذّبوا» اسم مؤخّر؛ ولی مرحوم طبرسی، پیش از این وجه، ترکیب دیگری ذکر کرده‌اند، و آن اینکه، به جای «أنْ کذّبوا» «السُّوأی» را اسم کان بدانیم، و عبارت بعدی را بیان علتِ این «بدعاقبتی» در نظر بگیریم (مجمع البیان، ج ۷و۸، ص ۴۶۳). در این صورت معنا چنین است: سپس عاقبت بدکاران، «بدی» خواهد بود؛ چرا که اینان آیات خداوند را دروغ انگاشته و به مسخره گرفته بودند. ر. ک: المیزان، ج ۱۶، ص ۱۵۹؛ اعراب القرآن الکریم، ج ۷، ص ۴۷۶ و الجدول فی اعراب القرآن و صرفه، ج ۱۰، ص ۱۵۶.
  133. اعراف (۷)، ۲۷.
  134. کهف (۱۸)، ۵۰.
  135. ؛انعام (۶)، ۱۱۲.
  136. نحل (۱۶)، ۱۰۰.
  137. ص (۳۸)، ۸۲.
  138. فاطر (۳۵)، ۶.
  139. بقره (۲)، ۱۶۸.
  140. فوق بر وزن قفل، جمع آن افواق، قسمت بالای تیر را گویند که زِه کمان واقع می‌شود. منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۲۸۳ و تهذیب اللغه، ج ۹، ص ۲۵۴.
  141. تا آخر کشیدن کمان را گویند. مقصود امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) هم از جمله «لَقَد أغْرَقَ فِی النَّزْع»، به درجه آخر رساندن است. مجمع البحرین، ج ۵، ص ۲۲۲.
  142. حجر (۱۵)، ۳۹.
  143. فُرسان، همچون فوارس، جمع فارسِ به‌معنای اسب‌سوار است. مجمع البحرین، ج۴، ص۹۲.
  144. سبأ (۳۴)، ۲۰.
  145. کشتی یا اسب و هرچه را که خارج از کنترل حرکت کند و نتوان آن را رام کرد، «جامح» گویند. العین، ج ۳، ص ۸۸.
  146. نجمت: ظاهر شد، منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۲۸۹.
  147. استفحل الامر: یعنی عظمت یافت، بزرگ شد. الصحاح، ج ۵، ص ۱۷۹۰ و ۲۰۰۳.
  148. «دلفت الکتیبة الی الکتیبة فی الحرب ای تقدمت؛ در جنگ، لشکری به لشکر دیگر روی آورد». لسان العرب، ج ۴، ص ۳۹۰.
  149. اقتحام، با شدّت و نیرو وارد چیزی شدن؛ قُمحه: مهلکه. مجمع البحرین، ج ۶، ص ۱۳۴.
  150. ولجات، همچون وَلَج، و اولاج، جمع الوَلَجَة، به معنای غاری است که کوه‌پیمایان از باران و مانند آن، به آنجا پناه می‌برند. صحاح، ج ۱، ص ۳۴۷.
  151. إثخان فی القتل، کشت و کشتار زیاد را گویند. همچنین به معنای ضعیف و زبون کردن به وسیله جراحت وارد کردن نیز هست؛ مانند آیه ۴ سوره محمد(صلی الله علیه وآله): «... حَتّی إِذا أَثْخَنْتُمُوهُم..؛ یعنی بر آنان چیره شدید و جراحت‌های فراوان بر آنها وارد کردید». منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۲۸۳.
  152. ضربه زدن (با نیزه). قاموس المحیط، ج ۴، ص ۳۴۶.
  153. حزّ، به معنای بریدن. مجمع البحرین، ج ۴، ص ۱۵؛ یا بریدن بدون جدا شدن. تاج العروس، ج ۱۵، ص ۱۰۴.
  154. کوبیدن و له کردن، لسان العرب، ج ۴، ص ۳۷۸.
  155. «المنخران: ثقبا الانف... و الجمع: مناخر». مجمع البحرین، ج ۳، ص ۴۹۰)
  156. در سوراخ بینی شتر حلقه‌ای از مو، قرار دادن (و رام کردن)، مجمل اللغه،۲ ج ۱ و ۲، ص ۲۸۷. تعبیر «خزائم» برای تشبیه به شتری است که به این وسیله رام می‌شود، و بسیار فرمانبرتر از اسبی است که با افسار رام گردد. سید ابوالقاسم خوئی، منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۲۸۹.
  157. مرحوم طبرسی، در آیه «أَفَرَأَیْتُمُ النّارَ الَّتِی تُورُونَ» (واقعه، ۷۱)، «ایراء» را آتش افروختن با چیزی همچون فندک یا سنگ چخماق دانسته‌اند. مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۳۳۶.
  158. هم‌صدایی و یکپارچه شدن مردم در دشمنی با کسی (العین، ج ۸، ص ۳۴۱) یا از هر سو به او حملهور شدن. قاموس المحیط، ج ۱، ص ۱۵۶
  159. حجر (۱۵)، ۳۹.
  160. حالت خشم و غضب عارض بر انسان را «حدّة» گویند. مجمع‌البحرین، ج ۳، ص ۳۵
  161. «عظمت»، «بهره» و «بریدن»، سه معنایی است که برای «جِدّ» گفته شده است. بعید نیست که «جدّیت» هم به همان معنای اخیر مربوط باشد؛ چراکه انسان با «جدّیت» است که کار مورد نظر را یکسره می‌کند، و انگار آن را «بریده»، و تکلیفش را قطعی کرده است. مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۴۰۷
  162. حَسَب، برشمردن افتخارات پدران را گویند. تاج العروس، ج ۲، ص ۲۶۹
  163. راندن و دور نمودن. مجمع‌البحرین، ج ۴، ص ۳۲۵؛ مصباح المنیر، ج ۱، ص ۱۹۶
  164. نَسَب، یعنی برشمردن پدر و نیاکان کسی. تاج‌العروس، ج ۴، ص ۲۶۱
  165. «وَأَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ» (اسراء، ۶۴)؛ یعنی هر قدر که خودت و یاران و پیروان و فرزندانت می‌توانید، علیه انسان به کار بگیرید. (ولی بدانید که بر آن دسته از بنی آدم که «بندگی» مرا پذیرفته‌اند، سلطه‌ای نخواهید داشت). مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۶۵۸.
  166. الرَّجِلْ، جمع راجِل، مثل تَجِرْ و تاجِر، و رَکِبْ و راکب. التبیان، ج ۶، ص ۴۹۹. مشابه: العین، ج ۶، ص ۱۰۲
  167. در صفحات گذشته گفته‌ایم «حمأ» جمع حمأة به معنای گل مایل به سیاهی است و «مسنون» هم به دو معنا آمده: ریخته شده و متغیّر. در مورد صلصال نیز دو معنا ذکر شده: ۱. خاک خشک و سفال؛ ۲. بدبو؛ ولی معنای دوّم با آیه ۱۴ الرحمن: «خَلَقَ الإِْنْسانَ مِنْ صَلْصال کَالْفَخّارِ» نمی‌سازد؛ چون خاک خشک سفالین، بدبو نیست. ر.ک: التبیان، ج ۶، ص ۳۳۰ و ۳۳۱
  168. حجر (۱۵)، ۳۳
  169. ص (۳۸)، ۸۲
  170. «القنص و القنیص: «الصَّید...» وصِدتُ وقنصتُ واصطدت و اقتنصت یستوی تصریفها». العین، ج ۵، ص ۶۵
  171. تعبیری است که در (انفال، ۱۲)، در داستان جنگ بدر آمده و مقصود، قطع دست و پاهاست (مجمع‌البیان، ج ۳ و ۴، ص ۸۰۹). و در اینجا کنایه از استیصال و بیچارگی انسان (غافل) در برابر شیطان است و چنان که از انسان بی‌دست و پا کاری ساخته نیست، کسانی هم که در دام ابلیس گرفتار آیند، این گونه در مقابل وی بی‌اراده خواهند شد.
  172. هم تصمیم قاطعانه را گویند و هم در مورد سوگند به کار می‌رود (صحاح، ج ۵، ص ۱۹۸۵). بنابراین در توضیح عبارت نهج‌البلاغه غیر از معنای تصمیم‌گیری، می‌توان گفت: سوگند شما در بازداشتن آنها کارآیی ندارد.
  173. محل تجمع و تمرکز در جنگ را گویند، همچنان‌که در مورد تجمع آب و شن هم گفته می‌شود. صحاح، ج ۵، ص ۱۹۰۸.
  174. ابن فارِس (متوفای ۳۹۵) در مقاییس اللغة (ج ۴، ص ۲۶۷) برای «عَرْصْ» دو معنا از لغت‌شناس بزرگ، مرحوم خلیل بن احمد (متوفای ۱۷۵ ق) نقل می‌کند (العین، ج ۱، ص ۲۹۷): سایه افکندن چیزی بر چیزی، و اضطراب. سپس به توضیح و بررسی می‌پردازد. ظاهراً هر دو معنا با عبارت نورانی نهج‌البلاغه تناسب دارد
  175. جَولان: دَوَران؛ از این رو اطراف چاه را به دلیل دوَران، آن جُول، و برکه و غدیر را هم به سبب دوَران آب، مِجْوَل گویند. مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۴۹۵
  176. به یاد آوردن پس از فراموشی. مجمع‌البحرین، ج ۳، ص ۲۹۱
  177. همان خودبزرگ‌بینی است. در لغت آمده است: «النخوة، العظمة. تقول تنخّی فلان، اذا تکبّر». العین، ج ۴، ص ۳۱۰.
  178. مرحوم طبرسی آن را «ایجاد مزاحمت برای وادار کردن به کاری» معنا کرده و همچنین فرموده‌اند به معنای «ایجاد فساد» نیز گفته شده است و سپس از زجاج نقل کرده‌اند که این تعبیر در مورد اندک وسوسه ابلیس به کار می‌رود. مجمع‌البیان، ج ۳ و ۴، ص ۷۸۷.
  179. حالتی شبیه دمیدن. لسان‌العرب، ج ۱۴، ص ۲۲۳.
  180. اعتماد، همچون اتّکاء و اتّکال، تکیه دادن را گویند. صحاح، ج ۲، ص ۵۱۲.
  181. مَسلحه (به فتح میم) به دو معنا آمده است: یکی، به معنای مرز و محل دیده‌بانی، و جایی که بیم حمله دشمن می‌رود و دیگری: جمعیتی دارای سِلاح و مجهّز (تاج العروس، ج ۶، ص ۴۷۸ ـ ۴۷۹). بنابراین ممکن است غیر از آنچه در متن به عنوان ترجمه عبارت ذکر شد، در معنای آن گفت: فروتنی را همچون سپاهی گران علیه ابلیس به کار بندید.
  182. مرحوم خلیل، رَجْل را جمعیتی پیاده (نظام) معنا کرده و همچون رَکْب که جمع راکب به معنای سواران است دانسته‌اند. العین، ج ۶، ص ۱۰۲.
  183. مانند: ص (۳۸)، ۸۲.
  184. «سِوی» در اینجا، همچون استثنا منقطع است؛ یعنی این یک برتری خدادادی نبود؛ بلکه تنها یک خودبزرگ‌بینی بود. منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۲۹۳
  185. برافروختن آتش.
  186. مرحوم طبرسی در آیه ۳۱ مائده در مورد جمله «أَصْبَحَ مِنَ النّادِمِین»، پشیمانی قابیل را همچون فردی دانسته‌اند که از «سر درد» بعد از می‌گساری ناراحت است و نه از اصل شرب خمر. پشیمانیِ او هم از کشتن برادرش هابیل، به گونه‌ای نبود که (در پیشگاه خدای مهربان) «توبه» محسوب شود. (مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۶). مرحوم شیخ طوسی هم نقل قول فرموده‌اند که پشیمانی او به سبب پیامدهای دنیایی این عمل زشت بوده است و اگر به نحو صحیح توبه می‌نمود مقبول خدای توبه‌پذیر بود و استحقاق پاداش پیدا می‌کرد. التبیان، ج ۳، ص ۵۰۱
  187. مرحوم خوئی در شرح نهج‌البلاغه به جنبه‌های عاطفی عمیق برخاسته از۲ کانون پرمهر مادر اشاره کرده و آورده‌اند: «انما قال «ابن امه» مع کونهما من اب و أمّ لان الاخوین مع اُمّ اشد حنواً ومحبة وتعاطفاً من الاب لان الامّ هی ذات الحضانة والتربیة...». منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۲۹۲.
  188. بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۲۰۴؛ و ر.ک: ج ۷۱، ص ۲۵۸؛ ج ۷۷، ص ۱۶۶ و ج ۱۰۰، ص ۷ و ۲۳.
  189. مائده (۵)، ۲۷.
  190. همان
  191. در لغت، «أمعنَ فی...» برای مبالغه به کار می‌رود. ر.ک: لسان العرب، ج ۱۳، ص ۱۴۶.
  192. اهل لغت، برای بغی دو معنای نیک و بد مطرح کرده‌اند: اگر انسان از عدالت فراتر رفته و احسان کرد، یا پس از واجبات به مستحبات پرداخت، معنای خوب گذشتن از حدّ است، و اگر از حق گذشته و به باطل یا مشتبه روی آورد (مانند همین عبارت حدیث)، معنای زشت آن است. ر.ک: راغب اصفهانی، مفردات ماده بغی.
  193. «صارح بِما فی نَفْسِهِ: أَبْداهُ و اَظْهَرَهُ». (تاج العروس، ج ۶، ص ۵۳۶). بنابراین مُصارَحه، به معنای آشکار کردن «پنهانی‌های دل» است.
  194. نصب به معنای دشمنی کردن است. مجمع البحرین، ج ۲، ص ۱۷۳.
  195. شنئان، به معنای به دل گرفتن دشمنی دیگران است. مرحوم طبرسی در توضیح لغوی این کلمه آورده‌اند: «شئنت الرجل اشنأه... شنئاناً: ابغضته». مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۲۳۶
  196. قرن، اهل زمان خاصی را گویند که پیامبر یا دانشمندی بسیار برجسته در میان آنها باشد ـ چه کم باشند چه زیاد ـ ریشه آن نیز، به معنای نزدیک بودن است؛ چرا که آنان در برهه‌ای از زمان به یکدیگر نزدیک هستند. همان، ج ۶، ص ۲۹۸.
  197. «القرون الخالیة»، به معنای نسل‌های گذشته است؛ از این رو جمله خَلا قرنٌ؛ یعنی نسلی گذشت. لسان العرب، ج ۴، ص ۲۰۸
  198. خدای تعالی در آیه ۱۹ سوره توبه، به برتر بودن ویژگی‌های حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام) بردارندگان این‌گونه افتخارات اشاره فرموده است
  199. عَنَق، در لغت نحوه خاصی از سرعت در پیمودن راه را گویند. ر.ک. مصباح المنیر، ص ۴۳۲.
  200. الحِندِس، شب بسیار تاریک و ظلمانی. صحاح‌اللغه، ج ۳، ص ۹۱۶.
  201. مهاوی جمع مهواة، به معنای محل سقوط است. در لغت، «هَوِیّ» سریعاً سقوط کردن، و هُوِیّ به سرعت بالا رفتن است. «الهاویة» هم از اسامی جهنم است و عبارت است از هر پرتگاهی که عمق آن پیدا نیست. تهذیب اللغه، ج ۶، ص ۲۵۹.
  202. روان و مطیع. مصباح المنیر، ص ۲۸۵.
  203. «فَمَنْ یُرِدِ اللهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِْسْلامِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُون»؛ انعام (۶)، ۱۲۵
  204. بیان کردن عیوب. لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۲.
  205. مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۷۸.
  206. زخرف (۴۳)، آیات ۵۱ ـ ۵۴.
  207. ابراهیم (۱۴)، ۲۱ و غافر (۴۰)، ۴۷.
  208. سبأ (۳۴)، ۳۱ ـ ۳۳.
  209. احزاب (۳۳)، ۶۷.
  210. ابراهیم (۱۴)، ۲۱؛ سبأ (۳۴)، ۳۱ ـ ۳۳ و غافر (۴۰)، ۴۷
  211. بقره (۲)، ۱۶۶ ـ ۱۶۷
  212. گفتوگوی شیطان با تبهکاران در آیه ۲۲ سوره ابراهیم بیان شده است. همچنین توجه به گفت و گوی دو طبقه پیشوایان گمراهی و پیروانشان در جهنم ضروری است. برای نمونه: «وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْض یَتَساءَلُونَ * قالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْیَمِینِ * قالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ * وَما کانَ لَنا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطان بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طاغِینَ * فَحَقَّ عَلَیْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنّا لَذائِقُونَ * فَأَغْوَیْناکُمْ إِنّا کُنّا غاوِینَ * فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ * إِنّا کَذلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ». صافات (۳۷)، ۲۷ ـ ۳۴؛ اعراف (۷)، ۳۸؛ سبأ (۳۴)، ۳۱ ـ ۳۳؛ ص (۳۸)، ۵۶ ـ ۶۴؛ شعراء (۲۶)، ۹۶ ـ ۱۰۲ و...
  213. اعراف (۷)، ۳۸.
  214. همان
  215. نهج‌البلاغه، حکمت ۳۹8 (406)
  216. دِعامه (به کسر دال) هر آن چیزی را گویند که دیوار در حال فرو ریختن را با آن نگه می‌دارند. مصباح المنیر، ج ۱، ص ۱۹۴.
  217. در لغت، اعتزاء را همچون إنتِماء، نسبت دادن دانسته‌اند ـ چه نسبت راستین باشد، چه دروغین. (در اینجا هم ظاهراً مراد برشمردن احمقانه افتخارات پنداری پدران و نیاکان است.) لسان العرب، ج ۱۵، ص ۵۲؛ چنان که رجز خواندن برای جنگ برای معرفی پدران خود را نیز، «ادعاء» و «اعتزاء» گویند. صحاح، ج ۶، ص ۲۳۳۷.
  218. بقره (۲)، ۱۰۹.
  219. ماده حسد غیر از مورد مذکور و نساء (۴)، ۵۴؛ در فتح (۴۸)، ۲۹ و فلق (۱۱۳)، ۵ به کار رفته است.
  220. نساء (۴)، ۵۴
  221. نور الثقلین، ج ۲، حدیث ۳۰۴
  222. همان، حدیث ۳۰۵.
  223. همان، ص ۷۵ ـ ۸۰، حدیث ۲۹۷ ـ ۳۱۲
  224. مفرد آن «دَعِیّ» است. در لغت «دَعِیّ» را از ماده «دِعْوَة» و در مورد نسبت به پدر دانسته‌اند؛ در مقابل «دَعْوَة» که همان دعوتی است که برای صرف غذا استعمال می‌شود. (و در فارسی نیز به کار می‌بریم). صحاح، ج ۶، ص ۲۳۳۷. باید افزود: این لفظ هم در پسرخوانده به کار می‌رود، هم در مورد فردی که پدرِ مشخصی ندارد. قاموس المحیط، ج ۴، ص ۴۷۴ (و در اینجا همین مراد است)
  225. حِلس، هم به جهاز شتران گفته می‌شود، هم به زیرانداز و گلیمِ خانه. مصباح المنیر، ج ۱، ص ۱۴۶.
  226. سرپیچی کردن از پدر و نیکی نکردن به او. همان، ج ۲، ص ۴۲۲.
  227. عبارات «افلم یسیروا»، «اولم یسیروا» و «سیروا»، که در قرآن کریم فراوان دیده می‌شود، ما را به درس گرفتن از تاریخ پیشینیان وا می‌دارد. برای نمونه: «أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ کانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثاراً فِی الأَْرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنُوبِهِمْ وَما کانَ لَهُمْ مِنَ اللهِ مِنْ واق». غافر (۴۰)، ۲۱. همچنین از کلماتی مثل: «ذکری»، «موعظه»، «عبرت» و... می‌توان بهره جست. هرچند در آیات فراوانی (مانند قصص، ۷۸) این حقیقت را بدون استفاده از چنین ریشه‌هایی در می‌یابیم.
  228. حملهور شدن. مصباح المنیر، ص ۳۵۲.
  229. عقوبت‌هایی را گویند که درس عبرت برای دیگران می‌شوند و بدین ترتیب از ارتکاب چنین عملی جلوگیری خواهد شد (تفاسیر، ذیل آیه ۶ سوره رعد)
  230. اتّعاظ: پذیرش موعظه و پند.
  231. مثاوی، جمعِ مثوی به معنای منزل و مسکن است. مصباح المنیر، ص ۸۸.
  232. خدّ: گونه
  233. مَصرَع: محل فرود آمدن و افتادن؛ در اینجا مقصود، قبر است.
  234. بارور شدن جانداران و گیاهان را لقاح گویند و چنان‌که از تفاسیر (همچون مجمع البیان، ذیل آیه ۲۲ سوره حجر) استفاده می‌شود، لواقح در معنای مُلقحات است؛ یعنی بارورکنندگان.
  235. حوادث کوبنده روزگار.
  236. لَصِقَ...: لَزِقَ: چسبانیدن؛ صحاح اللغه، ج ۴، ص ۱۵۴۹.
  237. تعفیر، همچون تمریغ، به خاک مالیدن است. همان، ج ۲، ص ۷۵۱.
  238. شعراء (۲۶)، ۲۱۵
  239. گرسنگی. مصباح المنیر، ص ۱۸۲.
