کتابخانه:جوانان در طوفان غرایز
|
| |
| نویسنده | همت سهرابپور |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | حوزه علمیه قم دفتر تبلیغات اسلامی |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | چاپ سوم: ۱۳۸۲ |
| شابک | ۹۶۴–۳۷۱–۳۱۶–۴ |
| دانلود | |
محتویات
پیشگفتار
از مباحث مهم اجتماعی که به صورت معضلی در جوامع بشری بروز کرده و صاحب نظران را به فکر و اندیشه و راه حل واداشته، مباحث مربوط به نسل جوان است.
از آن جا که این طبقه، از نظر ویژگیها و موقعیت سنی، در شرایط خاصی قرار گرفته است، اگر جامعه به آنها توجه نکند و آنها را از بعضی مسائل آگاه نگرداند، قطعاً پیامدهای ناگواری هم برای خودشان و هم برای دیگران به بار میآورند.
امروزه دشمنان بشر و قدرتهایی که از غفلت و انحراف جوانان برای رسیدن به اهداف شوم خود استفاده میکنند، اولین نشانه هر تیر مسمومی که به سوی انسانها پرتاب مینمایند، قلب و فکر و شخصیت یک جوان معصوم و کم تجربه است، یعنی نسلی که امید آینده یک کشور است، مورد شومترین توطئههای بیگانگان قرار میگیرد.
مشوقان فساد و فحشا همیشه در این فکر بودهاند که به نام تجدد و پیشرفت، جوانان را به منجلاب تباهی بکشانند و در این راه از تمام مقدسات بشری، مانند آزادی، هنر، قلم، ورزش، حقوق وب استفاده کنند و در پناه این مقدسات، تیرهای کشنده خویش را به سوی ارزشهای مذهبی و انسانی رها نمایند.
آنان به نام تجدد، برهنگی را ترویج مینمایند و در پناه تنوع و مد، دختران را به بی عفتی و عریانی تشویق میکنند.
موضوع فیلمهای سینمایی را سکس و شهوت قرار میدهند و با تألیف کتابهای عشقی و چاپ و نشر مجلات مهیج، جوانان را به عیاشی و زندگی حیوانی ترغیب میکنند.
این جاست که جوانان ما باید با هوشیاری و آگاهی کامل، آن چنان راه و مسیر خویش را طی کنند که با عمل به سوداگران فساد و فحشا بفهمانند شخصیت آنان بالاتر از آن است که مورد سوء استفاده انسانهای پست و شیطان صفت قرار گیرد.
آنچه در این کتاب در پنج بخش بررسی میشود، مطالبی است که جوانان باید آن را بدانند و در زندگی خود به کار گیرند تا از سختیها و گرفتاریهایی که امروزه گریبانگیر نسل جوان جامعه غربی است دور بمانند.
امید است این اثر مقبول مخاطبان اصلی این کتاب (جوانان) قرار گیرد.
ان شاء اللّه.
۲۰ /۱۰/۱۳۷۵ همت سهراب پور
بخش اول
جوانان و ویژگیهای آنان
دوره جوانی که حدوداً از شانزده سالگی شروع میشود، طبق نظر بعضی دانشمندان، پنج سال است، یعنی تا بیست سالگی ادامه دارد و طبق نظر عدهای دیگر، ده سال است یعنی تا ۲۵ سالگی تداوم دارد.
با نظر به ارتباط جسم و جان و وابستگی میزان رشدعقل و قوه مدرکه با میزان رشد بدن، همان گونه که دوران کودکی و میانسالی و کهنسالی از ویژگیهای خاصی برخوردار است، دوره جوانی هم از اهمیت و ویژگیهای خاصی برخوردار است.
شناخت ویژگیهای دوره جوانی برای جوانان ضروری است، زیرا انسان تا خود را نشناسد و خصوصیات خود را درک نکند، قادر به ساختن و پرورش خود نیست، لذا در این بخش سعی شده ویژگیهای مهم دوره جوانی به اختصار بیان شود که عبارت است از:
تغییر و تحول جسمی
گرچه جسم انسان همیشه در حال تغییر و تحول است، اما در دوره جوانی، این تغییر و تحول از اهمیت ویژهای برخوردار است.
در دوره جوانی براثر ترشح هورمونهای بلوغ، تغییر و تحولهایی در شخص بروز میکند و رشد جسم او بیشتر میشود: صدای شخص زمخت میشود، مو در صورت و دیگر نقاط بدن میروید و احساس جنسی در او پیدا میشود به گونهای که انسان احساس میکند تولدی تازه یافته است.
با این تغییر و تحول جسمی، سایر امور روحی هم تغییر میکند، احساسها و تمایلهای جدیدی در نهاد جوان به وجود میآید، حالتهای خاصی به او دست میدهد، دیگر حالتهای زمان کودکی و نوجوانی را کنار میگذارد.
آنچه جوانان باید بدانند، این است که این دوران، دورانی پر آشوب و اضطراب انگیز است و باید مواظب باشند طبق مصلحت عمل کنند، نه طبق احساسات درونی.
بروز احساسات مذهبی
با تحولی که براثر بلوغ در جوانان صورت میگیرد، استعدادهای فطری و طبیعی، یکی پس از دیگری جامه فعلیت به خود میپوشند، علاوه بر خواهشهای غریزی که بین انسان و حیوان مشترک است، مجموعهای از گرایشهای فطری چون احساسات مذهبی و کششهای روحانی در جوانان بروز میکند.
امروزه روان شناسان معتقدند: دوره بلوغ، دوره بروز احساسات مذهبی و تمایلهای معنوی است.
در این دوره جوانان مایلند از مبدأ هستی آگاه شوند، خالق خویش را بشناسند و با خدای خویش رابطه برقرار نمایند.
این حس مخصوصاً در شانزده سالگی به اوج میرسد که اگر خوب هدایت شود، عامل مهمی برای رشد معنوی جوانان است.
موریس دبس میگوید: گویا همه روان شناسان در این نکته متفق القولند که ما بین بحران تکلیف و جهش ناگهانی احساسات مذهبی ارتباطی وجود دارد.
در این اوقات، یک نوع نهضت مذهبی حتی در کسانی دیده میشود که سابق براین، نسبت به مسائل مربوط به مذهب و ایمان لاقید بودهاند.
نکته شایان توجه، این است که علاقه به مسائل مذهبی در دوره جوانی، برنامهای است که خداوند حکیم برای کنترل جوانان قرار داده است، زیرا در سن جوانی، غرایز طغیان میکند و دریای روح جوان طوفانی میگردد و اگر عواملی مانند مذهب و ارزشهای مذهبی در جوانان وجود نداشته باشد، قطعاً مسیر جوانان، بر خلاف مسیر الهی و انسانی خواهد بود.
استقلال طلبی
از جمله ویژگیهای دوره جوانی، غریزه استقلال طلبی است.
کودکان تا به دوره جوانی میرسند، به استقلال و وابسته نبودن، علاقه بسیار پیدا میکنند.
آنها علاقهمند میگردند کارهایشان را خود انجام دهند و در اموری مانند تحصیل، انتخاب شغل و حرفه، انتخاب دوست و همسر، پوشیدن لباس و رفت و آمدها، خود تصمیم بگیرند.
آنها احساس می کنند: کودک نیستند، باید روی پای خود بایستند و خود را از وابستگی به والدین یا دیگران برهانند.
این حس که خداوند حکیم در وجود آنان قرار داده، زیر بنای اعتماد به نفس، موفقیت در جامعه و مسوولیتهای اجتماعی است.
نکته بسیار مهم و شایان توجه، این است که جوانان در اشباع این حس نباید تندروی کنند و از حد طبیعی آن پا فراتر گذارند، زیرا این حس، اگر کنترل نشود، نتایج ناگواری به دنبال خواهد داشت.
این حس باید به کمک والدین اشباع شود، زیرا جوانان از تجربه کم تری برخوردار هستند و ممکن است از جاده مصلحت زود خارج شوند.
بسان زمانی که کودک میخواهد در راه رفتن استقلال پیدا کند، به راهنمایی و کمک والدین احتیاج دارد و بدون یاری آنها ممکن است حوادث ناگواری، مانند پرت شدن، به زمین خوردن، اصابت به شی ء خطرناک برایش پیش آید، جوانی هم که تاکنون به والدین وابسته بوده و الان میخواهد مستقل شود، قطعاً احتیاج به راهنمایی و کمک دارد.
بنابراین جوانان عزیز باید مواظب باشند، ضمن اشباع حس استقلال طلبی خویش از تذکرها و راهنماییهای والدین خود که در مسائل زندگی از تجربه بیشتری برخوردار هستند، کمال استفاده را ببرند و بدانند هیچ پدر و مادری راضی نیست که فرزندش را در مسیر انحراف ببیند.
جوانان باید بدانند آنها محصول عمر والدین هستند و پدر و مادر در تربیت آنها سختیهای بسیاری را متحمل شدهاند و محبتشان در وجود آنان ریشه دوانیده است، از این رو به سبب علاقهای که به فرزندان خود دارند، نمیتوانند در برابر سرنوشت آنان بی تفاوت باشند، همان گونه که شما جوانان امروز و پدران فردا نمیتوانید در قبال سرنوشت فرزندان آینده تان بی تفاوت باشید.
البته بسیاری جوانان چون تازه پا در مرحله بلوغ گذاشتهاند، با ترس و وحشت سعی میکنند خود را از طفیلی بودن برهانند و به استقلال برسانند.
زیرا هنوز خود را به والدین و حمایتهای آنان نیازمند و وابسته میدانند، بنابراین سعی میکنند از افراط و تند روی بپرهیزند، اما جوانانی هستند که در این کار دچار تند روی میشوند و به نام استقلال، مسیری غیر از مصلحت واقعی خویش میپیمایند.
لذا روان شناسان گفتهاند: برای جوانان، زمان بلوغ، زمان پرواز از آشیانه هاست.
زمانی است که میتوانند تنها و آزاد به سوی انجمنها و مجامع جوانان بگریزند، در حالی که هنوز از جدایی و تنهایی وحشت دارند.
همین تفاوت بین خواستهها و قدرت بر آوردن آنها سبب میشود که جوانان غالباً رفتاری زننده و ناموزون پیدا کنند.
بعضی از جوانانی که به دنبال آزادی و استقلال میروند و آرزوی جدایی از پدر و مادر در دل میپرورند، هر چه ناتوانتر میشوند از این تنهایی بیشتر میترسند و نسبت به والدین خشن تر و گستاخ تر میگردند، از این رو بیش تر به حرکات بچه گانه دست میزنند.
پسری که فحش میدهد، خشونت میکند، در را به هم میکوبد، سر میز غذا دیر حاضر میشود و به طور کلی غیرقابل تحمل است، مسلماً براثر بلاتکلیفی شدید روحی است.
او استقلال میطلبد و در عین حال از آزادی میترسد و به علت عقدههای روانی و عوارض ناشی از آن است که ستیزه جویی میکند.
تخیل گرایی
یکی از ویژگیهای دوره جوانی، تخیل گرایی و روی آوردن به امور خیالی و افسانهای است.
جوانان گاهی آن چنان وارد دنیای خیال و اوهام میشوند که تصور میکنند دنیای دیگری غیر از عالم خیال، تحقق ندارد و گاه آن چنان، این حالت بر آنان مسلط میگردد که روحشان را سخت متأثر میکند و در نتیجه آنان را از امور واقعی و درک حقایق زندگی باز میدارد.
و این حس آن قدر قوی است که میتوان گفت: جوانان در دوره جوانی با افکار خود زندگی میکنند.
دوره جوانی، دوره علاقه به امور موهوم و عشق به خیالهای ناشدنی است.
جوانان چون تجربه زندگی کردن را ندارند و تازه پا به جاده زندگی گذاشتهاند، گاهی آن چنان به فردای خود فکر میکنند که آرزوهای شیرین خود را به صورت کاخهای مجلل و افسانهای در میآورند و از مشاهده آن، غرق در شادی و مسرت میشوند و گاهی هم به ناکامی خود میاندیشند و از تصور آینده ناموفق، گرفتار یاس و نا امیدی و دلسردی میشوند.
اگرچه جوانان هنگام روبه رو شدن با واقعیتها و مسائل زندگی از تخیلها و آنچه در عالم خیال است فاصله میگیرند، اما با این حال تخیل گرایی اگر در حد طبیعی باشد و جوانان را در آرزوها و خیالهای ناشدنی غرق نکند، خالی از فایده نیست، بلکه این حالت که خداوند در وجود جوان نهاده است، میتواند منشأ اموری مثبت هم بشود، از جمله این که حس ابداع و ابتکار را در وجود جوانان بیدار میکند و آنان را برای پیشرفت و نیل به مدارج عالی تر آماده میسازد و موجب تقویت نیروی ذهن و اندیشه و عامل خلق امور هنری، فکری، علمی و ذوقی میشود.
کرسی موریسن میگوید: گاهی یک تخیل عمیق، بر اثر تربیت و تجربه یا به واسطه تأثیرات محیط به صورت یک شاهکار هنری یا تابلو نقاشی یا اختراع مکانیکی در میآید.
افکار و عقاید، زاییده همین قوه تخیل است و نبوغ نیز مولود همان میباشد.
عالیترین تجلیات مغز بشری در اختراعات و ترقیات مکانیکی و فهم ریاضیات عالیه، نتیجه همین قوه تصور و تخیل است.
موریس دبس چنین مینگارد: باید با دقت تمام، ما بین فعالیت طبیعی فکری جوانان نورس با حالات غیرعادی آنان که نزد مبتلایان به امراض عصبی دیده میشود تفاوت قائل شد.
این تخیلات از لحاظ امکانات جدید و اختراعات و افکار بدیع، بسیار غنی است و برای پیشرفت فکری و فرهنگی جوانان مقدمه مناسبی میباشد.
جوان نو رسیده که علاقه مفرطی به صور شاعرانه پیدا میکند، در مقابل زیبایی، حساس تر از دیگران است.
تجسم و تخیل، جوان را وادار میسازد که وجود خود را کشف کند و دیگران را درک نماید.
میل به آزادی
میل به آزادی و نداشتن محدودیت، از دیگر ویژگیهای دوره جوانی است.
جوانان خواستار آزادی در کارهایشان هستند، به این علت برای آنان چندان جالب نیست که بزرگان از نظم و قانون و مصلحت و منطق و عقل سخن بگویند.
از نظر جوان، عقل و منطق و مصلحت و نظم و قانون نوعی محدودیت است، باید با آنها مبارزه کرد تا به خواستههای مطلوب خود رسید.
ویل دورانت میگوید: جوان که پس از سالها ناز پروردگی از خانواده به اجتماع قدم مینهد، خود را آزاد مییابد و جام لذت آزادی را تا جرعه آخر سر میکشد و با توحش نعره میزند و میرود تا دنیا را بگیرد و از نو بسازد.
آشوب و ماجرا را بیش از غذا دوست میدارد، عاشق برترین چیزها و مبالغهها و نامحدودیت هاست.
جوانی انسان به نسبت و اندازه خطراتی است که پیش میگیرد.
جوان با اکراه و بی میلی به نظم و قانون تن میدهد.
آن جا که نعره و فریاد وسیله حیاتی اوست، از او سکوت و خاموشی میخواهند.
آن جا که سخت مشتاق فعالیت است، از او آرامی و انفعال میطلبند.
جوانی سن بی قیدی و بی بند و باری است و شعار آن، این است که هیچ چیز مانند زیاده روی مایه کامیابی نیست.
جوانی خستگی ناپذیر است.
زندگی او در زمان حال است و افسوس گذشته را نمیخورد و از آینده نمیترسد و با خوشدلی و سبکروحی از تپهای بالا میرود که قله، آن طرف دیگر را از چشم او پنهان داشته است.
نکته مهمی که جوانان باید بدانند و رعایت کنند، میانه روی درمیل به آزادی است، زیرا جوانان با نظر به این که به سبب طغیان غرایز، جنبه عقلانی ضعیفی پیدا میکنند و به شدت احساساتی میشوند و طبعشان آنها را به سوی لذت گرایی سوق میدهد، اگراز آزادی مطلق استفاده کنند، به انواع فسادها و فحشاها وانحرافها دچار میشوند، زیرا غرایز آدمی کور و بی شعوراست.
غرایز فقط ارضای خود را میطلبد، میخواهد به هر قیمتی که شده به هدف خود برسد و این انسان است که با نیروی عقل و فطرت و شریعت آنها را مهار میکند و به اندازه لازم وطبیعی اشباع مینماید، مانند رودخانهای که در مسیری جریان دارد و هرچه در مسیر خویش میبیند تخریب مینماید و این ماهستیم که باید با ساختن سد و دریچههای مخصوص، آن را کنترل کنیم و به اندازه لازم، آب آن را به مکانهای خاص هدایت نماییم.
برخورداری از آزادی نامحدود، قطعاً فساد و بی نظمی به بار میآورد و در نتیجه آرامش و آسایش را که اساس خوش بختی انسان است نابود میسازد، زیرا اگر قرار باشد هرکس در هر کاری آزاد باشد و برای خواستههای خود حد و حدودی در نظر نگیرد، به طور مسلم خواستهها با هم تزاحم پیدا میکند و هرج و مرج در جامعه حاکم میشود، لذا پیشوایان دینی فرمودهاند: اقمعوا هذه النفوس فانها طلقة ان تطیعوها تنزع بکم الی شر غایة، این نفسهای سرکش را مهار کنید که لجام گسیخته و خود سرند، اگر از آنها پیروی کنید شما را به بدترین پرتگاه میافکنند.
ریموند بیچ میگوید: یکی از خواص جوانان، این است که هر وقت هرچه دلشان میخواهد میکنند، بدون آن که نگران نتایج کار خود باشند، اماقوانین اخلاقی انعطاف ناپذیرند.
قراردادهای اجتماعی براساس تمیز خوب از بد ایجاد شدهاند، نه از روی هوس و دلخواه و به همین دلیل، زمان هم قادر نیست آنها را تغییر دهد.
رعایت این قراردادها موفقیت و خوش بختی افراد را تضمین میکند.
کسانی که به هواداری از تمایلات آنی خود از این راه منحرف میشوند، بعدها هنگامی که دیگر خیلی دیر است، پی میبرند که از منبع خوش بختی خود برداشت بیهودهای کردهاند و هرگاه به سیاهه اعمال خویش رسیدگی کامل کنند متوجه میشوند که زندگی آنها هرگز نیازمندیهای عمیق قلبشان را برنیاورده است، در حالی که دسته دیگر که همواره پایه زندگی را محکم میکنند، نه تنها از شادیهای قلبی لذت سرشاری میبرند، بلکه از دوران جوانی که مقدمه آغاز زندگی حقیقی است نشاط و حظ وافری میگیرند.
الگوپذیری
یکی از ویژگیهای دوران جوانی، حس الگوپذیری است.
با نظر به فطری بودن حس کمال طلبی، جوانان برای تکوین شخصیت روحی و فکری و اجتماعی خویش، همواره سعی میکنند افرادی را که از نظر مادی یا معنوی به کمال رسیدهاند، الگوی خویش قرار دهند، گرچه بعضی در تشخیص الگوهای واقعی و به کمال رسیده اشتباه میکنند و افرادی را که لایق و شایسته نیستند الگوی خویش قرار می دهند.
دنیای غرب که به این خواسته و نیاز جوانان پی برده است، در اشاعه الگوهای کاذب و شخصیتهای دروغین میکوشد تا جوانان را از هویت انسانی خویش جدا نماید، به همین دلیل به معرفی هنرپیشههای فاسد سینما، ورزشکاران بی بندوبار، قهرمانان بی شخصیت و خوانندگان پست میپردازد و آنان را الگو معرفی میکند، البته آنها همه این کارها را در پرتو امور مقدسی، مانند ورزش، هنر، دفاع و نشاط روحی به خورد جوانان میدهند.
ناگفته نماند اصل حس تقلید و الگوپذیری در جوانان مضر نیست، بلکه از عوامل پیشرفت آنان در مسائل فردی و اجتماعی است، زیرا با این حس است که جوانان میتوانند از موفقیتهایی که دیگران کسب کردهاند استفاده کنند.
امانکته مهم و در خور توجه این است که باید از فردی که در جامعه نمونه است شناختی کافی و کامل داشته باشند و با معیار الهی و انسانی به سراغ الگوها بروند و از الگوپذیری جاهلانه برحذر باشند و به امید رسیدن به مقامات فردی یا اجتماعی، نباید اعمال و افکار نادرست شخصیتهای معروف را سرمشق قرار دهند، بلکه باید با معیاری درست، شخصیتهای واقعی را از شخصیتهای کاذب تمیز دهند، همچنین توجه داشته باشند برای رسیدن به مقامهای عالی نباید از راه ناصواب رفت، بلکه باید از مسیر درست و با صبر و حوصله اسباب بزرگی را یک به یک فراهم نمود.
طغیان غرایز
از جمله ویژگیهای دوران جوانی، داشتن احساسات تند است.
جوانان در دوره جوانی به شدت تحت تأثیر احساسات و تمایلات هستند و آن چنان در این بعد قوی هستند که گاهی با مسائل منطقی و عقلی قطع رابطه میکنند و آنها را در شان خود نمیدانند و انسانهای معقول و منطقی در نظرشان کوچک و ناچیز به حساب میآیند و این خطر بزرگی است، زیرا گاهی با تصمیمی که جنبه عقلانی ندارد، ممکن است خود را دچار تیرهروزی و سیاه بختی نمایند.
گرچه انسان در هر سنی در معرض احساسات و غرایز خویش است، اما این غرایز در جوانان خطرآفرین تر است، زیرا از طرفی، امواج خواهشها در دریای وجودشان به حرکت در آمده است و از طرف دیگر، از تجربه کافی بهرهمند نیستند، لذا باید خیلی مواظب باشند طبق هر خواستهای عمل نکنند، بلکه با تقویت اراده و تعقل و بعد معنوی سعی کنند برخواستههای غیر منطقی غلبه یابند، زیرا اگر عقل جوان بر غرایز چیره نشود، قطعاً احساسات و غرایز بر عقلش استیلا خواهد یافت و آن را به اسارت خواهد برد.
آلکسیس کارل میگوید: حالات عاطفی، رنجها و شادیها و عشق و کینه ما هر لحظه در طرز تفکر مؤثر است.
کسی که فکر میکند یا مطالعه و قضاوت مینماید، در عین حال ممکن است تحت تأثیر امیال و آرزوها و شهوات خود خوش بخت یا بد بخت، مضطرب یا آرام، بشاش یا افسرده باشد، به این ترتیب، جهان در دیده ما بر وفق حالات عاطفی و فیزیولوژیکی که در عمق متغیر، شعور ما را در حین فعالیت فکری میسازد، نماهای مختلفی به خود میگیرد.
میدانیم که عشق، کینه، خشم و ترس میتواند حتی منطق را منحرف و مختل سازد.
بزرگان ما به سبب طوفانی شدن غرایز در جوانی، جوانی را از اقسام مستی و شعبهای از جنون میدانند.
البته این حکم برای جوانانی است که غرایز خود را کنترل نکردهاند، وگرنه جوانانی بوده و هستند که براثر رعایت تقوا و تعقل و اراده به مراتب بالایی رسیدهاند و غرایز را مقهور عقل خویش ساختهاند.
گروه گرایی
از دیگر ویژگیهای نسل جوان گروه گرایی است.
جوانان شدیداً از گمنامی و تنهایی تنفر دارند و علاقه مندند در یک گروه و تشکیلات با دیگر همسالان خود فعالیت کنند.
جوانانی که موفق نمیشوند در گروه و دستهای راه یابند، غالباً به تزلزل شخصیت و خودکم بینی مبتلا میشوند و در نتیجه ممکن است در صحنه اجتماع و زندگی با مشکل روحی رویاروی گردند.
تمایل به گروه و جمع، که خداوند حکیم در فطرت جوانان قرار داده است، میتواند در پیشرفت اجتماعی و کسب تجارب و اعتمادبه نفس آنان نقش بسزایی داشته باشد.
اما نکته مهمی که جوانان بایدبدانند، این است که سعی کنند خود را در گروههایی قرار دهند که از هر جهت (مکتبی، اجتماعی، خانوادگی وب) سالم باشند و مربیان هم باید جوانان را به سوی گروههای سالم رهنمون گردند، باید دانست اگر جوان از گروه سالم محروم ماند وسرخورده شد، قطعاً به گروههای ناسالم میپیوندد تا از تنهایی وگمنامی رهایی یابد.
نقش پذیری
نقش پذیری از ویژگیهای دیگر دوره جوانی است.
روحیه نقش پذیری ممکن است در دیگر دوران زندگی هم وجود داشته باشد، اما این حالت در دوره جوانی، آن قدر شدید است که میتوان آن را از خصوصیات دوره جوانی شمرد.
امروزه دانشمندان معتقدند که محیط اجتماعی، اثرهای زیادی در تشکل شخصیت و رفتار جوانان دارد، لذا در آثار دینی وارد شده که: انما قلب الحدث کالارض الخالیة ما القی فیها من شی ء قبلتها.
همانا قلب جوان مانند زمینی خالی و دست نخورده است که هر بذری در آن افشانده شود میپذیرد و میپرورد.
جرج مید میگوید: فرد بیشتر براثر همکاری و تماس با افراد پیرامون خویش، خود را میشناسد.
از طرف دیگر، جامعه بر اثر توقعاتش از فرد و تصدیق یا نهی رفتار اشخاص در تعیین نوع شخصیت فرد، اثر فراوان دارد و طبیعی است که در یک جامعه پیچیده، مانند جوامع امروزی ما که اختلاف ذوق و ناهمجنسی شدیدی وجود دارد، تعدد نوع شخصیت فراوان است.
