کتابخانه:اللهشناسی - ج 1 - بخش 2
|
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمیتوان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد | |
| نویسنده | سید محمد حسین حسینی طهرانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | علامه طباطبایی |
محتویات
- ۱ ادلّۀ مثبتۀ وجود بهشت و دوزخ در عوالم بعد از عالم دنیا
- ۲ شرائط و آداب سلوک راه خدا
- ۳ خلع و لبس سقراط و أفلاطون: حکمای الهی
- ۴ بیان حضرت حدّاد در کیفیّت برآورده شدن حاجتها در حال فناء
- ۵ مبحث ۹ و ۱۰: امکان دیدار و لقاء خداوند برای مؤمنین خوش کردار
- ۶ مبحث ۱۱ و ۱۲: خداوند همه جا هست؛ چشم بگشا و ببین!
- ۶.۱ اشعار لامیّه ابن فارض در لزوم مجاهدت برای لقاء خداوند
- ۶.۲ همراهی و اتّحاد محبّ و محبوب در هر حالی از حالات
- ۶.۳ خبر یونس بن ظبیان درباره صفات اولوالالباب
- ۶.۴ شرح ملاّ عبدالرّزّاق گیلانی پیرامون حدیث «مصباح الشّریعه»
- ۶.۵ روایت ابن عبّاس در کربلا در وقت حرکت به صفّین
- ۶.۶ ابیات حضرت در توجّه به عالم بقاء و اعراض از دنیای فانی
- ۷ پانویس
ادلّۀ مثبتۀ وجود بهشت و دوزخ در عوالم بعد از عالم دنیا
و مخبر صادق که حضرت پیغمبر است صلّی الله علیه وآله و سلّم خبر داده از حور و قصور و رضوان و اثمار و انهار ، و باز ضدّ آن از مار و عقرب و آتش و مالک ؛ پس چون مخالف عقل نیست و مخبر صادق از آن إخبار فرموده ، جزم است که آن چنان است . و این نسبت با شخصی است که خواهد که ادراک این معنی به طریق عقل نماید ، و إلاّ ارباب تصفیه و أهل القلوب به عین بصیرت مشاهده مینمایند که هرچه حضرت نبیّ از آن إخبار کردهاند همه بیان واقع است ، و به حکم مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا ۵۸ هرچه بعد از موت طبیعی خواهد بود امروز به سبب موت اختیاری بر ایشان ظاهر شده و همه را به عین الیقین مشاهده نمودهاند و شکّ از باطن ایشان برخاسته است .
زینهار ای جان من صد زینهار
نیک کن پیوسته دست از بد بدار
زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد
مونست خواهد شدن اندر لحد
که الْقَبْرُ صَنْدُوقُ الْعَمَلِ . ۵۹
و أعراف جمع عُرف است و عرف مکان مرتفع را میگویند که بر جوانب مشرف باشد . و این مرتبۀ سابقان است که فرمود: وَ السَّـبِقُونَ السَّـبِقُونَ* أُولَـئِکَ الْمُقَرَّبُونَ . ۶۰
و ایشان کاملانیاند که به مقام جمع الجمع رسیدهاند که مقام بقاء بالله است ؛ و حقّ را در هرشیئی متجلّی بهصفتی میبینند که آن شیء مظهر آن صفت است ؛ و این مقام إشراف است بر اطراف ، زیراکه هر چیز را چنانچه هست میبینند و میدانند ، که: وَ عَلَی الاعْرَافِ رِجَالٌ یَعْرِفُونَ کُلَّا بِسِیمَیـهُمْ . ۶۱
ما طبیبانیم و شاگردان حقّ
بحر قُلزم دید ما را فَانفَلَق °۶۲
آن طبیبانِ طبیعت دیگرند
که به دل از راه نبضی بنگرند
ما به دل بیواسطه خوش بنگریم
کز فراست ما به عالی منظریم
چون اشارت به بعضی از عوالم غیبیّه فرموده ، به عبارتی دیگر میفرماید: متن:
کدام است آن جهان کو نیست پیدا که یک روزش بود یک سال اینجا؟
عوالم خمسه: لاهوت ، جبروت ، ملکوت ، مُلک و ناسوت بدانکه عوالم کلّیّه پنج است:
اوّل: عالم ذات که آن را لاهوت ، و هویّت غیبیّه ، و غیب مجهول و غیب الغیوب ، و عین الجمع ، و حقیقة الحقایق ، و مقام أو أدنَی ، و غایة الغایات، و نهایة النّهایات ، و أحدیّت میگویند .
دویّم: عالم صفات که جبروت ، و برزخ البَرازخ ، و برزخیّت اُولی ، و مجمع البحرین و قابَ قَوسَین ، و مُحیط الاعیان و واحدیّت ، و عَما میخوانند .
سیّم: عالم ملکوت که عالم ارواح ، و عالم أفعال ، و عالم امر ، و عالم ربوبیّت، و عالم غیب ، و باطن میخوانند .
چهارم:عالم مُلک که عالم شهادت ، و عالم ظاهر ، و عالم آثار ، و خَلق ، و محسوس گفتهاند .
پنجم: عالم ناسوت که کون جامع ، و علّت غائیّه ، و آخر التّنزّلات ، و مَجلَی الکُلّ نامیدهاند .
و از این پنج عوالم ، سه عالم اوّل داخل غیباند زیرا که از ادراک حواسّ بیروناند . و دو عالم آخر داخل شهادتند چو محسوس به حواسّاند . شیخ میفرماید که: «کدام است آن جهان کو نیست پیدا؟» یعنی محسوس نیست و از حواسّ غائب است که یک روزِ آنجا یعنی آن جهان ، یک سال این جهان است .
و این عالم اشاره به برزخ مثالی است که حدّ فاصل است میان غیب و شهادت ، و به حسب برزخیّت جامع أحکام هر دو عالم است که ظاهر و باطن است. و در این عالم جسمانی تقیّد به زمان و مکان و کوتاهی و درازی و ماه و سال بواسطۀ کثافت است ؛ و هر چند کثافت کمتر باشد تقیّد و ملاحظۀ بُعدِ میان مبدأ و معاد و ازل و أبد کمتر است و ظهور علم و انکشاف معلومات و حقایق امور زیاده است .
فلهذا یک روز عالم برزخ یک سال اینجاست ، و یک روز عالم ربوبیّت هزار سال اینجاست ؛ که إِنَّ یَوْمًا عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ . ۶۳ و یک روز عالم الوهیّت پنجاه هزار سال اینجاست ؛ که تَعْرُجُ الملائکة وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ و خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ . ۶۴ شعر:
پیش ما صد سال و یک ساعت یکی است
که دراز و کوته از ما منفکی است
آن دراز و کوتهی در جسمها است
آن دراز و کوته اندر جان کجاست
از ره و منزل ز کوتاه و دراز
دل چه داند کوست مست و دلنواز
آن دراز و کوته اوصاف تن است
رفتن ارواح ، دیگر رفتن است
و چون در حضرت احدیّت ذات ، تعیّن و تقیّد را راه نیست ـ چو کثرات اعتباری نیز در آن حضرت منتفی است ـ تقدّم ذات احدیّت بر واحدیّت که منشأ تعیّنات و نِسَب است معبّر به سنۀ سَرمَدیّ است .
و در بعضی نسخه چنین یافته شد: «که یک روزش بود پنجاه اینجا» . آن جهان اشاره به عالم الوهیّت باشد و از پنجاه ، پنجاه هزار سال مراد باشد ؛ که: فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ و خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ . ۶۵
چون اشاره به عوالمی فرمود که مُدرک به حواسّ نمیگردد و هرکس را بر آن راه نیست ، به جهت تأکید تصدیق مستمع میفرماید: متن:
همین نبود جهان آخر که دیدی
نه ما لَا تُبْصِرونْ آخر شنیدی ؟
یعنی عالم همین عالم شهادت و محسوس نیست که میبینی ، بلکه عالمها بالاتر از ادراک حواسّ بسیار است اگر چه از روی کلّیّت منحصر در عوالم سه گانه است که گذشت میفرماید که: نه در کلام الهی شنیدی که: وَ مَا لَاتُبْصِرُونَ ؟ یعنی آن عالمهائی که به چشم سر دیده نمیشود . و در کلام الله قسم به این دو عالم یاد فرموده که: فَلآ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ * وَ مَا لَا تُبْصِرُون َ ۶۶ که عالم ظاهر و باطن و غیب و شهادت باشد که مشتمل بر عوالم پنجگانۀ مذکوره است، چنانچه بیانش گذشت. و عالم لاهوت اصل همۀ آن عالمهاست؛ و این عالم نسبت با آن عوالم مثل ذرّهای است در بیابان ، و قطرهای با بحر بیپایان .
چون نشأۀ انسانی و شأن جامعیّت کمال او مقتضی ۶۷ آنست که او را بر تمامت مراتب موجودات اطّلاعی حاصل باشد و به حکم وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاسْمَآءَ کُلَّه َ ۶۸ أسماءِ همۀ مسمّیات را بداند ، فرمود که: متن:
جابُلْقا عالم مثال در مشرق ارواح
و جابُلْسا عالم مثال در مغرب است
بیا بنما که جابُلقا کدام است
جهان شهر جابُلسا کدام است؟
در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهری است در غایت بزرگی در مشرق ، و جابلسا نیز شهری است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب در مقابل جابلقا . و ارباب تأویل در این باب سخنان بسیار گفتهاند ، و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته ـ بیتقلید غیری ـ به طریق اشاره دو چیز است:
یکی آنکه: جابلقا عالم مثالی است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت و مشتمل است بر صور عالم ؛ پس هر آینه شهری باشد در غایت بزرگی . و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت نشأۀ دنیویّه در آنجا باشند ، و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیّئه که در نشأۀ دنیا کسب کردهاند ـ چنانچه در احادیث و آیات وارد است ـ در آنجا باشند . و این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهری است در غایت بزرگی و در مقابل جابلقا است .
و خلق شهر جابلقا ألطف و أصفایند ، زیرا که خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیّه که در نشأه دنیویّه کسب کردهاند بیشتر آنست که مصوّر به صور مظلمه باشند .
و اکثر خلایق را تصوّر آنست که این هر دو برزخ یکی است ؛ فأمّا باید دانست که برزخی که بعد از مفارقت نشأه دنیا ، ارواح در او خواهند بود غیر از برزخی است که میان ارواح مجرّده و اجسام واقع است . زیرا که مراتب تنزّلات وجود و معارج او دوری است ؛ چو اتّصال نقطه اخیر به نقطه اوّل جز در حرکت دوری متصوّر نیست . و آن برزخی که قبل از نشأۀ دنیوی است ، از مراتب تنزّلات اوست و او را نسبت با نشأۀ دنیا اوّلیّت است ؛ و آن برزخی که بعد از نشأه دنیویّه است ، از مراتب معارج است و او را نسبت با نشأۀ دنیوی آخریّت است .
دیگر آنکه صوری که لاحق ارواح در برزخ اخیر میشوند صور اعمال و نتائج افعال و اخلاق و ملکات است که در نشأه دنیوی حاصل شده ، به خلاف صور برزخ اوّل . پس هر یکی غیر آن دیگر باشد . فأمّا در اینکه هر دو عالم روحانیند و جوهر نورانی غیر مادّیند و مشتمل بر مثال صور عالمند مشترک باشند .
و شیخ داود قیصری نقل میکند که: شیخ محیی الدّین أعرابی قُدّس سرُّه در «فتوحات» تصریح کرده است که البتّه برزخ اخیر غیر برزخ اوّل است .و تسمیۀ اوّل به «غیب امکانی» و اخیر به «غیب محالی» فرمودهاند بواسطۀ آنکه هر صورت که در برزخ اوّل است ممکن است که در شهادت ظاهر شود ؛ و صوری که در برزخ اخیرند ممتنع است که رجوع به شهادت کنند مگر در آخرت.
و از اهل مکاشفات بسیارند که صور برزخ اوّل بر ایشان ظاهر میشود و میدانند که در عالم از حوادث چه واقع میشود ؛ فأمّا بر احوال موتی کم کس از مکاشفان مطّلع میشوند .
جابلقا مجمع البحرین الوهیّت و امکان ، و جابلسا تعیّن نشأۀ انسانی است
و معنی دوّم آنکه: شهر جابلقا مرتبۀ الهیّه که مجمع البحرین وجوب و امکان است باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلّیّه و جزویّه و لطایف و کثایف و اعمال و افعال و حرکات و سکنات در اوست ، و محیط است بما کانَ و ما یکونُ . و درمشرق است زیرا که در یَلیِ مرتبه ذات ۶۹ است و فاصله بینهما نیست ، و شموس و اقمار و نجوم اسماء و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشتهاند .
و شهر جابلسا نشأه انسانی است که مجلای جمیع حقایق اسماء الهیّه و حقایق کونیّه است ؛ هرچه از مشرق ذات طلوع کرده ، در مغرب تعیّن انسانی غروب نموده و در صورت او مخفی گشته است . شعر:
با مغربی مغارب أسرار گشتهایم
بیمغربی مشارق انوار گشتهایم
و این دو سواد اعظماند در مقابل یکدیگر ، و خلق هر دو را به حقیقت نهایتی نیست .
چون هر عالمی را مشرقی و مغربی است بلکه هر مرتبه و هر فردی از افراد موجودات را ، فرمود که: متن:
مشارق با مغارب هم بیندیش
چو این عالم ندارد از یکی بیش
بدانکه عالم الوهیّت نسبت با عالم ربوبیّت مشرقی است که فیض از او به عالم ربوبیّت میرسد . و عالم ربوبیّت نسبت با برزخ مثالی مشرقی است ، و برزخ مثالی نسبت با شهادت مشرقی است که فیض از هر یکی به ماتحت خود میرسد. و باز هر عالمی از عوالم و هر مرتبهای از مراتب و هر فردی از افراد مشرقی است که آفتابِ اسمی از اسماء الهیّه از او طالع شده ، و به اعتبار دیگر مغربی است که در تعیّن او نور آن اسم مختفی گشته است . و دل انسانی به حسب جامعیّتِ مظهریّت ، صد مشرق و صد هزار مشرق بیش دارد ، که تمامت نجوم اسماء الهی از آن مشارق تابان میشوند ؛ و باز در مقابل هر یکی مغربی است . و عجائب و غرائب دل انسانی را غیر از سالکانی که اهل تصفیهاند مشاهده نمیتوانند نمود . شعر:
عالم دل را نشانی دیگر است
برّ و بحر و کار و شانی دیگر است
صد هزاران آسمان و آفتاب
مشتریّ و تیر و زهره ماهتاب
هر یکی تابندهتر از دیگری
نور هر یک در گذشته از ثَری
هر یکی را برج دیگر منزل است
این کسی داند که از اهل دل است
جمع آوردن مشارق و مغارب در قرآن اشاره است به عدم انحصار عوالم در عالم ظاهر شیخ میفرماید که در مشارق و مغارب اندیشه و تأمّل نما که در قرآن مجید واقع شده که: فَلَآ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَـٰرِقِ وَ الْمَغَـٰرِبِ ۷۰ ، یعنی حضرت حقّ قسم یاد میفرماید به خدای مشارق و مغارب ؛ مشارق و مغارب جمع است و حال آنکه این عالم که عالم محسوس است یکی بیش ندارد یعنی یک مشرق دارد و یک مغرب که هر یکی در جهتیاند .
و از اینجا معلوم نما که عالم منحصر در این عالم ظاهر نیست و عوالم لطیفۀ غیرمحسوسه هستند و در هر یکی آسمان و آفتاب و کواکب هستند ؛ بلکه آن عوالم و آن آسمان و کواکب اصلند ؛ چو آنها موثّرند و اینها متأثّر . شعر:
آسمانها است در ولایت جان
کار فرمای آسمان جهان چون اکثر خلایق از حقیقت امر غافلند و از معرفت شؤونات و تجلّیات الهی بیبهره ، و بنا بر عدم استعداد فطری قابلیّت شنودن و دریافتن آن ندارند میفرماید که: متن:
بیان مِثْلَهُنَّ ز ابن عبّاس شنو
پس خویشتن را نیک بشناس
سلطان المفسّرین عبدالله بن عبّاس رضی الله عنهما فرموده است:
لَوْ ذَکَرْتُ تَفْسیرَ قَوْلِ اللَهِ تَعالَی: اللَهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَـٰوَ 'تٍ وَ مِنَ الارْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الامْرُ بَیْنَهُنَّ ، ۷۱ لَرَجَمونی أوْ قالو: إنَّهُ کافِرٌ .
یعنی اگر من که ابن عبّاسم تفسیر این آیه و أسراری که از این آیه معلوم دارم بگویم ، «لَرَجَمونی» البتّه مرا سنگسار میکنند ؛ و اگر سنگسار نکنند بگویند که من کافرم .
چون شیخ فرمود که تو همین لفظ عالم بیش نشنودهای و از این عوالمی که در قاعدۀ مذکوره ذکر رفت خبر نداری ، و عالم منحصر به محسوسات نیست و عوالم لطیفه بسیارند ؛ به استشهاد آن میفرماید که: «بیان مِثْلَهُنَّ ز ابن عبّاس»
یعنی آنچه ابن عباس در آیه مِثْلَهُنَّ فرموده که من اگر تفسیر آیه بگویم مرا بکشند، نیک بشنو و خویشتن را نیکو بشناس که آنچه حقیقت امر است تو نمیدانی ! و بنا بر عدم قابلیّت اگر عارف واصل محقّق از سخنان حقایق و مکشوفات چیزی اظهار نماید ، اکثر خلایق إلی ما شآء الله همه به طعن و انکار او برخیزند ، بلکه به کفر و قتل او فتوی دهند و این را دینداری و مسلمانی تصوّر نمایند .
دنباله متن
پاورقی
۵۸ «مرصاد العباد» و و ؛ و «عروه» سمنانی ؛ و در «احادیث مثنوی» گوید:
» ای خنک آنرا که پیش از مرگ مُرد یعنی او از اصل این رَز بوی برد
اشاره است به حدیث موتوا قَبْلَ أنْ تَموتوا که صوفیّه آن را نقل میکنند . و مولّف «اللولو المرصوع» به نقل از ابن حجر آن را حدیث نمیشمارد. «
و در «حدآئق الحقآئق» طبع سوّم ، گوید: و به مقتضای موتوا قَبْلَ أنْ تَموتوا .
۵۹ «دیوان منسوب به أمیرالمومنین علیه السّلام» طبع سنگی:
یا مَنْ بِدُنْیاهُ اشْتَغَلْ
قَدْ غَرَّهُ طولُ الامَلْ
الْمَوْتُ یَأْتی بَغْتَةً
وَ الْقَبْرُ صَنْدوقُ الْعَمَلْ
و در طبع و تنقیح و تصحیح عبدالعزیز الکرم نیز در ۰ ۱ وارد است . و در «دیوان الشّعر المنسوب إلی أمیرالمومنین علیه السّلام» عبدالعزیز سیّد الاهل ، ابیات زیر را از حضرت آورده است:
غَرَّ جَهولاً أمَلُهْ
یَموتُ مَن جا أجَلُهْ
وَ مَنْ دَنا مِنْ حَتْفِهِ
لَمْ تُغْنِ عَنْهُ حیَلُهْ
وَ ما بَقآءُ ءَاخِرٍ
قَدْ غابَ عَنْهُ أوَّلُهْ ؟
وَ الْمَرْءُ لا یَصْحَبُهُ
فی الْقَبْرِ إلاّ عَمَلُهْ
۶۰ آیه ۱۰ و ۱۱ ، از سوره ۵۶ : الواقعة
۶۱ قسمتی از آیه ۴۶ ، از سوره ۷ : الاعراف
۶۲ اشاره است به آیه ۶۳ از سوره ۲۶ : الشّعرآء: فَأَوْحَیْنَآ إِلَی' مُوسَی'ٓ أَنِ اضْرِب بِعَصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ ... (م)
۶۳ قسمتی از آیه ۴۷ ، از سوره ۲۳ : الحجّ
۶۴ آیه ۴ ، از سوره ۰ ۷ : المعارج
۶۵ قسمتی از آیه ۴ ، از سوره ۰ ۷ : المعارج
۶۶ آیه ۳۸ و ۳۹ ، از سوره ۶۹ : الحآقّة
۶۷ نسخۀ «ز» و طبع سنگی: چون شأن جامعیّت کمال انسانی مقتضی
۶۸ ـ صدر آیه ۳۱ ، از سوره ۲ : البقرة
۶۹ یعنی: «در پهلو و کنار مرتبۀ ذات است.»
۷۰ صدر آیه ۴۰ ، از سوره ۷۰ : المعارج
۷۱ صدر آیه ۱۲ ، از سوره ۶۵ : الطّلاق انتهای پاورقی دوازده بار بایزید را به جرم الحاد ، از بسطام بیرون کردند نقل است که سلطان بایزید بسطامی را (قدّس سرّه) دوازده نوبت از بسطام بیرون کردند که او مُلحد و زندیق است ، و هر بار که از بسطام بیرون میرفت میفرمود که: خوشا شهری که ملحدش بایزید باشد . و اکنون همه مرید و معتقد گور آن بزرگند ؛ زیرا که تا در حالت حیات صوری بودند خلق را مناسبتی با ایشان نبود ، اکنون که روح بزرگوارش به عالم علوی پیوسته و در قبرش به غیر از سنگ و خاک نیست و خلق را از جهت کثافت و جهل مناسبتی با سنگ و کلوخ هست ، مرید گور اویند .
اگر انصاف داری در معنی این آیه ملاحظه کن که حضرت عزّت عزَّ شأنُه و عظُم سلطانُه میفرماید که:
یَـٰحَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِمْ مِن رَسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ . ۷۲
شعر:
دیده این شاهان ز عامه خوف جان
کین گُرُه کورند و شاهان بینشان
انبیا را گفته قومِ راه گم
از سَفَه: إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُم °۷۳
زرّ خالص را و زرگر را خطر
باشد از قلاّب خاین بیشتر
چون هستی عالم ، ظلّ وجود حقیقی است ، و توهّم غیریّتِ حقیقیِ وجود عالم خیال باطل است ، و هرکه پندار غیریّت دارد اسیر خواب غفلت است ؛ فرمود که: متن:
تو در خوابیّ و این دیدن خیال است
هر آنچه دیدهای از وی مثال است
یعنی همچنانکه شخص در خواب ، صورتی چند بیند که مطابق واقع نباشد و در خواب پندارد که آنها محقّق الوجودند و نداند که آنها صور خیالیّهاند که در خارج وجود ندارند ، تو که عالم را وجود حقیقی میپنداری در خواب غفلتی و نمیدانی که وجود عالم را غیرْ دیدن ، خیال باطل است ؛ و هرچه تو دیدهای بالحقیقه عکس و مثال وجود حقّ است که از آئینه اعیان ممکنه نموده شده است و غیر حقّ را وجود نیست . شعر:
این نقشها که هست ، سراسر نمایش است
اندر نظر چو صورت بسیار آمده
عالم ، مثال ذات و ظلال صفات اوست
نقش دوئی چو صورت پندار آمده
چون در قیامت هرچه مخفی است ، به حکم یَوْمَ تُبْلَی السَّرَآئرُ ۷۴ ظاهر خواهد شد ، فرمود که: متن:
در حشر معلوم شود که غیر از حقّ تعالی همه سراب بودهاند
به صبح حشر چون گردی تو بیدار
بدانی کآن همه وهم است و پندار
چون به حکم النَّاسُ نِیَام ٌ ۷۵ فرمود که: تو در خواب پنداری ، بیداری از این خواب غفلت به مرگست که فَإذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا . ۷۶ و حشر به معنی جمع است
( حَشَرْتُهم أی: جَمعتُهم ) و مراد به این حشر ، موت ارادی است ؛ که مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِیَامَتُهُ ؛ ۷۷ یعنی به صبح حشر که موت ارادی است چون از خواب غفلت بیدار گردی ، تعیّنات و کثرات برخیزد و آنچه متفرّق مینمود و موجب غفلت و تخیّلات فاسده میگشت مجتمع گردد و توحید ظاهر شود ، و بدانی که وجود واحد بوده که به سبب کثرت مظاهر کثیر مینموده است و آنها که تو تصوّر غیریّت کرده بودی و ایشان را حقیقی پنداشتی همه وهم و پندار بوده و غیر حقّ را وجودی نیست .
چون تعیّنات و کثرات از جهت ظلمتِ عدمیّت معبّر به شب است ، از موت که فنای تعیّن است تعبیر به صبح نموده زیرا که برزخ است میان شب کثرت و روز وحدت . و در اصطلاحات صوفیّه برانگیخته شدن به حیات طیّبه قلبیّه بعد از موت ارادی ، مسمّی به قیامت وسطی است ؛ که:
أَوَ مَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَـٰهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ و نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاس ِ ۷۸ یعنی: مَیْتًا بِالْجَهْلِ ، فَأَحْیَیْناهُ بِالْعِلْمِ وَ الْمَعارِفِ .
چون حشر عبارت از اجتماع متفرّقات است که بعد از محو کثرات ظاهر میگردد فرمود که: متن:
چو برخیزد خیال چشم أحول
زمین و آسمان گردد مبدّل
یعنی به صبح حشر که عبارت از وصول سالک است به مقام توحید که کونین در نظر او به نور وحدانیّت محو و منطمس گردد وَ لا یَبْقَی إلاّ الْحَیُّ الْقَیّومُ ، خیال چشم احول که وجود موجودات را غیر وجود حقّ دیدن است (مثل احول که یکی را دو میبیند) از پیش دید ه او آن خیال غیریّت برخیزد و یقین بداند که همه وجودِ حقّ است و وجودات موجودات که به حقیقت ، نمودِ بیبود است ، خیال و وهم و پندار است ، و زمین و آسمان مبدّل گردد:
یَوْمَ تُبَدَّلُ الارْضُ غَیْرَ الارْضِ وَ السَّمَـاوَات وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَ'حِدِ الْقَهَّارِ . ۷۹
یعنی زمین و آسمان باشد فأمّا نه آن زمین و آسمان اوّل باشد ؛ زیرا که آن خیال که در شب عمر به خواب غفلت میدید که غیر است ، به صبح حشر ، نمود که همه عین بوده و غیریّت ، خیال چشم احول است . شعر:
بودیم یکی ، دو مینمودیم
نابود شد آن نمود در بود
چون سایه به آفتاب پیوست
از ظلمت بودِ خود بیاسود
چون سوخته شد تمام هیزم
پیدا نشود از آن سپس دود
چون ظهور نور تجلّی وحدت موجب اختفای ظلمت کثرت است فرمود که: متن:
چو خورشید جهان بنمایدت
چهر نماند نور ناهید و مه و مهر
یعنی چون تجلّی ذات احدی که خورشید عیان عبارت از اوست در آیین ه قلب سلیم سالک حقّبین رخ نماید ، در تاب نور قاهر او نور زهره و ماه و آفتاب نماند و همه بهظلمت آباد عدم باز گردند ؛ که إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ * وَ إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ . ۸۰ و هیچکدام را نوری و وجودی نماند . و چون این قیامت که نسبت با سالک عارف واقع است جلوهگریِ قیامت کبری است ، هرآینه علامات آن در اینجا بالتّمام به ظهور پیوندد و انوار وجود خیالی مجازی ممکنات که مینمود ، در تاب نور تجلّی ذاتی الهی محو مطلق گردد و به ظهور حقّ به صفت اطلاقی قیامت قائم گردد ، و غیر حقّ نماند و آنچه نسبت با دیگران نسیه است نسبت با وی نقد گردد . شعر:
هرکه گوید کو قیامت ای صنم
خویشتن بنما قیامت نک منم
این قیامت زان قیامت کی کم است
آن قیامت زخم و این چون مرهم است
چون قیام قیامت که مقتضای اسم قهّار و مُعید است ظهور نیستی است در هستی ؛ که: کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ۸۱ فرمود که: متن:
فتد یک تاب از آن بر سنگ خاره
شود چون پشم رنگین پاره پاره
یعنی یک تاب از آن نور تجلّی ذات که خورشید عیان است بر سنگ خاره افتد ، یعنی سنگ سخت از سنگهای کوه آفاقی و انفسی بلکه هر دو ، از هیبت آن تاب تجلّی و غلب ه نور قاهر الهی ، سنگ خاره همچون پشم رنگین پاره پاره شود و محو و متلاشی گردد ؛ که: وَ تَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ . ۸۲ شعر:
صارَ دَکًّا مِنْهُ وَ انْشَقَّ الْجَبَلْ
هَلْ رَأَیْتُمْ مِنْ جَبَلْ رَقْصَ الْجَمَلْ؟! ۸۳
چون تحصیل کمالات حقیقی و معارف یقینی که مقصود ایجاد است بجز در این نشأه میسّر نیست ، فرمود که: متن:
تحریص و ترغیب به مکاشفات و تجلّیات و سَیَران به عوالم لطیفه
بدان اکنون که کردن میتوانی
چو نتوانی چه سود آنگه که دانی
چون شیخ در این ابیات که میآید تحریص و ترغیب به مراتب قلبیّه و مکاشفات و مشاهدات و تجلّیات و فناء و سَیَران و عروج به افلاک و عوالم لطیفه میفرماید ، مقدّمهای ذکر کرده میشود که طالب صادق را وسیل ه تحصیل آن معانی و موجب زیادتی فهم و ادراک آن چنانچه واقع است باشد:
بدانکه انسان را بواسط ه جامعیّتی که در اصل فطرت دارد قابلیّت آن هست که به طریق تصفیه و تجلیه حقایق امور بر او مکشوف گردد ، و عروج و سیران و طیران در افلاک و عوالم لطیف ه ملکوتی و جبروتی نماید ، و در مراتب تجلّیات آثاری و افعالی و اسمائی و صفاتی و ذاتی به دیده بصیرت مشاهده جمال با کمال حضرت ذوالجلالی نماید ، و هستی مجازی و تعیّن سالک در پرتو تجلّیات ذات احدیّت فانی و محو مطلق گردد ، و بعد از فناء فی الله متّصف به بقاء بالله گشته ، حقّ را به حقّ ببیند و بداند ؛ و مقصود آفرینش که معرفت است او را حاصل شود . شعر:
اگر دمی بگُذاری هوای نا اهلی
ببینی آنچه نبی دید و آنچه دید ولیّ
تا فرصت باقی میباشد باید دست به سلوک و راه عرفان زد .
و حصول این معانی موقوف به مقدّمات و اسباب چند است:
اوّل آنکه طلب راهنمائی کند که به ارشاد کاملی سلوک راه حقّ چنانچه وظیفه ارباب طریقت است نموده باشد ، و به مراتب کمالات معنویّه که اجمالاً گفته شد وصول یافته و آن کامل بنا بر اشاره الهی اجازه نموده باشد که آن سالک ارشاد طالبان حقّ بفرماید ، و آن کامل نیز از کاملی دیگر مجاز باشد ، همچنین مُعَنعَن ۸۴ تا به حضرت رسالت علیه الصّلوه و السّلام رسد . شعر:
راه دور است و پر آفت ای پسر
راهرو را میبباید راهبر
گر تو بیرهبر فرود آیی به راه
گر همه شیری ، فرو افتی به چاه
کور هرگز کی تواند رفت راست؟
بی عصاکش کور را رفتن خطاست
گر تو گوئی نیست پیری آشکار
تو طلب کن در هزار اندر هزار
زانکه گر پیری نباشد در جهان
نه زمین بر جای ماند نه مکان
گر نباشد در جهان قطب زمان
کی تواند گشت بیقطب آسمان
گر ترا درد است پیر آید پدید
قفل دردت را پدید آید کلید
و چون دست در دامن چنین پیر کامل زند ، باید که اختیار خود را در اختیار پیر محو گرداند و در حکم پیر کالمَیِّتِ فی یدِ الغَسّال ۸۵ باشد ، و به امر پیر علیالدّوام متوجّه حقّ باشد . و عادت به صدق اقوال و افعال نماید . و از مشتهَیات و لذّات نفسانی إعراض کند و نفس را از رذائل اخلاق و نقائص أعمال مُزکَّی سازد . و به طاعاتو عبادات بدنیبه مقتضای شرع شریف نبویّ صلّیالله علیه وآله مشغول گردد ، و از افراط و تفریط مُجتنب باشد . و از هرچه مانع توجّه او به جانب حقّ باشد بکلّی روی بگرداند . و قلّت کلام و قلّت منام و ذکر به دوام و قلّت طعام را ورد و شعار خود سازد . و یک دم بیرون از امر پیر نرود .
و چون این مقدّمات و اسباب مرتّب گردانید ، آینه دل سالک که جام جهان نمای حقّ است به نور قدس و طهارت روشن ، و از زنگ طبیعت مُصفَّی گردد .
و چون از این عالم سفلی ظلمانی قطع تعلّق نماید ، روح او به پرواز و سیر عالم علوی درآید و عروج بر آسمانها و عرش و بالای عرش حاصل شود ، و با روحانیّات و ملـٰئکه مناسبات پیدا آید ، و انوار الهی در دل پاک او تافتن گیرد ؛ و او را به دیده سِرّ ، لقاء الله که غایت مقاصد و نهایت مرام است حاصل شود . شعر:
چون تو دیدی پرتو آن آفتاب
تو نماندی باز شد آبی به آب
قطره بودی گم شدی در بحر راز
می نیابی این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسی است
در فنا گم گشتگان چون من بسی است
دنباله متن
پاورقی
۷۲ آیه ۰ ۳ ، از سوره ۳۶ : یسٓ: «ای حسرت و ندامت ! کجائی تو که بر بندگان خداوند فرود بیائی ! به سوی ایشان هیچیک از پیغمبران نیامدند مگر آنکه به آنان استهزاء نمودند.»
۷۳ قسمتی از آیه ۱۸ ، از سوره ۳۶ : یسٓ: «اهل قریه انطاکیّه به آن دو پیامبر مرسل و به آن شخص سوّم که به مددشان آمده بود گفتند: ما به وجود شما فال بد میزنیم!»
۷۴ آیه ۹ ، از سوره ۸۶ : الطّارق
۷۵ «شرح منازل السّٓئرین» انتشارات بیدار ، ، باب الیقظة: کَما قالَ عَلَیْهِ السَّلامُ: النّاسُ نیامٌ ؛ و «مرصاد العباد» ، تعلیقه ۷ : النّاسُ نیامٌ فَإذا ماتوا انْتَبَهوا . و در در توضیحش آورده است که: » روایتی است که در «زهر ا لَا داب» به حضرت رسول صلّی الله علیه و ءَاله و سلّم و در «شرح تعریف» به حضرت علیّ علیه السّلام منسوب است . ر ک: «احادیث مثنوی» . «
و در «الإنسان الکامل» عزیز الدّین نسفی در دو جا آمده است: و ؛ و در «احادیث مثنوی» نیز در دو ج: اوّل در ، شماره ۲۲۲ :
» این جهان وهم است ، اندر ظنّ مایست
گر رود در خواب دستی باک نیست
مناسب است با مضمون این روایت: النّاسُ نیامٌ فَإذا ماتوا انْتَبَهوا . که در «زهر ا لَا داب» طبع مصر ، ج ۱ ، منسوب به حضرت رسول صلّی الله علیه وآله ؛ و در «شرحتعریف» ج ۳ ، منسوب است به مولای متّقیان علیّ علیه السّلام . «
و دوّم در ، شماره ۴۳۸ :
تا برآید ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظنّ و دغل
مستفاد است از مضمون روایت الناسُ نیامٌ فَإذا ماتوا انْتَبَهوا . که شرحش در ذیل شماره ۲۲۲ مذکور است.
۷۶ همان
۷۷ صدر المتألّهین در «تفسیر سوره سجده» انتشارات بیدار ، و ۸۸ ، در ضمن تفسیر آیه قُلْ یَتَوَفَّیـٰکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی' رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (آیه ۱۱ از سوره ۳۲ : السّجده) فرموده است:
» ... تفارق و جدایی بین آن دو (خلق و أمر) موت انسان کبیر و قیامت کبری است: لٓأُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَـٰمَةِ (آیه ۱ ، از سوره ۷۵ : القیامة) ، همانطور که افتراق میان روح انسان و بدنش موت این عالم صغیر و قیامت صغری است به لحاظ کلام رسول الله صلّی الله علیهوآله: مَنْ ماتَ فَقَدْ قامَتْ قیامَتُهُ. «
و در «إحیٓء العلوم» از طبع دار الکتب العربیّة الکبری ، ج ۴ ، از أنس از رسولالله آورده است که فرمود: فَمَنْ ماتَ قامَتْ قِیامَتُهُ .
و نیز حجّة الإسلام غزالی در کتاب «المضنونُ به علی غیر أهله» در ، که در هامش جلد دوّم کتاب «الإنسان الکامل» شیخ عبدالکریم جیلیّ طبع شده است (از طبع اوّل مطبعۀ ازهریّۀ مصریّه ، سنۀ ۱۳۱۶ هجریّۀ قمریّه) ذکر کرده است .
۷۸ آیه ۱۲۲ ، از سوره ۶ : الانعام
۷۹ آیه ۴۸ ، از سوره ۱۴ : إبراهیم
۸۰ آیه ۱ و ۲ ، از سوره ۸۱ : التّکویر
۸۱ آیه ۲۶ ، از سوره ۵۵ : الرّحمن
۸۲ آیه ۵ ، از سوره ۱ ۰ ۱ : القارعه
۸۳ «از آن تجلّی و نظر ، کوه پاره گشت و منشقّ گردید ؛ و آیا شما از کوه رقصیدن شتر را دیدهاید؟!»
۸۴ برای سیر عوالم ربوبی ، ارشاد استاد کامل لازم است
در لزوم استاد کامل برای سیر عوالم ربوبی ، شرعاً و عقلاً و وجداناً شواهد و ادلّه بقدری است که مجال ، گشایش مقال را ندارد . و امّا لزوم این استاد به طور مُعنعن (یکی پس از دیگری تا به رسول الله برسد) نه ثبوتاً و نه اثباتاً دلیلی برای آن قیام ننموده است ؛ گر چه سلاسل متصوّفه بدین امر اهمّیّتی تمام میدهند و آن را از لوازم لاینفکّ سلوک میشمرند ولی گفتارشان متّکی به اصل متین و اساس رصینی نمیباشد . بهترین نمونه و شاهد ، عرفان و سلوک آیة الحقّ و الحقیقة و سند القرءَان و السّنّة: آیة الله آخوند ملاّ حسینقلی دَرْجَزینی شَوَندی همدانی أعلی الله درجاته السّامیة میباشد ، که او عرفان را از استادش: آیة الله آقا سیّد علی شوشتری اخذ کرده است ، و او از مرد جولا ؛ و مرد جولا از چه کسی گرفته است به هیچ وجه معلوم نیست .
جناب محترم فاضل مکرّم آیة الله زاده مرحوم قاضی: حاج سیّد محمّد حسن طباطبائی قاضی أدام الله ظلّه در شرح حال مرحوم والدشان قاضی بزرگ مرقوم داشتهاند:
من از پدرم پرسیدم: شما عرفان را از که اخذ کردهاید ؟ فرمودند: از مرحوم آقا سیّد أحمد کربلائی طهرانی . عرض کردم: او از چه کس اخذ کرده است ؟ فرمودند: از مرحوم آخوند ملاّ حسینقلی همدانی . عرض کردم: او از چه کس ؟ فرمودند: از آقا سیّد علی شوشتری . عرض کردم: او از چه کس ؟ فرمودند: از همان مرد جولا . عرض کردم: او از چه کس ؟ با تغیّر فرمودند: من چه میدانم ؟! تو میخواهی برای من سلسله درست بکنی ؟!
۸۵ ـ «مانند جسد مرده در دست غسل دهنده» که از هر طرف اراده نماید او را گردش میدهد .
تا فرصت باقی میباشد باید دست به سلوک و راه عرفان زد شیخ میفرماید که: «بدان اکنون که کردن میتوانی» یعنی این زمان که سرمایه عمر عزیز و اسباب این سیر و سلوک مهیّا داری ، بدانکه انسان را از چنین کمالات میتواند که حاصل شود ؛ بلکه انسان فینفسالامر بجهت همین مخلوق است . پس آن مقدّمات که موقوفٌ علیه حصول این کمالات است مرتّب گردان و اسباب آنرا مهیّا ساز و مقصود آفرینش حاصل کن .
«چو نتوانی چه سود آنگه که دانی» ؛ یعنی آن زمان که قوّت بدنی که اسباب تحصیل این مطلوب بُوَد به ضعف مبدّل شود ، و از سلوک و ریاضت بازمانی ، و فرصت فوت شود و نتوانی که به اداء حقوق این مقدّمات عمل نمائی ، دانستن که ترا تحصیل این کمالات میسّر بوده و تو حاصل نکردهای هیچ فایدهای نخواهد داد الاّ زیادتی حسرت و ندامت ! شعر:
بود در اوّل همه بیحاصلی
کودکیّ و بیدلیّ و غافلی
باز در اوسط همه بیگانگی
وز جوانی شعبه دیوانگی
باز در آخر که پیری بود کار
تن خرف درمانده و جان گشته زار
چون ز اوّل تا به آخر غافلیست
حاصل ما لاجرم بیحاصلی است
و میتواند بود که مراد «چو نتوانی چه سود آنگه که دانی» این باشد که چون روح انسانی از بدن مفارقت نمود و اسباب تحصیل کمال نماند و دانست که آنچه مطلوب بود حاصل نکرده و تمنّا مینماید که: فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَـٰلِحًا إِنَّا مُوقِنُونَ ۸۶ ، آن زمان این دانستن هیچ سودی ندارد غیر از پشیمانی که این یک عذاب دیگر است . چون منبع این مشاهدات و مکاشفات که ذکر کرده شد دل انسانی است میفرماید که: متن:
چه میگویم حدیث عالم دل
ترا ای سر نشیب پای در گل
یعنی حدیث عالم دل که عروج به عوالم لطیفه و مشاهده انوار و تجلّیات الهی است با تو چه گویم که سرنشیب شده ، از علوّ مراتب کمالات قلبی و روحی به أسفل السّافلین طبیعت افتاده و پای سیر و سلوک تو در گل لذّات جسمانی و مشتهیات نفسانی مانده است ، و مهروب را مطلوب و مطلوب را مهروب انگاشته و خود را مقیّد حصول مال و جاه گردانیدهای ، و از ادراک کمالات معنوی که لذّات باقی حقیقیاند بالکلّ محرومی . شعر:
اهل دل شو یا که بنده اهل دل
ورنه همچون خر فرومانی به گل
هرکه را دل نیست او بیبهره است
در جهان از بینوائی شهره است
رو به اسفل دارد او چون گاو و خر
نیستش کاری بجز از خواب و خور
حقّ همی گوید که ایشان فی المثل
همچو گاوند و چو خر بل هُم أضَلّ ۸۷
چون غرض از ایجاد عالم ، معرفت است و معرفت حقیقی جز انسان کامل را حاصل نیست ، پس عالم به طفیل انسان مخلوق شده باشد ؛ فلهذا فرمود که: متن:
انسان که دنبال خودشناسی نرود ، محرومترین خلائق است
جهان آنِ تو و تو مانده عاجز
ز تو محرومتر کس دید هرگز؟
یعنی جهان از آن تست و به جهت تو جهان را آفریدهاند تا همه آلات و اسباب تو باشند ، و تو را از برای معرفت خود آفریدهاند ؛ که یَابْنَ ءَادَمَ ! خَلَقْتُ الاشْیَآءَ کُلَّهَا لاِجْلِکَ وَ خَلَقْتُکَ لاِجْلِی .
۸۸ و تو به لذّات طبیعی گرفتار و پایْ بند
(ادامه پاورقی)
شده و از تحصیل معرفت که مخلوق برای آن گشتهای عاجز مانده و تابع نفسامّاره گشته ، نمیتوانی که ترک دو روزه لذّت فانی نموده ، کمالات جاودانی که در ضمن معرفت الهی است به دست آری و خود را از حرمان ابدی خلاص نمائی !
پس بواسطه این دنائت همّت و عدم انقیاد ، محرومتر از تو و بینواتر از تو از موجودات کس ندیده . زیرا که باقی موجودات به جهت آنچه مخلوق شدهاند از آن تجاوز ندارند و نمیدانند که غیر از آن کمالی که ایشان دارند هست ، و بهجهت عدم قابلیّت ، از حرمان آن کمال که از انسان مطلوب است معذورند ؛ تو که میدانی و به جهت آن مخلوق شدهای فریفته و اسیر لذّات بهیمی و تمتّعات نفسانی گشته و از مقصود دو جهانی باز میمانی . شعر:
این چه نادانی است یک دم با خود آی
سود میخواهی از این سودا برآی
گنج عالم داری و کَدّ میکنی
خود که کرد آنچه تو با خود میکنی؟
پادشاهی ، از چه میگردی گدا؟
گنجها داری ، چرائی بینوا؟
و چون از لذّات شهوانی و مشتهیات نفسانی خلاصی ندارد میفرماید که: متن:
چو محبوسان به یک منزل نشسته
بدست عجز ، پای خویش بسته
یعنی همچون کسیکه بند گران بر پای وی نهاده باشند و از آنجائی که نشسته است نتواند که بیرون رود ، تو در منزل تقلید و طبیعت و هوای نفس گرفتاری و از آن تجاوز نمیتوانی کرد . و پای سیر و سلوک خود به دست عجز بسته و پنداری که از این قیود خلاص نمیتوان شد . و از غایت فسردگی که از برودت تقلید و هوای نفس در تو اثر کرده ، گوئیا همچو مرده اصلاً حرارت شوق و ذوق عشق در تو نیست. شعر:
زنده شو این مردگی از خود ببر
گرم شو افسردگی از خود ببر
آتشی از عشق او در دل فروز
خرمن تقلید را یکسر بسوز
چون برودت طبع و هوی بر امزجه زنان غالب است فرمود که: متن:
نشستی چون زنان در کوی إدبار
نمیداری ز جهل خویشتن عار
یعنی مانند زنان ، پشت به دولت معرفت کردهای و روی توجّه به مقتضَیات طبیعت و هوای نفسانی آورده و کوی ادبار و بدبختی را منزل اقامت خود گردانیده ، و فریفته رنگ و بو گشته و به صورتِ ظاهر باز ماندهای ، و پای سیر در طلب کمالات معنوی بیرون نمینهی و از جهل خود شرم نداری . شعر:
تا به کی همچون زنان این راه و رسم و رنگ و بو؟
راه مردان گیر و با صاحبدلان دمساز شو
چون زغن تا چند باشی بسته مردار تن
در هوای سیرجان یک لحظه در پرواز شو
راه وصول به معرفه الله ، عبور از نفس پرستی است
چون حصول کمالات وابسته مخالفت نفس و هواست فرمود که: متن:
دلیران جهان آغشته در خون
تو سر پوشیده ننهی پای بیرون
یعنی طالبان قرب مولی که سالکان راه طریقتند و از غایت شجاعتی که دارند ، پیوسته با نفس امّاره خود که به موجب أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ
جَنْبَیْکَ ۸۹ دشمن دین است ، به محاربه و مقاتله مشغولند ، و دایم به حکم أَوْحَی اللَهُ تَعَالَی إلَی مُوسَی عَلَیْهِ السَّلَامُ: إنْ أَرَدْتَ رِضَآئِی فَخَالِفْ نَفْسَکَ ؛ إنِّی لَمْ أَخْلُقْ خَلْقًا یُنَازِعُنِی غَیْرَه َ ۹۰ به مخالفت و جدال او راسخ و ثابت قدمند و یک لحظه از مکر او ایمن نیستند و از قهر و غضب او آغشته خون جگرند ؛ و تو پرده تقلید بر سر انداخته و چون زنان در خانه طبع و هوی ساکن گشته و پای همّت در میدان طلب نمینهی و از این چاه طبیعت به در نمیآئی . شعر:
نفس دون را زیردستی تا به کی؟
شو مسلمان ، بت پرستی تا به کی ؟
همچو یوسف خوش برآ از قعر چاه
تا شوی در مصر عزّت پادشاه
در راه وصول به معرفة الله ، اقتصار به مجرّد تقلید مستحسن نیست
چون در معرفة الله که اصل جمیع عقائد دینیّه است اقتصار به مجرّد تقلید مستحسن نیست ، فرمود که: متن:
چه کردی فهم از این دین العجایز
که برخود جهل میداری تو جایز؟
یعنی از حدیث: وَ عَلَیْکُمْ بِدینِ الْعَجآئِز ِ ۹۱ چه فهم کردهای که بر خود جهل جایز میداری و در معرفت الهی سعی و اجتهاد نمینمائی ؟ مگر که چنین دانستهای که تفکّر در معرفت الله ممنوع است و قصد حضرت نبیّ صلّی الله علیه وآله وسلّم آن است که چنانچه عجائز را قدرتی بر تفکّر و استدلال نیست شما نیز به دین ایشان باشید ، به آن معنی که طلب معرفت یقینی ننمائید و اقتصار به مجرّد تقلید بکنید ؛ و بواسطه این فهم کج ، خذلان جهل به خود راه داده و در راه طلب به قدم سعی نمیروی ؟!
بدان که بحقیقت ، معنی این حدیث آنستکه در جمیع أحکام شرعیّه از مأمورات و منهیّات که دین عبارت از اوست باید که به طریق انقیاد و متابعت همچو عجایز باشند و به عقل و هوای نفس تصرّفی در آن ننمایند ، و بیضرورتْ تأویلی که خلاف ظاهر باشد نکنند ، که حکمت أحکام شرعیّه به مجرّد عقل دریافته نمیشود ؛ نه آنکه ترک تفکّر در معرفت الله نمایند و از طلب باز ایستند و همچو عجایز در خانه تقلید محض ساکن شوند . شعر:
آن دلی کو هست خالی از طلب
دائماً بادا پر از رنج و تعب
آن سری کو را هوای دوست نیست
زو مجو مغزی که او جز پوست نیست
جان که جویایت نباشد کو به کو
مرده بیجان بود جانش مگو
جان ندارد هر که جویای تو نیست
دل ندارد هر که شیدای تو نیست
مراد از « عَلَیْکُمْ بِدینِ الْعَجآئِزِ » امر به انقیاد محض است نه نهی از تفکّر در معرفة الله
چون مراد از حدیث نه آنستکه به مجرّد تقلید اکتفا میباید نمود ،
فرمود که: متن:
زنان چون ناقصات عقل و دینند
چرا مردان ره ایشان گزینند؟
چون در حدیث حضرت پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم آمده است که: هُنَّ نَاقِصَاتُ الْعَقْلِ وَ الدِّین ِ ۹۲ یعنی زنان در عقل و دین نقصان دارند ، پس عَلَیْکُمْ بِدینِ الْعَجآئِزِ مراد همین نباشد که شما در دین تابع عجایز باشید ، زیرا که در دین ایشان را ناقص فرموده است ؛ بلکه مراد همانست که در انقیاد اوامر و نواهی و عدم تأویل به هوای نفس مثل عجایز باشید ؛ و هرچه به عقل شما راست نباشد خود را در ادراک حقیقت آن قاصر دانید ، که کمال نبوّت اعلی از آن است که هر کس را دسترسی به مقام حقایق أحکام او باشد . شعر:
چشم تو ادراک غیب آموخته
چشمهای دیگران بر دوخته
آن یکی ماهی همی بیند عیان
و آن یکی تاریک میبیند جهان
سالها گر ظنّ دوَد با پای خویش
نگذرد زاشکاف بینیهای خویش
چون اشارت فرمود که زنان ناقصات دینند و مردان را طریق ایشان در تقلید قبول نمودن مناسب نیست ، و همچو ایشان در پس پرده تقلید متواری نباید بود ، اکنون میفرماید که: متن:
تا سالک از همه چیز نگذرد ، به مراد نخواهد رسید
اگر مردی برون آی و نظر کن
هر آنچ آید به پیشت زان گذر کن
یعنی اگر مردی و صفت زنان که تواری در کنج تقلید و طبع است بر تو غالب نیست ، به جهت سفر عالم معنی و قرب حضرت مولی مهیّا شو و از مقام تقلید و طبع و هوای نفس که موجب سکون و فسردگی است بیرون آی ، و در راه طلب هرچه از مراتب دنیا و عقبی پیش آید و از حقّ خواهد که ترا مشغول سازد از همه گذر کن و به هیچ مرتبه و منزلی از منازل توقّف مکن که مجرّدان راه طریقت و پاکبازان کوی حقیقت فرمودهاند که همّت عالیِ سالک در راه طلب میباید که چنان باشد که اگر مراتب و مقامات تمامتِ کُمّل بر او عرض کنند به گوشه چشم نگاه بر آن ننماید و از مطلوب حقیقی باز نماند . شعر:
زانکه گر جائی نظر خواهی فکند
در کنار خویش سر خواهی فکند
چیست زو بهتر ، بگو ای هیچ کس
تا بر آن دلشاد باشی یک نفس؟
من نه شاهی خواهم و نه خسروی
آنچه میخواهم من از تو هم توئی
مرگ جان بادا دل درویش را
گر گزیند بر تو هرگز خویش را
إِنَّ اللَهَ لَا یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذَ'لِکَ لِمَن یَشَآءُ . ۹۳
چون ملاحظه اسباب و التفات به غیرمطلوب موجب بُعد و حرمان است فرمود که: متن:
میاسا یک زمان اندر مراحل
مشو موقوف همراه رواحل
یعنی شوق و عشق سالک طالب صادق میباید که به مرتبهای باشد که در هیچ منزلی از منازل که میان بنده و حقّ است که قطع آن میباید نمود تا وصول به مقصد حقیقی حاصل شود ، یک زمان توقّف ننماید و آسایش نفس در منازل ندهد ، و موقوف همراه کاروانها نشود به جز شیخ کاملی که مربّی او باشد که بیاو سلوک طریق میسّر نیست . و به هوای لقای محبوب چنان مست و دیوانه باشد که نه منزل داند و نه آسایش ، و نه کاروان خواهد و نه همراه ، و نه بدرقه جوید و نه دلیل . شعر:
پابرهنه میروم در خار و سنگ
زانکه من حیرانم و بیخویش و دنگ
تو مبین این گامها را بر زمین
زانکه بر دل میرود عاشق یقین
یک دمِ هجران برِ عاشق چو سال
وصلِ سالی متّصل ، پیشش خیال
چون روشندلی به طریق متابعت نبیّ میباید که باشد ، فرمود که: متن:
خلیل آسا برو حقّ را طلب کن
شبی را روز و روزی را به شب کن
یعنی در طلب حقّ همچو إبراهیم خلیل علیه السّلام مقیّد به تقلید إ ِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا ۹۴ مشو ، و به توجّه و طلب و یاد حقّ ، شب را روز و روز را شب کن. یعنی یک زمان از طلب حقّ غافل مباش و یک نظر ، چشم انتظار از راه طلب برمگردان . شعر:
مرد باید کز طلب وز انتظار
هر زمان صد جان کند بر وی نثار
نی زمانی از طلب ساکن شود
نی دمی آسودنش ممکن شود
گر فرو استد زمانی از طلب
مرتدی باشد در این ره بیادب
چون حجاب نورانی همچو حجاب ظلمانی مانع وصول است فرمود که: متن:
ستاره با مه و خورشید اکبر بود
حسّ و خیال و عقل انور
چون ترغیب و تحریص طالب سالک صادق کرده ، میفرماید که از مقام تقلید قدم فراتر میباید نهاد و به متابعت أنبیاء علیهم السّلام سلوک راه إله میباید نمود تا از مکاشفات انبیاء بواسطه حسن متابعت ایشان هر کس به قدر استعداد فطری خود محظوظ گردند ، و چون بواسطه کمال عنایت الهی که درباره أنبیاء علیهم السّلام است و نفسقدسی که ایشان دارند ظاهر ایشان عین باطن شده و هرچه اولیاء به سعی و اجتهاد هرچه تمامتر به دیده سِرّ که چشم بصیرت است از مراتب ولایت مشاهده مینمایند انبیاء علیهم السّلام بهدیده سَر که چشم ظاهر است مشاهده نمودهاند ، و بیان حالات و مکاشفات ایشان کماینبغی اعلی از فهم و ادراک ماست .
شرائط و آداب سلوک راه خدا
فأمّا در بیان مقامات و مکاشفات و تجلّیات که سالکان و مکاشفان را که اولیاءاللهاند به متابعت انبیاء علیهمالسّلام به طریق ریاضت و سلوک حاصل میشود ، مقدّمهای ذکر کرده میآید تا فهم معانی که شیخ در این ابیات به مناسبت روش هر نبیّ اشاره به آن میفرماید آسان گردد:
بدانکه ولایت خاصّه که کمال قرب است به حضرت حقّ به مرتبهای که اثنینیّت از مابین مرتفع گردد و ولیّ بعد از فناء از خودی ، قائم به حقّ گردد ، جز بهطریق تصفیه که ریاضت نفس است به مجاهدات و تجرید از علایق و کدورات بشری و عوایق جسمانی و توجّه به حضرت حقّ و التزام خلوت و مواظبت به ذکر و طاعت و عزیمت و انقطاع و تبتّل از خلق حاصل نمیشود . و انبیاء را علیهم السّلام بنا بر قُدس و نَزاهت که دارند و زیادتی عنایت الهی که درباره ایشانست ، جهت ارشاد احتیاجی به غیر حقّ نیست ، اگرچه گاهی ملَک نیز واسطه میشود ؛ فأمّا اتّفاق ارباب طریقت است که غیر مجاذیب ، باقی اصناف اولیاء را بیارشاد صاحب کمالی که مرشد وی باشد ، وصول حقیقی که مقام ولایت است میسّر نیست . شعر:
پیر ، مالابدّ به راه آمد ترا
در همه کاری پناه آمد ترا
ای خنک آن مرده کز خود رسته شد
در وجود زندهای پیوسته شد
هرکه شد در ظلّ صاحب دولتی
نَبوَدش در راه ، هرگز حاجتی
چون انسان را جامعیّت جمیع مراتب هست ، هرگه که به طریق تصفیه کماینبغی اشتغال نماید و دل او ـ که به حقیقت ، برزخ جامع وجوب و امکان است ـ به سبب ذکر و توجّه کلّی به مبدأ و رفع موانع به نور قدس منوّر گشته ، صفائی تامّ حاصل کند، هر چه هست در او بنماید و صور جمیع اشیاء از مادّیّات و مجرّدات در آن دل مکشوف گردد . و بواسطه صفا و مناسبت که با عالم معنی حاصل کرده ، مجرّدات که در عالم جسمانی صور حسّیّه ندارند مُشکَّل به أشکال محسوسات گشته ، بر او ظاهر شوند ؛ به مناسبتی که میان آن صورت و ایشان بوده باشد ؛ مثل جبرئیل که بصورت دِحیَه و باقی صور بر حضرت پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم ظاهر میشد . و حضرت حقّ گاه در عالم مثال ، متلبّس به لباس مظاهر حسّیّه بر او ظاهر شود ؛ و این را در اصطلاح تأنیس میخوانند که عبارت از تجلّی حقّ است به صور مظاهر حسّیّه جهت تأنیس مرید مویّد به سبب تزکیه و تصفیه ؛ و این ابتدای تجلّیات القلوب است.
