کتابخانه:تولی و تبری در قرآن

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
تولی و تبری در قرآن
مشخصات کتاب
Tavala va tabara-vafa.jpg
نویسندگان قدرت الله فرقانی، جعفر وفا، احمد حیدری
زبان فارسی
ناشر انتشارات زمزم هدایت
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۹۰
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۲۴۶-۰۹۷-۷
دانلود PDF


محتویات

مقدّمه

هر فردی، عضوی از جامعه انسانی است. از این رو لازم است بداند که با طبقات و اقشار مختلف مردم چگونه برخورد کند، چه کسانی را به دوستی بگیرد، با چه افرادی در رفت و آمد باشد، وظیفه‌اش نسبت به افراد صالح و اشخاص فاسق و خویشاوندان لاابالی چیست؛ در مقابل جناحها و جریانهای سیاسی چه موضعی اتّخاذ کند و ....
قرآن برای تنظیم روابط اجتماعی و سیاسی پیروان خود، یک اصل کلّی را تحت عنوان «ولایت و برائت» و «تولّی و تبرّی مشخص کرده و از آنان خواسته است تا این اصل را پایه و محور عملی خود قرار دهند. پس تولّی و تبرّی چه در بُعد سیاسی، چه در بُعد اخلاقی و چه در ابعاد دیگر برای یک مسلمان، در درجه اوّل اهمیّت قرار دارد و به منزله چراغی است که در تاریکی مسیرش را روشن می‌سازد و یا همچون قطب‌نمای کشتی است که جهت حرکتِ آن را مشخص می‌کند. مسلمانان بدون رعایت اصل تولّی و تبرّی ممکن است در هر زمان به کورانهای سیاسی و گردابهای خطرناک اخلاق گرفتار آیند، ولی با همه اهمیّتی که اصل تولّی و تبرّی دارد، تاکنون تحقیقات فراخور در این زمینه انجام نگرفته و آثار قلمی منتشر شده نیز بسیار اندک است.
اسف انگیزتر اینکه این موضوع در فقه اسلامی هم جایگاه خاصّ و شایسته خود را پیدا نکرده، به صورت مدوّن و مستقل در نیامده و تنها مسائل مربوط به آن در برخی از ابواب فقه به طور پراکنده، ناهمگون و گذرا مطرح شده است.
از این رو ما بر آن شدیم که مباحث مربوط به تولی و تبری رادر قالب ۸ درس ارائه کنیم.
در این درسها ابتدا مفهوم تولی و تبری را شرح داده‌ایم و سپس ولایت تدبیر و سرپرستی و ولای محبت را بررسی کرده‌ایم. حدّ و مرز تبری و فلسفه آن، همچنین شیوه‌های برائت و تولی و تبری در سیاست خارجی از دیگر مباحث این سلسله درسهاست.
امید است توانسته باشیم قدمی کوچک در راه احیای معارف اسلامی برداریم.
پژوهشکده تحقیقات اسلامی

درس اوّل مفهوم تولی و تبری و ولایت تدبیر و سرپرستی

اشاره

اسلام همانند درختی است که مبانی عقیدتی، ریشه‌های آن و برنامه‌های عملی، شاخه‌های آن را تشکیل می‌دهد که از اینها به «فقه» تعبیر می‌شود. برخی از این برنامه‌ها به بُعد عبادت و پیوند خدا و خلق اختصاص دارد، چون نماز، روزه و ... برخی به بُعد اقتصادی مربوط است، چون خمس و زکات، زمین و معادن و ... برخی هم مخصوص مسائل اجتماعی و سیاسی است که از آن جمله اصل «تولّی و تبرّی» را می‌توان نام برد.

مفهوم تولّی و تبرّی

واژه تولّی در لغت از مادّه ولی (و- ل- ی) گرفته شده و به معنای قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگر است، به گونه‌ای که فاصله‌ای در کار نباشد؛ یعنی اگر دو چیز، آن چنان به هم متصل باشند که هیچ چیز دیگر در میان آنها نباشد، مادّه «ولی» به کار می‌رود؛ مانند نشستن دو نفر در پهلوی هم. [۱] با توجّه به معنی اصلی آن و با توجّه به اینکه تولّی از باب «تفعّل» است و این باب هم دلالت بر پذیرش دارد، می‌توان گفت که تولّی در فرهنگ اسلام، عبارت است از پذیرش حکومت، سرپرستی و دوستی خدا و پیامبر و کسانی که از جانب آنها تعیین شده و نیز پیوند و رابطه نزدیک با افراد، گروه‌ها و نظامهایی که محبوب خدا هستند. به بیان دیگر، تولّی یعنی به هم پیوستگی و اتّصال شدید مؤمنانی که هدف واحدی را تعقیب می‌کنند. [۲] تبرّی، از مادّه «بَرَءَ» (ب- ر- ءَ) به معنای دوری از هر نقص و عیب و کناره‌گیری از چیزی است که انسان از نزدیک شدن به آن تنفّر دارد. در زبان عربی کسی که از مرضی شفا می‌یابد می‌گوید: «بَرَأْتُ مِنَ الْمَرَضِ از بیماری رها شدم.» یا وقتی با کسی قطع رابطه می‌کند می‌گوید:
«بَرَأْتُ مِنَ فُلانٍ از او دوری جسته و کناره گرفتم.» [۳] به طور خلاصه «تبرّی» دوری جستن از فرد و جریانی است که جهت الهی ندارد و دشمن خدا محسوب می‌شود. به بیان دیگر، تبرّی، یعنی جدا شدن از جبهه باطل. [۴] تعریف این دو واژه، در حقیقت، برگرفته از روایتی است از پیامبر اسلام که فرمود:
اوْثَقُ عُرَی الْایمانِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِی اللَّهِ وَ تَوالی اوْلِیاءِ اللَّه وَ الْتَّبَرّی مِنْ اعْداءِ اللَّهِ. [۵] محکم‌ترین دستاویز ایمان، دوستی و دشمنی برای خدا و پیوستن به اولیای خدا و دوری گزیدن از دشمنان اوست.

ارزش تولّی و تبرّی

جذب و دفع، دو رکن اساسی زندگی بشر است. مصالح حیاتی و ساختمان فطری، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه خیری در آن می‌بیند بجوشد و از آنچه مزاحم اهداف اوست، دست بشوید.
افراد بشر از نظر فعلیّت جاذبه و دافعه، متفاوتند. برخی دارای هر دو هستند و برخی فاقد هر دو و برخی دیگر تنها یکی از جاذبه یا دافعه را دارند، ولی داشتن جاذبه و دافعه به تنهایی در ساختن شخصیّت انسان کافی نیست، آنچه مهم است، جهت دادن به آنهاست.
اسلام با اصل تولّی و تبرّی، دو نیروی جاذبه و دافعه انسان را هدف‌دار می‌سازد. پیروانش را از تفریط و افراط باز می‌دارد و دوستی و دشمنی آنها را تعدیل می‌کند، به آنان تفهیم می‌کند که نباید در مقابل افراد یا جمعیّتهای خوب و بد بی‌تفاوت بود، نباید همه را از خود دور کرد و نیز با همه خوب بودن و طرح دوستی ریختن، و با مؤمن و فاسق، ظالم و مظلوم و عالم و جاهل یکی بودن، یزیدی زیستن و در عزای حسینی گریستن، جمع اضداد و از صفات خاص منافقان و افراد متظاهر است.
اجتماعی بودن با این مفهوم، بی‌مسلک بودن و بدون هدف زیستن است. تنها اهل محبّت بودن و با همه ساختن کافی نیست، محبّت انگیزه و هدف می‌خواهد و بدون آن، محبّت کاذب است. پیامبر اسلام، به تعبیر قرآن «رَحْمَةٌ لِلْعالَمین» بود، ولی نه به این معنا که با هر کس طبق میل و خوشایند او رفتار کند. در محبّتها باید مصلحت جامعه را نیز در نظر گرفت، نه مصلحت یک فرد یا گروه خاصّی را. [۶] اصل تولّی و تبرّی- که «اصل عملی دین» است- به ما می‌نمایاند که با چه کسانی مرتبط باشیم، چه کسانی را از خود دفع کنیم و این ربط و دفع چگونه و تا چه حدّ باشد. پس تولّی و تبرّی ملاک دوستیها و پیوندهای اجتماعی و سیاسی است که ریشه در فطرت بشر دارد.

حضرت آیت‌اللّه العظمی خامنه‌ای در این باره می‌فرماید:
تولّی و تبرّی، مسلمانان را به هم مرتبط می‌کند، به گونه‌ای که هیچ عاملی نتواند آنان را از یکدیگر جدا کند و یک انضباط «حزبی» برقرار می‌کند. زیرا جمعیّتی که در اقلیّت هستند، ممکن است فکرشان تحت الشّعاع فکر اکثریت قرار گیرد و شخصیّتشان در لا به لای شخصیّتهای بقیّه مردم نابود گردد. اسلام آنها را برای مبارزه با هضم طبیعی به هم پیوند زده و از سایر جبهه‌ها جدا ساخته است. همچون عدّه کوهنوردی که باید از یک راه صعب‌العبور کوهستانی و پر پیچ و خم و گردنه بگذرند تا به قلّه کوه برسند. اینها به همدیگر می‌چسبند و کمرهایشان را به هم محکم می‌بندند که اگر یکی از آنها افتاد، بقیّه او را نگه‌دارند، این حالت، نمایشگر حالت به هم پیوستگی و جوشیدگی شدید مسلمانان است که از آن، در قرآن و حدیث به «تولّی و تبرّی» تعبیر می‌شود. [۷]

تولّی و تبرّی اساس مکتب

تولّی، تجسّم‌بخش عاطفه منطقی و روح اخوت و محبت مسلمانان با یکدیگر و تبرّی نمایانگر ماهیّت مقاومت‌طلبانه و روح پرخاشگری آنان در برابر افراد و قدرتهای جائر است که در مجموع تفکّر سیاسی اسلام را رقم می‌زند و آن جز تطبیق اجتماعی اصل بنیادین «لا الهَ الَّا اللَّه» نیست. این جمله که شعار اساسی توحید است، از دو عنصر سلبی و اثباتی ترکیب یافته است. با «لا الهَ» همه بتها و قدرتها را نفی، و با گفتن «الَّا اللَّه» خالق جهان‌آفرین را اثبات می‌کند.
گرچه تولّی وتبرّی جزء فروع دین شمرده شده، امّا از آن جهت که اساس دین بر حُبّ و بُغض جهت‌دار نهاده شده است، اهمیت این موضوع را نمی‌توان کمتر از اهمیت اصول و ارکان اسلام دانست. امام صادق (ع) می‌فرماید:
کُلُّ مَنْ لَمْ یُحِبَّ عَلَی الدِّینِ وَ لَمْ یُبْغِضْ عَلی الدّینِ فَلا دینَ لَهُ. [۸] هر کسی که حُبّ و بغضش بر اساس دین نباشد، دین ندارد.

ابعاد تولّی و تبرّی

تولّی و تبرّی ابعاد گسترده‌ای دارد از جمله:
۱. بُعد عقیدتی: به این معنا که یک مؤمن باید از نظر عقیده، خود را به خدای یگانه وابسته بداند و خود را تحت ولایت و تدبیر او قرار دهد و از هر نوع مظاهر دروغین ولایت چون شیطان و طاغوت تبرّی جوید و غیر خدا را مدبّر و تکیه‌گاه خود نپندارد.
۲. بُعد سیاسی: انسان با ایمان، چنان‌که از نظر عقیده و وابستگی درونی تحت تصرّف و حکومت همه جانبه خداست، از نظر شئون اجتماعی- سیاسی نیز باید زیر نظر بندگان صالح و شایسته خدا باشد و از حاکمان فاسد و ناشایست پرهیز کند.
۳. بُعد اخلاقی: در روابط اجتماعی نمی‌توان به مقتضای تمایلات و خواهشهای نفسانی افراد عمل کرد و با هر کسی دست دوستی داد و نمی‌توان با دوست و دشمن و بزرگ و کوچک، کافر و مسلمان و فامیل و بیگانه به طور یکسان برخورد کرد.

انواع ولایت

اشاره

چنان‌که پیش از این گفتیم، ولایت عبارت است از: «نزدیکی بدون فاصله دو یا چند چیز به گونه‌ای که موانعی که چه بسا در مسیر هدف آنهاست از میان برداشته شود.» [۹] حال اگر هدف از این نزدیکی، اداره شئون و امر و نهی چیزی باشد، «ولیّ» در چنین صورتی «مدبّر و حاکم» می‌شود و ولایت از نوع «ولایت تدبیر و سرپرستی» است. و اگر هدف از آن، جذب دلها به یکدیگر باشد، «ولاء محبّت» است و «ولیّ» به معنای محبوب است؛ محبوبی که آدمی نمی‌تواند دل خود را از ابراز محبت و عشق و علاقه به او باز دارد و نفسش ناخودآگاه به سوی وی جذب می‌شود و از او اطاعت می‌کند. و اگر هدف از پیوند و نزدیکی، کسب نصرت و یاری باشد، در این صورت «ولیّ» ناصر و یاور او خواهد بود و چنین ولایتی را «ولایت نصرت» می‌گویند.
بنابراین ولایت بر سه نوع است:
۱. ولاء تدبیر و سرپرستی؛
۲. ولاء محبّت؛
۳. ولاء نصرت.
از این پس، بحث ما بر محور ولایتهای سه گانه و تبیین آنها خواهد بود.

ولایت تدبیر و سرپرستی

ولایت تدبیر و سرپرستی، به معنای اعمال سلطه و تصرّف در شئون زندگی دیگران است در حدّی که ملازم با اطاعت باشد و آن بر دو نوع تصور می‌شود: ولایت مثبت یا حق و ولایت منفی یا باطل.
۱. ولایت تدبیر حق
این نوع ولایت دارای مراتب متعدّدی است که عبارت است از:
ولایت خدا؛
ولایت پیامبر (ص)؛
ولایت امام معصوم (ع)؛
ولایت فقیه؛
ولایت مؤمنان.

ولایت خدا

اشاره

کسی که ولایت فردی را به عهده می‌گیرد، باید نسبت به امور وی توانا و آگاه باشد و حیات او را تدبیر نماید و در غیر این صورت ولایت او بی‌معناست. قرآن این حقیقت را ضمن مقایسه‌ای میان ولایت خدا و خدایان دروغین و ساختگی، ترسیم می‌کند:
اللَّهُ الَّذی خَلَقَکُم ثُمَّ رَزَقَکُم ثُمَّ یُمیتُکُم ثُمَّ یُحییکُم هَل مِن شُرَکاکُم مَن یَفعَلُ مِن ذلِکُم مِن شَی‌ءٍ سُبحنَهُ وتَعلی عَمّا یُشرِکون.[۱۰]
خداوند است که شما را آفرید و بعد روزیتان داد. پس از آن، شما را می‌می‌راند و سپس زنده می‌کند. آیا از شریکان شما کسی هست که چیزی از آن کارها را انجام دهد. او منزّه و برتر است از آنچه بر او شرک می‌ورزند.

انواع ولایت خدا

۱. ولایت تکوینی: که عبارت است از هر گونه تصرّف غیر قابل تخلّف در موجودات. آیات فراوانی مُبیّن این نوع ولایت است از جمله:
ولَهُ اسلَمَ مَن فی السَّموتِ والارضِ.[۱۱]
... و هر که در آسمانها و زمین است تسلیم امر خداست.
سراسر جهان به عنوان جنود الهی در برابر فرمان تکوینی خداوند مطیع و منقادند که قرآن، از آن به سجده همگانی تعبیر می‌کند:
ولِلَّهِ یَسجُدُ ما فِی‌السَّموتِ وما فِی الارضِ.[۱۲]
هر چه در آسمانها و زمین است، برای خداوند سجده می‌کند.
۲. ولایت تشریعی: و آن عبارت است از وضع شریعت و قانون برای اداره جوامع. چنان که نظام آفرینش، با اراده خداوند اداره می‌شود روابط اجتماعی بشر هم باید از او الهام گیرد. از نظر قرآن باید یک نیروی متمرکزی در جامعه بشری وجود داشته باشد تا همه فعالیّتها و جهت‌گیریهای آن را رهبری کند که از آن به «ولایت یا هدایت تشریعی» تعبیر می‌شود. [۱۳] کِتبٌ انزَلنهُ الَیکَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمتِ الَی النّورِ بِاذنِ رَبّهِم الی صِراطِ العَزیزِ الحَمید.[۱۴]
کتابی است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم رابه اجازه پروردگارشان از تاریکی‌ها به سوی روشنی در آوری، به راه آن مقتدر ستوده.
پس ولایت تشریعی خدا به جعل و ابلاغ احکام است که با نازل کردن کتاب آسمانی و برانگیختن پیامبران امکان‌پذیر است. [۱۵]

مراتب ولایت خدا

ولایت خدا دارای ابعاد و مراتب متعدّدی است از جمله:
۱. ولایت عام: ولایتی که تمامی موجودات را زیر پوشش قرار می‌دهد. مؤمنان، کافران و حتی شیاطین تحت این ولایت‌اند:
... یُدَبّرُ الامرَ مِنَ السَّماءِ الَی الارضِ.[۱۶]
... از آسمان تا زمین همه امور را تدبیر می‌کند.
این قسم از ولایت، محصول ربوبیّت مطلقه خداوند است:
... و هُوَ رَبُّ کُلّ شَی‌ءٍ.[۱۷]
... و اوست پرودگار همه چیز.
۲. ولایت خاصّ: و آن ولایتی است که خداوند نسبت به مؤمنان دارد:
اللَّهُ ولِیُّ الَّذینَ ءامَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمتِ الَی النُّورِ.[۱۸]
خداوند ولیّ کسانی است که ایمان آورده‌اند، آنها را از تاریکی‌ها به سوی نور خارج می‌سازد.
۳. ولایت اخصّ: ولایتی است که انبیا و اولیای الهی به آن مشرّفند و جز آنان کسی نمی‌تواند به آن دست یابد. [۱۹] چنان که قرآن از زبان پیامبر (ص) می‌فرماید:
انَّ ولیّیَ اللَّهُ الَّذی نَزَّلَ الکِتبَ وهُوَ یَتَوَلَّی الصلِحین.[۲۰]
بی شک ولیّ من خدایی است که این کتاب را فرو فرستاد و او افراد شایسته را سرپرستی می‌کند.
سرگذشت پیامبران و پیروزیهای شگفت‌انگیز و معجزه‌آمیز آنان به ویژه زندگی حضرت یوسف (ع) مظهر کامل ولایت اخصّ الهی است. داستان حضرت یوسف به روشنی دلالت دارد که خداوند ولیّ بندگان مخلص است و امورشان را به عهده می‌گیرد تا آنان را بر عرش عزّت بنشاند و به مردم این حقیقت را بنمایاند که او بر امر خویش غالب است و اسباب را هر گونه که بخواهد می‌چیند، نه هر طور که دیگران بخواهند.
برادران یوسف، او را در ته چاه می‌افکنند و سپس به چند درهم می‌فروشند و بر حسب ظاهر او را به سوی هلاکت سوق می‌دهند ولی همه آن مقدمات- به خواست خدا- نتیجه معکوس داد. سیر طبیعی حادثه نشان می‌داد که چاه پایان خطّ زندگی یوسف است، ولی خداوند آن را آغاز سعادت او قرار داد. [۲۱]

ولایت پیامبر (ص)

قرآن، ولایتی را که برای خداوند ثابت می‌کند، برای رسول خدا هم ثابت می‌کند و قیام به قانونگذاری و تشریع، دعوت به دین، تربیت امّت و حکومت بر آنها را از شئون و مناصب رسالت وی می‌داند و همین طور که بر مردم اطاعت خدا واجب است، اطاعت رسول خدا هم بدون قید و شرط واجب است. پس برگشت ولایت تشریعی آن حضرت به ولایت تشریعی خداست. [۲۲] ولایت پیامبر اسلام (ص) بر مؤمنان در طول ولایت خدا و مقدم بر هر ولایتی است:
النَّبِیُّ اولی بِالمُؤمِنینَ مِن انفُسِهِم.[۲۳]
پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.
مقصود از اوْلی بودن پیامبر از خود مؤمنان در یک یا دو مورد شخصی نیست، بلکه مقصود اولویّت در دین و دنیا، امور اجتماعی، امور قضایی و اطاعت از فرمان اوست یعنی در تمام جهات، پیامبر سزاوارتر از خود مؤمنان نسبت به خودشان است؛ در هر حقی که مؤمن برای خود قائل است پیامبر مقدم بر خود اوست. اگر امر دایر شد بین حفظ منافع شخصی و منافع رسول خدا، باید منافع آن حضرت را بر مصالح خویش مقدم بدارد.
همچنین است در حفظ جان که باید در موقع لزوم جان خود را فدای جان پیامبر بکند، چون او، اولی به حفظ جان است از خود شخص مؤمن، و حتی در عزم و اراده بر کاری باید تصمیم پیامبر را برتر از تصمیم خود بداند و نباید هیچ اعتراضی داشته باشد. [۲۴] وَ ما کانَ لِمُؤمِنٍ ولا مُؤمِنَةٍ اذا قَضَی اللَّهُ ورَسولُهُ امرًا ان یَکونَ لَهُمُ الخِیَرَةُ مِن امرِهِم. [۲۵]
هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش در کاری حکمی کردند آنها را در کارشان اختیاری باشد.
به دلیل اینکه پیامبر معصوم و حجت خدا بر خلق است و خیر و صلاح جامعه را در نظر می‌گیرد و تابع هوا و هوس نمی‌شود، مصالح شخصی خود را بر مصالح جامعه ترجیح نمی‌دهد و سخن او سخن خداست. عمل او بر اساس دستور خداست، عزم و اراده او عزم و اراده خداست و اولویّت او در حقیقت شاخه‌ای از اولویّت خداست و اعتراض به حکم و دستور پیامبر اعتراض به حکم خداست. [۲۶]

ولایت امام (ع)

اشاره

آیات قرآن، همان ولایتی را که برای پیامبر اسلام (ص) ثابت شده برای امامان معصوم (ع) نیز ثابت می‌کند از جمله آنها آیه ولایت است. این آیه از روشن‌ترین آیاتی است که به ولایت و امامت امام علی (ع) دلالت دارد، به دلیل سنخیّت در ولایت.
توضیح اینکه: در این آیه ولایت نسبت به خدا و پیامبر و مؤمنان به یک معناست؛ زیرا در همه آنهابه یک نسبت به کار رفته است. یعنی ولایت پیامبر و مؤمنان با واو عطف شده است بدون اینکه لفظ «ولیّ» تکرار شود:
انَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ ورَسولُهُ والَّذینَ ءامَنوا .... [۲۷]
ولی و سرپرست شما تنها خدا، پیامبر و کسانی هستند که ایمان آورده‌اند.
اگر ولایت در «رسول» و «مؤمنین» غیر از ولایت خود خدا بود می‌بایست در مقام عطف، کلمه «ولیّ» هم تکرار می‌شد تا روشن شود که ولیّ بودن خدا برای مؤمنان با ولیّ بودن دیگران متفاوت است.
مؤید این معنی، جمله پایانی آیه ۵۶ است که می‌گوید:
فَانَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغلِبون.
به یقین حزب خدا پیروزند.
این جمله دال بر این است که آن مؤمنان خاصّ و رسول خدا از این جهت که تحت پوشش ولایت خدا می‌باشند، حزب خدایند، پس ولایت هر دو، یکی و از سنخ ولایت خود پروردگار است، با این تفاوت که برای خداوند به طور استقلال و اصالت است و در پیامبر و امام (معصوم) به طور تبعی و به اذن خداوند.

