وعظ در فرهنگ اسلامی؛ مفهوم شناسی و بررسی ساخت های روان شناختی
محتویات
- ۱ وعظ در فرهنگ اسلامی؛ مفهوم شناسی و بررسی ساخت های روان شناختی
- ۲ چکیده
- ۳ مقدّمه
- ۴ تغییر رفتار
- ۵ مفهوم لغـوی وعظ
- ۶ وعـظ به مثابه یک روش تأثیرگذار
- ۷ موعظه پذیری و مؤلّفه های شخصیتی
- ۸ موعظه پذیری و هوش هیجانی
- ۹ موعظه پذیری و تکبّر
- ۱۰ خودشیفتگی و خود بـزرگ بینی
- ۱۱ آداب موعظه کردن
- ۱۲ موانع وعظ
- ۱۳ نتیجه گیری
- ۱۴ پانویس
وعظ در فرهنگ اسلامی؛ مفهوم شناسی و بررسی ساخت های روان شناختی
نویسنده : عبدی،حمزه
چکیده
موعظه، مسئله ای رایج در جوامع مذهبی است که در آموزه های دینی به آن توجه خاص شده است. این مقاله درصدد است تا ابعاد این پدیده را از منظر آیات و روایات مورد بررسی قرار داده، سپس ارتباط این مفهوم را با روان شناسی بررسی نماید تا معلوم شود آیا مفهومی مانند «وعظ و موعظه» را می توان در روان شناسی نیز پی گیری کرد یا خیر؟ و اگر جواب مثبت است، کیفیت آن چگونه می باشد؟ در نهایت، به شرایط تأثیرگذاری موعظه پرداخته و آن را از منظر دینی و روان شناختی مورد بررسی قرار داده است.
کلمات کلیدی :
وعظ، رفتار، روان شناسی، موعظه پذیری، آداب.
چکیده
مـوعظه، مسئله ای رایج در جوامع مذهبی است که در آموزه های دینی به آن توجه خـاص شـده اسـت. این مقاله درصدد است تا ابعاد این پدیده را از منظر آیات و روایات مورد بررسی قرار دادهـ، سپس ارتباط این مفهوم را با روان شناسی بررسی نماید تا معلوم شود آیـا مفهومی مانند «وعظ و مـوعظه» را مـی توان در روان شناسی نیز پی گیری کرد یا خیر؟ و اگر جواب مثبت است، کیفیت آن چگونه می باشد؟ در نهایت، به شرایط تأثیرگذاری موعظه پرداخته و آن را از منظر دینی و روان شناختی مورد بررسی قرار داده است.
کلیدواژه ها: وعظ، رفـتار، روان شناسی، موعظه پذیری، آداب.
مقدّمه
بسیاری از اوقات، ظرایف جالبی در فرهنگ و دین وجود دارد که در ادبیات علمی و پژوهشی نسبت به آن اهتمام لازم مبذول نمی شود، در حالی که اگر با دقت به این گوهرهای عالی نگریسته شـود بـسیار مفید و راهگشاست.
توجه به این نکته مهم است که اگر یک مفهوم انسانی در فرهنگ شکل می گیرد و دارای کارکرد است حتماً در میان رفتارهای انسانی و روان انسان ها جایگاهی دارد، اگرچه مطالعات علمی درباره آن بـه فـعلیت نرسیده باشد. برای مثال، موضوعات «روان شناسی مثبت» سال ها دغدغه بسیاری از محققان بود و تحقیقات آنها حکایت از این موضوع دارد; اما پس از سپری شدن آن دوره و مهیّا شدن زمینه های لازم، عده ای از آنان بـا هـمکاری یکدیگر، مدعی رویکرد و حوزه ای جدید شدند که چند دهه قبل، به یقین، جامعه علمی روان شناسی قادر نبود این فضای جدید را تحمّل نماید.
این مقاله نیز درصدد آن است که یک مـفهوم دیـنی را مـورد بازشناسی قرار دهد و به بـررسی ابـعاد گـوناگون آن بپردازد. این مفهوم عبارت است از: «وعظ و پند».
ما به وضوح ملاحظه می کنیم که «موعظه» به عنوان مسئله ای رایج در جوامع مذهبی جـریان دارد و تـأثیرگذاری آنـ را نیز مشاهده می کنیم. بدین روی، مقاله حـاضر درصـدد آن است که ابعاد این پدیده را از منظر آیات و روایات مورد بررسی قرار دهد، سپس ارتباط این مفهوم را با روان شناسی بـررسی نـماید تا
مـعلوم شود که آیا مفهومی مانند «وعظ» را می توان در روان شناسی نـیز پی گیری کرد یا خیر، و اگر جواب مثبت است، کیفیت آن چگونه است.
تغییر رفتار
پیش از پرداختن به مسئله «موعظه» بـه عـنوان ورود بـه بحث، توجه به نکته ای لازم است و آن تغییر رفتار است. تغییر رفتار بـه عـنوان یکی از مهم ترین نیازهای بشری همیشه مورد بحث والدین و مربّیان بوده است. بدین روی، هم در دیـن مـورد اهـتمام است و هم در علوم رفتاری. البته دین با توجه به نگاه خاصی کـه بـه انـسان ها دارد و انسان ها را قادر به تغییر خویش می داند، کمتر به سراغ روش های کـاربردی مـی رود و مـعمولا در سطح شناخت های کلی با مخاطبان خود برخورد می کند; مثلا، عبارت هایی مـثل (فـَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ) (تغابن: 16) (یعنی تا آنجا که توان دارید پروای خدا داشته بـاشید) بـه ایـن نوع شیوه برخورد اشاره دارد. البته گاهی هم مشاهده می شود که راه کاری جـزئی ارائه مـی دهد; مثل این آیه شریفه، که می فرماید: (اُدْعُ إِلِی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمـَوْعِظَةِ الْحـَسَنَةِ وَ جـَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ...)(نحل: 125) (یعنی: ای پیامبر! با حکمت و موعظه حسنه و بحث و جدل نیکو، مردم را به راه خـدا دعـوت کن.) در اینجا، دعوت به سوی حق را سه شیوه حکمت و موعظه حسنه و جـدال نـیکو مـعرفی می نماید.
به هر روی، با توجه به اینکه زبان دین و قرآن با زبان عرف هـماهنگ اسـت، گـاهی به صورت کلی اصل مطلوبیت چیزی مطرح می شود و گاهی شیوه های دست رسـی بـه آن مطلوبیت هم ارائه می گردد.
در آیه مزبور، به پیامبر می فرماید: برای دعوت مردم به سوی خـدا، بـه سه شیوه دعوت کن; یعنی با این سه روش، مشی آنها را تـغییر دهـ و به راه پروردگارت دعوت کن. پس یکی از پیـام هـای صـریح این آیه تغییر رفتار است. البته آیـه مـبارکه، مطلق تغییر را اراده کرده که معمولا به سطح شناخت افراد ناظر است. امـا اگـر «رفتار» را کمی گسترده تر تـعریف کـنیم و آمیختگی آن را بـا شـناخت و عـواطف بیان کنیم، خواهیم دید که ایـن سـه مفهوم به یکدیگر نزدیک هستند و از این رو، با این رویکرد، وقتی از رفتار سـخن بـه میان می آید، عواطف، شناخت و رفـتارهای ظاهری با هم در نـظر گـرفته می شوند.
