کتابخانه:اللهشناسی - ج 3
|
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمیتوان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد | |
| نویسنده | سید محمد حسین حسینی طهرانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | علامه طباطبایی |
محتویات
- ۱ مبحث ۲۵ تا ۳۰: غیر از عارفان ، جمیع مردمان خدا را با دیدۀ دوبین مینگرند
- ۱.۱ علاّمه: رؤیت جحیم در دنیاست ؛ لَتَرَوُنَّ جواب لَو اِمتناعیّه است
- ۱.۲ شأن نزول سورۀ أَلْهَـٰکُمُ التَّکَاثُرُ
- ۱.۳ مرجع و بازگشت سؤال از نعیم ، سؤال از عمل کردن به دین است
- ۱.۴ مراد از نَعیم ، ولایت است
- ۱.۵ پاورقی
- ۱.۶ پاورقی
- ۱.۷ تفسیر حضرت استاد علامه آیة: أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ
- ۱.۸ غزلهائی از حکیم سبزواری در عظمت عرفانی مقام انسانی
- ۱.۹ ساقینامۀ سراپا می و شراب فنا ، از مرحوم حکیم عالیمقام حاج ملاّ هادی سبزواری
- ۱.۱۰ حشویّون از اخباریّون و قائلین به أصالة الماهیّة در باطن گرفتار ثنویّتاند
- ۱.۱۱ مذهب و پیروان شیخ
- ۱.۱۲ حاجی محمّد کریمخان و میرزا علی محمّد باب ، دو پدیدۀ شیخیّه هستند
- ۱.۱۳ پاورقی
- ۱.۱۴ شیخیّه ،اعتقاد به رُکن رابع دارند
- ۱.۱۵ کلام حکیم سبزواری (قدّه) در أصالة الوجود ،و عینیّةُ وجودِ الحقِّ معَ ماهیَّتِه
- ۱.۱۶ بحث حکیم سبزواری در دفع شبهه ثنویّین
- ۱.۱۷ عدمی بودن شرّ بدیهی است و نیاز به برهان ندارد
- ۱.۱۸ فلاسفۀ اروپا در حلّ مُعضَلات مسائل شرور ناتوانند
- ۱.۱۹ علم حکمت مستقلّ از علوم طبیعی و مبتنی بر براهین عقلیّه است
- ۱.۲۰ ابیات حکیم کمپانی درخیریّت مبدأ و عالم امر و شرّیّت امور عدمیّه
- ۱.۲۱ شیطان
- ۱.۲۲ جنّیان و انسیان هر دو مورد تکلیف الهی واقعند
- ۱.۲۳ ادامه بحث شیطان
- ۱.۲۴ تسلّط شیطان بر موالیان اوست؛نه بر مؤمنین متوکّل به خداوند
- ۱.۲۵ شیطان ، مأمور مطیع خدا برای جدا کردن خبیث از طیّب است
- ۱.۲۶ بسیار مُعجِب است که قرآن کریم خودش وظیفۀ اضلال و گمراهی شیطان
- ۱.۲۷ مأموریّت شیطان به اغوای انسان ، در سورۀ أعراف
- ۱.۲۸ گفتار حضرت علامه در کیفیّت إبلیس و عملکرد او
- ۱.۲۹ کلام علامه درجمیع اشکالاتی که در قصّۀ إبلیس ذکر کردهاند
- ۱.۳۰ پاسخ علامه در جمیع اشکالاتی که در قضیّۀ إبلیس ذکر کردهاند
- ۱.۳۱ میدان فعّالیّت إبلیس ، ادراک و عواطف و احساسات انسان است
- ۱.۳۲ علامه
- ۱.۳۳ علامه
- ۱.۳۴ نقل علاّمه اشکالات ستّۀ إبلیسیّه را که شارح اناجیل مطرح کرده است(بحث عقلی و قرآنی مختلط)
- ۱.۳۵ جواب علا مه: از اشکالات ستّۀ إبلیسیّه میتوان با بلیغترین وجه پاسخ داد
- ۱.۳۶ توراة در نهی از شجره، نسبت کذب به خدا میدهد و نسبت صدق به شیطان(جنایت تورات فعلی بر عالم بشریت)
- ۱.۳۷ قرآن، شجره را درخت بدی و شیطان را فریبندۀ آدم بیان میکند
- ۱.۳۸ توراة میگوید: دین دعوت به جمود و رکود میکند و دعوت به جهل و نابینائی
- ۱.۳۹ برای مادّیّون و ماتریالیستها مسألۀ شرور حلّ نشده، و به جهان بدبین هستند
- ۱.۴۰ قضیّۀ أبوطلحه و اُمّ سلیم و مرگ پسر، و دعا و حمد پیغمبر بر آنان
- ۱.۴۱ سبب اینکه عالم خیر محض و بدون شرور و اعدام نیست، چیست ؟
- ۱.۴۲ تفاوتها در عالم خلقت صحیح است ؛ تبعیض وجود ندارد
- ۱.۴۳ مَن گفتن زید، دلیل بر وجود و تمامیّت اوست ؛ و غیر از آن محال است
- ۱.۴۴ امثال عبارت «من چرا شیخ طوسی نشدم؟» خود مُبطل خود است
- ۱.۴۵ بهشت آدم جنّت استعداد بود ؛ و آن غیر از جنّت فعلیّت بعدی است
- ۱.۴۶ طیّ قوس صعود، انسان را به بهشت فعلیّت و ظهور اعمال میرساند
- ۱.۴۷ آیات قرآنیّۀ دالّه بر اینکه موجودات اندازهگیری شده هستند
- ۱.۴۸ کلام راقی هِشام بن حَکَم در ردّ ثَنَویّه
- ۲ مبحث ۳۱ تا ۳۲: آنان که غیر از خدا اثری قائلند ، مبتلا به شرک خفیّ هستند
- ۲.۱ حقّ سُبحانه و تعالی ، عین وجود و حقیقت هستی است
- ۲.۲ کلام أمیرالمؤمنین علیه السّلام: ظَاهِرٌ فِی غَیْبٍ ، وَ غَآئِبٌ فِی ظُهُورٍ
- ۲.۳ بحث گرانقدر آل کاشف الغطاء در وحدت وجود و موجود
- ۲.۴ اثبات أصالة الوجود ، و ابطال أصالة الماهیّة
- ۲.۵ اطلاق وجود بر مصادیقش ، به نحو اشتراک معنوی است
- ۲.۶ آل کاشف الغِطاء: وحدتِ وجود از مسائل ضروریّه است
- ۲.۷ آل کاشف الغِطاء : وجود واحد است ؛ موجود هم واحد است
- ۲.۸ برهان وحدت موجود ، و ردّ شبهات واردۀ بر آن
- ۲.۹ در هر طائفه از اهل عرفان ، افرادی بیخُبرویّت و معرفت ، خود را جا زدهاند
- ۲.۱۰ آل کاشف الغطاء ، وحدت وجود و موجود را ملموس و برهانی کرده است
- ۲.۱۱ تعلیقۀ آیة الله حکیم بر فتوای مرحوم سیّد در «عروه»
- ۲.۱۲ وحدت حقیقیّۀ وجود و موجود با کثرت اعتباریّۀ آن دو ، عالیترین اقسام توحید است
- ۲.۱۳ ابیات راقیۀ میرزا محمّد رضا قمشهای در وحدت موجود
- ۲.۱۴ استدلال به آیات قرآن برای اثبات دوئیّت حقیقی بین خالق و مخلوق ، فاسد است
- ۳ مبحث ۳۳و۳۴: حَشویّه و شیخیّه و قِشریّه از خداوند نصیبی ندارند
- ۳.۱ به قدری که در خداوند اختلاف است ، در هیچ مسألهای نیست
- ۳.۲ شیخ أحمد أحسائی ، خدا را منشأ انتزاع صفات هم نمیداند
- ۳.۳ اهل تَنزیه ، حقّ را از حیات و علم و قدرت هم خالی میدانند
- ۳.۴ مکتب حلول و اتّحاد باطل است
- ۳.۵ مکتب اعتزال ، از جهاتی نادرست است
- ۳.۶ بسیاری از دانشمندان ما که اهل حدیثاند ، نه اهل حکمت؛در دام معتزله گرفتارند
- ۳.۷ اشاعره قائل به جبر در مبدأ و جبر در خلقت و جبر در انسان میباشند
- ۳.۸ بجانیاوردن خداوند بسیاری از کارها را، بخاطر این نیست که مسلوب الارادۀ میباشد
- ۳.۹ کسی که رجوع به عقل را منکر شود، باید جزو بهائم محسوب گردد
- ۳.۱۰ سِجلّ احوال و شناسنامۀ خداوند ، سورۀ توحید است
- ۳.۱۱ تفسیر حضرت علاّمه (قدّه ) از سورۀ مبارکۀ توحیدوبیان جنسیه و شناسنامه حضرت حق تعالی
- ۳.۱۲ روایات وارده در تفسیر سورۀ إخلاص
- ۳.۱۳ اسم أعظم: یا هُوَ یَا مَنْ لا هُوَ إلا هُوَ
- ۳.۱۴ روایات وارده در تفسیر معنی « صَمَد »
- ۳.۱۵ غزل شیوای فیض کاشانی در « لا إلَه إلا الله »
- ۳.۱۶ راه خدا شناسی ، از برهان و طریق عقل و فلسفه
- ۳.۱۷ مواجهۀ حضرت إبراهیم علیه السّلام با قومش از طریقۀ بحث عقلی
- ۳.۱۸ این برهان را « برهان إنّ » گویند
- ۳.۱۹ بزرگان علمای الهیّ با براهین فلسفی و حِکمی ، در راه اثبات توحید مبارزه نمودهاند
- ۳.۲۰ مکتب عرفان و شهود از همه مکتبها بالاتر است
- ۳.۲۱ بحثهای پیغمبر و امامان با کفّار و مخالفان ، همه بر اساس برهان فلسفی بوده است
- ۳.۲۲ راه عرفان خدا برای انبیاء و اولیاء و ائمّه ، راه شهود و وجدان است
- ۳.۲۳ حضرت إبراهیم با بحث فلسفی ، قوم خود را الزام به عرفان شهودی میکند
- ۳.۲۴ استخدام حضرت إبراهیم قیاسات فلسفی را ، پس از تابش نور عرفان در دلش بود
- ۳.۲۵ ابیات راقیۀ فیض کاشانی در طریق سلوک إلی اللَه
- ۴ مبحث ۳۵تا ۳۶ : انحرافات شیخ أحمد أحسائی و پیروان مکتب او در توحید
- ۴.۱ تفسیر «بیان السّعادة» در مُفاد و محتوای آیۀ وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ ...
- ۴.۲ معنی الْحَمْدُ لِلَّهِ با بلیغترین وحهی دلالت بر وحدت وجود دارد
- ۴.۳ معنی الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا با بلیغترین وجهی دلالت بر وحدت وجود دارد
- ۴.۴ ابیات عارف شبستری در معنی لَمْ یَلِدْ
- ۴.۵ « وَ لَمْ یَکُن لَّهُ و شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ » با بلیغترین وجه دلالت بر وحدت وجود دارد
- ۴.۶ «جبر» در گفتار شبستری ، به معنی عدم استقلال بنده در اختیار است
- ۴.۷ «اتّحاد» در گفتار اعاظم عرفاء ، مقامی ارجمند است قبل از فناء
- ۴.۸ محدّث نوری بیان میکند که صوفیّه دو مقصد دارند
- ۴.۹ اشتباه محدّث نوری (ره) در تفکیک میان دو مقصد صوفیّه
- ۴.۱۰ جمیع علمای حقّۀ حقیقیّۀ شیعه ، با اصول اعاظم تصوّف و عرفان همگام بودهاند
- ۴.۱۱ کلام خواجه در «أوصاف الاشراف» در منزل وحدت ، و منزل فناء
- ۴.۱۲ حقیقت تشیّع را میتوان در کتب عرفای بالله تعالی جست
- ۴.۱۳ پاسخ از استدلال بر عدم جواز رجوع به کتب اهل عرفان
- ۴.۱۴ لزوم فراگیری علم و حکمت ، گرچه از کافر و یا منافق باشد
- ۴.۱۵ لقمان حکیم شامی و فیلسوفان پنجگانۀ یونانی ، همه صاحب عظمت و جلال بودهاند
- ۴.۱۶ تحمّل مَشاقّ سقراط و أفلاطون و أرسطو در إعلاءِ کلمۀ توحید
- ۴.۱۷ دارج نمودن علاّمۀ طباطبائی (ره) عرفان و حکمت را در حوزۀ علمیّۀ قم
- ۴.۱۸ شیخ أحمد أحسائی ، مبدأ دو فرقۀ شیخیّۀ کریمخانیّه ، و بابیّۀ بهائیّه است
- ۴.۱۹ شیخ أحمد أحسائی ، بدون استاد وارد در مسائل فلسفیّه شد و گمراه شد
- ۴.۲۰ «أسفار أربعه» و «عرشیّه» در صدر کتب علمیّه و فلسفیّۀ ملا صدرا قرار دارند
- ۴.۲۱ ردود شیخ أحسائی بر کتاب عرشیّۀ ملا صدرا همگی معیوب است
- ۴.۲۲ بیان محییالدّین در عبودیّت غیر مشوب به ربوبیّت، با ربوبیّت غیر مشوب با عبودیّت
- ۴.۲۳ تمثیل جیلی در معنی « نُقْطَةُ الْوَحْدَةِ بَیْنَ قَوْسَیِ الاحَدیَّةِ وَ الْواحِدیَّة
- ۴.۲۴ خطای أحسائی در معنی لغوی وجود
- ۵ پانویس
مبحث ۲۵ تا ۳۰: غیر از عارفان ، جمیع مردمان خدا را با دیدۀ دوبین مینگرند
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم
وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الآنَ إلَی قیامِ یَوْمِ الدّینِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم
تفسیر علاّمه ،از جمیع سورۀ أَلْهَـٰکُمُ التَّکَاثُرُ قال اللهُ الحکیمُ فی کتابِه الکریم: بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَـٰنِ الـرَّحِیمِ أَلْهَـٰکُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّی' زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ * کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ * کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ * ثُمَّ لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِ النَّعِیمِ .
(جمیع آیات سورۀ تکاثر: یکصد و دوّمین سوره از قرآن کریم) «افتخار و مباهات بر زیاده طلبی و کثرت بینی شما را ( از دیدار جمال حقّ و وجود مطلق و وحدت لایزالی) به غفلت انداخت و منصرف کرد تا زمانیکه در قبرها سرازیر شدید ! ابداً چنین نیست (که آن کثرات أصالتی داشته باشد) و بزودی خواهید دانست ! و سپس ابداً چنین نیست (که آن کثرات أصالتی داشته باشد) و بزودی خواهید دانست ! ابداً چنین نیست ! شما اگر بالمعاینه علم پیدا کنید ، تحقیقاً (آن کثرت طلبی را) بصورت جحیم سوزان و آتش گداخته خواهید دید ! و پس از آن آنرا به حقیقت یقین خواهید دانست ! و سپس از نعیم (که راه قرب بنده بسوی خدا و ولایت است) از شما در آن روز پرسش خواهد شد (که در چه حدّ حجاب کثرت را کنار زدید و در عرصۀ توحید گام نهادید)!» حضرت اُستادنا الاعظم علاّمۀ طباطبائی قدّس الله سرّه در تفسیر این سورۀ کریمه فرمودهاند: بیان: توبیخی است شدید به مردمان ، بر سرگرمی و غفلتشان به تکاثر اموال و اولاد و معاونان ، از آنچه در پشت این امور است از عواقب خسران و عذاب ؛ و تهدیدی است به آنان که بزودی خواهند دانست و آنرا بالعیان خواهند دید ، و از این نعمتهائی که خداوند بدیشان عنایت کرده است تا شکرش را بجای آرند ، و آنها خود را سرگرم به ملاهی نموده و نعمت را به کفران و غفلت مبدَّل کردهاند مورد بازخواست و پرسش قرار خواهند گرفت .
قَوْلُه تَعالَی: أَلْهَا'کُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّی' زُرْتُمُ الْمَقَابِر َ ، در «مفردات» راغب آورده است که «لَهْو» عبارت است از چیزی که انسان را از مقصود و مرامش باز دارد و به چیز دگر مشغول سازد . و گفته میشود: ألْهاهُ کَذا ، یعنی وی را از امر أهمّ نسبت به او بازداشت و شاغل او گشت ؛ خدای تعالی میگوید: أَلْهَا'کُمُ التَّکَاثُرُ ـ تا اینجا بود گفتار راغب . و نیز راغب آورده است: مُکاثَرَة و تکاثُر ، تَباری در کثرت مال و عزّت است .
و نیز آورده است: مِقْبرة با کسرۀ میم و فتحۀ آن ، موضع قبور است و جمعش مَقابِر ؛ خداوند تعالی میفرماید: حَتَّی' زُرْتُمُ الْمَقَابِر َ ، کنایه میباشد از مرگ ـ تا اینجا بود گفتار راغب . بناءً علیهذا ، معنی بنا بر آنچه سیاق آیه میرساند اینطور میشود: کثرت طلبی در متاع حیات دنیا و زینتهای آن و تسابق در تکثیر عِدّه و عُدّه ، شما را بازداشت از آنچه دارای اهمّیّت و منظور و مقصود بود برای شما ، و آن عبارتاست از یاد خدا ؛ تا هنگامیکه مرگ شما را دریافت . بنابراین در تمام مدّت زمان حیاتتان غفلت بر شما چیره گشت . و بعضی گفتهاند: معنی اینست که تباری و تباهی در کثرت رجال شما را غافل ساخت به آنکه این دسته میگفتند: مردان ما زیادتر است و آن دسته میگفتند: مردان ما زیادتر است ، تا بجائی رسید که چون تعداد زندگان را استیعاب نمودید به سراغ مردگان رفتید و مردان خود را که مرده بودند برشمردید ؛ و لهذا تکاثر و محاسبۀ کثرت نیز بر روی مردگانتان قرار گرفت .
و این معنی مبتنی است بر آنچه در اسباب نزول آیه وارد شده است که دو قبیله از طائفۀ أنصار با زندگانشان و سپس با مردگانشان تفاخر نمودند . و در بعضی از آنها وارد است که این تفاخر در مکّه در میان بنی عَبد مَناف و بنیسَهْم وارد شد و سوره در آنجا نازل شد . و در بحث روائی خصوص قصّۀ آن خواهد آمد . قَوْلُه تَعالَی: کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُون َ ، این عبارت ردع و منع آنانست از اشتغالشان به چیزی که مهمّ نیست از چیزی که مهمّ است و منظور و مقصدشان میباشد ؛ و تخطئۀ ایشانست در روش و عملشان . و این کلام: سَوْفَ تَعْلَمُون َ در مقام تهدید میباشد ، و معنیش اینطور است ـ بنا بر آنچه مقام افاده میدهد ـ به زودی خواهید دانست تبعات و عواقب اینگونه اشتغالتان را از آن امر مهمّ . و چون از زندگی دنیوی منقطع گشتید ، در آن وقت به معرفت و تنبّه آن میگرائید . قَوْلُه تَعالَی: ثُ مَّ کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُون َ ، تأکید است برای ردع و منع و تهدیدی که در سابق ذکر فرموده است .
و بعضی گفتهاند: مراد از اوّل علم در وقت مردن ، و مراد از دوّم علم در وقت برانگیختگی در روز بازپسین میباشد . قَوْلُه تَعالَی: کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ، ردع است بعد از ردع ، و منع است پس از منع ؛ بجهت تأکید مضمون سابق . و یقین عبارت است از علمی که در آن شکّ و ریب و تردید داخل نمیگردد . و کلام خدا که میفرماید: لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِین ِ ، جواب «لَو» محذوف است . و تقدیر آن اینطور میباشد: اگر شما به علم الیقین بدانید ، هرآینه آنچه را که میدانید باز میدارد شما را از تباهی و تفاخر به کثرت . و کلام خد: لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ کلامی مستأنفه ، و لام هم لام قسم است . و معنی اینگونه است: من سوگند میخورم که شما البتّه خواهید دید جحیم و آتشی را که پاداش این تَلَهّی و غفلت و اعراض است . اینطور تفسیر کردهاند . [۱]
علاّمه: رؤیت جحیم در دنیاست ؛ لَتَرَوُنَّ جواب لَو اِمتناعیّه است
گفتهاند: جائز نیست که لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ جواب لَو امتناعیّه قرار گیرد، چرا که رؤیت جحیم امری متحقّق الوقوع میاشد و جواب لو امتناعیّه اینطور نیست و این تفسیر مبتنی است بر آنکه رؤیت جحیم و آتش در روز قیامت بوده باشد ، همانطور که فرموده است: وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِمَن یَرَی ' [۲] ، و این امر مسلّمی نیست ؛ بلکه ظاهر آنستکه مراد ، رؤیت جهنّم قبل از روز قیامت است. نه با رؤیت بصر بلکه با رؤیت بصیرت که رؤیت قلب باشد ، و آن از آثار یقین است بنا بر آنچه را که اشاره دارد بر آن گفتار خدای تعالی:
وَ کَذَ'لِکَ نُرِیٓ إِبْرَ'هِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَالْمُوقِنِینَ . [۳]
و تفسیر ما پیرامون آن در سورۀ أنعام گذشت . و این ، رؤیت قلبیّه میباشد قبل از روز قیامت و دربارۀ آن دسته از سرگرمان به دنیا و غافلان از لقاء خدا غیر متحقّق است ؛ بلکه راجع به آنها و در حقّ آنها ممتنع میباشد بجهت آنکه یقین برای ایشان امتناع دارد . قَوْلُه تَعالَی: ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ ، مراد از عین الیقین خود یقین است. و معنی اینطور میشود: شما البتّه جحیم را بدون شائبه و تردید خواهید دید ، و این بواسطۀ مشاهدۀ آنست در روز قیامت . و دلیل بر این ، گفتار خداست پس از این: ثُمَّ لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِ النَّعِیمِ . پس مراد از رؤیت اوّل رؤیت آتش است قبل از روز قیامت ، و مراد از رؤیت دوّم رؤیت آنست در خود روز قیامت . و بعضی گفتهاند: اوّل قبل از دخول در آتش است روز قیامت ، و دوّم بعد از دخول . و بعضی گفتهاند: مراد از اوّل معرفت به آنست ، و مراد از دوّم مشاهدۀ آن . و بعضی گفتهاند: مراد از رؤیت پس از رؤیت ، اشاره است به استمرار و خلود در آن . و بعضی غیر از اینها گفتهاند . و این وجوه وجوهی است ضعیف . قَوْلُه تَعالَی: ثُمَّ لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِ النَّعِیمِ ، ظاهر سیاق آن میباشد که این خطاب و همچنین خطابهای متقدّمۀ بر آن در این سوره برای جمیع مردم است ، از آن جهت که در میانشان کسانی وجود دارند که با استعمال نعمتهای پروردگارشان ، از ذکر خدا و از یاد خدا اشتغال به کثرات پیدا کرده و تکاثر و مباهات در کثرتجوئی و زیادت طلبی آنانرا از ذکر خدا منصرف کرده است . وتهدید و توبیخی که آمده است متوجّه است به سوی عامّۀ مردم در ظاهر خطاب، و متوجّه و واقع است به سوی طائفۀ مخصوصی از آنها در حقیقت و واقع الامر ؛ و آنان کسانی میباشند که ألْهاهُمُ التَّکاثُرُ.
و همچنین ظاهر سیاق آنستکه مراد از نعیم ، مطلق میباشد ؛ و آن عبارت است از هر چیزی که بر آن عنوان نعمت صادق میباشد . لهذا انسان مورد بازخواست و مؤاخذه قرار میگیرد از تمامی نعمتهائی که خداوند وی را بدانها نعمت بخشیده است . و این بدان سبب است که نعمت ـ که عبارت است از امری که با شخص نعمت داده شدۀ به او باید ملایمت داشته باشد و سازگار با وی باشد ؛ و لهذا نعمت متضمّن نوعی از خیرات و منافع است ـ در صورتی نعمت است و بر آن این اسم صادق میگردد که شخص نعمت داده شدۀ به او از آن بهرهبرداری خوب کند و کامیاب گردد و منتفع شود . و امّا اگر آنرا در خلاف این منظور استعمال نماید نقمت خواهد شد نسبت به او ؛ و اگر چه فی حدّ نفسه آن نعمت، نعمت است .
خداوند تعالی انسان را آفریده است ، و غایت و مقصد از خلقت او که سعادتش و منتهای کمالش در آنست را تقرّب در مقام عبودیّت به سوی خودش قرار داده است ؛ همچنانکه فرموده است: وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون ِ [۴] .
و این همان معنی ولایت الهیّه میباشد برای بندهاش . و خداوند سبحانه برای بندهاش مهیّا نموده است تمام چیزهائی را که وی به آنها سعید گردد ، و در سلوکش به سوی غایت و مقصدی که خداوند او را بر آن خلق کرده است از آن انتفاع برد . و اینها عبارت هستند از نعمتهای الهیّه ؛ فَأسْبَغَ عَلَیْهِ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً [۵] .
بنابراین ، استعمال این نعمتها بر وجهی که خداوند آنرا بپسندد و انسان را به سوی مقصد و غایت مطلوب او ایصال نماید ، همان راه و طریق به سوی غایت است ؛ و آن طریق عبارت است از اطاعت . و استعمال آن نعمتها بر وجه جمود و دلبستگی به خودشان و نسیان ماوراء آن عبارت است از غَیّ و ضلالت و گمراهی و انقطاع و بریدگی از غایت ؛ که عبارت است از معصیت . و خداوند با حکم بَتّی و قضاء غیرقابل برگشت و تبدیل خود حکم فرموده است که انسان حتماً باید به سوی وی بازگشت نماید ؛ و او از وی ، از عملش سؤال کند و محاسبه نماید و طبق آن جزا دهد . عمل بنده عبارت میباشد از استعمال نعمتهای الهیّه . خدای تعالی میگوید: وَ أَن لَّیْسَ لِلْإِنسَـٰنِ إِلَّا مَا سَعَی' * وَ أَنَّ سَعْیَهُ و سَوْفَ یُرَی' * ثُمَّ یُجْزَیٰهُ الْجَزَآءَ الاوْفَی' * وَ أَنَّ إِلَی' رَبِّکَ الْمُنتَهَی . [۶] بناءً علیهذا سؤال و پرسش از عمل بنده ، سؤال و پرسش از اوست از نعیم (نعمتها) که آنها را به چه گونه بکار بسته است ؟ آیا شکر نعمت گذاردهاست ، یا کفران نعمت نموده است ؟
شأن نزول سورۀ أَلْهَـٰکُمُ التَّکَاثُرُ
«بحث روائی»: د ر تفسیر «مجمع البیان» از قَتادَه روایت است که: این سوره راجع به یهودیان فرود آمده است . گفتند: ما از بنی فلان بیشتریم ، و بنی فلان از بنیفلان بیشترند . این قضیّه آنان را از خدا و ذکر خدا بازداشت تا از روی ضلالت بمردند . و گفته شده است: در »تیرهای از طائفۀ انصار نازل شده است که با هم تفاخر کردند . از أبو بریده این گفتار نقل است . و گفته شده است: دربارۀ دو قبیله از قریش نازل شده است: بنی عَبد مَناف بن قُصَیّ ، و بنی سَهْم بن عَمْرو ؛ که با یکدگر در مقام مکاثرت و مفاخرت برآمدند و چون اشراف خود را بر شمردند بنو عَبد مَناف بر رقیبشان چیره گشتند. سپس با خود گفتند: مردگان را نیز به حساب در میآوریم ، تا جائیکه به سوی قبرها رفتند و تعداد اموات را نیز بشمارش آوردند و گفتند:
اینست قبر فلان ! و اینست قبر فلان ! لهذا بنو سَهم بر بنو عَبد مَناف غالب آمدند بعلّت آنکه تعدادشان در جاهلیّت بیشتر بوده است . این روایت از مُقاتل و کَلْبیّ نقل شده است . و در تفسیر «برهان» از بَرْقی از پدرش از ابن أبی عُمَیر از هِشام بن سالم از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در قول خدای تعالی: لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ روایت است که حضرت فرمودند: مراد از علم الیقین ، بالعیان دانستن میباشد . حضرت علاّمه (قدّه) میفرماید: این تفسیر تأیید گفتار ما را در این معنی مینماید .
و در «تفسیر قمّی» با إسناد خود از جَمیل از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام وارد است که چون جمیل به او گفت: مراد از لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِالنَّعِـیـمِ چه میباشد ؟! در پاسخ فرمود: تُسْأَلُ هَذِهِ الامَّةُ عَمَّا أَنْعَمَ اللَهُ عَلَیْهَا بِرَسُولِهِ ثُمَّ بِأَهْلِ بَیْتِهِ . «این امّت مورد بازخواست واقع میشود از آن نعمتی که خداوند به توسّط پیامبرش و پس از وی به توسّط اهل بیتش ، بدانها ارزانی داشته است.» و در کتاب «کافی» با إسنادش از أبوخالد کابلی روایت است که گفت: دَخَلْتُ عَلَی أَبِیجَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَدَعَا بِالْغَذَآءِ ، فَأَکَلْتُ مَعَهُ طَعَامًا مَا أَکَلْتُ طَعَامًا أَطْیَبَ مِنْهُ قَطُّ وَ لَا أَلْطَفَ . فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الطَّعَامِ قَالَ: یَا أَبَاخَالِدٍ ! کَیْفَ رَأَیْتَ طَعَامَکَ ـ أَوْ قَالَ :
طَعَامَنَا ـ ؟! قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ ! مَا أَکَلْتُ طَعَامًا أَطْیَبَ مِنْهُ قَطُّ وَ لَا أَنْظَفَ ، وَلَکِنْ ذَکَرْتُ الایَةَ الَّتِی فِی کِتَابِ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ: ثُمَّ لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِالنَّعِیمِ ! فَقَالَ أَبُوجَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ: إنَمَّا یَسْأَلُکُمْ عَمَّا أَنْتُمْ عَلَیْهِ مِنَ الْحَقِّ !
«من برحضرت امام محمّد باقر علیه السّلام وارد شدم. وی غذائی طلبید ؛ من با معیّت حضرت غذائی خوردم که هیچگاه مانند آنرا از جهت لطافت و از جهت گوارائی تناول نکرده بودم . چون از صرف آن طعام فارغ گشتیم فرمود: ای أبوخالد ! طعامت را چگونه یافتی ـ یا آنکه فرمود: طعام ما را چگونه یافتی ـ ؟!
عرض کردم: فدایت گردم ! من طعامی گواراتر و پاکیزهتر از این طعام تابحال نخوردهام ولیکن به یاد آوردم آیهای را در کتاب الله عزّوجلّ: ثُمَّ لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِ النَّعِیمِ !
(پس شما در آن روز ، از نعیم مورد سؤال و پرسش قرار خواهید گرفت!) حضرت امام أبوجعفر علیه السّلام فرمود: فقط خداوند شما را مورد پرسش و سؤال قرار میدهد از آن طریقهای که بر آن بر اساس حقّ استوار هستید!» و أیضاً در «کافی» با إسنادش از أبوحمزه روایت است که گفت: کُنَّا عِنْدَ أَبِیعَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ جَمَاعَةً ، فَدَعَا بِطَعَامٍ مَا لَنَا عَهْدٌ بِمِثْلِهِ لَذَاذَةً وَ طِیبًا ، وَ أُتِینَا بِتَمْرٍ تَنْظُرُ فِیهِ أَوْجُهُنَا مِنْ صَفَآئِهِ وَ حُسْنِهِ . فَقَالَ رَجُلٌ: لَتُسْأَلُنَّ عَنْ هَذَا النَّعِیمِ الَّذِی تَنَعَّمْتُمْ بِهِ عِنْدَ ابْنِ رَسُولِ اللَهِ ! فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: إنَّ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ أَکْرَمُ وَ أَجَلُّ أَنْ یُطْعِمَ طَعَامًا فَیُسَوِّغَکُمُوهُ ، ثُمَّ یَسْأَلَکُمْ عَنْهُ ! إنَّمَا یَسْأَلُکُمْ عَمَّا أَنْعَمَ عَلَیْکُمْ بِمُحَمَّدٍ وَ ءَالِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَءَالِهِ .
«ما جماعتی بودیم که در حضور امام جعفر صادق علیه السّلام بودیم . حضرت طعامی طلبید که ما از جهت لذّت و گوارائی نظیر آن را نیافته بودیم ، و خرمائی نیز به نزد ما آوردند که از لحاظ صفا و طراوت و حُسنش بطوری بود که چهرههای ما بدان دوخته میگشت . در اینحال مردی گفت: شما از این نعمتی که در محضر پسر رسول صلّیالله علیه و آله متنعّم میشوید ، البتّه مورد سؤال واقع خواهید شد ! حضرت امام صادق علیه السّلام فرمودند: خداوند عزّوجلّ بزرگوارتر و جلیلتر میباشد از آنکه طعامی را بخوراند ، و شما را از آن متمتّع و بهرمند گرداند بطوریکه برای همۀ شما گوارا شود ؛ آنگاه از شما مؤاخذه و پرسش بعمل آورد !
آنچه را که خداوند از شما سؤال مینماید آن نعمتی میباشد که بواسطۀ محمّد و آل محمّد صلّی الله علیه و آله بر شما عطا فرموده است!» حضرت علاّمه (قدّه) فرمودهاند: این مضمون از روایت با طرق دگری از ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام و با عبارات مختلفهای روایت شده است . و در بعضی از آنها وارد است که مراد از نَعیم ، ولایت ما اهل بیت میباشد . و مآل و مرجع این معنی به همان چیزی است که ما سابقاً بیان داشتیم که نعیم نسبت به هر گونه نعمتی که خداوند مردمان را بدان نعمت متنعّم گردانیده است ـ از جهت آنکه آنها نعمت هستند ـ عمومیّت دارد . بیان این حقیقت آن میباشد که اگر از چیزی از اینگونه نعمتها سؤال شود ، از آنجهت که آنها مثلاً گوشت یا نان یا خرما یا آب خنک هستند ، و یا گوش یا چشم یا دست یا پا میباشند سؤال نمیشود ؛ بلکه از آنها که سؤال میگردد ، فقط از ناحیهای است که آنها نعمت هستند .
خداوند آنها را خلق نموده است برای انسان ، و آنها را در راه وصول به کمال و حصول بر تقرّب عبودیّت وی نهاده است ؛ همانطور که بدان اشاره شد . و خداوند خلائق را به استعمال آنها دعوت کرده است که بطور شکر نعمت استعمال نمایند نه بطور کفر نعمت . بنابراین آنچه مورد سؤال قرار میگیرد نعمت میباشد از آنجهت که نعمت است . و واضح است که آنچه دلالت مینماید بر نعیمیّت نعیم و کیفیّت استعمال آن بطور شکرانه نه کفرانه ، و بیان کننده و روشن سازندۀ تمام این مسائل و مهمّات ؛ تنها دینی است که پیغمبر اسلام صلّی الله علیه و آله آورده است ، و برای بیان و طریق إعمالش ائمّۀ اهل بیت را نصب فرموده است .
مرجع و بازگشت سؤال از نعیم ، سؤال از عمل کردن به دین است
لهذا مرجع و بازگشت سؤال از نعیم ، سؤال است از عمل کردن به دین درجمیع حرکات و سکونها . و بدیهی است که سؤال از نعیمی که عبارت میباشد از دین، سؤال است از پیغمبر صلّی الله علیه وآله و ائمّۀ اهل بیت پس از وی که خداوند اطاعتشان را فرض و متابعتشان را در «سلوک إلی الله» که طریق و جادّهاش استعمال نعمتهاست واجب گردانید ؛ همچنانکه پیغمبر و ائمّه این راه و سلوک را مبیّن داشتهاند . و دیدیم که در روایت أبوخالد کابلی که امام فرمود: إنَّمَا یَسْأَلُکُمْ عَمَّا أَنْتُمْ عَلَیْهِ مِنَ الْحَقِّ ، از این واقعیّت که مراد از سؤال از نعیم ، سؤال از دین است پرده برداشت .
مراد از نَعیم ، ولایت است
دیدیم که در دو روایت جَمیل و أبوحَمزه که امام فرمود: یُ سْأَلُ هَذِهِ الامَّةُ عَمَّا أَنْعَمَ اللَهُ عَلَیْهَا بِرَسُولِهِ ثُمَّ بِأَهْلِ بَیْتِه ِ ـ یا عبارتی که در ردیف افادۀ همین معنی بود ـ اشاره دارد به این واقعیّت که مراد از سؤال از نعیم ، سؤال از پیامبر و اهل بیت اوست . و در بعضی از روایات وارد است که: النَّعِیمُ هُوَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ ؛ أَنْعَمَ اللَهُ بِهِ عَلَی أَهْلِ الْعَالَمِ فَاسْتَنْقَذَهُمْ مِنَ الضَّلَالَةِ . «نعیم عبارت است از خود وجود رسول خدا صلّی الله علیه و آله که خداوند بواسطۀ او بر اهل عالم نعمت عنایت نمود و آنان را از گمراهی رهائی بخشید.» و در برخی از روایات است که: إنَّ النَّعِیمَ وَلَایَتُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ . «تحقیقاً نعیم عبارت است از ولایت ما أهلالبیت.» بازگشت و مرجع مضمون این روایات ، چیز واحدی است . و از جملۀ ولایت اهل بیت است فریضه بودن پیروی از آنان و اطاعتشان در جمیع راههائی که در طریق عبودیّت حضرت حقّ سیر میکنند .
و در تفسیر «مجمع البیان» وارد است که گفته شده است: النَّعیمُ الصِّحَّةُ وَالْفَراغُ . «نعیم عبارت میباشد از صحّت و فراغت.» از عِکْرِمَه این قول منقول است . و این مطلب را تأیید میکند روایتی که ابن عبّاس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم نقل کرده است که آن حضرت فرمود: نِعْمَتَانِ مَغْبُونٌ فِیهِمَا کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ: الصِّحَّةُ وَ الْفَرَاغ ُ . «دو نعمت است که بسیاری از مردم نسبت به آن دو مغبون هستند: صحّت و فراغت.» و ایضاً در «مجمع » است که گفته شده است: النَّعِیمُ الامْنُ وَ الصِّحَّةُ . «نعیم عبارت میباشد از امنیّت و صحّت.» از عبدالله بن مسعود و مجاهد منقول است . و این مضمون از حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهما السّلام منقول است . حضرت علاّمه (قدّه) فرمودهاند: و از طریق اهل سنّت روایات دیگری وارد است که نعیم عبارت است از خرما و آب خنک ، و در بعضی از روایات غیر از این دو چیز نیز بیان شده است ؛ سزاوار است اینگونه روایات را حمل بر مثال نمود . و همچنین از طرق اهل سنّت در حدیث نبوی وارد است که: ثَلَا ثٌ لَا یُسْأَلُ عَنْهَا الْعَبْدُ: خِرْقَةٌ یُوَارِی بِهَا عَوْرَتَهُ ، أَوْ کِسْرَةٌ یَسُدُّ بِهَا جُوعَتَهُ ، أَوْ بَیْتٌ یَکِنُّهُ مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ ـ الحدیث . «از بنده در مورد سه چیز مؤاخذه نمیشود: تکّه پارچهای که بدان عورتش را بپوشاند ، یا لقمه نانی که بدان گرسنگیاش را فرو نشاند ، یا اطاقی که وی را از گرما و سرما محفوظ بدارد ـ تا آخر حدیث.» و سزاوار است که این روایت حمل شود بر خفّت حساب در ضروریّات معیشت ، و نفی مناقشه در آنها ؛ وَ اللهُ أعلَم . [۷] .
این بود آنچه استاد اکرم قدَّس اللهُ سرَّه در تفسیر خود ذکر فرمودهاند . علاّمه: از سورۀ تکاثر صریحتر در وحدت وجود نداریم و امّا آنچه را که حقیر از ابحاث شفاهی ایشان شنیدهام و ضبط نمودهام ، صریحتر از اینها در اثبات وحدت ذات اقدس حقّ تعالی است .
ایشان صریحاً میفرمودند: «از این آیه واضحتر و صریحتر در اثبات وحدتِ وجود نداریم . این آیات از صراحت هم گذشته است ، و من در عجبم که چرا در گوش ماها اثر نمیکند!» این آیات میگوید: ای مردمان ! شما در تمام عمرتان تا سرتان به سنگ گور و لَحْد بخورد ، از دیدار و لقای حضرت حقّ واحد معبود مسجود اعراض نمودهاید ، و وی را در شؤون کثرات بطور مقیّد و متعیّن نگریستهاید ؛ و اینست حقیقت جحیم و آتش گدازنده که حجاب بر روی چهرۀ حقّ ساختهاید . پردۀ تعیّن عالم هستی و کثرتبینی را کنار بزنید تا جمال حضرت واحد بر شما تجلّی نماید ، و نعمت حقیقیّۀ شما که ولایت و عبودیّت صرفه است در مقابل چنین خداوندی به منَصّۀ تحقّق خود بنشیند . نه آنکه آن نعیم را زائل و باطل کرده از ولایت که حقیقت قرب است بیبهره باشید ، و آتش سوزانندۀ کثرات و تعیّنات چشمانتان را کور کند ؛ و در این دنیا که چنین است در عُقبی بصورت جهنّم بروز و ظهور نماید .
اگر پردۀ حجاب ملکوت را از جلو دیدگان رمَددار و دوبین خود بردارید ، همین اکنون با علم یقینی و بالمعاینه خواهید دید که این کثرت طلبی و زیادهنگری چه سدّی عظیم در برابرتان ساخته است که جز با رفع ید از کثرات و مباهات در امور کثیرۀ واهیۀ اعتباریّۀ مجازیّه امکان ندارد جمال حضرت حقّ راببینید و تماشا کنید و انس بگیرید و از واقعیّت نعیم تمتّع کافی ببرید ! علاّمه فرمودهاند: «آن تفسیر اوّل راجع به سوره زیاد دلچسب نیست ؛ این تفسیر دوّم مورد پسند است.» اینک برای مزید بیان ، ما برخی از گفتارشان را که در یادنامۀ ایشان ذکر نمودهایم در اینجا میآوریم: فرمودهاند: این آیه اطلاق دارد و هر گونه از کثرت طلبی ] خواه در اموال و اولاد ، و خواه در خیرات ، در علم ، در فقه و اصول و حکمت و حدیث و تفسیر و سائر علوم و فنون [ انسان را از مقام وحدتطلبی و خداجوئی باز میدارد . این تفسیر بهتر است از آن تفسیر اوّل ؛ آن تفسیر زیاد مورد پسند نیست. [۸] و فرمودهاند:
در بعضی از مراحل ، قرآن از صراحت هم گذشته ؛ امّا در عین حال ، حالات قلبی ما طوری است که نمیپذیرد و طور دیگر تأویل میکند. زیادهطلبی و زیادهبینی شما را از رؤیت جمال حقّ و وحدت مطلق به غفلت انداخت و منصرف کرد تا زمانیکه در قبرها سرازیر شدید [ ۹] و فرمودهاند: معنیش چنین است: این کثرات ، این کثرت طلبیها و این کثرتبینیها شما را به خود مشغول داشت ، و از لقاء و رؤیت حقّ بازداشت تا وقت مردن . یعنی تا زنده هستید ، در پیروی از کثرات میروید ؛ و پیوسته میروید تا میرسید به مردن ! میمیرید [۱۰]
و فرمودهاند: ] امام صادق علیه السّلام در مجلسی به أبوحنیفه فرمودند: مراد از نعیم خوردنی و آشامیدنی و أمثالهما نیست [ بلکه مراد از نعیم ولایت ما اهل بیت است یعنی از مردم سؤال میشود که: تا چه اندازه راه سلوک إلی الله خود را با راه و روش و سیره و منهاج ائمّۀ خودتان تطبیق نمودهاید ؟! و تا چه مقدار از مقام عبودیّت محضه و مطلقه برخوردار شدید ؟! و مراد از جَنَّةُ النَّعیم که در قرآن وارد است نیز همین بهشت است . یعنی: «بهشت ولایت» که همان بهشت مخلَصین و مقرّبین از اولیای خدا و واصلین به مقام توحید ذاتی و مندکّ شدگان در عوالم ربوبی و صفات جمال و جلال الهی است .
بهشت آنانکه شوائب وجودی خود را بطور کلّی به باد نسیان سپردند و همه را تسلیم حقّ کردند . با تمام این شواهد و قرائن حاقّیّۀ داخلیّه و عارضۀ خارجیّه ، ما نعمت را کنایه از ولایت دانستیم ؛ گرچه بحسب ظاهر مراد مطلق نعمت است ، لیکن در حقیقت باید مراد نعمت ولایت باشد . البتّه در این تفسیر (تفسیر نعمت به ولایت) نمیخواهیم از ضمیمه نمودن روایات وارده این معنی را بدست آوریم . بلکه میخواهیم از خود آیات و شواهد موجودۀ در آنها این استفاده را نموده باشیم.
علاّمه: از خود تقابل میان نعیم و جَحیم بدست میآید که نعیم ولایت است ملاحظه کنید ! بعد از اینکه بطور کلّی تکاثر را مُلهی دانست ، و در صورت پیدایش علم الیقین و عین الیقین ، آنرا جحیم و آتش سوزنده شمرد ؛ به قرینۀ مقابله ، نعیم را که همان مقام توحید است ـ که در عبد تجلّی میکند و از آن به عبودیّت محضه تعبیر میگردد ـ بزرگترین سرمایۀ قابل مؤاخذه و مورد پرسش قرار میدهد ؛ که باید دیدگان خود را از تکاثر یعنی زیاده و بسیار بینی درهم کشید و به نعیم که یگانه بینی و وحدت گرائی است بازگشت نمود . کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ
الْیَقِینِ * ثُمَّ لَتُسْـَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِ النَّعِیمِ . از خود آیه فی حدّ نفسها استفاده میشود که نعیم مطلب بسیار نفیس و ارزندهایست ، بلکه نفیسترین و با ارزشترین مهمّات و اهداف عالم خلقت باید بوده باشد . و همانطور که حضرت فرمودند ، از واقعیّت وجود یک شخص از اوّل عمر تا آخر عمر اینهمه نعمتهای خدائی را که دیده و مصرف کرده ، از آنها سؤال شود ؛ این به حسب ظاهر از مفاد خود آیه خیلی بعید است . یعنی افراد بشر بایستی در دنیا از تمام مواهبی که خداوند به آنها عنایت فرموده است ، آن نعمت حقیقی و واقعی ، آن ولایت که ربط بین عالم خلقت و ذات پروردگار است ؛ ربط بین مخلوق و خالق است ، ربط بین حادث و قدیم است ، ربط بین ممکن الوجود و واجب الوجود است ؛ آنرا با کَدّ و سعی جستجو نموده و آنرا بدست آورند . اگر بدست آمد أهدَی سَبیلاً است ، و گرنه إضلال است . همۀ مردم در دنیا زیست میکنند ، معاشرت مینمایند ، نکاح میکنند ، غذا میخورند ، استراحت میکنند ، میخوابند ، در مشاغل مانند هم باغبانی و زراعت و تجارت و صناعت میکنند ؛ ولی یک عدّه فقط نظر به ظاهر این امور دارند و از باطن اعراض دارند ، اینها بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَهِ کُفْرًا [۱۱] هستند . یک عدّه در بین این امور متکاثره و کثیره ، دنبال حقیقت واحده هستند ، این میشود نعیم. [۱۲]
کلام شیخ بهائی (ره) در «أربعین» در مراتب معرفت حقّ تعالی آیت الهی ، حکیم ، متکلّم ، مفسّر ، محدّث ، فقیه ، اصولی ، شاعر بارز ، جامع علوم ریاضیّه و طبیعیّه و هیئت و نجوم و علوم غریبه ، که حقّاً از مفاخر اسلام است ، علاّمه شیخ بهاء الدّین محمّد عامِلیّ جُبَعیّ أعلی اللهُ تَعالَی مَقامه مطلبی را در این باب ذکر کرده است که از جهت جامعیّت آن ، نقل آن در این مقام شایسته میباشد . وی میگوید: تَبصِرةٌ : مراد از معرفت خدای تعالی اطّلاع بر نُعوت و صفات جلالیّه و جمالیّۀ اوست به قدر طاقت بشر . و امّا اطّلاع بر حقیقت ذات مقدّس وی ابداً مورد چشم داشت و نظر و امید و طمع فرشتگان مقرّب و پیامبران و رسولان او نمیباشد ، تا چه رسد به دیگران . و کافی است در اینجا گفتار سیّد البشر: مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ ! «ما آنطور که بایسته و شایسته است ترا نشناختهایم!» و در حدیث وارد است: إنَّ اللَهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ کَمَا احْتَجَبَ عَنِ الابْصَارِ . وَ إنَّ الْمَلَا الاعْلَی یَطْلُبُونَهُ کَمَا تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ !
«تحقیقاً و واقعاً خداوند از عقلها و اندیشهها پنهان شده است همانطور که از چشمها پنهان شده است . و تحقیقاً موجودات مجرّدۀ عوالم ملکوت بالا وی را میطلبند همانطور که شما میطلبید!» بنابراین توجّه و التفات مکن به کسیکه میپندارد او به کُنْه حقیقت ذات مقدّسۀ او واصل گردیده است ، بلکه در دهان چنین کسی خاک بپاش ! زیرا بدون تردید گمراه شده ، و راه غوایت پیموده ، و دروغ و افتراء بسته است ! زیرا امر ذات رفیعتر و پاکتر است از آنکه در خواطر بشر متلوّث و آلوده گردد . و هرچه را که عالِم راسخ در دین تصوّر کند ، آن از حرم کبریای حضرت وی فرسنگها دورتر است . و دورترین چیزی که فکر عمیق بدان دست مییابد ، آن غایت و نهایتدقّتی است که وی بکار برده است . و چه نیکو گفته است:
آنچه پیش تو غیر از آن ره نیست غایت فهم تست الله نیست [۱۳]
بلکه از ذات بگذریم ، صفاتی را که ما برای خدای سبحان اثبات میکنیم، فقط بقدر گنجایش اندیشهها و فهمها و به اندازۀ قوای وهمیّه و تخیّلات ماست . ما بر حسب عقول قاصرۀ خودمان اعتقاد داریم که خداوند سبحانه متّصف است به اشرف از دو صفتی که در دو طرف نقیض با یکدگر قرار دارند [۱۴] ، در حالیکه خدای تعالی ارفع و اجلّ میباشد از جمیع آنچه تو وی را بدانها توصیف میکنی ! و در کلام امام أبوجعفر محمّد بن علیّ الباقر علیه السّلام بدین مهمّ اشاره کرده است آنجا که فرموده است: کُلُّ مَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ مَعَانِیهِ ، مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ ، مَرْدُودٌ إلَیْکُمْ ! وَ لَعَلَّ النَّمْلَ الصِّغَارَ تَتَوَهَّمُ أَنَّ لِلَّهِ تَعَالَی زُبَانَیَیْنِ ، فَإنَّ ذَلِکَ کَمَالُهَا ، وَ تَتَوَهَّمُ أَنَّ عَدَمَهُمَا نُقْصَانٌ لِمَنْ لَا یَتَّصِفُ بِهِمَا . وَ هَکَذَا حَالُ الْعُقَلآءِ فِیمَا یَصِفُونَ اللَهَ تَعَالَی بِهِ ـ انْتَهَی کَلامُهُ صَلَواتُ اللَهِ عَلَیْهِ . «تمام چیزهائی را که شما با دقیقترین معانی با افکار خودتان تشخیص و تمیز میدهید و آنرا خدا میپندارید ، آفریدهایست ساختۀ شما مانند خود شما، و بازگشتش به سوی شما میباشد ! و شاید مورچگان کوچک توهّم کنند که خدای تعالی نیز مانند آنها دو عدد شاخ دارد ، چرا که کمال آنها به آنست ؛ و گمان کنند که نداشتن آن نقصان است برای آن کس که متّصف بدانها نبوده باشد . و همچنین است احوال عقلای عالَم در صفاتی که خدای تعالی را بدان توصیف مینمایند ـ تمام شد کلام حضرت امام باقر صَلوات اللَه عَلیه.» بعضی از محقّقین [۱۵] گفتهاند: این گفتاری است دقیق و دارای متانت و استحکام ، و جالب و زیبا که از مصدر تحقیق و مورد تدقیق صادر شده است . و سرّ این مطلب آن میباشد که: تکلیفی که به افراد بشر میشود متوقّف است بر معرفت خداوند متعال بر حسب وسع و طاقت آنها . و آنچه را که بدان مکلّف میباشند آنستکه خدا را بشناسند با صفاتی که بدان انس و الفت گرفتهاند و آن صفات را در وجود خودشان دیده و نگریستهاند ، با سلب نقائصی که از انتساب آن صفات به انسان ناشی میگردد . و از آنجا که انسان وجودش واجب بالغَیر است و عالم و قادر و مرید و حیّ و متکلّم و سمیع و بصیر میباشد ، مکلّف شده است که همین صفات را در حقّ خداوند متعال با سلب نقائص ناشی از انتسابشان به انسان ، اعتقاد بنماید .
به اینکه معتقد شود خدای تعالی واجب است لذاته نه بالغیر ، عالم است بهجمیع معلومات ، قادر است بر جمیع ممکنات ؛ و همچنین در سائر صفات . و به وی تکلیف نشده است که اعتقاد نماید به صفتی در خدا که در وی مثل آن یافت نمیشود ، و به وجهی از وجوه مناسب آن صفات در او وجود ندارد . و اگر به چنین امری مکلّف میگشت ، حقیقت تعقّل آن برای وی غیر ممکن میبود . و این یکی از معانی قوله علیه السّلام است: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ـ تمام شد کلام بعض المحقّقین .
علم عادی ، علم الیقین ، عَین الیقین ، حقّ الیقین بدان: آن معرفتی که افهام بشر امکان وصول بدان را دارد دارای مراتب متخالفه و درجات متفاوتهای است . محقّق طوسیّ طابَ ثَراه در برخی از مصنَّفاتش گفته است که: مراتب آن معرفت به مثابۀ مراتب آتش میباشد [۱۶] .
زیرا کوچکترین مرتبه از مراتب آن مانند کسی است که بشنود در عالم وجود ، چیزی وجود دارد که تمام اشیائی را که با آن تلاقی کنند معدوم و نابود میسازد، و در تمام اشیائی که در برابر و محاذات آن قرار گیرند اثر خود را ظاهر میکند ، و هر مقدار از آن گرفته و برداشته شود ابداً از آن چیزی کم و کاست نمیگردد ؛ و آن موجود را آتش مینامند . و نظیر این مرتبه در باب معرفت خداوند تعالی ، معرفت مقلِّدین است که بدون وقوف بر برهان و حجّت الهیّه ، دین را تصدیق کردهاند . و از این معرفت برتر ، معرفت کسی میباشد که دود آتش به وی رسیده باشد و دانسته باشد که لابدّ باید مؤثّری باشد تا این دود اثر آن بوده باشد ، و در اینصورت حکم به وجود آتش کند . و نظیر این مرتبه در معرفت خدای تعالی معرفت اهل نظر و استدلال میباشد که با براهین قاطعه حکم بر وجود صانع مینمایند . و از این بالاتر مرتبۀ کسی است که به سبب مجاورت با آتش ، گرمی آنرا حسّ کند و با نور آن موجودات را مشاهده کند و بدان اثر منتفع گردد . و نظیر این مرتبه در معرفت خداوند سبحانه معرفت مؤمنین خالص است که قلوبشان. ـ «أربعین»
شیخ بهائی (ره) طبع ناصری (سنۀ ۱۲۷۴ هجریّۀ قمریّه) در ضمن شرح حدیث دوّم ، ص۱۶ تا ص۱۸ به خدا اطمینان و آرامش یافته است و یقین کردهاند که اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْض ِ ؛ همانطور که خداوند خود را بدین صفت توصیف نموده است . و از این عالیتر مرتبۀ کسی است که با جمیع وجودش در آتش بسوزد و بگدازد و محترق گردد ، و با تمام کلّیّت و آثارش در آتش متلاشی شود . و نظیر این مرتبه در معرفت خدای تعالی معرفت اهل شهود و فناء فی الله است . و این بالاترین درجه و عالیترین مرتبه و آخرین مرحله میباشد ؛ رَزَقَنا اللهُ الوُصولَ إلَیها و الوُقوفَ عَلیها بمَنِّه و کَرَمه ـ پایان یافت گفتار خواجهاعلی اللَه مقامُه. [۱۷]
پاورقی
[۱] از جمله کسانیکه اینطور تفسیر کردهاند بیضاوی است در تفسیرش ؛ وی میگوید: فحُذف الجوابُ للتّفخیم ، و لا یَجوز أن یکونَ قولُه: لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ جوابًا ، لانَّه محقَّقُ الوقوع ؛ بلْ هو جوابُ قَسمٍ محذوفٍ اُکّد به الوعیدُ و اُوضِح به ما أنذَرهم منه بعد إبهامِه تفخیمًا.
[۲] آیۀ ۳۶ ، از سورۀ ۷۹ : النّازعات: «و بارز و ظاهر میشود آتش جحیم برای کسیکه ببیند.» و چون این سوره در احوال قیامت است ، از یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ * تَتْبَعُهَا الرَّادِفَة ُ استفادۀ قیامت میشود ، و همچنین از کلمۀ بُرِّزَت ِ ؛ زیرا عالم قیامت عالم ظهور و بروز حقائق است نه اصل عالم حقائق .
[۳] ـ آیۀ ۷۵ ، از سورۀ ۶ : الانعام: «و ای پیغمبر ! ما آنطور به إبراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدهیم تا آنکه از صاحبان یقین بوده باشد!
[۴] ـ آیۀ ۵۶ ، از سورۀ ۵۱ : الذّاریات: «و من جنّ و انس را نیافریدم مگر به سبب آنکه مرا عبادت کنند.»
[۵] ـ اقتباس از آیۀ ۲۰ ، از سورۀ ۳۱ : لقمان: وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ و ظَـٰهِرَةً وَ بَاطِنَةً . «و خداوند نعمتهایش را برای شما گوارا نمود ؛ چه نعمتهای ظاهریّه و چه نعمتهای باطنیّه.»
[۶] ـ آیات ۳۹ تا ۴۲ ، از سورۀ ۵۳ : النّجم: «و آنکه برای انسان نیست مگر آنچه را که سعی میکند . و تحقیقاً به زودی سعی خود را خواهد دید ؛ و سپس به وافیترین جزاء ، مورد جزا قرار خواهد گرفت . و تحقیقاً غایت و پایان امر او به سوی پروردگار تو خواهد بود!
[۷] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۲۰ ، ص ۴۹۵ تا ص ۵۰۰
[۸] و [۹] و [۱۰] ـ دورۀ علوم و معارف اسلام ۴ ، «مهرتابان» یادنامه و مصاحبات تلمیذ و علاّمه عالم ربّانیّ علاّمه سیّد محمّد حسین طباطبائی تبریزی أفاضَ اللهُ علَینا من برکاتِ تُربته ، بخش دوّم: مصاحبات ، ابحاث فلسفی ، بطور انتخاب از ص ۱۳۹ تا ص ۱۴۱ از شمارۀ ردیف طبع أوّل ، (و ص ۲۱۹ تا ص ۲۲۱ از طبع دوّم)
[۱۱] ـ آیۀ ۲۸ ، از سورۀ ۱۴ : إبراهیم: أَلَمْتر إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَهِ کُفْرًا وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَار ِ . «آیا نظر نیفکندهای بسوی کسانیکه نعمت خدا را تبدیل به کفران نمودند ، و قوم خودشان را به خانۀ هلاکت وارد ساختند؟!»
[۱۲] ـ «مهر تابان» یادنامۀ علاّمه ، بخش دوّم: مصاحبات ، ابحاث قرآنی ، ص ۱۰۲ تا ص ۱۰۴ از طبع أوّل ، (و ص ۱۶۹ تا ص ۱۷۱ از طبع دوّم)
[۱۳] ـ اوّلش اینست: هست در راه او به وقت دلیل نطق تشبیه ، خامشی تعطیل گر نگوئی ز دین تهی باشی ور بگوئی مُشبِّهی باشی . . . . . . . . . گفتم همه مُلک حُسن سرمایۀ تست خورشید فلک چو ذرّه در سایۀ تست گفتا غلطی ز ما نشان نتوان یافت از ما تو هر آنچه دیدهای پایۀ تست (تعلیقه)
[۱۴] ـ مِن باب مثال ، در ما دو صفت متناقض وجود دارد: علم و جهل ، و ما میگوئیم اشرف از میان این دو تا علم است ؛ پس خدا عالم است . و در ما دو صفت متناقض حیات و موت وجود دارد ، و چون در نزد ما حیات شریفتر از موت است ، میگوئیم خدا حیّ است.
[۱۵] ـ مراد محقّق دَوّانی است
[۱۶] ـ در «رَوضات الجنّات» از طبع بیروت ، ج ۳ ، ص ۱۸۴ آورده است که: من در تاریخ حمد الله مستوفی دیدم که «بوعلی سینا» با «بوسعید» در محلّی با هم ملاقات کردند . چون از همدگر جدا شدند ، از هر یک از آنان از احوال دیگری پرسیدند . شیخ أبوسعید گفت ما أنا أراه هو یَعلم . یعنی «آنچه را که من میبینم او میداند» . و شیخ أبوعلی گفت: ما أعلَمه هو یراه . یعنی «آنچه را که من میدانم او میبیند.» صاحب «روضات» در اینجا میگوید: گفتار این دو عالم اشاره میباشد به درجات علم الیقین و عین الیقین و حقّ الیقین ، و به عبارةٍ اُخری: یقین خبر و یقین دلالت و یقین مشاهده ، و به تقریر سوّم: مکاشفه در خبر دادن و مکاشفه به اظهار قدرت و مکاشفۀ قلوب به حقائق ایمان . و هر یک از این سه لفظ (علم و عین و حقّ) به معنی نفس یقین است ، با این تفاوت که بنا بر اصطلاح آنان علم الیقین عبارت است از آنچه با شرط برهان حاصل میگردد ، و عین الیقین عبارت است از آنچه با شرط بیان حاصل میشود ، و حقّ الیقین عبارت است از آنچه با صفت عیان بدست میآید . و مثال آنرا به این زدهاند که حقیقت معنی آتش را با تعریف دیگران، ویا با چشمان خود ، و یا بواسطۀ تأثیر آن در وجود خودش بفهمد . پس علم الیقین برای عاقلان است ، و عین الیقین برای عالمان ، و حقّ الیقین برای عارفان
[۱۷] ـ «أربعین» شیخ بهائی (ره) طبع ناصری (سنۀ ۱۲۷۴ هجریّۀ قمریّه) در ضمن شرح حدیث دوّم ، ص ۱۶ تا ص ۱۸
کلامِ شِبْلیّ بغدادیّ پیرامون توحید و در علوّ مقام توحید و عظمت فنای در آن ، که آنرا مرتبۀ اخیره در شرح عبارت خواجه یافتیم ، شیخ عارف شِبْلیّ بغدادیّ رحمة الله علیه فرموده است:
مَنْ أجابَ عَنِ التَّوْحیدِ بِعِبارَةٍ فَهُوَ مُلْحِدٌ ، وَ مَنْ أشارَ إلَیْهِ بِإشارَةٍ فَهُوَ زِنْدیقٌ ، وَ مَنْ أوْمَی إلَیْهِ فَهُوَ عابِدُ وَثَنٍ ، وَ مَنْ نَطَقَ فیهِ فَهُوَ غافِلٌ ، وَ مَنْ سَکَتَ عَنْهُ فَهُوَ جاهِلٌ ، وَ مَنْ وَهَمَ أنَّهُ (إلَیْهِ) واصِلٌ فَلَیْسَ لَهُ حاصِلٌ ، وَ مَنْ ظَنَّ أنَّهُ (مِنْهُ) قَریبٌ فَهُوَ (عَنْهُ) بَعیدٌ ، وَ مَنْ (بِهِ) تَواجَدَ فَهُوَ (لَهُ) فاقِدٌ .
وَ کُلُّ ما مَیَّزْتُموهُ بِأوْهامِکُمْ وَ أدْرَکْتُموهُ بِعُقولِکُمْ فی أتَمِّ مَعانیکُمْ ، فَهُوَ مَصْروفٌ مَرْدودٌ إلَیْکُمْ ؛ مُحْدَثٌ مَصْنوعٌ مِثْلُکُمْ ! [۱۸] [۱۹] «کسیکه دربارۀ توحید ، با عبارتی جواب از آن دهد مُلحِد است ، و کسیکه با اشارتی بسوی آن اشاره نماید زندیق است ، و کسیکه به سویش ایماء کند پرستندۀ بت است ، و کسیکه در آن لب بگشاید و سخن گوید غافل است ، و آن سکوت کند جاهل است ، و کسیکه پندارد به سویش واصل گشته است برای او حاصلی نمیباشد ، و کسیکه گمان نماید او به آن نزدیک است از آن دور است ، و کسیکه بنظر خود آنرا وجدان کند فقدان آنرا کرده است .
و تمام چیزهائی را که شما با افکار و اندیشههای خودتان تشخیص میدهید و با عقلهایتان در تمامترین و کاملترین معانی که در نظرتان وجود دارد ادراک مینمائید ، آن چیز بازگشته و ردّ شدۀ به سوی خود شما میباشد ؛ آن چیز حادث و مصنوعی است همانند خود شما!»
کلامِ خواجه عبدالله أنصاری پیرامون توحید و همچنین شیخ عارف خواجه عبدالله أنصاریّ قدَّس اللهُ روحَه در شعر خود میگوید:
ما وَحَّدَ الْواحِدَ مِنْ واحِدِ إذْ کُلُّ مَنْ وَحَّدَهُ جاحِدُ (۱) تَوْحیدُ مَنْ یَنْطِقُ عَنْ نَعْتِهِ عاریَةٌ أبْطَلَها الْواحِدُ (۲) تَوْحیدُهُ إیّاهُ تَوْحیدُهُ وَ نَعْتُ مَنْ یَنْعَتُهُ لاحِدُ (۳) [۲۰]
۱ ـ احدی از آدمیان حقّ توحید ذات واحد را ادا نکرده است ، زیرا تمام کسانی که وصف توحید وی را میکنند خودشان اهل جحود و انکار هستند .
۲ ـ وصف توحید وی برای آن کس که از صفت او سخن میگوید ، عاریتی است که خداوند آنرا نمیپذیرد و ابطال مینماید .
۳ ـ وصف توحید خداوند همان وصف توحیدی است که خودش برای خود میکند ، و توصیف دگری که وی را توصیف میکند همچون تیری است که از نشانه عدول کرده است . و شیخ عارف فقیه صوفی کامل بالمعنَی الحقیقیّ فخر الإسلام و سند الشّیعة و ذُخْر المِلّة عالم بالله و بأمْر اللَه: سَیّد حَیْدر آملی کیفیّت احوال و سلوک مرحوم سیّد حیدر آملی (قدّه) [۲۱] میگوید:
تا ۳۰ ( ادامه در پاورقی)
پرسش کُمَیل از أمیرالمؤمنین علیه السّلام: مَا الْحَقِیقَة ؟!
و امّا آن اقوال مولانا أمیرالمؤمنین علیه السّلام که در «نهج البلاغة» موجود نمیباشد و مشهور است ، پس گفتار اوست که در مقدّمۀ ما ذکر شده است که بدان کُمَیل بن زیاد نَخَعیّ رَضیَ اللهُ عنه را مخاطب قرار داده است:
کمیل چون در اوّل پرسشش از حضرت پرسید: مَا الْحَقِیقَةُ ؟! قَالَ: مَا لَکَ وَ الْحَقِیقَةَ ؟!
قَالَ: أَوَ لَسْتُ صَاحِبَ سِرِّکَ ؟!
قَالَ: بَلَی ! وَلَکِنْ یَرْشَحُ عَلَیْکَ مَا یَطْفَحُ مِنِّی !
قَالَ: أَوَ مِثْلُکَ یُخَیِّبُ سَآئِلاً ؟!
قَالَ: الْحَقِیقَةُ کَشْفُ سُبُحَات ِ
[۲۲] الْجَلَالِ مِنْ غَیْرِ إشَارَةٍ .
قَالَ: زِدْنِی فِیهِ بَیَانًا !
قَالَ: مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ .
قَالَ: زِدْنِی فِیهِ بَیَانًا !
قَالَ: هَتْکُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِّرِّ .
قَالَ: زِدْنِی فِیهِ بَیَانًا !
قَالَ: جَذْبُ الاحَدِیَّةِ بِصِفَةِ التَّوْحِیدِ .
قَالَ: زِدْنِی فِیهِ بَیَانًا !
قَالَ: نُورٌ یَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الازَلِ ، فَتَلُوحُ عَلَی هَیَاکِل [۲۳] ِ التَّوحِید ءَاثَارُهُ.
قَالَ: زِدْنِی فِیهِ بَیَانًا !
قَالَ: أَطْفِ السِّرَاجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ! [۲۴]
«کمیل پرسید: آن حقیقت ثابتۀ قدیمه کدامست ؟!
حضرت فرمود: تو را با آن حقیقت چکار ؟!
عرض کرد: آیا من صاحب اسرار تو نمیباشم ؟!
فرمود: آری ! ولیکن بر تو میتراود و ترشّح مینماید آنچه از فوران وجود من لبریز میگردد !
عرض کرد: آیا امکان دارد مثل توئی پرسندهای را ناامید و بیبهره گذارد؟!
فرمود: آن حقیقت عبارت است از انکشاف و بروز انوار و تقدیسات دلائل عظمت جلال خداوند بدون هیچگونه اشارتی .
عرض کرد: در این باره ، توضیح و بیانی را برای من بیفزا !
فرمود: نیست و تاریک شدن هر موهوم ، با بوجود آمدن و روشن شدن آن معلوم .
عرض کرد: در این باره ، توضیح و بیانی را برای من بیفزا !
فرمود: پاره شدن پردۀ مجاز و اعتبار ، به علّت طغیان و غلبۀ اسرار حقیقیّۀ ازلیّه .
عرض کرد: در این باره ، توضیح و بیانی را برای من بیفزا !
فرمود: جذب نمودن مقام احدیّتش با صفت یکی کردن و وحدت بخشیدن جمیع کائنات و ماسوی را به سوی خودش .
عرض کرد: در این باره ، توضیح و بیانی را برای من بیفزا !
فرمود:نوری است که از سپیده دم ازل و تجرّد ، اشراق میکند؛ و آثارش که توحید و یکی کردن است بر تمامی مظاهر وجود و شؤونات وحدت ظاهر میگردد .
عرض کرد: در این باره ، توضیح و بیانی را برای من بیفزا !
فرمود: چراغ اندیشه و فکر را خاموش کن که تحقیقاً صبح حقیقت و شهود و مشاهده طلوع نموده است.» شرح و تفسیر سیّد حَیْدر حدیث « مَا الْحَقِیقَةُ » کمیل را سیّد حَیدَر در شرح این فقرات آورده است:
این گفتار دارای معانی بسیار میباشد که شارحین آن طیّ شروحشان ذکر کردهاند .
و امّا شرح معنی آن بطور اجمال اینستکه: حضرت اشاره مینماید به ظهور خدای تعالی به صورت مظاهر ، و به عدم مظاهر در عین ثبوت آنها . زیرا گفتارش: کَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلَالِ مِنْ غَیْرِ إشَارَةٍ ، اشاره میباشد به رفع کثرت اسمائیّه پس از رفع کثرت خلقیّه ، که از آن دو تا به «مظاهر» تعبیر میگردد و نیز اشاره میباشد به اثبات آنها و تحقّق آنها بدون اشارهای ، خواه اشارۀ عقلیّه باشد خواه حسّیّه . و این رمز نیکوئی است که اشاره دارد به احاطه و اطلاق حقّ تعالی ؛ به سبب آنکه محیط مطلق اصلاً قابل اشاره نمیتواند بوده باشد . زیرا که آن اشاره امکان پذیر نمیباشد بلکه ممتنع و مستحیل است .
و تقیید «سُبُحات» به جلال دون جمال ، به علّت آنستکه جلال مخصوص به اسماء و صفات است و جمال اختصاص به ذات دارد ؛ یا اختصاص جلال به صفات قهریّه و جمال به صفات لُطفیّه ، همانطور که دانستی. و بر هر یک از دو تقدیر ، سبحات جلال در تقدّم انسب میباشد از سبحات جمال ؛ زیراکشف سبحات جمال ممکن نیست مگر بعد از کشف سبحات جلال . و این سیری میباشد از کثرت به سوی وحدت ، و از خلق به سوی حقّ . و این سیر نزد اکثر علمای طریق و عرفای بالله بسیار پسندیده است .
و گفتار امام: مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ ، ایضاً اشاره است به رفع مظاهر و مشاهده کردن ظاهر را در آنها بطور حقیقت . زیرا هنگامیکه سالک محو بودن موهومات را که عبارت هستند از «غیر» و نامیده میشوند «مخلوقات» ـ که آنها چیزی نیستند مگر نقش خالی موهومی که به استیلاء قوّۀ واهمه و استیلاء شیطان بر او ، در او استقرار یافته و رسوخ پیدا کرده است ـ و از میان برداشته شدن و ارتفاعشان را از وجود خویشتن بطور کلّی ، بالعیان مشاهده نماید ؛ معلوم وی که حقّ تعالی است از میان شکوک و شبهات وهمیّه هویدا و واضح میشود ، و بکلّی از حجاب رهائی پیدا کرده خلاص میگردد . یعنی آسمانِ قلب و روحش ، از ابر و غَمام کثرات خَلقیّه پاک و صاف میشود همچنانکه آسمان از ابر و غمام پاک و صاف میگردد . و از میان آن ابرهای کثرت ، حقّ برای وی ظهور مینماید . به مثابۀ ظهور خورشید پس از زائل شدن ابر از آسمان . و حقّ تعالی را مشاهده میکند مانند مشاهدۀ ماه در آسمان در شب بَدر (چهاردهم) بجهت فرمودۀ رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم:
سَتَرَوْنَ رَبَّکُم کَمَا تَرَوْنَ الْقَمَرَ لَیْلَةَ الْبَدْرِ !
«البتّه شما به زودی پروردگارتان را خواهید دید همچنانکه ماه شب بدر را میبینید!»
و گفتار امام: هَتْکُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِّر، دارای دو معنی میباشد:
اوّل: چون بر انسان این سرّ غلبه یابد ، قدرت اخفاء آنرا ندارد که روحش را از آن باز دارد ؛ مثل حلاّج و غیره . بلکه باکی از اظهار آن ندارد . و ممکن است این اظهار بدون اختیار او بوده باشد مانند کارهای شخص مست در صورت ظاهر .
و بدین امر حضرت اشاره فرمود که گفت: وَلَکِنْ یَرْشَحُ عَلَیْکَ مَا یَطْفَحُ مِنِّی .
«ولیکن برای تو ترشّح میکند و میتراود آنچه از من بالا آمده و لبریز شده است.»
معنی دوّم: چون بر انسان این سرّ غلبه پیدا کند ، به پردهها و حجابهائی که عبارتند از مظاهر ، التفات و توجّه نمیکند ، و مشاهده نمینماید مگر ظاهر در آنها را .
و بنابر این معنی ، مفاد کلام این میشود که از وجه محبوب پرده برداشته میشود ، و بطور کلّی حجاب هَتک میشود و پاره میگردد . یعنی بالکلّیّه حجاب برداشته و مرتفع میشود .
و این معنی از معنی اوّل مناسبتر میباشد با نسبت به آنچه ما اینک درصدد اثبات آن هستیم .
و گفتار امام در دنبال این فقره: جَذْبُ الاحَدِیَّةِ بِصِفَةِ التَّوْحِید ِ (جذب کردن مقام احدیّت ، انسان را با صفت یکی کردن موجودات) شاهد بر این معنی است . زیرا حضرت میفرماید: پس از این مرحله مقام احدیّت ذاتیّهای که قابل کثرت نیست ، او را به سوی توحید صرف و وحدت محضهای که عبارت است از حضرت جمع و مقام فناء محبّ در محبوب که بیانش خواهد آمد ، جذب میکند .
و بدینجهت است که حضرت چون از اینمقام برگذشت ، شروع کرد در مرحلۀ کیفیّت ظهور و تفاصیل حقّ که عبارت میباشد از مقام فَرق بعد از جمع ؛ و فرمود:
نُورٌ یَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الازَلِ، فَتَلُوحُ عَلَی هَیَاکِلِ التَّوْحِیدِ ءَاثَارُهُ . یعنی حقّ که مسمّی میباشد به حقیقت ، نوری است که اشراق میکند یعنی ظهور پیدا مینماید از طرف صبح ازل که عبارت است از ذات مطلقه . فَیَلُوحُ عَلَی هَیَاکِلِ التَّوْحِیدِ یعنی ظهور میکند بر تمام مظاهر وجود به آثارش و افعالش و کمالاتش و خصوصیّاتش معنی « لَوْ کُشِفَ الْغِطَآءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِینًا . و این إخبار است از ظهور ذات در مظاهر اسماء و صفات در ازل و ابد ، و مشاهدۀ وحدت در صورتهای کثرت ، و مشاهدۀ جمع در عین تفصیل ، و وجود تفاصیل در عین جمع ؛ که اینک ذکر آن گذشت . و این مرتبهای است که مقامی مافوق آن نیست و شهودی در ماوراء آن موجود نمیباشد ، و همانست که حضرت تعبیر نموده است از آن به لَوْ کُشِفَ الْغِطَآءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِینًا [۲۵] . «اگر پرده برداشته شود ، بر یقین من چیزی افزوده نمیگردد.» و غیر حضرتگفتهاند: لَیْسَ وَرآءَ عُبّادانَ قَرْیَة ٌ [۲۶] . «در آن سوی عُبّادان قریهای وجود ندارد.»
و از همین جهت بود که چون کمیل طلب زیادتی بیان و شرح نمود حضرت فرمود: أَ طْفِ السِّرَاجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ . یعنی چراغ عقل و سؤال با زبان فکرت را در وقت طلوع صبحِ مکاشفه و مشاهدۀ وجه حقّ در آن کشف ، خاموش کن !
چرا که کشف و شهود ، از عقل و ادراک آن بینیاز است ؛ همچنانکه صبح از چراغ و درخشیدن آن بینیاز است . و عیان احتیاج به بیان ندارد ؛ وَ لَیْسَ الْخَبَرُ کالْمُعایَنَةِ .
و اگر تو بگوئی: این کلام ، گفتاری است غریب عجیب متناقض . ما معنی آنرا نفهمیدیم و به سوی ادراک آن راهی را پیدا ننمودیم . بنابراین قدری واضحتر از این سخن ، پرده از رخسارهاش برگیر ! و یا در صورت مثالی که به ذهن ما نزدیک باشد شرح و بیانی بیاور بطوریکه ما آنرا بفهمیم و از آن به مقصود و مطلوبمان برسیم !
زیرا ما از این جهان غیر از کثرات متباینۀ مختلفهای که در معرض زوال و تغیّر میباشد چیزی را مشاهده نمیکنیم . و ما بدانها علم و شناسائی نداریم مگر آنکه آنها غیر از حقّ هستند و آنها مخلوق و آفریده شده میباشند . و تومیگوئی آنها حقّ هستند و در عالم وجود غیر از حقّ تعالی چیزی وجود ندارد . و تمام موجودات مظاهر او هستند . و در میان حقّ و میان مظاهرش ، در واقع و حقیقت امر ، فرقی نیست !
و این مطلبی است بس مشکل ، و کلامی است بس دقیق که ما معنی آنرا نمیفهمیم . و در میان این کثرات و میان حقّ تعالی فرقی نمیگذاریم مگر بر وجهی که ما گفتیم ؛ و بین گفتار ما و گفتار شما بینونت و اختلاف شدیدی وجود دارد .
من در پاسخت میگویم: این مطلب امری است سهل ، و ادراکش در غایت سهولت و آسانی است ، و معنیش در نهایت وضوح است . و مراراً و کراراً ذکرش به میان آمده است ولیکن تو در ظلمات طبیعت و درکات بشریّت بلکه در أسفل السّافلین از درجات تقلیدی که آن از عظیمترین حجابها میباشد گرفتار شدهای !
و در حقیقت نسبت تو با این گروه و طائفهای که این معنی را میفهمند ، مانند جنین مقیّد در زندان مَشیمه است نسبت به طفل ممیِّز ، یا مانند طفل ممیّز نسبت به شخص عاقل ، یا مانند شخص عاقل نسبت به مرد عالم ، یا مانند مرد عالم نسبت به رجل عارف ، یا مانند رجل عارف نسبت به ولیّ کامل ، یا مانند ولیّ نسبت به پیغمبر ! و میان این مراتب تفاوتی است بسیار .
و لهذا خدای تعالی فرمود: إنَّ فی ذَلِکَ لَا یاتٍ لاِولی الالْباب ِ [۲۷] . تا آنکه طمع ننمایند در آن ، قِشریّین و صاحبان پوستۀ بدون مغز و لُبّ ؛ آنانکه اهل ظاهرند و اهل تفکّر و اندیشهاند و بس . و این به جهت آن میباشد که این دسته نسبت به انبیاء و اولیای کُمَّلین که ایشان اُولوالالباب هستند ، همچون پوست و قشرند نسبت به مغز و لبّ.
استدلال سیّد حیدر بر وحدت وجود از حدیث کمیل به احسن وجه و معذلک ما الآن شروع میکنیم در بیان و تفسیر آن یکبار دگر بلکه بارهای عدیده ، با نیکوترین وجه و لطیفترین امثله ؛ و در ایصال این معانی به ذهن تو کوشش مینمائیم ، و در آن ایصال بر خدای تعالی اتّکال میکنیم .
و بنابر این اساس میگوئیم: بدانکه چون تو این مسأله را به تحقیق و برهان به اثبات رساندی که وجود واحد است ، و آن مطلق است و مقیّد نمیباشد ، و آنکه موجودات مقیّده منسوب بدان وجود مطلق هستند ؛ در اینصورت دانستی که موجودات مقیّده در حقیقت وجود ندارند . چرا که وجودشان اضافیّۀ نسبیّه است . زیرا عبارت میباشند از اضافه و نسبت مطلق به مقیّدی که این اضافه و نسبت تحقّقی در خارج ندارد .
و همچنین دانستی که وجود مطلق همان مقیّد است بعینه ولیکن با وجهی دیگر . و دانستی که مقیّد همان مطلق است با قید اضافه . و دانستی که در خارج موجودی وجود ندارد مگر وجود مطلق . به سبب آنکه اگر تو اضافات و نِسَب را در جمیع موجودات اسقاط کنی ، وجود را بر صرافت وحدت و مُحوضَتِ اطلاق خود خواهی یافت ، و وجود مقیّد را موجود به وجود مطلق ، و معدوم بدون آن خواهی یافت .
و اینست معنی کلامشان: التَّوْحیدُ إسْقاطُ الإضافات ِ [۲۸] .
و مثال این مطلب بعینه ـ یعنی مثال آن وجود مطلق با وجود مقیّد ، و موجودیّت مقیّد و معدومیّت آن ـ مثال خورشید است با سایههای موجودۀ بواسطۀ آن هنگامیکه سایهها به وجود میآیند و هنگامیکه از میان میروند . زیرا سایهها موجودیّتی ندارند مگر بواسطۀ خورشید . بجهت آنکه اگر خورشید نباشد برای سایه ابداً وجودی در میان نمیباشد . با وجود آنکه اگر خودخورشید ظاهر گردد برای سایهها وجودی نیست . پس وجود سایهها به خورشید است ولیکن غیبت و انعدامشان از خورشید بواسطۀ جرم خورشید و اشعّۀ آن میباشد . و این بدانجهت است که اگر خورشید با شکلش و شعاعش ظهور کند ، ظِلال و سایهها فانی میشوند و از اصل وجود و هستیشان متلاشی میگردند . و چون خورشید با ذات و جرمش از ظلال غایب شود ولیکن فقط از جهت اثر ظهوری برای آنها داشته باشد ، آن ظلال بر اصل قرار وجودی خویش باقی میمانند ، و سایهای میشوند که متعیّن به وجود ظلّیّۀ خود میباشند .
لهذا در حقیقت ، وجود نیست مگر برای شمس و اثر شمس . برای ظلال چیزی نیست مگر اسم و اعتبار . و میدانیم ما که اسم و اعتبار دو امر عدمی هستند و موجودیّتی در خارج ندارند ، بنابراین همگی وجود موجودات بالنّسبه به وجود حقّ اینطور میباشند .
چون حقّ اگر با وجود خود ظهور کند ، برای مخلوق وجودی باقی نمیماند . زیرا وجود خلق ـ کما تقدّم ـ چیزی نمیباشد مگر اضافی اعتباری . و اضافه و اعتبار در خارج موجود نیستند .
استدلال سیّد حیدر: اثبات وحدت وجود از آیۀ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّاوَجْهَه
بنابر این اصل ، وجود حقیقی نمیباشد مگر از برای حقّ ؛ و اینست معنی قول خدا: کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ و لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُون َ [۳۱] .
یعنی تمام موجوداتیکه اضافه و نسبت با حقّ دارند ، در نفس الامر همگی هالک و نابودند مگر ذات او . ذات باقی است ابداً . لَهُ الْحُکْمُ یعنی بقاء حقیقی ابدی از برای اوست . وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُون َ یعنی جمیع این موجوداتبعد از طرح نسبت و اسقاط اضافهشان بسوی خدا بازگشت میکنند . و کلمۀ « وَجه » به اتّفاق علماء ، مراد از آن « ذات » است . لهذا باید تقدیر را در آیه لفظ ذات گرفت . کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ ، أَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَه ِ [۳۲] .
و بدینجهت است که خدای تعالی میگوید: کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی' وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَـٰلِ وَ الْإ کْرَام ِ [۳۳] .
و اراده کرده است از کلمۀ « عَلَیْها » حقیقت وجود را که موجودات بدان قیام دارند و تفسیر این دو آیه مراراً گذشت . و حقّ آنستکه این دو آیه پس از قول خدا: اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ' تِ وَالارْض ِ ـ تا آخر آیه [۳۴] ، و قول خدا: سَنُرِیهِمْ ءَایَـٰتِنَا فِیٓ الافَاقِ وَ فِیٓ أَنفُسِهِمْ [۳۵] ـ تا آخر آن ؛ از عظیمترین آیات قرآن و شریفترین آنها در باب توحید و تحقیق آن هستند . وَ تِلْکَ الامْثَـٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَآ إِلَّا الْعَـٰلِمُون َ [۳۶] .
و اگر تو در صدد اشکال آمده بگوئی: این مثال مطابق مدّعای تو نیست ؛بجهت آنکه تو گفتی: برای ظلال و سایهها وجودی باقی نمیماند مگر پس از غیبوبت شمس از آن . و ایضاً گفتی: وجود خلق باقی نمیماند مگر به وجود حقّ . و از این بالاتر گفتی که: «خَلق ، حقّ است به اعتباری و خلق است به اعتباری» در حالیکه سایهها و ظلال اینطور نمیباشند . زیرا سایه بهیچوجه من الوجوه خورشید نیست .
من در پاسخت میگویم: در مثال ، مطابقت از تنها وجه واحدی کفایت میکند ؛ و آن وجه عبارت از اینستکه: ظلال وجودی ندارند مگر به شمس ، و به غیبت شمس از آنها با جسم و ذات خودش ؛ و همچنین خلق نسبت با حقّ اینچنین هستند ، زیرا خلق دارای وجودی نیستند مگر با حقّ و با غیبت حقّ از آنان ذاتاً و حقیقةً .
پس همانطور که غیبت شمس عبارت است از برقراری و قیام ظِلّ بنفسه و تعیُّنِه ، و حضور شمس عبارت است از فناء ظلّ و عدم آن ، همچنین غیبت حقّ عبارت است از قیام خلق بنَفسهم و تقیّدِهم ، و حضور حقّ عبارت است از فنایشان و عدمشان .
و این کلام خدای تعالی: ک ُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی' وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلَـٰلِ وَ ا لْإ کْرَامِ اشارهای است بدین معنی . پس این مهمّ را بفهم زیرا که دقیق است ؛ و با وجود دقّتش لطیف است !
و این مثال خورشید و سایه (شمس و ظلّ) مثالی نیست که منحصر به من بوده باشد بلکه جمیع اندیشمندان و ارباب تحقیق بدین معنی روی آوردهاند ، و این مطلب بر اهلش پنهان نمیباشد و إن شاءالله تعالی در گفتارشان پس از این خواهی یافت .
بحث سیّد حیدر پیرامون آیة: أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ و حقّ جلّ جلاله اشاره بدین معنی کرده است در کلامش:
أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُ و سَاکِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا
الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً * ثُمَّ قَبَضْنَـٰهُ إِلَیْنَا قَبْضًا یَسِیرًا [۳۷] .
«آیا ندیدهای تو و نظر ندوختهای بسوی پروردگارت که چگونه سایه را گسترش داد ؟! و اگر میخواست ، آنرا ساکن میکرد . و سپس ما خورشید را راهنما برای او قرار دادیم . و پس از آن ما به آسانی آن سایه را بسوی خودمان جذب نمودیم.»
مراد حقّ متعال از ظلّ و شمس در این آیه ، لیل و نهار نمیتواند بوده باشد ؛ همانطور که رأی ارباب تفسیر بر آن بوده است . زیرا در دنبالش میفرماید: وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاسًا وَ النَّوْمَ سُبَاتًا [۳۹] . «اوست همان کس که شب را برای شما پوشش و لباس قرار داد ، و خواب را آرامش.» [۴۰]
بلکه مراد از شمس و ظلّ «وجود و عدم» میباشد همانطور که ما در اصل سوّم و دوّم از این کتاب بدان اشاره کردهایم . و تأویل این آیه طویل و تفسیرش عریض است که اینک جای آن نمیباشد .
و منظور ما اینستکه مراد از ظلّ و تمدید آن ، وجود اضافی اعتباری است که بر جمیع موجودات ازلاً و ابداً کشیده شده است . و مراد از سکون آن اعدام و اهلاک آنست بر وجهی که اخیراً ذکر شد . و مراد به جعل شمس دلیل بر آن ، شمس حقیقت است که وجود مطلق و مسمّی به نور میباشد در قوله: اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ' تِ وَ الارْضِ . و مراد از قبض آن عدم اضافه و نسبت آنست بسوی وجود مطلق ، و اسقاط آنست بالجمله . و مراد از تَیسیر آن ، آسانی و یُسرِ اسقاط اضافه و اعتبار ، و ابقاء وجود بر صرافت وحدت خویشتن میباشد . و در آنچه را که ما در این باره ذکر کردیم ، مرجع ما اصطلاحات عرفاء بالله است . زیرا ایشان این اصطلاح را در این مسأله ذکر نمودهاند ؛ و اوّلاً شروع کردهاند در تعریف و تحقیق ظلّ ، و سپس ظلال را تقسیم کردهاند و به نام ظلّ اوّل و ظلّ دوّم نامگذاری نمودهاند ، و ثانیاً شروع کردهاند در تفصیل و تعیین ظلال .
امّا گفتارشان در تعریف آنستکه گفتهاند: ظلّ عبارت است از وجود اضافی که با تعیّن اعیان ممکنات ظهور پیدا میکند . و احکام ظلال که معدومات میباشند ، با اسم حقّ که «نور» است و وجود خارجی میباشد ـ که تعیّنات بدان نسبت مییابند ـ ظهور مییابند . بنابراین نوری که ظاهر است به صوَر اعیان ممکنه ، تاریکی و ظلمتِ عدمیّت آنها را میراند و میزداید . و لهذا اعیان ممکنه ظلّ میشوند ، بجهت آنکه ظهور ظلّ بواسطۀ نور است و عدمیّت آن فی نفسه و بواسطۀ خود آنست .
قالَ اللهُ تعالَی: أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ ، یعنی خداوند وجود اضافی را بر ممکنات گسترش داد . بنابراین ظلمتی که در مقابل این نور میباشد عبارت است از عدم . و هر ظلمتی عبارت است از عدم النّور از چیزی که شأنیّت نورانی شدن را داشته باشد . و به همین دلیل به کفر ، ظلمت گویند بجهت عدم نور ایمان در دل که شأنیّت نورانی شدن را دارد . خدای تعالی میگوید:
اللَهُ وَلِیُّ الَّذِینَ ءَامَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَی النُّور ِ ـ تا آخر آیه. [۴۱]
این بود عبارت ایشان در تعریف ظلّ ، و امّا سخنشان در تفصیل و تقسیم ظلال از آنجهت است که آنان عقل اوّل را «ظلّ اوّل» قرار دادهاند ، و جمیع عالم را «ظلّ ثانی» .
امّا قرار دادنشان عقل اوّل را به ظلّ اوّل ، بجهت این کلامشان است که گفتهاند: ظلّ اوّل عبارت است از عقل اوّل زیرا اوّلین تعیّنی که به نور حقّ تعالی ظهور کرد و قبول صورت کثرت را ـ که از شؤون وحدت ذاتیّه است ـ به خود گرفت ظلّ اوّل بود .
و نیز بجهت آنکه انسان کامل که مسمّی میباشد به «انسان کبیر» حقیقت همین عقل است یا خود این عقل است ؛ آنرا به «ظلّ الإله» نام نهادهاند و گفتهاند : ظِلُّ الإلَهِ هُوَ الإنْسانُ الْکامِلُ الْمُتَحَقِّقُ بِالْحَضْرَةِ الْواحِدیَّة . «سایۀ خدا فقط انسان کامل است که به حضرت واحدیّت حقّ متحقّق گشته است.»
و همچنین است داستان نسبت به تسمیۀ آنان خلفاء الله را به ظلّ ، در سخنشان که میگویند: ا ُولَـٓئِکَ ظِلُّ اللَهِ فی الارْض . «آنها سایۀ خداوند هستند در روی زمین.»
و ایضاً آنچه را که دربارۀ سلاطین مجازی میگویند: آنها سایۀ خدا هستند بر روی زمینها ؛ و أمثال ذلک .
و امّا قرار دادنشان جمیع عالم را به ظلّ ثانی ، بواسطۀ گفتارشان است که میگویند: عالم ظلّ ثانی میباشد و غیر از وجود حقّ که ظاهر است به صور ممکنات جمیعاً ، در عالم وجود چیزی نیست .
بناءً علیهذا بواسطۀ ظهور حقّ با تعیّنات ممکنات ، وجود حقّ نامیده میشود به اسم «سِوَی» و به اسم «غَیر» به اعتبار اضافه و نسبت حقّ به ممکنات. زیرا وجودی برای ممکن نمیباشد مگر به مجرّد این نسبت . و گرنه وجود عین حقّ است . و ممکنات با عدمیّت خودشان در علم حقّ ثابت هستند. ممکنات شؤون ذاتیّۀ حقّند . بنابراین ، عالم صورت حقّ است . و حقّ هویّت و روح عالم است . و این تعیّنات در وجود ، احکام اسم «الظّاهر» حقّند که آن الظّاهر ، مَجلای اسم «الباطن» است ؛ و اللَه أعلم بالصّوابِ و إلیْه المرجعُ و المَـَابُ. [۴۲]
در توضیح پیرامون شرح سیّد حیدر حدیث کمیل را بالجمله این شرح و تفصیلی بود از حدیث کمیل که سیّد حیدر ذکر کرده است ، و الحقّ در توضیح و تفسیر آن از شرع و عقل و شهود چیزی را فروگذار ننموده است . امّا در دو جا بجای تمسّک به تأویل قرآن ، تمسّک به ظاهر لفظ کرده و ارادۀ تأویل از آن نموده است:
اوّل: در آیۀ کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ گفته است: وَ أرادَ بِـ «عَلَیْهَا» حَقیقَةَ الْوُجودِ الْقآئِمَةَ بِها الْمَوْجوداتُ [۴۳] . با آنکه روشن است از جهت لفظ قرآن و ارادۀ معانی ظاهریّه ، مرجع ضمیر در عَلَیْهَا بایستی به الارْض (زمین) باشد نه حقیقت وجود .
سپس در معنی تأویلی ، اگر از آن بتوان آن معانی را استنتاج نمود اشکال ندارد . معانی باطنیّۀ قرآن تنافی و ضدّیّت با معانی ظاهریّۀ آن ندارد ، بلکه در طول یکدگر میباشند . با حفظ معانی ظاهریّه میتوان تمسّک به بواطن قرآن کرد؛ نه آنکه معنی باطنی آن ، معنی ظاهری را ابطال کند و از تمسّک و استظهار بدان اسقاط نماید و آن ظاهر را از اصل آن فرو ریزد .
دوّم: در آیۀ أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ ـ تا آخر فرموده است: وَلَیْسَ مُرادُهُ بِالظِّلِّ وَ الشَّمْسِ ، اللَیْلَ وَ النَّهارَ کَما هُوَ رَأْیُ أرْبابِ التَّفْسیرِ ؛ لاِنَّهُ قالَ عَقیبَهُ: وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاسًا وَ النَّوْمَ سُبَاتًا . بَلِ الْمُرادُ بِهِما الْوُجودُ وَ الْعَدَمُ [۴۴] .
در اینجا نیز گفته میشود: بنا بر اصل حجیّت ظواهر کتاب الله الکریم ، حتماً باید لفظ شمس و ظلّ و لیل و نهار به همین معنی مصطلح و متفاهم عندالعرف و العامّة بوده باشد ، سپس استنتاج معنی تأویلی از آن را به حقیقت وجود حقّ و تعیّنات باید نمود ؛ نه آنکه آیه را صرفاً از معنی ظاهرش منسلخ سازیم و معنی باطن را جایگزین معنی ظاهر بنمائیم !
و علاوه بر این ، استدلال و استشهاد ایشان بر مدّعای خودشان به آیۀ بعدی: « وَ هُوَ الَّذِی » معلوم نگشت . چه اشکال و تهافتی میان این دو آیه است اگر شمس و ظلّ را به معنی ظاهری خود بگیریم و در آیۀ بعدی نیز لیل و نوم را در معنی خود حفظ نمائیم ؟!
لهذا میبینیم حضرت اُستادنا الاعظم قدَّس اللهُ تربتَه در تفسیر این آیات، معانی شمس و ظلّ را بر ظاهر خودش ابقاء فرمودهاند و در تفسیرشان اینطور آوردهاند:
و امّا آنچه را که ذکر کردهاند که این آیات برای بعضی از ادلّۀ توحید به دنبال جهالت مُعرضین از آن و ضلالتشان ریخته شده است ، سیاق آیات مساعد بر این دعوی نمیباشد . و ما اینک قدری برای ایضاح آن ، به سخن میافزائیم.
پاورقی
[۱۸] ـ «جامع الاسرار و منبع الانوار» سیّد حیدر آملی ، با تصحیح و مقدّمۀ هَنری کُربِن ، ص ۷۲ ، در قاعدۀ ثانیه: فی تعریف التّوحید
[۱۹] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: تَواجَدَ فُلانٌ: أرَی مِن نَفْسِه الوَجْدَ . و نیز آورده است: وَجَدَ المَطلوبَ (ض ، ل) و وَجِدَه یَجِدُه ـ و یَجُدهُ بضمِّ الجیم لغةٌ عامریّةٌ لانظیرَ لها فی المِثال ـ وَجْدًا و جِدَةً و وُجْدًا و وُجودًا و وِجْدانًا و إجْدانًا بقَلب الواوِ همزةً: أدْرَکَه و أصابَه و ظفَرَ به بعد ذِهابه ؛ یُقال: وجدتُ الضّآلّة . و تَأْتی وَجَدَ بمعنی عَلِمَ فتَکونُ من أفعال القُلوب فتَنصِبُ مفعولَین ، و مصدرُها الوجود ؛ نحو وَجَدتُ صِدقَک راجحًا.
ـ «جامع الاسرار و منبع الانوار» سیّد حیدر آملی ، ص ۷۲ [۲۰]
[۲۱] در مقدّمۀ کتاب تفسیر «المُحیطُ الاعظم و البحرُ الخِضَمّ ، فی تأویلِ کتابِ الله العزیزِ المُحکم» للسّیّد حیدر الآملی ، در ج ۱ که به تحقیق و مقدّمه و تعلیقۀ سیّد محسن موسوی تبریزی موشَّح شده است ، جناب محترم محقّق در ص ۱۵ تا ص ۱۷ از مقدّمه چنین ذکر کرده است:
توصیف نسخۀ مخطوط و تفسیر «المحیط الاعظم» در کلمات بعضی از أعلام:
علاّمه حجّت مرعشی نجفی در پشت نسخۀ خطّیّه از تفسیر «المحیط الاعظم» که به خطّ مؤلّف سیّد حیدر آملی میباشد و آن نسخه موجود و محفوظ است در مکتبۀ عامّۀ ایشان در بلدۀ قم ؛ در توصیف نسخه و مؤلّف آن مطالب ذیل را نگاشتهاند:
کتاب «المحیط الاعظم» در تفسیر قرآن کریم که از علاّمۀ فقیه محدّث حکیم متألّه متکلّم عارف ادیب السّیّد أبی محمّد رکنِ الدّین حیدرِ بنِ تاجِ الدّین علیّ پادشاه ... ابْن حمزۀ ابن عبیدالله أعْرجِ بن الحسین الاصغر ابن الإمام سیّد السّاجدین علیه السّلام میباشد . وی در آمل متولّد شد و از آنجا در بلاد خراسان و گرگان و اصفهان گردش نمود و سالیانی در اصفهان باقی ماند و از علماء آن استفاده برد . سپس به آمل برگشت و به فخر الدّولة ابن شاه کیخسرو پیوست و از خواصّ او گردید . و این فخر الدّوله از اولاد پادشاه أردشیر بن حسن بن تاجالدّولة است که وی ممدوح ظَهیرالدّین فارْیابی شاعر مشهور میباشد .
آنگاه سیّد حیدر داخل در سلسلۀ عرفاء شد ، و به اصفهان مراجعت نمود و با شیخ عارف نصیرالدّین طهرانی (نزیل محلّۀ دردشت مشهور به باب شیراز از محلاّت اصفهان) اجتماع کرد و با دست او «خرقه» پوشید و از وی تلقّی «ذکر» نمود . سپس از آنجا به سوی عراق کوچ کرد و مشاهد ائمّه را زیارت نمود و در نجف اشرف سکنی گزید . و از آنجا به حجّ رفت و پس از آن به نجف برگشت .
علوم رسمیّه و مقدّماتیّه را از پدرش و از علماء آمل فرا گرفت ، و عرفان را از شیخ عبدالرّحمن قدسی ، و فقه را از فخر المحقّقین ابن علاّمه اخذ نمود ، و فخر المحقّقین او را به «زین العابدین ثانی» خطاب میکرد .
سیّد حیدر از او با اجازه روایت میکند ، و صورت آن اجازه در این کتاب مذکور است . و شیخ او را با این جملات در آن اجازه تعبیر نموده است: السّیّدُ الاعظم ، الإمامُ المُعظّم ، أفضلُ العلمآءِ فی العالَم ، أعلمُ فُضلآءِ بنی ءَادَم ، مُرشدُ السّالکین، غِیاثُ نفوسِ العارفین ، مُحیی مَراسمِ أجدادِه الطّاهرین ، الجامعُ بَین المعقولِ و المنقول ، و الفروعِ و الاُصول ، ذوالنّفسِ القُدسیّة ، و الاخلاقِ النّبویّة ، شَرفُ ءَالِ رسولِ ربِّ العالَمین ، أفضلُ الحآجّ و المعتمِرین ، المَخصوصُ بعنایةِ ربِّ العالمین ، رکنُ الملّة و الدّین ـ إلخ .
و این اجازه بر پشت صفحۀ «جوامع الجامع طَبْرسیّ» نوشته شده است که آنرا سیّد در نزد فخر قرائت نموده است و تاریخ اجازه سنۀ ۷۶۱ در حِلّه میباشد .
و «فصوص» و «منازل السّآئرین» را بر شیخ عبدالرّحمن بن أحمد قدسی قرائت کرده است و وی برای او اجازه داده است ، و تاریخش ۷۳۵ میباشد .
سیّد حیدر بیست و چهار کتاب تصنیف نموده است . از آن جمله است «المحیطالاعظم» که در چند مجلّد میباشد و این مجلّد از زمرۀ آنهاست . و تمام این نسخه به خطّ خود اوست . و این نسخه در خزانۀ کتب حجّة الإسلام و المسلمین حاج آقا حسن حسینی قمّی مشهور به سیّدی ، از جمله کتابهای جدّ علاّمهاش حاج میرزا أبوطالب قمّی داماد محقّق صاحب «قوانین» بوده است . او بر ما منّت گذارد در ادخال این نسخۀ وحیده در دنیا در مکتبۀ عامّۀ موقوفهای که من در شهر قم تأسیس نمودهام . و یک جلد دیگر آن به خطّ مصنّف در مکتبۀ الإمام علیّ علیه السّلام موجود است .
و مصنّف ما کتابهای دگری دارد از جمله کتاب «کَشکولٌ فیما جرَی علَی ءَالِ الرّسول» و کتابٌ فی العِرفان که در طهران به اهتمام مستشرق فاضل «مسیو کربن» مدرّس الهیّات در دانشگاه پاریس طبع شده است .
سیّد حیدر دارای آثار دیگری نیز میباشد در علوم مختلفه و فنون متفاوته . ترجمۀ مصنّف در معاجم تراجم همچون «أعیان الشّیعة» و «ریاض العلمآء» و «روضات» و «ریحانة الادب» و غیرها موجود است و باید مراجعه گردد . سیّد حیدر دارای ذرّیّهای است در مازندران . حرَّره الدّاعی الکَئیب شهاب الدّین الحسینیّ المرعشیّ النّجفیّ ، ببلدةِ قم المشرَّفة حرمِ الائمّة علیهم السّلام ، فی صَبیحةِ الخمیس ، ۱۱ مِن ذی القعدةِ سنةَ ۱۳۹۱ القمریِّ ، حامدًا مصلِّیًا مسلِّمًا مستغفِرًا ؛ و الحمدُ للّه علی نِعَمه و ءَالآئه ـ پایان نوشتۀ آیة الله مرعشی بر ظهر کتاب تفسیر «المحیط الاعظم». در اینجا تنبیه بر دو امر ضروری است: اوّل آنکه حقیر این ترجمۀ سیّد حیدر را از مقدّمۀ تفسیر «البحر الاعظم» انتخاب کردم ، زیرا حاوی مطالب بسیار و در نهایت اختصار بود . برای خود کتاب «جامع الاسرار» که با ضمیمۀ رسالۀ «نَقد النّقود فی معرفة الوجود» به اهتمام هنری کربن طبع شده است مقدّمۀ جامعی که حاوی این مطالب باشد نبود . امّا تفسیر «المحیط الاعظم» که بحمدالله اخیراً طبع شده است حاوی مقدّمهای مفصّل و جالب است ، لذا نقل از آن انسب مینمود .
تنبیه دوّم: سیّد حیدر در خاتمۀ کتاب «المقدّمات من کتاب نصّ النّصوص» که در کیفیّت احوال و سلوک خود بیانی دارد ، در ص ۵۳۵ میگوید:
چون خداوند مرا امر به ترک ماسوای خود فرمود و به توجّه به سوی خودش آنطور که شایسته است ملتفت کرد ، مرا الهام نمود تا جائی را برای خود طلب کنم که در آنجا سکونت گزینم و به طاعت و عبادت او اشتغال ورزم بر حسب أمر و اشارهای که نموده بود . لهذا من متوجّه به سوی مکّه شرَّفها الله تعالی شدم ؛
بعد از ترک وزارت و ریاست و مال و جاه و پدر و مادر و جمیع اقارب و برادران و همنشینان . و لباس کهنۀ ژندهای که افتاده و کسی بدان اعتنا نداشت و فاقد ارزش بود در تن پوشیدم ، و از شهرم که آمل بود و از ناحیۀ طبرستان از نواحی خراسان بود بیرون شدم . و من وزیر پادشاهی که در آن بلد بود بودم . و وی از عظیمترین پادشاهان فارس بود ، چرا که او از عظیمترین فرزندان کِسرَی بود و اسمش الملِک السّعید فخرالدّولة پسر شاه مرحوم شاه کیخسرو ـ طیّب اللهُ ثراهما و جَعل الجنَّةَ مثواهما ـ بود . و عمر من در آن هنگام سی سال بوده است ...
و در ص ۵۳۶ و ۵۳۷ گوید: تا رسیدم به مکّه و حجّ وجوبی خود را انجام دادم . و این در سنۀ ( ۷۵۱ ) بود ... پس از آن به نجف اشرف با سلامت بازگشتم و در آنجا ساکن شدم ، و ریاضت و خلوت و طاعت و عبادتی که امکان ندارد از آن بهتر و بلیغتر بعمل آید ، و نه شدیدتر و نه عظیمتر از آن تصوّر دارد ، بجا آوردم . پس افاضه کرد بر قلب من ـ غیر از آنچه را که گفتم ـ از «تأویل القرءَان» و «شرح الفصوص» از معانی و معارف و حقائق و دقائقی که ممکن نیست به هیچوجه من الوجوه آنرا تفصیل داد . زیرا آنها از کلمات الله میباشد که غیرقابل حصر و عدّ و انتهاء و انقطاع است .
