کتابخانه:اخلاق در قران ج2 بخش اول

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق در قرآن جلد ۲ بخش اول
مشخصات کتاب
Akhlaq dar qoran-makarem2.jpg
نویسنده ناصر مکارم شیرازی
زبان فارسی
ناشر مدرسه الامام علی بن ابیطالب
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۶
شابک ۱:۹۶۴-۸۱۳۹-۰۵-۹
دانلود PDF

محتویات

اخلاق نیک و بد در قرآن

پیشگفتار (روش بحث)

در جلد اوّل این کتاب (اخلاق در قرآن) اصول کلّی مسائل اخلاقی و طرق مختلف تهذیب نفس، مکتبها، انگیزه‌ها و نتیجه‌ها، به طور مشروح مورد بررسی قرار گرفت و رهنمودهای مهمّ قرآن مجید در زمینه این مسائل در شکل تفسیر موضوعی بیان شد. اکنون نوبت آن رسیده است که با استفاده از آن اصول کلّی به سراغ تکتک «فضایل» و «رذایل» اخلاقی برویم و هر یک را در پرتو رهنمودهای وحی و آیات مورد بررسی قرار دهیم.

عوامل شکلگیری آن فضایل و رذایل، آثار و نشانه‌ها، نتایج و عواقب خوب و بد هر یک، و بالاخره طرق مبارزه با رذایل اخلاقی و کسب فضایل را مورد بررسی قرار دهیم.

هنگام ورود در این بحث، در فکر فرو رفتیم که با استفاده از کدام نظم و ترتیب در این بحث پرتلاطم وارد شویم!

آیا باید روش فلاسفه یونان در تقسیم اخلاق به چهار بخش (حکمت، عدالت، شهوت و غضب) قناعت کنیم؟ در حالی که نه هماهنگ با آیات قرآن است که ما در این بحثها در سایه آن حرکت می‌کنیم و نه فی حدّ ذاته خالی از نقیصه یا نقیصه‌هاست که در جلد اوّل به آن اشاره شد.

آیا فضایل و رذایل را طبق حروف الفبا ترتیب دهیم و بحثها را به این صورت پیش ببریم، در حالی که روش الفبایی در اینگونه مسایل غالباً از روش منطقی جدا می‌شود و بحثها ناهماهنگ می‌گردد.

آیا به سراغ سایر مکتبهای شرق و غرب در مسایل اخلاقی برویم و نظم بحث را از آنها بگیریم؟! در حالی که هر کدام برای خود مشکل یا مشکلاتی دارند و اضافه بر این، ممکن نیست هماهنگ با تفسیر موضوعی قرآن در زمینه اخلاق گردد.

ناگهان به لطف پروردگار و با یک الهام درونی روش تازهای به نظر رسید که برخاسته از خود قرآن و با الهام گرفتن از آن می‌باشد و آن اینکه: می‌دانیم قرآن مجید قسمت مهمّ مباحث اخلاقی و عملی را در لابهلای شرح تاریخ گذشتگان و اقوام پیشین آورده و به خوبی مجسّم ساخته است که هر کدام از این رذایل و فضایل چه بازتابهای وسیع و گستردهای در جوامع انسانی دارد و عاقبت کار آنها به کجا می‌رسد و انصافاً قرآن از این نظر داد سخن داده که مسایل اخلاقی را در بوته آزمایشهای عینی و خارجی قرار داده است تا نتیجهگیری از آن برای هر خواننده و شنوندهای بسیار سریع و عمیق باشد!

به همین دلیل فکر کردیم بهتر است معیار نظم مباحث را با توجّه به شرایط ویژهای که بر بحثهای ما حاکم است، همان تواریخ قرآن مجید و معیارهای حاکم بر آن بدانیم.

به تعبیر دیگر: نخست به سراغ داستان آفرینش آدم و حوّا و وسوسه‌های شیطان و دور شدن آنها از بهشت می‌رویم و رذایلی که سبب پیدایش ماجرای عبرتانگیز طرد شیطان از بساط قرب خداوند و محروم شدن آدم و حوّا از بهشت شد را در طلیعه بحث قرار می‌دهیم.

می‌دانیم شیطان به خاطر «استکبار» و «خودخواهی» و «خود برتر بینی» و سپس «لجاجت» و «تعصّب» از سجده بر آدم خودداری کرد و از درگاه خدا رانده شد و آدم علیه السلام و حوّا به خاطر «حرص» و «آز» تسلیم وسوسه‌های بیمنطق دشمن خود- شیطان- شدند و در دام او افتادند.

بعد نوبت به داستان «هابیل» و «قابیل» و صفات زشتی که انگیزه قتل هابیل شد می‌رسد و به همین ترتیب به سراغ داستان نوح و ماجراهای دیگر تاریخی، مخصوصاً ماجرای قوم بنی اسرائیل و موسی علیه السلام می‌رویم و در آینه زندگی انبیای الهی فضایل و آثار آن را می‌بینیم و در زندگی اقوام منحرف که گرفتار انواع مجازاتهای الهی شدند آثار رذایل را مشاهده می‌کنیم.

این روش هم جالب و شیرین است و هم با بحثهای قرآنی سازگارتر می‌باشد. اضافه بر این به بحثهای فضایل و رذایل جنبه عینیّت می‌بخشد و آنها را در صحنه حسّ و تجربه قرار می‌دهد.

خداوند به همه ما و همه افراد جامعه ما توفیق دهد که آن رذایل را که جامعه بشری را به جهنّمی سوزان تبدیل می‌کند از اعماق جان خود ریشهکن کنیم، و به فضائلی که به ما و جامعه ما روح و صفا و آرامش و پیشرفت می‌بخشد و بزرگترین سعادت؛ یعنی قرب الی اللَّه را برای ما فراهم می‌سازد، آراسته شویم.

«آمین یا رب العالمین»

تیرماه ۱۳۷۸

ربیعالاوّل ۱۴۲۰

قم- ناصر مکارم شیرازی


تکبّر و استکبار

اشاره

نخستین صفت از صفات رذیله که در داستان انبیا و آغاز خلقت انسان به چشم می‌خورد و اتّفاقاً به اعتقاد بسیاری از علمای اخلاق، امّ المفاسد و مادر همه رذایل اخلاقی و ریشه تمام بدبختیها و صفات زشت انسانی است، تکبّر و استکبار می‌باشد که در داستان شیطان به هنگام آفرینش آدم علیه السلام و امر به سجود فرشتگان و همچنین ابلیس برای او آمده است.

داستانی است بسیار تکان دهنده و عبرت انگیز، داستانی است بسیار روشنگر و هشدار دهنده، برای همه افراد و همه جوامع انسانی. قابل توجّه اینکه پیامدهای سوء تکبّر و استکبار نه تنها در داستان آفرینش آدم دیده می‌شود که در تمام طول تاریخ انبیا- طبق آیاتی که خواهد آمد- نیز نقش بسیار مخرّب آن آشکار است.

امروز نیز در جوامع انسانی مسئله استکبار، سخن اوّل را در مفاسد جهانی و نابسامانیهای اجتماعی بشر می‌زند و بلای بزرگ بشریّت در عصر ما نیز همین استکبار است که بدبختانه همه در آتش آن می‌سوزند و فریاد می‌کشند، ولی کمتر کسی در فکر چاره است!

با این اشاره به قرآن مجید بازمیگردیم و آیات قرآن را در این زمینه مرور می‌کنیم، از آیات مربوط به آدم گرفته تا خاتم را مورد بحث و بررسی قرار می‌دهیم.

۱- وَ اذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا الّا ابْلِیْسَ ابَی وَاسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِیْنَ [۱]

۲- قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ انْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ انَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ [۲] ۳- وَانِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً [۳] ۴- فَامَّا عَادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قَالُوا مَنْ اشَدُّ مِنّا قُوَّةً اوَلَمْ یَرَوْا انَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یَجْحَدُونَ [۴]

۵- قَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یَا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنَا اوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا قَالَ اوَلَوْ کُنَّا کَارِهِینَ [۵]

۶- وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ مُوسی بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْارْضِ وَ مَا کَانُوا سَابِقِینَ [۶] ۷- لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ اشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا انَّا نَصَاری ذَلِکَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَایَسْتَکْبِرُونَ[۷]

۸- ثُمَّ عَبَسَ و بَسَرَ* ثُمَّ ادْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ* فَقَالَ انْ هَذَا الّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ [۸]

۹- الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ اتَاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی کُلِّ قَلْبٍ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ [۹]

۱۰- قِیلَ ادْخُلُوا ابْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ [۱۰]

۱۱- سَاصْرِفُ عَنْ آیَاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ انْ یَرَوا کُلَّ آیَةٍ لایُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لَایَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ انْ یَرَوا سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا ذَلِکَ بِانَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ [۱۱]

۱۲- لَاجَرَمَ انَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ انَّهُ لَایُحِبُ الْمُسْتَکْبِرِینَ [۱۲]

۱۳- لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ انْ یَکُونَ عبْداً لِلّهِ و لَاالْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ اللَّهُ جَمِیعاً* فَامَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ اجُورَهُمْ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ امَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً الِیماً وَ لایَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَ لَانَصِیراً [۱۳]

۱۴- انَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْهَا لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ وَ لَایَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ وَ کَذَلِکَ نَجْزِی الُمجْرِمِینَ[۱۴]

ترجمه

۱- و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده و خضوع کنید!» همگی سجده کردند، جز ابلیس که سر باز زد و تکبّر ورزید (و به خاطر نافرمانی و تکبّرش) از کافران شد!

۲- گفت: «از آن (مقام و مرتبهات) فرود آی! تو حق نداری در آن (مقام و مرتبه) تکبّر کنی! بیرون رو که تو از افراد پست و کوچکی!»

۳- (در داستان نوح آمده است): «و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند»!

۴- (در مورد قوم عاد می‌خوانیم): امّا قوم عاد به ناحق در زمین تکبّر ورزیدند و گفتند: «چه کسی از ما نیرومندتر است؟! آیا نمی‌دانستند خداوندی که آنان را آفریده از آنها قویتر است؟ و (به خاطر این پندار) پیوسته آیات ما را انکار می‌کردند!»

۵- (در داستان شعیب آمده است): اشراف زورمند و متکبّر از قوم او گفتند: «ای شعیب به یقین تو و کسانی را که به تو ایمان آوردهاند از شهر و دیار خود بیرون خواهیم کرد یا به آیین ما بازگردید!» گفت: «آیا (می‌خواهید ما را بازگردانید) اگر چه ما مایل نباشیم؟!»

۶- (در داستان موسی علیه السلام آمده است): «و «قارون و فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم، موسی با دلایل روشن به سراغشان آمد، امّا آنان در زمین برتریجویی کردند، ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند!»

۷- (و درباره مسلمانان و عصر پیامبر صلی الله علیه و آله می‌خوانیم): «بطور مسلّم، دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهی یافت و نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانی می‌یابی که می‌گویند «ما نصاری هستیم» این به خاطر آن است که در میان آنها افرادی عالم و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق) تکبّر نمی‌ورزند».

۸- بعد چهره در هم کشید و عجولانه دست به کارشد- سپس پشت (به حق) کرد و تکبّر ورزید- و سرانجام گفت: (این قرآن) چیزی جز افسون و سحری همچون سحرهای پیشینیان نیست!

۹- همانها که در آیات خدا بی آنکه دلیلی برای آنها آمده باشد به مجادله برمیخیزند (این کارشان) خشم عظیمی نزد خداوند و نزد آنان که ایمان آوردهاند بار می‌آورد، این گونه خداوند بر دل هر متکبّر جبّاری مهر می‌نهد!

۱۰- به آنان گفته می‌شود: «از درهای جهنّم وارد شوید جاودانه در آن بمانید، چه بد جایگاهی است جایگاه متکبّران!»

۱۱- به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر می‌ورزند از (ایمان به) آیات خود منصرف می‌سازم! آنها چنانند که اگر هر آیه و نشانهای را ببینند به آن ایمان نمی‌آورند، اگر راه هدایت را ببینند آن را راه خود انتخاب نمی‌کنند و اگر طریق گمراهی را ببینند آن را راه خود انتخاب می‌کنند! (همه اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند!

۱۲- قطعاً خداوند از آنچه پنهان می‌دارند و آنچه آشکار می‌سازند با خبر است، او مستکبران را دوست نمی‌دارد!

۱۳- هرگز مسیح از این ابا نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب او (از این ابا دارند) و آنها که از عبودیّت و بندگی او روی برتابند و تکبّر کنند به زودی همه آنها را (در قیامت) نزد خود جمع خواهد کرد؛ امّا آنها که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پاداششان را به طور کامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و آنها را که ابا کردند و تکبّر ورزیدند مجازات دردناکی خواهد کرد و برای خود غیر از خدا سرپرست و یاوری نخواهند یافت!

۱۴- کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبّر ورزیدند (هرگز) درهای آسمان به رویشان گشوده نمی‌شود و (هیچگاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! این گونه گنهکاران را جزا می‌دهیم!

تفسیر و جمعبندی

بلای بزرگ در طول تاریخ بشر

آیات قرآن مجید مملوّ است از بیان مفاسد استکبار و بدبختیهای ناشی از تکبّر و مشکلاتی که در طول تاریخ بشر از این صفت مذموم در جوامع انسانی به وجود آمده، تأثیر این صفت رذیله در پیشرفت و تکامل انسان در جهات معنوی و مادّی بر هیچ کس پوشیده نیست و آنچه در آیات بالا آمده در واقع گلچینی از آیات ناظر به این موضوع است.

در آیه اوّل و دوّم سخن از ابلیس و داستان معروف او به میان آمده، در آن هنگام که خداوند به همه فرشتگان دستور داد که به خاطر عظمت آفرینش آدم علیه السلام سجده کنند- و ابلیس در آن زمان به خاطر مقام والایش در صف فرشتگان جای گرفته بود- همگی سجده کردند جز ابلیس که در برابر این فرمان خدا سرپیچی کرد و استکبار ورزید و از کافران شد، و به دنبال این سرپیچی صریح و آشکار و حتّی آمیخته به اعتراض نسبت به اصل فرمان خدا، فرمود از آن مقام و مرتبت فرود آی! تو حق نداری در آن جایگاه تکبّر کنی! بیرون رو که از افراد پست و حقیر خواهی بود. (وَ اذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا الّا ابْلِیْسَ ابَی وَاسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِیْنَ ... [۱۵]قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ انْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ انَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ)[۱۶]

در حقیقت این نخستین گناهی است که در جهان به وقوع پیوست، گناهی که سبب شد فردی همچون ابلیس که سالیان دراز- و به تعبیر امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه قاصعه شش هزار سال خدا را عبادت کرده بود- به خاطر تکبّر یک ساعت تمام اعمال و عبادات او بر باد رفت (و از آن مقام والا که همنشین با فرشتگان و مقام قرب خدا بود یکباره سقوط نمود).


(اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ، وَ کَانَ قَدْ عَبَدَاللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ ... عَنْ کِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ)[۱۷]

در این داستان عبرتانگیز نکات بسیار مهمّی درباره خطرات تکبّر نهفته شده و از آن به خوبی استفاده می‌شود که این صفت رذیله ممکن است سرانجام به کفر و بیایمانی منتهی گردد، چنانکه در آیات بالا آمده بود ابَی وَاسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِیْنَ[۱۸].

همچنین این داستان نشان می‌دهد که ابلیس به خاطر حجاب خطرناک کبر و غرور از واضحترین مسائل بیخبر ماند، چرا که هنگامی که زبان به اعتراض در برابر خداوند سبحان گشود عرض کرد: قَالَ لَمْ اکُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسنُونٍ؛ «گفت: من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیدهای که از گل بد بویی گرفته شده است آفریدهای، سجده نخواهم کرد»![۱۹] در حالی که پر واضح است که شرف آدم به خاطر آفرینش از گل بدبو نبود، بلکه به خاطر همان روح الهی بود که قرآن در سه آیه قبل از آیه فوق به آن اشاره کرده است:

فَاذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ؛ «هنگامی که (آفرینش آدم را نظام بخشیدم) و کار او را به پایان بردم و در وی از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگی برای او سجده کنید». [۲۰]

حتّی ابلیس نتوانست برتری خاک را از آتش درک کند، خاکی که منبع تمام برکات و پیدایش حیات و محل زندگی انسانها و انواع معادن و منابع و حتّی منبع ذخیره آب و ذخیره مواد آتشزاست، لذا با خیرهسری گفت: «خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؛ (من چگونه او را سجده کنم در حالی که) مرا از آتش آفریدهای و او را از خاک»!

اضافه بر این، بسیاری از افراد هستند که گرفتار لغزش و خطا می‌شوند، ولی هنگامی که به اشتباه خود پی بردند باز می‌گردند و توبه و اصلاح می‌کنند، ولی تکبّر و استکبار، از اموری است که حتّی اجازه بازگشت بعد از بیداری را نیز به انسان نمی‌دهد، به همین دلیل شیطان هنگامی که متوجّه خطای خود شد توبه نکرد، زیرا کبر و غرور به او اجازه نداد سر تسلیم و تعظیم در برابر پدیده بزرگ آفرینش (انسان) فرود آورد، بلکه بر لجاجت خود افزود و سوگند یاد کرد که همه انسانها را- جز عباد مخلصین خداوند- گمراه سازد و به این نیز بسنده نکرد، از خدا عمر جاویدان خواست تا این برنامه زشت و انحرافی را تا پایان جهان ادامه دهد!


به این ترتیب کبر و خودخواهی و خود برتر بینی مایه لجاجت، حسد، کفر، ناسپاسی در برابر حق و ویرانگری و فساد خلق خدا شد.

و به این ترتیب، شیطان- همان گونه که مولای متّقیان امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه قاصعه می‌فرماید- پایه استکبار و تعصّب را در زمین گذاشت و با عظمت خداوند به مبارزه برخاست! «فَعَدُوُّ اللَّهِ امَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِیَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِیَّةِ وَادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ؛ این دشمن خدا پیشوای متعصّبان و سرسلسله مستکبران جهان است که اساس تعصّب را پیریزی کرد و با خداوند در مقام جبر و تیتش به ستیز و نزاع پرداخت و لباس استکبار را بر تن پوشید و پوشش تواضع و فروتنی را فروگذارد».[۲۱]

و درست به همین دلیل خدا او را ذلیل و خوار و پست کرد، همان گونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام در ادامه همان خطبه می‌فرماید: «الَا تَرَوْنَ کَیْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَکَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِی الدُّنْیَا مَدْحُوراً، وَ اعَدَّ لَهُ فِی الْآخِرَةِ سَعِیراً؟!؛ آیا نمی‌بینید چگونه خداوند او را به خاطر تکبُّرش، تحقیر کرد و بر اثر بلند پروازی بی دلیلش، وی را پست و خوار نمود، از همین رو او را در دنیا مطرود ساخت و آتش برافروخته دوزخ را در آخرت برای او مهیّا نمود».[۲۲]

کوتاه سخن اینکه: هر قدر بیشتر در داستان ابلیس و پیامدهای تکبّر او اندیشه می‌کنیم به نکات مهمتری در باره خطرات تکبّر و استکبار دست می‌یابیم.

در سوّمین آیه به داستان نوح علیه السلام که نخستین پیامبر اولوا العزم و صاحب شریعت بود می‌رسیم، این داستان نیز نشان می‌دهد که سرچشمه کفر و لجاجت بتپرستان زمان او مسئله استکبار بود.


هنگامی که شکایت آنها را به درگاه خدا می‌برد عرض می‌کند: (بارالها!) من هر زمان آنها را دعوت کردم که ایمان بیاورند تا آنها را بیامرزی انگشتان خود را در گوشهای خود قرار داده و لباسهایشان را به خود پیچیدند و در مخالفت لجاجت ورزیدند و به شدّت استکبار نمودند. (وَانِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً)[۲۳]

باز در اینجا می‌بینیم که استکبار و خود برتر بینی سرچشمه کفر و لجاجت و دشمنی با حق گردید.

بلای استکبار در میان آنها به حدّی بود که از شنیدن سخنان حق که احتمالًا مایه بیداری آنها می‌شد وحشت داشتند، انگشت در گوشها می‌گذاردند و لباس به سر می‌کشیدند، مبادا امواج صوتی نوح علیه السلام وارد گوش آنها شود و مغزشان را بیدار کند! این دشمنی و عداوت با سخن حق دلیلی جز تکبّر شدید نداشت.

همانها بودند که به نوح علیه السلام خرده گرفتند و گفتند: چرا گروهی از جوانان با ایمان و تهیدست اطراف تو را گرفتهاند؟ و از آنها به عنوان اراذل و انسانهای بی سر و پا یاد کردند و گفتند: تا اینها در اطراف تو هستند، ما به تو نزدیک نمی‌شویم!

آری تکبّر و خودخواهی بلای عجیبی است، همه فضایل را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند.

در واقع صفت رذیله استکبار عامل اصلی اصرار و لجاجت آنها بر کفر بود تا آنجا که از ترس تأثیر سخنان نوح علیه السلام انگشت در گوششان می‌کردند و جامه بر سر می‌افکندند مبادا حرف حق را بشنوند.

جالب اینکه این عمل دلیل بر آن بود که آنها به حقّانیّت دعوت نوح علیه السلام و تأثیر سخنان وی ایمان داشتند، وگرنه دلیلی نداشت که انگشت در گوش بگذارند و جامه بر خود بپیچند.

این احتمال نیز وجود دارد که پیچیدن لباس بر خود برای این بود که نه آنها نوح علیه السلام را ببینند و نه نوح آنها را، مبادا دیدن آن پیامبر موجب تمایل به او گردد و مشاهده آنها به وسیله نوح موجب شناسایی آنها برای تکرار دعوت گردد.


بالاخره حالت «عُجب» و «خود بزرگ بینی» موجب شد که هشدارهای نوح علیه السلام را تا آخرین لحظات که فرصتی برای نجات داشتند نادیده بینگارند و حتّی کمترین احتمال صدق را برای گوینده این هشدارها قائل نشدند، لذا هنگامی که نوح علیه السلام کشتی می‌ساخت گروه گروه که از کنار او می‌گذشتند او را به باد تمسخر می‌گرفتند، ولی نوح علیه السلام باز به آنها هشدار داد و گفت: «... انْ تَسْخَرُوا مِنّا فَانَّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمَا تَسْخَرُونَ؛ اگر (شما امروز) ما را مسخره می‌کنید، ما همینگونه در آینده شما را مسخره خواهیم کرد (ولی در آن روز که در میان امواج طوفان سراسیمه به هر سو می‌روید و فریاد می‌کشید و التماس می‌کنید و هیچ پناهگاهی ندارید!)».[۲۴]

اصولًا یکی از نشانه‌های مستکبران این است که همیشه مسائل جدّی را که در مسیر خواسته‌ها و منافع آنان نیست به بازی و شوخی می‌گیرند و همیشه مسخره کردن مستضعفان جزئی از زندگی آنان را تشکیل می‌دهد و بسیار دیدهایم که در مجالس پر گناه خود به دنبال فرد با ایمان تهیدستی می‌گردند که او را به اصطلاح ملعبه و مَضْحکه خود سازند و بدین وسیله تفریح کنند!

آنها به خاطر همین روح استکبار، خود را عقل کل می‌پندارند و به گمان اینکه ثروت انبوه آنان که از طرق حرام به دست آمده، نشانه هوشیاری و کاردانی و لیاقت آنان است به خود اجازه می‌دهند دیگران را تحقیر کنند.

در چهارمین آیه زمان نوح علیه السلام را پشت سر می‌گذاریم، به عصر قوم عاد و پیامبرشان حضرت هود علیه السلام می‌رسیم، در اینجا باز می‌بینیم عامل اصلی بدبختی، همان استکبار است، می‌فرماید: «امّا قوم عاد به ناحق در زمین استکبار جستند و گفتند: چه کسی از ما نیرومندتر است؟ آیا آنها نمی‌دانستند خداوندی که آنها را آفریده از آنان قویتر است؟! آنها (به خاطر این پندار) پیوسته آیات ما را انکار می‌کردند»، (فَامَّا عَادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قَالُوا مَنْ اشَدُّ مِنّا قُوَّةً اوَلَمْ یَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یَجْحَدُونَ).[۲۵]


باز می‌بینیم در اینجا صفت رذیله استکبار سبب شد که به راستی خود را قویترین موجود جهان بدانند و حتّی قدرت خدا را فراموش کنند و در نتیجه آیات الهی را انکار نمایند و میان خود و حقّ مانع بزرگی ایجاد کنند.

جالب اینکه آیه بعد از آن (آیه ۱۶ سوره فصّلت) نشان می‌دهد که خدا برای تحقیر این متکبّران لجوج آنها را به وسیله تندبادی شدید و هولانگیز در روزهای شوم پرغباری (که اجساد آنها را مانند پر کاه به این سو و آن سو پرتاب می‌کرد) مجازات نمود!

آری تکبّر، حجابی است که به انسان اجازه نمی‌دهد حتّی برتری قدرت خدا را بر نیروی ناچیز خودش ببیند و باور کند!

تعبیر «بِغَیْر الْحَقِّ» در واقع قید توضیحی است، چرا که تکبّر و استکبار برای انسانها در هر حال حق نیست و سزاوار نمی‌باشد، این قبایی است که بر قامت انسانها نارساست، بزرگی تنها به خدا می‌برازد و بس!

در پنجمین آیه به زمان «شعیب» علیه السلام می‌رسیم، در آنجا نیز می‌بینیم عامل اصلی بدبختی و گمراهی قوم شعیب استکبار بود، می‌فرماید: «زورمندان قوم شعیب که تکبّر می‌ورزیدند گفتند: ای شعیب! سوگند یاد می‌کنیم که تو و کسانی را که به تو ایمان آوردهاند از شهر و آبادی خود بیرون خواهیم کرد، مگر اینکه به آیین ما بازگردید آیا (می‌خواهید ما را بازگردانید) اگر چه مایل نباشیم»؟!، (قَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یَا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنَا اوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا قَالَ اوَلَوْ کُنَّا کَارِهِینَ).[۲۶]

چرا شعیب به افرادی که به او ایمان آورده بودند و راه خداپرستی و تقوا را پیش گرفتند باید از شهر و دیار خود تبعید شوند؟ آیا دلیلی جز این داشت که زورمندان و ثروتمندان متکبّر که ایمان آوردن به شعیب و ملحق شدن به مؤمنان را برای خود کوچک می‌شمردند، به مقابله با او برخاستند؟!


اینکه می‌گفتند: اوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا (یا اینکه به آیین ما بازگردید) نه به خاطر این بود که به آیین خود ایمان داشتند، بلکه به خاطر این بود که منسوب به آنها و متعلّق به آنها بود و تکبّر و حبّ ذات ایجاب می‌کرد که آنچه متعلّق به آنهاست، مورد علاقه آنها باشد!

آیه ششم ناظر به عصر موسی و فرعون و قارون است، در داستان آنها نیز عامل اصلی انحراف و گمراهی و بدبختی- یا یکی از عوامل اصلی- تکبّر ذکر شده، می‌فرماید: ما «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم، موسی با دلایل روشن به سراغ آنها آمد ولی آنها در زمین استکبار و برتریجویی کردند (به همین دلیل تسلیم حق نشدند و ما آنها را هلاک کردیم) و آنها نتوانستند بر خدا پیشی گیرند (و از چنگال عذاب الهی فرار کنند)، (وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ مُوسی بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْارْضِ وَ مَا کَانُوا سَابِقِینَ).[۲۷]

قارون مرد ثروتمندی بود که ثروت باد آوردهاش را دلیل بر عظمت خود در پیشگاه خدا می‌پنداشت و معتقد بود بر اثر لیاقتش دارای این ثروت عظیم شده، پیوسته به خود می‌بالید و با کبر و غرور خوشحالی می‌کرد و اصرار داشت با نمایش ثروت، فقیران و تهیدستان را هر چه بیشتر تحقیر کند، هر چه به او نصیحت کردند که این ثروت را وسیلهای برای وصول به سعادت اخروی قرار دهد در او اثر نکرد، چرا که غرور و کبر اجازه نمی‌داد واقعیّتهای زندگی را ببیند و این امانتهای الهی را که چند روزی در دست اوست به صاحبانش بسپارد!

فرعون که بر تخت سلطنت نشسته بود، گرفتار غرور و تکبّر بیشتری بود او حتّی قانع به این نبود که مردم او را پرستش کنند، مایل بود که او را «رَبِّ اعْلَی» (خدای بزرگ) بدانند!

«هامان» وزیر مقرّب فرعون که در تمام مظالم و ستمها یار و یاور او بود بلکه این امور به دست او انجام می‌شد نیز به تصریح قرآن گرفتار کبر و غرور شدیدی بود.


و هر سه دست به دست هم دادند و با پیامبر بزرگ خدا موسی علیه السلام به مبارزه برخاستند و در زمین فساد کردند و سرانجام گرفتار شدیدترین عذاب الهی شدند، فرعون وهامان در میان امواج نیل که سرمایه اصلی قدرت آنها بود، نابود شدند و قارون با گنجهایش در زمین فرو رفت.

در هفتمین آیه سخن از قوم عیسی بن مریم علیه السلام است و تفاوت میان آنها و قوم یهود را بیان می‌کند، می‌فرماید: «به یقین یهود و مشرکان را دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت و نزدیکترین آنها را از نظر دوستی و محبّت به مؤمنان کسانی می‌یابی که می‌گویند ما نصرانی هستیم»، (لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ اشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا انَّا نَصَاری ذَلِکَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَایَسْتَکْبِرُونَ).[۲۸]

سپس به دلیل و علّت این تفاوت اشاره کرده، می‌فرماید: «این به خاطر آن است که در میان آنها (مسیحیان) افرادی دانشمند و تارک دنیا، هستند و آنان تکبّر نمی‌ورزند»، (ذَلِکَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَایَسْتَکْبِرُونَ)

از این تعبیر به خوبی روشن می‌شود که یکی از عوامل اصلی عداوت یهود نسبت به اهل ایمان تکبّر و استکبار آنان بود، در حالی که یکی از دلایل محبّت گروهی از نصاری نسبت به اهل ایمان عدم استکبار آنها بود.

افراد مستکبر خواهان این هستند که دیگران در مقابل آنها ذلیل و حقیر و فقیر و ناتوان باشند، به همین دلیل اگر آنان از نعمتی برخوردار شوند به عداوت و ستیز با آنان برمیخیزند، آری «استکبار» سبب «حسد» و «کینه» و «عداوت» می‌شود.

درست است که این سخن در باره همه نصاری نیست بلکه بیشتر ناظر به نجاشی و قوم او در حبشه است که از مسلمانان مهاجر استقبال کردند و به توطئه‌ها و وسوسه‌های نمایندگان قریش بر ضد آنان وقعی ننهادند و همین امر سبب شد که مسلمانان پناهگاهی مطمئن در سرزمین حبشه برای خود یافتند و خود را از شرّ مشرکان قریش که سخت کینهتوز بودند حفظ کردند، ولی به هر حال این آیه نشان می‌دهد که استکبار خمیر مایه عداوت و دشمنی با حق و پیروان حق است در حالی که تواضع مایه محبّت و دوستی و خضوع در برابر حق و پیروان حق است.


هشتمین آیه بر این معنی تأکید می‌کند که «استکبار» سبب «کفر و بیایمانی و لجاجت و انعطاف ناپذیری در برابر حق» است، در اینجا سخن از عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و زمان ظهور اسلام است. سخن از «ولید بن مغیره مخزومی» است، که می‌فرماید: سپس چهره در هم کشید و با عجله دست به کار شد، آنگاه پشت به حق کرد و تکبّر ورزید و گفت: «این (قرآن) چیزی جز یک سحر جالب همچون سحرهای پیشینیان نیست»! (ثُمَّ عَبَسَ و بَسَرَ* ثُمَّ ادْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ* فَقَالَ انْ هَذَا الّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ).[۲۹] تعبیر به «سحر» به خوبی نشان می‌دهد که «ولید» این واقعیّت را پذیرفته بود که قرآن تأثیر فوق العادهای در افکار و دلها می‌گذارد و جاذبه عجیبی دارد که دلها را به سوی خود می‌کشاند، اگر «ولید» به دیده حقطلبانه در آن می‌نگریست، این تأثیر فوقالعاده را دلیل بر اعجاز قرآن می‌شمرد و ایمان می‌آورد، ولی چون با دیده غرور و استکبار به آن نگاه کرد قرآن را به صورت سحری همچون سحرهای پیشینیان مشاهده کرد. آری هرگاه حجاب استکبار بر چشم دل انسان بیفتد، حق در نظر او باطل و باطل حق جلوه می‌کند. مشهور است که «ولید» به قدری مغرور و خودخواه بود که می‌گفت: «انَا الْوَحِیدُ بْنُ الْوَحِیدِ، لَیْسَ لِی فِی الْعَرَبِ نَظِیرٌ، وَ لَالِابِی نَظِیرٌ!؛ من منحصر به فردم! پدر من نیز منحصر به فرد بود! در میان عرب همانندی ندارم، پدر من نیز همانند نداشت!». این در حالی است که «ولید» نسبت به مردم آن محیط فرد دانشمندی محسوب می‌شد و عظمت قرآن را به خوبی دریافته بود و جمله عجیب او در باره قرآن که محرمانه به طایفه بنی مخزوم گفت شاهد این مدّعاست: «انَّ لَهُ لَحَلَاوَةً، وَ انَّ عَلَیْهِ لَطَلَاوَةً، وَ انَّ اعْلَاهُ لَمُثْمَرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُغْدَقٌ، وَ انَّهُ لَیَعْلُو وَ لَایُعْلی عَلَیْهِ؛ گفتار او (قرآن) شیرینی خاص و زیبایی و طراوت ویژهای دارد، شاخه‌هایش پرمیوه و ریشه‌هایش قوی و


نیرومند است، سخنی است که از هر سخنی بالاتر می‌رود و هیچ سخنی بر آن برتری ندارد!»[۳۰] این تعبیر نشان می‌دهد که او بیش از هر کس در آن زمان به عظمت قرآن آشنا بود، ولی کبر و غرورش اجازه نمی‌داد که آفتاب عالمتاب حق را ببیند و در برابر آن تسلیم گردد!

در نهمین آیه که به دنبال سخنان مؤمن آل فرعون آمده و احتمال دارد بخشی از سخنان او و یا جمله مستقل معترضهای از آیات قرآن مجید باشد می‌خوانیم:

« (اسرافکاران وسوسهگر) کسانی هستند که در آیات الهی به مجادله برمیخیزند بیآنکه حجّتی برای آنها آمده باشد»! (الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ اتَاهُمْ).[۳۱]

سپس می‌افزاید: «این کار (یعنی جدال بیاساس در مقابل حق) خشم عظیمی (برای آنها نزد خدا و کسانی که ایمان آوردهاند بر می‌انگیزد»، (کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا)

و در پایان آیه در واقع به دلیل این اعمال یعنی عدم تسلیم آنها در برابر حق اشاره کرده، می‌فرماید: «این گونه خداوند بر قلب هر متکبّر جبّاری مهر می‌نهد»، (کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی کُلِّ قَلْبٍ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ).

«یَطْبَعُ» از ماده «طَبْع» در این گونه موارد به معنی مهر نهادن است و اشاره به کاری است که در گذشته و حال انجام می‌شود که هرگاه بخواهند چیزی دست نخورده باقی بماند و دخل و تصرّفی در آن نشود، آن را محکم می‌بندند و گره می‌زنند و روی آن گره را مادّه چسبندهای گذاشته و بر آن مهر می‌نهند که اگر کسی بخواهد در آن تصرّفی کند مجبور است مهر را بشکند، در نتیجه عملش فاش خواهد شد و تحت تعقیب قرار خواهد گرفت و در فارسی امروز از آن تعبیر به «لاک و مهر» یا «سیم و سرب» می‌کنند.

بنابراین، مهر نهادن بر دلهای متکبّران جبّار اشاره به این است که لجاجتها و دشمنیها در برابر حق چنان پرده ظلمانی بر فکر آنها می‌اندازد که به هیچ وجه قادر به درک حقیقتی نیستند، تنها خودشان را می‌بینند و منافعشان و هوا و هوسهایشان را، فکر آنها به صورت ظرف دربستهای در می‌آید که نه محتوای فاسد را می‌توان از آن بیرون کرد و نه محتوای صحیح را وارد آن ساخت، این نتیجه «تکبّر» و «جبّاریّت» است که در واقع صفت دوم نیز از صفت اوّل متولّد می‌شود؛ زیرا «جبّار» در این گونه موارد به معنی کسی است که از روی خشم و عضب، مخالفان خود را می‌زند و می‌کشد و نابود می‌کند و پیرو فرمان عقل نیست، و به تعبیر دیگر کسی است که به خاطر خودمحوری و خود بزرگبینی، دیگران را مجبور به پیروی از خود می‌کند (بنابراین جبّاریّت ثمره شوم تکبّر است).


البتّه این واژه (جبّار) گاهی بر خداوند اطلاق می‌شود که مفهوم دیگری دارد و به معنی شخص جبران کننده نقایص و اصلاح کننده شکستگیها و کاستیهاست.

در دهمین آیه به یک اصل کلّی اشاره شده است که مخصوص به گروه معیّنی نیست و آن اینکه هنگامی که کافران را به کنار دوزخ می‌برند: «به آنها گفته می‌شود از درهای جهنّم وارد شوید و جاودانه در آن بمانید» سپس می‌افزاید: «چه بد جایگاهی است جایگاه متکبّران!»، (قِیلَ ادْخُلُوا ابْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ).[۳۲]

شبیه همین معنی در آیات متعدّد دیگری نیز آمده است، از جمله در آیه ۶۰ سوره زمر می‌خوانیم: «الَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ؛ آیا در جهنّم جایگاه خاصّی برای متکبّران نیست؟!»

این نکته قابل توجّه است که از میان تمام صفات رذیله دوزخیان، تکیه بر تکبّر آنها شده است و این نشان می‌دهد تا چه حدّ این صفت رذیله در سقوط و بدبختی انسان مؤثّر است، تا آنجا که انسان را به دوزخ می‌کشاند و در دوزخ نیز جایگاه ویژهای که عذابی سختتر و دردناکتر دارد برای او مهیّا می‌سازد.

این نکته نیز شایان دقّت است که «مَثْوی» از مادّه «ثَوی» به معنی قرارگاه و محلّ استقرار و یا اقامت توأم با استمرار است، اشاره به اینکه آنها خلاصی از دوزخ ندارند.


در یازدهمین آیه باز به صورت یک اصل کلّی سخن از متکبّران به میان آمده می‌فرماید: «به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر ورزیدند از ایمان به آیات خود رویگردان می‌سازیم، به گونهای که هر آیه و نشانهای را (از حق) ببینند به آن ایمان نمی‌آورند، اگر راه هدایت را ببینند آن را انتخاب نمی‌کنند و اگر راه ضلالت را مشاهده کنند، آن را راه خود برمیگزینند! (همه اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل ماندند»، (سَاصْرِفُ عَنْ آیَاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ انْ یَرَوا کُلَّ آیَةٍ لایُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لَایَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ انْ یَرَوا سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا ذَلِکَ بِانَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ).[۳۳]

تعبیرات تکاندهنده این آیه از عمق مصایبی که متکبّران به آن گرفتار می‌شوند خبر می‌دهد، خداوند این گونه افراد را چنان مجازات می‌کند که در برابر حق نفوذ ناپذیر شوند، به گونهای که اگر تمام آیات الهی و معجزات گوناگون را ببینند باز ایمان نمی‌آورند، اگر راه راست را مقابل پای آنها بنهند از آن راه نمی‌روند و اگر طریق گمراهی را مشاهده کنند فوراً آن را به عنوان طریق و مسلک خود می‌پذیرند.

تعبیر به «بغیر الحقّ» در واقع قید توضیحی است، چرا که عظمت و کبریایی تنها خدا را می‌سزد که وجودش بینهایت در بینهایت است، امّا برای انسان که ذرّه ناچیز و بیمقداری در پهنه عالم هستی است هرگونه خود بزرگبینی غلط و ناحق است.

بعضی آن را به اصطلاح قید احترازی شمردهاند و گفتهاند تکبّر دو گونه است، تکبّر در مقابل اولیاء اللَّه «ناحق» است، ولی در مقابل دشمنان خدا «حق» است.

امّا با توجّه به جمله «یَتَکَبَّرُونَ فِی الْارْضِ؛ آنها در روی زمین تکبّر می‌ورزند» روشن می‌شود که این تفسیر مطابق محتوای آیه نیست؛[۳۴]زیرا تکبّر در زمین (استکبار در روی زمین و در برابر بندگان خدا) به هر صورت مذموم و نکوهیده است.

به هر حال در ادامه این آیه به یکی از مهمترین آثار زیانبار تکبّر اشاره کرده می‌فرماید: «آنها هر آیه و نشانهای را از حق ببینند به آن ایمان نمی‌آورند و به عکس اگر راه ضلالت و گمراهی را مشاهده کنند فوراً به آن متمایل می‌شوند».


آری کبر و غرور حجابی است که سبب می‌شود انسان حق را باطل و باطل را حق ببیند، حجابی که شاهراه‌های سعادت را از نظر پنهان می‌کند و کوره راه‌های خطرناک ضلالت را شاهراه سعادت نشان می‌دهد، چه بدبختی از این بالاتر که انسان تمام نشانه‌های حق را نادیده بگیرد و قدم در راه ضلالت بگذارد و گمان کند در مسیر سعادت گام برمیدارد.

در دوازدهمین آیه می‌فرماید: «به یقین خداوند از آنچه آنها پنهان می‌کنند یا آشکار می‌سازند با خبر است او مستکبران را دوست نمی‌دارد»، (لَاجَرَمَ انَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ).[۳۵]

شبیه این تعبیر در قرآن مجید کراراً دیده می‌شود مانند:

«وَاللَّهُ لَایُحِبُّ الظَّالِمِینَ؛ خدا ظالمان را دوست ندارد» [۳۶]

«وَاللَّهُ لَایُحِبُّ الْمُفْسِدینَ؛ خداوند مفسدان را دوست ندارد» [۳۷]

«انَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ؛ خداوند تجاوزگران را دوست ندارد» [۳۸]

«انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ؛ خداوند اسرافکاران را دوست ندارد» [۳۹]

«انَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ الْخَائِنِینَ؛ خداوند خائنان را دوست ندارد» [۴۰]

«انَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ الْفَرِحِینَ؛ خداوند شادی کنندگان مغرور و سرکش را دوست نمی‌دارد» [۴۱]

در آیه مورد بحث می‌فرماید: «انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ».

دقّت در این گونه تعبیرات نشان می‌دهد که رابطه خاصّی در میان آنها وجود دارد.

می‌توان گفت قدر مشترک میان صفات رذیلهای که در آیات هفتگانه بالا آمده، همان حبّ ذات و خود بزرگبینی است که سرچشمه «ظلم» و «فساد» و «اسراف» و «فخرفروشی» بر دیگران می‌شود.


اینکه می‌فرماید: خدا این گروه‌های هفتگانه را دوست ندارد، مفهومش این است که آنها را از ساحت قدسش طرد می‌کند؛ چرا که بدترین و خطرناکترین رذایل اخلاقی که مانع قرب الی اللَّه است بر وجود آنها حاکم است.

در سیزدهمین آیه مورد بحث که طبق شأن نزولی که مفسّران ذکر کردهاند ناظر به گفتگوی گروهی از مسیحیان نجران است، می‌فرماید: «مسیح هرگز از این استنکاف نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب او (از بندگی خدا استنکاف دارند) و آنها که از عبودیّت و بندگی او خودداری کنند و تکبّر ورزند به زودی همه آنها را در قیامت محشور خواهد کرد (و مجازاتشان می‌کند)»، (لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ انْ یَکُونَ عبْداً لِلّهِ و لَاالْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً).[۴۲]

در آیه بعد به عنوان تأکید بیشتر بر این اصل مهمّ سرنوشتساز، می‌فرماید: «امّا آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنان را به طور کامل خواهد داد و از فضلش بر آنها خواهد افزود و آنها را که استنکاف کردند و تکبّر ورزیدند مجازات دردناکی خواهد نمود (و در برابر این مجازات سخت الهی) برای خود غیر از خدا یار و یاوری نخواهند یافت!»، (فَامَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ اجُورَهُمْ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ امَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً الِیماً وَ لایَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَ لَانَصِیراً).[۴۳]

این آیات ناظر به ادّعاهای بیاساس گروهی از مسیحیان است که به الوهیّت مسیح علیه السلام قائل بودند و تصوّر می‌کردند اگر کسی مسیح علیه السلام را از مقام خدایی پایین آورد و او را بنده خدا بداند اهانتی به مقام والای او نموده است.

قرآن می‌گوید: نه مسیح و نه هیچیک از فرشتگان مقرّب خدا چنین مقامی برای خود قائل نبوده و نیستند، همه خود را بنده خدا می‌دانند و در برابر ساحت مقدّسش خاضعند و رسم عبودیّت بجا می‌آورند. سپس به عنوان یک اصل کلّی می‌گوید: هر کس- حتّی پیامبران بزرگ الهی یا فرشتگان- از عبودیّت او روی برگردانند و به استکبار روی آورند، مجازات دردناکی خواهند دید و هیچ کس نمی‌تواند در برابر این مجازات آنها را یاری دهد.


قابل توجّه اینکه: در آیه اخیر، ایمان و عمل صالح در نقطه مقابل استکبار و خود برتر بینی قرار گرفته است و از آن به خوبی می‌توان نتیجه گرفت آنها که راه استکبار را در پیش می‌گیرند نه ایمان درستی دارند و نه عمل صالحی!

استنکاف در اصل از مادّه «نَکْف» (بر وزن نصر) در اصل به معنی پاک کردن قطرات اشک از صورت به وسیله انگشتان است، بنابراین استنکاف از عبودیّت خداوند به معنی دور شدن و فاصله گرفتن از اوست که ممکن است منشأهای گوناگونی از قبیل جهل و نادانی، سستی و تنبلی و غیر آن داشته باشد، ولی هنگامی که جمله «اسْتَکْبَرُوا» بعد از آن قرار می‌گیرد، اشاره به استنکافی است که سرچشمه آن کبر و غرور است و ذکر این جمله پشت سر یکدیگر اشاره به همین نکته لطیف است (دقّت کنید).

به هر حال تعبیرات کوبنده این آیات دلیل بر اهمیّت خطراتی است که صفت زشت استکبار برای هر انسانی به بار می‌آورد و این همان چیزی است که ما به دنبال آن هستیم.

در چهاردهمین و آخرین آیه مورد بحث به یکی دیگر از پیامدهای دردناک استکبار اشاره کرده، می‌فرماید: «کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبّر ورزیدند، درهای آسمان به روی آنان گشوده نمی‌شود و هرگز داخل بهشت نمی‌شوند، مگر اینکه شتر از سوراخ سوزنی بگذرد! این چنین ظالمان را کیفر می‌دهیم!»، (انَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْهَا لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ وَ لَایَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ وَ کَذَلِکَ نَجْزِی الُمجْرِمِینَ).[۴۴]

در این آیه اوّلًا «تکذیب آیات الهی» در کنار «استکبار» قرار گرفته، و همان گونه که سابقاً نیز اشاره شد یکی از علل مهمّ انکار آیات خدا و قیام در برابر پیامبران، مسئله


«استکبار» بوده است، گاه می‌گفتند: این پیامبر صلی الله علیه و آله چه برتری بر ما دارد؟ چرا آیات الهی بر ما نازل نشده است؟ و گاه می‌گفتند: گرداگرد او را گروهی از جوانان فقیر و تهیدست گرفتهاند! ما اجازه نمی‌دهیم آنها با ما در یک صف قرار گیرند، اگر پیامبر صلی الله علیه و آله این مؤمنان فقیر را کنار نزند شرکت ما در مجلس او امکانپذیر نخواهد بود! و به این بهانه‌ها و امثال آن از پذیرش آیات خداوند سر باز می‌زدند.

تعبیر به لَایَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ که تنها در همین مورد در قرآن مجید آمده است، تأکید واضحی است بر عظمت گناه استکبار و برتریجویی، یعنی همان گونه که عبور شتر (یا مطابق تفسیر دیگری طناب ضخیم[۴۵]) از سوراخ سوزن خیّاطی غیر ممکن است، ورود افراد متکبّر در بهشت پر نعمت الهی نیز محال می‌باشد؛ گویی راه بهشت به قدری باریک است که تشبیه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان و آنها که خود را کوچک می‌شمرند قادر بر عبور از آن نیستند.

جمله «لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ»، (درهای آسمان برای آنان گشوده نمی‌شود) اشاره به مطلبی است که در احادیث اسلامی نیز وارد شده و آن اینکه هنگامی که مؤمنان از دنیا می‌روند، روح و اعمال آنها را به سوی آسمانها می‌برند و درهای آسمانها به روی آنان گشوده می‌شود (و فرشتگان از آنان استقبال می‌کنند) امّا هنگامی که روح و اعمال کافران (و متکبّران) را به سوی آسمانها می‌برند درها به روی آنان گشوده نمی‌شود و منادی صدا می‌زند آن را برگردانید و به سوی جهنّم ببرید![۴۶]

نتیجه نهایی

از آنچه در آیات بالا آمد نتیجه می‌گیریم که قرآن مجید «تکبّر و استکبار» را از زشتترین صفات و بدترین اعمال و نکوهیدهترین خصلتهای انسانی می‌شمرد، صفتی که می‌تواند سرچشمه انواع گناهان و حتّی سرچشمه کفر گردد، و آنها که در این خصلت زشت غوطهور گردند، هرگز روی سعادت را نخواهند دید و راه به سوی قرب خدا پیدا نمی‌کنند. بنابراین سالکان الی اللَّه و راهیان راه حق، قبل از هر کار باید ریشه استکبار و خودخواهی و خود برتربینی را در وجود خود بخشکانند که بزرگترین مانع راه آنهاست.



تکبّر در روایات اسلامی

در منابع حدیث، روایات زیادی درباره مذمّت کبر و تفسیر حقیقت آن و علاج و آثار آن آمده است، که نقل همه آنها در این مختصر نمی‌گنجد، ولی از آنها گلچینی در هر قسمت کرده، در ذیل از نظر خوانندگان عزیز این بحث می‌گذرانیم:

۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «ایَّاکُمْ وَ الْکِبْرَ فَانَّ ابْلِیسَ حَمَلَهُ الْکِبْرُ عَلَی انْ لَایَسْجُدَ لِآدَمَ؛ از تکبّر بپرهیزید که ابلیس به خاطر تکبّر از سجده کردن بر آدم خودداری کرد (و برای همیشه مطرود درگاه الهی شد)».[۴۷]

۲- همین معنی به تعبیر دیگری در خطبه‌های نهج البلاغه آمده است، در خطبه قاصعه که بخش عظیمی از آن درباره «تکبّر ابلیس» و پیامدهای آن می‌باشد می‌خوانیم:

«فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِابْلِیسَ اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ ... عَنْ کِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ ابْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَی اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ؛ عبرت بگیرید از کاری که خدا با ابلیس کرد؛ زیرا اعمال طولانی و کوششهای فراوان او را (در مسیر عبادت و بندگی خدا) به خاطر ساعتی تکبّر نابود ساخت، چگونه ممکن است کسی بعد از ابلیس همان گناه را مرتکب شود، ولی سالم بماند»؟![۴۸]

تعبیرات کوبنده فوق به خوبی نشان می‌دهد که تکبّر و خودخواهی حتّی در لحظات کوتاه چه پیامدهای خطرناکی را دارد و چگونه همچون آتش سوزان می‌تواند حاصل یک عمر طولانی اعمال صالحه را بسوزاند و خاکستر کند و شقاوت ابدی و عذاب جاویدان را نصیب صاحبش سازد.


۳- در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام می‌خوانیم: «احْذَرِ الْکِبْرَ فَانّهُ رَأْسُ الطُّغْیَانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّحْمَنِ؛ از تکبّر بپرهیزید که سرآغاز طغیانها و معصیت و نافرمانی خداوند رحمان است»![۴۹]

حدیث بالا این واقعیّت را روشن می‌سازد که سرچشمه بسیاری از گناهان مسئله کبر و خود برتربینی است.

۴- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِءٍ شَیْءٌ مِنَ الْکِبْرِ الّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ مَا دَخَلَهُ مِنْ ذَلِکَ! قَلَّ ذَلِکَ اوْ کَثُرَ؛ در قلب هیچ انسانی چیزی از کبر وارد نمی‌شود مگر اینکه به همان اندازه از عقلش کاسته خواهد شد، کم باشد یا زیاد»![۵۰]

۵- در اصول کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «اصُولُ الْکُفْرِ ثَلَاثَةٌ، الْحِرْصُ وَ الْاسْتِکْبَارُ وَ الْحَسَدُ، فَامَّا الْحِرْصُ فَانَّ آدَمَ حِینَ نُهِیَ عَنِ الشَّجَرَةِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلَی انْ اکَلَ مِنْهَا، وَامَّا الْاسْتِکْبَارُ فَابْلِیسُ حَیْثُ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ فَابَی، وَامَّا الْحَسَدُ فَابْنَا آدَمَ، حَیْثُ قَتَلَ احَدُهُمَا صَاحِبَهُ؛ ریشه‌های کفر (منظور از کفر در اینجا عصیان و نافرمانی خدا به معنی اعم است) سه چیز می‌باشد: حرص، و تکبّر و حسد.

امّا «حرص» به خاطر آن است که هنگامی که آدم از خوردن شجره ممنوعه نهی شد، حرص او را وادار کرد که از آن بخورد و امّا استکبار، نمونه آن ابلیس بود که مأمور به سجده برای آدم شد، ولی او سرپیچی کرد، امّا حسد، در مورد فرزند آدم ظاهر گشت و سبب شد که یکی دیگری را به قتل برساند».[۵۱]

بنابراین نخستین گناهان در روی زمین از این سه نشأت گرفت.

۶- در حدیث دیگری از امام باقر و امام صادق علیهما السلام چنین آمده است: «لَایَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ کِبْرٍ؛ کسی که در قلبش به اندازه سنگینی دانه خردلی از کبر باشد هرگز داخل بهشت نخواهد شد»![۵۲]


۷- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «اقْبَحُ الْخُلْقِ التَّکَبُّرُ؛ زشتترین اخلاق (بد) تکبّر است»![۵۳]

با اینکه احادیث در کتب اسلامی در این زمینه بسیار فراوان است، ولی همین چند حدیث که ذکر شد به قدر کافی گویاست و زشتی فوقالعاده این صفت رذیله را روشن می‌سازد.

در این احادیث کبر سرچشمه گناهان دیگر و نقصان عقل و بر باد رفتن سرمایه‌های سعادت و زشتترین رذایل اخلاقی و سبب محروم شدن از ورود در بهشت شمرده شده است. که هر یک از این امور به تنهایی می‌تواند عامل مؤثّر بازدارندهای بوده باشد و نشان دهد که تا چه حد این صفت مذموم در انحطاط مقام انسانی و مقام مؤمن مؤثّر است.

تکبّر در منطق عقل

اضافه بر آیات و روایات، «تکبّر و استکبار» از نظر منطق عقل نیز بسیار نکوهیده است، چرا که همه انسانها بندگان خدا هستند و هر کس در وجود خود استعدادها و نقطه‌های روشن و مثبتی دارد، همه از یک پدر و مادر آفریده شدهاند و همه از نظر آفرینش یکسانند، دلیلی ندارد که انسانی خود را از دیگری برتر بشمرد و به او فخرفروشی کند و او را تحقیر نماید! گیرم خداوند موهبتی به او داده باشد این موهبت باید سبب شکر و تواضع گردد نه سبب کبر و غرور.

زشتی این صفت از بدیهیّات است که هر کس وجدان بیداری داشته باشد به آن اعتراف می‌کند به همین دلیل افرادی که به هیچ مذهبی پایبند نیستند تکبّر و خود برتربینی را ناخوش می‌دارند و آن را از زشتترین صفات می‌شمرند.

در واقع بخش مهمّی از مسئله حقوق بشر که بوسیله جمعی از متفکّران غیر مذهبی تنظیم شده نیز ناظر به مسئله مبارزه با استکبار است، هرچند در عمل گاه نتیجه معکوس داده است و به صورت ابزاری در دست مستکبران برای کوبیدن دیگران در آمده است.


اصولًا چگونه انسان می‌تواند ردای تکبّر را بر دوش بیفکند، در حالی که به گفته امیر مؤمنان علی علیه السلام در آغاز نطفه (بی ارزشی) بود و سرانجام مردار (متعفّنی) می‌شود و درون وجود او مملوّ از آلودگیهاست![۵۴]

انسانی که آنقدر ضعیف و ناتوان است که یک پشه ناچیز او را آزار می‌دهد و حتّی کوچکتر از پشه یعنی میکروبی که با چشم هرگز دیده نمی‌شود، او را بیمار می‌سازد و در بستر بیماری می‌افکند، انسانی که از مختصر گرمی هوا بیطاقت می‌شود و از مختصر سرما رنج می‌برد، اگر باران نیاید بیچاره است، اگر کمی بیش از حد ببارد باز هم بیچاره است، کمی فشار خون او بالا می‌رود حیات او به خطر می‌افتد و کمی پایین می‌آید باز جانش در خطر است! از سرنوشت خویش در یک ساعت آینده با خبر نیست و لحظه پایان عمر خود را هرگز نمی‌داند، نزدیکترین دوستانش گاه قاتل او می‌شوند و عزیزترین عزیزانش، دشمن جان او می‌گردند، آبی که مایه حیات اوست گاه موجب مرگ او می‌شود و نسیمی که به او حیات و نشاط می‌بخشد اگر کمی سریعتر بوزد مبدّل به تندبادی می‌شود که خانه و کاشانهاش را بر سرش ویران می‌کند.

از اموری که نشانه ناتوانی فوقالعاده انسان است بیماریهایی است که دامن او را می‌گیرد و غالباً از میکروبها و ویروسها که موجودات بسیار کوچکی هستند که از خردی به چشم دیده نمی‌شوند ناشی می‌گردد و انسانهای نیرومند و قویپیکر و قهرمان را به زانو در می‌آورد!

بیماری وحشتناک سرطان که در عصر و زمان ما بیشترین کشتار را می‌کند و تلاش و کوشش شبانهروزی هزاران دانشمند و صرف میلیاردها پول برای درمان آن به جایی نرسیده است از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ از اینکه یک سلّول کوچک بدن که تنها با ذرّهبین قابل رؤیت است به طغیان و استکبار برمیخیزد و بدون هیچگونه نظم و برنامهای شروع به تکثیر مثل می‌کند، به گونه تصاعدی افزایش می‌یابد و در زمان کوتاهی تشکیل غدّه سرطانی می‌دهد.


بسیاری از فرماندهان بزرگ و سران زورمند جهان را که دارای ارتشهای عظیمی بودهاند همین بیماری از پای در آورده است، یعنی ارتش عظیم میلیونی آنها نتوانسته است جلو سرکشی یک سلّول کوچک را بگیرد!

آری چنین است ضعف و ناتوانی ذاتی انسان، با این حال چگونه می‌تواند دعوی بزرگی کند و لباس استکبار بر تن بپوشد، عظمت و بزرگی تنها از آن خداست و غیر او ضعیف و ناتوانند!

این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که این بحث منطقی را به صورت فشرده و زیبا بیان فرموده است به پایان می‌بریم:

«مِسْکِینُ بْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْاجَلِ، مَکْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ؛ بیچاره فرزند آدم، سرآمد زندگیش نامعلوم، عوامل بیماریش ناپیدا و کردارش (نزد خدا و در نامه اعمالش) محفوظ است، پشهای او را آزار می‌دهد، مختصر آبی یا غذایی گلوگیرش می‌شود و او را می‌کشد و مختصر عرقی او را متعفّن و بدبو می‌سازد»![۵۵]

آیا با این حال سزاوار است خود را بزرگ ببیند و به دیگری فخرفروشی کند؟

نکته‌ها

اشاره

در اینجا مسائل مهمّی باقی مانده است که تحت نه عنوان تشریح می‌شود.

تعریف و حقیقت تکبّر

بزرگان اخلاق گفتهاند: اساس تکبّر این است که انسان از اینکه خود را برتر از دیگری ببیند احساس آرامش کند، بنابراین تکبّر از سه عنصر تشکیل می‌شود: نخست اینکه برای خود مقامی قائل شود، دیگر اینکه برای دیگری نیز مقامی قائل شود و در مرحله سوم مقام خود را برتر از آنها ببیند و احساس خوشحالی و آرامش کند.


از همین رو گفتهاند تکبّر (خود برتربینی) با عجب (خود بزرگ بینی) تفاوت دارد، در عجب هیچ گونه مقایسهای با دیگری نمی‌شود، بلکه انسان به خاطر علم یا ثروت یا قدرت و یا حتّی عبادت، خود را بزرگ می‌بیند، هر چند فرضاً کسی جز او در جهان نباشد، ولی در تکبّر حتماً خود را با دیگری مقایسه می‌کند و برتر از او می‌بیند.

واژه «کبر و تکبّر» گاه به آن حالت نفسانی که در بالا اشاره شد گفته می‌شود و گاه به عمل یا حرکتی که ناشی از آن است، مثلًا چنان می‌نشیند یا راه می‌رود و سخن می‌گوید که نشان می‌دهد خود را برتر از همه اطرافیانش می‌بیند، این اعمال و حرکات را نیز تکبّر می‌نامند که ریشه اصلیش همان حالت باطنی و درونی است.

نشانه‌های تکبّر، بسیار زیاد است، از جمله اینکه افراد متکبّر انتظارات زیادی از مردم دارند، انتظار دارند دیگران به آنها سلام کنند، کسی پیش از آنها وارد مجلس نشود، همیشه در صدر مجلس جای گیرند، مردم در برابر آنها کوچکی کنند، کسی از آنان انتقاد نکند و حتّی پند و اندرز نگوید، همه برای آنها امتیازی قائل شوند و حریمی نگه دارند، مردم در برابر آنها دست به سینه باشند و همیشه از عظمت آنان سخن بگویند.

بدیهی است ظهور و بروز این حالات تابع درجه شدّت و ضعف تکبّر است، در بعضی همه این نشانه‌ها ظاهر می‌شود و در بعضی قسمتی از اینها!

این حالات و حرکات ریشه‌های درونی دارد، گاه بسیار ضعیف و پنهان است به طوری که ممکن است افراد در برخوردهای نخستین هرگز متوجّه آن نشوند و حتّی این صفت مذموم را با نقطه‌های مثبت و قوّت (مانند اعتماد به نفس و بزرگی شخصیّت) اشتباه کنند و گاه به قدری آشکار است که هر کس از دور متوجّه آن می‌شود.