  240. مشقّت، سختی زیاد هنگامی که مرکب سواری را بیش از حد طاقت به طی مسیر وادار می‌کنند از این «ماده» استفاده می‌شود: «جَهَدَ دابَّتَهُ و أَجْهَدَها». مصباح المنیر، ص ۱۱۲ و صحاح اللغه، ج ۲، ص ۴۶۰.
  241. گرفتن سرشیر از شیر؛ خالص کردن. لسان العرب، ج ۱۳، ص ۴۷.
  242. فجر (۸۹)، ۱۵ ـ ۱۷.
  243. علل الشرایع، ج ۱، ص ۴۷ (نسخه دیگر، ص ۲۳)، حدیث ۷ و بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۱۶، حدیث ۸.
  244. چنان که این حقیقت به زیبایی در سوره مبارکه قصص جلوه‌گر است، خداوند عکس‌العمل مردم را در برابر دیدن گنج قارون چنین ذکر می‌فرماید: «یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظّ عَظِیم» (قصص، ۷۹)؛ و سپس بعد از فرو رفتن قارون و گنجش در مورد پشیمانی آنها از آرزوی قبلی می‌فرماید: «وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالاَْمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ» (قصص، ۸۲).
  245. بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۳۴۸؛ ج ۱۱، ص ۶۹؛ ج ۶۷، ص ۲۰۰، ۲۰۱، ۲۰۷، ۲۲۲، ۲۳۱؛ ج ۸۱، ص ۱۸۸، ۱۸۹ و ۱۹۵ و....
  246. در بعضی نسخه‌ها «فی موضِع الغنی و الاقتدار» دیده می‌شود. «إقتار» هم در مقابل غِنی به معنای تنگدستی است.
  247. مؤمنون (۲۳)، ۵۵ـ۵۶
  248. توبه (۹)، ۵۵، (شبیه ۸۵). از دارایی‌ها و فرزندان آنان تعجب منم؛ چراکه خدا می‌خواهد بدین وسیله در زندگانی دنیا آنها را شکنجه دهد، و (سرانجام) در حال کفر جانشان بیرون آید.
  249. معارج (۷۰)، ۲۴ ـ ۲۵: «وَالَّذِینَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسّائِلِ وَالْمَحْرُومِ».
  250. بقره (۲)، ۲۷۳.
  251. انعام (۶)، ۱۶۵
  252. نازعات (۷۹)، ۲۴.
  253. بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۱۴۳.
  254. جمع مدرعه است: جبّه‌ای پشمینه با چاکی در قسمت جلو آن العین، ج ۲ و ص ۳۵، لسان العرب، ج ۴، ص ۳۳۱.
  255. جمع عص؛ مانند طه (۲۰)، ۶۶.
  256. یونس (۱۰)، ۸۸
  257. ذُهبان، همچون اَذهاب، جمع ذهب به معنای طلاست (ر.ک: مصباح المنیر، ص ۲۱۰). در بعضی نسخه‌ها، به کسر ذال دیده می‌شود و در بعضی به ضمّ، مرحوم علامه مجلسی هم هر دو را ثبت کرده‌اند. بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۴۷۹.
  258. طلای خالص. بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۴۷۹، (در توضیحِ همین خطبه).
  259. جمع مغرس، محل کاشتن و غرس درختان.
  260. ملک (۶۷)، ۲.
  261. چهار جلد از مجموعه قیّم بحارالانوار (۱۱ ـ ۱۴) به تاریخ پیامبران گذشته علی نبینا و آله و علیهم السلام‌ـ اختصاص یافته است ؛ مثلا حضرت ایوب علی نبینا و آله و علیه السلام‌ـ، ج ۱۲، ص ۳۳۹ ـ ۳۷۲.
  262. بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۵۶
  263. جلدهای ۱۵ ـ ۲۲ بحارالانوار (هشت جلد) به تاریخ نورانی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) اختصاص دارد. عبارت فوق را در جلد ۹، ص ۱۴۳ و جلد ۱۸، ص ۱۸۲ می‌توان یافت. همچنین در جلد ۳۵، ص ۸۷ می‌خوانیم: «یا عمّاه لَوْ وُضِعَتِ الشَّمْسَ فی یمینی وَالْقَمَرُ فی شِمالی ما تَرَکْتُ هذَا الْقَولَ حتّی اُنْفِذَهُ أوْ أُقتَلَ دُونَهُ». آن‌گاه گریستند. حضرت ابوطالب(علیه السلام) به حضرت خطاب کردند: کارت را انجام بده به خدا قسم! هرگز دست از یاریت برنمی‌دارم.
  264. جلد ۲۳ ـ ۵۳ بحارالانوار، (۳۱ جلد) پس از بیان کلیاتی در اصل امامت، به تاریخ اهل‌بیت(علیهم السلام) پرداخته شده است.
  265. در این زمینه نمونه‌های فراوانی در تاریخ تشیع یافت می‌شود. در این میان جریان قطع دست سارق و مدح بسیار زیبای وی در پاسخ منافقی که درصدد سوء استفاده از این فرصت بود، بسیار جذاب و قابل استفاده است. بحارالانوار، ج۳۴، ص ۲۶۷، به نقل از الخرائج و الجرائح.
  266. «رُمت الشی ارومُه... طلبته» (مصباح المنیر، ص ۲۴۶). بنابراین «لا تُرام» به معنای این است که عظمت آن در حدی است که کسی در خود یارایی چنین خواسته‌ای را نمی‌بیند.
  267. ضَیْم: مظلوم و مغلوب شدن. در لغت آمده است: «وَهُوَ کَالْقَهْرِ وَالاِْضْطِهادِ» (مقاییس اللغه، ج ۳، ص ۳۸۳). این ترادُف را در زیارت جانسوز حضرت زهرا(علیها السلام)به نقل از مرحوم شیخ طوسی این گونه می‌بینیم:
  268. شدّ عقد الرحال: بار و بنه سفر به سویی بستن.
  269. ترس. صحاح، ج ۱، ص ۱۴۰.
  270. خضوع و ذلّت. همان، ج ۶، ص ۲۱۹۰.
  271. انقیاد و گردن نهادن، مصباح المنیر، ص ۲۸۷
  272. طارق (۸۶)، ۹.
  273. ابلیس پس از آنکه مأمور به سجده بر حضرت آدم ـ علی نبینا و آله و (علیه السلام) ـ شد، قسم یاد کرد که اگر «این سجده» را از من نخواهی، آن‌چنان تو را عبادت می‌کنم که مانند آن را کسی انجام نداده باشد. خداوند فرمود: من دوست دارم آن‌گونه که خودم می‌گویم اطاعت شوم. بحارالانوار، ج ۶۳، ص ۲۵۰
  274. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶؛ اصول کافی، ج ۱، ص ۳۶۹، حدیث ۱؛ بحارالانوار،۲ ج ۳۲، ص ۴۷، حدیث ۳۰ و ج ۵، ص ۲۱۸، حدیث ۱۲.
  275. تحریم (۶۶)، ۴. ر.ک: البرهان فی تفسیر القرآن، ج ۸، ص ۵۱ ـ ۵۴، احادیث ۸ ـ ۱۷.
  276. رعد (۱۳)، ۴۳. ر.ک: البرهان فی تفسیر القرآن، ج ۴، ص ۲۹۸ ـ ۳۰۴، احادیث ۱ ـ ۲۵؛ همچنین آیات ولایت در قرآن، ص ۳۱۷ ـ ۳۲۴، بحثی در شأن نزول و دلالت آیه کریمه و اشاره به منابع مختلف خاصه و عامه.
  277. عنکبوت (۲۹)، ۲ و ۳.
  278. بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۱۹۷، به نقل از نهج‌البلاغه، حکمت ۹0 (93).
  279. مرحوم سید رضی پس از نقل کلام حضرت در تفسیر آیه مذکور (انفال، ۲۸)، از عمق بیان تفسیری امام(علیه السلام) اظهار شگفتی می‌کند
  280. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۱۹۱ و ۲۳۷؛ ج ۸۲، ص ۲۲۹ و ۲۷۹ و ج ۸۵، ص ۳۳۲.
  281. کهف (۱۹)، ۸۰ و ۸۱.
  282. سخن از احتمال کشتن والدین نیست؛ بلکه کلام در کافر کردن آنهاست. ر.ک: مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۷۵۳؛ برهان، ج ۵، ص ۵۹ و نور الثقلین، ج ۴، ص ۳۱۵
  283. گوشه‌هایی از قدرت‌نمایی‌های آنان و به کار گرفتن برخی از توانمندی‌هایی که حق تعالی به ایشان ارزانی فرموده، در منابع شیعه و غیر شیعه به چشم می‌خورد؛ ولی تقدیر الاهی استفاده کامل نکردن از آن بوده تا جوهره افراد در صف مقابل به خوبی آشکار شود.
  284. تمام ۲۳ بابِ جلد ۴۹ بحارالانوار به حضرت امام رضا(علیه السلام) اختصاص داده شده و از «منابع کهن» احادیث فراوانی نقل شده است. باب ۱۵ـ۱۰ به جریان فراخوانی به توس که به شهادت حضرت انجامید و وقایع بعد آن مربوط است. مطلب متن را می‌توان ـ برای مثال ـ در حدیث ۲ و ۳ از باب ۱۰، ص ۱۱۷ جستوجو کرد.
  285. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۹۷، حدیث ۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۱۹، حدیث ۲۱، به نقل از بصائر الدرجات.
  286. ص (۳۸)، ۲۶.
  287. امام(علیه السلام) در خطبه ۱۹4 (203) در مورد دنیا فرموده‌اند: «... فَفِیهَا اخْتُبِرْتُمْ وَلِغَیْرِها خُلِقْتُمْ...؛ شما در دنیا آزمایش می‌شوید؛ ولی برای جهانی دیگر آفریده شده‌اید».
  288. قال‌الله‌تعالی: «...وَرَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْض‌دَرَجات لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُم...». انعام (۶)،۱۶۵.
  289. قال الله تعالی: «...وَما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلی عَقِبَیْهِ وَإِنْ کانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللهُ وَما کانَ اللهُ لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ إِنَّ اللهَ بِالنّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیم»؛ بقره (۲)، ۱۴۳.
  290. خدای تعالی، پس از بیان تسلیم و انقیاد حضرت ابراهیم و اسماعیل ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ در مورد ذبح، می‌فرماید: «إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِین». صافات (۳۷)، ۱۰۶
  291. سخن در بیان سیر مناسک حج نیست؛ بلکه با اشارتی گذرا به بعضی نکات آن، بر ویژگی‌های آزمون و ابتلا تأکید شده است.
  292. از بهترین مجموعه‌های حدیثی در این زمینه می‌توان به علل الشرایع مرحوم شیخ بزرگوار صدوق ـ اعلی‌الله مقامه ـ اشاره کرد. بزرگ دانشمندی که هر یک از آثارشان ویژگی زیبای خود را دارد. ایشان در این کتاب به گردآوری احادیثی پرداخته‌اند که معصومان(علیهم السلام)گوشه‌هایی از حکمت بی‌انتهای تعالیم دین را تبیین فرموده‌اند
  293. «وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِْنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِِ». ذاریات ۵۱، آیه ۵۶.
  294. سخن ناروای فرعون. نازعات (۷۹)، ۲۴.
  295. فرقان (۲۵)، ۴۳: آیا می‌بینی کسی را که هوای نفس خویش را معبود خود قرار داده است؟ پس (در چنین وضعیتی، حتی) تو می‌توانی وکیل او باشی (و به دفاع از وی برخیزی)؟
  296. به همین دلیل گاهی در احادیثِ مشتمل بر ثواب و پاداش یک عمل، ارقام مختلفی به چشم می‌خورد و ممکن است در بدو امر، ناهمگونی تلقی شود، در حالی که چنین نیست و ملاک پاداش هر عمل، درجه اخلاص عمل کننده است؛ بنابراین چه بسا همان عمل به ظاهر مشابه از فرد دیگری سر بزند؛ ولی به سبب اخلاص بیشتر، برای او اجر بیشتری لحاظ شود.
  297. مرحوم طبرسی ذیل آیه ۹۷ مائده در تفسیر عبارتی مشابه حدیث فوق (قیاماً للناس) فرموده‌اند: «ای لمعایش الناس و مکاسبهم لانه مصدر قاموا کان المعنی قاموا بنصبه ذلک لهم فاستثبت معایشهم بذلک و استقامت احوالهم به لما یحصل لهم فی زیارتها من التجارة و انواع البرکة». مجمع‌البیان، مجلّد ۲، ص ۲۴۷.
  298. (زمین یا هر چیزِ) ناهموار و سخت را گویند. مصباح المنیر، ص ۶۶۵.
  299. بِقاع، جمع بقعه است و بقعه را «قطعه‌ای از زمین» معنا کرده‌اند. همان، ص ۵۷.
  300. «وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ». (اعراف، ۱۷۱): بلند کردیم، نتائق جمع نتیقة: مکان مرتفع.
  301. مَدَر: خاک به زمین چسبیده. مصباح المنیر، ص ۵۶۶.
  302. جمع رَمْل: شنزار.
  303. نرم. مصباح المنیر، ص ۱۹۹.
  304. کم‌آب. صحاح، ج ۵، ص ۱۸۴۱.
  305. پای شتر. مَجمعُ فِرْسِنِ الْبعیر. العین، ج ۴، ص ۱۴۳.
  306. سُمِ اسب. در مقاییس اللغه حفر را کندن معنا کرده و افزوده است به سُم اسب هم به همین جهت حافر گویند. ج ۲، ص ۸۴.
  307. سُمِ گاو و نشخوارکنندگانِ مانند آن. العین، ج ۸، ص ۱۶۰.
  308. مرحوم طبرسی، ذیل آیه ۹، حج: «ثانِیَ عِطْفِه: ای متکبراً فی نفسه عن ابن عباس».
  309. «یقول العرب ثنی فلان عِطفه اذا تکبّر و تجبّر، وعِطفا الرجل جانباه عن یمین او شمال وهو الموضع الذی یعطفه الانسان ای یلویه ویمیله عند الاعراض عن الشیء». (مجمع البیان، ج ۷ و ۸، ص ۱۱۶). عرب تعبیر ثنّی عِطْفَهُ را هنگام بیان تکبّر کسی به کار می‌برد. شانه‌های راست و چپ انسان هم که هنگام روی‌گردانی از چیزی برگردانده می‌شود، «عِطْفَا الرَّجُل» گفته می‌شود.
  310. پس (خانه کعبه) محل تردّد برای مسافرت‌های سودمندشان شد. صحاح، ج ۳، ص ۱۲۸۸.
  311. منظور از میوه قلب، پاک‌ترین و ناب‌ترین محبت‌های خالصانه‌ای است که خود صاحب دل در آن به ودیعت نهاده: «القَلْبُ حَرَمُ اللهِ فَلا تُسِْکنْ حَرَمَ اللهِ غَیْرَ اللهِ». بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۵، حدیث ۲۷.
  312. جمع مفازه: فلات. وجه تسمیه آن را در العین، ج ۷، ص ۳۸۹ می‌توان دید.
  313. جمع قَفْر: خالی از آبادانی. همان، ج ۵، ص ۱۵۱.
  314. سَحْق: دوری. همان، ج ۳، ص ۳۷. بنابراین، سحیق؛ به معنای دور است.
  315. جمع مَهوی: مابین دو کوه و مانند آن. صحاح، ج ۶، ص ۲۵۳۸.
  316. راهِ دور. مجمع البیان، ج ۷ و ۸، ص ۱۳۳.
  317. قال الله تعالی: «وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِِ». (مریم، ۲۵) حرکت و تکان دادن.
  318. منکب: شانه.
  319. تهلیل: لااله‌الاّالله گفتن.
  320. پیمودن.
  321. جمع اشعث: ژولیده موی.
  322. جمع اغبر: گردآلود
  323. آنچه (همچون پیراهن یا زره) بر تن انسان پوشیده می‌شود، سِربال نامیده می‌شود و جمع آن «سَرابیل» است. مصباح المنیر، ص ۲۷۲.
  324. الشَّوَهُ: بدترکیبی در خلقت. همان، ص ۳۲۸
  325. اعفاء: رها کردن مو و پیرایش ننمودن.
  326. فراوان. مصباح المنیر، ص ۱۱۰.
  327. البُرّ: القمح (گندم). همان، ص ۴۳.
  328. صحاح پس از اشاره به استعمال آن در رنگ (سبزه)، «سمراء» را گندم و «الأَسْمَران» را آب و گندم معنا کرده است. ج ۲، ص ۶۸۸.
  329. سرزمین حاصلخیز. صحاح، ج ۴، ص ۱۳۶۷.
  330. اِحداق، احاطه کردن و در بر گرفتن است. مصباح المنیر، ص ۱۲۵.
  331. مفرد آن «عَرصه» است و به حیاط منزل و بخشی که در آن ساختمان‌سازی نشده، اطلاق می‌گردد. مصباح المنیر، ص ۴۰۲.
  332. قال الله تعالی: «لأََسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقا» (جن، ۱۶) ای کثیر؛ مصباح المنیر، ص ۴۴۳.
  333. قال الله تعالی: «وُجُوهٌ یَوْمَئِذ ناضِرَة» (قیامه، ۲۲) شاداب و بانشاط.
  334. نکته‌ای واضح است و در احادیث و ادعیه نیز بر آن تأکید شده؛ مانند دعای عدیله: «وَلَمْ یُکَلِّفِ الطَّاعَةَ إلاَّ دُونَ الْوُسْعِ وَالطَّاقَةِ». مفاتیح الجنان.
  335. «تِجارَةٌ مُرْبِحَةٌ یَسَّرَها لَهُم رَبُّهُمْ». ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبه ۱۸۴.
  336. مُصارِعه، گلاویز شدن و درگیری است و مقصود از این جمله، پایین آمدن میزان درگیری نفس انسان با شک و تردید است.
  337. درگیری فیزیکی افراد را «اعتلاج القوم» و «تلاطم امواج» را «اعتلاج الامواج» گویند. العین، ج ۱، ص ۲۲۹.
  338. آل عمران (۳)، ۷. ر.ک: تفاسیر روایی: «نحن الراسخون فی العلم».
  339. روم (۳۰)، ۳۰.
  340. برای مثال، خدای تعالی در آیه ۶۷ مائده، همه زحمات ۲۳ ساله پیامبری والامقام(صلی الله علیه وآله)
  341. تعبّدَه: از او خواست که فرمانبردار شود. معجم الوسیط، ج ۲، ص ۵۷۹.
  342. الفُتُح: درِ بزرگ و گشاد و باز. همان، ص ۶۷۲.
  343. بقره (۲)، ۲۱۶.
  344. «الآجل والآجلة ضد العاجل والعاجلة». صحاح اللغه، ج ۴، ص ۱۶۲۱ (به ترتیب: آخرت و دنیا). قال الله تعالی: «إِنَّ هؤُلاءِ یُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَیَذَرُونَ وَراءَهُمْ یَوْماً ثَقِیلا».(انسان (۷۶)، ۲۷
  345. وسیله شکار. مصباح المنیر، ص ۳۵۳.
  346. با یکدیگر دست و پنجه نرم کردن و سعی در مغلوب کردن طرف مقابل. همان، ص ۲۹۵.
  347. مرحوم طبرسی در آیه شریفه: «وَأَعْطی قَلِیلاً وَأَکْدی» (نجم، ۳۴) فرموده‌اند: أکدی، به معنای «خودداری از بخشش» است. مجمع البیان، ج ۹ و۱۰، ص ۱۸۰. در جمله متن، این فعل به صورت منفی به کار رفته؛ از این رو این گونه معنا می‌کنیم: هیچ‌گاه «بی‌تأثیر» و سُست نخواهد شد.
  348. «یقال: رماه فأشواه: اذا لم یصب المقتل...» (به خطا رفتنِ تیر). صحاح اللغه، ج ۶، ص ۲۳۹۶. بنابراین منفی آن، به معنای خطا نرفتن و اصابت به هدف است.
  349. ناتوان و کم‌بضاعت.
  350. طِمر، لباس کهنه و پوسیده را گویند و جمع آن اطمار است. صحاح اللغه، ج ۲، ص ۷۲۶.
  351. بقره (۲)، ۲۰۵ ـ ۲۰۶.
  352. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۰7 (108)
  353. مرحوم سید رضی (۳۵۹ ـ ۴۰۶ ق) که خود استاد بلاغت و ادبیات بوده‌اند، از میان مجموعه سخنان امام(علیه السلام) حدود یک‌سوم را گلچین کرده‌اند و مجموعاً ۲۴۱ خطبه، ۷۹ نامه و ۴۸۹ حکمت کوتاه را گردآورده‌اند. مسعودی (متوفای ۳۴۶ق) در مروج الذهب تعداد خطبه‌های حضرت را ۴۸۰ خطبه ثبت کرده است. مرحوم سید رضی حدود نصف این تعداد از خطبه‌ها را نقل فرموده؛ ولی در بسیاری از موارد به نقل بخشی از خطبه‌ها بسنده کرده‌اند. ر.ک: سید جمال دین‌پرور و همکاران، در محضر خورشید.
  354. کمتر کسی است که نام زیبای نهج‌البلاغه را نشنیده باشد؛ ولی متأسفانه علی رغم این آشنایی ابتدایی، کمتر کسی است که با این تالی تلوِ قرآن کریم انس داشته باشد.
  355. زمر (۳۹)، ۵۶: «دریغا بر (عمر بر باد رفته‌ای که قدر ندانستم و) در کنار خدا، به کم‌کاری سرگرم شدم».
  356. بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۴ ـ ۱۲۳ مشتمل بر ۲۰ حدیث.