شأن نزول

ابوذر غفاری گوید: روزی با رسول خدا (ص) در مسجد نماز می‌خواندم، سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد، ولی کسی چیزی به او نداد. او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تو شاهد باش، من در مسجد رسول تو درخواست کمک کردم، چیزی به من ندادند». در این حال، حضرت علی (ع) که در حال رکوع بود با انگشت خود اشاره کرد. سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد.
پیامبر (ص) از این جریان آگاه شد و سر به سوی آسمان برداشت و در حق علی (ع) دعا کرد و در ادامه آن گفت:
خداوندا! من فرستاده توام، سعه صدر به من ده، کارها را بر من آسان ساز و از خاندانم علی (ع) را وزیر من گردان تا به وسیله او پشتم قوی گردد.
هنوز دعای پیامبر تمام نشده بود که این آیه در شأن حضرت علی (ع) نازل شد. [۲۸]

تطبیق ولایت

اکنون باید دید مقصود از مؤمنان که در آیه آمده است: «وَ الَّذینَ آمَنُوا» چه کسی یا چه کسانی هستند، آیا همه مؤمنان است یا افراد خاصّی مورد نظر آیه است؟
با توجه به روایات بسیار که در شأن نزول این آیه از طریق سنی و شیعه رسیده است و با اطمینان از صحّت سند آنها و انطباق کامل آنها با آیه، روشن می‌گردد که مقصود از مؤمنان که ولایت بر مردم دارند، امام علی بن ابی‌طالب (ع) است. [۲۹] پرسش ۱. معنا و تعریف هر یک از تولّی و تبرّی را بیان کنید.
۲. ارزش عبادی و اجتماعی تولّی و تبرّی را بنویسید.
۳. ابعاد تولّی و تبرّی را توضیح دهید.
۴. تولّی و تبرّی در عقاید، سیاست و اخلاق چه نقشی دارد؟
۵. تعریف و دلیل قرآنی هر یک از ولایت تکوینی و تشریعی خدا را بیان کنید.
۶. مراتب ولایت تشریعی خدا را بنویسید.
۷. ابعاد اولویّت پیامبر بر مؤمنان را توضیح دهید.
۸. آیه ولایت بر چه کسانی صدق می‌کند؟

درس دوّم ولایت تدبیر و سرپرستی و ولاء محبت

ولایت فقیه

ضرورت فطری، عقلی و اجتماعی تشکیل حکومت بر پایه قوانین الهی از یک سو و حضور نداشتن مداوم پیامبران و امامان معصوم (ع) از سوی دیگر، اقتضا می‌کند که شخصی اسلام شناس و فقیه، اداره جامعه اسلامی را طبق آیین اسلام، به عهده گیرد که از اداره جامعه و نظارتش بر امور به «ولایت» تعبیر می‌شود.
بر مبنای این اصل، فقیه جامع شرایط، در موارد زیادی می‌تواند بر مردم اعمال ولایت کند از جمله:
۱. اجرای حدود و قوانین کیفری و مجازات مجرمان و تنفیذ احکام وضعی و تکلیفی؛
۲. بسیج اجباری نیروی انسانی و مادی در ایام جنگ؛
۳. اخذ مالیات جهت تقویت بنیاد اقتصادی کشور؛
۴. نظارت بر مسئولیتهای اجتماعی و سیاسی و تفویض آنها به افراد شایسته. [۳۰] و جز این موارد که در جای خود با دلایل روشن تبیین شده است. [۳۱]

ولایت پدر

از نظر اسلام، پدر ولیّ فرزندان خویش است و مجاز است تا امور آنها را تدبیر کند و آنان هم موظّفند از پدر خود اطاعت کنند. دامنه ولایت پدر در حدّی است که فرزندانش بدون اجازه وی حق ندارند به سفرهای مستحبّی بروند یا اعمال عبادی مستحبی انجام دهند و سوگندهای تعهدآوری را یاد کنند. با یادآوری این نکته که ولایت پدر تا زمانی محترم است که با ولایت خدا، پیامبر و امام منافات نداشته باشد و در صورت تعارض امر آنان مقدم می‌شود.

ولایت باطل

اشاره

نوع دوّم ولایت تصرّف، ولایت باطل است؛ یعنی ولایتی که مؤمنان نباید آن را بپذیرند.
ولایت باطل نیز انواعی دارد از جمله:
- ولایت شیطان؛
- ولایت کُفّار؛
- ولایت طاغوت.

ولایت شیطان

مهم‌ترین ولایت منفی، ولایت شیطان است که قرآن چنین ولایتی را از مؤمنان نفی می‌کند و آن را به اهل باطل اختصاص می‌دهد و می‌فرماید:
انّا جَعَلنَا الشَّیطینَ اولِیاءَ لِلَّذینَ لا یُؤمِنون. [۳۲]
ما شیاطین را برای آنها که ایمان نمی‌آورند ولی و سرپرست قرار دادیم.
مقصود این است که شیطان با توجّه به زمینه قبلی انسان، در او به هر شکل ممکن تصرّف می‌کند و در دل وی غرور و فتنه و فساد پدید می‌آورد. [۳۳] گاهی از راه اشاره سریع و القای مخفیانه، [۳۴] گاهی با زیبا جلوه دادن اعمال زشت انسان [۳۵] و گاهی با وعده‌های دروغین [۳۶] و گاهی هم با امر و دستور مستقیم و پیوسته [۳۷] انسان را تحت ولایت خود قرار می‌دهد.
تحت تأثیر وسوسه‌های شیطان قرار گرفتن و دل خوش کردن به وعده‌های فریبنده او، پذیرفتن ولایت اوست. کسی که از شیطان پیروی می‌کند، عنان خود را به دست وی سپرده و خود را تحت ولایت شیطان در آورده است. و کسی که شیطان را ولیّ خود قرار دهد تمام مظاهر حیاتش شیطانی می‌شود.
اندیشه و عمل، نگاه و گفتار رنگ شیطانی به خود می‌گیرد. حضرت علی (ع) در خصوص افراد منحرف می‌فرماید:
زشت سیرتان، شیطان را ملاک کارشان قرار داده‌اند، او هم آنان را دام خویش برگزیده و سپس تخمهای پستی و رذالت را در سینه‌هاشان گذارده و جوجه‌های آن را در دامنشان پرورش داده است. با چشم آنان می‌نگرد، با زبان آنان سخن می‌گوید و با دستیاریشان بر مرکب گمراه کننده خویش سوار شده و کردار ناپسند را به نظرشان زیبا جلوه داده است. (اینان به کسی مانند که) اعمال آنها گواهی می‌دهد که با همکاری شیطان انجام شده است و سخنان باطل را او به زبانشان نهاده است. [۳۸] تسلّط شیطان بر افکار و اعمال بشر، چون تسلط ساربان بر اشتر است که با چوب آن را به پیش می‌راند و بر سرعتش می‌افزاید و به هر سو که بخواهد می‌راند. [۳۹]

اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطنُ فَانْسیهُم ذِکْرَ اللَّهِ. [۴۰]
شیطان بر آنان چیره شده است و ذکر خدا را از یادشان برده است.
کلمه «استَحْوَذَ» که کنایه از احاطه کامل شیطان بر شئون انسان است و بر این معنا اشعار دارد که شیطان انسان را از روی جبر و اکراه به سوی بدی نمی‌برد، بلکه به صورت جدّی از او درخواست می‌کند، درخواست همراه با تسلط و قهر و غلبه [۴۱] با یادآوری این نکته که شیطان نسبت به بندگان خاصّ خدا و مؤمنان خالص تسلّط ندارد:
انَّ عِبادی لَیسَ لَکَ عَلَیهِم سُلطنٌ. [۴۲]
تو را بر بندگان من هیچ تسلّطی نیست.
فرجام ولایت شیطان: قرآن از نتیجه تولّی شیطان تعبیر جامعی دارد که نشان دهنده اهمیّت موضوع است و آن کلمه خسران است:
وَ مَن یَتَّخِذِ الشَّیطنَ ولِیًّا مِن دونِ اللَّهِ فَقَد خَسِرَ خُسرانًا مُبیناً.[۴۳]
هر کس که شیطان را ولی خود بگیرد نه خدا را، به خسران آشکار دچار می‌شود.

ولایت طاغوت

طاغوت از مادّه طغیان و به معنای سرکشی و تجاوز از حدّ فطری است. انسان باید برای رسیدن به کمال معنوی حرکت نماید. عاملی که او را از حرکت صحیح و هدف مقدس باز می‌دارد و در مقابل خداوند به عصیان وا می‌دارد «طاغوت» است. بنابراین، طاغوت اسم خاصّ یا بت معیّنی نیست، بلکه به هر چیزی که سبب انحراف انسان و سدّ راه خدا باشد، «طاغوت» گفته می‌شود و آن گاهی طلا و نقره و دیگر مظاهر مادی است و گاهی شخص تبه‌کار و فسادانگیزی چون فرعون و ... و گاهی شیطان یا هوای نفسانی انسان. [۴۴] بر این اساس، قرآن هر ولایتی که در راستای ولایت خدا نباشد، ولایت طاغوت می‌داند:
وَالَّذینَ کَفَرُوا اولِیاؤُهُمُ الطغوتُ یُخرِجونَهُم مِنَ النُّورِ الَی الظُّلُمتِ .... [۴۵]
و آنها که کافر گشته‌اند، سرپرستشان طاغوت است که آنان را از نور به سوی تاریکی می‌برد.

ولایت کفّار

قرآن کریم، در بسیاری از موارد، ما را از پذیرش ولایت کفّار ممنوع می‌سازد. از جمله:
یا ایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَوَلَّوا قَومًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِم قَد یَئِسوا مِنَ الأخِرَةِ کَما یَئِسَ الکُفّارُ مِنْ اصْحبِ الْقُبورِ. [۴۶]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، قومی را که خداوند بر آنان خشم گرفته است، به سرپرستی مگیرید. آنها از آخرت نومیدند، بسان کافران که از اهل قبور مأیوسند.
این آیه، ضمن نهی از پذیرش سرپرستی افراد کافر، دلیل آن را بیان می‌کند و آن «مغضوب و مطرود بودن» آنان از نظر خداوند، و «منکر قیامت بودن» است.
کسی که به یاری شخصی می‌شتابد، یا به امید کسب رضایت خدا و اجر و پاداش اخروی است، و یا به جهت اشتراک در عقیده و نژاد و انتظار یاری متقابل.
کافر، خدا را نمی‌پذیرد و از پاداش اخروی هم نومید است، بسان مردگانی که از برگشت به دنیا و حیات مجدّد مأیوسند. [۴۷] همخونی و دیگر اشتراکات زبانی و ... نیز نمی‌تواند پایه‌های ارتباط و پیوندها را استحکام بخشد و همه این عوامل تحت‌الشّعاع «عقیده» قرار می‌گیرد. طبیعی است که چنین کسی به مصالح و منافع شخصی می‌اندیشد و اصول انسانی را زیر پا می‌گذارد و به حقوق دیگران توجه نمی‌کند.
پس خیری در پذیرفتن ولایت افراد کافر و مشرک نیست. تنها زیستن و عزلت گزیدن بهتر از این نوع پیوندهاست.

ولاءِ محبّت

اشاره

«ولاء محبّت» عبارت است از ارتباط وجودی میان مُحِبّ و محبوب، و کشش میان علّت مکمّل و کمال یاب. اینکه بشر افعال و حاصل کار خود را دوست می‌دارد، بدین جهت است که خود را دوست دارد، با این تفاوت که محبّت نسبت به همه چیز یکسان نیست، بلکه نسبت به برخی از پدیده‌ها، طبیعی و در بعضی، عاطفی و در بعضی دیگر عقلی است.
محبّت دارای مراتب شدید و ضعیف است که شدیدترین آن در مؤمنان حبّ خداوند است؛ زیرا کمال او ذاتی و غیر متناهی است، در حالی که کمال موجودات دیگر محدود و متناهی است و نیز از این جهت که خداوند خالق و منعم است تنها مؤمنان این حُبّ الهی را درک می‌کنند و به بالاترین مرتبه ولاء محبت دست می‌یابند. همچنین خداوند هم از آنجا که خود را دوست می‌دارد، مخلوقات و بندگان خود را نیز دوست می‌دارد و این حب الهی نسبت به مؤمنان بیشتر است چرا که مؤمنان هدایت او را می‌پذیرند. [۴۸] وَمِنَ النّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دونِ اللَّهِ اندادًا یُحِبُّونَهُم کَحُبّ اللَّهِ والَّذینَ ءامَنوا اشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ.[۴۹]
بعضی از مردم برای خداوند همتایانی اختیار می‌کنند و آنها را چنان دوست می‌دارند که خدا را.
ولی آنان که ایمان آورده‌اند خدا را بیشتر دوست می‌دارند.
از این آیه برمی‌آید که محبّت به معنای حقیقی به خداوند صحیح است و حُبّ به امور مادّی و جسمانی اختصاص ندارد- چنان که برخی بر این عقیده‌اند- و نمی‌توان حب خدا را در این آیه به معنای مجازی و به معنای اطاعت تفسیر کرد بلکه جمله «اشَدُّ حُبًّا لِلَّه» دلالت بر این دارد که محبّت به خدا شدّت و ضعف دارد و در مؤمنان بیشتر و شدیدتر است. [۵۰]

خاستگاه ولاء محبّت

ولاء محبّت با عقیده و ایمان شخص آمیخته است. هر چه ایمان شخص قوی‌تر باشد بیشتر و زودتر از دیگران می‌تواند به این مقام دست یابد و نهایت درجه آن، ترجیح حبّ خدا بر دیگر محبّتها است. امام صادق (ع) می‌فرماید:
لا یَمْحَضُ رَجُلٌ الْایمانَ حَتّی یَکُونَ اللَّهُ احَبَّ الَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ ابیهِ وَ امّهِ وَ وَلَدِهِ وَ اهْلِهِ وَ مالِهِ وَ مِنَ النَّاسِ کُلِّهِمْ. [۵۱] ایمان مرد، خالص نمی‌گردد، مگر اینکه خداوند در نظر او محبوبتر از خویشتن، پدر و مادر، فرزند، خانواده و مال و محبوبتر از همه مردم باشد.

آثار ولاء محبّت

کسی که تحت لوای محبّت خدا قرار گیرد، خداوند هم در مقابل بیشتر به او محبّت می‌ورزد و او را بیش از پیش زیر پوشش ولاء محبّت در می‌آورد و نخستین اثر آن این است که محبّت غیر خدا در دل راه نمی‌یابد.
امام حسین (ع) می‌فرماید:
انْتَ الَّذی ازَلْتَ الْاغْیارَ عَنْ قُلُوبِ احِبَّائِکَ حَتّی لَمْ یُحِبُّوا سِواکَ. [۵۲] خداوندا! تویی که اغیار را از دل دوستانت می‌زدایی، تا اینکه جز تو را دوست نداشته باشند.

حُبّ اهل بیت (ع)

اشاره

از ابعاد ولاء محبّت، اظهار دوستی با اهل بیت (ع) است. از نظر قرآن حُبّ پیامبر (ص) با حُبّ خدا آمیخته است. حُبّ پیامبر نه ابراز دوستی در زبان و گفتار که محبت صادقانه و پیروی کامل از اوست. اگر کسی از پیامبر اطاعت نکند و در عین حال از عشق الهی دم زند در ادّعای خود کاذب است، چرا که حُبّ خدا از اطاعت پیامبر جدا نیست:
قُل ان کُنتُم تُحِبّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعونی یُحبِبکُمُ اللَّهُ ویَغفِر لَکُم ذُنوبَکُم. [۵۳]
بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد.
در این آیه برای تبعیّت از پیامبر (ص) دو اثر مهمّ ذکر شده است: یکی جلب محبّت و رضایت خدا و دیگری بخشش گناهان گذشته. افزون بر حُبّ پیامبر، حُبّ خاندان پیامبر (ص) نیز واجب است. قرآن حُبّ این خاندان را مزد و پاداش رسالت معرفی می‌کند:
قُل لا اسَلُکُم عَلَیهِ اجرًا الَّا المَوَدَّةَ فِی القُربی.[۵۴]
بگو: بر این رسالت مزدی از شما نمی‌خواهم جز دوست داشتن خویشاوندانم.
پیامبر اسلام (ص) در سایه این تعلیم الهی خود، به طور مستقیم و مؤکّد از مردم می‌خواهد که اهل بیتش را دوست بدارند:
احِبُّوا اللَّهَ لِما یَغْذُوکُمْ بِهِ مِنْ نِعْمَةٍ وَ احِبُّونی لِحُبّ اللَّه عَزَّوَجلَّ وَ احِبُّوا اهْلَ بَیْتی لِحُبّی [۵۵] خدا را دوست بدارید بدین جهت که شما را از هر نعمتی بهره‌مند ساخته است و مرا به خاطر حُبّ خدا دوست بدارید و اهل بیتم را به خاطر دوستی من ....

محبّتِ اهل بیت (ع) محک خوبی برای تشخیص و ارزیابی مقدار ایمان افراد است. امام صادق (ع) می‌فرماید:
مَنْ سَرَّهُ انْ یَعْلَمَ انَّ اللَّهَ یُحِبُّهُ فَلْیَعْمَلْ بِطاعَةِ اللَّهِ وَلْیَتَّبِعْنا .... [۵۶] هر که می‌خواهد مطمئن شود که خدا او را دوست می‌دارد باید تن به فرمان خدا دهد و از ما اهل بیت، پیروی کند.
شخصی به امام علی (ع) گفت: من تو را و فلانی را (که از دشمنان حضرت بود) دوست می‌دارم. حضرت فرمود:
امَّا الْآنَ فَانْتَ اعْوَرُ فَامَّا انْ تَعْمی وَ امَّا انْ تَبْصُرَ. [۵۷] تو اکنون اعوری (و یک چشمت بیناست)، یا به طور کامل نابینا می‌شوی یا بینا می‌گردی.
به امام صادق (ع) گفتند: فلانی شما را دوست می‌دارد، اما در برائت از دشمنانتان سستی می‌ورزد. فرمود:
هَیْهاتَ! کَذِبَ مَنِ ادَّعی مَحَبَّتَنا وَ لَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوّنا. [۵۸] هیهات! دروغ گفته آنکه ولایت ما را ادعا کند و از دشمنان ما برائت نجوید.
در روایتی از پیامبر اسلام (ص) آمده است:
هر که ما اهل بیت را دوست بدارد باید خدا را بر نخستین نعمت سپاس گوید. گفتند: نخستین نعمت چیست؟ فرمود: پاکی ولادت است و ما را جز کسی که ولادتش پاکیزه است دوست نمی‌دارد. [۵۹] حبّ معصومین (ع) نباید یک بُعدی باشد بلکه در کنار دوستی با این خاندان باید از دشمنان آنان به طور عملی برائت جُست و آنان را دشمن خود دانست و این از نشانه‌های شیعه است.
داستان زیر مؤیّد این مطلب است.

داستان جالب

محی‌الدین اربَلی می‌گوید: روزی در خدمت پدرم بودم. دیدم مردی نزد وی نشسته و چرت می‌زند. در آن حال عمامه‌اش افتاد و جای زخم بزرگی ظاهر گشت. پدرم پرسید: این چیست؟
گفت: این زخم را در جنگ صفّین برداشته‌ام. گفتند: تو کجا و جنگ صفّین کجا؟! ما اکنون در حدود ۹۰۰ سال با آن فاصله زمانی داریم. گفت: زمانی به مصر سفر می‌کردم و مردی از اهل «غَزّه» با من همراه شد. در بین راه دربارهٔ جنگ صفّین به گفتگو پرداختیم. او گفت: اگر من در جنگ صفّین بودم، شمشیر خود را از خون علی (ع) و یارانش سیراب می‌کردم. گفتم: اگر من نیز در آنجا بودم شمشیر خود را از خون معاویه و طرفداران او سیراب می‌کردم. اینک من و تو یاران علی و معاویه هستیم، بیا با هم بجنگیم!. با هم در آویختیم و زد و خورد زیادی شد که که من در اثر زخم شدیدی که بر سرم خورد، از هوش رفتم. ناگاه دیدم شخصی مرا با نوک نیزه‌اش بیدار می‌کند، چون چشم خود را باز کردم، از اسبش فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید و همان لحظه بهبود یافت. سپس فرمود: تو اینجا بمان.
پس از اندکی ناپدید شد و لحظاتی بعد در حالی که سربریده همسفرم را که با من جنگیده بود در دست داشت، ظاهر شد و سر را به یک سو انداخت و گفت: این سر دشمن توست. تو به یاری ما برخاستی، ما نیز به یاری تو شتافتیم. خداوند فرموده است: «انْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ»[۶۰] اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری می‌دهد. پرسیدم: شما کیستید؟ فرمود: من صاحب الامر هستم. هر کس از این پس پرسید این زخم چیست؟ بگو: ضربتی است که در صفین برداشته‌ام. [۶۱]

پٌرسش
۱. ولایت فقیه بر چه اساسی استوار است و حوزه این ولایت چیست؟
۲. شیطان از چه راه‌هایی اعمال ولایت می‌کند؟
۳. ولایت طاغوت را توضیح دهید.
۴. چرا ولایت کفار برای مؤمنان ممنوع است؟
۵. ولاء محبّت چیست؟ و در خدا چگونه محقق می‌شود؟
۶. ولاء محبّت چه آثاری دارد؟
۷. حب اهل بیت (ع) در قرآن چگونه معرفی شده است؟
۸. برائت چه ارتباطی با ولاء محبّت دارد؟

درس سوم ولاء محبّت

اشاره

حضور یهود در میان مسلمانان در صدر اسلام و زمانهای بعد از آن، اقتضا می‌کرد که برای حفظ مرزهای فکری و تربیتی مقررات و قوانین خاصّی وضع گردد تا مسلمانها زندگی آرام و مستقلی داشته باشند و از وابستگی سیاسی فرهنگی در امان بمانند. به همین منظور، خداوند به طور مستقیم به مؤمنان دستور می‌دهد که با اهل کتاب رابطه دوستانه برقرار نکنند و اسرار خود را پیش آنها باز نگویید:
یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا الیَهودَ والنَّصرَی اولِیاءَ بَعضُهُم اولِیاءُ بَعضٍ ومَن یَتَوَلَّهُم مِنکُم فَانَّهُ مِنهُم انَّ اللَّهَ لایَهدِی القَومَ الظّالِمین. [۶۲]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهود و نصارا را به دوستی برمگزینید. آنان خود دوستان یکدیگرند. هر کس از شما که ایشان را به دوستی گزیند، از آنهاست و خدا ستمکاران را هدایت نمی‌کند.