گفته شد، جوانان حالت نقش پذیری قوی دارند، لذا فرهنگ حاکم بر جامعه و محیط میتواند اثر شگرفی بر تکوین شخصیت آنان داشته باشد.
با نظر به این ویژگی، جوانان باید متوجه غذاهای فکری و روحی خویش باشند، باید دریابند با چه کسانی رفت و آمد دارند، چه کتابهایی مطالعه میکنند، در چه مجالسی شرکت مینمایند و چه فیلمهایی را مشاهده میکنند، زیرا غفلت از این امر، ضربههای جبران ناپذیری بر آنان وارد خواهد کرد.
حس خودنمایی
ویژگی دیگر دوره جوانی حس خودنمایی است.
جوانان به اثبات شخصیت خود علاقه شدیدی دارند، آنان مایلند نشان دهند که از دیگران کمتر نیستند، آنان میخواهند ثابت کنند که قدرت انجام دادن بسیاری از کارها را دارند.
جوانان علاقه مندند که مشهور شوند، از این رو به خودنمایی میپردازند.
آنان شیفته کارهای قهرمانی و هر آنچه نشانه قهرمانی است میباشند.
جوانان به افراد معروف و قهرمان، ابراز علاقه میکنند و دوست دارند راه آنان را بپیمایند و همانند آنان معروف و مشهور شوند.
حس خودنمایی در جوانان، امری طبیعی است، اما باید مواظب باشند که برای اشباع این حس به هر کاری دست نزنند و از هر فکر و شخصی پیروی نکنند، بلکه با بصیرت و دقت نظر و دور از هر احساسی این مسیر را طی کنند، زیرا مشاهده شده است گاه جوانان برای اشباع این حس، به کارهای خطرناک و خلاف مصلحت میپردازند و گاهی ممکن است در این راه، سلامتی خویش را از دست بدهند.
میل به خودآرایی
یکی دیگر از ویژگیهای دوره جوانی، میل به خودآرایی است.
جوانان که در دوره جوانی، خود به خود از نوعی زیبایی طبیعی برخوردار هستند، سعی میکنند با اضافه کردن زیباییهای مصنوعی بر زیبایی خود بیفزایند.
میل به خودآرایی در سنین بالاتر، که زیبایی طبیعی انسان تا حدودی از بین میرود، کم میشود.
هر چه سن بر انسان میگذرد صورت گلگونش، جسم پرطراوتش، قامت سروگونه اش، پوست صاف و نرمش و موهای زیبا و سیاهش از دست میرود و از جمال و زیبایی طبیعی اش کاسته میشود، از این رو رغبت به زیبایی مصنوعی و خود آرایی هم در وجودش کم میشود، به همین دلیل، افراد مسن توجه چندانی به خود آرایی ندارند.
میل به زیبایی و خود آرایی امری طبیعی در جوانان است.
اسلام که دینی جامع و کامل میباشد و به تمام ابعاد زندگی مادی و معنوی انسانها توجه نموده، با تأکید بر استفاده از لباسهای زیبا، شانه کردن مو، معطر کردن بدن و بهداشت شخصی به حس زیباگرایی (که خداوند در فطرت آدمی به ودیعه گذاشته است) توجه کرده است، در آثار دینی آمده است:
(ان اللّه یحب الجمال و التجمل)
خداوند، زیبایی و خود آرایی را دوست دارد.
مهم این است که میل به خود آرایی باید در حد طبیعی و فطری باشد تا باعث انحراف جوانان نگردد، زیرا بسیار دیدهایم جوانانی که (دختر یا پسر) به سبب افراط در خودآرایی به راههای غلط کشیده شدهاند.
علاوه بر این، زیاده روی در خودآرایی، ممکن است منشأ بیماری وسواس شود و عامل اختلالهای روحی گردد و شخص را از فعالیتهای حیات بخش باز دارد.
جوانان باید جمال و زیبایی را برای خود جمال و زیبایی بخواهند، نه برای جلب توجه دیگران، زیرا هنگامی میتوان زیبایی را در همه جا رعایت کرد که فی نفسه برای آن ارزش قائل شد، اما اگر صرفاً برای برانگیختن دیگران باشد، ممکن است جوانان عزیز را در مسیر ناپسند ریاکاری و خودپرستی قرار دهد.
برای دختران، خودآرایی باید در محدوده شریعت مقدس الهی باشد، یعنی بر دختران لازم است از کارهایی که باعث تحریک جوانان میشود، مانند لباسهای زننده و آرایشهای مهیج برحذر باشند، خواه به اسم خودآرایی باشد یا به اسم چیزهای دیگر، که در غیر این صورت، باعث فساد و تباهی برای جامعه و خودشان خواهند شد.
تجدد و نوطلبی
یکی از ویژگیهای دوره جوانی، گرایش به تجدد و نوگرایی است.
جوانان شیفته سبکهای نوین در روزگار خود هستند.
آنها به هر چیز تازهای با خوش بینی مینگرند، از این رو اگر آنها را بین دو فکر نو و قدیمی، دو لباس جدید و سنتی، دو روش امروزی و دیروزی مخیر سازند، چیز نو و تازه را انتـخاب میکنند.
جوانان کتابهایی را میخوانند که نوآوری داشته باشد، اشعاری را می پسندند که تازه و جدید باشد، لباسها و ساختمانها و وسایل نقلیهای را دوست دارند که به سبک نوین در بازار عرضه شده باشد.
جوانان شدیداً به هر چیز نو با عینک خوش بینی مینگرند و بعضی مواقع از بزرگسالان به علت تمایل نداشتن به افکار نوو وسایل جدید گله مند هستند.
گرچه گرایش به وسایل و روشهای نو و تجدد طلبی امری طبیعی در جوانان است، اما جوانان عزیز باید نظر داشته باشند که به نام تجدد و نوگرایی و تنوع طلبی، در مدگرایی افراط نکنند و معیار خوبی و بدی را جدید بودن و قدیمی بودن قرار ندهند و باید به این مسئله مهم توجه داشته باشند که حس نوگرایی را نباید در اصول ثابت زندگی دخالت دهند و به بهانه نوگرایی از اصول ثابت زندگی و اصول اخلاقی و انسانی دست بردارند، بلکه این نوع گرایش در حد طبیعی خود باید در امور متغیر زندگی باشد، نه در امور ثابت و جاوید.
در احـکام ثابت الهی که از روی فطرت و مصلحت واقعی تدوین شده است، اصل نوگرایی را نباید حاکم کنند، مثلاً نباید فکر کنند چون عفت، حجاب، امر به معروف، تقوا، بندگی خدا، اخلاق و امثال اینها امری قدیمی و سنتی است، باید از صفحه روزگار کنار رود و به جای آن، بی حجابی، بی عفتی، بی تقوایی و خودپرستی قرار گیرد، زیرا اگر جوانان ما بخواهند در اصول ثابت انسانی نوگرا باشند، قطعاً با از دست دادن بسیاری از ارزشهای معنوی، اخلاقی و انسانی روبه رو خواهند شد که این کار هم برای جوانان و هم برای جامعه مضر و خطرناک است.
غریزه جنسی
دوره جوانی، زمان بیداری غریزه جنسی است.
تا جوانان به چنین سنی پا نگذاشتهاند، چیزی به عنوان غریزه جنسی و تمایل به جنس مخالف احساس نمیکنند، اما همین که وارد دوران جوانی شدند، این غریزه سر از خواب برمی دارد و بیدار میشود و جوانان را متمایل به جنس مخالف میکند.
خداوند حکیم برای تداوم نسل بشر، این غریزه را که بسیارهم قوی است، در نهاد انسان گذاشته است.
این غریزه علاوه بر این که وسیلهای جهت تداوم نسل بشر است، از عوامل مهم لذت و کامیابی در زندگی است.
در بین متفکران در مورد غریزه جنسی بشر در طول تاریخ، نظرهایی ابراز شده است که بعضی از آنها خالی از اشکال نیست و در این میان، تنها یک نظر، راه اعتدال و راه فطرت است: راه اول: نظریه کسانی است که معتقد به از بین بردن غریزه جنسی هستند و میگویند: آمیزش جنسی، امری منفور و حیوانی است و در شان انسان نیست.
بسیار بودهاند کسانی که از این نظریه پیروی کردهاند و خود را از یک امر طبیعی و خداداد محروم کردهاند و در این راه هم کسانی بودهاند که تحت عنوان تکامل و تعالی روح، به چنین کاری دست زدهاند.
این راه، راه تفریط و ظلم به غرایز و طبیعت بشر است.
راه دوم: نظریه کسانی است که درست مخالف گروه اول هستند، یعنی کسانی که راه را به افراط پیمودهاند و معتقدند که غریزه جنسی را در هر شرایطی که باشد باید اشباع کرد و به هیچ وجه نباید جلو آن را گرفت و به محدودیتهای اجتماعی، قانونی، اخلاقی و مذهبی در این مورد نباید توجه کرد، بلکه سعادت انسان در گرو اشباع این غریزه در هر شرایط است.
این نظریه، که نظر فروید و پیروانش است، بزرگترین ضربه به پیکر اخلاق، عفت عمومی، ارزشهای انسانی، جوامع بشری و جوانان زده است و بسیاری را به منجلاب فساد و تباهی کشانده است.
این نظریه، هنگامی اثرهای منفی بیشتری را به دنبال دارد که توجیه علمی و روان شناسانه هم برایش بشود و چنین فرض شود که فطرت بشر، خواستار چنین اشباعی در غریزه جنسی است و اگر آن را محدود کنیم، صدمههایی بر پیکر روان وارد کردهایم، حال آن که این فروید و پیروانش هستند که بزرگترین ضربه را بر روان انسانها بویژه نسل جوان وارد کردهاند.
راه سوم: راه اعتدال و راه فطرت است، نظریه پیامبران الهی و پیروان واقعی آنهاست.
طبق این نظریه، نه سرکوبی مطلق غریزه جنسی پسندیده است و نه افراط و زیاده روی در این غریزه ممدوح است، بلکه این غریزه هم مانند سایر غرایز باید در حد طبیعی و فطری اشباع شود و در چارچوب مسائل خانوادگی، اخلاقی و اجتماعی به آن جواب مثبت داده شود.
پس جوانان عزیز باید بدانند این غریزه بسیار قوی و تند است و همچون شعله آتش است که اگر زبانه بکشد، تمام فضایل را در وجود انسان میسوزاند و رودخانهای است که اگر طغیان کند، همه چیز را میبرد و تخریب میکند، لذا جوانان باید در محدوده اصول اخلاقی، مذهبی و اجتماعی به اشباع این غریزه بپردازند و بهترین راه برای این کار ازدواج است و اگر امکان ازدواج برایشان نیست با صبر و پاکدامنی در انتظار زمان ازدواج باشند و اهتمام ورزند از راههای شیطانی به اشباع این غریزه نپردازند که عاقبت خوبی نخواهد داشت.
بخش دوم
جوانان و منجلاب فساد
جوانان و منجلاب فساد در این بخش برآنیم به اجمال به اعمالی که ارتکاب آن، جوانان را به منجلاب فساد و تباهی میکشاند اشاره کنیم، این امور را از آن جهت به منجلاب تشبیه کردیم که اگر آدمی در آن وارد شد و قصد بیرون آمدن نداشت، حتماً در آن جان خواهد سپرد و به جسمی متعفن و بدبو تبدیل خواهد شد، زیرا فساد و تباهی در واقع لجنزار است، گرچه خود انسان از آن غافل باشد.
منجلابهایی که ممکن است جوانان در آن بیفتند فراوان است، که مهمترین آنها عبارتند از:
مشروبات الکلی
از منجلابی که عدهای از جوانان ناآگاه در آن افتادهاند، منجلاب مشروبات الکلی است.
اگر کسی در قدیم و دورانهای گذشته در مضر بودن میگساری و شراب خواری شک داشت، امروز این تردید از بین رفته است و از نظر علمی ثابت شده است که این کار برای مصرفکننده آن عواقب ناگواری دارد، قرآن کریم با آگاهی از ضررهای میگساری قرنها پیش از اثبات علم به شدت از نوشیدن آن ما را بر حذر داشته و مهر تحریم بر آن زده است.
دکتر ایتوف میگوید: نوشابههای الکلی پس از استعمال، سریعاً جذب خون میشود و خون در مسیر خود، مغز و مغز حرام را بی نصیب نمیگذارد و در نتیجه، عمل سلسله اعصاب روبه ضعف میرود و کف نفس که ارادی بود و منشأ شرم و حیا در انسان است و مانع از بروز اعمال وقیحانه است از کف بدر میرود، به عبارت دیگر، الکل عالیترین اعمال مغزی یعنی اعمال توقفی آن را فلج میکند.
جنایات جنسی، آدم کشی، ضرب و جرح، دزدی و ولگردی در بسیاری از موارد، متعاقب استعمال نوشابههای الکلی رخ میدهد.
الکل، شرم و حیا را از بین میبرد، پرده عفتها را از هم می درد و شخص را از کلیه قیود و رسوم اجتماعی، مذهبی و اخلاقی آزاد کرده، ندای وجدان را خفه میکند و فرشته را تبدیل به شیطان میکند.
الکسیس کارل میگوید: مستی زن یا شوهر در لحظه آمیزش، جنایت واقعی است، زیرا کودکانی که در این شرایط به وجود میآیند، اغلب از عوارض عصبی یا روانی درمان ناپذیر رنج میبرند.
امروزه آمار و تحقیقات نشان میدهد مرگ کودکانی که والدین آنها مشروبات الکلی مینوشند، بیشتر از سایر کودکانی است که براثر سایر امراض از بین میروند و اطفالی که از پدران شراب خوار به وجود میآیند، غالباً ضعیف، علیل و به تشنجهای شدید مبتلایندو قدرت دفاعی آنها در مبارزه با مشکلات حیات، ناچیز است و در برابر عفونتهای مختلف، بسیار حساسند، نقص بدنی، انحراف از ستون فقرات، کرولالی و عوارض ناشی از نارسایی غده تیروئید و همچنین ضایعات مغزی، مانند عقب ماندگی، رشد نکردن، مالیخولیا، دیوانگیهای حاد و غیره در آنان فراوان دیده میشود.
متخصصان میگویند: الکل به همان شکل خالص، بدون آن که تغییر ماهیت دهد وارد خون میشود و دستگاه گردش خون در معرض آسیب آن قرار میگیرد و نه تنها دستگاه گردش خون، بلکه تمام عناصر بدن به آفت الکل دچار میشود و شراب خوار را به سوء هاضمه، تشنج معده، شکم درد و استفراغ گرفتار میکند.
از کارهای مهم کبد، تجزیه و خنثی کردن سمومی است که به داخل آن راه پیدا میکند، اما متأسفانه در برابر سم الکل اثری ندارد و این الکل است که قدرت تحریکی خود را روی کبد نیز اعمال مینماید.
گفتنی است عدهای از جوانان آگاه به مضرات مشروبات الکلی، گاهی چنین وانمود میکنند که مصرف کم آن اشکال ندارد و ضرری به بار نمیآورد.
گرچه چنین توهمی از نظر تعلیمات اسلامی مطرود است و از وسوسههای شیطان برای گمراه کردن تدریجی انسان است.
امروزه متخصصان هم ثابت کردهاند که نوشیدن مشروبات الکلی، گرچه کم باشد، آثار خود را به جا خواهد گذاشت، زیرا جذب الکل در خون، گرچه میزان آن ناچیز باشد، درجه دقت و فهم و ادراک را ضعیف میکند.
از آنچه گفته شد، معلوم گشت نوشیدن مشروبات الکلی، هم ازنظر جسمی، هم از نظر روانی و هم از نظر اجتماعی، پیامدهای ناگواری برای کسانی که مرتکب آن میشوند به ارمغان میآورد وزمینه بسیاری از جرایم را فراهم میکند: آدمی را سست اراده، پست و بی شخصیت میسازد و موجب سلب توفیقات و دوری از خداوند میگردد و انسان را در سراشیبی سقوط قرار میدهد. به همین سبب است که قرآن شرابخواری را از گناهان بزرگ وعمل شیطان میداند و ما را به نزدیک شدن به آن نهی میکند.
قمار بازی
از منجلابهای فسادی که ممکن است جوانان در آن بیفتند، اعتیاد به قمار بازی و برد و باخت است.
قمار انسان را لاابالی میکند، روابط خانوادگی را از هم میپاشد، عامل دشمنی و کینهتوزی میشود، زمینه خشم و انتقام را فراهم میسازد و زیانهای اقتصادی و روانی به قمار بازان وارد میکند که گاه جبران پذیر نیست، از این رو قمار هم مانند شراب در شریعت مقدس اسلامی حرام شده است.
خداوند در آیه ذیل، حرمت آن را صریحاً اعلام فرموده و آن را از شیطان دانسته است: انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر، شیطان قصد دارد با شراب و قمار، روابط شما را با یکدیگر تیره کند و بین شماها دشمنی و کینه برانگیزد.
گرچه به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی، این پدیده شوم و خانمان برانداز از میان رفت، اما قبل از انقلاب اسلامی، آن چنان این ابر سیاه و ظلمانی بر سر عدهای از خانوادهها گسترده شده بود که روز به روز شاهد آثار مخرب آن در جامعه بودیم.
داستانی که نقل میشود، گرچه در زمان نظام طاغوت و ستم شاهی رخ داده است، اما درس عبرتی است برای کسانی که هنوز فکر میکنند، قمار بازی یک کار پیشرفته و مترقیانه است.
بهتر است سرگذشت این دختر را از زبان خودش بشنویم: بپدرم قمارباز عجیبی بود، عاشق قمار بود، صبح تا عصر کارمی کرد و شب که میشد همه دسترنج و زحمت خود را روی میز قمار میریخت و هر شب که میباخت، هیچکس جرات نداشت یک کلمه با او حرف بزند، عصبانی و دیوانه میشد.
مادرم را به باد کتک میگرفت و گاهی هم مرا کتک میزد.
دایی و پسرخالهام هم هردو قمارباز بودند و شبها با پدرم جمع میشدند و برد و باخت را شروع میکردند و قمار میزدند تا این که پدرم مرد.
من و مادر و خواهرم به خانه دایی ام رفتیم.
دایی هم مرض قمار داشت و در خانه اش مرتب بساط قمار برقرار بود.
وقتی سیزده ساله شدم، دایی ام مرا به محمد آقا که قمارباز حرفهای بود و ۵۴ سال سن داشت فروخت! من از شوهرداری چیزی نمیدانستم و نه تنها به آن مرد علاقهای نداشتم، بلکه همیشه نگاهش و صدای خنده اش مرا به وحشت میانداخت.
من از او میترسیدم، اما هیچ راهی برای گریز از این ازدواج نامتناسب وجود نداشت.
مراسم عقد سادهای برگزار کردند و من رسماً زن محمد آقا شدم.
اولین شب عروسی را هرگز فراموش نخواهم کرد.
این مرد آن چنان وحشی و کثیف بود و آن چنان حالت حیوانی داشت که مرا از همه چیز بیزار کرد.
من تمام شب را گریستم، ولی صدای قهقهههای شوم او در گوشم طنین انداز بود.
وقتی صدای قدمهایش را میشنیدم تمام بدنم میلرزید.
وقتی او قدم به خانه میگذاشت، خانه مثل گورستان، سرد و سیاه و خاموش میشد.
با کوچکترین بهانهای مرا به باد کتک میگرفت و رفتارش با من غیرقابل تحمل بود.
شش ماه پس از ازدواج آبستن شدم.
این مرد حتی در این ماههای دشوار نیز مراعات حال مرا نمی کرد و دوستانش را مرتب به خانه میآورد که قمار کنند.
من هم مجبور بودم، برای آنها غذا بپزم، مشروب ببرم و از آنها پذیرایی کنم.
وقتی بچهام به دنیا آمد، انگار یک حادثه بی اهمیت و پیش پا افتاده، صورت گرفته است و در مدت یک ماهی که بچهام زنده بود، او حتی یک بار هم با نگاه محبت آمیز به او ننگریست و دست نوازش به سرش نکشید.
دکتر علت مرگ بچهام را ضعف زیاد و ضربه لگدهایی که شوهرم وقت آبستن به پشت و پهلو و شکمم زده بود، تشخیص داد.
شوهرم دیوانه وار بازی قمار را انجام میداد.
مدتی بود که پشت سرهم بدشانسی میآورد و میباخت و گناهش را به گردن من میگذاشت.
شبها مرا با زنجیر میزد و خدا شاهد است که چنان دردی از ضربههای زنجیر میکشیدم که اغلب ساعتها از هوش میرفتم، هنوز هم هر کجا زنجیری میبینم و یا هر چیزی که به زنجیر شباهت داشته باشد، تمام تنم میلرزد . . .
شوهرم همچنان میباخت و دوستانش هم رعایت حال او نمیکردند.
چندین شب پشت سرهم مجبور شد چک بکشد.
وقتی پول پس اندازش در بانک تمام شد و چکها برگشت، دوستانش دیگر چک را قبول نکردند.
او سر اثاثیه خانه بازی کرد و همه را باخت.
آن شب، وحشت سراپای مرا گرفته بود.
از او میترسیدم، اما سعی کردم به او بفهمانم که اگر بیایند و اثاثیه ما را ببرند دیگر قادر نخواهیم بود دوباره آنها را بخریم، اما او به حرفهای من هیچ توجهی نکرد.
روز بعد کامیون آوردند و هر چه داشتیم بردند و ما روی یک زیلو نشستیم.
شب بعد و شبهای بعد، قمار همچنان ادامه داشت تا این که در یکی از شبها خانه اش را هم باخت.
یادم هست که چشمهایش غرق خون شده بود.
در آن لحظه واقعاً اگر من اعتراضی میکردم، بی درنگ مرا میکشت اسناد خانه ردوبدل شد و من دانستم که همه چیز بر باد رفته است.
بغض گلویم را گرفته بود، میخواستم فریاد بکشم، اشک بریزم، اما میترسیدم.
خواستم از جا برخیزم و از آن اتاق بگریزم، اما او با لحن آمرانهای گفت بنشین! من ترسان و لرزان نشستم.
میدیدم، شوهرم از حال طبیعی خارج شده است، نمیگذاشت دوستانش بروند و به آنها میگفت: بنشینید، باز هم بازی کنیم و وقتی یکی از حریفان بازی گفت: تو دیگر چیزی نداری، با چی میخواهی بازی کنی؟ شوهرم نگاه عجیبی به من انداخت و با لحن شوم و وحشتناکی گفت: با زنم، پس بنشینید.
برای یک لحظه، حریفان بازی اش حیرتزده نگاهش کردند و یکی از آنها نگاهی به من انداخت و نشست و با لحن مستانهای گفت: قبول دارم، بازی کنیم.
قمار شروع شد، قمار روی زندگی و حیات من، روی آینده من، تمام بدنم مثل بید میلرزید، به صندلی چسبیده بودم و نمیتوانستم تکان بخورم، انگار جادو شده بودم.
در تمام مدت بازی، اتاق در سکوتی خطرناک فرو رفته بود.
قمار بازان ساکت بودند.
شوهرم و آن مرد بازی میکردند و تنها صدای ورق بود که در اتاق به گوش میرسید.
آن مرد گاه و بی گاه، زیر چشمی مرا ورانداز میکرد، گویی میخواست قیمت مرا حدس بزند . . .
سر انجام سکوت شکست و من فریاد پیروزمندانه آن مرد را شنیدم که میگفت: بردم، زنت را در قمار بردم.
تمام حوادث در یک لحظه به وقوع پیوست، مانند صاعقه، مثل برق، کاردی از جیب شوهرم کشیده شد و لحظهای بعد، مردی که مرا در قمار برده بود، غرق در خون روی زمین افتاد و من از ترس و وحشت بی هوش شدم.
روز بعد مردی که مرا در قمار برده بود به سراغم آمد و گفت: بیا با من زندگی کن، شوهرت به زندان افتاد، دار و ندارش را هم من از او بردهام، پس چرا تردید میکنی؟ شوهرت تو را طلاق میدهد، قرار ما براین شده، و گرنه ناچار است تا آخر عمر در زندان بماند، سه روز بعد از آن شب، چون کنیزی که او را به اسارت ببرند با او رفتم.
من مالی بودم که مرا باخته بودند و به ناچار با آن مرد، با خریدار و برنده خودم به کرمانشاه رفتم.
فقط این را میدانم که از چاله در آمدم و در چاه افتادم.
روزگارم سیاهتر و کثیفتر از اول شده بود.
شوهر دوم من جنون داشت و مثل یک حیوان بود.
وب. جوانان عزیز از تمام حوادثی که برای مفسدان و از خدا بی خبران پیش میآید، باید درس عبرت بگیرند و هرگز به آنچه خداوند حرام کرده است نزدیک نشوند و بدانند گناه، آب شوری است که هرچه انسان آن را بنوشد عطشش فزون تر میشود.
جوانان باید هوشیار باشند و هرگز دنبال قماربازی نروند و عمر و جوانی با ارزش خویش را صرف این کار زشت، که همه چیز انسان از دست میرود، نکنند.
مواظب باشند، اعصاب خود را فرسوده ننمایند، آرامش خود را از دست ندهند، اساس خانواده را از هم نپاشند، به عوارض بدنی و بیماری روانی دچار نشوند و در مسیر شیطان قرار نگیرند که عاقبتی جز پستی، حقارت و بدبختی دنیا و آخرت به دنبال ندارد.
مواد مخدر
از منجلابهایی که جوانان ما باید مواظب باشند در آن نیفتند، مواد مخدر است.
پیشرفت علوم و صنایع، اگرچه موجبات رفاه انسان را فراهم کرده است، اما در عین حال، پدیدههای شوم و مضری هم برای او به ارمغان آورده که هروئین، ال.اس. دی و دیگر مواد مخدر از آنها است.