  357. بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۴، حدیث اول.
  358. در میان صفات فراوان، انتخاب این صفت از سوی آن عابد پرسابقه رانده شده، بسیار جای تأمل و دقت دارد. ص (۳۸)، ۸۲.
  359. به صیغه اسم مفعول، کسانی که خداوند خالصشان کرده است، و از حیطه نفوذ و سوء استفاده ابلیس، به دور هستند.
  360. البته خدای تعالی هم در سوره مبارکه حجر، در پاسخ وی، اصل را بر سلطه نداشتن او بر بندگان خود دانست و فقط کسانی را که خود پیروی از شیطان را برگزیده باشند، مقهور وی معرفی فرمود: «إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ». حجر (۱۵)، ۴۲.
  361. ص (۳۸)، ۸۲ـ۸۳؛ مشابه: حجر (۱۵)، ۴۰.
  362. بقره (۲)، ۲۱۳؛ جاثیه (۴۵)، ۱۷؛ آل‌عمران (۳)، ۱۹ و....
  363. روم (۳۰)، ۳۱ـ۳۲.
  364. برخی شارحان نهج‌البلاغه، برای نصب اللهَ اللهَ، فعل «اتّق» را عامل نصب «اللهَ اللهَ فی عاجل البغی» قرار داده‌اند.
  365. «رَبَّنا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ...». آل عمران (۳)، ۱۹۲.
  366. حراست: حفاظت. مصباح المنیر، ص ۱۲۹.
  367. سر و دست‌ها و پاها. قاموس المحیط، ماده طرف.
  368. پایین آوردن، در مقابل رفع به معنای بالا بردن. همان، ماده خفض.
  369. الخیلاء: کبر. همان، ماده خیل.
  370. خاک‌مالی کردن. مصباح المنیر، ص ۴۱۷.
  371. یکی از معانی «عتیق»، «قسمتِ نیکو و دلپذیر هر چیزی» است. همچنین گفته می‌شود: «ما أَبْیَنَ العِتْقُ مِنْ وَجْهِ فُلان؛ چقدر از چهره فلانی بزرگواری هویدا است.» لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۳۶.
  372. المتن: الظَّهر (پُشت). مصباح المنیر، ص ۵۶۲.
  373. مقهور و رام کردن. قاموس المحیط، ماده قمع.
  374. در مورد هر آنچه شکوفا و ظاهر شود، می‌توان گفت: نَجَمَ. لسان العرب، ج ۱۲، ص ۵۶۸.
  375. بازداشتن و جلوگیری کردن. قاموس المحیط، ماده قدع.
  376. ظهور و بروز. العین، ج ۲، ص ۱۱
  377. حالات چشم در شرایط گوناگون روحی، مختلف است و در هر موقعیت، گویای ویژگی خاصی از نهان انسان است؛ از جمله هنگامی که انسان در برابر عظمت فوق‌العاده‌ای قرار می‌گیرد، به خوبی خشوع در حرکات چشم نمایان است، و احیاناً قطراتی اشک نیز فرو می‌غلطد.
  378. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۰۳، از مناقب ابن شهرآشوب(رحمه الله): ابن عباس فی قوله «وَإِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنا» (اسراء، ۷۳) قال وفدُ ثقیف: نبایعک علی ثلاث: لا ننحنی ولا نکسر الهاً بایدینا و تمتّعنا باللات سنة، فقال(صلی الله علیه وآله): لا خیر فی دین لیس فیه رکوع و سجود...؛ گروهی از «ثقیف»، به رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)عرضه داشتند: ما با شما به سه شرط بیعت می‌کنیم: خم نشویم (یعنی رکوع و سجده به‌جای نیاوریم)، به دست خودمان بتی را نشکنیم و یک سال از بتِ «لات» بهره‌مندمان کنی (یعنی اجازه بدهی تا آزادانه عبادتش کنیم). حضرت فرمودند: دینی که رکوع و سجود در آن نباشد، خیر و خوبی نخواهد داشت».
  379. عنکبوت (۲۹)، ۴۵؛ طه (۲۰)، ۱۴: «وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی»، و آیات دیگر
  380. «موَّهَ تمویهاً الحق»؛ حق را با باطل درآمیخت. «موَّة علیه الخبر»؛ خبر را به خلاف واقع به او رسانید. الرائد، ج ۱، ص ۱۶۹۳.
  381. «لاط به: طیَّنهُ»؛ با سرشت وی آمیخته گردید، برایش دوست‌داشتنی شد. قاموس المحیط، ماده لاط.
  382. «التُّرفة: النعمة. والمترف الذی ابطرته النعمة وسعةُ العیش؛ مترف، کسی را گویند که نعمت و گشاده‌دستی او را مست کرده است. تهذیب اللغه، ج ۱۴، ص ۱۹۳؛ تاء مترَفة نیز، بر کثرت و مبالغه دلالت دارد؛ مانند علاّم و علاّمة.
  383. سبأ (۳۴)، ۳۵.
  384. مقصود، علت و سبب فلسفی نیست؛ بلکه مقصود علت عرفی است؛ چنان که گفته می‌شود فلانی در این امر تعلّل کرد؛ یعنی علتی بیان کرد و بهانه‌ای آورد.
  385. مرحوم علاّمه مجلسی ذیل حدیث، «یُسْتَقَلُّ» را از ماده «قِلَّة» به معنای نقص و کم شدن گرفته‌اند و توضیح داده‌اند که به مرور زمان با تَبَر، تیشه، کلنگ و... از آن کاسته می‌شود؛ ولی دین مؤمن با شبهات و تردیدها آسیب نمی‌بیند.
  386. اصول کافی، ج ۲، ص ۲۴۱، حدیث ۳۷ و بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۳۶۲، حدیث ۶۶.
  387. در مورد اینکه «نحن اولیاؤکم» سخن خداوند است یا فرشتگان، دو قول هست؛ ولی نتیجه یکی است؛ چرا که اگر مقصود، ولایت و سرپرستیِ فرشتگان هم باشد، به لحاظ طولی بودن ولایت آنان در مقایسه با ولایت خدای تعالی، خود از عنایت خاص پروردگار مهربان و سرپرستی ویژه برایشان حکایت می‌کند.
  388. فصلت (۴۱)، ۳۰ ـ ۳۲.
  389. سبأ (۳۴)، ۳۵.
  390. «وَأَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ * فَأُمُّهُ هاوِیَة». قارعة (۱۰۱)، ۸ و ۹.
  391. پیشوای والامقام پیامبرباوران ـ صلوات الله علیهما و آلهما ـ در سخن متین و معروفی که با کمیل بن زیاد(رحمه الله)، مردم را به سه دسته «عالم ربانی، متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع» (همان پشه‌های بی‌اراده) تقسیم کرده و در توضیح دسته سوم فرمودند: «اَتباع کلّ ناعق یمیلُونَ مَع کلِّ ریح لَمْ یَسْتَضیئوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَلَمْ یَلْجَؤوا إلی رُکن وَثیق». امام(علیه السلام) در ادامه به اهمیت «علم»، «نیافتن انسانی دانش‌طلب و مطمئن برای دریافت افاضات خود» و «وجود حجت خدا در بین مردم به صورت پنهان یا آشکار» اشاره فرمودند. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳9 (147).
  392. و این از مصداق‌های بارز آیه شریفه ذیل است، و باید از تهدید سهمگین خدای تعالی به خود او پناه برد: «سَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ کَمْ آتَیْناهُمْ مِنْ آیَة بَیِّنَة وَمَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعِقابِ». بقره (۲)، ۲۱۱.
  393. «إِنّا عَرَضْنَا الأَْمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَالأَْرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَهَا الإِْنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولا». احزاب (۳۳)، ۷۲.
  394. «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهِ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَبِئْسَ الْقَرار». ابراهیم (۱۴)، ۲۸ و ۲۹؛ ابراهیم (۱۴)، ۷ و....
  395. ظاهراً به این تعبیر در احادیث وارد نشده؛ ولی امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نامه‌ای به یکی از اصحاب خویش ضمن ارائه رهنمودهایی بسیار زیبا و رهگشا فرمودند: «فَإنّ حُبَّ الدُّنیا یُعْمی وَ یُصِمُّ وَ یُبْکِمُ وَیُذِلُّ الرِّقابَ فَتَدارَکْ ما بَقِیَ مِنْ عُمرِکَ وَلا تَقُلْ غَداً...؛ پس همانا دنیادوستی (انسان را) کور و کر و گنگ می‌نماید و گردن‌ها (کنایه از شخصیت والای انسان) را ذلیل می‌کند. پس باقیمانده عمرت را دریاب و نگو فردا (به اصلاح خود می‌پردازم چراکه فردا دیر است)». اصول کافی، ج ۲، ص ۱۳۶، حدیث ۲۳ و بحارالانوار، ج ۷0 (67)، ص ۷۵.
  396. مجد: عزّت، سرفرازی (العین، ج ۶، ص ۸۹). مُجَداء: جمع مجید.
  397. نَجْدَة: شجاعت، دلیری، بی‌باکی. همان، ص ۸۳.
  398. یعسوب: امیر و فرمانده زنبور عسل، به نحوی که به هر طرف رو کند آنان نیز رو کنند... . العین، ج ۱، ص ۲۴۲. یعاسیب القبائل: بزرگان قبیله‌ها. ابن میثم، شرح نهج‌البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷.
  399. رغبت، همان مطلوبیت است (ر.ک: مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۴۱۵ و العین، ج ۴، ص ۴۱۳) و رغیبه، به معنای پسندیده و مطلوب، صفت مشبهه به معنای مفعول است.
  400. مرحوم طبرسی در آیه «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ» (طور، ۳۲) می‌فرمایند: «أتَاْمُرُهُمْ عُقُولُهُمْ بِما یَقُولُونَهُ لَکَ...». مجمع‌البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۱۶۸.
  401. از جمله معانی «خَطَر»، بلندی منزلت است و به انسان شریف، «عظیم الخَطَر» گویند. العین، ج ۴، ص ۲۱۳.
  402. لغت، «ذمام» به معنای «حُرمت» آمده؛ یعنی چیزی که احترام آن لازم است. مصباح المنیر، ص ۲۱۰.
  403. نهج‌البلاغه، نامه ۴۷، وصیت حضرت.
  404. توبه (۹)، ۵.
  405. مرحوم شیخ طوسی پس از نقل شش قول در معنای آن، «عهد» را ریشه همه آنها دانسته و فرموده‌اند: «وَالاءَصلُ فی جَمِیعِ ذلِکَ «الْعَهْدُ» وَهُوَ مَأْخُوذٌ مِنَ الاَلیلِ وَهُوَ البَرِیقُ یُقالُ ألَّ یؤلُّ اذَا لَمعَ...». التبیان، ج ۵، ص ۱۷۸.
  406. توبه (۹)، ۱۰.
  407. همان، ۱۲.
  408. دانشمند معاصر، آقای سید جعفر مرتضی در اثر زیبای خود در مورد تاریخ پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، زمان این پیمان را هنگام بازگشت قریش از جنگ «فجار (پیش از بعثت)، و به دعوت زبیر بن عبدالمطلب (غیر از زبیری که در جنگ جمل با حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام)جنگید) دانسته و هم‌پیمانان را «بنی‌هاشم»، «بنی‌المطلب»، «بنی اسد بن عبد العزی» و «زهره» و «تیم» می‌دانند. ایشان درباره انگیزه انعقاد آن آورده‌اند: مردی از زبید به مکه آمد و کالایی را که همراه داشت، به عاص بن وائل فروخت؛ ولی او در مقابل، پول نپرداخت. مرد زبیدی هم‌پیمانان خود را فرا خواند و هنگامی که با سکوت آنان روبه‌رو شد، بر کوه ابوقبیس رفت و فریاد مظلومیت سر داد. اینجا بود که زبیر بن عبدالمطلب بپا خاسته و با تشکیل پیمان «حلف الفضول»، با گروه تازه تشکّل یافته خود نزد عاص بن وائل رفته و حق مرد غریب را از وی باز ستاندند. برای استفاده از این تحقیق و نکات زیبای آن می‌توان به الصحیح من سیرة النبیّ الاعظم(صلی الله علیه وآله)، ج ۱، ص ۹۷ ـ ۱۰۸، و کتب دیگر مراجعه کرد.
  409. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱5 (224). البته اشاره به نکات زیبای خطبه و توضیح مختصر آن، توفیق دیگری می‌طلبد.
  410. اسراء (۱۷)، ۳۳؛ نظیر: انعام (۶)، ۱۵۱.
  411. مائده (۵)، ۳۲.
  412. فرقان (۲۵)، ۶۸ و آیات دیگر.
  413. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۴۵. مرحوم علامه مجلسی، این حدیث را در باب ۳۵، جلد ۷۵ به عنوان بیست و هشتمین حدیث از احادیث چهل و یک گانه‌ای که تحت عنوان «الانصاف والعدل» از کتب روایی مختلف نقل کرده‌اند، آورده‌اند. (ص ۲۴ ـ ۴۱) و قبل از نقل احادیث به تعدادی آیات مربوط به بحث نیز اشاره دارند:
  414. آل عمران (۳)، ۱۳۳ ـ ۱۳۴.
  415. در مورد تفاوت «عفو» و «صفح» گفته‌اند: «صفح» مرتبه‌ای برتر است چرا که ممکن است انسان کسی را عفو کند؛ ولی دست از ملامت وی برندارد؛ اما اگر حتی زبان به ملامت نگشود و خطا را کاملا نادیده گرفت «صفح» است؛ از این رو در قرآن کریم هم پس از ذکر مرتبه پایین‌تر، رتبه برتر را ذکر فرمود. جزائری، فروق اللغات، ص ۱۶۰، شماره ۱۹۵؛ راغب اصفهانی، مفردات و تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۴۲۲.
  416. نور (۲۴)، ۲۲.
  417. انعام (۶)، ۱۲۴؛ برای نمونه، می‌توان به عکس‌العمل زیبای حضرت امام مجتبی(علیه السلام)در برابر جسارت‌های مرد شامی اشاره کرد: امام(علیه السلام) پس از فراغت وی از دشنام دادن، به وی سلام کرده و با چهره‌ای خندان فرمودند: گمان می‌کنم مرد غریبی هستی و احتمالا اشتباه گرفته‌ای؛ اگر درخواستی داشته باشی یا راهنمایی بخواهی و یا نیاز به مرکب سواری داشته باشی، نیازت را برطرف می‌کنم؛ اگر از گرسنگی و برهنگی رنج می‌بری یا پناه بخواهی و یا هر حاجتی داشته باشی، برایت برآورده می‌کنم. وسایل پذیرایی و جای مناسب دارم و تا هنگامی که اینجا هستی، میهمان من خواهی بود. سخنان محبت‌آمیز حجت خدا(علیه السلام) بر قلب وی نشست و گریه‌کنان فریاد برآورد: «اشهد انک خلیفة الله فی ارضه اللهُ اعلم حیث یجعل رسالته» و افزود: شما و پدرتان در نظر من دشمن‌ترین افراد بودید؛ ولی از این پس دوست‌داشتنی‌ترین خلق خدا هستید. آن‌گاه بار و بنه خود را به آن سوی آورده و تا هنگام بازگشت، در محضر مبارک امام خویش بود و قلبش برای همیشه به محبت و دوستی اهل‌البیت(علیهم السلام) گره خورد. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۴.
  418. احزاب (۳۳)، ۲۱. سجایای درخشان اخلاقی آل‌البیت(علیهم السلام)، چیزی جدای از مکارم اخلاق پیامبر والامقام(صلی الله علیه وآله) نیست؛ از این رو بر اساس این آیه کریمه و به ضمیمه جدایی‌ناپذیر بودن چهارده معصوم(علیهم السلام)، تمام عملکرد ایشان برای ما الگوی آسمانی است.
  419. نور (۲۴)، ۳۹.
  420. حجرات (۴۹)، ۱۳.
  421. برای نمونه، پیامبر مکرّم اسلام(صلی الله علیه وآله) در فرازی از خطبه زیبایی که در تحف‌العقول نقل شده فرمودند:
    «...ایها الناس ان ربکم واحد، وان اباکم واحد، کُلُّکم لآدم وآدم من تراب «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ» ولیس لعربیٍّ علی عجمیٍّ فضل الاّ بالتقوی. اَلا هل بلّغتُ؟ قالوا: نعم. قال: فلیبلّغ الشاهدُ الغائب؛ ای مردم همانا معبودتان یکی است و همه از یک پدر هستید. همه شما فرزندان آدم(علیه السلام) و آن حضرت هم از خاک هستند؛ «همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا، باتقواترین شماست» هیچ فرد عربی بر غیر عرب، جز به تقوا برتری ندارد. هان! آیا مطلب را به خوبی رساندم؟ گفتند: آری. فرمودند: پس حاضران به غایبان مطلب را برسانند». بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۳۵۰ و تحف العقول، حدیث ۱۳.<
  422. قصص (۲۸)، ۸۳.
  423. زمر (۳۹)، ۶۰.
  424. عقوبت‌هایی که مایه عبرت دیگران می‌شود. تفسیر التبیان ج ۶، ص ۲۲۲.
  425. ذمیم، همچون مذموم، به معنای «ناستوده» است. مصباح المنیر، ص ۲۱۰.
  426. «باء» سببیه است؛ یعنی عزت و سربلندی به سبب آن امور با شأن آنان ملازم شد؛ مواردی که عزت و عظمت را برایشان به ارمغان آورد. مرجع ضمیر «به»، در این عبارت، و «له» و «به» و «علیه» در عبارات بعدی، تعبیر «کلّ امر» است.
  427. در لغت زاحَ به معنای تنحیّ (دور شد) آمده است (مصباح المنیر، ص ۲۵۹). در واقع «له» به معنای «لاجله» است؛ یعنی دشمن به دلیل وجود چنین ویژگی‌های برجسته‌ای بود که از آنها دوری گزید (و جز این چاره‌ای نمی‌دید).
  428. در اینجا نیز «باء» سببیه است؛ یعنی عافیت و آسایش به سبب وجود این ویژگی‌های والا (از سوی خدای تعالی) بر آنها استمرار یافت.
  429. انقیاد نعمت، در دسترس بودن و قابل بهره‌مند شدن از آن نیز، به همین جهت نصیبشان شد.
  430. ریسمانی که ایشان به آن تمسک کرده بودند، بر اساس این ویژگی‌ها زیبا بود که با کرامت و بزرگواری آمیخته شد.
  431. «مِنْ» بیان برای «کلّ امر» است؛ یعنی پنج پیامد زیبایی که ذکر شد، مبتنی بر اموری است که در عبارات بعد می‌آید، و شما باید ملتزم به آن باشید.
  432. به کارگیری باب تفاعل در این عبارات، بیانگر «طرفینی بودن» این حالات است. امام(علیه السلام)ترغیب و سفارش به محبت و صفا را از آحاد جامعه نسبت به یکدیگر می‌خواهند. و آنان را از کینه‌توزی نسبت به یکدیگر باز می‌دارند.
  433. الظَّهْر (پشت، کمر) مصباح المنیر، ص ۴۷۸.
  434. القوّة. همان، ص ۵۸۱.
  435. ضغن و ضغینه، به معنای «کینه» و دشمنی ماندگار در قلب است. مجمع البحرین، ج ۶، ص ۲۷۵.
  436. شَحَنَ (با فتح حاء) به معنای پر شدن است؛ مانند یس (۳۶)، ۴۱، و شحِنَ۲ (با کسر حاء) که در اینجا مراد است، به معنای اظهار عداوت می‌باشد. همان، ص۲۷۱.
  437. این عبارت سه بار، و عبارت «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْض» چهار مرتبه ذکر شده؛ مانند: «أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَکانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَما کانَ اللهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْء فِی السَّماواتِ وَلا فِی الأَْرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلِیماً قَدِیرا».؛ فاطر (۳۵)، ۴۴.
  438. . هفت مورد در قرآن کریم دیده می‌شود؛ همچون: «قُلْ سِیرُوا فِی الأَْرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ...». روم (۳۰)، ۴۲.
  439. مانند: «لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِی الأَْلْبابِ». یوسف (۱۲)، ۱۱۱.
  440. «...فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الأَْبْصارِ». حشر (۵۹)، ۲.
  441. «أَوَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَساکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لآَیات أَفَلا یَسْمَعُونَ». سجده (۳۲)، ۲۶.
  442. نپذیرفتن توبه فرعون: «فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ «آیَة»...». یونس (۱۰)، ۹۲؛ همچون عنکبوت (۲۹)، ۳۵.
  443. البته آیات فراوان دیگری را با الفاظ مختلف گویای این مطلب می‌توان یافت؛ مانند
  444. البته این تأکید زیبا را کراراً در کتب حدیث از جمله نهج‌البلاغه می‌توان یافت. برای نمونه: «...اَیْ بُنیَّ إنّی وَإنْ لم أکُنْ عُمِّرْت عُمْرَ مَنْ کانَ قَبْلی فَقَدْ نَظَرْتُ فی أَعْمالِهِمْ وَفَکَّرتُ فی اخبارهم وسِرْتُ فی آثارِهِمْ حَتّی عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ بَل کأنّی بِمَا انْتَهی اِلَیَّ مِنْ اُمورِهِم قَد عُمّرتُ مَعَ أوَّلِهِمْ إلی آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذلِکَ مِنْ کَدِرِه ونَفْعِهِ مِنْ ضَرَرِهِ...؛ ای فرزند عزیزم، همانا من گرچه عمر گذشتگانِ خود را نداشته‌ام (و در زمان آنها در این عالم خاکی نبودم)، در عملکرد آنها نظر افکندم و در اخبار آنان اندیشه نمودم و در آثارشان سیر کردم، به گونه‌ای که یکی از آنان به حساب آمدم، بلکه به لحاظ آنچه از امور آنها دریافتم گویی از ابتدا همراه با نفر اول تا آخرشان بوده‌ام. لذا موارد زلال و شفاف را از (ناخالص و) کدر آن به خوبی شناختم، و سود و زیان آن را درک نمودم». فرازی از نامه ۳۱.