تحلیل آیه

مقصود از ولایت که مورد نهی واقع شده، «ولاء محبّت» است نه ولاء نصرت، به دلیل جمله «بَعْضُهُم اوْلِیاءُ بَعْضٍ»؛ زیرا ولایتی که وحدت را میان یهود و نصارا به وجود می‌آورد. ولایت محبت، تعصّب قومی یا پیوندهای مذهبی و دینی است، نه ولایت به معنای هم سوگند شدن. [۶۳] نتیجه دوستی: نهی از دوستی با قوم یهود و نصارا متوجه همه مؤمنان است و هیچ کس حق ندارد به آنها محبت ورزد و اگر چنین کند دلیل بر ضعف ایمان و نشانه بیماری قلبی اوست. چنین کسی در حکم یهود و نصاراست و راهی جز راه مسلمانان برگزیده است؛ راهی که او را به مقصدی می‌برد که آنها را برده است و او با اظهار محبت به کفّار سرنوشتش با سرنوشت آنان یکی شده و همانند آنها گشته است. و از طرفی چون چنین کسی با اختیار و آزادی اراده به چنین سرنوشتی دچار شده است خداوند هم برای مجازات و تنبیه، او را هرگز هدایت نمی‌کند.
بنابراین افرادی که در دل خود نسبت به قوم یهود محبّت داشته باشند، در حکم آنها هستند و باید همانند آنها مجازات شوند. وقتی حکم کسی که یهود را دوست داشته باشد چنین باشد، حکم کسی که با آنها همفکری و همکاری می‌کند و جاسوس و عامل مخفی آنهاست، چه خواهد بود؟
در «تفسیر الکاشف» آمده است:
عوامل استعمار، همانهایی که برای حفظ مصالح آنها به پا خاسته‌اند، جرمشان شدیدتر و خطرشان بیشتر از خود استعمارگران و یا دست کم مانند آنها است. زیرا آنان در حقیقت محور اصلی نفوذ دشمن و بیگانگان هستند. [۶۴]

حفظ اسرار

قرآن در مواردی علاوه بر اینکه مؤمنان را به طور عموم از دوستی با اهل کتاب نهی می‌کند، به طور خاصّ اصرار می‌ورزد که بیگانگان را محرم اسرار نگیرند و راز جامعه اسلامی را نزد آنان فاش نسازند:
یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوابِطانَةً مِن دونِکُم لا یَألونَکُم خَبالًا وَدّوا ما عَنِتُّم قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن افوهِهِم وماتُخفی صُدورُهُم اکبَرُ قَد بَیَّنّا لَکُمُ الأیتِ ان کُنتُم تَعقِلون.[۶۵]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دوست همرازی جز از همکیشان خود مگیرید، که دیگران از هیچ فسادی در حق شما کوتاهی نمی‌کنند و خواستار رنج و مشقّت شمایند. و کینه‌توزی از گفتارشان آشکار است و آن کینه که در دل دارند بیشتر است از آنچه که به زبان می‌آورند. آیات را برایتان آشکار ساختیم، اگر به عقل دریابید.

دلایل بی اعتمادی

اشاره

خداوند، ضمن منع مؤمنان از همرازی با غیر مسلمانان به دلایل آن نیز اشاره می‌کند که عبارت است از:
- غیر مسلمانان نسبت به شما مسلمانان خیرخواه نیستند و از هیچ خیانتی دریغ نمی‌ورزند:
«لا یَألُونَکُم خَبالًا».
- دوست دارند شما در زحمت و مشقّت باشید: «وَدّوا ما عَنِتُّمْ».
- نسبت به مسلمانان کینه‌توز و دشمن هستند و کینه‌توزی آنان از سخنانشان پیدا است؛ در حالی که آن، بخشی از کینه آنها را نشان می‌دهد و آنچه در دل دارند زیادتر و شعله‌ورتر از آتش زبان آنهاست: «قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن افوهِهِم وماتُخفی صُدورُهُم اکبَرُ».
- نسبت به مسلمانان توطئه‌گرند و درصدد فریفتن آنهایند. در ظاهر با شما دوست می‌باشند و در باطن بغض و کینه‌شان همچنان زبانه می‌کشد و تا پای مرگ با آنهاست و تنها روزی که چراغ عمرشان خاموش گردد آتش کینه آنان نیز فرو می‌نشیند: «عَضُّوا عَلَیکُمُ الْانامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ» [۶۶]؛ از شدت خشم بر شما انگشتان خود را می‌گزند، بگو از خشم و کینه‌تان بمیرید.»
- در جنگها و گیرودارها، اگر خیر و خوبی و فتح و پیروزی به شما رسید ناراحت می‌شوند، و هر گاه ضرری به شما برسد آنها خوشحال می‌شوند: «انْ تَمْسَسْکُم حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وانْ تُصِبْکُم سَیّئَةٌ یَفْرَحوا بِها»[۶۷]

یک سؤال

اگر به راستی کافران نسبت به مؤمنان کنیه باطنی دارند، و شکست و سرافکندگی آنان را می‌خواهند پس چرا مسلمانان طبق گواهی قرآن نسبت به کفار علاقمند هستند و دوستشان می‌دارند؟ مگر قرآن خطاب به عموم مسلمانان نمی‌گوید:
‌ها انْتُمْ اولاءِ تُحِبُّونَهُمْ. [۶۸]
آگاه باشید که شما آنان را دوست می‌دارید.
در جواب باید گفت: خطاب «انْتُمْ» متوجّه عدّه‌ای است که خود را به اسلام منتسب می‌کنند، نه متوجّه همه مسلمانان صدر اسلام یا مسلمانان اعصار بعدی، به عبارت دیگر، مخاطبان آیه یاد شده تنها مسلمانان ضعیف الایمان و سست عقیده‌اند.

اسلام و دیگران

شاید بپرسید معروف و معمول این است که بنیانگذاران و رهبران مکتبها و مسلکها در میان پیروان خود روح تعصب و عناد می‌دمند و آنان را نسبت به گروه‌ها و فرقه‌های دیگر بدبین می‌سازند، و قرآن نیز این سیاست را به کار گرفته و مسلمانان را به تباعد و دوری از دشمنان فرا می‌خواند و از دوستی و رابطه با غیر خودشان پرهیز می‌دهد. پس مسالمت و محبّت و رحمت و مودّت در کجای اسلام است و چه فرقی است میان مسلمانان و یهود که منطقی جز برتری نژادی و تعصب قومی ندارند؟!
پاسخ این است که محبّت داشتن به کفار و همراز گرفتن آنان چیزی است و رابطه متقابل و داد و ستد و رعایت حقوق همدیگر چیزی دیگر.
اسلام از اوّلی نهی می‌کند و دربارهٔ دوّم نسبت به کسانی که «حربی» نیستند هیچ گونه منعی ندارد، بلکه قرآن، مسلمانان را از دوستی و ارتباط با کسانی پرهیز می‌دهد که برایشان دام می‌گسترند و خدعه به کار می‌بندند.

انگیزه طرح دوستی با کفّار

اشاره

ارتباط نزدیک با دشمنان خدا و کافران ممکن است به علل و عواملی انجام گیرد که مهم‌ترین آنها عبارت است از:

ترس از گردش ایّام

برخی زندگی خود را با قطب‌نمای زمان می‌سنجند و زنگ سیاستشان را به اقتضای وقت و نوسانات گردش ایّام و مصالح شخصی تنظیم می‌کنند، به آینده حق و باطل چشم می‌دوزند. اگر نشانه‌های پیروزی را در جبهه حق و حق‌جویان جستند به آن می‌پیوندند و اگر جبهه دشمن را قوی یافتند موضع خود را در پیش آنها تقویت می‌کنند و ارتباطشان را توسعه می‌دهند.
قرآن نمونه‌ای از این افراد را معرفی می‌کند و انگیزه آنها را نیز بیان می‌کند و می‌فرماید:
فَتَرَی الَّذینَ فی قُلوبِهِم مَرَضٌ یُسرِعونَ فیهِم یَقولونَ نَخشی ان تُصیبَنا دارَةٌ فَعَسَی اللَّهُ ان یَأتِیَ بِالفَتحِ او امرٍ مِن عِندِهِ فَیُصبِحوا عَلی ما اسَرّوا فی انفُسِهِم ندِمین.[۶۹]
آنهایی که در دل مرضی دارند می‌بینی که به سوی آنان (یهود و نصارا) می‌شتابند، می‌گویند:
می‌ترسیم که به ما آسیبی رسد. اما باشد که خدا فتحی پدید آرد یا کاری کند، آنگاه از آنچه در دل نهان داشته بودند پشیمان می‌شوند.
عده‌ای از مسلمانان، که ایمانی ضعیف داشتند، در باطن به یهود و نصارا محبّت می‌ورزیدند و خواستار روابط حسنه با آنان بودند و آن را با پرده‌ای از نفاق و با زبان نصیحت و به طور مصلحت‌اندیشانه با پیامبر در میان می‌نهادند.
آنان ضعف احتمالی مسلمانان و به قدرت رسیدن احتمالی کافران را پیش کشیده و از طرفی خود را دوراندیش و دلسوز قلمداد می‌کردند و به پیامبر می‌گفتند:
در این دنیای آشوب‌زده، هر ملّتی تکیه‌گاهی می‌خواهد و ما چه می‌دانیم؟ شاید روزگار عوض شود و اسلام ضعیف گردد و قدرت و شوکت از آن یهود و مشرکان شود و بر مسلمانان تسلط یابند. ما اگر از هم اکنون احتیاط به خرج ندهیم و در پیش آنان تکیه‌گاهی برای خودمان نیابیم ضرر می‌بینیم و به مهلکه خواهیم افتاد. مصلحت ایجاب می‌کند که با بیگانگان مراوده داشته باشیم، چرا که آن روز ثمر می‌بخشد. [۷۰] خداوند با جمله «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»، به انگیزه اصلی آنها اشاره می‌کند که عامل پیشنهاد رابطه و دوستی با کفار، ترس و نگرانی از اوضاع آینده مسلمانان نبود، بلکه ناشی از ترس به مخاطره افتادن منافع و مصالح خودشان بود و برخاسته از احتیاط کاذب و افکار فاسد و متزلزل که قرآن از آن به «مرضی قلبی» تعبیر می‌کند و آن عبارت است از:
شک و تردیدی که بر ادراکات انسان چیره می‌شود در حدّی که نمی‌تواند اموری را که مربوط به خدا و آیات اوست، به خوبی درک کند و عقیده دینی را در دل خود تثبیت کند. [۷۱]

فسق و فجور

عمل مظهر ایمان است. نوع عمل، میزان اعتقادات قلبی و ایمان باطنی هر کس را نشان می‌دهد. آنکه مکتبی را می‌پذیرد، باید دست از خواهشهای نفسانی بردارد و بر میزان مکتب عمل کند. کسی که به ظاهر، دین را می‌پذیرد و در عمل با آن به مخالفت برمی‌خیزد، فاسق است و از حوزه ایمان خارج شده و پرده دیانت را پاره کرده است. مؤمنی که به خدا و پیامبرش وابسته می‌شود، بایستی از کافران بگسلد و با دشمنان خدا دشمنی ورزد و با دوستانش دوستی کند، و گرنه ایمانش کامل نیست:
ولَو کانُوا یُؤمِنونَ بِاللَّهِ والنَّبِیّ وما انزِلَ الَیهِ ما اتَّخَذوهُمْ اوْلِیاءَ وَلکِنَّ کَثِیرًا مِنْهُم فسِقُونَ.[۷۲]
اگر به خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده ایمان آورده بودند، کافران را به دوستی نمی‌گرفتند، ولی بیشترشان فاسق‌اند.

خویشاوندی

یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذُوا ءاباءَکُم واخونَکُم اولِیاءَ انِ استَحَبُّوا الکُفرَ عَلَی الایمنِ ومَن یَتَوَلَّهُم مِنکُم فَاولئکَ هُمُ الظلِمون.[۷۳]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر پدر یا برادرتان دوست دارند کفر را به جای ایمان برگزینند، آنها را به دوستی مگیرید و هر کس از شما دوستشان بدارد، از ستمکاران خواهد بود.
این آیه، یکی دیگر از انگیزه‌های دوستی با کفّار را، قرابت و خویشاوندی با آنان می‌داند.
اسلام پیروانش را به صله رحم به ویژه به رعایت حقوق پدر و مادر امر کرده و عقوق والدین را از گناهان کبیره شمرده است. از طرف دیگر پیروانش را به رعایت حال همسایگان و وفا به عهد توصیه کرده است و مسلمانان را اجازه داده که با مشرکان به خوبی و به عدالت رفتار کنند.
قرآن همه این امور را تجویز کرده است، ولی به شرط اینکه این روابط حلالی را حرام و حرامی را حلال نکند. بنابراین، هر گاه پدر در جانب باطل قرار گرفت و فرزندش در جانب حق؛ برای فرزند جایز نیست پدرش را در موضع باطلی که دارد یاری کند، بلکه بر عهده اوست که در برابرش بایستد و در حد امکان او را از موضع‌گیریهای باطلش باز دارد. جمله «انِ استَحَبُّوا الکُفرَ عَلَی الایمنِ» انحصار به گرایش به کفر و شرک ندارد، بلکه شامل هر نوع معصیتی می‌گردد. اگر پدر یا برادر انسان مسلمان به کسی ستم کند وظیفه اوست که به یاری مظلوم بشتابد و علیه ظالم موضع گیرد، گرچه پدر یا برادرش باشد. چرا که حق بالاتر از قرابت و خویشاوندی است. [۷۴] پاسخ به یک سؤال: آیا قطع رابطه با خویشان کافر، نوعی مبارزه با فطرت و سرکوب عواطف انسانی نیست؟
در پاسخ باید گفت این آیه بریدن پیوندهای دوستی و محبّت با خویشاوندان و نادیده گرفتن روابط غریزی و ترک عواطف انسانی نیست، بلکه مقصود این است که بر سر دوراهیها نباید عشق زن و فرزند و خانواده و قرابت و حتّی احترام به پدر و مادر مانع از اجرای حکم خدا و گرایش به مکتب باشد و انسان را از هدف والایش باز دارد. [۷۵] چنان که در جای دیگر به آن تصریح شده است:
وان جهَداکَ عَلی ان تُشرِکَ بی ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما. [۷۶]
و اگر آن دو- پدر و مادر- به تو اصرار ورزند که چیزی که نمی‌دانی شریک من گردانی، اطاعتشان مکن.
پس تا وقتی می‌توان از پدر و مادر اطاعت کرد که اطاعت آنان به کفر و معصیت و شرک و کفر نینجامد، چرا که دستورهای الهی مقدم بر دستورهای آنان و هر کس دیگر است؛ چنان که حضرت علی (ع) می‌فرماید:
لا طاعَةَ لَمخْلُوقٍ فی مَعْصِیَةِ الْخالِقِ. [۷۷] در معصیت خدا نباید از مردم اطاعت کرده- چه پدر و مادر و چه سایر مردم-. با این بیان معلوم می‌شود که دیدار مؤمن با والدین و خویشان کافر ممنوع نیست.
اسماء از پیامبر اسلام پرسید: یا رسول اللَّه! مادر مشرکم با اشتیاق به دیدارم شتافته است، آیا با او دیدار کنم؟ فرمود: «بلی به دیدن مادرت برو و نسبت به وی صله رحم به جای آور.» [۷۸]

عزّت جویی

انسان هر گاه خود را ضعیف و ناتوان می‌یابد، به طور طبیعی به نیروی مقتدری پناه می‌برد، از وی استمداد می‌کند و تحت‌الحمایه او قرار می‌گیرد. اسلام با اینکه این اصل فطری را می‌پذیرد، آن را در مجاری مشروع و معیّن محدود می‌کند و به هیچ مسلمانی اجازه نمی‌دهد که در پناه غیر مسلمانی قرار گیرد و به قدرت او وابسته شود، تا به زعم خود، از کافر عزّت جوید و در سایه او به سربلندی برسد.
الَّذینَ یَتَّخِذونَ الکفِرینَ اولِیاءَ مِن دونِ المُؤمِنِینَ ایَبتَغونَ عِندَهُمُ العِزَّةَ فَانَّ العِزَّةَ لِلَّهِ جَمیعا.[۷۹]
کسانی که به جای مؤمنان، کافران را به دوستی بر می‌گزینند، آیا عزّت و سربلندی را نزد آنان می‌جویند، در حالی که عزّت به تمامی از آنِ خداست؟
هنگامی که برخی از مسلمانان سست ایمان، کثرت جمعیّت و قدرت مالی و نظامی کافران را می‌دیدند فریفته شهرت و شکوه آنان می‌شدند و برای کسب عزت و قدرت به جامعه کفر متمایل می‌گشتند و در صدد ارتباط با آنها بر می‌آمدند و تصور می‌کردند که اگر با کافران پیوند داشته باشند، دژ عزّت را به روی خود گشوده و در حصار سیاسی و نظامی آنان مصون خواهند ماند.
خداوند در این آیه مسلمانان را مورد نکوهش قرار می‌دهد و ضمن اشاره به انگیزه طرح دوستی آنان با کافران، به این دسته از مسلمانان هشدار می‌دهد که عزّت و سربلندی نتیجه مالکیّت و قدرت مطلق است و کسی جز خدا قدرت و مالکیّت مطلق ندارد. هر کس، هر چه دارد عاریتی و موقّتی است. پس عزّت از آن خداست و باید آن را تنها در بندگی خالصانه خدا جُست، نه در دوستی و ارتباط نزدیک با کفّار.
پرسش
۱. کدام نوع از ولاء با یهود و نصارا ممنوع است؟ چرا؟
۲. نتیجه دوستی با کفّار چیست؟
۳. چرا مؤمنان نباید غیر مؤمن را محرم اسرار بگیرند؟
۴. آیا نهی از دوستی با کفار با صلح جهانی منافات دارد؟
۵. انگیزه پیوند مسلمانان بیماردل با کافران چه بوده است و قرآن چه پاسخی به آن می‌دهد؟
۶. چرا ولایت با خویشاوندان کافر ممنوع است؟
۷. آیا قطع ارتباط با خویشان کافر، سرکوب عواطف انسانی نیست؟
۸. تحلیل قرآن از عزّت‌جویی انسان چیست؟

درس چهارم ولاءِ محبّت

بازتاب دوستی با کفّار

اشاره

بازتاب ولایت کفّار و دوستی با آنها، در ابعاد مختلف قابل تصوّر است از جمله آنها:
- بازتاب تربیتی؛
- بازتاب اخروی؛
- بازتاب اجتماعی و سیاسی؛
- خروج از ولایت خدا.
اینک به تبیین و توضیح هر یک از آنها می‌پردازیم:

بازتاب تربیتی

اشاره

محبّت عامل نیرومند و نیروی مرموزی است که افراد را به یکدیگر پیوند می‌دهد و افرادی راکه وجوه مشترک دارند به سوی مشابهت و هم شکلی می‌راند و سبب می‌شود که مُحِبّ، رفته رفته به شکل محبوب درآید. محبّت مانند سیم برقی است که از وجود محبوب به مُحِبّ وصل می‌گردد و صفات محبوب را به وی منتقل می‌سازد. [۸۰] این همان حقیقتی است که قرآن، در بیان فلسفه پرهیز از اختلاط و همنشینی مدام با کافران و منافقان و فاسقان به آن تکیه کرده و به مسلمانان هشدار داده است که در صورت دوستی با این افراد همانند آنها خواهند بود:
وقَد نَزَّلَ عَلَیکُم فِی الکِتبِ ان اذا سَمِعتُم ءایتِ اللَّهِ یُکفَرُ بِها ویُستَهزَا بِها فَلا تَقعُدوا مَعَهُم حَتّی یَخوضوا فی حَدیثٍ غَیرِهِ انَّکُم اذًا مِثلُهُم انَّ اللَّهَ جامِعُ المُنفِقینَ والکفِرینَ فی جَهَنَّمَ جَمیعاً.[۸۱]
در این کتاب بر شما نازل کرده‌ایم که چون شنیدید کسانی آیات خدا را انکار می‌کنند و آن را به ریشخند می‌گیرند، با آنان منشینید تا به سخنی دیگر بپردازند، و گرنه شما نیز همانند آنها خواهید بود و خدا همه منافقان و کافران را در جهنّم گرد می‌آورد.
صاحب المیزان می‌نویسد:
جمله «انَّکُم اذًا مِثلُهُم» تعلیلی است بر نهی از ارتباط دوستانه با کفّار؛ یعنی مسلمانان اگر با غیر مؤمنان مجالست کنند از نظر خوی و خصلت همانند آنان خواهند شد. [۸۲] زیرا نفس آدمی دزد زبردستی است که اخلاق ناپسند دیگران را می‌دزدد. حضرت علی (ع) می‌فرماید:
مُجالِسَةُ الْاشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْاخْیارِ وَ مُجالَسةُ الْاخْیارِ تُلْحِقُ الْاشْرارَ بِالْاخْیارِ. [۸۳] همنشینی با افراد بد موجب بدبینی به افراد خوب می‌گردد و همنشینی با افراد خوب، بدان را به خوبان پیوند می‌دهد.
با توجّه به اهمیت تأثیرپذیری نفس انسان از همنشینان است که این موضوع در قرآن کریم به طور مستقیم و با تأکید بیشتر مطرح شده است:
یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا الَّذینَ اتَّخَذوا دینَکُم هُزُوًا ولَعِبًا مِنَ الَّذینَ اوتوا الکِتبَ مِن قَبلِکُم والکُفّارَ اولِیاءَ واتَّقُوا اللَّهَ ان کُنتُم مُؤمِنینَ.[۸۴]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اهل کتاب را که دین شما را مسخره می‌گیرند و نیز کافران رابه دوستی برمگزینید و اگر ایمان آورده‌اید از خدا بترسید.
در این آیه تبرّی از کفّار و اهل کتاب، در صورتی که دین اسلام را مورد استهزاء و مسخره قرار دهند، از شرایط ایمان راستین محسوب شده است. بنابراین، کسی که بدون عذر معقول- چون تقیّه- در مقابل ملعبه قرار گرفتن تعالیم مکتبی، موضع دفاعی نگیرد و همچنان بی‌تفاوت بماند، مؤمن واقعی نیست. زیرا مجالست و مصاحبت در این موارد، ناشی از محبّت یا دست کم نشانه محبّت است و اظهار محبّت به دشمنان خدا و اهل بیت (ع) چه به صورت زبانی و چه به صورت عملی، شرکت در عمل و هدف پلید آنها است و چنین کاری دور از شأن یک مسلمان است.
حضرت علی (ع) می‌فرماید:
ایَّاکَ انْ تُحِبَّ اعْداءَ اللَّهِ اوْ تُصْفِیَ وُدَّکَ بِغَیْرِ اوْلِیاءِ اللَّهِ فَانَّ مَنْ احَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ [۸۵] بپرهیز از اینکه دوست بداری دشمنان خدا را یا اینکه خالص کنی دوستی خود را برای غیر دوستان خدا. پس هر کس قومی را دوست بدارد، با آنان محشور خواهد شد.

ملاک معاشرت

چنان که گفتیم، آیاتی از قرآن، ما را به شدّت از پیوند با کافران باز می‌دارد و از پذیرش ولاء محبّت آنها نهی می‌کند و در برخی از آیات و روایات، مؤمنان را به برخورد خوب، توأم با رفق و مدارا با آنها فرا می‌خواند. در اینجا این سؤال پیش می‌آید که، میزان و ملاک معاشرت چیست؟
در پاسخ باید گفت: یک مسلمان به حکم قرآن و سنّت، نباید کافران و مشرکان و فاسقان را محبوب خود قرار دهد و سلطه و حاکمیّت آنان را بپذیرد و یاورشان باشد. چون حُبّ آنها مساوی با خشم خداوند است، امّا اگر آنان با اسلام و مسلمانان سرستیز و دشمنی نداشته باشند، باید با آنان به نیکی برخورد کرد و از رابطه حسنه و در عین حال محتاطانه با آنها دریغ نورزید.
پس ولاء و محبّت مسلمانان نسبت به کفّار و غیر مؤمنان اگر به بهای از دست دادن سیادت و دگرگونی در اخلاق و آداب و رسوم مسلمانان باشد هرگز مورد تأیید اسلام نیست.