پس حضرت حقّ مرا امر فرمود تا بعضی از آنرا برای بندگان خاصّ خودش اظهار کنم . پس شروع کردم در تصنیف کتابی در توحید و اسرارش آنطور که سزاوار است ، و در کوتاهترین مدّت آنرا نوشتم و «جامع الاسرار و منبع الانوار» نام نهادم . سپس بعد از آن «رسالة الوجود فی معرفة المعبود» و پس از آن «رسالة المعاد فی رجوع العباد» و بعد از اینها رسالهها و کتابهائی را نگاشتم ، تا اینکه بالغ بر چهل رساله و کتاب عربی و عجمی شد . و سپس امر کرد مرا حقّ ، به تأویل القرءَان الکریم ، و آنرا پس از تمام آنچه را که گفتم نوشتم و در هفت مجلّد بزرگ بالغ آمد ، و آنرا نامیدم به «المحیط الاعظم و الطَّود الاشمّ ، فی تأویل کتاب الله العزیز المحکم» . و آن در غایت حسن و کمال بیرون آمد ، و در نهایت بلاغت و فصاحت به عنایت ملِک ذی العزّة و الجلال بظهور پیوست ؛ بطوریکه احدی بر من از آن سبقت نجسته است نه از جهت ترتیب و نه تحقیق و نه تلفیق ، و بیان آن در فهرست ایضاً گذشت .
و بعد از این ، حقّ مرا امر کرد به «شرح فصوص الحکم» که منسوب به رسول الله صلّیالله علیه و آله و سلّم است ؛ که آنرا در عالم رؤیا به شیخ اعظم محیی الدّین بن العربیّ دادند و فرمودند: « أوْصِلْهُ إلَی عِبادِ اللهِ المُسْتَحِقّینَ المُسْتَعِدّینَ. » بطوریکه ما آنرا نیز در فهرست آوردهایم . پس من شروع کردم در همین شرح به موجب تقریری که بیان آن گذشت و تحقیقی که ذکر شد .
و ابتدای شروع من در تصنیف «شرح فصوص» در سنۀ هفتصد و هشتاد و یک ( ۷۸۱ ) از هجرت میباشد ، و انتهای آن در سنۀ هفتصد و هشتاد و دو ( ۷۸۲ ) یعنی این شرح در یک سال فقط و یا کمتر از آن پایان یافت . و عمر من در این حال شصت و سه سال ( ۶۳ ) میباشد. رزَقَنا اللهُ الوصولَ و البلوغَ إلی الغایة ، و هو ما قرَّره اللهُ فی اللوحِ المحفوظ ، و وفَّقَنا لإتمامِ مثله کثیرًا ؛ بفضلِه و کرمِه ، و ما ذلک علَی اللهِ بعزیزٍ.
سیّد حیدر تمام این جلد از کتاب را در مقدّمات کتاب «نصّ النّصوص» در شرح «فصوص» قرار داده است ، و از این پس شروع میکند در خود کتاب که در مجلّداتی دگر میباشد . باید دانست آنچه را که از ضمیمۀ تواریخ فوق بدست میآید تولّد او در سنۀ هفتصد و بیست ( ۷۲۰ ) میباشد ، و در پیشگفتار کتاب «جامع الاسرار» بدین سال تصریح نموده است.
[۲۲] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: السُّبْحَة بالضّمّ: الدّعآء ... سُبْحَةُ الله: جَلالُه ، و سُبُحاتُ وَجهِ الله: أنوارُه ؛ تَقولُ: أسألُک بسُبُحاتِ وَجهِک الکَریم ، أیْ بما تُسَبَّح به من دلآئل عَظمتِک . و السُّبُحات أیضً: مَواقعُ السّجود ، ج: سُبَح و سُبُحات
[۲۳] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: الْهَیْکَل: النَّبتُ الّذی طالَ و عَظُم و بلَغ ، و کذلک الشَّجر ؛ الواحدة: هیکَلَة . و : البنآء المرتفع ، و : الضَّخْم مِن کلِّ الحیَوان ، و : مَوضعٌ فی صدرِ الکَنیسة یُقرَّبُ فیه القُربان، و : بَیتُ الاصنام ، و : الصّورةُ و الشَّخصُ ، کقوله: کَساه اللهُ هَیْکَلَ ءَادَمیٍّ ؛ ج: هَیاکِل
[۲۴] ـ «جامع الاسرار» فی الاصل الاوّل ، القاعدة الرّابعة ، ص ۱۷۰ ، تحت شمارۀ ۳۲۷
[ ۲۵ ] ـ در «غُرر الحکم و دُرر الکلم» آمدی آورده است ، و آقا جمال خونساری در شرح مطبوع آن که با تصحیح محدّث ارموی طبع شده است در ج ۵ ، ص ۱۰۸ ، تحت شمارۀ ۷۵۶۹ ذکر کرده است . و در شرح آن گفته است:
اگر بر خیزد پرده ؛ زیاد نشوم من به حسب یقین ؛ یعنی یقین من زیاد نشود . یعنی یقین من به احوال مبدأ و معاد به مرتبۀ کامل است ، که اگر پرده برخاسته شود و معاینه مشاهده کنم ، یقین من زیاد نمیشود زیرا که زیاده بر آن یقین که دارم نمیباشد . و «لَوْ» در اینجا به معنی سوّم است که در معانی آن مذکور شد ؛ و مراد اینستکه اگر پرده هم برخاسته شود که مظنّۀ اینستکه یقین در آن وقت زیاد شود ، یقین من زیاد نمیشود به اعتبار اینکه در نهایت مرتبۀ کمال است و زیاده بر آن متصوّر نیست.
[ ۲۶ ] در «مجمع الامثال» میدانی (طبع سنۀ ۱۳۷۴ ه) با تحقیق محمّد محیی الدّین عبدالحمید از کمال إسمعیل: صدر عمّار و مجد عبّادان
قریةٌ مِن ورآء عُبّادان
و از منوچهری:
بر فراز همّت او نیست جای
نیست آن سوتر ز عبّادان دهی
[۲۷] ـ آیهای با این عبارت در قرآن کریم موجود نیست . آیاتی مشابه آن وجود دارد از جمله آیۀ ۱۹۰ ، از سورۀ ۳ : ءَال عمران: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ اخْتِلَـٰفِ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَـٰتٍ لاّولِی الالْبَـٰبِ . و ذیل آیۀ ۱۹ ، از سورۀ ۱۳ : الرّعد: إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُولُو الالْبَـٰبِ . وذیل آیۀ ۲۱ ، از سورۀ ۳۹ : الزّمر: إِنَّ فِی ذَ'لِکَ لَذِکْرَی' لاِولِی الالْبَـٰبِ .
[۲۸] ـ در «گلشن راز» از طبع عماد اردبیلی ، ص ۷۷ در ضمن تعریف خرابات گوید:
خراباتی شدن از خود رهائی است خودی کفر است اگر خود پارسائی است نشانی دادهاند اهل خرابات که التّوحید إسقاط الإضافات و شیخ محمّد لاهیجی که از عرفای قرن نهم است ، در شرح آن ، ص ۶۲۵ از طبع انتشارات محمودی آورده است:
چون خرابات مقام فناء کثرات است فرمود که: متن: نشانی دادهاندت از خرابات که التّوحید إسقاط الإضافات یعنی ارباب عرفان و اهل ایقان نشانی با تو از خرابات دادهاند و گفتهاند که: التّوحید إسقاط الإضافات ، یعنی توحید اینستکه اسقاط اضافۀ صفت و وجود و هستی به غیر حقّ نمایند . بدانکه ذات حقّ به اعتبار تجلّی و ظهور او در مظاهر ، عین همۀ اشیاء است ؛ و تمامت اشیاء به حقّ موجودند و بدون حقّ معدومند . و از آنکه ذات حقّ تجلّی و ظهور بصورت ایشان نموده است ، اضافۀ وجود بر ایشان کرده میشود . هر گاه که اسقاط این اضافه نمایند هرآینه اشیاء فی حدّ ذاتها معدوم باشند و غیر حقّ هیچ نباشد ؛ و اینست معنی التّوحید إسقاط الإضافات.
و حاجی سبزواری در بحث أصالة الوجود ، در آنجا که فرموده است: لو لم یؤصَّل وحدةٌ ما حصلتْ إذ غیره مَثارَ کثرةٍ أتت ما وُحّد الحقُّ و لا کلْمتُه إلاّ بما الوحدةُ دارتْ معه
در شرحش آورده است: بیانُه أنّه لو لم یکن الوجودُ أصیلاً لم یحصُل وحدة أصلاً ، لانّ الماهیّةَ مَثارُ الکثرة و فِطرتُها الاختلافُ ؛ فإنّ الماهیّاتِ بذواتها مختلِفاتٌ و متکثِّرات و تُثیر غبارَ الکثرةِ فی الوجود. در اینجا در تعلیقه گوید: قولنا و تُثیر غبار الکثرة فی الوجود ؛ و لذا قال العرفآءُ الشّامخون: التّوحیدُ إسقاطُ الإضافات.
[۳۱] ـ ذیل آیۀ ۸۸ ، از سورۀ ۲۸ : القصص ؛ و صدر آیه اینست: وَ لَا تَدْعُ مَعَ اللَهِ إِلَـٰهًا ءَاخَرَ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُو َ
۳۲ ـ آیۀ ۱۱۵ ، از سورۀ ۲ : البقرة: وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ إِنَّ اللَهَ وَ'سِعٌ عَلِیم
[۳۳] ـ آیۀ ۲۶ و ۲۷ ، از سورۀ ۵۵ : الرّحمن
[۳۴] ـ ما در همین دورۀ علوم و معارف اسلام در قسمت «الله شناسی» ج ۱ ، در مبحث اوّل و دوّم ، از ص ۲۵ تا ص ۷۶ از این کریمۀ مبارکه بحث نمودهایم .
[۳۵] ـ و ایضاً در همین مصدر ، در مبحث سوّم و چهارم ، از ص ۷۹ تا ص ۱۳۰ از این آیۀ مبارکه بحث نمودهایم
[۳۶] ـ آیۀ ۴۳ ، از سورۀ ۲۹ : العنکبوت: «و این مثالها را ما برای آدمیان میزنیم ، ولیکن آنها را تعقّل نمیکنند مگر عالمان.»
[۳۷] ـ آیۀ ۴۵ و ۴۶ ، از سورۀ ۲۵ : الفرقان
[۳۹] ـ صدر آیۀ ۴۷ ، از سورۀ ۲۵ : الفرقان
[۴۰] ـ در «أقرب الموارد» در مادّۀ سبت آورده است: السُّبات بالضّمّ: الدّهر ، و : الدّاهیَة من الرّجال ، و : النَّوم ، و قیل خفّتُه ، و قیل ابتدآؤه فی الرَّأْس حتّی یبلُغَ القلبَ ، قیل و أصلُه الرّاحَة ؛ و منه فی القرءَان: وَ جَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتًا
[۴۱] صدر آیه ۲۵۷ ، ازسوره ۲: البقره:" خداوند است ولی کسانی که ایمان آوردهاند بیرون میکشاند آنان را از ظلمات بسوی نور ."
[۴۲] ـ «جامع الاسرار و منبع الانوار» سیّد حیدر آملی ، با مقدّمه و تصحیح هانری کربن ، در ضمن الاصل الاوّل ، القاعدة الرّابعة ، از ص ۱۷۰ تا ص ۱۸۰ ، تحت شمارههای ۳۲۷ إلی ۳۴۳
[۴۳] ـ همان مصدر ، ص ۱۷۶
[۴۴] ـ «جامع الاسرار» ص ۱۷۷ و ۱۷۸
تفسیر حضرت استاد علامه آیة: أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ
پس کلام خدا أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُ وسَاکِنًا ، تنظیر است برای شمول جهالت و ضلالت آدمیان ، و رفع کردن خدای تعالی آنها را با رسالت رسولان و دعوت حقّه همانگونه که میخواهد . و لازمۀ این مهمّ آنستکه مراد از امتداد ظلّ ، آن ظلّ حادثی باشد که پس از زوال شمس عارض میگردد و کم کم رو به زیادتی مینهد از جانب مغرب به مشرق ، برحسب و میزان نزدیک شدن خورشید به افق ؛ بطوریکه چون غروب کند ، مقدار امتداد سایه به نهایت رسیده و شب داخل شده است . این سایه در جمیع حالاتش متحرّک است و خداوند اگر بخواهد آنرا ساکن مینماید .
و کلام خدا: ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً ؛ دلیل بر وجود این ظلّ فقط خورشید میباشد که به نورش دلالت دارد بر آنکه در آنجا سایهای وجود دارد ؛ و به انبساط و گسترش آن نور بتدریج ، دلالت دارد بر تمدّد و کشش سایه تدریجاً.
و اگر خورشید در میان نبود ، اصلاً کسی متنبّه وجود سایه نمیگشت . زیرا سبب عامّ و علّت کلّی برای تمیز دادن انسان بعضی معانی را از بعضی دگر ، تحوّل احوال مختلفه و دگرگونی حالات متفاوتهای است که برای وی عارض میگردد ، از فقدان آنها و وجدان آنها .
انسان ، چیزی را که یافته است اگر گم کند متنبّه وجودش میشود ؛ و اگر چیزی را که گم کرده است دریابد متوجّه عدم و نیستی آن میگردد . و امّا امر ثابتی که در آن بهیچوجه تحوّلی نیست و برای او دگرگونی صورتِ تحقّق ندارد، راهی برای تصوّر آن امکان پذیر نمیباشد .
و کلام خدا: ثُمَّ قَبَضْنَـٰهُ إِلَیْنَا قَبْضًا یَسِیرًا یعنی ما آن ظلّ را با اشراق شمس و بالا آمدن آن بتدریج در سطح جوّ ، زائل مینمائیم تا آنکه بکلّی منسوخ گردد و از میان برود .
و در تعبیر خدا از ازاله و نسخ ظلّ به لفظ «قبض» و جذب ظلّ را بسوی خود ، و توصیف قبض را به عبارت «یسیر» ؛ همه و همه دلالت است بر کمال قدرت الهیّه ، و اینکه از برای وی کاری دشوار نیست ، و اینکه فقدان اشیاء پس از وجودشان عبارت از بطلان و انعدامشان نمیباشد بلکه رجوع و بازگشت است بسوی خدای تعالی .
و آنچه را که ما ذکر کردیم در تفسیر « مَدَّ الظِّلَّ » به تمدید سایه پس از زوال شمس ، گر چه معنیای است که مفسّرین ذکر نکردهاند ؛ ولیکن سیاق آیات ـ بطوریکه اشاره بدان نمودیم ـ ملائمت با غیر آن از آنچه را که مفسّرین گفتهاند ندارد .
مانند گفتار بعضی که: مراد ظلّی است که مابین طلوع صبح صادق تا طلوع آفتاب کشیده میشود . و مانند گفتار بعضی که: مراد ظلّی است که مابین غروب شمس تا طلوع آن است . و مانند گفتار بعضی که: مراد آن سایهای است که از مقابلۀ کوههای مستحکم یا بناء یا درخت در برابر نور خورشید پس از طلوعش پدیدار میگردد . و مانند گفتار بعضی که ـ و این سخیفترین گفتار است : مراد روزی است که خداوند آسمان را بیافرید و آنرا به مثابۀ قُبّهای قرار داد ، پس از آن زمین را در زیر آسمان بگستراند ، و آسمان سایهاش را بر زمین بیفکند. [۴۵]
در آنچه حضرت استاد در این مقام افاده فرمودهاند که در نهایت اتقان و استحکام است ، جای شبهه و تردید نیست ؛ ولیکن برای حقیر مطلبی در پیرامون فرمایشاتشان بنظر رسیده است که ذکر آن بیمناسبت نمیباشد . و آن اینستکه: چرا ظلّ را منحصر به ظلّ خورشید از زوال خورشید تا غروب آن بگیریم ؟ بلکه میتوانیم آیه را به اطلاق خود در جمیع جهات باقی نگهداشته و مرا از ظلّ را ظلّ در تمام شبانه روز بگیریم ، از زوال شمس تا زوال شمس . توضیح آنکه: هر کس در موقع زوال خورشید از دائرۀ نصف النّهار که شمس تحقیقاً در سَمْت الرّأس وی واقع است ، سایهای را تدریجاً از محلّ خود رو به مشرق میبیند که کمکم زیاد شده ، و کمترین آن موقع زوال و زیادترین آنها هنگام غروب شمس و استتار آن در تحت افق میباشد . این نخستین سایه است بر حسب فرض ما . این سایه در اثر شاخص و یا کوه و بنا و درخت و أمثالها پدیدار میگردد .
دوّم سایۀ شب است که حقیقت شب (لَیل) را میسازد . و آن عبارت است از سایۀ حاصلۀ از غروب شمس تا طلوع آن . این سایه گرچه از جهت عدم تابش نور بدان تفاوتی ندارد و سراسر شب در ظلمت ظلّ مخروطی که نیم کرۀ زمین را احاطه کرده است یکسان میباشد ، امّا از جهت شدّت و ضعف متفاوت است .
از غروب که بگذریم سایۀ شب کمکم شدید و تند و پر رنگ میشود ، تا درست نیمۀ شب که خورشید در آن سوی زمین در سَمت القَدَم ما آمده است آخرین درجۀ ظلمت شب است . امّا از نصف شب تا طلوع آفتاب بتدریج سایه از نهایت شدّت و ظلمت رو به ضعف میرود ، تا در آنِ پیش از طلوع آفتاب که ضعیفترین رنگ و تیرگی را دارد .
سوّم سایۀ روز است از طلوع آفتاب تا زوال آن . به مجرّد طلوع خورشید سایۀ شب از میان میرود و ابداً ذرّه و نقطهای از آن تحقّق وجودی ندارد ؛ امّا همینکه خورشید طلوع کرد ، در برابر شاخص یا بنا و درخت و جَبل و أمثالها سایهای بر روی زمین به سمت مغرب میافکند که در هنگام طلوع بلندترین سایهها است ، و کمکم هرچه خورشید بالاتر آید کم میشود تا نزدیک زوال یعنی یک آنِ به زوال مانده کوتاهترین سایه میباشد .
در تمام این مدّتِ شبانه روز ، ظلّ موجود است ؛ و امتداد ظلّ مصداق خارجی دارد . و دلالت شمس بر آن ایضاً متحقّق است . و اگر خدا بخواهد در هر آن ، آن سایه را از حرکت متوقّف کند ، با ایستادن زمین و درنگ حرکت شبانهروزی امکان دارد . و همچنین جذب سایه را که خداوند بسوی خودش نموده و به قبض ظلّ نامیده است ، در هر آن از شبانه روز مصداق خارجی دارد . و آسان بودن آن جذب و قبض ظلّ نیز برای حضرت حقّ متعال یکسان است .
طلوع آفتاب رسالت و درخشش و بسط نور آن نسبت به مؤمنین و تابعین همیشه هست ؛ و عناد و عدم ایقان و ایمان و ضلالت و جهالت معاندان نیز بطور مختلف همیشه موجود است .
از اوّل زوال که در تنظیر آیه به ظلّ تعبیر شده است ، عناد آنان کمکم زیاد میشود تا غروب آفتاب که ضلالت به حدّ نهایت میرسد ، و باز هم در حدّی متوقّف نمیشود بلکه تا نیمۀ شب که خورشید رسالت در دورترین مکان از آنها قرار گرفته است ، ضلالت به حدّ اعلاء و اکمل رسیده است . و از این پس خداوند ضلالت را به خود جذب میکند و سایۀ لیلیّه رو به ضعف میرود تا طلوع آفتاب که دیگر هیچ اثری از آن باقی نمیماند .
و از طلوع آفتاب که بزرگترین ظلّ به سمت مغرب کشیده شده است ، حکم ضلالت صِرف و گمراهی بَحتِ آنان را دارد که رفته رفته بواسطۀ بروز و ظهور و بر بالا آمدن شمس رسالت ، آن ضلالت تبدیل به هدایت ؛ و آن ظلمت سایه مبدّل به نور میگردد . و تا هنگام زوال اثری از آن گمراهیهای بحت و ضلالتهای محض باقی نمانده ، و خورشید رسالت همه را به خود جلب و جذب نموده ، و سایهها بکلّی منسلخ و زائل و از میان برداشته شدهاند .
مراد از غروب آیۀ « مَدَّ الظِّلَّ » تمام شبانه روز است نه از زوال بنابراین انسب آنستکه از جهت ضلالت و هدایتی که در آیات قبلی وارد است و آیۀ مَدَّ الظِّلَّ برای مثال و تنظیر آورده شده است ، حالت خورشید و ظلّ را در تمام شبانه روز مدّ نظر گرفت . از زوال شمس تا نیمۀ شب که رفته رفته ظلّ گسترده میشود و تاریکتر میشود ، حکم معاندینی را دارد که در اثر تابش خورشید رسالت ، متابعت از آن نکرده و روز به روز بر ضلالت و جهالتشان افزوده میگردد تا به حدّ نهائی خود میرسد . و از نیمۀ شب تا زوال شمس حکم معاندین و گمراهانی را دارد که بواسطۀ شمس رسالت ، رفته رفته عنادشان را از دست داده و پیوسته دارای صفا و ایمان میشوند ، تا زوال شمس که ذرّهای از ظلمت در آنها وجود ندارد . ایشان موحّد صرف و انسان کامل گشتهاند ، و پاک و مطهّر و اهل یقین و عرفان شدهاند . و سایۀ هستیشان را خداوند جذب نموده و « قَبْضًا یَسِیرًا » دربارۀ آنان صادق میشود .
باری ، در امکان عبور از مراحل نفسانی و منازل خویشتن و وصول به مقام فعلیّت تامّۀ انسانی و حرم حضرت کبریائی ، فخر الفلاسفة و الحکماء مرحوم حاج ملاّ هادی سبزواری قدَّس اللهُ تربتَه [۴۶] ترجمۀ احوال حاج ملاّهادی سبزواری بقلم دکتر غنیّ از مجلّۀ «یادگار پ غزلیّات آبداری به طالبان ص ۵۴ (ادامه پاورقی)
کوی او و عاشقان روی او مرحمت کرده است ؛ و ما فعلاً از او سه غزل نقل میکنیم:
غزلهائی از حکیم سبزواری در عظمت عرفانی مقام انسانی
غزل اوّل:
سینه بشوی از علومِ زادۀ سینا
نور و سَنائی طلب ز وادی سینا
یار عیان است بینقاب در اعیان
لیک در أعیُن کجاست دیدۀ بینا
ساغر مینا ز دست پیر مغان گیر
چند خوری غم به زیر گنبد مینا
طعنه به وَیْسِ قَرَنْ زنیّ و قرین است
دیو و ددت قرنها و سآءَ قَرینا
نیست روا ما قرین ظلمت دیجور
روی تو عالم فروغْ ماه جبینا
پرتو مهر از فلک به خاک گر افتد
خود چه شود ، عیسیا سپهر مکینا
یک نفس ای خاک راهِ دوست خدا را
بر سر اسرارِ زارِ خاک نشین آ [۴۷]
غزل دوّم:
ما ز میخانۀ عشقیم گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چند
ای که در حضرت او یافتهای بار ببر
عَرضۀ بندگیِ بیسر و سامانی چند
کای شه کشور حُسن و مَلِک مُلک وجود
منتظر بَر سر راهند غلامانی چند
عشق، صلح کل و باقی همه جنگ است و جدل
عاشقان جمع و فِرَق جمع پریشانی چـند
سخن عشق یکی بود ولی آوردند
این سخنها به میان زمرۀ نادانی چـند
آنکه جوید حرمش گو به سر کوی دل آی
نیست حاجت که کند قطع بیابانی چـند
زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروش
خرده بینهاست درین حلقه و رندانی چـند
نه در اختر حرکت بود و نه در قطب ، سکون
گر نبودی به زمین خاک نشینانی چـند
ای که مغرور به جاه دو سه روزی بر ما
کشش سـلسـلۀ دهـر بـود آنی چند
هر در أسرار که بر روی دلت بربندند
رو گشایش طلب از همّت مردانی چند [۴۸]
غزل سوّم:
اختران ، پرتو مشکوۀ دل انور ما
دل ما مَظهر کل ، کل همگی مظهر ما
نه همین اهل زمین را همه باب اللهیم
نُه فلک در دورانند به دور سر ما
برِ ما پیر خرد طفل دبیرستان است
فلسـفی مُـقتبِسی از دل دانشـور ما
گر چه ما خاک نشینان مرقّع پوشیم
صد چو جم خفته به دریوزهگری بر در مـا
چشمۀ خضر بود تشنه شراب ما را
آتش طـور شـراری بود از مَـجمـر ما
ای که اندیشۀ سر داری و سر میخواهی
به کدوئی است برابر سر و افسر برِ مـا
گو به آن خواجۀ هستیطلب و زهد فروش
نبود طالب کالای تو در کشور ما
بازی بازوی نصریم نه چون نسر به چرخ
دو جهان بیضه و فرخی است به زیر پر مـا
ماه گر نور و ضیا کسب نمود از خورشید
خود بود مکتسِب از شعشعۀ اختر ما
خسرو مُلک طریقت به حقیقت مائیم
کُلَه از فقر به تارک ز فنا افسر ما
عالم و آدم اگر چه همگی اسرارند
بود أسرار کمینی ز سگانِ در ما [۴۹]
حکیم ادیب و فیلسوف نادر الوجود ما مرحوم حاج ملاّ هادی سبزواری رفَع اللهُ مرتبتَه ، اشعار عرفانی و حقائق عِلوی وی منحصر در قالب غزل نبوده است . او ترجیع بند و مثنویّات و مقطَّعات و رباعیّات و ساقینامهای دارد که هریک مشحون از اسرار و لطائف میباشد ؛ بالاخصّ در ساقینامۀ خود که حقّاً بیداد میکند ، و از بلندی مرتبۀ کنایات و تشبیهات معقول به محسوس ، نظیر ساقینامۀ رَضِیّ الدِّین آرْتِیمانی منتخبی از ساقینامۀ توحیدی رضیّ الدّین آرتیمانی [۵۰] در سلاست مطلب و روان بودن ذوق در ص ۶۰ تا ۶۱ (ادامه پاورقی) قوالب عبارات بدیعه ـ حقّ مطلب را چنان ادا مینماید که در سرحدّ کرامت باید به حساب آورد .
ساقینامۀ سراپا می و شراب فنا ، از مرحوم حکیم عالیمقام حاج ملاّ هادی سبزواری
مرحوم حکیم عالیمقام حاج ملاّ هادی سبزواری در ساقی نامۀ آبدار و جان فزا و روح انگیز خود گوید:
دگر بارم افتاد شوری به سر
به جانم شده آتشی شعلهور
که دستارِ تقوی ز سر افکنم
ز پا کُندۀ نام را بشکنم
ملولم از این خرقه و طَیْلسان
که بتهاست در آستینم نهان
تو بنمای آن چهرۀ آتشین
که آتش فتد در بت و آستین
چه آتش که از خود ستاند مرا
نه ز اغیار تنها رهاند مرا
ز وحدت دلا تا کی اندر شکی
یکی گو ، یکی دان ، یکی بین ، یکی
بیا ساقیا دَر دِه آن راحِ روح
که یابم ز فیضش هزاران فتوح
صباح است ساقی صبوحی بیار
مِئی کاو نخواهد صراحی بیار
بلی کِیْ صراحی بود رازْ دار
به بزمی که نبود خودی را شمار
نخستین که کردند تخمیرِ طین
گل ما نمودند با می عجین
ندیمان وصیّت کنم بشنوید
که عمر گرامی به آخر رسید
چو این رشتۀ عمر بگسسته شد
به آغازْ انجام پیوسته شد
بشد مُلْک تن بیسپهدار جان
به یغما ربودند نقد روان
خدا را دهیدم به میشست و شوی
بپاشید سِدرم از آن خاکِ کوی
بجویید خشتم ز بهر لَحَد
ز خشتی که بر تارُک خُم بود
بسازید تابوتم از چوب تاک
کنیدم میآلوده در زیر خاک
چو از برگ رَز نیز کَفْنم کنید
به پای خم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دَم احتضار
همین بر زبانم بود نام یار
نه شمعم جز آن مَه به بالین نهید
نه حرفم جز از عشق تلقین دهید
ز مرد و زن اندر شب وحشتم
نیاید کسی بر سر تربتم
بجز مطرب آید زند چنگ را
مغنیّ کشد سرخوش آهنگ را
به خونم نگارید لوح مزار
که هست این شهید ره عشق یار
چهل تن ز رندان پیمانه زن
شهادت کنند اینچنین بر کفن
که این را به خاک درش نسبت است
ز دُردی کشانِ میوحدت است
که میساختی شیخ سجّاده کِش
به یک دم زدن ، عاشق باده کش
ز نظّاره گردیِّ اهل کِنشت
همه پارسایانِ تقوی سرشت
نبودی بجز عاشقی دین او
جز این شیوۀ پاکْ آئین او
همه کیش او خدمت میفروش
ز جان حلقۀ بندگیّش به گوش [۵۱]
الهی به خاصان درگاه تو
به سرها که شد خاک در راه تو
به افتادگانِ سر کوی تو
به حسرت کشان بلا جوی تو
به درد دل دردمندان تو
به سوز دل مستمندان تو
به حقِّ سبوکش به میخوارگان
که هستند از خویش آوارگان
به پیر مغان و می و میکده
به رندان مست صبوحی زده
که فرمان دهی چون قضا را که هان ز أسرار نقدِ روانش ستان
نخستین ز آلایشش پاک کن
پس آنگاه منزلگهش خاک کن [۵۲]
حشویّون از اخباریّون و قائلین به أصالة الماهیّة در باطن گرفتار ثنویّتاند
ثَنَویّه و پیروان آنان عملاً در اسلام ، خواه حَشویّون از اخباریّون همچون شیخیّه و میرزائیّه و قشریّونِ منجمد بر ظواهر و خواه جمیع افرادی که برای ماهیّت اصلی و أصالتی قائلند در مقابل وجود ، خواه لفظاً اقرار به وحدانیّت حضرت حقّ سبحانه و تعالی بنمایند و خواه ننمایند ؛ همگی در عمل و باطن عقیده گرفتار ثَنَویّت و دوبینی و دوگانه پرستی میباشند . و غیر از اهل توحید به حقیقت معنیالکلمه و آنانکه در عمل ، خداوند را مؤثّر در جمیع عالم وجود میدانند و برای غیر او ابداً استقلال و اصالتی را معتقد نمیباشند ، و به واقعیّت کلمۀ لا إلَهَ إلاّ اللَه رسیدهاند و حقیقت مُفاد لا إلَهَ إلاّ هُو و لا هُوَ إلاّ هُو بر جان و روحشان نشسته است ؛ ایشان خداوند را با دیدۀ احول و دوبین مینگرند و آیات و روایات دربارۀ آنان به شدّت حمله و تعقیب دارد . برای روشن شدن مطلب در اینباره ، ما از دلیل عقل فقط به برهان و استدلال حکیم نامی حاج ملاّ هادی سبزواری قدّس اللهُ تربتَه اکتفا مینمائیم:
او در فصل «غُرَرٌ فی أصالَةِ الوُجود» گوید:
اعْلَمْ أنَّ کُلَّ مُمْکِنٍ زَوْجٌ تَرْکیبیٌّ لَهُ ماهیَّةٌ وَ وُجودٌ . وَ الْماهیَّةُ الَّتی یُقالُ لَها الْکُلّیُّ الطَّبیعیُّ ، ما یُقالُ فی جَوابِ ما هُوَ . وَ لَمْ یَقُلْ أحَدٌ مِنَ الْحُکَمآءِ بِأصالَتِهِما مَعًا .
إذْ لَوْ کانا أصیلَیْنِ لَزِمَ أنْ یَکونَ کُلُّ شَیْءٍ شَیْئَیْنِ مُتَبایِنَیْنِ ، وَ لَزِمَ التَّرْکیبُ الْحَقیقیُّ فی الصّادِرِ الاوَّلِ ، وَ لَزِمَ أنْ لا یَکونَ الْوُجودُ نَفْسَ تَحَقُّقِ الْماهیَّةِ وَ کَوْنِها ؛ وَ غَیْرُ ذَلِکَ مِنَ التَّوالی الْفاسِدَةِ.
«بدان: جمیع افراد ممکنات ، زوجی هستند ترکیبی که برای آنها دو چیز است: ماهیّت و وجود . و ماهیّت که بدان کلّی طبیعی نیز گفته میشود ، آن چیزی است که در پاسخ ما هُوَ (چیست هویّت آن) گفته میشود . و یک نفر از حکماء قائل به اصالت هر دوی آنها (ماهیّت و وجود) نگشته است .
زیرا اگر هر دوی آنها دارای اصالت باشند (اوّلاً) لازمهاش آنستکه هرچیزی عبارت از دو چیز متباین با هم باشد ، و (ثانیاً) لازمهاش ترکیب حقیقی در اوّلین صادر است ، و (ثالثاً) لازمهاش آنستکه وجود ، نفس تحقّق و ثبوت و کینونت ماهیّت نباشد ، و (رابعاً) غیر از این موارد اشکال ، از اشکالها و توالی فاسده و نتائج باطلۀ مترتّب بر آن عقیده بدست میآید.»
سپس در تعلیقه فرموده است:
لزوم بودن هر چیزی ، دو چیز متباین ، از آنجهت میباشد که: چون بیاض و عاج (سپیدی و دندان فیل) را مثلاً دو چیز متباین با هم بدانیم ـ چرا که یکی از آن دو ، از مقولۀ «کیف» است و دیگری از مقولۀ «جوهر» ـ با وجود آنکه در میانشان سنخیّت بر حسب وجود ، وجود دارد ؛ پس چگونه بین «ماهیّت» که از سنخ عدم اِباء از وجود و عدم است ، و «وجود» که از سنخ اباء از عدم میباشد ، تباینی متحقّق نبوده باشد.
و در توضیح آنکه احدی از حکماء بدان قائل نشده است چنین آورده است: و از کسانیکه ما از هم عصران او هستیم از آنانکه قواعد حکمت را معتبر ندانستهاند ، کسی است که قائل به اصالت هر دوتای آنهاست (هم وجود و هم ماهیّت) ؛ وی در بعضی از مؤلّفاتش میگوید:
إنَّ الْوُجودَ مَصْدَرُ الْحَسَنَةِ وَ الْخَیْرِ ، وَ الْماهیَّةُ مَصْدَرُ السَّیِّئَةِ وَ الشَّرِّ ؛ وَ هَذِهِ الصَّوادِرُ اُمورٌ أصیلَةٌ ؛ فَمَصْدَرُها أوْلَی بِالاصالَةِ .
«تحقیقاً وجود مصدر خیرات و حسنات است و ماهیّت مصدر شرور و سیّئات ؛ و اینها که صادر شدههائی هستند ، اموری میباشند اصیل و دارای واقعیّت ، پس مصدرشان (خیرات و شرور) اولی هستند که دارای اصالت باشند.»
در اینجا مرحوم حاجی میفرماید: و تو میدانی که شرور عبارتند از عدمهای ملکه ؛ و علّت عدم ، عدم است ؛ پس چگونه ماهیّت اعتباریّه کافی برای تحقّق آن نباشد؟!
و در شرح آنکه لازم میآید وجود ، نفس تحقّق ماهیّت نباشد ، گوید: به علّت آنکه در اینصورت آنچه را که ماهیّت با آن اشراب و اشباع میشود و توشه بر میدارد ، لازم میآید که کَون و تحقّق خود ماهیّت باشد نه وجود ؛ و وجود برای خود کَوْنی و تحقّقی داشته باشد.
و در بیان غیر از اینها از توالی فاسده گوید: مانند عدم انعقاد حمل در میان آن دو ، و مانند لزوم ثَنَویّت خارجیّۀ واقعیّه . زیرا در اینصورت وجود حقیقی نور است و ماهیّت ظلمت است ، و مفروض آنستکه آن دو تا دو موجود اصیل هستند [۵۳] .
مراد سبزواری از قائل به «أصالة الوجود و الماهیّة» همعصر خود شیخ احسائی است بالجمله باید دانست: مراد حکیم سبزواری (قدّه) از یکنفر همعصران خویش که استناد و اعتماد به قواعد حکمت نمینموده ؛ و بدینجهت قائل به أصالة الوجود و الماهیّةبا هم شده است، شیخ أحمد احسائی میباشد. و در این نسبت در میان علما و حکمای پس از عصر حکیم جای شبهه و تردیدی نیست .
جناب محترم آقای مرتضی مدرّسی چهاردهی در شرح حال شیخ احسائی که به تصحیح عبّاس اقبال آشتیانی تدوین یافته است [۵۴] از جمله ذکر کردهاند:
شیخ أحسائی بواسطۀ حائز نبودن علوم معقول ، موجب مذهبهای مبتدعه گردید
مذهب و پیروان شیخ
مرحوم حاج ملاّ هادی سبزواری حکیم معروف ، در بحث أصالة الوجود در شرح منظومۀ خود حاشیهای مرقوم داشتهاند که تمام اساتید علم و حکمت ، روی سخن محقّق سبزواری را به شیخ أحمد احسائی میدانند . ترجمۀ حاشیۀ «منظومه» اینست:
«هیچیک از حکماء به اصالت وجود و اصالت ماهیّت معتقد نبوده مگر یکی از معاصرین که این عقیده را قائل است و قواعد فلسفی را مورد اعتبار قرار نداده و در بعضی از مؤلَّفات خود گفته است:
وجود منشأ کارهای نیک است و ماهیّت منشأ کارهای زشت ؛ و این امور اصلی هستند و اولویّت برای اصلیّت دارند . بدیهی است که میدانید که شرّ عدمِ مَلکه است ؛ و علّت عدم ، عدم است و چگونه ماهیّت اعتباری را تولید میکند . بدانکه برای هر ممکنی زوج ترکیبی ماهیّت و وجودی است . و ماهیّت را کلّی طبیعی نیز میگویند که در جواب ما هو گفته میشود . و هیچیک از حکماء نگفتهاند که ماهیّت و وجود دو اصل هستند ؛ چه این گفته لازمهاش اینستکه هر چیزی دو چیز متباینی باشد.» [۵۵]
حاج ملاّ نصرالله دزفولی که از معاریف علمای دورۀ ناصری است و «شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید» را حسب الامر ناصرالدّین شاه در شش جلد بزرگ به فارسی ترجمه نموده است ، در آخر ترجمۀ جلد ششم شرح مزبور ، دربارۀ شیخ أحمد احسائی و مذهب شیخیّه با عباراتی که گوئی ترجمۀ تحتاللفظی از عربی و بکلّی از قواعد انشاء فارسی دور است چنین نوشته:
«باید دانست همچنانکه در میان مذهب امامیّه در متأخّرین علماء ایشان نیز فیالجمله مناقشاتی و مخالفاتی حاصل شده است . و منشأ او چنگ زدن است به أخبار متشابه وارده در کتب اخبار ، و تأویل نمودن قرآن است به اخبار غیر موثَّقٍ بها در شأن ائمّۀ خود و فیالجمله غلوّی دربارۀ ایشان ؛ پس حادث گردید مذهبی که او را مذهب شیخی میگویند که مؤسّس او شیخ أحمد احسائی بود . و از برای اوست اصطلاحاتی در اداء مطالب خود .
و از این جهت مرادات شیخ ، ترقّی داد و رونق داد آن مسلک را به حدّی که نسبت داده میشد آن مسلک به خودش و گفته میشد: مذهب سیّد کاظمی . و در میان تلامذۀ او بود مردمانی جاهل و بیسواد و طالبان اسم و آوازه ؛ پس ادّعا میکردند مطالبی را که نه شیخ أحمد و نه سیّد کاظم مدّعی آنها بودند ، و بیرون آمد از ایشان رکن رابع و بابی و قُرَّة العَین که تفسیر حالات ایشان ظاهر و واضحند .
و این مفاسد را علماء از مقدّمات ظهور مهدی و قائم آل محمّد صلّی الله علیه و آله میدانند.»
ملاّمحمّد إسمعیل بن سمیع اصفهانی که از حکماء معاصر شیخ احسائی است شرحی بر رسالۀ عرشیّۀ ملاّصدرای شیرازی نوشته که قسمت اوّل آن در آخر کتاب «أسرار الآ یات» ملاّ صدرا در طهران چاپ شده .
در این شرح ، ایراداتی بر شرح عرشیّۀ شیخ احسائی گرفته و اعتراضات او را بر مشرب فلسفی حکماء جواب داده است .
ترجمۀ تقریبی مقدّمۀ ملاّ محمّد إسمعیل چنین است:
«فاضل نبیل بارع شامخ شیخ المشایخ شیخ أحمد بن زین الدّین احسائی که خداوند او را نگهدارد و از بلاها محفوظ دارد ، شرحی بر عرشیّۀ ملاّ صدرا نوشته که تمام آن جَرْح است .
برای آنکه مراد مصنّف را از الفاظ و عبارات ندانسته است و اطّلاعاتی بر اصطلاحات نداشته است .
«عرشیّه» کتاب عظیمی است ... بعضی از دوستان امر کردند که شرحی بر آن بنویسم و حجاب را بردارم.» [۵۶] ...
حاجی محمّد کریمخان و میرزا علی محمّد باب ، دو پدیدۀ شیخیّه هستند
مؤلّف «روضات الجنّات» در شرح حال شیخ أحمد تعریف زیادی از شیخ مینماید ؛ و در آخر شرح حال شیخ رجب بُرْسی ، در باب ظهور سیّد علی محمّد باب شرح بسیار مفید و موجزی مینویسد ؛ و از تاریخ اوهام و خرافاتی که در مذهب شیعۀ اثنی عشریّه تولید شده بحث میکند و آن بحث را به شیخ أحمد متّصل میسازد ، و دربارۀ «مشرب شیخیّت» چنین نوشته است:
«پیروان این جماعت که آلت معاملۀ تأویل هستند ، در این اواخر پیدا شدند و در حقیقت از بسیاری از غُلات تندتر رفتهاند ... نام ایشان شیخیّه و پشتِ سَریّه است ، و این کلمه از لغات فارسی است که آنرا به شیخ أحمد بن زین الدّین احسائی منسوب داشتهاند .
و علّت آن اینستکه ایشان نماز جماعت را در پائین پای حرم حسینی میخوانند . به خلاف منکرین خود یعنی فقهاء آن بقعۀ مبارکه که در بالای سر نماز میخوانند و به بالاسری مشهورند .
این طائفه به منزلۀ نصاری هستند که دربارۀ عیسی غُلوّ کرده به تثلیث قائل شدهاند .
شیخیّه ، نیابت خاصّه و بابیّتِ حضرت حجّة عجّل اللهُ تعالی فرجَه را برای خود قائل هستند.» [۵۷] ...
مرحوم اِدْوارْد براوْن در مقدّمۀ کتاب «نقطة الکاف» راجع به شیخیّه و اصول مذهبی ایشان چنین نوشته است:
« غُلاة چندین فرقه بودهاند که در جزئیّات با هم اختلاف داشتهاند ولی به قول محمّد بن عبدالکریم شهرستانی در «مِلَل و نِحَل» معتقدات ایشان از چهار طریقه بیرون نبوده است: تناسخ ، تشبیه یا حُلول ، رَجعت ، بَداء .
شیخیّه یعنی پیروان شیخ أحمد احسائی را در جزء این طریقۀ اخیره باید محسوب نمود .
میرزا علی محمّد باب و رقیب او حاجی محمّد کریمخان کرمانی که هنوز ریاست شیخیّه در اعقاب اوست ، هر دو از این فرقه یعنی شیخیّه بودند .
بنابراین ، اصل و ریشۀ طریقۀ بابیّه را در بین معتقدات و طریقۀ شیخیّه باید جستجو نمود .
اصول عقائد شیخیّه از قرار ذیل است:
۱ ـ ائمّۀ اثنی عشر یعنی علیّ با یازده فرزندش ، مظاهر الهی و دارای نعوت و صفات الهی بودهاند .
۲ ـ از آنجا که امام دوازدهم در سنۀ ۲۶۰ از أنظار غائب گردید و فقط در آخر الزّمان ظهور خواهد کرد برای اینکه زمین را پر کند از قسط و عدل بعد از آنکه پر شده باشد از ظلم و جور ، و از آنجا که مؤمنین دائماً به هدایت و دلالت او محتاج میباشند و خداوند به مقتضای رحمت کاملۀ خود باید رفع حوائج مردم را بنماید و امام غائب را در محلّ دسترس ایشان قرار دهد ؛ بناءً علَی هذِه المقدَّمات همیشه باید مابین مؤمنین یک نفر باشد که بلاواسطه با امام غائب اتّصال و رابطه داشته ، واسطۀ فیض بین امام و امّت باشد .
اینچنین شخص را به اصطلاح ایشان «شیعة کامل» گویند .
۳ ـ معاد جسمانی وجود ندارد ؛ فقط چیزی که بعد از انحلال بدن عنصری از انسان باقی میماند جسم لطیفی است که ایشان «جسم هور قلیائی» گویند.
دنباله متن
پاورقی
[۴۵] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۵ ، ص ۲۴۴ و ۲۴۵
[۴۶] ـ مرحوم دکتر قاسم غنیّ در مجلّۀ «یادگار» عبّاس اقبال آشتیانی ، سال اوّل ، شمارۀ ۳ (ذوالقعد۱۳۶۳ قمریّه) از ص ۴۳ تا ص ۴۸ شرح ترجمۀ احوال حکیم سبزواری قدَّس اللهُ سرَّه را ذکر کرده است ، و ما قدری از آنرا در اینجا ذکر مینمائیم:
حاج ملاّ هادی بزرگترین حکیم قرن سیزدهم هجری ، و شاید بعد از آخوند ملاّصدرا معتبرترین مدرّسین فلسفۀ اشراق است . قبل از حملۀ مغول که مَعاهد علمی و مدارس اسلامی دائر بود ، دو مسلک مهمّ فلسفی یکی حکمت مشّاء بطریقی که أبوعلی سینا آنرا مدوّن ساخته بود و دیگری عقیدۀ وحدت وجودی محیی الدّین بن العربیّ که مرکّبی از حکمت اشراق و عرفان است ، در ممالک اسلامی رائج بود . و مدرّسین حکمت این دو فلسفه را تدریس میکردند ، و در هر عهد و عصری به مقتضای زمان و مکان شروح و ایضاحات و تذییلات و تعلیقات فراوان بر آن مسائل نوشتهاند .
بعد از آنکه بر اثر تاخت و تاز مغول و ویرانی بلاد مدّتها چراغ فلسفه و دانائی خاموش بود ، در دورۀ صفویّه صدرالدّین محمّد بن إبراهیم شیرازی مشهور به آخوند ملاّ صدرا دوباره آنرا روشن ساخت ؛ چندانکه در دورههای بعد از مغول میتوان او را «مجدِّد فلسفه» شمرد .
ملاّ صدرا موجِد و مؤسّس فلسفۀ تازهای نیست بلکه کار بزرگ او احیاء و ترمیم فلسفهای است که مدّتها متروک مانده بود . به این معنی که مباحث حکمتی و فلسفی که در ادوار قبل از مغول به همّت بزرگانی امثال فارابی و أبوعلی سینا و ابن رُشد أندَُلسی و محییالدّین بن العربیّ در ممالک وسیعۀ اسلامی شایع شده و بر اثر هجوم مغول سالها متروک مانده بود ، بار دگر به همّت ملاّ صدرا رواج یافت . هنر بزرگ ملاّ صدرا در اینستکه در عهد صفویّه که از نظر فلسفه دورۀ انحطاط است و دورهای است که اساتید بنامی در میدان نبودهاند ، و به علاوه ظاهربینان و کوتاه فکران ، معارض فلسفه وحکمت بودهاند ؛ او بطوری به فلسفه لباس شرع پوشانید و مسائل دینی و فلسفی را مطابق مقتضیات زمان با یکدیگر توفیق داد که فلسفه اعتبار یافت و رائج گشت .
بنابراین اگر گفته میشود که آخوند ملاّ صدرا موجِد فلسفۀ تازهای نیست ، این نکته را هم باید دانست که معلّم معمولی و سادهای هم نیست ؛ بلکه استاد ماهری است که فلسفۀ مشّاء و حکمت محیی الدّین بن العربیّ و اصول شرع همه را در هم آمیخته ، روشنائی حکمت را در چراغ تازهای برافروخته است .
بعد از آخوند ملاّ صدرا این چراغ خاموش نشد و در هر عهدی جماعتی سرگرم تعلیم و تعلّم فلسفه بودند . مرحوم حاج ملاّ هادی سبزواری زماناً متعلّق به نسل پنجم بعد از آخوند ملاّصدراست، و در این فاصله سرآمد همۀ مشتغلین به فلسفه بوده است . و در حالیکه چهار طبقه مدرّسین و حکمائی که بین او و ملاّ صدرا فاصله بودهاند فقط به تدریس و شرح و توضیح «أسفار» ملاّ صدرا اشتغال داشتهاند ، حاج ملاّ هادی یک نوع تبرّز و تبحّری داشته و تقریباً در عرضملاّ صدرا محسوب است .
حاج ملاّ هادی اضافه بر جنبۀ علمی و احاطه به مسائل فلسفی و عرفانی ، در مکارم اخلاق و محاسن صفات و تقوی و پاکدامنی و صدق و صفا و مناعت و تشخّص ذاتی و سادگی و بیپیرایگی و خضوع و فروتنی مخصوص به خواصّ اهل علم و ملکات فاضلۀ دیگر سقراط عصر خویش بوده ، و همین شخصیّت ممتاز و اخلاق پسندیدۀ او خدمت بزرگی به فلسفه انجام داده ؛ یعنی فلسفه و حکمت را در مقابل ظاهرپرستان متظاهر به علم که پیوسته متعرّض حکما بودهاند محترم ساخته است .
حاصل آنکه حاج ملاّ هادی علاوه بر جنبۀ علمی و فلسفی که فنّ مخصوص او بوده و کتب ذی قیمتی در فلسفه نوشته و جماعتی را تربیت کرده ، از حیث تخلّق به اخلاق حکماء متألّهین و تصلّب او در پیروی کامل و شدید از سیرۀ فلاسفۀ اقدمین و علماء عاملین ، مقام حکمت را به اعلی درجۀ ممکنه بالا برده و مورد احترام خاصّ و عامّ قرار داده است . و علاوه بر این دو جنبۀ مذکور علمی و اخلاقی ، مرحوم حاج ملاّ هادی دارای طبع موزون شاعرانه و صاحب ذوق بسیار لطیف ادیبانۀ فاضلانه بوده و در شعر «أسرار» تخلّص مینموده ، و دیوان غزلیّات او که سراپا مشحون از حقائق عرفان و حکمت و شور و وجد و حال است و در نهایت فصاحت و ملاحت و لطافت است مکرّر به طبع رسیده ، و ما در آخر این مقاله محض نمونه چند غزلی از آن مرحوم بدست خواهیم داد.
تا آنکه گوید: بطوریکه اشاره شد ، فضائل اخلاقی و احاطۀ علمی و حسن تقریر حاجی سبزواری او را بسیار معروف و مشهور ساخته و پس از آنکه در سبزوار مستقرّ شده و به تدریس پرداخته است ، طالبین علم نه فقط از غالب بلاد ایران بلکه از هندوستان و ممالک غربی و عثمانی نیز به حوزۀ درس او میشتافتهاند ، و او سالهای متمادی یعنی قریب چهل سال با دقّت و انضباط و وقت شناسی و صحّت عملی که «کانْت» فیلسوف معروف آلمانی را به خاطر میآورد ، در وقت معیّن در مَدرس خویش به افاضه مشغول بوده است.
در اینجا دکتر غنیّ قدری از ترجمۀ احوال او را که به قلم خود اوست ، با چهار غزل از او نقل میکند و مطلب را پایان میدهد [۴۷] ـ «دیوان حاج ملاّ هادی سبزواری» متخلّص به أسرار ، انتشارات کتابفروشی ثقفی ـاصفهان ، ص ۱۶ ؛ و ایضاً از دورۀ مجلّۀ «یادگار» عبّاس اقبال آشتیانی ، سال اوّل ، شمارۀ ۳ (تاریخ ذیقعدۀ ۱۳۶۳ هجریّۀ قمریّه) ص ۴۷ ، به نقل از دکتر قاسم غنیّ
[۴۸] ـ «دیوان سبزواری» ص ۵۸ و ۵۹ ؛ و همین شمارۀ مذکورۀ اخیره از مجلّۀ «یادگار» ص ۴۸ ، با این تفاوت که در مجلّه بیت آخر را نیاورده است ، بلکه نیم بیت دوّمش را نیم بیت دوّم از بیت نهم قرار داده است
[۴۹] «دیوان أسرار» ص ۱۷ و ۱۸
[۵۰] ـ ساقی نامۀ آرتیمانی (که از همعصران شاه عبّاس صفوی بوده است) از شاهکارهای بدایع عرفان و وحدت وجود است ، و دارای اشارات و کنایات و دقائق و حقائقی میباشد که بسیار جالب و جای تأمّل و دقّت است . مجموعاً یکصد و بیست و دو ( ۱۲۲ ) بیت است که در اینجا به مقداری از آن اکتفا میگردد:
الهی به مستان میخانهات
به عقل آفرینان دیوانهات
الهی به آنانکه در تو گُمند
نهان از دل و دیدۀ مردمند
به دریاکش لُجّۀ کبریا
که آمد به شأنش فرود إنّما
به دُرّی که عرش است او را صدف
به ساقیّ کوثر ، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به اندُه گریزان عشق
به آن دل پرستانبیپا و سر
به شادی فروشان بیشور و شر
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به مستان افتاده در پای خُم
به مخمور با مرگ در اشتُلم
به شام غریبان به جام صبوح
کز ایشانْست شام سحر را فتوح
کز آن خوبرو چشم بد دور باد
غلط دور گفتم که خود کور باد
که خاکم گِل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
خدا را به جان خراباتیان
کزین تهمتِ هستیم وارهان
به میخانۀ وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
مِئی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند
بدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که چون عکسش افتد به باغ
کند غنچه را گوهر شب چراغ
از آن می که چون عکس بر لب زند
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که گر شب ببیند به خواب
به شب سر زند از دلِ آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد به جان
تواند در آن دید حق را عیان
از آن می که چون ریزیش در سبو
همه «قُل هو الله» آید از او
از آن می که در خم چو گیرد قرار
برآرد ز خود آتشی چون چنار
مئی صاف ز الودگیِّ بشر
مبدّل به خیر اندر او جمله شر
مئی معنی افروز و صورت گداز
مئی گشته معجون راز و نیاز
مئی از منیّ و توئی گشته پاک
شود خون فتد قطرهای گر به خاک
به یک قطره آبم ز سر در گذشت
به یک آه بیمار ما درگذشت
چشی گر از آن باده کوکو زنی
شدی چون از آن مست هوهو زنی
دماغم ز میخانه بوئی شنید
حذر کن که دیوانه هوئی شنید
بگیرید زنجیرم ای دوستان
که پیلم کند یاد هندوستان
دماغم پریشان شد از بوی می
فرو نایدم سر به کاوس و کی
پریشان دماغیم ساقی کجاست
شراب ز شب مانده باقی کجاست
بزن هر قدر خواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
. . . . . . . . . .
مئی را که باشد در او این صفت
نباشد بغیر از می معرفت
تو در حلقۀ می پرستان درآ
که چیزی نبینی بغیر از خدا
کنی خاک میخانه گر توتیا
ببینی خدا را به چشم خدا
به میخانه آ و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین
. . . . . . . . . .
بیا تا به ساقی کنیم اتّفاق
درونها مصفّی کنیم از نفاق
چو مستان به هم مهربانی کنیم
دمیبیریا زندگانی کنیم
بگیریم یک دم چو باران به هم
که اینک فتادیم یاران به هم
مغنّی سحر شد خروشی برآر
ز خامانِ افسرده جوشی برآر
که افسردۀ صحبت زاهدم
خراب می و ساغر و شاهدم
بیا تا سری در سر خم کنیم
من و تو ، تو و من همه گم کنیم
سرم در سر می پرستانِ مست
که جز می فراموششان هر چه هست
. . . . . . . . . . فزون از دو عالم تو در عالمی
بدین سان چرا کوتهیّ و کمی
چه افسردهای رنگ رندان بگیر
چرا مردهای آب حیوان بگیر
از این دین به دنیا فروشان مباش
بجز بندۀ باده نوشان مباش
چه درماندۀ دلق و سجّادهای
مکش بار محنت بکش بادهای
مکن قصّۀ زاهدان هیچ گوش
قدح تا توانی بنوشان و نوش
حدیث فقیهان برِ ما مکن
زقطره سخن پیش دریا مکن
که نور یقین از دلم جوش زد
جنون آمد و بر صف هوش زد
قلم بشکن و دور افکن سَبَق
بشویان کتاب و بسوزان ورق
که گفته که چندین ورق را ببین
ورق را بگردان و حقّ را ببین
تعالی اللَهْ از جلوۀ آفتاب
که بر جملگی تافت چون آفتاب
بدین جلوه از جا نرفتی چهای
تو سنگی کلوخی جمادی چهای
صبوح است ساقی برو می بیار
فتوح است مطرب دف و نی بیار
نماز ارنه از روی مستی کنی
به مسجد درون بت پرستی کنی
. . . . . . . . . .
رخ ای زاهد از می پرستان متاب
تودر آتش افتادهای ما در آب
. . . . . . . . . .
ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه
بیابی اگر لذّت اشک و آه
همه مستی و شور و حالیم
ما ز تو چون همه قیل و قالیم ما
دگر طعنۀ باده بر ما مزن
که صد مار زن بهتر از طعنهزن
به مسجد رو و قتل و غارت ببین
به میخانه آ و طهارت ببین
به میخانه آ و حضوری بکن
سیه کاسهای کسب نوری بکن
چو من گر از آن بادهبیمن شوی
به گلخن در آن رشگ گلشن شوی
چه آب است کآتش به جان افکند
که گر پیر نوشد جوان افکند
- * *
سیّد میرزا رضی آرتیمانی از سادات جلیل القدر آرتیمان که یکی از قُراء تویسرکان است میباشد . وی معاصر شاه عبّاس صفوی و از شعرای زنده دل نیمۀ اوّل قرن یازدهم است. و پدر آقا میرزا إبراهیم ادهم است که او نیز از شعرای معروف است .
«ساقی نامۀ آرتیمانی» از ساقی نامههای کم نظیری است که در این خصوص آمده است . ساقی نامۀ او را در ملحقات کتاب «تذکرۀ میخانه» از ص ۹۲۵ تا ص ۹۳۴ آورده است ولی مجموع آنرا یکصد و شصت و یک ( ۱۶۱ ) بیت ذکر نموده است . و ما در اینجا از روی نوشتۀ خطّی بعضی از احبّه که در قدیم الایّام برای خود نسخهای برداشتهایم و بالغ بر ۱۲۲ بیت است نقل نمودیم .
«تذکرۀ میخانه» از ملاّ عبدالنّبی فخر الزّمانی قزوینی است که در ۱۰۲۸ هجری این تألیف را به پایان رسانیده است ؛ و آقای أحمد گلچین معانی ، تصحیح و طبع نموده و ملحقاتی بدان افزوده است [۵۱] در تعلیقه آورده است: در نسخۀ دیگر بعد از این شعر ، سه بیت دیگر به شرح زیر است:
ندیدیم کاری از او سر زند
بجز آنکه پیوسته ساغر زند
چو ساغر منزّه ز چون و ز چند
چو خورشید تابان بر اوج بلند
نباشد صُداعش ، نیارد خمار کند یار ، بینَش هم از چشم یار
[۵۲] «دیوان أسرار» ص ۱۱۷ و ۱۱۸
[۵۳] ـ شرح منظومۀ حکیم معظّم حاج ملاّ هادی سبزواری ، طبع ناصری ، ص ۵
[۵۴] ـ عبّاس اقبال آشتیانی در مجلّۀ «یادگار» تحت عنوان احوال بزرگان آورده است: شیخ أحمد احسائی ( ۱۱۶۶ ـ ۱۲۴۱ ) به قلم آقای مرتضی مدرّسی چهاردهی:
شرح ذیل یک قسمت از کتاب بسیار مفیدی است که آقای مرتضی مدرّسی چهاردهی مدّتهاست به هدایت و تشویق استاد علاّمۀ بزرگوار آقای محمّد قزوینی مُدّ ظلُّه در شرح حال مشاهیر و بزرگان یک قرن و نیم اخیر ایران در دست تألیف دارند . این کتاب گرانبها که امیدواریم بزودی کامل و به زیور طبع آراسته گردد ، از آنجا که مؤلّف محترم شب و روز خود را در کار تکمیل آن و جمعآوری هر گونه اطّلاعات صرف میکنند و همّتی ملال ناپذیر و ذوقی مخصوص در راه آن به خرج میدهند البتّه تألیفی نفیس خواهد بود . و آقای مدرّسی با فراهم آوردن آن بار بزرگی را از گردن آیندگان که جویندۀ نام و نشان بزرگان و مشاهیر قریب به عهد ما هستند بر خواهند داشت .
ما این نوشته را که در معرّفی یکی از مشاهیر قرن گذشتۀ ایران ، یعنی شیخ أحمد احسائی مؤسّس مذهب شیخیّه و محرّک چند نهضت مذهبی در این کشور نگاشته شده ، باکمال تشکّر از نویسندۀ آن با پارهای توضیحات و اضافه و نقصانهائی که به اذن خود نویسنده بعمل آمده ذیلاً درج میکنیم . مجلّۀ یادگار
[۵۵] ـ «شرح منظومه» حاج ملاّ هادی سبزواری ، ص ۵ ، چاپ طهران ـ ۱۲۹۸ (تعلیقه)
[۵۶] ـ چهار جلد از «ترجمۀ شرح نهج البلاغة» در کتابخانۀ دانشمند معظّم آقای سیّد محمّد مشکوة استاد دانشگاه موجود است که جلد آخر آن در سنۀ ۱۲۹۰ تألیف شده . (تعلیقه)
[۵۷] ـ «روضات الجنّات» طبع طهران ، ص ۲۸۵ ـ ص ۲۸۶ (تعلیقه)
شیخیّه ،اعتقاد به رُکن رابع دارند
بنابراین شیخیّه فقط به چهار رکن از اصول دین معتقدند از این قرار:
۱ ـ توحید ،۲ ـ نبوّت ، ۳ ـ امامت ، ۴ ـ اعتقاد به شیعۀ کامل ؛در صورتیکه متشرّعه یا بالاسری (یعنی شیعۀ متعارفی) به پنج اصل معتقدند از این قرار: ۱ـ توحید ، ۲ـ عدل ، ۳ـ نبوّت ، ۴ـ امامت ، ۵ ـ معاد. شیخیّه به اصل دوّم و پنجم اعتراض کنند و گویند: لغو است و غیرُمحتاجٍ إلیه؛چه اعتقاد به خدا و رسول مستلزم است ضرورةً اعتقاد به قرآن را با آنچه قرآن متضمّن است از صفات ثبوتیّه و سلبیّۀ خداوند و اقرار به معاد و غیر آن. و اگر بنا باشد عدل که یکی از صفات ثبوتیّۀ خداوند است از اصول دین باشد ،چرا سائر صفات ثبوتیّه از قبیل علم و قدرت و حکمت و غیرها از اصول دین نباشد ؟ [۵۸]
ولی خود شیخیّه در عوض یک اصل دیگر که آنرا «رُکن رابع» خوانند در باب اعتقاد به شیعۀ کامل که واسطۀ دائمی فیض بین امام و امّت است ،بر اصول دین افزودهاند؛و شکّی نیست که شیخ احمد احسائی و بعد از او حاجی سیّد کاظم رشتی در نظر شیخیّه شیعۀ کامل و واسطۀ فیض بودهاند. بعد از فوت حاجی سیّد کاظم رشتی در سنۀ ۱۲۵۹ ابتدا معلوم نبود که جانشین وی یعنی شیعۀ کامل بعد از او که خواهد بود ،ولی طولی نکشید که دو مدّعی برای این مقام پیدا شد؛یکی حاجی محمّد کریمخان کرمانی که رئیس کلّ شیخیّۀ متأخّرین گردید ،دیگر میرزا علی محمّد باب شیرازی که خود را به لقب «باب» یعنی «دَر» میخواند.
مفهوم و مقصود از این کلمه همان معنی بود که از شیعۀ کامل اراده میشد.»... با مراجعه به آثار شیخ مرحوم احسائی مسلّم میشود که او مَذاق اخباری داشته لیکن اخبار و احادیث را به مَشرب فلسفی خود توجیه و تشریح میکرده ،و با عرفان و عرفاء و فلسفۀ إشراق و مَشّاء مخالف بوده ،و کتاب «شرح فوائد» اوبهترین دلیل این مدّعی است؛چه او خود دارای اصطلاحات و بیانات خاصّی است ،و در مقابل مشرب سائر فلاسفه و عرفا مذهبی مخصوص دارد و به همین جهت است که مورد انتقاد حکمای عصر خود قرار گرفته است. [۵۹] باری ! عمدۀ اشکال بر قائلین به «أصالة الوجود و الماهیّة» ،وجود شرک است در مبدأ تعالی؛همچون مجوسیان و زرتشتیان که قائل به دو مبدأ اصیل نور و ظلمت شدهاند و صَوادر جهان را از آن دو ناحیه متشعّب مینمایند. این گفتار مضافاً به آنکه با برهان مسلّم ،غلط است؛با مسألۀ توحید و وحدت حقّ متعال سازش ندارد ،و شیخ احسائی همچون مجوسیان در این مهلکه و دام افتاده است. بنابراین بدون تردید باید از این عقیده دست شست ،آنگاه نظر کرد که اصیل در عالم وجود کدام است ؟ آیا وجود است یا ماهیّت ؟ حکیم محقّق سبزواری (قدّه) گوید:
إنَّ الْوُجودَ عِنْدَنا أصیلُ
دَلیلُ مَنْ خالَفَنا عَلیلُ
«تحقیقاً از میان آن دو چیز ،وجود میباشد که نزد ما دارای اصالت است. دلیل آنانکه مخالفت ما را نموده و بر اصالت ماهیّت اعتقاد نمودهاند ،مریض و بیبنیان است؛ادلّۀ ایشان خراب و معلول و مجروح است.»
کلام حکیم سبزواری (قدّه) در أصالة الوجود ،و عینیّةُ وجودِ الحقِّ معَ ماهیَّتِه
حکیم درشرحاین بیت گفته است: حکما بر دو قول اختلاف نمودهاند: یکی آنکه اصل در تحقّق ،وجود است و ماهیّت امری است اعتباری، و مفهومی است که از او حکایت میکند و با آن متّحد میشود؛و آنست گفتار محقّقین از مَشّائین و مختارِ ما. دوّم آنکه اصل در تحقّق ،ماهیّت است و وجودامری است اعتباری؛و آن گفتار شیخ الإشراق شهاب الدّین سُهرَوردی قُدّس سرُّه است. [۶۰] البتّه این بحث در موجوداتی است که دارای دو عنوان وجود و ماهیّت هستند. امّا ذات اقدس حقّ تعالی ،ماهیّتش عین وجود اوست. او ماهیّتی غیر از عینیّت و إنّیّتِ وجود و نفس تحقّق هستی چیزی دگر ندارد که بدان ماهیّت او، در مقابل وجود او اطلاق کنند. همانطور که فرموده است:
وَ الْحَقُّ ماهیَّتُهُ إنّیَّتُهْ
إذْ مُقْتَضَی الْعُروضِ مَعْلولیَّتُهْ
«و ذات حقّ تعالی ماهیّتش انّیّت اوست. زیرا اگر فرض شود که وجودش عارض بر ماهیّتش گردد در اینصورت لازمۀ آن معلولیّت اوست؛در حالیکه وی علّة العلَل است نه معلول علّت.» و در شرح این بیت از جمله گوید: لَکِنّا إذا قُلْنا إنَّهُ حَقٌّ فَلاِنَّهُ الْواجِبُ الَّذی لا یُخالِطُهُ بُطْلانٌ ،وَ بِهِ یَجِبُ وُجودُ کُلِّ باطِلٍ؛ألا کُلُّ شَیْءٍ ما خَلا اللَهَ باطِلُ ـ انتهَی ] قَولُ المعلِّمِ الثّانی [. «ماهیَّتُهُ» أیْ ما بِهِ هُوَ هُوَ «إنّیَّتُهُ» إضافَةُ الإنّیَّةِ إلَیْهِ تَعالَی إشارَةٌ إلَی أنَّ الْمُرادَ عَیْنیَّةُ وُجودِهِ الْخآصِّ الَّذی بِهِ مَوْجودیَّتُهُ ،لا الْوُجودُ الْمُطْلَقُ الْمُشْتَرَکُ فیهِ؛لاِنَّهُ زآئِدٌ فی الْجَمیعِ عِنْدَ الْجَمیعِ. فَهُوَ صِرْفُ النّورِ وَ بَحْتُ الْوُجودِ الَّذی هُوَ عَیْنُ الْوَحْدَةِ الْحَقَّةِ وَالْهُویَّةِ الشَّخْصیَّةِ. [۶۱]
«از جمله فارابی گوید: ما که میگوئیم او حقّ است؛به جهت آنستکه واجبی است که در آن بطلان راه ندارد ،و وجود جمیع اشیاء بدان وجوبپذیرفته و لباس هستی پوشیده است؛«آگاه باش که هر چیزی غیر از ذات اقدس الله باطل است.» در اینجا خود حکیم گوید: ماهیّت او یعنی آن چیزی که هویّتش به آن است ،عبارت است از انّیّت او. و این اشاره است به آنکه عینیّت او وجود خالص اوست که موجودیّتش بدان تحقّق دارد؛نه وجود مطلق که مشترک است در حقّ و غیر حقّ. زیرا در نزد جمیع حکما آن وجود ،زائد است. پس وی عبارت است از مجرّد نور و صِرف وجود و بَحت هستی که عین وحدت حقّه و هویّت شخصیّه میباشد.» اشکال شُرور ،مهمترین اشکالی است که بر مسألۀ توحید حقّ تعالی وارد است ،و گاهی آنرا از جنبۀ صفت عدل و گاهی از جنبۀ حکمتِ وی مورد بحث و اشکال قرار میدهند. و آنچه را که تاریخ نشان میدهد قدیمترین مللی که برای حلّ آن قائل به دو مبدأ در عالم خلقت و تکوین و در عالم صفت و نعت ذات قدیم ازلی شدهاند ،ایرانیان هستند که ثَنَویّت در آفرینش را در این مسأله راهگشای اشکالات و ایرادهای واردۀ بر آن نمودهاند [۶۲] .
شیخ احسائی معتقد به ثنویّت یزدان و أهریمن ،در لباس وجود و ماهیّت است و این همان بعینه مطلبی ص ۷۷ (ادامه پاورقی)است که شیخ أحمد احسائی بدان مبتلا بود ،و همانطور که دیدیم برای حلّ مسألۀ شرور در برابر خیرات قائل به دو اصل اصیل و دو رکن رکین و دو اساس قویم ازلی شده است. و ماهیّت و وجود را معاً در این مسأله راه داده؛و بعد از مبارزۀ سخت اسلام و قرآن با ثَنَویّت و آیات صریحه در وحدت ،معتقد به یزدان و اهریمن غایة الامر به اسم وجود و ماهیّت گشته است.
این مسأله در اسلام بقدری روشن و مستدلّ و مبرهن و واضح است که مجوسیان قدیم با آن همه تصلّب در دوگانه پرستی ،و با وجود حکما و فیلسوفان عالیقدرشان در آن مسأله ،و با وجود عقل و درایت و کیاستشان؛بدون تأمّل توحید قرآن را پذیرفتند و بدان معتقد شدند. و یکباره آن مذهب قویم و اصیل که در میانشان شاید هزاران سال رسوخ کرده و ریشه دوانیده بود ،چنان از میان رفت و از بیخ و بن برکنده شد که در همان اوان مبدأ اسلام ،فلاسفۀ نامی توحیدی و قرآنی در میانشان به ظهور پیوست که حقیقةً موجب عبرت عالم گشت. زردشت که پیامبر الهی بود و برای رفع مادّۀ ثنویّت در تکوین قیام کرد ،نتوانست کاری از پیش ببرد. و با آنکه دعوت به توحید نمود ،و شرور را از مبدأ اهریمن که مخلوق خدا بود دانست ،و در خلقت و در صفت یگانه مؤثّر را اهورامزدا معرّفی نمود؛معذلک پس از وی دیری نپائید که شریعت او دگرگون شد و عامّۀ مردم به همان ثنویّت معتقَد بومی و ریشهدار و عمیق خود بازگشت نمودند ،و آئین او را مبدَّل و مُحرَّف ساختند. و حقّاً و حقیقةً اعجاز و کرامت و أصالت قرآن کریم و رسالت پیامبر ماست که اینگونه در شراشر وجود ایرانیان قدیم و پارسیان کهن تأثیر کرد ،تا از جان و دل دین توحید را قبول کردند و اهورامزدا و اهریمن (یزدان و دیو) را به خاک نسیان سپردند. و دانشمندانی با فهم و حکمائی صاحب اندیشه و مورّخینی دارای مبدأ وحدت ،و بالاخره مفسّرینی ذَوی العزّةِ و المقام و مجاهدینی راستین تربیت نموده و به جهان بشریّت تقدیم داشتند. در اینجا چون بحث ما دربارۀ ثنویّت و منع و طرد آن از نقطۀ نظر اسلام مطرح است و در مقام ابطال عقیدۀ أصالة الوجود و الماهیّة و مذهب شیخیّه برآمدهایم ،و اصول معتقدات ایشان را از این جهت سست و بیبنیان ساختیم وارائه نمودیم که تمام این مصائب فرهنگی و عقیدتی که شیخ احسائی را در دامن ثنویّت پوسیدۀ از هم گسستۀ وارفته انداخته است فقط عدم عرفان او به مسائل حکمت و اصول مُتقَنۀ فلاسفه و ممشای صحیح عرفاء بالله و اولیای خدا بوده است ،که به اتّکاء به فکر خود وارد در مسائل معقول شد و نتوانست از آنجا جان سالم به در برد؛سزاوار است برای مزید توضیح و بیان ریشه ثنویّت قدری از گفتار صدیق ارجمند مرحوم آیة الله حاج شیخ مرتضی مطهّری أعلَی اللَه مقامَه را در اینجا به عنوان زنده داشتن نام او و ذکر او و کلام او بیاوریم. وی پس از آنکه چندین پرسش را از جانب مادّیّون و کمونیستها و سائر افرادی که به مسائل توحیدی اطّلاع ندارند دربارۀ شرور و مضرّات و آلام و مصائب و امراض و مرگها و میکربها و زلزلهها و سیلها و افراد معلول بالاخصّ متولّدین از آنها مطرح میکند ،مطلب را میرساند به اینجا که: اینها انواع پرسشهائی است که در زمینۀ عدل و ظلم مطرح میشود. البتّه عین همین پرسشها را با اندکی اختلاف تحت عناوین دیگری که آنها نیز مانند عدل و ظلم از مسائل الهیّات است میتوان طرح کرد ،از قبیل غایات در علّت و معلول و مسألۀ عنایت الهیّه در بحث صفات واجب... عین همین مسائل با اندکی اختلاف تحت عنوان «خیر و شرّ» در مسألۀ توحید قابل طرح است. صورت اشکال اینستکه: در هستی دوگانگی حکمفرماست ،پس باید دو ریشهای باشد. حکما مسألۀ خیر و شرّ را گاهی در باب توحید برای ردّ شبهۀ ثنویّه ،و گاهی در مسألۀ عنایت الهیّه طرح میکنند که مربوط به حکمت بالغه است. در اینجاست که گفته میشود: عنایت الهی ایجاب میکند که هر چه موجود میشود خیر و کمال باشد ،و نظام موجود نظام احسن باشد؛پس شرور و نقصانات که ضربه به نظام احسن میزنند نمیبایست موجود شوند و حال آنکهموجود شدهاند... مسألۀ شُرور: اشکال مشترک وارد بر عدل و حکمت پروردگار ،وجود بدبختیها و تیرهروزیها و به عبارت جامعتر «مسألۀ شُرور» است. مسألۀ شرور را میتوان تحت عنوان ظلم ،ایراد بر عدل الهی بشمار آورد؛ و میتوان تحت عنوان پدیدههای بیهدف ،نقضی بر حکمت بالغۀ پروردگار تلقّی کرد. و از اینروست که یکی از موجبات گرایش به مادّیگری نیز محسوب میگردد. مثلاً وقتی تجهیزات دفاعی و حفاظتی موجودات زنده در برابر خطرها را شاهدی بر نظم و حکمت الهی میگیریم ،فوراً این سؤال مطرح میشود که اساساً چرا باید خطر وجود داشته باشد تا نیازی به سیستمهای دفاعی و حفاظتی باشد ؟ چرا میکربهای آسیب رسان وجود داشته باشد تا بوسیلۀ گلبولهای سفید با آنها مبارزه شود ؟ چرا درندۀ تیز دندان آفریده میشود تا احتیاجی به پای دونده و یا به شاخ و دیگر وسائل دفاع باشد ؟ در جهان حیوانات ،از طرفی ترس و حسِّ گریز از خطر در حیوانات ضعیف و شکار شدنی وجود دارد؛و از طرف دیگر سَبُعیّت و درنده خوئی در حیوانات نیرومند و شکار کننده قرار داده شده است. برای بشر این پرسش مطرح میشود که چرا عوامل هجوم و تجاوز وجود دارد تا لازم شود تجهیزات دفاعی از روی شعور و حساب بوجود آید ؟ همچنانکه گفته شد ،مسألۀ شُرور در یک مورد دیگر هم با مباحث الهیّات تصادم و اصطکاک پیدا میکند؛و آن مسألۀ توحید و ثنویّت: یگانه پرستی ودوگانه پرستی است.
ایرانیان: نژاد آریا ،تا جائیکه تاریخ نشان میدهد قائل به ثنویّت بودهاند
ثَنویّت: بشر و مخصوصاً نژاد آریا ،از دیرباز پدیدههای جهان را به دو دسته (خوبها ،بدها) تقسیم میکرده. نور ،باران ،خورشید ،زمین و بسیاری از چیزهای دیگر را در ردیف خیرها و خوبها بشمار میآورده است؛و تاریکی ،خشکسالی ،سیل ،زلزله ،بیماری ،درندگان و گزندگان را در صفّ بدها و شرور جای میداده است.
و البتّه در این دسته بندی ،بشر خودش را مقیاس و محور تشخیص قرار میداده است؛یعنی هر چه را که برای خویش سودمند مییافته خوب میدانسته ،و هر چه را که برای خویش زیانمند دیده بد مینامیده است.
آنگاه این اندیشه برای انسانهای پیشین پیدا شده است که آیا بدها و شرها را همان کسی میآفریند که خوبها و خیرها را پدید آورده است ،یا آنکه خوبها را یکی ایجاد میکند و شرّها را شخصی دیگر ؟ آیا خالق نیک و بد یکی است یا باید برای جهان دو مبدأ قائل شد ؟ گروهی چنین حساب کردند که آفریننده خودش یا خوب است و نیکخواه ،و یا بد است و بدخواه. اگر خوب باشد بدها را نمیآفریند ،و اگر بد باشد خوبها و خیرها را ایجاد نمیکند. بناچار چنین نتیجه گرفتند که جهان دو مبدأ و دو آفریدگار دارد.
ثنویّت ،دوگانه پرستی در ایران قدیم ،و اعتقاد ایرانیان به اهورامزدا و اهریمن که بعدها با تعبیر یزدان و اهریمن بیان شده است همینجا پیدا شده است. بر حسب آنچهتاریخ نشان میدهد ،نژاد آریا پس از استقرار در سرزمین ایران به پرستش مظاهر طبیعت ـ البتّه مظاهر خوب طبیعت ـ از قبیل آتش،خورشید ،باران ،خاک و باد پرداختند. بر حسب اظهار مورّخین ،ایرانیان بدها را نمیپرستیدند؛ولی مردمانیغیر از نژاد آریا وجود داشتهاند که بدها و شرور را نیز به دستاویز راضی ساختن ارواح خبیثه پرستش میکردهاند. آنچه در ایران قدیم وجود داشته ،اعتقاد به دو مبدأ و دو آفریدگار بوده است؛نه دوگانه پرستی.
یعنی ایرانیان قائل به «شرک در خالقیّت» بودهاند نه «شرک در عبادت».
موحّد بودن زردشت ،از آثار اسلامی است نه تحقیق مورّخین حتّی «گاتا»های اوستا
بعدها زردشت ظهور کرد. از نظر تاریخ به روشنی معلوم نیست که آیا آئین زردشت در اصل آئین توحیدی بوده است یا آئین دوگانگی ؟ اوستای موجود ،این ابهام را رفع نمیکند؛زیرا قسمتهای مختلف این کتاب تفاوت فاحشی با یکدیگر دارد. بخش «وَنْدیداد» آن صراحت در ثنویّت دارد ،ولی از بخش «گاتا»ها چندان دوگانگی فهمیده نمیشود. بلکه بر حسب ادّعای برخی از محقّقین ،از این بخش یگانه پرستی استنباط میگردد. به علّت همین تفاوت و اختلاف بزرگ است که اهل تحقیق معتقدند: اوستائی که در دست میباشد اثر یک نفر نیست ،بلکه هر بخش آن از یک شخصی است. تحقیقات تاریخی در اینجا نارساست ،ولی ما بر حسب اعتقاد اسلامیای که دربارۀ مجوس داریم میتوانیم چنین استنباط کنیم که دین زردشت در اصل یک شریعت توحیدی بوده است. زیرا بر حسب عقیدۀ اکثر علمای اسلام ،زردشتیان از اهل کتاب محسوب میگردند. محقّقین از مورّخین نیز همین عقیده را تأیید میکنند و میگویند نفوذ ثنویّت در آئین زردشت از ناحیۀ سوابق عقیدۀ دو خدائی در نژاد آریا قبل از زردشت بوده است. نکتهای که در اینجا لازم است یادآوری شود اینستکه ما تنها از طریق تعبّد یعنی از راه آثار اسلامی میتوانیم شریعت زردشت را یک شریعت توحیدیبدانیم. از نظر تاریخی یعنی از نظر آثاری که به زردشت منسوب است هر چند بخواهیم فقط گاتاها را ملاک قرار دهیم نمیتوانیم آئین زردشت را یک آئین توحیدی بدانیم. زیرا حدّاکثر آنچه محقّقان در باب توحید زردشت به استناد گاتاها گفتهاند اینستکه زردشت طرفدار توحید ذاتی بوده است ،یعنی تنها یک موجود را قائم به ذات میدانسته است و آن اهورامزدا است؛و همۀ موجودات دیگر را ـ حتّی اهریمن انگره مئنیو ]
اَنگْرَه مَئیْنْیَوَه [ ـ آفریدۀ اهورامزدا میدانسته است. و بعبارت دیگر برای درخت هستی بیش از یک ریشه قائل نبوده است ،ولی از نظر توحید در خالقیّت کاملاً ثنوی بوده است. زیرا از این تعلیمات اینچنین استفاده میشود که قطب مخالف انگره مئنیو: خِرد خبیث ،سپنتمئنیو: خرد مقدّس است. سپنت مئنیو منشأ اشیاء نیک یعنی همان اشیائی که خوب است و میبایست بشود میباشد. امّا انگره مئنیو یا اهریمن منشأ اشیاء بد است ،یعنی منشأ اشیائی است که نمیبایست آفریده شوند. و خود اهورامزدا مسؤول آفریدن آنها نیست بلکه انگرهمئنیو مسؤول آفریدن آنهاست. مطابق این فکر هر چند هستی دو ریشهای نیست ولی دو شاخهای است. یعنی هستی که از اهورامزدا آغاز میگردد به دو شاخه منشعب میگردد: شاخۀ نیک که عبارت است از سپنت مئنیو و آثار نیکش ،و شاخۀ بد که عبارت است از انگره مئنیو و همۀ آفریدهها و آثار بدش. اگر گاتاها را که اصیلترین و معتبرترین اثری است که از زردشت باقی مانده است ملاک قرار دهیم ،زردشت را در شش و پنج خیر و شرّ و اینکه نظام موجود نظام احسن نیست و با حکمت بالغه جور نمیآید ،گرفتار میبینیم. و همین جهت او را از همۀ پیامبران آسمانی جدا میکند.
زردشت نتوانست ثنویّت را براندازد؛اسلام بود که آنرا برداشت
آئین زردشت به موجب همین نقص و یا به جهات دیگر نتوانست با ثنویّت مبارزه کند؛بطوریکه بعد از زردشت بار دیگر ثنویّت به مفهوم دوریشهای بودن هستی در میان ایرانیان پدید آمد. زردشتیان دورۀ ساسانی و مانَویان و مَزدکیان که نوعی انشعاب از زردشتی گری در ایران محسوب میشوند ،در حدّ اعلی ثنوی بودند. در حقیقت باید گفت: دین زردشت نتوانسته است ریشۀ شرک و ثنویّت را حتّی در حدود تعلیمات گاتاها از دل ایرانیان برکند ،و خودش نیز مغلوب این عقیدۀ خرافی گشته و تحریف شده است. تنها اسلام بود که توانست با فرمان محکم لا إلَهَ إلاّ اللَه این خرافۀ چند هزار ساله را از مغز ایرانی خارج سازد. این یکی از مظاهر قدرت شگرف اسلام و تأثیر عمیق آن در روح ایرانیان است ،که چگونه توانست مردمی را که ثنویّت با گوشت و پوستشان آمیخته شده بود و آنچنان اسیر این خرافه بودند که دین خود را نیز تحت تأثیر آن تحریف میکردند ـ تا آنجا که برخی از خاورشناسان (دومزیل) معتقدند که: ثنویّت اساس تفکّر ایرانی است ـ از این پندار گرفتار کننده نجات دهد.
اسلام ،ایرانیانی پرورید که مظاهر لطف و عشق توحید بودهاند آری ،اسلام بود که از ایرانیان دوگانه پرست ،انسانهای موحّد ساخت. که با فرا گرفتن این جمله: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَـٰوَ ' تِ وَ الارْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمَـٰتِ وَ النُّور َ [۶۳] ،و با اعتقاد به این معنی که: ا لَّذِیٓ أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ [۶۴] ،و با ایمان و درک این حقیقت که: رَبُّنَا الَّذِیٓ أَعْطَی' کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ وثُمَّ هَدَی ' [۶۵] ؛ آنچنان عشق به خدا و آفرینش و هستی و جهان ،سراپای وجودشان را فرا گرفت که در ستایش نظام هستی چنین سرودند: به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به ارادت بخورم زهر که شاهد ساقی است به جَلادت بکشم درد که درمان هم از اوست [۶۶] ایرانی پس از اسلام نه تنها برای شرور مبدأی رقیب خدا قائل نیست ،بلکه در یک دید عالی عرفانی بدیها از نظرش محو میشود و میگوید: اساساً بدی وجود نداردیعنی: بد آنست که نباشد [۶۷] .
ص۸۷ (ادامه پاورقی)
غزّالی میگوید: لَیْسَ فی الإمْکانِ أبْدَعُ مِمّا کانَ. یعنی زیباتر از نظام موجود نظامی امکان ندارد. این انسان دست پروردۀ اسلام است که فکری اینچنین لطیف و عالی پیدا کرده ،درک میکند که بلاها و رنجها و مصیبتها که در یک دید زشت و نامطلوب است؛در نظری بالاتر و دیدی عمیقتر همه لطف و زیبائی است.
بر کار هیچکس منه انگشت اعتراض
آن نیست کلکِ صُنع که خطِّ خطا کشد
حافظ نیز همین حقیقت را با لحنی دو پهلو و نغز بیان داشته است: پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد منظورش اینستکه در نظر بالاتر و در دید عالی پیر ،همۀ خطاها محو میشود و پوشیده میگردد؛در آنجا دیگر خطائی به چشم نمیآید. چشم پیر همه چیز را زیبا و عالی میبیند.
خطاها همه نسبی و قیاسی است ،و در یک سطح پائین به چشم میخورد. این طرز از فکر است که خصلت گرانبهای رضا به قضاء و خشنودی به نظامات جهانی را در اخلاق اسلامی بوجود آورده است. مولوی میگوید:
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
این عجب،من عاشق این هر دو ضد [۶۸]
دنباله متن
پاورقی
[۵۸] ـ در کتاب «عدل الهی» ص ۱۴ و ۱۵ (از طبع سنۀ ۱۳۹۰ هجریّۀ قمریّه) برای برشمردن عدل را از اصول دین چنین آورده است: عدل از اصول دین: در سائر مسائل الهیّات اگر شبهات و اشکالاتی هست برای فلاسفه واهل فنّ مطرح است. آن مطالب هر چند دشوار باشد ولی از قلمرو افکار عامّۀ مردم خارج است و اشکال و جواب آن هر دو در سطحی بالاتر از سطح درک توده قرار دارد؛امّا ایرادها و اشکالهای مسألۀ «عدل الهی» در سطح پائین و وسیع عامّه جریان دارد. در این مسأله دهاتی بیسواد هم تشکیک میکند فیلسوف متفکّر هم میاندیشد؛از اینجهت مسألۀ عدالت دارای اهمّیّتی خاصّ و موقعیّتی بینظیر میباشد ،و شاید به همین سبب باشد که در ردیف ریشههای دین قرار گرفته و دوّمین اصل از اصول پنجگانۀ دین شناخته شده است ،وگرنه عدل یکی از صفات خداست و اگر بنا باشد صفات خدا را جزء اصول دین بشمار آوریم لازم است علم و قدرت و اراده و... را نیز در این شمار بیاوریم. بحث عدل در اسلام سابقۀ طولانی و ممتدّی دارد ،و طرح آن در میان مسلمین از قرن دوّم هجری شروع شده؛و همین مسأله است که موجب پیدایش دو فرقۀ عظیم أشاعره و مُعتزله که عدلیّه نیز نامیده میشوند گردیده است.
[۵۹] دورۀ مجلّۀ «یادگار» یادگار شادروان عبّاس اقبال آشتیانی ،سال اوّل ،شمارۀ ۴ (ذی الحجّۀ ۱۳۶۳ ) ص ۳۰ تا ص ۴۷ (انتشارات کتابفروشی خیّام)
[۶۰] ـ «منظومه» ص ۵ و ۶
[۶۱] ـ همان مصدر ،ص ۱۶
[۶۲] ا یرانیان قدیم بنابر دین زردشت قائل به دو مبدء نیکی و بدی بودهاند در «تاریخ ملل» طبع سنگی ،در بخش دوّم که تاریخ ایران زمین است از ص ۵۱ تا ص ۵۴ راجع به دین ایرانیان قدیم بحث نموده است.
مشروح ذیل را ما از آنجا نقل میکنیم: دین: ایرانیان قدیم چنانکه در ضمن تاریخ اقوام آریائی بیان کردیم ،در آغاز امر از مظاهر و قوای طبیعت به دو دسته از وجودهای نیکوکار و بدکار معتقد بودند ،و این دو دسته را دائماً با یکدیگر در جنگ میپنداشتند. نور و آتش و باد و باران و آسمان را که منسوب به دستۀ اوّل بودند ستایش میکردند ،و برای اینکه از تاریکی و زمستان و قحطی و امراض و بلاهای دیگر که به گمان ایشان منسوب به دستۀ دوّم بود در امان باشند به خواندن دعا و ورد میپرداختند. و چنانکه سابقاً هم گفته شد همین عقائد کم کم مایۀ ایجاد خرافات و رواج سحر و جادو گردید و زردشت بر ضدّ اینگونه عقائد برخاست. زردشت یا زراتُشترا پسر پورشَسْب بود. دربارۀ محلّ تولّد و تاریخ ظهور او اختلاف است؛برخی او را از اورمیّۀ آذربایجان و بعضی از ریّ و دستهای از بلخ باختر (در شمال افغانستان کنونی) دانستهاند.
زمان ظهور او را نیز به اختلاف از حدود شش هزار سال تا ششصد سال پیش از میلاد نوشتهاند. زردشت را در سی سالگی خداوند مأمور کرد که مردم را به خدای یگانه دعوت کند ،و او بدین کار همّت گماشت و به اصلاح آئین قدیمی ایران پرداخت ولی جمعی از روحانیّون و جادوگران با او مخالفت کردند و به کشتن او کمر بستند. زردشت ناگزیر به مشرق ایران رفت و در حدود سیستان و افغانستان کنونی به تبلیغ دین خویش پرداخت و چون در این نواحی نیز به سبب مخالفت مغان کارش پیشرفتی نکرد ،به دربار گُشْتاسْپ (ویشتاسپ) پادشاه بلخ رفت و او را به دین خویش در آورد و به یاری جاماسْپ وزیر او دین خود را رونقی داد. ولی عاقبت در جنگی با مردم توران که اَرْجاسْپ رئیس ایشان بود کشته شد. اوستا : کتاب مقدّس زردشتیان «اَوِستا» نام دارد ،و ظاهراً این کتاب در زمان مادیها بصورت نوشته درآمده است. از کتاب اوستا در زمان شاهنشاهان هخامنشی دو نسخۀ رسمی وجود داشت که یکی در تخت جمشید بود ،و چون اسکندر کاخهای شاهی آنجا را آتش زد نسخۀ مزبور هم سوخت. نسخۀ دیگر هم بدست یونانیان افتاد و ایشان از آن نسخه آنچه را که مربوط به علوم پزشکی و نجوم و امثال آن بود به یونانی ترجمه کردند و پس از انجام این کار آنرا نیز سوزاندند. چنانکه در تاریخ اشکانیان خواهیم گفت ،بلاش اوّل پادشاه اشکانی فرمان داد تا اوستا را جمعآوری کنند. و اردشیر بابکان سرسلسلۀ ساسانیان هم یکی از روحانیان دانشمند ایران را مأمور کرد که اوستا را مرتّب نماید. پس از وی پسرش شاپور اوّل هم قسمتهائی را که مردم یونان و هند و سائر کشورها در پزشکی و نجوم و فلسفه و امثال آن از اوستا گرفته بودند گرد آورده بر آن افزود. در زمان ساسانیان تفسیری هم بر اوستا به زبان پهلوی نوشتندوآنرا «زند» نامیدند. امروز از اوستای کهن نزدیک به یک چهارم باقی است و بقیّه از میان رفته است. زردشت میگفت: عالم بر دو اصل نیکی و بدی یا روشنائی و تاریکی قرار دارد که پیوسته با هم در جنگند. نیکیها متعلّق به اهورامزدا و بدیها مربوط به اَنْگْرَه مَیْنْوَ یا اهریمن است. اهورامزدا (هرمزد) دنیا را به دستیاری شش فرشته بنام اَمِشاسْپَنْدان (پاکان جاودان) اداره میکند و آن شش فرشته بهمن ، اردیبهشت ، شهریور ، اسفندارند ، خرداد ، أمرداد نام دارند ،هر یک از این شش فرشته سرپرست قسمتی از موجودات است ،و زیردست آنها نیز فرشتگان بسیار دیگر هستند. اهریمن نیز شش دیو زیر فرمان دارد که در کارهای بد دستیار او هستند و از بدیها تقویت میکنند.
زردشت میگفت: اهورامزدا دنیا را به روشنائی و بهروزی و نیکی رهبری میکند؛و برای اینکه نیکی در گیتی بر بدی چیره شود و اهریمن نابود گردد افراد بشر نیز باید با لشکر اهریمن جنگ کنند و اهورامزدا را یاری بدهند. کشاورزی و پرورش جانوران اهلی مانند گوسفند و سگ و خروس و امثال آنها که مخلوق اهورامزدا هستند ،و از میان برداشتن جانوران موذی مانند مار و پروانه و حشرات و جانورانی که به زراعت آسیب میرسانند و مخلوق اهریمنند ،بر هر کس واجب است. آب و آتش و خاک و باد را باید از هر گونه آلایشی بر کنار داشت ،و از آلودن آتش و آب به اجساد مردگان خودداری باید کرد. هر کس باید بکوشد که اندیشۀ نیک و گفتار نیک و کردار نیک داشته باشد ،از دروغ پرهیز کند و خود را به راستی و درستی خو دهد.
[۶۳] ـ صدر آیۀ ۱ ،از سورۀ ۶ : الانعام: «سپاس به تمام مراتب آن ،اختصاص به الله دارد که آسمانها و زمین را خلق کرد ،و تاریکیها و روشنی را بوجود آورد.»
۶۴ ـ صدر آیۀ ۷ ،از سورۀ ۳۲ : السّجدة: «آن کس که نیکو کرد هر یک از چیزهائی را که آفرید.»
۶۵ ـ ذیل آیۀ ۵۰ ،از سورۀ ۲۰ : طه: قَالَ رَبُّنَا ـ الآ یة. «موسی گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی ،آن بهرۀ از خلقت را که شایستگی آنرا داشت عطا کرد و سپس آن را در راهی که باید برود راهنمائی نمود.»
[۶۶] ـ سعدی (تعلیقه)
[۶۷] ـ در «امثال و حِکم دهخدا» ج ۱ ،در کلمۀ ب د ا ،ص ۳۹۹ پس از بیان این مثال گفته است: رجوع به الوجودُ خیرٌ و رجوع به ابلهی دید... شود. و در ص ۲۸۰ گفته است: الوجود خیرٌ: هستی نیکی باشد. نظیر بد آنست که نباشد. رجوع به ابلهی دید... شود. و در ص ۷۹ و ۸۰ گفته است:
ابلهی دید اشتری به چرا
گفت نقشت همه کژ است چرا ؟
گفت اشتر که اندرین پیکار
عیب نقّاش میکنی هش دار
در کژیّم مکن به عیب نگاه
تو ز من ،راه راست رفتن خواه
نظیر:
(سنائی)
هر چیز که هست آنچنان میباید
آن چیز که آنچنان نمیباید نیست
(خیّام) *
لیسَ فی الإمکانِ أبدعُ ممّا کان (غزّالی) **
هر چیز بجای خویش نیکوست (شبستری)
هر چیز که هست آنچنان میباید
ابروی تو گر راست بدی کج بودی
اندرین ملک چو طاووس به کار است مگس (سنائی)
لا مُعطَّلَ فی الوجود.
شاه را چون خزانه آراید
چیز بد هم چو نیک درباید (سنائی)
اژدها گر چه عمر کاهان است
هم نگهبان گنج شاهان است
مار اگر چه به خاصیت نه نکوست
پاسبان درخت صندل اوست
مرگ هر چند بد نکوست ترا
مال و میراث جمله زوست ترا
مرگ ،این را هلاک و آنرا برگ
زهر این را غذا و آنرا مرگ (سنائی)
مدان بد هر آن بدنمائی که هست
که آن نیز نیکوست جائیکه هست
سیه مار کز کفچه *** شد زهرسنج
زر پخته هم بخشد از دیگ گنج
همان زهر کو دشمن جان بود
بسی دردها را که درمان بود (امیر خسرو)
اهل هنر گر بشماری درند
بیهنران نیز بکاری درند
نی که تهی روید از خاک رود
گر بدمد باد سر آید سرود
قهقهه زد کبک به رفتار زاغ
کز چه نهی پای پریشان به باغ
زاغ بدو گفت که پرواز کن
گر گرو از من ببری ناز کن
هیچکسی نیست ز زیبا و زشت
کش نه حکیم از پی کاری سرشت (از زُهَر الرّیاض)
- ـ این رباعی را به خواجۀ طوسی نیز نسبت دهند. (تعلیقه) ** ـ (تعلیقه) Tout est au mieux dans le meilleur des mondes Possibles *** ـ در «لغت نامۀ دهخدا» آورده است: کفچه مار: در اصطلاح جانور شناسی یکیاز اقسام ماران سمّی خطرناک که دارای زهری کشنده است و از گروه پروتروگلیف میباشد... وجه تسمیۀ این دسته ماران از آن جهت است که زوائد مهرههای گردنی خود را به اختیار میتوانند پهن کنند ،و در اینحال قسمت سر و گردن آنها بصورت کفچه یا قاشق پهنی در میآید.
[۶۸] ـ «عدل الهی» انتشارات حسینیّۀ ارشاد ـ ۶ (ذوالحجّة الحرام ۱۳۹۰ هجری قمری) ص ۱۳ تا ص ۲۱
بحث حکیم سبزواری در دفع شبهه ثنویّین
حکیم محقّق سبزواری قدّس سرّه در بحث شبهۀ ثنویّین (دوگانه پرستان) در کیفیّت تأثیر موجودات خبیثه و مُضرّه که از آنها تعبیر به «شرور» میشود ، بحث کوتاه و جامعی دارد . او میگوید:
غُرَرٌ فی دَفْعِ شُبْهَةِ الثَّنَویَّةِ ، بِذِکْرِ قَواعِدَ حِکْمیَّةٍ:
ثُمَّ الْوُجودَ اعْلَمْ بِلا الْتِباسِ
خَیْرًا هُوَ النَّفْسیُّ وَ الْقیاسی (۱)
وَ الْخَیْرُ کَالشَّرِّ احْتِمالاً حَویا
الْمَحْضَ وَ الْکَثیرَ وَ الْمُساویا (۲)
فَالْمَحْضُ کَالْعُقولِ وَ الَّذی کَثَرْ
خَیْراتُهُ مِثْلُ الْمَعالیلِ الاخَرْ (۳)
إذِ الْکَثیرُ الْخَیْرِ مَعْ شَرٍّ أَقَلْ
فی تَرْکِهِ شَرٌّ کَثیرٌ قَدْ حَصَلْ (۴)
تَرْجیحُ مَرْجوحٍ وَ ما تَماثَلا
شَرًّا کَثیرًا مَعْ مُساوٍ أبْطَلا (۵)
وَ الشَّرُّ أعْدامٌ فَکَمْ قَدْ ضَلَّ مَنْ
یَقولُ بِالْیَزْدانِ ثُمَّ الاهْرِمَنْ (۶)
وَ إنْ عَلَیْکَ اعْتاصَ تَأْثیرُ الْعَدَمْ
مِزْ سَلْبَ قَرْنٍ مِنْکَ عَنْ سَلْبِ النِّعَمْ (۷)
۱ ـ پس بدون شکّ و تردید بدانکه وجود ، خیر است . و این خیریّت یا ذاتی است و یا نسبی .
۲ ـ و خیر مانند شرّ از جهت احتمال عقلی شامل مَحض ، و کثیر ، و مساوی میباشد .
۳ ـ پس خیر محض مثل عقول است؛و آنچه خیرش بیشتر از شرّ آنست ، مانند معلولهای دیگر است . ۴ ـ و علّت پیدایش معلولهای دیگر آنستکه اگر خیر کثیری را که دارای شرّ کمتری باشد ترک کنند و نگذارند که بوجود آید ، در ترک آن ، شرّ کثیر حاصل میشود . ۵ ـ محال بودن ترجیح مرجوح و ترجیح یکی از دو چیز همانند هم ، پیدایش شرّ کثیر و شرّ مساوی را ابطال میکند . ۶ ـ و انواع و اقسام شرور ، امور عدمیّه هستند . پس چقدر بسیار گمراه شده کسیکه قائل به یزدان ، و پس از آن قائل به اهریمن گشته است . ۷ ـ و اگر بر تو صعب آمد که تأثیر عدم را در شرور بپذیری ، فرق بگذار میان شاخ نداشتنت و نداشتن برخی از نعمتهایت (همچون چشمت و گوشت) تا بدانی که شرّ عدم مَلَکه است .
وجود خیر است؛خیرِ محض و خیرِ غالب ، در خارج وجود دارند و محصّل آنچه را که در شرح و تعلیقۀ این ابیات آورده است ، اینست: این بحث را در دفع شبهۀ ثنویّه (دو اصل و قدیم پرستان) ذکر میکنیم . زیرا گفتارشان آنست که: ما در عالم هستی خیرات و شروری را مشاهده میکنیم مثل قحطی و گرانی و وبا و امراض و فتنهها و محنتها و نحو ذلک ، و عقل ما به ما اجازه نمیدهد که این شرّها را از مبدأی که خیر محض ، و دارای وصف سلامت و رحمت ، و بینیاز از عالمین است بدانیم؛پس بنابراین حتماً باید از مبدأی شریر که غیر از مبدأ خیرات است نشأت پذیرد . و آنرا اهریمن نامند . دو مبدأ و دوگانه پرستان اعتقاد دارند که او قدیم است ، و فاعلی است دارای استقلال برای ایجاد و تولید شرور . و بواسطۀ همین عقیدۀ به قدمت و استقلال ، ارباب شرایع و مِلَل الهیّه ، از مذهب آنان جدا شدهاند . چرا که شیطان نه قدیم است و نه استقلال در عمل دارد ، بلکه مخلوق خداوند است و فاعلیّت استقلالی ندارد . زیرا بطور عموم و کلّیّت ، وجودهای امکانیّه مجعول و مخلوق خدای تعالی میباشند .
امّا وجود ، فی ذاته و به نسبت به غیر؛در هر دو ناحیه خیر است . وجود ذاتی وجودی است که فی حدّ نفسه ملاحظه گردد ، و بدان وجودِ نفسی گویند . و وجود نسبی وجودی است که با اضافه و نسبت به غیر ملحوظ شود ، و بدان وجود اضافی گویند . اینک باید دانست که وجود بطور اطلاق خیر است ، خواه نفسی بوده باشد و خواه اضافی . در وجودِ نفسی شرّی متصوّر نمیباشد ، و امّا در وجود اضافی آنهم زمانیکه با موجودات هم طبقه و هم ردیف خود قیاس شود بعضاً شرِّ قلیلی در بعضی از اشیاء تکوین که فسادپذیرند پیدا میشود . امّا اینکه گفتیم اگر با موجودات هم ردیف خود ملاحظه گردد ، به سبب آنستکه بعضی اوقات موجودات اضافی را با علل خود قیاس مینمائیم ، در اینصورت نه تنها شرّی پیدا نمیگردد بلکه جمیع معلولات با علّتهای خودشان که آنانرا بوجود آوردهاند کمال سازش و ملائمت را دارند . در موجودات اضافی و نسبیِ به موجودات هم طبقه است که احیاناً شرّی پدیدار میشود . و اینک باید در صدد جواب بر آئیم و به اثبات رسانیم که آن شرور ، خیر هستند و وجودشان فرض است و یا آنکه امر عدمی هستند و اصولاً در عالم هستی وجود ندارند . أرِسْطاطالیس الهی به طریق نخستین ، و أفلاطون الهی به طریق دوّمین پاسخ دادهاند . امّا پاسخ ارِسطو که در کتب حکمت منقول میباشد آنستکه ما مَناط شبهه را در تقسیم وجود به خیر و شرّ قرار میدهیم ، و نفس کیفیّت این تقسیم را مناط دفع شبهه میگیریم . بدین بیان که: خیر و شرّ هر کدامیک از آنها از جهت احتمال عقلی میتوانند محض بوده باشند ، و یا کثیر ، و یا مساوی . زیرا شیء خارجی یا خیرمحض است همچون عقول؛زیرا آنها حالت منتظرهای ندارند و دارای استعداد نیستند بلکه فعلیّت محضه و کلمات تامّۀ الهیّه میباشند که لا تَنْفَدُ و لا تَبید ؛ و نیز مانند فلکیّات . بنابراین ، اینگونه موجودات به هریک از دو معنی نفسی و نسبی ، خیر محضاند و در خارج موجود ، و منوط و مربوط و معلول به حقّ تعالی و تقدّس . و اگر خیرشان بر شرّشان غلبه پیدا کند آنها کثیر الخَیر با شرّ کمتر هستند مانند بقیّۀ معلولات و موجودات عالم کون و فساد و طبیعت . در اینصورت حتماً باید موجود شوند زیرا خیر و شرّ با همدیگر نقیض هستند: خَیر = لا شرّ؛ شرّ = لاخَیر . و چون ارتفاع نقیضین امری است محال لهذا عدم وجود کثیرالخیر و قلیلُ الشّرّ = وجود کثیر الشّرّ و قلیلُ الخیر . یعنی در عدم وجود موجود کثیر الخیر یا شرّ قلیل ، لازم میآید وجود موجود قلیل الخیر و کثیر الشّرّ . و چون میدانیم که چنین موجودی از جانب علّت اوّلیّه یعنی حقّ تعالی بواسطۀ لزوم ترجیح مرجوح ، محال است؛بنابراین چنین موجودی محال ، و نقیضش یعنی معلولات کثیر الخیر و قلیل الشّرّ لازم الوجود میگردند. این برفرض آن بود که خیرشان کثیر و شرّشان قلیل باشد . و امّا اگر خیرشان و شرّشان هر دو مساوی و برابر باشند ، آن نیز در خارج ممتنع التّحقّق میشود ، بعلّت محال بودن ترجیح بدون مُرجِّح . یعنی برای خلقت و ایجاد آنها چون خیر و شرّشان هر دو در دو کفّۀ متساوی الوزن والاعتبار هستند ، ایجادشان از ناحیۀ حقّ تعالی محال میگردد . و امّا اگر شرّشان کثیر و خیرشان قلیل باشد و یا شرّ محض بوده باشند ، در هر دو صورت ایجادشان از ناحیۀ مبدأ تعالی مستحیل میگردد . امّا در صورت اوّل بواسطۀ ترجیح مرجوح ، و در صورت دوّم بواسطۀ اولویّت در عدم ایجاد . زیرا اگر صورت قلیل الخیر و کثیر الشّرّ را محال بدانیم و صدورش را از مبدأفیّاض دارای رحمت غیر ممکن بشناسیم ، به طریق اولی ایجاد موجودی که شرّ محض باشد مستحیل خواهد گردید .