پیامبران خدا آمده انـد تـا رفتارهای مردم را تغییر دهند و شیوه های بد و ناپسند زندگی را با شیوه های خـوب و پسـندیده عوض نمایند. رهبران اجتماعی نـیز بـا اهـدافی که دارند، در صـدد تـغییر مردم به سمت اهـداف عـالی تر هستند. مربّیان و والدین نیز همین دغدغه را در مسیر اهداف تربیتی خود دارند و از این رو، دایـم در پی راه کـارهای اجرایی برای این اهداف خود هـستند. بـدین روی، گـاهی مـوفق مـی شوند و گاهی نیز طـعم تلخ شکست را باید تحمّل کنند. «... پدری مذهبی با مشاوره تلفنی تماس گرفته بود. او می گفت: دخـترم در دانـشگاه تهران قبول شده بود. ما در شـهرستان زنـدگی مـی کـردیم، امـا به خاطر دخـترم و ایـنکه شب ها در خوابگاه نباشد، به تهران آمدیم و چقدر سختی و رنج سفر و زندگی در غربت را تحمّل کردیم، بـه امـید آنـکه فرزندم در سلامت اخلاقی، تحصیلش را ادامه دهد; امـا پس از آمـدن بـه تـهران، آرامـ آرامـ مشاهده می کردم که دخترم نسبت به مسائل مذهبی ضعیف تر می شود. تازه مشکل دو برادر او که دبیرستانی بودند نیز اضافه می شد و آنها نیز کم کـم نسبت به مسائل مذهبی ضعیف تر می شدند; نمازها به آخر وقت و گاهی هم به فراموشی سپرده می شد. مدتی است که متوجه موسیقی های غیرمجاز و سی دی های مبتذل در خـانه شـده ام. من تحمّل این مسائل را ندارم و این همه رنج را به خاطر سالم ماندن فرزندانم تحمّل کردم. از آنها خواهش کردم مراقب رفتار و اخلاق خود باشند; مواظب باشند که دینشان را از دسـت نـدهند. اما هرچه بیشتر نصیحت می کنم نتیجه عکس می گیرم، به طوری که مستأصل شده ام چه کنم...»[۱]
این مکالمه تلفنی شبیه هزاران مسئله مـشابه جـامعه ماست که هر روزه شاهد آن هـستیم و مـوضوع به این داستان محدود نمی شود.
گاهی کسانی که موعظه والدین را گوش نمی دهند به راحتی دل در گرو سخن دیگران می دهند و چنان طبق خواسته هـای آنـها عمل می کنند کـه اطـرافیان از حرکت آنها متعجب می شوند; چنان که والدین با تعجب می گویند: آیا اشکال از ماست یا فرزندمان مشکلی دارد؟ چرا سخنان ما را که نتیجه یک عمر تجربه است و با سختی بـه دسـت آمده و او نیز می داند که ما خیرخواه او هستیم، نمی شنود؟ چرا باید چنین طعم تلخ شکست را در برخورد با میوه زندگی خود بچشیم؟
حال سخن اینجاست که چرا موعظه های دلسوزانه والدین بـدون تـأثیر باقی مـی ماند؟ آیا واقعاً موعظه یک شیوه ناکارامد برای تغییر رفتار است؟ آیا اشکال در موارد مذکور، به واعـظ برمی گردد؟ یا موعظه پذیر مشکلاتی دارد که موعظه بی نتیجه مـی نـماید؟ مـحتوای وعظ چه نقشی در کارامدی و تأثیرگذاری آن دارد؟ شیوه های جایگزین در چه مواقعی توصیه می شود؟ اینها سؤالاتی هستند کـه ذهـن بسیاری از ما را به خود مشغول کرده اند. از یک سو، در اطراف خود، مشاهده مـی کـنیم کـه گاهی موعظه چه تأثیرات شگرفی در میان مردم می گذارد، اما از سوی دیگر، بسیاری اوقات عـدم تأثیرگذاری آن را مشاهده می کنیم.
برای آشکارشدن مسئلهوبررسی جایگاه «وعظ»، ضروری است در ادامه به ایـن مهم پرداخته شود.
مفهوم لغـوی وعظ
ابـن فارس «وعظ» را «ترساندن»، و خلیل آن را «یادآوری و آنچه قلب را نرم می کند» معنا کرده اند.([۲])
راغب نیز در مفردات به همین معنا اشاره می کند و آیاتی را برای آن شاهد می آورد; مثل این آیات: (یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تـَذَکَّرُونَ)(نحل: 90); (قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم)(سبأ: 46); (ذَلِکُمْ تُوعَظُونَ)(مجادله: 3); (قَدْ جَاءتْکُم مَّوْعِظَةٌ مِن رَّبِّکُمْ) (یونس: 57); (وَجَاءکَ فِی هَـذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَ ذِکْرَی) (هود: 120); (وَ کَتَبْنَا لَهُ فِی الأَلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْء مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلا) (اعراف: 145); (فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعـِظْهُمْ.)(نساء: 63)([۳]
وعـظ به مثابه یک روش تأثیرگذار
وعظ همواره شیوه ای قدیمی و مرسوم در بین انسان های فرهیخته بوده است که برای تأثیرات روحی از آن سود می برند. این پدیده در سطح افرادی همچون پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآلهـ) تـا افراد دیگر قابل مشاهده است. پیامبر درباره رابطه خود و جبرئیل می فرماید: هرگاه جبرئیل نزد من می آمد، مرا نصیحت می کرد.([۴]) یکی از عمده ترین شیوه های عمومی پیـامبر اسـتفاده از وعظ برای راهنمایی مردم بود; بخصوص پیامبر برای صحابه ای که به لحاظ شناخت و عواطف به ایشان نزدیک تر بودند، از این روش استفاده می کرد. برخی از این موعظه ها مانند مـوعظه هـا و وصـایای پیامبر برای حضرت علی(علیه السـلام)و ابـوذر تـا زمان ما باقی مانده است. این شیوه در رفتار ائمّه معصوم(علیهم السلام)نیز مشاهده می شود. وصایای حضرت علی(علیه السلام) به حسنین(علیهما السـلام)و دیـگران از هـمین سنخ است.
این سیره در کنار توصیه های اولیای دیـن، مـسیر وعظ را بیشتر مشخص می نماید. در روایتی، حضرت علی(علیه السلام)می فرماید: «احی قلبک بالموعظةِ»;[۵] قلبت را با موعظ زنده کن.