شاخه‌های تکبّر

در اینجا مفاهیم متعدّدی وجود دارد که گاه تصوّر می‌شود همه با هم مترادف و یکسانند در حالی که تفاوتهای ظریفی با هم دارند هر چند ریشه همه آنها به «تکبّر» باز می‌گردد، ولی از زاویه‌های مختلف به آن نگاه می‌شود.

«خود برتربینی»، «خود محوری»، «خودخواهی»، «برتری جویی» و «فخر فروشی»، همه از مفاهیمی هستند که ریشه آنها «تکبّر» است، هر چند از زوایای مختلف دیده می‌شود.

کسی که صرفاً خود را بالاتر از دیگران می‌بیند، «خود برتربین» است.

کسی که به خاطر این خود برتربینی سعی دارد در همه جا و در همه کارهای اجتماعی همه چیز را قبضه کند، «خود محور» است. کسی که سعی دارد در مسائل اجتماعی مخصوصاً به هنگام بروز مشکلات تنها به منافع خود بیندیشد و برای منافع دیگران ارزشی قائل نباشد، «خودخواه» است.

کسی که سعی می‌کند سلطه خود را بر دیگران مستحکم کند و آنها را زیر سیطره خود قرار بدهد، گرفتار «برتری جویی» است.

بالأخره کسی که سعی دارد مال و ثروت یا قدرت و مقام خود را به رخ دیگران بکشد «فخرفروش» است.

بنابراین همه این صفات ریشه مشترکی دارد و آن تکبّر است هر چند در چهره‌های مختلف ظاهر می‌گردد.

تکبّر در برابر چه کسی

علمای اخلاق تکبّر را به سه بخش تقسیم کردهاند:

تکبّر در برابر خدا!

تکبّر در برابر پیامبران.

تکبّر در مقابل خلق خدا.

منظور از تکبّر در برابر خداوند که بدترین نوع تکبّر است و از نهایت جهل و نادانی سرچشمه می‌گیرد، این است که انسان ضعیف ادّعای الوهیّت کند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلکه سعی کند مردم را به بندگی خود دعوت نماید، یا همچون فرعون «... انَا رَبُّکُمُ الْاعْلَی؛ من پروردگار برتر شما هستم!» بگوید[۵۶]و یا از «... مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ الهٍ غَیْری ...؛ من خدایی جز خودم برای شما سراغ ندارم»[۵۷]دم بزند.

بسیار بعید به نظر می‌رسد که افرادی همچون «فرعون» که سالها بر کشور پهناور مصر حکومت می‌کرد آنقدر کم عقل و بی هوش باشد که خود را واقعاً «ربّ اعلی» و تنها معبود بزرگ در جهان هستی بداند. بلکه بیشتر به نظر می‌رسد که او و افرادی امثال او برای تحمیق توده‌های ساده لوح این گونه ادّعاها را می‌کردند تا پایه‌های حکومت خود را از طریق ادّعای الوهیّت محکم سازند.

شکل دیگری از تکبّر در برابر خدا، تکبّر ابلیس و پیروان اوست که از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخیص خود را برتر شمردند و به حکمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابلیس که از آتش آفریده شده است در برابر یک موجود خاکی سجده کند؟ و گفت: «... لَمْ اکُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُونٍ؛ من هرگز برای بشری که از گل خشکیدهای، که از گل بدبویی گرفته شده است آفریدهای، سجده نخواهم کرد»[۵۸]، «... قَالَ انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؛ ... من از او بهترم! مرا از آتش آفریدهای و او را از گل»![۵۹]

آری گاه حجاب ضخیم کبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را می‌گیرد که موجود ضعیفی، خود را آگاهتر از حکیم علی الاطلاق می‌پندارد.

قسم دوّم تکبّر، تکبّر در برابر انبیا و پیامبران است که در میان امّتهای پیشین بسیار دیده شده است، گروهی از مستکبران در این امّتها، از اطاعت پیامبران الهی سر باز می‌زدند و از روی کبر و غرور همچون فرعونیان می‌گفتند: «... انُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنَا ...؛ آیا ما به دو انسان که همانند خودمان هستند (یعنی موسی و برادرش هارون) ایمان بیاوریم»؟[۶۰]


و گاه همانند قوم نوح به یکدیگر می‌گفتند: «وَ لَئِنْ اطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ انَّکُمْ اذاً لَخَاسِرُونَ؛ و اگر از بشری همانند خودتان اطاعت کنید به یقین زیانکارید».[۶۱]

و گاه به بهانهجوییهای کودکانه می‌پرداختند و از سر لجاجت می‌گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمی‌شوند؟ چرا ما خدا را نمی‌بینیم؟؛ وَ قَالَ الَّذِینَ لَایَرْجُونَ لِقَائَنَا لَوْ لَاانْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلَائِکَةُ اوْ نَری رَبَّنَا».

قرآن در ادامه این آیه می‌گوید: «لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً کَبِیراً؛ آنها درباره خود تکبّر ورزیدند و طغیان کردند».[۶۲] قسم سوّم، تکبّر در برابر بندگان خداست به گونهای که خود را بزرگ بشمرد و دیگران را کوچک و خوار و بی مقدار، زیر بار هیچ کس نرود، خود را از همه برتر ببیند و حقّ هیچ صاحب حقّی را محترم نشمرد و دائماً منتظر باشد که دیگران برای او عظمت قائل شوند.

این نوع از کبر نمونه‌های فراوانی دارد که نیاز به شرح آن نیست، و گاه به حدّ اعلا می‌رسد و به تکبّر در برابر پیامبران و خداوند منتهی می‌گردد.

آری آتش کبر و غرور، نخست از تکبّر در برابر بندگان خدا سر می‌زند، سپس به استکبار در برابر انبیا و رسولان پروردگار می‌رسد و سرانجام به تکبّر در برابر ذات پاک خداوندگار می‌انجامد!

انگیزه‌های تکبّر

تکبّر اسباب زیادی دارد و همه آنها به این باز می‌گردد که انسان در خود کمالی تصوّر کند و بر اثر حبّ ذات، بیش از حدّ آن را بزرگ نماید و دیگران را در برابر خود کوچک بشمرد.

بعضی از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم «فیض کاشانی» در «المحجّة البیضاء» اسباب کبر را در هفت چیز خلاصه کردهاند، نخست اسباب دینی که «علم» و «عمل» است، و اسباب دنیوی که «نسب»، «زیبایی»، «قوّت»، «مال» و «فزونی یاران و یاوران» می‌باشد و درباره هر کدام از اینها شرحی دارد که به طور خلاصه در ذیل از نظر خوانندگان عزیز می‌گذرد، می‌گوید:


نخستین اسباب تکبّر «علم» است و چه زود علم سبب غرور گروهی از علما و دانشمندان می‌گردد، همان گونه که در حدیث نبوی آمده است: «آفت بزرگ علم، تکبّر است؛ آفَةُ الْعِلْمِ الْخُیَلَاءُ».

بعضی از افراد آنچنان کم ظرفیّتند که وقتی چند بابی از علم را می‌خوانند خود را بزرگ و دیگران را کوچک می‌شمرند، بلکه با نظر تحقیر به دیگران می‌نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و کرنش دارند.

در حالی که عالمان واقعی هر قدر بر علمشان افزوده می‌شود، خود را نادانتر می‌بینند، چرا که خود را در برابر اقیانوس عظیمی مشاهده می‌کنند که تنها قطراتی از آن را در اختیار دارند.

آنها به خاطر همان مقدار علمی که به دست آوردهاند مسؤولیّت خود را سنگینتر می‌بینند و خوف آنها بیشتر می‌شود که گفتهاند: «مَنِ ازْدَادَ عِلْماً ازْدَادَ خَوْفاً؛ هر کس بر علمش افزوده شود، بر خوف او افزوده می‌شود».

سبب دوّم، اعمال نیک و عبادت است که موجب کبر و غرور بسیاری از نیکوکاران و عبادت کنندگان می‌شود، چرا که از این رهگذر، خود را برتر از دیگران می‌پندارند و انتظار دارند مردم به دیدار آنها بشتابند و مشکلات آنها را حل کنند، در مجالس احترام خاصّی برای آنها قائل شوند و از نیکوکاری و زهد و ورع و تقوای آنها سخن بگویند، گویی عبادت خود را منّتی بر دیگران می‌پندارند، این در جهات دنیوی.

و در جهات دینی خود را اهل نجات و سایر مردم را اهل هلاک می‌شمرند و این امور سبب می‌شود که امتیاز فوقالعادهای برای خود قائل گردند و به فخرفروشی بر دیگران به طور آشکار و پنهان و یا نیمه آشکار بپردازند و در حالی که خود بر لب پرتگاه خطرناکی قرار گرفتهاند مردم را چنین فکر می‌کنند و خود را از عذاب خدا در امان بپندارند!

در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «اذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلُ یَقُولُ هَلَکَ النَّاسُ فَهُوَ اهْلَکُهُمْ؛ هنگامی که شنیدید کسی می‌گوید: مردم (به خاطر اعمالشان) هلاک شدند بدانید خود او هلاکتش از آنان شدیدتر است»!

در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «کَفَی بِالْمَرْءِ شَرّاً انْ یُحَقِّرَ اخَاهُ الْمُسْلِمَ؛ برای انسان این بدی و بدبختی کافی است که برادر مسلمانش را خوار و خفیف بشمرد»!

مرحوم «فیض کاشانی» در «المحجّة البیضاء» بعد از ذکر این سخن می‌افزاید: چه قدر فرق است بین کسی که عالم یا عابدی را به خاطر علم و عبادتش بزرگ می‌شمرد، به او احترام می‌گذارد و خود را در برابر او ناچیز می‌بیند و آن عالم و عابدی که شخص مزبور را کوچک می‌داند و دوست دارد از او دور شود![۶۳]

او در بخش دیگری از سخنانش می‌افزاید: این آفتی است که کمتر عابدی از آن در امان می‌ماند، هرگاه کسی به او بی احترامی کند یقین دارد که بی احترامی کننده مبغوض درگاه الهی است و بعید می‌داند که خدا او را ببخشد، در حالی که اگر خودش به دیگری چنین آزاری را برساند این قدر اهمّیّت به آن نمی‌دهد و این نوعی جهل و نادانی است و جمع میان «عجب» و «تکبّر» و «غرور» است و اگر در چنین حالی شخص مزبور گرفتار ناراحتی شود آن را از کرامات خویش می‌پندارد و انتقام الهی می‌شمرد! چه قدر فرق است بین چنین افراد نادان و مغرور و بعضی از عابدان هوشیار متواضع که یک نمونه آن این است: یکی از بزرگان عبّاد، از عرفات در ایّام حجّ بازمیگشت گفت: «اگر من (گنهکار) در میان آنان نبودم امید می‌رفت که خدا همه را ببخشد و رحمت کند»!


این سخن را با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به پایان می‌بریم: در روایتی آمده است که در محضر آن حضرت صلی الله علیه و آله از خوبی و پرهیزکاری کسی سخن گفتند، هنگامی که از دور نمایان شد عرض کردند: ای رسول خدا! این همان کسی است که توصیف او را به شما عرض کردیم! پیغمبر صلی الله علیه و آله نگاهی به چهره او افکند و فرمود: «من در صورت او تاریکی شیطان را می‌بینم! آن مرد نزدیک آمد و سلام کرد و در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله و یارانش ایستاد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اسْئَلُکَ بِاللَّهِ حَدَّثَتْکَ نَفْسُکَ انْ لَیْسَ فِی الْقَوْمِ افْضَلُ مِنْکَ؟ فَقَالَ اللَّهُمَّ نَعَمْ!؛ فرمود تو را به خدا سوگند آیا در دل نمی‌گفتی که در میان این جمعیّت کسی برتر از تو نیست؟ عرض کرد: آری»[۶۴]اصحاب فهمیدند تاریکی شیطان که پیامبر صلی الله علیه و آله با نور نبوّت آن را مشاهده کرده است همین عجب و کبر و غرور بوده است.

عامل سوم، نسب و حسب عالی است.

به این گونه که کسانی در یک خانواده شریف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگواری و سخاوت متولّد شدهاند، این را برای خود امتیاز بزرگی می‌شمرند و دیگران را که از خانواده‌های پایینتری هستند کوچک و بیارزش می‌پندارند، در حالی که می‌دانیم حسب و نسب در اسلام مطرح نیست، همه مردم بندگان خدا هستند و از یک پدر و مادر آفریده شدهاند و امتیازی جز از طریق تقوا بر یکدیگر ندارند.

این مسئله به قدری مهم است که پیشوایان بزرگ اسلام کمترین تعبیراتی را که در آن نشان از برتری جویی از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمی‌کردند، از جمله در حدیثی می‌خوانیم که «ابو ذر» در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله به کسی گفت «یابن السَّوداء ...!؛ ای فرزند زن سیاه!» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ابو ذر! آرام باش، آرام باش، کسی که مادرش سفید پوست است بر کسی که مادرش سیاه پوست است هیچ برتری ندارد!

ابو ذر می‌گوید: من (که متوجّه اشتباه خود شدم برای جبران این خطا) روی زمین دراز کشیدم و به آن مرد گفتم: برخیز و پایت را به روی صورت من بگذار![۶۵]

به هر حال همانطور که بارها شنیدهایم قرآن و روایات اسلامی به ما می‌گوید هیچ انسانی بر انسان دیگر به خاطر حسب و نسبش برتری ندارد، اینها یک سلسله امور اعتباری است که در بیرون وجود انسان است، ارزش و شخصیّت انسان به امتیازات معنوی و درونی اوست و به فرض که حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضی از بزرگان سبب فضیلتی شود نباید این فضیلت موجب کبر و غرور گردد و صاحب نسب شریف بر دیگران فخرفروشی کند.


اگر می‌بینیم امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه نهج البلاغه، یا امام سجّاد علیه السلام در خطبه معروف شام، به حسب و نسبشان افتخار می‌فرمودند، نه برای برتریجویی بود، بلکه هدف دیگری داشتند، آنها می‌خواستند رسالت امامت و رهبری خود را برای ناآگاهان از این طریق تبیین کنند. درست مثل اینکه فرمانده لشکر برای معرّفی خود و دعوت لشکریان به پیرویش، مقام و موقعیّت خویش را شرح می‌دهد.

چهارمین اسباب تکبّر و تفاخر، جمال و زیبایی و حسن ظاهر است، به این ترتیب که شخص خوش قد و قامت و زیبا، دیگران به ویژه کسانی را که در اندام خود دارای عیب و نقصی هستند، مورد تحقیر قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشی کند.

این عامل در تمام کسانی که بهرهای از جمال دارند ممکن است ظاهر شود، ولی بیشتر در زنان است که زیبایی خود را به رخ دیگران مخصوصاً کسانی که دارای عیب و نقصی هستند می‌کشند.

در حدیثی می‌خوانیم که زن (کوتاه قامتی) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید (و مسائل خود را پرسید) عایشه می‌گوید: هنگامی که آن زن بیرون رفت من با دست اشارهای به قد و قامت او کردم (یعنی چقدر کوتاه است) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «غیبتش کردی»!

مرحوم فیض بعد از ذکر این حدیث می‌گوید: «منشأ این کار تکبّر بود؛ زیرا اگر خود او هم کوتاه قد بود، چنین چیزی را درباره آن زن نمی‌گفت و این غیبت از غرور و تکبّر سرچشمه می‌گرفت».

پنجمین اسباب تکبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است که غالباً در پادشاهان و سرمایهداران بزرگ و صاحبان اراضی وسیع کشاورزی و کارخانه‌ها دیده می‌شود.

آنها که غالباً از لباسهای گرانقیمت و پر زرق و برق و مرکبهای سواری گرانبها و خانه‌های وسیع و قصرهای مجلّل استفاده می‌کنند، افرادی را که فاقد این امورند مورد تحقیر قرار می‌دهند و نسبت به آنها فخرفروشی می‌کنند و این از زشتترین و کثیفترین انواع تکبّر است.

گاه این گونه متکبّران آن قدر گزافهگویی می‌کنند که به مؤمنان فقیر صالح خطاب کرده می‌گویند: بیچاره! اگر من بخواهم صدها مثل تو را می‌خرم و آزاد می‌کنم! تو چی هستی و چه ارزشی داری؟ مخارج یک روز منزل من به اندازه مخارج یک سال یا تمام عمر توست! و امثال این ترهّات.

قرآن مجید نمونه‌هایی از این نوع تکبّر و عاقبت آن را بیان کرده است، از جمله در داستان قارون می‌خوانیم: او برای برتریجویی بر بنی اسرائیل به نمایش ثروت خود پرداخت و در یکی از روزها او با تمام زینت خود در برابر قومش (بنی اسرائیل) ظاهر شد تا آنجا که صبر و طاقت را از بینندگان ربود و بسیاری از دنیا پرستان آرزو کردند که ای کاش همانند ثروت قارون را داشتند، (فَخَرجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا اوتِیَ قَارُونُ ...).[۶۶]

در تواریخ آمده است که او با یک جمعیّت چهار هزار نفری در میان بنی اسرائیل ظاهر گشت در حالی که همه آنها بر اسبهای گرانقیمت با پوششهای سرخ سوار بودند، کنیزان زیبای سفید رو را با خود بیرون آورد که روی زینهای طلا که بر استرهای سفید رنگ قرار داشت سوار بودند و همه غرق زینت آلات بودند!

ولی این تکبّر و برتری جویی چندان نپایید، چیزی نگذشت که زمین به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروتهایش را در کام خویش فرو برد و زندگی این ثروتمند خودخواه مستکبر و مغرور، درس عبرتی برای تمام انسانها در طول تاریخ شد.[۶۷]

عامل ششم، قدرت و نیروی جسمانی یا موقعیّت سیاسی و اجتماعی است که غالباً در زورمندان و امراء دیده می‌شود، خود را موجودی برتر و گاه ظِلُّ اللَّهِ فِی الْارَضِینَ؛ سایه خدا در سراسر زمین! می‌پندارند، و انتظار دارند دیگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظیم کنند، هر گاه کمترین سخن و حرکتی که لایق شأن و مقام کبریایی آنها نباشد از کسی صادر شود قابل بخشش نخواهد بود.


در حالات بعضی از سلاطین پیشین نقل کردهاند که هر وقت مردم وارد مجلس آنها می‌شدند باید دهان خود را با چیزی بپوشانند مبادا فرّ و شکوه سلطانی آنان با بخار و بوی دهان رعایا آلوده شود و همین کبر و غرور فوق العاده غالباً منشأ اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه‌های نادرست و در نتیجه سبب سرعت سقوطشان می‌شد.

هفتمین سبب، فزونی یاران و مددکاران و شاگردان و پیروان و فرزندان و قوم و قبیله است، پادشاهان به لشکرهایشان افتخار می‌کردند، بعضی از علما ممکن است به خاطر فزونی شاگردان یا مریدان و پیروان و تابعان گرفتار تکبّر شوند، شیوخ قبایل به کثرت و قوّت قبیله خود بر دیگران فخر می‌فروشند، حتّی گاه بعضی از فاسقان وقیح و بی شرم افتخار به کثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و کودکان می‌کنند!

این امور هفتگانه، اموری است که افراد به سبب همه یا بعضی از آنها ممکن است به دیگران فخرفروشی کنند و البتّه منحصر به اینها نیست، هر نقطه کمال و قوّت معنوی یا مادّی، صوری و یا حتّی خیالی و پنداری ممکن است سبب غرور و استکبار صاحبش شود. مفهوم این سخن آن نیست که انسان برای پرهیز از تکبّر و غرور از اسباب کمال فاصله بگیرد و این امور را در خود بمیراند تا منشأ غرور او نشود، بلکه هدف این است که هر قدر بر علم و عبادت و قوّت و قدرت و ثروت او افزوده می‌شود، سعی کند متواضعتر و خاضعتر گردد و بیندیشد که هیچ یک از اینها پایدار نیست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسیار ناچیز و بی ارزش است.

ریشهیابی تکبّر

صفت رذیله تکبّر مانند سایر رذایل اخلاقی، ریشه‌هایی دارد که باید آنها را جستجو کرد و دقیقاً شناخت، در غیر این صورت ریشهکن کردن این صفت رذیله غیر ممکن است.

بعضی از بزرگان مانند مرحوم «فیض کاشانی» در «المحجّة البیضاء» چهار ریشه برای «تکبّر» ذکر کرده است: عجب، کینه، حسد و ریا.

او معتقد است تکبّر درونی ریشهاش «عجب»- خود بزرگبینی- است، این خود بزرگبینی سبب می‌شود که خود را برتر از آنها بداند و بر آنها فخرفروشی کند و ریشه‌های دیگری دارد که یکی از آنها «کینه» است که نسبت به شخص خاصّی پیدا می‌کند و همین امر سبب می‌شود که امتیازات واقعی یا پنداری خود را به رخ او بکشد، و دیگر «حسد» است که سبب بروز این رذیله اخلاقی می‌گردد و دیگری «ریاکاری» است که سبب می‌شود شخص ریاکار امتیازات خود را به دیگران ارائه دهد.

این ریشه‌های چهارگانه، ریشه‌های اصلی تکبّر را تشکیل می‌دهد.

ولی ظاهر این است که ریشه‌ها منحصر به این چهار صفت نیست، بلکه امور دیگری نیز می‌تواند ریشه تکبّر گردد.

آثار و نشانه‌ها

بیماریهای اخلاقی مانند بیماریهای درونی و جسمانی همیشه همراه با آثاری در برون است همان گونه که یک بیماری کبدی علایم مختلفی بر پوست بدن، چهره، رنگ چشم، زبان و مانند آن دارد، کسی که به یک بیماری سخت اخلاقی گرفتار است آثار و نشانه‌هایش در اعمال و سخنان او ظاهر می‌شود.

بزرگان اخلاق آثار کبر را به طور مشروح و گسترده شمردهاند، این آثار گاه در چهره ظاهر می‌شود، مثل اینکه شخص متکبّر در برابر اشخاص مختلف چهره در هم می‌کشد و نگاه‌های تحقیر آمیزی می‌کند حتّی حاضر نیست با تمام صورت با افراد روبرو شود. گاه آثار این خوی نکوهیده در سخنانش آشکار می‌گردد، تعبیرهایی که از خود می‌کند مبالغه آمیز است و پیوسته ضمیرهای جمع در باره خود به کار می‌برد، حتّی تُن صدای او نشان می‌دهد که آدم مغرور و متکبّری است.

در میان حرف این و آن می‌دود و به کسی اجازه سخن گفتن نمی‌دهد، به سخنان مردم گوش نمی‌دهد ولی انتظار دارد همه به سخنانش گوش فرا دهند، سخنان کوتاه دیگران را طولانی می‌شمرد و سخنان طولانی و بی محتوای خودش را کوتاه و لازم و واجب می‌داند!

گاه آثار آن در حرکات و اعمال، ظاهر می‌شود، دوست دارد دیگران در برابر او بایستند و او نشسته باشد، هنگامی که وارد مجلس می‌شود همه برای او قیام کنند، ولی او برای کسی قیام نکند!

در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ ارَادَ انْ یَنْظُرَ الَی رَجُلٍ مِنْ اهْلِ النَّارِ فَلْیَنْظُرْ الَی رَجُلٍ قَاعِدٍ وَ بَیْنَ یَدَیْهِ قَوْمٌ قِیَامٌ!؛ کسی که می‌خواهد به یکی از دوزخیان نگاه کند، نگاه به کسی کند که نشسته است و مردم در برابر او ایستادهاند»![۶۸]

و نیز دوست دارد در کوچه و بازار تنها نباشد و فرد یا گروهی پشت سر او حرکت کنند.

در حدیثی آمده است: «کَانَ رَسُولُ اللَّهِ فِی بَعْضِ الْاوْقَاتِ یَمْشِی مَعَ الْاصْحَابِ فَیَأْمُرُهُمْ بِالتَّقَدُّمِ وَ یَمْشِی فِی غِمَارِهِمْ!؛ پیامبر اکرم گاه با یارانش حرکت می‌کرد به آنها دستور می‌داد بر او تقدّم جویند و او در لا به لای آنها راه می‌رفت»![۶۹]

دوست دارد که دیگران به دیدن او آیند بی آنکه او به دیدن دیگران برود، از همنشینی با فقیران و مستمندان و کسانی که ظاهر نامرتّبی دارند پرهیز می‌کند و اگر گرفتار چنین افرادی شود سعی دارد در نخستین فرصت از کنار آنان برخیزد یا آنها را از خود دور سازد!

دوست دارد هرگز چیزی برای اهل خانه با دست خود خریداری نکند و در خانه کمترین کاری انجام ندهد، زن و فرزند و خدمتکار دست به سینه در برابر او برای انجام حوائج حاضر باشند و او به آنها فرمان دهد!


گاه آثار تکبّر در طرز پوشیدن لباس، مخصوصاً لباسهای گرانقیمتی که جلب توجّه می‌کند، یا مرکب سواری، خانه و وسایل زندگی، مرکز کسب و کار و تجارت و یا حتّی طرز لباس و زندگی فرزندان و بستگان و منتسبین به او آشکار می‌گردد و در همه این موارد هدفش این است که قارونوار ثروت خود را به رخ دیگران بکشد و به گمان خود برتری خویش را نسبت به سایرین ثابت نماید.

البتّه این سخن بدان معنی نیست که انسان از پوشیدن لباس خوب خودداری کند و لباسهای مندرس و پاره در تن نماید، بلکه همانطور که در حدیث نبوی وارد شده، عمل نماید: «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَالْبِسُوا وَ تَصَدَّقُوا فِی غَیْرِ سَرَفٍ وَ لَامَخِیلَةٍ؛ بخورید و بیاشامید و بپوشید و در راه خدا صدقه دهید بی آنکه اسراف کنید یا تکبّر و برتریجویی نمایید».[۷۰]

کوتاه سخن اینکه ظهور و بروز خوی نکوهیده «تکبّر و برتریجویی» در تمام شؤون زندگی انسان امکان پذیر است و ممکن نیست کسی این صفت رذیله را به صورت شدید یا خفیف داشته باشد و در چهره و سخن و اعمال او ظاهر نگردد.

مفاسد و پیامدهای تکبّر و استکبار

این خوی زشت- همان گونه که در سابق اشاره شد- آثار بسیار مخرّبی در روح و جان و اعتقادات و افکار افراد و نیز در سطح جوامع انسانی دارد، به گونهای که می‌توان گفت هیچ بخش از زندگی فردی و اجتماعی از مصایب آن در امان نیست که به چند قسمت از آن در ذیل اشاره می‌شود:

۱- نخستین مفسده آن که از همه خطرناکتر است آلودگی به شرک و کفر است!

آیا کفر ابلیس و انحراف او از مسیر توحید و حتّی اعتراض او بر حکمت پروردگار سرچشمهای جز کبر داشت؟

آیا فراعنه و نمرودها و همچنین بسیاری از اقوام سرکش که از پذیرش دعوت انبیای الهی سر باز زدند دلیلی جز تکبّر داشت؟


تکبّر به انسان اجازه نمی‌دهد که در برابر حق تسلیم گردد، چرا که کبر و غرور حجاب سنگینی در برابر چشم انسان می‌افکند و او را از دیدن چهره زیبای حقّ محروم می‌کند، بلکه گاهی فرشته حق را به صورت هیولای وحشتناک می‌بیند! و این بالاترین ضرر و زیان تکبّر است.

شاید به همین دلیل است که در حدیثی می‌خوانیم که راوی از امام صادق علیه السلام درباره کمترین درجه «الحاد» سؤال کرد، امام علیه السلام فرمود: «انَّ الْکِبْرَ ادْنَاهُ!؛ کمترین درجه کفر و الحاد، تکبّر است»![۷۱]

۲- محروم شدن از علم و دانش، یکی دیگر از پیامدهای شوم کبر است، زیرا انسان وقتی به حقیقت علم و دانش می‌رسد که آن را در هر جا و نزد هر کس ببیند همچون گوهر گمشدهای برباید، حال آنکه اشخاص متکبّر به آسانی حاضر نمی‌شوند بهترین علوم و دانشها و برترین و والاترین حکمتها را از افراد همردیف و یا زیر دست خود بپذیرند.

آنها علوم و دانشهایی را قبول دارند که از فکر خودشان بجوشد در حالی که صفت کبر و غرور اجازه نمی‌دهد مطلب مهمّی از کبر آنان بجوشد، به همین دلیل در حدیث معروف «هشام بن حکم» از امام کاظم علیه السلام می‌خوانیم: «انَّ الزَّرْعَ یَنْبُتُ فِی السَّهْلِ وَ لَایَنْبُتُ فِی الصَّفَا فَکَذَلِکَ الْحِکْمَةُ تَعْمُرُ فِی قَلْبِ الْمُتوَاضِعِ وَ لَاتَعْمُرُ فِی قَلْبِ الْمُتَکَبِّرِ الْجَبَّارِ، لِانَّ اللَّهَ جَعَلَ التَّوَاضُعَ آلَة الْعَقْلِ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِنْ آلَةِ الْجَهْلِ!؛ زراعت در زمینهای نرم و هموار می‌روید و روی سنگهای سخت هرگز رویش ندارد، همین گونه دانش و حکمت در قلب انسان متواضع رویش دارد، و قلب متکبّر جبّار هرگز آباد نمی‌گردد؛ زیرا خداوند تواضع را وسیله عقل و تکبّر را از ابزار جهل قرار داده است»![۷۲]


۳- تکبّر سرچشمه اصلی بسیاری از گناهان است

گاه در حالات افراد حسود، حریص، بدزبان و آلوده به انواع گناهان دقّت می‌کنیم می‌بینیم سرچشمه همه این رذایل را در وجود آنها تکبّر تشکیل می‌دهد.

آنها هیچگاه مایل نیستند کسی را برتر از خود ببینند به همین دلیل هر گاه نعمت و موهبت و موفّقیّتی نصیب دیگران شود، به آنها حسد می‌ورزند.

آنها برای تحکیم پایه‌های برتریجویی خود حریص در جمعآوری مالند.

آنها برای اظهار برتری بر دیگران به خود اجازه می‌دهند که سایرین را تحقیر کنند و با هتک و توهین و سبّ و دشنام، زبان خود را آلوده سازند و به این وسیله آتش درونی خود را فرو نشانده و خویش را اشباع کنند.

در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ الَی تَقَحُّمٍ فِی الذُّنُوبِ؛ حرص و تکبّر و حسد سبب می‌شود که انسان در انواع گناهان فرو رود».[۷۳]

در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام می‌خوانیم: «التَّکَبُّرُ یُظْهِرُ الرَّذِیلَةَ؛ تکبّر رذایل اخلاقی را ظاهر می‌سازد».[۷۴]

۴- تکبّر مایه تنفّر و پراکندگی مردم است

از بلاهای مهمّی که بر سر متکبّران وارد می‌شود انزوای اجتماعی و پراکندگی مردم از اطراف آنهاست، چرا که شرف هیچ انسانی اجازه نمی‌دهد تسلیم برتریجوییهای افراد متکبّر و مغرور شود، به همین دلیل به زودی حتّی نزدیکترین دوستان و بستگان از آنها فاصله می‌گیرند و اگر به حکم الزامهای اجتماعی مجبور باشند با آنان زندگی کنند، در دل از آنان متنفّرند!

در حدیثی از امام امیر المؤمنین علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ تَکَبَّرَ عَلَی النَّاسِ ذَلَّ؛ کسی که فخرفروشی کند، ذلیل می‌شود».[۷۵]


در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «امْقَتُ النَّاسِ الْمُتَکَبِّرُ؛ منفورترین مردم، متکبّر است».[۷۶]

در حدیث دیگری از علی علیه السلام آمده است: «ثَمَرَةُ الْکِبْرُ الْمَسَبَّةُ؛ میوه درخت تکبّر بدگویی از مردم است».[۷۷]

این تعبیر که در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام رسیده است نیز بسیار عبرت انگیز است:

«لَیْسَ لِلْمُتَکَبِّرِ صَدِیقٌ؛ برای متکبّر دوستی باقی نمی‌ماند»![۷۸]

در حدیث دیگری فرمود: «مَا اجْتَلَبَ الْمَقْتَ بِمِثْلِ الْکِبْرِ؛ چیزی مانند تکبّر خشم مردم را برنمیانگیزد»![۷۹]

۵- تکبّر سبب از دست دادن امکانات زندگی است

انسان در صورتی در زندگی موفّق خواهد بود که بتواند همکاری دیگران را جلب کند، افراد منزوی که تلاشهای آنها تنها جنبه فردی دارد یا شکست می‌خورند و یا موفّقیّت ناچیزی نصیبشان می‌شود و از آنجا که تکبّر انسان را به انزوا می‌کشاند طبعاً موفّقیّت او را در صحنه زندگی ناچیز می‌کند.

در حدیثی از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «بِکَثْرَةِ التَّکَبُّرِ یَکُونُ التَّلَفُ؛ فزونی تکبّر مایه اتلاف (اسباب موفّقیّت) است».[۸۰]

این سخن را به گونه دیگری نیز می‌توان تفسیر کرد و آن اینکه بسیاری از جنگها و خونریزیها و ویرانیها از تکبّر و استکبار سرچشمه می‌گیرد، گروهی خودخواه زمام امور کشورهای جهان را به دست می‌گیرند و هر یک می‌خواهد بر دیگران برتریجویی کند و همین امر سبب درگیری میان آنان می‌گردد، خونهای بی گناهان در این راه ریخته می‌شود و خانه‌ها ویران می‌گردد.

گاه تکبّر به صورت گروهی ظاهر می‌شود و نژاد خود را برتر از نژادهای دیگر می‌پندارد و همین برتریجویی نژادی یکی از اسباب مهمّ جنگها در طول تاریخ بوده است.


برتریجویی نژاد ژرمن یکی از علل عمده بروز جنگهای جهانی بود که میلیونها کشته و مجروح و میلیاردها میلیارد، زیان و ضرر به جای گذاشت.

کوتاه سخن اینکه: اگر ضایعات تکبّر را در روح و جسم انسان و در زندگی فردی و اجتماعی او مورد بررسی قرار دهیم خواهیم دید که هیچ صفتی از صفات ذمیه، تا این حدّ ویرانگر نبوده و پیامدهای شوم نداشته است.

درمان تکبّر

بزرگان اخلاق در باره راه درمان تکبّر، بحثهای بسیار مشروح دارند که غالب آنها بر این محور دور می‌زند که راه درمان تکبّر، دو راه است: راه «علمی» و راه «عملی».

امّا راه علمی، به این صورت است که افراد متکبّر درباره خود بیندیشند که کیستند و چیستند؟ و کجا بودند؟ و به کجا می‌روند؟ و سرانجام کار آنها چه خواهد شد؟

و نیز در باره عظمت خداوند بیندیشند و خود را در برابر ذات بی مثال او ببینند.

تاریخ سراسر عبرت جهان را بررسی کنند، در باره سرنوشت فرعونها و نمرودها و کسراها و خاقانها و قیصرها و سرانجام کار هریک کمی مطالعه کنند تا بدانند پیروزیهای زودگذر جهان چیزی نیست که بتوان بر آن تکیه کرد و آن را نشانه بزرگی شمرد.

انسانی که در آغاز، نطفه بیارزشی بوده و در پایان مردار گندیدهای می‌شود و چند روزی که در میان این دو زندگی می‌کند، چیزی نیست که به خاطر آن مغرور شود و فخرفروشی نماید.

در ابتدای تولّد نوزادی بسیار ضعیف و ناتوان است که قدرت بر کمترین کاری ندارد و حتّی نمی‌تواند آب دهانش را به کمک لبها حفظ کند و در دوران پیری چنان ضعیف و ناتوان می‌شود که اگر دست و پای سالمی داشته باشد برای پیمودن راه کوتاهی چندین بار باید بنشیند و نفس تازه کند و برخیزد و با قامت خمیده عصا زنان بقیّه راه را طی کند و اگر دست و پای سالم نداشته باشد یا گرفتار عوارض پیری که برای غالب اشخاص پیش می‌آید بشود باید او را به وسیله چرخ به این طرف و آن طرف ببرند! در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «عَجَباً لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ وَ انَّمَا خُلِقَ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ یَعُودُ جِیفَةً وَ هُوَ فِیَما بَیْنَ ذَلِکَ لَایَدْرِی مَا یُصْنَعُ بِهِ؛ از متکبّر فخرفروش در شگفتم! او در آغاز از نطفه بی ارزشی آفریده شده و در پایان کار مردار گندیدهای خواهد بود و در این میان نمی‌داند به چه سرنوشتی گرفتار می‌شود و با او چه می‌کنند».[۸۱]

اگر سری به بیمارستانها بزنیم و افراد نیرومند و قوی پیکری را که بر اثر یک حادثه یا یک بیماری به روی تخت بیمارستان افتادهاند و قدرت بر حرکت ندارند مشاهده کنیم می‌دانیم قوّت و قدرت جسمانی چیزی نیست که انسان به آن فخر کند.

اگر به ثروتمندان معروفی که با دگرگونی مختصر در وضع اقتصادی دنیا گرفتار ورشکستگی عظیم شده و بر خاک سیاه نشستهاند بنگریم خواهیم دید ثروت نیز چیزی نیست که انسان بر آن تکیه کند و به آن فخر نماید.

و اگر به قدرتمندان بزرگی بنگریم که با دگرگونیهای وضع سیاسی در چند روز به کلّی از قدرت سقوط کردند یا پشت میله‌های زندان قرار گرفتند، یا اعدام شدند، خواهیم دانست که قدرت ظاهری نیز قابل اعتماد نیست.

پس انسان به چه چیزش می‌نازد؟ و به چه چیز افتخار می‌کند؟ و بر دیگران فخرفروشی می‌کند؟!

در حدیثی از امام زین العابدین علیه السلام آمده است که «میان سلمان فارسی و مرد خودخواه و متکبّری خصومت و سخنی واقع شد آن مرد به سلمان گفت تو کیستی؟ (و چه کارهای؟!) سلمان گفت: امّا آغاز من و تو هر دو نطفه کثیفی بوده و پایان کار من و تو مردار گندیدهای است، هنگامی که روز قیامت شود و ترازوهای سنجش برقرار گردد هر کس ترازوی عملش سنگین باشد کریم و با شخصیّت و بزرگوار است و هر کس ترازوی عملش سبک باشد پست و بی مقدار است»![۸۲]


کوتاه سخن اینکه انسان هرگاه در این گونه امور بیشتر بیندیشد از مرکب کبر و غرور پیاده می‌شود.

و امّا درمان تکبرّ از طریق عملی به این طریق حاصل می‌شود که سعی کند اعمال متواضعان را انجام دهد تا این فضیلت اخلاقی در اعماق وجود او ریشه بدواند، در برابر خداوند و خلق او تواضع کند، سر به سجده و بر روی خاک نهد و لَاالَهَ الَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً سَجَدْتُ لَکَ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لَامُسْتَنْکِفاً وَ لَامُسْتَکْبِراً و مانند این جمله‌ها را تکرار کند.

لباس ساده بپوشد، غذای ساده بخورد، با خادمان یا کارگرانش بر سر یک سفره بنشیند، در سلام کردن بر دیگران تقدّم جوید، صدر مجلس ننشیند و در راه رفتن بر دیگران پیشی نگیرد.

با کوچک و بزرگ گرم بگیرد و از همنشینی با افراد متکبّر و مغرور بپرهیزد و در عمل امتیازی برای خود بر دیگران قائل نشود، خلاصه آنچه را نشانه تواضع یا از مظاهر آن است در عمل و سخن به کار بندد و سعی کند حالت، عادت و سپس ملکه او گردد. در حالات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده است که روی زمین می‌نشست و غذا می‌خورد و می‌فرمود: «انَّمَا انَا عَبْدٌ آکُلُ کَمَا یَأْکُلُ الْعَبْدُ؛ مَن بندهای هستم مانند غلامان غذا می‌خورم».[۸۳]

غالباً این حدیث معروف را درباره علی علیه السلام شنیدهایم که روزی دو پیراهن خرید یکی به چهار درهم و دیگری به سه درهم، سپس به غلامش قنبر فرمود: یکی از این دو را انتخاب کن، قنبر پیراهن چهار درهمی را انتخاب کرد و امام پیراهن سه درهمی را پوشید.[۸۴]

در خطبه ۱۶۰ نهج البلاغه آمده است که امام علیه السلام درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین می‌فرماید: «وَ لَقَدْ کَانَ یَأْکُلُ عَلَی الْارْضِ وَ یَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَ یَخْصِفُ بِیَدِهِ نَعْلَهُ، وَ یَرْقَعُ بِیَدِهِ ثَوْبَهُ وَ یَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَارِیَ وَ یُرْدِفُ خَلْفَهُ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روی زمین (بدون فرش) می‌نشست و غذا می‌خورد و با تواضع همچون بردگان جلوس می‌کرد و با دست خود کفش خویش را وصله می‌کرد و بر مرکب برهنه سوار می‌شد و حتّی کسی را پشت سر خویش سوار می‌کرد».


البتّه با تغییر شرایط زمان بسیاری از این امور، امروز معمول نیست و انجام آن توصیه نمی‌شود، هدف این است با مطالعه حالات پیشوایان بزرگ و توجّه به مقام والای تواضع آنها درس بگیریم و کبر و غرور را از خود دور سازیم.

اینها همه از یک سو و از سوی دیگر:

از آنجا که تکبّر اسباب و عللی دارد که در سابق به هفت قسمت از اسباب آن اشاره شد بزرگان اخلاق برای از میان بردن هریک از این اسباب هفتگانه تمهیداتی ارائه کردهاند که بسیار قابل توجّه است، از جمله:

آنها که به خاطر نسب خود بر دیگران فخر می‌فروشند باید در این حقیقت بیندیشند که اوّلًا افتخار به کمالات دیگران عین جهالت است و اگر پدر کسی فاضل بوده، ولی خودش بی بهره است، از علم پدر حاصلی ندارد و ارزشی برای او ایجاد نخواهد شد و ثانیاً اگر نیک بیندیشد، پدر او نطفه است و جدّ اعلایش خاک و اینها اموری نیستند که انسان به سبب آنها افتخار کند و برای خود امتیازی قائل باشد.

در حدیثی آمده است که لقمان حکیم به فرزندش گفت: «یَا بُنَیَّ وَیْلٌ لِمَنْ تَجَبَّرَ وَ تَکَبَّرَ، کَیْفَ یَتَعَظَّمُ مَنْ خُلِقَ مِنْ طِینٍ، وَ الَی طِینٍ یَعُودُ؟ لَایَدْری الَی مَاذَا یَصِیرُ؟ الَی الْجَنَّةِ فَقَدْ فَازَ اوْ الَی النَّارِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَاناً مُبِیناً!؛ وای بر کسی که تکبّر و برتریجویی می‌کند، چگونه خود را بزرگ می‌پندارد کسی که از خاک آفرید شده و به خاک برمیگردد؟ نمی‌داند به کجا می‌رود؟ به سوی بهشت تا رستگار باشد یا به سوی دوزخ تا گرفتار خسران آشکاری گردد»!

امّا کسانی که به خاطر جمال و زیبایی گرفتار کبر و غرور می‌شوند باید در این معنی بیندیشند که با یک بیماری، مخصوصاً بیماریهای پوستی، تمام این جمال و زیبایی بر باد می‌رود و اگر بیماریها آن را بر باد ندهد چند روزی که گذشت گرد و غبار پیری بر سر و صورتش می‌نشیند و آن جوان زیبای راست قامت دیروز به پیرمرد خمیده ناتوانی که صورتش پر از چین و چروک پیری است مبدّل می‌شود! چیزی که به این سرعت قابل زوال است چگونه می‌تواند سبب غرور و برتریجویی بر دیگران شود؟

و اگر سبب تکبّر او قوّت و قدرت جسمانی است باید فراموش نکند که گاه با یک عارضه کوچک قلبی یا مغزی تمام یا قسمتی از بدن فلج می‌شود و به کلّی از کار می‌افتد، به گونهای که نتواند حتّی مگسی را از خود دور کند؟ اگر خار و یا سوزنی به پای او رود و نتواند آن را بیرون بیاورد پیوسته معذّب است.

امّا آنها که به سبب ثروت و فزونی اموال و کثرت یاران و انصار گرفتار غرور و تکبّر می‌شوند اوّلًا باید به این نکته توجّه کنند که اینها اموری است از بیرون وجود انسان و چیزی که بیرون وجود انسان است نمی‌تواند مایه مباهات او گردد، چگونه انسان دارای شخصیّت، به اسب و استر، اتومبیل و خانهاش افتخار می‌کند؟ و چگونه شرف و شخصیّت خود را در این امور می‌پندارد؟ اموری که می‌تواند در دست پستترین خلق خدا نیز باشد، اموری که بسیاری از آنها را دزدان به آسانی می‌ربایند. چه بی ارزش است شرفی که دزد آن را می‌رباید و صاحبش را فاقد آن می‌کند!

از این گذشته همه می‌دانیم اموال و ثروتهای دنیوی دائماً دست به دست می‌گردد، ثروتمندان بزرگ روزی فقیر می‌شوند و کاخنشینان، خاکنشین می‌گردند.

چیزی که این قدر ناپایدار و قرار است چگونه ممکن است این همه مایه غرور و غفلت گردد.

اگر سبب کبر و غرور او علم و دانش فراوان است که متأسّفانه از بدترین آفات نفسانی است و به همین نسبت درمانش سختتر و پیچیدهتر است به خصوص اینکه در فضیلت علم آن قدر آیات و روایات وارد شده که مطالعه آنها ممکن است انسان را گرفتار کبر و غرور کند، باید عالمان بیندیشند که قرآن مجید در آیه ۵ سوره جمعه عالمان بی عمل را به خرانی تشبیه کرده که باری از کتاب بر پشت دارند و نیز بیندیشند که شخص عالم به همان نسبت که بر دیگران برتری علمی دارد مسؤولیّتش سنگینتر است، ممکن است خداوند از هفتاد گناه جاهل بگذرد پیش از آنکه از یک گناه عالم بگذرد.

نباید فراموش کنند که حساب آنها در قیامت از دیگران بسیار مشکلتر است، با این حال چگونه می‌توانند به دیگران فخرفروشی کنند؟!

و سر انجام اگر سرچشمه تکبّر انواع عبادت و طاعات الهی است که انسان متکبّر انجام داده باید به این واقعیّت بیندیشد که خداوند تنها عبادتی را می‌پذیرد که از هرگونه عُجْب و کبر پاک باشد و به یقین گناهکاران نادم و پشیمان به نجات نزدیکترند تا عابدان مغرور!

بخصوص اینکه از نشانه‌های قبولی عبادت این است که انسان خود را کوچک و حقیر و بی مقدار بداند و اگر تمام عبادت جنّ و انس را انجام دهد باز از خوف خدا غافل نشود.

آزمایشهای درمانی

پیش از این گفتهایم بیماریهای اخلاقی شباهت زیادی به بیماریهای جسمانی دارد و با مقایسه آن دو با یکدیگر بسیاری از مشکلات حلّ می‌شود از جمله اینکه طبیب پس از درمان بیماری جسمانی بار دیگر بیمار را به آزمایشگاه می‌فرستد تا از بهبودی کامل او مطمئن شود و اگر آثاری از بیماری را در او ببیند به درمان خود ادامه می‌دهد تا بیماری به کلّی ریشه کن شود.

بزرگان علم اخلاق در برخورد با بیماری خطرناک «تکبّر» نیز همین روش را پیشنهاد کردهاند، به این گونه که وقتی انسان به درمان تکبّر می‌پردازد برای اطمینان به ریشه کن شدن آن باید خود را در معرض آزمایش جدید قرار دهد تا از ریشه کن شدن این بیماری مطمئن شود.

مرحوم فیض کاشانی با استفاده از «احیاء العلوم» آزمایشهایی را در این زمینه پیشنهاد می‌کند که جالب توجّه است از جمله:

۱- با بعضی از اقران و همردیفان به مناظره مشغول شود و ببیند اگر حق از زبان دوستش ظاهر شد آیا حاضر است به راحتی آن را بپذیرد و حتّی از او تشکّر کند؟ یا هنوز برای او پذیرش حق از دوست همردیف یا از شاگردش سنگین است؟ در صورت اوّل کبر ریشه کن شده و در صورت دوم هنوز ریشه‌های آن باقی است!

۲- با دوستان و همردیفانش در مجالس شرکت کند و آنها را بر خود مقدّم دارد و پشت سر آنها وارد مجلس شود و پایینتر از آنان بنشیند، اگر برای او سخت و ناگوار نبود تکبّر از وجود او رخت بر بسته و اگر احساس ناراحتی و سنگینی می‌کند بداند هنوز ریشه‌های آن باقی است!

ولی گاه در اینجا شیطان دامی بر سر راه انسان می‌افکند و برای این که خود را در انظار مردم، انسان خوب و متواضع جلوه دهد به او می‌گوید در پایینترین نقطه مجلس بنشین و در میان افراد عادی قرار بگیر و تصوّر می‌کند این نوعی تواضع است در حالی که هدفش این است از این طریق بزرگی شخصیّت خود را نشان دهد و نظرها را به سوی خود جلب کند که در واقع نوعی تکبّر آمیخته با ریاکاری است.

۳- اگر شخص فقیر و مستمندی از او دعوتی به عمل بیاورد دعوتش را با میل بپذیرد، یا اگر دوستی نیازی داشت برای انجام حوائج او مثلًا به بازار رود، اگر این گونه کارها بر او سنگین نبود کبر ریشه کن شده، و الّا باید به درمان ادامه دهد!

۴- برای خرید نیازهای زندگی شخصاً به بازار برود، اگر برای او سخت بود هنوز ریشه‌های تکبّر باقی است و اگر مایل بود مردم او را در این حال ببینند و به تواضعش آفرین بگویند باز متکبّر ریاکاری است!

به یقین نمی‌توان انکار کرد که این امور در همه محیطها و همه زمانها یکسان نیست، گاه می‌شود که برای بعضی اشخاص بعضی از این کارها عیب است و اگر چنین کاری را کنند ضربه اخلاقی برای مردم حاصل می‌شود، لذا در حدیثی می‌خوانیم امام صادق علیه السلام مردی از اهل مدینه را دید که چیزی برای خانوادهاش خریده و به سوی خانه می‌برد، هنگامی که چشم امام علیه السلام به او افتاد شرمنده شد، امام علیه السلام فرمود (نگران نباش) چیزی است که برای خانوادهات خریدهای و به سوی آنها می‌بری، به خدا سوگند اگر مردم مدینه بر من عیب نمی‌گرفتند من هم دوست داشتم اشیایی از بازار برای خانوادهام بخرم و خودم برای آنان ببرم، این در حالی است که جدش امیر مؤمنان علی علیه السلام این کار را می‌کرد و کسی در آن زمان بر آن حضرت علیه السلام خرده نمی‌گرفت، هدف این است کارهای متواضعانه بر او گران نباشد.

۵- لباسهای ساده و کم ارزش بپوشد، اگر احساس ناراحتی نکرد تکبّر از وجودش رخت بربسته و در غیر این صورت هنوز گرفتار است، در حدیث آمده است که پیغمبر اکرم فرمود: «مَنْ اعْتَقَلَ الْبَعِیرَ وَ لَبِسَ الصُّوفَ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ الْکِبْرِ!؛ کسی که پای شتر را شخصاً ببندد و لباس پشمینه بپوشد (و احساس ناراحتی نکند) از کبر پاک شده است»!

ولی مبادا انجام این کارها برای خودنمایی و ابراز تواضع باشد که خود نوعی تکبّر توأم با ریاکاری محسوب می‌شود.

باز تکرار می‌کنیم که زمانها و مکانها و اشخاص همه یکسان نیستند، باید بدون تعصّب شرایط را در نظر گرفت و بدون فریب دادن خویشتن، مقتضای زمان و مکان و موقعیّت هر شخص را مشخّص نمود و برای این که در این گونه موارد گرفتار خودفریبی نشویم باید از قضاوت دیگران نیز استفاده کنیم.

راستی چرا بسیاری از مردم به طب جسمانی فوقالعاده اهمّیّت می‌دهند و بارها و بارها به انواع آزمایشها می‌پردازند تا از سلامت خود مطمئن شوند، ولی برای طب روحانی و اخلاقی که ضامن سعادت جاویدان و نجات جان انسان است و به مضمون آیه «الّا مَنْ اتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ تنها راه خوشبختی داشتن «قلب سلیم» است» اهمّیّتی قائل نیستند؟!


تواضع و فروتنی

اشاره

ناگفته پیداست که تواضع و فروتنی نقطه مقابل تکبّر و فخرفروشی است و جدا سازی بحثهای کامل این دو از یکدیگر مشکل یا غیر ممکن است و لذا هم در آیات و روایات اسلامی و هم در کلمات بزرگان اخلاق این دو به یکدیگر آمیخته شده است، نکوهش از یکی ملازم تمجید و ستایش از دیگری است و ستایش از یکی همراه با نکوهش از دیگری می‌باشد، درست مثل اینکه بحثهای مربوط به ستایش و تمجید از علم جدای از نکوهش از جهل نیست و نکوهش از جهل همراه ستایش علم است.

با این حال مفهوم این سخن آن نیست که ما بحثهای مربوط به تواضع را نادیده گرفته و به آنچه در بحث زشتی تکبّر و استکبار گفتیم بسنده کنیم. بخصوص اینکه نسبت بین تکبّر و تواضع به اصطلاح نسبت میان ضدّین است نه وجود و عدم. هم تکبّر یک صفت وجودی است و هم تواضع و هر دو در مقابل یکدیگر قرار دارند، نه از قبیل وجود و عدم که سخن از یکی الزاماً همراه با نفی دیگری باشد.

در روایات اسلامی نیز به این معنی اشاره شده است از جمله از علی علیه السلام می‌خوانیم:

«ضَادُّوا الْکِبْرَ بِالتَّواضُعِ؛ به وسیله تواضع با تکبّر که ضدّ آن است مقابله کنید».[۸۵]


با این اشاره به قرآن باز می‌گردیم و آیات مربوط به مسئله تواضع را گلچین کرده، مورد بررسی قرار می‌دهیم (هر چند آیاتی که به کنایه یا به ملازمه به آن اشاره می‌کند بیش از اینها است).

۱- یَا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ اعِزَّةٍ عَلَی الْکَافِرِینَ ...[۸۶]

۲- وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْارْضِ هَوْناً وَ اذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً [۸۷]

۳- وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ [۸۸]

ترجمه

۱- ای کسانی که ایمان آوردهاید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد (به خدا زیانی نمی‌رساند؛) خداوند به زودی جمعیّتی را می‌آورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع، در برابر کافران سرسخت و نیرومندند. ۲- بندگان (خاصّ خداوند) رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی تکبّر بر زمین راه می‌روند؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می‌گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری می‌گذرند).

۳- (ای پیامبر) بال و پر خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند بگستر (و نسبت به آنها تواضع و مهربانی کن).

تفسیر و جمعبندی

در نخستین آیه مورد بحث سخن از گروهی از مؤمنان به میان آمده که مشمول فضل و عنایات الهی هستند هم خدا را دوست می‌دارند و هم محبوب پروردگارند.


یکی از اوصاف بارز آنها این است که در برابر مؤمنان متواضعند: (اذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ) و در برابر کافران نیرومند و قوی هستند (اعِزَّةٍ عَلَی الْکَافِرِینَ).

«اذِلَّةٍ» جمع «ذلول» و «ذلیل» از مادّه «ذُلّ» (بر وزن حُرّ) در اصل به معنی نرمی و ملایمت و تسلیم است در حالی که «اعِزَّة» جمع «عزیز» از مادّه «عزة» به معنی شدّت است، حیوانات رام را «ذلول» می‌گویند چون ملایم و تسلیمند و «تذلیل» در آیه ذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِیلًا اشاره به سهولت چیدن میوه‌های بهشتی است.

گاه ذلّت در مواردی به کار می‌رود که معنی منفی دارد و آن در جایی است که از سوی غیر به انسان تحمیل می‌شود وگرنه در مادّه این لغت مفهوم منفی ذاتاً وجود ندارد (دقّت کنید).

به هر حال آیه فوق دلیل روشنی بر اهمّیّت تواضع و عظمت مقام متواضعین است، تواضعی که از درون جان انسان برخیزد و برای احترام به مؤمنی از مؤمنان و بندهای از بندگان خدا باشد.

در دومین آیه باز اشاره به اوصاف برجسته و فضائل اخلاقی گروهی از بندگان خاصّ خداست که در طیّ آیات سوره فرقان از آیه ۶۳ تا آیه ۷۴ دوازده فضیلت بزرگ برای آنها ذکر شده است و جالب اینکه نخستین آنها همان صفت تواضع است، این نشان می‌دهد همان گونه که «تکبّر» خطرناکترین رذایل است، تواضع مهمترین یا از مهمترین فضائل می‌باشد، می‌فرماید:

«بندگان خاص خداوند رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبّر بر زمین راه می‌روند» (وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْارْضِ هَوْناً).

«هون» مصدر است و به معنی نرمی و آرامش و تواضع است و استعمال مصدر در معنی اسم فاعل در اینجا به خاطر تأکید است، یعنی آنها چنان آرام و متواضعند که گویی عین تواضع شدهاند و به همین دلیل در ادامه آیه می‌فرماید: «وَ اذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می‌گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری می‌گذرند)».

و در آیه بعد از آن سخن از تواضع آنها در برابر ذات پاک خداست می‌فرماید:

«وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیَاماً؛ آنها کسانی هستند که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام می‌کنند (و به بندگی و عبادت می‌پردازند)».

«راغب» در کتاب «مفردات» می‌گوید: «هون» دو معنی دارد یکی از آنها خضوع و نرمشی است که از درون جان انسان بجوشد که این شایسته ستایش است (سپس به آیه مورد بحث اشاره می‌کند) و در حدیث نبوی آمده است الْمُؤْمِنُ هَیِّنٌ لَیِّنٌ.[۸۹]دوم خضوع و تذلّلی است که از سوی دیگری بر انسان تحمیل شود و او را خوار کند.

ناگفته پیداست که منظور از الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْارْضِ هَوْناً این نیست که فقط راه رفتن آنها متواضعانه است، بلکه منظور نفی هرگونه کبر و خودخواهی است که در تمام اعمال انسان و حتّی در کیفیّت راه رفتن که سادهترین کار است آشکار می‌شود، زیرا ملکات اخلاقی همیشه خود را در لابهلای گفتار و حرکات انسان نشان می‌دهند تا آنجا که در بسیاری از مواقع از چگونگی راه رفتن انسان می‌توان به بسیاری از صفات اخلاقی او راه برد.

آری عِبَادُ الرَّحْمنِ (بندگان خاص خدا) نخستین نشانشان همان تواضع است، تواضعی که در تمام ذرّات وجودشان نفوذ کرده و حتّی در راه رفتن آنها آشکار است و اگر می‌بینیم خداوند در آیه ۳۷ سوره اسراء به پیامبرش دستور می‌دهد «وَ لَاتَمْشِ فِی الْارْضِ مَرَحاً؛ روی زمین با تکبّر راه مرو» منظور فقط راه رفتن نیست بلکه هدف، تواضع در همه کار است که نشانه بندگی و عبودیّت خداست.

در سوّمین آیه روی سخن رابه پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، می‌فرماید: «بال و پر خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند پایین بیاور و (تواضع و محبّت کن)؛ وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ»


«خَفْض» بر وزن «خشم» در اصل به معنی پایین آوردن است و «جناح» به معنی بال می‌باشد. بنابراین «وَ اخَفْض جَناح» کنایه از تواضع آمیخته با محبّت است، همان گونه که پرندگان هرگاه می‌خواهند به جوجه‌های خود اظهار محبّت کنند بال و پر خود می‌گسترانند و آنها را زیر بال و پر می‌گیرند تا هم در برابر حوادث احتمالی مصون بمانند و هم از تشتّت و پراکندگی حفظ شوند، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز مأمور بود بدین گونه مؤمنان را زیر بال و پر خود بگیرد!

این تعبیر بسیار ظریف و پر معنی نکات مختلفی را در عبارت کوتاهی جمع کرده است.

جایی که پیامبر مأمور به تواضع آمیخته با محبّت در برابر مؤمنان باشد تکلیف افراد امّت روشن است چرا که پیغمبر سرمشق و الگو و «اسوه» برای همه امّت است.

شبیه همین تعبیر در آیه ۸۸ سوره حجر نیز آمده است آنجا که می‌فرماید: وَاخْفِضْ جَنَاحکَ لِلْمُؤْمِنِینَ که باز مخاطب در آن شخص پیامبر است و مأمور می‌شود برای مؤمنان «خفض جناح» و تواضع آمیخته با محبّت داشته باشد.

شبیه این تعبیر با اندک تفاوتی در مورد فرزندان در مقابل پدران و مادران در سوره «اسراء» آمده، آنجا که می‌فرماید: «وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ؛ بالهای خود را در برابر آن دو (پدر و مادر) از محبّت و لطف فرود آر (و تواضعی آمیخته با احترام و محبّت در برابر آنان داشته باش)».

از مجموع آنچه در آیات فوق آمده به خوبی استفاده می‌شود که قرآن مجید نه تنها تکبّر و استکبار را مورد مذمّت قرار داده، بلکه نقطه مقابل آن یعنی تواضع و فروتنی را با تعبیرات گوناگون مورد تمجید قرار داده است.

تواضع و فروتنی در روایات اسلامی

اشاره

در منابع شیعه و اهل سنّت احادیث فراوانی در مورد تواضع به چشم می‌خورد که بعضی درباره اهمیّت تواضع است و بعضی درباره علامت و آثار متواضعان و یا ثمره تواضع و حد و آداب آن می‌باشد.

در اهمیّت تواضع تعبیرات بسیار جالبی در روایات آمده:

۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: روزی فرمود: «مَا لِی لَااری عَلَیْکُمْ حَلَاوَةَ الْعِبَادَةِ؟! قَالُوا وَ مَا حَلَاوَةُ الْعِبَادَةِ؟ قَالَ التَّوَاضُعُ!؛ چه می‌شود که شیرینی عبادت را در شما نمی‌بینم؟ عرض کردند: شیرینی عبادت چیست؟ فرمود: تواضع است!»[۹۰]

ناگفته پیداست حقیقت عبادت نهایت خضوع در برابر پروردگار است. کسی که شیرینی خضوع و تواضع در برابر خدا را دریابد در برابر خلق خدا نیز متواضع است.

۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است: «عَلَیْکَ بِالتَّوَاضُعِ فَانَّهُ مِنْ اعْظَمِ الْعِبَادَةِ؛ بر تو باد تواضع که از برترین عبادات است».[۹۱]

۳- از امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده است که فرمود: «التَّوَاضُعُ نِعْمَةٌ لَایُحْسَدُ عَلَیْهَا؛ تواضع نعمتی است که سبب حسادت دیگران نمی‌شود». [۹۲]

معمولًا هر نعمتی نصیب انسان می‌شود مزاحمتهای حسودان افزوده می‌گردد و گاه این حسادت چنان فضای زندگی را تنگ می‌کند که زندگی بر صاحب نعمت مشکل می‌شود، ولی تواضع از این قاعده کلّی مستثنی است، نعمتی است که حسادت حسودان را برنمیانگیزد.

