کتابخانه:اهمیت تقوی در اسلام
|
| |
| نویسنده | سید محمد حسینی شیرازی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۷ |
| قطع | رقعی |
| دانلود | |
محتویات
نكاتى در تفسير آيه فوق
آيا دانا و غير دانا مساويند؟ در اينجا عبارت به شكل سؤال و پرسش است. چون گاهى اوقات پرسش، ازغير پرسش، رساتر و بليغ تر است.
مثلا يك وقتى ممكن است كسى بگويد: دانا و غير دانا مساوى نيستند. اينجا جمله به صورت (خير) است. گاهى اوقات هم مى پرسند: آيا دانا و غير دانا مساويند؟ دراينجا اين سؤال بدين معنى است كه شخص، خودش، خبر را در ذهن خود دارد. اينجا مطرح كردن مسئله به شكل پرسش، در ايجاد حس كنجكاوى، قويتر است. به همين سبب، گاهى اوقات شخص از كسى كه كار بدى انجام داده است مى پرسد: آيا اين كار، كار خوبى است؟ مستقيما به او نمى گويد كه اين كار، كار بدى است. يا اينكه به او نمى گويد كه اينكار، خوب بود بلكه به صورت پرسش مى پرسد: (آيا اين كار، خوب نبود؟). اين روش، در شعر، نثر، آيات قرآن و احاديث، چه در عربى و چه در فارسى، فراوان به كار مى رود. مثلا در يك شعر فارسى مى گويد:
كسانى كه بد را پسنديده اند ندانم ز نيكى چه بد ديده اند؟
اين پرسش، كه (ندانم ز نيكى چه بد ديده اند؟) خود سبب تحريك ذهن مى شود و از اينكه بگويند (از نيكى، بد نديده اند) مؤثرتر است.
در اينجا آيه فوق، همين موضوع را بيان مى كند و مى گويد، شما خود، قضاوت كنيد: آيا كسانى كه دانا هستند با آنان كه نمى دانند مساويند.
در اينجا چون آن چيزى كه (دانايى) به او تعلق مى گيرد، حذف شده است، به معناى عموم است. يعنى هرچيزى، دانايى و آگاهى داشتن نسبت به آن، بهتر از عدم آگاهى نسبت به آن است.
البته گاهى اوقات امورى وجود دارد كه نبايد به آن چيزى كه از آنها مى دانيم عمل كنيم مثل سحر و جادو. ولى دانستن آنها خوب است.
يا اينكه كسى بداند كه شراب را چگونه تهيه مى كنند. دانستن آن، خوب است ولى عمل كردن بدان خوب نيست.
بنا بر اين همانطور كه گفته شد، هرچيزى، دانستنش بهتر از ندانستن آن است. چون به قول علماى بلاغت: (چون متعلق حذف شده افاده عموم مى كند) يعنى دانستن، به عموم اشياء بر مى گردد.
ضمنا يك روايت از حضرت على (ع) داريم كه از كلمات قصار است و مى گويد: (قيمة كل امرء ما يحسن) هرچه انسان دانائيش بيشتر شود، ارزشش بيشتر مى شود.
كسى كه مثلا پزشك است، ارزش دارد، اگر درس بخواند و مهندس هم بشود، ارزشش دو برابر مى شود. اگر درس خوانده و فقيه هم بشود، ارزش او سه برابر خواهد شد و به همين ترتيب...
شرايط اهل علم
اكنون مى خواهيم در رابطه با (شرايط اهل علم) يعنى طلاب علوم دينى بحث كنيم. يعنى ببينيم يك شخص اهل علم، چه وظيفه اى دارد؟ ما موقعى كه در عراق بوديم، چون افراد را ملبس به لباس روحانيت مى كرديم و آنها را به اين كار تشويق مى نموديم، شرايط اهل علم را هم برايشان بيان مى كرديم. در اينجا مى خواهيم همان شرايط را با تفصيل بيشتر بيان كنيم:
شرايط اهل علم، پنج تا است. اگر اين پنج شرط در ما موجود است، بايد خدا را شكر كنيم و به كار ادامه دهيم. و اگر چند شرط يا يك شرط از آنها را نداشتيم، بايد سعى كنيم كمبود را از ميان ببريم. اولين شرط اهل علم، (علم) است. مانند درس خواندن، درس دادن، مباحثه كردن، مطالعه، حفظ، تحويل دادن و غير آن مىباشد. تحويل دادن يعنى درسى را كه خوانده ايم، نزد كسى كه مطلع تر است، بخوانيم و او ببيند كه آيا ما آن را به خوبى فهميده ايم يا خير. يكى از شرايط اهل علم، درس خواندن پيگير و هميشگى است. اينكه پيامبر (ص) فرموده اند: (اطلبوا العلم من المهد الى اللحد) در اين، هيچ گونه مبالغه اى نيست. چون بعضى افراد، اين جمله را به اين صورت معنى مى كنند: (درس بخوان، از موقعى كه قدرت دارى، تا نزديك به مرگ) اين، ترجمه صحيحى نيست، چون پيامبر (ص) فرموده اند: شخص بايد از موقعى كه در گهواره مى گذارند، تا روزى كه او را در قبر مى گذارند، در پى آموختن باشد.
(لحد) چيست و (ضريح) كدام است؟
(لحد) به معناى انحراف است (از لحاظ لغوى). (ملحد) يعنى كسى كه از راه راست، منحرف شده است. مثلا راه تهران از فلان طرف است، اگر كسى از آن راه منحرف شد، مى گويند (التحد) يعنى منحرف شد. مردگان را به دو شكل ممكن است دفن كنند. البته در مورد مسلمانان. وگرنه مسيحيان، مرده را در تابوت دفن مى كنند. بر همائيها و بودائيها مردگان را آتش مى زنند. مسلمانان مرده را يا به شكل (ضريح) دفن مى كنند، و يا به شكل (لحد).
(ضريح) عبارتست از اينكه مرده را در قبرى قرار مى دهند كه سراشيبى دارد و رويش به طرف قبله است و پس از آن، بالاى آن سنگ مى چينند، به طورى كه سنگ با بدن مرده در تماس نيست و پس از آن، براى اينكه خاك روى مرده نريزد، لاى سنگها را با گل يا گچ مى گيرند و پس از آن، روى آن را خاك مى ريزند. اين البته صرفاً براى احترام است وگرنه مرده، روحش كه در قبر نيست يا در جهنم يا در بهشت است.
