کتابخانه:اوضاع طبیعی و انسانی قیامت از دیدگاه قرآن و حدیث
|
| |
| نویسنده | مهدی امین |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه نشر شهر |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۷ |
| شابک | ۹۷۸-۶۰۰-۵۲۲۱-۱۴-۵ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ تقدیم به
- ۲ مقدمه ناشر
- ۳ مقدمه مؤلف
- ۴ فصل اول:وضعیت انسانی در روز محشر
- ۴.۱ قسمت اول: کیفیت زنده کردن مردگان
- ۴.۲ قسمت دوم: کلیاتی از آغاز و انجام قیامت
- ۴.۳ قسمت سوم : مشخصههای قیامت
- ۴.۳.۱ مشخصهها و معرفههای قیامت و روز حشر
- ۴.۳.۲ تفاوت حساب روز قیامت با بازجوئیهای برزخ یا قبر
- ۴.۳.۳ معرفه دوم قیامت : روز مشهود
- ۴.۳.۴ نوع دیدن در روز قیامت
- ۴.۳.۵ ظهور و بروز اسرار باطنها
- ۴.۳.۶ معرفه سوّم قیامت : زمان وقوع
- ۴.۳.۷ معرفه چهارم قیامت: تکلّم در روز قیامت
- ۴.۳.۸ چگونگی تکلم در روز قیامت
- ۴.۳.۹ ظهور ملکات نفسانی به جای تکلم در قیامت
- ۴.۳.۱۰ روز شهادت گواهان (تکلم اضطراری و بی اختیار)
- ۴.۳.۱۱ معرفه پنجم قیامت: ظهور نتیجه اعمال انسان (پایان اختیار و عمل)
- ۴.۳.۱۲ روز قیامت، ظرف جزا (نه ظرف عمل)
- ۴.۳.۱۳ معرفه ششم قیامت : سعادت و شقاوت
- ۴.۳.۱۴ بهشت یا آتش در قیامت (انتهای سیر انسانی)
- ۴.۳.۱۵ تدارک برای سفر با سعادت آخرت
- ۴.۳.۱۶ صدای نفس بدبختان در آتش جهنم
- ۴.۳.۱۷ از معرفههای قیامت: برطرف شدن تردیدها
- ۴.۳.۱۸ هر کس آنچه کرده میداند
- ۴.۳.۱۹ کورشدگان و فراموششدگان روز محشر
- ۴.۳.۲۰ اصناف سهگانه مردم در روز محشر
- ۴.۳.۲۱ خروج از قبر و فاش شدن نهان انسان
- ۴.۳.۲۲ حال فزع کل موجودات
- ۴.۳.۲۳ موقفیازپنجاه مواقف روزقیامت
- ۴.۳.۲۴ قیامت در سوره قیامت
- ۴.۳.۲۵ روزی که مؤمنین، استهزاگران را نظاره میکنند
- ۴.۳.۲۶ قطع ارتباط افراد و خانواده و نسب در روز قیامت
- ۴.۳.۲۷ روزی که بت و بتپرست با هم محشور میشوند
- ۴.۳.۲۸ حشر جمعی مشرکین و خدایان دروغین
- ۴.۳.۲۹ روز بییار و بی یاور
- ۴.۳.۳۰ حشر و ظهور مالکیت حقیقی الهی
- ۴.۳.۳۱ خلق قیامت و نفخ صور و کیفیت احضار و حشر عام
- ۴.۳.۳۲ نشر و بازشدن طومار مردگان در پیشگاهالهی
- ۴.۴ قسمت چهارم: وضعیت زنده شدگان
- ۴.۴.۱ بازگشت خاک هر قالبی به قالبروح خود
- ۴.۴.۲ ورود به قیامت با سائق و شاهد
- ۴.۴.۳ کنار رفتن پرده غفلت و تیزبین شدن دیدگان
- ۴.۴.۴ فرشته موکل تحویلش میدهد
- ۴.۴.۵ شرح روزی که در صور دمیده میشود
- ۴.۴.۶ پایان سرنوشت انسانها
- ۴.۴.۷ فَتَعالَی اللّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ! [۳۰]
- ۴.۴.۸ رستاخیز همه مردگان با آخرین نفخه صور
- ۴.۴.۹ حال مردم در نفخه اول صور و در نفخهدوم صور
- ۴.۴.۱۰ کیفیت نفخ و دمیدن در صور
- ۴.۴.۱۱ از قبرها با سرعت بیرون میآیند
- ۴.۴.۱۲ تلاطم انسانی قبل از قیامت و نفخ صور برای جمع شدن
- ۴.۴.۱۳ صحرای محشر
- ۴.۴.۱۴ سؤال یوم حشر
- ۴.۴.۱۵ هلاکشدگان در پیشگاه خدا حاضر خواهند شد
- ۴.۴.۱۶ ظهور دهشت و اهوال غیر قابل تصور در قیامت
- ۴.۴.۱۷ روز آزفه، دلها از شدت ترس بهگلوگاه میرسد
- ۴.۴.۱۸ یَوْمَ التَّناد، روز فریادهای بلند و فرارهای بی فایده
- ۴.۴.۱۹ شدت روز قیامت و ناتوانی مستکبرین از سجده
- ۴.۴.۲۰ توصیف روز قیامت و عذاب کفار در آن
- ۴.۴.۲۱ روزی سخت بر کافران، روز نقر ناقور
- ۴.۴.۲۲ بطشه کبری! انتقام الهی
- ۴.۴.۲۳ حال انسان در روز قیامت
- ۴.۴.۲۴ حال جمعی مردم در روز قیامت
- ۴.۴.۲۵ احوال متفاوت انسانها در وقوع صیحه آسمانی
- ۴.۴.۲۶ طامّه کبری - ضابطه سکونت در جهنم و سکونت در بهشت
- ۴.۴.۲۷ مقام پروردگار و کسی که از آن بترسد=
- ۴.۵ قسمت پنجم: رستاخیز سایر موجودات
- ۵ فصل دوم:تغییرات طبیعی و نشانههای 58 گانه قیامت
- ۵.۱ سقوط نظام دنیا و نشانههای آن
- ۵.۱.۱ نشانه 1 محوشدن نور ستارگان
- ۵.۱.۲ نشانه 2 شکافته شدن آسمان
- ۵.۱.۳ نشانه 3 ریشهکن شدن کوهها
- ۵.۱.۴ نشانه 4 حاضرشدن انبیاء
- ۵.۱.۵ نشانه 5 وقوع زلزله عظیم
- ۵.۱.۶ نشانه 6 - رها کردن عزیزان
- ۵.۱.۷ نشانه 7 گیج و دهشت زده شدن آدمها
- ۵.۱.۸ نشانه 8 پیچیده و تاریکشدن خورشید
- ۵.۱.۹ نشانه 9 سقوط و تیرهشدن ستارگان
- ۵.۱.۱۰ نشانه 10 راه افتادن کوهها
- ۵.۱.۱۱ نشانه 11 بیصاحب ماندن اموال
- ۵.۱.۱۲ نشانه 12 محشور شدن وحوش
- ۵.۱.۱۳ نشانه 13 آتش شدن دریاها
- ۵.۱.۱۴ نشانه 14 رسیدن نفوس به زوج خود
- ۵.۱.۱۵ نشانه 15 سؤال از دختران زنده بگور شده
- ۵.۱.۱۶ نشانه 16 باز شدن نامههای اعمال
- ۵.۱.۱۷ نشانه 17 کندهشدن و پیچیدهشدن آسمانها
- ۵.۱.۱۸ نشانه 18 افروخته شدن دوزخ
- ۵.۱.۱۹ نشانه 19 نزدیک شدن بهشت به اهل آن
- ۵.۱.۲۰ نشانه 20 پی بردن فرد به اعمال خود
- ۵.۱.۲۱ نشانه 21 منشق و منقاد شدن آسمان
- ۵.۱.۲۲ نشانه 22 گشاد شدن زمین و بیرون ریختن مردگان
- ۵.۱.۲۳ نشانه 23 برکندهشدن کوهها و ظهور افق زمین
- ۵.۱.۲۴ نشانه 24 بازشدن درهای آسمان
- ۵.۱.۲۵ نشانه 25 تلاشی و تبدیل کوهها به سراب
- ۵.۱.۲۶ نشانه 26 تغییریافتن زمین و آسمان بهشکل دیگر
- ۵.۱.۲۷ نشانه 27 ذره ذره شدن کوهها و تخت شدن زمین
- ۵.۱.۲۸ نشانه 28 پیچیدهشدن آسمان مانند طومار
- ۵.۱.۲۹ نشانه 29 حرکت کوهها چون ابرها
- ۵.۱.۳۰ نشانه 30 آسمان مثل مس ذوبشده
- ۵.۱.۳۱ نشانه 31 کوههامثل پشمحلاجیشده
- ۵.۱.۳۲ نشانه 32 خسوف و تاریک شدن ماه
- ۵.۱.۳۳ نشانه 33 جمعشدن ماه و خورشید با هم
- ۵.۱.۳۴ نشانه 34 دود آوردن آسمان
- ۵.۱.۳۵ نشانه 35 روشن شدن زمین با نور پروردگار
- ۵.۱.۳۶ نشانه 36 دمیده شدن در صور
- ۵.۱.۳۷ نشانه 37 کوبیدهشدن زمین و کوهها
- ۵.۱.۳۸ نشانه 38 منشق و واهی شدن آسمان
- ۵.۱.۳۹ نشانه 39 ظاهر شدن ملائکه و عرش برای انسانها
- ۵.۱.۴۰ نشانه 40 فاش شدن عقاید و اعمال انسان برای خدا
- ۵.۱.۴۱ نشانه 41 قرارگرفتن همه مردگان در روی زمین
- ۵.۱.۴۲ نشانه 42 زیرو رو شدن نظام عالم
- ۵.۱.۴۳ نشانه 43 تکانخوردن زمین با زلزله عظیم
- ۵.۱.۴۴ نشانه 44 آرد شدن کوهها و پراکنده شدن آنها در هوا
- ۵.۱.۴۵ نشانه 45 انفطار و پارهشدن آسمان
- ۵.۱.۴۶ نشانه 46 درهم شدن ستارگان و خروج آنها از مدار
- ۵.۱.۴۷ نشانه 47 متصل و مخلوط شدن دریاها با هم
- ۵.۱.۴۸ نشانه 48 منقلبشدن خاک قبرها و ظاهرشدن مردگان
- ۵.۱.۴۹ نشانه 49 زلزلههای پیدرپی زمین و خروج اثقال آن
- ۵.۱.۵۰ نشانه 50 سخن گفتن زمین از حوادث واقع در روی آن
- ۵.۱.۵۱ نشانه 51 متمایز شدن افراد برای دیدن اعمال خود
- ۵.۱.۵۲ نشانه 52 پراکنده شدن مردم مانند ملخ روی زمین
- ۵.۱.۵۳ نشانه 53 متلاشی شدن کوهها چون پشم رنگارنگ حلاجی
- ۵.۱.۵۴ نشانه 54 تبدیل شدن کوهها به تل ماسه
- ۵.۱.۵۵ نشانه 55 انفطار و شکافته شدن آسمان
- ۵.۱.۵۶ نشانه 56 شکافته شدن آسمان با ابرها و نزول ملائکه
- ۵.۱.۵۷ نشانه 57 آمدن صیحه شدید و فرار انسان از اقربای خود
- ۵.۱.۵۸ نشانه 58 وقوع راجفه و رادفه - زلزله وحشتناک و صیحه عظیم
- ۵.۱ سقوط نظام دنیا و نشانههای آن
- ۶ فصل سوم:یَوْمُ الْفَصْل، روز میقات جمعی
- ۶.۱ یَوْمُ الْفَصْل، روز میقات انسانها از اولین تا آخرین
- ۶.۲ یَوْمُ الْفَصْل، میقات و وعدهگاه خلق
- ۶.۳ یَوْمُ الْفَصْل و کمینگاه بودن جهنم
- ۶.۴ یَوْمُ الْفَصْل و بهشت رستگاران
- ۶.۵ یَوْمُ الْفَصْل و ربوبیت عمومی رحمان
- ۶.۶ ملائکه و روح و نه خصوص طاغیان
- ۶.۷ یَوْمُ الْفَصْل، ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ
- ۶.۸ تمتع مجرمین در دنیا و عذابشان در یَوْمُ الْفَصْل
- ۷ پانویس
تقدیم به
اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةِاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأئیدیه حضرت آیةاللّه محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری و رییس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگترین هدیه آسمانی و عالیترین چراغ هدایت که خداوند عالم به وسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگیری و راهنمایی نموده و مینماید. این انسانها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره میگیرند. ارتباط انسانها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن، فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل میگیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و عمل انسانها به دستورالعملهای آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام میگیرد هرکدام به نوبه خود ارزشمند است. کارهای گوناگونی که دانشمند محترم جناب آقای دکتر بیستونی برای نسل جوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسلجوان با قرآن انجامدادهاند؛ همگی قابل تقدیر و تشکر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصیه میکنم که از این آثار بهرهمند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری 1/2/1388
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضی مقتدایی
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که بهطور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روشهای نو و جالب را به ذهن یک نفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطوریکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضانالمبارک 1427
متنتأییدیه حضرت آیةاللّهسیدعلیاصغردستغیب نماینده محترمخبرگانرهبریدراستانفارس
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْءٍ» (89 / نحل)
تفسیر المیزان گنجینه گرانبهائی است که به مقتضای این کریمه قرآنی حاوی جمیع موضوعات و عناوین مطرح در زندگی انسانها میباشد. تنظیم موضوعی این مجموعه نفیس اولاً موجب آن است که هرکس عنوان و موضوع مدّنظر خویش را به سادگی پیدا کند و ثانیا زمینه مناسبی در راستای تحقیقات موضوعی برای پژوهشگران و اندیشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
این توفیق نیز در ادامه برنامههای مؤسسه قرآنی تفسیر جوان در تنظیم و نشر آثار قرآنی مفسّرین بزرگ و نامی در طول تاریخ اسلام، نصیب برادر ارزشمندم جناب آقای دکتر محمد بیستونی و گروهی از همکاران قرآنپژوه ایشان گردیده است. امیدوارم همچنان از توفیقات و تأییدات الهی برخوردار باشند.
سیدعلی اصغر دستغیب
28/9/86
مقدمه ناشر
براساس پژوهشی که در مؤسسه قرآنی تفسیر جوان انجام شده، از صدر اسلام تاکنون حدود 000/10 نوع تفسیر قرآن کریم منتشر گردیده است که بیش از 90% آنها به دلیل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاری کامل آیات و روایات و کلمات عربی، نثر و نگارش تخصصی و پیچیده، قطع بزرگ کتاب و... صرفا برای «متخصصین و علاقمندان حرفهای»
کاربرد داشته و افراد عادی جامعه به ویژه «جوانان عزیز» آنچنان که شایسته است نمیتوانند از این قبیل تفاسیر به راحتی استفاده کنند.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان 15 سال برای سادهسازی و ارائه تفسیر موضوعی و کاربردی در کنار تفسیرترتیبی تلاشهای گستردهای را آغاز نموده است که چاپ و انتشار تفسیر جوان (خلاصه 30 جلدی تفسیر نمونه، قطع جیبی) و تفسیر نوجوان (30 جلدی، قطع جیبی کوچک) و بیش از یکصد تفسیر موضوعی دیگر نظیر باستانشناسی قرآن کریم، رنگشناسی، شیطانشناسی، هنرهای دستی، ملکه گمشده و شیطانی همراه، موسیقی، تفاسیر گرافیکی و... بخشی از خروجیهای منتشر شده در همین راستا میباشد.
کتابی که ما و شما اکنون در محضر نورانی آن هستیم حاصل تلاش 30 ساله «استادارجمند جناب قایسیدمهدیامین» میباشد.ایشان تمامی مجلدات تفسیرالمیزان را به دقت مطالعه کرده و پس از فیش برداری، مطالب را «بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن تفسیر» در هفتاد عنوان موضوعی تفکیک و برای نخستین بار «مجموعه 70 جلدی تفسیر موضوعی المیزان» را تدوین نموده که هم به صورت تک موضوعی و هم به شکل دورهای برای جوانان عزیز قابل استفاده کاربردیاست.
«تفسیر المیزان» به گفته شهید آیة اللّه مطهری (ره) «بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «المیزان» یکی از بزرگترین آثار علمی علامه طباطبائی (ره)، و از مهمترین تفاسیر جهان اسلام و به حق در نوع خود کمنظیر و مایه مباهات و افتخار شیعه است. پس از تفسیر تبیان شیخ طوسی (م 460 ه) و مجمعالبیان شیخ طبرسی (م 548 ه) بزرگترین و جامعترین تفسیر شیعی و از نظر قوّت علمی و مطلوبیت روش تفسیری، بینظیر است. ویژگی مهم این تفسیر بهکارگیری تفسیر قرآن به قرآن و روش عقلی و استدلالی است. این روش در کار مفسّر تنها در کنار همگذاشتن آیات برای درک معنای واژه خلاصه نمیشود، بلکه موضوعات مشابه و مشترک در سورههای مختلف را کنار یکدیگر قرار میدهد، تحلیل و مقایسه میکند و برای درک پیام آیه به شیوه تدبّری و اجتهادی توسل میجوید.
یکی از ابعاد چشمگیر المیزان، جامعهگرایی تفسیر است. بیگمان این خصیصه از اندیشه و گرایشهای اجتماعی علامه طباطبائی (ره) برخاسته است و لذا به مباحثی چون حکومت، آزادی، عدالت اجتماعی، نظم اجتماعی، مشکلات امّت اسلامی، علل عقب ماندگی مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات مارکسیسم و دهها موضوع روز، روی آورده و بهطورعمیق مورد بحث و بررسی قرارداده است.
شیوه مرحوم علاّمه بهاین شرح است که در آغاز، چندآیه از یکسوره را میآورد و آیه، آیه، نکات لُغوی و بیانیآنرا شرح میدهد و پس از آن، تحت عنوان بیان آیات که شامل مباحث موضوعی است به تشریح آن میپردازد.
ولی متأسفانه قدر و ارزش این تفسیر در میان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فراوانی که با دانشجویان یا دانشآموزان داشتهام همواره نیاز فراوان آنها را به این تفسیر دریافتهام و به همین دلیل نسبت به همکاری با جناب آقای سیدمهدی امین اقدام نمودهام.
امیدوارم این قبیل تلاشهای قرآنی ما و شما برای روزی ذخیره شود که به جز اعمال و نیات خالصانه، هیچ چیز دیگری کارساز نخواهد بود.
دکتر محمد بیستونی
اوضاع طبیعی و انسانی قیامت
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران تابستان 1388
مقدمه مؤلف
اِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریمٌ
فی کِتابٍ مَکْنُونٍ
لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ
این قرآنی است کریم
در کتابی مکنون
که جز دست پاکان و فهم خاصان بدان نرسد!(77 79/ واقعه)
این کتاب به منزله یک «کتاب مرجع» یافرهنگ معارف قرآن است که از «تفسیر المیزان» انتخاب و تلخیص، و بر حسب موضوع طبقهبندی شده است.
در تقسیمبندی به عمل آمده از موضوعات قرآن کریم قریب 70 عنوان مستقل به دست آمد. هر یک از این موضوعات اصلی، عنوان مستقلی برای تهیه یک کتاب در نظر گرفته شد. هر کتاب در داخل خود به چندین فصل یا عنوان فرعی تقسیم گردید. هر فصل نیز به سرفصلهایی تقسیم شد. در این سرفصلها آیات و مفاهیم قرآنی از متن تفسیر المیزان انتخاب و پس از تلخیص، به روال منطقی، طبقهبندی و درج گردید، به طوری که خواننده جوان و محقق ما با مطالعه این مطالب کوتاه وارد جهان شگفتانگیز آیات و معارف قرآن عظیم گردد. در پایان کار، مجموع این معارف به قریب 5 هزار عنوان یا سرفصل بالغ گردید.
از لحاظ زمانی: کار انتخاب مطالب و فیشبرداری و تلخیص و نگارش، از اواخر سال 1357 شروع و حدود 30 سال دوام داشته، و با توفیق الهی در لیالی مبارکه قدر سال 1385پایان پذیرفته و آماده چاپ و نشر گردیده است.
هدف از تهیه این مجموعه و نوع طبقهبندی مطالب در آن، تسهیل مراجعه به شرح و تفسیر آیات و معارف قرآن شریف، از جانب علاقمندان علوم قرآنی، مخصوصا محققین جوان است که بتوانند اطلاعات خود را از طریق بیان مفسری بزرگ چون علامه فقید آیة اللّه طباطبایی دریافت کنند، و برای هر سؤال پاسخی مشخص و روشن داشته باشند.
سالهای طولانی، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهیم قرآن شریف میآموختیم اما وقتی در مقابل یک سؤال درباره معارف و شرایع دینمان قرار میگرفتیم، یک جواب مدون و مشخص نداشتیم بلکه به اندازه مطالب متعدد و متنوعی که شنیده بودیم باید جواب میدادیم.
زمانی که تفسیر المیزان علامه طباطبایی، قدساللّه سرّه الشریف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ایرانی قرار گرفت، این مشکل حل شد و جوابی را که لازم بود میتوانستیم از متن خود قرآن، با تفسیر روشن و قابل اعتمادِ فردی که به اسرار مکنون دست یافته بود، بدهیم. اما آنچه مشکل مینمود گشتن و پیدا کردن آن جواب از لابلای چهل (یا بیست) جلد ترجمه فارسی این تفسیر گرانمایه بود. لذا این ضرورت احساس شد که مطالب به صورت موضوعی طبقهبندی و خلاصه شود و در قالب یک دائرةالمعارف در دسترس همه دیندوستان قرارگیرد. این همان انگیزهای بود که موجب تهیه این مجلدات گردید.
بدیهی است این مجلدات شامل تمامی جزئیات سورهها و آیات الهی قرآن نمیشود، بلکه سعی شده مطالبی انتخاب شود که در تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهیم مطلب پرداخته است.
اصول این مطالب باتوضیح و تفصیل در «تفسیر المیزان» موجود است که خواننده میتواند برای پیگیری آنها به خود المیزان مراجعه نماید. برای این منظور مستند هر مطلب با ذکر شماره مجلد و شماره صفحه مربوطه و آیه مورد استناد در هر مطلب قید گردیده است.
ذکرایننکته لازماست که چونترجمهتفسیرالمیزان بهصورت دومجموعه 20 جلدی و 40جلدی منتشرشده بهتراست درصورت نیازبهمراجعه بهترجمه المیزان، بر اساس ترتیب عددی آیات قرآن به سراغ جلد موردنظر خود، صرفنظراز تعداد مجلدات بروید.
و مقدر بود که کار نشر چنین مجموعه آسمانی در مؤسسهای انجام گیرد که با هدف نشر معارف قرآن شریف، به صورت تفسیر، مختص نسل جوان، تأسیس شده باشد، و استاد مسلّم، جناب آقای دکتر محمد بیستونی، اصلاح و تنقیح و نظارت همهجانبه بر این مجموعه قرآنی شریف را به عهده گیرد.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان با ابتکار و سلیقه نوین، و به منظور تسهیل در رساندن پیام آسمانی قرآن مجید به نسل جوان، مطالب قرآنی را به صورت کتابهایی در قطع جیبی منتشر میکند. این ابتکار در نشر همین مجلدات نیز به کار رفته، تا مطالعه آن در هر شرایط زمانی و مکانی، برای جوانان مشتاق فرهنگ الهی قرآن شریف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگانی هستیم هر یک حامل وظیفه تعیین شده از جانب دوست، و آنچه انجام شده و میشود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله و خاندان جلیلش باد که نخستین حاملان این وظیفه الهی بودند، و بر علامه فقید آیةاللّه طباطبایی و اجداد او، و بر همه وظیفهداران این مجموعه شریف و آباء و اجدادشان باد، که مسلمان شایستهای بودند و ما را نیز در مسیر شناخت اسلام واقعی پرورش دادند!
لیله قدر سال 1385
سید مهدی حبیبی امین
فصل اول:وضعیت انسانی در روز محشر
قسمت اول: کیفیت زنده کردن مردگان
نمونه عملی از نحوه زنده کردن مردگان
«وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اَرِنی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتی قالَ اَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبی قالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتینَکَ سَعْیا وَ اعْلَمْ اَنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ،»
«و بیاد آور آن زمان را که ابراهیم گفت: پروردگارا نشانم بده که چگونه مردگان را زنده میکنی؟ فرمود مگر ایمان نداری؟ عرض کرد، چرا! ولی میخواهم قلبم آرامش یابد، فرمود: پس چهار مرغ بگیر و قطعه قطعه کن و هر قسمتی از آن را برسرکوهی بگذار آنگاه یکیک آنها را صدا بزن، خواهی دید که با شتاب نزد تو میآیند و بدان که خدا مقتدری شکستناپذیر و محکمکار است!» (260 / بقره)
آیه شریفه دلالت میکند بر اینکه ابراهیم علیهالسلام درخواست کرده بود که خدا کیفیت احیا و زنده کردن را به او نشان دهد، نه اصل احیا را .
یعنی، سئوال از کیفیت افاضه[۱] حیات بر مردگان کرده و این که خدا با اجزای آن مرده چه میکند که زنده میشوند؟ و این به عبارتی همان است که خدای سبحان آن را ملکوت اشیاء خوانده و فرموده:
«اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَشَیْئا اَنْیَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِه مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ!»
«امر او هر گاه چیزی را بخواهد ایجاد کند تنها به این است که به آن بگوید: باش و او موجودشود، پس منزهاست خدائی که ملکوت هر چیزی بهدستاوست!» (82و83/یس)
ابراهیم علیهالسلام تقاضا نکرد که میخواهم ببینم اجزای مردگان چگونه حیات را میپذیرند و دوباره زنده میشوند، بلکه تقاضای این را کرد که میخواهم فعل تو را ببینم که چگونه مردگان را زنده میکنی و این تقاضا، تقاضای امر محسوس نیست، هر چند که منفک و جدا از محسوس هم نمیباشد، چون اجزائی که حیات را میپذیرند مادی و محسوسند و لیکن همانطور که گفتیم تقاضای آنجناب تقاضای مشاهده فعل خدا است که امری است نامحسوس، پس در حقیقت ابراهیم علیهالسلام درخواست حقالیقین کردهاست .
خدای تعالی در جواب آن حضرت فرمود:
«قالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُّنَّ جُزْءا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتینَکَ سَعْیا...،»
«گفت: چهار پرنده برگیر و نزد خویش پاره پاره کن، سپس بر هر کوهی پارهای از آنها بگذار و ندایشان کن، که دوان سوی تو آیند...!» (260 / بقره)
این قصه آنطور که در ابتداء به نظر میرسد، یک داستان ساده نیست، اگر به این سادگیها بود، کافی بود که خود خدای تعالی مردهای را (هر چه باشد، چه مرغ و چه حیوانی دیگر،) پیش روی ابراهیم علیهالسلام زنده کند و زائد بر این، کار لغو بیهودهای باشد، در حالی که قطعا چنین نیست و ما میبینیم قیودی و خصوصیاتی زائد بر اصل معنا در این کلام اخذ شده است،مثلاً قید شده :
1 آن مردهای که میخواهد زندهاش کند مرغ باشد.
2 مرغ خاصی و به عدد خاصی باشد.
3 مرغها زندهباشند و خودابراهیم علیهالسلام آنها را بکشد.
4 باید آنهارابههم مخلوط کند، بطوریکه اجزای بدن آنها بههمآمیخته گردند.
5 باید گوشتهای درهم شده را چهار قسمت کند و هر قسمتی را در محلی دور از قسمتهای دیگر بگذارد، مثلاً هر یک را بر قله کوهی بگذارد .
6 عمل زنده کردن به دست خود ابراهیم انجام شود، ابراهیمی که خودش درخواست کرده بود .
7 با دعا و صدا کردن آن جناب زنده شوند.
8 هر چهار مرغ نزدش حاضر گردند .
این خصوصیات زائد بر اصل قصه، بطور مسلم در معنائی که مورد نظر بوده و خدای تعالی میخواسته به ابراهیم علیهالسلام بفهماند، دخالت داشته است.
نکته اول : گفتار ابراهیم علیهالسلام اقتضا میکرد که خدای تعالی عمل احیا را به دست خود آن جناب اجرا کند، لذا میفرماید: چهار مرغ بگیر و سپس آنها را به دست خود ذبح کن و بعد بر سر هر کوهی قسمتی از آن بگذار، که در این سه جمله و در جمله «سپس آنها را بخوان» مطلب به صیغه امر آمده و در آیه «یَأْتینَکَ سَعْیا» خدای تعالی دویدن مرغان، به سوی ابراهیم علیهالسلام را که همان زنده شدنمرغان است مرتبط و متفرع بر دعوت او کرده، پس معلوم میشود آن سببی که حیات را به مردهای که قرار است زنده شود، افاضه میکند، همان دعوت ابراهیم علیهالسلام است، با اینکه ما میدانیم که هیچ زنده شدن و احیائی بدون امر خدای تعالی نیست، پس معلوم میشود که دعوت ابراهیم علیهالسلام به امر خدا، به نحوی متصل به امر خدا بوده که گوئی زنده شدن مرغان هم از ناحیه امر خدا بوده و هم از ناحیه دعوت او و اینجا بود که ابراهیم علیهالسلام کیفیت زنده شدن مرغان یعنی افاضه حیات از طرف خدا به آن مردگان را مشاهده کرد.
اما نکته دوم، در کلمه «مَوْتی» است، از این کلمه فهمیده میشود که کثرت مردگان دخالتی در سئوال آن جناب داشته و این دخالت لابد از این جهت است که وقتی جسدهای متعددی بپوسند و اجزای آنها متلاشی شده وصورتها دگرگون گردد، حالت تمیز و شناخت فرد فرد آنها از بین میرود و کسی نمیفهمد مثلاً این مشت خاک، خاک کدام مرده است و همچنین دیگر ارتباطی میان اجزای آنها باقی نمیماند و همه در ظلمت فنا گم شده و چون داستانهای فراموش شده از یاد میروند، نه در خارج خبری از آنها باقی میماند و نه در ذهن و با چنین وضعی، چگونه قدرت زنده کننده به همه آنها و یا به یکی از آنها احاطه پیدا میکند؟ در حالی که محاطی[۲] در واقع نمانده، تا محیطی به آن احاطه یابد !
سخن کوتاه اینکه: خدای تعالی در پاسخ ابراهیم علیهالسلام به او دستور داد تا چهار عدد مرغ بگیرد، آنگاه زنده شدن آنها را مشاهده کند، یعنی نخست آن مرغها و اختلاف اشخاص و اشکال آنها را ببیند و کاملاً بشناسد و سپس هر چهار مرغ را کشته و اجزای همه را در هم بیامیزد، آنطور که حتی یک جزء مشخص در میان آنها یافت نشود و سپس گوشت کوبیده شده را چهار قسمت نموده و بر سر هر کوهی قسمتی از آنرا بگذارد، تا بطور کلی تمیز و تشخیص آنها از میان برود و آنگاه یک یک را صدا بزند و ببیند چگونه با شتاب پیش او حاضر میشوند، در حالی که تمامی خصوصیات قبل از مرگ را دارا میباشند.
همه اینها تابع دعوت آن جناب بود و دعوت آن جناب متوجه روح و نفس آن حیوان شد، نه جسدش، چون جسدها تابع نفسها هستند و بدنها فرع و تابع روح هستند. و وقتی ابراهیم علیهالسلام مثلاً روح خروس را صدا زد و زنده شد، قهرا بدن خروس نیز به تبع روحش زنده میشود، بلکه تقریبا نسبت بدن به روح (به عنایتی دیگر) همان نسبتی است که سایه با شاخص دارد، اگر شاخص باشد سایهاش هم هست و اگر شاخص یا اجزای آن به طرفی متمایل شود، سایه آن نیز به آن طرف متمایل میگردد و همینکه شاخص معدوم شد، سایه هم معدوم میشود.
خدای سبحان هم وقتی موجودی از موجودات جاندار را ایجاد میکند و یا زندگی را دوباره به اجزای ماده مرده آن بر میگرداند، این ایجاد نخست به روح آن موجود تعلق میگیرد و آنگاه به تبع آن، اجزای مادی نیز موجود میشود و همان روابط خاصی که قبلاً بین این اجزا بود مجددا برقرار میگردد و چون این روابط نزد خدا محفوظ است و مائیم که احاطهای به آن روابط نداریم.
پس تعین و تشخیص جسد بهوسیله تعین روح است و جسد بلافاصله بدون هیچ مانعی بعد از تعین روح متعین میشود و به همین مطلب اشاره میکند آنجا که میفرماید:
«وَاعْلَمْ اَنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ» یعنی بدان که خدا عزیز است و هیچ چیزی نمیتواند از تحت قدرت او بگریزد و از قلم او بیفتد و خدا حکیم است و هیچ عملی را به جز از راهی که لایق آن است انجام نمیدهد، به همین جهت بدن و جسدها را با احضار و ایجادارواح ایجاد میکند، نه به عکس .
و اگر فرمود: بدان که خدا عزیز و حکیم است برای این بود که بفهماند خطور قلبی ابراهیم علیهالسلام که او را وادار کرد چنین مشاهدهای را درخواست کند، خطوری مربوط به معنای دو اسم خدای تعالی یعنی عزیز و حکیم بوده است، لذا در پاسخ او عملی انجام داد تا علم به حقیقت عزت و حکمت خدا برای او حاصل شود[۳].
قسمت دوم: کلیاتی از آغاز و انجام قیامت
کلیاتی از آغاز و انجام قیامت
مطالبی که در این مقدمه میآید یک دوره کامل از وقایعی است که در قیامت از اولین دمیدن صور تا آخرین استقرار انسانها در بهشت یا دوزخ اتفاق میافتد. تفصیل این مطالب شامل تمامی مباحث این کتاب در فصلهای مختلف آن است که در بقیه فصلها مشروحا آمده است و در اینجا بهطور خلاصه به عنوان آغاز قیامت بیان میشود:
الف: قیامت چگونه آغاز میشود
«وَ نُفِخَ فِیالصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِیالسَّمواتِ وَ مَنْفِیالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَاللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قیامٌ یَنْظُروُنَ،»
«و در صور دمیده میشود، که ناگهان آنچه جنبندهای در آسمانها و هر کس که در زمین است میمیرند، مگر کسیکه خدا خواسته باشد! سپس نفخهای دیگر در آن دمیده میشود، که ناگهان همه بهحالت قیام درآمده خیرهنگاه میکنند!» (68/زمر)
«وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جیءَ بِالنَّبِیّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لایُظْلَمُونَ،»
«و زمین به نور پروردگارش روشن میشود و کتاب را پیش رو میگذارند و پیامبران و شاهدان را میآورند و بین آنها به حق داوری میشود و به کسی ظلم نمیشود!» (69 / زمر)
«وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ!»
«و هرکسی عمل خود را به تمام و کمال دریافت میکند و چیزی از عمل کسی کم نمیگذارند و او داناتر است به آنچه مردم میکردند.» (70 / زمر)
با نفخه اول همه میمیرند
ظاهر آنچه در کلام خدای تعالی در معنای نفخ صور آمده این است که این نفخه دوبار صورت میگیرد، یک بار برای اینکه همه جانداران با هم بمیرند و یک بار هم برای اینکه همه مردگان زنده شوند.
جمله «مگر کسی که خدا خواسته باشد،» استثنایی است از اهل آسمانها و زمین.
با نفخه دوم همه زنده میشوند
در صور نفخه دیگری دمیده میشود که ناگهان همه از قبرها برمی خیزند و منتظر میایستند تا چه دستوری برسد و یا چه رفتاری با ایشان میشود و یا برمیخیزند و مبهوت و متحیّر نگاه میکنند.
و اینکه در این آیه آمده که بعد از نفخه دوم بر میخیزند و نظر میکنند، منافاتی با مضمون آیه «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ الاَْجْداثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ،» (51 / یس) و آیه «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجا،» (18 / نبأ) و آیه «وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِیالصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِیالسَّمواتِ وَ مَنْفِیالاَْرْضِ،» (87 / نمل) ندارد، برای اینکه فزعشان و دویدنشان به سوی عرصه محشر و آمدن آنان فوج فوج بدانجا، مانند بپاخاستن و نظر کردنشان حوادثی نزدیک بهمند و چنان نیست که با هممنافات داشته باشند.
تاریکی زمین زایل میگردد
«وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها...،» «اِشْراقُ الاَْرْض» به معنای نورانی شدن زمین است. بعید نیست مراد از اشراق زمین به نور پروردگارش آن حالتی باشد که از خصایص روز قیامت است، از قبیل کنار رفتن پردهها و ظهور حقیقت اشیا و بروز و ظهور واقعیت اعمال، از خیر یا شر، اطاعت یا معصیت، حق یا باطل، به طوری که ناظران حقیقت هر عملی را ببینند، چون اشراق هر چیزی عبارت است از ظهور آن به وسیله نور و این هم جای شک نیست، که ظهور دهنده آن روز خدای سبحان است، چون غیر از خدا هر سبب دیگری در آن روز از سببیت ساقط است. پس اشیا در آن روز با نوری که از خدای تعالی کسب کرده روشن میشوند.
و این اشراق هر چند عمومی است و شامل تمامی موجودات میشود و اختصاصی به زمین ندارد، ولیکن از آنجا که غرض بیان حالت آن روز زمین و اهل زمین است، لذا تنها از اشراق زمین سخن گفته و فرموده: «وَ اَشْرَقَتِ الارْضُ بِنُورِ رَبِّها.»
و اگر به جای کلمه اللّه کلمه رب را آورده برای تعریض بر مشرکین است، که منکر ربوبیت خدای تعالی برای زمین و موجودات زمینی هستند.
و مراد از زمین در عین حال زمین و موجودات در آن و متعلقات آن است، همچنانکه درجمله «وَالاَْرْضُجَمیعاقَبْضَتُهُ،»(27/زمر) نیزمنظور زمینوآنچهدرآناست،میباشد.
نامههای اعمال گشوده میشوند
«وَ وُضِعَ الْکِتابَ...» بعضی از مفسرین گفتهاند: مراد از کتاب، همان نامههای اعمال است، که حساب بر طبق آنها صورت میگیرد و بر طبق آن حکم میکنند. و بعضی دیگر گفتهاند: مراد از کتاب لوح محفوظ است. مؤید این وجه آیه «هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ اِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» (29 / جاثیه) است .
گواهان احضار میشوند
«وَ جیءَ بِالنَّبِیّینَ وَ الشُّهَداءِ...» آوردن انبیا به طوری که از سیاق بر میآید برای این است که از ایشان بپرسند آیا رسالت خدا را انجام دادید یا نه؟ و آیه شریفه: «فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ اُرْسِلَ اِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ،» (6 / اعراف) هم مؤید این معنا است.
و اما آوردن شهدا که عبارتند از گواهان اعمال، آن نیز برای این است که آنچه از اعمال قوم خود دیدهاند و تحمل کردهاند، اداء کنند که در جای دیگر در این باره فرموده: «فَکَیْفَ اِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهیدا.» (41 / نساء)
داوری واقعی آغاز میشود
«وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لایُظْلَمونَ...» قضای بین مردم، عبارت است از داوری بین آنان در آنچه که در آن اختلاف میکردند. این معنا مکرر در کلام خدای تعالی آمده، مانند: «اِنَّ رَبَّکَ یَقْضی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقیامَةِ فیما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ.» (17 / جاثیه)
اعمال به صاحبانش رد میشود
«وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ!» (25 / آل عمران) «وُفِّیَتْ» به معنای دادن و پرداختن چیزی است به حد کمال و تمام. و در جمله مورد بحث به خود عمل متعلق شده، یعنی فرموده: در قیامت خود اعمال را به صاحبانشان میدهیم، نه جزا و پاداش آنرا و این بدان جهت است که دیگر جای شکی در عادلانه بودن جزای آن روز باقی نگذارد و درنتیجه آیهمزبور بهمنزله بیان برایجمله «وَ هُمْ لایُظْلَمُونَ،» است.
«وَ هُوَ اَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ،» یعنی حکم خدا بدین منوال که کتاب را بگذارند و از روی آن به حساب خلایق برسند و همچنین آوردن انبیاء و شهداء بدین جهت نیست که خدا از اعمال بندگان بیاطلاع است و محتاج است تا آگاهان و گواهان بیایند و شهادت دهند، بلکه بدین منظور است که حکمش بر اساس عدالت اجرا گردد و گرنه او به هر چه که خلایق میکنند آگاه است .
