کتابخانه:زندگی در پرتو اخلاق

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
زندگی در پرتو اخلاق (ذکر الله)
مشخصات کتاب
200px
نویسنده شهید سید عبد محمد تقوی
زبان فارسی
ناشر دفتر انتشارات اسلامی
محل انتشارات قم

محتویات

مقدمه ناشر

کتاب حاضر که عهده دار بحث پیرامون یکی از اساسی‌ترین مباحث معارف اسلامی است، تألیف عاشق شیدائی است که خود ذکر گویان به سوی الله پرکشید و حیات جاودانه یافت این دفتر پس از بررسی، ادیت، اعرابگذاری و اصلاحات دیگر آن را تقدیم علاقه مندان می‌کند، امید که مورد قبول خدای متعال واقع شود.

دفتر انتشارات اسلامی

وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

پیشگفتار

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده این کتاب شهید سید عبدالمحمد تقوی در سال ۱۳۴۲ در بخش سوق از توابع شهرستان دهدشت، در خانواده‌ای معروف به علم و تقوا بدنیا آمد، او از تبار علم واز قبیله قلم بود، سنین اوایل جوانی و شگفتگی نبوغ او مصادف با ایام اوج گیری و پیروزی انقلاب اسلامی بود. او از همان اوایل، قدرت خلاقه، خطاب و بیان خود را یکسره در خدمت انقلاب اسلامی قرارداد و در روزگاری که پایه‌های حکومت اسلامی هنوز استحکام نیافته بود و خناسان انسی از طریق تبلیغات مخرب به توطئه مشغول بودند، شهید تقوی با سخنرانیهای متین ورسای خود در هر مجلس و محفل به دفاع از آرمانهای انقلاب پرداخت؛ بگونه‌ای که علیرغم صغر سن، سخرانیهای ایشان، در سطح استان زبانزد خاص و عام شده بود.

روح بلند او که تشنه کمال بود، او را از نیمه راه تحصیلات متوسطه به حوزه علمیه کشانید، چرا که او حوزه را گهواره اندیشه اصیل اسلامی می‌دانست، و در ضمن تحصیلات حوزه، دوره متوسطه را نیز همزمان به اتمام رسانید.

باید عمر کوتاه (۲۲ ساله) او را از زمره اعمار پربرکت بشمارآورد؛ شهید تقوی در سال ۱۳۶۱، اولین قسمت از یادداشتهای خود را تحت عنوان مجموعه پرسش و پاسخ پیرامون مباحث ایدئولوژیک - جلد اول - خداشناسی منتشر کرد - جلد دوم این مجموعه پرسش و پاسخ، پیرامون معاد است که توسط خود آن شهید تنظیم شده، و ان شاء الله منتشر خواهد شد. همچنین یک سلسله مباحث دسته نوشته اخلاقی از ایشان بجامانده است که قسمت اول آن، همین کتاب حاضر است، و بقیه مجلدات نیز پس از تنظیم، بچاپ آنها اقدام خواهد شد، علاوه برکتابهای مذکور، یادداشتهای پراکنده بسیاری از ایشان بجامانده است که خود وی فرصت تنظیم کردن آنها را نیافت، ولی ان شاء الله همگی تنظیم شده و انتشار خواهد یافت.

گذشته از زحمات علمی و فرهنگ آن شهید، عالی‌ترین خصیصه او، ایمان و اخلاص و تواضع فوق العاده او بود؛ شهید تقوی پس از ماه‌ها حضور متعدد و مستمر در جبهه‌های جنگ، سرانجام در عملیات والفجر هشت، آمیزه‌ای شگرف از خون و پیام بوجود آورد و در روز ۲۲ بهمن ۱۳۶۴ در اطراف شهر فاو، ایثار گرانه جان برسر پیمان نهاد و به شهادت رسید. اگر چه امید آن می‌رفت که در آینده از قلم و بیان ایشان استفاده‌های بیشتری بشود، اما او رفت تا آیندگان در راه حق بمانند.

اینک برای حسن ختمام، توجه خوانندگان عزیز را به یادداشتهای خاطره مانند آن شهید جلب می‌کنیم، که به خوبی بیانگر شور و شوق و ایمان و اخلاص او در آخرین روزهای این زندگی ناپایداراست؛ این یادداشتها را، شهید، چند روزی قبل از شهادت در جبهه نگاشته بود:

اکنون... ۸/۱۱/۶۴

اکنون باید از چاه تن بیرون آمد، باید از حضیض دنیا راهی عروج شد. اکنون دارم به آن فردای بلند می‌اندیشم، فردائی که در انتظار من است و من در انتظار اویم.

اکنون در امروزم، امروزی که فردا از آنسویش پیداست.

ای خدا، اکنون که گویا فردا می‌خواهد مرا دریابد و من او را مهمان گردم، دلم در کوی محبت هروله دارد.

ای خدا، اکنون کبوتر جانم گاه یمی نالد و گاهی می‌بالد، می‌نالد از دیر بالیدن و می‌بالد از امید تو.

ای خدا، اکنون پیراهن فراق برتنم فرسوده گشته، ولی جانم پیراهن امید تو می‌پوشد.

ای خدا، اکنون دشت خشک دلم آب و باران می‌طلبد.

ای خدا، من این روزگار هجران را چگونه بسر برم؟

ای خدا، اکنون می‌خواهم رسالت خویش را بر ذرات خونم بنویسم.

ای خدا، اکنون می‌خواهم بازبان دل با تو سخن گویم.

ای خدا، اکنون روحم چون گل شگفته شده و جامه تن دریده است.

ای خدا، اکنون برای رسیدن به کوی تو و کوی حسین تو، چون آهوی وحشی می‌دوم.

ای خدا، اکنون آینه دلم را پاک می‌کنم تاتورا در آن ببینم، خود را پاک می‌کنم تا به سوی تو آیم، باامید به تو. روز من ۱۲/۱۱/۶۴

روز من چه روزی است؟ روزی که از اول صبح تا مغرب است؟ روز شنبه است یا جمعه یا روزهای دیگر؟ روز عید است یا...

نه، نه بشنو تا بگویم روز من کدام است: روز من نه شب می‌شناسد و نه روز، نه جمعه می‌داند و نه شنبه، نه عید و نه عزا، نه محرم و نه صفر...

روز من شاهد شهیدان آینده است؛ روز من شاهد شب زنده داران است؛ روز من روز تحیر است؛ چه تحیری؟ تحیر از دور افتادگی خودم، تحیرم در حرکت و پیشرفتی است که این بسیجیان، فراتر از زمان می‌کنند. تحیرم در پیمودن راه صد ساله است در یک شب، در یک لحظه، آنهم توسط جوانان و نوجوانی تازه به بلوغ رسیده... تحیرم از این است.

روزها با سرعت می‌گذرند، گویا آنان هم عجله دارند، با شتاب می‌دوند... نمی‌دانم گم شده‌ای دارند یا مقصود دیگر... گویا آنان هم می‌دوند تا به روز موعود برسند، آنان هم می‌خواهند روز پیروزی را در یابند...

شب من ۱۳/۱۱/۶۴

اکنون از امواج متلاطم روز به آرامش شب رسیده‌ام، شب من غیر از دیگرشبهاست، شب من شب خواب نیست، شب عیش و نوش نیست...

شب من شب آرامش است، آرامشی در پرتو جهد و کوشش، شب من شب بیداری است، من در شب، سرم را بربالش راحت نمی‌گذارم، چشمم را برهم نمی‌گذارم، من در شب سرمه بیداری در چشم خود می‌کنم، دیده بانی در شب حرفه من است، من خواب را زمزمه می‌کنم، من در شب برسر سفره تقرب به خدا زانو می‌زنم.

شب من خلوتی است مهتابی؛ شب من روشنائی است که لباس تیره برتن دارد، شب من شبی است که روز را در خودپنهان کرده است؛ شب من صبحی جهان افروز است...

مقدمه مولف

الذکر نورالعقل وحیاة النفوس وجلاء الصدور.

الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام علی محمد وآله الطاهرین، ولعنة الله علی أعدائهم أجمعین.

یامن ذکره شرب للذاکرین، ویا من شکره فوز للشاکرین، ویا من طاعته نجاة للمطیعین، صل علی محمد وآله، واشغل قلوبنا بذکرک عن کل ذکر، وألسنتا بشکرک عن کل شکر، وجوارحنا بطاعتک عن کل طاعة.[۱]

از مشکلات عمده و اساسی زندگی عصر ما بیماریهای روحی و روانی است، در دنیای غرب و شرق با توجه به فراهم بودن تمام وسائل رفاه و امکانات مالی، بازهم چهره‌ها پژمرده و اندوهگینند، بازهم روحها مضطرب و نگرانند... آمار خودکشی‌ها، دگر کشی‌ها، معتادها و محتاجها... بالاترین رقمها را دارد.

هر کس برای یافتن آرامش روحی خود به چیزی پناه می‌برد... ولی هنوز هیچکدام از آنها به او آرامش نبخشیده است.

دنیا و دنیاداران هم در این مانده‌اند، که چه کنند، کنفرانس‌ها و مجالس بین المللی فراوانی تشکیل داده و می‌دهند، تا اینکه آرام بخش دلها را بیابند و بشناسند و بشناسانند، و هر بار بعد از ساعتها جلسه و بحث و تحقیق: گاهی ثروت را، گاهی تعلیم مسائل جنسی در کلاسها را، گاهی رواج سینماها و فیلمهای سکسی را، گاهی تشکیل تفریحگاه‌ها و کاباره‌ها را، به عنوان عوامل آرام بخش دلها اعلام می‌کردند... اما دیدیم و دیدند که تاکنون هیچکدام از اینها اثر آرام بخشی نبخشیده، بلکه همراه با هر کدام ساختمانهای چند طبقه‌ای به نام بیمارستانهای اعصاب و روان بالا می‌رفت، و یا زیر زمینهای چند طبقه‌ای به نام زندان.

پس متوجه شده‌ایم که اساس یک زندگی سعادتمندانه آرامش و اطمینان است، که گمشده هر انسانی است.

لذا ما با توجه به مسائل موجود و مطرح در عصر حاضر و همچنین اساس زندگی سعادتمندانه که مطلوب همه انسانهاست، بحث ذکر الله را که تنها عامل اطمینان و آرامش است؛ و انسانها در پرتو آن می‌توانند زندگی سعادتمندانه که مطلوب همه انسانهاست، داشته باشند به بحث و گفتگو می‌پردازیم.

و در اهمیتش همین بس که در قرآن کریم (واژه ذکر وتذکر ومشتقاتشان) بیش از ۲۵۰ بار آمده است[۲].

آری، ذکر خداست که دلها را آرام، قلبها را شفا، سینه‌ها را صیقل، جانها را جان، دردها را درمان، روانه را سلامت، عقلها را نورانیت... می‌بخشد.

آری؛ ذکر خدا نورالایمان و عامد الایمان است، و ذکر خداست که عصمة من الشیطان است[۳].

آری، ذکر اوست که گره از مشکلات بر می‌دارد، چنانکه خود دیدیم و می‌بینیم، دیدیم که چگونه با ذکر خدا طاغوت را برداشتیم و با ذکر خدا انقلاب خود را پیش آوردیم[۴]، چنانکه موسی (علیه السلام) کرد و می‌بینیم که چگونه ذکر خدا جبهه‌ها را گرم و رزمندگان را ثابت نگه می‌دارد، و بدانیم که تنور جنگ تا زمانی گرم است که تنور دلهایمان به ذکر خدا گرم باشد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر ساعتی از عمر آدمی بدون ذکر خدا بگذرد، در قیامت برایش حسرت است.


کتابی که از نظر مبارکتان می‌گذرد، اولین جلد از سلسله بحث‌های اخلاقی است که تحت عنوان زندگی در پرتو اخلاق جمع آوری شده است.

پنج جلد اول از این سلسله پیرامون ذکر الله است که در مورد معنای ذکر، اقسام ذکر، آثار ذکر و غفلت از ذکر و موضوعات دیگر بحث خواهند کرد. در ضمن چون مطالب کتاب قبلا بصورت سخنرانی در جبهه‌های جنگ و مسجد امام علی (علیه السلام) شهرمان ایراد شده بود سعی گردد. انشاءالله امید است که خوانندگان محترم چنانکه در این مجموعه نقصی مشاهده نمودند یا اصلاحی لازم دانستند کم و کاست آن را بربنده منت گذاشته تا اینکه اگر لازم دیده شد رفع و یا درج گردد.

الهی وألهمنی بذکرک الی ذکرک، وهمتی فی روح نجاح أسمائک و محل قدسک[۵]

والسلام علی أهل الحق

عبد محمد تقوی

قم بهمن ۶۳


معنای ذکر

بسم الله الرحمن الرحیم

راغب در مفردات کتاب الذال در تعریف ذکر می‌نویسد:

الذ کرتارة یقال ویراد به هیئة للنفس بها یمکن للانسان أن یحفظ مایقتنیه من المعرفد وهو کالحفظ الا أن الحفظ یقال اعتباراً باحرازه، والذکر یقال اعتباراً باستحضاره، وتارة یقال لحضور الشی ء القلب، أوالقول، ولذلک قیل: الذکر ذکران: ذکر بالقلب، وذکر باللسان وکل واحد منهما ضربان: ذکر عن نسیان، وذکر لا عن نسیان، بل عن ادامة الحفظ.[۶]

یعنی: یک مرتبه ذکر گفته می‌شود و از آن هیئت و وضع درنی اراده می‌شود که انسان به وسیله آن برای او ممکن می‌شود که مطالب و آموخته‌هایش را حفظ می‌کند.

وذکر به این معنا مانند کلمه حفظ است با این تفاوت که حفظ را به اعتبار نگهداری آن محفوظ به کار می‌برند، و ذکر را به اعتبار اینکه محفوظ و مستحضر است.

یک مرتبه هم ذکر گفته می‌شود که حضور مطلب در قلب، ویا در زبان از آن اراده می‌شود. و به همین جهت است که بعضی گفته‌اند: ذکر دو گونه است:

۱ - ذکر به قلب.

۲ - ذکر به لسان. و هر یک از این دو گونه خود دو نوعند یکی در حال فراموشی است و یکی هم بدون نسیان و فراموشی، بلکه در حال کشش حفظ است که در حقیقت ادامه حفظ است. (ترجمه بااستفاده یکی از اساتید).

حبیش تفلیسی در کتاب وجوه قرآن چنین می‌نویسد:

بدان که ذکر در قرآن بر ۱۷ وجه باشد:

۱ - ذکر به معنی وحی بود، چنانچه خدای در سوره قمر، آیه ۲۵ فرمودند:

ءالقی الذکر علیه من بیننا[۷] یعنی: الوحی.

و در سوره مرسلات، آیه ۵ فرمودند:

فالملقیات ذکراً[۸] یعنی: وحیاً.

۲ - ذکر به معنی تورات، چنانکه در سوره نحل، آیه ۴۳ فرمودند:

فاسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون بالبینات والزبر[۹] یعنی أهل التوراة. و در سوره أنبیاء، آیه ۷ فرمودند:

فاسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون[۱۰] یعنی: أهل التوراة.

در اینجا تقاضا داریم به تفسیری که مرحوم علامه طباطبائی (قدس سره) ذیل آیه ۴۳، سوره نحل فرمودند، توجه فرمائید:


...قرآن کریم ذکر است، همچنانکه کتاب نوح وصحف ابراهیم و تورات موسی و زبور داوود و انجیل عیسی (علیهم السلام)، - که همه اینها کتابهای آسمانید و در قرآن مذکورند - نیز ذکرند. و اهل این کتابها یعنی آنهایی که این کتابها برایشان نازل شد و گروندگان به این کتابها، اهل ذکرند.

و چون اهل هر چیزی به آن چیز عارفتر و بیناتر و به اخبار آن داناترند تا دیگران که می‌خواهند نسبت به آن چیز اطلاع بدست آورند؛ لازم است به اهل آن مراجعه کنند. و اهل کتابهای آسمانی همان دانشمندانی هستند که تخصصشان در علم آن کتاب و عمل به شرایع آن است. آنها اهل خبره و عاملین به آن علمند، اخبار انبیاء را می‌دانند، پس دیگران باید به آنان مراجعه نمایند، آنگاه علامه می‌فرمایند:

بعضی دیگر گرفته‌اند:

مراد از اهل ذکر اهل قرآن است، برای اینکه خداوند آنکه را ذکر نامیده و اهل قرآن نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اصحاب و خواص مومنینند. این تفسیر هم صحیح نیست، زیرا درست است که قرآن ذکر و اهل قرآن هم اهل ذکرند ولکن اگر در اینجا هم مقصود همانها باشند با تمامیت حجت نمی‌سازد.

معنا ندارد به کسانی که نبوت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) را قبول ندارند گفته شود اگر نمی‌دانید بروید از پیروان او بپرسید. پس آیه راهنمائی است به قاعده عقلائی و آن قاعده عبارت است از لازم بودن رجوع جاهل وناوارد به اهل خبره و اهل اطلاع، والا آیه حکم تعبدی نمی‌کند به رجوع.

و معلوم است که مشرکین چون از خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی‌پذیرفتند، دیگر معنا ندارد که قرآن به آنان بفرماید اگر نمی‌دانید از اهل ذکر بپرسید، چون آنها خود قرآن را قبول نداشتید تا چه رسد به اهل آن. ناگزیر باید بگوئیم مقصود از اهل ذکر، در خصوص آیه، اهل کتاب و مخصوصاً اهل تورات است[۱۱].

۳ - ذکر به معنی قرآن بود: چنانکه در سوره آل عمران، آیه ۵۸ فرمودند:

ذلک نتلوه علیک من الایات والذکر الحکیم[۱۲] یعنی: القرآن. و؛ سوره الانبیاء، آیه ۲ فرمودند: ما یأتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه وهم یلعبون[۱۳] یعنی: القرآن.

۴ - ذکر به معنی لوح محفوظ بود، چنانکه در سوره انبیاء، آیه ۱۰۵ فرمودند:

ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر[۱۴]. یعنی: بعد اللوح المحفوظ.

۵ - ذکر به معنی طاعت بود: چنانکه در سوره بقره، آیه ۱۵۲ فرمودند:

فاذکرونی أذکرکم[۱۵] فاذکرونی بالطاعة، أی: أطیعونی.

۶ - ذکر به معنی نماز آدینه بود، چنان که در سوره جمعه، آیه فرمودند:

یا أیهاالذین آمنول اذا نودی للصلاة من یوم الجمعة فاسعوا الی ذکر الله[۱۶] یعنی: صلاة الجمعة وحدها.

۷ - ذکر به معنی ۵ نماز بود، چنانکه در سوره بقره، آیه ۲۳۹ فرمودند:

حافظوا علی الصلوات والصلاة الوسطی وقوموا لله قانتین، فان خفتم فرجالا أو رکباناً فاذا أمنتم فاذکروالله کما علمکم[۱۷] یعنی: الصلوات الخمس.

در سوره منافقون، آیه ۹ فرمودند:

یا ایهاالذین آمنوا لاتلهکم أموالکم ولا أولادکم عن ذکر الله[۱۸] یعنی: عن الصلوات الخمس.

۸ - ذکر به معنی بزرگواری بود، چنانکه در سوره انبیاء، آیه ۱۰ فرمودند:

لقد انزلنا الیکم کتاباً فیه ذکرکم[۱۹]یعنی: فیه شرفکم.

در سوره مومنون، آیه ۷۱ فرمودند:

بل أتیناهم بذکرهم فهم عن ذکرهم معرضون[۲۰] یعنی: بل أتیناهم بشرفهم، فهم عن شرفهم معرضون.

و در سوره زخرف، آیه ۴۴ فرمودند:

وانه لذکر لک ولقومک[۲۱] یعنی: القرآن لشرف لک ولقومک.

۹ - ذکر به معنی آگاهی بود، چنانکه در سوره کهف، آیه ۸۳ فرمودند:

قل ساتلوا علیکم منه ذکرا[۲۲]یعنی: خبرا.

و در سوره انبیاء آیه ۲۴ فرمودند:

هذا ذکر من معی وذکر من قبلی[۲۳] یعنی: هذا خبر من معی وخبر من کان قبلی.

و در سوره صافات، آیه ۱۶۸ فرمودند:

وان کانوا لیقولن لو أن عندنا ذکراً من الأولین[۲۴] یعنی: خبرا.

۱۰ - ذکر به معنی یاد کردن به زبان بود، چنانکه در سوره بقره آیه ۲۰۰ فرمودند:

فاذکروا الله کذکرکم آباء کم أوأشد ذکراً[۲۵] یعنی: الذکر باللسان.

و در سوره نساء، آیه ۱۰۳ فرمودند:

فاذا قضیتم الصلاة فاذکروا الله قیاماً وقعوداً وعلی جنوبکم[۲۶] یعنی: فاذکروا الله باللسان.

و در سوره احزاب، آیه ۴۱ فرمودند:

یاایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکراً کثیراً[۲۷] یعنی: الذکر باللسان.

۱۱ - ذکر به معنی یاد کردن به دل بود، چنانکه در سوره آل عمران آیه ۱۳۵ فرمودند.

والذین اذا فعلوا فاحشة أو ظلموا انفسهم ذکروا الله[۲۸] یعنی: ذکروا فی قلوبهم المقام بین یدیه انه یسئلهم.

۱۲ - ذکر به معنی نگاه داشتن بود، چنانکه در سوره بقره، آیه ۶۳ فرمودند:

خذوا ما آتیناکم بقوة واذکروا مافیه[۲۹] یعنی: احفظوا مافی التوراة من الامر والنهی.

و در سوره آل عمرن آیه ۱۰۳ فرمودند:

واذکروا نعمة الله علیکم[۳۰] یعنی: احفظوا نعمة الله.

و از این معنی در قرآن بسیار است.

۱۳ - ذکر به معنی پند دادن بود، چنانکه در سوره انعام، آیه ۴۴ فرمودند:

فلما نسوا ماذکروا به فتحنا علیهم أبواب کل شی ء[۳۱] یعنی: ما وعظوا به. و در سوره اعراف، آیه ۱۶۵ فرمودند:

فلما نسوا ما ذکروا به انجیناالذین ینهون عن السوء[۳۲] یعنی: ما وعظوا به، و در سوره یاسین آیه، ۱۹ فرمودند:

قالو طائرکم معکم أئن ذکرتم[۳۳] یعنی: أئن وعظتم.

۱۴ - ذکر به معنی اندیشه کردن بود، چنانکه در سوره ص، آیه ۸۷ فرمودند: قل ما أسئلکم علیه من أجر وما انا من المتکلفین. ان هو الا ذکرللعالمین[۳۴] یعنی: فکر اللعالمین.

و در سوره تکویر، آیه ۲۷ فرمودند:

فأین تذهبون ان هو الا ذکر للعالمین[۳۵] یعنی: ما القرآن الا ذکر للعالمین، أی: تفکراً لهم.

۱۵ - ذکر به معنی پیدا کردن بود، چنانکه در سوره اعراف، آیه ۶۳ فرمودند:

أوعجبتم أن جائکم ذکر من ربکم علی رجل منکم[۳۶]یعنی: بیاناً من ربکم. و در سوره ص آیه ۱ فرمودند:

ص والقرآن ذی الذکر[۳۷] یعنی: ذالبیان.

۱۶ - ذکر به معنی توحید بود، چنانکه در سوره طه، آیه ۱۲۴ فرمودند: ومن أعرض عن ذکری[۳۸] یعنی: عن توحید الرحمن.

۱۷ - ذکر به معنی پیامبر بود، چنانکه در سوره انبیاء، آیه ۲ فرمودند:

مایأتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه وهم یعلبون[۳۹] یعنی: من رسول. و در سوره طلاق، آیه ۱۰ فرمودند:

قد انزل الله الیکم ذکراً[۴۰] یعنی: رسولا.

این بود معانی ذکر که حبیش تفلیسی در کتاب وجوه قرآن آورده است و ما به حول وقوه خدای سبحان در مباحث آینده، در مورد بعضی از این معانی بحث خواهیم کرد، انشاء الله.

مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان چنین می‌نویسد:

کلمه ذکر بسا می‌شود که در مقابل غفلت قرار می‌گیرد، مانند آیه ولا تطع من أغفلنا قلبه ذکرنا: کسی را که ما دلش را از یاد خود غفلت کرده‌ایم اطاعت مکن[۴۱] و غفلت عبارت است از بی خبری از علم، به علم، یعنی اینکه ندانم که می‌دانم و ذکر در مقابل غفلت، عبارت است از این که بدانم که می‌دانم.

و بسا می‌شود که در مقابل نسیان استعمال می‌شود و نسیان عبارت است از اینکه صورت علم به کلی از خزانه ذهن زایل شد و ذکر بر خلاف نسیان عبارت است از اینکه آن صورت همچنان در ذهن زایل شود و ذکر بر خلاف نسیان عبارت است از اینکه آن صورت همچنان در ذهن باقی باشد و در آیه واذکر ربک اذا نسیت، به همین معنا آمده و بنابراین در چنین استعمالی ذکر مانند نسیان معنائی است دارای آثار و خواصی که آن آثار بر وجود ذکر مترتب می‌شود، و به همین جهت کلمه ذکر مانند نسیان در مواردی که خودش نیست استعمال می‌شود، مثلا وقتی من می‌بینم که شما دوست صمیمی خود را با توجه به اینکه میدانی احتیاج به نصرتت دارد، نصرت ندادی و کمک نکردی، می‌گوییم: پس چرا دوستت را فراموش کردی؟ با اینکه او را فراموش نکردی و بر عکس همواره با او و به یاد او بوده‌ای، اما از آنجا که این یاد اثری نداشته و برعکس اثر فراموشی از شما سرزده، مثل این است که اصلا در ذهن شما وجود نداشته و از یادش برده باشی.