همچنان كه شستن مرده هم به خاطر احترام است وگرنه چه لزومى دارد كه او را با آب سدر يا آب كافور بشوئيم. پيچيدن در پارچه سفيد، و تشييع و غير آن هم، همه براى احترام است وگرنه مرده پس از چند روز، متعفن مى شود و كرم مى افتد و خلاصه از خاك هم بدتر مى شود. اينكه ضريح حضرت امام حسين (ع) و حضرت معصومه (ع) را به اين اسم مىنامند به خاطر همين است.
نوع ديگر دفن كردن، دفن در لحد است، و آن بدين ترتيب است كه پس از آنكه قبر را كندند و به پائين رفتند، طرف قبله قبر را مى شكافند تا مرده را داخل آن قرار دهند در آن صورت، روى مرده به طرف قبله خواهد بود و پشت آن به طرف شكاف مى شود.
بنا بر اين در جاهايى كه مرده را در (لحد) مى گذارند، مرده در زير محل گود شدن نيست و كمى آن طرفتر است. ولى در ضريح مرده مستقيما در زير محل گود كردن است. اين دو شكل دفن كردن، به اين خاطر بوده است كه در زمين هاى نرم و شل نمى توان مرده را به شكل (لحد) دفن كرد چون در موقع ساختن قبر، نمى توان طرف قبله زير زمين را شكافت چون خاكى كه بالاى آن است خواهد ريخت ولى زمينهاى سفت را مى توان به شكل لحد ساخت. پيغمبر (ص) به اين خاطر گفته اند (من المهد الى اللحد) كه در (لحد) مرده كمى دورتر مى رود. يعنى در ضريح مرده را قبل از پوشاندنش كاملاً مى توان ديد ولى در (لحد)، مرده در شكاف گذاشته مى شود و به طور كامل ديده نمى شود. سخن پيامبر، بى دليل نبوده است و منظورشان اين بوده كه تا آخرين محل، در پى علم باشيد.
اثر علم آموزى در كودكى
همچنين مى گويند (من المهد) يعنى از گهواره، پس از هزار سال، دانشمندان متوجه شدند بچه اى كه تازه متولد شده، ذهنش مانند نواريست كه تمام صداها را ضبط مى كند، يعنى ناخود آگاه در خود ثبت مى كند. اگر قرآن بخوانند، قرآن ضبط مى كند و اگر ناسزا بدهند آنرا مى گيرد. مثلا بعضى افراد هستند كه طبيعتا و ناخود آگاه، عصبانى هستند. و ممكن است خيلى متديّن و خوش قلب باشند ولى ناخود آگاه عصبانى مى شوند. يعنى در عقل ناخود آگاهشان، عصبانيت وجود دارد.
عقل، دو قسمت دارد. يك قسمت از آن آگاهانه و يكى ناخودآگاه است. مانند زير زمين و زمين همكف. كودك از هنگام تولد، امورى را كه مى شنود و مى بيند، در عقل ناخود آگاهش ثبت مى شود و اين امور ثبت شده در طول زندگى، در رفتارش تأثير مى كند. مثلا از يك بقال مى پرسيم پرتقال، كيلويى چقدر است؟ مى گويد مثلاً ده تومان، به او مى گوئيم نه تومان از تو مى خريم. با عصبانيت مى گويد: برو.
در صورتى كه از يكى ديگر كه مى گويد پرتقال كيلويى ده تومان است مى پرسيم:
سه تومان نمى شود؟ با خنده مى گويد مثلاً صرف نمى كند. فرق اينجا ظاهر مى شود. همين طور طلبه، كسبه و غيره در ذهن ناخودآگاهشان، ممكن است عصبانى يا خوش اخلاق باشند. در كتاب حليه المتقين خيلى از اين صحبتها در ضمن روايات آمده است، كه مثلا يك بچه كوچك را كه امروز به دنيا آمده مى توان تعليم داد. علامه حلى پدرش، خودش، پسرش، همسرش و دخترش ملاّ بودند و يكى از ملاّهاى عجيب، همين شخص است.
اين شخص را مى گويند موقعى كه پدرش درس مى گفت، سفارش كرده بود كه بچه را (كه همان علامه حسن بن يوسف المطهر الحلى) با قنداقش به محل درس بياورند. بنا بر اين، علم در عقل باطن و ناخودآگاهش وارد شده بود.
خلاصه اينكه علم را بايد از گهواره آموخت، چون در گذشته، كودكان را در گهواره قرار مى دادند و اين گهواره چند خاصيت داشت، يكى اينكه بچه ساكت مى شد، ديگر اينكه چون گهواره حركت مى كند، شير را به اعتدال به بچه مى رساند. و ديگر اينكه مانند ورزشى است براى بچه. خلاصه آنكه گهواره، به علل طبى ايجاد شد و بي فايده نيست.
بنابراين گاهى اوقات از گهواره به يك شخص خوبى مى آموزند، در نتيجه او در طول زندگى ناآگاهانه كارهاى خوب انجام مى دهد، كرم و بخشندگى دارد، اخلاق خوب و صفات نيك در او هست.
نقش روح در آموختن علم
بايد بدانيم كه به طور كلى، جسم هيچ ارزشى ندارد و آن چيز كه ارزش دارد روحى است كه در جسم مىباشد، مثلاً كسى كه صحبت مى كند تنها زبانش حرف مى زند يا اينكه روحش، همچنين كسى كه مى شنود، روحش مى شنود وگرنه جسمش تكه اى گوشت مانند بدن گوسفند است و آن چيزى كه مى بيند، مى شنود، بو مى كشد، مى چشد، صحبت مى كند و غيره چيزى جز روح نيست. به قول حاجى سبزوارى: (النفس فى وحدتها كل القوى).