تجلّیات عبارتند از: آثاری ، افعالی ، صفاتی ، ذاتی
اکنون بدانکه تجلّی که ظهور حقّ است بر دیده دل پاک سالک ، از روی کلّیّت به چهار نوع است: آثاری و أفعالی و صفاتی و ذاتی .
آثاری آن است که به صورت جسمانیّات که عالم شهادت است ، از بسائط عِلوی و سِفلی و مرکّبات به هر صورت که باشد حضرت حقّ را بیند ، و در حین رویت جزم داند که حضرت حقّ است ؛ آنرا تجلّی آثاری میخوانند . و از جمیع تجلّیات ، این تجلّی آثاری و تجلّیات صوری ، یعنی در صورت انسان مشاهده نمودن ، أتمّ و اعلا است .
و تجلّی أفعالی آن است که حضرت حقّ به صفتی از صفات فعلی که صفات ربوبیّتاند متجلّی شود . و اکثر آن است که تجلّیات أفعال ، متمثّل به انوار متلوّنه نماید ، یعنی حضرت حقّ را به صورت نور سبز و نور کبود و نور سرخ و نور زرد و نور سفید بیند .
و تجلّی صفاتی آن است که حضرت حقّ به صفات سبعه ذاتیّه که حیات و علم و قدرت و اراده و سمع و بصر و کلام است متجلّی شود . و گاه باشد که در تجلّی صفاتی نور سیاه نماید ، یعنی حقّ را متمثّل بصورت نور سیاه بیند .
و تجلّی ذاتی آن است که سالک در آن تجلّی ، فانی مطلق شود و علم و شعور و ادراک مطلقاً نماند .
و تجلّیات مذکوره به حسب صفاء و اوقات مُتجلَّیعلیه متفاوت است . اگر حضرت حقّ را مظهر خود بیند تجلّی کامل است ؛ فأمّا اگر خود مظهر حقّ شود یعنی بیند که خود ، حضرت حقّ است أتمّ و أکمل است ؛ زیرا که تحقیق در ضمن اینست . و در جمیع مراتب تجلّیات مذکوره ، حضرت حقّ را دیدن ، یا خود مظهر حقّ شدن ، در طریق تصفیه واقع است. و شنیدن موسی علیه السّلام ندای إِنِّیٓأَنَا اللَهُ رَبُّ الْعَـٰلَمِینَ ۹۵ و حدیث رَأَیْتُ رَبِّی فِی أَحْسَنِ صُورَةٍ ۹۶ و مَنْ رَءَانِی فَقَدْ رَأَی الْحَقَّ ۹۷ شهود عدولند بر جواز تجلّیات .
سالک پس از فناء در تجلّی ذاتی ، باقی به بقاء حقّ میگردد و بقاء بالله که به حسب حال ، کاملان واصل را دست میدهد آنستکه بعد از فناء سالک در تجلّی ذاتی ، به بقاء حقّ باقی گردد و خود را مطلق بیتعیّن جسمانی و روحانی بیند ؛ و علم خود را محیط به همه ذرّات کاینات مشاهده نماید، و متّصف به جمیع صفات الهی باشد ، و قیّوم و مدبّر عالم باشد ، و هیچ چیز غیر خود نبیند ؛ و مراد به کمال توحید عیانی این است . شعر:
آن که سُبحانی همی گفت آن زمان
این معانی گشته بود او را عیان
هم ازین رو گفت آن بحر صفا
نیست اندر جُبّهام الاّ خدا
آن أنا الحقّ گفت این معنی نمود
گر به صورت پیش تو دعوی نمود
لیسَ فی الدّارَین آن کو گفته است
دُرّ این معنی چه نیکو سفته است
چون نماند از توئی با تو اثر
بیگمان یابی از این معنی خبر ۹۸
و آنچه سر حلقه سلطانان جهان و واصلان با ایقان: شیخ أبی محمّد روزبِهان و شیخ شمس الدّین محمّد الدَّیلمیّ قُدّس سرُّهما از واقعات خود نوشتهاند همه از این مراتب است که خبر دادهاند .
و باز در مراتب تصفیه ، سالکان را معراج روحانی به بدن مثالی و گاه بیبدن حاصل میشود چنانچه سالک میبیند که عروج به آسمانها گاه به ترتیب و گاه بیترتیب مینماید . و در هر آسمانی به حسب مناسبت که در میانه بوده باشد ، ارواح انبیاء و اولیاء و ملئکه مشاهده مینماید . و از آسمانها تا به عرش و از بالای عرش سیران مینماید . و کیفیّات و کمّیّات مکشوفات اولیاء کما ینبغی ، خارج از تحریر و تقریر است ، و برون از احاطه ادراک عقول است . عربیّةٌ:
فَثَمَّ وَرآءَ الْعَقْلِ عِلْمٌ یَدِقُّ عَنْ مَدارِکِ
غایاتِ الْعُقولِ السَّلیمَةِ ۹۹
عقل اینجا ساکت آمد یا مضلّ
زانکه دل با اوست با خود نیست دل
بعد از تمهید مقدّمه شروع به معنی بیت نموده میگوئیم که: «ستاره با مه و خورشید اکبر» ، یعنی چون سالک مسافر سیر إلی الله کرده و ضرورت او را برجمیع مراتب تنزّلات عبور باید نمود تا به مقام اطلاق رسد و نقطه اخیره دایره به اوّل متّصل گردد ؛ و چون سیر او به عالم مثال که عالم ملکوت و ربوبیّت است برسد ، قوای روحانیّات را متمثّل به صور مثالات که مناسب صفای سالک باشد مشاهده نماید . و چون فرموده بود که: «خلیل آسا برو حقّ را طلب کن» اکنون بهمناسبت روش حضرت إبراهیم علیه السّلام که:
وَ کَذَ'لِکَ نُرِیٓ إِبْرَ'هِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ * فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَءَا کَوْکَبًا ـ إلی ءَاخر الایة . ۱۰۰
شیخ میفرماید که: اگر ستاره و ماه و خورشید اکبر یعنی آفتاب که بزرگتر است از کواکب و ماه مشاهده رود ، بدانکه آن کواکب ، صورت متمثّله حسّ مشترک است که قوّه اوّل است از قوای باطنه ؛ و ماه ، صورت متمثّله قوّه خیال است که در مرتبه دوّم است از قوای باطنه ، و در استفاضه نور از عقل به مثابه قمر است نسبت با آفتاب ؛ و آفتاب صورت متمثّله عقل است ، و مناسبت بینهما ظاهر است ؛ چو قوّه عاقله سبب تنویر ظلمت جهل وجود انسانی است به نور علم .
و سالک را در مشاهده این صور مثالی دو حالت است: یکی آنکه در آن حین که میبیند میداند که همین آفتاب و ماه و ستاره است ، و این محتاج تعبیر است ؛ یعنی از صورت او در گذشته نظر بر مآل او نمایند که کدام معنی است که متلبّس به این صورت گشته .
و حالت دوّم آنکه در حین رویت ایشان ، چنان میداند که این ستاره یا آفتاب یا ماه ، حضرت حقّ است ؛ آن زمان داخل در تجلّیات آثاری باشد .
سالک باید از تجلّیات حسّی و خیالی و عقلی عبور نماید و چون در آیه کریمه اشاره به معنی اوّل است و محتاج تعبیر است فرمود: متن:
بگردان زان همهای راهرو
روی همیشه لا اُحبُّ الافلین گوی
یعنی در راه إله هرچه پیش میآید از مراتب حجاب نورانی ، از آنهمه روی میباید گردانید ؛ چنانچه از حجب ظلمانی روی گردانیده . و به متابعت حضرت إبراهیم علیه السّلام التفات به صور حواسّ و عقل نباید نمود ، و متوجّه واحد مطلق بوده ، به هیچ مرتبه از مراتب تعیّنات مقیّد نباید شد ؛ که هرچه در قید تعیّن است ، از وجهی کفر راه سالک است . و إعراض از همه به حکم لَآأُحِبُّ الآفِلِینَ میباید نمود، زیرا که صور مظاهر اسماء الهیّه را افول و انقراض است و تا از سرحدّ محسوس و معقول درنمیگذرند همچو إبراهیم علیهالسّلام ، مشاهده نور الانوار که انوار محسوسه و معقوله تمام در او محو و مستهلکاند نمیتواند نمود ؛ و تا به مرتبه اطلاقی و وحدت حقیقی نمیرسند ، از شرک اغیار خلاص نمییابند و معرفت تامّه که مطلوب است حاصل نمیشود و از حقّ محجوبند . شعر:
بتپرستی چون بمانی در صور
بگذر از صورت برو معنی نگر
هرکه او در ره به چیزی ماند باز
شد بتش آن چیز ، گو با بت بساز
چون مشاهده ذات مطلق در مراتب تجلّیات اسماء و صفات آسانتر است فرمود که: متن:
و یا چون موسی عمران در این
راه برو تا بشنوی إنّی أنا الله
یعنی در سیر و سلوک راه إله همچو إبراهیم خلیل علیه السّلام روی از مظاهر گردانیده توجّه به عالم اطلاق کن ، و یا به حکم الطُّرُقُ إلَی اللهِ بِعَدَدِ أنْفاسِ الْخَلآئِقِ ۱۰۱ همچو موسی بن عمران علیه السّلام در این راه حقّ چندان برو که تجلّی حقّ در صور مظاهر حسّیّه مشاهده نمائی ؛ که نُودِیَ مِن شَـٰطِیءِ الْوَادِ الایْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَـٰرَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن یَـٰمُوسَی'ٓ إِنِّیٓ أَنَا اللَهُ رَبُّ الْعَـٰلَمِینَ . ۱۰۲
و بنا بر مقدّمهای که در بیان تجلّی گذشت معلوم میشود که این تجلّی که حضرت موسی را واقع شد از تجلّیات آثاری است . شعر:
بشنود إنّی أنا الله چون کلیم از هر درخت
هر که او بر طور دل از بهر میقات آمدست
آیت حسن تو خواند جان ما از هر ورق
حال عارف برتر از کشف و کرامات آمدست
دنباله متن
پاورقی
۸۶ آیه ۱۲ ، از سوره ۳۲ : السّجده: «(بار پروردگارا ! ما بصیرت پیدا نمودیم و گوش فرا دادیم) پس ما را برگردان تا عمل صالح بجای آوریم . تحقیقاً اینک ما بر مقام یقین استواریم!»
۸۷ اشاره است به آیه ۱۷۹ از سوره ۷ : الاعراف: أُولَـٰئِکَ کَالانْعَـٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (م)
۸۸ ـ «الجواهر السّنیّة فی الاحادیث القدسیّة» شیخ حرّ عاملی ، طبع نجف اشرف ، : قال أی الحافظ رجب البرسیّ:
و جآء فی الاحادیث القدسیّات: إ نَّ اللَهَ یَقولُ: عَبْدی ! خَلَقْتُ الاشْیآءَ لاِجْلِکَ وَ خَلَقْتُکَ لاِجْلی ؛ وَهَبْتُکَ الدُّنْیا بِالْإحْسانِ وَ الآخِرَةَ بِالْإیمانِ .
و در تفسیر «حدآئق الحقآئق» تألیف معین الدّین فَراهی هَروی مشهور به ملاّ مسکین ، طبع سوّم ، و ۳۷۹ آورده است:
» لطیفۀ جلیله: زلَیخا چون درها را ببست ، یوسف نگاه کرد زلیخا را آراسته دید . سلام کرده ، روی از وی بگردانید و به دیوار روی آورد ، و صورت خویش با زلیخا بر دیوار منقوش دید .
چشم از آنجا برداشت و به سقف خانه انداخت ، همان صورت در نظر وی درآمد . چشم از آنجا برداشته بر زمین افکند ، همان صورت دید ؛ متحیّر گشت . کذلک ای درویش ! مجموع أطباق سموات و أرضین از سقفِ فلکِ اطلس تا به فرشِ زمین مسدّس مبنیّ بر محبّت حضرت اقدس است جلّ و علا . زلیخا را مقصود از بنا و تصویرِ آن قصر ، آن بود که یوسف چون در آن قصر درآید و به اطراف و جوانب آن نظر کند ، و در هرچه بیند ، همه جمال وی مشاهده کند و سلسله عشق و محبّت در حرکت آید . و مقصود از آفرینش اجرام عِلْوی و اجسام سفلی توجّه این مشت خاک به جناب قدس آن حضرت بوده است ؛ یابْنَ ءَادَمَ ! خَلَقْتُ الاشْیآءَ کُلَّها لَکَ وَ خَلَقْتُکَ لاِجْلی . و هرچه خلعت وجودش پوشانیدهاند ، جام شهودش نوشانیده و آئینه جمال نمای ذات و صفات خود گردانیده تا عارف در هرچه نگاه کند همه حسن و جمال محبوب خود بیند ؛ چنانچه فقیر تو گوید:
گر گشائی دیده دل ، حسن او بینی همه
ور ببندی دیده بدبین ، نکو بینی همه
آفتابی را که اندر روزن دل تافته است
با همه ذرّات عالم روبرو بینی همه
ناظر حقّ باش در مرآت ذرّات وجود
تا در این آئینهها دیدار او بینی همه
عکس روی است آنکه میتابد ز آئینه نه روی
آینه بردار تا خود جمله رو بینی همه
یک سر مو گر شود از عالم وحدت پدید
هر دو عالم کمتر از یک تار مو بینی همه
از گلستان معانی یک گلت نآمد بدست
بس که در گلزار صورت رنگ و بو بینی همه
باده وحدت به هر ظرفی نمیگنجد معین
نیست این زان می که در خمّ و سبو بینی همه
و شیخ محیی الدّین عربی در «الفتوحات المکّیّة» ، طبع قدیم در جلد سوّم
( ) ،باب ۳۳۳ را با این عنوان گشوده است: فی معرفة مَنزلِ « خَلَقْتُ الاشْیآءَ مِنْ أجْلِکَ وَ خَلَقْتُکَ مِنْ أجْلِی ؛ فَلا تَهْتِکْ ما خَلَقْتُ مِنْ أجْلی فیما خَلَقْتُ مِنْ أجْلِکَ » .
و از طبع ۱۳۹۵ هجریّه ، در الجزء السّابع و العشرون ، باب السّتّون ، گوید: وأنزل فی التّوراة: « یابْنَ ءَادَمَ ! خَلَقْتُ الاشْیَآءَ مِنْ أجْلِکَ وَ خَلَقْتُکَ مِنْ أجْلی » .
۸۹ این حدیث را در «بحار الانوار» طبع کمپانی ، ج ۱۵ ، در جزء دوّم که در اخلاق است ، در ۴ از «عُدّة الدّاعی» نقل فرموده است . و مرحوم آیة الله بحر العلوم در رسالۀ منسوب به خود در آورده است . و حقیر در رساله «لبّ اللباب» که تقریر درسهای حضرت استاد علاّمه میباشد در آوردهام . و در «حدآئق الحقآئق» آورده است .
۹۰ «خدای تعالی به موسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام وحی کرد: اگر رضای مرا میطلبی با نفس خودت مخالفت کن ! من آفریدهای را نیافریدهام که با من بر سر نزاع درآید غیر از نفس.»
۹۱ در «احادیث مثنوی» طبع دوّم ، و ۲۲۶ در تحت شماره ۷۴۲ گوید:
» هم در اوّل عجز خود را او بدید مرده شد دین عجائز برگزید
اشاره بدین حدیث است: علیکم بدین العجآئز . («إحیآء العلوم» ج ۳ ، ؛ و مولّف «اللولو المرصوع» آنرا موضوع شمرده است . رجوع کنید به: «إتحاف السّادة المتّقین» ج ۷ ، که درباره این حدیث بحثی مفید کرده و شواهدی بر صحّت آن آوردهاست.) «
آیة الله حاج شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطاء (ره) در کتاب «الفردوس الاعلی» طبع سوّم ، آورده است: و لعلّ هذا المراد من الکلمة المأثورة: «علیکم بدین العجآئز» . و آیة الله حاج سیّد محمّد علی قاضی شهید (ره) در تعلیقه گوید:
» مراد شیخنا از بودن این کلمه «مأثورة» شاید آن باشد که از بعضی از پیشینیان مأثور است ، نه آنکه بدین عبارت مأثور است از یکی از معصومین علیهم السّلام ؛ زیرا که این سخن از پیغمبر و یا اهل بیت معصومین او علیهم الصّلوة و السّلام مأثور نیست . و أحدی از محدّثین از طریق اصحاب ما امامیّه و یا از طریق اهل سنّت در جوامع حدیثیّه از آنان صلوات الله علیهم نقل نکرده است ؛ همانطور که ما در بعضی از مجامیع خودمان در این باره تحقیق به عمل آوردهایم .
حافظ أبوالفضل محمّد بن طاهر بن أحمد مقدّسی در کتابش: «تذکرة الموضوعات» ۴ ، ط ۲ مصر ، سنه ۱۳۵۴ گفته است: علیکم بدین العجائز دارای اصلی نیست ؛ نه روایت صحیحهای و نه روایت سقیمهای راجع به آن وارد نشده است مگر از محمّد بن عبدالرّحمن بَیلَمانی به غیر این عبارت . او دارای نسخهای بوده است و در نقل خبر متّهم بوده است .
و جماعتی از علماء مانند شیخ بهائی و شاگردش فاضل جواد و فاضل مازندرانی معتقدند به آنکه این کلمه از گفتار سفیان ثَوری از متصوّفه عامّه میباشد . قوشْجی در «شرح تجرید» گفته است:
عمرو بن عبیده چون میان ایمان و کفر ، اثبات منزلهای نمود عجوزهای گفت: خدا میفرماید: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ فَمِنکُمْ کَافِرٌ وَ مِنکُم مُؤْمِن ٌ و بر این اساس میان بندگانش قرار نداده است مگر کافر و مومن را . سفیان گفت: علیکم بدین العجآئز .
محقّق قمّی (قدّه) صاحب «قوانین» گوید: آنچه مذکور میباشد در ألسنه و مستفاد است از کلام محقّق بهائی (قدّه) در حاشیه «زبده» آن است که این سخن حکایتی است از چرخ دولاب او و دست باز داشتن از آن برای اظهار عقیدهاش به وجود صانع محرّک أفلاک مدبّر عالم . و سیّد الحکماء سیّد داماد قدّس سرّه در «الرّواشح السّماویّة» ۰ ۲ ، ط طهران ، از بعض علماء نقل کرده است که علیکم بدین العجآئز از موضوعات است . و از کتاب «البدرالمنیر» نقل است که: این لفظ دارای اصلی نمیباشد ولیکن دیلمی مرفوعاً روایت کرده است که چون آخر الزّمان فرا رسد و میان آراء و أهواء اختلاف پیدا شود فَعَلَیْکُمْ بِدینِ أهْلِ الْبادیَةِ وَ النِّسآءِ ! قِفوا عَلَی ظَواهِرِ الشَّریعَةِ وَ إیّاکُمْ وَ التَّعَمُّقَ إلَی الْمَعانی الدَّقیقَةِ ! أی فإنّه لَیْسَ هناکَ مَن یَفهَمها ـ انتهی . «
۹۲ «نهج البلاغة» در ضمن رساله ۱۴ ، از باب رسائل ؛ و از طبع مصر ، مطبعۀ عیسی البابی الحلبی ، با شرح شیخ محمّد عبده ، ج ۲ ، ، آورده است که:
وَ لا تَهیجُوا النِّسآءَ بِأذًی وَ إنْ شَتَمْنَ أعْراضَکُمْ وَ سَبَبْنَ اُمَرآءَکُمْ ! فَإنَّهُنَ ضَعیفاتُ الْقُوَی وَالانْفُسِ وَ الْعُقولِ . إنْ کُنّا لَنُؤْمَرُ بِالْکَفِّ عَنْهُنَّ وَ إنَّهُنَّ لَمُشْرِکاتٌ .
و با لفظ فَإنَّهُنَّ ضِعافُ الْقُوَی وَ الانْفُسِ وَ الْعُقولِ در «فروع کافی» در کتاب جهاد از طبع سنگی ، ج ۱ ، ؛ و از طبع حروفی ، ج ۵ ، در ضمن روایت مفصّلتری که سیّد رضیّ مختار آن را در «نهج البلاغة» ذکر کرده است ، از حدیث مالک بن أعیَن روایت نموده است که او گفت: حَرَّضَ أمیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَواتُ اللَهِ عَلَیْهِ النّاسَ بِصِفّینَ فَقالَ: إنَّ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ دَلَّکُمْ عَلَی تِجارَةٍ تُنْجیکُمْ مِنْ عَذابٍ ألیمٍ ـ تا پایان وصیّت و سفارش بر جهاد .
و در «شرح نهج البلاغه» خوئی ، طبع حروفی ، ج ۱۸ ، آورده است که در دو روایت «کافی» و نَصر بن مُزاحم: فَإنَّهُنَّ ضِعافُ الْقُوَی وَ الانْفُسِ وَ الْعُقولِ آمده است ، ولی در روایت طبریّ فَإنَّهُنَّ ضِعافُ الْقُوَی وَ الانْفُسِ است و کلمه عقول را نیاورده است .
و در خطبه ۷۸ از «نهج البلاغة» وارد است: و مِن خطبةٍ له علیه السّلام بعدَ حربالجمل فی ذمّ النّسآء:
مَعاشِرَ النّاسِ ! إنَّ النِّسآءَ نَواقِصُ الْإیمانِ ، نَواقِصُ الْحُظوظِ ، نَواقِصُ الْعُقولِ ؛ فَأمّا نُقْصانُ إیمانِهِنَّ فَقُعودُهُنَّ عَنِ الصَّلَوةِ وَ الصّیامِ فی أیّامِ حَیْضِهِنَّ ، وَ أمّا نُقْصانُ حُظوظِهِنَّ فَمَواریثُهُنَّ عَلَیالانْصافِ مِنْ مَواریثِ الرِّجالِ ، وَ أمّا نُقْصانُ عُقولِهِنَّ فَشهَادَةُ امْرَأَتَیْنِ کَشَهادَةِ الرَّجُلِ الْواحِدِ ؛ فَاتَّقوا شِرارَ النِّسآءِ وَ کونوا مِنْ خیارِهِنَّ عَلَی حَذَرٍ ، وَ لا تُطیعوهُنَّ فی الْمَعْروفِ حَتَّی لا یَطْمَعْنَ فی الْمُنْکَرِ .
این خطبه را در «نهج البلاغة» ج ۱ ، از طبع مصر با تعلیقه شیخ محمّد عبده آورده است . و در «سفینة البحار» ج ۲ ، در مادّۀ نَسَأ از کج نط ۵۳ («بحار» ج ۲۳ از طبعکمپانی ، باب ۵۹ ، ) آورده است . و نیز آقا جمال الدّین خوانساری در شرح «غُرَر الحِکم و دُرَر الکَلِم» آمدی ، ج ۶ ، ۱ و ۲۸۱۲ به شماره ۹۸۷۷ ذکر نموده است .
و در «حدآئق الحقآئق» ، طبع سوّم ، ، ملاّ مسکین گوید: » کید زنان را عظیم خواند زیرا که زن دام شیطان است: النِّسآءُ حَبآئِلُ الشَّیْطان . و عقل وی با نقصان ناقِصاتُ الْعقلِ وَ الدّینِ آن ، مرد با کمال عقل در چنگ کید و مکر وی اسیر و ناتوان. «
۹۳ صدر آیه ۴۸ ، از سوره ۴: النّسآء: «خداوند نمیآمرزد شرکی را که به او آورده شود ، و غیر از آنرا هرچه باشد ، برای هرکس که بخواهد میآمرزد.»
۹۴ قسمتی از آیه ۲۳ ، از سوره ۴۳: الزّخرف: «ما پدرانمان را بر آن طریقه یافتیم.»
۹۵ ذیل آیه ۰ ۳ ، از سوره ۲۸: القصص: «من تحقیقاً خداوند میباشم که پروردگار جهانیان هستم.»
۹۶ در هامش جزء دوّم از «انسان کامل» عبد الکریم جیلی ، طبع ۱۳۱۶ ـ مطبعۀ ازهریّۀ مصریّه ، که «المضنون به علی غیر أهله» تصنیف غزالی طبع شده است ، آمده است: قالَ رَسولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: رَأَیْتُ رَبّی فی أحْسَنِ صورَةٍ .
۹۷ در تعلیقه ۲ ، از از همین کتاب ، مصدر این حدیث ذکر شده است .
۹۸ در تعلیقه ۲ ، از از همین کتاب آمده است که: سُبحانی ما أعظم شأنی گفتار بایزید بسطامی است . و اینک گفته میشود که: در رساله «عشق و عقل» ، شیخ نجمالدّین رازی گوید:
» هنوز تنه وی در بیضه أنانیّت مانده ، این بانگ کند که: أنا الحقّ ؛ و چون تنه از بیضه وجود برآورد پای وی در بیضه مانده ، این نوا زنَد که: سُبحانی ما أعظم شأنی . «
و مصحّح کتاب در تعلیقات خود در گوید: » این عبارت از سخنان بایزید بسطامی است («کشف المحجوب» چاپ ژوکوفسکی ، لنینگراد سال ۱۹۲۶ ، ). عِراقی در «لمعات» این سخن بایزید را با سخن خود درآمیخته است: «گاه عاشق را حلّه بهاء و کمال در پوشاند و به زیور حسن و جمال بیاراید ، تا چون در خود نظر کند همه رنگ معشوق بیند ؛ بلکه خود را همه او بیند ؛ گوید:
سُبحانی ما أعظمَ شأنی ؛ مَن مِثلی و هل فیالدّارَین غیری ؟» («أشعّة اللمعات» جامی ، چاپ سنگی و ۵۵ ) « ۹۹ بیت ۶۷۵ از تائیّه کبرای ابن فارض است . و امّا در دو نسخه چاپی حقیر که اوّلی در ۱۳۷۲ هجریّه قمریّه در دار العلم ، و دوّمی در ۱۳۸۲ در دار صادر بیروت به طبع رسیده است بجای لفظ «العقل» ، «النّقل» وارد است: فثَمّ ورآءَ النّقل . و بنابراین ترجمه این بیت چنین میگردد:
«پس در ماورای علوم منقوله ، علمی وجود دارد که از محلّ ادراک نهایت عقلهای سلیم دقیقتر است.» و این مضمون مناسب است ، به خلاف آنکه اگر در نسخه «العقل» بوده باشد . چرا که شیخ ابن فارض در بیت پیش از این میفرماید:
و لا تکُ مِمّن طَیَّشَتْهُ دروسُهُ
بحیثُ استقلَّتْ عقلَه و استقرَّتِ
«و نبوده باش از آنان که دروس او وی را سبک مغز و بدون هدف نموده ، بطوریکه این دروس عقل او را ربوده و خود بجای آن تمکّن یافتهاند.» یعنی بطوریکه علوم منقوله هدف اصلی آنها شده و عقل را از دست داده و تا آخر عمر به قیل و قال گذرانیده و به عقل خود نیامدهاند تا راه چاره بجویند .
۱۰۰ آیه ۷۵ و ۷۶ ، از سوره ۶: الانعام: «و ای پیمبر ! اینطور ما به إبراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدهیم ، و به جهت آنکه وی از صاحبان یقین باشد . پس چون شب او را فرا گرفت ستارهای دید . (گفت: اینست پروردگار من ! پس چون آن ستاره غروب کرد گفت: من اُفول کنندگان را دوست نمیدارم.)»
۱۰۱ «راههای به سوی خدا به تعداد نفس کشیدنهای مخلوقات میباشد.» و بعضی بعدد نفوسِ الخلآئِق گفتهاند ، یعنی: «به تعداد جانهای مخلوقات» . و علی کلّ تقدیر ، این عبارت مضمون حدیثی نیست بلکه گفتار حکیمانه بعضی از حکماء میباشد .
۱۰۲ قسمتی از آیه ۳۰ ، از سوره ۲۸: القصص: «و چون موسی به سمت آتش آمد ، از کنار طرف راست وادی در زمین بدون سقفِ برکت داده شده به وی از درخت ندا آمد که: ای موسی! من هستم خداوند ، پروردگار عالمیان!»
تا هستی سالک باقی است ، تجلّی ذاتی حقّ محال است چون با وجود هستی مجازی و تعیّن سالک مشاهده ذات مطلق محال است فرمود که: متن:
ترا تا کوه هستی پیش باقی است
جواب لفظ أرْنی ، لَنْ تَرانی است
چون حجاب میان سالک و حقّ ، هستی موهوم سالک است میفرماید که: تا کوه هستی تو پیش تو باقی است و توئیّ تو با تست ، البتّه حقّ محتجب پرده اسماء و صفات خواهد بود ؛ و با وجود این حجب نورانی او را به حقیقت نتوان دید . و در رویت البتّه رائی و مَرئی ملحوظ است ؛ و در انکشاف ذاتی اصلاً غیر نمیماند ؛ که و لا یَرَی اللهَ إلاّ اللهُ . ۱۰۳
و چون موسی علیه السّلام مشاهده حضرت حقّ در ملابس اسماء و صفات نموده بود لاجرم به اسم «کلیمی» مخصوص بود ، و در مکالمه ، غیریّت میباید که باشد ، و شوق موسی علیه السّلام زیاده از آن بود که به تجلّیات اسمائی قانع باشد ؛ گفت که: رَبِّ أَرِنِیٓ أَنظُرْ إِلَیْکَ ۱۰۴ یعنی ذات خود را به من نمای تا من در تو نظر کنم ! قَالَ لَن تَرَ 'نِی حضرت جواب فرمود که: هرگز تو ما را نبینی ! یعنی تا توئیّ تو باقیست من در حجاب توئیّ از تو محجوبم
گفتم به هوای مهر رویت شد
جان و دلم چو ذرّه شیدا
بردار ز رخ نقاب عزّت
بیپرده به ما جمال بنما
گفتند اگر تو مرد عشقی
بشنو سخن درست از ما
هستیّ تو پرده رخ ماست
از پرده خود به کلّ برون آ
از هستی خود چو نیست گشتی
از جمله حجابها گذشتی
و در بعضی از نسخ چنین واقعست که: «صَدای لفظ أرنی ، لن تَرانی است» ، و صَدا به مناسبت کوه گفته باشد . و معنی آن باشد که چون صَدا بازگشت آواز صاحب صوت است ، و صوت « أَرِنِی » در دیدنی بُوَد که مقرون به هستی موسی علیه السّلام باشد ، صدای بدون رویت به « لَن تَرَ'نِی » واقع شده باشد . ۱۰۵ عربیّةٌ:
وَ جانِبْ جَنابَ الْوَصْلِ هَیْهاتَ لَمْ یَکُنْ
وَها أنْتَ حَیٌّ ، إنْ تَکُنْ صادِقًا مُتِ
هُوَ الْحُبُّ إنْ لَمْ تَقْضِ لَمْ تَقْضِ مَأْرَبًا
مِنَ الحُبِّ فَاخْتَرْ ذاکَ أوْ خَلِّ خُلَّتی ۱۰۶
اگر «کوه توئی» نباشد میان تو و حقّ هیچ راه نیست
چون حجاب تو از حقّ همین هستی تست و إلاّ به حکم وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنکُم °۱۰۷ حقّ به تو از تو نزدیکتر است ، فرمود که: متن:
حقیقت کهربا ، ذات تو کاه است
اگر کوه توئی نبود چه راه است ؟
یعنی حقیقت ـ که حقّ مراد است ـ مثال کاه ربا است و ذات و هستی تو همچو کاه ، و جذب حقّ مر ترا و انجذاب تو به جانب او در غایت آسانی است ؛ فأمّا «کوه توئی» یعنی تعیّن تو سدّ راه وصول تو شده و مانع رجوع مقیّد به جانب مطلق گشته است ، و اگر کوه توئی نباشد میان تو و حقّ هیچ راه نیست . شعر:
قرب ، نی بالا و پستی رفتن است
قرب حقّ از هستی خود رستن است
خویش را بگذار و بیخود شو درآ
اندرون بزم وصل جانفزا
نیستی از خویش عین وصل اوست
بگذر از هستی ، دلت گر وصل جوست
چون محو و انطماس هستی سالک عیاناً و شهوداً جز به تجلّی الهی میسّر نیست میفرماید که: متن:
تجلّی گر رسد بر کوه هستی
شود چون خاک ره ، هستی ز پستی
یعنی اگر نور تجلّی ذاتی حقّ بر کوه هستی سالک بتابد ، ظلمت هستی او همچون خاک ره ، پست و ناچیز گردد و محو مطلق شود ؛ چه اقتضای تجلّی ذاتی حقّ فنای مظاهر و کثرات است . شعر:
هرکه شد جویای دیدار خدا
چون خدا آمد شود جوینده لا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست
لیک اوّل آن بقا اندر فناست
سایهای کُه بود جویای نور
نیست گردد چون کند نورش ظهور
هالک آمد پیش وجهش هست و نیست
هستی اندر نیستی خود طُرفهایست
تجلّی ذاتی حقّ بر جبل ، و بیهوش افتادن حضرت موسی
و معنی این بیت اشاره به تتمّه آن آیه کریمه است که: قَالَ رَبِّ أَرِنِیٓ أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَ'نِی وَلَـٰکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ و فَسَوْفَ تَرَ'نِی فَلَمَّا تَجَلَّی' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی' صَعِقًا . ۱۰۸
یعنی چون حضرت موسی علیه السّلام طلب مشاهده جمال ذات نموده جواب گفتند که: تو هرگز ما را نمیبینی ! یعنی با وجود هستی تو مشاهده ذات ممکن نیست . فأمّا تو که موسائی نظر بر کوه کن ، اگر کوه بر جای خود بماند تو آن زمان ما را ببینی ! چون حضرت حقّ تجلّی بر کوه نمود ، تاب عظمتِ آن تجلّی کوه را پاره پاره گردانید و موسی بیهوش افتاد ؛ و این است تجلّی ذاتی که در مقدّمه ذکر رفت .
و حقیقت سخن آنست که: تمنّای حضرت موسی مشاهده ذات أحدیّت را ، در عالم معنی بوده و آن کوه که به چشم حضرت موسی مینمود و حضرت حقّ بر آن تجلّی فرمود ، هستی موسی بود که متمثّل به صورت آن کوه گشته بود ، فأمّا حضرت موسی کوه میدید ، و از اینجهت پاره پاره گشتن کوه سبب بیهوشی و فنای آن حضرت شد ؛ چون مقتضای تجلّی ذاتی نیستی و فنای مظاهر باشد .
پس حضرت موسی و دیگران را دیدن ذات حقّ میسّر نباشد و حکم لَنتَرَ'نِی مطلق باشد . فامّا در تنزّل ذات به مراتب اسماء و صفات ، مشاهده آن حضرت میسّر است و به صورت شجره وادی أیمن بر موسی تجلّی فرمود و با موسی از پس پرده اسماء و صفات سخن گفت ؛ که وَ لَمَّا جَآءَ مُوسَی' لِمِیقَـٰتِنَا وَ کَلَّمَهُ و رَبُّهُ . ۱۰۹
از این سخنان معلوم شد که کسانی که گفتهاند که خدا را نمیتوان دید ، از وجهی راست گفتهاند ؛ یعنی من حیث الذّات . و آنها که میگویند که میتوان دید هم راست میگویند ؛ یعنی من حیث الاسمآءِ و الصّفات .
من چو او را دیده و نادیدهام
در میان این و آن شوریدهام
لَا تُدْرِکُهُ الابْصَـٰرُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الابْصَـٰرَ . ۱۱۰ فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـٰلِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا . ۱۱۱
وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَی' رَبِّها نَاظِرَةٌ . ۱۱۲
سلوک و ریاضات ، بجهت استعداد یافتن برای جذبات الهیّه است
بدانکه سلوک و ریاضات و تصفیه ، بواسط ه آن است که مستعدّ جذبه الهی شوند ؛ و الاّ هیچکس را به عمل ، وصول به آن حضرت ممکن نیست ؛
فلهذا فرمود که: متن:
گدایی گردد از یک جذبه شاهی
به یک لحظه دهد کوهی به کاهی
یعنی: ج َذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَیْن ِ ۱۱۳ چون رهبر سالک گردد ، از گدایی و تقیّد و محجوبی که او را بود ـ به برکت آن جذبه ـ به سلطنت وصول حقیقی که در ضمن فناء تجلّی ذاتی مندرج است برسد ، و به یک دم و یک ساعت کوه هستی را که نسبت به او سدّ سکندر مینمود و از آن تجاوز میسّر نداشت و بواسطه آن گرفتار محنت هجران بود ، دست عطای پادشاهانه گشوده به کاهی دهد ؛ یعنی هیچ وزن و مقدارش ننهد ؛ و از مرتبه
محبّی به مقام محبوبی رسد و بیمزاحمتِ غیریّت ، به دید ه فَبِی یُبْصِرُ مشاهد ه مطلوب حقیقی نماید . عربیّةٌ:
وَ فِی سَکْرَةٍ مِنْها وَ لَوْ عُمْرَ ساعَةٍ
تَرَی الدَّهْرَ عَبْدًا طآئِعًا وَ لَکَ الْحُکْمُ ۱۱۴
شعر:
در این دریا فکن خود را مگر درّی به دست آری
کزین دریای بیپایان گهر بسیار برخیزد
و گر موجیت برباید چه دولت مر ترا زان به
که عالم پیش حکم تو چه خدمتکار برخیزد
چون حصول مراتب کمالات دو جهانی ، و وصول به اعلی مقامات ایقانی در متابعت حضرت ختم محمّدی علیه الصّلو ه و السّلام است فرمود که: متن:
برو اندر پی خواجه به أسری
تفرّج کن همه آیات کبری
میفرماید که: در «پی خواجه» یعنی به متابعت خواجه که حضرت رسالت پناه محمّدی است صلّی الله علیه وآله ـ زیرا که خواجه حقیقی اوست و دیگران غلام و طفیل ذات أشرف اویند ـ به إسراء برو . و إسراء ، به شب بردن است . و این اشاره بدان آیه کریمه است که درباره معراج نازل است که:
سُبْحَـٰنَ الَّذِیٓ أَسْرَی' بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ
الاقْصَا الَّذِی بَـٰرَکْنَا حَوْلَهُ و لِنُرِیَهُ و مِنْ ءَایَـٰتِنَآ إِنَّهُ و هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ۱۱۵
معراج رسول اکرم صلّی الله علیه وآله لیله المعراج و معراج حضرت رسالت صلّی الله علیه وآله مشهور است . و رفتن آن حضرت از مسجد الحرام تا به مسجد أقصی ثابت به این آیه است که ذکر رفت ، و از آنجا تا به آسمان به حدیث لَمَّا عُرِجَ بِی إلَی السَّمَآءِ ، و از آنجا به باقی افلاک و به بهشت و عرش و بالای عرش به خبر آحاد .
یعنی تو نیز خود را از همه قیود صوری و معنوی خلاص کن تا به برکت متابعت حضرت رسالت صلّی الله علیه وآله به أفلاک و عرش و بالای عرش عروج نمائی . و آیات کبری که ظهورات الهی و تجلّیات جمالی و جلالی و فناء فی الله و بقاء بالله است تعرّج کنی و مشاهده نمائی . و علم الیقین ، عین الیقین بلکه حقّ الیقین گردد .
و از این سخنان که در این ابیات سابق و لاحق شیخ میفرماید معلوم میشود که مراتب ولایت انبیاء علیهم السّلام ، اولیا را حاصل میشود بواسطه حسن متابعتی که اولیاء نسبت با انبیاء دارند .
بدانکه: معراج را اسبابی است ؛ بعضی از جانب حقّ است که عنایت و جذبه است ، و بعضی از جانب عبد و آن کمال انقطاع است از خلق و توجّه تامّ به حضرت حقّ . و چون انسان مرکّب القُوی و مدنیّ الطّبع است و او را در روز البتّه اختلاط با خلق میباشد و چنان انقطاعی که وسیله و سبب عروج باشد ، مگر أحیاناً واقع شود بجهت آنکه عزلت از خلق داشته باشد ، و « إنَّهُ لَیُغَانُ عَلَی
قَلْبِی ؛ وَ إنِّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ فِی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعِینَ مَرَّةً ـ و فی روایةٍ: مِائَةَ مَرَّةٍ » ۱۱۶
مصدّق اینست که آدمی از حجب بشری ، تمام خلاص نیست ، و چون در شب موانع صوری مرتفع است ، اکثر این حالات و مشاهدات ، کاملان را در شب دست داده است ؛ که: سُبْحَـٰنَ الَّذِیٓ أَسْرَی' بِعَبْدِهِ لَیْلاً . و از اینجا اشاره فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ که در حکایت إبراهیم علیه السّلام آمده است معلوم میشود . شعر:
میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان ، نی حاکم و محکوم کس
رفته در صحرای بیچون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
فارغان از حرص و از آز و هوس
مرغ وار از دام جسته وز قفس
چون تعلّقات جسمانی و کدورات طبیعی مانع عروج و وصول سالک است فرمود که: متن:
برون آی از سرای اُمّ هانی
بگو مطلق حدیث مَنْ رَءَانِی
اُمّ هانی دختر أبوطالب است که عم زاده حضرت رسالت علیه الصّلوه والسّلام باشد . و اُمّ هانی کنیه است و نام او فاخْتَه بوده ، و هانی به همزه بعد از نون است . و در شب معراج از خانه او که متّصل حرم واقع است عروج نموده . و مشهور آن است که معراج از خانه عائشه بوده است ، ولی چون مفسّران فرمودهاند که حضرت نبوی را علیه السّلام دو معراج بوده است:
یکی جسمانی و دیگری روحانی ، شاید که آنچه جسمانی است از خانه عائشه بوده باشد و آنچه روحانی بوده از سرای اُمّ هانی .
و عروج اولیاء الله چون به روحانیّت و بدن مثالی است ، مناسب با معراج روحانی از سرای اُمّ هانی باشد . و «سرای اُمّ هانی» نسبت با سالکان و اولیاء ، خانه طبیعت است . یعنی از سرای طبع و هوی بیرون آی ! و از قیود هوی و هوس مجرّد ، و از تعلّقات جسمانی و روحانی منقطع شو ! و در مشاهده جمال مطلق فانی گشته و وارث کمال معنوی حضرت پیغمبر بوده ، به بقای حقّ مطلق متحقّق شده ، حدیث مَنْ رَءَانِی فَقَدْ رَأَی الْحَقَّ بگو ؛ یعنی هر که ما را دید خدا را دیده است ! و این اشاره به «بقاء بالله» است که در مقدّمهای که در بیان تجلّیات و سیر و طیر ممهّد گشته ذکر کرده شده است . شعر:
آنان که گوی عشق ز میدان ربودهاند
بنگر که وقت کار چه جولان نمودهاند
هرلحظه دیدهاند عیان حسن روی دوست
آئینه دل از قِبَل آن زدودهاند
آن دم که گفتهاند أنا الحقّ ز بیخودی
زیشان مدان که آن نَفَس ایشان نبودهاند
چون سالکِ راه حقّ را تا زمانیکه به تعیّن جسمانی و روحانی مقیّد است، وصول و عبور به عالم اطلاق میسّر نمیگردد ، میفرماید که: متن:
گذاری کن ز کاف کُنج کونین
نشین بر قاف قرب قابَ قَوسَین یعنی از عالم صورت و معنی ، و غیب و شهادت که کونین مراد است ، بهموجب فَاخْلَعْ نَعْلَیْک َ ۱۱۷ گذر کن و به هیچ مرتبهای از مراتب عالمین توقّف مکن ، و در مقام قاب قوسین که مقام واحدیّت و اُلوهیّت است و محیط قوسین وجوب و امکان است و «مقام محمّدی» است متمکّن شو ، و مظهر ذات و صفات الهی گشته موجودات هر دو عالم را محکوم حکم خود بین و توجّه همه به جانب خویش مشاهده نمای . شعر:
آدمی چون نور گیرد از خدا هست
مسجود ملایک زاجتبا
نیز مسجود کسی کو چون مَلَک
رسته باشد جانش از طغیان و شکّ
مشاهده سالک آثار و احکام اسماء و صفات الهی را در نزد تحقّق به مقام واحدیّت چون سالک را تحقّق به مقام واحدیّت حاصل شود ، ذات و صفات جزئی وی ذات و صفات کلّی حقّ گردد و علم و اراده سالک عین علم و اراده او شود ، فلهذا فرمود که: متن:
دهد حقّ مر ترا هر چه که خواهی
نمایندت همه اشیا کَما هی
یعنی سالک چون در مقام تحقّق و اتّصاف به صفات الهی راه یافت ، هرچه مطلوب و مقصودش باشد هر آینه حاصل شود ، و آثار و احکام جمیع اسماء و صفات الهی را در خود مشاهده نماید ، و مَجْلَی الکُلّ و مَجمَع البَحرَینِ وجوب و امکان گردد و خود را همه بیند ، و به وراثتِ قائل اللَهُمَّ أَرِنَا الاشْیَآءَ کَمَا هِی َ ۱۱۸ حقایق همه اشیاء را چنانچه هست به وی نمایند ؛ وعارف حقیقی
(ادامه پاورقی)
گردد و مقصود آفرینش حاصل کند . شعر:
یار چون با یار خوش بنشسته شد
صد هزاران لوح سِرّ دانسته شد
لوح محفوظ است پیشانیّ یار
راز کونینش نماید آشکار
گر به عقل ادراک این ممکن بُدی
قهر نفس از بهر چه واجب شدی؟
با چنان رحمی که دارد شاه ، هش
بیضرورت چون بگوید نفس کُش؟ « ۱۱۹
- * *
شناخت خدا با صفات کلّیّه و ذات او محال است ؛ و فناء در هر دو ممکن و محصّل و نتیجه حاصله از گفتار این عارف ربّانیّ آن است که: خداوند را با صفات او میتوان شناخت ؛ و ذاتش را نمیتوان شناخت . در اینجا این سوال پیش میآید که: چرا ذات خدا را نمیتوان شناخت ؟!
لابدّ پاسخ آن میباشد که چون او لایتناهی است و انسان محدود و متناهی ؛ لهذا احاطه که لازمه معرفت و شناخت است ، از مقیّد و محدود و متناهی به ذات لایتناهی محال است . سوال میشود: همانطور که احاطه بر ذات غیرمتناهی محال است، احاطه بر صفات غیرمتناهیه نیز محال است ، بنابراین شناخت خدا را با صفات همچنین باید محال باشد .
اگر جواب داده شود: شناخت خدا با صفات و آثار متناهیه او میباشد ، نه صفات کلّیّه عامّه لازمه ذات که غیرمتناهی است . سوال میشود: در ذات هم همینطور دنبال وجود جزئی و ذات جزئی که مترشّح از ذات اوست میروند نه دنبال ذات کلّی و وجود مجرّد بسیط لایتناهی وی . بنابراین وجه استحاله آن چیست ؟!
اگر در پاسخ گفته شود: آری ، شناخت خدا با صفات غیرمتناهیه او نیز محال است همانطور که شناخت ذات او استحاله دارد ، ولی شناخت خدا با صفات بوسیله فنای در صفات صورت میگیرد ؛ و در فناء حدّ و قید و تناهی معنی ندارد . سالک راه خدا در صفات غیر متناهیه او نیست و نابود میگردد . جواب آن است که: در ذات نیز اینچنین است ، شناخت ذات خدا با فنای در ذات تحقّق میپذیرد . پس در ذات ، عنوان سالکی نیست تا خدا را بشناسد ؛ خداست که خدا را میشناسد . در صفات هم ایضاً اینطور میباشد . زیرا در مقام فناء محض در صفات کلّیّه حقّ تعالی عنوان و اسمی از سالک باقی نمیماند تا به صفات وی پی برد ؛ بلکه خداست که صفات خدا را میشناسد . و امّا در صفات جزئیّه و در ذات جزئیّه ، علم و معرفت بدون اشکال است . اگر گفته شود: خدا ذات جزئی ندارد بلکه موجودات طلوع و ظهور وجود اویند ، گفته میشود: خدا صفات جزئی نیز ندارد بلکه صفات موجودات طلوع و ظهور صفات اویند .
بالجمله این سخن که خدا را با صفات میتوان شناخت نه با ذات ؛ اگر منظور و مراد صفات کلّیّه است آنهم امکان ندارد ، و اگر مراد صفات جزئیّه است میان ذات و صفات تفاوت نیست . و امکان فنا و استحاله و اندکاک همانطور که در صفات او جلّ و علا ممکن است ، در ذات او جلّ و علا نیزممکن است .
خلع و لبس سقراط و أفلاطون: حکمای الهی
شیخ بهاء الدّین عامِلیّ قدَّس اللهُ سرَّه فرموده است: « وَ قالَ لِلْمَلِکِ لَمّا أرادَ قَتْلَهُ: إنَّ سُقْراطَ فی حُبٍّ ، وَ الْمَلِکُ لا یَقْدِرُ إلاّ عَلَی کَسْرِ الْحُبِّ . فَالْحُبُّ یُکْسَرُ وَ یَرْجِعُ الْمآءُ إلَی الْبَحْرِ!» ۱۲۰
«هنگامی که پادشاه یونان اراده کرد سقراط را بکشد ، سقراط به وی گفت: سقراط در درون خمرهایست از آب . و سلطان را قدرتی نیست مگر بر شکستن خمره ؛ خمره شکسته میشود و آب به سوی دریا بازگشت مینماید!»
و همچنین از کتاب «تلویحات» نقل کرده است از أفلاطون الهی که وی گفت: » چه بسا بسیار اتّفاق میافتاد که من در هنگام ریاضتها با خودم خلوت داشتم ، و از احوال موجودات مجرّده از مادّیّات تأمّل مینمودم . و بدنم را در کناری رها میکردم و بطوری میشدم که گویا من از ملابس طبیعت عاری گشتهام. و داخل در ذات خودم میبودم که غیر آنرا تعقّل نمینمودم و به غیر ذات خودم نظر نداشتم ، و از جمیع اشیاء نیز خارج بودم .
و در این حال میدیدم که به قدری حسن و طراوت و درخشش و نور و محاسن غریبه عجیبه و دلربای شگفت انگیزی دارم که به حال تعجّب ، حیران و مبهوت در میآمدم . و میدانستم که من جزئی از اجزاء عالم اعلای روحانی بامجد و عظمت و شریف میباشم . و من دارای حیات و زندگی ، فعّال و کاربر هستم . سپس با ذهن و فکر خودم از آن عالم ترقّی میکردم و بالا میرفتم بهسوی عوالم الهیّه و حضرت ربوبیّت . و گویا اینطور میشدم که من در آن عالم قرار دارم و در آنجا در فوق عوالم عقلیّه نوریّه معلّق و وابسته هستم .
پس میدیدم خودم را گوئی که من در آن موقف شریف وقوف دارم . وبهقدری از بهاء و نور در آنجا مشاهده مینمودم که هیچ زبانی قادر بر توصیف آن نیست و هیچ گوشی توانائی قبول نقش آنرا در خود ندارد .
پس چون آن شأن و مقام مرا غرق خود میکرد ، و آن نور و بهاء بر وجود من غلبه مییافت و دیگر من در خود توان استقامت و تحمّل آنرا نداشتم ، از آن عالم به سوی عالم فکرت و اندیشه فرود میآمدم . و این تفکّر و اندیشه مرا از آن نور ، محجوب میداشت . پس متحیّر و متعجّب میماندم که چگونه من از آن عالم پائین آمدم ، و تعجّب مینمودم که چگونه من خودم را مملوّ و سرشار از نور مشاهده کردهام ، و این در صورتی بود که نفس من با بدن من همان هیئت و شکل خود را دارا بود .
و در آن وقت به خاطر میآوردم گفتار مطریوس را که ما را امر به طلب و بحث از جوهر نفس شریف و ارتقاء به آن عالم عقلی میکرد. « ۱۲۱
شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی با اشارت و کنایت تمام این حالات ومقامات را در توحید ذکر نموده است ، و نشان داده است که برای معرفت خداوند سبحانه و تعالی غیر فناء ، نیستی و اندکاک در ذات احدیّت ابداً راه دیگری تصوّر ندارد ؛ آنجا که گوید:
جهان متّفق بر الهیّتش
فرو مانده از کُنه ماهیّتش
بشر ماورای جلالش نیافت
بَصَر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پَرد مرغ وهم
نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تختهای بر کنار
چه شبها نشستم در این سیرِ گُم
که دهشت گرفت آستینم که قُم
محیط است علم مَلِک بر بسیط
قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کنه ذاتش رسید
نه فکرت به غور صفاتش رسید
که خاصان درین ره فرس راندهاند
بلا اُحصِی ۱۲۲ از تک فرو ماندهاند
نه هر جای مرکب توان تاختن
که جاها سپر باید انداختن
و گر سالکی محرم راز گشت
ببندند بر وی درِ بازگشت
کسی را درین بزم ساغر دهند
که داروی بیهوشیش در دهند
کسی ره سوی گنج قارون نبرد
وگر برد ، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خون
کزو کس نبردست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طیّ کنی
نخست اسب باز آمدن پی کنی ۱۲۳
ابیات راقیه شیخ بهائی در ملاقات خدا با او
شیخ بهاء الدّین عاملی (قدّه) دراشعار دلپذیر خود ، قصائدی دارد که دلالت برحالات و مکاشفات خود میکند . و از جمله قصیدهایست که در آن به زیارت حضرت حقّ سبحانه و تعالی در مقام واحدیّت موفّق میآید . این قصیده شیوا با ابیات:
أیُّها اللاهی عَنِ الْعَهْدِ الْقَدیمْ
أیُّها السّاهی عَنِ النَّهْجِ الْقَویمْ
اسْتَمِعْ ماذا یَقولُ الْعَنْدَلیبْ
حَیْثُ یَرْوی مِنْ أحادیث الْحَبیبْ
مرحبا ای بلبل دستان حیّ
کآمده از جانب بستان حیّ
ما یُریدُ الْحَیُّ أخْبِرْنی بِما
قالَهُ فی حَقِّنا أهْلُ الْحِمَی
هَلْ رَضوا عَنّا وَ قالوا لِلْوَفا
أمْ عَلَی الْهِجْرِ اسْتَمَرّوا وَ الْجَفا
مرحبا ای پیک فرّخ فال ما
مرحبا ای مایه اقبال م ۱۲۴
شروع میشود و بر همین نهج ادامه میدهد تا میرسد به اینجا که میگوید:
یاد ایّامی که با ما داشتی
گاه خشم از ناز و گاهی آشتی
ای خوش آن دوران که گاهی از کرم
در ره مهر و وفا میزد قدم
شب که بودم با هزاران گونه درد
سر به زانوی غمش بنهاده فرد
جان به لب از حسرت گفتار او
دل پر از نومیدی دیدار او
فتنه ایّام و آشوب زمان
خانه سوز صد چو من بیخانمان
از درم ناگه درآمد بیحجاب
لب گزان از رخ برافکنده نقاب
کاکُل مُشکین به دوش انداخته
وز نگاهی کار عالم ساخته
گفت: ای شیدا دل محزون من
وی بلاکش ، عاشق مفتون من
کَیْفَ حالُ الْقَلْبِ فی نَارِ الْفِراقْ؟
گفتمش: وَاللهِ حالی لا یُطاقْ
یک زمان بنشست بر بالین من
رفت و با خود برد عقل و دین من
گفتمش: کی بینمت ای خوش خرام؟
گفت: نِصْفَ اللَیْلِ لَکِنْ فی الْمَنام °۱۲۵
در این ابیات ، شیخ أعلی الله مقامه دیدار حضرت حقّ را در بیداری و حال مکاشفه روحانی بیان میکند ، آنجا که میگوید: بدون حجاب و پرده نقاب بر من وارد شد در حالیکه کاکل مشکین خودش را بر روی دوش و شانههایش افکنده بود. زیرا در اصطلاح اهل دل و عارفان ذوی المقدار ، رخ و رخساره عبارت است از تجلّی نور وحدت و جمال حقّ ، و گیسوان و کاکل عبارت است از تجلّی کثرات و مخلوقات دارای ماهیّت . و بنابراین ، آمدن حقّ متعال با رخسار بدون حجاب و با گیسوان افکنده کنایه از مقام وحدت در کثرت است . این همان حضرت حقّ است با ملاحظه وحدانیّت خود در حالیکه با کثرات ناشی از وجود خود معاً با هم مشاهده گردیده است .
و به عبارت دیگر مشاهده وحدت حقّ به تمام معنی الکلمه میباشد که تجلّی حقّ در اسم واحدیّت خود است . و معنی و مفاد «وحدت وجود» که در السنه عارفان شایع است همین است .
