هدف افعال الهی
محتویات
مقدمه
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ، مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ[۱]؛ «و ما آسمانها و زمین و آنچه را بین آنهاست، بهبازیچه نیافریدیم؛ آندو را جز بهحق نیافریدیم».
یکی از مسائل مرتبط با افعال الهی این است که آیا خدای متعال در کارهای خود هدفی دارد یا خیر؟ اگر چنین است، آن هدف چیست؟ دربارهٔ این مسئله، درمیان دانشمندان مسلمان، بهویژه فیلسوفان و متکلمان، دیدگاههای متفاوتی مطرح شده است؛ ازیکسو، برخی از صاحبنظران، هدف را در افعال الهی انکار کردهاند[۲] و ازسویدیگر، کسانی هدف الهی را سود رساندن به مخلوقات شمردهاند[۳] و گروه سومی، هدف را ذات خداوند دانستهاند.[۴] بهطورکلی، دراینباره سخنان فراوانی هست که نقل و نقد آنها بهدرازا میکشد. در اینجا ابتدا مفهوم هدف و سایر مقدماتی را که برای توضیح مسئله و رفع شبهات آن لازم است، یادآور میشویم و پس از آن، به بیان دیدگاه قرآن دربارهٔ هدفمندی افعال الهی و انواع هدف در کارهای خداوند میپردازیم.
مفهوم هدف
«هدف» در لغت، نشانهای است که تیرانداز درنظر میگیرد و تیر را بهسوی آن پرتاب میکند[۵] و در محاورات عرفی به نتیجة کار اختیاری گفته میشود که فاعلِ مختار، از آغاز آن را درنظر میگیرد و کار را برای رسیدن به آن انجام میدهد.[۶] نتیجة کار ـ هرچه باشد ـ ازآنرو که منتهیالیه آن اسـت، «غایت» و ازآنرو که از آغاز، مورد نظر و قصد فاعل بوده است، «هدف و غرض» و از آن جهت که مطلوبیت آن، موجب تعلق ارادة فاعل به انجام کار شده است، در اصطلاح فلسفی، «علت غایی» نامیده میشود.[۷] البته گاهی در عرف به نتیجه و فایدة ارزشمندی ـ که ارزش آن را عقل و عقلا تصدیق کنند ـ هدف گفته میشود؛ بنابر این اصطلاح، اگر کسی کاری را بدون هدف عقلایی انجام دهد، میگویند کار گزافی کرده است یا کار او را، ازروی مسامحه، بیهدف میخوانند.
هدفمندی افعال اختیاری
اصولاً تمام کارهای اختیاری، نوعی هدف و غرض دارد؛[۸] ولی گاهی آن هدف، ارزشمند و عقلپسند است و گاهی عقلپسند نیست؛ حتی افعالی که ازروی مسامحه،بیهدف میخوانند ـ وقتی با دقت ملاحظه شوند ـ بیهدف نیستند؛ مثلاً اگر از دوستتان که قدم میزند، بپرسید: مقصودت از قدم زدن چیست، ممکن است بگوید: مقصودی ندارم؛ درصورتیکه با دقت متوجه میشوید که همان قدم زدن، برای اهدافی مانند تفرّج یا رسیدن به آرامش روحی بوده است؛ ولی چون معمولاً هدف از قدم زدن، رسیدن به مقصد خاصی است، اگر کسی این هدف متعارف را نداشته باشد، میگویند: هدفی از قدم زدن ندارد.
انواع هدف
گاهی رسیدن به هدف، متوقف بر مقدماتی است که اگر حاصل نشود، شخص به آن هدف بالاتر، قدرت نخواهد یافت؛ برای نمونه، کسی که قصد حج دارد، برای تهیة مقدمات سفر باید به ادارة گذرنامه، سازمان حج و زیارت، فرودگاه و... برود. اگر از چنین کسی بپرسند: چرا به ادارة گذرنامه میروی، ممکن است بگوید: چون میخواهم گذرنامه بگیرم یا بگوید میخواهم به حج مشرّف شوم. هردو پاسخ، درستاند؛ در اینجا، چند کار در طول هماند که هرکدام غایت خاص خود را دارد. آن غایتی که در پایان حاصل میشود، هدف نهایی و آنچه در بین قرار دارد، اهداف متوسط و نخستین چیزی که بهدست میآید، هدف ابتدایی و مقدمی است.