اعتیاد به مواد مخدر، نابود کننده استعدادهای جسمی و روحی انسان است.
اعتیاد باعث میشود آدمی، شرافت، ناموس، ثروت، حیثیت و دین و همه چیز خود را بر باد فنا دهد و برای ارضای یک نیاز کاذب، مصنوعی و دروغین دست به هر کار خلافی، مانند دروغ، سرقت و خیانت بزند.
کسانی که برای لذتی ظاهری و زودگذر، خود را در منجلاب اعتیاد به مواد مخدر میاندازند، باید از خود بپرسند: آیا ارزش دارد انسان برای لذتی زودگذر و مخرب، از لذتهای معنوی و دایمی و سازنده بگذرد و همه چیز خود را از دست بدهد و گرد نسیان بر تمام ارزشهای انسانی خود بپاشد؟ آیا لذتی فانی، این ارزش را دارد که آدمی برای آن، خود را به موجودی پست و بی شخصیت تبدیل کند؟ آیا لذتی که عذاب وجدان و آتش قهر الهی را به همراه دارد میتواند لذت باشد؟ آیا معقول و پسندیده است انسانی که خداوند او را خلیفه خود در زمین میداند و فرشتگان الهی مأمور به سجده او میشوند، آن قدر ذلیل شود که در گوشه خیابان یا خرابه، زندگی نماید و برای به دست آوردن یک گرم مواد مخدر، دست نیاز به هرکس و ناکس دراز کند؟ آیا انسان میتواند پاسخ قانع کنندهای در برابر وجدان و خدای خویش داشته باشد که به خانواده و زن و بچه خود خیانت کند و آن چنان بی غیرت گردد که ناموس خود را برای مواد مخدر در اختیار دیگران قرار دهد و زن معصوم و بی گناهی را از کانون گرم خانواده جدا سازد؟ قطعاً هیچ وجدان سالمی نمیتواند از برابر این سؤالها بی تفاوت بگذرد.
روابط نامشروع
رابطه نامشروع با دیگران
از منجلابهایی که ممکن است جوانان در آن فرو روند، رابطه نامشروع با دیگران است.
منظور از رابطه نامشروع، هر نوع رابطه جنسی خلاف شرع با دیگران است، خواه رابطه نامشروع دو جنس مذکر (لواط), خواه رابطه نامشروع دو جنس مؤنث (مساحقه) و خواه رابطه نامشروع جنس مذکر با مؤنث (زنا).
قسم سوم، دامی خطرناک است که شیطان برای بسیاری از جوانان گسترانده است.
اگر کسی ذرهای غیرت ناموسی داشته باشد، هرگز حاضر نمیشود با ناموس دیگران، رابطه نامشروع برقرار نماید، زیرا کسی که به ناموس دیگران تجاوز مینماید، چندان اهمیت نمیدهد اگر با ناموس خودش رابطه نامشروع داشته باشند.
نکته مهم این است که روابط نامشروع به تدریج امکان مییابد، یعنی از نگاه شهوت انگیز شروع میشود و با یک لبخند یا گفتگویی تداوم مییابد و زمینه برای ارتباطهای بعدی فراهم میشود.
فراهم کردن تدریجی گناه از برنامههای شیطان برای گمراه کردن آدمی است، زیرا فطرت پاک انسانی در مرحله اول از ارتکاب فسق و فجور تنفر دارد، اما هنگامی که کمکم پرده عصمتش دریده شد، به جایی میرسد که دیگر از هیچ کار خلافی رویگردان نمیشود.
جوانانی هستند که براثر رابطه نامشروع به گرفتاریهای فراوان روحی، اجتماعی و جسمی دچار شدهاند و عاقبت رسوا گشتهاند و شخصیت اجتماعی و معنوی خویش را از دست دادهاند.
لذا اگر جوانان عزیز بخواهند در این منجلابها نیفتند، باید با توکل به خدا، دست رد به سینه شیطان رجیم و نفس اماره بزنند و هنگام برخورد با جنس مخالف، تقوای الهی را پیشه کنند و با نگاه شهوت انگیز، که تیری از تیرهای زهر آلود شیطان است، به دیگران نظر نکنند.
داستانی در این مورد
در این جا به ذکر داستانی و سرنوشتی شگفتانگیز که ذکر آن، خالی از فایده نیست میپردازیم.
امید است برای کسانی که میخواهند به قباحت ارتباط نامشروع با دیگران پی ببرند درس عبرتی باشد: مصطفی لطفی منفلوطی، در یکی از تالیفاتش، داستان دختر و پسر جوانی را شرح میدهد که رابطه نامشروع جنسی، حوادث تلخ برایشان به ارمغان آورده است، میگوید: دوستی داشتم که بیشتر علاقه من به او از جنبه دانش و فضلش بود نه از جهت ایمان و اخلاق.
از دیدن وی همواره مسرور میشدم و در محضرش احساس شادی میکردم، نه به عبادات و اطاعات او توجه داشتم و نه به آلودگی و گناهانش، او برای من تنها رفیق انس بود.
هرگز در این فکر نبودم که از وی علوم شرعی بیاموزم یا آن که درس فضیلت و اخلاق فرا گیرم.
سالیان دراز با هم رفاقت داشتیم.
در طول این مدت، نه من از او بدی دیدم و نه او از من رنجیده خاطر شد، برای پیش آمد یک سفر طولانی، ناچار قاهره را ترک گفتم و از رفیق محبوبم جدا شدم، ولی تا مدتی با هم مکاتبه میکردیم و بدین وسیله از حال یکدیگر خبر داشتیم.
متأسفانه چندی گذشت و نامهای از او به من نرسید و این وضع تا پایان مسافرتم ادامه داشت.
در طول این مدت نگران و ناراحت بودم.
پس از مراجعت از سفر برای دیدار دوستم به در خانه اش رفتم.
از آن منزل رفته بود.
همسایگان گفتند: دیر زمانی است که تغییر مسکن داده و نمیدانیم به کجا رفته است.
برای پیدا کردن او کوشش بسیار کردم و در جستجویش به هر جایی که احتمال ملاقاتش را میدادم رفتم و او را نیافتم.
رفته رفته مأیوس شدم تا جایی که یقین کردم دوست خود را از دست دادهام و دیگر راهی به او ندارم.
اشک تأثر ریختم، گریه کردم، گریه آن کسی که در زندگی از داشتن دوستان با وفا کم نصیب است، گریه آن کسی که هدف تیرهای روزگار قرار گرفته، تیرهایی که هرگز به خطا نمیرود و پی درپی، درد رنجش احساس میشود.
اتفاقاً در یکی از شبهای تاریک آخر ماه که به طرف منزلم میرفتم، راه را گم کردم و ندانسته به محلهای دور افتاده و به کوچههای تنگ و وحشتناک رسیدم.
در آن ساعت از شدت ظلمت، چنین احساس کردم که در دریای سیاه و بی کران که دو کوه بلند تیره، آن را احاطه کرده در حرکتم و امواج سهمگینش گاهی بلند میشود و به جلو میآید و گاهی فروکش میکند و به عقب برمی گردد.
هنوز به وسط آن دریای تیره نرسیده بودم که از یکی از آن منازل ویران، صدایی را شنیدم.
و رفت و آمدهای اضطراب آمیزی احساس کردم که در من اثری بس عمیق گذارد.
با خود گفتم: ای عجب که این شب تاریک، چه مقدار اسرار مردم بی نوا و مصائب غمزدگان را در سینه خود پنهان کرده است.
من از پیش با خدای خود عهد کرده بودم که هر گاه مصیبت زدهای را ببینم، اگر قادر باشم یاری اش کنم و اگر عاجز باشم با اشک و آه، خود را در غمش شریک کنم.
به همین جهت، راه خود را به طرف آن خانه گرداندم و آهسته در زدم.
کسی نیامد.
دفعه دوم به شدت کوبیدم، در باز شد.
دیدم دختر بچهای است که حدود ده سال از عمرش رفته و چراغ کم فروغی به دست دارد.
در پرتو آن نور خفیف، دخترک را دیدم لباس مندرسی در برداشت، ولی جمال و زیبایی اش در آن لباس مانند ماه تمام بود که در پشت ابرهای پارهپاره قرار گرفته باشد.
از دختر بچه سؤال کردم: در منزل بیماری دارند؟ در کمال ناراحتی و نگرانی که نزدیک بود قلبش بایستد جواب داد: ای مرد! پدرم را دریاب، در حال جان دادن است.
این جمله را گفت و برای راهنمایی من به داخل منزل روان شد.
چه وضع رقت باری! در آن موقع گمان میکردم که از جهان زنده به عالم مردگان آمدهام و در نظر من، آن بالاخانه کوچک، چون گور و آن بیمار چون میتی جلوه میکرد.
نزدیک بیمار آمدم.
پهلویش نشستم.
بی اندازه ناتوان شده بود، گویی پیکرش یک قفس استخوانی است که تنفس میکند و یا نی خشکی است که چون هوا در آن عبور مینماید صدا میدهد.
از محبت دستم را روی پیشانی اش گذاردم.
چشم خود را گشود و مدتی به من نگاه کرد.
کمکم لبهای بی رمقش به حرکت در آمد و با صدای بسیار ضعیف گفت: خدا را شکر که دوست گم شدهام [را] پیدا کردم.
از شنیدن این سخن چنان منقلب و مضطرب شدم که گویی دلم از جای کنده شده و در سینهام راه میرود.
فهمیدم که به گمشده خود رسیدهام، ولی هرگز نمیخواستم او را در لحظه مرگ و ساعات آخر زندگی، ملاقات نمایم، نمیخواستم غصههای پنهانی ام با دیدن وضع دلخراش و رقت بار او تجدید و تشدید شود.
با کمال تعجب و تأثر از او پرسیدم: این چه حال است که در تو میبینم؟ چرا به این وضع افتادهای؟ با اشاره به من فهماند که میل نشستن دارد.
دستم را تکیه گاه بدنش قرار دادم و با کمک من در بستر خود نشست و آرام آرام لب به سخن گشود تا جریان خود را شرح دهد، گفت: ده سال تمام، من و مادرم در خانهای مسکن داشتیم.
همسایه مجاور ما، مرد ثروتمندی بود.
قصر مجلل و با شکوه آن مرد متمکن، دختر ماهروی و زیبایی را در آغوش داشت که نظیرش در هیچیک از کاخهای این شهر نبود.
برای آن که به وصلش برسم، تمام کوشش را به کار بردم.
از هر دری سخن گفتم و به هر وسیلهای متوسل شدم، ولی نتیجه نگرفتم و آن دختر زیبا همچنان از من کناره میگرفت.
سرانجام به او، وعده ازدواج دادم و به این امید قانعش کردم.
با من طرح دوستی ریخت و محرمانه باب مراوده باز شد تا در یکی از روزها به کام دل رسیدم و دلش را با آبرویش یکجا بردم و آنچه نباید بشود، اتفاق افتاد.
خیلی زود فهمیدم که دختر جوان فرزندی در شکم دارد.
دودل و متحیر شدم از این که آیا به وعده خود وفا کنم و با او ازدواج نمایم یا آن که رشته محبتش را قطع کنم و از وی جدا شوم.
شق دوم را انتخاب کردم و برای فرار از دختر، منزل مسکونی ام را تغییر دادم و به منزلی که تو در آن جا به ملاقاتم میآمدی منتقل شدم و از آن پس از او خبری نداشتم.
از این جریان سالها گذشت.
روزی نامهای به من با پست رسید (در این موقع، دست خود را دراز کرد و کاغذ کهنه زرد رنگی را از زیر بالش خود بیرون آورد و به دست من داد).
نامه را خواندم.
این مطالب در آن نوشته شده بود: اگر به تو نامه مینویسم، نه برای این است که دوستی و مودت گذشته را تجدید نمایم، برای این کار حاضر نیستم، حتی یک سطر یا یک کلمه بنویسم، زیرا پیمانی مانند پیمان مکارانه تو و مودتی مانند مودت دروغ و خلاف حقیقت تو شایسته یادآوری نیست.
چه رسد که بر آن تاسف خورم و تمنای تجدیدش را نمایم.
تو می دانی، روزی که مرا ترک گفتی، آتش سوزندهای در دل و جنین جنبدهای در شکم داشتم.
آتش، تاسف بر گذشتهام بود و جنین، مایه ترس و رسوایی آیندهام.
تو کمترین اعتنایی به گذشته و آینده من ننمودی، فرار کردی تا جنایتی را که خود به وجود آوردهای نبینی و اشکهایی را که جاری کردهای پاک نکنی.
آیا با این رفتار بیرحمانه و ضد انسانی، میتوانم تو را یک انسان شریف بخوانم؟ هرگز!
نه تنها انسان شریفی نیستی بلکه اصلاً انسان نیستی، زیرا تمام صفات ناپسند وحوش و درندگان را در خود جمع کردهای و یک جا مظهر همه ناپاکیها و سیئات اخلاقی شدهای.
میگفتی: تو را دوست دارم.
دروغ می گفتی.
تو خودت را دوست میداشتی، تو به تمایلات خویش علاقهمند بودی.
در رهگذر خواهشهای نفسانی خود به من برخورد کردی و مرا وسیله ارضای تمنیات خویش یافتی، و گرنه هرگز به خانه من نمیآمدی و به من توجه نمیکردی.
تو به من خیانت کردی، زیرا وعده دادی با من ازدواج کنی، ولی پیمان را شکستی و به وعده ات وفا ننمودی.
فکر میکردی، زنی که آلوده به گناه شده و در بی عفتی سقوط کرده لایق همسری نیست.
آیا گناهکاری من جز به دست تو شد؟ آیا سقوط من سببی جز جنایتکاری تو داشت؟ اگر تو نبودی من هرگز به گناه آلوده نشده بودم.
اصرار مداوم تو مرا عاجز کرد و سرانجام مانند کودک خردسالی که به دست جبار توانایی اسیر شده باشد، در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم.
عفت مرا دزدیدی.
پس از آن، من خود را ذلیل و خوار، حس میکردم و قلبم مالامال غصه و اندوه شد.
زندگی برایم سنگین و غیرقابل تحمل مینمود.
برای یک دختر جوانی، مانند من، زندگی چه لذتی میتوانست داشته باشد، نه قادر است همسر قانونی یک مرد باشد و نه میتواند مادر پاکدامن یک کودک، بلکه قادر نیست در جامعه با وضع عادی به سر برد.
او پیوسته سرافکنده و شرمسار است.
اشک تأثر میبارد و از غصه، صورت خود را به کف دست میگذارد و بر گذشته تیره خود فکر می کند.
وقتی به یاد رسوایی خویش و سرزنشهای مردم میافتد، از ترس، بندهای استخوانش میسوزد و دلش از غصه آب میشود.
تو آسایش و راحتی را از من ربودی.
آن چنان مضطر و بیچاره شدم که از آن خانه مجلل و باشکوه فرار کردم، از پدر و مادر عزیز و از آن زندگی مرفه و گوارا چشم پوشیدم و به یک منزل کوچک در یک محله دور افتاده و بی رفت و آمد مسکن گزیدم، تا باقی مانده عمر غم انگیز خود را در آن جا بگذرانم.
پدر و مادرم را کشتی.
خبر دارم هر دو در غیاب من، جان سپردند و از دنیا رفتند.
آنها از غصه جدایی من دق کردند و از ناامیدی دیدار من مردند.
گمان میکنم مرگ آنها سببی جز این نداشت.
مرا کشتی، زیرا آن سم تلخی را که از جام تو نوشیدم و آن غصههای کشنده و عمیقی که از دست تو در دلم جای گرفت و با آن در جنگ و ستیز بودم، اثر نهایی خود را در جسم و جانم گذارده است.
اینک در بستر مرگ قرار گرفتهام و روزهای آخر زندگی خود را میگذرانم، من اکنون مانند چوب خشکی هستم که آتش در اعماق آن خانه کرده باشد، پیوسته میسوزد و قریبا متلاشی میشود.
گمان میکنم: خداوند به من توجه کرده و دعایم را مستجاب نموده و اراده فرموده است مرا از این همه نکبت و تیرهروزی برهاند و از دنیای مرگ و بدبختی به عالم زندگی و آسایش منتقلم کند.
با این همه جرایم و جنایت باید بگویم: تو دروغگویی، تو مکار و حیله گری، تو دزد جنایتکاری، گمان نمیکنم خداوند عادل تو را آزاد بگذارد و حق من ستمدیده مظلوم را از تو نگیرد.
این نامه را برای تجدید عهد و دوستی و مودت ننوشتم، زیرا تو پستتر از آنی که با تو از پیمان محبت، صحبت کنم.
به علاوه من اکنون در آستانه قبر قرار گرفتهام، از نیک و بدهای زندگی، از خوش بختیها و بدبختیهای حیات، در حال وداع وجدایی هستم، نه دیگر دردل من آرزوی دوستی کسی است و نه لحظات مرگ، اجازه عهد و پیمان محبت به من میدهد.
این نامه را تنها از آن جهت نوشتم که تو نزد من امانتی داری و آن دختر بچه بی گناه تو است.
اگر در دل بی رحمت، عاطفه پدری وجود دارد، بیا این کودک بی سرپرست را از من بگیر تا مگر بدبختیهایی که دامنگیر مادر ستمدیده او شده، دامنگیر وی نشود و روزگار او مانند روزگار من توأم با تیرهروزی و ناکامی نگردد.
هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم که به او نگاه کردم، دیدم اشکش بر صورتش جاری است.
پرسیدم بعد چه شد؟ گفت: وقتی این نامه را خواندم، تمام بدنم لرزید، از شدت ناراحتی و هیجان گمان میکردم نزدیک است سینهام بشکافد و قلبم از غصه بیرون افتد.
با سرعت به منزلی که نشانی داده بود آمدم و آن همین منزل بود.
وارد این بالاخانه شدم، دیدم روی همین تخت، یک بدن بی حرکت افتاده و دختر بچه اش پهلوی آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحتکنندهای گریه میکند.
بیاختیار از وحشت آن منظره هولناک فریاد زدم و بی هوش شدم.
گویی در آن موقع، جرایم غیرانسانی من به صورت درندگان وحشتناک در نظرم مجسم شده بودند، یکی چنگال خود را به من می نمود و دیگری میخواست با دندان مرا بدرد.
وقتی به خود آمدم با خدا عهد کردم که از این بالاخانه که اسمش را غرفة الاحزان گذاردهام خارج نشوم و به جبران ستمهایی که بر آن دختر مظلوم کردهام، مثل او زندگی کنم و مانند او بمیرم.
اینک موقع مرگم فرا رسیده و در خود احساس مسرت و رضایت خاطر میکنم، زیرا ندای باطنی قلبم به من میگوید، خداوند جرایم تو را بخشیده و آن همه گناهانی را که ناشی از بی رحمی و قساوت قلب بوده آمرزیده است.
سخنش که به این جا رسید، زبانش بند آمد و رنگ صورتش به کلی تغییر کرد، نتوانست خود را نگاه دارد.
در بستر افتاد، آخرین کلامی که در نهایت ضعف و ناتوانی به من گفت، این بود که دخترم را به تو میسپارم.
سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ساعتی در کنارش ماندم و آنچه وظیفه یک دوست بود درباره اش انجام دادم.
نامههایی برای دوستان و آشنایانش نوشتم و همه در تشییع جنازه شرکت کردند.
من در عمرم روزی مثل آن روز ندیدم که زن و مرد به شدت گریه میکردند.
خدا میداند الان هم که داستان را مینویسم از شدت گریه و هیجان نمیتوانم خود را نگاه دارم و هرگز صدای ضعیف او [را] در آخرین لحظه زندگی فراموش نمیکنم که گفت: (دخترم را به تو میسپارم)
مجالس خوش گذرانی
از منجلابهای فساد و تباهی، که عاملان ترویج فرهنگ ابتذال غرب در جامعه ایجاد میکنند، برگزاری مجالس لهو و خوش گذرانی است.
افرادی که روح تقلید از فرهنگ غرب، آنان را به طور مخفیانه به تشکیل چنین مجالسی وادار میکند، از دوستان خود دعوت مینمایند با شرکت در آن مجالس عیش و عشرت، برای چند ساعتی خود را در عالم خوش گذرانی و بی خیالی وارد سازند، مجالسی که با لهو و لعب، موسیقیهای مبتذل و احیاناً رقص و پایکوبی همراه است.
جوانان عزیز باید بدانند با وارد شدن در این گونه مجالس و غرق شدن در خوشیهای مبتذل و زودگذر، مانع پیشرفت معنوی و اجتماعی خود شدهاند.
اگر غرق شدن در خوشیها و لذتها نشانه موفقیت و رسیدن به کمالات است، پس انسانهای عیاش و خوش گذران باید کاملترین افراد باشند، در حالی که آنها پستترین موجوداتند، زیرا کسی که اسیر شهوات نفس خویش شد و در برابر امواج تقواکش هواهای نفسانی، فاقد اراده گشت و در زندان هوسهای شیطانی محبوس شد، هرگز نمیتوان او را انسان نامید، بلکه او موجودی بیاراده، بی استقلال، بی شخصیت و اسیر و دربند است که هرگز قدرت حرکت پیدا نخواهد کرد.
مرحله پایینتر این مجالس، بعضی از مجالس عروسی هاست که افراد لاابالی آن را برگزار میکنند.
گرچه ازدواج و مراسم آن از دیدگاه شریعت مقدس امری پسندیده است، به گونهای که پیامبر بزرگ اسلام، آن را سنت خود میداند، اما متأسفانه این امر مقدس گاه با یک سلسله منکرها آلوده میشود، به گونهای که شرکت در بعضی از این مجالس برای انسانهای متعهد و متدین مشکل ساز است.
البته بسیارند مراسمی که ارزشهای اسلامی در آن، بر همه چیز و همه کس مقدم است و فراوانند خانوادههایی که اصالت مذهبی و شرافت خانوادگی خود را در هیچ شرایطی از دست نمیدهند و هرگز حاضر نیستند به بهانه مراسم جشن عروسی، شاهد اعمال خلاف شرع افراد لاابالی باشند.
اما متأسفانه ما در جامعه خود شاهد بعضی از این محفلها هستیم که در آن، ارزشهای اسلامی رعایت نمیشود و مورد سوء استفاده افراد فاسد قرار میگیرد، آشکارا در آن، برخلاف اوامر الهی عمل میشود.
گاه از ارتکاب گناهان بزرگ، مانند شراب خواری، ابایی ندارند.
به یقین سرنوشت چنین افراد و خانوادهای، سرنوشت خوبی نخواهد بود، زیرا زندگیی که با معصیت الهی و بیتوجهی به ارزشها شروع شود، عاقبت مطلوبی نخواهد داشت.
جوانان عزیز باید از شرکت در مراسم عروسیی که با منکرهایی مانند موسیقی مبتذل، رعایت نکردن حجاب در برابر نامحرم، شراب خواری، آواز و ترانه و سایر مناهی همراه است خودداری کنند.
که زمینه بسیار مناسبی برای فساد و سقوط آنهاست.
اگر کسی بتواند جلو این اعمال خلاف شرع را بگیرد، میتواند شرکت کند و جلوگیری نماید، وگرنه شرکت در چنین مجالسی، ضمن تأیید آن، زمینه فساد هم میگردد.
خود ارضایی
خود ارضایی (که به این عمل در مردان، استمناء و در زنان استشها میگویند) یعنی انسان با خود کاری کند که منی از او بیرون بیاید.
این عمل که عدهای از جوانان آن را انجام میدهند و گاهی براثر عادت و تکرار به صورت اعتیاد در میآید، پیامدهای شوم و ضررهای بسیاری، هم از جهت جسمی و هم از جهت روحی، برای فرد مبتلا به آن به وجود میآورد.
این کار مانند سایر کارهای غیر مشروع جنسی از دیدگاه شریعت اسلام حرام و ممنوع است، امروزه محققان، خود ارضایی را از انحرافهای جنسی در جوانان دانستهاند و ضعف چشم، لاغر شدن صورت، ضعف اعصاب، ضعف بدن، کم خونی، سست شدن زانو، ضعیف شدن حافظه، زرد شدن صورت، گوشه گیری و بسیاری از عوارض دیگر را از پیامدهای آن میدانند.
موریس دبس درباره آثار خود ارضایی میگوید: علایم عادی خود ارضایی را همه میشناسند و آن عبارت است از: پریدگی رنگ و به خصوص حلقه سیاه رنگی که به دور چشم پیدا میشود، فرد همواره خسته و خواب آلود به نظر میرسد، توجه او به سختی به چیزی جلب میشود، غالب اوقات، یک شرم و حیای اغراقآمیز و کاذب دروی پیدا میگردد، گوشه گیری را اختیار میکند و خواب وی آشفته و ناراحت است.
این کار، جوان را بسیارخسته میکند و در طبایع حساس، تولید وسواس و تردید عجیبی مینماید، به طوری که همواره خجل و شرمسار است و خود را مجرم میپندارد.
در هنگام مطالعه در امراض ذهنی و فکری، غالباً به این عادت زشت برخورد مینماییم.
تمامی جوانانی که در تحصیل عقب میمانند و مخصوصاً اشخاص ابله و گیج، حتماً به آن مبتلا بودهاند که در این موارد، این عمل حکم یک عادت زشت واقعی را پیدا میکند. کانت در خصوص این موضوع، چنین مینگارد: هیچ چیز به اندازه کام گرفتن از خود (خود ارضایی), ذهن و جسم را ضعیف نمیکند و این نوع شهوترانی به کلی با طبیعت آدمی مغایر است، اما این موضوع نباید از جوان پنهان بماند.
باید آن را با همه زشتی اش پیش روی او قرار داده، بگوییم که بدین طریق از تولیدمثل خواهد افتاد و یادآور شویم که این عادت زشت، بیش از هر چیز دیگری قدرت جسمی اش را تباه خواهد کرد.