ب: احکام کیفراجرامیشود
احکام کیفراجرامیشود
«وَ سیقَ الَّذینَ کَفَروُا اِلی جَهَنَّمَ زُمَرا حَتّی اِذا جاءوُها فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ ایاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِروُنَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا بَلی وَ لکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرینَ،»
«و کسانی که کافر شدند دسته دسته به سوی جهنم رانده میشوند، تا آنجا که به کنار جهنم برسند درها به رویشان باز میشود... و خازنان دوزخ به ایشان میگویند: آیا رسولانی از جنس خود شما به سوی شما نیامدند، که آیات پروردگارتان را بر شما بخوانند و شما را از لقای امروزتان بترسانند ؟
میگویند: بله، آمدند ولیکن کلمه عذاب علیه کفار محقق شده بود!» (71 / زمر)
«قیلَ ادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرینَ!»
«آنگاه گفته میشود: از هر در به دوزخ داخل شوید، در حالیکه در آن، که جای متکبرین است، جاودان باشید!» (72 / زمر)
راندهشدن کفار بصورت گروهی به جهنم
«وَ سیقَ الَّذینَ کَفَروُا اِلی جَهَنَّمَ زُمَرا...» کلمه «سیقَ» به معنای به حرکت واداشتن است. کلمه «زُمَر» به معنای جماعتی از مردم است.
در قیامت کفار را دسته دسته از پشت سر به سوی جهنم میرانند. و چون به جهنم میرسند درهای آن بازمیشود، تا داخلآن شوند.
از اینکه در اینجا فرمود درهای آن باز میشود معلوم میشود درهای متعددی دارد و آیه: «لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ» (44 / حجر) به این معنا تصریح میکند.
اولین سئوال خازنان جهنم
«وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها...» خازنان دوزخ یعنی ملائکهای که موکل برآنند، از در ملامت و انکار برایشان میگویند: آیا رسولانی از خود شما یعنی از نوع خود شما انسانها به سویتان نیامدند تا بخوانند بر شما آیات پروردگارتان را و آن حجتها و براهینی که بر وحدانیت خدا در ربوبیت و وجوب پرستش او دلالت میکند، برایتان اقامه کنند؟
گفتند: چرا چنین رسولانی برای ما آمدند، آنآیات را برای ما خواندند، ولکن زیر بار نرفتیم و آنان را تکذیب کردیم و در نتیجه «حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَیالْکافِرینَ: فرمان خدا و حکم ازلیاش درباره کفار به کرسی نشست!»
منظور از کلمه عذاب همان است که در هنگامی که به آدم فرمان میداد به زمین فرود آید، فرمود :
«وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا اُولئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ.» (39 / بقره)
دستور دخولاز ابواب جهنم
«قیلَ ادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرینَ!» (72 / زمر) گوینده اینفرمان خازنان دوزخند .
از جمله «فَبِئْسَ مَثْوَیالْمُتَکَبِّرینَ،» بر میآید که این فرمان در باره کفاری صادر میشود که از در تکبر آیات خدا را تکذیب کرده و با حق عناد ورزیدهاند .
ج : احکام پاداش اجرا میشود
«وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا حَتّی اِذا جاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ،»
«و کسانیکه ازپروردگارشان میترسند، دسته دسته به سوی بهشت رانده میشوند، تا وقتی که نزدیک آن شوند درهایش گشوده میشود و خازنانش به ایشان گویند سلام بر شما که پاک بودید، پس برای همیشه داخل بهشت شوید!» (73 / زمر)
«وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ اَوْرَثَنَاالاَْرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَالْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ،»
«و گفتند حمد خدا را که به وعده خود وفا کرد و زمین را به ارث در اختیار ما قرار داد، تا در هر جای بهشت که بخواهیم منزل کنیم و چه خوب است اجر عاملین!» (74 / زمر)
«وَ تَرَیالْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قیلَ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ!»
«و ملائکه را بینیکه پیرامون عرش میچرخند و به حمد خدا تسبیح میکنند و بینایشان بهحقداوریمیشود وگفتهمیشود:الحمدللّه ربالعالمین!» (75/زمر).
سوق داده شدن متقین بصورت گروهی به بهشت
«وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا حَتّی اِذا جاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها....»
و کسانی که از انتقام پروردگار خود پرهیز داشتند دسته دسته به سوی بهشت، حرکت داده میشوند، تا آنکه بدانجا برسند، درهای آن برویشان باز میشود و موکلین بهشت در حالی که بهشتیان را استقبال میکنند، به ایشان میگویند: سلام بر شما! که پاک بودید، پس برای همیشه داخل بهشت شوید، شما همگی در سلامت مطلق خواهید بود و جز آنچه مایه خشنودی است نخواهید دید !
در این آیه برخلاف آیه قبلی جواب اذا ذکر نشده و این خود اشاره به آن است که امر بهشت مافوق آن است که با زبان گفته شود و ماورای هر مقیاسی است که اندازهاش را معین کند .
جمله «وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها،» یعنی تا آنکه به بهشت میرسند، در حالی که درها برایشان باز شده است. و منظور از جمله «خَزَنَتُها» ملائکهای هستند که موکل بر بهشتند.
«فَادْخُلُوها خالِدینَ!» اینک داخل شوید که اثر پاکی شما این است که جاودان در آن زندگی کنید !
صدق وعده پروردگار
«وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ اَوْرَثَنَا الاَْرْضَ...» گویندگان این سخن مردم پرهیزگارند و مرادشاناز وعدهایکه خدا بهآنان دادهبود، آن وعدهای است که در قرآن و در سایر وحیهاکه بهانبیای دیگر کرده بود، مکرر آمده و متقین را وعده بهشت داده، از آن جمله در قرآن عزیزش فرموده: «لِلَّذینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ،» (15 / آل عمران) و نیز فرموده: «اِنَّ لِلْمُتَّقینَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتِ النَّعیمِ.» (34 / قلم)
بعیدنیستکهمرادازاینوعده،وعدهبهارثدادنبهشتباشد،همچنانکهدرقرآنفرموده: «اُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ، اَلَّذینَ یَرِثُونَالْفِرْدَوْسَ هُمْ فیها خالِدوُنَ،» (10 و 11 / مؤمنون) و بنابراین احتمال جمله «وَ اَوْرَثَنَا الاَْرْضَ،» چنین معنا میدهد: گفتند حمد آن خدایی را سزد که به وعده خود وفا کرد و بهشت دیگران راهم به ما ارث داد!
وراثت زمین بهشت
«وَ اَوْرَثَنَا الاَْرْضَ،» مراد از کلمه «أَرْض» به طوری که گفتهاند زمین بهشت است، یعنی همانجایی که بهشتیان در آنجا مستقر میشوند. و در اول سوره مؤمنون هم هست که مراد از ارث دادن بهشت، این است که : بهشت را برایشان باقی گذاشت، با اینکه در معرض آن بود که دیگران آن را ببرند و یا حداقل شریک ایشان شوند، ولی آن دیگران (در اثر گناه و شرک) سهم بهشت خود را از دست دادند و به اینان منتقل گردید .
اقامت و استفاده دلخواه از بهشت
«نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ،» این جمله بیانگر ارث دادن زمین به ایشان است و اگر با اینکه جا داشت بفرماید «نَتَبَوَّأُ مِنْها،» فرمود: «نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ،» و خلاصه با اینکه جا داشت ضمیر کلمه «أَرْض» را به کار ببرد کلمه جنت را آورد برای این است که کلمه ارض را معنا کند و بفهماند که منظور ما از أرض همان بهشت است.
و معنای آیه این است که: پرهیزکاران بعد از داخل شدن در بهشت، میگویند: حمد خدایی را که به وعده خود وفا کرد، آن وعدهای که میداد که به زودی ما را داخل بهشت میکند. و یا آن وعدهای که میداد که به زودی بهشت را به ما به ارث میدهد و ما در بهشت هر جایش که دلمان بخواهد مسکن خواهیم کرد. از جمله اخیر به دست میآید که بهشتیان هر چه بخواهند در بهشت دارند.
«فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ!» یعنی چه خوب است اجر آنهایی که برای خدا عمل کردند و این جمله - به طوری که از سیاق برمیآید - سخن اهل بهشت است، احتمال هم دارد تتمه کلام خدای تعالی باشد.
داوری بحق و حمد خدای سبحان
«وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ....» تو در آن روز ملائکه را میبینی در حالی که گرداگرد عرشند و پیرامون آن طواف میکنند، تا اوامر صادره را اجرا کنند و نیز میبینی که سرگرم تسبیح خدا با حمد اویند.
کلمه «حافّین» به معنای احاطه کردن و حلقه زدن دور چیزی است. و کلمه عرش عبارت است از آن مقامی که فرامین و اوامر الهی از آن مقام صادر میشود، فرامینی که با آن امر عالم را تدبیر میکند. و ملائکه عبارتنداز: مجریان مشیت خدا و عاملان به اوامر او.
و دیدن ملائکه به این حال کنایه است از اینکه بعد از درهم پیچیده شدن آسمانها، ملائکه را بهاین صورت و حال میبینی.
«وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ،» ممکن است مراد از کلمه قضا در آیه قبل، خود حکم الهی باشد و مراد از قضا در این جمله مجموع جزئیات باشد، جزئیاتی که از ساعت مبعوث شدن تا آخرین لحظه، یعنی لحظه داخل شدن دوزخیان در دوزخ و استقرار در آن و در آمدن بهشتیان در بهشت و استقرار در آن، پیش میآید.
«وَ قیلَ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ!»
این جمله خاتمه آغاز و انجام خلقت است و هم ثنایی است عمومی برای خدای تعالی، که هیچ کاری نکرده و نمیکند، مگر آنکه آن کار جمیل و زیبا است.
بعضی از مفسرین گفتهاند: گوینده این حمد همان متقین هستند، چون حمد اولشان برای داخل شدن در بهشت بوده و حمد دومشان برای این بوده که خدا حکم را به نفع آنان صادر فرمود و به حق بین ایشان و غیر ایشان داوری کرد.
مؤید این وجه آیه شریفه زیر است که در صفت اهل بهشت میفرماید: «وَ اخِرُ دَعْویهُمْ اَنِ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ!» (10 / یونس)
و این خود حمدی است عام که حمد آخرین روز خلقت است[۴].
اعاده انسان به قبر و اخراج از قبر
«و َاللّهُ اَنْبَتَکُمْ مِنَ الاَْرْضِ نَباتا،»
«و خدا بود که شما را چون گیاه از زمین به نحوی ناگفتنی رویانید،» (17 / نوح)
«ثُمَّ یُعیدُکُمْ فیها وَ یُخْرِجُکُمْ اِخْراجا،»
«و سپس او است که شما را به زمین برگردانیده و باز به نحوی ناگفتنی از زمین خارج میکند.» (18/ نوح)
منظور از برگرداندن به زمین این است که شما را میمیراند و در قبر میکند. و منظور از اخراج این است که روز قیامت برای جزا از قبر بیرونتان میآورد.
آیه مورد بحث با آیه قبلیش مجموعا همان را میخواهند افاده کنند که آیه زیر در مقام افاده آن است: «فیها تَحْیَوْنَ وَ فیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ.»(25 / اعراف)
و در اینکه فرمود: «شما را خارج میکند،» و نفرمود: «سپس شما را خارج میکند،» اشاره است به اینکه اعاده شما به زمین و بیرون آوردنتان در حقیقت یک عمل است و اعاده جنبه مقدمه را برای اخراج دارد و انسان در دو حال اعاده و اخراج در یک عالم است، آن هم عالم حق است، همچنان که در دنیا در عالم غرور بود[۵].
قسمت سوم : مشخصههای قیامت
مشخصهها و معرفههای قیامت و روز حشر
«اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لِمَنْ خافَ عَذابَ الاْخِرَةِ ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ،»
«و دراین برای کسیکه از عذاب قیامت بترسد آیتی است و قیامت روزی است که همهمردم یکجا جمع میشوند و این، روز حضور یافتن همه است،» (103/هود)
«وَ ما نُؤَخِّرُهُ اِلاّ لاَِجَلٍ مَعْدُودٍ،»
«و آنرا جز برای مدتی معین مؤخر نمیداریم،» (104 / هود)
«یَوْمَ یَأْتِ لاتَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ،»
«روزی بیاید که هیچ کس جز به اذن او سخن نگوید و برخی از آنان بدبخت باشد و برخی نیکبخت،» ( 105 / هود)
«فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ،»
«اما کسانی که بدبختند در آتشند و برای آنها زفیر و شهیق است،» (106 / هود)
«خلِدینَ فیها مادامَتِالسَّمواتُوَالاَْرْضُ اِلاّ ماشآءَرَبُّکَ اِنَّ رَبَّکَ فَعّالٌ لِمایُریدُ،»
«و تا آسمانها و زمین هست در آن جاودانند مگر آنچه پروردگار تو بخواهد که پروردگارت هر چه بخواهد میکند،» (107 / هود)
«وَ اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خلِدینَ فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَالاَْرْضُ اِلاّ ما شآءَ رَبُّکَ عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ.»
«اما کسانی که نیکبختند در بهشتند و تا آسمانها و زمین هست در آن جاودانند مگر آنچه خدای تو بخواهد که این بخششی قطعنشدنی است.» (108 / هود)
معرفه اول قیامت: روز جمع شدن تمام مردم (از اولین تا آخرین)
«ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ،» یعنی آن روزی که عذاب آخرت، در آن به وقوع میپیوندد روزی است که همه مردم برای دیدنش جمع میشوند.
و روزقیامت را به روزی توصیف کرده که مردم برای آن مجموعند و نفرموده: بزودی جمع میشوند و یا جمع میشوند برای آن مردم تا دلالت کند بر اینکه جمع شدن مردم برای آن، از اوصاف لازم و لاینفک آن است و حاجتی نیست به اینکه از آن خبر داده شود .
پس این روز شأنی دارد که هیچ روز دیگر ندارد و آن شأن صورت نمیگیرد مگر به اینکه همه مردم بدون استثناء جمع شوند و احدی از حضور در آن تخلف نکند.
روز قیامت مردم نیز شأنی دارند که با آن تمامی افراد بشر به همدیگر ارتباط یافته، اولی با آخری و آخری بااولی در آن مختلط میشود و بعض با کل مربوط میشود. و آن شأن عبارت است از رسیدگی به حساب اعمالشان، از نظر ایمان و کفر و اطاعت و معصیت. و کوتاه سخن از نظر سعادت و شقاوت .
پر واضح است که یک عمل واحد از یک انسان از تمامی اعمال گذشتهاش که با اصول باطنیش ارتباط دارد سرچشمه گرفته و اعمال آیندهاش که آنها نیز با احوال قلبیش مرتبط است از آن یک عمل منشأ میگیرد.
روز جمع شدن تمام مردم (از اولین تا آخرین)
و همچنین عمل یک انسان با اعمال هر کس که با او ارتباط دارد مرتبط میشود، یعنی اعمال آنها از عمل این متأثر گشته و یا اعمال ایشان در عمل وی مؤثر بوده است و همچنین اعمال انسانهای گذشته با انسانهای آینده و اعمال انسانهای آینده با انسانهای گذشته ارتباط دارد.
در بین گذشتگان، پیشوایانی بودند که مردم را هدایت میکردند و یا گمراه میساختند و اعمال آنان در اعمال آیندگان اثر داشته و ایشان مسؤول آنند، همچنانکه در متأخرین اتباع و دنبالهروهایی هستند که از غرور و فریب پیشوایان گذشتهشان پرسش میشوند. و جزاء و کیفر هم از حکم فصل و داوری که حق را از باطل جدا میسازد تخلفپذیر نیست.
و مطلبی که وضعش چنین باشد و آن داوری که دامنهاش از ابتدا تا انتهای بشریت گسترش داشته باشد، جز در روزی که اولین و آخرین بشر یکجا جمع باشند و احدی غایب نباشد صورت نمیگیرد.
تفاوت حساب روز قیامت با بازجوئیهای برزخ یا قبر
از همین جا میتوان فهمید که بازجویی از تک تک مردم در قبر و اجرای پارهای از ثوابها و عقابها در آن، بطوری که آیات راجع به عالم برزخ بدان اشاره نموده و روایات واردهاز پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و امامان اهل بیت علیهالسلام بطور تفصیل از آن خبر میدهد، غیر از مسأله حسابروزقیامت و بهشت و دوزخ جاودانهایاستکهخداوند ازآنخبردادهاست.
چون باز جویی و سؤالی که افراد در قبر دارند، برای تکمیل پرونده اعمال است، تا برای فرا رسیدن قیامت بایگانی شود و بهشت و دوزخ برزخی هم منزلگاه موقتی است، مانند منزلگاههای موقتی که برای مسافرین در وسط راه آماده میسازند.
آری، در عالم برزخ بطور کامل به حساب کسی نمیرسند و در آنچه کرده حکم فصل و جزای قطعی صادر نمیکنند، همچنانکه آیه: «اَلنّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّا وَ عَشِیّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ اَدْخِلُوا الَ فِرْعَوْنَ اَشَدَّ الْعَذابِ،» (46 / غافر) و آیه «... یُسْحَبُونَ فِی الْحَمیمِ ثُمَّ فِیالنّارِ یُسْجَروُنَ،» (71و72/غافر)بدان اشاره دارند، چه از عذاب برزخیان تعبیر کرده به عرضه بر آتش و از عذاب قیامتیان به داخل شدن در آن، که عذابی است شدیدتر و در دومی از عذاب برزخیان تعبیر کرده است به «سحب در حمیم - کشیدن در آب جوشان،» و از قیامتیان به «سجر در نار - سوختن در آتش.»
و نیز آیه شریفه:«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ، فَرِحینَ بِما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ اَلاّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ،» (169 و 170 / آل عمران) که صراحت دارد در اینکه مربوط است به عالم قبر و گفتگویی از حساب و بهشت خلد در آن به میان نیامده، تنها بهطور اجمال پارهای از تنعمها را ذکر کرده است.
و نیزآیهشریفه: «حَتّی اِذا جاءَاَحَدَهُمُالْمَوْتُ قالَ رَبِارْجِعُونِ لَعَلّی اَعْمَلُ صالِحا فیما تَرَکْتُ کَلاّ اِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ،»(99 و 100/مؤمنون) که خاطر نشان میسازد مردم بعد از مردن در برزخی زندگی میکنند که متوسط است میان حیات دنیوی - که بازیچهای بیش نیست - و میان حیات اخروی - که حقیقت زندگی است - همچنانکه فرموده: «وَ ما هذِهِ الْحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ لهو وَ لعب وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ.» (64 / عنکبوت)
کوتاه سخن، دنیادار عمل و برزخ دار آماده شدن برای حساب و جزاء و آخرت دار حساب و جزاء است.
و آیهشریفه: «یَوْمَ لا یُخْزِیاللّهُالنَّبِیَّ وَالَّذینَ امَنُوا مَعَهُ نورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ بِاَیْمانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنا اَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَاغْفِرْ لَنا،»(8/تحریم)کهمیرساند رسولخدا صلیاللهعلیهوآله و مؤمنینی که با اویند با نوری که در دنیا کسب نموده و در برزخ فراهم کردهاند به عرصه قیامت در آمده، آنگاه در خواست میکنند که خدا نورشان را تکمیل نماید و بقایای عالم لهو و لعب را از آنان بزداید.
معرفه دوم قیامت : روز مشهود
«وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ،» این جمله به منزله نتیجه و تفریعی است که به ظاهرش بر جمله قبلی «ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ،» مترتب شده است، چون جمع شدن مردم مستلزم مشاهده نیز هست، چیزی که هست لفظ جمله مورد بحث مقید به ناس - مردم نشده و اطلاقش اشعار دارد بر اینکه آن روز برای هر کسی که بتواند مشاهده کند مشهود است، چه مردم، چه ملائکه و چه جن .
و آیات بسیاری که دلالت میکنند به محشور شدن جن و شیاطین و حاضر شدن ملائکه در قیامت همه این اطلاق را تأیید میکنند.
نوع دیدن در روز قیامت
دقت و تدبر در امثال آیه: «لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطائَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ،»(22 / ق) وآیه:«رَبَّنا اَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحا اِنّا مُوقِنُونَ،» (12 / سجده) که حکایت کلام گنهکاران است و آیه: «وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَکُوا مَکانَکُمْ اَنْتُمْ وَ شُرَکآؤُکُمْ فَزَیَّلْنا بَیْنَهُم...» (28 / یونس)
«هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مآ اَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا اِلَی اللّهِ مَوْلیهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْما کانُوا یَفْتَروُنَ،» (30 / یونس)
این معنا را به دست میدهد که روز قیامت روزی است که خداوند بندگان را جمع نموده، حجاب و پردهها را از جلو دیدگان و حواسشان بر میدارد در نتیجه حقایق بهطور تام و کامل برایشان ظاهر میگردد و آنچه در این نشاه دنیا بر ایشان مستور و در پس پرده غیب بود، در آنجا برایشان مشهودمیشود.
در این موقع است که دیگر شک و تردیدی بر دلی راه نیافته و دلی را به وسوسه نمیاندازد و همه به معاینه درک میکنند که خدا حق مبین است و مشاهده میکنند که تمام قدرتها برای او و ملک و عصمت و امر و قهر، تنها شایسته اوست و شریکی برای او نیست.
و آن استقلالی که در دنیا برای اسباب پنداشته میشد از بین رفته و روابط تأثیری که میان اشیاء بود زایل میگردد، در این هنگام است که ستارگان اسباب فرو ریخته، اخترانی که اوهام را در ظلمات راهنمایی میکردند خاموش میشوند و دیگر برای هیچ دارندهای ملکی بطور استقلال نمیماند، دیگر برای هیچ قدرتمندی قدرتی که با آن، عزت به خرج دهد نمانده، برای هیچ چیز ملجا و پناهگاهی که بدان پناهنده شود و به وسیله عصمتش خود را حفظ نماید باقی نمیماند و دیگر پردهای نخواهد ماند که چیزی را از چیز دیگری محجوب و پوشیده بدارد و امر همهاش برای خدای واحد قهار است و جز او کسی مالک چیزی نیست و در این اوصاف که برشمردیم آیات بسیاری در قرآن کریم است که بر کسی که در کلام خدای تعالی تدبر کند مخفی نمیماند.
و ایناست معنای جمله: «یَوْمَ هُمْبارِزُونَ لایَخْفی عَلَیاللّهِمِنْهُمْشَیْءٌ...،» (16/مؤمن) و جمله: «... ما لَکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ...،» (33 / مؤمن) و جمله: «یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئا وَ الاَْمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ،» (19 / انفطار) و همچنین آیات و جملات بسیار دیگریکه همهدر این صدد هستند، که نفی کنندآنچهرا که اوهامدراین نشأهدنیوی - کهجز لهو و لعبچیز دیگرینیست - میآراید.
و چنین وانمود میکند که این اسباب ظاهری هر یک برای خود سببی است مستقل در تأثیر و هر کدام به صفتی از اوصاف ملک، سلطنت، قوّت، عزّت و کرامت متّصف است و اتّصافش هم بهطور حقیقت است و این خود اینهایندکه یکیمیدهد و آن دیگری منع میکند یکی نافع است و دیگری مضرّ و در غیر این اسباب ظاهری سود و زیانی نیست.
ازهمینجامیتوانبهمعنایآیه:«یَوْمَیَأْتِلاتَکَلَّمُنَفْسٌاِلاّ بِاِذْنِه...،»(105/هود)مأنوس شد و این معنا در آیات دیگری قریب به همین عبارت تکرارشده، مانندآیه: «...لایَتَکَلَّمُونَ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَوابا» (38/نبأ) و آیه «هذا یَوْمُ لا یَنْطِقُونَ.» (35/مرسلات)
ظهور و بروز اسرار باطنها
خدای تعالی در مواردی که روز قیامت را توصیف میکند میفرماید: «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِر،»(9/طارق) و نیز میفرماید: «...اِنْ تُبْدُوا ما فی اَنْفُسِکُمْ اَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّهُ...،» (284 / بقره) و با این کلمات خود روشن میسازد که حساب در روز قیامت به آن صفات و نیّات و احوال خوب و بدی است که در دلها است، نه به ظواهر اعمال که در این نشأه یعنی در دنیا کاشف آن احوال است.
پس آنچه که از احوال قلب و زوایای دل در دنیا مستور و پنهان بوده در آخرت ظاهر و عریان جلوهگر میشود و آنچه که امروز غیبت است در آن روز شهادت خواهد بود.
معرفه سوّم قیامت : زمان وقوع
«وَ ما نُؤَخِّرُهُ اِلاّ لاَِجَلٍ مَعْدُودٍ،»
«و آن را جز برای مدّتی معین مؤخر نمیداریم،» (104 / هود)
یعنی برای این روز «أَجَل» و سررسیدی است، که قبل از رسیدن آن واقع نخواهد شد و کسی نیست که حکم خدا را عقب بیندازد و قضای او را لغو کند، خود او هم آن روز را تأخیر نمیاندازد، مگر تا همان سررسیدی که خودش برشمرده است .
وقتی آن عدد تمام شد، سرآمد مزبور فرا میرسد و قیامت قیام میکند.
معرفه چهارم قیامت: تکلّم در روز قیامت
«یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ،»
«روزیبیایدکه هیچکس جز بهاذن او سخن نگوید و برخی از آنان بدبخت باشند و برخی نیکبخت.» (105/هود)
«یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه...،» روزی که میآید آن اجلی که قیامت تا آنروز به تأخیر میافتد، هیچکس تکلم نمیکند مگر به اذن او، در جای دیگر فرموده: «مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللّهِ لاَتٍ.» (5/عنکبوت)
و معنای آیه مورد بحث این است که: هیچ نفسی به کلامی تکلّم نمیکند مگر به آن کلامی که به اذن خدا همراه باشد، نه مانند دنیا که هر حرفی بخواهد بزند، چه خدا اجازه تشریعی داده باشد و چه نداده باشد.
و این صفت را که کسی تکلّم نمیکند، مگر به اذن او از خواص معرّف روز قیامت شمرده و حال آنکه اختصاص به آن ندارد، هیچ نفسی از نفوس تکلّم نمیکند و هیچ حادثی از حوادث در هیچ وقتی از اوقات اتّفاق نمیافتد مگر به اذن او.
در پارهای از بحثهای گذشته هم گفتیم که غالب معرفههایی که خداوند در قرآن برای روز قیامت ذکر کرده، با اینکه در سیاق اوصاف خاصّه به آن آورده است، معذلک شامل غیر آن هم میشود، مانند آیه: «یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَیاللّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ...،» (16/غافر) و آیه: «یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرینَ ما لَکُمْ مِنَاللّهِمِنْ عاصِمٍ...،» (33 / غافر) و آیه: «یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئا وَالاَْمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ،» (19/انفطار) و همچنین آیاتی دیگر .
و به خوبی واضح است که این اوصاف مختص به روز قیامت نیست، چون هیچ وقت چیزی بر خدا پوشیده نیست و هیچ وقت چیزی، کسی را از غضب او نگاه نمیدارد و هیچ وقت کسی قدرتی ندارد تا برای کسی کاری صورت دهد، مگر به اذن او و خلق و امر هم همیشه از آن اوست .
چگونگی تکلم در روز قیامت
اما اینکه تکلّم در قیامت به چهمعناست میگوییم: تکلّمیکه در میان ما مردم متداول است عبارت است از استخدام صوتها و ترکیب آن به نحوی از وضع و اعتبار، که دلالت کند بر آن معانی که در ضمایر و دلها نهفته است و این معنا را احتیاج اجتماعی به تبادل اغراض و منویات متداول کرده، چون نه میتوان از تفاهم افراد با یکدیگر و تبادل اغراض صرفنظر کرد و نه راهی غیر استخدام اصوات به درون دلها وجود دارد .
آری، سخن گفتن، از اسباب و وسایل اجتماعی است که مابه وسیله آن به معانی و اغراض نهفته در دلها پی میبریم.
پس قوام آن و علت پیدایشش این بوده که انسان از احاطه به آنچه که در اذهان و دلهاست عاجز مانده و قطعا اگر حسی میداشته که به وسیله آن، معانی ذهنی یکدیگر را درمییافت، همانطور که مثلاً چشم نورها و رنگها و لامسه حرارت و برودت و نرمی و زبری را درمییابد، احتیاجی به وضع واژهها و سپس تکلم با آنها پیدا نمیکرد و آنچه امروز در میان ما به نام کلمه و یا کلام نامیده میشود وجود نمییافت و همچنین اگر نوع بشر مانند سایر انواع حیوانات میتوانست بطور انفرادی زندگی کند باز از تکلم و سخن گفتن خبری نبود و نطق بشر باز نمیشد.
آری، نشأه دنیا، مثل اینکه از دو عالم غیب و شهود یعنی محسوس و بیرون از حس ترکیب شده و مردم احتیاج مبرم دارند به اینکه ضمایر یکدیگر را کشف نموده و بدان اطلاع یابند.
حال اگر عالمی را فرض کنیم که شهادت صرف باشد و در آن غیب و نامحسوسی نباشد، احتیاجی بهتکلم و نطق پیدانمیشود و اگر هم درپارهای از حالات آن عالم اطلاق کلام بکنیم، مصداق و معنایش ظهور پارهای از ضمایر اشخاص است برای یکدیگر.
و نشأهای که دارای چنین وضعی باشد همان نشاه قیامت است، چه خدای تعالی آن را بهامثال: «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِر روزی که ضمایر آشکار میشود،» توصیف کرده و همین معنا از آیه: «فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ» (39 / رحمن) «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَالاَْقْدامِ،» (41 / رحمن) نیز استفاده میشود.
ظهور ملکات نفسانی به جای تکلم در قیامت
حال اگر بگویی: بنابر این نباید در قیامت دروغی یافت شود و حال آنکه قرآن تصریح دارد بر اینکه در آنجا نیز دروغ هست و میفرماید: «وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَکُوآا اَیْنَ شُرَکآؤُکُمُ الَّذینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ، ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا وَاللّهِ رَبِّنا ماکُنّامُشْرِکینَ»(22و23/انعام)، «اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیآاَنْفُسِهِمْ...،»(24/انعام) ونیزمیفرماید:«یَوْمَیَبْعَثُهُمُاللّهُ جَمیعا فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمایَحْلِفُونَلَکُمْ وَیَحْسَبُونَاَنَّهُمْ عَلی شَیْءٍ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْکاذِبُونَ،» (18/مجادله) در جوابمیگوییم: اینازبابظهورملکات است.
توضیحاینکه انسان وقتی درباره نفسانیّات خود فکر میکند، در نفس خود اسراری نهانی مشاهده میکند، بدون اینکه در اینمشاهده احتیاج پیداکند،به اینکه بهخودبگوید در درون دل من چه چیزهایی است، چون باطن هر کسی برای خودش مشهود است نه غیب و در درک آن، زبان و تکلّم هیچ دخالتی ندارد و لیکن با اینکه دخالت ندارد میبینیم، که در حین تفکر صورت کلامی را در دل تصور میکنیم و در دل با خود حرف میزنیم و چه بسا میشود که زبان را هم به کار بسته آنچه که به فکر ما میگذرد به زبان جاری میسازیم.
این استخدام زبان در اینگونه مواقع، که هیچ دخالتی برای زبان نیست، از باب عادت است، چون ما عادت کردهایم همواره نیت خود را به وسیله زبان با دیگران در میان بگذاریم، لذا در اینگونه مواقع نیز زبان را به کار میبریم و با خود حرف میزنیم.
مشرکین و منافقین هم از آنجایی که در دنیا به دروغ عادت کرده بودند، در روز قیامت هم که روز ظهور ملکات و عادات نفسانی است خود به خود حرف میزنند و دروغهای دنیایی خود را تکرار میکنند، وگرنه محال است که انسان با توجه به اینکه در مقابل پروردگار خود قرار گرفته دروغ بگوید و حال آنکه او به ظاهر و باطنش واقف است و اعمالش نیز حاضر است، نامه عملش گسترده و گواهان ایستادهاند و جوارح و اعضای بدنش همه به زبان آمدهاند و همه اسباب و از آن جمله دروغ دیگر رونقی ندارد، چون همه اسرار علنی و همه غیبها شهود میشود، با اینحال دروغ میگوید به امید اینکه خدای خود را گول بزند و حجت قلابی خود را به کرسی بنشاند و بخواهد بدین وسیله نجات بیابد؟!
و این نظیر دعوت شدنشان به سجود است در روز قیامت که نمیتوانند سجده کنند: «یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ اِلَیالسُّجُودِ فَلا یَسْتَطیعُونَ، خاشِعَةً اَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ اِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ،» (42 و 43 / قلم)
چه، نداشتن قدرت بر سجده جز بدین جهت نیست که ملکه استکبار بر نفوسشان راسخ شده وگرنه اگر خدا قدرت را از ایشان گرفته باشد حق به جانب ایشان خواهد بود، نه خدا.
و اگر بگویی: در صورتی که مطلب بدین قرار است که تو گفتی و در قیامت نه حاجتی به تکلم هست و نه از عمل تکلم در آنجا مصداقی یافت میشود، پس استثنائی که در جمله موردبحث آمده و فرموده: «... لاتَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه،...» (105 / هود) و همچنین در آیاتی نظیر آن و نیز آیاتی که کلام و اقوال قیامتیان را حکایت میکند چه معنا دارد؟ در پاسخ میگوییم: هیچ تردیدی نیست در اینکه انسان مادام که در این نشاه یعنی در دنیا است، نسبت به اعمال خود که یکی از آنها سخن گفتن است مختار است، یعنی نسبت انجام هر عمل و ترک آن برایش مساوی است، همچنانکه او نسبت به انجام و ترک هر عمل نسبت مساوی دارد، اما این تساوی نسبت مادامی است که عملی را انجام نداده باشد، چون وقتی انجام داد دیگر نسبت به آن اختیار ندارد و آثار لا ینفک آن عمل که یکی از آنها پاداش و کیفر است قهرا مترتب میشود، زیرا آثار فعل هم مانند فعل پس از انجام، از اختیار آدمی بیرون است.
روز شهادت گواهان (تکلم اضطراری و بی اختیار)
و کوتاه سخن، اگر در باره درخواستی تکلم کند، تکلمش اضطراری و بیاختیار است و مطابق با عملی است که در برابرش مجسم شده و با این وضع اگر به دروغ تکلم کند معنای دروغش همان بروز و هویدا شدن ملکات است و خود عملی است از اعمالش که ظهور میکند،نه اینکه کلامی باشد جواب از سئوال، پس خدا بر دهانش مهر زده، گوش و چشم و پوست و دست و پایش را به زبان در میآورد و عملی را که کرده حاضر میسازد و گواهان را میآورد و خدا خودش بر هر چیز گواه است.
پس، خلاصه همه حرفهایی که زده شد، این شد :
روز شهادت گواهان (تکلم اضطراری و بی اختیار)
معنای جمله: «لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه،» این است که تکلم در آن روز به طریق تکلم دنیوی نیست، که عبارت باشد از کشف اختیاری از نهانیها و فرض صدق و کذب در آن راه داشته باشد، چون مالک اختیار بودن از لوازم عمل است که جای آن دنیا است و در نشاه آخرت خبری از آن نیست و لذا هیچ انسانی دارای اختیار نیست تا به اختیار خود تکلم کند، بلکه آنجا همه چیز به اذن خدا و مشیت اوست.
و اگر خواننده محترم خوب دقت کند خواهد دید که برگشت این وجه، یعنی برداشته شدن اختیار از تکلم انسان و سایر افعالش، به همان مطلبی است که ما با آن بحث را شروع کردیم و گفتیم که یکی از مشخصات روز قیامت انکشاف حقیقت اشیاء و شهود شدن همه غیبها است .
معرفه پنجم قیامت: ظهور نتیجه اعمال انسان (پایان اختیار و عمل)
نشأه آخرت نشأه جزا و اثر اعمال است. در آنجا دیگر خبری از اختیار نیست، آنجا انسان است و عملش، انسان است و لوازم ضروری اعمالش، انسان است و نامه عمل و گواهان اعمالش، انسان است و پروردگاری که به سوی او بازگشت میکند و حکم فصل و داوری به دست اوست.
درآنجااگر دعوتبهچیزی شودبهطور قهر و اضطرار استجابت میکند، همچنانکه فرموده: «یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّاعِیَ لا عِوَجَ لَهُ...،» (108 / طه) در حالی که وقتی در دنیا بودند به حق دعوت میشدند ولی استجابت نمیکردند.
و اگر به درخواستی تکلّم کند، کلامش از سنخ سخن گفتن در دنیا اختیاری و کاشف از نهانیهای درون نیست، چه خدا در آن روز بر دهان او مهر نهاده، نمیتواند به هرچه که دلش خواست و هر جور که میخواهد تکلّم کند، هم چنانکه فرموده: «اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیآ اَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنآ اَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ،»(65/یس) و نیز فرموده: «هذا یَوْمٌ لا ینَطِقُونَ وَ لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِروُنَ،» (35 و 36 / مرسلات) چون عذرخواهیدر جزاییاستکه درآنبوییازاختیارباشد،یعنیصرفنظرکردنازآنممکن باشد و اما گناهی که شده واینک کیفر ضروری و بی چون و چرایش فرا میرسد عذربردار نیست، همچنانکه فرموده: «یا اَیُّهَا الَّذینَ کَفَروُا لا تَعْتَذِروُا الْیَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلونَ،» (7 / تحریم) یعنی کیفر شما خود آن اعمالی است که میکردید و آن اعمال با عذر خواهی و تعلل از آنچه هست تغییر نمیکند.
آری، اگر این داوری در دنیا و حکومت به دست حکام مجازی بود که هر چه میکردند به رأی و اراده خود میکردند ممکن بود یک عمل به ضمیمه تعلل و عذرخواهی از آنچه بود تغییر بپذیرد.
روز قیامت، ظرف جزا (نه ظرف عمل)
آنروز اصلاً روزعمل نیست تا به پارهای اعمال اذن بدهند و به پارهای دیگر ندهند و اجباری که گفتهاند منشأ آن همین است که ظرف قیامت ظرف جزاء است، نه ظرف عمل.
و وقتی ظرف، ظرف عمل نباشد ظرف هیچ عمل اختیاری نیست نه نیک و نه بد، چون عمل وقتی نیک و بد میشود که اختیاری باشد .
علاوه بر اینکه خدای تعالی میفرماید: «هذا یَوْمُ لا یَنْطِقُونَ وَ لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِروُنَ،» (35 و 36 / مرسلات) و معلوم است که عذرخواهی، عمل قبیحی نیست.
از آنچه گذشت وجه جمع میان آیاتی که تکلم را در روز قیامت اثبات میکند و میان آیاتی که آن را انکار و نفی میکند معلوم گردید.
توضیحش اینکه: آیاتی که متعرض مسأله تکلم در قیامت است، دو دسته است، یک دسته تکلم را بدون استثناء نفی و یا اثبات میکند مانند: «...لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ،» (39 / رحمن) و نیز مانند: «یَوْمَ تَأْتی کُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها،» (111 / نحل) دسته دیگر کلام را چه راست و چه دروغ نفی میکند، مانند آیه: «هذا یَوْمُ لا یَنْطِقُونَ،» و آیه: «فَما لَنا مِنْ شافِعینَ، وَ لا صَدیقٍ حَمیمٍ.» (100 و 101 / شعراء)
صنف اول که گفتیم دو طرف دارد یکی نفی و یکی اثبات، میشود به امثال آیه: «لا یَتَکَلَّمُونَ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ،» (38 / نبأ) میان دو طرفش جمع نمود. یعنی معلوم میشود نفی کلام درباره چه کسانی و اثبات آن در خصوص چه کسانی است.
و صنف دوم که کلام را بطور مطلق نفی میکند هم دروغ آن را و هم راستش را، تنافی میان دو طرفش به امثال آیه مورد بحث یعنی آیه: «یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه،» (105 / هود) برداشته میشود.
البته بنابرآن معنایی که ما برای اذن در تکلم کردیم توضیحش گذشت، که بنا بر آن این دسته از آیات و آیه مورد بحث این معنا را افاده میکنند، که هر که در قیامت تکلم میکند، در تکلم کردنش مضطر و بی اختیار است و به اذن خدا تکلم میکند، نه به اختیار و اراده خود، آنطور که در دنیا بوده است، در نتیجه مطلب از مختصات قیامت میشود.
گفتیم تکلم ممنوع آن تکلمی است که مانند تکلم در دنیا اختیاری باشد و تکلم جایز، آن تکلمی است که تنها مستند به یک سببی الهی باشد و آن اذن خدا و اراده اوست.