شرّ ، امری است عدمی همچون عدمِ مَلکه و آنکه حکما گویند: وجود خیر است بذاته ، بدینجهت است که حیثیّت وجود طرد کردن و زدودن عدم است ، و رفع کردن و از میان برداشتن قوّه و استعداد و به فعلیّت درآوردن است ، و نور صریح و ظهور بارز و عین معشوقیّتِ مطلوبه است . مگر نمیبینی که اگر تو نوک یکدانه خار را بر سر مورچهای بگذاری ، فوراً آن مور به هم جمع میشود و منقبض میگردد؛و از خوف مفارقت معشوقش که وجود آنست و مقوّم وجود و قیّوم حقیقت اوست پای به فرار مینهد . و سبب تقیید ما عنوان شرّ را به بعضی از اشیاء کونیّهای که فساد پذیر هستند ، آنهم در زمانهای کم ، آنستکه شرّ در افلاک و فلکیّات وجود ندارد ، تا چه رسد به عالم فعلیّات و عقلیّات . زیرا شرّ یا عدم ذات است و یا عدم کمال ذات؛مثل فقدان اصل بدن یا فقدان صحّت بدن ، و مثل نبودن میوه یا نبودن رنگ و طعمی که از آن مترقّب میباشد بواسطۀ عروض سرما و غیره . و لهذا در عالم عِلْوی که فساد راه ندارد ، شرّ تحقّق ندارد .
آری نقص امکانی در جمیع ماسوی الله متحقّق است ، امّا باید دانست که نقص غیر از شرّ میباشد؛مگر آنکه شرّ را در ناقصات مجازاً استعمال نمائیم . و سبب تقیید ما به اوقات قلیله آنستکه مثلاً اگر متضرّر شدن زَید را بواسطۀ مجاورت آتش در بدنش یا در اموالش ، قیاس نمائیم با انتفاعاتی که وی از آتش میبرد چه از ناحیۀ قوام اصلی وجودش و چه از ناحیۀ تکمیل آن؛میبینیم که نسبت آن با مقادیر مالایُحصَی منافعی که از آن میبرد بسیار بسیار کم است ، تا چه رسد به مقایسۀ متضرّر شدن وی به انتفاعات جمیع موجوداتعالم ترکیب و غیرها که از آتش عائد و واصلشان میگردد . و امّا انحصار موجودات عالم به خیر محض و به کثیر الخیر ، بجهت آنستکه هر یک از دو عنوان خیر و شرّ در احتمال تجویز عقلی به چهار صورت منقسم میگردد: محض ، و اکثر نسبت به عنوان مقابل ، و اقلّ نسبت به عنوان مقابل ، و مساوی . و از این هشت صورت ، صورت اکثریّت هر یک نسبت به مقابل ، مستلزم اقلیّت هر یک نسبت بدان میشود؛و بنابراین دو صورت سقوط میکنند . و عنوان مساوی هم که تکراری است یکی میشود ، و باقیمانده فقط پنج صورت میماند . دو صورت خیر محض و کثیر الخیر در خارج موجود [۶۹] ، و سه صورت شرّ محض و کثیر الشّرّ و مساوی ممتنع میگردد . البتّه این تقسیم خیر و شرّ در وجود ، به حسب فرض و احتمال عقلی است؛و گرنه دانستیم که آنچه در خارج تحقّق دارد دو صورت بیش نیست . اینگونه حلّ مسأله بر مشرب ارسطو میباشد . و گویند که وی در اینگونهطریقِ دفع شبهه مفاخرت کرده است ، زیرا مناط دفع شبهه را همان مناط شبهه که تقسیم وجود به خیر و شرّ است قرار داده است؛و معذلک راهی را که افلاطون پیموده مستقیمتر و مشرب او گواراتر و شیرینتر است . افلاطون میگوید: شرّ اصلاً وجود خارجی ندارد ، بلکه عدم است . بدین معنی که آن شرور قلیلهای که در خارج واقع میشوند ، نیاز به علّتِ موجود ندارند . زیرا به عدم بر میگردد ، همانطور که وجود بازگشتش به وجود است .
شرّ امری است عدمی ، و علّت آن عدمِ علّة الوجود است و محصّل این کلام آنستکه: علّة الوجود وجود است ، و علّة العدم عدم است . یعنی علّت اشیاء موجوده حتماً باید موجود باشد ، ولی در علّت اشیاء معدومه کافی است که علّت وجود آنها تحقّق پیدا ننموده باشد؛پس علّة العدم عبارت است از عدم علّت وجود . باید دانست که شروری که در خارج پیدا میشوند مانند سائر امور عدمیّه نیستند که سلب ایجاب باشند بلکه عدم ملکه میباشند ، و در عدم ملکه حَظّی از وجود موجود است . بنابراین ، تأثیر عدم در پیدایش شرّ ، نباید فهمش برای انسان مشکل به نظر رسد . عدم ملکه یعنی عدم در موردی که قابلیّت و استعداد وجود چیزی را دربر داشته باشد و آن چیز به وجود نیاید . مثل نابینائی و کوری که امری است عدمی، ولی عدم بَصَر و عدم دیدار در موردیکه همانند انسان قابل دیدن و چشمدار بودن بوده است . اگر کسی کور شود ، شرّی حاصل شده است . زیرا وی انسانی است دارای قابلیّت ملکۀ إبصار و چشم دار شدن . به این عدم که عدم وجود علّت إبصار است شرّ گویند ، زیرا مرجعش عدم تحقّق علّت وجود إبصار است . و روشن است که عدم علّت ابصار موجب نابینائی شده است . پس علّت شرّامری عدمی بوده است که عدم تحقّق علّت ابصار در خارج باشد . و لهذا به دیوار که چشم ندارد کور و نابینا اطلاق نمیشود ، چرا که قابلیّت و استعداد چشم داشتن در آن نیست . بنابراین گرچه دیوار چشم ندارد ، ولی برای آن شرّ نیست و فقط عنوان سلب است یعنی دارا نبودن چشم همانند سائر امور عدمیّه . اگر درست تأمّل کنی میبینی که خودت دارای شاخ نیستی ! و این برای تو عیب و ضرر و شرّی نیست .
برای آنکه انسان قابلیّت شاخ درآوردن را ندارد ، و آن استعداد در وجودش نهفته نگشته است تا فقدانش ایجاد منقصت و عیب و ضرری بنماید . بخلاف آنکه اگر در خودت گوشها را کر ، و چشمان را کور ، و زبان را لال بیابی ! اینها شرّ و ضرر و عیبی است که بوجود آمده است ، زیرا در موردی است که قابلیّت و استعداد قوّۀ شنوائی و بینائی و گویائی نهفته شده است . لهذا روشن میبینی که: علّت کری ، عدم وجود علّت شنوائی ، و علّت کوری عدم وجود علّت بینائی ، و علّت لالی عدم وجود علّت گویائی است فقط، نه چیز دیگر که امر وجودی باشد . بنابراین علّت جمیع اقسام عدمیّات ، عدم است؛یعنی عدمِ علّت وجود . امّا در خصوص مسألۀ شرور ، این عدم صِبغۀ خاصّی به خود میگیرد و عدمِ ملکه میگردد . چون فقط در موضوعی تحقّق یافته است که قابلیّت وجود را داشته و فاقد آن شده است . و روی این زمینه چقدر گمراهند کسانیکه برای عالم دو مبدأ یزدان و اهریمن را قائل گشتهاند . خداوند سبحانه و تعالی خالقِ وجود است و بس ، و أعدام علّتی جز عدم ندارند . در شخص نابینا خداوند علّت إبصار را خلق نفرموده است؛پس علّت آن عدم ایجاد علّت وجود است ، نه آنکه کوری علّتی جداگانه در برابر بینائی داشته باشد .
عدمی بودن شرّ بدیهی است و نیاز به برهان ندارد
مسألۀ بازگشت شرور به امور عدمیّه بقدری واضحست که آنرا از امور بدیهیّه به شمار آوردهاند . یعنی خیریّت وجود و شرّیّت عدم را از بدیهیّات دانستهاند . بنابراین نیاز به برهان ندارد . و با وجود این ، علاّمۀ شیرازی در شرح «حکمة الإشراق» دلیلی متین برای آن ذکر نموده است . لهذا کسانیکه در صدد قدح و اشکال به حکما برآمدهاند و گفتهاند: در این مسأله اکتفا به مثالهای متعدّده نموده و مطلب را برهانی نکردهاند ، با وجود آنکه این مسأله در توحید بسیار شامخ و مهمّ و حائز اهمّیّت است ، خطا نمودهاند . و امّا مثالهائی را که در این باب ذکر کردهاند ، یکی اینست که اگر قاتلی کسی را بکشد مسلّماً در مقتولیّت شخص کشته شده ضرر و شرّی به میان آمده است . باید با بررسی و تحلیل ، این قضیّه را موشکافی کرد و پیدا کرد که علّت ضرر و شرّ در کجا بوده است ؟ آیا عیب و ضرر و شرّ در قدرت قاتل و حرکت دست او بوده است ؟ و یا در حِدَّت و بُرندگی شمشیر وی ؟ و یا در قبول عضو شخص مقتول و نرمی آن کهپذیرای برش شده است ؟ و یا در غیر اینها از امور وجودیّۀ دیگر ؟ با کوچکترین تأمّل و دقّت معلوم میشود که اینها همهشان خیرات و خوبیها هستند؛و هر یک دارای اثری صحیح و زیبنده در عالم وجود بودی که اگر غیر آن بودی خراب و معیوب بودی . شرّ در این داستان فقط مرجعش به عدم تعلّق روح به جسدِ مقتول است که آن امری است عدمی . یعنی دوام عمر در او مطلوب بوده است ، و این شمشیر آنرا قطع کرده و عمرش کوتاه شده است . یعنی وجود و دوام و طول عمر او مطلوب بود؛و این قتل موجب عدم وجود آن در این مرحلۀ از زمان گردیده است .
و مثال دیگر اینست: سرما که میوهها را میزند و فاسد مینماید ، از آنجا که کیفیّتی است وجودیّه و قوّهایست فعلیّه که در تنظیم عالم کون مدخلیّتی عظیم دارد و واسطۀ جود و فیض وجود ربّانی است ، خیر میباشد . و قبول کردن میوهجات رنگ سیاهی را در این شرائط بر اساس فعل و انفعال و تأثیر و تأثّر در جهان ، همگی خیر هستند . شرّ در اینجا عبارت است از عدم حلاوت ثمر در این موضوعی که قابلیّت و استعداد آنرا دارا میباشد . و این عدم حلاوت شرّ است؛یعنی عدم وجود علّت شیرینی در میوهجات. [۷۰]
گمان میکنم بهترین مثالی را که حکماء برای این موضوع آوردهاند مثال سایه و آفتاب است . اگر شاخصی را در زمین نصب کنیم جهت مخالف سمت خورشید تاریک میشود . این تاریکی را سایه گویند . سایه عبارت است از عدم نور . و هر چه عدم بیشتر شود یعنی خورشید دورتر باشد سایه تاریکتر میشود؛ تا مثل شب که چون کرۀ زمین در سایۀ مخروطی شکل شمس واقع میگردد ظلمت به حدّ اعلی درجه میرسد .
حقیقت سایه که آنرا ظلّ میگویند فقدان نور است ، و برای جهان یک مبدأ وجودی برای نور و سایه بیشتر وجود ندارد و آن خورشید است . نقاط نورانی زمین از خورشید نور میگیرند . و تشعشع آفتاب است که آنها را درخشان و نورانی میکند . امّا سایه مبدأی دیگر ندارد که از آنجا سایه تشعشع کند و به جمیع نقاط سایهدار خود را برساند؛چون نور آفتاب با عدم مخلوط گردد (یعنی نور ضعیف) در اثر آن سایۀ کمرنگ پیدا میشود؛و اگر نور آفتاب یکباره از میان برخیزد و شب پدیدار گردد ، در اثر آنسایۀ پر رنگ حاصل میشود و ظلمت بَحت و تاریکی صِرف در جهان هویدا میشود . پس مبدأ ظِلّ و سایه که امری است عدمی ، آن مبدأ هم امری است عدمی؛یعنی عدم وجود علّت نور .
پاسخ سوّم از اشکال شرور ، آثار نیک شرور ، و تولّد خیری از هر شرّی میباشد باری ، این دو قسم از اقسام پاسخ اشکال وارد بر مسألۀ شرور بود که بیان داشتیم . پاسخ دیگری هم در کتب حکمای اسلام از آن داده شده است ، و آن عبارت است از بحث در فوائد و آثار نیک شرور ، و اینکه هر شرّی مولِّد خیری میباشد . در قسمت دوّم که شرور امور عدمیّه هستند ، جواب ثنویّه که برای هستی دو نوع مبدأ قائل شدهاند داده میشود؛و با افزودن قسمت اوّل ، جواب ماتریالیستها که شرور را اشکالی بر حکمت الهی دانستهاند ، و هم ایراد کسانیکه با در میان کشیدن اشکال شرور ، عدل الهی را مورد خرده گیری قراردادهاند جواب داده میشود . قسمت سوّم بحث ، نظام زیبا و بدیع جهان هستی را جلوهگر میسازد ، و میتوان آنرا پاسخی مستقلّ ولی اِقناعی ، یا مکمّلی مفید برای پاسخ اوّل دانست [۷۱] . مرحوم صدیق ارجمند ما راجع به عدم توانائی فلسفۀ غرب در حلّ اشکالات مسائل وارده در فلسفۀ شرق ، بیان کوتاهی ولی بسیار جامع دارد و سزاوار است آنرا در اینجا ذکر نمائیم:
فلاسفۀ اروپا در حلّ مُعضَلات مسائل شرور ناتوانند
ما و فلاسفۀ غرب: مسألۀ نظام احسن از مهمترین مسائل فلسفه است . و چنانکه در بخش نخست توضیح دادیم ، این مسأله در شرق و غرب موجب پیدایش فلسفههایثنویّت ، مادّیگری و بدبینی گردیده است . کمتر کسی است که به این مسأله توجّه نکرده باشد و دربارۀ آن سخنی نگفته باشد . فلاسفۀ شرق و غرب به اشکال شرور توجّه کردهاند ولی تا آنجا که من مطالعه دارم ، فلاسفۀ غرب پاسخی قاطع برای این اشکال ذکر نکردهاند [۷۲] .
من در کاوشهای خودم در فلسفههای اروپا به این نکته برخوردهام که اروپائیان ، این شبهه را نتوانستهاند حلّ کنند . ولی فلاسفه و حکماء اسلام ، اشکال را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و الحقّ باید اعتراف کرد که به خوبی از عهدۀ پاسخ آن برآمده و راز مهمّی را گشودهاند . بیجا نیست در اینجا یک جمله دربارۀ حکمت الهی شرق بگوئیم و از این گنجینۀ بزرگ معنوی قدردانی کنیم . حکمت الهی مشرق زمین ، سرمایۀعظیم و گرانبهائی است که در پرتو اشعّۀ تابناک اسلام بوجود آمده و به بشریّت اهداء گردیده است؛امّا افسوس که عدّۀ قلیل و بسیار محدودی عمیقانه با این سرمایۀ عظیم آشنا هستند ، و از ناحیۀ بیخبران و دشمنان متعصّب بر آن ستمها شده است . مردمی میپندارند: حکمت الهی اسلامی همان فلسفۀ قدیم یونان است و به ناروا داخل اسلام شده است . اینان دچار خطای بزرگی شده ، و نفهمیده یا فهمیده جنایت عظیمی نسبت به اسلام و معارف اسلامی مرتکب گردیدهاند . ما معتقدیم که این پندار ریشۀ استعماری دارد . میان حکمت اسلامی و فلسفۀ یونانی، تفاوتی به اندازۀ تفاوت فیزیک اَینشتَن و فیزیک یونان وجود دارد . دلائلی هست که حتّی حکمت ابن سینا هم بطور کامل به اروپا نرفته است ، و اروپائیان از این گنجینۀ ارزنده هنوز هم بیخبرند . همچنانکه در پاورقیهای جلد دوّم «اصول فلسفه و روش رئالیسم» [۷۳] تذکّر دادهایم ، سخن معروف دکارت: «من فکر میکنم ، پس وجود دارم.» که بعنوان فکری نو و اندیشهای پر ارج در فلسفۀ اروپا تلقّی شده است ، حرف پوچ و بیمغزی است که بوعلی آن را در نمط سوّم «اشارات» با صراحت کامل و در نهایت وضوح نقل کرده؛و سپس با برهانی محکم باطل کرده است . اگر فلسفۀ ابن سینا برای اروپائیان درست ترجمه شده بود ، سخن دکارت با برچسب «ابتکاری نو» و «فکری تازه» مبنای فلسفۀ جدید قرار نمیگرفت . امّا چه باید کرد که فعلاً هر چیزی که مارک اروپائی دارد رونق دارد ، اگر چه آن چیز سخن پوسیدهای باشد که سالهاست ما از آن گذشتهایم. [۷۴]
حکیم محقّق و فقیه مدقّق همعصر که وجودش لطفی بود از ناحیۀ حضرت حقّ سبحان ، و فقدانش ضایعهای عظیم بر اسلام و تشیّع و عالم بشریّت و انسانیّت: مرحوم آیة الله حاج شیخ أبوالحسن شعرانی تَغمَّدهاللهُ فی بِحار رضوانِه و بحبُوحاتِ نعیمِه ، در این باره مطلب مختصری دارد که شایان ذکر است: ارزش کار صدر المتألّهین: باید متذکّر شویم که اعتقاد شیعه وجوب لطف است بر خداوند؛یعنی آنچه مقرِّب به طاعت بود بدون اجبار ، تا بدینوسیله حجّت حقّ بر مردم تمام شود . و وجود صدرالمتألّهین (قدّس سرّه) در این عصر لطفی بود از طرف خداوند تعالی . در همان وقت که صنایع مادّی رو به ترقّی گذاشت ، و مردم متوجّه علوم طبیعی شدند و اقوال خداپرستان و متدیّنان ، نادرست قلمداد میشد؛خداوند این مرد بزرگ را مقارن همان عصر (قرن هفدهم میلادی) آفرید و الهام نمود تا قواعد الهی را با استدلال و بحث و فصاحت بینظیر و تتبّع اخبار ، مستحکم سازد ، و قلوب جماعتی را چنان شیفتۀ او کرد که بدون هیچ چشم داشت دنیوی و صرفاً برای کسب رضای خداوند عمر خویش را صرف نشر اقوال او بنمایند ، تا آنجا که امروز اکثر اندیشمندان پیرو آراء او بوده و با تکیه بر آراء او طرفدار شریعت میباشند [۷۵] .
علم حکمت مستقلّ از علوم طبیعی و مبتنی بر براهین عقلیّه است
حاصل سخن محقّق شعرانی در این باره اینستکه فلسفۀ اُولی و حکمت الهی ، فنّ و دانش مستقلّ از علوم طبیعی میباشد ، و بر پایۀ اصول عقلیِ ثابت و خدشه ناپذیری استوار است . و تطوّرات علوم طبیعی در سرنوشت مسائلبنیادی آن تأثیر ندارد . و به گفتۀ فیلسوف شهید مطهّری: «مسائل عمدۀ فلسفه که ستون فقرات آن به شمار میرود ، از نوع مسائل فلسفی خالص است . و فقط قسمتی از مسائل فرعی باب علّت و معلول ، و قسمتی از مباحث قوّه و فعل و حرکت ، و بعضی قسمتهای فرعی دیگر است که متّکی به نظریّههای علمی میباشد . و در حقیقت مسائلی که مربوط به شناختن جهان هستی از جنبۀ کلّی و عمومی است مثل مسائل وجود و عدم ، ضرورت و امکان ، وحدت و کثرت ، علّت و معلول ، متناهی و نامتناهی و غیره ، جنبۀ فلسفی خالصی دارد.» [۷۶] از اینجا میتوان به ناآزمودگی سخن کسانیکه سرنوشت مسائل فلسفی را به دست آراء و فرضیّههای علوم طبیعی داده و تطوّر معرفتهای علمی را مایۀ تطوّر مسائل فلسفی میدانند پی برد . اینان در حقیقت فلسفۀ اُولی را بدرستی نشناخته و آنرا با فلسفۀ علمی درآمیختهاند . و ما در این باره در جای دیگر سخن گفتهایم. [۷۷] و [۷۸]
ابیات حکیم کمپانی درخیریّت مبدأ و عالم امر و شرّیّت امور عدمیّه
آیة الله حکیم فقیه محقّق شیخ محمّد حسین اصفهانی کمپانی (قدّه) در بابت خیریّت ذات و خیریّت افعال ، و عدمیّت شرور و انحصارشان به عالم خَلق نه عالم امر ، اینطور سروده است:
وَ الْمَبْدَأُ الْکامِلُ خَیْرٌ مَحْضُ
وَ حُبُّ صِرْفِ الْخَیْرِ حَتْمٌ فَرْضُ (۱)
إلَی أنْ قالَ
وَ حَیْثُ إنَّ الذّاتَ مَرْضیٌّ بِها
فَفِعْلُها کَذا لَدَی اُولی النُّهَی (۲)
وَ هْوَ وُجودٌ مُطْلَقٌ کَما وُصِفْ
وَ کَوْنُهُ خَیْرًا بَدیهیًّا عُرِفْ (۳)
وَ لا یَکونُ الشَّرُّ إلاّ عَدَما
فَلَیْسَ بِالذّاتِ مُرادًا فَاعْلَما (۴)
وَ عالَمُ الامْرِ هُوَ الْقَضآءُ
لا بِدْعَ فی أنْ یَجِبَ الرِّضآءُ (۵)
إذْ هُوَ نُورٌ لا تَشوبُهُ الظُّلَمْ
فَکُلُّهُ خَیْرٌ عَلَی الْوَجْهِ الاتَمْ (۶)
وَ عالَمُ الْخَلْقِ هُوَ الْمَقْضیُّ
فَالْفَرْقُ ما بَیْنَهُما مَرْضیُّ (۷)
فَإنَّهُ تَصْحَبُهُ الشُّرورُ
فَفی الرِّضا بِحَدِّهِ الْمَحذورُ (۸) [۷۹] ـ
و مبدأ کامل (حقّ ازلی ابدی) خیر محض است؛و محبّت صرفِ خیر برای وی حتماً لازم است . تا اینکه میگوید:
۲ ـ و از آنجا که حقیقتِ ذات مورد پسند است ، فعل ذات همچنین است در نزد صاحبان خرد و اندیشمندان .
۳ ـ فعل ذات بطوریکه توصیف نمودهاند عبارت است از وجود مطلق . و بدیهی بودن خیریّت او دانسته شده است . (و نزد احدی از حکیمان جای اشکال نمیباشد.)
۴ ـ و شرور ، حقائق خارجی ندارند مگر عدمیّات . و آنها در ارادۀ الهی مجعول بالعرض میباشند نه مجعول بالذّات .
۵ ـ و عالم امر عبارت است از عالم قضاء و حکم الهی . بنابراین چیز تازهای بنظر نمیرسد در آنکه ملازم با رضای او باشد .
۶ ـ بجهت آنکه عالم امر ، نوری است که در آن ، ظلمت آمیخته نگردیده است؛بنابراین تمامی آن عالم عبارت از نور میباشد بر کاملترین و تمامترین صورت از وجود کمال و تمامیّت .
۷ ـ و عالم خلق عبارت است از عالم مَقضیّ (حکم شده و به قضاء عالم امر پدید آمده و محکوم به آن گردیده) ، پس فرق گذاردن میان نحوه و چگونگی عمل این دو عالم ، امری است پسندیده .
۸ ـ زیرا به جهت آنکه با عالم خلق ، شرور همراه است؛لهذا در پسندیده به نظر آمدن و رضایت بخش بودن به حدّ و حدود این عالم که مصاحبت با شرّ دارد؛محذور پیش میآید . در این بیت اخیر که اشاره دارد به مصاحبت شرور در عالم خلق با انسان و اینکه رضایت بدان مستلزم محذور میگردد ، مراد مصاحبت شیطان است که اثر فعل وی فقط در عالم خلق است نه عالم امر . و در اثر پیروی و متابعت از اوست که انسان به درکات جحیم میرسد ، و از همۀ مقامات انسانیّت سقوط مینماید . و خلاصۀ امر متابعت نفس امّارۀ به سوء در اثر وساوس شیطان ، انسان مختار در اراده و در عمل را به أسفل السّافلین از مراتب جهنّم در میاندازد و به رو به دوزخ در میافکند . و چون رشتۀ گفتار بدینجا کشید چقدر مناسب است بحثی را بطور اجمال دربارۀ شیطان و کیفیّت وجود و پیدایش او و کیفیّت عملکرد او در اینجا بیاوریم ، تا هم عظمت دین اسلام که بر پایۀ توحید است منکشف گردد ، و هم فرق میان آن و میان اهریمن که ثنویّه بدان معتقدند روشن گردد:
ثنویّه میگویند: اهریمن قطب مستقلّی است در برابر اهورامزدا ( هویّت شیطان )
شیطان
شیطان را که قرآن کریم بدان در مواضع عدیده بیان و دلالت صریحه دارد، از عجائب عالم خلقت است که برای بنی نوع انسان و طائفۀ جنّیان بعنوان مَحَک، مأموریّت بازرسی دارد؛ و بواسطۀ آنست که انسان از راه قابلیّت واستعداد به فعلیّت تامّه و کمال انسانیّت بالغ میگردد . این نظریّه کاملاً به عکس نظریّۀ ثنویّه میباشد. آنان اهریمن را دارای وجود استقلالی در مقابل اهورامزدا میگیرند. و اینست که ایشان را از سه قطب و محور شهود و وجدان، عقل و برهان، شرع و ایمان ، برکنار زده و منعزل نموده است . در تعلیمات اوستائی از موجودی به نام اهورامزدا نام برده میشود که منشأ جمیع خیرات و برکات همچون حیات و سلامتی و رفاه و عافیت و نور و طراوت و أمثال ذلک است. و از موجودی دیگر به نام انگره مئنیو نام برده میشود که منشأ جمیع سیّئات و آفات و شرور و ظلمات و مرگها و امراض و أمثالها میباشد . از بعضی تعلیمات اوستائی (وَندیدادها) ظاهر میشود که اهریمن مانند اهورامزدا خود یک موجود مستقلّ بالذّات ازلی ابدی است که آفریده شدۀ اهورامزدا نیست ولیکن اهورامزدا او را کشف نموده است . و از بعضی تعلیمات دیگر اوستا (گاتاها) روشن میشود که اهورامزدا دو موجود خلقت کرد: یکی خرد مقدّس (سپنت مئنیو) و دویّمی خرد زشت و خبیث (انگره مئنیو) . ولی در هر حال انگره مئنیو که موجود قبیح و زشت است ، در عمل دارای استقلال میباشد . و آنچه مورد عقیدۀ زردشتیان بوده و اینک نیز چنین است آنستکه: موجودات و مخلوقات جهان به دو گروه خیر و شرّ منقسم میشوند: یکی خیرات که بایست بوده باشند و برای نظام کلّی عالم مفیدند و مردم همگی باید برای ازدیاد و بقای آن کوشش کنند ، و دوّمی شرور هستند که برای جهان مضرّند ، آنها مخلوق اهورامزدا نیستند بلکه دست پروردۀ اهریمنند و بر مردم لازمست برای برانداختن آنها از جهان تشریک مساعی نمایند . این شرور مخلوق اهریمنند ، خواه خود او مخلوق اهورامزدا باشد یانبوده باشد . بنابراین آنچه از اوستا بدست میآید آنستکه اهریمن آفرینندۀ شرور و ظلمات و بدیهاست ، و این قسمت از جهان زشتی و خباثت در مشت اوست . و او یا شریک اهورامزداست در ذات و یک اصل قدیم ازلی است ، و یا مخلوق اوست ولیکن شریک اوست در خلقت و آفرینش . و در هر صورت ، در عمل و خلقت دارای استقلال وجودی و سررشتهدار آفرینش و عالم تکوین و تدبیر است .
قرآن میگوید: خداوند است که جمیع موجودات را آفرید ، و زیبا آفرید
امّا در نظریّۀ اسلام مطلب کاملاً به عکس این نگرش میباشد . در سازمان ارائۀ اندیشه و عرفان اسلامی ، جمیع موجودات جهان زیبا و نیک و پسندیده و محمود و مورد ستایش و تمجید و تحمید و تحسین و تعریف میباشند . خالق یکی است ، و آفریده شدۀ بدست او نیز یکی است . و آن سراسر شکوفائی و بهجت و نزاهت و کمال و اتمام و اتقان است . ذَ'لِک عَـٰلِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهَـٰدَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ * الَّذِیٓ أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ و وَ بَدَأَ خَلْقَ ا لْإ نسَـٰنِ مِن طِین ٍ [۸۰] . «آنست خداوند دانای پنهان و آشکار که عزیز و رحیم است . آن کسیکه نیکو کرد تمام چیزهائی را که آنها را آفریده است . و ابتدای آفرینش انسان را از خاک گل آلود قرار داد.» قَالَ فَمَن رَّبُّکُمَا یَـٰمُوسَی' * قَالَ رَبُّنَا الَّذِیٓ أَعْطَی' کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ و ثُمَّ هَدَی ' [۸۱] . «فرعون گفت: پس چه کسی میباشد پروردگار شما دو نفر (موسی وهرون) ای موسی ؟! موسی گفت: پروردگار ما آن کسی است که به هر چیز ، مقدار ظرفیّت و هویّتش و استعدادش را در جهان آفرینش عطا کرده است ، و سپس آنرا در راه و مسیر کمال وجودی خود به راه انداخته و بدان سمت هدایت نموده است.» سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاعْلَی * الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی' * وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی [۸۲] ' . «تسبیح و تقدیس کن (پاک و منزّه بدار) اسم پروردگارت را که از همه برتر و عالیتر است؛آن پروردگاری که آفرید و سپس بنیان سازی نمود ، و آن پروردگاری که به هر موجود لباس اندازۀ به خود در بر کرد ، و به هر چیز اندازه زد و سپس آنرا در راه کمال و مسیر خودش رهبری فرمود.» اصل خلقت شیطان خوب است . زیرا بر اساس حکمت بالغۀ خداوند صورت گرفته است . و دانستیم که آن نیز مخلوق خداست؛و هر مخلوق خداوند خوب است .
جنّیان و انسیان هر دو مورد تکلیف الهی واقعند
طبق آیات کریمۀ قرآنیّه ، شیطان در عالم خلقت و تکوین اثری ندارد؛و در عالم امر و ملکوت نیز تصرّف ندارد . دائرۀ احاطه و فعلیّتش فقط در عالم خلق و جهان دنیاست ، آنهم تنها در افکار جنّ و انس ، آنهم نه به نحو اجبار و اضطرار بلکه به نحو اختیار و وسوسه؛تا هر موجودی از جنّیان و یا از افراد بشر که بخواهند اغوای او را پذیرفته به وسوسهاش گوش فرا دارند و از منویّات او پیروی کنند گمراه کند . و در حقیقت او یک مأمور الهی برای بازرسی و تشخیص خوب از بد ، و نیک از زشت ، و سعید از شقیّ ، و بهشتی از جهنّمی است؛تا انسان در این دنیا که عالم تکلیف است با اراده و اختیار خود یا راه سعادت را طیّ نماید و یا راه شقاوت را . و بدون وجود شیطان و وسوسۀ وی دراندیشههای انسان و جنّیان این امر امکان پذیر نبود . شیطان در ابتدای امر قبل از عالم تکلیف بصورت فرشتگان بود ، و لهذا خطاب سجده نیز در زمرۀ ملئکه به او وارد شد: وَ لَقَدْ خَلَقْنَـٰکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَـٰکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَـائکَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوٓا إِلآ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُن مِّنَ السَّـٰجِدِینَ [۸۳] . «و هر آینه تحقیقاً ما شما را آفریدیم ، سپس شما را صورت بندی کردیم ، سپس به فرشتگان گفتیم: بر آدم سجده کنید؛پس همگی آنان سجده کردند مگر إبلیس که او از سجده کنندگان نبود.» شیطان چون خلقتش از آتش بود و از جملۀ جنّیان بود که بصورت فرشته و در ردیف آنها قبل از تکلیف بود ، لهذا از امر خداوند تخلّف جست: وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَـائکَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوٓا إِلآ إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ و وَ ذُرِّیَّتَهُ و ٓ أَوْلِیَآءَ مِن دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوُّ بِئْسَ لِلظَّـٰلِمِینَ بَدَلاً [۸۴] . «و زمانیکه ما به ملئکۀ خودمان گفتیم: بر آدم سجده کنید ، همگی سجده کردند مگر إبلیس که او از طائفۀ جنّ بود ، لهذا از امر پروردگارش انحراف جست. آیا شما او را و ذرّیّۀ او را ولیّ و صاحب امر و فرمان خود اتّخاذ نموده و مرا بر کنار گذاشتهاید ، در حالیکه إبلیس و ذرّیّۀ او دشمنان شما هستند . بَدْ بَدل و عِوضی است ابلیس برای ظالمان که او را بجای من برای خودشان ولیّ و صاحب اختیار قرار دادهاند.»
شیطان دائرۀ مأموریّتش ، هم برای جنّیان است و هم برای انسان چون روشن شد که شیطان از جنّ بوده است ، و از طرفی چون میدانیم:
خداوند جنّ را از باد سوزان آفریده است طبق آیة: وَ الْجَآنَّ خَلَقْنَـٰهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُوم ِ [۸۵] .و [۸۶] «و سرشت جنّیان را ما از پیش از این ، از باد آتشین آفریدیم.» و طبق آیة: وَ خَلَقَ الْجَآنَّ مِن مَّارِجٍ مِّن نَّار ٍ [۸۷] . «و خداوند جنّیان را از آتش متحرّک (گاز آتشین) آفرید.» و از طرفی دیگر میدانیم که خلقت انسان از خاک است طبق آیة: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإ نسَـٰنَ مِن سُلَـٰلَةٍ مِّن طِین ٍ [۸۸] . «و هر آینه ما تحقیقاً انسان را از جوهره و عصارهای از گِل آفریدیم.» بنابراین خلقت هر دوی آنها (جنّ و انس) از عالم طبیعت و کَون و فساد و آلوده با شرور و نواقص خواهد گشت؛و قابل تکلیف الهی و امر و نهی و اطاعت و مخالفت و بالاخره تحرّک بسوی مقصد و مطلوب اصلی . خداوند هر دو را به شرف تکلیف عبادت مشرّف کرد ، و غایت آفرینش آن دو را عبادت و عبودیّت خود قرار داد: وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ ا لْإ نسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ * مَآ أُرِیدُ مِنْهُم مِّن رِّزْقٍ وَ مَآأُرِیدُ أَن یُطْعِمُونَ * إِنَّ اللَهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُوالْقُوَّةِ الْمَتِین ُ [۸۹] . «و من جنّ و انس را نیافریدم مگر برای آنکه مرا عبادت نمایند . من از ایشان نمیخواهم که روزی بدهند و من نمیخواهم که به من غذا بخورانند . حقّاً خداوند است که بسیار روزی دهنده است . دارای قوّت است . و رازقی میباشد که استحکام و متانت دارد.» روی این جهت است که خداوند دوزخ را برای هر دو طائفۀ جنّ و انس مهیّا و آماده ساخت که چون از امر او تمرّد کنند و از شیطان رجیم پیروی نمایند در آن افکنده گردند: وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَ ا لْإ نسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لَّا یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ ءَاذَانٌ لَّا یَسْمَعُونَ بِهَآ أُولَـٰئکَ کَالانْعَـٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَـٰئکَ هُمُ الْغَـٰفِلُون َ . [۹۰] «و هر آینه تحقیقاً ما خلق کردیم از برای جهنّم بسیاری از افراد جنّ و انس را که دارای دلهائی هستند که با آنها فهم نمیکنند ، و برای آنان چشمهائی است که با آنها نمیبینند ، و برای آنان گوشهائی است که با آنها نمیشنوند . ایشانند مانند چهارپایان ، بلکه گمراهترند . ایشانند آنانکه غافل میباشند.» لهذا در روز بازپسین خطاب قهر حقّ تعالی بدیشان تعلّق میگیرد که چرا از متابعت رسولان ما که شما را پند دادند و از چنین روز مَهیبی بر حذر داشتند سرپیچی نمودید ؟! یَـٰمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ ا لْإ نسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِّنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ ءَایَـٰتِی وَ یُنذِرُونَکُمْ لِقَآءَ یَوْمِکُمْ هَـٰذَا قَالُوا شَهِدْنَا عَلَی'ٓ أَنفُسِنَا وَ غَرَّتْهُمُالْحَیَو'ةَ الدُّنْیَا وَ شَهِدُوا عَلَی'ٓ أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُوا کَـٰفِرِینَ [۹۱] . «ای جماعت جنّ و انس ! آیا نیامد بسوی شما رسولانی از شما که برای شما آیات مرا بخوانند و حکایت کنند ، و از برخورد و لقای چنین روزیکه در پیش داشتهاید شما را بترسانند و بر حذر دارند؟! آنها در جواب میگویند: ما گواهی علیه خود میدهیم که آری اینطور بوده است . و حیات دنیا (پستترین زندگانی) ایشان را فریفت . و گواهی میدهند علیه خودشان که ایشان در دنیا کافر بودهاند.» بناءً علیهذا چون از راه اختیار پیش رفتند و با دست خود و نیّت خود راه دوزخ و بهشت را پیمودند ، تمام افراد جنّیان و انسیانی که چنین بوده باشند کلمۀ عذاب یا کلمۀ رحمت حقّ بر آنها زده میشود؛و در آن جایگاه سخت و یا محلّ امن و سلامت ، مخلّد و بطور جاودان زیست مینمایند: أُولَـٰئکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِیٓ أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْجِنِّ وَ ا لْإ نسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَـٰسِرِینَ * وَ لِکُلٍّ دَرَجَـٰتٌ مِّمَّا عَمِلُوا وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمَـٰلَهُمْ وَ هُمْ لَایُظْلَمُون َ [۹۲] . «ایشانند آنانکه گفتار شقاوت خداوندی بر آنها تثبیت شد در میان امّتهائی که پیش از آنان آمدند و گذشتند از دو گروه جنّیان و انسیان . تحقیقاً آنها از زمرۀ خاسر شدگان و زیان آوران بودهاند . و از برای هر یک درجاتی است طبق رفتاری که داشتهاند . و برای آنکه خداوند کردارشان را بتمامه و کماله رسیدگی کند و بسوی خود بکشد . و ایشان مورد تعدّی و ستم واقع نمیشوند.»
دنباله متن
پاورقی
[۶۹] ـ و در صورت موجودی که کثیر الخیر و قلیل الشّرّ باشد سزاوار نیست که خالق حکیم آنرا مهمل گذارد و خلق نفرماید . آتش نباید وجودش در خارج به مجرّد شرّ قلیلی را که بدان اعتنا نمیگردد با وجود آنهمه خیراتی که لاتُعَدُّ وَلاتُحصَی از آن عائد میشود مهمل گذارده شود و در دائرۀ خلقت قدم ننهد . علاوه بر این از آنجهت که مؤدّی به شرور قلیله است ، مجعول بالعرَض است و از آنجهت که ملزوم خیرات متکاثره است مجعول بالذّات میباشد . و از اینجاست که گفتهاند: إ نّ الشّرَّ مجعولٌ فی القَضآءِ الإلهیّ بِالعرَض . بنابراین آتش برای انتفاعات معلومه که از آن برخوردار میشوند ، بالذّات مجعول است نه از برای استضرار جزئی ، مگر بالعرض . و همچنین خداوند قوّۀ واهمه را بالذّات برای ادراک محبّت جزئیّۀ دوست و عداوت جزئیّۀ دشمن قرار داده است نه از برای خوف از میّت یا خوف عدم وصول رزق ، مگر بالعرض . و بر همین مثالها میتوان باقی امثلۀ شرور را قیاس نمود . (تعلیقه) [۷۰] ـ «شرح منظومۀ حکمت» سبزواری ، طبع ناصری ، المقصد الثّالث: فی الإلهیّات بالمعنی الاخصّ ، ص ۱۴۸ تا ص ۱۵۰ [۷۱] ـ «عدل الهی» طبع سنۀ ۱۳۹۰ ، ص ۶۷ و ۶۸ [۷۲] ـ مرحوم حکیم عالیقدر آیة الله محقّق شعرانی (قدّه) در کتاب «فلسفۀ اولی» بنا به نقل مجلّۀ «نور علم» ، شمارۀ دوّم و سوّم از دورۀ پنجم (با شمارۀ ردیف ۵۰ ـ ۵۱ ) در ص ۶۸ و ۶۹ دربارۀ ثنویّت اینطور مرقوم داشتهاند: ثنویّت: ( Dua Lisme ) یعنی قائل بودن به دو اصل ازلی و قدیم ، چنانکه از مذهب مانی معروف است . بعضی اروپائیها به أفلاطون و أرسطو نسبت میدهند که هم خدا و هم مادّه را قدیمی میدانستند ، یعنی میگفتند: خداوند مادّه را از عدم ایجاد نکرده بلکه آنرا از حالتی به حالتی نقل میدهد . امّا آنچه ما از مذهب ارسطو میدانیم اینستکه این حکیم مادّه را قدیم میدانسته ، ولی قدیم زمانی که تنافی با مخلوق بودن آن ندارد . مثل اینکه اگر فرض کنیم خورشید قدیم و ازلی بوده ، نور او هم قدیم و ازلی؛معذلک مخلوق و موجود شدۀ بواسطۀ خورشید است. و چون به عقیدۀ او جسم مرکّب است از مادّه و صورت و هر یک از این دو محتاج به یکدیگرند؛هیچیک واجب الوجود نیستند ، بلکه مخلوق خدا هستند از ازل . و چون مباحث علّیّت و معلولیّت نزد فلاسفۀ اروپا درست منقّح نیست ، ممکن است ناقل از کلام ارسطو که گفته: مادّه قدیم است ، غیر مخلوق بودن آنرا فهمیده باشد. [۷۳] ـ «اصول فلسفه و روش رئالیسم» ج ۳ ، ص ۱۴ (تعلیقه) [۷۴] ـ «عدل الهی» ص ۳۵ و ۳۶ [۷۵] ـ تعالیق «أسرار الحِکم» ص ۲۷ (تعلیقه) [۷۶] "اصول فلسفه و روش رئالیسم " ج ۳ ، ص ۱۴ (تعلیقه ) [۷۷] ـ مجلّۀ «نور علم» دورۀ سوّم ، شمارۀ ۱۱ ، مقالۀ «پیوند و تمایز فلسفه و علوم تجربی از دیدگاه شهید مطهّری»؛و کتاب «إیضاح الحکمة» از همین قلم ، ج ۱ ، ص ۲۱ ، تا ص ۲۳ (تعلیقه) [۷۸] ـ مجلّۀ «نور علم» دورۀ پنجم ، شمارۀ دوّم و سوّم: یادنامۀ بیستمین سال رحلت علاّمۀ شعرانی ، مقالۀ «نگرشی بر اندیشههای فلسفی و کلامی آیة الله شعرانی» از جناب دانشمند معظّم آقای حاج شیخ علی ربّانی گلپایگانی ، ص ۱۲۰ و ۱۲۱ [۷۹] ـ «تُحفة الحکیم» طبع نجف اشرف ، ص ۷۹ و ۸۰ [۸۰] ـ آیۀ ۶ و ۷ ، از سورۀ ۳۲ : السّجدة [۸۱] ـ آیۀ ۴۹ و ۵۰ ، از سورۀ ۲۰ : طه [۸۲] ـ آیات ۱ تا ۳ ، از سورۀ ۸۷ : الاعلی [۸۳] ـ آیۀ ۱۱ ، از سورۀ ۷ : الاعراف [۸۴] ـ آیۀ ۵۰ ، از سورۀ ۱۸ : الکهف [۸۵] در «أقرب الموارد» آورده است: السَّموم : الرّیح الحآرّة ، مؤنّثٌ . ج: سَمآئِم . قال أبوعبیدة: السَّموم بالنّهار و قد تَکون باللیل؛و الحَرور باللیل و قد تکونُ بالنّهار . و قیل السَّمومُ الحرُّ الشّدیدُ النّافذُ فی المَسآمّ . سُمَّ یومُنا ، مجهول: اشتدَّ حرُّه و کان فیه سَمومٌ ای ریحٌ حآرَّةٌ . و ـ النّباتُ: أحرقتْهُ السَّمومُ فهو مَسْمُومٌ [۸۶] ـ آیۀ ۲۷ ، از سورۀ ۱۵ : الحجر [۸۷] ـ آیۀ ۱۵ ، از سورۀ ۵۵ : الرّحمن ۸ ۸ ـ آیۀ ۱۲ ، از سورۀ ۲۳ : المؤمنون [۸۹] ـ آیات ۵۶ تا ۵۸ ، از سورۀ ۵۱ : الذّاریات [۹۰] ـ آیۀ ۱۷۹ ، از سورۀ ۷ : الاعراف [۹۱] ـ آیۀ ۱۳۰ ، از سورۀ ۶ : الانعام [۹۲] ـ آیۀ ۱۸ و ۱۹ ، از سورۀ ۴۶ : الاحقاف
ادامه بحث شیطان
شیطان پیوسته با کسانیکه با او سر و کار دارند رفت و آمد دارد؛ آنان را اغواء میکند . و پس از اتمام حجّت از جانب حقّ بواسطۀ رسولان و الهامات غیبیّه، چون پای خود را روی عقل خویش نهاده و از او پیروی میکنند لهذا مورد هلاکت و عذاب خداوندی در دنیا و جحیم و نقمت سرمدی در آخرت قرار میگیرند: وَ مَآ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلَّا لَهَا مُنذِرُونَ * ذِکْرَی' وَ مَا کُنَّا ظَـٰلِمِینَ * وَ مَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیَـٰطِینُ * وَ مَا یَنـبَغِی لَهُمْ وَ مَا یَسْتَطِیعُونَ * إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُون َ [۹۳] . «و ما هیچ دیاری را هلاک ننمودیم مگر آنکه برای آن دیار رسولانی را بجهت موعظه و پند برای انذار گسیل داشتیم؛و ابداً عادت ما ستمگری نبوده است . این قرآن را شیاطین فرود نیاوردهاند ، و سزاوار نیست برای آنها که قرآن را فرود آورند و چنان قدرتی هم ندارند ، زیرا آنان از استماع آیات قرآن برکنارند.» هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی' مَن تَنَزَّلُ الشَّیَـٰطِینُ * تَنَزَّلُ عَلَی' کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ * یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کَـٰذِبُون َ [۹۴] . «بگو ـ ای پیامبر ـ به کفّار که آیا میخواهید من شما را آگاه کنم که بر چه کسانی شیاطین فرود میآیند ؟! فرود میآیند بر هر مرد دروغگوی دروغ پرداز گنهکار . گوش فرا میدهند تا سخنان مؤمنین را بشنوند و با باطلشان در آمیزند . و اکثریّت افراد آنان دروغگو میباشند.» شیطان در میان افراد بشر با سخنان زشت: تهمت و غیبت و گفتار ناهنجار و قبیح ، و تحریک و ترغیب به گناه معصیت ، و تحریص و تحریض بهمفاسد و ناپسندیدهها وارد میگردد: وَ قُلْ لِّعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطَـٰنَ یَنزَغ ُ [۹۵] ب َیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطَـٰنَ کَانَ لِ لْإ نسَـٰنِ عَدُوًّا مُّبِینًا [۹۶] «و بگو به بندگان من: بگویند کلمه و سخنی را که از همۀ گفتارها نیکوتر و پسندیدهتر باشد ! تحقیقاً شیطان است که در میانشان بواسطۀ گفتار زشت ، فساد و دشمنی را وارد میسازد . و تحقیقاً شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.» الشَّیْطَـٰنُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُم بِالْفَحْشَآءِ وَ اللَهُ یَعِدُکُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَهُ وَ' سِعٌ عَلِیم ٌ [۹۷] . «شیطان است تنها موجودی که شما را از ترس فقر ، از اعمال خیر باز میدارد؛و شما را امر به فَحشاء و زشتیها مینماید . و خداوند است که به شما وعدۀ غفران و فضل و رحمت از سوی خود میدهد . و خداوند واسع و علیم است.» وَ مَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَـٰنَ وَلِیًّا مِّن دُونِ اللَهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِینًا * یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَـٰنُ إِلَّا غُرُورًا . أُولَـائکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ لَا یَجِدُونَ عَنْهَا مَحِیصًا [۹۸] .
«و کسیکه شیطان را ولیّ خود اتّخاذ کند بجای خداوند ، تحقیقاً به زیان و خسران آشکاری گرفتار آمده است . به ایشان وعدۀ دروغ میدهد و به آرزوهای باطله ترغیب میکند و شیطان وعده نمیدهد به آنان مگر فریب و خدعه و غرور را . آنانند که جایگاهشان در جهنّم است و هیچوقت از آن خلاصی نمییابند.»
تسلّط شیطان بر موالیان اوست؛نه بر مؤمنین متوکّل به خداوند
با تمام این احوال ، مکر و کید شیطان ضعیف است . و غلبه با قوّۀ رحمانیّه و ایمانیّۀ انسانیّه میباشد که اگر از آن فی الجمله وسوسۀ شیطان درگذرد ، پیوسته مظفّر و پیروز خواهد بود . الَّذِینَ ءَامَنُوا یُقَـٰتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَهِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقَـٰتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّـٰغُوتِ فَقَـٰتِلُوٓا أَوْلِیَآءَ الشَّیْطَـٰنِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَـٰنِ کَانَ ضَعِیفًا [۹۹] . «کسانیکه ایمان آوردهاند ، در راه خدا کارزار میکنند؛و کسانیکه کافر شدهاند در راه طاغوت کارزار میکنند . پس شما مؤمنین کارزار کنید با مردمانی که دست ولایت خود را به شیطان دادهاند ! تحقیقاً کَید و مکر شیطان ضعیف و ناتوان است.» شیطان بهیچوجه من الوجوه تسلّطی بر مردمان مؤمن و متوکّل به خدا ندارد . فقط تسلّط او نسبت به کسانی است که راه ولایت او را بر خود هموار نموده ، و در برابر خداوند وی را شریک قرار داده ، باب مراوده و آشنائی را با او مفتوح نموده ، و خلاصه با ضعف نفس خود خویشتن را منفعل نموده و در برابر وساوس ضعیفه و القائات واهیۀ او سفرۀ دل خود را گسترده ، و آماده برای هر کثافاتی میشوند که خودشان با دستشان و با پیروی از هوای نفوس خودشان باکمک و معاونت و مساعدت آن خَبیثِ مُخبِث در آن بریزند . فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْءَانَ فَاسْتَعِذْ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطَـٰنِ الرَّجِیمِ * إِنَّهُ و لَیْسَ لَهُ و سُلْطَـٰنٌ عَلَی الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَلَی' رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ * إِنَّمَا سُلْطَـٰنُهُ و عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ و وَ الَّذِینَ هُم بِهِ مُشْرِکُون َ [۱۰۰] . «پس هنگامیکه قرآن میخوانی ، پناه ببر به خداوند از شیطان رانده شدۀ لعنت زده [۱۰۱] ! تحقیقاً او تسلّطی ندارد بر کسانیکه ایمان آوردهاند و بر پروردگارشان توکّل نمودهاند؛فقط و فقط تسلّط وی بر کسانی است که او را ولیّ خود قرار داده و کسانی که او را در امر خدایشان شریک نمودهاند.» در روز قیامت ، متجاوزان باید خودشان را سرزنش کنند نه شیطان رجیم را
در روز بازپسین، چون مستضعفان بر مستکبران اشکال وارد میکنند که شما بودید که ما را تحمیل بر پیروی از خود و تعدّی و جنایت و خیانت و معصیت و گناه نمودید، و اینک لازم است که بارِ ما را شما بر دوشتان بکشید و رفع عذاب خداوندی را از ما بنمائید؛ و مستکبران در جواب میگویند: ما خود نیز مثل شما گرفتار هستیم، و چون از خود اراده و اختیاری نداریم و رشتۀ تدبیر امور بدست ما نمیباشد، کاری از ما ساخته نیست! در اینحال که کار از کار گذشته و حکم الهی بر عقوبت جاری شده است شیطان با کمال صراحت بدیشان میگوید: خداوند که به شما وعدۀ حقّ داد و آنرا با وجدانتان یافتید، و من به شما وعدۀ به باطل دادم و خلف وعدهام را نیز نگریستید، و من که بر شما اقتدار و حکومت و تسلّطی نداشتم مگر به همین مقدار که شما را بسوی خود و بسویگناه فرا خواندم و شما با اراده و اختیار خودتان دعوت مرا لبّیک گفتید؛ ملامت از برای شماست که باید خودتان را به سرزنش و ملامت بگیرید، نه آنکه مرا دستخوش ملامت و توبیخ و سرزنشتان قرار دهید!! من و شما هر دو گرفتاریم. نه من میتوانم دردی را از دلتان بزدایم و راه خلاص و چارهای را فرا راهتان قرار دهم، و نه شما میتوانید از من دستی بگیرید و مرا نجات بخشید ! من از اوّلین وهله که شما را بسوی خود دعوت میکردم و شما مرا مؤثّری در برابر حضرت حقّ سبحانه و تعالی میگماشتید، بدین شرک شما کافر بودم و این شرک را خودم نپذیرفته بودم، و خداوند واحد قهّار را تنها مؤثّر در جمیع عوالم وجود میدانستم:
وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِیعًا فَقَالَ الضُّعَفَـٰٓؤُا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوٓا إِنَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعًا فَهَلْ أَنتُم مُّغْنُونَ عَنَّا مِن عَذَابِ اللَهِ مِن شَیْءٍ قَالُوا لَوْ هَدَیـٰنَا اللَهُ لَهَدَیْنَـٰکُمْ سَوَآءٌ عَلَیْنَآ أَجَزِعْنَآ أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِن مَّحِیصٍ . وَ قَالَ الشَّیْطَـٰنُ لَمَّا قُضِیَ الامْرُ إِنَّ اللَهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِّن سُلْطَـٰنٍ إِلآ أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلَا تَلُومُونِی وَ لُومُوٓا أَنفُسَکُم مَّآ أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَآ أَنتُم بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّـٰلِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ . [۱۰۲] «در روز قیامت همگی خلائق در پیشگاه حقّ: خداوند ، ظاهر و بارز میگردند . پس ضعیفان به آنانکه استکبار ورزیدهاند میگویند: ما در جهانِ تکلیف اینگونه بودیم که تابع و پیرو شما بودیم ، بنابراین حتّی به مقدار اندکیهم شما قدرت دارید که ما را از عذاب خداوندی کفالت و کفایت کنید ؟! مستکبرین در جواب میگویند:
اگر خداوند به ما ارائۀ طریق کرده بود،ما هم به شما ارائۀ طریق مینمودیم . (امّا چون ما در عالم گمراهی و اعوجاج بودهایم ، شما هم در گمراهی و نکبت و عذاب او خواهید ماند.) برای ما هیچ تفاوتی ندارد که جزع و فزع سردهیم ، یا شکیبا و خویشتندار بوده باشیم ! برای ما ابداً مَفرّ و مَخْلَص و گریزگاهی تصوّر ندارد ! و چون امر خدا به شقاوت و محکومیّت و عذاب او فیصله یافت ، شیطان به ضعیفان میگوید: حقّاً و حقیقةً خداوند به شما وعدۀ حقّ داد و من هم به شما وعده دادم امّا خلف وعده کردم ! و من چنین توانی را نداشتم که شما را به زشتیها و پیروی از مستکبران اجبار نمایم مگر اینکه شما را فرا خواندم و شما اجابت مرا نمودید ! بنابراین نباید شما مرا مورد مؤاخذه و ملامتتان قرار دهید ! شما باید خودتان را سرزنش کنید . (که با وجود مشاهدۀ وعده خلافیهای من باز هم به دنبال بوق و کرنای من گرد آمدید!) مرا قدرت آن نمیباشد که بتوانم شما را نجات بخشم ! و شما را نیز قدرت آن نیست که بتوانید مرا نجات بخشید !
من به آن کفری که در دنیا آورده بودید و مرا شریک با خدا در عمل و رفتار و پندار نموده بودید ، کافر شده بودم . (و آنرا نادرست میدانستم و معتقد بر خلاف آن بودم.) تحقیقاً برای ستمکاران و متجاوزان عذاب دردناکی مقدّر است.»
شیطان ، مأمور مطیع خدا برای جدا کردن خبیث از طیّب است
از آنچه بیان شد ، چند مطلب مهمّ و اصیل در معتقدات اسلامیّۀ متّخذ از تعالیم قرآنیّه بدست آمد:
اوّل: معلوم شد شیطان نه در وجود و ذات ، و نه در اثر و فعل ، از خود استقلالی ندارد . هستیاش و فعلش با خدا و به امر خداست .
ثانی: تصرّفش ، در دو گروهِ مخلوقات جنّ و انس است ، نه تنها افراد انسان. ثالث:تصرّفش قهری و اضطراری و اجباری نیست که انسان را دربند بکشد و به گناه وادارد ،بلکه فقط مجرّد وسوسه و صرف دعوت است؛آنهم به نحو ضعیف . رابع: بشر با اراده و اختیار خود از وی پیروی میکند ، و بنابراین در عالم حقّ و حقیقت و در موقف الهی نمیتواند او را محکوم کند که تو بر من تحمیل نمودی و الآن باید جور مرا تحمّل نمائی ! خامس: اصل خلقت شیطان نیکوست . و برای امتحان و آزمایش بشر آفریده شده است تا در عالم تکلیف و امر و نهی الهی ، انسان این راه مشکل و در عین حال جذّاب و دلنشین را با اختیار خود بپیماید . اگر شیطان نبود تمام قابلیّتها و استعدادها در بوتۀ اجمال و ابهام مختفی میماند . زیرا اگر یکسره در عالم دعوت به خیر بود ـ چه از ناحیۀ شیطان داخل و نفس امّاره و چه از ناحیۀ شیطان خارج و إبلیس لعین ـ دیگر حرکتی بسوی کمال نبود ، جنبشی بسوی اعلی ذروۀ معرفت حاصل نبود . اگر شیطان نبود خوب و بد نبود ، تکلیف و امر و نهی نبود ، حرکت و عشق و مجاهده نبود . اگر شیطان نبود ، شقاوت و سعادت و دوزخ و جنّت نبود . و بطور کلّی اگر شیطان نبود این جهان با این شگفتیها و بدایع خلقت و جمال دلآرای واقعی بشریّت نبود؛تمام عالم مبدّل بود به یک سلسله موجودات ثابت و غیر عاشق و غیر متحرّک ، همچون عالَم فرشتگان . در اینصورت عالم فرشتگان که بود داشت ، دیگر مزیّتی برای عالم خلقت بواسطۀ عالم مادّه و خلقت بشر و إبلیس و سجدۀ ملئکه و تمرّد إبلیس و حرکت بشر از اوّلین نقطۀ استعداد تا اعلی درجۀ کمال و تمامیّت خویشتن برفراز فرشتگان نبود . شاید سبب اکملیّت و افضلیّت و اشرفیّت انسان از ملئکۀ مقرّب الهی نیز بدین جهت باشد که مثل شیطانی را خداوند خالق علیم و حکیم در این جهان کثرت و دار اعتبار و تکلیف گماشته است تا تمامیّت خلقت بدان تحقّق پذیرد . شیطان از جانب حقّ متعال مأمور بازرسی و تفتیش است تا افراد آلودۀ به اختیار خود ـ که باز هم از اختیار خدا جدا نیست بلکه عین اختیار و نفس اختیار اوست ـ و آنان را که راه اعوجاج پیمودهاند و از عفونت کثرات متعفّن شده و قابلیّت دخول در حرم امن و حریم امان الهی را ندارند ، از افراد خوب و پاک و پاکیزه و طیّب جدا سازد و اجازه ندهد یک قدم فراتر نهاده به سوی عوالم قرب حقّ حرکت کنند . و کسانی را که در عالم خلوص پا نهاده و مقرّب گشته و عمری را با عشق حقّ ازل و ابد به سر آوردهاند یکباره راه دهد ، تا به آسانی بتوانند در عوالم حضرات به پرواز در آمده و با بوی خوش توحید و عرفان و فنای در ذات حقّ که بدان معطّر گردیدهاند و از تعفّن توجّه به کثرات و آلودگیهای خستهکننده و گدازنده و مخرّب و مهلک انسانیّت عبور کردهاند ، بدون مانع و رادعی بدان حرم منیع وارد شده و لباس هستی و تعیّن و تقیّد خود را ریخته و به خلعت الهی مخلّع گشته ، به آسایش منتهی شده و لوادار پرچم حمد و لوای توحید در روز قیامت شوند . شیطان یک مأمور مطیع و فرمانبر خداست که وظیفۀ وی جدا کردن خبیث از طیّب است؛مانند زنبور عسل مخصوصِ گماشته بر دَرِ کندو ، تا زنبورها را تفتیش کند و به آنانکه از گیاه بدبو و عَفِن خوردهاند راه ندهد و آنها را با نیش خود دو نیمه کند؛و زنبورهای شایسته را که به مأموریّت خود خوب عمل کردهاند و از گیاهان معطّر و خوشبو خوردهاند ، به درون کندو راه بدهد .
شیطان میگوید: من به جمیع ذرّیّۀ آدم مگر اندکی لگام میزنم
بسیار مُعجِب است که قرآن کریم خودش وظیفۀ اضلال و گمراهی شیطان
را که از جانب خداوند بدو عنایت شده است بیان میکند ، آنجا که میفرماید: وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَـٰئکَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوٓا إِلآ إِبْلِیسَ قَالَ ءَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِینًا . قَالَ أَرَءَیْتَکَ هَـٰذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَی' یَوْمِ الْقِیَـٰمَةِ لَاحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُوٓ إِلَّا قَلِیلاً . قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُکُمْ جَزَآءً مَّوْفُورًا .
وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِم بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شَارِکْهُمْ فِی الامْوَ'لِ وَ الاوْلَـٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَـٰنُ إِلَّا غُرُورًا . إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَـٰنٌ وَ کَفَی' بِرَبِّکَ وَکِیلاً . [۱۰۳] «و بیاد بیاور زمانی را که ما به فرشتگانمان گفتیم: سجده کنید برای آدم؛پس سجده کردند مگر إبلیس . او گفت: آیا من سجده کنم برای آنکس که تو وی را از گل آفریدهای ؟! إبلیس نیز گفت: به من خبر بده از این کسی که او را فضیلت دادی بر من و مکرّم داشتی ، که اگر زمان عمر و درنگ مرا تا روز قیامت به تأخیر اندازی؛من به جمیع ذرّیّۀ او مگر افراد اندکی مهار زده ، لگام بر آنها میافکنم ! خداوند خطاب کرد: برو و دور شو ! بنابراین هر کدامیک از آنان که از تو پیروی کند ، پس من جزای تو و ایشانرا جهنّم که جزای کامل و وافری است ، قرار خواهم داد ! و بلغزان با صدای خودت هر کدام از آنها را که میتوانی ! و با سواره نظام و پیاده نظامت بر آنان تاخت و تاز کن و آنها را در پرّه بگیر ! و در اموال و اولادشان شرکت کن ! و به آنها وعده بده؛در حالیکه شیطان وعده نمیدهد مگر از رویفریب و خدعه و غرور ! تحقیقاً و بدون تردید ، تو بر بندگان منسوب به من قدرت تصرّف و تسلّطی نداری ! (و ای پیغمبر ما) وکالت و کفالت و عهدهداریای را که پروردگارت در آنصورت مینماید ، کافی و وافی (و بدون ذرّهای نقصان) است.»
مأموریّت شیطان به اغوای انسان ، در سورۀ أعراف
و در سورۀ أعراف پس از آنکه قضایای خلقت آدم و سجدۀ ملئکه و ابای إبلیس را بیان میکند ، به او امر به نزول مینماید؛و شیطان مأموریّتش به اغوای انسیان را بطور کامل شرح میدهد: قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ و مِن طِینٍ . قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّـٰغِرِینَ * قَالَ أَنظِرْنِیٓ إِلَی' یَوْمِ یُبْعَثُونَ . قَالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ . قَالَ فَبِمَآ أَغْوَیْتَنِی لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَ'طَکَ الْمُسْتَقِیمَ * ثُمَّ لَا تِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمَـٰنِهِمْ وَ عَن شَمَآئلِهِمْ وَ لَا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَـٰکِرِینَ . قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُومًا [۱۰۴] مَّدْحُورًا لَّمَن تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَامْلَانَّ جَهَنَّمَ مِنکُمْ أَجْمَعِینَ . [۱۰۵] «خداوند گفت: در هنگامیکه من تو را امر کردم ، چه باز داشت تو را ازآنکه سجده کنی ؟! إبلیس گفت: من نسبت به او مورد برگزیدگی و انتخاب و اختیار هستم ! تو مرا از آتش خلق کردی و او را از گِل ! خداوند گفت: پس از بهشت هبوط کن ! چرا که برای تو چنان موقعیّتی نیست که در آنجا تکبّر بورزی ؟! پس بیرون شو از بهشت که تو از زمرۀ اراذل و فرومایگانی ! شیطان گفت: مرا مهلت بده تا روزی که ایشان برای موقف حساب و کتاب برانگیخته شوند ! خداوند گفت: تو از مهلت داده شدگان میباشی ! إبلیس گفت: در مقابل اغوائی که تو از من نمودی؛بر سر راه راست و صراط مستقیمت در برابر ایشان ـ به جهت اضلال و گمراهی و کجروی از آن صراط ـ خواهم نشست ! سپس از رو برو و از پشت سر و از جانب راست و از جانب چپشان به سویشان میآیم؛و در آنصورت دیگر تو اکثریّتشان را شاکر و سپاسگزار نخواهی یافت ! خداوند گفت: خارج شو از بهشت در حالیکه معیوب و مطرود و منفور هستی ! هر آینه کسیکه از تو پیروی کند؛تحقیقاً من جهنّم را از شماها همگی مملوّ و پُر خواهم ساخت.»
گفتار حضرت علامه در کیفیّت إبلیس و عملکرد او
حضرت علامه استادنا الطّباطبائی قدَّس اللهُ سرَّه در تفسیرشان بحث مختصر و جالب و متین و اساسی راجع به إبلیس و حقیقت وجود و تکوین و سرِّ پیدایش بنی آدم و خلقت او و فرشتگان ، در ضمن آیات مبارکات وارده در سورۀ أعراف بیان فرمودهاند . [۱۰۶] سپس گفتاری دربارۀ ابلیس و کیفیّت عملکرد او در عالم انسانی دارند، و ما در اینجا آنرا نقل مینمائیم: کلام در إبلیس و رفتار او:
داستان موضوع إبلیس در نزد ما بصورت مبتذل و زیر پا افتاده و غیر قابل اهمّیّتی درآمده و بازگشت نموده است که اعتنائی بدان نمیشود، غیر از آنکه گهگاهی آنرا ذکر میکنیم و بر او لعنت میفرستیم، یا آنکه از وی به خدا پناه میبریم، یا آنکه بعضی از افکارمان را بعنوان آنکه افکار شیطانیّه و وساوس و فسادانگیزی اوست تقبیح مینمائیم؛ بدون آنکه در این امر تدبّر و تفکّری کنیم تا آنچه را که قرآن کریم در حقیقت این موجود عجیب غائب از حواسّمان، و آنگونه تصرّفات شگفتآوری که با ولایت خود در عالم انسانی دارد، به ما عطا کرده است دستگیرمان گردد. و چگونه اینطور نباشد در حالیکه او مصاحب و همنشین عالم انسانی میباشد با گسترش دائرۀ کمربند عجیب خود، از زمانیکه انسان در عالم وجود ظاهر گشت تا زمانیکه مدّتش به سر آید و به انقراض بساط دنیا منقرض شود. و سپس ملازم انسان باشد پس از مرگ ، و پس از آن قرین و همنشین او باشد تا هنگامیکه او را در آتش جاودان مخلّد گرداند. و او با هرکدامیک از افراد ما همچنانست که با غیر او باشد، با اوست در آشکارش و در پنهانیش. با او همگام میگردد هر جا که برود حتّی در پنهانترین نقاط قوّۀ خیال او که چیزی را تخیّل میکند در زاویهای از زوایای ذهنش، یا فکری که آنرا در مطاوی سریرهاش مختفی داشته است. هیچگونه حاجبی نمیتواند حجاب او شود ، و هیچ کار مشغول کنندهای نیست که او را از انسان غافل گرداند . و امّا افراد بَحّاث و محقّقین از ما ، از وارد شدن در این بحث خودداری کردهاند و آنرا مهمل گذاردهاند . و بنای خودشان را در بحث ، همان بنای محقّقین و باحثین در صدر اوّل قرار دادهاند؛و همان رشتۀ خطّی را که آنان برایشان ترسیم کردهاند ، در طریق بحث از آن تجاوز ننمودهاند .
کلام علامه درجمیع اشکالاتی که در قصّۀ إبلیس ذکر کردهاند
و آن عبارت است از نظریّات سادهای که در نخستین وهله بر افهام عامّیّهای که به کلام الهی برخورد کردهاند ظاهر میشود؛و پس از آن ، تخاصم و نزاع علمی در میانشان در تضارب و تصادم برداشتهائی که هر گروه خاصّی از ایشان نموده است ، و سنگرگیری در آن افکار حاصلۀ مختصّۀ به خودشان ، و سپس دفاع از آن به انواع جدل ، و اشتغال به إحصاء اشکالات واردۀ در قصّه ، و تقریر سؤالها و جوابها بصورتی پس از صورت دیگر: به چه سبب خداوند إبلیس را آفرید ، با وجودی که میدانست او چه کسی است ؟ به چه سبب او را در میان فرشتگان وارد کرد ، با وجودی که از ایشان نبوده است ؟ به چه سبب او را امر به سجده نمود ، با وجودی که میدانست او فرمانبردار نیست ؟ به چه سبب او را موفّق به سجده نکرد ، و او را اغواء نمود ؟ به چه سبب او را هلاک ننمود در هنگامی که او سجده نکرد ؟ به چه سبب او را تا روز برانگیختگی مردم در نزد خداوند ، یا تا روز معلوم مهلت داد ؟ به چه سبب به او چنان تمکّنی داد تا بدان تمکّن شگفتآوری که مانند جریان خون در بنی آدم جریان یافت ، صاحب استقرار و تمکین گشت ؟ به چه سبب او را با سواره نظام و پیاده نظام خودش مؤیَّد ساخت ، و به جمیع آنچه در حیات انسانی مختصر مَساسی داشت مسلّط نمود ؟ به چه سبب او را بر حواسّ ظاهرۀ انسانی آشکارا نکرد ، تا از برخورد با وی احتراز جوید ؟ به چه سبب انسان را تأیید نکرد به مثل آنچه را که او را بدان تأیید کرد ؟
به چه سبب اسرار خلقتِ آدم و پسرانش را از إبلیس مکتوم نداشت ، تا در اغوای آنان به طمع نیفتد ؟ به چه سبب گفتگوی شفاهی در میان او و میان خدای سبحانه جائز گردید در حالیکه او بعیدترین مردم از خداوند بود ، و مبغوضترین مردم نسبت به او . و وی پیامبری نبود و فرشتهای نبود تا گفته شود به معجزه بوده است ، یا به ایجاد آثاری که دلالت بر مراد کند؛در حالیکه دلیلی بر هیچیک از این دو گفتار نیست . از آن که بگذریم ، چگونه إبلیس داخل در بهشت شد ؟ و چگونه وسوسه و کذب و معصیت در آنجا از او به وقوع پیوست در حالیکه بهشت مکان طهارت و محلّ قدس است ؟ و چگونه آدم گفتار او را تصدیق نمود در حالیکه گفتارش مخالف قول خداوند بود ؟ و چگونه آدم به طمع ملک و خلود در آنجا افتاد در حالیکه این مطلب مخالف اعتقاد به معاد بود ؟ و چگونه از وی معصیت سر زد در حالیکه او پیامبری معصوم بود ؟ و چگونه توبهاش قبول گشت و به مقام اوّلش بازنگشت در حالیکه توبهکنندۀ از گناه ، تو گوئی مانند کسی میباشد که اصلاً گناه ننموده است ؟! و چگونه .... ؟ و چگونه ... ؟ و این مهمل گذاردن بحّاثان و محقّقان در بحث حقیقی ، و عنانگسیختگی ایشان در جدال چه از ناحیۀ اشکال و چه از ناحیۀ جواب ، به جائی رسیده است که بعضی از آنها بدین عقیده آمدند که مراد از این آدم ، آدم نوعی میباشد و این قصّه داستان تخیّلیّۀ محضه است . و بعضی دگر معتقد شدند که ابلیسی را که قرآن از آن گفتگو دارد ، عبارت است از قوّۀ داعیۀ به شرّ کهدر انسان وجود دارد و بس . و بعضی معتقد شدند که جائز است انتساب قبائح و شنایع را به خدای تعالی داد؛و آنکه جمیع معاصی از کردار و فعل وی ریشه میگیرد ، و اوست خالق هر گونه شرّ و قبیح . و بنابراین خود خداوند است که به فساد میکشد آنچه را که به صلاح در آورده است . و عمل نیکو آن عملی است که او بدان امر کرده است ، و عمل زشت آن عملی است که او از آن نهی نموده است (بدون هیچ مصلحتی و یا حکم حُسن و قبح عقلی) . و بعضی معتقد شدند که آدم اصولاً پیغمبر نبوده است . و بعضی معتقد شدند که پیغمبران جمیعاً معصوم نبودهاند . و بعضی معتقد شدند که پیغمبران غیر معصوم بودهاند پیش از بعثت ، و داستان بهشت پیش از بعثت آدم بوده است . و بعضی معتقد شدند که این جریانات همگی بر اساس امتحان و اختبار است ، و روشن نساختهاند که ملاک واقعی در این امتحان و آزمایشی که بواسطۀ آن بسیاری گمراه شدهاند و اکثریّت مردم به هلاکت رسیدهاند چیست ؟ بنابراین اگر ملاکی بدست نیاید که حَسْم مادّۀ اشکال را بکند ، تمام اشکالات بازگشت میکند . و آن چیزی که باز داشته است ایشان را از پیروزی کوشش خود در این ابحاث ، و بواسطۀ آن چیز بوده است که نتائج حاصلۀ از آن مختلّ مانده است ، آنستکه ایشان در این مباحث در میان جهات حقیقیّه و جهات اعتباریّۀ آن فرقی نگذاردهاند ، و عالم تشریع را از جهان تکوین جدا نکردهاند . لهذا جهات بحث بدین سبب مختلّ مانده است . و بطور غالب در ناحیۀ تکوین ، همان اصول وضعیّۀ اعتباریّۀ حاکمۀ بر تشریعیّات و اجتماعیّات را تحکیم نمودهاند .
پاسخ علامه در جمیع اشکالاتی که در قضیّۀ إبلیس ذکر کردهاند
و آنچه بر عهدۀ شخص حُرّ و آزادمنش و بحث کنندۀ از این حقائق دینیّة مرتبطۀ به جهات تکوینیّه میباشد که از آن تنقیح و تحریر بعمل آورد ، باید در طیّ جهاتی درج گردد:
جهت اوّل: وجود چیزی از اشیاء که خلقت و آفرینش و ایجاد فی نفسه بدان تعلّق میگیرد ـ یعنی وجود ذاتی و نفسی آن بدون اضافه و نسبت به غیر ـ نمیباشد مگر خیر ، و تحقّق خارجی به خود نمیگیرد مگر زیبا و نیکو . بنابراین اگر بر فرض محال آفرینش تعلّق گیرد به آنچه در وجود نفسی آن شرّی فرض شده است ، بازگشتش به امر موجودی میباشد که دارای آثار وجودیّه است . از خدا ابتدا کرده ، و به روزی و رزق او مرتزق و روزی خوار گشته ، و پس از آن بسوی خدا بازگشت مینماید . در اینصورت حال او حال سائر مخلوقات است که در آن اثری از شرّ و قبح وجود ندارد مگر آنکه وجود آن به غیرش مرتبط گردد ، و بنابراین ارتباط نظام عادل خود را در وجود ، فاسد کند ، و یا آنکه موجب حِرمان جمعی از موجودات گردد که خیرشان و سعادتشان به آنها نرسد . و اینست معنی اضافه و نسبتی که ذکر شده است . و بدین جهت لازم و واجب است در حکمت الهیّه آنکه از اینگونه موجوداتی که وجودشان مضرّ میباشد ، منفعتی حاصل گردد که از مضرّتشان افزون باشد و بر ضرر آنها غالب شود و چیره آید . و اینست قول خدای تعالی:
الَّذِیٓ أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَه ُ . (سورۀ سجده ، آیۀ ۷ ) «خداوند آن کسی است که هر چیزی را که آفرید ، نیکو آفرید.» و قول او: تَبَارَکَ اللَهُ رَبُّ الْعَـٰلَمِینَ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۵۴ ) «پاک و منزّه و مقدّس است الله که پروردگار و آفریدگار عالمیان است.» و قول او: وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـٰکِن لَّا تَفْقَهُونَتَسْبِیحَهُم ْ . (سورۀ أسری ، آیۀ ۴۴ ) «و هیچ چیزی نیست مگر آنکه با حمد وی تسبیح میگوید؛ولیکن شما تسبیحشان را نمیفهمید!» جهت دوّم: عالَم صُنع و ایجاد با وجود کثرت اجزایش و وسعت عرضش ، بعضی از آن مرتبط است به بعضی دیگر ، سررشتۀ آخرش به اوّلش برمیگردد . لهذا ایجاد بعضی از آن عبارت میباشد از ایجاد جمیع آن . و اصلاح جزئی از آن منوط است به اصلاح کلّ آن . بناءً علیهذا اختلافی که در بین اجزای عالم در وجودشان موجود است ـو آن همان چیزی است که عالَم را عالم کرده است ـ و به دنبال آن داستان ارتباط میان آنها ، در حکمت الهیّه به ضرورت استلزام ، مستلزم آن شده است که در میانشان نسبتهای مختلفی به تنافی و تضادّ ، یا به کمال و نقص ، یا به وِجدان و فقدان ، و یا به نَیل و حرمان پدیدار گردد . و اگر اینطور نمیبود ، جمیع اشیاء به چیز واحدی که در آن هیچگونه اختلاف و تمیزی نبود بازگشت میکردند . و در آنصورت عالم وجود باطل میشد . خدای تعالی میگوید: و َ مَآ أَمْرُنَآ إِلَّا وَ'حِدَةٌ کَلَمْحِ بِالْبَصَرِ . (سورۀ قمر، آیۀ ۵۰ ) «و امر ما نیست مگر یکی مانند چشم بر هم نهادن.» بنابراین اگر شرّ و فساد و سختی و فقدان و نقص و ضعف و أمثالها در این عالم نبود ، ما برای خیر و صحّت و راحتی و وِجدان و کمال و قوّه ، مصداقی نمییافتیم و ابداً قادر نبودیم از آنها حتّی یک معنی را تنها تعقّل کنیم؛چرا که ما معانی را در خارج از مصادیقشان اتّخاذ مینمائیم . اگر شقاوتی نبود سعادتی نبود ، اگر معصیتی نبود طاعتی نبود ، اگر قبح و مذمّتی نبود حُسن و مدحی نبود ، اگر عقابی نبود ثوابی بدست نمیآمد ، و اگردنیا نبود آخرتی تکوّن نمییافت . بنابراین ، مثلاً اطاعت عبارت است از امتثال امر مولوی؛لهذا اگر عدم امتثال آن که عبارت است از معصیت نبود ، در آنصورت فعل بصورت ضروری و لازم موجود میشد ، و با ضرورت و لزوم فعل در انسان دیگر امر مولوی معنی نداشت؛به سبب ممتنع بودن تحصیل امر حاصل . و اگر امر مولوی در میان نبود ، نه مصداقی که طاعت بر آن صدق کند و نه مفهومی برای آن طاعت بطوریکه دانستی ، معنی نداشت ! و با از میان برداشته شدن و بطلان اطاعت و معصیت ، مدح و ذمّی که راجع به آن دو میشد ، و ثواب و عقاب ، و وعده و وعید ، و ترساندن و بشارت دادن باطل میشدند ، و به دنبال بطلان این امور ، اصل دین و شریعت و دعوت، و به دنبال بطلان اینها اصل نبوّت و رسالت ، و به دنبال بطلان این امور اصل اجتماع و مَدَنیّت ، و به دنبال بطلان آن اصل انسانیّت ، و به دنبال بطلان آن تمام چیزها باطل میشد و از میان برداشته میگشت؛و بر همین قیاس جمیع امور متقابله در نظام انسانیّت . این واقعیّت را خوب ادراک کن ! و از این بیانات واضح میگردد برای تو که وجود شیطان دعوت کنندۀ به شرّ و معصیت ، از ارکان نظام عالم انسانیّت است که آن نظام بر اساس سنّت اختیار جاری میشود و مقصود از آن سعادت نوع بشر خواهد بود . و شیطان همانند حاشیهای است که بر دو کنارۀ صراط مستقیم انسان قرار دارد . آن صراط مستقیمی که در طبع این نوع سرشته شده است ، تا با کدح و مشقّت آنرا بپیماید تا به شرف لقای پروردگارش نائل گردد . و معلوم است که هر جا راه و صراطی تحقّق پیدا نماید ، تعیّن متن آن که صراط است فقط بواسطۀ حاشیه و کنارهای است که خارج از آن میباشد ولیکنآنرا فرا گرفته است . اگر حاشیه و اطراف وجود نداشت ، متن و میانه و وسط آن وجود نداشت . این واقعیّت را بفهم و بیاد بیاور قول خدای تعالی ر: قَالَ فَبِمَآ أَغْوَیْتَنِی لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَ' طَکَ الْمُسْتَقِیمَ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۱۶ ) «شیطان گفت: پس در ازای اغوائی که از من کردی ، من برای ربودن ایشان از طیّ صراط مستقیمت در کمین آنها مینشینم.» و قول خدای تعالی ر: ] قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لَازَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارْضِ وَ لَاغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ. قَالَ هَـٰذَا صِرَ' طٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ * إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَـٰنٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِین َ . (سورۀ حجر ، آیات ۳۹ تا ۴۲ ) «شیطان گفت: بار پروردگار من ! در مقابل آنکه مرا اغوا کردی ، من آنچه را که در زمین است برایشان زینت میدهم؛و من همگی آنان را اغواء خواهم نمود ، مگر آن بندگانت را که از آنها به خلوص رسیدهاند (مخلَص شدهاند) ! خداوند فرمود: این خلوص و پاکی سریرت ، راه راست و صراط مستقیم برای رضا و وصول به من است ! تحقیقاً از برای تو اقتدار و تسلّطی برای بندگان من نیست مگر آن مردم گمراهی که پیروی از تو کردهاند!» اگر تو در این دو جهتی که بیان نمودیم دقّت و تأمّلی بنمائی و پس از آن در آیات سجده تدبّر کنی ، چنین خواهی یافت که آنها عبارتند از صورت خبر دهنده و آگاه کنندهای از روابط واقعیّهای که میان نوع افراد بشر و فرشتگان و إبلیس تحقّق دارد ، که از آنها تعبیر به امر و امتثال و استکبار و طَرْد و رَجْم و سؤال و جواب گردیده است .
و اینکه جمیع اشکالهای وارد شده در آن عبارت میباشد از تفریط و قصور در تدبّر این داستان ، و تا بجائی رسیده است که برخیاز کسانیکه [۱۰۷] متنبّه وجه صواب شدهاند که این آیات اشاره است به طبایعی که در انسان و مَلَک و شیطان موجود است ، او چنین ذکر کرده است که امر و نهی (امر إبلیس به سجده و نهی آدم از أکل شجره) امر و نهی تکوینی است (نه تشریعی) . بنابراین با این کلامش خراب و فاسد کرده است آنچه را که در صدد اصلاح آن بوده است ، و غفلت نموده است از آنکه امر و نهی تکوینی قابل تخلّف و مخالفت نیست با وجودیکه إبلیس مخالفت امر نمود و آدم مخالفت نهی را کرد . جهت سوّم: داستان قصّۀ بهشت آدم و إبلیس ـ که بیان تفصیلی آن در سورۀ بقره گذشت ـ ما حَصل از مدلولش خبر میدهد که خداوند سبحانه بهشت برزخیّۀ آسمانی آفرید ، و قبل از آنکه زندگانی دنیوی زمینی بر آدم استقرار یابد او را در آن داخل نمود ، و تکلیف مولوی خود را بدو متوجّه ساخت تا بدان طبیعتهای انسانی را آزمایش کند . و بدان تفصیل روشن شد که انسان هیچ چارهای ندارد مگر آنکه در روی زمین زیست کند ، و در دامان امر و نهی تربیت شود ، و در اثر اطاعت مستحقّ سعادت و بهشت گردد؛و اگر غیر از این باشد غیر از این خواهد بود . و انسان هیچ توانائی و قدرتی ندارد که در موقف قرب الهی وقوف کند و در منزل سعادت فرود بیاید مگر با پیمودن این راه . و از اینجا ظاهر میگردد که برای اشکالاتی که در قصّۀ بهشت آدم ایراد کردهاند ابداً محلّی باقی نمیماند . چرا که نه آن بهشت ، بهشت خُلْدی که در آن وارد نمیشوند مگر اولیای خدای تعالی ـ دخولی که پس از آن هیچوقت خروجی نیست ـ بوده است؛و نه آنکه خانه ، خانۀ دنیویّه بوده است که به نحو زندگانی و عیش دنیوی در آن زیست نمود ـ آنگونه زندگانی که مدارِ آن تشریع باشد ، و حاکم در آن امر و نهی مولوی ـ بلکه منزلگاهی بوده است که در آن حکم سجایای انسانی ظهور میکرده است نه خصوص سجایای آدم علیه السّلام از آنجهت که شخص آدم بوده است؛زیرا شیطان برای وی مأمور به سجده نشد، و او داخل در بهشت نشد مگر از آنجهت که انسان بوده است بطوریکه بیان آن سابقاً ذکر شد . باز گردیم به اوّل گفتار:
خداوند سبحانه توصیف نکرده است از این آفریدۀ شرّ آفرین که وی را إبلیس نام نهاده است ، بجز مقدار اندکی که عبارت است از قوله تعالی: کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّه ِ . (سورۀ کهف ، آیۀ ۵۰ ) «إبلیس از جنّ بوده است ، پس بنابراین از امر پروردگارش منحرف شده است.» و آنچه را که خداوند در کلام خودش از او حکایت کرده است که: خَلَقْتَنِی مِنْ نَّارٍ . «تو (ای خداوند) مرا از آتش خلق کردی!» بنابراین مبیَّن نموده است که ابتدای خلقت او از آتش و از سنخ جنّ بوده است . و امّا آنچه را که مَآل امر او بوده است صریحاً ذکر نکرده است ، همانطور که تفصیل خلقت او را همچنانکه تفصیل خلقت انسان را ذکر نموده است ، ذکر نکرده است .
میدان فعّالیّت إبلیس ، ادراک و عواطف و احساسات انسان است
آری ، در آنجا آیاتی وارد است که تعریف و توصیف کیفیّت عمل و کار او را مینماید که ممکن است از آنها استفادۀ مطالبی شود که در اینجا بکار میآید . خدای تعالی بطور حکایت از زبان او میگوید:
لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَ' طَکَ الْمُسْتَقِیمَ * ثُمَّ لَا تِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمَـٰنِهِمْ وَ عَن شَمَآئِلِهِمْ وَ لَا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَـٰکِرِینَ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۱۶ و ۱۷ ) در اینجا خدا خبر داده است که شیطان از ناحیۀ عواطف نفسانیّه ، از خوف و رجاء و آرزو و آمال و شهوت و غضب در آنها تصرّف میکند؛پس از آن در افکارشان و در اراده و اختیارشان که از این امور سرچشمه میگیرد . همانطور که هم ترازو و هم میزان است با آن آیه ، این گفتار خداوند: قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لَازَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارْض ِ . (سورۀ حجر ، آیۀ ۳۹ ) یعنی من برای انسان زینت میدهم امور باطلۀ ردیّۀ زشت و قبیح را با زخارف و زینتهای مهیّا شده ، از تعلّق عواطفی که ایشان را بسوی متابعت آنها فرا میخواند . و من بواسطۀ این امور میباشد که آنان را اغواء میکنم . مانند زنا مثلاً ، که در نخستین وهله انسان تصوّرش را میکند ، و سپس شهوت آنرا در نظرش زینت میدهد ، و بواسطۀ آن زینتِ نیرومند ، محذوری که در ارتکاب آن در دل انسان خطور میکند ضعیف میگردد؛آنگاه تصدیقش را مینماید و دست به ارتکابش میآلاید . و نظیر این ، گفتار خداست: یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَـٰنُ إِلَّا غُرُورًا . (سورۀ نسآء ، آیۀ ۱۲۰ ) «إبلیس به انسان وعده میدهد ، و به آرزوهای باطله فرا میخواند؛در صورتیکه إبلیس وعده نمیدهد مگر از روی مکر و غرور و فریب.» و گفتار خدا: فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْـطَـٰنُ أَعْمَـٰلَهُمْ . (سورۀ نحل ، آیۀ ۶۳ ) «پس زینت داد برای ایشان شیطان اعمالشان را.» تمام این مطالب ـ بطوریکه مشاهده میکنی ـ دلالت دارد بر آنکه میدان فعّالیّت و کارکرد او فقط ادراک انسان است؛و وسیلۀ عمل وی ، عواطف و احساسات داخلۀ انسان . إبلیس است که اینگونه اوهام کاذبه و افکار باطله را در نفس انسانی القاء میکند؛بطوریکه دلالت بر این مهمّ دارد قول خدای متعال: الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ * الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاس ِ . (سورۀ ناس، آیۀ ۴ و ۵ ) «شیطانِ وسوسه انگیز؛آنکه در سینۀ مردمان اندیشۀ بد و وسوسه میافکند.» ولیکن معذلک انسان شکّ نمیکند در آنکه این افکار و اوهامی که وساوس شیطانیّه نامیده میشوند افکار خود اوست . خودش آنها را در خود ایجاد مینماید بدون آنکه مُشعر به آن باشد که کسی غیر از او آنها را به وی القاء کرده باشد، و یا آنکه برای آن افکار به چیزی بعنوان سبب و واسطه متوسّل گردد ، مانند سائر افکار و آرائش که به عمل و غیر عمل تعلّق ندارد مثل گفتار م: عدد یک نصف عدد دو میباشد و عدد چهار عدد زوج است؛و امثال ذلک .
بنابراین ، انسان همان کسی است که این افکار و اوهام را برای خودش ایجاد میکند همچنانکه شیطان همان کسی است که آنها را بدو القاء میکند و در دل او میاندازد و خطور میدهد؛بدون آنکه تزاحمی در میان موجود باشد . و اگر بنا باشد سبب شدن شیطان در القاء این خواطر نظیر تَسبُّباتی بوده باشد که در میان ما دوران دارد راجع به کسیکه خبری و یا حکمی و یا مشابه آنرا بسوی ما القاء میکند؛در آنصورت القاء او به ما با استقلال ما در تفکیر جمع نمیشود ، و هرآینه انتساب فعل اختیاری که برای ماست منتفی میشود .
زیرا در آن فرض علم و ترجیح و اراده از آنِ او خواهد بود نه از آنِ ما ، و دیگر بر ما لوم و سرزنش و مذمّت و غیرها مترتّب نخواهد شد .
در صورتیکه میدانیم خود شیطان آن ملامت و مذمّت را به انسان نسبت میدهد ـ که آنها از ناحیۀ تست نه از ناحیۀ من ـ در آنچه را که خداوند از کلام او در روز قیامت حکایت نموده است: وَ قَالَ الشَّیْطَـٰنُ لَمَّا قُضِیَ الامْرُ إِنَّ اللَهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِّن سُلْطَـٰنٍ إِلآ أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلَا تَلُومُونِی وَ لُومُوٓا أَنفُسَکُم مَّآ أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَآ أَنتُم بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّـٰلِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیم ٌ . (سورۀ إبراهیم ، آیۀ ۲۲ )
علامه
تصرّف شیطان در انسان ، همان استقلال نگری اوست در اینجا مشاهده میکنیم که شیطان نسبت فعل و ظلم و ملامت را به انسان داده است و از خودش سلب کرده است . و از خودش هر گونه تسلّطی را نفی نموده است مگر سلطنت بر دعوت و فراخواندن و وعدۀ کاذب را؛همانطوریکه خدای تعالی گفته است: إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَـٰنٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ . (سورۀ حجر ، آیۀ ۴۲ ) در اینجا میبینیم که خداوند سبحانه نفی سلطنت و قدرت او را از انسان ـمگر در ظرف پیروی و متابعت از او ـ کرده است . و نظیر این آیه کلام خداوند متعال است: قَالَ قَرِینُهُ و رَبَّنَا مَآ أَطْغَیْتُهُ و وَ لَـٰکِن کَانَ فِی ضَلَـٰلِ بَعِید ٍ . (سورۀ ق ، آیۀ ۲۷ ) «و میگوید قرین او شیطان: بار پروردگار ما ! من بر او طغیان و تعدّی ننمودم ولیکن خود او در گمراهی عمیقی فرو رفته بود!» و بالجمله تصرّف شیطان در ادراکات انسان تصرّفی است طولی که منافات با قیام آن به انسان و انتساب آن به او مانند انتساب فعل به فاعلشندارد؛ و تصرّف عرضی نیست که منافات داشته باشد . پس از برای شیطان است که تصرّف نماید در ادراکات انسانی به آنچه را که به حیات دنیا تعلّق دارد از جمیع جهات آن ، بواسطۀ غرور و تزیین .
لهذاست که شیطان باطل را بجای حقّ میگذارد و باطل را در صورت و کسوت حقّ جلوه میدهد ، و در نتیجه انسان مرتبط با چیزی نمیشود مگر از وجه باطل آن که وی را گول میزند و از حقّ روی میگرداند . و اینست همان معنی استقلالی که انسان در وهلۀ نخستین برای خود میبیند و سپس برای سائر اسبابی که مرتبط است بدانها در حیات خود . و این نگرش استقلال همانست که او را از حقّ محجوب میگرداند و از حیات حقیقیّه باز میدارد ، همانطور که از کلام حکایت شدۀ از شیطان استفادۀ این مرام گذشت: فَبِمَآ أَغْوَیْتَنِی لَاقْعُدَنَّ لَهُم ْ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۱۶ ) و قولُه تعالَی: رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لَازَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارْضِ . (سورۀ حجر ، آیۀ ۳۹ ) و این حالت ، میکشاند انسان را به غفلت از مقام حقّ . و آن اصل و اساسی است که در هنگام تحلیل ، هرگونه گناهی بدان منتهی میشود: وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَ ا لْإ نسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لَّا یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ ءَاذَانٌ لَّا یَسْمَعُونَ بِهَآ أُولَـٰئکَ کَالانْعَـٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَـٰئکَ هُمُ الْغَـٰفِلُونَ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۱۷۹ ) و بر این اساس ، استقلال نگری انسان خودش را و غفلت وی از پروردگارش با جمیع آنچه را که متفرّع بر این میشود از اعتقادات زشت و افکار و اوهام پست و ناهنجاری که تمام اقسام شرک و ظلم از آن پستان شیر میآشامند؛فقط و فقط از تصرّف شیطان است در عین آنکه انسان چنان تخیّل مینماید که خودش بوجود آورندۀ آنها و قیّوم و قائم بدانهاست ، چون ازخویشتن استقلال مینگرد . شیطان نفس انسانی را به گونهای رنگ میزند که اعتقادی و عملی از برای وی سر نمیزند مگر آنکه آنها را بدان صبغه و رنگ ، رنگ آمیزی نموده است . و اینست حقیقت دخول تحت ولایت شیطان و در زیر بار تدبیر و تصرّف او درآمدن ، بدون آنکه به چیزی غیر از خودش مشعر باشد و یا متنبّه گردد . خدای تعالی میفرماید: إِنَّهُ یَرَیـٰکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ و مِنْ حَیْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَـٰطِینَ أَوْلِیَآءَ لِلَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۲۷ ) «تحقیقاً او و قبیلۀ او میبینند شما را از آنجائی که شما آنها را نمیبینید ! ما شیاطین را اولیاء و سرپرستان و رفقای کسانی قرار دادهایم که ایمان نمیآورند.» لهذا ولایت شیطان برانسان در معاصی و مظالم که بر این نهج میباشد ، نظیر ولایت ملئکه است بر او در طاعات و اعمال مقرِّب به خداوند سبحانه و تعالی . خدای تعالی میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَهُ ثُمَّ اسْتَقَـٰمُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَـٰئکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیَآؤُکُمْ فِی الْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا . (سورۀ حم سجده ، آیۀ ۳۰ و ۳۱ ) «کسانیکه میگویند: پروردگارمان الله است و سپس بر این امر پایداری میکنند ، فرشتگان بر ایشان فرود میآیند که هراسی و غصّهای نداشته باشید؛ و ما شما را بشارت میدهیم به بهشتی که در دنیا به شما وعده داده شده بود . ما اولیای شما هستیم در حیات دنیا!» و خداوند از همۀ اطراف ایشان ، برای حفظ و نگهداری ، بدانها احاطه دارد . و خداوند یگانه ولیّ آنانست که ولیّی غیر از خدا ندارند . خداوند تعالیمیفرماید: مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَ لَا شَفِیع ٍ . (سورۀ سجده ، آیۀ ۴ ) «برای شما غیر از خدا ، نه ولیّی و نه شفیعی وجود ندارد.»
علامه
«احتناک» به معنی لجام زدن است ، یعنی مانند راکبِ لجام نهاده بر مرکوبش و اینست معنی احتناک (لجام زدن) که خداوند از قول إبلیس حکایت میکند ، آنجا که فرموده است: قَالَ أَرَءَیْتَکَ هَـٰذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَی' یَوْمِ الْقِیَـٰمَةِ لَاحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ وٓ إِلَّا قَلِیلاً * قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُکُمْ جَزَآءً مَّوْفُورًا . وَ اسْتَفْزِزْمَن اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِم بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شَارِکْهُمْ فِی الامْوَ' لِ وَ الاوْلَـٰدِ وَعِدْهُمْ وَ مَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَـٰنُ إِلَّا غُرُورًا . (سورۀ أسری ، آیات ۶۲ تا ۶۴ ) یعنی لَالْجَمَنَّهُمْ (من به بنی آدم لگام میزنم) و چنان بر آنها تسلّط پیدا میکنم مانند تسلّط مرد سوارۀ راکب بر مرکوب خود که بر آن افسار زده است . آنان مرا اطاعت میکنند در آنچه را که من به آنها امر کردهام ، و بدان سوی روی میآورند که من اشاره بدان سو کردهام؛بدون سرکشی و عصیان . و از آیات قرآن چنین ظاهر میشود که او دارای جنود و سپاهیانی است که به او در آنچه را که امر میکند مساعدت مینمایند و بر آنچه را که او میخواهد معاونت میکنند ، و آن عبارت است از همان قبیلۀ او که در آیۀ سابقه ذکر شد: إِنَّهُ یَرَ'کُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ و مِنْ حَیْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ . و این دسته از معاونین إبلیس اگر چه از جهت کثرت عدد و از جهت گوناگونی اعمال به حدّ اعلای از مرتبه رسیدهاند ولی معذلک کارشان همان کار إبلیس است و وسوسۀ آنان همان وسوسه است ، همانطور که آیۀ لَاغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِین (سورۀ حجر ، آیۀ ۳۹ ) بر آن دلالت دارد . و غیر از این آیه ، آیاتی است که حکایت حال آنها را میکند .
نظیر آنچه را که اعوان ملائکۀ عظام ، از افعال و اعمالی که انجام میدهند نسبت داده میشود به رئیسشان که ایشان را در آنچه را که خودش میخواهد مورد عمل قرار داده بکار میگیرد . خداوند راجع به ملک الموت میگوید: قُلْ یَتَوَفَّا'کُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُم ْ . (سورۀ سجده ، آیۀ ۱۱ ) «بگو ای پیغمبر ! شما را قبض روح میکند آن فرشتۀ مرگی که بر شما گماشته شده است.» سپس میفرماید: ح َتَّی'ٓ إِذَا جَآءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لَایُفَرِّطُونَ . (سورۀ أنعام ، آیۀ ۶۱ ) «تا زمانیکه مرگ بسوی یکی از شما درآید ، او را فرشتگان ما قبض روح میکنند؛و ابداً آنان در این امر کوتاهی نمینمایند.» و آیة: الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ * مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاس ِ . (سورۀ ناس ، آیۀ ۵ و ۶ ) «آن کسیکه در سینههای مردم وسوسه میکند ، از طائفۀ جنّیان و از طائفۀ انسیان.» دلالت دارد بر آنکه در میان سپاهیان او اختلافی است ازجهت آنکه بعضی از نوع جنّ میباشند و بعضی از نوع انس . و آیة: أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَآءَ مِن دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ .
(سورۀ کهف ، آیۀ ۵۰ ) «آیا شما او را و ذرّیّۀ او را برای خودتان اولیاء و صاحب اختیارانی اتّخاذ نمودهاید و مرا بر کنار گذاشتهاید ، در حالیکه ایشان دشمنان شما هستند؟!» دلالت دارد بر آنکه إبلیس دارای اولاد و ذرّیّهای است که از یاران و لشکریان اوهستند ، ولیکن قرآن کیفیّت نشو و نمای ذرّیّۀ او را از او که به چه نحو صورت میپذیرد بیان نکرده است . علامه: افعال إبلیس از جهت سرعت و بُطؤ و اجتماع و انفراد ، مختلف است
همچنانکه در آنجا نوعی دیگر از اختلاف وجود دارد که دلالت بر آن دارد قول خدا: وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِم بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِک َ . «و آنان را در پرّه و حیطۀ خود بگیر ، و بر آنان بتاز با سواره نظام و پیاده نظامت!» در آیهای که ذکر آن اینک گذشت . و آن اختلاف ، عبارت است از جهت شدّت و ضعف ، و از جهت سرعت عمل و کندی آن . زیرا جهت فارق میان سواره نظام و پیاده نظام ، عبارت است از سرعت در لحوق و رساندن خود را به طرف و عدم سرعت . و باز در آنجا نوعی دگر از اختلاف در عمل وجود دارد ، و آن عبارت است از عملی که برای انجام دادن آن اجتماع میکنند و یا بطور انفراد بجای میآورند؛بطوریکه قول خدای تعالی ایضاً بر آن دلالت دارد: وَ قُل رَّبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَ' تِ الشَّیَـٰطِینِ * وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ .
(سورۀ مؤمنون ، آیۀ ۹۷ و ۹۸ ) [۱۰۸] «و بگو: ای پروردگار من ! من به تو پناه میبرم از خطورات شیاطین که بر قلبم وارد میکنند ، و پناه میبرم به تو از آنکه در نزد من حضور یابند!» و شاید کلام خدای تعالی: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی' مَن تَنَزَّلُ الشَّیَـٰطِینُ * تَنَزَّلُ عَلَی' کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ *
یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کَـٰذِبُونَ . (سورۀ شعرآء ، آیات ۲۲۱ تا ۲۲۳ ) «آیا من شما را آگاه بکنم که شیاطین بر چه کسی نازل میشوند ؟! نازل میشوند بر هر شخص دروغ پرداز گناهکار . آنها که گوشهای خود را فرا میدهند (تا سخنان شما را بگیرند ، ولیکن با باطلشان در میآمیزند؛چرا که) اکثر آنان دروغگویانند.» از همین باب بوده باشد . بنا بر آنچه تا به حال گفته شد ، ملخَّص بحث آن شد که: إبلیس لعنه الله موجودی است مخلوق صاحب شعور و اراده که بسوی شرّ فرا میخواند و به سمت معصیت میکشاند . سابقاً در مرتبۀ مشترکی با ملئکه وجود داشت و از ایشان متمیّز و جدا نبود مگر پس از خلقت انسان ، و در آن هنگام جدا شد و در جانب شرّ و فساد افکنده گشت . و انحراف انسان از صراط مستقیم و میل او به جانب شقاوت و ضلال و وقوع وی در معصیت و باطل ، به گونهای از استناد بدو مستند میگردد .
همچنانکه ملک موجودی است مخلوق دارای ادراک و اراده که اهتداء انسان به غایت سعادت و منزل کمال و قرب ، به نوعی از استناد بسوی او مستند میگردد . و دانسته شد که إبلیس دارای اعوانی است از جنّ و انس و ذرّیّه که از جهت نوع دارای اختلاف هستند ، و به امر او در هر چه را که او بخواهد جریان یافته ، و تصرّف میکنند در جمیع آنچه را که مرتبط است به انسان از دنیا و آنچه در دنیا وجود دارد؛و تصرّف آنان به گونۀ نشان دادن باطل است در صورت حقّ، و زینت دادن قبیح است در صورت زیبا و نیکو . و تصرّف آنها عبارت است از تصرّف در دل و اندیشه و افکار انسان ، و در بدن او و در سائر شؤون حیات دنیوی او از اموال و فرزندان و غیر ذلک ، باتصرّفات گوناگون و مختلفۀ النّوع ، چه از جهت اجتماع و انفراد ، و چه از جهت تندی و کندی ، چه از جهت بلاواسطه بودن یا با واسطه بودن؛و واسطه هم چهبسا خیر است یا شرّ ، طاعت است یا معصیت . و انسان در هیچکدام از این تصرّفات مُشعر نمیباشد ، نه به خود آنها و نه به اعمالشان؛بلکه مشعر نیست مگر به خودش ، چشمش دوخته نمیگردد مگر به کردار خودش . لهذا نه افعالشان مزاحمتی با افعال انسان دارد ، و نه ذواتشان و حقائقشان در عرض وجود انسان موجودیّتی دارد؛مگر آنکه خداوند سبحانه ما را خبر داده است که إبلیس از جنّ بوده است و جنّیان مخلوق از آتش هستند . و گویا اوّل وجود او و آخرش مختلف بوده است .