با این کار سبب پیری زود رس خویش خواهد شد، عقلش واقعاً ضعیف خواهد شد و غیره و غیره.
آنچه جوانان برای کنترل غریزه جنسی، به خصوص خودارضایی باید به آن توجه داشته باشند، زمینههای این کار است، یعنی باید زمینههایی که باعث تحریک غریزه جنسی و در نتیجه خودارضایی میشود، بشناسند و سعی کنند از آن پرهیز نمایند.
این زمینهها عبارتند از: لباسهای تنگ: لباسهای تنگ و چسبان، یکی از عوامل تحریک غریزه جنسی است.
جوانان باید مواظب باشند لباسهای تنگ، به خصوص لباسهای راحتی تنگ نپوشند.
رعایت این اصل در هنگام خواب ضروری تر به نظر میرسد، زیرا لباسهای تنگ، علاوه بر این که از نظر بهداشتی برای بدن زیان آور است، موجب تحریک غریزه جنسی نیز میگردد.
غذاهای شهوت زا: بعضی از غذاها مانند موز، پیاز، زعفران وب غریزه جنسی را تحریک میکنند.
اگر جوانان به خوردن این نوع غذاها مجبورند، باید به انجام دادن کارهایی، مانند ورزش، نرمش و روزه بپردازند تا انرژیی که از این نوع غذاها به دست میآید مصرف شود.
جوانانی که در مناطق گرمسیر زندگی میکنند، باید بیشتر از جوانان دیگر از خوردن این نوع غذاها بپرهیزند.
همچنین از پرخوری باید خودداری کرد، زیرا شکم که پر شد غریزه جنسی تحریک میگردد.
دیدنیهای محرک: جوانان باید سعی کنند به طور مستقیم یا غیرمستقیم از مشاهده صحنههای محرک و شهوت انگیز بپرهیزند، مانند فیلمها و عکسهای سکس، زیرا چیزهایی که انسان میبیند، گاهی برای همیشه در قوه خیالش باقی میماند، با نظر به این که عامل محرک انسان، قوه فکر و خیال اوست، ممکن است این صحنهها انسان را به کارهای ناروا، بکشاند.
از این رو به جوانان توصیه میشود، از مشاهده صحنههای ضد عفاف و چشم چرانی، که محرک نیروی جنسی است بپرهیزند.
شنیدنیهای مهیج: شنیدن حرفهای مهیج و رکیک، مخصوصاً درباره مسائل جنسی، عامل بسیار مهمی در تحریک غریزه جنسی است.
مانند موسیقیهای مبتذل، حرفهای رکیک و زشت یا ترانههای فاسد کننده.
همه اینها عوامل مهمی در تحریک غریزه جنسی است.
پرهیز از این نوع شنیدنیها برای جوانانی که میخواهند خانه تقوای خویش را از سیل غریزه جنسی محفوظ بدارند، لازم و ضروری است.
به این علت، تمام شنیدنیهای مهیج در دین نجات بخش اسلام، مورد مذمت قرار گرفته و از آن نهی شده است.
بستر نامناسب خواب: از جمله عوامل محرک غریزه جنسی که ممکن است به خود ارضایی بینجامد، بستر نامناسب خواب است.
در مورد بستر خواب، توجه به سه نکته ضروری است:
۱ـ این که بستر خواب، زیاد نرم و گرم نباشد،
۲ـ این که در خلوت نباشد، یعنی جوان سعی کند در اتاقی بخوابد که دیگران هم خوابیدهاند.
زیرا بعضی مواقع، انسان در خلوت وسوسه میشود و به عمل خود ارضایی دست میزند.
۳ـ جوان تا خوب خسته نشده است، به بستر نرود، یعنی هنگامی به بستر برود که خواب بر او مسلط شده باشد.
استفاده از رادیو یا مطالعه در این هنگام، خالی از فایده نیست.
نکتهای که در خصوص خود ارضایی شایان ذکر است، این است که عدهای از جوانان ممکن است چنین تصور کنند که عمل خود ارضایی چون که دفع شهوت است، موجب آرامش میگردد، اما باید گفت که چنین نیست، زیرا اگر موقتاً هم آرامش آفرین باشد، آرامشی کاذب است، چون که آرامش واقعی، هنگامی است که غریزه جنسی از مجرای صحیح خود که آثار نامطلوب نداشته باشد، اشباع گردد، آرامشی که منجر به پیامدهای ناگوار و در نتیجه ناآرامی میشود، ارزشی ندارد.
فیلمهای مبتذل
از منجلابهای فساد که ممکن است جوانان در آن سقوط کنند، نگاه به فیلمهای مبتذل است و این عامل بسیار مهمی در فاصله گرفتن جوانان از ارزشهای الهی و انسانی است.
دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی، از آن جا که از برخورد مستقیم نظامی با امت اسلامی مأیوس شدهاند، سعی در ترویج فساد و تهی کردن جوانان از ارزشهای معنوی، با دیدن فیلمهای زننده و مبتذل کردهاند.
امروز جوانان ما، ماده گرایی، شهوت پرستی، خوش گذرانی، بی عفتی، بی حیایی، پوچی، پوشیدن لباسهای نامناسب، روابط نامشروع، بی بندوباری و بسیاری از انحرافات دیگر را از فیلمهای مبتذل به ارث میبرند، لذا امروزه تولید و توزیع و پخش این گونه فیلمها از طرف هرکس که باشد، بزرگترین خیانت به جامعه، جوانان، انقلاب اسلامی و ارزشهای الهی است، زیرا این فیلمها همه چیز انسان را بر باد میدهد.
به یقین مشاهده این فیلمها، نقش بسیار مهمی در از بین بردن ارزشها، اخلاق، مذهب، تقوا، غیرت و امور معنوی دارد.
چه بسیار جوانانی که با تماشای فیلمهای مبتذل، راه ناپاکی و بی عفتی پیمودند و دیگران را هم به تباهی کشاندند و صدها مشکل برای خود و دیگران ایجاد کردند.
جوانان ما باید با این قضیه (که دست سوداگران فحشا، ناپاکان، سودجویان و استعمارگران به وضوح در آن پیداست) هوشیارانه برخورد کنند و قربانی توطئههای توطئه گران و دشمنان انسانیت نشوند و بدانند که اگر قدم اول را در مشاهده این فیلمها برداشتند، قدم دوم را سریع تر برمی دارند و به جایی میرسند که دیگر بازگشت و انصراف از آن بسیار مشکل است، زیرا این گونه امور برای آنان مانند آب شور است که هر چه بنوشند، تشنه تر میشوند و عطششان فزون تر میگردد.
امروز دنیای ناپاک غرب، شدیداً به این بلا دچار است.
ویل دورانت میگوید: مردان در سالهای پیش از ازدواج، برای ارضای شهوات خود با مؤسسه عالمگیری روبه رو هستند که با آخرین وسایل و تشکیلات علمی مجهز است، گویی دنیا برای تحریک و ارضای میل آنان، هر گونه روش متصور را به هم چیده و جور کرده است.
ما باید بکوشیم که عوارض اجتماعی و حیاتی پیشرفت صنعتی را درک کنیم و نتایج آن را که به دست خود انسان پیدا شده ناگزیر گردن نهیم.
اما این امر، شرم آور است که نیم میلیون دختر آمریکایی، قربانی شهوت رانی بشوند و ادبیات تئاتر ما، با ولع پلید خود، شهوت پرستی مردان و زنانی را، که در نتیجه آشفتگی اجتماعی صنعتی از سلامت و راحت ازدواج محروم شدهاند، به پول تبدیل کند.
موسیقیهای مطرب
در یک تقسیمبندی کلی، موسیقی به دو قسم تقسیم میشود: الف) موسیقی مبتذل، ب) موسیقی غیر مبتذل.
موسیقی مبتذل به آن دسته از موسیقی اطلاق میشود که حالت ابتذال داشته باشد، مناسب مجلس لهو و لعب باشد، انسان را در افکار شیطانی بیندازد و از امور معنوی دور نماید.
موسیقی غیرمبتذل آن است که خصوصیات مذکور را نداشته باشد.
در شریعت اسلام، استماع موسیقی مبتذل و ساخت آلات آن حرام است، خواه به طور مستقیم شنوده شود، خواه غیر مستقیم مانند نوار.
اگر در این نوشتار، از موسیقی سخنی گفته میشود، منظور موسیقی مبتذل است، که میتواند یکی از منجلابهای فساد برای عموم، به ویژه جوانان باشد.
بدون شک، استماع موسیقی و سروکار داشتن با آهنگهای مهیج و محرک، علاوه بر ضررهایی که بر اعصاب وارد میسازد، به روح و اخلاق آدمی نیز صدمهای بزرگ وارد میسازد، زیرا بر اثر گوش دادن به موسیقی، حالت غفلت به انسان دست میدهد، آدمی را مأنوس با لذتهای زودگذر میکند، معنویات را در آدمی نابود میسازد، پردههای عصمت را می درد و حالت گرمی ارتباط با خدا را از بین میبرد.
براثر گوش دادن به موسیقی، آدمی از ذکر خدا، دعا و نیایش لذتی نمیبرد و دایماً در افکار شهوانی و شیطانی قرار میگیرد.
اگر استماع موسیقی، جز همین محروم شدن از لذت نیایش و ارتباط با خدا اثر منفی دیگری نداشت، جا داشت که آدمی به این سم مهلک هرگز نزدیک نشود و در این معامله زیان آور وارد نگردد.
جوانان باید بدانند، قلبی که دایماً صدای خواننده فاسد و خوش لحن در آن، وارد میشود، دیگر جای خدا نیست، دیگر مکانی برای معنویات نیست.
روح آدمی به گونهای است که نمیشود دو چیز متضاد را در آن جای داد.
آیا معاملهای از این زیان بخش تر وجود دارد که آدمی برای صدایی شهوت انگیز از خوانندهای لاابالی، خود را از قرب ربوبی و انس سبحانی، دور نگه دارد و در لجنزار لذات و شهوات حیوانی فرو برد و عمر گرانمایه خویش را چراگاه شیطان رجیم کند؟ جهالت است انسان، گوهر ایمان و تقوای خویش را بفروشد و در عوض، انس با صداهای مردان و زنان آوازه خوان و موسیقیهای غفلت آور را بخرد، به یقین چنین معاوضهای سفیهانه است! اولئک الذین اشتروا الضلالة بالهدی فما ربحت تجارتهم و ما کانوا مهتدین، آنان کسانی هستند که ضلالت و گمراهی (که یکی از مصادیق آن، موسیقی است) با هدایت (که یکی از مصادیق آن، انس با خداست) معاوضه کردهاند، پس سودی از معامله خویش نبردهاند و راهی به سعادت و هدایت نیافتهاند.
موسیقی علاوه بر ضررهای معنوی و اخلاقی، مانند محبت به شهوات، مردن دلها، محروم شدن از لذت انس با خدا، پاره شدن پردههای عصمت، سبک شدن عقل، زمینه برای فراهم شدن گناه، استجابت نشدن دعا، بر جسم و اعصاب هم آثار سوئی دارد که امروزه از نظر علمی ثابت شده است.
پروفسور ولف آدلر چنین میگوید: موسیقی علاوه بر این که سلسله اعصاب ما را بر اثر جلب دقت، خارج از حد طبیعی آن خسته می کند، عمل ارتعاش صوتی، که در موسیقی انجام میشود، تولید تعرقی خارج از حد طبیعی در پوست می نماید که بسیار زیانمند است و ممکن است منشأ امراض دیگر بشودب بهترین و دلکشترین نوارهای موسیقی، شومترین آثار را روی سلسله اعصاب انسان میبخشد.
مخصوصاً اگر هوا گرم باشد، این تأثیر مخرب، خیلی زیاد میشود.
دوستان ناباب
دوستان ناباب و افراد فاسد از منجلابهای فساد و تباهی برای جوانان است.
هر قدمی که جوان در رفاقت با دوست ناباب برمی دارد، قدمی است که به طرف لجنزار فساد و منجلاب سقوط برمی دارد.
در واقع، دوست ناباب دشمن است، اما چون که این گونه افراد، خود را به ظاهر، دوست معرفی میکنند، ما آن را تحت عنوان دوستان ناباب ذکر میکنیم.
آدمی هر قدر هم که پاک باشد، هنگامی که با ناپاکان، رفاقت و نشست و برخاست مینماید، بیماری اخلاقی شخص فاسد بسان مرضی مسری در او سرایت میکند.
گاه بدون این که خودش هم متوجه شود، بر اثر رفاقت با نااهلان، به گونهای متأثر میشود که ناخود آگاه از همه جهت به آنها شبیه میگردد، افکار، اعمال، برخورد و سایر کارهایش، نمونه و نشانگر شخص فاسد میشود.
به همان میزان که دوست پاک، در روحیه آدمی ناخودآگاه اثر خوب میگذارد و نقش بسیار مهمی در پیشرفت انسان دارد، دوست ناباب نیز در سقوط و انحطاط بشر نقش دارد.
گاهی جوانان، تصور میکنند انسان اگر خودش پاک باشد، هیچکس نمیتواند در او اثر بگذارد، از این رو مهم نیست انسان کجا میرود و با چه کسی دوست میشود.
اما این تصور، تصوری غلط و تفکری شیطانی برای انحراف انسان است.
این سخن مانند این است که شخصی بگوید: انسانی که سالم است میتواند در محیط میکروبی زندگی کند، بدون این که میکروبها به بدن او سرایت کند، حال آن که محال است انسان بتواند در چنین محیطی به زندگی سالمی ادامه دهد.
قطعاً اثر و خطر رفیق بد در از بین بردن اخلاق انسانی کمتر از میکروب در مریض کردن جسم نیست، بلکه به مراتب بیشتر و مهمتر است.
لرد آویبوری میگوید: باید در انتخاب دوستان دقت کرد.
غالب مصیبتهای ما در نتیجه معاشرتهای بیجا پدید میآید.
انسان وقتی از گهواره، قدم به معرکه حیات مینهد، در جولانگاه اجتماع با طبقات مردم آشنا میشود و بر حسب تصادف با گروهی از آنها آمیزش میکند.
بسا میشود در نتیجه آشنایی با فرومایگان در پرتگاه سفالت و رذالت میافتد.
ممکن است اشخاص فرومایه نسبت به آشنایان خود منظور بدی نداشته باشند، ولی مانند عقرب، فقط اقتضای طبیعت، دایماً به دیگران نیش میزنند و اخلاق زهرآلود را در روح آنان تزریق میکنند.
بعضی اشخاص، چنان به عفت و فضیلت خود اعتماد دارند که گمان میکنند از معاشرت بدان، ضرری نخواهند برد.
شخصیت خود را بالاتر از آن میدانند که اخلاق نکوهیده بتواند در آنها اثر کند، غافل از آن که پنبه در مجاورت آتش، ناچار مشتعل میشود و شیشه در پهلوی سنگ مسلماً میشکند
.
بدبختانه انسان طوری ساخته شده است که فساد و رذالت، خیلی زود در روحش اثر میکند، چون توده باروت که به یک جرقه مشتعل میشود و از شراره خود میسوزد.
کسی که به فضیلت خود مغرور است و از معاشرت مردم سفله پرهیز نمیکند، مانند کسی است که خانه خود را در گذرگاه سیل استوار میکند، به این خیال که قدرت سیل در اساس خانه اش رخنه نخواهد کرد. هر روز در روزنامهها و مجدت از سرنوشت جوانان فریب خورده اطلاع مییابیم که به سبب رفاقت با دوستان ناباب به کارهای خلاف شرع پرداختهاند، از جمله: ۱) جوانی که به جرم سرقت به زندان افتاده بود، گفت: دوستان نامناسب مرا از راه صحیح به در بردند و از من، یک سارق حرفهای ساختند.
اگرچه من از یک خانواده مذهبی بودم که همیشه مرا به نماز و اطاعت خدا دعوت میکردند.
و از کارهای زشت نهی مینمودند، ولی تأثیر حرف دوستانم در من بیشتر از حرف خانوادهام بود.
من از تمام جوانان میخواهم که از سرنوشت من عبرت گیرند و هرگز دوستان ناباب را به جای خانواده سرمشق نگیرند.
۲) جوان نوزده سالهای که به اعدام محکوم شده بود، گفت: در تهران با عدهای از همکارانم دوست شدم.
ای کاش هرگز به تهران نیامده بودم و هرگز دوستی نداشتم! آنها به من پیشنهاد سرقت کردند.
ابتدا نپذیرفتم، ولی آنان مرا با حرفهایشان راضی نمودند و سرانجام در حال سرقت و درگیری با صاحب خانه، او را کشتم.
اکنون به جوانان توصیه میکنم که با دوستان ناباب گام برندارند، که به سرنوشت شوم من گرفتار شوند. از این داستانها و داستانهای دیگر نقش دوست ناباب در انحراف انسان معلوم میگردد، از این رو دینـ ما را از انتخاب و رفاقت با دوست فاسد به شدت بر حذر داشته است.
قرآن کریم درسوره مدثر، رفاقت و همنشینی با انسانهای فاسد را از علل جهنمی شدن اهل دوزخ میداند و امیرمومنان للّه میفرماید: جماع الشر فی مقارنة قرین السوء(۲), تمام شرور و بدیها در مجالست و همنشین بد، گرد آمده است.
با نظر به اهمیت مسئله و برای این که جوانان، شناخت بیشتری از دوستان ناباب پیدا کنند و در این راه، موفق باشند، نشانههای دوستان فاسد را ذکر میکنیم تا ماران خوش خط و خال، که زهری کشنده در درون دارند و منتظر فرصت تزریق آن به جوانان کم تجربه هستند، بیشتر شناخته شوند، زیرا اکتفا به کلیات و ذکر مفاهیم در این امور، کافی نیست.
آنچه مهم است، بیان مصادیق است، وگرنه همه معتقدند که باید از رفیق بد فاصله گرفت، اما این که رفیق بد کیست، ممکن است هر کس تفسیری داشته باشد، به این سبب در این جا به بیان نشانههای دوستان ناباب میپردازیم، که اهم آن نشانهها عبارت است از: بی تقیدی به دستورات الهی: کسانی که به دستورهای الهی پای بند نیستند و حکم الهی را زیر پا میگذارند و از روی تعمد و آگاهی از ارزشهای اسلامی فاصله گرفتهاند و در مسیر طغیان و گناه افتادهاند، شایسته دوستی نیستند، باید از آنها فاصله گرفت، همان گونه که آنها از خدا و تقوا فاصله گرفتهاند، آثار اسلامی ما را از رفاقت با چنین اشخاصی نهی کرده است: احذر مصاحبة الفساق و الفجار و المجاهرین بمعاصی اللّه، از رفاقت با افراد فاسق و بی بندوبار و گناهکاران و کسانی که آشکارا نافرمانی خدا میکنند، بر حذر باش! تملق و چاپلوسی: علامت دیگر دوستان ناباب چابلوسی است.
عدهای برای این که در دوستان خود نفوذ کنند و بر قلب و روح آنان حاکمیت نمایند به چاپلوسی میپردازند و دوستان خود را از آنچه هستند بزرگتر توصیف میکنند، تا نشان دهند شدیداً به آنها محبت دارند و در نتیجه هرکاری که پیشنهاد کردند با موافقت آنها مواجه شوند.
کسانی که بیش از اندازه به ستایش انسان میپردازند، دشمنان واقعی و دوستان ظاهری هستند، زیرا کسی که بی جهت به ستایش افراد میپردازد، در مواقع لزوم هم بی جهت به سرزنش آنها خواهد پرداخت.
لاتصحب المالق فیزین لک فعله و یود انک مثله با چاپلوس رفاقت مکن، که او با چربزبانی تو را اغفال میکند، کار ناروای خود را در نظرت زیبا مینماید و دوست دارد که تو نیز مانند او باشی.
جوانان باید خوب مواظب باشند تا فریب دوستان چربزبان و چاپلوس را نخورند، زیرا بسیارند افرادی که با ستایش و گفتار نیکی که درباره آنها گفته میشود، فریب میخورند و در مسیر دوستان نابکار خود قرار میگیرند.
ارتباط با ناپاکان: از نشانههای دوستان ناباب، این است که با افراد ناپاک ارتباط دارند.
باید کسی را به دوستی انتخاب کرد که با افراد ناباب رفاقت و رفت و آمد نداشته باشد.
کسی که با افراد فاسد و لاابالی دوست باشد خودش هم ناپاک است، گرچه به ظاهر خود را از آنها جدا بداند، زیرا امکان ندارد افراد پاک با افراد ناپاک دوست باشند.
حتماً وجه مشترکی در آنها هست که با هم رفت و آمد دارند.
از این رو شناخت دوستان دوستان لازم است تا انسان، فریب افراد دوست نما را نخورد، و این اصلی کلی است که یکی از راههای شناخت اشخاص، شناخت دوستان آنهاست.
وسوسه گر: علامت دیگر دوستان نااهل، این است که انسان را با حالت به ظاهر دلسوزانه و با جملات زیبا و وسوسه انگیز به کار شر دعوت میکنند.
کار شر چیزی است که خلاف رضای حق، و خلاف فطرت و عقل سلیم باشد.
کسانی که انسان را به کار شر دعوت میکنند.
یا از روی جهالت و نادانی است یا از روی تعمد و نقشه.
در هر صورت، عمل کردن به دعوت آنان، اثرهای سوء خود را به جا میگذارد.
باید چنین دوستانی را نصیحت کرد و در صورت اثر بخش نبودن نصیحت از آنان فاصله گرفت.
جملههایی که گاه به گاه چنین دوستانی بیان میکنند، چنین است: بابا جوانی است باید خوش باشی، زندگی دوروزه، میگذرد، حالا این کار را میکنیم، بعداً خوب میشویم، بابا، کی رفت آن دنیا و آمد، این کار، کار مردان است، لابد تو ترسو هستی و امثال این جملهها.
بدون شک، بیان این کلمات وسوسه انگیز به هر عنوانی و از طرف هر کسی که باشد، همچون جرقهای که در فضای آکنده از گاز، روشن میگردد و همه چیز را میسوزاند، آتش غرایز جوان را شعلهور میکند و ارزشهای اخلاقی و فضایل انسانی را، در وجود او به آتش میکشاند و به خاکستر شهوت پرستی تبدیل مینماید.
بخش سوم
جوانان و زمینههای انحطاط
جوانان و زمینههای انحطاط آنچه در این بخش مطرح میشود، زمینههای انحطاط است نه عوامل آن، گرچه میتواند در شرایطی خاص، عامل باشد، یعنی به خصوصیات روحی و ظرفیت روانی و همچنین نحوه برخورد افراد با آن بستگی دارد، به همین علت، جوانان باید مواظب این زمینهها باشند و به گونهای برخورد کنند که این امور، آنها را به انحطاط و جاده فساد نکشاند، یعنی به گونهای برخورد کنند که این زمینهها، به عوامل تبدیل نشوند.
مسائل مهمی ممکن است زمینه انحطاط جوانان گردد که بعضاً ذکر میشود:
مسافرت به خارج
گرچه نفس مسافرت، مفید و سازنده است و در بهبود جسم و جان، آثار درخشانی دارد و موجب پرورش فکر، بینش وسیع، نشاط و مسرت، تجدید قوا و رفع خستگی، شناخت مردمان مختلف، آشنایی با فرهنگهای متفاوت و سایر نتایج درخشنده است و مورد تأیید و تأکید شریعت مقدس اسلام است، اما با نظر به این که امروزه کشورهای خارجی، به خصوص کشورهای غربی دچار آفت مادی گرایی، شهوت رانی، فساد اخلاق، سکس و لذت گرایی افراطی و سایر مفاسد شدهاند و با توجه به اثر پذیری سریع طبع جوانان، مسافرت به کشورهای خارجی برای بسیاری از آنان، مساوی است با از دست دادن ارزشها و غرق شدن در فساد و شیفتگی نسبت به فرهنگ بیگانه.
از این رو جوانان باید مواظب باشند اگر برای کارهایی مانند تحصیل، سیاحت یا سایر کارهای معقول به این کشورها سفر میکنند، تحت تأثیر جاذبههای فریبنده فرهنگ آنان واقع نشوند و در برابر مظاهر خیره کننده تمدن آنان، دچار بهت زدگی نگردند و از مشاهده نظم، بهداشت و تکنیک آنها، نتیجه نگیرند که فرهنگ ارزشی و ایدئولوژی حاکم برآنان هم صحیح است و باید از باید و نبایدهای آنها هم تبعیت کرد، زیرا امر صنعت و بهداشت و نظم و تکنیک، که امری مفید و لازم است، غیر از فرهنگ، ایدئولوژی و جهان بینی آنهاست که بر مبنای انسان محوری و مادی گرایی و نفی ارزشهای مذهبی و اخلاقی و مصرف گرایی است.
این است که می گوییم مسافرت به این کشورها، ممکن است برای عدهای از جوانان، زمینه انحطاط باشد، گرچه کسانی که به عمق قضیه آگاهی دارند، هیچ وقت فریب ظواهر را نمیخورند و به نام صنعت، تکنیک، بهداشت و سایر امور مقدس، مسیر زندگی مادی و حیوانی را طی نمیکنند.
اوقات فراغت
از اموری که ممکن است زمینه انحطاط و سقوط جوانان در وادی انحراف باشد، اوقات فراغت است.
البته این مسئله ممکن است برای بزرگ سالان هم زمینه نامناسبی باشد، اما با نظر به طبع خاص جوانان، زمینه انحراف در اوقات فراغت برای آنان بیشتر است.
منظور از اوقات فراغت، ساعاتی است که جوانان مشغول به کاری، اعم از کار فرهنگی، هنری، تولیدی، خدماتی، سرگرمی سودمند وب نباشند.