شاید هـمه تـغییرها در ادبـیات ائمّه اطهار(علیهم السلام) به صورت «زنده کردن» یا «زنده شـدن» نیامده است، بلکه تغییراتی که ارزش بالایی دارند بدان ها احیا و زنده شدن اطلاق می شود. حضرت علی(علیه السـلام)می فـرمایند: اگـر خواستید قلبتان را زنده کنید از موعظه استفاده نمایید.([۶]) این سخن اهمیت، ارزش و سـطح تـأثیرگذاری این شیوه را می رساند.
البته موعظه در کنار حکمت و جدال، یک روش کلی است و ممکن است به شیوه هـا و فـنون گـوناگون، عملی شود. بحث حاضر بیشتر در سطح روش کلی و شرایط آن است که نـباید بـا سـطح فنی آن اشتباه شود. به هر حال، احتمال دارد موعظه گر، به دلایل گوناگون، در وعـظ خـود مـوفق نشود; چراکه در موعظه همان گونه که واعظ باید برخی شروط را داشته باشد، موعظه پذیـر نـیز باید یک سلسله شروط را داشته باشد و علاوه بر این دو، وعظ نیز باید دارای ویـژگی هـایی بـاشد. در غیر این صورت، وعظ به سرانجام نخواهد رسید. عدم قبول وعظ از سوی بسیاری از اقـوام پیـامبران حاکی از همین واقعیت است; چنان که حضرت نوح(علیه السلام) پس از سال ها تبلیغ دیـن خـدا، تـنها موفق شد تعداد انگشت شماری را به دین خود درآورد. پس در وعظ، باید علاوه بر رعایت شرایطی بـرای واعـظ و وعظ، توجه خاصی به موعظه پذیر نیز داشت.
موعظه پذیری و مؤلّفه های شخصیتی
روان شـناسان در بـحث از شـخصیت، بیش از هر چیز به تفاوت های فردی توجه دارند; یعنی ویژگی هایی که فرد را از افـراد دیـگر مـتمایز می کند، در بحث حاضر، مراد از «شخصیت» الگوهای معیّنی از رفتار و شیوه های تـفکر اسـت که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می کند. در این تعریف اصطلاحی، به همسانی رفتار اشـاره شـده است; به این معنا که مردم در شرایط گوناگون، دوست دارند به طـرز مـعیّنی فکر کنند یا دست به عمل بزنند.
شـخصیت را مـی تـوان به دو بخش تقسیم کرد: بخشی از آن مربوط بـه شـخصیت اجتماعی و رفتار آشکار فرد است; بخشی از آن نیز معمولا آشکار نیست و البته با روش هـای ارزیـابی فرافکن تا حدی قابل دسـت رسـی است; ولی مـا عـموماً بـا همان رفتارهای ظاهری، که شخصیت اجـتماعی مـا را شکل می دهد، سرو کار داریم.[۷]
با توجه به این تعریف، در بررسی مـفهوم «وعـظ پذیری»، می توان صفت «شخصیتی بـودن» آن را بهتر مورد بررسی قـرار داد. در روایـتی مرحوم کلینی به نقل از حـضرت عـلی(علیه السلام)می فرماید: مردم ده خصلت دارند; یکی از آنهاست: «واعظی که از کارهای قبیح نهی مـی کـند.»[۸]) این بیان حضرت به قـرینه سـیاق روایـت، به صفاتی اشـاره دارد کـه نوعی ثبات را می تـوان در آن یـافت و ـ به اصطلاح ـ این اوصاف را در سطح صفات بیان می کند، نه در سطح حالت های زودگـذر و کـوتاه مدت.
شبیه این روایتی است که از امـام جـواد(علیه السلام) نـقل شـده اسـت: مؤمن به سه خـصلت نیاز دارد: ابتدا توفیقی از سوی خدا و سپس واعظی از درون خود و در آخر، پذیرش سخن کسانی که او را مورد نـصیحت قـرار می دهند.[۹] این روایت نیز بـه نـوعی، بـه صـفت اسـتمرار اشاره می نـماید کـه با حالات و مقامات زودگذر سازگار نیست. از این رو، از این دو روایت و روایاتی شبیه این استفاده می شود کـه وعـظ پذیـری با اوصاف شخصیتی بی ارتباط نیست. مـثلا، افـرادی کـه مـتکبّر و خـود شـیفته هستند، نمی توانند حرف دیگران را قبول کنند و حرف شنوی ندارند. به همین دلیل، موعظه کردن آنها کاری بیهوده و لغو است; چراکه متکّبر اصولا دیگران را نمی بیند و آن قدر نـسبت به خود اعجاب دارد که قادر نیست دیگران را ببیند تا چه رسد که سخن آنها را بشنود.
به نظر می رسد بین مفاهیم «تکبّر»، «عجب و خودشیفتگی» و «موعظه ناپذیری» همبستگی معنایی وجود دارد. اما ایـن هـمبستگی تا چه حدّی است و آیا آموزش و یادگیری تأثیری در موعظه پذیر بودن افراد دارد یا خیر، مسئله دیگری است که نیاز به تحقیقات بیشتری دارد. به هر روی، آموزش و مهارت نیز مـی تـواند در آن تأثیراتی داشته باشد. مهارت «گوش دادن» یکی از همین مهارت هاست.
موعظه پذیری و هوش هیجانی
موعظه پذیری در حالی که به مؤلّفه های شخصیتی نزدیک اسـت، امـا گویی با مؤلّفه های هـوش هـیجانی بی ارتباط نیست; زیرا ویژگی موعظه پذیری یعنی اینکه فرد بتواند پای صحبت واعظ بنشیند و سخن او را بشنود، وقتی که سخن او را شنید آن را تجزیه و تحلیل نماید، سـپس آن را بـا شرایط خود مقایسه نـماید کـه آیا این سخن با شرایط او تطبیق می کند یا خیر؟ اگر جواب مثبت بود آن گاه زمان پیاده کردن مفاد موعظه بر روی خودش فرا می رسد که این نیز مانند مـراحل دیـگر، نیاز به مهارت دارد. ترتیب این مراحل چنین است:
1. انتخاب موقعیت وعظ;
2. مهارت گوش کردن;
3. تجزیه و تحلیل سخنان واعظ;
4. آشنایی با افکار و هیجانات خود;
5. مقایسه تطبیقی بین مفادوعظ و شرایط خویش.
هر پنج مرحله نیاز به مهارت دارد و بـه نـظر می رسـد برای بررسی این پنج مرحله، باید از مباحث «هوش هیجانی» استفاده کرد.