این بحث دامنهدار را با حدیث دیگری از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله پایان می‌دهیم:


۴- «یُبَاهِی اللَّهُ تَعَالَی الْمَلَائِکَةَ بِخَمْسَةٍ: بِالُمجَاهِدِینَ، وَالْفُقَرَاء، وَالَّذِینَ یَتَوَاضَعُونَ لِلَّهِ تَعَالَی، وَالْغَنِیِّ الَّذِی یُعْطِی الْفُقَرَاءَ وَ لَایَمُنُّ عَلَیْهِمْ، و رَجُلٍ یَبْکِی فِی الْخَلْوَةِ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ خداوند به پنج دسته از انسانها به فرشتگان مباهات می‌کند: مجاهدان (راه خدا)، فقرا (و نیازمندانی که دین خود را به دنیا نمی‌فروشند) و آنها که به خاطر خدا تواضع می‌کنند و ثروتمندانی که بی منّت به مستمندان کمک می‌نمایند و کسی که در خلوت از خوف خدا گریه می‌کند!».[۹۳]

در باره ثمرات و آثار مثبت تواضع نیز روایات فراوانی از معصومین به ما رسیده است که چند حدیث پر معنی را در ذیل می‌آوریم: در حدیثی از امام امیر المؤمنین می‌خوانیم: «ثَمَرَةُ التَّوَاضُعِ الَمحَبَّةُ وَ ثَمَرَةُ الْکِبْرِ الْمَسَبَّةُ!؛ میوه درخت تواضع محبّت است و میوه (شوم) تکبّر دشنام و ناسزاگویی مردم است!»[۹۴]

در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «بِخَفْضِ الْجَنَاحِ تَنْتَظِمُ الْامُورَ!؛ با تواضع و محبّت کارها نظم و سامان می‌یابد!».[۹۵] روشن است که نظم جامعه جز در سایه همکاری و همدلی حاصل نمی‌شود و همکاری و همدلی مردم در صورتی ممکن است که شخص مدیر نخواهد خود را بر آنها تحمیل کند و یا فخرفروشی کند و خود را برتر از دیگران قلمداد نماید، همیشه مدیرانی موفّق هستند که در عین قاطعیّت متواضع و پر محبّت باشند.

در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «التَّوَاضُعُ لَایَزِیدُ الْعَبْدَ الّا رَفْعَةً فَتَوَاضَعُوا یَرْفَعْکُمُ اللَّهُ!؛ تواضع جز بزرگی بر انسان نمی‌افزاید پس تواضع کنید تا خداوند شما را بلند مقام سازد!».[۹۶]

گاه چنین تصوّر می‌شود که تواضع انسان را کوچک می‌کند در حالی که این یک برداشت سطحی و نادرست است، همواره می‌بینیم افراد متواضع در جامعه مورد احترام و دارای عظمت و شخصیّت هستند و تواضع بر منزلت آنها می‌افزاید.

از احادیث اسلامی استفاده می‌شود که تواضع شرط قبولی عبادات و طاعات است، از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «التَّوَاضُعُ اصْلُ کُلِّ خَیْرٍ نَفِیسٍ وَ مَرْتَبَةٌ

رَفِیعَةٌ ... وَ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ شَرَّفَهُ اللَّهُ عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ ... وَ لَیْسَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَةٌ یَقْبَلُهَا وَ یَرْضَیها الّا وَ بَابُهَا التَّوَاضُعُ، وَ لَایَعْرِفُ مَا فِی مَعْنَی حَقِیقَةِ التَّوَاضُعِ الَّا الْمُقَرَّبُونَ الْمُسْتَقِلِّینَ بِوَحْدَانِیَّتِهِ، قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْارْضِ هَوْناً وَ اذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً ...؛ تواضع ریشه هر کار نیک و با ارزش است و مقام والایی است ... و هر کس برای خدا تواضع کند خداوند او را بر بسیاری از بندگانش شرافت می‌بخشد ... و هیچ عبادتی برای خدا مورد رضا و قبول نخواهد بود مگر اینکه باب آن تواضع است و حقیقت تواضع را جز مقرّبانی که مستقل در وحدانیّت خداوندند درک نمی‌کنند، خداوند عزّ و جلّ می‌فرماید: بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که در زمین با تواضع راه می‌روند و هنگامی که جاهلان آنها را (با سخنان نامناسب) خطاب کنند، به آنها سلام می‌گویند (و با بی اعتنایی می‌گذرند)».[۹۷]

این سخن را با حدیثی که از حضرت مسیح علیه السلام نقل شده است پایان می‌دهیم. فرمود:

«بِالتَّوَاضُعِ تَعْمُرُ الْحِکْمَةَ لَابِالتَّکَبُّرِ، کَذَلِکَ فِی السَّهْلِ یَنْبُتُ الزَّرْعَ لَافِی الْجَبَلِ!؛ به وسیله تواضع، مزرعه علم و دانش آباد می‌شود نه با تکبّر، همان گونه که زراعت در زمین نرم و هموار می‌روید نه بر روی کوه!».[۹۸]

کوتاه سخن اینکه: تواضع هم در زندگی علمی و فرهنگی انسان اثر می‌گذارد (چرا که افراد متکبّر به خاطر تکبّرشان از رسیدن به حق محجوبند) و هم در زندگی اجتماعی (چرا که افراد متواضع از محبوبیّت فوقالعادهای در اجتماع بهره می‌گیرند و همه مردم برای آنها احترام خاصّی قائلند) و هم در رابطه انسان با خدا مؤثّر است چرا که روح عبادت، تواضع و کلید قبولی آن فروتنی است.

در مورد نشانه‌های تواضع نیز روایات جالبی در منابع اسلامی وارد شده است، در حدیثی از امام علی بن ابی طالب علیه السلام می‌خوانیم: «ثَلَاثٌ هُنَّ رَأْسُ التَّوَاضُعِ: انْ یَبْدَءَ بِالسَّلَامِ مَنْ لَقِیَهُ، وَ یَرْضَی بِالدُّونِ مِنْ شَرَفِ الَمجْلِسِ، وَ یَکْرَهُ الرِّیَا وَ السُّمْعَةَ؛ سه چیز


است که سرآغاز تواضع است: نخست اینکه انسان هر کس را ببیند ابتدا به او سلام کند و در پایین مجلس بنشیند و تظاهر و ریا و سمعه را ناخوش دارد».[۹۹]

در بعضی از روایات نشانه‌های دیگری نیز بر آن افزوده شده است، از جمله: ترک «مراء» و «جدال» یعنی انسان به خاطر برتریجویی با دیگری بحث نکند و دیگر عدم علاقه به اینکه مردم او را بستایند.[۱۰۰]

تعریف تواضع

«تواضع» از مادّه «وضع» در اصل به معنی فرونهادن است، این تعبیر در مورد زنان باردار که مولود خود را به دنیا می‌آورند به عنوان وضع حمل گفته می‌شود و در مورد خسارت و زیان کردن و کمبود تعبیر «وضیعة» به کار می‌رود و هنگامی که به عنوان یک صفت اخلاقی گفته می‌شود مفهومش این است که انسان خود را پایینتر از آنچه موقعیّت اجتماعی اوست قرار دهد، به عکس تکبّر که مفهومش برتریجویی و قرار دادن خویشتن برتر از موقعیّت فردی و اجتماعی اوست.

بعضی از ارباب لغت «تواضع» را به معنی «تذلّل» تفسیر کردهاند و منظور از تذلّل در اینجا خضوع و فروتنی و تسلیم است.

مرحوم نراقی در «معراج السعاده» در تعریف تواضع می‌گوید: «تواضع عبارت است از شکسته نفسی که نگذارد آدمی خود را بالاتر از دیگری ببیند و لازمه آن کردار و گفتار چندی است که دلالت بر تعظیم دیگران و اکرام ایشان می‌کند».[۱۰۱]

تعبیر به «فروتنی» در فارسی دقیقاً همین معنا را می‌رساند و این مسئله از خلال گفتار و رفتار انسانها نمایان می‌شود.


در حدیثی از امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام می‌خوانیم، سؤال کردند: «مَا حَدُّ التَّوَاضُعِ الَّذِی اذَا فَعَلَهُ الْعَبْدُ کَانَ مُتَوَاضِعاً؟ فَقَالَ: التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ مِنْهَا انْ یَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَیُنَزِّلُهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِیمٍ لَایُحِبُّ انْ یَأْتِیَ الَی احَدٍ الّا مِثْلُ مَا یُؤْتَی الَیْهِ، انْ رَأیَ سَیِّئَةً دَرَاهَا بِالْحَسَنَةِ، کَاظِمُ الْغَیْظِ، عَافٍ عَنِ النَّاسِ، وَ اللَّهُ یُحِبُّ الُمحْسِنِینَ؛ حدّ تواضع که اگر انسان آن را انجام دهد متواضع محسوب می‌شود چیست؟ فرمود: تواضع درجات و مراحلی دارد: یکی از مراحل آن این است که انسان قدر و موقعیّت نفس خویش را بداند و در همان جایگاه با قلب سلیم (و پذیرش درونی) جای دهد، دوست نداشته باشد کاری درباره کسی انجام دهد مگر همانند کارهایی که درباره او انجام می‌دهند (همان گونه که انتظار احترام از دیگران دارد باید دیگران را محترم بشمارد و هر کاری را از سوی دیگران دون شأن خود می‌شمرد درباره دیگران دون شأن بشمرد.) هرگاه بدی از کسی ببیند آن را با نیکی پاسخ دهد، خشم خود را فروبرد، از گناهان مردم درگذرد و آنها را مورد عفو قرار دهد، خداوند نیکوکاران را دوست دارد».[۱۰۲]

آنچه در این روایت پرمحتوا آمده، در واقع نشانه‌های تواضع است که از طریق آن می‌توان به تعریف تواضع نیز آشنا شد.

در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «التَّوَاضُعُ الرِّضَا بِالَمجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ انْ تُسَلِّمَ عَلَی مَنْ لَقِیتَ وَ انْ تَتْرُکَ الْمِرَاءَ وَ انْ کُنْتَ مُحِقّاً؛ تواضع آن است که به کمتر از جایگاه شایسته خود در مجلس قانع باشی و هرگاه کسی را ملاقات کردی در سلام پیشی بگیری و جرّ و بحث را رها کنی هر چند حق با تو باشد».[۱۰۳]

حقیقت این است که تعریف تواضع از نشانه‌های آن جدا نیست؛ چرا که یکی از بهترین راه‌های تعریف یک موضوع، ذکر نشانه‌های گوناگون آن است (دقّت کنید.)


تواضع و کرامت انسان

معمولًا در این گونه مباحث بعضی راه افراط را در پیش می‌گیرند و بعضی راه تفریط، مثلًا بعضی تصوّر می‌کنند حقیقت تواضع آن است که انسان خود را در برابر مردم خوار و بی مقدار کند و اعمالی انجام دهد که از نظر مردم بیفتد و نسبت به او سوء ظنّ پیدا کنند، آن گونه که در حالت بعضی از صوفیّه نقل شده است که هنگامی که در یک منطقه به خوشنامی معروف می‌شدند مرتکب اعمال زشت و قبیحی می‌شدند تا از نظر بیفتند، مثلًا به بی بند و باری در عبادات و خیانت در امانت مردم معروف شوند و مردم آنها را رها کنند و شاید این کار را نوعی تواضع و ریاضت نفس می‌پنداشتند.

اسلام اجازه نمی‌دهد کسی به نام تواضع، خود را تحقیر کند و در نظرها سبک و موهون سازد و کرامت انسانی خویش را پایمال کند، مهم این است که در عین تواضع، شخصیّت اجتماعی انسان ضایع نشود و خوار و ذلیل و بی مقدار نگردد. اگر تواضع به صورت صحیح انجام شود نه تنها چنین اثری نخواهد داشت بلکه به عکس ارزش او در جامعه بالاتر می‌رود. به همین دلیل در روایات اسلامی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده:

«بِالتَّوَاضُعِ تَکُونُ الرَّفْعَةُ؛ تواضع انسان را بالا می‌برد!»[۱۰۴]

مرحوم «فیض کاشانی»- رضوان اللَّه علیه- تحت عنوان غَایَةُ الرِّیَاضَةِ فِی خُلْقِ التَّوَاضُع می‌گوید: این فضیلت اخلاقی مانند سایر صفات اخلاقی دارای طرف افراط و تفریط و حدّ وسط است، حدّ افراط «تکبّر» و حدّ تفریط «پذیرش ذلّت و پستی» و حدّ وسط «تواضع» است. آنچه صفت فضیلت محسوب می‌شود و قابل ستایش است همان کوچکی کردن بدون پذیرش پستی و ذلّت است، سپس به ذکر مثالی در اینجا می‌پردازد.

می‌گوید: کسی که سعی دارد بر اقران و امثال خود برتری جوید و آنها را پشت سر اندازد متکبّر است و کسی که خود را بعد از آنها قرار می‌دهد متواضع است، ولی اگر پارهدوزی بر دانشمند بزرگی وارد شود او از جای خود برخیزد و او را به جای خود


بنشاند و کفش او را بردارد و پیش پای او جفت کند و تواضعی در (حدّ یک عالم بزرگ) نسبت به او روا دارد، این تواضع نیست، نوعی تذلّل محسوب می‌شود، این امر قابل ستایش نیست، چیزی شایسته ستایش است که در حدّ اعتدال باشد و حقّ هر کس را نسبت به او ادا کند، در برابر عالم به گونهای و در برابر افراد دیگر به گونه دیگر.[۱۰۵]



حرص و قناعت

اشاره

فراموش نکردهایم که در حدیثی از امام علیّ بن الحسین علیه السلام، نخستین سرچشمه گناه و معصیت پروردگار تکبّر ذکر شده بود که گناه بزرگ ابلیس بود و به خاطر آن به فرمان خدا پشت کرد و از کافران شد؛ سپس حرص به عنوان دوّمین سرچشمه گناه و ترک اولی از ناحیه آدم و حوّا معرّفی شده بود و بعد از این دو، حسد بود که سرچشمه گناه بزرگ فرزند آدم (قابیل) گردید و برادرش هابیل را به قتل رسانید.[۱۰۶]

نه تنها در داستان آدم که در طول تاریخ انبیا و مبارزات آنان با اقوام منحرف، آثار منفی رذیله حرص به خوبی نمایان است، در تاریخ گذشته و امروز اقوام مختلف دنیا نیز مشاهده می‌کنیم که حرص و فزونطلبی، سرچشمه انواع جنایات و جنگها و خونریزیها، قتل و غارتها و پشت کردن به اصول انسانی و فضایل اخلاقی است.

نقطه مقابل آن قناعت است که سبب آرامش، عدالت، صلح و صفا و برادری و اخوّت است.


با توجّه به ترتیبی که برای ذکر فضایل اخلاقی و صفات نکوهیده برگزیدهایم (ترتیبی که از حالات انبیا و پیامبران پیشین از آدم تا خاتم در قرآن مجید آمده است) دوّمین صفت از صفات رذیله را حرص و فزونطلبی اختیار کردیم که در داستان آدم علیه السلام و سرگذشت شعیب و داوود علیه السلام و به طور کلّی یهود و همچنین در سرگذشت مشرکان عرب و مسلمانان ضعیف الایمان در عصر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز دیده می‌شود.

با این اشاره به قرآن برمیگردیم و آیات مختلف آن را از این دیدگاه مورد توجّه قرار می‌دهیم:

۱- فَوَسْوَسَ الَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ ادُلُّکَ عَلیَ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لَایَبْلَی* فَاکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی [۱۰۷]

۲- وَ الَی مَدْیَنَ اخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُمْ مِنْ الَهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَائَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَاوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزَانَ وَ لَاتَبْخَسُوا النَّاسَ اشْیَائَهُمْ وَ لَاتُفْسِدُوا فِی الْارْضِ بَعْدَ اصْلَاحِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ[۱۰۸]

۳- انَّ هَذَا اخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اکْفِلْنِیهَا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطَابِ* قَالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤآلِ نَعْجَتِکَ الَی نِعَاجِهِ وَ انَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطَآءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ الَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ قَلِیلٌ مَا هُمْ وَ ظَنَّ دَاوُدُ انَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاکِعاً وَ انَابَ[۱۰۹]

۴- وَ لَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النَّاسِ عَلَی حَیَاةٍ وَ مِنَ الَّذِینَ اشْرَکُوا یَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ وَ مَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ انْ یُعَمَّرَ وَاللَّهُ بَصِیرُ بِمَا یَعْمَلُونَ [۱۱۰]

۵- انَّ الْانْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* اذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ اذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً [۱۱۱]

۶- وَ اذَا رَأَوْا تِجَارَةً اوْ لَهْواً انْفَضُّوا الَیْهَا وَ تَرَکُوکَ قَائِماً قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ [۱۱۲]

۷- وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِی جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ* یَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ [۱۱۳]

ترجمه

۱- ولی شیطان او را وسوسه کرد و گفت: «ای آدم! آیا می‌خواهی تو را به درخت زندگی جاوید و مُلکی بی زوال راهنمایی کنم؟!»- سرانجام هر دو از آن خوردند (و لباس بهشتیشان فرو ریخت) و عورتشان آشکار گشت و برای پوشاندن خود از برگهای (درختان) بهشتی جامه دوختند! (آری) آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و از پاداش او محروم شد!

۲- و به سوی مدین، برادرشان شعیب را (فرستادیم)؛ گفت: «ای قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید! دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است، بنابراین، حقّ پیمانه و وزن را ادا کنید! و از اموال مردم چیزی نکاهید و در روی زمین بعد از آنکه (در پرتو ایمان و دعوت انبیا) اصلاح شده است، فساد نکنید! این برای شما بهتر است اگر با ایمان هستید!».

۳- این برادر من است او نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم، امّا او اصرار می‌کند که این یکی را هم به من واگذار و در سخن بر من غلبه کرده است- (داوود) گفت مسلّماً او با درخواست یک میش تو برای افزودن آن به میشهایش بر تو ستم نموده و بسیاری از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم می‌کنند مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند امّا عده آنان کم است داوود دانست که ما او را (با این ماجرا) آزمودهایم از این رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد.

۴- و آنها را حریصترین مردم- حتّی حریصتر از مشرکان- بر زندگی (این دنیا و اندوختن ثروت) خواهی یافت، (تا آنجا) که هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود! در حالی که این عمر طولانی، او را از کیفر (الهی) باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بیناست.

۵- به یقین انسان حریص و کم طاقت آفریده شده است- هنگامی که بدی به او رسد بیتابی می‌کند- و هنگامی که خوبی به او رسد مانع دیگران می‌شود (و بخل می‌ورزد).

۶- هنگامی که آنها تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند پراکنده می‌شوند و به سوی آن می‌روند و تو را ایستاده به حال خود رها می‌کنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترین روزی دهندگان است.

۷- وای بر هر عیب جوی مسخره کنندهای!- همان کس که مال فراوانی جمع آوری و شماره کرده (بی آنکه حساب مشروع و نامشروع آن کند)!- او گمان می‌کند که اموالش او را جاودانه می‌سازد!

تفسیر و جمعبندی حرص، آفت بزرگ خوشبختی

نخستین آیه از آیات فوق مربوط به داستان آدم و همسرش حوّا و مبارزه با شیطان است، مطابق آیات قرآن، خدا آدم را در بهشت جای داد و از نزدیک شدن به شجره ممنوعه نهی فرمود و از تسلیم شدن در برابر وسوسه‌های شیطان برحذر داشت، ولی سرانجام وسوسه‌های شیطان کار خود را کرد و آدم مرتکب ترک اولی شد و از درخت ممنوعه خورد و زندگی بهشتی را از دست داد و در میان انبوه مشکلات این دنیا گرفتار شد.

آیات بالا اشاره به این نکته کرده می‌فرماید: «شیطان او را وسوسه کرد و گفت: ای آدم آیا می‌خواهی تو را به درخت عمر جاویدان و ملک فناناپذیر راهنمایی کنم؟ (در واقع شیطان شجره ممنوعه را درختی معرّفی کرد که هر کس از آن بخورد عمر جاودان می‌یابد و به صورت فناناپذیر می‌تواند در ناز و نعمت زندگی کند) سرانجام هر دو (یعنی آدم و حوّا) از آن خوردند (و لباس بهشتیشان فروریخت) و عورتشان آشکار شد و ناچار از برگهای بهشتی برای پوشاندن خود جامه دوختند و آدم نافرمانی پروردگارش کرد و از پادش او محروم شد!».

(فَوَسْوَسَ الَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ ادُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لَایَبْلَی* فَاکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی)

چه انگیزهای سبب شد که آدم علیه السلام به وسوسه‌های شیطان تن در دهد و به وعده‌های او اعتماد کند و فرمان صریح الهی را در باره شجره ممنوعه به فراموشی بسپارد؟! آیا جز این است که حرص و فزونطلبی، حجابی در برابر چشمان او شد؟!

به این ترتیب می‌بینیم بعد از مسئله تکبّر و استکبار که در آغاز خلقت سبب عصیان شیطان گردید و بدترین پایه فساد در جهان نهاده شد، مسئله حرص و طمع و عشق به مواهب مادّی، عامل دیگری برای افزایش ناراحتیهای نسل انسان گشت و به همین دلیل اصول کفر سه چیز شمرده شده، «تکبّر» که سبب انحراف شیطان گشت و «حرص» که سبب اغوای آدم شد و «حسد» که سبب قتل هابیل به وسیله برادرش گشت.

درست است که نهی آدم علیه السلام یک نهی تحریمی نبود و مخالفت با آن گناه مطلق محسوب نمی‌شد، بلکه «ترک اولی» بود و یا به تعبیر دیگر نوعی نهی ارشادی بود، همانند نهی طبیب نسبت به بیمار به هنگام دستور جهت پرهیز از غذاهای نامناسب، ولی به هر حال از آدم علیه السلام انتظار ترک اولی نیز نمی‌رفت، ولی صفت حرص و طمع هر چند به صورت کم رنگ در وجود آدم علیه السلام لانه کرده بود و سبب این خطای بزرگ شد، خطایی که او و نسلش را در این جهان به زحمت افکند و این خود روشنترین هشدار قرآن درباره حرص و فزونطلبی است.

در دوّمین آیه اشاره به داستان قوم شعیب علیه السلام می‌کند که حرص و فزونطلبی آنها را به مخالفت با این پیامبر بزرگ و انکار تعلیمات آسمانی او واداشت، می‌فرماید: «و به سوی مدین برادرشان شعیب علیه السلام را (فرستادیم) گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید، دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است بنابراین حقّ پیمانه و وزن را ادا کنید و از اموال مردم چیزی نکاهید و در روی زمین بعد از آنکه (در پرتو ایمان و دعوت انبیا) اصلاح شده است فساد نکنید. این برای شما بهتر است اگر با ایمان هستید»، (وَ الَی مَدْیَنَ اخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُمْ مِنْ الَهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَائَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَاوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزَانَ وَ لَاتَبْخَسُوا النَّاسَ اشْیَائَهُمْ وَ لَاتُفْسِدُوا فِی الْارْضِ بَعْدَ اصْلَاحِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ).

مطابق این آیه انحراف قوم شعیب علیه السلام نخست شرک و بتپرستی و سپس کمفروشی و ضایع کردن حقوق مردم و در مجموع فساد در زمین بود، آنها به قدری حریص بر دنیا بودند که با صراحت به پیامبرشان شعیب گفتند ای شعیب! آیا نمازت به تو دستور می‌دهد که آنچه را پدرانمان می‌پرستیدند ترک کنیم یا آنچه را می‌خواهیم در اموالمان انجام ندهیم؟ (قَالُوا یَا شُعَیْبُ اصَلَاتُکَ تَأْمُرُکَ انْ نَتْرُکَ مَا یَعْبُدُ آبَائُنَا اوْ انْ نَفْعَلَ فِی امْوَالِنَا مَا نَشَاءُ ...)[۱۱۴]

این در حالی بود که کمفروشی و غصب حقوق مردم نه تنها سبب فزونی اموال آنها نمی‌شد، بلکه همانطور که قرآن اشاره کرده است، به فساد جامعه آنها منجر می‌گشت، اعتماد عمومی از میان می‌رفت و اموال را به کاستی می‌گذاشت، بنابراین حرص و فزونطلبی آنها نتیجه معکوس می‌داد.

در سوّمین بخش از آیات، اشاره به داستانی مربوط به زمان داوود علیه السلام شده است که یکی از چهره‌های زشت و نفرتانگیز حرص را منعکس می‌کند، خلاصه داستان چنین است که: دو برادر به عنوان شکایت نزد داوود علیه السلام آمدند یکی از آنها گفت: «این برادر من نود و نُه میش دارد و من تنها یکی دارم، امّا او اصرار می‌کند که این یکی را نیز به من واگذار و در سخن بر من غلبه کرده است (آیا این انصاف است که صاحب نود و نُه گوسفند مخصوصاً اگر برادر باشد به تنها گوسفند برادرش چشم دوخته باشد)»، (انَّ هَذَا اخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اکْفِلْنِیهَا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطَابِ).[۱۱۵]

« (هنگامی که داوود علیه السلام این سخن را شنید ناراحت شد و) گفت: مسلّماً او با درخواست یک میش تو برای افزودن به میشهایش بر تو ستم کرده است»، (قَالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤآلِ نَعْجَتِکَ الَی نِعَاجِهِ ...).[۱۱۶]

« (تنها تو نیستی که گرفتار این ستم شدهای) بسیاری از دوستان (حریص و خودخواه و خودمحور) به یکدیگر ستم می‌کنند، مگر آنان که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند، امّا عدّه آنان کم است.»


و در ذیل آیه می‌خوانیم: «داوود علیه السلام گمان کرد: ما او را (با این ماجرا) آزمودهایم، از پروردگارش طلب آمرزش کرد و به سجده افتاد و توبه نمود؛ (وَ ظَنَّ دَاوُدُ انَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاکِعاً وَ انَابَ)[۱۱۷]

در اینکه آزمون داوود علیه السلام در این ماجرا چه بوده است گفتگو است، در تورات محرَّف آن را مربوط به مسئله چشم داشت داوود علیه السلام به همسر یکی از فرماندهان لشکرش به نام «اوریّای حِتّی» که زن بسیار زیبایی بود و داوود علیه السلام مایل بود اوریّا او را رها کند تا آزاد باشد و بتواند به همسری داوود علیه السلام در آید با اینکه خود داوود علیه السلام همسران متعدّدی داشت می‌داند در حالی که می‌دانیم این داستان یک داستان خرافی است که هرگز با قداست انبیای الهی تناسب ندارد بلکه انسانهایی که در یک سطح اخلاقی معمولی قرار داشته باشند مرتکب چنین کارهای زشتی نمی‌شوند.

مشهور در میان مفسّران اسلامی این است که آزمایش داوود علیه السلام مربوط به قضاوت او بود چرا که او در قضاوت عجله کرد و پیش از آنکه طرف مقابل دعوا سخنان خود را بگوید به داوری برخاست، هر چند داوری او به حق بود، خداوند این ترک اولی را شایسته ندانست و او را مؤاخذه فرمود، او هم از خطای خود هر چند یک ترک اولی بیش نبود توبه کرد.

به هر حال آنچه مقصود ما در اینجاست این است که هنگامی که حرص بر انسان غلبه کند حتّی نسبت به برادر ضعیف و ناتوان خود مرتکب ظلم فاحش می‌شود که هر انسان با وجدانی آن را نکوهش می‌کند.

آری حرص بر مال دنیا حدّ و مرزی نمی‌شناسد و انسان را به بدترین ظلم و ستمها وادار می‌کند.

در چهارمین بخش از این آیات، اشاره به حرص یهود شده و مورد نکوهش شدید قرار گرفتهاند می‌فرماید:


«آنها را حریصترین مردم بر زندگی دنیا می‌یابی حتّی حریصتر از مشرکان»، (وَ لَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النَّاسِ عَلَی حَیَاةٍ وَ مِنَ الَّذِینَ اشْرَکُوا).

حریص در اندوختن اموال و ثروتها، حریص در قبضه کردن دنیا و حریص در انحصارطلبی و عجب اینکه آنها از مشرکان که پایبند به هیچ دین و آیین آسمانی نبودند نیز حریصتر بودند، در حالی که تعلیمات آیین آسمانی می‌بایست آنها را از این کار بازمیداشت، ولی آنها آنقدر حریص بودند که بر افراد بی دین نیز پیشی می‌گرفتند.

«آنها چنان علاقه به دنیا داشتند که هر کدام آرزو می‌کردند هزار سال عمر کنند»، (یَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ).

برای گردآوری ثروت بیشتر، یا به خاطر ترس از مجازات الهی که به جهت ستمهایی که در جمع آوری ثروتهای حرام یا خونریزی بی گناهان مرتکب شده بودند، آرزوی چنین عمر طولانی می‌کردند.

قابل توجّه اینکه امروز نیز همان خوی زشت حرص شدید در آنان دیده می‌شود، بلکه شدیدتر و گستردهتر از گذشته! تاریخ معاصر گواهی می‌دهد که آنها برای افزودن به حجم ثروتهای کلان خویش از هیچ جنایتی ابا ندارند، جنگهای خونین به راه می‌اندازند، خونهای بی گناهان را می‌ریزند، آتش فتنه و فساد بر پا می‌کنند، همسایگان را به جان هم می‌اندازند و برای فروش اسلحه بیشتر و موادّ مخدّر و ثروتاندوزی بیشتر هر کاری از دستشان ساخته باشد انجام می‌دهند و برای تحکیم پایه‌های قدرت خود پنجه بر وسایل ارتباط جمعی دنیا افکنده و از هیچ دروغ و تهمتی نسبت به دیگران ابا ندارند.

اگر کسی بخواهد آثار شوم و مرگبار حرص و دنیا پرستی را ببیند، باید اعمال این قوم و ملّت را بنگرد!

تعبیر به حیاة به صورت نکره، در آیه مورد بحث، گویا اشاره به این حقیقت است که آنها فقط می‌خواهند زنده بمانند، لذّت ببرند، امّا کدام حیات و زندگی، حیات انسانی؟ یا حیات حیوانات؟ یا درندگان بیابان؟ هر چه باشد برای آنها تفاوتی ندارد.

به گفته بعضی از مفسّران این آیه تنها سخن از یهود نمی‌گوید، بلکه هشداری است به همه افراد که در عاقبت حرص و دنیا پرستی بیندیشند مبادا در همان گردابهایی که قوم یهود افتادند گرفتار شوند.

در آیات قرآن و روایات اسلامی آمده است که یهود، بسیاری از پیامبران را کشتند، تنها به دلیل اینکه آنها را مخالف منافع نامشروعشان می‌دیدند و نیز بسیاری از آیات الهی را به همین جهت تحریف کردند و اینها همه از پیامدهای حرص آنها بود. در پنجمین آیه اشاره به حرص و کم طاقتی انسان به طور کلّی کرده، می‌فرماید:

«انسان حریص و کم طاقت آفریده شده، هنگامی که شرّی به او رسد بی تابی می‌کند و هنگامی که خیری به او رسد بخل می‌ورزد و از دیگران دریغ می‌دارد»، (انَّ الْانْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* اذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ اذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً).

مفسّران و ارباب لغت برای «هلوع» معانی زیادی گفتهاند که بسیاری از آنها نزدیک به هم یا لازم و ملزوم یکدیگر است، از جمله در لسان العرب چهار معنی برای آن ذکر کرده: حرص، جزع و کم صبری، یا بدترین نوع جزع و در مجمع البیان نیز آن را به معنی شخص «ضجور» یعنی بی قرار و بی حوصله، «شحیح» یعنی بخیل و «جزوع» یعنی بی تابی کننده و «شدید الحرص» ذکر کرده است.

نویسنده محترم التحقیق معتقد است که ریشه اصلی این مادّه تمایل به بهرهگیری از نعمتها و لذّتهاست امّا جزع و حرص و کم صبری، همه از آثار همین ریشه نخستین است.[۱۱۸]


از مجموع سخنانی که گفته شد چنین به نظر می‌رسد که این واژه به سه نکته منفی اخلاقی اشاره می‌کند، حرص، بی تابی و بخل. در واقع تفسیری که بعد از «هلوع» در دو آیه بالا آمده است مفهوم واقعی این واژه را روشن می‌سازد و هر سه مفهوم را در بر می‌گیرد؛ زیرا «جزوع» از ماده «جزع» به معنی بی تابی کردن، و «منوع» از مادّه «منع» به معنی بخل و حرص است.


به هر حال آیات فوق در مقام مذمّت است و افراد حریص و بخیل و جزوع را نکوهش می‌کند.

می‌توان گفت «حرص» است که سرچشمه «بخل» می‌شود، چرا که حریص می‌خواهد همه چیز را برای خود حفظ کند، همچنین حرص است که گاه سبب جزع و بی تابی می‌شود، چرا که حریص هر گاه بعضی امکانات خود را از دست دهد پریشان حال و مشوّش می‌شود و بی تابی می‌کند.

آیه می‌گوید انسان با این صفات آفریده شده است، امّا اینکه چطور انسان با این نقایص آفریده شده در حالی که می‌دانیم خداوند حکیم، انسان را برای سعادت آفریده و ممکن نیست چنین نقایصی را که بزرگترین مانع راه سعادت بشر است بر سر راه او قرار دهد.

بعضی در پاسخ این سؤال گفتهاند: این صفات مربوط به انسانهایی است که فاقد ایمان باشند اگر طبیعت آدمی با ایمان همراه گردد، کانونی از صبر و حوصله و سخاوت خواهد شد، ولی هنگامی که با ایمان وداع گوید طبیعی است که در برابر کمترین ناملایمات بیتابی می‌کند، زیرا تکیهگاه محکمی ندارد که بر آن اعتماد کند و با توکّل بر او به جنگ با مشکلات برخیزد و نیز حریص و بخیل می‌شود، چرا که به لطف خداوندی که کلید خزانه‌های غیب به دست اوست و سرچشمه همه نعمتها و برکات است امیدوار نیست.

شاهد این تفسیر آیات بعد از آن است که نمازگزاران با ایمان را از آن استثنا می‌کند.

این احتمال نیز وجود دارد که آیات فوق مانند بسیاری دیگر از آیات قرآنی که انسان را «ظلوم» و «جهول» [۱۱۹] و «بؤوس» و «کفور» [۱۲۰] و «طغیانگر به هنگام وفور نعمتها» [۱۲۱] شمرده، اشاره به دو بُعد وجود انسان داشته باشد که در قوس صعودی آن قدر بالا می‌رود که به اعلی علّیین می‌رسد و در قوس نزولی آن قدر پایین می‌آید که به اسفل السّافلین کشیده می‌شود. مرحوم «علّامه طباطبایی» در «المیزان» نظر دیگری در این زمینه دارد و می‌گوید:

حرص (و هلوع بودن) که ذاتی انسان است و از شاخه‌های حبّ ذات می‌باشد، در اصل از رذایل نکوهیده نیست، چرا که حبّ ذات که این صفات از آن برمیخیزد وسیله منحصر به فردی است که انسان را به سوی سعادت و تکامل دعوت می‌کند، این صفات هنگامی مذموم و نکوهیده است که انسان با تدبیر صحیح آنها را در آنچه شایسته است به کار نگیرد و در واقع مانند سایر صفات نفسانی است که اگر در حدّ اعتدال باشد فضیلت است و اگر به جانب افراط و تفریط منحرف شود نکوهیده و رذیلت است.

به هر حال آیات فوق نشان می‌دهد که قرآن انسانها را به سوی ایمان و نماز و نیایش و انفاق در راه او دعوت می‌کند تا آتش حرص و بخل و جزع را در درون او فرو بنشاند.

در ششمین آیه سخن از ماجرایی در عصر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است و آن اینکه در یکی از سالها که مردم مدینه گرفتار خشکسالی و گرسنگی و افزایش قیمت اجناس بودند، کاروانی از شام وارد مدینه شد که با خود موادّ غذایی حمل می‌کرد ورود این کاروان درست همزمان با روز جمعه و خطبه‌های پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در نماز جمعه بود.

در آن زمان معمول بود که برای اعلام ورود کاروان طبل می‌زدند و آلات موسیقی دیگر را می‌نواختند، این امر سبب شد که مردم به سرعت خود را به بازار برسانند، گروهی از تازه مسلمانان که در مسجد برای نماز اجتماع کرده بودند خطبه پیامبر صلی الله علیه و آله را رها کرده و برای تأمین نیاز خود به سوی بازار شتافتند، در حالی که این کار ضرورتی نداشت، بعد از نماز نیز می‌توانستند به بازار روند و از اجناس کاروان بهره بگیرند، تنها دوازده مرد و یک زن در مسجد باقی ماندند، آیات فوق نازل شد و حریصانی را که نماز جمعه را برای به دست آوردن مال دنیا رها کرده بودند سخت مذمّت کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر این گروه اندک نیز می‌رفتند از آسمان سنگ بر مردم می‌بارید.[۱۲۲]

از لحن آیه فوق استفاده می‌شود که انگیزه هجوم به بازار، مسئله تأمین نیازهای اصلی زندگی نبود بلکه بعضی از سر هوسبازی به سراغ ساز و آوازها رفتند و بعضی هم برای ثروت اندوزی به سراغ تجارت.


به هر حال قرآن در بیان این ماجرا می‌گوید: «هنگامی که تجارت یا سرگرمی لهوی را دیدند (از گرد تو) پراکنده شدند و به سوی آن رفتند و تو را در حالی که (برای خواندن خطبه‌ها) ایستاده بودی رها کردند»، (وَ اذَا رَأَوْا تِجَارَةً اوْ لَهْواً انْفَضُّوا الَیْهَا وَ تَرَکُوکَ قَائِماً).

سپس در ذیل آیه می‌فرماید: «بگو آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترین روزی دهندگان است»، (قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ).

ممکن است در میان آن گروهی که نماز و ذکر خدا و پیامبرش را رها کرده، به سوی بازار دویدند، افرادی بودهاند که واقعاً برای نیازهای ضروری خود دست به چنین کاری زدند (هر چند آنها هم وقت کافی برای تهیّه نیاز خود داشتند، ولی تعبیر بالا به خوبی نشان می‌دهد که گروهی از حریصان به قصد اینکه اجناس را بخرند و گرانتر بفروشند و ثروتی بیندوزند و گروهی برای مشاهده صحنه‌های هوس آلود، به سوی کاروان کشیده شدند و خود را از سعادت نماز در محضر بزرگترین پیامبر الهی صلی الله علیه و آله محروم ساختند.

در هفتمین و آخرین آیات مورد بحث سخن از عیبجویان استهزا کنندهای است که به خاطر مال و ثروت، مغرور شدهاند و به خود اجازه می‌دهند مؤمنان راستین تهیدست را به سخریّه کشند، می‌فرماید:

«وای بر هر عیبجوی مسخره کنندهای، همان کس که اموال ناچیزی گردآوری کرده و شماره می‌کند (و به دقّت مراقب حفظ آن است، بی آنکه حساب حلال و حرام آن را داشته باشد) و گمان می‌کند که اموالش سبب جاودانگی اوست (نه مرگی به سراغ او می‌آید، نه حادثهای که سبب زوال مال و ثروت او شود!)»، (وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِی جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ* یَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ). جمله «عَدَّده» که ناظر به شمارش کردن اموال از سوی این دنیاپرستان است، اشاره به حرص و ولع شدید آنهاست که هر قدر بر اموالشان افزوده می‌شود باز طالب بیشترند، به همین دلیل پیوسته آنها را شمارش می‌کنند.

جمله الَّذِی جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ در واقع به منزله علّت برای «همز» و «لمز» و عیبجویی کردن آنهاست، یعنی ثروت سرشار دنیا آنها را چنان مست و مغرور ساخته که افراد تهیدست با ایمان را به باد سخریّه و استهزاء می‌گیرند و گمان می‌کنند نه تنها این ثروتها جاودانی است، بلکه به آنها نیز آب و رنگ جاودانگی می‌دهد در حالی که «از نسیمی دفتر ایّام بر هم می‌خورد!»

بررسی حال دنیاپرستان عجایب و شگفتیهایی به ما نشان می‌دهد که عقل آدمی را مات و مبهوت می‌کند، بعضی از آنان را سراغ داریم با اینکه در علوم ظاهری و مادّی پیش رفته بودند، هدفی جز جمع آوری ثروت نداشتند و هنگامی که از آنها سؤال می‌شد شما با این ثروت چه می‌خواهید بکنید، نه تشکیل خانواده دادهاید نه مسافرتهای تفریحی می‌روید و نه ... در پاسخ می‌گفتند: ما از این دلخوش هستیم که یک «صفر» بر ارقام اموال ما افزدوده شود!

نتیجه نهایی

از مجموع آیات فوق و تفسیری که بر آن ذکر شد چنین نتیجه می‌گیریم که مسئله حرص و آز و دنیاپرستی و دلباختگی و دلدادگی نسبت به مواهب مادّی از دیدگاه قرآن بسیار خطرناک و نکوهیده و مایه انواع شرّ و فساد است و به یقین در مسیر خودسازی و تکامل اخلاق از بزرگترین موانع محسوب می‌شود.

حرص و دنیاپرستی در احادیث اسلامی

اشاره

واژه حرص و الفاظ مترادف و هم معنی آن در احادیث اسلامی، به طور وسیع مورد بحث واقع شده و آثار و پی آمدهای بسیار منفی برای آن ذکر گردیده است که بخشی را گلچین کرده در ذیل از نظر می‌گذرانیم:

۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که به امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: «اعْلَمْ یَا عَلِیُّ! انَّ الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِیزَةٌ وَاحِدَةٌ یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ!؛ بدان ای علی! که ترس و بخل و حرص، یک غریزه هستند و همه در سوء ظن (به خدا) خلاصه می‌شوند!»[۱۲۳]

۲- همین معنی به صورت دیگری در فرمان مالک اشتر در نهج البلاغه آمده است آنجا که امام علیه السلام که امام مالک اشتر را از مشورت با بخیلان و افراد ترسو و حریصان برحذر می‌دارد، سپس می‌افزاید: «انَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزٌ شَتَّی یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ؛ بخل و ترس و حرص، غرایز مختلفی هستند که یک ریشه دارند و آن سوء ظنّ به خداست!»[۱۲۴]

کسی که حسن ظنّ به پروردگار و قدرت او نسبت به انجام وعده‌هایی که درباره تأمین رزق و روزی بندگان تلاشگر داده، داشته باشد هرگز برای جمع آوری اموال حرص نمی‌زند.

و آن کسی که توکّل بر خدا و الطاف و عنایات او دارد بی جهت از هر چیزی نمی‌ترسد.

و آن کس که به رحمت و لطف او امیدوار است بخل نمی‌ورزد.

آری کسی که توحید او کامل باشد و به اسماء و صفات حُسنای الهی معتقد باشد گرفتار این خوهای سه گانه کثیف نمی‌شود که در ظاهر سه صفت از صفات رذیله است ولی در باطن یک ریشه دارند (و به همین دلیل گاه غریزه واحده به آنها اطلاق شده و گاه غرایز شتّی؛ چرا که در ظاهر متعدّدند و در باطن یکی).

۳- «حرص» در دنیا انسان را گرفتار رنج و تعب دایمی می‌کند، چنان که علی علیه السلام فرمود: «الْحِرْصُ مَطِیّةُ التَّعَبِ!؛ حرص مرکب رنج و زحمت است!»[۱۲۵]


۴- در تعبیر دیگری از آن حضرت آمده است «الْحِرْصُ عَنَاءُ الْمُؤَبَّدِ؛ حرص مایه رنج و زحمت ابدی است».[۱۲۶]

هر گاه کمی در احوال حریصان دقیق شویم و زندگی پر درد و رنج و مشقّت آنها را بررسی کنیم که شب و روز می‌دوند و اموالی را گردآوری می‌کنند و بی آنکه از آن بهرهای بگیرند رها می‌کنند و می‌روند، به صدق کلام بالا آشناتر می‌شویم و به گفته سعدی:

گفت: چشم تنگ دنیا دوست رایا قناعت پر کند یا خاک گور!

که در واقع مقتبس از همین احادیث است.

۵- انسان حریص هرگز سیر نمی‌شود، به همین دلیل دائماً برای جمع و اندوختن ثروت تلاش می‌کند و حتّی خودش از آن بهره نمی‌گیرد، امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخن پر معنای دیگری می‌فرماید: «الْحَرِیصُ فَقِیرٌ وَ لَوْ مَلَکَ الدُّنْیَا بِحَذَافِیرِهَا!؛ آدم حریص فقیر است هر چند تمام دنیا را مالک شود!»[۱۲۷]

۶- تنها کسانی از غنای درون بهرهمند می‌شوند که اسیر حرص نباشند، همان گونه که مولا امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخن دیگری می‌فرماید: «اغْنَی الْغِنَی مَنْ لَمْ یَکُنْ لِلْحِرْصِ اسِیراً!؛ از همه بی نیازیها بالاتر بی نیازی کسی است که اسیر چنگال حرص نباشد!»[۱۲۸]

۷- حرص برای جمع آوری اموال دنیا سرانجام انسان را به هلاکت می‌افکند، نه فقط هلاکت معنوی که در بسیاری از اوقات هلاکت مادّی نیز به همراه دارد، در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «انَّ الدِّینَارَ وَ الدِّرْهَمَ اهْلَکَا مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ وَ هُمَا مُهْلِکَاکُمْ!؛ دینار و درهم (سکّه‌های طلا و نقره) پیشینیان شما را هلاک کردند شما را نیز هلاک می‌کنند!»[۱۲۹]

۸- آدم حریص روز به روز خود را گرفتارتر می‌کند تا آنجا که راه نجات را به روی


خود می‌بندد، چنانکه در مثال بسیار جالبی در کلمات امام باقر علیه السلام آمده است: «مَثَلُ الْحَرِیصِ عَلَی الدُّنْیَا مَثَلُ دُودَةِ الْقَزِّ، کُلَّمَا ازْدَادَتْ مِنَ الْقَزِّ عَلَی نَفْسِهَا لَفّاً کَانَ ابْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ! حَتَّی تَمُوتَ غَمّاً!؛ آدم حریص نسبت به دنیا مانند کرم ابریشم است که هر چه بیشتر بر اطراف خود می‌تند (و پیله را ضخیمتر می‌کند) سختتر می‌تواند از آن خارج شود و سرانجام در درون پیله خود می‌میرد!»[۱۳۰]

۹- حرص و آز شخصیّت انسان را در هم می‌شکند و ارزش او را در انظار مردم پایین می‌آورد، علی علیه السلام می‌فرماید: «الْحِرْصُ یَنْقُصُ قَدْرَ الرَّجُلِ، فَلَایَزِیدُ فِی رِزْقِهِ!؛ حرص قدر آدمی را پایین می‌آورد، بی آنکه چیزی بر رزق او بیفزاید!»[۱۳۱]

۱۰- حرص از اموری است که سرچشمه گناهان زشت دیگری می‌شود و از آن جمله عدم مراعات حلال و حرام و ترک احترام به حقوق مردم و آلوده شدن به انواع ظلم و ستمهاست، به همین دلیل امیر مؤمنان علی علیه السلام از جمله دستورهای مهمّی که در فرمان معروف خود به مالک اشتر داد این بود: «لَاتُدْخِلَنَّ فِی مَشْوَرَتِکَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ!؛ هرگز آدم حریص را به عنوان مشاور خود انتخاب مکن چرا که او تمایل به ستمگری را در نظر تو زینت می‌دهد!»[۱۳۲]

بدین ترتیب، حرص پیامدهای بسیار خطرناک و زیانباری دارد، انسان را از خدا دور می‌کند، شخصیّت او را در نظرها در هم می‌شکند، آرامش را از او می‌گیرد، او به خاطر حرص، به گناهان بزرگ دیگری آلوده می‌شود، روز به روز از سعادت دورتر می‌گردد و همچون بندهای اسیر و ذلیل و گرفتار می‌شود و در یک کلمه دین و دنیای او تباه می‌گردد.


تعریف حرص

گر چه معنی و مفهوم «حرص» اجمالًا بر همه روشن است، ولی توجّه به مفهوم دقیق آن نکته‌های تازهای را به ما می‌آموزد. «راغب» در «مفردات» حرص را به معنی شدّت تمایل به چیزی می‌داند و می‌گوید:

این واژه در اصل به معنی فشردن لباس به هنگام شستشو به وسیله کوبیدن چوب مخصوصی بر آن است!

امیر مؤمنان علی علیه السلام تعبیر بسیار جالبی در تعریف حرص دارد، هنگامی که از حضرتش پرسیدند: حرص چیست؟ فرمود: «هُوَ طَلَبُ الْقَلِیلِ بِاضَاعَةِ الْکَثِیرِ!؛ حرص آن است که انسان چیز کمی را جستجو کند در برابر چیز بسیاری را که از دست می‌دهد!»[۱۳۳]

علمای اخلاق، حرص را از رذایل اخلاقی و متعلّق به قوّه شهویّه می‌دانند و در تعریف آن چنین می‌گویند: «حرص صفتی است نفسانی که انسان را به اندوختن بیش از احتیاج خود وامیدارد و از شعب حبّ دنیا و از صفات مهلکه و از اخلاق گمراه کننده است، حرص به بیابانی می‌ماند که کرانه‌های آن ناپیداست و همچون سرزمین وحشتناک بی انتهاست که هر قدر حریص در آن پیش می‌رود به آخر آن نمی‌رسد.

«حریص» به کسی می‌ماند که مبتلا به بیماری استسقاء شده است هرچه آب می‌آشامد تشنگی او فرو نمی‌نشیند.

«حریص» هیچ دلیل منطقی را نمی‌پذیرد، مثلًا اگر به او گفته شود که هشتاد سال عمر کردهای و چیزی از عمر تو باقی نمانده، این همه تلاش و وَلَع برای جمع آوری مال به خاطر چیست؟! در عین اینکه پاسخی برای این سؤال ندارد باز هم دست از کار خود نمی‌کشد، بلکه به عکس، گاهی انسان با افزایش سن و سال و نزدیک شدن به آخر خط، حریصتر می‌شود، چنانکه در حدیث معروفی از پیامبر اکرم علیه السلام آمده است: «یُشِیبُ بْنُ آدَمَ وَ یَشُبُّ فِیهِ خَصْلَتَانِ: الْحِرْصُ وَ طُولُ الْامَلِ!؛ انسان پیر می‌شود امّا دو صفت در او جوان می‌گردد: حرص و آرزوهای طولانی!»[۱۳۴]


آثار شوم حرص در زندگی فردی و اجتماعی بشر

در آیات و روایاتی که قبلًا به طور مشروح آمد، آثار سوء حرص به خوبی تبیین شده بود و مطالعه آنها ما را از هرگونه شرح و تفسیر دیگر بی نیاز می‌سازد، از جمله اینکه:

۱- حرص انسان را به رنج و زحمت ابدی گرفتار می‌سازد.

۲- حریص هرگز سیر نمی‌شود و به همین دلیل اگر مالک تمام دنیا گردد باز فقیر است.

۳- حریص همچون فقیران زندگی می‌کند و همچون فقیران می‌میرد، ولی همچون اغنیا در قیامت محاسبه می‌شود.

۴- حرص انسان را به هلاکت می‌افکند، زیرا شخص حریص به خاطر دلباختگی به دنیا خطراتی را که در اطراف او وجود دارد نمی‌بیند و با عجله و شتاب به پیش می‌تازد.

۵- آدم حریص روز به روز خود را گرفتارتر می‌کند و سرانجام راه نجات را بر خود می‌بندد.

۶- حرص آبروی انسان را می‌ریزد و ارزش او را در نظرها پایین می‌آورد، چرا که شخص حریص برای رسیدن به مقصود خود حتّی ملاحظات اجتماعی را کنار می‌گذارد و همچون اسیری که زنجیر به گردن او افکنده باشند به این سو و آن سو کشیده می‌شود.

۷- حرص، انسان را آلوده به انواع گناهان: دروغ، خیانت، ظلم و غصب حقوق دیگران می‌کند، چرا که اگر بخواهد حلال و حرام خدا را رعایت کند به مقصودش نمی‌رسد.

۸- حرص، انسان را از خدا دور می‌سازد، در نظر بندگان خدا کوچک می‌کند، آرامش را از او سلب می‌نماید و زندگی توأم با ناراحتی و شکنجه برای او به بار می‌آورد.

۹- حریص اموالی را می‌اندوزد که زحمت و مسؤولیّتش از آن اوست و سود و استفادهاش از آن دیگران.

۱۰- حرص نتیجه سوء ظنّ به خداست و محصولش تشدید این سوء ظنّ می‌باشد.

غنای درون

این نکته قابل توجّه است که حریص غنا و بی نیازی را در برون می‌جوید در حالی که ریشه غنا را باید در درون جان پیدا کرد، از یکی از دانشمندان سؤال شد حقیقت غنا و بی نیازی چیست؟ در پاسخ گفت: این است که آرزوهایت کوتاه باشد و به آنچه خدا به تو داده است راضی شوی.

در حدیث بسیار پر معنایی که هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده و هم از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «خَیْرُ الْغِنیَ غِنَی النَّفْسِ؛ بهترین بی نیازی، بی نیازی روح انسان است».[۱۳۵]

در تعبیر دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «الْغِنَی فِی الْقَلْبِ، وَ الْفَقْرُ فِی الْقَلْبِ؛ غنا و بی نیازی در درون جان انسان است، فقر و نیاز نیز در درون جان اوست».[۱۳۶]

آری اگر روح به خاطر حرص گرسنه باشد، تمام دنیا را به انسان بدهند باز فقیر است و اگر روح بی نیاز و سیراب گردد، تمام جهان را از او بگیرند بینیاز است.

حرص مذموم و ممدوح

واژه «حرص» معمولًا بار منفی دارد و هرگاه اطلاق می‌شود از آن حرص بر مال، ثروت، مقام و سایر شهوات مادّی به ذهن می‌رسد، این به خاطر آن است که غالباً این واژه در این گونه موارد به کار می‌رود که عموماً مذموم و نکوهیده است.

ولی گاه این واژه در مواردی به کار می‌رود که شایسته ستایش است، نه تنها جزء اخلاق رذیله نیست بلکه فضیلتی محسوب می‌شود و آن در جایی است که این صفت در مورد علاقه شدید به کارهای خیر به کار رود.


قرآن مجید یکی از فضایل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را «حرص بر هدایت مردم و نجات آنها از گمراهی» می‌شمرد، می‌فرماید: «لَقَدْ جَائَکُمْ رَسُولٌ مِنْ انْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ؛ به یقین رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است».[۱۳۷]

در جای دیگر می‌فرماید: «انْ تَحْرِصْ عَلَی هُدَاهُمْ فَانَّ اللَّهَ لَایَهْدی مَنْ یُضِلُّ وَ مَا لَهُمْ مِنْ نَاصِرِینَ؛ هر قدر بر هدایت آنها حریص باشی (سودی ندارد چرا که) خداوند کسی را (که به خاطر اعمال و صفات زشتش) گمراه ساخته، هدایت نمی‌کند و آنها یاورانی نخواهند داشت».[۱۳۸]

شبیه این معنی در آیات دیگری از قرآن مجید نیز آمده است.[۱۳۹]

البتّه در قرآن مجید این واژه در مصادیق منفی آن نیز به کار رفته است.

در روایات اسلامی نیز واژه «حرص» در موارد زیادی در جایی به کار رفته است که بار مثبت دارد.

امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه معروف همّام ضمن بیان صفات پرهیزکاران می‌فرماید:

«فَمِنْ عَلَامَةِ احَدِهِمْ انَّکَ تَری لَهُ قُوَّةً فِی دِینٍ وَ حِرْصاً فِی عِلْمٍ؛ از نشانه‌های آنان (پرهیزکاران) قدرت در دین ... و حرص در کسب دانش است.»[۱۴۰]

در روایات متعدّدی از نشانه‌های انسان با ایمان، حرص در فقه یا حرص در جهاد، یا حرص در تقوا ذکر شده است.[۱۴۱]

این سخن را با حدیثی از امام باقر علیه السلام پایان می‌دهیم: «لَا حِرْصَ کَالْمُنَافِسَةِ فِی الدَّرَجَاتِ!؛ حرصی برتر از رقابت با یکدیگر در وصول به درجات (بالا در نزد خدا) نیست!»[۱۴۲]

بنابراین حرص مفهوم گستردهای دارد که به معنی شدّت علاقه به چیزی و تلاش فوق العاده برای وصول به آن است که اگر در طریق خیر و سعادت باشد ممدوح و هرگاه در طریق دنیاپرستی باشد مذموم است، ولی غالباً این واژه بار منفی دارد.


طرق درمان «حرص»

می‌دانیم همیشه برای درمان اساسی یک بیماری جسمانی، باید به سراغ عوامل و ریشه‌های آن برویم، چرا که بدون ریشهکن شدن آن عوامل، نتایج همچنان باقی و برقرار است و اگر به طور موقّت با داروهای مسکّن آثار آن را بپوشانیم باز بعد از مدّتی خود را نشان می‌دهد.

بیماریهای اخلاقی نیز به یقین همین گونه است حتماً باید ریشهیابی شود، سپس ریشه‌ها را بخشکانیم.

همان گونه که قبلًا اشاره شد (و در احادیث اسلامی نیز آمده بود) یکی از ریشه‌های حرص، سوء ظنّ به خدا و عدم توکّل بر اوست که بازگشت به تزلزل پایه‌های توحید افعالی می‌کند.

کسی که خدا را قادر و رازق می‌داند و کلید همه نیکیها را به مضمون (بِیَدِکَ الْخَیْرُ انَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ[۱۴۳]) در دست او می‌بیند، حرص در جمع مال و مواهب دیگر مادّی نخواهد داشت.

کسی که ایمان کامل به وعده‌های الهی دارد و پیام «مَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ...؛[۱۴۴]آنچه نزد شماست فانی می‌شود امّا آنچه نزد خداست باقی می‌ماند» را به گوش جان شنیده و پذیرفته است، به جای حرص در جمعآوری مال، حرص در انفاق فی سبیل اللَّه دارد.

هنگامی که پایه‌های ایمان، به ویژه توحید افعالی در وجود انسان متزلزل گردد صفات رذیله بی شماری به سراغ انسان می‌آید که یکی از خطرناکترین آنها حرص است، پس با تقویت پایه‌های ایمان باید به مقابله با آن برخاست.

یکی دیگر از ریشه‌های حرص، جهل و بی خبری نسبت به پی آمدهای آن می‌باشد.

اگر انسان بداند حرص، آرامش او را در تمام زندگی بر هم می‌زند، حرص مایه رنج و تعب دایمی اوست، حرص شخصیّت او را در هم می‌کوبد و در انظار خوار و خفیف می‌سازد، حرص سبب می‌شود که در عین غنا همچون فقیران زندگی می‌کند، او زحمت بکشد و اموالش را برای دیگران ذخیره کند، در قیامت حساب آنها را باید پس دهد، ولی در دنیا دیگران لذّت آن را ببرند.


آری اگر حریص در این پیامدها بیندیشد قطعاً در روح او اثر می‌گذارد.

مرحوم فیض کاشانی در «المحجّةُ البیضاء» می‌گوید: داروی بیماری حرص سه رکن دارد «صبر» و «علم» و «عمل» که مجموع آن پنج چیز می‌شود.

نخست اقتصاد و میانهروی در هزینه‌های زندگی، زیرا کسی که هزینه‌هایش افزون گردد، زندگی آمیخته با قناعت او را سیر نمی‌کند، بنابراین رعایت اعتدال و میانهروی در صرف اموال دشمن حرص است.

در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنِ اقْتَصَدَ اغْنَاهُ اللَّهُ، وَ مَنْ بَذَّرَ افْقَرَهُ اللَّهُ؛ کسی که اعتدال در هزینه‌های زندگی را رعایت کند خدا او را بی نیاز می‌کند و کسی که اسراف و تبذیر کند فقیرش می‌سازد».[۱۴۵]

دوّم هنگامی که مال به اندازه کافی برای زیستن دارد، نگران آینده نباشد چرا که بسیاری از حریصها به خاطر تأمین آینده حرص می‌زنند، آیندهای که با تدبیر در موقع خود قابل تأمین است، این همان است که قرآن می‌گوید: «الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشَاءِ ...؛ شیطان شما را (به هنگام انفاق) وعده فقر و تهیدستی می‌دهد و به فحشاء (و زشتیها) امر می‌کند!»[۱۴۶]

سوّم در فواید قناعت و عزّت حاصل از آن و زیانهای حرص و طمع و ذلّت ناشی از آنها بیندیشد تا انگیزهای برای قناعت و فاصله گرفتن از حرص او گردد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «عِزُّ الْمُؤْمِنِ اسْتِغْنَاهُ عَنِ النَّاسِ؛ عزّت مؤمن از بی نیازی او از مردم است».[۱۴۷]


چهارم در تاریخ گذشتگان مخصوصاً گروهی از یهود حریص و دنیاپرستان از اقوام دیگر بیندیشد و حال آنها را با حال انبیا و اولیاء اللَّه مقایسه کند و عقل خود را در این میان به داوری طلبد که آیا به آن گروه بپیوندد یا به این گروه؟ آنهایی که با افتخار زیستند و با افتخار از جهان چشم پوشیدند و به جوار رحمت حق با روحی پاک و اعمالی صالح شتافتند، یا کسانی که بدنام زیستند و بدنام از دنیا رفتند و با کوهی از گناه به سوی سرنوشت شومشان در قیامت شتافتند؟!


پنجم در خطرات مال و ثروت بی حساب بیندیشد و آفات دنیا و آخرت این کار را در نظر بگیرد و نیز در آرامش و امنیّت حاصل از قناعت و عاقبت محمود آن فکر کند، همیشه در امر دنیا به زیردستان خود نگاه کند، نه به آنها که بالادست او هستند، چرا که شیطان دائماً او را تحریک می‌کند که به افراد بالاتر نگاه کند و به او می‌گوید تو چه چیز از آنها کم داری؟ چرا تلاش نمی‌کنی؟ ببین آنها چگونه غرق ناز و نعمتند و از لذایذ دنیا بهره می‌گیرند؟! تو از خوف خدا بر خود تنگ گرفتهای و دائماً حلال و حرام می‌کنی، مگر آنها خوف از خدا ندارند یا تو از آنها دیندارتری؟!