آنگاه بعد از بیان اینکه ذکر دارای مراتبی است چنین می‌نویسد:

این که بعضی گفته‌اند: ان الذکر حضور المعنی عند النفس: یعنی ذکر به معنی حضور معنا در نفس است، سخنی درست است[۴۲].

ذکر قلبی و ذکر لسانی

ذکر را بر دو قسم تقسیم کرده‌اند:

۱ - ذکر قلبی.

۲ - ذکر لسانی.

انسان، گاهی با زبانش خدا را ذکر می‌کند مثلا: در روز چندین بار تسبیحات فاطمه زهرا (علیها السلام) را بر زبان جاری می‌کند. این نوع ذکر خوب و ارزنده و پسندیده است و در ارزشش روایات زیادی رسیده است، و این ذکر زبانی خود زمینه‌ای است برای ذکر قلبی و یا اینکه اثری است از آثار ذکر قلبی و مرتبه‌ای است از مراتب ذکر.

اما: این ذکر به تنهائی کافی نیست، بلکه باید همراه با توجه قلبی و حالات قلبی باشد، نه اینکه زبان، ذاکر باشد و قلب غافل، که این ذکر، ذکر نیست و اگر هم باشد از آن کاری ساخته نیست. زمانی که قلب متوجه نباشد و معنای الفاظی را که انسان بر زبان جاری می‌کند نداند و تصدیق نکرده باشد و بدآنها ایمان و اعتقاد نداشته باشد، آن ذکر نمی‌تواند اثر بخش و حیات آفرین و اطمینان آور باشد...

باید ذکر زبان همراه با ذکر قلبی باشد و انسان قلباً و عملا متوجه عظمت قدرت و علم خداوند تبارک و تعالی باشد و همیشه او را حاضر و ناظر ببیند. اکنون شاهد عرایضم را که کلمات شهید علی کل شی ء است بخوانید:

آیات قرآن

آیه ۱:

واذکرربک فی نفسک تضرعاً و خیفد ودون الجهرمن القول بالغدو والاصال ولا تکن من الغافلین[۴۳].

پروردگار خوش را به زاری و بیم در ضمیر خود و به آواز غیر بلند بامداد و شامگاه یاد کن، و از غفلت زدگان مباش.

این آیه کریمه، ذکر را به دو قسم تقسیم کرده:

۱ - فی نفسک. یاد خدا در دل وجان؛ یعنی خدا را در عمق جان خویش یاد کن در حالی که متضرع هستی و احساس ذلت و فقر و مسکنت می‌کنی.

خیفة: و در حالی که خوف داری، خوف از خدا، از حساب و عذاب خدا، پس یاد کن خدا را با تضرع و ترسی که مناسب با ساحت مقدس الهی باشد.

۲ - دون الجهر من القول: ذکر لسانی. یعنی خدا را زباناً یاد کن؛ بطوریکه با ادب عبودیت منافات نداشته باشد:

اگر می‌خواهی خدا را زباناً یاد کنی؛ دون الجهر باشد. لزوم ندارد آن کسی را که از رگ گردن انسان به او نزدیکتر است با صدای بلند خواند، بلکه باید با زبان بندگی و شرمندگی و با حالت خضوع و خشوع و ترس مناسب با مقام کبریائی پروردگار عالم او را خواند. حال این ذکر چه وقت باشد: بالغدو والاصال: صبحگاه و شامگاه.

تذکر و توجه

البته مراد از صبحگاه و شامگاه این نیست که چند لحظه صبح به یاد خدا باش و بعد زا آن دیگر غافل باش تاپایان روز، آنگاه دوباره به یاد خدا باشد و باز غافل تا صبح. خیر، بلکه مراد این است که می‌فرماید: دائم به یاد خدا باشد. صبح و شام کنایه از دوام و استمرار ذکر است. انسان وقتی وارد صبح شد و طلیعه صبح را به یاد خدا بود و با ذکر خدا وارد روز شد، دیگر سعی می‌کند که تمام روز را مواظبت کند و وقتی وارد شب شد باذکر الله وارد می‌شود، و سعی می‌کند که تمام شب را پاسداری نماید و همچنین غفلتهای روز را ترمیم و جبران نماید. پس صبح و شام به یاد خدا بودن یعنی همیشه به یاد خدا بودن.

و لا تکن من الغافلین: واز غافلین مباش، به صفوف غافلین وارد نشو، با ترک ذکر، مرض غفلت را در قلب خویش مستقر نکن؛ بلکه دائم ذکر و دائم الحضور باش، آن به آن، و لحظه به لحظه به ذکر خدای زنده و بیدار باش، که اگر لحظه‌ای غافل شدی و به خواب فرو رفتی، بدان که دشمنی بیدار است و انتظار همین لحظه غفلتت را می‌کشد.

باید خویش را با زنگ ذکر بیدار کنی، و با مبادرت به ذکر حق از استقرار غفلت در قلب خویش جلوگیری نموده و از غفلت به حضور آمده.

آیه ۲:

وأقم الصلاة لذکری[۴۴].

ونماز را برای یاد من به پای دار، تا همیشه به یاد من باشی.

خداوند متعال در اینجا نماز را به عنوان ذکر و یادآوری خدا معرفی کرد.

حال آیا منظور از این ذکر، ذکر زبانی است یا ذکر قلبی؟ آیا ذکر و یاد خدا برای آن است که تنها اذکار نماز را بر زبان جاری کرد یا اینکه مطلبی غیر از این هم باید باشد؟

اگر بنا باشد انسان تنها نماز بخواند، صحیح بخواند، لب بجنباند ولی قلبش از آنچه می‌گوید غافل باشد، پس چرا خداوند درجائی دیگر فرمودند:

فویل للمصلین، الذین هم عن صلاتهم ساهون[۴۵]؟

وای بر آن نمازگزاران که دل از یاد خدا غافل دارند.

با توجه به این مطلب می‌یابیم که: اگر خداوند فرمود ((أقم الصلاة لذکری منظور تنها ذکر زبانی نیست؛ زیرا این یک قسمت از واجبات است، اما عمده چیز دیگری است که آن حضور قلب است. ذکر زبانی که همراه با حضور قلب و ذکر قلب نباشد خداوند آن ذکر را ممدوح نشمرده است، اگر کسی نماز بخواند و آن را بدون اشتباه بر زبان جار کند، ولی نداند که چه می‌گوید و برای که می‌گوید ویل بر او است.

وای بر آن نماز گزارانی که ساهی اند، وای بر آن نمازگزارانی که قلبشان از نمازشان غافل است. و جالب اینجا است که این آیه بعد از آیاتی آمده که معرفی کننده تکذیب کنندگان روز جزاء می‌باشد، کسانیکه نماز می‌خوانند اما خوف از خدا و روز جزا ندارند، مثل این است که برای او حساب و کتابی نیست و او با این خیال نماز می‌خواند.

نمازی که تنها الفاظی را بر زبان جاری می‌کند تا خود را نمازگزار معرفی کند، این ذکر در حضور مردم است و برای فریب مردم! بنابراین ذکر واقعی نیست.

پس اینکه خداوند فرموده‌اند نماز را برای ذکر من اقامه کنید، مراد ذکر القلب است، اذکار نماز را باید بانیت و حضور قلب جاری کرد، و اداء نمود. نمازگزار باید بداند که چه می‌گوید، و اگر نداند که چه می‌گوید، و ذکر ایاک نعبد و ایاک نستعین بر زبان او باشد و دلش در اختیار این و آن باشد فویل له.

اگر نماز بخواند و عملی کند که گویا روز جزاء و کیفر و صاحب آن روز را فراموش کرده است، این چنین کسانی ذکر زبان را دارند ولی ذکر قلب را ندارند؛ در حال که منظور از ذکر بودن نماز عمده ذکر قلبی است.

پس آن نمازی ذکر است که آدمی در آن حضور قلب داشته باشد و بداند چه می‌گوید و مومن و معتقد به آن اذکار باشد، چنانکه گویا همیشه در حال نماز است.

رسول خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

لا صلاة الا بحضور القلب.

آری، باید نماز با حضور قلب خوانده شود تا انسان را از گناه بازدارد، والا گناه از او دور نمی‌شود تا اینکه دلش را سیاه کند و از رحمت خدا دورسازد.

ممکن است انسان همیشه نمازش را بخواند، صحیح هم بخواند، اما مورد قبول خداوند واقع نشود؛ زیرا که در هنگام اجرای اذکار نماز بر زبان، قلبش مشغول لهو و بازی است.

ما یأتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه وهم یلعبون لا هیة قلوبهم[۴۶].

هر ذکر و یاد آوری که از جانب پروردگار به سراغ آنها می‌آید، با شوخی و بازی به آن گوش می‌دهند، وهم یلعبون، بعد می‌فرماید: لاهیة قلوبهم.

یعنی در حالی هستند که دلهایشان در لعب و بی خبری فرو رفته و به بازی مشغول گشته است.

بنابراین، وقتی قلب مشغول بازی باشد دیگر زبان هم ذکر نمی‌گوید؛ بلکه بازی می‌کند، همچنین بقیه جوارح هم مشغول بازی می‌شوند، این خم و راست شدن خضوع و خشوع نیست، چون قلب خاضع نیست، و خشعت در قلب و جوانح وجود ندارد، اعضا وجوارح هم دیگر خاشع نیستند، بلکه بازی می‌کنند.

مثال: یک ماشین اگر موتورش خاموش باشد و کار نکند نمی‌تواند حرکت کند و به جائی برسد، حال اگر چه چرخهای آن حرکت کنند، گاهی این ماشین خاموش را به جلو یا عقب فشار می‌دهد، چرخهای آن به حرکت در می‌آید ولی قلب او که همان موتور است خاموش می‌باشد، و تا موتور روشن نشود و به کار نیفتد نمی‌تواند حرکتی کارساز داشته باشد و اگر حرکت چرخها، بازی است.


و همچنین ماشین بازی بچه‌ها، که ماشینی بدون موتور است لذا یک وسیله بازی بی بهره‌ای است.

انسانی هم که قلبش غافل و خاموش است مشغول لهو و بازی است.

توجه به روایات

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند:

رکعة من عالم بالله خیر من ألف رکعة من متجاهل بالله[۴۷].

دو رکعت نماز کسی که متوجه خدا باشد، بهتر از هزار رکعت نماز کسی است که از خدا غافل باشد.

همچنین می‌فرمایند:

ألا رب قائم لیس له من القیام الا السحر ورب صائم لیس له من صیامه الا الجوع والعطش[۴۸].

چه بسیار کسانی که هنگام شب برای نماز بر می‌خیزند و از کار خود جز بیداری ثمری نمی‌برند و چه بسیار کسانیکه روزه می‌گیرند، و از روزه خویش جز گرسنگی و تشنگی سودی نمی‌برند.

و باز می‌فرماید:

من لم تنهه صلاته عن الفحشاء والمنکر لم یزدد بها من الله الا بعداً[۴۹].

هر که نمازش او را از فحشا و منکر بازش ندارد، بواسطه این نماز، فقط بر دوری او از خدا افزوده می‌شود.

و جالب اینکه فرمودند:

اقرء القران مانهاک، فان لهم ینهک فلست تقرؤه[۵۰].

قرآن تاموقعی بخوان که تو را از بدی جلوگیری کند، و اگر تو را از کاربد وانمی دارد، در حقیقت قرآن نمی‌خوانی.

همه این کلمات بر این دلالت دارند که باید ذکر قلبی باشد تا ذکر زبان کارساز آید. قرآن که خود از معانی ذکر و سراسر ذکر و تذکر است، اگر هنگام قرائتش قلب متوجه و متذکر نباشد، قرآن خواندن نیست.

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم

من این نماز، نماز نشمارم

زعشق روی تو من روی به قبله آورم

وگرنه من زنماز وز قبله بیزارم

مرا غرض زنماز آن بود که پنهانی

حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه این چه نمازی بود که من باتو

نشسته روی به محراب ودل بیزارم

نمازکن به صفت چون فرشته ماندومن

هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم

کسی که جامع به سگ برزند نمازی نیست

نماز من چه ارزد که در بغل دارم

از این نماز نباشد به جز که آزارت

همان به آنکه ترا بیش از این نیازارم

از این نماز ریائی چنان خجل شده‌ام

که در برابر رویت نظر نمی آرم

(مولوی)

آیه ۳:

فاذا قضیتم مناسککم فاذکروا الله کذکرکم ابائکم أو أشد ذکراً[۵۱].

هنگامی که مناسک خود را انجام دادید ذکر خدا کنید چنانکه پدرانتان را یاد می‌کنید بلکه از آنهم شدیدتر.

در این آیه کریمه خداوند متعال به حاجیان دستور می‌دهد که در پایان اعمال حج با یقین و کیفیت خاصی که متناسب با ساحت مقدس الهی است، هستی بخش خویش را یاد کنید؛ چنانکه پدرانتان را یاد می‌کنید، بلکه شدیدتر و والاتر از ذکر پدرانتان.

منظور از شدت ذکر

منظور از شدت در اینجا بلندی صدا و رفع صورت نیست، و اینکه فرمود: خدا را شدیدتر یاد کنید، نه یعنی بلندتر صدا بزنید، و بلندتر بگوئید یا الله، الله اکبر، الحمد لله،...، و حال آنکه صدا را بلند کردن در ذکر لسانی مطلوب نیست چنانکه در آیه شماره یک آمد و باز در سوره، اعراف آیه ۵۵ آمده:

أدعوا ربکم تضرعاً وخفیة، انه لایحب المعتدین.

پروردگار خویش را از روی لا به و درنهان بخوانید، زیرا او تجاوزکاران را دوست ندارد.

یعنی باید ذکر خدا را آرام بر لب داشت و نباید از مرز وظیفه تعدی کرد.

بنابراین، منظور از شدت در ذکر، ذکر لفظی نیست، زیرا که امور لفظی را به شدت و رخوت متصف نمی‌کنند، بلکه در آن امور قلت و کثرت مطرح است، و این شدت امری است کیفی و مربوط به قلب، یعنی باید خداوند را با یقین و خلوص و از روی صفای قلب یاد کرد.

پس، منظور از شدت در ذکر، ذکر قلبی است، و ذکر لفظی باید حاکی از ذکر قلب باشد و با آن همراه باشد.

جالب اینجاست که خداوند متعال در ادامه این آیه کریمه می‌فرماید:

فمن الناس من یقول ربنا اتنا فی الدنیا و ماله فی الاخرة من خلاق، و منهم من یقول ربنا اتنا فی الدنیا حسنة وفی الاخرة حسنة وقنا عذاب النار[۵۲].

بعضی از مردم می‌گویند: خداوندا به ما در دنیا نیکی عطا کن و در آخرت بهره‌ای ندارند.

و بعضی می‌گویند: پروردگارا به ما در دنیا نیکی عطا کن و در آخرت نیکی مرحمت نما و ما را از عذاب آتش نگاهدار.

در این آیات مردم به دو قسمت تقسیم شده‌اند:

۱ - گروهی که جز دنیا و لذائذ دنیوی چیزی نمی‌خواهند.

۲ - گروهی که جز آنچه خدا می‌خواهد چیزی نمی‌خواهند.

و تقسیم دیگری که در این آیه شده، تقسیم امور دنیوی و اخروی به دو قسم: سیئه و حسنه است.

و مطلب دیگر نتیجه اعمال دو گروه است، که در مورد گروه اول فرمود:

وماله فی الاخرة من خلاق.

و نیست در آخرت برای او بهره‌ای.

و در مورد گروه دوم فرمود:

أولئک لهم نصیب مما کسبوا.

آنها نصیب و بهره‌ای از کسب خود دارند.

با توجه به این مطلب، مشخص می‌شود که اعمال گروه اول پوچ و بی نتیجه است، چنانکه در قرآن آمده: فحبطت أعمالهم فلانقیم لهم یوم القیامة وزناً[۵۳].

اعمالشان هدر و تباه شده و روز قیامت برای آنها میزان و سنجشی بپا نمی‌کنیم.

زیرا که:

والوزن یومئذ الحق، فمن ثقلت موازینه فأولئک هم المفلحون، ومن خفت موازینه فأولئک الذین خسروا أنفسهم[۵۴].

میزان سنجش اعمال در آن روز است، و آن روز است که هر کس اعمال وزن شده اش گران باشد رستگار است و کسانی که اعمال وزن شده شان سبک باشد، همانهایند که باظلم برآیات ما خویشتن رابه خسارت دادند.

فمن ثقلت موازینه فأولئک هم المفلحون، و من خفت موازینه فأولئک الذین خسروا أنفسهم فی جهنم خالدون[۵۵]. کسانی که ترازوی سنجش اعمالشان سنگین است آنان رستگارانند و آنها که ترازوی عملشان سبک می‌باشد کسانی هستند که سرمایه خود را از دست داده و در جهنم جاودان خواهند ماند.

بنابراین: گروه اول بی بهره‌اند، زیرا که قلب و اعمال آنان در دنیا مطابق با حق نبوده، و گروه دوم: اهل بهره‌اند: زیرا که قلب آنان مداوم به ذکر حق مشغول و اعمال آنان بر اساس حق انجام گرفته بود.

منظور از گفتن و دعا کردن

منظور از گفتن و دعا کردن در این آیات این نیست که آنان تنها این خواسته را به زبان جاری می‌کنند، بلکه منظور، خواستن به زبان قلب است.

اینکه می‌گویند در دنیا به ما نیکی عطا کن، یعنی منطقشان و حرف دلشان این است که جز دنیا و مفاخر دنیوی ذکر و فکری ندارند.

آها منطقشان این است، روش و سیره آنان این است که تنها دنیا و لذائذ آنان را می‌طلبند و یا تنها خدا را به خاطر آنچه که او می‌خواهد، می‌خواهند.

گاهی دو گروهبا هم دعوا می‌کنند، گروهی به گروه دیگر می‌گوید: حرف شما چیست؟ یعنی هدف و منطق شما چیست؟

خلاصه: یک گروه به دنیا مشغولند و منطقشان این است که خدایا در دنیا به ما بده، خواه از راه حلال باشد یا از راه حرام؛ در منطق آنان سیئه و حسنه مطرح نیست، آنها فقط مال دنیا را می‌خواهند، حال هر طور که می‌خواهد باشد.

این گروه به ذکر آباء مشغولند و در آخرت بهره‌ای ندارند.

اما گروه دیگر، به آنچه که خدا می‌پسندد و رضایت دارد، مشغولند، منطقشان این است که خدایا دنیای ما را از راه حلال آباد کن و آخرت ما را نیکو گردان، و ما را مشمول رحمت و عفوت قرار بده و از عذاب دوزخ بازدار.

این گروه خیر دنیا و آخرت را طالبند و به ذکر حق مشغولند و در آخرت بهره مندند.

پس معلوم شد که منظور از این خواستن و شدت در ذکر، در همان ذکر قلبی است و ذکر زبان هم باید با ذکر قلب هماهنگ باشد نه تنها و بیگانه از ذکر قلب.

آیه ۴:

الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله، ألا بذکر الله تطمئن القلوب[۵۶].

آنها کسانی هستند که ایمان آورده‌اند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن است، و آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرامش می‌یابد.

در اینجا سخن از آرامش و طمأنینه دل است و دل جز به یاد خدا آرامش نمی‌یابد و طمأنینه دل بدون ذکر الله)) محال است.

حالاقلب با کدام ذکر مطمئن و آرام می‌شود؟ آیا با ذکر لسانی یا باذکر قلبی این طمأنینه حاصل می‌شود؟

در جواب باید گفت: عمده این است که قلب با ذکر قلبی آرامش می‌یابد و مطمئن. شود. انسان اگر الفاظی را بر زبانش جاری کند، قلبش تسکین نمی‌یابد؛ مگر اینکه قلب معانی آن الفاظ را بداند و آن الفاظ به دل عرضه شده باشند، و دل هم به آنها ایمان و گرایش داشته باشد.

پس قلب به ذکر قلبی آرامش می‌یابد، و تا قلب متذکر و متوجه نباشد، زبان طمأنینه و آرامش نخواهد آورد.

چه زیبا فرمود سرور شهیدان حضرت حسین بن علی (علیه السلام):

الهی انک تعلم وان لم تدم الطاعة منی فعلا جزماً فقد دامت منی محبة و عزماً[۵۷]

خدایا زبانم همیشه گویای حمد و ثنای تو نیست و موجهای گرایش به سوی تو را در درون خویش موقت می‌بینم، ولی آنچه باعث آرامش خاطر من می‌باشد، این است که در نهانگاه دلم سرمایه کلانی از محبت تو اندوخته‌ام.

آیه ۵:

اذهب أنت وأخوک بآیاتی ولا تنیا فی ذکری[۵۸].

تو و برادرت با آیات من به سوی فرعون بروید و در یاد و ذکر من کوتاهی نکنید. در این جا خداوند سبحان موسی و برادرش هارون را مخاطب قرار داد و به آنها دستور داد تا با آیات و معجزات او به نزد فرعون بروند، فرعون که طغیان کرده است و با او به نرمی سخن گویند، شاید که متذکر شود، یا از خدا بترسد.

خداوند در این حرکت به آنان دستور می‌دهد که در یاد من کوتاهی و سستی نورزید.

آری یاد خداست که آنان را در انجام وظایفشان و تحمل سختی‌های مسؤولیت بزرگشان تقویت می‌کند و استقامت می‌بخشد.

حال این ذکر، ذکر قلبی است یا لسانی است؟

منظور از این ذکر را بعضی از مفسرین ایمان به خدا دانستند که ما کاری به بحثهای گسترده مفسرین نداریم، ولی آنچه که از جمع آنها می‌یابیم، عرضه می‌داریم:

انسانی که می‌خواهد به مقابله مرد حاکم و زورمند متکبری برود، و با آن همه خطر مواجه شود، احتیاج به قلبی مطمئن و آرام دارد تا در برابر هیچ خطر و حادثه‌ای نلرزد، بلکه آرام و مطمئن باشد.

حال چه انسانی در برابر خطرات حوادث جهان احساس خطر نمی‌کند؟

آن کسی که دلی مطمئن دارد و آن دلی مطمئن است که به مرکز قدرت وابسته و مرتبط باشد، دلی که به یاد حق سرگرم باشد، صاحبان چنین دلی از هیچ چیز نمی‌ترسند و هیچ چیز نمی‌تواند آنها را مرعوب کند.

و دل هم ببه ذکر قلبی مطمئن می‌شود و در برابر خطرات و غیر خدا... آرام و مطمئن می‌گردد، لذا پیروز است.

پس مراد از ذکر حق، ذکر قلبی است، زیرا ذکر زبانی در برابر چنین خطری و حمل چنین مسئولیتی کارساز نیست - البته ذکر زبان هم کارآئی دارد به شرط توجه قلب.

یعنی، عامل موثر طمأنینه دل است که به ذکر قلب حاصل می‌شود.

این بود بحث ما از دیدگاه قرآن، البته آیات دیگری هم در این مورد وجود دارد که ما به همین اندازه اکتفا کرده و انشاء الله در مباحث آینده از آن آیات استفاده می‌کنیم.

اینک به ذکر روایت می‌پردازیم:

سخنان معصومین

۱ - رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

لما أسری بی الی السماء دخلت الجنة فرأیت فیها قیعاناً بقعاً من مسک ورأیت فیها ملائکة یبنون لبنة من ذهب ولبنة من فضة و ربما أمسکوا، فقلت لهم: ما بانکم ربما أمسکتم؟ فقالوا: حتی تجیئنا النفقة، قال: و ما نفقتکم؟ قالوا: قول المومن: سبحان الله والحمدلله و لا اله الا الله والله أکبر فاذا قالهن بنینا واذا سکت و أمسک أمسکنا[۵۹].

فرمود: وقتی به آسمان برده شدم، و داخل بهشت گردیدم، در آن جا بیابانهائی و قطعه زمینهائی از مشک دیدم، و در آن جا فرشتگانی دیدم که با خشتی از طلا و نقره بنا می‌گذاشتند، و بسا دست از کار می‌کشیدند، به آنان گفتم: چرا گاهی بنا می‌گذارید وگاهی دست نگاه می‌دارید؟ گفتند: تا مصالح کار برسد، گفت: مصالح شما چیست؟ گفتند: این است که مومن بگوید: سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله والله اکبر. هر وقت او اینها را گفت بنا می‌گذاریم، و هر وقت ساکت شد، ما هم امساک می‌کنیم.

۲ - رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

لما أسری بی مربی ابراهیم (علیه السلام) فقال: مر امتک أن یکثروا من غرس الجنة، فان أرضها واسعة و نربتها طیبة، قلب: وما غرس الجنة؟ قال: لا حول ولا قوة الا بالله[۶۰].

وقتی که به آسمان برده شدم، ابراهیم (علیه السلام) به نزد من آمد و گفت: امت خود را امر کن که از کشت بهشت زیاد بکارند، چونکه زمینش با وسعت و خاکش طیب و نیک است.

گفتم: کشت بهشت چیست؟ گفت: لا حول ولا قوة الا بالله.

۳ - و همچنین روایت شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

من قال لااله الا الله، غرست له شجرة فی الجنة من یاقوت حمراء منبتها فی مسک أبیض، أحلی من العسل وأشد بیاضاً من الثلج، و أطیب ریحاً من المسک، فیها أمثال ثدی الأبکار، تعلو عن سبعین حلة[۶۱].

هر کس بگوید لااله الا الله برای او درختی از یاقوت سرخ در بهشت کاشته می‌شود این درخت در میان مشک سفید روئیده، از عسل شیرین تر، از برف سفیدتر، از مشک خوشبوتر، و مانند دختران باکره دارای پستان است که از زیر هفتاد حله برآمدگی از نمایان و پدیدار است.