روح موجود غريبى است و آن را در قالبى بنام جسم قرار داده اند. خداوند مى فرمايد: (و نفخت فيه من روحى) يعنى: خداوند آدم را از گل ساخت و بعد، از چيزى كه هيچكس نفهميده است چيست و خداوند هم مى فرمايد: شما هم نخواهيد دانست كه چيست، در اين قالب دميد. مثل اين است كه شخصى يك لامپ درست كند و بعد روشنائى در آن قرار دهد.
روح چيزى است كه بچه از موقعى كه در شكم مادرش است، در او دميده مى شود و تا آخر عمر با او هست و موقعى كه مى ميرد در حقيقت لباس عوض مى كند و جسم بى قيمت باقى مى ماند. بعضى از افراد هستند (افلاطون يكى از آنهاست) كه مى توانند روح را از بدنشان خارج كنند و دوباره باز گردانند. اين مسئله، از لحاظ علمى هم اخيراً در مورد بحث واقع شده است. اين قدرت را هركسى ندارد.
مانند كسى كه فلج است و نمى تواند دستش را حركت دهد، ما هم نمى توانيم روحمان را از بدنمان خارج كنيم ولى ائمه و بعضى از مرتاضين، اين كار را مى توانند انجام دهند. روح را از بدنشان، خارج مى كنند و اين مطلب امروزه در بحث هايى مانند هيپنوتيزم و خوابهاى مغناطيس مورد توجه واقع شده است.
بنابراين پيامبر (ص) مى گويند: (العلم من المهد الى اللحد)، بيهوده نيست و مرده را تا موقعى كه در قبر مى گذارند، مى آموزد و توانايى آموزش دارد. علاوه بر اين، در روايت آمده كه حتى در داخل قبر بهتر است مرده را تلقين كنند.
يعنى به ياد او بياورند كه به خدا اعتقاد داشته است، و به پيغمبر و معاد و غيره عقيده داشتى و روزه مى گرفتى و نماز مى خواندى.و در روايت است موقعى كه دو ملائكه براى حساب شخص مى آيند، اگر آن شخص، تلقين شده باشد، يك ملائكه به ديگرى مى گويد: به اين شخص، همه چيز را گفته اند و حساب نمى خواهد. اين مثل آنست كه در دادگاه، يك وكيل دادگسترى به ما بگويد كه اگر قاضى اين طور گفت، چنين جواب بدهيد. حاكم هم به دوستش مى گويد كه اين شخص، همه جوابها را مى داند. پس يكى از فوايد تلقين اين است كه منكر و نكير، ديگر از كسى حساب نمى خواهند.
بنا بر اين بايد از گهواره تا هنگام رفتن به گور دانش آموخت، در گهواره كودك خودش نمى تواند بياموزد و اين وظيفه پدر و مادر است كه در جلو كودك شوخى زشت نكنند، فحاشى نكنند، صحبت هاى بىفايده نكنند.
تقوى
بسم الله الرحمن الرحيم (فاتقوا الله ما استطعتم)
در گذشته بحث شد كه شرايط طلبه چند چيز است، اول علم، دوم تقوى، سوم خلق، چهارم تقويت قلم و زبان، پنجم مصرف كردن تمام نيروها در راه خدا، چه نيروهاى داخلى و چه نيروهاى خارجى، كه تحت اختيار انسان است. در مورد (علم) مقدارى بحث شد. درمورد تقوى هم مختصرى گفته شد و اكنون همان بحث (تقوى) را ادامه مى دهيم.
چند نكته در تفسير آيات
تقوى يعنى پرهيزگارى. خداوند مى فرمايد: (اتقوا الله ما استطعتم) يعنى به اندازه توانائيتان پرهيزگارى داشته باشيد. در آيه ديگرى خداوند مى فرمايد: (و يحذركم الله نفسه) يعنى خدا شما را از خودش مى ترساند. خدا (نفس) ندارد، جسم و روح ندارد. خدايى هست ولى نمى دانيم كه چيست و نه فقط ما نمى دانيم، پيامبران هم نمى دانند. تنها ازاثر، پى به موثر مى بريم و از معلول پى به علت مى بريم.
در مورد اين آيه كه خدا مى فرمايد (خدا شما را از خودش مى ترساند) در اينجا علماى بلاغت مى گويند: (مجاز بالمشاكله) به كار رفته و معنايش اين است كه دو چيز را به شكل هم بيان مى كنند، اگرچه يكى حقيقى و ديگرى مجازى است.
آيه مباركه در مورد حضرت عيسى (ع) است كه حضرت به خدا گفت: (تعلم ما فى نفسى ولا اعلم ما فى نفسك). يعنى: خدايا، تو مى دانى كه در (نفس) من چه چيز هست ولى من نمى دانم در (نفس) تو چيست، خدا (نفس) ندارد پس چطور حضرت عيسى (ع) اين مطلب را مى فرمايند؟
در اينجا نيز (مجاز بالمشاكله) است. در (تعلم ما فى نفسى) حقيقت گفته شده و در (لا اعلم ما فى نفسك) مجاز است. چون در اين طرف (نفس) ذكر شده است، آن طرف هم (نفس) گفته شده است.
همچنين در آيه است كه: (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم) كارما تعدى نيست. يعنى: اگر كسى ما را زد و به ما تعدى كرد، ما هم بنا بر (قصاص) او را مى زنيم. كارى كه او كرده، تعدى بوده، ولى آيا كارى كه ما در برابرش انجام مى دهيم هم تعدى است؟ معلوم، كه اين طور نيست. اينجا هم (مجاز بالمشاكله) است. يعنى اولى را (اعتدى) گفته اند، و دومى را هم (اعتدى) ناميده اند.
در آيه ديگر است كه مى گويد: (و مكروا و مكر الله) يعنى: آنها با خدا مكر كردند خدا هم با آنان مكر نمود. خدا كه مكر ندارد در اينجا نيز همين طور است. يا اينكه در آيه ديگر خداوند مى فرمايد: (يخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراؤون الناس) اينجا اشاره به منافقين است كه با خدا(خدعه) مى كنند و نيرنگ به كار مى برند. خدا هم با آنان (خدعه) مى كند، در حالى كه خدا (خدعه) نمى كند.