  445. مرحوم طبرسی ذیل آیه ۱۴۱ سوره مبارکه آل عمران با نقل کلامی از مرحوم خلیل (العین، ج ۳، ص ۱۲۷) تمحیص را به معنای خالص کردن دانسته‌اند. (مجمع البیان، ج ۱، ص ۵۱۰) چنان که در دعا نیز، این معنا مشهود است. مرحوم مجلسی در زیارت حضرت اباعبدالله‌الحسین(علیه السلام) از مصباح الزائر نقل فرموده‌اند: «...قَد قَبلَ اللهُ سَعْیَنا وَ زِیارَتَنا مَحَّصَ اللهُ جَمیعَ ذُنوبِنا وَجرائِمَنا وَ خَطایانا...» . بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۹۷.
  446. فیّومی در مصباح المنیر، ص ۳۹۱، «عِبْء» را از جهت وزن و معنا، همسان با «ثِقل» دانسته و جمع آن را «اعباء» گفته است.
  447. برای بیان شدت سختی و رنج از این ماده استفاده می‌شود (ر.ک. مصباح المنیر، ص ۱۱۲) و وزن افعل التفضیل (اجهد) همچون «اثقل»، و «اضیق»، بر بیشتر بودن و شدیدتر آن حالات دلالت دارد.
  448. مرحوم طبرسی ذیل آیه «یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذاب» (بقره، ۴۹)، ضمن ریشه‌یابی «سَوْمْ» در اینجا آن را «تحمیل کردن» معنا کرده‌اند: «یَسُومُونَکُم: یُکَلِّفُونَکُمْ مِنْ قَولِهِمْ: سامَهُ خُطّةَ خَسْف» (او را به پذیرش حالت نقصان و کاستی مجبور کرد) إذا کلّفَهُ إیّاه... وأصْلُ الْباب، السَّومُ الّذی هُوَ إرْسالُ الإبِلِ فِی الرَّعَیِ
  449. المرار، درختی بسیار تلخ، که شتر هنگام خوردن آن اذیت می‌شود (شرح لغات ضمیمه نهج‌البلاغه صبحی صالح). جرّعوهم: به آنها می‌نوشاندند.
  450. «وَعَدَ اللهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ... وَرِضْوانٌ مِنَ اللهِ أَکْبَرُ...». توبه (۹)، ۷۲.
  451. «مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الآْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَما لَهُ فِی الآْخِرَةِ مِنْ نَصِیب»؛ شوری (۴۲)، ۲۰.
  452. بقره (۲)، ۴۹؛ مشابه: ابراهیم (۱۴)، ۶ و اعراف (۷)، ۱۴۱.
  453. نازعات (۷۹)، ۲۴.
  454. غافر (۴۰)، ۲۶.
  455. اعراف (۷)، ۱۲۴؛ طه (۲۰)، ۷۱ و شعراء (۲۶)، ۴۹.
  456. بررسی عملکرد فرعون در قرآن کریم، خود تحقیق مستقلی می‌طلبد و در حوصله این نوشتار نمی‌گنجد
  457. یونس (۱۰)، ۹۰.
  458. همان، ۹۱.
  459. غافر (۴۰)، ۶۰.
  460. «قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُم...؛ بگو اگر نیایشتان نباشد، پروردگارم اعتنایی به شما نخواهد فرمود». فرقان (۲۵)، ۷۷.
  461. تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۱۵۴، حدیث ۴۹ و بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۱۴۰، حدیث ۵۷.
  462. مفاتیح الجنان، زیارت حضرت رضا(علیه السلام)، و بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۵۵.
  463. رعد (۱۳)، ۱۱.
  464. جمع مَلاَْ، به معنای «دسته‌ای از مردم».
  465. محبت خدای تعالی، شالوده همه نیکی‌ها و محک مناسبی برای تشخیص میزان خوبی همه امور است. خداوند در آیه ذیل «تمام محتوای دین» را که در جمله «فَاتَّبعُونی» نهفته است، بر محبت خود مترتب فرموده است و پاداش آن را نیز دوست داشتنی شدن نزد خداوند می‌داند:
    «...قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ الله...». آل عمران (۳)، ۳۱.
  466. مائده (۵)، ۹۱.
  467. اسراء (۱۷)، ۵۳.
  468. مجمع البحرین، ج ۵، ص ۱۷.
  469. احزاب (۳۳)، ۴.
  470. مجادله (۵۸)، ۲۲.
  471. بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۵۸، حدیث ۱۸. این حدیث و احادیث گرانبهای ۱۷ و ۱۹ از بخش مُسْتَطْرَفاتِ آخر سرائر مرحوم ابن ادریس (قرن ۶) نقل شده است سرائر، ج ۳، ص ۶۳۹.
  472. مانند این حدیث که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از ابوذر(رحمه الله) پرسیدند: «اَیُّ عُرَی الإیمانِ أوْثَقُ؟ ۲ قال: اللهُ وَرَسُولُه اَعْلَمُ، فَقالَ: المُوالاةُ فی الله وَالْمَعاداةُ فِی اللهِ وَالحُبُّ فِی اللهِ وَالْبُغْضُ فِی اللهِ». بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۱۶۱، حدیث ۱۵۲
  473. مجموعه چهارده جلدی مصنفات مرحوم شیخ مفید(رحمه الله)، ج ۵، مقدمه کتاب المزار، ص ۹. آغاز توقیع چنین است: «اما بعد، سلام علیک ایها الولیّ المخلص فی الدین المخصوص فینا بالیقین...». یا در روضه کافی، حدیث ۳۰ در داستانی بسیار زیبا از تشرف پیرمردی باصفا به محضر مبارک امام محمدباقر(علیه السلام) این دوستی و دشمنی، دو ویژگی از چهار ویژگی‌های اهل بهشت شمرده شده است.
  474. حجرات (۴۹)، ۱۰.
  475. ممتحنه (۶۰)، ۸ و ۹.
  476. «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...». احزاب (۳۳)، ۲۱.
  477. «وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُق عَظِیم». قلم (۶۸)، ۴.
  478. بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۳۰. البته ص ۱۹۴ ـ ۲۹۴، مشتمل بر ۱۶۲ حدیثی است که مرحوم مجلسی تحت عنوان «باب مکارم اخلاقه و سیره و سننه(صلی الله علیه وآله)» در کنار دیگر باب‌هایی که مشابه همین باب هستند، منعقد کرده‌اند.
  479. .توبه (۹)، ۶۰.
  480. آل‌عمران (۳)، ۳۱.
  481. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۰۳، باب حُسْنِ البِشْر، حدیث ۲ و بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۶۹، حدیث ۳۷. مرحوم علامه مجلسی این حدیث را در باب دهم کتاب العشرة تحت عنوان باب «حسن المعاشرة» (ص ۱۵۴ ـ ۱۷۲، مشتمل بر ۴۱ حدیث) نقل کرده‌اند.
  482. «وَإِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناس مَشْرَبَهُمْ...». بقره (۲)، ۶۰.
  483. مائده (۵)، ۲۰، ۲۱ و ۲۴.
  484. وَلَد، هم به مذکر اطلاق می‌شود هم مؤنث، هم مفرد، و هم تثنیه و جمع، مصباح المنیر، ص ۶۷۱.
  485. یکسانی
  486. امام(علیه السلام)، به سبب سیاهی روزگارشان، آن دوران را به جای ایام، لیالی یاد فرمودند
  487. راندن و دور کردن. لسان العرب، ج ۵، ص ۳۳۹.
  488. ریف، سرزمین حاصلخیز و پرمحصول را گویند و جمع آن، اریاف است. همان، ج ۹، ص ۱۲۸.
  489. گیاهی معروف
  490. جمع مَهفی: محل وزش باد در صحرا. لسان العرب، ج ۱۵، ص ۳۶۲.
  491. شومی و پستی. همان، ج ۳، ص ۴۲۷.
  492. العیلة: الفقر... . مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۳۲. مجمع البحرین «عالة» را مرادف «عیلة» دانسته است. (ج ۵، ص ۴۳۲) ولی در اینجا به معنای «فقرا» است.
  493. زخم پشت شتر. منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۳۹۰.
  494. کرک شتر، همچون پشم گوسفند. همان (در هر دو مورد، مراد همراهی با این حیوانات است).
  495. جَدْب به معنای نیامدن باران و خشکی زمین است. تاج العروس، ج ۱، ص ۱۷۷ و العین، ج ۶، ص ۸۷.
  496. ۱۰. حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق، فرزندان حضرت ابراهیم ـ علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ هستند و حضرت یعقوب، فرزند حضرت اسحاق ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ است و اسرائیل لقب ایشان است؛ از این رو بنی‌اسرائیل، بنی‌اسحاق هم هستند. ممکن است مقصود حضرت از بنی‌اسحاق، فرزندان دیگر اولاد آن بزرگوار، غیر از بنی‌اسرائیل باشد.
  497. . ابن ابی‌الحدید در توضیح این جملات گفته: ممکن است اشکال شود که از میان سه دسته‌ای که امام(علیه السلام) اشاره فرمودند، در مورد رانده شدن بنی‌اسحاق و بنی‌اسرائیل به نقاط سوزان و خشک، به وسیله پادشاهان ایران و روم چیزی نقل نشده است، و فقط ممکن است یهود اطراف مدینه مطرح باشند؛ ولی اولا تعداد آنها اندک است و ثانیاً آنان قلعه‌نشین و دارای ساختمان‌های مرتفع بودند، نه شتربان و چادرنشین (إخْوانَ دَبَر ووَبَر).
  498. از آرنج تا سر انگشتان دست را ذراع گویند.
  499. وجَب
  500. «باع» (از ماده ب و ع) به مقداری گفته می‌شود که انسان دو دستش را باز کند. (العین، ج ۲، ص ۲۶۴). در مورد سه تعبیر بالا، فقط تعبیر میانی در مکالمات فارسی رایج است: «وجب به وجب». همچنین از تعبیر «مو به مو» هم می‌توان بهره جست.
  501. سوراخ حفر شده حیوانات بر روی زمین.
  502. سوسمار.
  503. بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۸، باب افتراق الامة بعد النبی(صلی الله علیه وآله). در پاورقی همان صفحه به منابع غیر شیعه ذیل اشاره شده است: صحیح بخاری، باب ۵۰ از کتاب‌الانبیاء؛ باب ۱۴ از کتاب الاعتصام؛ صحیح مسلم، حدیث ۶؛ کتاب العلم سنن ابن ماجه؛ باب ۱۷ از کتاب الفتن؛ مسند امام احمد بن حنبل، ج ۲، ص ۳۲۵، ۳۲۷، ۳۳۶، ۳۶۷، ۴۵۰، ۵۱۱ و ۵۲۷ و ج ۳، ص ۸۴، ۸۹ و ۹۴.
  504. به گفته عهد عتیق پس از رحلت حضرت سلیمان ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ ده سبط از اسباط دوازده‌گانه بنی‌اسرائیل از فرمانِ فرزند حضرت «رحُبعام» سر باز زدند و حکومت مستقلی به رهبری «یرُبعام بن ناباط» تشکیل دادند. دو سبط «یهودا» و «بنیامین» در سرزمینی به نام «یهودا» که شامل شهر اورشلیم (قدس) می‌شد، مستقر شدند. تجزیه سرزمین بنی‌اسرائیل به دو کشور «یهودا» به فرمانروایی «رحبعام» در جنوب، و «اسرائیل» به زعامت «یرُبعام» در شمال، و همچنین ترویج گناه و فساد به دست پادشاهان، زمینه ضعف و تیره‌بختی آنان را فراهم آورد.
  505. اَزْل، به معنای شدت و تنگی است. در مجمع البحرین است: «فی الدعاء: «اللّهمَّ اصْرِفْ عَنِّی الاْزل» هو بالسکون: الشدة والضیق». ج ۵، ص ۳۰۵.
  506. دختر زنده به گور شده (تکویر: ۸)، «وَإِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ».
  507. غارتگری‌هایی که از هر سو روی دهد. در العین آمده است: «الإشْنانُ فی الْغارَةِ، یُقالُ: أشِنُوا الْخَیْلَ أیْ بَثُّوها»، ج ۶، ص ۲۲۰.<
  508. مرحوم طبرسی در اولین معنایی که برای کظیم ذکر فرموده‌اند، آن را برگرفته از «کِظامة» به معنای «چیزی که دهانه مَشک را با آن محکم می‌کنند»، دانسته و افزوده‌اند: غم و اندوه هم دهان چنین پدری را آن‌چنان بسته بود که قادر به سخن گفتن نبود. مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۵۶۵.
  509. نحل (۱۶)، ۵۸ و ۵۹؛ نظیر: زخرف (۴۳)، ۱۷.
  510. محمّد(صلی الله علیه وآله) (۴۷)، ۲۲ و ۲۳.
  511. اصول کافی، ج ۲، ص ۲۷۹، حدیث ۷ و تفسیر برهان، ج ۷، ص ۲۱۷، حدیث ۲.
  512. مرحوم حاج شیخ عباس قمی در تتمة المنتهی، به صورت مشروح سرگذشت این دو برادر را نقل کرده‌اند. خلاصه آن، چنین است: هارون‌الرشید، در زمان حیات خود برای پسرش امین بیعت گرفت، و پسر دیگرش مأمون را که شش ماه از وی بزرگ‌تر بود، ولیعهد او قرار داد. پس از مرگ وی در سال ۱۹۳، امین به تخت نشست و پس از هجده روز، درصدد خلع برادرش مأمون از ولایتعهدی و جایگزین کردن پسر خود موسی برآمد؛ از این رو علی بن عیسی بن ماهان را برای دفع مأمون با لشکری عظیم به خراسان فرستاد. طاهر بن حسین در ری با او درگیر شده و او را کشت و جریان را به مأمون گزارش داد. مأمون نیز ضمن اظهار خرسندی، طاهر و هرثمه را برای از بین بردن امین به بغداد فرستاد. درگیری دو لشکر، و غارتگری در بغداد و به کارگیری منجنیق و سوخته شدن خانه‌های فراوان، حاصل چهارده ماه محاصره بغداد بود. سرانجام مردم به ستوه آمدند و طاهر نامه‌ای به بزرگان شهر نوشته و برای کشتن امین وعده سیم و زر داد. امین نیز به ناچار از هرثمه تقاضای امان کرده و برای گفتوگو نزد وی رفت؛ ولی جماعتی از سوی طاهر مأمور دستگیری او شدند و سرانجام وی را به قتل رساندند.
  513. اَسالت از إسالة، به معنای جاری ساختن است. مرحوم طبرسی «أَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» (۳۴: ۱۲) را «أذَبْنا لَهُ عَینَ النحاس؛ چشمه مِس را برای او جاری و روان ساختیم» تفسیر کرده‌اند
  514. مجرای کوچکی را که برای آبیاری در زمین شکافته می‌شود، جدول می‌گویند. (المعجم الوسیط، ص ۱۱۱). بنابراین منظور از تشبیه زیبای نعمت‌ها به جاری شدن نهر آب، وفور و فراوانی و همچنین گوارایی آن است.
  515. هنگامی که دسته هیزم با ریسمانی گردآوری می‌شود، از این فعل استفاده می‌گردد. در اینجا مقصود این است که آیین پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) تشتّت آنها را به اجتماع تبدیل کرد. منهاج البراعه، ج ۱۱، ص ۴۰۱.
  516. شادمان و متنعّم. همان.
  517. به کام بودن روزگار، و اعتدال امور. همان
  518. بال پرنده «کنف» اوست، و مقصود از کنف خداوند، رحمت و پرده‌پوشی و نگهداری از سوی حق‌تعالی است. المعجم الوسیط، ص ۸۰۱
  519. «عطف کل شیء جانبُه» (همان، ص ۶۰۸)؛از این رو منظور از تعطّفِ امور، روی آوردن جوانب مختلف آن است.
  520. ذِروه، و ذُروه بالای هر چیزی را می‌گویند و جمع آن «ذُری» است. همان، ص ۳۱۲.
  521. غمز در لغت، به معنای وارسی به منظور اطمینان از کارآمد بودن چیزی را می‌گویند. همان، ص ۶۶۱.
  522. قناة نیز، به معنای نیزه است. همان.
  523. قرع، به معنای ضرب است. همان، ص ۷۲۸.
  524. صفاة، به معنای سنگ است (و ظاهراً معنای عبارت، سنگ زدن و به عبارت دیگر پرتاب سنگ است). همان
  525. ملّت در اصطلاح قرآن و حدیث، غیر از اصطلاح رایج در فرهنگ فارسی به معنای «مردم» است. این تعبیر پانزده بار در چهار قالب در قرآن کریم دیده می‌شود، و در همه آنها «آیین و شریعت» مراد است. در هشت مورد از موارد پانزده‌گانه، نام مبارک حضرت ابراهیم(علیه السلام)دیده می‌شود و خداوند از شریعت پاک حضرت با تجلیل یاد فرموده است: مانند: «وَمَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للهِِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً»؛ نساء (۴)، ۱۲۵.
  526. انفال (۸)، ۶۲ و ۶۳.
  527. ضرب‌المثل عربی است که در موارد مشابه آن در فارسی، ضرب‌المثلِ «به در می‌گویند تا دیوار بشنود» مورد استفاده قرار می‌گیرد.
  528. از پیامبر والامقام اسلام(صلی الله علیه وآله) نقل شده: «سیأتی علی امّتی زمان لایبقی من القرآن الا رسمه ولا من الاسلام الاّ اسْمه یُسمّون به و هم ابعد الناس منه...؛ به زودی بر امت من زمانی فرامی‌رسد که از قرآن جز رسم‌الخط آن، و از اسلام جز نام آن باقی نخواهد بود (آنان) مسلمان نامیده می‌شوند؛ ولی دورترین افراد به اسلام هستند». بحارالانوار، ج ۲، ص ۱۰۹، حدیث ۱۴، به نقل از ثواب الاعمال؛ همچنین ر.ک: ج ۱۸، ص ۱۴۶؛ ج ۲۲، ص ۴۵۳؛ ج ۳۴، ص ۳۲۰؛ ج ۳۶، ص ۲۸۴ و ج ۵۲، ص ۱۹۰.
  529. صف (۶۱)، ۸؛ مشابه: توبه(۹)، ۳۲.
  530. ممتحنه (۶۰)، ۸ و ۹.
  531. از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: «کونوا لمن انقطعتم الیه زیناً ولا تکونوا علیه شیناً...؛ نسبت به ائمه اطهار: که انقطاع به سوی آنها دارید و سر و جانتان را به آنها سپرده‌اید، زینت باشید نه ـ خدای ناکرده ـ عار و ننگ». بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴۳۱، حدیث ۹۱، به نقل از اصول کافی؛ همچنین ر.ک: ج ۶۸، ص ۱۵۱؛ ج ۷۰، ص ۲۹۹؛ ج ۷۸، ص ۱۹۹، ۳۴۸ و ۳۷۲؛ ج ۷۱، ص ۲۸۶ و ۳۱۰؛ ج ۸۵، ص ۱۳۶ و ج ۸۸، ص ۱۱۹.
  532. نَفضَ ینفُضُ، در مورد تکان دادن چیزی برای از بین بردن غبار و امثال آن به کار می‌رود. لسان العرب، ج ۱۴، ص ۲۳۹.
  533. ثلمة، خلل و رخنه را گویند (مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۳۸۴)، نظیر حدیث معروف: «اذا مات العالم ثُلِمَ (به صیغه مجهول) فی الاسلام ثلمة لا یسدّها شیء...». بحارالانوار، ج ۲، ص ۴۳. به نقل از محاسن برقی؛ نظیر بحارالانوار، ج ۲، ص ۱۷ و ۴۴؛ ج ۱، ص ۲۲ و ج ۸۲، ص ۱۷۱ و ۱۷۷.
  534. . مَنّ، در اصلِ لغت، احسان به فردی را گویند که انتظار پاداش از وی نباشد: «الإحسانُ الذی تمنّ علی من لا یَسْتَثِیبُهُ والمِنَّة، الاسم. والله المنّان علینا...». العین، ج ۸، ص ۳۷۴.
  535. خَطَر: بلندی مقام و شرافت، خطِر: کسی یا چیزی که دارای چنین مقامی باشد. همان، ص ۱۸۷.
  536. بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۹۸، حدیث ۴۳، به نقل از امالی مرحوم مفید، مجلس دوّم، حدیث دوّم، ص ۱۴.
  537. اشاره به آیه مباهله (آل عمران، ۶۱): «...أنفُسَنا وَأَنْفُسَکُم...». است.
  538. «وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللهِ...». نساء (۴)، ۶۴.
  539. انفال (۸)، ۲۴.