۴ - عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: ثمن الجنة لا اله الا الله والله أکبر [۶۲].

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بهای بهشت، گفتن: لااله الا الله والله أکبر است.

۵ - عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال من قال فی کل یوم: لااله الا الله حقاً حقاً، لااله الا الله عبودیة ورقاً، لااله الا الله ایماناً و تصدیقاً، أقبل الله علیه بوجهه ولم یصرف وجهه عنه حتی یدخل الجنة[۶۳].

حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:

هر کس در هر روز بگوید لااله الا الله حقا... خداوند به او روکند و از او رو برنگرداند تا به بهشت رود.

البته در این موردها روایات زیاد است وما ان شاء الله در مباحث آینده به مناسبت از آنها استفاده خواهیم کرد.

اما آیا با همین به زبان آوردن این اذکار، نتایج بیان شده، حاصل می‌شود و ما باید به همین گفتن‌ها و به زبان آوردنها اکتفا ورزیم و بس؟

مسلماً غیر از این است، مگر ممکن است خداوند قیل وقال را بنگرد و هر کسی با هر دلی گفت لااله الا الله او را به بهشت ببرد؟

مگر دل پر از از نفاق ودل پر از اخلاص یک سخن دارند و یک نتیجه؟ مگر آن گوینده لااله الا الله که عمل خدا پسندانه ندارد با آنکه می‌گوید و عمل می‌کند یکی هستند و به یک جامسکن می‌گزینند؟

برای پاسخ به این مگرها، توجه شما را به سخنان معصومین جلب می‌کنیم:

۶ - حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در جواب سوال ابن الکواء که گفته بود:

کم بین موضع قدمک الی عرش ربک؟

یعنی: از جای قدم تو تاعرش پروردگارت چقدر است؟

حضرت در جواب فرمود:

من موضع قدمی الی عرش ربی، أن یقول قائل مخلصاً: لااله الا الله.

یعنی: ایقدر است که گوینده‌ای با اخلاص بگوید: لااله الا الله.

۷ - قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

من قال سبحان الله غرس الله بها شجرة فی الجند، ومن قال الحمدلله غرس الله بها شجرة فی الجنة، ومن قال لااله الا الله غرس الله بها شجرة فی الجنة، ومن قال الله أکبر عرس الله بها شجرة فی الجنة.

فقال رجل من قریش: یا رسول الله ان شجرنا فی الجنة لکثیر.

قال: نعم، ولکن ایاکم أن ترسلوا علیها نیراناً فتحرقوها، وذلک ان الله عزوجل یقول: یا أیهاالذین آمنو أطیعواالله واطیعوا الرسول ولا تبطلوا أعمالکم[۶۴].

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

هر کس بگوید: سبحان الله، خداوند با آن درختی در بهشت برای او می‌کارد، و هر کس بگوید: الحمدلله خداوند با آن، برایش در بهشت درختی می‌کارد، و هر کس بگوید لااله الا الله خداوند با آن، در بهشت درختی برایش می‌کارد، و هر کس بگوید الله أکبر، خداوند با آن، برایش در بهشت درختی می‌کارد.

سپس مردی از قریش گفت:

یا رسول الله پس درخت ما در بهشت زیاد است.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: بله، ولی مبادا که آتشهائی به آنها بفرستید و آنها را بسوزانید، و همین است که خداوند عزوجل می‌فرماید:ای کسانی که ایمان آورده‌اید اطاعت کنید خدا را و رسول خدا را و تباه مسازید اعمالتان را.

۸ - عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: من قال لااله الا الله من غیر تعجب خلق الله منها طیراً، یرفرف علی رأس صاحبها الی أن تقوم الساعة و یذکر لقائلها[۶۵].

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

هر کس بدون عجب و خود پسندی بگوید: لااله الا الله خداوند از آن پرنده‌ای خلق می‌کند که در دور سر صاحب خود بال می‌زند و حرکت می‌کند تا وقتی که رستاخیز به پا شود و پیوسته به سود گوینده اش ذکر خدا می‌گوید.

۹ - از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمودند:

هو قول الرجل سبحان الله والحمدلله ولااله الا الله والله أکبر، اذا قالها العبد عرج بها الملک الی السماء فحیا بها وجه الرحمان فاذا لم یکن له عمل صالح لم یقبل منه.

آنگاه که بنده‌ای بگوید: سبحان الله والحمدلله، ولا اله الا الله والله أکبر ، فرشته‌ای آنها را به آسمان می‌برد و به پیشگاه خداوند رحمان تبریک می‌گوید، ولی آنگاه که برای او عمل صالحی نبوده باشد از او قبول نمی‌شود.

آری، ذکر را باید خالصانه بر زبان آورد، آن کس که می‌خواهد به یگانگی خداوند شهادت دهد و بگوید لااله الا الله، باید روحی خالص و قلبی سرشار از محبت به خدا داشته باشد، نه قلبی آکنده از ریا، ونفاق وشرک...

باید همچون امیرالمومنین (علیه السلام) ذکر گفت و شهادت داد:

وأشهد أن لااله الا الله شهادة یوافق فیها السر الاعلان، والقلب اللسان[۶۶].

وشهادت می‌دهم به اینکه بجز او خدائی نیست، شهادتی که در آن پنهان و آشکار و دل و زبان موافقت دارند. وأشهد أن لااله الا الله وحده لا شریک له ممتحنأ اخلاصها معتقداً مصاصها[۶۷].

و شهادت می‌دهم بر اینکه نیست خدائی بجز او و تنها کسی است که برای او شریکی نیست، و این گواهی از روی اخلاص و راستی می‌باشد.

آری کسی که توحیدش برپایه اخلاص استوار است، آیا کسی که بدون اخلاص، خدا را می‌خواند، به جایی می‌رسد؟

کسی که در دلش غیر خدا مسکن دارد و افسارش را به دست گرفته، می‌تواند ذکر خدا گوید و بالا رود؟ جز اینکه قلب، خالص و متذکر شود، تا ذکر زبان کارساز گردد.

فادعوه مخلصین له الذین[۶۸]

او را در حالی که در دین برای او اخلاص می‌ورزید بخوانید.

ألالله الذین الخالص[۶۹]

بدنید دین خالص از آن خدا می‌باشد.

آنکس که دین خالص می‌خواهد باید رابطه اش با صاحب و مالک دین خالص باشد.

وأقیموا وجوهکم عند کل مسجد وادعوه مخلصین له الذین[۷۰].

آری، باید در هنگام عبادت دل متوجه خدا باشد و زبان سخن دل را جاری کند و هماهنگ با دل، ذکر خدا گوید.

توجه دل و دیده را از غیر خدا منقطع سازد و خدا را در حالیکه خالص در دین اوست بخواند و اطاعت و اطاعت کند، ذکر زبان باید خالص باشد و به عمل آید، نه تنها در میدان حرف باشد، بلکه از وادی حرف به عمل آید و به زبان عمل هم بگوید لااله الا الله و سراسر وجودش ندار لااله الا الله سردهد و به خدا محبت و عشق ورزد.

اگر علی (علیه السلام) می‌فرمود: (در دعای کمیل)

واجعل لسانی بذکرک لهجاً.

به دنبالش می‌فرمود:

وقلبی لحبک متیماً.

و یا اینکه خداوند به عیسی (علیه السلام) فرمودند:

یا عیسی، أحی ذکری بلسانک، ولیکن ودی فی قلبک[۷۱].

ای عیسی، بازبانت مرا یاد کن و در قلبت مرا دوست بدار.

و چنانچه ذکر شد امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه فرمودند:

الهی انک تعلم و ان لم تدم الطاعة منی فعلا جزماً فقد دامت منی محبة وعزماً.

حال به روایاتی در مورد ذکر قلبی توجه فرمائید:

۱۰ - عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: قال الله عزوجل لموسی: أکثر ذکری باللیل والنهار و کن عند ذکری خاشعاً، وعند بلائی صابراً، واطمئن عند ذکری، واعبدنی ولا تشرک بی شیئاً، الی المصیر،، یا موسی أجعلنی ذخرک وضع عندی کنزک من الباقیات الصالحات[۷۲].

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خدای عزوجل به موسی (علیه السلام) فرمودند: در شب و روز مرا بسیار یاد کن و هنگام ذکر من خاشع باش، و به هنگام بلایم صابر و شکیبا باش، و پیش از ذکر مطمئن و آرام باش و مرا بپرست و عبادت کن و چیزی را شریک من قرار مده، بازگشت به سوی من است.

ای موسی، مرا ذخیره خودساز، وگنج کردارهای شایسته و پاینده خود را به من بسپار.

اکنون باید گفت: که این کدام ذکر است که انسان را تثبیت می‌کند، او را در بلایا و شداید شکیبا می‌کند؟ و در هنگام ذکر مطمئن و آسوده خاطر می‌گرداند؟

همانگونه که گذشت، دل بایاد حق آرامش می‌یابد؛ آن هم یاد قلبی، پس ذکر قلب است که انسان را استقامت و اطمینان می‌بخشد و از لرزش او در برابر حوادث جلوگیری می‌کند و حالت آسودگی و آرامش به او می‌بخشد، لذا آدمی با ذکر قلب مطمئن می‌شود و خود را به خدا می‌سپارد.

۱۱ - عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: فیما ناجی الله به موسی (علیه السلام) قال: یا موسی لااله الا الله تنسنی علی کل حال، فان نسیانی یمیت القلب[۷۳].

امام صادق (علیه السلام) فرمود، در آنچه خدا با موسی مناجات کرد، فرمود: ای موسی مرا در هیچ حالی فراموش مکن، که فراموش کردن من، دل را می می‌راند.

دل به یاد حق زنده است:

آنچه که دل را زنده نگه می‌دارد ذکر خداست.

وبذکرک عاش قلبی.

ذکر برای انسان مومن حیات است، وعدم آن برایش مرگ است. او بایاد حق زندگی می‌کند، و هر لحظه که از یاد او غافل شد، دیگر خود را زنده نمی‌داند، و به همین خاطر می‌نشیند و می‌نالد ومغفرت می‌طلبد.

حال، این ذکر زنده کننده، کدام ذکر است؟، که اگر فراموش شود قلب می‌میرد؟.

آیا آنان که دائم بر زبانشان ذکری نیست دل مرده‌اند، و آنان که دائم ذکری بر زبانشان جاری است زنده دلند؟

مسلماً چنین نیست، البته چه بسا زنده دلی که جز ذکر خدا بر زبان نداشته باشد، که ندارد، او سخن لغو و بیهوده نمی‌گوید هر چه می‌گوید از خدا و برای خدا می‌گوید؛ اما نمی‌شود گفت آن انسان که لب نمی‌جنباند مرده دل است، البته انسان مرده دلی هم هست که اصلاً زبانش به ذکر حق گویا و مأنوس نیست. پس معیار، لب جنباندن نیست، بلکه قلب حاضر و ذاکر بودن است، ومنظور از این ذکر حیات بخش که عدمش مرگ دل است، ذکر قلب است.

۱۲ - عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: قال الله عزوجل: من ذکرنی سراً ذکرته علانیة[۷۴].

حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدای عزوجل فرموده:

هر کس که مرا در نهان یاد کند، من او را آشکارا یاد کنم.

منظور از ذکر درنهان، ذکر در قلب است. اگر چه بر این هم اطلاق می‌کند که انسان خدا را در قلبش یاد کند و از غیر او منقطع گردد، و گفته‌اند که منظور از علانیة، همان روز قیامت است، که خداوند در آن روز یک عده را فراموش وعده‌ای را یاد می‌کند، البته منظور از این فراموشی، این نیست که خداوند چیزی را ازیاد می‌برد و فراموش می‌کند (استغفر الله) نه، بلکه منظور از نظر دور داشتن است.

۱۳ - قال أمیرالمومنین (علیه السلام) من ذکر الله عزوجل فی السر فقد ذکرالله کثیراً، ان المنافقین کانوا یذکرون الله علانیة ولا یذکرونه فی السر، فقال الله عزوجل: یرائون الناس ولایذکرون الله الا قلیلا[۷۵].

امام علی (علیه السلام) فرمودند:

هر کس خدای عزوجل را در نهان یاد کند، پس او بسیار ذکر خدا کرده است، زیرا شیوه منافقین این بود که آشکارا ذکر خدا می‌کردند ولی در نهان ذکر خدا نمی‌کردند، پس خداوند عزوجل فرمودند:

منافقان به مردم خودنمائی کنند و جز اندک از خدا یاد نمی‌کنند.[۷۶]

در اینجا حضرت امیر (علیه السلام) بسیار جالب فرمودند: که خدا را در قلب خویش یاد کنید. زیرا که ذکر کثیر، همین ذکر خدا در دل می‌باشد، ذکر در دل است که کثیراً فی نفس است.

اگر چه گفته شد: معمولاً کثرت و قلت را به امور لفظی نسبت می‌دهند، ولی در اینجا منظور از قلب و کثرت، کمیت نیست، رقم نیست، بلکه منظور کیفیت در دل است که دل چقدر به یاد خداست.

آنگاه حضرت به معرفی مومن و منافق می‌پردازند: که مومن در دل بسیار یاد خدا می‌کند ولی منافق در زبان، آن هم ظاهراً و در حضور مردم. او برای خدا ذکر نمی‌گوید، بلکه برای شکار مردم و جذب آنان به طرف خود ذکر می‌گوید، این ذکر گفتن، خود دامی است برای ربودن مردم.

منافق تا در حضور مردم است زبانش ذکر می‌گوید و تامردم نیستند، دیگر ذکری ندارد او با جدائی از مردم، از ذکر هم جدا می‌شود، پس این ذکر که بدون رابطه ذکری با خداست، ذکر بسیار قلیل است، هر چقدر هم که زیاد باشد، بازکم است چون از مرز دنیا بیرون نمی‌رود، زیرا که ذکر اینها برای دنیاست، چون دل اینها وابسته به دنیاست؛ دل به هرکجا که وابسته است، ذکرش برای همانجاست؛ دل هر کس آنجاست که گنجش آنجاست؛ گنج منافق در حصار دنیای مادی است، دلش هم در همین حصار است و ذکرش هم در همین جا و برای همین جا است.

از حضرت عیسی (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:

بحق أقول لکم: ان قلوبکم بحیث تکون کنوزکم ولذلک الناس یحبون أموالهم وتثوق الیها أنفسهم، فضعوا کنوزکم فی السماء حیث لایاکلها السوس ولا ینالها اللصوص[۷۷].

پس فرمودند حق می‌گویم به شما: مسلماً دل شما در جائی است که گنج شما در آنجاست و برای این است که مردم اموال خود را محبوب می‌دارند و نفوسشان مشتاق آنهاست؛ پس گنج‌های خود را در آسمان بگذارید، درجائی که نه کرمی آنها را بخورد و نه دزدی آنها را بدزدد.

انسان مومن ذخیره اش خداست و گنجش را نزد خدا بودیعت نهاده؛ پس دلش هم پیش خدا و مشتاق خداست، ذکر خدا در دلش پرتوافکنده و جز خدا و سخن حق، چیزی بر زبان جاری نمی‌کند.

تذکر چند نکته

چون ذکر منافقین برای دنیاست، قلیل است، چون دنیا قلیل است.

فما متاع الحیاة الدنیا فی الاخرة الا قلیل[۷۸].

متاع زندگی دنیا دنیا در مقام آخرت جز متاعی اندک، چیزی نمی‌باشد.

اما انسان مومن ذکر خدا در دل دارد و دل را مأوای خدا قرار داده، لذا ذکرش کثیر است، کثیراً فی نفس است.

حضرت در این روایت فوق مومن ومنافق را در کثرت وقلت از نظر رقم ندانسته است بلکه از نظر قلب و زبان، ظاهر و باطن، سر وعلن بیان داشته است. یعنی منافق زبانش ذاکر است و باطنش غافل، اما مومن باطنش ذاکر وظاهرش عامل است، او چه مردم باشند چه نباشند خود را در حضور خدا می‌داند، و برای آنکه همیشه در حضور اوست ذکر می‌گوید:

چنانکه منافق برای آنکه در حضور مردم است ذکر می‌گوید و تا در حضور کسی نباشد زبان از ذکر می‌بندد، تا مردم رفتند یا او از حضور مردم رفت، ذکرهم از لبش می‌رود، چون قلبش وابسته به دنیا و منقطع از خداست اما مومن همیشه در حضور خدا است، لذا همیشه و در همه حال ذاکر و عامل است.

بله، خیلی‌ها هستند که به زبان ذکر می‌گویند ولی درونی تاریک و غافل از خدا دارند، در صورتی که خیلی‌ها زبان بسته‌اند در حالیکه درونی روشن و مرتبط با خدا دارند و بازبان دل و عشق سبحان الله می‌گویند.

چه زیبا فرمود امام صادق (علیه السلام):

عن عمرو عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: قال لنا ذات یوم: تجد الرجل لایخطی بلام ولا واو خطیباً مصقعاً ولقلبه أشد ظلمد من اللیل المظلم، و تحد الرجل لایستطبع یعبرعما فی قلبه بلساانه وقلبه یزهر کما یزهرالمصباح[۷۹].

عمرو می‌گوید، روزی حضرت صادق (علیه السلام) به ما فرمودند:

می‌یابی مردی را چنان خطیب و بلیغ، که در سخنوری نه لامی ونه واوی خطا نمی‌کند، خطیبی است زبر دست و شیوا ولی قلبش از ظلمت شب ظلمانی و تاریک، تاریکتر است، و همچنین می‌یابی مردی را که نتواند آنچه که در قلب دارد به زبان آورد، اما قلبش روشن است و مانند چراغ، نور افشانی می‌کند.

به این دو بیت هم توجه فرمائید:

۱ - او به ظاهر واعظ احکام بود - لیک در باطن صفیرودام بود

۲ - من گروهی را می‌شناسم زاولیاء - که دهانشان بسته باشد از دعا

خداوند متعال به حضرت عیسی (علیه السلام) فرمودند:

یا عیسی قل لظلمة بنی اسرائیل: غسلتم وجوهکم ودنستم قلوبکم أبی تغترون أم علی تجترئون تطیبون بالطیب لأهل الدنیا وأجوافکم عندی بمنزلد الجیف المنتنة کأنکم أقوام میتون[۸۰].

ای عیسی بگو به ستمکاران بنی اسرائیل:

که صورتهای خود را شستید ولی دلهایتان را زشت و چرکین ساختند، آیا مرا فریب می‌دهید؟ یا برمن جرأت می‌کنید؟ خودتان را برای اهل دنیا با عطر خوشبو می‌کنید با اینکه اندرونتان در نزد من به منزله مردارهای گندیده بد بو است، به طوری که گویا شما اقوامی مرده هستید.

این جیفه‌های کندیده با قلبی سیاه می‌خواهند بگویند لااله الا الله!

کلمه طیب و پاک و منزه موحدان برلبهای منافقان و ظالمان مکار جاری شود نمی‌شود، مگر برای بی دین کردن مردم وجا دادن خودشان؟

آری، اینان ظاهر خود را می‌آرایند در حالی که درونی گندیده و تاریک دارند، گویا خود را در محضر خدا نمی‌بینند و او را برخود ناظر نمی‌دانند؟

ل نگه دارید ای بی حاصلان

در حضور حضرت صاحب دلان

پیش اهل تن ادب برظاهر است

که خدا زیشان نهان را ساتر است

پیش اهل دل ادب برباطنست

زآنکه دلشان برسرایر فاطنست

تو بعکسی پیش کوران بهرجاه

باحضور آیی نشینی پایگاه

پیش بینایان کنی ترک ادب

نارشهوت را از آن گشتی حطب

چون نداری فطنت و نورهدی

بهرکوران روی را میزن جلا

پیش بینایان حدث در روی مال

نازمیکن با چنین گندیده حال[۸۱]

پس بیائیم با قلبی پاک و پر از محبت خدا و منقطع از تعلقات مادی و دنیوی، زبان به ذکر خدا بگشائیم و سرود جاودان لااله الا الله را خالصانه از اعمال وجود خود سردهیم و از زبان تمام کائنات بشنویم.

۱۴ - قال الله عزوجل (علیه السلام): یا عیسی اذکرنی فی نفسک أذکرک فی نفسی واذکرنی فی ملاءک أذکرک فی ملاء خیر من ملاء الادمیین[۸۲].

یا عیسی ألن لی قلبک و أکثر ذکری فی الخلوات واعلم أن سروری أن تبصبص الی و کن فی ذلک حیاً ولا تکن میتاً[۸۳].

خداوند عزوجل به عیسی (علیه السلام) فرمود:

ای عیسی مرا در نفس خود یادکن تا من نیز تو را به یاد آرم، و مرا در میان مردمان یاد کن تا من نیز تو را در میان جمعی بهتر از آدمیان یاد کنم.

ای عیسی دلت را برای من نرم کن و در خلولتها بسیار یاد من کن، و بدان که شادی من به این است که برای من تواضع کنی و در این باره زنده باش و مرده مباش.

آری، پاداشی بالاتر از ذکر برای خدا نیست، اگر می‌خواهیم دست عنایت خدا بالای سرما باشد که باشد و خدا ما را از یاد نبرد (از نظر دور نکند) باید یاد او کنیم آنهم در قلب، یعنی در هر جا که هستیم قلبمان به یاد خدا متذکر باشد، و چیزی جز یاد او دل ما را به تصرف در نیاورد. در اجتماع و در میان مردم که قرار می‌گیریم، اگر آنان به ما احترام می‌گذارند، یا با ما بدرفتاری می‌کنند،... خدا را یاد کنیم تا هم در برابر احترام مردم طغیان نکنیم، و غرور نورزیم، و هم در برابر بدرفتاریها نگران و مضطرب نشویم.

به یاد او باشیم، تا آنچه که در بازار وجود دارد، دل ما را نفریبد و موجب غفلت ما نشود.

باید دل خویش را با شب زنده داریها، کمک به فقراء و مستمندان، دست کشیدن بر سر یتیمان و تیغ کشیدن بر گلوی ظالمان و دشمنان خدا... نرم گردانیم و از قساوت و سختی به در آوریم تا در آن تخم نیک روئیده شود.

پس در جمع و در خلوت در منبر و محراب در سنگر و در اطاق ریاست... بالاخره در همه جا خدا را ناظر و شاهد ببینیم و با یاد او خود را زنده و شاداب گردانیم و آنطور که او می‌خواهد یادش کنیم. و همانند طفلی که گریه می‌کند و ناله سر می‌دهد، تا مادر پستانش را به دهن او بگذارد و وقتی که مادر می‌خواهد پستان به دهانش بگذارد چنان از شوق نفس می‌زند و خود را تکان می‌دهد... و یا همانند بچه‌ای بچه‌ای که برای گرفتن پول یا چیز دیگر از پدر خود، به دور او می‌چرخد و گریه می‌کند و او را به جان عزیزانش سوگند می‌دهد... تا از پدر آنچه را که می‌خواهد بگیرد.

و به زنان لغت: همانند کلبی که به دور خانه برای خورد غذا... چنان از خود تملق نشان می‌دهد، دم تکان می‌دهد، می‌نشیند و بلند می‌شود، تا صاحبخانه را راضی کند و از او غذا بگیرد (البته گرچه این مثالها همه دورند) ولی باید خدا را هم آنچنان که او راضی باشد یاد کنیم، یعنی یادی نیازمندانه، فقیرانه، متملقانه، ملتمسانه...

آنگاه، در این یاد کردن زنده باشیم، نه مرده؛ فقط به جسم زنده نباشیم؛ بلکه به دل و جان زنده باشیم دل باید زنده باشد، بعضی‌ها لب هایشان زنده است و حال آنکه دلهایشان مرده، این ذکر رضایت بخش نیست، چون دل، زنده و ذاکر نبود، بلکه فقط بازی و جنبش لب بوده است.

وکن فی ذلک حیاً ولا تکن میتاً

۱۵ - عن أحدهما (علیهما السلام) قال: لایکتب الملک الا ماسمع، وقال الله عزوجل: واذکر ربک فی نفسک تضرعاً وخفیة، فلا یعلم ثواب ذلک الذکر فی نفس الرجل غیر الله عز وجل لعظمته[۸۴].

از امام صادق یا امام باقر (علیها السلام) روایت شده که فرمود:

فرشته جز آنچه را که می‌شنود نمی‌نویسد، و خدای عزوجل فرموده است: و یادکن پروردگار خویش را در درون خود با حالت تضرع و خوف، پس کسی نمی‌داند ثواب تو عظمت این ذکر را که در درون مرد است جز خدای عزوجل.

چقدر سخنی جالب و درربار است، درود خدا بر گوینده این سخن و آنانکه این سخن در عظمتشان بیان شد.

می‌فرماید: فرشته تنها آن چیزهایی را می‌نویسد که می‌شنود، او اذکار مسموع را ثبت می‌کند، ولی آنچه در قلب و جان است، خدا می‌داند، و ثوابش را هم خدا می‌داند، زیرا آن ذکر بقدری عظیم است که حتی فرشتگان به عظمت آن پی نمی‌برند و نمی‌توانند و نمی‌دانند درجه آن ذکر را بنویسند، درجه آن را خداوند متعال می‌داند.

این است عظمت ذکر درون، و این است مقام و ارزش صاحبان خالص این ذکر با این اذکار و افعالشان در پرتو لطف حق به جائی می‌رسند که گاهی فرشتگان از رسیدن به آنجا عاجز و ناتوانند، همچنانکه از ثبت و ضبط درجات ذکر قلب آنان ناتوانند.

شد فزون از ملائک این بشر در آزمون.