در دنباله آيه هست كه (و اذا قاموا إلى الصلاة قاموا كسالى) يعنى: معتقد نيستند در نتيجه هنگامى كه براى نماز بپا خواستند، با كسالت و بى ميلى نماز مى خوانند و اين هم تنها براى ريا است.
ترسيدن از خدا يعنى چه؟
در هرحال گفته شده است (اتقوا الله ما استطعتم) يعنى: پرهيزگارى كنيد خدا را به قدرى كه قدرت داريد. همچنين مى گويد: (و يحذركم الله نفسه) يعنى: خداوند شما را از خودش مى ترساند. يعنى: بايد از خدا ترسيد.
آيا واقعا ما از خدا مى ترسيم يا از كار زشت خودمان مى ترسيم؟ اينجا كنايه است. يعنى شما از كار زشت خودتان بترسيد كه مبتلا به مجازات خداوند نشويد. اين مثل آن است كه مى گوييم: (از اين شخص عادل بترسيد) شخص عادل كه ظلم نمى كند. ولى معنايش اين است كه كارى نكن كه اين كسى كه عادل است، تو را به سزاى كارهايت برساند. يا اينكه مى گويند: (از پدرت بترس). پدر مهربان است، چطور بايد از او ترسيد؟ معنى جمله اين است كه كارى نكن كه پدرت مجبور به تنبيه تو بشود.
آيه (و يحذركم الله نفسه) معنايش اين نيست كه خدا ظالم است و ما از كسى كه ظالم است مى ترسيم. خدا كه نعوذ بالله ظالم نيست بلكه معنايش اين است كه كارى نكنيم كه خودمان را مبتلا به سوء عمل خودمان بكنيم.اكنون بحث مان در مورد (تقوى) است معنايش اين است كه واقعا انسان ازخدا بترسد.
امور ظاهرى و امور باطنى
ما به طورى كلى امورى داريم (صورتى) و امورى داريم (سيرتى) در ضمن امورى هم (ظاهر كننده) امور ديگرى است. مثلا انسان بايد توجه كند كه آيا واقعا از خدا مى ترسد؟ يعنى در باطنش (ترس از خدا) هست؟ نشانه اينكه كداميك از اين دو (ترس واقعى از خدا) يا (ترس ظاهرى و صورى از خدا) در انسان موجود است، بسيار واضح است.
اگر در هنگامى كه در مسجد جمعيتى هست و شخص نمازش را سنگين و با وقار مى خواند، يا اينكه هنگامى كه در وضوخانه چند نفر وضو مى گيرند، شخص وضوى محتاطانه اى مى گيرد، ولى اگر كسى نباشد وضوى عادى و نماز معمولى مى خواند، اين شخص دروغ مى گويد و از خدا نمى ترسد. خدا همه جا هست، چطور شده در مقابل ديگران (جانماز آب مى كشد) در صورتى كه براى خودش (جانماز آب نمى كشد).
يا اينكه كسى كه به سفر مى رود، اگر همراه چند نفر ديگر باشد، نماز شب مى خواند ولى اگر خودش تنها باشد، تا صبح مى خوابد، اين (نماز شب) دروغ است و اين شخص خودش را فريب مى دهد و همان (يخادعون الله) در اينجا صادق است. چون خدا فريب نمى خورد و اين شخص، خودش را مى فريبد.
داستانى از سعدى دراين مورد
كتابهاى سعدى، كتابهاى بسيار خوبى است اگرچه نقاط ضعف هم دارد ولى روى هم رفته كتابهاى مفيدى است، و به طور كلى سعدى شخص بسيار پخته اى بوده است. ما آن موقع كه به (مكتب) مى رفتيم، از كتابهاى سعدى هم مى خوانديم، او در يك داستان مى گويد:
يك نفر با پدرش كه روحانى بود پيش پادشاه رفت. در آنجا نماز خواندند و نهار خوردند و به خانه برگشتند. پدر به پسر گفت: من آنجا نزد پادشاه نتوانستم به خوبى نهار بخورم. سفره را بياور تا نهار بخوريم. پسر كه شخص فهميده اى بود به پدرش گفت: پس نمازت را هم اعاده كن. يعنى معلوم مى شود همان طور كه نزد شاه كم خوردى تا جلب نظر پادشاه را كرده باشى، نمازت را هم با توجه تر و با مقدمات بيشتر خوانده اى تا نظر پادشاه را جلب كنى.
اين مسئله امتحانش آسان است و در دست خودمان است. بدين ترتيب كه ببينيم واقعا ما در ارتباط با خدا كار مى كنيم، درس مى خوانيم، نمازمان را با دقت مى خوانيم، تبليغ مى كنيم و... يانه؟
يك نمونه از اشخاص متقى
يك سخنران در عراق بود كه اسمش را نمى آورم. جايى كه به او پول مى دادند و يا نمىدادند منبر مىرفت و به پول اهميت نمى داد و هيچ وقت با كسى در اين مورد معامله نمى كرد (البته پول گرفتن براى منبر رفتن كار بدى نيست چون بالاخره منبرى هم خرج دارد). او مى گفت پول بدهند و يا ندهند مهم نيست. اين شخص خيلى نزد جامعه محبوب بود و هيچگاه تظاهر نمى كرد، زيرا من از امور داخلى او اطلاع داشتم و زمانى با هم مباحثه داشتيم. و معلوم بود كه براى خدا كار مى كند.
خلاصه مشخص است كه يك شخص كدام كارش براى خدا و كداميك براى غير خدا، كداميك براى اين است كه مثلا نامش را در راديو ببرند و يا مردم احترامش كنند و نظاير آن و كداميك براى خدا. همين طور كسبه، بعضى از آنها در موقعى كه يك روحانى در مغازه آنها نشسته است، خوب وزن مى كنند و وقتى كه نيست اهميت نمى دهند. در اينجا توجه و دقت در وزن كردن، به خاطر روحانى بوده است نه به خاطر خدا.
اين امور بسيار دقيق است. خدا را نمى توان به بازى گرفت هر امرى را مى شود به بازى گرفت جز خدا و پيغمبر و امام و اين بدين سبب است كه: (تعلم ما فى نفسى ولا اعلم ما فى نفسك) خدا همه چيز را مى داند و هميشه مراقب و مطلع است.