اختلاط حق و باطل

محدوده و حدّ و مرز دشمنی و دوستی در اسلام باید مشخّص و از هم شناخته شود. ولاء محبّت تنها عاملی است که می‌تواند مواضع حق اولیای خدا و محبّان خاندان رسالت را در درون مرزهای ولایت استحکام بخشد. اگر این محبّت در کافران و فاسقان نیز تعمیم یابد و افراد کافر هم مورد حُبّ و علاقه مؤمنان قرار گیرند، کافر و فاسق از مؤمن و متقی بازشناخته نمی‌شود و حق و باطل از میان می‌رود و مرزهای نور و ظلمات درهم می‌آمیزد.
وَشّا- از یاران نزدیک حضرت امام هشتم (ع)- می‌گوید: امام رضا (ع) می‌فرمود:
برخی از کسانی که مودّت ما اهل بیت را ادّعا کنند، ضررشان به شیعیان ما بیشتر از دجّال است.
گفتم: «چرا ای پسر پیامبر؟» فرمود: به خاطر دوست داشتن دشمنان ما و دشمن داشتن دوستان ما. هر گاه چنین شد، حق با باطل درهم آمیزد و حقیقت امر مشتبه شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌گردد. [۸۶] این نکته را یادآور می‌شویم که هر کسی با خاندان وحی دشمنی ورزد، کافر است و پیوند با چنین کسی به منزله پیوند با کافر است. همان حضر ت می‌فرماید:
مَنْ واصَلَ لَنا قاطِعاً اوْ قَطَعَ لَنا واصِلًا اوْ مَدَحَ لَنا عائِباً اوْ اکْرَمَ لَنا مُخالِفاً فَلَیْسَ مِنَّا وَ لَسْنا مِنْهُ. [۸۷] کسی که رابطه برقرار کند با کسی که با ما قطع رابطه کرده است و قطع رابطه کند با کسی که با ما پیوند خورده است یا کسی را که بر ما طعنه می‌زند تعریف کند یا کسی را که مخالف ماست دوست بدارد، چنین کسی از ما نیست و ما هم از او نیستیم.

بازتاب اخروی

از پیامدهای پذیرش ولایت کافران، گرفتار آمدن به عذاب الهی است و به همین جهت، خداوند مؤمنان را از رابطه ولایی با آنها ممنوع ساخته و تهدیدشان کرده است که مبادا زیر پرچم آنان درآیند و سلطه و حاکمیتشان را برای خود بپذیرند:
یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا الکفِرینَ اولِیاءَ مِن دونِ المُؤمِنینَ اتُریدونَ ان تَجعَلوا لِلَّهِ عَلَیکُم سُلطنًا مُبیناً. [۸۸]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! کافران را به جای مؤمنان دوستان و «اولیای» خویش مگیرید، آیا با این کار می‌خواهید برای خدا علیه خویشتن حجّتی نمایان پدید آورید؟!
دوستی با کافران و پذیرش حکومت و تسلّط آنان نوعی جرم، قانون شکنی و شرک به خداوند است و چنین کسی به متقضای قانون کیفر و عدل الهی سزاوار مجازات و عذاب شدید است؛ [۸۹] زیرا این نوع ارتباط، حجّت روشنی است بر گمراهی مؤمنان در دنیا و استحقاق عذاب در آخرت؛ چرا که خداوند هیچ قومی را عذاب نمی‌کند جز اینکه راه را به او بنماید و دینش را بر او عرضه کند. کسی که دین الهی بر او عرضه شده و دلایل فطری و عقلی و حجّت ظاهری و باطنی بر او تمام شده است، با این همه از حق رو گردانده و به جای خدا و اولیای الهی، کافران را به عنوان اولیاء پذیرفته است، آیا این خود سند و دلیل بر این نیست که چنین کسی سزاوار عذاب الهی است؟ [۹۰] آن که از زیر پرچم الهی خارج و تحت لوای باطل قرار می‌گیرد، در حقیقت سند ضلالت خود را امضا می‌کند و چنین کسی قطعاً سزاوار عذاب است: «اتُریدونَ ان تَجعَلوا لِلَّهِ عَلَیکُم سُلطنًا مُبیناً».
«سلطان» به معنای حجّت، برهان و دلیل و «مبین» به معنای واضح و آشکار است. خدای متعال در این آیه به برخی از پیامدهای اخروی پذیرش ولایت کفّار اشاره کرده و بیان می‌کند که این پیامد و عذاب الهی بدون دلیل و سلطان نیست. شما مؤمنان با پذیرش ولایت کفّار و خواری و ذلّت در برابر آنان، شایستگی ثواب و قرب را از دست دادید و مستحق عذاب، شدید و این برهانی آشکار برای خداوند علیه شماست، نه پاداش او بدون دلیل است و نه عذابش.
عذاب و خشم خداوند در آیه دیگر با صراحت بیشتری آمده است:
تَری کَثیرًا مِنهُم یَتَوَلَّونَ الَّذینَ کَفَروا لَبِئسَ ما قَدَّمَت لَهُم انفُسُهُم ان سَخِطَ اللَّهُ عَلَیهِم وفِی العَذابِ هُم خلِدون. [۹۱]
بسیاری از آنان- اهل کتاب- را می‌بینی که با کافران دوستی می‌ورزند. چه کار زشتی را به پیش فرستادند، خشم خدا بر آنهاست و در عذاب جاودانه‌اند.

بازتاب اجتماعی و سیاسی

ومَن یُشاقِقِ الرَّسولَ مِن بَعدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الهُدی ویَتَّبِع غَیرَ سَبیلِ المُؤمِنینَ نُوَلّهِ ما تَوَلّی ونُصلِهِ جَهَنَّمَ وساءَت مَصیراً. [۹۲]
هر کس پس از آشکار شدن راه هدایت با پیامبر مخالفت ورزد و از شیوه‌ای جز شیوه مؤمنان پیروی کند، بدان سوی که پسند اوست بگردانیمش و به جهنّمش افکنیم که سرانجام بدی است.
«مشاقّه» با رسول خدا این است که شخصی در یک سو قرار گیرد و پیامبر هم در سوی دیگر و این کنایه از مخالفت با اوست که از آن به جبهه‌گیری متقابل تعبیر می‌شود. مخالفت با پیامبر تبعیّت نکردن از راه و روش مؤمنان است و راه مؤمنان عبارت از اجتماع بر اطاعت رسول خداست، چون اطاعت از پیامبر اطاعت از خداست: «وَ مَنْ یُطِعِ الرَّسولَ فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ» [۹۳]. پس این آیه مؤمنان را به وحدت فرا می‌خواند و از اختلاف و تفرقه پرهیز می‌دهد. [۹۴] نتیجه این جبهه‌گیری آن است که خداوند، آن شخص را در همان راه باطلی که خودش انتخاب کرده، رها می‌نماید و همان معامله را با او می‌کند که اعمالش اقتضا می‌کند و طبق خواسته‌اش که پیروی از راه غیر مؤمنین است یاری و مساعدت می‌کند. [۹۵] حضرت آیت اللّه العظمی خامنه‌ای در توضیح و تطبیق این آیه می‌فرماید:
مقصود این است کسی که هر چیز و یا هر کسی را که به ولایت پذیرفته است، همان را بر او ولی و فرمانروا می‌سازیم؛ کسی که با رسول خدا به مخاصمه و ستیزه برخیزد و از پیامبر جدا شود و از راهی غیر از مؤمنان و جامعه اسلامی و هدفهای ایمانی پیروی کند، همان چیزی که خود به گردن گرفته است، بر گردنش استوار می‌کنیم. تاریخ این حقیقت را نشان داده است جامعه‌ای که راه علی را- که راهش راه خدا و پیامبر بود- برنگزیدند و از او اعراض کردند، خداوند تبهکارانی چون حجّاج و معاویه و ... را که می‌خواستند بر آنان مسلّط کرد و دلیل این تسلّط هم خودشان بودند، چون سنّت الهی بر این است که باید افراد خود با اعمالشان سرنوشت خود را تغییر دهند. [۹۶] انَّ اللَّهَ لا یُغَیّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیّروا ما بِانفُسِهِم. [۹۷]
خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمی‌دهد، تا اینکه خودشان سرنوشت خود را تغییر دهند.

خروج از ولایت خدا

دیگر از بازتابهای دوستی با کفّار، خارج شدن از حزب خدا و گرفتار آمدن به قهر و انتقام و عذاب الهی است. در قرآن کریم چنین آمده است:
لا یَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الکفِرینَ اولِیاءَ مِن دُونِ المُؤمِنِینَ ومَن یَفعَل ذلِکَ فَلَیسَ مِنَ اللَّهِ فی شَی‌ءٍ الّا ان تَتَّقُوا مِنهُم تُقیةً ویُحَذّرُکُمُ اللَّهُ نَفسَهُ والَی اللَّهِ المَصیر. [۹۸]
نباید مؤمنان، کافران را به جای مؤمنان به دوستی برگزینند. پس هر کس چنین کند، او را با خدا رابطه‌ای نیست. مگر اینکه از آنها بیمناک باشید و خدا شما را می‌ترساند و بازگشت به سوی اوست.
در این آیه اثر دیگری از دوستی با کافران بیان شده و آن خروج از ولایت خداست. بدین معنا که اگرکسی از مسلمانان، کافری را ولیّ خود بگیرد و با او بپیوندد هیچ ارتباطی با حزب خدا ندارد. [۹۹] و خدا از او اعلان برائت می‌کند و کسی که خدا از او برائت جوید قطعاً کافر است.
به دلیل آیه: «ومَن یَتَوَلَّهُم مِنکُم فَانَّهُ مِنهُم»؛ [۱۰۰] و کسی از شما مؤمنان، آنها را دوست بدارد، از آنهاست.» [۱۰۱] پرسش
۱. چرا محبّت به کافران ممنوع است؟
۲. در چه شرایطی نمی‌توان در محفل کافر و فاسق شرکت جست؟
۳. سخن امام رضا (ع) در مورد بازتاب تربیتی ولاء محبّت کافران چیست؟
۴. آیا کسی که با خاندان وحی دشمنی می‌ورزد کافر است؟ (به چه دلیل؟)
۵. مقصود از بازتاب اخروی چیست؟
۶. چرا خداوند عده‌ای را در راه باطلی که خود انتخاب کرده‌اند رها می‌سازد؟
۷. چرا خداوند مؤمنانی را که به کفار تمایل دارند از «ذات خودش» می‌ترساند؟
۸. خروج از ولایت خدا چه مفهومی دارد؟ (با آیه مورد نظر توضیح دهید.)

درس پنجم حدّ و مرز و فلسفه تبرّی

اشاره

آیین اسلام که تبرّی را بر پیروانش فرض کرده، حدّ و مرز آن را نیز تعیین نموده است و دشمنان نشاندار جامعه اسلامی را به مسلمانان نمایانده است که عبارتند از:

دشمنان دین

اشاره

برائت از دشمنان خدا و قطع رابطه با آنان، از دستورات مهمّ قرآن است:
یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا عَدُوّی وعَدُوَّکُم اولِیاءَ تُلقونَ الَیهِم بِالمَوَدَّةِ وقَد کَفَروا بِما جاءَکُم مِنَ الحَقّ .... [۱۰۲]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دشمن من و خود را به دوستی مگیرید. شما با آنان طرح دوستی می‌افکنید و حال آنکه ایشان به سخن حقّی که بر شما آمده است، ایمان ندارند.
گرچه دشمنان خدا محدود به افراد یا گروه خاصّی نیستند، و هر کسی که با اندیشه و عمل ناشایست خود مورد خشم خدا قرار گیرد دشمن خدا محسوب می‌شود، ولی با توجه به مجموع آیات مربوطه و با در نظر گرفتن قرینه موجود در این آیه می‌توان گفت که: کافران- چه اهل کتاب، چه منکران خدا- و مشرکان، از مصادیق روشن دشمنان خدا و مؤمنان هستند. [۱۰۳]
پس دشمنان خدا و مؤمنان مشترک است از این رو «عَدُوّی وعَدُوَّکُم» به کار رفته در حالی که کلمه اوّل کافی بود و نیازی به کلمه دوّم نداشت. به علاوه، این تعبیر، نوعی ارزش نهادن بر مؤمنان و شخصیّت دادن به آنهاست؛ زیرا مؤمن به محض اینکه می‌بیند که خداوند دشمنان او را در ردیف دشمنان خویش قرار داده و برای خود و بنده‌اش دشمن مشترکی را در نظر گرفته است، احساس شخصیّت می‌کند و به ارزش معنوی و ایمانی خود واقف می‌گردد. [۱۰۴]

نشانه‌های دشمن مؤمنان

قرآن در مواردی نشانه‌ها و صفات دشمن مسلمانان را بازگو می‌کند که دقت در آنها حاکی از کینه و خشم آنان نسبت به جامعه اسلامی است و ما در این جا به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
- کافران و مشرکان؛ خوش زبان و بدقلب‌اند، در ظاهر از مسلمانان خشنودند ولی در دل ناخوش. [۱۰۵]
- نسبت به حقوق دیگران متجاوزند. [۱۰۶]
- نسبت به مسلمانان بدخواهند و خیر و خوبی آنها را نمی‌خواهند. [۱۰۷]
- پایبند معاهدات خود نیستند و پیمانها و سوگندهایشان را نادیده می‌گیرند. [۱۰۸]
- از هیچ گونه خیانتی فروگذار نیستند. [۱۰۹]
- نسبت به مسلمانان حسودند و می‌کوشند آنان را به کفر و گمراهی بکشانند. [۱۱۰]
- پیروان اسلام را «امّی» می‌خواندند و می‌گفتند:
... ما در برابر «امیّین» (غیر یهود) مسئول نیستیم و در خوردن مال آنها مجازات نمی‌شویم.[۱۱۱]
مقصود از امیّین افرادی است که درس نخوانده‌اند و جز به مقدار مادرزادی علم و تربیتی نیافته‌اند. [۱۱۲] به خویشاوندان خود که به اسلام گرویده‌اند بی‌اعتنایند و حق قرابت را در حق آنها رعایت نمی‌کنند. [۱۱۳]
و جز اینها از نظرات خصمانه‌ای که کفّار در حقّ مؤمنان دارند، همه حاکی از دشمنی و عداوت باطنی آنها است. طبق صریح قرآن این همه، اندکی است از کینه‌های قلبی دشمنان دین که در دل دارند و بنا به مصلحت، ترس یا نفاق، همه خشم و غضبشان را ابراز نمی‌کنند:
قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن افوهِهِم وماتُخفی صُدورُهُم اکبَرُ .... [۱۱۴]
بغض و کینه از زبانشان آشکار می‌شود و آنچه در دل پنهان دارند بزرگ‌تر است.

فاسقان و ظالمان

اهل فسق و معصیت کسانی هستند که باید از آنان برائت جست. فسق یعنی «خارج شدن از اطاعت خدا و داخل شدن به معصیت الهی». [۱۱۵] کسانی که آشکارا دست به عمل ناشایست می‌زنند، حقوق الهی را نادیده می‌گیرند و تجاهر به فسق می‌کنند.
قرآن از همسویی با آنها نهی می‌کند و می‌فرماید:
وَلا تَکونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانسیهُم انفُسَهُم اولئِکَ هُمُ الفسِقُونَ. [۱۱۶]
همانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند آنان را از یاد خودشان برد، اینان همان فاسقانند.

بدعتگذاران

بدعت، افزودن چیزی بر دین یا کاستن مسائلی از آن است. [۱۱۷] کسی که در دین بدعت می‌نهد و اندیشه‌ها و نظریات شخصی خود را به حساب تعلیمات دینی می‌گذارد و به نام «دین خدا» عرضه می‌کند به خدا دروغ بسته و سزاوار سرزنش است و باید از چنین کسی تبرّی جست و علیه او مبارزه کرد. قرآن بدعتگذار را منفور و مستحق لعن و نفرین می‌داند:
وَ مَن اظلَمُ مِمَّنِ افتَری عَلَی اللَّهِ کَذِبًا اولکَ یُعرَضونَ عَلی رَبّهِم ویَقولُ الاشهدُ هؤُلاءِ الَّذینَ کَذَبوا عَلی رَبّهِم الا لَعنَةُ اللَّهِ عَلَی الظلِمینَ. [۱۱۸]
چه کسی ستمکارتر از آن که علیه خدا دروغی بسازد؟ آنها بر خدایشان عرضه می‌شوند و گواهان می‌گویند: اینها هستند آن کسانی که بر خدایشان دروغ بستند. آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران است.
پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید:
اذا رَأَیْتُمْ اهْلَ الرَّیْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدی فَاظْهِرُوا الْبَرائَةَ مِنْهُمّ .... [۱۱۹] هر گاه پس از من، اهل شکّ و بدعت را دیدید، آشکارا از آنان بیزاری جویید.
امر پیامبر، امر خداست و برای مسلمان تکلیف‌آور است. اعلان برائت از بدعتگذار بر هر مسلمانی واجب است و آن که مخالفت ورزد و در مقابل چنین شخصی سکوت کند و تبرّی نجوید، دستور خدا را نادیده گرفته و با اهل بدعت شریک جرم است و گویا خودش علیه دین به مبارزه برخاسته است.
امام صادق (ع) می‌فرماید:
مَنْ تَبَسَّمَ فی وَجْهِ مُبْتَدِعٍ فَقَدْا عانَ عَلی هَدْمِ دینِهِ. [۱۲۰] هر کس به روی بدعتگذاری بخندد بر نابودی دینش کمک کرده است.
فقهای شیعه بر مبنای این آیه و روایات دیگر، مبارزه و برائت عملی را علیه بدعتگذاران واجب می‌دانند. امام خمینی (ره) می‌فرماید:
اگر بدعتی در اسلام رواج دهند و سکوت علما و رؤسای مذهب- که خدا گفتارشان را نافذتر سازد- باعث هتک اسلام و ضعف عقیده مسلمانان گردد، بر همه آنان واجب است، به هر وسیله ممکنّ، علیه بدعت قیام کنند و آن را از بین ببرند. [۱۲۱]

افراد مرتد

کسی ممکن است در اثر کژ اندیشی و انحراف فکری از دین اسلام برگردد و آیین دیگری برگزیند. چنین کسی مرتدّ شناخته می‌شود و در ردیف کفّار قرار می‌گیرد؛ زیرا دین جدیدی که برگزیده است طبق صریح قرآن، مورد قبول نیست:
وَ مَن یَبتَغِ غَیرَ الاسلمِ دینًا فَلَن یُقبَلَ مِنهُ. [۱۲۲]
هر کسی آیینی جز اسلام برگزیند هرگز از او پذیرفته نمی‌شود.
باید در برابر ارتداد و برگشت از دین- اگر از روی اضطرار و تقیّه نباشد و به اختیار و انتخاب شخص باشد- موضع گرفت و با وی به مخالفت زبانی و عملی پرداخت.
مَن کَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعدِ ایمنِهِ الّا مَن اکرِهَ وقَلبُهُ مُطمَئنٌّ بِالایمنِ ولکِن مَن شَرَحَ بِالکُفرِ صَدرًا فَعَلَیهِم غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ ولَهُم عَذابٌ عَظیم.[۱۲۳]
کسی که پس از ایمان، به خدا کافر می‌شود، جز آنکه او را به زور واداشته‌اند تا اظهار کفر کند و حال آنکه دلش به ایمان مطمئن است، ولی آنان که درِ دل را به روی کفر می‌گشایند مورد خشم خدایند و برایشان عذابی بزرگ است.
کسی که مورد خشم خداوند قرار می‌گیرد و سزاوار عذاب عظیم است، نباید مورد حُبّ و علاقه مؤمنان قرار گیرد. آن که سینه‌اش مالامال از کفر و الحاد گشته و دریچه‌های دلش به روی کفر گشوده شده است شایستگی ندارد در دل مؤمن که جلوه‌گاه خداست جایگاهی داشته باشد. چنین کسی پیوند مکتبی خود را با جامعه اسلامی قطع کرده و مستحق برائت است.

منافقان

اشاره

اسلام از افرادی که سازشکارند و جبهه‌گیری صریح ندارند، بیزار است؛ آنها که پرده نفاق بر چهره می‌کشند و با جامعه کفر و شرک رابطه برقرار می‌کنند. مرز ولایت و برائت را نادیده می‌گیرند و چه بسا با آنها همفکری می‌کنند. پیامبر اسلام (ص) تنفّر و برائت خود را از این گونه کسان اعلام می‌کند و می‌فرماید:
انّی بَری‌ءٌ مِنْ کُلّ مُسْلِمٍ نَزَلَ مَعَ مُشْرِکٍ فی دارِ حَرْبٍ. [۱۲۴] من از هر مسلمانی که همراه با مشرکی وارد دیار کفر بشود، بیزارم.
زیرا همراهی با مشرکان در حدّ ورود به سرزمین آنها نشان دهنده نفاق و سازشکاری یک مسلمان است که از آن باید دوری گزید.
الَم تَرَ الَی الَّذینَ تَوَلَّوا قَومًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِم ما هُم مِنکُم ولا مِنهُم ویَحلِفونَ عَلَی الکَذِبِ وَ هُم یَعلَمونَ. [۱۲۵]
آیا ندیده‌ای آن کسانی را که با مردمی که خداوند بر آنها خشم گرفته بود، دوستی ورزیدند؟
اینان نه از شمایند و نه از ایشان و خود می‌دانند که بر دروغ سوگند می‌خورند.