دنباله متن
پاورقی ۹۳ سورۀ ۲۶ : الشّعرآء [۹۴] همان [۹۵] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: نَزَغَه (ع) نَزْغً: طعَن فیه و اغْتابَه و ذَکَره بقَبیحٍ . و ـ بکلمة: نخَسهُ و طعَن فیه ، مثل نَسغه و نَدغه . و ـ بینَ القومِ (ع ، ض): أغرَی و أفسَد و حمَل بعضَهم علی بعضٍ؛و یُقال: «نَزَغ الشَّیطانُ بینَهم» . نَزَغه الشَّیطانُ إلی المعاصی: حَثَّه . «لم تَرْمِ الشُّکوکُ بنوازغِها عَزیمةَ أیْمانِهم»: أی بِمُفسِداتِها؛جمعُ نازِغة ، من النَّزْغ [۹۶] ـ آیۀ ۵۳ ، از سورۀ ۱۷ : الإسرآء [۹۷] ـ آیۀ ۲۶۸ ، از سورۀ ۲ : البقرة [۹۸] ـ ذیل آیۀ ۱۱۹ و آیۀ ۱۲۰ و ۱۲۱ از سورۀ ۴ : النّسآء [۹۹] ـ آیۀ ۷۶ ، از سورۀ ۴ : النّسآء [۱۰۰] ـ آیات ۹۸ تا ۱۰۰ ، از سورۀ ۱۶ : النّحل [۱۰۱] ـ در «أقرب الموارد» آمده است: رَجَمَه (ن) رَجْمً: رَماه بالحجارةِ . و : قتَله . و : قذَفه . و : لعَنه . و : شتَمه . و : هجَرهُ . و ـ طرَده . و ـ القبَر: علامه [۱۰۲] ـ آیۀ ۲۱ و ۲۲ ، از سورۀ ۱۴ : إبراهیم [۱۰۳] آیات ۶۱ تا ۶۵ ، از سورۀ ۱۷ : الإسرآء [۱۰۴] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: ذَأَمَه (ع) یَذأَمُهُ ذَأْمً: عابَه . و : حَقَّره؛کقولهِ: فَذَرْنی و أکرمْ مَن بَدا لک و اذْأَمِ . و : ذَمَّه . و : طرَده؛و فی القرءَان: اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُومًا . و : خَزاه فهُوَ مَذءُومٌ . الذَّأْم: العیبُ ، و ترْکُ الهَمزِ أکثر؛و فی المَثَل: و قد لا تَعدَمُ الحَسنآءُ ذَأْما. [۱۰۵] ـ آیات ۱۲ تا ۱۸ ، از سورۀ ۷ : الاعراف [۱۰۶] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۸ ، از آیۀ ۱۰ تا ۲۵ سوره ، ص ۱۷ تا ص ۳۳ [۱۰۷] ـ صاحب تفسیر «المنار» در مجلّد ۸ از تفسیر ، تحت عنوان: اشکالاتی که در قصّه وارد است . (تعلیقه) [۱۰۸] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: الهَمْزَة ، ج: هَمَزات؛و هَمَزاتُ الشَّیْطان: خطَراتُه الّتی یَخطِرُ بها بقَلْبِ الإنسان
نقل علاّمه اشکالات ستّۀ إبلیسیّه را که شارح اناجیل مطرح کرده است(بحث عقلی و قرآنی مختلط)
بحث عقلی و قرآنی مختلط: در تفسیر «روح المعانی» گوید: شهرستانی نقل کرده است از شارح اناجیل اربعه صورت مناظرهای را که میان ملائکه و میان إبلیس پس از حادثۀ امر به سجده و تخلّف او بوقوع پیوست. و آن مناظره در تورات است و صورت مناظره اینطور است: إبلیس لعین به ملائکه گفت: من قبول دارم که من دارای خدائی میباشم که او آفریننده و بوجود آورندۀ من است؛ ولیکن من بر طریق اشکال، بر حکم وی چند سؤال دارم: اوّل: حکمت در آفرینش چه بود، بخصوص که خدا عالم بود که شخص کافر در وقت آفرینش او، مستوجب چیزی نیست مگر آتش؟! دوّم: فائده در تکلیف کردن او چه بوده است با وجود آنکه از آن نفعی و ضرری به او باز نمیگردد؛ و هر چیزی که به مکلَّفین عائد میشود، او قادر است که آنرا برای ایشان تحصیل کند بدون وساطت تکلیف!؟
سوّم: فرض کن او مرا مکلّف به معرفت و طاعتش کرده است، به چه سبب مرا تکلیف بر سجدۀ به آدم نمود؟! چهارم: هنگامیکه من معصیت او را کردم در ترک سجده، چرا مرا لعنت کرد و عذاب مرا لازم دانست با وجودیکه در این لعنت نه برای او و نه برای غیر او فائدهای نیست؛ امّا برای من در آن عظیمترین ضرر است؟! پنجم: چون او اینکار را کرد، به چه سبب مرا بر اولادش مسلّط گردانید و به من تمکّن داد در اغواء و اضلال آنان؟! ششم: هنگامیکه من از وی برای مدّتی طولانی مهلت طلبیدم، به چه سبب مرا مهلت بخشید ؛ با آنکه معلوم است که جهان اگر از شرّ خالی بود بسی بهتر بود؟! شارح اناجیل گوید: خدای تعالی از سُرادق و حجابهای عظمت و کبریائی خود، بدو وحی فرستاد: یَا إبْلِیسُ ! أَنْتَ مَا عَرَفْتَنِی؛ وَ لَوْ عَرَفْتَنِی لَعَلِمْتَ أَنَّهُ لَا اعْتِرَاضَ عَلَیَّ فِی شَیْءٍ مِنْ أَفْعَالِی ! فَإنِّی أَنَا اللَهُ لَا إلَهَ إلَّا أَنَا؛ لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ ـ انتهی. «ای إبلیس ! تو مرا نشناختهای ؛ و اگر مرا شناخته بودی، دانسته بودی که اعتراضی بر هیچیک از کارهای من نمیتواند باشد ! زیرا حقّاً و حقیقةً من الله هستم که معبودی جز من وجود ندارد. و کسی را توانِ آن نمیباشد که مرا در کارهایم مورد بازپرسی و سؤال قرار دهد ! ـ تمام شد داستان شارح انجیل.» در اینجا آلوسی میگوید: امام رازی گفته است: اگر جمیع مخلوقات خدا از اوّلین و آخرین اجتماع کنند و به حُسن و قبح عقلی معتقد باشند، گریزی و مَفرّی از این شبهات ندارند و همگی این شبهات، لازم و ثابت است.
سپس آلوسی گوید: و بسیار برای من شگفتانگیز است آنچه را که حکایت شده است که سَیف الدّولة بن حَمْدان روزی بر اصحابش وارد شد و گفت: من یک بیت سرودهام و باور ندارم احدی را توان آن باشد که دوّمی آنرا بسراید مگر أبوفِراس. و أبوفراس در آنجا نشسته بود. به سَیف الدّوله گفتند: آن بیت چیست ؟!
گفت این سخنم:
لَکَ جِسْمی تَعُلُّهُ
فَدَمی لا تَطُلُّهُ [ ۱۰۹ ] ؟
«جسم من از برای تست ای خداوند که پیوسته دم به دم بر آن کتک میزنی ؛ پس به چه علّت خون مرا هدر نکردهای و آنرا نریختهای؟!» أبوفراس فوراً مبادرت نموده گفت:
قالَ إنْ کُنْتُ مالِکًا
فَلِیَ الامْرُ کُلُّهُ
«خدا جواب داد که: اگر من مالک تو میباشم، تمام این امور (از ضرب متتابع جسم و ریختن خون تو) مِلک طِلق من است و من صاحب اختیار در همۀ آنها هستم!» ـ تمام شد قول آلوسی در تفسیر.
جواب علا مه: از اشکالات ستّۀ إبلیسیّه میتوان با بلیغترین وجه پاسخ داد
حضرت استادنا العلاّمه فرمودهاند: من میگویم: آن بیان و تفصیلی را که ما در نخستین کلام سابق خود ذکر کردیم، صلاحیّت دارد برای دفع تمامی این شبهههای ششگانه. و به خوبی از عهدۀ پاسخ آنها بر میآید بدون آنکه نیازی باشد به گردآمدن پیشینیان و پسینیان از خلائق، و آنگاه هم بر حسب مدّعای امام رازی اجتماعشان بیهوده و بیفائده گردد. بنابراین، مطلب از آن قرار نیست که او پنداشته است ؛ و برای توضیح آن میگوئیم . [ ۱۱۰ ] ..
در اینجا حضرت علاّمه شروع میفرمایند به جواب تفصیلی از این شش شبهه و در صفحات عدیدهای که بالغ بر چهارده صفحه میشود [ ۱۱۱ < ] چنان مطالبِ رزین و وزین را افاده میکنند که روح هر مطالعه کنندهای را شاد و در بحری از عظمت و افقی از نور و بَهجت فرو میبرند، و اگر خوف از اطالۀ سخن نبود، ما جمیع آنرا در اینجا نقل مینمودیم. این تعلیمات توراة است که خدا را مقهور و مغلوب منطق شیطان معرّفی میکند ؛ بدینطریق که چون شیطان با این شش شبهه وارد مسأله و اشکال به خدا میشود، خدا پاسخی ندارد مگر چماق انانیّت که بر سر شیطان بکوبد. امّا در منطق قرآن که ملاحظه نمودیم و حضرت علاّمه با آن بیان فصیح و لسانِ مِنطیق و سخنور و مستدلّ و برهانی خود ذکر نمودند، چنان یافتیم که چقدر آنان از قافله دور هستند و دستگاه آفرینش و انسان و شیطان را بازیچهای تصوّر نمودهاند مانند صحنۀ خیمه شب بازیهائی که بعضی انجام میدهند. شبهات إبلیسیّه نه تنها شارح انجیل را گیج نموده، بلکه همانطور که دیدیم امام فخر رازی و آلوسی و سَیف بن حَمدان و شاعرش أبوفراس را بهدنبال خود یدک کشیده و در بحر شبهه فرو برده است. و بطور کلّی هر کس از این شبهات خلاص نشود و گرفتار آنها یا بعضی از آنها باشد، به همان قدر در درون خود نیاز به هدایت دارد تا اسلام واقعی دور از هر گونه شبهۀ توحیدیّه برای وی منکشف گردد.
توراة در نهی از شجره، نسبت کذب به خدا میدهد و نسبت صدق به شیطان(جنایت تورات فعلی بر عالم بشریت)
توراة در قضیّۀ إبلیس و گول زدن او آدم بوالبشر را در بهشت، کاملاً برعکس قرآن بیان میکند. توراة صریحاً اعتراف دارد که خوردن از شجرۀ منهیّه بر ضرر آدم نبود بلکه بر نفع او بود، و خداوند اراده کرده بود آدم را در هالهای ازجهل نگهدارد ؛ شیطان متوجّه شد و با ارائۀ طریق خود آدم را بیدار کرد و به علم و معرفت رسانید. و خداوند مخالف علم و معرفت آدم بود و شیطان موافق ؛ و لهذا راه حیله و مکر خدا را ـ عیاذًا بالله ـ شیطان فهمید و به آدم نشان داد. و آدم چون از شیطان اطاعت کرد و بر خلاف نهی خدا رفتار نمود، چشمان بصیرتش گشوده گشت. پس شیطان طرفدار علم و معرفت و بینائی است و خداوند طرفدار جهل و نادانی و کوری. جنایت توراة فعلی بر عالم بشریّت: قرآن مجید میگوید: شیطان که آدم را فریفت، به او گفته بود: اگر از این درخت تناول کنی، در بهشت جاودان و بطور مخلّد زیست خواهی نمود. توراة میگوید: شیطان که آدم را فریفت به او گفته بود: اگر از این درخت تناول کنی به علم و معرفت خواهی رسید و دیدگان بصیرتت بینا میشود. بنا به منطق قرآن، آدم که به فریب شیطان از شجرۀ منهیّه تناول کرد ؛ وی را از بهشت بیرون کردند، و خوردن موجب عدم خلود گشت نه موجب خلود. پس کلام خدا درست و کلام شیطان کذب و خدعه و فریب از کار درآمد. بنا به منطق توراة، آدم که به فریب شیطان از شجرۀ منهیّه تناول کرد، دارای چشم بصیرت شد، علم و معرفت پیدا کرد و دید عریان است و لهذا از برگهای درخت بهشت چید و بر روی عورت خود نهاد تا پنهان باشد. و خداوند با نهی از اکل شجره میخواست آدم جاهل بماند و بر عورت خود مطّلع نگردد ؛ و چون از شیطان پیروی نمود و مخالفت امر خدا نمود، از عورت خود اطّلاع حاصل نمود و به معرفت رسید. پس کلام خدا غلط و کلام شیطان درست و مطابق واقع از کار درآمد. امّا کلام توراة برای این غلط است که خداوند قبل از امر کردن شیطان را به سجده بر آدم، به وی علم و معرفت داده بود. و آیۀ مبارکة:
وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاسْمَآءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلَائکَةِ فَقَالَ أَنبِـُونِی بِأَسْمَآءِ هَـٰٓؤُلآءِ إِن کُنتُمْ صَـٰدِقِین َ. [ ۱۱۲ ] «و خداوند به آدم تمامی اسماء را تعلیم فرمود، و سپس آنان را بر فرشتگان عرضه داشت و گفت:
اگر شما راست میگوئید، مرا از اسماء آنان آگاه کنید!» با صریحترین وجه بر این مطلب دلالت دارد. زیرا مراد از اسماء، حقائق موجودات است که هر موجودی اسمی و علامتی برای ذات اقدس اوست ؛ و این مسأله قبلاً برای آدم روشن شده و آدم به علم و معرفت نائل گردیده بود.
قرآن، شجره را درخت بدی و شیطان را فریبندۀ آدم بیان میکند
بلکه طبق عقیدۀ اسلامی، آن درخت شجرۀ بدی بود مانند حسد و بخل و کینه ؛ و آدم چون اطاعت از شیطان نمود و از آن درخت خورد ، موجودی مادّی شد و حسد و بخل و کینه پیدا کرد و از بهشت که محلّ پاکان است رانده شد.
وَ لَقَدْ عَهِدْنَآ إِلَی'ٓ ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ و عَزْمًا.
وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَـائکَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوٓا إِلآ إِبْلِیسَ أَبَی'.
فَقُلْنَا یَـٰٓـَادَمُ إِنَّ هَـٰذَا عَدُوٌّ لَّکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلَا یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَی'ٓ.
إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیهَا وَ لَا تَعْرَی' * وَ أَنَّکَ لَا تَظْمَؤُا فِیهَا وَ لَاتَضْحَی'.
فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَـٰنُ قَالَ یَـٰٓـَادَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی' شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لَّا یَبْلَی'.
فَأَکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَ'تُهُمَا وَ طَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصَی'ٓ ءَادَمُ رَبَّهُ و فَغَوَی '. [ ۱۱۳ ]
«و ما با آدم عهدی بستیم (که فریب شیطان را نخورد) پس فراموش کرد و ما او را ثابت قدم و استوار نیافتیم. و هنگامیکه به فرشتگان گفتیم: به آدم سجده کنید و سجده کردند مگر إبلیس که ابا و امتناع ورزید. و آنگاه گفتیم: ای آدم ! این شیطان دشمن تو و دشمن جفتت میباشد (متوجّه باش که شما را نفریبد و) از بهشت بیرونتان ننماید که در آنصورت دچار سختی و مشکلات خواهید شد! از برای تو در بهشت (همه چیز مهیّاست) جائی است که گرسنه نمیشوی و برهنه نمیگردی ! و حقّاً تو در آنجا تشنه نمیشوی، و آفتاب گرم بر تو اثری نمیگذارد ! با همۀ این سفارشها شیطان در آدم وسوسه کرد و گفت: ای آدم آیا (دوست داری) ترا بر شجرۀ خلود و درخت ابدیّت که هیچگاه کهنه و فرسوده نگردد دلالت نمایم؟! (آدم از شیطان پرسید: آن درخت کدام است ؟ گفت: همان شجرهای که خدا تو را از آن منع کرد ؛ از آن تناول کن تا عمر ابد بیابی!) پس آدم و جفتش از آن درخت (به فریب شیطان) خوردند و بدینجهت (لباسهای بهشتی از تنشان دور شد و عیوب و قبائح و) عورتهای آن دو پدیدار گشت. و شروع کردند تا از برگهای بهشت چیده و بر روی عورتهای خود ساتری بنهند. و آدم نافرمانی پروردگارش را نمود و گمراه شد.»
توراة میگوید: دین دعوت به جمود و رکود میکند و دعوت به جهل و نابینائی
قرآن، شجره را درخت خبیث میداند ؛ و شیطان را که شجره را درخت خُلد و جاودانی معرّفی میکند دروغگو و دشمن آدم میداند. امّا توراة برخلاف این میگوید. توراة میگوید: شجره درخت معرفت است.
خدا میخواست آدم در بهشت بماند بدون علم و اطّلاع، و شیطان آدم را به خوردن از شجرۀ معرفتدعوت کرد. و چون از آن تناول کرد، علم و معرفت به خود پیدا کرد و دید برهنه و عریان است. لهذا به کلام توراة شیطان، صادق و رفیق آدم بود و وی را به واقعیّت و حقیقت راهنمائی کرد ؛ و خدا میخواست وی بدون معرفت بماند و لهذا او را از اکل شجرۀ معرفت منع کرد. بر این پایه و اساس، توراة میگوید: خدا و دین و مذهب، دعوت به جمود و رکود و عدم بصیرت و معرفت دارند، و انسان را میخواهند همیشه در هالهای از جهل و نادانی نگهدارند. و انسان برای آنکه از این هاله بیرون آید و معرفت پیدا کند، باید پا از دائرۀ مقرّرات دین و مذهب کنار بزند ؛ چون دستورات دین و مذهب جهل است و نابینائی و مقرّرات پوشش دار بر روی حقائق و واقعیّات. و لذا میتوان گفت: این تعلیمات توراة بزرگترین جنایت بر بشریّت است. مرحوم آیة الله محقّق مدقِّق شیخ جواد نَجفی بَلاغی رضوان الله علیه در اینجا تحقیقات نفیسی دارد [ ۱۱۴ ] . باری، در اینجا که میخواهیم مسألۀ شرور را در داستان آدم و إبلیس پایان دهیم، سزاوار است از بحث در دو موضوع نیز دریغ نکنیم ؛ اوّل: بدبینیهای فلسفی، دوّم: اختلافات و تفاوتها. امّا در مسألۀ نخست، فعلاً اکتفا میکنیم به نوشتۀ مرحوم صدیق ارجمند شهید فقید گرامی: آیة الله حاج شیخ مرتضی مطهّری قُدّس سرُّه الشّریف. ویمیگوید: قرآن مسألۀ شیطان را به شکل حیرتانگیزی طرح کرده است که کوچکترین خدشهای بر توحید ذاتی و اصل لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْء ٌ [ ۱۱۵ ] ، و همچنین بر اصل توحید در خالقیّت، و اصل أ َلَا لَهُ الْخَلْقُ وَ الامْر ُ [ ۱۱۶ ] ، ق ُلِ اللَهُ خَـٰلِقُ کُلِّ شَیْء ٍ [ ۱۱۷ ] ، لَمْ یَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَدًا وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فی الْمُلْک ِ [ ۱۱۸ ] وارد نمیسازد.
برای مادّیّون و ماتریالیستها مسألۀ شرور حلّ نشده، و به جهان بدبین هستند
بدبینی فلسفی
یکی دیگر از اثرات «مسألۀ شرور» پیدایش بدبینی فلسفی است. فلاسفۀ بدبین معمولاً از میان ماتریالیستها بر میخیزند. یک نوع رابطه و تلازم میان ماتریالیسم و بدبینی فلسفی وجود دارد که قابل انکار نیست. علّت اینکه ماتریالیستها دچار نوعی بدبینی میشوند، عدم حلّ مسألۀ شرور است در این فلسفه. طبق بینش فلسفۀ الهی، وجود مساوی با خیر است و شرّ امر اضافی و نسبی است، و زیر هر پردۀ شرّ خیری نهفته است ؛ ولی بر طبق بینش مادّی چنین چیزی وجود ندارد. بدبینی نسبت به جهان رنج آور است. بسیار دردناک است که آدمی جهان را فاقد احساس و ادراک و هدف بداند. انسانی که خود را بچّۀ کوچکی از جهان میداند و برای خودش هدف قائل است، وقتی چنین بیندیشد که جهانی که مرا و فکر مرا بوجود آورده است و هدف داشتن را به من یاد داده است خودش هدف ندارد، سخت نگران میشود. کسیکه فکر میکند در جهان عدالت نیست، در طبیعت تبعیض و ظلم وجود دارد ؛ اگر همۀ نعمتهای دنیا را به او بدهند بدبین و ناخشنود خواهد ماند. کوششهای چنین کسی از برای سعادت خود و نیکبختی نوع بشر، با هیچگونه دلگرمی و امیدی همراه نیست. وقتی پایۀ هستی بر ستمگری باشد، دیگر از عدالتخواهی دم زدن بیمعنی است. وقتی اصل جهان بیهدف است، هدف داشتن ما همچون نقش بر آب، چیزی احمقانه است. اینکه صاحبان ایمان دارای بهترین آرامش و آسایش روانی میباشند از آنجهت است که جهان را ابله نمیدانند. جهان را صاحب هدف و حکیم میدانند.
جهان را عادل، خردمند و دانا میدانند. دین داران و یکتاپرستان در مورد بدیها و شرور، اعتقاد دارند که هیچ چیزش حساب نکرده نیست. بدیها، یا کیفری هستند عادلانه یا ابتلائی هستند هدفدار و پاداشآور. امّا اشخاص بیایمان چه میکنند ؟ آنان به چه چیز دل خوش میدارند ؟ آنان به خودکشی متوسّل میشوند و به گفتۀ یکی از آنان مرگ را با شهامت در آغوش میکشند. سازمان بهداشت جهانی آماری منتشر کرده و اعلام کرده که آمار خودکشی مخصوصاً در میان روشنفکران بالا میرود. بر حسب گزارش اینسازمان در هشت کشور اروپائی خودکشی خیلی زیاد شده است. یکی از آن هشت کشور سویس است که ما میپنداریم غرق در خوشبختی است. در این گزارش آمده است که خودکشی سوّمین عالم مرگ و میر است. یعنی بیش از سرطان تلفات میدهد. و متأسّفانه در طبقۀ تحصیل کرده بیش از طبقۀ بیسواد انجام میگیرد. نیز در همین گزارش آمده است که در کشورهای در حال توسعه که در حال از دست دادن ایمان نیز میباشند، خودکشی زیادتر است. در آلمان غربی هر سال ۱۲۰۰۰ نفر بوسیلۀ خودکشی میمیرند و ۶۰۰۰۰ نفر خودکشی میکنند و نجات داده میشوند. اینست فرق میان زندگی کسیکه جهان را بیصاحب میداند و کسیکه معتقد است جهان خدای دانا و رَبُّ الْعَـٰلَمِینَ دارد. تربیت شدگان اسلام، در هنگام رویدادها و مصیبتها به این حقیقت توجّه میکنند که ما مملوک خدائیم و بازگشت ما نیز بسوی اوست.
[ ۱۱۹ ] و [ ۱۲۰ ]
قضیّۀ أبوطلحه و اُمّ سلیم و مرگ پسر، و دعا و حمد پیغمبر بر آنان
در اینجا مرحوم مطهّری ترجمۀ قضیّۀ أبوطلحه و اُمّ سلیم و فوت پسرشان را که بسیار جالب است، نقل کرده است برای فهماندن تأثیر روح ایمان در مسلمان که با وجود مصائب شدیده و مشکلات کمرشکن نه تنها از جا درنمیروند بلکه مانند کوه استوار و ثابت قدم بوده و در عین حال شاکر نعمتهای او هستند. چون روایت بسیار آموزنده است، سزاوار است ما اصل روایت را از مصدر آن حکایت نمائیم، سپس از نزد خود ترجمۀ دقیقتری را بجهت اهمّیّت مقام بیاوریم:
علاّمۀ مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» از کتاب «مُسکِّنُ الفُؤاد» شهید ثانی رفع اللهُ درجتَه از کتاب «عُیونُ المَجالس» از معاویة بن قرّة روایت کرده است که او گفت: کَانَ أَبُوطَلْحَةَ یُحِبُّ ابْنَهُ حُبًّا شَدِیدًا. فَمَرِضَ، فَخَافَتْ أُمُّ سُلَیْمٍ عَلَی أَبِیطَلْحَةَ الْجَزَعَ حِینَ قَرُبَ مَوْتُ الْوَلَدِ، فَبَعَثَتْهُ إلَی النَّبِیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ. فَلَمَّا خَرَجَ أَبُوطَلْحَةَ مِنْ دَارِهِ تُوُفِّیَ الْوَلَدُ. فَسَجَّتْهُ أُمُّ سُلَیْمٍ بِثَوْبٍ وَ عَزَلَتْهُ فِی نَاحِیَةٍ مِنَ الْبَیْتِ. ثُمَّ تَقَدَّمَتْ إلَی أَهْلِ بَیْتِهَا وَ قَالَتْ لَهُمْ: لَا تُخْبِرُوا أَبَاطَلْحَةَ بِشَیْءٍ. ثُمَّ إنَّهَا صَنَعَتْ طَعَامًا ثُمَّ مَسَّتْ شَیْئًا مِنَ الطِّیبِ. فَجَآءَ أَبُوطَلْحَةَ مِنْ عِنْدِ رَسُولِ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ فَقَالَ: مَا فَعَلَ ابْنِی ؟!
فَقَالَتْ لَهُ: هَدَأَتْ نَفْسُهُ ! ثُمَّ قَالَ: هَلْ لَنَا مَا نَأْکُلُ ؟!
فَقَامَتْ فَقَرَّبَتْ إلَیْهِ الطَّعَامَ. ثُمَّ تَعَرَّضَتْ لَهُ فَوَقَعَ عَلَیْهَا. فَلَمَّا اطْمَأَنَّ قَالَتْ لَهُ: یَا أَبَاطَلْحَةَ ! أَتَغْضَبُ مِنْ وَدِیعَةٍ کَانَتْ عِنْدَنَا فَرَدَدْنَاهَا إلَی أَهْلِهَا؟!
فَقَالَ: سُبْحَانَ اللَهِ ؛ لَا !
فَقَالَتْ: ابْنُکَ کَانَ عِنْدَنَا وَدِیعَةً فَقَبَضَهُ اللَهُ تَعَالَی !
فَقَالَ أَبُوطَلْحَةَ: فَأَنَا أَحَقُّ بِالصَّبْرِ مِنْکِ ! ثُمَّ قَامَ مِنْ مَکَانِهِ فَاغْتَسَلَ وَ صَلَّی رَکْعَتَیْنِ، ثُمَّ انْطَلَقَ إلَی النَّبِیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ فَأَخْبَرَهُ بِصَنِیعِهَا.
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: فَبَارَکَ اللَهُ لَکُمَا فِی وَقْعَتِکُمَا !
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ فِیأُمَّتِی مِثْلَ صَابِرَةِ بَنِی إسْرَآئِیلَ. [ ۱۲۱ ] «أبوطلحه به پسرش محبّت داشت محبّت شدیدی. پسر مریض شد، و اُمّ سُلَیم نگران شد که اگر مردن او نزدیک شود أبوطلحه جزع و فزع کرده نتواند خویشتنداری کند، و او را به بهانهای خدمت پیامبر صلّی الله علیه وآله فرستاد. همینکه أبوطلحه از خانهاش بیرون شد پسر جان تسلیم کرد. امّ سلیم وی را در پارچهای پیچید و در گوشهای از اطاق بر کنار نهاد، و به نزد اهل خانه آمد و بدیشان گفت: ابداً از این موضوع بهیچوجه به أبوطلحه خبر مدهید. در اینحال غذائی مهیّا کرد و مقداری عطر به بدن خود مالید. در اینوقت أبوطلحه از نزد رسول خدا صلّی الله علیه وآله آمد و گفت: پسرم چه شد ؟! امّ سلیم گفت: بچّه آرام گرفته است ! در اینحال أبوطلحه گفت: آیا غذائی موجود است تا بخوریم ؟! امّ سلیم برخاست و طعام را به نزد او گذاشت. و سپس خود را بر او عرضه داشت و أبوطلحه با امّ سلیم مواقعه نمود. و چون أبوطلحه آرام گرفته بود، امّ سلیم به وی گفت: ای أبوطلحه ! اگر کسی نزد ما امانتی بگذارد و ما آنرا به اهلش برگردانیم آیا تو خشمگین میگردی ؟! أبوطلحه گفت: سبحان الله ؛ نه ! امّ سلیم گفت: پسر تو در نزد ما امانتی بوده است و خداوند تعالی او رابازپس گرفته است ! أبوطلحه گفت: من سزاوارتر هستم از تو که در این واقعه شکیبا باشم. (چون مَردم و تو زن هستی، و صبر و تحمّل مردان بیشتر است.) در اینحال برخاست و غسل انجام داد و دو رکعت نماز گزارد و به حضور پیغمبر صلّی الله علیه وآله روان گشت، و داستان امّ سلیم را بیان کرد. پیغمبر صلّی الله علیه وآله فرمودند: خداوند مبارک گرداند برای شما فرزندی را که از این مواقعه بوجود خواهد آمد ! سپس پیغمبر صلّی الله علیه وآله فرمودند: تمام مراتب حمد و سپاس اختصاص به خداوند دارد، آنکه در بین امّت من همانند آن زن شکیبای در بنیإسرائیل را قرار داد.» در اینجا در تتمّۀ روایت آمده است که: به حضرت عرض شد: ای رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) داستان آن زن صابره چیست ؟! حضرت فرمود: در میان بنی اسرائیل زنی بود که شوهر داشت و از آن، دو پسر زائیده بود. مرد زن را گفت: غذائی آماده ساز که میخواهم مردم را دعوت کنم ! زن غذائی مهیّا کرد و مردم در خانۀ او مجتمع شدند. و آن دو پسر مشغول بازی بودند که ناگهان در چاهی که در خانه بود فرود آمدند. زن ناپسند داشت که این ضیافت بر شوهرش مُنقَّص گردد. دو طفل را در اطاق آورده و بر رویشان لباس کشید. چون ضیافت خاتمه یافت مرد بر زن داخل شد و گفت: دو پسر کجا هستند ؟! زن گفت: در اطاق میباشند. و آن زن قدری عطر استعمال کرده بود، و خود را بر شوهر عرضه داشت تا آمیزشی صورت گرفت.
در اینحال مرد گفت: بچّههایم کجا هستند ؟! زن گفت: در اطاق هستند ! پدرشان آن دو را صدا زد. دو طفل از اطاق بیرون آمده و شروع کردند به دویدن. زن گفت: سُبحان اللَه ! سوگند به خدا که این دو بچّه مرده بودند ولیکن در پاداش صبر من خداوند آنها را زنده کرد. [ ۱۲۲ ]
سبب اینکه عالم خیر محض و بدون شرور و اعدام نیست، چیست ؟
اختلافات و تفاوتها: مسألۀ دوّم که وعده داده شد پیرامون آن قدری بحث گردد، این مسأله بود که سبب اختلافها و تفاوتها در عالم وجود چیست ؟! آیا سزاوار نبود همۀ افراد انسان یکسان خلق میشدند ؛ همه سالم و تندرست، همه زنده و جاوید، همه مُرفَّه و مَقضِیّ المرام، همه کامیاب و سعادتمند، همه با ایمان و تقوی، همه پاکیزه سرشت و خوش طینت، همه پویا و متحرّک بسوی کمال و جمال حضرت ربِّ موجود ازلی ابدی رحیم ودود عطوف ؟! به عبارت دیگر: ما قبول داریم آفریننده خداوند است، و قبول داریم این آفرینش بر اساس مصلحت است ؛ ولی آیا بهتر نبود آفرینش بهتر و عالیتر از این میبود ؟! آفرینشی که در آن ـ به قول حکماء ـ شرور و نقائص که عدمیّات هستند نمیبود، بلکه یکسره خیرات محضه و زیبندگیهای صرفه و تجلّیات جمالیّه بدون سلطۀ جلال و قهر، بدون بارقۀ برق عزّت ؛ همه و همه شادی و شادی آفرینی، و مسرّت و بهجت، و بدون اندکی رنج و تألّم دردها و مصائب و نفاق و دروغ و تهمت و حسد و کینه ، همه و همه سعادت محضه و فعلیّت تامّه میبود ؟! و به عبارت سوّم: آیا بهتر نبود از مرحلۀ نخستین، خداوند بهشت برین رامیآفرید و با جمیع خصوصیّات و آثار و خواصّی که انبیاء عظام شرح دادهاند، و پیامبر ما حضرت خاتم الانبیاء و المرسلین محمّد بن عبدالله صلّی الله علیه و علی أولادِه الطّاهرینَ و لعنةُ الله علی اعدآ ئهم أجمعینَ به تفصیل بیان فرموده، و قرآن کریم عالیترین معجزۀ الهی که هدایت کنندۀ قویمترین امّتهاست به صراط مستقیم [ ۱۲۳ ] بطور شرح و اجمال از آن یاد نموده است ؛ خلق میکرد و بنی نوع آدم را در آن مسکن میداد ؟! آیا این بهتر و پسندیدهتر و مطلوبتر، و بدون دردسر و سرگیجه و بدون هزاران ابتلا و مصیبت نبود ؟! در پاسخ فقط میگوئیم: تفاوت اشیاء خارجیّه و جمیع افراد بشر، ذاتی آنهاست ؛ و طبق قانون علّیّت و معلولیّت، لازمۀ نظام احسن است. این پاسخ اجمالی ماست که دربر دارد جمیع براهین حِکمیّه، و آیات الهیّه، و شواهد ذوقیّۀ شهودیّۀ عرفانیّه را. و امّا اگر طالب شرح و تفصیل بیشتری میباشی، در استشهاد به مطالب عرفانیّه فقط این غزل شیخ العرفاء و سند الواصلین: خواجه محمّد حافظ شیرازی زاد الله فی عُلُوّه و رُتبته ما را بس است:
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشۀ این کار فراموشش باد
آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
شاه ترکان سخن مدّعیان میشنود
شرمی از مَظلمۀ خون سیاوشش باد
گرچه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پستۀ خاموشش باد
چشمم از آینهدارانِ خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربایانِ بَر و دوشش باد
نرگسِ مستِ نوازش کنِ مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامیّ تو مشهور جهان شد حافظ
حلقۀ بندگی زلف تو در گوشش باد ۱۲۴
تفاوتها در عالم خلقت صحیح است ؛ تبعیض وجود ندارد
و امّا دربارۀ براهین حِکمیّه عرض میکنیم: اوّلاً باید دانست آنچه را که در عالم، مشهود است تفاوت است نه تبعیض. تبعیض آنستکه مثلاً در کاسۀ طعام دو نفر مستحقّ که کاسۀ آنها به قدر هم است و استحقاقشان نیز یک اندازه است، در یکی به مقدار خوراک او بریزیم و در دیگری نصف آن مقدار. و امّا اگر به یک نفر مستحقّی که گرسنه است دوبرابر مستحقّ دیگری که نیم گرسنه است بدهیم، تبعیض نخواهد بود بلکه تفاوت است و صحیح. اگر عالِمی در وقت درس برای شاگرد کم هوش بیشتر بیان کند تاوی خوب بفهمد، و برای شاگرد ذکیّ و زیرک کمتر، تفاوت است و درست نه تبعیض ؛ به خلاف آنکه برای هر دو یکسان بیان کند که یکی خوب فرا گیرد و دیگری فرا نگیرد، در اینجا عدم تفاوت است و نادرست. این مطلب که روشن شد، ثانیاً میگوئیم: از بیانهای متقدّم واضح شد که نقائص و شرور امور عدمیّه هستند، یعنی مثلاً مردن زید امری است عدمی و مرجعش به حیات او در این حدود مشخّص از زمان میگردد. پس حیات او حیات محدودی است تا این مرز از زمان، و دنبالۀ آن که وجود ندارد امری است عدمی و آن شرّ است و نقص. و معنی علّیّتِ امر عدمی برای شرور که اعدام هستند آن میباشد که علّت وجود آن در اینجا نیامده است تا آنرا وجود ببخشد.
مَن گفتن زید، دلیل بر وجود و تمامیّت اوست ؛ و غیر از آن محال است
زید که تا پنجاه سال عمر کرد و سپس بمرد، معنی آن اینستکه علّت وجود حیات زید تا پنجاه سال علّیّت داشته، و از این پس علّت زندگی او نیست، پس او نیست. مرجع تمام امور عدمیّه به محدودیّت امور وجودیّه بازگشت میکند. بنابراین در سلسلۀ علّت و معلولِ تغییر ناپذیر جهان آفرینش و نظام بدیع و احسن آن که مسبَّب از مسبِّب الاسباب است، وجود و حیات زید پنجاه سال بوده است ؛ و این امری است تخلّف ناپذیر و عین خیر و رحمت. سلسلۀ علل امور عالم بدینجا منتهی شدند که زید را وجود بدهند و بدو حیات پنجاه ساله ببخشند. و حیات پنجاه سالۀ وی که امری است وجودی، عین خیر و رحمت است. و عدم حیات او پس از این زمان که از آن به فقدان و شرّ و ضرر تعبیر میکنیم امری است عدمی. چیزی نیست، برای آنکه علّت وجودیّۀ آن در خارج متحقّق نیست. و این حیات پنجاه ساله که امری است وجودی عین خیر و رحمت و مصلحت و حکمت است. دیگر زید بیش از این چه توقّع دارد، و طلبش از دستگاه آفرینش چه میباشد ؟!
در اینجا اگر وی بگوید: من چرا شصت ساله نشدم و ده سال بر سنّم افزوده نگشت ؟ در پاسخ میگوئیم:
اوّلاً اگر بالفرض ده سال افزوده میگشت و شصت ساله میشدی باز هم در وقت مرگت عین همین اشکال را ایراد مینمودی و میگفتی: من چرا هفتاد ساله نمیگردم و ده سال بر سنّم افزوده نمیشود ؟! و همینطور بر همین قیاس میرویم بالا و بالا تا آنکه اگر حقّاً و واقعاً زید هزار سال عمر کند باز هم در وقت مشاهدۀ مرگ و فقدان، طالب عمر یکهزار و دهمین است. و هی به همین نهج میرویم بالا تا میرسیم به میلیونها و میلیاردها سال ؛ باز هم مسلّماً زید حاضر به مرگ نیست، چون در آنحال هم مرگ امری است عدمی و شرّ و نقص و فقدان و قطع حیات و زندگی. و «حُکْمُ الامْثال فیما یَجوزُ وَ فیما لایَجوزُ واحِدٌ» مصداقش اینجاست. و نتیجه آنکه زید طالب حیات ابدیّت و خلود است. این نمونه راجع به حیات بود. راجع به جمیع نقائص و محدودیّتهای زید باز هم به همین گونه مطلب از این قرار میباشد. زید که دارای ده درجه از علم است، شِکوه دارد که چرا دارای درجات بالاتر از علم نیستم ؟ چرا یکصد درجه و هزار درجه ندارم ؛ و هَلُمَّ جَرًّا. زید که دارای یکصد درجه از توان و قدرت است مثلاً قادر است وزنۀ یکصد کیلوگرمی را بردارد، شکایتش آنستکه چرا یکصد و بیست کیلوگرمی و پانصد کیلوگرمی... و همچنین به همین منوال میرویم ؛ و در هیچ مرحله زید را خالی از گلۀ کمبود و طلب زیادتی نمییابیم. بنابراین زید را در هیچ نقطهای نمیتوانیم متوقّف کنیم. یعنی زید طالب حیات ابدی و علم و قدرت ابدی و شؤون و اختصاصات نامتناهی است ؛ در این دنیای محدود و مقیّد به هزاران حدود و قیود و نواقص. آیا از جهت قوایتفکیریّۀ ما این خواهش و درخواست زید امکان پذیر است، یا این طلب از خدا طلبی است گزافی و خودسری و یاوه سرائی و پریشان گوئی ؟! این پاسخ اوّل بود در این مورد.
امثال عبارت «من چرا شیخ طوسی نشدم؟» خود مُبطل خود است
و امّا پاسخ دوّم اینستکه ما به زید میگوئیم: تو میگوئی: من چرا او نشدم؟ من چرا سلطان نشدم ؟ من چرا شیخ طوسی نشدم ؟ من چرا أمیرالمؤمنین علیه الصّلوة و السّلام نشدم ؟ ما در اینجا فقط یک درنگ و توقّف (ترمز) روی اوّلین سخنت میزنیم ؛ و ما را تا روز قیامت همین بس است. ما میگوئیم: تو مگر نگفتی: «مَن» ؟! من یعنی چه ؟! یعنی زید که پدرش حسن آقا، و مادرش فاطمه است، و در شهر مشهد مقدّس متولّد شده است، در قرب حرم مطهّر، در ساعت طلوع صبح، از روز چهارشنبه از ماه ذوالحجّة از سنۀ یکهزار و سیصد و نود هجریّۀ قمریّه، در وقتی که بهار بود مثلاً و هوا معتدل، و قابلهات فلان مخدّرۀ مکرّمه، و آن که نامت را زید نهاد پدر بزرگت بود، و در عقیقهات ارحام و آشنایان شرکت کردند و و و هزاران خصوصیّات دیگر. از اصل وجودت که بگذریم از ناحیۀ عوارض و مشخّصات زمان و مکان، و فعل و انفعال و کیف و کمّیّت و علّت و معلول و غیرها که همگی در وجود تو و در تشخّصات تو مدخلیّت داشتهاند و مجموع آنها تو را ساختهاند و تو را زید کردهاند ! حالا میگوئی: من چرا شیخ طوسی نشدم ؟ چرا علاّمۀ حلّی نشدم ؟ چرا سیّد بحرالعلوم نشدم ؟! شیخ طوسی نامش محمّد و پدرش حسن و تولّدش خراسان و زمانش یکهزار سال قبل بوده و سیل واردات او و افعال و خواصّش و و و... با تو هزاران بلکه میلیونها امر مختلف و جهات فارقه و جدائی دارد [ ۱۲۵ ] .
ص ۱۶۴ (ادامه پاورقی) « الذّاتیُّ لا یُعَلَّل » یک قاعدۀ فلسفی است ؛ و تخلّف ناپذیر
من چرا او نشدم، عبارتی است که خودش مُبطِل خودش است ؛ من یعنی من. او یعنی او. بقدری در ساختمان این «مَن» که تشخّص وجودی زید را تشکیل میدهد، این آثار و خواصِّ مختصّۀ به خود او مؤثّر هستند که اگر از میان میلیاردها اثر وی مثلاً یک موی بدن او را جابجا کنیم، اصلاً وجود زید معدوم میگردد و دیگر زید زید نمیباشد. بعینه مثل آنکه مثلاً بالفرض بگوئیم: پدر زید را که حسن است عمویش حسین فرض کنیم، چقدر اشتباه کردهایم و غلط و بیراهه رفتهایم ؛ همینطور در تنظیم سلسلۀ علل و معلولات بقدری عجیب و بُهت آور و منظّم و دقیق است که اگر بالفرض بخواهیم در یک موی بدن او مثلاً یک موی کنار لب او، آنرا نادیده در جهان خلقت بپنداریم و معدوم الوجود والخلقة قرار دهیم ؛ به همان مقدار از راه دور شده و از عالم آفرینش و راز خلقت و سلسلۀ مراتب و علل به گمی و گمراهی درافتادهایم. حالا شما فرض کنید تمام نقائصی را که زید برای خود میدانست اگر به فرض به او دادیم و وی را یک انسان لایتناهی از وجود و علم و حیات و قدرت در دائرۀ انسانیّت گرفتیم باز زید میگوید: چرا صفات و خصوصیّات حیوانات و جمادات و نباتات در زمین در من وجود ندارد ؟ بدن من چرا بقدر فیل نیست ؟ چرا همچون گوزن دو شاخ پیچیده ندارم؟ چرا قامتم مانند صنوبر و چنار نیست ؟ چرا مانند ماه شب چهاردهم یا ستارۀ زهره نورانی نمیباشم ؟ از اینجاست که حکما فرمودهاند: الذّاتیُّ لا یُعلَّل ؛ اموری که از آثار و لوازم غیر منفکّة ذاتِ چیزی هستند، برای وجودشان دنبال علّتی نباید رفت، و از چون و چرای آن نباید تفحّص نمود !
بهشت آدم جنّت استعداد بود ؛ و آن غیر از جنّت فعلیّت بعدی است
و امّا سبب آنکه چرا انسان را از بهشت بیرون کردند و اینک دوباره باید با مشقّت و رنج به بهشت مراجعت کند آن میباشد که بهشت بر دو گونه است:
بهشت استعداد و بهشت فعلیّت. در بهشت نخست که آدم و بنیآدم در آنجا بودند بهشتی بود در مرحلۀ نزول از عوالم مجرّدۀ ملکوتیّۀ نورانیّۀ محضه که رسیده بود به عالم صورت و مادّۀ اوّلیّه که از آن نیز تعبیر به «عالَم ذرّ» میگردد. در بهشتی که پس از طیّ عالم دنیا بدان واصل میشوند عبارت است از بهشتی بتمام معنی الکلمه صاحب فعلیّت و بروز و ظهور و تفصیل و انشراح. بهشت اوّل را که بهشت گویند از آنجهت است که در آن تکلیف به مانند عالم طبیعت نیست، حرکت و جنبش نیست ؛ پاکی و تنزّه است امّا پاکی در مرحلۀ قابلیّت و بس. در دنیا تمام مسائل تکلیف و امر و نهی، و طاعت و معصیت، و جهاد با نفس امّاره، و حرکت بسوی مبدأ اعلی وجود دارد ؛ و سپس بالنّتیجه در بهشت دوّمین که در مرحلۀ عروج و صعود است تمام قابلیّتها تبدیل به فعلیّت گشته، و بروز و ظهور محض و شرح و تفصیل بیحدّ و حصر وجود دارد. این کجا و آن کجا ؟ میان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. دانۀ فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه هر دو جان سوزند امّا این کجا و آن کجا ؟ خروج آدم از بهشت برای کمال او بود، نه به جهت نقص او. اگر وی خارج نمیشد تا ابد در خانۀ استعداد و منزل قابلیّت در جا زده و توقّف کرده بوده است ؛ امّا با نزول به عالم طبیعت و تفصیل تکالیف، درجه به درجه با اراده و اختیار طیّ طریق نموده و جمیع مراتب استعداد بشریّت و قوای انسانیّت خود را به اعلی درجه از کمال و فعلیّت میرساند. و سپس در بهشت دوّمین که پس از دنیاست قدم میزند و تمکّن میگزیند. بهشت پیش از دنیا همچون جنین میباشد که گرچه انسان است ولی قابلیّت محضه است ؛ نه سری و نه صدائی، نه حرکتی و نه عشقی، نه مقصودی و نه مرادی ؛ او حتماً باید از آن بهشت خارج شود و در دنیا نزول کند، وگرنه در همانجا متعفّن گشته، تمام مراتب استعدادهای خود را هدر میدهد. جنین چون در عالم طبیعت و کشاکش گیرودارها و قوای متضادّۀ ملکوتیّه و إبلیسیّه، و دعوت به حسنات و سیّئات خود را مخیّر مشاهده میکند، و با پای استوارِ اراده و قدم متین و محکمِ اختیار، با مجاهده با نفس امّاره کامیاب میگردد ؛ خود را در عالمی مینگرد سراسر عظمت و اُبّهت و جمال و جلال و آثار آن که بروز و ظهور استعدادات است از حور و قصور و جنّت و خُلد و رضوان و بالنّهایه محو شدن در ذات اقدس حضرت ربّ حیّ قدیر و به فعلیّت تامّه درآمدن او در جمیع مراحل وجود. و آن بهشت برای انسان امکان ندارد مگر با گذشتن از روی پل شهوات و انانیّت ؛ و آن حاصل نمیگردد مگر با نزول از بهشت نخستین و قدم گذاردن در سرای تکلیف و کشمکش قوای امّارۀ شیطانیّه و قوای ملکوتیّۀ رحمانیّه. و این بدون آن مستحیل است. بهشت اوّلین همچون یک دانۀ تخم درخت است، و بهشت دوّمین مانند یک درخت تامّ و تمام. گرچه این درخت با تمام محتویاتش از تنه و ریشه و شاخها و برگها و میوهها و تخمهای هر دانه از آن میوهها که خود نیز درختی است مستقلّ با جمیع خصوصیّات و آثار و خواصِّ آن درخت، در حقیقت همان یکدانۀ تخم میباشد که بدینصورت و هیئت تبدیل گشته است ؛ امّا تفاوت میان این و آن از زمین تا آسمان است. آن دانه و حبّۀ تخم، کوچک و بعضی اوقات از خردی و حقارت قابل تصوّر نیست که از آن چنان درختی بلند و قویّ و سبز و خرّم برون آید ؛ مانند تخم درخت کاج. و از جهت آثار و بهرۀ وجودی ایضاً تفاوت میان حبّه و درخت قابل قیاس نیست. و اگر ما احیاناً آن دانه را نمیدیدیم و با دست خود نمیکاشتیم و چنان درخت تنومند و محکم و بزرگ و پربار را که همچون درخت توت دهها سال بهره و میوه میدهد و جماعتی راکامیاب میکند، از بیرون آمدن و شکافتن همان یکدانه مشاهده نمیکردیم، محال مینمود که باورمان بیاید که این درخت همان یک دانۀ تخم است. نطفۀ انسان که در حقیقت همان یک ذرّهای است که دیدن آن با چشم غیرمسلّح مستحیل است، چطور اطواری را در رَحِم میگذراند و مراحلی را پشت سر مینهد تا به شرف فَتَبَارَکَ اللَهُ أَحْسَنُ الْخَـٰلِقِین َ [ ۱۲۶ ] دربارۀ او مشرّف میشود، و سپس به این جهان قدم میگذارد و انسانی عاقل و برومند و عالم میگردد. همینطور انسان در مراحل کمال خود از این دنیا به سرای تجرّد و نور و اطلاق، به همین منوال است. آن انسان ملکوتی و جبروتی و لاهوتی در بدو امر همین انسان ناسوتی بوده است نه غیر آن، امّا در اثر ترقّی و تکاملی که برای وی رخ داده است، در اثر حُسنِ اختیار و ارادۀ خود ؛ در طیّ مدارج و معارج کمال و از دست دادن انانیّت پوچ و اعتباری خویشتن متحقّق به مرتبۀ عبودیّت محضۀ خود میشود که مساوق است با ربوبیّت محضۀ خدای خویشتن.
طیّ قوس صعود، انسان را به بهشت فعلیّت و ظهور اعمال میرساند
بنابراین، آدم بواسطۀ خروج از بهشت نخستین پیش از دنیا و آمدنش در این دنیا ضرری نکرد، بلکه همهاش منفعت بود. منفعت در منفعت با ضریب بینهایت اگر بالا رود، نتیجه منفعت لایتناهی خواهد شد. و این نفع بیشمار وی را سوق میدهد به بهشت دوّمین که بهشت فعلیّت و بروز و ظهور اعمال و ملکات و عقائد و حقائق اوست. بیا و بنشین و تماشا کن که چه خبر است ؟! در طیّ قوس نزولی، انسان همهاش مراحل استعداد و قابلیّت را در خود میگذراند و ذخیره مینماید ؛ امّا در طیّ قوس صعودی که رجعت او از این نقطۀحضیض میباشد بسوی مبدأ نخستین و رَبّ حیِّ علیم ازلی و ابدی، همهاش فعلیّت و ظهور میباشد که در وجود خویشتن بالمعاینه مشاهده میکند. روی این برهان که متّخذ است از مجموع کتب صدر المتألّهین شیرازی ؛ افتخار ما و افتخار اسلام و مسلمین و افتخار بشریّت تا روز قیامت، ملاحظه میکنید که چقدر انسان دارای ترقّی و کمال بوده است ! و کسانیکه از فلسفه و حکمت وی دور هستند و در تکاپوی فهم آن عمر عزیزشان را سپری نمیکنند چقدر در ظلمت و جهالت غوطهورند ! [ ۱۲۷ ] آری طبق کریمۀ قرآن: أُولَـٰٓئکَ یُنَادَوْنَ مِن مَّکَانِ بَعِید ٍ [ ۱۲۸ < ] . «ایشان از راه دور و درازی صدا زده میشوند.» به خلاف مؤمنین متوغِّل در علوم الهیّه و حکمت متعالیه که وَ السَّـٰبِقُونَ السَّـٰبِقُونَ * أُولَـٰئکَ الْمُقَرَّبُون َ . [ ۱۲۹ ]
«آنانکه سبقت گرفتند در معرفت الهی، ایشان در حقیقت از مقرّبین درگاه او هستند.» این اجمال مطالبی بود که در برهان، از این مسأله معروض آمد.
دنباله متن
پاورقی ۱۰۹ ـ عَلَّ ـُـِ ه ضَربً: تتابَعَ عَلَیه الضَّرب. طَلَّ ـُ طَلاًّ و طُلولاً الدَّمَ: أهْدَرَه ۱۱۰ ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۸ ، سورۀ أعراف، ص ۳۴ تا ص ۴۴ ۱۱۱ ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۸ ، سورۀ أعراف، ص ۴۴ تا ص ۵۸ ـ ۱۱۲ آیۀ ۳۱ ، از سورۀ ۲: البقرة ۱۱۳ آیات ۱۱۵ تا ۱۲۱ از سورۀ ۲۰: طه ۱۱۴ ـ «الرِّحلة المدرسیّة و المدرسة السّیّارة» طبع نجف اشرف ( ۱۳۸۲ ه) ص ۷ تا ص ۱۱ ، تحت عنوان نهیُ ءَادم عن الشّجرةِ و الکذب، و الحَیَّة و الصِّدق ؛ و عنوان هل عندَاللهِ جلَّ شأنُه کذبٌ و غشٌّ ؟! ۱۱۵ ـ قسمتی از آیۀ ۱۱ ، از سورۀ ۴۲: الشّوری: «مانند او چیزی نیست.» ۱۱۶ قسمتی از آیۀ ۵۴ ، از سورۀ ۷: الاعراف: «آگاه باش که عالم خلق و عالم امر اختصاص به او دارد.» ۱۱۷ ـ قسمتی از آیۀ ۱۶ ، از سورۀ ۱۳: الرّعد: «بگو: خداوند آفرینندۀ تمام اشیاء است!» ۱۱۸ ـ آیهای بدین عبارت در قرآن نداریم. آیۀ آخر از سورۀ ۱۷: الإسرآء که آیۀ ۱۱۱ است در آن لفظ صاحبةً وجود ندارد و اینطور است: لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَ لَمْ یَکُن لَّهُ و شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ. «فرزندی برای خود اتّخاذ نکرده است و در سلطنت خود دارای شریکی نیست.» و در آیۀ ۳ ، از سورۀ ۷۲: الجنّ وارد است: مَا اتَّخَذَ صَـٰحِبَةً وَ لَا وَلَدًا . «پروردگار ما برای خود نه جفتی و نه فرزندی اتّخاذ ننموده است.» یعنی با ما نافیه آمده است نه با لَم ۱۱۹ ـ آیۀ ۱۵۶ ، از سورۀ ۲: البقرة: الَّذِینَ إِذَآ أَصَـٰبَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوٓا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ'جِعُونَ. ۱۲۰ ـ «عدل الهی» طبع سنۀ ۱۳۹۰ هجریّۀ قمریّه، ص ۲۵ تا ص ۲۷ ۱۲۱ ـ «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ۱۸ ،در آخر أموات از کتاب الطهاره، باب ذکر صبر الصابرین والصابرات ص ۲۲۷ ؛ و از طبع حروفی المطبعه الإسلامیه، ج ۸۲، ص ۱۵۰ و ۱۵۱ ۱۲۲ ـ «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ۱۸ ، ص ۲۲۷ ؛ و از طبع حروفی اسلامیّه، ج ۸۲ ، ص ۱۵۱ ۱۲۳ ـ اشاره است به آیۀ ۹ ، از سورۀ ۱۷: الإسرآء: إِنَّ هَـٰذَا الْقُرْءَانَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّـٰلِحَـٰتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا کَبِیرًا. «تحقیقاً این قرآن هدایت میکند آن ملّت و طائفه و امّتی را که از همه استوارتر و با ریشهدارتر هستند ؛ و بشارت میدهد به مؤمنینی که اعمال صالحه انجام میدهند که از برای آنان اجر بزرگی است.» ۱۲۴ ـ «دیوان خواجه شمس الدّین محمّد حافظ شیرازی» طبع حسین پِژمان، غزل شمارۀ ۱۶۷ ، ص ۷۵ و ۷۶ ۱۲۵ علاّمه شیخ آغا بزرگ طهرانی قدّس سرّه در «طبقات أعلام الشّیعة» در مجلّد النّابس فی القرن الخامس، ص ۱۶۱ و ۱۶۲ ، در اسم محمّد بن الحسن بن علیّ بن الحسن أبوجعفر الطّوسیّ ـ شیخ الطّآئفة آورده است که: او در ماه رمضان سنۀ ۳۸۵ یعنی چهار سال پس از وفات صدوق (م ۳۸۱ ) و در سال وفات هرون بن موسی تَلعُکبُری در خراسان متولّد شد و در ۲۳ سالگی در سنۀ ۴۰۸ وارد عراق شد و پنج سال شاگرد شیخ مفید (م ۴۱۳ ) و سه سال شاگرد ابن غَضائری (م ۴۱۱ ) بود. و أیضاً شاگرد ابن حاشِر بزّاز و ابن ابی جید و ابن صَلت بود که ایشان بعد از سنۀ ۴۰۸ وفات یافتند. و نجاشی ( ۳۷۲ ـ ۴۵۰ ) در بعضی از مشایخ وی با او شرکت دارد. ... و ۲۸ سال معاصر سیّد مرتضی (م ۴۳۶ ) بود ولیکن سیّد رضی را ادراک ننموده است (م ۴۰۶ ). و او را خلیفۀ عبّاسی القائم بأمر الله در بغداد بر کرسی علم کلام نصب کرد، علماء و طلاّب گرد او جمع آمدند و شاگردانش به ۳۰۰ نفر از علماء بالغ شد... و به همین منصب زعامت باقی بود تا بغداد با دست ترکان سلجوقی سقوط کرد. در سنۀ ۴۴۷ طُغرُل وارد بغداد شد و بطوریکه یاقوت در «معجم البلدان» در مادّۀ بین السّورین آورده است کتابخانۀ شاپور را که در آن عصر از آن عظیمتر وجود نداشت آتش زد. و سلطنت طغرل از سنۀ ۴۲۹ تا ۴۵۵ بوده است. در اینحال فتنه در بین شیعه و سنّی در سنۀ ۴۴۸ واقع شد. ابن جوزی در حوادث این سال گوید: و أبوجعفر طوسی فرار کرد و خانهاش را غارت کردند. و در حوادث سنۀ ۴۴۹ گوید: در شهر صفر از این سال خانۀ أبوجعفر طوسی متکلّم شیعه در کرخ را با آوار خراب کرده و با خاک یکسان نمودند. و کتابها و دفاتری که در آنجا یافت شد با منبری که بر آن هنگام تدریس مینشست با سه عدد عَلم و کتلی که سفید بوده و هنگام عزاداری سیّد الشّهداء علیه السّلام آن پرچمها و لواءها را با خود به کربلا میبردند همه را بیرون برده و در محلّی از کرخ آتش زدند. لهذا شیخ به نجف هجرت کرد و اساس حوزۀ نجف را پایه گذاری کرد، و بعضی گفتهاند: حوزۀ نجف پیش از او بوده است... ... شیخ در نجف اشرف مدّت دوازده سال باقی بود تا در شب دوشنبه ۲۲ محرّم سنۀ ۴۶۰ وفات یافت و متصدّی غسل و دفن او شدند شاگردان او: حسن بن مهدی سَلیقی،و حسن بن عبدالواحد العین زَربَی، و أبوالحسن لُؤلُئیّ. و در خانهاش او را دفن کردند. خانه تبدیل به مسجد گشت، و آن مسجد امروز از مشهورترین مساجد نجف است. نزدیک درِ شمالی صحن مطهّر که معروف است ایضاً به درِ طوسی. باری، منظور ما از این تاریخچۀ شیخ الطّائفه در اینجا علاوه بر اطّلاع از حالات و جریان امور این رادمرد عظیم و این فقیه متکلّم پاسدار شیعه، آن بود که بدانیم: زید که میگوید: چرا من شیخ طوسی نشدم، مرجعش آنستکه چرا تمام این جریانات از ابتدای میلاد تا رحلت شیخ که برای او رخ داده است برای من رخ نداده است ؟ و فقط منیّت زید که او اوست و غیر او نیست جمیع این اگرها را ابطال میکند. در عبارت مرحوم علاّمۀ طهرانی که از النّابس او نقل کردیم این نکته قابل توجّه است که فرموده است: و اُخذ ما وُجد من دَفاتِره و کرسیٍّ کان یَجلِس علیه لِلکلامِ، و اُخرِج إلی الکرخِ، و اُضیفَ إلیه ثَلاثةُ سَناجیقَ بیضٍ فاُحرِق الجمیعُ. و در اصل عبارت ابن جوزی در «المنتظم فی تاریخ الاُمم و الملوک» (طبع سنۀ ۱۴۱۲ هجریّه) ج ۱۶ ، ص ۱۶ در حوادث سنۀ ۴۴۹ آورده است که: و اُخذ ما وُجد من دَفاترِه و کرسیٍّ کانَ یَجلِس علیه لِلکلامِ و اُخرِج ذلک إلی الْکرخِ و اُضیفَ إلیه ثَلاثةُ مَجانیقَ بیضٍ کان الزُّوّار من أهلِ الْکرخِ قدیماً یَحمِلونها معَهم إذا قَصدوا زیارةَ الکوفةِ فاُحرِق الجمیعُ. در اینجا باید دانست که در عبارت جلد مطبوع کتاب ابن جوزی، همانند بعضی از تواریخ دیگر که «مناجیق بیض» آمده است، تحریف یا تصحیف شده است. بلکه صحیح، عبارت مرحوم علاّمۀ طهرانی «ثلاثة سناجیق بیض» میباشد. در «أقرب الموارد» گوید: السِّنْجَق: اللِوآءُ و الدّآئِرةُ تحتَ لوآءٍ واحدٍ، فارِسیّة، ج: سناجق. و بنابراین «سناجق» درست است. و منظور پرچمها و علمهای سپیدی بوده است که در خانۀ شیخ بوده است برای آنکه هر وقت شیعیان کرخ به کوفه برای زیارت قبر أمیرالمؤمنین و حضرت سیّد الشّهداء علیهما السّلام میرفتند در دستههای عزاداری با خودشان حمل مینمودند ۱۲۶ ـ ذیل آیۀ ۱۴ ، از سورۀ ۲۳: المؤمنون ۱۲۷ ـ خواجه شمس الدّین حافظ شیرازی قدّس سرّه اسرار عالم خلقت را ضمن چند بیت گرد آورده است:
در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آ تش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کزان شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد
دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست
در حلقۀ آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آنروز طرب نامۀ عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرّم زد
(«دیوان حافظ» از طبع محمّد قزوینی و دکتر قاسم غنیّ، ص ۱۰۳ و ۱۰۴ )
۱۲۸ ـ ذیل آیۀ ۴۴ ، از سورۀ ۴۱: فصّلت ۱۲۹ ـ آیۀ ۱۰ و ۱۱ ، از سورۀ ۵۶: الواقعة
آیات قرآنیّۀ دالّه بر اینکه موجودات اندازهگیری شده هستند
امّا آیات قرآنیّه دالّۀ بر لزوم تفاوت در میان افراد بشر ، با آنکه این بحث نیز اقتضای تطویل را دارد ولی ما فقط به چند آیۀ مبارکه در اینجا اکتفا میکنیم: ۱ ـ وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُوم ٍ [۱۳۰] . «و هیچ چیزی موجود نمیشود مگر آنکه خزینهها و معدنهایش در نزد ماست؛و ما آن چیز را (از آن خزینه و معدنها) فرود نمیآوریم مگر به اندازۀ مشخّص و دانسته شده.» ۲ ـ إ ِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَـٰهُ بِقَدَرٍ * وَ مَآ أَمْرُنَآ إِلَّا وَ'حِدَةٌ کَلَمْحِ بِالْبَصَر ِ [۱۳۱] . «تحقیقاً ما تمام چیزها را از روی اندازه آفریدهایم . و امر ما نیست مگر یکی ، مانند مژه بر هم نهادن چشم!» ۳ ـ وَ لَوْ بَسَطَ اللَهُ الْرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الارْضِ وَلَـٰکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا یَشَآءُ إِنَّه بِعِبَادِهِ خَبِیرُ بَصِیرٌ . [۱۳۲] «و اگر خداوند روزی دادن را برای بندگانش گسترش دهد تحقیقاً ایشان در روی زمین تجاوز و تعدّی و ستم مینمایند ، ولیکن به اندازهای که خودش میخواهد روزی را فرود میآورد . تحقیقاً او به بندگانش خبیر بصیر است.» ۴ ـ م َا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللَهُ لَهُ سُنَّةَ اللَهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَ کَانَ أَمْرُ اللَهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا . [۱۳۳] «برای این پیامبر دربارۀ آنچه را که خداوند برای وی فرض و واجبنمودهاست هیچ گرفتگی و حرج و تنگی نیست . آنست سنّت خداوند دربارۀ پیامبرانی که پیش از او آمدهاند؛و امر خدا پیوسته به قدر معیّن و اندازهای محدود بوده است.» ۵ ـ تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی' عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَـٰلَمِینَ نَذِیرًا * الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَـٰوَ' تِ وَ الارْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَ لَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا . [۱۳۴] «پاک و تنزیه گردیده شده است آن کس که فرقان را بر بندهاش تدریجاً نازل کرد تا ترساننده باشد جهانیان را؛آن کس که از برای اوست پادشاهی و صاحب اختیاری آسمانها و زمین ، و برای خود فرزندی را اتّخاذ ننموده است ، و برای وی شریکی در حکمرانیاش نیست ، و تمام اشیاء را او آفریده است ، پس آن اشیاء را به قدر محدود و اندازۀ معیّن اندازه بندی نموده است.» ۶ ـ سَبِّـحِ اسْمَ رَبِّکَ الاعْلَی * الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی' * وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی ' . [۱۳۵] «به پاکی و پاکیزگی یاد کن اسم پروردگارت را که عُلوّ و بلندیاش افزون است از همه؛آن کس که موجودات را آفرید و تسویه فرمود آنها را؛و آن کس که موجودات را اندازهبندی کرد ، و پس از آن در راه کمالشان سیر داد و هدایت کرد.»
کلام راقی هِشام بن حَکَم در ردّ ثَنَویّه
بالجمله ، در اینجا که میخواهیم این بحث را که در ردّ و ابطال مذهب دَهریّون و مادّیّون و کمونیستها و ثَنَویّه و معتقدین به اصالة الوجود و الماهیّة معاً همچون شیخ أحمد احسائی بود خاتمه دهیم ، مناسب است گفتاری را از عالمجلیل و متکلّم نبیل و حکیم فلسفه خواندۀ شیعه که از تلامذۀ حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام یعنی هِشام بن حَکَم است ، و در ابطال مذهب ثنویّه میتوان از بهترین براهین و ادلّه آنرا محسوب داشت؛ذکر کنیم: دکتر أحمد أمین مصری در ضمن بحث خود از احوال و آراء هِشام بن حَکَم گوید: وَ جآءَهُ رَجُلٌ مُلْحِدٌ فَقالَ لَهُ: أنَا أقولُ بِالاِثْنَیْنِ ، وَ قَدْ عَرَفْتُ إنْصافَکَ . فَلَسْتُ أخافُ مُشاغَبَتَکَ ! فَقامَ هِشامٌ وَ هُوَ مَشْغولٌ بِثَوْبٍ یَنْشُرُهُ وَ قالَ: حَفِظَکَ اللَهُ ! هَلْ یَقْدِرُ أحَدُهُما عَلَی أنْ یَخْلُقَ شَیْئًا لا یَسْتَعینُ بِصاحِبِهِ عَلَیْهِ ؟! قالَ: نَعَمْ ! قالَ هِشامٌ: فَما تَرْجو مِنِ اثْنَیْنِ ؟! واحِدٌ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ أصَحُّ لَکَ ! فَقالَ الرَّجُلُ: لَمْ یُکَلِّمْنی بِهَذا أحَدٌ قَبْلَکَ! [۱۳۶] «مرد ملحد و زندیقی نزد او آمد و گفت: من معتقد به دو اصل قدیم ازلی هستم ، و انصاف تو را دریافتهام . و از آنکه احیاناً بخواهی شرّی و فتنهای انگیزی من ترسان نمیباشم . هشام در حالیکه مشغول باز کردن پارچهای بود از جای خود برخاست و به او گفت: خداوند محفوظت بدارد ! آیا یکی از آن دو تا اصل قدیم ازلی ، توانائی آن را دارد که بدون آنکه از دیگری کمک بگیرد بتواند چیزی را بیافریند ؟! گفت: آری !
هشام گفت: بنابراین از دوتای آنها چه انتظار داری ؟! یکی از آنها که تمام اشیاء را آفریده است ، برای تو استوارتر است ! آن مرد گفت: به مانند این سخن ، احدی پیش از تو با من تکلّم ننموده است!» این برهان قویم هشام در صورت قدرت یکی از آن دو میباشد که بدون کمک گرفتن از دیگری در آفرینش چیزی ، آن چیز را خلق کند؛امّا اگر او جواب میداد به عدم قدرت ، در اینصورت هشام میگفت: پس مجموعۀ دو اصل قدیم که مجموعاً با هم بتوانند چیزی را خلق کنند ، یک اصل محسوبند و اوست تنها خداوند ازلی و قدیمی !
مبحث ۳۱ تا ۳۲: آنان که غیر از خدا اثری قائلند ، مبتلا به شرک خفیّ هستند
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم
وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآ ئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الآنَ إلَی قیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم
قال اللهُ الحکیمُ فی کتابِه الکریم: اللَهُ خَـٰلِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلَی' کُلِّ شَیْءٍ وَکِیل ٌ . [۱۳۷] (آیۀ شصت و دوّم ، از سورۀ زُمر: سی و نهمین سوره از قرآن کریم) «خداوند است آفرینندۀ تمام چیزها ، و اوست که بر تمام چیزها حافظ و نگهبان است.» و پس از این آیه ، آیات مبارکات ذیل وارد است: لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِـَایَـٰتِ اللَهِ أُولَـائکَ هُمُ الْخَـٰسِرُونَ . قُلْ أَفَغَیْرَ اللَهِ تَأْمُرُوٓنِّیٓ أَعْبُدُ أَیُّهَا الْجَـٰهِلُونَ . وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ لَئنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَوَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخَـٰسِرِینَ . بَلِ اللَهَ فَاعْبُدْ وَ کُن مِّنَ الشَّـٰکِرِینَ وَ مَا قَدَرُوا اللَهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الارْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ و یَوْمَ الْقِیَـٰمَةِ وَالسَّمَـٰوَ 'تُ مَطْوِیَّـٰتُ بِیَمِینِهِ سُبْحَـٰنَهُ وَ تَعَـٰلَی' عَمَّا یُشْرِکُون َ . «از اختصاصات اوست کلیدهای خزائن آسمانها و زمین . و کسانیکه کافر شدهاند به آیات خداوند ، تحقیقاً و واقعاً فقط ایشانند زیانکاران و خسارت زدگان . بگو (ای پیامبر): آیا شما مرا امر میکنید که غیر خدا را بپرستم ای گروه سفیهان و نادانان ؟! با وجود آنکه به سوی تو و به سوی پیغمبران پیشین از تو وحی شده است که هر آینه اگر غیر خدا را پرستش کنی عملت نابود میگردد؛و البتّه در آنصورت تو از زیانکاران خواهی بود . بلکه تنها خدا را عبادت کن و از سپاسگزاران باش ! (افرادیکه غیر خدا را میپرستند و یا فی الجمله برای وی اثری در جهان و عالم ایجاد معتقدند) قدر و قیمت خدا را آنطور که باید و شاید تقدیر نکردهاند، در حالیکه تمامی زمین در روز بازپسین در یدِ قدرت اوست ، و آسمانها در دست سلطنت و اقتدار او پیچیده شده است . پاک و منزّه و مقدّس است او ، و بلند مرتبه و عالی درجه است از آنچه را که برای وی شریک قرار میدهند . (یا به شرک جلیّ و یا به شرک خفیّ ، همچون کسانیکه برای اشیاء و افعال خارجیّه اثری را قائلند ، و بدون حیطۀ خالقیّت پروردگار آنها را مؤثّر در عالم وجود و قضا و قدر میدانند.)»
حقّ سُبحانه و تعالی ، عین وجود و حقیقت هستی است
آیت ربّانی و حکیم متألّه صمدانی و عارف محقّق و فقیه مدقّق: ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی قدّس اللهُ تُربتَه فرموده است:
کَلِمَةٌ بِها یَتَبَیَّنُ مَعْنَی الْوُجودِ وَ أنَّهُ عَیْنُ الْحَقِّ سُبْحانَهُ . «گفتاری که با آن روشن میگردد معنی وجود و اینکه وجود عین حقّ سبحانه میباشد.»
شکّ نیست که هرچه غیر هستی است ، در هست شدن و هست بودن محتاج است به هستی . و هستی به خود هست ، نه هستی دیگر . و هرچه محتاج است ، نه حقّ است .
پس حقّ عین هستی باشد که به خود هست است و همۀ چیزها به او هستند . چون نور که بنفس خود روشن است نه به روشنائی دیگر؛و روشنائی همۀ چیزها بدوست . پس همۀ چیزها به حقّ محتاجند و حقّ از همه چیز غنیّ؛ وَ اللَهُ الْغَنِیُّ وَ أَنتُمُ الْفُقَرَآء ُ . [۱۳۸]
گویم سخن نغز که مغز سخن است
هستی استکههمهستی و هم هست کُن است
و از اینجا ظاهر میشود سرّ معیّت حقّ با اشیاء؛چه هیچ چیز بیهستی نمیتواند بود . و از اینجا نیز ظاهر میشود که هستی ، واجب الوجود است و قائم به ذات خود و متعیّن به ذات خود؛چه اگر ممکن بودی ، یا قائم بغیر ، یا متعیّن بغیر؛محتاج بودی بغیر . و غیر هستی کائناً ما کان محتاج است به هستی . پس تقدّم شیء بر نفس لازم آمدی . پس هرچه جز هستی است قائم است به هستی، و هستی قائم نیست به هیچ چیز . پس هستی که عین حقّ است دلیل است بر حقّ کما قال أمیرالمؤمنین: دَلَّ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ . [۱۳۹]
چون دهان دلبران در هست و نیست خود به بود خود گواهی میدهد و از آنچه گفتیم معلوم شد که هستی بسیط است من جمیع الوجوه . چه اگر مرکّب بودی محتاج بودی به اجزاء ، و هر یک از اجزاء محتاج بودی به او . پس «تقدّم شیء بر نفس» لازم آمدی . و نیز معلوم شد که هستی نه همین معنی مصدری ذهنی است که از آن تعبیر به کَوْن و حُصول و تحقّق کنند چرا که این امری است اعتباری که وجود ندارد الاّ در ذهن و به اعتبار معتبِر . و هستی چنانکه گفتیم مُحقِّق حقایق و مُذوِّت ذوات و محتاجٌ إلیه اشیاء است . و این معنی ذهنی وجهی است از وجوه و عنوانی است از عنوانات او . و چون هستی متعیّن به ذات خود است ، مفهوم کلّی نتواند بود که او را افراد متعدّده باشد؛چه ممتنع است تعدّد و انقسام مر حقیقت شیء را الاّ به امری خارج از آن حقیقت که موجب تعیّن افراد او شود؛و مُمیِّز بعض از بعض باشد . و لذلک قیل: صِرْفُ الْوُجودِ الَّذی لا أتَمَّ مِنْهُ ، کُلَّما فَرَضْتَهُ ثانیًا فَإذا نَظَرْتَ فَهُوَ هُوَ؛شَهِدَ اللَهُ أَنَّهُ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ . [۱۴۰]
هم توئی ای قدیم فرد اله
وحدت خویش را دلیل و گواه
شَهِدَ اللَهُ بشنو و تو بگو
وَحْدَهُ لا إلَهَ إلاّ هُو [۱۴۱]
گفتار فیض کاشانی (قدّه) در جمع بین ظهور و خفاء خداوند
و همچنین فرماید: کَلِمَةٌ بِها یُجْمَعُ بَیْنَ ظُهورِهِ سُبْحانَهُ وَ خَفآئِهِ .
«گفتاری که بدان میان این دو صفت مختلف: ظهور خدای سبحان و پنهان بودنش میتوان جمع نمود.» هستی او پیداتر از هستی سایر اشیا است؛زیرا که هستی او به خود پیدا و هستی سایر اشیاء بدو هویداست .
چنانکه میفرماید: اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ 'تِ وَالارْض ِ . [۱۴۲] چه نور ، چیزی را گویند که به خود پیدا و پیدا کنندۀ سایر اشیا باشد .
همه عالم به نور اوست پیدا
کجا او گردد از عالم هویدا
زهی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابان
اشیاء بیهستی ، عدم محضاند و مبدأ ادراک همه هستی است؛هم از جانب مُدرِک و هم از جانب مُدرَک .
و هرچه را ادراک کنی اوّل هستی مدرَک میشود و اگر چه از ادراکِ این ادراک غافل باشی ، و از غایت ظهور مخفی ماند . ادراک مُبْصَر بیواسطۀ نور دیگر چون شعاع ، صورت نبندد؛و با آنکه شعاع از غایت ظهور در آن حالت غیر مرئی مینماید تا طائفهای انکار آن میکنند . نوری که واسطۀ ادراک شعاع بود بر آن قیاس باید کرد . نُورٌ عَلَی' نُورٍ یَهْدِی اللَهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآء ُ . [۱۴۳]
« یا مَنْ هُوَ اخْتَفَی لِفَرْطِ نورِهِ ، الظّاهِرُ الْباطِنُ فی ظُهورِهِ »
قالَ بَعْضُ الْعُلَمآءِ: لا تَتَعَجَّبْ مِنِ اخْتِفآءِ شَیْءٍ بِسَبَبِ ظُهورِهِ ، فَإنَّ الاشْیآءَ إنَّما تُسْتَبانُ بِأضْداد ها؛وَ ما عَمَّ وُجودُهُ حَتَّی لا ضِدَّ لَهُ ، عَسُرَ إدْراکُهُ . فَلَوِ اخْتَلَفَ الاشْیآءُ فَدَلَّ بَعْضُها عَلَی اللَهِ دونَ بَعْضٍ ، اُدْرِکَتِ التَّفْرِقَةُ عَلَی قُرْبٍ؛وَ لَمّا اشْتَرَکَتْ فی الدَّلالَةِ عَلَی نَسَقٍ واحِدٍ اُشْکِلَالامْرُ!
وَ مِثالُهُ نورُ الشَّمْسِ الْمُشْرِقُ عَلَی الارْضِ . فَإنّا نَعْلَمُ أنَّهُ عَرَضٌ مِنَالاعْراضِ یَحْدُثُ فی الارْضِ وَ یَزولُ عِنْدَ غَیْبَةِ الشَّمْسِ . فَلَوْ کانَتِ الشَّمْسُ دآئِمَةَ الإشْراقِ لا غُروبَ لَها لَکُنّا نَظُنُّ أنْ لا هَیْئَةَ فی الاجْسامِ إلاّ ألْوانُها؛وَ هیَ السَّوادُ وَ الْبَیاضُ .
فَأمّا الضَّوْءُ فَلا نُدْرِکُهُ وَحْدَهُ ، لَکِنْ لَمّا غابَتِ الشَّمْسُ وَ اُظْلِمَتِ الْمَواضِعُ اُدْرِکَتْ تَفْرِقَةٌ بَیْنَ الْحالَتَیْنِ . فَعَلِمْنا أنَّ الاجْسامَ قَدِ اسْتَضآءَتْ بِضَوْءٍ ، وَ اتَّصَفَتْ بِصِفَةٍ فارَقَتْها عِنْدَ الْغُروبِ؛فَعَرَفْنا وُجودَ النّورِ بِعَدَمِهِ .
وَ ما کُنّا نَطَّلِعُ عَلَیْهِ لَوْلا عَدَمُهُ إلاّ بِعُسْرٍ شَدیدٍ ، وَ ذَلِکَ لِمُشاهَدَتِنا الاجْسامَ مُتَشابِهَةً غَیْرَ مُخْتَلِفَةٍ فی الظَّلامِ وَ النّورِ .
هَذا مَعَ أنَّ النّورَ أظْهَرُ الْمَحْسوساتِ ، إذْ بِهِ یُدْرَکُ سآئِرُ الْمَحْسوساتِ . فَما هُوَ ظاهِرٌ بِنَفْسِهِ وَ هُوَ مُظْهِرٌ لِغَیْرِهِ ، انْظُرْ کَیْفَ تُصُوِّرَ اسْتِبْهامُ أمْرِهِ بِسَبَبِ ظُهورِهِ لَوْلا طَرَیانُ ضِدِّهِ . فَإذَنِ الْحَقُّ سُبْحانَهَ هُوَ أظْهَرُ الامورِ وَ بِهِ ظَهَرَتِ الاشْیآءُ کُلُّها . وَ لَوْ کانَ لَهُ عَدَمٌ أوْ غَیْبَةٌ أوْ تَغَیُّرٌ لَانْهَدَمَتِ السَّمَواتُ وَ الارْضُ وَ بَطَلَ الْمُلْکُ وَ الْمَلَکوتُ وَ لَادْرِکَتِ التَّفْرِقَةُ بَیْنَ الْحالَتَیْنِ !
وَ لَوْ کانَ بَعْضُ الاشْیآءِ مَوْجودًا بِهِ وَ بَعْضُها مَوْجودًا بِغَیْرِهِ لَادْرِکَتِ التَّفْرِقَةُ بَیْنَ الشَّیْئَیْنِ فی الدَّلالَةِ، وَلَکِنْ دَلالَتُهُ عآمَّةٌ فی الاشْیآءِ عَلَی نَسَقٍ واحِدٍ وَ وُجودُهُ دآئِمٌ فی الاحْوالِ یَسْتَحیلُ خِلافُهُ؛ فَلا جَرَمَ أوْرَثَ شِدَّةُ الظُّهورِ خَفآءً. [۱۴۴]
ص ۱۸۳ ( ادامه پاورقی)روحی است بینشان و ما غرقه در نشانش جانی است بیمکان و سر تا قدم مکانش
خواهی که بیابی یک لحظهای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظهای مدانش
- * *
خَفیٌّ لإفْراطِ الظُّهورِ تَعَرَّضَتْ
لإدْراکِهِ أبْصارُ قَوْمٍ أخافِشِ
وَ حَظُّ الْعُیونِ الزُّرْقِ مِنْ نورِ وَجْهِهِ
لِشِدَّتِهِ حَظُّ الْعُیونِ الْعَوامِشِ [۱۴۵]
- * *
ای تو مخفی در ظهور خویشتن
وی رُخت پنهان به نور خویشتن
لَقَدْ ظَهَرْتَ فَلا تَخْفَی عَلَی أحَدٍ
إلاّ عَلَی أکْمَهٍ لا یَعْرِفُ الْقَمَرا
لَکِنْ بَطَنْتَ بِما أظْهَرْتَ مُحْتَجِبًا
وَ کَیْفَ یُعْرَفُ مَنْ بِالْعُرْفِ إسْتَتَرا [۱۴۶]
حجاب روی تو هم روی تست در همه حال نهانی از همه عالم ز بسکه پیدائی
کلام أمیرالمؤمنین علیه السّلام: ظَاهِرٌ فِی غَیْبٍ ، وَ غَآئِبٌ فِی ظُهُورٍ
قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ: لَمْ تُحِطْ بِهِ الاوْهَامُ ، بَلْ تَجَلَّی لَهَا بِهَا؛وَ بِهَا امْتَنَعَ مِنْهَا [۱۴۷] . وَ قَالَ: ظَاهِرٌ فِی غَیْبٍ؛وَ غَآئِبٌ فِی ظُهُور ٍ . [۱۴۸]
وَ قَالَ: لَا یَجِنُّهُ الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ؛وَ لَا یَقْطَعُهُ الظُّهُورُ عَنِ الْبُطُونِ . قَرُبَ فَنَأَی ، وَ عَلَا فَدَنَا ، وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ ، وَ بَطَنَ فَعَلَنَ ، وَ دَانَ وَ لَمْ یُدَنْ . أَیْ ظَهَرَ وَ غَلَبَ وَ لَمْ یُغْلَب ْ [۱۴۹]
وَ رَوَی الشَّیْخُ الصَّدُوقُ فِی «مَعَانِی الاخْبَارِ» بِإسْنَادِهِ عَنْهُ ، قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: التَّوْحِیدُ ظَاهِرُهُ فِی بَاطِنِهِ؛وَ بَاطِنُهُ فِی ظَاهِرِهِ . ظَاهِرُهُ مَوْصُوفٌ لَا یُرَی؛وَ بَاطِنُهُ مَوْجُودٌ لَا یَخْفَی . یُطْلَبُ بِکُلِّ مَکَانٍ ، وَ لَمْ یَخْلُ مِنْهُ مَکَانٌ طَرْفَةَ عَیْنٍ . حَاضِرٌ غَیْرُ مَحْدُودٍ وَ غَآئِبٌ غَیْرُ مَفْقُودٍ . [۱۵۰]
قالَ بَعْضُهُمْ: ما ظَهَرَ بِشَیْءٍ مِنَ الْمَظاهِرِ إلاّ وَ قَدِ احْتَجَبَ بِهِ؛وَ ما احْتَجَبَ بِشَیْءٍ إلاّ وَ قَدْ ظَهَرَ فیهِ . [۱۵۱] وَ قالَ ءَاخَرُ: نشاید که غیری او را حجاب آید؛چه حجاب محدود را باشد و او را حدّ نیست. [۱۵۲]
آیة الله محقّق مدقّق ، العالِمُ الکُلّ ، الشّاعِرُ البحّاثُ المِنطیقُ ، فقیه عالیمقام و حکیم ذوالعزَّة و الإکرام ، که از نوادر دهر و نوابغ عصر و جامع جمیع علوم مختلفه و دانشهای متفاوته بوده است؛و حقیر یکی دو سال در بدء ورودم به نجف اشرف از طلعتش بهرمند میشدم بدون آنکه توفیق استفاده از فیض محضرش را پیدا کنم: [۱۵۳]
الشَّیخ محمّد الحُسَین آل کاشفِ الغِطاءِ أعلَی اللهُ تعالَی مقامَه کتابی نوشته است به نام «الفِردَوسُ الاعلَی» که جناب صدیق ارجمندمان مرحوم آیة الله شهید حاج سیّد محمّد علی قاضی طباطبائی رضوانُ الله علیه بر آن تعلیقه نوشته و کراراً به طبع رسیده است .
در این کتاب علاوه بر مسائلی ، از چهار مسألة مهمّ حکمت بحث شده است:
۱ ـ الواحِدُ لا یَصْدُرُ عنه إلاّ الواحِدُ . ۲ ـ مَعنَی العُقولِ العَشَرَة . ۳ ـ وَحْدَةُ الوُجودِ و المَوجُود . ۴ ـ المَعادُ الجِسْمانیّ .
و انصافاً کتاب بسیار نفیس و زیبندهای است؛و مطالب آن در کمال اتقان و استحکام . چون حقیر دربارۀ مسألۀ توحید حقّۀ صِرفۀ الهیّه بحثی را از بحث سوّم آن که مطلب وحدت وجود و موجود باشد ، در جائی بهتر و مختصرتر و شیواتر و برهانیتر و با عباراتی دلنشینتر و جالبتر نیافتهام ، سزاوار است در اینجا برای مزید معرفت و فتح مطالب غامضهای که برای بعضی حاصل میشود ، عین عبارات وی را ترجمه نموده و به اطّلاع شیفتگان عرفان حضرت سبحان و والهان و شوریدگان حکمت و برهان خداوند رحمن برسانم؛شاید از آن بهرهای گیرند و مسألۀ توحید با این منطق متین و برهان راستین فقیه دانشمند و متضلِّع اهل بیت حلّ گردد؛و پس از آن بحول الله و قوّته شبههای باقی نماند؛وی میفرماید:
بحث گرانقدر آل کاشف الغطاء در وحدت وجود و موجود
وحدتِ وجود ، یا وحدتِ موجود: این قضیّه از اُمّهات یا از مهمّات قضایای فلسفۀ الهیّه میباشد که اتّصال وثیقی به علم حکمت عالیه و الهیّات بالمعنی الاعمّ دارد که در آن از امور عامّه مانند وجود و موجود ، و مانند واجب و ممکن ، و علّت و معلول ، و وحدت و کثرت و أمثالها از آنچه را که تعلّق به موضوع خاصّی و یا حقیقت معیّنهای از انواع ، نه در ذهن و نه در خارج ندارد بحث میشود . و برای تمهید و مقدّمۀ آن میگوئیم: از جمله مسائل خلافیّه میان حکماء اسلام و فلاسفۀ مسلمین ، مسألةاصالت وجود یا اصالت ماهیّت است . بدین معنی که آیا آنچه در متن خارج و اعیان موجودات تحقّق دارد عبارت است از وجود ، و ماهیّت امری است اعتباری که از وجود محدود مقیّد متعیّن به تعیّنی که آنرا از غیرش ـ از جهت جنس یا نوع یا غیر این دو از سائر اعتبارات ـ جدا میکند انتزاع میگردد؛و یا آنکه آنچه در ظرف عین خارجی و نفس الامر و واقع تحقّق دارد عبارت است از ماهیّت ، و وجود امری است اعتباری خارج از ماهیّت و انتزاع شدۀ از آن که به نحو «خارج مَحمول» بر آن حمل میشود نه به نحو «محمولات به ضمیمه» . مثلاً دربارۀ آتش ، وقتیکه ماهیّت آن متحقّق شود و آثار خاصّۀ آن از روشنائی بخشیدن و سوزاندن و حرارت بر آن مترتّب شود؛در اینصورت صحیح است که وجود را از آن انتزاع نمائیم و بر آن حمل کنیم و بگوئیم: آتش موجود است ، و گرنه آتش معدوم است . و این عقیده ، یعنی عقیده به أصالة الماهیّة و اینکه وجود در جمیع موجودات حتّی واجب الوجود امری است اعتباری محض ، ظاهراً همان عقیدهای است که میان حکماء تا اوائل قرن یازدهم مشهور بوده است . و بر همین اساس مبتنی میباشد شبهۀ حکیم ابن کَمّونه [۱۵۴] که بدان بر توحید حقّ تعالی اشکال کرده است . بدین تقریب:
«چه مانعی دارد که در ظرف تحقّق و نفس الامر و واقع ، دو هویّت مجهول الکُنْه و الحقیقة ، و بسیط و متباین با همدیگر در تمام ذات و شؤون ذاتشان بوده باشد که از آن دو تا وجوب وجود انتزاع گردد . و آن وجود انتزاعی بر هر یک از آن دو حمل شود به نحو خارج محمول نه محمول به ضمیمه . زیرا بالفرض ذات هر یک از آن دو بسیط است و در آن ترکیب نیست ، بعلّت آنکه ترکیب ملازم با امکان است؛در حالیکه ما وجوب هر یک از آن دو را مورد فرض خود قرار دادهایم.» و این شبهه در عصر وی بر اساطین و علماء حکمت مشکل آمد و اشکال آن چندین قرن استمرار یافت ، تا بجائی رسید که همانطور که در جزء اوّل از «أسفار» آمده است به او لقب افتخار الشّیاطین داده شد . و ما از اساتیدمان در حکمت شنیدیم که:
محقّق خونساری [۱۵۵] صاحب کتاب «مَشارق الشُّموس» که ملقّب گشته است به «عقل حادیعشر» گفته است: «اگر حضرت حجّت عجّل الله فرجه ظهور کند ، من از وی معجزهای نمیطلبم مگر جواب از شبهۀ ابن کمّونه را.» ولیکن در قرن حادیعشر ( ۱۱ هجری) که در آن اعاظمی از علم حکمت همچون سیّد داماد [۱۵۶] ، و شاگرد او ملاّ صدرا [۱۵۷] ، و دو شاگرد وی فیض [۱۵۸] ولاهیجی [۱۵۹] (صاحب «شوارق» ملقّب به فیّاض) نبوغ پیدا نمودند؛مطلب به عکس شد و براهین ساطعه اقامه شد بر « أصالة الوجود » و اینکه ماهیّات همگی اعتبارات صرفهای هستند که آنها را ذهن از حدود وجود انتزاع میکند . و امّا وجود غیر محدود مثل وجود واجب جلَّ شأنه اصلاً ماهیّت ندارد بلکه ماهیّت او إنّیّت و تشخّص اوست . ( ماهیَّتُهُ إنّیَّتُه .)
دنباله متن
پاورقی [۱۳۰] آیه ۲۱ از سوره ۱۵: الحجر [۱۳۱] ـ آیۀ ۴۹ و ۵۰ ، از سورۀ ۵۴ : القمر [۱۳۲] آیه ۲۷ از سوره ۴۲: الشوری [۱۳۳] آیۀ ۳۸ ، از سورۀ ۳۳ : الاحزاب [۱۳۴] آیۀ ۱ و ۲ ، از سورۀ ۲۵ : الفرقان [۱۳۵] آیات ۱ تا ۳ ، از سورۀ ۸۷ : الاعلی [۱۳۶] «ضُحی الإسلام» ج ۳ ، ص ۲۶۹ [۱۳۷] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: الوکیل ، فعیلٌ بمعنی مفعولٍ لانّه مَوکولٌ إلیه ، و قد یکونُ للجمعِ و الاُنثَی ، و قد یکونُ بمعنی فاعل إذا کانَ بمعنی الحافظِ . و وُصفَ به اللهُ تَعالَی؛و منه حَسْبُنَا اللَهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ ، و قیلَ هو هُنا بمعنی الکافی الرّازِق . و : الجَریٓءُ ، ج: وُکلآء. [۱۳۸] ـ قسمتی از آیۀ آخر ، از سورۀ ۴۷: محمّد [۱۳۹] ـ فقرهای است از دعای صباح . یعنی «(ای کسیکه) راهنما و دلیل خودش ، خودشبوده است!» [۱۴۰] ـ صدر آیۀ ۱۸ ، از سورۀ ۳: ءَال عمران [۱۴۱] ـ «کلماتٌ مکنونة من علوم أهل الحکمة و المعرفة» انتشارات فراهانی ، ص ۱۲ و ۱۳ ؛و از طبع مظفّری ، ص ۱۶ و ۱۷ [۱۴۲] ـ صدر آیۀ ۳۵ ، از سورۀ ۲۴: النّور [۱۴۳] ـ قسمتی از آیۀ ۳۵ ، از سورۀ ۲۴: النّور: «آن نور زجاجه نوری است بر نور که بس عظیم و درخشنده است . خداوند برای نورش هدایت میکند هر که را که بخواهد.» [۱۴۴] ـ «بعضی از علماء گفتهاند: تعجّب مکن از پنهان بودن چیزی به سبب ظهور آن ! زیرا که اشیاء بواسطۀ اضدادشان شناخته میشوند . لهذا آن چیزی که وجودش گسترده استبطوریکه ضدّی ندارد ، ادراک آن مشکل است . بنابراین اگر اشیاء مختلف بودند و بعضی از آنها بر خداوند دلالت مینمودند و بعضی دلالت نمینمودند این تفرقه بزودی ادراک شده و دلالت صورت میگرفت؛امّا از آنجا که در دلالت بر خدا بر نَهج واحد میباشند، لهذا امر دلالت سخت میشود . و مثال این مطلب نور خورشید است که بر زمین میتابد . زیرا ما میدانیم: این نور عَرَضی است از أعراض که در زمین پیدا میشود و بواسطۀ غائب شدن خورشید زائل میگردد. پس اگر خورشید پیوسته میتابید و غروبی در پی نداشت تحقیقاً ما میپنداشتیم که هیئتی برای اجسام موجود نیست مگر رنگهای آنها که عبارت باشد از سیاهی و سپیدی . و امّا برای نور و درخشش راهی نداشتیم که آنرا به تنهائی ادراک نمائیم ، ولیکن وقتی که خورشید غروب کرد و مواضع زمین تاریک شد ما فرق میان دو حالت را میفهمیم و ادراک میکنیم که اشیاء خارجیّه با نور ، منوَّر و روشن گشته بودند و متّصف به صفتی شده بودند که در هنگام غروب از آن صفت مفارقت نمودهاند . پس وجود نور را به عدمش و پیدایشش را به پنهانیش میفهمیم . و ابداً امکان نداشت ما اطّلاع بر نور حاصل کنیم اگر عدمی را در دنبال خود نداشت مگر با مشقّت شدید . و آن بدینجهت بود که ما همۀ اجسام را متشابه با هم مشاهده کرده و در نور و ظلمت مختلف نمیدیدیم؛با آنکه نور از جمیع محسوسات ظاهرتر است ، چرا که بواسطۀ آن است که بقیّۀ محسوسات ادراک میشوند . بناءً علیهذا آنچه را که ظاهر است به خودی خود و ظاهر کنندۀ غیر خود میباشد ، خوب بنگر که چگونه بواسطۀ ظهورش اگر طَرَیان عدمش در میان نمیبود ، امرش مبهم میگردید . بنابراین بدان که: حقّ سبحانه از همۀ امور ظاهرتر است بطوریکه اشیاء بواسطۀ او ظاهرند ، و اگر برای وی عدمی یا غیبتی یا تغیّری میبود آسمانها و زمین منهدم میگشت و عالم ملک و ملکوت باطل میشد و تحقیقاً تفرقه در میان دو حالت وجود و عدم قابل ادراک میبود ! و اگر بعضی از اشیاء به او موجود بودند و بعضی به غیر او باز تفرقه میان آن دوشیءقابل ادراک میبود در دلالت بر هستی خداوند؛ولیکن چون دلالت او بر اشیاء ، بر نَهج و نَسق واحدی است و وجود او در جمیع حالات دوام دارد بطوریکه خلاف آن مستحیل است بنابراین شدّت ظهور وی مورِث و موجِد خفای او گشته است.»
[۱۴۵] ـ «خداوند پنهان است بواسطۀ شدّت ظهور او . برای دیدار و ادراک او چشمهای جماعتی که ضعیف البصر بودند متعرّض گشتند . و بهره و نصیب چشمان کافران زاغ چشم از شدّت نور سیمای او ، به قدر بهره و نصیب چشمان ضعیف و رَمَدآلودهای است که در اکثر اوقات آب از آن جاری است.» [۱۴۶] ـ «تحقیقاً هرآینه تو چنان ظاهر شدی که بر هیچکس پنهان نیستی مگر بر آن کور مادرزادی که ماه تابان را نمیشناسد . ولیکن بواسطۀ خودِ ظهورت پنهان شدی؛پس چگونه امکان دارد که شناخته شود آن کس که خود شناسائی علّت پنهانی او گردیده است؟» [۱۴۷] «حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودند: اندیشهها و قوای متخیّلۀ انسانی نمیتواند بر او احاطه نماید ، بلکه مطلب از این قرار است که خداوند بوسیلۀ خودِ این افکار بر آنها ظاهر شده است؛و بوسیلۀ خود این افکار نیز از آنها پنهان گشته است.» [۱۴۸] ـ «و فرمود: آشکار است در عین پنهانی؛و پنهان است در عین آشکارائی.» [۱۴۹] ـ «و فرمود: پنهانیش وی را از آشکارا بودن باز نمیدارد؛و آشکارا بودنش او را از پنهانیش جدا نمیسازد . نزدیک است در عین دوری ، و بلند است در عین پستی ، و آشکار است در عین پنهانی ، و پنهان است در عین آشکارائی ، و جزا میدهد بدون آنکه کسی او را جزا دهد . یعنی آشکارا میشود و غلبه پیدا میکند بدون آنکه مغلوب گردد.» [۱۵۰] ـ «و شیخ صدوق در «معانی الاخبار» با سند خود از حضرت أمیرالمؤمنین علیهالسّلام روایت کرده است که وی گفت: رسول خدا صلّی الله علیه و آ له و سلّم گفت: توحید ، ظاهرش در باطنش میباشد؛و باطنش در ظاهرش میباشد . ظاهرش به وصف میآید امّا دیده نمیشود؛و باطنش وجود دارد امّا پنهان نمیباشد . در هر محلّ و مکانی وجود دارد؛و هیچ محلّ و مکانی حتّی در یک بازگشت نور و شعاع چشم ، از او فارغ و خالی نیست . حاضر است بدون اندازه و حدّ؛و پنهان است بدون عدم ونیستی.» [۱۵۱] ـ «بعضی از عرفاء گفتهاند: در هیچیک از مظاهر ظهور پیدا نمیکند مگر آنکه بواسطۀ خود آن مظهر پنهان میشود؛و پنهان نمیشود از چیزی مگر آنکه در خود آن چیز ظهور پیدا میکند.» [۱۵۲] ـ «کلمات مکنونه» ص ۸ تا ص ۱۱ ؛و از طبع مظفّری ص ۱۳ تا ص ۱۵ ؛و مرحوم فیض پس از این مطالبی که آورده شد به اشعار عارف صمدانی شیخ محمود شبستری أعلی اللهُ مقامَه استشهاد کرده است: جهان جمله فروغ نور حقّ دان حق اندر وی ز پیدائی است پنهان تا میرسد بدین بیت: تو پنداری جهان خود هست دائم به ذات خویشتن پیوسته قائم [۱۵۳] ـ ورود حقیر به نجف اشرف هجدهم شهر صفر المظفّر سنۀ ۱۳۷۰ بوده است ، و رحلت آنمرحوم در ۱۸ شهر ذوالقعده سنۀ ۱۳۷۳ . شرح حال مرحوم شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء (قدّه) باری شرح احوال این عالم جلیل و فقیه نبیل در «أعلام الشّیعة» علاّمه حاج شیخ آقا بزرگ طهرانی قدّس سرّه در قسمت «نُقبآء البشر فی القرن الرّابع عشر» در جزء اوّل آن از ص ۶۱۲ تا ص ۶۱۹ به تفصیل آمده است . وی در نجف اشرف سنۀ ۱۲۹۴ متولّد شد و با فکری صائب و عزمی راستین به تحصیل و به درس و بحث و تألیف و تصنیف پرداخت . در زمان حیات استادش شرحی بر عروة الوثقی او نوشت . مؤلّفاتش به هشتاد عدد میرسد ، و از جملۀ آنها کتاب «الدّین والإسلام» یا «الدّعوة الإسلامیّة إلی مذهب الإمامیّة» میباشد و آن در حکمت و عقائد است. و در سنۀ ۱۳۲۹ در بغداد جزء اوّل آن به طبع رسید ، و مشغول طبع جزء دوّم آن بود که با اشارۀ مفتی شیخ سعید زهاوی و به امر والی بغداد ناظم پاشا هجوم آوردند و مانع طبع آن شدند ، لهذا وی عازم طبع آن در خارج عراق شد . و عازم حجّ بیت الله الحرام گردید و در این سفر سفرنامۀ بدیعی نگاشت و آنرا «نَزْهَة السَّمَر و نَهْزَة السَّفَر» نام گذاشت و در مراجعت به شام ، در صیدا آن دو جزء کتاب «الدّین و الإسلام» را به طبع رسانید . ودر اثر مباحثات و مذاکراتی که با فیلسوف الفریکة أمین الرّیحانی داشت کتاب «المطالعات و المراجعات» یا «النّقود و الرّدود» را در ردّ او نوشت . و در جزء اوّل آن ردّی بر لغوی معروف «الاب انستاس کرملی» صاحب مجلّۀ «لغة العرب» نوشت و وی را به طریق وحشتآوری مورد ایراد و نقد قرار داد که اگر شخص منصف که جانبدار نباشد آنرا مطالعه کند اهمّیّت علماء شیعه بالاخصّ کاشف الغطاء را میفهمد . و من ترغیب و تحریض میکنم که هر مبتدی در علوم بلکه هر جوان مسلمانی این کتاب را بخواند . و در جزء دوّم آن ردّی قویّ بر جرجی زیدان در تألیف خود: «تاریخ ءَاداب اللغة العربیّة» نوشته است . و از جملۀ دیگر مؤلَّفات او «الایاتِ البیّنات» و «أصل الشّیعة و اُصولُها» و «الفردوس الاعلی» و «الارض و التّربة الحسینیّة» و «العبقات العنبریّة» و «تحریر المجلّة» میباشد و آن مهمترین آثار اودر تألیف است . و آخرین کتاب مؤلّف او «المثل العلیا فی الإسلام لا فی بحمدون» است. ـ انتهی مختصری را که ما از مطالب مرحوم علاّمۀ طهرانی (قدّه) برگزیدیم. و أنا أقول: یکی از مؤلّفات دیگر او که بسیار ارزشمند است کتاب «جَنَّة المأوی» میباشد که با مباشرت و تعلیقۀ دوست ارجمند و عزیز دیرین ما مرحوم شهید حاج سیّد محمّد علیّ قاضی قدّس سرّه ، همانند کتاب «الفردوس الاعلی» به طبع رسیده است . [۱۵۴] ـ معلِّق کتاب آوردهاند: عزّ الدّولة سعد بن منصور بن سعد بن حسن بن هبة الله بن کمّونه بغدادی مشهور به ابن کمّونه بوده است . وی دارای مؤلّفاتی است به خطّ خود که در خزانۀ غرویّه در نجف اشرف موجود است . جدّ اعلای او هبة الله بن کمّونة اسرائیلی از فلاسفۀ یهود در عصر شیخالرّئیس ابن سینا بوده است . عزّ الدّولة بن کمّونه شرحی بر «اشارات» نوشته است که به شمس الدّین جُوَینی صاحب «دیوان الممالک» اهداء نموده است . وی در سنۀ ۶۹۰ ه . و یا ۶۸۳ ه . وفات یافته است . [۱۵۵] ـ حسین بن محمّد خونساری ، محقّق و علاّمۀ زمان در علوم . او دارای تألیفاتی است نافع ، میلادش در سنۀ ۱۰۱۶ و وفاتش در سنۀ ۱۰۹۸ بوده است . (تعلیقه) [۱۵۶] ـ مولانا محمّد باقر حسینی مشهور به داماد ، سیّد الحکمآء و من أعظم رؤسآءِالدّین . وی صاحب تألیفاتی است . وفاتش در سنۀ ۱۰۴۱ بوده است . (تعلیقه) [۱۵۷] ـ محمّد بن إبراهیم صدرالدّین شیرازی مشهور به ملاّ صدرا و صدر المتألّهین ، بزرگترین فیلسوف عارف متشرّع ، عالمترین حکمای اسلام و با فضیلتترین آنها . هر کس پس از او آمده است او را امام در حکمت اخذ نموده و از او پیروی کرده است . وفاتش در سنۀ ۱۰۵۰ بوده است . (تعلیقه) [۱۵۸] ـ محمّد بن مرتضی مشهور به ملاّ محسن کاشانی ، فقیه عارف محقّق حکیم متألّه ، صاحب تصنیفات کثیرۀ مشهوره ، وی در سنۀ ۱۰۹۱ وفات کرده است . (تعلیقه) [۱۵۹] ـ ملاّ عبدالرّزّاق لاهیجی ، عالم حکیم محقّق مدقّق ، صاحب تصنیفات زیبنده . وفاتش در سنۀ ۱۰۵۱ بوده است (تعلیقه)
اثبات أصالة الوجود ، و ابطال أصالة الماهیّة
حکیم سبزواری رَحمهُ اللَه [۱۶۰] در منظومۀ خود براهین قاطعهای بر اصالت وجود اقامه کرده است با آنکه «منظومه» از مختصرترین کتب حکمت است ، تا چه رسد ترا به «أسفار» که چهار مجلّد از صفحات بزرگ است . و ما برای تو در اینجا فقط به یک برهان اکتفا میکنیم و آن عبارت است از اختلاف بین دو نحوه وجود ذهنی و خارجی؛بطوریکه میبینی تو آتش را مثلاً که با وجود ذهنی خودش بر آن هیچ اثری از آثار «نار» مثل احراق و غیره مترتّب نمیشود بخلاف وجود خارجی آن . اگر ماهیّت آتش اصیل بود لازم بود آثار آن در دو موطن ذهن و خارج بر آن مترتّب گردد . و بدین برهان اشاره کرده است در منظومه:
« وَ إنَّهُ مَنْبَعُ کُلِّ شَرَفِ
وَ الْفَرْقُ بَیْنَ نَحْوَیِ الْکَوْنِ یَفی »
«به علّت آنکه وجود منبع هر امر شریف و ذی اهمّیّت است . و فرق میان دوگانگی آثار در ذهن و در خارج برای اثبات این مدّعی وافی و کافی میباشد.»
و از آنجا که ابحاث وارده در فنّ حکمت ، از این حقیقت جَلیّه که عبارت باشد از أصالة الوجود در وجود خارجی غیر محدودی که از آن تعبیر به واجب الوجود جلَّت عظمَتُه میکنیم ، نقاب و پرده بر گرفته است؛بنابراین مستحیل است که برای وی فرض دوّمی گردد .
لا ثانیَ لَهُ ، زیرا هر حقیقت بسیطهای که در آن ترکیب نباشد ، مستحیل است که دو تا بشود و مکرّر گردد؛نه در ذهن و نه در خارج و نه در خیال و وَهم و نه در فرض .
و چه نیکو سروده است «مثنوی» در اشاره به این نظریّۀ قطعیّه؛آنجا که دربارۀ استادش شمس تبریزی گفته است:
شمس در خارج اگر چه هست فرد
میتوان هم مثل او تصویر کرد
شمس تبریزی که نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است
شمس تبریزی که خارج از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر [۱۶۱]
اشتراک لفظی در اطلاق لفظ وجود بر مراتب آن ، مستلزم محذورات فاسدۀ است و بعد از آنکه بطلان قول به أصالة الماهیّه واضح گشت ، و نور وجود با اصالتش درخشش نمود ، اینک معتقدان به اصالة الوجود با هم اختلاف کردهاند میان دو گفتار: اوّل آنکه تمام وجودها جمیعاً و بدون استثناء از واجب و ممکن ، ذهنی و خارجی که بطور قطع و یقین در تشخُّصشان و تعیّنشان با یکدگر متباینبودهاند؛ اطلاق وجود بر آنها از باب اشتراکِ لفظی است که عبارت باشد از اطلاق لفظ واحد بر معانی متکثّره و مفاهیم متباینهای که در تحت حقیقت واحدهای مندرج نبوده و قدر مشترکی جامع میان آنها نمیباشد . همچون لفظ «عَین» که استعمال میشود در قوّۀ باصِره ، و در چشمۀ آب ، و در طلا ، تا آخر معانی کثیرۀ متباینهای که دارد؛عکس لفظ مترادف (که در آن الفاظ بسیاری است برای معنی واحدی) و مشترک (که عبارت است از معانی کثیرهای که لفظ واحدی بر آنها اطلاق میشود) .این قول یعنی اشتراک لفظی در اطلاق لفظ وجود به مصادیق کثیرۀ آن ، نسبت داده شده است به جمیع مَشّائین یا به اکثرشان . دوّم آنکه اطلاق لفظ وجود بر جمیع اقسام آن از باب اشتراک معنوی است . بنابراین وجود آتش و وجود آب در باب مفاهیم ، و وجود زَیْد و وجود عَمْرو در باب مصادیق ، چیز واحدی و حقیقت فاردی است؛و فقط تباین میان آنها و تعدّدشان در ماهیّات منتزعۀ از حدود وجود و تعیّنات قیود است . لهذا حقیقت وجود ، از جهت آنکه وجود است واحد است بتمام معانی وحدت . و ما به الاشتراکشان عین ما به الامتیازشان میباشد . در این جمله خوب تدبّر کن تا به معنی آن خوب نائل گردی !