روز قیامت، ظرف جزا (نه ظرف عمل)
گو اینکه ظرف قیامت ظرف اضطرار و بیچارگی است، لیکن مفسرین گمان کردهاند که سبب این اضطرار مشاهده مواقف هولانگیز قیامت است که مردم با دیدن آن چارهای جز اعتراف و اقرار ندارند و جز از در صدق و پیروی حق سخن گفتن نتوانند. ولی ما در سابق گفتیم که سبب اضطرار این است که ظرف قیامت ظرف جزاء است نه ظرف عمل و در چنین ظرفی بروز حقایق قهری است.
معرفه ششم قیامت : سعادت و شقاوت
«فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ»
سعادت و شقاوت مقابل همند، چه سعادت هر چیزی عبارت است از رسیدنش به خیر وجودش، تا به وسیله آن، کمال خود را دریافته و در نتیجه متلذذ شود و سعادت در انسان که موجودی است مرکب از روح و بدن عبارت است از رسیدن به خیرات جسمانی و روحانیاش و متنعم شدن به آن.
و شقاوتش عبارت است از نداشتن و محرومیت از آن.
پس سعادت و شقاوت به حسب اصطلاح علمی از قبیل عدم و ملکه است و فرق میان سعادت و خیر ایناست که سعادت مخصوص نوع و یا شخص است، ولی خیر عام است.
و ظاهر جمله مورد بحث این است که مردم در قیامت منحصر به این دو طایفه نیستند، چون فرموده: بعضی از ایشان سعیدند و بعضی شقی و همین معنا با آیات دیگری که مردم را به مؤمن و کافر و مستضعف تقسیم میکند مناسب است، چیزی که هست چون سیاق کلام سیاق بیان اصناف از نظر عمل و استحقاق نبوده لذا وضع مستضعفین یعنی اطفال و دیوانگان و کسانی را که حجت بر آنان تمامنشده بیان نکرده است.
بهشت یا آتش در قیامت (انتهای سیر انسانی)
سیاق کلام، سیاق بیان این جهت است که روز قیامت روزی است که مردم از اولین تا آخرین، یک جا جمع میشوند و همه مشهودند و احدی از آن تخلف نمیکند و کار مردم در آن روز منتهی به یکی از دو چیز میشود: بهشت یا آتش .
و گو اینکه مستضعفین نسبت به کسانی که به خاطر عملشان مستحق بهشت شدهاند و کسانی که به خاطر کردارشان مستحق آتش گشتهاند صنف سومی هستند ولیکن این معنا مسلم و بدیهی است که ایشان هم سرانجامی دارند و چنان نیست که به وضعشان رسیدگی نشود و دائما به حالت بلا تکلیفی و انتظار بمانند، بلکه بالاخره به یکی از دو طایفه بهشتیان و دوزخیان ملحق میشوند، همچنانکه فرموده: «وَ اخَروُنَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّهِ اِمّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ،» (106 / توبه)
و لازمه این سیاق این است که اهل محشر را منحصر در دو فریق کند: سعداء و اشقیاء و بفرماید: احدی از ایشان نیست مگر اینکه یا سعید است و یا شقی.
پس آیه مورد بحث نظیر آن آیه دیگری است که میفرماید: «وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعُ لارَیْبُفیهِفَریقٌفِیالْجَنَّةِ وَ فَریقٌ فِیالسَّعیرِ وَ لَوْشاءَاللّهُ لَجَعَلَهُمْ اُمَّةً واحِدَةًوَ لکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فی رَحْمَتِه وَ الظّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ،» (7 و 8 / شوری) چه جمله: «فریقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَریقٌ فِی السَّعیرِ،» نظیر جمله مورد بحث هرچند به تنهایی دلالتی بر حصر ندارد، ولیکن با کمک سیاق حصر را افاده میکند.
تدارک برای سفر با سعادت آخرت
حال باید دید آیه شریفه چه دلالتی دارد :
آنچه از آیه استفاده میشود تنها این معنا است که هر که در عرصه قیامت باشد یا شقی است و متصف به شقاوت و یا سعید است و دارای سعادت و اما اینکه این دو صفت به چه چیز برای موضوع ثابت میشود و آیا دو صفت ذاتی هستند برای موصوفشان و یا اینکه ثبوتشان به اراده ازلیه است و به هیچ وجه قابل تخلف نیست و یا اینکه به اکتساب و عمل حاصل میشود، آیه شریفه از آن ساکت است و بر هیچ یک از آنها دلالتی ندارد، چیزی که هست قرار داشتن آن در سیاق دعوت به ایمان و عمل صالح و تحریک به اینکه در میان اطاعت و معصیت، اطاعت را اختیار کنید، دلالت میکند بر اینکه ایمان و عمل صالح در حصول سعادت مؤثر است و راه رسیدن به آن آسان است هم چنان که در جای دیگر فرموده: «ثُمَّ السَّبیلَ یَسَّرَهُ!» (20 / عبس)
صدای نفس بدبختان در آتش جهنم
«فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ،»
«اما کسانی که بدبختند در آتشند و برای آنها زفیر و شهیق است،» (106 / هود)
«زفَیر،» به معنی ابتدای عرعر خران و «شَهیق» به معنای آخر آن است، یا «زَفیر» به معنای کشیدن نفس و «شَهیق» به معنای برگرداندن آن است، یا «زفَیر،» به معنای نفس کشیدن پی در پی است، به نحوی که قفسه سینه بالا بیاید و «شَهیق» هم به معنای طول «زفَیر،»است و همبهمعنای برگرداندن نفس است، همچنانکه«زفَیر،»بهمعنای فروبردن نفس نیز هست و اصل آن از جبل شاهق است که به معنای کوه طولانی و بلند است.
و این چند معنا بطوری که ملاحظه میفرمایید قریب به هم هستند و تو گویی در کلام استعارهای به کار رفته و منظور این است که اهل جهنم (کسانی که شقی شدند) نفسهای خود را به سینهها فروبرده با بلندکردن صدا به گریه و ناله آن را برمیگردانند، همانطور که خران صدا بلند میکنند و نالهشان از شدت حرارت آتش و عظمت مصیبت و گرفتاری است[۶].
از معرفههای قیامت: برطرف شدن تردیدها
«لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذی یَخْتَلِفُونَ فیهِ وَ لِیَعْلَمَ الَّذینَ کَفَرُوا اَنَّهُمْ کانُوا کاذِبینَ،»
«تا چیزهایی را که در آن اختلاف دارند بر ایشان بیان کند و تا کسانی که کافرند بدانند که دروغگو بودهاند.» (39 / نحل)
مسأله رفع اختلاف دینی و تبین آن در قیامت، در کلام خدای سبحان مکرر آمده و آنقدر تکرار شده که میتوان مسأله «رفع اختلاف و تبین آن» را یکی از معرفههای روز قیامت شمرد، روزی که سنگینیاش نه تنها کمر بشر را خم میکند بلکه بر آسمان و زمین هم سنگینی میکند از قبیل عبور از صراط و نظایر کتب و سنجش اعمال و حساب و فصل قضاء، همه از فروعات این معرف است.
مقصود از اختلاف، اختلافی است که درباره دین حق از نظر اعتقاد و یا از لحاظ عمل داشتند و خدای تعالی آن را در دنیا در کتابهایی فرستاده بود و در زبان انبیایش بهر طریقی که ممکن بود بیان کرده بود، همچنانکه خودش فرمود:
«وَ ما اَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ اِلاّ لِتُبَیِّنَ لَهُمُالَّذِی اخْتَلَفُوا فیهِ.» (64 / نحل)
از همینجا برای روشنفکر متدبر روشن میشود که آن بیانی که خدا در قیامت دارد غیر بیان دنیایی او یعنی کتاب او و زبان انبیاء و حکمت و موعظه و جدال پسندیده ایشان است، بیانی است که ظهورش از همه اینها بیشتر است و بیانی که اینقدر روشن باشد جز عیان چیز دیگری نمیتواند باشد، عیانی که دیگر جایی برای شک و تردید و وسوسه درونی باقی نمیگذارد، همچنانکه در آیه: «...کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ،» (22 / ق) و آیه: «یَوْمَئِذٍ یُوَفّیهِمُ اللّهُ دینَهُمُالْحَقَّ وَ یَعْلَمُونَ اَنَاللّهَ هُوَالْحَقُّ الْمُبینُ،»(25/نور) بهاینمعنااشاره میفرماید:[۷].
هر کس آنچه کرده میداند
هرکس آنچه کرده میداند!
«وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ،»
«و زمانی که گورها زیرو رو شود و مردگان از آن بیرون شوند،» (13 / تکویر)
«عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ اَخَّرَتْ،»
در آن روز هرکس داند که چه کرده و چه نکرده.» (14 / تکویر)
سوره انفطار روز قیامت را با بعضی از علامتهای متصل به آن تحدید میکند و خود آن روز را هم به بعضی از وقایعی که در آن روز واقع میشود معرفی میکند و آن این است که در آن روز تمامی اعمالی که انسان خودش کرده و همه آثاری که بر اعمالش مترتب شده و بوسیله ملائکه حفظه که موکل بر او بودهاند محفوظ مانده، در آن روز جزاء داده میشود.
اگر اعمال نیک بوده با نعیم آخرت و اگر زشت بوده و ناشی از تکذیب قیامت بوده، با دوزخ پاداشداده میشود، دوزخیکه خوداوافروخته و جاودانه در آن خواهد زیست.
آنگاه دوباره توصیف روز قیامت را از سر میگیرد که آن روزی است که هیچ کسی برای خودش مالک چیزی نیست و امر در آن روز تنها برای خداست.
«وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ،» کلمه «بُعْثِرَت» به معنای پشت و رو کردن و باطن چیزی را ظاهر ساختن است.
معنای آیه این است که زمانی که خاک قبرها منقلب و باطنش بهظاهر برمیگردد، باطنش که همان انسانهای مرده باشد ظاهر میشود، تا به جزای اعمالشان برسند.
«عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ اَخَّرَتْ،» مراد از علم نفس، علم تفصیلی است به آن اعمالی که در دنیا کرده و این غیر از آن علمی است، که بعد از منتشر شدن نامه اعمالش پیدا میکند، چون آیات زیر هم دلالت دارد بر اینکه انسان به اعمالی که کرده آگاه است:
هرکس آنچه کرده میداند!
«بَلِالاِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ وَ لَوْ اَلْقی مَعاذیرَهُ،» (14 و 15 / قیامت)
«یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الاِْنْسانُ ما سَعی،» (35 / نازعات)
«یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ...» (30/آلعمران)
مراد از نفس، جنس انسانها است و عمومیت را افاده میکند. مراد از آنچه مقدّم و مؤخّر داشته، اعمالی است که خودش کرده و سنّتهایی است که برای بعد از مرگش باب کرده، حال چه سنّت خوب و چه سنّت زشت، که بعد از مردنش هر کس به آن سنتها عمل کند ثواب و عقاب را به حساب او نیز مینویسند، همچنان که فرمود: «وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ.» (12 / یس)[۸].
کورشدگان و فراموششدگان روز محشر
«وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکا وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ اَعْمی،»
«و هرکس از کتاب من روی بگرداند وی را روزگاری سخت خواهد بود و او را در روز قیامت کور محشور کنیم،» (124 / طه)
«قالَ رَبِّ لِمَحَشَرْتَنیاَعْمی وَ قَدْکُنْتُبَصیرا،»
«آنوقتگوید پروردگاراچرامراکه بینا بودم کور محشور کردهای؟» (125 / طه)
«قالَ کَذَلِکَ اَتَتْکَ ءَایَتُنَا فَنَسِیتَهَا وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی،»
«گوید: همانطور که تو از دیدن آیههای ما خود را به کوری زدی وآن را فراموش کردی ما نیز امروز تو را فراموش کردیم.» (126 / طه)
علت تنگی معیشت در دنیا و کوری در روز قیامت، فراموش کردن خدا و اعراض از یاد او است و هر که در دنیا خدا را فراموش کند او هم در آخرت وی را فراموش میکند.
جای هیچ تردیدی نیست که مؤمن حیات حر و سعیدی دارد که در هر دو حال غنا و فقر، سعید است، هر چند که فقرش به حد عفاف و کفاف و کمتر از آن باشد، ولی کافر دارای چنین حیاتی نیست و زندگی او در دو کلمه خلاصه میشود، نارضایتی نسبت به آنچه دارد و دلبستگی به آنچه ندارد، این است معنای زندگی تنگ.
عذاب قبر هم خود یکی از مصادیق آن است، چون آیه شریفه متعرض دو نشأه شده جمله «فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکا،» متعرض بیان حال کفار در دنیا و جمله «وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ اَعْمی،» متعرض حال آنان در آخرت است، پس ناگزیر باید گفت زندگی برزخ دنباله زندگی دنیا است.
«وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ اَعْمی،» یعنی «او را طوری زنده میکنیم که راهی به سوی سعادتش که همان بهشت است نیابد.»
«قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنی اَعْمی وَ قَدْکُنْتُ بَصیرا؟»
چنین به نظر میآید که کوری روز قیامت همان کوری حس باصره باشد، چون اعراض کننده از یاد خدا وقتی کور محشور میشود میپرسد: چرا مرا کور محشور کردید با اینکه در دنیا چشم داشتم و بینا بودم ؟
معلوم میشود در آخرت آن چیزی را ندارد که در دنیا داشته و آن حس باصره بود، نه بصیرت که بینایی قلب است، آن وقت بر این معنا اشکال میشود به ظاهر ادلهای که دلالت میکند بر اینکه مجرمین صحنههای هولانگیز قیامت وآیات عظیمه آن و قهر خدای را میبینند، مانند آیه «اِذِالْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا اَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا،» (12 / سجده) و آیه: «اِقْرَءَ کِتَابِکَ.» (14 / اسراء)
آنچه از ظاهر مسلم قرآن و سنت استفاده میشود این است که نظام حاکم در آخرت غیر نظام حاکم در دنیا و غیر آن نظامی است که معهود ذهن ما از طبیعت است، آنچه ما از بصیر و اعمی به ذهن داریم این است که بصیر عبارت از کسی است که همه دیدنیها را ببیند و کور آن کسی است که آنچه را که قابل رؤیت است نبیند. ولی هیچ دلیلی نداریم بر اینکه آنچه این کلمات در دنیا معنا میدهد در آخرت هم به همان معنا است، ممکن است معنای آخرتی آنها تبعیض شود، یعنی مجرم که کور محشور میشود، سعادت زندگی آخرتی و رستگاری به کرامت آخرت را نبیند، ولی نامه عمل خود را که حجترا بر او تماممیکند و نیز اوضاع هولانگیز و هرچه را که مایه شدت عذاب او است از آتش و غیر آتش را ببیند، همچنانکه قرآن آنان را از مشاهده پروردگار خود محجوب معرفی نموده و فرموده است «کَلاّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ!» (15 / مطففین)
«قالَ کَذلِکَ اَتَتْکَ ایاتُنا فَنَسیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی ... .» (126 / طه)
این آیه جواب از سئوالی است که کردند که: چرا مرا کور محشور کردی با اینکه بینا بودم؟ خدای تعالی در جواب فرمود: همانطور که آیات ما برایت آمد و تو فراموشش کردی، امروز فراموشت کردیم و خلاصه معنا اینکه کور محشور شدنت در امروز که هیچ چیز را نبینی، به جای فراموش کردنت آیات ما را در دنیا است و هدایتنشدنت به هدایت ما در دنیا، مثل هدایت نشدنت به راه نجات در امروز است ،باز بهعبارتدیگراگر امروز کور محشورتکردیم، عینا بهمانندآنچه دردنیاکردی مجازاتت نمودیم و این همان معنایی است که آیه «وَ جَزاؤُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها،» (40 / شوری) مانند آن تذکر میدهد[۹].
اصناف سهگانه مردم در روز محشر
«وَ کُنْتُمْ اَزْواجا ثَلَثَة،»
«در آن روز شما اصنافی سه گانه خواهید بود.» (7 / واقعه)
خطاب در این جمله که میفرماید: در آن روز شما اصنافی سه گانه خواهید بود به عموم بشر است.
«فَاَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما اَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ،» (8 / واقعه) اصحاب میمنه اصحاب و دارندگان یمن و سعادتند و در مقابل آنان اصحاب مشئمه هستند، که اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند.
«وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ» (10 / واقعه)
در قرآن کریم آیهای که صلاحیت تفسیر سابقون اول را داشته باشد آیه شریفه «فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِه وَ مَنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِاِذْنِ اللّهِ،» (32 / فاطر) و آیه شریفه «وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّیها فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ،» (148 / بقره) و آیه شریفه «اُولئِکَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ» (61 / مؤمنون) است. که از این آیات به دست میآید مراد از سابقون، کسانی هستند که در خیرات سبقت میگیرند و قهرا وقتی به اعمال خیر سبقت میگیرند، به مغفرت و رحمتی هم که در ازای آن اعمال هست سبقت گرفتهاند. و لذا در آیه «سابِقُوا اِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ،» (21 / حدید) به جای امر به سبقت در اعمال خیر، دستور فرموده: به مغفرت و جنت سبقت گیرند، پس سابقون به خیرات، سابقون به رحمت و مغفرتند، در آیه مورد بحث هم که میفرماید: «اَلسّابِقُونَ السّابِقُونَ» مراد از سابقون اول، سابقین به خیرات و مراد از سابقون دوم سابقین به اثر خیرات یعنی مغفرت و رحمت است[۱۰].
خروج از قبر و فاش شدن نهان انسان
«اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ،»
«انسان نسبت به پروردگارش کافر نعمت و ناسپاس است،» (6 / عادیات)
«وَ اِنَّهُ عَلی ذلِکَ لَشَهیدٌ،»
«و خود او نیز بر این ناسپاسی البته گواهی خواهد داد،» (7 / عادیات)
وَ اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ،»
«و هم او بر حب مال دنیا سخت فریفته و بخیل است،» (8 / عادیات)
«اَفَلا یَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ، وَ حُصِّلَ ما فِیالصُّدوُرِ،»
«آیا نمیداندکه روزی برای جزای نیک و بد اعمال از قبرها برانگیخته میشود؟ و آنچهدر دلها از نیک و بد پنهان است همه را پدیدار میسازد،» (9و10 / عادیات)
«اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ،»
«محققا آن روز پروردگار بر نیک و بد کردارشان کاملاً آگاه هست و به ثواب و عقابشان میرساند.» (11 / عادیات)
وقتی آنچه بدن در قبرها هست از قبرها بیرون شود و نهفتههای در باطن نفوس برملا گردد و معلوم شود در باطن کافرند یا مؤمن؟ مطیعند یا عاصی؟ در آن وقت خدا به وضع ایشان با خبر است و بر معیار باطن نفوس، جز ایشان میدهد.
«حُصِّلَ ما فِی الصُّدوُرِ،» منظور از تحصیل آنچه در سینهها است، جدا سازی صفاتی است که در باطن نفوس است، یعنی صفات ایمان از کفر و رسم نیکوکاری از بدکاری، همچنان که در جای دیگر فرموده: «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِر»[۱۱].
حال فزع کل موجودات
«وَ یَوْمَیُنْفَخُ فِیالصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِیالسَّمواتِ وَ مَنْفِیالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَاللّهُ وَ کُلٌ اَتَوْهُ داخِرینَ،»
«روزی که در صور، دمند و هر که در آسمانها و در زمین است وحشت کند جز آنکه خدا بخواهد و همگی با تذلل به پیشگاه وی رو کنند.» (87 / نمل)
نفخ صور (دمیدن در بوق) کنایه است از اعلام به جمعیت انبوهی چون لشکر، مطلبی را که باید همگی عملی کنند، مثل اینکه همگی در فلان روز و فلان ساعت حاضر باشند و یا حرکت کنند و یا امثال این و کلمه فزع به معنای آن گرفتگی و نفرتی است که از منظرهای نفرت آور به انسان دست میدهد و فزع هم از همان جنس جزع است.
بعضی گفتهاند: مراد از این نفخ صور، نفخه دومی است که با آن، روح به کالبدها دمیده میشود و همه برای فصل قضاء مبعوث میگردند، مؤید این، جمله ذیل آیه است که میفرماید: «وَ کُلٌ اَتَوْهُ داخِرینَ» یعنی «همگی با ذلت و خواری بدانجا میآیند.» مراد حضورشان نزد خدای سبحان است.
و نیز مؤید دیگر آن استثنای «مَنْ شاءَاللّهُ» «هر کس را که خدا بخواهد،» از حکم فزع است، که بعد از آن جمله «وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ یَؤْمَئِذٍ امِنُونَ،» (89 / نمل) را در باره نیکوکاران آورده و همین خود دلالت میکند بر اینکه فزع مذکور همان فزع در نفخه دوم است.
بعضی دیگر گفتهاند: مراد از آن، نفخه اول است که با آن همه زندگان میمیرند، به دلیل اینکه در جای دیگر فرموده: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِیالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قیامٌ یَنْظُروُنَ،» (68 / زمر) چون صعقه، در این آیه همان فزع در آن آیه است، که در هر دو آیه، نتیجه نفخه اولی گرفته شده و بنابراین، مراد از جمله «وَ کُلٌ اَتَوْهُ داخِرینَ،» رجوعشان به سوی خدا به سبب مردن میباشد. و بعید نیست که مراد نفخ در صور، در این صورت مطلق نفخ باشد، چه آن نفخی که با آن میمیرند و یا آن نفخی که با آن زنده میشوند، برای اینکه، نفخه هر چه باشد از مختصات قیامت است و اینکه بعضی در فزع و بعضی در ایمنی هستند و نیز کوهها به راه میافتند، همه از خواص نفخه اول باشد و اینکه مردم با خواری نزد خدا میشوند، از خواص نفخه دوم باشد، که بنابراین احتمال، اشکالی که چه بسا ممکن است بر هر دو وجه سابق بشود دفع میگردد.
خدای تعالی از حکم فزع عمومی که شامل همه موجودات آسمانها و زمین است جمعی از بندگان خود را استثناء کرده است.
و ظاهرا مرادازجمله «وَ کُلٌ اَتَوْهُ داخِرینَ،» رجوع تمامی موجودات عاقل در آسمانها و زمین است، حتی آنهایی که از حکم فزع استثناء شدهاند، چه آنها و چه اینها، همه نزد پروردگار متعال حاضر میشوند. و آیه شریفه «... فَاِنَّهُمْ لَمُحْضَروُنَ، اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ،» (127 و 128/صافات) هم با اینگفتار ما منافاتندارد و نمیخواهدغیر این رابگوید، چون مراداز حضور درآن، مطلق حضور و رجوع بهخدا نیست، بلکه مراد از آن حضور در موقف حساب و سؤال است، ممکن است همه به سوی خدا برگردند و حتی استثنا شدگان نیز برگردند و نیز بندگان مخلص خدا برگردند ولیکن بندگان مخلص در موطن جمع حاضر نشوند، نه اینکه بعث و رجوع نداشته باشند، پس آیات قیامت نص صریحند بر اینکه بعث شامل همه خلائق میشود و احدی از آن مستثنا نیست.
و اگر دخور [۱۲] و لذترا بهاولیایخدایتعالی همنسبتداده، منافاتیباعزت آنان نزد خداندارد،چونعزت و غنایبندهنزدخداذلتوفقر اواست درنزدخودش، بلهذلت دشمنان خدا در قبال عزتکاذبهایکه برای خود قائلبودند، ذلت واقعی و خواری حقیقیاست[۱۳].
موقفیازپنجاه مواقف روزقیامت
«یُدَبِّرُ الاَْمْرَ مِنَ السَّماءِ اِلَی الاَْرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ اِلَیْهِ فی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ اَلْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ،»
«ازآسمانگرفته تا زمین تدبیر هر کار را میکند، آنگاه در روزی که اندازهاش هزار سال از آنهاست که شما میشمارید، همه چیز به سوی او بالا میرود.» (5 / سجده)
«فی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ اَلْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ.» معنایش این است که خدای تعالی تدبیر مذکور را در ظرفی انجام میدهد که اگر با مقدار حرکت و حوادث زمینی تطبیق شود با هزار سال از سالهایی که شما ساکنان زمین میشمارید برابر میگردد، چون مسلم است که روز، شب، ماه و سالی که ما میشماریم بیشتر از عمر خود زمین نیست.
و چون مراد از سمای عالم، قربب و حضور است و این عالم از حیطه زمان بیرون است، ناگزیر مراد از آن، ظرفی خواهد بود که اگر با مقدار حرکت و حوادث زمینی تطبیق شود هزار سال از سالهایی که ما میشماریم خواهد شد.
و اما اینکه این مقدار آیا مقدار نزول و مکث و عروج است یا مقدار نزول و عروج رویهم است، بدون مکث و یا مقدار هر یک از این دو است و یا تنها مقدار خود عروج است، البته بنابر اینکه کلمه «فی یَوْم» قید باشد برای «یَعْرُجُ اِلَیْهِ» به تنهایی، احتمالاتی است که آیه «تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ اِلَیْهِ فی یَوْمٍ کَانِ مِقْدَارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ،» مؤید احتمال اخیر است، چون مدت مذکور را تنها مدت عروج معرفی میکند.
آنگاه بنابر فرضی که ظرف هزار سال قید عروج باشد، آیا منظور از عروج، مطلق عروج حوادث به سوی خدا است، یا تنها عروج آنها در روز قیامت است و مقدار هزار سال هم طول مدت قیامت است و اگر در آیه سوره معارج مقدار آن را پنجاه هزار سال خوانده، چون مربوط به کفار است، تا به خاطر کفرشان مشقت بیشتری بکشند، ممکن هم هست بگوییم مقدار هزار سال مربوط به یکی از مواقف روز قیامت است و مقدار پنجاه هزار سال مقدار و طول مدت پنجاه موقف است.
ازاینهمکهبگذریم احتمالاتدیگری درخصوص هزارسالاست،که آیاتحدیدی است حقیقی و یا مراد صرف زیادجلوهدادن مدتاست، همچنانکه درآیه «یَوَدُّاَحَدُهُمْلَوْ یُعَمَّرُ اَلْفَ سَنَةٍ،» (96 / بقره) نیز منظور همین است، یعنی میخواهد بفرماید دوست میدارند بسیار زیاد عمر کنند، نه خصوص عدد هزار، لیکن این احتمال از سیاق آیه بعید است.
به طوری که ملاحظه فرمودید آیه شریفه احتمالهای زیادی را تحمل میکند و با همه آنها میسازد و «لیکن از همه آنها نزدیکتر به ذهن این است که کلمه "فی یَوْمٍ"
قید باشد برای "ثُمَّ یَعْرُجُ اِلَیْهِ" و مراد از روز عروج امر، یکی از پنجاه موقف از مواقف روز قیامت باشد و خدا داناتر است!»[۱۴].
قیامت در سوره قیامت
«لا اُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ،»
«قسم به روز قیامت،» (1 / قیامت)
«وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ،»
«و قسم بهنفس بسیار ملامتکننده،» (2/قیامت)
«اَیَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ،»
«آیا آدمی پندارد که ما دیگر ابدا استخوانهای پوسیده او را باز جمع نمیکنیم؟» (3 / قیامت)
«بَلی قادِرینَ عَلی اَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ،»
«بلی ما قادریم که سر انگشتان او را هم درست گردانیم.» (4 / قیامت)
بیان این سوره پیرامون مسأله قیامت کبری دور میزند، نخست از وقوع روز قیامت خبر میدهد و در مرحله دوم آن روز را یکبار با ذکر چند نشانه و بار دیگر با اجمالی از سرگذشت انسان در آن روز توصیف میکند و خبر میدهد که اولین قدم در سیر به سوی قیامت مرگ است و در مرحله سوم سوره را با استدلال بر قدرت خدای تعالی بر اعاده عالم ختم نموده، اثبات میکند همانطور که خدای تعالی بر خلقت نخستین عالم قادر بود همچنین بر خلقت بار دوم آن، که همان قیامت است قادر است.
«لا اُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ،» سوگند در این آیه سوگند به قیامت است.
«وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِاللَّوّامَةِ،» این جمله سوگند دوم است و منظور از نفس لوامه نفس مؤمن است، که همواره در دنیا او را به خاطر گناهانش و سرپیچی از اطاعت خدا ملامت میکند و در روز قیامت سودش میرساند.
بعضی گفتهاند: منظور از نفس لوامه جان آدمی است، چه انسان مؤمن صالح و چه انسان کافر فاجر، برای اینکه هر دوی این جانها آدمی را در قیامت ملامت میکنند، نفس کافر، کافر را ملامت میکند، به خاطر کفر و فجورش و نفس مؤمن، مؤمن را ملامت میکند، به خاطر کمی اطاعتش و اینکه در صدد بر نیامد خیری بیشتر کسب کند.
بعضی گفتهاند: مراد از نفس لوامه تنها نفس کافر است که در قیامت او را به خاطر کفر و معصیتی که در دنیا مرتکب شده ملامت میکند، همچنان که فرمود: «وَ اَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ.» (33 / سبأ)
در جای دیگر در عظمت بعث فرموده: «... ثَقُلَتْ فِیالسَّمواتِ وَالاَْرْضِ لا تَأْتیکُمْ اِلاّ بَغْتَةً...،» (187 / اعراف) و نیز فرموده: «إِنَّ السّاعَةَ اتِیَةٌ اَکادُ اُخْفیها لِتُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعی،» (15 / طه) و نیز فرموده: «عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَأِ الْعَظیمِ.» (1 و 2 / نبأ)
«اَیَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ،» یعنی انسان گمان کرده ما استخوانهایش را جمع نمیکنیم؟
«بَلی قادِرینَ عَلی اَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ،» آری ما آن استخوانها را جمع میکنیم، در حالی که قادریم حتی انگشتان او را به همان صورتی که بر حسب خلقت اول داشت دوباره صورتگری کنیم. تسویه بنان صورتگری آن به همین صورتی است که میبینیم.
اگر از بین اعضای بدن خصوص انگشتان را ذکر کرد - شاید - برای این بوده که به خلقت عجیب آن که به صورتهای مختلف و خصوصیات ترکیب و عدد درآمده و فواید بسیاری که بشمار نمیآید بر آن مترتب میشود، اشاره کند.
میدهد، میستاند، قبض و بسط میکند و سایر حرکات لطیف و اعمال دقیق و صنایعی ظریف دارد، که با همانها انسان از سایر حیوانات ممتاز میشود، علاوه بر شکلهای گوناگون و خطوطی که به طور دایم اسرارش برای انسان کشف میشود.
«بَلْ یُریدُالاِْنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَهُ بلکه انسان میخواهد مادامالعمر گناه کند،»(5/قیامت)
منظور از اینکه فرمود: انسان، فجور امام خود را میخواهد، این است که میخواهد در آینده عمرش جلوش شکافته و باز باشد و هر فجوری خواست مرتکب شود.
میفرماید: نه، او گمان نمیکند که ما استخوانهایش را جمع نمیکنیم، بلکه میخواهد مسأله بعث را تکذیب کند تا به این وسیله پیش روی خود را در مدت عمرش باز کند، چون وقتی بعث و قیامتی نباشد، انسان چه داعی دارد با قید و بند تقوی و ایمان دست و پای خود را ببندد.
روزی که مؤمنین، استهزاگران را نظاره میکنند
«اِنَّ الَّذینَ اَجْرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذینَ امَنُوا یَضْحَکُونَ،»
«امروز مجرمین همواره به کسانی که ایمان آوردهاند میخندند،» (29 / مطففین)
«وَ اِذا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغامَزوُنَ،»
«و وقتی به آنان برمیخورند با اشاره چشم به استهزای ایشان میپردازند،»
(30/مطففین)
«وَ اِذَا انْقَلَبوا اِلی اَهْلِهِمُ انْقَلَبوا فَکِهینَ،»
«و چون به همفکران خود میرسند خوشحالانه برمیخورند،» (31 / مطففین)
«وَاِذا رَأَوْهُمْ قالُوا اِنَّ هؤُلاءِ لَضالُّون،»
«و چون به مؤمنین برمیخوردند به یکدیگر میگویند اینها گمراهانند،» (32 / مطففین)
«وَ ما أُرْسِلوا عَلَیْهِمْ حافِظینَ،»
«و خدای تعالی این مجرمین را نگهبان و مسؤول مؤمنین نکرده،»(33 / مطففین)
«فَالْیَوْمَالَّذینَ امَنُوا مِنَالْکُفّارِ یَضْحَکُونَ،»
«و چون در دنیا چنین بودند امروز مؤمنین به کفار میخندند،» (34 / مطففین)
«عَلَی الاَْرائِکِ یَنْظُروُنَ، هَلْ ثُوِّبَ الْکُفّارُ ما کانُوا یَفْعَلُونَ،»
«و بر اریکههای خود تکیه زده تماشا میکنند، ببینند آیا کفار در برابر کردههایشان چه جزایی میبینند!» (35 / مطففین)
از سیاق آیات چنین به دست میآید که: مراد از جمله آنان که ایمان آوردند همان ابرار باشند، که در این آیات مورد گفتارند و اگر اینطور تعبیر کرد برای این بود که بفهماند علت خندیدن کفار به ابرار و استهزاء کردن آنان تنها ایمان آنان بود.
همچنانکه تعبیرازکفار بهجمله آنانکه جرممیکردند برای این بوده که بفهماند علت مسخرهکردن کفار مسلمانان ابرار را این بود که مجرم بودند. «فَالْیَوْمَالَّذینَ امَنُوا مِنَالْکُفّارِ یَضْحَکُونَ،» منظور از یوم روز جزا است و میفرماید: امروز کسانی که ایمان آوردند به کفار میخندند، نه اینکه کفار به مؤمنین بخندند همچنین که در دنیا میخندیدند.
«عَلَی الاَْرائِکِ یَنْظُروُنَ هَلْ ثُوِّبَ الْکُفّارُ ما کانُوا یَفْعَلُونَ،» آنهایی که ایمان آوردند بر بالای تختهایی در حجله قرار دارند و به کیفر کفار تماشا میکنند، کیفری که به جرم افعال نکوهیده بدان مبتلا شدند، که یکی از آن افعال مسخره کردن و خندیدن به مؤمنین بود و به این اکتفاء ننموده وقتی نزد هم فکران خود بر میگشتند خوشحالی میکردند که من چنین و چنان کردم و تازه مؤمنین را گمراه میخواندند[۱۵].
قطع ارتباط افراد و خانواده و نسب در روز قیامت
«فَاِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا اَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ،»
«پس آنگاه که نفخه صور قیامت دمید دیگر نسبت و خویشی در میانشان نماند و کسی از کس دیگر حال نپرسد.» (101 / مؤمنون)
مرادازاین نفخه، نفخه دوم صوراست که در آن همه مردگان زنده میشوند، نه نفخه اول که زندگان در آن میمیرند، همچنان که بعضی پنداشتهاند، چون نبودن انساب و پرسش و سنگینی میزان و سبکی آن و سایر جزئیات همه از آثار نفخه دوم است.
و در جمله «فَلا اَنْسابَ بَیْنَهُمْ،» آثار انساب را با نفی اصل آن نفی کرده، نه اینکه واقعادر آن روز انساب نباشد، زیرا انساب چیزی نیست که به کلی از بین برود، بلکه مراد این است که در آن روز انساب خاصیتی ندارد، چون در دنیا که انساب محفوظ و معتبر است، به خاطر حوائج دنیوی است. و زندگی اجتماعی دنیا است که ما را ناگزیر میسازد تا خانواده و اجتماعی تأسیس کنیم. و وقتی این کار را کردیم، باز مجبور میشویم عواطف طرفینی و تعاون و تعاضد و سایر اسباب را که مایه دوام حیات دنیوی است معتبر بشماریم آن که فرزند خانواده است به وظایفی ملتزم میشود و آن که پدر و یا مادر خانواده است به وظایفی دیگر ملتزم میگردد.
ولی روز قیامت ظرف پاداش عمل است، دیگر نه فعلی هست، نه التزام به فعلی. و در آن ظرف همه اسباب که یکی از آنها انساب است از کار میافتد و دیگر انساب اثر و خاصیتی ندارد.
«وَ لا یَتَساءَلُونَ،» (101 / مؤمنون) در این جمله روشنترین آثار انساب را یادآور شده و آن احوال پرسی میان دو نفر است که با هم نسبت دارند، چون در دنیا به خاطر احتیاجیکه در جلبمنافع و رفع مضار به یکدیگر داشتند، وقتی به هم میرسیدند احوال یکدیگر رامیپرسیدند، ولیامروزکه روز قیامت است دیگر کسی احوال کسی را نمیپرسد.
خواهیگفت: اینمعنا با آیاتدیگرکهتسائل [۱۶] را اثباتمیکند منافاتدارد،مانند: آیه «فَاَقْبَلَبَعْضُهُمْعَلیبَعْضٍ یَتَساءَلُونَ،»(50/صافات)درپاسخمیگوییم:نه، منافات ندارد، زیرا این آیه مربوط به تسائل اهل بهشت بعد از ورود به بهشت وتسائلاهلجهنم بعد از ورود به جهنم است و آیه مورد بحث مربوط به تسائل در پای حساب و حکم است و تسائل اهلمحشر را در آن هنگام نفی میکند. (1)
روزی که بت و بتپرست با هم محشور میشوند
«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِاللّهِ فَیَقُولُ ءَاَنْتُمْ اَضْلَلْتُمْ عِبادی هؤُلاءِ اَمْ هُمْ ضَلُّواالسَّبیلَ،»
«و این وعده در روزی وفا میشود که مشرکین را با آنچه سوای خدا میپرستند محشورشان کند و گوید شما این بندگان را گمراه کردید یا خودشان راه را گم کردند؟» (17 / فرقان)
«قالُوا سُبْحانَکَ ما کانَ یَنْبَغی لَنا اَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَمِنْ اَوْلِیاءَ وَ لکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ اباءَهُمْ حَتّی نَسُوا الذِّکْرَ وَ کانُوا قَوْما بُورا،»
«گویند تقدیس تو میکنیم ما را سزاوار نبود که جز تومعبود، اولیائی بگیریم ولی تو ایشان و پدرانشان را نعمت دادی و در نتیجه مستی نعمت یاد تو را فراموش کردند و گروهی هلاکت زده شدند.» (18 / فرقان)
مراد از آنچه میپرستند ملائکه و معبودهای بشری و بتها است و سؤال از این معبودهاست که گوید: آیا شما این بندگان را گمراه کردید یا خودشان راه را گم کردند؟
و این در حالی است که با پرستش کنندگان خود با هم درپیشگاه خدا محشور شده و برای پاسخگوئی در محشر ایستادهاند.
«قالُوا سُبْحانَکَ ما کانَ یَنْبَغی لَنا اَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ اَوْلِیاءَ... قَوْما بُورا،»
این پاسخ معبودهای کفار از سؤال خدای تعالی است، که فرمود: آیا شما این بندگان مرا گمراهکردید؟ و پاسخ خودرا با تسبیحخدا آغاز کردند و این از ادب عبودیت است که هرجا گفتگو از شرک و یا هر جا که به وجهی بویی از شرک میآید خدا از آن تنزیه شود.
و معنای اینکه گفتند: برای ما سزاوار نبود که غیر از تو اولیایی بگیریم این است که این کار صحیح و عقلایی نبود، که پرستش را از تو به غیر توتعدی دهیم و غیر از تو اولیایی بگیریم، چیزی که هست این مشرکین خودشان نام خدایی بر سر ما نهاده و پرستیدند.
بعد از آنکه معبودها که مورد سؤال از علت ضلالت مشرکین قرار گرفته بودند، این نسبت را از خود دفع کردند، در جمله مورد بحث شروع کردند به اسناد آن به خود کفار، البته با بیان سببی که باعث اضلال آنها شد و آن عبارت است از اینکه اصولاً مشرکین مردمی فاسد و هالک بودند و تو ای خدا ایشان و پدرانشان را از امتعه دنیا و نعمتهای آن برخوردار کردی و این امتحان و ابتلاء به درازا کشید، در نتیجه سرگرم به همان تمتعات شده یاد تو را که فرستادگانت همه دم از آن میزدند فراموش کردند و نتیجهاش این شد که از توحید به شرک گراییدند.
«فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِما تَقُولُونَ فَما تَسْتَطیعُونَ صَرْفا وَ لا نَصْرا... .» (19 / فرقان) کلامی است از خدای تعالی که به مشرکین که معبودهایتان شما را در آنچه به آنها نسبت میدادید تکذیب نموده و الوهیت و ولایت را از خود نفی کردند، دیگر شما ای بتپرستان چه میتوانید بکنید و چگونه میتوانید عذاب را از خود دور سازید؟ چون نه عبادت کردنتان معبودهارا، بهدردتانمیخورد و نه بهوسیلهآنها میتوانید خود را یاری کنید.