بیان حضرت حدّاد در کیفیّت برآورده شدن حاجتها در حال فناء
روزی حقیر خدمت حضرت اُستادنا الاکرم حاج سیّد هاشم حدّاد روحیفداه عرض کردم: آنانکه خداوند را در لباس اسماء و صفات مشاهده میکنند ، درحقیقت ذات و هستی او نیست تا با او سخنی داشته باشند و تکلّم نمایند و عرض حاجات بنمایند ؛ و آنانکه در حال فناء از اسماء و صفاتند و مندکّ و فانی در ذات گشتهاند ، برایشان وجودی باقی نمانده است که سائل و مسؤول و سوال مطرح شود .
فرمودند: » آری ، همین طور است . ولیکن میگویند: پادشاهی بود غلامی داشت که عاشق گردیده بود . جلوات و شؤون و مقامات شاه او را مجذوب کرده بود . عشق او به حدّی رسیده بود که به مجرّد آنکه چشمش به شاه میافتاد بیهوش شده بر روی زمین میافتاد .
شاه در این حال میآمد و پهلوی او مینشست و استمالت مینمود ، ولی وی به هوش نمیآمد تا هنگامی که شاه منصرف گردیده از وی دور شود .
مردم هم چون قرب او را به سلطان دریافته بودند هر یک حاجتی داشتند در عریضهای مینگاشتند و در داخل پاکتی مینمودند تا وی به سلطان عرضه کند و حوائج مردم برآورده شود .
غلام هم نامهها را از ارباب حوائج اخذ مینمود و در جامهدانی قرار میداد تا در موعد مقرّری ملاقات خدمت سلطان تقدیم دارد .
نامهها همین طور جمع میشد تا در وقت معیّن که غلام با جامهدان حضور شاه میرفت ، ناگهان چشمانش که به شاه میافتاد مدهوش میگشت . شاه نزد او میماند و بر بالین وی مینشست ، آنگاه دستور میداد جامهدان را باز کنند و نامهها را یک یک بخوانند و در ذیل نامهها حوائج آنها را برآورده و به مهر و امضای دیوان شاه برسانند ، و سپس نامهها را در پاکتها نهاده و همه را در جامهدان قرار میدادند و در جامهدان را میبستند .
در این حال شاه برمیخاست ومیرفت . غلام سپس به هوش آمده برمیخاست و بنظر خود جامهدان دستنخورده را برمیداشت و مراجعت میکرد و چنان میپنداشت که حوائج مکتوبه مردم همگی به حال خود باقی مانده است ، و به مردم میگفت: من از شما معذرت میطلبم که عرائضتان را به محضر او نتوانستم معروض دارم .
مردم که میرفتند سر جامهدان که نامههای خود را مأیوسانه برگیرند ، ناگهان همه شاداب و مسرور میدیدند که حوائج برآورده شده و به مهر سلطنتی ممهور گردیده است. «
آری ، بر همین اساس است که عارف عظیمالقدر مصری: ابن فارض میگوید:
وَ فِی سَکْرَةٍ مِنْها وَ لَوْ عُمْرَ ساعَةٍ
تَرَی الدَّهْرَ عَبْدًا طآئِعًا وَ لَکَ الْحُکْمُ ۱۲۶
«و فقط در اثر یک ساعت مستی و مدهوشی از آن ذات ذوالجلال ، خواهی دید که تمام دوران روزگار بنده مطیع تو هستند ، و تو هستی که فرمانده و فرمانفرمای عالمیان میباشی!»
دنباله متن
پاورقی
۱۰۳ «و نمیبیند خداوند را مگر خداوند.»
۱۰۴ قسمتی از آیه۱۴۳ ، از سوره ۷: الاعراف: وَ لَمَّا جَآءَ مُوسَی' لِمِیقَـٰتِنَا وَ کَلَّمَهُ و رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِیٓ أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَیٰنِی وَلَـٰکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ و فَسَوْفَ تَرَیٰنِی فَلَمَّا تَجَلَّی' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی' صَعِقًا فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبْحَـٰنَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ .
«و هنگامیکه آمد موسی برای میعاد ما در وقت معیّن و پروردگارش با وی سخن گفت، گفت: ای پروردگار من ! به من نشان بده تا به سوی تو نظر کنم ! پروردگار گفت: تو مرا نخواهی دید ، ولیکن نظری به کوه بیفکن ؛ پس اگر در سر جای خودش مستقرّ بماند پس بزودی تو مرا خواهی دید . و چون پروردگارش بر کوه جلوه نمود آن کوه را خرد ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد . چون موسی از بیهوشی افاقه یافت گفت: خداوندا ! تو پاک و منزّه هستی ؛ من به سوی تو توبه آوردم ، و من اوّلین مومن میباشم!»
۱۰۵ یعنی هیچگاه مرا نخواهی دید .
۱۰۶ این دو بیت ، صد و یکمین و صد و دوّمین بیت از «نظم السّلوک» ابن فارض است که از طبع دار العلم (سنه ۱۳۷۲ ) در ؛ و از طبع دار صادر (سنه ۱۳۸۲ ) در واقع میباشد . و معنی آن اینطور است:
«و از کنار آستانه وصل خود را کنار بکش ، هیهات ! امکان ندارد تا تو زنده باشی به وصال من برسی ! اگر تو در دعوی محبّتت صادق میباشی ، پس بمیر !
اوست کان و معدن محبّت ؛ اگر نمیری ، به مراد و آرزویت نمیرسی و در محبّت ، تهیدستی خواهی بود ؛ پس یا مرگ را اختیار کن و یا دست از دوستی و خلّت با من بردار!»
۱۰۷ صدر آیه ۸۵ ، از سوره ۵۶: الواقعه
۱۰۸ در تعلیق ه ۱۰۴ این آیه و ترجمهاش ذکر شد
۱۰۹ صدر آیه ۱۴۳ ، از سوره ۷: الاعراف: «و هنگامیکه موسی برای میعاد ما در وقت معیّن آمد و پروردگارش با او تکلّم کرد.»
۱۱۰ صدر آیه ۳ ۰ ۱ ، از سوره ۶: الانعام: «او را چشمها ادراک نمیکند ، و اوست که چشمها را ادراک میکند ؛ (و اوست خداوند لطیف خبیر.)»
۱۱۱ ذیل آیه ۰ ۱۱ ، از سوره ۱۸: الکهف: «پس کسیکه امید دیدار و لقاء خدا را داشته باشد ، پس بر او فرض است که عمل صالح بجای آورد و در عبادت خدا أحدی را شریک قرار ندهد.»
۱۱۲ آیه ۲۲ و ۲۳ ، از سوره ۷۵: القیامه: «در آن روز چهرههائی بشّاش و با طراوت است که به سوی پروردگارشان نظر میکنند.»
۱۱۳ «یک جذبه از جذبههای حقّ ، مساوی و موازی با عمل جنّ و انس میباشد.» این عبارت را شیخ نجم الدّین رازی در «مرصاد العباد» در چهار موضع ذکر کرده است . در سه موضع ( و و ) بدون استناد به کسی ، برای مطلب خود شاهد آورده است . و در یک موضع ( ) آنرا استناد به پیغمبر داده است و گفته است: وَ قالَ النَّبیُّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ: جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ .
و ایضاً همین شیخ مولّف در رساله «عشق و عقل» آنرا بدون استناد به کسی ذکر نموده است . و تعلیقه زننده بر این کتاب ، در ۰ ۱ گوید:
» این کلام از سخنان أبوالقاسم إبراهیم بن محمّد نصرآبادی است که از اکابر متصوّفه قرن چهارم (متوفّی ۳۷۲ ) میباشد .
جامی در شرح حال ابراهیم أدهم با مختصر اختلافی این عبارت را آورده است: جذبةٌ من جَذباتِ الحقِّ تُربی عملَ الثّقلینِ . أبوسعید أبوالخیر نیز با تعبیر «کما قال الشّیخ» این عبارت را ذکر کرده است («أسرار التّوحید» چاپ طهران ، ). مولانا جلالالدّین نیز در «مثنوی» فرموده است:
این چنین سیری است مستثنی ز جنس
کآن فزود از اجتهاد جنّ و انس
این چنین جذبی است نی هر جذب عام
که نهادش فضل أحمد و السّلام
(نقل از کتاب «فیه ما فیه» به تصحیح فروزانفر). «
۱۱۴ «دیوان ابن الفارض» طبع بیروت ( ۱۳۸۲ هجری قمری) قصیده میمیّه که ص۰ ۱۴ تا آنرا استیعاب نموده ، و با بیت:
شَرِبنا علی ذِکر الحبیبِ مُدامةً سَکِرْنا بها من قبلِ أن یُخلقَ الکَرْمُ شروع میشود و این بیت ما ، سی و نهمین بیت از آن میباشد و ترجمه بیت این میباشد:
«و در یک بار مستی از وی ، گرچه فقط به درازای یک ساعت باشد ، تو میبینی که روزگار بنده مطیع تو است ، و تو هستی که فرمانده و آمر و ناهی میباشی!»
۱۱۵ آیه ۱ ، از سوره ۱۷: الإسرآء: «پاک و منزّه است آن خدائی که در شبی بندهاش را سیر داد از مسجد الحرام تا مسجد اقصی ، آنجا که ما اطراف و جوانبش را برکت دادهایم ، برای آنکه به آن بنده آیات خودمان را نشان بدهیم . حقّاً و تحقیقاً اوست یگانه شنوا ، و یگانه بینا.»
۱۱۶ «شرح منازل السّآئرین» ملاّ عبد الرّزّاق کاشانی ، انتشارات بیدار ، ۰ ۱: وَ لِهَذا قالَ رسولُ اللهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إنَّهُ لَیُغانُ عَلَی قَلْبی ؛ وَ إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ فی الْیَوْمِ سَبْعینَ مَرَّةً . و در تعلیقه آورده است:
» حسین بن سعید در کتاب زهد ، باب توبه ، از حضرت امام أبوعبدالله جعفرٌ الصّادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: ... وَ کانَ رَسولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ یَتوبُ إلَی اللَهِ فی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةً مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ . و تِرمِذی در کتاب تفسیر ، باب ۴۸ ، ج ۵ ، از رسول اکرم صلّی الله علیه وآله تخریج حدیث کرده است که فرمود: إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ فی الْیَوْمِ سَبْعینَ مَرَّةً . و ابن ماجَه در کتاب الادب ، باب الاستغفار ، ج ۲ ، ۴ تخریج حدیث نموده است که: إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ وَ أتوبُ إلَیْهِ فی الْیَوْمِ سَبْعینَ مَرَّةً .
و بخاری در کتاب الدّعوات ، ج ۸ ، تخریج کرده است که: وَ إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ وَ أتوبُ إلَیْهِ ـ خ فی الْیَوْمِ أکْثَرَ مِنْ سَبْعینَ مَرَّةً . ایضاً أحمد در «مسند» ج ۲ ، روایت نموده است . و مسلم در کتاب الذّکر ، باب الاستغفار ، ج ۴ ، ۰ ۲ تخریج کرده است که: إنَّه لَیُغانُ عَلَی قَلْبی ؛ وَ إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ فی الْیَوْمِ مِائَةَ مَرَّةٍ. «
و در «مرصاد العباد» گوید: » چنانک خواجه علیه الصّلوه در کمال مقام محبوبی و دولتِ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ ، هنوز توبه را کار میفرمود و میگفت: إنَّهُ لَیُغانُ عَلَی قَلْبی ؛ وَ إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ فی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةً . و در گوید:آنچه خواجه علیه السّلام میفرمود: إنَّهُ لَیُغانُ عَلَی قَلْبی ـ تا آخر ، یعنی از اختلاط خلق و تبلیغ رسالت و اشتغال به معاملات بشری ، هر نفس وجودی میزاید و ابر کردار در پیش آفتاب حقیقی میآید ؛ من به استغفار ، نفی آن وجود میکنم روزی هفتاد بار. «
و در در تعلیقه آورده است که: » این حدیث در «کشف المحجوب» هُجْویری و «صحیح مسلم» و «صحیح بخاری» موجود است. «
و سمعانی در «رَوح الارواح» با عبارت وَ إنَّهُ لَیُغانُ عَلَی قَلْبی ذکر نموده است . و معلّق آن: نجیب مایل هروی در گفته است: » حدیث نبوی است . ابن أثیر در «نهایه» ۳ / ۳ ۰ ۴ ذیل مادّه غین به همین حدیث استناد جسته و گفته است: الغین: الغیم . أراد مایَغشاهُ مِن السّهو الّذی لایخْلو منه البشر . لانّ قلبَه أبدًا کان مشغولاً بالله تعالی ، فإنْ عَرض له وقتًا مّا عارضٌ بشریٌّ یَشغلُه ، من اُمور الاُمّة و الملّة و مَصالِحها ، عَدَّ ذلک ذنبًا و تقصیرًا فیَفزَع إلی الاستغفار . و ایضاً در «مختار الصّحاح» ذیل غین ؛ و در «الاُصول العشرة» ؛ و «لوائح» منسوب به عین القضاة ، وارد است . و در «احادیث مثنوی» تحت شماره ۴۲۵ این بیت مولانا را آورده است:
همچو پیغمبر ز گفتن وز نثار
توبه آرم روز من هفتاد بار
و گفته است: ناظر است به حدیث ذیل: وَ اللَهِ إنّی لَاسْتَغْفِرُ اللَهَ وَ أتوبُ إلَیهِ فی الْیَوْمِ سَبْعینَ مَرَّةً ، که در «بخاری» و «مسند أحمد» و «جامع صغیر» با اندک تفاوتی موجود است. «
۱۱۷ آیه ۱۱ و ۱۲ ، از سوره ۰ ۲: طه: فَلَمَّآ أَتَیٰهَا نُودِیَ یَـٰموُسَی'ٓ * إِنِّیٓ أَنَا رَبُّکَ فَـاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی . «پس چون موسی به سوی آتش آمد به وی ندا رسید: ای موسی ! من هستم تحقیقاً پروردگار تو ! پس دو نعل خود را از پا بیرون کن ! تو اینک در وادی مقدّسی که نام آن وادی طُوی است میباشی.»
۱۱۸ از جمله فقرات دعائی است که در قنوت نمازهای فریضه و نافله خوانده میشود و أوّل فقره آن اینست: اللَهُمَّ ارْزُقْنی حُبَّکَ وَ حُبَّ ما تُحِبُّهُ وَ حُبَّ مَنْ یُحِبُّکَ وَالْعَمَلَ الَّذی یُبَلِّغُنی إلَی حُبِّکَ وَاجْعَلْ حُبَّکَ أَحَبَّ الاشْیَآءِ إلَیَّ . (همه این دعا را در «بحرالمعارف» ـ قسمتی را از حضرت رسول و قسمتی را از امیرالمؤمنین علیهما الصّلوة و السّلام ـ آورده است و نیز در مجموعه مطبوعهای کوچک از حاج ملاّ محمّد جعفر کبودراهنگی قسمتی از آن موجود است.) آیت عظمای حقّ مرحوم حاج میرزا سیّد علی آقا قاضی تَغمَّده الله برضوانه به شاگردان خود دستور میدادهاند این دعا را در قنوت نمازهایشان بخوانند .
شیخ نجم الدّین رازی در «مرصاد العباد» خصوص این فقره را در ۰ ۳ از رسول خدا حکایت نموده است . و در در تعلیقات آن آمده است: » حدیثی است که در تعلیقات «فیه ما فیه» آمده است. «
و ایضاً رازی در رساله «عشق و عقل» بدان تمسّک جسته است و معلّق آن در تعلیقه ، ۰ ۱ و ۴ ۰ ۱ گوید: » مأخوذ است از حدیث: اللَهُمَّ أرِنا الاشْیآءَ کَما هِیَ که منسوب به حضرت رسول است .
در کتب حدیث و «معجم المفهرس» دیده نشد . مولانا جلال الدّین در «مثنوی» از این مضمون استفاده فرموده است:
ای میسّر کرده بر ما در جهان
سخره و بیکار ما را وارهان
طعمه بنموده به ما و آن بوده شست
آن چنان بنما به ما آنرا که هست
- * *
ای خدای راز دان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن
- * *
راست بینی گر بُدی آسان و زبّ
مصطفی کی خواستی آنرا ز ربّ
گفت بنما جزو جزو از فوق و پست
آنچنانکه پیش تو آن چیز هست
- * *
ای خدا بنمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خدعه سرا
- * *
شیخ عطّار نیز به این حدیث اشاره کرده است:
اگر اشیا همین بودی که پیداست
کلام مصطفی کی آمدی راست
که با حقّ سرور دین گفت: الهی
به من بنمای أشیا را کَما هِی
(نقل از کتاب «فیه ما فیه»)
و شیخ عزیز الدّین نسفی در کتاب «الإنسان الکامل» در سه موضع ( و و ) تصریح دارد که این کلمه عبارت پیغمبر است
۱۱۹ «مفاتیح الإعجاز فی شرح گلشن راز» از طبع باسمهای سنگی (سنه ۱ ۰ ۱۳ ): تا ؛ و از طبع حروفی با مقدّمه آقای کیوان سمیعی ، انتشارت محمودی: تا
۱۲۰ «کشکول» طبع سنگی ، ؛ و طبع مصر ، دار إحیآءِ الکتب العربیّة: ج ۲ ،
۱۲۱ «کشکول» شیخ بهاء الدّین عاملی ، طبع سنگی ، ؛ و طبع مصر: ج ۲ ، و ۵۶ ؛ و نظیر این جریان را افلوطین در کتاب «اثولوجیا» ، نسبت به خود نقل کرده است .
جورج جرداق در مقدّمه کتاب «علیٌّ و حقوق البشر» که جلد اوّل از «صوتُ العدالة الإنسانیّة» است ، بنا به ترجمه آقای عطاء الله محمّد سردارنیا در و ۱۹ آورده است:
» تاریخ ما از آن نقطه نظر که فصلی از تاریخ عمومی است کم و بیش از این مظالم را درک کرده است . برای نمونه ، دیونوس دیونیسوس حاکم سیراکوس که دیکتاتوری پست و فرومایه بود فرمان داد تا أفلاطون حکیم را چون بردگان در بازار بفروشند . تا اینکه یکی از دوستان أفلاطون ، حکیم را باز خرید و آزاد کرد .
دیونوس صغیر چون بجای پدر نشست ، در مقام آزار او برآمد ولی حکیم نجات یافت. بار دیگر در مقام کشتنش برآمد که با وضعی شگفتانگیز به دستیاری یکی از شاگردانش از مهلکه جان بدر برد. «
۱۲۲ اشاره است به حدیث نبویّ صلّی الله علیه وآله: لا اُحْصی ثَنآءً عَلَیْکَ ؛ أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ . و ما در همین دوره از قسمت «الله شناسی» ج ۲ ، اوائل مبحث ۱۶ تا ۱۸ ، از این حدیث با سند «مرصاد العباد» نجم الدّین رازی ، و «رَوح الارواح فی شرح أسمآء الملِکِ الفتّاح» سمعانی بحث نمودهایم و در تعلیقه مصادر بسیاری را برای این خبر ذکر کردهایم .
۱۲۳ «کلّیّات سعدی» طبع سنگی ، خطّ علی أکبر تفرشی (شعبان المعظّم سنه ۰ ۱۲۶ قمریّه) صفحه شمار ندارد ، منتخباتی از اوّلین قصیده شیخ از کتاب «بوستان» ؛ و از طبع فروغی: و ۴ نیز از «بوستان»
۱۲۴ و ادامه آن ، ابیات زیر است:
مرحبا ای طوطی شکّر شکن
قُل فقَدْ أذهَبتَ عن قلبی الحَزَن
مرحبا ای عندلیب خوش نوا
فارغم کردی ز قید ماسوا
ای نواهای تو نارٌ موصده
زد به هر بندم هزار آتشکده
مرحبا ای هدهد شهر سبا
مرحبا ای پیک جانان مرحبا
بازگو از نجد و از یاران نجد
تا در و دیوار را آری به وجد
بازگو از زمزم و خَیف و منی
وارهان دل از غم و جان از عنا
بازگو از مسکن و مأوای ما
بازگو از یار بیپروای ما
آنکه از ما بیسبب افشاند دست
عهد را ببرید و پیمان را شکست
از زبانِ آن نگار تند خو
از پی تسکین دل حرفی بگو
۱۲۵ کتاب «نان و حلوا» و ۳ ، که با کتاب «نان و خرما» و «نان و پنیر» و «شیر و شکر» شیخ بهائی در یک مجموعه توسّط بنگاه کتابفروشی نوبهار اصفهان به طبع رسیده است .
۱۲۶ مصدر این بیت در از همین مجموعه در تعلیقه آورده شده است
مبحث ۹ و ۱۰: امکان دیدار و لقاء خداوند برای مؤمنین خوش کردار
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ ا لآنَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم
تفسیر آیه مبارکه: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ
قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَیٰٓ إِلَیَّ أَنـَّمَآ إِلَـٰهُکُمْ إِلَـٰهٌ وَ'حِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـٰلِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا .
(آیه یکصد و دهمین ، از سوره کهف: هجدهمین سوره از قرآن کریم) «بگو ـ ای پیغمبر ـ که اینست و غیر از این نیست که من بشری میباشم همانند شما که به من وحی کرده میشود که: فقط معبود شما معبود واحد است! پس هر کس امید دیدار و لقای پروردگارش را داشته باشد ، باید حتماً کارنیکو انجام دهد و هیچ کس را با پروردگارش انباز و همتا قرار ندهد!»
تفسیر «المیزان» درباره آیه: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ
حضرت اُستادنا الاکرم آیة الحقّ و العرفان و سند العلم و الإیقان: آیة الله علاّمه طباطبائی تغمَّده اللهُ بأعلَی رضوانِه ، و رفَع درجتَه بما لا یُدرِک به عقلُ بشرٍ و لا مَلَکٍ و لا جِنٍّ و لا أحدٍ سِوی ذاتِه الاقدسِ ، در تفسیر آیه فرمودهاند: » این آیه خاتمه سوره (سوره کهف) است و ملخّص غرض از بیان سوره را ارائه میدهد؛ و اصول سهگانه دین را در خود گردآوری نموده است که عبارت باشداز توحید و نبوّت و معاد توحید عبارت است از گفتارش: أَنـَّمَآ إِلَـٰهُکُمْ إِلَـٰهٌ وَ'حِدٌ . و نبوّت عبارت است از گفتارش: إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی'ٓ إِلَیَّ و گفتارش: فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـٰلِحًا تا آخر. و معاد عبارت است از گفتارش: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ . در این گفتار خداوند تعالی: قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی'ٓإِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَـٰهُکُمْ إلَـٰهٌ وَ 'حِدٌ ، حصر اوّل ، حصر رسول الله است در بشریّت که مماثل میباشد با بشریّت مردم ؛ که زیاده از آن چیزی را دارا نیست، و در قبال آنچه را که گمان میکنند که ادّعای نبوّت مستلزم ادّعای کینونت الهی و قدرت غیبیّه است، رسول خدا برای خود چیزی را ادّعا نمینماید. و از همین جهت بوده است که مطالب و اموری را بر رسول الله اقتراح و پیشنهاد میکردهاند که غیر از خدا کسی را بر آن علم نبوده است و غیر از خدا احدی قدرت و توانائی آنرا نداشته است، ولیکن آنحضرت صلّی الله علیه و آله جمیع آنها را به امر خدا از خود نفی مینموده است ، و برای خود چیزی را اثبات نمینمود مگر آنکه فقط به وی وحی میشده است را. و حصر دوّم ، حصر الوهیّت میباشد در الهی که واحد است ، و آلهه ایشان وجود و اثری ندارند ؛ و این توحید است که ناطق است به آنکه اله و معبود همه ، اله و معبود واحد است. و گفتار خداوند: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ ـ تا آخر آیه ، مشتمل است بر اجمال دعوت دینیّه که آن عمل صالح میباشد برای خداوند وحدَه لا شریکَ لَه. و این را خداوند متفرّع نموده است بر امید و رجای دیدار و لقای حضرت ربّ تعالی که بازگشتِ بسوی اوست.
چرا که اگر حساب و جزاء در میانه نبوده باشد، موجبی برای اخذ به دین و تلبّس به اعتقاد و عمل وجود ندارد تا که دعوت بسوی آن کند ؛ همانطور که خدای تعالی فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدُ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ .
۱ و خداوند مترتّب گردانیده است عدم شرک به پروردگار و عمل صالح را بر اعتقاد به معاد. بجهت آنکه اعتقاد به یگانگی و وحدانیّت خدا با شرک در عمل، متناقض بوده و با یکدگر جمع نمیشوند. پس معبود تعالی اگر واحد باشد، باید واحد باشد در جمیع صفاتش ؛ و از جمله وحدانیّت در معبودیّت است که در آن شریک ندارد. و نیز مترتّب گردانیده است اخذ به دین را بر امید و رجاء به معاد، نه بر علم قطعی به معاد. زیرا احتمال معاد و بازگشت به سوی او کافی میباشد در وجوب تحذّر و اجتناب از آن به قاعده وجوب دفع ضرر محتمل. و نیز گفته شده است: مراد به لقاء، لقاء کرامت است و آن مورد امید و رجاء میباشد بدون آنکه امری قطعی بوده باشد. و رجای لقای خدا را متفرّع کرده است بر قول خود: أَنَّمَآ إِلَـٰهُکُمْ إِلَـٰهٌ وَ'حِدٌ . چون رجوع مردم به سوی الله سبحانه از تمامیّت معنی الوهیّت است. خداوند واجد منحصر به فرد تمام کمال مطلوب و تمام اوصاف جمیله است ، و از آن جمله میباشد فعل حقّ و حکم به عدل ؛ و این دو امر اقتضا دارند رجوع بندگانش را به سوی او و حکم و قضاوت میانشان. وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَآءَ وَ الارْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَـٰطِلاً ذَ'لِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ * أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـٰلِحَـٰتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الارْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ .
۲ «و ما آسمان و زمین و آنچه در بین آنها میباشد را باطل نیافریدهایم. این پندار کسانی است که کفر ورزیدهاند، پس وای بر حال آن کسانیکه کفر ورزیدهاند از آتش ! بلکه آیا ما قرار میدهیم آنان را که ایمان آوردهاند و اعمال صالحه انجام میدهند ، مانند آنان که در زمین فساد کنندگانند؟! بلکه آیا ما قرار میدهیم مردمان با تقوی را بمانند مردم اهل فسق و فجور؟!» « بحث روائی » در تفسیر «الدُّرّ المنثور» آورده است که ابن مَنْدَه و أبو نُعَیم در کتاب «صحابه» و ابن عَساکر از طریق سُدّی صغیر، از کَلْبی، از أبو صالح، از ابن عبّاس تخریج حدیث کردهاند که گفت: عادت جُندَب بن زُهَیر این بود که چون نماز میگزارد یا روزه میگرفت یا صدقه میداد و آوازهاش به نیکی برمیخاست، خوشحال میشد و نشاطی به وی دست میداد؛ و لهذا روی گفتار مردم در اینکارها میافزود. خداوند او را مورد سرزنش قرار داد که: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـٰلِحاً وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا . « > علاّمه میفرمایند: » نظیر این مضمون در تعدادی از روایات دیگر بدون ذکر اسم وارد شده است؛ و سزاوار است که محمل آنها انطباق آیه بر مورد بوده باشد ، زیرا که بعید است پایان سورهای از سور قرآن ، بخصوصه برای سبب خاصّی نازل شده باشد . و نیز در «الدّرّ المنثور» از ابن أبی حاتِم ، از سعید بن جُبَیر در این آیه وارد است که: رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم گفت: إنَّ رَبَّکُمْ یَقُولُ: أَنَا خَیْرُ شَرِیکٍ ؛ فَمَنْ أَشْرَکَ مَعِی فِی عَمَلِهِ أَحَدًا مِنْ خَلْقِی تَرَکْتُ الْعَمَلَ کُلَّهُ لَهُ، وَ لَمْ أَقْبَلْ إلَّا مَا کَانَ لِی خَالِصًا. ثُمَّ قَرَأَ النَّبِیُّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـٰلِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا . «پروردگارتان میگوید: من شریک پسندیده و برگزیدهای هستم؛ پس کسیکه در کردارش احدی را از خلق برای من شریک قرار دهد، من تمام عملی را که بجا آورده است برای آن شریک واگذار مینمایم ، و من عمل را نمیپذیرم مگر آنکه خالص برای من بوده باشد. سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم قرائت کردند آیه فَمَن کَانَ یَرْجُوا را تا آخر آن.» و در «تفسیر عیّاشی» از علیّ بن سالم ، از حضرت أبوعبدالله امام جعفر صادق علیه السّلام آمده است که خداوند تبارک و تعالی میگوید: أَنَا خَیْرُ شَرِیکٍ ؛ مَنْ أَشْرَکَ بِی فِی عَمَلِهِ لَمْ أَقْبَلْهُ ، إلَّا مَا کَانَ لِی خَالِصًا ! «من شریک انتخاب شده و برگزیدهای هستم؛ کسیکه در کردارش برای من شریک قرار دهد من آنرا قبول نمیکنم، مگر عملی را که خالص از برای من بوده باشد!» عیّاشی گوید: و در روایت دیگری از آن حضرت علیه السّلام وارد است که: إنَّ اللَهَ یَقُولُ: أَنَا خَیْرُ شَرِیکٍ ؛ مَنْ عَمِلَ لِی وَ لِغَیْرِی فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ دُونِی. «خداوند میگوید: من شریک اختیار شدهای میباشم؛ هر کس برای من و برای غیر من عملی را انجام دهد، پس آن عمل برای غیر خواهد بود نه برای من.» و در «الدّرّ المنثور» با سند متّصل خود از شدّاد بن أوْس روایت مینماید که شنیدم از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که میگفت: مَنْ صَلَّی یُرَآئِی فَقَدْ أَشْرَکَ، وَ مَنْ صَامَ یُرَآئِی فَقَدْ أَشْرَکَ، وَ مَنْ تَصَدَّقَ یُرَآئِی فَقَدْ أَشْرَکَ؛ ثُمَّ قَرَ: فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّه ِ ـ الآیة. «کسیکه نماز از روی ریا بگزارد شرک آورده است، و کسیکه روزه از روی ریا بگزارد شرک ورزیده است، و کسیکه صدقه از روی ریا بدهد شرک آورده است ؛ سپس قرائت فرمود این آیه را تا آخرش.» و در «تفسیر عیّاشی» از زُراره و حَمران ، از حضرت أبوجعفر و أبوعبدالله علیهما السّلام روایت کرده است که آن دو امام گفتند: لَوْ أَنَّ عَبْدًا عَمِلَ عَمَلاً یَطْلُبُ بِهِ رَحْمَةَ اللَهِ وَ الدَّارَ الاخِرَةَ ، ثُمَّ أَدْخَلَ فِیهِ رِضَا أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ کَانَ مُشْرِکاً. «اگر بندهای از بندگان خدا عملی را بجای آورد و مقصودش طلب رحمت خداوند و دار آخرت بوده باشد، پس از آن رضای احدی از مردم را در آن دخالت دهد، مشرک خواهد بود.»
« علاّمه میفرمایند: » روایات در این باب از طریق شیعه و اهل سنّت ، فوق حدّ إحصاء میباشد. و مراد از شرک در آنها شرک خفیّ است که با اصل ایمان منافات ندارد بلکه منافی با کمال ایمانست. خداوند تعالی میفرماید: وَ مَا یُوْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَهِ إِلَّا وَ هُم مُّشْرِکُونَ .
۳ «اکثریّت مسلمانانی که ایمان آوردهاند، ایمان به خدا نیاوردهاند مگر آنکه ایشان مشرک هستند.» بنابراین، آیه شامل شرک خفیّ میشود با دلالت باطنی خود، نه با دلالت تنزیلی خود. و در «الدّرّ المنثور» آمده است که طَبَرانی و ابن مردویه تخریج حدیث کردهاند از أبوحکیم که گفت: رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: لَوْ لَمْ یَنْزِلْ عَلَی أُمَّتِی إلَّا خَاتِمَةُ سُورَةِ الْکَهْفِ لَکَفَتْهُمْ. «اگر هرآینه برای امّت من هیچ نازل نشده بود مگر خاتمه سوره کهف، البتّه کفایتشان مینمود.» «
علاّمه میفرمایند: » وجه این گفتار ، در بیان سابق ما معلوم شد. تَمَّ والحمدُ للَّه .
« ۴لقاء خداوند فقط با توحید بدون شائبه شرک جلیّ و خفیّ امکان پذیر است و محصّل کلام آن است که این آیه و روایات وارده در تفسیر این آیه به ما میفهمانند لقا و زیارت خدا فقط امکان پذیر میباشد برای ایمان آوردندگان به خداوند در صورتی که بهیچ وجه من الوجوه با وی شریک و همتا و انبازی را بهجای ننهند، نه بطور جلیّ و نه بطور خفیّ، نه در مقام وجود و ذات، نه در مقام اسم و صفت، نه در مقام فعل و کردار؛ باید فقط و فقط خداوند را موثّر بدانند که: لا مُوَثِّرَ فی الْوُجودِ إلاّ اللَهُ۵ نه به منهاج شرک جلیّ، و نه به منهاج شرک خفیّ. شرک به معنی مدخلیّت دادن کار غیر است در کار خدا . مثلاً نزد طبیب رفتن و استعمال دارو نمودن و صحّت یافتن، اگر از جنبه تأثیر استقلالی آنها ملاحظه شود ، گر چه با معیّت خدا باشد شرک است . و اگر از جنبه محکوم بودن طبیب به امر و اراده خدا، و محکوم بودن دارو به تأثیر و فرمان خدا، و حصول صحّت به امر و مشیّت خدا ملاحظه گردد، توحید است و شائبه شرک در آن موجود نمیباشد.
معرفت تفصیلی لازم است که زداینده شرک است
مؤمن باید در سبیل خدا، تمام تأثیرهای استقلالی را که تا به حال موثّر میدانسته است نفی کند و ازصُقع و ناحیه درونی نفس خود بیرون بیفکند، تا خداوند را آنطور که شاید و باید زیارت کند؛ و گرنه ، اگر چه خدا را در پشت پرده خیالات و اوهام دیده است ولی آن خدا نمیباشد.
واقعاً آن پیرزن میدانست که خدا هست یا نه؟! بله میدانست؛ از همین چرخه ریسندگی خویشتن. یقین هم داشت که خدا موجود است، ولی از پشت هزار حجاب. آن دین العجائز ، برای خود عجوزگان است نه برای مردان راه. کسی نشسته است پشت دروازه و دیوار بلند شهر. و اجمالاً میداند که سر و صدائی که در این شهر است ناشی از وجود سکنه آن میباشد؛ ولی خیلی تفاوت دارد با کسی که از دیوار بالا آید و اندرون شهر را با دوربینهای قویّ ببیند! و یا بهتر از آن دروازه را بگشاید و بیاید در خیابانها و شوارع و مشارع و اسواق و بازارها و مساجد شهر را ببیند؛ در مساجد و مدارس آن وارد شود، افرادش را شناسائی کند ، از علماء و مدرّسین و طلاّب آن خبر گیری نماید که آیا چگونه درسی میخوانند؟ معابد و مدارسش چگونه است؟ علمای عرفانی آن در چه سطحی میباشند؟ مصلاّی آن چقدر وسعت دارد؟ آیا مردمان آن دستورات پزشکی اسلام را کاملاً رعایت مینمایند یا محتاج به بیمارستان و درمانگاه و طبیب و دارو میباشند؟! آن فرد پشت جدار، با این فرد وارد در شهر و آشنا و مأنوس و دوست با آنان چه اندازه فرق دارد؟! در حقیقت مابین مشرق و مغرب ! گرچه هر دو با هم برادر بوده ، و در یک مکان نشستهاند و در یکزمان زیست مینمایند و صاحب یک پدر و مادر و خویشاوندان و اصل و نسب و سبب میباشند! پس از دین پیر زنان، و پی بردن از بَعره به بَعیر، و از پِشْک به حیوان موجود زنده و حیّ باید برون شد؛ حتماً باید سطح معلومات را افزود. زیرا اینگونه معرفتها معرفت ضعفاء و معرفت اجمالی است. باید معرفت تفصیلی حاصل نمود. باید به سراغ أمیرالمومنین علیه السّلام رفت. باید به سراغ «نهجالبلاغه» و «توحید» صدوق رفت. باید به سراغ تفسیرهای قویّ و موشکاف از قرآن کریم رفت و جدّاً راه چاره را جستجو کرد.
یَا مَنْ دَلَّ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ ، وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ
باید به سراغ «صحیفه علویّه» و «صحیفه سجّادیّه» رفت، و از آنها در راه معرفت حضرت ربّ العزّه مدد خواست! « یَا مَنْ دَلَّ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ، وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ، وَ جَلَّ عَنْ مُلآءَمَةِ کَیْفِیَّاتِهِ. یَا مَنْ قَرُبَ مِنْ خَطَرَاتِ الظُّنُونِ، وَ بَعُدَ عَنْ لَحَظَاتِ الْعُیُونِ، وَ عَلِمَ بِمَا کَانَ قَبْلَ أَنْ یَکُونَ .» را خوب فهمید! «ای آنکه دلیل و رهنمای شناسائی ذات خودش را فقط ذات خودش قرار داده است، و از مجانست و مشابهت مخلوقاتش، تنزّه و تحذّر دارد، و از همرنگی و نزدیکی و پیوستگی با کیفیّتهای عالم خلقتش برتر و بالاتر آمده است. ای آنکه به واردههای پنداری و خَطْرههای فکری و اندیشهای نزدیک هستی، و از چشم انداخت چشمان و دیدگان دور میباشی، و پیش از آنکه کائنات صورت وجود و تکوّن بر خود گیرند، تو به آنها اطّلاع و علم داری!» لَا إلَهَ إلَّا أَنتَ ، سُبْحَانَکَ اللَهُمَّ وَ بِحَمْدِکَ! مَنْ ذَا یَعْرِفُ قَدْرَکَ فَلَایَخَافُکَ ؟!وَ مَنْ ذَا یَعْلَمُ مَا أَنْتَ فَلَا یَهَابُکَ؟!
«هیچ معبودی و مألوهی و مقصد و مقصودی جز تو نیست، خدایا ! تو پاک و منزّه و مقدّس و مطهّر میباشی از هر شائبه محدودیّت و تشبیه ! و این پاکی و تقدیس توأم با حمد و ستایش و سپاس و مجد و عظمت تو است! کدام کس در عالم هستی وجود دارد که قدر و منزلتت را بشناسد ، آنگاه از تو در خوف و خشیت نباشد؟! و کدام کس در دائره وجود ، به وجود آمده است که بداند کیستی تو و دارای کدام انیّت و جوهره هستی میباشی ، و آنگاه از تو در هیبت و واکنش جلال و مجدت، غوطهور نگردد؟!» فَیَا مَنْ تَوَحَّدَ بِالْعِزِّ وَ الْبَقَآءِ ، وَ قَهَرَ الْعِبَادَ بِالْمَوْتِ وَ الْفَنَآءِ ! ۶
(ادامه پاورقی)
«ای آنکه سریر عزّت و تخت بقاء و خلود را منحصراً به خود اختصاص دادهای، و تنها و تنها مُخلّع به خلعت عزّت و دوام گردیدهای ! و بندگان خود را با تازیانه مرگ و نابودی به دیار فنا و نیستی روانه ساختهای!»
بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إلَیْکَ بِکَ عَرَفْتُکَ ، وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إلَیْکَ ، وَ لَوْلَا أَنْتَ لَمْأَدْرِ مَا أَنْتَ ! «خودت را من بواسطه خودت شناختهام ! و تو هستی که مرا به خودت رهبری میکنی و به سوی خودت میخوانی ! و اگر ذات خودت نبود من ندانسته بودم که تو کیستی و چیستی!»
فقراتی است از دعای حضرت سیّد السّاجدین امام علیّ بن الحسین علیهما أفضل الصّلوات که ابتدا میگردد با فقرات ذیل: إلَهِی لَا تُوَدِّبْنِی بِعُقُوبَتِکَ ، وَ لَا تَمْکُرْ بِی فِی حِیلَتِکَ ! مِنْ أَیْنَ لِیَ الْخَیْرُ یَارَبِّ وَ لَا یُوجَدُ إلَّا مِنْ عِنْدِکَ ، وَ مِنْ أَیْنَ لِیَ النِّجَاةُ وَ لَا تُسْتَطَاعُ إلَّا بِکَ ! لَا الَّذِی أَحْسَنَ اسْتَغْنَی عَنْ عَوْنِکَ وَ رَحْمَتِکَ ؛ وَ لَا الَّذِی أَسَآءَ وَاجْتَرَأَ عَلَیْکَ وَ لَمْ یُرْضِکَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِکَ ، یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ ! «ای خدای من ! ادب کردن مرا، از راه گوشمالی و عقوبتت قرار مده ! و در راه چارهجوئی و آزمایشی که از من میکنی، با من مکر و خدعه منما ! ای پروردگار من ! کجا برای من خیر و رحمتی بوجود آید ، در حالیکه آن خیر و رحمت اختصاص به کان و کانون موجود در نزد تو دارد ! و کجا برای من نجات و رستگاری امکانپذیر میباشد ، در حالیکه راه وصول به آن غیر مقدور است مگر بوسیله تو ! نه آن کس که نیکی کند ، از عون و کمک و رحمت تو بینیاز میباشد؛ و نه آن کس که بدی نماید و بر تو جرأت ورزد و تو را از خودش خشنود نسازد، از ناحیه قدرت و حیطه توانائی تو بیرون شده است! ای پروردگارم ! ای پروردگارم! ای پروردگارم!» و آنقدر «یَا رَبِّ» را تکرار کرد تا نفسش قطع شد؛ آنگاه عرضه داشت: بِکَ عَرَفْتُکَ تا آخر دعای رشیق و متین و عالی رتبه و بلند ذروهای که فقط از نقطه اقصای توحید ، در حرم و خلوتگاه حضرت محبوب ندا میکند، و در حرم ذات لَا یَسَعُنِی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَل ٌ نَجوَی و مناجات مینماید. ۷
چنانچه در فقرات « یَا مَنْ دَلَّ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ »، و « بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إلَیْکَ ، وَ لَوْلَا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْتَ » دقّت شود، بهخوبی بدست میآید که اوّلاً راه لقاء و زیارت ذات خداوند باز میباشد، و ثانیاً معرّف آن ذات اقدس بجز ذات نمیتواند بوده باشد، و ثالثاً جمیع موجودات آفاقیّه و انفسیّه، مُلکیّه و ملکوتیّه نمیتوانند راهنما به سوی خود خدا باشند؛ او میبایست خود را بشناساند و معرّفی نماید. إلَهی ! کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِما هُوَ فی وُجودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَیْکَ؟! أ یَکونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهورِ ما لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ؟! مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتاجَ إلَی دَلیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ؟! وَ مَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَکونَ الاثارُ هیَ الَّتی توصِلُ إلَیْکَ؟! إلَهی ! عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیبًا، وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْتَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیبًا ! «بار خداوندا !
چگونه راه شناسائی وجودت امکان پذیر میباشد بواسطه استدلال و برهان با وجودهای امکانیّه حادثه که آنان در اصل وجود و بقائشان نیاز ذاتی و افتقار وجودی به تو دارند؟! آیا برای جز تو از سائر موجودات، ظهور و بروزی وجود دارد که برای تو نبوده باشد، تا بتوانند آنها تو را نشان دهنده و ظاهر کننده باشند؟! کی غائب شدهای تا آنکه محتاج گردی به دلیل و رهبری که به سوی تو راهنمائی بنماید؟! و کی دور گردیدهای تا آنکه آثار و مصنوعات، رساننده و واصل کننده به ذات تو باشند؟!
بار خداوندا ! کور است دیدهای که تو را بر خود شاهد و مراقب نمینگرد! و زیانبار است معامله دست بندهای که تو برای وی از محبّت و مودّتت نصیب و مقداری مقرّر نفرمودهای!»
غزل فروغی بسطامی در ظهور خداوند در همه عالم چقدر خوب و روشن فروغی بسطامی این واقعیّت را در غزل خود گنجانیده است:
کی رفتهای ز دل که تمنّا کنم ترا
کی بودهای نهفته که پیدا کنم ترا
غائب نگشتهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
چشمم به صد مجاهده آئینه ساز شد
تا با یکی مشاهده شیدا کنم ترا
بالای خود در آینه چشم من ببین
تـا بـاخبـر ز عـالـم بالا کنم ترا
مستانه کاش بر حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم ترا
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم ترا
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم ترا
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم ترا
زیبا شود به کارگهِ عشق کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی
میر سپاه ، شاهِ صف آرا کنم ترا
فقرات مناجات تاج الدّین ابن عطاء الله اسکندریّ باری ، این دو مناجات اخیر: « إلَهی کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ »، و « إلَهی عَمیَتْ عَیْنٌ » ، فقره نوزدهم و بیستم از زمره سی و پنج فقره مناجات شیخ تاجالدّین أحمد بن محمّد بن عبد الکریم بن عطاء الله اسکندریّ ، متوفّی در سنه ۷۰۹ هجری قمری است. ۸
و بقیّه آن بدین قرار میباشد:
۱ ـ إلَهی أنَا الْفَقیرُ فی غِنایَ ، فَکَیْفَ لا أکونُ فَقیرًا فی فَقْری؟! «بار خداوندا ! من نیازمند و فقیرم به سوی تو در عین غنا و بینیازیم که از ناحیه تو به من عنایت شده است (چرا که این بینیازی چون از سوی تست، عین نیازمندی است!) پس چگونه نیازمند و فقیر نبوده باشم به سوی تو در عین فقر و نیازمندیم که حالت عدم من بوده است ؛ و مَبنَی و اصل و منشأ هستیم، فقدان و نیستی؛ و مادّه اوّلیّه حدوث و تحقّقم، نابودی و کَتْم عدم و نیستی در مرحله ماهوی بوده است؟!»
۲ ـ إلَهی أنَا الْجاهِلُ فی عِلْمی ، فَکَیْفَ لا أکونُ جَهولاً فی جَهْلی؟! «بار خداوندا ! من نادان و جاهلم در عین دانائی و علمم که از ناحیه تو به من عطا گردیده است (چرا که این دانائی چون از سوی تست، عین نادانی است.) پس چگونه نادانِ ثابت و مستمرّ نبوده باشم در عین نادانی و بیدانشیَم که حالت عدم اصلی و فقدان ماهوی و نیستیِ ذاتی من بوده است؟!»
فقرات مناجات که از توحید محض خبر میدهد
۳ ـ إلَهی إنَّ اخْتِلافَ تَدْبیرِکَ وَ سُرْعَةَ حُلولِ مَقادیرِکَ، مَنَعا عِبادَکَ الْعارِفینَ بِکَ عَنِ السُّکونِ إلَی عَطآءٍ وَ الْیَأْسِ مِنْکَ فی بَلآءٍ ! «بار خداوندا !
اختلاف تدابیر تو در امر کائنات که بدون منع و توقّف و تقیید و تسکینی به کار خود مشغول است، و با سرعت در پی یکدگر درآمدن واردات و حلول مقدّرات اندازه زده شده و به حدود مشخّص و معیّن به هم پیوسته در امر آفرینش و پیدایش حوادث، جلوگیر شدهاند از آنکه بندگان عارف و موحّد و شناسای ذات اقدمت را بگذارند که به عطیّه و نعمتی که به آنان مرحمت میکنی دلخوش و با آرامش باشند . و نیز جلوگیر شدهاند از آنکه در بلاء و امتحان و شدّت و فتنهای که بر ایشان وارد میسازی مأیوس و نومید و دلسرد و مضطرب خاطر گردند . (چرا که بقدری ورود بلاها در عقب نعمتها و ورود نعمتها به دنبال بلاها، شدید و پی در پی مانند چرخ دولاب، پیوسته میگردد که آرامش در برابر نعمت و ناآرامی در برابر نقمت، فقط برای جاهلان به مقام عزّ ربوبیّت و بیمایگان به اسرار حرم و حریم تو متحقّق میگردد؛ نه برای عارفان به تو و به جلال اقدس و جمال مقدّس، و اراده قاهره و مشیّت بارزه جناب حضرت تو!)»
۴ ـ إلَهی مِنّی ما یَلیقُ بِلُوْمی؛ وَ مِنْکَ ما یَلیقُ بِکَرَمِکَ ! «بار خداوندا! آنچه از ناحیه من صورت تحقّق به خود میگیرد چیزهائیست مناسب با لئامت و زشتی و فرومایگی من ؛ و آنچه از ناحیه تو صورت تحقّق به خود میگیرد چیزهائیست مناسب با مجد و بزرگواری و کرامت تو ! (چرا که من نیستم، و فقیرم، و حادثم، و عاجزم، و جاهلم؛ و این سیاهیهای ناشی از ماهیّت بیچاره من ، مناسب با من است؛ و امّا تو وجود مطلقی، و غنیّ بالذّات، و قدیم بالاصاله، و قادر، و عالم میباشی؛ و از این صفات جز بروز شرف و فضیلت و کرامت و مجد و عظمت سر نخواهد زد.)»
۵ ـ إلَهی وَصَفْتَ نَفْسَکَ بِاللُطْفِ وَ الرَّأْفَةِ بی قَبْلَ وُجودِ ضَعْفی؛ أفَتَمْنَعُنی مِنْهُما بَعْدَ وُجودِ ضَعْفی؟! «بار خداوندا ! تو خودت را با صفت لطف و رأفت توصیف کردی پیش از آنکه ضعف در من پدیدار گردد؛ آیا مرا از شمول آن دو صفت لطف و رأفت بازمیداری پس از آنکه ضعف در من پدیدار گشته است؟! (چرا که دو صفت لطف و رأفت را که در قرآن برای خودت ذکر فرمودهای اختصاص به ضعف و غیر ضعف بندگانت ندارد.)»
۶ ـ إلَهی إنْ ظَهَرَتِ الْمَحاسِنُ مِنّی ، فَبِفَضْلِکَ وَ لَکَ الْمِنَّةُ عَلَیَّ ؛ وَ إنْ ظَهَرَتِ الْمَساوِیُ مِنّی ، فَبِعَدْلِکَ وَ لَکَ الْحُجَّةُ عَلَیَّ! «بار خداوندا! اگر خوبیها از من سر زند ، از روی فضل تو بوده است و بدین جهت تو بر من منّت داری ؛ و اگر بدیها از من سر زند ، از روی عدل تو بوده است و بدین جهت حجّت تو بر من قیام دارد ! (چرا که خوبیهای من از روی عدم استحقاق ذاتی با فضل و رحمت ؛ بیمادّه اوّلیّه به من داده شده است. و بدیهای من از ناحیه تو نبوده است که بر تو نقص و عیبی نیست و جور و ظلمی روا نمیباشد ؛ وَ الشَّرُّ لَیْسَ إلَیْکَ ! چون تو مَلِک و مالکی ، هرچه بخواهی در حیطه ملکیّت خودت بجا میآوری ؛ وَ لَکَ الْحُجَّةُ عَلَیَّ فی جَمیعِ ذَلِکَ ! بنابراین اگر مَساوی از من ظاهر گردد ، إسائه از من است، و بنا بر حقوق عبودیّت، تنبیه و مجازات از ناحیه عدل تو میباشد؛ و اگر محاسن بروز کند ، از ناحیه فضل و زیادتی خیر و رحمت و منّت بوده است، و بنابراین إفضال تو بر پا میباشد!)»
۷ ـ إلَهی کَیْفَ تَکِلُنی وَ قَدْ تَوَکَّلْتَ بی؟! وَ کَیْفَ اُضامُ وَ أنْتَ النَّصیرُ لی؟! أمْ کَیْفَ أخیبُ وَ أنْتَ الْحَفیُّ بی؟!ها أنَا أتَوَسَّلُ إلَیْکَ بِفَقْری إلَیْکَ ! وَ کَیْفَ أتَوَسَّلُ إلَیْکَ بِما هُوَ مُحالٌ أنْ یَصِلَ إلَیْکَ؟! أمْ کَیْفَ أَشْکوا إلَیْکَ حالی وَ هیَ لا تَخْفَی عَلَیْکَ ؟! أمْ کَیْفَ اُتَرْجِمُ لَکَ بِمَقالی وَ هُوَ مِنْکَ بَرَزَ إلَیْکَ؟! أمْ کَیْفَ تَخیبُ ءَامالی وَ هیَ قَدْ وَفَدَتْ إلَیْکَ؟! أمْ کَیْفَ لا تَحْسُنُ أحْوالی وَ بِکَ قامَتْ وَ إلَیْکَ؟! «بار خداوندا ! چگونه تصوّر دارد که تو مرا به خویشتن واگذار نمائی درحالتیکه کفیل و وکیل امور من بودهای و از بدو امر خودت امورم را بعهده گرفتهای (با ایصال منافع و دفع مضارّ و حرکت در مراحل استعداد در هرحال)؟! و چگونه به من ظلم شود در حالتیکه تو ناصر و معین و یار من بودهای برای رفع آفات و عاهات ، و قبل از پیدایشم خودت را «نصیر» نامیدی ؟! و چگونه من در آمال و مطالبم ناامید باشم با وجود آنکه تو رفیق لطیف من در هر حال بودهای، و به خفایای اسرار من مطّلع و برای ایصال آنها به من در هر یک از عوالم ملک و ملکوت با تمام قدرت و قوّت و احاطه و سیطره قیام نمودهبودی؟! هان ای خدای من ! آگاه باش که من فقط با نیازمندی و فقرم دست به دامان تو زدهام ، با توسّل و تمسّکی که چارهای از آن امکان ندارد، و حقیقت فقر مرا به سویت کشانیده است. و چگونه من متوسّل و متمسّک گردم به غیر تو که مُحال میباشد بتواند خودش را به تو برساند ؟! (چرا که هرچه هست از ملک و ملکوت، زیر فرمان تست، نه بالای فرمان یا مساوی فرمان.) بلکه چگونه امکان دارد من احوالم را برای تو شرح دهم و شکوه نمایم در حالتیکه بر تو پنهان نمیباشد؟! بلکه چگونه امکان دارد من با گفتارم از احوالم برای تو پرده برگیرم و مخفیّات درون را با سخن آشکار سازم در حالتیکه این گفتار هم از تست و به سوی تو در عالم ظهور آمده و برای تو ظاهر گردیده است؟! بلکه چگونه امکان دارد که تو آرزوهایم را بینتیجه ، و آمالم را با یأس و نومیدی مقرون سازی در حالتیکه آن آمال به عنوان میهمان نیازمند و محتاج در آستانه شخص کریم و ذوالمجد و الاقتدار روی آور شدهاند؟! بلکه چگونه امکان دارد که احوالم نیکو نگردد در حالتیکه آنها به تو قیام دارند و بازگشتشان به سوی تو خواهد بود؟! پس هم از جهت قیام به تو، و هم از جهت رجوع به تو سزاوار است نیکو بوده باشند!»
۸ ـ إلَهی ما ألْطَفَکَ بی مَعَ عَظیمِ جَهْلی ! وَ ما أرْحَمَکَ بی مَعَ قَبیحِ فِعْلی ! «بار خداوندا ! چقدر تو به من لطف داری با وجود عظمت جهل و نادانی من! و چقدر به من مرحمت داری با وجود زشتی فعل و کردار من ! (لطف تو از آنجاست که من جاهل به ارزش خود بودهام و تو مرا ارشاد کردی و از ظلمات جهل و فتنه رهانیدی ! و رحمت تو از آنجاست که معصیت تو را بکار میبندم و تو حلم میورزی ، و من در أداء حقوق تو تقصیر میکنم و تو مرا گرامی میداری!)»
۹ ـ إلَهی ما أقْرَبَکَ مِنّی، وَ ما أبْعَدَنی عَنْکَ ! «بار خداوندا ! چقدر موجبات نزدیکی تو به من بسیار میباشد ؛ و چقدر زشتیها و غفلتها مرا از تو به دور افکنده است ! (قرب تو به من، با اصل وجود و ذات أقدس تو و قدرت و علم و مشیّت و اراده و سیطره و هیمنه تست که به وصف ناید ؛ و بُعد من از تو ، بواسطه ظلمت ماهیّت امکان و فاصله عظیم میان عبودیّت من و ربوبیّت تست!)» ۱۰ ـ إلَهی ما أرْأَفَکَ بی ! فَمَا الَّذی یَحْجُبُنی عَنْکَ؟! «بار خداوندا ! چقدر تو به من رأفت داری ! پس علّت محجوبیّت و عدم زیارت و لقاء ذاتت چیست؟! (تمام مظاهر عالم کون دلیل و شاهد بر رأفت تو میباشند، بنابراین من باید تو را در تمام این مشاهد دیدار نمایم ! علّت پنهانی دل من از شرف قرب و کرامت و فضیلتِ دیدار و رویت کدام است؟!)»
۱۱ ـ إلَهی قَدْ عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الاثَارِ وَ تَنَقُّلاتِ الاطْوارِ أنَّ مُرادَکَ مِنّی أنْ تَتَعَرَّفَ إلَیَّ فی کُلِّ شَیْءٍ حَتَّی لا أجْهَلَکَ فی شَیْءٍ ! «بار خداوندا ! من بواسطه اختلاف و تباینی که در آثار، و بواسطه دگرگونی و تغییراتی که در اطوار عالم به وجود میآوری، دانستم که مراد و مقصودت از آفرینش من آن میباشد که در تمام چیزها خودت را به من بنمایانی و بشناسانی ؛ تا به جائی که من در هیچیک از موجودات ، فاقد معرفت تو نگردم و در همه و همه تو را ببینم و بدانم و تماشا نمایم!» آری ! تمام ماسوای خدا از موجودات عالم ، چون آفرینششان به ظهور اوست پس خدا در همه آنها اوّلاً و بالذّات ظاهر و هویدا میباشد ؛ و ظهور إنّیّت و ماهویّت آنها ثانیاً و بالعرض است.