تَوْحِیدُهُ تَمْیِیزُهُ عَنْ خَلْقِهِ؛وَ حُکْمُ التَّمْیِیزِ بَیْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَیْنُونَةُ عُزْلَةٍ
و گفتار اوّل مستلزم محذورات قطعیّة الفساد است؛ وَ ما یَسْتَلْزِمُ الْفَسادَ فاسِدٌ قَطْعًا. (آنچه فساد را لازم آید قطعاً خودش فاسد است.) و از جملۀ بعضی از محاذیر آن، لزوم عُزلت و بَینونت میان وجود واجب و وجود ممکن، و لزوم عدم سنخیّت میان علّت و معلول است که منتهی به بطلان مسألۀ توحید از اصل و اساس آن خواهد شد. و بدین مهمّ اشاره فرموده است سیّد الموحّدین و إمام العُرَفآءِ الشّامخینَ أمیرالمؤمنین سلامُ اللَه علیه، آنجا که میگوید:
تَوْحِیدُهُ تَمْیِیزُهُ عَنْ خَلْقِهِ؛ وَ حُکْمُ التَّمْیِیزِ بَیْنُونَةُ صِفَةٍ لَا بَیْنُونَةُ عُزْلَةٍ.
«واحد دانستن حقّ عبارت است از جدا کردن و تمیز دادن او را از خلائقش؛ و معنی و حکم این جدائی و تمیز آنست که با صفت حاصل گردد نه موجب بینونت و جدائی به نحو عزلت گردد (که خود او و ذات اقدس او از مخلوقاتش بر کنار شوند).»
و جزا و پاداش أمیرالمؤمنین علیه السّلام در افادۀ این حکمت شامخه و کلمۀ باذخه باید خود خداوند بوده باشد که چقدر عالی و جلیل است و تا چه اندازه جمیع قواعد توحید، و تجرید، و تَنْزیه ، و شکستن تشبیه را دربر دارد!
و راستترین گفتاری که بر آن غباری نمیتواند بنشیند آنست که «حقیقت وجود مِن حَیثُ هیَ» یعنی چنانچه فقط نظر به خودش کنیم نه به چیزهای منضمّۀ به آن، در آن نه تعدّدی وجود دارد و نه تکراری .
بلکه هر حقیقتی از حقائق و هر ماهیّتی از ماهیّات را چنانچه نظر به ذاتشان بنمائیم مجرّد از غیر ذاتشان مستحیل است تعدّدشان و تکرّرشان . و از جمله قواعد علم حکمت که همگی بر آن اتّفاق نمودهاند آن میباشد که:
حَقیقَةُ الشَّیْءِ لا تَتَثَنَّی وَ لا تَتَکَرَّرُ، و الْماهیّاتُ إنَّما تَتَکَثَّرُ وَ تَتَکَرَّرُ بِالْوُجودِ؛ کَما أنَّ الْوُجودَ إنَّما یَتَکَثَّرُ بِالْماهیاتِ وَ الْحُدودِ .
«حقیقت هر چیزی دو تا نمیشود و تکرار نمیپذیرد، و فقط تکثّر و تکرّر ماهیّات بواسطۀ وجود است؛همچنانکه تکثّر وجود بواسطۀ ماهیّات و حدود وجود میباشد.»
یعنی مثلاً ماهیّت انسان و حقیقت نوعیّۀ آن ، تکثّرش فقط به اعتبار افراد عینیّه و مصادیق خارجیّۀ آنست ، و تعیّن آن از ناحیۀ وجود میآید و بواسطۀ وجود است که ماهیّت تکثّر و تکرّر حاصل میکند . و اگر وجود نبود ماهیّت منحیث هیَ نبود مگر هیَ . یعنی خود معنی ماهیّت بدون اندک شائبۀ تعیّن و عروض وجود یا عدم به آن . و در آن ابداً تعدّدی و تکثّری حاصل نبود .
و همانطور که تکثّر و تکرّر ماهیّت با وجود پیدا میشود همچنان است تکثّر و تکرّر وجود که با حدود و تعیّنات و تقیّداتی که ماهیّتها از آنها انتزاع میگردند حاصل میشود . بنابراین قضیّۀ ما هم مُطَّرِد است و هم مُنْعَکِس: تکثّر وجود به ماهیّت؛و تکثّر ماهیّت به وجود . [۱۶۲]
از این بحث أصالة الوجود و عدم امکان تکرّر نفس حقیقت شیء که بگذریم ، میرسیم به تقسیم وجود که منقسم میشود به دو نوع: ذهنی و خارجی .
امّا وجود ذهنی ، اعتباری است محض و مفهومی است صرف همچون بقیّۀ مفاهیم ذهنیّۀ منتزعۀ از مصادیق آن ، که به نحو حَمْل شایع صناعی از محمولات بالضَّمیمه بر آن حمل میشود نه به نحو خارج محمول .
بنابراین این گفتارت که زید موجود است ، بعینه مانند این گفتار دیگرت است که زید کاتب است؛و آن عبارت میباشد از یک مفهوم کلّی واحد منطبق بر افرادش که شمارش ندارد و به اصطلاح حکیم آنرا از « معقولاتِ ثانیه » نام گذاردهاند .
امّا وجود عینی خارجی که این مفهوم ذهنی از آن حکایت مینماید و انتزاع میشود ، دارای چهار نوع میباشد:
۱ ـ ذاتی و آن بشرطِ لا و بشرط شیء (مقیّد) و لا بشرط است (مطلق) . و در قسم بشرط شیء مندرج است نوع دوّم یعنی:
۲ ـ وجود رابط که عبارت است از مُفاد کانَ ناقِصه .
۳ ـ رابطیّ و آن عبارت است از وجودی که فی نفسه بودنش عین وجود آن برای غیرش میباشد ، مثل أعراض .
۴ ـ رَبطی و آن عبارت است از وجودی که فینفسه و لنفسه میباشد ولیکن قائم است بغیر خودش ، مثل جواهر . زیرا آنها وجودشان لنفسها و فینفسها است ولیکن قائمند بغیر خودشان که علّت آنها بوده باشند . وجود واجبُ الوجود ، فی نَفْسِهِ بِنَفْسِهِ لِنَفْسِهِ میباشد
امّا واجب الوجود هر سه مراتب نفسیّت در او مجتمعاند: فی نَفْسِهِ بِنَفْسِهِ لِنَفْسِهِ . [۱۶۳]
و همچنین وجود را به خودی خودش و با جمیع این انواعی که مذکور آمد اگر مدّ نظر بگیریم ، خواهیم دید که وُحْدانی میباشد ، یعنی ذات واحدی است دارای مراتب متفاوته به قوّت و ضعف و اوّلیّت و اولویّت؛بطوریکه عالیترین و نخستین و سزاوارترین آنها در اطلاق لفظ وجود به آنها عبارت است از وجود واجب الوجود که جامع کمالات جمیع مادون خود از مراتب وجود میباشد به نحو بَساطت و وحدت که جامع جمیع کَثَرات است و همگی کثرات از آن نشأت گرفته است و نیز همگی آنها به سوی وی بازگشت میکند .
« بَسیطُ الْحَقیقَةِ کُلُّ الاشْیآءِ » مُفاد « إنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ'جِعُونَ » است
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ 'جِعُون َ . [۱۶۴]
«تحقیقاً ما همگی مِلک طلق خدا هستیم ، و تحقیقاً ما همگی به سوی وی رجعت مینمائیم.» و به این حقیقت و واقعیّت اشاره کردهاند آنجا که گفتهاند: بَسیطُ الْحقَیقَةِ کُلُّ الاشْیآءِ وَ لَیْسَ بِشَیْءٍ مِنَ الاشْیآءِ . «آن وجودی که حقیقتش بسیط است ، عبارت است از جمیع اشیاء درحالتیکه هیچیک از اشیاء نمیباشد.» و توحید کامل آنوقت است که کثرت را به وحدت ، و وحدت را به کثرت برگردانیم . ( رَدُّ الْکَثْرَةِ إلَی الْوَحْدَةِ ، وَ الْوَحْدَةِ إلَی الْکَثْرَةِ )
و این وجود خارجی از بالاترین مرتبۀ وجودیّۀ آن تا پستترین مرتبۀ امکانیّۀ آن که عبارت است از «هیولَی» که دارای ضعیفترین حظّ و بهره از مراتب وجود است (که قابلیّت صرفه و قوّۀ قابلۀ محضه برای هر گونه صورتی است ، و شاید در این فقرۀ از دعای سمات: وَ انْزَجَرَ لَهَا الْعُمْقُ الاکْبَرُ اشاره بدان بوده باشد.) جمیع مراتب آن از واجب و ممکن ، و مادّی و مجرّد آن ، یک حقیقت واحدهای میباشد؛گرچه در قوّت و ضعف ، و وجوب و امکان ، و علّیّت و معلولیّت با یکدگر مختلف باشند .
اطلاق وجود بر مصادیقش ، به نحو اشتراک معنوی است
ولیکن معذلک این اختلاف عظیم ، آنرا از حقیقت واحده بودنش خارج نمیکند و آنرا حقائق متباینه قرار نمیدهد . وجود گرچه با نظر به حدود و مراتبش متعدّد و متکثّر است ولیکن حقیقت آن چون به ذاتش نظر شود واحد است و در آن تعدّد و تکثّر نیست .
آیا نظر نمیاندازی به آب که تمام انواع و اصنافش آب است ، خواه کثیر باشد خواه قلیل !؟ بنابراین آب آسمان و آب دریا و آب نهر و آب چاه و هکذا بقیّۀ آبها همگی آب است . و انواع آبها و تعدّد مصادیق آن گرچه کثرت را بپذیرد امّا حقیقت آب و طبیعت آن در جمیع آنها واحد میباشد .
و همچنین سائر ماهیّات و طبایع بر همین منوال هستند . بنابراین «وحدت وجود» بدین معنی نزدیک است که از مسائل ضروریّه محسوب گردد ، آنگونه ضروریای که حقیقت مسألۀ توحید بدون آن استوار نشود و مراتب علّت و معلول ، و حقّ و خلق بدون آن تنظیم پیدا نکند .
لهذا وجود واحد است . بعضی از آن به بعضی دیگر مرتبط؛از بالاترین مرتبۀ آن از وجود واجب گرفته پائین بیائید تا به پستترین مرتبه و ضعیفترین درجۀ آن برسید که عبارت باشد از هَیولَی که آن دارای هیچگونه حَظّی از وجود نمیباشد مگر قوّه و استعداد؛و سپس از آنجا بالا بروید تا برسید به مبدأ اعلی و علّت اُولی ، مبدأ از اوست و معاد به سوی اوست .
از آن که بگذریم اوّلین صادر از وی و نزدیکترین موجود به سوی او ، عقل کلّی و صادر اوّل است؛ أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ ـ تا آخر حدیث . و آن عبارت است از عقل کلّی خارجی عینی ، نه کلّی ذهنی مفهومی . و اوست ظِلّ الله ، و فَیض اقدس او ، و ظِلُّ الله که کشیده شده است از آسمانِ جبروت که عالم سکون مطلق و مرکز ثبات است ، به سوی عالم مُلک و ملکوت و ناسوت که موطن تغیّر و حرکات است .
أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُ و سَاکِنًا . [۱۶۵]
و این همان « وَجْهُ اللَهِ الْکَریمُ » است که فانی نمیشود و ابداً فانی نخواهد گشت . و اوست اسْمُ اللَهِ الْعَظیمُ الاعْظَم ، و نور مُشرِق وی بر هیاکل ممکنات که در نزد حکماء از آن تعبیر میشود به نَفَسِ رَحْمانی و در نزد عرفاء به حَقِّ مَخْلوقٌ بِه و در نزد شرع به رَحْمَتُهُ الَّتی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ و به حَقیقَة مُحمَّدیَّه و به صادر اوّل . ( أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِی .)
و اوست جامع جمیع عوالم: عالم جبروت و ملکوت و مُلک و ناسوت ، و همۀ عقول مفارقه و مجرّده و مادّیّه ، کلّیّه و جزئیّه ، عرضیّه و طولیّه، و همچنین همۀ نفوس کلّیّه و جزئیّه ، و ارواح و اجسام ، و مُثُل عُلْیا ، و ارباب انواع که در شرع از آن تعبیر به مَلَئکه ، و روح اعظم که سیّد ملئکه و ربّالنّوع آنهاست میشود .
تمامی این عوالم ، شرف صدور یافته است از آن وجود مطلق و مبدأ اعلی که فوق مالایَتَناهَی است بِما لایَتَناهَی از جهت قوّت و شدّت و عُدّت و مدّت . حقّ عزّ شأنه ، آن صادر نخستین را که جامع جمیع کائنات و وجودهای ممکنات است ایجاد فرمود . آنرا به محض مشیّت و ارادۀ خود در أزلُ الآ زال تا أبدُ الآ باد ایجاد نمود . وَ مَآ أَمْرُنَآ إِلَّا وَ' حِدَةٌ کَلَمْحِ بِالْبَصَر ِ . [۱۶۶] «و نیست امر ما مگر یکی ، مانند یک چشم بر هم نهادن و یک مژه زدن.» و تشبیه به مژه زدن ، از باب ضیق و تنگی کمربند الفاظ است؛وگرنه حقیقت دقیقتر و رقیقتر از آنست . و اوست مَثَل اعلی که به وجهی از حکایت ، حکایت میکند از آن ذات مقدّس حقّ که محتجب است به سرادق عظمت و جبروت وغیب الغیوب . یا مَنْ لا یَعْلَمُ ما هُوَ إلاّ هُوَ .
و آن عقل کلّی یا صادر اوّل ـ هرچه میخواهی بگو ـ یا حقیقت محمّدیّه متّصل است به مبدأ خویش ، بدون اندک انفصالی . لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ ، بَدْؤُهَا مِنْکَ وَ عَوْدُهَا إلَیْک َ . [۱۶۷]
أنَا أصْغَرُ مِنْ رَبّی بِسَنَتَیْنِ . [۱۶۸]
و جمیع این موجودات ، وجود واحدی هستند که گسترده و کشیده شده است بدون مدّت و بدون مادّه ، از صبح ازل تا عشیّۀ ابد (از چاشتگاه نخستین تا شامگاه آخرین) بدون حدّ و بدون عَدّ ، و بدون بدایت و بدون نهایت .
و از قبیل استعمال مجاز بعید و ضیق خناق الفاظ است که میگوئیم:
هُوَ الاوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظَّـٰهِرُ وَ الْبَاطِن ُ . [۱۶۹]
وجود وی در ازل الآ زال قبل از قبل بوده است؛و بقای او بدون طُروّ انتقال و عروض زوال تا بعد از بعد خواهد بود .
همه عالم صدای نغمۀ اوست
که شنید اینچنین صدای دراز
مَا خَلْقُکُمْ وَ لَا بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَ 'حِدَة ٍ . [۱۷۰]
و آن نفس رحمانی و عقل کلّی و صادر اوّل ، همان عبارت است از «کتاب الله تکوینی» که نفاد و زوال و نیستی بر آن متصوّر نمیباشد .
قُلْ لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّکَلِمَـٰتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَـٰتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا . [۱۷۱]
و اگر ما میخواستیم در این غوامض و اسرار و کشف رموز از این گنجهای دُرربار و گهر افشان قدری سخن را گسترش دهیم ، حتماً میبایست صندوقهای محفظۀ کتاب را با این سخنان تفصیلی و داستانها ، سرشار و مملوّ سازیم؛و تازه از مقدار بسیاری نتوانسته بودیم بیاوریم مگر اندکی را . ( مثنوی هفتاد من کاغذ شود. )
آل کاشف الغِطاء: وحدتِ وجود از مسائل ضروریّه است
ولیکن همین مقداری را که ذکر نمودیم با نهایت ایجاز و اختصارش شاید برای اهل تدبّر در اثبات معنی صحیح از «وحدت وجود» کافی باشد . زیرا این مسأله اُفقش از انکار و جحود برتر است . بلکه آن از ضروریّات اوّلیّه محسوب میشود . و ما در بعضی از مؤلَّفاتمان تعریف ضروری را کردهایم که آن چیزی است که نفس تصوّرش مستلزم حصول تصدیق به آن است و نیاز به اقامۀ دلیل ندارد و محتاج به برهان نیست؛مثل اینکه میگوئیم: واحد نصف اثنین است .
(یک نصف دو است.)
آل کاشف الغِطاء : وجود واحد است ؛ موجود هم واحد است
بنابراین ، وحدت وجود به معنیای که ما ذکر کردیم ، در آن ابداً شکّی و اشکالی موجود نمیباشد .
مشکله و معضله در مسألۀ وحدتِ موجود است . بجهت آنکه آنچه در بادی نظر به نظر معقول میآید آنستکه وجود واحد است و امّا موجود که متحصّل است از حدود و قیود و تعیّنات ، متعدّد میباشد؛ولیکن آنچه در کلمات عرفاء شامخین و مشایخ صوفیّۀ سالکین و واصلین ترشّح کرده و فوران نموده است آنستکه هم وجود و هم موجود واحد هستند .
و این عقیده و کلمهای است سنگین و پیچیده که اکابر عرفاء و اساطین در قرون نخستین بدان لب گشودهاند؛امثال جُنَیْد [۱۷۲] و شِبْلِی [۱۷۳] و بایَزید بَسْطامی [۱۷۴] و معروف کَرْخی [۱۷۵] و أمثالهم ، تا رسید به حَلاّج و اقران وی؛تا در قرون وسطی مُحْیی الدّین عَربی و دو شاگردش: قونَوی [۱۷۶] و قَیْصَری [۱۷۷] طلوع کردند ، و آنمسأله را فنّی از فنون به شمارش آوردند و مؤلّفات کبیری همچون «فتوحات مکّیّه» و متون مختصری همچون «فُصوص» و «نُصوص» که آنها را صدرالدّین قونوی تنقیح و شرح کرده است به رشتۀ تصنیف درکشیدند و منتشر گشت .
و در نزد عرفاء قرون وسطی از عرب مثل ابن فارض و ابن عَفیف تِلِمْسانی [۱۷۸] و غیرهما ، و از پارسیان بسیاری که به شمارش در نیایند مثل عطّار [۱۷۹] و هاتف [۱۸۰] و جامی [۱۸۱] و أمثالهم شایع گردید .
و بهترین و زیباترین کسیکه آنرا با شعر و نظم به رشتۀ تحریر درآورده است و حقّاً کار بدیعی انجام داده است ، عارف تبریزی شبستری در کتاب معروف خود «گلشن راز» است . و خلاصۀ این نظریّه آنستکه این طائفه خواستند برسند به اقصی مراتب توحید که از آن برتر و بالاتر متصوّر نیست ، و اینکه برای حقّ تعالی شریکی قرار ندهند نه در مرحلۀ ربوبیّت همانطور که نزد ارباب ادیان و شرایع معروف است .
بلکه نفی کردند از او شریک را حتّی در مرحلۀ وجود و گفتند: لا مَوْجودَ سِوَی الْحَقّ . «هیچ موجودی جز حقّ وجود ندارد.»
و این کائنات از مجرّدات و مادّیّات، از زمینها و آسمانها و آنچه در آنها وجود دارد از افلاک و انسان و حیوان و نبات ، بلکه جمیع عوالم؛ همگی تطوّرات و ظهورات وی هستند، وَ لَیْسَ فی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّارٌ.
و آنچه را که ما میبینیم یا احساس میکنیم یا به اندیشه و عقل میآوریم ابداً وجودی ندارند، و «وجود و موجود» فقط حقّ است جلّ شأنه و بس. و ما عدم هستیم و وجود ما غیر از وجود او نیست.
ما عدمهائیم و هستیها نما
تو وجود مطلق و هستیّ ما
- * *
که همه اوست و نیست جز او
وَحْدَهُ لا إلَهَ إلاّ هُو
امثلهای را که عرفاء برای وحدتِ موجود آوردهاند بسیار است
و این عرفاء در تقریب این نظریّه به اذهان ، به اطوار مختلف تفنّن نمودهاند . و در دریائی طولانی در این مقال کشتی رانده و شنا کردهاند . و برای آن به امثلۀ گوناگونی متشبِّث گردیدهاند .
گاهی او را تصویر به دریا کردهاند و این عوالم و کائنات را همچون امواج دریا شمردهاند . زیرا امواج بحر چیزی غیر از خود بحر و تطوّرات آن نمیباشد . موج آب چیزی غیر از خود آب نیست؛چون دریا به حرکت آید امواج ظاهر میگردند ، و چون ساکن شود امواج نیست و نابود میشوند . و اینست معنی فنا که در آیۀ مبارکه بدان اشاره شده است:
کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی' وَجْهُ رَبِّکَ . [۱۸۲]
وجه ممکن فانی میشود ، و وجه واجب باقی میماند .
چه ممکن گرد امکان بر فشاند
بجز واجب دگر چیزی نماند
آری ، مطلب از این قرار است که امواج عبارتند از تطوُّرات دریا . هیچ چیز وجود ندارد غیر از خود دریا .
چه دریای است وحدت لیک پر خون
کز او خیزد هزاران موج مجنون
هزاران موج خیزد هر دم از وی
نگردد قطرهای هرگز کم از وی
گفتهاند: الْوَجْهُ واحِدٌ وَ الْمَرایا مُتَعَدِّدَةٌ . «صورت و سیما یکی است و آئینههائی که این صورت و سیما در آن منعکس میشود متعدّد است.»
وَ مَا الْوَجْهُ إلاّ واحِدٌ غَیْرُ أنَّهُ
إذا أنْتَ عَدَّدْتَ الْمَرایا تَعَدَّدا
«صورت و شکل و شمائل انسان یکی میباشد ، امّا اگر تو آئینههای عدیدهای در مقابل این صورت بگیری ، شکل و شمائل هم متعدّد خواهد شد.» و همچنین حقیقت عدد چیزی نیست مگر تکرار واحد تا جائیکه برای آن نهایتی نیست . وجود اندر کمال خویش ساری است تعیّنها امور اعتباری است امور اعتباری نیست موجود عدد بسیار و یک چیز است معدود چه واحد گشته در اعداد ساری و از این قبیل امثله است تمثیل به شعلۀ جَوّاله (آتش در آتشگردان) که از سرعت حرکت خود ترسیم دائرۀ آتشین مینماید و در حقیقت چیزی نیست مگر همان یک شعلۀ کوچک . همه از وَهْم تو این صورتِ غیر چه نقطه دائره است از سرعت سیر بنابراین ، وجود واحد است و موجود واحد است . و از برای آن موجودواحد ظهورات و تطوُّراتی میباشد که چنان مینماید که کثرات هستند ، در حالیکه چیزی موجود نیست مگر ذات و مظاهر اسماء و صفات ، و شؤون جمال و جلال ، و قهر و لطف .
بسیاری از عارفان بالله پردۀ اختفاء را از این اسرار برگشودهاند ، حتّی اینکه محیی الدّین عربی [۱۸۳] از تمامی این مطالب فقط به تغییر یک کلمه در بیت مشهور پرده برداشته است . [۱۸۴] شعر این است:
وَ فی کُلِّ شَیْءٍ لَهُ ءَایَةٌ
تَدُلُّ عَلَی أنَّهُ واحِدُ
محیی الدّین گوید:
وَ فی کُلِّ شَیْءٍ لَهُ ءَایَةٌ
تَدُلُّ عَلَی أنَّهُ عَیْنُهُ
و سپس از این صریحتر و عظیمتر سروده ، و به مطلبی اعجب تحامل و تقحّم نموده است؛آنجا که گفته است:
سُبْحانَ مَنْ حَجَّبَ ناسوتَهُ
نورُ سَنا لاهوتِهِ الثّاقِبِ
ثُمَّ بَدا فی خَلْقِهِ بارِزًا
بِصورَةِ الاکِلِ وَ الشّارِبِ
و بسیاری از شعرای عرب و عرفای آنها در قرون وسطی این راه سخت و کمر شکن را پیمودهاند؛آنانکه لوا و رایت ایشان را ابن فارض [۱۸۵] در اکثر از اشعار خودش بخصوص در تائیّۀ صغری و تائیّۀ کبرایش به دوش کشیده است . او میگوید:
هُوَ الْواحِدُ الْفَرْدُ الْکَثیرُ بِنَفْسِهِ
وَ لَیْسَ سِواهُ إنْ نَظَرْتَ بِدِقَّةِ
بَدا ظاهِرًا لِلْکُلِّ فِی الْکُلِّ بَیْنَنا
نُشاهِدُهُ بِالْعَیْنِ فی کُلِّ ذَرَّةِ
بناءً علیهذا جمیع موجودات مُشاهَد و محسوس از ذرّۀ حقیر تا کوه مرتفع، و از عرش بالا تا خاک پست؛همه و همه اطوار او و انوار او و مظاهر او و تجلّیات او میباشند .
اوست وجود مطلق و چیزی جز او نیست . اگر به آنها بگوئی: پس اصنام و اوثان چه خواهند شد ؟! پاسخت را عارف شبستری میدهد که:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بت پرستی است
و اگر بگوئی: قاذورات و نجاسات چه میشوند ؟! میگویند: نور خورشید چون بر نجاست بیفتد ، آن همان نور و پاک و طاهر است و نجاست ابداً در آن اثری نمیگذارد .
نور خورشید ار بیفتد بر حَدَث
نور همان نور است نَپْذیرد خَبَث
عرفاء شامخین بدین تمثیلات و تقریبات اکتفا ننمودهاند ، بلکه با سلطان برهانِ ساطع این نظریّه را که از عقول فرار میکند ، بر افکار و اندیشهها جاری ساخته و آنها را در مقابل خود خاضع کردهاند .
برهان وحدت موجود ، و ردّ شبهات واردۀ بر آن
بیان و کیفیّت برهان بر وحدت موجود با تنقیح و توضیحی که ما میدهیم، پس از ذکر دو مقدّمۀ کوتاه حاصل میگردد:
مقدّمۀ اوّل: وجود و عدم با یکدگر نقیضاند؛ و دو چیز نقیض ، با همدگر جمع نمیشوند و یکی از آنها بالضّروره دیگری را قبول نمیکند. پس وجود قبول عدم نمینماید، و عدم قبول وجود نمیکند. یعنی محال است که موجود معدوم گردد و محال است که معدوم موجود شود. و گرنه لازم آید که چیزی ضدّش و نقیضش را قبول کند؛ و محال بودن این امر از بدیهیّات است.
مقدّمۀ دوّم: قلب کردن و برگرداندن حقائق محال است . لهذا حقیقتانسان محال است که سنگ شود ، و حقیقت سنگ محال است که انسان گردد . و این مسأله برای کسیکه در آن تدبّر نماید از اوضحِ واضحات است . بنابراین عدم محال است که وجود شود ، و وجود محال است که عدم گردد .
در وحدتِ موجود ، موجود حقّ ازلی است؛و جمیع کائنات ، اطوار و شؤون اواینک بعد از بیان و وضوح این دو مقدّمه میگوئیم: اگر برای این کائنات و اشیاء محسوسه ، از ناحیۀ خودشان وجودی بود محال بود که قبول عدم را بنمایند؛چرا که چون به طبیعت عدم بنگریم منافِر با وجود و ضدّ با وجود است ، با وجودیکه ما بالعیان میبینیم که این اشیاء موجود و معدوم میگردند و آشکارا و فانیمیشوند .
بنابراین ابداً چارهای نداریم از آنکه ملتزم شویم به آنکه آنها موجود نیستند و چیزی موجود نمیتواند باشد مگر وجود واجب ازلی حقّ؛آن کسی که مستحیل است بر آن ، اینکه بر طبیعت ذات مقدّسش عدم طاری شود . و جمیع آنچه را که مشاهده میکنیم از این کائناتی که بر حسب قوّۀ وَهم و خیال آنها را موجود میدانیم و میپنداریم ، همۀ آنها اطوار او و مظاهر او هستند که افاضه میکند و به خود میگیرد ، باقی میگذارد و فانی میکند ، میگیرد و میدهد؛و اوست منع کنندۀ عطابخش ، و جمع کنندۀ گسترنده؛ وَ هُوَ عَلَی' کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ .
و کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ . [۱۸۶]
و همگی اشیاء عبارتند از تجلّیات او و ظهورات او و اشراقات او و انوار او. و جمیع کائنات بدون استثناء منسوبند به او با اضافۀ إشراقیّه نه اضافۀ مَقولیّه. اضافۀ اشراقیّه دارای دو جانب و دو طرف میباشد نه سه جانب و سه طرف .
و چه آنکه بگوئیم: این برهان برهانی است سخت همچون سنگ محکم و صمّاء ، و کسی را یارای ابطال آن نمیباشد ، و ناخنهای خدشه را قدرت مسِّ آن نیست؛یا آنکه بگوئیم: برای مناقشه در آن مجالی وجود دارد؛علی کلِّ تقدیر و بر هر فرض و پندار ، این برهان ، برهانی است منطقی بر اصول حکمت و منطق .
تازه این برهان و دلیل غیر از شهود و مکاشفه و عیانی است که عرفاء بالله در این مقام ادّعا میکنند . آری ! آن عیان و شهود از دلیل و برهان برتر و عالی رتبهتر است ، چون معتقدند که دلیل ، عصای مرد نابیناست:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بیتمکین بود
- * *
زهی احمق که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابان
در آن جائی که نور حقّ دلیل است
چه جای گفتگوی جبرئیل است
- * *
سُبْحانَکَ أ یَکونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهورِ ما لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ ؟!
مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتاجَ إلَی دَلیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ ؟! وَ مَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَحْتاجَ إلَی ما یوصِلُنا إلَیْکَ ؟! عَمیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ وَ لا تَزالُ عَلَیْها رَقیبًا ! [۱۸۷]
و با وجود تمام این مطالبی را که در اینجا آوردیم معذلک علماء ظاهر و اُمناء شرع میگویند: رونده و سالک این راه ، کافر و زندیق است ، و این طریقه یعنی وحدت وجود و موجود در نزد ایشان زندقه و الحاد است؛با جمیع شرایع و ادیان تضادّ دارد گرچه به هر گونهای دلیل و برهان برای اثبات آن اقامه شود . چرا که در آن صورت رَبّ و مربوب چه میشوند ؟ خالق و مخلوق کجا میروند؟ معنی شرایع و تکالیف چه خواهد گشت ؟ و ثواب و عقاب چه مفهومی خواهد داشت ؟ بهشت و دوزخ چه خواهند شد ؟ مؤمن و کافر چه محلّی پیدا میکنند؟ شقیّ و سعید چه مفادی را حائز میگردند ؟ تا آخرِ آنچه را که در آن باب از محاذیر و لوازم فاسده ذکر کردهاند .
کاشف الغطاء در ردّ فتوای «عُروة» گوید: اینها از انصاف و ورع و سداد نیست و احتمال میرود علّت آنچه را که سیّد استادمان (قدّه) در «العروة الوثقی» بدان فتوی دادهاند مدرکش همین فهم محاذیر باشد . نصّ عبارت استاد اینست:
«الْقآ ئِلونَ بِوَحْدَةِ الْوُجودِ مِنَ الصّوفیَّةِ ، إذا الْتَزَموا بِأحْکامِ الإسلامِ فَالاقوَی عَدَمُ نَجاسَتِهِمْ.»
و اگر تو خبرویّت پیدا کنی و فکرت احاطه کند به آنچه را که ما ذکرکردیم، میفهمی که آنچه را که در این عبارت و در امثال آن از کلمات فقهاء رضوان الله علیهم آمده است ،
تا چقدر از صواب دور و در آن جای خلل و اشکال وجود دارد !
و من شخصاً از عدل و انصاف نمیدانم و از وَرَع و سَداد نمیشمارم مبادرت به تکفیر کسیکه میخواهد مبالغه در توحید بنماید ، و شریکی برای خداوند تعالی در هر کمالی قرار ندهد . در حالیکه تمام کمال و وجود اختصاص به خداوند وحده لا شریک له دارد . الْکَمالُ وَ الْوُجودُ کُلُّهُ لِلَّهِ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ .
و معذلک آنان ایمان به تمامی شرایع و نُبوّات و حساب و عقاب و ثواب و تکالیف بطور کامل و اجمع دارند بنا بر ظواهر آنها . لهذا حقیقت در نزد ایشان صحیح نمیباشد و منفعتی نمیبخشد اگر طریقت نباشد ، و طریقت مثمر ثمری نیست اگر شریعت نباشد؛و شریعت فقط یگانه اساس کارشان است . و با شریعت است که کسیکه ملازم عبادت باشد به اقصی منازل سعادت و عالیترین درجات فوز و نجاح واصل میشود . و در طیّ این مراحل در این مسائل در نزد آنها منازل و تحقیقات أنیقه و تطبیقات رشیقه و معارج بلند مرتبهای است که سالکِ بدانها به راقیترین مناهج و دلپذیرترین مسالک صعود میکند ، و مؤلّفات مختصره و مطوّلهای است فوق حدّ احصاء چه از نظر نظم و نثر ، و چه از نظر اذکار سِرّیّه و جَهریّه ، و چه از نظر ریاضات و مجاهدات برای تهذیب نفس و تصفیۀ آن برای آنکه استعداد پیدا کند تا ملحق به ملا اعلی و مبدأ اوّل شود . و در آنجا است از بهجت و مَسَرّت و جمال و جلال و عظمتی که برای او حاصل است مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَی قَلْبِبَشَرٍ . [۱۸۸] و در اینجا اسرار عمیقه و مباحث دقیقهای است که عبارت بدانها احاطه ننماید و اشارت بدانها نرسد ، پس لازم است که آنها را برای اهلش واگذار کنیم و از خدای تعالی مسألت نمائیم تا بر ما از فضلش از آن اسرار افاضه فرماید .
دنباله متن
پاورقی
[۱۶۰] ـ حاج ملاّ هادی بن مهدی سبزواری ، از بزرگترین حکماء امامیّه ، فیلسوف فقیه عارف ، دارای تصانیف جلیله . وی در سنۀ ۱۲۱۲متولّد شد و در سنۀ ۱۲۸۹ وفات کرد . (تعلیقه) [۱۶۱] ـ ملاّ جلال الدّین محمّد مولوی بلخی رومی ، از اشهر مشایخ عرفاء و پیشوایان و راهبر بزرگ ایشان است . «دیوان مثنوی» مشهور از آنِ اوست . وی در سنۀ ۶۰۴ متولّد و در سنۀ ۶۷۲ وفات یافته است . استادش شمس الدّین محمّد بن ملکداد تبریزی ، از مشاهیر عرفاء و صوفیّه و مشایخ اکابر آنها میباشد . وفاتش در سنۀ ۶۴۵ بوده است . (تعلیقه) [۱۶۲] ـ عالیترین غزلی که خواجه حافظ شمس الدّین شیرازی قدّس الله سرّه در کیفیّت و علّت تکثّر وجود به ماهیّت و تکثّر ماهیّت به وجود ، و سبب ربط قدیم به حادث بیان میفرماید ، ظاهراً باید این غزل بوده باشد:
پیش ازینت بیش ازین غمخواری عُشّاق بود
مِهر ورزیّ تو با ما شُهرۀ آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که در زلف توام
بحث سِرّ عشق و ذکر حلقۀ عشّاق بود
حسن مَهرویان مجلس گرچه دل میبرد و دین
عشق ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستیّ و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
رشتۀ تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقیّ سیمین ساق بود
بر در شاهم گدائی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رَزّاق بود
در شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
(«دیوان حافظ» طبع پژمان ، ص ۱۱۰ و ۱۱۱ ، غزل شمارۀ ۲۵۰ ) [۱۶۳] ـ ما در کتاب «توحید علمی و عینی در مکاتیب حکمی و عرفانی» از اقسام وجود خارجی با بیانی واضح و تقسیمی روشن سخن به میان آوردهایم (ص ۲۹۱ و ۲۹۲ ) و شکل زیر را در تقسیمات ترسیمی آن نیز اضافه نمودهایم: [۱۶۴] ـ آیۀ ۱۵۶ ، از سورۀ ۲: البقرة: الَّذِینَ إِذَآ أَصَـٰبَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوٓا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ'جِعُونَ . [۱۶۵] ـ آیۀ ۴۵ ، از سورۀ ۲۵: الفرقان: أَلَمْتر إِلَی' رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُ و سَاکِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً . «آیا نظر نینداختی به سوی پروردگارت که چگونه سایه را گسترش داد ؟ و اگر میخواست آنرا ساکن مینمود . و سپس ما خورشید را دلیل و مشخِّص پیدایش آن قرار دادیم.» [۱۶۶] ـ آیۀ ۵۰ ، از سورۀ ۵۴: القمر [۱۶۷] «نیست تفاوتی میان تو و فرشتگانت بجز اینکه آنان آفریده شدگان و بندۀ تو هستند ، ابتدایشان از تست و بازگشتشان به سوی تست.» این دعا یکی از فقرات ادعیۀ وارده در شهر رجب است که در کتب معتبره همچون مصباحین آمده است . و آیة الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی همانطور که در ص ۷۰ از ج ۲ «الله شناسی» دیدیم بدان استشهاد نموده است . و ما رسالۀ مستقلّهای به عنوان «رسالة الحاقیّه» در پایان همان جلد از ص ۲۹۷ تا ص ۳۱۴ ذکر نمودیم و در آنجا شبهات مرحوم محدّث معاصر شوشتری (قدّه) را بطور تفصیل پاسخ گفتهایم . [۱۶۸] ـ «من دو سال از پروردگارم کوچکتر میباشم.» و سیّد حیدر آملی در مقدّمات کتاب «نصّ النّصوص» ص ۱۰ بدین عبارت آورده است: کقولهم: أنَا أقلُّ منْ رَبّی بِسنَتَینِ ، و قولهم: لَیسَ بَیْنی وَ بینَ رَبّی فَرقٌ إلاّ أنّی تَقدّمتُ بِالعُبودیَّة . [۱۶۹] ـ صدر آیۀ ۳ ، از سورۀ ۵۷: الحدید: «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.» [۱۷۰] ـ صدر آیۀ ۲۸ ، از سورۀ ۳۱: لقمان: «نیست آفریده شدن شما و نه برانگیختگی شما مگر مانند یک تن از شما.» [۱۷۱] ـ آیۀ ۱۰۹ ، از سورۀ ۱۸: الکهف: «بگو اگر جمیع دریاها مرکّب شوند برای احصاء کردن و نوشتن کلمات پروردگار من ، هرآینه آن دریاها تمام و نابود میشوند پیش از آنکه کلمات پروردگار من نابود و تمام گردد؛اگر چه ما برای کمک به این امر یک دریای دگر بمانند آن بیاوریم!» [۱۷۲] ـ سعید بن محمّد بن جُنَید قواریری ، زاهد مشهور ، سلطان طائفۀ صوفیّه که در سنۀ ۲۹۷ وفات یافت . (تعلیقه) [۱۷۳] أبوبکر دُلف بن جَحدر شبلی خراسانی بغدادی از بزرگان مشایخ صوفیّه است . نقل شده است که او در تعظیم شرع مطهّر مبالغه میکرد . او در سنۀ ۳۳۴ هـ . وفات کرد . (تعلیقه) [۱۷۴] ـ أبویزید بسطامی طَیفور بن عیسی ، صوفی زاهد مشهور که در سنۀ ۲۶۱ هـ . فوت کرده است . (تعلیقه) [۱۷۵] ـ معروف بن فیروز کرخی أبومحفوظ ، یکی از أعلام زهّاد و عرفاء بوده است . وی از غلامان حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام بوده و در سنۀ ۲۰۰ هـ . در بغداد وفات کرده است . (تعلیقه) [۱۷۶] ـ أبوالمعالی صدرالدّین محمّد بن إسحق شافعی قونوی ، صاحب تصانیف است.وفاتش در سنۀ ۶۷۳ هـ . بوده است . (تعلیقه) [۱۷۷] ـ داود بن محمود رومی ساوی ، مقیم مصر ، صاحب «شرح فصوص الحکم قیصری» است . وفاتش در سنۀ ۷۵۱ هـ . است . (تعلیقه) [۱۷۸] ـ شمسالدّین محمّد بن سلیمان بن علیّ معروف به «ابن العفیف التِّلِمْسانیّ» و به «الشّابّ الظّریف» . (تعلیقه) [۱۷۹] ـ فریدالدّین محمّد بن إبراهیم نیشابوری معروف به «الشّیخ العطّار» صاحب اشعار و مصنّفات راجع به توحید و معارف ، در سنۀ ۶۲۷ هـ . وفات کرد . (تعلیقه) [۱۸۰] ـ هاتف سیّد أحمد اصفهانی ، شاعر مشهور ، در سال ۱۱۹۸ ه . وفات کرد . و هاتفی، ملاّ عبدالله است که خواهر زادۀ جامی بوده و در سال ۹۲۷ ه . وفات کرده است . (تعلیقه) [۱۸۱] ـ ملاّ عبدالرّحمن جامی دشتی صوفی نحوی که نسبش به محمّد بن حسن شیبانی منتهی میگردد ، وی صاحب کتاب «شرح کافیه» در نحو است . در سال ۸۹۸ ه . وفات کرد . و گاهی جامی اطلاق میشود بر أبونصر أحمد بن محمّد بجلّی معروف به «ژنده پیل» که یکی از مشایخ صوفیّه و در ( ۵۳۶ ) وفات کرد . (تعلیقه) [۱۸۲] ـ آیۀ ۲۶ و صدر آیۀ ۲۷ ، از سورۀ ۵۵: الرّحمن: «و تمام کسانیکه بر روی زمین هستند ، فعلاً نیست و نابود و فانی میباشند . و باقی میماند وجه پروردگار تو.» [۱۸۳] ـ أبوعبدالله محمّد بن علیّ حاتمی طائی أندلسی مکّی شامی ، صاحب کتاب «فتوحات مکّیّه» که میان عرفاء به شیخ اکبر معروف است ، و وفاتش در سنۀ ۶۳۸است . (تعلیقه) [۱۸۴] ـ این بیتی را که شیخنا متَّعنا الله تعالی بطولِ بقائه به شهرت نسبت داده است ، از أبوعَتاهیّه شاعر معروف است . او أبو إسحق إسمعیل بن قاسم بن سوید بن کیسان عینی که ولائش عنزی است میباشد . و ولادتش در ۱۳۰ ه . و وفاتش ۲۱۰ یا ۲۱۱ یا ۲۱۳ ه . و مدفنش در مقابل پل زیتون فروشان در قسمت مغرب بغداد بوده است . و از مقدّمین مولّدین محسوب است . وی در طبقۀ بَشّار و أبی نُواس و أمثالهما بوده است . در کوفه نشأت یافت و در بغداد ساکن شد . و از صَولی نقل است که او به مذهب شیعۀ زیدیّۀ تبریّه بوده است . روایت است که او روزی در دکّان صحّافی نشسته بود . کتابی را از وی گرفت و بالبداهه در پشت آن نوشت: ألا إنَّنا کُلَّنا بآئدُ و أیُّ بنی ءَادمَ خالدُ و بَدؤُهُم کان مِن ربِّهم و کلٌّ إلی ربِّه عآ ئدُ فیا عجبًا کَیف یُعصَی الإ لَـ ـهُ أم کیف یجحَده الجاحدُ و للّه فی کلِّ تحریکةٍ و فی کلِّ تسکینةٍ شاهدُ و فی کلِّ شَیْءٍ لهُ ءَایةٌ تدلُّ علی أنّه الواحدُ و در نسخهای اینطور است: تدلُّ علی أنّه واحدُ . چون شاعر مشهور شیعی أبونواس از آنجا عبور کرد و آن ابیات را دید ، پرسید: از آنِ کیست ؟ گفتند: از أبوالعَتاهیّه . گفت: من دوست داشتم اینها از من بوده باشد در مقابل جمیع اشعاری را که سرودهام . و صاحب «أغانی» روایت کرده است که أبوالعتاهیّه را زندیق شمردند . روزی او نزد خلیل بن أسد نوجشانی آمد و گفت: مردم معتقدند که من زندیق هستم؛قسم به خدا دین من غیر از توحید نیست . وی به او گفت: تو در این باره چیزی بگو تا ما آنرا از ناحیۀ تو برای مردم بازگو کنیم . او این اشعار را بداهةً سرود . أقول: بر شخص بحّاث خبیر مختفی نیست که رَمْی به زندقه و کفر یا غلوّ و ما أشبه ذلک در اغلب مردم ناشی از حقد و حسد است که از ناحیۀ دشمنان و مغرضین و مخالفین در مذهب و عقیده بالاخصّ دربارۀ شاعر شیعی یا عالم دینی یا عارف الهی صورت میپذیرد . ـ إلخ . (تعلیقه)
[۱۸۵] ـ شرف الدّین أبوالقاسم عمر بن علیّ حموی مصری ، عارف مشهور ، صاحب قصیدۀ تائیّه . وی در سنۀ ۶۳۲ هـ . در قاهره وفات کرده است . (تعلیقه)
[۱۸۶] ـ آیۀ ۸۸ ، از سورۀ ۲۸: القصص: وَ لَا تَدْعُ مَعَ اللَهِ إِلَـٰهًا ءَاخَرَ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ و لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ . «و با خداوند خدای دیگری را مخوان ! هیچ معبودی نیست بجز او . تمام اشیاء الآ ن نیست و نابودند مگر وجه او ، اختصاص به او دارد حُکم . و بسوی اوست که شما بازگشت میکنید!» [۱۸۷] ـ معلِّق محترم دانشمند معظّم در اینجا فرمودهاند: این کلمات درخشان با اندک تغییری ، از عبارات دعای عرفه است که سیّد الشّهداء سلام الله علیه بدان دعا نمودهاند ، و سیّد رضیّ الدّین بن طاوس (قدّه) آنرا در کتاب خود «إقبال» نقل کرده است . القاضی الطّباطبائی . حقیر مفصّلاً پیرامون این دعا در ج ۱ «الله شناسی» از ص ۲۵۱ تا ص ۲۷۳ بحث کردهام؛ و روشن شده است که از ادعیۀ ابن عطاء اسکندری متوفّی در سنۀ ۷۰۹ میباشد . و حاصل سخن آنستکه: این دعا دعای بسیار خوب با مضمون رشیق و عالی است و خواندن آن در هر وقت مساعدی که حال اقتضا کند مغتنم و مفید میباشد ، امّا إسناد آن به حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام جائز نیست؛و الحمدُ للّهِ أوّلاً و ءَاخِرًا و ظاهرًا و باطنًا . [۱۸۸] ـ حدیث قدسی است: أ عْدَدْتُ لِعِبادیَ الصّالِحینَ ما لا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لا اُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لا خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَرٍ . «من برای بندگان صالح خودم چیزهائی را مهیّا نمودهام که آنها را نه چشمی دیده است، و نه گوشی شنیده است ، و نه بر اندیشۀ کسی خطور کرده است.» در کتاب «کلمة الله» ص ۱۳۴ ، طیّ شمارۀ ۱۴۰ بعد از ذکر این حدیث تتمّۀ آنرا ذکر کرده است که: فَلَهُ ما أطْلَعْتُکُمْ عَلَیْهِ ، اقْرَءُوا إنْ شِئْتُمْ: فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ . و در ص ۵۳۴ دو سند برای آن ذکر کرده است: أ ـ «تفسیر صغیر» فضل بن حسن طَبْرِسی ، قال فی الحدیثِ ... ب ـ «أسرار الصّلوة» شهید ثانی علیّ بن أحمد بن محمّد ...
در هر طائفه از اهل عرفان ، افرادی بیخُبرویّت و معرفت ، خود را جا زدهاند
آری!چیزی که در آن رَیْب و شکّی وجود ندارد آنستکه در تمام این طوائف ، افرادی که اهلیّت آنرا ندارند از بیخبرگان و بیخبران و اهل هوی و هوس وارد شده و با دَسّ و خدعه خود را جا زدهاند؛تا به حدّی رسیده است که از جهت کثرت نزدیک است غلبه پیدا کنند بر ارباب عرفان راستین . در اینصورت سزاوار نمیباشد همه را با یک چوب برانیم؛یا بطور تساوی آنان را بگیریم و معتقد شویم ، و یا رها نموده و طرد نمائیم ! همانطور که بعضی از مبالغه کنندگان و متوغِّلین در عشق و غَرام و تحیّر و هَیام و ذوق و شوق بدان مقام عالی و مرتبۀ راقی هم ، شعلۀ معرفت چنان در دلهایشان بالازده و وجودشان آتش گرفته و فروزان گشته که نتوانستهاند از ضبط عقول و نگهداری زبانهایشان خودداری کنند . و از ایشان بروز و ظهور کرده است شطحیّاتی که ابداً لائق به مقام عبودیّت نیست . مثل سخن بعضی از آنان: أنَا الْحَقُّ [۱۸۹] و ما فی جُبَّتی إلاّ الْحَقُّ . [۱۹۰] و اعظم از اینها در جرأت و غلط و پریشان گوئی سخن برخی دیگر است: سُبْحانی ما أعْظَمَ شَأْنی . [۱۹۱]
و افرادی که در عرفان الهی قدمی استوار دارند اینگونه سخنان را حمل میکنند بر اینکه از آنها در حالت مَحْو سرزده است نه در حالت صَحْو ، و در مقام فناء بوده است نه در مقام استقلال و ثبات . و اگر هرآینه در حال غیر فناء و محو از ایشان صادر گشته بود کفر میبود .
علاوه بر این ، آنچه از حَلاّج [۱۹۲] نقل شده است آن میباشد که به کسانیکه بر کشتن او گرد آمده بودند گفت: اقْتُلونی ! فَإنَّ دَمی لَکُمْ مُباحٌ ! لاِنّی قَدْ تَجاوَزْتُ الْحُدودَ؛وَ مَنْ تَجاوَزَ الْحُدودَ اُقیمَتْ عَلَیْهِ الْحُدودُ . «بکشید مرا ! به سبب آنکه خون من برای شما مباح است ! زیرا که من از قاعده و قانون به در رفتم؛و هر کس که از قاعده و قانون به در رود ، حدود الهیّه بر وی جاری میشود!»
ولیکن عارف شبستری [۱۹۳] برای اینگونه شَطَحات عذری جسته است ، وآنها را بر بهترین وجه حمل نموده است؛آنجا که گفته است:
أنَا الحَقّ کشفِ آن اسرار مطلق
بجز حقّ کیست تا گوید: أنا الحَقْ
روا باشد أنَا الحَق از درختی
چرا نبود روا از نیک بختی ؟
میگوید: غیر از حقّ کدام کس قدرت دارد که بگوید: أنا الحَقّ ؟! و هنگامیکه صحیح و پسندیده باشد از درختی که بگوید: أنَا اللَهُ ، پس چرا صحیح و پسندیده نیست از عارف و واصلی که دارای حَظّی جمیل بوده و بهرهای وافر داشته است ؟!
آل کاشف الغطاء ، وحدت وجود و موجود را ملموس و برهانی کرده است
و بطور مسلّم و تحقیق من میگویم: کسیکه فکرش را جَوَلان دهد و نظرش را عمیق گرداند در بسیاری از آیات قرآن عزیز و کلمات پیغمبر اکرم و ائمّۀ معصومین سلام الله علیهم و دعاهایشان و اورادی را که میخواندهاند ، تحقیقاً خواهد یافت که در بسیاری از آنها اشاره بدین نظریّۀ عَبقریّۀ مهمّۀ نادرۀ دلنشین وجود دارد .
و گفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله در تواریخ شیوع دارد که فرمود: أَصْدَقُ کَلِمَةٍ قَالَهَا شَاعِرٌ قَوْلُ لَبِیدٍ :
[۱۹۴]
«أَلَا کُلُّ شَیْءٍ مَا خَلَا اللَهَ بَاطِلُ.» [۱۹۵]
و این کلمه در ضمن و محتوای خود دربر دارد جمیع آنچه را که عرفاء شامخ القدر و المقام فرمودهاند که: اشیاء خارجی عبارتند از أعدام ، زیرا که باطل چیزی نیست مگر عدم ، و حقّ چیزی نیست مگر وجود .
بنابراین اشیاء همگی باطلند و أعداماند؛و نیست حیّ و موجود مگر واجب الوجود .
و جمیع مطالب و مهمّاتی را که آن گروه اهل کشف و عرفان و حقیقت میگویند و بدان معتقدند ، خداوند سبحانه بواسطۀ همین یک کلمه بر زبان شاعر عربی که اکثر مدّت عمرش را در جاهلیّت سپری نموده و در اواخر حیاتش به شرف اسلام مشرّف گشته و اسلام آورده است جاری کرده است .
و پیامبر اکرم که صادق امین است ، آن جوهرۀ ثمینه و گهر عالیقدر را که در کلام او جاری شده است گواهی و تصدیق فرموده است . و مثل آن گواهی و شهادت گفتار فرزندش صادق أهل البیت سلام الله علیه میباشد که فرمود: الْعُبُودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبُوبِیَّةُ . [۱۹۶]
بلکه اگر إمعان نظر بنمائی در بسیاری از مفردات قرآن مجید ، آنها را بطور واضح و آشکارا برای اثبات این غرض وافی و کافی خواهی یافت؛مثل قول خدای تعالی: کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَان ٍ [۱۹۷] و کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَه ُ . [۱۹۸]
زیرا که میدانیم: مشتقّ ، حقیقت است در مَن تَلبَّسَ بالمَبدَإ در زمان حال، بنابراین معنی آن اینطور میشود:
تمام چیزها الآن فانی هستند و در این زمان هالک و نابود و نیست هستند؛نه آنکه بعداً در زمان مستقبل نیست و نابود و فانی خواهند گشت .
و من هرچه سعی و توان دارم و میخواهم با آن ، حقیقت را بطور وضوح ارائه دهم خود را چنان مییابم که از فاصلۀ میان خودم و خورشید دورتر شدهام، مگر آنکه حقیقت أجْلَی و اوضح و آشکارتر از خورشید میباشد . و کجا این قلم کوتاه و این عقل نارسا جرأت دارد که جرعهای از آن دریای پر فوران بنوشد ؟ یا مَنْ بَعُدَ فی دُنُوِّهِ؛ وَ دَنَا فی عُلُوِّهِ . رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إلَیْکَ أنَبْنا وَ إلَیْکَ الْمَصیرُ ! سُبْحانَکَ لا اُحْصی ثَنآءً عَلَیْکَ؛ أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ وَ فَوْقَ ما یَقولُ الْقآئِلونَ.
وَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ 'جِعُونَ. [۱۹۹]
تعلیقۀ آیة الله حکیم بر فتوای مرحوم سیّد در «عروه»
مرحوم آیة الله حاج سیّد محسن حکیم طباطبائی در تعلیقۀ خود بر این فتوای مرحوم سیّد محمّد کاظم یزدی (قدّه) مرقوم داشتهاند:
امّا قائلین به وحدت وجود را از صوفیّه ، جماعتی ذکر نمودهاند که از زمرۀ آنانست سبزواری در تعلیقۀ خود بر «أسفار»؛او چنین توضیح داده است:
قائلین به توحید (چهار دسته هستند) یا معتقدند به « کثرت وجود و کثرت موجود » جمیعاً ، با تکلّم به کلمۀ توحید بر زبانشان ، و اعتقاد بدان اجمالاً . و بیشترین مردم در این مقام هستند .
و یا معتقدند به « وحدت وجود و وحدت موجود » هر دوتا؛و این مذهب بعضی از صوفیّه است .
و یا معتقدند به « وحدت وجود و کثرت موجود » و این قول منسوب است به أذْواقُ المتألِّهین . و عکس این باطل میباشد .
و یا معتقدند به « وحدت وجود و موجود در عین کثرت آن دو » و اینست مذهب مصنّف (ملاّ صدرای شیرازی) و عرفاء شامخین .
قسم اوّل توحید عوامّ است ، و قسم دوّم توحید خواصّ ، و قسم سوّم توحید خاصّ الخاصّ ، و قسم چهارم توحید أخصّ الخواصّ ـ این بود گفتار سبزواری در تعلیقه.
در اینجا مرحوم معلِّق: آیة الله حکیم فرمودهاند: حُسن ظنّ به معتقدین به توحید خاصّ که بعضی از صوفیّه باشند ، و حَمل بر صحّت که در شرع بدان امر شدهایم؛این دو تا باعث میشود که ما گفتار این جماعت را برخلاف
ظاهرش حمل نمائیم. و گرنه چگونه صحیح است بنابر این اقوال ، وجود خالق و مخلوق ، و آمر و مأمور ، و راحِم و مرحوم ؟ وَ مَا تَوْفِیقِیٓ إِلَّا بِاللَهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ . [۲۰۰]
وحدت حقیقیّۀ وجود و موجود با کثرت اعتباریّۀ آن دو ، عالیترین اقسام توحید است
در اینجا تذکّر چند نکته لازم است:
نکتۀ اوّل: کلام سبزواری (قدّه) که بهترین گفتار از اقوال اربعه را قول «وحدت وجود و وحدت موجود در عین کثرت آن دو» شمرده است و آنرا توحید أخصّ الخواصّ نامگذاری نموده است؛در اینجا یک سؤال پیش میآید . و آن اینستکه کثرتی را که در اینجا ذکر میکند آیا اعتباری است یا حقیقی ؟
اگر پاسخ دهند: اعتباری است ، این همان قول دوّم یعنی توحید بعضی از صوفیّه میباشد که آنرا توحید خاصّ نام گذاردند . تمام صوفیّهای که ایشان مدّ نظر دارند هَمّ و غمّشان اثبات همین کثرت اعتباری است ، نه انکار اصل کثرت گرچه به نحو اعتبار باشد . شما در میان جمیع فِرق یک نفر را نشان بدهید که حتّی کثرت اعتباری وجود و موجود را نفی کند ! و اگر کسی چنین تفوّه نماید او را از زمرۀ عقلا خارج دانند و گفتارش را در ردیف دگران عنوان ننمایند .
و اگر پاسخ دهند: کثرت حقیقی است همانطور که همینطور هم هست و خودشان تصریح دارند و در مکاتبات میان عَلَمَین آیتین: مرحوم آیة الحقّ و سَندالتّوحید و العرفان حاج سیّد أحمد طهرانی کربلائی و محقّق مدقّق حکیم و فیلسوف مرحوم حاج شیخ محمّد حسین کمپانی اصفهانی قدّس الله أسرارهما به خوبی مشهود و بلکه نزاع بر سر همین است و بس ، که آیة الله کمپانی اصرار بر اثبات وحدت و کثرت حقیقی دارد و آیة الله کربلائی پر و پای آنرا میزند وخاکسترش را به باد فنا میدهد و روشن میسازد که با وجود وحدت حقّۀ حقیقیّه و وجود بالصّرافه اصلاً تعدّد حقیقی معنی ندارد و کثرت حقیقی را در بیغولههای جهنّم و زوایای آتش شرک باید جست نه در بهشتِ توحید و معرفت که در آنجا شائبهای از کثرت موجود نیست؛بنابراین همان اشکال واضح و روشن فوراً در برابر ما جلوه میکند که: عقلاً وحدت واقعیّه با کثرت واقعیّه نمیتوانند جمع شوند . وحدت با کثرت ، متضادّین یا متناقضین هستند . مفهوم وحدت با مفهوم کثرت ضدَّین یا نقیضَین هستند؛آنگاه چگونه امکان دارد در جائی که وحدت را حقیقی فرض کردهایم کثرت را نیز حقیقی بدانیم ؟
بر این اساس قول ذَوق المتألّهین که: وحدت وجود و کثرت موجود حقیقی است ، با قول صدر المتألّهین که: وحدت وجود و وحدت موجود در عین کثرت آن دو هر دو حقیقی هستند را باید کنار بگذاریم ، و پس از غیر قابل قبول بودن قسم اوّل ناچاریم که آنچه را که از بعضی از صوفیّه نقل کردهاند و آنرا توحید خاصّ گرفتهاند که: وحدت وجود و وحدت موجود حقیقیّه با کثرت وجود و کثرت موجود اعتباریّه میباشند را عالیترین اقسام توحید و میزان و شاخص قرار دهیم .
نکتۀ دوّم: وجود خالق و مخلوق ، و آمر و مأمور ، و راحم و مرحوم در اینصورت بسیار روشن است که ابداً جای انکار و شکّی در آن تصوّر نمیگردد .
مثال روشن آن انسان است با قوای باطنیّه و قوای ظاهریّۀ آن . نفس ناطقۀ هر فرد از افراد بشر دارای حسِّ مشترک و قوای مفکّره و واهمه و حافظه ، و دارای حسّ باصره و سامعه و شامّه میباشد . این قوا همگی از جهت وحدت ، عین نفس ناطقه بوده و واحد هستند؛ولیکن به اعتبار تعیّنات و ظهوراتبدینگونه متعیّن و ظاهر شدهاند .
حقّاً و تحقیقاً ما نمیتوانیم وحدت و وحدانیّت خودمان را انکار کنیم؛و ایضاً در عین حال ، این تعدّد و تعیّن و تکثّر قوا امری است غیر قابل تردید .
نفس وحدانی ما ، به قوای باطنیّه و آنگاه به قوای ظاهریّه امر میکند و از ما بدین واسطه کارهائی سر میزند که دارای عنوان کثرات هستند؛ولی در عین حال وحدت ما در این افعال و قوا به جای خود باقی است .
بنابراین قوای باطنیّۀ ما ، خود ماست در آن ظهورات؛و قوای ظاهریّۀ ما مثل دیدن و شنیدن ما نیز خود ماست در این ظهورات .
تعدّد در قوای ما که موجب عُزلت گردد غلط است . وحدت است که در مظاهر و مجالی خود ظهور و تجلّی کرده است؛همچنین است این امر راجع به حضرت سبحان: خود اوست نه غیر او که در این آیهها و آئینهها و مظاهر و مجالی ظهور نموده است . تعدّدی که مستلزم عزلت شود غلط است؛وحدت است در کثرت ، وحدت حقیقی در کثرت اعتباری .
حقّ سبحانه و تعالی ، خالق است در مرتبۀ عالی و مخلوق است در مرتبۀ دانی . آمِر است در مقام بالا ، مأمور است در مقام پائین . راحم است در افق مبین، مرحوم است در نشأۀ أسفل السّافلین .
ابیات راقیۀ میرزا محمّد رضا قمشهای در وحدت موجود
چقدر خوب و عالی و دلنشین فرموده است عارف واصل ما:
آنِ خدای دان همه مقبول و نا قبول
مِنْ رَحْمَةٍ بَدا وَ إلَی رَحْمَةٍ یَـُولْ
از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق
اینست سرّ عشق که حیران کند عقول
خَلقان همه به فطرت توحید زادهاند
این شرک عارضی بود و عارضی یزول
گوید خرد که سرِّ حقیقت نهفته دار
با عشقِ پردهدر چه کند عقل بوالفضول
یک نقطه دان حکایت ما کان و ما یکون
این نقطه گه صعود نماید گهی نزول
جز من کمر به عهد امانت نبست کس
گر خوانیَم ظلوم ، و گر خوانیم جهول [۲۰۱]
فقیه نمایان ، به نجاسات «وحدت وجودی» را افزودهاند تا خود را از مسؤولیّت برهانند
نکتۀ سوّم:این مطلب از سابق الایّام برای بندۀ حقیر مشکل آمده بود که چرا برخی از فقیهان ما دربارۀ مُجَسِّمه و مُعَطِّله و مُنَزِّهه و مُجَبِّره و مُفَوِّضه حکم به تکفیر نمیکنند و گفتار آنان را با قبول اصل توحید موجب کفر و نجاستشان نمیشمرند؛ ولیکن راجع به قائلین به وحدت وجود فوراً چماق تکفیر را بر سر میکوبند ، و در تسرُّع این امر از هیچ دریغ ندارند ؟
به چه علّت ایشان به انواع و اقسام نَجَس العَین از بول و غائط و غیرهما ، یکی را به نام «وحدت وجودی» افزودهاند ؟ افزوده شدن این شیء نَجَس العین به نجاسات از چه و از کدام زمان شروع شد ؟
بالاخره پس از مطالعات و مشاهدات ، بعد اللَتَیا و اللَتی مطلب به این نکته منتهی گشت که بواسطۀ دقّت و رقّت و عظمت فهم و ادراک این نوع از توحید که توحید مُخلَصین و مقرَّبین بارگاه حضرت حقّ جلّ شأنه میباشد از طرفی ، و از طرف دیگر بواسطۀ صعوبت و مشاقّی که در این راه و در سبیل حصول این مرام برای سالک سبیل إلی الله پیش میآید و طبعاً با مزاج مُتَتَرِّفینسازش ندارد؛قشریّون و ظاهریّون که از جهتی سطح فکریشان ، و از جهتی سطح علمیشان کوتاه و ضعیف است ، برای زیر بار نرفتن این مسأله و عدم تقلید و تبعیّت از مرد وارستۀ راه پیموده ، خود را راحت کرده و با ندای کفر و خروج از اسلام ، زیربنای این بنیان را خراب و تیشه بر بن این ریشه زده و با اتّهام به نجاست که اثر زندقه و الحاد است آنان را زندیق و ملحد دانستهاند .
آری ! معروف است و تجربه هم تأیید میکند که تکفیر و تفسیق چماق بیخردان است .
و اینان با این تکفیر ، تیشه بر اساس اسلام زدهاند . مگر نه آنکه اسلام دین و آئین توحید است ؟ توحید عین وحدت است . توحید از باب تفعیل و متعدّی، و وحدت از باب ثلاثی مجرّد و فعل لازم است .
توحید اسلام یعنی یکی کردن جمیع کَثَرات و منحصر گردانیدن اثر و قوّه و علم و حیات و قدرت و وجود و ذات را در حضرت حقّ سبحانه و تعالی . وحدت یعنی یکی شدن و یگانه بودن این افعال و اسماء و صفات و ذات در آنحضرت متعال .
در اینصورت «وحدت وجود» یعنی نتیجه و ما حصلِ بدست آمدۀ از توحید ، و ثمرۀ این شجرۀ مثمره . پس کجا توحید با وحدت ضدّیّت دارد . توحید اسلام کمال ملایمت بلکه عینیّت با آن را دارد . «وحدت وجود» شربت شیرین و خوشگوار «توحید حقّ» در مراحل کثرات است .
امّا این بیانصافان که نمیتوانستهاند و نتوانستهاند آنان را به «توحید در وجود» متّهم سازند ، زیرا این کلام ملعبه و بازیچه برای دشمنان و دوستان میشد که عجیب است ! چه عیب دارد کسی که به دین اسلام گرویده است به نتائج غائی آن که توحید در ذات و در صفت است برسد و «توحید در وجودی» گردد ؟
آمدهاند لفظ «توحید» را با «وحدت» عوض کردهاند؛و عوامّ النّاسکالانعام هم که خبر از هیچ چیز ندارند ، گرز وحدت وجودی را بر سر آنان میکوبند . و ایشان به عنوان کافر مُلحد زندیق خارج از دین ، صبغۀ نَجس العَین به آنان زدهاند تا مردم از صدمتری دستشان به آنان نرسد .
مخالفت با معتقدین به وحدت وجود ، عبارةٌ اُخرای مخالفت با اهل توحید است؛یعنی با موحّدین .
مشرکین عرب و بالاخصّ قریش که مخالفت با رسول اکرم صلّی الله علیه وآله میکردهاند ، بر اساس توحید و یگانه دانستن و یگانه شمردن مبدأ و معاد و جمیع امور مابینهما بوده است .
آنان میگفتهاند: این مرد زندیق و ملحد است ، سحر میکند ، و به توحید فرا میخواند؛و این خروج از دین و آئین و سنّت ماست . او مردی است پلید ! یا وی را بدین جرم و جریمه باید بکشیم ، و یا از شهر و دیارمان بیرون کنیم ، یا خانه را بر سرش آوار آوریم ، یا در عزلت و انزوا تنها و تنها خودش و پیروانش را محصور کنیم !
وَ عَجِبُوٓا أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَ قَالَ الْکَـٰفِرُونَ هَـٰذَا سَـٰحِرٌ کَذَّابٌ .
أَ جَعَلَ الالِهَةَ إِلَـٰهًا وَ'حِدًا إِنَّ هَـٰذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ .
وَ انطَلَقَ الْمَلَا مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلَی'ٓ ءَالِهَتِکُمْ إِنَّ هَـٰذَا لَشَیْءٌ یُرَادُ .
مَا سَمِعْنَا بِهَـٰذَا فِی الْمِلَّةِ الاخِرَةِ إِنْ هَـٰذَآ إِلَّا اخْتِلَـٰقٌ .
أَءُنزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِن بَیْنِنَا بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِّن ذِکْرِی بَل لَّمَّا یَذُوقُوا عَذَاب ِ [۲۰۲]
«و کافران به شگفت درآمدند که یک نفر رسول بیم دهنده از جنسخودشان به سویشان بیاید . و کافران گفتند: این مرد سحر کننده و بسیار دروغگو میباشد (دروغ ساز است)
آیا او خدایان کثیره و متعدّدۀ ما را یک خدا کرده است ؟ این مسأله از چیزهائی است که زیاده از حدّ موجب تعجّب میباشد . [۲۰۳]
و سران مستکبر قومشان بر این تصمیم و منهاج برآمدند که: باید طریقه و راه و روش خودتان را ادامه دهید و بر پرستش خدایان بسیارتان ثابت قدم و استوار باشید . (یا با قیام پیغمبر که شما را به توحید فرا میخواند و بر خدایان بسیارتان خرده میگیرد و این از وقایع و پیش آمدهای زشت زمانه است ، باید مقاومت نمائید!) این کاری است که مورد پسند و خواست و ارادۀ جمیع ملّت ماست .
ما حتّی در آخرین ملّتی که آمده است (ملّت مسیح و مذهب نصاری) نشنیدهایم که مردم را به وحدت خداوند بخوانند . بنابراین ، دعوت محمّد جز بافتگی و دروغ اندازی از نزد خودش چیز دیگری نمیتواند بوده باشد .
آیا وحی و قرآن ، از میان ما جمیع مردمان فقط به سوی وی نازل گشت ؟! بلکه این مردم کافر از نزول قرآن که ذکر من است در ریب و شکّ و تردید بسر میبرند؛بلکه هنوز طعم عذاب مرا نچشیدهاند . (تا بدانند
که نتائج قول به کثرت خدایان و تعدّد وجود و موجود و آلهه چه بلای خانمانسوزی بر سرشان آورده است؟!)»
این آیات و امثال اینها که در قرآن مجید بسیار است ، همه دلالت دارد که اشکال مشرکین و کافرین بر پیامبر و بر اسلام و قرآن ، مسألۀ توحید بوده است و بس . آیا اشکال درس خواندهها و عالمانی که به وحدت وجودیها میتازند و آنانرا مورد اتّهام و سرزنش و مؤاخذه قرار میدهند ، به مثابه بلکه به عین اشکال مشرکان و کافران به موحّدان نمیباشد ؟! آن بصورت اشکال بر توحید وجود و این بصورت اشکال بر وحدت وجود .
آن با رَمْی به زندقه و خروج از دین؛این هم با رمی به زندقه و خروج از دین . آن به عنوان انحراف مردم از آئین؛و این هم به عنوان از دست رفتن عقیدۀ عامیانۀ عامّۀ مردم .
البتّه اسرار پیوسته باید حفظ شود ، و مطالب عالیۀ راقیۀ عرفانیّه را به هرکس نتوان گفت ، و تکلّم با مردم در حدّ عقول و استعدادشان همیشه مطلوب بلکه مأمورٌ به و فرض است؛امّا گفتار ما با خواصّ است نه با عوامّ ، با علماء است نه با جُهلاء ، با اهل فهم و درایت و ادب و مطالعه است نه با مرد عامّی عاری از همه گونۀ این مسائل .
ما میگوئیم: اگر بنا بشود یک هزار و چهار صد سال از شریعت توحید محمّدی بگذرد و باز هم عقیدۀ ما فقط توحید لسانی باشد ، و از اسرار و مراتب عالیۀ توحید فکری و عقلی و قلبی سر در نیاوریم ، و به همان یقین اجمالی قانع باشیم ، و عملاً هم بر اهل وحدت که موحّدان حقیقی و مسلمانان واقعی هستند هَجْمه و حَمله آوریم؛پس فرق میان ما با مشرکین قریش که در جنگ بَدر و اُحد و أحزاب و حُنَین بر روی پیامبر و أمیرالمؤمنین علیهما السّلام و بر روی جمیع موحّدان یعنی قائلان و معتقدان به وحدت الهی شمشیر کشیدهاند چیست ؟!
رساله نویسان ، تا صاحب ولایت الهیّه نباشند ، در روز قیامت موقف خطرناکی دارند ما که به عنوان مرجع و ولیّ فقیه رساله طبع میکنیم ، یعنی جان و مال و ناموس و عِرْض مردم مسلمان را بدست میگیریم و در تحت پوشش اراده و قوای فکری خود مسلّط میپنداریم ، نباید لاأقلّ در مسألۀ توحید هم قدمی زنیم؛ و خدای ناکرده این فتاوی موجب هتک نفوس و اموال و نوامیس و اعراض نگردد . ما لازم نیست خود را پاسدار و نگهبان جا بزنیم؛لاأقلّ دشمنِ شمشیر بدست بر نفع خصم مشرک ، و بر ضرر این فرد مسلم موحّد نبوده باشیم! « ما را به خیر تو امیّد نیست؛شرّ مرسان » !
استدلال به آیات قرآن برای اثبات دوئیّت حقیقی بین خالق و مخلوق ، فاسد است
نکتۀ چهارم: پس از آنکه معلوم شد صحّت گفتار خالق و مخلوق ، و آمر و مأمور ، راحم و مرحوم؛و وجه صحّت و علوّ این تعابیر بنا بر رأی پیشگامان فلسفه و عرفان اسلامی امثال محیی الدّین عربی و تلامذهاش همچون قونَویّ و قَیصریّ ، و مثل عالم فقیه نبیل و عارف بیبدیل غائب از انظار و افکار در مدّت هفت قرن: سیّد حیدر آملی ، و مثل فقیه و حکیم خبیر و بصیر و دانشمند فرزانۀ الهی: ملاّ صدرای شیرازی و أمثالهم که حقّاً و واقعاً حقّی عظیم بر اسلام و مسلمین و مؤمنین و پیروان أمیرالمؤمنین علیه أفضل الصّلوات و أکمل تحیّات المصلّین دارند که با کتب برهانیّه و شهودیّۀ خود به اسلام خشک شده در اثر غلبۀ افکار حشویّه و ظاهریّون و اخباریّون تهی مغز و سبک درایت ، جان نوینی بخشیدند و درخت توحید را از نو آبیاری کردند و خُطَب «نَهج البلاغة» را باز به خاطرها آوردند؛اینک عرض میکنیم:
عبارتی را که مرحوم آیة الله حکیم قدّس سرّه در پایان تعلیقه و فتوای خود مرقوم داشته بودند که:
وَ مَا تَوْفِیقِیٓ إِلَّا بِاللَهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ
«و نیست توفیق من مگر بواسطۀ خداوند . من بر او توکّل کردهام ، و بسوی او بازگشت مینمایم.»
دارای دو نکته و اشاره است:
اوّل: همین معنی آن که درخواست این امور از خداوند است . دوّم: آنکه میخواهند بفهمانند: آیه دلالت بر دوئیّت آمر و مأمور و راحم و مرحوم دارد؛زیرا برای خودش خودیّتی و توفیقی را در مقابل خدا ، و توکّلی و انابهای در برابر خدا بیان کرده است .
آری ، مطلب از این قرار است ولی آیا خودیّتی و توفیقی و توکّلی حقیقی را بیان میکند یا اعتباری ؟! اگر حقیقی باشد ، درست نیست؛زیرا در برابر ذات و صفت حقّ برای هیچ ذرّهای از ذرّات استقلال نیست ، چه در وجود و چه در صفت .
و اگر اعتباری باشد ، این منافات با کلام صوفیّه ندارد بلکه عین مطلب آنها میباشد . چنانچه خود حضرت شُعَیب علی نبیِّنا وآله و علیه الصّلوة والسّلام که بدین سخن لب گشوده است مرادش همین بوده است:
قَالَ یَـٰقَوْمِ أَرَءَیْتُمْ إِن کُنتُ عَلَی' بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّی وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَ مَآ أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَکُمْ إِلَی' مَآ أَنْهَیٰکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلَّا ا لْإ صْلَـٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِیقِیٓ إِلَّا بِاللَهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ . [۲۰۴]
«شعیب گفت: ای طائفه و خویشاوندان و اقوام من ! شما مرا مطّلع سازید از آنکه اگر من از جانب پروردگارم دارای حجّت و برهانی بوده باشم ، و آن پروردگار به من از نزد خودش روزیِ نیکو عطا میکند (باز من پرستش و اطاعت او را نکنم؟!) ومن اراده ندارم که خودم کاری را انجام دهم که شما را از آن نهی مینمایم . من درخواستی و اراده و نیّتی ندارم مگر اصلاح بقدری که در خودم توان و قدرت مییابم . و توفیق من نیست مگر بواسطۀ او؛بر او توکّلکردهام و به سوی او بازگشت مینمایم!»
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سـکندری دانــد
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کـلاه داری و آیـیـن ســروری دانــد
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بندهپروری دانــد
غلام همّت آن رند عافیت سوزم
که در گداصـفتی کیمیاگری دانـد
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
و گرنه هر که تو بینی ستمگری دانــد
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوۀ پـری دانــد
هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری دانــد
مدار نقطۀ بینش ز خال تست مرا
که قدر گوهر یکدانه جوهری دانــد
به قدّ و چهره هر آن کس که شاه خوبان
شد جهان بگیرد اگر دادگسـتـری دانــد
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتنِ دَری داند [۲۰۵]
دنباله متن
پاورقی [۱۸۹] و [۱۹۰] و [۱۹۱] ـ عبارت أنا الحقُّ از حلاّج است ، و عبارت سُبْحانی ما أعظمَ شَأنی از بایزید بسطامی ، و عبارت لیس فی جُبَّتی سِوی اللَه از بعض کسانیکه به مقام شهود رسیدهاند بنابر نقل فرغانی در «مشارق الدّراری» . و ما راجع به أسناد این کلمات در تعلیقۀ ص ۱۷۲ از ج ۱ «الله شناسی» مختصر مطالبی را آوردهایم . [۱۹۲] ـ أبومعتب حسین بن منصور حلاّج ، صوفی مشهور که در سنۀ ۳۰۹ ه . در بغداد به قتل رسید .(تعلیقه) [۱۹۳] ـ سعد الدّین محمود بن أمین الدّین تبریزی شبستری ، از اکابر عرفاء و حکماء است . وی صاحب کتاب «گلشن راز» میباشد که شروحی که بر آن نوشته شده است به یازده ( ۱۱ ) شرح رسیده است . وی در سنۀ ۷۲۰هـ . وفات یافته است ، و عمرش از ( ۳۳ ) سال تجاوز ننموده بود . در «کشف الظّنون» بعضی از مؤلَّفات او را از کتب شیعه شمرده است ، و همچنین شیخُنا البحّاثةُ المحقّقُ در کتاب «الذّریعة» ج ۴ ، ص ۱۵۸ ؛و ج ۷ ، ص ۴۲ طبع طهران . (تعلیقه) [۱۹۴] ـ لَبید بن رَبیعة عامری أنصاری از شعراء مُخَضرمین است . گفته میشود که وی در زمان معاویه در یکصد و پنجاه و هفت ( ۱۵۷ ) سالگی فوت کرد . و در اسلام شعر نگفت مگریک بیت: الْحمدُ لِلّهِ إذ لم یَأْتِنی أجَلی حتّی کَسانی من الإسْلامِ سِرْبالا عمر به او گفت: از شعرهایت برای من بخوان ! او سورۀ بقره را تلاوت کرد و گفت: پس از آنکه خداوند به من سورۀ بقره را تعلیم نموده است من شعری نسرودهام . («الشّعر و الشّعرآءِ» ابن قتیبه ، ص ۵۰ ، طبع اوّل مصر ، سنة۱۳۲۲ ه .) (تعلیقه) [۱۹۵] ـ و مصرع دوّمش اینست: «و کُلُّ نَعیمٍ لامَحالةَ زآئلُ» و پس از آن این بیت است: سوَی جَنَّةِ الفِردوسِ إنَّ نَعیمَها یَدومُ وَ إنَّ الموتَ لابُدَّ نازلُ (تعلیقه) [۱۹۶] ـ یکصدمین باب از کتاب «مصباح الشّریعة» ، و عبارت زیر از نسخۀ حضرت حجّةالإسلام و فخر العلماء الاعلام حاج شیخ حسن مصطفوی دام بقاؤه نقل میشود (ص ۶۶ ): قالَ الصّادِقُ عَلَیْهِ السَّلامُ: الْعُبودیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُها الرُّبوبیَّةُ؛فَما فُقِدَ مِنَ الْعُبودیَّةِ وُجِدَ فیالرُّبوبیَّةِ، وَ ما خَفیَ عَنِ الرُّبوبیَّةِ اُصیبَ فی الْعُبودیَّةِ . قالَ اللَهُ تَعالَی: سَنُرِیهِمْ ءَایَـٰتِنَا فِی الآفَاقِ وَ فِیٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّی' یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ و عَلَی' کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ . أیْ مَوْجودٌ فی غَیْبَتِکَ وَ فی حَضْرَتِکَ . و معنی فقرۀ اوّل اینست: «عبودیّت حقّ تعالی جوهرهای است که حقیقت و ذاتش ربوبیّت است.» [۱۹۷] ـ آیۀ ۲۶ ، از سورۀ ۵۵: الرّحمن [۱۹۸] ـ قسمتی از آیۀ ۸۸ ، از سورۀ ۲۸: القصص [۱۹۹] ـ کتاب «الفردوس الاعلی» با تعلیقۀ شهید آیة الله قاضی (ره) طبع ثانی ، نشر مکتبۀ فیروز آبادی ، ص ۱۹۸ تا ص ۲۲۱ [۲۰۰] ـ «مستمسک العروة الوثقی» طبع ثانی (سنۀ ۱۳۷۶ ه) ج ۱ ، ص 329 ,br> [۲۰۱] ـ کتاب «عدل الهی» طبع اوّل ، ص ۲۶۰ ؛و گوید: گویا مرحوم آقا محمّد رضا قمشهای باشد . [۲۰۲] . ـ آیات ۴ تا ۸ ، از سورۀ ۳۸: ص [۲۰۳] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: العُجاب بالضّم: ما جاوَز حَدَّ العَجَب . أمرٌ عَجَبٌ و عُجابٌ و عُجّابٌ ، بِتَخفیف الجیمِ و تَشْدیدِها للمبالغة: أی یُتَعجَّب منه . و عَجَبٌ عُجابٌ: مُبالغةٌ. بنابراین معنی عُجاب عبارت است از چیزی که بیش از اندازه انسان را شگفتانگیز میکند . مثلاً در لسان عامیانۀ ما فارسی زبانان میآید: بقدری عجیب بود که نزدیک بود من شاخ در بیاورم ! [۲۰۴] ـ آیۀ ۸۸ ، از سورۀ ۱۱: هود [۲۰۵] ـ «دیوان خواجه حافظ شیرازی» طبع محمّد قزوینی و دکتر قاسم غنیّ ، ص ۱۲۰
مبحث ۳۳و۳۴: حَشویّه و شیخیّه و قِشریّه از خداوند نصیبی ندارند
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم
وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآ ئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الآنَ إلَی قیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم
قال اللهُ الحکیمُ فی کتابِه الکریم:
فَتَعَـٰلَی اللَهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ .
(یکصد و شانزدهمین آیه ، از سورۀ مؤمنون: بیست و سوّمین سوره از قرآن کریم)
«پس بلند مرتبه است خداوند سلطان و صاحب اختیاری که به حقّ است. هیچ معبودی بجز او نیست . وی دارای عرش پر خیر و برکت میباشد.»
و پس از این آیه ، دو آیۀ ذیل وارد شده است:
وَ مَن یَدْعُ مَعَ اللَهِ إِلَـٰهًا ءَاخَرَ لَا بُرْهَـٰنَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَـٰفِرُونَ * وَ قُل رَّبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنتَ خَیْرُ الرَّ'حِمِینَ .
«و هر کس بغیر از خداوند ، معبود دیگری را با او بخواند در حالیکه برای خواندنش دلیل و برهانی نداشته باشد ، پس اینست و جز این نیست که حساب او در نزد پروردگارش خواهد بود ؛ البتّه اینچنین است که کافران سعادتمند و مظفّر نمیگردند . و بگو ای پیامبر: بار پروردگار من ! غفران خودت را شامل حال کن ، و رحمتآور؛و تو هستی که از میان رحمت آوران مورد انتخاب و اختیارمیباشی!»
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون و مکان عرصۀ میدان تو باد
زلف خاتون ظفر ، شیفتۀ پرچم تست دیدۀ فتح ابد عاشق جولان تو باد
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت خُلق تو که پیوسته نگهبان تو باد
ای که انشای عطارد صفت شوکت تست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طَیْرۀ جلوۀ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد
نه به تنها حَیَوانات و نباتات و جماد هرچه در عالم امر است به فرمان تو باد
حافظ خسته به اخلاص ثنا خوان تو شد
لطف عام تو شفابخش ثنا خوان تو باد [۲۰۶]
به قدری که در خداوند اختلاف است ، در هیچ مسألهای نیست
مسألهای است بس مشکل و مُعضلهای است بس غامض که چرا وجود خداوند رحمن رحیم و حیّ علیم و قدیر که از هرچه بدیهی است بدیهیتر ، و از هرچه واضح است واضحتر است ، بلکه جمیع امور بدیهیّه و واضحه به برکت بداهت و وضوح وی خلعت بداهت در تن کرده ، و به لباس وضوح ملبّس گشتهاند؛اینهمه مورد اختلاف انظار و افکار و عقائد در امم و ملّتها شده است تابه حدّی که شاید بتوان گفت: در هیچ مسأله و معضلهای همانند این مسأله ، اختلاف انظار و آراء وجود نداشته است؛تا جائی که برخی از ملل معظمه انکار اصل وجودش را نمودهاند .
حکیم قدّوسی و عارف قِدّیسی : مرحوم حاجی ملاّ هادی سبزواری أعلیاللهُ رتبَته در عنوان «منظومۀ حکمت» خویش ، سبب آنرا شدّت ظهور او انگاشته است:
یا واهِبَ الْعَقْلِ لَکَ الْمَحامِدُ
إلَی جَنابِکَ انْتَهَی الْمَقاصِدُ (۱)
یا مَنْ هُوَ اخْتَفَی لِفَرْطِ نورِهْ
الظّاهِرُ الْباطِنُ فی ظُهورِهْ (۲)
بِنورِ وَجْهِهِ اسْتَنارَ کُلُّ شَیْءْ
وَ عِنْدَ نورِ وَجْهِهِ سِواهُ فَیْءْ (۳)
۱ ـ ای توئی که عقل را بخشایندهای ، جمیع حمدها و ستایشها مختصّ به تست . به سوی جناب تست که مقاصد بازگشت مینماید !
۲ ـ ای کسیکه از زیادی نورت پنهان شدهای ! ظاهر و آشکار هستی ، و پنهان و مختفی در عین ظهور و آشکارائی .
۳ ـ جمیع موجودات به سبب نور وجه اقدس او روشن گشتهاند؛و در نزد طلوع نور وجه او سوای وی از مخلوقات و اشیاء ، همگی حکم سایهرا دارا هستند .
در اینصورت که خداوند علیّ اعلی ، وجود و هستی محض است ، و خودش به خودش ظاهر است ، و بقیّۀ موجودات هستی و وجودشان به هستی او ظاهر است؛این شدّت ظهور و فرط نور چنان تابش گرفته است که خود موجب اختفاء خویشتن گردیده است . جماعتی اصلاً منکر خدا شدند وگفتهاند: در عالم خدای حیّ مُدرِک علیم قادر کبیر متعال نیست؛طبیعتِ محض است . طبیعت و مادّه منهای زندگی و حیات و دانائی و توانائی است . اینها مادّیّون و طبیعیّون هستند .
شیخ أحمد أحسائی ، خدا را منشأ انتزاع صفات هم نمیداند
از اینها که عبور کنیم، قائلین و معتقدین به خداوند هم که ایشان را الهیّون گویند ، در کیفیّت و صفت خداوند اختلاف کردهاند؛ در اسماء و صفات و افعال او ، و در ربط موجودات به او ، و کیفیّت امکان ما و وجوب او اختلاف نمودهاند .
برخی گفتهاند: خداوند بهیچوجه من الوجوه با موجودات مناسبتی ندارد ، مشابهتی ندارد ، ربط وجودی در میانه نمیباشد ، اصولاً علامتی نیست . موجود مخلوق کجا و خدای خالق کجا ؟
ذات اقدس وی منزّه است از هرچه در تصوّر و اندیشۀ انسان بگنجد و به او نسبت دهد . ذاتش پاکتر است از هر صفتی حتّی از صفت وجود . اصلاً آن وجودی که خداوند دارد ، جنسش و حقیقتش غیر از وجودی است که مخلوقات و موجودات دگر دارند ، حتّی از نظر مفهوم .
ذات او مقدّس و منزّه است از هرچه به نظر بیاید ، و صفات و اسماء و افعال او نیز منزّه است از هرچه به تصوّر درآید . پس ما هیچ رابطهای را نمیتوانیم با خدا برقرار نمائیم ، به سبب آنکه ما موجودی ممکن الوجود و مخلوقی ضعیف و فقیر و به تمام معنی عاجز و جاهل؛و او واجب الوجود خالق قویّ غنیّ و به تمام معنی قادر و توانا و عالم و دانا .
این دسته و جماعت را میگویند اهل تَنزیه (مُنَزِّهه) . یعنی خدا را خیلی میخواهند تنزیه کنند و منزَّه و مطهّر و مبارک به شمارش آورند . آنان به اندازهای در این تنزیه و تقدیس بالا میروند که ربط موجودات را با خدا میبُرند و صریحاً میگویند: هیچ راهی برای معرفت خدا نیست؛نه به افعال خدا ، نه به اسماء و صفات خدا ، نه به ذات خدا .
ما را بهیچوجه راهی بدان مقام اعلی و ذِروۀ أسنی نیست ، حتّی از نقطۀ نظر مفهوم نیز نمیتوانیم بر خداوند ، اطلاق کلمۀ وجود را بنمائیم . اینها یک دسته هستند ، و در میان متأخّرین هم هستند . بعضی از جماعتی هم که قائل به اینگونه تنزیه هستند گرچه شیعه هستند و خودشان را هم از علمای بزرگ و طراز اوّل محسوب میدارند ولیکن علَناً مکتبشان این بوده است . من جملۀ اینها شیخ أحمد أحسائی است که از عباراتی که در شرح زیارت جامعۀ کبیره (شرح الزّیارة) نوشته است ظاهر میشود که اصولاً عقیده و مکتبش بر این منهاج بوده است .
در اوائل رسالۀ «لقاء الله» مرحوم آیة الله حاج میرزا جواد آقا مَلِکیّ تبریزی قدّس اللهُ تربتَه ، آنجا که میفرماید: و خلاصۀ سخن آنکه مَذاق طائفهای از متکلّمین علمای اعلام مذاق اوّل است . آنان به ظواهر بعضی از اخبار استدلال نمودهاند ، و آیات و اخبار و دعاهائی را که وارد است و بر خلاف مذاق آنان دلالت دارد تأویل میکنند. در اینجا به خطّ آن مرحوم حاشیۀ ذیل آمده است:
و این مذاق ، صریح کلمات شیخ أحمد احسائی و تابعین اوست. لیکن آنها اخبار لقاء و معرفت را به وجه ثانی که خواهد آمد تأویل مینمایند ، و تمام اسماء و صفات را اثبات به مرتبۀ مخلوق اوّل مینمایند . بلکه ذات اقدس را منشأ انتزاع صفات هم نمیدانند ، و تنزیه صِرف مینمایند ـ مِنْه عُفیَ عَنْه.
و برخی دیگر گفتهاند: خداوند من جمیع الوجوه مشابهت به موجودات دارد؛چه در ذاتش و چه در صفاتش و چه در افعالش . خداوند ربط با مخلوقات دارد و مخلوقات رابط با خدا دارند . و معنی ربط یک نوع یگانگی و مناسبت و مشابهتی است که بین ذات علّت با ذات معلول ، و صفات علّت با صفات معلول ، و افعال علّت با افعال معلول موجود میباشد .
تمام عالم مُلک و ملکوت مخلوق خدا هستند . بنابراین خداوند متعال در تمام جهات باید شباهت با آنها داشته باشد . این دسته را میگویند اهل تشبیه (مُشَبِّهه) .
یعنی خدا را در ذات و صفات ، تشبیه به موجودات دیگر میکنند . البتّه از شیعه کسی را سراغ نداریم ، ولی از عامّه جماعتی بوده و هستند که اهل تشبیهاند .
این مکتب هم غلط است . زیرا خداوند که موجودات را آفریده است لازمهاش آن نمیتواند بوده باشد که در تمام جهات شبیه آنها باشد . کدام دلیل ما را میرساند به آنکه در این علّیّت برای خلقت و عالم آفرینش باید تشابه منجمیع الجهات موجود بوده باشد ؟!
این جماعت حتّی قائل به جسمیّت خدا هستند . زیرا موجودات مُلْکیّه جسمند . و البتّه این نظریّه و مکتب باطل است .
اهل تَنزیه ، حقّ را از حیات و علم و قدرت هم خالی میدانند
پس مُنَزِّهه و مُشَبِّهه هر دو گروه اشتباه میگویند . درست است که ما خداوند را تنزیه میکنیم؛وی را تنزیه مینمائیم از صفات نقص که لازمۀ امکان و حدوث است؛از عیب و نقصان ، از عجز و فقر و ناتوانی .
میگوئیم: خداوند عاجز نیست ، مرده نیست ، خواب نیست ، جاهل نیست . اینها درست است . ولی خدا را تنزیه کنیم حتّی از صدق مفهوم وجود بر وی ، که اصولاً به خداوند موجود نباید گفت ، به خداوند حیّ و زنده نباید گفت ، به خداوند قادر و توانا نباید گفت ، به خداوند عالم و دانا نباید گفت؛این غلط است . اینهامیگویند: ما ابداً راهی برای معرفت خداوند نداریم؛نه اجمالاً و نه تفصیلاً ، نه مفهوماً و نه مصداقاً ، نه به ذات او ، نه به صفت و اسم او، و نه به فعل او .
اینها از شدّت تنزیه یک چشمشان به شدّت نابینا گشته است . یعنی فقط با یک چشم خدا را مینگرند؛با دیدۀ أحوَل . چشم بینایشان آن میباشد که خداوند را از جمیع صفات نقیصه و مقیِّده و محدِّده تنزیه میکنند ، و امّا یک چشم دیگرشان که نابیناست آنستکه خدا را در جمیع عوالم وجود و کاخ آفرینش و جهان خلقت ، دیگر مؤثّر و دارای هستی و وجود و قدرت و نیروی افاضه نمینگرند؛خدا را از صفات عُلیا و اسماء حسنی ساقط مینمایند .
خداوند را منحصر میکنند در یک گوشۀ آسمان؛یک خدای پاک و منزّهی که با عالم وجود و ایجاد سر و کاری ندارد . مشبّهه هم که میگفتند: تمام خصوصیّات پروردگار مانند موجودات است . ولی حقّ آنستکه نه تنزیه صِرف درست است و نه تشبیه صرف .
هرچه میخواهید در تنزیه ذات اقدس او ، از زشتیها و قبائح و شنایع که لازمۀ امکان است و موجب مقیّد کردن حقّ شود ، او پاک است . امّا اگر بگوئیم: مفهوم علم ، قدرت ، حیات در اسماء و صفات او طوری باشد که نتوانیم بر او اطلاق کنیم و او را از منطبَقٌ علیه بودن این معانی راقیه و مفاهیم علیّه باز هم منزّه کنیم ، و از این نقطۀ نظر میان صفات و اسماء حقّ و میان مخلوقاتش بینونت و عزلت برقرار نمائیم؛این غلط است .
صفات علیا و اسماء حسنای وی پر کرده است عالم وجود را؛این سر و صدائی که در عالم ملک و ملکوت ، در عالم مادّه و ماوراء مادّه میباشد ، همه اسماء و صفات اوست .
جبرائیل هم اسم خداست ، پیغمبران هم اسماء خدا هستند ، ملئکه هم اسماء خدا میباشند ، بشر هم اسم خداست ، موجودات دیگر از حیوانات: پرندگان ، بهائم ، خزندگان ، آبزیان؛جمادات هم جمیعاً اسماء خدا هستند . منتهی الامر اسم بر دو گونه است:
اسم کلّی که موجودات ملکوتیّه و نوریّه و مجرّده دارند ، و اسم جزئی کهموجودات مُلکیّه و مادّیّه و ظلمانیّه حائز میباشند . جمیع اینها اسامی و صفات وی هستند که در این مجالی و مظاهر طلوع کرده است . عالم وجود سربسته و دربسته و یکپارچه ، غیر از حقّ و شؤون وی که عبارت است از ظهورات او در شبکههای امکان ، چیزی نمیتواند بوده باشد .
عکس روی تو چو در آینۀ جام افتاد
صوفی از خندۀ میدر طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آئینۀ اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش و نگاری که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با لب ساقیّ و لب جام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایرۀ گردش ایّام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگرست
این گدا بین که چه شایستۀ إنعام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کآنکه شد کشتۀ او نیک سرانجام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بد نام افتاد [۲۰۷]
تنزیه ، فاقد دلیل عقلی و شهودی و شرعی است
ما اگر بگوئیم خداوند سبحانه و تعالی اصولاً اسم و صفتش از عالم خارج است ، او یک عالمی ایجاد کرد و بین خود و اسم و صفت و فعلش یک حجابی موجود است؛در اینصورت این عالم با خداوند ربطی ندارد و خدا هم با این عالم ربطی ندارد؛و این عالم مخلوق و معلول خدا نخواهد شد .
و همچنین اگر بگوئیم ذات اقدس او بهیچوجه من الوجوه دارای اسم و صفتی نیست ، نه اجمالاً و نه تفصیلاً ، و نه مصداقاً و نه مفهوماً ، و جمیع اسماء و صفات خارج و جدا و مُجزَّی از او هستند؛در اینصورت آن خدای خشک و خالی و بیمحتوی و فاقد حیات و علم و قدرت را چطور میتوان مبدأ و مُبدِع عالم آفرینش تصوّر کرد ؟!
بناءً علیهذا جمیع انحاء و اقسام تنزیه صِرف حضرت حقّ متعال ، فاقد برهان عقلی و شهود وجدانی و دلیل شرعی خواهد گشت .
در اسم أحد حضرت حقّ ، وحدانیّت و تجرّد او را از جمیع نسب و اضافات باید ملحوظ کنیم؛و امّا در اسم واحد او به عکس است ، ذات اقدسش را با ملاحظۀ احتوایش به جمیع اسماء و صفات کلّیّه و جزئیّه باید در نظر بگیریم . وحدانیّت او در اسم احد ، تجرّد وی از جمیع شوائب تکثّر است حتّی مفاهیم منطبقۀ بر او؛و امّا وحدانیّت او در اسم واحد ، استجماع جمیع شؤون و آثار و خصائص و لوازم را دربردارد و همگی عوالم ملکوت و ملک منحیث المجموع در تحت اسم واحد او مندرج میباشند .
فَتَعَـٰلَی اللَهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ .
معنی احدیّت حقّ تعالی عبارت است از بساطت صرفه و محوضت محضه و تجرّد خالص او از هر مفهوم و چیزی که بخواهی به او نسبت دهی؛او از همۀ اینها پاک و منزّه است .
و معنی واحدیّت حقّ تعالی عبارت است از ملاحظۀ ذات او با اعتبار اسماء و صفات او ، و با ملاحظۀ نَشَآت و عوالم کثرت که از اسماء و صفات کلّیّۀ وی ناشی شده و به لباس وجود مخلّع گشتهاند . تمام پیکرۀ عالم وجود از عالم ظاهر و باطن و عالم مادّه و تجرّد و نَشأۀ طبیعت و نَشأۀ مثال و نَشأۀ عقل ، یعنی جمیع جهان دنیا و عالم برزخ و قیامت همه و همه در تحت اسم واحد حضرت او مندرج میباشد .
بنابراین حضرت حقّ به اعتبار واحد بودنش تمام ذرّات عالم وجود را پرکرده است . یعنی خدائی که لطیف است ، خدائی که خبیر است ، خدائی که بصیر است ، خدائی که سمیع است؛و هکذا إلی ءَاخِرِ أسمآئِه و صفاته .
بَصر او بصر همۀ موجودات است ، سَمْع او سمع همۀ موجودات است ، علم او ، حیات او ، و همچنین تا برسی به هر ذرّهای را که ببینی ، خدا با اوست؛معیّت با او دارد . این است معنی واحدیّتش تبارکَ و تَقدَّس . سیّد و سرور موحّدین ، کسی است که خداوند را در عین تنزیه ، تشبیه کند
فَإنْ قُلْتَ بِالتَّشْبیهِ کُنْتَ مُحَدِّدا
وَ إنْ قُلْتَ بِالتَّنْزیهِ کُنْتَ مُقَیِّدا
وَ إنْ قُلْتَ بِالامْرَیْنِ کُنْتَ مُسَدِّدا
وَ کُنْتَ إمامًا فی الْمَعارِفِ سَیِّدا [۲۰۸]
ص ۲۴۳ ( ادامه پاورقی)
«پس اگر تو معتقد به تشبیه بوده باشی ، حقّ تعالی را محدود کردهای ! و اگر تو معتقد به تنزیه بوده باشی ، پس حقّ تعالی را مقیَّد نمودهای !
و اگر هم معتقد به تنزیه و هم معتقد به تشبیه بوده باشی ، یعنی در عین تنزیه او را تشبیه و در عین تشبیه او را تنزیه بنمائی ، در اینصورت راه سَداد را پیمودهای و در معارف الهیّۀ حضرت حقّ تعالی پیشوا و سیّد و سالار جمیع موحّدان خواهی گشت!»
در آیات کریمۀ قرآنیّه و اخبار شریفۀ وارده از مصادر وحی بقدری دلیل بر بطلان تنزیه صرف به این معنی که او را از اسماء و صفاتش هم تنزیه کنیم وارد شده است که از حدّ إحصاء خارج است . در مسألۀ تشبیه صرف به موجودات و مخلوقات هم مسأله چنین است . بناءً علیهذا این دو مکتب معروف ، باطل میباشند
[۲۰۹] .
مکتب حلول و اتّحاد باطل است
یک مکتب داریم به اسم مکتب حُلول . میگویند: ذات خداوند حلول میکند در داخل موجودات . اعمّ از آنکه کسی بمیرد و خداوند حلول کند در موجود دگری ، و یا آنکه ابتداءً در موجودی حلول نماید . این عقیده هم باطل است .
چون ذات مقدّس وی محدود نیست که در یک نَفسی که ظرف برای او قرار گیرد وارد بشود . موجودات همگی مظاهر خداوند هستند؛غیر او نیستند تا عنوان ظرف و مظروف و یا حالّ و محلّ صادق آید. جمیع فلاسفه و بزرگان عالم ، پنبه این حرف را زدهاند و از مسلّمیّات میدانند که حلول ، گفتار نادرستی است. ولیکن نصاری قائل به این معنی هستند و معتقدند که خداوند حلول در سه اُقْنوم نموده است: أبْ و ابن و روح القدس . أب را ذات ، و ابن را علم ، و روح القدس و جبرائیل را حیات میدانند و میگویند: سه خدا داریم بطوریکه خدا در این سه تا حلول کرده است .
فلاسفۀ نصارای عالم در برابر این مشکله شرمنده و سر بزیرند ، و معترفند که از نظر اندیشه و تفکیر عقلانی محال مینماید، ولی تعبّداً چون در اناجیل آمده است باید پذیرفت .
یک مکتب داریم به اسم مکتب اتّحاد . میگویند: خداوند با موجودی متّحد میشود . درعین دوئیّت و دوگانه بودن ذات وی با این موجود ، با هم اتّحاد پیدا میکنند .
جبرئیل با خدا یکی میشود . پیغمبران در بعضی از حالات با خدا یکی میشوند . اینهم غلط است . زیرا لازمۀ تصویر اتّحاد ، تصویر اثبات دوئیّت و اثنَینیّت است که باید آ ن دو چیز با همدگر یکی گردند . در عالم وجود ما دو چیز نداریم ، هرچه هست ذات پروردگار و اسماء و صفات اوست که واحد است . و تمام خلائق ، از تطوّرات و شؤونات و از ظهورات و مجالی اسماء و صفات اقدس وی میباشند . عنوان دوئیّت متصوّر نیست که با حضرتش متّحد گردند . پس مذهب اتّحاد نیز همانند مذهب گذشته باطل است .
مکتب اعتزال ، از جهاتی نادرست است
از اینها که بگذریم میرسیم به مذهب أشاعِره و مُعتزله:معتزله از مکتب واصل بن عَطاء تبعیّت میکنند و وی تلمیذ حسن بَصری است . اینها در بسیاری از چیزها دارای عقائد خاصّی هستند . معتزله میگویند: راه لقاء خدا بکلّی برای غیر خدا مسدود است . یعنی هیچ موجودی قدرت لقاء خدا را بهیچوجه من الوجوه ندارد نه در دنیا و نه در آخرت ، نه با چشم بَصَر و نه با دیدۀ بصیرت ، نه ظاهراً و نه باطناً .
میگویند: جمیع آیات و روایاتی که دلالت بر لقاء خدا مینماید باید تأویل کرد به یک گونه معارفی که مناسب با خداوند بوده باشد . مثل لقاء اسماء و نعمتها و صفات خدا و رضوان خدا و از این قبیل .
و از دیگر عقائد معتزله اینستکه میگویند: خداوند خالق خیر است و انسان خالق شرور و بدیها و سیّئات؛بدیها به دست انسان خلق میشود و خوبیها به دست خداوند . در عالم دو مبدأ خَلاّق داریم: یکی خدا که خالق خیرات است و یکی انسان که خالق شرور میباشد .
و از دیگر عقائدشان آنستکه میگویند: خداوند سبحانه و تعالی انسان را که خلق نموده است ، او را در افعالش بتمام معنی مستقلّ قرار داد . عیناً به مثابۀ ساعت که آدمی آنرا کوک میکند ، بعداً خود ساعت بکار میافتد ، چرخ دندهها و عقربهها را به چرخش در میآورد ، و یا در وقت معیّن زنگ میزند . انسان نیز بدست خداوند آفریده گشته است ولیکن خودش افعالی را مختاراً و مستقلاّ انجام میدهد . انسان فاعل افعال خودش میباشد و بس . خداوند را در افعال انسان بهیچوجه دخالتی نیست .
این یک مکتب و مُعتقَد است . البتّه از شیعیان ، کسی معتزلی نمیباشد؛و آنچه را که بعضی توهّم کردهاند و شیعیان را با معتزله واحد شمردهاند یا معتزله را از شیعه دانستهاند اشتباه است . معتزلی از اهل تسنّن است همچون أشعری ، و هر دو صفّ در مقابل شیعه میباشند . بالجمله مذهب اعتزال نیز نادرست است .
اوّلاً راه لقاء خدا بر همه باز است . آیات و روایات بیش از حدّ احصاء دلالت میکند که راه ملاقات خدا برای بشر ممکن است . انسان میتواند خدا را ببیند و زیارت نماید و به شرف لقایش مشرّف آید . غایة الامر با چشم سر نمیتوان او را دید ، چون جسم نیست؛با چشم دل و حقیقت و بصیرت قلبی و ایمان باطنی میتوانند افراد بشر خداوند را ببینند و به شرف ملاقاتش نائل گردند. افراد بنیآدم در اثر تزکیۀ نفس امّاره به لقای خداوند میرسند . و پس از طیّ چهار مرتبه: تَجْلیه ، تَخْلیه ، تَحْلیه ، فناء ، بطوریکه در کتب اخلاق مسطور و مذکور است ، نه تنها به مقام لقایش میرسند ، بلکه در حرم امن و امانش آرمیده و آنی از شرف حضور و لقاء و زیارت و فناء و اندکاک در ذات اقدسش بینصیب نمیباشند .
روایات وارده ، ادعیۀ حضرت سیّد الموحّدین أمیرالمؤمنین ، مناجاتهای حضرت امام زینالعابدین ، اخبار وارده از امام صادق آل محمّد ، و امام أبوالحسن الرّضا علیهم آلاف التّحیّة و السّلام و غایة الصَّلَوات و الإکرام؛سندی است بس متین ، و مستندی است بس مبین بر این مدّعی .
ثانیاً اینکه گفتهاند خداوند خالق خیر است و انسان خالق شرّ ، این نیز غلط است . تصویر دو مبدأ در عالم آفرینش نادرست است . و در این نادرستی تفاوت ندارد چه انسان دو مبدأ به نام «أهورا مزدا» و «أهریمن» بداند و بدین عنوان دو مبدأ را در عالم وجود معتقد گردد ، و چه بگوید خداوند خالق خیرات است و انسان خالق شرور و سیّئات؛بالاخره دو مبدأ است . راه حلّ مسأله و معضلۀ شرور همانست که ما بطور تفصیل از آن بحث نمودیم ، و از سه راه که یکی از آنها عدمی بودن شرور بود پاسخ دادیم .