و اینکهفرموده: «وَ مَنْ یَظْلِمْ مِنْکُمْ نُذِقْهُ عَذابا کَبیرا،» (19/فرقان) مراد از ظلم، مطلق ظلم و معصیتاست، هرچندکه موردآیات سابقخصوصظلمبهمعنایشرکاست. جمله «مَنْ یَظْلِمْ مِنْکُمْ...،» از قبیل وضع قانون عمومی در جای حکم خاص است و نکته آن، اشاره به این است که حکم الهی نافذ و جاری است و هیچ کس نیست که مانع آن باشد یا آن را تأخیر بیندازد، گویا فرموده: و چون معبودهایتان شما را تکذیب کنند و نتوانند بلاگردان و یا یار شماباشند، پس حکم عمومی با نفوذ و جریانی که دارد کسی نمیتواند جلوگیر و تأخیراندازنده آن شود، پس شما به طور قطع چشنده عذاب خواهید بود[۱۷].
حشر جمعی مشرکین و خدایان دروغین
«وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَکُوآا اَیْنَ شُرَکآؤُکُمُ الَّذینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ، ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما کُنّا مُشْرِکینَ،»
«و روزی که همگی آنها را محشور میکنیم، به کسانی که شرک ورزیدند میگوییم: کجایند آن شرکائی که برای ما میپنداشتید، آن وقت است که عذری ندارندمگر اینکه بگویند به خدا، که پروردگار ما است سوگند، ما مشرک نبودیم،» (22 / انعام)
«اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیآ اَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ،»
«ای محمد ببین چگونه به خود دروغ میبندند و چطور از شرکائی که برای خدا ساخته بودند، عین و اثری نمییابند.» (23 / انعام)
عنایت کلام در این آیه تنها در کلمه «جَمیعا» است، زیرا این کلمه است که دلالت میکند بر اینکه علم و قدرت پروردگار از احدی از آنان تخلف نکرده و محیط بر همه آنان است و به زودی همهشان را به حساب درآورده و محشورشان کرده، احدی را از قلم نمیاندازد.
خداوند بزودی آنان را محشور کرده و از شرکائی که برای خدا قائل بودند، سراغ میگیرد و چون شرکائی برای پروردگار نمییابند تا حاضر سازند، لذا شرک خودرا انکارکرده و به دروغ به خدا سوگند میخورند.
و اما اینکه چطور در قیامت آلهه دروغی خود را نمییابند؟ برای این است که روز قیامت روزی است که بر هر کس عیان میشود که امر و ملک و قوت همگی از آن خدا است و بس![۱۸].
روز بییار و بی یاور
«یا اَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَاخْشَوْا یَوْما لا یَجْزی والِدٌ عَنْ وَلَدِه وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِه شَیْئا اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیوةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُم بِاللّهِ الْغَرُورُ»
«ای مردم! از پروردگارتان بترسید و از روزی که پدر برای فرزندش کاری نسازد و فرزند به هیچ وجه کار ساز پدر خود نشود، بیمناک باشید، که وعده خدا حق است، زندگی این دنیا فریبتان ندهد و شیطان فریبنده، در کار خدا به فریبتان نکشد.» (33 / لقمان)
در این آیه شریفه در بیانی عمومی همه را مخاطب قرار داده و به سوی تقوی دعوت و از روز قیامت انذار میکند، قیامتی که هیچ بی نیاز کنندهای نیست، که آدمی را بی نیاز کند، مگر ایمان و تقوی:
- ای انسانها بپرهیزید از پروردگارتان و او خدای سبحان است و بترسید روزی را و آن روز قیامت است، که «لا یَجْزی» کفایت نمیکند پدری از فرزندش و نه مولودی کفایت کننده و بی نیاز کننده است چیزی را از والد خویش، که وعده خدا به آمدن قیامت حق است، یعنی ثابت است و تخلفناپذیر، «فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیوةُ الدُّنْیا» پس زنهار، که زندگی دنیا با زینت فریبنده خود شما را بفریبد، «وَ لا یَغُرَّنَّکُم بِاللّهِ الْغَرُورُ،» و بطور کلی بهوش باشید، که هیچ فریبندهای چه از شؤون زندگی باشد و چه خصوص شیطان شما را گول نزند[۱۹].
حشر و ظهور مالکیت حقیقی الهی
«.... وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه وَ اَنَّهُ اِلَیْهِ تُحْشَرُونَ،»
«.... و بدانید که خدا حائل میشود میان مرد و دل او و اینکه به سوی او محشور میشوید!» (24 / انفال)
در لسان قرآن مجید قلب همان جان آدمی است که با قوا و عواطف باطنیهای که مجهز است به کارهای حیاتی خود میپردازد.
خدای تعالی میان انسان و جزء جزء وجودش و تمامی توابعش حائل است، بین او و قلبش، بین او و گوشش، بین او و چشمش، بین او و بدنش و بین او و جانش و در آنها هم بنحو ایجاد تصرف میکند و هم بنحو مالک قرار دادن انسان، که هر مقدار از آن را بهر نحوی که بخواهد به سود انسان تملیک میکند و هر مقدار را که نخواهد نمیکند.
بههمینجهتدرآیهموردبحث جملهبالا را باجمله:«وَ اَنَّهُ اِلَیْهِ تُحْشَرُونَ،»(24/انفال) ختم کرده، چون حشر و بعث نشئهای است که در آن نشئه برای هر کسی آشکار میشود که مالک حقیقی خدا است و حقیقت ملک تنها از آن او است و بس و شریکی برای او نیست و در آن نشئه ملکهای صوری و سلطنتهای پوچ ظاهری باطل میشود و تنها ملک او باقی میماند، هم چنان که فرموده: «لِمَنِالْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ،» (16 / مؤمن) و نیز فرموده: «یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئا وَ الاَْمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ!»
پس گویا آیه مورد بحث میخواهد بفرماید: بدانید که خدا مالک حقیقی شما و دلهای شما است و او از هر چیز به شما نزدیکتر است و شما به زودی به سویش باز میگردید و برایتان معلوم میشود که چگونه مالک حقیقی شما است و چطور بر شما مسلط است و هیچ چیز شما را از او بینیاز نمیکند[۲۰].
خلق قیامت و نفخ صور و کیفیت احضار و حشر عام
«وَ اَنْ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذی اِلَیْهِ تُحْشَرُونَ،»
«و که به پای دارید نماز را و از خدا بترسید و او خدائی است که به سویش محشور میشوید.» (72 / انعام)
«وَ هُوَالَّذی خَلَقَالسَّمواتِ وَالاَْرْضَ بِالْحَقِّ وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ قَوْلُهُالْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْکُ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ علِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهدَةِ وَ هُوَ الْحَکیمُ الْخَبیرُ،»
«و آن خدائی است که خلق کرد آسمانها و زمین را به حق و یاد کن روز قیامت را روزی که چون بخواهد ایجاد بفرماید میگوید باش پس میباشد، راست و درست گفتار خدا است و از برای خدا است پادشاهی، روزی که دمیده میشود در صور، او دانای نهان و آشکار است و او است محکم کار و آگاه!» (73 / انعام)
خدای تعالی اگر عالم را آفرید به خاطر منظوری است که داشت و آن منظور بازگشت مردم است به سوی او و به همین منظور روز بازگشت را به وجود خواهد آورد و خواهد فرمود: «کُن!» و چون قول او حق است پس چنین روزی خواهد آمد و در آن روز برای همه معلوم خواهد شد که ملک و سلطنت برای او است و غیر او هیچ کسی سلطنت بر چیزی ندارد.
اگر از میان همه اوصاف و خصوصیات قیامت تنها مسأله نفخ صور را ذکر کرد برای اشاره کردن به خصوصیتی بود که مناسب با مقام است و آن مسأله کیفیت احضار عام است که جمله: «وَ هُوَ الَّذی اِلَیْهِتُحْشَرُونَ،» آن را بیان میکند، زیرا که حشر یعنی با اجبار مردم را اخراج کردن و در جائی جمع نمودن، که نفخ در صور هم همین معنا را میرساند، زیرا موقعی شیپور میزنند که بخواهند افراد لشکر را برای امر مهمی بسیجکنند، در قیامت نیز درصور دمیدهمیشود و مردمازقبرها بیرون آمده برای حضور در محکمه الهی به عرصه محشر در میآیند:
«وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ الاَْجْداثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلونَ...،» (51 / یس)
«اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونْ،» (53 / یس)
«فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئا وَ لا تُجْزَوْنَ اِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» (54 / یس)[۲۱]
نشر و بازشدن طومار مردگان در پیشگاهالهی
«هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ اِلَیْهِ النُّشُورُ،»
«اواست آنکسیکه زمینرا برایشما رامکرده پس در اقطار آن آمد و شد کنید و از رزقآن بخورید و بدانیدکه زنده شدن بار دیگر شما بهسوی او است.» (15/ملک)
کلمه نشور به معنای احیای مردگان بعد از مردن است و اصل این کلمه به معنای نشر طومار و جامه، یعنی گشودن آن بعد از جمع کردن و پیچیدن آن است.
میفرماید: خدای تعالی آن کسی است که زمین را منقاد و رام شما کرد، تا بتوانید بر پشت آن قراربگیرید و از این قطعه به آن قطعهاش بروید و از رزقش که او برایتان مقدر فرموده بخورید و به انواع مختلفی برای به دست آوردن آن رزق در زمین تصرف کنید.
«وَ اِلَیْهِ النُّشُورُ،» یعنی طومار زندگی مردگان که با مرگ پیچیده شده، دوباره در قیامت در محضر او باز میشود. مردگان را از زمین در میآورد و برای حساب و سپس جزا زنده میکند، پس به همین دلیل رب و مدبر امر زندگی دنیایتان او است، که در زمین جایگزینتان نمود و به راه و روش زندگی در آن هدایتتان کرد و نیز حکومت بر شما در میراندن و زنده کردن و حساب و جزاء برای او است[۲۲].
قسمت چهارم: وضعیت زنده شدگان
بازگشت خاک هر قالبی به قالبروح خود
در روایات اسلامی، در کتاب احتجاج، در ضمن احتجاج امام صادق علیهالسلام آمده که: سائل پرسید: آیا روح آدمی بعد از بیرون شدن از قالبش متلاشی میشود و یا همچنان باقی میماند؟
امام علیهالسلام فرمود: نه، بلکه تا روزی که در صور دمیده شود باقی میماند و بعد از آنکه در صور دمیده شد، همه چیز باطل و فانی میشود، دیگر نه حسی میماند و نه محسوسی، آنگاه دوباره همه چیز به حال اول خود بر میگردد، همان طوری که مدبر آنها بار اول ایجاد کرده بود و این بعد از گذشتن چهار صد سال سکون و آرامش خلق در فاصله بین دونفخه است.
سائل پرسید: چگونه میتواند دوباره مبعوث شود با اینکه بدنش پوسیده و اعضای آن متفرق شده، یک عضوش در یک شهری طعمه درندگان شده و عضو دیگرش در شهری دیگر مورد حمله حشرات آنجا گشته و عضو دیگرش خاک شده با خاک آن شهر به صورت دیوار در آمده؟
امام صادق علیهالسلام فرمود: آن خدایی که بار نخست او را از هیچ آفرید و بدون هیچ الگویی صورتگری کرد، میتواند دوباره به همان وضع اول اعادهاش دهد.
سائل عرضه داشت : این معنا را برایم بیشتر توضیح بده!
فرمود: هر روحی در مکان مخصوص به خود مقیم است، روح نیکوکاران در مکانی روشن و فراخ و روح بدکاران در تنگنایی تاریک و اما بدنها خاک میشود، همان طور که اول هم از خاک خلق شده بود و آنچه درندگان و حشرات از بدنها میخوردند و دوباره بیرون میاندازند، در خاک هست و در پیشگاه خدا که هیچ چیز حتی موجودی ریز به اندازه ذره در ظلمات زمین از او غایب نیست و عدد تمامی موجودات و وزن آنها را میداند، محفوظ است و خاک روحانیان به منزله طلا است در خاک.
پس چون هنگام بعث میرسد باران نشوز به زمین میبارد و زمین ورم میکند، پس خاک بشر نسبت به خاکهای دیگر، چون خاک طلایی که با آب شسته شود، مشخص میگردد و چون کرهای که از ماست بگیرند، جدا میشود .
پس خاک هر قالبی به قالب خود در میآید و به اذن خدای قادر، بدانجا که روح او هست منتقل میشود، صورتها به اذن صورتگر به شکل اول خود بر میگردد و روح در آن دمیده میشود.
و چون خلقت هر کسی تمام شد هیچ کس از خودش چیزی را ناشناخته نمییابد.
و در نهج البلاغه میفرماید: چون خدا اراده میکند او را دوباره خلق کند، میگوید: باش و او بی درنگ خلق میشود و این گفتن چون گفتن ما با صوت و آوازی که شنیده شود نیست، بلکه کلام خدای سبحان همان فعل اوست، که آن را ایجاد کرده است در حالی که مثل آن قبلاً نبود[۲۳]
ورود به قیامت با سائق و شاهد
«وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ذلِکَ یَوْمُ الْوَعیدِ،»
«و چون در صور دمیده میشود به او میگویند این است آن روزی که بدان تهدید میشدی.» (20 / ق)
«وَ جائَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ،»
«و هر فرد که به عرصه قیامت میآید یک نفر از پشت سر او را میراند و یک نفر هم گواه بااو است.» (8 / فتح)
کلمه «سِیاقَة» بهمعنای وادارکردن حیوان بهراهرفتن است،که در این صورت راننده در عقب حیوان قرار دارد و حیوان را میراند.
و این که فرموده: «وَ جائَتْ کُلُّ نَفْسٍ،» معنایش این است که هر نفسی به سوی خدا میآید و در محضر او برای فصل قضاء و پس دادن حساب حضور به هم میرساند، به دلیل اینکه در جای دیگر فرموده: «اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ.» (30 / قیامت)
و معنای آیه این است که: هر کسی در روز قیامت به محضر خدای تعالی حاضر میشود، در حالی که سائقی با او است که او را از پشت سر میراند و شاهدی همراه دارد که به آنچه وی کرده گواهی میدهد.
در آیه شریفه تصریح نشده که این سائق و شهید ملائکهاند یا همان نویسندگانند و یا از جنس غیر ملائکهاند، چیزی که هست از سیاق آیات چنین به ذهن میرسد که آن دو از جنس ملائکهاند.
و نیز تصریح نشده به اینکه در آن روز شهادت منحصر به این یک شاهد است که در آیه آمده است. و لیکن آیات وارده در باره شهدای روز قیامت عدم انحصار آن را میرساند.
و نیز آیات بعدی هم که بگومگوی انسان را با قرین خود حکایت میکند دلالت دارد بر اینکه با انسان در آن روز غیر از سائق و شهید کسانی دیگر نیز هستند.
در روایات اسلامی، در جوامع الجامع از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرده که فرمود: نویسنده حسنات در طرف راستآدمی و نویسندهسیئات در طرفچپ آدمیقرار دارند و دست راستی بر دست چپی فرماندهی دارد و دست چپی به فرمان او کار میکند.
بنابراین، اگر انسان عمل نیکی انجام دهد، دست راستی ده برابرش را مینویسد و اگر عمل زشتی مرتکب شود به دست چپی میگوید: هفت ساعت مهلتش بده، شاید تسبیحی گوید و استغفاری کند، (اگر نکرد آن وقت گناهش را بنویس.)
مؤلف: در نهجالبلاغه در معنای آیه «وَ جائَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ،» فرموده: سائقی که او را به سوی محشر میبرد و شاهدی که علیه او به آنچه کرده است شهادت میدهد .
کنار رفتن پرده غفلت و تیزبین شدن دیدگان
«لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ،»
«به او گفته میشود: این وضع که میبینی در دنیا هم بود امّا تو از آن در پردهای از غفلتبودی ما امروز پردهاترا کنارزدیم اینک دیدگانتامروز تیزبینشده است!» (22 / ق)
وقوع این آیه در سیاق آیات قیامت و قرائنی که پیرامون آن است، اقتضا دارد که این آیه نیز از خطابات روز قیامت و خطاب کننده در آن خدای سبحان و مورد خطاب در آن همان انسانی باشد که در جمله «وَ جائَتْ کُلُّ نَفْسٍ،» سخن از او به میان آمده و این معنا را دست میدهد که خطاب در آن خطابی است عمومی و متوجه به تمامی انسانها، الا اینکه توبیخ و عتابی[۲۴] که از آن استشمام میشود چه بسا اقتضا کند که بگوییم خطاب در آن تنها متوجه منکرین معاد باشد، علاوه بر این، سیاق این آیات اصلاً سیاق رد منکرین معاد است که گفته بودند: «ءَاِذا مِتْنا وَ کُنّا تُرابا ذلِکَ رَجْعٌ بَعیدٌ.» (3 / ق)
و اشاره به کلمه هذا به آن حقایقی است که انسان در قیامت با چشم خود مشاهده میکند و میبیند که تمامی اسباب از کار افتاده و همه چیز ویران گشته و به سوی خداوند واحد قهار برگشته است و همه این حقایق در دنیا هم بود.
اما انسان به خاطر رکون و اعتمادی که به اسباب ظاهری داشت از این حقایق غافل شده بود و خیال میکرد سببیت آن اسباب از خود آنها است و نمیدانست که هر چه دارند از خداست و خدا روزی سببیت را از آنها خواهد گرفت، تا آنکه در قیامت خدای تعالی این پرده غفلت را از جلو چشم او کنار زد، آن وقت حقیقت امر برایش روشن شده فهمید و به مشاهده عیان فهمید، نه به استدلال فکری.
و به همین جهت این طور خطاب میشود: «لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا،» تو در دنیا از اینهایی که فعلاً مشاهده میکنی و به معاینه میبینی در غفلت بودی، هر چند که در دنیا هم جلو چشمت بود و هرگز از تو غایب نمیشد، لیکن تعلق و دل بستگیات به اسباب، تو را از درک آنها غافل ساخت و پرده و حائلی بین تو و این حقائق افکند، اینک ما آن پرده را از جلو درک و چشمت کنار زدهایم، «فَبَصَرُکَ» در نتیجه بصیرت و چشم دلت - «اَلْیَوْمِ» امروز که روز قیامت است «حَدید» تیزبین و نافذ شده، میبینی آنچه را که در دنیا نمیدیدی!
ازاینآیه دو نکته استفادهمیشود: اولاینکه روزقیامت را بهروزی معرفی میکند که در آنروز پردهغفلت از جلو چشم بصیرتشکنارمیرود در نتیجهحقیقت امر را مشاهده میکندو ایننکته درآیاتیبسیاردیگرنیزآمده، مانندآیه: «وَالاَْمْرُیَوْمَئِذٍلِلّهِ،» (19/انفطار) و آیه: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِالْقَهّارِ،» (16 / مؤمن) و آیاتی دیگر نظیر اینها.
و دوم اینکه آنچه خدا برای فردای قیامت انسان تهیه دیده، از همان روزی تهیه دیده که انسان در دنیا بوده، چیزی که هست از چشم بصیرت او پنهان بوده است و مخصوصا از همه بیشتر این حقیقت برای او پنهان بوده که روز قیامت روز کنار رفتن پردهها و مشاهده پشت پرده است.
برای اینکه اولاً غفلت وقتی تصور دارد که در این میان چیزی باشد و ما از بودنش غافل باشیم. از سوی دیگر تعبیر به غطاء(پرده) کرده و این تعبیر در جائی صحیح است که پشت پرده چیزی باشد و پرده آن را پوشانده و بین بیننده و آن حائل شده باشد.
و از سوی سوم تعبیر به حدت و تیزبینی در جایی صحیح است و چشم تیزبین در جایی به درد میخورد که بخواهد یک دیدنی بسیار دقیقی را ببیند والا احتیاجی به چشم تیزبین پیدا نمیشود.
فرشته موکل تحویلش میدهد
«وَ قالَ قَرینُهُ هذا ما لَدَیَّ عَتیدٌ،»
«فرشته موکل او میگوید این است آن انسانی که همواره با من بود و اینک حاضر است!» (23 / ق)
سیاق آیه خالی از چنین ظهوری نیست که مراد از این قرین همان ملک موکلی باشد که در دنیا با او بود، حال اگر سائق هم همان باشد معنا چنین میشود: خدایا این است آن انسانی که همواره با من بود و اینک حاضر است!
و اگر مراد از کلمه قرین شهید میباشد که او نیز با آدمی است، معنا چنین میشود: این است - در حالی که به نامه اعمال آن انسان اشاره میکند، اعمالی که در دنیا از او دیده - آنچه من از اعمال او تهیه کردهام!
در روایاتاسلامی، در الدر المنثور است که ابن ابی الدنیا- در کتاب ذکر الموت - و ابن ابی حاتم و ابو نعیم - در کتاب حلیه - از جابر بن عبداللّه روایت کرده که گفت: من از رسولخداشنیدمکه فرمود: فرزندآدم، ازآنآیندهایکه برایشمقدرشدهچقدرغافلاست.
خدای تعالی وقتی میخواهد این بنده را بیافریند به فرشته میگوید: رزق او را بنویس،آثارشرابنویس، اجلشرا هم بنویس، اینرا همکه آیا سعیداست یا شقیثبت کن!
آنگاه اینفرشته بالا میرود و خدای تعالی فرشته دیگری روانه میکند تا او را حفظ کند، آن فرشته نیز همواره مراقب او است، تا وی به حد رشد برسد، اونیز بالا میرود.
و خدای تعالی دو فرشته دیگر را موکل بر او میکند، تا حسنات و گناهانش را ثبت کنند و این دو فرشته همچنان هستند تا آنکه مرگ آن بنده فرا رسد، آن وقت این دو فرشته نویسنده بالا میروند، فرشته موت میآید تا جان او را بگیرد و چون او را داخل قبر کنند، دوباره جانش را به کالبدش برگرداند و دو فرشته قبر آمده او را امتحان میکنند سپس بالا میروند.
و چون روز قیامت شود، دو فرشته نویسنده حسنات و گناهان، دوباره به سراغش میآیند و نامه عمل او را باز کرده به گردنش میافکنند و همچنان با او هستند، یکی به عنوان سائق و دیگری به عنوان شهید تا به عرصهاش برسانند.
آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود به درستی در پیش رو، أمری عظیم دارید، امری مافوق قدرتتان، از خدای عظیم استقامت بجویید![۲۵]
شرح روزی که در صور دمیده میشود
«یَوْمَ یُنْفَخُ فِیالصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقا،»
«روزی که در صور دمیده شود و در آن روز گناهکاران را کور محشور کنیم.» (102 / طه)
نفخ صور کنایه از احضار و دعوت است. کلمه زرق به معنای کبود است. مراد از کبود محشور شدن مجرمین، کور بودن ایشان است. و آیه «وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ عَلی وُجُوهِهِمْ عُمْیا،» (97 / اسراء) هم آن را تأیید میکند.
«یَتَخافَتُونَ بَیْنَهُمْ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ عَشْرا» (103 / طه)
کلمه «تَخافَتْ» به این معنا است که عدهای با یکدیگر آهسته صحبت کنند و این آهسته سخن گفتن در اهل محشر به خاطر هول مطلع و فزعی است که به ایشان دست میدهد و جمله «اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ عَشْرا،» بیان همان کلامی است که بین خود،تخافت میکنند و معنای جمله به طوریکه ازسیاق برمیآید ایناستکه بهصورت پچپچ به یکدیگر میگویند قبل از قیامت در دنیا بیش از ده روز نماندید و منظورشان از این سخن، اندک شمردن عمری است که در دنیا کردند نسبت به خلود و ابدیتی که نشانههای آن برایشان آشکارا شده است.
«نَحْنُاَعْلَمُ بِمایَقُولُونَ اِذْ یَقُولُ اَمْثَلُهُمْ طَریقَةً اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ یَوْما» یعنی «ما به همه آنچه که درباره مکث در دنیا میگویند احاطه علمی داریم چون میدانیم که معتدلترین آنان و آنهایی که گفتارشان نزدیکتر به صدق است میگویند: در دنیا نماندید مگر یک روز.» (104 / طه)
و اگر گوینده این حرف را معتدل و راستگوترین مردم دانسته، برای این است که ماندن محدود در دنیا و عمر ناچیز آن در قبال ماندن تا ابد و عمر جاودانه قابل مقایسه نیست و اصلاً قدر و اندازهای ندارد، پس اگر کسی آن را یک روز بداند نسبت به کسانی که ده روز دانستهاند به واقع نزدیکتر و راستگوتر است.
و همین قول نیز نسبی و غیر حقیقی است، حقیقت قول همان است که خدای سبحان در آیه: «وَ قالَالَّذینَ اُوتُواالْعِلْمَ وَ الاْیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فی کِتابِاللّهِ اِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ،» (56 / روم) بیان کرده است.
«یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّاعِیَ لاعِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الاَْصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ اِلاّ هَمْسا،»
«آن روز صدا زن حشر را که هیچ کجی و اعوجاجی در کارش نیست پیروی میکنند و همه صداها به احترام خدای رحمان بیفتد و جز صدائی آهسته چیزی نمیشنوی،» (108 / طه)
«یَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً،»
«در آن روز شفاعت سودی ندارد مگراز کسی که خدای رحمان اجازه شفاعتش داده باشد و سخن او را در شفاعت بپسندد،» (109 / طه)
«یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِه عِلْما،»
«خدا آنچه قبلاً فرستادهاند و آنچه از آثار که دنبال خود آنان میرسد میداند و اما ایشان احاطه علمی به او ندارند،» (110 / طه)
«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْما،»
«و چهرهها در مقابل خدای زنده و قیوم متواضع شود و هر کس وزر ستمی به دوش دارد نومید گردد،» (111 / طه)
«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا یَخافُ ظُلْما وَ لا هَضْما،»
«و هر کس کارهای شایسته و ایمان داشته باشد از ستم کشیدن و زبون شدن نترسد.» (112 / طه)
مردم در آن روز جز پیروی محض چارهای ندارند، نه میتوانند کمترین توقفی کنند و نه کمترین استنکاف و تنبلی و مسامحهای، برای اینکه همه اینها فرع توانستن است و آن روز نه تنهامردم توانایی ندارند بلکه توهم آن را هم نمیکنند چون آن روز به عیان میبینند که ملک و قدرت تنها از خدای سبحان است و کسی شریک او نیست همچنانکه فرمود: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ!» (16 / مؤمن) و نیز فرموده: «وَ لَوْ یَرَیالَّذینَ ظَلَمُوا اِذْ یَرَوْنَالْعَذابَ اَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمیعا!» (165 / بقره)
آن روز صداها به خاطر استغراق در مذلت و خواری در برابر خدای تعالی آنچنان آهسته میشود که هیچ شنوندهای جز صدایی خفیف نمیشنود .
«یَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ اِلاّ مَنْاَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً.»
اینکه منفعت شفاعت را نفی میکند، کنایه از این است که قضاء به عدل و حکم فصل بر حسب وعده و وعید الهی جریان یافتنی است و هیچ عاملی جرم مجرمی را ساقط ننموده، گناهی را از گناهکاری صرفنظر نمیکند، پس معنای اینکه فرمود شفاعت نافع نیست، این است که شفاعت اثر ندارد. و جمله «اِلاّ مَنْاَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً،» استثنایی است که دلالت میکند بر اینکه در کلام سابق همه عنایت در ایناستکه شفعاء
شرح روزی که در صور دمیده میشود!
را نفی کند نه تأثیر شفاعت را در شفاعتشدگان و مراد این است که به کسی اجازه نمیدهند که در مقام شفاعت کسی سخنی بگوید، همچنانکه جمله بعدی هم که میفرماید: «وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً،» اشاره به این معنا دارد و میفهماند که آن روز سخن گفتن منوط بهاجازه است، همچنانکه میفرماید: «یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّبِاِذْنِه،»(105/هود)
«لایَتَکَلَّمُونَ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُالرَّحْمنُ وَ قالَ صَوابا.» (38 / نبأ)
و اما اینکه فرمود: «وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً،» معنایش این است که قول او آمیخته با چیزی که مایه سخط خدا است از قبیل خطا و خطیئه نباشد، چون اطلاق جمله اقتضا دارد به عموم حمل شود و چنین کلامی جز از کسی که خدا سریرهاش را خالص از خطای در اعتقاد و خطیئه در عمل کرده باشد نمیتواند سر زند، تنها کسانی ممکن است چنین کلامی داشته باشند که خدا دلهاشان را در دنیا از رجس شرک و جهل پاک کرده باشد و یا کسانی که ملحق به ایشان شده باشند، چون روز قیامت همه بلاها و ابتلاآت از ناحیه دلها و باطنها است، همچنانکه فرمود: «یَوْمَ تُبْلَی السَرائِر!» (9/طارق)
«یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِه عِلْما.»
آیه شریفه احاطه علمی خدای را نسبت به مجرمین افاده میکند، احاطه نسبت به خلود ایشان که همان موقف جزاء باشد و نسبت به ما خلف[۲۶] ایشان که همان موقف دنیا و قبل از مردن و مبعوثشدنشان باشد، پس مجرمین از هر سو محاط علم خدا هستند و خود احاطهای به علم خدا ندارند، پس خدا به آنچه کردهاند کیفرشان میکند و آن روز است که رویها در برابر حی قیوم ذلیل گشته، نمیتوانند حکم او را رد کنند، اینجا است که به تمام معنا خائب و خاسر میشوند.
«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ.»
«عَنَت» به معنای ذلت در قبال قهر قاهر است و حالتی است که در قیامت هر موجودی در برابر خدای سبحان و در قبال ظهور سلطنت الهی او به خود میگیرد، همچنانکه فرمود: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ!»
و به حکم این آیه در آن روز هیچ چیز مالک چیزی نیست و مالک نبودنش به تمام معنای کلمه است و همین خود ذلت و مسکنت علی الاطلاق است و اگر عنت و ذلت را به وجوه نسبتداده از اینباب بوده که وجوه اولین عضوی است که آثار ذلت در آن نمودار میشود و لازمهاین عنتایناستکه نتواند مانعحکمخدا و نفوذآن در خلق گردد و میان ارادهخدا و ایشان حائل شود، پس هر ارادهای که درباره ایشانب کند ممضی[۲۷] و نافذ است!
و اگر در میان همه اسماء خدا دو اسم حَیّ و قَیُّوم انتخاب شد، بدین جهت بوده که مورد کلام مردگانی هستند که بار دوم زنده شدند و وقتی زنده شدند که تمامی آن اسباب و وسایل که در دنیا در اختیارشان بود از کف دادهاند و در چنین مورد و ظرفی، مناسب همان حیات مطلقه و قیمومت او نسبت به هرچیز است.
«وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْما،»
«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا یَخافُ ظُلْما وَ لا هَضْما.»
این آیه بیان پاداش خلق است، اما در جمله «وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْما،» مراد مجرمینیهستندکهایماننیاوردند و آنروزخیبت[۲۸] را که بدترینجزاء استدارند،نه هر کسیکه مرتکبظلم ولو مختصریازآنشدهباشد و یا هرظالمی که باشد چه مؤمن و چه کافر، نه، زیرا مؤمن هرگز د رقیامت دچار خیبت نمیشود، چون شفاعت شامل او میگردد.
و بر فرض هم که مراد عموم ظالمان باشد و بخواهد بفرماید هر کس که وزر و وبال ظلم را حمل کرده باشد خائب[۲۹]است، ناگزیر معنایش خیبت از آن قسم سعادتی است که ظلم با آن منافات دارد، نه خیبت از مطلق سعادت.
و اما جمله «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...،» بیانی است طفیلی برای حال مؤمنین صالح، که به منظور تکمیل اقسام و تتمیم سخن در دو فریق صالحان و مجرمین آمده است و اگر عمل صالح را مقید به ایمان کرده، برای این است که عمل صالح به وسیله کفر حبط میشود و این مقتضای آیات حبط است .
پایان سرنوشت انسانها
با خاتمه یافتن این آیه بیان اجمالی سرنوشت ایشان در روز جزاء از ساعتی که مبعوث میشوند تا وقتی که به پاداش عمل خود میرسند، تمام میشود.
اول مسأله احضارشان را با جمله «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ،» و سپس مسأله حشرشان را با جمله «یَتَخَافَتُونْ،» بیان نموده و آن را خیلی نزدیک معرفی کرده، به طوری که بعضی از افرادی که درباره آن اظهار نظر میکنند میگویند: یک روز میان مرگ و بعث ما فاصله شد.
در مرحله سوم مسأله گنجایش زمین برای اجتماع همه مردم را بیان کرد و با جمله «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبال...» فهماند که در آن روز زمین هموار و بدون پستی و بلندی میشود. (رجوع شود به فصل: تغییرات طبیعی قیامت.)
در مرحله چهارم اطاعت و پیروی مردم از داعی حضور را با جمله «یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّاعِیَ لاعِوَجَ لَهُ،» بیان کرد.
و در مرحله پنجم با جمله «یَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ،» خاطرنشان ساخت که شفاعت هیچ تأثیری در اسقاط جزاء ندارد مگر به اذن.
و در مرحله ششم با جمله «یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ،» مسأله احاطه علمی خدا را نسبت به حال بندگان و احاطه نداشتن بندگان به علم او را خاطر نشان ساخت.
و در مرحله هفتم سلطنت خدای را بر کافران و ذلت ایشان را در برابر او و نفوذ حکم او در میان بندگان را با جمله «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ،» بیان کرد.
و در مرحله هشتم با جمله «وَ قَدْ خابَ» کیفر کافران را معین نمود که چیست؟ با این بیان وجه ترتب آیات به یکدیگر و ترتب مطالب آنها معلوم گردید.
فَتَعالَی اللّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ! [۳۰]
این جمله تسبیح و تنزیه خدا است از هر چیزی که لایق ساحت قدس او نیست . خدای تعالی ملکی است که در ملک خود تصرف میکند یعنی مردم را به سوی راهی که صلاح ایشان است هدایت میکند و سپس احضارشان نموده جزایشان میدهد و جزایشان بر طبق عمل آنان است، چه خیر و چه شر، پس چنین خدایی که مالک هر چیزی است و ملکش مطلق هم هست، متعالی است، هیچ مانعی از تصرفاتش منع نمیکند و کسی نیست که حکمش را تعقیب نماید، رسولانی میفرستد، کتابهایی برای هدایت مردم نازل میکند و همه اینها از شؤون سلطنت او است و سپس بعد از مردن مبعوثشان نموده، احضارشان میکند، آنگاه بر طبق آنچه کردهاند جزایشان میدهد، در حالی که همه برای حیّ قیوم، سر بزیر افکنده، ذلیل شده باشند و این نیز از شؤون سلطنت او است، پس او است ملک در اول و در آخر و او است حقی که بر آنچه ازل بوده ثابت خواهد بود[۳۱].
رستاخیز همه مردگان با آخرین نفخه صور
«وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ الاَْجْداثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ،»
«بعد از آن صیحه بار دیگر در صور دمیده میشود، ناگهان همه از قبرها به سوی پروردگارشان میشتابند،»(51/یس)
«قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَالرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ،»
«در حالی که میگویند: واویلا چه کسی ما را از این خوابگاهمان برانگیخت؟ این همان وعدهای است که خدای مهربان به توسط انبیایش به ما میداد،» (52/یس)
«اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحضَرُونَ،»
«و معلوم شد انبیای او راست میگفتهاند، آن نفخه هم به جز یک صیحه نیست که ناگهان همگی نزد ما حاضر میشوند.» (53/یس)
این نفخه صور، نفخه دومی است که به وسیله آن همه مردگان زنده میشوند و قیامت بر پا میگردد و مردم همگی به سرعت به پیشگاه پروردگارشان شتاب میکنند.
«اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ،» آن صیحه و نفخهای که ایشان را ناگهانی رسید و بدون درنگ و مهلت همه را نزد ما حاضر ساخت، نبود مگر یک نفخه و صیحه.
تعبیربه «لَدَیْنا نزد ما» بدینجهتاستکه روزقیامت روزحضور نزد خدا است برای فصل قضا و رسیدگی به حساب اعمال و حقوقی که مردم از یکدیگر ضایع کردهاند[۳۲]
حال مردم در نفخه اول صور و در نفخهدوم صور
«یَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ،»
«روزی که زلزلههای وحشتناک همه چیز را به لرزه درمیآورد،» (6 / نازعات)
«تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ،»
«و از پس آن، حادثه دومین - صیحه عظیم - رخ میدهد.» (7 / نازعات)
«راجِفَة» به صیحههای[۳۳] عظیمی تفسیر شده که در آن تردد و اضطرابی باشد و «رادِفَة» به صیحه متأخر تابع تفسیر شده، در نتیجه بنابراین تفسیر، دو آیه مورد بحث با دو نفخه صور تطبیق میشود، که آیه زیر هم بر آنها دلالت دارد، میفرماید: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِیالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قیامٌ یَنْظُروُنَ.»
مراد از «راجِفَة» نیز همان نفخه اولی است، که زمین و کوهها را تکان میدهد و مراد از «رادِفَة» نفخه دوم است، که متأخر و بعد از نفخه اول صورت میگیرد .
«قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ، اَبْصارُها خاشِعَةٌ،»
«دلهاییدرآنروز سخت هراساناست دیدگان صاحبآن دلها از شرمافتاده باشد.» (8 و 9 / نازعات)
این جمله بیانگر صفت آن روز است. مراد از قلوب در امثال این موارد که صفات ادراکی از قبیل علم و خوف و رجاء و نظائر آن بدان نسبت داده میشود، نفوس بشری است.
اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اینکه خشوع از احوال قلب است، بخاطر آن بوده که اثر ظاهری خشوع در چشمها قویتر از سایر اعضاء است[۳۴].
کیفیت نفخ و دمیدن در صور
«وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِالْمُنادِ مِنْ مَکانٍ قَریبٍ،»
«و بگوش باش روزی که منادی از مکانی نزدیک ندا بر میآورد.» (41 / ق)
مراد از ندای منادی همان نفخه صور است که مسؤول آن به طوری که از آیه بعد استفاده میشود در آن میدمد .
و اینکه فرمود: ندا از مکانی نزدیک است بدین جهت است که ندا آن چنان به خلائق احاطه دارد که به نسبت مساوی بگوش همه میرسد و افراد نسبت به آن دور و نزدیک نیستند، چون ندا - همان طور که گفتیم - نفخه بعث و کلمه حیات است.
«یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُالْخُرُوجِ،»
«روزی که همه آن صیحه را که قضائش حتمی است میشنوند که روز خروج از قبرها است.» (42 / ق)
این آیه بیان آن روزی است که منادی ندا میدهد. و اگر فرمود: صیحهای است به حق، برای این است که قضائی است حتمی .
و معنای اینکه فرمود: «ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ،» این است که امروز روز خروج از قبرها است، همچنان که در جای دیگر فرموده: «یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَالاَْجْداثِ سِراعا...»(43/معارج)
«اِنّا نَحْنُ نُحْیی وَ نُمیتُ وَ اِلَیْنَاالْمَصیرُ،»
«این ماییم که زنده میکنیم و میمیرانیم و باز گشت به سوی ما است.» (43 / ق)
مراداز احیاءافاضه[۳۵]، حیاتبر جسدهاییاستکهدر دنیامردهاند. و مراد از اماته[۳۶]
همان میراندن در دنیا است، که عبارت است از منتقل شدن به عالم قبر. و مراد از جمله «وَ اِلَیْنَا الْمَصیرُ،» به طوری که از سیاق بر میآید احیاء در روز قیامت است.
«یَوْمَ تَشَقَّقُ الاَْرْضُ عَنْهُمْ سِراعا ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنا یَسیرٌ،»
«بازگشت در روزی که زمین به زودی از روی آنان میشکافد و آن حشری است که برایما آسان است.» (44 / ق)
یعنی، زمین از روی ایشان شکافته میشود و ایشان به سرعت به سوی دعوتکننده بیرون میشوند.
«ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنا یَسیرٌ،» یعنی آنچه گفتیم که از قبور شکافته شده به سرعت بیرون میشوند، حشری است که انجامش برای ما آسان است[۳۷]
از قبرها با سرعت بیرون میآیند
«یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ سِراعا کَاَنَّهُمْ اِلی نُصُبٍ یوفِضُونَ،»
«روزی که به سرعت از قبرها در آیند و همه به سوی یک نقطه به سرعت به راه افتند، گویی در آنجا به سوی علامتی روان میشوند!» (43 / معارج)
«خاشِعَةً اَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِکَ الْیَوْمُ الَّذی کانُوا یُوعَدوُنَ،»
«چشمهایشان از شدت شرمندگی به پایین افتاده، ذلت از سراپایشان میبارد، به ایشان گفته میشود، این است همان روزی که وعدهاش را میدادند!» (44 / معارج)
میفرماید: روز قیامت از قبرها در میآیند، در حالی که سرگردان میدوند، گویا به سوی علامتی میدوند تا راه را پیدا کنند، در حالی که اثر خشوع قلبی در دیدگان ایشان هویدا باشد، آری آن روزی که در دنیاوعده داده میشدند، همین روز است! «ذلِکَ الْیَوْمُ الَّذی کانُوا یُوعَدوُن.»[۳۸].