با نظر به این که بیکاری و اوقات فراغت را سم مهلک برای جوانان دانستهاند، جوانان باید به شدت مراقب اوقات فراغت خویش باشند و نگذارند وسوسه گران درونی و بیرونی و فرصت طلبان خناس صفت، از اوقات فراغت آنان سوء استفاده کنند و آنان را به لجنزار تباهی بکشانند، زیرا طبع آدمی به گونهای خلق شده است که به کار و تلاش تمایل دارد و میخواهد انرژی نهفته در خویش را مصرف کند.
حال اگر در مسیر کارهای مثبت قرار نگرفت، قطعاً مشغول کارهای منفی و نامشروع یا اعمال بی خاصیت و بیهوده میشود.
جوانان بیکار باید حتی الامکان به کاری مشغول شوند و جوانان شاغل در اوقات فراغت و بیکاری به کارهای سبک یا سرگرمیهای مفید اشتغال یابند و همان گونه که برای کار خود، برنامهریزی میکنند، برای اوقات فراغت خویش نیز برنامهریزی نمایند.
پیشوایان دینی، ما را به پر کردن اوقات فراغت همیشه توصیه نمودهاند و از مضرات بیکاری و استفاده نکردن از اوقات فراغت، برحذر داشتهاند: ان یکن الشغل مجهدة فاتصال الفراغ مفسدة اگر تن دادن به شغل مایه زحمت است، بیکاری دایم نیز باعث فساد است.
از آنچه گفته شد روشن گشت که جوانان باید در اوقات فراغت، خود را سرگرم امور مفید مانند کارهای علمی، هنری، ورزش، مطالعه، دید و بازدید، تفریح سالم وب بنمایند تا هم از عمر و حیات خویش بیشترین استفاده را کرده باشند و هم دچار انحراف و مفاسد نگردند.
فقر و تنگدستی
از زمینههای انحطاط و گرایش به فساد، فقر و تنگدستی است.
تاریخ کشورمان به ویژه در دوران آلوده به ظلم و جور پهلوی و حوادثی که هر روز و هر هفته در مطبوعات به چاپ میرسید، گویای این مطلب است که بسیاری از خانوادههایی که به جاده بدنامی و فحشا و فساد کشیده شدهاند، برای فقر و تنگدستی آنان بوده است.
بدیهی است این بدان معنا نیست که فقر و تنگدستی برای همه کس، زمینه فساد بوده و هست، بلکه خانوادههایی بوده و هستند که به سبب اصالت خانوادگی و ایمان محکمی که دارند، هیچگاه آبرو و شرافت خویش را برای این که در وضع معیشتی پایین بودهاند، از دست ندادهاند، آنها به حداقل زندگی اکتفا میکنند و هرگز خود را به مفاسد آلوده نمیکنند، آنان با ایمان و توکل بر خدا و ضمن تلاش و کوشش از ساحت مقدسش زندگی خوب و مناسبی را طلب مینمایند، البته خداوند هم تضمین کرده است هرکس، راه تقوا و خدا ترسی را پیشه کند، مشکلاتش را حل خواهد کرد و رزق و روزی او را خواهد رساند.
من یتق اللّه یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب و من یتوکل علی اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره قدجعل اللّه لکل شی ء قدرا، هر کس تقوا پیشه سازد، خداوند محل خروج [از حوادث ] را بر او میگشاید و از جایی که گمان نمی برد به او روزی عطا میکند و هر کس بر خدا توکل کند، خداوند او را کفایت میکند که خداوند بر هر چیز، قدر و اندازهای معین کرده است.
اما خانوادهای که از ایمان و اصالت مذهبی ضعیف برخوردار میباشد و تنها راه سعادت را رفاه و لذتهای مادی میداند، سریع بر اثر پایین بودن وضع زندگی به جاده انحراف کشیده میشود و در پرتگاه انحطاط، سقوط میکند.
در هر حال خانوادهها باید سعی کنند تا ابر سیاه فقر و تنگدستی را از بالای سر خود برانند و به یک زندگی مناسب و شرافتمندانه دست پیدا کنند.
جوانان عزیز، متوجه باشند اگر برای تهیه کار تلاش بنمایند و بر خداوند توکل کنند و راه تقوا پیشه نمایند، هرگز ضعف مالی، عاملی برای به انحراف کشاندن آنان نخواهد شد.
معمولاً مفسدان و سوداگران مرگ و فحشا سعی میکنند مزدوران خود را از طبقه ضعیف و تهی دست انتخاب کنند، زیرا زمینه جذب در آنها بیشتر است و با وعده اگر به خیل ما بپیوندی و برای ما، مواد توزیع کنی یا فلان کار را انجام دهی، دارای زندگی مرفهی میشوی، آنان را به وادی فساد میکشانند، غافل از این که فقر و ناداری به رفاهی که به قیمت از دست دادن شرافت انسانی، ارزشهای معنوی و کشاندن هزاران جوان بی گناه به لجنزار اعتیاد و فساد تمام میشود صد شرف دارد.
تجرد و عزوبت
از زمینههای انحطاط و سقوط برای جوانان، مسئله تجرد است.
اگر با دقت بیشتر به این امر نگاه کنیم، به این واقعیت نزدیک میشویم که تجرد اگر طولانی باشد ممکن است از حالت زمینه خارج شود و جزء عوامل فساد و تباهی قرار گیرد، زیرا با توجه به آمار و ارقام، به وضوح میبینیم که اکثر متهمان مفاسد را افراد مجرد تشکیل میدهند و این مسئله، ما را به این واقعیت سوق میدهد که بیتوجهی به امر ازدواج میتواند برای جوانان مشکل ساز باشد.
قطعاً جوانانی که ازدواج کردهاند، از نظر روحی دارای تعادل بیشتری هستند و جنبه تعقل آنان بر شهوات و احساساتشان غلبه دارد، لذا آمادگی بیشتری برای پذیرفتن ارزشهای الهی و اخلاقی و مصلحتهای زندگی دارند، بر خلاف کسانی که مجرد هستند.
اگرچه بودهاند جوانانی که تقوا را پیشه ساختهاند و زندگانی را برای مدت زیادی به تجرد گذراندهاند، اما چگونگی زندگی آنها نمیتواند سرمشقی برای دیگر جوانان باشد و آنها را توصیه به تجرد برای سالهای طولانی نمود.
جوانان باید سعی کنند مسئله ازدواج را جزء رکن اساسی زندگی خویش قرار دهند و به بهانه نداشتن زندگی کامل و مرفه از ازدواج سرباز نزنند.
اگر جامعه ما از تشریفات، تجملات، رسمهای غلط و سخت گیری بیمورد در امر ازدواج صرف نظر کند، زمینه ازدواج برای همه یا بسیاری از جوانان فراهم میگردد و مفاسد بسیاری از بین میرود.
ویل دورانت میگوید: ما نمی دانیم که چه مقدار مفاسد اجتماعی، معلول تأخیر ازدواج است، ولی ظاهراً بیشتر این مفاسد از تأخیر امر با برکت ازدواج، ناشی میشود و حتی فساد پس از ازدواج نیز بیشتر محصول عادات پیش از ازدواج است.
ما فعلاً نمیخواهیم درباره ازدواج و آثار مثبت آن در زندگی فردی و اجتماعی افراد صحبت کنیم و همچنین ویژگیها و خصوصیات یک همسر شایسته در این مختصر نمیگنجد، اما به جوانان توصیه میکنیم که درباره مسئله ازدواج و آیین همسرداری و ویژگیهای همسر خوب به کتابهایی که در این موضوع نوشته شده رجوع کنند و بی گدار به آب نزنند که به پشیمانی ابدی، دچار خواهند شد و در انتخاب همسر، معیارهای مذهبی و الهی را در نظر بگیرند و فقط به ظواهر امر نگاه نکنند که در این صورت، خوش بختی دنیا و آخرت را نصیب خود کردهاند.
ثروت و رفاه زیاد
فساد انگیزی ثروت کلیت ندارد، زیرا بوده و هستند افراد بضاعتمندی که از دایره اصول دینی و انسانی قدم بیرون ننهادهاند، اما به هر حال، ثروت و رفاه گاهی میتواند زمینه انحراف و انحطاط گردد، زیرا طبع اولیه انسان، راحتی و عیش و نوش را دوست دارد و ثروت هم مقدمات این راحت طلبیها را فراهم میکند.
بسیارند کسانی که چون از ایمانی ضعیف برخوردارند و آن چنانکه باید عنان نفس در دست نگرفتهاند و از نظر مالی و رفاهی در سطح بالایی قرار دارند، از حالت عادی خارج میشوند و در مسیر انحراف قرار میگیرند و ثروث آنان مقدمه افتادن در عیش و نوشها و لذت طلبیها میشود، مخصوصاً اگر این ثروت در دست جوانی باشد که بی تجربه است و جوانه درخت غرایزش تازه سر از خاک روحش برداشته و دریای عقلش در میان امواج کششها به طوفانی دچار شده و تعادل خود را از دست داده است.
از این رو جوانانی که در خانوادههای مرفه زندگی میکنند، باید دایماً متوجه باشند ثروتشان آنها را به پرتگاه فساد و تباهی نکشاند.
قرآن کریم هم به ما هشدار میدهد که: ان الانسان لیطغی ان راه استغنی، آدمی به طغیان و سرکشی میگراید، هنگامی که خود را غنی و بی نیازببیند.
به هنگامی که راه زندگی هموار میگردد بشر تغییر حالت میدهد خونخوار میگردد به وقت عیش و عشرت مینوازد کوس بدمستی به وقت تنگ دستی، مؤمن و دیندار میگردد ویل دورانت میگوید: ثروت مملکت ما در عصر حاضر، اصول اخلاقی محکم و خشن مهاجرین سابق به آمریکا را بیشتر از هر انقلاب ادبی به بی بندوباری نفوس از قید جسته بدل کرد.
روزهای آخر هفته که برای استراحت و عبادت بود، به ایام عیش و لذایذ دنیوی نامحدود بدل گشت و این خود نشانه بارزی بر تغییر اخلاق و زندگی دور از قید و بند ما تواند بود.
هنگام تنگ دستی تقوا آسان است و اگر پیروی از هوی وهوس به قیمت گران تمام شود میتوان آن را ترک گفت، اما اگر جیبها از پول مالامال شد و انسان توانست خود را از چشم همسایگان بپوشاند، حفظ تقوا بسی دشوار است.
از آنچه گفتیم معلوم شد گرچه ثروت بطور کلی عامل انحراف نمیتواند باشد اما برای عدهای ممکن است زمینه انحراف فراهم نماید لذا هوشیاری لازم هنگام برخورداری از ثروت ضروری است.
بخش چهارم
جوانان و مسائل مذهبی
یکی از مسائل جوانان که مناسب است بررسی شود، ارتباط جوانان با مذهب است.
با توجه به این که بعضی جوانان به اسلام و مسائل مذهبی، چندان تمایل نشان نمیدهند و گاه تصورهای غلطی از مذهب در ذهنشان نقش بسته است، لازم است در این بخش به سه موضوع بپردازیم.
قطعاً روشن شدن این سه موضوع، میتواند بر بصیرت جوانان و آگاهی آنان به مسائل مذهبی و امور ماورای طبیعی و دستورهای الهی بیفزاید.
موضوع اول: ریشه و اساس دین و مذهب چیست؟ آیا مذهب و گرایشهای مذهبی و اعتقاد به مبدأ هستی، ریشه در روان و فطرت آدمی دارد یا عوامل خارجی باعث گرایش به ایمان مذهبی شده است؟ موضوع دوم: نقش دین در زندگی ظاهری و باطنی انسان چیست؟ آیا گرایش به دین، آثار و فوایدی به دنبال دارد و آیا دین، یک سرمایه است؟ موضوع سوم: علل دوری عدهای از جوانان از مذهب و ارزشهای مذهبی چیست؟ و اینک این سه موضوع را مورد بررسی قرار میدهیم:
ریشه و اساس مذهب
آیا دین، ناشی از فطرت انسان است، به گونهای که بیدینی، یک نوع حرکت بر خلاف فطرت باشد یا عواملی خارجی باعث شده که ما به سوی دین، مبدأ هستی و ایمان مذهبی، گرایش پیدا کنیم.
گرچه در این مختصر نمیتوانیم به طور گسترده وارد این بحث شویم، اما همین قدر مسلم است که امروز روان شناسان ثابت کردهاند که حس دینی و گرایش به امور مذهبی در ذات و فطرت بشر در همه تاریخ بوده است.
امروز روان شناسان چهار بعد را از ابعاد فطری بشر میشناسند: بعد اول: حس زیباگرایی، بعد دوم: حس علم گرایی، بعد سوم: حس خیرگرایی، بعد چهارم: حس خداگرایی.
آنها به اثبات رساندهاند که گرایش به خدا و امور مذهبی در ذات و سرشت همه آدمیان هست و حس دینی، یک نیاز روحی است که از نهاد بشر سرچشمه میگیرد، از این رو آنانی که فاقد ایمان مذهبی هستند، درخود احساس گم شدهای میکنند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود.
ویلیام جیمز میگوید: من به خوبی میپذیرم که سرچشمه زندگی مذهبی، دل است و قبول دارم که فرمولها و دستورالعملهای فلسفی، مانند مطلب ترجمه شدهای است که اصل آن به زبان دیگری است.
کارل گوستاویانگ چنین مینگارد: طبیعت آدمی، طوری ساخته شده است که خود به خود به خدا به طور دینامیک در خود احساس عطش و پرستش میکند، از این رو اگر به توحید هدایت نشود، در برابر معبودهای کاذب، سر تعظیم فرود میآورد تا آن عطش درونی خود را سیراب کند.
کوونتام میگوید: هم اکنون یک جریان فکری وجود دارد که روز به روز متفکران بیشتری از مکتبهای مختلف را در زمینه مذهب معتقد میسازد که حس مذهبی، یکی از عناصر ثابت و طبیعی روح انسان است.
این مطلب که حس مذهبی در فطرت و نهاد انسان است، هم از نظر فلسفی ثابت شده و هم از نظر علم روانشناسی و هم در علوم دیگر، پس اساس مذهب و ایمان مذهبی، دل و فطرت است و فاصله گرفتن از فطرت، فاصله گرفتن از کمال، سعادت و هدایت الهی است.
کسانی راه صحیح میروند که در مسیر فطرت باشند.
نقش ایمان مذهبی در زندگی
مقدمه
موضوع دوم، آثار و نقش ایمان مذهبی در زندگی فردی و اجتماعی و در تکامل انسان است.
قطعاً ایمان مذهبی که ریشه در فطرت آدمی دارد، میتواند آثار مفید و منحصر به فردی هم داشته باشد که عبارتند از:
الف) اشباع حس کمال گرایی
یکی از ویژگیهای اصیل آدمی که او را از حیوان جدا میسازد، حس کمال طلبی است.
انسان دارای حس کمال گرایی است و طالب چیزی است که رنگ کمال داشته باشد.
آدمی گرایش به علم و معرفت، جمال و زیبایی، خیر و مصلحت، وارستگی و شرافت، مردانگی و عزت داد، چرا که همه اینها کمال است.
انسان هر چیزی را که طلب میکند به صورت کامل آن میجوید، یعنی فطرتش گرایش به کمال مطلق دارد نه نقص و محدودیت.
از آن طرف هم امور دنیوی به گونهای هستند که نمیتوانند حس کمال گرایی او را اشباع کنند، زیرا همگی ناقص، متغیر، محدود، نسبی و فانی هستند.
پس کمال مطلق که انسان جویای آن است.
ذات اقدس الهی است و تنها با بینش مذهبی و ایمان به خداست که بشر میتواند به سوی کمال مطلق حرکت کند و این غریزه اصیل خویش را اشباع نماید.
بدون ایمان مذهبی، انسان سردرگم است و نمیتواند پاسخ قانع کنندهای به غریزه کمال طلبی خویش دهد.
این است که میگوییم: یکی از آثار ایمان مذهبی، اشباع حس کمال گرایی است.
ب) گرایش به ارزشهای اخلاقی
از اموری که تمام انسانها برای آن، ارزش قائلند و مورد ستایش قرار میدهند، ارزشهای اخلاقی، مانند عزت نفس، شرافت، راستی، ایثار، انصاف، احساس همدردی، خدمت به همنوع و غیره است.
بدون شک، این کارها همگی جزء کارهای انسانی و فوق حیوانی است، ارزشهایی است که در تمام مکاتب، مورد تقدیس قرار میگیرند و حتی آنان که فاقد این صفات و ارزشها هستند، به آن تظاهر میکنند و بسیاری از افراد برای رسیدن به مقاصد خویش، خود را به آنها متصف جلوه می دهند.
تمام انسانها خواستار جامعهای هستند که این ارزشها در حد اعلای آن در افراد متحقق باشد.
اما باید اعتراف کرد که تنها با داشتن ایمان مذهبی است که این امور به طور طبیعی در انسان متحقق میشود.
شاید عدهای بخواهند با وجود داشتن افکار مادی، از ره تلقین و عادت، خود را در مسیر کارهای اخلاقی قرار دهند، اما این کار، چون که ریشه طبیعی ندارد موقت و گذراست، زیرا لازمه جهان بینی مادی، سودجویی، منفعت طلبی، وقت را غنیمت شمردن است، نه ایثار و از خودگذشتگی و محرومیت برای حفظ ارزشها و سایر امور اخلاقی.
اما کسی که ایمان مذهبی دارد و معتقد به خداوند حی و حاضر است و باور دارد که انسان از شرافت ذاتی برخوردار است و معتقد است که انجام دادن تمام کارهای اخلاقی که گاه با محرومیت مادی همراه است، نزد خداوند پاداش دارد، قطعاً به سوی کارهای اخلاقی رو میآورد و همین ایمان اوست که پشتوانه محکم کارهای اخلاقی او میشود، به عبارت دیگر، ارزشهای اخلاقی، میوهای است که تنها از درخت توحید، ایمان و خدا گرایی بیرون میآید نه از درخت خشکیده و بی ریشه مادی گری و خودپرستی.
قرآن کریم این اصل را با یک مثال زیبا بیان میکند و میفرماید: ضرب اللّه مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب اللّه الامثال للناس لعلهم یتذکرون و مثل کلمة خبیثة کشجرة خبیثة آجتثت من فوق الارض ما لها من قرار، خداوند، سخن پاک (عقیده صحیح) را به درختی پاک مثل میزند که ریشه اش در زمین محکم جا گرفته و شاخه اش سر به آسمان کشیده است.
همه وقت میوه میدهد به اذن پروردگار.
خداوند برای مردم مثلها میآورد، باشد که تنبه پیدا کنند و مثل سخن ناپاک (عقیده باطل) مثل درخت بدی است که ریشه اش از زمین جدا شده و قرار و ثباتی ندارد.
ویل دورانت میگوید: حفظ ارزش هاست.
بدون ضمانت مذهبی، اخلاق فقط (ث تپ اببتب) دین به قول هفدینک حسابگری است، حس تکلیف از میان میرود. لکنت دونوئی میگوید: مادامی که رفتار هر فرد، نشانه تکامل عمیق درونی نباشد، عملیات او یک رشته تحدیدات مصنوعی قراردادی و موقت خواهد بود که با اول بهانهای به باد خواهد رفت.
اگر قواعد اخلاقی به طور دلخواه تحمیل شود، هر قدر هم که ارزش عملی داشته باشد، هیچ وقت موفقانه بر ضد جنبشهای حیوانی جدال نخواهد نمود. پ) برخورداری از لذتهای معنوی کسانی که مراحلی از ایمان مذهبی را طی کرده باشند، در خود شادی و نورانیت احساس می کنند و از لذتهایی غیر مادی برخوردار میشوند، زیرا ایمان مذهبی باعث میشود که انسان از روشن دلی خاصی برخوردار گردد، جهان و زندگی را هدفدار ببیند، به همه چیز عشق بورزد، با خدای خویش انس بگیرد و در نتیجه از لذتی عالی که فوق لذتهای زودگذر مادی است بهرهمند گردد، لذتهایی که هم دایمی است و هم تکمیل کننده روح.
آنهایی که به راحتی و آسانی، خود را از غرق شدن در لذات مادی دور نگه میدارند، از این نوع لذتها بهرهای بردهاند، وگرنه تا انسان از لذتی عالی تر بهرهای نداشته باشد، هیچگاه حاضر نیست بی جهت خود را از لذتهای مادی محروم سازد.
کسانی که ایمان مذهبی دارند، این نوع لذتها را به مراتب ایمانشان درک میکنند.
آنهایی که با مبدأ هستی ارتباط دارند و به عبادت وی مشغولند و برای رضای او به خلق خدمت میکنند و سراسر وجودشان عشق و محبت الهی است، به خوبی از این نوع لذتها بهره مندند، برخلاف کسانی که فاقد ایمان مذهبی هستند.
پس از آثار مثبت ایمان مذهبی، برخورداری از لذتهای معنوی است.
ت) هدفدار کردن حیات
از جمله آثار ایمان مذهبی، معنا دادن به حیات است.
ایمان مذهبی به زندگی انسان نور هدف میدهد و او را از ظلمت پوچی میرهاند.
انسانهایی که فاقد ایمان مذهبی هستند، زندگی را یک خیال و یک بازیچه میدانند، نه مبدأ آن را میشناسند و نه برای آن، هدف و انتها قائلند، مانند کتابی که نه اول دارد و نه آخر، زحمات خود را بر باد رفته میدانند، کور و بی هدف حرکت می کنند، مانند رهروی میمانند که نمیدانند از کجا حرکت کرده، برای چه حرکت کرده و به کجا میخواهد برود.
اما شخصی که دارای ایمان مذهبی است، زندگی را در این جهان هستی هدفدار میداند و هدف را هم تقرب به وجود مطلق و مبدأ همه کمالات میداند، او زندگی موقت دنیا را مقدمه حیات جاوید و همیشگی میشمارد، به کارهای خویش و نتیجه آن امیدوار است، زیرا همه را در آینده خواهد دید و به پاداش بینهایت آن خواهد رسید، این است که میگوییم، یکی از نتایج ایمان به خدا و جهان بینی مذهبی، هدفدار کردن زندگی است.
جان بی کایزل میگوید: بی ایمانی به خصوص از این لحاظ رنج آور است که دنیا و هر چه را که در اوست در نظر ما لغو و بیهوده و ناپایدار جلوه میدهد، در صورتی که صاحب ایمان در آفرینش و در زندگی، منظور و مقصودی میبیند، گرچه نتواند آن را به دیگری ثابت کند.
ث) جلوگیری از جرایم و مفاسد
یکی از آثار ایمان مذهبی، جلوگیری از جرایم، مفاسد، حق کشیها، ظلم و تبه کاری هاست.
کشورهایی که خود را غرقه فساد و تباهی دیدهاند و قصد مبارزه با مفاسد را بی آن که عوامل آن را دریابند، دارند باید بدانند مبارزه با معلول، بدون مبارزه با علت امکانپذیر نیست.
بینش مادی داشتن، علتی است که معلول آن، جامعه ناسالم است، همان گونه که ایمان مذهبی، علتی است که معلول آن جامعه سالم است.
اگر در جامعهای ایمان مذهبی حاکم شد، خود به خود، تمام مقاصد از بین میرود.
ایمان مذهبی از جهات مختلفی میتواند جلو جرایم، مفاسد و تبه کاریها را بگیرد که بعضی از آن جهات در ذیل ذکر میشود: ۱) کسی که ایمان مذهبی دارد، خود را در محضر الهی میبیند و عقیده دارد که تمام اعمال خلافش محاسبه میشود و به کیفر اعمال شرش، در این دنیا یا جهان دیگر خواهد رسید، لذا سعی میکند که نزدیک مفاسد نگردد.
۲) براثر عبودیت الهی، به انسان حالتی دست میدهد که او را بر هواهای نفسانی و تمایلات شیطانی مسلط میکند و جلو طغیان غرایز را، که ریشه تبه کاری هاست، میگیرد.
۳) انسانی که دارای ایمان مذهبی است، کمال خود را در تقرب به خدا میداند، لذا مرتکب مفاسد که سد محکمی در راه رسیدن به قرب الهی است نمیگردد.
۴) ایمان مذهبی به انسان، عزت و ارزش و شرافت میبخشد.
شخص مؤمن، هیچگاه تسلیم مفاسد، که چیزی جز ذلت نفس و اسارت در دام شیطان نیست، نمیشود.
از آنچه گفته شد، معلوم گشت ایمان مذهبی، نقش پیشگیری قوی نسبت به جرایم و مفاسد دارد، لذا کسانی که میخواهند در مسیر فساد و جاده انحرافات روانی، اجتماعی و خانوادگی قرار نگیرند، باید در تقویت ایمان مذهبی خود سعی کنند.
امروز اگر با عینک واقع بینی، نگاهی به دنیای غرب کنیم، متوجه میشویم که نبودن ایمان مذهبی و خلأ معنوی در افراد، مخصوصاً در نسل جوان، باعث بسیاری از نارواییها شده و جامعه بشری را به انواع آلودگی اخلاقی دچار نموده است.
امروزه براثر نبودن ایمان مذهبی در جوامع، خودسریها، بی عفتیها، سرقتها و دزدیها، ابتلا به اعتیادهای خطرناک، روابط نامشروع جنسی، آلوده شدن به فحشا و منکرات و قانون شکنیها روز به روز، رو به افزایش است.
بسیاری از جوانان براثر ارتکاب این مفاسد، زندگی خود را تباه، خانواده خود را نگران و جامعه خویش را دچار دردسر و مشکلات فراوان کردهاند، آمار دقیق جرایم و مفاسد، گواه این مطلب است.