نکته مهم

بیزاری جستن از دشمنان اسلام بدین معنا نیست که جامعه اسلامی با تمام کسانی که بر عقیده اسلام نیستند، قطع رابطه کند و حصاری به دور خود بکشد، بلکه مقصود این است که مسلمان نباید از دشمن غفلت ورزد و دشمن را به منزله دوست پندارد و به همان نسبت به آنها ابراز محبّت کند. همچنین برائت از بیگانگان به معنای نیکی نکردن به کُفّار نیست؛ یعنی میان اصل انسان‌دوستی و اصل برائت منافاتی نیست؛ زیرا انسان‌دوستی، به معنای انسانیّت دوستی است نه انسان‌دوستی به معنای زیست‌شناسی آن.
انسان‌دوستی به این نیست که از همه چیز قطع نظر کنم و همه مردم را در هر شرایطی دوست بداریم، بلکه محبّت منطقی آن است که در مواردی همراه با خشونت، جهاد و مبارزه باشد و چه بسا همراه با کشتن افرادی که خار راه انسانیّت هستند.
هر مسلمانی به مقتضای اصل بشردوستی به سرنوشت و صلاح و سعادت واقعی همه انسانها علاقمند است و دوست می‌دارد که دیگران هم مسلمان باشند، امّا وقتی که این توفیق حاصل نشد، آن دسته که چنین توفیقی یافته‌اند، نباید آنان را فدای اقلیّتی از کفّار کرد و اجازه داد که مرزها درهم بریزد، همانند گروهی که به نوعی بیماری مُسری و خطرناک مبتلا شده‌اند.
بشردوستی ایجاب می‌کند که آنها را نجات دهیم و تا چندی که نجات نیافته‌اند، فاصله‌ای میان آنان و افراد سالم ایجاد کنیم، تا آنها نیز گرفتار چنین بلایی نگردند. [۱۲۶]

فلسفه تبرّی

اشاره

قرآن در مواردی حکمت و اسرار احکام را به طور مستقیم و صریح بیان می‌دارد. «برائت» از جمله آنهاست؛ یعنی ضمن تشریع اصل برائت و تعیین حدّ و مرز آن، به فلسفه تبرّی از کفّار می‌پردازد. نخست دشمنی با خدا و مؤمنان را علّت اصلی این امر معرفی می‌کند، سپس به نمونه‌ای از دشمنی کفّار در صدر اسلام اشاره نموده و می‌فرماید:
یایُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا عَدُوّی وعَدُوَّکُم اولِیاءَ تُلقونَ الَیهِم بِالمَوَدَّةِ وقَد کَفَروا بِما جاءَکُم مِنَ الحَقّ یُخرِجونَ الرَّسولَ وایّاکُم ان تُؤمِنوا بِاللَّهِ رَبّکُم ان کُنتُم خَرَجتُم جِهدًا فی سَبیلی وابتِغاءَ مَرضاتی تُسِرّونَ الَیهِم بِالمَوَدَّةِ وانا اعلَمُ بِما اخفَیتُم وما اعلَنتُم ومَن یَفعَلهُ مِنکُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَّبیل.[۱۲۷]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دشمن من و دشمن خود را به دوستی بر مگزینید. شما با آنان طرح دوستی می‌افکنید، حال آنکه ایشان به سخن حقی که بر شما آمده است، کافر شده‌اند و بدان سبب که به خدا، پروردگار خویش، ایمان آورده‌اید پیامبر و شما را بیرون می‌رانند. اگر برای جهاد در راه من و طلب رضای من بیرون آمده‌اید، در نهان با آنها دوستی مکنید و من به هر چه پنهان یا آشکار سازید آگاهترم. هر که از شما چنین کند، از راه راست منحرف گشته است.
این آیه، فلسفه برائت را دشمنی با خدا و مؤمنان، انکار وحی و اذیّت پیامبر اسلام و یارانش عنوان کرده است که به تبیین هر یک از آنها می‌پردازیم:

دشمنی با خدا

دوستی و دشمنی دو پدیده مخالفند و در یک موضوع جمع نمی‌شوند. نمی‌توان هم خدا را دوست داشت و هم دشمن او را. محبّت به دشمنان خدا دشمنی با خدا و دوستی با خدا و اولیایش مساوی است با دشمنی با دشمنان او؛ زیرا انسان یک قلب بیشتر ندارد و در آن جز عشق یک معبود نمی‌گنجد.
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَینِ فی جَوفِهِ. [۱۲۸]
خداوند برای یک شخص دو دل قرار نداده است.
تا یکی را کانون عشق خدا و مؤمنان راستین و دیگری را مرکز مهر دشمنان خدا و اولیایش قرار دهد. پرستش خدا و اطاعت از او هیچ گاه با ارتباط دوستانه با کافران و دشمنان خدا نمی‌سازد. تمایل قلبی و عملی به کفّار و ... و اظهار دوستی به آنها انحراف از مسیر فطرت و توحید فطری است و با ایمان خالص منافات دارد.
حضرت علی (ع) می‌فرماید:
دوستی ما و دوستی دشمن ما در یک قلب نمی‌گنجد؛ چرا که خدا برای یک انسان دو قلب قرار نداده است که با یکی دوست بدارد و با دیگری دشمن، دوستان ما در دوستی خالصند.
همان گونه که طلا در کوره خالص می‌شود. هر کس می‌خواهد این حقیقت را بداند دل خودرا بیازماید اگر چیزی از محبّت دشمنان ما در قلبش با محبّت ما آمیخته است از ما نیست و ما هم از او نیستیم. [۱۲۹] امام زین العابدین (ع) این حقیقت را در قالب دعا بیان فرموده و از خدا می‌خواهد که میان او و دشمنانش همواره فاصله اندازد:
... وَ انْ نُسالِمَ مَنْ عادانا، حاشا مَنْ عُودِیَ فیکَ وَ لَکَ فَانَّهُ الّعَدُوُّ الَّذی لانُوالیهِ وَ الْحِزْبُ الَّذی لانُصافیهِ. [۱۳۰] (خدایا) به ما توفیق ده تا با هر کس که با ما دشمنی می‌ورزد، راه مسالمت پیش گیریم، مگر آن دشمنی که در راه تو و برای تو باشد. زیرا او دشمنی است که هیچ گاه ما دوستش نمی‌داریم و حزب و گروهی هستند که با آنها صلح و سازش نمی‌کنیم.

انکار وحی

مخالفت با عقیده و اندیشه مؤمنان و انکار وحی و لجاجت با حق، از مظاهر روشن دشمنی کافران و مشرکان بامسلمانان است؛ زیرا آنان ایمان به خدا و عالم غیب را، که بزرگ‌ترین افتخار مؤمنان است، بزرگ‌ترین جرم و گناه می‌شمرند و آیین پیامبر (ص) را از روی عناد و دشمنی نمی‌پذیرند، نه از روی سادگی و جهالت. [۱۳۱] آیا با این وصف باز هم نباید از آنان اجتناب کرد؟

اذیّت پیامبر و مسلمانان

برخورد ناپسند کافران معاند با پیامبر (ص) و پیروانش، نشانه دشمنی عملی آنان با مسلمانان است؛ در حدّی که حضرت رسول (ص) و یارانش را از مکّه بیرون و مجبور به مهاجرت نمودند.
به همین جهت، مؤمنان نباید با آنها پیوند داشته باشند. یادآوری خاطرات تلخ و حوادث ناگوار گذشته موجب تنفّر مجدد می‌گردد و آدمی را به دفاع و مقابله به مثل برمی‌انگیزد. از این رو، خداوند هجرت پیامبر و مسلمانان صدر اسلام را یادآور می‌شود تا همگی نمونه عینی و دشمنی کفر با اسلام را مشاهده کنند و بدانند که اگر با کافران طرح دوستی بریزند این نوع برخورد را با آنان نیز خواهند کرد و ملاحظه دوستی را نخواهند کرد:
لا یَرقُبونَ فی مُؤمِنٍ الّاً وَلا ذِمَّةً. [۱۳۲]
عهد و سوگند و خویشاوندی هیچ مؤمنی را رعایت نمی‌کنند.

سلطه کفّار

وقتی خداوند کافران را دشمن دینی معرفی می‌کند، دیگر جایی برای این پرسش باقی نمی‌ماند که چرا باید از آنان برائت جست؛ زیرا دوری گزیدن از دشمن یک اصل مسلّم، امر بدیهی و فطری است و نیازی به استدلال و اثبات ندارد و همه می‌دانند که باید با دشمن آشکار فاصله گرفت.
اگر کسی سدّ برائت را بشکند و با دشمنان خدا و مؤمنان رابطه‌ای دوستانه داشته باشد، به تدریج راه سلطه آنها بر مسلمانان هموار می‌گردد، بلکه دشمنی جهان کفر با جامعه اسلامی، زمانی ابعاد گسترده‌ای می‌گیرد که بر مسلمانان تسلّط داشته باشند:
ان یَثقَفوکُم یَکونوا لَکُم اعداءً ویَبسُطوا الَیکُم ایدِیَهُم والسِنَتَهُم بِالسّوءِ وودّوا لَو تَکفُرونَ.[۱۳۳]
اگر شما را بیابند، دشمنی می‌کنند و به آزارتان دست و زبان می‌گشایند و دوست دارند که شما نیز کافر گردید.
«ثقف» و «ثقافه» یعنی تحت نظر گرفتن، دستیابی، احاطه کامل و دریافت دقیق و فراگیر، همراه با مهارت و هوشیاری زیاد. [۱۳۴] جمله «انْ یَثْقَفوکُم» ناظر بر این معناست که اصرار به دوستی مشرکان و کافران در جلب محبّت و رفع دشمنی آنها سودی نمی‌بخشد و با وجود القا و اظهار مودّت به آنها از سوی مسلمانان، اگر روزی به جامعه اسلامی دست یابند دشمنی خود را ابراز می‌کنند و آنچه در دل دارند تغییر نمی‌دهند و محبتهای مسلمانان را نادیده می‌گیرند. [۱۳۵]

ابعاد سلطه

در آیه فوق، نخست به بُعد عملی و نظامی سلطه اشاره شده و آن «بسط ید» یعنی دست باز کردن به روی مسلمانان است. «بسط ید» کنایه از قتل، اسارت و انواع عذاب و شکنجه‌ها است. [۱۳۶] در مرحله دوّم بعد زبانی و شکنجه روحی مورد بحث قرار گرفته است، بدین معنا که اگر دشمن از راه بسط ید نتوانست به انسان تسلط یابد، از راه بدگویی و سلاح زبان علیه او بر می‌خیزد تا از راه شکنجه روحی و روانی او را زیر سلطه خود در آورد.
بُعد سوم، سلطه فکری می‌باشد، یعنی کفار به سلطه نظامی و زبانی و تحقیر و ذلّت مسلمانان بسنده نمی‌کنند، بلکه می‌کوشند تا بر آنان تسلّط فکری و فرهنگی داشته باشند. آنها را در عقیده و اندیشه وابسته خود سازند و این خواسته قلبی آنهاست. به همین جهت است که قرآن اصرار می‌ورزد که مسلمانان نباید از کافران اطاعت کنند و تابع اندیشه باطل آنان شوند:
انْ تُطیعُوا الَّذینَ کَفَروا یَرُدّوکُم عَلی اعقبِکُم.[۱۳۷]
اگر شما (مسلمانان) از کسانی که کافر شده‌اند اطاعت نمایید، شما را به عقب برمی‌گردانند.
جامعه اسلامی برای رفع سلطه فکری بیگانگان، موظّف است که علاوه بر دوری گزیدن از کفّار با آنها مبارزه فرهنگی نماید، که از آن در قرآن به «جهاد کبیر» تعبیر شده است:
فَلا تُطِعِ الکفِرینَ وجهِدهُم بِهِ جِهادًا کَبیراً.[۱۳۸]
پس تو هرگز از کافران اطاعت مکن و به وسیله آن (قرآن) با آنها پیکار بزرگ کن.

یک نکته مهم

صیانت فرهنگ اسلامی از تحریفات و خرافه‌ها و مبارزه با مکتبهای التقاطی، فلسفه تبری از افراد مرتد و بدعتگذار است، و همچنین حفظ حقوق انسانها و به انزوا کشیدن ظالمان و سالم سازی جامعه، فلسفه برائت از ظالمان و فاسقان است. پیشگیری محیط مسلمانان از فتنه‌های مرموز و حفظ آسایش عموم از جنگ روانی فلسفه تبرّی از منافقان محسوب می‌شود.
پٌرسش
۱. جمله «... عَدُوّی وعَدُوَّکُم» چه پیامی دارد؟
۲. دشمنان خدا کدامند و چه نشانه‌هایی دارند؟
۳. در برابر اهل بدعت چه موضعی باید گرفت؟ (با ذکر دو حدیث توضیح دهید).
۴. دلیل برائت از افراد مرتد چیست؟
۵. بشردوستی با برائت چه رابطه‌ای دارد؟
۶. چرا دشمنان خدا و مؤمنان سزاوار برائت‌اند؟
۷. دو نمونه از دشمنی کافران با خدا و مسلمانان را بیان کنید.
۸. ابعاد سلطه را بنویسید و با آیه تطبیق دهید.
۹. فلسفه تبرّی از بدعتگذاران را بنویسید.

درس ششم شیوه‌های برائت

اشاره

اسلام برای برائت، به زبان و اعلان زبانی بسنده نمی‌کند، بلکه راه‌هایی برای این امر در نظر گرفته است که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:

خودداری از مبادله تسلیحاتی

ممنوعیت فروش اسلحه به کفّار بلکه ممنوعیّت هر معامله‌ای که بازتاب منفی برای جامعه اسلامی داشته باشد یا موجب تقویت بُنیه دشمن گردد، از روشهای مؤثر برائت است. زیرا که چنین سیاستی، به تدریج جامعه کفر را به انزوا می‌کشد و از فعالیّتشان علیه جامعه اسلامی می‌کاهد. فقهای مسلمان در این باره نظرات برجسته و با ارزشی ابراز کرده‌اند. امام خمینی (ره) می‌فرماید:
اگر فروختن اسلحه به کفّار هر چند در دراز مدت، به ضرر جهان اسلام بینجامد، یا احتمال رود که تقویت نظامی آنها موجب تهاجم بر بلاد مسلمانان می‌گردد و بر نفوس و حقوق مسلمانان تسلط می‌یابند، در این صورت نمی‌توان اسلحه در اختیار آنها گذاشت. همچنین گروه یا افرادی که دولت اسلامی را تهدید می‌کنند، نباید به ایشان اسلحه فروخت، ولی اگر کشور اسلامی از کفّار در امان است یا آنها در ذمّه اسلام زندگی می‌کنند و مسلح کردن آنها سبب رفع جنگ از مسلمانان خواهد بود می‌توان اسلحه در اختیارشان گذاشت. [۱۳۹] به دلیل اینکه فروختن اسلحه به کفّار نقض غرض آیه‌ای است که ما را به جمع اسلحه و ترساندن دشمن امر می‌کند [۱۴۰]: «واعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ» (انفال: ۶۰) و به دلیل روایاتی که از پیشوایان معصوم (ع) در این مورد وارد شده است:
هند سرّاج می‌گوید: به امام باقر (ع) گفتم، من برای اهل شام سلاح حمل می‌کردم و به ایشان می‌فروختم. از زمانی که خداوند بصیرتی در این موضوع به من داد، آن را با خود سخت گرفتم و با خود گفتم: از این پس برای دشمنان خدا سلاح نمی‌برم [نظر شما در این موضوع چیست؟] حضرت فرمود: برایشان اسلحه ببر و بفروش، زیرا خداوند به وسیله آنها (اهل شام) دشمنان ما و شما یعنی «روم» را دفع می‌کند ولی زمانی که میان ما و اهل شام جنگ در گرفت دیگر به آنان اسلحه مفروش، زیرا کسی که برای دشمنان ما سلاحی حمل کند که سبب تقویت آنها گردد، مشرک است. [۱۴۱] یادآور می‌شویم که این موضوع از امور سیاسی و احکام حکومتی است و تابع مصالح نظام می‌باشد. حاکم اسلامی می‌تواند به مقتضای زمان در این باره تصمیم بگیرد و ضابطه خاص و ثابتی نمی‌توان در این موارد در نظر گرفت. [۱۴۲]

محدودیّت فرهنگی

ممنوع و محدود بودن چاپ، نشر، خرید و فروش کتابها و نشریّات گمراه کننده دشمنان اسلام راه دوّم تبرّی است. جامعه اسلامی با محدود کردن فرهنگ بیگانه و جلوگیری از رواج و اشاعه آن، به طور عملی مسلمانان را به برائت از بیگانگان تشویق کرده است و این دستور مستقیم قرآن است:
وَ مِنَ النّاسِ مَن یَشتَری لَهوَ الحَدیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیرِ عِلمٍ ویَتَّخِذَها هُزُوًا اولکَ لَهُم عَذابٌ مُهینٌ. [۱۴۳]
و از مردمان کسانی هستند که سخنان بیهوده را می‌خرند تا مردم را ناآگاهانه از راه خدا گمراه سازند و آیات قرآن را به استهزاء می‌گیرند. برای چنین کسانی عذابی خوارکننده است.
از این آیه برمی‌آید که تهیه هر گونه مطالبی که مانع از پیشرفت آیین اسلام و سبب گمراهی و انحراف فکری گردد، به منزله بازیچه گرفتن قرآن است و افرادی که در این امور نقش دارند، سزاوار عذابند و عمل آنها قبیح و حرام است.
واضح است که تبادل علوم و فنونی که در تقویت پایه‌های علمی جوامع اسلامی نقش دارند و بازتاب منفی ندارند از این اصل مستثنی است و مشمول آیه نمی‌گردد، بلکه در آموزش و انتشار آنها باید کوشید.

پرهیز از اختلاط

اسلام به منظور حفظ استقلال مذهبی و سالم‌سازی جامعه و نیز منزوی کردن کفّار، به زنان مسلمان دستور می‌دهد که زینت خود را نه تنها از مردان نامحرم که از زنان بیگانه هم بپوشانند و از کنار گذاردن حجاب در برابر زنان غیرمسلمان و اختلاط با آنها دوری کنند:
... وَ لا یُبدینَ زینَتَهُنَّ الّا لِبُعولَتِهِنَّ او ءابائِهِنَّ او ءاباءِ بُعولَتِهِنَّ او ابنائِهِنَّ او ابناءِ بُعولَتِهِنَّ او اخونِهِنَّ او بَنی اخونِهِنَّ او بَنی اخَوتِهِنَّ اونِسائِهِنَّ.[۱۴۴]
به زنان مؤمن بگو ... زینتهای خود را آشکار نکنند جز برای شوهران خود یا پدران خود یا پدر شوهر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر برادر خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش.
از جمله «اونِسائِهِنَّ» بر می‌آید که زنان مؤمن می‌توانند زینتهای خویش را به زنان مسلمان نشان دهند، ولی برای نشان دادن به زنان غیرمسلمان مجاز نیستند. این موضوع در سوره احزاب مورد تأکید قرار گرفته و نشانگر اهمیّت آن است. [۱۴۵] امام صادق (ع) می‌فرماید:
لا یَجُوزُ لِلْمَرأَةِ انْ تَنْکَشِفَ بَیْنَ یَدَیِ الْیَهُودِیَّةِ وَ النَّصْرانِیَّةِ فَانَّهُنَّ یَصِفْنَ ذلِکَ لِازْواجِهِنَّ. [۱۴۶] سزاوار نیست یک زن مسلمان، بدن خودش را در میان زنان یهودی و نصرانی نمایان کند، زیرا آنان اوصاف او را برای شوهرانشان تعریف می‌کنند.
بر اساس آیه و حدیث یاد شده اکثر فقها و مفسران، این محدویت را به عنوان «منع الزامی» تلقّی می‌کنند و بی‌حجاب شدن زنان مسلمان و نشان دادن زیبایی و مواضع زینت خود به زنان غیرمسلمان را تحریم می‌کنند و حتی برخی بر این عقیده‌اند که اگر زنان بیگانه، خصوصیات اندام زنان مسلمان را هم به شوهران خود نقل نکنند، باز هم نشان دادن مواضع زینت و همچنین اختلاط با زنان غیرمسلمان حرام است. [۱۴۷]

مبارزه مستقیم

اگر راه‌های یاد شده در برائت از کفّار و دشمنان دینی مؤثر نشد، و آنها با وجود مبارزات منفی از سوی مسلمانان، همچنان به ماجراجویی پرداختند و حدّ و مرز خود را رعایت نکردند، در این صورت نوبت به مبارزه مستقیم و رو در رو می‌رسد و باید به طور جدّی علیه آنها بسیج شد:
یایُّهَا النَّبِیُّ جهِدِ الکُفّارَ والمُنفِقینَ واغلُظ عَلَیهِم ومَأوهُم جَهَنَّمُ وبِئسَ المَصیر.[۱۴۸]
ای پیامبر! با کافران و منافقان مبارزه کن و بر ایشان سخت بگیر و پناهگاهشان دوزخ است و چه بد جایگاهی است.
از اطلاق این آیه و آیات دیگری که در این باره است، استفاده می‌شود که: در برائت از کفار و دشمنان دینی، تفاوتی میان خویشان نزدیک و بیگانگان نیست. یعنی اگر خویشاوندان مؤمنی هم کافر باشند، باز هم باید از آنان برائت جوید.
لا تَجِدُ قَومًا یُؤمِنونَ بِاللَّهِ والیَومِ الأخِرِ یوادّونَ مَن حادَّ اللَّهَ ورَسولَهُ ولَو کانوا ءاباءَهُم او ابناءَهُم او اخونَهُم او عَشیرَتَهُم .... [۱۴۹]
نمی‌یابی گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند، با این حال با کسانی دوستی کنند که با خدا و پیامبرش مخالفت می‌ورزند هر چند آنها، پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند.
همچنین در سوره توبه آیه (۲۳)، و ممتحنه آیه (۳) بر این موضوع تصریح شده است.
پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید:
کسی از شما طعم ایمان را نمی‌چشد تا وقتی که در راه خدا دورترین مردم را دوست و نزدیک‌ترین کسان خود را دشمن بدارد. [۱۵۰] و حضرت علی (ع) می‌فرماید:
ما با پیامبر همراه بودیم و خون پدران، فرزندان، برادران و خویشاوندانمان را می‌ریختیم و هر مصیبت و سختی بر ایمانمان می‌افزود. [۱۵۱]

ابراهیم اسوه برائت

قرآن در کیفیّت تبرّی از کفّار، حضرت ابراهیم و یارانش را الگو معرفی می‌کند تا مسلمانان بدانند که باید از دشمنان دین بیزاری جویند و در این راه هیچ گونه سستی و سازش را نپذیرند. چنان که ابراهیم و همراهانشان رو در روی کافران ایستادند و از آنان چنین اعلام برائت کردند:
انّا بُرَءؤُا مِنکُم و مِمّا تَعبُدونَ مِن دونِ اللَّهِ. [۱۵۲]
ما از شما و از آنچه که جز خدا می‌پرستید بیزاریم.
آنان این حقیقت را با تأکید بیشتری عنوان کردند و ضمن آن منشأ برائت و عداوت خود را یادآور شدند و همچنین راه ارتباط و عامل پیوند خود را با کافران اعلام نمودند تا به آنها تفهیم کنند که تنها ایمان مذهبی می‌تواند میان کافران و مؤمنان پیوند دهد.
... وَ کَفَرنا بِکُم وبَدا بَینَنا وبَینَکُمُ العَدوةُ و البَغضاءُ ابَدًا حَتّی تُؤمِنوا بِاللَّهِ وحدَهُ .... [۱۵۳]
ما به شما کفر می‌ورزیم و میان ما و شما همیشه دشمنی و کینه‌توزی خواهد بود تا وقتی که به خدای یکتا ایمان بیاورید.