این قسمت بحث خود را با ذکر نمونه‌ای از زندگی گویندگان خالص الله أکبر به اتمام می‌رسانیم:

با بانگ الله اکبر بت خانه را ویران کرد:

مرحوم میرأبوالقاسم میرفندرسکی از جمله عرفا و حکمای عصر شاه عباس بزرگ صفوی بوده که زندگی آزاد و بدون قید و تکلف او، احوال عارفاه و سیر وسیاحتش در هندوستان معروف می‌باشد .

ما، در اینجا توجه شما را به نمونه‌ای از سیرو سیاحت ایشان در هندوستان جلب می‌کنیم:

این نمونه را مرحوم حاج ملا احمد نراقی این مرد فاضل و عالم ربانی در کتاب معروفش مثنوی طاقدیس ذکر نموده است:

میرفندرسکی در سیاحت خود در هندوستانت گذارش به شهری افتاد که آباد و بسیار خوش آب و هوا بود، و آن مردمی داشت که تماماً بت پرست بودند. میرفندرسکی مدتی در شهر اقامت گزید روزی برای تماشاء به بت خانه بزرگ شهر رفت، بت خانه بسیار وسیع و مستحکم بود، مردم در آنجا به پرستش بت‌ها مشغول بودند. میرفندرسکی داخل آن بت خانه شد و گفتگوهای میان او و بت پرستان در گرفت، از هر دری سختی به میان آمد، تا اینکه یکی از برهمنها رو به میرفندرسکی کرد و گفت: که هر چیزی که اصالت داشته باشد ماندگار می‌ماند، این بت خانه بیش از دوهزار سال است که هم چنان محکم و استوار برجای مانده است، در حالیکه مساجد مسلمانان پنجاه یا شصت سال که عمرشان بگذرد فرو می‌ریزد و این دلیل آنست که مساجد اصالت و منشأ صحیحی ندارند.

میرفندرسکی پاسخ داد که مطلب برعکس است، سنگ و گل مساجد چون تاب و تحمل نام خدا را ندارند از هم می‌پاشند:

طاعتی کان را فلک ناوردتاب - کوه از تحمیل آن کرد اضطراب

کی تواند سنگ و گل آنرا کشید - مسجد و محراب زان نیروخمید

لوئیته قد تصدع خاشعاً - ضارعاً من خشیت الله خاضعاً[۸۵]

نور این نام گردان برطور تافت - طور را تا پشت ماهی برشکافت

آتش سوزان از این نام جلیل - سرد و سالم ماند از بهر خلیل

پس مسجد و محراب چگونه می‌توانند با شنیدن چنین نامی آرام و قرار گیرند، میرفندرسکی خطاب به برهمن ادامه داد: آیا هیچ نام حق در این مکان شنیده شده است؟ آیا صدای الله اکبر هیچ در اینجا بلند شده است؟ اگر ذکر حق در این مکان آورده شود و بنیاد این مکان ازجا کنده نشود، آنگاه جای تعجب است. برهمن در پاسخ میرفندرسکی گفت: حالا تو برخیز و هر قدر که مایل هستی در اینجا الله اکبر بگو و نماز بخوان تا ببینم چه اثری خواهد داشت؟

تادل مرد بزرگ آمد بجوش - غیرت اسلامش آمد در خروش

پس زراه دین و پاک اعتقاد - کرد بر غیرت حق اعتماد

تارسید الهامش از یزدان پاک - لاتخف من سحرهم والق عصاک[۸۶]

غیرت میرفندرسکی بجوش آمد و به برهمن گفت: فردا همین مکان موعدما و شماست من فردا خواهم آمد والله اکبر خواهم گفت، آنگاه خواهید دید که این بت خانه به چه حال و روزی خواهد افتاد. میرفندرسکی به خانه برگشت و شب با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و استعانت جست. بالاخره در روز موعود مردم به سوی بت خانه آمدند و با طبل و علم و پارچه‌های رنگارنگ و...

داخل بت خانه شدند و مانند همیشه به سجده افتادند و به طواف مشغول گشتند، و بعد منتظر ماندند که حکیم میرفندرسکی کی خواهد آمد و چه خواهد کرد؟

چشمشان بر راه پیرنیک رای

کزدرآمد لب پراز ذکر خدای

پس بصدق نیت و دین درست

کرد تجدید وضواندر نخست

رفت بربام واذان آغاز کرد

صد در رحمت در آنجا باز کرد

چونکه گفت الله اکبر گشت فاش

بر در و دیوار آن شهر ارتعاش

مردمان از هرطرف بی اختیار

نغمه تکبیر گفتند آشکار

چونکه گفت الله اکبر ناگهان

شد بلند آواز تکبیربتان

از پس تکبیر میر ارجمند

شد بلند آواز تکبیربتان

پابرهنه چون برون از خانه جست

سقف و بنیادش همه درهم شکافت

پس از تکبیر گفتن میرفندرسکی بت خانه فروریخت، مردم وقتی آن منظره را دیدند گرد میرفندرسکی حلقه زدند و اظهار داشتند که تا به حال از روی غفلت و جهالت عمرمان بر باطل می‌رفت، اینک آماده‌ایم که پذیرای حق شویم.

ماگواهانیم بر توحید حق

توبه، توبه‌ای امیر از ماسبق

پس بسوی بت خانه‌ها برتاختند

جمله بت‌ها را بخاک انداختند

این یک نمونه از آثار فراوان ذکر خدا است در این زمینه مردانی عارف و عامی بودند و هستند که با ذکر خدا آب از زمین برچیدند و یا آب از دل کویر برکشیدند، باگامهای استوار به روی امواج دریاها راه رفتند و در لحظه‌ای کوتاه راه طویلی را طی کردند... و شما خود می‌توانید با مراجعه به کتب اخلاقی و تاریخی این نمونه‌ها را دریابید.

خاتمه

پس ای عزیزان، وقت آن رسیده که ماهم به خود آییم و خود را به خدا بسپاریم، عاشق او باشیم و از معشوق ما، که معشوق جان عاشق است و عاشق زنده به معشوق.

عاشق محتاج است و مشتاق؛ و معشوق غنی است، و مشتاق، غنی است از کل شی ء و مشتاق است به کمال یافتن عاشق...

گشوده بودن درهای توبه به روی ما، خود دلیلی است بر اشتیاق معشوق به عاشق. بدان و آگاه باش، که انسان بدون عشق و ذکر خدا مرده است، مرده‌ای که تن او تابوت اوست، انسان غافل از ذکر حق، مرده است؛ زیرا الذکر حیاة النفوس.

حیات در پرتو ذکر خداست، خودیابی در پرتو ذکر اوست و بس و خود باختن و از خود بیگانه شدن در اثر غفلت از ذکر اوست. آری این ذکر خداست که روح ذاکر را تسخیر می‌کند و این روح مسخر شده ذکر خداست که جهان مسخر اوست. باذن الله، با دو آب و تمام کائنات بفرمان در می‌آیند. به مرده رمان می‌دهد، جان می‌گیرد تبه جاندار امر می‌کند، جان می‌دهد، از درخت می‌خواهد، از جا کنده می‌شود، به ماه اشاره می‌کند، دو شقه می‌شود حرکتی می‌کند، درب از قلعه خیبر می‌کند... اذان می‌گوید در و دیوار وجود با او هم صدا می‌شود و بت و بت پرست هر دو به او می‌گویند بت فرو می‌ریزد و بت پرست، حق پرست می‌گردد.

و اینک می‌بینیم که نوجوانان مادر صحنه‌های جنگ و جهاد، در زیر بارش گلوله‌های آتش در دل شب با صدای دلنواز و نازنینشان ذکر می‌گویند و پرده‌های ظلمت را می‌شکافند و ظالم را ذلیل و اسیر می‌کنند. صدای آنها بر غرش توپها و تانکها و انفجار بمبها استیلا می‌یابد و گوش دشمن را کر می‌کند و نورچهره آنها، چشمان دشمن را کور می‌گرداند.

آری اینها همان کبوتران عاشقی هستند که از دام طبیعت رهیده‌اند و آزادانه بر بام عشق فرو نشسته‌اند. اینها همان روحهای تسخیر شده ذکر خدایند که مرگ ندارند و پندار مرگ در مورد آنها، در درگاه حق، از امور ناپسند است.

چرا که اینها زنده به عشقند و زنده به عشق هرگز نمی‌میرد؛ زیرا که آب حیات، از حیات بخش یافته است.

ای برادر بیا تا غبار از دل بزدائیم، همان دلی که ذکر از آن می‌تراود، همان دلی که مهمانسرای الهی است، عرش الله است، حرم الله و رضوان الله است، هر چه که ما این دل را پاک تر کنیم، جلوه دوست در آن نمایانتر می‌شود:

دل سرای توست از آلودگی پاکش می‌دارم آری آنکس که دل به خدا داده است و جز به ذکر خدا اشغال نورزیده است[۸۷]. او دیگر دستش دست خدا؛ و چشمش چشم خدا و سخنش ذکر خدا می‌شود...[۸۸].

ذکر خدا، در دلهایش حیات، در گوشهایشان گوش و در چشمهایشان چشم است. پس دلهایشان آینه تمام نمای حسن منیع او و گوشهایشان شنونده ذکر او از در و دیوار وجود، و چشمهایشان بیننده او با هر چیز و قبل از هر چیز و بعد از هر چیز، می‌شود.

گفت او را من زبان و چشم تو

من حواس و من رضا و خشم تو


گوش دل مؤمن است سامع صوت خدای

گر چه بظاهر همی ملک پرازهای و هوست

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: اتقوا فراسة المومن فانه ینظر بنورالله[۸۹].

از فراست مومن بترسید؛ زیرا او بانور خداوند می‌نگرد.

آری این مومن است که در درون جسم صغیر، عالم اکبر را می‌بیند، و در مو، پیچش مو را و در قطره، دریا را و ذره، خورشید را می‌بیند. - چرا که نبیند؟

پس باید، من و توهم عزت خود را بیابیم و بهای خود را بدانیم و دل خود را از گناه بزداییم ان شاء الله تعالی.

در همین جا جلد اول را به پایان می‌بریم و امید بر آن داریم که ضمن دعای خیر شما به حول وقوه حق تعالی، توفیق نشر بقیه جلدها را بیابیم انشاء الله.

والحمدلله رب العالمین - والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته

ذکر خدا در هنگام خیال گناه

این قسمت از بحث ما در مورد یکی از اقسام ذکر قلبی می‌باشد، و آن یاد خدا در هنگامی که دشمن دیرینه بشر بادامهای متفاوت و خطرناکش به سوی او هجوم آورده باشد.

این بحث را به حول وقوه پروردگار از دیدگاه قرآن و روایات، مورد بررسی قرار می‌دهیم، شاید تذکری باشد برای همه ما. واما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذبالله انه سمیع علیم. ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون[۹۰].

و چون از جانب شیطان وسواسی به تو رسید، به خدا پناه جوی که او شنوا و داناست. کسانی که تقوا پیشه کردند چون با پنداری شیطانی برخورد کنند، خدا را یاد کنند و در دم به بصیرت آیند.

در این آیات که سر آغاز بحث ما می‌باشد، مطالب زیادی نهفته است:

۱ - مداخله شیطان برای خراب کردن و فاسد نمودن کارها

۲ - راه مقابله با آن: یعنی استعاذه

۳ - معرفی اهل تقوی

۴ - ذکر خدا برای دفع شیطان و وسوسه‌هایش

۵ - بینایی و بصیرت اهل تقوی

مداخله شیطان: شیطان سعی و تلاشش بر این است که در هر کاری مداخله کرده و با تحریک و وسوسه‌هایش کارها را خراب و فاسد کرده و هم چنین اهل عمل را از فعالیت باز می‌دارد، لذا در هر مکانی و لباسی قرار می‌گیرد تا انسانهای شاکر و طرف بادامی مخصوص و مناسب برای ربودن دل انسان مهیا می‌سازد تا در سرزمین دل انسانی رسوخ کند و آنجا را مسخر خود گردند. قرآن در این زمینه می‌فرماید:

قال فبما اغویتنی لأقعدن لهم صراطک المستقیم. ثم لاتینهم من بین ایدیهم ومن خلفهم وعن ایمانهم وعن شمائلهم ولا تجداکثرهم شاکرین[۹۱].

شیطان گفت: برای این ضلالتی که مرا نصیب داده‌ای، در راه راست تو، بر سرراه آنان کمین می‌نشینم، آنگاه از پیش روی و از پشت سر و از سمت راست و چپشان به آنان می‌تازم و بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.

آری شیطان بنابر حسادت دیرینه اش، کمر بر اغوای بشر بسته است و بر سرراه راست پروردگار که تنها راه رسیدن به خدا و راه کمال و سعادت بشر است کمین کرده است تا آنان را که بر این راه‌اند با وسوسه‌ها و حمله‌های همه جانبه اش از راه بدر کند. و از هر طرف بر آدمی می‌تازد. از پیش رو (یعنی آن حوادث خوش و ناخوشی که پیش رو دارد،) و هم از پشت سر (یعنی اولاد و اعقابش) و هم از سمت راست (یعنی از راه دین و امور دینی اش) و هم از سمت چپ (یعنی از راه گناه و معصیت) به انسان حمله ور می‌شود تا او را از شکر و ذکر پروردگار باز دارد.

حال چگونه باید مقابل شیطان به مبارزه برخاست و او را از خود دفع کرد؟ در جواب این سوال چند راه به ما ارائه داده شده است:

۱ - استعاذه به خدا؛

۲ - ذکر خدا؛

۳ - شناخت و بینائی؛

۴ - توکل به خدا؛

۵ - اخلاص که اینها از ویژگیهای اهل تقوا می‌باشند و مایه یاری خدا پیرامون آنها بحث می‌کنیم.

راه اول، استعاذه

هر زمانی که انسان گرفتار مشکلی می‌شود یا خطری برای او پیش می‌آید، برای نجات خویش، به کوشش و تلاش برخاسته و بدنبال پناهگاهی می‌گردد تا خود را به آن پناه دهد و بدینوسیله از خطر محفوظ بماند. مثلا وقتی فقیر می‌شود و احتیاج به پول پیدا می‌کند، به شخص پولداری پناه می‌برد تا او را کمک رساند. و وقتی که کسی به او حمله می‌کند، قدرتمندی را می‌خواند تا او را یاری کند و امثال ذلک.

حال، دشمنی که هر لحظه در کمین انسان است تا او را از راه راست منحرف و او را اغوا سازد، چگونه باید با او مقابله کرد؟ در این حمله و خطر باید به کی پناه برد؟ پناهگاه آدمی در این حمله کیست؟

پناهگاه آدمی خداست، قوی‌ترین پناهگاه فریادرس آدمی، تنها فریادرس عالم، خداست. اوست که اگر آدمی به او پناه برد و او را صدا زد، نجات می‌یابد و الا سقوط خواهد کرد.

در این حمله جز خدا فریادرسی نیست و کارساز نخواهد بود، لذا می‌بینیم که در آغاز و انجام هر امری تأکید شده است که به خدا پناه ببرید، همان پناهگاه امن و امان و اگر می‌خواهی قرآن را که ذکر خداست بخوانی، به خدا پناه ببر.

فاذا قرأت القرآن، فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم[۹۲].

اگر می‌خواهی از خانه خارج شوی یا به آن داخل گردی از شر شیطان به خدا پناه ببر، در ورود و خروج از مسجد به خدا پناه ببر، در عبادت خدا و هر کار دیگر به خدا پناه ببر.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

آیات قرآن

آیه اول: فاذا قرأت القران فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم.

و چون خواهی تلاوت قرآن کنی از شیطان مطرود، به خدا پناه جوی.

آری باید آن وقت که می‌خواهیم قرآن بخوانیم، دل خویش را از همه چیز، جز خدا پاک کنیم. باید ارتباط خود را با همه چیز الا خدا قطع کنیم. و چون در انجام این امر مهم، خطر زیاد است و از همه خطرناکتر مواظبت شیطان است، باید به خدا پناه برد تا آن هنگام که بخواندن قرآن مشغولیم، خداوند متعال ما را از اغوای شیطان پناه دهد.

زیرا قرآن برای انسان ذکر و شفا است. لذا شیطان برای ایجاد جدایی بین انسان و قرآن که جدایی بین درد است و درمان، جدایی بین نقص است و کمال، جدایی بین مأموم است و امام و... قد علم می‌کند و مشغله‌ها پیش. می‌کشد تا انسان با گرفتار شدن به آنها از خواندن قرآن بازماند و دیگر کلام خدا را بر زبان نیاورد.

و وقتی که بین انسان و قرآن فاصله ایجاد شد، دیگر نمی‌تواند موفق شود گناه قلب او را تاریک می‌کند و سرانجام از خضوع در برابر خداوند و آیات او باز می‌دارد.

این فاصله همان حجاب بین نابینا و بینایی، چون انسان بدون قرآن نابینا است، اگر بین او و قرآن فاصله افتاد بهمان اندازه از بینائی و بصیرت فاصله می‌گیرد؛ زیرا که قرآن کتاب نور و بصیرت و هدایت است.

قد جاءکم من الله نور وکتاب مبین[۹۳].

و همانا از جانب خدا برای هدایت شما نوری عظیم و کتابی به حقانیت آشکار آمد.

قد جائکم بصائر من ربکم[۹۴] هذا بصائر من ربکم وهدی ورحمة لقوم یومنون.

آشنائی با قرآن سبب پیمودن راه سعادت و سلامت است، راه نجات از دنیای کفر و شرک و الحاد است، راه نجات از ظلمت و تاریکی هاست. آنکس که با قرآن است پیرو و موفق خواهد بود. قرآن نور است و نور روشنگر است، لذا قرآن روشنگر و بیانگر است. هر کس در پرتو چنین نوری هدایت شود از خطرها مصون می‌ماند.

یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ویخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم[۹۵]

خدا به وسیله آن کتاب هر کس را که در پی خشنودی او راه‌های سلامت را بپوید، هدایت می‌کند؛ وایشان را از تاریکی‌های جهل و گناه بیرون می‌آورد و به عالم نور داخل می‌کند به راه راستشان هدایت می‌کند.

لذا شیطان نمی‌گذارد انسان در این راه نور گام بردارد و در پرتو هدایتهای این نور به مقصد برسد؛ می‌خواهد انسان همیشه در تاریکی‌ها بماند و او را فرمان برد.

پس بیایید به خدا پناه ببریم که مبادا شیطان بین ما و برنامه سعادت ما، بین ما و راه امام ما، بین ما و درمان ما جدایی اندازد.

وننزل من القران ماهو شفاء ورحمة للمومنین[۹۶].

و ما فرو فرستادیم از قرآن آنچه را که مایه شفاء و رحمت است.

چون شیطان نمی‌خواهد انسان به خدا نزدیک شوند، لذا هنگامی که انسان می‌خواهد از دردها به درمان‌ها رود، از ظلمت‌ها به نور و از بعد به قرب رو آورد، بیشتر وسوسه می‌کند و حضور خود را قوی تر می‌کند تا بتواند بیشتر در دل او رخنه کند و آدمی را در دردهای اعتقادی و عملی اش باقی نگه دارد.

یاأیهاالناس قد جائتکم موعظة من ربکم وشفاء لما فی الصدور وهدی ورحمة للمومنین[۹۷].

ای مردم کتابی که همه پند و اندرز و شفای دلها و هدایت و رحمت است برای مومنین ازجانب پروردگار برای شما آمده است.

شیطان نمی‌گذارد انسان با خواندن قرآن دردهای دل و فکرش را در میان بخشد؛ زیرا که قرآن سخن خداست با خلقش، و تنها برطرف کننده بیماریهای علمی و عملی است، نه تنها درمان است بلکه شفاست، یعنی هر آنکس که با او مأنوس شد. سلامت و مصونیت می‌یابد و گرنه در دردها می‌پیچد و می‌میرد - مردنی زودتر از اجل.

بنابراین، باید برای ممارست جسمی و روحی با قرآن، ظاهری طاهر و درونی پاک داشته باشیم، که لایمسه الا المطهرون.[۹۸]

پس بکوشیم که از قرآن جدا نگردیم، زیرا بدون اتصال و انس با قرآن از ما چیزی جز سبعیت و حیوانیت باقی نمی‌ماند. ما اگر با قرآن بودیم و از اغواء شیطان به دور ماندیم، دیگر نه در عقیده مردد خواهیم بود و نه در عمل کسل و سست خواهیم شد. بلکه قلبی پاک و آرام و فکری زنده و عالی خواهیم داشت.

قرآن برنامه سعادت زندگی دو جهانی ماست و بدون آن کور و کر و لال و حتی مرده خواهیم بود، و بدین خاطر است که شیطان نمی‌خواهد انسان با قرآن مأنوس باشد؛ تا اینکه نه راه را بشناسد و نه مقصد را بیابد و به طور کلی از خدا دور بماند پس

فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم

آیه دوم: واما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذ بالله انه سمیع علیم[۹۹].

چون از شیطان وسواسی به تو رسید به خدا پناه جوی که وی شنوا وداناست.

شیطان می‌کوشد که انسان را از انجام تکالیفش باز دارد و او را مطیع خود سازد تا جائی که دیگر پیروی شیطان را وظیفه خود بداند. لذا در معنی نزغ گفته‌اند: به معنای کمی تکان دادن است، و همچنین معانی دیگر، مانند: دو بهم زنی، فتنه انگیزی، اخلالگری فاسد کردن و امثال ذلک. و نزغ الشیطان. را گفته‌اند یعنی: وسوسه‌های شیطانی. پس شیطان با وسوسه‌هایش حول قلب انسان می‌چرخد تا او را تکان دهد و از قله رفیع فضیلت پایین اندازد. او را تکان می‌دهد تا از راهی که تیزتر از شمشیر و باریکتر از موست بیندازد. او را تکان می‌دهد تا بلغزد و از ادامه راه بازماند و بین او و کمال لایقش فاصله افتد، او را از انجام وظایف دینی اش باز می‌دارد و به گناه وا می‌دارد و در دلش وسوسه می‌اندازد تا آن را به تصرف خود در آورد و از جای بکند.

بنابراین، باید با استعاذه به خدا و یاری جستن از او خود را از شر شیطان محفوظ بداریم که خدا شنوا و داناست، او سخن را دل را می‌شنود و به آنچه پنهان است، آگاه است، انه سمیع علیم

آیه سوم: وقل رب اعوذبک من همزات الشیاطین وأعوذبک رب ان یحضرون[۱۰۰].

وبگو خدایا از وسوسه و فریب شیطان به تو پناه می‌آورم و همچنین به تو پناه می بره - پروردگارا - از اینکه شیاطین در مجلسم حاضر شوند.

انسان برای نزدیکی به خدا با موانع زیادی برخورد می‌کند و از یک طرف باید به خود شیطانی اش جواب نه، بدهد و بر ممنوعیت‌های دینی صبر ورزد و از طرفی بر سختی‌های راه صبر کند و با تحمل آنها راه ادامه دهد.

زیرا اگر کسانی از ادامه راه ماندند، به خاطر همین دو علت بود:

۱ - سختی راه

۲ - گناه و عدم صبر بر ممنوعیتهای دینی.

لذا شیطان هم با وسوسه‌های خود می‌کوشد که انسان این راه را طی نکند و در آن مسیر گام بر ندارد و هم سختی‌ها و شدائد را در دیدگاه انسان ناگوار و قهرآمیز جلوه گر می‌سازد یالذائذ دنیوی را در نظر او زیبا و گوارا جلوه می‌دهد تا بدین وسیله او را بر زمین بکوبد و از حرکت به سوی خدا باز دارد.

باید به خدا پناه برد، چون دوری از خدا قابل تحمل نیست اگر چه آتش دوزخ قابل تحمل باشد، باید از حضور شیطان در نزد خویش و در منزل خویش به خدا پناه برد چرا که حضور شیطان برابر است با خروج عقل و ادب و اگر این حضور تحقق یابد:

قدسیان گویند الفرار والفرار - گوشه گیرد عقل و گرید زارزار

پس بیایید تا با هم حال خویش را چون فیض کاشانی بیان دایم:

جان ندارد جز تو کس یا مستغاث

خسته را فریاد رس یا مستغاث

می‌رباید دل زمن هر دم بتی

هم توگیرش باز پس یا مستغاث

محو خود کن فیض را تابی رخت

برنیارد یک نفس یا مستغاث

باید همیشه در پناه خدا و در حضور او باشیم و جایی برای حضور شیطان باقی نگذاریم و دل به خدا بندیم تا خانه و مأوای او باشد و لاغیر؛ که اگر چنین نشد، بت خانه‌ای بیش نیست.

حال به همین آیات بسنده خواهیم کرد و مسأله‌ای را که مربوط به این آیات است، مطرح می‌کنیم:

استعاذه قلبی

منظور از استعاذه‌ای که در این آیات مطرح شدت خداوند سبحان، پیامبر وامت را بدان امر فرمود. استعاذه زبان نیست بلکه استعاذه دل است. منظور از استعاذه، گفتن اعوذ بالله من الشیطان الرجیم تنهانیست. شما اگر توجه کرده باشید، در آیات گذشته (۱ و ۲) خداوند نفرمودند. بگو، پناه بر خدا بلکه فرمود: فاستعذ، از خدا پناه بخواهید. این خواستن، تقاضای دل است، نه گفتن زبان، این حال و وظیفه قلب است نه جنباندن زبن، قلباً باید گفت: اعوذ بالله... نه لفظاً، گاهی قلب مسخر شیطان است و انسان می‌گوید: اعوذ بالله...، یا می‌گوید لعنت بر شیطان، این تعویذ و لعن را خود شیطان می‌گوید، وقتی که دل مال او باشد، زبانم هم در اختیار اوست.