ثالثاً اینکه گفتهاند خداوند انسان را آفریده است و انسان افعالش را ایجاد نموده است ، اینهم غلط است .
انسان خالق افعال خودش نمیباشد . انسان عنوان و حدّ میزند به فعل ، ولی اصل ایجاد فعل به دست خداوند است . اگر انسان مستقلاّ فاعل است و افعالی را انجام میدهد ، این معنی تفویض است که خداوند انسان را خلق کرد و فعلش را بدو تفویض کرد . و در آن افعالی که انسان انجام میدهد دیگر حیات خدا ، علم خدا ، قدرت خدا ، حکمت خدا ، بصیرت خدا ، بالاخره ذات خدا هیچکدام دخالتی ندارند . این یعنی چه؟ این کلام، خداوند را به عزلت انداختن و در گوشۀ جهان آفرینش محبوس کردن است .
این کلام ، خلاف مذهب توحید است که میگوید: در هیچ آنی از آنات ، در هیچ مکانی از امکنه ، هیچ ذرّهای از ذرّات عالم وجود از خداوند جدا نمیباشد؛نه در اصل آفرینشش و نه در بقاء و استدامۀ وجودیش؛نه در ذات ، نه در اسم و صفت ، نه در فعل . هر کدام از موجودات هر فعلی که از آنها سر میزند ، در همان حالیکه انجام میدهد زیر سیطره و هیمنه و معیّت وجودی و اسمی حضرت حقّ است تعالی و تقدّس . علم او ، قدرت او ، حیات او مندکّ در علم و قدرت و حیات خداوند است . هیچ ذرّهای در جمیع عوالم وجود ، در مُلک و ملکوت ، و آسمان و زمین ، و آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه ، جائی را اگر بخواهیم پیدا کنیم که از این قاعدۀ کلّیّه خارج باشد نخواهیم یافت .
این بر خلاف مکتب توحید و آن عَلَمی است که حضرت إبراهیم علیهالصّلوة و السّلام برافراشت ، و سائر انبیاء و بالاخصّ پیامبر اسلام حضرت محمّد بن عبدالله صلّی الله علیه و آله اساس دین و آئین خود را بر روی آن اساس پایهگذاری نمودند؛که در عالم وجود و جهان آفرینش به غیر از ذات اقدس واحد احد صمد بهیچوجه من الوجوه موجود دیگری مؤثّر نیست .
بنابراین معتزله هم مکتبشان باطل است .
این جماعت به منزلۀ افرادی هستند نابینا ، دو چشم خود را بسته و با خود میگویند: ما در روی زمین میگردیم؛خداوند به ما قدرتی و فعلی و اختیاری داده است ، کار میکنیم و با خدا هم کاری نداریم . خدا کجا و ما کجا ؟ خوب توجّه کنید !
ما این مکاتب را که بررسی مینمائیم ، نه خیال کنید که اینها مکاتبی است مرده ، از میان رفته ، شیرازهاش گسیخته گشته ! بلکه اینها مکاتبی هستند که طرفدار دارند ، و عملاً بدان سوی روان شدهاند .
تلاش حکماء و فیلسوفان عالیقدر اسلام برای ریشهکن کردن این عقائد شرکیّه جای بسی تقدیر است؛ولی بسیاری از مردم بالاخصّ حشویّۀ از علماء و آنان که با مطالب معقوله سر و کار ندارند و میگویند: رجوع به عقل در هر امری از امور غلط است و مردم فقط باید به ظواهر اخبار و آثار تعبّد کنند ، در این دام مهلک ، پای و دست و گردن بسته گرفتارند . عملاً مردم را به دنبال همین گونه عقیده سوق میدهند و میگویند: این عقیدۀ عوامّ است و ما بیش از این تکلیفی نداریم .
بسیاری از دانشمندان ما که اهل حدیثاند ، نه اهل حکمت؛در دام معتزله گرفتارند
بعضی از دانشمندان اهل حدیث و روایت ، نه اهل حکمت و درایت ، میگویند: ما دارای قدرت هستیم ، دارای علم هستیم ، و از پیش خود کارهائی را انجام میدهیم که همه بر عهدۀ ماست بدون دخالت حضرت حقّ تعالی و تقدّس ، ما این کارها را میکنیم و راهی هم به سوی لقای خداوند نداریم؛این مکتب مکتب اعتزال است ، گرچه بگویند: ما شیعۀ اثنی عشری هستیم ، ولی طبعاً و عملاً از عقائد معتزله پیروی میکنند و از آنگونه افکار و آراء اشراب میشوند .
پس در مقام عمل بر ما لازم است از این مکتب بیرون آئیم ، و به خروجقولی اکتفا ننمائیم ! بر ما فرض است که عملاً ـ نه تنها قولاً و لساناً ـ به مکتب توحید بپیوندیم و از خطبههای مولی الموحّدین أمیرالمؤمنین علیه أفضل صلوات المصلّین و خطبههای امام صادق و کلمات حضرت امام رضا علیهماالسّلام و مباحثاتی که دربارۀ توحید داشتهاند و در مجلس مأمون سربلند و سرافراز گشتهاند تبعیّت کنیم !
منهاج ما در بحث باید منهاج فخرالفلاسفة متقدّمین و متأخّرین ملاّصدرای شیرازی در حوزههای علمیّه و مکاتب تدریس بوده باشد ، تا شرع را با عقل و شهود پیوند زنیم و با سه قوّۀ عالیۀ علم و وجدان و تعبّد پا در مرتبۀ کمال نهیم ، و گرنه «این قافله ـ ای عزیز من ! ـ تا به حشر لنگ است»؛من خوف آنرا دارم که بعد از حشر نیز لنگ باشد !
باید در راه و روش و ادعیه و سلوک و منهاج و خطب و کلمات بزرگان دین و ائمّۀ معصومین حرکت کرد و دید اینها چگونه مذاهب باطله را از میان برداشتهاند و در مقام عمل سعی و همّ خود را در بیرون آوردن امّت از جمیع مراتب شرک مبذول داشتهاند ، و خود را در ناحیۀ کردار به خدا سپردهاند ، و هیچ آنی به حول و قوّهای غیر از حول و قوّۀ خدا متّکی نبودهاند؛ما هم آنچنان باشیم !
اشاعره قائل به جبر در مبدأ و جبر در خلقت و جبر در انسان میباشند
أشاعره میگویند: خداوند سبحانه و تعالی عالم را که خلق کرد ، هر کاری را که بخواهد میکند . اوّلاً خودش در ذاتش ، در کار کردن مقهور است ، اختیار ندارد . اختیاری را هم که به انسان داده است صورت است ، واقعیّت ندارد . تمام افراد آدمیان که افعالی را انجام میدهند ، مجبور و مضطرّند . اختیارشان صوری و وهمی است . هم آدمیان در کارهایشان جبر دارند و هم خداوند در کارش مجبور میباشد؛در عمل خود راجع به این آفرینش و در کارکرد خود دربارۀ عالم خلقت .
اشاعره قائلند که جمیع کارهائی را که انسان بجای میآورد و از روی اختیار انجام میدهد ، از صلوة و صوم و حجّ و عمره و جهاد و کسب در جانب طاعات ، و از زنا و شرب خمر و قمار و دزدی و تعدّی به نوامیس و قتل و غارت و دیگر جنایات و خیانات در جانب معاصی؛همه و همه مستند به خداوند است و انسان در هیچکدام از آنها مختار نبوده است . فعل ، فعل حقّ است و آدمیان در اتیان آن مضطرّ و مجبور میباشند . گرچه در هنگام فعل ، خود را با اختیار میبینند ولیکن این اختیار ، پنداری بیش نیست . زیرا همه و همه در تحت قوّۀ قاهره و سیطره و هیمنۀ او ، خواهی نخواهی باید به حرکت درآیند .
و از طرفی خود خداوند هم درافعالش که از وی بروز میکند اختیار ندارد. این افعال عبارت میباشد از تراوشات ذات او که از لوازم لاتَنفکّ وجود اوست .
لهذا باید گفت: هم خداوند در آفرینش آسمانها و زمین و مابینهما و عالم ملک و ملکوت ـ چه در ابتدای خلقت و چه در بقا و استدامۀ آنها ـ مجبور و مضطرّ میباشد ، و هم جمیع خلائق از فرشتگان و جنّیان و انسیان و حیوانات و سائر موجوداتی که ما هم هنوز نتوانستهایم به تصوّر آوریم؛همگی در کارها و کردارشان مجبور و مضطرّند ، همچون عقربۀ ساعت که در چرخش خود بدون اختیار است ، و همچون سنگ آسیا که باد یا آب آنرا به گردش در آورده ، و یا همچون سائر ماشینهائی که در تکنیکها و کارخانجات خود بخود بدون اختیار مشغول عملکرد و انجام وظیفۀ مُحوَّلۀ به آنها هستند .
این یک جهت مهمّ و اصلی از عقیدۀ اشاعره است که آنان را از امامیّه جدا میسازد .
جهت دیگر از عقیدۀ ایشان مسألۀ عدل است . آنها معتقدند که خداوند عادل نیست ، و عدالت از صفات وی نمیتواند بوده باشد . آنها میگویند: عدالت او منافات با « فَعّالٌ لِما یَشآءُ وَ حاکِمٌ لِما یُریدُ » بودن او دارد؛و آیۀ کریمۀ قرآن میفرماید: لَا یُسْـَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْـَلُون َ [۲۱۰] .
«خداوند از کاری که میکند مورد پرسش و مؤاخذه قرار نمیگیرد؛و ایشانند که مورد پرسش و مؤاخذه واقع میشوند.»
اشاعره میگویند: خداوند ذات است ، و جمیع موجودات به ذات او بستگی دارند ، و وی نیز به ذات خویشتن قائم است . هر کاری را که بخواهد بکند کسی نیست که جلو او را بگیرد ، و عنوان عدل به او دادن صحیح نمیباشد . هر کاری را بکند درست است گرچه در نزد ما ظلم باشد .
إتیان جمیع قبائح و شنایع از خداوند جائز است؛چون از او سر زده است و در آن اشکال و گفتگوئی نیست .
آیة الله علاّمه حسن بن یوسف مطهَّر حلّی قدّس الله نفسه در کتاب ارزشمند و گرانقدر خود «نَهجُ الحقّ و کَشفُ الصِّدق» [۲۱۱] از مذهب اشاعره بحثهای وافی و کافی ، و برای ابطال اینگونه معتقدات سخیفه پایِ مردی در میدان نهاده است . و ما قدری از آنرا در دورۀ دروس «امام شناسی» [۲۱۲] نقل نمودهایم ، و خوانندگان گرامی را به «امام شناسی» و بالاخصّ بدین کتاب نفیس حضرتعلاّمه سوق میدهیم .
و اینک بطور اجمال و اختصار ، با یک مثال بدیهی زیر پا افتاده از این مطلب عبور مینمائیم:
فرق است میان انکار اختیار ، و میان وجود اختیار و عدم فعل زشت و ناهنجار بر اساس مصلحت و بر پایه و اصل حکمت .
فرض کنید: در مجلسی با شکوه همۀ ما نشستهایم ، با کمال ادب و نزاکت. آیا در آن میان هر یک از ما میتواند برخیزد تمام لباسهایش را بیرون آورد حتّی پیراهن و زیر جامه را ، آنگاه یک دور دور مجلس چرخ بزند و سپس یک سوت بکشد و پس از آن با همین حال به سرعت از میان آن جمع بیرون بدود ؟! آیا هر فرد از افراد ما قادر بدین عمل هست یا نه ؟!
البتّه هست ! امّا کسی این کار را نمیکند و نکرده است و نخواهد کرد . نه از جهت آنکه اختیار ندارد ، قدرت ندارد ، و اختیار و توانائی وی در عمل منحصر است به اینکه در کنار مجلس بنشیند و از او این فعل سر نزند؛او مجبور به نشستن و عدم چرخ زدن و دویدن نمیباشد امّا محال است که اینکار را بنماید ، چون عاقل است و حکیم است و افعالش بر اساس عبث و لغو و بیهودگی نیست . اگر او را بکشند و قطعه قطعه نمایند باز هم حاضر نیست چنین عملی از وی تراوش کند .
بجانیاوردن خداوند بسیاری از کارها را، بخاطر این نیست که مسلوب الارادۀ میباشد
فرق است میان عدم اختیار و فقدان قدرت و توانائی بر اتیان عمل ، و میان عدم اتیان آن فعل بر پایۀ مصلحت و تعقّل . شخص حکیم و عاقل از روی اختیار بسیاری از کارها را انجام نمیدهد . چون نیروی عقل و یا حسّ عاطفه و وجدان به وی اجازه نمیدهد ، آنها را نمیکند .
خداوند بسیاری از کارها را بجای نمیآورد، ظلم و ستم و تعدّی نمیکند، خُلف وعده نمینماید ، دروغ نمیگوید ، مردم را امر به فحشاء و منکراتنمیکند . نه از جهت آنکه مسلوب الإرادۀ و الاختیار است ، بلکه چون حکیم است ، علیم است ، قادر است ، محتاج نیست ، آز و کینه ندارد ، حقّ است .
خداوند اگر بخواهد جمیع فرشتگان سماوی و پیامبران زمینی و اولیای خودش را یکسره به جهنّم گسیل دارد میتواند و اختیار دارد ، نه قدرت او محدود است نه اختیار از او سلب گشته است؛امّا این کار را بر اساس اراده و اختیار خودش نمیکند . چون وجودش واسع است و گسترده ، به جائی برخورد نمیکند و به بن بست منتهی نمیشود؛لهذا خلف وعده نمیکند چون نیاز به خلف وعده ندارد .
این عمل در برابر وعدههائی که به مؤمنین داده است ستم محسوب میشود و خداوند ظلم و ستم نمیکند . لهذا از روی اختیار و ارادۀ خود همه را به بهشت میبرد . نه آنکه در بهشت بردنِ بهشتیان و در جهنّم انداختن جهنّمیان مجبور باشد . جبر و اضطرار اساساً در آن مقام واسع علیم معنی ندارد .
از اینها گذشته ، چه کسی گفته است اختیار ما موهوم است ؟ ما اختیار داریم اختیار حقیقی ، به مثابۀ حقیقی بودن سائر امور اصیلۀ غیر موهومه ، و در ردیف بقیّۀ حقائق عالم وجود .
انکار اختیار از ما به منزلۀ انکار امور ضروریّه و حتمیّه است ، و باید به اشاعره که در این امر اصرار بر عدم واقعیّت آن دارند نسبت غیر عقلائی بودن افراد و مکتبشان را داد .
کسی که رجوع به عقل را منکر شود، باید جزو بهائم محسوب گردد
هر مکتبی که منافی شهود و وجدان ، و یا تفکّر و تعقّل ، و یا علم و واقع باشد ، از درجۀ اعتبار ساقط است . آن مکتب باطل است .
خداوند سبحانه و تعالی شأنه وجود انسان را بر یک اصولی سرشته است که تمام علوم حقّۀ حقیقیّۀ او متّکی به آن اصول است . اگر ما عقل را منکرشویم، رجوع به عقل و مسائل عقلیّه را باطل شماریم ، امتناع اجتماع نقیضین و ضدَّین را منکر شویم ، وجود را منکر شویم؛دیگر در دستمان هیچ چیز باقی نخواهد ماند . نه علمی و نه مکتبی و نه دراستی ! هیچ و هیچ و هیچ !
در آنصورت جمیع علوممان رخت به سوی بطلان بر میبندد . زیرا اساس همۀ علوم ، عقل و استخدام قوای عاقله به عنوان آلت برای بهرهبرداری از آنها میباشد .
ما اگر در عالم وجود ، وجود و اختیار و عقل را انکار کنیم ، انکار بدیهیّات و ضروریّات اوّلیّه را نمودهایم ، و تمام علوم اعمّ از تجربی و علمی و طبیعی و فلسفی و حتّی علوم تفسیر و حدیث و تاریخ و هیئت و نجوم و ... که بر روی پایۀ بدیهیّات و یقینیّات و اوّلیّات و حدسیّات و مشاهدات استوارند همگی باطل میشوند . بنابراین دیگر هیچ سنگی بر روی سنگی نمیماند ، و هیچ علمی در جهان دانش تأسیس نمیگردد . هیچ گفتاری از کسی پذیرفته نمیشود، هیچ تعلیم و تعلّمی صورت نمیبندد .
لازمۀ نفی اختیار از خودمان و از مبدأ متعال ، هم جبر در موجودات و ممکنات و هم جبر در مبدأ واجب میگردد . لهذا اینهم باطل است .
اشاعره و جمیع جبریّون در عالم خدا را نشناختهاند . در خانۀ خودشان در تاریکی نشسته و خواستهاند برای خودشان و برای خداوندشان دو تا شناسنامه بنویسند؛شناسنامۀ کوران . خودشان کورند و خدا را هم مثل خود دست بسته و کور و محبوس و بیچاره پنداشتهاند و چنین شناسنامهای برای وی نوشتهاند . این شناسنامه در دائرۀ سجلاّت و ثبت احوال مردود است .
سِجلّ احوال و شناسنامۀ خداوند ، سورۀ توحید است
شناسنامۀ حقّ تعالی سورۀ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ است .
آری ، خداوند سِجلّ احوال خود را به زبان پیغمبرش در قرآن کریم بدینصورت شرح داده است: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ
قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ * اللَهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَد ٌ [۲۱۳] .
«به اسم خداوند که دارای صفت رحمانیّت و رحیمیّت است .
بگو: داستان از این قرار است که خداوند دارای صفت احدیّت است . خداوند صمد است . (مقصد و مقصود همه است ، یا توپُر است و توخالی نیست.) نمیزاید و زائیده نشده است . و هیچکس برای او همتا و انبازی نمیتواند بوده باشد.»
معنی صَمدیّتِ خداوند میرساند که وی دارای اختیار است؛مجبور و مضطرّ نمیباشد .
شیخ اقدم و مفسّر اعظم ما که از اکابر علمای قرن ششم است شیخ أبوعلیّ فَضل بن حسن طَبْرِسیّ ملقّب به أمین الإسلام ، دربارۀ این سوره آورده است:
این سوره در مکّه نازل شده است و بعضی گفتهاند در مدینه . و سورۀ توحید نامیده شده است بجهت آنکه در آن غیر از توحید چیزی وجود ندارد؛و کلمۀ توحید ، کلمۀ اخلاص نامیده شده است .
و گفته شده است: سبب تسمیۀ سوره بدین نام آنستکه هر کس از روی اعتقاد و اقرار بدان تمسّک جوید مؤمن مخلِص است . و بعضی گفتهاند: کسیکه آنرا از روی تعظیم بخواند خداوند او را از آتش نجات میدهد. و بدان سورۀ صَمَد نیز گفتهاند . و به فاتحۀ سورۀ ( قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ) همچنین نامیده شده است .
و ایضاً به نِسْبَةُ الرَّبّ نامگذاری شده است . و در حدیث وارد است که:
لِکُلِّ شَیْءٍ نِسْبَةٌ ، وَ نِسْبَةُ الرَّبِّ سُورَةُ الإخْلَاصِ . «از برای هر چیزی یک معرّفی نامه است که نسب و نسبت او را معیّن مینماید ، و نسب و نسبت خدا سورۀ إخلاص است.»
و در حدیث ایضاً وارد است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله میفرمود: سورۀ قُلْ یَـٰٓأَیـُّهَا الْکَـٰفِرُون َ و قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ ، «مُقَشْقِشَتان» هستند .
این دو سوره را مُقَشقِشه نامیدهاند ، چون از شرک و نفاق آدمی را بَریّ میکند .
یُقالُ: تَقَشْقَشَ الْمَرِیضُ مِنْ عِلَّتِهِ ، إذا أفاقَ وَ بَرِیَ . وَ قَشْقَشَهُ: أبْرَأَهُ کَما یُقَشْقِشُ الْهِنآءُ [۲۱۴] الْجَرَبَ . «گفته میشود: مریض تَقشقُش پیدا کرد از مرض و علّتش ، هنگامیکه افاقه پیدا کرده و صحّت یافته باشد .
و قَشْقَشَهُ یعنی او را خوب کرد همانطور که داروی هِناء (یعنی قَطِران که از درختی میگیرند) مرض جَرَب (یعنی سودا و خشکی پوست) را خوب میکند.» [۲۱۵]
و قاضی بَیضاوی در تفسیر این سوره گفته است:
در قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ ضمیر هُو َ ضمیر شأن است همانطوری که میگوئی: هُوَ زَیْدٌ مُنْطَلِقٌ . و مرفوع بودن اعراب هُوَ محلاّ ، بجهت مبتدا بودن آن ، وخبرش جملۀ اللَهُ أَحَدٌ میباشد . و نیازی به ضمیر عائد نداریم زیرا مفاد جمله همان معنی شأن و قصّه است .
یا راجع به سؤال مشرکین از خداوند است ، یعنی آنچه از او سؤال کردید او الله است . زیرا قریش گفتند: یا مُحَمَّدُ ! صِفْ لَنا رَبَّکَ الَّذی تَدْعونا إلَیْهِ ! فَنَزَلَتْ . «ای محمّد ! برای ما توصیف کن پروردگارت را که ما را به او دعوت میکنی ! در اینحال این سوره فرود آمد.»
و کلمۀ أَحَدٌ ، یا بدل است از کلمۀ اللَهُ یا خبر دوّم است که دلالت دارد بر جمیع صفات جلال همانطور که الله دلالت دارد بر جمیع صفات کمال .
به علّت آنکه واحد حقیقی آنستکه ذاتش منزّه از جمیع انحاء ترکیب و تعدّد و آنچه لازمۀ این دو میباشد ـ مانند جسمیّت و تحیُّز و مشارکت در حقیقت و خواصّ حقیقت ـ بوده باشد . و خواصّ حقیقت خدا عبارت است از وجوب وجود ، و قدرت ذاتیّه و حکمت تامّه که مقتضی اُلوهیّت است [۲۱۶] .
بنابراین معنی أحد میرساند تنزّه وی را از مشارکت هرچه دارای وجوب وجود و قدرت ذاتیّه و حکمت تامّه باشد ، با وی .
دنباله متن
پاورقی
[۲۰۶] ـ «دیوان خواجه حافظ شیرازی» از طبع حسین پژمان بختیاری ، ص ۷۴ ، غزل شمارۀ ۱۶۴ [۲۰۷] ـ «دیوان خواجه شمس الدّین محمّد حافظ شیرازی» أعلَی الله مقامَه ، از طبع پژمان ، ص ۷۹ و ۸۰ ، غزل شمارۀ ۱۷۷ [۲۰۸] ـ مرحوم حاجی حکیم سبزواری قدَّس اللهُ نفسَه در بحث نفس ناطقه بالمناسبه این دو بیت را در تعلیقه ذکر فرموده است . توضیح آنکه ایشان در «منظومۀ حکمت» در باب غُرَرٌفی النَّفس النّاطقة آوردهاند: النَّفسُ فی الحُدوثِ جسمانیَّهْ و فی البَقا تکونُ روحانیّهْ( ۱ ) فأعْورٌ جسَّمها شبَّهها کما یَحدُّها الّذی نزَّهها(۲) لم تَتجافِ الجسمَ إذْ تَروَّحتْ و لم تَجافِ الرّوحَ إذ تجسَّدت( ۳ ) فَکلُّ حَدٍّ مَعَ حَدٍّ هُوَ هُو و إنْ بوَجْهٍ صَحّ عنه سَلْبُه( ۴ ) (۱) نفس ناطقۀ انسانی در ابتدای حدوثش جسم است ولیکن در بقایش روحانی میباشد . (۲) بنابراین کسیکه آنرا همیشه جسم پنداشته است یک چشم او کور است که آنرا تشبیه به سائر اجسام نموده است؛همچنانکه کسیکه آنرا از جسمیّت حتّی در بدو امر منزّه دانسته و در ابتدایش هم آنرا روحانی انگاشته است ، آنرا محدود و مقیَّد نموده است . (۳) علّت این مهمّ آنستکه نفس ناطقه چون به مقام روح صعود کند ، بازهم از جسم و تدبیر آن فاصله نمیگیرد و جدا نمیشود . وچون به درجه و مرتبۀ جسم تنزّل نماید باز هم از روح جدا نمیشود و فاصله نمیگیرد . (۴) بنابراین هر حدّی و هر مرتبهای را از نفس ناطقه با حدّ و مرتبۀ دیگری در نظر بگیریم ، همان نفس است که در دو حدّ و مرتبه آمده است . و اگر چه به لحاظ و وجه دیگر ، صحیح است آن حدّ را از آن سلب کنیم . زیرا خصوصیّات حدود در محدود نباید ملاحظه شود . مرحوم حاجی بعد از ذکر اشتباه کسیکه آنرا به اجسام طبیعیّۀ دیگر تشبیه کرده است فرموده است: کَمَنِ اجْترَأَ بنحو ذلک فی المَبْدإِ مِن المُشبِّهة . ودر تعلیقۀ این عبارت ، گوید: مانند طبیعیّون که طائر وهمشان از حضیض قوی و طبایع پرواز نکرده و به اوج مفارقات نفسیّه و عقلیّه صعود ننموده است ، تا چه رسد به اوج تجرّد از ماهیّت و ذروۀ لاهوت . و عارف میگوید: فإن قلتَ بالتَّشبیه کنتَ مُحدِّدا و إن قلتَ بالتّنزیه کنتَ مُقیِّد و ان قلتَ بالامرینِ کنتَ مسدِّدا و کنتَ إمامًا فی المعارف سیِّدا («شرح منظومۀ حکمت» طبع ناصری ، ص ۲۹۸ و ۲۹۹ ) [۲۰۹] ـ خواجه نصیرالدّین طوسی در خطبۀ کتاب «أوصاف الاشراف» میفرماید: هر عبارت که در نعت او ایراد کنند و هر بیان که در وصف او بر زبان رانند ، اگر ثبوتی باشد از شائبۀ تشبیه معرّا ، در تصوّر نیاید؛و اگر غیر ثبوتی بود از غائلۀ تعطیل مبرّا ، در توهّم نیفتد . در اینجهت پیشوای اصفیا و مقتدای اولیا و خاتم انبیا محمّد مصطفی صلّی الله علیه وآله وسلّم گفت: لا اُحْصی ثَنآءً عَلَیْکَ؛أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ ، وَ أنْتَ فَوْقَ ما یَقولُ الْقآ ئِلونَ! [۲۱۰] ـ این آیه ، آیۀ ۲۳ ، از سورۀ ۲۱ : الانبیآء میباشد ، و آیۀ پیش از آن اینست: لَوْ کَانَ فِیهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا اللَهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَـٰنَ اللَهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ . «اگر بر فرض محال در آسمان و زمین خدایانی غیر از خداوند بوده باشد هر آینه آن دو فاسد میگشتند . پس منزّه و مقدّس و پاک است خداوند که پروردگار عرش است از آنچه او را بدان وصف توصیف مینمایند.» [۲۱۱] ـ طبع مؤسّسۀ دار الهجرة ایران ـ قم (سنۀ ۱۴۰۷ هجریّۀ قمریّه) ۲۱۲ ـ دورۀ علوم و معارف اسلام قسمت ( ۲ ) «امام شناسی» ج ۱۶ و ۱۷ ، از ص ۵۴۵ تا ص ۵۷۵ ، ضمن درس ۲۴۱ تا ۲۵۵ [۲۱۳] ـ سورۀ الإخلاص ، یکصد و دوازدهمین سوره از قرآن کریم [۲۱۴] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: الهِنآءُ بالکسر: القَِطْران . و : عِذْق النَّخلة ، لغةٌ فی الإهان . و «یضَع الهِنآءَ موضعَ النُّقْب» مَثلٌ یُضرَب لمن یضَع الشَّیءَ فی موضعِه و یُطبِق مفصلَ الصَّواب فی حُجَّته و نیز آورده است: القَِطْران بالفتح و الکسر ، و القَطِران بفتح القافِ و کسر الطّآء: سَیّال دُهنیٌّ یؤخَذ من شجَرة الابْهَل و الارْز و نحوِهما [۲۱۵] ـ «مجمع البیان» طبع صیدا ، مطبعة العرفان ، ج ۵ ، ص ۵۶۰ [۲۱۶] ـ «تفسیر بیضاوی» طبع مطبعۀ بولاق (سنۀ ۱۲۸۵ هجریّۀ قمریّه) ص ۶۲۴
تفسیر حضرت علاّمه (قدّه ) از سورۀ مبارکۀ توحیدوبیان جنسیه و شناسنامه حضرت حق تعالی
حضرت استادنا الاکرم علاّمۀ طباطبائی قدّس الله سرّه در قسمت «بیان» از این سوره فرمودهاند: این سوره خداوند را توصیف مینماید که او أحَدیُّ الذّات است و جمیع ماسوای وی در جمیع حوائج وجودیّۀ خودشان بدو بازگشت میکنند ، بدون آنکه چیزی با او مشارکت نماید ، نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال .
و این همان توحید قرآنی است که از اختصاصات قرآن کریم است و همگی معارف اسلامیّه بر آن مبتنی میگردد .
در فضیلت این سوره به قدری أخبار تکاثر دارد و تا به حدّی منتهی شده است که از طریق فریقین وارد است که معادل یک ثلث از قرآن است .
محتمل است این سوره مکّیّه باشد و مدنیّه ، امّا آنچه از بعض اسباب نزول آن دستگیر میشود آن میباشد که باید ظاهراً مکّیّه باشد .
قَولُه تَعالَی: قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ ، لفظ هُوَ ضمیر شأن و قصّه است که فائدهاش اهتمام به مضمون جملهای است که در پس آن در میآید [۲۱۷] . و سخن درست و حقِّ مسأله در لفظ جلاله آنستکه در عربیّت ، عَلَم بِالغلبة شده است همچنانکه خداوند در سائر لغات دارای اسم خاصّی است . و مقداری از این گفتار و بیان و استدلال در تفسیر سورۀ فاتحه گذشت .
و کلمۀ أحد از وحدت گرفته شده است مانند کلمۀ واحد ، با این تفاوت که أحد اطلاق میشود بر آن چیزی که قبول کثرت نمینماید نه در خارج و نه در ذهن ، و بهمین جهت است که شمارش نمیپذیرد و در تحت عدد داخل نمیگردد؛بخلاف کلمۀ واحد که برای آن دوّمی و سوّمی یا در خارج و یا در ذهن ، به پندار و یا به فرض عقل وجود دارد و با انضمام به آن کثیر میشود . و امّا أحد لفظی است که هرچه برای آن به عنوان موجود دوّمی فرض شود ، همانست که بوده است و این فرض ، زیاده برای آن چیزی را نخواهد افزود .
و این مطلب را ملاحظه کن با این گفتارت که میگوئی: ما جآءَنی مِنَ الْقَوْمِ أحَدٌ . «احدی از قوم نزد من نیامد.» زیرا در این طرز سخن ، همانطور که تو آمدن یک نفر را نفی کردهای ، آمدن دو نفر یا بیشتر را همچنین نفی نمودهای ! بخلاف آنکه اگر بگوئی:ما جآءَنی واحِدٌ مِنْهُمْ . «واحدی از قوم نزد من نیامد.» در اینصورت نفی آمدن یک نفر از ایشان را به تنهائی نمودهای ـ یک واحد عددی ـ و منافات ندارد که دو تن یا بیشتر از آنان آمده باشند .
و به همین لحاظ است که لفظ أحد بطور کلّی در جملۀ ایجابیّه استعمال نمیشود مگر در خدای تعالی . و از لطائف بیان در این باب ، کلام علیّ علیهأفضل السّلام میباشد در برخی از خطبههایش که راجع به توحید خداوند متعال ایراد نموده است:
کُلُّ مُسَمًّی بِالْوَحْدَةِ غَیْرُهُ قَلِیلٌ .
«تمام موجوداتیکه با وحدت نامبرده میشوند ، غیر از او کم هستند.»
و ما مقداری از سخنان او را راجع به توحید ، در ذیل الْبَحْثُ عَنْ تَوحیدِ الْقُرْءَانِ در جزء ششم از تفسیر آوردهایم .
قَولُه تَعالَی: اللَهُ الصَّمَد ُ ؛ اصل معنی صمد ، قصد کردن است یا قصد کردن توأم با اعتماد نمودن . گفته میشود:صَمَدَهُ یَصْمُدُهُ صَمْدًا (از باب نَصَرَ) یعنی قَصَدَهُ أوْ قَصَدَهُ مُعْتَمِدًا عَلَیْهِ .«او را قصد نمود یا قصد او را نمود در حالیکه اعتماد بر وی نموده بود.»
مفسّرین لفظ صمد را ـ که صفت است ـ بر معانی عدیده تفسیر کردهاند که مرجع اکثر آنها عبارت است از «سیّد و سالاری که در حوائج بسوی او متوجّه میگردند».
و از آنجا که در این آیه بطور اطلاق وارد شده و مقیّد به قیدی نگردیده است ، پس باید مراد آن کس بوده باشد که بطور اطلاق در حوائج به او رجوع میکنند .
و چون خدای تعالی بوجود آورندۀ ماسوای خود از موجودات است که همه نیازمند بدو هستند ، و هر چیزی که بر آن کلمۀ «شیء غیر او» صدق بنماید در ذاتش و صفاتش و آثارش قصد او را میکند ، بدلیل قَولِه تَعالَی: أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَ الامْر ُ . (سورۀ أعراف ، آیۀ ۵۴ )
«آگاه باش که عالم خلق و عالم امر اختصاص به او دارد!»
و بدلیل گفتارش بطور اطلاق:
وَ أَنَّ إِلَی' رَبِّکَ الْمُنتَهَی ' . (سورۀ نجم ، آیۀ ۴۲ )
«و غایت و انتهای هر چیز به سوی پروردگار تو میباشد!»
لهذا در کاخ وجود و عالم آفرینش تنها او صمد است در هر حاجتی؛هیچ چیز قصد چیز دیگری را نمیکند مگر آنکه قصدش به او منتهی میشود ، یا بواسطۀ او حاجتش برآورده گردد و مَقضیُّ المرام شود [۲۱۸] .
و از اینجا معلوم میشود وجه دخول الف و لام در الصَّمَد چیست . دخول آن برای افادۀ حصر است ، زیرا خداوند فقط صمد است علی الإطلاق . و این بر خلاف لفظ أحد است در قوله تعالَی اللَهُ أَحَدٌ ، زیرا احد با آن معنیِ وحدت خاصّی که میدهد ، در جملۀ اثبات بر غیر خدای تعالی اطلاق نمیشود؛ پس احتیاجی به عهد و یا حصر نداریم .
و امّا ظاهر آوردن اسم جلاله در مرتبۀ دوّم که گفته شد: ا للَهُ الصَّمَد ُ و گفته نشد هُوَ الصَّمَد و نیز گفته نشد اللَهُ أحَدٌ صَمَدٌ، ظاهراً باید بجهت آن باشد که اشاره است به آنکه هر یک از دو جمله به تنهائی در معرّفی کردن خدای تعالی کافی بوده باشد . زیرا مقام ، مقام معرّفی نمودن اوست به صفتی که اختصاص به او دارد؛لهذا گفته شد: اللَهُ أَحَد ٌ ، اللَهُ الصَّمَد ُ بجهت اشاره به آنکه معرفت به خدا حاصل میگردد ، چه آنکه گفته شود چنین یا گفته شود چنان .
و معذلک این دو آیه خدای تعالی را توصیف میکنند به صفت ذات و صفت فعل هر دو .قَولُه تَعالَی: اللَهُ أَحَدٌ وی را به صفت احدیّت توصیف میکند که آن عین ذات است ، و قَولُه اللَهُ الصَّمَد ُ وی را به انتهاء هر چیزی به سوی او توصیف مینماید که آن از صفات فعل میباشد .
و گفته شده است: صمد به معنی مُصْمَت است یعنی چیزی که جوف ندارد ، پس خداوند نمیخورد و نمیآشامد و نمیخوابد و نمیزاید و زائیده نشده است ؛ و بنابر این گفتار او: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَد ْ تفسیر است برای کلمۀ صمد .
قَولُه تَعالَی: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَد ؛این دو آیۀ کریمه نفی میکنند از خدای تعالی آنکه چیزی را بزاید ، بدین طریق که چیزی از جنس او و نفس او از او مُجزَّی و منفصل گردد ، به هر معنائی از معانی انفصال و اشتقاق که اراده شود؛همانطور که نصاری راجع به مسیح علیه السّلام معتقدند که اوابْنُ اللَه است ، و همانطور که وَثَنیّه و بتپرستان دربارۀ برخی از خدایانشان معتقدند که آنهاأبْناءُ الله هستند .
و همچنین نفی میکنند از خداوند که وی متولّد از چیز دیگر و مشتقّ از او شده باشد ، به هر معنائی که از اشتقاق اراده گردد؛همانطور که وثنیّه و بتپرستان دربارۀ خدایانشان معتقدند که در آنها کسی است که خدا و پدر خداست ، و کسی است که خدای زن است و مادر خدا ، و کسی که خداست و پسر خدا .
و همچنین نفی میکنند که از برای وی کُفْو و انباز و شریکی باشد؛چه در ناحیۀ ذات او و چه در ناحیۀ فعل او (که منظور از فعل ، ایجاد و تدبیر بوده باشد).
و هیچیک از مِلّیّون و غیر آنان معتقد به کُفْؤ و شریک در ذات ، به آنکه بگویند واجب الوجود عزّ اسمه متعدّد است ، نشدهاند . و امّا کُفْو و شریک در فعل او که عبارت باشد از تدبیر ، بدان عقیده جماعتی معتقد گشتهاند؛مانند آلهه و خدایان بتپرستان و وَثَنیّة از بشر مثل فرعَون و نَمْرود که ادّعای اُلوهیّت مینمودهاند .
و ملاک کفو و شریک بودن در نزد ایشان عبارت بوده است از استقلال کسیکه معتقد به الوهیّت او بودهاند در تدبیر آنچه به وی سپرده و واگذار شده است؛همچنانکه خدای تعالی مستقلّ است در تدبیر اُمور کسیکه تدبیر امورش را مینماید . و ایشان ارباب و آلهه بودهاند و خداوند رَبُّ الارْباب و إلَهُ الآلِهَة .
و در معنی کفو و شریک بودن این نوع از آلهه و خدایان است آنچه فرض میشود از استقلال فعل در موجودی از ممکنات . زیرا آن عبارت است از کفو و شریک بودنی که مرجعش استغناء از خداوند متعال میباشد ، در حالیکه آن ممکن محتاج است از هر جهت؛و آیه بطور اطلاق نفی تمام اقسام کفو و شریک را مینماید .
و این صفات سه گانه (تولید ، و تولّد ، و داشتن کفو و همتا) اگر چه ممکن است نفی آنها متفرّع گردد ـ به وجهی از وجوه ـ بر صفت احدیّت خدای تعالی ، ولیکن آنچه به ذهن زودتر متبادر میشود متفرّع بودن آنهاست بر صفت صمدیّت وی .
و امّا سبب آنکه اولَمْ یَلِدْ است (از خود چیزی را تولّد نمیکند) آنستکه ولادت که نوعی است از تَجزّی و تبعُّض ، به هر معنی که تفسیر گردد ، خالی از مرکّب بودن در آن کس که تولّد میکند نمیباشد . و احتیاج چیز ترکیب شده به اجزای خودش از ضروریّات است؛و خداوند سبحانه صَمَد است که بازگشت میکند به سوی وی هر نیازمندی در رفع نیازش ، و خودش نیازمند نمیباشد .
و امّا سبب آنکه لَمْ یُولَد است (از چیز دگری تولّد نیافته است) آن میباشد که تولّد چیزی از چیز دگری صورت نمیگیرد مگر بواسطۀ نیازی که موجود تولّد شده در اصل وجودش به موجودیکه از آن تولّد شده است داشته باشد؛و خداوند سبحانه صَمَد است ، حاجت ندارد .
و امّا سبب آنکه کُفْو ندارد (شریک و همتا و انباز) چه آنکه شریک را برای او در ناحیۀ ذاتش فرض کنیم یا در ناحیۀ فعلش ، آن میباشد که کفو بودن در موجودی متحقّق نمیگردد مگر با استقلال و استغنایش از خدای تعالی در آنچه را که کفو بودن صادق است . و خدای سبحانه صمد است علی الإطلاق ، ماسوای او از تمام جهاتی که فرض شود نیازمند بدو هستند .
و از آنچه بیان شد معلوم گشت که دو جهت نفیی که در این دو آیه وارد شده است ، متفرّع است بر صمدیّت خدای تعالی ، و مرجع صمدیّت او و آنچه بر آن متفرّع است بسوی توحید اوست در ذاتش و صفاتش و افعالش به معنی آنکه او واحد است ، نه چیزی را توانِ آن میباشد که نظیر وی گردد و نه شبیه وی .
و بنابراین ذات خدای تعالی « بِذاتِهِ لِذاتِهِ » میباشد بدون آنکه استناد به غیرش داشته باشد و نیاز به ماسوای خود . و همچنین است این مهمّ راجع به صفات او و افعال او . و ذوات و صفات و افعال ما سوای او هر که باشد و هرچه باشد ، به افاضۀ اوست به گونهای که لایق ساحت کبریائیّت و عظمتش باشد .
لهذا محصَّل سوره توصیف خدای تعالی خواهد شد که او أحد واحد است .
و از چیزهائی که گفته شده است در این آیه آنستکه مراد به کُفْو زوجه است ، چون زوجۀ مرد کفو اوست؛و بنابراین در ردیف معنی گفتار دیگر خدا قرار میگیرد که: تَعَـٰلَی' جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَـٰحِبَة ً [۲۱۹] . و این گفتاری است سست و بیبنیان.
روایات وارده در تفسیر سورۀ إخلاص
حضرت استاد (قدّه) در «بحث رِوائی» چنین آوردهاند: در کتاب «کافی» با إسناد خود از محمّد بن مُسلم از حضرت أبوعبدالله علیه السّلام روایت نموده است که: یهودیان از رسول اکرم صلّی الله علیه و آله پرسیدند و گفتند:انْسِبْ لَنَا رَبَّکَ ! «نسب و وصف پروردگارت را برای ما بیان کن!» رسول خدا صلّی الله علیه وآله سه روز توقّف کرده و پاسخشان را نمیدادند ، در اینحال سورۀ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ تا پایانش فرود آمد .
علاّمه میفرمایند: و من میگویم: در کتاب «احتجاج» از حضرت امام عسکری علیه السّلام آمده است که پرسندۀ این قضیّه عبدالله بن صورِیای یهودی بوده است . و در بعضی روایات اهل سنّت است که سائل عبدالله بن سَلام بوده است ، و این سؤال را از حضرت در مکّه نمود و سپس ایمان آورد و ایمانش را مکتوم میداشت . و در بعضی روایات آمده است که جماعتی از مردم یهود از حضرت این پرسش را نمودند . و در بسیاری از روایاتشان آمده است که مشرکین مکّه از رسول الله این سؤال را کردند . و به هر حال مراد از نَسَب و نسبت عبارت است از وصف و نعت خداوند .
و در کتاب «معانی الاخبار» با إسناد خود از اصبغ بن نباته از حضرت علیّ علیه السّلام در ضمن حدیثی نقل کرده است که:
نِسْبَةُ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ قُلْ هُوَ اللَه ُ . «نسبت خداوند عزّوجلّ سورۀ قُلْ هُوَ اللَه است.»
و در کتاب «علل الشّرآئع» با إسناد خود از حضرت امام جعفر صادق علیهالسّلام در حدیث معراج روایت کرده است که:
إنَّ اللَهَ قَالَ لَهُ أَیْ لِلنَّبِیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ : وَ ءَالِهِ: اقْرَأْ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ کَمَا أُنْزِلَتْ ، فَإنَّهَا نِسْبَتِی وَ نَعْتِی ! «خداوند به پیغمبر صلّی الله علیه وآله گفت: بخوان قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ را به همانگونه که نازل شده است ، بعلّت آنکه این سوره نسبت من و نعت من است.»
علاّمه میفرمایند: و ایضاً صدوق با إسناد خود همین معنی و مُفاد را از موسیبن جعفر علیه السّلام روایت کرده است .
اسم أعظم: یا هُوَ یَا مَنْ لا هُوَ إلا هُوَ
... و در کتاب «توحید» صدوق از أمیرالمؤمنین علیه السّلام روایت است که فرمود:
رَأَیْتُ الْخِضْرَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی الْمَنَامِ قَبْلَ بَدْرٍ بِلَیْلَةٍ ، فَقُلْتُ لَهُ: عَلِّمْنِی شَیْئًا أُنْصَرُ بِهِ عَلَی الاعْدَآءِ ! فَقَالَ: قُلْ: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ !
فَلَمَّا أَصْبَحْتُ قَصَصْتُهَا عَلَی رَسُولِ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ فَقَالَ لِی: یَا عَلِیُّ ! عُلِّمْتَ الاِسْمَ الاعْظَمَ ! فَکَانَ عَلَی لِسَانِی یَوْمَ بَدْرٍ .
وَ إنَّ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَرَ: قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ . فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ ، اغْفِرْلِی وَ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ !
«من حضرت خضر علیه السّلام را در خواب ، یک شب مانده به غزوۀ بدر دیدم ، و به او گفتم: چیزی به من تعلیم نما تا بدان چیز بر دشمنان ظفر یابم !
خضر گفت: بگو: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ ! (ای هُویّت مطلقۀ عامّه ! ای کسیکه هویّتی در عالمْ وجود ندارد بجز هویّت او!)
چون شب را به صبح آوردم آن رؤیا را بر رسول خدا صلّی الله علیه وآله حکایت کردم . رسول خدا به من گفت: ای علیّ ! این اسم اعظم حقّ است که به تو تعلیم شده است ! و آن ذکر بر زبان من در روز معرکۀ بدر جاری بود .
و أمیرالمؤمنین علیه السّلام سورۀ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ را قرائت کرد ، و چون فارغ شد گفت: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ ! (ای هویّت مطلقۀ عامّه ! ای کسیکه هویّتی در عالم وجود ندارد بجز هویّت او!) غفرانت را شامل حالم بفرما! و مرا بر گروه کافران پیروزی ده!»
و در «نهج البلاغة» آمده است:
الاحَدُ لَا بِتَأْوِیلِ عَدَدٍ !
«او دارای صفت احدیّت است؛نه واحدیّت و یگانگی که واحد عددی بوده باشد.»
روایات وارده در تفسیر معنی « صَمَد »
و در «اصول کافی» با إسناد خود از داود بن قاسم جعفری روایت است که گفت: من بحضرت امام محمّد تقی أبوجعفر ثانی علیه السّلام گفتم: صَمَد چیست ؟!
قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: السَّیِّدُ الْمَصْمُودُ إلَیْهِ فِی الْقَلِیلِ وَ الْکَثِیرِ
«حضرت امام علیه السّلام فرمود: آن سیّد و سالاری که مردم در جمیع حوائجشان خواه کم باشد و خواه بسیار بدو رجوع میکنند.»
علاّمه میفرماید: و من میگویم: در تفسیر لفظ صمد معانی دگری نیز وجود دارد که از ایشان علیهم السّلام روایت شده است:
فَعَنِ الْبَاقِرِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: الصَّمَدُ السَّیِّدُ الْمُطَاعُ الَّذِی لَیْسَ فَوْقَهُ ءَامِرٌ وَ نَاهٍ .
وَ عَنِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: الصَّمَدُ الَّذی لَا جَوْفَ لَهُ . وَ الصَّمَدُ الَّذِی لَا یَنَامُ . وَ الصَّمَدُ الَّذِی لَمْ یَزَلْ وَ لَا یَزَالُ . وَ عَنِ السَّجَّادِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: الصَّمَدُ الَّذِی إذَا أَرَادَ شَیْئًا قَالَ لَهُ: کُنْ فَیَکُونُ . وَ الصَّمَدُ الَّذِی أَبْدَعَ الاشْیَآءَ فَخَلَقَهَا أَضْدَادًا وَ أَشْکَالاً وَ أَزْوَاجًا . وَ تَفَرَّدَ بِالْوَحْدَةِ بِلَا ضِدٍّ وَ لَا شَکْلٍ وَ لَا مِثْلٍ وَ لَا نِدٍّ .
«از حضرت امام باقر علیه السّلام روایت است که فرمود: معنی صمد عبارت است از سیّد و سالاری که مورد اطاعت است . آنکه بالا دست او هیچ امر کننده و نهی کنندهای وجود ندارد .
و از حضرت امام حسین سیّد الشّهداء علیه السّلام روایت است که فرمود: معنی صمد آن چیزی است که جوف ندارد . و صمد آن کسی است که خواب نمیکند . و صمد آن کسی است که از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود .
و از حضرت امام سجّاد علیه السّلام روایت است که فرمود: صمد آن کس است که چون بخواهد چیزی هست بشود به آن میگوید: بشو ! و آن چیز میشود . و صمد آن کس است که اشیاء را ابداع کرده است ، و آنرا بصورت أضداد و أشکال و أزواج آفریده است . و متفرّد به یگانگی و وحدت گشته است در حالیکه نه ضدّی دارد و نه شکلی و نه مثلی و نه نِدّی.»
و اصل در معنی صَمَد همانست که ما آنرا از حضرت امام محمّد تقی أبوجعفر ثانی علیه السّلام نقل نمودیم . زیرا در معنی لغوی و مادّۀ آن معنی قصد کردن لحاظ گردیده است . بنابراین ، معانی مختلفهای که از ائمّه علیهمالسّلام روایت شده است عبارت است از تفسیر به لازم معنی ، بجهت آنکه آن معانی مذکوره عبارت میباشد از لوازم بودن خدای تعالی مقصد و مقصودی که تمام اشیاء در تمام نیازمندیهایشان به او رجوع مینمایند . پس جمیع مخلوقات و موجودات بازگشتشان به سوی اوست بدون آنکه در خود او حاجتی وجود داشته باشد .
و در کتاب «توحید» صدوق از وَهَب بن وَهَب قُرَشیّ از حضرت امام جعفر صادق از پدرانش علیهم السّلام روایت است که اهل بصره نامهای بحضرت امام حسین بن علیّ علیهما السّلام نوشته و از وی از معنی «صمد» سؤال کرده بودند؛حضرت به آنان مکتوبی مرقوم داشتند:
بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ .
أَمَّا بَعْدُ فَلَا تَخُوضُوا فِی الْقُرْءَانِ وَ لَا تُجَادِلُوا فِیهِ وَ لَا تَتَکَلَّمُوا فِیهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ ! فَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّی رَسُولَ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ یَقُولُ: مَنْ قَالَ فِی الْقُرْءَانِ بِغَیْرِ عِلْمٍ فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ . وَ إنَّ اللَهَ سُبْحَانَهُ فَسَّرَ الصَّمَدَ فَقَالَ: اللَهُ أَحَدٌ * اللَهُ الصَّمَدُ ، ثُمَّ فَسَّرَهُ فَقَالَ: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ .
«به اسم خداوند که دارای صفت رحمانیّت و رحیمیّت است . أمّا بَعدُ ، شما در قرآن به خودی خود خوض نکرده عمیق نشوید ، و در کلمات قرآن با یکدیگر به جدال برنخیزید ، و در پیدایش معانی آن بدون علم و درایت سخن مگوئید . بجهت آنکه من از جدّم رسول اکرم صلّی الله علیه وآله شنیدم که میگفت: کسی که در قرآن به غیر علم سخنی بگوید ، پس فرض است که نشیمنگاه خود را از آتش اتّخاذ کند . و خداوند سبحانه خودش کلمۀ صمد را تفسیر نموده است ، آنجا که گفته است: اللَهُ أَحَدٌ * اللَهُ الصَّمَد ُ و سپس صمد را تفسیر کرده و گفته است:لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُنْ لَّهُ کُفُوًا أَحَد ٌ . (نزائیده است و زائیده نشده است ، و هیچکس برای او شریک و همتا نیست.)»
و أیضاً در «توحید» صدوق با إسناد خود به ابن أبی عُمیر از حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت کرده است که او گفت:
وَ اعْلَمْ أَنّ اللَهَ تَعَالَی وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ یَلِدْ فَیُورَثَ وَ لَمْ یُولَدْ فَیُشَارَکَ
«و بدان که خدای تعالی واحد است ، احد است ، صمد است ، نزائیده است تا وارثی برایش باشد ، و زائیده نگشته است تا شریکی برای او بوده باشد!»
و نیز در «توحید» صدوق وارد است که در خطبۀ دیگری که از أمیرالمؤمنین علیّ بن أبیطالب علیه السّلام نقل نموده است آن حضرت فرموده است:
الَّذِی لَمْ یُولَدْ فَیَکُونَ فِی الْعِزِّ مُشَارَکًا، وَ لَمْ یَلِدْ فَیَکُونَ مَوْرُوثًا هَالِکًا .
«آن کس است که از دیگری متولّد نگشته است تا اینکه در عزّت مشارِک با غیرش بوده باشد ، و تولّد نکرده است تا اینکه خودش موروثِ مرده (ارث برده شدۀ از بین رفته) بوده باشد.»
و نیز در «توحید» صدوق در خطبهای از آنحضرت علیه السّلام آورده است که:
تَعَالَی أَنْ یَکُونَ لَهُ کُفْوٌ فَیُشْبِهَ بِهِ
«بلند مقام و عالی درجه است از آنکه برای وی شریکی باشد تا آن شریک با او مشابهت داشته باشد.»
علاّمه (قدّه) میفرماید: در این باره از معانی متقدّمه روایات دیگری نیز وارد شده است. [۲۲۰]
غزل شیوای فیض کاشانی در « لا إلَه إلا الله »
عالِم بیبدیل در میان عالم تشیّع در جامعیّت نسبت به جمیع علوم [۲۲۱] مرحوم ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی ، غزلی بسیار آبدار و شیوا سروده است که به لا إلَهَ إلاّ اللَهُ ختم میگردد . چون حاوی جمیع معانی تفسیریّۀ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَد ٌ است ولیکن با رموز عارفانۀ مختصّ به اهل دل و ارباب عرفان ، چه نیکوست ما آنرا بالمناسبه در اینجا بازگو نمائیم:
سکینۀ دل و جان لا إله إلاّ الله
نتیجۀ دو جهان لا إله إلاّ الله
زبان حال و مقام همه جهان گوید
به آشکار و نهان لا إله إلاّ الله
به گوش جان رسدم این سخن به هر لحظه
ز جزو جزو جهان لا إله إلاّ اللـه
ز شوق دوست به بانگ بلند میگوید
همه زمین و زمان لا إله إلاّ اللـه
تو گوش باش که تا بشنوی ز هر ذرّه
چو آفتابْ عِیان لا إله إلاّ اللـه
همین نه مؤمن توحید میکند بشنو
ز سـومـنات مـغـان لا إله إلاّ اللـه
نوشتهاند به گرد عذار مغبچگان
به خطّ سبز عیان لا إله إلاّ اللـه
جمال و زیب بتان ، غمزههای معشوقان
به رمز کرد بیان لا إله إلاّ اللـه
به گلستان گذری کن به برگ گل بنگر
ز رنگ و بوی بخوان لا إله إلاّ اللـه
به باغ بنگر و آثار را تماشا کن
شـنو ز سروِ روان لا إله إلاّ اللـه
گذر به کوه بکن یا برو به دریا بار
شنو ز گوهر و کان لا إله إلاّ اللـه
به بَرُّ و بَحر گذر کن به خشک وتر بنگر
شـنو ز ایـن و ز آن لا إله إلاّ اللـه
به گوش و هوش تو آید به هر طرف که روی
اگر چـنین و چنان لا إله إلاّ اللـه
بِکَن تو پنبۀ غفلت ز گوش و پس بشنو
ز نطق خرد و کلان لا إله إلاّ اللـه
به فکر «وَحدتِ هُو» رو به نالۀ بم و زیر
بر آر از ته جـان لا إله إلاّ اللـه
همین نه ورد زبان کن ، ز جان و دل میگوی
به ناله و به فغان لا إله إلاّ اللـه
سرود اهل معاصی است نغمۀ دف و چنگ
سـرود مـتّقیان لا إله إلاّ اللـه
سحر ز هاتف غیبم ندا بگوش آمد
که أیُّها الثَّقَلان لا إله إلاّ الله
میان صوفی و پیر مغان سخن میرفت
چه گفت پیر مغان ؟ لا إله إلاّ اللــه
ز پیر میکده کردم سؤالی از توحید
به باده گفت بدان لا إله إلاّ اللـه
به گفتن دل و جان فیض اقتصار مکن
بگو به نطق و زبان لا إله إلاّ اللـه [۲۲۲]
اینک که للّه الحمد و له المنّه به شناسنامۀ حضرت حقّ تعالی شأنه العزیز با درایت مقدار مختصری از سورۀ توحید آشنا شدیم ، لازم است بحثی کوتاه در کیفیّت شناسائی وی از راه عقل و اندیشه ، و یا از راه شهود و وجدان بنمائیم تا مسیر هر یک از این دو طریق و مقدار کاربرد هر یک از آنها جداگانه مشخّص و معلوم گردد:
راه خدا شناسی ، از برهان و طریق عقل و فلسفه
بعضی را عقیده بر آنستکه باید انسان برای عرفان و شناسائی حضرت حقّ متعال ، از طریق اندیشه و تفکّر پیش برود . در موجودات فکر نماید ، و بر اساس برهان مقدّماتی را بچیند و خدا را بیابد . این مکتب ، مکتب ادراک است . مقدّمات معلومۀ ضروریّه را انسان بر میدارد و با هم ترکیب میکند و نتیجه میگیرد . آن نتیجه ، شناسائی خداوند است از راه تفکیر و اندیشه و تعقّل .
مثلاً میگوئیم: این عالَم متغیّر است ، و چون متغیّر است حادث است . زیرا هر موجودی که در ذات خود ثابت نباشد نمیتواند قِدمَت داشته باشد . بنابراین این عالم هم که یکی از افراد کبرای کلّی و قضیّۀ کلّیّه میباشد ، حتماً حادث خواهد بود .
حادث ، مُحْدِث میخواهد . متغیّر متحرّک نیاز به مُغیِّر مُحرِّک دارد؛پس یک موجود قدیم ازلی مُغیِّر مُحرِّک باید وجود داشته باشد تا این سلسله موجودات متغیّرۀ متحرّکۀ حادثۀ ممکنه بدان بستگی و پیوند داشته باشند .
مواجهۀ حضرت إبراهیم علیه السّلام با قومش از طریقۀ بحث عقلی
همانطور که حضرت إبراهیم علیهالسّلام بدینطریق مواجه با قومش شد:
قَالَ أَفَرَءَیْتُمْ مَّا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُمُ الاقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِّیٓ إِلَّا رَبَّ الْعَـٰلَمِینَ . الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ * وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ . وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ * وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ . وَ الَّذِیٓ أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیٓـَتِی یَوْمَ الدِّینِ .
رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّـٰلِحِینَ . وَ اجْعَل لِّی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الاخِرِینَ * وَ اجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ * وَ اغْفِرْ لاِبِیٓ إِنَّهُ و کَانَ مِنَ الضَّآلِّینَ . وَ لَا تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ * یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَی اللَهَ بِقَلْبٍ سَلِیم ٍ [۲۲۳] .
«إبراهیم گفت: شما به من خبر دهید که آنچه را که عادتتان بر پرستش آنها بوده است: پرستش شما و پدران شما که از سابق الایّام مقدّم بر شما بودهاند (آیا میتوانند به شما سخنی را بشنوایانند هنگامیکه آنها را صدا میزنید ، یا منفعتی و یا مضرّتی به شما برسانند؟!).
تحقیقاً آنها دشمنان من هستند مگر پروردگار عالمیان (که او دشمن من نیست) .
او آن کس است که بَدْواً مرا به لباس هستی خلعت بخشید ، و پس از آن مرا در راه کمال و رشد و فعلیّت هدایت کرد . و او آن کس است که مرا از خوراکیها و آشامیدنیها برخوردار میکند .
و او آن کس است که چون من مریض گردم ، او مرا شفا عطا مینماید . و او آن کس است که مرا میمیراند و سپس مرا زنده میگرداند .
و او آن کس است که من بدو امید بستهام تا در روز پاداش و مکافات اعمال ، از خَطیّه و گناه من گذشت نماید .
بار پروردگار من ! از تو تقاضا دارم که به من حُکْم مرحمت فرمائی ، و مرا به صالحین درگاهت و آستانت ملحق بنمائی !
و در میان گروه آخِرین (پسینیان) به من زبان راست و لسان صدق عنایت کنی ! و مرا از میراث برندگان بهشت نعیمت قرار بدهی ! و غفرانت را شامل حال عمویم آزر بنمائی که او از زمرۀ گمراهان میباشد .
و مرا در روزیکه مردم (برای حساب و کتاب ، و ثواب و عقاب ، و بهشت و دوزخ) برانگیخته میشوند مورد خِزْی و خِذلان و شرمندگی و سرافکندگی از مقامت قرار ندهی؛در آنروزی که نه مالی به انسان سود میرساند و نه پسرانی، مگر آن کس که در حضور خداوند با قلب سلیم وارد گردد.»
این مواجهۀ حضرت إبراهیم علیه السّلام با قومش ، مواجهۀ با دلیل و برهان است که اوّلاً میگوید: خدایانی را که شما میپرستید سزاوار اُلوهیّت نمیباشند زیرا در وقت صدا زدن گفتارتان را نمیشنوند ، و به شما منفعت و ضرری نمیرسانند .
بنابراین پرستش آنها نه تنها فائدهای ندارد بلکه زیانبخش میباشد ، و در هالۀ دشمن که راه انسان را به خدا مسدود مینماید جلوهگر میشوند .
و ثانیاً آن خدائی که با من دشمنی و عداوت نمیورزد ، ربّ العالَمین و پروردگار جهانیان است؛زیرا تمام انواع و اقسام خدمتها و محبّتها و رحمتها و منّتها را بر من نموده است:
او مرا خلق فرموده ، و در راه کمال سیر داده است . و غذا و شراب من بدست اوست . و شفای امراض من از ناحیۀ اوست . و میرانیدن و سپس زندگانی جاویدان بخشیدن به قدرت اوست . امید غفران و بخشش خطاهایم به سوی اوست .
و ثالثاً دعاهای مرا که میکنم میشنود و اجابت میفرماید . من از او تقاضای عطای حُکْم دارم ، و درخواست لحوق به صالحین را مینمایم . و از او میخواهم تا به من لسان صدق و زبان راستین و کلمۀ حقّ در میان پاکان و مقرّبان و مخلَصان از بازپسماندگان عنایت نماید . و مرا در جنّت ولایت که بهشت نعیم است به عنوان بهره ومیراث سکنی دهد . و رابعاً همچنین از او میخواهم که از گناه عمویم درگذرد ، چرا که وی از گمراهان است ، و مغفرت با وجود آنچه را که به شمار آوردم فقط بدست اوست .
تمام سخنان إبراهیم در این جملات منطوی بر صغری و کبرای قضایای برهانی است که هم خودش بدان معتقد است و هم طائفه و قومش را با این برهان دعوت به خدای تعالی میکند .
ما میگوئیم: بر اساس حساب احتمالات ، کوچکترین ذرّه از ذرّات عالم نمیتواند خود بخود بوجود آمده باشد . آیا ما میتوانیم احتمال بدهیم ولو در یک میلیون احتمال ، یک احتمال که صفحات این قرآن کریم را که در برابرمان میگذاریم و تلاوت مینمائیم خود بخود بدین طرز و کیفیّت قرار گرفته باشد ؟!
بگذریم از اصل ورقهای آن که از پنبه یا چوب یا الیاف دیگری که بوجود آمده است خود بخود موجود نگشته است؛بلکه از دانههای تخم پنبه ، یا تخم درخت و یا تنیدۀ آب دهان کرم ابریشم و غیرها بوده و سپس بصورت قُزِ پنبه و یا چوب تنۀ درخت و یا ابریشم بدست آمده از پیلۀ کرم و أمثالها بوده؛آنگاه خمیر شده و در کارگاه رفته و بصورت ورقهائی درآمده ، و آنگاه بریده شده و برای طبع آماده گردیده است؛که با دقّت برای هر یک از این اعمال خلائقی لاتُعَدُّ و لا تُحْصَی دست اندر کار بودهاند ، و احتمال تصادف و اتّفاق در یک واحد از آنها درست نمیباشد تا چه رسد به این تعدادی که غیر از علاّم الغیوب حَصر و عَدّشان برای احدی امکان پذیر نیست .
از همۀ اینها اگر بگذریم ، و از طبع آن و قرار گرفتن حروف هم که بگذریم که احتمال صدفه و بخت در آنها دیوانگی است ، از همۀ اینها و امثال اینها که بگذریم فقط نگاه به همین صحّافی آن کنیم که صفحات بطور منظّم و مرتّب روی هم چیده شده است ، از صفحۀ اوّل تا صفحۀ آخر که مثلاً حدود ششصد صفحه است ، آیا احتمال میدهیم که چون این قرآن از تحت طبع بیرون آمد و در کنار انبار آن مطبعه قرار گرفت ، ناگهان خودبخود صفحۀ اوّل بطور عمودی نه افقی ، و بطور صحیح نه غلط که مثلاً پشت و رو واقع شود ، آمد و در جانب راست قرار گرفت . سپس باز بطور اتّفاق ورق دوّم به همین منوال پهلوی آن واقع شد . مدّتی گذشت تا بادی وزید و اتّفاقاً ورقۀ سوّم را درست در کنار ورقۀ دوّم نهاد .
سپس بادهای مختلف و متناوبی به وزش درآمدند و مقدار بسیاری از صفحات را مرتّباً در جنب آنها قرار دادند . بعد از آن بواسطۀ زلزله و زمین لرزه مقداری دیگر از آن صفحات بطور منظّم ملحق به صفحات نخستین گشت . و به همین منهاج امور متفاوتی تحقّق پذیرفت تا صفحۀ آخرین قرآن به اوّلین آن ، و لاحقین آن به سابقین آن متّصل گردید .
و سپس جلدی هم خود بخود در این مسیر آمده ، و نخ و سوزنی از لای سقف انبار به زیر افتاده ، و مشغول دوختن اوراق بدین ترتیب شدند تا قرآنی کامل بدینصورت در مرأی و مشهد ما قرار گرفت . فعلاً در صدد نیستیم تا به حساب احتمالات ، بُعدِ اینگونه اتّفاق را بیان کنیم؛و گرنه میدیدید که در بعضی از صورتها حساب یک میلیون یا یک میلیارد احتمال نیست که واقعۀ مفروضۀ ما یکی از آن اعداد بوده باشد ، بلکه اگر یک عدد ۱ (یک) بر روی کرۀ زمین بگذارید و جلوی آن مرتّباً عدد ۰ (صفر) را بچینید تا به کرۀ ماه برسد ، احتمال وقوع حادثهای از حوادث ، عدد ۱ از میان این عدد بزرگ خواهد بود .
باری ، این یک طریقۀ استدلال و برهان بر عدم تصادفی بودن کائنات است که از معلول پی به وجود علّت میبریم . و از مقدّمات معلومه پی به مجهولات .
این برهان را « برهان إنّ » گویند
در استدلال بر واجب الوجود و لوازم و آثارش ، باید این برهان به قدری قوی باشد که به تمام صفات و اسماء و افعال حقّ تعالی برسد و کیفیّت احاطه و سیطره و عدم تناهی آنها را نشان دهد .
این طریق استدلال طریقی است صحیح و به نتیجه میرساند ، مگر آنکه یکی از مقدّمات برهان آن غلط باشد ، در آنصورت نتیجۀ برهان غلط است . زیرا نتیجه تابع «أخَسّ مُقدَّمتَین» میباشد و صحیح بودن یک مقدّمه آنرا صحیح نمیکند . لهذا اگر مقدّمۀ دیگرش غلط باشد نتیجۀ برهان غلط خواهد شد .
برهان عبارتست از چیدن مقدّمات و از آن استنتاج نتیجه نمودن . بعینه مانند علم ریاضی و حساب و هندسه میماند: ۴ = ۲ * ۲ . این ، قاعدۀ لایتغیّر و لایتبدّل است .
دو مثلّث که در دو ضلع و زاویۀ بینهما ، و یا در دو زاویه و ضلع بینهما، و یا در سه ضلع با هم مساوی باشند ، مساوی خواهند بود . کسی نمیتواند منکر آن گردد . اگر کسی بخواهد انکار کند میگویند: بیا؛این قلم و کاغذ !
علوم ریاضی بر اساس عدد استوار است ، و سیری دارد که قابل انکار نیست . زیرا نتائج بَعدیّه ، نتیجۀ نتائج مسائل قبلیّه است و بر آن سوار است . زنجیرهای شکل پیش میرود .
علوم فلسفی نیز همینطور است . یک مقدّمه برای ما میچینند و یک مقدّمه نیز بر آن ضمیمه میکنند و نتیجه میگیرند . و راه تشخیص مقدّمۀ صحیحه را از غیر صحیحه نشان میدهند .
حالا اگر در یک مسأله ، مقدّمۀ نادرستی را بنهیم و نتیجۀ باطل بدست آوریم گناه علم نیست؛گناه ماست . و خود این علم جلوگیر ماست .
بنا بر آنچه گفته شد ، روشن است که اگر انسان در الهیّات ، با فلسفه و حکمت پیش برود خوب ادراک میکند که واقعاً در عالم وجود ، خداست و بس. خدا بصیر است ، سمیع است ، علیم است ، حیّ و قادر است . بصر و سمع و علم و حیات و قدرتش بینهایت است . ذاتش بینهایت است . احاطه بر جمیع موجودات دارد . عالم را خلقت نموده است . عالم با وی ربط دارد . او با عالم است . ذرّهای از نظر خدا پنهان نمیباشد . به ثبوت میرساند که:
إِنَّ اللَهَ لَا یَخْفَی' عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الارْضِ وَ لَا فِی السَّمَآء [۲۲۴] .
«تحقیقاً چیزی از نظر خداوند پنهان نمیباشد ، نه در زمین و نه در آسمان.»
و آنکه: وَ مَا یَعْزُبُ عَن رَّبِّکَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِی الارْضِ وَ لَا فِی السَّمَآءِ وَ لآ أَصْغَرَ مِن ذَ 'لِکَ وَ لَا أَکْبَرَ إِلَّا فِی کِتَـٰبٍ مُّبِین ٍ [۲۲۵] .
«و مخفی نمیشود از پروردگار تو ، به قدر سنگینی وزن یک ذرّه در زمین و نه در آسمان ، و نه کوچکتر از ذرّه و نه بزرگتر از آن؛مگر آنکه در کتاب مبین خداوند موجود است!»
دنباله متن
پاورقی
[۲۱۷] ـ در تفسیر «بیان السّعادة» طبع رحلی سنگی ، ص ۳۲۷ راجع به لفظ هُوَ گوید: آن ضمیر شأن است و یا ضمیری است که با آن اشاره میشود به مقام غیب ، چون آن مقام در اذهان دارای تعیّن میباشد و یا ادّعای تعیّن آن شده است . و یا «هو» عَلم است و اسم است برای مقام غیب . و بنابر این دو احتمال اخیر ، لفظ اللَه ُ یا بدل و یا عطف بیان است از آن و یا خبر است و یا مبتدای دوّم است که لفظ أَحَدٌ خبر او بوده باشد و جمله ، خبر هُوَ است . و عدم ذکر ضمیر عائد بواسطۀ آنستکه مبتدا در معنی تکرار شده است . و لفظ أَحَدٌ یا خبر است و یا خبر بعد از خبر. [۲۱۸] ـ در تفسیر «بیان السّعادة» ص ۳۲۸ در ضمن بیان روایات وارده در معنی کلمۀ ا لصَّمَد ُ گوید: از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت است که جماعتی از فلسطین بر حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام وارد شدند و از مسائلی سؤال نمودند و حضرت جواب فرمود . پس از کلمۀ صمد پرسیدند و حضرت بطور تفصیل جواب مشروح و مبیّنی را بیان کرد و در پایان آن فرمود: لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمیَ الَّذی ءَاتانیَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ حَمَلَةً لَنَشَرْتُ التَّوْحیدَ وَ الإسْلامَ وَ الإیمانَ وَالدّینَ وَ الشَّرآئِعَ مِنَ الصَّمَدِ ! وَ کَیْفَ لی بِذَلِکَ وَ لَمْ یَجِدْ جَدّی أمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ حَمَلَةً لِعِلْمِهِ ، حَتَّی کانَ یَتَنَفَّسُ الصُّعَدآءَ وَ یَقولُ عَلَی الْمِنْبَرِ: سَلونی قَبْلَ أنْ تَفْقِدونی ، فَإنَّ بَیْنَ الْجَوانِحِ مِنّی عِلْمًا جَمًّا ! هاهِ هاهِ ! ألا لا أجِدُ مَنْ یَحْمِلُهُ ! ألا وَ إنّی عَلَیْکُمْ مِنَ اللَهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ؛ فَلَاتَتَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئسُوا مِنَ الآخِرَةِ کَمَا یَئِسَ الْکُفَّارُ مِنْ أَصْحَـٰبِ الْقُبُور «اگر من مییافتم برای علمی که خداوند عزّوجلّ به من عطا نموده است کسانی را که بتوانند آنرا فرا گیرند ، تحقیقاً من توحید و اسلام و ایمان و دین و شرایع را فقط از کلمۀ الصّمد منتشر مینمودم ! و امّا چگونه من این کار را انجام دهم در حالیکه جدّم أمیرالمؤمنین علیه السّلام نیافت افرادی را که بتوانند حاملین علم او باشند؛و لهذا بر بالای منبر ـ در حالیکه از اندوه و غصّه نفسی عمیق میکشید ـ میگفت: از من آنچه را که میخواهید بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید ! بجهت آنکه در میان اضلاع و دندههای سینۀ من بقدری علم جمع شده و انباشته گشته است که غیر از خدا کسی نداند ! آه ! آه ! آگاه باشید که من برای فراگیری آن ، حاملینی را پیدا نمینمایم ! آگاه باشید که من از جانب خدا بر شما حجّت بالغه هستم؛بنابراین ولایت کسانی را که خداوند بر آنان غضب کرده است اتّخاذ نکنید ! ایشان گروهی هستند که مانند کافرانِ مرده و در میان گورها گذارده شده ، از آخرت و لقای خداوند مأیوس میباشند!» [ ۲۱۹ ] ـ آیۀ ۳ ، از سورۀ ۷۲ : الجنّ: وَ أَنَّهُ تَعَـالَی' جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَـٰحِبَةً وَ لَا وَلَدًا . «(جماعتی از جنّیان گفتند:) و تحقیقاً بلند مرتبه است حَظّ و نصیب پروردگار ما . او برای خود نه زنی و نه فرزندی را نگزیده است.» [۲۲۰] ـ «المیزان فی تفسیر القرءان» ج ۲۰ ، ص ۵۴۳ تا ص ۵۴۸ ، تفسیر سورۀ إخلاص [۲۲۱] ـ این گفتار از حضرت علاّمه است که آنرا حقیر در کتاب «مهر تابان» در ص ۲۶ از طبع أوّل ، (و ص ۴۳ از طبع دوّم) نقل نمودهام . [۲۲۲] ـ «کلّیّات اشعار مولانا فیض کاشانی» با مقدّمه و مقابلۀ محمّد پیمان ، ص ۳۷۲ [۲۲۳] ـ آیات ۷۵ تا ۸۹ ، از سورۀ ۲۶ : الشّعرآء [۲۲۴] ـ آیۀ ۵ ، از سورۀ ۳ : ءَال عمران [۲۲۵] ـ ذیل آیۀ ۶۱ ، از سورۀ ۱۰ : یونس
بزرگان علمای الهیّ با براهین فلسفی و حِکمی ، در راه اثبات توحید مبارزه نمودهاند
زحمات حکمای اسلام برای تعلیم علوم معقول
بزرگان از علماء الهیّون ، با روش فلسفی و براهین حِکَمی که بر دعائم منطقیّه استوار است استدلال و اثبات ذات غایة الغایات و مبدأ المبادی را کردهاند . خیلی زحمت کشیدند ، رنج بردند ، بیداریها و ریاضتها و مرارتها را متحمّل گشتند ، عمرها را در این راه مصرف کردند .
بزرگانی آمدهاند و با مُلحدین و جاحدین و مادّییّن و طبیعیّین و شکّاکین و سوفَسطائِیّین در هر زمانی مبارزهها نمودند تا با براهین فلسفی ، توحید حقّ را به عالم اثبات نمودند؛و الاّ شرک و بتپرستی دنیا را گرفته بود .
أفلاطون ، أرسطو ، بُقراط ، سُقراط ، اینها همه از بزرگان علمای الهی هستند . بوعلی سینا ، فارابی [۲۲۶] ، خواجه نصیر الدّین طوسی ، حکیم ملاّ صدرای
ص ۲۸۲ ( ادامه پاورقی) شیرازی أعلی الله مقامهم خیلی زحمت کشیدند ، بسیار تحمّل مصائب و مشکلات را نمودهاند .
مگر سیراکوس را در عصر قدیم حاکم پست و فرومایهای به نام دیونیسوس نبود که امر نمود تا افلاطون حکیم را مانند غلامان در بازار بفروشند؟ تا اینکه یکی از صدیقانش فدیه و قیمت او را ردّ کرد تا به حرّیّت خود بازگشت نمود . و سپس بعد از او پسرش دیونیوس صغیر که بجای پدر نشست باز تصمیم بر آن گرفت که بلائی بر سر افلاطون آورد که موجب عبرت زمانه گردد یعنی این فیلسوف جلیل را تنکیل [۲۲۷] کند ، فیلسوف برای بار دوّم نجات یافت . باز برای مرتبۀ سوّم ارادۀ جدّی بر قتل او گرفت ، در این بار هم با طریق شگفتآوری بواسطۀ یکی از شاگردان با اخلاصش نجات یافت . [۲۲۸]
مگر بوعلی سینا را تکفیر نکردند ، و او در پاسخ این رباعی را نسرود ؟
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود در دهر چو من یکی و آنهم کافِر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود [۲۲۹]
مگر استاد بشر و عقل حادیعشر خواجه نصیر الدّین طوسی نگفت:
نِظام بینظام ار کافرم
خواند چراغ کذب را نبود فروغی
مسلمان خوانمش زیرا که نبود
مکافات دروغی جز دروغی [۲۳۰]
مگر یگانه منجی دین و علم و حقیقت را از گرداب مهلک ضلالتهای وارده در شریعت: ملاّ صدرا را بارها تکفیر و تا آخر عمر در به در نکردند ؟ [۲۳۱]
مگر یگانه عالم جامع و بارع و فقیه و عارف ارزشمند دوران ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی را تکفیر نکردند؛و ملاّ محمّد طاهر قمیّ برای توبه و اعتذار با پای پیاده از قم به کاشان حرکت نکرد و دَرِ خانۀ او را یکسره نکوفت و به وی نگفت: یا مُحْسِنُ قَدْ أتاکَ الْمُسیٓءُ ؟! [۲۳۲]
مگر عالم فقیه و عارف وارف و حکیم مدرّس «أسفار» و «شفا» را در نجف اشرف یعنی مرحوم سیّد حسن اصفهانی که از اعلا درجه شاگردان دلسوخته و وارسته و مریدان سرسخت و دلباختۀ آیت حقّ و سند عرفان و ولایت حقّۀ الهیّۀ مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی بوده است ، مرجع تقلید مطلق وقت آیة الله عظمی آقا سیّد أبوالحسن اصفهانی فقط به جرم تدریس معقول و حوزۀ رسمی اخلاق و عرفان؛از نجف به مَسقَط ، غریباً وحیداً مُضطَهِداً بیرون نکرد ؟ و تا امروز که امروز است نجف را فاقد علوم معقول و حوزههای رسمی معارف و اخلاق و حکمت و فلسفه ننمود ؟ و آن نجف گرم و با طراوت را به حالت امروز که مشاهده میکنید به خشکی و سردی و عدم رشد معقولات ننشانید ؟!
مگر یگانه حکیم و فقیه و مفسّر و اهل حدیث و خبر و درایت ، استاد ارجمندمان آیت مطلق حقّ در عصر ، و شاید تا مدّتی بعد در أعصار آینده: علاّمه آیة الله حاج سیّد محمّد حسین طباطبائی أعلی الله مقامه الشّریف که به اعتراف مخالف و مؤالف ، دوست و دشمن ، دارای فکری عمیق و مغزی بیدار ، و حامیای فرید برای اسلام و تشیّع بود؛فقط به جرم دعوت به خدا و به حقّ و إعراض از زخارف مادّیّه و شهویّۀ دنیا پرستان و کاسه لیسان ، و برداشتن گامهای راستین و استوار برای تربیت طلاّب و تفهیم و تعلیم علوم حقّۀ انسانیّه با آنهمه مشکلات روبرو نشد ؟ تا جائیکه باید بفرماید:
« این مشروطیّت و آزادی و غرب گرائی و بیدینی و لااُبالیگری که از جانب کفّار برای ما سوقات آمده است ، این ثمره را داشت که دیگر درویشکشی منسوخ شد ، و گفتار عرفانی و توحیدی ، آزادی نسبی یافته است . و گرنه شما میدیدید امروز هم همان اتّهامات و قتل و غارتها و به دار آویختنها برای سالکین راه خدا وجود داشت! » [۲۳۳]
بالجمله حکمای اسلام بسیار رنج برده و متحمّل بارهای سنگین و طاقتفرسا شدهاند و خیلی راه را نزدیک نمودهاند ، و خصوصیّات مکتب توحید را پایهگذاری کردهاند .
اینها همه درست است و علم است . غیر از فرضیّه است که انسان یکروز به عنوان مقدّمه در قیاس مینهد و بر اساس آن مطلبی را به ثبوت میرساند و فردا فرضیّه عوض میشود و نتیجه در قیاس خراب میگردد . این گناه علم نیست . خرابی از باطل درآمدن فرضیّه میباشد . و الاّ آنچه مربوط به فرضیّهها نیست و داخل علم فلسفه محسوب میگردد ، چه افلاطون و ارِسطاطالیس آورده باشند و چه بوعلی و فارابی و بهمنیار و ابن رُشد و صدرالدّین شیرازی و خواجۀ طوسی، تا امروز ثابت است . و در تحت ابطال و در بوتۀ گداختن و سوزانیدن انکار نمیباشد . این یک مکتب و مَمشَی و مَنهج بود .
مکتب عرفان و شهود از همه مکتبها بالاتر است
این مکتب که بر اساس رؤیت قلبی و مشاهدۀ وجدانی بنا شده است نمیگوید: مکتب حکمت و فلسفه باطل است ، بلکه میگوید: اینجا موطنی است دیگر و مقامی با ارجتر که علوم و واردات آن ، دل میباشد . محلّ علوم حاصلۀ از علم فلسفه و حکمت ذهن است ، جایش مغز c است. و انسان خدا را با این مکتب میشناسد از دور . روی زمین مینشیند و میخواهد به حقیقت خورشید مثلاً اطّلاع حاصل کند ، امواجی را که در آنست ببیند . آری ، وی میبیند امّا در عین غفلت و دوری؛در عین اثر و خصیصه نه در عین واقع و حقیقت .
مکتب فلسفه و حکمت ، جایش مکتب محاسبه و معادله یعنی ذهن است که محلّ تفکّر است .
ادْعُ إِلَی' سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَـٰدِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ . [۲۳۴]
«(ای پیغمبر!) بخوان به سوی راه پروردگارت با حکمت ، و موعظۀ حسنه . و با آنان با طریقهای که از همۀ راهها و طریقهها نیکوتر است به مباحثه و مجادلۀ در گفتار قیام کن !
تحقیقاً پروردگار تو داناتر است به کسیکه از طیّ سبیل او بر کنار شده و به گمراهی درافتاده است؛و او داناتر است به راه یافتگان!»
بحثهای پیغمبر و امامان با کفّار و مخالفان ، همه بر اساس برهان فلسفی بوده است
بحث و دعوت با حکمت ، عبارت است از بحث بر اساس حقائق و واقعیّات؛ و مجادله و مباحثه به طریق أحسن عبارت است از ترتیب قیاسهای منطقی صحیح و استخدام برهان فلسفی ، و دور انداختن اعتباریّات و مغالطات و طریقۀ خطابه و أمثال ذلک . مکتب پیغمبر صلّی الله علیه وآله و أمیرالمؤمنین و بقیّۀ ائمّه علیهم صلواتُ الله و سلامُه أجمعین یک مکتب برهانی قویّ عقلی ، و یک منهاج فلسفی عجیب و غریب بوده است . هر کس بدان رویّه و طریقه آشنا شود میفهمد که بحثهایشان با جمیع مخالفان بر اساس مقدّمات فلسفی بوده است . با استخدام قوای عقلیّه و فکریّه آنان را مُفحَم و منکوب و مغلوب مینمودهاند .
حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام صاحب مکتب و مذهب جعفری، شاگردانی داشت که بر اصل و اساس منطق و استخدام صغری و کبرای صحیح برای استعمال قیاس ، در برابر کفّار و معاندین و مادّیّین و حتّی مخالفین از عامّه آنها را تربیت میفرمود .
هِشام بن حَکَم مکتبها دیده و فلسفه خوانده بود . آنگاه در برابر حضرت چنان مطیع و منقاد میشود؛و حضرت وی را از همان راه برهان منطقی تشیید و تقویت میکنند .
حضرت امام رضا علیه السّلام مباحثاتشان در مبارزه با علمای خارج از اسلام و دانشمندان مسلمان عامّی مسلک ، همه و همه روی پایۀ برهان و عقل بوده است؛نه اینکه به آنها بگویند: قلبت حکایت میکند که خداوند موجود است ، دیگر چه میگوئی ؟!
اگر چنین میفرمود ، آنان میگفتند: قلب شما حکایت میکند ، برای شما مفید است ؟ به ما چه مربوط ؟! کجا دیده شده است که در وقتی ، یک نفر از پیغمبران یا امامان در برخورد با مشرکین و متجاوزین و یا با علمای آنها ، ایشان را به علم وجدانی و شهودی خود احاله دهند و بگویند: چون من ادراک میکنم خدائی هست و من پیامبر او هستم تو هم حتماً باید آنرا قبول کنی ؟! این تحکیم است . و در هر مذهب و مکتب بلکه در میان انسانهای وحشی ، تحکیم مردود است . امّا از راه برهان و منطق ، هر مطلبی مقبول است .
سلسلۀ درسهای حضرت امام صادق علیه السّلام در دورۀ سی سالۀ نشر و درس و تعلیم و تربیت در مدینۀ رسولخدا در باغ شخصی خود ، همه از روی براهین منطقی و ادلّۀ عقلی و مطلبهای مسلّمه و مسائل محکمۀ توحیدیّه بوده است . تا مثل ابن أبی العَوْجاء آن مرد طبیعی مسلک مادّی مذهب میگوید: من در مکتب این مرد خاضعم ، خاشعم ، نمیتوانم لب از لب بگشایم ، و قادر نیستم یک قدم جلو بروم . انسان اگر وجود داشته باشد انحصار در این مرد دارد؛و بقیّه همگی جزء بهائم محسوب میشوند .
البتّه این مکتب لازم است . همۀ علمای اسلام باید به برهان قویّ و منطق راستین و به حکمت الهی و فلسفۀ متعالیه به حدّ أعلا مسلّط باشند تا بتوانند جواب شبهات منکرین و ضالّین و مادّیّین و سوفسطائیّین عصر ما را بدهند؛و در برابر سائر فِرق نیز استوار و قائم باشند . امّا کلام در اینست که آیا این مکتب کافی است یا نه ؟! آیا انسان میتواند آنطور که باید و شاید دل خود را با اُنس خدا آرام کند و اسماء و صفاتش را بشناسد و لمس کند یا نه ؟!
آیا تنها آموختن فلسفه موجب آرامش دل میگردد یا نه ؟! آیا علوم عقلیّۀ تفکیریّه ، بدون استمداد از فیوضات قلبیّۀ ربّانیّه موجب آرامش نفس و خضوع و خشوع وجدانی او در مقابل حقّ و حقّانیّات و واقعیّات و جهان هستی و کاخ عظیمِ أصالت میگردد یا نه ؟!
اگر انسان در مقام عبودیّت خدا نبود ، عبادتی هم انجام نمیداد ، شخصی بود که به فسوق و فجور مبتلا بود ، شرب خمر و قمار هم میکرد؛امّا روی مکتب فلسفه و برهان اثبات خدا میکرد باز هم کافی بود ؟!
ظاهراً بسیاری از دانشمندان انگلیس خداپرست بودهاند . داروین خداپرست بود و معتقد به مسیح علی نبیّنا و آله و علیه السّلام بود . فَلاماریون دانشمند فرانسوی خدا پرست بود و کتابی هم به نام «خدا در طبیعت» (دِیُو دان لاناتُور) نوشته است ، و با پنج دلیل از اصول مسلّمۀ علوم مادّی اثبات میکند که خداوند وجود دارد؛آیا این طریق اعتقاد و اینگونه اثبات کفایت میکند یا نه؟! آیا برای انسان خدا را به مرحلۀ عینیّت در میآورد یا نه ؟! حقّ تعالی شأنه را آنطور که باید و شاید نشان میدهد و ربط آدمی را با حضرتش برقرار میسازد یا نه ؟! فعلاً بحث ما در آنستکه آیا این منهج و منهاج و این رویّه و مکتب کافی است یا نه ؟!
راه عرفان خدا برای انبیاء و اولیاء و ائمّه ، راه شهود و وجدان است
آن مذهب و مکتبی که انبیاء و اولیاء و ائمّه علیهم السّلام پیمودهاند مکتبی است از این مکتب عالیتر و راقیتر و دلنشینتر و آرامش بخشتر . آن مکتب ، مکتب شهود است .
آنگونه طریق سیر و ذهاب به سوی معرفت حقّ متعال میگوید: بالاتر از ذهن ما و برتر از قوای مفکِّرۀ هر انسان اندیشمندی ، یک حسّ دیگری وجود دارد . من نمیدانم اسمش را چه میگذارید؛حسّ ششم یا غیر آن ؟! به هر حال حسّ دیگری در آدمی وجود دارد که وِجدان است ، آنرا قلب و فُؤاد و یا دل و ضمیر میگویند . هرچه بخواهید بگوئید . انسان میبایست با آن حسّ خدا را ادراک کند .
آن حسّ در جمیع افراد بشر موجود میباشد و بسیار قویّ و شدید الاثر است؛ولیکن ابتلاء به مادّیّات ، آرزوهای خسیسه و دَنیّه و بهیمیّه و شیطانیّه ، و خیالات و توجّه به أوهام عالم اعتبار و کثرات ، حجابهائی گشتهاند که کاملاً بر روی آن منطبق شده؛آنرا تاریک و ضعیف نموده و خفه کردهاند .
از اینجاست که بشر نمیتواند از آن حسّ بهرهبرداری کند . اگر در راه عبودیّت حقّ باشد ، طیّ این راه برای وی سهل و آسان میشود .
هر پیامبری که آمده است گفته است: تقوای خدا را پیشه سازید ، و از من اطاعت نمائید ! اتَّقُوا اللَهَ وَ أَطِیعُونِ . در سورۀ مبارکۀ شعراء در چند مورد از لسان چندین پیغمبر خداوند حکایت میکند که به قوم خود گفتند:فَاتَّقُوا اللَهَ وَ أَطِیعُونِ یعنی هر کاری را که من به شما امر کردم باید انجام دهید ، و از هر عملی که شما را بازداشتم باید آنرا ترک کنید؛تا مورد غفران و رحمت حضرت حقّ قرار بگیرید ! نماز بخوانید ! روزه بگیرید ! صدقه بدهید ! امر به معروف و نهی از منکر بنمائید ! در مشکلات پافشاری کنید ! حجِّ بیت الله الحرام بگزارید! جهاد کنید ! چه کنید و چه کنید ! در شبهای سرد زمستان برخیزید و نمازهای نافله بخوانید ! در روزهای گرم تابستان روزۀ مستحبّی بگیرید !
راه اینست ! راه مجاهدۀ با نفس است ! راه جلب رضای حضرت پروردگار و مخالفت امر نفس بَهیمیّۀ سَبُعیّۀ ابلیسیّه میباشد؛تا آن حجاب وجدان ، آن پردهای که روی آن حسّ را مختفی کرده است کمکم ضعیف شود . وقتی ضعیف گشت ، آنچه را که خداوند در دل قرار داده است نورش ظاهر میگردد . فروغ جان افروز آن چراغِ قلب و مصباح باطن هویدا میشود .
همانطور که ما میبینیم بعضی از افراد بشر هستند که قوای ذهنشان کار نمیکند، بالا خانۀ آنها خراب شده، سیمهایشان با هم مخلوط شده است و میخواهند ایشان را به روان شناس رجوع دهند، و یا در تیمارستان بستری سازند؛همچنین بعضی بلکه بسیاری بلکه اغلب افراد بشر هستند که با وجود وجدان ، وجدانشان کار نمیکند . دلشان دارای چراغ است امّا بر روی آن پردۀ تاریکی نهادهاند . باید پرده را برداشت تا نور باطن ظهور کند . باید سر از افق پائین برآورد تا آفتاب أحدیّت طلوع نماید .
خداوند به همۀ افراد بشر از این مصابیح فروزنده و چراغهای تابنده عطا نموده است . حقّ سبحانه و تعالی همۀ افراد را با نور باطن و حقیقت معنی سرشته است . شما خَلیفَة الله میباشید ! یعنی شما انسانید ! قابلیّتی که به شما داده به هیچ موجودی نداده است . ربط و ارتباطی را که با خودش برقرار نموده به هیچ موجودی عنایت ننموده است .
حضرت إبراهیم با بحث فلسفی ، قوم خود را الزام به عرفان شهودی میکند
حضرت إبراهیم خلیل الله، و موسی کلیم الله ، و عیسی روح الله، و محمّد حبیب الله علیهم الصّلوةُ و السّلام مگر بشر نبودند ؟! از آن چراغ استفاده کردند ، پردهها را کنار زدند تا نور باطن برفروخت ، و چنان درخشیدن گرفت که همۀ عوالم را تابناک نمود .
حضرت إبراهیم علیه السّلام در سنّ حداثت و نوباوگی گفت:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَـٰو 'تِ وَ الارْضَ حَنِیفًا وَ مَآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ .
وَ حَآجَّهُ و قَوْمُهُ قَالَ أَتُحَـٰجُّوٓنِّی فِی اللَهِ وَ قَدْ هَدَا'نِ وَ لآ أَخَافُ مَا تُشْرِکُونَ بِهِ إِلآ أَن یَشَآءَ رَبِّی شَیْـًا وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْمًا أَفَلَا تَتَذَکَّرُونَ.
وَ کَیْفَ أَخَافُ مَآ أَشْرَکْتُمْ وَ لَا تَخَافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُم بِاللَهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطَـٰنًا فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالامْنِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ .
الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوٓا إِیمَـٰنَهُم بِظُلْمٍ أُولَـائکَ لَهُمُ الامْنُ وَ هُم مُّهْتَدُونَ .
وَ تِلْکَ حُجَّتُنَآ ءَاتَیْنَـٰهَآ إِبْرَ 'هِیمَ عَلَی' قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَـٰتٍ مَّن نَّشَآءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ . [۲۳۵] «من بطور حتم و مسلّم ، وجهۀ قلب و روی دل خودم را به آن کس برگردانیدهام که او آسمانها و زمین را آفریده است . دل من به سوی حقّ گرائیده و از غیر او اعراض کرده است . و من چنان نیستم که از شریک آورندگان به خدایم بوده باشم !
قوم إبراهیم با وی به بحث و مُحاجّه پرداختند . او گفت: چگونه شما با من به مباحثه و محاجّه و مجادلۀ در گفتار دربارۀ خدا بر میخیزید ، در حالیکه خداوند است که مرا به خود رهبری نموده است ؟! و من از آن چیزهائیکه شما آنها را در برابر خداوند مؤثّر میدانید ، ابداً ترس و هراسی ندارم . مگر آنکه پروردگارم دربارۀ من چیزی را اراده کند (و خلاف ایمان را از من مقرّر فرماید که در آن صورت من با ارادۀ قاهرۀ او مواجه میباشم). البتّه علم پروردگار من به هر چیزی گسترده است . (و از بواطن و عواقب امور به مشیّت خودش مطّلع است که ما نمیدانیم!) آیا شما متذکّر و متوجّه و متنبّه به این نکته نمیباشید ؟!
و من چگونه بترسم و هراسناک باشم از آنچه را که شما در مقابل خداوند مؤثّر دانستهاید؛و شما ترسناک و هراسناک نباشید در مقابل خداوند از آنچه را که مؤثّر دانستهاید ، مادامیکه خداوند شما را مقهور قدرت و تسلّط آنها ننموده باشد ؟! بنابراین اگر شما آنچنانید که اهل علم و درایتید ، بگوئید تا ببینیم کدامیک از این دو طرف منازعه سزاوارتر است که مقرون به امن و امان ( و دور از وحشت و اضطراب و هراس) بوده باشد ؟!
کسانیکه ایمان آوردهاند و ایمانشان را به ستم نیالودهاند؛البتّه و البتّه منحصراً مقام امنیّت و آرامش برای ایشان خواهد بود؛و آنانند که راهیافتگانند .
آن مطالبی که اینک ذکر شد ، حجّتها و براهینی بود که ما آنها را به إبراهیم دادیم تا با قومش به محاجّه و مجادله برخیزد . ما هر کس را که بخواهیم با اعطاء درجات مخصوصی ترفیع مقام میدهیم . تحقیقاً پروردگار تو حکیم و علیم است!»
باید دانست که این مُحاجّهها و منازعهها با حضرت إبراهیم علیه السّلام و پاسخ منطقی او ، پس از آن بوده است که با تقریب قیاس برهان و تعیین صغری و کبرای فلسفی آنها را الزام کرده بوده است چنانکه قبل از این آیات وارد است: فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَءَا کَوْکَبًا قَالَ هَـٰذَا رَبِّی فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لآ أُحِبُّ الافِلِینَ .
فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَـٰذَا رَبِّی فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَئن لَّمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَاکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّآلِّینَ .
فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَـٰذَا رَبِّی هَـٰذَآ أَکْبَرُ فَلَمَّآ أَفَلَتْ قَالَ یَـٰقَوْمِ إِنِّی بَرِیٓءٌ مِّمَّا تُشْرِکُونَ . [۲۳۶]
«پس هنگام شب چون سیاهی آن همچون پوششی وی را فرا گرفت ، یک ستاره در آسمان دید . گفت: اینست پروردگار من ! پس هنگامیکه آن ستاره غروب کرد گفت: من غروب کنندگان را دوست نمیدارم ! پس چون ماه را درخشان دید گفت: اینست پروردگار من ! پس هنگامیکه غروب کرد گفت: اگر پروردگارم مرا رهبری ننماید ، من تحقیقاً از گروه گمراهان خواهم بود !
پس چون خورشید را فروزان دید گفت: اینست پروردگار من ! این بزرگتر است . پس هنگامیکه غروب کرد گفت: ای قوم من ! من تحقیقاً از آنچه را که شما در برابر خدا مؤثّر میدانید بیزار هستم!»
در این آیات بطوریکه میبینیم اوّلاً با قیاس صغروی و کبروی اثبات ربوبیّت کوکب و قمر و شمس را نموده است بدینگونه: اینست کوکب درخشان، و هر کوکب درخشانی ربّ میباشد؛نتیجه میدهد: این کوکب درخشان ربِّ من است !
و اینست قمر روشن ، و هر قمر روشن ربِّ من است؛نتیجه میدهد: این قمر روشن ربّ من است ! و اینست شمس فروزان بجهت آنکه بزرگتر است ، و هر شمس فروزان بزرگتر ربّ من است؛نتیجه میدهد: این شمس فروزان بزرگتر ربّ من است !
ولیکن چون کبرای این مسائل یا از نظر بَدْوی وی بوده است و یا از نظر دیدگاه قوم؛و آن عبارت بوده است از شایستگی فروزان بودن ستارۀ آسمان بطور اطلاق گرچه دارای اُفول و غروب باشد ، و در این صورت واقعاً آنها سزاوار ربوبیّت نبودهاند لهذا این تصحیح را ثانیاً کرد و فرمود: خداوند غروب کننده لایق ربوبیّت نمیباشد !
بدین ترتیب: این ستاره غروب کرد ، و هر ستارۀ غروب کننده لایق ربوبیّت نیست؛نتیجه میدهد: این ستارۀ غروب کننده لایق ربوبیّت نیست .
و این قمر تابان غروب کرد ، و هر قمر تابان غروب کننده لایق ربوبیّت نمیباشد؛نتیجه میدهد: این قمر تابان غروب کننده لایق ربوبیّت نیست !
و این شمس فروزان بزرگتر غروب کرد ، و هر شمس فروزان بزرگتر غروب کننده لایق ربوبیّت نیست؛نتیجه میدهد: این شمس فروزان بزرگتر غروب کننده لایق ربوبیّت نیست !
در اینجا بطور وضوح معلوم میگردد که در استدلال دوّمین ، اشاره به ابطال کلّیّت کبری در محاجّۀ نخستین میکند . یعنی برهان اوّلین چون بر اصل کلّیّت قابل ربوبیّت بودن ستارگان سماوی است و این کبری درست نمیباشد ، لهذا نتیجۀ برهان غلط میشود چون در آن کبرای نادرست بکار برده شده است .
و در استدلال دوّمین اشاره به آنست که ربّ باید اُفول نکند . نورانی بودن تنها شرط ربوبیّت نمیباشد؛دوام و استمرار نورانی بودن لازم است . لهذا خدائی که یا شرقی بوده باشد یا غربی ، یا شمالی باشد یا جنوبی به کار خدائی نمیآید . زیرا خودش نیازمند و محتاج است ، و فقیر و ضعیف و شکسته و سرافکنده است .
خداوند باید لم یزلی و لایزالی ، و بلامکان شرقی و غربی ، بلازمان قبلی و بعدی بوده باشد . و تمام این کُبْرَیات در استدلال راستین قیاس منطقی برهانی او منطوی میباشد .
لهذا پس از این استدلال بدون درنگ ـ چنانکه خواندیم ـ به قوم خویشتن گفت:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَـٰو 'تِ وَ الارْضَ حَنِیفًا وَ مَآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ .
یعنی من خداوندی را ربِّ خودم قرار دادهام که دارای هیچگونه بُعدی از ابعاد زمان و مکان و کیف و کَمّ و حدّ و عَدّ و قید و حصر و اندازه نیست . و اوست که آفرینندۀ جهات و ابعاد و نور و ظلمت و طلوع و افول است . و من از جمیع انحاء و اقسام گرایش به تحدید و تقیید او که موجب ضعف و فتور و سستی در حریم اقدسش بگردد دل خود را برگردانیدهام ، و بدین ربِّ محیط و مجرّد و نورانی مطلق که نور آفرین است گرویدهام !
استخدام حضرت إبراهیم قیاسات فلسفی را ، پس از تابش نور عرفان در دلش بود
نکتۀ مهمّی که بسیار دارای قدر و ارزش میباشد و از آیۀ قرآن کریم بدست میآید آنستکه: در ابتدای امر خداوند دل إبراهیم علیه السّلام را به نور یقینِ حاصل از مشاهدۀ ملکوت آسمانها و زمین ، محکم و مستحکم ساخت؛سپس وی را برای مأموریّت با قوم در ابراز و ادای ارائۀ راه توحید از طریق برهان فلسفی و قیاس منطقی گسیل داشت . زیرا نور یقین بدست آمدۀ در قلب به مراتب قویتر و شدیدتر و ارجمندتر از استخدام قوای تفکیریّه و اندیشه و تعقّل فلسفی وارد در مغز و ذهن و فکر و خیال میباشد . و إبراهیم تا زمانیکه با آن سلاح و حربۀ الهی ملکوتی سبحانی مسلّح نگشت ، مأموریّت به نبرد با قومش را با استدلال و منطق بدست نیاورد .
و این مهمّ ، از آیۀ قبل از این آیات اخیره مستفاد میگردد که فرمود:
وَ کَذ 'لِکَ نُرِیٓ إِبْرَ 'هِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَـٰو 'تِ وَ الارْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِین َ. [۲۳۷]
«و هان ای پیغمبر ! ما آنچنان (برای بحث و مؤاخذۀ إبراهیم از عمویش آزر دربارۀ پرستش أصنام) به إبراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدهیم؛و به جهت آنکه از صاحبان یقین بوده باشد.» [۲۳۸]
و محصَّل سخن آنکه باید انسان با عزمی راسخ و ارادهای متین و تصمیمی استوار، پای مجاهده در راه نهد و از زرق و برق دنیای عوام فریبانه و کودک فریب بگذرد . پشت پا به همۀ این تعیّنات و هواهای مکّارانۀ شیطانیّه و مصلحت اندیشیهای عمر ضایع کننده بزند؛و از قول و گفتار ، به عمل و کردار آید . و از «لِمَ» و «بِمَ» و «لَعَلَّ» عبور کند . و از دعاوی باطله و دور هم جمع شدنها به اسم مجلس عرفان و به نام ذکر حقّ بگذرد؛و خود را به حقیقت عرفان و واقعیّت اسم حقّ تعالی متحقّق گرداند . انسان باید قدم به قدم جلو برود . حجّ بجای آورد ، نماز بگزارد ، بقیّۀ اقسام عبادات را مو به مو انجام دهد . شب زندهدار و سحرخیز باشد . به حوائج مردم رسیدگی و در انجام آن حسب القدرة و التَّمکّن ساعی باشد . برای مصلحت عامّه ، خودش را فراموش نکند . و برای منفعت رسانیدن به اجتماع ، خودش را در مهلکه و مضرّت نفسانی و معنوی نیفکند .
اینست مکتب انبیاء ! اینست راه و روش اولیاء ! اینست منهج و ممشای لقاء الله ! اینست مکتب عرفان که مکتب برهان را ابطال نمینماید؛و میگوید: آن مکتب برای حیات جاودانی آدمی تنها کفایت نمیکند .
آن به جای خود صحیح است و این به جای خود صحیح و لازم است ، و بدون آن انسان گرسنه و تشنه میماند . آب و طعام گوارای دل ، نفحات ربّانی است که باید بر دل بوزد و بتراود و آنرا اشباع و إشراب کند .
مکتب فلسفه و برهان حربهای است برای دشمن؛امّا برای خودت چه؟! اگر بخواهی غذا بخوری و شربت گوارا بیاشامی ، البتّه باید شمشیری در دست داشته باشی تا اگر بخواهد دشمنی یا درّندهای تو را پاره کند دفاع نمائی ! امّا حربه تو را سیر و سیراب نمیکند !
اگر کسی چاقو در دست داشته باشد که سیر نمیشود . این مرد باید سراغ أطعمۀ مطبوخه و أشربۀ مأنوسه برود و تناول نماید؛و در عین حال حربه هم با وی همراه باشد که در صورت ضرورت بکار ببندد .
اگر هزار سال انسان با مکتب برهان سر و کار داشته باشد و به خواندن کتب حکمت و فلسفه و مجرّد اطّلاع بر افکار الهیّون عالم قناعت ورزد ، کارش به جائی منتهی نخواهد گشت .
انسان تا به لقاء خداوند نرسد قلبش آرام نمیشود . آرامش و سکینۀ خاطر ، انحصار دارد در یاد خدا بودن و عدم غفلت از وی ، و رؤیت جمال سرمدی و نور احدی را با چشم دل حائز گشتن .
أَلَا بِذِکْرِ اللَهِ تَطْمَئنُّ الْقُلُوبُ . [۲۳۹]
«هان ! به یاد خداوند است که دلها آرامش میپذیرد.»