در هر چه بنگرم تو پدیدار بودهای
ای نانموده رخ تو چه بسیار بودهای * * *
دنباله متن
پاورقی
۱ ذیل آیه ۲۶ ، از سوره ۳۸ : صٓ
۲ آیه ۲۷ و ۲۸ ، از سوره ۳۸ : صٓ
۳ آیه ۱۰۶ ، از سوره ۱۲ : یوسف
۴ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۳ ، تا
۵ این عبارت مضمون روایتی نیست، ولیکن کلام بعضی از حکماء میباشد که متّخذ از آیات و روایات و ادلّه متقنه برهانیّه عقلیّه است.
۶ فقراتی است از دعای عظیم الشّأن معروف به دعای صباح . مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» از طبع کمپانی، ج ۱۹ ، و ۱۳۶ ؛ و از طبع حروفی اسلامیّه، ج ۹۴ ، تا آنرا ذکر کرده است. و گفته است: این دعا از اختیار سیّد ابن باقی میباشد که از أمیرالمومنین علیه السّلام روایت نموده است . و در پایان آن گفته است: بیانٌ: این دعاء از ادعیه مشهوره است و من آنرا در کتب معتبره نیافتم مگر در «مصباح» سیّد ابن الباقی رحمه الله . و نسخهای از آنرا نیز یافتم که ملاّی فاضل مولانا درویش محمّد اصفهانی که جدّ پدرم از ناحیه مادر اوست ، بر علاّمه مروّج المذهب نور الدّین علیّ بن عبدالعالی کرکیّ قدّس الله روحه قرائت نموده است و او به وی اجازه نقل داده است. « در اینجا مجلسی صورت اجازه محقّق کرکی را که در سنه نهصد و سی و نه (۹۳۹) میباشد درج نموده است. آنگاه گفته است: » من در بعضی از کتب ، سند دگری بدین عبارت پیدا کردهام: شریف یحیی بن قاسم علویّ میگوید: من به یک مجموعه طویلهای ظفر یافتم که در آن به خطّ سیّد و سالار من و جدّ من أمیرالمومنین و قآئد الغُرِّ المُحجَّلین، لَیث بنی غالب، علیّ بن أبیطالب علیه أفضل التّحیّات بدینگونه مکتوب بود: «بسم الله الرّحمن الرّحیم، این دعائی است که رسول الله صلّی الله علیه وآله به من تعلیم فرمود، و خودش در هر صبحگاهی آنرا قرائت مینمود:
اللَهُمَّ یا مَنْ دَلَعَ لِسانَ الصَّباحِ ـ تا آخر آن.» و در خاتمهاش نوشته بود: «کتبه علیّ بن أبیطالب در آخر روز پنجشنبه یازدهم ماه ذوالحجّه ، سنه بیست و پنج از هجرت.» و شریف علویّ میگوید:
من از خطّ مبارک او نقل میکنم که بر روی رَقّ (پوست نازک حیوان برای کتابت) با قلم کوفی نگاشته بود. و این مطلب را من در بیست و هفتم از ماه ذی القعده سنه هفتصد و سی و چهار (۷۳۴) مینویسم. « در اینجا مجلسی بیانی مفصّل در شرح و تفسیر این دعا ذکر کرده است که از طبع کمپانی ، تا ، و از طبع اسلامیّه ، تا را استیعاب نموده است . و در پایانش گفته است: »
بدانکه ما این دعای شریف را با شرحش در کتاب «صلوه»در ابواب ادعیه صباح و مساء ذکر کردهایم ؛ و تکرارش در اینجا بواسطه فاصله کثیره، و بواسطه شدّت مناسبت این دعا به مقام ادعیه میباشد. « باری ، این دعا را شیخ عبدالله سَماهیجی در «صحیفه علویّه» ذکر کرده است ، و کاتب نسخه مطبوعه باسمهای بنام فخر الاشراف در سنه یکهزار و سیصد و بیست و دو هجریّه قمریّه طبع نموده است ، و از تا آنرا که اختصاص به دعای صباح دارد با دو خطّ کوفی و نسخ تنظیم کرده است. محدّث عظیم علاّمه حاج شیخ آقا بزرگ طهرانی (قدّه) در «الذّریعه» ج ۱۵ ، آوردهاند: »
«صحیفه علویّه و تحفه مرتضویّه» را شیخ اجلّ شیخ عبدالله بن صالح بن جمعه بحرانی سَماهیجی (متوفّی در شب چهارشنبه ۹ ج ۲ ـ ۱۱۳۵ ) از کتب اصحاب بدون ذکر سند جمع کرده است ، و مجموع ادعیهاش ۱۵۶ دعا میباشد. « و در آوردهاند: » «صحیفه علویّه ثانیه» را شیخنا النّوری حاج میرزا حسین (متوفّی در سنه ۱۳۲۰ ) نگاشته است ، و مشتمل میباشد بر ۱۰۳ دعا از ادعیه حضرت أمیرالمومنین علیه السّلام که به عنوان تکمله و استدراک صحیفه اُولی تنظیم نموده است. « ۷ علاّمه مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» از طبع کمپانی: ج ۲۰ ، تا ۲۵۰ ؛ و از طبع اسلامیّه: ج ۹۸ ، تا این دعا را از کتاب دعای «إقبال» * با روایت سیّد ابن طاووس با إسنادش به أبی محمّد هرون بن موسی تَلعُکبُری با إسنادش از حسن بن محبوب ، از أبوحمزه ثُمالی روایت نموده است که او گفت: عادت حضرت امام علیّ بن الحسین علیهما السّلام این بود که در شبهای ماه مبارک رمضان در تمام شب نماز میگزارد ، و چون به وقت سحر میرسید این دعا را میخواند . و نیز شیخ طوسی در «مصباح المتهجّد» طبع سنگی ، از تا این دعا را به عیندعای منقول از «إقبال» ، از أبوحمزه ثمالی روایت نموده است. * ـ کتاب «إقبال» تا (تعلیقه)
۸ در «کشف الظّنون» ج ۱ ، آورده است: » «الحِکَم العطآئیّة» از تألیفات شیخ تاج الدّین أبی الفضل أحمد بن محمّد بن عبدالکریم ، معروف به ابن عطاء الله اسکندرانی شاذِلّی مالکی ، متوفّی در قاهره سنه ۷۰۹ (هفتصد و نه) ، اوّلش این عبارت است: مِن علامةِ الاعتمادِ علی العملِ ، نقصانُ الرّجآءِ عند وجود الزّلَلِ ـ إلخ . و آن مشتمل میباشد بر حکمتهای منثوره بر لسان اهل طریقت.
چون وی آنرا تصنیف کرد ، بر شیخش: أبوالعبّاس مُرسی عرضه داشت. او در آن تأمّلی نموده گفت: «ای نور چشم ، پسرم ! تو در این جزوه، مقاصد زندگان و بیشتر از آن را بیان نمودهای!» و بدین جهت است که اهل ذوق بواسطه رقّت معانی و پاکیزگی آن بدان عشق میورزند. و گفتارشان را پیرامون آن و در شرح آن به تطویل کشاندهاند ، و شروح بسیاری بر آن نوشتهاند. از جمله آن مولّفات، شرح شهاب الدّین أحمد بن محمّد برلّسی بُرْنُسیّ معروف به زَرّوق است . و آن شرح ممزوج است و اوّلش این عبارت است: الحمدُ للّهِ الّذی شَرّفَ عبادَه ـ إلخ . و در بعضی شروحش ذکر کرده است که این حِکَم مرتّب است بعضی بر بعضی دیگر؛ هر کلمه آن توطئه است برای کلمه بعد از آن و شرح است برای قبل از آن. او حِکَم را پانزده بار تدریس کرده است و در هربار شرحی جداگانه از حفظ نوشته است ؛ هر یک از آن به عبارت دیگر است. و گفته شده است: برای شیخ زرّوق سه شرح بر حِکم موجود است ، لیکن قول صحیحتر آنستکه خود با دست خود نوشته است. « در اینجا صاحب «کشف الظّنون» بحث مفصّلی دارد در تعداد شروحی که بر آن نوشته شده است. باری ، شرح معروف و مشهور آن ، شرح شیخ أحمد زرّوق است که در شهر طَرابُلُس غرب ، مکتبه نجاح ، با تحقیق دو دانشمند به طبع رسیده است . و این دو نفر محقّق در مقدّمه شرح آوردهاند که: او شاگرد أبوالعبّاس مرسیّ معروف بوده است و شیخ أحمد زرّوق تعداد ۳۰ (سی) شرح نوشته است و این شرح هفدهمین اوست . و در «شذرات الذّهب» گوید: وی بیش از سی شرح بر حِکم ابن عطاء الله نوشته است. تولّد زرّوق در روز پنجشنبه هجدهم شهر ذوالحجّه الحرام سنه هشتصد و چهل و شش ( ۸۴۶ ) و وفاتش در سنه هشتصد و نود و نه ( ۸۹۹ ) بوده است.
ابیات هاتف اصفهانی در تجلّی خداوند از در و دیوار
یار بیپرده از در و دیوار
در تجلّی است یا اولی الابصار
شمع جوئیّ و آفتابْ بلند
روز بس روشن و تو در شبتار
گر ز ظلمات خود رهی ، بینی
همه عالم مشارق الانوار
کور وَش قائد و عصا طلبی
بهر این راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوه آب صاف در گل و خار
زآب بیرنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در آن گلزار
پا به راه طلب نِه از ره عشق
بهر این راه توشهای بردار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بود نزد عقل بس دشوار
یار گو بالغُدُوّ و الآصال
یار جو بالعَشیِّ و الإبکار
صد رهت لَنْ تَرانی ار گوید
باز میدار دیده بر دیدار
تا به جائی رسی که مینرسد
پای اوهام و پایه افکار
بار یابی به محفلی کآنجا
جبرئیل امین ندارد بار
این ره ، آن زادِ راه ، آن منزل
مرد راهی اگر بیا و بیار
ورنهای مرد راه چون دگران
یار میگوی و پشت سر میخار
هاتف ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار
از می و بزم و ساقی و مطرب
وز مُغ و دیر و شاهد و زُنّار
قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار
پی بری گر به رازشان دانی
که همین است سرّ آن اسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وَحْدَهُ لا إلَهَ إلاّ هُو ۹
۱۲ ـإلَهی کُلَّما أخْرَسَنی لُوْمی ، أنْطَقَنی کَرَمُکَ ! وَ کُلَّما أیْأَسَتْنی أوْصافی ، أطْمَعَتْنی مِنَنُکَ ! «بار خداوندا ! هر گاه که زشتی و پستی و لئامت من زبان مرا از گفتار لال میکند، کرامت و مجد و بزرگواری تو آنرا به گفتار میآورد! و هر گاه صفات من مرا از تقرّب و دیدارت نومید میگرداند، منّتهای جاریه تو بر من مرا به طمع میآورد!»
۱۳ ـ إلَهی مَنْ کانَتْ مَحاسِنُهُ مَساوِیَ ، فَکَیْفَ لا تَکونُ مَسآوِئُهُ مَساوِیَ؟! وَ مَنْ کانَتْ حَقآئِقُهُ دَعاوِیَ ، فَکَیْفَ لا تَکونُ دَعاویهِ دَعاوِیَ؟! «بار خداوندا ! آنکس که زیبائیهایش عین زشتی بوده باشد، چگونه ممکن است زشتیهایش عین زشتی نبوده باشد؟! وآنکسکه حقائقش عین مُدّعا بوده باشد، چگونه ممکن است مدّعاهایش عین مدّعا نبوده باشد؟! (چون در محاسنش عیوب و نقصان و رخنه و زللی وارد میشود ، لهذا به زشتی بازگشت میکند؛ فکیفَ اگر نوبت به زشتیهایش برسد که اصل و مادّه آن زشتی میباشد؟! و چون در حقائق گفتار و کردار و رفتارش بنگری ، نیکوی آن ممزوج با ادّعاهای غیر واقع و صحیح است؛ فکیفَ اگر نوبت به ادّعاهایش برسد که از مبدأ غیر واقع و صحیح برخاسته است.)»
۱۴ ـ إلَهی حُکْمُکَ النّافِذُ ، وَ مَشیَّتُکَ الْقاهِرَةُ، لَمْ یَتْرُکا لِذی مَقالٍ مَقالاً، وَ لا لِذی حَالٍ حالاً ! «بار خداوندا ! حکم نافذ و اراده قاهره تو، برای هیچ صاحب کلامی سخنی را، و برای هیچ صاحب حالی حالی را بجای نگذارده است ! (چون هر صاحب سخنی گرچه در نهایت نیکی بوده باشد، و هر صاحب حالی گرچه در غایت بهبودی و استواری بوده باشد، امکان دارد براساس حکم نافذ حضرت حقّ و مشیّت غالبه او ناگهان برهم بخورد.)»
۱۵ ـ إلَهی کَمْ مِنْ طاعَةٍ بَنَیْتُها، وَ حالَةٍ شَیَّدْتُها، هَدَمَ اعْتِمادیَ عَلَیْها عَدْلُکَ! بَلْ أقالَنی مِنْها فَضْلُکَ ! «بار خداوندا ! چه بسیار از انواع طاعتها را که من استوار نهادم، و چه بسیار از حالتهائی را که مشیّد و مستحکم نمودم، امّا عدالت تو باعث شد که اعتماد من بر آنها از میان رخت بربندد! بلکه نظری که به فضل تو نمودم باعث شد که مرا از آنها بازگشت دهد! (چون صفت عدل تو برای من طاعتی و حالتی را که بتوانم بدان تکیه زنم و اعتماد نمایم باقی نگذاشته است، امّا چون دارای صفت فضل هستی این مایه امیدواری من میگردد؛ و اینک در دست من غیر از نظر به فضل زائد و رحمت واسعهات چیزی وجود ندارد!)» ۱۶ ـ إلَهی إنَّکَ تَعْلَمُ: وَ إنْ لَمْ تَدُمِ الطّاعَةُ مِنّی فِعْلاً جَزْمًا، فَقَدْ دامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْمًا ! «بار خداوندا ! تو حقیقةً میدانی که: اگر چه طاعتی صحیح که بطور فعلی جزم بخواهم به تو تحویل دهم در من بطور مدام و مستمرّ موجود نمیباشد ، امّا تحقیقاً محبّت من به تو، و عزم و اراده و تصمیمگیری من در زیارت و دیدار تو بطور استمراری در من وجود دارد!»
۱۷ ـ إلَهی کَیْفَ أعْزِمُ وَ أنْتَ الْقاهِرُ؟! وَ کَیْفَ لا أعْزِمُ وَ أنْتَ الامِرُ؟! «بار خداوندا ! من چگونه میتوانم تصمیم به عمل و فعلی که مورد رضایت و خوشنودی تست بگیرم در حالیکه صفت قاهریّت تو آنرا درهم میکوبد و به خاک فنا میسپارد؟! و چگونه میتوانم تصمیم به چنین فعلی نگیرم در حالیکه صفت آمریّت تو مرا به سوی آن سوق میدهد و به إتیان آن میکشاند؟! (چون عَرَفْتُ اللَهَ بِنَقْضِ الْعَزَآئِمِ . تبدیل و تبدّل در حالات از اموری است شگفتانگیز و بهتآور و از اسرار عجیبه مخفیّه است که هیچکس را جز ذات اقدس حقّ متعال بدان راه نمیباشد.)»
۱۸ـ إلَهی تَرَدُّدی إلَیْکَ فی الاثارِ، یوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ؛ فَاجْمَعْنی عَلَیْکَ بِخِدْمَةٍ توصِلُنی إلَیْکَ ! «بار خداوندا ! رفت و آمد کردن و تردّد نمودن من بسوی تو در آثار ، موجب گشت تا دیدار و لقاء از حضرتت به زمان دور و دراز افکنده گردد؛ بنابراین من از تو تقاضامند میباشم تا با وظیفه و خدمتی که مرا به تو برساند، افکار و نفس مرا در خودت و برای خودت جمع کنی ! و هر گونه تفرّق و تشتّتِ لازمه سیر در آثار را به جمعیّت وجود و زیارت ذات اقدست مبدّل سازی!»
إلَهی کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِما هُوَ فی وُجودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَیْکَ
۱۹ ـ إلَهی کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِما هُوَ فی وُجودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَیْکَ ـ تا آخر.
۲۰ ـ إلَهی عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها قَریبًا رَقِیبًا ـ تا آخر. (تفسیر این دو فقره در ابتدا آمد.)
۲۱ ـ إلَهی أمَرْتَ بِالرُّجوعِ إلَی الاثارِ، فَارْجِعْنی إلَیْها بِکِسْوَةِ الانْوارِ وَ هِدایَةِ الاِسْتِبْصارِ، حَتَّی أرْجِعَ إلَیْکَ مِنْها کَما دَخَلْتُ إلَیْکَ مِنْها مَصونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَیْها، وَ مَرْفوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاِعْتِمادِ عَلَیْها ؛ إنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ ! «بار خداوندا ! تو مرا امر فرمودی تا بازگشت به عالم آثار نمایم؛ در اینصورت از تو درخواست میکنم تا با لباس نور و رهبری و رهنمائی از روی بصیرت، مرا به آن عالم آثار رجعت دهی؛ تا اینکه ـ همانطور که من از آن عالم با بینیازی از آن و با تحقّق به غیر آن به سوی تو داخل شده بودم ـ از آن عالم ، بطوری که سرّم و کانون درونی وجودم از توجّه و نظر و التفات به آن مصون و در ظلّ عنایت و حمایتت محفوظ بماند ، و بدون توجّه و دلبستگی بدان ، و با تمام غنی و بینیازی از آن ، بسوی تو بازگشت نمایم ؛ که حقّاً و حقیقةً تو بر هر چیز توانائی و قدرت داری!» ۲۲ ـ إلَهی هَذا ذُلّی ظاهِرٌ بَیْنَ یَدَیْکَ ! وَ هَذا حالی لا یَخْفَی عَلَیْکَ ! مِنْکَ أطْلُبُ الْوُصولَ إلَیْکَ ! وَ بِکَ أسْتَدِلُّ عَلَیْکَ ! فَاهْدِنی بِنورِکَ إلَیْکَ ! وَ أقِمْنی بِصِدْقِ الْعُبودیَّةِ بَیْنَ یَدَیْکَ ! «بار خداوندا ! اینست حال ذلّت و استکانت من در برابر تو ! و اینست احوال من و کیفیّت آن که برای تو پنهان نمیباشد ! از خودت میطلبم وصول به خودت را ! و از خودت راهنمائی و رهبری میجویم تا مرا به خودت برسانی ! بنابراین ای پروردگار من، مرا با وسیله نور خودت به سوی خودت هدایت کن ! و با قدم راستین و صدقِ بندگی و عبودیّت در برابرت برپا دار ! (چون برای من مبرهن و مشهود گردیده است که غیر از تو موثّری موجودیّت ندارد . و جمیع اسباب، محکوم و مختار و منتخب در دست تو میباشد. لهذا راه وصول را به بارگاه عزّتت ، باید خودت برایم مفتوح سازی ! و این آثار که ظهورات تو هستند، از آنجا که خودت در آنها ظاهر میباشی، از خودت که ظهورات تست درخواست میکنم تا مرا به ظاهرِ در ظهورات که وجود اقدس خودت است واصل نمائی ! و با گام صدق که زداینده دعاوی باطله است مرا از ادّعا برون بری، و در عالم تحقّق و واقعیّت به تمام معنیالکلمه قائم فرمائی!)» ۲۳ ـ إلَهی عَلِّمْنی مِنْ عِلْمِکَ الْمَخْزونِ ، وَ صُنّی بِسِرِّ اسْمِکَ الْمَصونِ! «بار خداوندا ! به من از علم در گنجینه پنهان شده و در خزینه ذخیره گردیدهات بیاموز ! و مرا با سرّ آن اسمت که محفوظ و مصون داشتهای، محفوظ و مصون بدار ! (زیرا آن علم را مختصّ به اولیای مورد وثوق به کفالتت ، و استنادجویان به وکالتت قرار دادهای .
و با آن اسم خاصّ ، هر محبّ صادق و دوستدارِ راسخت را از گزند اعدآء: شیطان و نفس امّاره بالسّوء در کنف قدرت و عزّتت حفظ میکنی ! از تو میخواهم تا مرا هم بدیشان ملحق سازی!)»
۲۴ ـ إلَهی حَقِّقْنی بِحَقآئِقِ أهْلِ الْقُرْبِ ، وَ اسْلُکْ بِی مَسالِکَ أهْلِ الْجَذْبِ ! «بار خداوندا ! مرا با حقائق مقرّبان بارگاهت ثابت و استوار و محقّق بدار ! و از راههائی که مجذوبان حرمت را در آن سیر میدهی، سیر بده ! (آنانکه در مقابلت با گامهای افتقار در بساط اضطرار ایستادهاند، و چون راه به معرفت تو را یافتهاند پیوسته متوسّل و متمسّک و معتصِم و مُعلَّق و وابسته به تو میباشند!)»
۲۵ ـ إلَهی أغْنِنی بِتَدْبیرِکَ عَنْ تَدْبیری ! وَ بِاخْتِیارِکَ عَنِ اخْتیاری ! وَ أوْقِفْنی عَلَی مَراکِزِ اضْطِراری ! «بار خداوندا ! تدبیر امورم را بدست گیر تا با تدبیر تو از تدبیر خودم بینیاز گردم ! و اختیارم را بدست گیر تا با اختیار تو از اختیار خودم بینیاز شوم ! و مرا بر نقاط فقر و مسکنت و اضطرار و درماندگیم واقف کن ! (تا شکایت از حالم ننمایم ! و با سخنم پرده از رازم نگشایم ! و در هر چیز تو را حاضر و ناظر و صاحب اراده و اختیار بنگرم . و به مواقع ضعف و محلهای نیازمندیم دیده بگشایم، تا خدای نخواسته صفات ربوبیّت را که از آنِ تست به خودم که بندهای سرتاپا نیازمند هستم، نبندم و نسبت ندهم!)» ۲۶ ـ إلَهی أخْرِجْنی مِنْ ذُلِّ نَفْسی ! وَ طَهِّرْنی مِنْ شَکّی وَ شِرْکی قَبْلَ حُلولِ رَمْسی ! بِکَ أسْتَنْصِرُ فَانْصُرْنی، وَ عَلَیْکَ أتَوَکَّلُ فَلا تَکِلْنی، وَ لِجَنابِکَ أنْتَسِبُ فَلا تُبْعِدْنی عَنْکَ ، وَ بِبابِکَ أقِفُ فَلا تَطْرُدْنی ، وَ إیّاکَ أسْأَلُ فَلا تُخَیِّبْنی ! «بار خداوندا ! مرا از حال ذلّت نفسانیم بیرون بیاور ! و مرا از شکّ و شرکم پیش از آنکه در گور داخل شوم، پاک و پاکیزه گردان ! من از تو یاری میجویم ، پس مرا یاری فرما ! و بر تو توکّل مینمایم، بنابراین مرا به خودم واگذار مکن ! و به جناب اقدست انتساب دارم ، پس مرا از خودت دور منما ! و بر درِ خانه رحمتت ایستادهام ، مرا از اینجا مران ! و فقط از تو سؤال و درخواست میکنم، پس مرا مأیوس و ناامید و افسرده منما!»
إلَهی تَقَدَّسَ رِضاکَ أنْ تَکونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْکَ !
۲۷ ـ إلَهی تَقَدَّسَ رِضاکَ أنْ تَکونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْکَ ، فَکَیْفَ تَکونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنّی ! أنْتَ الْغَنیُّ بِذاتِکَ عَنْ أنْ یَصِلَ إلَیْکَ النَّفْعُ مِنْکَ، فَکَیْفَ لا تَکونُ غَنیًّا عَنّی؟! «بار خداوندا ! منزّهتر و مقدّستر و پاکتر است مقام رضایت تو از من ، از آنکه از ناحیه تو علّتی داشته باشد؛ پس چگونه امکان دارد که از ناحیه من علّتی داشته باشد؟! تو به ذات خودت غنیّ میباشی از آنکه نفعی از خودت به خودت برسد، پس چگونه ممکنست غنیّ نباشی از آنکه نفعی از من به تو برسد؟!»
۲۸ ـ إلَهی إنَّ الْقَضآءَ وَ الْقَدَرَ غَلَبَنی ! وَ إنَّ الْهَوَی بِوَثاقِ الشَّهْوَةِ أسَرَنی ! فَکُنْ أنْتَ النَّصیرَ لی حَتَّی تَنْصُرَنی فی نَفْسی وَ تَنْصُرَ بی ! وَ أغْنِنی بِجودِکَ حَتَّی أسْتَغْنیَ بِکَ عَنْ طَلَبی ! أنْتَ الَّذی أشْرَقْتَ الانْوارَ فی قُلوبِ أوْلیآئِکَ ! وَ أنْتَ الَّذی أزَلْتَ الاغْیارَ مِنْ قُلوبِ أحْبابِکَ ! أنْتَ الْمونِسُ لَهُمْ حَیْثُ أوْحَشَتْهُمُ الْعَوالِمُ؛ وَ أنْتَ الَّذی هَدَیْتَهُمْ حَیْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ الْمَعالِمُ ! ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ؟! و ما الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟! ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ؟! و ما الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِیَ دونَکَ بَدَلاً ! وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغَی عَنْکَ مُتَحَوَّلاً ! «بار خداوندا ! قضا و قدر بر من غلبه کردند ! و هوای نفس امّاره با وسائل و اسباب مستحکم شهوت مرا اسیر نمود ! بنابراین تو یگانه نصیر و معین من باش برای خودم ، و یگانه نصیر و معین ـ بواسطه من ـ برای کسانی که به من وابسته هستند و انتساب دارند ! و مرا با جود و کرمت چنان بینیاز گردان که بواسطه بینیازی از جانب خودت، از درخواست و طلب کردنت بینیاز شوم ! تو هستی که انوار ربوبیّت را در دلهای موالیانت درخشش دادی ! و تو هستی که اغیار و بیگانگان را از دلهای محبّانت زدودی ! تو هستی که مونس و أنیس آنها بودی در جائیکه عوالم نامأنوس ایشان را به دهشت افکنده بود ! و تو هستی که ایشان را راهنمائی فرمودی در آنجا که راههای خیر و رشاد و صلح و سلام برای آنان روشن و هویدا گشت ! آنکس که تو را گم کرد، چه چیزی را پیدا کرد؟! و آنکس که تو را پیدا کرد، چه چیزی را گم کرد؟! تحقیقاً و بطور حتم آنکس که بَدَل از تو ، سراغ غیر تو برود و بدان دلشاد و خرسند شود، در خسران عمیقی فرو رفته است ! و تحقیقاً و مسلّماً آنکس که غیر از تو را جستجو نماید و بدان بگراید ، در تهیدستی و پاک باختگی شدیدی خود را دچار نموده است!»
۲۹ ـ إلَهی کَیْفَ یُرْجَی سِواکَ وَ أنْتَ الَّذی ما قَطَعْتَ الإحْسانَ؟! وَ کَیْفَ یُطْلَبُ مِنْ غَیْرِکَ وَ أنْتَ ما بَدَّلْتَ عادَةَ الامْتِنانِ؟! یا مَنْ أذاقَ أحْبابَهُ حَلاوَةَ مُوَانَسَتِهِ ، فَقاموا بَیْنَ یَدَیْهِ مُتَمَلِّقینَ ! وَ یا مَنْ ألْبَسَ أوْلیآءَهُ مَلابِسَ هَیْبَتِهِ ، فَقاموا بِعِزَّتِهِ مُسْتَعِزّینَ ! أنْتَ الذّاکِرُ مِنْ قَبْلِ ذِکْرِ الذّاکِرینَ ! وَ أنْتَ الْبادِیُ بِالإحْسانِ مِنْ قَبْلِ تَوَجُّهِ الْعابِدینَ ! وَ أنْتَ الْجَوادُ بِالْعَطایا مِنْ قَبْلِ طَلَبِ الطّالِبینَ ! وَ أنْتَ الْوَهّابُ ثُمَّ أنْتَ لِما وَهَبْتَنا مِنَ الْمُسْتَقْرِضینَ ! «بار خداوندا ! چگونه میتوان به غیر تو امیدمند بود با وجودی که تو احسانت را قطع ننمودهای ؟! و چگونه از غیر تو چیزی را طلب کنند با وجودی که تواز عادتِ رحمتآوری خود رفع ید ننمودهای؟! ای کسیکه شیرینی موانست خود را به دوستانت چشانیدهای ، تا آنکه در برابرت به کرنش برخاستهاند ! و ای کسیکه لباسهای هیبت خود را بر قامت موالیانت پوشانیدهای ، تا آنکه با عزّت تو طلب عزّت نمودند و خود را به خلعت عزّت مُلبَّس کردند ! تو هستی که پیش از یادِ یادکنندگان و قبل از ذکر ذکرگویان، به یاد و ذکر اشتغال ورزیدی ! و تو هستی که پیش از التفات و توجّه عبادت کنندگان، آنان را در اعطاء احسانت سبقت جستی ! و تو هستی که قبل از طلبِ جویندگان عطایا، ایشان را با عطایای خودت سرشار فرمودی ! و تو هستی که بسیار بخشنده میباشی؛ و سپس از آنچه را که به ما بخشیدهای، از ما به عنوان قرض میستانی!»
۳۰ ـ إلَهی اطْلُبْنی بِرَحْمَتِکَ حَتَّی أصِلَ إلَیْکَ ! وَ اجْذُبْنی بِمِنَّتِکَ حَتَّی اُقْبِلَ عَلَیْکَ !
«بار خداوندا ! مرا با رحمتت بطلب تا به تو واصل شوم ! و مرا با منّتت جذب نما تا بر تو رویآور گردم!»
۳۱ ـ إلَهی إنَّ رَجآئی لا یَنْقَطِعُ عَنْکَ وَ إنْ عَصَیْتُکَ؛ کَما أنَّ خَوْفی لایُزایِلُنی وَ إنْ أطَعْتُکَ ! «بار خداوندا ! امید من از تو بریده نمیشود و اگرچه عصیان تو را کردهام؛ همچنان که خوف من از من جدا نمیگردد و اگرچه من اطاعت تو را نمودهام!»
۳۲ ـ إلَهی قَدْ دَفَعَتْنی الْعَوالِمُ إلَیْکَ ؛ وَ أوْقَفَنی عِلْمی بِکَرَمِکَ عَلَیْکَ ! «بار خداوندا ! عوالم امکان مرا به سوی تو پرتاب کرده است؛ و علم من به کرم تو مرا در پیشگاه تو واقف ساخته است!»
۳۳ ـ إلَهی کَیْفَ أخیبُ وَ أنْتَ أمَلی؟! أمْ کَیْفَ اُهانُ وَ عَلَیْکَ مُتَّکَلی؟! «بار خداوندا ! من چگونه ناامید باشم در حالیکه تو امید من میباشی؟! و چگونه مورد اهانت و پستی قرار گیرم در حالیکه معتمد و مُتّکل و مُتّکای من هستی؟!»
۳۴ ـ إلَهی کَیْفَ أسْتَعِزُّ وَ فی الذِّلَّةِ أرْکَزْتَنی؟! أمْ کَیْفَ لَا أسْتَعِزُّ وَ إلَیْکَ نَسَبْتَنی؟! «بار خداوندا ! چگونه من عزّت جویم ، در صورتیکه تو مرا در ذلّت میخکوب نمودهای؟! و چگونه عزّت نجویم ، در صورتیکه تو مرا به خودت منتسب دانستهای؟!»
۳۵ ـ إلَهی کَیْفَ لا أفْتَقِرُ وَ أنْت الَّذی فی الْفَقْرِ أقَمْتَنی؟! أمْ کَیْفَ أفْتَقِرُ وَ أنْتَ الَّذی بِجودِکَ أغْنَیْتَنی؟! أنْتَ الَّذی لا إلَهَ غَیْرُکَ ! تَعَرَّفْتَ لِکُلِّ شَیْءٍ فَما جَهِلَکَ شَیْءٌ ! وَ تَعَرَّفْتَ إلَیَّ فی کُلِّ شَیْءٍ فَرَأیْتُکَ ظاهِرًا فی کُلِّ شَیْءٍ ! فَأنْتَ الظّاهِرُ لِکُلِّ شَیْءٍ ! یا مَنِ اسْتَوَی بِرَحْمانیَّتِهِ عَلَی عَرْشِهِ فَصارَ الْعَرْشُ غَیْبًا فی رَحْمانیَّتِکَ رَحْمانیَّتِهِ ؛ کَما صارَتِ الْعَوالِمُ غَیْبًا فی عَرْشِهِ ! مَحَقْتَ الآثارَ بِالآ ثارِ ! وَ مَحَوْتَ الاغْیارَ بِمُحیطاتِ أفْلاکِ الانْوارِ ! یا مَنِ احْتَجَبَ فی سُرادِقاتِ عِزِّهِ عَنْ أنْ تُدْرِکَهُ الابْصارُ یا مَنِ احْتَجَبَ فی سُرادِقاتِ عِزِّهِ عَنْ أنْ تُدْرِکَهُ الابْصارُ ! یا مَنْ تَجَلَّی بِکَمالِ بَهآئِهِ فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتَهُ الاسْرارُ ! کَیْفَ تَخْفَی وَ أنْتَ الظّاهِرُ؟! أمْ کَیْفَ تَغیبُ وَ أنْتَ الرَّقیبُ الْحاضِرُ؟! ۱۰ «بار خداوندا ! چگونه من فقیر نباشم در حالتیکه تو مرا در عین فقر برپا داشتهای؟! و چگونه فقیر باشم در حالتیکه تو هستی که مرا با جود و کرمت غنیّ فرمودهای؟! تو هستی آنکه معبودی جز تو نمیباشد ! خودت را بهر هر چیزی شناسانیدی، بنابراین هیچ چیزی وجود ندارد که به تو جاهل بوده باشد ! و خود را به من در تمام موجودات شناسانیدی، بنابراین من تو را در تمام موجودات بطور ظاهر و بارز دیدار نمودم ! پس تو برای تمام چیزها و جمیع موجودات ظاهر هستی !
ای کسیکه او با صفت رحمانیّت خود بر کاخ وجود و عالم اراده و مشیّتش مستولی گشت، فلهذا کاخ وجود و عالم مشیّت وی در صفت رحمانیّتش پنهان گردید، به همانگونه که عوالم امکان و حوادث در عالم اراده و مشیّتش پنهان گشته بود ! تو هستی که آثار را با آثار میزدائی و از میان برمیداری ! و اغیار و بیگانگان را با افلاک انوار احاطه کننده محو و نابود میسازی ! ای کسیکه در سراپردههای عزّتت پنهان گشتهای از آنکه چشمها تو را دریابند ! ای کسیکه با کمال بهاء خودت تجلّی نمودهای بطوری که اسرار و رموز مخفیّه ، عظمتت را به اثبات رسانیده و محقّق نمایند. چگونه پنهان میباشی در حالیکه تو فقط موجود ظاهر هستی؟! و چگونه غائب میباشی در حالیکه تو فقط موجود مراقب حاضر و شاهد و ناظر هستی؟» باری ، این دعا در کتب ادعیه شیعه یافت نمیشود مگر در نُسخ مطبوعه کتاب «إقبال» سیّد ابن طاووس رضوان الله علیه، و دیگر کتاب دعای «مفاتیحالجنان» محدّث معاصر مرحوم حاج شیخ عبّاس قمّی رحمه الله علیه، که در تتمّه و مُذیَّل دعای روز عرفه به حضرت سیّد الشّهداء أبا عبدالله الحسین علیه أفضل الصّلوات منتسب شمردهاند.
نظریّه مجلسی (ره) راجع به دعای عرفه و ذیل آن » و محصّل مطلب آن میباشد که طبق روایت کَفعَمیّ در حاشیه کتاب دعای «البلدُ الامین»، سیّد حسیب نسیب رضیّ الدّین علیّ بن طاووس قدَّساللهُ روحَه در کتاب «مصباح الزّآئر» آورده است که: بِشر و بشیر دو پسر غالِب أسدیّ روایت نمودهاند که امام حسین بن علیّ بن أبیطالب علیهم السّلام در عصر روز عرفه از چادر خود در سرزمین عرفات بیرون آمد با حالت تذلّل و تخشّع، و آرام آرام آمد تا اینکه وی و جماعتی از اهل بیت وی و پسرانش و غلامانش در حاشیه چپ کوه عرفات جبلُ الرّحمه رو به بیت الله الحرام وقوف نمودند . سپس دو دست خود را مانند مسکینی که طعام طلبد در برابر صورتش بلند کرد و خواند این دعا را: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَیْسَ لِقَضَآئِهِ دَافِعٌ ـ تا آخر دعاء که به یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ مختوم میشود ، و فقرات إلَهی أنَا الْفَقیرُ فی غِنایَ تا آخرش در آن موجود نمیباشد . (این بود آنچه در حاشیه «البلد الامین» با توضیح اخیر ما وارد شده بود.) سیّد ابن طاووس در کتاب «مصباحُ الزّآئر» در بحث زیارت روز عرفه ، روایت بشر و بشیر را که از قبیله بنیأسد بودهاند به همان طریقی که ما از حاشیه «البلد الامین» نقل کردیم روایت میکند ، سپس این دعا را طبق مضمون «البلدالامین» روایت کرده است. « ۱۱ این گفتار مجلسی (ره) بود در «بحار الانوار». سپس پس از بیان چند دعای دیگر از سیّد ابن طاووس در روز عرفه ، سیّد میگوید: از دعاهائی که در روز عرفه شرف صدور یافته است ، دعای مولانا الحسین بن علیّ صلوات الله علیه میباشد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَیْسَ لِقَضَآئِهِ دَافِعٌ وَ لَا لِعَطَآئِهِ مَانِعٌ. در اینجا ابن طاووس این دعای مفصّل حضرت را نقل میکند با دنباله آن: إلَهی أنَا الْفَقیرُ فی غِنایَ فَکَیْفَ لَا أکونُ فَقیرًا فی فَقْری ـ تا آخر آن که به: أمْ کَیْفَ تَغیبُ وَ أنْتَ الرَّقیبُ الْحاضِرُ ، إنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ پایان مییابد.
سپس مجلسیّ (ره) گوید: » این دعا را کفعمی ایضاً در «البلد الامین» و ابن طاووس در «مصباح الزّآئر» همانطور که سابقاً ذکرش گذشت آوردهاند، ولیکن در آخر این دعا در آن دو کتاب به اندازه تقریبیِ یک ورق موجود نمیباشد؛ و آن از عبارت: إلَهی أنَا الْفَقیرُ فی غِنایَ تا آخر دعا میباشد. و همچنین در بعضی از نسخههای عتیقه کتاب «إقبال» این مقدار ورقه یافت نشد. و ایضاً عبارات این ورقه با ادعیه سادات معصومین نیز ملائمت ندارد، زیرا وفق مذاق صوفیّه است . و از این جهت برخی از افاضل معتقد شدهاند که این مقدار از ورقه از زیادتیهای بعضی مشایخ عرفان و از الحاقات ایشان میباشد، و از ادخالات آنهاست. و بالجمله این زیادتی ، یا آن میباشد که در بدو امر در کتب بعضی از آنان آمده است و ابنطاووس در کتاب «إقبال» با غفلت از حقیقت حال نقل کرده است، و یا آن میباشد که بعداً بعضی از آنان به «إقبال» ملحق نمودهاند. و شاید این احتمال دوّم اظهر بوده باشد؛ چرا که ما بیان کردیم که در بعضی از نسخ عتیقه کتاب «إقبال» یافت نشد. و همچنین همین سیّد مولّف «إقبال» ، در کتاب دعای «مصباح الزّآئر» روایت ننموده است. وَ اللهُ أعْلَمُ بِحَقآئِقِ الاحْوالِ . « ۱۲ این بود کلام علاّمه مجلسیّ رضوان الله علیه. و امّا مرحوم محدّث قمّی پس از نقل این دعا تا یَا رَبِّ یَا رَبِّ آورده است که: آن حضرت مکرّر میگفت: یَا رَبِّ ، و کسانیکه دور آن حضرت بودند تمام گوش داده بودند به دعای آن حضرت و اکتفا کرده بودند به آمین گفتن.
پس صداهایشان بلند شد به گریستن با آن حضرت ، تا آفتاب غروب کرد، و بار کردند و روانه مشعر الحرام شدند. مولّف گوید (یعنی محدّث قمّی) که: کفعمی دعای عرفه امام حسین علیه السّلام را در «بلد الامین» تا اینجا نقل فرموده ، ۱۳ و علاّمه مجلسی در «زادالمعاد» ۱۴ این دعای شریف را موافق روایت کفعمی ایراد نموده؛ ولیکن سیّد ابن طاووس در «إقبال» بعد از یَا رَبِّ یَا رَبِّ یا رَبِّ این زیادتی را ذکر فرموده: إلَهی أنَا الْفَقیرُ فی غِنایَ . در اینجا تمام آن فقرات را بطور تفصیل آورده است و عبارت إنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ را نیز در پایان افزوده است. ۱۵ و ۱۶مناجاتیکه از ابن عطاءالله مشهور است ، از اوست و إسنادش به سیّدالشّهداء غلط میباشد باری ، این مناجات و حِکَمی که از ابن عطاء الله مشهور میباشد از آنِ اوست و إسنادش به حضرت امام حسین سیّد الشّهداء روحی فداه، غلط است. مرحوم سیّد ابن طاووس که وفاتش در پنجم ذوالقعده سنه۶۶۴ بوده است ۱۷ چطور تصوّر دارد که این فقرات را از ابن عطاء الله که وفاتش در جُمادیالآخره سنه۷۰۹ بوده است ۱۸ أخذ کند و به حضرت نسبت دهد؟ میان زمان ارتحال این دو نفر چهل و چهار سال و هفت ماه فاصله است ، و سیّد بدین مدّت یعنی قریب نیم قرن پیش از انشاء کننده این دعاها رحلت نموده است. بنابراین در اینجا بطور حتم باید گفت الحاق این فقرات به دعای امام در روز عرفه در کتاب «إقبال» ، پس از ارتحال سیّد تحقّق یافته است. بنابراین، احتمال دوّم علاّمه مجلسی (ره) بطور یقین ، به تعیّن مبدّل میگردد؛ و احتمال اوّل او که: شاید در بدو امر در کتب بعضی از آنان آمده است، و ابن طاووس در کتاب «إقبال» با غفلت از حقیقت حال نقل کرده است، نادرست خواهد شد. حاشا و کلاّ که سیّد با آن عظمت مقام ، کلام عارفی را از کتابی اخذ کند و بردارد به دنبال دعای امام بگذارد و اسناد و انتسابش را به امام بدهد ! شاهد بر این، عدم ذکر سیّد در کتاب «مصباح الزّآئر» و عدم ذکر آن در نسخههای عتیقه از «إقبال» است. یعنی این نسخهها در زمان حیات سیّد بوده است، و پس از وفاتش بدان الحاق نمودند. امّا چون مجلسی از کتاب «حِکمعطائیّه» بیاطّلاع بوده است و از مولّف آن و از زمان تألیفش خبر نداشته است، لهذا به چنین اسناد اشتباهی در افتاده است. و امّا اشتباه و غلط مرحوم محدّث قمّی آن است که: پس از آنکه ایشان که خبره فنّ و تألیف و بحث و فحص هستند ، کلام علاّمه مجلسی را در «بحارالانوار» دیدهاند که فرموده است: این فقرات از دعا در نسخ عتیقه کتاب «إقبال» یافت نشده است، چرا در «مفاتیح الجنان» فرمودهاند: » ولیکن سیّد ابن طاووس در «إقبال» بعد از یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ این زیادتی را ذکر فرموده است « ؟ زیرا که این عبارت، اسناد دعا را به سیّد ابن طاووس میرساند. ایشان باید فرموده باشند: در بعضی از نسخ کتاب «إقبال» که عتیقه نیستند این زیادتی دیده شده است. حاصل سخن آنستکه: این دعا، دعای بسیار خوب با مضمون رشیق و عالی است، و خواندن آن در هر وقت مساعدی که حال اقتضا کند ـ نه با تکلّف ـ مغتنم و مفید میباشد؛ امّا إسناد آن به حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام جائز نیست. وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ أوَّلاً وَ ءَاخِرًا ، وَ ظاهِرًا وَ باطِنًا.
دنباله متن
پاورقی
۹ دیوان سیّد أحمد هاتف اصفهانی» آخرین بند از ترجیع بند او
۱۰ الحِکَم العطآئیّه، و المناجات الإلهیّة» که در دنبال آن الحِکَم العطآئیّة صغری نیز آمده است، طبع المکتبة العربیّة بدمشق، أحمد عُبَید، طبع دوّم (اوّل رجب سنه ۱۳۹۴ هجریّه قمریّه) تا ؛ ولیکن ما نصّ عبارات آنرا از «شرح حِکم ابن عطاء الله» تألیف شیخ أحمد زرّوق (که با تحقیق دکتر عبدالحلیم محمود، و دکتر محمود بن شریف در مکتبه نجاحـ طَرابُلُس غرب، استاد محمّد نور الدّین بریون طبع شده است) از تا انتخاب نمودیم. و لایخفی آنکه: بطوریکه در مقدّمه این دو نفر محقّق کتاب پیداست ، شیخ زرّوق: أحمد بن أحمد بن محمّد ، از اهل فاس بوده است.
۱۱ «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ۲۰ ، بابُ أعمال خصوصِ یومِ عرفة و لیلتِها و أدعیتها زآئدًا علی ما مرّ فی طیّ الباب السّابق، ؛ و از طبع اسلامیّه: ج ۹۸ ،
۱۲ «بحار الانوار» طبع کمپانی ، ج ۲۰ ، ؛ و از طبع اسلامیّه: ج ۹۸ ، و ۲۲۸
۱۳ «البلد الامین» شیخ إبراهیم کفعمی، ناشر مکتبه صدوق ـ طهران ، تا
۱۴ «زاد المعاد» علاّمه ملاّ محمّد باقر مجلسی ثانی (ره) از طبع بسیار قدیم با خطّ أحمد تبریزی ، تا ؛ و از طبع مرحوم حاج شیخ فضلالله نوری (ره) و خطّ مصطفی نجمآبادی: تا
۱۵ «إقبال» طبع سنگی ، تا
۱۶ «مفاتیح الجنان» طبع اسلامیّه (سنه ۱۳۷۹ هجریّه قمریّه)
۱۷ «طبقاتُ أعلام الشّیعة» الانوارُ السّاطعةُ فی المئةِ السّابعة (القرن السّابع) تألیف حضرت علاّمه شیخ آغا بزرگ طهرانی ، دار الکتاب العربیّة ـ بیروت ، در ج ۷ ، ضمن ترجمه احوال علیّ بن موسی بن طاووس
۱۸ «کشف الظّنون عن أسامی الکتب و الفنون» حاجی خلیفه کاتب چلَبی، ج ۱ ، ، ستون سمت راست ؛ و مقدّمه «شرح حِکم عطائیّه»
نزد عرفای عالیمقدار ، پرده برگرفتن از رخ عبارت است از تجلّی جمال باری ، عرفای عالیمقدار از تجلّی ذاتی که توأم با جمال بوده باشد ، تعبیر به چهره نمایاندن یار و محبوب، و یا پرده برداشتن از رخسار، و یا نشان دادن سیما و صورت او مینمایند . چنانکه خواجه شمسالدّین محمّد حافظ شیرازی أعلی اللهُ تعالی رُتبتَه میفرماید:
ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت
کــار چـراغ خــلوتیان بـاز در گـرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گـرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وآن لطف کرد دوست که دشمن حذر گـرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسـی دمی خدا بـفرسـتاد و بر گـرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گوئی که پسته تو سخن در شکر گـرفت
هر سرو قد که بر مه و خور ، حسن میفروخت
چـون تـو درآمـدی پی کار دگر گـرفت
زین قصّه هفت گنبد افلاک پر صداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گـرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی که یار
تعویذ کرد شعر تُرا و به بر گـرفت ۱۹
مفهوم قرب و تقرب به خدا
باید دانست که چون تقرّب بنده به خداوند عزّوجلّ حاصل گردد حجابهای نفسانی او از میان برداشته میشود. قرب به خدا یعنی بیپرده بودن. تقرّب به خدا یعنی انجام دادن فعلی که موجب رفع حجاب شود.
تمام عباداتی را که انجام میدهیم باید به نیّت تقرّب به سوی او بوده باشد، و گرنه آن عبادت باطل است و به پشیزی ارزش ندارد، گرچه پیکره عمل درشت و چشمگیر بوده باشد.
قرب به خداوند، قرب مکانی و یا زمانی و یا سائر امور طبیعی نیست. چرا که خداوند محلّی ندارد تا انسان بدان محلّ نزدیک گردد . و در زمانی واقع نمیباشد تا انسان بدان زمان خود را نزدیک نماید. مکان و زمان و سائر عوارض و جواهر ، مخلوق و آفریده خدا هستند، و در مشت قدرت وی قرار دارند. وَالسَّمَـاوَات مَطْوِیَّـٰتُ بِیَمِینِهِ . ۲۰
در اثر کردار ستوده انسان ، خداوند حجاب را از چشم او برمیگیرد امّا میان نفس انسان و خداوند حجابهائیست ، بلکه هفتاد هزار حجاب است . و هر عملی را که انسان انجام دهد ، خواه فعل طاعت بوده باشد خواه ترک معصیت ، اگر از روی قصد قربت و نیّت نزدیکی به وی باشد، یک عدد از حجابها را بر میدارد یعنی نفس انسان یک مرحله به خداوند نزدیکتر میشود و خود را روشنتر مینگرد، و قساوت و ظلمات درونیاش را کمتر و سبکتر احساس مینماید؛ تا رفته رفته، بنده جمیع حجابهایش از بین میرود و میان وی و خدای وی هیچ فاصله و بعد نفسانی باقی و برقرار نمیماند. آنگاه است که وی با چشم خدا میبیند، و با گوش خدا میشنود، و با زبان خدا سخن میگوید . یعنی دیگر چشم او چشم او نیست، چشم خداست. و گوش او گوش او نیست، گوش خداست. و زبان او زبان او نیست، زبان خداست. و به عبارت بهتر چون جمیع صفات و افعالی را که تا بحال به خود از روی استقلال نسبت میداده است، عنوان استقلال آن از میان برداشته شده، و آتش زده گردیده و خاکسترش هم به باد فنا رفته است، و در وجود و صفت و فعل او جز عنوان آیتیّت و مرآتیّت چیزی بجای نمانده است، فلهذا خداوند است که در این مرآت درخشیده است، و از دریچه این بنده اظهار هستی میکند. و از چشم اوست که میبیند، و از گوش اوست که میشنود، و از زبان اوست که تکلّم میکند، و با پای اوست که راه میرود، و با اندیشه اوست که فکر مینماید، و از عقل اوست که ادراک میکند. پس خداوند موجود است و بس. و خداوند بینا، و شنونده، و گوینده، و راه رونده، و تفکّر کننده ، و ادراک نماینده است و بس. در اینجاست که عارف بلند پایه ما: شیخ محمود شبستری أعلی الله مقامه میفرماید:
چو نیکو بنگری در اصل این کار
هم او بیننده هم دیده است و دیدار
حدیث قدسی این معنی بیان کرد
فَبی یَسمَعْ وَ بی یُبصِرْ عیان کرد ۲۱
شرح لاهیجی حدیث « فَبِی یَسْمَعُ وَ بِی یُبْصِرُ » را
شارح ارجمند «گلشن»: شیخ محمّد لاهیجی در شرح این دو بیت فرموده است: » چون هر چه هست ، به حقیقت همه هستی حقّ است و غیر او هیچ نیست ، فرمود که: متن:
چو نیکو بنگری در اصل این کار
هم او بیننده هم دیده است و دیدار
یعنی چون در اصل این کار که هستی مطلق ، حقّ است و غیر او موجود نیست نیکو بنگری و تأمّل و تدبّر نمائی ، بدانی که غیر از حقّ نیست . و بیننده که شخص نگرنده مراد است، و دیده که انسان است، و دیدار که روی است که در آینه نموده شده که عکس باشد بلکه آیینه دیگر که اعیان ثابتهاند ؛ همه یکی است و حقّ است که به جمیع صور ظاهر گشته و هرجا تجلّی دیگر نموده؛ چه در تجلّی اقدس به صور اعیان ثابته که صور معقوله اسماء الهیّهاند که در علمند ، به صفت قابلیّت ظهور یافته، و به تجلّی مقدّس که تجلّی شهودی مراد است به صورت آن اعیان بحسب استعدادات ایشان در عین ظاهر شده است.
عشق هر دم ظهور دیگر داشت
زان کند نقش مختلف پیدا
هر دم از کوی سر برون آرد
روی دیگر نماید او هر جا
و این «مقام أحدیّةُ الجمع» و «مقام محمّدی» است صلّی الله علیه وآله وسلّم که حقیقت وحدانیّت در مظهر فردانیّت ظاهر شود ؛ که وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ رَمَی' . ۲۲ إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَهَ . ۲۳ چون متانت و استحکام مکشوفات به شواهد دلایل نقلی است ، فرمود که: متن:
حدیث قدسی این معنی بیان کرد
فَبی یَسمَعْ وَ بی یُبصِرْ عیان کرد
حدیث قدسی آنستکه معنی آن بیواسطه از حقّ به پیغمبر فرود آمده باشد . ۲۴ و عبارت این حدیث قدسیّ که در این بیت فرموده این است که: لَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ ، فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ لِسَانَهُ وَ یَدَهُ وَ رِجْلَهَ. فَبِی یَسْمَعُ وَ بِی یُبْصِرُ وَ بِی یَنْطِقُ وَ بِی یَبْطِشُ وَ بِی یَسْعَی. و فی روایةٍ: وَ بِی یَمْشِی.
یعنی همیشه بنده نزدیک میشود به من به نوافل یعنی به طاعات و عبادات نافله مثل نماز غیر فرض، و روزه غیر رمضان، و قرائت قرآن، و تسبیح، و ذکر، و فکر ، و توجّه تامّ به مبدأ ، و معاونت فقرا و مساکین و غیرها، تا وقتیکه من او را دوست دارم. و چون من او را دوست داشتم، من گوش او باشم، و من چشم او باشم، و من زبان او باشم، و من دست او باشم ، و من پای او باشم. پس به من شنود، و به من بیند، و به من گوید، و به من گیرد، و به من رود.
محبّت خدا به عبد تجلّی و رفع حُجب است ؛ و محبّت عبد به خدا انجذاب سرّ اوست بدانکه نزد کاملان عارف، محبّتِ حضرت صمدیّت مر بنده را ، عبارتست از تجلّی نفحات الطاف ربّانیّ که از مَهَبّ بَوادی ۲۵ عنایت بواسطه تلاطم امواج دریای ارادت که برزخ غیب و شهادت است، و از اصول ایجاد اکوان و مفاتیح غیب اعیان است، منبعث میگردد. و با مظاهر ظاهره و مجالی زاکیه که قوابل آثار قدسی و حوامل أسرار اُنسیاند تعلّق میگیرد، و مرایای بواطن مستعدّان قبول فیض جمالی را از کدورات آثار مجالی جسمانی و ظلمت غبار شهوات نفسانی پاک میگرداند. و بواسط ه رفع حجابِ عوایق و علایق ، و دفع عذاب قواطع و موانع ، به بِساط قرب میرساند؛ و جانهای مُتعطِّشانِ زلال وصال را در مقام شهود ، لذّت شراب روح انس میچشاند. و محبّت بنده حقّ را ، عبارت است از انجذاب سرّ سالک مشتاق ، به تحصیل این معانی که منشأ سعادات طالبان و منع کمالات راغبان است، و میل باطن طالب به درک نتائج این حقایق که جمال طالبان از زیور آن عاری ، و به سبب فقدان این دولت، بست ه بند مذلّت و خواری است. شعر:
این سعادت هر که را در بر گرفت
خاک پایش را فلک بر سر گرفت
هر که او از خود به کلّی وا نرست
نایدشدرّی از این دریا به دست
خود محبّت فارغ از ما و من است
هر که او را دوست، خود را دشمن است
و آنچه در بیان محبّت ذکر کرده شد، بعینه عبارت قطب المحقّقین أمیرسیّد علیّ همدانی است قدَّس اللهُ سرَّه العزیز ، که بجهت تیمّن و تبرّک نقل کرده شده، بیزیاده و نقصان. یعنی این حدیث قدسی که مذکور شد بیان این معنی نموده که دیده و بیننده، به حقیقت او است ؛ چه « بِی یَسْمَعُ وَ بِی یُبْصِرُ » این را ظاهر کرده ، زیرا که انسان به حقیقت همین قُوی و اعضاء و جوارح است که حقّ به خود منسوب داشته ؛ پس همه او باشد. مصرع: «نامی است ز من بر من و باقی همه اوست» .
و این مقام فناءِ بعدَ البقآء است ، و اشاره به این مرتبه است: أَطِعْنِی أَجْعَلْکَ مِثْلِی وَ لَیْسَ کَمِثْلِی . « ۲۶ و ۲۷
حدیث « کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ » مُتّفقٌ علیه میان هم ه اهل اسلام است باری ، این حدیث، روایت بسیار مهمّی است هم از جهت متن و دلالت آن، و هم از جهت سند و طریق روایت آن. مرحوم آیة الله و حجّته ، عارف عظیمالشّان حاج میرزا جواد آقا ملِکی تبریزی قدَّس اللهُ تُربتَه ، در کتاب ارجمند «لقآءالله» فرماید: » این حدیث قدسی متّفقٌ علیه بین هم ه اهل اسلام است. « ۲۸
مصادر بسیار معتبر شیعه راجع به حدیث لَایزَالُ الْعَبْدُ ...