تا زهر بد زبانت کوتاه نیست

یک اعوذت اعوذ بالله نیست

بلکه آن نزد صاحب عرفان

نیست الا اعوذ بالشیطان

گاه گوئی اعوذ و گه لاحول

لیک فعلت بود مکذب قول

سوی خویشت دو اسبه می‌راند

برزبانت اعوذ می‌راند

طرفه حالی که دزد بیگانه

شد همراه صاحب خانه

همچو او می‌کند فغان و نفیر

در بدر کوبکو که دزد بگیر

باید با زبان دل گفت، اعوذ بالله... و حال باید حال استعاذه باشد نه قال، که اگر چنین نبود و دل مسخر یاد خدا نبود، آن زبان گوینده زبان شیطان خواهد بود. خداوند می‌فرماید:

ومن یعش عن ذکرالرحمن، نقیض له شیطاناً، فهوله قرین، وانهم لیصدونهم عن السبیل ویحسبون انهم مهتدون، حتی اذا جاءنا قال یالیت بینی وبینک بعدالمشرقین، فبئس القرین[۱۰۱]

و هر کس از یاد خدای رحمان خود را به کوری بزند، شیطانی برایش مقدر می‌کنیم تا همواره قرینش باشد، و شیطانها این گونه افراد را از راه حق جلوگیری نماید و منصرف می‌کنند، و آن وقت است که خیال می‌کرد باطل بوده و به قرین خود می‌گوید: ای کاش بین من و تو به مقدار فاصله بین مغرب و مشرق دوری می‌بود و من همنشین تو نمی شدم، که چه بد همنشینی هستی.

آری آنان که خود را از یاد خدا به کوری زدند و از ذکر الله منصرف می‌شوند، خداوند در کنار قلب آنان شیطانی را مقدر و مقرر می‌سازد، و وقتی شیطان قرین این شکور غافل از یاد خدا شد، دیگر با زبان او حرف می‌زند. اگر خواست کاری بکند با اعضاء و جوارح او انجام می‌دهد، با چشم او نگاه می‌کند، با گوش او می‌شنود و... امثال ذلک.

این انسان که از دیدن ذکر حق کور شده است، وقتی می‌گوید من چنین و چنان می‌کنم، من چنین می‌بینم، هر چه بخواهم می‌کنم، می‌بینم، می‌شنوم... این من، من شیطان است که دارد به زبان او حرف می‌زند، وقتی شیطان در جان آدمی خانه کرد، دیگر او را به استخدام خود در می‌آورد. تا نقشه‌هایش را به وسیله او و اعضایش عملی سازد

آن دلی که شیطان در آن جای گرفت، دیگر نمی‌تواند حق بین باشد، بلکه شیطان بین است، او دیگر نمی‌تواند حق بگوید، چونکه با باطل قرین است. اگر این همنشینی دل ادامه یابد، دیگر خود شیطان می‌شود و قرین دیگران می‌گردد و جامعه را به فساد می‌کشد.

عاقبت آن همنشینی و وداد

می‌شود منجر به وصل واتحاد

خود شود آن روح دیوی و چه دیو

هم زمکرش جمله دیوان درغریو

خود شود شیطان، چه شیطان ای امان

گشته شیطان طفل ابجد خوان آن

فخر از شاگردیش شیطان کند

مشکل شیطان همه آسان کند

همچو آن هیزم که شد از قرب نار

آتش سوزنده با دودو شرار

روح هم چون گشت باشیطان قرین

می‌شود انجام شیطان لعین هم بود خود مصدر کفر و نفاق

هرفسادی را هم از وی اشتقاق

نیست شیطان را به او کاری دگر

خود بود شیطان و از شیطان بتر

او به عصیان گر چه شیطان درکمند

در فساد، او گرچه اهریمن به بند

یو، دست از امر و نهی اش بازداشت

هم فساد کار او با او گذاشت

چون ورا اماره مکار دید

جان او از امرو نهی اش آرمید

باخبر باش ای رفیق هوشیار

تانیاید دست دشمن در حصار

هان وهان زین خادمان غافل مباش

غافل از این هادمان دل مباش

اینگونه افراد دیگر افسار امور خویش را به شیطان سپرده و او را عهده دار امور خود گردانیده و شیطان هم آنها را به نفس اماره شان می‌سپارد.

شیطان مهمترین کاری که درباره این افراد انجام می‌دهد، این است که نمی‌گذارد آنان راه بروند لیصدون عن سبیل الله آنان را در گل فرو می‌نشاند تا از حرکت به سوی عالم اعلی و مقامات معنوی باز دارد و چنانشان می‌کند که خیال کنند راه درست همانست که می‌روند.

یکی از دوستان ما نقل می‌کرد که در محلشان دزدی بود که هر وقت می‌خواست برای دزدی از خانه خارج شود می‌گفت: خدایا به امید تو! عجبا! این زبان، زبان شیطان است و امید، امید به شیطان است نه امید به خدا برای معصیت خدا، بانام خدا می‌خواهد خارج شود!

آن مرد شقی پلید، که علی را در مسجد خدا و محراب خدا، بانام خدا شهید کرد در حقیقت ولی خدا را با نام خدا به شهادت رساند اینان سرانجام در روزی که از دنیا می‌روند، می‌بینند که افکار باطلی داشتند، در حالیکه آن را حق می‌پنداشتند برایشان کشف می‌شود که عمری را به بیراهه رفته بودند، بیراهه‌ای که خم آن به جهنم است و خداوند در این زمینه می‌فرماید:

قل هل ننبئکم بالأخسرین اعمالا، الذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا وهم یحسبون انهم یحسنون صنعاً[۱۰۲].

بگو آیا می‌خواهید بشما خبر دهیم از کسانی که در اعمالشان از هر کس دیگر بی بهره ترند؟ کسانی هستند که در دنیا هر چه می‌کردند بیراهه بود و می‌پنداشتند که کار خوبی می‌کنند.

اینان در روز قیامت در می‌یابند که چه بد قرینی داشته‌اند و آنگاه از او بیزاری می‌جویند، روزی که بیزاری از آن سودی ندارد، قرین خویش را مخاطب قرار داده به او می‌گوید: ای کاش فاصله بین ما و شما به اندازه فاصله بین مشرق و مغرب می‌بود.

پس بیائیم، قلب خویش را مسخر یاد خدا کنیم و ذکر او را قرین دل قرار دهیم و دیدگان خویش را از حجاب به دور آوریم و بذکر حق بینا گردانیم و با شور و حالی خدا پسندانه به خدا پناه ببریم، فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم.

تا که دل بایاد حق باشد قرین

می نیاید ره در آنجا آن لعین

و عملا استعاذه بخدا را پیشه خود قرار دهیم زیرا که خداوند متعال درون و حال را بنگرد نه برون وقال را.

...ولکن یؤاخذکم بما کسبت قلوبکم[۱۰۳].

خدا شما را در مورد دست آوردهای دلهایتان مواخذه می‌کند.

و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:

ان الله لاینظرالی صورکم واموالکم ولکن ینظر الی قلوبکم وأعمالکم[۱۰۴].

خداوند به صورتها و دارائی‌های شما نگاه نمی‌کند، لکن به قلوب و اعمال شما نگاه می‌کند.

راه دوم - ذکر الله

دومین راه برای دفع شیطان و وسوسه‌هایش و همچنین صبر بر انجام ندادن گناه و عصیان از فرمان حق؛ ذکر خداست.

ذکر خدا عامل استقامت در مبارزه با دشمن درون و برون است و هم عامل موفقیت و پیروزی بر دشمنان و سبب رشد و سعادت آدمی می‌باشد، قرآن ذکر را به عنوان یکی از ویژگی‌های اهل تقوی معرفی می‌کند:

ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون[۱۰۵]

کسانی که پرهیز کاری را پیشه کردند چون با پندار شیطانی برخورد کنند، خدا را یاد کنند و در دم به بصیرت آیند.

تقوی پیشه گان: چه کسانی می‌توانند در برخورد با وسوسه‌های شیطانی، پیروز و غالب آیند؟ آنانکه خدا را ذکر می‌کنند، ذاکران خدا چه کسانی اند؟ تقوی پیشه گان؛ آنانکه اهل تقوایند و می‌توانند با یاد خدا، دشمن را از خود دور کنند.

تقوی

تقوی یعنی صیانت ذات از مداخله شیطان، یعنی خود را حفظ کردن. تقوی یعنی آن نیروئی معنویی که انسان را از انجام گناه باز می‌دارد، آن نیرویی که انسان دراثر حمایتش از گناه دوری جسته و از خدا می‌ترسد و در عین حال عاشقانه به سوی او گام بر می‌دارد، تقوی یعنی نیروئی که انسان را مالک خود می‌کند و به انسان ارزش می‌بخشد و از ضد ارزشها پاک می‌کند تقوی یعنی عمل به واجبات الهی و ترک محرمات الهی؛ یعنی عمل به آنچه که خدا امر فرموده و ترک آنچه که خدا نهی فرموده است. ما در اینجا قصد بحث مفصلی پیرامون تقوی را نداریم، بلکه تنها مختصری در این مورد از دیدگاه نهج البلاغه بحث می‌کنیم:

امام علی (علیه السلام) می‌فرمایند: الا وان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها وخلعت لجمها فتقحمت بهم فی النار الا وان التقوی مطایاذلل حمل علیها اهلها واعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة[۱۰۶].

آگاه باشید که همانا خطاها و گناهان، مانند اسبهای سرکش و لجام گسیخته‌ای هستند که لجام از سر آنها بیرون آورده شده و اختیار از کف سوار بیرون رفته باشد و عاقبت، اسبها سواران خود را در آتش اندازند. و آگاه باشید که تقوی مانند مرکب‌های رهوار و مطیع و رامی هستند که مهارشان در دست سوار است و آن مرکبها با آرامش سواران خود را به سوی بهشت می‌برند.

آری، انسانهای باتقوی نسبت به دایره وجود خویش مدیریت لایقی کسب کرده‌اند و بر وجود خویش حاکم گشته‌اند، و بر نفس اماره سرکش خود ولایت و ربوبیت یافته‌اند؛ زیرا که به دهن اسب سرکش نفس اماره، لجام زده‌اند، چنانکه پیشوای متقیان علی (علیه السلام) فرمودند:

فاخذ امرؤ من نفسه لنفسه واخذ من حی لمیت ومن فان لباق ومن ذاهب لدائم، امروخاف الله وهو معمر الی اجله ومنظور الی عمله. امرؤلجم نفسه بلجامها وزمها بزمامها فامسکها بلجامها عن معاصی الله وقادها بزمامها الی طاعة الله[۱۰۷].

مردانی که از خود برای خود و از زندگی برای مرگ و از فنا برای هستی و بقا، و از رونده و گذارنده برای پاینده و باقی، بهره گرفته‌اند و مایه فراهم آورده‌اند تا در آخرت آنها را بکار آیند. مردانی که از خدا ترسیدند در حالیکه تا رسیدن مرگ آنها را فرصت داده‌اند و تا انجام عمل آنها را مهلت داده‌اند. آنها مردانی اند که نفس سرکش خود را لجام زده و مهار آنرا در اختیار دارند، پس نفس سرکش را بوسیله لجام کردنش از آنچه که خداوند نهی فرموده باز داشته و مهار آنرا بسوی طاعت و فرمانبری از خداوند می‌کشند.

ببینید امیرالمومنین علی (علیه السلام) در این جملات درربار شان مردانی را معرفی می‌کند که:

اهل تقوی یند که می‌توانند خود را از گناه حفظ کنند و شیطان را با یاد خدا فراری دهند، آنان با تقوای الهی نفس خویش را مهار کرده و بر سر آن افسار انداخته‌اند و آن افسار را بدست خویشتن خویش گرفته‌اند تا با وسوسه‌های شیطانی به هر سمتی سوق داده نشوند، بلکه تنها به یک سمت حرکت کنند؛ آن هم الی طاعة الله.

انسان با تقوی افسار نفس خویش را بدست گرفته و تمایلات نفسانی خویش را مسخر خود گردانیده و اختیار قوای نفسانی اش را به عهده گرفته و بر آنان غالب و قاهر گردیده است. انسان باتقوی لجام نفس خویش را در دست دادن و آن را در مسیر خاصی حرکت می‌دهد. اساساً هر چیزی را که افسار می‌کنند برای آن است که در اختیار باشد، اسب را دهنه به دهانش می‌کنند تا در اختیار سوار قرار گیرد و هر سمت که سوار می‌خواهد حرکت کند.

لجام نفس انسان مومن در اختیار اوست، آن را تنها در مسیر خدا حرکت می‌دهد. و این زمامداری نفس، انسان را از گمراهی و بیراهه رفتن حفظ می‌کند و از معصیت باز می‌دارد، بار دیگر سخن حضرت امیر را بخوانیم:

...لجم نفسه بلجامها وزمها بزمامها فامسکها بلجامها عن معاصی الله وقادها بزمامها الی طاعة الله[۱۰۸].

و در خطبه دیگر علی (علیه السلام) می‌فرماید: عبادالله ان تقوی الله حمت اولیاء الله محارمه والزمت قلوبهم مخافته حتی اسهرت لیالیهم وأظمأت هواجرهم فاخذوا الراحة النصب والری بالظمأ واستقربوا الاجل فبادروالعمل، وکذبوا الامل فلاحظوا الاجل[۱۰۹].

بندگان خدا همانا تقوای الهی، اولیای خدا را در حمایت خود، از تجاوز به حریم منهیات الهی باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دلهای آمام علی قرار داده است، تا آنجا که شبهایشان را بی خواب (بواسطه عبادت) و روزهایشان را بی آب (به سبب روزه) گردانیده است، پس آسایش (آخرت) را به رنج (دنیا) و سیراب شدن (در آن روز) را به تشنگی (امروز) تبدیل نمودند و مرگ را نزدیک دانسته و به انجام عمل نیکو شتافتند و آرزوها را دروغ پنداشته و بسر رسیدن عمر را در نظر گرفتند.

پس، آنانکه اهل تقوای الهی اند، به گرد معاصی نگردند و لحظه‌ای از خوف خدا غافل نباشند، و بدینوسیله لحظه‌ای دلشان به خواب نمی‌رود، اگر چه چشم بر روی هم نهند، خواب را به بیداری و راحتی را به رنج مبدل کردند تا بدینوسیله گوهرجان خویش را پخته گردانند و نفس خود را به کمال رسانند، از خوردنیها و نوشیدنیها لب بسته‌اند تا در روز موعود الهی افطار نمایند و لحظه به لحظه مرگ را مشاهده کرده و لحظه‌ای دست از کوشش باز نمی‌دارند و خود را مهیای رفتن می‌کنند؛ لذا از عمر گذرای خود بزرگترین بهره‌های جاودانه را بر می‌گیرند.

تقوی حصاری بلند و غیر قابل نفوذ

واعلموا عبادالله ان التقوی دارحصن عزیز والفجور حصن ذلیل، لایمنع اهله ولایحرز من لجاء الیه، الا وبالتقوی تقطع حمة الخطایا وبالیقین تدرک الغاید القصوی[۱۱۰]

بندگان خدا بدانید که تقوی و پرهیزگاری حصار و باروئی بلند و غیر قابل نفوذ است، و بی تقوائی و گناه حصار و باروئی پست است که مانع و حافظ نمی‌کند. همانا بانیروی تقوی، نیش گزنده خطاکاریها بریده می‌شود و با یقین، سرانجامی بلند مرتبه بدست می‌آید.

تقوی دیواریست باصلابت، دیواریست باعزت که چیزی در آن نفوذ نمی‌یابد، پس بیائید تا به این حصن حصین وارد شویم و خود را از گزند خطاکاریها مصون بداریم.

تقوی کلید هدایت و رهائی

حضرت علی (علیه السلام) می‌فرمایند: فان تقوی الله مفتاح سداد و ذخیره معاد وعتق من کل ملکة ونجاة من کل هلکة، بها ینجح الطالب وینجوا الهارب وتنال الرغائب[۱۱۱].

همانا تقوی کلید هدایت و رستگاری و ذخیره روز قیامت و سبب آزادی از هر بندگی و رهائی از هر تباهی است، باتقوی، حاجت در خواست کننده روا می‌گردد و گریزان نجات می‌یابد و عطاها و بخششهای بسیار دریافت می‌شود.

تقوی انسان را از بردگی هوا و هوس آزاد می‌کند، انسان را از زندان، ماده و طبیعت رهائی می‌بخشد و بطور کلی می‌توان گفت از مملوکیت بیرون می‌آورد و برای او مالکی جز خدا باقی نمی‌گذارد. تقوی انسان را از قید هر رقیتی آزادی می‌بخشد، - آن هم آزادی معنوی، آزادیی که نهایت عبودیت است. تقوی انسان را از بردگی پول و مقام و راحت طلبی و... آزاد می‌سازد و محفوظ می‌دارد. تقوی منجی انسان است؛ و انسان را از هر پرتگاهی (چه فکری و چه عملی) نجات می‌دهد، او را از ورطه هلاکت به میدان صلابت و سلامت می‌آورد، ونجاة من کل هلکة.

تقوی نور است رهائی بخش و حفظ کننده، هم آزاد می‌کند و هم آزاد شده را حفظ می‌نماید، بدان شرط که او هم تقوی را حفظ نماید، همچنانکه تقوی او را پاسداری می‌کند.

تقوی مهار رفتار است

اوصیکم عبادالله بتقوی الله فانهاالزمام والقوام، فتمسکوا بوثائقها واعتصموا بحقائقها، تؤل بکم الی اکنان الدعة واوطان السعة ومعاقل الحرزومنازل العز...[۱۱۲]

ای بندگان خدا، شما را به تقوای الهی سفارش می‌کنم، زیرا تقوی مهار است (که دارنده را به سعادت می‌رساند) و به ستونی می‌ماند (که نظم کارها را نگاه می‌دارد)، پس به بندهای استوار آن بیاویزید و به حقائق آن دست اندازید تا شما را به مواضع آسایش و آسودگی و سرزمینهای گسترده و حصارهای محفوظ و منزلهای ارجمند برساند....

و در جای دیگر می‌فرماید: فاعتصموا بتقوی الله فان لها حبلا وثیقاً عروته ومعقلا منیعاً ذروته[۱۱۳].

پس به تقوای الهی چنگ زنید که همانا ریسمانی است با رشته‌های محکم و پناهگاهی است با دیوار بلند.

و در وصیتش به امام حسن مجتبی (علیه السلام) می‌فرماید: فانی أوصیک بتقوی الله -ای بنی - و لزوم امره و عماره قلبک بذکره، والاعتصام بحبله، وای سبب اوثق من سبب بینک وبین الله ان انت اخذت به[۱۱۴].

پس ای پسرم تو را تقوای الهی و ملازمت فرمان او و آباد نمودن دل خود را به ذکر او و چنگ زدن به ریسمان او سفارش می‌کنم. و کدام سبب و رشته‌ای از سبب و رشته بین تو و خدا استوارتر می‌باشد اگر به آن دست اندازی؟.

پس بیائید، تا تقوای الهی را پیشه خود سازیم و بدینوسیله خود را از حضیض ذلت به اوج عزت برسانیم. بیائید تا به حبل الهی؟ رشته‌ای محکمتر از آن نیست، اعتصام جوئیم، و خود را از فرش به عرش الهی برسانیم بیائید تا به ریسمانی که یک سر آن بدست خدا است که فوق دستهاست، چنگ بزنیم و به لقاء او نائل آئیم. بیائید تا با وارد شدن به حصن و مرز تقوی، خود را مهالک و بدبختی‌ها مصون و محفوظ بداریم بیائید ریسمان خدا را رها نکنیم که هیچ ریسمانی و ارتباطی قویتر از ریسمان خدا و ارتباط با خدا نیست.

همه رابطه‌ها زوال پذیرند؛ الا رابطه با خدا، که ارتباط با مبدأ قدرت است. بیائید تا بدینوسیله اخذ ارتباط کنیم و به اصل خویش وصل گردیم.

اکنون این قسمت از حبث را که پیرامون تقوی وتقوی پیشه گان بود با خطبه‌ای از علی (علیه السلام) که در قبرستان کوفه ایراد فرمودند به پایان می‌رسانیم.

قبرستان خاموش: یااهل الدیارالموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة، یااهل التربة یا اهل ابغربة یا اله الوحدة یا اهل الوحشة، انتم لنا فرط سابق، ونحن تبع لاحق، اما الدور فقد سکنت واما الازواج فقدنکحت واما الاموال فقد قسمت، هذا خبر ما عندنا، فما خبرما عندکم؟.

ثم التفت الی اصحابه فقال: اما لواذن لهم فی الکلام، لاخبروکم ان خیرالزاد، التقوی[۱۱۵].

حضرت امیر (علیه السلام) هنگامی که از صفین بازگشت و به گورستان کوفه رسید و چنین فرمودند:

ای ساکنان خانه‌های ترسناک و جاهای ناآباد و بی کس و قبرهای تاریک، ای خاک نشینان، ای دور ماندگان از وطن،ای اهالی تنهائی، ای اهالی وحشت، شما پیشرو مائید که جلو رفته‌اید و ما پیران شمائیم که به شما ملحق می‌گردیم، به شما بگویم که خانه هایتان را دیگران ساکن شدند و زنهای شما را دیگران گرفتند، مالهای شما را قسمت کردند، این گزارش چیزی است که نزد ماست، پس گزارش آنچه که نزد شماست چیست...؟.

آنگاه حضرت به سوی یارانش نظر افکند و فرمودند: به خدا قسم اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده می‌شد به ما می گفتد که: ان خیرالزاد التقوی.

بهترین توشه و زاد برای سفر آخرت، تقوی است.

و چه خوب فرموده است استاد شهید مرتضی مطهری رضوان الله علیه:

تقوی به معنای عام کلمه لازمه زندگی هر فردی است که می‌خواهد انسان باشد و تحت فرما عقل زندگی کند و از اصول معی پیروی نماید. تقوی دینی و الهی یعنی ایینکه انسان خود را از آنچه که از نظر دین در زندگی معین کرده، خطا و گناه و پلید و زشتی شناخته شده و حفظ وصیانت کند و مرتکب آنها نشود.

خدایا همه ما را از تقوی پیشه گان و مخلصین درگاهت قرار بده.

ذکر خدا اسلحه اهل تقوی

ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون[۱۱۶].

به تحقیق که تقوی پیشه گان چون با پنداری شیطانی برخورد کنند، خدا را یاد کنند و دردم به بصیرت آیند.

این قسمت از بحث پیرامون اثر ذکر خدا در دفع وسوسه‌های شیطانی است.

شیطان با وسوسه‌هایش به دور حرم دل انسان باتقوی طواف می‌کند تا راهی به دل باز کرده و در آنجا خانه کند، و حصن دلش را به تصرف در آورد و از زکر خدا غافل سازد، آنگاه به طرف جهنم سوقش دهد؛ اما انسان با تقوی با یاد خدا خود را متذکر ساخته و چشم دلش را بیدار گذاشته و بدین سبب او را از خود دور می‌سازد.

شیطان طائف دور کعبه دل با وسوسه‌هایش به طواف مشغول است تا اینکه در کعبه باز شود و او داخل گردد، چه اگر داخل شد، دیگر خروجش مشکل است مشکل.

تمام تلاش شیطان این است که در دل انسان راه یابد؛ زیرا که دل مرکز فرماندهی است، اگر سنگر فرماندهی به تصرف شیطان در آمد انسان را مغلوب خود می‌کند و از حرکت باز می‌دارد و او را فرمانبر خود می‌سازد.

مستقر گاه روح است این حصار

باز داریدش زدشمن زینهار

شمنان هستند افزون از شمار

در کمین بنشسته در دور حصار

تابگیرند این حصار بی نظیر

تا نمایند آن خلیفه حق اسیر

عقل را در چاه ظلمانی کنند

پس در آن اقلیم ویرانی کنند

عقل را دور افکنند از بزم روح

پس بر او بندند ابواب فتوح

هم ببندندش ره افلاک را

هم ره آمد شد افلاک را

ور او گیرند پس اهریمنان

سوی خود خوانند او را هرزمان

تابه سوی خود کشند آن شاه را

منسخف سازند چهره ماه را[۱۱۷].

آری وقتی که قلعه دل به شیطان سپرده شود، تقوی بانگ الفرارسر می‌دهد، چون این دل، افسار شده شیطان است و به دنبال تصرف دل، اعظاء و جوارح آدمی هم به خدمت و اسارت او در می‌آیند.

اگر شیطان در دل انسان راه یافت، دیگر آن دل نمی‌تواند رخشنده گوهر سبحانی و مخزن اسرار الهی باشد؛ مگر در قلب پر شید وریا، نور خدا، باصدق و صفا دیده می‌شود؟ مگر دلی را که پر از حرص و طمع به دنیاست، می‌توان باغ رضوان یا عرش رحمان یا مرغ ایمان خواند؟

پس بیائیم: این دل را نگهبانی کنیم، تقوی را پاسداری نمائیم؛ تا دیو پلید به درون آن راه نیابد، دائم الذکر باشیم، چنان باشیم که وقتی شیطان اطراف دل ما حضور می‌یابد و ما را به گناه تحریک می‌کند، ماهم عهد خود را با خدای یکتا به یاد آوریم، چنانکه گویا تازه عهد بسته‌ایم.

مبدم دل ما را از الست پیغام است - از بلی بلی جانر تازه تازه اسلام است[۱۱۸]

بیائید در برابر حمله‌های شیطانی سپر ذکر الله را علم کنیم و بدینوسیله نگذاریم آسیبی به دل وارد آید و دشمن به آن نزدیک شود، زیرا که نزدیکی او برابر راست با دوری خدا، این دل که منزلگه یار است با اغیار چکار است؟ چرا بند ارتباط با خدا را رها کنیم و دل را به ناپایداران ببندیم؟ مگر نه این است که این ارتباط باغیر، خفض قلب است.