  540. بقره (۲)، ۱۶۶
  541. نظیر: احزاب (۳۳)، ۶۷ و ۶۸؛ سبأ (۳۴)، ۳۲ و ۳۳؛ اعراف (۷)، ۳۸ و ۳۹؛ ابراهیم (۱۴)، ۲۲ و....<
  542. بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۱۷۰، حدیث اول، به نقل از: خصال، باب الإثنین، حدیث ۵
  543. امام محمد باقر(علیه السلام): «آلُ محمّد(علیهم السلام) هُمْ حَبْلُ اللهِ الّذی أَمَرَ بالإِعْتِصامِ بِهِ فَقالَ: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُو؛ حبل الله (ریسمان الاهی)، در واقع همان خاندان حضرت محمد(صلی الله علیه وآله)هستند. (خاندان پاکی) که خداوند به تمسک و روی‌آوری به سوی ایشان امر کرده و فرموده است: همه با هم به ریسمان الاهی چنگ بزنید و دچار تشتّت و تفرقه نگردید». نورالثقلین، ج ۱، ص ۴۴۸، حدیث ۳۰۴، به نقل از تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۱۹۴، حدیث ۱۲۳. امام صادق(علیه السلام): «نَحنُ الحبل؛ مراد (خداوند) از ریسمان الاهی ما هستیم». نورالثقلین، ج ۱، ص ۴۴۱ و ۴۴۸، حدیث ۳۰۵، به نقل از امالی مرحوم شیخ طوسی، ص ۲۷۲، مجلس ۱۰، حدیث ۵۱۰».
  544. آل عمران (۳)، ۱۰۳.
  545. تخطّف، (از ماده خطف)، به معنای «گرفتن به سرعت» است. مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۸۲۲.
  546. انفال (۸)، ۲۶
  547. مراد از استضعاف، به ضعف کشیده شدنِ افرادی به دست گردنکشان، یا ضعیف شمردن و تحقیر آنهاست. در هر صورت تحت ستم بودن، لازمه آن است.
  548. این حقیقت در آیات فراوانی از قرآن کریم مشهود است؛ مثلا در آیه تبلیغ (مائده، ۶۷) خداوند برای تأکید در مورد رساندن پیام ولایت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در اواخر دوران ۲۳ ساله پیامبری پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله)، همه رنج و زحمت طولانی حضرت را در گرو ابلاغ این پیام دانسته و فرمود: «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه». خاتم پیامبران(صلی الله علیه وآله) به بهترین وجه انجام وظیفه می‌کرد؛ ولی از باب متوجه ساختن همگان به اهمیت امر ولایت، این‌گونه با صراحت سخن به میان آمد؛ چنان که چنین نکته لطیفی در مورد یکتاپرستی، در آیاتی مثل ۶۵ زمر دیده می‌شود «وَلَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِین». به موارد فراوان دیگر می‌توان اشاره کرد؛ ولی از توجه به یک نکته زیبا از مقایسه این دو آیه کریمه، نباید غفلت کرد، و آن اینکه شرک، سبب نابودی اعمال گذشته است، نرساندن پیام ولایت نیز زحمات گذشته را بر باد می‌دهد. و از آنجا که برترین معصوم نظام خلقت(صلی الله علیه وآله) هرگز چنین نخواهند کرد، برای همه امّت در یک جهت بودن توحید و ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ثابت می‌شود.
  549. «الحِلم: العقل و التؤدة»، (مجمع البحرین، ج ۶، ص ۴۹)؛ «الحلم: الاناة والعقل...»،. (لسان العرب، ج ۳، ص ۳۰۴). بنابراین عبارت حلوم الاطفال، حاکی از همسنگی میزان عقل و آینده‌نگری آنها با کودکان است که درک صحیح و مقبولی از حال و آینده ندارند.
  550. «السَّدَم بالتحریک: النَّدَمُ والحزن». لسان العرب، ج ۶، ص ۲۱۹.
  551. در تفاوت غضب و غیظ گفته‌اند: غضب مقابل «رضا»ست و تصمیم بر عقوبت کسی است که استحقاق آن را دارد؛ ولی غیظ، به حالت هیجان طبع گویند. فروق اللغات، ص ۱۸۲، شماره ۲۱۹.
  552. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۷.
  553. اعرابی، به معنای بادیه‌نشین و جمع آن «اعراب» است و اعاریب نیز، جمع اعراب؛ چنان که «عرب»، جمع «عربی» است؛ مثل یهود و مجوس برای یهودی و مجوسی. لسان‌العرب، ج ۹، ص ۱۱۳.
  554. رسم: اثر، مجمع البحرین، ج ۶، ص ۷۲.
  555. در منابع شیعه، فراوان دیده می‌شود؛ مانند حدیثی که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مورد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل شده: «هذا اول من آمن بی واول من صدقنی وهو الصدیق الاکبر وهو الفاروق الاکبر الذی یفرق بین الحق والباطل وهو یعسوب المؤمنین وضیاء فی ظلمة الضلال»، بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۲۱۵، حدیث ۲۰؛ همچنین ر.ک: ج ۲۲، ص ۴۲۴؛ ج ۳۸، ص ۱۲۷، ۲۱۲، ۲۱۳، ۲۱۴ و ۲۳۰
  556. نساء (۴)، ۱۱ و ۱۷۶.
  557. مائده (۵)، ۳۸
  558. نحل (۱۶)، ۱۱۶ و ۱۱۷.
  559. بحار الانوار، ج ۸۹، ص ۱۴۸؛ ج ۱۱، ص ۵۶؛ ج ۱۶، ص ۳۵۴؛ ج ۴۷، ص ۳۵؛ ج ۶۸، ص ۳۲۶؛ ج ۹۳، ص ۳ و....
  560. از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده است: «إنّ دینَ الله لا یُصابُ بِالْعُقولِ النّاقِصَةِ وَالاْراءِ الباطِلَةِ والمَقاییسِ الفاسِدَةِ وَلا یُصابُ إلاّ بِالتَّسلیمِ، فَمَنْ سَلَّمَ لَنا سَلِمَ وَمَنِ اهْتَدی بِنا هُدِیَ...؛ همانا دین خدا با عقل‌های ناقص و دیدگاه‌های باطل و معیارهای سنجش محکوم به تباهی، قابل دستیابی نیست و فقط با گردن نهادن (و دوری از تکبر) قابل نیل است. پس هرکه ما (خاندان وحی) را پذیرفت و تسلیم شد، به سلامت خواهد بود و هرکه به وسیله ما هدایت پذیرفت (به سرمنزل مقصود) راه خواهد یافت». بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۰۳، حدیث ۴۱، از کمال‌الدین.
  561. مقصود این است که در چنین حالتی، اسلامی باقی نخواهد ماند. این جمله در احادیث نیز دیده می‌شود؛ مثلا از امام حسین(علیه السلام) در مورد عدم صلاحیت یزید چنین نقل شده: «وَعَلَی الاِْسلامِ السَّلامُ إذْ قَدْ بُلِیَتِ الاُْمَّةُ بِراع مِثلِ یَزِید؛ اگر امت اسلام به چوپان (و مدیری) همچون یزید گرفتار آمد، باید با اسلام وداع کرد (و به تعبیر دیگر فاتحه اسلام را باید خواند؛ یعنی در حقیقت اسلامی باقی نخواهد ماند). بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۶.
  562. علت نصبِ «النارَ» و «العارَ»، مفعولِ فعلِ محذوف بودن است. گویا این‌گونه بوده است: اختارُ النارَ ولا اختارُ العارَ: (در صورت مخیّر بودن بین آتش جهنم و عار و ننگ دنیا) آتش را برمی‌گزینیم؛ ولی ننگ را اختیار نمی‌کنم. همان گونه که مفعول بیواسطه در فارسی با «را» مشخص می‌شود، در عربی با نصب است و علامت نصب گاهی فتحه است.
  563. برگرداندنِ چیزی را گویند. «اکفأت و کَفَّأتُ الشیء: قلَّبتُه». مقاییس اللغه، ج ۵، ص ۱۸۹.
  564. انتهکَ الرَّجُلُ الحرمةَ، یعنی انسان کاری انجام دهد، که با قداست و حرمت چیزی همخوانی ندارد. المصباح المنیر، ص ۶۲۸.
  565. درگیری و شمشیر به روی هم کشیدن را مقارعه گویند. لسان العرب، ج ۱۱، ص ۱۲۰
  566. تحریم (۶۶): ۶.
  567. کمال‌الدین، ج ۲، ص ۳۵۱، باب ۳۳، حدیث ۴۹. مرحوم علامه مجلسی نیز در دو باب آن را نقل کرده‌اند: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۴۸، حدیث ۷۳ و ج ۹۵، ص ۳۲۶، حدیث ۱.
  568. بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۶۸، حدیث ۲۱؛ البته از صفحه ۱۸ همان جلد تا ص ۱۴۹ مشتمل بر احادیث متعدد و تحقیقات قابل استفاده مؤلف بزرگوار است رضوان الله تعالی علیه.
  569. همان، ج۶۸، ص ۲۲۵ ـ ۳۰۹. مؤلف در این بخش درباره تفاوت ایمان و اسلام، به تفسیر آیاتی از قرآن مجید پرداخته؛ آن‌گاه ۵۶ حدیث را نقل کرده و شرح داده و سپس تحقیقاتی ارزنده‌ای برای تبیین بیشتر احادیث کرده است. برای مثال می‌توان به آیه معروف سوره مبارکه حجرات (۱۴) اشاره نمود: «قالَتِ الأَْعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا یَدْخُلِ الإِْیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ...؛ بادیه‌نشینان گفتند ایمان آوردیم، بگو ایمان نیاورده‌اید؛ ولی بگویید تسلیم گشتیم (و مسلمان شدیم) و هنوز (نسیم حیات‌بخشِ) ایمان به دل‌های (غیر مستعدّ) شما وارد نگشته است»
  570. سی و دوّمین باب (ج ۶۹، ص ۱۵۴ـ۱۷۵)، از مجموعه ۱۴۵ بابی که مؤلف نستوه بحارالانوار(رحمه الله) تحت عنوان ایمان و کفر (جلدهای ۶۷ تا ۷۳)، منعقد فرموده‌اند، درباره «درجات ایمان و حقایق آن» است. در آن باب پس از نقل و تفسیر آیاتی از قرآن کریم، ۲۸ حدیث از منابع مختلف ثبت فرموده و همچون دیگر بخش‌های کتاب، خواننده را از توضیحات پربار خویش بهره‌مند ساخته‌اند.
  571. در بسیاری از احادیث ابواب مختلف این کتاب (ایمان و کفر) سفارش‌های پدرانه‌ای از معصومان(علیهم السلام)، ما را در مسیرِ تقویت ایمان و تسریع در حرکت صعودی آن بهره می‌رسانند
  572. «إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَهُدیً لِلْعالَمِین؛ همانا نخستین خانه‌ای که برای (توجهِ) مردم (به خدای تعالی) بنا نهاده شد، همان (خانه‌ای) با برکتی است که در مکّه است و مایه هدایت برای همه جهانیان است». مائده (۵)، ۹۶.
  573. بقره (۲)، ۱۲۸.
  574. مرحوم شیخ طوسی در توضیح «تب علینا» فرموده‌اند: «ای ارجع علینا بالرحمة والمغفرة و لیس فیه دلالة علی جواز الصغیرة او فعل القبیح علیهم؛ یعنی با رحمت و آمرزش به ما عنایت فرما. درخواست توبه، دلالتی ندارد که ایشان حتّی گناه کوچک یا عمل زشتی انجام داده‌اند».
  575. زمر (۳۹)، ۵۳.
  576. نوح (۷۱): ۵ ـ ۹.
  577. «وَاسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ: ای غَطُّوا بها وجوههم لئلاّ یرونی؛ چهره‌هاشان را با لباس خود پوشانیدند که مرا نبینند». مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۵۴۲.
  578. نساء (۴)، ۱۵۰ و ۱۵۱.
  579. نساء (۴)، ۶۵.
  580. نحل (۱۶)، ۵۸ و ۵۹.<
  581. دسّ به معنای مخفی کردن. مجمع البیان، ج ۵ و ۶، ص ۵۶۵.
  582. شوری (۴۲)، ۴۹ و ۵۰.
  583. «یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَر وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ». حجرات (۴۹): ۱۳.<
  584. مائده (۵)، ۵۱.
  585. فقط یهود و نصارا ذکر شده است و بقیه کفار نیز در چنین حکمی، همانند آنان هستند. مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۳۱۹.
  586. «لا تعتمِدوا عَلَی الإسْتِنْصارِ بِهم مُتودّدینَ إلَیْهِم؛ یاری‌طلبی از آنان و طرح دوستی ریختن با آنها را تکیه‌گاه قرار ندهید». همان.
  587. «یعنی مَنِ استَنْصَرهُم واتّخذهم أَنْصاراً فإنَّه منهم أی محکومٌ لَهُ بحکمهم فی وجوب لَعْنِهِ والبرائة مِنه و یُحْکَمُ بأَنَّه من اهلِ النّارِ؛ مقصود این است که کسی که از آنان یاری بجوید و یاورشان بداند، در حقیقت جزء همان‌هاست و همان حکم آنها را دارد: لعنت و بیزاری از او لازم و محکوم به جهنمی بودن است». التبیان، ج ۳، ص ۵۵۰
  588. آل‌عمران (۳)، ۱۲۵
  589. خشم و غضب، از جمله معانی «فور» شمرده شده و اشاره‌ای است به غلیان خشم مشرکان در جنگ اُحُد، در پی شکست جنگ «بدر» سال پیش از آن. مجمع‌البیان، ج ۱ و ۲، ص ۸۲۸.
  590. در مجمع البیان، دو قرائت «مسوِّمین» و «مسوَّمین» ثبت شده است. اولی را علامت گذارنده خود و دوّمی را علامت گذاشته شده از سوی خدای تعالی معنا کرده‌اند. همان، ص ۸۲۹
  591. محمّد(صلی الله علیه وآله) (۴۷)، ۷
  592. خدای تعالی ۸۹ بار با عبارت دلنشینِ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» اهل ایمان را مخاطب ساخته است، و در کنار آن توجه به بیست موردی که عبارت آسمانی «یا أَیُّهَا النّاس» دیده می‌شود، حاکی از آن است که زمینه پندگیری و بهرهوری از رهنمودهای بی‌بدیل قرآن کریم برای همگان فراهم است، و حتی غیر مؤمنان نیز می‌توانند به هشدارها توجه کرده، و پیش از پایان فرصت زندگانی دنیا، گرایش خود را به حق و حقیقت اعلام، و بر اساس آن عمل کنند.
  593. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُم؛ ای اهل ایمان! کاملا مواظب خود باشید (و نعمت هدایت از کف ندهید، و بدانید:) اگر شما در مسیر مستقیم هدایت‌بردار باشید، گمراهیِ سرگشتگان شما را زیانی نخواهد رسانید». مائده (۵)، ۱۰۵.
  594. این دو آیه را در کنار یکدیگر در سوره مبارکه شعراء، آیات ۶۷ و ۶۸، ۱۰۳ و ۱۰۴، ۱۲۱ و ۱۲۲، ۱۳۹ و ۱۴۰، ۱۵۸ و ۱۵۹، ۱۷۴ و ۱۷۵ و ۱۹۰ و ۱۹۱ می‌بینیم که به ترتیب به عملکرد نامناسب و سرانجام هلاکت قوم حضرت موسی، ابراهیم، نوح، هود، صالح، لوط و شعیب ـ علی نبینا و آله و علیهم السلام ـ اشاره می‌کنند. (و قبل از اشاره به داستان اقوام مختلف در آیه ۸ و ۹ نیز دیده می‌شود). آیات فراوان «عبرت‌آموزی» قرآن کریم را نمی‌توان در این مختصر برشمرد، ولی از باب اشاره به نمونه‌های بیشتر می‌توان از عبارات زیبایی «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُون» (اعراف، ۱۷۶)، «فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الأَْبْصار» (حشر، ۲)؛ همچنین قمر (۵۴)، ۳۱، ۳۴، ۳۸ و ۳۹ و ۴۲؛ صافات (۳۷)، ۱۳۷ و ۱۳۸؛ عنکبوت (۲۹)، ۳۵، و... بهره جست.
  595. «القارعة»، حاکی از شدت یک امر است: «فلانٌ أمِنَ قوارعَ الدهر ای شدائدة». العین، ج ۱، ص ۱۵۶.
  596. بطش، به معنای گرفتن با تندی است. مصباح المنیر، ص ۵۱.
  597. غافر (۴۰)، ۲۱.
  598. بر کسی که با آیات نورانی قرآن کریم، و نیز کلمات دُرربار اهل‌بیت(علیهم السلام) مأنوس باشد، تناسب و ارتباط والای این دو منبع پرفیض هدایت پوشیده نیست. پیروان راستین این مکتب می‌توانند و بایدـ این نکته زیبا و درخشان را در کنار هزاران دلیل بر حقانیت این مسیر قرار داده و پس از ساییدن پیشانی شکر به درگاه خدای هادی، در فضایی صمیمانه و مشفقانه دیگران را نیز به پیمودن این وادی سراسر نور و صفا فراخوانند و با تأسّی به پیامبر و آل(علیهم السلام)همچون طبیبی دلسوز تمام تلاش خود را برای سلامت و سعادت خود و دیگر بندگان خدا به کار گیرند و همواره این کلام حیات‌بخش مولایمان حضرت رضا(علیه السلام) را نصب‌العین خویش قرار دهند که «اگر مردم زیبایی‌های سخن ما را بدانند، حتماً از ما پیروی خواهند کرد»: «رَحِمَ الله عبداً أحیا أَمرَنا فَقُلْتُ لَهُ: وکیف یُحْیی أمرُکم؟ قال: یَتعلَّمُ عُلومَنا ویُعَلِّمُهَا النّاسَ، فَانّ النّاسَ لَوْ عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا لاتَّبعُونا، قال: قلت... ». بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۰، از معانی‌الاخبار و عیون اخبار الرضا(علیه السلام)
  599. حضرت رضا(علیه السلام) در بیان بسیار زیبایی در مورد معرفی «امام» و «امامت»، به اوصافی اشاره فرمودند؛ از آن جمله:«...الامام السَّحابُ الماطِرُ والْغَیْثُ الهاطِلُ وَالشَّمْسُ الْمُضیئَةُ وَالاَْرْضُ الْبَسیطةَ والْعَیْنُ الغَزیرةُ والْغَدیرُ والرَّوضَةُ. الامام الأَنیسُ الرَّفیقُ، وَ «الوالِدُ الشَّفیقُ»... الإمامُ واحِدُ دَهْرِهِ لا یُدانیهِ أَحَدٌ وَلا یُعادِلُهُ عالِمٌ وَلا یُوجَدُ مِنْهُ بَدَلٌ وَلا لَهُ مِثْلٌ وَلا نظیرٌ...». (عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۱، ص ۱۷۲). این حدیث در کتب روایی دیگر نیز، با اندکی تفاوت دیده می‌شود؛ مثلا در کمال‌الدین «الوالِدُ الرَّؤُوفُ وَالاَْخُ الشَّفِیقُ» و در معانی الاخبار، «الوَلَدُ الرَّفِیقُ وَالاَْخُ الشَّقِیقُ» ثبت شده است.
  600. اعراف (۷)، ۹۴ و ۹۵.
  601. مرحوم شیخ طوسی (التبیان، ج ۴، ص ۴۷۵)، «حتّی عَفَوا» را «حتّی کَثُرُوا» معنا کرده‌اند، و حتی سَمَنوا (فربه شدند) نیز گفته‌اند و اصل آن را بر اساس جمله «...فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْء...» (بقره، ۱۷۸) به معنای ترک گرفته‌اند.
  602. مائده (۵)، ۶۳
  603. اعراف (۷)، ۱۶۳ ـ ۱۶۶.
  604. مائده (۵)، ۵۷. البته این حالت تمسخر را در آیات دیگر، از جمله آیه ۵۸ نیز می‌توان یافت
  605. استیصال، به معنای ریشه‌کن کردن است، و خداوند در قرآن کریم برای اقوامی چون عاد، ثمود و... بدون استعمال این لفظ، از آن یاد فرموده است؛ مانند اوائل «الحاقّه»؛ فصلت، ۱۳ ـ ۱۸ و آیات دیگر؛ از جمله آیه ۱۷ از سوره اسراء: «وَکَمْ أَهْلَکْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوح...».
  606. انعام (۶)، ۶۵.
  607. قطعاً خشم و خروشی که خدای حکیم در نهاد انسان به ودیعت نهاده، عبث و بیهوده نیست، و دستورالعمل استفاده از آن را همچون دیگر مواهب حق‌تعالی، باید از ثقلین (قرآن و عترت(علیهم السلام)) دریافت.<
  608. حقیقت این است که بر اساس آیاتی چون «وَلا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَهذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ * مَتاعٌ قَلِیلٌ وَلَهُمْ عَذابٌ أَلِیم» (نحل (۱۶)، ۱۱۶ و ۱۱۷؛ نظیر یونس (۱۰)، ۶۰ و...)، حق تعیین حلال و حرام از آنِ حق‌تعالی است، و اگر انسان به راستی آن را گردن نهاد، پیش از جهان جاوید، در این سرا نیز بهره‌ها خواهد برد برای مثال «عبدالله بن ابی یعفور» یکی از شخصیت‌های سرشناس رجال حدیث، دل درد مزمن خود را با اندکی شراب معالجه می‌کرد، و پس از احساس درد مجدّد، با آشامیدنِ دوباره، آن را تسکین می‌بخشید. مسأله خود را با امام زمانش، حضرت امام صادق(علیه السلام) در میان گذاشت و با نهی آن بزرگوار تصمیم قطعی بر ترک چنین مداوایی گرفت. هنگامی که با اصرار نزدیکانش در مورد ساکت کردن درد به آن شیوه مواجه شد، سوگند یاد کرد هرگز قطره‌ای نخواهم نوشید. درد دل شدت پیدا کرد و او همچنان بر «فضولی نکردن در دین خدا» عزمی جزم داشت و پس از مدتی که درد به اوج خود رسید و در آزمون سربلند برآمد، درد دل برای همیشه از او دور شد و تا پایان عمر بابرکت خود هرگز پذیرای چنین میهمان ناخوانده‌ای که گاه و بی‌گاه آرامش ارزشمند او را بر هم می‌زد، نشد. اِختیارُ مَعْرِفةِ الرِّجال معروف به رجال کشی، ص ۲۴۷، حدیث ۴۵۹.