ابو ذر می‌گوید: «اوْصَانِی خَلِیلِی صلی الله علیه و آله انْ انْظُرَ الَی مَنْ هُوَ دُونِی، لَاالَی مَنْ هُوَ فَوْقِی؛ یار با وفای من (رسول خدا صلی الله علیه و آله) به من سفارش کرد (در امر دنیا) همیشه به زیردستان بنگرم نه به بالادستان!»[۱۴۸]

رفع یک اشتباه

در اینجا ممکن است بعضی تصوّر کنند اسلام با توجّه به روایات و آیات بالا چندان تمایلی به پیشرفت زندگی مادّی مردم ندارد و از اصول تمدّن مادّی و ترقّی صنایع ناخشنود است؛ زیرا پیروان خود را دعوت به بیگانگی از دنیا می‌کند! در حالی که این یک اشتباه بزرگ است، اسلام با حرص و دنیاپرستی و فدا کردن همه ارزشها در برابر مال و ثروت و مقام و شهوت مبارزه می‌کند، نه از به کارگیری مواهب دنیا در مسیر عزّت و آزادگی و ارزشهای معنوی.


توضیح اینکه: مواهب مادّی در حدّ ذات خود ابزاری هستند برای وصول به مقاصد دیگر، هرگاه از آنها برای فراهم آوردن زمینه‌های رشد معنوی و تعالی انسانی استفاده شود مطلوبند و اگر از آنها در راه خودکامگی و هوسرانی استفاده شود و یا این مواهب به صورت هدف نهایی در آید و انسان را از اهداف اصلی آفرینشش بیگانه سازد قطعاً نامطلوب است.

این درست به ابزار و وسایل صنعتی جدید می‌ماند که قابل بهرهگیری دوگانه است، هواپیماها می‌توانند وسیلهای برای نقل و انتقال سریع و آسان انسانها در طریق کسب دانش و تأمین روزی حلال و گسترش عدالت و کمک به نیازمندان و عمران و آبادی باشند، همان گونه که می‌توانند وسیلهای برای فروریختن بمبهای ویرانگر، یا به صورت ابزار کشتار جمعی در آیند که نه بر انسان رحم کند نه بر حیوان و گیاه!

بنابراین نباید نکوهش از حرص و دنیاپرستی، بهانهای برای رها کردن فعالیّتهای مثبت اقتصادی و رشد و شکوفایی صنعت و مانند آن شود و افراد تنبل و بیکاره خود را زیر پوشش کنارهگیری از حرص و دنیاپرستی قرار دهند و آن را توجیهی برای کاستیهای خود بدانند.


حبّ دنیا

اشاره

یکی از ریشه‌های «حرص» که به عواقب دردناک آن در بحث گذشته اشاره شد، دلباختگی و دلدادگی در برابر زرق و برق دنیاست.

هنگامی که آتش سوزان این عشق در درون جان انسان زبانه می‌کشد او را به سوی حرص و ولع نسبت به مواهب دنیای مادّی می‌کشاند، مانند: سایر عشّاق بیقرار که فارغ از هرگونه فکر منطقی پیوسته دست و پا می‌زنند و روز به روز خود را در این لجنزار آلودهتر می‌سازند.

به همین دلیل قرآن مجید برای خشکانیدن ریشه حرص و ولع به سراغ حبّ دنیای افراطی و یا به تعبیر دیگر «دنیاپرستی» می‌رود و با تعبیرات گوناگون قدر و قیمت مواهب دنیا را در نظرها می‌شکند تا عاشقان بیقرار دنیا به خود آیند و حریصانه به دنبال آن نشتابند و همه ارزشها را به خاطر وصول به آن زیر پا نگذارند.

با این اشاره به قرآن مجید بازمیگردیم و تعبیرات دقیق و حساب شده قرآن را در این زمینه بررسی می‌کنیم.

۱- قرآن در موارد متعدّدی زندگی دنیا را نوعی بازیچه کودکانه و لهو و سرگرمی می‌شمرد، می‌فرماید:

«وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا الّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ...؛ زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست.»[۱۴۹]

در جای دیگر می‌فرماید: «اعْلَمُوا انَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکَاثُرٌ فِی الْامْوَالِ وَ الْاوْلَادِ ...؛ بدانید زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است.»[۱۵۰]

در حقیقت دنیاپرستان را به کودکانی تشبیه می‌کند که از همه چیز غافل و بیخبرند و تنها به سرگرمی و بازی مشغولند و حتّی خطراتی را که در یک قدمی آنها وجود دارد نمی‌بینند!

بعضی از مفسّران زندگی انسان را به پنج دوران (از کودکی تا چهل سالگی) تقسیم کردهاند و برای هر دورانی مدّت هشت سال قائلند و می‌گویند: هشت سال به بازی مشغول است، هشت سال به لهو و سرگرمیها، هشت سال در بحبوحه جوانی به سراغ زینت و زیبایی می‌رود، هشت سال به تفاخر و فخرفروشی می‌پردازد و بالاخره در هشت سال آخر به دنبال تکاثر و افزونطلبی در اموال و نیروها می‌رود و در اینجا شخصیّت انسان تثبیت می‌شود و این حالت تا آخر عمر ممکن است باقی بماند و در نتیجه مجالی برای دنیاپرستان جهت اندیشیدن به حیات معنوی در ارزشهای جاودانی باقی نماند.

۲- در آیات دیگری زندگی دنیا سرمایه «فریب و غرور» شمرده شده است، می‌فرماید:

«... وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا الّا مَتَاعُ الْغُرُورِ؛ زندگی دنیا چیزی جز سرمایه فریب نیست!»[۱۵۱]


در جای دیگر می‌فرماید: «... فَلَاتَغُرَّنَکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَ لَایَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ؛ پس مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد و مبادا (شیطان) فریبکار شما را به (کرم) خدا مغرور سازد و فریب دهد!»[۱۵۲]

این تعبیرات نشان می‌دهد که زرق و برق دنیای فریبنده یکی از موانع مهم بر سر راه تکامل معنوی انسان است که تا این مانع را پشت سر ننهد راه به جایی نمی‌برد.

زندگی دنیا همچون سرابی است که تشنهکامان را در بیابان سوزان تعلّقات مادّی به سوی خود فرامیخواند، امّا هنگامی که نزد آن می‌آیند چیزی که عطش را فرونشاند پیدا نیست، بلکه دویدن در این بیابان سوزان آنها را تشنهتر می‌کند، باز سراب را در فاصله دیگری جلو خود می‌بینند و به گمان اینکه آنجا آب است به سوی آن می‌شتابند و باز هم تشنهتر و تشنهتر می‌شوند تا هلاک گردند.

بسیارند کسانی که سالها به سوی دنیا دویدهاند، هنگامی که به آن رسیدهاند صریحاً اعلام می‌کنند نه تنها گمشده خود را (یعنی آرامش و آسایش) پیدا نکردهاند، بلکه «شهد» آن را با «شرنگ» و «گل» آن را با «خار» همراه دیدهاند، غالباً به جای آرامش، نگرانیها و اضطرابهای آنها برای حفظ آنچه دارند چندین برابر شده است!

۳- گروه دیگری از آیات از این حقیقت پرده برمیدارد که مجذوب شدن به زرق و برق دنیا انسان را از آخرت غافل می‌کند؛ یعنی شغل شاغل و همّ واحد آنها می‌شود و تمام توجّه آنان را به سوی خود جلب می‌کند.

می‌فرماید: «یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمُ غَافِلُونَ؛ آنها تنها ظاهری از زندگی دنیا را می‌دانند و از آخرت غافلند!»[۱۵۳]

آنها حتّی زندگی دنیا را نشناختهاند و به جای اینکه آن را مزرعه آخرت و قنطره و گذرگاهی برای نیل به مقامات معنوی و میدانی برای ورزیدگی و تمرین جهت به دست آوردن فضایل اخلاقی بشناسند آن را به عنوان هدف نهایی و مطلوب حقیقی و معبود واقعی خود شناختهاند و طبیعی است که چنین افرادی از آخرت غافل می‌شوند.


در جای دیگر می‌فرماید: «ارَضِیتُمْ بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الْآخِرَةِ؛ آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید؟!» سپس می‌افزاید: «فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ الّا قَلِیلٌ؛ با اینکه متاع زندگی دنیا در برابر آخرت چیز اندکی بیش نیست».[۱۵۴]

آری افراد کم ظرفیّت و هوسباز، چنان دنیای کوچک و ناپایدار در نظرشان بزرگ جلوه می‌کند که حیات جاویدان و ابدی را که مملوّ از مواهب الهی است به فراموشی می‌سپارند.

۴- در بخش دیگری از آیات، دنیا به عنوان «عَرَض» (بر وزن غَرَض) به معنی موجود بی ثبات و زوال پذیر تعبیر شده است، از جمله می‌فرماید: «... تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ ...؛ شما سرمایه زوالپذیر دنیا را طلب می‌کنید در حالی که نزد خداوند غنیمتهای فراوانی برای شما (در سرای آخرت) است».[۱۵۵]

در جای دیگر خطاب به اصحاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «شما متاع ناپایدار دنیا را می‌خواهید ولی خداوند سرای دیگر را برای شما می‌خواهد»، (... یُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ ...) [۱۵۶]

در آیات دیگری نیز همین گونه تعبیر دیده می‌شود که نشان می‌دهد گروهی از مسلمانان یا غیر مسلمین به خاطر حرص در جمع آوری متاع زوالپذیر و ناپایدار دنیا از پرداختن به مواهب پایدار الهی در سرای دیگر و ارزشهای والای انسانی و مقام قرب به خدا باز می‌مانند. آری نعمت حقیقی زوال ناپذیر نزد اوست و باقی همه «عرض» و «عارضی» و زوال پذیر است

این تعبیر هشداری است به همه دنیاپرستان که مراقب باشند سرمایه‌های عظیم انسانی خود را فدای امور زوالپذیر نکنند.


۵- در بخش دیگری از آیات، از مواهب مادّی دنیا تعبیر به زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا شده است[۱۵۷].

تعبیراتی مشابه آن در آیات دیگر نیز آمده است، مانند: «مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا نُوَفِّ الَیْهِمْ اعْمَالَهُمْ فِیها وَ هُمْ فِیهَا لَایُبْخَسُونَ؛ کسانی که زندگی دنیا و زینت آن را بخواهند، (نتیجه) اعمالشان را در همین دنیا به طور کامل به آنها می‌دهیم و چیزی از آنها کم و کاست نخواهد شد (ولی در آخرت بهرهای نخواهند داشت)».[۱۵۸]

در جای دیگر خطاب به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «یَا ایُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِازْوَاجِکَ انْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ امَتِّعْکُنَّ وَ اسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلًا؛ ای پیامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگی دنیا و زرق و برق آن را می‌خواهید بیایید با هدیهای شما را بهرهمند سازم و به طرز نیکویی رها سازم! (تا بتوانید به مقصد خود برسید)».[۱۵۹]

این تعبیرات به خوبی نشان می‌دهد که این زرق و برقها تنها زیور و زینتی است برای حیات دنیای مادّی. بدیهی است هرگز در مورد امور حیاتی و سرنوشتساز تعبیر به زینت نمی‌شود آن هم زینت «حیات دنیا» که به معنی زندگی پست است.

شایان توجّه اینکه: حتّی زینت بودن آن هم در آیات دیگر زیر سؤال رفته است و تعبیر به «زُیِّنَ» شده که نشان می‌دهد یک زینت مصنوعی و خیالی و پنداری است، نه یک زینت واقعی و حقیقی.

مثلًا در سوره بقره آیه ۲۱۲ می‌خوانیم: «زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیَاةُ الدُنْیَا ...؛ زندگی دنیا برای کافران زینت داده شده است»! و در سوره آل عمران آیه ۱۴ می‌فرماید: «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ ...؛ محبّت امور مادّی از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و ... در نظر مردم زینت داده شده است»!

این تعبیرات و تعبیرات مشابه آن نشان می‌دهد که حتّی زینت بودن این امور جنبه پنداری و خیالی دارد و گرفتاران آنها در واقع گرفتار خیال و پندار خویشند. در اینجا سؤال مهمّی مطرح است: چرا خداوند این امور را در نظرها زینت داده؟! به یقین برای آزمایش انسانها و تربیت و پرورش


آنهاست؛ زیرا هنگامی که این اشیای زینتی جالب و دلربا که غالباً با گناه و حرام آلوده است به خاطر خدا رها می‌کند، نهال ایمان و تقوا در وجود آنها بارور می‌شود وگرنه صرف نظر کردن از اشیای غیر جالب افتخاری محسوب نمی‌شود.

به تعبیر دقیقتر تمایلات افسار گسیخته درونی و هوا و هوسهای سرکش، امور مادّی و گناه آلود را در نظر انسان جلوه می‌دهد، بنابراین زینت بودنش از درون انسان می‌جوشد و اگر به خدا نسبت داده شده است به خاطر آن است که خداوند چنین اثری را در آن تمایلات و هوسهای سرکش آفریده و اگر در بعضی از آیات به شیطان نسبت داده شده، مانند «... وَ زُیِّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ اعْمَالَهُم ...؛ شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد»[۱۶۰]نیز به خاطر همین است که این تزیین از یک نظر کار خداست چرا که اثر هر چیزی از اوست و از نظر دیگر کار هوسهای درونی است و از دیدگاه سوم کار شیطان است (دقّت کنید).

به هر حال از مجموعه آیات بالا به دست می‌آید که حبّ دنیا هرگاه به صورت افراطی در آید انسان را به بیگانگی از خدا می‌کشاند.

دنیاپرستی در احادیث اسلامی

نکوهش از دنیاپرستی در روایات اسلامی مخصوصاً در سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و خطبه‌های نهج البلاغه به صورت بسیار وسیعی دیده می‌شود، از جمله:



۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ این سؤال که چرا «دنیا»، «دنیا» نامیده شده؟ (توجّه داشته باشید که دنیا از مادّه دَنی به معنی پایین و پست است) فرمود: لِانَ الدُّنْیَا دَنِیَّةٌ خُلِقَتْ مِنْ دُونِ الْآخِرَةِ ...؛ به خاطر این است که دنیا پست است و پیش از آخرت آفریده شده».[۱۶۱]

۲- در حدیث دیگری از همان حضرت نقل شده که فرمود: «اکْبَرُ الْکَبَائِرِ حُبُّ الدُّنْیَا؛ بزرگترین گناهان، دنیاپرستی است»![۱۶۲] ۳- همین معنی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز آمده است که فرمود: «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ الْفِتَنِ وَ اصْلُ الِمحَنِ؛ دنیاپرستی سرآغاز فتنه‌ها و ریشه همه محنتها و رنجهاست»![۱۶۳]

۴- در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام می‌خوانیم: «انَّ الدُّنْیَا لَمُفْسِدَةُ الدِّینِ وَ مُسْلِبَةُ الْیَقِینِ؛ دنیاپرستی دین انسان را بر باد می‌دهد و ایمان و یقین او را می‌گیرد».[۱۶۴]

۵- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: «انَّ اوَّلَ مَا عُصِیَ اللَّهُ بِهِ سِتٌّ: حُبُّ الدُّنْیَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الطَّعَامِ وَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ النَّوْمِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ؛ نخستین چیزی که با آن عصیان و نافرمانی خدا شد شش چیز بود: دنیاپرستی، حبّ ریاست، علاقه به غذا (شکمپرستی)، محبّت (افراطی) زنان، پرخوابی و علاقه به راحتی و تنپروری».[۱۶۵]

غالب این امور ششگانه یا تمام آنها در داستان عصیان و سرکشی شیطان و ترک اولای آدم و گناه قابیل دیده می‌شود لذا به عنوان اولینها ذکر شده است.

۶- در حدیث دیگری می‌خوانیم که از امام علیّ بن الحسین علیه السلام پرسیدند: «ایُّ الْاعْمَالِ افْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ کدام عمل در نزد خداوند متعال افضل است» فرمود: «مَا مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ افْضَلُ مِنْ بُغْضِ الدُّنْیَا وَ انَّ لِذَلِکَ لَشُعَباً کَثِیرَةً وَ لِلْمَعَاصِی شُعَباً؛ هیچ عملی بعد از شناخت پروردگار متعال و شناخت پیامبر او صلی الله علیه و آله برتر از دشمنی با دنیا (و ترک دنیاپرستی) نیست و این شاخه‌های فراوانی دارد و همان گونه که گناهان دیگر شاخه‌های بسیار دارد».


سپس امام علیه السلام به سرکشی و عصیان شیطان که از «تکبّر» سرچشمه گرفت و «حرص» که سبب گناه و ترک اولای آدم و حوّا شد، و «حسد» که سرچشمه عصیان قابیل گشت تا آنجا که دست خود را به خون برادرش آلوده ساخت اشاره فرموده، می‌افزاید: «فَتَشَعَّبَ مِنْ ذَلِکَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ الدُّنْیَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْکَلَامِ وَ حُبُّ العُلُوِّ وَ الثَّرْوَةِ، فَصِرْنَ سَبْعُ خِصَالٍ، فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فی «حُبِّ الدُّنْیَا»! فَقَالَ الْانْبِیَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَةِ ذَلِکَ، حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ؛ از اینجا شاخه‌های علاقه به زن، و محبّت دنیا و محبّت به ریاست و علاقه به راحتی و تنپروری و محبّت سخن گفتن (پرگویی) و محبّت برتریجویی و مال و ثروت پیدا شد، و این هفت صفت همه در «حبّ دنیا» خلاصه می‌شود و اینجاست که پیامبران و علما بعد از آگاهی بر این موضوع گفتند: محبّت دنیا سرچشمه همه گناهان است»!

سپس برای اینکه تفاوت میان دنیای ممدوح و مذموم را روشن سازد امام در پایان می‌فرماید: «وَ الدُّنْیَا دُنْیَائَان: دُنْیَا بَلَاغٍ وَ دُنْیَا مَلْعُونَة؛ و دنیا دو گونه است: دنیایی که به حدّ کفاف است (و انسان را به آخرت و معنویّت) می‌رساند و دنیای نفرین شده (که انسان را از خدا دور می‌کند)»![۱۶۶]

۷- در حدیث دیگری از امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام می‌خوانیم، فرمود: «ارْفُضِ الدُّنْیَا فَانَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَ یُصِمُّ وَ یُبْکِمُ وَ یُذِلُّ الرِّقَابَ؛ دنیاپرستی را ترک کن چرا که حبّ دنیا چشم را کور و گوش را کر و زبان را لال می‌کند و گردنها را به ذلّت می‌کشاند»![۱۶۷]

طبیعی است که وقتی عشق به چیزی در وجود انسان چیره می‌شود، او را از روشنترین واقعیّتها غافل می‌کند، چشم دارد امّا گویی نابیناست، گوش دارد امّا گویی ناشنواست، زبان دارد ولی جز به آنچه به آن دل بسته است گردش نمی‌کند و برای رسیدن به این محبوب خود یعنی دنیا تن به هر ذلّتی می‌دهد.


۸- باز در حدیثی که در مورد آثار منفی دنیاپرستی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده و در واقع فلسفه این حکم الهی در آن تبیین گردیده، می‌خوانیم: «حُبُّ الدُّنْیَا یُفْسِدُ الْعَقْلَ، وَ یُصِمُّ الْقَلْبَ عَنْ سُمَاعِ الْحِکْمَةِ وَ یُوجِبُ الِیمَ الْعِقَابِ؛ دنیاپرستی خرد را فاسد می‌کند و گوش قلب را از شنیدن سخنان حکمت آمیز ناشنوا می‌سازد و سبب عذاب دردناک (در دنیا و آخرت) می‌شود».[۱۶۸]

۹- در حدیث دیگری در بیان آثار زیانبار دنیاپرستی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین آمده است: «انَّ الدُّنْیَا مُشْغِلَةٌ لِلْقُلُوبِ وَ الْابْدَانِ؛ دنیاپرستی هم فکر انسان را به خود مشغول می‌دارد و هم بدنها را (نه آرامش فکر می‌گذارد و نه آسودگی جسم)»![۱۶۹]

۱۰- این سخن را با حدیث پرمعنی دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان می‌دهیم، فرمود:

«انَّهُ مَا سَکَنَ حُبُّ الدُّنْیَا قَلْبَ عَبْدٍ الّا الْتَاطَ بِثَلَاثٍ: شُغْلٍ لَایَنْفَدُ عَنَاوَئُهُ، وَ فَقْرٌ لَایُدْرَکُ غِنَاهُ، وَ امَلٍ لَایَنَالُ مُنْتَهَاهُ؛ دنیاپرستی در هیچ دلی ساکن نمی‌شود مگر اینکه او را به سه چیز آلوده می‌کند، گرفتاری مستمرّی را که هرگز خستگی آن پایان نمی‌گیرد و احساس فقر و بینوایی که هرگز به غنا نمی‌رسد و آرزوی درازی که هیچگاه پایان نمی‌گیرد»![۱۷۰]

دنیای مطلوب و دنیای مذموم

بارها گفتهایم حبّ دنیا در این بحثها چیزی مساوی دنیاپرستی است نه بهرهگیری معقول از مواهب مادّی در طریق وصول به معنویّت که اگر چنین باشد حبّ دنیا نیست، بلکه حبّ آخرت است و به تعبیر دیگر بسیاری از برنامه‌های معنوی بدون امکانات مادّی میسّر نیست و در واقع امکانات مادّی از قبیل مقدّمه واجب است که انسان اگر آن را به نیّت مقدّمه واجب بجا آورد نه تنها عیبی ندارد بلکه مشمول ثواب الهی نیز می‌شود.

به همین دلیل در آیات فراوانی از قرآن مجید تعبیرات مثبتی درباره مواهب دنیا دیده می‌شود:


۱- از جمله در آیه وصیّت، از مال دنیا تعبیر به «خیر» (خیر مطلق) شده است، می‌فرماید: «کُتِبَ عَلَیْکُمْ اذَا حَضَرَ احَدَکُمُ الْمَوْتُ إنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوَالِدَیْنِ وَ الْاقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ ...؛ بر شما نوشته شده: هنگامی که یکی از شما مرگش فرارسد، اگر «خیری» (مالی و ثروتی) از خود به جای گذارده برای پدر و مادر و نزدیکانش به طور شایسته وصیّت کند!».[۱۷۱]

۲- در جای دیگر از آن تعبیر به «برکات آسمان و زمین» نموده که درهای آن به روی پرهیزکاران گشوده می‌شود: «وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْارْضِ ...؛ اگر اهل شهر و آبادیها ایمان می‌آوردند و تقوا پیشه می‌کردند برکات آسمان و زمین را بر آنها می‌گشودیم».[۱۷۲]

۳- در جای دیگر از مال و ثروت تعبیر به «فَضْلِ اللَّه» شده است، در سوره جمعه می‌خوانیم: «فَاذَا قُضِیَتِ الصَّلَوةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْارْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ...؛ هنگامی که نماز (جمعه) پایان گرفت (ممنوع بودن معامله پایان می‌یابد و شما آزادید) در زمین پراکنده شوید و از فضل الهی بهره بگیرید».[۱۷۳]

۴- در جای دیگر افزایش منابع مالی را به عنوان «پاداشی در برابر توبه از گناه و روی آوردن به سوی خدا» می‌شمرد، چنانکه در داستان نوح علیه السلام می‌خوانیم: «یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرَاراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِامْوَالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنَّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ انْهَاراً؛ من به آنها (مشرکان) گفتم از پروردگار خویش آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است- تا بارانهای پر برکت آسمان را پی در پی بر شما فرستد- و شما را با اموال و فرزندان فراوان (نیروی مالی و انسانی) امداد و یاری کند و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیار شما قرار دهد».[۱۷۴]

در جای دیگر منابع مالی را وسیله قوام زندگی شمرده و تأکید می‌کند آن را به دست افراد بی کفایت و نادان قرار ندهید و از آن به خوبی نگهداری کنید: «وَ لَاتُؤْتُوا السُّفَهَاءَ امْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیَاماً؛ اموال خود را که خداوند آن را وسیله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان نسپارید»![۱۷۵]


۵- در جای دیگر به مجاهدان راه خدا وعده غنایم جنگی می‌دهد و آن را پاداش الهی می‌شمرد، می‌فرماید: «وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هَذِهِ ...؛ خداوند به شما غنایم فراوانی وعده داده بود که آنها را به دست می‌آورید، این (موهبت) را در اختیار شما قرار داد».ref>فتح، ۲۰.</ref>

۶- در بخش دیگر از آیات از نعمتهای مادّی دنیا تعبیر به «طیّبات» شده است، در سوره اعراف آیه ۳۲ می‌خوانیم: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی اخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ ...؛ بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است»؟!

در جای دیگر می‌فرماید: «وَ اذْکُرُوا اذْ انْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْارْضِ تَخَافُونَ انْ یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ فَآوَاکُمْ وَ ایَّدَکُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ به خاطر بیاورید هنگامی را که شما گروهی اندک و ضعیف در روی زمین بودید، آنچنان که می‌ترسیدید مردم شما را بربایند! ولی او شما را پناه داد و با یاری خود تقویت کرد و از روزیهای پاکیزه (طیّبات) بهرهمند ساخت شاید شکر نعمتش را بجا آورید».[۱۷۶]

از این تعبیرات پرمعنی و مانند آن که در قرآن وارد شده به خوبی استفاده می‌شود که مواهب مادّی دنیا در شرایط معقول، نه تنها نامطلوب و آلوده نیست بلکه پاک و پاکیزه و مایه پاکی و پاکیزگی انسانهاست!

۷- در بعضی دیگر از آیات، تعبیراتی دیده می‌شود که نشان می‌دهد امکانات مادّی علاوه بر اینکه فضل الهی است می‌تواند سبب قرار گرفتن انسان در زمره صالحان شود، همان گونه که در آیه ۷۵ توبه می‌خوانیم: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِینَ؛ گروهی از آنها کسانی هستند که با خدا پیمان بستهاند که اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد قطعاً صدقه خواهیم داد و از صالحان خواهیم بود»!

این آیه مخصوصاً با توجّه به شأن نزولش که درباره یکی از انصار به نام ثعلبة بن حاطب نازل شد که از پیامبر صلی الله علیه و آله درخواست کرد دعا کند خدا مال فراوانی به او دهد تا از آن در راه کمک به نیازمندان و رسیدن به مقام صالحان و شاکران بهره گیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله با روحیّهای که در او سراغ داشت برای او دعا نکرد و پس از اصرار دعا فرمود، به خوبی نشان می‌دهد که امکانات مادّی می‌تواند وسیلهای برای سعادت و خوشبختی انسانها و وصول آنان به درجه صالحان و مقرّبان گردد.

از مجموع عناوین هفتگانهای که در آیات بالا آمد به خوبی می‌توان نتیجه گرفت که نعمتهای مادّی دنیا ذاتاً مذموم و منفور و زشت و پلید نیستند، بلکه تابع چگونگی بهرهگیری از آنهاست که به آنها این شکل را می‌دهد، اگر از آنها به طور صحیح بهرهگیری شود، چهرهای محبوب و مطلوب و زیبا و جالب و پاک و پاکیزه دارد، در غیر این صورت منفورند.

شاهد این سخن روایات متعدّدی است که در کتاب وسائل در باب «اسْتِحْبَابُ الْاستِعَانَةِ بِالدُّنْیَا عَلَی الْآخِرَةِ»[۱۷۷]آمده است.

مرحوم شیخ حرّ عاملی در این باب یازده روایت نقل می‌کند که همه آنها شاهد بر این است که می‌توان از مواهب مادّی برای سعادت جاویدان بهره گرفت، از جمله در حدیثی از رسول خدا نقل شده که فرمود: «نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی تَقْوَی اللَّهِ الْغِنَی؛ بهترین کمک برای به دست آوردن تقوای الهی، غنا و بینیازی است ...».[۱۷۸]

در حدیث دیگری در همان باب از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «غِناً یَحْجُزُکَ عَنِ الظُّلْمِ خَیْرٌ مِنْ فَقْرٍ یَحْمِلُکَ عَلَی الْاثْمِ؛ آن غنا و بینیازی که تو را از ستم در باره دیگران بازدارد، بهتر از فقری است که تو را وادار به گناه کند»!


و در حدیث دیگری آمده است که یکی از یاران معروف امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که در حضور آن حضرت بودم که مردی (از روی تأسّف و تأثّر) عرض کرد: «به خدا سوگند ما طالب دنیا هستیم و دوست داریم دنیا عاید ما شود»! امام فرمود: «تُحِبُّ انْ تَصْنَعَ بِهَا مَاذَا؟!؛ تو این دنیا را برای چه می‌خواهی؟» عرض کرد: «اعُودُ بِهَا عَلَی نَفْسِی وَ عِیَالِی، وَ اصِلُ بِهَا، وَ اتَصَدَّقُ بِهَا، وَ احُجُّ و اعْتَمِرُ؛ می‌خواهم به وسیله آن زندگی خود و خانوادهام (آبرومندانه) تأمین کنم و با آن صله رحم بجا آورم و برای خدا صدقه بدهم و حج و عمره بجا آورم.» امام فرمود: «لَیْسَ هَذَا طَلَبَ الدُّنْیَا هَذَا طَلَبُ الْآخِرَةِ؛ این طلب دنیا نیست، این طلب آخرت است»![۱۷۹]

این سخن را با کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه ۲۰۹ نهج البلاغه پایان می‌بریم:

هنگامی که امام با جمعی از یارانش برای عیادت «علاء بن زیاد حارثی» که از شخصیّتهای معروف بصره و از یاران علی علیه السلام بود، وارد خانه او شد و خانه وسیع و گسترده او را دید، به او فرمود: «مَا کُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِی الدُّنْیَا وَ انْتَ الَیْهَا فِی الْآخِرَةِ کُنْتَ احْوَجُ؛ با این خانه چنین وسیعی در دنیا چه می‌کنی؟ (و برای چه می‌خواهی؟) در حالی که در آخرت به آن نیازمندتری»!

سپس امام علیه السلام سخن انتقاد آمیزش را با این جمله تکمیل فرمود: «وَ بَلَی انْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تُقْرِیَ فِیهَا الضَّیْفَ، وَ تَصِلُ فِیهَا الرَّحِمَ، وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَاذَا انْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ؛ آری اگر بخواهی با همین خانه وسیع می‌توانی به آخرت برسی (و سرای دیگرت را آباد کنی) از میهمانان در آن پذیرایی کنی و در آن صله رحم بجای آوری و حقوق واجب آن را ادا کنی، با این حال به وسیله این خانه به آخرت رسیدهای»![۱۸۰]

نتیجه اینکه: هرگاه مواهب مادّی دنیا ابزاری برای وصول به آخرت و کمک به نیازمندان و حمایت از ضعفا و ترویج و تحکیم پایه‌های حق و عدالت باشد، چیزی بهتر از آن نیست و اگر در مسیر گناه و حرص و جمع مال بدون ملاحظه حلال و حرام مصرف گردد چیزی بدتر از آن نیست، آری این گونه دنیاپرستان مجموعهای از صفات زشت و رذیله را در درون خود گردآوری می‌کنند.


یکی از یاران معروف امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام به نام محمّد بن اسماعیل بن بزیع می‌گوید: از آن حضرت شنیدم می‌فرمود: «لَایَجْتَمِعُ الْمَالُ الّا بِخِصَالٍ خَمْسٍ بِبُخْلٍ شَدِیدٍ وَ امَلٍ طَوِیلٍ وَ حِرْصٍ غالبٍ وَ قَطِیعَةِ الرَّحِمِ وَ ایثَارِ الدُّنْیَا عَلَی الْآخِرَةِ؛ اموال دنیا در یک جا جمع نمی‌شود، مگر (به کمک) پنج چیز: بخل شدید، آرزوهای دور و دراز، حرص غالب، قطع رحم و مقدّم داشتن دنیا بر آخرت»![۱۸۱]


حسد و خیرخواهی

اشاره

یکی دیگر از رذایل اخلاقی که در طول تاریخ بشر آثار بسیار منفی فردی و اجتماعی داشته است مسئله حسد است، حسد به معنی «ناراحت شدن از نعمتهایی که خداوند نصیب دیگران کرده و آرزوی زوال آنها و حتّی تلاش و کوشش در این راه»!

حسد فضای روح آدمی را تیره و تار و فضای زندگی او را ظلمانی و محیط جامعه را مملوّ از ناامنی می‌کند!

حسودان نه آرامشی در دنیا دارند، نه آسایشی در آخرت و چون تمام تلاششان این است که نعمت را از محسود بگیرند، آلوده انواع جنایتها می‌شوند: دروغ می‌گویند، غیبت می‌کنند، دست به انواع ظلم و ستم می‌زنند و حتّی در حالات شدید و بحرانی از قتل و خونریزی نیز ابا ندارند!

در واقع می‌توان گفت: حسد یکی از ریشه‌های اصلی تمام بدیهاست و از دامهای بسیار خطرناک شیطان است، همان دامی که در نخستین روزهای آفرینش بشر کار خود را کرد و فرزند آدم علیه السلام «قابیل» را به کام خود فروکشید و دستش را به خون برادرش «هابیل» آلوده کرد و به همین دلیل در روایات اسلامی، حسد یکی از اصول سهگانه کفر شمرده شده است (تکبّر، حرص و حسد).

«حسود» در واقع معترض به حکمت الهی است و به همین دلیل نوعی کفر و شرک خفی محسوب می‌شود.

نقطه مقابل حسد، «خیرخواهی» است و آن این است که انسان از نعمتهایی که نصیب دیگری می‌شود لذّت ببرد و در راه حفظ آن بکوشد و سعادت خود را در سعادت دیگران بداند و منافع دیگران را با منافع خود به یک چشم بنگرد.

با این اشاره به آیات قرآن بازمیگردیم و بازتاب این مسئله را در آیات قرآنی مشاهده می‌کنیم.

۱- وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّکَ قَالَ انَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ* لَئِنْ بَسَطْتَ الَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی مَا انَا بِبَاسِطٍ یَدِیَ الَیْکَ لِاقْتُلَکَ انِّی اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ* فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِیهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ [۱۸۲] ۲- اذْ قَالَ یُوسُفُ لِابِیهِ یَا ابَتِ انِّی رَأَیْتُ احَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ* قَالَ یَا بُنَیَّ لَاتَقْصُصْ رُؤْیَاکَ عَلَی اخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً انَّ الشَّیْطَانَ لِلْانْسَانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ [۱۸۳]

۳- امْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَا ءَاتَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ ابْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنَاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً [۱۸۴] ۴- وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ اهْلِ الْکِتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ ایمَانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِامْرِهِ انَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ [۱۸۵]

۵- وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اذَا حَسَدَ [۱۸۶]

۶- وَ الَّذِینَ جَائُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِاخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْایمَانِ وَ لَاتَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًاّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا انَّکَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ [۱۸۷]

۷- وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْوَاناً عَلَی سُرُرٍ مُتَقَابِلِینَ[۱۸۸]

ترجمه

۱- و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان: هنگامی که هر کدام، کاری برای تقرّب (به پروردگار) انجام دادند، امّا از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری که عملش مردود شده بود، به برادر دیگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم کشت» (برادر دیگر) گفت: «من چه گناهی دارم (زیرا) خدا تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد».

اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی، من هرگز به قتل تو دست نمی‌گشایم، چون از پروردگار جهانیان می‌ترسم.

نفس سرکش کم کم او را به کشتن برادرش ترغیب کرد (سرانجام) او را کشت و از زیانکاران شد.

۲- (به خاطر بیاور) هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می‌کنند».

گفت: فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مکن که برای تو نقشه (خطرناکی) می‌کشند، چرا که شیطان، دشمن آشکار انسان است.

۳- یا اینکه نسبت به مردم (پیامبر و خاندانش) بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد می‌ورزند؟ ما به آل ابراهیم (که یهود از خاندان او هستند نیز) کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها (پیامبران بنی اسرائیل) قرار دادیم.

۴- بسیاری از اهل کتاب از روی حسد- که در وجود آنها ریشه دوانده- آرزو می‌کردند شما را بعد از اسلام و ایمان به حال کفر بازگردانند با اینکه حق برای آنها کاملًا روشن شده است، شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را فرستد، خداوند بر هر چیزی تواناست.

۵- و از شر هر حسودی هنگامی که حسد می‌ورزد.

۶- (همچنین) کسانی که بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و می‌گویند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتهاند بیامرز و در دلهایمان حسد و کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا تو مهربان و رحیمی!

۷- هرگونه غلّ (حسد و کینه و دشمنی) را از سینه آنها برمیکنیم (و روحشان را پاک می‌سازیم) در حالی که همه برادرند و بر تختها رو به روی یکدیگر قرار دارند.

تفسیر و جمعبندی آتش سوزان حسد

در نخستین آیات مورد بحث، سخن از داستان فرزندان آدم است که یکی بر دیگری حسد برد و سرانجام دستش به خون برادر آغشته شد و نخستین قتل و جنایت در روی زمین صورت گرفت و سرآغازی برای جنایتهای دیگر شد!

می‌فرماید: «داستان دو فرزند آدم را آن گونه که بوده است بر آنها بخوان آن زمان که هر کدام کاری برای تقرّب به پروردگار انجام دادند امّا از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری که عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم کشت! (او در پاسخ) گفت: (اگر عمل تو پذیرفته نشده است من گناهی ندارم زیرا) خداوند تنها از پرهیزکاران می‌پذیرد»! (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّکَ قَالَ انَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ).[۱۸۹]

یعنی من مشکلی برای تو ایجاد نکردهام که قصد جان مرا کردهای، مشکل تو از درون جان توست، تو عملت ناخالص بوده و با تقوا آمیخته نشده و به همین دلیل مقبول درگاه خداوند نگردیده است، او پاک است و جز پاک نمی‌پذیرد!

سپس افزود: «اگر تو برای کشتن من دست دراز کنی من هرگز این کار نمی‌کنم و دست به قتل تو نمی‌گشایم، چون از پروردگار جهانیان می‌ترسم». (لَئِنْ بَسَطْتَ الَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی مَا انَا بِبَاسِطٍ یَدِیَ الَیْکَ لِاقْتُلَکَ انِّی اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ).[۱۹۰]

سرانجام آتش کینه و حسد در دل او چنان شعلهور شد که پیوندهای برادری و اخوّت را نابود کرد، خون چشمان قابیل را گرفت و آن گونه که قرآن می‌گوید: «نفس


سرکش او، وی را مصمّم به کشتن برادر کرد و او را کشت و از زیانکاران شد»! (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِیهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ).[۱۹۱]

آری او گرفتار زیان و خسران شد، هم برادر خود را از دست داد، هم آرامش دنیا را، چرا که قاتل اگر ذرّهای وجدان داشته باشد پیوسته در عذاب وجدان است و آرامشی در دنیا نخواهد داشت و آخرت خود را نیز به تباهی می‌کشاند.

در بعضی از روایات آمده است: او برادرش را در حال خواب کشت[۱۹۲]و این جنایتی است مضاعف و نشان می‌دهد که وقتی آتش حسد در درون انسان زبانه بکشد همه چیز را خاکستر می‌کند!

ولی به زودی از کار خود پشیمان شد، اندوه عمیقی بر سراسر وجود او حاکم گشت، هر زمان چشمش به بدن خونین و بیجان برادر می‌افتاد وحشت و اضطراب تمام وجودش را فرامیگرفت، جسد برادر را بر دوش گرفت و نمی‌دانست چه کند و کجا ببرد که هم آثار جنایت خود را بپوشاند و هم این منظره هولناک آزار دهنده را از برابر چشمان خود دور کند، در این هنگام علی رغم جنایت هولناک و گناه بزرگی که او مرتکب شده بود باز گوشهای از لطف خدا برای او نمایان گشت: «خداوند زاغی را فرستاد که در زمین کند و کاو کند تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر را دفن کند، هنگامی که این درس را از آن پرنده آموخت گفت: ای وای بر من! آیا من نمی‌توانم (حدّ اقل) مثل این زاغ باشم و جسد برادر خود را در زمین پنهان کنم؟! سرانجام (این کار را انجام داد) و از کرده خود سخت پشیمان شد». (فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْارْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْأَةَ اخِیهِ قَالَ یَا وَیْلَتَی اعَجَزْتُ انْ اکُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَاوَارِیَ سَوْأَةَ اخِی فَاصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ).[۱۹۳]

در بعضی از روایات آمده است که قابیل در برابر چشمان خود دو زاغ را دید که با هم می‌جنگند و یکی دیگری را کشت سپس زمین را با چنگال خود حفر کرد و جسد مقتول را در آن دفن نمود.[۱۹۴]


و بعضی گفتهاند آن زاغ جسد مرده زاغی را آورد دفن کرد و گاه گفته شده او ملاحظه کرد که زاغ بعضی از موادّ غذایی خود را برای محفوظ ماندن در زیر خاک دفن می‌کند و از آن کار، دفن اموات را یاد گرفت.

به هر حال او پشیمان شد امّا نه آن پشیمانی پایدار که مقدّمه توبه و انابه به درگاه پروردگار باشد و زنگ این گناه بر او ماند! در اینجا دو سؤال مطرح است، نخست اینکه: منظور از «قربان» (وسیله قرب به خدا) در جمله «اذ قرّبا قرباناً» که فرزندان آدم به پیشگاه خدا تقدیم داشتند چیست؟ و دیگر اینکه از کجا معلوم شد که تقدیمی «هابیل» در پیشگاه خدا پذیرفته شد و تقدیمی «قابیل» مردود گشت.

در قرآن مجید در پاسخ این دو سؤال چیزی نیامده و به صورت سربسته ذکر شده است و روایات در این زمینه هم از نظر متن و هم از نظر سند متفاوت است، آنچه با منطق و عقل و قراین موجود سازگارتر است روایتی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «آدم از سوی خدا مأمور شد که هابیل را به عنوان وصیّ خود برگزیند و اسم اعظم را به او تعلیم دهد، در حالی که قابیل از او بزرگتر بود، هنگامی که قابیل این سخن را شنید خشمناک شد و گفت: من به این امر سزاوارترم. آدم به آنها دستور داد که هر کدام قربانی (وسیله تقرّب) به پیشگاه خدا تقدیم دارد (طبق روایت دیگری هابیل که دامداری داشت بهترین دام خود را برای قربانی برگزید و قابیل که کشاوزی داشت از بدترین محصول زراعت خود برای این کار انتخاب کرد، هر دو قربانی خود را بالای کوهی گذاشتند، صاعقهای آمد و قربانی هابیل را- به علامت قبولی- سوزاند و قربانی قابیل همچنان به جا ماند و این تأییدی بود بر شایستگی هابیل برای امر جانشینی آدم!) این امر آتش حسد را در دل قابیل برافروخت و خون برادر را ریخت»![۱۹۵]


در هر حال قابیل برای برطرف کردن وضع ناهنجار خود دو راه در پیش داشت: یکی آنکه توبه به درگاه خدا آورد و سعی کند با عملهای خالصتر و پاکتر عقب ماندگی معنوی خویش را در پیشگاه خدا جبران نماید (این همان کاری است که علمای اخلاق آن را «غبطه» می‌نامند و امری شایسته و سازنده و مستحسن است)، ولی قابیل راه دیگری را برگزید، یعنی تلاش کرد نعمت را از برادر خود بگیرد و برای این کار نیز بدترین راه را انتخاب کرد، دست خود را به خون او آغشته کرد تا سوز دل خود را که از آتش حسد به وجود آمده بود فرونشاند!

اگر «تکبّر» ابلیس سبب شد برای همیشه از درگاه خدا رانده شود و «حرص» آدم سبب شد برای همیشه از بهشت محروم گردد، حسد قابیل سبب شد که با ریختن خون برادر، برای همیشه ملعون و مطرود درگاه خدا شود و هر قتلی در دنیا واقع می‌شود او به عنوان بنیانگذار اصلی! در آن سهیم باشد.

تاریخ پر است از جنایات فجیعی که انگیزه اصلی آن فقط حسد بوده است.

در بخش دوّم از آیات به چهره دیگری از صفت زشت حسد و آثار مرگبار آن در زندگی انسانها برخورد می‌کنیم و آن مربوط به داستان حضرت یوسف علیه السلام و برادران اوست.

یوسف علیه السلام نه تنها چهره بسیار زیبایی داشت بلکه خلق و خوی او نیز در نهایت زیبایی بود و همین امر که از آینده درخشانی خبر می‌داد نظر تیزبین پدرش یعقوب پیامبر را به خود جلب کرد و نخستین بذر حسد در دل برادرانش که از او بزرگتر بودند پاشیده شد.

این موضوع هنگامی به اوج شدّت خود رسید که یوسف علیه السلام به پدرش گفت: «پدر! من در خواب دیدم یازده ستاره به اضافه خورشید و ماه در برابرم سجده می‌کنند»! (اذْ قَالَ یُوسُفُ لِابِیهِ یَا ابَتِ انِّی رَأَیْتُ احَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ).[۱۹۶]

یعقوب که می‌دانست این خواب یک خواب کودکانه نیست بلکه نشانه بارزی از آینده بسیار درخشان یوسف علیه السلام است به او گفت: «فرزندم خواب خود را برای برادرانت نقل نکن، مبادا برای تو نقشه خطرناکی بکشند چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است».

(قَالَ یَا بُنَیَّ لَاتَقْصُصْ رُؤْیَاکَ عَلَی اخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً انَّ الشَّیْطَانَ لِلْانْسَانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ).[۱۹۷]

آیا برادران یوسف علیه السلام از جریان این خواب عجیب که از آینده بسیار درخشان یوسف علیه السلام خبر می‌داد آگاه شدند یا نه؟ دقیقاً روشن نیست، اگر با خبر شده باشند این دوّمین پایه حسادت و کینه آنها را تشکیل داد، ولی به هر حال پدر می‌دانست که اگر برادران از این خواب شگفت انگیز با خبر شوند نقشه خطرناکی بر ضدّ یوسف علیه السلام خواهند کشید و به همین دلیل اصرار بر کتمان آن داشت.

در بعضی از روایات آمده است که یعقوب از شدّت خوشحالی این خواب را با همسرش در میان گذاشت به گمان اینکه فاش نخواهد شد، ولی از آنجا که هر سرّی از دو نفر تجاوز کند، فاش می‌شود، این داستان فاش شد و برادران یوسف از آن آگاه شدند و در روایت دیگر آمده که یوسف نتوانست خواب را کتمان کند (و نهی پدر را نهی ارشادی می‌دانست نه تحریمی) هنگامی که برادران آگاه شدند گفتند یوسف سر پادشاهی دارد![۱۹۸]

امّا اگر برادران از آن آگاه نشده باشند لا اقل رفتار پدر را با یوسف می‌دیدند که همچون جان گرامی او را دوست می‌دارد، در آغوش می‌کشد و نوازش می‌کند، به خصوص اینکه یادگار مادر از دست رفتهاش راحیل بود.

قرآن می‌گوید: «برادران یوسف علیه السلام گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالی که ما نیرومندتریم (و پدر را در حلّ مشکلات یاری می‌کنیم) به یقین پدر ما در گمراهی آشکار است»! (اذْ قَالُوا لَیُوسُفُ وَ اخُوهُ احَبُّ الَی ابِینَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ انَّ ابَانَا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ).[۱۹۹]


به این ترتیب حکم «ضلالت پدر» را صادر کردند! و به دنبال آن تصمیم نهایی را برای برداشتن این مانع بزرگ- یعنی یوسف- از سر راه خود گرفتند و در یک «مشاوره شیطانی» چنین نظر دادند: «یوسف را بکشید، یا او را به سرزمین دوردستی بیفکنید تا توجّه پدر فقط به شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه می‌کنید و) افراد صالحی خواهید بود»! (اقْتُلُوا یُوسُفَ اوِ اطْرَحُوهُ ارْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ ابِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِینَ).[۲۰۰]

همان گونه که می‌دانیم با وساطت بعضی از برادران قتل یوسف انجام نشد، ولی مقدّمات تبعید او به سرزمینهای دور دست فراهم گردید، درست است که این تبعید، یعقوب را چنان اندوهگین کرد که چشمانش از کثرت گریه و اندوه نابینا شد امّا برخلاف آنچه برادران می‌خواستند این تبعید مقدّمه عظمت یوسف و فرمانروایی او بر کشور مصر را که از مهمترین کشورهای بزرگ آن زمان بود فراهم ساخت و پدر هم توجّهی به آنها ننمود.

آری امواج خروشان و خطرناک حسد آن قدر قوی و هولناک است که برادران را دعوت به کشتن برادر می‌کند و سبب گناهان زیاد دیگری از جمله گفتن دروغهای مختلف برای کتمان جنایت خود و نسبت دادن پدر به ضلالت و گمراهی و اهانت آشکار به مقام والای این پیامبر بزرگ.

در سوّمین آیه اشاره به داستان یهود شده است. می‌دانیم گروه عظیمی از آنان که نشانه‌های پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را در کتابهای خود خوانده بودند از «شامات» به سرزمین «مدینه» کوچ کردند تا به افتخار دیدار آن حضرت برسند و پیوسته ظهورش را انتظار می‌کشیدند و به خود نوید می‌دادند.

امّا پس از ظهور آن حضرت بسیاری از آنان نه تنها بر تعهّدات باطنی خود نسبت به حمایت از آن حضرت باقی نماندند، بلکه در صف مخالفین سرسخت در آمدند و دلیل عمده آن یکی «حسد» بود و دیگری «به خطر افتادن منافع مادّی آنان»!

قرآن مجید در این زمینه می‌گوید: «آیا آنها نسبت به مردم (پیامبر و خاندان او) به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنها داده حسد می‌ورزند؟ با اینکه به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و


حکومتی عظیم در اختیار آنان قرار دادیم». (امْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ ابْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنَاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً).[۲۰۱]

آری یک روز به آل ابراهیم که یهود از خاندان او هستند نبوّت و دانش و حاکمیّت بخشیدیم، روز دیگر اراده ما بر این قرار گرفت که به محمّد صلی الله علیه و آله و خاندان او این نعمتها را ببخشیم و همه اینها بر طبق مصالحی بود، آیا یهود در آن زمان خوش داشتند که دیگران نسبت به آنان حسد ورزند؟ پس چرا اکنون که نوبت دیگران شده است آتش حسد در درون آنان شعلهور گردیده و از هیچ جنایتی فروگذار نیستند؟!

چهارمین آیه باز اشاره به گروهی از اهل کتاب دارد و ظاهراً بیشتر ناظر به یهود می‌باشد، می‌فرماید: «بسیاری از اهل کتاب دوست دارند که شما را بعد از اسلام و ایمان آوردن، به حال کفر برگردانند و این به خاطر حسدی است که در وجود آنان ریشه دوانده، بعد از آنکه حق برای آنها روشن شده است (ولی) شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید تا خداوند فرمان خود را (در مورد جهاد) بفرستد، خداوند بر هر چیزی تواناست»، (وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ اهْلِ الْکِتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ ایمَانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِامْرِهِ انَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ).[۲۰۲]

کار حسد در وجود انسان به جایی می‌رسد که نه تنها در امور مادّی که مورد تزاحم و کشمکش بین انسانهاست اثر می‌گذارد، بلکه در امور معنوی که هیچ مزاحمتی در آن نیست و هر کس می‌تواند به آن دست یابد نیز اثر می‌گذارد، گاه می‌شود که انسان به خاطر لجاجت آگاهانه پا بر سر حق می‌گذارد و راه سعادت را به روی خود می‌بندد و در همین حال حسد سبب می‌شود که دیگران را نیز از راه سعادت باز دارد و این راستی عجیب است.

بسیاری از مفسّران گفتهاند جمله حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ اشاره به این است که عامل این کار حسدی است که در وجود آنان ریشه دوانده و مربوط به جهل و نادانی و بیخبری نیست، بلکه همان گونه که در جمله بعد آمده (مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ) بعد از آگاهی از حق، راه غلط می‌پیمایند!


ولی قرآن به مسلمانان دستور می‌دهد که این حسودان را به حال خود واگذارند (چرا که آتشی که از حسد به جان آنها افتاده، بهترین مجازاتشان است) ولی تصوّر نکنند این عفو و گذشت همیشه به همین صورت خواهد بود تا آزاد باشند هر بلایی را بر سر بندگان خدا خواستند بیاورند، نه، هرگز!

زمانی فرامیرسد که یا از دنیا می‌روند و به مجازات الهی گرفتار می‌شوند، یا در همین دنیا، سپاه نیرومند حق، توطئه‌های آنها را در هم می‌کوبد.

به هر حال آیه اشاره به این است که مسلمانانی که تازه در آغوش اسلام قرار گرفتهاند، تسلیم وسوسه‌های یهود و سایر بداندیشان نشوند، چرا که آنچه آنها می‌گویند از سر حسد است، آنها از خوشبختی مسلمانان در سایه ایمان و تقوا رنج می‌برند.

پنجمین آیه که آیه پنجم سوره فلق است اشاره به شرّ حاسدان می‌کند و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور می‌دهد که از شرّ آنها به خدا پناه برد و بگوید: «به خدا پناه می‌برم از شرّ حسود هنگامی که حسد بورزد». (وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اذَا حَسَدَ)

در آغاز این سوره به پیامبر صلی الله علیه و آله می‌گوید: «بگو: پناه می‌برم به پروردگار سپیده صبح از شرّ تمام مخلوقات (شرور)». سپس به سه گروه از مخلوقات شرور اشاره می‌کند که اساس شرّ و عامل اصلی شرارت در جهانند:

نخست مهاجمان شروری که از تاریکی شب استفاده می‌کنند و به انسانها در حال خواب و بیداری حملهور می‌شوند، تعبیر به «غَاسِقٍ» (موجود شروری که شب حملهور می‌شود) به خاطر آن است که نه فقط حیوانات درنده و گزنده، شبهنگام از لانه‌های خود بیرون می‌آیند و زیان می‌رسانند، بلکه افراد شرور و ناپاک و پلید نیز غالباً از تاریکی شب برای وصول به مقاصد خود استفاده می‌کنند.

ولی تاریکی و ظلمت در اینجا می‌تواند معنی گستردهتری داشته باشد و شامل هرگونه ناآگاهی و جهل و پنهانکاری شود، چرا که راهزنان طریق حق همیشه از جهل و ناآگاهی مردم استفاده می‌کنند و با نقشه‌های شوم و پنهانی خود به مؤمنان پاکدل حملهور می‌شوند.

سپس به شرورانی اشاره می‌کند که در گره‌ها می‌دمند و این تعبیر اشاره به زنان وسوسهگر یا مطلق وسوسهگران است که همچون ساحران به هنگام سحر «اورادی» را می‌خوانند و در گره‌ها می‌دمند، پی در پی مطالب بیاساس خود را در گوش مردم می‌خوانند تا با این وسوسه‌ها اراده آنان را سست کنند و به حالت تردید بکشانند و هنگامی که اراده‌ها سست شد راه برای حمله لشگر شیطان هموار می‌شود.

سپس به سوّمین و آخرین گروه از شروران اشاره کرده، می‌فرماید: «بگو به خدا پناه می‌برم از شرّ حاسدان، هنگامی که حسد می‌ورزند».

از اینجا روشن می‌شود که یکی از عمدهترین عوامل تخریب و فساد در جهان، تخریب و فسادی است که از حسودان سرچشمه می‌گیرد و به این ترتیب منابع سهگانه مهمّ شرّ و فساد (مهاجمان تاریک دلی که از تاریکیها استفاده می‌کنند و بر مردم هجوم می‌آورند و وسوسهگرانی که با تبلیغات سوء خود ایمان و عقیده و پیوندهای مردمی را سست می‌کنند و حسودانی که کارشان همواره تخریب است) در عبارات کوتاهی بیان شده و شاهد گویایی بر مقصود یعنی آثار زیانبار حسد است.

توصیفی که در آغاز آیه برای خداوند ذکر شده (بِرَبِّ الْفَلَقِ) می‌تواند اشاره به این نکته باشد که طوایف سهگانه شرور بالا همیشه از تاریکی جهل و اختلاف و کفر استفاده می‌کنند که اگر این تاریکی مبدّل به روشنایی علم و اتّحاد و ایمان شود، حربه‌های آنان به کندی می‌گراید.

در ششمین آیه مورد بحث بعد از مدح و ستایش بلیغی که از انصار شده است (همانها که پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و یارانش را به شهر خود (یثرب) دعوت کردند و با آغوش باز از آنان استقبال نمودند، با جان و دل از آنها پذیرایی کردند و امکانات خود را به پای آنها ریختند) سخن از «تابعین» به میان آورده (همانها که بعد از مهاجران و انصار روی کار آمدند و خطّ ایمان و انقلاب اسلامی را تداوم بخشیدند) می‌فرماید: «و کسانی که بعد از آنها آمدند و می‌گویند ما و برادرانمان را که در ایمان به ما پیشی گرفتند بیامرز و در دلهایمان کینه و حسدی نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا! تو مهربان و رحیمی»، (وَ الَّذِینَ جَائُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِاخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْایمَانِ وَ لَاتَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًاّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا انَّکَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ).[۲۰۳]

به این ترتیب آنها بعد از طلب آمرزش برای خود و پیشگامان در اسلام و ایمان (مهاجران و انصار) تنها چیزی را که از خدا می‌طلبند، از بین رفتن هرگونه «غلّ و کینه و حسد» نسبت به مؤمنان است، چرا که می‌دانند تا این امور از دل ریشهکن نشود، رشته‌های محبّت و برادری و اتّحاد هرگز محکم نخواهد شد و بدون آن به هیچ موفقیّتی نایل نمی‌شوند.

واژه «غِلّ» که از «غَلَل» گرفته شده و به گفته «راغب» در کتاب «مفردات» در اصل به معنی چیزی است که مخفیانه و تدریجاً نفوذ می‌کند و به همین جهت به آب جاری «غَلَل» می‌گویند، چرا که تدریجاً در میان درختان نفوذ پیدا می‌کند.

سپس به «خیانت»، «غَلُول» گفته شده، به خاطر اینکه نفوذی مخفیانه و تدریجی دارد و نیز به «کینه» و «حسد» که نفوذ تدریجی مخفیانه در دل دارد، «غِلّ» گفته می‌شود.

در «لسان العرب»، حسد را نوعی «غِلّ» می‌شمرد، همان گونه که کینه و عداوت را نیز از مصادیق آن می‌دانند.

بسیاری از مفسّران نیز در تفسیر غِلّ، حسد را ذکر کردهاند، مانند فخر رازی در «التّفسیر الکبیر» و «مراغی» در تفسیر خود و «قرطبی» در «الجامع لاحکام القرآن» در ذیل آیه مورد بحث.


در هفتمین و آخرین آیه مورد بحث، سخن از صفات بهشتیان است، می‌فرماید: بعد از آنکه فرشتگان الهی به استقبال آنان می‌آیند و از آنان دعوت می‌کنند که در نهایت سلامت و امنیّت وارد بهشت شود: «ما هرگونه غلّ (حسد و کینه و عداوت) را از سینه آنها برمیکنیم، در حالی که همه برادرند و بر تختها رو به روی یکدیگر قرار دارند». (وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْوَاناً عَلَی سُرُرٍ مُتَقَابِلِینَ).[۲۰۴]


آری بهشتیان از هرگونه حسد و کینه و عداوت که از صفات دوزخیان است پاکند و اگر اخوّت و برادری در میان آنهاست و در سلامت و امنیّت به سر می‌برند به خاطر ریشهکن شدن همین امور از وجود آنها (به لطف پروردگار و در سایه اعمال پاکشان) است. بی شک در دنیا نیز اگر خوهای زشت، کینه و عداوت و حسد از میان انسانها برچیده شود، زندگی مردم همچون زندگی بهشتیان خواهد شد و در امن و امان و اخوّت و برادری خواهند زیست.

نتیجه

از مجموع آنچه در آیات بالا آمد آثار فوقالعاده زیانبار حسد در زندگی فردی و اجتماعی و نکوهش شدید قرآن از آن روشن می‌شود، حسد دست برادر را به خون برادر آغشته می‌کند و انسان را از مشاهده حق بازمیدارد، فضای جامعه را تیره و تار می‌کند، رشته‌های محبّت را پاره می‌نماید و جهنّم سوزانی در دنیا برای کسانی که به آن آلوده هستند، به وجود می‌آورد.

حسد در روایات اسلامی

در روایات اسلامی نکوهش شدیدی از حسد شده به گونهای که در باره کمتر صفتی از صفات رذیله چنین نکوهش دیده می‌شود، به عنوان نمونه کافی است که به چند حدیث زیر که گوشه کوچکی از آن احادیث است نظر بیافکنیم:

۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «الْحَسَدُ یَأْکُلُ الْحَسَنَاتِ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد حسنات را می‌خورد همان گونه که آتش هیزم را می‌خورد».[۲۰۵]

تعبیر بالا به خوبی نشان می‌دهد که آتش حسد می‌تواند تمام خرمن سعادت انسان و حسنات او را بسوزاند و زحمات یک عمر او را بر باد دهد به گونهای که دست خالی از دنیا برود.

۲- همین معنی به صورت شدیدتری از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل شده است، می‌فرمایند: «انَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْایمانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد ایمان را می‌خورد همان گونه که آتش هیزم را می‌خورد».[۲۰۶]

آری صفت رذیله حسد نه تنها خرمن حسنات را می‌سوزاند که خرمن ایمان را نیز خاکستر می‌کند. شرح این سخن در تحلیلهای آینده خواهد آمد.

۳- در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام آمده است: «الْحَسَدُ شَرُّ الْامْرَاضِ؛ حسد بدترین بیماری اخلاقی است».[۲۰۷] طبق این حدیث هیچ بیماری اخلاقی بدتر از حسد نیست.

۴- از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «رَأْسُ الرَّذَائِلِ الْحَسَدُ؛ سرچشمه صفات رذیله حسد است».[۲۰۸]


۵- و نیز از همان حضرت در یک تعبیر کنایی آمده است که فرمود: «لِلَّهِ دَرُّ الْحَسَدِ مَا اعْدَلَهُ بَدَءَ بِصَاحِبِهِ فَقَتَلَهُ؛ آفرین بر حسد! چقدر عدالتپیشه است، نخست به سراغ صاحبش می‌رود و او را می‌کشد»![۲۰۹]

۶- باز از همان حضرت نقل شده که فرمود: «ثَمَرَةُ الْحَسَدِ شَقَاءُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَة؛ میوه درخت حسد شقاوت دنیا و آخرت است»![۲۱۰]

۷- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «آفَةُ الدِّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ؛ آفت دین و ایمان (سه چیز است) حسد و خود بزرگ بینی و فخرفروشی».[۲۱۱]

۸- امام صادق علیه السلام می‌فرماید: هنگامی که موسی بن عمران علیه السلام با خدا مناجات می‌کرد چشمش به مردی افتاد که در سایه عرش الهی قرار داشت، عرض کرد: «یَا رَبِّ مَنْ هَذَا الَّذِی قَدْ اظَلَّهُ عَرْشُکَ؛ خداوندا این کیست که عرش تو بر سر او سایه افکنده است؟!» فرمود: «یَا مُوسَی هَذَا مِمَّنْ لَمْ یَحْسُدُ النَّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ؛ ای موسی! این از کسانی است که نسبت به مردم در برابر آنچه خداوند از فضلش به آنها ارزانی داشته، حسد نورزیده».[۲۱۲]

۹- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «سِتَّةٌ یَدْخُلُونَ النَّارَ قَبْلَ الْحِسَابِ بِسِتَّةٍ؛ شش گروهند که قبل از حساب الهی وارد آتش دوزخ می‌شوند به خاطر شش چیز»!

«قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ هُمْ؟؛ عرض کردند ای رسول خدا! آنها کیانند»؟

«قَالَ: الْامَرَاءُ بِالْجَوْرِ، وَ الْعَرَبُ بِالْعَصَبِیَّةِ، وَ الدَّهَاقِینُ بِالتَّکَبُّرِ، وَ التُّجَّارُ بِالْخِیَانَةِ، وَ اهْلُ الرُّسْتَاقِ بِالْجَهَالَةِ، وَ الْعُلَمَاءُ بِالْحَسَدِ؛ زمامداران به خاطر ظلم و بیدادگری، عرب به خاطر تعصّب، کدخدایان و خانها به خاطر تکبّر، تجّار به خاطر خیانت به مردم، روستاییان به خاطر جهل و دانشمندان به خاطر حسد»![۲۱۳]

به این ترتیب حسد در درجه اول بلای بزرگ برای دانشمندان است!


۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به پایان می‌بریم (هر چند احادیث در این زمینه بسیار است) فرمود: «انَّهُ سَیُصِیبُ امَّتِی دَاءُ الْامَمِ! قَالُوا: وَ مَاذَا دَاءُ الْامَمِ؟! قَالَ: الْاشَرُ وَ الْبَطَرُ وَ التَّکَاثُرُ وَ التَّنَافُسُ فِی الدُّنْیَا، و التَّبَاعُدُ و التَّحَاسُدُ حَتَّی یَکُونَ الْبَغْیُ، ثُمَّ یَکُونُ الْهَرْجُ!؛ به زودی بیماری (بزرگ) امّتها، امّت مرا فرامیگیرد! عرض کردند: بیماری (بزرگ) امّتها چیست؟ فرمود: هوسرانی و عیّاشی و فزونطلبی، مسابقه در دنیاپرستی، اختلاف و نفاق و حسد نسبت به یکدیگر و سرانجام به ظلم و ستم و سپس به هرج و مرج مبتلا می‌شوند»![۲۱۴]

چند مسئله مهم

اشاره

با روشن شدن دیدگاه قرآن مجید و روایات اسلامی در مورد این رذیله اخلاقی (حسد) و عمق فاجعهای که از آن حاصل می‌شود، به سراغ چند نکته مهم که در این بحث باقی مانده است می‌رویم تا موضوع حسد از جوانب مختلف روشن گردد و آنها عبارتند از:

۱- معنی و مفهوم حسد.

۲- انگیزه‌های حسد.

۳- نشانه‌ها و آثار حسد.

۴- پیامدهای فردی و اجتماعی حسد.

۵- طرق درمان و پیشگیری حسد.

مفهوم «حسد» و تفاوت آن با «غبطه»

بزرگان علم اخلاق در تفسیر «حسد» چنین گفتهاند: «حسد» که در فارسی از آن تعبیر به «رشک» می‌شود به معنی «آرزوی زوال نعمت از دیگران است، خواه آن نعمت به حسود برسد یا نرسد» بنابراین کار حسود یا ویرانگری است، یا آرزوی ویران شدن بنیان نعمتهایی است که خداوند به دیگران داده است، خواه آن سرمایه و نعمت به او منتقل شود یا نه!


بنابراین بدترین نوع حسد آن است که انسان نه فقط آرزوی زوال نعمت دیگران داشته باشد بلکه در مسیر آن گام بردارد، خواه از طریق ایجاد سوء ظنّ و بدبینی نسبت به محسود» یعنی کسی که مورد حسد واقع شده است باشد یا از طریق ایجاد مانع در کار او و این نوع حسد حاکی از خباثت شدید درونی حسودان است.

مرحله سادهتر آن است که هدفش به چنگ آوردن آن نعمت است از طریق سلب کردن آن از دیگران گر چه این هم از رذایل و صفات زشت است، ولی به شدّت نوع قبل نیست.

باز مرحله پایینتر آن است که تنها آرزوی سلب نعمت از دیگری کند بی آنکه کمترین سخنی بگوید و کوچکترین گامی در این راه بردارد.

این حالت هرگاه بی اختیار برای انسان پیدا شود- که گفتهاند برای بسیاری پیدا می‌شود- گناهی بر او نیست، ولی اگر در اختیار انسان باشد به طوری که از طریق مقدّماتی حاصل شود و با مقدّماتی از میان برود، بی شک آن هم جزء رذایل اخلاقی است، ولی اینکه گناه دارد یا نه قابل تأمّل است و این تأمّل از آنجا ناشی می‌شود که آیا صفات زشت درونی هر چند اختیاری باشد مادام که در عمل انسان ظاهر نشود حرام است یا تنها یک انحطاط اخلاقی محسوب می‌شود؟

به هر حال نقطه مقابل حسد «غبطه» است و آن این است که انسان آرزو کند که نعمتی همانند دیگران یا بیشتر از آنها داشته باشد، بی آنکه آرزوی زوال نعمت کسی را داشته باشد.

ولی بعضی معتقدند که «غبطه» نیز نوعی حسد است و حتّی حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان شاهد نقل کردهاند.[۲۱۵]


امّا روشن است که این سخن در صورتی است که حسد را به معنی وسیعی تفسیر کنیم که مقایسه نعمتهای خویش با دیگران را شامل شود که در واقع یک نزاع لفظی است و معروف همان است که در بالا گفته شد.

به هر حال حسد صفتی است مذموم و نکوهیده در حالی که «غبطه» نه تنها مذموم نیست بلکه پسندیده و مایه ترقّی و پیشرفت است همان گونه که «طریحی» در «مجمع البحرین» مادّه حسد آورده است.

در حدیثی از امام صادق صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «انَّ الْمُؤْمِنَ یَغْبُطُ وَ لَایَحْسُدُ، وَ الْمُنَافِقُ یَحْسُدُ وَ لَایَغْبُطُ؛ مؤمن غبطه می‌خورد، ولی حسد نمی‌ورزد، امّا منافق حسد می‌ورزد و غبطه نمی‌خورد».[۲۱۶]

انگیزه‌های حسد

می‌دانیم بسیاری از صفات رذیله از یکدیگر سرچشمه می‌گیرند، یا به تعبیر دیگر تأثیر متقابل دارند. حسد نیز از صفاتی است که از صفات زشت دیگری ناشی می‌شود و خود نیز سرچشمه رذایل فراوانی است!

علمای اخلاق برای حسد سرچشمه‌های زیادی ذکر کردهاند: از جمله عداوت و کینه است که موجب می‌شود انسان آرزوی زوال نعمت از کسی که مورد عداوت اوست کند.

دیگر کبر و خودبرتربینی است، به همین جهت اگر ببیند دیگران مشمول نعمتهای بیشتری شدهاند آرزو دارد بلکه تلاش می‌کند که نعمت آنان زایل گردد تا برتری او را نسبت به دیگران به خطر نیفکند!

سوّم حبّ ریاست است که سبب می‌شود آرزوی زوال نعمت دیگران کند، تا بتواند بر آنها حکومت نماید؛ زیرا اگر امکانات او از نظر مال و ثروت و قدرت او بیش از دیگران نباشد پایه‌های ریاست او سست می‌شود.


چهارم از اسباب حسد ترس از نرسیدن به مقاصد مورد نظر است، چرا که گاه انسان تصوّر می‌کند نعمتهای الهی محدود است اگر دیگران به آن دست یابند امکان رسیدن او را به آن نعمتها کم می‌کنند.

پنجمین سبب احساس حقارت و خود کم بینی است، افرادی که در خود لیاقت رسیدن به مقامات والایی را نمی‌بینند و از این نظر گرفتار عقده حقارتند آرزو می‌کنند دیگران هم به جایی نرسند تا همانند یکدیگر شوند!

ششمین اسباب حسد بخل و خباثت نفس است؛ زیرا بخیل نه تنها حاضر نیست از نعمتهای خود در اختیار دیگران بگذارد بلکه از رسیدن دیگران به نعمتهای الهی نیز بخل می‌ورزد و ناراحت می‌شود، آری تنگ نظری، کوتهبینی و رذالت طبع آدمی را به حسد می‌کشاند و گاه می‌شود که همه این امور ششگانه دست به دست هم می‌دهند و گاه دو یا سه منشأ به هم ضمیمه می‌شوند و به همان نسبت، خطر حسد فزونی می‌یابد.

ولی فراتر از اینها حسد ریشه‌هایی در عقاید انسان نیز دارد، کسی که ایمان به قدرت خدا و لطف و عنایت او و حکمت و تدبیر و عدالتش دارد چگونه می‌تواند حسد بورزد؟

شخص حسود با زبان حال دارد به خداوند اعتراض می‌کند که چرا فلان نعمت را به فلان کس دادی؟! این چه حکمتی است و چه عدالتی؟! چرا به من نمی‌دهی؟! و نیز به زبان حال می‌گوید: هرگاه خدا به دیگری نعمتی دهد ممکن است از دادن مثل آن به من الْعِیَاذُ بِاللَّهِ عاجز باشد پس چه بهتر که نعمت از او سلب گردد تا به من برسد!

بنابراین حسودان در واقع گرفتار نوعی تزلزل در پایه‌های ایمان به توحید افعالی پروردگار و حکمت و قدرت او هستند، چه اینکه انسانی که به این اصول مؤمن باشد می‌داند تقسیم نعمتها از سوی خداوند حسابی دارد و بر طبق حکمتی است و نیز می‌داند خداوند توانایی دارد که بیشتر و بهتر به او ببخشد، هرگاه آنها را شایسته نعمت بداند، پس باید کسب شایستگی کند.

به همین دلیل در حدیثی از زکریّا (پیامبر بزرگ الهی) آمده است که خداوند می‌فرماید: «الْحَاسِدُ عَدُوٌّ لِنِعْمَتِی، مُتَسَخِّطٌ لِقَضَائِی، غَیْر رَاضٍ لِقِسْمَتِیَ الَّتِی قَسَمْتُ بَیْنَ عِبَادی؛ حسود دشمن نعمت من است، او خشمگین در برابر قضا و تقدیر من و ناراضی از قسمتی است که در میان بندگانم کردهام»![۲۱۷]

شبیه همین معنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که می‌فرماید: خداوند به موسی بن عمران فرمود: «لَاتَحْسُدَنَّ النَّاسُ عَلَی مَا آتَیْتُهُمْ مِنْ فَضْلِی، وَ لَاتَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ الَی ذَلِکَ، وَ لَاتَتَّبِعُهُ نَفْسَکَ، فَانَّ الْحَاسِدَ سَاخِطٌ لِنِعَمِی، ضَادٌّ لِقَسْمِیَ الَّذی قَسَمْتُ بَیْنَ عِبَادی وَ مَنْ یَکُ کَذَلِکَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَ لَیْسَ مِنّی!؛ ای موسی! هرگز در مورد آنچه به مردم از فضلم عطا کردهام حسد مورز و چشم به آنها ندوز و آنها را در دل پیگیری نکن (و بر این امور خرده مگیر)؛ زیرا حسود نسبت به نعمتهای من خشمگین و مخالف تقسیمی است که در میان بندگانم کردهام، هر کس چنین باشد نه من از اویم و نه او از من است»![۲۱۸]

کوتاه سخن اینکه حسود در واقع پایه‌های اعتقادی محکمی ندارد وگرنه می‌دانست حسدورزی نوعی انحراف از توحید است. شاعر عرب در همین زمینه می‌گوید:

الا قل لمن کان لی حاسداًأ تدری علی من اسأت الادب؟!

اسأت علی اللَّه فی فعلهاذا انت لم ترض لی ما وهب!

«به حسود من بگو آیا میدانی نسبت به چه کسی اسائه ادب می‌کنی؟ تو بی ادبی در برابر خداوند نسبت به کارش داری، هرگاه راضی به بخشش خدا در باره من نشوی»![۲۱۹]

نشانه‌های حسد

این صفت رذیله مانند بسیاری از صفات دیگر گاه آشکار و صریح است و گاه مخفی و در حال کمون، به همین دلیل باید از آثاری که بزرگان علم اخلاق و روانکاوان برای آن ذکر کردهاند یا به تجربه دریافتهایم، آن را در مراحل اولیه باید شناخت و پیش از آنکه در وجود انسان ریشه بدواند و مستحکم گردد به درمان آن پرداخت.


از جمله نشانه‌هایی که برای آن ذکر شده امور زیر است:

۱- هنگامی که می‌شنود نعمتی به دیگری رسیده است، غمگین و ناراحت می‌شود، هر چند آثاری از خود بروز ندهد.

۲- گاه از این مرحله فراتر می‌رود و زبان به غیبت و عیبجویی می‌گشاید.

۳- گاه از این هم فراتر می‌رود و به دشمنی و عداوت و کارشکنی برمیخیزد!

۴- گاه تنها به بیاعتنایی و بی مهری و یا قطع رابطه از شخصی که مورد حسد او قرار گرفته قناعت می‌کند، سعی دارد او را نبیند و سخنی از او نشنود و اگر سخنی درباره او بگویند سعی می‌کند با ورود در مطالب دیگر گوینده را از ادامه سخن بازدارد، یا اگر مجبور به بیان مطلبی در باره او شود سعی می‌کند صفات برجسته او را پنهان سازد و یا نسبت به آن سکوت کند.

هر یک از این امور می‌تواند نشانهای از بروز رذیله حسد باشد.

در احادیثی که در منابع اهل عصمت علیهم السلام برای ما نقل شده است اشارات روشنی به این معنی دیده می‌شود، از جمله در کلامی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «یَکْفِیکَ مِنَ الْحَاسِدِ انَّهُ یَغْتَمُّ فِی وَقْتِ سُرُورِکَ؛ برای شناخت حسود همین بس که او غمگین شود در حالی که تو شادمان هستی»![۲۲۰]

به عکس هنگامی که زیانی به انسان برسد، شخص حسود خوشحال می‌شود، همان گونه که در آیه ۵۰ سوره توبه می‌خوانیم: «انْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ انْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَقُولُوا قَدْ اخَذْنَا امْرَنَا مِنْ قَبْلُ وَ یَتَوَلَّوا وَ هُمْ فَرِحُونَ؛ هرگاه نیکی به تو رسد آنها را ناراحت می‌کند و اگر مصیبتی به تو رسد می‌گویند: ما قبلًا پیشبینی چنین مطلبی را می‌کردیم و تصمیم لازم را گرفتیم و باز می‌گردند در حالی که خوشحالند»!


آیات متعدّد دیگری نیز اشاره به همین گونه عکسالعملها از سوی کافران حسود دارد از جمله آیهای است که در آغاز بحث گذشت که کافران به مواهبی که از سوی خداوند به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیده بود حسد می‌ورزیدند.

در روایات اسلامی نیز اشارات مکرّری به همین مسئله دیده می‌شود که حسودان همیشه از زوال نعمت محسود خوشحال می‌شوند و از موفّقیّت او ناراحت، از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «الْحَاسِدُ یَفْرَحُ بِالشُّرُورِ وَ یَغْتَمُّ بِالسُّرُورِ؛ حسود از شرور و بدیها خوشحال می‌شود و از سرور و خوشحالی دیگران غمگین می‌گردد»![۲۲۱]

پیامدها و آثار سوء حسد

حسد آثار بسیار زیانباری از نظر فردی و اجتماعی و مادّی و معنوی به بار می‌آورد و کمتر صفتی از صفات رذیله است که این همه پیامدهای سوء داشته باشد، مهمترین آنها آثار زیر است:

نخست اینکه حسود دائماً ناراحت است و همین امر سبب بیماری جسمی و روانی او می‌شود، هر اندازه دیگران صاحب موفّقیّت بیشتر و نعمتهای فزونتر گردند او به همان اندازه ناراحت می‌شود تا آنجا که گاه خواب و آرامش و استراحت را به کلّی از دست می‌دهد و بیمار و رنجور و نحیف و ضعیف می‌شود، در حالی که امکانات خوبی دارد و اگر این رذیله را از خود دور می‌ساخت برای خودش زندگی آبرومند و مرفّهی داشت.

در احادیث فراوانی به این نکته اشاره شده و معصومین علیهم السلام نسبت به آن هشدار دادهاند، از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «اسْوَءُ النَّاسِ عَیْشاً الْحَسُود!؛ بدترین مردم از نظر (آرامش در) زندگی حسود است»![۲۲۲]


همین معنی در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام به صورت فشردهتری نقل شده که فرمود: «لَا رَاحَةَ لِحَسُودٍ؛ حسود راحتی ندارد»![۲۲۳]

در تعبیر دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «الْحَسَدُ شَرُّ الْامْرَاض؛ حسد بدترین بیماریهاست»![۲۲۴]

و در تعبیر دیگری آمده است: «الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ عَنْ سَلَامَةِ الْاجْسَادِ؛ تعجّب می‌کنم چگونه حسودان برای سلامتی جسم خود ارزش قائل نیستند و از آن غافلند»![۲۲۵]

این سخن را با حدیث دیگری از آن حضرت به پایان می‌بریم، هر چند احادیث در این زمینه بسیار است، فرمود: «الْحَسَدُ لَایَجْلِبُ الّا مَضَرَّةً وَ غَیْظاً، یُوهِنُ قَلْبَکَ، وَ یَمْرُضُ جِسْمَکَ؛ حسد جز زیان و خشم چیزی در وجود انسان ایجاد نمی‌کند، حسد سبب می‌شود که قلب انسان ناتوان و جسم او بیمار گردد»![۲۲۶]

دیگر اینکه زیانهای معنوی حسد از زیانهای مادّی و جسمانی آن به مراتب بیشتر است، زیرا حسد ریشه‌های ایمان را می‌خورد و نابود می‌کند و انسان را نسبت به عدل و حکمت الهی بدبین می‌سازد، چرا که حسود در اعماق قلبش به بخشنده نعمتها یعنی خداوند بزرگ معترض است!

در حدیث معروفی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «لَاتُحَاسِدُوا فَانَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْایمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ نسبت به یکدیگر حسد نورزید، چرا که حسد ایمان را می‌خورد همان گونه که آتش هیزم را می‌خورد»![۲۲۷]

همین معنی از بنیانگذار اسلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و از فرزند گرامیش امام باقر علیه السلام نیز نقل شده است.

در حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کافی آورده است از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «آفَةُ الدِّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ؛ آفت دین و ایمان، حسد و خودبرتربینی و فخرفروشی است»![۲۲۸]


از همان امام بزرگوار علیه السلام نقل شده است که فرمود: «انَّ الْمُؤْمِنَ یَغْبِطُ وَ لَایَحْسُدُ، وَ الْمُنَافِقُ یَحْسُدُ وَ لَایَغْبِطُ!؛ مؤمن غبطه می‌خورد (و تمنّای نعمتهایی شبیه دیگران می‌کند ولی) حسد نمی‌ورزد، در حالی که منافق حسد می‌ورزد و غبطه نمی‌خورد»![۲۲۹]

از این حدیث به خوبی استفاده می‌شود که حسد با روح ایمان سازگار نیست و هماهنگ با نفاق است.

در بحثهای گذشته نیز در حدیث قدسی خواندیم که خداوند به موسی بن عمران فرمود: «از حسد بپرهیز که حسود نسبت به نعمتهای من خشمگین است و با قسمت من در میان بندگانم مخالف می‌باشد»!

سوّمین اثر زیانبار دیگر حسد این است که حجاب ضخیمی در برابر معرفت و شناخت حقایق می‌افکند، چرا که حسود نمی‌تواند نقطه‌های قوّت محسود را ببیند هر چند استاد و مربّی و بزرگ او باشد، بلکه دائماً چشم او در پی جستجو برای نقاط ضعف است و ای بسا به خاطر حسد، خوبی را بدی و نقاط قوّت را ضعف بپندارد و از آنها دوری کند. به همین دلیل از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «الْحَسَدُ حَبْسُ الرُّوحِ؛ حسد روح انسان را زندانی می‌کند و از درک حقایق باز می‌دارد».[۲۳۰]

چهارمین اثر زیانبار حسد این است که انسان دوستان خود را از دست می‌دهد، زیرا هر کس دارای نعمتی است که احیاناً دیگری ندارد و اگر انسان دارای صفت رذیله حسد باشد طبعاً نسبت به همه مردم حسد می‌ورزد و همین امر سبب می‌شود که افراد از او دوری کنند و پیوندهای محبّت میان او و دیگران گسسته شود.

شاهد این سخن کلام پرباری است که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود:

«الْحَسُودُ لَاخُلَّةَ لَهُ؛ حسود، دوستی ندارد».[۲۳۱]

پنجمین اثر سوء حسد آن است که انسان را از رسیدن به مقامات والا بازمیدارد به گونهای که شخص حسود هرگز نمی‌تواند از مدیریّت بالایی در جامعه برخوردار شود چرا که حسد، دیگران را از گرد او پراکنده می‌کند و کسی که دارای قوّه دافعه است هرگز به بزرگی نمی‌رسد.


شاهد این سخن گفتار دیگری از علی علیه السلام است که فرمود: «الْحَسُودُ لَایَسُودُ؛ حسود هرگز به سیادت و بزرگی نمی‌رسد».[۲۳۲]

ششمین اثر بسیار منفی حسد آلوده شدن به انواع گناهان دیگر است، زیرا حسود برای رسیدن به مقصد خود یعنی زایل کردن نعمت از دیگران، به انواع گناهان مانند ظلم و غیبت و تهمت و دروغ و سعایت و غیر آن متوسّل می‌شود و تمام نیروی خود را به کار می‌گیرد تا محسود را به زمین زند لذا از هر وسیله نامشروعی برای وصول به این مقصد نامشروع کمک می‌گیرد.

باز شاهد این سخن، کلام نورانی دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام است که فرمود:

«الْحَسُودُ کَثِیرُ الحَسَرَاتِ، وَ مُتَضَاعَفُ السَیِّئَاتِ؛ حسود بسیار حسرت و اندوه دارد و گناهانش پیوسته افزوده می‌شود»![۲۳۳]

هفتمین بدبختی حسود این است که پیش از آنکه به «محسود» زیان برساند به خودش ضرر می‌زند، چرا که قبل از هر چیز خودش را گرفتار ناراحتی روح و جسم و عذاب دنیا و عقبی می‌سازد.

در احادیث اسلامی به این حقیقت اشاره شده، امام صادق علیه السلام در حدیثی می‌فرماید:

«الْحَاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ انْ یَضُرَّ بِالَمحْسُودِ، کَابْلِیسِ اورِثَ بِحَسَدِهِ بِنَفْسِهِ اللَّعْنَةُ، وَ لِآدَمَ علیه السلام الْاجْتِبَاءُ وَ الْهُدَی ...؛ حسود پیش از آنچه می‌تواند به «محسود» ضرر برساند به خویشتن زیان می‌رساند، مانند ابلیس که با حسدش لعنت برای خود آفرید و برای آدم برگزیدگی و هدایت».[۲۳۴]


مراتب حسد

بزرگان علم اخلاق برای «حسد» مراحل مختلفی ذکر کردهاند از جمله دو مرحله کاملًا متمایز زیر:

۱- وجود حسد در درون دل و در اعماق روح، به گونهای که انسان آن را کنترل کند و اثرش در گفتار و رفتار او ظاهر نگردد.

۲- وجود حسد در درون به گونهای که از کنترل او خارج شود و با سخنان و اعمال شیطانی بروز کند و برای انتقامگیری از محسود و زوال نعمت او تلاش کند.

از بعضی روایات استفاده می‌شود که همه (یا غالب) مردم رگه‌های حسد در درون جانشان وجود دارد، ولی تا آن را در گفتار و رفتار خود ظاهر نکنند، گناهی بر آنان نوشته نمی‌شود!

از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: «ثَلَاثٌ لَایَنْجُو مِنْهُنَّ احَدٌ: الظَّنُّ، وَ الطِّیَرَةُ، وَ الْحَسَدُ، وَ سَاحَدِّثُکُمْ بِالَمخْرَجِ مِنْ ذَلِکَ، اذَا ظَنَنْتَ فَلَاتُحَقِّق، وَ اذَا تَطَیَّرْتَ فَامْضِ، وَ اذَا حَسَدْتَ فَلَاتَبْغِ؛ سه چیز است که هیچ کس از آن رهایی نمی‌یابد:

گمان بد، فال بد و حسد و من راه نجات از آنها را برای شما بازگو می‌کنم، هنگامی که گمان بد در باره کسی بردی، ترتیب اثر به آن نده و هنگامی که فال بد زدی اعتنا مکن و به کار خود ادامه بده و هنگامی که به کسی حسد پیدا کردی ستم مکن (و در گفتار و اعمال با حسد هماهنگ مشو)»![۲۳۵]

در حدیث دیگری آمده است: «قَلَّ مَنْ یَنْجُو مِنْهُنَّ؛ کمتر کسی از این سه صفت نجات می‌یابد»![۲۳۶]

از این تعبیر استفاده می‌شود که این حکم عمومی نیست و انبیا و اولیا را شامل نمی‌شود، چرا که اگر آنها در ظاهر و باطن از حسد پاک نشوند هرگز به آن مقامات والای روحانی و معنوی نمی‌رسند، به همین دلیل حدیثی را که می‌گوید: «هیچ کس از حسد خالی نیست حتّی انبیا» به عنوان محسود واقع شدن تفسیر کردهاند، یعنی حسودان در برابر همه کس حتّی پیامبران الهی ظاهر می‌شوند که نسبت به مقامات آنها حسد می‌ورزند.


به هر حال، در اینکه صفت حسد از رذایل اخلاقی است خواه به مرحله ظهور و بروز برسد یا نه شکّی نیست، سخن در این است که آیا اگر به مرحله ظهور و بروز نرسد گناه و عقوبتی بر آن نوشته می‌شود یا نه؟ ظاهراً دلیلی بر گناه بودن آن در مرحله عدم ظهور و بروز نداریم، هر چند صفت نکوهیدهای است.

ولی مرحوم «نراقی» در «معراج السعاده» در این زمینه می‌گوید: «هر گاه حسد آدمی را به افعال و گفتار ناپسند وادار کند تا زبان به غیبت و بدگویی بگشاید و ... گناه کرده، همچنین اگر از اظهار و ابراز آن خویشتنداری نماید و از رفتار و گفتاری که دلالت بر حسد نماید پرهیز کند، ولی در باطن زوال نعمت محسود را طالب و به درد و رنج او راغب باشد و از این نظر احساس ناراحتی نکند و بر خود خشمگین نباشد باز گناه کرده است».[۲۳۷]

ولی ظاهراً دلیلی بر حرام بودن قسم دوّم وجود ندارد.

به این ترتیب مرحله عدم ظهور و بروز باز دو حالت دارد: حالتی که صاحبش از وجود آن ناراحت نباشد و در رفع آن نکوشد بلکه در درون با آن هماهنگ گردد و حالتی که چنین نباشد، گناه بودن حالت اول بعید به نظر نمی‌رسد هر چند دلیل قاطعی بر آن نداریم.

درمان حسد

همان گونه که از بحثهای پیشین استفاده شد «حسد» از بیماریهای خطرناک اخلاقی است که اگر انسان به درمان آن نپردازد دین و دنیای او را تباه می‌کند.

درمان این بیماری اخلاقی مانند درمان صفات رذیله دیگر است که بر دو اساس استوار می‌باشد.


۱- طرق علمی.

۲- طرق عملی.

در قسمت «علمی» شخص حسود باید روی دو چیز مطالعه و دقّت کند یکی پیامدها و آثار ویرانگر حسد از نظر روح و جسم و دیگر ریشه‌ها و انگیزه‌های پیدایش حسد.

همان گونه که شخص معتاد به یک اعتیاد خطرناک، مانند اعتیاد به هروئین، باید سرانجام کارِ معتادان را بررسی کند و ببیند آنها چگونه سلامت و تندرستی خود را از دست داده و زن و فرزند و حیثیّت اجتماعی آنها بر باد می‌رود و با دردناکترین وضعی در جوانی جان می‌سپارند و نه تنها کسی از مرگ آنها ناراحت نمی‌شود بلکه مرگ او را سعادتی برای خانواده و فامیل و دوستانش می‌شمرند! همینطور «حسود» باید بیندیشد که این بیماری اخلاقی به زودی جسم او را بیمار می‌کند، مانند خوره روح او را میپوساند و می‌خورد و از بین می‌برد، خواب و آرامش را از او سلب می‌کند و هالهای از غم و اندوه همیشه اطراف قلب او را گرفته است و از آن بدتر اینکه مطرود درگاه خدا می‌شود و به سرنوشتی همچون ابلیس و قابیل گرفتار می‌آید و تازه با همه اینها نیز نمی‌تواند به مقصود خود یعنی زوال نعمت محسود برسد!

بی شک مرور بر این آثار و پیامدها و بررسی مکرّر احادیث نابی که در این زمینه آمده و در بخشهای گذشته به آن اشاره شد، تأثیر بسیار مثبتی در درمان این بیماری اخلاقی دارد.

«حسود» باید بیندیشد، اگر موادّ مخدّر سلامت روح و جسم را بر هم می‌زند و مرگ زودرس و رقّتبار را به استقبال او می‌فرستد، او نیز علاوه بر بیماریهای جسمی و روانی، آخرت خود را هم از دست می‌دهد، چرا که عملًا به حکمت خدا اعتراض می‌کند و در پرتگاه شرک و کفر سقوط می‌نماید، اینها از یک سو.

از سوی دیگر در باره انگیزه‌های حسد باید بیندیشد و ریشه‌های آن را یکی پس از دیگری قطع نماید، اگر دوستان ناباب و وسوسه‌های آنها او را به این وادی کشانده است با آنها قطع رابطه کند و هرگاه تنگنظری و بخل سرچشمه این رذیله اخلاقی شده، به مداوای آنها برخیزد، اگر ضعف ایمان و عدم آشنایی به توحید افعالی خداوند او را در این گرداب پرتاب کرده است به تقویت مبانی ایمان و توحید بپردازد و هرگاه ناآگاهی از استعدادهای خویش و ظرفیّتهایی که برای ترقّی و پیشرفت در وجود اوست، او را گرفتار عقده حقارت و به دنبال آن حسد نموده است به درمان آن رو آورد و در سایه توکّل به خدا و اعتماد به نفس، عقده حقارت را بگشاید و رذیله حسد را از خود دور سازد.

چه بهتر اینکه «حسود» عصاره و خلاصهای از این امور را در صفحه یا صفحاتی بنویسد و هر چند روز یک بار بر آن مرور کند و حتّی با صدای بلند آن را برای خودش در تنهایی جمله جمله بخواند و پیرامون آن بیندیشد و مخصوصاً روی روایاتی که در این زمینه از معصومین علیهم السلام رسیده و در بحثهای گذشته به آن اشاره شد تکیه کند، بی شک هر حسودی این برنامه را به طور جدّی دنبال کند در مدّت کوتاهی نتیجه خواهد گرفت، روح و جسم خود را تدریجاً از شرّ حسد رهایی می‌بخشد و افقهای روشنی از سلامت و سعادت در برابر او نمایان می‌گردد.

مخصوصاً «حسود» باید روی این نکته کاملًا فکر کند که اگر وقت و نیرویی را که او برای زوال نعمت از محسود به کار می‌گیرد صرف پیشرفت خودش کند چه بسا از او جلو بیفتد.

به تعبیر دیگر باید انگیزه‌های حسد را به انگیزه‌های غبطه تبدیل کند و نیروهای ویرانگر را به نیروهای سازنده مبدّل سازد.

این معنی در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود: «احْتَرِسُوا مِنْ سُورَةِ الْجُمَدِ وَ الْحِقْدِ وَ الْغَضَبِ وَ الْحَسَد وَ اعِدُّوا لِکُلِّ شَیْءٍ مِنْ ذَلِکَ عِدَّةً تُجَاهِدُونَ بِهَا مِنَ الْفِکْرِ فِی الْعَاقِبَةِ وَ مَنْعِ الرَّذِیلَةِ وَ طَلَبِ الْفَضِیلَةِ؛ خود را از شدّت بخل و کینه و غضب و حسد در امان دارید و برای مبارزه با هر یک از این امور وسیلهای آماده سازید، از جمله تفکّر در عواقب سوء این صفات رذیله و راه درمان و طلب فضیلت از این طریق»![۲۳۸]


امّا از نظر «عملی»، می‌دانیم: تکرار یک عمل تدریجاً تبدیل به یک عادت می‌شود و ادامه عادت تبدیل به ملکه و صفت درونی می‌گردد، اگر حسود به جای اینکه برای در هم شکستن اعتبار و شخصیّت فردی که مورد حسدش قرار گرفته به تقویت موقعیّت خود بپردازد، به جای غیبت و مذمّتش او را به خاطر صفات خویش مدح و ستایش کند و به جای تلاش در تخریب زندگی مادّی او خود را آماده اعانت و همکاری با او نماید، تا می‌تواند از او سخن بگوید، تا ممکن است نسبت به او محبّت کند و تا آنجا که در اختیار اوست خیر و سعادت او را بطلبد و به دیگران نیز همین امور را توصیه کند، به یقین تکرار این کارها تدریجاً آثار رذیله حسد را از روح او می‌شوید و نقطه مقابل آن که «نصح» و «خیرخواهی» است با یک دنیا نور و صفا و روحانیت جانشین آن می‌گردد.

علمای اخلاق به افراد ترسو برای از میان بردن این رذیله اخلاقی توصیه می‌کنند که در میدانهایی که ورود در آن شجاعت فراوان می‌خواهد گام بگذارند و این کار را بر خود تحمیل کنند تا تدریجاً ترس آنها بریزد و شجاعت به صورت عادت و حالت در آید و سپس ملکه گردد.

همین گونه حسود باید با استفاده از ضدّ آن به درمان پردازد که درمان هر بیماری دارویی است که از ضدّ آن تشکیل یافته است!

در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «اذَا حَسَدْتَ فَلَاتَبْغِ؛ هنگامی که نسبت به کسی حسد پیدا کردی بر طبق آن عمل نکن و بر او ستمی روا مدار».[۲۳۹]

و در حدیث دیگری از امیر مؤمنان آمده است که فرمود: «انَّ الْمُؤْمِنَ لَایَسْتَعْمِلُ حَسَدَهُ؛ مؤمن حسد خود را به کار نمی‌گیرد».[۲۴۰] از جمله اموری که در درمان حسد بسیار مؤثّر است راضی به رضای حق بودن و تسلیم در برابر اراده او شدن و قانع به زندگی خویش گشتن است، در حدیثی از امیر مؤمنان می‌خوانیم: «مَنْ رَضِیَ بِحَالِهِ لَمْ یَعْتَوِرَهُ الْحَسَد؛ کسی که به آنچه دارد راضی باشد حسد دامان او را نمی‌گیرد».[۲۴۱]



نصح و خیرخواهی

نقطه مقابل حسد، «نصح» و خیرخواهی است، به این معنی که نه تنها انسان خواهان زوال نعمت از دیگران نباشد بلکه طالب بقای نعمت و افزون شدن آن برای همه نیکان و پاکان گردد، یا به تعبیری دیگر آنچه از خیر و خوبی و سعادت معنوی و مادّی برای خویش می‌خواهد برای دیگران نیز بطلبد و این یکی از فضایل معروف است که در آیات قرآن و روایات اسلامی به آن اشاره شده است.

پیامبران الهی خیرخواهان امّتها بودند و یکی از صفات بارز آنها همین موضوع بود. قرآن مجید از زبان «نوح» شیخ الانبیا چنین نقل می‌کند که به قوم خود فرمود:

«ابَلِّغُکُمْ رِسَالَاتِ رَبِّی وَ انْصَحُ لَکُمْ وَ اعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ؛ رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ می‌کنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند چیزهایی (از لطف و مرحمت و عنایت) می‌دانم که شما نمی‌دانید».[۲۴۲]

در اینجا بعد از مسئله ابلاغ رسالت سخن از نصح و خیرخواهی امّت به میان آمده که نقطه مقابل حسد و بخل و خیانت است.

همین معنی با تفاوت مختصری در مورد پیامبر بزرگ خدا هود علیه السلام آمده است آنجا که می‌گوید: «ابَلِّغُکُمْ رِسَالَاتِ رَبِّی وَ انَا لَکُمْ نَاصِحٌ امِینٌ؛ رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ می‌کنم و من خیرخواه امینی برای شما هستم».[۲۴۳]

همین معنی درباره حضرت صالح [۲۴۴] و حضرت شعیب[۲۴۵] وارد شده است.

بدیهی است خیرخواهی منحصر به این چهار بزرگوار نبوده بلکه همه انبیای الهی و اولیا معصومین این ویژگی را داشتند و پیروان راستین آنان نیز باید خیرخواه دیگران باشند، نه حسود باشند و نه بخیل.


در حدیث پر معنایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که درباره مردی از طایفه انصار شهادت داد که او از اهل بهشت است، هنگامی که درباره زندگی این مرد بهشتی تحقیق کردند عبادت زیادی در او مشاهده نکردند، بلکه دیدند شب هنگام که به بستر استراحت می‌رود یاد خدا می‌کند و سپس به خواب می‌رود تا موقع نماز صبح، مشاهده این وضع موجب سؤال از خودش شد، او در جواب گفت: «مَا هُوَ الّا مَا تَرَوْنَ غَیْرَ انِّی لَااجِدُ عَلَی احَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ فِی نَفْسِی غِشّاً وَ لَاحَسَداً عَلَی خَیْرٍ اعْطَاهُ اللَّهُ ایَّاهُ؛ وضع من همان است که دیدید، ولی من نسبت به هیچ کس از مسلمانان که خدا نعمتی به او بخشیده در دل خود نه خیانتی می‌بینم و نه حسدی (بلکه من خیرخواه همه هستم و از نعمتهای آنها خوشحالم)»![۲۴۶]

در حدیث دیگری آمده است که پیامبر اکرم فرمود: «انَّ اعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ امْشَاهُمْ فِی ارْضِهِ بِالنَّصِیحَةِ لِخَلْقِهِ؛ بلند مقامترین مردم در پیشگاه خداوند در قیامت کسی است که از همه بیشتر تلاش در خیرخواهی مردم کرده است».[۲۴۷]

در روایت دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله میزان و معیاری برای خیرخواهی بیان شده و آن این است که از منافع دیگران به اندازه منافع خویش دفاع کند فرمود: «لَیَنْصَحُ الرَّجُلُ مِنْکُمْ اخَاهُ کَنَصِیحَتِهِ لِنَفْسِهِ؛ باید هر کدام از شما نسبت به برادر مؤمن خود خیرخواه باشد به همان اندازه که نسبت به خویش خیرخواه است»![۲۴۸]

واژه «نصح» و «نصیحت» گر چه در زبان روزمرّه فارسی ما معمولًا به معنی اندرز به کار می‌رود ولی در لغت عرب چنین نیست، بلکه مفهوم وسیع و گستردهای دارد.

«راغب» در کتاب «مفردات» می‌گوید: «نصح و نصیحت» هر کار و هر سخنی است که در آن مصلحت دیگری باشد و این واژه در اصل به معنی خلوص و اخلاص است. به همین دلیل عسل خالص را «ناصح» می‌گویند، کار خیّاط را هم نصح می‌نامند به خاطر اصلاح کردن پارچهای که به او داده شده است و از آنجا که شخص خیرخواه از روی خلوص و اخلاص در اصلاح کار دیگران می‌کوشد، واژه نصح و نصیحت در باره او به کار می‌رود و اصولًا هر چیزی که خالص و صاف باشد خواه در سخن یا عمل و در امور مادّی یا معنوی، واژه «نصح» بر آن اطلاق می‌شود.

بنابراین هنگامی که در بحثهای اخلاقی سخن از نصیحت به میان می‌آید مقصود ترک هر گونه حسد، کینه، بخل و خیانت است.


غرور و خودبینی

اشاره

یکی از رذایل اخلاقی که نه تنها در میان علمای اخلاق معروف و مشهور است بلکه در میان توده‌های مردم نیز از جمله صفات زشت شناخته شده می‌باشد «غرور» است. این صفت رذیله موجب از خود بیگانگی و جهل نسبت به خویشتن و دیگران و فراموش کردن موقعیّت فردی و اجتماعی خود و غوطهور شدن در جهل و بیخبری است.

غرور انسان را از خدا دور می‌کند و به شیطان نزدیک می‌سازد، واقعیّتها را در نظر او دگرگون می‌کند و همین امر سبب خسارتهای شدید مادّی و معنوی می‌گردد.

افراد مغرور همیشه در جامعه منفورند و به خاطر توقّع نامحدودشان گرفتار انزوای اجتماعی می‌شوند.

غرور سرچشمه صفات رذیله دیگری مانند خودبرتربینی و تکبّر و عجب و خودپسندی و ترک تواضع و کینه و حسد نسبت به دیگران و تحقیر آنها می‌شود.

می‌دانیم یکی از عوامل اصلی رانده شدن شیطان از درگاه خدا «غرور» او بود و یکی از علل عدم تسلیم بسیاری از اقوام پیشین در برابر دعوت انبیا وجود همین صفت نکوهیده در وجود آنان بود.

فرعونها و نمرودها به خاطر غرورشان از خدا دور شدند و به سرنوشت شومی که عبرت برای همگان شد گرفتار گشتند.

«غرور» گاه در یک فرد پیدا می‌شود و گاه قوم و ملّت یا نژادی در چنگال این رذیله اخلاقی گرفتار می‌شوند و بی شک قسم دوم خطرناکتر است؛ زیرا گاه کشور یا دنیایی را به آتش می‌کشد و نمونه آن جنگ جهانی اول و دوم بود که حدّ اقل یکی از علل عمده آن غرور و نژادپرستی آلمانیها بود.

با این اشاره، نخست به سراغ تفسیر واژه «غرور» در منابع لغت و کتب علمای اخلاق و سپس به سراغ آیات و روایات و تفسیر و تحلیل آنها می‌رویم و به دنبال آن از اسباب غرور، آثار و پیامدها و راه درمان آن سخن می‌گوییم.

مفهوم غرور

اشاره

این واژه به طور وسیعی در کلمات عرب مخصوصاً در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی به کار رفته و در گفتگوهای روزمرّه فارسی زبانان نیز کم و بیش در همان معانی اصلی یا لوازم آن به کار می‌رود.

«راغب» در کتاب «مفردات» واژه «غَرور» (به فتح غین که معنی وصفی دارد) را به معنی هر چیزی که انسان را می‌فریبد و در غفلت فرومیبرد خواه مال و مقام باشد یا شهوت و شیطان تفسیر می‌کند.

در «صحاح اللغة» «غُرور» به معنی اموری که انسان را غافل می‌سازد و می‌فریبد (خواه مال و ثروت باشد یا جاه و مقام یا علم و دانش و غیر آن) تفسیر شده است.

بعضی از ارباب لغت- به گفته «طریحی» در «مجمع البحرین» گفتهاند: «غرور چیزی است که ظاهر جالب و دوست داشتنی دارد ولی باطنش ناخوشایند و مجهول و تاریک است».

در کتاب «التحقیق فی کلمات قرآن الکریم» بعد از نقل کلمات ارباب لغت چنین آمده است: «ریشه اصلی این واژه به معنی حصول غفلت به سبب تأثیر چیز دیگری در انسان است و از لوازم و آثار آن جهل و فریب و نیرنگ و نقصان و شکست و ... می‌باشد».

در «المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء» که از بهترین کتب اخلاق محسوب می‌شود و تکمیل و تهذیبی است برای «احیاء العلوم» «غزالی» چنین می‌خوانیم: «غرور عبارت است از دلخوش بودن به چیزی که موافق هوای نفس و تمایل طبع انسانی است و ناشی از اشتباه انسان یا فریب شیطان است و هر کس گمان کند آدم خوبی است (و نقطه ضعفی ندارد) خواه از نظر مادّی یا معنوی باشد و این اعتقاد از پندار باطلی سرچشمه بگیرد آدم شروری است و غالب مردم خود را آدم خوبی می‌دانند در حالی که در اشتباهند بنابراین اکثر مردم شرورند، هر چند شکل غرور آنها و درجه آن متفاوت است».[۲۴۹]

در تفسیر نمونه در معنی این واژه چنین آمده است: «غَرور» بر وزن (جَسُور) صیغه مبالغه به معنی موجود فوق العاده فریبنده است و شیطان را از این رو «غَرور» می‌گویند که انسان را با وسوسه‌های خود فریب می‌دهد و غافل می‌سازد و در حقیقت بیان مصداق واضح آن است وگرنه هر انسان یا کتاب فریبنده، هر مقام وسوسهگر و هر موجودی که انسان را گمراه سازد در مفهوم وسیع «غرور» داخل است.

غرور در قرآن مجید

این واژه در قرآن مجید کراراً به کار رفته و در آیات دیگری گرچه این واژه دیده نمی‌شود ولی مفهوم و محتوای آن را در بر دارد، در آیات زیر دقّت کنید:

۱- ... قَالَ انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ[۲۵۰]

۲- فَقَالَ الْمَلَاءُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَیکَ الّا بَشَراً مِثْلَنَا وَ مَا نَرَیکَ اتَّبَعَکَ الَّا الَّذِینَ هُمْ ارَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ وَ مَا نَرَی لَکُمْ عَلَیْنَا مِنْ فَضْلِ بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِینَ ... قَالُوا یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَاکْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ [۲۵۱]


۳- قَالُوا یَا شُعَیْبُ مَا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمَّا تَقُولُ وَ انَّا لَنَرَیکَ فِینَا ضَعِیفاً وَ لَوْلَا رَهْطُکَ لَرَجَمْنَاکَ وَ مَا انْتَ عَلَیْنَا بِعَزِیزٍ [۲۵۲]

۴- وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ الَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الْانْهَارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی افَلَاتُبْصِرُونَ* امْ انَا خَیْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لَایَکَادُ یُبِینُ [۲۵۳]

۵- ذَلِکَ بِانَّهُمْ قَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ الّا ایَّاماً مَعْدُودَاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ [۲۵۴]

۶- فَعَقَرُوا النَّاقَةَ فَعَتَوا عَنْ امْرِ رَبِّهِمْ وَ قَالُوا یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ [۲۵۵]

۷- یُنَادُونَهُمْ الَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قَالُوا بَلَی وَ لَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْامَانِیُّ حَتَّی جَاءَ امْرُ اللَّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ [۲۵۶]

۸- هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَاتُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْارْضِ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَایَفْقَهُونَ* یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا الَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْاعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَایَعْلَمُونَ[۲۵۷]

۹- فَامَّا الْانْسَانُ اذَا مَا ابْتَلَیهُ رَبُّهُ فَاکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی اکْرَمَنِ [۲۵۸]

۱۰- امْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ* سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ [۲۵۹]

۱۱- وَذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا [۲۶۰]

۱۲- یَا ایُّهَا النَّاسُ ... انَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَاتَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَ لَایَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ [۲۶۱]

ترجمه

۱- (خداوند به شیطان) فرمود: «در آن هنگام که به تو فرمان دادم چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی؟!» گفت: «من از او بهترم! مرا از آتش آفریدهای و او را از گِل»!

۲- اشراف کافر قومش (قوم نوح) گفتند: «ما تو را جز بشری همچون خودمان نمی‌بینیم! و کسانی را که از تو پیروی کردهاند جز گروهی اراذل ساده لوح مشاهده نمی‌کنیم و برای شما فضیلتی نسبت به خود نمی‌بینیم! بلکه شما را دروغگو تصوّر می‌کنیم! گفتند: ای نوح! تو با ما جرّ و بحث کردی و زیاد هم جرّ و بحث کردی! (بس است!) اگر راست می‌گویی آنچه را (از عذاب الهی) به ما وعده می‌دهی بیاور!».

۳- گفتند: «ای شعیب! بسیاری از آنچه را می‌گویی ما نمی‌فهمیم! و ما تو را در میان خود ضعیف می‌یابیم و اگر (به خاطر) قبیله کوچکت نبود تو را سنگسار می‌کردیم و تو در برابر ما قدرتی نداری»!

۴- فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت: «ای قوم من! آیا حکومت مصر از آن من نیست؟ و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارد؟ آیا نمی‌بینید؟!- مگر نه این است که من از این مردی که از خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمی‌تواند فصیح سخن بگوید بهترم؟!».

۵- این عمل آنها (یهود) به خاطر آن است که می‌گفتند: «آتش (دوزخ) جز چند روزی به ما نمی‌رسد (و کیفر ما به خاطر امتیازی که بر اقوام دیگر داریم بسیار محدود است) این افترا (و دروغی که به خدا بسته بودند) آنها را در دینشان مغرور ساخت (و گرفتار انواع گناهان شدند)».

۶- سپس (قوم صالح) «ناقه» را پی کردند و از فرمان پروردگارشان سرپیچیدند و گفتند:

«ای صالح! اگر تو از فرستادگان (خدا) هستی آنچه ما را به آن تهدید می‌کنی بیاور»!

۷- آنها (دوزخیان) را صدا می‌زنند «مگر ما با شما نبودیم؟! می‌گویند: آری! ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید و (در همه چیز) شک و تردید داشتید و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان حق فرارسید و شیطان فریبکار شما را در برابر (فرمان) خدا فریب داد»!

۸- آنها (منافقان) کسانی هستند که می‌گویند: «به افرادی که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند! (غافل از اینکه) خزاین آسمانها و زمین از آن خداست ولی منافقان نمی‌فهمند- آنها می‌گویند: اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون می‌کنند! در حالی که عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولی منافقان نمی‌دانند!».

۹- امّا انسان هنگامی که پروردگارش او را برای آزمایش، اکرام می‌کند و نعمت می‌بخشد (مغرور می‌شود) و می‌گوید: «پروردگارم مرا گرامی داشته است»!

۱۰- یا می‌گویند: «ما جماعتی متّحد و نیرومند و پیروزیم»؟!- (ولی بدانند) به زودی جمعشان شکست می‌خورد و پا به فرار می‌گذارند.

۱۱- کسانی را که آیین (فطری) خود را به بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخته، رها کن!

۱۲- ای مردم! ... به یقین وعده الهی حق است، پس مبادا زندگانی دنیا شما را بفریبد و مبادا (شیطان) فریبکار شما را به (کَرَم) خدا مغرور سازد!

تفسیر و جمعبندی

نخستین جرقه‌های غرور همان طوری که اشاره شد در آغاز آفرینش انسان و در چهره شیطان دیده شد و همان گونه که در اوّلین آیه مورد بحث آمده هنگامی که خداوند به او خطاب کرد «چه چیز تو را مانع شد از اینکه بر آدم سجده کنی هنگامی که به تو فرمان دادم»، (قَالَ مَا مَنَعَکَ الّا تَسْجُدَ اذْ امَرْتُکَ ...).[۲۶۲]

«شیطان (با لحنی غرورآمیز) گفت: من از او بهترم! مرا از آتش آفریدهای او را از گل»، (قَالَ انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ).[۲۶۳]

آری حجاب غرور و خودبینی چنان بر چشم بصیرت او افتاد که به او اجازه نداد راه سعادت خود را که فرمان صریح خداست ببیند و در پرتگاه عصیان سقوط کرد و برای همیشه مطرود و ملعون شد، بنابراین می‌توان گفت: همان گونه که پیشوای مستکبران جهان ابلیس است پیشوای مغروران عالم نیز اوست و این دو، یعنی «غرور» و «استکبار»، لازم و ملزوم یکدیگرند!

ابلیس بر اثر غرور و استکبار نتوانست برتری خاک را بر آتش و برتری توبه را بر لجاجت و اصرار بر گناه دریابد، گام در بیراهه گذارد و همچنان در بیراهه سرگردان است.

در آیه بعد به داستان نوح یعنی نخستین پیامبر اولوا العزم می‌رسیم که به خوبی نشان می‌دهد یکی از عوامل مهم سرپیچی قوم او در برابر ارشادهای دلسوزانهاش همان صفت رذیله «غرور» بود، می‌فرماید: «اشراف کافر قومش (در برابر دعوت او) گفتند: ما تو را جز بشری همچون خودمان نمی‌بینیم و کسانی را که از تو پیروی کردهاند جز گروهی فرومایه و اراذلی ساده لوح نمی‌یابیم! و فضیلتی برای شما نسبت به خود مشاهده نمی‌کنیم بلکه شما را جمعی دروغگو گمان می‌کنیم»، (فَقَالَ الْمَلَاءُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَیکَ الّا بَشَراً مِثْلَنَا وَ مَا نَرَیکَ اتَّبَعَکَ الَّا الَّذِینَ هُمْ ارَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ وَ مَا نَرَی لَکُمْ عَلَیْنَا مِنْ فَضْلِ بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِینَ).[۲۶۴]

و در چند آیه بعد نخوت و غرور خود را بیشتر ظاهر می‌کنند با صراحت می‌گویند:

«ای نوح! با ما جرّ و بحث کردی و زیاد سخن گفتی (بس است!) اگر راست می‌گویی آنچه را (از عذاب الهی) به ما وعده می‌دهی بیاور»! (قَالُوا یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَاکْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ).[۲۶۵]

معمولًا انسانها از ضررهای احتمالی به حکم عقل پرهیز دارند، ولی این قوم مغرور با اینکه آثار حقّانیّت را در معجزات نوح می‌دیدند و احتمال مجازات الهی بسیار قوی بود، نه تنها اعتنایی نداشتند بلکه نوح را تشویق به درخواست عذاب الهی می‌کردند! آری همان غروری که حجاب شیطان شد حجاب قوم نوح گردید و سرانجام در چنبر عذاب الهی گرفتار شدند و ریشه آنها قطع شد. این است سرنوشت مغروران در تمام طول تاریخ.

در سوّمین آیه سخن از قوم شعیب است که به دنبال قوم نوح گرفتار غرور و خودبینی شدند و سرنوشتی همانند آنها پیدا کردند، می‌فرماید: «آنها به شعیب گفتند: «بسیاری را از آنچه می‌گویی ما اصلًا نمی‌فهمیم! ما تو را در میان خود ضعیف می‌بینیم و اگر به خاطر احترام قبیله کوچکت نبود سنگسارت می‌کردیم! و تو در برابر ما قدرتی نداری»! (قَالُوا یَا شُعَیْبُ مَا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمَّا تَقُولُ وَ انَّا لَنَرَیکَ فِینَا ضَعِیفاً وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْنَاکَ وَ مَا انْتَ عَلَیْنَا بِعَزِیزٍ).[۲۶۶]

آنها در واقع در برابر دلایل منطقی و سخنان سنجیده و معجزات الهی حضرت شعیب پاسخی نداشتند، ولی غرور و نخوتشان اجازه نمی‌داد تسلیم حق شوند و سرانجام صیحه و صاعقه آسمانی در یک چشم بر هم زدن خانه و کاشانه و خود آنها را به آتش کشید و در هم کوبید و چیزی جز پیکرهای نیم سوخته آنها باقی نماند!

در چهارمین آیه که ناظر به داستان فرعون است چهره زشت دیگری از این صفت رذیله نیز دیده می‌شود و نشان می‌دهد که غرور و نخوت چنان مغز او را پر کرده بود که نه تنها اعتنایی به دلایل روشن موسی نکرد بلکه با سخنانی کودکانه سرپیچی خود را توجیه نمود، می‌فرماید: «فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت آیا حکومت مصر از آن من نیست؟ و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارد؟ آیا نمی‌بینید- من از این مردی که از خانواده حقیری است و هرگز نمی‌تواند فصیح صحبت کند برترم»! (وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ الَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الْانْهَارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی افَلَاتُبْصِرُونَ* امْ انَا خَیْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لَایَکَادُ یُبِینُ).[۲۶۷]

سپس به سخنان واهی و بی اساسی توسّل جست که اگر موسی راست می‌گوید چرا موسی دستبند طلا ندارد؟ چرا فرشتگان با او نیامدند؟!

افراد مغرور همچون فرعونها و نمرودها به خاطر بی اعتنایی و غرورشان اهمّیّتی به چگونگی سخنان خود نمی‌دادند و بسیار دیده شده که حرفهای ابلهانهای می‌زنند که حتّی نزدیکانشان در دل به آنها می‌خندیدند و به یقین چنین حالتی سدّ راه همه معارف الهیه و شناخت واقعیّات زندگی است.

جالب اینکه موسی علیه السلام اگر گرهی در زبانش بود مربوط به کودکی بود امّا هنگامی که به نبوّت رسید و از خدا درخواست گشوده شدن عقده زبانش کرد خداوند به تقاضای او جامه تحقّق پوشید ولی فرعون بی اعتنا به وضع جدید همچنان به وضع سابق اشاره می‌کند و لکنت زبانش را یادآور می‌شود.

در پنجمین آیه اشارهای به قوم یهود دارد که آنها نیز بر اثر غرور و خودبینی امتیازات نامعقولی برای خود قائل بودند و همین تفکّر غلط سبب گمراهی و طغیان آنها شد، می‌فرماید: «این (اعراض و روی گردانی آنها از آیات الهی) به خاطر آن است که می‌گفتند: جز چند روزی آتش دوزخ به ما نمی‌رسد (و مجازات ما به خاطر گناهان سنگینمان بسیار کم است چون قوم برتری هستیم!) این افترا و دروغی که (به خدا) بسته بودند آنها را در دینشان مغرور ساخته بود»، (ذَلِکَ بِانَّهُمْ قَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ الّا ایَّاماً مَعْدُودَاتٍ وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ).[۲۶۸]

تاریخ بنی اسرائیل نشان می‌دهد که از گناهکارترین و سرکشترین اقوام بودهاند و یکی از دلایل عمده آن همان غرور و نخوت آنها بوده است.

متأسّفانه هنوز گروهی از آنها به نام صهیونیستها از باده غرور سرمستند و هر روز مرتکب جنایات تازهای می‌شوند که چهره تاریخشان را سیاهتر از سابق می‌کند.

آنها همه چیز را برای خودشان می‌خواهند و برای دیگران حقّی قائل نیستند خود را قوم برتر می‌شمرند و دیگران را با دیده حقارت می‌نگرند.

ششمین آیه ناظر به قوم «صالح» است که آنها نیز چنان مست باده غرور بودند که با صراحت از پیامبرشان تقاضای مجازات الهی کردند، با اینکه معجزه آشکار او را با چشم خود می‌دیدند، می‌فرماید: «آنها ناقه را (همان شتری که به اعجاز الهی از کوه بیرون آمده بود) پی کردند و از فرمان پروردگارشان سرپیچیدند و گفتند: ای صالح اگر از فرستادگان خدا هستی عذابی را که ما را به آن تهدید می‌کنی بیاور»! (فَعَقَرُوا النَّاقَةَ فَعَتَوا عَنْ امْرِ رَبِّهِمْ وَ قَالُوا یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ).[۲۶۹]

قرآن به دنبال آن می‌گوید: «زمین لرزه وحشتناکی آنها را فراگرفت و صبحگاهان بدنهای بی جانشان در خانه‌هاشان باقی ماند! (و این است سرانجام یک قوم مغرور و از خدا بی خبر)»!

در هفتمین آیه سخن از دوزخیان است که در قیامت در ظلمت و تاریکی به سر می‌برند در حالی که مؤمنان با نور ایمان در عرصه محشر شتابان می‌گذرند: «منافقان دوزخی آنها را صدا می‌زنند که مگر ما با شما نبودیم؟ می‌گویند: آری! و لکن شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید (و در همه چیز) شکّ و تردید داشتید و آرزوهای دور و دراز، شما را مغرور ساخت تا فرمان خدا فرارسید و شیطان شما را در برابر خداوند به غرور و فریب واداشت»! (یُنَادُونَهُمْ الَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قَالُوا بَلَی وَ لَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْامَانِیُّ حَتَّی جَاءَ امْرُ اللَّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ).[۲۷۰]

سپس در آیه بعد از آن با صراحت به آنها گفته می‌شود که «امروز هیچ راه فراری ندارید و جایگاه شما آتش دوزخ است».

در اینجا به خوبی می‌بینیم که یکی از صفات بارز منافقان دوزخی غرور و گرفتاری در چنگال آرزوهای دور و دراز شمرده شده است.

همان گونه که در آغاز بحث گفتیم در عنوان «غرور» معنی فریب نهفته شده است، ولی گاه انسان خودش را فریب می‌دهد و مغرور می‌شود و گاه شیطان و یا انسانهای شیطان صفت.

در هشتمین آیه سخن از منافقان مغرور در این دنیاست که چگونه در برابر مؤمنان راستین و فقیر نمایش ثروت می‌دادند و آنها را تحقیر می‌کردند، می‌فرماید: «آنها کسانی هستند که می‌گویند: به افرادی که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند (غافل از اینکه) خزاین آسمانها و زمین از آن خداست ولی منافقان نمی‌دانند»! (هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَاتُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الْارْضِ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَایَفْقَهُونَ).[۲۷۱]

سپس غرور و نخوت را به اوج رسانده می‌گویند: «اگر ما (از میدان جنگ) به مدینه بازگردیم عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد در حالی که عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ولی منافقان نمی‌دانند»، (یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا الَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْاعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَایَعْلَمُونَ).[۲۷۲]

اگر منافقان، «مغرور» نبودند این گونه ثروت و قدرت خود را به رخ مؤمنان نمی‌کشیدند و به آنها با دیده حقارت نمی‌نگریستند و در وادی خطرناک کفر و نفاق سرگردان نمی‌شدند.

در نهمین آیه سخن از طبیعت انسان- یا به تعبیر دیگر طبیعت انسانهای تربیت نایافته و کم ظرفیّت است- که به هنگام نعمت و قدرت مغرور می‌شوند و سرکش، می‌فرماید:

«امّا انسان هنگامی که خداوند او را به عنوان امتحان اکرام می‌کند و نعمت می‌بخشد (مغرور می‌شود و) می‌گوید: پروردگارم مرا گرامی داشته است»! (فَامَّا الْانْسَانُ اذَا مَا ابْتَلَیهُ رَبُّهُ فَاکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی اکْرَمَنِ).[۲۷۳]

اگر این سخن از سر شکرگزاری و سپاس پروردگار بود به یقین مایه تواضع و کمک به یتیمان و مسکینان می‌شد، ولی همان گونه که لحن آیات بعد از آن نشان می‌دهد این سخن از روی غرور و نخوت است و به همین دلیل نه تنها اثر مطلوب و سازندهای بر آن مترتّب نمی‌شود بلکه سرچشمه سرکشی و طغیان می‌گردد.

در دهمین آیه سخن از مشرکان خودخواه و خودپرست مکّه است، می‌فرماید: «آنها می‌گویند ما جماعتی متّحد و نیرومندیم (و به همین دلیل پیروزی با ماست)»، (امْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ).[۲۷۴]

خداوند به این مغروران سبک مغز هشدار می‌دهد که: «به زودی جمعشان شکست می‌خورد و پا به فرار می‌گذارند»! (سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ).[۲۷۵]

در تمام این موارد به خوبی می‌بینیم که غرور و خودبینی عامل مهمّ گناه و شکست و بدبختی است و قرآن مجید در یک پیشگویی اعجاز آمیز خبر از شکست و ناکامی این گروه مغرور می‌دهد، شکستی که به زودی دامانشان را گرفت و عبرت مردم شدند.