سالوی و همکاران او، که نظریه پرداز هوش هیجانی هـستند، چهار شاخه مفهومی برای پوشش هوش هیجانی انتخاب کرده اند:
1. ادراک هیجانی و بـیان آنـ; کـه شامل شناخت و وارد کردن اطلاعات کلامی و غیرکلامی است;
2. تسهیل هیجانی اندیشه ها; استفاده از هیجانات به عنوان بخشی از فرایند شـناخت، مـثل خلّاقیت و حل مسئله;
3. ادراک هیجانی شامل شناخت فرایند هیجان است; دانش و بینشی که موجب مـی شـود فـرد احساسات خود و احساسات دیگران را تحمّل کند;
4. مدیریت هیجانی; تنظیم هیجانات خود و دیگران[۱۰]
همان گونه که ملاحظه مـی شود، در درون این چهار شاخه مفهومی هوش هیجانی، به راحتی می توان «وعظ» را تـرسیم کرد و ابعاد آن را مورد بـررسی قـرار داد; یعنی موعظه پذیر باید بتواند پیام وعظ را دریافت نماید که این لازمه اش آن است که او قادر باشد اولا، احساسات و عواطف خود را کاملا بشناسد تا قادر باشد پیام را با کمترین مقاومت و تحریف دریافت نـماید. ثانیاً، پس از دریافت، نوبت می رسد به اینکه او بتواند خود را مخاطب پیام قرار دهد; یعنی آن را با عیوب خود مقایسه نماید تا درصدد جبران و تصحیح عیوب خود برآید. شاید یکی از حسّاس تـرین مـراحل در وعظ پذیری، همین نقطه است; به جای آنکه عیوب خود را اصلاح نماییم، محتوای وعظ را با دیگران مقایسه می کنیم و مطالب مطرح شده را برای تصحیح عیوب دیگران به کار می بـریم و در ایـن میان، کاملا خود را فراموش می کنیم و این فرایند در برخی افراد، سال ها اتفاق می افتد و با یک خود سانسوری بلندمدت، فرد خود و عیوب خود را در کنار جاری زلال وعظ به فـراموشی مـی سپارد!
پس از شنیدن و تطبیق با خود، مرحله تحمّل می رسد که فرد باید بتواند این آگاهی را نسبت به عیوب خود تحمّل نماید تا به تدریج در پی چاره جویی برآید.
مرحله آخر، مدیریت و تـنظیم هـیجانات خـود و دیگران است; زیرا عمده گـناهان و عـیوب مـا اولا، آمیخته با عواطف و هیجانات ماست. ثانیاً، در بسیاری از آنها، دیگران نیز سهیمند و ما باید قادر باشیم دراین مدیریت، هم نسبت به تـنظیم هـیجانات خـود و هم نسبت به تنظیم هیجانات دیگران مدیریت لازم داشـته بـاشیم; مثلا، اگر نسبت به دیگری حسادت داریم و بین ما کینه ای ایجاد شده، گام اول اصلاح عواطف خود است; یعنی بـرطرف کـردن حـسادت نسبت به فرد مقابل، و گام بعد اصلاح روابط تیره شـده فی مابین است. این امر لازمه اش آن است که از بین رفتن حسادت را با مهارت لازم به او تفهیم کنیم تـا اگـر او نـیز نسبت به ما کدورتی دارد، کدورتش از بین برود. همین ابراز و افشای هـیجان، بـه مهارت نیازمند است که باید با آموزش، آن را ایجاد کرد.
وقتی از هوش هیجانی سخن به میان مـی آیـد آمـوزش و تقویت این هوش نیز مطرح می شود; یعنی ما می توانیم بـا آمـوزش و تـمرین، توانمندی های هیجانی و سواد هیجانی خود را تقویت نماییم. البته این نکته همچنان مبهم و نـیازمند تـحقیق مـی ماند که رابطه موعظه پذیری ـ که صفتی نسبتاً پایدار است ـ و تقویت چنین صفتی بـه عـنوان یک مهارت هیجانی ـ عاطفی باید مشخص گردد. تبیین این رابطه به مجالی دیـگر نـیازمند است.
البـته در روایات، کمتر به جنبه فنی و مهارتی موعظه اشاره شده، بلکه معمولا روایات، موعظه را مـورد تـوصیه قرار داده اند و جالب آنکه بیشتر هم موعظه پذیری را توصیه کرده اند.
موعظه پذیری و تکبّر
مـوعظه پذیـر ذاتـاً انسانی متواضع است. او آموخته است پیرو حق باشد، پای سخن هر واعظی که صلاحیت وعظ را داشـته بـاشد، می نشیند، خواه آن واعظ پیامبر خدا یا کتاب الهی باشد یا اصـلا هـمین جـهان هستی با کوه ها و دشت هایش که دایم در حال تغییرند. مرگ مردگان گاه بر مـنبر وعـظ مـی نشیند و موعظه پذیر نیز همچون شاگردی حرف شنو سخنش را می شنود. او دایـم دربـاره آنچه شنیده یا دیده به تفکر می نشیند. اگر احساس کند حتی می تواند از تجربه هـای خـویش پند بگیرد بی گمان پند خواهد گرفت و با تفکر خویش، به آنـها عـمق خواهد داد. اگر تواضع و حق طلبی موعظه پذیـر نـباشد نـمی تواند با واقعیت ها ارتباط صحیح بـرقرار کـند. از این رو، گاه حتی از چیزهایی که بسیاری به غفلت از کنار آن می گذرند با تـأمّل در کـنارشان می ایستد. این توجه مـوجب سـرازیر شدن حـکمت و دانـش بـه قلب او می شود. بسیاری از اوقات بـر داشـتن این پرده غفلت، کلید حل معمّاست. وقتی غفلت به کناری زده شد و توجه حـاصل شـد، بسته به استعداد فرد، بینش حـاصل می شود.
اما در مقابل، انـسان مـتکبّر غافل، خود را از این همه فـیوضات مـحروم می کند; آن قدر خود را بالا احساس می کند که نمی تواند به چـیزی جـز خودش توجه کند. او چیزی جـز خـودش را نـمی بیند. این مـفهوم در روایـات زیادی ذکر شده اسـت. شـیخ صدوق در معانی الاخبار از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است: کبر انکار حق، و ایمان اقـرار بـه حق است.[۱۱])
در جای دیگر، مرحوم مجلسی از رسـول خـدا نقل مـی کـند: کـبر آن است که حق را تـرک کنی و به حق دیگران تجاوز نمایی و مردم را چنان ببینی که گویی اصلا آبروی آنها مـانند آبـروی تو نیست و خون آنها مانند خـون تـو نیست.[۱۲]
در عـبارتی مـشابه از پیـامبر اکرم(صلی الله علیه وآلهـ) کـبر سرکشی در برابر حق و حقیر شمردن مردم معرفی شده است.[۱۳]
شبیه این عبارت را مرحوم کلینی از امام صادق(علیه السـلام)آورده، کـسی کـه حق را نشناسد و مردم را خوار شمارد، مورد لعـن قـرار گـرفته است.([۱۴]
در مـتون اخـلاقی نـیز به همین معنا اشاره شده است. فیض کاشانی نیز در محجة البیضاء درباره «کبر» چنین آورده است: «بدان که کبر مَنشی باطنی است ... و همان معنای باطلی است که شـخص خود را بزرگ می پندارد و قدر و منزلت خود را بیش از آنچه هست، می بیند.»([۱۵]
در مجموع، می توان گفت: متکبّر توان دیدن حق را ندارد; چراکه فقط خود و نیازها و عواطف خود را اصیل و حق می شـمرد; گـویی دیگران و اندیشه ها و نیازهای آنها اصلا وجود ندارند. بی شک، چنین فردی نمی تواند پای وعظ دیگران بنشیند; چراکه گام اول آن است که به دیگران و سخنانشان توجه شود و اصالت آنها تـأیید گـردد، آن گاه توجه به آنها حاصل شود و اگر قابل پند بود پند پذیرفته شود. متکبّر قادر نیست این شرایط را پیاده نماید و جالب آنکه تـوقّعات ایـن افراد نیز در بسیاری از موارد، تـحقق پیـدا نمی کند. آنها چون مردم را خوار و ذلیل می بینند دوست دارند مردم به آنان احترام بگذارند، در حالی که دیگران نیز از آنها متنفّرند.