ج) آرامش روانی
از خواستههای فطری هر انسانی، دست یابی به آرامش خاطر است.
همه انسانها مایلند از دریای خطرناک اضطراب به ساحل آرامش ره یابند، اما باید توجه داشت تنها درختی که میتواند میوه آرامش خاطر به بشر عرضه کند، شجره طیبه ایمان مذهبی است.
بدون تردید، مهمترین عامل آرامش روانی برای آدمی، دین و مذهب و ایمان به خداست، زیرا ناآرامی یا برای از دست دادن امور دنیوی است که ایمان مذهبی به ما میفهماند که همه چیز دست خداست و آنچه که خداوند پیش میآورد به مصلحت انسان است، یا ناآرامی به سبب ترس از مرگ و فنا و از دست دادن آینده است، که ایمان مذهبی مرگ را نیستی و فنا نمیداند، بلکه آن را آغاز حیات جاوید و ابدی که سراسر سرور است میداند، یا ناآرامی ناشی از شکست ظاهری است که در بینش مذهبی شکست معنا ندارد.
زیرا مهم، انجام دادن مأموریت الهی است، نه توجه به نتـیجه ظاهری و فوری کار، یا ناراحتی و اضطراب، به علت شکنجه وجدان اخلاقی است که با ارتکاب جرایم بزرگ صورت میگیرد، که ایمان مذهبی مانع از سقوط در پرتگاه جرایم و گناهان است.
پس منشأ ناآرامی، اموری است که از فقدان ایمان مذهبی حاصل میشود، لذا با وجود ایمان مذهبی، انسان به آرامش واقعی در حد کمال آن میرسد: الا بذکر اللّه تطمئن القلوب، آگاه باشید، تنها با یاد خدا، دلها آرام میگیرد.
الکسیس کارل میگوید: فقط مذهب، راه حل کاملی برای مسئله بشری پیشنهاد کرده و در طی قرون متوالی، کنجکاوی اضطراب آلودی را که مردم نسبت به سرنوشت خود داشتهاند، تسکین داده است.
الهام مذهبی و توجه به خداوند و ایمان موجد یقین و آرامش میشود. جان بی کایزل مینگارد: کسی که مذهب ندارد، غریقی است که مدام در دریای شک و تردید و بی تکلیفی دست و پا میزند، خوب را از بد و مفید را از مضر و راست را از دروغ نمیتواند جدا کند، هر روز و هر ساعت عقیدهای دارد و با خود و با طبیعت و یا اهل دنیا پیوسته در جدال و کشمکش است.
از آنچه تا کنون درباره ایمان مذهبی و نقش آن در زندگی فردی و اجتماعی گفتیم، به خوبی روشن میگردد که ایمان مذهبی، سرمایه انسان است و آدمی نمیتواند بدون داشتن ایمان مذهبی، یک زندگی سالم داشته باشد.
از دست دادن ایمان مذهبی، از دست دادن سرمایهای بزرگ است، یعنی همان گونه که ثروت، علم، فرزند صالح، دوست سالم، یک سرمایه است، داشتن ایمان مذهبی هم یک سرمایه است، بلکه مهمترین سرمایه هاست، زیرا هیچ چیز نمیتواند جای ایمان مذهبی را بگیرد.
از این رو بر نسل جوان است روز به روز بر تقویت ایمان مذهبی و بینش مکتبی خویش بیفزاید تا بتواند با سرمایه ایمان، هم مراحل کمال معنوی را طی کند و هم به جامعه خویش خدمت نماید.
علل دوری جوانان از مذهب
مقدمه
موضوع سوم که مناسب است در این بخش به آن بپردازیم، عوامل فاصله گرفتن عدهای از جوانان از مذهب و ارزشهای مذهبی است.
با وجود نهادینگی فطرت مذهبی و دست ناخورده بودن آن و اهمیتش در زندگانی جوان، باز میبینیم جوانانی که از مذهب ناخشنودند و تصور نادرست از مذهب و مسائل دینی دارند.
روشن است که چنین تصوری، ریشه در فطرت آنان ندارد، بلکه عوامل خارجی باعث دوری آنان از مذهب شده که بعضی از آن عوامل در ذیل ذکر میشود:
الف) وجود خرافات به نام دین
بعضی مواقع از عدهای افراد مذهبی، که فاقد بصیرت در مسائل دینی هستند، کارهایی دیده میشود که ریشه مذهبی ندارد، اما آنها آن را از مذهب میدانند و کسی را که منکر آن باشد فردی ضد مذهب میشمارند، برای مثال: برای رواگشتن حاجت خود به درخت متوسل میشوند و به آن، پارچه یا نخ میبندند، اگر کسی حین انجام دادن کاری عطسهای کرد از کار مورد نظر، اجتناب میکنند.
برای شفای مریض خود به رمال متوسل میشوند و برای مصون ماندن از چشم زخم، اسفند دود میکنند، فلان زمان یا فلان مکان را نحس میدانند، برای اطلاع از حوادث آینده به فال و فالگیر متوسل میشوند و شبیه این کارها، که نه ریشه عقلی و علمی دارد و نه ریشه آسمانی و مذهبی، نه آیهای دستور چنین کارهایی را به ما داده و نه روایتی آن را تأیید کرده است.
ب) جهل و نا آگاهی
مذهب و مسائل مذهبی، از جمله عوامل دوری جوانان از مذهب است.
بسیاری جوانان در زمینه مذهب، اطلاعاتی در حد صفردارند.
آنان نه در زمینه جهان بینی مذهبی و عقاید دینی اطلاع دارند و نه در زمینه ایدئولوژی و باید و نبایدهای مذهبی مطالعه دارند و نه در زمینه تاریخ دین و نقش آن و شخصیتهای برجسته دینی.
بعضی از آنها که اهل تحصیل هستند، فقط در زمینه دروس تحصیلی خود آگاهی دارند، لذا برای همین ناآگاهی، اغلب تصور خوبی از مذهب ندارند و در نتیجه به آن، تمایل نشان نمیدهند، حال آن که اگر درباره مسائل مذهبی اطلاع داشته باشند و به معارف آسمانی، آگاهی نسبی هم داشته باشند، جذب آن میشدند و هیچگاه آن را از دست نمی دادند و در مییافتند که گلهای زیبای صفا، صمیمیت، محبت، یکرنگی و پاکی که مطلوب هر انسانی است، تنها در گلستان مذهب سبز میشود و با داشتن ایمان به روح خود زیبایی میبخشند و بر زیباییهای معقول زندگی میافزایند.
پ) عملکرد غلط افراد مذهبی
بعضی از مواقع، عدهای جوانان به سبب عملکرد ناشیانه بعضی افراد مذهبی از اساس و اصل مذهب زده میشوند و کار فلان شخص مذهبی را به حساب خود مذهب میگذارند و از دین و تمام انسانهای مذهبی، تنفر پیدا میکنند، مثلاً شخصی قصد امر به معروف یا نهی از منکر دارد، اما به روش آن آگاه نیست و با تندی دست به چنین کاری میزند، یا فلان شخص مذهبی رعایت بهداشت و آراستگی ظاهر نمیکند و با چهرهای ژولیده در جامعه حاضر میشود یا پدری در امور مذهبی، مانند نماز و غیره بر فرزندش بسیار سخت میگیرد.
و گاه او را به کارهای غیر واجب وامی دارد.
قطعاً برخوردهای این چنانی میتواند زمینه یا عامل گریز جوانان از مذهب و ایمان مذهبی شود.
اما نکتهای که جوانان باید به آن توجه داشته باشند، این است که برخورد ناشایست بعضی افراد نباید موجب بدبینی آنان به مذهب شود، زیرا در مقابل هستند افراد مذهبی فراوانی که روشهای بسیار خوب و صحیح در برخورد با دیگران دارند و آن چنان برخورد جذاب دارند که حتی اشخاص غیر مذهبی هم شیفته رفتار و برخورد آنها هستند.
این منطقی و معقول نیست که به سبب عملکرد نامناسب بعضی از مدعیان مذهب، از مذهب منزجر شویم، همان گونه که اگر مأمور بهداشت، به نام بهداشت، کار خطایی کرد، نباید از اصل بهداشت متنفر شویم.
از این رو جوان باید رفتار افراد به ظاهر مذهبی را معیاری برای دین قرار ندهد، بلکه در هر حال، گفتار و کردار ائمه و بزرگان دین را رهنمون خود در زندگانی قرار دهد.
ت) توهم تضاد بین مذهب و تجدد
گرچه در واقع، تضادی بین مذهب و تجدد نیست، اما بسیاری جوانان تصور میکنند که بین این دو تضاد هست، لذا خود را بر سر دو راهی مذهب و تجدد میدانند و در نتیجه تجدد را، که با طبعشان سازگارتر است، برمی گزینند و از مذهب کناره میگیرند.
آنان چنین میاندیشند که از دنیا و آخرت، مذهب و تجدد، دین و پیشرفت، یکی را باید انتخاب کرد.
بدیهی است چنین برداشت غلطی، ناشی از نداشتن شناختی واقعی از دین و تجدد و مذهب است.
یعنی کسانی که چنین تفکری دارند، نه تصورشان از دین صحیح است و نه از نوخواهی و پیشرفت، آنان میاندیشند لازمه دینداری، پشت پا زدن به هر چیزی است که رنگ نو داشته باشد و لازمه تجدد و پیشرفت روی آوردن به هر چیز نوینی است گرچه امری ضد ارزش باشد، به عبارت دیگر، چنین تصور میکنند که مذهب مساوی است با هر چه که کهنه و سنتی است و پیشرفت، مساوی است با هر چه که مطلقاً رنگ تجدد و نو به خود گرفته باشد، حال آن که میدانیم هیچگاه دین، مخصوصاً دین اسلام به ما دستور نداده که با تجدد و نوگرایی مخالف باشیم، هیچ آیه و روایتی و عملکرد هیچیک از پیشوایان مذهبی، چنین ادعایی را ثابت نمیکند.
البته دین هر چیز نو را به نام پیشرفت نمیپذیرد، بلکه نوها را دو قسم میکند:
یک قسم، آنهایی که با اصول انسانی و گرایشهای معنوی انسان مغایرت دارد و موجب سقوط آدمی است، مانند بی عفتی، عریان ظاهر شدن، روابط نامشروع، خوش گذرانی افراطی وب که متأسفانه امروز نام پیشرفت و تجدد به خود گرفته و قسم دیگر، آنهایی هستند که به بهتر زندگی کردن آدمی کمک میکند و هیچ گونه مفسدهای هم ندارد، بلکه خود، مقدمه کمالات واقعی انسان است، مانند انواع وسایط نقلیه، وسایط ارتباط جمعی، پیشرفتهای صنعتی، تکنیک و غیره.
پس باید بین چیزهای نوینی که جز اسارت و فساد انسان، حاصلی ندارد با چیزهایی که واقعاً موجب آسایش و پیشرفت فردی و اجتماعی است تفکیک قائل شد.
دین مخالف تجدد به معنای اول بوده و هست، اما مخالف تجدد به معنای دوم نبوده و نیست.
کسانی که با مذهب، مخالف هستند و قصد به انحراف کشاندن جوانان را دارند، سعی میکنند نام اموری مانند تقلید از غرب، فساد اخلاق، بی حجابی و سکس، لاابالیگری، آزادی افراطی وب را تجدد و پیشرفت بگذارند و تعلیمات مذهبی را هم که مخالف این گونه امور است، مخالف پیشرفت وانمود کنند و در نتیجه، هم جوانان را از مذهب دور نمایند و هم به نام پیشرفت، آنان را به وادی انحطاط بکشانند و این یکی از برنامههای سوداگران فساد و شیفتگان فرهنگ غرب بوده و هست، لذا جوانان باید مواظب باشند اموری که موجب فسادشان هست، از اموری که عامل پیشرفت واقعیشان است تفکیک کنند و هرنوی را به نام پیشرفت نپذیرند، بلکه ضمن حفظ و تقویت روحیه نوگرایی و قدم گذاشتن در وادی پیشرفت، مواظب باشند که دشمنان سعی دارند ضد ارزشها را در قالب تجدد به خورد آنان دهند، حال آن که هیچ رابطهای بین پیشرفت و تجدد، با فساد و بی بندوباری و غرب گرایی نیست، جامعهای میتواند در اوج پیشرفت صنعتی باشد، و در همان حال هم صددرصد، پای بند اصول انسانی و ارزشهای معنوی باشد.
پس هیچ گونه تضادی بین مذهب و پیشرفت واقعی نیست.
ث) تبلیغات سوء مخالفان مذهب
قطعاً جوانان که دارای فطرتی سالم و شیفته زیباییهای معنوی هستند، شدیداً به معنویات و امور مذهبی علاقه و گرایش دارند، اما گاهی تبلیغات سوء مخالفان دین و کسانی که مذهب را نشناختهاند یا آن را سد راه مقاصد ناصواب خود میدانند، باعث میشود که نسل جوان از مذهب فاصله گیرد.
آنان برای نیل به اهداف خویش یا برای ترویج افکار خود، سعی میکنند تصویر غلطی از مذهب در ذهن جوانان ترسیم نمایند و با توجه به حالت نقش پذیری جوان، به یقین این نوع تبلیغات، آثار سوء خود را به جا میگذارد.
مخالفان دین گاهی ریشه و اساس مذهب را جهل یا ترس یا تعلیل حوادث بیان میکنند و گاهی دین را ضد تمدن و پیشرفت وانمود میسازند، زمانی آن را متهم به آخرت گرایی و زندگی گریزی میکنند و گاه آن را مخصوص جوامع گذشته و غیر پیشرفته میدانند و زمانی با ترویج افکار ماتریالیسمی، اساس مذهب را که خداست، نفی میکنند و بعضی مواقع با بیان شبهات بی اساس، دین را عاجز از پاسخگویی میدانند.
قطعاً این امور برای جوانانی که از جهت دین شناسی و فلسفی مطالعات کمی دارند، ممکن است عامل بیتوجهی و یا دین گریزی آنان شود، لذا نقش تبلیغات سوء مخالفان در دوری جوانان از مذهب نباید دست کم گرفته شود.
پس جوانان باید با این قضیه هوشیارانه برخورد کنند و برای شناخت دین و سوالهایی که برایشان پیش میآید به دین پژوهان یا به کتب دانشمندان دینی رجوع نمایند و با عقل و منطق، مطلبی را قبول یا رد کنند و بی جهت، تحت تأثیر تبلیغات سوء قرار نگیرند.
ج) برداشت غلط از مفاهیم دینی
از جمله عوامل بی رغبتی به دین و امور مذهبی، برداشت غلط از معارف و مفاهیم دینی است.
امروز کم و بیش در جامعه مشاهده میکنیم که عدهای از متدینان برداشتهای غلطی از مفاهیم دینی دارند و سعی میکنند با گفتار یا کردار به دیگران هم بفهمانند که دین سخنی جز این ندارد، که این تفکرها و برداشتها گاه ضمن این که لباس کهنگی بر قامت تعالیم مذهبی میپوشاند، مانعی برای تلاش و فعالیت میگردد، برای مثال:
توکل عاملی است برای حرکت و تلاش و قدم گذاشتن در امواج دریای مسوولیتها و تکیه گاهی است که آدمی در حوادث از چیزی نترسد و محکم جلو رود و به نصرت خداوند، امیدوار باشد و بداند که ذات الهی به کمک او میشتابد.
اما این معنای زنده و پوینده نیز واژگون گردیده و به دور شدن از وظیفه و کار را به خدا واگذار کردن تفسیر شده است و بهانهای برای کسانی قرار گرفته است که عافیت طلبی را بر همه چیز، ترجیح میدهند.
یا معنای زهد که عامل مهمی در وارستگی و دل نبستن به دنیاست، به گونهای تفسیر شده که ما را از زندگی و تلاش برای بهتر زندگی کردن دور مینماید.
همچنین معنای محبت دنیا که امری ناپسند است، این گونه تفسیر شده که ما نباید علاقه فطری به چیزی داشته باشیم و در نتـیجه باید با غرایز طبیعی و خدادادی خویش در حال مبارزه باشیم، در حالی که آنچه از قرآن کریم به دست میآید، این است که محبت به دنیا بدین معناست که دنیا را هدف قرار دهیم و به آن، دلخوش کنیم و در نتیجه از اهداف عالی تر محروم بمانیم.
یا معنای صبر که استقامت و پایداری در راه هدف است، گاهی به سکوت و تسلیم در برابر ستمگران تعبیر میشود یا قضا و قدر الهی، که اراده انسان هم جزئی از آن است، به سلب اختیار از آدمی تاویل گردیده است که میتواند توجیه گر هر کار شری شود.
این نوع برداشتهای غلط، مخصوص زمان ما نیست، بلکه در طول تاریخ اسلام تا کنون، افراد زیادی بودهاند که مفاهیم مذهبی را دقیقاً نفهمیدهاند و در نتیجه برداشتهایی از مفاهیم دینی داشتهاند که نه عقل پذیر بوده است و نه فطرت پسند و بدون تردید، همین برداشتهای غلط، باعث دوری بسیاری از انسانها به ویژه نسل جوان از مذهب و ایمان مذهبی شده است.
کسانی که در صدد فهم، تفسیر و تبلیغ دین هستند، باید متوجه این امر مهم باشند و در برداشتهای دینی، از سطحی نگری بپرهیزند و توجه داشته باشند که دین، برنامه حرکت حیات و تکامل مادی و معنوی انسان هاست، نه عامل سکوت و سستی و عقب ماندگی.
چ) یک بعدی معرفی کردن دین
یک بعدی معرفی کردن دین میتواند یکی از عوامل گریز از مذهب و ایمان مذهبی باشد.
گاهی چنین وانمود میشود که رسالت شریعت الهی، فقط این است که انسان را متوجه عالم باطن نماید، لذا دین و مذهب کاری به امور زندگی ندارد، بلکه آمده تا فقط ما را متوجه آخرت کند و مسائل غیبی را برای ما بیان نماید و کسانی که میخواهند در این مسیر قرار گیرند، نباید توجهی به مسائل زندگی و امور آن داشته باشند.
در نتیجه مومنترین اشخاص، بیتوجهترین آنها به امور زندگی است.
به قطع این چنین برداشتی زمینه و عامل مهمی برای گریز افراد، به خصوص جوانان از دین و ارزشهای مذهبی میشود.
متأسفانه عدهای که با روح اسلام بیگانه هستند، این مکتب حیاتبخش را این چنین معرفی میکنند، اما اگر ما بدون واسطه به سراغ خود دین برویم و به منابع اسلامی رجوع کنیم، میبینیم مطلب کاملاً برعکس است، یعنی همان گونه که اسلام ما را متوجه آخرت و امور غیبی میکند و در بالا بردن بینش و دید ما سعی مینماید، دستورهایی هم برای امور زندگی دارد.
اسلام، آخرت بدون زندگی یا زندگی بدون آخرت نمیخواهد، همان گونه که روح بدون جسم و جسم بدون روح نمیپذیرد.
اسلام هم دین اعتدال است، یعنی در کارها از افراط و تفریط دوری کرده و هم دین جامع و همهجانبه است و از یک بعدی شدن ما را برحذر داشته است.
زیرا اسلام، دین فطرت است و فطرت هم گرایشهای مختلف دارد.
لذا اسلام که دین خداست، همهجانبه است و جز این هم نمیتواند باشد، زیرا نظام تشریع که کتاب الهی است و نظام تکوین که فطرت انسانی است، همه از یک مبدأ صادر شده و هیچگاه از یک مبدأ نورانی، دو چیز متضاد نمیتواند صادر شود.
قسمتی از دستورهای اسلامی میتواند گواه خوبی بر توجه خاص دین به زندگی باشد از جمله:
بهداشت جسم: در تعلیمات اسلامی به ما دستور دادهاند که بهداشت جسم را به دقت رعایت کنیم و از کاری که موجب ضرر به جسم است خودداری نماییم، از این رو از واجبات الهی هم مانند روزه آن جا که مضر به بدن باشد منع شده است.
در آثار اسلامی، دستورهایی وارد شده که توجه این دین را به بهداشت جسم میرساند، از جمله این که به ما دستور دادهاند که:
دندانهای خود را مسواک کنید که این کار، دهان را خوشبو، حافظه را افزون، خدا را راضی و لثه را محکم میکند.
در ظرف شکسته و ترک خورده چیزی نخورید.
ما بین غذا، زیاد آب ننوشید.
از پرخوری دوری نمایید که جسم را بیمار و قلب را مریض میکند.
فقط وقتی اشتها دارید غذا میل کنید و هرگز با شکم سیر غذا نخورید.
در خوردن غذا عجله ننمایید.
از حوله، شانه و مسواک دیگران استفاده نکنید.
و بسیاری دیگر از دستورهای بهداشتی که در کتب احادیث جمع شده است و بیان آنها خود کتابی مستقل و قطور میطلبد.
نظافت و آراستگی: اسلام اهمیت زیادی برای نظافت و آراستگی ظاهری قائل است.
پیامبر اسلام ر که بهترین الگو برای مسلمانان است، به این اصل توجه خاص داشته و همیشه به آن عمل نموده است.
دستورهای زیادی درباره استعمال بوی خوش، شانه کردن، رنگ کردن مو، انگشتر به دست کردن که مصداقی از نظافت و آراستگی است وارد شده است، از جمله: امام صادق للّه میفرماید:
رسول خدا برای بوی خوش، بیش از غذا خرج میکرد. همچنین امام باقرللّه میفرماید:
رسول خدا از هر راهی که عبور میکرد، از بوی خوشی که از ایشان مانده بود هر کس که از آن جا میگذشت میفهمید که آن حضرت، از این جا عبور کرده است.
نمونه دیگر از آراستگی ظاهر، شانه کردن است.
پیامبر اسلام، همیشه موهای خود را شانه میکرد و گاه میشد که برای صاف کردن مو به آب نگاه میکرد و میفرمود:
خداوند دوست دارد وقتی بنده اش به دیدار دوستان میرود خود را بیاراید. کار و کسب حلال: از آن جا که اسلام دین زندگی است، داشتن کار و کسب حلال را از عوامل زندگی سعادتمندانه میداند.
اسلام برای کار کردن، قداست خاصی قائل شده است تا آن جا که در این دین مقدس، تلاش برای کسب روزی حلال و اداره خانواده، پاداش جهاد در راه خدا را دارد.
اسلام، عنایت دارد که مسلمانان اهل کار و تلاش باشند تا هم زندگی شرافتمندانه و خوبی داشته باشند و هم طفیل زندگی دیگران نباشند.
مجالس شادی: از آن جا که اسلام به تمام خواستههای طبیعی بشر توجه دارد، به ما دستور داده است که در مجالس شادی، مانند مراسم ازدواج و عروسی، مراسم جشن تولد، مراسم برگشت از مکه معظمه و مراسم میلاد پیامبر و امامان شرکت کنیم و سعی کنیم این محافل، خالی از گناه و زشتیها باشد.
آنچه که باعث شده است افراد مؤمن و دیندار به این مراسمها بی رغبت گردند، رعایت نکردن شوون اسلامی در آنهاست، اما اگر این مجالس به طرز اسلامی و سالم برگزار شود، شرکت در آن، کاری ممدوح و پسندیده و مورد رضای الهی است.
اسلام انسان را از شرکت در مجلس شادیی که سالم باشد منع نکرده است و هیچ آیه یا روایتی یا عمل هیچکدام از امامان و پیشوایان دینی، دال بر منع این گونه مجالس نیست.
توجه به غرایز مادی: اسلام حین توجه به غرایز معنوی و بعد ملکوتی آدمی، به غرایز مادی انسان نیز عنایت کرده است.
در اسلام از بین بردن غرایز مادی، ممنوع است و اساساً چنین کاری نمیتواند معنایی داشته باشد، زیرا خالق هستی این غرایز را برای کشش انسان به هدفهای مورد نظر قرار داده است و از بین بردن آن، یعنی مبارزه با خلقت و مخالفت با نظام تکوین الهی.
غریزه جنسی، غریزه محبت به فرزند، محبت به همسر، علاقه به زندگی راحت و آرام، علاقه به امور دنیوی، مانند ثروت و رفاه در حد طبیعی و بسیاری از غرایز دیگر به طور تکوینی در وجود انسان قرار داده شده است.
لازمه سلامت روح، این است که این غرایز به طور طبیعی اشباع شوند و اسلام هم که دین زندگی است به این غرایز توجه کرده است و از بین بردن آن را شدیداً محکوم نموده و کسانی که به نام دین و مذهب، این غرایز را سرکوب میکنند مورد سرزنش قرار داده است و روایات زیادی شاهد این مطلب است.
از جمله این که:
سه نفر زن خدمت پیامبر اسلام ر آمدند.
یکی از آنها گفت: یارسول اللّه! شوهر من تصمیم گرفته است دیگر با زن معاشرت نداشته باشد.
زن دیگر گفت: یا رسول الله! شوهرم تصمیم گرفته است که دیگر گوشت نخورد.
و زن سوم گفت: یا رسول الله! شوهر من تصمیم گرفته است که دیگر بوی خوش استعمال نکند.
پیامبر اسلام از شنیدن این جریان، غضبناک شدند، دیدند فکر انحرافی میخواهد در بین مسلمانان رواج یابد.
بی وقت به مسجد آمدند.
وقتی به مسجد آمدند از بس عجله داشتند، عبای مبارک روی زمین کشیده میشد.
یک طرف عبا روی دوش پیامبر و یک طرف دیگر روی زمین کشیده میشد.
دستور دادند مردم جمع شوند.
مردم به مسجد آمدند.