دو داستان ديگر
يك نفر در عراق بود به نام مرحوم (شيخ على قمى). اين شخص امام جماعت بود و او را مجتهد مى دانستند. خودم شخصا از او دور بودم ولى هركس را مى ديدم از او تعريف مى كرد. اين شخص، كسى بود كه تمام مراجع نجف با او نماز مى خواندند، و اين دليل زهد واقعى او بود و هيچ گاه به خاطر مردم و تظاهر در برابر آنها كارى انجام نمى داد و به همين سبب معروف به (شيخ على زاهد) شد.
يك وقت است كه تقوى (صبغة الله) است كه درمورد آن داريم (و من احسن من الله صبغة)، يعنى رنگ خداست، نه چيزى كه رنگ مردم داشته باشد. زاهدى نزديك مغازه دار رفت و به او گفت: فلان جنس را دارى؟ صاحب مغازه گفت: بله، آقاى زاهد دارم و مرد زاهد از پيش او رفت. به زاهد گفتند چرا رفتى؟ گفت من آمده بودم كه با پولم خريد كنم نه با زهدم. اين عكس آن است كه كسى بگويد: من اهل علم هستم، كمى ملاحظه ام كن در اينجا اهل علم بودن براى پول است و براى خدا نيست يا اينكه مقدار كمى از آن براى خدا است.
تقواى واقعى و تقواى غير واقعى
تقوى معنايش (چراغ) است. چراغ اگر دروغ باشد كه ديگر چراغ نيست، حتى اگر ميليونها نفر شهادت بدهند كه اين چراغ است چراغ نخواهد شد. حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: (فلا يغرنك طنطنة الرجال من نفسك) يعنى حرفهاى مردم تو را گول نزد. تقوى معنايش اين است و براى اين كار بايد انسان زحمت بكشد.
در قرآن كريم خداوند مى فرمايد: (يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون) يعنى: ظواهر را ملاحظه مى كنند. چه گفتيم، چه كارى انجام داديم، آبرويمان را حفظ كرديم و نظاير آنها، اما توجه به خدا در آن نيست. همان طور كه خداوند در مورد منافقين مى فرمايد: (ولا يذكرون الله الا قليلاً) يعنى: خدا را جز در مواردى اندك، ذكر نمى كنند.
به همين خاطر است كه تقوى، زحمت كشيدن و توسل به خدا مى خواهد، كه اين حالت به انسان دست بدهد، و با سر و صدا و صحبت و نظاير آن نيست، بلكه يك موضوع واقعى است كه در قلب انسان است و مربوط به ظواهر نيست. مثلا در مورد پهلوانى، اگر همه مردم بگويند فلان شخص پهلوان است اگر او پهلوان نباشد، با اين حرفها پهلوان نخواهد شد و حتى يك نفر را نخواهد توانست به زمين بزند.
بر عكس، اگر كسى پهلوان باشد، حتى اگر همه مردم بگويند فلانى پهلوان نيست، در موقع كشتى گرفتن مى تواند ثابت كند كه پهلوان است. همچنين در مورد عالم بودن، اگر كسى عالم نباشد حتى اگر همه مردم بگويند فلان شخص عالم است، او عالم نخواهد شد، و اگر يك مسئله از او بپرسند، نمىتواند پاسخ بدهد. يكى از علماى كربلا، به افغانستان رفته بود. عالم افغانى كه ميزبان عالم كربلائى بود، از او پرسيد: شما از كداميك از مراجع اجازه داريد؟
عالم كربلائى به او گفت: ما براى اجازه و نظاير آن نيامده ايم و طلبه اى بيش نيستيم. طلبه افغانى شخص زرنگى بود. از او مسائلى در مورد طهارت، نماز، روزه، زكوة، ديات، قضاء، شهادات و... پرسيد و ميهمان به همه آنها پاسخ داد. در موقع نماز، ميزبان مهمان را همراه خود به مسجد برد و دست او را گرفته و در محراب قرار داد و به مردم گفت كه اى مردم اين شخص از من اعلم است. به او اقتدا كنيد من هم به او اقتدا مى كنم چون مردى مجتهد است. هر امرى، واقعيتش مهم است نه اينكه مردم چه چيزى بگويند.
سعدى مى گويد: (مشك آن است كه ببويد نه آنكه عطار بگويد) ممكن است عطار بگويد كه اين مشك نيست، اين سنگ است، شما بو مى كنيد و مى بينيد كه بوى مشك مى دهد و مى گوئيد مشك است. برعكس اگر عطار بگويد اين شى ء مشك است، قسم هم ممكن است بخورد و يا دو نفر شاهد هم بياورد ولى موقعى كه بو مى كنيد مى بينيد بوى مشك ندارد و مشك نيست.
بايد كوشش كنيم كه تقواى واقعى در ما ايجاد شود، و خيلى هم كار مشكلى است و فكر نكنيد كه كار آسانى است و به صرف اينكه نمازى خوانديم و حجّى رفتيم و زيارتى كرديم، تقواى ما زياد است. هيچيك از اينها دليل نيست. دليل تقوى اين است كه ببينيم آيا واقعا قلب ما به خدا مربوط است يا نه؟ و واقعا از خدا مى ترسيم و خدا را در برابر خود مى دانيم يا خير؟ و فرقى نمى كند در كداميك از كارهايمان باشد، در فروش، خريد، رهن، نماز، روزه، مردم دارى، و اخلاق، تجارت، غير آنها. علامه شيخ جواد بلاغى كه بود؟
از علماى عراق بود كه خداوند او را رحمت كند هر وقت كتاب مى نوشت اسمش را بر روى آن نمى گذاشت. اسم او (شيخ جواد بلاغى) بود. و بسيار هم مرد دانا و فهميده اى بود. از زمانى كه اين شخص را ديده ام، تا به حال كسى را اين چنين نديده ام. او از تمام علوم مانند اديان، لغت، فلسفه، تفسير، رياضيات، علوم روز و غير آن اطلاع داشت و اين را از كتابهايش مى توان فهميد.