خودشیفتگی و خود بـزرگ بینی
نـزدیک ترین مفهوم در روان شـناسی بـه تکبّر «خود بزرگ بینی» و به عُجب «خودشیفتگی» است که اولین پایه های این مفهوم را فروید پایه گذاری نمود، آن گاه کوهوت (Kohut) و کرنبرگ (Kernberg) آن را تکمیل کردند و از دل آنها، سه نظریه به وجود آمد: «نـارسیسیزم» بـه عنوان ارزش خود دفاعی راسکین (Raskin)، «نارسیسیزم پنهان و آشکار» وینک (Wink) و فرضیه پیوستاری «نارسیسیزم ـ ارزش خود» واتسون (Watson). در این میان، نظریه واتسون ماهیتی انسجامی دارد و نظریه های وینک و راسکین را هم در دل خویش جای می دهد.[۱۶]
«نارسیسیزم» یا «خـودشیفتگی نـاسالم» یک سـاختار شخصیتی با مؤلّفه هایی همچون حسادت، تکبّر، بهره کشی، حس محق بودن و ناتوانی در همدلی با دیگران اسـت. بر اساس طبقه بندی اختلالات روانی، «نارسیسیزم» وقتی در شکل افراطی خـود، در قـالب اخـتلال شخصیت ظاهر شود، یک الگوی فراگیر خود بزرگ بینی (در خیال یا در عمل)، نیاز به تحسین و فقدان قـدرت هـمدلی است که از ابتدای بزرگ سالی شروع می شود.
برخی از نشانه های آن عبارت است از:
احـساس خـود بـزرگ بینی مبنی بر مهم بودن; خیال پردازی در زمینه قدرت، موفقیت، استعداد و زیبایی; پندار فردی استثنایی و خـاص بودن که فقط افراد خاصی می توانند او را بفهمند و با او ارتباط برقرار کنند; نـیاز به تحسین افراطی; احـساس مـحق بودن و انتظار اینکه دیگران باید با تمام نیازها و توقّعات وی موافقت کنند; بهره کشی از دیگران; فقدان قدرت همدلی; حسادت نسبت به دیگران یا اینکه معتقد است دیگران نسبت به او حسادت میورزند; و نـشان دادن نگرش ها و اعمال خودخواهانه.([۱۷]
با توجه به مباحث روایی و روان شناختی که مطرح شد، آشکار می شود که وعظ پذیری، سطحی از شناخت واقع بینانه خود و دیگران را می طلبد که افراد متکبّر و «نـارسیستیک» از آن مـحرومند. این بحث در سطوح گوناگون می تواند مفید باشد. ابتدا برای هر فردی که می خواهد خود را بشناسد و از این نیروی خدادادی بهره مند شود مفید است; زیرا ما می توانیم بـه واسـطه شناخت خود، این نوع نگرش ها را تا حدی تغییر دهیم و به نقطه مطلوب نزدیک تر شویم. پس اگر کسی می بیند نشانگان خودشیفتگی را دارد و داشتن این صفت تا چه اندازه مـی تـواند به او آسیب برساند، دست کم می تواند راه اصلاح را در پیش بگیرد.
فایده دوم این بحث در موعظه های انفرادی است که گاه والدین و مربّیان ارئه می دهند. مربّی ابتدا باید با ویژگی های شـخصیتی مـتربّی آشـنا شود، سپس به وعظ و پنـد او مـشغول شـود; زیرا اگر او چنین شخصیتی داشته باشد در آن صورت، زحماتش از بین خواهد رفت و حتی ممکن است نتیجه عکس بگیرد. این مسئله بخصوص در خـانواده هـا بـسیار کاربرد دارد و در صورت مشاهده چنین مسئله ای، پدر یا مـادر بـاید شیوه های دیگری برای ارتباط و راهنمایی فرزندشان برگزینند. البته شاید این تصور پیش بیاید که این نشانگان، که از مـجموعه تـشخیصی آورده شـد، برای افرادی است که دچار اختلال شخصیت هستند که درمـان آنها به حوزه تخصصی روان شناسی بازمی گردد و افراد عادی نباید به این حوزه وارد شوند. اما خودشیفتگی در سطوح پایـین تـر از سـطح اختلال، در جامعه بسیار رایج است; یعنی گرایش های نارسیستیک که بـه سـطح اختلال شخصیت نمی رسد، اما به هر حال، این افراد دیگران را با منش خود اذیت مـی کـنند. تـعامل با چنین افرادی نیاز به مهارت دارد.
پس از آگاهی از این مشکل، باید بدانیم تا وقـتی ایـن مـشکل پابرجاست نمی توانیم از روش موعظه استفاده نماییم و در صورت استفاده از موعظه، باید انتظار شکست داشته بـاشیم. شـبیه ایـن مطلب را در حدیث «عشق» از حضرت علی(علیه السلام) نقل کرده اند. حضرت در آنجا می فرمایند: چـون فـرد عاشق بیمار است، قادر به پذیرش موعظه نیست.([۱۸]) پس همان گونه که نصیحت عـاشق بـی ثـمر است، نصیحت فرد خودشیفته نیز فایده ای ندارد و توجه به این مسئله در تعاملات شـخصی و بـه ویژه در تعاملات تربیتی بسیار سودمند است. البته همان گونه که از فضای بحث پیـداست، بـیشتر ایـن مطالب به حوزه وعظ فردی باز می گردد; یعنی هم کسی که قصد موعظه دیـگری را دارد بـاید متوجه این امور باشد و هم کسی که در شرایطی قصد دارد از موعظ دیگران اسـتفاده نـماید. امـا در مواعظ اجتماعی و سخنرانی های عمومی، شرایط دیگری نیز حاکم است; زیرا اگر چه ما بـا افـراد سـخن می گوییم، اما ویژگی گشتالتی جمع، ماهیت آن را از ماهیت تک تک افراد مـتمایز مـی سازد، و این از اوصاف گروه و اجتماع است، که خود مباحث دیگری می طلبد و باید در فرصتی دیگر بـدان پرداخت.
روایـات موعظه معمولا به حوزه های ذیل اشاره دارند:
1. آداب موعظه;
2. موعظه شنیدن و قبول موعظه;
3. مـطلق وعظ;
4. چـیزهایی که می توانند نقش واعظ را ایفا نـمایند; مـثل مـرگ، ملکوت آسمان ها و زمین، قرآن، تغییر دنـیا و تـجربه های انسان ها.