روش برائت از بدعتگذاران

بنابر دستور پیشوایان دین باید با اهل بدعت همانند ظالمان، بلکه بدتر از آنها برخورد کرد و در برابرشان به صورت جدّی موضع گرفت، به ویژه اندیشمندان و صاحب‌نظران بیش از دیگران باید با این افراد مبارزه کنند و از راه‌های مختلف عملی و اجتماعی آنها را به انزوا بکشند؛ از جمله:
۱. تغییر چهره: ظاهر نمودار باطن است، رضایت قلبی در چهره ظاهر می‌شود. باید با اهل بدعت با چهره گرفته و عبوس برخورد شود، برخلاف اهل ایمان که با آنها با چهره باز و خوشرویی باید برخورد نمود. پیامبر اسلام (ص) می‌فرماید:
اذا رَأَیْتُمْ صاحِبَ بِدْعَةٍ فَاکْفَهِرُّوا فی وَجْهِهِ. [۱۵۴] هر گاه بدعتگذاری را دیدید چهره در هم کشید.
با این برخورد شخص می‌فهمد که مؤمنان او را عضو مؤثر جامعه نمی‌دانند و او را از خودشان طرد می‌کنند. به علاوه دیگران هم می‌فهمند که باید از او فاصله گرفت؛ به سان بیماری که مرض مُسری دارد و افراد سالم از او دوری می‌جویند.
۲. تهدید: تهدید راه دیگر تبرّی است. در صورت امکان و به مقتضای زمان باید اهل بدعت را مرعوب ساخت. پیامبر اسلام (ص) می‌فرماید:
مَنْ ارْعَبَ صاحِبَ بِدْعَةٍ مَلاءَ اللَّهُ قَلْبَهُ امْناً وَ ایماناً. [۱۵۵] هر کسی که بدعتگذاری را مرعوب سازد، خداوند قلبش را با آرامش و ایمان پر می‌سازد.
مقصود این است که خداوند در مقابل تهدید و ارعاب شخص، به او آرامش قلبی می‌دهد در حدی که از پیامدهای ناشی از تهدیداتش نمی‌ترسد.
۳. افشاگری: پرده برداشتن از چهره کریه بدعتگذاران و سب و لعن آنان، سوّمین راه برائت است. از آنجا که بدعت در دین یک پدیده فکری است باید آن را با سلاح فکر دفع کرد، یعنی نقاط ضعف اندیشه بدعتگذار را تبیین نمود و اهداف او را فاش ساخت تا مدار و محور انحرافات فکری قرار نگیرد و عده‌ای را به دور خود جمع نکند و از راه مستقیم منحرف نسازد. پیامبر اسلام (ص) می‌فرماید:
... وَ اکْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلِ فیهِمْ وَ الْوَقیعَةِ وَ باهِتُوهُمْ کَیْلا یَطْمَعُوا فِی الْفَسادِ فِی الاْسْلامِ وَ یُحَذّرُهُمْ النَّاسُ وَ لایَتَعَلَّمُوا مِنْ بِدَعِهِمْ ... [۱۵۶] به بدعتگذاران زیاد بد بگویید و آنان را متهم سازید تا طمع نکنند که در اسلام تباهی پدید آورند و مردم نیز از آنان برحذر باشند و بدعتهایشان را نیاموزند.
همچنین پیامبر (ص) احترام به صاحبان بدعت را نکوهش می‌کرد و می‌فرمود:
هر کس صاحب بدعتی را احترام کند و عزیزش بشمارد در انهدام دین کوشش کرده است. [۱۵۷] و نیز افشای بدعتها و موضع‌گیری صریح و منطقی در برابر بدعتگذاران و معرفی آنها را بر علمای دین و دانشمندان هر عصر و نسل فرض می‌دانست و می‌فرمود:
اذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فی امَّتی فَلْیُظْهِرِ الْعالِمُ عِلْمَهُ، فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ. [۱۵۸] هر گاه در میان امت من بدعتها ظاهر گشت، عالم باید علمش را ظاهر سازد، و گرنه لعنت خدا بر او باد.

شیوه برائت از ستمگران

۱. بی‌اعتنایی به «ظالم» و شخصیت قائل نشدن برای وی، از راه‌هایی است که اسلام برای دوری مؤمنان از گروه ستمگران پیش‌بینی کرده است؛ همچنان که توصیه می‌کند که در هیچ امری نباید آنان را به حساب آورد و در فراز و نشیب‌ها به آنها تکیه کرد. این روش به مردم نشان می‌دهد که افراد ظالم از اعضای پیکر مسلمانان نیستند و عضو جامعه اسلامی محسوب نمی‌شوند؛ زیرا اگر در امور مختلف به آنها رجوع شود، تشویق می‌شوند و بر ظلم و ستم خود می‌افزایند.
وَ لاتَرکَنوا الَی الَّذینَ ظَلَموا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ وما لَکُم مِن دونِ اللَّهِ مِن اولِیاءَ ثُمَّ لا تُنصَرون.[۱۵۹]
و بر ظالمان تکیه نکنید که موجب می‌شود آتش شما را فرا گیرد و در آن حال هیچ ولیّ و سرپرستی جز خدا نخواهید داشت و یاری نمی‌شوید.
تکیه بر ظالمان شکلهای گوناگونی دارد که همه آنها نوعی همفکری با آنها محسوب می‌شود. گرایش در دل، ابراز محبّت، اظهار احترام، تقلید از آنان در رفتار، قیافه، غذا، پوشاک و همچنین تأیید، توجیه و تبرئه عمل آنها، از مصادیق روشن تکیه بر ستمگران است که از آن باید پرهیز کرد.
۲. قطع هر نوع همکاری و مساعدت فکری و عملی با اهل فسق و فساد، راه دوّم تبرّی از آنهاست.
وَ لاتَعاوَنُوا عَلَی الْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ.[۱۶۰]
در گناه و تجاوز یکدیگر را یاری نکنید.
حضرت امام سجّاد (ع) می‌فرماید:
ایَّاکُمْ وَ صُحْبَةَ الْعاصینَ وَ مَعُونَةَ الظّالِمینَ وَ مُجاوَرَةَ الْفاسِقینَ احْذَرُوا فِتْنَتَهُمْ وَ تَباعَدُوا عَنْ ساحَتِهِمْ. [۱۶۱] از دوستی گنه پیشگان، یاری ستمگران و همراهی فاسقان بپرهیزید، از فتنه و آشوب آنان بترسید و از حضور در کنارشان دوری جویید.
۳. افشاگری و غیبت عصیانگران، راه دیگری است برای برائت از آنها و این روشی است که سنّی و شیعه در آن اتّفاق نظر دارند. [۱۶۲]
لَا یُحِبُّ اللَّهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ.[۱۶۳]
خداوند بلند کردن صدا را به بدگویی دوست نمی‌دارد، مگر از ستمدیده.
پیامبر اسلام (ص) می‌فرماید:
مَنْ الْقی جِلْبابَ الْحَیاءِ فَلا غَیْبَةَ لَهُ. [۱۶۴]
هر کس پرده حیا را بیفکند غیبتش جایز است.
امام صادق (ع) می‌فرماید:
اذا جاهَرَ الْفاسِقُ بِفِسْقِهِ فَلا حُرْمَةَ لَهُ وَ لاغِیْبَةَ. [۱۶۵]
هر گاه فاسق آشکارا عمل ناشایست انجام دهد، احترام و غیبتی ندارد.
مقصود این است که غیبت چنین افرادی جایز است و احترامی ندارند و این دو مورد از حُرمت غیبت استثنا شده است.
۴. پیکار مؤثر و مستقیم با ستمگران، آخرین مرحله برائت است. قرآن کریم در این مورد به مؤمنان دستور می‌دهد که به برائت زبانی از ظالمان بسنده نکنند، بلکه با مقاتله و درگیری آنها را از ستمگری باز دارند:
فَان بَغَت احْدهُما عَلَی الاخری فَقتِلوا الَّتی تَبغی حَتّی تَفی‌ءَ الی امرِ اللَّهِ .... [۱۶۶]

اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری تجاوز کند شما نیز با گروه متجاوز بجنگید تا به فرمان خدا باز آید.

شیوه تبرّی از مرتد

اشاره

گرچه مرتد از کفّار محسوب می‌شود، ولی اسلام در مقابل این گروه بسیار سختگیر است و به محض ارتداد شخص، از او بیزاری می‌جوید. زیرا چنین کسی توبه‌اش مردود و خونش مباح است، اموالش میان وارثانش تقسیم و همسرش از وی جدا می‌شود. [۱۶۷]
البته این حکم، مربوط به کسانی است که از پدر و مادر مسلمان زاده شده‌اند و بعد مرتد گشته‌اند ولی کسانی که از کفر به اسلام گرویده و دوباره مرتد شده باشند حکمشان خفیفتر است.
هر مسلمانی به تبع اسلام و بنا به دستور قرآن باید به صراحت و شجاعت تمام در برابر افراد مرتد موضع بگیرد تا دیگران هم، دین خدا را بازیچه قرار ندهند، بسان امام خمینی (ره) و پیروانش که در مقابل نویسنده «آیات شیطانی» اعلان برائت کردند و خواستار اجرای حکم اسلامی در حق وی شدند.

پاسخ به یک سؤال

پذیرش آیین جدید، نشانه واقع گرایی، کنجکاوی یک شخص و پیدا کردن گمشده خویش است. با این وصف، آیا برخورد تند با افراد مرتدّ، سد راه تحقیق و مبارزه با آزادی در انتخاب مکتب، و اصولًا تحمیل عقیده و اعمال زور نیست؟!
در جواب باید گفت: اسلام اهل ادیان دیگر را وادار به ترک دین خود و پذیرش حتمی اسلام نمی‌کند، بلکه با استدلال عقلانی آنان را به هدایت فرا می‌خواند و چون این مکتب غنی و استدلالی و هدایتگر راه راست است به طور طبیعی، دلیلی بر ارتداد نیست مگر پیروی از هوای نفس و دنیاطلبی. بنابراین، کسی که اسلام را می‌پذیرد و پس از مدتی از آن برمی‌گردد و به دین دیگر عدول می‌کند، سپس به دین دیگر و همچنان از دینی به دینی تغییر عقیده می‌دهد، روشن است که چنین کسی تشنه معرفت نیست و به دنبال سرچشمه حقیقت نمی‌گردد، بلکه به دنبال بازیچه قرار دادن دین است. چنین برخوردی با دین سبب ضعف و سوء تبلیغ می‌شود.
هیچ مکتبی اجازه نمی‌دهد که به بهانه تحقیق، عقاید و معارفش ملعبه افراد شکاک و ضعیف الاراده و دودل قرار گیرد.
انَّ الَّذینَ ءامَنوا ثُمَّ کَفَروا ثُمَّ ءامَنوا ثُمَّ کَفَروا ثُمَّ ازْدادُوا کُفرًا لَم یَکُنِ اللَّهُ لِیَغفِرَ لَهُم ولا لِیَهدِیَهُم سَبِیلًا. [۱۶۸]
آنها که ایمان آورده‌اند، پس از آن کافر گشته‌اند، باز ایمان آورده و سپس کفر ورزیده‌اند، پس از آن به کفر خود افزوده‌اند، بر خداست که آنان را نبخشد و به راه مستقیم هدایتشان نکند.
از این آیه بر می‌آید که شخص مرتد حالش به مراتب بدتر از کافری است که در دین باطل خود ثابت است. [۱۶۹]

پرسش
۱. شیوه‌های تبرّی از کفّار را بنویسید:
۲. به چه دلیل فروش اسلحه به کفّار حرام است؟
۳. آیه «لَهْوَ الْحَدیثِ» در ارتباط با برائت چه پیامی دارد؟
۴. اختلاط زنان مسلمان با زنان بیگانه بر چه اصلی استوار است؟
۵. در برخورد با افراد بدعتگذار و مرتد باید چه مواضعی گرفت؟
۶. با ستمگران و اهل فسق چگونه باید برخورد کرد؟
۷. به چه دلیل افشاگری نسبت به فاسقان جایز است؟
۸. چرا برخورد با مرتد مخالف تحقیق و آزادی اندیشه نیست؟

درس هفتم تولّی و تبرّی در سیاست خارجی

پناهندگی و تأمین

اشاره

حضور بیگانگان و کافران در سرزمینهای اسلامی ممکن است با یکی از دو راه انجام گیرد:
یکی «عقد ذمّه» و دیگری «تأمین» که از آنها به ترتیب «امان مؤبّد» و «امان موقّت» تعبیر می‌شود. [۱۷۰]

تعریف و اقسام تأمین

تأمین یا پناهندگی: قراردادی است میان کافر حربی با فردی از مسلمانان برای ورود به کشور اسلامی. [۱۷۱] و آن بر دو نوع است:
۱. امان رسمی: که با پیشنهاد قبلی مستأمن- کسی که پناهندگی می‌خواهد- و توافق مسلمانان محقّق می‌شود.
۲. امان اضطراری یا تعهّد ابتدایی: یعنی کسی که در مرز کشور اسلامی و در حال ورود بدون توافق قبلی پناهنده می‌شود. [۱۷۲] بنابراین، بیگانگانی که فاقد هر گونه قرارداد ذمه و امان هستند، حقّ ورود به «دارالاسلام» [۱۷۳] و اقامت در آن را ندارند و در صورت ورود از هیچ مصونیّتی برخوردار نیستند، بلکه سزاوار مجازات نیز هستند.

ارزش و شرایط تأمین

از آداب و رسوم جاهلیت عرب این بود که اگر کسی دست به جُرم و جنایتی می‌زد برای رهایی از چنگ مجازات به قبیله‌ای پناهنده می‌شد و افراد قبیله طبق سنت آن روز خود را موظف می‌دانستند که از او حمایت کنند. اسلام با اینکه اصل این سنّت اجتماعی را پذیرفت ولی ماهیّت آن را دگرگون ساخت و آن را بر اساس نظام جدید و اصول انسانی بنیان نهاد.
پناهندگی دوران جاهلیّت با پناهندگی که اسلام به رسمیّت می‌شناسد متفاوت است و همچنین پناهندگی سیاسی که در جهان امروز معمول است با اصل «تأمین» که در قرآن پیش‌بینی شده است فاصله زیادی دارد.
پناهندگی سیاسی امروزه به پناهندگی جنایی تبدیل شده است و نوعاً جنایتکاران پس از ارتکاب جرائم سنگین به کشوری پناه می‌برند؛ یعنی همان رسمی که در جاهلیّت رواج داشت. در حالی که پناهندگی در فرهنگ اسلام، رفتار بشر دوستانه‌ای است که بر پایه اصل تفاهم و قرارداد صلح‌آمیزی پی‌ریزی شده و دارای شرایط و ضوابط محدود و معیّنی است از جمله:
- به کار بردن هر گونه حیله و فریب در مورد پناهندگان ممنوع است؛
- جنایتکاران حق تأمین ندارند؛
- قرارداد تأمین، قابل نقض نیست، جز در موارد خاص و استثنایی.
افراد مختلف می‌توانند در چهارچوب شرایط مذکور به کشورهای اسلامی پناهنده شوند.

هدف از پناهندگی

اشاره

پناهندگی خواستن از کشور اسلامی ممکن است به منظور تأمین مقاصد و اهدافی باشد، همانند: مصونیّت از تعرّضات جنگ، عبور از سرزمین اسلامی به کشور دیگر، اقامت در سرزمین اسلامی، مذاکرات سیاسی و تجاری و مهمتر از همه ممکن است به منظور تحقیقات مذهبی و پژوهش در آیین اسلام باشد. [۱۷۴]
قرآن با توجه به آثار اجتماعی و تربیتی این موارد ارزش بیشتری به آن داده و به تبیین آن پرداخته است:
وَ ان احَدٌ مِنَ المُشرِکینَ استَجارَکَ فَاجِرهُ حَتّی یَسمَعَ کَلمَ اللَّهِ ثُمَّ ابلِغهُ مَأمَنَهُ ذلِکَ بِانَّهُم قَومٌ لا یَعلَمون.[۱۷۵]
و هر گاه یکی از مشرکان به تو پناه آورد، پناهش ده تا کلام خدا را بشنود سپس او را به محل امنش برسان؛ زیرا اینان گروهی نادانند.
مگر هدف از تعلیم و تبلیغ، جنگ و تهدید و وعده و وعید نجات مردم از تاریکی جهل و شرک و رساندنشان به نور معرفت و هدایت نیست؟ پس اکنون که مشرک و بت‌پرستی با اشتیاق به سراغ تحقیق در مبانی اسلام آمده است، باید به مال و جان وی پناه و به احساس و اندیشه‌اش بها داد و وسایل تحقیق در اختیارش نهاد، باشد که گمشده‌اش را دریابد و به آیین اسلام درآید. [۱۷۶]

چند نکته

۱. مدّت تأمین: مدّت پناهندگی در جمله «حَتّی یَسمَعَ کَلمَ اللَّهِ» مشخص شده است؛ یعنی مشرکان تا وقتی در پناه اسلام هستند که راه رشد و هدایت را از تاریکی و ضلالت باز شناسند و حقیقت برایشان آشکار گردد و آن نسبت به افراد، زمان و مکان متفاوت است. [۱۷۷]
۲. اصل پناهندگی و امان دادن یک سیاست قطعی و محدود به مکان و زمان خاصّی نیست، بلکه اصلی ثابت و تغییرناپذیر است و قابل نسخ نیست. [۱۷۸]
۳. پناهندگان تا وقتی در مصونیّت‌اند که اهداف سوئی چون تجسّس و ماجراجویی و ...
نداشته باشند، و گرنه قرارداد و عقد امان قابل نقض است. [۱۷۹]

معاهدات بین‌المللی

جوامع بشری، به ویژه در جهان امروز، نمی‌توانند بدون قراردادهای بین‌المللی به حیات سیاسی خود استمرار بخشند و حتی زندگی فردی و اجتماعی افراد هم نمی‌تواند بدون عهد و پیمان استوار بماند. اکثر مزایایی که از جامعه می‌بریم و آسایشی که در اثر رعایت متقابل حقوق همدیگر به دست می‌آید، در سایه عقد قراردادهای عمومی است. عهد و پیمانهای متقابل، دو ملّت را به هم پیوند می‌زند و زمینه اشتراک مساعی، حسن تفاهم و تلاقی فرهنگ و اندیشه متفاوت را آماده می‌سازد.
قرآن به این اصل اهمیّت و بهای بسیار می‌دهد و به طرفین پیمان توصیه می‌کند که به عهد و میثاق خود وفادار بمانند و آن را نقض نکنند:
وَ اوفوا بِعَهدِ اللَّهِ اذا عهَدتُم ولا تَنقُضُوا الایمنَ بَعدَ تَوکیدِها وقَد جَعَلتُمُ اللَّهَ عَلَیکُم کَفیلًا انَّ اللَّهَ یَعلَمُ ما تَفعَلونَ.[۱۸۰]
و هر گاه پیمان بستید به پیمان خویش وفا کنید و قراردادهایی که با سوگند تأکید کرده و خدا را بر آن ضامن گرفته‌اید، نقض نکنید؛ زیرا خداوند آنچه را که انجام می‌دهید می‌داند.

وفا به عهد

قرآن نه تنها پیمان شخص طرف قرارداد را به رسمیّت می‌شناسد، بلکه وساطت چنین شخصی را نیز در مواردی می‌پذیرد و بر آن ارج می‌نهد:
وَ لاتَتَّخِذوا مِنهُم وَلِیًّا ولا نَصِیراً الَّا الَّذینَ یَصِلونَ الی قَومٍ بَینَکُم وبَینَهُم میثقٌ.[۱۸۱]
از آنها (منافقان مدینه) کسی را یار و مددکار نگیرید، مگر این که آنها به گروهی بپیوندند که میان شما و آنان پیمان است.
این آیه یکی از بزرگترین افتخارات اسلام را ترسیم می‌کند و نشان می‌دهد که این مکتب الهی چه مقدار طرفدار حریّت سیاسی و آزادی عقیده است و چه اندازه به قراردادها و عهد و میثاقها احترام می‌گزارد.

نقض پیمان

از آیات قرآن بر می‌آید که باید با کسانی هم‌پیمان گردید که عهد و پیمان خود را محترم می‌شمارند، نه با کسانی که بهایی به پیمانشان نمی‌دهند و به قراردادهای خویش حُرمتی نمی‌نهند. قرآن این حقیقت را در ارتباط با مشرکان چنین ترسیم می‌کند:
کَیفَ یَکونُ لِلمُشرِکینَ عَهدٌ عِندَ اللَّهِ وعِندَ رَسولِهِ.[۱۸۲]
چگونه مشرکان را با خدا و پیامبرش پیمانی باشد؟
کسانی که عهد خدا و پیامبر را می‌شکنند به یقین عهد خود را با مسلمانان نیز خواهند شکست. از نظر قرآن، کفر و شرک و مادّیگری، تهدیدی برای صلح جهانی نیستند، بلکه نقض پیمان و ارزش قائل نشدن به موادّ قراردادها و قطعنامه‌های بین المللی امنیت عمومی را تهدید می‌کند. از این رو قرآن می‌گوید:
فَقتِلوا ائِمَّةَ الکُفرِ انَّهُم لا ایمنَ لَهُم. [۱۸۳]
پیشوایان کفر را بکشید، چون آنها را پیمانی نباشد.
این آیه، ملاک مبارزه با رهبران کفر را نداشتن «ایمان» معرفی نمی‌کند و نمی‌گوید چون رهبران مکتبهای الحادی به خدا ایمان ندارند، با آنها مبارزه کنید، بلکه بر این نظر است که چون مشرکان به عهد و میثاق خود پایبند نیستند، باید با آنها مبارزه کرد. [۱۸۴]

تبرّی در سیاست خارجی

گرچه اصول تبرّی در سیاستگذاری امور خارجی تا حدودی در درسهای گذشته روشن شده، ولی ما تنها به یک اصل مهمّ به طور مستقل اشاره می‌کنیم و آن اصل «نفی سبیل» است:
لَن یَجعَلَ اللَّهُ لِلکفِرینَ عَلَی المُؤمِنینَ سَبیلًا. [۱۸۵]
... خداوند هرگز برای [تسلط] کافران بر مسلمانان راهی قرار نداده است.
اصل «نفی سبیل» که از آیه مذکور برگرفته و نامگذاری شده، به معنای بسته شدن راه نفوذ و تسلط بر مسلمانان است. [۱۸۶] یعنی خداوند هیچ راهی را برای نفوذ کفّار بر مؤمنان باز نگذاشته و چنین حکمی را در عالم تشریع قرار نداده است. [۱۸۷] این اصل بر تمام روابط خارجی و بین المللی اسلام اعم از نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی حاکمیت دارد و کلیه روابط برون مرزی باید بر مبنای آن پی‌ریزی شود.

آثار نفی سبیل

اصل یاد شده آثار زیادی دارد که در اینجا به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
۱. لغو قیّومیّت کافر؛- گر چه مورد اعتماد هم باشد- حق سرپرستی و قیومیّت اطفال کوچک و ایتام مسلمانان را ندارد و حتّی نمی‌تواند سرپرست دیوانگان و افراد سفیه باشد.
۲. فرزند کافر حق ندارد نسبت به کفن و دفن جنازه پدر مسلمانش اقدام یا اعمال ولایت کند.
۳. نذر شرعی فرزند مسلمان موقوف به اذن پدر کافرش نیست و می‌تواند به طور مستقلّ به نذر و عهد خود وفا کند.
۴. مادر کافر حق حضانت بچّه شیرخوار را که پدرش مسلمان است، ندارد.
۵. انحلال عقد ازدواج به محض کافر یا مسلمان شدن مرد یا زن.
۶. زن مسلمان نمی‌تواند با شخص کافر ازدواج کند.
۷. کافر نسبت به مسلمان «حق قصاص» ندارد.
۸. لغو یک جانبه‌ای معاملات و قراردادهایی که به ضرر مسلمانان تمام شود.
۹. کودکی را که کافری از دارالاسلام پیدا کرده، در حکم مسلمان است و نباید در دست او بماند.
۱۰. در معاملات، شخص کافر حق شفعه ندارد.
۱۱. ممنوع بودن مشاوره با کفّار.
۱۲. حکم و قضاوت محاکم قضایی کفّار در حقّ مسلمانان نافذ نیست- گر چه حق باشد-.
۱۳. ممنوع بودن اعطای هر گونه مسئولیّتی که جنبه برتری کافر بر مسلمان را دارد، همانند ریاست جمهوری، قضاوت، مدیریت دانشگاه‌ها، مدارس، مراکز فرهنگی و تربیتی و تولیت موقوفات و مراکز درمانی و بیمارستانها و امور خیریه و ...، زیرا ورود و خروج دانشجویان و بیماران در مدارس و بیمارستانها با نظارت و اجازه مستقیم یا غیرمستقیم او انجام خواهد گرفت و راه تسلّط کفّار بر مسلمانان راباز می‌گذارد. [۱۸۸] نه تنها کفّار حقّ مسئولیت ندارند بلکه آن تعداد از مسئولان مسلمانی که به نفع کفّار موضع می‌گیرند و تصمیمات آنان، راه تسلّط کفّار را باز می‌گذارد در ردیف آنها هستند و حق ندارند در چنین مسئولیتی بمانند.