در یازدهمین آیه سخن از مشرکانی است که دین و آیین حق را به بازی گرفتهاند و مال و ثروت دنیا آنها را مغرور ساخته است و همین امر سبب کفر و عنادشان با حق شد، می‌فرماید: «کسانی را که آیین (فطری) خود را به بازی و سرگرمی (و استهزاء) گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخته است رها کن»، (وَذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا ...).[۲۷۶]

این تعبیر شاید گواه این باشد که آنها قابل هدایت نیستند، چرا که باده غرور چنان آنها را سرمست کرده و زرق و برق دنیای مادّی چنان آنها را فریب داده که به هیچ وجه حاضر به تسلیم در برابر حق نیستند و جز سخریّه و استهزاء در برابر حق کاری ندارند و این معنی از عمق فاجعهای که به خاطر غرورشان در آن گرفتارند خبر می‌دهد.

تعبیر به «دینهم» اشاره به فطری بودن دین الهی است که در سرشت همه انسانها حتّی مشرکان وجود داشته و دارد، یا اینکه اشاره به کسانی است که حتّی آیین بتپرستی خودشان را به بازی و مسخره می‌گرفتند و به خاطر غرور حتّی به آن هم پایبند نبودند و یا اشاره به آیین اسلام است که خداوند به نفع آنان و برای آنها فرستاده است.

در دوازدهمین آیه به همه انسانها هشدار می‌دهد و از اینکه فریب زرق و برق دنیا را بخورند و به آن مغرور شوند و در دام شیطان بیفتند بر حذر می‌دارد، می‌فرماید: «ای مردم! ... وعده الهی حق است مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد و مغرور سازد و مبادا شیطان شما را فریب دهد»! (یَا ایُّهَا النَّاسُ ... انَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَاتَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَ لَایَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ).[۲۷۷]

جالب اینکه اسباب غرور در این آیه دو چیز شمرده شده: «زرق و برق دنیا» و «شیطان» و این تعبیر نشان می‌دهد که گاه انسان بی آنکه از زندگی مادّی مرفّهی برخوردار باشد تنها با مشتی خیالات بی اساس مغرور می‌شود و برای خود مقام و شخصیّتی می‌پندارد، در برابر حق سرکشی می‌کند و در دام شیطان گرفتار می‌شود.

درست است که دنیای پر زرق و برق یکی از دامهای شیطان است ولی گاه خیال و پندار هم سرچشمه نفوذ شیطان می‌گردد و انسان با آن دلخوش می‌شود.

نتیجه نهایی

اشاره

از مجموع آنچه در تفسیر و شرح آیات بالا گفته شد این واقعیّت به دست می‌آید که مسئله غرور و نخوت از آن روزی که آدم پا به این کره خاکی نهاد، در تمام دورانهای تاریخ و عصر انبیای پیشین تا امروز، یکی از سرچشمه‌های اصلی و خطرناک فساد و انحراف و کفر و نفاق بوده است، مطالعه در این آیات نشان می‌دهد که تا چه حد این صفت رذیله مایه بدبختی گروه عظیمی از انسانها و جوامع بشری می‌شود و اگر هیچ دلیلی بر زشتی این رذیله اخلاقی جز همین آیات نباشد کافی است.

نکوهش غرور در روایات اسلامی

مذمّت از این خوی زشت در احادیث اسلامی نیز بازتاب گستردهای دارد:

۱- در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام می‌خوانیم: «سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرُورِ ابْعَدُ افَاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخَمُورِ!؛ مستی غفلت و غرور از مستی شراب طولانیتر است».[۲۷۸]

۲- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «جِمَاعُ الشَّرِّ فِی الْاغرَارِ بِالْمَهَل وَ الْاتِّکَالِ عَلَی الْعَمَلِ؛ کانون بدیها در مغرور شدن به مهلت الهی و اعتماد بر اعمال (ناچیز) است».[۲۷۹]

انسان عمل خیر ناچیزی انجام می‌دهد و به وسیله آن خود را اهل نجات می‌داند و آزادی بی قید و شرطی برای خود قائل است یا اینکه گناهانی از او سر زده و مهلت پروردگار سبب غرورش می‌شود.

۳- در حدیث دیگری از آن حضرت می‌بینیم غرور ضدّ عقل شمرده شده است، می‌فرماید: «لَایُلْقَی الْعَاقِلُ مَغْرُوراً؛ آدم عاقل هرگز مغرور دیده نمی‌شود».[۲۸۰]

۴- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم که غرور، انسان را در انبوهی از خیالات گرفتار می‌سازد و اسباب نجات را از او قطع می‌کند: «مَنْ غَرَّهُ السَّرَابُ تَقْطَعَتْ بِهِ الْاسْبَابُ!؛ کسی که سرابها او را فریب دهد و مغرور سازد اسباب (نجات) از او قطع می‌شود»![۲۸۱]

۵- همان امام بزرگوار در تعبیر زیبای دیگری در باره گروهی از منحرفان می‌فرماید:

«زَرَعُوا الْفُجُورَ وَ سَقَوْهُ الْغُرُورَ وَ حَصَدُوا الثُّبُورَ؛ آنها بذر فجور و گناه را افشاندند و با آب غرور و فریب آن را آبیاری کردند و محصول آن را که بدبختی و هلاکت بود درو کردند»![۲۸۲]

۶- در سخن دیگری آن حضرت غرور و خودبینی را یکی از موانع پندپذیری انسان می‌شمرد، می‌فرماید: «بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حَجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ؛ در میان شما و موعظه حجابی از غرور است»![۲۸۳]

۷- و نیز از همان حضرت در جمله کوتاه و پرمعنی دیگری آمده است: «طُوبَی لِمَنْ لمْ تَقْتُلُهُ قَاتِلَاتِ الْغَرُورِ؛ خوشا به حال کسی که عوامل کشنده غرور او را از پای در نیاورد».[۲۸۴]

آنچه در بالا گفته شد تنها بخش کوچکی از روایاتی است که در باره خطرات غرور و خودبینی سخن می‌گوید وگرنه روایات در این زمینه فراوان است و مطالعه همین بخش برای پی بردن به آثار زیانبار غرور و خطرات آن کافی است.

اسباب غرور

بعضی از بزرگان علم اخلاق گفتهاند غرور از صفات زشتی است که هر گروهی به نوعی به آن گرفتارند هر چند اسباب و درجات غرور آنها مختلف است.

اسباب غرور و خودبینی بسیار زیاد است و مغروران گروه‌های مختلفی هستند:

مغروران به علم و دانش و آنها کسانی هستند که وقتی به مقامی از علم می‌رسند غرور و خودبینی بر آنها عارض می‌شود، جز افکار خویشتن را نمی‌بینند و برای افکار دیگران ارزشی قائل نیستند، گاه خود را از مقرّبان الهی می‌پندارند و قطعاً اهل نجات! اگر کسی کمترین انتقادی از آنها کند ناراحت می‌شوند و از همه انتظار احترام و پذیرش و قبول را دارند!

گاه می‌شود که افراد کم ظرفیّت با فراگرفتن علم ناچیزی و خواندن کتاب و یا کتابهایی بر مرکب غرور سوار می‌شوند و خود را شکننده صد قفل و صد زنجیر می‌دانند چرا که تنها صرف میرِ میر را خواندهاند! و این بدترین نوع غرور است که عالم و دانشمند را هم از نظر ارزش علمی ساقط می‌کند و هم از جهت ارزش اجتماعی!

در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که به ابن مسعود فرمود: «یَابْنَ مَسْعُود! لَاتَغْتَرَّنَّ بِاللَّهِ وَ لَاتَغْتَرَّنَّ بِصَلَاحِکَ وَ عِلْمِکَ وَ عَمَلِکَ وَ بِرِّکَ وَ عِبَادَتِکَ؛ ای ابن مسعود! به (کرم) خدا مغرور نشو و همچنین به صالح بودن و علم و عمل و نیکوکاری و عبادتهایت»![۲۸۵]

در این حدیث به عوامل دیگر غرور از جمله اعمال صالح، انفاق در راه خدا و عبادات اشاره شده که هر کدام از آنها می‌تواند عاملی برای مستی غرور گردد.

افراد صالح کم ظرفیّتی را می‌بینیم که هرگاه توفیق انجام عبادات یا اعمال نیکی پیدا می‌کنند ناگهان بر مرکب غرور سوار شده و خود را اهل نجات و سعادت می‌شمرند و همه مردم در نظرشان کوچک می‌شوند و همین امر باعث هلاکتشان می‌گردد.

یکی دیگر از عوامل غرور، مغرور شدن به لطف و کرم و مغفرت خداست، افرادی هستند که بیمحابا و جسورانه گناه می‌کنند، هنگامی که از آنها سؤال شود این چه کار زشتی است که شما انجام می‌دهید؟ می‌گویند: خداوند کریم و غفور و رحیم است، خدایی را که ما می‌شناسیم از آن بالاتر است که گناهان این بنده ناچیز را به رخ او بکشد و به خاطر آن ما را مجازات کند، اصولًا اگر ما گناه نکنیم عفو و کرم خدا چه می‌شود؟

این گونه افکار انحرافی و سخنان غیر منطقی جرأت آنها را در گناه بیشتر می‌کند و باعث سقوط و هلاکتشان می‌شود!

به همین دلیل در قرآن و روایات اسلامی از این نوع غرور شدیداً نهی شده است در آیه ۶ سوره انفطار می‌خوانیم: «یَا ایُّهَا الْانْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ؛ ای انسان! چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟»

امیر مؤمنان علیه السلام در تفسیر این آیه می‌فرماید: «یَا ایُّهَا الْانْسَانُ مَا جَرَّأَکَ عَلَی ذَنْبِکَ؟ وَ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ؟ وَ مَا انَّسَکَ بِهَلَکَةِ نَفْسِکَ؟!؛ ای انسان! چه چیز تو را بر گناهت جرأت داده؟ و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته؟ و چه چیز تو را به هلاکت خویشتن علاقهمند کرده است».[۲۸۶]

فرق است بین کسی که گناه می‌کند و جسور است و گویی خود را طلبکار می‌داند و بین کسی که گناهی از او سرزده و شرمنده است و امید به رحمت حق دارد، اوّلی بر مرکب غرور سوار است و دومی دست به دامن لطف پروردگار زده است.

جهل و نادانی یکی دیگر از اسباب غرور است، همان گونه که علم و دانش گاه سبب غرور می‌شود جهل و نادانی نیز در بسیاری از جاهلان سبب غرور است. در حدیثی از امیر مؤمنان می‌خوانیم: «مَنْ جَهِلَ اغَرَّ بِنَفْسِهِ وَ کَانَ یَوْمُهُ شَرّاً مِنْ امْسِهِ؛ کسی که جاهل است مغرور به خویشتن می‌شود و امروزش بدتر از دیروز اوست»![۲۸۷]

دیگر از اسباب غرور که گروه زیادی را در کام خود فرو برده است دنیا و زرق و برق دنیا، مال، مقام، جوانی، زیبایی و قدرت است.

افراد کم ظرفیّت همین که به یکی از این امور نایل شوند فراموش می‌کنند که اینها عاریتی است و همیشه در معرض زوال و نابودی قرار دارد. این فراموشی سبب خودبینی و غرور آنها می‌شود و این غرور آنها را از خدا دور و به شیطان نزدیک و آلوده به انواع گناهان می‌سازد.

در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «الدُّنْیَا حُلُمٌ وَ الْاغْتِرَارُ بِهَا نَدَمٌ؛ دنیا خواب و خیالی بیش نیست و مغرور شدن به آن سبب پشیمانی است»![۲۸۸]

در حدیثی از همان بزرگوار می‌خوانیم: «لَاتَغُرَّنَّکَ الْعَاجِلَةُ بِزُورِ الْمَلَاهِی، فَانَّ الْلَهْوَ یَنْقَطِعُ، وَ یُلْزِمُکَ مَا اکْتَسَبْتَ مِنَ الْمَآثِم؛ دنیا تو را با سرگرمیهای باطل نفریبد و مغرور نسازد چرا که سرگرمیها پایان می‌یابد و گناهش بر تو باقی می‌ماند»![۲۸۹]

از شگفتیها این است که همه مردم با چشم خود زوال سریع نعمتها و از میان رفتن اموال و ثروتها و سقوط حکومتها و قدرتهای دنیوی را همه روز با چشم خود می‌بینند، امّا هنگامی که خودشان به آن می‌رسند چنان مغرور می‌شوند که فکر می‌کنند آنچه مربوط به آنهاست جاودانی است و هرگز از آنها گرفته نمی‌شود!

آری اسباب غرور بسیار متنوّع است و رهایی از چنگال آن مشکل و جز در سایه بیداری و تقوا و سپردن خویش به خداوند و توجّه به زوال سریع نعمتها امکانپذیر نیست.

علایم و نشانه‌های غرور

نشانه‌های غرور گاهی بسیار آشکار است به گونهای که انسان در نخستین برخورد به آن پی می‌برد و می‌فهمد که فلان شخص گرفتار غرور و خودبینی است. بیاعتنایی به مردم، بی توجّهی به حلال و حرام الهی، رعایت نکردن ادب با بزرگان و ترک محبّت با دوستان و بستگان، بیرحمی نسبت به زیردستان، ذکر سخنان ناموزون و دور از ادب، سر دادن خنده و قهقهه بلند، دویدن در حرف دیگران، نگاه‌های تحقیرآمیز به صالحان و پاکان و عالمان و همچنین راه رفتن به صورت غیر متعارف، پا را به زمین کوبیدن، شانه‌ها را تکان دادن، نگاه‌های غیر متعارف به زمین و آسمان نمودن و حتّی گاهی کارهای دیوانگان را انجام دادن اینها همه از نشانه‌های غرور است.

ولی گاه حالت غرور مخفی است و به این سادگی خود را نشان نمی‌دهد بلکه با دقّت می‌توان به وجود چنین صفتی در خویشتن و یا دیگران پی برد. مانند اینکه بعضی افراد پس از مدّت کوتاهی درس استاد را رها می‌کنند و خود را مستغنی و بینیاز می‌دانند، یا مانند کسی که علاقه شدیدی در خود به انزوا و گوشهگیری از مردم احساس می‌کند و ممکن است بهانه آن را آلوده نشدن به مجالس غیبت و گناه و مانند آن ذکر کند در حالی که با دقّت می‌یابیم که عامل اصلی، غرور و خود بزرگبینی است. خود را پاک، آگاه و مؤمن می‌پندارد و دیگران را ناقص و آلوده.

آری نه تنها غرور، بلکه بسیاری از صفات رذیله گاهی در زوایای روح انسان پنهان می‌شوند و خود را به صورت فضایل نشان می‌دهند، به گونهای که تشخیص آن جز برای اساتید هوشیار اخلاق میسّر نیست.

آثار و پیامدهای فردی و اجتماعی غرور

در میان صفات رذیله شاید کمتر صفتی به اندازه غرور زیانآور و مرگبار باشد.

پیامدهای غرور تمام زندگی انسان را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد و دنیا و آخرت را تباه می‌کند. از میان آثار زیانبار غرور به امور زیر می‌توان اشاره کرد:

۱- غرور، حجاب ضخیمی بر عقل و فهم انسان میفکند و او را از درک حقایق بازمیدارد و به او اجازه نمی‌دهد خود و دیگران را آنچنان که هست و هستند بشناسد و حوادث اجتماعی را درست ارزیابی کرده در برابر آنها موضع صحیح بگیرد.

در بحثهای سابق در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام خواندیم: «مستی غرور از مستی شراب هم سختتر است!» این مستی همان حجاب غرور است.

۲- غرور مایه شکست در زندگی و سبب عقب افتادگی است، یک لشکر مغرور به سادگی جنگ را می‌بازد، یک سیاستمدار مغرور به آسانی زمین می‌خورد، یک محصّل مغرور در امتحانات رفوزه می‌شود، یک ورزشکار مغرور بازی را به حریف می‌بازد و بالاخره یک مسلمان مغرور خود را گرفتار قهر و غضب الهی می‌سازد.

تعبیر به «قاتلات الغرور» در روایات اسلامی ممکن است اشاره به همین معنی باشد.

۳- غرور تکامل انسان را متوقّف می‌سازد، بلکه مایه انحطاط و عقبگرد او می‌شود؛ زیرا هنگامی که انسان مغرور می‌شود نقایص خود را نمی‌بیند و کسی که احساس نقصان نکند به دنبال کمال نمی‌رود.

آنچه در حدیث امیر مؤمنان در گذشته خواندیم که می‌فرمود: «کسی که جاهل باشد مغرور می‌شود و امروز او از دیروزش بدتر است» اشاره به همین نکته مهم است.

۴- غرور سبب فساد و تباهی عمل می‌شود، زیرا در انجام آن دقّتی به خرج نمی‌دهد و همین امر کار او را خراب می‌کند، یک جرّاح مغرور ممکن است بیمار خود را در کام مرگ فروبرد و یا حدّ اقل ناقص سازد، یک راننده مغرور گرفتار تصادفهای زیانبار می‌شود، همچنین یک مؤمن مغرور گرفتار ریا و عجب و سایر اموری که عمل را فاسد می‌کند می‌شود؛ در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام می‌خوانیم: «غَرُورُ الْامَلِ یُفْسِدُ الْعَمَلَ؛ غرور ناشی از آرزوها، سبب فساد عمل می‌شود».[۲۹۰]

۵- غرور مانع از عاقبت اندیشی است، چنانکه در حدیثی از امیر مؤمنان آمده است:

«لَمْ یُفَکِّرْ فِی عَوَاقِبِ الْامُورِ مَنْ وَثِقَ بِزُورِ الْغُرُورِ؛ کسی که اعتماد بر غرور و باطل کند از تفکّر در عاقبت کارها باز می‌ماند».[۲۹۱]

۶- غرور غالباً سبب ندامت و پشیمانی می‌شود، چرا که انسان نمی‌تواند ارزیابی صحیحی از خود و دیگران را داشته باشد و در محاسبات خود در حرکت فردی و اجتماعی گرفتار اشتباه می‌شود و همین امر او را به ندامت و پشیمانی می‌کشاند، در همین زمینه در حدیث امیر مؤمنان علیه السلام می‌خوانیم: «دنیا خواب و خیالی بیش نیست و مغرور شدن به آن موجب پشیمانی است».[۲۹۲] ۷- در یک جمله می‌توان گفت: افراد مغرور در دنیا و آخرت تهیدست و بیچارهاند، چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «الْمَغْرُورُ فِی الدُّنْیَا مِسْکِینٌ و فِی الْآخِرَةِ، مَغْبُونٌ لِانَّهُ بَاعَ الْافْضلَ بِالْادْنَی؛ انسان مغرور در دنیا مسکین و بیچاره است و در آخرت مغبون؛ چرا که متاع برتر را به متاع پستتر فروخته است».[۲۹۳]

طرق درمان غرور

از آنجا که غرور غالباً ناشی از جهل و عدم شناخت خویشتن و قدر و منزلت انسان در پیشگاه خداست نخستین گام درمان این بیماری اخلاقی شناخت خویشتن و معرفت پروردگار و نیز شناخت لیاقتها و شایستگیها در انسانهای دیگر است.

اگر انسان به گذشته خویش برگردد که طفلی بود از هر نظر عاجز و ناتوان و به آینده خویش بنگرد که پیر و ناتوان و از کار افتاده می‌شود و اگر چند روزی قدرت، مال، ثروت، جوانی و زیبایی دارد، همه آنها در معرض انواع آفات است و طبق ضربالمثل معروف «به مالت نناز که به شبی از بین می‌رود و به جمالت نناز که به تبی از بین می‌رود!» همه اینها آسیبپذیر است.

و نیز اگر به تاریخ پیشینیان بنگرد و سرعت زوال قدرتها و از میان رفتن اموال و نابودی امکانات با خبر شود هرگز مست غرور نخواهد شد.

چگونه انسان به علمش مغرور شود و حال آنکه ممکن است با ضربهای که به مغز او تصادفاً وارد شود نه تنها همه علومش را فراموش کند حتّی نام خود را نیز فراموش کند؟!

چگونه به اموالش مغرور گردد در حالی که با یک نوسان بازار و پیش آمدن یک حادثه مهم اجتماعی، سیاسی و یا نظامی نه تنها همه ثروت خود را از دست دهد بلکه بدهی زیادی به بار آورد؟!

چگونه به قدرتش بنازد در حالی که ممکن است فردا آن را از دست دهد و پشت میله‌های زندان باشد!

به هر حال آنچه انسان را از مرکب غرور پایین می‌کشد و به مستی غرور پایان می‌دهد شناخت خویشتن و اوضاع جهان و بی اعتباری و شدّت دگرگونی احوال آن است.

قرآن مجید به مغروران خطاب می‌کند و با این سخن بیدارگر به آنها هشدار می‌دهد، می‌فرماید: «اوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْارْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَانُوا اشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ا ثَارُوا الْارْضَ وَ عَمَرُوهَا اکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَ جَائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لَکِنْ کَانُوا انْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛ آیا در زمین گردش نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بودند چگونه بود؟

آنها نیرومندتر از اینان بودند و زمین را (برای زراعت و آبادی) بیش از اینان دگرگون ساختند و آباد کردند و عمران نمودند و پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغشان آمدند (امّا آنها انکار کردند و کیفر خود را دیدند) خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، آنها به خودشان ستم می‌کردند».[۲۹۴]

شبیه همین معنی در سوره غافر آیه ۲۱ و ۸۲ نیز آمده است.

اگر انسان درست به جسم و روح و امکانات خود توجّه کند که چقدر آسیبپذیرند و چگونه حوادث کوچک می‌توانند زندگی او را بر هم زنند، هرگز مست و مغرور نمی‌شود، امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «مِسْکِینُ بْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْاجَلِ، مَکْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ؛ بیچاره آدمیزاد! سرآمد زندگیش نامعلوم، علل بیماریش ناپیدا و اعمالش ثبت و ضبط می‌شود، پشهای او را می‌آزارد و گلوگیر شدن آب یا غذایی او را می‌کشد و عرق مختصری او را متعفّن و بدبو می‌سازد»![۲۹۵]

در حالات «ایاز» وزیر معروف و مقتدر سلطان محمود غزنوی نقل کردهاند که همه روز در اطاق مخصوصی می‌رفت و در را می‌بست و بعد از لحظاتی بیرون می‌آمد، بینندگان تعجّب کردند که در این اطاق چه سرّی نهفته است که همه روز «ایاز» به آن سرکشی می‌کند، بعد از تحقیق معلوم شد لباس دوران چوپانیش را در آنجا گذارده و همه روز به آنجا می‌رود و به آن نگاه می‌کند و می‌گوید: «ایاز تو چوپان بودی! اکنون که خداوند تو را به مقام وزارت رسانده مغرور مباش، از این بترس که فردا مقامت را از دست بدهی و از گذشته نیز ناتوانتر شوی»!

اگر همه قدرتمندان چنین اسباب عبرتی در اختیار داشته باشند هرگز مغرور نخواهند شد، ولی متأسّفانه هر کس «ایاز» نمی‌شود.

آرزوهای دراز

(طول امل) اشاره

«طول امل» و به تعبیر دیگر «آرزوهای دور و دراز» از مهمترین رذایل اخلاقی است که انسان را به انواع گناهان آلوده می‌کند، از خدا دور می‌سازد، به شیطان نزدیک می‌کند و گرفتار عواقب خطرناکی می‌سازد.

البتّه اصل «آرزو» و «امید» نه تنها مذموم و نکوهیده نیست، بلکه نقش بسیار مهمّی در حرکت چرخهای زندگی و پیشرفت در جنبه‌های مادّی و معنوی بشر دارد.

اگر امید و آرزو در دل «مادر» نباشد هرگز فرزندش را شیر نمی‌دهد و انواع زحمتها و ناراحتیها را برای پرورش او تحمّل نمی‌نماید، همان گونه که در حدیث معروف نبوی صلی الله علیه و آله آمده است: «الْامَلُ رَحْمَةٌ لِامَّتِی وَ لَوْلَا الْامَلُ مَا رَضِعَتْ وَالِدَةٌ وَلَدَهَا وَ لَاغَرَسَ غَارِسٌ شَجَرَهَا!؛ امید و آرزو، رحمت برای امّت من است و اگر امید و آرزو نبود هیچ مادری فرزندش را شیر نمی‌داد و هیچ باغبانی نهالی نمی‌کاشت».[۲۹۶]

کسی که یقین کند مثلًا امروز روز آخر زندگی اوست یا در آینده بسیار نزدیکی از دنیا می‌رود، دست از همه کار می‌شوید و در واقع موتور زندگی او خاموش می‌شود و چرخهای آن از کار می‌افتد و شاید یکی از دلایل مخفی بودن پایان عمر هر کس همین باشد که چراغ پر فروغ امید و آرزو در دلش خاموش نشود و به تلاشهای زندگی ادامه دهد.


همان گونه که در حدیثی از حضرت مسیح علیه السلام می‌خوانیم: «در جایی نشسته بود و پیرمردی را مشاهده کرد که با کمک بیل به شکافتن زمین مشغول است (و تلاش گرم و مستمرّی برای کار کشاوزی دارد) حضرت مسیح علیه السلام به پیشگاه خدا عرضه داشت:

«خداوندا امید و آرزو را از او برگیر!» ناگهان پیرمرد بیل را به کناری انداخت و روی زمین دراز کشید و خوابید، کمی بعد حضرت مسیح علیه السلام عرضه داشت: «بارالها! امید و آرزو را به او بازگردان!» ناگهان مشاهده کرد که پیرمرد برخاست و دوباره مشغول فعّالیّت و کار شد! حضرت مسیح علیه السلام از او سؤال کرد که من دو حال مختلف از تو دیدم، یک بار بیل را به کنار افکندی و روی زمین خوابیدی، امّا در مرحله دوم ناگهان برخاستی و مشغول کار شدی؟!

پیرمرد در جواب گفت: «در مرتبه اوّل فکر کردم من پیر و ناتوانم و آفتاب لب بامم، امروز بمیرم یا فردا خدا می‌داند، چرا این همه به خود زحمت دهم و این همه تلاش کنم؟ بیل را به کنار انداختم و بر زمین خوابیدم!

ولی چیزی نگذشت که این فکر به خاطرم خطور کرد از کجا معلوم که من سالهای زیادی زنده نمانم؟ افرادی مثل من بودند و سالها عمر کردند، انسان تا زنده است زندگی آبرومند می‌خواهد و باید برای خود و خانوادهاش تلاش کند، برخاستم و بیل را گرفتم و مشغول کار شدم».[۲۹۷]

به همین دلیل برای ایجاد تحرّک بیشتر در گروه‌های مختلف اجتماعی باید امید به آینده را در دل آنها زنده نگه داشت.

ولی همین امید و آرزو که رمز حرکت و تلاش انسانهاست و مانند قطرات حیاتبخش باران، که سرزمینهای مرده را زنده می‌کند، سرزمین دل انسان را زنده نگه می‌دارد، اگر از حدّ بگذرد به صورت سیلابی ویرانگر در می‌آید و همه چیز را با خود می‌برد و سرانجام انسان را غرق دنیاپرستی و ظلم و جنایت و گناه می‌کند.


به همین دلیل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله «طول امل» را یکی از دو دشمن بسیار خطرناک برای انسانها شمرده و فرموده است: «خِصْلَتَانٌ اتِّبَاعُ الْهَوی وَ طُولُ الْامَلِ، فَامَّا اتِّبَاعُ الْهَوی فَانَّهُ یَعْدِلُ عَنِ الْحَقِّ، امَّا طُولُ الْامَلِ فَانَّهُ یُحبب الدُّنْیَا؛ شدیدترین چیزی که از آن بر شما می‌ترسم دو خصلت است: پیروی از هوا و آرزوی طول و دراز؛ زیرا هواپرستی شما را از حق بازمیدارد و امّا آرزوی دور و دراز شما را حریص بر دنیا می‌کند».[۲۹۸]

شبیه همین معنی با کمی تفاوت در نهج البلاغه از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است.[۲۹۹]

با این اشاره به آیات قرآن بازمیگردیم و نتیجه طول امل را در سرنوشت اقوام پیشین و انسانها به طور کلّی مورد بررسی قرار می‌دهیم:

۱- وَاذْکُرُوا اذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی الْارْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَ لَاتَعْثَوْا فِی الْارْضِ مُفْسِدِینَ[۳۰۰]

۲- اتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ* وَ تَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ [۳۰۱]

۳- یُنَادُونَهُمْ الَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قَالُوا بَلَی وَ لَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْامَانِیُّ حَتَّی جَاءَ امْرُ اللَّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ[۳۰۲]

۴- الَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لَایَکُونُوا کَالَّذِینَ اوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْامَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ [۳۰۳]

۵- ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْامَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ[۳۰۴]

۶- امْ لِلْانْسَانِ مَا تَمَنَّی* فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْاولَی [۳۰۵]

۷- وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ* الَّذِی جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ* یَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ [۳۰۶]

۸- انَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی ادْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ امْلَی لَهُمْ [۳۰۷]

ترجمه

۱- و به خاطر بیاورید که خداوند شما را جانشینان قوم «عاد» قرار داد و در زمین مستقرّ ساخت که در دشتهایش، قصرها برای خود بنا می‌کنید و در کوه‌ها برای خود خانه‌ها می‌تراشید! بنابراین نعمتهای خدا را متذکّر شوید و در زمین به فساد نکوشید.

۲- آیا شما بر هر مکان مرتفعی نشانهای از روی هوا و هوس می‌سازید؟!- و قصرها و قلعه‌های زیبا و محکم بنا می‌کنید، شاید در دنیا جاودانه بمانید؟!

۳- (منافقان) آنها را صدا می‌زنند «مگر ما با شما نبودیم؟!» می‌گویند «آری ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید و (در همه چیز) شک و تردید داشتید و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان خدا فرارسید و شیطان فریبکار (نیز) شما را در برابر (فرمان) خداوند فریب داد!».

۴- آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل کرده است خاشع گردد؟! و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانی داده شد، سپس زمانی طولانی بر آنها گذشت و قلبهایشان قساوت پیدا کرد و بسیاری از آنها گنهکارند!

۵- بگذار آنها بخورند و بهره گیرند و آرزوها آنان را غافل سازد ولی به زودی خواهند فهمید!

۶- آیا آنچه انسان تمنّا دارد به آن می‌رسد؟!- در حالی که آخرت و دنیا از آن خداست!

۷- وای بر هر عیبجوی مسخره کنندهای!- همان کس که مال فراوانی جمع آوری و شماره کرده (بی آنکه مشروع و نامشروع آن را حساب کند)!- او گمان می‌کند که اموالش او را جاودانه می‌سازد!

۸- کسانی که بعد از روشن شدن هدایت برای آنها، پشت به حق کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهای طولانی فریفته است!

تفسیر و جمعبندی سرچشمه طول امل

آیات اول و دوم ناظر به قوم «عاد» و «ثمود» است که پیامبرانی به نام «هود» و «صالح» داشتند این جمعیّت با پیشرفتی که در کشاورزی و صنعت پیدا کرده بودند سخت سرگرم به دنیا شده و به آن دل بسته بودند و آرزوهای دور و دراز آنها را در خود غرق ساخته بود و چنان گرفتار غرور و کبر و نخوت شده بودند که نه تنها کمترین اعتنایی به دعوت خیرخواهانه پیامبرشان هود و صالح علیهما السلام نکردند، بلکه به مبارزه با آنها برخاستند.

قرآن مجید در نخستین آیه از آیات بالا، از زبان حضرت صالح علیه السلام خطاب به آن قوم سرکش چنین نقل می‌کند: «به خاطر بیاورید که قوم عاد به خاطر طغیان از میان رفتند و خداوند شما را جانشینان آنان قرار داد و در زمین مستقرّ ساخت که در دشتهایش قصرها برای خود بنا می‌کنید و در کوه‌ها (در دل سنگها) برای خود خانه‌هایی می‌تراشید، به یاد نعمتهای خدا باشید و در زمین فساد نکنید»! (وَاذْکُرُوا اذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی الْارْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَ لَاتَعْثَوْا فِی الْارْضِ مُفْسِدِینَ).[۳۰۸]

در دوّمین آیه وضع قوم «عاد» را شرح می‌دهد که توضیحی است برای آیه قبل که درباره قوم «ثمود» بود.

از زبان پیامبرشان (حضرت هود علیه السلام) چنین نقل می‌کند: «آیا شما بر هر مکان مرتفعی

نشانهای از سر هوا و هوس می‌سازید؟- و قصرها و قلعه‌های زیبا و محکم بنا می‌کنید که گویی در دنیا جاودانه خواهید ماند»! (اتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ* وَ تَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ).[۳۰۹]

هود علیه السلام با این سخن به آنها می‌فهماند که یکی از علل مهمّ انحراف شما هوسرانی و تکیه بر آرزوهای دراز است که شما را از خدا غافل کرده و در زرق و برق دنیا غرق ساخته است.

«مصانع» جمع «مصنع» به معنی ساختمان و قصر مجلّل و محکم است، این واژه از مادّه «صنع» گرفته شده که به معنی کار نیکو انجام دادن است، بنابراین صنع به هر کاری گفته نمی‌شود، بلکه به کارهایی اطلاق می‌گردد که دارای امتیاز خاصّی است.

قوم عاد و ثمود تصوّر می‌کردند که با این بناهای محکم و زیبا و خانه‌های مجلّلی که در درون دل کوه‌ها ایجاد کرده بودند، می‌توانند خود را از آفات و گزند حوادث مصون دارند و سالیان دراز زنده بمانند و به عیش و نوش بپردازند.

همین معنی در باره قوم ثمود در آیات دیگری مطرح شده است و باز از زبان صالح علیه السلام این چنین می‌خوانیم: «اتُتْرَکُونَ فِی مَا هَهُنَا آمِنِینَ* فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ* وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ* وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ؛ آیا چنین می‌پندارید که همیشه در نهایت امنیّت در نعمتهایی که اینجاست، می‌مانید- در این باغها و چشمه‌ها- در این زراعتها و نخلهایی که میوه‌هایش شیرین و رسیده است و شما از کوه‌ها خانه‌هایی (بسیار محکم) می‌تراشید و در آن به عیش و نوش می‌پردازید (و همه چیز را به دست فراموشی می‌سپارید؟!)».[۳۱۰]

بی شک غرور و غفلت حاصل از طول امل منحصر به قوم عاد و ثمود نبود، ولی در قرآن مجید در مورد این دو گروه سرکش، این رذیله اخلاقی برجستگی خاصّی دارد.

در سوّمین آیه سخن از گفتگوی مؤمنان و منافقان در روز قیامت است که منافقان خود را در ظلمت و تاریکی در صحنه محشر می‌بینند، در حالی که مؤمنان در پرتو نور و ایمان به سوی بهشت در حرکتند، منافقان از مؤمنان تقاضا می‌کنند اجازه بدهید ما هم از نور شما بهرهای بگیریم، ولی دیوار بلندی در میان این دو فاصله می‌شود.

در اینجا منافقان فریاد می‌زنند «... الَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ ...؛ آیا ما در دنیا با شما نبودیم (پس چرا از ما جدا شدید؟)»[۳۱۱]

مؤمنان در پاسخ می‌گویند: «آری ما با هم بودیم، ولی شما خود را فریب دادید و در انتظار حوادث ناگوار برای مسلمانان بودید و پیوسته در امر معاد و دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ابراز تردید می‌کردید و آرزوهای دراز، پیوسته شما را مغرور ساخت تا فرمان مرگ شما از سوی خدا فرارسید»، (... قَالُوا بَلَی وَ لَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ انْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْامَانِیُّ حَتَّی جَاءَ امْرُ اللَّهِ ...)[۳۱۲]

به این ترتیب آیه فوق عامل بدبختی منافقان را در چهار چیز خلاصه می‌کند که چهارمین آنها آرزوهای طول و دراز است.

«امانیّ» جمع «امْنِیّه» از مادّه «مَنْی» (بر وزن مَغز) در اصل به معنی اندازهگیری کردن است، و «تمنی» به معنی آرزوست، چرا که انسان در درون دل در عالم خیال اموری را برای خود اندازهگیری می‌کند و به همین جهت به خیالات باطل و سخنان دروغ و آرزوهای دور و دراز «امْنِیّه» و جمع آن «امانیّ» اطلاق شده است.

در تفسیر منهج الصادقین و تفسیر قرطبی در ذیل این آیه حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که مضمونش این است: «آن حضرت در حالی که یارانش را موعظه می‌فرمود خطهایی (موازی هم) بر زمین کشید، بعد یک خط عمودی بر همه آنان رسم فرمود، سپس گفت: می‌دانید این خطوط چه معنی دارد؟ عرض کردند: نه یا رسول اللَّه! فرمود:

این خطوط مانند آرزوهای دور و دراز انسانهاست (که حدّ و مرزی ندارند) و آن یک خط (عمودی) همان مرگ و پایان زندگی است که بر همه آنها کشیده می‌شود و همه آمال و آرزوها را باطل می‌کند».

همین معنی با تفاوت مختصری از «ابن مسعود» نقل شده است و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطّی به شکل مربّع کشید و خطّی در وسط آن رسم فرمود و آن را به خارج مربّع ادامه داد و خطوط کوچکی از طرف راست و چپ آن کشید، سپس فرمود: «این (خطّی که در وسط مربّع است) انسان است و این (مربّع) اجل اوست که به او احاطه کرده و این (ادامه خطّی که به خارج از مربّع پیش رفته) آرزوهای دراز اوست که از اجل و مرگ او هم فراتر می‌رود و این خطوط کوچک عوارض و حوادثی است که او را احاطه کرده، اگر (فرضاً) اجل خطا کند، این حوادث و عوارض او را از بین می‌برند و اگر این حوادث و عوارض خطا کنند اجل او را از میان برمیدارد».[۳۱۳]

در چهارمین آیه مؤمنان را به طور غیر مستقیم مخاطب قرار داده و هشدار می‌دهد که مراقب وضع خویش باشند، مبادا بر اثر آرزوهای دور و دراز به سرنوشت مرگبار و اسفناک اقوام پیشین گرفتار شوند، می‌فرماید: «آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد، و مانند کسانی نباشند که پیش از این کتاب آسمانی بر آنها داده شد، سپس زمان طولانی به آنها گذشت (و بر اثر غفلت و آرزوهای دراز) قلبهای آنها قساوت پیدا کرد. و بسیاری از آنان گناهکارند. الَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لَایَکُونُوا کَالَّذِینَ اوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْامَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ».[۳۱۴]

مطابق این آیه آنچه باعث نرمش قلب آدمی و انعطاف آن به سوی حق و خشوع و خضوع در پیشگاه خدا می‌شود، همان ذکر للَّه و یاد خدا و توجه به حق است، آری یاد خدا است که آرزوهای دور و دراز را بر می‌چیند، و انسان را متوجّه مسؤولیّتهایش می‌کند، و دل را نورانی، و فکر انسان را واقع بین و ماهیّت زندگی ناپایدار دنیا را در برابر او مشخص می‌سازد.

دلی کز نور معنی نیست روشنمخوانش دل که آن سنگ است و آهن

دلی کز گرد غفلت زنگ دارداز آن دل سنگ و آهن ننگ دارد

در پنجمین آیه خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، اشاره به کفّار و مشرکان کرده، می‌فرماید:

«بگذار آنها بخورند و از دنیای مادّی بهره گیرند و آرزوها (ی دراز) آنان را غافل سازد ولی به زودی خواهند فهمید (که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدهاند)»، (ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْامَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ).

آری آنان همچون چهارپایانند که جز آب و علف چیزی نمی‌فهمند، تنها تفاوتی که با چهارپایان دارند و آنها را از چهارپایان پستتر کرده این است که یک مشت آرزوی طول و دراز اطراف فکرشان را احاطه کرده و به آنها اجازه نمی‌دهد که در سرنوشت خود بیندیشند و پیش از آنکه دست اجل گریبان آنها را بگیرد بیدار شوند و از بیراهه بازگردند.

در اینجا تأثیر منفی آرزوهای دراز در وجود انسان به خوبی تبیین شده و نشان می‌دهد که تا چه حد آرزوها انسان را به خود مشغول می‌سازد و از خدا غافل می‌کند.

تعبیر به «ذَرْهُمْ» (آنها را رها کن) به وضوح نشان می‌دهد که امیدی به هدایت این گروه نیست وگرنه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هرگز مأمور نمی‌شد آنها را رها سازد.

چگونه می‌توان امید به هدایت گروهی داشت که هدف نهایی آنها خور و خواب همچون حیوانات است و آرزوهای دراز به آنها اجازه نمی‌دهد که لحظهای به پایان زندگی و به آفریدگاری که این مواهب حیات را به آنها بخشیده بیندیشند و درباره هدفی که برای آن آفریده شدهاند لحظهای فکر کنند.

در ششمین آیه مورد بحث، اشاره به این حقیقت می‌کند که غالباً آرزوهای دراز که هرگز انسان به آنها نمی‌رسد، او را احاطه می‌کنند و امکانات او را که باید در مسیر سعادت به کار گرفته شود به خود جذب می‌کند و او را از راه بازمیدارد، می‌فرماید: «آیا انسان به آنچه آرزو می‌کند می‌رسد؟! (نه هرگز نخواهد رسید)» (امْ لِلْانْسَانِ مَا تَمَنَّی).[۳۱۵]

این استفهام در واقع یک نوع استفهام انکاری است، چگونه ممکن است انسان به همه آرزوهایش برسد در حالی که طول آرزوها گاه ده‌ها یا صدها برابر عمر اوست! و گاه اصلًا نقطه پایانی ندارد! و هر جا برسد آرزوهای دیگری در برابر او خودنمایی کرده و وی را به سوی خود جلب می‌نماید.

باید توجّه داشت که این آیه به دنبال آیاتی است که اشاره به بتهای مشرکان می‌کند که آرزو داشتند شفیع آنها در درگاه خداوند شوند و قرآن می‌گوید این آرزو هرگز برآورده نخواهد شد، ولی با این حال مفهوم آیه عام است و به اصطلاح مورد، مخصّص نیست.

در هفتمین آیه سخن از دنیاپرستان خودخواه با آرزوهای دور و دراز است، می‌فرماید: «وای بر هر عیبجوی مسخره کنندهای- همان کس که مال و ثروت (عظیمی) را جمعآوری و شماره کرده است (بی آنکه حساب مشروع و نامشروع را بکند) و گمان می‌کند اموالش سبب جاودانگی اوست!»، (وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ* الَّذِی جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ[۳۱۶]* یَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ).[۳۱۷]

در واقع این سه آیه علّت و معلول یکدیگرند، چرا که این انسان بیخبر و خودبین و خودپسند دیگران را استهزاء می‌کند، به خاطر آنکه ثروت عظیمی برای خود از طرق نامشروع فراهم ساخته، چرا دست به جمع چنین ثروتی زده؟ به خاطر اینکه می‌پندارند داشتن چنین ثروتی به او جاودانگی می‌دهد، این پندار که با «طول امل» و آرزوهای دراز همراه است سبب غرور و خودبرتربینی می‌شود و آن هم به نوبه خود سبب استهزاء و عیبجویی نسبت به دیگران است.[۳۱۸].

در هشتمین و آخرین آیه مورد بحث، سخن از گروهی است که حق را شناختند و سپس به آن پشت کردند و از آن اعراض نمودند، می‌فرماید: «کسانی که بعد از روشن شدن حق به آن پشت کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهای طولانی فریفته است!»، (انَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی ادْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ امْلَی لَهُمْ).[۳۱۹] «امْلَی لَهُمْ» از مادّه «امْلَاء» به معنی پدید آوردن آرزوهای دور و دراز است که انسان را به خود مشغول می‌دارد.

در واقع آیه ناظر به این حقیقت است که چگونه ممکن است یک انسان حق را بشناسد و باور کند سپس آن را نادیده بگیرد و به آن پشت کند و راه نجات خود را ببیند با این حال از بیراهه برود!

آیا می‌توان باور کرد انسان عاقلی چنین کند؟! آری! هنگامی که تسویلات شیطان انسان را احاطه کند و زشتیها را در نظرش به صورت زیباییها نشان دهد و او را گرفتار آرزوهای دور و دراز سازد، بعید نیست حق را به دست فراموشی بسپارد و به آن پشت کند.

از اینجا می‌توان دریافت که آرزوهای طولانی چه بلایی بر سر انسان می‌آورد و چگونه انسان عاقل را به کلّی از عقل و خرد بیگانه می‌کند؟!

از مجموع آیات فوق که قسمتی درباره اقوام پیشین بود و بخشی در باره معاصران پیامبر صلی الله علیه و آله و قسمتی نیز به صورت یک قانون کلّی مطرح شده بود می‌توان چنین نتیجه گرفت که طول امل و آرزوهای دراز از خطرناکترین دشمنان سعادت بشر است که نه تنها افراد، بلکه اقوام و ملّتها را در کام مرگ و بدبختی فرومیبرد.

از مادّه «لَمْز» به معنی غیبت و عیبجویی کردن است، بعضی معتقدند «هُمَزَة» به کسی می‌گویند که با اشارات عیبجویی می‌کند و «لُمَزَة» به کسی که با زبان این کار را انجام می‌دهد.

طول امل در روایات اسلامی

از آنجا که آرزوهای دراز تأثیر بسیار مخرّبی بر زندگی معنوی و اخلاقی و حتّی مادّی انسانها دارد، در روایات اسلامی با تعبیرات گوناگون از آن نکوهش شده و با عبارات پرمعنایی به علل منطقی آن نیز اشاره شده است، به عنوان نمونه به روایات زیر می‌توان اشاره کرد:

۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «ارْبَعَةٌ مِنَ الشَّقَاءِ جُمُودُ الْعَیْنِ وَ قَسَاوَةُ الْقَلْبِ وَ طُولُ الْامَلِ وَ الْحِرْصِ عَلَی الدُّنْیَا؛ چهار چیز است که نشانه شقاوت و بدبختی انسان است: خشک بودن چشمها (به گونهای که هرگز از خوف خدا اشکی نریزد) و سنگدلی و آرزوهای دراز و حرص بر دنیا».[۳۲۰]

۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ اطَالَ امَلَهُ سَاءَ عَمَلُهُ؛ کسی که آرزوی طولانی داشته باشد، عملش بد خواهد شد»![۳۲۱]

همین معنی به صورت گویاتری در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود: «اطْوَلُ النَّاسِ امَلًا اسْوَئُهُمْ عَمَلًا!؛ آن کسی که آرزوهایش از همه طولانیتر باشد، عملش از همه زشتتر و بدتر است»![۳۲۲]

۳- در نهج البلاغه خطبه ۱۴۷ نیز تعبیر گویایی در این زمینه دیده می‌شود، فرمود:


«انَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ بِطُولِ آمَالِهِمْ وَ تَغَیُّبِ آجَالِهِمْ حَتَّی نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ الَّذِی تُرَدُّ عَنْهُ الْمَعْذِرَةُ وَ تَرْفَعُ عَنْهُ التَّوْبَةُ؛ اقوامی که پیش از شما بودند و گرفتار عذاب شدند، فقط به خاطر آرزوهای طولانی و فراموش کردن اجل و سرآمد زندگیشان بود تا آنکه عذاب موعود فرارسید، همان عذابی که با فرارسیدنش معذرتخواهی رد می‌شود و درهای توبه بسته خواهد شد»!

۴- در حدیث دیگری از فاطمه بنت الحسین از پدرش امام حسین علیه السلام از جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین آمده است: «انَّ صَلَاحَ اوَّلِ هَذِهِ الْامَّةِ بِالزُّهْدِ وَ الْیَقِینِ وَ هَلَاکَ آخِرِهَا بِالشُّحِّ (بِالشَّکِّ) وَ الْامَلِ!؛ دو عامل سبب اصلاح (و پیروزی) آغاز این امّت شد که یکی زهد (و ترک وابستگی به دنیا) بود و دیگری ایمان و یقین محکم و آنچه باعث هلاکت (و شکست) آخر این امّت می‌شود بخل (شکّ) و آرزوهای دراز است».[۳۲۳]

بدیهی است ایمان و یقین محکم، به اضافه بی اعتنایی به زرق و برق دنیا، سبب شد که مسلمانان نخستین به هنگام ورود در میدان جهاد از هیچ چیز پروا نکنند، جز خدا را در نظر نگیرند و جز برای خدا شمشیر نزنند و هرگز پشت به دشمن ننمایند و این عامل مهمّ پیروزی آنان بود.

ولی هنگامی که آرزوهای دراز و دلبستگیها و دلدادگیها نسبت به ظواهر دنیا جای «زهد» را گرفت و شک و تردید به جای یقین نشست، عقبگردها و شکها شروع شد و امروز هم برای تجدید عظمت نخستین، راهی جز احیای دو اصل نخست نیست.

۵- در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان می‌خوانیم: «الْامَلُ سُلْطَانُ الشَّیَاطِینِ عَلَی قُلُوبِ الْغَافِلِینَ؛ آرزوی دراز سبب سلطه شیطانها بر قلوب غافلان می‌شود»![۳۲۴]

۶- در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام چنین افرادی به عنوان بدترین مردم معرّفی شدهاند، می‌فرماید: «شَرُّ النَّاسِ الطَّوِیلُ الْامَلِ، السَّیّئُ الْعَمَلِ؛ بدترین مردم کسی است که آرزوهایش از همه طولانیتر باشد و عملش از همه بدتر»![۳۲۵]


و نیز از آن حضرت در حدیث دیگری می‌خوانیم: «انَّ الْمَرْءَ یُشْرِفُ عَلَی امَلِهِ فَیَقْطَعُهُ حُضُورُ اجَلِهِ، فَسُبْحَانَ اللَّهِ لَاامَلٌ یُدْرَکُ وَ لَامُؤَمَّلٌ یُتْرَکُ!؛ انسان پیوسته دنبال آرزوهای خویش است (و از مبدأ و معاد غافل است) ناگهان حضور اجل، آرزوهایش را قطع می‌کند، سبحان اللَّه! نه به آرزو رسیده و نه صاحب آرزو رها شده است»![۳۲۶]

۷- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «اشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی؛ برترین بینیازی ترک آرزوهاست»![۳۲۷]

چرا که آرزوهای دور و دراز سبب می‌شود که انسان دائماً خود را نیازمند ببیند و دست حاجت به سوی هر کس و هر جا دراز کند و شخصیّت انسانی خود را به خاطر اموری که هرگز به آن نمی‌رسد بشکند!

۸- در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار آمده است: «کَذَّبَ مَنِ ادَّعَی الْایمَانَ وَ هُوَ مَشْغُوفٌ مِنَ الدُّنْیَا بِخِدَعِ الْامَانِیِّ وَ زُورِ الْمَلَاهِیِّ؛ دروغ می‌گوید کسی که ادّعای ایمان می‌کند در حالی که به خاطر خدعه‌های آرزوها و سرگرمیهای باطل، دلباخته دنیا شده است»![۳۲۸]

روشن است که دلباختگان آرزوها ناگزیرند برای وصول به آنها همه چیز را به دست فراموشی بسپارند و از همین جا رخنه در ایمان آنها پیدا می‌شود.

۹- و نیز از همان بزرگوار در سخن کوتاه و پر معنای دیگری می‌خوانیم: «الْامَانِیُّ تُعْمَی عُیُونَ الْبَصَائِرِ؛ آرزوهای دراز چشم بصیرت انسان را کور می‌کند»![۳۲۹]

۱۰- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که روزی به اصحاب فرمود: «اکُلُّکُمْ یُحِبُّ انْ یَدْخُلَ الجَنّةَ؟؛ آیا همه شما دوست دارید وارد بهشت شوید»؟!

«قَالُوا نَعَمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ؛ همگی عرض کردند آری ای رسول خدا»!

فرمود: «قَصِّرُوا مِنَ الْامَلِ وَ اجْعَلُوا آجَالَکُمْ بَیْنَ ابْصَارِکُمْ وَ اسْتَحْیُوا مِنَ اللَّهِ حَقَّ الْحَیَاءِ؛ دامنه آرزوها را کوتاه کنید و مرگ را در مقابل چشم خود قرار دهید و از خداوند (و مخالفت فرمان او) آن گونه که شایسته است شرم کنید».[۳۳۰]



۱۱- باز در حدیث پرمحتوای دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «انَّ الْامَلَ یُذْهِبُ الْعَقْلَ، وَ یُکَذِّبُ الْوَعْدَ، وَ یَحِثُّ عَلَی الْغَفْلَةِ وَ یُورِثُ الْحَسْرَةَ؛ آرزوهای دراز عقل انسان را می‌برد و وعده آخرت را دروغ می‌شمرد و انسان را به غفلت وامیدارد و سرانجام آن، حسرت و ندامت است»![۳۳۱]

۱۲- این بحث را با روایت دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله- به عنوان «خِتَامُهُ مِسْکٌ» پایان می‌دهیم، در این حدیث آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سه عدد چوب را گرفت، یکی را پیش روی خود در زمین فرو کرد، دیگری را در کنار آن و سوّمی را در فاصله دورتر، سپس فرمود: آیا می‌دانید این چیست؟ عرض کردند: خدا و رسولش آگاهترند، فرمود:

«هَذَا الْانْسَانُ! وَ هَذَا الْاجَلُ! وَ هَذَا الْامَلُ یَتَعَاطَاهُ ابْنُ آدَمَ وَ یَخْتَلِجَهُ الْاجَلُ دُونَ الْامَلُ!؛ این (چوب اول) انسان است و این (چوب دوم) سرآمد عمر است و این (چوب سوم که در نقطه دوری در زمین فرو شده بود) آرزوهای دراز انسان است، (آری) پیش از آنکه انسان به آرزوهایش برسد دست اجل گریبان او را خواهد گرفت»![۳۳۲]

در احادیث بالا که گلچینی بود از احادیث فراوانی که در منابع معروف اسلامی درباره طول امل آمده است به خوبی گستردگی خطرات و عواقب شوم این رذیله اخلاقی را نشان می‌دهد و ثابت می‌کند که آرزوهای دراز از بزرگترین دشمنان سعادت انسان و مانع قرب او در پیشگاه خداست.

آثار و پیامدهای طول امل

اشاره

آرزوهای دراز و گاه بی پایان، آثار مخرّب فراوانی در زندگی معنوی و مادّی انسان دارد که گوشه‌هایی از آن در احادیث بالا و همچنین در آیاتی که در قرآن مجید در آغاز این بحث ذکر شد آمده است و به طور کلّی می‌توان گفت: طول امل پیامدهای خطرناک و مخرّب و سوء زیر را دارد.


طول امل سرچشمه بسیاری از گناهان

یکی از بدترین آثار منفی طول امل و آرزوهای دراز این است که انسان را به انواع گناهان دعوت می‌کند، زیرا رسیدن به این آرزوها معمولًا از طریق مشروع غیر ممکن است، بنابراین گرفتاران این رذیله اخلاقی خود را ناگزیر می‌بینند که در کسب درآمدها چشم بر هم نهند و حلال و حرام را شناسایی نکنند و از غصب حقوق دیگران، خوردن اموال یتیمان، کم فروشی، رباخواری، رشوه و مانند این امور، ابا نداشته باشند.

به همین دلیل در حدیث معروف غرر الحکم آمده است: «مَنْ طَالَ امَلُهُ سَاءَ عَمَلُهُ؛ کسی که آرزویش دراز باشد عملش بد می‌شود»![۳۳۳]

و نیز آمده: «اطْوَلُ النَّاسِ امَلًا اسْوَئُهُمْ عَمَلًا؛ آن کس که آرزوهایش طولانیتر است عملش زشتتر خواهد بود».[۳۳۴]

و در نقطه مقابل آن آمده است: «مَنْ قَصَّرَ امَلُهُ حَسُنَ عَمَلُهُ؛ کسی که آرزویش کوتاه باشد عملش نیک خواهد بود»![۳۳۵]

هر سه حدیث بالا از مولا امیر مؤمنان علی علیه السلام است که جان به فدای سخنان نورانی و انسان سازش باد.

طول امل یکی از اسباب مهمّ قساوت قلب

همان گونه که در آیات آغاز این بحث خواندیم قرآن مجید درباره یکی از اقوام پیشین می‌گوید: آنها کسانی بودند که می‌پنداشتند عمر طولانی دارند (و گرفتار آرزوهای دراز شدهاند) و از این رو قلبهای آنها قساوت یافت.

دلیل این مسئله روشن است؛ زیرا طول امل انسان را از خدا غافل می‌کند و به دنیا حریص می‌سازد و آخرت او را به دست فراموشی می‌سپارد و اینها همه اسباب سنگدلی و قساوت است.


به همین دلیل در حدیثی آمده است که خداوند به موسی علیه السلام فرمود: «یَا مُوسَی لَاتُطَوِّلْ فِی الدُّنْیَا امَلَکَ فَیَقْسُوا قَلْبَکَ، وَ الْقَاسِی الْقَلْبِ مِنِّی بَعِیدٌ؛ ای موسی! آرزوی خود را در دنیا طولانی نکن که قسیّ القلب خواهی شد و قسیّ القلب از من دور است».[۳۳۶]

همین معنی در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام آمده است که فرمود: «مَنْ یَأْمُلُ انْ یَعِیشَ ابَداً یَقْسُوا قَلْبُهُ وَ یَرْغَبُ فِی الدُّنْیَا؛ کسی که آرزو دارد جاودانه در این دنیا بماند قسیّ القلب می‌شود و راغب در دنیا می‌گردد».[۳۳۷]

طول امَل سبب نسیان اجل

این اثر نیاز به شرح و بسط ندارد و به خوبی در زندگی آنها که گرفتار این رذیله اخلاقی هستند نمایان است که هرگز نه سخنی از مرگ بر زبان می‌رانند و نه در فکر آخرتند، بلکه دائماً در گرداب غفلت غوطهورند.

حدیث معروفی که هم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و هم از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که می‌فرماید: «طُولُ الْامَلِ یُنْسِی الْآخِرَةِ؛ درازی آرزوها سبب فراموشی آخرت است» گواه صدق این مدّعاست.[۳۳۸]

در حدیث دیگری از مولا علی علیه السلام می‌خوانیم: «اکْثَرُ النَّاسِ امَلًا اقَلُّهُمْ لِلْمَوْتِ ذِکْراً؛ کسی که آرزویش از همه طولانیتر است از همه کمتر به یاد مرگ است».[۳۳۹]

زندگی پررنج محصول دیگری از طول امل

بدیهی است هر قدر آرزوها طولانیتر باشد تهیّه مقدّمات بیشتری را می‌طلبد، همچنین صرفهجویی بیشتری برای حفظ اموال و ثروتها جهت رسیدن به آن آرزوهای دور و دراز لازم است و نتیجه این دو، یک زندگی توأم با درد و رنج و سختگیری بر خود و خانواده خود توأم با تلاش شبانه روزی بی رویّه خواهد بود.


به همین جهت در احادیثی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است می‌خوانیم: «مَنْ کَثُرَ مُنَاهُ کَثُرَ عَنَائُهُ؛ کسی که آرزوهایش زیاد باشد، تعب و رنج او فزونی خواهد یافت».

و نیز می‌فرماید: «مَنِ اسْتَعَانَ بِالْامَانِیِّ افْلَسَ؛ کسی که از آرزوهای دراز کمک بگیرد فقیر و مفلس می‌شود (و زندگی فقیرانهای خواهد داشت هر چند ثروتمند باشد)».

و نیز می‌فرماید: «الرَّغْبَةُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ؛ تمایل به دنیا (و آرزوهای دراز) کلید درد و رنج است»![۳۴۰]

۵- طول امل و زندگی ذلّتبار

صاحبان آرزوهای دراز نه تنها در رنج و تعب دائم به سر می‌برند، بلکه ناچارند شخصیّت انسانی خود را نیز در هم بشکنند و برای رسیدن به مقصود خیالی در برابر هر کس و ناکس خضوع کنند و دست التماس به سوی این و آن دراز نمایند و به زندگی ذلّتبار تن در دهند. در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «ذُلُّ الرِّجَالِ فِی خَیْبَةِ الْآمَالِ؛ خواری مردان در ناکامی آرزوهاست».[۳۴۱]

محرومیّت از نعمتها

همان گونه که در بالا اشاره شد، کسانی که گرفتار آرزوهای دور و درازند و در دریای امانی غوطهورند، غالباً به سراغ صرفهجویی و سختگیری هر چه بیشتر در استفاده از مواهب حیات و زندگی می‌روند تا به آرزوهای دور و دراز خود برسند. به همین دلیل نسبت به همه کس حتّی خویشتن و زن و فرزند بخیل خواهند بود، همان بخلی که آنها را از بهرهگیری از نعمتهای الهی محروم می‌سازد و در عین برخورداری از امکانات فراوان، زندگی فقیرانهای دارند.

در زمان خود افرادی را می‌بینیم که تحت عنوان «تأمین آینده»! برای خود و فرزندان، گرفتار طول امل هستند و همین امر آنان را از مواهبی که در اختیار دارند محروم می‌سازد.


طول امل و محروم بودن از درک حقایق

آرزوهای دراز همچون سرابی است که تشنگان را در بیابان زندگی به دنبال خود می‌کشاند و تشنهتر می‌سازد، بی آنکه به جایی برسند، این آرزوها چهره واقعیّتها را به گونهای دروغین نشان می‌دهد و انسان به خاطر آنها درک نمی‌کند کجاست و به کجا می‌رود؟ و وظیفهاش در برابر این سرنوشت چیست؟

از همین رو در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که سابقاً به آن اشاره کردیم آمده است: «الْامَانِیُّ تُعْمِی عُیُونَ الْبَصَائِرِ؛ آرزوهای دراز دیدگان بصیرت را نابینا می‌کند»![۳۴۲]

کوتاه سخن اینکه: کسی می‌تواند چهره زیبای حقیقت را آن گونه که هست ببیند و به سرچشمه زلال معرفت برسد که دیده عقل خود را با حجاب آرزوها نپوشاند و در میان ابرهای تیره و تار طول امل قرار نگیرد.

طول امل سبب کفران نعمت است

بدیهی است آرزوهای دراز، انسان را به آن چه ندارد و شاید هرگز به آن نمی‌رسد دلبند می‌سازد، به همین دلیل آنچه را از نعمتهای الهی در دست دارد کوچک می‌شمرد و نسبت به آن بی اعتناست و این کفران نعمت، پیامدهای شومی در دنیا و آخرت برای او دارد.