او يك تفسير دارد بنام (آلاء الرحمن). كتابى دارد بنام (توحيد و تكليف) و همچنين كتابهائى بنام (الرحلة المدرسيه)، (الهدى الى دين المصطفى) و غير آن دارد. كتابهايش چنان علمى و عالمانه است كه انسان بايد آنها را درس بگيرد. پس از فوت ايشان كسانى كه خواستند كتابهايشان را تجديد چاپ كنند، نام مؤلف را بر كتابها قرار دادند و از آنجا بود كه مؤلف آن كتابها شناخته شد.
از اينجا مى توان فهميد كه او تا چه اندازه هدفش رضايت خدا بوده است. البته نمى خواهيم بگوئيم كسى كه نامش را روى كتابش مى گذارد هدفش خدا نيست، بلكه منظور اين است كه اين چنين افرادى هم داشته ايم و ارزش اين افراد را بايد بدانيم. اينان افرادى هستند كه ما بايد به شفاعت آنها به بهشت برويم. تقوى معنايش اين است كه شخص بايد كوشش كند اين چنين صفاتى را در خودش ايجاد كند.
تقواى امام صادق عليه السلام
زمانى بود كه حكومت بنى اميه در شرف سقوط و بنى عباس، در تدارك به دست گرفتن حكومت بودند. در اين ميان، بنى هاشم به فكر به دست گرفتن حكومت افتادند و بنا براين، در مدينه دور هم جمع شده بودند تا راه حلى پيدا كنند. يكى از آنها گفت امام صادق (ع) هم بايد جزء ما باشد چون مقدارى مريد و طرفدار دارد و به واسطه او آسانتر به حكومت خواهيم رسيد. امام صادق (ع) را طلبيدند. ايشان، امام بودند هم از لحاظ واقعى و هم از نظر ظاهرى شخص باوقارى بودند.
ايشان به مجلس بنى هاشم آمدند، در مجلس خيلى به ايشان احترام گذاشتند و گفتند: ما داريم با اين شخص بيعت مى كنيم، زيرا بنى اميه، ظلمهاى زياد به ما كردند، بنا براين ما مى خواهيم حكومت را در دست خود مان بگيريم و شما را هم خواستيم تا با اين شخص بيعت كنيد و نگذاريد خلافت نصيب ديگران شود.
امام فرمودند: خلافت، نصيب ما نخواهد شد و خليفه شخصى است كه (صاحب القباء الاصفر) است يعنى: كسى كه قباى زرد پوشيده است. و در اينحال به شخصى به نام منصور، كه در آن طرف نشسته بود و از عباسيان بود اشاره كردند و فرمودند: من در علوم غيبى خوانده ام كه او خليفه خواهد شد. يكى از اشخاصى كه در مجلس نشسته بود، جسارت كرده و گفت: شما حسادت مى كنيد و مى خواهيد خلافت نصيب خودتان شود و بنا بر اين بيعت نمى كنيد با اينكه اين فرد باسواد، متدين و با شخصيت است.
پس از آن يكى از پسرعموهاى امام كه كمى بىادب بود، سينه حضرت امام صادق (ع) را گرفته و ايشان را بيرون پرتاب كرد. امام صادق (ع) هيچ چيز نگفتند. يكى از مريدان امام صادق (ع) مى گويد من كه در مجلس بودم خيلى ناراحت شدم، چون حضرت صادق (ع) غير از امام بودنشان، حداقل يكى از علماى زمان خود بودند. اين شخص مى گويد: شب از ناراحتى خوابم نبرد و فردا اول صبح به خانه حضرت رفته و به ايشان گفتم اگر اجازه بدهند، پسر عموى بى ادب را تنبيه كنم و قدرت اين كار را هم داشتم.
پسر عمو در خانه را زد، معمولا شخصى در خانه حضرت بود كه در را باز مى كرد، ولى اين بار حضرت از پشت در فرمودند: صبر كن دارم مى آيم. حضرت آمدند در حالى كه عبا و عمامه شان را پوشيده و مى خواستند از خانه بيرون بروند و اين آيه را مى خواندند: (والكاظمين الغيض و العافين عن الناس والله يحب المحسنين). يعنى تقوى اين است كه شخص در هنگام عصبانيت، خود را نگهدارد و مردم را عفو كند و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
آن شخص از حضرت پرسيد كجا مى رويد؟ فرمودند: نزد همان پسر عمويم كه به من اهانت كرد مى روم تا از او معذرت بخواهم، زيرا بين ما سوء تفاهم ايجاد شد. بنا بر اين تقوى يك امر واقعى است كه در قلب انسان است و يك امر ظاهرى و سطحى و ادعايى نيست و شخص بايد اين گونه تقواى واقعى پيدا كند. در روايت آمده: افرادى كه تقوى در قلب آنان است، نور مى دهند.
چند روايت در اين زمينه
حضرت امير (ع) مى فرمايند: (فان تقوى الله فك من كل ملكة، و عتق من كل هلكة) يعنى: تقواى خدا نمى گذارد كه خيالات افراد، بيهوده امورى را تصور كند و شخص را مهار مى كند. همچنين در روايت است: (المؤمن ملجم) يعنى: آدم مؤمن، لجام در دهان خود دارد و هر كارى بخواهد بكند و يا هر حرفى بخواهد بزند، تقواى او مانع از آنها مى شود.
روايتى ديگر است كه مى گويد: (حفّت الجنة بالمكاره والنار بالشهوات) يعنى: بهشت گرداگردش رحمت است و آتش شهوت. شراب خوردن، زنا، لواط، حق مردم خوردن، دروغ، غيبت و غيره همه اطراف جهنم را تشكيل مى دهند، و برعكس نماز، روزه، نماز شب و كارهاى نيك همه دورادور بهشت است. اگر شخصى در حال انجام (مكاره) باشد، بايد بداند كه در حال عبور از مرز بهشت است و اگر در شهوات باشد در حال عبور از مرز جهنم و قرآن هم همين را مى گويد: (اقراء كتابك) يعنى خودت كتاب (نامه اعمال) خودت را بخوان يا اينكه (و كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا) يعنى: هركس مى تواند حساب كار خود را بكند. البته داشتن تقوى كار آسانى هم نيست و فعاليت زيادى مى خواهد در امورد دنيوى هم همين طور است. اگر كسى مى خواهد مرجع تقليد محترمى باشد، سخنران و خطيب توانايى باشد، و يا امام جماعت بشود، بايد درس بخواند. شب موقعى كه اهل خانه خواب هستند بيدار شود و درس، شعر، قرآن، نهج البلاغه و غيره حفظ كند.