  609. عَمَهْ: سرگردانی. مجمع البیان.
  610. بقره (۲)، ۱۴ ـ ۱۵؛ نظیر آیه ۹
  611. نساء (۴)، ۱۴۲.
  612. اعراف (۷)، ۹۵
  613. بغی در لغت، به معنای ستم است و ستمگر را باغی می‌گویند. جمع آن نیز بغاة است. العین ج ۴، ص ۴۵۳ و مصباح المنیر، ص ۵۷.
  614. نکث، در مورد شکستن پیمان استعمال می‌شود: «نکث الرَّجلُ العهدَ نکثاً... نقضَهُ ونبذَه». مصباح المنیر، ص ۶۲۴
  615. مرحوم شیخ طوسی (جنّ (۷۲)، ۱۵): «وَأَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا» را «الجائرونَ عن طَریق الحَقِّ؛ ستم‌پیشگانی که از حق منحرف گشته‌اند» معنا کرده‌اند. التبیان، ج ۱۰، ص ۱۵۲.
  616. در اصل لغت، خروج و پرتاب تیر از کمان را مُروق گفته‌اند، در مورد خروج از دین نیز استعمال شده است. مصباح المنیر، ص ۵۶۹
  617. مقهور و ذلیل کردن (مصباح المنیر، ص ۵۷) چیره و مستولی شدن. صحاح اللغه، ج ۲، ص ۴۲۱
  618. ردهه، نام گودالی است که جسد ذوالثدیه، رهبر خوارج در جنگ نهروان در آن افتاده بود. جوهری، لغویِ غیر شیعه نیز اشاره به حدیثی از «پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)» اشاره می‌کند که از «شیطان ردهه» بودنِ مقتول نهروان حکایت دارد. صحاح اللغه، ج ۶، ص ۲۲۳۲.
  619. کُفیتُه، فعل مجهول است به معنای «در مورد او کفایت شدم»؛ یعنی خدای تعالی مرا به وسیله صاعقه‌ای کمک فرمود. در مورد صاعقه نیز بعضی صاعقه آسمانی را مطرح نموده‌اند؛ ولی ظاهراً مرادِ حضرتِ اسدالله الغالب، فریاد بنیان‌کَنِ برخاسته از دل خداجوی آن بزرگوار است، و این خود درس دلنشین توحید است.
  620. سقوط توأم با صدای مهیب دیوار را «وَجْبَة» گویند. صحاح اللغه، ج ۱، ص ۲۳۲ با عنایت به ج ۲، ص ۵۵۵ (اواخر صفحه، لغت «هدّه»).
  621. به معنای اضطراب و تلاطم است. برای بیانِ توفانی بودن دریا نیز از همین ماده کمک گرفته و می‌گویند: «ارْتَجَّ الْبَحْرُ»، همان، ج ۱، ص ۳۱۷.
  622. از موارد استعمال این ماده در قرآن کریم و احادیث شریف، «از بین بردن نیروی طرف مقابل و جایگزین شدن به جای آن» استفاده می‌شود. مرحوم علامه طبرسی (مجمع البیان، ج ۱ و ۲، ص ۸۴۲) ذیل آیه، «وَتِلْکَ الأَْیّامُ نُداوِلُها...» (آل عمران، ۱۴۰) فرموده‌اند: «اَدالَ اللهُ فلاناً من فُلان، إذا جَعَلَ الکرّةَ له علیه».
  623. تشذُّر، به معنای پراکندگی و تفرق است. (المعجم الوسیط، ج ۱، ص ۴۷۶). همچنین همین معنا با مراجعه به مجمل اللغه، ص ۴۰۲؛ و صحاح اللغه، ج ۲، ص ۶۹۴ به دست می‌آید. علاوه بر آنکه بر این نکته نیز می‌توان واقف شد که در اصل، طلای ذوب نشده را شذره گویند.
  624. تواضع و فروتنی ممدوح است؛ ولی در مواردی این چنین، «معرفیِ خود» واجب است؛ چنان که در آیه «قالَ اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الأَْرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیم» (یوسف، ۵۵) دیده می‌شود. و یا امام عسکری(علیه السلام) پس از بیان صلوات خاص بر هر یک از اجداد بزرگوارشان، آن هنگام که نوبت به خودشان رسید، پس از سکوت فرمودند: «اگر نبود اینکه از سوی خداوند مأمور رسانیدن معالم دین به اهل آن بودم، دوست داشتم چیزی نگویم...»، آن‌گاه به ذکر صلوات مخصوص خودشان و سپس حضرت مهدی(علیهما السلام)پرداختند. جمال الاسبوع، ص ۳۰۰؛ بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۷۷ و اواخر مفاتیح الجنان، صلوات بر حجج طاهره(علیهم السلام).
  625. از تفاوت‌های عمده شیعه و عامه، نگرش به «جانشینی پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)» است. آنان جانشینان حضرت را فقط از منظر کشورداری، و رتق و فتق متعارف امور می‌نگرند؛ ولی از دیدگاه شیعه «امامت» مقامی است بس والا، که امور سیاسی و اداره کشور، تنها بخشی از آن است. شرح و بسط کلام در حوصله این مختصر نمی‌گنجد و در مباحث اعتقادی به طور شفاف و متقن به اثبات رسیده است؛ اما برای نمونه می‌توان به سوره مبارکه «قدر» توجه کرد و با دقّت در مضارع بودنِ «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوح»، «استمرارِ» نزول ملائکه را در شب قدر استفاده کرد. از این نکته نباید غفلت کرد که فرشتگان الاهی همه ساله در آن شب، مقدّرات سال را به حجت خدا در آن عصر ارائه خواهند کرد؛ در نتیجه پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه وآله)باید در هر زمان بنده برگزیده خداوند، جانشین حضرت در همه امور از جمله دریافت پیام الاهی در شب قدر باشد، و بدین ترتیب امر مطاع حضرت باقرالعلوم(علیه السلام) را در تشویق شیعه به استدلال به این سوره مبارکه را (در اصول کافی، ج ۱، ص ۲۴۹، حدیث ۶) امتثال کرد: «یا مَعْشَرَ! الشّیعةِ خاصِمُوا بِسُورَةِ إنّا أنْزَلْناهُ تُفْلِحُوا فَوَاللهِ إنَّها لَحُجَّةُ اللهِ تَبارَکَ وَ تَعالی عَلَی الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ الله(صلی الله علیه وآله) وَإنَّها لَسَیِّدَةُ دینِکُم وَإنَّها لَغایَةُ عِلْمِنا...». (مرحوم ابن جمعه حویزی این حدیث را نود و نهمین حدیث از مجموعه ۱۱۶ حدیثی که در تفسیر این سوره مبارکه نقل فرموده، ثبت کرده‌اند. نورالثقلین، ج ۸، ص ۲۴۷ ـ ۲۷۷).
  626. برای محققی که تاریخ سه دهه بعد از ارتحال جانسوز پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را بدون هیچ گونه پیش‌داوری و تعصب نابجا بنگرد، پرسش‌های «بی‌پاسخِ» فراوانی درباره آن شورا و قبل و بعد آن مطرح است؛ از آن جمله:
    الف) مشروعیت چنین شورایی با توجه به صدور حکم قتل، در بعضی فرض‌های پیش‌بینی شده در آن، به کدام آیه قرآن یا سنّت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) مستند است؟
    ب) به راستی کسی که برای تعیین جانشین خویش به معرفی چنین شورایی می‌پردازد، و برای هر فرضی حکمی صادر می‌کند، با کدام شورا قدرت را به‌دست گرفته بود؟
    ج) آیا صرف معرفی مستقیم نفر قبلی بدون هیچ گونه استناد به خداوند، برای به عهده گرفتن زمام مسلمانان کافی است و اصولاً مشروعیت فردی که وی را «نصب» کرد، بر کدام اساس استوار است؟
    د) آیا اجماع با کشمکش و جدال تعدادی اندک در سقیفه بنی ساعده علی‌رغم بی‌اطلاعی مردمی که بعداً تنها به عنوان «پذیرش امری تصویب شده» به مسجد فراخوانده شدند، منعقد می‌گردد؟
    هـ ) آیا بزرگ مردی که «برادری» ایشان با پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، که برای جانشینی او بحث و جدال به راه افتاده، یکی از افتخارات بی‌شمار اوست، به اندازه یک شهروند عادی قابل اعتنا نیستند؟
    و) آیا موضع صریح و شفاف امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) را که در خطبه شقشقیه به زیبایی منعکس شده، قابل انکار است؟ از غلط‌های مشهور این است که امام(علیه السلام)۲۵ سال سکوت کردند، در حالی که باید گفت در این مدت دست به شمشیر نبردند؛ بر اهل اطلاع پوشیده نیست که حضرت در موارد فراوان مانند جریان سقیفه بنی ساعدة بن کعب بن خزرج، و شورا و... به وضوح، حق را تبیین فرمودند. مراجعه به جلد ۲۸ بحارالانوار، باب چهارم (ص ۱۷۵ ـ ۴۱۲) و بررسی احادیث فراوانی که از شیعه و غیر شیعه نقل شده، در این زمینه بسیار رهگشاست.
  627. جریان «برادری» رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) به هنگام ایجاد اخوت بین هر دو نفر و تشبیه به موسی و هارون ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ از روایات متواتر شیعه و عامه است. ر.ک: بحارالانوار، ج ۳۷، صفحه ۲۵۴ ـ ۲۸۹؛ الغدیر، ج ۳،ص ۱۱۲ ـ ۱۲۴ تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص ۴۶؛ ص ۴۷، حدیث ۸۳۷۷؛ ص ۴۹، حدیث ۸۳۸۱؛ ص ۵۱، حدیث ۸۳۸۳؛ ص ۶۰، حدیث ۸۴۰۲؛ ص ۸، حدیث ۸۳۷۴؛ ص ۴۳؛ ص ۴۵؛ و....
  628. عبارت «صَبَرْتُ و فی العین قذیً و فی الحلق شجی» قسمتی از عبارت سوم نهج‌البلاغه ـ شقشقیه است.
  629. خطبه ۵3 (54) در مورد زمان صدور این خطبه، گفت وگوست. با توجه به صدور خطبه (فَتَدَاکُّوا عَلَیَّ تَدَاکَّ الْإِبِلِ الْهِیم) برخی همچون مرحوم ابن میثم بحرانی طبق آنچه مرحوم خویی در منهاج البراعه، ج ۴ ص ۳۲۴ نقل کرده‌اند، آن را به صفّین، و اصرار اصحاب امام(علیه السلام)به کسب اجازه برای جنگ با معاویه مربوط می‌دانند؛ هرچند در عبارات بعد هنگام ترجمه، هم شام را مطرح فرموده‌اند، هم فتنه جمل را. مرحوم مجلسی هم در بحارالانوار، ج۳۲، ص ۵۵۵ این سخن را در باب وقایع صفین آورده و پس از نقل کلامی از مرحوم ابن میثم بحرانی، این حالت هجوم را به وضعیت بیعت مربوط دانسته‌اند و طبعاً سخن از جنگ در جملات بعد، به اولین جنگ که همان جمل است مربوط می‌شود.
  630. خطبه ۴۳ در مورد جنگ صفین است و با این جمله آغاز می‌شود: «إنَّ اسْتِعْدادی لِحَرْبِ أهْلِ الشّامِ...».
  631. توبه (۹)، ۱۲۳.
  632. نمل (۲۷)، ۸۹؛ نظیر انبیاء (۲۱)، ۱۰۱ ـ ۱۰۳ و....
  633. بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۲۳۹. امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در حدیثی که از امالی مرحوم شیخ طوسی نقل شده، در گفتوگویی با حارث هَمْدانی در خلال بیان مطالبی ارجمند، این جمله را فرمودند. در پایان، حضرت به عاقبت زیبای پیروان راستینشان در قیامت اشاره فرمودند. حارث در آن بیماری در حالی که از شدت شوق ردایش بر زمین کشیده می‌شد، گفت: به خدا سوگند؛ پس از این برایم مهم نیست که مرگ مرا دریابد یا من مرگ را بیابم. اشعار زیبای مرحوم سید حمیری نیز ترسیم کننده همین حدیث است. بیت معروفش چنین است:
    یا حارَ هَمْدان فمَنْ یَمُتْ یَرَنی *** مِنْ مُؤمِن اَوْ مْنافِق قُبُلاً
  634. بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۲۲۸.
  635. صَبارَّةُ الشِّتاءِ: شدّت سرما. (لسان العرب، ج ۷، ص ۲۷۹). البته «صِبار» هم، به معنای غلظت و شدت است. العین، ج ۷، ص ۱۱۶ و مقاییس اللغه، ج ۳، ص ۳۳۰.
  636. القُرّ: سرما. العین، ج ۵، ص ۲۱.
  637. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۷.
  638. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در خطبه غدیر پس از اقرار گرفتن از مردم در مورد فرمانفرمایی خود از سوی خدا (احزاب، ۶) مطالب بسیار حساسی را مطرح کردند و به وضوح امیرالمؤمنین(علیه السلام)را در امتثال امر مطاع خداوند (مائده، ۶۷) به امیری اهل ایمان منصوب فرمودند. البته در این زمینه به تفصیل در کتب حدیثی و اعتقادی شیعه بحث شده و احادیث غیر شیعه نیز برای اثبات حقانیت پیروان اهل بیت(علیهم السلام) مورد بحث قرار گرفته؛ حتی شخصیت‌های معروفی از آنان به آن اذعان کردهه‌اند.
  639. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۷6 (185).
  640. در نسخه مرحوم فیض‌الاسلام، کُذِبْتُ (بدون تشدید) است، و ظاهراً ترجمه آن عبارت، با مطلب اینجا مناسب‌تر است: نه دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شده (یعنی خبری که از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) شنیدم، حق است).
  641. در عبارات وارده در زیارت حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام) در سالروز میلاد مسعود رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می‌خوانیم:
    «السلام علیک یا وصیَّ الاوصیاء... السلام علیک یا آیةَ اللهِ العُظمی» بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۳۷۳، حدیث ۹ از سید بن طاووس، اقبال، ص ۸۰ و مرحوم شیخ مفید و مرحوم شهید در مزار، ص ۲۷ ـ
  642. با مراجعه به بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۲۱۸ ـ ۲۲۳ و پاورقی‌های تحقیق شده آن، به منابع فراوان شیعه و عامه در این زمینه می‌توان دست یافت، مانند:
    عبدالبرّ، العقد الفرید، ج ۲، ص ۲۶۱؛ ابن قتیبة، ص ۸۴؛ سیره حلبیه، ج ۲، ص ۸۷؛ صواعق المحرقة، ج ۲، ص ۸۷؛ الغدیر، ج ۸، ص ۲۶۷ ـ ۲۸۸؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۶۷؛ الشافی، ج ۴، ص ۲۷۳ ـ ۲۷۴؛ الغدیر، ج ۹، ص ۱۴۴؛ بلاذری انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۸ و ۵۲؛ راغب، محاضرات، ج ۲، ص ۲۱۲؛ تاریخ ابوالفداء، ج ۱، ص ۱۶۸؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۳۲ ـ ۳۳۴؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۸؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۵.
  643. تاریخ طبری، ج ۲، ص ۶۸۷، پس از کسب اجازه دفن عثمان از حضرت امیر مؤمنان(علیه السلام)، عده‌ای از مردم سر راه حاملان جنازه را گرفته و با سنگباران کردن آن قصد به زیر کشیدنش را داشتند و سرانجام با موافقت نکردن انصار در مورد دفن وی در قبرستان مسلمانان (ص ۶۸۸) در قبرستان یهود به نام «حشّ کوکب» به خاک سپرده شد. بعدها که معاویه که خود نیز همچون عثمان از بنی‌امیه بود، به پادشاهی رسید، دیوار آن قبرستان را فرو ریخت و به قبرستان مسلمان‌ها متصل کرد.
  644. «...مُجْتَمِعینَ حَوْلی کَرَبیضَةِ الْغَنَم...». نهج البلاغه، خطبه ۳.
  645. اختیار معرفة الرجال (رجال کشّی)، ص ۱۸۶، حدیث ۳۲۸؛ بحارالانوار،۲ ج ۴۶، ص ۱۹۳، حدیث ۶۲؛ ج ۴۷، ص ۴۰۵، حدیث ۸ (از رجال کشی) و ج ۴۶، ص ۱۸۹، حدیث ۵۴ از مناقب.
  646. حکومت بنی‌امیه به طور رسمی از اول ربیع الثانی سال ۴۱ با معاویه آغاز شد و پس از حدود ۹۱ سال در دوازدهم ربیع الاول سال ۱۳۲ با کشته شدن چهاردهمین شاه این سلسله که به «مروان الحمار» معروف بود، طومار حکومت آنها در هم پیچیده شد. منتخب التواریخ، ص ۴۱۵ ـ ۴۲۶.
  647. حکومت ۳۷ پادشاه عباسی از سال ۱۳۲ آغاز، و پس از ۵۲۴ سال در سال ۶۵۶ با قتل «المستعصم بالله» به دست هلاکوخان به بایگانی تاریخ رفت. همان، ص ۴۵۶ ـ ۴۷۰
  648. بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۳، حدیث ۸، از شیخ طوسی، الغیبة. مرحوم قطب راوندی ماجرای زیبایی را از برداشت عالمانه ابوحمزه ثمالی از این وصیت و تفسیر آن برداشت را به وسیله شطیطه نقل کرده‌اند و مرحوم مجلسی در جلد ۴۷ بحارالانوار، ص ۲۵۱، حدیث ۲۳ آن را منعکس نموده‌اند. الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۳۲۸، باب ۸، حدیث ۲۲.
  649. «صَبَرتُ و فِی العَیْن قَذیً و فی الحلق شجیً». نهج‌البلاغه، خطبه۳.
  650. امام هشتم(علیه السلام) در تفسیر «امامت» و «مقام امام»: «...الامام واحدُ دَهْرِه لا یُدانیه أحَدٌ...». اصول کافی، ج ۱، ص ۲۰۱؛ بحارالانوار، ج۲۵، ص ۱۲۰ و ۱۲۸ و ۱۲۹ و....
  651. در منابع روایی فریقین یافت می‌شود. در بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۶۰۰ به آن اشاره شده و در پاورقی آن آمده است: مصادری قبلاً ذکر شد و اینک چند مصدر دیگر: شرح معانی الآثار، للطحاوی، کتاب الحج، ص۳۷۴ و ۳۷۵ و ۴۰۱؛ کنز العمال، ج ۸، ۲۹۳ ـ ۲۹۴ به دو طریق نقل کرده و آورده است: ابن جریر، و جاحظ در البیان و التبیین، ج ۲، ص ۲۲۳؛ احکام القرآن جصّاص، ج ۱، ص ۲۴۲ و ۲۴۵؛ ج ۲، ص ۱۸۴؛ تفسیر قرطبی، ج ۲، ص ۳۷۰؛ مبسوط سرخسی، زاد المعاد ابن قیمّ، ج ۱، ص ۴۴۴؛ فخر رازی، ج ۲، ص ۱۶۷، ج ۳، ص ۲۰۱ و ۲۲۲؛ ضوء الشمس، ج ۲، ص ۹۴؛ ابن خلکان، ج ۲، ص ۳۵۹ و.... البته بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۵۹۴ ـ ۶۳۸ در متن و پاورقی به منابع فراوان اشاره کرده است.
  652. بقره (۲)، ۱۹۶.
  653. ۱. در بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۶۱۷ حدیثی از صحیح مسلم، ج ۱، ص ۴۷۲؛ کتاب الحج، باب نسخ التحلل من الاحرام و الامر بالتمام به مضمون فوق نقل شده و آمده است: «آن را در جامع الاصول، ج ۳، ص ۱۵۴ ـ ۱۵۵، ذیل حدیث ۱۴۱۷، نقل کرده است. همچنین به منابع زیر ارجاع داده شده: سنن نسائی، ج ۳، ص ۱۵۳؛ کتاب الحج، باب التمتع؛ سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۲۲۹؛ کتاب المناسک، باب التمتع بالعمرة الی الحج؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۴۹۵۰؛ سنن بیهقی، ج ۵، ص ۲۰؛ تیسیر الوصول، ج ۱، ص ۲۸۸ و شرح موطّأ زرقانی، ج ۲، ص ۱۷۹.
  654. بحارالانوار، ج ۱۰۳، ص ۳۱۵، ۳۱۴ و ۳۰۵ و ج ۵۳، ص ۳۱.
  655. ؟بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۳۰۴، حدیث ۳۰، از کشف الیقین، ص ۴۴: «...یا رسول الله! امن الله‌ام من رسوله؟ فقال رسول الله(صلی الله علیه وآله): بل من الله و رسوله». همان، ص ۳۲۳، حدیث ۵۵، از کشف الیقین، ص ۹۷ و ۹۸: «...من الله او من رسوله: فقال(صلی الله علیه وآله): من الله و رسوله».