تلاطم انسانی قبل از قیامت و نفخ صور برای جمع شدن
«وَ تَرَکْنا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فی بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِیالصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعا،»
«در آن روز بگذاریمشان که چون موج درهم شوند و در صور دمیده شود و جمعشان کنیم جمع کامل.»(99 / کهف)
در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته میشوند که دریا در هنگام طوفان آشفته میشود و مانند آب دریا به روی هم میریزند و یکدیگر را از خود میرانند، در نتیجه نظم و آرامش جای خود را به هرج و مرج میدهد و پروردگارشان از ایشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمیشود و دیگر به اصلاح وضعشان عنایتی نمیکند.
این آیه به منزله تفصیل همان اجمالی است که ذوالقرنین در کلام خود اشاره کرده و گفته بود: «فَاِذا جاءَ وَعْدُ رَبّی جَعَلَهُ دَکّاءَ،» (98 / کهف) و نظیر تفصیلی است که در جای دیگرآمدهکه: «حَتّی اِذا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» (96 / انبیاء)
«وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَاِذا هِیَ شاخِصَةٌ اَبْصارُ الَّذینَ کَفَرُوا یا وَیْلَنا قَدْ کُنّا فی غَفْلَةٍ مِنْ هذابَلْ کُنّا ظالِمین،» (97 / انبیاء) و بهر تقدیر این جمله از ملاحم یعنی پیشگوییهای قرآن است .
مقصود از: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ،» نفخه دومی قبل از قیامت است که با آن همه مردگان زنده میشوند، بهدلیل اینکه دنبالش میفرماید: «فَجَمَعْناهُمْ جَمْعا وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکافِرینَ عَرْضا.» (99 و 100 /کهف)[۳۹]
صحرای محشر
در تفسیر قمی در ذیل جمله «وَ خَشَعَتِ الاَْصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ اِلاّ هَمْسا،» (108 / طه) از حضرت ابی جعفر علیهالسلام روایت کرده که فرمود :
چون روز قیامت شود خدای تعالی تمامی مردم را در یک سرزمین جمع میکند، در حالی که همه پابرهنه و لخت و عریان باشند، پس در موقف حشر میایستند، آنقدر که عرقشدیدیاز ایشان فروریزد، نفسها بهشمارهافتد، در چنینحالی بهمقدار پنجاه سال خواهند ایستاد و اینهمان قول خدای عزوجل است که میفرماید: «وَ خَشَعَتِالاَْصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلاتَسْمَعُ اِلاّ هَمْسا...»[۴۰]
سؤال یوم حشر
«وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَکُوا مَکانَکُمْ اَنْتُمْ وَ شُرَکآؤُکُمْ، فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ وَ قالَ شُرَکآؤُهُمْ ما کُنْتُمْ اِیّانا تَعْبدوُنَ،»
«و روزی که همه خلایق را محشور میکنیم سپس به مشرکین گوئیم شما و خدایانتان بر جای خود باشید، آن روز رابطهای را که بین آنان و خدایانشان برقرار بود (و جز خیال و توهم چیزی دیگر نبود) قطع خواهیم کرد و خدایانشان خواهند گفت: شما در حقیقت ما را نمیپرستیدید، (چون معیار پرستش در ما وجود نداشت) و شما خیال خود را میپرستیدید،» (28 / یونس)
«فَکَفی بِاللّهِ شَهیدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ اِنْ کُنّا عَنْ عِبادَتِکُمْ لَغافِلینَ،»
«خدا کافی است در اینکه شاهد گفتار ما باشد، که ما از پرستش شما هیچ اطلاعی نداشتیم،» (29 / یونس)
«هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مآ اَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا اِلَی اللّهِ مَوْلیهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَروُنَ،»
«در آن صحنه است که اعمال یک یک انسانها که در دنیا برای آن روز خود از پیش فرستادهاند، با محک خدائی مورد بررسی قرار میگیرد، (تا حقیقت هر عملی برای صاحبش کشف شود و نیز معلوم شود) که مولای حقیقی ایشان خدا بود و آنچه به نام معبود خیالی به خدا نسبت میدادند وهم و خیالی بیش نبود.» (30 / یونس)
منظور از «حشر جمیع» حشر همه آنهائی است که تاکنون ذکر شدند، چه مؤمنین و چه مشرکین و چه شرکای ایشان.
«ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَکُوا مَکانَکُمْ اَنْتُمْ وَ شُرَکآؤُکُم.»
در آن روز به مشرکین میگوئیم همانجا که هستید باشید، شرکای شما نیز در همان دوزخ که هستند باشند.
این فرمان که: شما و شرکائتان بر جای باشید برای این است که در آنجا که جای اختیار و امتحان است، امتحان شوند.
مشرکین و شرکاء و هر انسان دیگر آنچه را که در دنیا کرده امتحان شوند تا حقیقت کردههایش برایش منکشف و روشن شود و حقیقت هر عملی را که کرده به عیان مشاهده کند، نه اینکه صرفا برایش بشمارند و بیان کنند که تو چنین و چنان کردهای، بلکه عمل خود را مجسم میبیند و با مشاهده حق از هر چیزی، این معنا برایش منکشف میشود که مولای حقیقی، تنها خدای سبحان است و همه اوهام ساقط و منهدم میگردد و اثری از آن دعویها که بشر به اوهام و هواهای خود بر حق میبست باقی نمیماند.
در آن روز حقیقت ولایت الهی بطور عیان ظهور پیدا میکند و خلق به عیان لمس میکنند که غیر از خدای تعالی، به جز فقر و مملوکیت محض چیزی ندارند، در این هنگام است که هر دعوی باطلی باطل و بنیان هر موهومی منهدم میگردد: «هُنالِکَالْوَلایَةُ لِلّهِ الْحَقِّ،» (44 / کهف) و «یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَیاللّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِمَنِالْمُلْکُالْیَوْمَ لِلّهِالْواحِدِ الْقَهّارِ!» (16 / مؤمن) و «وَ الاَْمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ!» (19 / انفطار)[۴۱].
هلاکشدگان در پیشگاه خدا حاضر خواهند شد
«وَ اِنْ کُلٌّ لَمّا جَمیعٌلَدَیْنامُحْضَرُونَ،»
«با اینکه هیچیک از آنان نیست مگر آنکه همگی نزد ما حاضر خواهند شد.» (32 / یس)
آیا ندیدند چقدر از اقوام قبل از ایشان را هلاک کردیم و دیگر به سوی آنان برنمیگردند و بدون استثناء همهشان دسته جمعی در روز قیامت برای حساب و جزا نزد ما حاضر خواهند شد .
این آیه شریفه در معنای آیه: «ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُالنّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ.» (103 / هود) میباشد[۴۲].
ظهور دهشت و اهوال غیر قابل تصور در قیامت
«وَ لَوْ اَنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ما فِی الاَْرْضِ جَمیعا وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ یَوْمَالْقِیامَةِ وَ بَدالَهُمْ مِنَاللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ،»
«و اگر ستمگران دو برابر تمامی آنچه در زمین است مالک باشند همه را برای دفع عذاب روز قیامت میدهند آری در آن روز چیزهایی برایشان هویدا میشود که هرگز احتمالش را نمیدادند.» (47 / زمر)
مشرکین به زودی در روز قیامت به اموری برخواهند خورد که وضع آن امور مافوق تصورشان و بزرگتر و هول انگیزتر از آن است که به ذهن آنان خطور کرده باشد، «وَ بَدالَهُمْ مِنَاللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ،» یعنی در قیامت چیزهایی برایشان هویدا میشود که خیالش را هم نمیکردند.
اگر ظالمین که منکر معادند دو برابر آنچه در زمین از اموال و ذخائر و گنجینهها است، میداشتند، همانا همه آن را میدهند تا از سوء عذاب برهند.
مشرکین از انبیا و مؤمنین میشنیدند که خدا حساب و میزانی برای اعمال دارد و قضا و آتش و الوانی از عذاب دارد، آنگاه شنیدههای خود را با انکاری که نسبت به آن داشتند بر آنچه در ذهنشان بود یعنی آتش دنیا و عذاب دنیا و حساب و میزان دنیا مقایسه میکردند و چون در قیامت به آنها برخورند، خواهند دید که بزرگتر از آن است که در دنیا به خاطر کسی خطور کند.
این آیه در توصیف عذاب خدا، نظیر آیه «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْیُنٍ،» (17 / سجده) است در توصیف نعیم اهل بهشت.
و نیز مقتضای سیاق آن است که ظهور مزبور از قبیل ظهور بعد از خفا و انکشاف بعد از استتار باشد، همچنان که آیه «لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطائَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ،» (22 / ق) نیز همین معنا را میرساند و میفهماند که عالم آخرت در همین عالم نیز بوده، ولیکن پنهان و در پرده و در قیامت این پردهها کنار میرود.
«وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا...،» (48 / زمر) یعنی در آن روز کارهای زشتشان بعد از آنکه در دنیا از نظرشان پنهان بود، برایشان آشکار میشود.
بنابراین، این جمله همان را میگوید که آیه «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ،» آنرا افادهمیکند .
«وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ،» (34 / نحل) یعنی همان عذابهای گوناگون و هولها و شدایدی که از اولیای دین درباره قیامت میشنیدند و آن را استهزا میکردند، بر آنان نازلشد و بهایشان رسید[۴۳].
روز آزفه، دلها از شدت ترس بهگلوگاه میرسد
«وَ اَنْذِرْهُمْ یَوْمَالاْزِفَةِ اِذِاالْقُلُوبُ لَدَی الْحَناجِرِ کاظِمینَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ وَ لاشَفیعٍ یُطاعُ،»
«ای پیامبر ایشان را از روز آزفه[۴۴] بترسان، از آن وقتی که دلها از شدت ترس به گلوگاه میرسد و دچار ترس و اندوه شدید میگردد روزی که برای ستمکاران هیچ دوست و هیچ شفیعی که شفاعتش پذیرفته شود نیست.» (18 / غافر)
«وَاَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الاْزِفَةِ،» آزفه از اوصاف روز قیامت و به معنای نزدیک است. پس معنای اینجمله آناستکه مردم را از روز نزدیک انذارکن و اینمعنا یعنی نزدیک بودن قیامت در آیه «اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیدا،» (6/معارج) «وَ نَریهُ قَریبا،»(7/معارج) نیز آمدهاست.
«اِذِاالْقُلُوبُ لَدَی الْحَناجِرِ،» این جمله کنایه است از نهایت درجه ترس، گویا کار مردم از شدت وحشت به جایی میرسد که گویی دلهایشان از جای خود کنده میشود و تا روز آزفه، دلها از شدت ترس بهگلوگاه میرسد!
حنجره بالا میآید.
«ما لِلظّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ وَ لاشَفیعٍ یُطاعُ،» کفارخویشاوند و نزدیکیندارند کهبهیاری آنانبپاخیزد و حمیت[۴۵] قرابتش بههیجان آید. اینمعنا در جمله «...فَلا اَنْسابَبَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ...،» (101/مؤمنون) نیز آمده است و معنای جمله «وَ لا شَفیعٍ یُطاعُ،» این است که: کفار شفاعت پذیرفته ندارند![۴۶]
یَوْمَ التَّناد، روز فریادهای بلند و فرارهای بی فایده
«وَ یاقَوْمِ اِنّی اَخافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ التَّنادِ،»
«و نیز من بر شما ای قوم میترسم از روز قیامت ، روزی که بانگ و فریاد مردم از هر سو بلند میشود،» (32 / غافر)
«یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرینَ ما لَکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ،»
«روزی که از عذاب پا به فرار میگذارید ولی از ناحیه خدا هیچ حافظی ندارید و کسی که خدا گمراهش کند دیگر هیچ راهنمانخواهد داشت.» (33 / غافر)
منظور از «یَوْمَ التَّنادِ» روز قیامت است و تسمیه قیامت به این اسم، به خاطر این است که در آن روز ستمگران یکدیگر را با صدای بلند صدا میزنند و داد و فریادشان به واویلا بلند میشود، همانطور که در دنیا به داد و فریاد عادت کرده بودند.
«یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرینَ ما لَکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ،» منظور از این یوم باز همان روز قیامت است و شاید مراد این باشد که کفار در آن روز در دوزخ از شدت عذاب از این سو به آن سو فرار میکنند شاید که راه نجاتی پیدا کنند، ولی از هر طرف که میدوند برگردانده میشوند، همچنان که در جای دیگر قرآن کریم آمده «کُلَّما اَرادوُا اَنْ یَخرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اُعیدوُا فیها وَ ذوُقُوا عَذابَ الْحَریقِ.» (22 / حج)
«وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ،» شما پشت کرده و فرار میکنید و لیکن هیچ پناهی ندارید، چون اگر پناهی باشد از ناحیه خداست و از آن ناحیه هم پناهی نیست، برای اینکه خدا شما را گمراه کرده و کسی که خدا گمراهش کرده باشد، دیگر راهنمایی نخواهد داشت! [۴۷]
شدت روز قیامت و ناتوانی مستکبرین از سجده
«یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ اِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطیعُونَ،»
«روزی که شدت به نهایت میرسد و خلق به سجده دعوت میشوند ولی اینان نمیتوانند سجده کنند، چون کبر و نخوت ملکه ایشان شده است.» (42/ قلم)
کشف از ساق مثلی است برای افاده نهایت درجه شدت، چون وقتی انسان به سختی دچار زلزله یا سیل یا گرفتاری دیگر میشود، شلوار را بالا کشیده کمر را میبندد، تا بهتر و سریعتر به تلاش بپردازد و وسیله فرار از گرفتاری را فراهم سازد، زمخشری در کشاف گفته معنای «یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ» روزی که شدت امر به نهایت میرسد است، وگرنه در آن روز نه ساق پایی در بین است و نه شلواری که از آن بالا بکشند!
این آیه تا پنج آیه بعد، مطلب معترضهای است که در بین واقع شده چون سخن از شرک مشرکین به میان آمده بود و اینکه آنها معتقد بودند شرکا در روز قیامت اگر قیامت و حسابی باشد ایشان را به سعادت میرسانند، لذا در این چند آیه معترضه فرمود نه خدای تعالی شریکی دارد و نه در آن روز این شرکای خیالی شفاعتی دارند و تنها راه احراز سعادت در آخرت سجود است، یعنی خاضع شدن برای خدای سبحان و یگانگی او در ربوبیت، در دنیا را پذیرفتن، آنهم آنچنان پذیرفتنی که آدمی را دارای صفت خضوع سازد و روز قیامت سعادتمند کند.
و اما این تکذیبگران مجرم که در دنیا برای خدا سجده نکردند، در آخرت هم نمیتوانند برای او سجده کنند، در نتیجه سعادتمند نمیشوند پس حال آنان با حال مسلمانان به هیچ وجه نمیتواند یکسان باشد، بلکه خدای سبحان به خاطر استکباری که کردند در دنیا معامله استدراج[۴۸] و مماشات با ایشان میکند، تا شقاوتشان به حد نهایت برسد و مستحق عذاب الیم آخرت گردند.
پس معنای اینکه فرمود:«یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ اِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطیعُون،» این شد کهای پیامبر به یاد آر روزی را که بر این کفار بسیار سخت خواهد شد و چون دعوت میشوند برای خدا سجده کنند نمیتوانند بکنند، چون حالت خضوع برای خدا در دل ندارند و در دنیا به خاطر تکبری که داشتند چنین ملکهای کسب نکردند، روز قیامت هم روز کشف باطن آدمی است، وقتی باطن در دنیا باطنی بوده که نگذاشته ایشان خاضع شوند، در آخرت هم نخواهد گذاشت.
«خاشِعَةً اَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ...،» (43 / قلم) در حالی که چشمهایشان از شرم به زیر افتاده است و در حالی که ذلت قهری سراپای آنان را فرا گرفته است.
اگر خشوع را به چشمها نسبت داده برای این است که اولین عضوی که خشوع قلبی را حکایت میکند چشم است .
«...وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ اِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ،» (43 / قلم) آن روز که دعوت میشدند در برابر خدای سبحان سجده کنند با اینکه سالم بودند و میتوانستند سجده کنند و بهترین تمکن را داشتند سجده نکردند و به دعوت انبیا اعتنا ننمودند.
«فَذَرْنی وَ مَنْ یُکَذِّبُ بِهذَا الْحَدیثِ،» (44 / قلم) منظور از کلمه «هذَا الْحَدیث» قرآن کریم است. و این آیه کنایه است از اینکه خدای تعالی به تنهایی برای عذاب آنان کافی است و دست از ایشان بر نخواهد داشت[۴۹].
توصیف روز قیامت و عذاب کفار در آن
«سَأَلَ سآئِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ،»
«سائلی از کفار درخواست عذابی کرد،» (1 / معارج)
«لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ،»
«که لامحاله[۵۰] واقع میشد و کافران دافعی برای آن نداشتند،» (2 / معارج)
«مِنَ اللّهِ ذِی الْمَعارِجِ،»
«ازسوی خداوند ذیالمعارجاست»(3/معارج)
«تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ اِلَیْهِ فی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ،»
«فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) به سوی او عروج میکنند، در آن روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است.» (4 / معارج)
آنچه سیاق سوره معارج دستمیدهد ایناست که میخواهد روز قیامت را توصیف کند به آن عذابهایی که در آن برای کفار آماده شده، از همان آغاز سخن از عذاب دارد.
سؤال سائلی را حکایت میکند که از عذاب الهی کفار پرسیده و اشاره میکند به اینکه این عذاب آمدنی است و هیچ مانعی نمیتواند از آمدنش جلوگیر شود و نیز عذابی است نزدیک، نه دور که کفار میپندارند، آنگاه به صفات آن روز و عذابی که برای آنان تهیه شده پرداخته، مؤمنین را که به انجام وظائف اعتقادی و عملی خود میپردازند استثنا میکند.
«اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیدا وَ نَریهُ قَریبا،» (6 و 7 / معارج) اگر کفار عذاب قیامت را دور میبینند و به دوری آن معتقدند، این اعتقادشان ظنی است و امکان آنرا بعید میپندارند، نه اینکه معتقد به معاد باشند ولی آن را دور بپندارند، چون کسی که معتقد به معاد است هرگز توصیف روز قیامت و عذاب کفار در آن درخواست عذاب آن را نمیکند و اگر هم بکند صرف لقلقه زبان[۵۱] است و اما رؤیت خدایتعالی به معنای علم آن حضرت است به اینکه قیامت محقق است و آنچه آمدنی است نزدیک هم هست.
«یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ،»
«روزی است که آسمان چون مس ذوب شده میشود.» (8 / معارج)
«وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ،»
«و کوهها چون پشم حلاجی شده میگردند.» (9 / معارج)
«وَ لا یَسْئَلُ حَمیمٌ حَمیما،»
«و هیچ حامی و دوستی سراغ دوستش را نمیگیرد.» (10 / معارج)
کلمه «حَمیم» به معنای خویشاوند نزدیکی است که انسان اهتمام به امر او داشته و برایش دلسوزی بکند و این جمله اشاره است به سختی روزقیامت، به طوری که هر انسانی در آن روز آنقدر مشغول به خویشتن است که به کلی نزدیکان خود را از یاد میبرد، بهطوریکه هیچ حمیمی از حال حمیم خود نمیپرسد. معنای جمله مورد بحث این است که خویشاوند هر کسی را به او نشان میدهند، ولی او به خاطر گرفتاریهای خودش احوالی از آنان نمیپرسد.
«یَوَدُّالْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدی مِنْ عَذابِ یَوْمَئِذٍ بِبَنیهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ اَخیهِ، وَ فَصیلَتِهِالَّتی تُؤْیهِ وَ مَنْ فِیالاَْرْضِ جَمیعا ثُمَّ یُنْجیهِ،» (11 / معارج)
مجرم به خاطر جرمش آن قدر عذابش شدید میشود که آرزو میکند ایکاش میتوانست نزدیکترین اقارب و گرامیترین عزیزان خود مثلاً فرزندان و برادران و فصیله[۵۲] خود را قربان خود میکرد و بلکه تمامی انسانهای روی زمین را - اگر اختیارشان بهدستاو بود میداد و عذابرا ازخود دور میکرد و معلوم است کسی که از شدت عذاب حاضر است عزیزان خودرا فدایخودکند،دیگرکیاحوالآنانرا میپرسد.
«کَلاّ اِنَّها لَظی،»
«اما هیهات چه آرزوی خامی که آتش دوزخ شعلهور است،» (15 / معارج)
«نَزّاعَةً لِلشَّوی،»
«و درهم شکننده اعضای بدن است،» (16 / معارج)
«تَدْعُوا مَنْ اَدْبَرَ وَ تولی،»
«او هر روگردان از حق و مستکبری را به سوی خود میخواند،» (17 / معارج)
«وَ جَمَعَ فَاَوْعی،»
«وهمهآنهاییراکهاموالراجمعوذخیرهکردنددرخودجایمیدهد.»(18/معارج)[۵۳].
روزی سخت بر کافران، روز نقر ناقور
«فَاِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ،»
«وقتی فرمان کوبنده حق صادر و در صور دمیده میشود،» (8 / مدثر)
«فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ،»
«آن روز، روزی است سخت،» (9 / مدثر)
«عَلَی الْکافِرینَ غَیْرُ یَسیرٍ،»
«و بر کافران روزی ناهموار است.» (10 / مدثر)
«نَقْر» در «ناقُور» نظیر جمله نَفْخ در صور کنایه از زنده کردن مردگان در قیامت و احضار آنان برای حسابرسی است.
«فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ عَلَی الْکافِرینَ غَیْرُ یَسیرٍ،» (9 و 10 / مدثر) اشاره «ذلک» به زمان «نَقْر» در «ناقُور» است و بعید نیست که مراد از کلمه «یَوْمَئِذٍ» روزی باشد که خلائق برای حساب و جزا به سوی خدا برمیگردند.
یا ممکن است منظور روزی باشد که به سوی خدا برمیگردند.
میفرماید: زمان نقر ناقور که در روز رجوع خلائق به خدا واقع میشود، زمانی بس دشوار بر کافران است[۵۴].
بطشه کبری! انتقام الهی
«فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ،»
«پس تو منتظر آن روزی باش که آسمان دودی آشکار بیاورد،» (10 / دخان)
«یَغْشَی النّاسَ هذا عَذابٌ اَلیمٌ،»
«دودی که چشم مردم را بگیرد و این عذابی است دردناک،» (11 / دخان)
«رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّاالْعَذابَ اِنّا مُؤْمِنُونَ،»
«آن وقت است که میگویند: پروردگارا این عذاب را از ما بردار که ایمان خواهیم آورد!» (12/دخان)
میفرماید:منتظرروزیباشکهآسماندودیآشکاربیاورد.اینتهدیدیاستبه عذابی که از هر سو مردم را فرامیگیرد. «یَغْشَی النّاس،» یعنی دودی که از هر طرف بر مردم احاطه مییابد.
«... هذا عَذابٌ اَلیمٌ رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذابَ اِنّا مُؤْمِنُونَ،» (11 و 12 / دخان) این جمله حکایت گفتار مردمی است که دچار عذاب دخان شدند و معنایش این است که در آن روز که آسمان دودی آشکارا میآورد، مردم میگویند: پروردگارا این عذاب را از ما بردار که ایمان خواهیم آورد.
و در این گفتار خود، هم به ربوبیّت خدا اعتراف میکنند و هم اظهار ایمان میکنند که ما به این دعوت حقّت ایمان میآوریم.
«اَنّی لَهُمُالذِّکْری وَ قَدْجاءَهُمْ رَسُولٌ مُبینٌ،»(13/دخان)یعنی از کجا میتوانند متذکر شوند و بهحق اعترافکنند، در حالیکه این حقرا رسولی آشکارا آورد و معذلک به آن ایمان نمیآوردند، رسولی که رسالتش بسیار روشن بود و جای هیچ شکی در آن نبود.
«ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ،»(14/دخان)سپساز رسولاعراض کرده گفتند: او «مُعَلَّم»است، یعنی دیگران یادشدادهاند و مجنوناست یعنیجناو را آسیب زدهاست.
«اِنّا کاشِفُواالْعَذابِ قَلیلاً اِنَّکُمْعائِدوُنَ مامقدارکمیازعذابراازشمابرمیداریم ولی شما باز بر خواهید گشت.» (15/دخان) اگر منظور از دخان یکی از علامتهای نزدیک قیامت بود معنایی که ازآیه نزدیکتر به ذهن باشد این است که: شما به سوی عذاب روز قیامتبرمیگردید.
«یَوْمَ نَبْطِشُالْبَطْشَةَالْکُبْری اِنّا مُنْتَقِمُونَ،»
«روزی که با گرفتنی سخت و بزرگ میگیریم که ما انتقام گیرنده هستیم،»
(16 / دخان)
منظور از روزی که خدا کفار را به بطشی بزرگ بطش[۵۵]میکند روز قیامت است. توصیف بطشه با کلمه کبری مؤید همین تفسیر است، چون این توصیف، بطشه را بطشهای معرفی میکند که بزرگتراز آن تصور نمیشود و چنین بطشهای همان بطشه روز قیامت است که عذابش از هر عذابی سختتر است، همچنان که قرآن کریم فرموده «فَیُعَذِّبُهُ اللّهُ الْعَذابَ الاَْکْبَرَ،» (24 / غاشیه) کما اینکه پاداش قیامت هم بزرگترین پاداش است و در آن باره میفرماید: «... وَ لاََجْرُالاْخِرَةِ اَکْبَرُ!...» (40 / نحل)[۵۶]
حال انسان در روز قیامت
«یَسْئَلُ اَیّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ،»
«میپرسد کی روز قیامت و حساب خواهد بود؟» (6 / قیامت)
«فَاِذا بَرِقَ الْبَصَرُ،»
«بگو روزی که چشمها از وحشت و هول خیره بماند،» (7 / قیامت)
«وَ خَسَفَالْقَمَرُ،»
«و ماه تابان تاریک شود،» (8 / قیامت)
«وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ،»
«و میان خورشید و ماه جمع گردد.» (9 / قیامت)
در این آیه چند نشانه از نشانههای قیامت ذکر شده است.
منظور از برق بصر، تحیر چشم در دیدن و دهشت زدگی آن است و منظور از خسوف قمر، بی نور شدن آن است.
«یَقُولُالاِْنْسانُ یوْمَئِذٍ اَیْنَالْمَفَرُّ،» یعنی کجاستگریزگاه؟
«کَلاّ لاوَزَرْ - هرگزمفرینیست!»(11/قیامت) این جمله ردّ آنان در سؤال از مفر است و کلمه وزر به معنای پناهگاهی چون کوه و قلعه و امثال آن است و این کلام خداست نه تتمه گفتار انسان.
«اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ،»(12 / قیامت) به سوی کسی جز خدا مستقری نیست، پس وزر و پناهگاهی هم که به آن پناهنده شوند و آن از ایشان دفاع کند وجود ندارد.
توضیح اینکه انسان به سوی خدای تعالی سیر میکند و خواه ناخواه خدای خود را دیدار میکند و سیرش به سوی او میانجامد و هیچ حاجبی که او را از وی بپوشاند و یا از عذاب وی مانع شود وجود ندارد و اما حجابی که در آیه قرآن یاد شده و فرموده: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ کَلاّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ،» (14و15/مطففین)ازسیاقدوآیهاستفادهمیشودمنظور محرومیتازکرامتخدای تعالی است نه اینکه خدا از حالشان بی خبر باشد و یا ایشان از خدا غایب و پنهان باشند.
ممکن هم هست بگوییم مراد از جمله، مستقر انسان به سوی اوست، این باشد که زمام امر در سعادت و شقاوت و بهشت و دوزخ بودن مستقر آدمی به دست خداست و به مشیت او وابسته است، هر کس را بخواهد در بهشت منزل میدهد که جای متقین است و هر کس را بخواهد در دوزخ که جای مجرمین است، همچنان که خودش در جای دیگر فرمود «... یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ...» (40 / مائده)
و ممکن است منظور این باشد که استقرار مردم در روز قیامت به حکم خدای تعالی است، تنها اوست که در بین بشر نفوذ دارد نه غیر او، همچنان که باز خود خدای تعالی فرموده «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ اِلاّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ!» (88 / قصص)
«یُنَبَّؤُا الاِْنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ اَخَّرَ،» (13 / قیامت) منظور از «ما قَدَّمَ» خوبی و بدیهایی است که انسان در اول عمرش کرده است.
منظور از «وَ اَخَّر،» کارهای نیک و بد آخر عمر است و یا منظور از اولی نیک و بدهایی است که خودش در همه عمر کرده و منظور از دومی آثار خیر و شری است که او منشأش را در بین مردم باب نموده و اگر سنت حسنهای برای بعد از خودش باب کرده پاداش میبیند و اگر سنت سیئهای باب کرده عقاب میبیند.
«بَلِ الاِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ وَ لَوْ اَلْقی مَعاذیرَهُ انسان صاحب بصیرت بر نفس خویش است و خود را بهتر از هر کس میشناسد و اگر با ذکر عذرها از خود دفاع میکند، صرفا برای این است که عذاب را از خود برگرداند.» (14 و 15 / قیامت)
بصیرت بهمعنای رؤیتقلبی و ادراکباطنیاست. بعضیاز مفسرین گفتهاند: مراد از بصیرتحجتاست، همچنانکهدر آیه «ما اَنْزَلَ هؤُلاءِ اِلاّ رَبُالسَّمواتِ وَالاَْرْضِ بَصائِرَ،» (102/اسراء) به این معنا آمده و انسان هم خودش حجتی است علیه خودش، در آن روز وقتیبازجوییمیشود و ازچشمو گوش و دلش سؤال میشود، همان چشم و گوش و حتی پوست بدنش و دو دست و دو پایش به سخن آمده، علیه او شهادت میدهند، همچنانکه درباره موردسؤال قرارگرفتنگوش و چشم و دل فرمود:«اِنَالسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً،» (36 / اسراء) و در مورد شهادت دادن گوش و چشم و پوست فرموده: «...شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ...،»(20/فصلت)و دربارهسخنگفتن دستها و شهادت دادن پاها فرموده: «... وَ تُکَلِّمُنا اَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ...» (65 / یس)
حال جمعی مردم در روز قیامت
«کَلاّ بَلْ تُحِبُّونَالْعاجِلَةَ،»
«هرگز چنین نیست که شما میپندارید و دلایل معاد را مخفی شمارید بلکه شما دنیای زودگذر را دوست دارید،» (20 / قیامت)
«وَ تَذَروُنَ الاْخِرَةَ،»
«و بهکلی کار آخرت و نشانه قیامت را رها میکنید،» (21 / قیامت)
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ،»
«آن روز رخسار طایفهای از شادی برافروخته و نورانی است،» (22 / قیامت)
«اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ،»
«و با چشم قلب جمال حق را مشاهده میکنند،» (23 / قیامت)
«وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ،»
«و رخسار گروهی دیگر عبوس و غمگین است،» (24 / قیامت)
«تَظُنُّ اَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ،»
«کهمیدانند حادثهناگواری در پیشاست که پشت آنهارا میشکند.» (25/قیامت)
این آیات صفات روز قیامت است، البته از این نظرکه مردم در آن روز چه حالی دارند و اینکه مردم در آن روز دو طایفهاند، طایفهای که چهرهای شکفته و دلی شاد دارند و طایفهای دیگر که چهرهای درهم کشیده و دلی نومید از نجات دارند و اشاره میکند به اینکه آغاز این تقسیم از زمان احتضار شروع میشود.
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ،» نظارت چهره و درخت و امثال آن بهمعنایخرمی و زیبایی و بهجتآنهاست. وجوهیدرآن روز که قیامت بپا میشود زیبا و خرم است و مسرت و بشاشت درونی از چهرهها نمایان است، همچنان که در جای دیگر درباره اینوجوه فرموده:«تَعْرِفُ فی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ،» (24/مطففین) و نیز فرموده: «وَ لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَ سُروُرا.» (11 / انسان)
مراد از نظرکردن به خدای تعالی نظر کردن حسی که با چشم سرانجام میشود نیست، چون برهان قاطع قائم است بر محال بودن دیده شدن خدای تعالی، بلکه مراد نظر قلبی و دیدن قلب به وسیله حقیقت ایمان است، همانطور که براهین عقلی هم همین را میگوید و اخبار رسیده از اهل بیت عصمت علیهالسلام هم بر همین دلالت دارد.
پس این طایفه دلهایشان متوجه پروردگارشان است و هیچ سببی از اسباب دلهایشان را از یاد خدا به خود مشغول نمیکند، چون آن روز همه سببها از سببیت ساقطند و در هیچ موقفی از مواقف آن روز نمیایستند و هیچ مرحلهای از مراحل آنجا را طی نمیکنند، مگر آنکه رحمت الهی شامل حالشان است و از فزع آن روز ایمنند: «وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ یَؤْمَئِذٍ امِنُونَ،» و هیچ مشهدی از مشاهد جنت را شهود نمیکنند و به هیچ نعمتی از نعمتهایش متنعم نمیشوند، مگر آنکه در همان حال پروردگار خود را مشاهده میکنند، چون نظر به هیچ چیز نمیکنند و هیچ چیزی را نمیبینند، مگر از این دریچه که آیت خدای سبحان است و معلوم است که نظر کردن به آیت از آن جهت که آیت است عینا نظر کردن به صاحب آیت یعنی خدای سبحان است.
«وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ تَظُنُّ اَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ،» وجوهی در آن روز به سختی عبوس است، میداند که با آنان رفتاری میشود که پشتشان شکسته شود و یا دماغشان به آتش داغ شود.
«کَلاّ اِذابَلَغَتِالتَّراقِیَ باش تا جانشان بهگلورسد،»(26/قیامت)اینجمله رد ازاین عمل ایشان است که زندگی دنیای عاجله را دوست میدارند و آن را مقدم بر زندگی آخرت میدارند، گویا فرموده: از این رفتارتان دست بردارید که این زندگی و اینطرز فکر برای شما دوام ندارد و به زودی مرگ بر شما نازل گشته، به سوی پروردگارتان روانه میشوید.
«وَ قیلَ مَنْ راقٍ گویند کیست که درد این بیمار را علاج کند؟» (27 / قیامت) چه کسی از اهل و عیال و دوستانش در آنچه که پیرامون اویند میتواند او را شفا دهد و دردش را دوا کند؟
«وَ ظَنَّ اَنَّهُ الْفِراقُ،» (28 / قیامت) یعنی انسان محتضر وقتی این احوال را مشاهده میکند، یقین میکند که دیگر باید از زندگی عاجله دنیا که علاقمند بدان بود و بر آخرت ترجیحش میداد جدا شود.
«وَالْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ و ساقهای پا به هم در پیچد،» (29 / قیامت) ظاهر این عبارت ایناستکه مراد از آن پیچیدن ساقهای پای محتضر در یکدیگر است، چون وقتی روح به گلوگاهمیرسد حیات ساری دراطراف بدنباطل گشته، دیگر تعادلی بین اعضا نمیماند.
آیه میخواهد با تعبیر پیچیدن ساق به ساق از احاطه شدائد و ورود پی در پی آنها خبر دهد، چون از دم مرگ تا روز قیامت شدائد یکی پس از دیگری روی میآورد .
«اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍالْمَساقُ درآنروز خلقرا بهسویخداخواهندکشید،» (30/قیامت)مراد از اینکه در قیامت یا در روز مرگ سوق به سوی خدای تعالی است، این است که بازگشت به سوی اوست و اگر از باز گشت، به «مَساق» تعبیر آورد، برای اشاره به این بود که آدمی در این بازگشت، اختیاری از خود ندارد، مانند حیوانی که دیگری او را میراند، آدمی را هم دیگری به سوی این سرنوشت میبرد و او خود هیچ چارهای از آن ندارد، پس او به حکم «اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ از روز مرگش به سوی پروردگارش راندهمیشود،»تابهحکم«اِلی رَبَّکَ یَوْمَئِذٍالْمُسْتَقَرْ، در قیامت بر او واردشود». (12/قیامت)
آیه شریفه میفهماند که غایت و نقطه نهایی هستی برگشتن به خدای تعالی است.
«اَیَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدًی» (36 / قیامت) آیا انسان چنین میپندارد که ما او را مهمل[۵۷] رها میکنیم و اعتنایی به او نداریم و چون نداریم بعث وقیامتی هم نیست و بعد از مردن دیگر زندهاش نمیکنیم و در نتیجه تکلیف و جزایی در کار نیست؟
«اَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی، مگر اونطفهای نبود از منیای که در رحمش میریزند،» (37 / قیامت) «ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَویّ،» (38 / قیامت) آری او همین نطفه بود و سپس آن انسان و یا آن منی قطعهای لخته خون بود که خدای تعالی با تعدیل و تکمیل اندازهگیری و سپس صورتگریشکرد.«فَجَعَلَ مِنْهُالزَّوْجَیْنِالذَّکَرَ وَالاُْنْثی،»(39/قیامت)
یعنی از انسان دو صنف درست کرد، یکی نر و دیگری ماده!
«اَلَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی اَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی؟» (40 / قیامت) در این آیه بر مسأله بعث که مورد انکار کفار است و آن را بعید میشمارند استدلال شده و دلیل آن را عموم قدرت خدای تعالی و ثبوتش در خلقت ابتدایی دانسته، فرموده خدای تعالی قادر بر خلقت بار دوم انسان است، به دلیل اینکه بر خلقت نخستین او قادر بود وخلقت دوم اگر آسانتر از خلقت اول نباشد دشوارتر نیست[۵۸].
احوال متفاوت انسانها در وقوع صیحه آسمانی
«فَأِذا جاءَتِ الصّاخَّةُ،»
«پس وقتی آن صیحه شدید آسمانی بیاید!» ( 33 / عبس)
کلمه «صاخّه» به معنای صیحه شدیدی است، که از شدتش گوشها کر شود و منظور از آن نفخه صور است.
«یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ،»
«و روزی رسد که هر کس از برادرش هم فرار میکند،» (34 / عبس)
«وَ اُمِّهِ وَ اَبیهِ،»
«و از مادر و پدرش،» (35 / عبس)
«وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهِ،»
«و ازهمسر و فرزندانش،» (36/عبس)
«لِکُلِامْرِیءٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنیهِ،»
«درآنروز هرکس آنقدر گرفتاراستکه به یاد غیرخودش نمیافتد.» (37/عبس).
این آیه به شدت روز قیامت اشاره میکند، شدت آن روز به حدی است که انسان از أقربا و نزدیکانش میگریزد، برای اینکه شدت آنچنان احاطهمیکند که نمیگذارد آدمی به یاد چیزی و کسی بیفتد و اعتنایی بغیر خود کند، حال غیر خودش هر که میخواهد باشد، آری بلا و مصیبت وقتی عظیم باشد وشدت یابد و بر آدمی چیره گردد، آنچنان آدمی را به خود جذب میکند که از هر فکر و تلاشی منصرفش میسازد.
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ،»
«در آن روز چهرهها دو جورند،» (37 / عبس)
«ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ،»
«چهرههایی نورانی، خندان و خوشحال،» (38 / عبس)
این آیه بیان میکند که در آن روز مردم به دو قسم منقسم میشوند، قسمی اهل سعادت و قسمی دیگر اهل شقاوت و اشاره میکند به اینکه هر یک از این دو طایفه با سیما و قیافهاش شناخته میشود، اهل سعادت چهرههایی نورانی و درخشنده دارند، که فرح و سرور و انتظار آیندهای خوش از آن چهرهها هویداست، پس معنای مستبشره همین است که از دیدن منزلگاه خود که به زودی بدانجا منتقل میشوند خوشحالاند.
«وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْها غَبَرَةٌ تَرْهَقُها قَتَرَةٌ،»
«و چهرههایی غبارآلود و اندوهبار، که ظلمت و کدورت از آن میبارد.» (40و41/عبس)
در این چهار آیه حال دو طایفه را، با بیان حال چهرههایشان بیان کرده، چون چهره و قیافه آینه دل است، هم مسرت درونی در آن جلوه میکند و هم اندوه و گرفتاری.