يك خطيب به من گفت: براى هر منبر هشت ساعت مطالعه مى كنم، و بعد منبر مى روم و منابر جالبى هم تحويل مى دهد، اين مكاره است. اگر مى خواهيد در دنيا جهنم داشته باشيد، يعنى: كسى پاى منبرتان ننشيند و آدم عادى باشيد، شب تا صبح بخوابيد و سختى و مشقت تحمل نكنيد، در نتيجه روى منبر خميازه خواهد كشيد و هيچ كس پاى منبرتان نخواهد نشست.
البته اكنون بحث مان در مورد بهشت و جهنم در دنيا و آخرت نيست وگرنه مى گويند بهشت و جهنم آخرت، در دنيا هم هست و لذا در قرآن مى گويد (و ان جهنم لمحيطة بالكافرين) يعنى: جهنم حتى در دنيا كفار را احاطه كرده است و اين، غير از آخرت است.
خداوند در هركارى دخالت دارد
خداوند، در هركارى دخالت دارد و هيچ كارى، چه خوب و چه بد نيست كه خداوند آن را امداد نكند چون خداوند، بندگان را بدين وسيله امتحان مى كند. در قرآن هم آمده است كه: (كلا نمدّ، هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظوراً) يعنى: ما به همه كمك مى كنيم، هم اين گروه و هم آن گروه (گروه نيكان و گروه بدكاران) را از عطاى پروردگار امداد مى رسانيم و عطاى خداوند، به همگان تعلق دارد.
يعنى همان كافرى هم كه سلاح و پول دارد، خدا پشت سر اوست. (فالله من ورائهم محيط) يعنى: خداوند به همه چيز آنها احاطه دارد. مانند دايره اى كه چيزى كه داخل دايره است، از هرطرف برود، به محيط دايره برخورد مى كند. خلاصه آنكه تمام كارهاى كوچك و بزرگ زير نظر خداست.
نمونه اى از عجايب خلقت
مسئله خونريزى
يكى از عجايبى كه در علوم پزشكى به آن برخورد كرده اند، مسئله خونريزى است. البته در علوم پزشكى، ميليونها مسئله عجيب پيدا مى شود از جمله همين مسئله خونريزى است. در هنگام خونريزى، اولين چيزى كه اتفاق مى افتد اين است كه بدن، احساس تشنگى مى كند تا جبران كمبود آب بدن را بنمايد.
اين قضيه را هركسى مى تواند تجربه كند، به محض آنكه كمى خون از بدن كسى رفت، تمام اعضاى بدن فرياد مى زنند آب... آب... و شخص، متوجه نمى شود كه علت احساس تشنگى چيست؟ همچنين بدن فورا زرد مى شود يعنى قلب، تمام خونهاى بدن را جمع مى كند تا بتواند به كار خود ادامه دهد. چون اگر قلب از كار بيفتد، بدن مى ميرد ولى زرد شدن دست، صورت، پا و يا سرد شدن آنها، ضررى براى بدن ندارد.
اين موضوع را چه كسى غير از خدا، ايجاد كرده است؟ موضوعى كه پزشكان در آن حيران مانده اند. در كبد (جگر سياه كه در زير ششها قرار دارد)، در حدود دو هزار دستگاه وجود دارد (البته قبل از اين، تصور مى شد كه پانصد ماشين است ولى بعدها معلوم شد، دو هزار تاست)، كه دانشمندان محاسبه كرده اند كه اگر بخواهند نظير آن را با دستگاههاى معمولى ايجاد كنند، پنجاه كيلومتر در پنجاه كيلومتر مساحت لازم دارد. يعنى بايد در تمام اين مساحت، دستگاه نصب شود تا بتواند كار كبد را انجام دهد، و اين كبد با اين ساختمان پيچيده به سرعت دست اندركار ساختن خون مى شود.
حالا هركدام از اين كارها، به دستور چه كسى انجام مى گيرد؟ احساس تشنگى، ضربان سريع قلب و جمع آورى خون، ساخته شدن خون توسط كبد، به دستور چه كسى انجام مى شوند؟ اين مسائل، يكى دوتا و صدتا يا هزارتا نيست، ميليونها از اين چنين حوادثى در بدن اتفاق مى افتد. چه كسى اينها را ايجاد مى كند؟ درست است كه برق در سيم جريان دارد ولى چه كسى و چه مهندسى آن را ايجاد كرده است.
اين شعر مشهور كه: (وفى كل شى له آية تدل على انه واحد) (يعنى در هرچيز نشانه ايست كه بر وحدانيت و يگانگى خدا دلالت مى كند) صد در صد صحيح است زيرا در هر چيزى، نشانه اى از خدا وجود دارد. همان استالينى كه پنجاه سال با اعتقاد به خدا جنگيد، در مغزش خونريزى ايجاد شد و پزشكانش هيچ كارى برايش نتوانستند انجام دهند. و كاملا تحت فرمان خدا بود.
صحبت در مورد تقواست، انسان بايد سعى كند تقوايش را شديدتر و بيشتر بكند و با خدا ارتباط بيشترى پيدا كند و از او بترسد. يكى از امورى كه خيلى مايه تأسف است اين است كه قرآن در جامعه، كم مطرح شده است. نه اينكه به اندازه كافى تفسيرش وجود دارد و نه تجويد، نه قرائت، تدبر و... در قرآن است كه: (افلا يتدبرون القرآن ام على قلوبهم اقفالها) يعنى: در قرآن تدبر و تعمق نمى كنند؟ آيا بر قلبهاى آنها قفل زده شده است؟
بايد همه كارهايمان را با توجه به خدا انجام دهيم و آن ها را به حساب خود، نزد خدا بگذاريم: البته راست و واقعى نه به دروغ.