امّا از طریق شیعه: الشّیخ الثّق ه الجلیل الاقدم أبی جعفر أحمد بن محمّد ابن خالد البَرقیّ که مقدّم بر کلینی بوده و در سلسله مشایخ اجازات او قرار دارد، در کتاب «المحاسن» خود، از أحمد بن أبی عبدالله برقی، از عبدالرّحمن بن حَمّاد، از حَنّان بن سَدیر، از أبیعبدالله علیه السّلام روایت کرده است که قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: قَالَ اللَهُ: مَا تَحَبَّبَ إلَیَّ عَبْدِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَیْهِ. وَ إنَّهُ لَیَتَحَبَّبُ إلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ. فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ، وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا، وَ رِجْلَهُ الَّتِی یَمْشِی بِهَا. إذَا دَعَانِی أَجَبْتُهُ، وَ إذَا سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ. وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِی شَیْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی فِی مَوْتِ مُوْمِنٍ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَکْرَهُ مَسَآءَتَهُ. ۲۹
«رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: خداوند فرمود:
هیچ بندهای به سوی من اسباب محبّت خود را فراهم نمیسازد که محبوبتر باشد نزد من از آنچه را که من بر وی حتم و واجب نمودهام. و بطور حتم و یقین بنده من به سوی من اسباب محبّتش را گرد میآورد با بجا آوردن کارهای مستحبّ ، تا جائی که من او را دوست دارم. پس چون من او را دوست داشتم، من گوش او هستم که با آن میشنود، و چشم او هستم که با آن میبیند، و زبان او هستم که با آن سخن میگوید، و دست او هستم که با آن میدهد و میگیرد، و پای او هستم که با آن راه میرود. وقتیکه مرا بخواند اجابت میکنم، و وقتیکه از من درخواست کند به او میدهم. و من هیچگاه تردّد ننمودم در چیزی که میخواستم آنرا بجای آورم مانند تردّدم در مرگ مومنی که اراده داشتم او را بمیرانم؛ او مرگ را ناگوار میداشت و من آزار و اذیّت او را ناگوار میداشتم.» علاّمه مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» عین این روایت را سنداً و متناً از «محاسن» روایت کرده است. ۳۰ و کلینی با دو سند مختلف و قریبالمضمون این حدیث را روایت نموده است: اوّل: از محمّد بن یحیی از أحمد بن محمّد بن عیسی، و أبوعلیّ اشعری از محمّد بن عبدالجبّار؛ همگی از ابن فَضّال، از علیّ بن عُقْبه، از حمّاد بن بَشیر روایت نموده است که گفت: من شنیدم از حضرت امام جعفر صادق أبا عبدالله علیه السّلام که میگفت:
رسول اکرم صلّی الله علیه و آله گفت: خداوند عزّ و جلّ گفت: مَنْ أَهَانَ لِی وَلِیًّا فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِی . وَ مَا تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبْدٌ بِشَیْءٍ أَحَبَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ. وَ إنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ؛ فَإذَا أَ ح بَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ، وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا. إنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ، وَ إنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ. وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَیْءٍ أنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی عَنْ مَوْتِ الْمُوْمِنِ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَکْرَهُ مَسَآءَتَهُ . ۳۱ ترجمه این حدیث به عین ترجمه حدیث مرویّ از «محاسن» میباشد، بجز آنکه در صدر این حدیث آمده است: «هر کس که به یکی از اولیای من اهانت کند تحقیقاً مرا در کمینگاه جنگ با خود واداشته است.» و دیگر آنکه بجای لفظ تَحَبَّبَ ، تَقَرَّبَ یعنی نزدیکی به خدا آمده است. دوّم: از عدّهای از اصحاب ما، از أحمد بن محمّد بن خالد از إسمعیل بن مِهران از أبو سعید قَمّاط از أبان بن تَغْلِب، از حضرت امام محمّد باقر أبا جعفر علیه السّلام روایت نموده است که گفت: لَمَّا أُسْرِیَ بِالنَّبِیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ قَالَ: یَا رَبِّ مَا حَالُ الْمُوْمِنِ عِنْدَکَ؟! قَالَ: یَا مُحَمَّدُ ! مَنْ أَهَانَ لِی وَلِیًّا فَقَدْ بَارَزَنِی بِالْمُحَارَبَةِ ! وَ أَنَا أَسْرَعُ شَیْءٍ إلَی نُصْرَةِ أَوْلِیَآئِی. وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَیْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی عَنْ وَفَاةِ الْمُوْمِنِ؛ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَکْرَهُ مَسَآءَتَهُ. إنَّ مِنْ عِبَادِی الْمُؤْمِنِینَ مَنْ لَا یُصْلِحُهُ إلَّا الْغِنَی وَ لَوْ صَرَفْتُهُ إلَی غَیْرِ ذَلِکَ لَهَلَکَ . وَ إنَّ مِنْ عِبَادِی الْمُوْمِنِینَ مَنْ لَا یُصْلِحُهُ إلَّا الْفَقْرُ ، وَ لَوْ صَرَفْتُهُ إلَی غَیْرِ ذَلِکَ لَهَلَکَ. وَ مَا یَتَقَرَّبُ إلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِیِ بِشَیْءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ . وَ إنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ؛ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ إذًا سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ، وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا. إنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ؛ وَ إنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ. ۳۲ ترجمه این حدیث نیز به عین ترجمه حدیث مرویّ از «محاسن» میباشد. بجز آنکه در صدر این حدیث تصریح شده است که این خطاب حضرت پروردگار جلّتْ عظمتُه در معراج رسول اکرم صلّی الله علیه وآله بوده است. زیرا صدرش این است که: چون پیامبر را به معراج بردند گفت: ای پروردگار من ! حالت مومن در نزد تو چطور میباشد؟! و در جواب ، خداوند فرمود: یَا مُحَمَّدُ ! ... و بجز آنکه خداوند میگوید: «من در سرعت برای نصرت اولیای خودم از همه چیزها سرعتم بیشتر است.» و بجز آنکه خداوند میگوید: «بعضی از بندگان مؤمن من میباشند که حال آنها را اصلاح نمیکند مگر غنی ، و اگر من غنی را از وی بگردانم به سوی غیر غنی ، تحقیقاً به هلاکت میافتد . و بعضی از بندگان مؤمن من میباشند که حال آنها را به صلاح در نمیآورد مگر فقر، و اگر من فقر را از وی بگردانم به سوی غیر فقر ، تحقیقاً به هلاکت میافتد.» ۳۳
علاّمه مجلسی رضوان الله علیه شرح مبسوط و نیکوئی در توضیح و تشریح این روایت در کتاب «مرءَاة العقول» ذکر فرموده است و ما مختصر و منتخبی از آنرا که بیشتر مناسبت با مقام ما در بحث دارد اینجا میآوریم: این حدیث، صحیح السّند میباشد .
تحقیق شیخ بهائی پیرامون خبر « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » بنا به نقل مجلسی شیخ بهائی برَّد اللهُ مَضجعَه گفته است که این حدیث صحیح السّند، و از احادیث مشهوره میان خاصّه و عامّه است. عامّه آنرا در کتب صحاحشان با أدنی تغییری بدین عبارت روایت کردهاند. ۳۴ در اینجا پس از ذکر روایت، مرحوم شیخ بهائی أعلی الله درجته در مقام شرح و تفسیر این حدیث بطور تفصیل بر میآید، و از حکماء و صوفیّه مطالبی را ذکر میکند. و در پایان بحث ، از محقّق شریف در حواشی تفسیر «کشّاف» مطلبی را نقل مینماید. تا میرسد به اینجا که میگوید: وَ إنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ: نوافل عبارت است از جمیع افعال غیر واجبه؛ و امّا اختصاصش به نمازهای مستحبّه اصطلاح عرفی تازه پدید است. و معنی محبّت خداوند سبحانه به بندهاش آن است که حجاب را از روی پرده دلش برمیدارد و وی را متمکّن میکند تا در بساط قرب او قدم گذارد. زیرا آنچه را که خداوند به عنوان وصف برای خود اتّخاذ فرموده است، باید به اعتبار غایات اخذ گردد نه به اعتبار مبادی. و علامت محبّت خدای سبحانه به بندهاش آن میباشد که او را توفیق میبخشد تا از عالم غرور پهلو تهی کند، و به سوی عالم نور ارتقاء حاصل نماید. با خداوند انس گیرد، و از ماسوای او در وحشت باشد. و جمیع هموم او در هم پیچیده و بصورت هَمّ واحد درآید. بعضی از عارفان گفتهاند: إذا أرَدْتَ أنْ تَعْرِفَ مَقامَکَ ، فَانْظُرْ فِیما أقامَکَ ! «اگر میخواهی مقام خودت را بشناسی، ببین تا خدا تو را در کجا اقامت داده است!» درباره این فقره: «پس زمانیکه من او را دوست داشتم، گوش او میباشم که با آن میشنود.» فرموده است: بعضی از صوفیّه و اتّحادیّه و حلولیّه و ملاحده به ظواهر آن عبارات تمسّک نموده، و از بواطن این استعارات اعراض کردهاند؛ بنابراین هم خودشان گمراه شدهاند و هم دیگران را گمراه نمودهاند ، با اینکه عقل جمیع خردمندان حکم میکند به استحاله اتّحاد چیزی با اشیاء کثیره متباینه الحقآئق مختلفه الآثار. این از طرفی؛ و از طرف دیگر کفر صریحی را که ذکر نمودهاند اختصاصی به محبّین و عارفین به خدا ندارد، بلکه حکم میکنند به اتّحاد خدای تعالی با جمیع اصناف موجودات حتّی سگها و خوکها و قاذورات ؛ سُبْحَـٰنَهُ و وَ تَعَـٰلَی' عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیرًا.
در اینجا علاّمه مجلسی ، گفتار شیخ (قدّه) را ختم نموده و سپس خودش در شرح و تفصیل این حدیث شروع کرده میگوید: بنابراین، این اخبار نفی کننده مذاهب فاسده آنان است، نه اثبات کننده آن . و برای این اخبار نزد اهل ایمان و اصحاب بیان و ارباب لسان ، معانی واضحهای مقرّر است که اذهان ، آنها را تلقّی به قبول میکند. و مبتنی بر مجازات و استعارات شایعهای میباشد که در حدیث و قرآن موجود است. و مشتمل است بر نکات بلیغهای که صاحبان فکر و معنی آنرا استحسان مینمایند و منافات با عقائد اهل ایمان ندارد. و ما در اینجا اشاره به برخی از آنها مینمائیم: اوّل: چیزی است که شیخ بهائیّ قدّس سرّه ذکر کرده است (و اگر چه در ابتدای کلامش سست آمده است) او میگوید: از برای صاحبدلان در این مقام ، کلمات سَنیّه و اشارات سَریّه و تلویحات ذوقیّهای است که مشام جانها را عطرآگین میسازد، و استخوان پوسیده قالبها را حیات نوین میبخشد. که بدان معانی عالیه راه نمییابد و بر مَغزَی و مراد آن اطّلاع حاصل نمیکند مگر کسیکه بدنش را در ریاضتها به سختی درافکنده باشد و نفسش را به مجاهدتها رنج بخشیده باشد ، تا اینکه از مذاق آنان اشراب گردد و از مطلبشان سر درآورد. و امّا کسیکه آن رموز خفیّه را ادراک نکند، و بدان گنجهای ذیقیمت راه نبرده باشد، به علّت اعتکاف و درنگش بر حظوظ دنیّه و انهماکش در لذّات بدنیّه؛ وی از استماع آن کلمات در خطر عظیم مهلکی از واژگون شدن در قعر چاههای الحاد، و وقوع در سرازیریهای پرنشیب حلول و اتّحاد، در هلاکت بزرگ و شقاوت سترگی درخواهد افتاد. تَعالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ عُلُوًّا کَبیرًا . آنگاه شیخ بهائی (ره) فرموده است: ما در اینجا با بیانی که متناسب افهام باشد و اخذ آن آسان باشد، مبادرت به سخن مینمائیم و میگوئیم: این مطالب در مبالغه در قرب و بیان استیلای سلطان محبّت خداوندی است بر ظاهر و باطن ، و بر سرّ و آشکارای بندهاش. بنابراین ـ و اللهُ أعلمُ ـ مراد آن خواهد بود که خدا میگوید: من هنگامیکه بندهام را دوست دارم ، او را به محلّ انس با خودم میکشانم و بسوی عالم قدس میگردانم، و فکرش را مستغرق در اسرار ملکوت و حواسّش را مقصور بر تابش انوار جبروت میکنم . در اینصورت گامش در مقام قرب من استوار میشود، و گوشت و خونش با محبّت من آمیخته میگردد . تا بجائی میرسد که از خودش پنهان و از حواسّش به نسیان میگراید، و اغیار و بیگانگان در نزد وی متلاشی و نابود میشوند؛ تا اینکه من به منزله گوش و بصر او خواهم گشت ، همانطور که گویندهای گفته است:
جُنونی فیکَ لا یَخْفَی وَ ناری مِنْکَ لا تَخْبُو ( ۱ )
فَأنْتَ السَّمْعُ وَ الابْصَارُ وَ الارْکانُ وَ الْقَلْبُ ( ۲ )
۱ ـ دیوانگی من در تو پنهان نمیباشد، و آتش من از تو خاموش نمیگردد! ۲ ـ بنابراین تو هستی که گوش و دیدگان و اعضاء و ارکان و دل من میباشی ! و فرموده است رحمه الله علیه: یَبْطُِشُ بِهَا با کسره و ضمّه ، یعنی خدا با آن دست میگیرد. و اصل معنی بَطْش ، با عنف و سطوت گرفتن میباشد ـانتهی کلام شیخ (ره).
نقل مجلسی (ره) دقیقترین معنی را در مضمون « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » در اینجا علاّمه مجلسی (ره) علاوه بر این وجه، پنج وجه دیگر ذکر کرده است و پنجمین را وجه مورد قبول و پسند خود قرار داده، و در وجه ششمین گوید: این وجه رفیعتر، و دلنشینتر، و شیرینتر، و دقیقتر، و لطیفتر، و پنهانتر میباشد از وجوه گذشته. و آن این استکه: عارف چون از شهوات خود و از اراده خود بیرون شود، و محبّت حقّ بر عقل و روح و مسامع و مشاعرش متجلّی گردد، و جمیع امورش را به خداوند تفویض نماید، و در مقام تسلیم و رضا به همه مقدّرات و احکام پروردگارش گردد؛ در اینحال حضرت پروردگار سبحانه متصرّف در عقل و قلب و قوای او میشود و امور وی را طبق آنچه را که خدا دوست دارد و میپسندد تدبیر میکند. بنابراین او اشیاء را بر منهاج مشیّت و اراده مولایش طلب مینماید؛ همانطور که خداوند سبحانه در حال خطاب به آنان گفته است: وَ مَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن یَشَآءَ اللَهُ . ۳۵
همینطوری که در تأویل این آیه ، در اخبار غامضه از معادن حِکَم و اسرار و ائمّه اخیار وارد شده است. و از پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم روایت است که فرمود: قَلْبُ الْمُوْمِنِ بَیْنَ أَصْبَعَیْنِ مِنْ أَصَابِـعِ الرَّحْمَنِ ؛ یُقَلِّبُهَا کَیْفَ یَشَآءُ . «قلب مومن در میان دو انگشت از انگشتان خداوند رحمن میباشد؛ آنرا میگرداند به هر کیفیّتی که بخواهد.» و همچنین پروردگار اعلای وی در سائر جوارح و قوای او تصرّف مینماید؛ همانطور که مخاطباً به پیامبرش حضرت مصطفی فرموده است: وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ رَمَی' ۳۶ .
و ایضاً فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنـَّمَا یُبَایِعُونَ اللَهَ یَدُ اللَهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ . ۳۷ و بدینجهت میباشد که طاعتشان طاعت خدا و معصیتشان معصیت خدا گردیده است . و واضح میشود معنی کلام خدای تعالی: « کُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ » وَ أنَّهُ بِهِ یَسْمَعُ وَ یُبْصِرُ . و همچنین است سائر مشاعر وی که به نور خدا و به تنویر خدا ادراک میکند، و سائر جوارح او که با تیسیر و تدبیر خدا به حرکت در میآید: فَسَنُیَسِّرُهُ و لِلْیُسْرَی' . ۳۸ و قریب به این معنی است آنچه را که حکماء ، به گمانشان ذکر کردهاند در اتّصال نفس به عقول مفارقه و انوار مجرّده ؛ آنجا که گفتهاند: گاهی از اوقات نفس بواسطه شدّت اتّصالش به عقل فعّال به حیثیّتی میشود که عقل به منزله روح برای نفس میشود، و نفس به منزله بدن برای عقل میگردد؛ در آنصورت نفس ملاحظه معقولات را در لوح عقل مینماید و تدبیر امور خودِ عقل را میکند مانند تدبیری که نفس بدن را مینماید.
و لهذا از نفس غرائبی سر میزند که سائر مردم از آن عاجز هستند ، مانند إحیاء مردگان، و شقُّ القمر و أمثالهما.
تحقیق میرزا رفیعا پیرامون خبر « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » صاحب کتاب «الشّجرةُ الإلهیّة» ۳۹ گوید: همانطور که نفس در حال تعلّق به بدن، چنین میپندارد که نفس خود بدن است و یا در داخل بدن است، در صورتیکه نه خود آن است و نه در داخل آن؛ همینطور نفس کاملهای که از بدن مفارقت نماید و تعلّقش را از آن قطع کند ، از شدّت قوّت و شدّت نوریّتش و از شدّت علاقه عشقیّهاش با نور الانوار و با انوار عقلیّه چنان میپندارد که خودش وجود آنها میباشد. در آن حالت انوار، مظاهر نفوس مفارقه میشوند همانگونه که ابدان مظاهر آنها نیز بودهاند. اینست معنی اتّحاد؛ نه به معنی گردیدن دو چیز مختلف ، چیز واحد. آن باطل استـ انتهی .
نقل مجلسی تحقیق محقّق طوسی و دیگران را در حدیث « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » تا آنکه مجلسی گوید: محقّق طوسی قدَّس اللهُ سرَّه القُدّوسیّ گفته است: عارف چون از نفسش منقطع شود و به حقّ متّصل گردد ، تمام قدرتها را مستغرق در قدرت حقّ میبیند که به جمیع مقدورات تعلّق یافته است. و تمام علمها را مستغرق در علم حقّ میبیند که چیزی از موجودات از آن پنهان نمیباشد .
و جمیع ارادهها و خواستها را مستغرق در اراده او میبیند که چیزی از ممکنات انفکاک از آن ندارند. بلکه کلّ وجود و کلّ کمال وجود را صادر از حقّ و فائض از جانب او مینگرد. بناءً علیهذا در آن حالت ، حقّ چشم او میگردد که با آن میبیند، و گوش او میشود که با آن میشنود، و قدرت او میشود که با آن کار مینماید، و علم او میگردد که با آن میداند ، و جود او میشود که با آن میبخشد . و در آنصورت عارف در حقیقت و واقع الامر متخلّق به «أخلاق الله» گشته است. و برخی از محقّقین در شرح این خبر نیز گفتهاند: معنی محبّت خدا ، کشف حجاب است از روی قلب بنده ، و متمکّن ساختن و مقرّب داشتن او را به ذات خود. و معنی محبّت بنده ، عبارت است از میل نفس بنده به چیزی بجهت کمالی که در آن ادراک مینماید ، به حیثیّتی که او را وادار میکند تا بجایآورد آن عملی را که وی را بدان چیز نزدیک سازد.
بنابراین، چون بنده خدا دانست که کمال حقیقی وجود ندارد مگر برای الله ، و جمیع کمالاتی را که در خود و در غیر خود میبیند از الله است و به الله است و به سوی الله است؛ محبّت دیگر برای او وجود ندارد مگر لِلَّهِ و فیاللَهِ . و این ادراک و فهم اقتضا میکند تا آنکه پیوسته بنده اراده طاعت خدا ، و رغبت در کارهای مقرِّب به سوی خدا ، و متابعت از کسیکه وسیله او به سوی معرفت و محبّت خداست داشته باشد. خداوند تعالی به پیغمبرش میفرماید: قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَهُ . ۴۰
به سبب آنکه در متابعت از پیامبر در عبادت و روش و اخلاق و احوال و نوافلش، قرب به سوی خداوند حاصل میشود؛ و بواسطه قرب ، محبّت خداوند بنده را پیدا میگردد. و بعضی از عارفین ، به پندارش گفته است که: هنگامی که خداوند سبحانه با ذات خود برای أحدی تجلّی کند، آن کس جمیع ذوات و صفات و أفعال را متلاشی و مندکّ در أشعّه ذات و صفات و أفعال خود مشاهده مینماید، و نفس خویشتن را با جمیع مخلوقات چنان مییابد که گویا وی مدبّر آن موجودات، و آن موجودات اعضای او میباشند. و به هر چیزی اگر واردهای وارد شود، او میبیند که از ناحیه او وارد شده است. او ذات خود را ذات واحده، و صفت خود را صفت واحده آن ذات، و أفعال خود را أفعال واحده آن ذات میبیند . زیرا وی با تمام شراشر و کلّیّت خویش مستهلک در عین توحید گردیده است. و برای انسان در عالم توحید، مرتبهای فراتر از این مرتبه وجود ندارد. و از آنجائیکه بصیرت روح انسانی منجذب به مشاهده جمال ذات خدا میشود، نور عقل او که فرق گذارنده مابین موجودات میباشد ، در غلبه نور ذات قدیمه مستتر و مختفی میگردد، و تمیز میان قِدَم و حدوث از میان میرود؛ بجهت زُهوق باطل در وقت پیدایش حقّ. و گفته شده است: به این معنی اشاره دارد آنچه را که در حدیث نبوی آمده است: عَلِیٌّ مَمْسُوسٌ فِی ذَاتِ اللَهِ . «علیّ خدا زده شده است.» و احتمال میرود این مهمّ تنها سرّی باشد در صدور بعضی کلمات غریبه از مولانا أمیرالمومنین علیه السّلام در خطبه البیان و أمثالهاـ انتهی گفتار بعضی از عارفین. مجلسی در پایان این بحث که همینجا خاتمه مییابد، گوید: اکتفا نمودن به آنچه را که ما گذراندیم در اینجا از مطالب و اشاره نمودیم ، و ترک خوض در آن مسالک خطیره اولی و احوط و أحری میباشد ؛ و اللهُ المُوفِّقُ لِلهُدی. ۴۱
روایات مرویّه از کتب خاصّه درباره حدیث « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » شیخ بهاء الدّین عامِلیّ در کتاب «أربعین» خود ، یکی از چهل روایت صحیحه را این روایت شمرده است . و با سند متّصل خود از کلینی همانطور که مجلسی از او نقل کرد، نقل میکند و پس از شرح زیبائی که بعضی از آن گذشت آنرا خاتمه میدهد. ۴۲ سیّد علیخان حسینیّ حسنیّ مَدَنیّ شیرازیّ معروف به کبیر ، در «شرحصحیفه مبارکه کامله سجّادیّه» ایضاً آنرا ذکر نموده است. ۴۳ سیّد حسن شیرازی در کتاب «کلمه الله» آنرا ذکر نموده است. ۴۴ غزالی در کتاب «إحیآء العلوم» در کتاب محبّت و شوق به خداوند آورده است. ۴۵ سیّد حیدر آملی در کتاب «جامع الاسرار و منبع الانوار» که با تصحیح هَنْری کُربن طبع شده است در چهار موضع بدین حدیث استشهاد نموده است:
اوّل در (به شماره ۳۹۳ ): أمّا قَوْلُهُ تَعالَی فیهِ (أیْ مَقامِ الْوَحْدَةِ الذّاتیَّةِ) فَکَقَوْلِهِ فی الْحَدیثِ الْقُدْسیِّ: لَا یَزَالُ الْعَبْدُ ـ تا آخر .
دوّم در (به شماره ۴۹۵ ): قُلْن: جَوابُکَ فی هَذا السُّؤالِ مِنْ طُرُقِهِمْ (هُوَ) فی غایَةِ الْوُضوحِ ؛ وَ هُوَ أنَّهُمْ یَقولونَ: نَحْنُ إذا أثْبَتْنا أنَّ الإمامَ یَجِبُ أنْ یَکونَ مَعْصومًا و منصوصًا (عَلَیْهِ) ـ تا آخر .
سوّم در (به شماره ۱۲۶۹ ): وَ حَقُّ الْیَقینِ هُوَ أوَّلُ دُخولِهِمْ فیالْبَقآءِ الْحَقیقیِّ الْحاصِلِ بَعْدَ الْفَنآءِ الْکُلّیِّ الْمُسَمَّی بِالْفَرْقِ بَعْدَ الْجَمْعِ ، الَّذی هُوَ مَقامُ التَّکْمیلِ وَ الرُّجوعِ إلَی الْکَثْرَةِ بِاللَهِ لا بِهِ ؛ لِقَوْلِ اللَهِ تَعالَی: وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ رَمَی' . وَ لِقَوْلِهِ فی الْحَدیثِ الْقُدْسیِّ ـ تا آخر .
چهارم در (به شماره ۱۱۹ ): وَ هَذا هُوَ مَقامُ مُشاهَدَةِ الْعَبْدِ نَفْسَهُ مَعَ کَثْرَتِها فی مِرْءَاةِ الْحَقِّ واحِدَةً ـ تا آخر . این افراد از خاصّهاند که در این کتب مذکوره روایت نمودهاند ؛ البتّه بنا بر قول محقَّق در تشیّع غزالی در آخر عمر خود ، چنانکه از کتاب «سرّ العالَمِین» پیداست . و ما در مجلّد هشتم از «امام شناسی» از دوره علوم و معارف اسلام در این باره بحث کافی کردهایم. ۴۶ و نیز حقیر فقیر مولّف این کتاب «الله شناسی» این حدیث مبارک را در چند جای دیگر از این دوره علوم و معارف اسلام: مجلّد نهم از «امامشناسی» ۴۷ و مجلّد دوّم از «معاد شناسی» ۴۸ و همچنین «مهر تابان» ۴۹ و «توحید علمی و عینی» ۵۰ بحث نمودهام.
روایات مرویّه از کتب عامّه درباره حدیث « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ »و امّا از عامّه: بخاری در کتابُ الرّقاق، بابُ التّواضع روایت کرده است. ۵۱ و راغب اصفهانی در «مفردات» در کتابُ القاف در مادّه قرب ذکر نموده است و گفته است: و بر اینگونه از قرب ، پیغمبر علیه الصّلوه و السّلام از خداوند تعالی حکایت کرده است که: مَنْ تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْرًا ، تَقَرَّبْتُ إلَیْهِ ذِرَاعًا . «کسیکه به قدر یک وجب به من نزدیک شود، من به قدر یک ذراع به او نزدیک میشوم.» و ایضاً حکایت پیامبر از خداوند که: مَا تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبْدٌ بِمِثْلِ أَدَآءِ مَاافْتَرَضْتُ عَلَیْهِ ـ تا آخر خبر. ۵۲ أحمد بن حنبل از عبدالواحد: مولی عُروه ، از عروه ، از عائشه روایت نموده است. ۵۳
دنباله متن
پاورقی
۱۹ «دیوان حافظ» طبع پژمان (سنه ۱۳۱۸) ، غزل شماره ۷۴
۲۰ قسمتی از آیه ۶۷ ، از سوره ۳۹ : الزّمر: وَ مَا قَدَرُوا اللَهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الارْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ و یَوْمَ الْقِیَـٰمَةِ وَ السَّمَـاوَات مَطْوِیَّـٰتُ بِیَمِینِهِ سُبْحَـٰنَهُ وَ تَعَـٰلَی' عَمَّا یُشْرِکُونَ. «و قدر و قیمت خداوند را آنطور که باید و شاید ندانستند ، درحالیکه تمامی زمین در روز بازپسین در مشت اوست. و آسمانها پیچیده دست قدرت او هستند. پاک و منزّه میباشد خداوند ، و بلند مرتبه است از آن شریک و انبازی که برای او قرار میدهند.»
۲۱ «گلشن راز» خطّ نستعلیق عماد اردبیلی (سنه ۱۳۳۳ شمسی)
۲۲ قسمتی از آیه ۱۷ ، از سوره ۸ : الانفال: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَیْتَ إذْ رَمَیْتَ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ رَمَی' وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا إِنَّ اللَهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. «پس شما آنان را نکشتهاید ولیکن خداوند آنها را کشته است . و در هنگامی که تو تیر پرتاب کردی تو پرتاب نکردهای ولیکن خداوند پرتاب کرده است . و برای آن سبب بوده است که خداوند مومنین را به امتحان نیکوئی آزمایش نماید . حقّاً و حقیقةً خداوند شنوا و دانا میباشد.»
۲۳ صدر آیه ۱۰ ، از سوره ۴۸ : الفتح: إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنـَّمَا یُبَایِعُونَ اللَهَ یَدُ اللَهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَن نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَی' نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفَی' بِمَا عَـٰهَدَ عَلَیْهُ اللَهَ فَسَیُوْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا . «تحقیقاً کسانی که با تو بیعت میکنند ، فقط با خداوند بیعت میکنند. دست خداوند بر فراز دست ایشان میباشد . پس کسی که پیمان را بشکند، علیه خود پیمان شکنی نموده است ؛ و کسیکه وفادار باشد به آنچه را که با خداوند عهد بسته است پس البتّه به زودی خداوند به وی مزد عظیمی عنایت خواهد نمود.»
۲۴ حدیث قدسی یک شرط دیگر هم دارد و آن این است که نباید به عنوان معجزه پیغمبر بوده باشد. بنابراین قرآن کریم از احادیث قدسیّه نمیباشد.
۲۵ مهبّ یعنی محلّ وزیدن ؛ بوادی جمع بادیه یعنی بیابان.
۲۶ «ای بنده من ! مرا اطاعت کن تا تو را مثل خودم قرار دهم ، و حال آنکه نیست مثل من.» و این حدیث را سیّد حیدر آملی در «جامع الاسرار» آورده است.
۲۷ «شرح گلشنراز» با مقدّمه آقای کیوان سمیعی، تا ؛ و از طبع سنگی: تا
۲۸ «لقآء الله»
۲۹ «المحاسن» ج ۱ ، کتاب مصابیح الظّلم ، ، تحت شماره ۴۴۳ ؛ قاضی نورالله شوشتری در کتاب «مصآئب النّواصب» در ضمن جوابهای خود از کلام مرد معاندی که ادّعا کرده است حصر کتب شیعه را در چهار کتاب مشهور (کافی، فقیه، تهذیب و استبصار) بدین عبارت پاسخ داده است که: » و امّا ثالثاً بجهت آنکه حصر کتب امامیّه در اربعه مذکوره درست نیست زیرا کتب آنها شش عدد میباشد و پنجمین آنها کتاب «محاسن» است تألیف أحمد بن محمّد بن خالد برقی ، و ششمین آنها «قرب الاسناد» است تألیف محمّد بن عبدالله جعفر حمیری. « و ملاّ محمّد تقی مجلسی طیَّب اللهُ مَضجعَه در شرح فارسی بر کتاب «مَن لایحضرهُ الفقیهُ» (طبع سنگی ، ج ۱ ، ) در شرح قول صدوق (ره) درباره کتاب «محاسن» أحمد ابن أبی عبدالله برقی بدین عبارت آورده است: » و این کتاب نزد ما هست ، و چنانکه مشایخ نقل کردهاند بسیار بزرگ وثقه و معتمدٌ علیه بوده است.
آنچه الحال هست شاید ثلث آن باشد . و به غیر از این کتاب نود و سه کتاب دیگر تصنیف نموده است در فنون علوم. و اسامی این کتابها و سایر کتابهای علمای ما در فهرستهای اصحاب رجال موجود است. « علاّمه مجلسی قدّس الله تربته در مقدّمه کتاب «بحار الانوار» در فصل دوّم که برای اعتبار یا عدم اعتبار کتبی که «بحار» را از آنها استخراج نموده است با این عبارت بیان میکند که:
» و کتاب «محاسن» برقی از اصول معتبره میباشد و کلینی و جمیع متأخّرین از کلینی از آن کتاب نقل کردهاند. « و علاّمه بحر العلوم: سیّد مهدی (ره) در رجال خود (طبع حروفی ، ج ۱ ، ) گوید:
» بنوخالد برقی قمّی. پدرشان خالد بن عبدالرّحمن بن محمّد بن علیّ کوفی از موالی أبوالحسن اشعری و یا غلام جَریر بن عبدالله بوده است. یوسف بن عمر والی عراق ، جدّشان محمّد بن علیّ را بعد از کشته شدن زید رضی الله عنه بکشت. خالد در سنّ طفولیّت با پدرش عبدالرّحمن به «برق رود» که قریهای است از خاک قمّ در بیابانی در آنجا که بدین اسم معروف بود فرار کردند ، فلهذا به «برقی» مشهور شدند. « تا اینکه علاّمه بحرالعلوم میفرماید: » برقی در رجال خود ( ج ۱ ، و ) ذکر کرده است که پدرش محمّد از اصحاب حضرت امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السّلام بوده است ، و خودش را از اصحاب امام جواد و امام هادی علیهما السّلام شمرده است . وی در زمان امام عسکری علیهالسّلام حیات داشته است و اصحاب او را بر شمرده است ولی خود را از جمله اصحاب به شمار نیاورده است. « شیخ جلیل نجاشی (ره) در رجال خود (طبع سنگی ، ) آورده است از أحمد بن حسین در تاریخش که: » أحمد بن أبی عبدالله برقی در سنه دویست و هفتاد و چهار ( ۲۷۴ ) فوت کرده است. و علیّ بن محمّد ماجیلویه گفته است: وی در سنه دویست و هشتاد ( ۲۸۰ ) رحلت نموده است. «
۳۰ «بحار الانوار» بابُ حبِّ اللهِ تعالی، از طبع کمپانی: ج ۱۵ ، قسمت دوّم ، ؛ و از طبع اسلامیّه: ج ۷۰ ، ، حدیث شماره ۲۱
۳۱ «اصول کافی» ج ۲ ، ، حدیث شماره ۷ از کتاب ایمان و کفر، بابُ من أذَی المسلمینَ و احتقرَهم
۳۲ «اصول کافی» ج ۲ ، ، حدیث شماره ۸
۳۳ و همچنین این حدیث را بدون سند، شیخ ثقة الإسلام أبوالفضل علی طبرسی متوفّی در اوائل قرن هفتم هجری در کتاب «مشکوة الانوار فی غُرر الاخبار» طبع دوّم مطبعهحیدریّه ـ نجف، در و ۱۴۷ ، از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده است. و این حقیر مسکین نیز در کتاب «توحید علمی و عینی» در آنرا با ذکر اسناد عدیدهای در تعلیقه ذکر نمودهام.
۳۴ قالَ رَسولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إنَّ اللَهَ تَعالَی قالَ: مَنْ عادَی لی وَلِیًّا فَقَدْ ءَاذَنْتُهُ بِالْحَرْبِ . وَ ما یَتَقَرَّبُ إلَیَّ عَبْدی بِشَیْءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ . وَ ما یَزالُ عَبْدی یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوافِلِ حَتَّی اُحِبَّهُ ؛ فَإذا أحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ بِهِ ، وَ بَصَرَهُ الَّذی یُبْصِرُ بِهِ ، وَ یَدَهُ الَّتی یَبْطِشُ بِها ، وَ رِجْلَهُ الَّتی یَمْشی بِها . إنْ سَأَلَنی لَاعْطَیْتُهُ ، وَ إنِ اسْتَعاذَنی لَاعیذَنَّهُ . وَ ما تَرَدَّدْتُ فی شَیْءٍ أنَا فاعِلُهُ کَتَرَدُّدی فَی قَبْضِ نَفْسِ الْمُؤْمِنِ ؛ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أکْرَهُ مَسآءَتَهُ ، وَ لابُدَّ لَهُ مِنْهُ .
۳۵ صدر آیه ۳۰ ، از سوره ۷۶ : الإنسان: وَ مَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن یَشَآءَ اللَهُ إِنَّ اللَهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا . «و شما اراده نمیکنید مگر آنکه خداوند اراده میکند ! حقّاً و حقیقةً خداوند علیم و حکیم میباشد.»
۳۶ قسمتی از آیه ۱۷ ، از سوره ۸ : الانفال: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَیْتَ إِذْرَمَیْتَ وَلَـٰکِنَّ اللَهَ رَمَی' وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلآءً حَسَنًا إِنَّ اللَهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ . «پس شما نکشتهاید مشرکان را ، ولیکن خدا آنان را کشته است . و (ای پیغمبر) تو تیر پرتاب نکردی ولیکن خدا پرتاب کرده است . و این واقعه بجهت آن بوده است که خداوند از ناحیه خودش مومنین را به امتحان نیکوئی آزمایش کند. حقّاً و حقیقةً خداوند شنوا و داناست.»
۳۷ صدر آیه ۱۰ ، از سوره ۴۸ : الفتح: إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنـَّمَا یُبَایِعُونَ اللَهَ یَدُ اللَهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَن نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَی' نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفَی' بِمَا عَـٰهَدَ عَلَیْهُ اللَهَ فَسَیُوْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا . «حقّاً آن کسانیکه با تو بیعت میکنند با خدا بیعت میکنند. دست خدا بر بالای دست ایشان است. پس کسیکه پیمان را بشکند ، بر ضرر خود پیمان را شکسته است ؛ و کسیکه پایدار و ثابت بماند بر آنچه را که با خداوند عهد و میثاق بسته است پس البتّه بزودی خداوند به وی مزد بزرگی عنایت خواهد فرمود.»
۳۸ آیات ۵ تا ۷ ، از سوره ۹۲ : اللیل: فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی' وَ اتَّقَی' * وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنَی' * فَسَنُیَسِّرُهُ و لِلْیُسْرَی' . «پس آن کسیکه عطا کند و تقوی پیشه سازد و تصدیق خیر و خوبی را بطور مطلق بنماید، پس ما مقدّمات کار او را در دنیا و آخرت به سهولت و آسانی فراهم میآوریم.»
۳۹ در «الذّریعة» ج ۱۳ ، ، طیّ شماره ۸۹ آورده است: » «شجرة إلهیّه» کتابی است فارسی در اصول دین ، از حکیم متکلّم سیّد رفیع الدّین محمّد بن حیدر حسنی طباطبائی مشهور به «میرزا رفیعا» که از مشایخ مجلسی است و در سنه ۱۰۸۲ ه و یا ۱۰۹۹ ه وفات یافته است . و آنرا برای شاه صفیّ صفوی در سنه ۱۰۴۷ ه نوشته است. «
۴۰ صدر آیه ۳۱ ، از سوره ۳ : ءَال عمران: قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ . «بگو (ای پیغمبر) اگر شما اینطور هستید که خدا را دوست دارید، از من پیروی نمائید تا خداوند شما را دوست داشته باشد، و گناهانتان را بیامرزد ؛ و خداوند غفور و رحیم است.»
۴۱ «مرءَاة العقول فی شرح أخبار ءَالِ الرّسول» طبع دوّم (سنه ۱۴۰۴ ه ق) ج ۱۰ ، کتاب الإیمان و الکفر، باب من أذی المسلمین و احتقرهم، حدیث هشتم، تا
۴۲ کتاب «أربعین» طبع سنگی ناصری (سنه ۱۲۷۲ هجریّه قمریّه) حدیث سی و پنجم ، تا
۴۳ «ریاض السّالکین» طبع جامعه المدرّسین، ج ۶ ، در شرح دعای چهل و پنجمین ،
۴۴ «کلمة الله» ، شماره حدیث: ۶۷ ، در تحت عنوان زُلفی المومن ؛ و در مصادر آنرا از «محاسن» برقی و از «کافی» کلینی در سه جا ذکر کرده است.
۴۵ «إحیآء العلوم» طبع دار الکتب العربیّة الکبری، مطبعه میمنه ـ مصر (سنه ۱۳۳۴ ) ج ۴ ،
۴۶ در ضمن درس ۱۱۸ تا ۱۲۰ ، تا
۴۷ در ضمن درس ۱۳۱ تا ۱۳۴ ،
۴۸ در ضمن مجلس ۹ ، و ۷۱ از طبع اوّل (و از طبع جدید و ۵۵)
۴۹ درضمن ابحاث فلسفی ، و ۲۰۱ از طبع اوّل (واز طبع جدید ص۲۹۷ و ۲۹۸)
۵۰ در ضمن تذییل بر مکتوب ششم مرحوم سیّد ،
۵۱ «صحیح» بخاری، طبع بولاق، ج ۸ ،
۵۲ «المفردات فی غریب القرءَان» با تحقیق محمّد سیّد گیلانی، مطبعه مصطفی البابی الحلبی، ، ستون سمت چپ
۵۳ «مسند أحمد حنبل» دار صادر ، المکتب الإسلامی ـ بیروت ، ج ۶ ،
بیان و تفسیر خبر « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » در کتب اساطین و اعلام اهل عرفان شیخ عزیز الدّین نَسَفیّ در کتاب «الإنسان الکامل» درباره این حدیث در سه محلّ بحث نموده است:
اوّل: چون در عقل و درجات آن بحث میکند، عقل اعلی و ارقی را در کسی میداند که به حدیث قدسی: کُنْتُ لَهُ سَمْعًا وَ بَصَرًا وَ یَدًا وَ لِسَانًا ، بِی یَسْمَعُ وَ بِی یُبْصِرُ وَ بِی یَبْطِشُ وَ بِی یَنْطِقُ متحقّق شده باشد.
دوّم: چون در مقام بیان مشکوه بر میآید ، شرح میدهد تا میرسد به این حدیث.
سوّم: چون در لقای خدا بحث میکند ، بدین حدیث استشهاد مینماید. [۵۴] ملاّ حسین واعظ کاشفی در «الرّسالة العَلیّة» به مناسبت مقام قرب میگوید: قال الله تعالی: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ . در اینجا ، نیز این حدیث قدسی را ذکر مینماید. [۵۵]
ملاّ عبد الرّزّاق کاشانی در «شرح منازل السّآئرین» در قسم حقائق و در باب حیات ذکر کرده است که: » نفس محبّت همانا علم به آیات و اخبار وارده در محبّت و شوق و اراده میباشد ؛ مانند قول خدای تعالی: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ . ] ۵ / ۵۴ [ وَ الَّذِینَ ءَامَنُوٓا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ . ] ۲ / ۱۶۵ [ قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَهُ . ] ۳ / ۳۱ [ و مانند قول رسول اکرم صلّی الله علیه ] و آله [ و سلّم حاکیاً از پروردگارش عزّوجلّ: لَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَتَقَرَّبُ ـ تا آخر حدیث . وَ إنَّ أَحَبَّ الْعِبَادِ إلَی اللَهِ الاخْفِیَآءُ الاتْقِیَآءُ . [۵۶] مَنْ أَحَبَّ لِقَآءَ اللَهِ ، أَحَبَّ اللَهُ لِقَآءَهُ. « [۵۷] و [۵۸] أبومظفّر منصور سمعانی در کتاب «رَوحُ الارواح» در سه جا: در اسم «الحقُّ المُبین» و در اسم «الواجد» و در اسم «المُنتقِم» به ذکر این حدیث قدسی و شرح آن پرداخته است. [۵۹]
شیخ نجم الدّین رازی در کتاب «مرصاد العباد» در دو موضع بدین حدیث استشهاد جسته است. و در دوّمین جا که در مقام تجلّی الوهیّت است فرموده است: «و تجلّی الوهیّت ، محمّد را بود علیه الصّلوه ، تا جملگی هستی محمّدی به تاراج داد؛ و عوض وجود محمّدی وجود ذات الوهیّت اثبات فرمود که إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَهَ یَدُ اللَهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ . کمال این سعادت به هیچکس دیگر از انبیاء علیهم السّلام ندادند، امّا خوشهچینان این خرمن را بدین تشریف مشرّف گردانیدند، و از ین خرمن بدین خوشه رسانیدند که لَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِل ِ [ تا پایان حدیث] . و این سعادت از خاصّیّت تجلّی ذات الوهیّت بود.» [۶۰] و نیز شیخ نجمالدّین رازی در رساله «عشق و عقل» در یکجا بدین خبر استشهاد کرده است. آنجا که بر عدم قدرت عقل برای طیّ این طریق استدلال میکند ، تا میرسد بدینجا که میگوید: » از آنجا راه جز به راهبری رفرف عشق نتواند بود. اینجاست که عشق از کسوت عین و شین و قاف بیرون آید و در کسوت جذبه روی بنماید. به یک جذبه سالک را از قابَ قَوسَین سرحدّ وجود بگذراند، و در مقام أَوْ أَدْنَی' بر بساط قربت نشاند ؛ که: جَذْبَةٌ مِنْ جَذَبَاتِ الْحَقِّ تُوَازِی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ . یعنی به معامله ثقلین آنجا نتواند رسید ] جز به جذبه [ . و اینجا ذکر نیز از قشر فَاذْکُرُونِیٓ بیرون آید ؛ سلطان أَذْکُرْکُمْ جمال بنماید. ذاکر ، مذکور گردد ؛ و عاشق ، معشوق شود . و چون ] عشق [ عاشق را به معشوق رسانید ، عشق دلاّله صفت بر در بماند . عاشق چون قدم در بارگاه وصال معشوق نهاد ، پروانه صفت نقد هستی عاشق را نثار قدم شعله شمع جلال معشوقی کند تا معشوق به نور جمال خویش عاشقِ سوخته را میزبانی کند . هستی مجازی عاشقی برخاسته ] و [ هستی حقیقی معشوقی از خفای کُنْتُ کَنْزًا مَخْفِیًّا متجلّی شده، از عاشق جز نام نمانده. شعر:
عشق آمد و شد چو خونم اندررگ و پوست
تا کرد مرا تهیّ و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است ز من بر من و باقی همه اوست
اشارت لَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ ] تا آخر روایت [ بدین معنی باشد. « [۶۱]
هُجْویری غزنوی در «کشفُ المحجوب» در دو جای این کتاب بدین خبر استناد کرده است. [۶۲]
ملاّ مسکین در تفسیر «حدآئق الحقآئق» در یکجا بدین روایت استدلال بر مراد نموده است . [۶۳]
عبدالحلیم محمود، و محمود بن شریف در مقدّمه خود بر شرح حِکم عطائیّه شیخ أحمد زرّوق ، در ضمن بیان و شمارش مدارج انسان ، این حدیث قدسی را ذکر کردهاند. [۶۴]
ابیات ابن فارض در پیرامون حدیث « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ »
ابنفارض مصری در «نظم السّلوک» این حدیث را بدین ابیات افاده نموده است:
وَ جآءَ حَدیثی فی اتِّحادیَ ثابِتٌ
رِوایَتُهُ فی النَّقْلِ غَیْرُ ضَعیفَةِ (۱)
یُشیرُ بِحُبِّ الْحَقِّ بَعْدَ تَقَرُّبٍ
إلَیْهِ بِنَفْلٍ أوْ أدآءِ فَریضَةِ (۲)
وَ مَوْضِعُ تَنْبیهِ الإشارَةِ ظاهِرٌ
بِکُنْتُ لَهُ سَمْعًا کَنورِ الظَّهیرَةِ ( ۳ )
تَسَبَّبْتُ فی التَّوْحیدِ حَتَّی وَجَدْتُهُ
وَ واسِطَةُ الاسْبابِ إحْدَی أدِلَّتی ۴
وَ وَحَّدْتُ فی الاسْبابِ حَتَّی فَقَدْتُها
وَ رابِطَةُ التَّوْحیدِ أجْدَی وَسیلَتی ( ۵
وَ جَرَّدْتُ نَفْسی عَنْهُما فَتَجَرَّدَتْ
وَ لَمْ تَکُ یَوْمًا قَطُّ غَیْرَ وَحیدَةِ ( ۶ )
وَ غُصْتُ بِحارَ الْجَمْعِ بَلْ خُضْتُها عَلَی انْ
ـفِرادیَ فَاسْتَخْرَجْتُ کُلَّ یَتیمَةِ ( ۷ )
لاِسْمَعَ أفْعالی بِسَمْعٍ بَصیرَةٍ
وَ أشْهَدَ أقْوالی بِعَیْنٍ سَمیعَةِ ( ۸ ) [۶۵]
۱ ـ و حدیث من در وصول به مقام توحید من آمده است؛ و روایت آن در روایات صحیحه به ثبوت رسیده و ضعیف نمیباشد.
۲ ـ آن حدیث اشاره مینماید به محبّت حقّ پس از تقرّب به سوی وی بواسطه انجام دادن امری مستحبّ یا ادای فریضهای. ۳ ـ و جای فهمیدن آن اشاره حدیث از کلام حقّ که میگوید: «من گوش او هستم» بقدری واضح است که مانند نور آفتاب در ظهر ، نمایان است.
۴ ـ من با تمسّک به سبب توحید حقّ ، در آن چنگ زدم تا وی را یافتم ؛ و شهود وساطت اسباب یکی از راهنمایان من بود.
۵ ـ و من همه اسباب کثیره را در هم پیچیده و یکی ساختم تا آنکه سببیّت اسباب را گم کرده و فاقد شدم؛ و رابطه توحید حقّ با من نافعترین وسیلهای بود که مرا به وحدت حقّ واصل نمود.
۶ ـ و سپس من خودم را از هر دوی آنها: از تسبّب به اسباب ، و از یکی کردن آنها مجرّد ساختم و خود را واحد یافتم در حالیکه از ابتدای امر روزی برمن نگذشته بود که من غیر واحد بوده باشم.
۷ ـ و من در دریاهای مقام جمع فرو رفتم بلکه به اعماق آن به تنهائی خوض کردم و تمام درّهای گرانبهای فرید و نفیس و نایاب از غرائب معانی و حقائق را بیرون کشیدم.
۸ ـ برای آنکه من به جائی برسم که از عجائب و غرائب امور ، آن باشد که من کردار خودم را با گوش بینا بشنوم و گفتار خودم را با چشم شنوا مشاهده کنم و ببینم.
استشهاد سعدالدّین سعید فرغانی به حدیث « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » سعد الدّین سعید فَرْغانی در شرح تائیّه عربی و فارسی خود در دو جا بدین حدیث استدلال نموده است: نخست در شرح گفتار ابن فارض:
جَواهِرُ أنْبآءٍ، زَواهِرُ وُصْلَةٍ
طَواهِرُ أبْنآءٍ ، قَواهِرُ صَوْلَةِ [۶۶]
و دوّم در شرح گفتار این عارف: وَ جآءَ حَدیثی فی اتِّحادیَ ثابِتٌ رِوایَتُهُ فی النَّقْلِ غَیْرُ ضَعیفَةِ وی این بیت و دو بیت پس از آن را که ما در اینجا الآن ذکر نمودیم ذکر میکند و در ضمن شرح مفصّل و نیکوی خویشتن ، دوبار از این خبر استمداد جسته است. و چون شرح وی در حقیقت شرح همین حدیث مورد بحث ماست ، چه نیکو میباشد که ما در اینجا عین عبارات پارسی او را حکایت نمائیم تا هم به مفاد و محتوای حدیث بیشتر آشنا گردیم، و هم به واقعیّت ابیات ابن فارض بهتر پی ببریم:
شرح فرغانی اشعار ابن فارض را در حدیث « لَا یَزَالُ الْعَبْدُ » فرغانی [۶۷] میگوید: » یَحْتَمِلُ قَوْلُهُ: «وَ جآءَ حَدیثی...» أنْ یَکونَ عَلَی لِسانِ الْجَمْعِ الإلَهیِّ ؛ فَإنَّ هَذا حَدیثٌ إلَهیٌّ . وَ یَحْتَمِلُ أنْ یَکونَ عَلَی لِسانِ الْجَمْعِ الْمُحَمَّدیِّ صَلَواتُ اللَهِ عَلَیْهِ . و حدیث من آمده است به صحّت و ثبوت اتّحاد من که روایت آن حدیث در نقل ثابت و صحیح است، نه ضعیف. و آن حدیث اشارت میکند به آنکه محبّت حقّ مر بنده را و محبّت بنده مر حقّ را محقّق است، بعد از آنکه بنده تقرّب و نزدیکی طلبد به حقّ به گزاردن نوافل و فرائض عبادات. و موضع آن که آن اشارت آگاهی میدهد از اتّحاد ، در این حدیث سخت ظاهر است و صریح همچون نور آفتاب در وقت چاشتگاه و میان روزی ؛ به آنچه گفته شده است که: کُنْتُ لَهُ سَمْعًا . و لفظ حدیث آن است که در صحیح بخاری و مسلم مذکور است که:
مَا تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبْدِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إلَیَّ مِنْ أَدَآءِ مَا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ. وَ لَایَزَالُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ ؛ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ ، وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ ، وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ ، وَ رِجْلَهُ الَّذِی یَمْشِی بِهَا ـ الحدیث. بباید دانست که محبّت ، قوّت میلی است باطنی به سوی وصول به کمالی از کمالات. و حقیقت او: رابطه واسطهای است وُحدانی میان طالب و مطلوب؛ و معنی او:
غلبه ما به الاتّحاد أو الاشتراک؛ و مقتضی و اثر او: إزالت مابه الامتیاز أو الاختلاف بین الطّالب و المطلوب. و این رابطه از هر که اوّل سر بر زند و بر وی غالب و مستولی شود تا طالب إزالت ما به الامتیاز گردد از نفس خودش، یا از آنچه میطلبد ؛ او را محبّ گویند. و اصل این محبّت ، حقیقتِ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ بود که محبّ ، حضرت ذات یگانه بود، و محبوب کمال پیدائی و ظهور کمالات أسمائی خودش . و آئینه آن محبوب کما هو تماماً جز حقیقت انسانیّت نتوانست بود صورةً و معنیً؛ لِکَمالِ جَمْعیَّتِها وَ تَمامِ مُضاهاتِها وَ قابِلیَّتِها ، وَ قُصورِ غَیْرِها عَنْ ذَلِکَ . وَ إلَیْهِ الإشارَةُ فیما رُویَ مِنَ الْحَدیثِ الإلَهیِّ خِطابًا لِمُحَمَّدٍ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ [وَ ءَالِهِ ] وَ سَلَّمَ: لَوْلَاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْکَوْنَ . و چون به حکم این محبّت ، تجلّیای از حضرت غیب ذات متعیّن شد مجملاً در باطن آن حقیقت انسانیّت که برزخیّت و جمعیّت است میان واحدیّت و أحدیّت اوّلاً ، و میان علم به عالم و میان وجود ثانیاً، و از آن باطن حقیقت انسانیّت در صور تفاصیلش که حقایق عالم است برای کمال ظهور که محبوب اوّل بود ، در سیر و نزول آمد تا رسیدن به این صورت عنصری انسانی که صورت اجمالی حقیقی آن حقیقت انسانیّت است، و آئینه جمعیّت و کمال ظهور آن تجلّی ، تماماً حقیقت وُحدانی آن میل و محبّت با آن تجلّی همراه بود، و در باطن او پنهان. و چون آن تجلّی وحدانی بود ، محلّ و آئینه ظهورش در این نزول هم امری وحدانی میبایست . و در این مراتب بل عالم ترکیب و کثرت، اثری و سایهای و صورتی از حقیقت وحدت جز عدالت و اعتدال که موحّد کثرت است نبود؛ لاجرم آئینه ظهور آن تجلّی در هر مرتبهای جز امری معتدل نمیبود تا در عالم معانی و ارواح، آئینه او حقیقت وسطیّت و عدالت امکان هر ممکنی بود بین جهه الوجوب و جهه المحال. و امّا در عالم مثال و حسّ ، مظهرش جز مزاجی معتدل نمیبود از طبیعت و عناصر و مُولِّدات. و میزان این جمله مراتب اعتدالات، عرض اعتدال انسانی است که در حاقّ وسط افتاده است ؛ و صورت وحدت و عدالت آن برزخیّت اوّل و ثانی است. و چون آن تجلّی فی نُزوله در جمله این مراتب ظاهر شد، و به صور تفصیلی و اجمالی انسانی متلبّس گشت ، احکام کثرت تعیّنات و نِسَب و اضافات که از مقتضیات اجزا و اطراف و آثار انحراف است ، گرد او در آمدند و هر حکمی از آن احکام به صورت أملی و اُمنیّتی و طلب لذّتی و شهوتی از او سربر زدن گرفتند و خواستند که حکم وحدت و بساطت و صورت جمعیّت و عدالتش را به اوصاف کثرت و ترکیب و احکام انحرافات، مغلوب و مقهور گردانند ؛ که فرمان شجره و هبوط از جنّت ، صورت و اثری از آن غلبه و قهر بود. پس آن محبّت وحدانی که رابطه واسطه است و در باطن آن تجلّی پنهان، چنان اقتضا کرد که میزانی اعتدالی که شریعت و طریقت است نصب کرده شود تا این انسان که بالوساطه در معرض محبوبی افتاده است، جمله ارادات و مقاصد و حرکات و سکنات خود را ظاهراً و باطناً به وحدت و عدالت پیوند دهد.