پیامبرر روی منبر رفتند، ایستادند و فرمودند: شنیدم یک فکر انحرافی در میان اصحاب من پیدا شده است، این چه روش غلطی است که در میان مسلمانها پیدا شده است، من که پیغمبر هستم گوشت میخورم، از غذای لذیذ استفاده میکنم، لباس خوب میپوشم، عطر استعمال مینمایم، با زن معاشرت و مباشرت دارم و آن کس که روشش روش من نباشد از من نیست.
از آنچه در این قسمت گفته شد، معلوم گشت اسلام حین متوجه کردن ما به عالم غیب و حیات جاوید به زندگی هم فرامی خواند.
علاوه بر امور فوق توجه اسلام به دید و بازدیدها، پیشرفت و تمدن، مسافرت و تفریح سالم و بسیاری از امور دیگر، مبین توجه اسلام به زندگی است.
ح) غرق شدن در شهوات نفسانی
فرو رفتن در لجنزار زشتیها و شهوات نفسانی، از عوامل دوری از ایمان مذهبی و ارزشهای دینی است.
بدون شک، مذهب ریشه در فطرت انسان دارد و عامل اتصال آدمی به عالم غیب و مبدأ هستی است.
مذهب، انسان را دعوت به نور و زیبایی میکند.
به یقین کسانی میتوانند مذهب را بپذیرند که در مسیر نور و زیبایی باشند و روحشان آمادگی و شایستگی لازم را داشته باشد.
ایمان، ارزشهای معنوی، خداپرستی و توحید، بذری است که در هر زمینی نمیروید، بلکه زمینی شایسته، لازم است تا بتوان بذر توحید و ایمان را در آن کاشت و از درخت پر برکت آن بهرهها برد.
بدون شک، غرق شدن در هواهای نفسانی و شهوات شیطانی، دل را تاریک و به تدریج نسبت به ارزشهای معنوی بی رغبت میکند.
ارزشهای مذهبی و هواهای نفسانی، مانند مشرق و مغرب است که نزدیک شدن به هر کدام، دوری از دیگری را همراه دارد، بنابراین گاهی عامل دوری از مذهب، کثرت گناه، معاصی و زشتی هاست، زیرا کسانی که در زشتیها غرق میشوند، حق در نظرشان باطل و باطل در نظرشان حق جلوه میکند.
پس به جوانان توصیه میشود که به شدت از زشتیها و گناهان بپرهیزند تا سرزمین روحشان استعداد رشد بذر توحید و ایمان را از دست ندهد.
بخش پنجم
جوانان و تهاجم فرهنگی
جوانان و تهاجم فرهنگی با توجه به این که مدتی است تهاجم فرهنگی از سوی دشمنان اسلام و انقلاب و ارزشهای انسانی شروع شده است و جوانان در خط مقدم این تهاجم قرار گرفتهاند و اولین نشانههای تیرهای زهرآلود افکار غربی، نسل جوان است، سعی میکنیم در این بخش به لطف الهی، به بحثی کوتاه در مورد این موضوع بپردازیم.
مطرح شدن اسلام در جهان، به عنوان مکتبی رهایی بخش و نجات دهنده، که هم خواهان عدالت اجتماعی در حد اعلای آن و هم عامل پر کردن خلأ معنوی انسان هاست، استکبار جهانی و شیفتگان فرهنگ غرب را سخت خشمگین نموده است و طلوع خورشید اسلام که از مشرق ایران و در انقلاب اسلامی تجلی یافت، آنان را به تلاش و تکاپو انداخت.
و آنها را به توطئههای مختلف، از جمله انزوای سیاسی، محاصره اقتصادی، حمله نظامی و غیره وا داشت.
آنان همه این کارها را به امید این که حرکت شتابان انقلاب را متوقف کنند، انجام داده و میدهند، که به لطف الهی در تمام جبههها با شکستهای مفتضحانه رو به رو شدند و عقبنشینی نمودند، اما از آن جا که از همه این راهها نا امید شدند، دست به نقشهای دیگر زدند و تهاجم فرهنگی همهجانبه را علیه انقلاب، اسلام و نظامی اسلامی در دستور کارشان قرار گرفت.
و در این برنامه، مناسبترین قشری که مورد تهاجم فرهنگی قرار گرفت، جوانان کشورمان بودند.
آنان به آرزوی این که این قشر، دست از فرهنگ اصیل خویش برمی دارد و در جاده فرهنگ غرب قرار میگیرد، دست به چنین کاری زدند، گرچه عدهای از جوانان بر اثر جهالت و اغفال، تحت تأثیر تهاجم قرار گرفتند، اما به لطف الهی، اکثر جوانان ما با درایت و بینش اسلامی خویش، امید غربگرایان را نا امید کرده و میکنند.
عمدهترین هدف دشمنان از تهاجم فرهنگی، نابودی فرهنگ اصیل اسلامی و جایگزین کردن فرهنگ منحط غربی است، زیرا با تحقق این هدف به سایر اهداف شوم خود به طور طبیعی خواهند رسید.
قطعاً تهاجم فرهنگی از تهاجم نظامی خطرش بیشتر، شناختش سختتر، آثارش زیان بارتر و راه مبارزه با آن، دشوارتر است زیرا:
تهاجم نظامی، آشکار است، اما تهاجم فرهنگی مخفیانه و زیرکانه است، در تهاجم نظامی، موضع دشمن برای همه روشن است، اما در تهاجم فرهنگی منافقانه است.
تهاجم نظامی انکارپذیر نیست، اما تهاجم فرهنگی ممکن است مورد انکار دیگران قرار گیرد.
در تهاجم نظامی، افراد قربانی شده صعود مییابند و به درجههای عالی که همان مقام شهادت است می رسند، اما در تهاجم فرهنگی، افراد سقوط مییابند و به موجودی بیاراده، فاقد شخصیت، معتاد، مفسد و لاابالی تبدیل میشوند.
در تهاجم نظامی، چیزهایی که تخریب میشود با مدت کوتاهی ساخته میگردند، اما در تهاجم فرهنگی این کار بسیار مشکل و گاه غیرممکن است.
در تهاجم نظامی، خاک لگدکوب میشود، ولی در تهاجم فرهنگی، ارزشهای الهی و دین و فرهنگ ملی و عزت عمومی پایمال میگردد.
ابزارهای تهاجم فرهنگی
مقدمه
تهاجم فرهنگی همانند تهاجمهای دیگر، سلسله ابزارهای خاص دارد و مهاجمان برای هجوم خویش، از آنها استفاده میکنند، ابزارهای تهاجم فرهنگی دشمن، ممکن است وسیع و فراوان باشد که به بعضی از آنها اشاره میشود:
امواج رادیویی و تلویزیونی
امروز امواج صدا و سیما، مرزهای جغرافیایی، سیاسی، زمانی و مکانی را از بین برده است و پیشرفت تکنولوژی به جایی رسیده است که تنها با فشار یک دکمه، گویی آدمی در سراسر گیتی به پرواز در میآید و دورترین نقطه جهان را وارد اتاق خویش میسازد.
امروز کشورهای غربی نزدیک به ۹۰٪ امواج رادیویی را در اختیار دارند و رادیوهایی که علیه اسلام و ارزشهای اسلامی ـ انقلابی فعالیت دارند، در مجموع روزانه ۴۸ ساعت برنامه به زبان فارسی پخش مینمایند.
برنامه تلویزیونی جهان غرب نیز در سطح گستردهای در جهان سوم به نمایش در میآید و مهاجمان فرهنگی از طریق رادیو، ماهواره، تلویزیون، مصاحبه با افراد ضد انقلاب فراری و پخش موسیقیهای مبتذل، در تبلیغ فرهنگ منحط غرب و حمله به فرهنگ اصیل اسلامی اهتمام میورزند.
فیلمهای مبتذل
امروزه فیلم، سینما، ویدئو، هنرپیشگی و سایر اموری که میتواند در راه اهداف مقدس و پیشرفت واقعی انسانها و جوامع قرار گیرد، ابزار و وسیلهای شده است جهت ایجاد فساد، بی بندوباری، مادی گرایی، بی عفتی و پوچ گرایی.
امروزه مهاجمان فرهنگی سعی میکنند از ابزار فیلم، سینما، ویدئو، قبیحترین فیلمها و صحنهها را ضبط کنند و برای از بین بردن ارزشهای معنوی در جهان، به خصوص کشورهای اسلامی و بالاخص ایران توزیع نمایند.
امروزه شیفتگان فرهنگ منحط غرب، سعی می کنند فیلمهای ممنوع را از راه قاچاق وارد کشور کنند تا با این کار به مبارزه با امت اسلامی ادامه دهند و جوانان معصوم را به پرتگاه سقوط و غربزدگی و انحطاط بکشانند.
به قطع، آثار شوم این فیلمها، آن چنان قوی و مخرب است که هیچ کتاب، مجله و عکس هم نمیتواند با آن برابری کند.
این شیوه دیرین استکبار و شیفتگان فرهنگ غرب است که تکنیک و صنعت و هنر را در راه اهداف شوم و شیطانی خویش به کار گیرند و به جای قراردادن آنها در مسیر انسانی و کمال بشری، آن را در مسیر خواستههای شیطانی و حیوانی قدرت طلبان بگمارند.
توصیه مؤکد ما به جوانان این است که درخت شخصیت خویش را از قرار دادن در مسیر سیل بنیان کن فیلمهای مبتذل دور نگه دارند تا از هر آسیبی در امان بمانند و توجه داشته باشند که مشاهده فیلمهای مبتذل برای آنان، همانند روشن کردن آتش در فضای مملو و آکنده از گاز است که شعلههای آن، هر آنچه در مسیرش باشد میسوزاند و تبدیل به خاکستر مینماید.
به یقین، فیلمهای مبتذل، ریشه درخت استعدادها را میسوزاند، روح انسان را تخریب و گاه قلب ماهیت میکند و آدمی را تبدیل به موجودی هوسران، حیوان صفت، پست و بی شخصیت مینماید.
جراید و مطبوعات
از جمله ابزارهای تهاجم فرهنگی دشمنان، کتاب، روزنامه، مجله و مطبوعات است.
امروزه روان شناسان معتقدند نشریات و کتب انحرافی، همان اندازه در تخریب شخصیت فکری و معنوی جوانان مؤثر است که نشریات و کتب مفید در سازندگی آنها.
از این رو مهاجمان فرهنگی برای به انحراف کشاندن نسل جوان و تهی کردن امت اسلام از فرهنگ غنی و اصیل خویش در قالب شعر، قصه، رمان، طنز و داستانهای پلیسی به فعالیتهای گستردهای دست زدهاند.
در زمان طاغوت، تألیف و چاپ و نشر این گونه کتب در کشور در تیراژ بالا رواج داشت و بعد از انقلاب اسلامی، تألیف و چاپ و نشر آنها ممنوع گردید، اما متأسفانه الان هم به طور قاچاق این گونه کتابها چاپ و توزیع میگردد و گاه در دست فروشیها به معرض فروش گذارده میشود و مورد مطالعه جوانان قرار میگیرد که لازم است، ضمن توجه مسوولان فرهنگی به جلوگیری از این گونه کتابها، به جوانان توصیه شود که کتابهای منحرف کننده، همچون غذای فاسدی است که خوردن آن جز مرض و ناخوشی چیزی به ارمغان نمیآورد و همان گونه که جوانان هر غذایی را وارد معده خویش نمیکنند، باید هر کتاب و نشریهای را مورد مطالعه قرار ندهند، بلکه با معیارهای صحیح به بررسی غذای روان خویش بپردازند و به این نکته توجه داشته باشند که زدودن اثرهای سوء مسائل فکری غلط، بعضی مواقع، کاری بسیار دشوار و مشکل است.
لباسهای آرم دار
از جمله ابزار تهاجم فرهنگی، استفاده از لباسهای آرم دار است.
منظور از لباسهای آرم دار، لباسهایی است که به نحوی نشانه فرهنگ غرب و بیتوجهی به فرهنگ خودی میباشد، مانند نحوه دوخت از جهت گشادی یا تنگی، ترکیب رنگ آن، کوتاهی یا بلندی آن، نوشته و نقشهای روی آن.
پوشیدن لباس، فواید فراوانی دارد، از جمله حفظ بدن از سرما و گرما، پوشاندن عیوب جسمی، افزایش زیبایی آدمی، جلوگیری از مفاسد و حفظ عفت.
اما امروزه اوضاع به گونهای است که کیفیت لباس از جهات مختلف میتواند یکی از عوامل مهم تبلیغ فرهنگها شود.
با توجه به اصل تأثیر ظاهر بر باطن و این که ظاهر انسان، تأثیر فراوانی در شکل دهی باطن و شخصیت او دارد، باید به مسئله لباس، توجه خاص داشته باشیم.
امروزه اجتماع به گونهای تحول یافته است که کیفیت پوشیدن لباس زن و مرد، تابع بینش و ارزشهای حاکم بر افراد آن جامعه است و نوع جهان بینی شخص را معین میکند.
در جوامعی که ارزشهای معنوی و الهی مدفون گردیده است و درخت فرهنگها از آب فضیلت و معنویت محروم مانده و شخصیت انسانها بر پایه اعتباریات و توجه دیگران شکل یافته است، مدسازان سعی میکنند از این طریق، وارد دنیای جوانان شوند و ضمن عرضه لباسهای مختلف در مدهای متفاوت، فرهنگ غرب را ترویج نمایند و با تحول در ظاهر آنها، باطن و فکر و فرهنگ آنها را به کل تغییر دهند.
امروزه لباس، یکی از ابزارهای مهم تبلیغاتی در دست مهاجمان فرهنگی قرار گرفته است و با توجه به این که لباس، صرفاً یک امر سلیقهای نیست، بلکه بیانگر نوع ارزشهای حاکم بر افراد است، اسلام توجه خاص به آن نموده و دستورهایی در این باره فرموده، از جمله این که:
لباس به گونهای باشد که برجستگی بدن را مخفی کند، حافظ عفت و عصمت باشد، مایه جلب توجه نامحرم نباشد (مخصوصا در بانوان), لباس شهرت و خلاف عرف و عادت نباشد، حالت اشرافیت نداشته باشد، تمیز و پاک باشد، باعث تبلیغ فرهنگ کفار نباشد، از زیبایی لازم برخوردار باشد.
از این رو به جوانان کشورمان که وارث فرهنگ اصیل اسلامی و ارزشهای الهی هستند توصیه می کنیم که نکتههای مورد توجه اسلام را در پوشیدن لباس رعایت کنند و نگذارند از این طریق، فرهنگ غرب در کشورمان نفوذ کند، زیرا که هر جا ابر سیاه فرهنگ بیگانگان گسترده شد، مانع از تابش خورشید معنویات و ارزشهای انسانی میگردد.
عکسهای سکس
عکسهای سکس، عریان و نیمه عریان، یکی دیگر از ابزارهای تبلیغ و ترویج فرهنگ در دست مهاجمان فرهنگی است.
با توجه به وجود غریزه جنسی، آن هم در اوج آن در نسل جوان، کمترین صحنه تحریک کننده کافی است که جوانان را به اعمال خلاف عفت و تقوا وادار کند، کسانی که ترویج فرهنگ غرب را وظیفه خود دانستهاند و به دنبال سودجوییهای مادی خویش هستند با چاپ عکسهای سکس و عریان، آن هم با کیفیتی عالی، از نظر کاغذ و رنگ و توزیع آن در مراکز مختلف به ویژه در مدارس، سعی میکنند جوانان را به منجلاب تباهی و غربزدگی بکشانند و از هویت انسانی خویش تهی سازند و آنان را از فرهنگ اصیل خویش بیگانه نمایند.
وجود عکسهای عریان یا نیمه عریان بر روی لباسها، دست کلیدها، آلبومها، لوازم آرایش و چاپ مستقل آنها و توزیع در بین جوانان، همگی گواه این مطلب است که یکی از ابزارهای تهاجم فرهنگی که دشمنان از آن استفاده میکنند، عکسهای سکس است.
آنان به خوبی، پی بردهاند که یک جوان با مشاهده این گونه عکسها، شعلههای آتش شهوتش زبانه میکشد و دژ عفت و تقوایش را میسوزاند و برباد میدهد و در نتیجه، سرزمین روحش آماده پذیرش بذر علفهای هرز فرهنگ غرب میشود.
فن و هنر
از جمله ابزار تهاجم فرهنگی، استفاده از هنر و بلکه میتوان گفت: سوء استفاده از هنر است.
گرچه هنر واقعی خود امری مقدس است، اما گاهی این امر مقدس، وسیلهای برای رساندن ناپاکان به امر نامقدسشان میشود.
آنان سعی میکنند آب زلال هنر را به میکروب فساد و شهوات مخلوط کنند و آن را با نام شربت گوارا به کام جوانان سرازیر نمایند و در پناه هنر، هنر انسان بودن را از جوانان سلب کنند و به نام هنر، رقص، ورزشهای ناشایسته، موسیقیهای مبتذل و فیلمهای تحریک کننده و سایر نامشروعات را در جامعه رواج دهند و زمینه گرایش به فرهنگ غرب را فراهم سازند.
اما جوانان باید به این نکته توجه داشته باشند که هر فنی را نمیتوان هنر نامید و به آن پای بند شد، بلکه هنر واقعی آن است که در خدمت ارزشهای انسانی و انسانیت انسان باشد نه در خدمت شهوات و خواستههای شیطانی او، زیرا اگر هر فنی را هنر بدانیم، باید فن سرقت، آدم کشی، جنایت، کلاهبرداری را هم هنر بدانیم و افراد سارق، قاتل، جانی و کلاهبردار را هنرمند بنامیم.
پس باید توجه داشت که فن برجسته که به آن، هنر میگوییم، دو قسم است: قسم اول، فنی که در خدمت ارزشهای والای انسانی است و باعث پیشرفت همهجانبه انسان است، قسم دوم، فنی که در خدمت خواستههای شیطانی و عامل سقوط انسانیت انسانی است.
قطعاً جامه زیبای هنر بر قامت رعنای قسم اول زینبده است نه بر قامت زشت و ناموزون قسم دوم، مروجان فرهنگ غرب تلاش میکنند با مغلطه کاری و اغفال جوانان، هر دو قسم را به نام هنر به خورد جوانان بدهند و بدین طریق در پناه هنر، فرهنگ غرب را ترویج نمایند.
نمونههایی از تهاجم فرهنگی
مقدمه
در این جا سعی میکنیم از کلی گویی خارج شویم و از عالم مفاهیم به مصادیق سفر نماییم و به بعضی از مصادیق و نمونههایی از تهاجم فرهنگی که فعلاً در دستور کار مهاجمان فرهنگی قرار گرفته اشاره کنیم:
معرفی الگوهای کاذب
با توجه به حس الگوپذیری در جوان، قطعاً الگویی که جامعه به او معرفی میکند، نقش مهمی در تکمیل یا تخریب شخصیت روحی و اجتماعی و معنوی وی دارد.
اگر الگو سالم باشد، موجب تکمیل و رشد شخصیت جوان و اگر ناسالم باشد، عامل تخریب و انحطاط او خواهد گشت.
از این رو مهاجمان فرهنگی و دنیای غرب، که به اهمیت حس الگو پذیری در جوانان پی بردهاند، سعی در اشاعه الگوهای کاذب می نمایند.
آنها از طریق معرفی هنرپیشههای فاسد سینما، فوتبالیستهای ناسالم، ورزشکاران بی بندوبار، خوانندگان بی شخصیت، نویسندگان مزدور و هنرمندان ناپاک، سعی در ارائه الگو به جوانان هستند.
البته آنها همه این کارها را در پرتو امور مقدس، مانند هنر، ورزش، دفاع شخصی، نشاط روحی و غیره به جوانان القا میکنند.
جوانان مسلمان و آگاه باید مواظب باشند فریب الگوهای کاذب را نخورند که سرمشق قرار دادن آنها چیزی، جز پستی، ذلت، سقوط، بی شخصیتی و در یک کلام، تبدیل شدن به یک حیوان تمام عیار به دنبال ندارد، زیرا آنان کسانی را الگوی جوانان میدانند که در فساد، پوچی، شهوترانی و مادی گرایی، گوی سبقت از دیگران ربوده باشند و به قطع الگو قرار دادن چنین افرادی جز همشکل شدن با آنان ثمرهای دیگر ندارد.
ترویج سکولاریسم
از جمله تهاجمات فرهنگی در زمان ما ترویج تفکر جدایی دین از سیاست است (سکولاریسم).
استکبار جهانی و شیفتگان فرهنگ غرب که از سویی دریافتهاند مردم دنیا از زندگی سراسر مادی به تنگ آمده و در جستجوی آرمانی هستند که بتواند خلأ معنوی آنان را پرکند و آنان را از اسارت حاکمیت مستکبران نجات دهد و ازسویی دیگر شاهد پیشرفت همهجانبه و روزافزون نظام جمهوری اسلامی هستند و از مطرح شدن ایران به عنوان الگوی کشور اسلامی باحاکمیت ارزشهای دینی، ترس و وحشت دارند، برای دلسردکردن مبارزان و آزادی طلبان در سراسر جهان، سعی در ترویج تز جدایی دین از سیاست دارند و چنین وانمود میکنند که دین، فق ط رابطه انسان را با خدا معین میکند و کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی ندارد و دینداری و حکومت داری با هم جمع نمیشوند و در نتیجه، مبلغان دینی و رهبران مذهبی باید مسائل فرعی و عبادی را به مردم بیاموزند و در امور حکومتی دخالت نکنند.
در حالی که میدانیم چنین تفکراتی صد در صد، مغایر با بینش اسلامی و دستورهای قرآنی است، زیرا پیامبر اسلامر که قرآن، اورا الگوی مسلمانان معرفی میکند، با این که در میان عرب حجاز، چیزی به نام دولت وجود نداشت، تشکیل حکومت دادند.
خود رئیس و حاکم آن بودند، قوانین الهی و حدود را در جامعه پیاده میکردند.
نماینده به اطراف میفرستادند.
در میان مردم قضاوت میکردند.
سفیر به نزد پادشاهان روانه مینمود.
جنگ و صلح و پیمان و معاهده داشتند و دستورهای لازم را جهت اداره جامعه اسلامی صادر میفرمودند.
بعد از پیامبر اسلام ر بعد از مدت زمانی امام علی للّه تشکیل حکومت دادند و خود مدتی رئیس و حاکم آن بودند.
همچنین امام حسن مجتبی للّه در جنگ با پسر هند و قیام امام حسین للّه که برای تشکیل حکومت اسلامی و نفی حاکمیت طاغوت بود و به طور قطع میتوان گفت که تمام امامان در راه تشکیل حکومت اسلامی به شهادت رسیدند، همان گونه که امام زمان (عج) هم در راه تشکیل حکومت جهانی اسلامی به مقام شهادت خواهد رسید.
اگر امامان ما صرفاً مشغول مسائل فرعی و عبادی میشدند و سعی و تلاش درنفی حکومت طاغوت و تشکیل حکومت اسلامی نمیکردند، قطعاً کاری به آنها نداشتند و آن بزرگواران را به مقام شهادت نمیرساندند.
حکومتهای طاغوت، امامان معصوم را سدی محکم در راه حاکمیت خویش میدیدند، لذا آنها را به شهادت میرساندند تا این سد از میان برود و بتوانند امیال و خواستههای شیطانی خویش را به مرحله اجرا در آورند، پس عملکرد پیامبر گرامی اسلام و پیشوایان دینی، دلیل محکمی بر همبستگی دین و سیاست است.
ترویج افکار روشنفکرانه
از جمله نمونههای تهاجم فرهنگی، ترویج افکار به اصطلاح روشنفکرانه است.
روشنفکران خود باختگانی هستند که همانند دستگاه گیرنده فقط هنر گیرندگی دارند.
آنان از خود چیزی ندارند و طوطیوار حرف دیگران را بیان میکنند و حقارتشان آنان را به وابستگی و شیفتگی فرهنگ غرب وا داشته است، گرچه لباس روشنفکری برتن کردهاند، اما همچون شب ظلمانی از خود فروغی ندارند و آنچه هم به زعم خود نور میدانند، همه از جای دیگر به عاریه گرفتهاند، از این رو روشنفکران اصطلاحی، همان غرب گرایانی هستند که با نقاب روشنفکری، چهره واقعی خود را پوشاندهاند.
بهتر است از زبان دیگران ماهیت کاری این گروه را روشن کنیم.
سارتر میگوید:
ما روسای قبایل، خان زادهها، پولدارها، گردن کلفتهای آفریقا و آسیا را میآوریم، چند روزی آمستردام، لندن، نروژ، بلژیک، پاریس میچرخاندیم، لباسهایشان عوض میشد، روابط اجتماعی تازهای یاد میگرفتند، کت و شلوار میپوشیدند، رفت و آمد تازه، پذیرایی تازه، اتومبیل سوار شدن، رقص و زبان ما را یاد میگرفتند.
ازدواج اروپایی میکردند یا به شکل اروپایی ازدواج میکردند و زندگانی مبلمانی تازه، آرایش تازه، مصرف اروپایی تازه و غذای اروپایی یادشان میدادیم و آرزوی اروپایی شدن کشور خودشان را در دل هایشان به وجود میآوردیم.
بعد اینها را به کشور خودشان پس میفرستادیم، کدام کشورها؟ کشورهایی که در آنها برای همیشه برروی ما بسته بود.
ما در آنها نفوذ نداشتیم، ما نجس بودیم، ما جن بودیم، ما دشمن بودیم، از ما میهراسیدند، آدم ندیده بودند، روشنفکرهایی را که درست کرده بودیم فرستادیم به کشورهایشان.
بعد ما از آمستردام، از برلن، از بلژیک و از پاریس فریاد میزدیم: برادری انسانی! بعد میدیدیم انعکاس صوت ما از اقصای آفریقا از دهن همین روشنفکرها پس میآید.
می گفتیم: برادری انسانی.
یک مرتبه میدیدیم ب یک انسانی از آن طرف بر میگردد.