در حدیثی از مولای متّقیان امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «تَجَنَّبُوا الْمُنَی فَانَّهَا تُذَهِّبُ بِبَهْجَةِ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَکُمْ، و تُلْزِمُ اسْتِصْغَارَهَا لَدَیْکُمْ، وَ عَلَی قِلَّةِ الشُّکْرِ مِنْکُمْ؛ از آرزوهای دراز بپرهیزید که زیبایی نعمتهای الهی را از نظر شما می‌برد و آنها را نزد شما کوچک می‌کند و به کمی شکر (و کفران نعمت) از سوی شما منتهی می‌شود»![۳۴۳]


اسباب و انگیزه‌های طول امل

عمدهترین چیزی که سبب آرزوهای دراز می‌شود جهل و بیخبری است، جهل نسبت به خویشتن و نسبت به دنیا و جهل نسبت به قدرت و لطف خدا و ثواب آخرت و عقبی، مجموعه این جهلها انسان را به وادی آرزوهای دراز می‌کشاند.

توضیح اینکه: انسان به سبب بیخبری از وضع خویش و عدم توجّه به این حقیقت که هر لحظه ممکن است پایان عمر او فرارسد، یک لخته خون کوچک می‌تواند مجرای رگهای قلب یا مغز او را بگیرد و در یک لحظه، سکته قلبی یا مغزی بر او عارض شود یا حادثهای همچون زلزله و آتش سوزی، تصادف در رانندگی، لغزیدن و بر زمین خوردن و ضربه مغزی شدن یا مانند اینها به زندگی او پایان دهد. آری بر اثر جهل به این امور گرفتار این پندار می‌شود که عمری طولانی دارد و سپس یک مشت آرزوهای دراز اطراف فکر او را احاطه می‌کند و به او اجازه نمی‌دهد به غیر آن بیندیشد.

همچنین جهل نسبت به ناپایداری و بی وفایی دنیا، دنیایی که نه بر صغیر رحم می‌کند و نه بر کبیر، نه بر جوان رحم می‌کند نه بر پیر، گاه پیش از آنکه پیری بمیرد صدها کودک و جوان از دنیا می‌روند و گاه پیش از آنکه مریض سخت جان دهد ده‌ها سالم در آغوش مرگ قرار می‌گیرند.

گاه سلاطین مقتدر در یک روز به ضعیفترین افراد مبدّل می‌شوند و در زندان انفرادی جای می‌گیرند و گاه ثروتمندان غرق ناز و نعمت در یک شب فقیر و تهیدست می‌شوند و بر خاک سیاه می‌نشینند، آری جهل به این امور است که انسان را در گرداب طول امل می‌اندازد.

اینجاست که سلمان فارسی، شاگرد بزرگ مکتب وحی، می‌گوید: «ثَلَاثٌ اعْجَبَتْنِی حَتَّی اضْحَکَتْنِی: مُؤَمِّلُ الدُّنْیَا وَ الْمَوْتُ یَطْلِبُهُ، وَ غَافِلٌ لَیْسَ بَمَغْفُولٍ عَنْهُ، وَ ضَاحِکٌ مُلِئَ فِیهِ لَایَدْرِی اسَاخِطٌ رَبُّ الْعَالَمِینَ عَلَیْهِ امْ رَاضٍ عَنْهُ؛ سه کس مرا در شگفتی فرو برده تا آنجا که به خنده واداشته است: کسی که دنیا را آرزو می‌کند در حالی که مرگ در پی اوست و کسی که از اجل خویش غافل است در حالی که اجل از او غافل نیست و کسی که با تمام وجودش می‌خندد در حالی که نمی‌داند پروردگار جهانیان از او راضی است یا نه»؟[۳۴۴]

در روایات اسلامی نیز اشاره‌های روشنی به این معنی شده است، مولای متّقیان علی علیه السلام می‌فرماید: «مَنْ ایْقَنَ انَّهُ یُفَارِقُ الْاحْبَابَ وَ یَسْکُنُ التُّرَابَ وَ یُوَاجِهُ الْحِسَابَ وَ یَسْتَغْنِی عَمَّا خَلَّفَ، وَ یَفْتَقِرُ الَی مَا قَدَّمَ کَانَ حَرِیّاً بِقَصْرِ الْامَلِ وَ طُولِ الْعَمَلِ؛ کسی که یقین دارد (به زودی) از دوستان جدا می‌شود و در زیر خاک مسکن می‌گزیند و با حساب الهی روبهروست و از آنچه بر جای گذاشته بی نیاز می‌گردد و به آنچه از پیش فرستاده محتاج می‌شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولانی کند»![۳۴۵]

در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «اتَّقُوا خِدَاعَ الْامَالِ، فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلِ یَوْمٍ لَمْ یُدْرِکْهُ، وَ بَانِی بَنَاءٍ لَمْ یَسْکُنْهُ، وَ جَامِعِ مَالٍ لَمْ یَأْکُلْهُ؛ از فریب آرزوها بپرهیزید، چه بسیار کسانی که آرزو داشتند روزی را (در آغوش ناز و نعمت) بگذرانند و هرگز به آن نرسیدند، چه بسیار کسانی که خانه و قصری ساختند ولی هرگز در آن ساکن نشدند و چه بسیار کسانی که اموال زیادی اندوختند ولی هرگز از آن نخوردند»![۳۴۶]

گاه جهل به آخرت و نعمتهای بی پایان آن سرای جاویدان که یک لحظه نگاه کردن به آنها به تمام دنیا می‌ارزد، سبب می‌شود که انسان به آرزوهای دراز در این جهان کشیده شود، حتّی گاه می‌شود بی خبری از لذّت زهد در دنیا و آزادگی از چنگال اسارت زرق و برق آن، انسان را به وادی طول امل می‌کشاند!

در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «اسْتَجْلِبْ حَلَاوَةَ الزِّهَادَةِ بِقَصْرِ الْامَلِ؛ شیرینی زهد را با کوتاهی آرزوها به دست آر»![۳۴۷]

و گاه می‌شود انسان قدرت خدا را فراموش می‌کند و یا نسبت به آن جاهل و بی خبر است و نمی‌داند خدایی که از لحظه انعقاد نطفه در رحم مادر پیوسته به او روزی داده است، در حالی که هیچ کس دسترسی به او نداشته می‌تواند تا پایان عمر زندگی او را اداره کند و فرزندانش اگر دوست خدا باشند، خدا آنها را تنها نمی‌گذارد و اگر دشمن خدا باشند خدمت به آنها بی دلیل است.


آری جهل به این امور سبب می‌شود که زیر پوشش (تأمین آینده خود و فرزندان)، گرفتار آرزوهای دراز و طول امل گردد.

مجموعه این جهلها و بیخبریها (جهل به خویشتن، جهل به دنیا، جهل نسبت به خدا و قدرت بی مانند او و جهل نسبت به آخرت و مواهب بی پایانش) آدمی را در بیابان بیکران و برهوت خشک و سوزان آرزوها سرگردان می‌سازد.

درمان طول امل

همیشه برای علاج قطعی بیماریها به ریشهکن کردن اسباب آن باید پرداخت و تا اسباب بیماری ریشهکن نشود درمانها سطحی و ناپایدار است و به تعبیر دیگر جنبه مسکّن را دارد.

با توجّه به این اصل اساسی و با توجّه به ریشه‌های درازی آرزوها به خوبی می‌توان نتیجه گرفت که برای زدودن آثار طول امل و از میان بردن آن باید به تفکّر و اندیشه پرداخت.

از یک سو باید انسان خود را به خوبی بشناسد و بداند موجودی است آسیبپذیر که فاصله میان مرگ و زندگی او بسیار کم است، امروز سالم است و پر نشاط، فردا ممکن است گرفتار سختترین بیماریها یا اندوهبارترین مصایب گردد، امروز قوی و غنی و قدرتمند است، فردا ممکن است از ضعیفترین و فقیرترین افراد باشد و نمونه‌های آن صفحات تاریخ بشریّت را پر کرده است.

از سوی دیگر باید درباره بی اعتباری دنیا بیاندیشید که «از نسیمی دفتر ایّام بر هم می‌خورد» و فراموش نکند نادر شاه قدرتمند «شبانگه به دل قصد تاراج داشت»«سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت»!

آری با «یک گردش چرخ نیلوفری، نه نادرها به جا می‌مانند و نه نادری»!

از سوی سوّم به این حقیقت بیندیشد که ما اعتقاد به معاد و سرای آخرت و حساب و کتاب الهی و پاداش کیفر اعمال داریم و این جهان را منزلگاهی در مسیر یک سفر طولانی می‌دانیم و برنامه ما در این جهان آماده شدن و اندوختن زاد و توشه است نه اقامتگاهی برای همیشه ماندن!

و نیز اندیشه کند که حرص در اندوختن و ذخیره کردن اموال و برنامهریزی برای رسیدن به آرزوها و آمال، هرگز مایه سعادت انسان نمی‌شود، بلکه دائماً او را به درد و رنج گرفتار می‌سازد.

و اندیشه کند که مهمترین آرامش، آرامش روح و وجدان است که آن از طریق تقوا و توکّل بر پروردگار فراهم می‌شود نه از طریق حرص و ولع و دنیاپرستی!

بهترین راه برای وصول به این هدف همان است که در حدیث نبوی معروف آمده است فرمود: «خُذْ مِنْ دُنْیَاکَ لِآخِرَتِکَ وَ مِنْ حَیَاتِکَ لِمَوْتِکَ، وَ مِنْ صِحَّتِکَ لِسُقْمِکَ، فَانّکَ لَاتَدْرِی مَا اسْمُکَ غَداً؛ از دنیایت برای آخرتت بهره گیر و از زندگانیت برای مرگ (و زندگی بعد از آن) و از تندرستیت برای زمان بیماری استفاده کن، چرا که نمیدانی فردا نام تو چیست (آیا تو را زنده می‌نامند یا جزء مردگان، سالم می‌گویند یا بیمار؟)».[۳۴۸]

عامل دیگر برای آرزوهای دراز هواپرستی و عشق به دنیاست، هر قدر از این علاقه کاسته شود دامنه آرزوها کوتاهتر می‌گردد و به عکس هر اندازه انسان دلبستگی بیشتر به دنیا پیدا کند، دامنه آرزوها گستردهتر می‌شود.

برای رسیدن به این هدف، یعنی کوتاه کردن دامنه آرزوها یکی از مؤثّرترین راه‌ها یاد مرگ است که پرده‌ها را از جلو چشم بصیرت انسان برمیگیرد و واقعیّتهای زندگی را برای او آشکار می‌سازد.

به همین دلیل امیر مؤمنان علی علیه السلام در پایان خطبه ۹۹ از نهج البلاغه می‌فرماید: «الَا فَاذْکُرُوا هَادِمَ اللَّذَّاتِ، وَ مُنَغِّصَ الشَّهَوَاتِ، وَ قَاطِعَ الْامْنِیَّاتِ؛ به هوش باشید و به یاد چیزی بیفتید که لذّات را در هم می‌کوبد و شهوات را بر هم می‌زند و آرزوها را قطع می‌کند».


و در حدیث دیگری از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که در ضمن سخنانش فرمود: «عُدَّ نَفْسَکَ فِی اصْحَابِ الْقُبُورِ؛ خود را جزء مردگان حساب کن (تا گرفتار طول امل نشوی)».[۳۴۹]

و نیز در نقطه مقابل این معنی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود: «اکْثَرُ النَّاسِ امَلًا اقَلُّهُمْ لِلْمَوْتِ ذِکْراً؛ آنها که آرزوهایشان بیشتر است کمتر به یاد مرگ می‌افتند».[۳۵۰]

راه دیگر برای مبارزه با طول امل مطالعه پیرامون پیامدهای بسیار شوم آن است.

آری توجّه به این نکته که آرزوهای دراز سرچشمه بسیاری از گناهان و رذایل اخلاقی دیگر است و از علل مهمّ قساوت قلب و فراموشی آخرت و سبب زندگی پررنج و ذلّتبار و محرومیّت از مواهب و نعم الهی و از حجابهای ضخیم معرفت و آگاهی محسوب می‌شود، سبب می‌گردد که انسان به فکر علاج و درمان بیفتد و پیش از آنکه سیلاب طول امل کاخ سعادت او را ویران سازد به فکر چاره بیفتد، از دامنه آرزوهایش بکاهد و به صف خردمندان و سعادتمندان بازگردد و آرزوها را در حدّ معقول و شایسته مهار کند.

امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «حَاصِلُ الْمُنَی الْاسَفُ وَ ثَمَرَتُهُ التَّلَفُ؛ حاصل آرزوهای دراز تأسّف است و ثمره آن تلف شدن (عمر و امکانات و سعادت انسان) می‌باشد»![۳۵۱]

در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «احْذَرُوا الْامَانِیَّ فَانَّهَا مَنَایَا مُحَقَّقَةٌ؛ از آرزوهای دراز بپرهیزید که مرگهای مسلّم در آن نهفته است».[۳۵۲]

در اینجا دو نکته قابل توجّه است:

نخست اینکه در طبّ مادّی برای درمان بسیاری از بیماریهای جسمی و روانی به فکر جانشین می‌روند، یعنی خواسته‌هایی که انسان را به بیماری می‌کشاند به خواسته‌های برتری تبدیل می‌کنند که منتهی به سلامت او گردد، مثلًا کسی که علاقه زیادی به موادّ چربی و نشاستهای دارد و سبب بیماریهای گوناگون در او شده به استفاده از کمیّت قابل ملاحظه از میوه و سبزی سالم هدایت می‌کنند و یا افرادی که معتاد به موادّ مخدّرند، اعتیادهای سالمی برای آنها پیشبینی می‌کنند.


این نکته در بیماریهای اخلاقی نیز صادق است، به این ترتیب که معلّم اخلاق آرزوهای دراز مادّی را به آرزوهای معنوی نسبت به پاداش الهی در سرای آخرت تبدیل می‌کند و عشق به علم و دانش و معرفة اللَّه را جایگزین عشق به مال و جاه و مقام می‌سازد. نکته دیگر اینکه آرزوها مراتبی دارد، گاه انسان آرزو می‌کند عمر بسیار طولانی یا جاویدان! داشته باشد، همان گونه که قرآن درباره گروهی از قوم یهود می‌فرماید: «... یَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ ...؛ (آنها چنان علاقه به دنیا دارند که) هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر کند»![۳۵۳]

اگر هزار سال به معنی تعداد باشد دلیل بر تقاضای عمر بسیار طولانی است و اگر عدد تکثیر باشد دلیل بر تقاضای عمر نامحدود است.

گروهی آرزوهایی در مراحل پایینتر دارند، آرزوی صد سال زیستن، پنجاه سال، ده سال یا کمتر، از روایات استفاده می‌شود که همه اینها جزء آرزوهای دراز محسوب می‌شود (البتّه در صورتی که هدف جنبه‌های مادّی و زرق و برق دنیا باشد، نه جنبه‌های معنوی و الهی و کمک به پیشرفت جامعه انسانی).

از سوی دیگر امانی و آرزوها انواع مختلفی پیدا می‌کند، گاه آرزوها به سوی مسائل مادّی هدفگیری می‌کند و گاه مقام و گاه شهوات و گاه همه اینها.

تمام اقسام آرزوهای دور و دراز، زشت و نکوهیده است هر چند بعضی زشتتر از بعض دیگر محسوب می‌شود.

آرزوهای مثبت و سازنده

آخرین سخن در بحث طول امل پیرامون این مطلب است که همیشه آرزوها جنبه منفی ندارد و نشانه انحطاط شخصیّت و سقوط اخلاقی نیست.


زیرا اگر آرزوها متوجّه ارزشهای والای انسانی باشد و یا جنبه مردمی و اجتماعی پیدا کند و در مسیر تکامل و پیشرفت واقعی انسانها و درجات کمال قرار گیرد و انسان را به تلاش و کوشش بیشتر در این راه‌ها وادارد، بدون شک چنین آرزویی هر قدر طولانی بوده باشد، نه تنها نشانه پستی نیست که نشانه کمال انسان است.

اساساً همان گونه که در آغاز این بحث نیز اشاره شد امید و آرزو نسبت به آینده نیروی محرّک انسان برای تلاشها و کوششهاست و اگر چراغ پرفروغ امید و آرزو در دل انسان خاموش گردد، در واقع روح او می‌میرد، نشاط زندگی از او رخت برمیبندد و انسان را به موجودی سست و بی هدف و بی تلاش مبدّل می‌کند.

در واقع آرزو بر دو قسم است «آرزوهای کاذب» که همچون سراب در بیابان زندگی ظاهر می‌شوند و تشنه کامان را به دنبال خود می‌کشانند و هر لحظه تشنهتر می‌سازند تا از شدّت تشنگی هلاک شوند.

و «آرزوهای صادق» و مثبت و سازنده که همچون آب حیات، گلستان وجود آدمی را سیراب و پرثمر می‌سازد و هر چه زحمت می‌کشد نشاط و معنویّت بیشتری می‌یابد.

این همان چیزی است که در قرآن مجید به آن اشاره شده است: «الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ الْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَاباً وَ خیْرٌ امَلًا؛ مال و فرزندان، زیور حیات دنیا هست و باقیات الصّالحات (ارزشهای پایدار و شایسته) نزد پروردگارت ثوابش بهتر و امید بخشتر است».[۳۵۴]

در این آیه به هر دو بخش از آرزوها اشاره شده است (دقّت کنید).



در روایات اسلامی نیز اشارات پرمعنایی به آرزوهای مثبت و سازنده دیده می‌شود از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «انَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ الْفَقِیرَ لَیَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی حَتَّی افْعَلَ کَذَا وَ کَذَا مِنَ الْبِرِّ وَ وُجُوهُ الْخَیْرِ، فَاذَا عَلِمَ اللَّهُ ذَلِکَ مِنْهُ بِصِدْقِ نِیَّتِهِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِنَ الْاجْرِ مِثْلَ مَا یَکْتُبُ لَهُ لَوْ عَمِلَهُ، انَّ اللَّهَ وَاسِعٌ کَرِیمٌ؛ گاهی بنده مؤمن تهید می‌گوید: خداوندا! به من روزی عطا کن تا فلان کار خیر و نیک را بجا آورم، هرگاه خداوند در او صدق نیّت بداند (نه اینکه این آرزو پوششی برای رسیدن به هوا و هوسها باشد) تمام اجر و پاداشی را که در صورت رسیدن به این آرزو و انجام آن کارهای خیر استحقاق پیدا می‌کرد برای او نوشته می‌شود (هر چند هیچ یک را انجام نداده باشد) رحمت خداوند گسترده و کرمش بیپایان است».[۳۵۵]

اصولًا همّت انسان به اندازه آرزوهای مثبت اوست، هر قدر دامنه آنها گستردهتر باشد همّت او والاتر است و جالب اینکه از روایات اسلامی نیز به خوبی استفاده می‌شود که خداوند به مقدار این آرزوها به افراد با ایمان، اجر و پاداش می‌دهد، چرا که نشانه آمادگی روح و جسم آنها برای انجام هر چه بیشتر اعمال صالح است و حتّی از روایات استفاده می‌شود که اگر انسان آرزوی خوبی برای رضای خدا داشته باشد از دنیا بیرون نمی‌رود مگر اینکه خداوند او را به آرزویش می‌رساند، در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنْ تَمَنَّی شَیْئاً وَ هُوَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضاً، لَمْ یَخْرُجْ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی یُعْطَاهُ؛ کسی که آرزوی چیزی کند در حالی که رضای خداوند متعال در آن باشد از دنیا خارج نمی‌شود مگر اینکه به خواسته خود می‌رسد».[۳۵۶]

البتّه ممکن است در مواردی مصالحی ایجاب کند که انسان به آرزویش نرسد، چرا که اگر برسد آثار بدی مانند غرور و غفلت و عشق به دنیا و مانند آن در او ایجاد می‌شود.

خداوند با الطاف خفیّهاش او را از وصول به آرزویش بازمیدارد.

این بحث را با اشاره به نکته دیگری پایان می‌دهیم و آن اینکه: آرزوهای سازنده و بلند انسان را به سازندگی خویش دعوت می‌کند و سبب تکامل و ترقّی روحی او می‌شود، زیرا می‌داند تکیه بر جای بزرگان زدن بدون آماده ساختن اسباب بزرگی میسّر نیست و به گفته شاعر عرب:

اعَلِّلُ النّفس بالآمال ادرکُهَامَا اضْیَقَ الْعَیْشُ لَوْ لَا فُسْحَةُ الْامَلِ!

«خویشتن را به وسیله آرزوهای سازنده پرورش می‌دهم تا به آن برسم. چقدر میدان زندگی تنگ است اگر گستردگی آرزوها نباشد»!



تعصّب و لجاجت

اشاره

بی تردید اساسیترین پایه عبودیّت و بندگی خدا، تسلیم و تواضع در برابر حق است و به عکس هرگونه تعصّب و لجاجت مایه دوری از حقّ و محروم شدن از سعادت است.

تعصّب به معنی «وابستگی غیر منطقی به چیزی» تا آنجا که انسان حق را فدای آن کند و لجاجت به معنی اصرار بر چیزی است به گونهای که منطق و عقل را زیر پا بگذارد، ثمره این دو شجره خبیثه نیز «تقلید کورکورانه» است که سدّ راه پیشرفت و تکامل انسانهاست.

هنگامی که به تاریخ انبیای بزرگ بازمیگردیم و علل انحراف و گمراهی اقوام پیشین را مورد بررسی قرار می‌دهیم به خوبی می‌توان دریافت که این سه امر (تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه) نقش اصلی را در انحراف آنها داشته است و قرآن مجید پر است از اشارات روشن به این مسئله که در یک بررسی فشرده در اینجا به سراغ آن می‌رویم:

از قوم نوح علیه السلام آغاز می‌کنیم، قرآن مجید می‌گوید:

۱- وَ انِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً [۳۵۷]

۲- وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَایَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً [۳۵۸]

سپس به داستان هود نگاه می‌کنیم، قرآن درباره آنها می‌گوید:

۳- قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا کَانَ یَعْبُدُ آبَائُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ [۳۵۹]

سپس نوبت به داستان ابراهیم علیه السلام می‌رسد، قرآن در این زمینه می‌گوید:

۴- اذْ قَالَ لِابِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِیلُ الَّتِی انْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ* قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِینَ [۳۶۰]

۵- قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ اذْ تَدْعُونَ* اوْ یَنْفَعُونَکُمْ اوْ یَضُرُّونَ* قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَائَنَا کَذَلِکَ یَفْعَلُونَ [۳۶۱]

سپس نوبت به قوم موسی و فرعون می‌رسد، می‌فرماید:

۶- قَالُوا اجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاءُ فِی الْارْضِ وَ مَا نَحْنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ[۳۶۲]

سپس به عصر پیامبر گرامی اسلام بازمیگردیم و همین معنی را در سخنان و اعمال دشمنان آن حضرت نمایان می‌بینیم:

۷- وَ اذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا انْزلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا الْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا اوَلَوْ کَانَ آبَائُهُمْ لَایَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لَایَهْتَدُونَ [۳۶۳]

۸- اذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوی وَ کَانُوا احَقَّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْئٍ عَلِیماً[۳۶۴]

۹- و نیز می‌فرماید: وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَی بَعْضِ الْاعْجَمِینَ* فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ [۳۶۵]

گاه تعصّب اقوام را بر ضدّ یکدیگر بیان می‌کند و می‌فرماید:

۱۰- وَ قَالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصَارَی عَلَی شَیْءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَی لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلَی شیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتَابَ کَذَلِکَ قَالَ الَّذِینَ لَایَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ [۳۶۶]

در جای دیگر مسئله تقلید کورکورانه و تعصّب و لجاجت را به عنوان یک برنامه عمومی همه اقوام گمراه شمرده، می‌فرماید:

۱۱- وَ کَذَلِکَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَی امَّةٍ وَ انَّا عَلَی آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ [۳۶۷]

۱۲- وَ یَقُولُونَ ائِنَّا لَتَارِکُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ [۳۶۸]

ترجمه

۱- و من (نوح) هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند) تو آنها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند.

۲- و (قوم نوح) گفتند: دست از خدایان و بتهای خود برندارید (به خصوص) بتهای «وَدّ»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق» و «نسر» را رها نکنید!

۳- گفتند: آیا به سراغ ما آمدهای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما می‌پرستیدند، رها کنیم؟! پس اگر راست می‌گویی آنچه را (از بلا و عذاب الهی) به ما وعده می‌دهی، بیاور (ما آمادهایم)!

۴- (به یاد بیاور ابراهیم را) آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت: «این مجسّمه‌های بی روح چیست که شما همواره آنها را پرستش می‌کنید»؟! گفتند: «ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت می‌کنند»!

۵- گفت: «آیا هنگامی که آنها را می‌خوانید صدای شما را می‌شنوند؟! یا سود و زیانی به شما می‌رسانند»؟! گفتند: «ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین می‌کنند».

۶- (فرعونیان به موسی) گفتند: «آیا آمدهای که ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم منصرف سازی و بزرگی (و ریاست) در روی زمین، از آن شما دو تن (موسی و هارون) باشد؟!

ما (هرگز) به شما ایمان نمی‌آوریم»!

۷- و هنگامی که به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید!» می‌گویند:

« (نه) ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروی می‌نماییم» آیا اگر پدران آنها چیزی نمی‌فهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروی خواهند کرد)؟!

۸- (به خاطر بیاورید) هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نخوت جاهلیّت داشتند (در مقابل) خداوند آرامش و سکینه خود را بر فرستاده خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر کس شایستهتر و اهل آن بودند و خداوند به همه چیز داناست.

۹- هرگاه ما قرآن را بر بعضی از عجمها (غیر عرب) نازل می‌کردیم- و او آن را بر ایشان می‌خواند (به خاطر تعصّب و لجاجت) به آن ایمان نمی‌آوردند!

۱۰- یهودیان گفتند: «مسیحیان هیچ موقعیّتی (نزد خدا) ندارند» و مسیحیان نیز گفتند:

«یهودیان هیچ موقعیّتی ندارند (و بر باطلند)» در حالی که هر دو دسته کتاب آسمانی را می‌خوانند (و باید از این گونه تعصّبها برکنار باشند) افراد نادان (دیگر، همچون مشرکان) نیز، سخنی همانند سخن آنها داشتند خداوند، روز قیامت در باره آنچه در آن اختلاف داشتند داوری می‌کند.

۱۱- و این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذار کنندهای نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: «ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا می‌کنیم»!

۱۲- و پیوسته می‌گفتند: «آیا ما معبودان خود را به خاطر شاعری دیوانه رها کنیم»؟!

تفسیر و جمعبندی برنامه عمومی اقوام منحرف

همان گونه که در بالا اشاره شد این رذایل سهگانه اخلاقی یعنی «تعصّب» و «لجاجت» و «تقلید کورکورانه» یک برنامه عام برای همه اقوام زشتکار پیشین بوده است، آنها به خاطر وابستگی شدید به افکار و برنامه‌های خرافی، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پیروی نیاکانشان ادامه می‌دادند و به این طریق، خرافات بیاساس از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد، و صدای دلنشین مردان الهی که برای هدایت آنها آمده بودند، در میان نعره‌های جاهلانه آنان گم می‌شد.

نخست از داستان نوح علیه السلام شروع می‌کنیم می‌بینیم که بتپرستان عصر آن پیامبر اولواالعزم به قدری لجوج و متعصّب بودند که حتّی از شنیدن صدای این منادی توحید وحشت داشتند، همان گونه که در نخستین آیه مورد بحث از زبان نوح علیه السلام می‌خوانیم: «و من هر زمان آنها را دعوت کردم که ایمان بیاورند، و تو (ای خدا) آنها را بیامرزی انگشتان خود را در گوشها قرار داده و لباسهایشان را بر سر و صورت می‌پیچیدند و در مخالفت با حق اصرار ورزیدند و شدیداً تکبّر کردند»! (وَ انِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً).[۳۶۹]

آری تعصّب و لجاجت آنها به قدری شدید بود که اجازه نمی‌دادند ذرّهای از امواج صوتی نوح علیه السلام که حامل پیام حقیقت بود به گوش آنها برسد، و یا چهره او را ببینند و این گونه گریز از حقیقت به راستی عجیب و خطرناک است.

در آیه بعد چهره دیگری از همین رذایل اخلاقی در قوم نوح علیه السلام به چشم می‌خورد، قرآن درباره آنها می‌گوید: «آنها گفتند: دست از خدایان و بتهای خود برندارید مخصوصاً بتهای (بزرگ) «وَدّ»، «سواع»، «یَغُوث»، «یعوق» و «نسر» را رها نکنید»، (وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَایَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً).[۳۷۰]

امّا چرا و به چه دلیل دست از این بتهای رنگارنگ که ساخته و پرداخته دست خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدّرات جهان هستی، و هم بر مقدّرات سازندگانش حاکم بدانند؟! هیچ دلیلی بر آن جز تعصّب و تقلید کورکورانه نداشتند.


در سومین آیه که از قوم عاد و گفتگوی پیامبرشان هود علیه السلام با آنها سخن می‌گوید، می‌فرماید: «قوم عاد به قدری لجوج و متعصّب و جاهل بودند که در برابر دعوت آن حضرت به توحید خالص و ناب گفتند: آیا به سراغ ما آمدهای که تنها خدای یکتا را بپرستیم و آنچه را پدران ما می‌پرستیدند رها کنیم؟ (ما هرگز چنین کاری نخواهیم کرد، هر کاری از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را (از بلا و عذاب الهی) به ما وعده می‌دهی بیاور اگر راست می‌گویی»! (قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا کَانَ یَعْبُدُ آبَائَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ).[۳۷۱]

به این ترتیب بر اثر تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه، توحید خالص که روح جهان هستی است در نظر آنها امری وحشتناک، و پرستش بتهای بی عقل و شعور امری شایسته و با ارزش جلوه می‌کرد، و حتّی برخلاف قانون دفع ضرر محتمل که عقل حاکم به آن است کمترین اعتنایی به احتمال عذاب الهی نمی‌کردند و مصرّاً از او می‌خواستند که به تهدیدهای خود جامه عمل بپوشاند، این خیرهسری چیزی جز محصول تعصّب و لجاجت نبود.

آری آنها برای فرار از حق و ادامه تقلید کورکورانه به سوی عذاب الهی شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و این است نتیجه لجاجت و تعصّب خشک و تقلید غلط!

در چهارمین آیه، سخن از پیامدهای شوم این رذایل اخلاقی درباره «نمرود» و نمرودیان است، می‌فرماید: «هنگامی که ابراهیم به پدرش (عمویش آزر) و قوم او گفت این مجسّمه‌های بیروحی را که شما همواره پرستش می‌کنید چیست»؟ (اذْ قَالَ لِابِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِیلُ الَّتِی انْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ).[۳۷۲]


ولی آنها جوابی نداشتند جز اینکه «گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت می‌کنند»، (قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِینَ).[۳۷۳]

و هنگامی که ابراهیم علیه السلام با صراحت به آنها گفت که هم خودتان و هم نیاکانتان در گمراهی آشکاری بودهاید بیدار نشدند، ابراهیم علیه السلام بی اعتبار بودن این خدایان ساختگی و بی ارزش را از طریق بت شکنی به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نیامدند، بلکه ابراهیم بیدارگر و پاره کننده پرده‌های جهل و تعصّب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهدید کردند، و به تهدید خود جامه عمل پوشاندند و او را در میان دریایی از آتش پرتاب کردند، و هنگامی که آتش بر ابراهیم علیه السلام سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترین معجزه الهی در برابر چشمانشان به وقوع پیوست باز هم این اسیران زنجیرهای جهل و تعصّب و لجاجت به بهانه‌های دیگری همچون سحر به راه خود ادامه دادند.

اینها همه نشان می‌دهد که تا چه حدّ این رذایل اخلاقی خطرناک و مانع از آزاد اندیشی و رسیدن به حق است، و آنها که در چنگال آن گرفتار می‌شوند تن به هر ذلّت و حقارتی می‌دهند و عظمت مقام انسان و روح بلند او را در هم می‌شکنند ولی تسلیم حق نمی‌شوند.

در پنجمین آیه نیز اشاره به بتپرستی لجوجانه قوم «نمرود» می‌کند، هنگامی که ابراهیم علیه السلام با دلیل بسیار روشن و قاطع، بتپرستی را ابطال می‌نماید و به آنها می‌گوید:

«آیا آنها را که می‌خوانید صدای شما را می‌شنوند؟ یا سود و زیانی به شما می‌رسانند»؟ (قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ اذْ تَدْعُونَ* اوْ یَنْفَعُونَکُمْ اوْ یَضُرُّونَ).[۳۷۴]

آنها هیچ پاسخ منطقی در برابر این گفتار روشن نداشتند، جز اینکه پناه به تقلید کورکورانه ببرند و بگویند: «ما فقط نیاکان خود را یافتیم که چنین می‌کردند»، (قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَائَنَا کَذَلِکَ یَفْعَلُونَ).[۳۷۵]


در حالی که اگر انسان می‌خواهد تقلید کند حدّ اقل باید از عالم و دانشمندی تبعیّت کند که او را به واقعیّتها رهنمون گردد نه از جاهل و گمراهی بدتر از خود! ولی این حجاب تعصّب و لجاجت به قدری ضخیم است که اجازه نمی‌دهد کمترین نور آفتاب هدایت و منطق و دلیل عقل در آن نفوذ کند، و ماورای آن را روشن سازد.

در ششمین آیه سخن از لجاجت فرعونیان در برابر معجزات روشن حضرت موسی علیه السلام است، آنها بر آیین بتپرستی نیاکانشان لجاجت و اصرار ورزیدند و گفتند:

« (ای موسی) آیا آمدی که ما را از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم منصرف سازی؟ و بزرگی (و ریاست) در روی زمین فقط از آن تو و برادرت باشد، ما هرگز به شما ایمان نمی‌آوریم»! (قَالُوا اجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا[۳۷۶]عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاءُ فِی الْارْضِ وَ مَا نَحْنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ).[۳۷۷]

آنها هرگز از خود سؤال نمی‌کردند که آیین موسی علیه السلام حق است یا باطل و در برابر آیین نیاکانشان چه امتیازی دارد؟ سخن آنها فقط این بود که ما باید آیین نیاکان خود را حفظ کنیم، خواه حق باشد یا باطل! ارزش واقعی برای ما همین است و بس، سپس آن را با سوء ظن نیز آمیختند و گفتند آنچه را موسی علیه السلام به عنوان آیین الهی ارائه می‌دهد در واقع مقدّمهای است برای رسیدن به مقاصد سیاسی و حکومت بر مردم، نه خدایی در کار است و نه وحی آسمانی! این بدبینی نیز از آثار همان تعصّب و لجاجت بود که جهت فرار از حق، عذر و بهانه‌های واهی برای خود می‌تراشیدند.

و شاید آنها از این بیم داشتند که اگر نور هدایت از طریق آیین موسی علیه السلام بر افکار مصریان بیفتد، هم آیین خرافی نیاکانشان را از دست می‌دهند، و هم حکومتی را که بر اساس آن بنیان نهاده بودند. به همین دلیل با تمام قدرت در برابر آن به پا خاستند و مردم را به تعصّب و لجاجت تشویق کردند و از آنجا که درباریان فرعون همه چیز را برای ادامه حکومت خود می‌خواستند، تصوّرشان این بود که موسی و هارون نیز همه چیز را ابزار وصول به حکومت کردهاند.


این رشته در طول تاریخ همچنان ادامه می‌یابد تا عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌رسد. در هفتمین آیه نیز می‌بینیم که عامل اصلی انحراف مشرکان عرب تقلید کورکورانه و تعصّب است که درهای معرفت و شناخت را از هر سو به روی صاحبان این صفات رذیله می‌بندد، می‌فرماید: «هنگامی که به آنها (مشرکان عرب) گفته شود از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید می‌گویند: ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروی می‌نماییم»، (وَ اذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا انْزلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا الْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَائَنَا ...).[۳۷۸]

و قرآن بلافاصله در پایان این آیه جواب دندان شکنی به آنها می‌دهد و می‌گوید:

«مگر نه این است که پدران آنها چیزی نمی‌فهمیدند و هدایت نیافتند»؟ (... اوَلَوْ کَانَ آبَائُهُمْ لَایَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لَایَهْتَدُونَ).[۳۷۹]

تعبیرات آیه نشان می‌دهد که آنها انکار نمی‌کردند که آنچه را پیغمبر آورده «مَا انْزَلَ اللَّهُ» و فرمان الهی است، بلکه به قدری گرفتار جهل و تعصّب بودند که آیین نیاکانشان را بر آن مقدّم می‌شمردند، نیاکانی که واقف به جهل و گمراهیشان بودند.

به این ترتیب جهل و تعصّب سبب می‌شود که انسان به راحتی مَا انْزَلَ اللَّهُ را رها سازد و پشت به حق کند و رو به باطل نماید، هر چند حق را از باطل بشناسد!

در هشتمین آیه خداوند مسلمانان را به یاد ماجرای حدیبیّه می‌اندازد که کفّار با دیدن آن همه آیات و نشانه‌های حقّانیّت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خاطر تعصّبهای جاهلی ایمان نیاوردند و این رذیله اخلاقی آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، می‌فرماید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نفرت جاهلیّت داشتند (به همین دلیل نه تنها ایمان نیاوردند بلکه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سکینه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود (تا با رعایت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصّب بایستد، و آنها را به کلمه تقوا ملزم ساخت که از هر کس شایستهتر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چیز غالب است»، (اذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ


فَانْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوی وَ کَانُوا احَقُّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً).[۳۸۰] حمیّت از مادّه حمی (بر وزن حمد) به معنی حرارتی است که بر اثر عوامل خارجی در بدن انسان یا اشیای دیگر به وجود می‌آید، به همین دلیل به حالت تب، حُمّی (بر وزن کبری) گفته می‌شود.

سپس به حالات روحی همچون خشم و تکبّر و تعصّب، حمیّت اطلاق شده است، چرا که همه اینها حالتی آتشین در انسان ایجاد می‌کند.

جالب اینکه در این آیه حمیّت به جاهلیّت اضافه شده که اشارهای به تعصّبهای برخاسته از جهل و نادانی، و سکینه که نقطه مقابل آن است به خدا نسبت داده شده است که آرامشی است آگاهانه و برخاسته از ایمان.

در بحثهای آینده پیرامون تعصّب منفی و مثبت نکته اضافه شدن حمیّت به جاهلیّت روشنتر خواهد شد.

در نهمین آیه اشاره به نکته دیگری شده است که پرده از روی تعصّب شدید مشرکان عرب در عصر جاهلیّت برمیدارد، می‌فرماید:

«هرگاه قرآن را بر بعضی از عجمها (غیر عربها) نازل می‌کردیم و او آن را به ایشان می‌خوانده، به آن ایمان نمی‌آوردند»، (وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَی بَعْضِ الْاعْجَمِینَ* فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ).[۳۸۱]

یعنی نژادپرستی و تعصّب قومی آنها به قدری شدید بود که اگر قرآن با تمام معارف عالی و فصاحت و بلاغت فوقالعاده و محتوای بی نظیر بر فردی غیر عرب نازل می‌شد، تعصّب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمی‌داد که آن را پذیرا شوند!

این تعبیر قاطع به خوبی نشان می‌دهد که رذیله اخلاقی «تعصّب و لجاجت» تا چه حدّ می‌تواند انسان را از درک حقیقت و رسیدن به مقصود بازدارد.


گرچه بعضی از مفسّران برای این آیه تفسیرهای دیگری ذکر کردهاند ولی روشنترین و مناسبترین تفسیر همان است که در بالا ذکر شد.

روی همین اصل در بعضی از روایات اسلامی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله افراد متعصّب و لجوج را در سرنوشت شوم اعراب جاهلی شریک می‌شمرد و می‌فرماید: «مَنْ کَانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِیَّةِ؛ هر کس در دلش به اندازه دانه خردلی عصبیّت باشد، خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت محشور می‌کند»، (دانه خردل دانه بسیار ریزی است که همواره به عنوان ضرب المثل برای خُردی ذکر می‌شود).[۳۸۲]

در دهمین آیه، چهره دیگری از این رذیله اخلاقی در اقوام مختلف دیده می‌شود و آن اینکه هر گروهی به خاطر تعصّب و لجاجت، خود را بهترین می‌داند، و دیگران را نفی می‌کند گویی تنها بندگان برگزیده خدا آنها هستند و دیگران هیچ، و همین امر سبب درگیری مستمرّ در میان اقوام می‌شود، می‌فرماید: «یهود گفتند مسیحیان (نزد خدا) هیچ ارزشی ندارند، و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان ارزشی ندارند، در حالی که هر دو گروه، کتاب آسمانی را می‌خواندند (که به آنها دستور می‌داد باید از اینگونه تعصّبها به کنار باشند) آری افراد نادان (از مشرکان عرب) نیز سخنی همانند آنها داشتند، خداوند روز قیامت درباره اختلاف آنها داوری خواهد کرد»، (وَ قَالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصَارَی عَلَی شَیْءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَی لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلَی شیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتَابَ کَذَلِکَ قَالَ الَّذِینَ لَایَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ).[۳۸۳]

از تعبیرات این آیه به خوبی استفاده می‌شود که این گونه تعصّبها و خودبینیها از جهل و نادانی سرچشمه می‌گیرد، و هر قوم جاهل و بی خبر گرفتار این رذیله اخلاقی خواهد شد.


تعبیر به «الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» (کسانی که نمی‌دانند) مفهوم وسیع و گستردهای دارد که مشرکان عرب یکی از آن بودند و لذا بعضی از مفسّران آن را به قوم نوح، یا همه امّتهای پیشین که بر اثر جهل و نادانی گرفتار تعصّب و لجاجت بودند، تفسیر کردهاند.

در یازدهمین آیه سخن از یک حکم کلّی و عمومی است و نشان می‌دهد که در تمام طول تاریخ تعصّب و لجاجت نقش اصلی را در ادامه کفر و توحیدستیزی ایفا می‌کرده است، می‌فرماید: «این گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبری بیم دهنده نفرستادیم، مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما نیاکان خود را بر آیینی یافتیم و به آثار و روش آنها اقتدا می‌کنیم»! (وَ کَذَلِکَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَی امَّةٍ وَ انَّا عَلَی آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ).[۳۸۴]

این تعبیر نشان می‌دهد که همیشه مهمترین مانع در برابر ایمان به آیین پیامبران الهی همان تعصّب و تقلید کورکورانه ناشی از جهل بوده است.

و از اینجا خطر این رذیله اخلاقی آشکارتر می‌شود.

در دوازدهمین و آخرین آیه می‌خوانیم که اقوام جاهلی به خاطر تعصّب و لجاجت بزرگترین انبیای الهی و عقل کلّ را متّهم به جنون می‌کردند و آن را بهانه مخالفت خود با آیین آنها قرار می‌دادند، می‌فرماید: «آنها پیوسته می‌گفتند: آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعری دیوانه رها کنیم؟» (وَ یَقُولُونَ ائِنَّا لَتَارِکُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونِ).[۳۸۵]

عجب اینکه آنها به قدری در حجاب تاریک جهل و تعصّب گرفتار بودند که نمی‌فهمیدند این سخن یک گفتار ضدّ و نقیض است، «شاعر بودن» احتیاج به تفکّر و ذوق سلیم و آگاهی کافی از دقایق سخن دارد (توجّه داشته باشید که شاعر از مادّه شعور گرفته شده است) و این با مجنون بودن هرگز سازگار نیست.

همچنین گاه آنها را متّهم به «سحر» و «جنون» می‌کردند در حالی که سحر نیز احتیاج به آگاهی قابل ملاحظهای نسبت به بخشی از علوم و دانشها دارد، و هوشیاری خاصّی را می‌طلبد، و این با جنون سازگار نیست، این سخنان ضدّ و نقیض ناشی از جهل و تعصّب بود.



نتیجه نهایی

یک نگاه اجمالی به آیات گذشته که اشباه و نظایر دیگری نیز در قرآن مجید دارد این حقیقت را اثبات می‌کند که از مهمترین موانع معرفت و شناخت، تقلیدهای کورکورانهای است که از تعصّب و لجاجت و وابستگی بی قید و شرط نسبت به اموری که با تمایلات نفسانی و هوا و هوسهای انسان می‌سازد ناشی می‌شود.

ضایعات و آثار زیانبار این رذیله اخلاقی صفحات تاریخ بشریّت را سیاه کرده و پیامبران الهی را با مشکلترین موانع رو به رو ساخته، و خونهای زیادی را بر خاک ریخته است و همین معنی برای پی بردن به آثار زیانبار آن کافی است.

اگر این رذیله اخلاقی در درون جان انسانها نبود، تاریخ بشریّت چهره دیگری داشت و پیشرفت تکامل تمدّنها شتاب دیگری پیدا می‌کرد، و نیروهای خلّاق در مسیر سعادت انسانها به کار می‌افتاد، و به جای اینکه به صورت سیل ویرانگری در آید، نهرهای منظّمی از معارف الهیّه را تشکیل می‌داد که همه جا مایه عمران و آبادی قلوب بود.

تعصّب و لجاجت در احادیث اسلامی

اشاره

پیش از آنکه به تحلیل معنی تعصّب و سرچشمه و انگیزه‌ها و آثار زیانبار آن بپردازیم لازم است نگاهی به احادیث اسلامی که در این زمینه وارد شده است بیفکنیم، چرا که بسیاری از مسایل مورد نظر در لابهلای این احادیث به صورت اجمالی مطرح شده است. احادیث در این زمینه فراوان است که در ذیل به نمونه‌هایی از آن اشاره می‌کنیم:

۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنْ کَانَ فِی قَلْبِهِ حَبَّةً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِیَّةٍ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِیَّةِ؛ هر کسی در دلش به اندازه دانه خردلی عصبیّت باشد خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیّت محشور می‌کند».[۳۸۶]

این تعبیر نشان می‌دهد که این رذیله اخلاقی به قدری خطرناک است که پایینترین درجات آن نیز با ایمان خالص سازگار نیست. ۲- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «انَّ اللَّهَ یُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَّةِ، الْعَرَبَ بِالْعَصَبِیَّةِ، وَ الدَّهَاقِینَ بِالْکِبْرِ، وَ الْامَرَاءَ بِالْجَوْرِ، وَالْفُقَهَاءَ بِالْحَسَدِ، وَ التُّجَّارَ بِالْخِیَانَةِ، وَ اهْلَ الرَّسَاتِیقِ بِالْجَهْلِ؛ خداوند شش گروه را به خاطر شش چیز عذاب می‌کند: عرب را به خاطر تعصّب، و اربابان را به خاطر تکبّر، و حاکمان را به خاطر ستم، و فقیهان را به خاطر حسد، و تجّار را به خاطر خیانت، و اهل روستاها را به خاطر جهل و نادانی»![۳۸۷]

جالب اینکه تعصّب را نخستین امر از امور ششگانه ذکر فرموده، در حالی که همه آنها از گناهان بزرگ است.

۳- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «لَیْسَ مِنَّا مَنْ دَعَا الَی عَصَبِیَّةٍ، وَ لَیْسَ مِنَّا مَنْ قَاتَلَ عَلَی عَصَبِیَّةٍ، وَ لَیْسَ مِنَّا مَنْ مَاتَ عَلَی عَصَبِیَّةٍ؛ کسی که مردم را دعوت به تعصّب کند از ما نیست، و کسی که به خاطر تعصّب بجنگد از ما نیست، و کسی که با تعصّب بمیرد از ما نیست»![۳۸۸]

۴- امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه معروف «قاصعه» که اساس آن بر نفی تکبّر و تعصّب است عامل اصلی انحراف و بدبختی ابلیس را تعصّب و تکبّر می‌شمرد، و می‌فرماید:

«هنگامی که خداوند به فرشتگان دستور داد برای آدم علیه السلام سجده کنند، همگی اطاعت کردند جز ابلیس» سپس می‌افزاید: «اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَیْهِ لِاصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ امَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ، وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ اسَاسَ الْعَصَبِیَّةِ؛ تکبّر و تعصّب به او دست داد، و بر آدم علیه السلام به خاطر خلقت خویش افتخار کرد، و از جهت اصل و ریشه خود نسبت به او تعصّب ورزید، به همین دلیل این دشمن خدا پیشوای متعصّبان، و

سر سلسله مستکبران است، و کسی است که بنای تعصّب را پیریزی کرد»![۳۸۹]

۵- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنْ تَعَصَّبَ اوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رَبَقَ الْایمَانِ مِنْ عُنُقِهِ؛ هر کس تعصّب بورزد، یا دیگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشته‌های ایمان را از گردن خود بازگردانده است».[۳۹۰]

می‌دانیم «تعصّب» و «لجاجت» لازم و ملزوم یکدیگرند، و به همین دلیل ما هر دو را تحت یک عنوان آوردیم، در رابطه با نکوهش رذیله لجاجت نیز روایات زیادی داریم از جمله:

۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «ایَّاکَ وَ اللِّجَاجةَ، فَانَّ اوَّلَهَا جَهْلٌ وَ آخِرَهَا نَدَامَةً؛ از لجاجت بپرهیزید که آغازش جهل و پایانش پشیمانی است»![۳۹۱]

۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «اللِّجَاجُ اکْثَرُ الْاشْیَاءِ مَضَرَّةً فِی الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ؛ لجاجت در دنیا و آخرت از همه چیز زیانبارتر است».[۳۹۲]

۳- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «اللِّجَاجُ بَذْرُ الشَّرِّ؛ لجاجت بذر شرّ و بدی است»![۳۹۳]

۴- در نهج البلاغه آمده است که فرمود: «اللِّجَاجَةُ تَسِلُّ الرَّأْیَ؛ لجاجت آراء انسان را سست، و او را به خطا می‌افکند».[۳۹۴]

۵- و نیز از همان حضرت آمده است: «لَیْسَ لِلَجُوجٍ تَدْبِیرٌ؛ لجوج مدیریّت و تدبیر ندارد».[۳۹۵]

با توجّه به روایاتی که در بالا آمد تأثیر تخریبی این دو رذیله اخلاقی (تعصّب و لجاجت) در زندگی فردی و اجتماعی انسانها روشن می‌شود تا آنجا که انسان را از ایمان و اسلام بیگانه ساخته، و به سوی کفر و شرک و اقتدای به شیطان و رها کردن رشته محکم ایمان سوق می‌دهد که دلایل آن را در بحث بعد خواهید خواند.

مفهوم تعصّب و انگیزه‌های آن

«تعصّب» از مادّه «عَصَب» در اصل به معنی رشته‌هایی است که مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پیوند می‌دهد، سپس این مادّه به معنی هر نوع وابستگی شدید فکری و عملی آمده است که غالباً بار منفی دارد هر چند وابستگیهای مثبت نیز در مفهوم آن افتاده است که شرح آن در بحثهای آینده به خواست خدا خواهد آمد.

بدیهی است وابستگیهای غیر منطقی نسبت به شخص یا عقیده و یا چیزی انسان را به لجاجت و تقلید کورکورانه نسبت به آن وادار می‌کند، و سرچشمه بسیاری از کشمکشها و جنگها و خونریزیها و اختلافات مستمر است.

هرگاه این گونه تعصّبها از میان جامعه انسانی برود و مردم تسلیم منطق و حرف حساب باشند بسیاری از اختلافات برچیده می‌شود و آرامش بر جوامع بشری حاکم می‌شود.

چنین تعصّبی که نتیجه مستقیم آن لجاجت و تقلید کورکورانه است از امور زیر سرچشمه می‌گیرد:

۱- حبّ ذات و علاقه شدید به نیاکان- حبّ ذات افراطی سبب می‌شود که انسان نسبت به هر چیزی که به او ارتباط و پیوند دارد دلباختگی و دلدادگی نشان دهد از جمله نسبت به پدر و نیاکان و آیین و رسوم آنها.

این وابستگی شدید عامل انتقال بسیاری از خرافات و زشتیها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلی به نسل دیگر می‌باشد، و حجابی در برابر معرفت و شناخت حق است.

دفاع و طرفداری شدید از قوم و قبیله گاه به جایی می‌رسد که بدترین افراد قبیله و زشتترین آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصّب بسیار زیبا جلوه می‌کند در حالی که بهترین افراد قبایل دیگر و عالیترین آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بی معنی است!

۲- پایین بودن سطح فکر و فرهنگ- هر قدر سطح فکر مردم کوتاهتر و فرهنگ آنها ضعیفتر باشد، تعصّبهای جاهلانه و لجوجانه و تقلیدهای کورکورانه در میان آنها بیشتر است، به عکس هر قدر سطح فکر بالاتر رود و فرهنگ کاملتر شود توجّه او به منطق و استدلال و نفی تعصّب و لجاجت و جانشین ساختن تحقیق به جای تقلید کورکورانه بیشتر می‌شود.

۳- شخصیّتزدگی عامل دیگری برای تعصّب و تقلید کورکورانه است- گاه شخصی در نظر انسان چنان قداست پیدا می‌کند که گفتار و رفتار او از دایره نقد خارج می‌شود هر چند از نظر علمی و اخلاقی در سطح پایینی قرار داشته باشد و همین امر سبب می‌شود که عدّهای چشم و گوش بسته به دنبال او بیفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بی آنکه در محتوای سخنان و رفتار او کمترین اندیشه کنند!

۴- انزوای اجتماعی و فکری یکی دیگر از اسباب تعصّب است- وقتی انسان در خودش و محیط فکری و اجتماعیش فرو برود و از جوامع و افراد دیگر و افکار آنها بیخبر بماند نسبت به آنچه در اختیار اوست سخت وابسته می‌شود، در برابر آن تعصّب می‌ورزد، در حالی که اگر با دیگران بنشیند و فکر خود را با افکار دیگران مقایسه کند نقطه‌های قوّت و ضعف و مثبت و منفی به زودی آشکار می‌گردد، و به او اجازه می‌دهد بهترین انتخاب را داشته باشد.

آثار و پیامدهای منفی تعصّب و لجاجت

تعصّب و لجاجت، آثار منفی شدیدی دارد که در زندگی انسانهای متعصّب و لجوج به زودی ظاهر می‌شود.

۱- تعصّب یعنی وابستگی غیر منطقی به شخص یا عقیده یا عادت و رسم خاصّی، همان گونه که قبلًا نیز اشاره شد، حجاب ضخیمی بر دیده عقل انسان می‌افکند، و او را از درک حقایق و خیر و شرّ و مصلحت و مفسده و عاقبت امور و پیدا کردن راه چاره محروم می‌سازد.

به همین دلیل در احادیث سابق خواندیم که لجوج مدیریّت و تدبیر ندارد، و در حالات شیطان دیدیم که به خاطر تعصّب از درک بدیهیّات واماند، و رشته عبودیّت و بندگی را از گردن خویش برداشت و برای همیشه رانده درگاه الهی شد.

۲- تعصّب و لجاجت آتش سوزانی است که پیوندهای وحدت و اتّحاد را در جامعه بشری می‌سوزاند، و بذر نفاق و اختلاف را در میان افراد می‌پاشد و نیروهایی را که باید صرف پیشرفت جوامع انسانی شود، به جنگ و ستیز با یکدیگر وامیدارد، به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «اللِّجَاجُ یُنْتِجُ الْحُرُوبَ وَ یُوغِرُ الْقُلُوبَ؛ لجاجت آتش جنگها را روشن می‌سازد و دلها را پر از کینه و دشمنی می‌کند».[۳۹۶]

۳- تعصّب و لجاجت سبب می‌شود که دوستان از هم دور شوند و محبّتها به عداوتها مبدّل گردد.

۴- تعصّب و لجاجت یکی از عوامل مهمّ کفر است، و بسیاری از امّتهای پیشین تنها به این دلیل راه کفر را پیش گرفتند که تعصّب و لجاجت نسبت به آیین نیاکانشان مانع پذیرش حقّ شد (شرح این معنی را در تفسیر آیات گذشته خواندیم).

۵- تعصّب و لجاجت مایه درد و رنج و زحمت و ناراحتی است، چرا که سبب می‌شود انسان مدّتها، و گاه سالیان دراز، در بیراهه سرگردان شود و چون به بن بست می‌رسد سرانجام خسته و وامانده از راهی که رفته است بازمیگردد.

روی همین معنی در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «ثَمَرةُ اللِّجَاجِ الْعَطَبَ؛ ثمره لجاجت شکست خوردن و هلاکت است».[۳۹۷]

و به همین دلیل غالباً مایه ندامت و پشیمانی است همان گونه که در احادیث گذشته به آن اشاره شده بود که «آغاز لجاجت، جهل است و پایان آن ندامت»!

۶- تعصّب و لجاجت در بسیاری از مواقع، کنترل امور را از اختیار انسان خارج می‌سازد و او را به جاهایی می‌کشاند که هرگز مایل به آن نبوده است، روی این جهت در بعضی از احادیث اسلامی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که می‌فرماید: «لَامَرْکَبَ اجْمَحَ مِنَ اللِّجاجِ؛ هیچ مرکبی سرکشتر از مرکب لجاجت نیست»![۳۹۸]

۷- و بالاخره تعصّب و لجاجت هم دنیای انسان را بر باد می‌دهد و هم آخرت او را، چرا که در دنیا سرچشمه عداوتها و جداییها و اشتباهات فراوان و از دست دادن آرامش می‌شود و در آخرت سبب دوری از رحمت خدا، و این همان است که در روایت امیر مؤمنان علی علیه السلام خواندیم: «اللِّجَاجُ اکْثَرُ الْاشْیَاءِ مَضَرَّةً فِی الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ؛ لجاجت از همه چیز زیانبارتر است در دنیا و آخرت»!

بار دیگر لازم است این نکته را یادآور شویم که این سه رذیله اخلاقی (تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه) گرچه از نظر مفهوم و محتوا از هم جدا هستند ولی چون رابطه بسیار نزدیکی با هم دارند، و به اصطلاح لازم و ملزوم یکدیگرند هر سه را با هم عنوان کردیم.

انگیزه‌های تعصّب و لجاجت نیز روشن است، زیرا: تعصّبهای کور و مخرّب قبل از هر چیز برخاسته از جهل و نادانی است، به همین دلیل هر قومی جاهلتر باشند، تعصّب و وابستگیش به آنچه دارد بیشتر است، تا آنجا که حاضر نیستند از طریق ایجاد تحوّل در وضع خود، گامهایی به سوی تکامل بردارند، و همین تعصّب و لجاجت عامل عقب ماندگی آنها می‌شود.

در اخبار گذشته نیز خواندیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرمود: «از لجاجت بپرهیزید که آغاز آن جهل و پایان آن پشیمانی است»!

عامل دیگر تعصّب و لجاجت، خودخواهی است، چه اینکه افراد خودخواه به آنچه دارند سخت علاقهمند و وابستهاند، هر چند آیین غلط و رسوم و آداب نادرستی باشد، همین که احساس می‌کنند مربوط به قوم و قبیله و نیاکانشان است، آن را پذیرا می‌شوند و چشم و گوش خود را بر همه چیز می‌بندند.

گاه راحتطلبی و تنبلی نیز انگیزه تعصّب و لجاجت می‌شود، زیرا انتقال از وضع موجود به وضعی دیگر در بسیاری از اوقات نیاز به تلاش و کوشش و پیکار با موانع دارد و افراد عافیت طلب حاضر به استقبال این امور نیستند، به همین دلیل آنچه را دارند سخت می‌چسبند، و از آن جدا نمی‌شوند.

تعصّب مذموم و ممدوح

«تعصّب» و «حمیّت» و «تقلید» سه مفهوم نزدیک به هم هستند که شاخه مذموم و شاخه ممدوح دارند هرچند غالباً واژه تعصّب در بخش مذموم به کار می‌رود.

به طور کلّی اگر وابستگی انسان به امور نادرست و غیر منطقی باشد تعصّب مذموم است، و این همان چیزی است که در قرآن مجید از آن به عنوان «تعصّب جاهلیّت» یاد شده است، و اگر وابستگی به امور مثبت و مفید و سازنده و از روی علم و آگاهی باشد تعصّب مثبت و ممدوح است.

امام امیر مؤمنان به هر دو قسمت در خطبه قاصعه از نهج البلاغه اشاره می‌فرماید:

در یک جا می‌گوید: «فَاطْفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیَّةِ، وَ احْقَادِ الْجَاهِلِیَّةِ، فَانَّمَا تِلْکَ الْحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ؛ شراره‌های تعصّب و کینه‌های جاهلیّت را که در قلب شما پنهان شده است، خاموش سازید که این نخوت و تعصّب ناروا در مسلمان از القائات و خودخواهیها و فساد و وسوسه‌های شیطان است».[۳۹۹]

و در همین خطبه که اساس آن برکوبیدن کبر و غرور و تعصّب و لجاجت است در جای دیگری می‌فرماید: «فَانْ کَانَ لَابُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ، وَ مَحَامِدِ الْافْعَالِ، وَ مَحَاسِنِ الْامُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الُمجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ، مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ، وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ، وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ، وَ الْمَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ، وَ الْاخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْیِ ...؛ اگر قرار است تعصّبی در کار باشد، تعصّب خود را در اخلاق پسندیده، افعال نیکو، کارهای خوب، و اعمال و اموری که افراد با شخصیّت و شجاع از خاندانهای (برجسته) عرب داشتند قرار دهید ... تعصّب شما در راه حفظ صفات با ارزش همچون حفظ حقوق همسایگان، وفای به عهد، اطاعت از نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش و خودداری از ستم باشد»![۴۰۰]

به این ترتیب امام علیه السلام به هر دو شاخه «تعصّب» در این خطبه اشاره فرموده، و فرزندش امام سجّاد علیه السلام در برابر این سؤال که عصبیّت چگونه است، هر دو شاخه را در برابر یکدیگر قرار داده چنین می‌فرماید: «الْعَصَبِیّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا انْ یَریَ الرَّجُلُ شَرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخِرِین! وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ انْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قُوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیّةِ انْ یُعِینَ قُوْمَهُ عَلَی الظُّلْمِ؛ تعصّبی که دارنده آن مرتکب گناه می‌شود این است که انسان بدان طایفه خود را از نیکان طوایف دیگر بهتر بداند (و به خاطر تعصّب بدان را بر نیکان مقدّم بشمرد) ولی تعصّب این نیست که انسان به طایفه خود علاقه و محبّت داشته باشد تعصّب آن است که آنها را در ظلمشان یاری دهد».[۴۰۱] مطابق این حدیث وابستگی به قوم و طایفه تا آن حدّ که به آنها علاقه داشته باشد و در کارهای خیر آنان را یاری دهد نکوهیده نیست، چرا که این وابستگی نه تنها او را به انجام کار خلافی دعوت نکرده، بلکه تشویق به پیوندهای محبّت آمیز و سازنده نموده است، تعصّب نکوهیده آن است که انسان به خاطر وابستگیهای قومی و مانند آن حق و عدالت را زیر پا بگذارد و حتّی بدان وابسته را بر نیکان غیر وابسته مقدّم بشمرد.