معنی سَمِعَ اللَهُ لِمَنْ حَمِدَهُ ، کلام خداوند است بر لسان بنده خود و این حقیقت محبّت در باطن زبانه این میزان ، که به حکم سرایت وحدت امرِ وَ مَآ أَمْرُنَا إِلَّا وَ'حِدَةٌ آن زبانه عین فرائض است ، پنهان شود؛ فإنَّ مُطلقَ الامرِ یَقتَضی الفَرضیّةَ ؛ و اثری از این محبّت در باطن اجزای عمود و کفّههای این میزان که سُنن و نوافل است ساری گردد ؛ تا هر حقیقتی انسانی که به حکم عنایت بیعلّت فی الازل در رُتبت محبوبی افتاده باشد و در قدم حکم وجوب و وحدت بر او غالب بوده و به حکم اقتضای استعداد کاملش در وقت سیر و مرور بر مراتب مُتنازلاً حجبی ضعیف و شفّاف و لطیف بر او طاری گشته؛ اگر او را بواسطه محبوبیاش ادای فرایض مخلصاً کاملاً میسّر شود، به مجرّد أداء فرائض ظاهراً و باطناً آن حجب ارتفاع پذیرد. و حینئذٍ حکم حقیقت آن محبّت و وحدت حقیقی او که باطن آن زبانه است در دلش ظاهر گردد و او را بیاو به خود جذب کند و آئینه کمال ظهور خودش گرداند تا حکم سابقِ فَأَحْبَبْتُ به او در او ظاهر شود . و نتیجه آن ظهور آن باشد که إنَّ اللَهَ قالَ عَلَی لِسانِ عَبْدِهِ: سَمِعَ اللَهُ لِمَنْ حَمِدَهُ . و ذلک تحقیقُ قولِه: مَا تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبْدِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إلَیَّ مِنْ أَدَآءِ مَاافْتَرَضْتُ عَلَیْهِ . زیرا که چنانکه هیچ چیز از میزان به وحدت نزدیکتر از زبانه میزان نیست ، همچنین هیچ چیزی به وحدت حقیقت محبّت نزدیکتر از ادای فرائض نیست به سرایت وحدت امر در او. و امّا اگر در مبدأ حکم و اقتضای استعداد انسانی آن بوده باشد که در وقت مرور و نزولش در مراتب ، قیود و صفات کثرت امکانی بسیار گِرد او درآیند و حکم وحدتش را مغلوب کنند ، آن کس به ریاضات و مجاهدات بسیار محتاج شود؛ و جز به ملازمت سُنن و نوافل از اذکار و اعمال و انواع قربات که مخالفت نفس بر آن مشتمل است ، به شرط اخلاص و مُجانبت از شبهات و دقایق ریا و شربهای [۶۸] پوشیده و ترک همه لذّات و شهوات نفس که استقامت میزان شریعت و طریقت تماماً بر آن موقوف است ؛ استقامت و اعتدال زبانه آن میزان که ادای فرایض است قلباً و قالباً او را میسّر نشود . چنانکه در حدیث آمده است که: إنَّ أَوَّلَ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ یَوْمَ الْقِیَمَةِ مِنْ عَمَلِهِ الصَّلَوةُ؛ فَإنْ صَلُحَتْ فَقَدْ أَفْلَحَ وَ أَنْجَحَ، وَ إنْ فَسَدَتْ خَابَ وَ خَسِرَ . وَ إنِ انْتَقَصَ مِنْ فَرِیضَتِهِ شَیْئًا قَالَ الرَّبُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی: انْظُرُوا ! هَلْ لِعَبْدِی مِنْ تَطَوُّعٍ فَیُکْمَلَ بِهَا مَا انْتَقَصَ مِنَ الْفَرِیضَةِ؟! ثُمَّ یَکُونَ سَآئِرُ عَمَلِهِ عَلَی ذَلِکَ. ظاهر این حدیث دلالت میکند بر آنکه نوافل مکمّلات فرائض میشوند. پس بر این سالک که از ازل در رتبت محبّی افتاده است، مداومت بر این سُنن و نوافل لازم آمد ؛ تا به ملازمت اخلاص و توحید در عمل، خود را به آن زبانه میزان نزدیک تواند کرد ، و به قوّت و مدد داعیه و طلب و ارادتی که شمّهای است از آن اثر محبّت که در کفّهها و اجزای عمود میزان شریعت و طریقت پنهان است ، بکلّی صور و احکام انحرافات نفس این سالک را از او زایل میگرداند ، تا آنگاه که آن عمود و کفّههای میزان بکلّی معتدل و مستوی شوند. و حینئذٍ دل که محلّ آن زبانه مذکور است پیدا گردد، و آن تجلّی وجودی به وَحدتِه الحَقیقیّه در او تجلّی کند ، و آن اثر از محبّت که با آن تجلّی و زبانه همراه بود ، هر حکمی امتیازی را که میان وجود مضاف به نفس و قُوی و مدارکش باقی بوده باشد تمام مضمحلّ و متلاشی گرداند و حکم ما به الاتِّحاد را اظهار کند.
معنی « کُنْتُ سَمْعَهُ وَ ... » انکشاف تجلّی وجود خداوند است درافعال سالک محبّ و آنگاه به ظهور حکم محبّت که إزالت احکام امتیازی نِسَب و اضافات است ، بر این سیّار محبّ ، این معنی به حقیقت ظاهر و منکشف شود که همین وجود یگانه بوده است که تا این غایت ، سمع و بصر و لسان و ید و رِجل او بوده است، و او جز به این نور وجود یگانه حق نمیشنیده است، و جز به وی نمیدیده، و جز به وی نمیگفته، و جز به وی نمیگرفته، و جز به وی نمیرفته. و او تا این غایت به سبب تقیّد به احکام آن نسب و اضافات که احکام امتیازیند ، از این علم و کشف محجوب بوده است. چون حقیقت محبّت بکلّی آن قیود را زایل کرد ، حجب و موانع مرتفع شد، و حقیقت این علم کما هو منکشف و منجلی گشت. و هذا معنی قوله: وَ لَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ ؛ فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ لِسَانَهُ وَ یَدَهُ ـ الحدیث . پس در این حدیث صحیح، دلالت صریح است بر صحّت و ثبوت مدّعای من که توحید است؛ وَ اللَهُ الْمُلْهِمُ لِلصَّوابِ. « [۶۹] و [۷۰]
اشعار مغربی و حکیم سبزواری در حقیقت فناء در وجود حقّ بر همین فنای صفات و اندکاک هستی وجود در هستی حقّ میباشد که مغربی ، عارف بلند پایه صریحاً اظهار میدارد:
دیدهای وام کنم از تو ، به رویت نگرم
زانکه شایسته دیدار تو نبود نظرم
چون ترا هر نفسی جلوه به حُسنی دگر است
هر نفس زان نگران در تو به چشمی دگرم
توئی از منظر چشمم نگران بر رخ خویش
که توئی مردمک دیده و نور بصرم
هر که بیرسم و اثر گشت به کویش پیبرد
من بیرسم و اثر ناشده ، پی مینبرم
تا زمن هست اثر ، از تو نیابم اثری
کاشکی در دو جهان هیچ نبودی اثرم
نتوانم به سر کوی تو کردن پرواز
تا ز اقبال تو حاصل نبود بال و پرم
بوی جانبخش تو همراه نسیم سحر است
زان سبب مرده انفاس نسیم سحرم
یار هنگام سحر بر دل ما کرد گذر
گفت چون جلوهکنان بر دل تو میگذرم
مغربی آینه دل ز غبار دو جهان
پاک بزْدای که پیوسته در او مینگرم [۷۱]
و همچنین حکیم عالی رتبه اعلام میدارد:
ای به ره جستجوی، نعره زنان دوست دوست
گر به حرم ور به دیر ، کیست جز او ، اوست اوست
پرده ندارد جمال غیر صفات جلال
نیست بر این رخ نقاب ، نیست بر این مغز پوست
جامهدران گل از آن نعرهزنان بلبلان
غنچه بپیچد به خود، خون به دلش تو به توست
دم چو فرو رفت هاست، هوست چو بیرون رود
یعنی از او در همه هر نفسیهای و هوست
یار به کوی دل است، کوی چو سرگشته گوی
بحر به جوی است و جوی این همه در جستجوست
با همه پنهانیش هست در اعیان عِیان
با همه بیرنگیش در همه ز او رنگ و بوست
یار در این انجمن یوسف سیمین بدن
آینهخانه جهان، او به همه رو به روست
پرده حجازی بساز یا به عراقی نواز
غیر یکی نیست راز ؛ مختلف از گفتگوست
مخزن اسرارِ اوست سرّ سویدای دل
در پیَش اسرار باز در به در و کو به کوست [۷۲]
آیه الله علی الإطلاق مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی این حدیث را به دو گونه نقل فرموده است. وی میگوید: فَلَوْ کانَ الْعَمَلُ عَمَلاً فَلابُدَّ أنْ یُثْمِرَ نورًا وَ مَعْرِفَةً فی الْقَلْبِ . فَلایَزالُ یَزْدادُ نورُهُ حَتَّی یَکونَ مَحْسوسًا لِکُلِّ أحَدٍ. أما سَمِعْتَ ما فی الْحَدیثِ الْقُدْسیِّ: لَا یَزَالُ یَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أَجْعَلَهُ مِثْلِی ـ إلخ. وَ لَا یَزَالُ یَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ وَ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِه ِ ـ إلخ . [۷۳]
معنی کلام امام صادق علیه السّلام: حَتَّی سَمِعْتُهَا مِنَ الْمُتَکَلِّمِ بِهَا محقّق فیض کاشانی از شنیدن امام جعفر صادق علیه السّلام گفتار خودش را گفتار خدا و با گوش خدا ، بدین عبارت تقریر کرده است: وَ عَنْهُ عَلَیْهِ السَّلامُ: أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ حَالَةٍ لَحِقَتْهُ فِی الصَّلَوةِ حَتَّی خَرَّ مَغْشِیًّا عَلَیْهِ؛ فَلَمَّا أَفَاقَ قِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ ، فَقَالَ: مَا زِلْتُ أُرَدِّدُ هَذِهِ الآیَةَ عَلَی قَلْبِی حَتَّی سَمِعْتُهَا مِنَ الْمُتَکَلِّمِ بِهَا ، فَلَمْ یَثْبُتْ جِسْمِی لِمُعَایَنَةِ قُدْرَتِهِ. [۷۴] «و چون از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام سوال شد: چه حالتی برای شما رخ داد که بیهوش بر زمین افتادید؟! چون حضرت از بیهوشی افاقه یافت و از او این پرسش بعمل آمد فرمود: من پیوسته این آیه را بر قلبم مکرّر میکردم تا اینکه آنرا از خداوندی که متکلّم بدان بود شنیدم. فلهذا پیکرم تاب معاینه قدرت او را نیاورد!» و ایضاً محقّق فیض در همین کتاب [۷۵] گوید: » و از بالاترین درجه آن جعفر ابن محمّدٍ الصّادق علیهما السّلام خبر داده و گفته است: وَ اللَهِ لَقَدْ تَجَلَّی اللَهُ لِخَلْقِهِ فِی کَلَامِهِ وَلَکِنْ لَا یُبْصِرُونَ . [۷۶] «سوگند به خدا که خداوند برای خلائقش در کلام خودش ظهور نموده است ولیکن ایشان نمیبینند.» « آنگاه فیض در صفحه بعد از آن عین روایت پیشین را که در «أسرار الصّلوه» نقل کرده بود اینجا نقل مینماید. سیّد ابن طاووس (ره) در کتاب «فلاح السّآئل» [۷۷] آورده است:
فَقَدْ رُوِیَ أَنَّ مَوْلَانَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ [عَلَیْهِ السَّلَامُ ] کَانَ یَتْلُو الْقُرْءَانَ فِی صَلَوتِهِ ، فَغُشِیَ عَلَیْهِ . فَلَمَّا أَفَاقَ سُئِلَ: مَا الَّذِی أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُکَ إلَیْهِ؟ فَقَالَ مَا مَعْنَاهُ: مَا زِلْتُ أُکَرِّرُ ءَایَاتِ الْقُرْءَانِ حَتَّی بَلَغْتُ إلَی حَالٍ کَأَنَّنِی سَمِعْتُ مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا ، عَلَی الْمُکَاشَفَةِ وَ الْعِیَانِ ، فَلَمْ تَقُمِ الْقُوَّةُ الْبَشَرِیَّةُ بِمُکَاشَفَةِ الْجَلَالَةِ الإلَهیَّةِ . سپس برای توضیح این معنی سیّد فرموده است: » ای کسیکه حقیقت این امر را نمیدانی ! مبادا استبعاد کنی و یا اینکه شیطان در تجویز آنچه را که ما برای تو بیان نمودیم شکّی و تردیدی قرار بدهد؛ بلکه باید آنرا تصدیق کنی ! آیا نشنیدهای خداوند جلّ جلاله میگوید: فَلَمَّا تَجَلَّی' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی' صَعِقًا . «پس هنگامیکه پروردگارش به کوه تجلّی کرد ، آنرا خرد ساخت و موسی هم مدهوش بر روی زمین افتاد.»؟ «
آیه الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در رساله «لقآء الله» [۷۸] و نیز در کتاب «أسرار الصّلوه» [۷۹] عین عبارت سیّد را از «فلاح السّآئل» حکایت نموده است. و در ص۲۱۲ از همین طبع (و در از طبع قدیم) گوید: » و ترقّی عبارت است از آنکه: در قرائت بالا میرود تا به حالی میرسد که کلام را از اللهتعالی میشنود ، همانطور که شنیدی در قرائت امام صادق علیه السّلام آنجا که فرمود: حَتَّی سَمِعْتُهَا مِنَ الْمُتَکَلِّمِ بِهَا . « و در از همین طبع (و در از طبع قدیم) گوید: » وَ مِنْ ذَلِکَ مَا رُویَ مِنْ غَشْوَةِ الصَّادِقِ عَلَیْهِ السَّلَامُ عِنْدَ تَکْرَارِ مَـٰلِکِ یَوْمِ الدِّینِ ؛ و آنچه را که از حضرت امام سجّاد علیه السّلام روایت شده است که: إذَا قَرَأَهُ ، یُکَرِّرُهُ حَتَّی یَکَادُ أَنْ یَمُوتَ . «
طرق عدیده از خاصّه و عامّه در خبر صادقی: مَا زِلْتُ أُکَرِّرُهَا حَتَّی سَمِعْتُ مِنْ قَآئِلِهَا مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» [۸۰] از «فلاح السّآئل» روایت کرده است که: » صاحب کتاب «زُهرة المُهَج و تواریخ الحُجَج» با إسناد خود از حسن ابن محبوب از عبدالعزیز عبدیّ از ابن أبی یَعفور آورده است که وی گفت: قَالَ مَوْلَانَا الصَّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إذَا حَضَرَتِ الصَّلَوةُ اقْشَعَرَّ جِلْدُهُ وَ اصْفَرَّ لَوْنُهُ وَ ارْتَعَدَ کَالسَّعَفَةِ . [۸۱] «عادت علیّ
ابن الحسین علیهما السّلام آن بود که چون وقت نماز میرسید، پوست بدنش به لرزه میافتاد و رنگ پوستش زرد میشد و مانند شاخه درخت خرما میلرزید.» و کلینی روایت کرده است بدین مضمون که مولانا زین العابدین علیهالسّلام کَانَ إذَا قَالَ: مَـٰلِکِ یَوْمِ الدِّینِ ، یُکَرِّرُهَا فِی قِرَآءَتِهِ حَتَّی کَانَ یَظُّنُّ مَنْ یَرَاهُ أَنَّهُ قَدْ أَشْرَفَ عَلَی مَمَاتِهِ [۸۲] . وَ رُوِیَ أَنَّ مَوْلَانَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ کَانَ یَتْلُو الْقُرْءَانَ فِی صَلَوتِهِ فَغُشِیَ عَلَیْهِ . فَلَمَّا أَفَاقَ سُئِلَ مَا الَّذِی أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُهُ إلَیْهِ ، فَقَالَ مَا مَعْنَاهُ: مَا زِلْتُ أُکَرِّرُ ءَایَاتِ الْقُرْءَانِ حَتَّی بَلَغْتُ إلَی حَالٍ کَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا . « [۸۳] ـ انتهی روایت مجلسی (ره) . و کلینی در «اصول کافی» [۸۴] روایت میکند از علیّ بن إبراهیم با سند خود از زُهریّ که گفت: » قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ: لَوْ مَاتَ مَنْ بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أَنْ یَکُونَ الْقُرْءَانُ مَعِی . وَ کَانَ عَلَیْهِالسَّلَامُ إذَا قَرَأَ «مَـٰلِکِ یَوْمِ الدِّینِ» یُکَرِّرُهَا حَتَّی کَادَ أَنْ یَمُوتَ . در کتاب «اصطلاحات» ملاّ عبدالرّزّاق کاشانی که در هامش «شرح منازل السّآئرین» وی بر صد باب خواجه عبدالله انصاری قرار دارد گوید:
الْمُطَّلَعُ هُوَ مَقامُ شُهودِ الْمُتَکَلِّمِ عِنْدَ تِلاوَةِ ءَایاتِ کَلامِهِ مُتَجَلّیًا بِالصِّفَةِ الَّتی هیَ مَصْدَرُ تِلْکَ الایَةِ . قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ ] عَلَیْهِمَا السَّلَامُ [: لَقَدْ تَجَلَّی اللَهُ لِعِبَادِهِ فِی کَلَامِهِ وَلَکنِْ لَا یُبْصِرُونَ . وَ کَانَ ذَاتَ یَوْمٍ فِی الصَّلَوةِ فَخَّرَ مَغْشِیًّا عَلَیْهِ ، فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ قَالَ: مَا زِلْتُ أُکَرِّرُهَا حَتَّی سَمِعْتُ مِنْ قَآئِلِهَا .
قالَ الشَّیْخُ الْکَبیرُ شِهابُ الدّینِ قَدَّس اللَهُ سِرَّهُ: کانَ لِسانُ جَعْفَرٍ الصّادِقِ عَلَیْهِ السَّلامُ فی ذَلِکَ الْوَقْتِ کَشَجَرةِ موسَی عَلَیْهِ السَّلامُ عِنْدَ نِدآئِهِ مِنْها بِأنّی أنا اللَهُ . وَ لَعَمْری أنّ الْمُطَّلَعَ أعَمُّ مِنْ ذَلِکَ ، وَ هُوَ مَقامُ شُهودِ الْحَقِّ فی کُلِّ شَیْءٍ مُتَجَلّیًا بِصِفاتِهِ الَّتی ذَلِکَ الشَّیْءُ مَظْهَرُها ؛ لَکِنْ لَمّا وَرَدَ فی الْحَدیثِ النَّبَویِّ [صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ] : « مَا مِنْ ءَایَةٍ إلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ ، وَ لِکُلِّ حَرْفٍ حَدٌّ وَ لِکُلِّ حَدٍّ مُطَّلَع ٌ» خَصّوهُ بِذَلِکَ . « [۸۵] غزّالی در «إحیآء العلوم» [۸۶] گوید: و از درجه علیای قرائت قرآن خبر داده است جعفر بن محمّدٍ الصّادق رضی الله عنه ؛ قَالَ: وَ اللَهِ لَقَدْ تَجَلَّی اللَهُ عَزَّوَجَلَّ لِخَلْقِهِ فِی کَلَامِهِ وَلَکِنَّهُمْ لَا یُبصِرُونَ . وَ قالَ أیْضًا وَ قَدْ سَأَلوهُ عَنْ حالَةٍ لَحِقَتْهُ فی الصَّلَوةِ ـ تا پایان روایت مرویّ از «فلاح السّآئل» . آنگاه گوید: » بنابراین در مثل این درجه، حلاوت قرائت و لذّت مناجات بالا میگیرد حتّی اینکه بعضی از حکماء گفتهاند: من عادتم این بود که چون قرآن میخواندم ، از آن حلاوتی نمییافتم . تا اینکه آنرا بدینطور خواندم که گویا من از زبان پیغمبر میشنوم که بر اصحابش تلاوت میکند . پس از آن از این نیز برتر آمدم و اینطور میخواندم که گویا من آنرا از جبرائیل علیه السّلام میشنوم که بر پیغمبر القاء مینماید. سپس خداوند خودش به منزله دیگر درآمد و الآن طوری میباشد که من آنرا از متکلّم به خود قرآن میشنوم ؛ و در این حال لذّت و نعیمی بر من رخ میدهد که قادر بر تحمّل آن نیستم. « ـ انتهی کلام غزالی. در «کشف الغایات فی شرح ما اکْتنَفَتْ علیه التّجلّیات»
[۸۷] که بر کتاب «التّجلّیات الإلهیّة» محیی الدّین عربی جمعآوری کرده است ، مؤلّف آن گوید: کَانَ الإمَامُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ ـ رَضِیَ اللَهُ عَنْهُ ـ ذَاتَ یَوْمٍ فِیالصَّلَوةَِ، فَخَرَّ مَغْشِیًّا عَلَیْهِ . فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ: مَا زِلْتُ أُکَرِّرُ ءَایَةً حَتَّی سَمِعْتُ مِنْ قَآئِلِهَا ، فَکَانَ بِی مِن ذَلِکَ مَا کَانَ . (از «عوارف المعارف» سهروردی و «إحیآء العلوم») حکیم سبزواری در «دیوان اسرار» [۸۸] فرموده است:
شورش عشق تو در هیچ سری نیست که نیست
منـظـر روی تـو زیـب بصـری نیست که نیست
نیست یک مرغ دلی ، کش نفکندی به قفس
تـیـر بـیـداد تـو تا پـر به پـری نیست که نیست
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت به فغان
سگ کویت همه شب تا سحری نیست که نیست
نه همین از غم او سینه ما صد چاک است
داغ او لاله صـفـت بر جگـری نیست که نیست
موسئی نیست که دعویّ أنا الحقّ شنود
ور نه این زمـزمه اندر شجـری نیست که نیست
چشم ما دیده خفّاش بود ور نه ترا
پـرتـو حســن به دیـوار و دری نیست که نیست
گوش اسرار شنو نیست وگر نه اسرار
برش از عالم معنی خبری نیست که نیست
دنباله متن
پاورقی
[۵۴] «الإنسان الکامل» نسفی ، با تصحیح و مقدّمه فرانسوی ماریژان موله، چاپ تابان (سنه ۱۳۴۱ ) به ترتیب: صفحات ۱۳۶ و ۲۸۵ و ۳۰۵ ؛ و در این مورد سوّم گوید: » ( ۲۱ ) ای درویش ! سالک تا به لقای خدا مشرّف نشود ، هیچ چیز را کما هی نداند و نبیند . کار سالک بیش از این نیست که خدا را بداند و ببیند ، و صفات خدا را بداند و ببیند . هر که خدا را ندید و صفات خدا را نشناخت ، نابینا آمد و نابینا رفت. سالک چون به نور الله رسید ، ریاضات و مجاهدات سخت تمام شد و به آن مقام رسید که خدا فرمود: کُنْتُ لَهُ سَمْعًا وَ بَصَرًا وَ یَدًا وَ لِسانًا ، وَ بی یَسْمَعُ وَ بی یُبْصِرُ وَ بی یَبْطِشُ وَ بی یَنْطِقُ . و به آن مقام رسید که رسول الله علیه السّلام میفرماید: اتَّقوا فَراسَةَ الْمُؤْمِنِ ، فَإنَّهُ یَنْظُرُ بِنورِ اللَهِ . سالک چون به نور الله رسید ، اکنون رونده نور الله است . تا اکنون رونده نور عقل بود ؛ کار عقل تمام شد ، اکنون رونده نور الله است . نور الله چندان سَیَران کند که جمله حجابهای نورانی و ظلمانی از پیش سالک برخیزد ، و سالک خدا را ببیند و بشناسد . یعنی نور الله به دریای نور رسد و دریای نور را ببیند . پس هم به نور او باشد که نور او را بتوان دیدن و او را بتوان شناختن. «
[۵۵] «الرّسالة العلیّة فی الاحادیث النّبویّة» (شرح چهل حدیث نبوی با تصحیح سیّد جلال الدّین اُرمَوی محدّث) . کاشفی در سنه ۹۱۰ فوت کرد . باری ، این روایت در و ۱۷۱ این رساله میباشد. در کتاب «تشیّع و تصوّف» تألیف دکتر کامل مصطفی شیبی و ترجمه ذکاوتی قراگوزلو ، در در ضمن بیان ترجمه احوال کاشفی آورده است که: » پیداست که وی از جمله نوادر کم نظیری بوده که تعصّب مذهبی یا طریقتی بهیچوجه در ذهنش راه نداشته ، و دارای شخصیّتی غریب از نوع شیخ بهائی بوده که او نیز به همین صفت بلند نظری و آسان گیری مشهور است. وی با آنکه یک صوفی نقشبندی و یکفقیه حنفی بود و حتّی رساله مستقلّی در فقه حنفی تألیف نمود ، * به سال ۹۰۸ نخستین و مهمترین کتاب را برای مجالس عزاداری حسینی نوشت و آنرا «روضة الشّهدآء فیمقاتل أهل البیت» نامید. « * ـ «هدیّة العارفین» ج ۱ ، (تعلیقه)
[۵۶] «سنن ابن ماجه» (کتاب الفتن ، باب ۱۶ ، من ترجّی له السّلامة من الفتن: ۲ / ۱۳۲۱ ) از رسول اکرم ... إنَّ اللَهَ یُحِبُّ الابْرارَ الاتْقیآءَ الاخْفیآءَ ، الَّذینَ إذا غابوا لَمْ یُفْتَقَدوا ، وَ إذا حَضَروا لَمْ یُدْعَوْا وَ لَمْ یُعْرَفوا ... (تعلیقه)
[۵۷] «الجامع الصّغیر» سیوطی (باب میم: ۲ / ۱۶۰ ) و «معانی الاخبار» باب معنی ما رُویَ أنَّ مَنْ أحَبَّ لِقآءَ اللَهِ . (تعلیقه)
[۵۸] شرح کاشانی بر «منازل السّآئِرین» خواجه عبدالله انصاری ، انتشارات بیدار،
[۵۹] «رَوح الارواح فی شرح أسمآءِ المَلِک الفتّاح» با تصحیح نجیب مائل هروی ، انتشارات علمی و فرهنگی ، به ترتیب صفحات ۴۴۲ ، ۴۹۹ ، ۵۵۲
[۶۰] «مرصاد العباد» طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب، به ترتیب صفحات ۲۰۸ ، ۳۲۰ و ۳۲۱
[۶۱] رساله «عشق و عقل» (معیار الصّدق فی مصداق العشق) طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تا ؛ و در و ۱۱۸ معلّق کتاب گوید: » حدیث قدسی مشهور که به وجوه مختلف روایت شده است.
هُجویری در «کشفالمحجوب» چاپ لنینگراد ، آورده ، و در «إحیآء العلوم» و «جامع صغیر» و «إتحاف السّادة المتّقین» ذکر کردهاند . و مولانا جلال الدّین به مضمون این حدیث در «مثنوی» اشاره فرموده است: رو که بی یَسمَع و بی یُبصِر توئی سرّ توئی چه جای صاحب سرّ توئی آنکه بی یَسمَع و بی یُبصِر شده است در حقِ این بنده آن هم بیهُده است
[۶۲] ـ «کشف المحجوب» تصنیف أبوالحسن علیّ بن عثمان جُلاّبی هُجویری غزنوی ، با تصحیح و ـ ژوکوفسکی ، طبع کتابخانه طهوری (سنه ۱۳۹۹ هجری) و
[۶۳] تفسیر «حدآئق الحقآئق» معین الدّین فَراهی هَروی، انتشارات أمیرکبیر،
[۶۴] «حِکَم ابن عطاء الله» با شرح شیخ أحمد زرّوق، طبع طرابلس غرب ، مکتبه النّجاح ، ؛ آنجا که گویند: و فی حدیث قدسیّ یقول سُبحانه: عَبْدی ! اعْبُدْنی أجْعَلْکَ رَبّانیًّا ، تَقولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکونُ . و فی حدیث قدسیّ ءَاخر یقول (حدیث تا پایان آن) .
[۶۵] «دیوان ابن الفارض» طبع اوّل ( ۱۳۷۲ قمریّ) ؛ و طبع ۱۳۸۲ بیروت ، ؛ «نظم السّلوک» بیت ۷۱۹ تا ۷۲۶ ؛ و در هر دو نسخه بیت پنجم را أجدَی وسیلةٍ ضبط نموده است (مانند شرح فارسی فَرْغانی که در آن اینچنین است) ولی در شرح عربی فرغانی که در ، ج ۲ است أجدَی وسیلتی مضبوط است و این درست میباشد.
[۶۶] از شرح فارسی «مشارق الدّراریّ» که این حدیث را در ذکر نموده است.
[۶۷] ـ شرح حال و مقام علمی سعدالدّین سعید فرغانی ما در اینجا برای عظمت مقام علمی و ارزش ادبی گفتار فرغانی، فقط به کلام آیهالله میر سیّد حامد حسین موسوی نیشابوری هندی در کتاب «عبقات الانوار» جزء اوّل از مجلّد دوازدهم: سند حدیث ثقلین که بر حسب طبع موسّسه نشر نفائس مخطوطات اصفهان ( ۸۰ و ۱۳۷۹ قمری) در قسمت دوّم قرار گرفته است (در تا در طیّ شماره ۱۱۳ ) اکتفا مینمائیم. وی میفرماید: » امّا اثبات سعید الدّین محمّد بن أحمد فرغانی حدیث ثقلین را، پس در شرح فارسی قصیده تائیّه ابن الفارض به شرح شعر: و أوضحَ بالتّأویل ما کان مُشکلاً علیٌّ بعلمٍ نالَه بِالوصیّةِ علی ما نُقِل عنه گفته: پیدا و روشن کرد علیّ به تاویل ، آنچه مشکل بود و پوشیده بود از معنی و مراد قرآن و حدیث بر غیر او از صحابه خصوصاً عمر؛ چنانچه در آن معرض گفته است: لو لا علیٌّ لَهلکَ عمرُ . با آنکه بیان تفسیر این مشکلات را متعرّض گشته بود به علمی که به وی میراث رسیده بود از مصطفی ، به وصیّتی که از جهت وی فرموده بود: إنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتابَ اللَهِ وَ عِتْرَتی أهْلَ بَیْتی ! اُذَکِّرُکُمُ اللَهَ فی أهْلِ بَیْتی ، سه باره؛ و باز فرموده: أنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هَرونَ مِنْ موسَی غَیْرَ أنَّهُ لا نَبیَّ بَعْدی . و به آنچه گفت: أنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلیٌّ بابُها ـ انتَهی کلامُ الفرغانیّ . و مَحامد مُبهره و مَعالی مُزهره علاّمه فرغانی بر ناظر «عبرٌ فی خبر من غبر» ذهبی، و «نفحات الاُنس» عبد الرّحمن جامی، و «کتآئبُ أعلام الاخیار من فقهآءِ مذهب النّعمان المختار» محمود بن سلیمان الکفوی و «کشف الظّنون» مصطفی بن عبد الله القُسطَنطینی ، و غیر آن واضح و آشکارست. و قد سَبقَ بِعون الله المُنیلِ فی مجلّد حدیثِ مدینةِ العلمِ ، بیانُها بالتّفصیلِ . در اینجا اکتفا بر عبارت «نفحات الاُنس» عبد الرّحمن جامی میرود. و هی هذه: و شیخ سعید الدّین الفرغانی رحمه الله تعالی ، وی از اکمل ارباب عرفان و اکابر اصحاب ذوق و وجدان بوده است . هیچکس مسائل علم حقیقت را چنان مضبوط و مربوط بیان نکرده است که وی در دیباجه «شرح قصیده تائیّه فارضیّه» بیان کرده است. اوّلاً آنرا به عبارت فارسی شرح کرده بود و بر شیخ خود: شیخ صدر الدّین قونَوی قدّس سرّه عرض فرموده ، و شیخ آنرا استحسان بسیار کرده و در این باب چیزی نوشته ، و شیخ سعید آن نوشته را بعینه بر سبیل تبرّک و تیمّن در دیباجه شرح فارسی خود درج کرده است. و ثانیاً از برای تعمیم و تتمیم فائده ، آن را به عبارت عربی نقل کرده و فوائد دیگر بر آن مزید ساخت. جزاه اللهُ عن الطّالبین خیرَ الجزآء . و وی را تصنیف دیگرست مسمّی به «مناهج العباد إلی المعاد» در میان مذاهب ائمّه اربعه رضوان الله علیهم أجمعین در مسائل عبادات و بعضی معاملات که سالکان این طریق را از آن چاره نیست ؛ و در بیان آداب طریقت که بعد از تصحیح احکام شریعت ، سلوک راه حقیقت بیآن میسّر نیست. و الحقّ آن کتابی است بس مفید که مالابدّ هر طالب و مرید استـ إلخ . فهذا الفرغانیّ ، شیخُهم السّعید المسعود، و حَبرُهم الحمید المحمود ؛ قد أثبتَ هذا الخبرَ النّافحَ کالازهار و الوُرود العاطِر ، کالقُتار السّاطِع من العود. فالعجبُ کلُّ العجب من الجاحد العَنود ، و المنکر الکَنود؛ کیف لا یَزعُه وازعٌ عن الإنکار و الجُحود ، و لا یَصرفهُ صارفٌ عنالبغی و المُرود! و اللهُ العاصمُ عن شرِّ کلِّ معاندٍ حسودٍ لدودٍ ، و هو الواقی عن زیغِ کلِّ حیودٍ میودٍ . «
[۶۸] در «أقرب الموارد» گوید: الشِّربُ بالکسر: الماءُ المشروب، الحظُّ منه . و شرب دراینجا به معنی حظوظ و بهرههای مخفی نفس است ، که مؤلّف این کتاب (مشارق الدّراری) در موارد متعدّدی به این مطلب تصریح کرده است .
[۶۹] «مَشارق الدَّراری» طبع انجمن فلسفه و عرفان اسلامی، فارسی، تا ؛ و از شرح عربی آن که در مصر در سنه ۱۲۹۳ هجریّه قمریّه به طبع رسیده است: تا ، از ج ۲
[۷۰] و علاّمه شمس الدّین محمّد بن محمود آملی در کتاب «نفآئس الفنون» ج ۲ ، و ۲۷ چنین آورده است: » و چون حقیقت محبّت رابطهای است از روابط اتّحاد که محبّ را بر محبوب بندد ، و جذبهای است از جذبات محبوب که محبّ را به خود میکشد و بتدریج او را از تمامت صفات منسلخ گرداند ، و آنگاه ذات او را به قبضه قدرت ازو برباید و بدل آن ذاتی که شایستگی اتّصاف به صفات خود دارد بدو بخشد . و بعد از آن ، صفات او داخل آن ذات متبدّل شود ؛ چنانکه جُنید گفت: المحبّةُ دخولُ صفات المُحَبِّ علی البدن من المُحِبِّ . و سرّ فَإذا أحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعًا وَ بَصَرًا از اینجا معلوم گردد که حقیقت: أنا مَنْ أهوَی و مَنْ أهوَی أنا نحن روحان حَللْنا بدنا فَإذا أبصَرتَنی أبصَرتَه و إذا أبصَرتَه أبصَرتَنا روشن شود . و هر چند محبّت را سببی معیّن نیست: إنّ المحبّةَ أمرُها عجبُ تُلقَی علیکَ و ما لَها سببُ» و در گوید: » و بعضی گفتهاند: فنا غیبت است از اشیاء ، و بقا حضور است با حقّ ؛ و این معنی نتیجه سکْر است . و صاحب «عوارف» گفته: الفنآءُ المطلقُ المطابقُ ، هو مایَستَولی من أمر الحقِّ سبحانَه علی العبدِ ، فیَغلبُ کونُ الحقِّ علی کونه العبدَ . و حقیقت مطلق فنا اینست. «
[۷۱] «دیوان شمس مغربی» طبع اسلامیّه، و ۸۷
[۷۲] «دیوان حکیم حاج ملاّ هادی سبزواری» متخلّص به اسرار، کتابفروشی ثقفی ـ اصفهان ، و ۳۹
[۷۳] «أسرار الصّلوة» طبع مطبعه حیدری (سنه ۱۳۸۰ ) : «پس اگر عمل ، عمل درست باشد باید حتماً ثمرهاش نور باشد و معرفت قلبی باشد ؛ و بنابراین باید پیوسته نورش زیاده گردد تا اینکه برای جمیع مردمان محسوس شود. آیا نشنیدهای آنچه را که در حدیث قدسی وارد است که:
همیشه بنده من به سوی من تقرّب میجوید با انجام دادن کارهای مستحبّ تا بجائیکه من او را مثل خودم قرار میدهم ـ تا آخر روایت . و همیشه بنده من به سوی من تقرّب میجوید با انجام کارهای مستحبّ تا بجائیکه من او را دوست میدارم ، و چون او را دوست داشتم من گوش او هستم که با آن میشنود ـ تا آخر روایت.»
[۷۴] «المحجّة البیضآء» طبع مکتبه الصّدوق (سنه ۱۳۳۹ شمسی) ج ۱ ، در کتاب أسرار الصّلوه آن ، ؛ و در تعلیقه گوید: از «بحار الانوار» از «فلاح السّآئل» .
[۷۵] در ج ۲ ، کتابُ ءَاداب تلاوه القرءَان ،
[۷۶] در تعلیقه گوید: شهید در «أسرار الصّلوه» ۰ ۲ نقل کرده است .
[۷۷] طبع فرهومند (سنه ۱۳۸۲ ) و ۱۰۸
[۷۸] از نسخه خطّی به خطّ حقیر ، و ۱۷ ؛ و از نسخه مطبوعه ،
[۷۹] طبع سنگی أحمد شاهی ، و ۸۵ ؛ و از طبع حروفی فرهومند: و ۱۹۶
[۸۰] از طبع حروفی اسلامیّه ، ج ۸۴ ، کتابُ الصّلوه ، بابُ ءَاداب الصّلوه ،
[۸۱] «فلاح السّآئل» (تعلیقه)
[۸۲] «فلاح السّآئل» (تعلیقه)
[۸۳] «فلاح السّآئل» و ۱۰۸ (تعلیقه)
[۸۴] طبع دوّم (سنه ۱۳۸۱ ) مکتبه الصّدوق ، ج ۲ ، کتابُ فضل القرءَان ،
[۸۵] طبع سنگی ،
[۸۶] طبع دار الکتب العربیّه الکبری ، ج ۱ ،
[۸۷] طبع مرکز نشر دانشگاهی ـ طهران ( ۱۴۰۸ هجری قمری) با تحقیق عثمان إسمعیلیحیی ،
[۸۸] طبع کتابفروشی ثقفی ـ اصفهان (سنه ۱۳۳۸ شمسی) و ۴۰
مبحث ۱۱ و ۱۲: خداوند همه جا هست؛ چشم بگشا و ببین!
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم
وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ ا لآنَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم
تفسیر آیه: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لآتٍ قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لَا تٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ. (آیه پنجم از سوره عنکبوت: بیست و نهمین سوره از قرآن کریم) «کسیکه اینطور بوده باشد که امید دیدار و لقاء خداوند را داشته باشد ، پس بطور حتم و یقین زمان سرآمد دیدار خداوند خواهد آمد. و اوست یگانه شنوا و دانا.» و آیات پیش از آن این است: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ المٓ * أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوٓا أَن یَقُولُوٓا ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا یُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکَـٰذِبِینَ * أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّـَاتِ أَن یَسْبِقُونَا سَآءَ مَا یَحْکُمُونَ. و آیات پس از آن این است: وَ مَن جَـٰهَدَ فَإِنَّمَا یُجَـٰهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَـٰلَمِینَ * وَالَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـٰلِحَـٰتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّـَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ . «به اسم الله که دارای صفات رحمانیّت و رحیمیّت است . المٓ
. آیا مردم چنین گمان کردهاند که به مجرّد آنکه بگویند: ما ایمان آوردهایم یله و رها شده، و دیگر ایشان آزمایش نمیشوند ؟ و سوگند به خدا که تحقیقاً ما آزمایش نمودهایم آن کسانی را که قبل از آنان بودهاند. پس سوگند به خدا که خداوند میداند کسانی را که راست گفتهاند؛ و سوگند به خدا که وی میداند دروغ گویان را . بلکه آنچنان پنداشتهاند کسانیکه زشتیها را مرتکب میگردند که از اراده و مشیّت ما پیشی میگیرند. بد است آنگونه حکمی که میکنند.» و آیات بعد از آن اینست: «و کسیکه در راه خدا مجاهده کند، برای نفع و بهره خویشتن مجاهده نموده است. تحقیقاً خداوند از عالمیان و مجاهداتشان بینیاز میباشد . و کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته را انجام میدهند ، تحقیقاً و حتماً ما از سیّئات و زشتیهایشان درمیگذریم و آنان را به پاداش بهترین اعمالی که انجام دادهاند میرسانیم!» در آیه مورد بحث ، خداوند سبحانه و تعالی شأنه صریحاً وعده لقاء و زیارتش را به امیدواران دیدارش میدهد. و در آیات قبل از آن گوشزد میکند که به مجرّد گفتار شهادتین و ایمان لسانی کار تمام نمیشود. مومنان امتحاناتی در پیش دارند ، و بدون آزمایش و در بوته تجربه در آوردن قائلین به اسلام و ایمان و گروندگان به خداوند محال است کسی به درجات نعیم و فوز جنّت و لقای جمال دلآرای حضرت واهب منّان واصل گردد. این سنّت سنیّه و دأب دیرین آنحضرت است که تمام اقوام و اُمم را امتحان فرموده است تا مومنان صادق از مدّعیان کاذب بازشناخته شوند. بسیار در غلط و اشتباه روشنی هستند کسانی که چنان خیال میکنند که با ارتکاب قبائح و زشتیها بر اراده و اختیار و تقدیر و قضای وی جلو میافتند؛ آنها را به پس رانده، و در عالم کون و امر و خلق و ایجاد ، خودشان با اراده خود مستقلاّ دست به کار زدهاند. این بد فکری و قبیح اندیشهای است! ندانستهاند که خود این جلو زدن و پندارِ عقب زدنِ امر الهی ، امر خداوندی است که گریبانگیرشان شده؛ و با این طرز تفکّر و حکم ، خود را در دهان و چنگ اراده قاهره و مشیّت غالبه وی گذاردهاند. امّا آنانکه امیدشان دیدار خداوندشان میباشد ، آن امید به وقوع خواهد پیوست و به ناکامی و یأس نخواهد گرائید.
زمان وعده درخواهد رسید، و دوران هجران سپری خواهد شد. و خداوند که یگانه و تنها دانا و یگانه شنوا در عالم وجود است ، پیوسته و در هر لحظه بدان امید علم و اطّلاع دارد ؛ که ناگهان پرده از رخ برافکنده و حجاب از روی سیمای دلربایش میزداید و نتیجه یکعمر مجاهده و سعی و کوشش در راه لقاء و زیارتش را بر کفش مینهد. مجاهدههای مردم مجاهد در راه خدا و در سبیل لقای وی اینطور نمیباشد که به خداوند ثمرهای برساند. او غنیّ علی الإطلاق است. او از جمیع عالمیان بینیاز است. این جهادها و سعیها همه و همه به سوی خود شخص مجاهد و ساعی و سالک فی سبیل الله بازگشت میکند. و کسانیکه ایمان میآورند حقّاً و واقعاً ، نه از روی زبان بلکه از صمیم قلب، و به دنبال آن کارهای نیکو و شایسته و مورد رضایت محبوب ازل و لایزال که امید لقایش را در سر میپرورانند میروند ؛ البتّه خداوندِ محبوب از زشتیهای سابقه و اعمال ناشایسته پیشین این محبّان صادق درخواهد گذشت ، و بهترین و شایستهترین اعمالی را که ایشان بجای آوردهاند مزد و ثواب و پاداششان قرار خواهد داد.
تفسیر «المیزان» راجع به آیه: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لآتٍ حضرت اُستادنا الاعظم ، المفسّر الاکبر: علاّمه طباطبائی قدَّس اللهُ تربتَه المُنیفه در تفسیر این آیات فرمودهاند: » از سیاق آیات این سوره بالاخصّ آیاتی که در صدر آن میباشد، تلویحاً استفاده میشود که بعضی از آنانکه به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در شهر مکّه قبل از هجرت ایمان آورده بودند ، از خوف فتنه مشرکین که پیوسته آنها را تهدید مینمود، از ایمانشان بازگشتند. زیرا دأب مشرکین آن بوده است که آنان را به کیش و آئین خود فرا میخواندهاند، و بر عهده خود میگرفتند که اگر از آنها و از راه و روش آنها پیروی کنند، خطایاشان را متحمّل گردند. و اگر از رجوع به آنها امتناع ورزند، آنان را به فتنه و فساد بکشند و تعذیب و شکنجه کنند تا آنکه ایشان را به ملّت و آئینشان برگردانند. و اشاره به این معنی دارد کلام خدای تعالی: وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ ءَامَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطَـٰیَـٰکُمْ ـ الآیة . [۱] «و کسانیکه کافر شدهاند ، به کسانیکه ایمان آوردهاند گفتند: شما از راه و روش ما تبعیّت کنید، و ما بار خطایا و گناهانتان را به دوش خود میکشیم.» و کلام خدای تعالی: وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَهِ فَإِذَآ أُوذِیَ فِی اللَهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَهِ ـ الآیة . [۲] «و برخی از مردمانند آنانکه میگویند: ما ایمان به خداوند آوردهایم .
آنگاه چون در سبیل خدا مورد آزار و اذیّت قرار گیرند، این فتنه مردم را به مانند عذاب خدا قرار میدهند.» و گویا در میان این گروه بازگشت کنندگان از ایمانشان به سوی کفر کسانی یافت شدهاند که رجوعشان بواسطه والدین آنها و الحاح و ابرامشان در ارتداد بوده است؛ مثل برخی از پسران مشرکین ، همانطور که از این آیه استشمام میشود: وَ وَصَّیْنَا الإنسَـٰنَ بِوَ 'لِدَیْهِ حُسْنًا وَ إِن جَـٰهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا ـ الآیة . [۳] «و ما راجع به انسان درباره پدر و مادرش وصیّت به نیکی نمودهایم. و اگر پدر و مادر با تو (ای انسان) سخت بگیرند که به من (که خدای تو هستم) شرک بیاوری آنگونه شرکی که مبدأ و اساس علمی و یقینی ندارد، نبایستی از آنها اطاعت کنی!» پس غرض سوره بنابر آنچه از ابتداء و از انتهایش و از سیاق جاری در آن بدست میآید، آنستکه آن مقدار ایمانی را که خداوند سبحانه از مردم میخواهد، مجرّد گفتار:
ءَامَنَّا بِاللَهِ (ایمان به خدا آوردیم) نمیباشد؛ بلکه ایمانی است که تندبادهای فتنهها و تغییرات زمانها آنرا نتواند تکان بدهد. و آن، چنان حقیقتی باید بوده باشد که با توارد بلایا و امتحانات، خوب و مستحکم گردد و مستقرّ و پا برجا شود؛ و با تراکم مصائب و محنتها با ثباتتر و استوارتر گردد. بنابراین ، مردم هیچگاه به مجرّد قول ءَامَنَّا بِاللَهِ بدون آنکه امتحان شوند و در بوته آزمایش روند و آنچه در باطن نفوسشان از حقیقت ایمان یا لکّه کفر وجود دارد به ظهور برسد، یله و رها نخواهند بود. و البتّه خداوند میداند آنان را که با قدم صدق در راه ایمان گام نهادهاند ، و نیز میداند آنان را که با دروغ، ایمان ظاهری آوردهاند.
بناءً علیهذا ، فتنه و امتحان و مشکلات در راه توحید، سنّتی است الهیّه که ابداً راه گریز و گزیری در آن موجود نمیباشد. در میان مردم امروزه جاری است بعین آنکه در امم ماضی جاری بوده است ؛ همچنان قوم نوح و عاد و ثمود ، و قوم إبراهیم و لوط و شعیب و موسی. استقامت کردند از ایشان آنانکه استقامت کردند ، و هلاک شدند از ایشان آنانکه به هلاکت رسیدند. وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَهُ وَلَـٰکِن کَانُوٓا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ . [۴] «و خداوند به آنان ستم نکرده است، ولیکن ایشان بودهاند که خودشان بر خودشان ستم روا داشتهاند.» لهذا بر عهده آنکس است که میگوید: ءَامَنْتُ بِاللَهِ (من به خداوند ایمان آوردم) اینکه بر ایمانش شکیبائی ورزد، و خداوند یگانه را بپرستد. و اگر برای وی قیام به وظائف دین متعذّر گشت ، باید به سوی زمینی که قدرت دارد در آن خداپرستی کند هجرت بنماید. زیرا زمین خدا گسترده میباشد. و مبادا از تنگی روزی و عسر معیشت بهراسد؛ زیرا که رزقش را خداوند تکفّل کرده است. وَ کَأَیِّن مِن دَآبَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَهُ یَرْزُقُهَا وَ إِیَّاکُمْ . [۵] «و چه بسیار از جنبندگانی هستند که قدرت ندارند روزی خود را تهیّه کنند؛ خداوند است که به آنها و به شما روزی میرساند.» و امّا مشرکینی که مومنین را به فتنه و آشوب و تباهی میکشند بدون جرم و جریمهای که مرتکب شده باشند غیر از آنکه بگویند: رَبُّنَا اللَهُ (پروردگار ما خداست) پس گمان نکنند که ایشان خدا را عاجز نموده و بر او سبقت جستهاند. تحقیقاً فتنه و فسادی که در مومنین انجام میدهند و اذیّت و آزاری که بدیشان وارد میسازند و شکنجه و تعذیبی که راجع به آنان روا میدارند؛ بدون شکّ و ریب، فقط امتحانی است برای خودشان و برای مومنین بدون آنکه از علم خدا و از تقدیرات او بیرون بوده باشد. آن فتنه و آزمایش را خداوند علیه آنان محفوظ میدارد . اگر اراده نماید ایشان را به وبال آن در دنیا اخذ میکند، و اگر اراده نماید تا روزیکه به سوی او بازگشت میکنند به تأخیر میافکند ؛ و فرارگاه و ملجأی برای آنها نخواهد بود. و امّا آن ادلّه و براهینی که خودشان میبافند و با کلام باطل بدان تکیه میزنند ، همه آنها شکسته و خرد شده و به خودشان برمیگردد؛ و حجّت خداوندی تامّ است و علیه آنان قائم. «
تفسیر آیات اوائل سوره عنکبوت در امتحان مؤمنین و رجاء لقای خداوند حضرت استاد در اینجا پس از تفسیر فقره اوّل این سوره که بیان مینمایند میرسند به آیه دوّم: وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکَـٰذِبِینَ. و میفرمایند: » دو تا لام « لَقَدْ » و « فَلَیَعْلَمَنَّ » برای قسم میباشند. و جمله وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ جمله حالیّه است یا از برای اسم ظاهر: ناس در کلام خدا: أَحَسِبَ النَّاسُ ، و یا از برای ضمیر جمع در کلام او: لَا یُفْتَنُونُ . و بنابر وجه اوّل انکار و توبیخ خداوندی متوجّه به پندار آنانست که ایشان مورد امتحان و آزمایش واقع نمیشوند با وجود جریان سنّت الهیّه بر امتحان و ابتلاء. و بنا بر وجه دوّم متوجّه به پندار آنانست درباره اختلاف در فعل خدای تعالی بجهت آنکه قومی را آزمایش میکند و قومی را آزمایش نمیکند. و شاید وجه اوّل با سیاق آیات موافقتر بوده باشد. بنابراین ظاهراً مراد از گفتار خدا: وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ آن باشد که امتحان یک سنّت جاریهای است برای ما و آنها ، و برای کسانیکه پیش از آنان بودهاند نیز جاری بوده است؛ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَهِ تَبْدِیلاً . [۶] «و هیچوقت در سنّت خداوندی تبدیل و تغییری را پیدا نخواهی نمود!» و کلام خدا: فَلَیَعْلَمَنَّ اللَهُ الَّذِینَ صَدَقُوا تا آخر آیه (پس قسم به خدا که خداوند میداند کسانی را که راست گفتهاند.) جمله تعلیل است برای جمله ماقبل خود. و مراد از علم خدا به آنان که راست گفتهاند، و به دروغگویان؛ ظهور آثار صدق و کذبشان میباشد در مقام عمل به سبب آزمایش و امتحانی که ملازم ثبوت ایمان است در دلهایشان از روی حقیقت، و ملازم عدم ثبوت آنست از روی حقیقت. به علّت آنکه سعادتی که مترتّب است بر ایمانی که ما را بدان فراخواندهاند و همچنین ثواب ، تحقیقاً و منحصراً مترتّب میباشد بر حقیقت ایمانی که دارای آثار بارزی از صبر در مشکلات و ناگواریها و صبر در اطاعت خدا و صبر از معصیت خداوند باشد؛ نه بر صِرف و مجرّد ادّعای ایمان. و ممکنست مراد از علم، علم فعلی خداوند باشد که عبارت میباشد از خود امر خارجی. زیرا امور خارجیّه، خودشان از مراتب علم خدا هستند. و امّا علم ذاتی خدای تعالی البتّه معلوم است که توقّفی بر امتحان ندارد. و معنی اینچنین است که آیا مردم گمان دارند که واگذار و متروک واقع شدهاند ، و آزمایشی از آنان بعمل نخواهد آمد به مجرّد ادّعای ایمان و اظهار آن؟ در حالیکه امتحان سنّت دیرین ماست ، و در میان کسانیکه پیش از آنها بوده است دائر و رائج بوده است. لهذا از امور لازم است که راستگویان از دروغگویان متمایز گردند ، بواسطه ظهور آثار صدق این جماعت و آثار کذب آن جماعت که ملازم میباشد با استقرار ایمان در قلوب اینان، و با زوال صورت دروغین آن از قلوب آنان. و التفات (برگرداندن وجهه تکلّم به غیبت: ضمیر متکلّم در فَتَنَّا به اسم ظاهر اللَهُ ) گفته شده است که برای داعیه ترسانیدن و تربیت مهابت است. ولیکن ظاهر آنستکه در امثال این مقام برای افاده نوعی از بیان علّت و جهت میباشد. و این بواسطه آنست که دعوت به سوی ایمان، و هدایت به آن، و پاداش و مزد برای آن، از آنجا که راجع میباشد به مسمّای الله که ابتدای هر موجودی ازوست ، و قیام هر چیزی بدوست، و غایت و منتهای هر چیزی در حقیقت به سوی اوست ( مِنْهُ یَبْدَأُ کُلُّ شَیْءٍ ، وَ بِهِ یَقومُ کُلُّ شَیْءٍ، وَ إلَیْهِ یَنْتَهی کُلُّ شَیْءٍ بِحَقیقَتِهِ .) بنابراین واجب است که در نزد وی حقیقت ایمان ، از مجرّد ادّعای ایمان تو خالی باز شناخته گردد، و از حالت ابهام به حالت صراحت بیرون رود. و بدین سبب است که عدول فرمود از مثل گفتار ما: فَلَنَعْلَمَنَّ ، به سوی گفتارش: فَلَیَعْلَمَنَّ اللَهُ . «
مراد از « الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّـَاتِ» مشرکین هستند که مؤمنین را از راه خدا باز میدارند و در قوله تعالی: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّـَاتِ أَن یَسْبِقُونَا سَآءَ مَا یَحْکُمُونَ فرمودهاند: » لفظ «أَمْ» در اینجا منقطعه است. و مراد از کلام وی: ا لَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّـَاتِ مشرکین هستند که دأب و دیدنشان آن بوده است که مومنین را به مشکلات میکشاندند و از طیّ سبیل خدا باز میداشتند. همانطور که مراد از کلام او: أَحَسِبَ النَّاسُ همان کسانی هستند که میگفتهاند: ءَامَنَّا ، و ایشان در معرض رجوع از ایمان بودهاند بجهت دهشت از بلا و شکنجه. و مراد از کلام او: أَن یَسْبِقُونَا ، غلبه بر خدا و عاجز گردانیدن اوست به سبب فتنه مومنین و بازدارنده بودنشان از سبیل الله ، بنابر دلالت سیاق آیات.
و کلام او: سَآءَ مَا یَحْکُمُونَ ، تخطئه پندارشان میباشد که آنان بر خداوند سبقت میگیرند بواسطه مکرشان با فتنه و فسادی که مینمایند؛ و راه خداوند را مسدود میکنند. به غلط فکر میکنند؛ چون این کردارشان بعینه فتنه و امتحانی است از خداوند نسبت به آنان، و بستن و مسدود کردن راه سعادت است از جانب خدا برای ایشان ؛ وَ لَا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّیُ إِلَّا بِأَهْلِهِ . [۷] «ثابت و لازم نمیگردد خدعه و حیله زشت، مگر بجا آورندگان آن خدعه و حیله.» « علاّمه پس از شرح مختصری میرسند به این آیه: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لَا تٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ . و تفسیر آنرا با دو آیه بعد از آن بدین طریق بیان مینمایند: » از آنجائیکه خداوند سبحانه مردم را توبیخ نمود بر سبک شمردنشان به امر ایمان و رجوعشان از آن به هر فتنه و آزاری از جانب مشرکین، و مشرکین را توبیخ نمود بر فتنه و فسادشان و آزارشان مومنین را و بازگردانیدنشان مردم را از سبیل خدا به داعیه اطفاء نور خدا و به داعیه عاجز کردن خدا را در آنچه میخواهد و اراده میکند؛ و هر دو گروه را در پندارشان تخطئه نمود؛ در اینجا بازگشت نمود به بیان حقّ ، آن حقّی که راه عدول از آن متصوّر نمیباشد، و واجبی که خلاصی از آن نیست . و در این آیات سه گانه مبیّن فرمود: کسیکه متوقّع رجوع به خداوند و لقای او بوده باشد باید: اوّلاً بداند که: آن لقاء و دیدار لامحاله در خواهد رسید، و خداوند سمیع است نسبت به اقوالش و علیم است نسبت به احوال و اعمالش. بنابراین بر وی واجب است که در حِذر و سنگر الهی درآید، و ایمان به او بیاورد آنچنان ایمانی که هیچ فتنهای و ایذائی نتواند او را منصرف گرداند. و واجب است در راه خدا جهاد نماید آنطور که شایسته و بایسته میباشد. و ثانیاً بداند که: آن کس که از ایمان وی بهره میجوید و از جهاد او منتفع میگردد، خود شخص اوست. خداوند نه نیاز به ایمان او دارد و نه نیاز به ایمان غیر او ؛ هرکه باشد و هرچه باشد از عالمیان. و ثالثاً بداند که: اگر ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد تحقیقاً خداوند از سیّئات اعمال او در خواهد گذشت. و وی را به بهترین اعمالش ثواب و اجر خواهد داد. و این دو علم و دانستن اخیر مؤکِّد و مویِّد علم و دانائی اوّل هستند؛ و استیجاب میکنند که لزوم علم اوّل، به دنباله خود صبر در فتنهها و شکیبائی در محنتهای خدائی را در کنار خدا بر دوش بکشد. بنابراین ، کلام خدا: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ ، بازگشت است به بیان حال کسی که میگوید: ایمان آوردهام. چرا که ایمان او گرچه دارای فیالجمله صدقی بوده باشد ، فقط بجهت توقّع لقاء خدا و امید رجوع به ساحت اقدس اوست ـ سبحانه و تعالی ـ در روز بازپسین. زیرا اگر معاد نباشد، دین از بن و ریشه لغو خواهد شد. بناءً علیهذا مراد از این گفتار: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَه ِ آن خواهد بود: مَنْ کانَ یُوْمِنُ بِاللَهِ ؛ یا کسیکه میگوید: ءَامَنْتُ بِاللَهِ . بنابراین ، جمله در جای مُسبَّب قرار گرفته و از مواضعی میباشد که سبب در محلّ مسبّب آمده است.