  656. در بحارالانوار به موارد فراوان از کتب متعدد اشاره شده است: ج ۲۸، ص ۹۲، ص ۹۳، ۹۹، ۱۲۴، ۱۲۸، ۲۶۶، ۲۷۶ و ۳۰۰؛ ج ۳۷، ص ۱۱۵، ۱۱۹، ۱۲۰، ۱۲۸، ۳۱۲، ۳۲۲، ۳۲۳، ۳۲۸، ۳۳۶ و....<
  657. بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۴. همچنین در پاورقی آمده است: تفسیر کشّاف در تفسیر آیه خمس؛ تفسیر نسفی، ج ۲، ۶۱۶؛ المنار، ج ۱، ۱۵؛ اخبار عمر الطنطاوی، ۱۰۵؛ شرح نهج‌البلاغة لابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۲۱۴ (ج ۳، ص ۱۵۳)؛ الاموال ابوعبید، حدیث ۴۰ و ۸۲۴.
  658. در پاورقی همان صفحه بحارالانوار آمده است: اصلِ تقسیم ناعادلانه عمر،۲ بین مورخان اتفاقی است؛ سخن در کمیت و کیفیت آن است. ر.ک: اخبار عمر طنطاوی، ص ۱۲۲؛ فتوح البلدان بلاذری، ص ۴۳۵؛ طبقات ابن سعد، ج ۳، ص ۲۲۳؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ۲۴۷؛ شرح نهج البلاغة لابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۶۱۴؛ احکام السلطانیة، ص ۱۷۷؛ الاموال ابوعبیده، ص ۲۲۶؛ فخری طقطقی، ص ۶۰؛ خراج ابویوسف، ص ۵۱ و.... البته مرحوم مجلسی در همان جلد از بحارالانوار، صفحات ۴۴ ـ ۵۸، موارد فراوانی از این قبیل را ذکر کرده و به کتبی همچون صحیح بخاری، جامع الاصول، صحیح مسلم، تاریخ طبری، العقد الفرید، سنن نسائی و... آدرس داده‌اند.
  659. اصول کافی، ج ۲، ص ۳۳۸، حدیث ۶.
  660. برای جستوجوی رضایت خداوند و طلب کردن آن. این عبارت در مواردی همچون آیه ۲۶۵ بقره چنین آمده است: «وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ...».
  661. مثبت به معنای ثابت کننده، و مقصود این است که ضمن دلالت کلام بر مطلبی خاص، در پی ثابت کردن امر دیگری نیز هست؛ مانند اعلام ضمنی «برتری خود از مخاطب».
  662. طارق (۸۶)، ۹.
  663. شیخ صدوق التوحید مرحوم صدوق، ص ۸۰، حدیث ۳؛ خصال، ص ۲، حدیث ۱؛ بحارالانوار (نقل از هر دو)، ج ۳، ص ۲۰۶، حدیث ۱.
  664. مرحوم صدوق در خصال به نقل حدیثی پرداخته‌اند که طی آن، امام(علیه السلام) از برتری خویش سخن به میان آورده‌اند و پس از بیان تقدمشان بر همه اصحاب در فضایل، از اختصاص هفتاد فضیلت به خودشان و شرکت نداشتن صحابه در آنها خبر دادند. خصال، ص ۵۷۲، حدیث ۱.
  665. الکلکل: الصدر (سینه)، کَلاکِل هم به معنای دسته‌جات و جماعت‌هاست چنان که کراکر در مورد اسبان به کار رفته است. العین، ج ۵، ص ۲۸۰.
  666. مقصود از نواجم قرون، افراد سرشناس و پهلوانان نامی است؛ چراکه قرون جمع قرن، به معنای شاخ است، و نواجم هم بر بروز و تشخّص آنها دلالت دارد
  667. . ربیعه و مضَر، دو فرزند نزار بن معد بن عدنان هستند، و آنها را ربیعة الفرس، و مضرالحمراء هم می‌گویند؛ چون ربیعه اسب و استر پدر را، و مضر طلا و جواهرات او را به ارث برد. و به هر حال این، ضرب‌المثلی برای عظمت مطلب است. منهاج البراعه، ج ۱۲.
  668. چون این خطبه اواخر عمر مبارک حضرت ایراد شده (نزدیک سال ۴۰ هجری) و اولین جنگ اسلام (بدر) در سال دوم هجری اتفاق افتاده است.
  669. المنزَلَة و المنزِلة: موقعیت و مکانت. المصباح المنیر، ص ۶۰۱.
  670. معانی مختلفی برای حِجر ذکر شده؛ مانند: عقل و خرد به لحاظ نگهداری و احاطه آن. «هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْر» (فجر (۸۹)، ۵). همچنین: «نَشَأ فُلانٌ فی حِجرِ فلان، وَحَجْرِ فلان»، به معنای حفاظت و تحت پوشش بودن است. لسان العرب، ج ۴، ص ۱۷۰.
  671. در بعضی نسخه‌ها «وَلَد» است. مرحوم خلیل، «ولید» را «صبی» (پسر بچه) معنا کرده‌اند. العین، ج ۸، ص ۷۱.
  672. کَنَفُ الرَّجُل: بازوان و سینه. منظور از کَنَفُه، به خود ملحق کردن، در سایه قرار دادن و کمک کردن است. لسان العرب، ج ۹، ص ۳۰۸.
  673. مَسَّ و شَمَّ به ترتیب به معنای «لمس کرد» و «بویید» است. آنچه در متن آمده، باب اِفعال همین ماده‌هاست که دو مفعول گرفته.
  674. همان
  675. عَرْف: بو. گفته می‌شود: «ما اطیبَ عَرْفَهُ؛ (چه خوشبوست)» یا: عَرَّفَهُ: خوش‌بویش کرد. (لسان العرب، ج ۹، ص ۲۴۰). مرحوم طبرسی در آیه: «وَیُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ». (محمد(صلی الله علیه وآله)، ۶)، یکی از احتمالات را خوش‌بو کردن گرفته و فرموده‌اند: «من الْعَرْف وَ هُوَ الرائِحةُ الطَّیّبة. یقال: طعمٌ مُعَرَّف ای مُطَیَّب». (مجمع‌البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۱۴۸). یا در اصول کافی در مورد بوی خوش پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می‌خوانیم:«... و کانَ لا یَمُرُّ فی طَرِیق فیمرّ فیهِ بَعْدَ یَومَینِ أوْ ثلاثة إلاّ عُرِفَ أنَّهَ قَدْ مَرَّ فیهِ لِطیبِ عَرْفِهِ...؛ (رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)) از راهی عبور نمی‌کردند، مگر اینکه (حتی) بعد از دو سه روز، رهگذران از بوی خوش آن حضرت متوجه عبورشان می‌گشتند». ابواب التاریخ، باب اول، حدیث ۱۱.
  676. هِ سرعتِ خوردن، و مبادرت به آن را لَقْم گویند و باب اِفعال آن ـ چنان‌که در متن است ـ به دهان کسی گذاشتن است. لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۱۶.
  677. کَذِبْ، کِذْبْ، کِذْبَة و کَذِبَة، همه مصدر، و متضاد «صدق» هستند. (لسان العرب، ج ۱۲، ص ۵۰). در نسخه‌های نهج‌البلاغه نیز، هم کَذْبَة دیده می‌شود، هم کِذْبَة (مانند منهاج البراعة، ج ۱۲، ص ۱۹)؛ از این رو بعید نیست ضبط صحیح، کِذْبة به کسر کاف و سکون ذال باشد
  678. عمل غیر معقول و عجولانه. چنان‌که اخطل هم به انسانِ دارای این صفت اطلاق می‌شود. لسان العرب، ج ۴، ص ۱۴۴.
  679. علاوه بر ادله عقلی بر «لزوم تمایز هادیان معصوم از دیگران به جهت اتمام حجت»، می‌توان به ادله نقلی دیگر نیز اشاره کرد؛ مانند: «یا عَلیُّ خُلِقَ النّاسُ من شَجَر شَتّی وَ خُلِقْتُ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ شَجَرة واحِدَة» (بحار الانوار، ج ۳۷، ص ۳۸ از عیون الاخبار) و مشابه آن عبارتی در دعای ندبه (بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۱۰۶ و نهج‌البلاغه، خطبه ۲: «...لا یُقاسُ بِآل مُحمَّد(صلی الله علیه وآله)مِنْ هذِهِ الاُمَّةِ اَحَدٌ...».
  680. ر.ک: بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲ ـ ۴۴، احادیث فریقین در مورد ولادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام).
  681. «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّة بِشَهِید وَجِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً». (نساء (۴)، ۴۱)؛ همچنین: بقره (۲)، ۱۴۳؛ حج (۲۲)، ۷۸ و...
  682. فِطام، گرفتن بچه از شیر مادر را گویند، و فطیم به معنای مفطوم، به کودک از شیر گرفته شده اطلاق می‌شود و مؤنث و مذکر آن یکی است. معجم‌الوسیط، ص ۶۹۵.
  683. بچه شتری که تازه از شیر گرفته شده (و به مادر بسیار وابسته است). همان، ص ۶۹۱.
  684. علاوه بر منابع فراوان شیعی، به یک نمونه از منابع جماعت غیر شیعه اکتفا می‌شود: کنز العمال، ج ۱۱، ص ۶۱۶، حدیث ۳۲۹۹۲، به نقل از ابن عباس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله): «اَوَّلُ مَنْ صَلّی مَعی عَلیٌّ؛ اولین کسی که با من نمازگزارد علی(علیه السلام) بود».
  685. برای اطلاعات بیشتر در مورد دوران خردسالی حضرت می‌توان به منابعی همچون حیوة القلوب، ج ۳، ص ۱۶۷ ـ ۲۱۴، که خود از منابع کهن نقل کرده‌اند، مراجعه نمود
  686. نمرودیان پس از شنیدن ندای وجدان خویش که با منطق محکم ابراهیم بت‌شکن(علیه السلام)بیدار شده بود، با فطرت خویش نیز به ستیز برخاسته و گفتند: «او را بسوزانید، و اگر کار به انجام می‌برید، خدایانتان را یاری کنید.» انبیاء (۲۱)، ۶۸.
  687. اشاره به آیه نهم سوره مبارکه نجم در بیان مقام قرب معنوی پیامبر مکرّم(صلی الله علیه وآله) به حضرت حق‌تعالی.
  688. برای مثال فخر رازی که ذیل آیات ۵۴ و ۵۵ مائده شیعه را لعنت می‌کند (تفسیر الکبیر، ج ۱۲، ص ۲۱ و ۲۹) در مورد برتری اسلام ابوبکر بر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)می‌گوید: «اگر گفته شود اسلام علی بر اسلام ابوبکر مقدم بوده، ... انَّ علیاً کانَ فی ذلِکَ الْوقت صَبیّاً صَغیراً و کانَ أیضاً فی تربیة الرَّسولِ عَلیه (و آله) الصَّلاةُ و السَّلام و کانَ شدیدَ القُربِ مِنْهُ بالقرابة...» همان، ج ۱۰، ص ۱۷۳؛ ذیل نساء (۴)، ۶۹
  689. مریم (۱۹)، ۱۲: «ای یحیی! کتاب را با قوت تمام دریافت کن. ما حکم پیامبری را در حالی که کودک بود، به او عنایت نمودیم»
  690. همان، ۳۰: «همانا من بنده خدایم، او مرا کتاب داده و پیامبر قرار داده است»
  691. . در آل عمران (۳)، ۶۱، جریان مباهله پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با نصارای نجران در۲ مورد حضرت عیسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ بیان شده است و اینکه هریک از طرفین فرزندان و زنان و آن کس که جان اوست، به همراه بیاورد. به اتفاق فریقین، رسول مکرم(صلی الله علیه وآله) از فرزندان، امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) و از بانوان، حضرت زهرا(علیها السلام) را و جان جانان امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به همراه آوردند.
  692. رعد (۱۳)، ۴۳. ر.ک: تفسیر برهان، ج ۴، ص ۲۹۸ـ۳۰۴؛ شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۴۰۰ ـ ۴۰۷ و....
  693. هود (۱۱)، ۱۷.
  694. V مرحوم بحرانی در تفسیر برهان ۲۴ حدیث از اصول کافی، بصائر الدرجات، امالی مرحوم طوسی، امالی مفید، کتاب سُلَیم بن قیس، عیاشی، کشف الغمّة، مناقبابن شهرآشوب، مناقب خوارزمی، مناقب ابن مغازلی، طبری، و حِبَری آورده‌اند (ج ۴، طبع ۸ جلدی، ص ۸۹ ـ ۸۶). برای مثال از اصول کافی، ج ۱، ص ۱۹۰، حدیث ۳ «بابٌ فی أنَّ الائمة شُهداء الله عز وجل علی خلقه» از امام(علیه السلام) در پاسخ این پرسش که مقصود چه کسانی هستند، نقل شده: «امیرالمؤمنین(علیه السلام)، الشّاهِدُ مِنْ رَسُولِ الله(صلی الله علیه وآله)، وَ رسولُ الله(صلی الله علیه وآله) عَلی بَیّنَة من رَبِّهِ.»
  695. ق (۵۰)، ۱۷: «(انسان) هیچ سخنی نمی‌گوید، مگر آنکه نگهبانی آماده و هوشیار در نزد اوست (و سخن را برای ثواب یا عقاب، ثبت می‌کند)».
  696. فرقان (۲۵)، ۳۰.
  697. «...وَأَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ». (نحل (۱۶)، ۴۴)؛ مشابه: نحل (۱۶)، ۶۴؛ حشر (۵۹)، ۷ و...
  698. در تفسیر برهان، ج ۵، ص ۴۵۵، ذیل همین آیه به فرازی از حدیث معروف به «خطبه وسیله» (روضه کافی، ج ۸، ص ۲۸، حدیث۴) اشاره شده است. امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این خطبه مفصل و بسیار زیبا با اشاره به آیات متعددی از قرآن کریم فرمودند: «فَأَنَا الذِّکْرُ الّذی عَنْهُ ضَلَّ وَ السَّبیلُ الَّذی عَنْهُ مالَ وَ الإیمانُ الّذی بِهِ کَفَرَ وَ القرآنُ الّذی إیّاهُ هَجَرَ وَ الدّینُ الّذی بِهِ کَذَبَ وَ الصّراطُ الّذی عَنْهُ نکَبَ...»؛ (با اشاره به آیه ۲۸ و ۲۹ سوره فرقان: «وای بر من، کاش فلانی را دوست نمی‌گرفتم، او مرا از «ذکر» بازداشت و به بیراهه برد...») پس مراد از «ذکر»ی که وی از آن بازداشته شده بود، من هستم، و (راه صحیح) «سبیل» (در آیه قبل از آن) که از او منحرف گشت، من هستم. همچنین ایمانی که به آن کفر ورزید و قرآنی که به آن بی‌توجهی کرد و آیینی که دروغش انگاشت و مسیر صحیحی که از آن به سوی باطل روی‌گردان شد».
  699. رَنَّ یَرِنُّ، به معنای صدا دادن است، و رَنَّة، «صیحه» را گویند. مصباح المنیر، ص ۲۴۱.
  700. «أیسَ مِنَ الشّیء بمعنی یَئِسَ».( مجمع البحرین، ج ۴، ص ۴۹). أیِسَ أیساً (نومید شد)، خود لغتی مستقل است و اسم فاعل آن أیِسٌ، می‌باشد؛ ولی بعضی گفته‌اند مقلوب از «یَئِسَ» است. مصباح المنیر، ص ۳۳.
  701. «وزیر» را از آن جهت وزیر گویند که تحمل «سنگینیِ» تدبیر کشور از سوی مقام مافوق به او داده شده است همان، ص ۶۵۷.
  702. و باید گفت: اعراض از حق، نه‌تنها سبب محرومیت از نیل به مقام والای انسانیت می‌شود؛ بلکه خود، زیان‌باری بیشتر برای آنان را در پی دارد: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلا یَزِیدُ الظّالِمِینَ إِلاّ خَسار؛ ما آنچه شفا و رحمت برای مؤمنان و دین‌باوران است، فرود می‌آوریم و (در عین حال همین قرآن) برای گروه ستم‌پیشه جز ضرر و زیان چیزی نخواهد افزود. (چون با درک واضح‌تر و عمیق‌تر از حق، درجه عناد و لجاجشان فزون‌تر خواهد گشت، و حسرت و افسوس فردایشان نیز بیشتر). (إسراء (۱۷)، ۸۲).<
  703. بقره (۲)، ۱۴۶؛ مشابه: انعام (۶)، ۲۰
  704. گاهی این سخن از خدای تعالی نقل شده؛ مثل: «...وَإنّی لَمْ أبْعَثْ نَبِیّاً إلاّ جَعَلْتُ لَهُ وَزیراً وَ إنَّکَ رَسُولی وَ إنّ عَلِیّاً وَزیرُکَ...». شیخ صدوق، امالی، مجلس ۵۶، حدیث ۱۰ و بحار الانوار، ج ۱۸، ص ۳۳۸، حدیث ۴۰
  705. «وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی». طه (۲۰)، ۲۹ ـ ۳۲
  706. ر.ک: إحقاق الحق، عبقات الانوار، و.... مرحوم علامه مجلسی نیز باب ۵۳ از ابواب مربوط به امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به این حدیث متواتر، و ذکر منابع فراوانی از شیعه و عامه اختصاص داده‌اند و بر امامت بلافصل آن بزرگوار استدلال کرده‌اند. (بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۵۴ ـ ۲۸۹). البته برای نمونه اشاره به بعض احادیث از منابع غیر شیعی مناسب است: متقی هندی در کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۵۹۹ ـ ۶۰۷، حدیث منزلت را با عباراتی مشابه از: جابر، سعد، ابوسعید، ابن عباس، حویرث، عمر، اسماء بنت عمیس، به ترتیب به شماره‌های: ۳۲۸۸۱، ۳۲۸۸۶، ۳۲۹۱۵، ۳۲۹۳۱، ۳۲۹۳۲، ۳۲۹۳۴، ۳۲۹۳۷، نقل کرده است. رسول خدا(صلی الله علیه وآله)در مناسبت‌های مختلف بر این مهم تأکید فرموده‌اند؛ مانند جریان بستن همه درب‌های ورودی به مسجد النبی(صلی الله علیه وآله) جز در خانه امیرالمؤمنین(علیه السلام). حضرت در آنجا این اقدام خود را مأموریتی الاهی شمرده و فرمودند: نظیر این قضیه برای حضرت موسی و هارون رخ داد و چون علی(علیه السلام)برای من همچون هارون برای موسی است، من از سوی خدای تعالی چنین کردم، هرچند عده‌ای را خوش نیاید.
  707. در مباحث گذشته به حدیث معروف در جوامع روایی فریقین در مورد امر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به عمّار یاسر توضیح دادیم که فرمود: «پس از وفات من و اختلاف مردم راه «علی(علیه السلام)» را در پیش گیر و بقیه را رها کن». از کتب عامه نیز به کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۳ حدیثِ شماره ۳۲۹۷۲ اشاره کردیم.
  708. ملأ، به جماعت اشراف از مردم گفته می‌شود. مجمع البیان، ج ۱ و ۲، ص ۶۰۹، ذیل بقره (۲)، ۲۴۶.
  709. قلع، به معنای از جا کندن، و باب انفعال آن (انقلاع) پذیرش این حالت است، و «از جا کنده شدن» معنا می‌شود. مصباح المنیر، ص ۵۱۳.
  710. عِرق هم در مورد «رگ» انسان استعمال می‌شود، هم ریشه درخت، و جمع آن عروق است. تهذیب اللغه، ج ۱، ص ۱۵۱
  711. فاءَ، به معنای «رجوع کرد» است و ( صحاح اللغه، ج ۱، ص ۶۳). در قرآن کریم هم می‌خوانیم: «...فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ». حجرات (۴۹)، ۹.
  712. چاه قدیمی. مصباح المنیر، ص ۵۱۲.
  713. حزب، طایفه‌ای از مردم را گویند، و تحزّب هم به معنای گروه گروه شدن است. مصباح المنیر، ص ۱۳۳.
  714. . صدا. در احادیث دیگری نیز این کلمه به کار رفته، مانند: «لَهُم دَوِیٌّ کَدویِّ النّحل؛ مانند صدای زنبور عسل از آنان صدا شنیده می‌شد»، (بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۹۴)، در مورد اصحاب امام حسین(علیه السلام) در شب عاشورا.
  715. قصف نیز به معنای «صدا» است. در مصباح المنیر، ص ۵۰۶ آمده است: «قصفَ الرّعدُ قصیفاً: صوَّتَ»
  716. رفّ، به حالتی که پرنده گرد چیزی پر می‌زند و قصد دارد خود را بر آن بیفکند، اطلاق می‌شود. (الصحاح، ج ۴، ص ۱۳۶۷). آنچه در متن آمده، اسم فاعل همین ماده است؛ یعنی درخت شاخ و برگ خود را (به سوی حضرت) رها کرده بود.
  717. . غصن، به آنچه از تنه درخت منشعب گردد، گفته می‌شود (شاخه) و جمع آن غصون ـ اغصان و غِصَنة است. لسان العرب، ج ۱۳، ص ۳۱۳.
  718. مرحوم طبرسی ذیل آیه «فَامْشُوا فِی مَناکِبِها» (ملک، ۱۵): «مَنا کبُ الارض، ظُهورُها و مَنْکِبُ کل شیء اعلاه. و اصله الجانب و منه مَنکِبُ الرَّجُل». (شانه، دوش) مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص ۴۸۸.