امام خمینی در این باره چنین فتوا می‌دهد:
اگر بعضی از رؤسای دولتهای اسلامی یا نمایندگان دو مجلس [۱۸۹] موجب نفوذ سیاسی و اقتصادی بیگانگان بر کشور اسلامی گردند به حدّی که حوزه اسلام یا استقلال مملکت- هر چند در آینده- مورد تهدید قرار گیرد، چنین افرادی خائنند و باید از مقام خود عزل شوند- هر مقامی که باشد- و بر امّت اسلامی است که آنها را گرچه با مقاومت منفی همچون ترک معاشرت با آنها و کناره‌جویی از آنان و از هر راه ممکن مجازاتشان کنند و در اخراجشان از تمام امور سیاسی و محروم ساختن از حقوق اجتماعی بکوشند. [۱۹۰]

ملاک نفی سبیل

اشاره

لازم به یادآوری است که ملاک و معیار ثابت در روابط کفّار و مسلمانان، بستن راه نفوذ و پیشگیری احتمالی از سلطه و نفوذ آنهاست. هر جا که این معیار یافت نشود، رابطه ممنوع و هر جا نباشد، رابطه بلامانع است. از این رو، قراردادهایی نظامی، فرهنگی، اقتصادی، تبادل دانشجو و استاد، و نیز همکاری در زمینه‌های پزشکی، فنّی، صنعتی، کشاورزی و تجاری با اطمینان از عدم نفوذ و تفوّق آنها بر مسلمین، بلامانع است؛ چون هیچ کشوری به ویژه در عصر حاضر نمی‌تواند بدون همکاری و ارتباط با کشورهای مختلف به حیات خود ادامه دهد، ولی اگر برخی از قراردادها زمینه سلطه کفّار را فراهم آورد، از نظر قرآن اهمیّت ندارد. بر این اساس است که فقهای اسلام به لغو آنها نظر می‌دهند؛ امام خمینی در این باره چنین فتوا می‌دهد:
اگر روابط سیاسی بین دولتهای اسلامی و بیگانگان، موجب تسلّط آنان بر کشورها، شهرها یا نفوس و اموال مسلمین شود و یا باعث اسارت سیاسی آنان گردد، برقراری این روابط و مناسبات بر زمامداران دولتها حرام و پیمانهایی که می‌بندد باطل است و بر مسلمین واجب است آنها را ارشاد کنند و دست‌کم با مبارزه منفی به ترک این نوع روابط وادارشان سازند. [۱۹۱]

دو نمونه

اینک، به دو مورد از کاربرد قاعده «نفی سبیل» اشاره می‌کنیم که هر کدام، به نوبه خویش نقش تعیین کننده‌ای در استقلال سیاسی داشت و سرنوشت مسلمانان را یکباره دگرگون ساخت و کشورشان را از سقوط در دامن استعمار نجات داد.
۱. تحریم تنباکو: در سال ۱۲۶۸ هجری شمسی قراردادی بین ایران و انگلیس بسته شد که طبق آن، امتیاز خرید و فروش داخلی و خارجی تنباکو و توتون در انحصار یک تاجر انگلیسی قرار گرفت و دنبال آن، شرکتی در لندن تأسیس گردید. انگلیسی‌ها و افراد وابسته به آنها در همه جای ایران پخش شدند و این مقدّمه تسخیر و قبضه ایران بود و پیامدهای تلخی به دنبال داشت. علما و فقها، پرچم مخالفت برافراشتند و مردم ایران را به نهضتی بزرگ فرا خواندند.
مرجع بزرگ شیعه- آیت اللَّه میرزا محمدحسن شیرازی- که رهبری این نهضت را بر عهده داشت فتوای حماسی خود را این چنین صادر کرد:
الْیَومْ اسْتَعْمالِ «تَنْباکُو وَ تُوتُونْ» بِایّ نَحْوٍ کانْ، در حکم محاربه با امام زمان صلوات اللَّه و سلامه علیه است. [۱۹۲] ۲. کاپیتولاسیون: «کاپیتولاسیون» یک واژه فرانسوی و به معنای تسلیم و سازش است و در اصطلاح به مقرراتی اطلاق می‌شود که به موجب آن اتباع یک کشور در کشور دیگر تابع مقررات کشور خود می‌شوند. [۱۹۳]
در تاریخ ۱۳۴۳ هجری شمسی، لایحه‌ای در مجلس تصویب شد که بر اساس آن اتباع آمریکایی در ایران مصونیّت قضایی پیدا کردند و این لایحه به منزله اجازه رسمی به بیگانگان بود که در ایران دست به هر عملی بزنند و از هر نوع عکس‌العمل قضایی مصون باشند.
به دنبال این لایحه، امام خمینی (ره) فتوای تاریخی خویش را صادر کرد؛ فتوایی شورانگیز که چون آتشفشان، هستی استبداد را سوزاند؛ فتوایی که با آیه «نفی سبیل» آغاز می‌شود و ارزش این اصل را بیشتر متبلور می‌سازد:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم. لَن یَجعَلَ اللَّهُ لِلکفِرینَ عَلَی المُؤمِنینَ سَبیلًا. ملّت ایران می‌داند این روزها در مجلس چه گذشت؟ می‌داند مجلس به پیشنهاد دولت، سند بردگی ملّت ایران را امضاء کرد؟ اکنون مستشاران آمریکا، نظامی و غیرنظامی با جمیع خانواده و مستخدمین آنها آزادند هر جنایتی بکنند. دادگاه‌های ایران حقّ رسیدگی ندارند، چرا؟ اکنون من اعلام می‌کنم که این رأی ننگین مخالف اسلام و قرآن است و قانونیّت ندارد. [۱۹۴]

پٌرسش
۱. تأمین چیست و بر چه اصولی استوار است؟
۲. پناهندگی در گذشته و حال با پناهندگی در جهان اسلام چه فرقی دارد؟
۳. از جلمه «حَتّی یَسمَعَ کَلمَ اللَّهِ» چه چیزی برداشت می‌کنید؟
۴. نظر قرآن نسبت به معاهدات بین المللی چیست؟
۵. ملاک مبارزه با رهبران کفر چیست؟
۶. اهمیت سیاسی قاعده نفی سبیل را بیان کنید.
۷. مقصود از نفی سبیل چیست؟
۸. آثار مهمّ نفی سبیل را یادآور شوید.
۹. نظر امام خمینی دربارهٔ روابط با دولتهای کافر چیست؟

درس هشتم مظاهری از تولّی و تبرّی

اشاره

در این درس برآنیم تا جلوه‌هایی از ارتباط مؤمنان با همدیگر و نشانه‌های ظاهری رفتار آنان با افراد غیر مکتبی را که نشان دهنده برائت آنان است بیان کنیم.

مظاهر تولّی

عید غدیر

زنده نگه داشتن اعیاد اسلامی چون عید قربان و عید فطر از نشانه‌های تولّی، و توجّه نکردن به آنها علامت بی تفاوتی، و محکوم کردن آن نشانه دشمنی و برائت است. از جمله اعیادی که توجه بیشتری به آن شده است، «عید غدیر» است. عید غدیر یک عید اصیل اسلامی است، زیرا مسلمانان در سه قرن اوّل، روز هیجدهم ذی الحجّه رابه این عنوان جشن می‌گرفتند و این رسم همچنان باقی است. مسعودی مورخ مشهور می‌نویسد:
فرزندان و شیعیان علی (ع) این روز را گرامی می‌داشتند. [۱۹۵] امام صادق (ع) از پدرانش از رسول اکرم (ص) چنین نقل می‌کند:
یَوْمُ غَدیرِ خُمّ افْضَلُ اعْیادِ امَّتی .... [۱۹۶] روز غدیر خم بهترین عید امّت من است ....
امام علی (ع) در سالی که روز جمعه و روز غدیر با هم مصادف شده بود، برای مردم خطبه خواند و در آن فرمود؛
... انَّ اللَّه- عَزَّ وَ جَلَّ- جَمَعَ لَکُمْ مَعْشَرَ الْمُؤْمِنینَ فی هذَا الْیَوْمِ عِیْدَیْنَ عَظیمَیْنِ کبَیرَیْنِ ... [۱۹۷] خدای عزّوجل در این روز، دو عید عظیم و بزرگ را برای شما گروه مؤمنان جمع کرده است.
امام (ع) در این خطبه طولانی مردم را به انجام کارهایی که شایسته است در اعیاد انجام گیرد و نیز به اظهار شادی و سرور در این ایّام- به طور تفصیل- فرا می‌خواند.
فرات بن احنف می‌گوید: به امام صادق (ع) گفتم: فدایت شوم، آیا عیدی بهتر از عید فطر و عید قربان و روز جمعه و روز عرفه برای مسلمانان وجود دارد؟ حضرت فرمود:
نَعَمْ افْضَلُها وَ اعْظَمُها وَ اشْرَفُها عِنْدَاللَّهِ مَنْزِلَةً هُوَ الْیَوْمُ الَّذی اکْمَلَ اللَّهُ فیهِ الدّینَ وَ انْزَلَ عَلی نَبِیّهِ مُحَمَّدٍ (ص) الْیَومَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ. [۱۹۸] بلی، افضل و اعظم اعیاد از نظر قدر و منزلت در نزد خدا، روزی است که در آن خدا دینش را کامل و آیه «الْیَوْمَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ» را بر پیامبرش نازل کرد.
حسن بن راشد از امام صادق (ع) نقل می‌کند که آن حضرت روز عید غدیر را عید خواند و در آخر سخنان خود فرمود:
فَانَّ الْانْبِیاءَ صَلواتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ کانَتْ تَأْمُرُ الْاوْصِیاءَ بِالْیَوْمِ الَّذی کانَ یُقامُ فیهِ الْوَصِیُّ انْ یَتَّخِذَ عِیْداً [۱۹۹] انبیای الهی صلوات اللّه علیهم به جانشینان خود دستور می‌دادند که روز برگزیدن وصی را جشن بگیرند.
حسن می‌گوید: عرض کردم اگر کسی آن را روزه بگیرد چه وضعی دارد؟ حضرت فرمود:
«سِتّینَ شَهْراً» به اندازه شصت ماه ارزش دارد. [۲۰۰] در روایتی آمده است:
رسول اکرم (ص) به حضرت علی (ع) سفارش کرد که مسلمانان این روز را عید قرار دهند. [۲۰۱] فیّاض بن عمر طوسی در سال دویست و پنجاه و نه، در حالی که بیش از نود سال از عمرش می‌گذشت، گفت:
امام رضا (ع) را روز عید غدیر دیدم که گروهی از خواصّ در حضورش نشسته بودند. حضرت آنان را برای صرف افطار دعوت کرده بود و غذا و خیرات و هدایایی از قبیل پوشاک و حتی انگشتر و کفش به خانه آنان فرستاد. وضع آنان و اطرافیان خویش را تغییر داد و در آن روز دیدم وسایلی به کار گرفتند که سابقه نداشت، و در این حال حضرت فضایل این روز بزرگ را برای آنان یادآوری می‌کرد. [۲۰۲] علّامه امینی در کتاب ارزشمند «الغدیر» ده‌ها روایت از ده‌ها کتاب مورد وثوق اهل سنّت جمع آوری کرده که همگی دالّ بر این واقعیّت است که روز عید غدیر در قرون اوّل اسلام، عید مرسوم و معروف بوده است. [۲۰۳]

بزرگداشت میلاد پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع)

ارزش نهادن به مراسم جشن تولّد پیامبر اکرم (ص) و امامان معصوم (ع) و تشکیل محافل سرورانگیز مظهر دیگری از مظاهر تولی و پیوند دوستی با خاندان وحی به شمار می‌رود و بی‌اعتنایی به این امور نشانه دشمنی یا نداشتن محبّت نسبت به آنهاست.

فلسفه و دلیل بزرگداشت میلاد

آنچه مهم و شایسته بحث و بررسی است، دلیل و فلسفه بزرگداشتهاست که تا چه حدّی با اصول انسانی و مبانی دین سازگار است و چه آثار و فوایدی دارد؟ اقامه موالید و مجالس چیزی جز پاسخ به یک خواست و نیاز فطری نیست؛ زیرا آن یک تمایل انسانی و برخاسته از ریشه‌های دوستی و مبتنی بر پایه‌های سپاس و قدردانی است. از آنجا که مردم برای ارزشهای مورد علاقه خود احترام قائلند، اشخاصی که این ارزشها را آورده‌اند، احترام و تعظیم می‌کنند.
این امر اختصاص به گروه و فرقه خاصّی ندارد. بلکه کوچک و بزرگ، فقیر و غنی، عالم و جاهل در آن سهیمند و هر کس در حد توان خود در گرامیداشت ارزشها می‌کوشند. [۲۰۴] اهتمام به احیای نام و یاد بزرگان دین و برپایی یادواره‌ها و جشنها، ارزشها را در دل زنده می‌کند و سبب تقویت رابطه انسان با دین می‌گردد.
در گرامیداشت مناسبتها و روزهای تاریخی چون میلاد پیامبر اکرم (ص) فایده‌های تاریخی و اجتماعی و اخلاقی فراوان است. در آنها پندها، عبرتها، تجربه‌ها و آزمایشهایی است که سبب عمق تفکّر نسل حاضر و آینده می‌گردد. [۲۰۵] بزرگداشت میلاد رسول اکرم (ص) برخلاف تصوّر برخی از گروه‌ها هرگز پرستش غیر خدا محسوب نمی‌شود و هیچ نهی و منعی از سوی پیشوایان دینی و از خود پیامبر اکرم (ص) در این باره نرسیده است و یک پدیده نوظهور و بدعت نیست، بلکه از زمان صدر اسلام چنین رسمی رایج بوده و ریشه قرآنی دارد.
خداوند در قرآن به تعظیم شب میلاد پیامبر اسلام (ص) اشاره می‌کند:
وَ الضُّحی والَّیلِ اذا سَجی .... [۲۰۶]
قسم به روز و قسم به شب، هنگامی که آرامش می‌یابد.
حلبی، سیره‌نویس معروف می‌نویسد:
خداوند در این آیه به شب میلاد پیامبر (ص) قسم خورده است. بعضی گفته‌اند مراد شب اسراء است. به نظر ما مانعی ندارد که سوگند بر هر دو شب باشد. لیل هم برای شب میلاد و هم برای شب معراج استعمال شده باشد. [۲۰۷]

مراسم عاشورا

زنده نگه داشتن ایام عاشورا و شرکت در مراسم تعزیه و نوحه‌سرایی بر امام حسین (ع) و تجدید خاطرات شهدای کربلا از دیگر نشانه‌های پیوند با اهل بیت (ع) است و بازتاب سیاسی، اجتماعی و اجر و پاداش زیادی دارد. به همین جهت بر احیای این ایّام توصیه فراوان شده است و امامان (ع) یکی پس از دیگری این روز را گرامی می‌داشتند و محافل عظیمی تشکیل داده و در زبان و عمل، مردم را بدان تشویق می‌کردند تا حماسه عاشورا زنده بماند و خاطرات محرّم فراموش نگردد.
فاطمه بنت الحسین (ع) از پدر بزرگوارش حسین بن علی (ع) روایت کرده که فرمود:
قالَ رَسُولُ اللَّه (ص): مَنْ اصیبَ بِمُصیبَةٍ فَذَکَرَ مُصیبَتَهُ، فَاحْدَثَ لَهَا اسْتِرْجاعاً، وَ انْ تَقادَمَ عَهْدُها، کَتَبَ اللَّهَ لَهُ مِنَ الْاجْرِ مِثْلَها یَوْمَ اصیبَ. [۲۰۸] رسول خدا (ص) فرمود: هر کس به مصیبتی گرفتار آید و پس از مدتی آن را به یاد آورد و استرجاع نماید- انّا للَّه و انّا الیه راجعون بگوید- اگر چه مدتی از آن مصیبت گذشته باشد، خداوند اجر مصیبت را در زمان وقوعش برایش می‌نویسد.
و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
هیچ قومی برای ذکر فضایل آل محمد (ص) جمع نشدند، مگر اینکه فرشتگانی از آسمان پایین آمده تا به آنها ملحق شوند و با آنان سخن گویند. [۲۰۹] شرکت نکردن در مراسم عاشورا و بی‌اعتنایی به آن، بی‌شک همسویی با دشمنان اسلام است.
همان دشمنانی که عاشورای حسینی را روز جشن و شادی اعلام کردند. [۲۱۰] و روایت قتل حسین (ع) و نقل مصائب او را بر وعّاظ و خطبا حرام دانستند. [۲۱۱] و روایاتی جعل کردند که «سرمه کشیدن در روز عاشورا مانع تراخم چشم است.» [۲۱۲] و سرانجام عاشورا را عید رسمی خواندند.
حضرت امام باقر (ع) می‌فرماید:
اللَّهُمَّ انَّ هذا یَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُو امَیَّة وَ ابْنُ آکِلَةِ الْاکْبادِ. [۲۱۳] خداوندا! امروز (عاشورا) روزی است که بنی‌امیه و پسر هند جگرخوار، آن را فرخنده شمردند.

سلام و تحیّت

چهارمین جلوه تولّی تبادل سلام در میان افراد مؤمن است. سلام از شعائر عملی اسلام و از حقوق مسلمانان نسبت به همدیگر است.
سلام نوعی تأمین و پناه دادن و نشانه حُسن تفاهم و تبادل محبّت است. به همین جهت خداوند به پیامبر دستور می‌دهد که مؤمنان را با سلام مورد ملاطفت قرار دهد:
وَ اذا جاءَکَ الَّذینَ یُؤمِنونَ بِایتِنا فَقُل سَلمٌ عَلَیکُم. [۲۱۴]
آنان که به آیات ما ایمان می‌آورند هرگاه پیش تو آمدند، بگو سلام بر شما.
از جمله «... الَّذینَ یُؤمِنونَ بِایتِنا» بر می‌آید که سلام در انحصار ایمان است، یعنی سلام مخصوص مؤمنان است و نباید به کفّار سلام کرد. و کسی که کفر بورزد شایسته سلام نیست؛ زیرا سلام دادن در حقیقت ایجاد سلامت و حسن تفاهم میان یکدیگر است. بین مؤمن و کافر چه نسبتی است تا او را به صفا و سلامتی فرا خواند و در زیر پر و بال مهر خود قرار دهد؟! پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید:
لا تَبْدَؤُوا اهْلَ الْکِتابَ بِالسَّلامِ فَانْ سَلَّمُوا عَلَیْکُمْ فَقُولُوا عَلَیْکُمْ وَ لاتُصافَحُوهُمْ وَ لاتُکِنُّوهُمْ الَّا انْ تَضْطَرُّوا الی ذلِکَ. [۲۱۵] به اهل کتاب (یهود و نصارا) سلام ندهید و اگر آنها به شما سلام دادند در جواب آن بگویید:
«علیکم» بر شما باد- نگویید «سلام علیکم»- و با آنها مصافحه نکنید و با کنیه صدایشان نزنید مگر وقتی که به آن مجبور شوید.
تبادل سلام سبب گسترش و تحکیم پیوند قلبی و دوستی است. پیامبر اکرم (ص) این نکته را یادآور می‌شود و می‌فرماید:
افَلا ادُلُّکُمْ عَلی عَمَلٍ اذا عَمِلْتُمُوهُ تَحابَبْتُمْ؟ قالُوا: بَلی یا رَسُولَ اللَّهِ. وَ قالَ: «افْشُوا السَّلامَ بَیْنَکُمْ». [۲۱۶] آیا شما را به کاری راهنمایی نکنم که در صورت عمل به آن یکدیگر را دوست خواهید داشت؟
گفتند: چرا ای رسول خدا. فرمود: سلام را در میان خودتان گسترش دهید.

نام نیکو

اهمیّت نامگذاری اشخاص و اماکن بر کسی پوشیده نیست. هر کسی علاقمند است که خود و فرزندش نامی زیبا و پر معنا داشته باشد.
خداوند با در نظر گرفتن این حسّ که در سرشت انسان نهاده است، نه تنها خواسته حضرت زکریا (ع) را در مورد داشتن فرزند می‌پذیرد، بلکه نام نیکو و بی‌سابقه هم برای او بر می‌گزیند:
یا زَکَریّا انّا نُبَشّرُکَ بِغُلمٍ اسمُهُ یَحیی لَم نَجعَل لَهُ مِن قَبلُ سَمیّاً. [۲۱۷]
ای زکریا! ما مژده پسری را به تو می‌دهیم که نامش یحیی است، پیش از این، کسی را بدین نام قرار نداده‌ایم.
با دقت در آیه، روشن می‌شود که:
- خداوند نام حضرت یحیی را خودش برگزیده و به پدر و مادرش واگذار نکرده است. [۲۱۸] - نامش بی‌سابقه بوده و تا آن روز کسی همنام وی نبوده است و این نشان دهنده شخصیّت اوست. [۲۱۹]

بهترین نامها

با توجه به آنچه که گفتیم، بهترین نامها، نامهایی هستند که پیشوایان دینی ما با آنها خوانده می‌شدند و برگزیدن آنها را بر فرزندان شیعیان سفارش می‌کردند و همنام بودن با معصومین (ع) را نشانه محبّت به اهل بیت (ع) می‌دانستند.
مردی به امام صادق (ع) گفت: ما فرزندانمان را به نام شما و پدرانتان نامگذاری می‌کنیم، آیا این کار برای ما فایده و پاداشی دارد؟ فرمود:
آری به خدا قسم، مگر دین چیزی جز دوستی و دشمنی است. [۲۲۰] سپس حضرت این آیه را خواند:
ان کُنتُم تُحِبّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعونی یُحبِبکُمُ اللَّهُ ویَغفِر لَکُم ذُنوبَکُم. [۲۲۱]
اگر خدا را دوست می‌دارید از من تبعیّت کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد.
امام (ع) با این آیه استدلال کرد که نام یکی از اهل بیت (ع) را به فرزند نهادن نوعی تبعیّت از پیامبر (ص) محسوب می‌شود و اجر معنوی هم به دنبال دارد.