بیان علاّمه: لقاء الله منحصر به قیامت نیست ؛ و معنی حقیقی آن مراد است مراد از لقاء الله: وُقوفُ الْعَبْدِ مَوْقِفًا لا حِجابَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَبِّهِ و مراد از لقآء الله وقوف بنده میباشد در موقفی که هیچ حجابی میان او و میان پروردگارش وجود ندارد؛ همانطور که آن شأن، شأن روز قیامت است که ظرف ظهور حقائق میباشد. خدای تعالی گوید: وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ . [۸] «و میدانند که حقّاً و حقیقةً الله است که اوست حقّ آشکارا.» و گفته شده است: مراد از لقاء خدا بعث است.
و گفته شده است: وصول به عاقبت امر از لقاء ملک الموت و حساب و جزاء است. و گفته شده است: مراد لقای جزای خداوند است از ثواب و عقاب. و گفته شده است: لقاء حکم اوست در روز قیامت. البتّه لفظ رجاء را در بعضی از این وجوه به معنی خوف باید گرفت. و این وجوه، وجوه مجازیّۀ بعیده هستند ، و موجبی برای حمل لفظ بدانها در میان نمیباشد مگر آنکه تفسیر را تفسیر به لوازم معنی بگیریم (نه خود معنی) . و کلام خدا: فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لَاتٍ ، أجل به معنی غایتی است که زمان قرض و دَین انسان و نحو آن بدان منتهی میگردد. و گاهی اطلاق میشود بر مجموع آن زمان. و غالباً در معنی اوّل استعمال میشود. و أَجَلَ اللَهِ آن غایتی است که خدای تعالی برای لقای خود معیّن نموده است. و آن بدون شکّ از امور آمدنی میباشد. و خداوند برای تأکید در این گفتار بطور مبالغه و رسانیدن امر را به وجهی بلیغ ، موکّد فرموده است. و لازمه حتمیّت آمدن این سررسید و مدّت اجل که روز قیامت است آن میباشد که در امرش مسامحه بعمل نیاید؛ و به امر ایمان به خدا، به حقّ ایمان و شکیبائی در برابر آن هنگام وقوع فتنهها و محنتها بدون رجوع و ارتداد از دین به سستی و کوتاهی گرایش نشود. و خداوند برای مزید تأکید بر این امر ، آیه را بدین ذیل مُذیَّل ساخت که: وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ . «و اوست تنها شنوا و تنها دانا.» زیرا از آنجا که خداوند سمیع است به گفتارشان و علیم است به احوالشان، سزاوار نمیباشد که گوینده، زبان به توحید حقّ بگشاید مگر از صمیم دل، و با صبر بر هر فتنه و محنهای. و از اینجا نیز ظاهر میشود که ذیل آیه: فَإِنَّ أَجَلَ اللَهِ لَا تٍ از قبیل وضع سبب میباشد به جای مسبّب ؛ همانطور که در صدر آیه چنین بود: مَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ اللَهِ ، و اصل مطلب اینطور بود: کسیکه بگوید: ءَامَنْتُ بِاللَهِ باید آنرا بر وجه استقامت بگوید و بر آن شکیبا باشد و در راه پروردگارش مجاهده نماید. و کلام خدا: وَ مَن جَـٰهَدَ فَإِنَّمَا یُجَـٰهِدُ لِنَفْسِهِ إ ِنَّ اللَهَ لَغَنِیٌّ عَنِالْعَـٰلَمِینَ ، مجاهده و جهاد از مادّه جَهْد میباشد به معنی بذل طاقت. و در این مطلب تنبیهی است برای ایشان مبنی بر آنکه مجاهده آنان در سبیل خدا، به لزوم ایمان و صبر در مکاره، در برابر خدا ؛ از چیزهائی نیست که منفعتش به خداوند سبحانه برگردد تا آنکه آنها آنرا مهمّ به شمار نیاورند و نسبت به وجود خویشتن آنرا مُلغی بنمایند؛ بلکه فقط ثمره و نفع آن راجع به سوی خود آنان و نفوس خودشان میباشد. بجهت آنکه خداوند از عالمیان بینیاز است. بنابراین بر آنها فرض است که ایمان را ملازم خود قرار دهند و بر مکاره و ناگواریها در برابر آن پای فشاری و استقامت ورزند. و کلام خدا: وَ مَن جَـٰهَدَ فَإِنَّمَا یُجَـٰهِدُ لِنَفْسِهِ تأکید است برای آیه سابقه . و إِنَّ اللَهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَـٰلَمِینَ تعلیل است برای مطالب ماقبل خود. و التفات (ادبی و عربی) از سیاق متکلّم بالغیر به سوی اسم جلاله در این دو آیه، همچنین نظیر التفاتی میباشد که در گفتار خدا: فَلَیَعْلَمَنَّ اللَهُ الَّذِینَ صَدَقُوا ذکر شد.
و کلام خدا: وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـٰلِحَـٰتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّـَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ ، بیان است برای عاقبت ایمانشان حقّ ایمانی که مقارن با جهاد بوده است . و بواسطه این مبیّن میشود که منفعت ایمانشان به سوی خودشان رجوع میکند نه به سوی الله سبحانه ، و آن عطیّه و فضلی میباشد از جانب خداوند. و بنابراین، این آیه خالی از دلالت مختصری نمیباشد بر آنکه جهاد در راه خدا عبارت است از ایمان و عمل صالح. چرا که در حقیقت ، در معنی تبدیل گفتار خدا در آیه سابقه: وَ مَن جَـٰهَدَ میباشد بدین گفتارش در این آیه: وَالَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـٰلِحَـٰتِ . و تکفیر سیّئات ، عبارت است از عفو و گذشتن از آنها. زیرا اصل در معنی کفر، سَتر و پوشانیدن میباشد. و گفته شده است: تکفیر سیّئات عبارت است از تبدیل کفر سابقشان به ایمان، و معاصی سابقشان به طاعات؛ و این گفته درست نمیباشد. و جزای ایشان به أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ عبارت است از ترفیع مقامشان به درجهای که متناسب با بهترین اعمالشان بوده باشد، و یا عدم مناقشه با ایشان در اعمالشان هنگام حساب ؛ اگر در میان آن اعمال جهت پستی و ردائتی وجود داشته باشد. بنابراین با آنها در یکایک اعمالشان ، معامله کسی را انجام میدهند که بهترین نوع عمل از میان انواع آن عمل را بجا آورده است. و لهذا نمازشان به بهترین نمازها احتساب میگردد و اگر چه مشتمل باشد بر بعضی از جهات ردائت و پستی؛ و هکذا. « [۹]
بیان علاّمه: کسی که توقّع لقاء خدا را دارد باید کمر همّت به جهاد بربندد بالجمله این آیه شریفه مورد بحث ، و با این تفسیر مُنیف حضرت علاّمه قدَّس اللهُ سرَّه به خوبی مبیّن میسازد که لقای خداوند امری است حتمی، و برای حصول آن لازم و واجب است تا مردمان امیدوار ، بدان کمر همّت بر میان بندند، و پای راستین در مِضمار این میدان بنهند و با قدمی استوار و عزمی راسخ این راه را طیّ کنند، و از هیچ آفتی و عاهتی به هراس درنیایند، و از هیچ مشکل و رادع و مانعی که بر سر راهشان قرار گیرد از راه متوقّف نشوند و با حول و قوّه الهی آن مانع را بر کنار بنهند، و از امتحانهای گوناگون که لازمه طیّ این طریق میباشند در وحشت نیفتند؛ تا با مدد خداوندی به وصال او نائل آیند. این راه اختصاص به امّت پیامبر آخر زمان ندارد؛ در جمیع امم سالفه و پیشینیان از مومنان به پیامبران ، مطلب از همین قرار بوده است. از بهانه آوردن نتیجهای حاصل نمیشود، و از «از امروز به فردا افکندن» ثمری به دست نمیآید، و از سرپوش جهل و حماقت بر روی دیده عقل نهادن نوری در دل پدیدار نمیگردد. آخر خداوند با چه بیانی بیان کند؟! و با چه اصرار و ابرامی مطلب را حالی نماید؟! و با چه تأکید و توبیخی جاهلان را دانا، و خواب روندگان را بیدار، و غافلان را هشیار فرماید؟! والله و تالله و بالله اگر در تمام قرآن کریم نبود مگر همین چند آیه اخیر مذکوره در اوائل سوره عنکبوت که تفسیرش را اجمالاً از حضرت استاد فقید الفقه، و فقید العلم و العرفان، و فقید البصیره و الشّهود، گوش دادیم و خواندیم؛ برای ما کافی بود تا چه رسد به باقی آیات و جمیع قرآن که سراسر آن از وحدت حقّ و وجود واجب الوجود بحث دارد و لقای وی را با اصرح بیان و اظهر دلالات به ما گوشزد مینماید.
اشعار مغربی در لزوم مجاهدت برای لقاء خداوند
نخست دیده طلب کن، پس آنگهی دیدار
از آنکه یار کند جلوه بر اُولو الابصار
ترا که دیده نباشد کجا توانی دید
به گاه عرض تجلّی جمال چهره یار
اگر چه جمله پرتو، فروغ حُسن وی است
ولی چو دیده نباشد کجا شود نَظّار
ترا که دیده نباشد چه حاصل از شاهد
ترا که گوش نباشد چه سود از گفتار
ترا که دیده بود پر غبار ، نتوانی
صفای چهره او دید با وجود غبار
اگر چه آینه داری برای حسن رخش
ولی چه سود که داری همیشه آینه تار
بیا به صیقل توحید، آینه بزدای
غبار شرک، که تا پاک گردد از زنگار
اگر نگار تو آئینهای طلب دارد
روان تو دیده دل را به پیش او میدار
جمال حسن ترا صد هزار زیب افزود
از آنکه حسن ترا مغربی است آینه دار [۱۰]
دنباله متن
پاورقی
[۱] صدر آیه ۱۲ ، از سوره ۲۹ : العنکبوت
[۲] صدر آیه ۱۰ ، از سوره ۲۹ : العنکبوت
[۳] صدر آیه ۸ ، از سوره ۲۹ : العنکبوت
[۴] ذیل آیه ۳۳ ، از سوره ۱۶: النّحل
[۵] صدر آیه ۰ ۶ ، از سوره ۲۹: العنکبوت
[۶] ذیل آیه ۲۳ ، از سوره ۴۸: الفتح
[۷] آیه ۴۲ و ۴۳ ، از سوره ۳۵ : فاطر: وَ أَقْسَمُوا بِاللَهِ جَهْدَ أَیْمَـٰنِهِمْ لَئِِن جَآءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدَی' مِنْ إِحْدَی الامَمِ فَلَمَّا جَآءَهُمْ نَذِیرٌ مَا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُورًا * اسْتِکْبَارًا فِی الارْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّیءِ وَ لَا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّیُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الاوَّلِینَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَهِ تَبْدِیلاً وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَهِ تَحْوِیلاً.
[۸] ذیل آیه ۲۵ ، از سوره ۲۴: النّور
[۹] «المیزان فی تفسیر القرءَان» طبع آخوندی ، ج ۱۶ ، ۰ ۱ تا ۰ ۱
[۱۰] «دیوان شمس مغربی» طبع اسلامیّه ( ۱۳۴۸ شمسی) و ۶۸
اشعار لامیّه ابن فارض در لزوم مجاهدت برای لقاء خداوند
هُوَ الْحُبُّ
هُوَ الْحُبُّ فَاسْلَمْ بِالْحَشا ما الْهَوَی سَهْلُ
فَما اخْتارَهُ مُضْنًی بِهِ، وَ لَهُ عَقْلُ ( ۱ )
وَ عِشْ خالِیًا، فَالْحُبُّ راحَتُهُ عَنا
وَ أوَّلُهُ سُقْمٌ، وَ ءَاخِرُهُ قَتْلُ ( ۲ )
وَ لَکِنْ لَدَیَّ الْمَوْتُ فیهِ صَبابَةً
حَیَوةٌ لِمَنْ أهْوَی، عَلَیَّ بِها الْفَضْلُ ( ۳ )
نَصَحْتُکَ عِلْمًا بِالْهَوَی وَ الَّذی أرَی
مُخالَفَتی، فَاخْتَرْ لِنَفْسِکَ ما یَحْلو ( ۴ )
فَإنْ شِئْتَ أنْ تَحْیا سَعیدًا، فَمُتْ بِهِ
شَهیدًا وَ إلاّ فَالْغَرامُ لَهُ أهْلُ ( ۵ )
فَمَنْ لَمْ یَمُتْ فی حُبِّهِ لَمْ یَعِشْ بِهِ
وَ دونَ اجْتِنآءِ النَّحْلِ ما جَنَتِ النَّحْلُ ( ۶ )
تَمَسَّکْ بأذْیالِ الْهَوَی، وَ اخْلَعِ الْحَیا
وَ خَلِّ سَبیلَ النّاسِکینَ، وَ إنْ جَلّوا ( ۷ )
وَ قُلْ لِقَتیلِ الْحُبِّ: وَفَّیْتَ حَقَّهُ وَ لِلْمُدَّعی:
هَیْهاتَ ما الْکَحِلُ الْکَحَلُ [۱۱] ( ۸ )
۱ ـ وه چه عظیم است محبّت! بنابراین موافق باش با همراهی دلت برای پذیرش آن! هوای نفس امّاره چیز سهلی نیست. پس اختیار نمیکند آن محبّت را کسی که حبّ زده شده و به مرض خطیر و مزمن آن گرفتار آمده است با وجود آنکه دارای عقل میباشد.
۲ ـ زندگی خودت را بدون محبّت قرار بده! زیرا که راحتی آن عین سختی است، و ابتدای آن مرض، و انتهای آن کشته شدن میباشد.
۳ ـ ولیکن در نزد من ، از جهت عشقی که به محبوبم دارم، موت من عین حیات است. و بدین سبب او بر من تفضّل نموده که در راه خودش میرانیده است.
۴ ـ من تو را پند و اندرز دادم بواسطه علمی که به عواقب وخیم هوای نفس داشتم ، و اما آنچه را که نظریّه من است آنستکه تو در این نصیحت با من مخالفت خواهی کرد. هان اینک اختیار کن برای خودت از دو طریق ، آنچه را که برایت شیرین است!
۵ ـ پس اگر حیات با سعادت را میطلبی در راه او بمیر که شهید خواهی بود؛ و اگر نه، برای عشق سوزان و جانگداز وی افرادی هستند که آنرا دنبال کنند!
۶ ـ بنابراین کسیکه در محبّت او نمیرد، زندگی و حیات به او نمییابد. و قبل از رسیدن به کانون عسل زنبور عسل حتماً باید تحمّل نیش آنرا بنمائی!
۷ ـ چنگ بر دامان عشق زن! و پرده حیا را رها کن! و از راه مقدّس مآبان برکنار رو، گرچه همه آنها بزرگ و زیاد بوده باشند!
۸ ـ تو به کشته راه عشق بگو: حقّش را أدا نمودی! و به مدّعی عشق بگو: هیهات! هیچگاه با سیاهی، مرد سرمه بر چشم کشیده، مانند چشم سیاه طبیعی نخواهد بود!
تَعَرَّضَ قَوْمٌ لِلْغَرامِ وَ أعْرَضوا
بِجانِبِهِمْ عَنْ صِحَّتی فیهِ وَ اعْتَلّوا ( ۹ )
رَضوا بِالامانی، وَ ابْتُلوا بِحُظُوظِهِمْ
وَ خاضوا بِحارَ الْحَبِّ دَعْوًی فَما ابْتَلّوا (۰ ۱ )
فَهُمْ فی السُّرَی لَمْ یَبْرَحوا مِنْ مَکانِهِمْ
وَ ما ظَعَنوا فی السَّیْرِ، عَنْهُ وَ قَدْ کَلّوا ( ۱۱ )
وَ عَنْ مَذْهَبی، لَمّا اسْتَحَبّوا الْعَمَی عَلَی الْـ
ـهُدَی حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أنْفُسِهِمْ ضَلّوا ( ۱۲ )
۹ ـ گروهی به عشق سوزان خود را منتسب کردند، ولیکن از استقامت من در راه سر پیچیدند. و برای اعراض خودشان از سیر، علّت تراشی نمودند.
۱۰ ـ ایشان به آرزوها خرسند شدند، و به حظوظ نفسانیّه مورد آزمایش قرار گرفتند، و در دریاهای محبّت از روی ادّعا فرو رفتند امّا بدنشان ،تر هم نشد.
۱۱ ـ ایشان در سیر شبانه ظلمانی نفسشان از جای خود پیش نرفتند، و در سیر از کاروان بازماندند، و از حرکت خسته و افتاده و زار بماندند.
۱۲ ـ و ایشان از راه و روش من گمراه شدند؛ چون کوری باطن را بر هدایت برگزیدند ، از روی حسدی که در نفوسشان ابراز میداشتند.
أحِبَّةَ قَلْبی، وَ الْمَحَبَّةُ شافِعی
لَدَیْکُمْ، إذا شِئْتُمْ بِها اتَّصَلَ الْحَبْلُ ( ۱۳ )
عَسَی عَطْفَةٌ مِنْکُمْ عَلَیَّ بِنَظْرَةٍ
فَقَدْ تَعِبَتْ بَیْنی وَ بَیْنَکُمُ الرُّسْلُ ( ۱۴ )
أحِبّایَ أنْتُمْ ، أحْسَنَ الدَّهْرُ أمْ أسا
فَکونوا کَما شِئْتُمْ، أنَا ذَلِکَ الْخِلُّ ( ۱۵ )
إذا کانَ حَظّی الْهَجْرُ مِنْکُمْ وَ لَمْ یَکُنْ
بِعادٌ فَذاکَ الْهَجْرُ عِنْدی هُوَ الْوَصْلُ ( ۱۶ )
وَ ما الصَّدُّ إلاّ الْوُدُّ ما لَمْ یَکُنْ قِلًی
وَ أصْعَبُ شَیْءٍ غَیْرَ إعْراضِکُمْ سَهْلُ ( ۱۷ )
وَ تَعْذیبُکُمْ عَذْبٌ لَدَیَّ وَ جَوْرُکُمْ
عَلَیَّ بِما یَقْضی الْهَوَی لَکُمُ عَدْلُ ( ۱۸ )
وَ صَبْرِیَ صَبْرٌ عَنْکُمُ، وَ عَلَیْکُمُ
أرَی أبَدًا عِنْدی مَرارَتُهُ تَحْلو ( ۱۹ )
۱۳ ـ ای محبوبان دل من! محبّت من شفیع میباشد در نزد شما در زمانیکه شما میخواهید حبل مودّت متّصل باشد!
۱۴ ـ شاید از ناحیه شما با یک نظر ، عطف توجّهی شود! زیرا تحقیقاً رسولان و وسائط میان من و شما خسته شدهاند!
۱۵ ـ شما همیشه محبوبان من هستید ، خواه روزگار نیکی کند خواه بدی! بنابراین شما همانطور باشید که میخواهید؛ من همان دوست با وفای قدیمی میباشم!
۱۶ ـ زمانیکه حظّ و بهره من از شما دوری از شما باشد، و آن دوری طرد نباشد؛ پس آن دوری در نزد من وصل میباشد!
۱۷ ـ و بریدن و منع نمودن از شما چیزی نیست مگر مودّت در صورتیکه از روی بغض نباشد؛ و غیر از اعراض شما از من ، مشکلترین چیزها برای من آسان میباشد!
۱۸ ـ و عذاب کردن شما در نزد من گواراست؛ و جور و ستم شما بر من که بر اساس سنّت عشق و محبّت روا میدارید، عین عدل و داد میباشد!
۱۹ ـ و شکیبائی من از فراق شما تلخ است ، و امّا شکیبائی من بر اساس خواستههای شما و در راه مقاصد شما، پیوسته مرارت و تلخیاش شیرین میباشد!
لامیّه ابن فارض، شرح عظیمی در آثار عشق خدا بیان میکند
أخَذْتُمْ فُوادی وَ هْوَ بَعْضی فَما الَّذی
یَضُرُّکُمُ لَوْ کانَ عِنْدَکُمُ الْکُلُّ (۰ ۲ )
نَأَیْتُمْ فَغَیْرَ الدَّمْعِ لَمْ أرَ وافیًا
سِوَی زَفْرَةٍ مِنْ حَرِّ نارِ الْجَوَی تَغْلو ( ۲۱ )
فَسُهْدِیَ حَیٌّ فی جُفونی مُخَلَّدٌ
وَ نَوْمی بِها مَیْتٌ وَ دَمْعی لَهُ غُسْلُ ( ۲۲ )
هَوًی طَلَّ ما بَیْنَ الطُّلولِ دَمی فَمِنْ
جُفونی جَرَی بِالسَّفْحِ مِنْ سَفْحِهِ وَبْلُ ( ۲۳ )
۰ ۲ ـ شما دل مرا ربودید در حالیکه دل من برخی از من است؛ چه ضرر داشت برای شما که تمام وجود من را میگرفتید و آن در نزد شما بود؟!
۲۱ ـ شما از من دور شدید، فلذا من غیر از اشکهایم وافی برای هجران نمیبینم غیر از شعلهای که از حرارت آتش عشق به غلیان در میآید!
۲۲ ـ بنابراین، بیداری من در پلکهایم زندهای جاودان، و خواب من در پلکهایم مردهای است؛ و سرشکم در آن پلکها غسلی است که به آن مرده غسل داده میشود!
۲۳ ـ عشق شما در ما بین تَلها ، خون مرا ریخت، واز پلکهایم بر روی دامنه آن تلها جاری گشت؛ و از سرازیر شدن آن خون چشم، بارانهای تند و شدید بارید!
تَبالَهَ قَوْمی، إذْ رَأَوْنی مُتَیَّمًا
وَ قالوا: بِمَنْ هَذا الْفَتَی مَسَّهُ الْخَبْلُ ؟ ( ۲۴ )
وَ ماذا عَسَی عَنّی یُقالُ سِوَی: غَدا
بِنُعْمٍ لَهُ شُغْلٌ ، نَعَمْ لی بِها شُغْلُ ( ۲۵ )
وَ قالَ نِسآءُ الْحَیِّ: عَنّا بِذِکْرِ مَنْ
جَفانا، وَ بَعْدَ الْعِزِّ لَذَّ لَهُ الذُّلُّ ( ۲۶ )
إذا أنْعَمَتْ نُعْمٌ عَلَیَّ بِنَظْرَةٍ
فَلا أسْعَدَتْ سُعْدَی وَ لا أجْمَلَتْ جُمْلُ ( ۲۷ )
لزوم چشم فروبستن از غیر برای لقاء خداوند، در اشعار ابن فارض
وَ قَدْ صَدِئَتْ عَیْنی بِرُوْیَةِ غَیْرِها
وَ لَثْمُ جُفونی تُرْبَها لِلصَّدا یَجْلو ( ۲۸ )
وَ قَدْ عَلِموا أنّی قَتیلُ لِحاظِها
فَإنَّ لَها فی کُلِّ جارِحَةٍ نَصْلُ ( ۲۹ )
۲۴ ـ اقوام و خویشاوندان من خود را به سفاهت زدهاند در وقتیکه مراعاشق دلباخته یافتهاند ، و گفتهاند: این جنون و دیوانگی به این جوان از ناحیه چه کسی رسیده است؟!
۲۵ ـ ایشان چه میتوانند درباره من بگویند غیر از آنکه: او دلباخته و شیدای محبوبه نُعم (کنایه از حضرت اسمائیّه الهیّه) شده است. آری من انکار این امر را ندارم؛ و من شیفته و شیدای محبوبه (نُعم) شدهام!
۲۶ ـ و زنان قبیله چون دیدند من عشق در غیر قبیله ورزیدم گفتند: نام این کس را که به ما جفا کرده است نزد ما نبرید! و پس از عزّت ، اینگونه ذلّت برای او لذید باشد!
۲۷ ـ آری ! هنگامیکه «نُعم» بر من نظر رحمت میاندازد ، بگذار نه «سُعدَی» مرا یاری دهد؛ و نه «جُمْل» (که دو محبوبه مشهورند) با من نیکی نماید!
۲۸ ـ تحقیقاً و مسلّماً دیدگان من از رویت غیر نُعم زنگار گرفته است، و بوسیدن خاک کویش با پلکهای چشمانم موجب جلای آن زنگار میگردد!
۲۹ ـ این مردمان و خویشاوندان من از قدیم الایّام میدانستهاند که من کشته نگاه زیر چشمان او میباشم ، زیرا که او در هر یک از اعضاء و جوارح من شمشیری و دشنهای فرو برده است.
حَدیثی قَدیمٌ فی هَواها وَ ما لَهُ
کَما عَلِمَتْ بَعْدٌ، وَ لَیْسَ لَهُ قَبْلُ (۰ ۳ )
وَ ما لِیَ مِثْلٌ فی غَرامی بِها، کَما
غَدَتْ فِتْنَةً فی حُسْنِها ما لَها مِثْلُ ( ۳۱ )
حَرامٌ شِفا سُقْمی لَدَیْها رَضیتُ ما
بِهِ قَسَمَتْ لی فی الْهَوَی وَ دَمی حِلُّ ( ۳۲ )
فَحالی وَ إنْ سآءَتْ فَقَدْ حَسُنَتْ بِها
وَ ما حَطَّ قَدْری فی هَواها بِهِ أعْلو ( ۳۳ )
وَ عِنْوانُ ما فیها لَقیتُ وَ ما بِهِ
شَقیتُ وَ فی قَوْلی اخْتَصَرْتُ وَ لَمْ أغْلُ ( ۳۴ )
خَفیتُ ضَنًی حَتَّی لَقَدْ ضَلَّ عَآئِدی
وَ کَیْفَ تَرَی الْعُوّادُ مَنْ لَا لَهُ ظِلُّ ( ۳۵ )
وَ ما عَثَرَتْ عَیْنٌ عَلَی أثَری وَ لَمْ
تَدَعْ لِیَ رَسْمًا فی الْهَوَی الاعْیُنُ النُّجْلُ ( ۳۶ )
وَ لی هِمَّةٌ تَعْلو إذا ما ذَکَرْتُها
وَ روحٌ بِذِکْراها إذا رَخُصَتْ تَغْلو ( ۳۷ )
جَرَی حُبُّها مَجْرَی دَمی فی مَفاصِلی
فَأصْبَحَ لی عَنْ کُلِّ شُغْلٍ بِها شُغْلُ ( ۳۸ )
۰ ۳ ـ گفتار من در عشقورزی با وی از زمان عالم ذَرّ و قدیم میباشد، و عشق به او همانطور که خودش میداند قبل و بعدی ندارد.
۳۱ ـ همانند من در عشق گدازان به او یافت نمیشود؛ همانطور که او در نهایت زیبائیش فتنهای گشته است که مثل و نظیر ندارد.
۳۲ ـ شفای مرض من در نزد وی غیرقابل امکان است؛ من راضی شدهام به آنچه را که او برای من در عشق خود مقدّر نموده است، و خون من بر او حلال میباشد.
۳۳ ـ علیهذا حال من اگرچه بد است ولیکن بواسطه او نیکو است؛ و آن مقدار که در راه عشق او از منزلتم کاسته شده است ، بواسطه او ترفیع و بلندی مقام مییابم.
۳۴ ـ و عنوان و خلاصه برداشت من از او در آنچه را که به آن رسیدهام و آنچه را که بدان گرفتار آمدهام ؛ و با وجود آنکه در سخنم طریق اختصار را میپیمایم و غلوّ نمیکنم،
۳۵ ـ آن میباشد که: من از شدّت مرض جانکاه او پنهان شدهام ، بطوریکه عیادت کننده از من مرا نمیشناسد؛ و چگونه تصوّر دارد که عیادت کنندگان ببینند کسی را که سایه ندارد!
۳۶ ـ و اثری از من باقی نمانده است تا مورد چشم زخم قرار گیرم؛ و آن چشمان درشت و سیاه احباب آنقدر به من افتاده است که در راه عشق و هوای ایشان برای من رسم و وجود عینی خارجی نگذارده است بماند.
۳۷ ـ و برای من همّتی است پایین و پست که با ذکر او بالا میرود. و برای من روحی است ضعیف و ارزان؛ و چون یاد او را مینمایم قویّ و گرانقیمت میگردد.
۳۸ ـ محبّت او به مانند جریان خون من در مفاصل اعضای من جاری گشته است، و بنابراین اینطور شده است که مرا از هر شغلی بازداشته و فقط به خودش مشغول ساخته است.
لامیّه ابن فارض دقیقترین دستورهای سلوکی را میدهد
فَنافِسْ بِبَذْلِ النَّفْسِ فیها أخا الْهَوَی
فَإنْ قَبِلَتْها مِنْکَ یا حَبَّذا الْبَذْلُ ( ۳۹ )
فَمَنْ لَمْ یَجُدْ فی حُبِّ نُعْمٍ بِنَفْسِهِ
وَ لَوْ جادَ بِالدُّنْیا إلَیْهِ انْتَهَی الْبُخْلُ (۰ ۴ )
وَ لَوْلا مُراعاةُ الصِّیانَةِ غَیْرَةً
وَ لَوْ کَثُروا أهْلُ الصَّبابَةِ أوْ قَلّوا ( ۴۱ )
لَقُلْتُ لِعُشّاقِ الْمَلاحَةِ أقْبِلوا
إلَیْها عَلَی رَأْیی وَ عَنْ غَیْرِها وَلّوا ( ۴۲ )
وَ إنْ ذُکِرَتْ یَوْمًا فَخِرّوا لِذِکْرِها
سُجودًا وَ إنْ لاحَتْ ، إلَی وَجْهِها صَلّوا ( ۴۳ )
۳۹ ـ پس ای برادر همکیش عشقی من! در راه محبوبه نُعم در بذل نفست از دیگران پیشی بگیر! پس اگر وی این را از تو قبول نماید ، به به از این بذل!
۰ ۴ ـ پس کسیکه جان خود را در راه محبّت محبوبه نُعم بخشش نکند، اگر تمام دنیا را هم ببخشد، عنوان بخل و امساک بدو منتهی خواهد گشت.
۴۱ ـ و اگر لزوم مراعات سرّ داری از جهت غیرت بر محبوبه نُعم نبود، و اگر چه اهل عشق زیاد بودند و یا کم بودند؛
۴۲ ـ تحقیقاً من به عاشقان ملاحت میگفتم: روی بیاورید به سوی وی طبق رأی و نظریّه من ، و از غیر او روی برگردانید!
۴۳ ـ و اگر روزی نام وی برده شد به پاس یاد او همگی به سجده به روی زمین درافتید؛ و اگر پیدا و نمایان شود ، به سوی صورتش نماز بخوانید!
وَ فی حُبِّها بِعْتُ السَّعادَةَ بِالشَّقا
ضَلالاً وَ عَقْلی عَنْ هُدایَ بِهِ عَقْلُ ( ۴۴ )
وَ قُلْتُ لِرُشْدی وَ التَّنَسُّکِ و التُّقَی
تَخَلَّوْا ، وَ ما بَیْنی وَ بَیْنَ الْهَوَی خَلّوا ( ۴۵ )
وَ فَرَّغْتُ قَلْبی عَنْ وُجودیَ مُخْلِصًا
لَعَلِّیَ فی شُغْلی بِها مَعَها أخْلو ( ۴۶ )
وَ مِنْ أجْلِها أسْعَی لِمَنْ بَیْنَنا سَعَی
وَ أعْدو، وَ لا أغْدو لِمَنْ دَأْبُهُ الْعَذْلُ ( ۴۷ )
فَأرْتاحُ لِلْواشینَ بَیْنی وَ بَیْنَها
لِتَعْلَمَ ما ألْقَی وَ ما عِنْدَها جَهْلُ ( ۴۸ )
وَ أصْبو إلَی الْعُذّالِ حُبًّا لِذِکْرِها
کَأنَّهُمُ ما بَیْنَنا فی الْهَوَی رُسْلُ ( ۴۹ )
فَإنْ حَدَّثوا عَنْها فَکُلّی مَسامِعٌ
وَ کُلِّیَ إنْ حَدَّثْتُهُمْ ، ألْسُنٌ تَتْلو (۰ ۵ )
۴۴ ـ و راجع به محبّت او بود که من سعادت را به شقاوت از روی گمراهی فروختم. و عقل از هدایت من عقال خورده است.
۴۵ ـ من به ترقّیات عقلانی خودم و به عبادت و تقوای ملازم با وجود خودم گفتم: مرا رها کنید! و ما بین من و عشق من به محبوبهام را باز بگذارید!
۴۶ ـ و من دلم را از سراسر وجودم از روی اخلاص فارغ ساختم، به امید آنکه من در اشتغالم ، با خصوص محبوبهام خلوت داشته باشم.
۴۷ ـ و از جهت وی بود که من در میان کسانیکه فیمابین ما سعایت مینمودند میشتافتم و میدویدم ، و امّا با کسیکه عادت او سرزنش و ملامت درباره او بود نمیرفتم و برخورد نمینمودم.
۴۸ ـ بنابراین من با سخن چینان فیمابین من و او آرامش و راحت داشتم ، برای آنکه وی بداند چه به من رسیده است ؛ در حالیکه او اصلاً جاهل نمیباشد.
۴۹ ـ و از جهت محبّت به ذکر او و یاد او ، به سوی ملامت کنندگان میل پیدا مینمودم، بطوریکه گویا آنان در میان ما در راه عشق و محبّت رسولانی میباشند.
۰ ۵ ـ لهذا اگر آنها از وی یاد کرده و سخن میگفتند تمام وجود من گوش بود؛ و اگر من با ایشان سخن میگفتم تمام وجود من زبان بود که تکلّم مینمود.
لامیّه ابن فارض متضمّن آخرین دقائق و لطائف عشق میباشد
تَخالَفَتِ الاقْوالُ فینا تَبایُنًا
بِرَجْمِ ظُنونٍ بَیْنَنا ما لَها أصْلُ ( ۵۱ )
فَشَنَّعَ قَوْمٌ بِالْوِصالِ وَ لَمْ تَصِلْ
وَ أرْجَفَ بِالسِّلْوانِ قَوْمٌ وَ لَمْ أسْلُ ( ۵۲ )
فَما صَدَقَ التَّشْنیعُ عَنْها لِشِقْوَتی
وَ قَدْ کَذَبَتْ عَنّی الاراجیفُ وَ النَّقْلُ ( ۵۳ )
وَ کَیْفَ اُرَجّی وَصْلَ مَنْ لَوْ تَصَوَّرَتْ
حِماها الْمُنَی وَهْمًا ، لَضاقَتْ بِهِ السُّبْلُ ( ۵۴ )
وَ إنْ وَعَدَتْ لَمْ یَلْحَقِ الْفِعْلُ قَوْلَها
وَ إنْ أوْعَدَتْ فَالْقَوْلُ یَسْبِقُهُ الْفِعْلُ ( ۵۵ )
عِدینی بِوَصْلٍ وَ امْطُلی بِنَجازِهِ
فَعِنْدی إذا صَحَّ الْهَوَی حَسُنَ الْمَطْلُ ( ۵۶ )
۵۱ ـ اقوال و آرائی که درباره ما ردّ و بدل میگشت تخالف داشت ، و براساس گمان و پنداری رَمی میشد که ابداً اصلی نداشت.
۵۲ ـ گروهی مرا به وصال او تشنیع نمودند ، در حالیکه وصال با وی امتناع دارد؛ و گروهی مرا به آرامش بیپایه و اساس رمی کردند در حالیکه من آرامش نداشتم.
۵۳ ـ بر اساس بدبختی من ، تشنیع به وصال درست درنیامد؛ و اراجیف و نقل در تسلّی و آرامش هم معلوم شد دروغ است.
۵۴ ـ آخر چگونه من امید وصال کسی را داشته باشم که اگر آرزوهای پنداری و خیالی ، تصوّر غرقگاه منزل او را کند، راههای به سوی او بسته و تنگ میگردد.
۵۵ ـ آن محبوبه نُعم (حضرت اسماء إلهیّه) طوری است که اگر وعدهای بدهد هیچگاه وفای به آن عملاً در دنبال گفتارش نمیآید، و اگر بیمی بدهد گفتارش میماند و کردارش بر آن گفتار پیشی میگیرد.
۵۶ ـ ای محبوبه من! تو مرا وعده وصال بده امّا عمل به آن وعده را تأخیر بینداز! چرا که نزد من در راه عشق راستین، مماطله و تأخیر نیکو میباشد.
وَ حُرْمَةِ عَهْدٍ بَیْنَنا عَنْهُ لَمْ أحُلْ
وَ عَقْدٍ بِأَیْدٍ بَیْنَنا ما لَهُ حَلُّ ( ۵۷ )
لَانْتِ عَلَی غَیْظِ النَّوَی وَ رِضَی الْهَوَی
لَدَیَّ وَ قَلْبی ساعَةً مِنْکِ ما یَخْلو ( ۵۸ )
تُرَی مُقْلَتی یَوْمًا تَرَی مَنْ اُحِبُّهُمْ
وَ یُعْتِبُنی دَهْری وَ یَجْتَمِعُ الشَّمْلُ ( ۵۹ )
وَ ما بَرِحوا مَعْنًی أراهُمْ مَعی فَإنْ
نَأوْا صورَةً فی الذِّهْنِ قامَ لَهُمْ شَکْلُ (۰ ۶ )
فَهُمْ نُصْبُ عَیْنی ظاهِرًا حَیْثُما سَرَوْا
وَ هُمْ فی فُوادی باطِنًا أیْنَما حَلّوا ( ۶۱ )
لَهُمْ أبَدًا مِنّی حُنُوٌّ وَ إنْ جَفَوْا
وَ لی أبَدًا مَیْلٌ إلَیْهِمْ وَ إنْ مَلّوا ( ۶۲ ) [۱۲]
۵۷ ـ و سوگند به حرمت عهدی که میان ما بسته شده است و من از آن برنمیگردم، و سوگند به عقد و پیمانی که با شدّت و قوّت در میان ما استوار شده است که قابل باز شدن نمیباشد.
۵۸ ـ هر آینه تحقیقاً تو در حالت غیظ و دشمنی عیادت کنندگان بواسطه دوری از تو ، و خرسندی دوستان بواسطه نزدیکی به تو ؛ در هر دو حالت نزد من هستی ، و قلب من یک ساعت هم از تو فارغ نمیباشد!
۵۹ ـ آیا امکان دارد که چشم من بدینگونه دیده شود و جلوه کند روزی ، در حالتیکه ببیند کسانی را که من آنها را دوست دارم؛ و روزگار من با من سر سازش داشته باشد ، و جمعیّت ما اجتماع پیدا نمایند؟!
۰ ۶ ـ و پیوسته آنان با من هستند؛ از جهت معنی آنها را میبینم. پس اگر از ناحیه صورت و چهره دور شوند ، برای ایشان در ذهن من شکلی بر پا خواهد شد .
۶۱ ـ پس آنها در ظاهر در برابر دیدگان من میباشند هرجا که بروند. و آنها در باطن در دل من میباشند هرکجا که وارد شوند.
۶۲ ـ از جانب من نسبت بدیشان همیشه و بطور دوام مهربانی و عطوفت است اگر چه آنان جفا نمایند؛ واز برای من میل و گرایش است به سوی آنان گرچه ملالت پیدا کنند.
همراهی و اتّحاد محبّ و محبوب در هر حالی از حالات
فتوی پیر مغان دارم و قولی است قدیم
که حرام است می آنجا که نه یارست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریائی چکنم
روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سالها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر بر آرد ز گِلم رقصکنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امّید ستد اوّل دل
ظاهراً عهد فرامُش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگدل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
درد عاشق نشود به ، به مداوای حکیم
گوهر معرفت اندوز که با خود ببری
که نصیب دگران است نِصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد ، شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم [۱۳]
عاشقان لقاء خدا، از هیچ گزندی نمیهراسند
در اینجاست که هر عقل سلیمی حکم میکند که باید تنها دل را به خداوند سپرد ، و از تمام رسوم و عادات و آدابی که انسان را از خدا به غیر خدا مشغول میسازند چشم فرو بست ، و یک تنه و تنها گرچه جمیع عالم مخالفت کنند قدم در جادّه صدق و طیّ طریق لقاء و مرضات حضرت ربّ ودود نهاد ، و به متابعت از پیغمبر اکرم: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَنْ کَانَ یَرْجُوا اللَهَ وَ الْیَوْمَ الا خِرَ وَ ذَکَرَ اللَهَ کَثِیرًا [۱۴] به ندای جان آفرین:
قُلِ اللَهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ . [۱۵]
«بگو: الله ، و پس آنگاه بگذار ایشان را که در امور سرگرم کننده خود غوطهور شده و به بازی اشتغال ورزند!»
گوش فرا داد ، و نه تنها با قدم بلکه با دست و سینه خود را روی زمین کشانید و به سمت او حرکت کرد و با سرّ و سویدای جان آن ندا را لبیّک گفت؛ و از تحت ارتداد بیرون آمده در تحت گروه یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ، وَ لا یَخافونَ فی اللَهِ لَوْمَةَ لآئِمٍ قرارگرفت:
یَـٰٓأَیـُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ وٓ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُوْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکَـٰفِرِینَ یُجَـٰهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَهِ وَ لَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئمٍ ذَ 'لِکَ فَضْلُ اللَهِ یُوْتِیهِ مَن یَشَآءُ وَ اللَهُ وَ'سِعٌ عَلِیمٌ. [۱۶]
«ای کسانیکه ایمان آوردهاید! هرکدام از شما که از دینش برگردد، بهزودی خداوند گروهی دیگر را میآورد که او آنها را دوست دارد و آنها هم او را دوست دارند. نسبت رفتارشان با مؤمنین، نرم و انعطافپذیر ؛ و با کافرین سخت و ناهموار میباشد. ایشان در راه خدا جهاد میکنند و از ملامت هیچ ملامت کنندهای در خوف و هراس نیستند. آنست فضل خداوند که به هر کس که بخواهد میدهد ؛ و خداوند واسع و علیم است!»
در اینجاست که باز بیت الغزل عارف شیراز از عالم غیب ، سروش جانبخش و حیات آفرین خداوندی را به عنوان سرود دائمی در گوشهای روان زنده دلان مینوازد:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
بر بوی آنکه در باغ یابد گلی چو رویت
آید نسیم و هر دم گِرد چمن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هرجا که نام حافظ در انجمن برآید [۱۷]
دنباله متن
پاورقی
[۱۱] الکَحِل: عینٌ مکحولةٌ؛ الکَحَل: سوادُ العین خِلقَةً
[۱۲] «دیوان ابن فارض مصری» لامیّه، از طبع اوّل ( ۱۳۷۲ قمری) دار العلم للجمیع، تا ؛ و از طبع سنه ۱۳۸۲ دار صادر ـ دار بیروت: تا ؛ و در شرح دیوان کامل ابن فارض تصنیف شیخین: حسن بورینیّ و عبد الغنیّ نابُلسیّ ، (از طبع دار التّراث بیروت) در ج ۲ ، از ۰ ۱ تا شرح این لامیّه را خواه از جهت ادبیّت و ترکیب و خواه از جهت معانی راقیه عرفانیّه ، بطور اکمل و اوفی ذکر کرده است ، و ترجمه اختصاری ما در اینجا عمدةً بر اساس همان شرح میباشد.
[۱۳] «دیوان خواجه شمس الدّین حافظ شیرازی» طبع پژمان ، و ۰ ۱۶ ، غزل شماره ۳۵۵
[۱۴] آیه ۲۱ ، از سوره ۳۳: الاحزاب: «هر آینه تحقیقاً از برای شما در رسول خدا اسوه و الگوی زیبائی وجود دارد، برای کسیکه امید به خدا و روز آخرت دارد و خداوند را زیاد یادمیکند.»
[۱۵] ذیل آیه ۹۱ ، از سوره ۶: الانعام
[۱۶] آیه ۵۴ ، از سوره ۵: المآئده
[۱۷] «دیوان خواجه حافظ» طبع پژمان، ۹ ، غزل شماره ۲ ۰ ۲ ؛ و در این مجموعه در نیم بیت دوّمِ بیت اوّل با عبارت «یا تن رسد به جانان» آورده شده بود، لیکن چون از جهت معنی خالی از رکاکت نبود ، ما از روی بعضی از نسخ دیگر «دیوان حافظ» به عبارت «یا جان رسد به جانان» تصحیح نمودیم.
خبر یونس بن ظبیان درباره صفات اولوالالباب
سیّد هاشم بحرانی روایتی بسیار جالب و دلنشین از یونس بن ظَبیان از حضرت امام جعفر بن محمّدٌ الصّادق علیهما السّلام روایت میکند درباره اُولوالالباب ؛ که منهاج و رویّه آنان چیست، و محبّتشان به خدا چگونه است، و راه و طریق آنها چطور است، و برای لقاء و معرفت و تقرّب به حضرت او چه کارهائی را بجا میآورند؟ و بالاخره نشان میدهد که هر کس بخواهد به مقام کمال برسد، تنها راهش متابعت از ائمّه علیهم السّلام میباشد ؛ تا بتواند از تمام عقبات و کریوههای صعب العبور بگذرد و از دستبرد شیطان و نفس امّاره نجات یابد، تا به مقام علم الیقین و عین الیقین و حقّ الیقین واصل شود.
وی در تفسیر آیه مبارکه: یَـٰٓإِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِینَ. [۱۸] روایاتی را نقل میکند، از آن جمله این روایت است: از ابن بابویه، از علیّ بن الحسین، از أبو محمّد هرون بن موسی، از محمّد بن هَمّام، از عبدالله بن جعفر حِمْیَریّ، از عمر بن علیّ عبدی، از داود ابن کُثَیر رَقّی ، از یونس بن ظبیان ؛ که او گفت: من وارد شدم بر امام جعفر بن محمّدٌ الصّادق علیهما السّلام و گفتم: یابن رسول الله! من داخل شدم بر مالک و اصحابش و شنیدم بعضی از آنها میگفتند: خداوند دارای صورت است ، و بعضی میگفتند: خداوند دارای دو دست است؛ و در این مطلب استشهاد مینمودند بقَولِه تعالی: بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ . و بعضی میگفتند:
خداوند جوان است در حدود جوانان سی ساله. در نزد تو چیست درباره این مسائل یابنرسول الله؟! یونس گفت: حضرت در حال تکیه بودند، نشستند و شانه و پشت برگرفتند و عرض کردند: اللَهُمَّ عَفْوَکَ ! عَفْوَکَ! «بار خداوندا تو عفوت را برسان! تو عفوت را برسان! از این سخن ناهنجار!»
منهاج و روش موحّدین در توحید و معرفت الهی، در حدیث امام صادقعلیه السّلام سپس فرمودند: یَا یُونُسُ! مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ وَجْهًا کَالْوُجُوهِ فَقَدْ أَشْرَکَ.
وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ جَوَارِحَ کَجَوَارِحِ الْمَخْلُوقِینَ فَهُوَ کَافِرٌ بِاللَهِ ، فَلَا تَقْبَلُوا شَهَادَتَهُ! وَ لَا تَأْکُلُوا ذَبِیحَتَهُ! تَعَالَی اللَهُ عَمَّا یَصِفُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ. فَوَجْهُ اللَهِ أَنْبِیَآؤُهُ وَ أَوْلِیَآؤُهُ. وَ قَوْلُهُ: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ ، فَالْیَدُ: الْقُدْرَةُ ] کَقَوْلِهِ: [ وَ أَیَّدَکُم بِنَصْرِهِ. فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَهَ فِی شَیْءٍ، أَوْ عَلَی شَیْءٍ، أَوْ تَحَوَّلَ مِنْ شَیْءٍ إلَی شَیْءٍ، أَوْ یَخْلُو مِنْهُ شَیْءٌ، وَ لَا یَخْتَلِی [۱۹] مِنْهُ مَکَانٌ، أَوْ یَشْغَلُ بِهِ شَیْءٌ؛ فَقَدْ وَصَفَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ. وَ اللَهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ. لَا یُقَاسُ بِالْمِقْیَاسِ، وَ لَا یُشْبِهُ بِالنَّاسِ. وَ لَایَخْلُو مِنْهُ مَکَانٌ، وَ لَا یَشْتَغِلُ بِهِ مَکَانٌ. قَرِیبٌ فِی بُعْدِهِ، بَعِیدٌ فِی قُرْبِهِ. ذَلِکَ اللَهُ رَبُّنَا لَا إلَهَ غَیْرُهُ. فَمَنْ أَرَادَ اللَهَ وَ أَحَبَّهُ بِهَذِهِ الصِّفَهِ فَهُوَ مِنَ الْمُوَحِّدِینَ. وَ مَنْ أَحَبَّهُ بِغَیْرِ هَذِهِ الصِّفَةِ فَاللَهُ مِنْهُ بَرِیٓءٌ وَ نَحْنُ مِنْهُ بُرَءَآءُ.
«ای یونس! کسیکه گمان کند خداوند دارای صورتی میباشد مانند صورتها ، تحقیقاً شرک آورده است. و کسیکه گمان کند خداوند دارای اعضاء و جوارحی میباشد مانند جوارح مخلوقات تحقیقاً کفر ورزیده است به خداوند. بنابراین نبایستی شهادتش را قبول کنید! و نبایستی ذبیحه و کشتارش را بخورید! بلند مرتبه است خداوند از آنچه را که تشبیه کنندگان او را به صفات خلائق توصیف مینمایند. بنابراین «وجهُ الله» عبارت هستند از انبیای وی و اولیای وی.
و امّا در کلام او که وارد است: خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ «من آدم را با دودست خودم آفریدم. تو از سجده بر او استکبار ورزیدی؟!» در اینجا ید (دست) به معنی قدرت میباشد. شاهد در أَیَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ است . (که أیَّدَ از همان مادّه یَد است ، یعنی خداوند با نصرت خودش شما را تقویت نمود!)
بناءً علیهذا کسی که معتقد باشد خداوند در چیزی است، و یا بر چیزی است، یا از چیزی به چیز دگری تحوّل یافته است، یا از او چیزی فارغ است، یا از او مکانی خالی میباشد؛ یا او را چیزی بخود مشغول میسازد؛ او را با صفت مخلوقات توصیف نموده است. در حالیکه خداوند خالق تمام چیزهاست. با مقیاس و میزانی نمیتوان او را سنجید. و با مردم مشابهتی ندارد، و محلّی وجود ندارد که از او خالی بوده باشد؛ و مکانی به او مشغول نشده . در عین دوریاش نزدیک است؛ و در عین نزدیکیاش دور. آنست خداوند پروردگار ما که معبودی غیر از او نیست. پس کسیکه خدا را بخواهد و اراده کند و دوست داشته باشد بدین صفت، او از زمره موحّدین میباشد؛ و کسیکه وی را به دون این صفت بخواند و دوست داشته باشد ، خداوند از او بیزار است، و ما نیز از او بیزار هستیم!»
بیان امام: معرفت خداوند از طریق دارج و رائج بدست نمیآید سپس حضرت علیه السّلام فرمود:
إنَّ أُولِی الالْبَابِ الَّذِینَ عَمِلُوا بِالْفِکْرَةِ حَتَّی وَرِثُوا مِنْهُ حُبَّ اللَهِ. فَإنَّ حُبَّ اللَهِ إذَا وَرِثَتْهُ الْقُلُوبُ اسْتَضَآءَ بِهِ وَ أَسْرَعَ إلَیْهِ اللُطْفُ [۲۰] ، فَإذَا نَزَلَ مَنْزِلَةَ اللُطْفِ صَارَ مِنْ أَهْلِ الْفَوَآئِدِ.
فَإذَا صَارَ مِنْ أَهْلِ الْفَوَآئِدِ تَکَلَّمَ بِالْحِکْمَةِ. وَ إذَا تَکَلَّمَ بِالْحِکْمَةِ صَارَ صَاحِبَ فِطْنَةٍ [۲۱] . فَإذَا نَزَلَ مَنْزِلَةَ الْفِطْنَةِ عَمِلَ بِهَا فِی الْقُدْرَةِ ، فَإذَا عَمِلَ بِهَا فِی الْقُدْرَةِ عَمِلَ فِی الاطْبَاقِ السَّبْعَةِ. فَإذَا بَلَغَ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ صَارَ یَتَقَلَّبُ فِی لُطْفٍ وَ حِکْمَةٍ وَ بَیَانٍ. فَإذَا بَلَغَ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ جَعَلَ شَهْوَتَهُ وَ مَحَبَّتَهُ فِی خَالِقِهِ. فَإذَا فَعَلَ ذَلِکَ نَزَلَ الْمَنْزِلَةَ الْکُبْرَی؛ فَعَایَنَ رَبَّهُ فِی قَلْبِهِ، وَ وَرِثَ الْحِکْمَةَ بِغَیْرِ مَا وَرِثَتْهُ الْحُکَمَآءُ، وَ وَرِثَ الْعِلْمَ بِغَیْرِ مَا وَرِثَتْهُ الْعُلَمَآءُ، وَ وَرِثَ الصِّدْقَ بِغَیْرِ مَا وَرِثَهُ الصِّدِّیقُونَ.
«اُولو الالباب و خردمندان، کسانی هستند که با تفکّر سر و کار دارند تا آنکه نتیجه حاصله از آن محبّت خدا میگردد. زیرا چون دلها حبّ خدا را در خود گرفت و پذیرفت، دل به حبّ خدا روشن میشود، و لطف خدا بدان سرعت میگیرد. و چون در منزل لطف قرار گرفت (و اسم لطیف الهی بر وی فرود آمد) از گروه و اهل فوائد میشود. و چون از گروه و اهل فوائد گشت با حکمت سخن میگوید. و چون با حکمت سخن گفت از گروه و اهل فِطنت (حذاقت و جودت فهم) میگردد. و چون در منزل فطنت وارد شد با فطنت ، در قدرت دست میبرد. و چون با فطنت در قدرت دست برد در طبقات هفتگانه آسمان اثر و عمل میکند. و چون بدین مرتبه بالغ شد، وجودش در لطف و حکمت و بیان دگرگون میشود.
و چون بدین منزلت رسید ، شهوت و میل و محبّتش را در خالق خودش قرار میدهد. و چون این کار را انجام داد در منزلت و مکانت کبرای خداوندی وارد میشود و پروردگارش را در دلش بالعیان مشاهده میکند. و حکمت را از غیر طریقی که حکماء بدست آوردهاند بدست میآورد. و علم را از غیر راهی که علماء آموختهاند میآموزد. و صدق را از غیر منهجی که صدّیقون تحصیل کردهاند تحصیل مینماید.» إنَّ الْحُکَمَآءَ وَرِثُوا الْحِکْمَةَ بِالصَّمْتِ. وَ إنَّ الْعُلَمَآءَ وَرِثُوا الْعِلْمَ بِالطَّلَبِ.
وَ إنَّ الصِّدِّیقِینَ وَرِثُوا الصِّدْقَ بِالْخُشُوعِ وَ طُولِ الْعِبَادَةِ. فَمَنْ أَخَذَهُ بِهَذِهِ السِّیرَةِ إمَّا أَنْ یَسْفَلَ وَ إمَّا أَنْ یُرْفَعَ. وَ أَکْثَرُهُمُ الَّذِی یَسْفُلُ وَ لَا یَرْفُعُ إذَا لَمْ یَرْعَ حَقَّ اللَهِ وَ لَمْ یَعْمَلْ بِمَا أَمَرَهُ بِهِ. فَهَذِهِ صِفَةُ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ اللَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ ، وَ لَمْ یُحِبُّهُ حَقَّ مَحَبَّتِهِ. فَلَا یَغُرَّنَّکَ صَلَوتُهُمْ وَ صِیَامُهُمْ وَ رِوَایَاتُهُمْ وَ عُلُومُهُمْ ؛ فَإنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ. [۲۲] «حکماء ، حکمت را از راه سکوت و صمت تحصیل میکنند. و علماء ، علم را از راه طلب به دست میآورند. و راستگویان، صدق را از نهج خشوع و عبادتهای دراز واجد میشوند. و کسیکه بدین سیره و منهاج وارد شود و حکمت و علم و صدق را از آن اخذ کند یا به پستی واژگون میگردد و یا به بالائی و برتری ترفیع مییابد. و اکثریّت ایشان آنهائی هستند که به پستی در میافتند و به برتری و رفعت نمیگرایند اگر حقّ خداوند را رعایت ننموده و به اوامر وی عمل ننموده باشند. پس این اوصاف کسی میباشد که خدای را آنطور که باید و شاید نشناخته و بدو معرفت پیدا نکرده است ، و آنطور که باید و شاید پاس محبّت او را نداشته و او را محبوب مطلق خویشتن ندانسته است. (ای یونس!) بنابراین نمازشان و روزهشان ترا فریب ندهد، و روایات و علومشان ترا گول نزند؛ چرا که آنان خرانی هستند که فراری داده شدهاند! (که از شیر ژیان پا به فرار گذاردهاند.)»