در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «لَمْ یَدْخُلِ الْجَنَّةَ حَمِیَّةٌ غَیْرُ حَمِیَّةِ حَمْزَةِ ابْنِ عَبْدِالْمُطِّلِبِ، وَ ذَلِکَ حِینَ اسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِیِّ فِی حَدِیثِ السِّلَا[۴۰۲] الَّذِی الْقِیَ عَلَی النّبِیّ صلی الله علیه و آله؛ هیچ تعصّبی وارد بهشت نمی‌شود جز تعصّب حمزة بن عبد المطّلب[۴۰۳]و این زمانی بود که اسلام آورد و به خاطر (بی احترامی به پیامبر صلی الله علیه و آله از جهت) بچهدان حیوانی که بر آن

حضرت فکنده شده بود خشمگین گشت (و به یاری آن حضرت شتافت و اسلام را پذیرا شد)».[۴۰۴]

بدیهی است تعصّب حمزه در دفاع از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مقابل مشرکان کثیف و ننگین و بی منطق چیزی جز دفاع از حق و عدالت نبود، و این تعصّب ممدوح است، اگر حمزه علیه السلام به خاطر تعصّب چیزی بر خلاف حق و عدالت انجام می‌داد مذموم بود.

تقلید سازنده و کورکورانه

«تقلید» نیز همانند «تعصّب» دارای دو شاخه است: شاخه مثبت، و شاخه منفی، و به تعبیر دقیقتر برای تقلید چهار قسم تصوّر می‌شود که سه قسم آن منفی است و یک قسم آن مثبت.

نخست «تقلید جاهل از جاهل» است که گروهی نادان چشم و گوش بسته از گروه نادان دیگری تبعیّت کنند و اعتقادات و رسوم و سنّتهای غلط آنان را پذیرا گردند، این گونه تقلید است که در آیات قرآن شدیداً از آن مذمّت شده و از اسباب لجاجت و تعصّب و گاه از آثار آن محسوب می‌شود و سبب انتقال خرافات از قومی به قوم دیگر، و ایستادن در برابر انبیای الهی و داعیان به سوی حق است.

دوّم «تقلید عالم از جاهل» است که بدترین نوع تقلید می‌باشد و آن اینکه انسان آگاهی به خاطر گرفتار شدن در چنگال تعصّب، علم خود را رها ساخته و چشم و گوش بسته به دنبال جاهلان بیفتد.

مسئله عوامزدگی و تسلیم دانشمندان قوم در برابر عوام نوعی تقلید عالم از جاهل است.

سوّم «تقلید عالم از عالم دیگر» است به این صورت که انسان آگاه، زحمت بحث و بررسی و تحقیق در باره بعضی از مسائل را به خود ندهد و چشم و گوش بسته به دنبال عالمی بیفتد، روشن است که این تقلید نیز نکوهیده است، هر چند مانند قسم اوّل و دوّم نیست، زیرا بر علما و دانشمندان هر امّت لازم است به تحقیق و بررسی مسائل بپردازند و با داشتن سرمایه‌های علمی در برابر تقلید کورکورانه تسلیم نشوند، به همین دلیل در فقه اسلامی آمده است که تقلید کردن بر مجتهد حرام است، و یکی از تعبیرهای معروفی که در اجازه‌های اجتهاد نوشته می‌شود «یحرم علیه التقلید» می‌باشد، مگر اینکه رشته تخصّصی آن دو عالم از هم جدا باشد (مانند طبیب متخصّص قلب که مثلًا در بیماری چشم خود به متخصّصان چشمپزشکی مراجعه می‌کنند) و یا متخصّصی که به استاد خود رجوع می‌کند که در واقع هر دو از قبیل قسم چهارم است که به آن اشاره خواهد شد.

نوع چهارم «تقلید جاهل از عالم» در آنچه مربوط به علم اوست، و به تعبیر دیگر مراجعه غیر متخصّصین به متخصّصین هر فن، و باز به تعبیر دیگر آنچه را انسان نمی‌داند از کسانی که آگاه و اهل خبره آنند فراگیرد و به آن عمل کند (درست مانند مراجعه بیماران به اطبّاء در بیماریهای مختلف) این مسئله پایه زندگی فردی و اجتماعی انسان را تشکیل می‌دهد.

توضیح اینکه: علوم و فنون و دانشها به حدّی وسیع و گسترده است که یک انسان هرگز نمی‌تواند در همه آنها صاحب نظر و اهل اطّلاع باشد، از قدیم الایّام چنین بوده و در عصر ما که علوم به شاخه‌های بسیار متعدّد و پیشرفتهای تقسیم شده این مسئله ظاهرتر و آشکارتر است تا آنجا که حتّی یک انسان نمی‌تواند مثلًا در تمام رشته‌های پزشکی یا راه و ساختمان صاحب نظر باشد، تا چه رسد به رشته‌های دیگر.

با این حال چارهای جز این نیست که افراد ناآگاه به آگاهان هر رشته مراجعه کنند، این یک اصل مسلّم است که از سوی تمام عقلای جهان به رسمیّت شناخته شده است و رها کردن آن سبب از هم پاشیدگی تمام پیوندهای اجتماعی می‌شود.

در مسائل معنوی و اخلاقی و علوم دینی نیز همین گونه است، هرگز نمی‌توان انتظار داشت که همه مردم در همه رشته‌های علوم اسلامی صاحب نظر باشند، بعضی از این رشته‌ها به اندازهای وسیع و گسترده است که بعد از پنجاه سال نیز احتیاج به بحث و بررسی بیشتر دارد (مانند علم فقه).

طبیعی است که در این گونه علوم نیز افراد غیر وارد به آگاهان این علوم مراجعه کنند.

ولی البتّه در مورد اصول دین که پایه‌های اصلی دین را تشکیل می‌دهد و هر کس به فراخور حالش می‌تواند در باره آن تحقیق کند باید دلیلی متناسب با فکر و فهم خود به دست آورد، و تقلید در آن جایز نیست، باید تحقیق کرد و آن را از روی دلیل شناخت.

به هر حال این قسم تقلید مذموم و نکوهیده حساب نمی‌شود، این مصداق. .. انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَی امَّةٍ وَ انَّا عَلَی آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ[۴۰۵]نیست بلکه مصداق. .. فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّکْرِ انْ کُنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ[۴۰۶]است.

تعصّب مذموم که سبب لجاجت و تقلید کورکورانه است، ارتباطی با این مسئله ندارد.

طرق درمان

راه علاج این رذیله اخلاقی مانند سایر رذایل اخلاقی در درجه اوّل توجّه به انگیزه‌ها و ریشه‌ها و از بین بردن آن است، و با توجّه به اینکه ریشه تعصّب، حبّ ذات افراطی، پایین بودن سطح فرهنگ، شخصیّتزدگی، و انزوای اجتماعی و فکری است، برای از میان بردن این صفت رذیله باید سطح آگاهی افراد بالا رود، با اقوام و ملل دیگر و گروه‌های مختلف اجتماعی بیامیزند، حبّ ذات در آنها تعدیل گردد، و گرایشهای زیانبار قومی و قبیلگی از میان آنها برچیده شود تا پایه‌های تعصّب و لجاجت و تقلیدهای کورکورانه برچیده شود.

همچنین باید به آثار و پیامدهای زیانبار آن توجّه شود، که این خود عامل دیگری برای از میان بردن این رذیله اخلاقی است. هنگامی که انسان توجّه داشته باشد که تعصّب و لجاجت، پردهای بر فکر و عقل او می‌اندازد و او را از درک صحیح بازمیدارد، و نیز پیوندهای وحدت و اتّحاد را در

جامعه بشری پاره می‌کند، و بذر نفاق و اختلاف را در میان آنها می‌پاشد، و مایه درد و رنج انسانها می‌گردد، و حتّی گاه او را به پرتگاه‌هایی که هرگز انتظار آن را نداشته است می‌کشاند، به یقین توجّه به این امور، او را از مرکب سرکش تعصّب و لجاجت پایین می‌آورد، و از بیراهه‌های خطرناک به شاهراه سعادت و خوشبختی رهنمون می‌گردد.

یکی دیگر از طرق درمان رذایل اخلاقی تغییر شکل و تعویض محتوای آن است به این معنی که انگیزه‌ها را از بخشهای منفی به بخشهای مثبت هدایت کنیم:

مثلًا کسی که دارای تعصّب شدید نسبت به مسائل نادرستی است، به جای اینکه انگیزه تعصّب را در او بمیرانیم، تعصّب او را به امور مثبت متوجّه سازیم.

این همان چیزی است که در سخنان نورانی امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه قاصعه خواندیم که می‌فرماید: «اگر بنا هست تعصّب داشته باشید سعی کنید تعصّب شما به خاطر مکارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد».[۴۰۷]

یعنی اگر بناست وابستگی توأم با اصرار نسبت به چیزی داشته باشید این وابستگی را نسبت به فضایل اخلاقی قرار دهید.

تسلیم در برابر حق

نقطه مقابل «تعصّب» و «لجاج» و «تقلید کورکورانه» تسلیم در برابر حق است که از فضایل مهمّ اخلاقی محسوب می‌شود، یعنی انسان حق را نزد هرکس، حتّی دورترین و کوچکترین افراد ببیند، در برابر آن تسلیم شود و آن را با آغوش باز پذیرا گردد.

این فضیلت اخلاقی سبب پیشرفت علم و دانش انسان و پرهیز از گمراهیها و گام نهادن در صراط مستقیم است.

این فضیلت اخلاقی جز برای مؤمنان و صالحان و کسانی که از حبّ ذات افراطی دورند و از وابستگیهای تعصّب آلود قومی و گرایشهای گروهی برکنارند حاصل نمی‌شود.

تسلیم در برابر حق نشانه ایمان، سلامت فکر و روح، و بالا بودن سطح فرهنگ و تهذیب نفس است. قرآن مجید خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله چنین می‌فرماید:

«فَلَا وَ رَبِّکَ لَایُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لَایَجِدُوا فِی انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود مگر اینکه در اختلافاتشان، تو را به داوری طلبند و سپس از داوری تو در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملًا تسلیم باشند»![۴۰۸]

و در جای دیگر می‌فرماید: «وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَامُؤْمِنَةٍ اذَا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ امْراً انْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ امْرِهِمْ ...؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارند هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشند ...».ref>احزاب، ۳۶.</ref>

البتّه تسلیم- به عنوان یک فضیلت اخلاقی- به دو معنی استعمال می‌شود، یکی تسلیم در برابر حق که نقطه مقابل تعصّب و لجاجت و تقلید کورکورانه است و دیگر تسلیم در برابر قضا و قدر الهی و خواسته‌های او، در برابر اعتراض و نارضایی و ناشکری.

موضوع بحث ما در اینجا معنی اوّل است و معنی دوّم به خواست خدا در بحث «رضا و تسلیم» خواهد آمد.

جُبن و شجاعت

اشاره

دیگر از رذایل اخلاقی ترس بیجاست که مایه ذلّت و زبونی و عقب افتادگی انسانها می‌باشد، نیروهای بالفعل و بالقوّه او را بر باد می‌دهد، و دشمن را بر انسان مسلّط می‌سازد.

نقطه مقابل آن شجاعت و شهامت است که مهمترین کلید پیروزی و اساسیترین پایه سربلندی و عظمت انسانهاست، نه تنها در میدان جنگ که در میدانهای سیاست و اجتماع و حتّی مباحث علمی، شجاعت نقش کلیدی را دارد، و به همین دلیل علمای اخلاق به طور گسترده از «جبن» و «شجاعت» سخن گفتهاند و عوامل و نتایج و آثار و پیامدهای هر یک را مورد تحلیل و بررسی قرار دادهاند.

در کتب پیشینیان علم اخلاق، شجاعت یکی از ارکان چهارگانه فضایل، و ترس یکی از رذایل چهارگانه شمرده شده است. در تاریخ انبیای بزرگ، و پیروان راستین آنها مظاهر شجاعت به خوبی نمایان است، آری آنها اسطوره‌های مقاومت و شجاعت بودند و سرمشق خوبی برای همه انسانها.


با این اشاره به قرآن مجید بازمیگردیم و جلوه‌های این فضیلت اخلاقی و مظاهر شوم خصلت ترس، آن رذیله اخلاقی را در لابهلای آیات، و در جای جای قرآن مجید مورد بررسی قرار می‌دهیم:

۱- در داستان ابراهیم علیه السلام چنین می‌خوانیم:

وَ لَقَدْ آتَیْنَا ابْرَاهیِمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عَالِمِینَ* اذْ قَالَ لِابِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِیلُ الَّتِی انْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ* قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِینَ* قَالَ لَقَدْ کُنْتُمْ انْتُمْ وَ آبَائُکُمْ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ* قَالُوا اجِئْتَنَا بِالْحَقِّ امْ انْتَ مِنَ اللّاعِبِینَ* قَالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْارْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ انَا عَلَی ذَلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ* وَ تَاللَّهِ لَاکِیدَنَّ اصْنَامَکُمْ بَعْدَ انْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ* فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً الّا کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ الَیْهِ یَرْجِعُونَ [۴۰۹]

۲- در مورد موسی بن عمران علیه السلام چنین می‌خوانیم:

... یَا مُوسَی لَاتَخَفْ انِّی لَایَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ [۴۱۰]

۳- درباره قوم طالوت و سربازان شجاع قومش چنین می‌خوانیم:

... فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قَالُوا لَاطَاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ انَّهُمْ مُلَاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةَ بِاذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ* وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا افْرِغْ عَلَیْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرینَ [۴۱۱] ۴- در مورد یاران پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و شجاعان با ایمان و مدّعیان دروغین ترسو نیز چنین می‌خوانیم:

وَ اذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ یَا اهْلَ یَثْرِبَ لَامُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ انَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِیَ بِعَوْرَةٍ انْ یُرِیدُونَ الّا فِرَاراً* وَ لَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْاحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ مَا زَادَهُمْ الّا ایمَاناً وَ تَسْلِیماً [۴۱۲] ۵- و در جای دیگر در همین زمینه آمده است:

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَی الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ انْ یُصِیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ اوْ بِایْدِینَا فَتَرَبَّصُوا انَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ [۴۱۳]

۶- درباره گروهی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید:

الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ انَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ ایمَاناً وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ* انَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ اوْلِیَائَهُ فَلَاتَخَافُوهُمْ وَ خَافُونِ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ [۴۱۴]

۷- الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لَایَخْشَوْنَ احَداً الَّا اللَّهَ وَ کَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً [۴۱۵]

ترجمه

۱- ما وسیله رشد ابراهیم علیه السلام را از قبل به او دادیم، و از (شایستگی) او آگاه بودیم- آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت: «این مجسّمه‌های بی روح چیست که شما همواره آنها را پرستش می‌کنید؟!»- گفتند: «ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت می‌کنند»- گفت:

«مسلّماً هم شما و هم پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید!»- گفتند: «آیا مطلب حقّی برای ما آوردهای یا شوخی می‌کنی؟!»- گفت: « (کاملًا حق آوردهام) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من بر این امر از گواهانم!- و به خدا سوگند در غیاب شما نقشهای برای نابودی بتهایتان می‌کشم!- سرانجام (با استفاده از یک فرصت مناسب) همه آنها- جز بت بزرگشان- را قطعه قطعه کرد تا شاید سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند)!».

۲- «... ای موسی! نترس که رسولان در نزد من نمی‌ترسند»!

۳- «... سپس هنگامی که او (طالوت) و افرادی که با او ایمان آورده بودند (و از بوته آزمایش، سالم به در آمدند) از آن نهر گذشتند (از کمی نفرات خود ناراحت شدند و عدّهای) گفتند: «امروز ما توانایی مقابله با «جالوت» و سپاهیان او را نداریم» امّا آنها که می‌دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و به روز رستاخیز ایمان داشتند) گفتند: «چه بسیار گروه‌های کوچکی که به فرمان خدا، بر گروه‌های عظیمی پیروز شدند! و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) است»- و هنگامی که در برابر «جالوت» و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند: «پروردگارا! پیمانه شکیبایی و استقامت را بر ما بریز! و قدمهای ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعیّت کافران پیروز بگردان»!

۴- و (نیز) به خاطر آورید زمانی را که گروهی از آنها (منافقان) گفتند: « (ای اهل یثرب) ای مردم مدینه! اینجا جای توقّف شما نیست، به خانه‌های خود بازگردید!» و گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت می‌خواستند و می‌گفتند: «خانه‌های ما بی حفاظ است!» در حالی که بی حفاظ نبود، آنها فقط می‌خواستند (از جنگ) فرار کنند- (امّا) مؤمنان وقتی لشکر احزاب را دیدند گفتند: «این همان است که خدا و رسولش به ما وعده داده و خدا و رسولش راست گفتهاند!» و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنان نیفزود.

۵- بگو آیا درباره ما جز یکی از دو نیکی را انتظار دارید (یا بر شما پیروز می‌شویم و یا شربت شهادت می‌نوشیم) ولی ما انتظار داریم که خداوند، عدّهای از سوی خودش (در آن جهان) به شما برساند یا (در این جهان) به دست ما (مجازات شوید) اکنون که چنین است شما انتظار بکشید ما هم با شما انتظار می‌کشیم!

۶- اینها کسانی بودند که (بعضی از) مردم به آنها گفتند: (لشکر دشمن) برای (حمله به) شما اجتماع کردهاند، از آنها بترسید، امّا این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست- این فقط شیطان است که پیروان خود را (با سخنان و شایعات بی اساس) می‌ترساند، از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید!

۷- (پیامبران پیشین) کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می‌ترسیدند و از هیچ کس جز خدا واهمه نداشتند و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است.

تفسیر و جمعبندی پیامبران خدا ترسو نیستند

در نخستین آیات مورد بحث شجاعت بی نظیر قهرمان توحید ابراهیم علیه السلام در برابر بتپرستان لجوج و متعصّب و خشن به خوبی منعکس شده است و نشان می‌دهد که این پیغمبر بزرگ الهی، چگونه در مبارزه با بتپرستی در عین تنهایی و نداشتن یار و یاور، و در برابر انبوه دشمنان خشمگین و خطرناک که حکومت وقت آنها را پشتیبانی می‌کرد کمترین سستی به خود راه نداد. آیات فوق می‌گوید: «ما وسیله رشد ابراهیم علیه السلام را از قبل به او دادیم و از (شایستگی) او آگاه بودیم»، (وَ لَقَدْ آتَیْنَا ابْرَاهیِمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عَالِمِینَ).[۴۱۶]

در واقع خداوند استعدادهای شایان توجّهی را به ابراهیم علیه السلام داده بود، ولی بی شک ابراهیم علیه السلام که در بهرهگیری از این استعدادها آزاد بود از آن بهترین بهرهگیری را کرد، و به مبارزه با عامل اصلی بدبختی انسانها یعنی بتپرستی برخاست و چنانکه در ادامه این آیات آمده است با قوّت و قدرت و صراحت، نخست از عمویش آزر شروع کرد، و گفت: «این مجسّمه‌های بیروحی را که پرستش می‌کنید چیست؟!»

و هنگامی که «آزر» به او جواب داد: «این رسم و سنّت نیاکان ماست گفت: به یقین هم شما و هم پدران و نیاکانتان در گمراهی آشکاری بودید»!

«آزر» هنوز باور نمی‌کرد که ابراهیم با این صراحت به طور جدّی به مبارزه با بتها که آن همه خواهان داشت برخیزد، پرسید: آیا شوخی می‌کنی؟! و ابراهیم علیه السلام در جواب گفت: این یک مطلب کاملًا جدّی است، پروردگار شما همان آفریننده زمین و آسمان است ... سپس افزود: «به خدا سوگند من نقشهای برای نابودی این بتها در غیاب شما می‌کشم!»، (وَ تَاللَّهِ لَاکِیدَنَّ اصْنَامَکُمْ بَعْدَ انْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ).[۴۱۷]


و سرانجام به گفته خود عمل کرد و با استفاده از یک فرصت مناسب همه آنها را جز بت بزرگ آنها قطعه قطعه کرد شاید به هنگامی که به سوی آن باز می‌گردند از آن عبرت گیرند، (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً الّا کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ الَیْهِ یَرْجِعُونَ).[۴۱۸]

در اینکه مرجع ضمیر «الیه» در بخش اخیر آیه چیست؟ مفسّران احتمالات زیادی دادهاند: بعضی گفتهاند ضمیر به «کبیرهم» برمیگردد، یعنی به سوی بت بزرگ برگردند و از او سؤال کنند چه حادثهای سبب شکستن سایر بتها شده و چه عاملی سبب نجات او گردیده است و طبیعی است بت از پاسخ به آن عاجز است و از اینجا بی اعتباری بتها را دریابند.

احتمال دیگر اینکه ضمیر به «ابراهیم» بازمیگردد، یعنی بتپرستان به سراغ ابراهیم علیه السلام آیند، و از او در باره انگیزه بتشکنیش سؤال کنند و او حقایق را برای آنان بازگو کند (البتّه در این صورت جمله الّا کَبِیراً لَهُمْ تأثیری در مفهوم آیه ندارد به خلاف تفسیر قبل).

احتمال سوّم اینکه ضمیر به «خداوند متعال» برمیگردد، یعنی مشاهده ضعف و زبونی بتها در مقابل یک انسان سبب شود که آیین بتپرستی را رها کنند و به سوی خدا بازگردند (این تفسیر نیز اشکال سابق را دارد).

و از همه مناسبتر همان تفسیر اوّل است.

به هر حال آیه نشان می‌دهد که یکی از فضایل بزرگ پیامبران اولواالعزم شجاعت بینظیر آنها بوده است، آنها از غیر خدا نمی‌ترسیدند، و در راه خدا کمترین سستی به خود راه نمی‌دادند و از جبن و ترس که یک رذیله بزرگ اخلاقی است پاک و مبرّا بودند و به همین دلیل یک تنه در برابر انبوه دشمنان می‌ایستادند و پیروز می‌شدند.

بی شک اگر رذیله اخلاقی ترس و جبن بر آنها مسلّط می‌شد هرگز نه قادر به انجام رسالت خویش بودند، و نه بر دشمنان پیروز می‌شدند.

در دوّمین آیه مخاطب موسی بن عمران علیه السلام است، آنجا که برای نخستین بار مخاطب به خطاب وحی شد و به او دستود داده شد عصایش را بیفکند، و عصا به اعجاز الهی به مار عظیمی تبدیل شد، موسی وحشت کرد و فرار نمود. در اینجا نخستین درس اخلاقی به موسی علیه السلام داده شد که: «ای موسی! نترس که رسولان در نزد من نمی‌ترسند»! (... یَا مُوسَی لَاتَخَفْ انِّی لَایَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ).[۴۱۹]

و با توجّه به اینکه تمام عالم محضر خداست و همه جا ذات پاکش حاضر و ناظر است مؤمنان در هیچ حال و در هیچ جا نباید بترسند، بلکه بر ذات پاک او توکّل کنند و با شجاعت و شهامت به سوی اهداف مقدّسی که دارند پیش بروند.

مطابق آنچه در سوره قصص آیه ۳۱ آمده است، به موسی علیه السلام گفته شد: «ای موسی! نترس و پیش بیا که تو در امن و امانی»! (یَا مُوسَی اقْبِلْ وَ لَاتَخَفْ انَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ).

موسی با این خطاب الهی آرامش خود را بازیافت و در اینجا دستور مهمتری به او داده شد و آن اینکه نه تنها از آن مار عظیم نباید بترسد بلکه باید به سوی آن پیش برود، و آن را با دست خود بگیرد! تا عصا به حالت اول بازگردد! (قَالَ خُذْهَا وَ لَاتَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْاولَی).[۴۲۰]

به یقین این کار برای موسی علیه السلام بسیار شاقّ و سنگین بود ولی آن را انجام داد و بر آن پیروز شد.

آری موسی علیه السلام باید این تجربه بزرگ را در محضر الهی فراگیرد تا بتواند در برابر اژدهای دیگری همچون فرعون و فرعونیان بایستد، و حکومت و ملک آنها را در واقع عصای دست خود کند!

بسیاری از مفسّران «جانّ» را که در آیه بالا آمده به معنی مار کوچک و باریک که با سرعت حمله می‌کند تفسیر کردهاند، در حالی که در جای دیگر که موسی عصا را در برابر فرعون انداخت تعبیر به «ثعبان» شده که به معنی اژدهای عظیم است، به همین دلیل بعضی احتمال دادهاند عصا در آغاز کار مبدّل به مار کوچکی شد و تدریجاً به صورت اژدهای عظیمی در آمد!

بعضی نیز گفتهاند «عصا» مبدّل به مار عظیمی شد، ولی از نظر سرعت همچون مارهای کوچک حرکت می‌کرد!


جالب اینکه در قرآن مجید نُه بار جمله «لَا تَخَفْ» (نترس) آمده است که در پنج مورد، مخاطب موسی بن عمران است، شاید به این جهت که موسی علیه السلام دشمن بسیار بزرگ و خطرناکی همچون فرعون داشت، و باید با این خطابهای الهی برای مبارزه با او آماده می‌شد.

سوّمین بخش از این آیات در باره قوم «طالوت» است همان مردی که از سوی پیامبر زمان (اشموئیل) به عنوان زمامدار و فرمانده لشکر بنی اسرائیل برای مبارزه با «جالوت» بیدادگر انتخاب شده بود.

او هنگامی که می‌خواست برای مبارزه با جالوت قیام کند، آزمونی برای لشکر خود ترتیب داد، تا سَره از ناسَره جدا شود، و سست عنصران ترسو که وجود آنها در یک لشکر سبب سستی دیگران می‌شود، بازشناخته شوند.

آری آنها را در حالی که شدیداً تشنه بودند به وسیله نهر آبی آزمود، و گفت هر کس از آن بنوشد از ما نیست، و آنان که مقاومت کنند و ننوشند و فقط گلویی تر کنند از ما هستند. اکثریّت لشکر که افرادی سست و کم مقاومت بودند از عهده این امتحان برنیامدند، تنها گروه اندکی باقی ماندند، ولی شجاع و نیرومند که قرآن درباره آنان می‌گوید: «هنگامی که لشکر طالوت در برابر جالوت قرار گرفت، شجاعان نخبه با این سخن که چه بسیار گروه اندکی که به فرمان خدا بر گروه کثیری پیروز شدهاند به دیگران دلداری داده و سپس افزودند: «... رَبَّنَا افْرِغْ عَلَیْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِریِنَ؛ پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فروریز و گامهای ما را استوار دار، و ما را بر جمعیّت کافران پیروز گردان»![۴۲۱]

خداوند به برکت شجاعت و پایمردی همین گروه اندک آنان را بر آن لشکر عظیم و سر تا پا مسلّح طالوت پیروز کرد.

در آیات بعد سخن از ترس و جبن گروهی از منافقان و افراد ضعیف الایمان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ احزاب، و نیز سخن از شجاعت و پایمردی و ثبات قدم مؤمنان راستین است.

نخست می‌فرماید: «به خاطر بیاورید زمانی را که گروهی از آنها (منافقان) گفتند: ای مردم مدینه! اینجا (میدان جنگ احزاب) جای توقّف نیست، به خانه‌های خود بازگردید، و گروهی از آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه بازگشت می‌خواستند و می‌گفتند: خانه‌های ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود بلکه (اینها بهانه بود، به خاطر ترس و وحشت) می‌خواستند فرار کنند»! (وَ اذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ یَا اهْلَ یَثْرِبَ لَامُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ انَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِیَ بِعَوْرَةٍ انْ یُرِیدُونَ الّا فِرَاراً).[۴۲۲]

البتّه میدان جنگ احزاب آنچنان به خاطر فزونی لشکر دشمن و تجهیزات زیاد آنها وحشتناک بود که افراد سست و ترسو هرگز تاب مقاومت نداشتند.

ولی چنانکه در آیه ۲۲ همین سوره آمده «مؤمنان راستین نه تنها از مشاهده لشکر احزاب هراسی به دل راه ندادند، بلکه آن را دلیل بر صدق وعده‌های الهی و پیامبر دانستند، و بر ایمان و تسلیم و پایمردیشان افزوده شد»! (وَ لَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْاحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ مَا زَادَهُمْ الّا ایمَاناً وَ تَسْلِیماً).[۴۲۳]

جالب اینکه از بعضی روایات استفاده می‌شود که پیامبر صلی الله علیه و آله به منافقان و افراد ضعیف الایمان و ترسو اجازه بازگشت به مدینه را داد، چرا که اگر می‌ماندند نه تنها کاری از آنها ساخته نبود، بلکه بذر ضعف و سستی را در دل دیگران می‌پاشیدند!

به همین دلیل در آیه ۴۷ سوره توبه درباره جمعی از این گونه افراد می‌خوانیم: «لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مَا زَادُوکُمْ الّا خَبَالًا ...؛ اگر آنها همراه شما (به سوی میدان جهاد) خارج می‌شدند جز اضطراب و تردید، چیزی بر شما نمی‌افزودند»!

باید توجّه داشت که «خَبَل» و «خَبَال» به معنی اضطراب و تردیدی است که از ضعف عقل و عدم قدرت بر تصمیمگیری حاصل می‌شود که یکی از عوامل آن ترس و وحشت زیاد است که موجب می‌شود انسان تعادل فکری خود را از دست بدهد.


در پنجمین آیه با چهره دیگری از شجاعت یاران پیامبر صلی الله علیه و آله روبهرو می‌شویم، شجاعتی که از منطق ایمان سرچشمه می‌گرفت، آنها به خوبی می‌دیدند که در میدان نبرد بر سر دو راهی قرار دارند که هر دو به سوی بهشت و خشنودی خدا می‌رود: راهی به سوی «شهادت» پیش می‌رود که نهایت آن سعادت است و راهی به سوی زنده ماندن و پیروز شدن بر دشمن، که آن هم باعث افتخار در دنیا و آخرت است این در حالی است که دشمن در هر صورت محکوم به شکست است یا مرگ ذلّتبار در این دنیا یا عذاب پروردگار در آخرت.

بدیهی است کسی که چنین درک و دیدی داشته باشد هرگز ترس و سستی به خود راه نمی‌دهد، و از این رذیله بزرگ اخلاقی برکنار است (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَی الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ انْ یُصِیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهُ اوْ بِایْدِینَا فَتَرَبَّصُوا انَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ).[۴۲۴]

و به گفته بعضی از دانشمندان عامل اصلی پیروزی مسلمانان همین شجاعت زاییده از ایمان و منطق «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» بود.

در ششمین آیه، با چهره دیگری از شجاعت این دینباوران شجاع در جنگ احد روبهرو می‌شویم:

می‌دانیم در احد مسلمانان بر اثر غفلت گروهی از افراد دنیاپرست که سنگرهای حسّاس خود را رها کردند و به جمع غنایم پرداختند گرفتار شکست سختی شدند، و ضایعات فراوانی به بار آمد، و طبق آنچه در تواریخ آمده است دشمن پیروزمند به هنگام بازگشت از میدان جنگ در اثنای راه مکّه از بازگشت خود پشیمان شد و با یکدیگر توافق کردند که به مدینه بازگردند و از فرصت به دست آمده استفاده کنند و ضربه نهایی را بر مسلمین وارد کنند.


هنگامی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از این مسئله آگاه شد ابتکار مهمّی به خرج داد، دستور داد لشکر اسلام حتّی کسانی که جراحتی در میدان احد بر تن داشتند به استقبال لشکر دشمن بروند.

این دستور بسیار مؤثّر واقع شد و وحشت و اضطرابی در لشکر دشمن افکند به گونهای که ترجیح دادند، پیروزی نسبی خود را با حمله مجدّد به خطر نیافکنند و به مکّه بازگشتند.

آیه مورد بحث به این معنی اشاره کرده، و شجاعت مسلمانان و عدم ترس آنها را از دشمن می‌ستاید، می‌فرماید: «آنها که دعوت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله را پس از آنکه جراحاتی به آنها رسیده بود اجابت کردند (و در حالی که هنوز زخمهای میدان احد التیام نیافته بود، به سوی میدان حمراء الاسد شتافتند آری) کسانی از آنها که نیکی کردند و تقوا پیش گرفتند پاداش بزرگی دارند»، (الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا اصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِینَ احْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوا اجْرٌ عَظِیمٌ).[۴۲۵]

سپس ایمان و شهامت را چنین می‌ستاید: «آنها کسانی بودند که مردم به آنان گفتند:

مردم (لشکر دشمن) برای حمله به شما اجتماع کردهاند، از آنان بترسید، امّا (نه تنها نترسیدند بلکه) بر ایمانشان افزوده شد و گفتند: خدا ما را کافی است و بهترین حامی ماست»! (الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ انَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ ایمَاناً وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ).[۴۲۶]

در کجای دنیا دیده شده است که مجروحان جنگی فوراً به میدان بازگردند و در صفوف مقدّم جای گیرند، آری این شجاعت و شهامت بی نظیر بود که وسوسه‌های دشمن را خنثی کرد، و با چنین حضوری در میدان جنگ او را مأیوس و ناکام نمود. به هر حال حمراء الاسد صحنه عجیبی بود که طعم پیروزی موقّت احد را در کام قریش تلخ کرد، و به آنها نشان داد که مسلمانان اگر چه بر اثر اشتباه گروهی موقّتاً عقب نشستند ولی ابتکار عمل را از دست ندادهاند، و دشمن باید منتظر ضربات آینده مسلمین باشد.



به این ترتیب نه تنها از یک شکست خطرناک پیشگیری کردند بلکه پایه پیروزیهای آینده را نهادند و آثار منفی شکست را از دل دوستان خود زدودند و با توکّل بر پروردگار چراغ امید را در قلبها فروزان ساختند.

از آیه فوق استفاده می‌شود که سخنان وحشتانگیز بعضی از شیاطین که مسلمانان را از اجتماع لشکر قریش می‌ترساندند، نه تنها ترس و وحشتی در آنها ایجاد نکرد، بلکه بر ایمانشان افزود، و میزان توکّل آنها را بالا برد، این به خاطر آن بود که متذکّر وعده‌های الهی و صدق گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله شدند که اگر در میدان احد به دستور حضرتش عمل می‌کردند، هرگز آن شکست نیز به وجود نمی‌آمد.

از شگفتیهای این جنگ آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «تنها کسانی که در احُد شرکت کردند به میدان حمراء الاسد بیایند، و به دیگران اجازه نداد که در این پیکار شرکت جویند، تا به دشمن بفهماند لشکر احد حتّی با وجود آن همه مجروحان جنگی باز نیرومند و آماده پیکار است، و به هیچ وجه ضعف و فتوری در آن راه نیافته، و این همان است که دشمن را به شدّت مضطرب ساخت».

در ادامه این آیات، در آیه ۱۷۵ همین سوره به تفاوت میان افراد جبان و ترسو و شجاعان مؤمن اشاره می‌کند، و چنین می‌فرماید: «این فقط شیطان است که پیروان خود را می‌ترساند، از آنها نترسید و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید»، (انَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ اوْلِیَائَهُ فَلَاتَخَافُوهُمْ وَ خَافُونِ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ).[۴۲۷]

از این تعبیر به خوبی استفاده می‌شود که این گونه ترسها جنبه شیطانی دارد و هدفش تضعیف روحیّه مؤمنان و کشاندن آنها به موضع انفعالی است تا از زیر بار مسئولیّتها فرار کنند، در حالی که مؤمنان راستین هیچ گونه ترس و وحشتی جز از خدا ندارند! مطابق این تعبیرات، ترس و جبن ریشه شیطانی دارد، در حالی که شجاعت و شهامت


دارای ریشه ایمانی است، آری شجاعت از آثار ایمان است، چرا که مؤمن با اتّکا به خدا که قدرتش ما فوق همه قدرتهاست خود را در همه صحنه‌ها پیروز می‌بیند و افراد ضعیف الایمان با اتّکا به قدرت خود که به هر حال شکستپذیر است خویش را ناتوان مشاهده می‌کنند و به همین دلیل ترس و وحشت در صحنه‌های مهمّ زندگی بر آنها چیره می‌شود.

در داستان غزوه «حمراء الاسد» شیاطین انس و جنّ دست به دست هم دادند تا قدرت لشکر قریش را بزرگ نشان دهند، و مؤمنان را از رویارویی با آنها بترسانند، در حالی که به تعبیر قرآن تنها اولیای شیطان و دوستان او از این گونه امور می‌ترسند، و اولیاء اللَّه وحشتی به خود راه نمی‌دهند.[۴۲۸]

در هفتمین و آخرین آیه مورد بحث یکی از صفات ویژه مبلّغان رسالتهای الهی پاک بودن از رذیله ترس از غیر خدا ذکر شده، می‌فرماید: «آنها کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی را می‌کردند و از او می‌ترسیدند و از هیچ کس جز خدا ترسی به خود راه نمی‌دادند و همین بس که خداوند حسابگر است»! (الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لَایَخْشَوْنَ احَداً الَّا اللَّهَ وَ کَفَی بِاللَّهِ حَسِیباً)[۴۲۹]

تبلیغ رسالات الهی مهمترین وظیفه پیامبران خداست، و شرط اصلی آن خالی بودن از رذیله خوف و ترس است.

این آیه که ناظر به پیامبران پیشین است به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در درجه اوّل و در درجه بعد به همه پیروان راستین او هشدار می‌دهد که در مقام ابلاغ رسالتهای الهی از هیچ چیز و هیچ کس جز خدا ترس و واهمهای نداشته باشند و مفهوم این سخن آن است که افراد جبان و ترسو نه شایسته ادای این رسالتند و نه قادر بر این کار!



بعضی از مفسّران معتقدند که این آیه دلیل بر این است که پیامبران الهی در مقام تبلیغ رسالت الهی نباید تقیّه کنند، ولی این سخن در صورتی صحیح است که تقیّه به معنی ترس و وحشت از مخالفین باشد، در حالی که تقیّه همیشه ناشی از ترس نیست، بلکه گاه هدف جلب و جذب مخالفین و رساندن آنها به اهداف الهی به صورت تدریجی است، و شاید گفتار ابراهیم «هذا ربّی» در برابر ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشیدپرستان از این باب بوده است (دقّت کنید).

نتیجه نهایی

از آیات قرآن مجید که نمونه‌های روشنی از آن در بالا آمد، اهمّیّت شجاعت و شهامت و نقش این فضیلت اخلاقی در سرنوشت معنوی و مادّی انسانها از یک سو، و آثار سوء رذیله ترس و جبن از سوی دیگر آشکار می‌شود.

درست است که در این آیات، شجاعت و ترس به طور مستقلّ و مستقیم مورد بحث واقع نشده ولی به طور ضمنی با بیان گویا نقش هر دو در زندگی انسانها تبیین گردیده است.

پانویس

  1. سوره بقره، آیه ۳۴
  2. سوره اعراف، آیه ۱۳
  3. سوره نوح، آیه ۷
  4. سوره فصّلت، آیه ۱۵
  5. سوره اعراف، آیه ۸۸
  6. سوره عنکبوت، آیه ۳۹
  7. سوره مائده، آیه ۸۲
  8. سوره مدّثّر، آیه ۲۲ تا ۲۴
  9. سوره مؤمن، آیه ۳۵
  10. سوره زمر، آیه ۷۲
  11. سوره اعراف، آیه ۱۴۶
  12. سوره نحل، آیه ۲۳
  13. سوره نساء، آیه ۱۷۲- ۱۷۳
  14. سوره اعراف، آیه ۴۰
  15. بقره، ۳۴.
  16. اعراف، ۱۳.
  17. نهج البلاغه خطبه ۱۹۲.
  18. بقره، ۳۴.
  19. حجر، ۳۳.
  20. حجر، ۲۹.
  21. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
  22. همان مدرک.
  23. نوح، ۷.
  24. هود، ۳۸.
  25. فصّلت، ۱۵.
  26. اعراف، ۸۸.
  27. عنکبوت، ۳۹.
  28. مائده، ۸۲.
  29. مدثر، آیه ۲۲ تا ۲۴.
  30. تفسیر قرطبی، جلد ۱۰، صفحه ۶۸۶۶؛ شبیه همین معنی در بسیاری از تفاسیر و کتب دیگر نیز نقل شده است.
  31. مؤمن، ۳۵.
  32. زمر، ۷۲.
  33. اعراف، ۱۴۶.
  34. اقتباس از تفسیر المیزان، جلد ۸، صفحه ۲۴۶، (ذیل آیه.)
  35. نحل، ۲۳.
  36. سوره آل عمران، آیه ۱۴۰
  37. سوره مائده، آیه ۶۴
  38. سوره مائده، آیه ۸۷
  39. سوره انعام، آیه ۱۴۱
  40. سوره انفال، آیه ۵۸
  41. سوره قصص، آیه ۷۶
  42. نساء، ۱۷۲.
  43. نساء، ۱۷۳.
  44. اعراف، ۴۰.
  45. «جمل» در لغت به معنی شتری است که تازه دندان در آورده و یکی از معانی جمل، طنابهای محکمی است که کشتیها را با آن مهار می‌کنند (تاج العروس و قاموس).
  46. مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث.
  47. کنز العمّال، حدیث ۷۷۳۴.
  48. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲ (خطبه قاصعه).
  49. غرر الحکم، حدیث ۲۶۰۹.
  50. بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۸۶.
  51. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۲۸۹، حدیث ۱.
  52. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۱۰.
  53. غرر الحکم، حدیث ۲۸۹۸.
  54. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۳۴.
  55. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۴۱۹.
  56. نازعات، ۲۴.
  57. قصص، ۳۸.
  58. حجر، ۳۳.
  59. اعراف، ۱۲.
  60. مؤمنون، ۴۷.
  61. همان سوره، ۳۴.
  62. فرقان، ۲۱.
  63. اقتباس از المحجّة البیضاء، جلد ۳، صفحه ۲۶۹.
  64. المحجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۴۰.
  65. المحجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۴۳.
  66. قصص، ۷۹.
  67. برای توضیح بیشتر و برای اطلاع از وضع قارون، به جلد ۱۸ تفسیر نمونه ذیل آیات بالا مراجعه نمایید.
  68. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۰۶، چاپ آخوندی.
  69. مسند الفردوس دیلمی، مطابق نقل المحجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۴۷.
  70. سنن ابن ماجه، شماره حدیث ۳۶۰۵.
  71. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۹، باب الکبر، حدیث ۱.
  72. بحار الانوار، جلد ۱، صفحه ۱۵۳.
  73. نهج البلاغه، حکمت ۳۷۱.
  74. غرر الحکم، حدیث ۵۲۳.
  75. بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۳۵.
  76. همان، جلد ۷۰، صفحه ۲۳۱.
  77. غرر الحکم، حدیث ۴۶۱۴.
  78. همان مدرک، حدیث ۷۱۶۲.
  79. همان مدرک، حدیث ۷۱۶۷.
  80. غرر الحکم، حدیث ۷۱۶۹.
  81. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۲۹.
  82. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۳۱، حدیث ۲۴.
  83. محجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۵۶.
  84. بحار الانوار، جلد ۷۶، صفحه ۳۱۰.
  85. تصنیف غرر الحکم، حدیث ۵۱۴۸، صفحه ۲۴۹، و شرح غرر الحکم، صفحه ۲۳۲، شماره ۵۹۲۰.
  86. سوره مائده، آیه ۵۴
  87. سوره فرقان، آیه ۶۳
  88. سوره شعراء، آیه ۲۱۵
  89. کنز العمّال، حدیث ۶۹۰.
  90. تنبیه الخواطر (مطابق نقل میزان الحکمه، جلد ۴، حدیث ۲۱۸۲۵)؛ محجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۲۲.
  91. بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۹، حدیث ۵.
  92. تحف العقول، صفحه ۳۶۳.
  93. مکارم الاخلاق، صفحه ۵۱.
  94. غرر الحکم، حدیث ۴۶۱۴- ۴۶۱۳.
  95. غرر الحکم، حدیث ۴۳۰۲.
  96. کنز العمّال، ۵۷۱۹.
  97. بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۲۱.
  98. همان مدرک، جلد ۲، صفحه ۶۲.
  99. کنز العمّال، حدیث ۸۵۰۶.
  100. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۲۲، حدیث ۶.
  101. معراج السعاده، صفحه ۳۰۰.
  102. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۲۴.
  103. بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۷۶.
  104. فهرست موضوعی غرر الحکم، جلد ۷، صفحه ۴۰۵ (چاپ دانشگاه تهران).
  105. المحجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۷۱ (با کمی تلخیص).
  106. سفینة البحار، جلد ۲، صفحه ۴۵۸ (مادّه کبر).
  107. سوره طه، آیه ۱۲۰ و ۱۲۱
  108. سوره اعراف، آیه ۸۵
  109. سوره ص، ۳۴ و ۳۳
  110. سوره بقره، آیه ۹۶
  111. سوره معارج، آیه ۲۱ تا ۱۹
  112. سوره جمعه، آیه ۱۱
  113. سوره همزه، آیات ۳ تا ۱
  114. هود، ۸۷.
  115. ص، ۳۳.
  116. ص، ۳۴.
  117. ص، ۳۴.
  118. التحقیق، مادّه هلع.
  119. احزاب، ۷۲
  120. هود، ۹
  121. علق، ۶
  122. در تفسیر مجمع البیان و بسیاری از تفاسیر دیگر، در تفسیر سوره جمعه این داستان با تفاوت مختصری آمده است.
  123. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۵۸۸، شماره ۳۱۳۹.
  124. نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  125. غرر الحکم، حدیث ۸۲۰؛ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۵۸۶، شماره ۳۵۹۶.
  126. غرر الحکم، حدیث ۹۸۲؛ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۵۸۶، شماره ۳۵۹۲.
  127. غرر الحکم، حدیث ۱۷۵۳؛ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۵۸۷، شماره ۳۶۱۵.
  128. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۱۶، حدیث ۷۶، باب «حبّ الدنیا و الحرص علیها».
  129. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۱۶، حدیث ۶، باب «حبّ الدنیا و الحرص علیها».
  130. غرر الحکم، حدیث ۱۵۵۰؛ تصنیف الغرر، صفحه ۲۹۴.
  131. غرر الحکم، حدیث ۶۶۲۸.
  132. نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  133. سفینة البحار، مادّه حرص.
  134. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۲.
  135. امالی صدوق، صفحه ۳۹۴؛ غرر الحکم، حدیث ۴۹۴۹.
  136. بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۶۸.
  137. توبه، ۱۲۸.
  138. نحل، ۳۷.
  139. یوسف، ۱۰۳؛ نساء، ۱۲۹.
  140. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۳.
  141. بحار الانوار، جلد ۶۴، صفحه ۲۷۱، حدیث ۳ و صفحه ۲۹۴، حدیث ۱۸.
  142. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۵۸۹، حدیث ۳۶۴۶.
  143. آل عمران، ۲۶.
  144. نحل، ۹۶.
  145. میزان الحکمه، جلد ۳، صفحه ۲۵۵۷.
  146. بقره، ۲۶۸.
  147. شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۵، صفحه ۳۳۸.
  148. اقتباس از المحجّة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۵۸ تا ۵۴ (با تلخیص).
  149. انعام، ۳۲.
  150. حدید، ۲۰.
  151. آل عمران، ۱۸۵.
  152. لقمان، ۳۳.
  153. روم، ۷.
  154. توبه، ۳۸.
  155. نساء، ۹۴.
  156. انفال، ۶۷.
  157. کهف، ۴۶ و ۲۸.
  158. هود، ۱۵.
  159. احزاب، ۲۸.
  160. نمل، ۲۴.
  161. بحار الانوار، جلد ۵۴، صفحه ۳۵۶.
  162. کنز العمّال، جلد ۳، صفحه ۱۸۴، حدیث ۶۰۷۴.
  163. غرر الحکم، حدیث ۴۸۷۰.
  164. غرر الحکم، حدیث ۳۵۱۸.
  165. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۶۰.
  166. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۳۰، باب «حبّ الدنیا»، حدیث ۱۱.
  167. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۳۶.
  168. غرر الحکم شرح فارسی، جلد ۳، صفحه ۳۹۷، شماره ۴۸۷۸.
  169. بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۸۱.
  170. بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۱۸۸.
  171. بقره، ۱۸۰.
  172. اعراف، ۹۶.
  173. جمعه، ۱۰.
  174. نوح، ۱۲ تا ۱۱.
  175. نساء، ۵.
  176. انفال، ۲۶.
  177. جلد ۱۲، صفحه ۱۸ تا ۱۶.
  178. وسائل الشیعه، جلد ۱۲، صفحه ۱۶.
  179. وسائل الشیعه، جلد ۱۲، صفحه ۱۹، باب استحباب جمع المال من حلال ...، حدیث ۳.
  180. نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹.
  181. وسائل الشیعه، جلد ۱۲، صفحه ۱۹، حدیث ۴.
  182. سوره مائده، آیات ۲۷ و ۲۸ و ۳۰
  183. سوره یوسف، آیه ۴ و ۵
  184. سوره نساء، آیه ۵۴
  185. سوره بقره، آیه ۱۰۹
  186. سوره فلق، آیه ۵
  187. سوره حشر، آیه ۱۰
  188. سوره حجر، آیه ۴۷
  189. مائده، ۲۷.
  190. مائده، ۲۸.
  191. مائده، ۳۰.
  192. تفسیر قرطبی، جلد ۳، صفحه ۲۱۳۳.
  193. مائده، ۳۱.
  194. نور الثقلین، جلد ۱، صفحه ۶۱۶.
  195. تفسیر نور الثقلین، جلد ۱، صفحه ۶۱۰، حدیث ۱۲۵.
  196. یوسف، ۴.
  197. یوسف، ۴.
  198. تفسیر برهان، جلد ۲، صفحه ۲۴۳۳؛ تفسیر ابو الفتوح رازی، جلد ۶، صفحه ۳۴۱.
  199. یوسف، ۸.
  200. یوسف، ۹.
  201. نساء، ۵۴.
  202. بقره، ۱۰۹.
  203. حشر، ۱۰.
  204. حجر، ۴۷.
  205. المحجّة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۳۲۵.
  206. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۶، حدیث ۱ و ۲.
  207. غرر الحکم، شرح فارسی، جلد ۱، صفحه ۹۱.
  208. همان مدرک.
  209. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۱، صفحه ۳۱۶؛ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۴۱.
  210. غرر الحکم، حدیث ۶۸۵۷.
  211. المحجّة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۳۲۷.
  212. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۷۵.
  213. المحجّة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۳۲۷.
  214. غرر الحکم شرح فارسی، جلد ۱، صفحه ۳۲۶.
  215. به لسان العرب و التحقیق فی کلمات القرآن الحکیم مراجعه شود.
  216. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۷، حدیث ۷.
  217. المحجّة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۳۲۶.
  218. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۷.
  219. سفینة البحار، مادّه حسد.
  220. سفینة البحار، مادّه حسد (این احتمال در تفسیر روایت نیز داده شده که این مجازات برای حسود بس که او غمگین می‌شود در حالی که تو شادمان هستی).
  221. غرر الحکم، ۱۴۷۴.
  222. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۰۰ و ۳۰۱؛ شرح غرر الحکم، ۲۹۳۱.
  223. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۵۶.
  224. شرح غرر الحکم، ۳۳۱.
  225. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۵۶.
  226. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۵۶.
  227. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۰۰؛ شرح غرر الحکم، ۱۰۳۷۶.
  228. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۷.
  229. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۷.
  230. شرح غرر الحکم، حدیث ۳۷۱.
  231. شرح غرر الحکم، ۸۸۵.
  232. غرر الحکم، حدیث ۱۰۱۷.
  233. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۰۱؛ شرح غرر الحکم، ۱۵۲۰.
  234. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۵۵.
  235. محجّة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۳۲۵.
  236. همان مدرک.
  237. معراج السعاده، صفحه ۴۲۹.
  238. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۰۰، حدیث ۶۸۰۶.
  239. تحف العقول، صفحه ۵۰.
  240. بحار الانوار، جلد ۵۵، صفحه ۳۲۳، حدیث ۱۲؛ کافی، جلد ۸، صفحه ۱۰۸.
  241. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۰۰، حدیث ۶۸۰۸.
  242. اعراف، ۶۲.
  243. همان، ۶۸.
  244. اعراف، ۷۹
  245. اعراف، ۹۳
  246. محجّة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۳۲۵.
  247. اصول کافی، صفحه ۲۸، حدیث ۵ و ۴.
  248. همان مدرک.
  249. جلد ۶، صفحه ۲۹۳.
  250. سوره اعراف، آیه ۱۲
  251. سوره هود، آیات ۳۲ و ۲۷
  252. سوره هود، آیه ۹۱
  253. سوره زخرف، آیات ۵۲- ۵۱
  254. سوره آل عمران، آیه ۲۴
  255. سوره اعراف، آیه ۷۷
  256. سوره حدید، آیه ۱۴
  257. سوره منافقون، آیات ۷ و ۸
  258. سوره فجر، آیه ۱۵
  259. سوره قمر، آیات ۴۴ و ۴۵
  260. سوره انعام، آیه ۷۰
  261. سوره لقمان، آیه ۳۳
  262. اعراف، ۱۲.
  263. همان، ۱۲.
  264. هود، ۲۷.
  265. همان، ۳۲.
  266. هود، ۹۱.
  267. زخرف، ۵۲- ۵۱.
  268. آل عمران، ۲۴.
  269. اعراف، ۷۷.
  270. حدید، ۱۴.
  271. منافقون، ۷.
  272. همان، ۸.
  273. فجر، ۱۵.
  274. قمر، ۴۴.
  275. همان، ۴۵.
  276. انعام، ۷۰.
  277. لقمان، ۳۳.
  278. غرر الحکم، حدیث ۵۷۵۰.
  279. غرر الحکم، حدیث ۳۰۰۲.
  280. غرر الحکم، حدیث ۷۱۸۳.
  281. غرر الحکم، حدیث ۲۳۷۶.
  282. نهج البلاغه، خطبه ۲.
  283. نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۲۸۲.
  284. غرر الحکم، حدیث ۵۹۷۳.
  285. مکارم الاخلاق، جلد ۲، صفحه ۳۵۰.
  286. نهج البلاغه، خطبه ۲۲۳.
  287. غرر الحکم، حدیث ۸۷۴۴.
  288. همان مدرک، حدیث ۱۳۸۴.
  289. همان مدرک، حدیث ۱۰۳۶۳.
  290. غرر الحکم، حدیث ۶۳۹۰.
  291. همان مدرک، ۷۵۶۶.
  292. غرر الحکم، حدیث ۱۳۸۴.
  293. میزان الحکمه، جلد ۳، صفحه ۲۲۳۷ (مادّه غرور).
  294. روم، ۹.
  295. نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۴۱۹.
  296. بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۱۷۳.
  297. بحار الانوار، جلد ۱۴، صفحه ۳۲۹ (با کمی توضیح).
  298. المحجّة البیضاء، جلد ۸، صفحه ۲۴۵.
  299. نهج البلاغه، خطبه ۴۲.
  300. سوره اعراف، آیه ۷۴
  301. سوره شعراء، آیات ۱۲۹ و ۱۲۸
  302. سوره حدید، آیه ۱۴
  303. سوره حدید، آیه ۱۶
  304. سوره حجر، آیه ۳
  305. سوره نجم، آیات ۲۴ و ۲۵
  306. سوره همزه، آیات ۱ تا ۳
  307. سوره محمّد، آیه ۲۵
  308. اعراف، ۷۴.
  309. شعرا، ۱۲۹- ۱۲۸.
  310. شعرا، ۱۴۹ تا ۱۴۶.
  311. حدید، ۱۴.
  312. همان، ۱۴.
  313. تفسیر قرطبی، جلد ۹، صفحه ۶۴۱۷.
  314. حدید، ۱۶.
  315. نجم، ۲۴.
  316. این احتمال نیز در تفسیر «عدَّده» داده شده است که منظور شمارش کردن نیست، بلکه مال را وسیله و «عُدّه» خود قرار دهد و در همه حال بر آن تکیه نماید.
  317. همزه، ۱ تا ۳.
  318. «هُمَزَة» و «لُمَزَة» هر دو صیغه مبالغه است، اولی از مادّه «هَمْز» به معنی شکستن گرفته شده و دومی از این آیه به خوبی می‌توان استفاده کرد که آرزوهای دراز گاهی به حدّی می‌رسد که انسان مرگ را به کلّی فراموش کرده، خود را جاودانه می‌پندارد و همین امر سبب طغیان و سرکشی او می‌شود و آن طغیان سرچشمه گناهان دیگری می‌گردد
  319. محمد، ۲۵.
  320. تفسیر قرطبی، جلد ۵، صفحه ۳۶۱۸؛ شبیه به همین معنی با کمی تفاوت در بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۱۶۴ نیز آمده است.
  321. بحار الانوار، جلد ۷۰ صفحه ۱۶۳، حدیث ۱۹.
  322. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۱۲.
  323. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۱۶۴.
  324. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۱۲.
  325. همان مدرک.
  326. همان مدرک، صفحه ۳۱۳.
  327. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه ۲۱۱ و ۳۴.
  328. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۱۲، حدیث ۷۲۲۳.
  329. غرر الحکم، حدیث ۱۳۷۵.
  330. المحجّة البیضاء، جلد ۸، صفحه ۲۴۶.
  331. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۱۰۳ (مادّه امل).
  332. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۱۰۴؛ المحجّة البیضاء، جلد ۸، صفحه ۲۴۵.
  333. بحار الانوار، جلد ۱، صفحه ۱۵۶.
  334. غرر الحکم، حدیث ۳۰۵۴.
  335. همان مدرک، جلد ۵، صفحه ۲۹۵ (چاپ دانشگاه تهران).
  336. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۱۰۴ (مادّه امل).
  337. همان مدرک.
  338. قبلًا در بخش احادیث گذشت.
  339. تصنیف الغرر، صفحه ۳۱۲، حدیث ۷۲۱۵.
  340. تصنیف الغرر، صفحه ۳۱۴.
  341. غرر الحکم، جلد ۲، صفحه ۴۰۵.
  342. غرر الحکم، حدیث ۱۳۷۵.
  343. تصنیف الغرر، صفحه ۳۱۴.
  344. المحجّة البیضاء، جلد ۸، صفحه ۲۴۶.
  345. بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۱۶۷.
  346. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۱۳.
  347. تحف العقول، صفحه ۲۰۷.
  348. بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۱۲۲.
  349. بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۱۲۲.
  350. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۱۲.
  351. تصنیف غرر الحکم، صفحه ۳۱۴.
  352. همان مدرک.
  353. بقره، ۹۶.
  354. کهف، ۴۶.
  355. بحار الانوار، جلد ۸، صفحه ۲۶۱.
  356. بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۲۶۱.
  357. سوره نوح، آیه ۷
  358. سوره نوح، آیه ۲۳
  359. سوره اعراف، آیه ۷۰
  360. سوره انبیاء، آیات ۵۲ و ۵۳
  361. سوره شعراء، آیات ۷۲ تا ۷۴
  362. سوره یونس، آیه ۷۸
  363. سوره بقره، آیه ۱۷۰
  364. سوره فتح، آیه ۲۶
  365. سوره شعراء، آیات ۱۹۸ و ۱۹۹
  366. سوره بقره، آیه ۱۱۳
  367. سوره زخرف، آیه ۲۳
  368. سوره صافّات، آیه ۳۶
  369. نوح، ۷.
  370. همان، ۲۳.
  371. اعراف، ۷۰.
  372. انبیاء، ۵۲.
  373. انبیاء، ۵۳.
  374. شعراء، ۷۳، ۷۲.
  375. شعراء، ۷۴.
  376. «لِتَلْفِتَنا» از مادّه «لفت» (بر وزن نفت) به معنی منصرف ساختن است، و التفات نیز از همین مادّه گرفته شده و به معنی توجّه به چیزی بعد از انصراف از چیز دیگر است.
  377. یونس، ۷۸.
  378. بقره، ۱۷۰.
  379. همان مدرک.
  380. فتح، ۲۶.
  381. شعراء، ۱۹۹- ۱۹۸.
  382. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۸، باب العصبیّة، حدیث ۳.
  383. بقره، ۱۱۳.
  384. زخرف، ۲۳.
  385. صافّات، ۳۶.
  386. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۸ (باب العصبیّة).
  387. کافی، جلد ۸، صفحه ۱۶۲، حدیث ۱۷.
  388. سنن ابی داوود، حدیث ۵۱۲۱، طبق نقل میزان الحکمه.
  389. نهج البلاغه، خطبه قاصعه، خطبه ۱۹۲.
  390. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۸، حدیث ۲.
  391. میزان الحکمه، جلد ۴، صفحه ۲۷۷۰ (مادّه لجاجه).
  392. همان مدرک.
  393. همان مدرک.
  394. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۷۹.
  395. غرر الحکم، حدیث ۱۰۶۶۲.
  396. غرر الحکم (طبق نقل میزان الحکمه، باب اللّجاجة).
  397. همان مدرک.
  398. همان مدرک (مادّه لجاجت).
  399. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲ از بند ۲۲ تا ۲۳.
  400. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، بند ۷۶ تا ۷۹.
  401. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۸ (باب العصبیّة، حدیث ۷).
  402. بچهدان حیوان.
  403. منظور از وارد شدن تعصّب در بهشت، وارد شدن صاحب آن است.
  404. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۰۸.
  405. زخرف، ۲۳.
  406. نحل، ۴۳.
  407. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
  408. نساء، ۶۵.
  409. سوره انبیاء، آیات ۵۱ تا ۵۸
  410. سوره نمل، آیه ۱۰
  411. سوره بقره، آیات ۲۴۹ و ۲۵۰
  412. سوره احزاب، آیات ۱۳ و ۲۲
  413. سوره توبه، آیه ۵۲
  414. سوره آل عمران، آیات ۱۷۳ و ۱۷۵
  415. سوره احزاب، آیه ۳۹
  416. انبیاء، ۵۱.
  417. انبیاء، ۵۷.
  418. انبیاء، ۵۸.
  419. نمل، ۱۰.
  420. طه، ۲۱.
  421. بقره، ۲۵۰.
  422. احزاب، ۱۳.
  423. احزاب، ۲۲.
  424. توبه، ۵۲.
  425. آل عمران، ۱۷۲.
  426. آل عمران، ۱۷۳.
  427. آل عمران، ۱۷۵.
  428. در ترکیب جمله «انّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ اوْلِیَائَهُ» دو عقیده در میان مفسّران وجود دارد که در مفهوم آیه بسیار اثر می‌گذارد، بعضی «اولیاء» را فاعل (یا به منزله فاعل با تقدیر مِنْ اوْلِیَائِهِ) دانستهاند، مطابق این تفسیر پیروان شیطان بودند که به تهدید و ارعاب مردم پرداختند، در حالی که بعضی دیگر برای «اولیاء» معنی مفعولی قائلند همان گونه که ظاهر آیه شریفه، طبق قرائت مشهور دلالت دارد، بنابراین مطابق این نظر معنی آیه چنین می‌شود: «شیطان تنها می‌تواند در پیروانش مانند منافقین نفوذ کند و آنها را بترساند نه در مؤمنین».
  429. احزاب، ۳۹.