ابیات راقیۀ فیض کاشانی در طریق سلوک إلی اللَه
چقدر زیبا و عالی و جالب و دلنشین ، آیت حقّ ما مرحوم ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی تَغمَّده اللهُ فی بُحبوحات رِضوانه ، راه و طریق این مسألۀ مهمّ را بطور روشن و هویدا بیان فرموده است:
ایستادن نَفَسی نزد مسیحا نَفَسی
به ز صد سال نماز است به پایان بردن
یک طواف سر کوی ولی حقّ کردن
به ز صد حجِّ قبول است به دیوان بردن
تا توانی ز کسی بار گرانی برهان
به ز صد ناقۀ حَمر است به قربان بردن
یک گرسنه به طعامی بنوازی روزی
به ز صوم رمضان است به شعبان بردن
یک جو از دوش مَدِین ، دَین اگر برداری
به ز صد خرمن طاعات به دَیّان بردن
به ز آزادی صد بندۀ فرمان بردار
حاجت مؤمن محتاج به احسان بردن
دست افتاده بگیری ز زمین برخیزد
به ز شب خیزی و شاباش ز یاران بردن
نَفسِ خود را شکنی تا که اسیر تو شود
به ز اشکستن کفّار و اسیران بردن
خواهی ار جان به سلامتببری تن در ده
طاعتش را ندهی تن ، نتوان جان بردن [۲۴۰]
سر تسلیم بنه ، هر چه بگوید بشنو
از خداوند اشارت ز تو فرمان بردن
و همچنین فرموده است:
بهوش باش که حرف نگفتنی نجهد
نه هر سخن که به خاطر رسد توان گفتن
یکی زبان و دو گوش است اهل معنی را
اشارتی به یکی گفتن و دو بشنفتن
سخن چه سود ندارد نگفتنش اولی است
که بهتر است ز بیداریِ عبث، خفتن [۲۴۱]
دنباله متن
پاورقی [۲۲۶] ـ تکفیر کردن اهل معقول ، ناشی از عدم فهم مقصود کلام ایشان است در «روضات الجنّات» طبع دار المعرفة ، ج ۷ ، ص ۳۲۴ تا ص ۳۲۶ ، در ضمن ترجمۀ احوال محمّد بن طَرخان أبونصر فارابی ، مطالبی را از محدّث نیشابوری در تکفیر او، و سپس مطالبی را از قاضی نور الله شوشتری در عظمت مقام و جلالت او حکایت کرده است . و چون هر دو شایستۀ ملاحظه است لهذا ما در اینجا عین عبارات او را ذکر مینمائیم: ثمّ إنّ فی کتاب «المنیة» للمحدِّثِ النَّیسابوریِّ نقلُ کلامٍ یناسِب درجَ هذا المقامِ عنالرّسالةِ الفارِسیّة الّتی کتَبها مولانا محمّد طاهر القمّیّ فی بطلانِ طریقة الفلاسفةِ و الطّبیعیّة و خروجِهم عن المراسمِ الدّینیّة و الشّرائعِ الإسلامیّة ، و کذلک البسطامیّة و الحلاّجیّة مِن الصّوفیّة الکشفیّة و الکَرامیّة و هو فی ذلک الکتابِ بهذه الکیفیّةِ مِن السّؤالِ و الجواب:
باز بیان فرمایند که مذاهب فاسدۀ باطلۀ فلاسفه در چه زمان و به چه سبب در میان اهل اسلام شایع و متعارف شده ؟! بیِّنوا توجَروا !
الجواب: هو المعین و الموفِّق . بدان رحمک الله که فلسفه پیش از زمان مأمون رشید در میان اهل اسلام نبوده . در کتاب «رشف النّصآئح» مذکور است که أبومُرّة کندی در شام کتابی از کتابهای فلاسفه به دستش افتاد . به نزد عبدالله بن مسعود که از صحابه بود آورد . عبدالله بن مسعود طشت و آب طلب کرد ، چنان اجزاء کتاب را شست که سواد مداد در بیاض کتاب ظهور یافت .
و تا زمان مأمون اثری از کتابهای ایشان ظاهر نبود ، تا آنکه مأمون أرسطو را به خواب دید و از گفتگوی ارسطو محظوظ شد . ایلچی تعیین نمود به جانب فرنگ فرستاد و کتب فلاسفه را از پادشاه فرنگ طلب نمود . کتب را به بلاد اسلام نقل نمودند و فرمود که زباندانان کتب را به زبان عربی نقل نمایند . و چون درس خواندن و نوشتن آن کتب سبب قرب خلیفهبود بنابراین سُنّیان به طمع قرب و انعام خلیفه اوقات بسیار صرف فلسفه و افاده و استفادۀ آن کردند خصوصاً سنّیان ماوراء النّهری که بیتوفیقی شعار ایشان است سعی بسیار در تحصیل فلسفه کردند .
دو کس ایشان که فارابی و أبوعلی باشند ، در ترویج کفرهای فلاسفه سعی بلیغ نمودند؛ و سنّیان فارابی را «معلّم ثانی» نام کردند و أبوعلی را «شیخ الرّئیس» نامیدند . بر اهل بصیرت پوشیده نیست که اقوال سخیفۀ ضعیفۀ باطلۀ فلاسفه و متفلسفه سبب خبط دماغ و سقم عقول و فساد افکار ایشان است .
مولانا نفیسی که از اعاظم افاضل اطبّاست در کتاب «شرح اسباب» گفته که فارابی مبتلی به مرض مالیخولیا بوده ، و نقل کرده که بسیاری از فلاسفه مثل أفلاطون و نُظَرای او به مرض مالیخولیا گرفتار بودند . و أبوعلی چنانکه اهل تاریخ نقل کردهاند معروف به شرب خمر بوده . و مریدان فارابی گفتهاند که او ساز را خوش مینواخت؛ساز را به عنوانی میزد که اهل مجلسحکیم الرّبّانیّ و المعلّم الثّانی: محمّد بن طَرخان الفارابی قدّس سرّه معلّم مقالات اهل یونان ، متمّم کمالات نوع انسان ، طائر بلند پرواز عالم نفوس و عقول ، سائر منازل عروج و مراحل وصول ، فیّاض معارف و علوم ، مسلّم فارس و روم، مزیّن صحایف لیل و نهار ، مباین حقایق هفت و چهار، منکر آثار تکلّف و تصلّف ، مظهر انوار اشراق و تصوّف بود . اوّل حکیمی است از فلاسفۀ اسلام که بر مسند ترجمانی نشسته ، علم حکمت را از زبان یونانی به زبان عربی نقل نموده و ملقّب به معلّم ثانی شد . صاحب «تاریخ الحکمآء» گفته که پدر او صاحب خیل و حشم بود . در اصل از فارس است . ـ إلی أن قال:
و مخفی نماند که علماء اهل سنّت و جماعت حتّی حجّة الإسلام غزّالی پیش از آنکه نقل به مذهب حقّ امامیّه نماید أبونصر را تکفیر نمودهاند . و ظاهر این تکفیر ناشی از آنستکهدر کتب او که غالب آن ترجمان کلام حکماء یونانی است ، ذکر قِدم عالَم و انکار معاد جسمانی و امثال آن دیدهاند . ندانستهاند که در آن تصانیف مقصد او چه بوده ، و گمان بردهاند که امثال آن کلمات را از روی اعتقاد ذکر نموده؛با آنکه رسالۀ «فصوص» که به او نسبت میدهند ظاهر در خلاف آنست .
ثمّ إنّه رحِمَه الله استَدلّ علَی تشیّعِ الرَّجل بصلَوة السّلطانِ المَبرورِ المذکور علی جنازتِه فی بِضعة من الفُضلآءِ الاجلّةِ ، و قال: إنّه لم یُرد بذلک إلاّ إیقاعَها علی طریقةِ الشّیعة الإمامیّة ، و ما کان یُمکنُه بهذا الوجه إلاّ فی مقامِ الخَلوة؛و الظّاهر أنّه کان بمقتضَی وصیَّةِ لهم بذلک . و اللهُ أعلمُ بسرآئرِ الاُمور ـ انتهَی کلامُ صاحب المجالس.
[۲۲۷] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: نَکَّلَ به: أصابَه بنازلةٍ و صنَع به صَنیعًا یُحَذِّر غیرَهُ و یَجعَله عِبرةً لهُ . [۲۲۸] ـ «الإمام علیٌّ ، صوتُ العدالة الإنسانیّة» جورج جرداق ، قسمت علیٌّ و حقوق الإنسان ، ص ۱۷ و ۱۸ [۲۲۹] ـ «روضات الجنّات» طبع دار المعرفة ـ بیروت ، ج ۳ ، ص ۱۷۹ ؛و گوید: اکثر فقهای عامّه در زمان او حکم به تکفیرش نمودهاند . [۲۳۰] ـ «ریحانة الادب» ج ۲ ، باب خ و ا ، ص ۱۷۹ [۲۳۱] ـ در «روضات الجنّات» طبع دار المعرفة ، ج ۴ ، ص ۱۲۱ در ضمن شرح و ترجمۀ احوال ملاّ صدرا آورده است: و یوجَد فی غیرِ واجدٍ من مصنَّفاتِه المذکورة کلماتٌ لایلآئم ظواهرَ الشّریعة ، و کأنّها مَبنیّةٌ علی اصطلاحاته الخآصّة أو محمولةٌ علی ما لا یوجِب الکفرَ و فسادَ اعتقادٍ له بوجهٍ من الوجوه؛و إنْ أوجبَ ذلک سوٓءُ ظنِّ جماعةٍ من الفقهآءِ الاعلام به وبکُتبِه بل فتوی طآئفةٍ بکفرِه . فمِنهم مَن ذکَر فی وصفِ شرحِه علی «الاُصول»: شروح «الکافی» کثیرةٌ جلیلةٌ قدرًا؛و أوّل من شرحه بالکفر صدرا هذا. [۲۳۲] ـ در «روضات» ج ۶ ، ص ۸۱ در ضمن شرح و ترجمۀ احوال ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی گوید: و مِن جملة مَن کان ینکِر علیه أیضًا کثیرًا ، من علمآءِ زمانه هوالفاضلُ المحدِّثُ المقدَّس المولی محمّد طاهر القمّیّ ، و صاحبُ کتاب «حجّة الإسلام» و غیرِه . و إن قیل أنّه رجَع فی أواخرِ عمرِه من اعتقادِ السّوٓءِ فی حقِّه ، فخرَج من قمٍّ المبارکة الی بلدة کاشان للاعترافِ عنده بالخلاف و الاعتذارِ لدَیه بحُسن الإنصاف ماشیًا علی قدمَیه تمامَ ما وقَع منالبلدَین مِن المسافة إلی أن وصَل إلی بابِ داره و انافه ، فنادَی: یا محسنُ قد أتاک المُسیٓءُ! فخرَج إلیه مولانا المحسنُ و جعَلا یَتصافحان و یَتعانقان و یَستحلُّ کلٌّ منهما مِن صاحِبه . ثمّ رجَع من فَوره إلی بلدِه ، و قال: لم اُرِدْ من هذه الحرِکةِ إلاّ هضمَ النّفس و تدارُکَ الذّنب و طلبَ رضوانِ الله العزیزِ الوَهّاب. [۲۳۳] ـ «روح مجرّد» یادنامۀ موحّد عظیم و عارف کبیر حاج سیّد هاشم موسوی حدّاد ، ص ۳۶۳ از طبع أوّل ، (و ص ۳۸۴ از طبع چهارم) [۲۳۴] ـ آیۀ ۱۲۵ ، از سورۀ ۱۶: النّحل [۲۳۵] ـ آیات ۷۹ تا ۸۳ ، از سورۀ ۶: الانعام [۲۳۶] ـ آیات ۷۶ تا ۷۸ ، از سورۀ ۶: الانعام [۲۳۷] ـ آیۀ ۷۵ ، از سورۀ ۶: الانعام [۲۳۸] ـ آیۀ قبل از این که آیۀ ۷۴ است ، این آیه است: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَ 'هِیمُ لاِبِیهِ ءَازَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا ءَالِهَةً إِنِّیٓ أَرَیـٰکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلَـٰلٍ مُّبِینٍ «و یاد بیاور ای پیغمبر زمانی را که إبراهیم به پدرش آزر گفت: آیا تو بتهائی را به عنوان معبودها و خدایان اتّخاذ نمودهای ؟! من تحقیقاً تو را و قوم تو را در گمراهی آشکاری مشاهده میکنم!» حضرت استاد ما علاّمه (قدّه) در «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۷ ، ص ۱۷۶ فرمودهاند: لفظ وَ کَذَ 'لِکَ نُرِی اشاره است به آیۀ پیشین: و َ إِذْ قَالَ إِبْرَ 'هِیمُ . و معنی اینطور میشود: ما به إبراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم ، و آن ارائه وی را برانگیخت تا با پدرش (عمویش) آزر و قوم او راجع به أصنام بحث کند و ضلالتشان را به آنان بنمایاند . و ما وی را بدین موهبت و عنایت که عبارت باشد از ارائۀ ملکوت ، پیوسته مدد مینمودیم تا آنکه شب فرا رسید و ستارهای بدرخشید. [۲۳۹] ـ آیۀ ۲۸ ، از سورۀ ۱۳ : الرّعد: الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ [۲۴۰] و [۲۴۱] ـ«الکنی و الالقاب» مرحوم محدّث قمّی ، مطبعۀ عرفان ـ صیدا ، ج ۳ ، ص ۳۲ و ۳۳ ؛نقلاً از «روضات الجنّات»
مبحث ۳۵تا ۳۶ : انحرافات شیخ أحمد أحسائی و پیروان مکتب او در توحید
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم
وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ ا لآ نَ إلَی قیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم
قال اللهُ الحکیمُ فی کتابِه الکریم:
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَ لَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیرًا . (صد و یازدهمین آیه ، از سورۀ مبارکۀ إسرآء: هفدهمین سوره از قرآنکریم)
«و بگو: تمام مراتب حمد و سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنکه برای خودش فرزندی اتّخاذ ننموده است . و از برای وی شریکی در سلطنت و فرمانفرمائی بر نفوس نمیباشد . و برای او ولیّی وجود ندارد تا رفع مذلّت و انکسار از او کند . و او را به بزرگی یاد کن تا جائیکه مفاد بزرگی اطلاق دارد (وشامل هر مفهوم و معنائی میگردد).»
تفسیر حضرت علامه آیۀ « وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا » را حضرت اُستادنا الاعظم علاّمۀ طباطبائی تَغمَّده اللهُ فی بُحبوحاتِ فَیضه، در تفسیر این آیه آوردهاند: این آیه عطف است بر آیۀ سابقه: قُلِ ادْعُوا اللَهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَـٰنَ أَیًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَی' وَ لَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِکَ وَ لَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَ 'لِکَ سَبِیلاً .
«بگو: خدا را بخوانید یا رحمن را بخوانید؛هرچه را که میخوانید پس اسماء حُسنی از اختصاصات اوست . و نمازت را با صدای بلند نخوان ، و با صدای آهسته نخوان؛و میان بلندی و آهستگی راهی میانه را بجوی!»
و محصّل گفتار آنستکه به این مشرکین بگو: آن موجوداتی را که با اسمهای مشخّص میخوانید و گمان میدارید آنها آلههای میباشند که غیر از خدا بوده و مورد پرستش قرار میگیرند؛آنها فقط اسمهای خدا هستند ، و تمامی آنان مملوک طِلق او بوده بطوریکه از نزد خودشان نه خودشان را و نه از برای خودشان هیچ چیز را مالک نمیباشند . بنابراین خواندن و پرستش نمودن این معبودها که اسماء خدا هستند ، دعا و خواندن و پرستش اوست . اوست معبود بر جمیع تقادیر .
و پس از آن ، حمد و ثنای وی را بجا آور بگونهای که سزاوار اطلاق مُلک و قدرت و سلطنت اوست .
بجهت آنکه حقّ تعالی موجودی است که هیچ چیز نمیتواند مماثل او باشد نه در ذات و نه در صفت . تا اینکه فرزند او واقع گردد اگر از او جدا شده و اشتقاق حاصل کند در ذات یا در صفت؛چنانکه بتپرستها و اهل کتاب از یهود و نصاری و قدماء مجوسیان دربارۀ فرشتگان یا دربارۀ جنّیان یا دربارۀ مسیح یا عُزَیر و یا أحبار و علمای خود میگویند .
و یا آنکه شریک او باشد اگر از او جدا نشده و اشتقاق از وی حاصل نکرده باشد ولیکن شریک او در مُلک و قدرت و سلطنت بوده باشد؛چنانکه جمعی از بت پرستها و دوگانه پرستان (وَثَنیوّن و ثَنَویّون) و غیر ایشان از آنانکه شیطان را معبودشان قرار دادهاند میگویند .
و یا آنکه ولیّ حقّ باشد اگر با او در مُلک و قدرت مشارکت نماید و بر خدا در تدبیر امور ملک و سلطنت فائق گردد ، و آن مقداری را که خداوند به تنهائی قادر بر اصلاحش نبوده باشد او با تصرّف خویش در امر ملک ، آن مواضع و مواقع را اصلاح کند .
و به عبارت و وجه دیگری ، هیچ موجودی هم جنس با خداوند نیست تا اینکه فرزند او قرار گیرد در صورتیکه آن موجود پستتر از مقام حقّ باشد .
و یا شریک با او قرار گیرد در صورتیکه آن موجود در مرتبۀ او و مساوی او در درجه باشد .
و یا ولیّ و مددکار با او قرار گیرد در صورتیکه در قدرت و سلطنت بر او فائق آید و بلند مرتبهتر و اعلا درجه نسبت به او باشد .
و این آیه در حقیقت ثنای وی است ، به سبب آنکه مُلک و قدرت و سلطنتی که از آنِ اوست و بر آن متفرّع میگردد نَفی وَلَد و نفی شریک و نفی ولیّ، اطلاق دارد .
و بدین جهت است که خداوند پیامبرش صلّی الله علیه وآله را امر کرده است که او را «تحمید» نماید نه «تسبیح»؛با اینکه نفی ولد و نفی شریک و نفی ولیّ ، صفات سلبیّۀ حقّ میباشند و آنچه مناسب با صفات سلبیّه میباشد تسبیح است نه تحمید . خوب این مهمّ را بفهم !
و خداوند سبحانه در پایان آیه با کلام وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیرًا آیه را خاتمه داد ، و این تکبیر و به بزرگی یاد نمودن را بطور مطلق بیان فرمود بعد از توصیف و تنزیهی که در اینجا آورده بود؛و لهذا معنایش اینطور میشود که او بزرگتر است از هر وصفی .
و روی همین زمینه است که اللهُ أکْبَرُ تفسیر شده است به آنکه: خداوند بزرگتر است از آنکه به توصیف درآید ، بنا بر روایتی که از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در تفسیر آن وارد شده است .
و اگر معنی آن اینطور بود که ا للهُ أکبرُ مِن کُلِّ شَیْءٍ (خداوند بزرگتر است از تمام چیزها) این جمله خالی از توهّم آن نبود که اشیاء با حقّ تعالی در مُفاد و معنی کِبْر (بزرگی) شریکاند و وی از این چیزها بزرگتر است؛در حالیکه حقّ متعال ساحتش أعزّ و اکرم است از آنکه چیزی با او گرچه در امری جزئی باشد شریک قرار گیرد .
و از لطائف تعبیرات در این سوره (سورۀ أسْرَی) آنستکه اوّلین آیۀ آن با «تسبیح» آمده است ، و آخرین جملۀ آن با «تکبیر»؛با وجود اوّلین کلمه از آخرین آیه که با لفظ «تحمید» وارد شده است. [۲۴۲] و [۲۴۳]
تفسیر «بیان السّعادة» در مُفاد و محتوای آیۀ وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ ...
و در تفسیر «بیان السّعادة» چنین آورده است که: خداوند پیغمبر را امر کرده است تا در کیفیّت توصیف حقّ تعالی جمع میان تشبیه و تنزیه نماید ، چه در گفتار و چه در اعتقاد و چه در مشاهده . بنابراین خداوند وی را امر کرد تا او را حمد نماید ، یعنی ملاحظۀ ظهور حقّ تعالی را در هر شیء و فیء (در موجودات اصیل و ثابت ، و در سایهها و أظلال) بکند؛با تنزیه پیامبر حقّ را از اصول نقائص که عبارت باشد از اعتقاد داشتن به موجود دوّمی در برابر خدا ، چه آنکه آن موجود ثانی تحت قدرت او باشد یا در برابر او باشد و یا فراتر و برتر از او بطوریکه در صورت اخیر حقّ محتاج به او باشد و بنابراین گرد و غبار عجز بر دامانش بنشیند .
زیرا ذلّت و مسکنت از آن پدیدار میگردد که نتوان برای دفع مضرّت و یا جلب منفعت کاری انجام داد . و چون این امر خدا به پیغمبر ایهام آنرا مینمود که میتوان وی را توصیف کرد و معرفت به او حاصل کرد ، برای بار دوّم امر کرد پیغمبر را به تکبیر از توصیف و معرفت و گفت: وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیرًا ، یعنی وی را بزرگتر بدان از هر چیزی که موهِم نقص او و یا توصیف او بوده باشد ! و بدینجهت است که در پاسخ آن کس که این تکبیر را به ا للهُ أکبرُ مِن کُلِّ شَیْءٍ تفسیر کرده بود ، از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت آمده است: وَکَانَ ثَمَّةَ شَیْءٌ فَیَکُونَ أَکْبَرَ مِنْهُ ؟! فَقِیلَ: وَ مَا هُوَ ؟!
قَالَ: أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ
«آیا در آن هنگام چیز دیگری بوده است تا حقّ تعالی از آن بزرگتر باشد؟!
گفته شد: بنابراین ، معنی و تفسیر آن چیست ؟!
حضرت فرمود: خداوند بزرگتر است از آنکه به وصف درآید!» [۲۴۴]
و برای مزید توضیح و تبیین این آیۀ مبارکه بطور اجمال و سربسته عرض میشود:
هر گونه حمدی از هر حامدی به هر محمودی ، حمد خداوند است
معنی الْحَمْدُ لِلَّهِ با بلیغترین وحهی دلالت بر وحدت وجود دارد
ألف و لام در الْحَمْدُ لِلَّه ِ برای افادۀ تعریف جنس است که در ذهن بیاید . یعنی جنس حمدی را که تصوّر میکنی و بدان معرفت داری بطور اطلاق که لازمهاش تعمیم است نسبت به هر گونه ستایش و حمد از هرگونه حامدی نسبت به هرگونه محمودی ، اختصاص به خداوند دارد و مِلک طِلق و حقِّ سربسته و دربستۀ از آن اوست . لام بر سر « الله » که میگوئیم « لِلَّه » لام اختصاص میباشد . هر نوع حمد از اختصاصات خداست . هر حامدی از اختصاصات اوست . هر محمودی نیز از مختصّات اوست .
اگر گلی را ستایش و تمجید و تحسین نمودید که به به ، عجب گلی است ! عجیب بوی عطر دل انگیزی دارد ! عجیب مشام جان را معطّر میسازد ! عجیب ورقها و برگهای خود گل بر روی هم انباشته شده است ! شگفت از آن رنگهای گوناگون و سحرانگیز آن ! شگفت از ساقۀ پر خار آن که برای پاسبانی و پاسداری از ساحتش سر به پائین ـ نه سر به بالا ـ آمادۀ دفاع از آفات و حشرات و دَوابّ زمینی هستند که میخواهند از آن ساقه بالا بروند و به آن آسیب برسانند ! شگفت از برگهای سبز فام با طراوت با آن شیارهای درونی بُهتآور که آب و موادّ غذائی را از داخل به اقصی نقاط برگ میرسانند ! شگفت از مادّۀ سبزینۀ آن برگها که چگونه از خورشید عالمتاب و شمس جهان افروز مادّۀ کلُروفیل را جلب میکنند !
شگفت و از همه شگفت انگیزتر آن تخم کوچک است که در دهانۀ گل مختفی ،و خود یک بوتۀ گل دگر بلکه یک گلستان بلکه گلستانهائی تا جائیکه زمین و خورشید برقرار است در خود پنهان کرده؛و یک عالَمی را از بُهت و تحیّر و عظمت و اُبّهت از دیدگاه بنی نوع آدمی میگذراند و به صفحۀ بروز و ظهور در میآورد ! حمد و ستایشی را که تو از این یک دانۀ گل مینمائی اختصاص به خدا دارد . یعنی حمد از آنِ خداست .
گل جلوهای از جَلَوات خداست . ظهوری از مظاهر خداست . تو اسم گل بر روی آن نهادهای ! در زیر حجاب این اسم ، خدا را پنهان نمودهای ! اسم را بردار ! غیر خدا چیزی نیست !
نه طراوتی ، نه بوئی ، نه شکل و شمائلی ، نه رنگ و لون دلآرائی ، نه دانۀ تخم شگفتانگیزی ، هیچ و هیچ و هیچ . مگر نه این گل همان است که در فصل خزان پرپر میشود ، پژمرده و افسرده میگردد؛و به روی زمین باغ و راغ ، و گلستان و بوستان خروارها از آن میریزند و پخش میشوند ، و تند باد پائیز هر برگی از آن را در گوشهای میبرد و دفن میکند ؟
اگر آن حسن و زیبائی و نیکوئی و طراوت و دلانگیزی و جانپروری از آنِ خود گل بود ، چرا به زودی و بدون ماجرا و بیسر و صدا و عاری از دغدغه و غوغا از دست داد ؟!
پس مال گل نبود.از ذاتیّات گل ، و از لوازم لاینفکّۀ ماهیّت و إنّیّت آن نبود . عَرَضی بود از عوارض؛آمد و رفت . سیراب شد و تشنه ، با طراوت شد و پلاسیده ،تر و تازه شد و خشک گردیده ، زنده شد و اینک مرده ، سرافراز شد و سر فرو برده ، راست و دارای قد و قامت شد و اینک خمیده .
این دربارۀ محمود (چیز حمد شده و ستایش در برابر آن بعمل آمده) !
و همچنین است دربارۀ حامد (موجود حمد کننده و ستایش بعمل آورنده) ! انسانی و فرشتهای و جنّیانی که حمد میکنند چیزی را ، خداوند است که حمد مینماید؛و آنان در این میان اسمهائی بیشتر نمیباشند که حجاب تعیّن آنها پرده بر روی جمال مطلق حقّ کشیده است ، و از این دریچه خداوند فقط در میانه است که خود حمد خود را مینماید و بس .
و همچنین است دربارۀ خود حمد (مصدر فعل و یا اسم مصدر آن) زیرا خود این معنی هم در خارج أصالتی غیر از خداوند ندارد و نفس این فعل به عنوان و مفهوم این فعل ، غیر از تقیید و تحدید فعل حقّ تعالی چیزی نمیباشد. و اسم و عنوانی است بر روی فعل مطلق وی ، و آیه و آئینهای است برای ارائۀ فعل اطلاقی عامّ واحد مجرّد نورانی بسیط و لایتناهی او .
لهذا غیر از خداوند حمدی و حامدی و محمودی در بین وجود ندارد . خداوند موجود میباشد و بس . حمدش خود اوست ، حامد خود اوست ، محمود خود اوست . تَعالَی وَ تَقَدَّسَ عَنِ التَّعَیُّناتِ وَ الإنّیّاتِ وَ الْماهیّاتِ وَ الاسامی ، بِأیِّ وَجْهٍ تُصُوِّرَ فی الْمَقامِ .
مثال یک گل بر سر یک شاخ گل بر فراز یک گلبن فقط از باب نمونه و تمثیل بود؛وگرنه هر بلبلی که بر روی گل مینشیند و نغمه سرائی مینماید و شب را تا به صبح به حمد و ستایش و تمجید و تحسین از گل به پایان میرساند
نیز اسمی بیش نیست ، بلبلی و گلی و ندای فراق و یا شادی وصلی و شعری و آهنگی و نغمهای در میان نیست إلاّ الحَقَّ تَعالَی و تقدَّس
و آن کس یعنی آدمی عاقلِ ذی شعور یا ملئکه یا جنّیانی که از این بلبل و نغمه تعریف و تحمید مینمایند و پاسدار این واقعیّت میباشند ، در حقیقت نیز اسمائی بیشتر نیستند که بر روی حقّ و جمال مطلق حقّ پوشیده شده ، و آنرا عنوان بخشیده ، و اسم و حَدّ و رسم برای ذات و صفت و فعل مقدّسش بوجود آورده است .
انسان و جنّ و فرشته ، اسماء حقّ میباشند نه حقّ . اسم را بردار که تو بر روی آن نهادهای ، غیر از حقّ چیزی در میانه نیست !
اینست معنی الْحَمْدُ لِلَّهِ که در شبانهروز بارها و بارها در نمازها و غیر آن و در قرآن و غیر آن بر زبان جاری مینمائیم . و ملاحظه فرمودید که ما مطلبی را از خارج ، نه آیهای و نه روایتی و نه شعری و نه گفتار مرد عارف و زنده دلی را شاهد برای این مدّعی نیاوردیم ! این معنی لطیف از خود متن اطلاقی حمد و از اختصاص آن به خداوند بدست آمد .
حصر حمد در ذات الله تعالی ، و حصر تسبیح ، و حصر تکبیر و حصر تهلیل ما ، و حصر علم و قدرت و حیات و سائر اسماء و صفات حقّ متعال از این قبیل است ، که در قرآن کریم ، به همین منوال در آیات مبارکات مُنزلۀ از آسمان قرائت میکنیم: هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ؛هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ، هُوَ الرَّحْمَـٰنُ الرَّحِیمُ، هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ، هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ ، هُوَالْقَادِرُ ؛و امثال آن که سراسر این کتاب آسمانی و وحی مبین الهی را فرا گرفته است . شما را بخدا سوگند آنچه را که از اوّلین و آخرین اهل معرفت و مشتاقان و والهان و عاشقان و واصلان جمال و جلال حضرت احدیّت گفتهاند و میگویند، آیا میتوان برای آن معنی و مفهوم و مراد و مفادی غیر از همین لفظ مبارک الْحَمْدُ لِلَّهِ تصوّر نمود؟!
امّا چه فائده ؟! و چه نتیجه ؟! اسف آور نیست که با وجود این آیۀ مبارکۀ در قرآن کریم:
وَ کَأَیِّنْ مِّنْ ءَایَةٍ فِی السَّمَـٰوَ ' تِ وَ الارْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَ هُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ * وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَهِ إِلَّا وَ هُمْ مُّشْرِکُونَ , [۲۴۵]
«و چه بسیار آیات و نشانههائی در آسمانها و زمین وجود دارند که ایشان پیوسته بر آن مرور میکنند و میگذرند در حالیکه از آن نشانهها و علامتهای توحید حقّ اعراض دارند .
و اکثریّت مردمی که ایمان به خدا آوردهاند ، ایمان نیاوردهاند مگر آنکه ایشان مشرک هستند.»
باز هم بر انکارمان بیفزائیم ؟! معنی وجود حقّ تعالی در موجودات چیست ؟!
یعنی این گل و سنبل ، این بلبل و این طوطی ، این کبوتر و این مرغابی ، این بوته و این درخت ، این نَجْم و این گیاه و شجر ، این آب و این آبشار ، این ابر و این باد و این باران ، این سبزه و این چمن ، این مَرْغ و این دشت بیپایان ، این آدمی و این زاد و ولد ، این خورشید و این آفتاب ، این آسمان و این ستارگان درخشان و و و... آنقدر که دلت میخواهد از قبیل اینگونه اینها بر سر هم کن که تا در صور ، نفخ بدمد؛همۀ اینها یک خدا بیش نیست ، یکی است ، وَحْدَهُ لا إلَهَ إلاّ هُو اینها همگی آیهها و علامتها و آئینهها برای ارائۀ ذات اقدس وی هستند ، امّا صد حیف که با وجود آنکه از امثال آنها و هزاران و هزاران امثال آنها در برابرشان پدیدار میگردد و به نصب العین مشاهده میکنند ، آنها را مستقلاّ نگریسته ، عنوان علامت و نشانۀ حقّ را از آن میسترند و خدا را نمیبینند؛گل و سبزه و انسان و حیوان میبینند و بس .
این اسامی را از روی غفلت تعمّدی ، و شهوت ، و غضب ، و حسّ استکبار طلبی ، و خودمنشی ، و خود فرمانروائی ، و خود نگری؛چنان دارای قدرت و استحکام نمودهاند که خدائی دیگر در میانه باقی نمانده است .
چنان به این اسامی پوچ و بدون اعتبار که هستی آنها از خداوند است و بس ، عنوان استقلال دادهاند که خدا در میان اینها محجوب و پنهان گشته است؛در حالتی که خداوند است در میانه و بس . این عناوین و اسامی ، پردههائی بر روی حقیقت مقدّس او هستند . پرده را کنار بزن و خدا را ببین ، اوست حقیقت گل ! اوست حقیقت بلبل ! اوست واقعیّت انسان و فرشته ! اوست اصل و اعتبار جنّ و سائر موجوداتِ سرشته شده !
بنابراین تا این حجاب استقلال نگری باقی است شرک بر او باقی است . گرچه اکثریّت مردم جهان اسلام آورده و ایمان به خدا داشته باشند ، تا این پرده باقی است بدون شکّ و تردید ، بدون تعارف و گزافسرائی همه مشرک هستند.
نگوئید: این شرک ، شرک خفیّ است در مقابل شرک جَلیّ؛و اسلام دعوتش و جهادش و آئینش برای برانداختن شرک جلیّ از پرستش أصنام و أوثان بوده است . بتها و بتخانهها را ویران کرده است .
پاسخ آنستکه: اسلام برای برانداختن همۀ اقسام شرک آمده است نه خصوص بتپرستی خارجی و شرک جلیّ . آیات قرآن و این مکتب و آئین هرگونه شرک را میزداید و منتفی مینماید . غایة الامر چون جهاد و کشتار برای معتقدین به اوهام و استقلال نگران غیر قابل امکان میباشد لهذا به جهاد بر شرک جلیّ اکتفا کرده است . و آن کس که بدان اکتفا کند ، از ظواهر و مظاهر و منافع و اجتماعیّات اسلام بهرمند میشود؛امّا از بهشت حقیقی و مقام لقاء و رضوان و تکامل مراتب استعداد و قابلیّت خود به نقطۀ انسانیّت و فعلیّت واقعیّه بیبهره و نصیب است .
بنابراین ، شرک خفیّ هم بمانند شرک جلیّ دارای اهمّیّت است؛و انسان نباید خدای ناخواسته آنرا کوچک و حقیر بشمارد و بدان با دیدۀ بیاعتنائی نظر نماید تا ـ عیاذًا بالله ـ عمرش سپری شده و خداوند را در مظاهر و مجالی محبوس کرده باشد که در حقیقت خودش محبوس و زندانی گشته است ، هر پردۀ حجابی برای وی یک زندان است .
معنی الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا با بلیغترین وجهی دلالت بر وحدت وجود دارد
و امّا تفسیر و مفاد ا لَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا (آن کس که برای خود فرزندی را برنداشته است) همان معنی لَمْ یَلِدْ میباشد که در سورۀ إخلاص وارد است .
یعنی خداوند بچّه نزائیده است . و معلوم است که معنی لفظ «وَلَد» بنا بر جعل الفاظ برای معانی عامّه آنستکه چیزی از چیز دگری بیرون آید که مانند همان چیز دارای أصالت و واقعیّت باشد ، و پس از بیرون شدن نیز رابطهاش را با آن قطع نماید و جنبۀ استقلال در وجود برای خود بگیرد .
اعمّ از آنکه در انسان این امر تحقّق پذیرد ، یا در حیوان ، یا در نبات ، یا در جماد ، یا در جنّ و یا در سائر موجوداتیکه در آنها این امر امکان داشته باشد .
این تولّد اختصاص به خصوص شکم داشتن خارجی و بیرون دادن در خارج به نحو معمول و متعارف در انسانی که بچّه میزاید و یا حیوانی که تخم میگذارد ندارد . زیرا اینها همگی از مختصّات مصادیق و موارد است ، و ابداً در تحقّق معنی عامّ آن مدخلیّت ندارند . بنابراین اگر فرض کنیم موجودی ملکوتی همچون فرشته یا بر بالای جمیع موجودات مجرّده که خداوند تبارک و تعالی وجود دارد ، اگر با مجرّدِ اراده و مشیّت خود موجودات مستقلّهای در وجود ، و یا در صفات ، و یا در افعال ، و یا در ابتداء و یا در انتهاء ، و یا در اصل تکوّن و یا در ادامه و بقاء ، که دارای هستی به خود و استقلال فیالجملهای باشند بوجود بیاورد؛این ایجاد دارای معنی و مفهوم تولّد خواهد بود ، و از جانب همان مبدأ مجرّد و نورانی و بسیط ، مشحون به عنوان «تولید» میگردد .
آیۀ مبارکۀ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا، و آیۀ لَمْ یَلِد ْ ، و سائر آیاتی که دربارۀ عیسی بن مریم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام و دربارۀ برخی از فرشتگان واسطه به رأی مشرکین وارد شده است و قرآن مجید آنها را ابطال مینماید؛همه راجع به این حقیقت است که آنها وجود استقلالی ندارند ، و در ذات و صفات و افعال فقط مظهر و مجلای ذات اقدس او میباشند .
بنابراین جمیع عوالم امکان که دارای اسامی مختلف و شؤون متفاوتی هستند ، همگی ظهورات آن ظاهر و مجالی تجلّیات آن مَجلَی میباشند .
و از آنجا که ظهور ظاهر ، و مجلای وجود ، غیر از اصل وجود و ذات هستی چیزی نیست ، و عناوین و اسماء عدیده موجب کثرت واقعیّۀ خود نمیشوند؛در عالم وجود و حاقّ خارج یک هستی بیشتر نمیتواند متصوَّر باشد ، و جمیع این هستی تولّد شدۀ از حقِّ اصیل و أصل الوجود نمیتوانند بوده باشند . بنابراین ، أصل الوجودِ این عوالم گستردۀ امکانیّه ، غیر از وجود اقدس واجب الوجود چیزی نیست؛و اگر عنوان امکان و آیه و ظهور و تجلّی برداشته شود ، غیر از حقّ تبارک اسمُه و تعالَی مجدُه ، أصالتی و حقیقتی و وجودی نمیماند . یعنی جمیع عوالم خود اوست و غیر از حقّ نیست .
اینست معنی لَمْ یَلِدْ و الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا که با صریحترین بیان و بلیغترین برهان ، وحدت وجود را اثبات میکند .
ابیات عارف شبستری در معنی لَمْ یَلِدْ
و اینست معنی ابیات عارف بزرگوار ما شیخ محمود شبستری أعلی الله درجته که در پاسخ سؤال: چرا مخلوق را گویند واصل سلوک و سیر او چون گشت حاصل؟!
اینطور سروده است:
وصال حقّ ز خَلقیّت جدائی است
ز خود بیگانه گشتن آشنائی است
چو ممکن گَرد امکان بر فشاند
بجز واجب دگر چیزی نماند
وجود هر دو عالم چون خیال است
که در وقت بقا عین زوال است
نه مخلوق است آن کو گشت واصل
نگوید این سخن را مرد کامل
عدم کی راه یابد اندرین باب
چه نسبت خاک را با ربّ أرباب
عدم چبود که با حقّ واصل آید
وزو سیر و سلوکی حاصل آید
تو معدوم و عدم پیوسته ساکن
به واجب کی رسد معدوم ممکن
اگر جانت شود زین معنی آگاه
بگوئی در زمان أستغفِر الله
ندارد هیچ جوهر بیعَرَض عَین
عرض چبود و لَا یَبْقَی زَمانَیْن
تا میرسد به اینجا که فرموده است:
نظر کن در حقیقت سوی امکان
که او بیهستی آمد عین نقصان
وجود اندر کمال خویش ساری است
تَعیُّنها امور اعتباری است
امور اعتباری نیست موجود عدد
بسیار یک چیز است معدود
جهان را نیست هستی جز مجازی
سراسر کار او لهو است و بازی [۲۴۶]
« وَ لَمْ یَکُن لَّهُ و شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ » با بلیغترین وجه دلالت بر وحدت وجود دارد
و امّا دربارۀ تفسیر و مفاد وَ لَمْ یَکُن لَّهُ و شَرِیکٌ فِی الْمُلْک ِ . (در سلطنت و دائرۀ فرمانروائی خویشتن شریکی ندارد.) باید گفت: چون وجود او اصیل و دارای وحدت بالصَّرافه میباشد ، بنابراین فرض شریک برای وی محال است . و اینست ماحصل برهان صِدّیقین که بر وحدت وجود قائم ، و بدان است که شبهۀ ابن کمونه مندفع میگردد .
وجود او لم یزلی و لایزالی است ، و لایتناهی است بما لایتناهی . بنابراین فرض وجود دیگری در برابر او به هر عنوان و رسمی محال است . خواه شریک و معین او در ملکوت بوده باشد و یا در عالم ملک . هر وجود مستقلّی در مقابل او معدوم و مالایمکن است ، و وجودهای غیر مستقلّه که آیات و اسامی و عناوین او هستند به وی بازگشت میکنند و چیزی غیر او نمیتوانند بوده باشند. [۲۴۷] عنوان شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ اطلاق دارد؛هر گونه صاحب اراده و اختیاری اگر در برابر وی فرض گردد ، بر آن شریک در مُلک صدق نموده و آیه آنرا ابطال میکند .
از جبرائیل و مقام روح که اعظم از جبرائیل است گرفته تا کوچکترین موجود ذی شعور همچون مور و ملخ ، اگر در آنها چه در اصل وجودشان و چه در افعال و آثارشان بقدر یک سر سوزن استقلال و خودیّتی در اراده و کارکرد و اختیار و مشیّتشان فرض نمائیم ، منافات با اطلاق و عموم و عدم تناهی وجود حقّ تبارک اسمُه در مُلک و فرمانروائی دارد و آیه آنرا ردّ مینماید . پس تمام اختیارها و ارادهها مندکّ در اختیار و ارادۀ اوست ، و ظِلّی از آن نور و سایهای از آن خورشید وجود عالمتاب میباشد .
چرا که اراده و اختیار استقلالیِ یک دانه مورچه ، به اختیار و ارادۀ حقّ متعال حدّ میزند ، یعنی آنرا محدود میکند . فرض کنید اراده و اختیار حقّ را چنان گسترده و وسیع بدانیم که بر اراده و اختیار جمیع عوالم از مجرّدات و مادّیّات غلبه و سیطره پیدا نموده ، بر ارادۀ حضرت روح و فرشتگان مقرَّب غالب آمده و در تمام عوالم نزولی تا اینجا همه جا و همه جا را فرا گرفته است ، ولی فقط به این یک عدد مورچۀ ضعیف غیرقابل رؤیت که رسیده است متوقّف گشته ، و بدو اراده و اختیاری مستقلاّ یعنی مُنحاز و جدای از مشیّت و ارادۀ خویش عطا فرموده است؛در اینجا مطلب ما باطل و کُمیت ما لنگ میشود .
چرا ؟! بجهت آنکه وجود یک ذرّۀ نامرئی و غیر قابل حساب هم موجب تحدید و تقیید آن سعۀ اراده و آن اطلاق مشیّت و اختیار وی میگردد . زیرا بالفرض شما به این یک دانه مور ارادۀ مستقلّهای دادهاید و آنرا مندکّ در ارادۀ خدا ندانستید ، بنابراین آن اراده و اختیار مفروض لایتناهی به اینجا که میرسد خود بخود حدّ میخورد و تقیّد پیدا مینماید ، یعنی متناهی سر از آب در میآورد؛و این خُلف است که شما در گفتار وی را لایتناهی اتّخاذ کردید ، امّا در عمل صبغۀ تناهی به وی زدید !
وَ مَا تَشَآءُونَ إِلآ أَن یَشَآءَ اللَهُ إِنَّ اللَهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا . [۲۴۸]
«و نمیخواهید شما مگر آنکه خدا بخواهد . تحقیقاً خداوند علیم و حکیم است.»
وَ مَا تَشَآءُونَ إِلآ أَن یَشَآءَ اللَهُ رَبُّ الْعَـٰلَمِینَ [۲۴۹]
«و نمیخواهید شما مگر آنکه خدا بخواهد ، که او پروردگار عالمیان است.»
و در این باب نیز شیخ عارف شبستری فرموده است:
کدامین اختیار ای مرد جاهل
کسی را کو بود بالذّات باطل
چو بودِ تست یکسر جمله نابود
نگوئی کاختیارت از کجا بود
کسی کو را وجود از خود نباشد
به ذات خویش نیک و بد نباشد
که را دیدی تو اندر جمله عالم
که یک دم شادمانی یافت بیغم
که را شد حاصل آخر جمله امّید
که مانْد اندر کمالی تا به جاوید
مراتب باقی و اهل مراتب
به زیر امر حقّ؛و اللهُ غالِب [۲۵۰]
مؤثّر ، حقّ شناس اندر همه جای
ز حدّ خویشتن بیرون منه پای
ز حال خویشتن پرس این قدر چیست
وز آنجا بازدان کاهل قدر کیست
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی فرمود کو مانند گبر است
چنان کآن گبر ، یزدانْ و اهرمن گفت
همین نادان احمق ما و من گفت
به ما افعال را نسبت مجازی است
نسب چبود حقیقت لهو و بازی است [۲۵۱]
«جبر» در گفتار شبستری ، به معنی عدم استقلال بنده در اختیار است
باری ، در اینجا ذکر دو مطلب بسیار مهمّ ، ضروری به نظر میرسد:
نخست آنکه مراد شیخ عارف ما از «جبر» مستعمل در بیت مذکور:
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی فرمود کو مانند گبر است
جبر مصطلح در کتب کلامیّه که معتقَد اشاعره است نمیباشد ، بلکه مراد وحدت حقّ تعالی بطوریکه اختیار استقلالی را از انسان سلب کند خواه آن اختیار به نحو تفویض باشد و خواه به نحو اکتساب ، میباشد . و این همان معنی الامْرُ بَیْنَ الامْرَین است که با وجود اختیار ، آنرا عین اختیار حضرت حقّ تعالی دانستن است . یعنی وحدت میان مفهوم و مصداق اختیار انسان و اختیار حقّ متعال؛و دلالت بر معنی و مفاد وَ مَا تَشَآءُونَ إِلآ أَن یَشَآءَ اللَهُ . [۲۵۲]
شاهد بر این دعوی ، استشهاد اوست به کلام پیغمبر صلّی الله علیه وآله که فرموده است: الْقَدَرِیَّةُ مَجُوسُ هَذِهِ الامَّةِ . [۲۵۳]
«کسانیکه تقدیرات را منوط به اختیار انسان میدانند و وی را صاحب اختیاری از خود ـ گرچه فی الجمله باشد ـ در مقابل پروردگار اعتقاد میکنند ، مجوسیان این امّت هستند.»
و حضرت با این گفتار در صدد آنند که کلام معتزله که قائل به تفویض میباشند و کلام اشاعره که اختیار را مُکتَسب انسان میدانند ، هر دو را ابطال و نفی نمایند . زیرا مجوسیان قائل به دو مبدأ یزدان و أهریمن هستند برای افعال خیر و افعال شرّ؛اینان نیز قائل به مبدأ خیرات که خدا باشد و قائل به سیِّئات و قبائح که ناشی از اختیار استقلالی انسان است میباشند .
بنابراین هر دو دسته قائل به دو مبدأ اصیل (برای خوبیها و بدیها) هستند؛ و هر دو مشابه و مماثل یکدیگرند . در اینجا آیة الله زاده بهبهانی وحید: آقا محمّد علی کرمانشاهی به اشتباه رفته ، و مراد از کلمۀ «جبر» را همین معنی معروف ما پنداشته است؛و لهذا به شبستری و محییالدّین در استعمال این لفظ خرده گرفته است .
سیّد محمّد باقر خوانساری گفتاری را از آقا محمّد علی بهبهانی در کتاب «مَقامِعُ الفَضل» او در پاسخ کسی که از وی از ادلّۀ قائلین به وحدت وجود سؤال نموده است ، نقل کرده تا میرسد به اینجا که او میگوید: و نیز محییالدّین مذهب جبر را به جمیع عرفا داده ، و شبستری در «گلشن راز» نیز گفته است:
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی گفتا که او مانند گبر است [۲۵۴]
و اینک دانستیم که نسبت جبر ، چه به شبستری و چه به محیی الدّین ، ناشی از قصور دقّت در معانی راقیۀ کلمات آنان و قصر نظر بر خود لفظ بوده است .
«اتّحاد» در گفتار اعاظم عرفاء ، مقامی ارجمند است قبل از فناء
دوّم آنکه نظیر این امر اشتباهی است که برای ثقة المحدِّثین حاج میرزا حسین نوری در «مستدرک» رخ داده است در استعمال کلمۀ «اتّحاد» که عرفای شامخین آنرا در گفتارشان آوردهاند؛و از بالاترین مقامات در راه سیر و سلوک قبل از مقام «وحدت» و مقام «فناءِ فی الله» میباشد . و مرحوم نوری آنرا به اتّحاد باطل یعنی یکی شدن حقّ متعال با سالک إلی الله با وجود حفظ دوئیّت برداشت نموده است ، و لهذا بر عرفاء شامخین همچون بایزید بَسْطامی و شَقیق بَلْخی و مَعْروف کَرْخی أعلی اللهُ تعالی درجاتِهم در استعمال این لفظ، حمله نموده است؛و بر أبوالفُتوح رازی و علیّ بن طاوس و شهید ثانی رضوان الله تعالی علیهم ایرادی وارد ننموده است چون در کلامشان لفظ اتّحاد را استعمال نکردهاند؛با وجود آنکه امثال این دسته از علماء اعلام پیرو همان دسته از عرفای شامخین بوده و در اعتقاد و عمل نیز به مقام اتّحاد معترف بودهاند .
شاهد سخن ما در این موضوع ، عبارت و انشاء خواجه نصیرالدّین طوسی است در کتاب نفیس «أوْصاف الاشْراف» که صریحاً «اتّحاد» را یک مقام و منزل دانسته است . و برای تبیین و تشریح این مطلب لازم است اوّلاً عبارت خواجه أعلی الله مقامه را نقل کنیم؛و سپس به دنبال آن عبارت مرحوم حاجی را بیاوریم تا فرق میان این دو نسبت روشن گردد؛و معلوم شود که امثال بایزید بسطامی با آن علوّ رتبه و شاگردی امامان بالمباشره ، در استعمال این کلمه راه جزاف نپیمودهاند و نسبت غلط و کفر و ارتداد به آنان دادن ، ناشی از تسریع قلم طغیان و عجله در محاکمات میباشد:
خواجه نصیرالدّین در فصل پنجم از آن کتاب با عنوان کلمۀ «اتّحاد» مطلب را گشوده است و بدنبال آن اینطور آورده است: قالَ اللهُ تعالی سبحانَه: لَا تَدْعُ مَعَ اللَهِ إِلَـٰهًا ءَاخَرَ لآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُو َ . [۲۵۵]
«توحید» یکی کردن است و «اتّحاد» یکی شدن . آنجا وَ لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَهِ إِلَـٰهًا ءَاخَر َ [۲۵۶] ، و اینجا لَا تَدْعُ مَعَ اللَهِ إِلَـٰهًا ءَاخَرَ .
چه در توحید شائبۀ تکلّفی هست که در اتّحاد نیست . پس هرگاه که یگانگی مطلق شود و در ضمیر راسخ شود تا به وجهی ، به دوئی التفات ننماید ، به اتّحاد رسیده باشد .
و اتّحاد نه آنستکه جماعتی قاصر نظران توهّم کنند که مراد از اتّحاد یکی شدن بنده با خدای تعالی باشد؛ ت َعالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ عُلُوًّا کَبیرًا . [۲۵۷]
بل آنستکه همه او را ببینند بیتکلّف آنکه گوید: هر چه جز اوست از اوست ، پس همه یکی است . بل چنانکه به نور تجلّی او تعالی شأنه بینا شود غیر او را نبیند . بیننده و دیده و بینش نباشد و همه یکی شود و دعای منصور حلاّج که گفته است:
بَیْنی وَ بَیْنَکَ إنّیّی یُنازِعُنی
فارْفَعْ بِفَضْلِکَ إنّیّی مِنَ الْبَیْنِ
مستجاب شد ، و إنّیّت او از میان برخاست تا توانست گفت: «أنَا مَنْ أهْوَی وَ مَن أهْوَی أنا» . و در این مقام معلوم شود که آن کس که گفت: أنا الحَقّ و آن کس که گفت: سُبحانی ما أعْظَمَ شَأْنی ، نه دعوی الهیّت کردهاند؛بل دعوی نفی إنّیّت خود و اثبات انّیّت غیر کردهاند وَ هُوَ الْمَطْلوب. [۲۵۸] در جنبۀ دینی تصوّف هیچ عاملی به غیر از دین اسلام تأثیر نداشته است
جناب مرحوم کیوان سمیعی در مقدّمۀ خود بر «شرح گلشن راز» از جمله گوید: باری ، سخن ما در این بود که تصوّف دارای دو جنبه است: یکی جنبة دینی و دیگری جنبۀ علمی .
دربارۀ جنبۀ دینی آن گفتیم که هیچ عاملی جز دین اسلام و اعمال و اقوال پیغمبر و ائمّۀ دین در آن تأثیر نداشته است. اکنون برای تتمیم سخن میگوئیم که : از زمانی که حکومت اسلامی را بنی اُمیّه غصب کردند و به ظلم و تعدّی پرداختند و هر کس از اهل زهد و تقوی با آنها مخالفت کرد با حبس و شکنجه و کشته شدن مواجه گردید؛ عدّهای به عُزلت و عبادت محض مشغول شدند. و این زهّاد و عبّاد ، عنوانی از تصوّف دارا نبودند.
تا اینکه بنی عبّاس زمام حکومت اسلامی را بدست گرفتند و بیش از پیش به ظلم و تعدّی نسبت به مسلمین پرداختند . و در نتیجۀ مظالم و تعدّیات آنها زهّاد و عبّاد عصر هم بیش از پیش از اصلاح امور مسلمین نومید گشته ، زیادتر از آنانکه در عصر بنی اُمّیه بودند از مردم رمیده و به عبادت و گوشهگیری مشغول شدند . و چون در رأس این عدّه ائمّۀ دین قرار گرفته بودند ، این گروه به حکم همدردی ، پروانه صفت گرد شمع وجودشان جمع گردیدند . و از آنجا که اینگونه اشخاص بر اثر سالها عزلت و عبادت ، با خدا و عوالم معنوی سر و کار پیدا کرده بودند ، جز به معارف و حقائق مربوط به خدا شناسی و معرفة النّفس به چیز دیگری رغبت نداشتند که از آن منابع علم و تقوی و معارف فرا گیرند .
«بایَزید» و «شَقیق» و «مَعْروف» سه شاگرد عالی رتبۀ سه امام بودهاند
و ائمّۀ دین هم از افاضۀ حقائق به آنها مضایقتی نداشتند . بخصوص که سه نفر از آنان به سه امام ، اختصاص بسیار نزدیک صوری و معنوی پیدا کردند:
یکی از این سه نفر بایَزید بَسْطامی بود که به علّت تقیّه از مخالفین ، به نام سقّائی چندین سال ملازم امام جعفر صادق علیه السّلام شد و از حقائق و معارف آنحضرت اقتباس فیض کرد . [۲۵۹]
دوّمی شَقیق بَلخی بود که بوسیلۀ حضرت موسی بن جعفر علیهماالسّلام از گناهان توبه کرد و اختصاص به آن جناب پیدا نمود .
سوّمی مَعروف کَرْخی بود که او هم بعلّت تقیّه و ترس از مخالفین به اسم دربانی سالها ملازم حضرت رضا علیه السّلام شد . [۲۶۰]
این سه نفر بعلّت حقائق و معارفی که از آن سه امام کسب کرده بودند و به دیگر زهّاد و عبّاد تعلیم دادند ، زهد و عبادت را توأم با معارف مخصوصی نمودند که در عصر بنی اُمیّه سابقه نداشت .
و پر واضح است که معارف و حقائق ائمّۀ مذکور همانهائی بود که پیغمبر اکرم به علیّ علیه السّلام تعلیم داده ، و از او به فرزندانش ، و از فرزندانش به مستعدّین انتقال یافته است . و چون این ائمّۀ مذکور ، معلّمی غیر از پدران خود نداشتهاند بنابراین منبع علم آنان فقط پیغمبر و علیّ علیهما صلوات الله بوده .
و مهمترین دلیلی که ما در دست داریم و ثابت میکند که آن سه امام نسبت به این سه نفر از افاضۀ عالیترین معارف دینی مضایقه نمیفرمودند ، و نیز نشان میدهد که آن معارف از چه مقوله معارفی میباشد ، کتاب «مِصباح الشّریعة» است که حاوی احادیثی در حقائق و معارف است که امام جعفر صادق بیان فرموده و در هنگامیکه شقیق بلخی ملازم حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام بوده ، به دستور آن حضرت یکی از خواصّ اهل علم که نسبت قرابت به آنجناب داشته و احادیث مذکور را ضبط کرده ، به شقیق بلخی میسپارد و شقیق آنها را برای خِصّیصین از اهل معرفت و تصوّف بیان میکند .
این کتاب که متضمّن اسرار و حقائق تصوّف است ، در نزد اعاظم علماء شیعه موثوق بوده؛و مرحوم حاج میرزا حسین نوری که خاتم محدّثین شیعه است به احادیث آن اعتماد کرده و آنرا جزء مآخذ کتاب «مُستدرَک الوَسآئل» قرار داده است .
فُضَیل عیاض نیز که از مشاهیر متصوّفه در قرن دوّم هجری است ، و نجاشی او را توثیق نموده و شیخ طوسی در «الفِهرِست» به زهد او را ستوده؛بنا بر آنچه نجاشی در کتاب رجال خویش نوشته ، کتابی داشته است که آنرا از حضرت صادق روایت کرده . (به «خاتمۀ مستدرک» ج ۳ ، ص ۳۳۳ رجوع شود.)
ولی گمان میکنم این کتاب در زمان ما از میان رفته باشد؛امّا کتاب «مِصباح الشّریعة» که دارای صد باب در حقائق است ، امروزه موجود است و به چاپ هم رسیده است . و حاج میرزا حسین نوری را در «خاتمۀ مستدرک» به مناسبت ذکر این کتاب سخنی است که با مطالب ما تا حدّی ارتباط دارد ، و لهذا خلاصۀ آنرا ترجمه میکنیم:
محدّث نوری بیان میکند که صوفیّه دو مقصد دارند
مرحوم حاجی نوری مینویسد: صوفیّه دو مقصد دارند که یکی از آنها مقدّمۀ دیگری محسوب میشود .
مقصد اوّل تهذیب نفس و تصفیۀ آن از کدورات و ظلمات و تخلیه از رذائل و صفات ناپسند ، و تحلیۀ آن به اوصاف جمیله و کمالات معنویّه است . و این امر احتیاج به معرفت نفس و قلب و شناسائی صفات خوب و بد دارد تا بدینوسیله بتوانند به تطهیر و تزکیه و تنویر و تحلیۀ نفس و قلب بپردازند . و این مقصد بزرگی است که در آن ، اهل شرع و کافّۀ علماء با آنان شریک هستند . و چگونه در این امر با آنان شریک نباشند در صورتیکه عبادت و آداب دینی برای همین کار وضع شده ، و ارسال رُسل و انزال کتب برای آن بوده ، و در قرآن مجید اهتمام به امر قلب و تهذیب آن زیاد شده .
و صوفیّه در این مقصد بزرگ کتب و مؤلَّفاتی دارند که در آنها مطالب سودمند بسیار است ، امّا در ضمن آنها گفتگو از ریاضات محرّمه و بدعت و دروغ هم دیده میشود .
مقصد دوّم ادّعاهائی است که از نتیجۀ تهذیب نفس و ریاضات میکنند؛و دم از «وُصول» و «اتّحاد» و «فناء» و امور دیگری از این قبیل میزنند . در این مقصد اهل شرع و دین با آنان شریک نیستند .
و چون در مقصد اوّل علماء بزرگ ، مشارک آنانند لهذا کسانی را که زیاد دنبال آن مقصد رفتهاند ، کوته نظران طعن زدهاند؛و به همین جهت علماء جلیلالقدری مانند: أبوالفتوح رازی ، علیّ بن طاوس ، شهید ثانی و امثال آنانرا به تصوّف نسبت دادهاند . در صورتیکه ملازمهای بین دو مقصد مذکور نیست و اعتقاد به تهذیب نفس مستلزم این نمیباشد که به وصول و اتّحاد و ریاضات محرّمه هم اعتقاد پیدا کنند . (رجوع به
«خاتمۀ مستدرک الوسآئل» جلد ۳ ، ص ۳۳۰ کنید.)
با اینکه تفصیلی را که مرحوم حاج میرزا حسین قائل گردیده حاکی از دقّت نظر او میباشد ، امّا با این حال آنچه را دربارۀ مقصد دوّم صوفیّه ذکر کرده دلالت بر آن دارد که وی بر عقائد تفصیلی آنان اطّلاع کافی نداشته؛زیرا این طائفه اهل اتّحاد و حلول نیستند و اگر سخنی از اتّحاد در کتب آنان هست معنیش آنست که خواجۀ طوسی در «أوصافُ الاشْراف» فرموده است:
«اتّحاد نه آنستکه جماعتی قاصر نظران توهّم کنند که مراد یکی شدن بنده با خدای تعالی باشد؛ ت َعالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ عُلُوًّا کَبیرًا . [۲۶۱]
بل آنستکه همه او را ببینند بیتکلّف.»
راجع به وصول هم آنچه خواجه در دنبال همین کلمات نوشته ، ناتمام بودن کلام محدّث نوری را آشکار میسازد . زیرا فرموده است: «دعای حسین منصور حلاّج که گفته:
بَیْنِی وَ بَیْنَکَ إنّیّی یُنازِعُنی
فَارْفَعْ بِلُطْفِکَ إنّیّی مِنَ الْبَیْنِ [۲۶۲]
مستجاب شد ، و إنّیّت از میان برخاست تا توانست گفت: «أنَا مَنْ أهْوَی وَ مَنْ أهْوَی أنا» .
و در این مقام معلوم میشود آن کس که گفت: أَنا الحَقّ و آن کس که گفت: سُبْحانی ما أعْظَمَ شَأْنی ، نه دعوی الهیّت کردهاند؛بل نفی انّیّت خود و اثبات انّیّت غیر خود کردهاند و هُوَ المَطْلوب.»
ریاضاتی هم که صوفیّۀ حقیقی برای تزکیۀ نفس میکشند همانهاست که خود آن مرحوم گفته است که اهل شرع و کافّۀ علماء با آن شریک هستند . و هرکس در کتب تراجم ، حالات علماء زاهد و وارسته و با ورع را مطالعه کند مشاهده خواهد کرد که ریاضاتی را که آنان میکشند از نوع همان ریاضات بوده که صوفیّۀ حقّه کشیدهاند .
خلاصه ، متصوِّفه از حیث اعمال دینی و عقائد مذهبی با سائر متشرّعین تفاوتی نداشتهاند جز آنکه به فرائض بهتر و به مندوبات زیادتر عمل میکردهاند، و میتوان گفت: عصارۀ معارف دینی و خلاصۀ حقائق اسلامی این جماعت هم همان چیزهائی است که به نحو اجمال و اشاره در کتاب «مِصباح الشّریعة» بیان شده است .
امّا جنبۀ علمی آنان وضع دیگری دارد ، و غیر از دین مبین اسلام از منابع دیگر هم اکابر متصوّفه علومی را فرا گرفتهاند که در نظر ارباب تحقیق قابل انکار نمیباشد. [۲۶۳]
اشتباه محدّث نوری (ره) در تفکیک میان دو مقصد صوفیّه
حقیر فقیر گوید: آنچه را که محدّث نوری (ره) از تفکیک و عدم ملازمه میان دو مقصد صوفیّه ذکر کرده است ، نادرست به نظر میرسد . زیرا ملازمه و عدم انفکاک قطعی بین آن دو مرام نه تنها از ضروریّات مسلک آنان است ، بلکه از ضروریّات اهل شرع و پیروان سنّت نبوی و سیرۀ علوی و بداهت مُفاد آیات قرآنی و بقیّۀ کتب سماوی است .
در نزد مذهب و مکتب متشرّعین ذَوی المقدار ، آنگاه عبادت و تزکیۀ نفس و تخلّق به اخلاق حمیده و تجنّب از صفات رذیله مثمر ثمر و مفید اثر واقع میشود که منظور و مطلوب از آنها قربت حقّ تعالی باشد .
عبادتی و عملی به هرگونه که فرض شود اگر با نیّت تقرّب نباشد ، باطل است و خراب .
منظور از نزدیکی و تقرّب به حضرت حقّ متعال ، نزدیکی زمانی یا مکانی یا کیفیّتی یا کمّیّتی و أمثالها نمیباشد؛بلکه منظور رفع حجابهای نفسانی است که با هر عملی یک حجاب برداشته میشود ، تا در نهایت امر همۀ حجب مرتفع میگردد و میان بنده و حقّ حجابی باقی نمیماند . یعنی نه تنها به «لقای حقّ» واصل میشود بلکه به «اتّحاد» و «وحدت» و «وصول» و مقام «فناء فی الله» و سپس مقام «بقاء بالله» فائز میشود .
آیات قرآنیّه: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـٰلِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا . [۲۶۴]
مگر نه آنستکه صراحت دارد بر آنکه عمل صالح چنانچه با نیّت اخلاص ضمیمه شود انسان را به لقای خداوند میرساند ؟!
مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لَا ت ٍ . [۲۶۵]
مگر نه آنستکه دلالت دارد بر مشرّف شدن به لقای الهی به مجرّد امید در نیّت و در عمل و در گفتار . تزکیۀ نفس و تخلّی و تجلّی و تحلّی با جمیع زحمات و رنجهای متصوّره در این مقام ، اگر به قصد تقرّب حقّ تعالی یعنی به قصد رفع حجاب و نزدیکی با وی در درجات و مراتب متفاوته از «وصول و اتّحاد و وحدت و فناء و بقاء» نبوده باشد به چه کار آید ؟! و چه نتیجهای را به دنبال خود میکشد ؟! غیر از اتیان اعمالی مشابه حرکت حِمار طاحونَه (خر آسیا) که پیوسته به دور خود میچرخد ، چه بهره و منفعتی را به بار میآورد ؟!
مگر خدا نیازمند به اعمال بندگان بود که تکلیفهای خشک و خالی بدانها بکند ، و سپس به جهنّمی خشک و بهشتی خشک اندر اندازد ؟!
این کار شبیه کار خداوند موهومی ، نیازمند ، کینه توز ،حریص ، آزمند ، بخیل بود؛نه کار خدای حقیقی واقعی ، غَنّی علَیالإطْلاق ،کریم ، رحمن ، رحیم .
تمام تکالیف پیامبران به امّتهایشان فقط به جهت رفع حجب نفسانیّۀ آنان است . چون حجاب برداشته شد؛بهشت است ، حقّ است ، لقاء و وصول و فناء است .
اگر حجاب برداشته نشد؛دوزخ است ، شیطان است ، بطلان است ، حرمان است ، بُعد است ، زمهریر است ، آتش گدازان است ، حسرت است و اندوه و ندامت؛مگر داستان اعمال شاقّه و عبادات کثیره و بالاخره تهیدست ماندن «بَلْعَم باعورا» را در قرآن مجید نخواندهایم ؟!
بنابراین تفکیکی را که میان این دو مقصد دادهاند صحیح نیست . آنانکه به مقصد اوّل عمل کردند و به مقصد دوّم رسیدند کامیاب و مظفّر و پیروزند .
و آنانکه به مقصد اوّل عمل کردند بدون در نظر داشتن علّت غائی آن و بدون امید لقای حقّ و بدون رفع حجب ظلمانیّه و نورانیّه ، ماندند و ماندند . یک قدم برنداشتند و کورکورانه کالْحِمارِ فِی الْوَحَل (چون خر افتاده در گل) خود را به اینطرف و آنطرف زدند ، و محروم إلی الابد بماندند .
دنباله متن
پاورقی [۲۴۲] ـ یعنی اوّلین کلمه از سوره لفظ سُبْحَـٰنَ الَّذِی و آخرین کلمۀ آن لفظ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیرًا و لفظ اوّل از آیۀ آخر لفظ وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ است؛که اوّلین ، تسبیح و آخرین ، تکبیر و ابتدای آخرین آیه تحمید میباشد . [۲۴۳] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۳ ، ص ۲۴۱ و ۲۴۲ [۲۴۴] ـ تفسیر «بیان السّعادة» ص ۴۳۳ [۲۴۵] ـ آیۀ ۱۰۵ و ۱۰۶ ، از سورۀ ۱۲: یوسف [۲۴۶] ـ «گلشن راز» با خطّ عماد اردبیلی ، ص ۴۳ تا ص ۴۵ [۲۴۷] ـ مرحوم حکیم حاجی سبزواری در «شرح الاسمآء» أو شرح دعآءِ الجوشنِ الکبیر ، طبع انتشارات دانشگاه طهران ، ص ۳۷۴ و ۳۷۵ ، در جواب شبهۀ ابن کمونه از صدرالمتألّهین قدّس سرّه ، بعد از بیان و گسترش مطلب نقل میکند که او فرموده است: و الحقُّ فی الجواب أنَّه إذا کان للشّیءِ ثانٍ فی الوجود ، لم یکن صِرفًا؛و الواجبُ تعالَی لمّا کان بسیطَ الحقیقةِ وجَب أن یکونَ جامعًا لجمیعِ الخَیراتِ و الکمالات ، و إلاّ کان مِصداقًا لحصولِ شَیءٍ وَ فَقدِ شَیءٍ؛فیَلزَمُ التَّرکیبُ فی ذاتِه من جهةٍ وجوبیّةٍ و اُخرَی إمکانیَّةٍ أو امتناعیّةٍ ، کما ذکره صدرالمتألّهین (قُدّس سرُّه) فی السِّفر الاوّل من «الاسفار». [۲۴۸] ـ آیۀ ۳۰ ، از سورۀ ۷۶: الإنسان [۲۴۹] ـ آیۀ ۲۹ ، از سورۀ ۸۱: التّکویر [۲۵۰] آیۀ ۲۱ ، از سورۀ ۱۲: یوسف: وَ اللَهُ غَالِبٌ عَلَی'ٓ أَمْرِهِ وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَایَعْلَمُونَ . [۲۵۱] «گلشن راز» ص۴۹ و ۵۰ (در نسخ «شرح گلشن راز» لاهیجی در بیت دوّم بجای «جمله» ، «همچو» و در بیت ما قبل آخر بجای «ما» ، «او» ضبط شده است .) [۲۵۲] ـ مرحوم حاجی سبزواری در «شرح الاسمآء» طبع دانشگاه ، ص ۳۳۳ و ۳۳۴ ، در این باره فرموده است: و لیس معنی الامرِ بَینَ الامرین أنّه مُرکَّبٌ مِن الجَبر و التّفویضِ بأن یکونَ فیه شَوبٌ من هذا و شوبٌ مِن ذاک کالحرارةِ الفاتِرة؛بل الفعلُ بسیطٌ محضٌ ، بمعنَی أنّه تسخیرٌ محضٌ فی عینِ کونِه اختیاراً محضًا؛و اختیارٌ بحتٌ فی عَینِ کونِه تَسخیرًا محضًا ، کما قیل: از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام و مُدام همه جام است و نیست گوئی می یا مدام است و نیست گوئی جام و فی أشعار العارف الجامیّ قُدّس سرُّه السّامی: باده نهان و جام نهان آمده پدید در جام عکس باده و در باده رنگ جام رَقّ الزُّجاجُ ... [۲۵۳] ـ «مفاتیح الإعجاز» در شرح «گلشن راز» طبع انتشارات محمودی ، ص ۴۳۰ ؛ونیز «روح الارواح فی شرح أسمآءِ المَلِک الفتّاح» تصنیف شَهاب الدّین أبوالقاسم أحمد بن أبوالمظفّر سَمْعانی ، ص ۱۶۳ [۲۵۴] ـ «روضات الجنّات» طبع سنگی ، ج ۲ ، در بین ص ۱۹۳ تا ص ۱۹۶ [۲۵۵] ـ صدر آیۀ ۸۸ ، از سورۀ ۲۸: القصص: «و با خداوند معبود دگری را مخوان؛معبودی نیست مگر او.» [۲۵۶] ـ قسمتی از آیۀ ۳۹ ، از سورۀ ۱۷: الإسرآء: «و قرار مده با خداوند معبود دیگری را!» [۲۵۷] ـ ـ این عبارت اقتباس است از آیۀ ۴۳ ، از سورۀ ۷: الإسرآء: وَ تَعَـٰلَی' عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیرًا . «و بلند مرتبه است خداوند از آنچه را که میگویند ، به بلندی بزرگ و با عظمتی.» [۲۵۸] ـ «أوصاف الاشراف» ص ۶۶ و ۶۷ ، باب پنجم ، فصل پنجم ، با خطّ نستعلیق عماد الکتّاب [۲۵۹] ـ عالم جامع کمالات شیخ بهاء الدّین عاملی معروف به شیخ بهائی در کتاب «کشکول» طبع مصر در ج اوّل ، ص ۸۶ راجع به بایزید بسطامی مطالبی دارد و گوید: وی سقّای حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است بدون شکّ و اشکال . این قضیّه را جماعتی از اصحاب تاریخ ذکر کردهاند ، و امام فخر رازی در بسیاری از کتب کلامیّهاش آورده است ، و سیّد جلیل رضیّ الدّین علیّ بن طاوس در کتاب «طرآئف» ذکر نموده است ، و علاّمۀ حلّی در شرح خود بر «تجرید الاعتقاد» خواجۀ طوسی آورده است. تاپایان کلام او در این مسأله . أقول: در کتاب «طبقات» شعرانی ، ج ۱ ، ص ۵ از بایزید نقل کرده است که او به علماء عصر خود فرموده است: أخذْتم عِلمَکم من علمآءِ الرُّسوم میِّتًا عن میِّتٍ؛و أخذْنا عِلمَنا من الحیِّ الّذی لایموت ! [۲۶۰] ـ در کتاب «طبقات الصّوفیَّة» تصنیف أبوعبدالرّحمن سُلَمی ، ص ۸۵ گوید: معروف کرخی به دست حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام اسلام آورد . و پس از مسلمان شدن ، حاجب و دربان او گشت . روزی شیعیان بر در خانۀ حضرت امام علیّ بن موسی علیه السّلام ازدحام کردند و استخوان دندۀ سینۀ او را شکستند ، بدین سبب رحلت نمود و در شهر بغداد مدفون شد. [۲۶۱] ـ چنانکه گفتیم ، این عبارت ، آیه نیست و اقتباس از آیه میباشد . [۲۶۲] ـ در تعلیقه آورده است: این بیت از یکی از قطعات صوفیانۀ حلاّج است که تمام آن اینست: أنا أنا أنتَ أم هذا إلَهینِ حاشایَ حاشایَ مِن إثباتِ اِثنَینِ هُویَّتی لک فی لائیّتی أبدًا کُلٌّ علی الکلِّ تلبیسٌ بوَجهَینِ فأین ذاتُک عنّی حیث کنتُ أرَی فَقد تبیَّن ذاتی حیثُ لا أینی و نورُ وجهِک معقودٌ بناصیَتی فی ناظِر القلب أو فی ناظِر العَینِ بینی و بینَک إنّیّی یُنازعنی فارفع بلطفک إنّیّی مِنَ البْینِ و أنا أقول متمثّلا: گرفتم آنکه نگیری مرا به هیچ گناهی همین گناه مرا بس که با وجود تو هستم [۲۶۳] ـ «شرح گلشن راز» شیخ محمّد لاهیجی ، مقدّمۀ آقای کیوان سمیعی ، صفحۀ شصت و دو تا صفحۀ شصت و شش [۲۶۴] ـ ذیل آخرین آیه از سورۀ ۱۸: الکهف: «پس کسیکه امید لقای پروردگارش را دارد باید عملش را عمل صالح قرار دهد و در عبادت پروردگارش احدی را شریک ننماید.» [۲۶۵] ـ صدر آیۀ ۵ ، از سورۀ ۲۹: العنکبوت: «کسیکه امید لقای خداوند را دارد ، پس زمان ملاقات وی در خواهد رسید.»
جمیع علمای حقّۀ حقیقیّۀ شیعه ، با اصول اعاظم تصوّف و عرفان همگام بودهاند
نادرستیهای کلام محدّث نوری ، در جدا کردن علماء راسخین را از عرفان باید به جناب مرحوم نوری گفت: با ایراد این کوتهبینیها ، و این پائیننگریها ، و این نسبتهای صحیحۀ واقعیّۀ وصول ، اتّحاد ، فناء به اولیای خدا همچون تلامذۀ مشخَّصه و تربیت یافتگان مکتب امامان ما همچون بایزید و شقیق و معروف؛با برچسب باطل و مُهر بدعت و لکّۀ ننگین به مقاصد و منویّات راقیۀ آنان نهادن ، کار خاتمه پیدا نمیکند ، و مطلب و محاکمه فیصله نمییابد .
شیخ أبوالفتوح رازی ، شهید ثانی ، سیّد ابن طاوس هم دنبال همین مقاصد عالیه بودهاند . فناء و وحدت و وصول به حضرت ربّ العزّة منتهی آمال و آرزویشان بوده است .
داستان عرفان و شوریدگی و سلوک سبیل خداوندی به همین چندتن عالم جلیل و حبر نبیل اسلام تمام نمیشود. همۀ علمای حقّۀ حقیقیّه امثال ابنفَهْد حِلّی، ملاّ صدرا شیرازی و فیض کاشانی و فیّاض لاهیجانی دو شاگرد ارجمند وی ، و حکیم سبزواری و سیّد مهدی بحرالعلوم و شهید اوّل و مجلسی اوّل، و دو عالم نبیل و وحید: پدر و پسر: حاج ملاّ مهدیّ و حاج ملاّ أحمد نراقیّین ، و استاد و وصیّ شیخ انصاری: آیت حقّ و سند عرفان سیّد علیّ شوشتری ، و آخوند ملاّحسینقلی همدانی و شاگردان ذوی المجد و الاعتبارش: آقا سیّد أحمد طهرانی کربلائی و حاج شیخ محمّد بهاری و حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و آقا سیّد سعید حَبّوبی نجفی و أمثالهم ، همه و همه از این زمرهاند .
همه سخن از وحدت وجود و وصول و فنا دارند . همه از بایزید و معروف تجلیل میکنند . همۀ سخنشان و مرامشان واحد است . کجا میتوان با نسبتهای ناروای خداناپسندانه دامان اینان را لکّهدار نمود ؟! کجا میتوانحساب اینها را در عمل و عقیده با امامان به حقّ شیعه جدا کرد ؟! کجا با نسبتهای خلاف واقع به عرفای راستین و حکمای متّقین امثال محییالدّین و ملاّصدرای شیرازی میتوان سرپوش بر روی عقول و افهام نهاد ؟! کجا میتوان نام سیّد حیدر آملی را از دیوان پیروان این مکتب ذوالقدر محو کرد ؟ وی در تفسیر و تشریح گفتار محییالدّین عربی ، یگانه عالم راستین تشیّع و فخر جهان و جهانیان تا روز بازپسین است . کتابهای ارجمند و نفیس او را همچون «نَصُّ النُّصوص» و «نَقْدُ النُّقود» و تفسیر «المحیطُ الاعظمُ و البحرُ الخِضَمُّ فی تأویلِ کتابِ الله العزیزِ المحکَم» را باید خارجیان پیدا نموده و به طبع برسانند ، و اینک خواهی نخواهی در دسترس مطالعه و ارباب تحقیق اعمّ از خودی و اجنبی قرار گیرد؛و خود ما شیعیان در مدّت هفتصد سال که از تصنیف آنها سپری میشود از مطالعه و فهم و ادراک و عمل بدان محروم بوده باشیم !!!
حیرت انگیز است که محدّث نوری که فنّش و حرفهاش کتاب شناسی و احاطه بر نفائس کتب خطّیّه و آثار قدما است ، در اینجا چگونه نام کتاب «أوْصاف الاشْراف» و مطالب محتوای آن را از خاطر برده باشد !!!
این کتاب مختصر و جامع و مفید که از مصنَّفات استاد البشر ، و عقل حادیعشر ، فخر الفلاسفة و الحکمآء ، و ذُخر الشّیعة و العلمآء ، و مَدار العلم والدّرایة ، و مَنار الفهم و الرِّوایة: خواجه نصیرالدّین طوسیّ رضوان الله تعالی علیه میباشد ، حاوی شش باب در سیر و سلوک به سوی خداوند است . هر باب آن به چند فصل ، و باب پنجم آن به شش فصل: توکّل ، رضا ، تسلیم ، توحید ، اتّحاد ، و وحدت منقسم شده است .
و چون باب ششم در «فنا» است و آن دارای انقسامی نمیتواند باشد ، لهذا فقط آنرا بصورت باب واحدی بدون تفصیل فصول ذکر کرده است .
در فصل پنجم از باب پنجم که در اتّحاد است و منتهی به وصول میگردد ، مطالب ارزندهای را ایراد کرده است که ما همهاش را ذکر نمودیم .
کلام خواجه در «أوصاف الاشراف» در منزل وحدت ، و منزل فناء
در فصل ششم از آن باب که با عنوان «در وحدت» آورده شده است گوید: قالَ اللهُ سُبحانَه: لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْوَ 'حِدِ الْقَهَّارِ . [۲۶۶]
وحدت ، یگانگی است ، و این بالای اتّحاد است؛چه از اتّحاد که به معنی یکی شدن است بوی کثرت آید ، و در وحدت آن شائبه نباشد . و آنجا سکون ، و حرکت ، و فکر ، و ذکر ، و سیر ، و سلوک ، و طلب ، و طالب ، و مطلوب ، و نقصان ، و کمال همه منعدم شود؛که إذَا بَلَغَ الْکَلَامُ إلَی اللَهِ ] تَعَالَی [ فَأَمْسِکُوا! و در باب ششم که با عنوان «در فنا» آورده شده است گوید:
قالَ اللهُ تعالَی: کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلآ وَجْهَه ُ . [۲۶۷]
در وحدت ، سالک و سلوک و سیر و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد؛ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ . و اثبات این سخن و بیان هم نباشد ، و نفی این سخن و بیان هم نباشد؛و اثبات و نفی متقابلانند . و دوئی ، مبدأ کثرت است . آنجا نفی و اثبات نباشد؛و نفی نفی ، و اثبات اثبات هم نباشد . و نفی اثبات و اثبات نفی هم نباشد .
این را فنا خوانند که معاد خلق با فنا باشد ، همچنانکه مبدأ ایشان از عدمبود؛ کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ . [ ۲۶۸]
و معنی فنا را حدّی با کثرت است؛ کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی' وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلَـٰلِ وَ الإکْرَام ِ . [۲۶۹] فنا به این معنی هم نباشد . هرچه در نطق آید و هرچه در وهم آید و هرچه عقل بدان رسد ، جمله منتفی گردد؛ إ ِلَیْهِ یُرْجَعُ الامْرُ کُلُّه ُ . [۲۷۰] و [۲۷۱]
و از آنچه را که در اینجا نقل نمودیم چند مطلب روشن میگردد:
اوّل: آنچه را که مرحوم محدّث نوری در اینجا گفته است:
الثّانی: ما یَدَّعونَ مِنْ نَتیجَةِ تَهذیبِ النَّفْسِ وَ ثَمَرَةِ الرّیاضاتِ؛مِنَالْمَعْرِفَةِ وَ فَوْقِها مِنَ الْوُصولِ وَ الاِتِّحادِ وَ الْفَنآءِ ، وَ مَقَاماتٍ لَمْ یَدَّعِها نَبیٌّ مِنَ الانْبیآءِ وَ وَصیٌّ مِنَ الاوْصیآءِ فَکَیْفَ بِأتْباعِهِمْ مِنْ أهْلِ الْعِلْمِ وَ التُّقَی. مَعَ ما فیها مِمّا لا یَلیقُ نِسْبَتُهُ إلَی مُقَدَّسِ حَضْرَتِهِ جَلَّ وَ عَلا ، وَ یَجِبُ تَنزیهُهُ عَنْهُ؛سُبْحانَهُ وَ تَعالَی عَمّا یَقولُهُ الظّالِمونَ.
گفتاری است خالی از سَداد و صحّت و استقامت ، و بر روی اساس مغالطه و سفسطه ریخته شده است؛نه بر بنیان علم و برهان .
دوّم: آنچه را که نیز گفته است:
وَ أمّا الْمَقْصَدُ الثّانی ، فَحاشَی أهْلَ الشَّرْعِ وَ الدّینِ فَضْلاًعَنِالْعُلَمآءِ الرّاسِخینَ أنْ یَمیلوا إلیْهِ أوْ یَأْمَلونَهُ أوْ یَتَفَوَّهونَ بِهِ؛وَ أغْلَبُ ما وَرَدَ فی ذَمِّ الْجَماعَةِ ناظِرٌ إلَی هَذِهِ الدَّعْوَی.
همچنین بیپایه و اساس میباشد؛و جز بهتانی در عالم واقعیّت ، تحقّق و عینیّتی را نمیتواند حیازت نماید . سوّم: آنچه را که ایضاً آورده است:
وَ ءَالَ أمْرُهُمْ إلَی أنْ نَسَبوا مِثْلَ الشَّیْخِ الْجَلیلِ تَرْجُمانِ الْمُفَسِّرینَ أَبوالْفُتوحِ الرّازیُّ ، وَ صاحِبِ الْکَراماتِ عَلیِّ بْنِ طاوُسِ ، وَ شَیْخِ الْفُقَهآءِ الشَّهیدِ الثّانی قَدَّسَ اللَهُ أرْواحَهُمْ؛إلَی الْمَیْلِ إلَی التَّصَوُّفِ کَما رَأیْناهُ . وَ هَذِهِ رَزیَّةٌ جَلیلَةٌ وَ مُصیبَةٌ عَظیمَةٌ لابُدَّ مِنَ الاِسْتِرْجاعِ عِنْدَها.
نیز سخنی است سست و واهی ، و سزاوار میباشد که خودش از این سخن استرجاع کند؛و دست تعدّی به دامان پاک آن اوتاد علم و دین ، و أوطاد حکمت و یقین ، و منارهای فضیلت و عرفان ، و قائلین به وحدت حضرت باری ربّ العالمین دراز ننماید .
حقیقت تشیّع را میتوان در کتب عرفای بالله تعالی جست
چهارم: آنچه را که به دنبال این مطالب افاده کرده است:
نَعَمْ یُمْکِنُ أنْ یُقالَ لَهُمْ تَأَدُّبًا لا إیراداً: أنَّ فیما وَرَد عَنْ أهْلِ بَیْتِ الْعِصْمَةِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ غِنیً وَ مَنْدوحَةً عَنِ الرُّجوعِ إلَی زُبُرِهِمْ وَ مُلَفَّقاتِهِمْ وَ مَواعِظهِمْ.
ایضاً کلامی است غیر استوار . آخر چه کسی امثال گفتار بایزید بسطامی و شقیق بلخی و شیخ مُستجاب الدّعوة اهل بغداد: معروف کرخی را از زمرۀ شاگردان اهل بیت عصمت علیهم السّلام اخراج کرده است و به زمرۀ مخالفین پیوند داده است ، جز همین امثال شما محدّثین حَشْویّین ظاهریّین که به مجرّد ناپسند آمدن کلمات راقیه و مطالب عالیۀ ایشان فوراً با چماق تکفیر و تفسیق بر رؤوسشان آنها را جزو مخالفین و متمرّدین و متعدّین و منحرفین به شمارآوردید؟! ؟! ؟!
تصوّر کردید که آنگاه که قلم در دستتان بود ، و قدرت داشتید چنین تهمتهائی را به امثال اخصّ خواصّ و أحبّ محبّان امامان ما ، همچون حضرت امام صادق و فرزند اکبرش حضرت موسی بن جعفر و فرزند ارشد وی حضرت علیّ بن موسی علیهم الصّلوة و السّلام بزنید؛ و با این کَرّ و فَرها ، وخیز و جستها ، و بم و زیرها ، آنها را منزوی کنید و در زندانِ عزلت و حبسِ دوری و کنارهگیری از عامّۀ مردم رها کنید؛آنان شما را یله و رها باز میگذارند !؟ به خداوند سوگند میخورم که اینک دیدهاید و خواهید دید در عَقَبات سخت و کریوههای مهیب و سهمگین وقت مرگ ، و عالم قبر ، و حشر ، و نشر ، و عرض ، و سؤال ، و حساب ، و مواقف عظیمه عِندالله ربِّ العالَمین ، فرد فرد این افراد ایستاده و از شما مؤاخذه میکنند که به چه دلیل و مستند قطعی به ما چنین نسبتهائی را به رایگان روا داشتید؛و در محافل و مجالس درس و بر روی منبر پیامبر و در لابلای کتابهای دینی و عقیدتی جمیع اهل جهان بر ما نثار کردید؟!؟!؟!
چطور شد که آیة: وَ لَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَـائکَ کَانَ عَنْهُ مَسْـُولاً [۲۷۲] را در اینجا در زیر خاکهای نسیان انباشته نمودید ، و فقط در بحث عدم حجّیّت ظنون مطلقه در کتاب اصول از آن دم زدید ؟!
چطور شد از بحث الف و لام در أَحَلَّ اللَهُ الْبَیْعَ آنهمه استفادههایعموم و اطلاق ، و آن تفریع فروع کثیره را نمودید؛امّا در بحث از الف و لامالسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ که شد در اینجا چشم بردوختید ، و تأکید ک ُلُّ أُولَـائک َ را نادیده گرفتید؛و از افادۀ نکرۀ در سیاق نفی در کلمۀ ع ِلْم استفادۀ استغراق ننمودید ؟! ؟! ؟!
شما اوّلاً این شاگردان بزرگ ائمّه علیهم السّلام را با اتّهام مخالف کنار زدید ، و به دنبال آن به امثال أبوالفتوح و سیّد ابن طاوس و شهید ثانی نسبت عدم پیروی از راه و روش آنان دادید برای آنکه اینان را از زمرۀ خودتان حشویّینِ منهای عرفان الهی و قائلین به وحدت حقّ تعالی به حساب آورده ، دکّان علوم ظاهری بدون معرفت و سلوک خداوندی و تهذیب نفس و ریاضات مشروعه را رونق بخشید ، با آنکه در حقیقت اینان به آنان ملحق هستند؛و سپس به علمائی بزرگوار نظیر ایشان همچون حکیم و فیلسوف اسلام و افتخار جهان ملاّ صدرای شیرازی أعلی الله درجته به ملاحظۀ تعریف و تمجید از ابن عربی نسبت الحاد و انحراف دادید ، و به ملاّ محسن فیض ، ملاّ مسیء و به محیی الدّین ، مُمیت الدّین لقب دادید [۲۷۳] ؛ و با عبارت پردازیِ طرفداری از مکتب اهل عصمت و لفّاظیِ پیروی از اهل بیت طهارت و تشیّع حقیقی خود را سرگرم نمودید ، و با اینگونه اعمال و رفتار از روح تشیّع و حقیقت ولایت دور شدید؛تا کار را بهجائی رساندید که «فصلُ الخِطاب فی تحریفِ کتاب ربِّ الارباب» نوشته و سلمان فارسی را از حضرت أباالفضل علیه صلوات الله الملک المَنّان ، افضل و اعلی و صاحب مقامی والاتر شمردید !!!
آخر چه کسی به شما اذن داده بود که در مقام اعتراض و خردهگیری بر سیّد ابن طاوس و امثال او ، « تَأَدُّبًا لا إیرادًا» دستور داده و حکم صادر کنید که ازکتب عارفان عالیمقام اسلام و واصلان ذوی المجد و الإکرام که عرفان را از مصدر آن ، و وحدت را از ماء مَعین و آبشخوار اصلی آن ـ که مسانید وحی و الهام و کشف بودهاند ـ اکتساب نمودهاند استفاده نکنند؛و امثال کتابهای مثلاً خواجه عبدالله انصاری و «فُصوص» و «نُصوص» را نخوانند و از منابع واقعی آن بهرمند نگردند !!!
پاسخ از استدلال بر عدم جواز رجوع به کتب اهل عرفان
پنجم:
آنچه را که برای استشهاد ، در تعقیب این گفتار برای استدلال بر عدم جواز رجوع به کتب اهل عرفان و کسانیکه در کلمات و عباراتشان لفظ وصول ، وحدت ، بقاء ، فناء ، اتّصال و أمثالها مشاهده میشود؛بدین عبارت آوردهاند که:
قالَ تِلْمیذُ الْمُفیدِ أبویَعْلَی الْجَعْفَریُّ فی أوَّلِ کِتابِ «النَّزْهَةِ»: إنَّ عَبْدَ الْمَلِکِ بْنَ مَرْوانَ کَتَبَ إلَی الْحَجّاجِ: إذا سَمِعْتَ کَلِمَةَ حِکْمَةٍ فَاعْزُها إلَی أمیرِالْمُؤْمِنینَ (یَعْنی نَفْسَهُ) فَإنَّهُ أحَقُّ بِها وَ أوْلَی مِنْ قآئِلها ! ـ انتهی . وَ لَوْلا خَوْفُ الإطالةِ لَذَکَرْتُ شَطْرًا مِنْ هَذا الْبابِ . بَلْ قَدْ وَرَدَ النَّهْیُ عَنِ الاِسْتِعانَةِ بِهِمْ .
فَرَوَی سِبْطُ الطَّبْرِسیِّ فی «مِشْکَوةِ الانْوارِ» عَنِ الْبَاقِرِ عَلَیْهِ السَّلَامُ ، أَنَّهُ قَالَ لِجَابِرٍ: یَا جَابِرُ ! وَ لَا تَسْتَعِنْ بِعَدُوٍّ لَنَا حَاجَةً ، وَ لَا تَسْتَطْعِمْهُ وَ لَاتَسْأَلْهُ شَرْبَةً !
أَمَا إنَّهُ لَیَخْلُدُ فِی النَّارِ فَیَمُرُّ بِهِ الْمُؤْمِنُ فَیَقُولُ: یَا مُؤْمِنُ ! أَلَسْتُ فَعَلْتُ بِکَ کَذَا وَ کَذَا ؟! فَیَسْتَحْیِی مِنْهُ فَیَسْتَنْقِذُهُ مِنَ النَّارِ .
الْحُجَّةُ: هَذا حالُ طَعامِ الاجْسادِ فَکَیْفَ بِقوتِ الارْواحِ؟! [۲۷۴]
«أبویَعْلی جعفری که شاگرد شیخ مفید است در اوّل کتاب «نَزْهَت» [۲۷۵] آورده است که عبدالملک بن مروان به حجّاج بن یوسف ثَقَفیّ نوشت:
چنانچه عبارت حکیمانهای را شنیدی آنرا به أمیرالمؤمنین نسبت بده (مراد از أمیرالمؤمنین خودش بوده است.) چرا که او لایقتر و سزاوارتر است که آن کلمۀ حکمت از آنِ او باشد نسبت به اصل گویندهاش که آنرا گفته است ـ انتهی .
و اگر از درازای سخن دهشت نداشتم اینک مقداری از این مرام را در این باب ذکر مینمودم . بلکه نهی وارد شده است که انسان نباید از ایشان استمداد بجوید و کمک بطلبد .
روایت نموده است نوادۀ دختری شیخ طَبْرِسیّ در کتاب «مشکوة الانوار» از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام که به جابر گفتند:
ای جابر ! از دشمن ما برای رفع نیازت کمک مَطَلب و از او خوراک مخواه و برای رفع تشنگیات پرسش آب مکن !
هان بدانکه او در آتش جاودان مُخلَّد میماند ، و مؤمنی به او عبور میکند و وی به مؤمن میگوید: ای مؤمن ! من همان کس نبودم که برای تو فلانکار و فلان کار را انجام دادم ؟! در اینحال مؤمن از او شرمگین میشود و او را از آتش میرهاند .
شاهد و دلیل ما از این روایت آنستکه اگر حال غذا خوردن پیکرها اینطور باشد؛حال غذاهای روحیّه چگونه خواهد بود؟»
جواب ایشان از دو ناحیه میباشد:
ناحیۀ اوّل: همانطور که ذکر شد رجوع به کتب فلسفه و عرفانی کهبالاخره منتهی به گفتار امثال بایزید و خواجۀ انصاری و أبوسعید أبوالخیر بشود ، رجوع به کتب دشمن نیست؛بلکه رجوع به کتب دوست میباشد برای استفاده و بهرهگیری از معانی عالیه و مضامین آن که بالاخره منتهی به ائمّۀ معصومین صلوات الله و سلامه علیهم أجمعین و یا به رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم خواهد شد ، و یا به مکاشفات و مشاهدات عینیّۀ غیبیّه که از حضرت ربّ ودود بر ایشان الهام و انکشاف پذیرفته است . این کجا و آن کجا ؟!
لزوم فراگیری علم و حکمت ، گرچه از کافر و یا منافق باشد
ناحیۀ دوّم: روایات کثیرهای داریم که ما را فرمان میدهند که باید دنبال علم برویم گرچه در چین بوده باشد ، [۲۷۶] و یا حکمت را اخذ کنیم گرچه از دست مخالف و منافق و شخص کافر باشد . در اینصورت نباید خلاف و یا نفاق و یا کفر وی جلوگیرمان شود که دست از علم بشوئیم و در بوتۀ جهل و نادانی خود را بمیرانیم .
چقدر عالی و پر محتواست این دستور و فرمانی که در شرائط گوناگون و وسعت در حالات به ما امر میکند: اطْلُبوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِخَوْضِ اللُجَجِ وَ سَفْکِ الْمُهَجِ ! [۲۷۷]
«دنبال علم بروید و آنرا بطلبید گرچه مستلزم فرو رفتن در گردابهای ژرف دریاها و یا ریختن خونها با شمشیر و امثال آن بوده باشد!»
و چقدر عالی است وسعت دائرۀ تعلیم از جهت معلِّم آموزنده که میفرماید:
الْحِکْمَةُ ضَآلَّةُ الْمُؤْمِنِ؛أَیْنَمَا وَجَدَهَا فَهُوَ أَحَقُّ بِهَا . [۲۷۸]
«حکمت گمشدۀ مؤمن است؛هرجا که آن گمگشته را بیابد او سزاوارتر است که آن را دربر گیرد.»
و در «مستدرک نهج البلاغة» آورده است: قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِالسَّلَامُ:
الْحِکْمَةُ ضَآلَّةُ الْمُؤْمِنِ؛وَ السَّعِیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَیْرِهِ . (وَ الْمَرویُّ فی«النَّهْجِ»:) الْحِکْمَةُ ضَآلَّةُ الْمُؤْمِنِ؛فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ ! [۲۷۹] (وَفی «تُحَفِ الْعُقولِ»:) فَلْیَطْلُبْهَا وَ لَوْ فِی أَیدِی أَهْلِ الشَّرِّ ! [۲۸۰]
«حکمت گمشدۀ مؤمن است؛و خوشبخت کسی است که از کردار دیگران و گفتار ایشان پند گیرد . (و در «نهج البلاغة» روایت است که:) حکمت گمشدۀ مؤمن است؛پس دریاب حکمت را اگر چه در دست اهل نفاق بوده باشد ! (و در «تحف العقول» وارد است که:) پس لازم است مؤمن حکمت را فراگیرد اگر چه در دستهای اهل شرّ بوده باشد!»
و همچنین آنحضرت فرمودند:
الْحِکْمَةُ ضَآلَّةُ الْمُؤْمِنِ؛فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِکِ ، تَکُونُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا! [۲۸۱]
«حکمت گمشدۀ مؤمن است؛پس آنرا طلب کنید گرچه در نزد مشرکین بوده باشد ، و در اینصورت که با فرض فراگیری از اهل شرک بدست شما رسید ، شما بدان علم از مشرکین سزاوارتر هستید ، و شما اهل حکمت میباشید!»
و نیز آنحضرت فرموده است:
خُذِ الْحِکْمَةَ أَنَّی کَانَتْ ! فَإنَّ الْحِکْمَةَ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ ، فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُؤْمِنِ ! [۲۸۲]
«حکمت را فرا بگیر هر کجا بوده باشد ! بجهت آنکه حکمت چه بسا در سینۀ شخص منافق است ، پس در سینۀ وی به حرکت و اضطراب میافتد تا آنکه خارج شود و در سینۀ شخص مؤمن که لایق و سزاوار حکمت است بنشیند و آرام گیرد!»
سفارش اکید لقمان و عیسی بن مریم راجع به لزوم اخذ حکمت و منع آن از جاهلان و علاّمۀ مجلسی رضوان الله علیه در ضمن وصایای لقمان به پسرش در تعلّم حکمت آورده است:
یا بُنَیَّ ! تَعَلَّمِ الْحِکْمَةَ تَشَرَّفْ؛فَإنَّ الْحِکْمَةَ تَدُلُّ عَلَی الدّینِ ، وَ تُشَرِّفُ الْعَبْدَ عَلَی الْحُرِّ ، وَ تَرْفَعُ الْمِسْکینَ عَلَی الْغَنیِّ ، وَ تُقَدِّمُ الصَّغیرَ عَلَی الْکَبیرِ ، وَ تُجْلِسُ الْمِسْکینَ مَجالِسَ الْمُلوکِ ، وَ تَزیدُ الشَّریفَ شَرَفًا ، وَالسَّیّدَ سودَدًا ، وَ الْغَنیَّ مَجْدًا !
وَ کَیْفَ یَظُنُّ ابْنُ ءَادَمَ أنْ یَتَهَیَّأَ لَهُ أمْرُ دینِهِ وَ مَعیشَتِهِ بِغَیْرِ حِکْمَةٍ؛وَ لَنْ یُهَیِّیَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ أمْرَ الدُّنْیا وَ ا لاخِرَةِ إلاّ بِالْحِکْمَةِ .
وَ مَثَلُ الْحِکْمَةِ بِغَیْرِ طاعَةٍ ، مَثَلُ الْجَسَدِ بِلا نَفْسٍ ، أوْ مَثَلُ الصَّعیدِ بِلا مآءٍ .
وَ لا صَلاحَ لِلْجَسَدِ بِغَیْرِ نَفْسٍ ، وَ لا لِلصَّعیدِ بِغَیرِ مآءٍ ، وَ لا لِلْحِکْمَةِ بِغَیْرِ طاعَة [۲۸۳] .
«ای نور دیده پسرک من ! حکمت بیاموز تا شریف گردی؛زیرا که حکمت انسان را راهنمائی به دین میکند ، و برده و بنده را بر آقا و آزاد شرافت میدهد ، و مسکین و مستمند را بر غَنیّ و ثروتمند برتر میگرداند ، و کوچک را بر بزرگ مقدّم مینماید ، و فقیر و مسکین را بر جای نشیمنگاه پادشاهان مینشاند ، و موجب فزونی شرافت مرد شریف میگردد ، و بر سیادت و سروری مرد سیّد و سالار میافزاید ، و بر مَجد و عُلوِّ غنیّ و بینیاز اضافه مینماید !
و چگونه آدمی میپندارد که برای وی امر دین و امر زندگی و معیشت او بدون حکمت مهیّا میگردد با وجودی که خداوند عزّوجلّ امر دنیا و امر آخرتاو را بدون حکمت مقدّر و مهیّا نفرموده است ؟!
و مَثَل فراگیری علم حکمت بدون اطاعت و فرمانبرداری از آن در مقام کردار و عمل ، مثل پیکری است که جان ندارد ، یا مثل زمین همواری است که در آن آب یافت نشود .
و همانطور که صلاح امر پیکر آدمی به بودن جان و روح وی بستگی دارد، و صلاح زمین هموار بیابانِ بدون سقف به بودن آب وابسته است؛همینطور صلاح وجود علم حکمت در انسان به اطاعت و فرمانبرداری در مقام عمل وابسته و نیازمند است.»
مرحوم محدّث حاج شیخ عبّاس قمّی رحمة الله علیه پس از ذکر این وصیّت لقمان از «بحار الانوار» در کتاب نفیس و گرانمایۀ خویش «سَفینةُ البحار» چنین گوید: در کتاب «نُزهةُ النّاظِر» که از مصنَّفات أبویَعلی جَعفریّ جانشین شیخ مفید میباشد آورده است:
قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: کَلِمَةُ حِکْمَةٍ یَسْمَعُهَا الْمُؤْمِنُ فَیَعْمَلُ بِهَا خَیْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ .
«یک سخن حکمت که آنرا مرد مؤمن بشنود و آنرا بکار ببندد ، از عبادت یکسال تمام بهتر است.»
و در کتاب «مُنیَة المُرید» از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت است که فرمود:قَامَ عِیسَی بْنُ مَرْیَمَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ خَطِیبًا فِی بَنِی إسْرَآئِیلَ فَقَالَ: یَا بَنِی إسْرَآئِیلَ ! لَا تُحَدِّثُوا الْجُهَّالَ بِالْحِکْمَةِ فَتَظْلِمُوهَا؛وَ لَا تَمْنَعُوهَا أَهْلَهَا فَتَظْلِمُوهُمْ !
فَأقولُ عَلَی طِبْقِ ما قالَ عَلَیْهِ السَّلامُ: إیّاکَ وَ أنْ تَعْرِجَ مَعَ الْجاهِلِ عَلَی بَثِّ الْحِکْمَةِ ، وَ أنْ تَذْکُرَ لَهُ شَیْئًا مِنَ الْحَقآئِقِ ما لَمْ یَتَحَقَّقْ أنَّ لَهُ قَلْبًا طاهِرًا لا تَعافُهُ الْحِکْمَةُ؛ فَقَدْ قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: لَا تُعَلِّقُوا الْجَوَاهِرَ فِی أَعْنَاقِ الْخَنَازِیرِ !
«حضرت عیسی بن مریم علی نبیِّنا و آله و علیهما السّلام در میان جماعت بنی إسرائیل به خطبه برخاست و گفت: ای بنی إسرائیل ! با مردمان جاهل سخنی از حکمت در میان نیاورید که به حکمت ستم نمودهاید؛و کلمۀ حکمت را از اهل آن دریغ مدارید که به ایشان ستم روا داشتهاید !
محدّث قمّی گوید: من هم بر طبق همان کلام عیسی علیه السّلام به شما میگویم: مبادا در نشر حکمت با جاهلان همقدم و همدرنگ شوید ، و مبادا برای آنها از حقائق مطلبی را بازگو نمائید مادامیکه تحقیقاً معلوم نشده است که دارای قلبی پاک و مبرّی هستند به نحوی که حکمت از قرار گرفتن در آن اکراه نداشته باشد؛بجهت آنکه أمیرالمؤمنین علیه السّلام فرموده است: جواهر نفیسه را بر گردنهای خوک آویزان منمائید!»
وَ لَقَدْ أجادَ مَنْ قالَ: إنَّ لِکُلِّ تُرْبَةٍ غَرْسًا ، وَ لِکُلِّ بِنآءٍ اُسًّا . وَ ما کُلُّ رَأْسٍ یَسْتَحِقُّ التّیجانَ ، وَ لا کُلُّ طَبیعَةٍ تَسْتَحِقُّ إفادَةَ الْبَیانِ
«و چقدر راست و درست آورده است آن کس که گفته است: هر خاکی و زمینی میتواند در خود یک نوع خاصّی از نبات را پرورش دهد . و هر بناء و ساختمانی نیاز به یک پایه و زیربنای مخصوص به خود دارد . و هر سری سزاوار نیست که بر آن تاج گذارند . و هر طبیعت آدمی سزاوار نیست که مطالب غامضه و اسرار را بر وی روشن سازند.»
وَ قَالَ الْعَالِمُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: لَا تَدْخُلُ الْمَلَآ ئِکَةُ بَیْتًا فِیهِ کَلْبٌ . فَإنْ کَانَ وَ لَابُدَّ فَاقْتَصِرْ مَعَهُ عَلَی مِقْدَارٍ یَبْلُغُهُ فَهْمُهُ وَ یَسَعُهُ ذِهْنُهُ !
فَقَدْ قِیلَ: کَمَا أَنَّ لُبَّ الثِّمَارِ مُعَدٌّ لِلانَامِ فَالتِّبْنُ مُتَاحٌ لِلانْعَامِ ، فَلُبُّ الْحِکْمَةِ مُعَدٌّ لِذَوِی الالْبَابِ وَ قُشُورُهَا مَجْعُولَةٌ لِلاغْنَامِ .
«و عالم علیه السّلام گفت: فرشتگان داخل نمیشوند در خانهای که در آن سگ باشد . پس اگر چارهای نداری از آموختن حکمت به شخص نااهل ، باید بر مقداری که فهم او برسد و ذهن او گنجایشش را داشته باشد اقتصار نمائی!
بعلّت آنکه بر این اصل و اساس است که گفته شده است: همچنانکه مغز درون میوهها برای آدمیان آماده میگردد و کاه و پوست آن برای چهارپایان تهیّه میگردد ، همینطور مغز و جوهره و لُبّ علم و حکمت برای اندیشمندان و صاحب خردان آماده میشود و پوستها و اقشار آن برای بهائم و گوسپندان مهیّا میگردد.»
[۲۸۴]
لقمان حکیم شامی و فیلسوفان پنجگانۀ یونانی ، همه صاحب عظمت و جلال بودهاند
ششم:
چون روشن شد که قرآن و اسلام دعوت به حکمت میکنند از هر کجا باشد و از هر کس باشد ، به سبب آنکه حکمت علم آدم سازی و تربیت بشری است به واقعیّتها و حقائق امور ، چنانچه آیات قرآنیّه راجع به لقمان حکیم بر آن صراحت دارد؛در اینجا باید دانست که ارزش این علم و فراگیری آن تا سرحدّی است که در روایات کثیرهای از لقمان حکیم تجلیل و تکریم بعمل آمده است ، با آنکه وی ششصد سال قبل از میلاد حضرت مسیح بن مریم علی نبیّنا وآله و علیهالسّلام میزیسته است . و همچنین از حکمای یونان تحمید و تحسین شده است با آنکه آخرین آنها که أرسطو میباشد پانصد سال قبل از تولّد حضرت عیسی بوده است . امّا چون آنان فلاسفۀ الهی بوده و مکتبشان را بر اصل توحیدحضرت حقّ پایهگذاری نمودهاند ، لهذا در نزد صاحب عقل کلّ و هادی سبل پیامبر خاتم النَّبیّین ، مُعزَّز و محترم و در نزد اوصیای وی دارای درجه و مرتبهای بس ارجمند و عالی میباشند .