مظاهر تبرّی

اشاره

اینک به برخی از نشانه‌های عملی تبرّی از دشمنان دین می‌پردازیم:

لعن کفّار

لعن افراد کافر و فاسق نشانه برائت از آنها است و این موضوع به زمان خاصّی محدود نمی‌شود، حتی پس از مرگ هم می‌توان بر کافران لعن کرد و از آنان تبرّی جست تا برای افراد زنده درس باشد و این حقیقت را دریابند که کفر پیوسته با لعن مردم و دوری از خدا همراه است.
انَّ الَّذینَ کَفَروا وماتوا وهُم کُفّارٌ اولئِکَ عَلَیهِم لَعنَةُ اللَّهِ والمَلکَةِ والنّاسِ اجمَعین. [۲۲۲]
آنان که کافر گشتند و در حال کفر مردند، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنان باد.
جصّاص از فقهای اهل سنّت در ذیل این آیه می‌نویسد:
لعن کافر لازم است، چه در حال زنده و چه پس از مرگ؛ زیرا گر چه با مرگ، تکلیف از او ساقط می‌شود، ولی هرگز موجب سقوط اعلان برائت نمی‌گردد و همچنین پس از دیوانه شدن کافران نباید جنون مجوّز مدح آنها و دلسوزی بر آنان باشد. [۲۲۳]

دوری از تقلید و تشبّه

اسلام به استقلال جامعه اسلامی چنان اهمیّت می‌دهد که راضی نیست اندک آسیبی به آن وارد شود. از این رهگذر با هر عاملی که به ضرر این انگیزه اسلامی باشد مبارزه می‌کند، حتی مسلمانان را از تقلید و تشبّه به دشمنان، چه در لباس پوشیدن چه در تهیه نوع غذا باز داشته و توصیه می‌کند که رنگ خدایی به خود بگیرند و چه رنگی بهتر از رنگ الهی:
صِبغَةَ اللَّهِ ومَن احسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبغَةً.[۲۲۴]
امام صادق از پیامبر اکرم (ص) چنین نقل می‌کند:
لا تَلْبَسُوا لَباسَ اعْدائی وَ لاتَطْعَمُوا مَطاعِمَ اعْدائی وَ لاتَسْلُکُوا مَسالِکَ اعْدائی فَتَکُونُوا اعْدائی کَما هُمْ اعْدائی [۲۲۵] لباس دشمنان مرا نپوشید، غذای دشمنان مرا نخورید، راه آنان را نپیمایید که همانند آنها با من دشمن می‌شوید.
امام علی (ع) می‌فرماید:
لا تَزالُ هذِهِ الْامَّةُ بِخَیْرٍ ما لَمْ یَلْبَسُوا لِباسَ الْعَجَمِ وَ یَطْعَمُوا اطْعِمَةَ الْعَجَمِ فَاذا فَعَلُوا ذلِکَ ضَرَبَهُمُ اللَّهُ بِالذُّلّ. [۲۲۶] این امت [امت اسلام چندی که لباس بیگانه نپوشند و غذای بیگانه را نخورند در رستگاری خواهند بود ولی اگر چنین کنند خداوند خوارشان خواهد ساخت.
به دلیل اینکه تقلید از بیگانه و خود را به آنان تشبیه کردن به تدریج راه نفوذ دشمن را باز می‌کند و از این راه بر سرنوشت مسلمانان حاکم می‌شوند؛ اسپانیا، گویاترین سند و زنده‌ترین گواه این حقیقت است.
ابن خلدون، در بازدیدی که از این کشور اسلامی به عمل آورده است، آثار نفوذ مسیحیان را چنین می‌نگارد:
چنان می‌بینم آنان را که در لباس‌ها، مدها و بسیاری از حالات، حتی در ترسیم تمثال روی دیوارها، کارخانه و خانه‌ها، از اجانب همجوار خود تقلید می‌کنند که هر بیننده‌ای که از روی خرد بنگرد، می‌فهمد همین علامت استیلای اجانب بر آنهاست. [۲۲۷] با کمال تأسف در اثر همین سهل‌انگاری، سرانجام کشور اسلامی و متمدّن اندلس به یک کشور مسیحی- اسپانیا- مبدّل شد.
نشانه‌های وابستگی: در بررسی پدیده‌های اجتماعی معلوم می‌گردد که برخی از آنها ریشه سیاسی دارد و از سوی دشمن بر جامعه اسلامی تحمیل شده است. به عنوان مثال، استفاده از علائم و نشانه‌هایی که اختصاص به دشمنان اسلام دارد و به کار بردن آنها، وابستگی جامعه مسلمین را نشان می‌دهد. متأسّفانه امروزه به این نوع مسائل کمتر اهمیت داده می‌شود و ظاهر شدن این قبیل مسائل، از ریشه‌دار شدن فرهنگ بیگانه در کشورهای اسلامی و نیز ناآگاهی مردم از فرهنگ خویش حکایت می‌کند. از جمله آنها علامت «صلیب» است که در برخی از خانه‌ها و ماشین‌ها زینت بخش دکورهاست و دیگری «کراوات» است که افرادی در برخی مراسم از آن استفاده می‌کنند، غافل از اینکه آنها نوعی وابستگی محسوب می‌شود. امام خمینی (ره) در این باره می‌فرماید:
اگر زدن کراوات تشبیه به کفّار باشد، حرام است. [۲۲۸]
همچنین استفاده از لباسهای زننده که مخالف آداب و رسوم ملی و سنن دینی باشد، نشانه وابستگی و نداشتن استقلال فکری است و تقویت فکر و فرهنگ بیگانگان محسوب می‌شود و عفّت عمومی را خدشه‌دار می‌سازد؛ زیرا امروزه مدپرستی و تغییر در لباس، تنها از یک سلیقه شخصی بر نمی‌خیزد؛ بلکه به هجوم غرب بر ارزشهای فرهنگی و ملل غیر عربی سرچشمه می‌گیرد و نیز استفاده از عکسهای مبتذل و نوشته‌های خارجی که حامل پیامهای ضد ارزشی و نشانه شبیخون فرهنگی است، ممنوع است و باید از آنها دوری جست.
پرسش
۱. عید غدیر چه اهمیّتی دارد؟
۲. فلسفه بزرگداشت میلاد پیامبر (ص) چیست؟
۳. دلیل و علّت احیای عاشورا چیست؟
۴. بنی‌امیه و وابستگانشان در مقابل عاشورا چه موضعی داشتند؟
۵. سلام چه مفهومی دارد و چرا مخصوص مسلمانان است؟
۶. نام خوب چه خصوصیاتی دارد و سفارش معصومین (ع) در این زمینه چیست؟
۷. فلسفه لعن بر کافر چیست؟ و چرا محدود به این جهان نیست؟
۸. تقلید از کفّار از دیدگاه پیامبر اسلام (ص) چگونه است؟

فهرست منابع

۱. قرآن کریم.
۲. نهج البلاغه.
۳. صحیفه سجّادیه.
۴. آثار الحرب، دکتر وهبة الزّحیلی، دارالفکر، دمشق.
۵. احکام القرآن، قاضی ابوبکر معافری، داراحیاء التراث العربی.
۶. احکام القرآن، ابوبکر احمد جصاص، بیروت.
۷. احیاءالعلوم، ابوحامد غزالی، بیروت.
۸. اصول کافی، ثقةالاسلام کلینی (ره)، دارالتعارف، بیروت.
۹. بحارالانوار، علامه مجلسی (ره)، بیروت.
۱۰. بزرگداشتها در اسلام، سید جعفر مرتضی عاملی، سازمان تبلیغات.
۱۱. تاریخ سیاسی معاصر ایران، جلال‌الدین مدنی.
۱۲. تحریر الوسیله، امام خمینی (ره)، انتشارات اسلامی.
۱۳. التحقیق فی کلمات القرآن، حسن مصطفوی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
۱۴. ترجمه المیزان، علامه سید محمدحسین طباطبایی، انتشارات اسلامی.
۱۵. تفسیر البصائر، یعقوب‌الدّین رستگار جویباری، المطبعة الاسلامیة.
۱۶. تفسیر الجواهر (معروف به تفسیر طنطاوی)، طنطاوی جوهری، انتشارات آفتاب، تهران.
۱۷. التفسیر الکاشف، شیخ محمدجواد مغنیه، دارالعلم، للملایین و دارالجواد.
۱۸. التفسیر المبین، شیخ محمدجواد مغنیه، دارالتعارف للمطبوعات.
۱۹. تفسیر نمونه، زیر نظر استاد مکارم شیرازی، دارالکتب الاسلامیة.
۲۰. التّنبیه و الاشراف، علی بن حسین مسعودی، قاهره.
۲۱. تولّی و تبرّی، عباسعلی اختری، واحد فرهنگی بنیاد شهید.
۲۲. تولّی و تبرّی، مؤسسه در راه حق.
۲۳. جاذبه و دافعه حضرت علی (ع)، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا.
۲۴. الجامع لاحکام القرآن (مشهور به تفسیر قرطبی)، ابوعبداللّه محمد قرطبی، داراحیاء التراث العربی.
۲۵. جواهر الکلام، علامه شیخ حسن نجفی، دارالکتاب الاسلامیة.
۲۶. حقوق اقلیّتها، عباسعلی عمید زنجانی، انتشارات صدر.
۲۷. حقوق بشر از دیدگاه قرآن، عبداللّه جوادی آملی، جزوه تایپی منتشر شده.
۲۸. در سایه قرآن، ترجمه احمد آرام، علمی.
۲۹. روان جاوید، محمد تقی ثقفی، انتشارات برهان.
۳۰. سفینة البحار، شیخ عباس قمی، کتابخانه سنائی.
۳۱. سنن، ابن ماجه، داراحیاء التراث العربی.
۳۲. سیرتنا و سنّتنا، علامه امینی، نجف.
۳۳. سیره حلبی، علی حلبی شافعی، بیروت.
۳۴. شش مقاله، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا.
۳۵. الغدیر، علامه امینی.
۳۶. غرر الحکم، چاپ دانشگاه تهران.
۳۷. فرهنگ جامع سیاسی، محمود طلوعی، نشر علم و سخن.
۳۸. فرهنگ حقوقی، جعفری لنگرودی.
۳۹. فرهنگ قرآن، هاشم هریسی، بنیاد علوم قرآن.
۴۰. فقه سیاسی، عباسعلی عمید زنجانی، انتشارات امیرکبیر.
۴۱. فقه سیاسی، ابوالفضل شکوری، انتشارات حرّ.
۴۲. القواعد الفقهیّه، سید حسن موسوی بجنوردی، دارالکتب الاسلامیه.
۴۳. کنز الدّقائق، محمد مشهدی، مؤسسه انتشارات وزارت ارشاد.
۴۴. مبانی حکومت اسلامی، جعفر سبحانی، انتشارات اسلامی.
۴۵. المجتمع الاسلامی، محمدتقی مدرّسی، بیروت.
۴۶. مجله آشنا، سال اوّل شماره 5.
۴۷. مجموعه آثار، مرتضی مطهری، صدرا.
۴۸. مستدرک الوسائل، حسین نوری طبرسی، اسماعیلیان.
۴۹. مستمسک العروة، سید محسن حکیم، دارالکتب العربیه.
۵۰. مسند، احمد بن حنبل، بیروت.
۵۱. مصباح الفقاهة، آیت‌اللّه خویی، نجف.
۵۲. مصباح المنیر، علی مشکینی، یاسرقم.
۵۳. معارف قرآن در المیزان، سید مهدی امین، سازمان تبلیغات اسلامی.
۵۴. المفردات، راغب اصفهانی، بیروت.
۵۵. مقدمه ابن خلدون، عبدالرحمن بن خلدون، بیروت، لبنان.
۵۶. المکاسب المحرّمه، امام خمینی، اسماعیلیان.
۵۷. مهدی موعود، علی دوانی.
۵۸. میزان الحکمة، محمد محمدی ری‌شهری، دفتر تبلیغات اسلامی.
۵۹. نقد و بررسی «در روش»، مرتضی مطهری، انتشارات آزادی.
۶۰. نورالثقلین، حویزی، اسماعیلیان.
۶۱. وسائل الشیعه، شیخ حُرّ عاملی.
۶۲. وطن و سرزمین، عمید زنجانی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
۶۳. ولایت، سید علی خامنه‌ای، حزب جمهوری اسلامی.
۶۴. ولایت در قرآن، عبداللّه جوادی آملی، انتشارات رجاء.
۶۵. ولاءها و ولایتها، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا.
۶۶. ینابیع المودّة، قندوزی حنفی.

پانویس

  1. ولاءها و ولایتها، شهید مرتضی مطهری، ص 3، به نقل از مفردات راغب
  2. ولایت، آیت‌اللّه العظمی خامنه‌ای، ص 15
  3. التحقیق فی کلمات القرآن، حسن مصطفوی، ج 1، ص 224، ترجمه المیزان، ج 9، ص 196
  4. ولایت، ص 15
  5. اصول کافی، ج 2، ص 102؛ بحارالانوار، ج 69، ص 243، چاپ ایران
  6. جاذبه و دافعه حضرت علی (ع)، مرتضی مطهّری، ص 7- 15
  7. ولایت، ص 14
  8. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 69، ص 250
  9. ترجمه المیزان، ج 6، ص 13
  10. (روم: 40).
  11. (آل عمران: 83).
  12. (نحل: 49).
  13. ولایت، ص 68- 70
  14. (ابراهیم: 1).
  15. ولایت در قرآن، آیت اللّه جوادی آملی، ص 218- 221
  16. (سجده: 5).
  17. (انعام: 164).
  18. (بقره: 257).
  19. ولایت در قرآن، ص 74
  20. (اعراف: 196).
  21. با استفاده از ترجمه المیزان، ج 11، ص 99
  22. معارف قرآن در المیزان، سیّد مهدی امین، ص 108- 109
  23. (احزاب: 6).
  24. ترجمه المیزان، ج 16، ص 413
  25. (احزاب: 36).
  26. تفسیر نمونه، ج 17، ص 202
  27. (مائده: 55).
  28. تفسیر نمونه، ج 4، ص 422
  29. ر. ک. ترجمه المیزان، ج 6، ص 33- 34
  30. فقه سیاسی، عباسعلی عمید زنجانی، ج 2، ص 366- 376
  31. ر. ک. کتاب «ولایت فقیه» امام خمینی (ره) و شئون فقیه، احمد نراقی
  32. (اعراف: 27).
  33. با استفاده از المیزان، ج 8، ص 71
  34. ر. ک. انعام، آیه 121
  35. ر. ک. انفال، آیه 48
  36. ر. ک. ابراهیم، آیه 22
  37. ر. ک. بقره، آیه 169
  38. ترجمه و شرح فشرده‌ای بر نهج البلاغه، محمدجعفر امامی و آشتیانی، ج 1، ص 75، انتشارات هدف
  39. ر. ک. تفسیر نمونه، ج 23، ص 461
  40. (مجادله: 19).
  41. التحقیق فی کلمات القرآن، ج 2، ص 333
  42. (اسراء: 65).
  43. (نساء: 119).
  44. ولایت، ص 87 با دخل و تصرف
  45. (بقره: 257).
  46. (ممتحنه: 13).
  47. الکاشف، شیخ محمدجواد مغنیه، ج 7، ص 310
  48. با استفاده از ترجمه المیزان، ج 1، ص 620- 621
  49. (بقره: 165).
  50. ترجمه المیزان، ج 1، ص 612
  51. بحارالانوار، ج 7، ص 24
  52. بحارالانوار، ج 70، ص 24
  53. (آل عمران: 31).
  54. (شوری 23).
  55. بحارالانوار، ج 70، ص 14
  56. همان مدرک، ج 78، ص 224
  57. همان مدرک، ج 27، ص 58
  58. همان
  59. بحارالانوار، ج 2، ص 237
  60. (محمّد: ۷).
  61. بحارالانوار، ج 52، ص 75
  62. (مائده: 51).
  63. ترجمه المیزان، ج 5، ص 608
  64. الکاشف، ج 3، ص 74
  65. (آل عمران: 118).
  66. (آل عمران: ۱۱۹).
  67. (آل عمران: 120).
  68. (آل عمران: 119).
  69. (مائده: 53).
  70. الکاشف، ج 3- ص 74؛ تفسیر نمونه، ج 4، ص 413
  71. المیزان، ج 5، ص 413
  72. (مائده: 81).
  73. (توبه: 23).
  74. الکاشف، ج 4، ص 22- 23
  75. تفسیر نمونه، ج 7، ص 334
  76. (لقمان: 14- 15).
  77. نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت 165
  78. تقسیر قرطبی، ج 4، جزء 8، ص 94
  79. (نساء: 139).
  80. ر. ک. جاذبه و دافعه علی (ع)، ص 66
  81. (نساء: 140).
  82. ترجمه المیزان، ج 5، ص 188
  83. بحار الانوار، ج 74، ص 197
  84. (مائده: 57).
  85. غرر الحکم، ج 2، ص 196، چاپ دانشگاه تهران
  86. بحارالانوار، ج 75، ص 391
  87. همان مدرک
  88. (نساء: 44).
  89. تفسیر نمونه، ج 4، ص 180
  90. الکاشف، ج 2، ص 472
  91. (مائده: 80).
  92. (نساء: 115).
  93. (نساء: ۸۰).
  94. ترجمه المیزان، ج 5، ص 131
  95. همان، ص 132
  96. ر. ک. ولایت، ص 89- 95، حزب جمهوری اسلامی
  97. (رعد: 11).
  98. (آل عمران: 28).
  99. ترجمه المیزان، ج 3، ص 239
  100. (مائده: ۵۱).
  101. الکاشف، ج 2، ص 39
  102. (ممتحنه: 1).
  103. (بقره: ۹۸؛ نساء: ۱۰۱؛ فصّلت: 28).
  104. المیزان، ج 19، ص 262- 263
  105. (توبه: 8).
  106. (توبه: 10).
  107. (بقره: 105).
  108. (توبه: 12).
  109. (آل عمران: 118).
  110. (بقره: 109).
  111. (آل‌عمران: 76).
  112. التحقیق فی کلمات القرآن، ج 1، ص 125
  113. (توبه: 10).
  114. (آل عمران: 118).
  115. المیزان، ج 18، ص 463، مفردات راغب، ص 380
  116. (حشر: 19).
  117. ر. ک. سفینة البحار، ج 1، ص 63
  118. (هود: 18).
  119. وسائل الشیعة، شیخ حرّ عاملی، ج 11، ص 508
  120. سفینة البحار، ج 1، ص 63
  121. تحریر الوسیله، امام خمینی (ره) ج 1، ص 472
  122. (آل عمران: 85).
  123. (نحل: 106).
  124. بحار الانوار، ج 75، ص 392
  125. (مجادله: 14).
  126. ر. ک. ولاءها و ولایتها، مرتضی مطهّری، ص 13- 15؛ گفتارهای معنوی، همان نویسنده، ص 210- 213، صدرا
  127. (ممتحنه: 1).
  128. (احزاب: 4).
  129. نورالثّقلین، ج 4، ص 234
  130. صحیفه سجادیه، دعای 44
  131. الکاشف، ج 7، ص 299
  132. (توبه: 10).
  133. (ممتحنه: 2).
  134. التّحقیق فی کلمات القرآن، ج 2، ص 17- 18
  135. با استفاده از ترجمه المیزان، ج 19، ص 391
  136. همان مدرک
  137. (آل عمران: 149).
  138. (فرقان: 52).
  139. المکاسب المحرّمه، امام خمینی (ره)، ص 152
  140. ر. ک. مصباح الفقاهة، ج 1، ص 186- 190
  141. وسائل الشیعه، ج 12، ص 70
  142. المکاسب الشیعه، ج 1، ص 152- 153
  143. (لقمان: 6).
  144. (نور: 31).
  145. ر. ک. آیه 55
  146. بحارالانوار، ج 103، ص 254
  147. ر. ک. ترجمه المیزان، ج 15، ص 156؛ الکاشف، ج 5، ص 418 و ج 6، ص 236؛ التفسیر المبین، محمد جواد مغنیه، ص 253؛ تفسیر نمونه، ج 14، ص 451
  148. (توبه 73).
  149. (مجادله: 22).
  150. روان جاوید، محمدتقی ثقفی، ج 2، ص 567
  151. نهج البلاغه، خطبه 122
  152. (ممتحنه: 4).
  153. همان.
  154. میزان الحکمه، ری شهری، ج 1، ص 382
  155. میزان الحکمه، ج 1، ص 382
  156. وسایل الشیعه، ج 11، ص 508
  157. بحار الانوار، ج 72، ص 265
  158. وسائل الشیعة، ج 11، ص 510
  159. (هود: 113).
  160. (مائده: 2).
  161. مصباح الفقاهة، ج 1، ص 427، به نقل از مرآة العقول، ج 2، ص 319، چاپ قدیم
  162. احیاء العلوم، غزالی، ج 3، ص 134
  163. (نساء: 148).
  164. همان
  165. وسائل الشیعة، ج 11، ص 365
  166. (حجرات: 9).
  167. تفسیر نمونه، ج 11، ص 426
  168. (نساء: 137).
  169. الکاشف، ج 2، ص 462
  170. ر. ک. فرهنگ حقوقی، جعفری لنگرودی، ص 264
  171. وطن و سرزمین اسلامی، عمید زنجانی، ص 171
  172. همان
  173. سرزمینی که در قلمرو حکومت اسلام باشد «دارالاسلام» یا «دارالهجرة» محسوب می‌شود و گرنه «دارالکفر» یا «دارالحرب» تلقی می‌گردد. برای توضیح بیشتر ر. ک: فرهنگ حقوقی، ص 118، و آثار الحرب، ص 318- 220؛ و کتاب وطن و سرزمین، ص 118- 108
  174. وطن و سرزمین، ص 174
  175. (توبه: 6).
  176. با استفاده از ترجمه المیزان، ج 9، ص 205
  177. ترجمه المیزان، ج 9، ص 206
  178. جواهر الکلام، ج 21، ص 21
  179. فقه سیاسی، ابوالفضل شکوری، ج 2، ص 578
  180. (نحل: 91).
  181. (نساء: 89).
  182. (توبه: 7).
  183. (توبه: 12).
  184. با استفاده از جزوه‌های درسی آیت اللَّه جوادی آملی، «حقوق بشر از دیدگاه قرآن»، شماره 7
  185. (نساء: 141).
  186. القواعد الفقهیّه، بجنوردی، ج 1، ص 159
  187. الکاشف، ج 2، ص 466
  188. القوعد الفقهیّة، ج 1، ص 173- 175 و 159؛ الکاشف، ج 2، ص 467
  189. مقصود مجلس ملّی و مجلس سنای رژیم سابق است
  190. تحریر الوسیله، ج 1، ص 446
  191. همان
  192. تاریخ سیاسی معاصر ایران، جلال‌الدین مدنی، ج 1، ص 74
  193. فرهنگ جامع سیاسی، ص 681، محمود طلوعی
  194. فقه سیاسی، ابوالفضل شکوری، ج 2، ص 401- 407
  195. التّنبیه والاشراف، ص 221- 222
  196. الغدیر، ج 1، ص 283
  197. مصباح المتهجّد، ص 698
  198. الغدیر، ج 1، ص 284؛ تفسیر فرات، ص 12
  199. الکافی، ج 4، ص 148- 149؛ الغدیر، ج 1، ص 285
  200. همان
  201. الغدیر، ج 1، ص 285
  202. همان، ص 287
  203. همان، ص 267- 289
  204. بزرگداشتها در اسلام، سید جعفر مرتضی العاملی، ص 109
  205. سیرتنا و سنّتنا، علامه امینی، ص 45- 46
  206. (الضّحی: 1).
  207. سیره حلبی، ج 1، ص 58
  208. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 510؛ مسند احمد، ج 1، ص 201
  209. ینابیع المودّة، قندوزی حنفی، ص 246
  210. بزرگداشتها، ص 97
  211. همان، ص 98
  212. همان
  213. مفاتیح الجنان، ص 291 (زیارت عاشوار)
  214. (انعام: 54).
  215. بحارالانوار، ج 75، ص 389
  216. محجة البیضاء، فیض کاشانی، ج 3، ص 382
  217. (مریم: 7).
  218. مجمع البیان، ج 4، جزء 16، ص 16
  219. همان مدرک
  220. مستدرک الوسائل، ج 15، ص 129
  221. (آل عمران: 31).
  222. (بقره: 161).
  223. احکام القرآن، ج 1، ص 125
  224. (بقره: 138).
  225. وسائل الشیعه، ج 17، ص 290
  226. همان، ج 3، ص 356
  227. تولّی و تبرّی، ص 124، به نقل از مقدّمه ابن خلدون
  228. مجلّه آشنا، سال اوّل، شماره 5، ص 58، آبان ماه سال 1371
بازگشت به کتب معروف سیاسی