«اُولئِکَ هُمُ الْکَفَرَةُ الْفَجَرَة،»
«آنان همین کافران فاجرند.»(42 / عبس)[۵۹]
طامّه کبری - ضابطه سکونت در جهنم و سکونت در بهشت
«فَاِذا جاءَتِ الطّامَّةُ الْکُبْری،»
«پس وقتی آن حادثه بزرگ رخ دهد،» (34 / نازعات)
«یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الاِْنْسانُ ما سَعی،»
«در آن روزی که انسان هر چه کرده به یاد میآورد،» (35 / نازعات)
«وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِمَنْ یَری،»
«و جهنم برای هر صاحب چشمی ظاهر میشود،» (36 / نازعات)
«فَاَمّا مَنْ طَغی،»
«کسی که طغیان کرده،» (37 / نازعات)
«وَ اثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیا،»
«و زندگی دنیا را ترجیح داد،» (38 / نازعات)
«فَاِنَالْجَحیمَ هِیَ الْمَأْوی!»
«دوزخ جایش است،» (39 / نازعات)
«وَ اَمّا مَنْخافَ مقامَ رَبِّهِ وَ نَهَیالنَّفْسَ عَنِالْهَوی،»
«و اما کسی که از موقعیت پروردگارش ترسیده و از هوای نفس جلوگیری کرده،» (40 / نازعات)
«فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِیَالْمَأْوی»
«بهشت جایگاه او است.» (41 / نازعات)
«طامَّه کُبْری» همان قیامت است، چون قیامت داهیهای[۶۰] است، که از هر داهیه دیگری عالیتر است و بر هر داهیهای غالب است، این است معنای کبری بودن طامّه قیامت و چون نفرموده قیامت از هر داهیهای بزرگتر است، بطور مطلق فرموده داهیه بزرگتر، معلوم میشود هیچ داهیه و واقعهای بزرگتر از آن نیست.
«یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الاِْنْسانُ ما سَعی در آن روزی که انسان هر چه کرده به یاد میآورد.»
«وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِمَنْ یَری» در آن روز، دوزخ ظاهر میشود و پرده از روی آن بر میدارند، تا هر صاحب چشم و بینایی آن را به عیان ببیند.
آیه شریفه در معنای آیه زیر است که میفرماید: «لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ،» (22 / ق) چیزی که هست آیه سوره ق مفصلتر است، میفرماید: تو از این در غفلت بودی، پس ما پردهات را کنار زدیم، اینک امروز چشمت تیزبین شده است!
و از ظاهر آیه مورد بحث بر میآید که جهنم قبل از روز قیامت خلق شده، تنها در روز قیامت با کشف غطاء ظاهر میشود و مردم آن را میبینند.
«فَاَمّا مَنْ طَغی ، وَ اثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیا فَاِنَّ الْجَحیمَ هِیَ الْمَأْوی، وَ اَمّا مَنْ خافَ مقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی.»
در این آیات حال مردم در آن روز به تفصیل بیان شده، میفرماید: مردم دو قسم میشوند، یعنی وقتی طامّه[۶۱] کبری بیاید مردم دو دسته میشوند، طاغیان و ترسندگان از خداوند.
خدای تعالی در این آیات سه گانه، مردم را به دو دسته تقسیم فرموده، اهل جهنم و اهل بهشت، و اگر صفت اهل جهنم را جلوتر ذکر کرد برای این بود که روی سخن با مشرکین بود و اهل جهنم را به همان اوصافی توصیف کرد، که در آیه « مَنْ طَغی ، وَ اثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیا،» به آن توصیف کرده و تعریف آنان را مقابل تعریف اهل بهشت قرار داده، که در آن فرموده «مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی،»
و به هر حال توصیفی که از دو طائفه کرده جنبه بیان ضابطه دارد.
معنای آیات سه گانه در دادن ضابطه کلی برای صفت اهل دوزخ و اهل بهشت در این خلاصه میشود که: اهل جهنم اهل کفر و فسوق و اهل بهشت اهل ایمان و تقوایند و در این میان طوائف دیگری غیر آن دو طائفه هستند، که از مستضعفین میباشند، کسانی که به گناهان خود اعتراف داشته، اعمالی صالح را با اعمالی زشت مخلوط میکنند و نیز طوائف دیگری که امرشان به دست خدای سبحان است و چه بسا با شفاعت و وسائل دیگر مشمول مغفرت خدا بشوند.
مقام پروردگار و کسی که از آن بترسد=
«وَاَمّا مَنْخافَمَقامَرَبِّهِ...»درآیه موردبحث صفتربوبیت و سایرصفاتکریمه خدای تعالی چونعلم و قدرتمطلقهاش و قهر و غلبهاش و رحمت و غضبشکهاز لوازم ربوبیت او است، مقام او است، که در آیه «وَ لا تَطْغَوْا فیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبی وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی فَقَدْ هَوی، وَ اِنّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اهْتَدی،» (81 و 82 / طه)
وآیه«نَبِّیءْعِبادیاَنّی اَنَا الْغَفُورُالرَّحیمُوَاَنَّ عَذابی هُوَالْعَذابُالاَْلیمُ،»(49و50/حجر) مقام خود را به بندگانش اعلام میدارد.
پس مقام خدای تعالی که بندگان خود را از آن میترساند، همان مرحله ربوبیت او است که مبدأ رحمت و مغفرت او نسبت به کسانی است که ایمان آورده و تقوی پیشه کنند و نیز مبدأ عذاب سخت و عقاب شدید او است، نسبت به کسانی که آیات او را تکذیب نموده و نافرمانیاش کنند[۶۲].
«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غفِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّلِمُونَ اِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الاَْبْصرُ،»
«و مپندار که خدا از اعمالی که ستمگران میکنند غافل است، بلکه کیفر آنها را تأخیر انداخته برای روزی که چشمها در آن روز خیره میشود،» (42 / ابراهیم)
«مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ اِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ اَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ»؛
«و مردم در حالی که گردنها برافراشته دیدگان به یک سو میدوزند چنانکه پلکشان بههم نمیخورد و دلهایشان خالی میگردد.» (43 / ابراهیم)
معنای اینکه فرمود: «لا یَرْتَدُّ اِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ،» این است که از شدت هول و ترس از آنچه میبینند قادر نیستند چشم خود را بگردانند .
معنای: «اَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ،» این است که از شدت و وحشت قیامت دلهایشان از تعقل و تدبیر خالی میشود و یا به کلی عقلشان را زایل میسازد.
و معنای آیه این است که:
«تو از اینکه میبینی ستمکاران غرق در عیش و هوسرانی و سرگرم فساد انگیختن در زمینند مپندار که خدا از آنچه میکنند غافل است، بلکه ایشان را مهلت داده و عذابشان را تأخیر انداخته برای فرا رسیدن روزی که چشمها در حدقه از حرکت باز میایستد، در حالی که همینها گردن میکشند و چشمها خیره میکنند و دلهایشان دهشت زده میشود و از شدت موقف، حیله و تدبیر را از یاد میبرند»[۶۳].
قسمت پنجم: رستاخیز سایر موجودات
حشر تمامی جنبندگان روی زمین و پرندگان هوا
«وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِیالاَْرْضِ وَ لا طئِآرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِیالْکِتبِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ اِلی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ،»
«و هیچ جنبندهای در زمین و پرندهای که با دو بال خود میپرد نیست مگر اینکه آنها نیز مانند شما گروههائی هستند و همه به سوی پروردگار خود محشور خواهند شد، ما در کتاب از بیان چیزی فروگذار نکردیم.» (38 / انعام)
میفرماید: حیوانات زمینی و هوائی همه امتهائی هستند مثل شما مردم و همه به سوی پروردگار خود محشور خواهند شد.
باید دید کدام جهت اشتراک است، که حیوانات را در مسأله بازگشت به سوی خدا شبیه به انسان کرده است و آن چیزی که در انسان ملاک حشر و بازگشت به سوی خداست چیست ؟
معلوم است که آن ملاک در انسان جز نوعی از زندگی ارادی و شعوری که راهی به سوی سعادت و راهی به سوی بدبختی، نشانش میدهد، چیز دیگری نیست!
پس ملاک تنها همان داشتن شعور و یا به عبارت دیگر، فطرت انسانیت است که به کمک دعوت انبیا راه مشروعی از اعتقاد و عمل به رویش باز میکند، که اگر آن راه را سلوک نماید و مجتمع هم با او و راه و روش او موافقت کند در دنیا و آخرت سعادتمند میشود و اگر خودش به تنهائی و بدون همراهی و موافقت مجتمع آن راه را سلوک کند در آخرت سعادتمند میشود، یا در دنیا و آخرت هر دو و اگر آن راه را سلوک نکند بلکه از مقداری از آن و یا از همه آن تخلف نماید، در دنیا و آخرت بدبخت میشود.
تفکر عمیق در اطوار زندگی حیواناتی که ما در بسیاری از شؤون حیاتی خود، با آنها سرو کار داریم و در نظر گرفتن حالات مختلفی که هر نوع از انواع این حیوانات در مسیر زندگی به خود میگیرند، ما را به این نکته واقف میسازد که حیوانات هم مانند انسان دارای آراء و عقاید فردی و اجتماعی هستند و حرکات و سکناتی که در راه بقاء و جلوگیری از نابود شدن از خود نشان میدهند، همه بر مبنای آن عقاید است، مانند انسان که در اطوار مختلف زندگی مادی، آنچه تلاش میکند، همه بر مبنای یک سلسله آراء و عقائد میباشد و چنانکه یک انسان وقتی احساس میل به غذا و یا نکاح و داشتن فرزند و یا چیز دیگر میکند بیدرنگ حکم میکند، به اینکه باید بهطلب آن غذا برخاسته یا اگر حاضر است بخورد و اگر زیاد است ذخیره نماید و همچنین باید ازدواج و تولید نسل کند.
و نیز وقتی از ظلم و فقر و امثال آن احساس کراهت مینماید، حکم میکند به اینکه تن به ظلم دادن و تحمل فقر حرام است، آنگاه پس از صدور چنین احکامی، تمامی حرکت و سکون خود را بر طبق این احکام انجام داده و از راهی که احکام و آرای مزبور برایش تعیین نموده، تخطی نمیکند.
همین طور یک فرد حیوان هم - به طوری که میبینیم - در راه رسیدن به هدفهای زندگی و به منظور تأمین حوائج خود از سیر کردن شکم و قانع ساختن شهوت و تحصیل مسکن، حرکات و سکناتی از خود نشان میدهد، که برای انسان، شکی باقی نمیماند، در اینکه این حیوان نسبت به حوائجش و اینکه چگونه میتواند آنرا برآورده سازد، دارای شعور و آراء و عقایدی است که همان آراء و عقاید او را مانند انسان به جلب منافع و دفع ضرر، وامیدارد.
زیستشناسان در بسیاری از انواع حیوانات، مانند: مورچه، زنبور عسل و موریانه به آثار عجیبی از تمدن و ظرافتکاریهائی در صنعت و لطائفی در طرز اداره مملکت، برخوردهاند که هرگز نظیر آن جز در بعضی از ملل متمدن دیده نشده است.
قرآن کریم هم در امثال آیه: «وَ فی خَلْقِکُمْ وَ ما یَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آیاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ،» (4 / جاثیه) مردم را به شناختن عموم حیوانات و تفکر در کیفیت خلقت آنها و کارهائی که میکنند، ترغیب نموده و در آیات دیگری به عبرت گرفتن از خصوص بعضی از آنها، مانند: چهارپایان، پرندگان، مورچگان و زنبور عسل دعوت کرده است.
انسان وقتی این آراء و عقاید را در حیوانات مشاهده کرده و میبیند که حیوانات نیز با همه اختلافی که انواع آن در شؤون و هدفهای زندگی دارند، با اینهمه، همه آنها اعمال خود را بر اساس عقاید و آرائی انجام میدهند، به خود میگوید: لابد حیوانات هم احکام باعثه (اوامر) و زاجره (نواهی) دارند و اگر چنین احکامی داشته باشند، لابد مثل ما آدمیان خوب و بد را هم تشخیص میدهند و اگر تشخیص میدهند ناچار، مانند ما عدالت و ظلم هم سرشان میشود.
چون ملاک خوبی و بدی در قیامت و حساب اعمال و استحقاق کیفر و پاداش همین عدالت و ظلم است، پس حیوانات هم مانند انسان حشری دارند
سؤالات و ابهامات در حشر حیوانات
1 آیا به راستی حیوانات هم قیامتی دارند؟ آیا حیوانات در پیشگاه خدای سبحان، محشور میشوند به همان نحوی که انسان محشور میشود؟
2 آیا اگر محشور میشوند، حشر آنها هم مانند حشر انسان است؟ اعمال آنها هم به حساب درآمده و در میزانی سنجیده شده آنگاه بر حسب تکالیفی که در دنیا داشتند، با دخول در بهشت پاداش یا با ورود در آتش کیفر میبینند؟
3 آیا آنها نیز برای خود انبیائی دارند و در دنیا تکالیفشان به وسیله بعثت انبیائی به گوششان میرسد؟ و اگر چنین است آیا انبیای آنها از جنس خود آنها است و یا از جنس بشر است؟
اینها همه سؤالاتیاستکه در این بحث بهذهن خواننده میرسد و جواب یک یک آنها از آیات قرآنی استفاده میشود :
اثبات حشر برای حیوانات
آیه: «ثُمَّ اِلی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ،» متکفل جواب از این سؤال است، همچنانکه آیه: «وَاِذا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ،» (5 / تکویر) قریب به آن مضمون را افاده میکند.
از آیات بسیار دیگری استفاده میشود که نه تنها انسان و حیوانات محشور میشوند، بلکه آسمانها و زمین و آفتاب و ماه و ستارگان و جن و سنگها و بتها سایر شرکائی که مردم آنها را پرستش میکنند و حتی طلا و نقرهای که اندوخته شده و در راه خدا انفاق نگردیده همه محشور خواهند شد.
شباهت حشر حیوانات به حشر انسان
آیا حیوانات هم مبعوث شده و اعمالشان حاضر گشته و بر طبق آن پاداش و یا کیفر میبینند؟ بلی، معنای حشر همین است، زیرا حشر به معنای جمع کردن افراد و آنها را از جای کندن و به سوی کاری بسیج دادن است.
حشر آسمانها و زمین و آفتاب و ماه و سنگها و غیر آن
قرآن کریم در خصوص اینگونه موجودات تعبیر به حشر نفرموده و لیکن چنین فرموده است:
«یَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَیْرَ الاَْرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّار،» (48/ابراهیم)
و نیز فرموده:
«وَالاَْرْضُ جَمیعا قَبْضَتُهُ یَوْمَالْقِیامَةِ وَالسَّمواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمینِهِ.» (67 / زمر)
و نیز فرموده:
«وَ جُمِعَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.» و نیز فرموده:
«اِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ اَنْتُمْ لَها وارِدُونَ، لَوْ کانَ هؤُلاءِ الِهَةً ما وَرَدُوها.» (98 / انبیاء) علاوه بر اینکه از آیه شریفه:
«اِنَّ رَبَّکَ یَقْضی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فیما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُون.» و آیه: «ثُمَّ اِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَاَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فیما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُون.» (55 / آل عمران)
و همچنین از آیات دیگری استفاده میشود که: تنها ملاک حشر مسأله فصل خصومت در بین آنان و احقاق حق است که در آن اختلاف دارند.
مؤید این معنا ظاهر آیه: «وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَکَ عَلَیْها مِنْ دابَّةٍوَ لکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ اِلی اَجَلٍ مُسَمّیً،» (61 / نحل) است، زیرا که این آیه ظهور در این دارد که اگر ظلم مردم مستوجب مؤاخذه الهی است تنها به خاطر این است که ظلم است و صدورش از مردم دخالتی در مؤاخذه ندارد، بنابراین هر جنبنده ظالمی، چه انسان و چه حیوان، باید انتقام دیده و هلاک شود - دقت بفرمائید!
خدای تعالی از پارهای از حیوانات لطائفی از فهم و دقائقی از هوشیاری حکایت کرده که هیچ دست کمی از فهم و هوش انسان متوسط الحال در فهم و تعقل ندارد، مانند داستانی که از مورچه و سلیمان حکایت کرده و فرموده است:
«حَتّی اِذا اَتَوْا عَلی وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ یا اَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمنُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ.» (18 / نمل)
و نیزمانندمطلبیکهازقول هدهد در داستان غیبشدنشحکایتکرده و فرمودهاست.
«فَقالَ اَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِه وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَأٍ بِنَبَأٍ یَقینٍ اِنّی وَجَدْتُ امْرَاَةً تَمْلِکُهُمْ وَ اُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظیمٌ وَجَدْتُها وَ قَوْمَها یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِاللّهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبیلِ فَهُمْ لا یَهْتَدُونَ... .» (22 تا 24 / نمل)
خواننده هوشیار اگر در این آیات و مطالب آن دقت نموده و آن مقدار فهم و شعوری را که از این حیوانات استفاده میکند وزن کرده و بسنجد، تردید برایش باقی نمیماند که تحقق این مقدار از فهم و شعور موقوف به داشتن معارف بسیاری دیگر و ادراکات گوناگونی است از معانی بسیط و مرکب.
عدم اثبات پیامبر بر غیر انسان
آیا حیوانات تکالیف خود را در دنیا از پیغمبری که وحی بر او نازل میشود میگیرند یا نه؟ و آیا پیغمبرانی که فرضا هر کدام به یک نوع از انواع حیوانات مبعوث میشوند، از افراد همان نوعند یا نه؟ جوابش این است که: تاکنون بشر نتوانسته از عالم حیوانات سر در آورده و حجابهائی که بین او و بین حیوانات وجود دارد، پس بزند، لذا بحث کردن ما پیرامون این سؤال، فائدهای نداشته و جز سنگ به تاریکی انداختن چیز دیگری نیست، کلام الهی نیز، تا آنجاکه ما از ظواهر آن میفهمیم، کوچکترین اشارهای به این مطلب نداشته و در روایات وارده از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ائمه اهل بیت علیهالسلام هم چیزی که بتوان اعتماد بر آن نمود دیده نمیشود.
از آنچه که گفتیم به خوبی معلوم شد که اجتماعات حیوانی هم مانند اجتماعات بشری، ماده و استعداد پذیرفتن دین الهی در فطرتشان وجود دارد، همان فطریاتی که در بشر سرچشمه دین الهی است و وی را برای حشر و بازگشت به سوی خدا، قابل و مستعد میسازد، در حیوانات نیز هست.
گو اینکه حیوانات بطوری که مشاهده میکنیم، جزئیات و تفاصیل معارف انسانی را نداشته و مکلف به دقائق تکالیفی که انسان از ناحیه خداوند مکلف به آن است، نیستند، چنانکه آیات قرآنی نیز این مشاهده را تأیید مینماند، زیرا جمیع اشیاء عالم را مسخر انسان میداند و او را از سایر حیوانات افضل میشمارد. این منتها چیزی است که درباره حیوانات میتوان اظهار داشت[۶۴].
فصل دوم:تغییرات طبیعی و نشانههای 58 گانه قیامت
سقوط نظام دنیا و نشانههای آن
«اِنَّما تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ:» (7 / مرسلات)
«فَاِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ،» (8 / مرسلات)
«وَ اِذَا السَّماءُ فُرِجَتْ،» (9 / مرسلات)
«وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ،» (10 / مرسلات)
«وَ اِذَا الرُّسُلُ اُقِّتَتْ...» (11 / مرسلات)
این آیات بیانگر روز موعودی است که از وقوع آن خبر داده و فرموده: «اِنَّما تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ!»
خدای سبحان روز موعود را با ذکر حوادثی که در آن واقع میشود و مستلزم انقراض عالم انسانی و انقطاع نظام دنیوی است، معرفی میکند، نظیر تیره شدن ستارگان، شکافتن زمین، متلاشی شدن کوهها و تحول نظام دنیا به نظامی دیگر.
و این نشانیها در بسیاری از سورههای قرآنی و مخصوصا سورههای کوچک قرآن از قبیل سوره نبأ، نازعات، تکویر، انفطار، انشقاق، فجر، زلزال، قارعه و غیر آن مکرر آمده است و در روایاتی هم که در مورد مقدمات قیامت و نشانیهای آن وارد شده، این امور ذکر شده است.
اینکه خدای تعالی نشأه قیامت و جزا را به وسیله مقدمات آن تعریف میکند و خاطرنشان میسازد که نشانی آن برچیده شدن بساط دنیا و خراب شدن بنیان زمین آن و متلاشی شدن کوههای آن و پاره پاره شدن آسمان آن و محو و بی نور شدن ستارگان آن و غیر اینها، در حقیقت از قبیل تحدید حدود یک نشأه به سقوط نظام حاکم بر نشأای دیگر است: « وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الاُْولی فَلَوْلا تَذَکَّروُنَ.» (62 / واقعه)
نشانه 1 محوشدن نور ستارگان
پس معنای اینکه فرمود: «فاِذَاالنُّجُومُ طُمِسَتْ،» این است که در آن روز اثر ستارگان، نور و سایر آثار آن محو میشود، چون کلمه طمس به معنای زایل کردن اثر و محو آن است ، همچنان که در جای دیگر این طمس را معنا کرده و فرموده: «وَ اِذَا النُّجُومُانْکَدَرَتْ.»(2 / تکویر)
نشانه 2 شکافته شدن آسمان
«وَ اِذَاالسَّماءُفُرِجَتْ» یعنی«روزیکهآسمانپارهمیشود،»و درجایدیگراینفرجرا معنا کرده فرموده: «اِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ.»
نشانه 3 ریشهکن شدن کوهها
«وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ یعنی روزی که کوهها از ریشه کنده میشوند و از بین میروند.» در جای دیگر فرموده: «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبّی نَسْفا.» (105 / طه)
نشانه 4 حاضرشدن انبیاء
«وَ اِذَا الرُّسُلُ اُقِّتَتْ و روزی که زمان حضور انبیاء برای شهادت علیه امتها معین میشود،» و یا آن زمانی که منتظر رسیدنش هستیم تا رسولان علیه امتها شهادت دهند، فرا میرسد.
«لاَِیِّ یَوْمٍاُجِّلَتْ،» (12 / مرسلات)
«لِیَوْمِ الْفَصْلِ،» (13 / مرسلات)
«وَ ما اَدْریکَ ما یَوْمُ الْفَصْلِ،» (14 / مرسلات)
«وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ!» (15 / مرسلات)
میفرماید: این امور برای چه روزی تأخیر داده شده و خلاصه چه روزی صورت میگیرد؟
این سؤال و جواب عظمت و هول انگیزی آن روز را میرساند.
منظور از روز فصل روز جزا است که در آن خدای تعالی بین خلائق فصل قضا میکند، همچنان که فرمود: «اِنَّ اللّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ.»(17 / حج)
«وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ!» وای در آن روز به حال منکران خدا و قیامت و تکذیبکنندگان کتاب و رسالت ![۶۵]
زلزله عظیم - اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ
«یا اَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ،»
«ایمردمازپروردگارتانبترسیدکهزلزله رستاخیز چیزیاست هولانگیز،»(1/حج)
«یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللّه شَدیدٌ،»
«روزی که آن را ببینید زنان شیرده از شدت هول آن، شیرخوار خویش را از یاد ببرند و زنان باردار بار خویش بیندازند و مردمان به نظرت مست آیند ولی مست نیستند بلکه سختی عذاب خدا ایشان را بیخود کرده است.» (2 / حج)
خطاب در آیه شریفه که فرمود: « یا اَیُّهَا النّاسُ،» شامل جمیع مردم، از کافر و مؤمن، مرد و زن، حاضر و غایب و موجودین در عصر نزول آیه و آنهایی که بعدا بهوجود میآیند، میشود.
و حاضرین در عصر خطاب و در مجلس خطاب وسیله پیوستگی با همه است، چون همه در نوع انسانیت مشترکند.
در این خطاب مردم را امر کرده که از پروردگارشان بپرهیزند، کافر بپرهیزد، ایمان آورد، مؤمن بپرهیزد از کیفر مخالفت اوامر و نواهی او در فروع اندیشه کند. و آنگاه امر مزبور را تعلیل کرده به اینکه چون زلزله قیامت امر عظیمی است.
نشانه 5 وقوع زلزله عظیم
و اگر زلزله را اضافه به ساعت کرد و فرمود: «زَلْزَلَةَ السّاعَةِ» بدین جهت است که زلزله از علامتهای قیامت است .
نشانه 6 - رها کردن عزیزان
«یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ.»
در آیه شریفه کلمه «مُرْضِعَة» را به کار برده تا دلالت کند، بر اینکه دهشت و هول قیامت، آن چنان سخت است که وقتی ناگهانی میرسد، مادری که پستان در دهان بچهاش گذاشته، آن را از دهان او بیرون میکشد.
نشانه 7 گیج و دهشت زده شدن آدمها
در جمله: «وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری،» میفرماید مست نیستند، در حالی که خودش قبلاً فرموده بود که ایشان را مست میبینی و این بدان منظور است که دلالت کند بر اینکه مستی ایشان و اینکه عقلهایشان را از دست داده و دچار دهشت و حیرت شدهاند، از شراب نیست، بلکه از شدت عذاب خدا است که ایشان را به آن حالت افکنده، همچنانکه خدای عز و جل فرموده: «اِنَّ اَخْذَهُ اَلیمٌ شَدیدٌ!» (102 / هود)
و ظاهر آیه این است که این زلزله قبل از نفخه اولی صور که خدا از آن در آیه: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِیالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُروُنَ،» (68 / زمر) خبر داده، واقع میشود، چون آیه مورد بحث مردمرا در حالعادی فرضکرده که ناگهانی و بی مقدمه زلزله ساعت رخ میدهد و حال ایشان از مشاهده آن دگرگون گشته، به آن صورت که آیه شریفه شرح داده، در میآیند.
و این قبل از نفخه اولی است، که مردم با آن میمیرند، نه نفخه دوم، چون قبل از نفخه دوم، مردم زندهای در روی زمین وجود ندارد[۶۶].
سقوط و انهدام و تلاطم در آسمانها و زمین
«اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ،»
«زمانیکه آفتاب درهم پیچیدهمیشود،» (1 / تکویر)
«وَ اِذَاالنُّجُومُانْکَدَرَتْ،»
«و آنروز که ستارگان سقوط میکنند،» (2 / تکویر)
«وَ اِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ،»
«و وقتی که کوهها از شدت زلزله به راه میافتند... .» (3 / تکویر)
سورهتکویر روزقیامت را با ذکرپارهای ازمقدمات و نشانیهای آن و پارهای از آنچه در آن روز واقع میشود متذکر و یادآور میشود و آن روز را چنین توصیف میکند :
نشانه 8 پیچیده و تاریکشدن خورشید
«اِذَاالشَّمْسُ کُوِّرَتْ،» کلمه تکویر بهمعنای پیچیدنچیزی و بهشکلمدور در آوردن آن است، نظیر پیچیدن عمامه بر سر و شاید تکویر خورشید استعاره باشد از اینکه تاریکی بر جرم خورشید احاطه پیدا میکند.
نشانه 9 سقوط و تیرهشدن ستارگان
«وَ اِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ،» انکدار به معنای سقوط است و انکدار مرغ از هوا، به معنای آمدنش به طرف زمین است و بنابراین مراد از این جمله این است که در آن روز ستارگان میریزند، همچنان که آیه «وَ اِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ،» (2 / انفطار) نیز همین را میرساند، البته ممکن هم هست از باب کدورت و تیرگی باشد و مراد این باشد که در آن روز ستارگان بینور میشوند.
نشانه 10 راه افتادن کوهها
«وَ اِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ،» روزی که از شدت زلزله آن کوهها به راه میافتند، مندک و متلاشی و غباری پراکنده میشوند و سرابی خالی از حقیقت کوهی میگردند، همه اینها تعبیرهایی است که در قرآن درباره وضع کوهها در آن روز آمده است .
نشانه 11 بیصاحب ماندن اموال
«وَ اِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ،»
«و هنگامی که نفیسترین اموال بی صاحب میماند.» (4 / تکویر)
معنای تعطیل شدن عشراء این است که در آن روز عرب شتر عشراء را که مال نفیسی است، رها میکند و هیچ چوپان و دشتبانی که آن را حفظ کند بر آن نمیگمارد و گویا در این جمله اشارهای بطور کنایه به این معنا باشد که همین اموال نفیسی که مردم در دنیا بر سر آن پنجه به روی هم میکشند، آن روز بی صاحب میماند، کسی نیست که از آنها استفاده کند، برای اینکه مردم آن روز آنقدر به خود مشغولند که از هیچ چیز دیگری یاد نمیکنند، همچنان که در جای دیگر فرمود: «لِکُلِّ امْرِیءٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنیهِ!»
نشانه 12 محشور شدن وحوش
«وَاِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ،»
«و روزگاری که وحشیها هم مانند انسانها زنده میشوند.» (4 / تکویر)
کلمه وحوش جمع وحش است و این کلمه به معنای حیوانی است که هرگز با انسانها انس نمیگیرد، مانند درندگان و امثال آن. ظاهر آیه از این جهت که در سیاق آیاتی قرار دارد که روز قیامت را توصیف میکند، این است که وحشیها هم در روز قیامت مانند انسانها محشور میشوند، آیه شریفه «وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِی الاَْرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ مافَرَّطْنا فِیالْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ ِالی رَبِّهِمْ یُحْشَروُنَ،»(38/انعام) نیز این احتمال را تأیید میکند.
و اما اینکه وحشیان بعد از محشور شدن چه وضعی دارند و سرانجام کارشان چه میشود؟ در کلام خدای تعالی و در اخباری که قابل اعتماد باشد چیزی که از این اسرار پرده بردارد نیامده، بله چه بسا بتوان از آیه 38 سوره انعام آنجا که میفرماید «اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ،»و نیزآنجاکهمیفرماید:«ما فَرَّطْنافِیالْکِتبِمِنْشَیْءٍ،»(38/انعام) پارهای رمزها کهفیالجملهوضعرا روشنکنداستفادهنمودوآنرموزبر اهل دقت و تدبر پوشیدهنیست.
و چه بسا بعضی گفته باشند که: محشور شدن وحشیها مربوط به روز قیامت نیست، بلکه از نشانههای قبل از قیامت است و منظور از آن این است که قبل از قیامت (در اثر زلزلههای پی در پی) همه وحشیها از بیشه خود بیرون بجهند .
نشانه 13 آتش شدن دریاها
«وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ،»
«و زمانیکه دریاها افروختهگردند.»(6/تکویر)
تسجیر و افروختن دریاها، به دو معنا تفسیر شده، یکی افروختن دریایی از آتش و دوم پر شدن دریاها از آتش و معنای آیه بنا به تفسیر اول این است که روز قیامت دریاها آتشی افروخته میشود و بنا بر دوم این میشود که دریاها پر از آتش میشود.
نشانه 14 رسیدن نفوس به زوج خود
«وَ اِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ،»
«و آن وقت که نفوس هر یک به جفت مناسب و لایق خود میرسد.» (7 / تکویر)
اما نفوس سعیده با زنان بهشت تزویج میشوند، همچنان که فرمود: «لَهُمْ فیها اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ ،» (25 / بقره) و نیز فرمود: «وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ ،» (54 / دخان) و اما نفوس اشقیاء با قرینهای شیطانیشان ازدواج میکنند، همچنان که فرمود:
«اُحْشُروُا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ اَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدوُنَ ،» (22 / صافات) و نیز فرموده: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ.» (36 / زخرف)
نشانه 15 سؤال از دختران زنده بگور شده
«وَاِذَاالْمَوْءوُدَةُ سُئِلَتْ بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ،»
«و روزی که از دختران زنده به گور شده سؤال شود که به کدامین گناه کشته شدند؟» (8 و 9 / تکویر)
کلمه «مَوْؤُدَة» به معنای آن دختری است که زنده زنده در گور شده و این مربوط به رسم عرب است، که دختران را از ترس اینکه ننگ به بار آوردند زنده زنده در گور میکردند.
در حقیقت مسؤول قتل این دختر پدر او است، تا انتقام وی را از او بگیرند، لیکن در آیه، مسؤول را خود آن دختر دانسته و میفرماید از خود او میپرسند، به چه جرمی کشته شد؟ این هم نوعی تعریض و توبیخی است از قاتل آن دختر و هم زمینه چینی است برای اینکه آن دختر جرأت کند و از خدای تعالی بخواهد که انتقام خون او را بگیرد و آنگاه خدای تعالی از قاتل او سبب قتل او را بپرسد و سپس انتقامش را بگیرد.
نشانه 16 باز شدن نامههای اعمال
«وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ،»
«روزی که نامههای اعمال برای حساب باز میشود.» (9 / تکویر)
نشانه 17 کندهشدن و پیچیدهشدن آسمانها
«وَ اِذَا السَّماءُ کُشِطَتْ،»
«و روزی که آسمان چون طومار پیچیده میشود... .» (10 / تکویر)
کلمه «کَشْط» به معنای قلع و کندن چیزی است، که سخت به چیز دیگر چسبیده و قهرا کندنش نیز به شدت انجام میشود.
کَشْط آسمانقهرا باآیه «وَالسَّمواتُ مَطْوِیّاتٌبِیَمینِهِ،»(67/زمر) و آیه«وَیَوْمَتَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزیلاً،» (25 / فرقان)و سایر آیات مربوطه به این معنا منطبق میشود .
نشانه 18 افروخته شدن دوزخ
«وَ اِذَا الْجَحیمُ سُعِّرَتْ،»
«و روزی که دوزخ را میافروزند.» (12/تکویر)
«سُعِّرَت» شعلهور ساختن آتش است ، بطوری که زبانه بکشد.
نشانه 19 نزدیک شدن بهشت به اهل آن
«وَ اِذَا الْجَنَّةُ اُزْلِفَتْ،»
«و زمانی که بهشت را به اهلش نزدیک میسازند.» (13 / تکویر)
در قیامت بهشت را به اهل آن نزدیک میکنند تا داخلش شوند .
نشانه 20 پی بردن فرد به اعمال خود
«عَلِمَتْ نَفْسٌ مااَحْضَرَتْ،»
«در چنین روزی هر کس میفهمد که چه کرده است.» (14 / تکویر)
مراد از جمله «ما اَحْضَرَت» اعمالی است که هر فردی در دنیا انجام داده است.
آیه مورد بحث در معنای آیه زیر است که میفرماید: «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ»[۶۷].
تغییرات شروع قیامت و نشانههای آن
«اِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ،»
«وقتی آسمان بشکافد،» (1/انشقاق)
«وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ،»
«و فرمان پروردگارش را گوش میدهد و سزاوار شنیدن و امین پروردگارش میشود،» (2 / انشقاق)
«وَ اِذَا الاَْرْضُ مُدَّتْ،»
«و زمانی که زمین با از بین رفتن پستی و بلندیها فراخ میگردد،» (3 / انشقاق)
«وَ اَلْقَتْ ما فیها وَ تَخَلَّتْ،»
«و آنچه در جوف دارد بیرون انداخته، خود را تهی میسازد،» (4 / انشقاق)
«وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ،»
«و تسلیم فرمان پروردگارش میگردد و سزاوار خطاب و امین او میگردد.» (5/انشقاق)
این سوره به قیام قیامت اشاره نموده، بیان میکند که برای انسان سیری است به سوی پروردگارش، او در این مسیر هست تا پروردگارش را دیدار کند و خدای تعالی به مقتضای نامه عملش به حسابش برسد و در این آیات این مطالب را تأکید میکند و آیات مربوط به تهدیدش از آیات بشارتش بیشتر است.
نشانه 21 منشق و منقاد شدن آسمان
«اِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ،» وقتی آسمان شکافته شد انسان پروردگارش را ملاقات میکند و پروردگارش طبق اعمالی که کرده به حساب و جزای او میپردازد.
انشقاق آسمان به معنای از هم گسیختن و متلاشی شدن آن است و این خود یکی از مقدمات قیامت است و همچنین «مَدّ أَرْض» که در آیه سوم آمده و همچنین سایر علامتهایی که ذکر شده، چه در این سوره و چه در سایر کلمات قرآن از قبیل تکویر، شمس، اجتماع شمس و قمر، فرو ریختن کواکب و امثال آن.
«وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ،» کلمه اذن در اصل لغت به معنای اجازه دادن نیست، بلکه به معنای گوش دادن است و گوش دادن را هم که اذن نامیدهاند تعبیری است مجازی از انقیاد و اطاعت و کلمه حقت به معنای آن است که آسمان در شنیدن و اطاعت فرمانهای خدا حقیق و سزاوار میشود.
معنای آیه این است که آسمان مطیع و منقاد پروردگارش گشته، حقیق و سزاوار شنیدن و اطاعت فرامین پروردگارش میگردد.
نشانه 22 گشاد شدن زمین و بیرون ریختن مردگان
«وَ اِذَا الاَْرْضُ مُدَّتْ،» ظاهرا منظور از کشیده شدن زمین، گشاد شدن آن است، همچنان که در جای دیگر فرمود: «یَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَیْرَ الاَْرْض.»
«وَ اَلْقَتْ ما فیها وَ تَخَلَّتْ،»یعنی زمین آنچه از مردگان در جوف دارد بیرون میاندازد و خود را از آنچه دارد تهی میسازد.
«وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ و تسلیم فرمان پروردگارش میگردد و سزاوار خطاب و امین او میگردد»[۶۸].
به راهافتادن کوهها و نمودار شدن زمین
«وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَی الاَْرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ اَحَدا،»
«روزی که کوهها را به راه اندازیم و زمین را نمودار بینی و محشورشان کنیم و یکی از آنها را وا نگذاریم.» (47 / کهف)
در این آیات ابتداء مسأله قیام قیامت مطرح شده و بیان میفرماید که هر انسانی تک و تنها بدون اینکه کسی به غیر از عملش همراه او باشد محشور میگردد.
نشانه 23 برکندهشدن کوهها و ظهور افق زمین
به راه انداختن کوهها به این است، که آنها را از جای خود برکند. و خدای تعالی این معنا را در چند جا با تعبیراتی مختلف بیان فرموده، یک جا فرموده: «وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثیبا مَهیلاً،» (14 / مزمل)جایی دیگر
(6 / واقعه) و جایی دیگر چنین تعبیر کرده که «وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا.» (20 / نبأ)
و آنچه از سیاق بر میآید این است که مسأله بروز زمین، مترتب بر به راه انداختن کوهها است، یعنی وقتی کوهها و تلها تکان میخورند و فرو میریزند زمین همه جایش بروز و ظهور میکند و دیگر چیزی حائل از دیدن کرانه افق نیست و یک ناحیه زمین حائل از ناحیه دیگرش نمیشود.
و معنای «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ اَحَدا،» این است که ما احدی از بشر را ترک نمیکنیم و همه را زنده میکنیم[۶۹].
باز شدن درهای آسمان و سراب شدن کوهها
«یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجا،»
«آنروزیکه در صوردمیده میشود تا شما فوجفوج بهمحشرواردشوید،»(17/نبأ)
« فُتِحَتِ السَّماءُ فَکانَتْ اَبْوابا،»
«وآسمانگشودهشودپسدرهایمتعددیازآنبازشود تا هر فوجی از دری شتابند.» (18 / نبأ)
نشانه 24 بازشدن درهای آسمان
و وقتی دربهای آسمان باز شد قهرا عالم انسانیبه عالم فرشتگان متصل میشود.
نشانه 25 تلاشی و تبدیل کوهها به سراب
«وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا،»
«و کوهها به حرکت در آیند و مانند سراب گردند.» (19 / نبأ)
بهراه انداختن کوهها و متلاشی کردنشان، بالاخره طبعا به اینجا منتهی میشودکه شکل کوهی خودرا از دست داده اجزایش متفرقشود، همچنانکهدرچندجا ازکلام مجیدش وقتی سخن از زلزله قیامت دارد و آثار آن را بیان میکند، از کوهها هم خبر داده میفرماید: «وَ تَسیرُالْجِبالُ سَیْرا،»(10/طور)و نیزمیفرماید: «وَ حُمِلَتِالاَْرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً،» (14/حاقّه) و نیز میفرماید: «وَ کانَتِالْجِبالُکَثیبا مَهیلاً،»(14/مزّمّل) و نیز میفرماید: «وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ،» (9 / قارعه) و نیز میفرماید: «وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا،» (5 / واقعه) و نیز فرموده: «وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ.» (10 / مرسلات)
پس به راه انداختن کوهها و خرد کردن آنها بالاخره منتهی میشود به پراکنده شدن و پاره پاره شدن آنها و به صورت تپههای پراکنده درآمدنشان و در نتیجه چون پشم حلاجی شده ساختنشان.