البته درست است که روایات به ابعاد فنی بحث آن گونه کـه در روان شـناسی معمول است ـ اشاره نمی کـنند و بـیشتر به ابـعاد ارزشـی اشـاره دارند، اما رعایت این ابعاد ارزشـی خـود باعث بیشترین تأثیرگذاری می گردد و حتی منشأ طراحی فنون درمانی و مشاوره ای هـم خـواهد شد.
در حدیثی، امام صادق(علیه السلام) درباره مـوعظه پذیری می فرماید: هـر کـه خدای متعال در درون نفسش واعظی قـرار نـداده باشد موعظه های دیگران برایش سودی نخواهند داشت.[۱۹] در اینجا، می توانیم این آمـوزه اخـلاقی را به عنوان یک روش در پذیرش مـوعظه بـپذیریم و دسـت کم آن را برای کـسانی کـه خود طالب آن هستند بـه کـار ببریم و به آنان کمک کنیم تا این حالت روانی مطلوب برایشان ایجاد شود یـا بـا کمک مشاور بتوانند خود را بیشتر بـشناسند، و اگـر در نظام شـناختی آنـان مـشکلاتی وجود دارد که موجب عـدم پذیرش آنان شده است، درصدد اصلاح آن برآیند. اما در مجموع، ظاهر روایات معمولا به مسائل ارزشـی اشـاره دارند.
آداب موعظه کردن
خدای متعال در قرآن مـی فـرماید: (اُدْعـُ إِلِیـ سـَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمـَوْعِظَةِ الْحـَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ.)(نحل: 125) اولیـن اسـتفاده از ایـن آیه این است که خدای متعال برای دعـوت بـه حـق، شـیوه هـایی را تـوصیه نموده که «موعظه حسنه» یکی از آنهاست. در تفسیر این آیه، روایات چنین می فرمایند:
1. پس از احتمال قبول، موعظه را شروع کنید.
2. موعظه کننده، خود باید عامل به وعظ خویش باشد.
3. در هنگام مـوعظه، با رحمت و رفق برخورد نمایید.
مرحوم ابن شعبه حرّانی در کتاب شریف تحف العقول می نویسد: هر کس برادر خویش را به صورت مخفیانه موعظه نماید، او را زینت بخشیده است، و هرکس برادر خود را بـه صـورت آشکار موعظه نماید به او بدی کرده است.[۲۰]
اگر در همین حدیث درنگی نماییم، خواهیم دید که پیام اولیه روایت، تذکر یک نکته اخلاقی است که لازم است مورد مداقه قرار بـگیرد. در وعـظ، چه خصوصیتی است که مخفیانه صورت گرفتن آن بهتر است؟ رابطه وعظ با ویژگی های شخصیتی موعظه شونده چیست؟ آیا این عمل با سـطح «حـرمت خود» و «عزّت نفس» موعظه پذیـر ارتـباط دارد یا خیر؟ پاسخ به این پرسش ها و مسائلی از این دست، خود می تواند منشأ تحقیقات و فنون مشاوره ای قرار گیرد.
در روایت دیگری امام صادق(علیه السلام) مـی فـرماید: عالم اگر به عـلم خـود عمل نکند موعظه اش از دل ها گم می شود; همان گونه که باران از روی سنگ زایل می گردد.[۲۱]
چنان که ملاحظه می شود، عمل به گفته خود یکی از کلیدی ترین شیوه هاست که عـلاوه بـر بار ارزشی، جنبه فنی نیز دارد و تنها به موقعیت موعظه نیز بستگی ندارد، بلکه در هر نوع توصیه به دیگران نیز، اعم از اینکه توصیه مستقیم باشد یا غیرمستقیم آن را دربر می گیرد و ایـن یـک نیاز اسـاسی است و تأثیرات شگرفی بر مخاطب دارد که رعایت آن الزامی است.
همچنین در روایتی از امام زین العابدین(علیه السلام) نقل شده اسـت: اگر کسی از شما نصیحت خواست بر شما لازم است که او را نصیحت کـنید، امـا بـا رحمت و مدارا با او رفتار نمایید.[۲۲] این روایت نیز به نکته ای کلیدی در مشاوره اشاره می کند. حضرت می فـرماید: اگـر کسی از شما نصیحت خواست در آن صورت، نصیحت خواه حقوقی دارد که یکی از آنها ایـن اسـت کـه شما با رفق و رحمت با او برخورد نمایید. بی تردید، در مشاوره های عادی، کمتر اتفاق مـی افتد که مشاور این گونه برخورد نکند; معمولا کسی که مرتکب اشتباه یـا لغزشی شده است اسـتحقاق آنـ را دارد که دیگران با او تندی نمایند. در چنین شرایطی، باید نصیحت کننده با رحمت و مدارا با مراجع خود برخورد نماید. این شیوه برخورد بزرگ ترین مشوّق مراجع است. تحقیقات روان شناختی نیز نشان مـی دهند که این برخورد، در بسیاری از اوقات، تأثیری بر مراجع می گذارد که خود به خود مشکل او برطرف می شود و در واقع، موجب گشودگی منفذهای بسته روان او می شود. بسیاری از اوقات مراجع می گـوید: نـمی دانم چه شد که احساس می کنم سر کلاف گم شده زندگی خویش را پیدا کردم!
می گوییم: چگونه؟
می گوید: وقتی آن حالت پذیرش و همدلی را دیدم، گویی خودم را پیدا کردم. اما چه شد، نـمی دانم!
البـته اگر بخواهیم آداب موعظه را به طور کامل و جامع مورد بحث قرار دهیم، باید بحث جامعی از مفاهیم مرتبط با موضوع داشته باشیم; مثل آداب سخن گفتن، نصیحت کردن و امر به معروف و نـهی از منکر.
تـا اینجا صفت بسیار نیکوی وعظ پذیری از دو زاویه مورد بررسی قرار گرفت: یکی آنکه این صفت نسبتاً پایدار است; و دیگر آنکه صفتی است قابل تقویت و تغییر، و با افزودن برخی مـهارت هـا و تـغییر بخشی از شناخت ها، می تـوان آن را تـغییر داد. در مـتون روایی ما، به این ویژگی توجه خاصی شده است، و جالب آنکه پندپذیری را منحصر به وعظ انسانی ندانسته اند، بلکه دایره ای وسـیع تـر را بـرشمرده اند. در سطور ذیل به بعضی از این موارد اشـاره مـی شود:
1. امام علی(علیه السلام): زیباترین قصه ها و رساترین مواعظ و پرنفع ترین تذکرها کتاب خدای ـ عزّ و جل ـ است.[۲۳]
2. امام علی(علیه السلام): کـتاب خـدا را بـگشایید; زیرا این کتاب پیشوا و هدایت کننده ای دلسوز و وعظ کننده است.([۲۴]
3. رسـول خدا(صلی الله علیه وآله): مرگ برای موعظه کفایت می کند.[۲۵]
4. لقمان(علیه السلام): در ملکوت آسمان و زمین و کوه ها و مخلوقات خـدا زیـاد تـفکر کنید. این کار می تواند موعظه گر قلب شما باشد.[۲۶]
5. رسول خـدا(صلی الله عـلیه وآله): غافل ترین مردم کسی است که از تغییر و تحوّل دنیا پند نگیرد.[۲۷]
6. امام علی(علیه السلام): بهترین تـجربه هـا تـجربه هایی هستند که بتوان از آنها پند گرفت.[۲۸]
7. امام علی(علیه السلام): عاقل کسی اسـت کـه بـتواند از تجارب خویش وعظ بگیرد.[۲۹]
با نگاهی به این قبیل روایات، جایگاه این صفت مشخص مـی گـردد. اگـر دیده ای عبرت بین باشد از هر چیزی که در اطراف وجود دارد می توان بهره برد و پنـد گـرفت، از تجارب زندگی خویش گرفته تا کتاب خداوند ـ تبارک و تعالی ـ همه چیز در حال انـدرز دادن بـه انـسان هستند.