قال الصادق (علیه السلام) خفض القلب فی الاشتغال بغیر الله[۱۱۹].

پست و زبون می‌شود قلبی که به غی از خدا مشغول باشد.

و همین اشتغال به غیر خدا موجب می‌شود که آدمی از ذکر حق ملول و دل تنگ گردد.

چنانکه خدای سبحان در قرآن می‌فرماید:

واذا ذکرالله وحده اشمأزت قلوب الذین لایؤمنون بالاخرة واذا ذکرالذین من دونه اذاهم یستبشرون[۱۲۰].

و هرگاه که خدا به یگانگی یاد شود، آنانه به قیامت ایمان ندارد، ملول و دلتنگ می‌شوند و چون هرکس دیگر غیر از خدا یاد بشود، آنان شاد و خرم می‌گردند.

و اینان سرانجام بر اثر اشتغال به غیر حق و نسیان از ذکر خدا، بیشتر در دام هوا و هوس می‌پیچند تا اینکه دست آخر به حال کفر جان دهند، یا کفر عملی یا کفر فکری.

و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجساً الی رجسهم وماتوا وهم کافرون[۱۲۱].

واما آنانکه دلهاشان مریض است، بر پلیدی آنان پلیدی افزود تا بحال کفر مردند.

فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً ولهم عذاب الیم بماکانوا یکذبون[۱۲۲].

دلهای آنان مریض است، پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید، و برا یاا نان عذابی دردناک است به این سبب که دروغ می‌گویند.

لهای پر از غبار و آشوب - هرگز نشود مقام محمود

پس همان بهتر که دل را از غیر خدا پاک گردانیم و تنها دل به او ببندیم و بس. و به قول فیض کاشانی:

بهر چه بستم جز حق شکسته باز آمد

دل مرا به جز از یا حق نمی‌شاید

ای برادر یاد او را پیشه کن:

برای مبارزه با هوا و هوس هیچ سلاحی بهتر و قوی تر از سلاح ذکر نیست. انسان باتقوی چون در همه حال با یاد خداست، لذا شیطان هم در همه حال از او گریزان است. هر گنجی که محافظ دارد و محافظین آن شبانه روز به پاسداری از آن مشغول باشند راهی برای ربودن آن نیست ملا احمد نراقی می‌گوید:

ای برادر یاد او را پیشه کن

دل رها از چنگ هر اندیشه کن

بند بردار ای پسر از پای دل

پس ببین جولان روح افزای دل

ل بپرداز از هوای این و آن

بر دردل روز و شب شو پاسپان

تا در آن جز یاد جانان ای پسر

ره نیابد هیچ سودائی دگر

شیطان از یاد خدا فرار می‌کند

به آیاتی در این زمینه توجه فرمائید:

اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا.

... وقتی که اندیشه شیطانی به سراغ ایشان (مؤمنین) می‌رود، خدا را به یاد می‌آورند.

بسم الله الرحمن الرحیم، قل اعوذ برب الناس ملک الناس، اله الناس من شرالوسواس الخناس، الذی یوسوس فی صدور الناس، من الجند والناس.

...بگو پناه می‌برم به پروردگار مردم، فرمانروای مردم، معبود مردم، از شر وسوسه گر خناس آنکه در سینه‌های مردم وسوسه می‌کند، چه خناسان جنی و چه انسانی.

آنانکه تقوی پیشه کردند، هنگامی که شیطان حول دل آنان می‌چرخد و وسوسه می‌کند به یاد خدا می‌افتد و بینا می‌گردند، لذا به دشمن مهلت انجام هیچگونه فعالیتی را نمی‌دهند. خداوند در این زمینه می‌فرماید:

والذین اذا فعلوا فاحشة اوظلموا انفسهم، ذکروالله، فستغفروا لذنوبهم[۱۲۳]

آنانکه وقتی کار زشتی مرتکب شدند یا بخود ستم کردند، به یاد خدا می‌افتند و از گناهان خود استغفار می‌کنند. یاد خدا که انسان را از زشتی و پلیدی باز می‌دارد، و دل او را بوسیله توبه و استغفار از گناهان می‌شوید.

وسواس خناس

بعضی گفته‌اند شیطان را از این جهت وسواس خناس خوانده‌اند که لایزال آدمی را وسوسه می‌کند و به محض اینکه انسان به یاد خدا می‌افتد پنهان می‌شود و عقب می‌رود، بازهمینکه انسان از یاد خدا غافل شود. جلو می‌آید و به وسوسه می‌پردازد، و مراد از صدور الناس، محل وسوسه شیطان است، چون شعور و ادراک آدمی بحسب استعمال شارع به قلب آدمی نسبت داده شد، که در قفسه سینه قرار دادن و قرآن هم در این باب فرموده: ولیکن تعمی القلوب التی فی الصدور.[۱۲۴] یعنی ولی دلهایی که در سینه هاست کور می‌شود، و جمله من الجنة والناس، بیان وسواس خناس است، و در آن به این معنا اشاره شده که بعضی از مردم کسانی هستند که از شدت انحراف، خود شیطانی شده‌اند و در زمره شیطانها قرار گرفته‌اند، همچنانکه قرآن درجاتی دیگر نیز فرمود: شیاطین الانس والجن.[۱۲۵].

در مجمع البیان، از انس ابن مالک روایت شده که گفت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شیطان پوزه خود را بر قلب هر انسانی خاهد گذاشت، اگر انسان به یاد خدا بیفتد، او می‌گریزد و دور می‌شد؛ ولی اگر خدا را از یاد ببرد، دلش را می‌خورد، مرجوم ملا احمد نراقی تأثیر یاد خدا را در راندن شیطان، در مثنوی طاقدیس خود چنین آورده است:

چون زترک سجده آن دیورجیم

رانده شد از درگه حی قدیم

برمیان بست آن لعین بدگهر

از برای کینه آدم کمر

ر هلاکت دودمان بوالبشر

می‌کند هر لحظه تدبیری دگر

امها افکنده اندر راه‌ها

کنده اندر راه‌ها صد چاه‌ها

یکقدم نبود که نبد در کمین

جامغولی از تبار آن لعین

جامغولان جمله کف بردامها

در تکاپو بامها تاشامها

ر کف هر یک کمندی تابدار

تاکند فرزند آدم را شکار

آدمی چون بگذرد پیرامنش

پالهنگی افکند درگردنش

هیچ دانی چیست پیرامون آن

غیریاد حق به دل دادن نشان

تاکه بایاد حق باشد قین

می نیابد ره در آنجا آن لعین

خانه‌ای که آنجا عسس را مسکن است

کی در آنجا دزد راه رهزنست

ور باش شه به شهری چون رسید

دزد از آنجا رخت خود بیرون کشید

پرتو خورشید چونکه افتد در جهان

می‌شود خفاش در کنجی نهان

ر رهی کانجا پی شیری بود

نگذرد دیگر زآنجا دیو و دد

پرتو خورشید رخشان است این

فوج خفاش است از آن خوار و مهین

ل چو شد خالی زیاد گردگار

منزل شیطان و دیو و دد شمار

آری آنجا که انسان به ذکر حق متذکر است، دیگر وسوسه شیطان از کار می‌افتد و درآن دل که به ذکر خدا روشن است، برای تاریکی و ظلمت گناه و معصیت دیگر جائی باقی نمی‌ماند، در آن دل که نور حق و فرشته حق وجود دارد جائی برای دیو رجیم وجود ندارد، به قول حافظ.

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار - دیو چو بیرون رود فرشته در آید

و چه خوب فرمود علی ابن ابیطالب (علیه السلام) به فرزندش امام حسن مجتبی (علیه السلام) که: وعمارة قلبک بذکره والاعتصام بحبله[۱۲۶]. آباد کن قلبت را به ذکر خدا و چنگ بزن به ریسمان او.

چونکه باد حق، حیات و آبادی دل است، ذکر حق است که کاخ رفیع فضائل اخلاقی را سالم و آباد نگه می‌دارد. پس به یاد حق باش تا قلبت زنده و آباد باشد و اعمال نیکت محفوظ بماند هم برای زندگی دلت، اهمیت قائل باش و هم برای زحماتی که در راه انجام اعمال حسنه کشیده‌ای.

حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید:

یرون اهل الدنیا یعظمون موت اجسادهم وهم اشد اعظاماً لموت قلوب احیائهم[۱۲۷].

دنیا داران، مرگ جسمهای خود را خیلی بزرگ و سخت می‌بینند و حال آنکه مرگ دل زنده گان آنها شدیدتر و سخت تر است،.

وبذکرک عاش قلبی زندگی دل، در پرتو ذکر است و مرگ آن در غفلت از ذکر، زیرا که ثمره گناه تارکی و موت قلب است. مولانا در مثنوی معنوی در این زمینه می‌گوید:

خانه آن دل که ماند بی ضیا

از شعاع آفتاب کبریا

تنگ و تاریک است چون جان جهود

بی نوا از ذوق سلطان و دود

نی در آن دل تاب نور آفتاب

نی گشاید عرصه و نه فتح باب

گور خوشتر از چنین دل مرتورا

آخر از گور دل خود برترا

زنده و زنده زادای شوخ و شنگ

دل نمی‌گیرد تو را زین گورتنگ

یوسف وقتی و خوشید سما

زن چه وزندان بر آور و نما

یونست در بطن ماهی پخته شد

مخلصش رانیست از تسبیح بد

گر نبودی او مسبح بطن نون

حبس و زندانش بدی تا یبعثون

او به تسبیح از تن ماهی بجست

چیست تسبیح، آیت روز الست[۱۲۸]

بذکر خدای مسلح شویم

انسان وقتی احساس کند از ناحیه‌ای در خطر است، فوراً به تکاپو می‌افتد، خود را مهیا و مسلح می‌کند خواب را از دیدگانش می‌برد و مدام مواظب و بیدار است؛ تا اینکه اگر با آن خطر مواجه شد به مقابله برخیزد. حال که انسان از ناحیه دشمنی در خطر است که هیچ وقت سنگرش را ترک نمی‌کند و همیشه آماده و مراقب است تا لحظه‌ای طرف مقابلش روی برگرداند یا چرتی بزند، تا بر او حمله ور شود، چرا مدام مسلح و مواظب نباشد؟ حال آنکه برای انسان اسلحه هائی ساخه شده است که با بکار بردن آنها در این جنگ، توان و طاقت مقابله از دشمن گرفته می‌شود تا جائی که دشمن می‌گوید من از مقابله با این گروه، ناتوانم، و این را هم باید دانست که دشمن سلاحهائی دارد که گاهی با بکار بردن کوچکترین آنها، انسان را مغلوب می‌کند، مثلا با یک لحظه غفلت از جانب انسان، شیطان یک عمر حاکمیت پیدا می‌کند، مثلا با یک لحظه غفلت از جانب انسان، شیطان یک عمر حاکمیت پیدا می‌کند، تا جائی که طرف را با خود متحد و موافق می‌سازد:

غفلت، اسلحه شیطان: لحظه تسلط شیطان بر انسان، همانا لحظه غفلت است؛ آن زمان که انسان اراده گناه می‌کند همان زمانی است که از یاد خدا و قیامت غافل مانده و همه شقاوتها و بدبختی‌های انسان از همین لحظه آغاز می‌شود.

خداوند در این زمینه می‌فرماید:

ساصرف عن آیاتی الذین یتکبرون فی الارض بغیرالحق وان یروا کل آیة لایومنوا بها وان یروا سبیل الرشد لایتخذوه سبیلا وان یروا سبیل الغی یتخذو سبیلا ذلک بأنهم کذبوا بایاتنا وکانوا عنها غافلین[۱۲۹].

و کسانی را که در زمین بنا حق تکبر می‌ورزند، از آیات خویش منصرف خواهیم کرد؛ که هر آیه‌ای ببینند بدان ایمان نیاوردند. اگر راه رشد را ببینند آنرا پیش نگیرند، و اگر راه ضلالت را ببینند آنرا پیش گیرند؛ زیرا که آیات ما را تکذیب کرده و از آن غفلت ورزیده‌اند.

در این آیه کریمه چند محرومیت را که بر اثر غفلت از آیات الهی برای انسان بوجود می‌آید، ذکر شده است که همه محرومیتهای اساسی و پایه‌ای است که مبدأ تمام محرومیت‌ها خواهند بود:

۱ - محرومیت از شناخت.

۲ - محرومیت از ایمان

۳ - محرمیت از رشد و کمال و برخورداری از ظلالت و گمراهی

همه این بدبختی‌ها و محرومیت‌ها، در اثر غفلت از مبدأ و معاد است. این است که می‌بینیم در آیات و روایات، تأکید بسیار در یاد خدا و روز قیامت و آیات الهی شده است؛ زیرا در اثر غفلت از آنها، شیطان حضور خود را در قلب انسان قوی می‌کند و بدین سبب انسان را وادار به ادامه کجرویهای خویش می‌کند تا اینکه رهسپار جهنم گردد و در آن خلد یابد.

ان الذین لایرجون لقائنا ورضوا بالحیاة الدنیا واطمأنوا بها والذین هم عن آیاتنا غافلون، اولئک مأویهم النار بما کانو یکسبون[۱۳۰].

البته آنانکه به لقاء مادل نبسته و امیدوار نیستند، و بزندگی پست دنیا دلخوش و دلبسته‌اند و به آن اطمینان یافته‌اند (اطمینان کاذب) و آنهائی که از آیات ما غافلند، هم اینان هستند که عاقبت به کردار زشت خود در آتش مأواگیرند.

اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم وسمعهم وابصارهم واولئک هم الغافلون لاجرم انهم فی الاخرة هم الخاسرون[۱۳۱].

هم اینان هستند که خدا بر قلبها و گوشها و دیدگانشان مهر نهاده و اینان همان غافلانند، بدین جهت است که در عالم آخرت بسیار محروم و زیانکار خواهند بود.

ولقد ذرأنا لجهنم کثیراً من الجن والانس لهم قلوب لایفقهون بها ولهم اعین لایبصرون بها ولهم اذان لایسمعون بها اولئک کالأنعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون[۱۳۲].

ومحققاً بسیاری از جن و انس را برای جهنم واگذاردیم، چه آنکه آنها را دلهائی است بی ادراک معرفت و دیده‌هایی بی نور بصیرت و گوشهائی ناشنوای حقیقت آنها مانند چهار پایانند بلکه بسی گمراه ترند زیرا قوه ادراک مصلحت و مفسد را داشتند و باز عمل نکردند آنها مردمی هستند که غافل شدند.

در این آیه کرمیه غافلان را با این ویژگیها معرفی می‌کند:

۱ - آنها از اهل جهنم اند

۲ - قلبهای بدون ادراک و معرفت دارند

۳ - چشمهای بدون نور بصیرت دارند

۴ - گوشهای بدون شنوائی حقیقت دارند

۵ - بنابراین آنها همانند حیوانات اند؛ بلکه بدترند.

پس متوجه شده‌ایم که راه ورود شیطان به دل و خروج ارزشها از آدمی، همان غفلت از خداست اگر انسان لحظه‌ای از مراقبت دل غافل شود، شیطان به حصار دل وارد خواهد شد و آدمی را کور و کر و لال و زیانبار خواهد ساخت. لذا ما باید همواره روان خود را با بندگی خدا عجین سازیم و خود را از فضای سرشار از غفلت و بی خبری بیرون آوریم؛ زیرا که غفلت مجرائی است برای فراموشی خدا و غلبه شیطان بر انسان چنانکه خداوند متعال فرمودند: استحوذ علیهم الشیطان فأنسیهم ذکر الله[۱۳۳].

مبارزه با غفلت

برای مبارزه با غفلت راه‌های زیادی ذکر شده است ولی مادر اینجا بطور مختصر به سه راه آن اشاره خواهیم کرد. و بحث مفصل آن برای جزوات آینده باقی می‌ماند ان شاء الله.

۱ - مراقبه و مراوده و محاوره

۲ - محاسبه نفس

۳ - عبرت گرفتن و اندیشه در حوادث

راه اول: مراقبه

مراقبه، یعنی آدمی از خود مراقبت و حراست نماید؛ یعنی خود را زیر نظر بگیرد و قبل از هر چیز خدا را بر خود ناظر بداند.

مراقبه، یعنی آدمی قبل از عمل، خود را ارزیابی کند، انگیزه‌های اعمالش را مورد بررسی قرار دهد که چرا و چگونه و برای چیست؟ خواجه عبدالله انصاری در معنی و درجات مراقبه چنین می‌گوید:

ان المراقبة دوام ملاحظة المقصود[۱۳۴] همانا مراقبت عبارت است از اینکه مقصود وهدف را دائماً در نظر داشته باشیم.

سالک باید مدام به حضرت باری تعالی نظر داشته باشد و رضای او را بطلبد و او را بر کارها و احوال خویش ناظر ببیند، آنگاه خواجه مراقبه را به سه درجه تقسیم می‌کند:

الدرجة الاولی: مراقبة الحق فی السیر الیه علی الدوام بین تعظیم مذهل ومداباة حاملد وسرورباعث.

یعنی سالک در سیر به سوی حق. دائماً به مراقبه از حق تعالی می‌پردازد، که این مراقبه دارای سه جنبه است.

اول: سالک باید چنان توجهش به عظمت حضرت حق معطوف باشد که هر چیز دیگر را خوار و حقیر بشمارد.

دوم: سالک در نتیجه چنین تعظیمی خود را در کمال نزدیکی به حضرت حق باید بداند.

سوم: شادمانی خود را در سیر و سلوک دائماً حفظ می‌کند تا انگیزه او باری ادامه این سیر باشد، و فتور واهمال در عزمش راه نیابد[۱۳۵].

در این مرحله آدمی در سیر به سوی حضرت حق جل جلاله، می‌کوشد تا از حدود و مسیر دین خارج نشود و مراقب مسائل روز مره اش باشد تا هر آنچه را که انجام می‌دهد. طبق شرع انجام پذیرد و خود را به اخلاق و طاعات نیکو بیاراید تا خدای او را بپسندد.

والدرجة الثانیة: مراقبة نظرالحق الیک برفض المعارضة وبالاعراض عن الاعتراض ونقض رعونة التعرض[۱۳۶].

این مرحله عبارتست از مراقبت کردن از نظر لطف حق به سوی خودت، به اینکه چیزی که معارض با آن است بزدائی و از رویگردانی از نظر حق رویگردان باشی و روحیه تعرض نسبت به حق را که ناشی از سستی و نادانی است در خودت بشکنی.

آدمی در این درجه از مراقبت، خداوند متعال را مراقب خود می‌داند و یقین یافته است که خداوند همیشه او را مشاهده و مراقبه می‌کند، و به احوال او و اسرارش علم دارد.

والله یعلم مافی قلوبکم وکان الله علیماً حکیماً[۱۳۷].

وکان الله علی کل شی ء رقیباً[۱۳۸]

و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

اعبدوالله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک

خداوند را چنان عبادت کن که گوئی او را می‌بینی و اگر تو او را نمی‌بینی او تو را می‌بیند مسلم در دل چنین آدم مراقب و مواظبی جائی برای هوا و هوس باقی نمی‌ماند.

الدرجة الثالثة: مراقبة الازل بمطالعة عین السبق[۱۳۹].

در این درجه از مراقبه، انسان کیفیت تجلیات پرودرگار عالم را مورد نظر دارد و آیات و افاضات الهی را مورد مشاهده قرار می‌دهد که چگونه ظهور و بروز دارند.

توجه و تذکر: باید دانست همانگونه که آدمی از خویش بر می‌خیزد، دشمن او هم به مراقبه از او می‌پردازد تا اینکه لحظه‌ای خود را از نظر اندازد و از چگونگی افکار و اعمالش غافل بماند؛ و او در این لحظه بر او غلبه می‌یابد و سرانجام متولی امورش می‌گردد. پس اگر سالک می‌خواهد از مسیر حق خارج نشود و امور زندگیش بر محور جق به چرخد و مدام بذکر حق متذکر باشد؛ بداند که شیطان عکس اینها را طالب است و بدین خاطر به مراقبت از انسان برخاسته است و هرگز سنگر دیدبانی اش را ترک نمی‌کند، آنکس موفق است که مراقب است و دلش حرم خدا واقع شده باشد.

گرنور عشق حق به دل وجانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبترشوی

یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی ترشوی

آنکس که یاد خدا در دلش زنده است از هیچ چیزی رنگ نمی‌پذیرد و از آب هفت دریا به اندازه موئی تر نمی‌شود، در اجتماع حضور می‌یابد و کوچکترین انحرافی پیدا نمی‌کند؛ چون بذکر خدا مشغول است.

مرد جنگ بیدار است: مردی که در میدان جنگ حضور می‌یابد همیشه بیار و مراقب و متوجه است که مبادا دشمن او را غافلگیر کند و اسیر خود نماید. خواب برای یک جنگجو در میدان جنگ، برابر با مرگ و نابودی اوست، یک لحظه غفلت از دشمن درون و برون - آن هم دشمن مکار - برابر با نابودی آدم است. علی (علیه السلام) در یکی از نامه‌های مبارکش به اهل مصر نوشته و به مالک اشتر فرستاده بود، چنین می‌نویسد:

ان اخاالحرب الارق ومن نام لم ینم عنه[۱۴۰]. مرد جنگجو، بیدار و هشیار است، و اگر او را خواب فراگیرد، دشمن او آسوده نشود. خواب نبرده و بیدار است این تنها برای جنگهای بیرونی و صوری نیست، که اگر یک جنگجو در سنگر به خواب رفت، دشمن او را غافلگیر می‌کند و از بین می‌برد، بلکه برای جنگ‌های درونی نیز چنین است، که اگر انسان سالک لحظه‌ای غافل ماند دشمن از او غافل نخواهد ماند، و بلکه از لحظه غفلت استفاده کرده و بر او می‌تازد.

آری، ان اخاالحرب الارق و من نام لم ینم عنه یک رزمنده در میدان جنگ، ارق است، خواب در چشمش فرو نمی‌رود. و اصلا او را با خواب کاری نیست، او سراسر بیداری و توجه است، انسان جنگنجو برادر جنگ است. بیدار است، چون رقیب او بیدار است، غفلت در برابر دشمن یعنی، پیروزی دشمن. آن انسانی هم که وارد میدان جنگ و جهاد اکبر می‌شود، باید بداند که در مقابل دشمنی قرار گرفته که لحظه‌ای خواب ندارد و در عین حال حیال و مکار است؛ توطئه گر وسوسه انداز خواب به چشمش فرو نرود؛ زیرا دشمن از چشم بیدار مخفی می‌گردد.

راه دوم: محاسبه نفس

راه سوم: عبرت گرفتن و اندیشه در حوادث

در زندگی انسانها در طول تاریخ، قضایا و حوادث متعددی روی می‌دهد که انسانها در برابر این حوادث دو قسمند: [۱۴۱]

۱ - یک گروه مردمی هستند نادان که از حوادث و رویدادها، سرسر می‌گذرند و دقت و تأمل نمی‌کنند.

۲ - گروهی هستند که در آن حوادث تفکر و تأمل نموده و تجربه می‌آموزند تا بدین سبب نیروی عقل خویش را بکار انداخته و خطاهای کمتری را مرتکب شوند.

انسانی که سرگذشت اقوام گذشته و حال را مورد مطالعه قرار می‌دهد، خوب و بد آنها را تشخیص می‌دهد و از رفتار آنها در زندگی عبرت می‌گیرد و تجربه تازه کسب می‌کند... و همه اینها را به صورت تجربیاتی منظم در خزانه فکر و حافظه خویش جایگزین می‌کند تا از آنها به عنوان برنامه‌های زنده زندگی استفاده نماید و بدینوسیله از اشتباه خود بکاهد، چون او در مدرسه زندگی نیک و بد را آموخت، و گذشته را مورد نظر قرار داده، شکست خوردگان و عامل شکستشان، و پیروز مندان و عامل پیروزیشان را مورد مطالعه قرار داده، و لذا در زندگی اش از راهی می‌رود که موفقیت در آن است، او دیگر خود را به فساد و تباهی نمی‌کشاند، چون دید که فساد، اهلش را چه کرد. و به کجا برده است. او به وسیله عبرت آموزی، فکر خود را به راه راست هدایت می‌کند و از انحراف باز می‌دارد.

این چنین انسانی با مطالعه و تجزیه و تحلیل وقایع تاریخی و سرگذشت دیگران، راه و بیراهه را سود و زیان، خوب و بد، دوست و دشمن را... از هم تشخیص می‌دهد، لذا بدینوسیله زندگی پاک و باصفائی را صاحب خواهد بود - زندگی به درازای تاریخ با بهره برداری سالم از تاریخ.

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: لایلسع المومن من جحر واحد مرتین

انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود.

زیرا انسان عاقل در زندگی همراه با تجربیاتش فعالیت می‌کند، از اشتباه و خطای خویش درس عبرت می‌گیرد. توجه به آیات و روایات

آیات: فانتقمنا منهم فاغرقناهم فی الیم بانهم کذبوا بایاتنا و کانوا عنها غافلین[۱۴۲].

پس ما انتقام گرفتیم از ایشان (فرعونیان) که آنها را در دریا غرق کردیم، برای اینکه آنها نشانه‌های ما را تکذیب کردند و از آیات ما غافل بودند.

فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک آیة و ان کثیراً من الناس عن آیاتنا لغافلون[۱۴۳].

پس امروز نجات دادیم جسم تو را تا اینکه برای جانشینان خود، نشانه‌ای باشی و بدرستی که بسیاری از مردم از نشانه‌های ما غافلند.

کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم، ونعمة کانوا فیها فاکهین، کذلک واورثناها قوماً آخرین فما بکت علیهم السماء والارض و ما کانوا منظرین[۱۴۴].

چه بسا باغها و چشمه سارها و کشتزارها و جایگاه‌های ارجمند و نعمتی که در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند، این چنین است رسم روزگار که ما آنها را به قومی دیگر میراث دادیم. آنگاه آسمان و زمین بر آنها نگریست و از مهلت دادگان نبودند.

لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الالباب[۱۴۵].

همانا در حکایت آنان (یوسف و برادرانش یوسف و عزیز مصر) برای صاحبان عقل عبرت خواهد بود.

و در جای دیگر فرمودند: فاقصص القصص لعلهم یتفکرون[۱۴۶].

مولوی نیز در مثنوی داستانی جالب در لزوم عبرت گرفتن از گذشتگان و ترک راهی که باعث سقوط آنان می‌شود آورده است:

داستان از این قرار است که شیر و گرگ و روباه باهم برای طلب و بدست آوردن شکار، به کوهستان می‌روند و یک گاو و یک بز کوهی و یک خرگوش را شکار می‌کنند و به جنگل می‌آورند. گرگ و روباه از طعمه، طمع می‌برند و می‌خواستند که شیر آنها را به عدل تقسیم کند. ولی شیر که از وسوسه‌های آنان آگاه بود، با خود گفت: بنمایم سزا مر شما را ای خسیان گدا. بالاخره شیر به گرگ می‌گوید که تو صیدها را قسمت کن:

گفت شیر ای گرگ این را بخش کن

معدلت را نو کن ای گرگ کهن

نایب من باش در قسمت گری

ناپدید آید که تو چه گرهری

گفت ای شه گاو وحشی بخش توست

آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست

بزمرا که بزمیانه است وسط

روبها خرگوش بستان بی غلط

شیر گفت ای گرگ چون گفتی؟ بگو

چون که من باشم تو گوئی ما و تو؟

گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید

پیش چون من شیر بی مثل و ندید

گفت پیش آ کس خری چون تو ندید

پیشش آمد، پنجه زد او را درید

چون ندیدش مغز و توبیر رشید

در سیاست پوستش از سرکشید

گرگ را برکند سر آن سرفراز

تا نماند دو سری و امتیاز

بعد از اینکه شیر سر گرگ را می‌کند و گرگ در خاک و خون به غلتیدن می‌افتد روباه را می‌خواند:

بعد از آن رو شیر با روباه کرد –

گفت این را بخش کن از بهر خورد

سجده کرد و گفت کین گاوسمین –

چاشت خوردت باشد ای شه مهین

وین بز از به رمیانه روز را –

یخنه‌ای باشد شه پیروز را

و آن دگر خرگوش بهر شام هم –

شبچره‌ای شاه با لطف و کرم

گفت ای رو به تو عدل افروختی –

این چنین قسمت ز که آموختی؟

از کجا آموختی این ای بزرگ –

گفت ای شاه جهان از حال گرگ

گفت چون در عشق ما گشتی گرو –

هر سه را برگیر و بستان و برو

چون گرفتی عبرت از گرگ دنی –

پس تو رو به نیستی شیر منی

عاقل آن باشد که عبرت گیرد از –

مرگ یاران در بلای محترز رو به آن دم بر زبان صد شکر راند –

که مرا شیر از پس آن گرگ خواند

گر مرا اول به فرمودی که تو –

بخش این را، که برای جان از او؟

پس سپاس او را که ما را در جهان –

کرد پیدا از پس پیشینیان

تا شنیدم آن سیاستهای حق –

بر قرون ماضیه اندر سبق

تا که ما از حال آن گرگان پیش –

همچو رو به پاس خودداریم پیش

امت مرحومه زین رو خواندمان –

آن رسول حق و صادق در بیان

استخوان و پشم آن گرگان عیان –

بنگرید و پند گیرید ای مهان

عاقل از سر بنهد این هستی و باد –

چون شنید انجام فرعونان وعاد

ور نه بنهد دیگران از حال او –

عبرتی گیرند از اضلال او[۱۴۷]

نکاتی چند که می‌نویسد: این داستان قابل توجه می‌باشد عبارتند از:

۱ - عدم کبر و غرور در مقابل خداوند متعال و رسولان الهی.

۲ - عدم آمیزش باطل خود با حق - تا اینکه بدینوسیله جامعه‌ای را نیالوده و از آب گل آلود ماهی نگرفت - همانند گرگ که برای سیری شکم خود و جلوه دادن خود، ابتداء سخن از بزرگی و عظمت شیر می‌راند تا بدینوسیله کار خود را به ثمر رساند.

۳ - عبرت گرفتن از سرنوشت دیگران؛ آنان که ادعای خدای می‌کردند و بر مردم بدلخواه خود حکم می‌راندند سرنوشتی همانند سرنوشت گرگ یافتند (در تمثیل مذکور بیشتر همین جنبه آن مورد نظر ماست).

۴ - باید سپاس خدای گذارد که ما را در دورانهائی خلق کرده است که قبل از ما ملتها و گروه‌هایی بودند که در صحنه‌های گوناگون زندگی، تکاپو کرده‌اند و هر کدام برای خود راه و رسمی برگزیده بودند که اکنون نتایج همه آنان را تاریخ برای ما نگهداشته است. کاخهای ویران، تخت‌های واژگون و جسدهای پوسیده آنان... همه برای ما به عنوان یک آموزشگاه زنده و گویا حاضرند. بر ماست که از آنان درس عبرت گرفته و راهی را که آنان رفته‌اند پیش نگیریم.

به قول شاعر:

به مصر رفتم و آثار باستان دیدم

به چشم آنچه شنیدم ز داستان دیدم

بسی چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ

چنان فتاد نصیبم که آنچنان دیدم

گواه قدرت شاهان آسمان درگاه

بسی هرم ز زمین سر به آسمان دیدم

تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک

تو نقش دیدی و من نعش ناتوان دیدم

تو تخت دیدی و من بخت واژگون از تخت

تو صخره دیدی و من سخره زمان دیدم

تو تاج دیدی و من تخت رفته بتاراج

تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم

تو عکس دیدی و من گردش جهان برعکس

تو شکل ظاهر و من صورت نهان دیدم

تو چشم دیدی و من دیده حریصان باز

هنوز در طمع عیش جاودان دیدم

میان این همه آثار خوب و بد به مثل

دو چیز از بدو از خوب توأمان دیدم

یکی نشانه قدرت یکی نشانه حرص

دو بازمانده ز دیوان خسروان دیدم

همچنین حکیم خاقانی در قصیده معروف ایوان مدائن می‌گوید:

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آئینه عبرت دان...[۱۴۸]

شاعری دیگر، حکایت عبرت انگیزی را در ابیات زیر آورده است:

نادره پیری ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملک از روی پند

روی همین مسند و این تکیه گاه

زیر همین قبه و این بارگاه

بودم و دیدم بر ابن زیاد

آه چه دیدم که دو چشمم مباد

تازه سری چو سپر آسمان

طلعت خورشید ز رویش نهان

بعد ز چندی سر آن خیره سر

بد بر مختار بروی سپر

بعد که مصعب سرور و سردار شد

دستکش او سر مختار شد

نک سر مصعب به تقاضای کار

تا چه کند با تو دگر روزگار؟

باید خدای را شکر کرد که ما را بعد از دیگران آفرید تا با تأمل در سرنوشت آنان خود را از سقوط و گمراهی نجات دهیم، همچنانکه روباه سپاس خدای را گفت که بعد از گرگ فرا خوانده شد.

پس سپاس او را که ما را در جهان - کرد پیدا از پس پیشینیان

تا شنیدیم آن سیاستهای حق - بر قرون ماضیه اندر سبق

تا که ما از حال آن گرگان پیش - همچو رو به پاس خود داریم بیش

حال ابی جوان! باید به حال پیران بنگری و از پشت گوژ و موی سفید آنان درس عبرت بگیری؟ و قدردان عمر خویش باشی از آن استفاده‌های بیشتری ببری و آن را برای رسیدن به کمال لایقت به فعالیت بیشتری وادار نمائی.

جوانی گفت با پیر دل آگاه

که خم گشتی چه میجوئی در این راه

جوابش گفت پیر خوش تکلم

که ایام جوانی کرده‌ام گم

و در وصیتنامه اسکندر آمده است:

شنیدم در وصایای سکندر

که گفتی با ارسطوی هنرور

که از روی زمین چون دیده بستم

برون آرید از تابوت دستم

که تا بینند مغروران سرمست

که از دنیا برون رفتم تهیدست

بنابراین همه حوادث روزگار، مرگ عزیزان، ویرانی کاخ ظالمان، خم شدن پیرمردان، عالم شدن عالمان و... تذکری می‌باشند برای بیداری انسان از خواب غفلت.

روایات:

علی (علیه السلام) می‌فرماید: کسب العقل الاعتبار والاستظهار و کسب الجهل الغفلة والاغترار[۱۴۹].

یعنی در کسب عقل، عبرت گرفتن و احتیاط است و کسب جهل، غفلت و فریب خوردن است.

باز می‌فرمایند:

الاعتبار یثمر العصمة.

عبرت گرفتن ثمره اش عصمت و خود نگاهداری از گناه است.

و باز آن حضرت می‌فرمایند! رحم الله امراً تفکر فاعتبر وابصر[۱۵۰] خدای رحمت کند کسی را که فکر کند، سپس عبرت بگیرد و درنتیجه عبرت گیری، بینا گردد.

همچنین می‌فرمایند: الاعتبار یقود الی الرشد[۱۵۱]

عبرت گرفتن آدمی را به سوی رشد می‌کشاند.

و نیز می‌فرماید: من حفظ التجارب اصابت افعاله[۱۵۲]

آنکس که تجربیات خود را حفظ کند، در کارها به راه صحیح و صواب خواهد رفت.

من احکم من التجارب سلم من العواطب[۱۵۳].

آن کس که اعمال خود را بر پایه محکم تجربیات استوار نماید از سقوط و تباهی بسلامت خواهد بود.

و نیز می‌فرمایند: من لم ینفعه الله بالبلاء والتجارب لم ینتفع من العظة[۱۵۴].

کسی که نفع هدایت الهی از راه آزمایشات و تجارب عایدش نشود، او از هیچ اندرز و نصیحتی بهره مند نخواهد شد.

در همین جا سخن خود را با این امید به پایان می‌رسانیم که: با اندیشه در زندگی انسانهای پاک و متقی و هم چنین زندگی انسانهای گمراه و شقی خویشتن را از آلودگی‌های و گناهان مبرا سازیم و خود را به خلق و خوی الهی مزین گردانیم و لحظه‌ای از مراقبت دشمن دیرینه خویش غفلت ننمائیم، بلکه بر سرگذشت غافلان از یاد خدا نظر افکنیم و با درس گرفتن از آموزشگاه زندگی راه ذاکران الهی را در زیر دست عنایت حق پیش گیریم. ان شاء الله.

وسوسه‌های شیطانی

همانگونه که در گذشته عرض کردیم، شیطان بطرق مختلف در آدمی نفوذ می‌کند، حتی اگر آدمی از یک راه مواظبت بنماید ولی از راه دیگر غافل بماند، باز هم شیطان از همان راه غفلت شده وارد می‌شود.

خداوند در این باره می‌فرماید:

قال فبما أغویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لآتینهم من بین أیدیهم ومن خلفهم وعن أیمانهم وعن شمائلهم ولا تجد اکثرهم شاکرین[۱۵۵].

شیطان گفت: که چون تو مرا گمراه کردی من نیز بندگانت را از راه راست که شرع و آئین تست گمراه گردانم آنگاه، از پیش رو و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در می‌آیم تا بیشتر آنان، شکر نعمت به جای نیاورند.

شیطان برای اغوای آدمی ابتداء در دلش ایجاد وسوسه می‌کند و کم کم او را از یاد خدا غافل می‌دارد تا اینکه جرأت انجام گناه و معصیت را پیدا کند و بر او مسلط گردد، ما در اینجا بطور مختصری به چند نمونه از وسوسه‌های شیطانی اشاره می‌کنیم.

تأخیر انداختن توبه

گاهی شیطان به آدمی، بخصوص جوانان می‌گوید که: شما امروز اول عمرتان است نمی‌خواهد اینقدر خود را به زحمت بیندازید و زندگی را بر خود دشوار کنید. امروز روز شما جوانهاست؛ فردا که پیر شدید جبران می‌کنید. فرصت زیاد است، رحمت خداوند هم وسیع است؛ لذا بعداً توبه می‌کنید!

بدینوسیله او را رام خود می‌کند و ودار به گناه می‌نماید. اما انسان مومن متذکر می‌گوید: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و به یاد خدا می‌افتد؛ ارتباط خود را با خدای خود قویتر می‌کند؛ و به یاد مرگ می‌افتد؛ به یاد عذاب و عدل الهی می‌افتد؛ و به خود می‌گوید من که از آینده و ساعت مرگ با خبر نیستم؛ آیا تا یک لحظه دیگر زنده هستم یا نه؟ نمی‌دانم! چه بسا در حین انجام گناه جانم به لب آید و به افتضاح بمیرم! آن وقت فرصت باری توبه کجا باقی می‌ماند؟ لذا او خود را متذکر می‌سازد که من با خدای خویش عهد بستم که متابعت شیطان نکنم حال، که اول عمر من است و چیزی از بستن عهد نگذشته، آن را بشکنم و فرمان غیر خدا را ببرم؟ حال، که شیطان دشن بزرگ و کرم بسته من است چرا مغلوب او گردم و فریب دشمن شناخته شده خویش را بخورم؟

خداوند می‌فرماید:

الم اعهد الیکم یابنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین[۱۵۶].


ای فرزندان آدم! آیا با شما عهد نبستم که شیطان را نپرستید؟؛ زیرا که او دشمن آشکار شماست.

واذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم وأشهدهم علی انفسهم الست بربکم، قالو بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین[۱۵۷].

و چون پروردگار تو از پشت فرزندان آدم، نسل آنها را گرفت و آنها را برخودشان گواه قرار داد که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری گواه شدیم مبادا بگویید روز قیامت ما از این واقعه غافل بودیم؟.

کوچک جلوه دادن گناه

گاهی شیطان از راه کبیره و صغیره بودن گناهان وارد می‌شد زمانی که انسان اراده گناه کند بلافاصله شیطان حضور خویش را در میدان تقویت می‌کند و او را وادار به انجام آن گناه می‌کند، مثلا به او می‌گوید این گناه که تو اراده کرده‌ای، گناهی ناچیز است و تو باید سعی کنی که از گناهان کبیره اجتناب ورزی و خود را بد آنها آلوده نکنی و اما گناه کوچک که چیزی نیست، ببینید از چه راهی وارد می‌شود؟ در عین حالی که دارد او را به گناه و معصیت امر می‌کند، نصیحت و موعظه هم می‌کند؛ از گناهان کبیره نهی می‌کند تا بدینوسیله او را به ارتکاب صغیره تشویق نماید، اما انسان متذکر فوراً به خود می‌گوید که هر گناهی، گناه کبیره است؛ زیرا که همه آنها عصیان در برابر ذات حق است. پس هر چه که موجب سرپیچی از او امر پروردگار باشد، برای من گناهی بزرگ است. اگر امروز من از این گناه کوچک و ناچیز نتوانم خود را نگهدارم، چگونه فردا می‌توانم از گناهان بزرگ اجتناب کنم؟ حالی که در برابر این گناه کوچک، من قدرت دارم، چرا بر او غالب نشوم تا اینکه فردا گناهان بزرگ نتوانند بر من غلبه پیدا کنند؟

اگر بنا باشد هر چه که نفس تقاضا کند من عرضه بدارم، روز بروز بر تقاضاهای خود می‌افزاید، چون ظرف نفس پرشدنی نیست؛ و تفاوت عمده انسان و حیوان در همین است. اگر من به تمناهای کاذب نفس پاسخ دادم، حالت عطش روحی می‌یابد که دیگر سیر کردنش مشکل و مشکل است. آدمی اگر ذره‌ای زمینه را برای ارضاء میلهای کاذب باز بگذارد، این امیال نفسانی پیش خواهند رفت و دیگر پایان پذیری و قناعت باری آنها مطرح نیست.

وزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست - کو بدریاها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز - کم نگردد سوزش آن حق سوز

در اینجا توجه شما را به داستانی جالب و قابل دقت از مثنوی جلب می‌کنم:

می‌گوید مردی درشت و خوش سخنت خار ریشه داری را در راه عبور مردم کاشت، مردم که از آن راه عبور و مرور داشتند او را سرزنش کردند که آن خار را که کاشته‌ای برکن، او اعتنائی نداشت، هر لحظه ریشه خار، در روئیدن و قدرت گرفتن بود، پای مردم را مجروح و خونین می‌کرد، لباسهای اشخاص را می‌درید و پاهای برهنه بینوایان را زخمی می‌ساخت حاکم از کردار آن مرد پلید مطلع گشت و او را احضار کرد و گفت: برو آن خار را که کاشته‌ای برکن!

آن مرد پلید جواب داد: باشد آنرا خواهم کند، او مدتی فردا فردا می‌کرد، و با گذشت زمان خار ریشه دار می‌شد، حاکم از تخلف او و فردا فردا گفتنش بر آشفت و گفت: برو آن دستوری را که دادم عمل کن! باز آن مرد پلید گفت: چند روز به من مهلت بده قاضی گفت عجله کن! و هر چه زودتر خار را برکن و در انجام این کار مسامحه مکن، چون هر چنه تو فردا فردا کنی و زمان را می‌گذرانی، آن درخت خار ریشه دارتر و محکمتر گشته و تو که می‌خواهی آن را بکنی پیرتر و ناتوان تر می‌گردی.

ریشه خار در حال نیرو گرفتن است دولی تو رو به سستی و کاستی هستی، خاری را که کاشته‌ای ریشه آن روز بروز آبدارتر و نیرومندتر می‌شود ولی تو هر روز بیچاره تر و خشک تر می‌شود؛ بالاخره آن خار رو به جوانی می‌رود و تو رو به پیری، زود باش و فرصت را از دست مده!

تو که میگوئی که فردا این بدان

که به هرروزی که می‌آید زمان

خاربن در قوت و برخاستن

خارکن درسستی و درکاستن

آن درخت بد جوانتر می‌شود

وین کننده پیرو مضطر می‌شود

خاربن هر روز و هر دم سبزتر

زود باش و روزگر خود مبر

ای انسان بینوا! هر یکی از عادات پلید و زشت خود را همانند خار بدان که بارها به پای خودت و دیگران خلیده است، تو بارها از کردار زشت پشیمان گشته و از عادات تبهکارانه خود خسته شده‌ای اکنون مگر بی حس شده‌ای که زشتی گناه و پلیدی را احساس نمی‌کنی؟

خاربن دان هر یکی خود بدت

بارها در پای خار آخرزدت

بارها از فعل بد نادم شدی

بر سر راه ندامت آمدی

بارها از خوی خود خسته شدی

حس نداری سخت بی حس آمدی

آنگاه می‌گوید: اگر خسته شدن و رنجیدن سایر مردم از اخلاق ناپسند خودت غفلت داری، حداقل از شکنجه‌ای که خود از خارهای درونی ات می‌بری نمی‌توانی غفلت بورزی، درست توجه کن! میدانی تو در چه وضعی قرار گرفته‌ای؟ تو با این اوصاف زشت و پلیدی مایه عذاب خود وشکنجه‌ها یا تبری بردار و مردانه ریشه خارهای درونی ات را بکن و مانند علی ابن ابیطالب (علیه السلام) با گرایش واقعی به خدا، قدرت ربانی بدست آورده و در خیبر از جای بکن و اگر نمی‌توانی، مانند ابوبکر و عمر راه دیگر را انتخاب کن، یا خاری را که در درون تو ریشه دوانیده به گلبنی وصل کن.

آتش درونت را به نور الهی متصل کن؟ باشد که آن نور این آتش خانمانسوز را خاموش کند، و این خار جراحت بار را به گلبن مبدل سازد.

تو همانند دوزخ و آن نور الهی مانند آن مومن است که می‌تواند آتش دوزخ را خاموش کند، پیغمبر ما محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: هنگامی که مومن از مقابل جهنم عبور می‌کند، جهنم با عجز و لابه می‌گوید:

یا مومن فان نورک اطفأناری ای مومن نور تو آتش مرا خاموش کرده است چون تنها با ضد است که می‌توان ضد دیگر را از بین برد، لذا هلاک و نابودی آتش با نور مومن که ضد آن است خواهد بود، آتش معلول قهر و غضب الهی و نور معلول فضل و رحمت اوست.

یا تبر بردار و مردانه بزن

تو علی وار این در خیبر بکن

ورنه چون صدیق و فاروق مهین

هین طریق دیگران را برگزین

یابه گلبن وصل کن این خار را

وصل کن بانار نور یاررا

تا که نور او کشد نار تو را

وصل او گلبن کند خار تو را

حال اگر می‌خواهی شر آتش را از خویش دفع کنی، آب رحمت الهی را بر آن آتش بپاش! میدانی چشمه ساز این آب که آتش را خاموش می‌کند کجاست؟ روح پاک مومن است.

نفس اماره، تو از آب حیات معنوی مردان الهی گریزان است. آن آتش است و این آب است احساس و اندیشه کسی که نفس حیوانی را به آتش کشیده است، حس و درک مرد ربانی است، که می‌تواند آن شعله‌ها را نیست و نابود سازد.

گرهمی خواهی تو دفع شرنار

آب رحمت بر دل آتش گمار

چشمه آن آب رحمت مومن است

آب حیوان روح پاک مومن است

پس گریزان است نفس تو از او

زانکه تو آتشی او زآب جو

برگردیم به اصل موضوعی؟ مطرح کرده بودیم که در هنگام پیری مرکب لنگ است و منزل بس دور و بار گران بر دوش و راه پر از چاه در چنین راهی با آن بار گران، کج مرو؛ راه اصلی را پیدا کن؛ شصتمین سال عمرت که فرا رسید در حقیقت مرگ دام خود را پیش پای تو گسترده است! مانند آن ماهی چالاک باش که از دام جسته خود را به مردن زده و صیاد را اغفال کرد تا او را به دریا انداخت. بی نوا آن ماهی سوم که مغرور بود و احتیاط را از دست داده گرفتار دام صیاد شد و به زندگی خود پایان بخشید، اگر از دام نجات پیدا نکنی، قوانین الهی تو را مانند آن ماهی در دام افتاده، در تابه آتشین بریان خواهد کرد.

سالیان عمرت رو به پایان است؛ فصل کشت و کار تمام شد؛ اندوخته خود را در نظر بیاور؛ بیدار شو؛ عبرت گیر؛ قیام کن؛ از خدا کمک بطلب؛ سپس بکوش که به نتیجه خواهی رسید.

ای انسان را هرو، آگاه باش، وقت گذشته، آفتاب عمرت رو به غروب است، این دو روز دیگر که از فرصت زندگانی باقی مانده است، بیکار مباش، همین امروز بلکه همین ساعت باقیمانده‌های دانه‌های وجود را در مزرعه زندگی لرزانت بپاش، جود و احساس خدای ما آنها را خواهد رویانید، همین چند لحظه عمر را دریاب! باشد که بتوانی به عمری ابدی و پایدار نائل شوی، بیا با این چراغی که آخرین شعله‌های خود را به پیرامون خود می‌پاشد، فتیله و روغنی برسان، دیگر موقع فردا فردا گفتن گذشته است، مگر فردا، بگو امروز، تا شاید ایام کشت را از دست ندهی.

اندر آن تقریر بودیم ای خسور

که خرت لنگ است و منزل دور دور

بار تو باشد گران در راه چاه

کج مرو رود است اندر شاهراه

سال شصت آمد که درشستت کشد

راه دریا گیر تایابی رشد

آنکه عاقل بد در دریا رسید

شد خلاص از دام و از آتش رهید

چونکه بیگه گشت و آن فرصت گذشت

مرده گرد و روسوی دریا زدشت

ورنه در تا به شوی بریان بسی

این چنین هرگز کند برخود کسی؟

حال آن سه ماهی و آن جویبار

گفته شد اینجا برای اعتبار

فانتبه ثم اعتبر ثم انتصب

واستعن بالله ثم اجتهد

سال بگه گشت و وقت کشت نی

جز سیه روئی و فعل زشت نی

هین و هین ای هروبیگاه شد

آفتاب عمر سوی چاه شد

این دو روزک را که روزت هست زود

پر افشانی بکن از راه جود.[۱۵۸]

بنابراین باید گناه را به هیچ وجه کوچک نشماریم و دردم آن را با یاد خدا و نزدیکی با مقربان خدا، در صحنه دل خویش محو و نابود گردانیم.

توصیه شیطان به ترک مستحبات و فعل مکروهات

این یکی دیگر از راه‌هائی است که شیطان از طریق آن به دل انسان مومن وارد شده و ایجاد وسوسه می‌نماید. حال آنکه یکی از راه‌های مهم قرب انسان به پروردگار، انجام نوافل و مستحبات است و ترک مکروهات اگر چه این امور بر انسان واجب نیستند، ولی انسانی که بخواهد بنده خدا باشد و جز در راه او قدم بر ندارد، فعل و ترک این امور را بر خود واجب می‌داند، تاجائی که اگر نماز مستحبی اش را ادا نکرد، قضای آن را بجا می‌آورد، و اگر مکروهی را مرتکب شد می‌نالد و شب‌ها را بیدار می‌ماند تا جبران آن نماید، لذا شیطان هم از این راه که این امور بر انسان واجب نیستند وارد شده و بدینوسیله ایجاد وسوسه می‌کند و به آدمی می‌گوید خداوند همانها را که بر تو واجب کرده از تو می‌خواهد، لزومی ندارد تو خودت را به زحمت بیندازی، مثلا نصف شب در هوای سربلند شوی، وضو بگیری و نماز شب بخوانی، یا فلان مکروه را ترک کنی و بدینوسیله برای خود ایجاد درد سر و زحمت کنی، تو برو محرمات را ترک کن، لزومی ندارد تو خواسته‌های مجاز را فراموش کنی و بگوئی مکروه است؛ تو فقط موظف هستی از حرامها و غیر مجازها اجتناب ورزی!