و اما سراب شدنشان به چه معنااست؟ و چه نسبتی با به راه انداختن آن دارد، بهطور مسلم سراب به آن معنا که به نظر آبی درخشنده برسد نسبتی با به راه انداختن کوهها ندارد، بله این را میتوان گفت که وقتی کوهها به راه افتادند و در آخر حقیقتشان باطلشد و دیگرچیزی بهصورت جبال باقینماند، در حقیقتآن جبالراسیاتکه حقایقی دارای جرمی بس بزرگ و نیرومندبود و هیچچیز آنرا تکاننمیداد با به حرکت درآمدن و باطل شدن، سرابی میشود خالی از حقیقت، پس به این اعتبار میتوان گفت: «وَ سُیِّرَتِالْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا،» (19/نبأ)[۷۰].
«یَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَیْرَ الاَْرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ،»
«روزی که زمین به زمینی دیگر و آسمانها نیز به آسمانهای دیگر مبدل شود و مردم در پیشگاه خدای یگانه مقتدر حاضر شوند.» (48 / ابراهیم)
نشانه 26 تغییریافتن زمین و آسمان بهشکل دیگر
دقت کافی در آیاتی که پیرامون تبدیل آسمانها و زمین بحث میکند این معنا را میرساند که این مسأله در عظمت به مثابهای نیست که در تصور بگنجد و هر چه در آن باره فکر کنیم - مثلاً تصور کنیم زمین نقره و آسمان طلا میشود و یا بلندیها و پستیهای زمین یکسان گردد و یا کره زمین یک پارچه نان پخته گردد باز آنچه را که هست تصور نکردهایم.
و اینگونه تعبیرها تنها در روایات نیست، بلکه در آیات کریمه قرآن نیز آمده است، مانند آیه:
«وَاَشْرَقَتِالاَْرْضُبِنُورِرَبِّها...،»(69/زمر)وآیه: «وَ سُیِّرَتِالْجِبالُ فَکانَتْسَرابا،»(20/نبأ)
و آیه: «وَ تَرَیالْجِبالُ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ...،» (88 / نمل) البته در صورتی که مربوط به قیامت باشد و همچنین آیاتی دیگر، که مانند روایات از نظامی خبر میدهد که ربط و شباهتی به نظام معهود دنیوی ندارد، چون پر واضح است که روشن شدن زمین به نور پروردگارش غیر از روشن شدن به نور آفتاب و ستارگان است.
و همچنین سیر و به راه افتادن کوهها در آن روز غیر از سیر در این نشأه است، زیرا سیر کوه در این نشأه، نتیجهاش متلاشی شدن و از بین رفتن آنست، نه سراب شدن آن، همچنین، بقیه آیات وارده در باب قیامت.
و معنای بروزشان برای واحد قهار، با اینکه تمامی موجودات همیشه برای خدای تعالی ظاهر و غیر مخفی است، این است که آن روز تمامی علل و اسبابی که آنها را از خدایشان محجوب میکرد از کار افتاده، دیگر آن روز، با دید دنیائیشان هیچ یک از آن اسباب را که در دنیا اختیار و سرپرستی آنان را در دست داشتند نمیبینند، تنها و تنها سبب مستقلی که مؤثر در ایشان باشد خدای را خواهند یافت، همچنان که آیات بسیاری بر این معنا دلالت دارد و میرساند که در قیامت مردم به هیچ جا ملتفت نشده و به هیچ جهتی روی نمیآورند، نه با بدنهایشان نه با دلهایشان و نیز به احوال آن روزشان و به احوال و اعمال گذشته شان توجه نمیکنند، الا اینکه خدای سبحان را حاضر و شاهد و مهیمن[۷۱] و محیط بر آن مییابند.
دلیل بر این معانی که گفتیم توصیف خدای سبحان است در آیه موردبحث به «واحِدِ قَهّار» که این توصیف به نوعی غلبه و تسلط اشعار دارد، پس بروز مردم برای خدا در آنروز ناشی از این است که خدا یکتاست و تنها اوست که وجود هر چیز قائم به او است و تنها اوستکه هر مؤثری غیرخودش را خرد میکند، پس چیزی میان خدا و ایشان حائلنیست و چون حائلنیست پس ایشان برای خدا بارزند، آنهم بارز مطلق[۷۲].
«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبّی نَسْفا،»
«ترا از کوهها پرسند بگو پروردگارم آن را پراکنده کند آنچنان که جز خودش کس نمیداند،» (105 / طه)
«فَیَذَرُها قاعا صَفْصَفا،»
«و زمینرا پهننموده هموار واگذارد،» (106 / طه)
«لا تَری فیها عِوَجا وَ لا اَمْتا،»
«که درآنبرجستگی و انحرافی نبینی.» (107 / طه)
این آیه دلالت دارد بر اینکه مردم از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از وضع کوهها در روز قیامت پرسیده بودند، که در این آیات از آن جواب میدهد.
نشانه 27 ذره ذره شدن کوهها و تخت شدن زمین
«فَقُلْ یَنْسِفُها رَبّی نَسْفا یعنی بگو پروردگارم آنها را ذره ذره نموده و ذرههایش را منتشر میکند، به طوری که در جای آن چیزی باقی نمیماند.»
«فَیَذَرُها قاعا صَفْصَفا.»
کلمه«قاع»بهمعنایزمینصاف و تختاست وکلمهصفصفنیزبهمعنایزمین تختی استکه لیز و صاف باشد. و معنای جمله ایناست که پس از خرد کردن کوهها و پاشیدن ذرات آن، زمین را تخت و هموار میکند، به طوری که هیچ چیز روی آن دیده نمیشود.
«لا تَری فیها عِوَجا وَ لا اَمْتا هیچ بینندهای نقطه پستی مانند دره و نقطه بلندی مانند تل و کوه در آن نمیبیند[۷۳]».
«یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِالسِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَما بَدَأْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُهُ وَعْدا عَلَیْنا اِنّا کُنّا فاعِلینَ،»
«روزی که آسمانها را درهم پیچیم چون در هم پیچیدن طومار برای نوشتن، چنانکهخلقت را از اول پدید آوردیم دوباره آنرا اعادهکنیمکه کار ما چنین است،» (104 / انبیاء)
نشانه 28 پیچیدهشدن آسمان مانند طومار
سجل که همان صحیفه نوشته شده است وقتی که پیچیده میشود نوشته هم پیچیده میشود، یعنی الفاظ و یا معانیی که خود نوعی تحقق و ثبوت دارد و به صورت خط و نقش در سجل نوشته شده، پیچیده میشود و با پیچیده شدنش دیگر چیزی از آنها ظاهر نمیماند، همچنین آسمان با قدرت الهی روزی پیچیده میشود، همچنانکه فرموده: «... وَالسَّمواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمینِهِ...،» (67 / زمر) در نتیجه، غایب گشته چیزی از آن ظاهر نمیماند، نه عینی و نه اثری.
چیزی که هست از دانای به غیب پنهان نمیشود هر چند که از دیگران پنهان میگردد، همچنانکه نوشته از سجل پنهان نیست هر چند که از دیگران پنهان است.
پس طی و پیچیدن آسمان براینحساب بهمعنای برگشتآن به خزائن غیب است بعد از آنکه از خزائن نازل و اندازهگیری شده بود، همچنانکه درباره آن و تمامی موجودات فرموده: «وَ اِنْ مِنْشَیْءٍ اِلاّ عِنْدَناخَزائِنُهُ وَ مانُنَزِّلُهُ اِلاّبِقَدَرٍمَعْلُومٍ،»(21/حجر) و نیز بهطورمطلق فرموده: «...وَ اِلَیاللّهِالْمَصیرُ،»(42/نور) و «اِنَّ اِلیرَبّکَ الْرَجْعی!»(8/علق)
و شاید به خاطر این معنا بوده که بعضی گفتهاند: جمله «کَما بَدَأْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُهُ،» ناظر به رجوع تمامی موجودات به حالتی است که قبلاً یعنی قبل از آغاز خلقت داشتهاند و آن حالت این بوده که هیچ بودهاند، همچنانکه فرموده: «... وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئا،» (9 / مریم) و نیز فرموده: «... هَلْ اَتی عَلَی الاِْنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکورا،» (1 / انسان) و این معنا همان مطلبی است که به ابن عباس نسبت میدهند که گفته معنای آیه این است که هر چیزی نابود میشود آن چنان که قبل از خلقت بود و این قول هر چند با اتصال آیه به جمله «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ...» مناسبت دارد و برای آن جنبه تعلیل دارد ولیکن آنچه بیشتر به سیاق آیات قبل میخورد بیان اعاده به معنای ارجاع موجودات و ایجاد آنها بعد از فناء است، نه اعاده به معنای افناء و برگرداندن به حالت قبل از وجود.
پس ظاهر سیاق آیات میرساند که مراد این است که ما خلق را مبعوث میکنیم همان طوری که قبلاً ایجاد کرده بودیم. و مراد این است: ما خلایق را به همان آسانی بر میگردانیم که خلقشان کردیم بدون اینکه برای ما دشواری داشته باشد.
و معنای اینکه فرمود: «وَعْدا عَلَیْنا اِنّا کُنّا فاعِلینَ،» این است که: ما به او وعدهای دادیم که وفایش بر ما واجب شده و ما آنچه وعده دادهایم عملی خواهیم نمود و این است سنت ما[۷۴].
«وَ تَریَ الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ صُنْعَ اللّهِ الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ اِنَّهُ خَبیرٌ بِما تَفْعَلُونَ»
«و کوهها را بینی و پنداری که بی حرکتند ولی مانند ابر در حرکتند، صنع خدای یکتاست که همه چیز را به کمال آورده که وی از کارهایی که میکنید آگاه است.» (88 / نمل)
این آیه شریفه از آن جهت که در سیاق آیات قیامت قرار گرفته، آنچه میگوید درباره همان قیامت است و پارهای از وقایع آن روز را توصیف میکند، که عبارت است از به راه افتادن کوهها، که درباره این قضیه در جای دیگر قرآن فرموده: «وَ سُیِّرَتِالْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا،» (20 / نبأ)و نیز در مواردی دیگر از آن خبر داده است .
نشانه 29 حرکت کوهها چون ابرها
پس اینکه میفرماید: «وَ تَریَ الْجِبالَ و میبینی کوهها را،» خطاب در آن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است و مراد از آن مجسم کردن واقعه است، همچنان که در آیه «وَ تَرَی النّاسَ سُکاری،» حال مردم را در آن روز مجسم میکند، نه اینکه تو الان ایشان را میبینی، بلکه اگر میدیدی حال ایشان را آنچه از وضعشان که دیدنی است اینطور به نظرت میرسید کهمستاند.
«تَحْسَبُها جامِدَةً» یعنی کوهها را میبینی و آنها را جامد گمان میکنی. معنای هر دو جمله این است که: تو در آن روز کوهها را - که امروز جامد گمان میکنی میبینی چون ابر به حرکت درمیآیند، و یا معنایش این میشود: تو در آن روز کوهها را در حالی که جامد گمانش میکنی میبینی چون ابر به حرکت در میآیند .
و جمله «وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ،» معنایش این است که: تو کوهها را وقتی در صور دمیده میشود، در حالی میبینی که سیر میکنند مانند سیر ابرها در آسمان.
«صُنْعَاللّهِالَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ: آنرا آفرید آفریدنی!»
در این جمله تلویح و اشارهای است، به اینکه این صنع و این عمل از خدای تعالی تخریب و ویرانی عالم است، لیکن چون تکمیل آن را در پی دارد و مستلزم اتقان[۷۵] نظام آن است، نظامی که در آن هر چیزی به منتها درجه کمال خود میرسد، آن کمالی که اگر کمال سعادت باشد و اگر کمال شقاوت، زمینهاش را قبلاً فراهم کرده بود، از این رو این ویرانی را صنع و آفرینش نامید، چون این خود صنع خداست، آن صنعی که هر چیزی را متقن کرده ،پس خدای سبحان اتقان را از هر چه که متقن کرده سلب نمیکند و فساد را بر آنچه اصلاح فرموده مسلط نمیسازد، پس اگر دنیا را خراب میکند برای این است که آخرت را تعمیر نماید.
«اِنَّهُ خَبیرٌ بِما تَفْعَلُونَ.» خدا به آنچه اهل آسمانها و زمین میکنند در روزی که در صور دمیده میشود و همه با خواری نزدش میآیند، دانا و با خبر است، هرکس حسنه آورده باشد، به بهتر از آن پاداش میشود و هر کس سیئه آورده باشد با صورت به جهنم انداخته میشود و همه جزای عمل خود را میبینند[۷۶].
آسمان چون مس گداخته، کوهها چون پشم حلاجی شده!
نشانه 30 آسمان مثل مس ذوبشده
«یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ»
«روزی است که آسمان چون مس ذوب شده میشود،» (1 / معارج)
کلمه «مُهْل» به معنای فلزات ذوب شدهاست، مس ذوب شده و یا طلا و یا غیر آن.
نشانه 31 کوههامثل پشمحلاجیشده
«وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ»
«و کوهها چون پشم حلاجی شده میگردند.» (2 / معارج)
کلمه «عِهْن» به معنای مطلق پشم است و شاید مراد از آن پشم حلاجی شده[۷۷].
آسمانچونمسگداخته،کوههاچونپشمحلاجیشده!
باشد، همچنان که در آیهای دیگر فرموده: «وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ.»
نشانه 32 خسوف و تاریک شدن ماه
«فَاِذا بَرِقَالْبَصَرُ،»
«بگو روزی که چشمها از وحشت و هول خیره بماند،»(7 / قیامت)
وَ خَسَفَ الْقَمَرُ»
«و ماه تابان تاریک شود.» (8 / قیامت)
آسمانچونمسگداخته،کوههاچونپشمحلاجیشده!
نشانه 33 جمعشدن ماه و خورشید با هم
«وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»
«و میان خورشید و ماه جمع گردد.»
در این آیه یک نشانه دیگر از نشانههای قیامت ذکر شده است.
منظور از برق بصر، تحیر چشم در دیدن و دهشت زدگی آن است و منظور از خسوف قمر، بینور شدن آن است.
«یَقُولُ الاِْنْسانُ اَیْنَ الْمَفَرُّ،» یعنی کجاست گریزگاه؟ در اینجا این سؤال پیش میآید، که با اینکه روز قیامت روز ظهور سلطنت الهی است و هر انسانی میداند مفر و فراری نیست، چطور میپرسد «اَیْنَ الْمَفَرُّ؟»[۷۸] روزی که آسمان دودی آشکار بیاورد!
«فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ،»
«پس تو منتظر آن روزی باش که آسمان دودی آشکار بیاورد،» (10 / دخان)
«یَغْشَی النّاسَ هذا عَذابٌ اَلیمٌ،»
«دودی که چشم مردم را بگیرد و این عذابی است دردناک!» (11 / دخان)
نشانه 34 دود آوردن آسمان
میفرماید: منتظر روزی باش که آسمان دودی آشکار بیاورد. این تهدیدی است به عذابی که از هر سو مردم را فرا میگیرد، «یَغْشَی النّاسَ،» یعنی دودی که از هر طرف بر مردم احاطه مییابد.
بعضی از مفسرین گفتهاند: دُخان مذکور در این آیه از علامتهای قیامت است که هنوز محقق نشده و قبل از قیام قیامت محقق میشود.
دود در گوشهای مردم داخل میشود، به طوری که سرهایشان مانند سر گوسفند بریان میگردد، اما مؤمنین تنها دچار زکام میشوند و زمین تمامیش مانند خانهای بدون روزنه میشود، که در آن آتش افروخته و دود به راه انداخته باشند. زمین چهل روز چنین حالتی به خود میگیرد[۷۹].
تاریکی زمین زایل گردد!
«وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها...»
«و زمین بهنور پروردگارش روشن میشود!» (69 / زمر)
نشانه 35 روشن شدن زمین با نور پروردگار
«وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها...،» اشراق الارض به معنای نورانی شدن زمین است.
بعید نیست مراد از اشراق زمین به نور پروردگارش آن حالتی باشد، که از خصایص روز قیامت است، از قبیل کنار رفتن پردهها و ظهور حقیقت اشیاء و بروز و ظهور واقعیت اعمال، از خیر یا شر، اطاعت یا معصیت، حق یا باطل، به طوری که ناظران حقیقت هر عملی را ببینند، چون اشراق هر چیزی عبارت است از ظهور آن به وسیله نور و این هم جای شک نیست، که ظهور دهنده آن روز خدای سبحان است، چون غیر از خدا هر سبب دیگری در آن روز از سببیت ساقط است. پس اشیاء در آن روز با نوری که از خدای تعالی کسب کرده روشن میشوند.
و این اشراق هر چند عمومی است و شامل تمامی موجودات میشود و اختصاصی به زمین ندارد، ولیکن از آنجا که غرض بیان حالت آن روز زمین و اهل زمین است، لذا تنها از اشراق زمین سخن گفته و فرموده: «وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها...»
و مراد از زمین در عین حال زمین و موجودات در آن و متعلقات آن است[۸۰].
در چنین روزی قیامت بپا میشود!
«فَاِذا نُفِخَ فِیالصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ،»
«پس زمانی که نفخه واحدهای در صور دمیده شود،» (13 / الحاقه)
«وَ حُمِلَتِالاَْرْضُ وَالْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً،»
«و قدرت الهی بر زمین و کوهها احاطه یافته آن را در یک لحظه متلاشی و زیرورو کند،» (14 / الحاقه )
«فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ،»
«آن وقت است که واقعه قیامت رخ میدهد!» ( 15 / الحاقه)
«وَانْشَقَّتِالسَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ،»
«وآسمانمیشکافد که درچنین روزی صولت و رفعتش مبدل به ضعف میگردد،» (16 / الحاقه)
«وَ الْمَلَکُ عَلی اَرْجائِها وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ،»
«و فرشتگان در پیرامون آن ایستاده و عرش پروردگارت را آن روز هشت نفر حمل میکنند،» (17 / الحاقه)
«یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَةٌ،»
«آن روز همگی شما بر خدا عرضه میشوید و از شما هیچ سر پنهانی بر خدا مخفی نمیماند!» (18 / الحاقه)
این آیات حاقه را با پارهای از نشانیها و مقدماتش و شمهای از وقایعی که در آن روز رخ میدهد معرفی میکند.
نشانه 36 دمیده شدن در صور
«فَاِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ،» منظور از این نفخه واحده، نفخه دوم است که در آن مردگان زنده میشوند. اگر آن را به صفت «واحِدَة» توصیف کرده، برای اشاره به این معنا بوده که مسأله حتمی است و قضائش رانده شده و امر معلقی نیست که احتیاج به تکرار نفخه داشته باشد.
نشانه 37 کوبیدهشدن زمین و کوهها
«وَ حُمِلَتِ الاَْرْضُ وَالْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً،» «دُکَّتا» معنایش کوبیدن سخت است به طوری که آنچه کوبیده میشود، خرد گشته به صورت اجزایی ریز در آید و منظور از حمل شدن زمین و جبال این است که قدرت الهی بر آنها احاطه مییابد و توصیف آن به «دَکَّةً واحِدَةً» برای این است که به سرعت خرد شدن آنها اشاره کند و بفهماند خرد شدن کوهها و زمین احتیاج به کوبیدن بار دوم ندارد.
«فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ: در چنین روزی قیامت بپا میشود!»
نشانه 38 منشق و واهی شدن آسمان
«وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ،» انشقاق به معنای جدا شدن قسمتی از یک چیز است و کلمه واهیه به معنای ضعف است. آیه شریفه در معنای آیه زیر است که میفرماید: «وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزیلاً.» (25 / فرقان)
نشانه 39 ظاهر شدن ملائکه و عرش برای انسانها
«وَ الْمَلَکُ عَلی اَرْجائِها وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ،» عرش در آنروز حاملینیاز ملائکه دارد، که آیه زیر نیز بداناشارهمیکند: «اَلَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِه وَ یَسْتَغْفرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا...» (7 / غافر)
حاملان عرش در آن روز هشت نفرند و اما اینکه این هشت نفر از جنس ملائکه هستند و یا غیرایشان؟ آیه شریفه ساکت است، هرچند که سیاق آن از اشعار به اینکه از جنس ملک میباشند، خالی نیست.
ممکن هم هست غرض از ذکر انشقاق آسمان و بودن ملائکه در اطراف آن و اینکه حاملین عرش در آنروز هشت نفرند، اینباشدکه بفرماید، در آنروز ملائکه و آسمان و عرشبرایانسانها ظاهرمیشوند، همچنانکه قرآن در اینبارهفرموده:«وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِالْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ.» (75 / زمر)
نشانه 40 فاش شدن عقاید و اعمال انسان برای خدا
«یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَةٌ،» (18 / الحاقه) معنای عرض بر خدای تعالی در روز قیامت که روز جدایی حق از باطل و روز داوری است این است که: آنچه نزد هر انسان از عقیده و عمل هست برای خدای تعالی فاش میگردد، به طوری که هیچ عقیده و هیچفعلی از او برای خدا پنهان نماند.
این از خصائص قیامت است، قیامت « یَوْمَ تُبْلَیالسَّرائِر» (9 / طارق) است و « یَوْمَ هُمْبارِزُونَ لا یَخْفی عَلَیاللّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ...،»(16/غافر) است، روزیاستکه سریرهها[۸۱] آشکار و همه مردم برای خدا ظاهر میشوند. البته این صفات در دنیا هم دائما برای خدا هست، ولی مردم آن روز فاش و هویدا میبینند که خدای تعالی چنین خدایی است! در آن روز برای انسان آشکار میشود که در دنیا هم، در معرض علم خدا بود و آن روز همه فعلهایش ظاهر میگردد و هیچ یک از آنها پنهان نمیماند[۸۲].
زمین هموار قیامت، محل استقرار همه مردگان
«یَقُولُونَ ءَاِنّا لَمَرْدوُدوُنَ فِیالْحافِرَةِ،»
«گویند چگونه ما را به حال اول بازمان میآورند؟» (10 / نازعات)
«ءَاِذا کُنّا عِظاما نَخِرَةً،»
«بعد از آنکه استخوانهایی پوسیده شدیم،» (11 / نازعات)
«قالُوا تِلْکَ اِذا کَرَّةٌ خاسِرَةٌ،»
«و نیز گویند حقا این بازگشتی زیانآمیز است،» (12 / نازعات)
«فَاِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ،»
«آری این بازگشت تنها با یک صیحه عظیم واقع میشود،» (13 / نازعات)
«فَاِذا هُمْ بِالسّاهِرَةِ،»
«که ناگهان همه مردگان، روی زمین قرار میگیرند.» (14 / نازعات)
نشانه 41 قرارگرفتن همه مردگان در روی زمین
اگر نفخه دوم را «زَجْرَة» خوانده، از این جهت بوده که انسان با این نهیب از نشأه مرگ به نشأه حیات و از باطن زمین به روی زمین منتقل میشود و کلمه «اِذا» فُجائیه است و معنای «ناگهان» را میدهد و کلمه «ساهِرَة» به معنای زمین هموار و یا زمین خالی از گیاه است.
میفرماید: برای ما دشوار نیست که ایشان را بعد از مردن زنده کنیم و دوباره به زندگی برگردانیم، برای اینکه برگشتن آنان بیش از زجرة واحدة مؤونه ندارد، به محضی که آن زجره محقق شود، ناگهان همه زنده گشته و روی زمینی تخت و یا بی آب و علف قرار خواهند گرفت، با اینکه لحظه قبل از آن مرده و در شکم زمین بودند[۸۳].
حوادث آغاز واقعه
«اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ،»
«وقتی قیامت واقعشود... .» (1/واقعه)
سوره واقعه، قیامت کبری را که در آن مردم دوباره زنده میشوند و به حسابشان رسیدگی شده جزا داده میشوند شرح میدهد، نخست مقداری از حوادث هولانگیز آن را ذکر میکند، حوادث نزدیکتر به زندگی دنیایی انسان و نزدیکتر به زمینی که در آن زندگی میکرده، میفرماید: اوضاع و احوال زمین دگرگون میشود و زمین بالا و پایین و زیر و رو میگردد، زلزله بسیار سهمگین زمین کوهها را متلاشی و چون غبار میسازد، آنگاه مردم را به طور فهرست وار به سه دسته سابقین و اصحاب یمین و اصحاب شمال، تقسیم نموده، سرانجام کار هر یک را بیان میکند.
آنگاه علیه اصحاب شمال که منکر ربوبیت خدای تعالی و مسأله معاد و تکذیبکننده قرآنند که بشر را به توحید و ایمان به معاد دعوت میکند استدلال نموده، در آخر گفتار را با یاد آوری حالت احتضار و فرا رسیدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه میدهد :
«اِذا وَقَعَتِالْواقِعَةُ،» وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پدید آمدن آن و کلمه واقعه صفتی است که هر حادثهای را با آن توصیف میکنند و میگویند: واقعهای رخ داده، یعنی حادثهای پدید شده و مراد از واقعه در آیه مورد بحث واقعه قیامت است و اگر در اینجا به طور مطلق و بدون بیان آمده و نفرموده آن واقعه چیست، تنها فرموده: چون واقعه رخ میدهد، بدین جهت بوده که بفهماند واقعه قیامت بقدر کافی معروف است و به همین جهت است که گفته اند: اصلاً کلمه واقعه یکی از نامهای قیامت است، که قرآن این نامگذاری را کرده، همچنان که نامهای دیگری چون «حاقَّة،» «قارِعَة،» و «غاشِیَة» بر آن نهاده است.
و جمله «اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ،» به طور ضمنی بر معنای شرط هم دلالت دارد و جا داشت جزای آن شرط را بیان کند و بفرماید: چون قیامت بپا میشود چه میشود، ولی جزا را نیاورد، تا بفهماند آنچه میشود آنقدر عظیم و مهم است که به بیان نمیگنجد، ولی به هر حال از سیاق آیاتی که در این سوره اوصاف قیامت را ذکر کرده فهمیده میشود که آن جزا چه چیز است و مردم در آن روز چه وضعی دارند، پس میشود گفت که مثلاً تقدیر کلام این است: چون قیامت بپا شود مؤمنین رستگار و کفار زیانکار میشوند.
«لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ، در وقوع و تحقیق قیامت هیچ دروغی نیست.»(2 / واقعه)برای وقوع قیامت هیچ عملی که اقتضای دروغ شدنش را داشته باشد و آنرادروغکندوجود ندارد.
نشانه 42 زیرو رو شدن نظام عالم
«خافِضَةٌ رافِعَةٌ،» (3 / واقعه) یعنی قیامت خافض و رافع یا پائین آورنده و بالا برنده است. اما اینکه به چه حساب قیامت پایین آورنده و بالا برنده است باید گفت که: این تعبیر کنایه است از اینکه قیامت نظام عالم را زیرو رو میکند، مثلاً باطن دلها را که در دنیا پنهان بود ظاهر میکند و آثار اسباب که در دنیا ظاهر بود، همه میدانستند آب چه اثری و آتش چه اثری دارد، در قیامت پنهان میشود، یعنی اسباب به کلی از اثر میافتد و روابط جاری میان اسباب و مسببات بهکلی قطع میگردد، در دنیا جمعی دارای عزت بودند و آنان اهل کفر و فسق بودند، که عزتشان همهجا ظاهر بود و همچنین جمعی دیگر یعنی اهل تقوا ذلتشان هویدا بود، ولی در قیامت اثر از عزت کفار و فساق و نشانهای از ذلت متقین نمیماند.
نشانه 43 تکانخوردن زمین با زلزله عظیم
«اِذا رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا،»
«وقتی زلزلهای زمین را به شدت تکان میدهد،» (4 / واقعه)
کلمه «رَجّ» به معنای تکان دادن به شدت چیزی است و در این آیه منظور از آن زلزله قیامت است، که خدای سبحان در آیه «...اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ،» آن را بس عظیم توصیف کرده، در خود آیه مورد بحث نیز با آوردن کلمه «رَجّا» همین عظمت را فهمانده است.
نشانه 44 آرد شدن کوهها و پراکنده شدن آنها در هوا
میفرماید: چون زمین زلزله میشود زلزلهای که شدتش قابل وصف نیست. این جمله در مقام توضیح «اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ،» است.
«وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا،»
«به روزی که کوهها چون آرد خرد شوند،» (5 / واقعه)
«فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثّا،»
«و سپس به صورت غباری در فضا پراکنده گردند.» (6 / واقعه)[۸۴].
وقتی که آسمان بشکافد و ستارگان فرو ریزند!
«اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ،»
«وقتی که آسمان بشکافد،» (1 / انفطار)
«وَ اِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ،»
«و وقتیکه ستارگان پراکنده شود،» (2/انفطار)
«وَ اِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ،»
«و وقتیکه دریاها بههم متصل گردد،» (3/انفطار)
«وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ،»
«و زمانی که گورها زیرو رو شود و مردگان از آن بیرون شوند،» (4 / انفطار)
«عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ اَخَّرَتْ،»
«در آن روز هر کس داند که چه کرده و چه نکرده!» (5 / انفطار)
نشانه 45 انفطار و پارهشدن آسمان
«اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ،» کلمه انفطار بهمعنای شکافتهشدن است و آیهشریفهنظیر آیه زیر است، که آن نیز سخن از شکافته شدن آسمان دارد و میفرماید: «وَانْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ.» (16 / الحاقه)
نشانه 46 درهم شدن ستارگان و خروج آنها از مدار
«وَ اِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ،» یعنی روزی که ستارگان هریک مدار خود را رها کرده، درهم و برهم میشوند.
در حقیقت در این آیه ستارگان را به گردنبندی از مروارید تشبیه کرده که دانههای ریز و درشتش را با نظمی معین چیده و به نخ کشیده باشند ناگهان رشتهاش پاره شود و دانهها درهم و برهم و متفرق شوند .
نشانه 47 متصل و مخلوط شدن دریاها با هم
«وَ اِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ،» «تَفْجیر» به معنای آن است که آب نهر را به خاطر زیاد شدن بشکند و بند را آب ببرد و گناه را هم اگر فجور میگویند ،برای این است که گناهکار، پرده حیا را پاره میکند و از صراط مستقیم خارج گشته، به بسیاری از گناهان مبتلا میشود و اگر صبح را فجر میگویند، باز برای این است که روشنی پرده ظلمت را پاره کرده به همه جا منتشر میشود.
و اینکه مفسرین تَفْجیر بِحار را تفسیر کردهاند به این که دریاها به هم متصل میشوند و حائل از میان برداشته شده، شورش با شیرینش مخلوط میشود، برگشتنش باز به همین معنایی است که گفته شد و این معنا با تفسیری که برای آیه «وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ،» (6/تکویر) کردند، که دریاها پر از آتش میشوند نیز مناسبت دارد.
نشانه 48 منقلبشدن خاک قبرها و ظاهرشدن مردگان
«وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ،» کلمه «بُعْثِرَت» بهمعنای پشت و روکردن و باطن چیزی را ظاهر ساختن است. معنای آیه این است که زمانی که خاک قبرها منقلب و باطنش بظاهر برمیگردد، باطنش که همان انسانهای مرده باشد ظاهر میشود، تا به جزای اعمالشان برسند.
«عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَاَخَّرَتْ،»[۸۵].
زمین را چه رخ داده که چنین میلرزد؟
«اِذا زُلْزِلتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها،»
«وقتی که زمین آن زلزله مخصوصش را آغاز میکند،» (1 / زلزال)
«وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها،»
«وآنچه از مردگان در شکم دارد بیرون میریزد،» (2 / زلزال)
«وَ قالَ الاِْنْسانُ مالَها،»
«و انسانها از در تعجب میپرسند: زمین را چه شده است؟» (3 / زلزال)
«یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها،»
«در آن روز زمین اخبار و اسرار خود را شرح میدهد،» (4 / زلزال)
بِاَنَّ رَبَّکَ اَوْحی لَها،»
«آری پروردگار تو بهوی وحیکرده که به زبان آید و اسرار را بگوید،» (5/زلزال)
«یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتا لِیُرَوْا اَعْمالَهُمْ،»
«در آن روز مردم یک جور محشور نمیشوند بلکه طایفههایی مختلفند تا اعمال هر طایفهای را به آنان نشان دهند.» (6 / زلزال)
در سوره «زِلْزال» سخن از قیامت و زنده شدن مردم برای حساب و اشاره به بعضی از علامتهایش رفته، که یکی زلزله زمین و یکی دیگر سخن گفتن آن از حوادثی است که در آن رخ داده است.
نشانه 49 زلزلههای پیدرپی زمین و خروج اثقال آن
کلمه «زِلْزال» مانند کلمه زلزله به معنای نوسان و تکان خوردن پی در پی است و اینکه فرمود زمین زلزلهاش را سر میدهد به ما میفهماند که زمین زلزلهای خاص به خود دارد و این میرساند که زلزله مذکور امری عظیم و مهم است، زلزلهای است که در شدت و هراسناکی به نهایت رسیده است.
«وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها،» مراد از «اَثْقال» زمین که در قیامت زمین آنها را بیرون میریزد مردگان و یا گنجها و معادنی است که در شکم خود داشته است.
«وَ قالَالاِْنْسانُ مالَها،» یعنی انسانها بعداز بیرون شدن از خاک در حال دهشتزدگی و تعجب از آن زلزله شدید و هولانگیز میگویند: زمین را چه میشود که این طور متزلزل است؟!
نشانه 50 سخن گفتن زمین از حوادث واقع در روی آن
«یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها، بِاَنَّ رَبَّکَ اَوْحی لَها،» آنگاه زمین به اعمالی که بنی آدم کردند شهادت میدهد، همانطور که اعضای بدن خود انسانها و نویسندگان اعمالش یعنی ملائکه رقیب و عتید و نیز شاهدان اعمال که از جنس بشر و یا غیر بشرند همه بر اعمال بنی آدم شهادت میدهند.
معنای جمله این است که: زمین به سبب اینکه پروردگار تو به آن وحی کرده و فرمان داده تا سخن بگوید از اخبار حوادثی که در آن رخ داده سخن میگوید، پس معلوم میشود زمین هم برای خود شعوری دارد و هر عملی که در آن واقع میشود میفهمد و خیر و شرش را تشخیص میدهد و آن را برای روز ادای شهادت تحمل میکند، تا روزی که به او اذن داده شود، یعنی روز قیامت شهادت خود را ادا کرده، اخبار حوادث واقعه در آن را بدهد.
در تفسیر آیه «...وَ اِنْ مِنْ شَیْءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ...،» (44/اسراء) و نیز در تفسیرآیه «...قالُوا اَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی اَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ...،»(21/فصلت) گفتیم که از کلام خدای سبحان به دست میآید که حیات و شعور در تمامی موجودات جاری است، هرچندکه ما از نحوه حیات آنها بیخبر باشیم.
نشانه 51 متمایز شدن افراد برای دیدن اعمال خود
«یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتا لِیُرَوْا اَعْمالَهُمْ،» مراد از صادر شدن مردم در قیامت با حالت تفرقه، برگشتن آنان از موقف حساب به سوی منزلهاشان که یا بهشت است و یا آتش میباشد، در آن روز اهل سعادت و رستگاری از اهل شقاوت و هلاکت متمایز میشوند، تا اعمال خود را ببینند، جزای اعمالشان را نشانشان دهند، آن هم نه از دور، بلکه داخل در آن جزایشان کنند و یا به اینکه خود اعمالشان را بنابر تجسم اعمال به ایشان نشان دهند[۸۶]:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرا یَرَهُ!» (7 / زلزال)
«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا یَرَهُ!» (8 / زلزال)
حادثه کوبنده و میزان اعمال
«اَلْقارِعَةُ،»
«آن حادثه کوبنده،» (1 / القارعه)
«مَا الْقارِعَةُ،»
«و چه کوبنده عظیمی؟» (2 / القارعه)
«وَ ما اَدْریکَ مَا الْقارِعَةُ،»
«و تو نمیدانی که کوبنده چیست؟» (3 / القارعه)
«یَوْمَ یَکوُنُ النّاسُ کَالْفَراشِ الْمَبْثوُثِ،»
«روزی است که مردم چون ملخ فراری رویهم میریزند،» (4 / القارعه)
«وَ تَکوُنُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفوُشِ،»
«و کوهها چون پشم رنگارنگ حلاجی شده میگردد،» (5 / القارعه)
«فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ،»
«اما کسی که اعمالش نزد خدا سنگین وزن و دارای ارزش باشد،» (6 / القارعه)
«فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیَةٍ،»
«او در عیشی رضایت بخش خواهد بود،»(7 / القارعه)
«وَ اَمّا منْ خَفَّتْ مَوازینُهُ،»
«و اما آنکه اعمالش وزن و ارزشی نداشته باشد،» (8 / القارعه)
«فَاُمُّهُ هاوِیَةٌ،»
«او در آغوش و دامن هاویه خواهد بود،» (9 / القارعه)
«وَ ما اَدْریکَ ماهِیَهْ،»
«و تو نمیدانی هاویه چیست،» (10 / القارعه)
«نارٌ حامِیَةٌ،»
«آتشی است سوزنده،» (11 / القارعه)
این سوره تهدید به عذاب قیامت و بشارت به ثواب آن است، ولی جانب تهدیدش بر بشارتش میچربد.
«اَلْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ،» «قارِعَة» به معنای زدن بسیار سختی است، که احتیاج دارد زننده به جایی اعتماد کند و این کلمه در عرف قرآن از اسمای قیامت است .
سؤال از حقیقت «قارِعَة» در جمله «مَا الْقارِعَةُ قارعه چیست؟» با اینکه معلوم است که چیست، به منظور بزرگ نشان دادن امر قیامت است و اینکه بیست و هشت حرف الفبای گوینده و دو سوراخ گوش شنونده نمیتواند به کنه قیامت پی ببرد و به طور کلی عالم ماده گنجایش حتی معرفی آن را ندارد و به منظور تأکید این بزرگداشت مجددا جمله را به تعبیری دیگر تکرار کرد و فرمود: «وَ ما اَدْریکَ مَا الْقارِعَةُ.»
نشانه 52 پراکنده شدن مردم مانند ملخ روی زمین
«یَوْمَ یَکُونُ النّاسُ کَالْفَراشِ الْمَبْثوُثِ،» کلمه یوم ظرفی است متعلق به مقدری از قبیل بیاد آر، میکوبد میآید و از این قبیل و خلاصه معنای آن این است که : بیاد آر روزی را که و یا میکوبد در روزی که و یا میآید روزی که....
و کلمه فَراش به معنای ملخی است که زمین را فرش کند، یعنی روی گرده هم سوار شده باشند، پس فراش به معنای غوغای ملخ است.
بعضی از مفسرین در اینکه چرا مردم روز قیامت را به فراش تشبیه کرد؟ گفتهاند: برای ایناست که فَراش وقتی جست و خیز میکند نقطه معلومی را در نظر نمیگیرد، مانند مرغان، به طرف معینی نمیپرد، بلکه بدون جهت پرواز میکند، مردم نیز در روز قیامت چنین حالتی دارند، وقتی از قبورشان سر بر میآورند آنچنان ترس و فزع از همه جهات احاطهشان میکند که بی اختیار و بی هدف به راه میافتند و در جستجوی منزلها که یا سعادت است و یا شقاوت سرگردانند.
نشانه 53 متلاشی شدن کوهها چون پشم رنگارنگ حلاجی
«وَ تَکوُنُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفوُشِ،» «عِهْنِ مَنْفُوش» به معنای پشم رنگشدهای است که دارای رنگهای مختلف باشد و این تشبیه اشاره دارد به اینکه در آن روز کوهها که رنگهای مختلف دارند با زلزله قیامت متلاشی و چون پشم حلاجی شده میگردند.
«فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ، فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیَةٍ،» این آیه اشاره دارد به اینکه اعمال هم مانند هر چیزی برای خود وزن و ارزشی دارد و اینکه بعضی اعمال در ترازوی عمل سنج سنگین است و آن عملی است که نزد خدای تعالی قدر و منزلتی داشته باشد، مانند ایمان به خدا و انواع اطاعتها و بعضی دیگر اینطور نیستند، مانندکفر و انواع نافرمانیها و گناهان، که البته اثر هر یک از این دو نوع مختلف است، یکی سعادت را دنبال دارد و آن اعمالی است که در ترازو سنگین باشد و دیگری شقاوت.
«فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیَةٍ،» «عیشَه» به معنای نوعی زندگی کردن است، مانند یک زندگی خوش و اگر راضیه و خوشی را به خود عیش نسبت داد، با اینکه صاحب عیش راضی و خشنود است، یا از باب مجاز عقلی است و یا کلمه راضیه به معنای ذات رضی و تقدیرش فی عیشه ذات رضی است، یعنی در عیشی رضایت بخش.
«وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ، فَاُمُّهُ هاوِیَةٌ،» ظاهرا مراد از هاویه جهنم است و نامگذاری جهنم به هاویه از این جهت است، که این کلمه از ماده هوی گرفته شده، که به معنای سقوط است، میفرماید: کسی که میزانش سبک باشد سرانجامش سقوط به سوی اسفل سافلین است، همچنان که در جای دیگر فرمود: «ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا... .» (5 / تین)
پس اینکه آتش دوزخ را توصیف کرده به هاویه و حال آنکه آتش سقوط نمیکند آتشیان سقوط میکنند، از باب مجاز عقلی است، همانطور که راضی دانستن عیش نیز از این باب بود.
اگر هاویه را مادر دوزخیان خوانده از این باب بوده که مادر، مأوای فرزند و مرجع او است، به هر طرف که برود دوباره به دامن مادر برمیگردد، جهنم هم برای دوزخیان چنین مرجع و سرانجامی است.
«وَ ما اَدْریکَ ماهِیَهْ،» این جمله عظمت و فخامت امر آن آتش را بیان میکند: «نارٌ حامِیَةٌ،» یعنی آتشی است سوزنده و شدید الحراره!
در روایات اسلامی در الدر المنثور است که ابن مردویه از ابو ایوب انصاری روایت کرده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود وقتی جان مؤمن از کالبدش در میآید از بندگان خدا آنها که اهل رحمتند و قبل از وی مرده بودند به دیدنش میروند و بشیر که از دنیا با او آمده به اهل رحمت میگوید: مهلت دهید تا خستگی در آورد، او تازه از حال سکرات راحت شده است.
بعد از رفع خستگی از او میپرسند: فلانی چطور شد، فلانی خانم چه کرد؟ آیا ازدواج کرد یا نه؟ به اینگونه احوالپرسیها میپردازند وقتی احوال مردی را بپرسند که قبل از تازه وارده مرده باشد، در پاسخ میگوید هیهات او خیلی وقت است که مرده، او قبل از من مرد، میگویند: «اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون» به نظر ما او را به دوزخ نزد مادرش هاویه بردند، چه بد مادری و چه بد مربیهای[۸۷].
«یَوْمَ تَرْجُفُ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثیبا مَهیلاً»
«در روزی که زمین و کوهها به لرزه درآیند و کوهها چون تلی از ماسه شوند» (14 / مزمل)
«فَکَیْفَ تَتَّقُونَ اِنْ کَفَرْتُمْ یَوْما یَجْعَلُالْوِلْدانَ شیبا،»
«شما اگر کفر بورزید چگونه میتوانید از عذاب قیامت خود را کنار بکشید
روزی که کودکان را پیر میکند،» (17 / مزمل)
«اَلسَّمآءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً!»
«وآسمانبوسیلهتحولآنروزیشکافتهمیشودووعدهخداشدنیاست!»(18/مزمل)
نشانه 54 تبدیل شدن کوهها به تل ماسه
مَهیل شدن کوهها به معنای آن است که وقتی ریشهاش تکان بخورد، از بالا فرو بریزد. کَثیب رمل به معنای تودهایاز شن است .
«فَکَیْفَ تَتَّقُونَ اِنْ کَفَرْتُمْ یَوْما یَجْعَلُ الْوِلْدانَ شیبا،» شما چگونه خود را از عذاب روزی که جوان راپیر میکندحفظمیکنید.
این تعبیر که آن روز کودکان را پیر میکند، کنایه است از شدت عذاب آن روز نه طولانی بودنش.
نشانه 55 انفطار و شکافته شدن آسمان
«اَلسَّمآءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کانَ وَعْدُهُ مَفْعولاً،» این آیه برای بار دوم به شدت آن روز اشاره میکند و کلمه انفطار به معنای شکاف برداشتن است و معنای آیه این است که : آسمان در آن روز و یا به سبب شدت آن روز شکافته میشود.
«کانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً وعده خدا شدنی است!»[۸۸].
بطشه کبری
«یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْری اِنّا مُنْتَقِمُونَ،»
«روزی که با گرفتنی سخت و بزرگ میگیریم که ما انتقامگیرنده هستیم،» (16/دخان)
منظور از روزی که خدا کفار را به بطشی بزرگ بطش میکند روز قیامت است. توصیف بطشه با کلمه کبری مؤید همین تفسیر است، چون این توصیف، بطشه را بطشهای معرفی میکند که بزرگتر از آن تصور نمیشود و چنین بطشهای همان بطشه روز قیامت است که عذابش از هر عذابی سختتر است، همچنان که قرآن کریم فرموده: «فَیُعَذِبَهُ اللّهُ الْعَذَابَ الاَکْبَرْ،» (24 / غاشیه) کما اینکه پاداش قیامت هم بزرگترین پاداش است و در آنباره میفرماید : «.. وَلاََجْرُ الاْخِرَةِ اَکْبَرُ...!» (41 / نحل) [۸۹].
«وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزیلاً،»
«روزیکه آسمان با ابر شکافته شود و فرشتگان فراوان نازل شوند،» (25/فرقان)
«اَلْمُلْکُ یَوْمِئِذٍ نِالْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَ کانَ یَوْما عَلَیالْکافِرینَ عَسیرا،»
«روزی که آسمان با ابر شکافته شود و فرشتگان فراوان نازل شوند، آن روز فرمانروایی خاص خدای رحمان است و برای کافران روزی بسیار دشوار میباشد.» (26 / فرقان)
نشانه 56 شکافته شدن آسمان با ابرها و نزول ملائکه
روز قیامت آسمان شکافته میشود و ابرهایی هم که روی آن را پوشانده نیز باز میشود و ملائکه که ساکنان آسمانند نازل میشوند و کفار ایشان را میبینند.
آیه قریبالمعنا با آیه: «وَانْشَقَّتِالسَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ وَالْمَلَکُ عَلی اَرْجائِها...،» (16 و 17 / حاقّه) میشود.
و بعید نیست که این طرز سخن کنایه باشد از پاره شدن پردههای جهل و بروز عالم آسمان - یعنی عالمغیب - و بروزسکان آن، کههمان ملائکه هستند و نازل شدن ملائکه به زمین، که محل زندگی بشر است.
و اگر ازواقعهقیامت تعبیربهتشقق کرد، نه بهتفتح[۹۰] و امثالآن،برایاینبودکه دلها را بیشتر بترساند و همچنین تنوین در کلمه «تَنْزیلاً»باز برای رساندنعظمت آنروز است.
«اَلْمُلْکُ یَوْمِئِذٍ نِالْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَ کانَ یَوْما عَلَیالْکافِرینَ عَسیرا،» یعنی ملک مطلق آن روز حقی است ثابت برای رحمان، چون آن روز دیگر تمامی اسباب از کارافتاده و روابطی که بین آنها و مسبباب بود گسیخته میگردد.
مراد از اینکه آن روز ملک برای رحمان میشود، این است که آن روز برای همه ظاهر میشود که ملک و حکم تنها از آن خدا بوده و بس و هیچ یک از اسباب بر خلاف آنچه مردم میپنداشتند استقلالی از خود نداشتند.
«وَیَوْمَ یَعَضُالظّالِمُ عَلییَدَیْهِ یَقُولُ یالَیْتَنِیاتَّخَذْتُ مَعَالرَّسُولِسَبیلاً،»(27 /فرقان) معنای آیه این است که: به یاد آر روزی را که ستمگر آن چنان پشیمان میشود که از فرط و شدت ندامتش میگوید: ای کاش راهی با رسول باز میکردم و در نتیجه راه باریکی به سوی هدایت بهدست میآوردم.
در این سه آیه اشعار بلکه دلالت است که سبب عمده در ضلالت اهل ضلال، سرپرستی هواپرستان و اولیای شیطان است، آنچه هم که خود ما به چشم میبینیم مؤید آن است[۹۱].
«فَأِذا جاءَتِ الصّاخَّةُ،»
«پس وقتی آن صیحه شدید آسمانی بیاید!» (33 / عبس)
نشانه 57 آمدن صیحه شدید و فرار انسان از اقربای خود
کلمه «صاخّه» به معنای صیحه شدیدی است که از شدتش گوشها کر شود و منظور از آن نفخه صور است.
«یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ،»
«و روزی رسد که هرکس از برادرش هم فرار میکند،» (34 / عبس)
«وَ اُمِّهِ وَ اَبیهِ،»
«و از مادر و پدرش،» (35 / عبس)
«وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهِ،»
«و ازهمسر و فرزندانش،»(36 / عبس)
«لِکُلِّ امْرِیءٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنیهِ،»
«در آنروز هرکس آنقدر گرفتاراستکه بهیادغیرخودش نمیافتد.» (37/عبس)
این آیه به شدت روز قیامت اشاره میکند، شدت آن روز به حدی است که انسان از أقربا و نزدیکانش میگریزد، برای اینکه شدت آنچنان احاطه میکند که نمیگذارد آدمی به یاد چیزی و کسی بیفتد و اعتنایی بغیر خود کند، حال غیرخودش هرکه میخواهد باشد، آری بلا و مصیبت وقتی عظیم باشد و شدت یابد و بر آدمی چیره گردد،آنچنانآدمیرابهخودجذبمیکندکهازهرفکر وتلاشیمنصرفشمیسازد[۹۲].
«یَوْمَ تَرْجُفُالرّاجِفَةُ،»
«روزی که زلزلههای وحشتناک همه چیز را به لرزه درمیآورد،» (6 / نازعات)
«تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ،»
«و از پس آن، حادثه دومین - صیحه عظیم - رخ میدهد.» (7 / نازعات)
«راجِفَه» به صیحههای عظیمی تفسیر شده که در آن تردد و اضطرابی باشد و رادفه به صیحه متأخر تابع تفسیر شده، در نتیجه بنابراین تفسیر، دو آیه مورد بحث با دو نفخه صور تطبیق میشود، که آیه زیر هم بر آنها دلالت دارد، میفرماید: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِیالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُروُنَ.» (68 / زمر)
نشانه 58 وقوع راجفه و رادفه - زلزله وحشتناک و صیحه عظیم
مراد از راجِفَة نیز همان نفخه اولی است، که زمین و کوهها را تکان میدهد و مراد از رادِفَة نفخه دوم است، که متأخر و بعد از نفخه اول صورت میگیرد.
«قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ، اَبْصارُها خاشِعَةٌ،»
«دلهایی در آن روز سخت هراسان است دیدگان صاحب آن دلها از شرمافتاده باشد.» (8 و 9 / نازعات)
اینجمله بیانگر صفت آن روز است. مراد از قلوب در امثال این موارد که صفات ادارکی ازقبیلعلمو خوف و رجاء و نظائرآنبداننسبتدادهمیشود،نفوس بشری است.
اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اینکه خشوع از احوال قلب است، بخاطر آن بوده که اثر ظاهری خشوع در چشمها قویتر از سایر اعضاء است[۹۳].
فصل سوم:یَوْمُ الْفَصْل، روز میقات جمعی
یَوْمُ الْفَصْل، روز میقات انسانها از اولین تا آخرین
«اِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اَجْمَعینَ،»
«بهیقینکه روز فصل میعاد همهآنان است،» (40/ دخان)
«یَوْمَ لایُغْنی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئا وَ لا هُمْ یُنْصَروُنَ،»
«روزی که هیچ دوستی هیچ باری از دوست خود نمیکشد و به هیچوجه یاری نمیشوند،» (41 / دخان)
«اِلاّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ اِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ،»
«مگر کسی که خدایش رحم کند که او عزیز و رحیم است.» (42 / دخان)
این آیه شریفه خصوصیات و صفات روز قیامت را بیان میکند و میفرماید در روز قیامت تمامی مردم از اولین و آخرین برای رب العالمین بپا میخیزند.
و اگر آن را «یَوْمُ الْفَصْلِ» خوانده، بدین جهت است که خدای تعالی در آن روز بین حق و باطل جدایی میافکند و محق را از مبطل و متقی را از مجرم جدا میکند. ممکن هم هست از این جهت باشد که آن روز روز قضاء فصل الهی است.
«میقاتُهُمْ اَجْمَعینَ،» یعنی روز فصل روز میقات همه آنان است.
«یَوْمَ لایُغْنی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئا وَ لاهُمْ یُنْصَروُنَ،» این آیه شریفه «یَوْمُ الْفَصْلِ»
را بیان میکند. و نخست این معنا را نفی میکند که در آن روز کسی به درد کس دیگربخورد. در ثانی خبرمیدهد ازاینکه در آنروز کفار یاری نخواهندشد[۹۴].
یَوْمُ الْفَصْل، میقات و وعدهگاه خلق
«اِنَّ یَوْمَالْفَصْلِ کانَ میقاتا،»
«همانا روز فصل یعنی روز قیامت که در آن فصل خصومتها شود وعدهگاه خلق است.» (17 / نبأ)
میقات به معنای آخرین لحظه از مدتی است که برای حدوث امری از امور معین شده است.
از این آیه شریفه شروع شده است به توصیف آن نبأ عظیمی که خبر از وقوع آن در آینده داده و فرمود: «کَلاّ سَیَعْلَمُونَ» و آن را «یَوْمُ الْفَصْل» خواند تا بفهماند در آن روز بین مردم فصل قضا میشود و هر طایفهای بدانچه با عمل خود مستحق آن شده میرسد، پس «یَوْمُالْفَصْلِ،» میقات و آخرین روزی است که برای فصل قضا معین شده بود.
تعبیر به لفظ «کانَ» که مخصوص رساندن ثبوت است میفهماند «یَوْمُ الْفَصْلِ» از سابق ثابت و در علم خدا معین شده بود.
و معنای جمله این است که:
محققا «یَوْمُ الْفَصْلِ» که خبرش خبر عظیمی است در علم خدا معین شده بود و روزی که خدا آسمانها و زمین را میآفرید و نظام جاری در آن را بر آن حاکم میکرد از همان روز برای نظام مادی جهان مدتی معین کرد که با به سر رسیدن آن مدت عمر عالم ماده هم تمام میشود چون خدای تعالی میدانست که این نشأه جز با انتهایش به یَوْمُ الْفَصْل تمام نمیشود، چون خودش نشأه دنیا را آفریده بود میدانست که اگر آن را بخواهد بیافریند لازمهاش این است که نشأه قیامت را هم به پا کند.
«یَوْمَ یُنْفَخُ فِیالصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجا،»
«آن روزی که در صور دمیده میشود تا شما فوج فوج به محشر وارد شوید،» (18 / نبأ)
«وَ فُتِحَتِالسَّماءُ فَکانَتْ اَبْوابا،»
«و آسمان گشوده شود پس درهای متعددی از آن باز شود تا هر فوجی از دری شتابند.» (19 / نبأ)
«وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا،»
«و کوهها بهحرکت درآید و مانند سراب گردد.» (20 / نبأ)
یَوْمُ الْفَصْل و کمینگاه بودن جهنم
«اِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرْصادا،»
«همانا دوزخ در انتظار بدکاران است!» (21 / نبأ)
این آیه این نکته را میفهماند که جهنم محل عبور همه مردم است و از همین باب است آیه زیر که میفرماید «وَ اِنْ مِنْکُمْ اِلاّ وارِدُها... هیچ کس از شما نیست مگر آنکه بهجهنم وارد خواهد شد... .» (71 / مریم)
«لِلطّاغینَ مَابا،» (22 / نبأ)
«آن دوزخ جایگاه مردم سرکش و طاغی است.»
طاغیان کسانی هستند که متصف به طغیان باشند و خروج از حد، کار همیشگی آنان باشد. اگر جهنم را محل برگشت طاغیان خوانده، به این عنایت بوده که خود طاغیان در همان دنیا، جهنم را مأوای خود کردند، پس صحیح است بگوییم به جهنم برمیگردند.
«لابِثینَ فیها اَحْقابا،» (23 / نبأ)
«که در آن دورانهای متمادی عذاب کشند.»
کلمه أحقاب به معنای زمانهای بسیار و روزگاران طولانی است که آغاز و انجام آن مشخص نباشد.
از ظاهر آیه برمیآید که مراد از طاغیان، معاندین از کفار هستند، مؤید این ظهور ذیل سوره است که میفرماید:
«اِنَّهُمْ کانُوا لا یَرْجُونَ حِسابا،»
«زیرا آنها به روز حساب امید نداشتند.» (27 / نبأ)
«وَ کَذَّبُوا بِایاتِنا کِذّابا،»
«و آیات ما را از فرط جهالت سخت تکذیب کردند.» ( 28 / نبأ)
«لا یَذوُقُونَ فیها بَرْدا وَ لا شَرابا،»
«هرگز در آنجا قطرهای آب سرد و شراب طهور نیاشامند.» (24 / نبأ)
«ِلاّ حَمیما وَ غَسّاقا،»
«مگر آبی پلید سوزان که از چرک و خون جهنم است به آنها دهند.» (25 / نبأ)
«جَزاءً وِفاقا،»
«که با کیفر اعمال آنها موافق است!» (26 / نبأ)
میفرماید: کفار امید حسابی ندارند و آیات ما را به طور عجیب تکذیب میکنند، چون بر تکذیب خود اصرار میورزند. این آیه مطابقت جزا با اعمال ایشان را تعلیل میکند، به این بیان که کفار امید حساب در «یَوْمُ الْفَصْل» را ندارند، در نتیجه از حیات آخرت مأیوسند و به همین جهت آیات داله بر وجود چنین روزی را انکار میکنند و به دنبال آن آیات توحید و نبوت را هم انکار نموده، در اعمال خود از حدود عبودیت تجاوز میکنند و نتیجه همه اینها این شده که به کلی خدا را از یاد ببرند، خدا هم آنان را از یاد برد و سعادت خانه آخرترا برآنان تحریم کرد، در نتیجه برای آنان نماند مگر شقاوت و در آن عالم چیزی به جز مکروه نمییابند و جز با صحنههای عذاب مواجه نمیشوند و همین است معنای اینکه فرمود:
«فَذوُقُوا فَلَنْ نَزیدَکُمْ اِلاّ عَذبا!» (30 / نبأ)
«جَزاءً وِفاقا» دلالت دارد بر مطابقت کامل بین جزا و عمل، پس انسان با عمل خود نمیجوید مگر جزایی را که مو به مو مطابق آن باشد، پس رسیدن به جزا در حقیقت رسیدن به عمل است، همچنان که فرمود: «یا اَیُّهَا الَّذینَ کَفَروُا لاتَعْتَذِروُا الْیَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.» (7 / تحریم)
«وَ کُلَّ شَیْءٍ اَحْصَیْناهُ کِتابا،»
«و حال آنکه هر چیز را ما در کتابی به احصاء و شماره رقم کردهایم.» (29 / نبأ)
یعنی هر چیزی را - که اعمال شما هم از آن جمله است - ضبط کرده و در کتابی جلیلالقدر بیان نمودهایم، بنابراین آیه شریفه مورد بحث در معنای آیه زیر است که میفرماید: «وَ کُلَّ شَیْءٍ اَحْصَیْناهُ فی اِمامٌ مُبینْ.» (12 / یس)
ممکن هم هست مراد این باشد که هر چیزی را ما با نوشتن در لوح محفوظ و یا در نامه اعمال حفظ کردهایم.
جزای آنها موافق با اعمال ایشان است، به علت اینکه چنین حال و وضعی داشتند، در حالی که ما حال و وضعشان را علیه آنان ضبط کردیم و جزایی موافق با آن بهایشان میدهیم.
«فَذوُقُوا فَلَنْ نَزیدَکُمْ اِلاّ عَذابا،»
«پس بچشید کیفر تکذیب و بدکاری را که هرگز بر شما چیزی جز رنج و عذاب دوزخ نیفزاییم چنانکه شما در دنیا هیچ متنبه نشده و جز بر بدی نیفزودید.» (30 / نبأ)
میخواهد ایشان را از این امید مأیوس کند که روزی از شقاوت نجات یافته به راحتی برسند. مراداز جمله «... فَلَنْ نَزیدَکُمْ اِلاّ عَذابا،» این است که آنچه میچشید عذابی است بعد از عذابی که قبلاً چشیده بودید، پس آن عذاب عذابی است بعد از عذاب و عذابی است رویعذاب، همچنانعذابها دو چندان میشود و عذابی به عذابتان افزوده میگردد، پسازاینکهبهآرزویخودبرسید مأیوسباشید و این آیه خالیازاینظهورنیستکه مراد از جمله «لابِثینَ فیها اَحْقابا،» خلود در آتش است، اینکه عذاب از شما قطع نخواهد شد!
یَوْمُ الْفَصْل و بهشت رستگاران
«اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفازا،»
«برای متقیان در آن جهان رستگاری و آسایش است،» (31 / نبأ)
«حَدائِقَ وَ اَعْنابا،»
«باغهایی سرسبز و انواعی از انگورها،» (32 / نبأ)
«وَ کواعِبَ اَتْرابا،»
«و دختران زیبای دلربا که همه در خوبی و جوانی مانند یکدیگرند.» (33 / نبأ)
فوز «مَفازا» به معنای ظفر یافتن به خیر بدون صدمه و با حفظ سلامت است، پس در این کلمه هم معنای ظفر یافتن به خیر هست و هم معنای نجات و خلاصی از شر.
حَدیقَه «حَدائِق» به معنای بوستان دارای دیوار است.
عِنَب (اَعْناب) نام میوه درخت مو است.
کاعِب (کواعِب) به معنای دختر نورسی است که پستانهایش رو به رشد نهاده و دائرهای تشکیل داده و کمی از اطرافش بلندتر شده است.
«کواعِبَ اَتْراب» به معنای دخترانی هم سن و سال و شبیه به هم هستند.
«وَ کَأْسا دِهاقا،» یعنی قدحهایی پر از شراب.
«لا یَسْمَعونَ فیها لَغْوا وَ لا کِذّابا،» (35 / نبأ) یعنی در بهشت سخن لغو نمیشنوند، سخنی که هیچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمیشود و نیز یکدیگر را در آنچه میگویند تکذیب نمیکنند، پس سخنان بهشتیان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد و صادق و مطابق باواقع است.
«جَزاءً مِنْ رَبِّکَ عَطاءً حِسابا،»(36 / نبأ) یعنی رفتاری که با متقین میشود هر چه باشد در حالی است که جزایی حساب شده و عطیهای از ناحیه پروردگار تو است.
یَوْمُ الْفَصْل و ربوبیت عمومی رحمان
«رَبِّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا الرَّحْمنِ...،» (37 / نبأ) این آیه کلمه «رَبِّکَ»
را که در آیه قبل بود تفسیر و بیان میکند، میخواهد بفهماند ربوبیت خدای تعالی عمومی است و همه چیز را شامل است و آن «ربّی» که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رب خود اتخاذ کرده و او را میخواند رب اختصاصی نیست، بلکه رب هر موجودی است.
توصیف رب بهصفت «رَحمن» - با درنظر گرفتن اینکه این کلمه صیغه مبالغه است - اشاره دارد به سعه رحمت او و اینکه رحمت خدا نشانه ربوبیت او است، ممکن نیست موجودیازآن محروم باشد، همچنانکه ممکن نیست موجودی از تحت ربوبیت او خارج باشد، مگرآنکه مربوبی از مربوبهای او خودش به سوءاختیارش رحمتاو را نپذیرد، که اینشقاوت و بدبختی خود ایشان است، مانند طاغیان که مربوب خدا هستند، ولی رحمت او را نپذیرفته از زی عبودیتش خارج شدند.
«لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطابا،»
«خداییکه آسمانها و زمین و همهمخلوقاتی که در بین آسمان و زمین است بیافریده خدایی مهربان است که در عین مهربانی کسی از قهر و سطوتش[۹۵] بااو بهگفتگو لب نتواند گشود.»
ازاینکه اول اینآیه دنبال آیه «رَبِالسَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَ مابَیْنَهُمَاالرَّحْمنِ...،»(37/نبأ) واقع شده، که از ربوبیت و رحمانیت خدا خبر میدهد و شأن ربوبیت تدبیر و شأن رحمانیت بسط رحمت است. جمله «... لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطابا،» در معنای آیه زیر است که میفرماید: «لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ.» (23 / انبیاء)
از نظر وقوع ذیل آن که میفرماید: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفّا،» (38 / نبأ)
بعد از جمله «لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطابا،» که از ظاهرش برمیآید این مالک نبودنشان مختص به «یَوْمُ الْفَصْل» است و نیز از نظر وقوع آن جمله در سیاق تفصیل جزای الهی طاغیان و متقین، بر میآید که مراد این است که ایشان مالکیت و اذن آن را ندارند که خدا را در حکمی که میراند و رفتاری که معمول میدارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند و یا دست به شفاعت بزنند.
سؤالیکهدراینجاپیشمیآیدایناستکهچراملائکهاستثنانشدند و بهطورکلی فرمود: «لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطابا،» با اینکه ملائکه منزه از اینند که به خدای تعالی اعتراضی بکنند و خدای تعالی درباره آنان فرموده: «... عِبادٌ مُکْرَمُونَ، لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ یَعْمَلُونَ،» (26 و 27 / انبیاء) و نیز در سوره نحل آیه 40 بعضی از ایشان را روح و کلمه خود خوانده و در سوره انعام آیه 73 کلام خود را حق خوانده و در یَوْمُ الْفَصْل و ربوبیت عمومی رحمان سوره نور آیه 25 خود را حق مبین دانسته و حق، هیچ گاه معارض و مناقض حق واقع نمیشود. پس معلوم میشود مراد از خطابی که فرموده مالک آن نیستند اعتراض به حکم و رفتار او نیست، بلکه تنها همان مسأله شفاعت و سایر وسائل تخلص از شر است، نظیر عدل، بیع، دوستی، دعاء و درخواست،که در جایدیگر همفرموده: «... مِنْ قَبْلِ اَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ...،» (254 / بقره) و نیز فرموده: «... وَ لا یُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ،» (123 / بقره) و نیز فرموده، «... یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه... .» (105 / هود)
و کوتاه سخن اینکه: ضمیر فاعل در «یَمْلِکُونَ» به تمامی حاضران در «یَوْمُ الْفَصْل» بر میگردد، چه ملائکه، چه روح، چه انس و چه جن، چون سیاق آیه سیاق حکایت از عظمت و کبریایی خدای تعالی است و در چنین سیاقی همه مشمولند نه خصوص
ملائکه و روح و نه خصوص طاغیان
«یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفّا لا یَتَکَلَّمُونَ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَوابا،»
«روزی که آن فرشته بزرگ روح القدس با همه فرشتگان صف زده و به نظم برخیزند و هیچ کس سخن نگوید جز آن کس که خدای مهربانش اذن دهد و او سخن به صواب گوید.» (38 / نبأ)
یَوْمُ الْفَصْل خیزش و صفبندی روح و ملائکه و مراد از روح مخلوقی امری است که آیه «... قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی...» (85 / اسراء) به آن اشاره دارد.
و کلمه «صَفّا» حالی است از روح و ملائکه و حالت صافین را میرساند و چه بسا از مقابلهای که میان روح و ملائکه انداخته استفاده شود که روح به تنهایی یک صف را و ملائکه همگی یک صف را تشکیل میدهند.
و جمله «لا یَتَکَلَّمُونَ» بیان است برای جمله «لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطابا،» و ضمیر فاعل در آن به همه اهل محشر بر میگردد، چه روح، چه ملائکه، چه انس و چه جن و سیاق بر این معنا شاهد است.
و جمله «اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ،» میخواهد بیان کند چه کسانی در آن روز با اذن خدا سخن میگویند، پس جمله مذکور به ظاهر اطلاقش در معنای آیه زیر است که میفرماید: «یَوْمَ یَأْتِ لاتَکَلَّمُنَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه.»
«وَ قالَ صَواباً،» یعنی کسانی حق سخن گفتن دارند که خدا اذنشان داده باشد و سخنی صواب بگویند، سخنی که حق محض باشد و آمیخته با باطل و خطا نباشد و این جمله در حقیقت قیدی است برای اذن خدا، گویا فرموده و خدا اذن نمیدهد مگر به چنین کسی.
و در نتیجه آیه شریفه در معنای آیه زیر است که میفرماید: «وَ لا یَمْلِکُ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دوُنِهِ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ.» (86 / زخرف)
عنایت کلامی در این مقام به نفی اصل خطاب و تکلم است، حال متکلم هر که میخواهد باشد و نمیخواهد تکلم درباره تمامی افراد را حتی آنهایی را که جواز تکلم در موردشان مسلم است نفی کند، پس استثناشدگان متکلمینی هستند، که در اصل یَوْمُ الْفَصْل خیزش و صفبندی روح و ملائکه تکلم مأذونند و آیه متعرض این معنا که درباره چه کسانی تکلم میشود نیست.
یَوْمُ الْفَصْل، ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ
«ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ مَابا،»
«چنین روز محقق خواهد شد پس هر که میخواهد، نزد خدای خود در آن روز مقام و منزلتی یابد در راه ایمان و اطاعت بکوشد،» (39 / نبأ)
«اِنّا اَنْذَرْناکُمْ عَذابا قَریبا یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ وَ یَقولُ الْکافِرُ یا لَیْتَنی کُنْتُ تُرابا،»
«ما شما را از روز عذاب که نزدیک است ترسانیده و آگاه ساختیم روزی که هرکسهرچهاز نیک و بد کرده در پیش روی خود حاضر بیند و کافر در آن روز از فرط عذاب آرزو میکندکه ایکاش خاکبود تا چنینبهآتشکفرخود نمیسوخت.» (40 / نبأ)
«ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ،» اشاره است به «یَوْمُ الْفَصْل» که در این سوره ذکر شد و در ضمن آیاتی توصیف گردید.
مراد از حق بودن آن روز ثبوت حتمی و رانده شدن قضای آن و تخلفناپذیری وقوع آن است.
«فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ مَابا،» یعنی هر کس بخواهد میتواند به سوی پروردگار خود مرجعی بگیرد، که به وسیله آن به ثواب متقین برسد و از عذاب طاغیان نجات یابد.
یَوْمُ الْفَصْل، ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ
«اِنّا اَنْذَرْناکُمْ عَذابا قَریبا...،» مراد از این عذاب عذاب آخرت است و نزدیک بودن آن به اعتبار حق بودن و بدون شک حق بودن وقوع آن است، چون هر چه آمدنی باشد نزدیک است.
علاوه بر این، وقتی قیامت عبارت باشد از تجسم اعمال آدمی و جزا دیدن انسان در برابر اعمال، این اعمال همواره با آدمی هست و از هر چیز دیگری به انسان نزدیکتر است.
«یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ،» یعنی روزی که انسان منتظر دیدن جزای اعمالی است که در زندگی دنیا انجام داده و از پیش فرستاده است.
بعضی گفتهاند: معنایش این است که در آن روز انسان به اعمال خود نظر میکند، چون همه اعمال خود را نزد خود حاضر میبیند همچنان که در جای دیگر همین مطلب را خاطر نشان نموده، فرموده است: «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٌ... .» (30 / آل عمران)
«... وَ یَقُولُ الْکافِرُ یا لَیْتَنی کُنْتُ تُرابا،» یعنی کافر در آن روز از شدت آن روز آرزو میکند ای کاش خاکی بود فاقد شعور و اراده و در نتیجه آنچه کرده نکرده بود و جزا داده نمیشد[۹۶].
تمتع مجرمین در دنیا و عذابشان در یَوْمُ الْفَصْل
تمتع مجرمین در دنیا و عذابشان در یَوْمُ الْفَصْل
«کُلُوا وَ تَمَتَّعُوا قَلیلاً اِنَّکُمْ مُجْرِمُون،»
«ایکافران شما هم بخورید و تمتع برید به عمر کوتاه دنیا که شما بسیار بدکارید،» (37 / مرسلات)
«وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ،»
«وای در آن روز به حال آنانکه آیات خدا را تکذیب کردند،» (38 / مرسلات)
«وَ اِذا قیلَ لَهُمُ ارْکَعُوا لا یَرْکَعُونَ،»
«و هر گاه به آنها گفته شد که نماز و طاعت خدا را به جای آرید اطاعت نکردند،» (39 / مرسلات)
«وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ،»
«وای در آن روز به حال آنانکه آیات خدا را تکذیب کردند!» (40 / مرسلات)
خطاب در این آیه از قبیل خطابهای تهدیدآمیزی است که ما به دشمن خود میکنیم و میگوییم هر چه دلت میخواهد بکن و یا هر چه از دستت بر میآید کوتاهی مکن، که معنایش این است که هر کاری بکنی سودی به حالت ندارد و این نوع خطابها مخاطب را از اینکه از حیلههای خود سود ببرد و در نتیجه به هدف خود برسد مأیوس میکند و نظیر آن در چندجای قرآنآمده، میفرماید:«...فَاقْضِ ما اَنْتَ قاضٍ اِنَّما تَقْضی هذِهِالْحَیوةَ الدُّنْیا،» (72 / طه) و نیز میفرماید: «... اِعْمَلُوا ما شِئْتُمْ اِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ.» (40 / فصلت)
پس اینکه فرمود: بخورید و در اندک زمانی تمتع ببرید و یا تمتعی اندک ببرید، در حقیقت میخواهد ایشان را مأیوس کند از اینکه با خوردن و تمتع بردن بتوانند عذاب را از خود دفع کنند، وقتی نمیتوانند جلو عذاب را بگیرند، هر چه دلشان تمتع مجرمین در دنیا و عذابشان در یَوْمُ الْفَصْل
میخواهد از متاع قلیل دنیا بخورند.
و اگر در این زمینه خصوص خوردن و تمتع را یاد آور شد، برای این بود که منکرین معاد برای سعادت معنایی جز سعادت دنیا قائل نیستند و برای سعادت دنیا هم معنایی جز خوردن و شهوترانی کردن نمیفهمند، عینأ مانند یک حیوان بی زبان، که قرآن کریم ایشان را به آن تشبیه نموده میفرماید: «... وَالَّذینَ کَفَروُا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُالاَْنْعامُ وَ النّارُ مَثْوًی لَهُمْ.» (12/محمد)
و جمله«اِنَّکُمْ مُجْرِمُون،»علت مطالب ما قبلرابیانمیکند، کهدرآن امرمیکردبه اینکه بخورید و تمتع ببرید که از آن سودی نخواهید برد،برایاینکه شما با تکذیب «یَوْمُالْفَصْلِ،» و تکذیب کیفر تکذیب گران، مجرم شدید و جزای مجرم خواه ناخواه آتش است.
«وَ اِذا قیلَ لَهُمُارْکَعُوا لا یَرْکَعُونَ،» (48/مرسلات) زمینه گفتار در سابق زمینه تهدید تکذیب گران روزفصل بود و در اینمقامبودکه آثارسوء این تکذبیشان را بیانکند، در آیه مورد بحث هم همین مطلب را تمام نموده، میفرماید اینان خدا را وقتی که ایشان را به عبادت خود میخواند عبادت نمیکنند، چون منکر روز جزایند و با انکار روز جزا عبادت معنا ندارد.
«فَبِاَیِّ حَدیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ،» (50 / مرسلات) وقتی به قرآن که معجزه و آیتی است الهی ایمان نمیآورند و وقتی این قرآن با کمال روشنی و با برهان قاطع برایشان بیان میکند که معبودی جز خدا ندارند و خدا شریکی ندارد و در پیش رویشان یومالفصلی چنین و چنان دارند، توجهی بدان نمیکنند، دیگر بعد از این قرآن به چه سخنی ایمان میآورند؟![۹۷].
تمتع مجرمین در دنیا و عذابشان در یَوْمُ الْفَصْل
پانویس
- ↑ فیض رسانیده، بهرهبرداری. فرهنگ فارسی معین.
- ↑ احاطه شده، چیزی که گرد آن را فراگرفته باشند. فرهنگ فارسی معین.
- ↑ المیزان ج: 2 ص: 531 .
- ↑ المیزان ج: 17 ص: 444
- ↑ المیزان ج: 20 ص: 50
- ↑ المیزان ج: 11 ص: 7.
- ↑ المیزان ج: 12 ص: 360.
- ↑ المیزان ج : 20 ص : 365 .
- ↑ المیزان ج: 14 ص: 314.
- ↑ المیزان ج : 19 ص: 195.
- ↑ المیزان ج :20 ص : 591 .
- ↑ دخور به معنای خوار شدن است. فرهنگ لغت المنجد .
- ↑ المیزان ج: 15 ص: 573 .
- ↑ المیزان ج: 16 ص: 371
- ↑ المیزان ج: 20 ص: 395.
- ↑ المیزان ج: 15 ص: 98.
- ↑ المیزان ج: 15 ص: 262 .
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 68.
- ↑ المیزان ج: 16 ص: 356 .
- ↑ المیزان ج: 9 ص: 58 .
- ↑ المیزان ج: 7 ص:208 .
- ↑ المیزان ج: 19 ص: 598 .
- ↑ المیزان ج : 17 ص : 176 .
- ↑ به معنای خشم گرفتن، ملامت کردن است (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج:18 ص:522.
- ↑ ما خلف به معنای پشت سر.
- ↑ ممضی به معنای: امضاء شده، درگذرانیده، به امضاء رسیده است (فرهنگ معین).
- ↑ خیبت به معنای: ناامیدی، زیانکاری، ناکامی است (فرهنگ معین).
- ↑ خائب به معنای: ناامید، نومید، بیبهره است (فرهنگ معین).
- ↑ 116 / مؤمنون.
- ↑ المیزان ج: 14 ص: 295 .
- ↑ المیزان ج : 17 ص : 146 .
- ↑ صیحه به معنای بانگ فریاد (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج: 20 ص: 300 .
- ↑ افاضه به معنای فیض رسانیدن بهره دادن .
- ↑ اماته به معنای میراندن است (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج: 18 ص: 541 .
- ↑ المیزان ج:20 ص: 34 .
- ↑ المیزان ج: 13 ص: 507 .
- ↑ المیزان ج: 14 ص: 302 .
- ↑ المیزان ج:10 ص:62
- ↑ المیزان ج: 17 ص: 119.
- ↑ المیزان ج : 17 ص : 412 .
- ↑ آزفه به معنای قیامت (فرهنگ المنجد) .
- ↑ حمیّت به معنای مردانگی، مروّت و غیرت .
- ↑ المیزان ج:17 ص:486.
- ↑ المیزان ج:17 ص:501.
- ↑ استدراج به معنای اندک اندک و به تدریج خواستن (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج : 19 ص : 643 .
- ↑ لامحاله به معنای ناگزیر .
- ↑ لقلقه زبان به معنای گرفتگی زبان بیهودهگویی (فرهنگ معین) .
- ↑ فصیله به معنای خویشان و قبیله .
- ↑ المیزان ج : 20 ص : 5 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:133.
- ↑ بطش به معنای سخت گرفتن خشم راندن غضب کردن، فرهنگ معین.
- ↑ المیزان ج: 18 ص: 208.
- ↑ مُهمَل به معنای بیمعنی، شخص بیکار گذاشته است (فرهنگ معین).
- ↑ المیزان ج : 20 ص : 173.
- ↑ المیزان ج:20 ص:343.
- ↑ داهیه به معنای کار بزرگ امر عظیم مصیبت (فرهنگ معین).
- ↑ طامّه به معنای بلای بزرگ حادثه عظیم (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج: 20 ص: 310.
- ↑ المیزان ج:12 ص:120
- ↑ المیزان ج:7 ص:130 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:237.
- ↑ المیزان ج : 14 ص : 477 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:348.
- ↑ المیزان ج:20 ص:400.
- ↑ المیزان ج: 13 ص: 446.
- ↑ المیزان ج:20 ص:268.
- ↑ مهیمن به معنای ایمنکننده گواه صادق (فرهنگ عمید).
- ↑ المیزان ج : 12 ص : 129.
- ↑ المیزان ج: 14 ص: 294 .
- ↑ المیزان ج:14 ص:464.
- ↑ اتقان: محکم کاری استواری.
- ↑ المیزان ج:15 ص:574.
- ↑ المیزان ج:20 ص:5.
- ↑ المیزان ج:20 ص:5 .
- ↑ المیزان ج:18 ص:208 .
- ↑ المیزان ج:17 ص:444 .
- ↑ سریره به معنای باطن راز آنچه که مخفی کنند (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج:19 ص:663 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:301 .
- ↑ المیزان ج : 19 ص : 195
- ↑ المیزان ج:20 ص:365 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:581 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:595 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:105 .
- ↑ المیزان ج:18 ص:208 .
- ↑ تفتح به معنای از هم باز شدن شکفتن (فرهنگ معین) .
- ↑ المیزان ج: 15 ص: 280 .
- ↑ المیزان ج:20 ص:343 .
- ↑ المیزان ج: 20 ص:300 .
- ↑ المیزان ج: 18 ص: 224 .
- ↑ سطوت بهمعنای ابهت وقار (فرهنگ معین).
- ↑ المیزان ج:20 ص:268 .
- ↑ المیزان ج :20 ص : 251 .