لقمان حکیم اهل شام بود و پیغمبر هم نبود ، ولی در اثر قدرت روحیّه و حیازت حکمت به درجهای رسید که از استفادههای حضرت پیغمبر: داود که از بنی إسرائیل (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام) بود ، به مقامی رسید که یک سوره در قرآن کریم به اسم او وارد شده است .
قاضی أبوالقاسم ابن صاعِد أندلسی در کتاب «طبقات الاُمَم» آورده است: فلاسفه جمع فیلسوف است که لغتی یونانی و به معنی «دوستار حکمت» میباشد . و فلاسفۀ یونان از بزرگان بشر و طبقات ممتازۀ علماء دنیا میباشند که به فنون مختلفۀ حکمت و فلسفه و علوم از ریاضی و منطق و طبیعیّات و الهیّات و سیاست مُدُن و سیاست منزل توجّه کامل داشتهاند .
بزرگترین فلاسفۀ یونان نزد یونانیها پنج نفرند که از همه قدیمتر بندقلیس [۲۸۵] و بعد فیثاغورس و بعد سُقراط و بعد أفلاطون و بعد أرسطاطالیس پسر نیقوماخوس (نیقوماخوش) میباشد .
۱ ـ بندقلیس (انباذقلس) بنا بر آنچه علماء تاریخ مینویسند معاصر داود پیغمبر بوده ، و حکمت در شام از لقمان آموخته ، و بعد به بلاد یونان مراجعت کرده است ...
انباذقلس اوّل کسی استکه جمع بین معانی صفات الله نموده؛و تمام صفات خدا را از ذات واحدی دانسته که موسوم به «علم» و «جود» و «قدرت» است .
و گفت که ذات باری ، واحد بالحقیقه است که به هیچ نحو تکثیر و تمایز در آن نیست؛و معانی و صفات مختلفه از تجلّیات ذات است . وحدانیّت وجود باری بر خلاف سائر موجودات میباشد که مَعرض تکثیر به اجزاء یا معانی یا نظائر میباشند . و ذات خداوند از تمام اینها مُبرّی است .
این مذهب را در صفات الهی ، أبوالهُذَیل بن علاّف مصری پیروی نموده است .
۲ ـ فیثاغورس که بعد از انباذقلس است؛و از شام به مصر رفت و حکمت را از اصحاب سلیمان بن داود آموخته ، هندسه را از علمای مصر قبلاً فرا گرفت . پس از کسب علم به یونان بازگشت و علم هندسه و طبیعی و علم دین را به یونان آورد . و علم موسیقی و ألحان و تألیف نغمهها را به هوش و ذکاء خود بیرون آورد . و الحان را در تحت نسب عددیّه درآورد ، و ادّعا کرد که از مشکوۀ نبوّت اقتراحات خود را گرفته است .
و نیز فیثاغورس را در ترکیب و تکوین عالم بنا بر خواصِّ عدد و مراتب آن، رموز غریبه است .
و همچنین وی را در معاد مذهبی است نزدیک به عقیدۀ انباذقلس ، و شرح مختصر آن اینستکه:
فوق عالم طبیعت ، عالم روحانی نورانی دیگری است که از جسمانیّات و مادّه بری است؛و عقل ، درک حُسنِ آن نمینماید ، و نفوس زکیّه هماره مشتاق بدان جهانند . و هر کسیکه نفس خود را از صفات ذمیمۀ حیوانیّه پاک و پاکیزه نماید و از بخل و عُجب و ریا و تکبّر بپرهیزد ، مستحقّ اتّصال بدان عالم میگردد و بر جواهر حکمت الهیّه واقف میشود و لذائذ نفسانی ، مانند ألحان موسیقی که بگوش میرسند ، به انسان کامل میرسند و برای انسان تکلّفی برای رسیدن به اشیاء لذّتآور نیست .
و فیثاغورس را تألیفات نفیسه در «ارثماطیقی» و موسیقی و سائر علوم میباشد .
دنباله متن
پاورقی [۲۶۶] ـ ذیل آیۀ ۱۶ ، از سورۀ ۴۰: غافر: «سلطنت و حکمرانی امروز از آنِ چه کسی است؟ از آنِ خداوند واحد قهّار است.» [۲۶۷] ـ قسمتی از آیۀ ۸۸ ، از سورۀ ۲۸: القصص: «تمام چیزها فعلاً نابود و نیست میباشند مگر وجه او.» [۲۶۸] ـ ذیل آیۀ ۲۹ ، از سورۀ ۷: الاعراف: «همانطور که شما را ابتداءً آفرید ، شما به سوی وی بازگشت مینمائید!» [۲۶۹] ـ آیۀ ۲۶ و ۲۷ ، از سورۀ ۵۵: الرّحمن: «تمام کسانیکه بر روی زمین هستند فعلاً فانی و نابودند؛و وجه پروردگارت که دارای صفت جلال و جمال است باقی میماند.» [۲۷۰] ـ قسمتی از آیۀ ۱۲۳ ، از سورۀ ۱۱: هود: «بازگشت داده میشوند جمیع امور به سوی او.» [۲۷۱] ـ «أوصاف الاشراف» ص ۶۷ و ۶۸ [۲۷۲] ـ آیۀ ۳۶ ، از سورۀ ۱۷: الإسرآء: «و پیروی مکن از آنچه را که بدان علم و یقین نداری ! زیرا تحقیقاً گوش و چشم و فکر ، از آنچه را که بدون یقین پیروی شدهاند ، مورد بازخواست و مؤاخذه قرار خواهند گرفت.» [۲۷۳] ـ صریح کلمات شیخ أحمد أحسائی است . [۲۷۴] ـ «مستدرک الوسآئل» ج ۳ ، که خاتمۀ آنست ، ص ۳۳۰ و ۳۳۱ [۲۷۵] ـ یعنی کتاب «نَزهة النّاظِر» . [۲۷۶] ـ «بحار الانوار» علاّمۀ مجلسی (ره) طبع کمپانی ، ج ۱ ، ص ۵۷ و ۵۸ ، از کتاب «غوالی اللَـَالی» و از «روضة الواعظین» [۲۷۷] ـ این عبارت متّخذ از روایتی است که محمّد بن یعقوب کلینی در «اصول کافی» ج ۱ ، ص ۳۵ ، روایت شمارۀ ۵ از باب ثواب العالم و المتعلّم ، با سند خود از أبوحمزۀ ثُمالی از حضرت امام سیّد السّاجدین علیّ بن الحسین علیهما السّلام روایت میکند که فرمود: لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فی طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُجَجِ . إنَّ اللَهَ تَبارَکَ وَ تَعالَی أوْحَی إلَی دانیالَ: إنَّ أمْقَتَ عَبیدی إلَیَّ الْجاهِلُ المُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أهْلِ الْعِلْمِ ، التّارِکُ لِلاِقْتِدآءِ بِهِمْ؛وَ إنَّ أحَبَّ عَبیدی إلَیَّ التَّقیُّ الطّالِبُ لِلثَّوابِ الْجَزیلِ ، اللازِمُ لِلْعُلَمآءِ ، التّابِعُ لِلْحُلَمآءِ ، ا لْقابِلُ عَنِ الحُکَمآءِ . [۲۷۸] ـ علاّمۀ مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» طبع حروفی ، ج ۲ ، ص ۹۹ از «أمالی» شیخ طوسی با سند متّصل خود از حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام از رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم روایت کرده است که فرمود:کَلِمَةُ الْحِکْمَةِ ضآلَّةُ الْمُؤْمِنِ؛فَحَیْثُ وَجَدَها فَهُوَ أحَقُّ بِها . و راغب اصفهانی در «محاضرات» ج ۱ ، ص ۵۰ از رسول خدا صلّی الله علیه وآله روایت کرده است که فرمود: الْحِکْمَةُ ضآلَّةُ الْمُؤْمِنِ؛أیْنَما وَجَدَها قَیَّدَها و نیز گفته شده است: خُذِ الْحِکمَةَ مِمَّن تَسمعُها منه؛فَرُبَّ رِمْیَةٍ مِن غیرِ رامٍ ، و حِکمَةٍ من غیرِ حکیمٍ . و نیز گفته شده است: لا یَمنَعکَ ضعةُ القآئلِ عنِ الاستماعِ إلیه؛فرُبَّ فمٍ کریهٍ مَجَّ عِلمًا ذکیًّا ، و تِبْرٍ صافٍ فی صخرٍ جاسٍ.» [۲۷۹] ـ حکمت۸۰ از «نهج البلاغة»؛و از طبع شیخ محمّد عبده ـ مصر ، ج ۲ ، ص ۱۵۴ [۲۸۰] ـ «مستدرک نهج البلاغة» تألیف شیخ هادی کاشف الغطاء ، ص ۱۵۸ [۲۸۱] «مستدرک نهج البلاغة» تألیف شیخ هادی کاشف الغطاء ، ص ۱۷۸ [۲۸۲] حکمت ۷۹ ، از «نهج البلاغة»؛و از طبع مصر با تعلیقۀ عبده ، ج ۲ ، ص ۱۵۴ [۲۸۳] ـ «بحار الانوار» در دو موضع ذکر کرده است ، اوّل: بابُ العلومِ الّتی اُمِر النّاسُ بتحصیلها و یَنفَعهم ، و فیه تفسیرُ الحکمة ، از طبع کمپانی ، ج ۱ ، ص ۶۸ ؛و از طبع حروفی، ج ۱ ص ۲۱۹ و ۲۲۰ از «کنز الفوآئد» کراجکی . دوّم: در کتاب روضة ، باب نَوادر المواعظِ و الحِکَم ، از طبع کمپانی ، ج ۱۷ ، ص ۲۴۹؛و از طبع حروفی ، ج ۷۸ ، ص ۴۵۸ از کتاب «أعلام الدّین» . [۲۸۴] ـ «سفینة البحار و مدینة الحکم و الآ ثار» طبع دار الاُسوة ، ج ۲ ، باب الحاء بعده الکاف ، ص ۳۰۰ [۲۸۵] ـ انباذقلس که امپد کل باشد . (تعلیقه)
تحمّل مَشاقّ سقراط و أفلاطون و أرسطو در إعلاءِ کلمۀ توحید
۳ ـ سُقراط که از شاگردان فیثاغورس است که از فلسفه و علوم فقط به علم إلهی پرداخته و از لذّات دنیوی دوری جست ، و إعراض از زخارف دنیوی کرد ، و با عقائد مذهبی یونانیان که بت پرستی بود مخالفت نمود و با رؤساء آنان از در حُجّت و مباحثه در آمد . از اینجهت مردم بر وی شوریدند و پادشاه خود را بر قتل سقراط وادار کردند .
پس شاه سقراط را به حبس انداخت ، و به او سَمّ تند و مؤثّری نوشانید که درگذشت و از زجر آنان و محاضراتی که میان او و پادشاه یونان شد خلاصی یافت.
و سقراط را وصایا و حِکَم و نصایح معروفه است . مذهب وی در صفات الهی نزدیک به مذهب انبذقلس و فیثاغورس بوده است ...
۴ ـ أفلاطون که با سقراط در اخذ حکمت از فیثاغورس شرکت کرده ولی تا زمان حیات سقراط ، شهرت به حکمت پیدا نکرد .
أفلاطون از خانوادۀ علم و نجابت و أصالت یونان بوده که در جمیع فنون فلسفه دست داشته ، و کتب متعدّده تصنیف نموده است .
و عدّۀ زیادی از شاگردان وی معروف به «مَشّائین» شدهاند؛چه وقتیکه راه میرفته به آنان تعلیم حکمت کرده است . و در آخر عمر تدریس را به عالمترین شاگردان خود واگذار نمود و از مردم کنارهگیری کرد و به عبادت پروردگار خود مشغول شده؛و از مؤلَّفاتش کتاب «فادن» ( فِدُن ) در معرفت نفس، و کتاب «سیاست مَدَنیّه» و کتاب «طیماوش [۲۸۶] (طیماووس که تیمه است)
روحانی» در تربیت عوالم ربُوبی و عالم عقل و عالم نفس است ، و کتاب «طیماوش الطّبیعیّ» در ترکیب عالم طبیعت میباشد که این دو کتاب اخیر را به نام طیماوس شاگرد خود نوشته است .
۵ ـ أرسطاطالیس پسر نیقوماخوش جَهْراشی [۲۸۷] فیثاغوری میباشد .
نیقوماخوش به معنی قاهِرُ الخُصوم (غلبه کنندۀ بر دشمنان) و ارسطاطالیس به معنی کسی است که دارای فضیلت تامّه میباشد .
أبوالحسن علیّ بن حسین بن علیّ مسعودیّ میگوید که: نیقوماخوش پیرو فیثاغورث بوده و دارای تألیفات مشهوره در ارِثْماطیقی است . و پسرش ارسطاطالیس شاگرد أفلاطون میباشد که ۲۰ سال با وی بسر برده است .
افلاطون ، ارسطاطالیس را بر سائر شاگردان مقدّم میداشت؛و وی را عاقل میخواند . و به ارسطاطالیس فلسفۀ یونان ختم شد؛و او خاتم حکماء و بزرگ علماء آنان است .
أرسطاطالیس اوّل کسی است که صناعت برهان را از سائر صناعات منطقیّه بیرون آورد و به صور سه گانه ترتیب داد ، و میزان علوم نظریّه قرار داد؛و از این رو ارسطاطالیس را واضع علم منطق خواندند .
ارسطاطالیس را در جمیع علوم فلسفیّه مؤلّفات مهمّه است که بعضی جزئی است که فقط یک علم را از آن کتاب میتوان آموخت ، و برخی در کلّیّات علوم است که تذکّر و تمرین در چند شعبه میباشد . و آنها ۷۰ کتاب است که برای «اوفارس» نوشته است [۲۸۸] ...
مجامع علمی روی فلسفه حساب میکنند؛فقه و اصول ما موضوعش اعتباری است
دارج نمودن علاّمۀ طباطبائی (ره) عرفان و حکمت را در حوزۀ علمیّۀ قم
در تأیید أصالت گفتار ما در این زمینه که: علم فلسفه و حکمت دارای بنیان و واقعیتی است که از آن نمیتوان صرف نظر نمود، و طلاّب علوم دینیّه در حوزههای مقدّسه حتماً باید بدان مجهّز باشند، تا اوّلاً خود را ساخته و پرداخته و ثانیاً به جوامع ملل جهانی از آثار علمی و الهی خویشتن نورافشانی کنند؛ گفتار آیة الله حاج شیخ حسینعلی منتظری است که به آیة الله بروجردی أعلی الله مقامه گفت: «فلسفه علمی است که دانشگاههای دنیا روی آن حساب میکنند؛ فقه و اصول ما امور اعتباری است.»
توضیح آنکه در مجلّۀ «حوزه» در مصاحبۀ خود با آیة الله منتظری آورده است: مشهور است: آیة الله بروجردی با حکمت و فلسفه مخالف بوده است، از این روی درس فلسفۀ علاّمۀ طباطبائی را تعطیل کرده است . لطفاً در این زمینه توضیح بدهید!
و آیة الله منتظری در جواب میگویند: علاّمۀ طباطبائی «أسفار» ، و من «منظومه» تدریس میکردم . یک روز مرحوم حاج آقا محمّد قُدسی اصفهانی پیش من آمد و گفت: آقای بروجردی فرمودند: «به آقای منتظری بگوئید «منظومه» را تعطیل کند و بیاید پیش من.»
من رفتم بیت آیة الله بروجردی . آقای حاج محمّد حسین گفت:
آقا فرمودند: «به آقای منتظری بگو: اسامی شاگردان علاّمۀ طباطبائی را بنویسد تا شهریۀ آنان قطع شود.» من تعجّب کردم و گفتم: این مطلب غیر ممکن است ! این چه تصمیمی است ؟
آقای حاج محمّد حسین گفت: من هم به این نتیجه رسیدهام که این تصمیم غلط است .
گفتم: پس برویم پیش آقا .
رفتیم . با همان صراحت لهجهای که داشتم گفتم:
آقا این چه تصمیمی است ؟! فلسفه علمی است که دانشگاههای دنیا روی آن حساب میکنند . فقه و اصول ما ، موضوعش امور اعتباری است .
فرمودند «من هم قبول دارم . خودم فلسفه خواندهام؛ولی چه کنم ؟! از یک طرف برخی از طلبهها این حرفها را هضم نمیکنند ، از این روی به انحراف کشانده میشوند؛من خودم در اصفهان کسی را دیدم که «أسفار» را زیر بغلش گرفته بود ، میگفت: من خدا هستم !
دیگر اینکه خیلی از آقایان اعتراض میکنند و مرتّب فشار میآورند.»
گفتم: پس معلوم میشود شما با فلسفه مخالف نیستید؛بلکه با نشر و پخش این حرفهای درویشی مخالفید !
فرمودند: «بله . اگر بنشینند خوب درس بخوانند طوری نیست.»
گفتم: من «إشارات» شروع میکنم . علاّمۀ طباطبائی را هم قانع میکنم که «شفا» شروع کنند .
ایشان فرمودند: «علاّمه رضایت نمیدهد . حرف مرا قبول ندارد.»
گفتم: آقا این چه حرفی است ! ایشان نسبت به شما احترام میگذارند . خودم «إشارات» شروع کردم . به منزل مرحوم علاّمۀ طباطبائی رفتم ، ایشان مریض بود . جریان را عرض کردم ایشان فرمودند: نه ، من «أسفار» را ترک نمیکنم . با شاگردهایم از قم میروم به کوشْکْ نُصْرَت .
گفتم: آقا این چه سخنی است ! طلبهها شهریّه میخواهند و فقه و اصول باید بخوانند: شما «شفا» را شروع کنید،به مناسبت نظریّههای خود را نیز بگوئید.
مرحوم علاّمه پذیرفت . وقتی این خبر را به آیة الله بروجردی دادم خیلی خوشحال شدند .
خلاصه آیة الله بروجردی فلسفه خوانده بودند و مخالف فلسفه نبودند؛ولی شرائط زمانی و برخی مسائل دیگر ، ایشان را بر این امر واداشت [۲۸۹] .
تفسیر « وَ لَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرهُ تَکْبِیرًا »
و امّا در تفسیر و مفاد: وَ لَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلِّ .
(یعنی در خداوند ذلّتی وجود ندارد تا وی را در مواضع ضعف و مواقع فقدان قدرت ، کمک و مساعدت نماید.)
مرحوم حاجی قدّس الله نفسه اینطور تفسیر کرده است: أیْ لَم یَتَّخِذْ وَلیًّا یُعاوِنُهُ لِمَذَلَّةٍ فیهِ تَعالَی عَنْ ذَلِکَ عُلُوًّا کَبیرًا . [۲۹۰]
چون وجود حضرت حقّ اطلاق دارد و وحدت او بالصِّرافه میباشد ، لهذا چیزی خارج از ذات و إنّیّت وی تحقّق ندارد تا وجود او بدان کامل و مکمّل گردد و رفع نیاز نماید .
و نیز در تفسیر این فقره: یَا مَنْ هُوَ عَزِیزٌ بِلَا ذُلٍّ ، یَا مَنْ هُوَ غَنِیٌّ بِلَا فَقْرٍ، یَا مَنْ هُوَ مَلِکٌ بِلَا عَزْلٍ !
(ای کسیکه عزیز هستی بدون ذلّت؛ای کسیکه بینیاز هستی بدون نیازمندی ! ای کسیکه سلطانِ حکمران هستی بدون عزل و کناره روی!)
فرموده است:
بجهت آنکه هرعزیزی و هر بینیازی و هر سلطان حکمرانی، عزّت و بینیازی و حکمرانی را از وی به عاریت گرفته و درنزد خود به عنوان امانت نگهداشتهاند . پیشانیهای آنها دردست قدرت حضرت حقّ تعالی مسخّراست .
یُعِزُّ مَنْ یَشآءُ ، وَ یُذِلُّ مَنْ یَشآءُ ، وَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشآءُ ، وَ یَقْدِرُ عَلَی مَن یَشآءُ ، وَ یُؤْتی الْمُلْکَ مَنْ یَشآءُ ، وَ یَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ یَشآءُ .
«عزّت میدهد کسی را که بخواهد ، و ذلّت میدهد کسی را که بخواهد ، و روزی را گسترش میدهد بر کسی که بخواهد ، و روزی را تنگ میکند بر کسی که بخواهد ، و حکمفرمائی و تسلّط بر نفوس میدهد کسی را که بخواهد ، و حکمفرمائی و تسلّط بر نفوس را میگیرد از کسی که بخواهد.»
و اوست خداوند قادر و قاهری که بر فراز وی قدرتی و قهّاریّتی وجود ندارد؛بلکه این صفات در دارندگان آنها مشوب است به صفات متقابلۀ آن از ذلّت و نیازمندی و برکناری از حکمرانی ، بلکه این صفات عین صفات متقابلۀ آن هستند .
وَ هُوَ الْبَسِیطُ الصِّرْفُ وَ الْوَاحِدُ الْمَحْضُ الثّابِتُ لَهُ أشْرَفُ طَرَفَیِ الْمُقابِلاتِ .
«و اوست موجودی که دارای بساطت صرفه و وحدت محضه میباشد بطوریکه شریفترین دو طرف صفات متقابله برای وی هستند.» [۲۹۱]
و نیز در تفسیر این فقره: یَا مَنْ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ لَا وَزِیرَ ، یَا مَنْ لَا شَبِیهَ لَهُ وَ لَا نَظِیرَ !
«ای کسیکه برای او شریکی و وزیری نیست ، ای کسیکه برای او شبیهی و نظیری نیست!»
فرموده است: در علوم حقیقیّه به ثبوت رسیده است که اتّحاد در جنس را «مُجانَست» نامند ، و اتّحاد در نوع را «مُماثَلت» ، و اتّحاد در کیفیّت را «مُشابَهت»، و اتّحاد در کمّیّت را «مساوات» ، و اتّحاد در وضع را «مُطابَقت» ، و اتّحاد در اضافه را «مُناسَبت».
و حقّ متعال نه تنها شریک در وجوب ندارد ، بلکه شریک در حقیقت وجود ندارد . چرا که موجود فی نَفْسِه لِنَفْسِه بِنَفْسِه تصوّر ندارد مگر ذات او .
امّا شریک در جنس ندارد ، چون برای وی جنس نیست . و موجودِ مثل و نظیر برای او نیست چون برای وی نوع نیست . و شبیه ندارد چون کیفیّت ندارد . و موجود مساوی برای او نیست چون کمّیّت ندارد . و برای او وجود مطابق نیست چون وضع ندارد . و وجودِ هَم نسبت برای او نیست چون اضافۀ مقولیّه ندارد . بنابراین نفی شریک دربر دارد جمیع این اقسام را . زیرا مشابه یا مساوی یا غیرهما شریک میباشند در کیفیّت و کمّیّت یا نحوهما . [۲۹۲]
وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیرًا .
یعنی: او را بزرگ و عظیم بشمار تا جائیکه میتوانی و کلمۀ بزرگی و عظمت در تحت اختیار و استخدام تست !
و نیز در تفسیر فقرة: یَا مَنْ هُوَ الْکَبِیرُ الْمُتَعَالِ .
«ای کسیکه اوست تنها موجود بزرگ و با عظمت که تعالی و برتری بر همه دارد.»
فرموده است: کبیر در اینجا به معنی عظیم است از باب «کَبُر» بالضّمّ یعنی عظیم، نه از باب «کَبِر» بالکسر یعنی سنّش بالا رفت و پیر شد. وصف کبیر در این جمله انحصار بر «هو» دارد، یعنی اوست فقط و فقط موجود کبیر متعال . زیرا مُسند معرّف به لام، افادۀ حصر در مسندٌ إلیه را مینماید همانطور که در علم معانی مقرّر گشته است.
[۲۹۳]
و بر اساس همین حصر معنی و مفهوم مسند است در مسندٌ الیه ، مناجاتی که أمیرالمؤمنین علیه السّلام به بارگاه حضرت ربوبی عرضه داشتهاند :
مَوْلَایَ یَا مَوْلَایَ ! أَنْتَ الْعَزِیزُ وَ أَنَا الذَّلِیلَ وَ هَلْ یَرْحَمُ الذَّلِیلَ إلَّا الْعَزِیزُ ؟ [۲۹۴]
«ای مولی و آقا و سیّد و سالار من ! ای مولی و آقا و سیّد و سالار من ! عزّت انحصار به تو دارد و تنها تو هستی که عزیز میباشی؛و ذلّت انحصار به من دارد و تنها من هستم که ذلیل میباشم ! و آیا معقول است که بتواند ترحّمی بر ذلیلِ به تمامِ معانی ذلّت بیاورد ، مگر عزیزی که به تمام معنی دارای عزّت بوده باشد؟!»
شیخ أحمد أحسائی ، مبدأ دو فرقۀ شیخیّۀ کریمخانیّه ، و بابیّۀ بهائیّه است
شیخ أحمد أحسائی ، از شدّت تنزیه حقّ ، در دام تفویضِ بحت گرفتار آمده وربط حق رابا اشیاءبریده است
شیخ أحمد أحسائی ، مبدأ و ریشۀ دو فرقۀ شیخیّۀ کریمخانیّه ، و بابیّۀ بهائیّه؛با تنزیه صِرف حقّ تعالی ، در دام تفویضِ بحت گرفتار آمده است .
شیخ أحمد احسائی صریحاً قائل است که صفات حقّ تعالی از علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و سائر صفات کمالیّۀ وی همه حادثاند و مخلوق ، و ابداً ربطی و ارتباطی با ذات اقدس او ندارند . و حقیقت آنها همان اسماء حُسنی هستند که امامان دوازدهگانۀ شیعه بوده ، و جمیع عبادات و افعال و مقاصد مردم و سائر مخلوقات برای آنهاست و بدانها منتهی میگردد . خداوندِ قدیم ، با اسماء و صفات خود مربوط نمیباشد . ذات او بَحْت و بسیط ، و اسماء و صفاتِ کمالیّۀ او از ممکنات و حادثات هستند .
عرفان انسان به خدا مستحیل است ، و غایت عبادت خلائق در عبودیّتشان همان اسماء و صفات عینیّه هستند که آنها از حوادث بوده و قدیم نیستند . و غیر از خود ذات حقّ تعالی قدیمی وجود ندارد؛و آن نیز بواسطۀ قدمت و عدم تناهی و تجرّد ، از جمیع ماسوی که اهمّ آنها صفاتِ کمالیّه و اسماءِ جمالیّه و جلالیّۀ اوست منعزل؛و موجودات هم از وی منعزل میباشند .
بنابراین ، اصلِ عالم غیر ذات بحت و بسیط که خشک و خالی از همۀ صفات و اسماء است ـ و در نتیجه و اثر فاقد جمیع آنها ، و متّصف به نقیض آنها چون جهل و عجز و کری و کوری و فقدان و نارسائی است ـ چیز دیگری متصوّر نمیباشد .
این گفتار شیخ در جمیع کلمات او ، در شرح خود بر عرشیّۀ ملاّصدرای حکیم ، و نیز در شرح زیارت جامعۀ کبیره ، و در کتاب «جوامع الکلم» که در پاسخ افراد بسیاری از سؤالاتشان تحریر یافته است ، و در شرح ، «رسالة علمیّه» در ردّ ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی بطور وافر و کثیر ، موجود و مشاهده میگردد .
آیة الله محقّق شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء در کتاب «جَنّةُالمأوَی» چون به مناسبتی ذکر از نفس الهیّۀ ملکوتیّه به میان میآورد که اعلا درجۀ آن روحالقدس است که متّصل است به مبدأ اعلی ، و عبارت است از ارواح انبیاء و ائمّه علیهم السّلام ، و عبارت است از «عقل اوّل کلّی» و «اوّلُ ما خَلَق الله» ، و همانست «حقیقت محمّدیّه» که تحمّل رسالت عظمی و زعامت کبرای پیامبران و سیادت و سالاری بر جمیع خلائق را مینماید؛در اینجا دوست دانشمند و برادر دیرین ما مرحوم آیة الله شهید حاج سیّد محمّد علی قاضی طباطبائی أسکنَه الله بُحبوحةَ جَنّاتِه تعلیقهای دارند که نقل آن در اینجا بیمناسبت نمیباشد . ایشان میگویند: و به مناسبت ذکر شیخِ ما از حقیقت محمّدیّه در اثناء گفتارش ، برای ما میسزد که قدری از هَفَوات برخی از کسانیکه از آنان آراء سخیفهای صادر شده است بیان کنیم:
وی میگوید: هیچیک از اسماء خداوند تعالی و صفات علیای وی را جائز نیست بر خداوند متعال اطلاق کنیم ، نه بر سبیل حقیقت و نه بر سبیل مجاز؛و جائز نمیباشد که اسمی و صفتی بر خدا واقع گردد .
زیرا جمیع اسماء و صفات و همگی عبادات و اذکار و خطابات عبارتند از الفاظ ، و مخلوقاند و حادث . و هیچیک از امور حادثه را توانِ آن نیست که به واجب تعالی مربوط باشد . و امکان ندارد که مرجع حادثات ، واجب الوجود بوده باشد .
و این بدان علّت است که تعلّق و بستگی امر حادث به ذات خدای تعالی و برقراری ارتباط میان آن دو غیر معقول میباشد . بنابراین چارهای نیست مگر به ربط و ارتباط حادث به حادثی دگر همانند خود؛و آن حادث غیر از فعل خدا چیز دیگری نیست .
و آن حادث ، معنی و مقصود این الفاظی است که به اسماء حسنی و صفات علیای وی در تکلّم میآوریم .
و جمیع این الفاظ مشحونۀ به الفاظ اسماء و صفات ، دلالت بر آن حادث دارند ، و آن حادث مدلول آنهاست .
و آن مدلولِ حادث عبارت است از حقیقت محمّدیّه و نورانیّت محمّد و آل محمّد صلّی الله علیهم أجمعین . وی میگوید:وَ حَیْثُ لا یُمْکِنُ أنْ یُدْعَی بِذاتِهِ لِعَدَمِ إمْکانِ ذَلِکَ ، تَعَیَّنَ أنْ یُدْعَی بِالاسْمآءِ الْحُسْنَی .
فَانْحَصَرتِ الْعِبادَةُ الَّتی هیَ فِعْلُ ما یَرْضَی وَ الْعُبودیَّةُ الَّتی هیَ رِضَی ما یُفْعَلُ ، فیهِمْ عَلَیْهِمُ السَّلامُ وَ بِهِمْ . لاِنَّ التَّقْدیسَ وَ التَّحْمیدَ وَ التَّکْبیرَ وَ التَّهْلیلَ وَ الْخُضوعَ وَ الْخُشوعَ وَ الرُّکوعَ وَالسُّجودَ وَ جَمیعَ الطّاعاتِ وَ أنْواعَ الْعِباداتِ وَ کَذَلِکَ الْعُبودیَّةَ ، کُلُّ ذَلِکَ أَسْمآءٌ وَ مَعانیها تِلْکَ الذَّواتُ الْمُقَدَّسَةُ وَ الْحَقآئِقُ الإلَهیَّةُ الَّتی خَلَقَها اللَهُ لِنَفْسِهِ وَ خَلَقَ خَلْقَهُ لَها .
وَ هیَ أسْمآؤُهُ الْحُسْنَی وَ أَمْثالُهُ الْعُلْیا وَ نِعَمُهُ الَّتی لا تُحْصَی . وَ هیَ الَّتی اخْتَصَّ بِها وَ أمَرَ عِبادَهُ أنْ یَدْعوهُ بِها . قالَ تَعالَی: وَ لِلَّهِ الاسْمَآءُ الْحُسْنَی' فَادْعُوهُ بِهَا . [۲۹۵]
«و از آنجا که امکان ندارد ذات خداوند را بخوانند و پرستش نمایند ، بجهت عدم امکان آن؛در آنصورت متعیّن است که وی را با اسماء حسنای او بخوانند . بنابراین عبادت که عبارت است از کاری که پسندیده است ، و عبودیّت و بندگی که عبارت است از رضا و امضاء به آنچه صورت میگیرد و انجام میشود؛انحصار پیدا میکند در ائمّه علیهم السّلام و به ایشان .
چرا که جمیع معانی تقدیس و تحمید (پاک داشتن و ستایش نمودن) و بزرگ شمردن و نفی معبودیّت غیر نمودن و فروتنی جسد و تواضع دل و قلب و به رکوع و به سجده درافتادن و همگی انواع طاعتها و فرمانبرداریها و اقسام عبادات و همچنین عبودیّتها ، جمیع این امور اسمهائی هستند که معانی آنها آن ذوات مقدّسه و حقائق الهیّه میباشند که خداوند آنها را برای خودش و مخلوقاتش را برای آنها آفریده است .
و آن مخلوقات مقدّسه اسماء حسنی و امثال علیای وی هستند ، و عبارتند از نعمتهای لاتُحصای الهیّه؛و همین امامان میباشند که خداوند به خود اختصاص داده است و بندگانش را امر فرموده است که او را با آن اسماء بخوانند و پرستش کنند . خداوند تعالی میگوید: از برای خداوند اسماء نیکوترین و نامهای بهترین وجود دارد؛پس او را با آن اسماء و نامهای بهترین بخوانید!»
و نظیر اینگونه کلمات سخیفه در مطالب او بسیار است ، و این مقدار که ذکر شد ملخّص مقصود اوست که به هلاکت عمیق و نابودی تاریک میکشاند . و اساس این عقیده و امثال آن از تعلیمات باطنیّه گرفته شده است . و آن تعالیم مأخوذ از تعالیم اسلامی نیست .
و از زشتترین غلطهائی که در این عقیدۀ باطله موجود است نسبت شرک و کفر ـ العیاذ بالله ـ به خاتم انبیاء صلّی الله علیه وآله وسلّم و اوصیای معصومین او علیهم السّلام میباشد .
زیرا لازمۀ این مسلک آنست که خطابهای رسول اکرم و همچنین ائمّۀ معصومین علیهم السّلام در نمازهایشان و دعاهایشان و جمیع عباداتشان راجع به نفوس مقدّسةخودشان باشد، و نیز کلام رسول خدا در نمازهایش که میگوید: إِیَّاکَ نَعْبُد ُ (تو را میپرستیم) به کلام او إیّایَ أعْبُدُ (خودم را میپرستم) بازگشت کند . و أیضاً سائر اسماء و صفاتی که خداوند را بواسطۀ آنها میخواندهاند و پرستش مینمودهاند ، بازگشتش به نفوس شریفۀ خودشان باشد . و بر این اساس ـ عیاذاً بالله ـ دأب و عادتشان اینطور بوده است که مردم را به پرستش نفوس مقدّسۀ خویشتن فرا میخواندهاند
مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللَهُ الْکِتَـٰبَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَادًا لِّی مِن دُونِ اللَهِ [۲۹۶]
و از آنجائیکه صاحب این عقیدۀ فاسده نتوانسته است به درستی مسألۀ کیفیّت ربط حادث را به قدیم ادراک کند و قادر نبوده است با تحلیل علمیِ صحیح با بحث و برهان آنرا دریابد ، لهذا در این راههای سخت به گِل فرو مانده و در تاریکیها و ظلمات دهشتزا و مطالب مطرودۀ دور افتاده ، اندر افتاده است.
و امّا معتقدات وی همانطور که ما اجمالاً ذکر نمودیم ، از فاحشترین اباطیل و أضالیل است ، و غلطهای او زیاده از آنستکه بر شمرده گردد . و برای رسیدن به بطلان معتقدات او وجوه کثیرهای است که اینک مجال بیان آنرا نداریم. و آیة الله مجتهد کبیر سیّد اسمعیل نوری طَبَری رحمة الله علیه در کتاب خود «کِفایَة المُوحِّدین» در مجلّد اوّل از آن بطور تحقیق ذکر نموده است .
و امّا آنچه را که از ائمّۀ اطهار علیهم السّلام در بعضی اخبار وارد شده است که ما اسماء حسنی هستیم ، یا مراد از نماز در کتاب خدا ما میباشیم ، یا ما وَجْه الله هستیم ، و یا آنچه را که در بعضی از زیارتها وارد است که: السَّلَامُ عَلَی اسْمِ اللَهِ الرَّضِیِّ و نظائر این کلمات؛یا از قبیل مَجازات و کنایات هستند؛و یا اشاره میباشد به معانی دیگر صحیحی که بلند مرتبه است . و مراد از آنها این خُزَعْبِلات و درهم بافتگیهای سفیهانه نیست همانطور که در کتابهای مفصَّله با شرح طولانی ذکر شده است. [۲۹۷]
شیخ أحمد أحسائی ، بدون استاد وارد در مسائل فلسفیّه شد و گمراه شد
باری ! شیخ احسائی مردی عالم و زاهد بود؛ولی به نظر حقیر که از مجموعۀ مطالعات بدست آمده است ، علّت انحراف عقیدتی او دو چیز بوده است: اوّل آنکه وی حکمت نیاموخته بود و فلسفه ندیده بود ، آنگاه با اتّکاء به فهم نقّاد و ذهن بُرندۀ خود در صدد برآمد خود به خود و بدون استاد ، کتب حکمت و فلسفه را مطالعه کند و از جهان اسرار و رموز عالم ربوبی و فلسفۀ اولی و ماوراء مادّه مطّلع گردد .
دوّم آنکه برای وصول به اهداف عالیۀ عرفانیّه و مکاشفات ربّانیّه نیز بدون تربیت و تعلیم استاد ، به ریاضتهای شاقّی اشتغال پیدا نمود .
این دو امر مهمّ موجب آن شد که هم در آراء و مسائل فلسفیّه به خطا رود، و هم در مکاشفات خود از دستبرد مکاشفات شیطانیّه مصون نبوده و نتوانسته باشد جمیع مدرَکات و مشاهداتش رحمانی شود؛با آنکه هم در حکمت نظری و هم در عرفان عملی ، شرط اوّل و نخستین گام را استاد کامل و مربّی علی الإطلاق به شمار آوردهاند .
لهذا فرمایش حضرت امام سجّاد زین العابدین علیه السّلام را از نظر دور داشته است که فرمود: هَلَکَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَکِیمٌ یُرْشِدُه ُ . [۲۹۸]
«گمراه میشود آن کس که برای وی حکیمی نبوده باشد تا او را ارشاد نماید.»
و گویا وی این غزل خواجۀ لسان الغیب را نخوانده بود که:
مرا به رندی و عشق آن فَضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سِرّ محبّت ببین نه نقص گناه
که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند
ز عِطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکدۀ ما عبیرِ جَیب کند
چنان بزد ره اسلام غمزۀ ساقی
که اجتناب ز صَهبا مگر صُهَیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد کس که درین نکته شکّ و ریب کـند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شُعیب کـند
ز دیده خون بچکاند فسانۀ حافظ
چو یاد وقت و زمان شباب و شَیب کـند [۲۹۹] و نیز این بیت او به نظرش نرسیده بود که:
گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهی
که در این مرحله بسیار بود گمراهی [۳۰۰]
و نیز این بیت:
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی [۳۰۱]
و نیز این بیت:
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی [۳۰۲]
و نیز این بیت:
به کوی عشق منه بیدلیلِ راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام ونشد [۳۰۳]
أحسائی دارای ذهنی وقّاد و شعلهور و حافظهای شگفتانگیز ، و در زهد و بیاعتنائی نسبت به دنیا انگشتنما و ضرب المثل بوده است .
در «ریحانة الادب» گوید: شیخ أحمد بن زین الدّین بن شیخ إبراهیم أحسائی بحرانی متوفّی در حدود ۱۲۴۲ ه . وی در حکمت و فقه و حدیث و طبّ و نجوم و ریاضی و علم حروف و قرائت و اعداد و طلسمات ماهر و در معرفت اصول دین وحید عصر خود بوده است. [۳۰۴]
و امّا با کوری چه میتوان کرد ؟ آنهم کوری باطن ! با این آیۀ قرآن چه میتوان نمود که: وَ مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ . [۳۰۵]
«و آن کس را که خدا برای او نوری قرار نداده باشد ، او دارای نور نخواهد بود.»
«أسفار أربعه» و «عرشیّه» در صدر کتب علمیّه و فلسفیّۀ ملا صدرا قرار دارند
حکیم بزرگ اسلام و فخر فلاسفۀ عالم کتابی دارد بنام «أسفار أربعه» در چهار جلد مُطوّل مطبوع به طبع رحلی ، که حقّاً از اسرار و رموز مبانی توحید با برهان و استدلال و ارائۀ حقائق و نفائس مطالب و رنج فراوان پرده برداشته است، و میتوان آنرا در صدر کتب علمیّه و فلسفیّه به شمار آورد .
وی کتاب دیگری دارد به نام «عَرشیَّة» که بسیار مختصر است ، و غیر از طبیعیّات «أسفار» شامل جمیع مباحث «أسفار» بطور گلچین میباشد؛و میتوان گفت: این تصنیف مُنیف او از جهت کمال و شمول بر رموز و اسرار ، آخرین کتاب وی بوده باشد .
علاّمۀ حکیم ملاّ إسمعیل بن ملاّ سَمیع اصفهانی که وی معروف به واحدالعین و از اکابر علمای معقول در اواخر قرن سیزدهم هجری و از تلامذۀ حکیم مُبرَّز ملاّ علیّ نوری بوده است ، [۳۰۶] عرشیّۀ حکیم ملاّ صدرا را شرح کرده است . و در آنجا آورده است که: چون شرحی بر آن نگاشته نشده بود تا مشکلات عبارت آنرا سهل و آسان کند و از وجوه معانی آن نقاب اختفاء برگیرد ، مرا بعضی از احباب بر آن داشتند که شرحی بر آن بنگارم تا حجاب از رخ معانی راقیۀ آن بردارد ، و چهرۀ محبوب را چنانکه باید بنمایاند؛لهذا این شرح را به رشتۀ تحریر برکشیدم .
زیرا اگر چه شرحی که مولای جلیل و فاضل نبیل بارع شامخ شیخ أحمد بن زین الدّین أحسائی حرسه الله تعالی عن الآفات و حفظه عن العاهات نموده بود ، شرحی بود مفصّل ، لیکن همهاش در حکم دُمَل و آماس و جراحت بود . ( فَشَرَحَها شَرْحًا کانَ کُلُّهُ جَرْحًا .) زیرا وی مراد از الفاظ و عبارات را نفهمیده است ، چون اطّلاع بر اصطلاحات نداشته است؛با وجود آنکه وی عظیم الشّأن در فهم مطالب ، و منیع المکان در نیل مآرب ، و رفیع الرّتبه در تحقیق حقائق ، و جلیل المرتبه در تحقیق دقائق بوده است.
دنباله متن
پاورقی [۲۸۶] (تعلیقه) Le Time إ ـ [۲۸۷] ـ ممکن است جراسی و استاژیری موطن أرسطو باشد . (تعلیقه) [۲۸۸] ـ کتاب «طبقات الاُمم» تألیف قاضی أبوالقاسم صاعِد بن أحمد بن صاعِد أندلسی متوفّی در سنۀ ۴۶۲ هجری است . و ما در اینجا ترجمۀ آنرا که به قلم دانشمند محترم فلکیخبیر و ریاضیدان عصر م: مرحوم حاج سیّد جلال الدّین طهرانی است ، از ضمیمۀ گاهنامۀ ۱۳۱۰ شمسی ایشان از ص ۱۷۵ تا ص ۱۷۹ نقل نمودهایم . [۲۸۹] ـ مجلّۀ «حوزه» شماره ۴۳ و ۴۴ ، فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر ۱۳۷۰ ، به مناسبت سیامین سال درگذشت آیة الله العظمی بروجردی قدّس سرّه ص ۲۵۴ و ۲۵۵ ، در مصاحبهای که تحت عنوان « مبانی و سبک استنباط آیة الله بروجردی » صورت پذیرفته است . [۲۹۰] ـ «شرح الاسمآء» طبع دانشگاه ، ص ۶۰۹ ، ضمن تفسیر فصل ۶۲ (سب) از آن دعای مبارک . [۲۹۱] ـ «شرح الاسمآء» ص ۶۵۷ ، ضمن تفسیر فقرۀ ۷۴ (عد) ازآن دعای مبارک . [۲۹۲] ـ همان مصدر ، ص ۶۷۵ و ۶۷۶ ، ضمن تفسیر فقرۀ ۷۹ (عط) از آن دعای مبارک . [۲۹۳] ـ «شرح الاسمآء» ص ۱۵۱ ، ضمن تفسیر فقرۀ ۴ (د) از آن دعای مبارک . [۲۹۴] ـ «البلد الامین» کفعمی (طبع سنگی ۱۳۸۳ ) ص ۳۱۹ [۲۹۵] ـ صدر آیۀ ۱۸۰ ، از سورۀ ۷: الاعراف؛و این مطالب در کتاب «شرح الزّیارة الجامعة الکبیرة» شیخ أحمد أحسائی (طبع سنگی ناصری تبریز ، خطّ محمّد علیّ بن میرزا محمّد شفیع) ص ۱۲۳ ، سطر سوّم تا ششم موجود است . [۲۹۶] ـ صدر آیۀ ۷۹ ، از سورۀ ۳: ءَال عمران ، و بقیۀ آیه با آیۀ بعد از آن از اینقرار است: وَ لَـٰکِن کُونُوا رَبَّـٰنِیّــِنَ بِمَا کُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَـٰبَ وَ بِمَا کُنتُمْ تَدْرُسُونَ * وَ لَا یَأْمُرَکُمْ أَن تَتَّخِذُوا الْمَلَـائکَةَ وَ النَّبِیّــِنَ أَرْبَابًا أَیَأْمُرُکُم بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنتُم مُّسْلِمُونَ . «چنین حقّی برای هیچ بشری نیست که خداوند به او کتاب و حکم و نبوّت را داده باشد و سپس وی به مردم بگوید: شما بجای خداوند ، بندگان من باشید ! ولیکن شما عالمان تربیت کننده ـ و یا عالمان منسوب به حضرت ربّ العزّة ـ باشید بواسطۀ اینکه شما تعلیم کتاب خدا را میدهید و بواسطۀ آنکه به علم و دراست اشتغال دارید . و آن بشری که به او کتاب الهی داده شده است شما را امر نمیکند که فرشتگان سماوی و پیامبران خداوندی را بجای خدا ولیّ و صاحب اختیار و معبود خود بگیرید ! آیا پس از آنکه شما اسلام را برگزیدهاید ، او به شما چنین امری به کفر مینماید؟!» [۲۹۷] ـ «جَنّة المأوَی» طبع تبریز ، مطبعۀ شرکت چاپ؛تعلیقۀ آیة الله قاضی (ره) ص ۱۱۵ تا ص ۱۱۷ [۲۹۸] ـ هَلَکَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَکیمٌ یُرشِدُهُ؛وَ ذَلَّ مَنْ لَیْسَ لَهُ سَفیهٌ یَعْضُدُه ُ . («کشف الغمّة فی معرفة الائمّة» علیّ بن عیسی إرْبِلی ، از طبع رحلی سنگی سنۀ ۱۲۹۴ قمری ، ص ۲۰۹ ؛و از طبع وزیری حروفی تبریز سنۀ ۱۳۸۱ ، ج ۲ ، ص ۳۲۵ ) [۲۹۹] ـ «دیوان حافظ شیرازی» از طبع حسین پژمان ، ص ۵۷ ، غزل ۱۲۵ [۳۰۰] و [۳۰۱] ـ «دیوان حافظ» پژمان ، به ترتیب ص ۲۱۳ از غزل ۴۶۶ ، و ص ۲۳۰ از غزل ۴۹۹ [۳۰۲] ـ «دیوان حافظ» ص ۳۴۷ با تصحیح محمّد قزوینی و دکتر قاسم غنیّ؛و این بیت در همان غزل مذکور با تصحیح پژمان است که در آن علاوه بر بیت «گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهی...» بیت «قطع این مرحله بیهمرهی خضر مکن...» نیز آمده است ولی در طبع محمّد قزوینی فقط بدین بیت دوّم اکتفا شده است . [۳۰۳] ـ «حافظ» مصحَّح پژمان ، ص ۱۰۳ از غزل ۲۳۰ [۳۰۴] ـ «ریحانة الادب» ج ۱ ، ص ۷۸ [۳۰۵] ـ ذیل آیۀ ۴۰ ، از سورۀ ۲۴: النّور [۳۰۶] ـ همان مصدر ، ج ۶ ، ص ۲۸۵ ؛و نیز آورده است که: وی حاشیۀ «مشاعر» ملاّ صدرا ، و حاشیۀ «أسفار» و حاشیۀ «شوارق» ملاّ عبدالرّزّاق لاهیجی را به تحریر درآورده است . و وفاتش در سال ۱۲۷۷ هجری واقع گردید. و همانطور که از دعای او «حَرسه الله عن الآفات» بدست میآید ، شرح او در زمان شیخ أحمد أحسائی بوده است .
ردود شیخ أحسائی بر کتاب عرشیّۀ ملا صدرا همگی معیوب است
شرح عرشیّۀ شیخ أحسائی بسیار مطوّل، و در سیصد و پنجاه و دو صفحۀ رحلی، در بیش از یک قرن پیش طبع سنگی شده است. و ما در اینجا برای روشن نمودن طریقۀ بحث و موارد تزییف و عیوبی که در آن موجود است، فقط به ذکر یک بحث از بحثهای نخستین او اکتفا میکنیم و پس از آن به ذکر برخی از سائر گفتار او در ردّ آن حکیم متألّه با نقل عین عبارات او میپردازیم.
امّا آن یک بحث، اینستکه میگوید:
قالَ: الْمَشْرِقُ الاوَّلُ، فی الْعِلْمِ بِاللَهِ وَ صِفاتِهِ وَ أسْمآئِهِ وَ ءَایاتِهِ؛وَ فیهِ قَواعِدُ:
قاعِدَةٌ لَدُنّیَّةٌ، فی تَقْسیمِ وَ إثْباتِ أوَّلِ الْوُجودِ:
إنَّ الْمَوْجودَ إمّا حَقیقَةُ الْوُجودِ أوْ غَیْرُها، وَ نَعْنی بِحَقیقَةِ الْوُجودِ مالا یَشوبُهُ شَیْءٌ غَیْرُ الْوُجودِ مِنْ عُمومٍ أوْ خُصوصٍ أوْ حَدٍّ أوْ نِهایَةٍ أوْ ماهیَّةٍ أوْ نَقْصٍ أوْ عَدَمٍ؛وَ هُوَ الْمُسَمَّی بِواجِبِ الْوُجودِ.
فَنَقولُ: لَوْ لَمْ تَکُنْ حَقیقَةُ الْوُجودِ مَوْجودَةً لَمْ یَکُنْ شَیْءٌ مِنَ الاشْیآءِ مَوْجودًا؛لَکِنَّ اللازِمَ باطِلٌ بَدیهَةً فَکَذا الْمَلْزومُ.
«حکیم ملاّ صدرا گفته است: مَشرقِ نخست بحث ما دربارۀ علم به خدا و صفات او و اسماء او و آیات اوست؛و در آن قواعدی مندرج است:
قاعدۀ لَدُنّیّه، در تقسیم و اثبات نخستین وجود است:
موجود یا حقیقت وجود است یا غیر حقیقت وجود. و مقصود ما از حقیقت وجود آنگونه وجودی است که هیچ چیز غیر از خود وجود، از عموم، یا خصوص، یا حدّ و اندازه، یا پایان و نهایت، یا ماهیّت و ظرفِ وجود، یا نقص و کوتاهی، یا عدم و نیستی، با آن مشوب و مخلوط نگردد؛و آن همانست که «واجِبُ الوُجود» نامیده میشود.
و بنابراین میگوئیم: اگر حقیقت وجود موجود نباشد، هیچیک از اشیاء موجود نبودهاند؛ولیکن این لازم باطل است بدیهةً و همچنین ملزوم باطل است. (یعنی اشیاء وجود دارند؛پس حقیقت وجود وجود دارد.)»
«أقولُ» یعنی من در شرح و پاسخ از ملاّ صدرا میگویم.
در اینجا پس از مقداری شرح و بیان در تجزیه و ترکیب و جهات ادبی عبارت او تا بدینجا میرسد که میگوید:
احسائی، اطلاق وجود را از خداوند نفی مینماید
یَکونُ أوَّلُ الْوُجودِ عِنْدَهُ هُوَ مَحَلُّ التَّقْسیمِ، وَ لا إشْکالَ فیهِ عَلَی رَأْیِ الْمُصَنِّفِ. لاِنَّ أوَّلَ الْوُجودِ هُوَ حَقیقَةُ الْوُجودِ، وَ حَقیقَةُ الْوُجودِ عِنْدَهُ فی نَفْسِ الامْرِ هیَ مَحَلُّ التَّقْسیمِ؛بِأنْ یَکونَ الْخالِصُ مِنْهُ واجِبَ الْوجودِ وَ الْمَشوبُ عَنْهُ بِالنَّقآئِصِ مُمْکِنَ الْوُجودِ لِما لَحِقَهُ مِنْ عَوارِضِ مَراتِبِهِ.
وَ لِهَذا صَدَقَ إطْلاقُ الْوُجودِ عَلَی الْخالِصِ وَ الْمَشوبِ مِنْ بابِالاِشْتِراکِ الْمَعْنَویِّ، وَ یَکونُ إطْلاقُ لَفْظِ الْوُجودِ عَلَی الْواجِبِ وَ الْمُمْکِنِ کَإطْلاقِ الْبَیاضِ عَلَی بَیاضِ الْقِرْطاسِ وَ بَیاضِ الثَّوبِ وَ التُّرابِ.
وَ لَیْسَ ذَلِکَ عِنْدَهُ إلاّ أنَّهُ حَقیقَةٌ واحِدَةٌ بَعْضُ أفْرادِها واجِبُ الْوُجودِ وَ هُوَ خالِصُها قَبْلَ تَنَزُّلِهِ، وَ بَعْضُ أفْرادِها مُمکِنُ الْوُجودِ إذْ بَعْدَ تَنَزُّلِها اخْتَلَطَ کُلُّ فَرْدٍ مِنْها بِعَوارِضِ رُتْبَةِ تَنَزُّلِهِ.
وَ هَذا وَ أمْثالُهُ هُوَ الْجَواهِرُ الزَّواهِرُ وَ الْعِلْمُ اللَدُنّیُّ؛فَالْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ. [۳۰۷]
«در نزد ملاّ صدرا محلّ تقسیم وجود به اقسام وجود، عبارت است از نخستین وجود.
و در این مسأله اشکالی بنا بر رأی وی نیست، زیرا نخستین وجود همان حقیقت وجود است، و در نزد او حقیقت وجود در واقع و نفس الامر همان محلّ تقسیم میباشد؛بدین طریق که فرد خالص از وجود، واجب الوجود است و فرد مشوب و مخلوط از وجود به نقائص، ممکن الوجود است، به سبب طریان و سریان و لحوق نقائصی که از عوارض مراتب وجود بدان میرسد.
و بدین جهت است که اطلاق لفظ وجود به نحو اشتراک معنوی، هم بر وجود خالص و هم بر مشوب و مخلوط به یک گونه میشود، و صدق آن بر هردو قسم از وجود یکسان میباشد؛مانند اطلاق و صدق لفظ سپیدی بر سپیدی صفحۀ کاغذ و بر سپیدی جامه و بر سپیدی خاک.
و تمام این امور در نزد ملاّ صدرا بجهت آن میباشد که وجود دارای حقیقت واحدهای است که بعضی از افرادش واجب الوجود است، و آن عبارت است از آن حقیقت خالص پیش از تنزّل و فرود آمدن آن؛و بعضی از افرادش ممکن الوجود است، زیرا بعد از تنزّل و پائین آمدن آن حقیقت، هر فردی از افراد آن حقیقت با عوارض و آثار موجودۀ در خصوص مرتبۀ تنزّلش مخلوط و مشوب میگردد.
و اینست مفاد و محتوای کلام وی در اینجا و نظائر اینجا که از آن به گوهرهای تابناک و علمهای لَدُنّیّۀ غیبیّۀ الهیّه تعبیر میکند؛امّا حکم حاکمِ در این مسأله که حقّ با کیست، فقط اختصاص به خداوند بلند مرتبۀ بزرگ منزلت دارد.»
أحسائی، اطلاق وجود را از حقّ نفی میکند و جمیع عالم وجود را حادث میداند
افترای أحسائی بر امامان که محلّ تقسیم اصل وجود را ممکن الوجود میدانند
وَ أمّا عَلَی رَأْیِنا الْمُسْتَفادِ مِنْ مَذْهَبِ سادَتِنا وَ مَوالینا عَلَیْهِمُ السَّلامُ أنَّ مَحَلَّ التَّقْسیمِ هُوَ الْوُجودُ الْحادِثُ الَّذی أحْدَثَهُ بِفِعْلِهِ لا مِنْ شَیْءٍ؛عِنْدَ مَنْ یَقولُ بِقَوْلِنا وَ عِنْدَ الْمُصَنِّفِ وَ مَنْ یَقولُ بِقَوْلِهِ.
وَ أمّا عِنْدَنا فَظاهِرٌ، وَ أمّا عِنْدَ الْمُصَنِّفِ وَ أتْباعِهِ فَیَلْزَمُ أنَّ مَحَلَّ التَّقْسیمِ لا یَکونُ إلاّ حادِثًا لاِنَّهُ مُکْتَنَهٌ وَ لَوْ إجْمالاً. فَإنَّ مَنْ أدْرَکَ فَرْدًا مِنْ أفْرادِ الْحَقیقَةِ الْواحِدَةِ الصّادِقَةِ عَلَی کُلِّ فَرْدٍ لِذاتِهِ مِنْ حَیْثُ هُوَ، أیْ مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنْ عَوارِضِ التَّرَتُّبِ اللاحِقَةِ لَهُ؛فَقَدْ أدْرَکَ صِرْفَ تِلْکَ الْحَقیقَةِ.
وَ ما یُشیرونَ إلَیْهِ لَیْسَ إلاّ کالْخَشَبِ؛فَإنَّ صِرْفَهُ هُوَ هَذا الْهَیولَی وَالصّورَةُ النَّوْعیَّتانِ، وَ أمّا الافْرادُ الَّتی لَحِقَتْها الْعَوارِضُ الْغَیْریَّةُ کالْبابِ وَالصَّنَمِ وَ السَّریرِ، فَإنَّ حِصَصَها هیَ بِعَیْنِها تِلْکَ الْهَیولَی وَ الصّورَةُ النَّوْعیَّتانِ؛وَ إنَّما لَحِقَتْها عَوارِضُ مَراتِبِ تَنَزُّلاتِها فَتَغایَرَتْ بِالْمُشَخِّصاتِ.
«و امّا بنا بر رأی و عقیدۀ ما که مستفاد از مذهب سادات و موالیان ما علیهم السّلام میباشد، محلّ تقسیم عبارت است از وجود حادثی که او با فعل خود بدون واسطۀ چیزی إحداث نموده است؛و این امر در نزد کسی است که طبق کلام ما مشی میکند، و همچنین طبق رأی مصنّف و رأی کسی است که طبق کلام مصنّف مشی میکند.
امّا بنا بر گفتار و رأی ما ظاهر است؛و امّا بنا بر رأی و گفتار مصنّف و پیروان وی حتماً لازم است که محلّ تقسیم حادث باشد، زیرا وجود در نزد او از چیزهائی است که میتوان به کُنْه و حقیقت آن واصل گشت گرچه بطور اجمال باشد.
به علّت آنکه کسی که ادراک کند فردی از افراد حقیقت واحدهای را که صادق باشد بر یکایک از افرادش از جهت صدق ذاتی من حیث هو، یعنی با قطع نظر از عوارض لاحقۀ آن؛تحقیقاً صرف آن حقیقت را به نحو صرافت و بساطت و محوضت ادراک نموده است.
و آنچه را که ملاّ صدرا و پیروانش بدان در مسألۀ لفظ وجود اشاره مینمایند چیزی نیست مگر مثل اطلاق لفظ چوب فی المثال. زیرا وجود بالصّرافۀ چوب عبارت است از هیولای نوعیّه و صورت نوعیّۀ چوب. و امّا افرادی از چوب که بدانها عوارض غیریّه و خارجیّه ملحق میشود، مثل دَرِ چوبین و بت چوبین و تخت چوبین، تحقیقاً حِصّهها و بخشهای آن بعینه همان هیولی و صورت نوعیّۀ چوب هستند که عوارضی در مراتب تنزّل بدانها الحاق گشته؛و بدینجهت بواسطۀ عوارض مشخِّصه و معیِّنه و محدِّده با یکدیگر تغایر حاصل کردهاند.»
وَ الْعِبارَةُ الصَّریحَةُ عَنْ مَقاصِدِهِمْ أنَّ الْحَقَّ تَعالَی مآدَّةُ کُلِّ شَیْءٍ کَما قُلْنا فی الْخَشَبِ، وَ الصّورَةُ الْمَوْهومَةُ هیَ الْعَبْدُ مِنْ حَیْثُ نَفْسِهِ.
وَ لِهَذا قالَ بَعْضُهُمْ: أنَا اللَهُ بِلا أنَا. یَعنی أنَّ الانانیَّةَ هیَ الْعَبْدُ. وَ هیَ فی الْحَقیقَةِ حُدودٌ خارِجَةٌ عَنْ حَقیقَةِ الْحِصَّةِ الْمَحْدُودَةِ. «و آن عبارت صریحی که از مقاصدشان پرده برمیدارد آنستکه حقّ تعالی مادّۀ جمیع اشیاء میباشد، همانطور که در مثال چوب بیان نمودیم. و صورت موهومه عبارت است از بندۀ حقّ اگر او را از جهت نفسانیّت و ذاتیّت وی نظر کنیم.
و بر این اساس بعضی گفتهاند: أنَا اللَهُ (من خدا هستم) بدون لفظ «أنَا». یعنی أنانیّت عبارت است از عَبْد (بنده) و این أنانیّت در حقیقت، حدودی میباشد خارج از حقیقت حصّۀ محدوده.»
ردّ قبیح أحسائی بر مُحیی الدّین با عبارت «مُمیت الدّین» در تحقّق فناء مطلق عبد
وَ اسْمَعْ قَوْلَ إمامِهِمْ مُمیتِ الدّینِ فی «الْفُتوحاتِ الْمَکّیَّةِ» نَقَلتُهُ مِنِ انْتِخاباتِها لِلشَّیْخِ أبی حَیّانِ الطَّبیبِ الشّیرازیِّ:
قالَ فی الْبابِ الْمِئَتَیْنِ وَ إحْدَی وَ الثَّمانینَ فی مَعْرِفَةِ مَنْزِلِ الضَّمِّ وَ إقامَةِ الْواحِدِ مَقامَ الْجَماعَةِ مِنَ الْحَضْرَةِ الْمُحَمَّدیَّةِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ:
صَلَوةُ الْعَصْرِ لَیْسَ لَها نَظیرُ
لِضَمِّ الشَّمْلِ فیها بِالحَبیبِ (۱)
هیَ الْوُسْطَی لاِمْرٍ فیهِ دَوْرٌ
مُحَصِّلَةً عَلَی أمْرٍ عَجیبِ (۲)
وَ ما لِلدَّوْرِ مِنْ وَسَطٍ تَراهُ
وَ لا طَرَفَیْنِ فی عِلْمِ اللَبیبِ (۳)
فَکَیْفَ الامْرُ فیهِ فَدَتْکَ نَفْسی
فَخُصَّ الْعَبْدُ بِالْعِلْمِ الْغَریبِ (۴)
فَإنَّ الاسْمآءَ فی حَقِّ الْکامِلِ تَتَمانَعُ، فَیُؤَدّی ذَلِکَ التَّمانُعُ إلَی عَدَمِ تَأْثیرِها فیمَنْ هَذِهِ صِفَتُهُ. فَیَبْقَی مُنَزَّهًا عَنِ التَّأْثیرِ مَعَ الذّاتِ الْمُطْلَقَةِ الَّتی لاتُقَیِّدُها الاسْمآءُ وَ لا النُّعوتُ.
فَیَکونُ الْکامِلُ فی غایَةِ الصَّحْوِ کَالرُّسُلِ وَ هُمْ أکْمَلُ الطَّوآ ئِفِ؛ لاِنَّ الْکامِلَ فی غایَةِ الْقُرْبِ یَظْهَرُ بِهِ فی کَمالِ عُبودیَّتِهِ مُشاهِدًا کَمالَ ذاتِ موجِدِهِ.
وَ إذا تَحقَّقْتَ ما قُلْناهُ عَلِمْتَ أیْنَ ذَوْقُکَ مِنْ ذَوْقِ الرِّجالِ الْکُمَّلِ الَّذینَ اصْطَفاهُمُ اللَهُ فیهِ وَ اخْتارَهُمْ مِنْهُ وَ نَزَّهَهُمْ عَنْهُ. فَهُمْ وَ هُوَ، کَهُوَ وَهُمْ.
فَسَمّاهُ الْکامِلُ مِنْهُمُ الْعَصْرَ. لاِنَّهُ ضَمُّ شَیْءٍ إلَی شَیْءٍ لاِسْتِخْراجِ مَطْلوبٍ. فَضُمَّتْ ذاتُ عَبْدٍ مُطْلَقٍ فی عُبودیَّتِهِ لا یَشوبُها رُبوبیَّةٌ بِوَجْهٍ مِنَالْوُجوهِ ، إلَی ذاتِ حَقٍّ مُطْلَقٍ لا یَشوبُها عُبودیَّةٌ أصْلاً بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجوهِ، مِنِ اسْمٍ إلَهیٍّ بِطَلَبِ الْکَوْنِ.
فَلَمّا تَقابَلَتِ الذّاتانِ بِمِثْلِ هَذِهِ الْمُقابَلَةِ، کانَ الْمُعْتَصَرُ عَیْنَ الْکَمالِ لِلْحَقِّ وَ الْعَبْدِ. وَ هُوَ کانَ الْمَطْلوبُ الَّذی لَهُ وُجِدَ الْعَصْرُ.
فَإنْ فَهِمْتَ ما أشَرْنا إلَیْهِ فَقَدْ سَعَدْتَ، وَ ألْقَیْتُکَ عَلَی مَدْرَجَةِ الْکَمالِ فَارْقَ فیها. وَ لِهذا الْمَعْنَی الإشارَةُ فی نَظْمِنا فی أوَّلِ الْبابِ:
صَلَوةُ الْعَصْرِ لَیْسَ لَها نَظیرُ
لِضَمِّ الشَّمْلِ فیها بِالحَبیبِ [۳۰۸]
«و بشنو گفتار امامشان «ممیت الدّین» را در «فتوحات مکّیّه» که من از منتخبات شیخ أبو حیّان طبیب شیرازی در اینجا نقل میکنم.
وی در باب دویست و هشتاد و یکم در معرفت منزل انضمام دو چیز با یکدگر و جایگزین شدن واحد بجای جماعت در حضرت محمّدیّه صلّی الله علیه وآله چنین گوید:
۱ ـ از برای نماز عصر از جهت اهمّیّت نظیر و همانندی نمیباشد؛به سبب الفت و یگانگی دو امری که با هم اجتماع کردهاند: اجتماع بندۀ خدا با حبیب و محبوب که ذات اقدس حقّ تعالی میباشد.
۲ ـ نماز عصر عبارت است از نماز میانه و وُسطی، بجهت تحقّق امری که در آن دور و حرکت دورانی است؛و آن گردش که بجای اوّلین خود بازگشت مینماید، موجب میشود که نماز عصر، ما را بر حصول امر عجیب و شگفتآوری برساند.
۳ ـ و در نزد خردِ خردمندان معلوم است که هر حرکت دورانی نه وسط و میانهای دارد که بتوانی آنرا ببینی، و نه دو طرف و جهتی که در دو سمت آن باشند!
۴ ـ پس فدایت شوم ! این امر به چه کیفیّت خواهد بود تا اینکه بندۀ خدا به علم غریب و دانش پنهان و دور از دست، اختصاص داده شود.
بیان محییالدّین در عبودیّت غیر مشوب به ربوبیّت، با ربوبیّت غیر مشوب با عبودیّت
... [۳۰۹] بنابراین اسماء دربارۀ مرد کامل، تمانع و تدافع دارند؛و اینگونه تمانع و تدافع موجب میشود تا دربارۀ کسیکه صفاتش اینچنین است، اثرشان از بین برود. و در آنصورت آن انسان کامل بدون هیچگونه تأثیری با ذات مطلقهای که نه اسماء و نه نعوت نمیتوانند آنرا تقیید کنند، باقی خواهد ماند.
و لهذا آن انسان کامل در نهایت حالت صَحْو (هشیاری) خواهد بود، به مثابه پیامبران الهی؛چرا که پیامبران کاملترین طوائف هستند. به سبب آنکه مرد کامل چون در غایت قرب بوده باشد، بدو آشکارا میشود در کمال عبودیّتش؛ و کمال ذات ایجاد کنندۀ خود را مشاهده مینماید.
و چون به آنچه را که ما برای تو محقّق داشتیم رسیدی و ادراک نمودی، خواهی دانست که چشش و ذوق تو با چشش و ذوق مردان کاملی که خداوند ایشان را در اسم برگزیده و از اسم اختیار کرده و از اسم مبرّی و منزّه کرده است، در کدام موقعیّت و کدام محلّ واقع میباشد ؟! پس ایشان و خدا، مِثل خدا و ایشان است.
بنابراین حضرت پیامبر که او انسان کامل از آنان است، آن بندۀ مقرّب را عصر نامیده است. به علّت آنکه عصر (فشردن) در لغت به معنی ضمیمه کردن چیزی است به چیز دیگری برای خاطر آنکه از آن ضمّ و فشار و برخورد، شیء مورد نظر بدست آید. پس نفس و ذات بندۀ مطلقی که در عبودیّت او شائبهای از ربوبیّت به وجهی از وجوه باقی نمانده است، منضمّ گردیده است به ذات حقّ مطلقی که شائبهای از عبودیّت به وجهی از وجوه در آن نیست؛و این ضمّ از اسم الهی است در طلب کون و ایجاد. پس چون این دو ذات بدینگونه از مقابله با هم روبرو شده و مقابله نمودند، نتیجۀ فشرده شدۀ بدست آمده از فشار و ضمیمه، عین کمال حقّ و عبد است؛و همان عبارت میباشد از مطلوبی که برای آن عصر و فشار پدید آمده است.
حال اگر فهمیدی آنچه را که ما به آن اشاره نمودیم، پس کامیاب و سعادتمند شدی؛و من ترا بر نردبان کمال اندر انداختم، پس برو بالا ! و از برای این معنی است اشاره در بیت منظوم در اوّل باب که:
از برای نماز عصر از جهت اهمّیّت نظیر و مشابهی نیست، به سبب الفت و اجتماعی که در آن بنده با حبیب خود نموده است.»
تمثیل جیلی در معنی « نُقْطَةُ الْوَحْدَةِ بَیْنَ قَوْسَیِ الاحَدیَّةِ وَ الْواحِدیَّة
قالَ عَبْدُ الْکَریمِ الْجیلانیُّ فی کِتابِهِ «الإنسانِ الْکامِلِ» بعْدَ کَلامٍ طَویلٍ فی اسْمِ اللَهِ:
قالَ: فَاسْتِدارَةُ رَأْسِ الْهآءِ إشارَةٌ إلَی دَوَرانِ رَحَی الْوُجودِ الْحَقّیِّ وَالْخَلْقیِّ عَلَی الإنسانِ. فَهُوَ فی عالَمِ الْمِثالِ کَالدّآئِرَةِ الَّتی أشارَ الْهآءُ إلَیْها.
فَقُلْ ما شِئْتَ ! إنْ شِئْتَ قُلْتَ: الدّآئِرَةُ حَقٌّ وَ جَوْفُها خَلْقٌ، وَ إنْ شِئْتَ قُلْتَ: الدّآئِرَةُ خَلْقٌ وَ جَوْفُها حَقٌّ؛فَهُوَ حَقٌّ وَ هُوَ خَلْقٌ، وَ إنْ شِئْتَ قُلْتَ: الامْرُ فیهِ بِالإلْهامِ. فَالامْرُ فی الإنْسانِ دَوْریٌّ بَیْنَ أنَّهُ مَخْلوقٌ لَهُ ذُلُّ الْعُبودیَّةِ وَ الْعَجْزِ، وَ بَیْنَ أنَّهُ عَلَی صورَةِ الرَّحْمَنِ فَلَهُ الْکَمالُ وَ الْعِزُّ.
قالَ اللَهُ تَعالَی: وَ اللَهُ هُوَ الْوَلی ُّ [۳۱۰] یَعْنی الإنْسانَ الْکامِلَ الَّذی قالَ فیهِ: أَلآ إِنَّ أَوْلِیَآءَ اللَهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُون َ. [۳۱۱] لاِنَّهُ یَسْتَحیلُ الْخَوْفُ وَ الْحُزْنُ وَ أمْثالُ ذَلِکَ عَلَی اللَهِ؛لاِنَّ اللَهَ هُوَ الْوَلیُّ الْحَمیدُ [۳۱۲] ، وَ هُوَ یُحْیِ الْمَوْتَی' وَ هُوَ عَلَی' کُلِّ شَیْءٍ قَدِیر ٌ [۳۱۳] ؛ أیِ الْوَلیُّ.
فَهُوَ حَقٌّ مُتَصَوَّرٌ فی صورَةٍ خَلْقیَّةٍ؛أوْ خَلْقٌ مُتَحَقِّقٌ بِمَعانی الإلَهیَّةِ.
فَعَلَی کُلِّ حالٍ وَ تَقْدیرٍ، وَ فی کُلِّ مَقالٍ وَ تَقْریرٍ؛هُوَ الْجامِعُ لِوَصْفَیِ النَّقْصِ وَ الْکَمالِ، وَ السّاطِعُ فی أرْضِ کَوْنِهِ بِنورِ شَمْسِ الْمُتَعالِ.
فَهُوَ السَّمآءُ وَ الارْضُ، وَ هُوَ الطّولُ وَ الْعَرْضُ؛وَ فی هَذا الْمَعْنَی قُلْتُ:
لیَ الْمُلْکُ فی الدّارَینِ لَمْ أرَ فیهِما
سِوایَ فَأرْجو فَضْلَهُ أوْ فَأخْشاهُ
إلَی أنْ قالَ مِنْ هَذِهِ الْقَصیدَةِ وَ هیَ طَویلَةٌ:
وَ إنّی رَبٌّ لِلانامِ وَ سَیِّدٌ
جَمیعُ الْوَرَی إسْمٌ وَ ذاتی مُسَمّاهُ
لیَ الْمُلْکُ وَ الْمَلْکوتُ نَسْجی وَ صَنْعَتی
لیَ الْغَیْبُ وَ الْجَبْروتُ مِنّیَ مَنشاهُ
إلَی ءَاخِرِ الْقَصیدَةِ وَ کَلامِهِ. [۳۱۴]
«شیخ عبدالکریم گیلانی در کتاب «انسان کامل» خود پس از شرح و بیان طولانی دربارۀ اسم الله میگوید: دائرهای شکل بودن سَرِ هاء الله اشاره میباشد به گردش در آمدن آسیای عالم وجود حقّی و وجود خلقی بر محور انسان. بنابراین در عالم مثال انسان همانند دائرهای است که استدارۀ حرف هاء اشاره است به آن.
پس تو در اینجا آنچه دلت میخواهد بگو ! اگر میخواهی بگو: دائره حقّ است و جوفش خلق، و اگر میخواهی بگو: دائره خلق است و جوفش حقّ؛پس وی حقّ است و وی خلق است، و اگر میخواهی بگو: امر در انسان منوط به الهام است.
بنابراین امر در انسان دوری است؛دائر است میان آنکه مخلوقی باشد که ذلّ عبودیّت و عجز بر وی خورده باشد، و میان آنکه بر صورت خدای رحمن باشد تا بر وی کمال و عِزّ مُهر شده باشد.
خدای تعالی میگوید: و خداوند است فقط که اوست ولیّ. یعنی انسان کامل را توصیف مینماید که راجع به او فرموده است: آگاه باش (ای پیامبر) که برای اولیای خدا خوف و دهشتی نمیباشد، و أیضاً ایشان محزون و غمین نخواهند شد.
و این بجهت آنستکه خوف و حزن و امثال اینها بر خداوند مستحیل است، چون خداوند تنها موجودی است که ولیّ و حمید است. (صاحب ولایت و مورد ستایش است.) و اوست تنها کسی که مردگان را زنده میکند، و اوست که بر انجام هر چیزی توانا میباشد یعنی ولیِّ خدا (که انسان کامل است) اینچنین میباشد. بر این اصل و اساس، انسان کامل حقّ است که در صورت خلقی متصوّر گشته است؛یا خلق است که به معانی الهیّه متحقّق شده است.
بر هر حال و تقدیر، و در هر مقال و تقریر؛انسان کامل است که جامع دو صفت نقص و کمال است. اوست که در زمینِ وجود و تحقّقش، به نور خورشید متعال ساطع گردیده است. بنابراین اوست آسمان و زمین. و اوست طول و عرض؛و من راجع به این مطالب اینطور سرودهام:
پادشاهی و فرمانفرمائی در دو جهان اختصاص به من دارد. من در دو عالم غیر از خودم را نمیبینم تا امید بخشایش او و یا ترس از گزند او را داشته باشم.
تا میرسد به اینجا که در همین قصیدۀ طولانی میگوید:
و من هستم که ربّ و پروردگار همگان میباشم، و من هستم که سیّد و سرور و سالارم. همگی ماسوای خدا اسمی بیش نمیباشند؛و من هستم که مسمّای آن اسم هستم.
جمیع دو عالم مُلک و ملکوت بافته شده و ساخته و پرداختۀ من است. عالم غیب از برای من است؛و منشأ و مبدأ عالم جَبَروت نیز از ناحیۀ من است.
تا آخر قصیده و گفتارش.» [۳۱۵]
فَقالَ أیضًا فی الْکِتابِ الْمَذْکورِ:
وَ ما الْخَلْقُ فی التِّمْثالِ إلاّ کَثَلْجَةٍ
وَ أنْتَ بِها الْمآءُ الَّذی هُوَ نابِعُ (۱)
وَ ما الثَّلْجُ فی تَحقیقِنا غَیْرَ مآئِهِ
وَ غَیْرانِ فی حُکْمٍ دَعَتْهُ الشَّرآئِعُ (۲)
وَلَکِنْ یَذوبُ الثَّلْجُ یُرْفَعُ حُکْمُهُ
وَ یوضَعُ حُکْمُ الْمآءِ وَ الامْرُ واقِعُ (۳)
تَجَمَّعَتِ الاضْدادُ فی واحِدِ الْبَها
وَ فیهِ تَلاشَتْ وَ هْوَ عَنْهُنَّ ساطِعُ (۴) [۳۱۶]
۱ ـ مردم فیالمثل حکم تکّه یخی را دارند که تو در میان آن یخ در حکم آبی میباشی که روان است.
۲ ـ و در تحقیقات ما یخ غیر از آبِ آن، چیزی نیست؛و در حکمی که شرایع بدان فرا خواندهاند چیزی است غیر از آب، و دو حکم متغایر دارند.
۳ ـ ولیکن چون یخ ذوب شود، حکمش برداشته میشود و حکم آب بجای آن قرار داده میشود، و حقیقت امر به وقوع میرسد.
۴ ـ همۀ أضداد در آن یگانۀ حسن و جمال تجمّع نموده و در او فانی گشتهاند؛و از همۀ آنها، نور او ساطع است.
و این مرد (شیخ عبدالکریم جیلی) از بزرگان پیشوایان اهل عرفان است. و اگر تو در کتب مصنِّف (ملاّ صدرای شیرازی) همانند این کتاب و غیره تتبّع بنمائی، خواهی یافت که گفتارش عین گفتار عرفاء است؛با این تفاوت که عبارات و استدلالات او به طریق استدلالات حکماء میباشد به خلاف عبارات اهل عرفان و تصوّف.
و بدون هیچگونه شکّ و تردیدی از آنها استفاده میشود علم به ذات واجب و حقّ تعالی، به سبب آنکه وجود در نزد ایشان عبارت است از حقیقت واحده؛با این فرق که دلالت عبارات صوفیّه بر مطلوب و مرادشان بیشتر است از عبارت مصنّف. ولیکن وی در بسیاری از عبارات خود تصریح بدان دارد، مانند: کَونُ الْخَلقِ مِنه بالسِّنْخ. (خلق عالم با واجب الوجود از جهت وجود، دارای سنخ واحدی است.) و مانند: الوجودُ حقیقةُ واحدةٌ صِرْفُها واجبُ الوجودِ وَ مَشوبُها المُمکن. (اصل وجود دارای حقیقت واحدی است که صرافت آن واجب الوجود است و مشوب آن ممکن الوجود.)
و در «مشاعر» و غیر آن بیان نموده است که: نقصانی که در موجودات مشوبه موجود است ذاتی آنها نیست، چرا که ذات آنها منزّه میباشد از نقص؛و فقط عروض نقصان بر آنها از ناحیۀ لحوق خصوص مراتب تنزّل است.
(اینها همه بحث از معنی وجود بود بنا بر رأی و عقیدۀ حکیم ملاّ صدرای شیرازی.)
و امّا بنا بر رأی راستین و عقیدۀ حقّ که در نزد ماست؛که اصل محلّ تقسیم تنها وجود ممکن الوجود است، باید گفت: اتّحاد حقیقت وجود، امری درست و واقع نمیباشد.
خطای أحسائی در معنی لغوی وجود
وَ إنَّما هُوَ بِلِحاظِ صِدْقِ الاِسْمِ مِنْ جَهَةِ الاِصْطِلاحِ لا مِنْ جَهَةِ اللُغَةِ. فَإنَّ لَفْظَ الْوُجودِ لَمْ یوضَعْ لِذاتٍ وَ إنَّما وُضِعَ لِصِفَةٍ، أعْنی الْمَعْنَی الْمَصْدَریَّ، أیِ الْکَوْنَ فی الاعْیانِ کَما قالَهُ بَعْضُ الصّوفیَّةِ مِنْ أنَّ الْوُجودَ عِنْدَ الْعَوآ مِّ هُوَ الْکَوْنُ فی الاعْیانِ وَ أمّا عِنْدَنا فَالْوُجودُ ما بِهِ الْکَوْنُ فیالاعیْانِ ـ انتَهی.
«و بلکه فقط اطلاق لفظ وجود از جهت صدق اسم است از ناحیۀ اصطلاح نه از ناحیۀ لغت. به علّت آنکه لفظ وجود برای ذات وضع نشده است بلکه فقط برای صفت وضع شده است، یعنی معنی مصدری، یعنی کون در أعیان خارجیّه همانطور که بعضی از صوفیّه گفتهاند که: وجود در نزد عامّۀ مردم عبارت میباشد از کون در اعیان، و امّا در نزد ما وجود عبارت است از آنچه را که کون در اعیان خارجیّه بدان تحقّق مییابد ـ انتهی.»
أقولُ: وَ کَلامُ الْعَوآمِّ حَقٌّ بِحَسَبِ وَضْعِ اللُغَةِ؛ وَ أمّا ما بِهِ الْکَوْنُ فیالاعْیانِ فَهُوَ الْمَوْجودُ، وَ هُو حَقیقَةُ مآدَّةِ الشَّیْءِ. إذْ بِها مَعَ تَحَقُّقِها بِالْمُعَیِّناتِ الْجِنْسیَّةِ أوِ النَّوْعیَّةِ أوِ الشَّخْصیَّةِ یَتَحَقَّقُ الْکَوْنُ فی الاعْیانِ.
وَ هَذا أظْهَرُ مِنَ الشَّمْسِ لِمَنْ فَتَحَ عَیْنَهُ وَ نَظَرَ فی نَفْسِ الامْرِ. وَ أمّا مَنْ غَمَضَ عَیْنَهُ وَ نَظَرَ إلَی مَنْ قالَ، فَإنَّهُ یَرَی أنَّ الْوُجودَ شَیْءٌ هُوَ جَوْهَرٌ إلاّ أنَّهُ یَتَصَوَّرُ شَیْئًا غَیْرَ الشَّیْءِ.
لاِنَّهُ لا یَفْهَمُ ما یَقولُ وَلَکِنْ تَبِعَ مَنْ یَقولُ تَبَعًا لِغَیْرِهِ کَما قالَ أمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ: ذَهَبَ مَنْ ذَهَبَ إلَی غَیْرِنَا إلَی عُیُونٍ کَدِرَةٍ یَفْرُغُ بَعْضُهَا فِی بَعْضٍ؛وَ ذَهَبَ مَنْ ذَهَبَ إلَیْنَا إلَی عُیُونٍ صَافِیَةٍ تَجْرِی بِأَمْرِ اللَهِ لَا نَفَادَ لَهَا.
«من میگویم: کلام عامّه بحسب وضع لغت درست است؛و امّا آنچه را که بواسطۀ آن، کون در أعیان خارجیّه تحقّق پیدا مینماید عبارت میباشد از موجود، و موجود عبارت است از حقیقت مادّۀ اشیاء. زیرا بواسطۀ مادّه است که با تحقّق آن به مشخِّصات و معیِّنات جنسیّه یا نوعیّه یا شخصیّه، کون در اعیان متحقّق میگردد.
و این مطلب بقدری وضوح دارد که از خورشید آشکارتر است برای کسیکه چشمش را باز کند و حقیقت و واقع را بنگرد؛و امّا کسیکه چشمش را ببندد و بنگرد که چه شخصی این کلام را گفته است، پس او مینگرد که وجود چیزی است که جوهر است بدین معنی که وی چیزی را غیر از آن چیز تصوّر مینماید.
بجهت آنکه او نمیفهمد که چه میگوید و فقط پیروی میکند از کسیکه پیروی از غیر خود نموده است؛همانطور که أمیرالمؤمنین علیه السّلام گفتهاند: آن کس که به سوی غیر ما رفته است، به سوی چشمههای کَدِر رفته است. آن چشمههای کدر بعضی در بعضی ریخته میشوند. و کسیکه به سوی ما میآید، به سوی چشمههای صاف میآید که به امر خداوند در جریان میباشد؛و پیوسته است و انقطاع و نابودی ندارد.»
أحسائی در تتمیم مراد خود و در تضعیف منظور ملاّ صدرا، به شرح و تفصیلی به همین منوال پرداخته است، و مطلب را ادامه داده تا میرسد به اینجا که گفته است: و امّا آنچه را که مصنّف بر آن رفته است عبارت میباشد از تصوّر حقیقت بسیطه، و تقسیم آن با وجود بساطت به صرف الوجود یعنی خالص از خلط و امتزاج، و آنرا قرار داده است واجب تعالی؛و به وجودات مشوبۀ به نقائص، و آنها را قرار داده است وجودات اشیاء.
و در بیان جوهرهای بسیط و نورانی (الجَواهِرُ الزَّواهِر) مبالغه نموده و میگوید: این أعدام و نقائص به ذات این موجودات از جهت ذات آنها ملحق نمیگردند، زیرا که ذوات آنها از اینها منزّه میباشند؛بلکه لحوق اینها بدانها از جهت عوارض مراتب تنزّلات آنهاست.
و از این لحاظ است که آن عوارض را مَثل میزنند به قطعۀ یخ و خدای سبحانه را به آب. و چون شکستگی برای تکّۀ یخ حاصل گردد برای آب حاصل نمیگردد. همچنین در نزد ایشان وجودات با قطع نظر از عوارض عبارتند از صِرْف الوجود. و چون عوارض بر آنان طاری شود، آن طریان و لحوق در مراتب تنزّل خواهد بود.
در اینجا اگر بگوئی: منظور و مراد مصنِّف این مطلب نیست !
در پاسخ میگویم: من اگر فرضاً منظور و مراد مصنّف را نفهمیده باشم، آیا میتوان گفت دامادش ملاّ محسن هم نفهمیده است، و بر آن مَمشی مَشْی ننموده است ؟!
نه ! البتّه تو چنین مجال نداری که انکار کلام وی را بنمائی !
اشکالات أحسائی بر کلام صحیح فیض کاشانی در «کلمات مکنونه»
بنابراین من برای تو بیان میکنم که داماد او ملاّ محسن در «الکَلِماتُ المَکنُونة» گفته است:
همانطور که وجود ما بعینه وجود اوست سبحانه با این تفاوت که نسبت به ما حادث و نسبت به او سبحانه قدیم است، همچنین است صفات ما از حیات و قدرت و اراده و غیرها.
زیرا این صفات بعینها صفات او هستند با این فرق که آنها نسبت به ما صفات مُحدَثه و نسبت به او صفات قدیمه میباشند. چون این صفات نسبت به ما صفتی هستند برای ما و مُلحق میباشند به ما؛و حدوثی که لازمۀ ذات ماست لازمۀ صفات ماست. امّا نسبت به او قدیم هستند به سبب آنکه صفات او لازمۀ ذات اوست و ذات او قدیم میباشد.
و اگر درست میخواهی این حقیقت را تعقّل بنمائی پس نظر کن به حیات خودت که چگونه مال تو و منسوب به تو و مقیّد است برای تو ! چرا که در اینجا نمییابی تو مگر یک روح را که اختصاص به تو دارد و آن روح، حادث است. و در هنگامیکه نظرت را از آن برداری که اختصاص به تو دارد، و با قلب خودت چشیدی از حیث شهود و وجدان که هر موجود زندهای حیات و زندگیاش در حیات و زندگی حقّ است همانطور که حیات تو چنین بوده است و سریان و جریان آن حیات را در جمیع موجودات مشاهده نمودی؛خواهی دانست که این حیات خودت بعینها همان حیاتی میباشد که قیام دارد به موجود حَیّ و زندهای که همۀ عالم بدو قیام دارند. و آن عبارت است از حیات إلهیّه.
و همچنان است سائر صفات با این تفاوت که خلائق عالم از جهت تفاوت قابلیّتهایشان در اتّصاف بدان صفات متفاوت هستند. همانطور که ما در بسیاری از جاها بدان آگاهی دادهایم. و اینست یکی از معانی قول أمیرالمؤمنین علیه السّلام آنجائی که میگوید:
کُلُّ شَیْءٍ خَاضِعٌ لَهُ، وَ کُلُّ شَیْءٍ قَآئِمٌ بِهِ. غِنَی کُلِّ فَقِیرٍ، وَ عِزُّ کُلِّ ذَلِیلٍ، وَ قُوَّةُ کُلِّ ضَعِیفٍ، وَ مَفْزَعُ کُلِّ مَلْهُوفٍ. [۳۱۷] ـ انتهی.
جمیع اشیاء خاضعاند در برابر وی، و جمیع اشیاء قائماند به ذات او. اوست بینیازیِ هر نیازمند، و عزّت هر صاحب ذلّت، و قوّت هر ضعیف، و ملجأ و پناه هر آسیب دیدۀ درماندۀ حسرت زده. ـ پایان گفتار فیض.
بنا بر آنچه گفتیم و نقل نمودیم اگر این قول، قول به «وحدت وجود» نباشد که همگی علماء اجماع و اتّفاق نمودهاند که مرد معتقد به آن کافر است؛پس بنابراین، قول به وحدت وجود کدام است ؟! بلکه این کلام، قول به «وحدت وجود و وحدت موجود» است هر دو تا.
احسائی در اینجا نیز مطلب را گسترش میدهد تا میرسد به پایان بحث و میگوید:
وَلَکِنْ لَوْ بَنَیْنا عَلَی مَذْهَبِ الْمُصَنِّفِ وَ أتْباعِهِ قُلْنا إفاضَةُ الْوُجودِ الْواحِدِ الْمُنْبَسِطِ عَلَی الْمُمْکِناتِ هَلْ هُوَ کَمالٌ فی حَقِّهِ تَعالَی أمْ نَقْصٌ ؟!
فَإنْ کانَ کمالاً کانَ فاقِدَ الْکَمالِ قَبْلَ الإفاضَةِ؛وَ إنْ کانَ مُفیضًا فیالازَلِ کانَتِ الْمَوْجوداتُ غَیْبُها وَ شَهادَتُها، جَواهِرهُا وَ أعْراضُها أزَلیَّةً.
وَ إنْ کانَ نَقْصًا فی حَقِّهِ فَإنْ کانَتِ الإفاضَةُ فی الازَلِ شابَهُ نَقْصٌ لِذاتِهِ فَلَمْ یَکُنْ صِرْفَ الْوُجودِ، وَ إنْ کانَتْ بَعْدَ الازَلِ ساوَی الْوُجوداتِ الْمُمْکِنَةَ، لاِنَّها عِنْدَ الْمُصَنِّفِ وَ أتْباعِهِ لَمْ یَلْحَقْها النَّقْصُ لِذاتِها وَ إنَّما لَحِقَها مِنْ عَوارِضِ مَراتِبِ تَنَزُّلاتِها؛فَیَکونُ الْواجِبُ کَذَلِکَ فَلَمْ یَکُنْ لِتَقْسیمِهِ مُحَصَّلٌ وَ لا فآئِدَةٌ. [۳۱۸]
«ولیکن ما اگر بنا بر مذهب مصنّف و پیروان او بگذاریم، در اینحال میپرسیم:
افاضۀ وجود منبسط بر ممکنات، آیا دربارۀ حقّ تعالی موجب کمال میشود یا موجب مَنقَصَت ؟!
اگر موجب کمال گردد، باید حقّ تعالی قبل از این افاضه فاقد کمال بوده باشد؛و اگر بگوئید این افاضه در خود ازل است، باید جمیع موجودات چه غیبشان و چه شهادتشان، و چه جواهرشان و چه أعراضشان همگی ازلی بوده باشند.
و اگر موجب نقص گردد، پس اگر إفاضه در ازل باشد، ذات مشوب به نقصان خواهد بود. بنابراین حقّ تعالی صِرف الوجود نخواهد شد؛و اگر افاضه پس از ازل باشد بنابراین حقّ تعالی با موجودات ممکنه مساوی خواهد شد، چرا که در نزد مصنّف و متابعانش نقصان آنها از جهت الحاق نقص به ذات آنها نمیباشد بلکه از جهت لحوق عوارض مراتب تنزّلاتِ ممکنات است؛بنابراین واجب تعالی نیز همینطور میشود، و لهذا این گونه تقسیم برای مصنّف (ملاّصدرا) که وجود را به صرف الوجود و ممکن الوجود قسمت کرده است دارای هیچگونه فائده و مُحصَّلی نخواهد گشت.»
أحسائی فرق میان قدیم زمانی و قدیم رُتْبی، و واجب بالذّات و بالغیر را نمیداند
همه میدانند که در این اشکال اخیر شیخ أحسائی به حکیم متألّه صمدانی شیرازی، بقدری وی از فهم اصطلاحات عرفاء و فلاسفۀ بالله، عاری و تهی بوده است که مایۀ تعجّب و تأسّف و ننگ برای اسلام گشته که چگونه وی را که تهی مغز و پوچگرا و حَشویّ المذهب است، اسلام به خود راه داده؛و با انتحال بدین آئین رفیع و قواعد حِکمیّۀ مرصوصه، خود را در ردیف ملاّ صدرا و شیخ إسمعیل خواجوئی اصفهانی و حکیم متألّه حاجی سبزواری تغمَّدهم اللهُ برضوانه قرار داده و جا زده است !!!
آخر مگر طلبههای أبجد خوان مَصْطبۀ رفیع درس حکمت متعالیه نمیدانند که: فرق است بین قدیم زمانی و قدیم رُتْبی؛و فرق است بین واجب بالذّات و واجب بالغیر.
اگر این شیخ گمراه مستبدّ به رأی کور باطن چند لحظه در برابر مکتب حکمت متعالیه زانو به زمین میزد و به ادب استماع مینمود، فهمیده بود که: جمیع موجودات ممکنة الوجود حدوث ذاتی دارند، نه حدوث زمانی. زیرا خود زمان هم یکی از حادثات است؛و چگونه معقول است که حادث زمانی باشد ؟!
و نیز فهمیده بود که: جمیع موجودات ممکنة الوجود که دارای امکان ذاتی هستند، واجب بالغیر میباشند. و میان امکان بالذّات و وجوب بالغیر ابداً تهافتی تصوّر ندارد؛بلکه کمال ملائمت است.
درلغت و آنچه میان مردم رائج و دارج است لفظ وجود یک معنی بیشتر ندارد؛و همان است که معنی هستی میدهد در مقابل عدم و نیستی. ذات واجب الوجود و حقّ تعالی دارای وجود است به همان معنی و مفهومی که سائر موجودات دارای وجود هستند.
ما هر چه فکر کنیم و به مغزمان فشار آوریم برای معنی وجود دو حقیقت یا چند حقیقت متباینه پیدا نمینمائیم که یکی را وجود حقّ نام نهیم و بقیّه را وجود مخلوقات و اشیاء ممکنة الوجود. و آن مفهوم همین مفهوم ساده و بدیهی و اوّلین است که به نظر میآید در برابر عدم؛ خواه در ذاتِ أزلی، خواه در صادر نخستین، و خواه در عقول عالیۀ مجرّدۀ مفارقه، و خواه در نفوس و طبائع و أشیاء و هیولای اوّلیّه که آنرا مادّة الموادّ نامند.
ادراک وجود برای غیر عارفان محال است؛ومفهوم آن برای همه کس قابل فهم
در تمام اینها لفظ وجود با یک عنایت و یک جهت واحدهای بر آنها اطلاق میگردد. این از لحاظ مفهوم بسیط آن، و امّا از لحاظ ادراک و غور در حقیقت وجود، آن مقامی است رفیع که دست هرکس بدان نرسد.
آن، کُنْه و واقعیّت وجود است که در نهایت پنهانی و اختفاء میباشد؛و در آن جهت هم تفاوتی نیست میان ادراک و فهمیدن حقیقت و کنه وجود حقّ تعالی و حقیقت و کنه سائر وجودهای ممکنات.
ادراک کُنْه وجود هر جا باشد از أصعب مَصاعب و أشکل مشکلات است. مفهوم وجود به نحو اشتراک معنوی برای جمیع موجودات قابل فهم است.
حکیم والا مقام حاجّ ملاّ هادی سبزواری تَغمَّده اللهُ برضوانه میفرماید:
مُعَرِّفُ الْوُجودِ شَرْحُ الاِسْمِ
وَ لَیْسَ بِالحَدِّ وَ لا بِالرَّسْمِ (۱)
مَفْهومُهُ مِنْ أعْرَفِ الاشْیآءِ
وَ کُنْهُهُ فِی غایَةِ الْخَفآءِ (۲)
۱ ـ آنچه وجود را میتواند تعریف و بیان کند، شرح اسم وجود است (کهاز اسمی به اسم دگر ما را نقل میدهد) و آن مُعرِّف نمیتواند تعریف به حَدّ و یا تعریف به رَسْم بوده باشد.
۲ ـ مفهوم از وجود که به ذهن میرسد، از شناخته شدهترین چیزها میباشد؛ امّا بدست آوردن و فهمیدن کنه حقیقت وجود در نهایت پنهانی و استتار است. [۳۱۹]
پاورقی
[۳۰۷] ـ ذیل آیۀ ۱۲، از سورۀ ۴۰: غافر
[۳۰۸] ـ چون عبارت أحسائی در اینجا که «شرح عرشیّه» بود دربارۀ مطالب محیی الدّین، مغلوط و قدری هم مختصر بود؛لهذا ما اصل کلام محیی الدّین را با تفصیل بیشتری از «فتوحات مکّیّه» طبع دار الکتب العربیّة الکبری، ج ۲، ص ۶۱۴ و ۶۱۵ نقل نمودیم.
[۳۰۹] ـ در اینجا محیی الدّین بحثی طویل فرموده است تا میرسد به اینجا که میگوید:
و سبب اهمّیّت نماز عصر آنستکه اوائل نمازهای چهارگانۀ دیگر محدود است مگر عصر. زیرا وقت نماز مغرب محدود است به غروب شمس و آن امری است محسوس و محقّق. و اوّل عشاء محدود است به غیبوبت شفق و آن امری است محسوس و محقّق. و نماز فجر اوّلش محدود است به سپیدی که عَرضاً بر روی افق پیدا میشود بطور مستطیر نه بطور مستطیل، و آن نیز امری است محسوس و محقّق. و نماز ظهر محدود است به زوال شمس و به سایۀ شاخص و آن نیز امری است محسوس و محقّق. و امّا این حدود هیچیک از آنها در نماز عصر نیست، پس منزّه است از حدود محقّقه؛و بنابراین پیغمبر صلّی الله علیه و آله وقت آنرا بدینطور تعیین کرده است که شمس با رنگ سپید و پاک خود بر فراز آسمان بیاید. و چون این حدّ وارد در نماز عصر مثل بقیّۀ حدود نمازها در ظهور نیست لهذا رسول اکرم صلّی الله علیه وآله بجهت مناسبت با نفی تحدید و تحقیق حدود، نماز عصر را معظّم داشته است.
در اینجا نیز محیی الدّین شرحی بیان میکند تا میرسد به اینکه میگوید: فإنّ الاسمآءَ ـ إلخ.
[۳۱۰] ـ قسمتی از آیۀ ۹، از سورۀ ۴۲: الشّوری: فَاللَهُ هُوَ الْوَلِیُّ.
[۳۱۱] ـ آیۀ ۶۲، از سورۀ ۱۰: یونس
[۳۱۲] ـ ذیل آیۀ ۲۸، از سورۀ ۴۲: الشّوری: وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِید ُ.
[۳۱۳] ـ ذیل آیۀ ۹، از سورۀ ۴۲: الشّوری
[۳۱۴] ـ چون نسخۀ شرح عرشیّۀ أحسائی مغلوط بود، ما در اینجا مطالب عارف کبیر شیخ عبدالکریم جیلی را از نسخۀ اصل «الإنسان الکامل» از طبع اوّل مطبعۀ أزهریّۀ مصریّه (سنۀ ۱۳۱۶ هجریّه) ص ۱۹ و ۲۰ ؛و از طبع مطبعۀ محمّد علی صبیح و أولاده ـ مصر (سنۀ ۱۳۸۳ هجریّه) ص ۱۹، و ۲۰ نقل نمودیم.
[۳۱۵] قصیدۀ راقیۀ جیلی در توحید ذات حقّ؛در «انسان کامل»
ـ چون این قصیدۀ شیخ عبدالکریم گیلانی أعلی الله مقامه، در باب توحید ذات حقّ تعالی از بدایع منظومهها، همچون قصائد ابن فارض مصری است؛مناسب دید در اینجا برای مزید استفادۀ طالبان، جمیع آنرا بنگارد:
لیَ الْمُلْکُ فی الدّارَیْنِ لَمْ أرَ فیهِما سِوایَ فَأرْجو فَضْلَهُ أوْ فَأخْشاهُ
وَ لا قَبْلَ مِنْ قَبْلی فَألْحِقَ شَأنَهُ وَ لا بَعْدَ مِنْ بَعْدی فَأسْبِقَ مَعْناهُ
وَ قَدْ حُزتُ أنْواعَ الْکَمالِ وَ إنَّنی جَمالُ جَلالِ الْکُلِّ ما أنَا إلاّ هو
فَمَهْما تَرَی مِنْ مَعْدِنٍ وَ نَباتِهِ وَ حَیْوانِهِ مَعْ إنسِهِ وَ سَجایاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ عُنْصُرٍ وَ طَبیعَةٍ وَ مِنْ هَبَإِ لِلاصْلِ طیبَ هَیولاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ أبْحُرٍ وَ قِفارَةٍ وَ مِنْ شَجَرٍ أو شاهِقٍ طالَ أعْلاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ صورَةٍ مَعْنَویَّةٍ وَ مِنْ مَشْهَدٍ لِلْعَیْنِ طابَ مُحَیّاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ فِکْرَةٍ وَ تَخَیُّلٍ وَ عَقْلٍ وَ نَفْسٍ أوْ فَقَلْبٍ أوْ حِشاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ هَیْئَةٍ مَلَکیَّةٍ وَ مِنْ مَنْظَرٍ إبْلیسُ قَدْ کانَ مَعْناهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ شَهْوَةٍ بَشَریَّةٍ لِطَبْعٍ وَ إیثارٍ لِحَقٍّ تَعاطاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ سابِقٍ مُتَقَدِّمٍ وَ مِنْ لاحِقٍ بِالْقَوْمِ لَفّاهُ ساقاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ سَیّدٍ مُتَسَوِّدٍ وَ مِنْ عاشِقٍ صَبٍّ صَبا نَحْوَ لَیْلاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ عَرْشِهِ وَ مُحیطِهِ وَ کُرْسیِّهِ أوْ رَفْرَفٍ عَزَّ مَجْلاهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ أنْجُمٍ زُهَریَّةٍ وَ مِنْ جَنَّةِ عَدْنٍ لَهُمْ طابَ مَثْواهُ
وَ مَهْما تَرَی مِنْ سِدْرَةٍ لِنِهایَةٍ وَمِنْجَرَسٍ قَدْ صَلْصَلا مِنْهُ طَرْفاهُ
فَإنّی ذاکَ الْکُلُّ وَ الْکُلُّ مَشْهَدی أنا الْمُتَجَلّی فِی حَقیقَتِهِ لاهو
وَ إنّی رَبٌّ لِلانامِ وَ سَیِّدٌ جَمیعُ الْوَرَی إسْمٌ وَ ذاتی مُسَمّاهُ
لیَ الْمُلْکُ وَ الْمَلْکوتُ نَسْجی وَ صَنْعَتی لیَ الْغَیْبُ وَ الْجَبْروتُ مِنّیَ مَنْشاهُ
وَها أنَا فیما قَدْ ذَکَرْتُ جَمیعُهُ عَنِ الذّاتِ عَبْدٌ ءَآئِبٌ نَحْوَ مَوْلاهُ
فَقیرٌ حَقیرٌ خاضِعٌ مُتَذَلِّلٌ أسیرُ ذُنوبٍ قَیَّدَتْهُ خَطایاهُ
فَیا أیُّها الْعُرْبُ الْکِرامُ وَ مَنْ هُمو لِصَبِّهِمُ الْوَلْهانِ أفْخَرُ مَلْجاهُ
قَصَدْتُکُمُ أنْتُم قُصارَی ذَخیرَتی وَ أنْتُمْ شَفیعی فی الَّذی أتَمَنّاهُ
وَ یا سَیّدًا حازَ الْکَمالَ بِإثْرَةٍ فَأضْحَی لَهُ بِالسَّبْقِ شَأْوَ تَعالاهُ
لاِسْتاذِ شَیْخِ الْعالَمینَ وَ شَیْخِهِمْ وَ نورٌ حَواهُ الاکْمَلونَ وَ لَالاهُ
عَلَیْکُمْ سَلامی کُلَّ یَوْمٍ وَ لَیلَةٍ تَزیدُ عَلی مَرِّ الزَّمانِ تَحایاهُ
[۳۱۶] ـ ما در اینجا جمیع اشعار را که در کتاب «الإنسان الکامل» بود نقل نمودیم؛از طبع سنۀ ۱۳۱۶، ص ۲۸، و از طبع سنۀ ۱۳۸۳، ص ۲۸.
[۳۱۷] ـ «الکلمات المکنونة» طبع سنگی، ص ۸۰ و ۸۱ ؛و طبع حروفی ص ۸۴ و ۸۵
[۳۱۸] ـ شرح شیخ أحمد بن زین الدّین بن إبراهیم بن صقر بن إبراهیم بن داغر مطیرفی أحسائی بر کتاب عرشیّۀ حکیم ملاّ صدرای شیرازی (طبع سنگی رحلی) که شیخ أحمد در ساعت هفت و نیم از شب چهارشنبۀ بیست و هفتم شهر ربیع الاوّل سنۀ یکهزار و دویستوسی و شش در بلدۀ کرمانشاهان آنرا به پایان رسانیده است، و پس از اندکی زمان در زمان ناصرالدّین شاه و صدارت عظمای میرزا آقای نوری و مساعدت حاج ملاّ محمود نظام العلماءِ تبریزی در طهران به خطّ سیّد محمّد رضا پسر سیّد أبوالحسن طباطبائی به رشتۀ تحریر و طبع در آمده است. این کتاب صفحه شمار ندارد امّا با صفحه شمار خطّی بالغ سیصد و پنجاه و دو ( ۳۵۲ ) صفحه شده است. و ما در اینجا این مطالب را از ص ۱۲ إلی ص ۱۶ ضمن بیان شرح مشرق اوّل نقل نمودیم.
[۳۱۹] - در اینجا خامۀ عنبر آمیز او از فیضان مِشک و عبیر باز ایستاد، و بنان جواهر اثرش از نشر لآلی و دُرَر تابناک معارف حقّۀ الهیّه فرو ماند. قلبی که یک عمر برای اعتلای کلمۀ توحید و تبیین مقام ولایت کلّیّۀ الهیّه و دفاع از حریم تشیّع و مبانی اصیل فرهنگ اسلامی میطپید، قریب ۲ساعت به ظهر روز شنبه ۹ صفر الخیر سنۀ یکهزار و چهارصد و شانزده هجریّۀ قمریّه در عتبۀ مقدّسۀ حضرت ثامن الائمّه علیّ بن موسی الرّضا علیه آلافُ التّحیّۀ والثّناء از حرکت باز ایستاد. نفس قدسیاش به ندای ارْجِعِی ٓ لبّیک گفته، سرمست از بادۀ وَ سَقَیـٰهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا شاهد وصل را در آغوش کشید و به ریاض قدس، فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ پرواز نمود.
رَحْمَةُ اللَهِ عَلَیْهِ رَحْمَةً واسِعَةً.