موانع وعظ
بسیاری اوقات فردی با دلسوزی تمام، اقدام به موعظه دیگران می کند، امـا مـشاهده می نماید که سخنانش هیچ تأثیری ندارند و حتی گاهی موجب سوء تفاهم نـیز مـی شـوند. به همین دلیل، در امر به معروف و نهی از منکر، یکی از شرایط را برای اقدام به این عـمل، احـتمال تأثیرگذاری دانسته اند و از این رو، توجه به دو جنبه، حایز اهمیت است: اولا، کسی کـه مـی خـواهد اقدام به موعظه نماید، ببیند شرایط وعظ دیگران را دارد یا خیر. اگر این شرایط را ندارد ـ مـثلا، خـود عـامل به سخن خویش نیست ـ و این احتمال را می دهد که سخنش تأثیری در مـخاطب ندارد، هـمین مانع تأثیر وعظ است. ثانیاً، مخاطب و موعظه پذیر باید برخی شروط را دارا باشد; مثلا، آمادگی روانی لازم بـرای شـنیدن سخن داشته باشد; خسته نباشد، وقت خواب یا تفریح او نباشد و به لحـاظ روانـی ـ مثلا ـ دچار افسردگی نباشد که در این صـورت، تـوان شـنیدن موعظه را نخواهد داشت. چنین فردی باید ابـتدا تـحت درمان افسردگی قرار گیرد، آن گاه به او پند و اندرز داده شود.
در روایات نیز به بـرخی از ایـن موارد اشاره شده است; مـثلا، پنـدپذیری سفیه، دشـوار تـلقّی شـده است و آن را مانند صعود افراد پیر بـه قـلّه کوه دانسته اند.[۳۰]
یا در روایت دیگری، از امام علی(علیه السلام) نقل شده که ایـشان عـشق را توصیف می نماید و اوصاف و نشانه هـایی از عاشق را مطرح می کـند، سـپس در انتهای روایت می فرماید: چـنین فـردی از هیچ واعظی پند نخواهد گرفت.[۳۱] اگر ما تنها به همین روایت نظر نـماییم و بـخواهیم از بحث حاضر، یک روش بـرخورد اسـتخراج کـنیم، به یافته هـای ارزنـده ای خواهیم رسید: اولا، حضرت در یـک نـشانه شناسی، نشانه های عاشق را مطرح می نماید: عاشق کسی است که عشق چشمانش را کـور کـرده و قلبش را بیمار نموده است. او با چـشمی نـاسالم به اطـراف خـویش نـظاره می کند و با گـوشی غیرشنوا می شنود. شهوات عقل او را دریده اند و دنیا قلبش را میرانده است.... پس از ذکر این اوصاف، مـی فـرماید: او از کسی سخنی نمی پذیرد; یعنی عـاشق تـا وقـتی مـتمرکز بـر دیگری است پنـد نـمی پذیرد. پس باید بدانیم تا وقتی او عاشق دیگری است موعظه نتیجه نمی دهد; چراکه او در چنان شـرایطی تـوان شـنیدن ندارد و نمی تواند بشنود. بنابراین، اولین گـام درمـان عـشق اوسـت کـه ایـن کار دیگر با موعظه و توصیه قابل اجرا نیست، بلکه راه کارهای خود را دارد و در صورت موفقیت، می توان از توان وعظ و پند نیز بهره برد.
حال اگر بخواهیم یک استفاده روشی از سـخن حضرت علی(علیه السلام)بنماییم باید صفت عشق را توسعه دهیم; یعنی چنین بگوییم که عشق ـ فی حد نفسه ـ موضوعیت ندارد، بلکه آنچه مهم است این است که عشق یک نابهنجاری روانی اسـت و ایـن عشق سازمان روانی عاشق را دچار تغییر کرده است. موارد مشابهی مثل خودشیفتگی، افسردگی حاد و اضطراب شدید نیز اگر چنین ویژگی ای داشته باشند از همین قانون تبعیت می کنند و موعظه در چـنین افـرادی اثر ندارد یا گاهی حتی باعث تشدید مشکل آنها خواهد شد. در مشاوره های فردی، توجه به این نکات بسیار حایز اهمیت است. و شـاید روان شـناسانی که موعظه درمانی را شیوه ایـ غـلط ارزیابی می کنند به همین مسئله اشاره دارند.
البته یک نگاه افراطی نیز وجود دارد که موعظه را مطلقاً نفی می کند. این سخن نیز ناصواب اسـت; زیـرا بهترین دلیل برای صـحّت ایـن روش آن است که سال های سال، در جامعه از این روش استفاده شده و تأثیرات شگرف آن را نیز بسیار دیده ایم. اما این نکته نیز قابل قبول است که همه جا و همیشه نمی توان از این روش اسـتفاده نـمود. شاید علت این نوع تفکر هم از آنجاناشی شده باشد که بسیاری از غیرمتخصصان، که صلاحیت مشاوره و روان درمانی ندارند، به محض برخورد با مشکلات، چون دانش کافی ندارند و با فنون روان شناسی بالینی آشنا نـیستند، شـروع به مـوعظه می کنند و این همان استفاده نابجا از موعظه است; مثلا، کسی که دچار افسردگی شده است و به طـور عادی، احساس گناه و عذاب وجدان دارد، دیگرظرفیتی برای پذیرش موعظه ندارد.
متأسفانه شـاید ایـن نـوع تعاملات موجب بدبینی و منجر به نفی کلی موعظه شده است. اگر بخواهیم به طور علمی برخورد کـنیم بـاید حوزه هر یک از این روش ها را تعریف نماییم و هر کدام را در جای خود استفاده نـماییم. شـاید در بـسیاری از اختلالات «نوروتیک» و «شخصیتی» نتوان از موعظه استفاده کرد، بلکه باید ابتدا با روش های دیگر، مـشکلات اولیه بیمار را حل نمود، سپس در شرایط مناسب درمانگر، از توصیه و پند استفاده نماید.