حجج الهیّه انحصار در ائمّه دوازدهگانه دارند سپس حضرت افاده فرمودند: یَا یُونُسُ! إذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ الصَّحِیحَ فَعِنْدَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ! فَإنَّا وَرِثْنَاهُ ، وَ أُوتِینَا شَرْحَ الْحِکْمَةِ وَ فَصْلَ الْخِطَابِ. «ای یونس! اگر علم صحیح را میطلبی بدان که نزد ما أهل البیت وجود دارد. زیرا که آن علم به عنوان میراث به ما رسیده است ، و به ما شرح حکمت و فصل خطاب عطا شده است.» یونس میگوید: من گفتم: یَابْنَ رَسُولِ اللَهِ! وَ کُلُّ مَنْ کَانَ مِنْ أَهْلِ الْبَیْتِ وَرِثَ کَمَا وَرِثْتُمْ مِنْ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ؟! «تمام آنانکه از اهل بیت هستند آن علم را ارث بردهاند همانطور که شما از علیّ و فاطمه به میراث بردهاید؟!» حضرت فرمود: مَا وَرِثَهُ إلَّا الائِمَّةُ الاِثْنَا عَشَرَ! «آنرا به طریق ارث حائز نشدهاند مگر امامان دوازدهگانه!» یونس میگوید: عرض کردم: یابن رسول الله! ایشان را برای من نام ببر! حضرت فرمود: أَ وَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ، وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ، وَ بَعْدَهُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، وَ بَعْدَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، وَ بَعْدَهُ أَنَا، وَ بَعْدِی مُوسَی وَلَدِی، وَ بَعْدَ مُوسَی عَلِیٌّ ابْنُهُ ، وَ بَعْدَ عَلِیٍّ مُحَمَّدٌ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِیٌّ، وَ بَعْدَ عَلِیٍّ الْحَسَنُ، وَ بَعْدَ الْحَسَنِ الْحُجَّةُ ؛ اصْطَفَانَا اللَهُ وَ طَهَّرَنَا ، وَ ءَاتَانَا مَا لَمْ یُوْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِینَ. «اوّل ایشان علیّ بن أبیطالب است، و پس از او حسن و حسین، و پس از او علیّ بن الحسین، و پس از او محمّد بن علیّ، و پس از او من، و پس از من موسی فرزندم، و پس از موسی علیّ پسرش، و پس از علیّ محمّد، و پس از محمّد علیّ، و پس از علیّ حسن، و پس از حسن حجّت؛ خداوند ما را برگزیده است و تطهیر نموده است ، و به ما عنایت فرموده است آنچه را که به احدی از عالمیان نداده است.» یونس گوید: پس از این عرض کردم: یابن رسول الله! پسر عبدالله بن مسعود دیروز بر شما وارد شد و از شما پرسید همین را که من پرسیدم؛ و شما جواب دادید به خلاف آنچه را که به من جواب دادید! حضرت فرمود: یَا یُونُسُ! کُلُّ امْرِیٍ مَا یَحْتَمِلُهُ! وَ لِکُلِّ وَقْتٍ حَدِیثُهُ! وَ إنَّکَ لَاهْلٌ لِمَا سَأَلْتَهُ! فَاکْتُمْهُ إلَّا عَنْ أَهْلِهِ! [۲۳] «ای یونس! هر کس توانائی مقدار معیّنی از علوم را دارد که آنرا بردارد! و از برای هر وقت گفتاری متناسب آن وقت میباشد!
و تو اهلیّت داری درباره فهمیدن آنچه را که پرسیدی! بنابراین، این علم را پنهان بدار مگر برای صاحبان آن که اهلیّت آنرا دارند!» روایت «مصباح الشّریعه»: وَ إنَّ الْمُوقِنِینَ لَعَلَی خَطَرٍ عَظِیمٍ علاّمه مجلسی رضوان الله علیه در «بحار الانوار» از «مصباح الشّریعه» روایت کرده است که: قَالَ الصَّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: الإخْلَاصُ یَجْمَعُ حَوَاصِلَ [۲۴] الاعْمَالِ. وَ هُوَ مَعْنًی مِفْتَاحُهُ الْقَبُولُ، وَ تَوْقِیعُهَا الرِّضَا. فَمَنْ تَقَبَّلَ اللَهُ مِنْهُ وَ رَضِیَ عَنْهُ فَهُوَ الْمُخْلِصُ وَ إنْ قَلَّ عَمَلُهُ. وَ مَنْ لَایَتَقَبَّلِ اللَهُ مِنْهُ فَلَیْسَ بِمُخْلِصٍ وَ إنْ کَثُرَ عَمَلُهُ؛ اعْتِبَارًا بِـَادَمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ إبْلِیسَ. وَ عَلَامَةُ الْقَبُولِ وُجُودُ الاِسْتِقَامَةِ بِبَذْلِ کُلِّ الْمُحَآبِّ ، مَعَ إصَابَةِ عِلْمِ [۲۵] کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ. فَالْمُخْلِصُ ذَآئِبٌ رُوحُهُ ، بَاذِلٌ مُهْجَتَهُ فِی تَقْوِیمِ مَا بِهِ الْعِلْمُ وَ الاعْمَالُ وَ الْعَامِلُ وَ الْمَعْمُولُ بِالْعَمَلِ. لاِنـَّهُ إذَا أَدْرَکَ ذَلِکَ فَقَدْ أَدْرَکَ الْکُلَّ. وَ إذَا فَاتَهُ ذَلِکَ فَاتَهُ الْکُلُّ. وَ هُوَ تَصْفِیَةُ مَعَانِی التَّنْزِیهِ فِی التَّوْحِیدِ.
کَمَا قَالَ الاوَّلُ: هَلَکَ الْعَامِلُونَ إلَّا الْعَابِدُونَ؛ وَ هَلَکَ العَابِدُونَ إلَّا الْعَالِمُونَ؛ وَ هَلَکَ الْعَالِمُونَ إلَّا الصَّادِقُونَ؛ وَ هَلَکَ الصَّادِقُونَ إلَّا الْمُخْلِصُونَ؛ وَ هَلَکَ الْمُخْلِصُونَ إلَّا الْمُتَّقُونَ؛ وَ هَلَکَ الْمُتَّقُونَ إلَّا الْمُوقِنُونَ ؛ وَ إنَّ الْمُوقِنِینَ لَعَلَی خَطَرٍ عَظِیمٍ. قَالَ اللَهُ تَعَالَی لِنَبِیِّهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی' یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ. وَ أَدْنَی حَدِّ الإخْلَاصِ بَذْلُ الْعَبْدِ طَاقَتَهُ ، ثُمَّ لَا یَجْعَلَ لِعَمَلِهِ عِنْدَ اللَهِ قَدْرًا فَیُوجِبَ بِهِ عَلَی رَبِّهِ مُکَافَاةً بِعَمَلِهِ. لِعِلْمِهِ أَنَّهُ لَوْ طَالَبَهُ بِوَفَآءِ حَقِّ الْعُبُودِیَّةِ لَعَجَزَ. وَ أَدْنَی مَقَامِ الْمُخْلِصِ فِی الدُّنْیَا السَّلَامَةُ مِنْ جَمِیعِ ا لا ثَامِ ، وَ فِیا لاخِرَةِ النَّجَاةُ مِنَ النَّارِ وَ الْفَوْزُ بِالْجَنَّةِ. [۲۶] «حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام گفتهاند: اخلاص گرد میآورد خلاصه و نتیجه ثابته و باقیمانده از اعمال را. و آن معنیایست که کلید گشایشش قبول، و مهر امضای خاتمهاش رضا است. و بر اساس این تعریف، هر کس را که خداوند عملش را بپذیرد و از او خرسند و راضی باشد او مُخلِص است اگر چه عملش اندک بوده باشد، و هرکس را که خداوند عملش را نپذیرد، او مخلص نیست اگر چه عملش بسیار باشد ؛ از روی اعتبار عمل آدم علیه السّلام و إبلیس (که عمل آدم با وجود قلّت ، مورد قبول آمد و عمل إبلیس با وجود کثرت پذیرفته نگردید). و علامت قبول ، وجود استقامت است ؛ و آن حاصل نمیشود مگر به بذل کردن شخص محبّ آنچه را که محبوبتر است نزد وی برای خاطر محبوب، و همچنین استقامت در اصابت نمودن با واقع در سر زدن افعال و اعمال از او در تمام حرکات و سکنات بدون خطا. بنابراین شخص مخلص روحش ذوب میشود و خونش را میریزد در به راستی و درستی و قوام در آوردن بواسطه عمل آنچه را بدان عمل و اعمال و عامل و معمول منوط و مربوط میباشند. [۲۷]
شرح ملاّ عبدالرّزّاق گیلانی پیرامون حدیث «مصباح الشّریعه»
» یعنی باید نهایت سعی به عمل آرد و غایت بذلِ جهد نماید تا علم او از اخلاص بیرون نرود، و عمل او مقبول باشد؛ و خود در سلک عامل حقیقی ، و معمول او در سلک معمول حقیقی مندرج باشد. و هر که به این مرتبه رسید و افعال و اعمال خود را از غِلّ و غِشّ خالص کرد پس به تحقیق که رسیده است به جمیع مراتب خیر و نیکوئی؛ و از هر که فوت شود این مرتبه علیا پس به تحقیق که فوت شده است از او جمیع خیرات و مبرّات. و اینچنین اخلاص از لوازم تنزیه و توحید حقیقی الهی است.
ممکن است که مراد به «اوّل» اوّل تعالی باشد، و مراد حضرت باری عزّ اسمه باشد، و ممکن است که مراد امام اوّل باشد ، و اوّل انسب است؛ چرا که عدول از اسم حضرت به اوّل وجه ندارد. به هر حال میفرماید که: نابود و بیاعتبارست هر عملی که جز عبادت و بندگی حقّ باشد؛ و عملِ عبادت و بندگی هم نابود و ناچیزست مگر عبادت کسانی که عبادت ایشان از روی علم و دانش باشد؛ و عبادت مقرون به علم هم بیاعتبار و نابودست مگر علمی که صاحب آن علم در گفتار و کردار صادق باشد؛ و علمای صادق هم عبادت ایشان نابود و ناچیزست مگر عبادت علمائی که عبادت ایشان از روی اخلاص باشد؛ و عبادت مخلصان نیز نابودست مگر آنانکه متّقی و پرهیزگار باشند؛ و عبادت متّقی هم نابود است مگر آنانکه تقوای ایشان از روی یقین باشد؛ و اهل یقین هم در خطر عظیماند که آیا سالم توانند جست یا نه؟! خداوند عالم به حبیب خود میفرماید که: بندگی کن پروردگار خود را تا وقتیکه فرا رسد ترا موت. [۲۸]
و پستترین مرتبه اخلاص بذل کردن طاعت است در عبادت آنقدر که ممکن باشد ؛ و با وجود بذل جهد و طاقت، طاعت و عبادت را بیقدر و بیاعتبار دانستن، و گفتن که: بار الها من به سبب این عمل مستحقّ اجر و ثواب نیستم ، و اگر از من آنچه حقّ عبادت و بندگی است مطالبه فرمائی کی هرگز از عهده آن بیرون میتوانم آمد...؟ و پستترین مرتبه کسیکه عملش محض از برای خداست و مغشوش به غرض دیگر نیست ؛ ادنای مرتبه او در دنیا سلامت از اثم و گناه است ، و در آخرت نجات از عذاب جهنم و فائز شدن به دخول بهشت. « » باری ، در روایت اُولوالالباب دیدیم که حضرت تصریح میفرماید به معاینه و مشاهده خداوند در دل ( فَعَایَنَ رَبَّهُ فِی قَلْبِهِ ) و این پس از مجاهدتهای عظیمه نفسانی و روحانی میباشد که حضرت قبلاً شرح دادند و نتیجه و ثمره آنرا نزول در منزلت کبری و لقای حضرت پروردگار مشخّص کردند. و در این روایت اخیر مرویّه از «مصباح الشّریعه» دیدیم که نجات فقط اخلاص در عمل است؛ و بذل هر محبوبی را بطور صحیح و اصیل با علم به حرکت و سکونی که به واقع اصابت کند، و بالاخره ذوب روح و بذل مُهجَت و خون و جان در راه جانان را میزان و معیار قبولی اعمال و کردار به شمار آورده است.
تنها نیروی عشق حقیقی است که راه وصول به خدا را باز مینماید راه ، راه پیامبران و برگزیدگان جهانیان است. بسیار خطیر و دقیق است . عشقبازی با خود مقام حضرت حیّ ذوالجلال و الواحد القهّار است. چقدر عظیم و خطیر و در عین حال چقدر دارای شور و شوق عشق و تَیَمان است که نتیجه و خلاصه اعمال کائنات و افضل از عبادت ثقَلیْن میباشد. فقط نیروی عظیم عشق است که موانع را از سر راه بر میدارد، و سنگرها را در هم میکوبد، و از عقبات و کریوههای تنگ و تاریک عبور میدهد، و از دریاهای حسرت، و صحراهای حیرت، و فضاهای بیپایان بُهت و سرگشتگی عبور میدهد؛ و گرنه جمیع قوای ما سوی الله را گرد آوریم نمیتواند ذرّهای انسان را جلو ببرد. عشق اوست که حلاّل مشکلات است و کلید رمز موفّقیّت و بس.
ای رُخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که بر جان من است
سرد کن زانسان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گرچه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
شاه عالم را بقا و عزّ و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل [۲۹]
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل [۳۰]
عشقبازی سر حلقه عاشقان: حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام
علاّمه مجلسی (ره) از کتاب «خرائج و جرائح» راوندی (ره) روایت میکند از حضرت امام أبوجعفرٍ الباقر علیه السّلام از پدرش علیه السّلام که فرمود:
مَرَّ عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلَامُ بِکَرْبَلآءَ فَقَالَ: لَمَّا مَرَّ بِهِ أَصْحَابُهُ وَ قَدِ اغْرَوْرَقَتْ عَیْنَاهُ یَبْکِی وَ یَقُولُ:
هَذَا مُنَاخُ رِکَابِهِمْ، وَ هَذَا مُلْقَی رِحَالِهِمْ، هَبهُنَا مُرَاقُ دِمَآئِهِمْ ؛ طُوبَی لَکِ مِنْ تُرْبَةٍ عَلَیْهَا تُرَاقُ دِمَآءُ الاحِبَّةِ!
وَ قَالَ الْبَاقِرُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: خَرَجَ عَلِیٌّ یَسِیرُ بِالنَّاسِ ، حَتَّی إذَا کَانَ بِکَرْبَلآءَ عَلَی مِیلَیْنِ أَوْ مِیلٍ، تَقَدَّمَ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ حَتَّی طَافَ بِمَکَانٍ یُقَالُ لَهُ: الْمِقْدَفَانِ. فَقَالَ: قُتِلَ فِیهَا مائَتَا نَبِیٍّ وَ مائَتَا سِبْطٍ کُلُّهُمْ شُهَدَآءُ.
وَ مَنَاخُ رِکَابٍ وَ مَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَآءَ. لَا یَسْبِقُهُمْ مَنْ کَانَ قَبْلَهُمْ؛ وَ لَا یَلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُمْ. [۳۱]
«حضرت أمیرالمومنین علیّ بن أبیطالب علیه السّلام در وقت حرکت به سوی صفّین، مرورشان به کربلا افتاد، و در حالیکه اصحابش بر وی مرور مینمودند و دو چشمانش از اشک سرشار گردیده بود و میگریست، میگفت:
اینست محلّ خوابیدن مرکبهای سواری ایشان، و اینست محلّ فرود آمدن و بار انداختن خود ایشان، اینجا محلّ ریخته شدن خونهای آنهاست؛ خوشا بر حال تو ای خاک که بر روی تو خونهای محبوبان بارگاه الهی ریخته میشود!
و حضرت امام باقر علیه السّلام فرمودند: أمیرالمومنین علیّ بن أبیطالب از کوفه بیرون شد، و مردم را برای نبرد معاویه در صفّین کوچ میداد ، تا رسید به جائی که تا کربلا دو میل یا یک میل بیشتر فاصله نداشت. در آنجا در برابر لشکر به پیش آمد تا گرداگرد مکانی دور زد که به آن «مِقدَفان» میگفتند. فرمود: در این جا دویست پیغمبر و دویست سبط پیغمبر کشته شده است که همگی آنها شهیدانند.
و محلّ خوابیدن مرکبها، و به زمین افتادن عشّاقی است که پیشینیان بر ایشان نتوانستند در عشق بر آنان سبقت گیرند؛ و پسینیان از ایشان نتوانستند در عشق خودشان را به آنان برسانند.»
روایت ابن عبّاس در کربلا در وقت حرکت به صفّین
عالم کبیر و محقّق عظیم مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری ، از مجاهد از ابنعبّاس روایت کرده است که او گفت:
در سفری که حضرت أمیرالمومنین علیه السّلام به سمت صفّین حرکت مینمود، من در محضرش بودم. هنگامیکه به نینَوَی که در ناحیه شطّ الفرات است رسید، با بلندترین صداهای خود مرا ندا کرد و گفت: یَابْنَ عَبَّاسٍ! أَتَعْرِفُ هَذَا الْمَوْضِع َ؟! «ای پسر عبّاس! آیا این محلّ را میشناسی؟!»
به او گفتم: یا أمیرالمومنین! نمیشناسم!
حضرت فرمود: لَوْ عَرَفْتَهُ کَمَعْرِفَتِی ، لَمْ تَکُنْ تَجُوزُهُ حَتَّی تَبْکِی
کَبُکَآئِی ! «اگر میشناختی مانند شناختن من، اینطور نبود که از آن بگذری مگر آنکه به مثل گریه من گریه کنی!»
ابن عبّاس میگوید: حضرت گریهای طولانی نمود ، تا بجائیکه محاسنش را فرا گرفت و اشکهایش بر روی سینهاش جاری گشت، و ما هم با او میگریستیم، و او میگفت:
أَوَّهْ! أَوَّهْ! مَا لِی وَ لاِ لِ أَبِی سُفْیَانَ؟! مَا لِی وَ لاِ لِ حَرْبٍ حِزْبِ الشَّیْطَانِ وَ أَوْلِیَآءِ الْکُفْرِ؟! یَا أَبَا عَبْدِ اللَهِ ! فَقَدْ لَقِیَ أَبُوکَ مِثْلَ الَّذِی تَلْقَی مِنْهُمْ!
«آه آه! مرا به آل أبوسفیان چه کار؟! مرا با آل حرب چه کار؛ حزب شیطان و اولیای کفر؟! ای أبا عبدالله ! تحقیقاً مثل آنچه را که تو از آنها میبینی پدر تو نیز دیده است!»
سپس آب وضو طلبید و وضو ساخت برای نماز، و تا جائیکه میخواست نماز بخواند نماز گزارد.
و پس از آن به مثل گفتار نخستینش مطلب را ادا نمود ؛ مگر آنکه بعد از انقضاء نمازش و گفتارش ساعتی حالت خلسه وی را فرو گرفت، و سپس به حال آمد و گفت: ای پسر عبّاس! من گفتم: منم ابن عبّاس!
حضرت فرمود: أَلَا أُحَدِّثُکَ بِمَا رَأَیْتُ فِی مَنَامِی ءَانِفًا عِنْدَ رَقْدَتِی؟!
«آیا من برای تو بازگو نکنم آنچه در عالم منام و رویایم اینک که خواب مرا فرا گرفت مشاهده کردهام؟!»
من گفتم: چشمانت را خواب ربود؛ و ای أمیرالمومنین تو مشاهده خیری نمودی!
حضرت فرمود: کَأَنِّی بِرِجَالٍ قَدْ نَزَلُوا مِنَ السَّمَآءِ ؛ وَ مَعَهُمْ أَعْلَامٌ بِیضٌ ، وَ قَدْ تَقَلَّدُوا سُیُوفَهُمْ وَ هِیَ بِیضٌ تَلْمَعُ ، وَ قَدْ خَطُّوا حَوْلَ هَذِهِ الارْضِ خَطَّةً . ثُمَّ رَأَیْتُ کَأَنَّ هَذَا النَّخِیلَ قَدْ ضَرَبَتْ بِأَغْصَانِهَا الارْضَ ، تَضْطَرِبُ بِدَمٍ عَبِیطٍ. وَ کَأَنِّی بِالْحُسَیْنِ سَخْلَتِی وَ فَرْخِی وَ مُضْغَتِی وَ مُخِّی ، قَدْ غَرَقَ فِیهِ یَسْتَغِیثُ فِیهِ فَلَا یُغَاثُ.
وَ کَأَنَّ الرِّجَالَ الْبِیضَ قَدْ نَزَلُوا مِنَ السَّمَآءِ یُنَادُونَهُ وَ یَقُولُونَ: صَبْرًا ءَالَ الرَّسُولِ! فَإنَّکُمْ تُقْتَلُونَ عَلَی أَیْدِی شِرَارِ النَّاسِ وَ هَذِهِ الْجَنَّةُ یَا أَبَاعَبْدِاللَهِ إلَیْهِ مُشْتَاقَةٌ. ثُمَّ یَعُزُّونَنِی وَ یَقُولُونَ: یَا أَبَا الْحَسَنِ! أَبْشِرْ فَقَدْ أقَرَّ اللَهُ بِهِ عَیْنَکَ یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ!
ثُمَّ انْتَبَهْتُ هَکَذَا ! وَ الَّذِی نَفْسُ عَلِیٍّ بِیَدِهِ ، لَقَدْ حَدَّثَنِی الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ: أَبُوالْقَاسِمِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ فِی خُرُوجِی إلَی أَهْلِ الْبَغْیِ عَلَیْنَا!
وَ هَذِهِ أَرْضُ کَرْبٍ وَ بَلَا ، یُدْفَنُ فِیهَا الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ سَبْعَة عَشَرَ رَجُلاً مِنْ وُلْدِی وَ وُلْدِ فَاطِمَةَ. وَ إنَّهَا لَفِی السَّمَوَاتِ مَعْرُوفَةٌ تُذْکَرُ أَرْضُ کَرْبٍ وَ بَلَا کَمَا تُذْکَرُ بُقْعَةُ الْحَرَمَیْنِ وَ بُقْعَةُ بَیْتِ الْمَقْدِسِ ـ إلخ . [۳۲]
«گویا من دیدم مردانی را که از آسمان فرود آمدند و با ایشان پرچمهای سپیدی بود، در حالیکه شمشیرهایشان را نیز که سپید بود و درخشش میکرد با خودشان حمائل کرده بودند. ایشان دور تا دور این زمین را خطّی کشیدند.
پس از آن من دیدم گویا این درختان خرما شاخههای خود را به زمین میزدند، و آن شاخهها در خون تازه به حرکت درآمده و موج میزدند. و گویا من حسینم را که کودک من و جوجه من و پاره گوشت من و مغز من میباشد مشاهده کردم که در آن خونها غرق گشته است، استغاثه میکند و کسی به ندای وی پاسخ نمیگوید.
و آن مردان سپیدپوش از آسمان به زیر آمدند و حسینم را ندا میدادند که: شکیبا باشید ای آل رسول! بجهت آنکه شما در زیر دستهای شرار مردم کشته میشوید. و ای أبا عبدالله! اینست بهشت که مشتاق به سوی تو میباشد. و پس از آن مرا تسلیت و تعزیت گفتند که: ای أبا الحسن! بشارت باد ترا! زیرا حقیقةً خداوند بواسطه حسین چشم ترا در روزیکه مردم در روز رستاخیز در پیشگاه حضرت ربّ العالمین قیام دارند،تر و تازه کرده است.
پس از رویت این داستان من به حال آمدم همینطور که مینگری! سوگند به آنکه جان علیّ در دست قدرت اوست، حضرت أبوالقاسم راستگوی به راستی تصدیق شده (صلّی الله علیه و آله) مرا خبر داد در این خروجم به سوی اهل بغی و عدوان که بر ما ستم پیشه میدارند.
و اینست زمین کَرْب و بَلا (غصّه و ابتلاء) که در آن حسین علیه السّلام با هفده نفر مردانی که از پسران من و پسران فاطمه میباشند مدفون خواهند شد. این زمین در آسمانها معروف و مذکور است به «ارض کرب و بلا» بهمانگونه که بُقعَتَین حرمین (مکّه و مدینه) و بقعه بیت المقدّس در آسمانها مشهور و مذکور میباشد ـ تا آخر روایت.»
دنباله متن
پاورقی
[۱۸] آیات ۷۱ تا ۷۶ ، از سوره ۳۸ : صٓ اینطور است: إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَـٰئِکَةِ إِنِّی خَـٰلِقُ بَشَرًا مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ و وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ و سَـٰجِدِینَ فَسَجَدَ الملائکة کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّآ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَـٰفِرِینَ * قَالَ یَـٰٓإِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعَالِینَ * قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ و مِن طِینٍ.
[۱۹] اینطور در ضبط نسخه وارد است، ولیکن صحیح آن باید أوْ یَخْتَلی بوده باشد. در «أقرب الموارد» گوید: الخَلْوَةُ: المکانُ الّذی یختلی فیه الرّجلُ.
[۲۰] در «أقرب الموارد» گوید: لَطَفَ به و ـ له (ن) لُطْفًا: رفَق به ، و ـ اللهُ للعبد و بالعبد: رفَق به و أوصلَ إلیه ما یُحبُّ برِفقٍ ، و : وفّقَهُ ، و : عصَمه فهو لطیفٌ به ، و الاسم: اللَطَف ، وـالشّیءُ: دَنا.
[۲۱] در «أقرب الموارد» گوید: الفِطْنةُ بالکسر: الحِذق و الفهم ، و قد تُفسَّر بجودة تهیّؤِ النّفسِ لتصوّر ما یرِدُ علیها مِن الغیر؛ و یُقابلُها الغَباوة. ج: فِطَن .
[۲۲] مقتبس از آیه ۰ ۵ و ۵۱ ، از سوره ۷۴ : المدّثّر: کَأَنـَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنفِرَةٌ * فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ .
[۲۳] ـ «البرهان فی تفسیر القرءَان» طبع سنگی (سنه ۲ ۰ ۱۳ هجری قمری) ج ۲ ، ص۰ ۹۳ ؛ این روایت را با مختصر اختلافی در لفظ و با همین سند بدون واسطه ابن بابویه بلکه مستقیماً از علیّ بن الحسین (پدر او) ، شیخ اقدم ما علیّ بن محمّد خَرّاز قمّی رازی در کتاب «کفایة الاثر فی النّصّ علی الائمّة الإثنی عشر» طبع حروفی انتشارات بیدار (سنه ۱ ۰ ۱۴ ) از تا روایت نموده است.
[۲۴] در «أقرب الموارد» گوید: » الحاصلُ مِن کلّ شیء: ما بقی و ثبت و ذهب ما سِواه ، یکونُ من الحساب و الاعمال و نحوها. و حاصل الشیء: بقیّته ؛ ج: حواصل. الحاصل أیضًا: ما خلَص من الفضّة من حجارة المعدن ، و یقال للّذی یُخلِّصُه: مُحصِّل . « و بنابراین ، معنی حَواصِلَ الاعْمالِ عبارت میشود از آنچه برای خداست و باقی میماند و بقیّه آن از بین میرود .
و در نسخه مصحّحه و مطبوعه حضرت آقای مصطفوی دام عمره و علاه (مرکز نشر کتاب ـ طهران ، سنه ۱۳۷۹ ، و ۵۳ ، باب ۷۶ ) یَجْمَعُ فَواضِلَ الاعْمالِ وارد میباشد، و معنیش این میشود که:
اخلاص جمع کرده است همه فضائل و اعمال و مکارم اخلاق را . یعنی فضیلت هر عمل و کمال هر عمل به اخلاص است.
در نسخه ملاّ عبد الرّزّاق گیلانی که «مصباح الشّریعه» را شرح کرده و سیّد جلال الدّین محدّث اُرمَوی آنرا تصحیح و به طبع رسانیده است (از انتشارت دانشگاه طهران ، سنه ۱۳۴۴ ، ج ۲ ، ) نیز با ضبط فواضل آمده و شرح شده است.
[۲۵] کلمه علم در «مستدرک» وجود ندارد .
[۲۶] «بحار الانوار» طبع حروفی اسلامیّه، ج ۰ ۷ ، ؛ و طبع کمپانی: جلد پانزدهم از قسمت دوّم ، باب الإخلاص و معنی قُربه تعالی ، ؛ و در «مستدرک الوسآئل» (طبع سنگی) مقدّمه العبادات مجلّد اوّل ، باب وجوب الإخلاص فی العباده والنّیّه ، ۱ ، از «مصباح الشّریعة» ؛ و کتاب «أسرار الصّلوة» شهید ثانی ، طبع سنگی ـ طهران (سنه ۱۳۱۲ ) ضمن بیان اسرار نیّت از «مصباح الشّریعة» ؛ و «مصباح الشّریعة» باب ۷۶ ، و ۵۳ از طبع مرکز نشر کتاب ، تصحیح و تعلیقه و طبع حضرت حجّه الإسلام و المسلمین آقای حاج شیخ حسن مصطفوی دام عمره و علاه.
[۲۷] تا اینجا ترجمه از خود حقیر است. زیرا در نسخه «بحار» و نسخه «مصباح الشّریعه» حجّه الإسلام مصطفوی بدین عبارت است: فی تَقْویمِ ما بِهِ الْعِلْمُ وَ الاعْمالُ ، وَالْعامِلُ وَ الْمَعْمولِ بِالْعَمَلِ. و امّا در نسخه «شرح مصباح» ملاّ عبد الرّزّاق گیلانی ، مصحّح ارموی ، در ج ۲ ، بدین عبارت میباشد: فی تَقْویمِ ما بِهِ الْعِلْمُ وَ الاعْمالُ وَ الْعامِلُ وَالْمَعْمولُ وَ الْعَمَلُ. فلهذا پس از این عبارت را تا آخر روایت طبق شرح ملاّ عبد الرّزّاق در اینجا نقل نمودیم.
[۲۸] ملاّ عبد الرّزّاق در اینجا شرح ذیل را اضافه دارد: » و نسبتِ اتیان به موت داد نه به مخاطب بواسطه تلخی موت و اشارت به آنکه موت نه چیزی است که آدمی به اختیار خود به او برسد و به مردن راضی شود ، پس در حکایت موت گویا موت به او رسیده است نه او به موت. یا اشاره باشد به عظمت مرتبه موت به اعتبار اهوال قبل از موت و بعد از موت . یعنی از بس که موت در نهایت خوف و هول است رسیدن بنده ضعیف به او متعسّر بلکه متعذّر است، و اگر واقع شود ، از طرف موت متصوّر است نه از طرف بنده ؛ چنانکه از خواجه جمال الدّین محمود شیرازی که از جمله تلامذه ملاّ جلال دَوّانی است ] منقول است که: [ روزی به خدمت استاد عرض کرد که: شیخنا !
آیا روزی باشد که ما به فضیلت برسیم و فی الجمله ما را ترقّی علمی حاصل شود و در عداد فضلا توانیم بود؟! استاد فرمود که: شما هرگز به فضل نمیرسید ، امّا فضل به شما میرسد! یعنی فضیلت و دانش رفته رفته تنزّل خواهد کرد و به شما خواهد رسید.
صوفیّه یقین را تفسیر میکنند به مرتبه وصول به حقّ . یعنی هر که از ریاضات و مجاهدات و ترک تعلّقات بدنی و رفضِ غواشی هیولانی واصل به حقّ شد ، دیگر عبادت و تکلیف از او ساقط است و از قلم تکلیف بیرون است ؛ و این لا یَعْنی * و پوچ محض است؛ چه اگر رسیدن به مرتبه اعلی و درجه قصوای ریاضت منتج سقوط تکالیف میبود میبایست از انبیاء و اوصیاء ساقط باشد. «
- ـ لایعنی ، یعنی بیفائده و غیر مفید (تعلیقه)
[۲۹] در تعلیقه گوید: شعر ذیل هم در این غزل است:
عقل در حسنت نمییابد بَدل
طبع در لطفت نمیبیند بدیل
[۳۰] «دیوان خواجه حافظ» طبع پژمان ، ، غزل شماره ۳۱۴
[۳۱] «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ۹ ، ۰ ؛ و طبع حروفی آخوندی ج ۴۱ ، ، روایت شماره ۱۸ ؛ و قسمت اوّل روایت را مرحوم شیخ جعفر شوشتری در کتاب «خصآئص الحسین» علیه السّلام ، طبع سنگی و ۱۱۶ ذکر نموده است.
[۳۲] «خصآئص الحسین» طبع سنگی (سنه ۳ ۰ ۱۳ هجریّه قمریّه) و ۱۱۳
استیذان طائفۀ جنّ از سیّدالشّهداء برای کارزار، و بیان حضرت در جواب ایشان و همچنین آیة الله شوشتری أعلی الله مقامه آورده است که: چون حضرت امام حسین علیه السّلام به سوی مدینه سیر میکرد و گروه جنّ به حضورش مشرّف شدند ، حسین علیه السّلام مرثیه خوانی میکرد و مستمع فقط آن دسته بودند.
و شرح آن بدینگونه میباشد که: هنگامیکه دستجات مسلمان جنّ به نزد وی آمدند و گفتند: یَا سَیِّدَنَا! نَحْنُ شِیعَتُکَ وَ أَنْصَارُکَ ، فَمُرْنَا بِأَمْرِکَ وَ مَا تَشَآءُ! وَ لَوْ أَمَرْتَنَا بِقَتْلِ کُلِّ عَدُوٍّ لَکَ وَ أَنْتَ بِمَکَانِکَ ، لَکَفَیْنَاکَ ذَلِکَ! «ای سیّد و سالار ما! ما شیعیان و یاران تو هستیم ، هرچه میخواهی به ما امر کنی امر کن! و اگر ما را امر نمائی به کشتن جمیع دشمنانت ، هر آینه ما تو را در این امر کفایت میکنیم درحالیکه تو بر سر جای خودت باقی بوده باشی و تکان هم نخوری!» فَجَزَاهُمُ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ خَیْرًا وَ قَالَ لَهُمْ: أَوَ مَا قَرَأْتُمْ کِتَابَ اللَهِ الْمُنْزَلَ عَلَی جَدِّی رَسُولِ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: أَیْنَمَا تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُّشَیَّدَةٍ ؟ [۳۳] «پس حسین علیه السّلام آنها را به جزای خیر پاسخ داده و فرمود: آیا نخواندهاید کتاب خدا را که بر جدّم رسول الله صلّی الله و علیه و آله نازل شده است: هر کجا بوده باشید، مرگ شما را درمیگیرد و گرچه در قلعهها و قصرهای مستحکم باشید!» ؟ و خداوند سبحانه میفرماید: لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ إِلَی' مَضَاجِعِهِم ْ . [۳۴] «تحقیقاً کسانیکه در سرنوشتشان کشته شدن آمده است، به سوی خوابگاهها و فرودگاههای خودشان ظاهر و بارز خواهند گشت.» و َ إذَا أَقَمْتُ بِمَکَانِی فَبِمَاذَا یُبْتَلَی هَذَا الْخَلْقُ الْمَتْعُوس ُ [۳۵] وَ بِمَاذَا یُخْتَبَرُونَ؟! وَ مَنْ ذَا یَکُونُ سَاکِنَ حُفْرَتِی بِکَرْبَلَا ؟ وَ قَدِ اخْتَارَهَا اللَهُ یَوْمَ دَحَی الارْضَ وَ جَعَلَهُ مَعْقِلاً لِشِیعَتِنَا ، وَ یَکُونُ لَهُمْ أَمَانًا فِی الدُّنْیَا وَا لاخِرَةِ! وَ لَکِنْ تَحْضُرُونَ یَوْمَ السَّبْتِ وَ هُوَ یَوْمُ عَاشُورَا الَّذِی فِی ءَاخِرِهِ أُقْتَلُ، وَ لَا یَبْقَی بَعْدِی مَطْلُوبٌ مِنْ أَهْلِی ! وَ تُسْبَی أَخَوَاتِی وَ أَهْلُ بَیْتِی ، وَ یُسَارُ بِرَأْسِی إلَی یَزِیدَ لَعَنَهُ اللَهُ! «و اگر من در مکان خود درنگ نمایم ، پس به چه چیز این خلق واژگون و به روی خود بر زمین افکنده شده آزمایش شوند؟! و به چه چیز از عهدۀ امتحان برآیند یا بر نیایند؟! و آن کس که در حفره و قبر من در کربلا بخوابد و ساکن شود چه کس خواهد بود ؟ در حالتیکه خداوند آن خوابگاه را از روزیکه زمین را گسترانید اختیار و انتخاب فرموده است، و آنجا را پناهگاه شیعیان ما قرار داده است، و برای ایشان محلّ امان است چه در دنیا و چه در آخرت! ولیکن شما در روز شنبه که روز عاشورا میباشد حضور بهمرسانید ، آن روزیکه در آخر آنروز من کشته میشوم و پس از من دیگر احدی از اهل بیت من باقی نخواهد ماند! و خواهران من و اهل بیت من اسیر خواهند شد، و سر مرا به سوی یزید لعنه الله خواهند برد!» طائفۀ جنّ گفتند: ای حبیب خدا و ای پسر حبیب خدا ! اگر اطاعت امر تو بر ما واجب نبود و مخالفت تو بر ما جائز بود، تحقیقاً ما جمیع دشمنانت را پیش از آنکه به تو دسترسی پیدا کنند به قتل میرساندیم. حضرت امام حسین صلوات الله علیه به ایشان گفت: نَحْنُ وَ اللَهِ أَقْدَرُ عَلَیْهِمْ مِنْکُمْ ، وَ لَکِنْ « لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَ یَحْیَی' مَنْ حَیَّ عَن بَیِّنَة ٍ» . [۳۶]
«سوگند به خدا که ما برای نابودی آنان قدرتمان از شما بیشتر میباشد، ولیکن باید کسانیکه هلاک میشوند از روی حجّت و دلیل باشد؛ و کسانیکه زندگانی مییابند نیز از روی حجّت و دلیل باشد.»
ملاقات عبدالله بن عبّاس و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زُبیر با حضرت سیّدالشّهداء و نیز آیة الله شوشتری دربارۀ مرثیه خوانی حضرت سیّد الشّهداء علیهالسّلام و مستمع بودن عبدالله بن عمر گاهی، و عبدالله بن زبیر گاهی دگر در خارج مکّه چنین آورده است: إنَّهُ لَمَّا خَرَجَ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ مِنْ مَکَّةَ ، جَآءَ عَبْدُاللَهِ بْنُ الْعَبَّاسِ وَ عَبْدُاللَهِ بْنُ الزُّبَیْرِ ، فَأَشَارَا عَلَیْهِ بِالإمْسَاکِ. فَقَالَ لَهُمَا: إنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ قَدْ أَمَرَنِی بِأَمْرٍ وَ أَنَا مَاضٍ فِیهِ. قَالَ: فَخَرَجَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ هُوَ یَقُولُ: وَا حُسَیْنَاهْ! ثُمَّ جَآءَ عَبْدُاللَهِ بْنُ عُمَرَ وَ أَشَارَ إلَیْهِ بِصُلْحِ أَهْلِ الضَّلَالِ ، وَ حَذَّرَهُ مِنَ الْقَتْلِ وَ الْقِتَالِ. فَقَالَ: یَا أَبَا عَبْدِالرَّحْمَنِ! أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللَهِ تَعَالَی أَنَّ رَأْسَ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا أُهْدِیَ إلَی بَغِیٍّ مِنْ بَغَایَا بَنِی إسْرَآئِیلَ؟! أَمَا تَعْلَمُ أَنَّ بَنِی إسْرَآئِیلَ کَانُوا یَقْتُلُونَ بَیْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إلَی طُلُوعِ الشَّمْسِ سَبْعِینَ نَبِیًّا ثُمَّ یَجْلِسُونَ فِی أَسْوَاقِهِمْ یَبِیعُونَ وَ یَشْتَرُونَ کَأَنْ لَمْ یَصْنَعُوا شَیْئًا ! فَلَمْ یُعَجِّلِ اللَهُ عَلَیْهِمْ بَلْ أَخَذَهُمْ بَعْدَ ذَلِکَ أَخْذَ عَزِیزٍ ذِیانْتِـقَـامٍ؟! یَا أَبَا عَبْدِالرَّحْمَنِ ! وَ لَا تَدَعْ نُصْرَتِی! [۳۷]
«هنگامیکه امام حسین علیه السّلام از مکّه خارج شد، عبدالله بن عبّاس و عبدالله بن زُبیر به نزد وی آمدند ، و به او اشاره نمودند تا از حرکت و سفر به سوی عراق امساک ورزد. حضرت به آن دو نفر فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه و آله به من امری فرموده است که باید من آنرا به انجام رسانم. راوی گفت: ابن عبّاس از نزد وی بیرون آمد و میگفت: وَا حُسَیْنَاه !
عبدالله بن عمر، امام حسین را نصیحت میکند که با دشمنان صلح و از جنگ بپرهیز پس از او عبدالله بن عمر آمد و به او اشاره کرد که با اهل ضلالت صلح کند ، و از قتل و مقاتله او را برحذر داشت. حضرت به او فرمود: ای أبا عبدالرّحمن! آیا ندانستهای که از پستی و فرومایگی دنیا نزد خدای تعالی آنستکه سر یحیی بن زکریّا را به نزد یک نفر مرد زناکار از زناکاران بنیاسرائیل هدیّه بردهاند؟! آیا ندانستهای که بنیاسرائیل اینطور بودند که در فاصلۀ فیما بین طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد نفر از پیغمبران را میکشتند و سپس در دکّانهای خود مینشستند و به خرید و فروش میپرداختند گویا اصلاً کاری انجام ندادهاند! و خداوند هم بر ایشان تعجیل در عقوبت ننمود بلکه بعداً آنان را به مثابۀ شخص با عزّت و انتقام کشی اخذ کرد و انتقام کشید؟! ای أبا عبدالرّحمن ! تو دست از نصرت من بر ندار!» [۳۸]
امّا سیّدالشّهداء علیه السّلام مِن الاوَّلینَ و الآخرینَ، و سیّدالشّهداء إلیقیامِ یومِ الدّین، روحی و أرواحُ العالَمین لَه الفِدآء ، در تصمیم خود ابداً تزلزلی ایجاد نمیکند، و بر اساس امر خداوند جَمیل و جَلیل و بر حسب امر رسول کریم خداوندی ذوالجلال و الإکرام، و بر اصل نظریّه و روش و ارادۀ نفسانی خویشتن، این امر را با کمال صحّت و سلامت و عافیتِ روان به پایان میرساند. تازه خوشحال و مسرور است که در برابر کاخ ظلمانی بنیاُمیّه و یزید یک تنه قیام فرموده و تا أبد الآباد الگو و سرنوشت عالم انسانیّت گردد . و با رَجَز آبدار و تابناک و متلالی و کوبندۀ روز عاشورا:
کَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْمًا رَغِبُوا
عَنْ ثَوَابِ اللَهِ رَبِّ الثَّقَلَیْنْ «این
قوم کافر شدهاند، و از قدیم الایّام از ثواب خداوند که پروردگار جنّ و انس است اعراض کردهاند.» تا آخر ابیات که خود و برادر و پدر و مادر و جدّش را معرفی میکند ، و اثبات مینماید که فقط و فقط وصایت أمیرالمومنین علیه السّلام و امامت او صحیح بوده است؛ و این حکومتهای یزیدی بر اساس حکومت معاویه، و آن بر اساس حکومت عثمان، و آن بر اساس حکومت عمر، و آن بر اساس حکومت أبوبکر بوده است؛ و همه باطل اندر باطل، و خراب اندر خراب است. هان ای جهانیان بدانید! هان ای عالمیان گوش فرا دهید! پدرم وصیّ مصطفی بود، پدرم علیّ مرتضی لائق زمامداری دنیا بود. و اینک منم امام به حقّ ناطق که باید زمام امور ظاهری و باطنی، مادّی و معنوی ، و هدایت بشر را به سوی سبل سلام در دست گیرم، و مردم را به مقام امن و امان رهبری نمایم. و پس از من فرزندم علی است ، و همینطور تا برسد به آخر امام معصوم، پاک و پاکیزه و به خدا پیوسته ، و از هوای نفس امّاره و حبّ جاه فارغ، و در مسند عزّت الهی آرمیده: حضرت مهدیّ: محمّد بن الحسن العسکریّ ؛ او لیاقت این مقام و مسند را دارد. اُفّ و اُفّ بر این دنیا و حکومتش! اُفّ و اُفّ بر این عالم شهوات و توابعش! من قصد کوی وی را دارم.
خداوند من، دل و جان من، جان و جانان من، محبوب ازل و ابد من ، معشوق من که یک عمر از روی دامان پیامبر تا الآن با او فقط نرد عشق باختهام؛ او به من میگوید: ای حسین! اینکار را باید بکنی! اینست روش و منهاج تو! اینست سیر و حرکت تو! جان بر آنکس ارزش دارد که برای حفظ آن تن به ذلّت دهد ، و حکومتهای پیشین و امروز را که بر اساس ظلم و عدوان است امضا کند. من حُسَینم و ارزش جان من وقتی است که خودم را برای رهائی بشریّت از چنگال این دیو صفتان فدا کنم. آن وقت ارزش دارد که خودم با اهل بیتم را به همین منهاج که مشاهده میکنید فدا کنم! اینست رویّۀ من! هر که حُسینی است اینچنین است!
ملاقات فرزدق با حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام در راه کوفه آیة الله شیخ جعفر شوشتری قدّس الله تربته آورده است که: سیّد (ره) گوید: خبر کشته شدن مسلم بن عقیل در منزل «زُبالَه» به امام رسید. حضرت به سیر خود ادامه داد تا فرزدق او را دیدار کرد ، و به او سلام نمود و گفت: یَابْنَ رَسُولِ اللَهِ! کَیْفَ تَرْکَنُ إلَی أَهْلِ الْکُوفَةِ وَ هُمُ الَّذِینَ قَتَلُوا ابْنَعَمِّکَ مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ وَ شِیعَتَهُ؟! «ای پسر رسول خدا! چطور اعتماد میکنی به اهل کوفه در حالیکه آنان پسرعمویت مسلم بن عقیل و پیروان او را کشتند؟!»
ابیات حضرت در توجّه به عالم بقاء و اعراض از دنیای فانی
راوی گوید: فَاسْتَعْبَرَ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ بَاکِیًا . ثُمَّ قَالَ: رَحِمَ اللَهُ مُسْلِمًا ! فَلَقَدْ صَارَ إلَی رَوْحِ اللَهِ وَ رَیْحَانِهِ وَ تَحِیَّتِهِ وَ رِضْوَانِهِ! أَمَا إنَّهُ قَدْ قَضَی مَا عَلَیْهِ ، وَ بَقِیَ مَا عَلَیْنَا . ثُمَّ أَنْشَأَ یَقُولُ:
فَإنْ تَکُنِ الدُّنْیَا تُعَدُّ نَفِیسَةً فَدَارُ ثَوَابِ اللَهِ أَعْلَی وَ أَنْبَل ُ ( ۱ )
و َ إنْ تَکُنِ الابْدَانُ لِلْمَوْتِ أُنْشِئَتْ فَقَتْلُ امْرِیٍ بِالسَّیْفِ فِی اللَهِ أَفْضَل ُ ( ۲ )
وَ إنْ تَکُنِ الارْزَاقُ قِسْمًا مُقَدَّرًا فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ للِرِّزْقِ أَجْمَل ُ ( ۳ )
وَ إنْ تَکُنِ الامْوَالُ لِلتَّرْکِ جَمْعُهَا فَمَا بَالُ مَتْرُوکٍ بِهِ الْحُرُّ یَبْخَل ُ ( ۴ ) [۳۹]
«پس حضرت امام حسین علیه السّلام سرشک از دیدگان بریخت و گریست . و پس از آن گفت: خداوند رحمت کند مسلم را! وی به سوی رَوح و ریحان و تحیّت و رضوان خدا خرامید! هان که او آنچه را که بر عهده داشت به اتمام رسانید، و آنچه را که برعهدۀ ماست هنوز باقی میباشد. سپس شروع کرد به انشاء این ابیات و میگفت:
۱ ـ پس اگر دنیا شیئی نفیس به شمار میآید، پس خانۀ ثواب خداوند رفیعتر و شریفتر و با کرامتتر میباشد.
۲ ـ و اگر بدنهای آدمیان برای مرگ آفریده شده است، پس کشته شدن مرد با شمشیر در راه خدا با فضیلتتر میباشد.
۳ ـ و اگر روزیهای خلائق به مقدار معیّن تقدیر شده است، پس کمی حرص انسان برای کسب روزی زیباتر میباشد.
۴ ـ و اگر عاقبت کار مالها گذاردن و رفتن است، پس چرا شخص آزاده از انفاق چیز متروک بخل بورزد؟»
آقا میرزا سروش هم در کیفیّت فداکاری و عشقبازی حضرت اشعاری نغز سروده است و ما منتخب آنرا در اینجا نقل میکنیم:
گفت شاها من فرشتۀ نصرتم
کآمده سوی تو از آن حضرتم
آمدم از ذِروۀ گردون به سطح
که منم نَصْرٌ مِنَ اللَهِ وَ فَتْحْ
حکم کن ای أحمد معراج عشق
تا نه کوفه باز ماند نه دمشق
حکم کن ای أحمد روز اُحُد
تا بلا باریم بر این قوم لُدّ
گفت: رو رو عاجزان را یار باش
با که ای هان ؟ خفتهای ، بیدار باش
ای فرشته رو بخوان لَوْلَاکْ را
تا بدانی صانع افلاک را
ای فرشته هرچه آید بر سرم
هیچ آوخ از درون برناورم
ای فرشته حال عشق اندر تو نیست
تا بدانی عاشقان را حال چیست
تو همی بینی سپاه اندر سپاه
من نمیبینم کسی غیر از إله
تو همی بینی سنان اندر سنان
من همی بینم جنان اندر جنان
من دوئیّت از میان برداشتم
من علَم بر بام عشق افراشتم
کیستم من آفتاب شرق عشق
غرق عشقم غرق عشقم غرق عشق
کِی درنگد کی شکیبد ای کیا
عاشقی که گفت معشوقش بیا
عون آن خواهد که جان خواهد به تن
نه کسیکه عاشق جان باختن
عاشقانه رفته اندر مهلکه
حکم لَا تُلْقُوا به ایشان نامده
حکم لَا تُلْقُوا بود مر خام را
نه که خاصانِ بلا آشام را
مرغ آبی را بود آتش ممات
مرغ آتش را حیات اندر حیات
از سمندر دور ران احراق را
هین مترسان از بلا عشّاق را
شوق سر دادن ربوده خوابشان
انتظار صبح صبر و تابشان
ـ تا آخر قصیده . [۴۰]
توجّه سیّد الشّهداء علیه السّلام بسوی کعبۀ عشّاق و در این مقام جودِیّ خراسانیّ رحمة الله علیه انصافاً حقّ مطلب را در ضمن قصیدۀ خود ادا کرده است؛ آنجا که گوید:
باشد به سوی کعبۀ مقصود روی ما
کآنجا برآید آنچه بود آرزوی ما
ما را خیال یک سر مو نیست غیر دوست
بر حال ما گواه بود مو به موی ما
تخمی فشاندهایم و خوریم آنگهش ثمر
کآبش دهد زمانه ز خون گلوی ما
گشتیم ما مسافر کوئی که اندر او
جز تیر و تیغ و نی نکند جستجوی ما
کردیم رو به سوی دیاری که هر قدم
باشد بلا مقابل، اجل رو به روی ما
در کعبهای مقام نمائیم کز صفا
مسجود کائنات بود خاک کوی ما
بر قبلهای برای نماز آوریم روی
کآنجا بود ز خون سر ما وضوی ما [۴۱]
السَّلامُ عَلیْکَ یا أبا عَبْدِ اللَهِ وَ عَلَی الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَهِ وَ بَرَکاتُهُ . یا لَیْتَنا کُنّا مَعَکَ فَنَفوزَ فَوْزًا عَظِیمًا. اللَهُمَّ اجْعَلْنا مِنْ شیعَتِهِ وَ حَرَمِهِ وَ الذّآبّینَ عَنْهُ ، وَ اجْعَلْنا مِنَ الْفآئِزینَ بِإدْراکِ ثارِهِ مَعَ الإمامِ الْمُنْتَظَرِ حُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ الْعَسْکَریّ عَجَّلَ اللَهُ تَعالَی فَرَجَهُ .
للّه الحمدُ و له المنّه که مجلّد اوّل از «الله شناسی» از قسمت اوّل دورۀ علوم و معارف اسلام، با توفیقات حضرت ربّ ودود، و عنایات حضرت امام حیّ رؤوف امام زمان أرواحناه فداه در صبیحة یوم الخمیس بیست و هشتم از شهر جُمادی الاُولی از سنۀ یکهزار و چهارصد و پانزده هجریّۀ قمریّه ، در شهر مقدّس رضوی علَی ثاویهِ و ساکِنِه و شاهِدِه ءَالافُ التّحیّةِ و الإکرام و الصّلوةِ والسّلام ، به خامۀ حقیر فقیر سیّد محمّد حسین حسینیّ طهرانی غَفَر اللهُ له و لِوالِدَیه حسن اختتام پذیرفت.
بمُحمّدٍ و ءَالِه الطّیّبینَ الطّاهرینَ ، و لعنةُ اللهِ علی أعدائهم أجمعینَ من ا لآنَ إلی قیام یوم الدّین ، و الحمدُ للّه ربّ العالمین.
پاورقی
[۳۳] صدر آیۀ ۷۸ ، از سورۀ ۴: النّسآء
[۳۴] قسمتی از آیۀ ۱۵۴ ، از سورۀ ۳: ءَال عمران
[۳۵] در «أقرب الموارد» گوید: تَعِسَ (ل) تَعْسً: لغةٌ فهو تَعِسٌ مثل تَعِب . و تَتعدِّی هذه بالحرکة و بالهمزة فیُقال: تَعَسَه اللهُ و أتعَسَه . و منه: هو منحوسٌ متعوسٌ ، تَعْسًا له ، ای ألزَمه اللهُ هلاکًا ، و هو مفعول مطلقٌ عاملُه محذوفٌ.
[۳۶] «خصآئص الحسین» و ۰ ۱۲ ؛ و این آیهقسمتی از آیۀ ۴۲ ، از سورۀ ۸: الانفال میباشد.
[۳۷] همان مصدر ، و ۱۲۲
[۳۸] ملاحظه فرمائید: این عبدالله پسر عمر که در نزد عامّه بسی مناقب برای او ذکر میکنند ، با یزید بن معاویه بیعت مینماید و دست از نصرت سیّدالشّهداء علیه السّلام برمیدارد، و نه با حضرت و نه با پدرش أمیرالمومنین بیعت ننمود؛ با حجّاج بن یوسف ثَقَفی به خلافت عبدالملک بن مروان بیعت میکند آنهم با وضع ذلّت آمیزی. حجّاج به او میگوید: با دستم بیعت مکن!
انگشت شصت پای چپم را با دستت بگیر و بیعت کن، و عاقبتالامر هم حجّاج او را با وضع فلاکت باری مسموم میکند. او را قیاس کنید با اصحاب حضرت أبا عبدالله الحسین علیه السّلام که در لیلۀ عاشورا بیعت را از آنان برداشت و همه را آزاد گذاشت که از تاریکی شب استفاده کنید و به منازل و اوطان خود بروید. این قوم فقط با من سر و کار دارند و چون مرا بکشند و مقصودشان حاصل شود با احدی از شما کاری ندارند! ما جواب بنیهاشم و اصحاب را در اظهار وفاداری و جان نثاری ، از کلام میرزا محمّد تقیّ حجّة الإسلام نیّر تبریزی در «آتشکده» ذکر میکنیم:
گفت یاران: کای حیات جان ما
دردهای عشق تو درمان ما
رشتۀ جانهای ما در دست توست
هستی ما را وجود از هست توست
سایه از خور چون تواند شد جدا
یا خود از صوتی جدا افتد صَدا
زنده بیجان کی تواند کرد زیست
زندگی را بیتو خون باید گریست
ما به ساحل خفته و تو غرق خون
لا و حقِّ البَیتِ هَذا لا یَکون
کاش ما را صد هزاران جان بدی
تا نثار جلوۀ جانان بدی
. . . . . . . . . . . .
در به روی ما مبند ای شهریار
خلوت از اغیار باید ، نی ز یار
جان کلافه، ما عجوز عشق کیش
یوسفا از ما مگردان روی خویش . . . . . . . . . . . . ما به آه خشک و چشمتر خوشیم
یونس آب و خلیل آتشیم
اندرین دشت بلا تا پا زدیم
پای بر دنیا و ما فیها زدیم
[۳۹] «خصآئص الحسین»
[۴۰] این قصیده را حقیر در جُنگ خطّی شمارۀ ششم خود در و ۰ ۶ ، از روی بعضی از مخطوطات یادداشت کرده و در اینجا نقل نمودم. مرحوم حاج ملاّ علی آقا واعظ تبریزی خیابانی در کتاب «وقایع الایّام» مجلّد محرّم الحرام ، از طبع حروفی اسلامیّه (سنۀ ۱۳۵۴ ) در ، سه بیت از میرزا سروش حکایت کرده است:
تیر بگذشت از گلوی نازکش
شاه را بشکافت بازو ، ناوکش
بازوی دست خدا را کرد چاک
گفت هم جنّ و ملک: تبّت یداکْ
رفت از وی هوش در آغوش باب
شه ز دیده ریخت بر رویش گلاب
و در تعلیقۀ آن خود مرحوم مصنّف گفته است: در تاریخی از عامّه و «مصآئب المعصومین» مذکور است.
[۴۱] «وقایع الایّام» جلد محرّم الحرام ،