ما میگفتیم: مذهب بشریت به جای مذهبهای مختلف.
اینها میگفتند:
مذهب بشریت به جای مذهبهای مختلف.
و این صدای ماست از دهان آنها.
هر وقت ساکت میشدیم آنها هم ساکت بودند.
هر وقت حرف میزدیم.
انعکاس وفادارانه و درست صوت خودمان را از حلقومهایی که ساخته بودیم میشنیدیم.
بعد مطمئن شده بودیم که نه تنها این روشنفکران هرگز کوچکترین حرفی برای گفتن، جز آنچه ما به دهانشان بگذاریم ندارند، بلکه حتی حق حرف زدن را از مردم خودشان هم گرفتهاند.
هدف نهایی روشنفکران زدودن تقدس از دین و دور کردن مردم ازارزشهای دینی و مذهبی است.
مخالفان خود را متحجر، عقب مانده و متعصب معرفی میکنند، در حالی که خود مظهر جهالت، تعصب، تقلید کورکورانه، حقارت و خود ناباوری هستند.
امروزه روشنفکران سعی می کنند به دین و مذهب و دستورهای الهی، رنگ کهنگی بزنند و افراد دیندار را کهنه گرا معرفی کنند و دین، را مخالف آزادی، تنوع، هنر، لذت گرایی، دمکراسی و ب معرفی نمایند و عدم پایبندی به دین، پیروی از فرهنگ غرب، سودجویی، آزادی بی حدوحصر را روشنفکری قلمداد کنند.
امروزه مهاجمان فرهنگی، سعی در بزرگ کردن افراد به اصطلاح روشنفکر و تلاش در ترویج افکار پوچ آنان مینمایند تا بدین طریق، جوانان این مرز و بوم را به فرهنگ اصیل خویش، بیگانه و به فرهنگ بیگانه مأنوس سازند.
گرچه حساب روشنفکران مسلمان ما از حساب روشنفکران خود باخته غربی جداست، اما متأسفانه روشنفکران مسلمان ما هم در بعضی تفکرات، متأثر از روشنفکران غربی اند و گاه تنها درد را تشخیص داده و از تدوین نسخه و راه درمان عاجز ماندهاند و برای مبارزه با افراط در تفریط افتادهاند و بر عکس، و عدهای دیگر برای معالجه درد به نسخه روشنفکران غربی روی آوردهاند.
نفی ولایت فقیه
از جمله نمونههای بارز تهاجم فرهنگی، نفی ولایت فقیه است.
عدهای با اعتقاد به این که ولایت فقیه، حکم الهی نیست و در دین تشریع نشده، سعی در نفی یا تضعیف آن میکنند و عدهای دیگر که معتقد به اسلام نیستند، ولایت فقیه را مخالف حاکمیت ملت میدانند و میگویند: ولایت فقیه، باعث استبداد و دیکتاتوری و در نتیجه سلب حاکمیت ملی میشود و از این طریق، با نفی ولایت فقیه، قصد تسلط بیگانگان و غرب گرایان را در سر میپرورانند.
در حالی که می دانیم، ولایت فقیه هم از نظر دینی تشریع شده و هم هیچ گونه منافاتی با حاکمیت ملت ندارد، زیرا ملتی که مسلمان است و خود با انتخاب خبرگان، اختیار تعیین ولی فقیه را به آنها داده است و حاضر شده که ولایت و سرپرستی خود را به دست فردی عالم، با تقوا، شجاع، آگاه به مسائل روز بدهد و با اعتقادات مذهبی خویش، اطاعت از او را در مسائل اجتماعی لازم میداند، چگونه با حاکمیت ملی منافات دارد.
سؤالی است که مروجان فرهنگ غرب باید به آن پاسخ بدهند.
اگر ملتی مسلمان نباشد و هیچ گونه اعتقادی به ولایت فقیه نداشته باشد و با رای خود یا خبرگان، ولی فقیه را انتخاب نکرده باشد میتوان گفت: ولایت فقیه با حاکمیت ملی منافات دارد، اما هنگامی که خود ملت مسلمان با انتخاب ولی فقیه، حاکمیت او را که حاکمیت خداست پذیرفته باشند، عین دمکراسی، آزادی و حاکمیت ملی است.
اما بحث تشریع ولایت فقیه در دین و اثبات آن بحث مفصل و گستردهای است که در این مختصر نمی گنجد، در عین حال، ما به چند آیه و دلیل قرآنی، که میتواند این موضوع را ثابت کند، به اختصار اشارهای میکنیم:
دلیل اول: (آیه اولی الامر): قرآن کریم در سوره نساء (آیه ۵۹) میفرماید:
یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم، ای کسانی که ایمان آوردهاید، اطاعت کنید از خدا و رسول خدا و صاحبان امر از خودتان.
از این آیه، نکتههای بسیاری برداشت میشود که در حال از ذکر آنها صرف نظر میکنیم و همین قدر میگوییم: ذکر اولی الامر بعد از رسول، بیان تعیین جانشین برای رسول است، یعنی اولی الامر هر که باشد جانشین رسول است.
حال با نظر به این حقیقت که کسی میتواند جانشین شخصی دیگر باشد که صفات مهم آن شخص در وی تحقق یافته باشد نتیجه میگیریم: اولی الامر که جانشین پیامبرر است، باید دو صفت بارز پیامبر را دارا باشد:
۱. عالم و آگاه به مسائل شریعت و حلال و حرام الهی باشد و به تعبیر دیگر دین شناس باشد.
۲. حالت خدا ترس و تقوای الهی با وجودش عجین شده باشد.
با این توضیح میگوییم، کسی که شرط اول را داشته باشد، یعنی آگاه به مسائل شریعت باشد، آن هم در سطح بالای آگاهی فقیه مینامند و به کسی که شرط دوم را داشته باشد، یعنی مراحلی از تقوا را طی کرده باشد عادل میگویند، از این رو اولی الامر به فقیه عادل اطلاق میشود.
گرچه مصداق بارز اولی الامر، امامان معصوم هستند، اما بعد از ائمه طاهرین کسی که از نظر علم و تقوا به پیامبر نزدیک تر است و شایسته مصداقی اولی الامر است فقیه عادل است.
پس اولی الامر در زمان ما فقیه عادل است.
دلیل دوم: (نفی طاغوت) قرآن کریم در سوره بقره (آیه ۲۵۶آ۲۵۷) طاغوت را ظلمت میداند و به ما دستور میدهد که به طاغوت کفر بورزیم و از آن برحذر باشیم و با این بیان، ما را به پذیرش ولایت فقیه، دعوت مینماید، زیرا تصور ما از حاکم جامعه اسلامی سه گونه میتواند باشد:
۱. امام معصوم را حاکم و ولی خود قرار دهیم،
۲. انسان طاغوت صفت و طغیانگر را به رهبری خود برگزینیم،
۳. فقیه عادل را حاکم و سرپرست خود بدانیم.
حالت اول برای ما امکان ندارد، زیرا دسترسی به امام معصوم نداریم.
پس بین دو حالت دوم و سوم قرار گرفتهایم، یعنی یاطاغوت را به سرپرستی انتخاب نماییم یا فقیه عادلی را حاکم قراردهیم، به تعبیر دیگر یا ولایت طاغوت را بپذیریم یا ولایت فقیه را.
به یقین نمیتوانیم ولایت طاغوت را بپذیریم، زیرا قرآن، ما را از پذیرش طاغوت منع کرده است.
حال که از ولایت معصوم، محروم هستیم و از پذیرش ولایت طاغوت محذور، باید ولایت فقیه را بپذیریم.
بنابراین قرآن کریم با نفی ولایت طاغوت، ما را به پذیرش ولایت فقیه، دعوت میکند.
دلیل سوم: (جهت گیری قرآن) با توجه به جهت گیری قرآن و شناخت روح دین هم میتوانیم به اثبات ولایت فقیه پردازیم.
توضیح این که قرآن ملاک برتری در مقامات بهشتی، اعطای ولایت معنوی و تکوینی، توفیقات و تعیین پیامبری و امامت را تقوا، تسلیم، بینش، و پاکی باطن دانسته است و مقام امامت و رهبری را مخصوص بندگان صالحی میداند که در امتحانهای گوناگون موفق شدهاند و مراحل عبودیت را طی نمودهاند، چنانکه حضرت ابراهیم للّه پس از سربلند بیرون آمدن از امتحانهای بزرگ الهی مانند مقاومت در برابر نمرودیان، مبارزه با بتپرستی، مهاجرت به منطقه بد آب و هوای حجاز، آمادگی بر ذبح اسماعیل شایسته مقام امامت شد.
(سوره بقره آیه۱۲۴).
قرآن کریم در جای دیگر، وراثت و جانشینی زمین را مخصوص صالحان مؤمن میداند و میفرماید:
وعد الله الذین آمنوا منکم وعملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض، خداوند به مؤمنان و صالحان وعده داده است آنان را جانشینان زمین قرار دهد.
آنچه از آیات قرآن میتوان فهمید و جهت گیری این کتاب الهی موید آن است، این است که مقام امامت و رهبری و ولایت، مخصوص بندگان صالح خداوند است و آنها هستند که با پیمودن مقام قرب، شایستگی سرپرستی دیگران را پیدا کردهاند، پس کسانی که معرفت دینی و تقوای الهی و روح بندگی و تسلیم در برابر اوامر الهی ندارند نمیتوانند این مقام بزرگ و این ریاست کبرا را وارث شوند.
با این توضیح، اگر قرار است این منصب مهم که دین و دنیا و شرف و حیثیت امت اسلام به آن بستگی دارد به شخصی واگذار شود.
چه کسی سزاوارتر از فقیه عادلی است که عمر خویش را وقف خدمت به اسلام و مسلمانان کرده است و تمام عمر را با تقوا و معنویت و جهاد با دشمن درونی و بیرونی سپری نموده است و در این راه مشکلات و سختیهای بسیاری دیده است؟ قطعاً، فطرت پاک، عقل سلیم و خداوند حکیم به ما حکم میکند این منصب مهم را در دست عالمی ربانی و آشنای به زمان، که او را فقیه عادل مینامیم، قرار دهیم، پس روح و جهت گیری قرآن، اثبات کننده ولایت فقیه است.
علاوه بر آیات، روایات فراوانی هم رسیده است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم ولایت فقیه را اثبات میکند که فعلاً مجال بررسی و بیان آنها نیست.
اشاعه فساد و فحشا
اشاعه فساد و فحشا و ترویج منکرها، از دیگر نمونههای تهاجم فرهنگی است.
دشمنان انقلاب و فرهنگ اصیل اسلام، اشاعه فسادو منکرات را بهترین راه برای تضعیف و نابودی فرهنگ اسلام وجایگزین کردن فرهنگ غرب، میدانند.
آنان سعیشان براین بوده و هست که با ترویج منکرها و زشتیها در بین یک ملت، به ویژه جوانان، با تیری نشانههای بسیاری را هدف گیرند، ترویج فساد در میان ملتی، نتایج زیر را موجب میشود:
۱. آن ملت درشهوت غرق میگردد و از مسائل اجتماعی و سیاسی غافل میماند و این بهترین راه برای چپاول آن ملت است،
۲. با اشاعه مفاسد، این ملت از فرهنگ خویش فاصله میگیرد،
۳. روحیه انقلابی از آنان سلب میشود، زیرا ملتی میتواند انقلابی باشد که وارسته از شهوات گردد،
۴. این ملت به فرهنگ غرب گرایش پیدا میکند زیرا ملتی که در عمل به مادی گری گرایش یافت، طبق اصل انطباق با محیط، از نظر فکری هم مادی خواهد شد.
امروز مهاجمان فرهنگی از راههای گوناگون، از جمله فیلم، عکس، کتابهای جنایی، مجدت، مجالس شادی، رمان وب سعی در اشاعه فساد و نابهنجاریها در بین مردم، به خصوص در بین جوانان دارند و این یکی از خطرناکترین نقشههای شوم استکبار جهانی و مشوقان فرهنگ غرب است که جوانان متعهد ما باید با هوشیاری تام به مقابله با آن بپردازند.
ترویج مد و مدگرایی
از جمله نمونههای بارز تهاجم فرهنگی ترویج مد و مدگرایی در بین جوانان است.
گرچه طبع انسان، تنوع طلب و نوگراست.
اما حالت تنوع طلبی و نوگرایی در حد معقول، فطری و طبیعی است و به خوبی روشن است بین توجه به زیبایی و تنوع در حد معقول آن با غرق شدن در مدگرایی و هر روز به نوعی لباس پوشیدن، به گونهای سخن گفتن و به صورتی برخورد کردن، بسیار تفاوت است، زیرا مشوقان مدگرایی، نه تنها با لباس بلکه با نحوه سخن گفتن، به کار بردن اصطلاحات، چگونه برخورد نمودن، کیفیت غذا خوردن، چگونگی برگزاری مراسمها و ب سعی می کنند مدهای غربی را در جامعه اسلامی ما ترویج دهند، گرچه نحوه آراستن ظاهر و لباس پوشیدن در این میان نقش بسزایی دارد.
بدون شک کسانی که با سوء استفاده از اصل معقول تنوع طلبی، ترویج مد مینمایند، در فکر رایج کردن فرهنگ غرب و سودجوییهای خودشان هستند.
سرمایه داران بزرگ برای این که چرخ کارخانه هایشان از حرکت باز نایستد و ثروتهای کلانی را صاحب شوند، در اشاعه مد میکوشند و گاه این تبلیغ حتی طبقه متوسط یا ضعیف جامعه را چنان تحت تأثیر قرار میدهد که سعی میکنند، با اقساط هم که شده، خود را از قافله مد طلبان و مدگرایان عقب نبینند.
مهاجمان فرهنگی و سودجویان، سعی دارند به هر صورت که امکان دارد کالاهای خود را به مصرف و فروش رسانند، مخصوصاً برای رسیدن به این هدف از زنان سوء استفاده میکنند، آنان با تولید انواع لوازم آرایش، مانند روژلب، سایه چشم، لاک ناخن، رنگ مو، مژه مصنوعی، ناخن مصنوعی و دهها لوازم آرایشی دیگر، سعی میکنند زنان ما را در مسیر زنان دنیای غرب قرار دهند و در این میان با استفاده از اهرمهایی مانند آزادی زن، زیبایی زن، حقوق زن و ب کار خود را مشروع جلوه میدهند.
بدون شک، کسانی تابع مد و مدگرایی میشوند که به عقده حقارت دچار شده باشند و از درون، پوچ و فاقد شخصیت علمی، معنوی و اجتماعی باشند و با مدگرایی بخواهند برای خود شخصیتی کسب کنند و توجه دیگران را به خود جلب نمایند و خود را به نحوی نشان دهند، پس توجه به مدگرایی و افراط در تنوع، ریشه در فطرت آدمی ندارد، بلکه ناشی از عقده حقارت و نداشتن شخصیت انسانی است.
از این رو به جوانان توصیه میکنیم ضمن استفاده معقول از زیباییها و تنوعها در این راه، مسیر افراط و زیاده روی را طی نکنید و به فرهنگ غرب بیتوجه باشند، و گرنه تبدیل به یک آدم غرب زده خواهند شد که به قول جلال آل احمد:
آدم غرب زده پا در هواست، ذره گردی است معلق در فضا، که با عمق اجتماع، فرهنگ و سنتها، رابطهها را بریده است.
آدم غرب زده به هیچ چیز اعتقاد ندارد، نان به نرخ روز خور است، همه چیز برایش علی السویه است نه ایمانی دارد نه مسلکی و نه مرامی، نه اعتقادی نه به خدا یا به بشریت.
آدم غرب زده شخصیت ندارد، چیزی است بی اصالت.
آدم غرب زده قرتی است، زن صفت به خودش خیلی میرسد و با سر و پزش خیلی ور میرود، به کفش و لباس و خانه اش خیلی اهمیت میدهد، همیشه انگار از لای زرق و برق باز شده.
بدین طریق آدم غرب زده وفادارترین مصرفکننده مصنوعات غربی است، وجود این همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگی برای او از وجود هر مسجد و بیمارستان و کارخانه ضروری تر است.
مخدوش کردن فرهنگ انقلابی
یکی دیگر از مصادیق تهاجم فرهنگی، مخدوش کردن فرهنگ انقلابی و ایجاد روحیه بی تفاوتی در میان مردم، به ویژه جوانان است.
مهاجمان فرهنگی در تبلیغات خود برای رسیدن به این هدف شوم اهتمام میورزند اسلام را به گونهای جلوه دهند که فاقد جنبه انقلابی و ظلم ستیزی باشد و چنین وانمود می کنند که نظام طاغوتی از نظام اسلامی برتر است، به این امید که روحیه جهادگری و کوشش کردن در صحنههای انقلاب را از ملت مسلمان بگیرند و آنان را از جهاد در راه خدا و دفاع مقدس در جنگ تحمیلی و سایر جبهههای نظامی و فرهنگی پشیمان سازند و در نتیجه نگذارند نظام اسلامی به صورت یک الگو برای جهانیان جلوه گر شود، زیرا از این که جهان متوجه قدرت اسلام در صحنه سیاست باشد به شدت میهراسند.
راههای مبارزه با تهاجم فرهنگی
مقدمه
آنچه مسلم است، این است که دشمن، تهاجم خود را از جبهه فرهنگی شروع کرده و در حال گسترش است.
اگر اقدام شایسته صورت نگیرد، قطعاً این غده سرطانی به تمام پیکره ایران اسلامی سرایت میکند و این دود سیاه که از شعلههای آتش خانمانسوز فرهنگ غرب برخاسته همه جا گسترش مییابد و با سایه شوم خود، مانع از تجلی نور فرهنگ انقلابی اسلامی خواهد شد، لذا همان گونه که هنگام تهاجم نظامی خود را آماده دفاع و فداکاری میکنیم، در جبهه فرهنگی هم باید با تمام امکانات به دفاع و دفع فرهنگ دشمن بپردازیم، وگرنه سنگرها را یکی بعد از دیگری از دست خواهیم داد و زمانی به خود میآییم که کار از کار گذشته است، از این رو در این قسمت به بعضی از راههای مبارزه با تهاجم فرهنگی اشاره میکنیم.
تألیف کتابهای مفید
چون که دشمن از مرزهای فرهنگی حمله کرده، باید با سلاح فرهنگ با او مقابله کنیم.
تألیف کتابهای مفید و مورد احتیاج جوانان با نظر به مسائل روز و سبک نوین، میتواند مفید و سازنده باشد، همان گونه که مرحوم شهید مطهری در جبهه فرهنگی برای دفاع از فرهنگ اصیل اسلامی به چنین کاری دست زدند.
زمانی که اسلام را مخالف حقوق زن میدانستند و بر مسائلی مانند مهر، ازدواج موقت، حق طلاق، تعدد زوجات و ب اشکال میکردند و آن را هماهنگ با مقتضیات زمان نمی دانستند.
ایشان کتاب نظام حقوق زن در اسلام نوشتند.
آن گاه که عدهای برای رسیدن به اهداف حیوانی خویش، حجاب را مانع آزادی و فعالیت زن میدانستند و جاهلان، منکر ضرورت حجاب از نظر قرآن میشدند، ایشان کتاب مسئله حجاب را تألیف کردند.
زمانی که عدهای از روشنفکران مسلمان در تبیین جهان بینی اسلامی، تحت تأثیر بعضی مکاتب، راه افراط پیمودند، ایشان کتاب مقدمهای بر جهان بینی اسلامی در هفت بخش به رشته تحریر در آوردند.
همچنین کتابهای عدل الهی، اصول فلسفه و روش رئالیسم و سایر کتابهای ایشان در واقع در دفاع از فرهنگ اسلامی در مقابل تهاجمهای فرهنگی به نگارش در آمد.
پس یکی از راههای مقابله با تهاجم فرهنگی، تألیف کتابها و مقالات سازنده و مفید است.
نظارت عمومی
دومین راه مقابله با تهاجم فرهنگی، نظارت عمومی است، که دین آن را امر به معروف و نهی از منکر نامیده است.
قطعاً اگرجامعهای در برابر منکرها و ترویج فرهنگ بیگانه حساس باشد وبا مشاهده نابسامانیها تذکرهای لازم را به افراد ناآگاه بدهد میتواند نقش بسیار مهمی در دفع تهاجمهای فرهنگی داشته باشد. البته این کار، چون که از اهمیت بسزایی برخوردار است، کسانی که امر به معروف یا نهی از منکر میکنند، باید صددرصد باسعه صدر و روش پسندیده به چنین کاری پردازند.
قرآن کریم عزت و شرافت مسلمانان را در گرو سه اصل میداند و میفرماید:
کنتم خیر امة اخرجت للناس، تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر وتومنون بالله، شما بهترین امتی هستید که به جهانیان عرضه شده، زیرا امر به معروف و نهی از زشتیها میکنید و ایمان به خدا دارید.
امر به نیکیها و نهی از زشتیها به اندازهای مهم و اساسی است که میتوان گفت: تمام انبیای الهی برای اجرای این دو اصل مبعوث شدهاند، زیرا همه پیامبران مردم را به توحید، خداپرستی، تقوا، عدالت، احسان دعوت میکردند (امر به معروف) و مردم را از شرک، بتپرستی، خودپرستی، فساد، ظلم برحذر میداشتند (نهی از منکر), لذا اگر جامعهای از این دو اصل سرنوشت ساز دست کشید، موج فساد، کشتی سعادت آنها را در هم میکوبد و در لجنزار بدبختی فرو میبرد.
تشکیل جلسات مذهبی
تشکیل جلسات مذهبی در مساجد، پایگاههای مقاومت و تکایا و آشنا کردن جوانان با قرآن، معارف اسلامی، تاریخ انبیاء و امامان، برگزاری مجالس سوگواری و میلاد، سخنرانی و خطابههای مذهبی، بیان تفسیر و معانی قرآن، اعتقادها و جهان بینیها میتواند عامل مهمی در مقابل با تهاجم فرهنگی به حساب آید، زیرا عامل گرایش بسیاری از جوانان به آداب و فرهنگ غربی و بیگانه، نداشتن آشنایی با تعلیمات مذهبی و فرهنگ اصیل اسلامی است.
اگر تعلیمات و معارف اسلامی با نظر به نیازمندیهای زمان و مسائل مورد نیاز جوانان با سبک زیبا و دلپذیر و استدلالی تدریس شود و بعضاً به صورت سؤالها و مسابقههای فرهنگی ـ مذهبی طرح و بیان شود، قطعاً نقش مهمی در گرایش جوانان به ارزشهای اسلامی و فاصله گرفتن آنان از ارزشهای غربی دارد.
استفاده از فیلم و تئاتر
از دیگر راههای مقابله با تهاجم فرهنگی استفاده از هنر مخصوصاً فیلم و تئاتر است.
هنر همان گونه که میتواند در خدمت فرهنگ بیگانه و عامل انحطاط جوانان باشد، میتواند در مسیر الهی و در خدمت نسل جوان قرار گیرد.
از این رو ما از هنرمندان عزیز میخواهیم سعی کنند فیلمهایی بسازند و صحنههایی به نمایش درآورند که جنبه مذهبی و اخلاقی و ارزشی و فرهنگی داشته باشد و روح تعهد در انسانها بدمد، زیرا بسیاری از جریانهایی که در کتابها است اگر جنبه تصویری و تجسمی به خود گیرد، قطعاً اثرهای آن در نسل جوان بیشتر و عمیقتر خواهد بود و هرگز از صفحه ذهنشان پاک نخواهد گشت و تجربه، این واقعیت را ثابت کرده است، بنابراین بر هنرمندان متعهد کشورمان فرض است که در این موقع حساس از هنر خویش استفاده نمایند و آن را در خدمت ارزشها و مبارزه با تهاجم فرهنگی به کار گیرند.
با فیلم و تئاتر میتوان تاریخ اسلام و زندگانی پیشوایان مذهبی و تاریخ شخصیتهای انقلابی و جانبازیهای شهدا و رزمندگان و الگوهای برجسته فرهنگی را به نمایش در آورد و نسل جوان را با فرهنگ خودی آشنا ساخت و به آنان آموخت که:
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم ----- یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم
توجه به مسجد و نماز
از آن جا که نماز نقش بسیار مهمی در دوری انسان از فساد و تباهی دارد، میتواند یکی از راههای مقابله با تهاجم فرهنگی به حساب آید.
قطعاً اگر جوانان ما با مسجد و نماز انس بگیرند و لذت ارتباط با خدا و عالم غیب را درک کنند، هیچگاه حاضر نمیشوند خود را به لذتهای حرام آلوده نمایند.
نماز انسان را میسازد، روح را تزکیه میکند، قباحت منکرها را آن گونه که هست به آدمی نشان میدهد، موجب ریزش باران رحمت و هدایت بر سرزمین روح میگردد، آدمی را از فساد و زشتیها باز میدارد، نقشههای شیطان را نقش بر آب میکند و انسان را بر هواهای نفسانی مسل ط مینماید:
ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر، همانا نماز انسان را از فحشا و زشتیها باز میدارد.
از این رو جوانان عزیز باید سعی کنند ارتباط خود را با مسجد، نماز، و نماز جمعه قطع نکنند و تلاش نمایند نماز را به موقع بخوانند تا لذت ذکر الهی و ارتباط با مبدأ هستی که در خور مقایسه با هیچ لذتی نیست درک کنند و دست اندرکاران امور فرهنگی کشور باید زمینه ارتباط جوانان را با مسجد و نماز فراهم کنند تا از آسیب تهاجم فرهنگی در امان بمانند، زیرا دشمنان هنگامی به تهاجم فرهنگی خود امیدوار هستند که بدانند جوانان یک کشور از مسجد، نماز و معنویت فاصله گرفتهاند.