برای وعـظ، آداب و موانعی ذکر کرده انـد کـه رعایت آنها موجب تأثیرگذاری این روش می شود. البته ـ چنان که روشن است ـ مسائل انسانی به صورت مطلق و بدون خطا، قابل توصیه نیست. حتی بهترین روان شناسان نیز ممکن است نتوانند از یـک روش بسیار خوب همیشه با موفقیت استفاده نمایند و این امری طبیعی است.
نتیجه گیری
هر پدیده انسانی، که دارای کارکرد روایی مثبت است، بدون شک در روان انسان ها جایگاهی دارد که قابل مطالعه علمی اسـت، اگـرچه تاکنون کسی اقدام به این کار نکرده باشد. «موعظه» نیز چنین است. موعظه به عنوان روشی که معمولا در جوامع دینی بسیار مورد استفاده قرار می گیرد، اگر به صورت صـحیح و در جـایگاه اصلی اش استفاده شود، می تواند به عنوان یکی از روش های مؤثر مورد بهره برداری قرار گیرد. اما با این روش، چندگونه برخورد شده است:
عده ای به دلایل گوناگون، در بیشتر مواقع، از ایـن شـیوه استفاده می کنند، بدون آنکه شرایط و زمینه ها را مورد ارزیابی قرار دهند و بدین دلیل، در مواردی هم با شکست مواجه می شوند و حتی در بسیاری اوقات، موعظه پذیر از واعظ متنفّر مـی شود.
گـروهی نـیز مدعی هستند که وعظ و پنـد روشـی عـلمی برای تغییر دیگران نیست و مطلقاً آن را نفی می کنند. این گروه نیز خود را از این روش مهم تغییر رفتار محروم کرده اند، اگرچه نـاخواسته در بـسیاری اوقـات، به مخاطب خود توصیه می کنند، اما از نـام آن اجـتناب میورزند.
گروه سومی نیز هستند که شرایط را می سنجند و اگر شرایط مساعد بود و مخاطب به لحاظ روان شناختی آمادگی داشـت، از ایـن فـن استفاده می کنند. معمولا وقتی افراد دچار مشکلات شدید روان آزردگـی یا آسیب های عاطفی باشند، استفاده از این روش منطقی نیست و این روش در مورد افرادی که از حیث روانی بهنجارند، قـابل اجـراست، البـته با رعایت شرایطی مثل خستگی، خواب آلودگی و گرسنگی که به عـنوان شـرایط عمومی باید رعایت شود. شیوه سوم از بعضی روایات قابل استفاده است.
پانویس
- ↑ این تماس تلفنی در تاریخ 9 آذر 1385 با «مـرکز پاسـخ گـویی دفتر تبلیغات»، واحد مشاوره گرفته شده است.
- ↑ ـ ابن فارس، معجم مقاییس اللغه، مـصر، شـرکة مـکتبه مصطفی البانی و اولاده، ج 6، ص 126.
- ↑ راغب اصفهانی، مفردات غریب القرآن، بیروت، دارالقلم، 1412، ص 527.
- ↑ محمّدبن یعقوب کلینی، الکـافی، تـحقیق عـلی اکبر غفّاری، بیروت، دارالصعب و دارالتعارف، ج 2، ص 302.
- ↑ ـ ابن شعبه حرّانی، تحف العقول عن آل الرسول، تحقیق عـلی اکـبر غفّاری، قم، موسسة النشر الاسلامی، 1404، ص 69.
- ↑ محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403، ج 77، ص 219، روایت 2، ب 8.
- ↑ ریـتا. ال. اتـکینسون، زمـینه روان شناسی هیلگارد، ترجمه محمّدنقی براهنی و همکاران، تهران، رشد، 1382، ج 2، ص 73.
- ↑ حضرت علی(علیه السلام): «ایها النـاس فـی الانسان عشر خصال یظهرها لسانه و شاهد یخبر عن الضمیر حاکم یفصل بین الخـطاب و نـاطق یـرد به الجواب و شافع یدرک به الحاجة و واصف یعرف به الاشیاء و امیر یأمر بالحسن و واعظ یـنهی عـن القبیح و معزّ تسکن به الاحزان و حاضرة تجلّی به الضغائن و موثق تلتذ بـه الاسـماع.» (مـحمّدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج 8، ص 20)
- ↑ محمّدباقر مجلسی، پیشین، ج 75، ص 65.
- ↑ ]. Handbook of positive psychology, C.I. Shyder ed, Newyork & Oxford, Oxford University Press, 2002, P. 161
- ↑ شیخ صدوق، معانی الاخبار، تحقیق علی اکبر غفّاری، قـم، مـؤسسة النـشر الاسلامی، ج 1، ص 241.
- ↑ رسول اللّه (ص): «الکبر ان تترک الحق و تتجاوزه الی غیره و تنظر الی الناس و لا تری ان احـداً عـرضه کعرضک و دمه کدمک.» (محمّدباقر مجلسی، پیشین، ج 77، ص 90.)
- ↑ «الکبر بطر الحق و غمط الناس.» (المنذری، الترغیب و الترهیب، بیروت، دارالفـکر، 1408، ج 3، ص 567.)
- ↑ مـحمّدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج 2، ص 311.
- ↑ مولی محسن فیض کاشانی، محجة البیضاء فی تهذیب الاحـیاء، تـهران، مکتبة الصدوق، 1341، ج 6، ص 245.
- ↑ ر.ک. نیما قربانی، سبک هـا و مـهارت هـای ارتباطی، تهران، تبلور، 1384.
- ↑ انجمن روان پزشکی آمریکا، راهـنمای تـشخیصی و آماری اختلال های روانی، (DSM-4-TR)، چ چهارم، تهران، سخن، 1381.
- ↑ نهج البلاغه، ج 1، ص 211.
- ↑ «من لم یجعل اللّه له مـن نـفسه واعظاً فانّ مواعظ الناس لن تـغنی عـنه شیئاً» (شـیخ مـفید، الامـالی، قم، موسسة النشر الاسلامی، 1404، ص 28.)
- ↑ ابن شـعبه حـرّانی، پیشین، ص 489.
- ↑ محمّدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج 1، ص 44
- ↑ شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، تحقیق عـلی اکـبر غفّاری، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، ج 2، ص 624.
- ↑ مـحمّدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج 8، ص 174.
- ↑ مـحمّدباقر مـجلسی، پیشین، ج 2، ص 200.
- ↑ محمّدبن یعقوب کلینی، پیـشین، ج 2، ص 85.
- ↑ مـحمّدباقر مجلسی، پیشین، ج 13، ص 431.
- ↑ شیخ صدوق، پیشین، ج 4، ص 394.
- ↑ شریف الرضی، خصائص الائمّه، تحقیق محمّدهادی امینی، مـشهد، مـجمع البحوث الاسلامی، ص 117.
- ↑ شیخ صدوق، پیـشین، ج 4، ص 388.
- ↑ مـحمّدباقر مـجلسی، پیشین، ج 13، ص 426.
- ↑ نهج البـلاغه، ج 1، ص 211