حضرت زهرا (ع)، حضرت اميرالمؤمنين (ع)، امام صادق (ع)، و ديگر ائمه كارهايشان را به حساب خود نزد خدا مى گذارند و ارزششان به خاطر همين است. و آنچنان كه خودشان مى گويند: (رضاالله، رضانا اهل البيت) يعنى: رضا خدا، رضاى ما اهل بيت است. و اين كلام پيامبر و تمام ائمه است كه البته ممكن است با عبارات ديگرى هم بيان كرده باشند. كارهايشان همه همين طور بود و مورد رضايت خداوند بوده است. و اينگونه بودن (تقوى داشتن) است.و اگر كسى واقعا متقى شد، در جامعه فرد عجيبى خواهد شد، چون در آن صورت با تمام هستى در رابطه خواهد بود. كسى كه تسبيح به دست مى گيرد و تكرار مى كند: (سبحان الله) بايد ديد كداميك از اين (سبحان الله) ها به قلبش راه پيدا مى كند. موقعى كه در مسجد اموى، در حضور امام زين العابدين (ع) گفتند: (اشهد ان لا اله الا الله)، حضرت فرمودند: (شهد بذلك سمعى و بصرى و جلدى و مخى و شعرى..) يعنى اين كلمه و عقيده، درون من است و ظاهرى نيست.
اين مطلب، مانند مسئله علم است. اگر كسى در جائى بنشيند كه هزاران كتاب در اطرافش باشد، تا وقتى كه كتابها به درون او راه پيدا نكرده اند هيچ فايده اى ندارد ولى اگر يكى از آنها بدرونش راه يافت، ارزش پيدا مى كند. اگر يك آيه قرآن به درون انسان راه پيدا كند، تأثير عجيبى دارد.
حضرت موسى (ع) در حال رفتن به كوه طور بودند. در راه فقيرى را ديدند. فقير به ايشان گفت كه بخدا بفرمايد: گشايشى در كارش ايجاد كند چون خيلى فقير است. حضرت موسى (ع) اين را به خدا فرمودند خدا فرمود: به فقير بگو (جرى قلم القضاء) يعنى قسمت چنان شد كه اين شخص فقير باشد. (البته حضرت موسى در حدود3500 سال پيش بوده است).
حضرت موسى اين را به فقير گفتند. فقير خيلى شخص با ادبى بود، به حضرت موسى گفت، بار ديگر كه نزد خدا مى روى (چون حضرت موسى با خدا صحبت مى كرد (كلم الله موسى تكليما) و اينكه مى گويند موسى كليم الله است، به خاطر همين است البته بايد بدانيد كه خدا زبان ندارد كه صحبت كند بلكه صوت را خلق مى كند كه اين را در شرح تجريد و شرح باب حادى عشر مى خوانيد) به خدا بگو كه خدايا، آيا تو بر قلم حاكم هستى يا قلم بر دست تو حاكم است؟
اگر قلم حاكم بر دست توست، كه هيچ مسئله اى نيست ولى اگر دست تو حاكم بر قلم است، بنويس كه غنى شوم. حضرت موسى (ع) اين را به خدا فرمود. خدا گفت خير، قلم در دست من است و من بر آن تسلط دارم و تقدير مى كنم كه از اين ببعد اين شخص غنى شود و از آن ببعد آن شخص غنى شد. پس قلم در دست خداست. كتاب اعتقادات صدوق، بنام (اعتقادنا) كتاب كوچكى است، هركس آن را نخوانده است، حتما بخواند، در آن تمام اصطلاحات قلم، لوح، عرش، كرسى، توضيح داده شده است و بسيار كتاب جالبى است.
غنى، فقر، عزت، ملك همه در دست خداست.
آن خدائى كه در داستان آن مرد فقير بود، الان هم هست، فقط حضرت موسى است كه نيست كه آن هم نمرده است چون انبيا و صالحين و شهدا نمى ميرند. شنيده ايد كه موقعى كه حضرت امير (ع) مى خواستند حضرت فاطمه (ع) را دفن كنند، بعد از آنكه كفن را بستند، حضرت امام حسن و امام حسين (ع) فرمودند مى خواهيم دوباره به خدمت مادرمان برسيم. حضرت امير مى فرمايند: پس از آنكه امام حسن و امام حسين (ع) بر جنازه مادرشان آمدند، بخدا قسم ناله كرد و آن دو را در بغل گرفت (اشهد الله آنها حنّت و انّت و ضمتهما الى صدرها) با اينكه به ظاهر مرده است. در صورتى كه اينها در واقع مرده ندارند، و اين مائيم كه مى ميريم چون با خدا ارتباط كمىداريم. حضرت رضا (ع) كه به زيارتش مى رويم همان حضرت رضاى هزار و سيصد سال پيش است. و اين را خداوند مى فرمايد. موقعى كه شهيد عادى زنده باشد، چگونه انبياء و ائمه نباشند؟ پس همه انبياء هستند و از همه مهمتر خدا هست لكن اين ما هستيم كه از خدا دوريم (گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟).
خلاصه همه كارىها در دست خداست. نمرود مى خواست قدرت خود رانشان دهد. به حضرت ابراهيم (ع) گفت همان طور كه خدا انسانها را مى كشد و زنده مى كند من هم همين كار را مى كنم. يك نفر را آوردند و گردنش را زدند. گفت ديدى كه اين را كشتم. ديگرى را كه محكوم به اعدام بود آوردند او را عفو كرد گفت ديدى اين را زنده كردم؟ (الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه ان اتاه الله الملك اذ قال ابراهيم ربى الذى يحيى و يميت قال انا احيى و اميت قال ابراهيم فان الله ياتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب فبهت الذى كفر).
ابراهيم به او گفت پس تو هستى كه مى كشى و زنده مى كنى حالا آفتاب را كه هر روز از مشرق طلوع مى كند، وادار كن كه از مغرب طلوع كند. نمرود بى جواب ماند. تمام كارها و قلمها و عزتها و ذلتها در دست خداست. آيه قرآن است كه: (قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنـزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى قدير تولج الليل فى النهار و تولج النهار فى الليل و تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى و ترزق من تشاء بغير حساب).
خلاصه اينكه معناى تقوى اين است، خودش و اثرش را گفتيم. اميدواريم كه انشاءالله خدا همه ما را متقى قرار بدهد.
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.