  719. عتا یَعْتُو عُتوّاً، به معنای استکبار و گردنکشی است، و عتا یَعتُو عتیّاً به معنای پا به سن گذاشتن و بزرگسال شدن است. مصباح المنیر، ص ۳۹۲.
  720. از این ماده، گاهی معنای تردستی و سرعت اراده می‌شود؛ چنان‌که در لغت آمده است: «خَفَّ الْقَوْمُ عَنْ مَنْزِلِهِمْ خُفُوفاً: ارتَحلُوا مُسْرِعِینَ». لسان العرب، ج ۹، ص ۸۱، سطر ۱۱.
  721. ر.ک: بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۱۵۹ ـ ۲۲۵.
  722. قمر (۵۴)؛ بحار الانوار، ج ۱۷، ص ۳۵۳ ـ ۳۵۰ و تقویم شیعه، ص ۳۰۳، واقعه سیزدهم ذی‌الحجه.
  723. ر.ک: بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۱۴۴ ـ ۱۰۵.
  724. شعراء (۲۶)، ۲۱۳.
  725. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۱۸۱، حدیث ۱۱؛ و ص ۱۴۸ ـ ۲۴۳، ۸۹ حدیث از منابع شیعه و عامه.
  726. نمل (۲۷)، ۱۴: «و (این آیات نُه‌گانه را) از روی ستم و بلندپروازی انکار نمودند، در حالی که در دل به حقانیت آن یقین داشتند (و هیچ شک و شبهه‌ای نداشتند)».
  727. انسان را به چیزی ملامت‌بار نسبت دادن: راغب اصفهانی، مفردات، ص ۴۷۶. نکره در سیاق نفی افاده عموم می‌کند؛ یعنی ابداً سرزنش هیچ سرزنش‌کننده‌ای در روح بلند آنان اثرگذار نیست
  728. مرحوم خلیل، آن را «علامتِ» شناسایی خیر از شر دانسته و در مورد ریشه آن گفته است: «یاءُها فی الاْصْلِ واوٌ». العین، ج ۷، ص ۳۲۱.
  729. مرحوم طبرسی ذیل آیه (نساء، ۶۹) آن را به «کسی که بر تصدیق آنچه حق ایجاب می‌کند، تداوم دارد» معنا کرده و می‌افزایند به «کسی که عادتش راستی است» اطلاق می‌شود، و اقتضای چنین وزنی همین است؛ چنان‌که «شِرّیب» ملازم شُرب را گویند. مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۱۱۰.
  730. بَرّ در مقابل «بحر» به معنای خشکی است، و بر فرد نیکوکار نیز به لحاظ گستره کار نیکش اطلاق می‌شود. جمع آن بَرَرة (مانند عبس، ۱۶) و اَبرار (مانند مطففین، ۱۸) است؛ راغب اصفهانی، مفردات، ص ۳۸ ـ ۳۷
  731. محل نورافشانی. صحاح‌اللغه، ج ۲، ص ۸۳۹
  732. علا یَعلُو عُلْواً، فاعل آن «عالی»، و عَلِیَ یعلی عَلاً فاعل آن «عَلیّ» است و گفته‌اند اولی هم در مدح به کار می‌رود هم در ذم، به خلاف دومی که به موارد مدح اختصاص دارد. (راغب اصفهانی، مفردات، ص ۳۵۷). آنچه در متن است، از قسم اول است و در بالاپنداری به کار رفته، نه بالا بودن راستین
  733. . غلّ: خیانت. همان، ص ۳۷۶.
  734. جِنان، همچون جَنّات، جمع جَنّة است، ولی جَنان، قلب را گویند. مصباح المنیر، ص ۱۱۲.
  735. . امام(علیه السلام) گاه از «اهل‌بیت» یاد می‌کنند؛ مانند: «انظُروا اهْلَ بَیْتِ نَبیّکُم فَألزموا سَمْتَهُمْ واتَّبعُوا أَثَرَهُمْ»؛ (نهج‌البلاغه، خطبه ۹۷). و گاهی با تعبیر «آل محمد»(علیهم السلام)به شرح مطالب می‌پردازند؛ مانند: «لا یُقاسُ بآلِ محمّد مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ اَحدٌ» (نهج‌البلاغه، خطبه ۲). در اینجا از کلمه «قوم» استفاده کردند؛ از این رو ممکن است شیرمردانی همچون سلمان و ابوذر ـ رحمهماالله ـ را نیز در بر گیرد؛ اما در آن صورت نیز قطعاً آل‌البیت(علیهم السلام)همچون همه موارد، رتبه‌ای قیاس‌ناپذیر با دیگران دارند.
  736. مائده (۵)، ۵۴ . مرحوم طبرسی ذیل آیه از امیر مؤمنان(علیه السلام) در جنگ جمل نقل می‌کند: «به خدا سوگند! با اهل این آیه تا امروز جنگی در نگرفته است». و از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)به نقل از ابواسحاق ثعلبی آورده است: «روز قیامت جمعی از اصحابم بر من وارد می‌شوند؛ ولی از حوض کوثر رانده خواهند شد. من خواهم گفت: خدایا! اصحاب من اصحاب من! در جواب به من گفته می‌شود: تو چه می‌دانی که بعد از رحلت شما چه کردند. آنان به عقب بازگشت نمودند». مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۳۲۲.
  737. «مَنْ تذکَّر بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعد؛ هر آن‌کس که به دوری و بلندی سفر توجه نماید، آمادگی کسب می‌کند». نهج‌البلاغه، حکمت ۲۷2 (280).
  738. «صبحگاهان، گروهی که شبانه راه طی کرده‌اند، سیر شبانه خود را خواهند ستود.» ضرب‌المثلی برای پیشتازان، برگرفته از سفرهای گذشتگان و طی منازل. بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۴۰۳؛ ج ۳۴، ص ۴۵۲؛ ج ۴۰، ص ۳۴۶ و ج ۴۱، ص ۱۶۰.
  739. نساء (۴)، ۶۹. بر اساس احادیث فریقین «صدّیق» از القاب حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)است و صدیقین هم؛ رهروان راه پاک حضرت؛ از منابع شیعه: پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله): «انت اول من یصافحنی یوم القیامة و انت الصدیق الاکبر و انت الفاروق...». بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۲۱۳، حدیث ۱۷
  740. . انسان (۷۶)، ۵: «إنَّ «الاْبرارَ» یَشْرَبُونَ مِنْ کَأس کانَ مِزاجِها کافُوراً»
  741. انسان (۷۶)، ۹ ـ ۱۰. جریان بیماری حضرت امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) و نذر والدین ایشان(علیهما السلام) در کتب شیعه و عامه ثبت شده است. ر. ک: تفاسیر شیعه و غیر شیعه ذیل سوره مبارکه دهر (انسان).
  742. انسان (۷۶)، ۱۱ ـ ۱۲.
  743. بقره (۲)، ۲۵۵: «خداوند را نه چرتی می‌گیرد نه خوابی».
  744. تواتر فوق‌العاده حدیث ثقلین بر اهل تحقیق پوشیده نیست و لازمه وفاداری به آن، نفی همه اغیار، و همسنگ دانستن قرآن و عترت(علیهم السلام) و عدم جواز انفکاک آن دو است.
  745. اهل خانه، بهتر از دیگران به آنچه در خانه است آگاهند. بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۲۷۴، ذیل حدیث ۳۲
  746. . همان، ج ۳۰، ص ۴۹۵ ـ ۵۱۶، به نقل از منابع کهن فریقین؛ همان، ج ۳۰، ص ۶۶۵ ـ ۷۰۵، به نقل از منابع کهن فریقین و همان، ج ۳۱، ص ۲۴۴ ـ ۲۵۳، به نقل از منابع کهن فریقین
  747. انبیاء (۲۱)، ۱۹: «وَلَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَالأَْرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَلا یَسْتَحْسِرُون»
  748. مائده (۵)، ۸۲: «وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنّا نَصاری ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْباناً وَأَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ»
  749. نمل (۲۷)، ۱۴: «وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ».
  750. . یونس (۱۰)، ۸۳: «...وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعال فِی الأَْرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِینَ»
  751. قصص (۲۸)، ۸۳
  752. بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۶۲ از تحف العقول، ص ۲۰۶، سفارش‌های بسیار گرانقدر امام باقرالعلوم(علیه السلام) به جابر. به‌حق باید گفت: جا دارد شیفتگان و دلدادگان آن امام هُمام، همواره تمام بخش‌های این مجموعه پرارج را با دقت مطالعه کنند و از رهنمودهای پرسود و روشنگر آن، به نیکوترین وجه بهره گیرند.
  753. بقره (۲)، ۱۴۸.
  754. آل عمران (۳)، ۱۳۳
  755. مطففین (۸۳)، ۲۶.
  756. . نهج‌البلاغه، خطبه ۱۸4 (193)
  757. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۲۶، (دعای عرفه)، به نقل از سید بن طاووس.
  758. «کَلامُکُمْ نُور»، جمله زیبایی در زیارت جامعه است که هم با برهان‌های عقلی و نقلی روشن قابل تبیین است، و هم برای حق‌پویانِ مأنوس با ثقلین در حدّ الفتی که روزی‌شان شده ملموس و محسوس است.
  759. تواتر فوق‌العاده این حدیثِ رهگشا و بنیادین در منابع روایی همه اهل اسلام، بر اهل تحقیق پوشیده نیست که در یادداشت‌های گذشته در این نوشتار بر آن اشارت رفته است. مطالعه کتاب حدیث الثقلین که جمعی از فضلای حوزه از صدها مأخذ حدیثی غیر شیعه در طول قرون گذشته تاریخ اسلام و جوامع روایی عصر حاضر گردآورده‌اند، افق روشن‌تری از جایگاه والای این حدیث بین حدیث‌شناسان دیروز و امروز، پیش روی خواننده می‌گشاید.
  760. ماده «ک ب ر» ۱۶۱ مورد در ۴۱ قالب به کار گرفته شده است؛ ولی از این میان، ۵۳ مورد به بحث حاضر مربوط می‌شود؛ از باب استفعال (استکبار)، ۴۳ مورد در ۱۲ قالب؛ از باب تفعّل (تکبّر) ۸ مورد در ۴ قالب: (اعراف (۷)، ۱۳ و ۱۴۶؛ نحل (۱۶)، ۲۹؛ زمر (۳۹)، ۶۰ و ۷۲؛ غافر (۴۰)، ۶۰، ۷۲، ۷۶) و از ثلاثی مجرد ۲ مورد (غافر (۴۰)، ۵۶؛ نور (۲۴)، ۱۱). بررسی و دسته‌بندی مطالب این آیات کریمه، مفید و ضروری است؛ ولی فرصتی بیش از این می‌طلبد
  761. بر اساس حدیث زیبایی که از امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل شده، کفر در آیات کریمه قرآن به پنج دسته تقسیم می‌شود:
    الف) کفر جحود، و انکار وحدانیت خداوند که قائلند نه خدایی هست نه بهشت و جهنمی ـ العیاذ بالله ـ و معتقدند: «وَما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ» (جاثیه)، ۲۴ این پندار باطل غیر منطقی آنهاست: «إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ» (همان)، و موعظه در آنها اثر ندارد: «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ». (بقره (۲)، ۶)؛ ب) کفر جحود با معرفت به حقیقت؛ مانند اطرافیان فرعون: «وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوًّا». (نمل، ۱۴) و موارد دیگری همچون بقره (۲)، ۸۹؛ ج) کفر ترک: مانند کسانی که از ریختن خون و اخراج یکدیگر از دیار نهی شدند و این فرمان الاهی را ترک کردند: «وَإِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ وَلا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ...أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْض» بقره (۲)، ۸۵ ـ ۸۴؛ د) کفر به معنای برائت: در کلام اولیای خدا: حضرت ابراهیم(علیه السلام): «...إِنّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ کَفَرْنا بِکُمْ...». ممتحنه (۶۰)، ۴؛ در کلام دشمنان دین: شیطان علیه اللعنة: «...إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ...». ابراهیم (۱۴)، ۲۲؛ نظیر: عنکبوت (۲۹)، ۲۵؛ هـ) کفر به معنای کفران نعمت: «...هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ...». نمل (۲۷)، ۴۰؛ نظیر: ابراهیم (۱۴)، ۷ و بقره (۲)، ۱۵۲.
    مرحوم علاّمه گرانقدر مجلسی این حدیث را در جلد ۷۲، ص ۱۰۰ از تفسیر نعمانی نقل کرده‌اند. و در جلد ۹۳ حدود ۹۷ صفحه اول را به رساله پرفایده نعمانی اختصاص داده و مطلب فوق را در ص ۶۰ آن ذکر فرموده‌اند.
  762. «...فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللهِ عَدُوَّ اللهِ أَنْ یُعْدِیَکُمْ بِدَائِهِ وَأَنْ یَسْتَفِزَّکُمْ بِنِدَائِهِ...» (اوائل همین خطبه گرانمایه).<
  763. «...فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَجَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَکَانَ قَدْ عَبَدَ اللهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَة لاَ یُدْرَی أَمِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الاْخِرَةِ...» همان.
  764. «...عَنْ کِبْرِ سَاعَة وَاحِدَة...». همان.
  765. . پیداست که شرع و عقل انسان را به مواظبت از خود در برابر خطرهای دنیا وامی‌دارند و فرد هوشیار را مدح می‌کنند، هرچند قرآن کریم زندگی دنیا را متاعی (رعد (۱۳)، ۲۶) اندک (توبه (۹)، ۳۸) دانسته، و آن را به برگ‌های خشک پاییزی تشبیه فرموده است (کهف (۱۸)، ۴۵). حال باید گفت: به حکم همان شرع و عقل. پرهیز از خطرهایی که زندگانی جاودان (عنکبوت (۲۹)، ۶۴ و...) و حیات راستین را تهدید می‌کند، به مراتب ضروری‌تر است. هرچه ایمان قلبی انسان به آیات هشدار دهنده کتاب خدا بیشتر باشد، اتکال او برای دچار نشدن به شهواتِ سعادت‌سوز به پروردگار قادر مهربان افزون می‌شود: «مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الآْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَما لَهُ فِی الآْخِرَةِ مِنْ نَصِیب». شوری (۴۲)، ۲۰.<
  766. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ...». مائده، ۳۵. ر.ک: روضه کافی، حدیث ۴، نورالثقلین، ج ۲، ص ۲۳۴، حدیث ۱۷۶: «قال رسول الله(صلی الله علیه وآله): «الاْئِمةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسین(علیهم السلام)» مَنْ أَطاعَهُم فَقدْ أَطاع اللهَ وَ مَن عَصاهُم فَقَدْ عَصَی الله وَ هُمُ الْعُروةُ الوُثْقی وَ هُمُ الْوَسیلةُ إلی الله تعالی».
  767. «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللهِ وَإِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّاخِرِینَ». (زمر، ۵۶)؛ مرحوم بحرانی در برهان، ج ۶، ص ۵۵۳ـ۵۴۷، هیجده حدیث در مورد جنب الله بودن حضرت امیرالمؤمنین و اوصیای بعد ایشان(علیهم السلام) از منابعی همچون کافی، التوحید، اختصاص، امالی مرحوم طوسی، بصائرالدرجات و... نقل می‌کنند
  768. . «قال امیرالمؤمنین(علیه السلام): بَقِیَّةُ عُمْرِ الْمَرْءِ لا قیمةَ لَهُ، یُدْرِکُ بِها ما قَدْ فاتَ و یُحیی ما مات؛ باقیمانده عمر آدمی (آنقدر ارزشمند است که) قیمت بر آن نتوان نهاد، (چرا که) آنچه از دست او رفته (اگر اقدام کند) به دست می‌آورد، و آنچه سوخته شده، احیا می‌نماید». (بحارالانوار، ج ۶، ص ۱۳۸، حدیث ۴۶).
  769. «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْر مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوء تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَبَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ». آل‌عمران (۳)، ۳۰.
  770. «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ». آل‌عمران (۳)، ۸ و کهف (۱۸)، ۵۷
  771. مرحوم صدوق در خصال ده‌گانه، حدیث زیبایی از پیغمبر خدا(صلی الله علیه وآله) نقل کرده‌اند. حضرت علامت عقل مؤمن را ده چیز دانسته‌اند و دهمین آن را «برتر دانستن دیگران» معرفی فرموده‌اند؛ چرا که اگر به ظاهر، فردی بدتر از خود انسان باشد، باید گفت چه بسا شرّ او ظاهر و خیر او باطن باشد و عاقبت بخیر شود. خصال، ص ۴۳۳؛ حدیث ۱۷ و بحارالانوار، ج ۱، ص ۱۰۹؛ موارد مشابه: ج ۶۷، ص ۲۹۶؛ ج ۶۹، ص ۳۹۵ و ج ۷۸، ص ۳۳۶.
  772. اصول کافی، ج ۲، ص ۳۱۱، حدیث ۱۱ و بحارالانوار، ۷۳، ص ۲۱۹، حدیث ۱۱: «سمعت اباعبدالله(علیه السلام) یقول: إنَّ المُتکبرینَ یُجْعَلونَ فی صوَر الذّرّ یتوطّأهُم النّاسُ حَتّی یَفْرِغَ اللهُ مِنَ الحِسابِ».
  773. بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۲۳۴، حدیث ۳۳.
  774. فتح (۴۹)، ۲۰. وعده‌های خدای تعالی در مورد نعمت‌های بهشتی و لذت‌های آن، بسیار زیاد است؛ ولی در کنار آنها تعابیری این‌گونه برای انسان درخشش خاصی دارد:«... وَرِضْوانٌ مِنَ اللهِ أَکْبَرُ...» توبه (۹)، ۷۲
  775. . مانند: «وَللهِِ ما فِی السَّماواتِ وَما فِی الأَْرْضِ...». نساء (۴)، ۱۳۱ و ۱۳۲ و ده‌ها موارد مشابه آن.
  776. «الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا «إِنّا للهِِ» وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ». بقره (۲)، ۱۵۷ ـ ۱۵۶
  777. مانند: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً...». (بقره (۲)، ۲۴۵) یا: «إِنَّ اللهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ...». توبه (۹)، ۱۱۱
  778. بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۹۰، حدیث ۴۳: به حضرت عرض کردند: «یا رسول الله(صلی الله علیه وآله)تبکی أ ولم تنه عن البکاء؟ قال إنما نهیت عن النوح عن صوتین أحمقین فاجرین صوت عند نعم لعب و لهو و مزامیر شیطان و صوت عند مصیبة خمش وجوه وشق جیوب ورنّة شیطان». آن‌گاه در مورد علت گریستن خود فرمودند: «إنما هذه رحمة. من لا یرحم لا یرحم لولا أنه أمر حق ووعد صدق وسبیل بالله وأن آخرنا سیلحق أولنا لحزنا علیک حزنا أشد من هذا وإنا بک لمحزونون. تبکی العین ویدمع القلب، ولا نقول ما یسخط الرب عز وجل». و در روایت دیگر: «یحزن القلب وتدمع العین ولا نقول...»
  779. ارشاد، ج ۲، ص ۱۰۶ (ج ۱۱ از مجموعه مصنفات مرحوم شیخ مفید).
  780. ظاهراً تعبیر «ما اجرأهم علی الرحمن» در کلام امام(علیه السلام) حاکی از شدت شقاوت و پلیدی دشمن است که اینان با عظمت بی‌نهایت رحمت الاهی این‌گونه با مظاهر رحمت واسع او رفتار کردند. و چه بد سرنوشتی خواهند داشت. بعید نیست جمله حضرت زینب(علیها السلام) «یا أخیّاه وابنَ اخیّاه»، حاکی از نگرانی فراوان ایشان در تأثیر عمیق مصیبت حضرت علی‌اکبر(علیه السلام)بر قلب نازنین امام(علیه السلام) باشد.
  781. ارشاد، ج ۲، ص ۱۱۱: «فقال حُمَیدُ بن مسلم فَو اللهِ ما رأیت مکثوراً قطّ قد قُتِلَ وُلْدُه وَاَهْلُ بَیته وَأصْحابُه اَرْبَطَ جَأشاً ولا اَمْضی جَناناً مِنْه(علیه السلام)»
  782. «إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا یَسْتَقْدِمُونَ» یونس (۱۰)، ۴۹ و موارد دیگر همچون اعراف (۷)، ۳۴؛ حجر (۱۵)، ۵؛ نحل (۱۶)، ۶۱ و مؤمنون (۲۳)، ۴۳.
  783. «حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ». مؤمنون (۲۳)، ۹۹ و ۱۰۰.
  784. غافر (۴۰)، ۶۰.
  785. مرحوم علامه مجلسی این عبارت را در خلال دعاهای نوافل جمعه از مصباح المتهجد مرحوم شیخ طوسی (ص ۲۴۲) و جمال‌الاسبوع مرحوم سید بن طاووس (ص ۲۷۰) نقل کرده‌اند. بحارالانوار، ۹۰، ص ۶؛ ج ۸۶، ص ۱۰؛ ج ۹۰، ص ۵۷؛ ج ۹۱، ص ۱۸۷؛ ج ۹۷، ص ۱۸۴؛ ج ۱۰۱، ص ۳۴۴ و....
  786. همان، ج ۱۴، ص ۳۸۴.
  787. قیامه (۷۵)، ۱۴ و ۱۵.
  788. «وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالإِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ»
بازگشت به کتب منکر اخلاقی