دامهای خطرناک

ببینید شیطان چه دامهای خطرناکی را می‌گستراند و با چه لباس و زبانی وارد می‌شود تا کم کم چراغ پر فروغ ایمان و ذکر الله را در درون او خاموش می‌کند، تا سرانجام نه حرامی بشناسد و نه حلالی؛ او می‌کوشد تا کم کم استحکام وجدان مذهبی و معنوی انسانها را ضعیف گردان تا دیگر نتوانند در برابر گناهان عکس العملی از خود نشان دهند.

واکنش انسان متقی: انسان متقی برای خود برنامه ریزی می‌کند وجهت حفظ واجباتش پاسدارانی بر می‌گمارد و خود را برای بدست آوردن آنها مقید می‌گرداند، آن پاسداران، مستحبات و نوافل هستند، او به خود می‌گوید که اگر من مستحبات را ترک کنم و به وادی نسیان بسپارد، کم کم در انجام واجبات کسل و سست می‌شوم و آنها را برای اسقاط وظیفه بجا می‌آورد ترک آن مقدمه ایست برای ترک واجبات و ترک این امور که با سختی‌ها همراه نیست، ترک واجبات را راحت می‌کند. اگر مکروهی را انجام دادم و بر این کار اصرار ورزیدم، این مقدمه‌ای خواهد بود برای انجام دادن افعال حرام؛ انجام مکروهات که براحتی صورت می‌گیرد و گناه هم شمرده نمی‌شود؛ اما انجام محرمات را که عذابها و ظلمت‌ها بدنبال دارد ساده می‌گرداند.

یادم نمی‌رود هنگامی که در مراسم نماز جماعت جمع از رزمندگان شجاع اسلام حضور یافته بودم و این مثال را برای آنان بیان می‌کردم: که مستحبات برای واجبات حکم پاسداری و محافظ را دارند، یا حکم سیمهای خاردار را دارند که برای حفاظت باغها و مزارع و... به کار می‌برند اگر کسی قصد از بین بردن شخصی را یا ورود به مکانی را داشته باشد، ابتداء به سراغ محافظین می‌رود که اگر توانست به نحوی آنان را از بین ببرد یا غافل سازد، آنگاه به مقصد اصلی خود می‌پردازد.

همچنین انجام مکروهات و صغائر حکم دانه‌هایی را دارند که در پیش دامها ریخته شده تا اینکه مرغها و پرندگان بدینوسیله با برداشتن دانه اول به سراغ دانه دوم بروند و کم کم که طمع، چشم آنان را کور گردانید و دام را از یاد بردند در آن می‌افتند انسان هم، چشم آن را کور گردانید و دام را از یاد بردند در آن می‌افتند انسان هم، چنین است با انجام مکروه اول به سراغ مکروه دوم می‌رود و کم کم انجام دادن گناهان کوچک را اهمیت نمی‌دهد و برجرأتش در انجام دادن گناهان کبیره نیز افزوده می‌شود تا اینکه گرفتار دام شهوت می‌گردد و اسیر شیطان؛ چون میل به بی نهایت در همه انسانها نهفته است لذا اگر جلوی امیال کاذب آدمی، دانه ریختهه شود او را به سوی خود می‌کشاند و آدمی هم به نوبه خود می‌طلبد در حالیکه سیر نمی‌شود.

اما انسان سالک مقامات عالی و معنوی روح خویش را مرتب تقویت می‌کند ولحظه‌ای از ذکر خدا غافل نمی‌شود و چون غافل نیست هرگز اسیر نمی‌شود؛ همانگونه که مرغ تا غافل نیست در دام نمی‌افتد؛ انسان هم وقتی از حدود الهی خارج شد به دام می‌افتد.

مرغ غافل می‌خورد دانه زدام

همچو اندر دام دنیا این عوام

باز مرغان خبیر هوشمند

کرده‌اند از دانه خود را خشک بند

انسان ذاکر چون همیشه بیدار و متوجه است هرگز از شیطان ضربه نمی‌پذیرد؛ زیرا عناصر عالی روحانی او قوی و مستحکم هستند، لذا هر ضربه‌ای که به آنها وارد شود با نوعی عکس العمل شدید رو برو می‌شود.

انسان مومن همانند زمین سفت و با صلابتی است که اگر توپچه‌ای را بر آن فرود آورند، با استحکام شدید آن روبرو می‌شود. و به عقب بر می‌گردد، البته این مسئله به مقدار فشار و شدتی که برای فرود آوردن توپ وارد می‌آید بستگی دارد، پس در این جریان دو مسئله وجود دارد.

اول سفت و محکم بودن زمین.

دوم فشار وارد بر توپ.

انسان مومن، سفت و با صلابت است، عزیز است وقتی شیطان تیری به طرف او پرتاپ می‌کند، از خود عکس العملی نشان داده آن را بر می‌گرداند؛ حال، چقدر تیر کوچک یا بزرگ باشد مسئله‌ای نیست؛ او محکم و نفوذناپذیر است؛ در برابر کوچکترین حمله دشمن، بزرگترین واکنش را از خود نشان می‌دهد؛ تا مبادا دشمن برای نفوذ در او امیدی داشته باشد اگر مکروهی را انجام داد، می‌نالد، متضوع و متوسل می‌شود. زودتر برای نماز شب بیدار می‌شود تا با خشت زرین لااله الاالله دیوار تقوای خویش را رفیع تر و محکمتر گرداند رسول خدا به عنوان صاحب خلق عظیم و متمم مکارم اخلاق می‌فرماید:

انه لیعان علی قلبی حتی استغفر فی یوم مأته مرة[۱۵۹].

این پیامبر اسلام است که به عنوان مظهر و اسوه اخلاق پسندیده چنین عمل می‌کند که روزی هفتاد بار استغفار می‌کند، تا دل خود را از آن چیزی که برای ما آینه است پاک کند، آن چیزی که برای ما گرد و غبار است، جرات رفتن به سراغ پیامبر را ندارد.

برای مثال: انسان مومن ومتقی مانند یک دیوار سفید است که اگر دست کثیفی روی آن گذاشته شود فورا جای آن پدیدار می‌گردد به صورت لکه‌ای بر دیوار سفید جلوه می‌کند. روح انسان متقی هم پاک و سفید است؛ اذا اگر کوچکترین رذیله‌ای به آن برسد فورا اثرش را نشان می‌دهد و او هم برای رفع آن لکه اقدام به عبادت و انابت می‌کند تا قلبش را پاک گرداند. اما دیواری که قیر ریگ و دود آلود است یا انسانی که در تعمیرگاه کار می‌کند و لباس کارش سیاه و روغن آلوده است، اگر دست کثیفی به آن برخورد کند، اثرش مشخص نمی‌شود. او هم به فکر پاک کردن آن نمی‌باشد، بلکه کثافت روی کثافت قرار می‌گیرد و اثر خود را نشان نمی‌دهد. برخلاف لباس پاک و سفید که اگر کوچکترین لکه‌ای بر آن بنشیند، فورا آن را پاک یا عوض می‌کند، مثلا انسانی که معتاد است، سیگاری است، نسبت به دود حساسیتی ندارد، اما آنکه سیگاری نیست چون خود را به دود آلوده نکرده است، نسبت به کمترین دود سیگار از خود حساسیت نشان می‌دهد.

حال، مثل انسان گناهکار با انسان متقی چنین است که انسان گناهکار قسی القلب، دیگر به گناه عادت کرده، روحش سیاه گشته است و دیگر اثر گناه مشخص نیست. اما انسان متقی روحی پاک دارد و فورا لکه‌های گناه را پاک می‌کند.

مولوی همین معنی را با تمثیلی زیبا در مثنوی آورده است:

آن یکی می‌گفت در عهد شعیب

که خدا از من بسی دیدست عیب

چندید از من گناه و جرمها

وزکرم یزدان نمی‌گیرد مرا

حق تعالی گفت در گوش شعیب

در جواب او فصیح از راه غیب

که به گفتی چند کردم من گناه

وزکرم نگرفت در جرمم اله

عکس میگوی و مقلوب ای سفیه‌ای رها کرده ره وبگرفته تیه

چند و چندت گیرم و توبی خبر

در سلاسل مانده از پا تا بسر

رنگ تو بر توست ای دیگ سیاه

کرد سیمای در ونبت را تباه

بر دلت زنگار برزنگارها

جمع شد تا کور شد زاسرارها

گرزند آن دود بردیگ نوی

آن اثر بنماید ارباشد جوی

چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود

بعد از آن بروی که بیند ای عنود

مرد آهنگر که اوزنگی بود

دود را باروش همرنگی بود

مرد آهنگر که او زنگی بود

دود را ابلق گردد از دود آوری [۱۶۰]

و در پایان توجه شما را به گوشه‌ای از حالات یک انسان متقی جلب می‌کنیم: استاد مطهری به مناسبتی درباره مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی چنین می‌گویند: پاکان یک عمل مکروه که انجام می‌دهند روحشان مضطرب می‌شود و مرتب پشت سر هم توبه و استغفار می‌کنند، یک مرد بسیار بسیار بزرگ از نظر معنویت که من سال گذشته هم در ماه مبارک رمضان از این استاد بزرگ خود یاد کردم، مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی اصفهانی (رضوان الله علیه) است، که یکی از بزرگترین اهل معنایی است که من در عمر خود دیده‌ام.

یک شب ایشان در قم میهمان ما بودند و ما هم به تبع ایشان به منزل یکی از فضلای قم دعوت شدیم، بعضی از اهل ذوق و ادب و شعر نیز در آنجا بودند. در آن شب فهمیدم که این مرد چقدر اهل شعر و ادب است، و چقدر بهترین شعرها را در عربی و فارسی می‌شناسد! دیگران شعرهایی می‌خواندند خیلی عادی، شعرهای سعدی، حافظ و... ایشان هم می‌خواند و می‌گفت این شعر از آن شعر بهتر است، این شعرها را خواندن که گناه نیست، اما در شب، شعر خواندن مکروه است، خدا می‌داند وقتی آمدیم بیرون این آدم بشدت می‌لرزید، گفت من اینقدر تصمیم می‌گیرم که شب شعر نخوانم. آخرش جلوی خودم را نمی‌توانم بگیرم هی استغفرالله ربی و اتوب الیه می‌گفت، مثل کسی که معصیت بسیار بزرگی مرتکب شده است؛ العیاذ بالله اگر ما شراب خورده بودیم، اینقدر مضطرب نمی‌شدیم، که این مرد بواسطه یک عمل مکروه مضطرب شده بود.

این جور اشخاص چون محبوب خدا هستند از ناحیه خدا یک مجازاتهائی دارند که ما و شما ارزش و لیاقت آن جور مجازاتها را نداریم، هر شب این مرد اقلا از دو ساعت به طلوع صبح مانده بیدار بود، و من معنی شب زنده داری را آنجا فهمیدم معنی شب مردان خدا روز جهان افروز است را آنجا فهمیدم، معنی عبادت و خودشناسی را آنجا فهمیدم، آن شب این مرد وقتی بیدار شد که اذان صبح بود، خدا مجازاتش کرده بود، تا بیدار شد، ما را بیدار کرد و گفت فلانی! اثر شعرهای دیشب بود!

روحی که چنین ایمان مستحکمی دارد، یک چنین ضربه کوچکی هم که بر آن وارد می‌شود، یعنی یک چنین حمله کوچکی هم که از مقامات دانی او، بر مقامات عالیه اش وارد می‌شود، آن مقامات عالیه عکس العمل نشان می‌دهند، ناراحتی نشان می‌دهند، حتی مجازات نشان می‌دهند، حتی مجازات نشان می‌دهند، که ببین بی مجازات نمی‌ماند، آدمی که در شب هی شعر بخواند دوساعت وقت خودش را صرف شعر خواندن بکند، لایق دوساعت مناجات کردن با خدای متعال نیست.[۱۶۱]

خدایا به همه توفیق معرفت و شناخت نفس عنایت فرما و قلب ما را منزل خود گردان

آمین یارب العالمین

...................) Anotates (.................


پانویس

  1. (صحیفه سجادیه، دعای ۱۱).
  2. با استفاده از المعجم.
  3. این عبارتها مضمون روایاتی است که انشاء الله در جلدهای بعد خواهد آمد.
  4. با اشاره به فرمایش رهبر انقلاب.
  5. مناجات شعبانیه علی (علیه السلام).
  6. المفردات فی غریب القرآن، ص ۱۷۹.
  7. قوم ثمود گفتند: ای عجب آیا بین افراد بشر تنها به او وحی رسید.
  8. قسم به آنکه ذکر را القاء می‌کند.
  9. پس سوال از اهل ذکر کنید، اگر بینات وزبر را نمی‌دانید.
  10. شما خود اگر نمی‌دانید از اهل ذکر بپرسید.
  11. تفسیر المیزان، جلد ۱۲، ذیل آیه ۴۳، سوره نحل، ص ۳۸۳. با اندکی دخل و تصرف.
  12. این سخنان که برتو می‌خوانیم از آیتهای الهی، و ذکر حکمتهای خدای حکیم است.
  13. نمی‌آید ذکری از طرف پروردگارشان مگر آنکه گوش می‌دهد و حال آنکه استهزاء می‌کنند.
  14. هر آینه نوشتم بر زبور بعد از ذکر (تحقیقا زمین را بندگان صالح من وارث می‌شوند).
  15. پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
  16. ای کسانی که ایمان آوردید هر گاه شما را برای نماز جمعه فرا خوانند به سوی ذکر خدا بشتابید.
  17. در انجام همه نمازها خصوصاً نماز وسطی کوشا باشید، و از روی خضوع و اطاعت برای خدا بپا خیزید.
  18. ای اهل ایمان مبادا هرگز مال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازند.
  19. همانا ما به سوی شما امت کتابی که مایه شرافت و عزت شماست فرستادیم.
  20. بلکه ما قرآنی به آنان دادیم که مایه یاد آوری و شرافت آنها است ولی آنان از چنین چیزی روی گردانند.
  21. و (بدانکه) قرآن برای تو و مومنان قومت شرف و نام بلندی است.
  22. بگو که من بزودی حکایت او را به شما تذکر خواهم داد.
  23. این سخن من و سخن (پیامبرانی است که) پیش از من بودند.
  24. وهمانا کافران می‌گویند که اگر نزد ما خبری از رسولان پیش بود.
  25. هنگامی که مناسک خود را انجام دادید ذکر خا کنید، چنانکه پدرانتان را یاد می‌کنید، بلکه از آن هم شدیدتر.
  26. وهنگامی که نماز را به پایان رسانیدید خدا را یاد کنید،؛ رحال ایستادن و نشستن و به هنگامی که به پهلو خوابیده‌اید.
  27. ای کسانی که ایمان آورده‌اید خدا را بسیار یاد کنید.
  28. و آنها که هنگامی که مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می‌افتند.
  29. آنچه را به شما داده‌ایم با قدرت بگیرید و آنچه در آن هست به خاطر داشت باشید.
  30. به یاد آورید برخود نعمت خدارا.
  31. هنگامی که اندرزها و پندها سودی نبخشید و آنچه به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم.
  32. اما هنگامی که تذکراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند نهی کنندگان از بدی را رهائی بخشیدیم.
  33. گفتند آن فال بد که می گوئید با خود شماست اگر بفهمید و متذکر شوید.
  34. بگو من از شما مزد رسالت نمی‌خواهم و از آنها نیستم که چیزیرا که ندارند بخود می‌بندند، این قرآن بجز تذکر برای عالمیان نیست.
  35. پس شما کجا می‌روید؟ این قرآن عظیم جز پند و نصیحت اهل عالم نیست.
  36. آیا تعجب کرده‌اید که دستور آگاه کننده پروردگارتان به وسیله مردی از میان شما به شما رسید؟
  37. ص، قسم به قرآن صاحب مقام ذکر.
  38. و هر کس از یاد من اعراض کند.
  39. این مردم غافل هیچ پند و موعظه‌ای از جانب پروردگارشان نیاید جز آنکه آن پند را شنیدند (و نشنیده گرفتند) و باز به بازی دنیا و لهو ولعب عمر می‌گذرانند.
  40. خدا بر شما ذکر را نازل کرد.
  41. سوره کهف، آیه ۲۸.
  42. ترجمه المیزان، جلد ۱، آیه ۱۲۵. سوره بقره، ص ۴۷۷ و ۴۷۵.
  43. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  44. سوره طه، آیه ۱۴.
  45. سوره ماعون، آیه ۴ و ۵.
  46. سوره انبیاء، آیه ۲ و ۳.
  47. نهج القصاحد، ص ۳۵۰ - حدیث شماره ۱۶۷۴.
  48. همان منبع، ص ۹۱، حدیث شماره ۴۷۴.
  49. نهج الفصاحد، ص ۵۸۲، حدیث شماره ۲۸۲۲.
  50. همان منبع، ص ۸۰، حدیث شماره ۴۲۴.
  51. سوره بقره، آیه ۲۰۰.
  52. سوره بقره، آیه ۲۰۰ و ۲۰۱.
  53. سوره کهف، آیه ۱۰۵.
  54. سوره أعراف، آیه ۸ و ۹.
  55. سوره مومنون، آیه ۱۰۳.
  56. سوره رعد، آیه ۲۸.
  57. دعای عرفه.
  58. سوره طه، آیه ۴۲.
  59. ارشاد القلوب دیلمی، ص ۸۵.
  60. سفینة البحار، جلد ۲. باب غ ص ۳۱۲.
  61. اصول کافی، جلد ۴، کتاب الدعاء، ص ۲۸۴.
  62. اصول کافی، جلد ۴، کتاب الدعاء، ص ۲۸۴.
  63. اصل کافی، جلد ۴، کتاب الدعاء، ص ۲۸۷.
  64. جامع الاخبار، ص ۵۴، چاپ نجف.
  65. به نقل از جامع الاخبار، ص ۵۱، چاپ نجف.
  66. نهج البلاغه، خطبه ۱۰۰.
  67. نهج البلاغه، خطبه ۲.
  68. سوره غافر، آیه ۶۵.
  69. سوره زمر، آیه ۳.
  70. سوره أعراف، آیه ۲۸.
  71. تحف العقول، ص ۴۹۷، چاپ انتشارات اسلامی، قم.
  72. اصول کافی، جلد ۴، ص ۲۵۶.
  73. اصول کافی، جلد ۴، ص ۲۵۶.
  74. اصول کافی، جلد ۴، ص ۲۶۱.
  75. کافی، جلد ۴ ص ۲۶۲.
  76. سوره نساء، آیه ۱۴۲.
  77. تحف العقول، ص ۵۰۳.
  78. سوره توبه، آیه ۳۸.
  79. کافی، جلد ۴ کتاب الایمان والکفر - ص ۱۵۱.
  80. تحف العقول، صفحه ۴۹۹، چاپ جدید.
  81. مثنوی مولوی.
  82. تحف العقول، اصول کافی، ج ۴، باب الدعاء، ص ۲۶۲.
  83. اصول کافی، جلد ۴، باب الدعاء، ص ۲۶۲.
  84. اصول کافی، جلد ۴، باب الدعاء، ص ۲۶۲.
  85. اشاره به سوره حشر، آیه ۲۱.
  86. سوره طه، آیه ۷۱.
  87. البته منظور این نیست که گوشه‌ای گزینش کند و در آنجا تسبیح بدست بگیرد و سجده کند. خیر، اصلا چنین ذکری مورد پسند دین و صاحب دین نیست، بلکه، منظور این است که او در هر حال و هر جا که باشد باید به ذکر خدا مشغول باشد، دلش به یاد خدا باشد، کارش برای خدا باشد، چنانکه در مباحث گذشته دریافتید که عمده ذکر، ذکر قلبی است، و صاحبان این ذکر با اینکه رهبران و حکمرانان مردم بودند و در صحنه‌های جنگ و جهاد نیز حضور داشتند؛ ولی در هیچ وضعیتی از یاد خدا غافل نبودند.
  88. مضمون روایتی است از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).
  89. نهج الفصاحه، ص ۸، حدیث ۳۹.
  90. سوره اعراف، آیات ۲۰۶ و ۲۰۱.
  91. سوره اعراف، آیات، ۲۰۰ و ۲۰۱.
  92. سوره نحل، آیه ۹۸.
  93. سوره مائده، آیه ۱۵.
  94. سوره انعام، آیه ۱۰۴ و سوره اعراف، آیه ۲۰۳.
  95. سوره مائده، آیه ۱۶.
  96. سوره بنی اسرائیل، آیه ۸۲.
  97. سوره یونس، آیه ۵۷.
  98. سوره واقعه، آیه ۷۸.
  99. سوره اعراف، آیه ۲۰۰.
  100. سوره مومنون، آیات ۹۷ و ۹۸.
  101. سوره زخرف، آیه ۳۶ تا ۳۸.
  102. سوره کهف، آیه ۱۰۳ و ۱۰۴.
  103. سوره بقره، آیه ۲۲۵.
  104. نهج الفصاحة، ص ۱۴۶.
  105. سوره اعراف، آیه ۲۰۱.
  106. نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
  107. نهج البلاغه فیض، خطبه ۲۳۷.
  108. نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
  109. نهج البلاغه فیض، خطبه ۱۱۳.
  110. نهج البلاغه فیض، خطبه ۱۵۶.
  111. نهج البلاغه فیض، خطبه ۲۲۱.
  112. نهج البلاغه فیض، خطبه ۱۸۶.
  113. نهج البلاغه فیض، خطبه ۲۳۲.
  114. نهج البلاغه فیض، ص ۹۰۹.
  115. نهج البلاغه صبحی صالح - قصارالحکم - حکمت ۱۳۰.
  116. سوره اعراف، آیه ۲۰۱.
  117. طاقدیس، ملااحمد نراقی.
  118. فیض کاشانی.
  119. مصباح الشریعه، ص ۱۲۱، چاپ بیروت.
  120. سوره زمر، آیه ۴۵.
  121. سوره توبه، آیه ۱۲۵.
  122. سوره بقره، آیه ۱۰.
  123. سوره آل عمران، آیه ۱۳۵.
  124. سوره حج، آیه ۴۶.
  125. تفسیر المیزان - ذیل سوره الناس - همچنین می‌توانید به تفسیر مجمع البیان، جلد ۵ ذیل سوره الناس، و تفسیر روح الجنان، جلد ۵ ذیل همین سوره مراجعه فرمائید.
  126. نهج البلاغه صبحی صالح، ص ۳۹۲.
  127. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۲۳۰.
  128. مثنوی معنوی، دفتر دوم، ص ۳۴۸، چاپ امیر کبیر.
  129. سوره اعراف، آیه ۱۴۶.
  130. سوره یونس، آیه ۷.
  131. سوره نحل، آیه ۱۰۸.
  132. سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
  133. سوره مجادله، آیه ۱۹.
  134. شرح منازل السائرین، باب المراقبه، ص ۶۲.
  135. شرح منازل السائرین، باب المراقبه، ص ۶۳.
  136. شرح منازل السائرین، باب المراقبه، ص ۶۴.
  137. سوره احزاب، آیه ۵۲.
  138. سوره احزاب، آیه ۵۲.
  139. شرح منازل السائرین، باب المراقبه ص ۶۵.
  140. نهج البلاغه فیض، نامه ۶۲.
  141. توضیح: نویسنده شهید این کتاب وعده داه بود که مبحث محاسبه نفس را در جزوات بعدی بیاورد، ولی دست تقدیر طور دیگری از آستین بدر آمد و تیرکینه حق ستیزان مجال تکمیل این مبحث را به او نداد، و ما نیز هنگامی که در کار تنظیم و تکمیل این دفتر بودیم، متأسفانه موفق به دست یابی نوشته‌های ایشان در این مورد نشدیم.
  142. سوره اعراف، آیه ۱۳۶.
  143. سوره یونس، آیه ۹۲.
  144. سورده دخان، آیه ۲۵ تا ۲۹.
  145. سوره یوسف آیه ۱۱۰.
  146. سوره اعراف، آیه ۱۷۶.
  147. مثنوی، دفتر اول، ص ۱۴۹؛ چاپ امیرکبیر.
  148. طالبین می‌توانند بقیه ابیات این قصیده را در دیوان خاقانی بخوانند.
  149. غررالحکم، ج ۲، ص ۵۷۳.
  150. غررالحکم، ج ۱، ص ۴۰۸.
  151. غررالحکم، ج ۱، ص ۲۹۱، چاپ دانشگاه تهران.
  152. غررالحکم، ج ۵، ص ۴۶۱.
  153. غررالحکم، ج ۱، ص ۲۱۵، چاپ دانشگاه تهران.
  154. غررالحکم، ج ۱. ص ۲۱۵، چاپ دانشگاه تهران.
  155. سوره اعراف، آیه ۱۶.
  156. سوره یس، آیه ۶۰.
  157. سوره اعراف، آیه ۱۷۲.
  158. به نقل از: نقد و تفسیر و تحلیل مثنوی، استاد محمد تقی جعفری.
  159. جامع الاخبار، ص ۵۷، چاپ نجف.
  160. مثنوی دفتر دوم ص ۱۳۰ چاپ خاور. \
  161. گفتارهای معنوی، استاد شهید مطهری، (ص) ۱۲۱ – ۱۲۰.