نشانه نهایی بودن هدف، آن است که در آنجا، سؤال متوقف میشود. مثلاً اگر از ما بپرسند: چرا به مدرسه میروید؟ میگوییم: برای کسب علم و اگر بپرسند: چرا دانش میآموزید؟ میگوییم: چون جهل، کاستی و دانایی، مطلوب ذات انسان است. اگر بپرسند: چرا این مطلوب ذاتی را باید تحصیل کرد؟ ممکن است گفته شود، چون دانایی، کمال ذاتی و مسیر قرب الهی است؛ ولی اگر بپرسند: این کمال ذاتی و قرب الهی را برای چه میخواهید؟ پاسخ آن است که چون ذات انسان، کمالطلب است و قرب الهی برترین کمال انسان است، مطلوب من است؛ برای انسان، کمالی فراتر از قرب الهی و مطلوبی بالاتر از آن وجود ندارد قرب به خدا، برای چیز دیگری مطلوب نیست. اینجا سؤال قطع میشود؛ زیرا کمالخواهی، امری ذاتی است و بهقول فیلسوفان «الذاتی لایُعَلَّل»؛ یعنی برای قرب الهی که برترین کمال است، نمیتوان دلیلی آورد. بنابراین، هدف نهایی و مطلوب اصلی جایی است که مسئله، به امری ذاتی و درونی ختم میشود. دیگر اهداف، به اندازهای که در رسیدن به هدف نهایی مؤثرند، مطلوباند.[۹]
تفاوت هدف در انسان و خداوند
وقتی ما در کارهای خود دقت، و غایات آن را بررسی میکنیم، میبینیم همه این اهداف درصورتیکه عقلایی باشند، برای تأمین نیازی از نیازهای ذاتی ما و برای ارضای یکی از امیال و گرایشهای درونی مایند. برای نمونه، اگر غذا میخوریم، برای تأمین نیاز بدن ما به غذاست و اگر تحصیل علم میکنیم، برای رفع جهل و ارضای گرایش فطری کمالخواهی و حقیقتجویی خود ماست. در مواردی، ابتدا بهنظر میرسد که تأمین نیاز و رسیدن به نفع شخصی در کار نیست؛ مثلاً کسی که بهصورت رایگان از بیماری پرستاری میکند، دست بینوایی را میگیرد و یا حتی برای حفظ و نگهبانی از مرز و بوم خود یا ارزشهای دیگری که بدان معتقد است، از مال و جان خود میگذرد، بهظاهر در پی نفع شخصی خود نیست؛ اما با دقت روشن میشود که در بیشتر اینها نیز هدف اصلی، رساندن نفعی به خود یا رفع نیازی از خود است؛ انگیزة اصلی در چنین اموری، غالباً ارضای گرایشهای درونی، مانند عاطفة میهندوستی، نوعدوستی یا بالاتر از آن،رسیدن به آرامش روحی و کمال معنوی است. حتی کسی که برای خدا کار میکند، برای رفع نیاز خود است؛ چون معتقد است که با این نیت، کارش ارزش بیشتری مییابد و فضیلت و کمال بیشتری به او میرسد. هدف اصلی در همه این موارد، بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم، تأمین نیازها و منافع شخصی فاعل است؛ مگر اینکه انسان به مقامی برسد یا حالی پیدا کند که در آن حال، خود را هم فراموش کند و دربرابر عظمت الهی برای خود استقلالی نبیند. آن حال دیگری است و حساب دیگری دارد [۱۰] وگرنه انسان تا خودش را میبیند، انگیزهاش مبادی نفسانی است و سرانجام، منافع خود را منظور میدارد.
حاصل اینکه، هدف در کارهای انسان، فایدهای است که انسان هنگام انجام کار، برای خود درنظر میگیرد و برای رسیدن به آن میکوشد. آیا میتوان بدین معنا، برای افعال الهی هدف نهایی درنظر گرفت؟
با توجه به نکات یادشده، پاسخ، منفی است؛ چون خدای متعال نیاز به چیزی ندارد تا برای تأمین آن، کاری انجام دهد. او کمال مطلق است و هرکه هرچه دارد، از اوست. او در ذات خود فاقد چیزی نیست تا با کار، دارای آن شود. بنابراین، وجود هدف نهایی بهمثابة اهداف نهایی انسان (تأمین نیازهای ذاتی) برای خدا محال است. منظور کسانی هم که میگویند: افعال الهی معلَّل به اغراض نیستند، با توجه به دلیلی که میآورند، همین است؛ یعنی خدا همچون انسان نیست که غرضی خارج از ذاتش باشد؛ کمالی را نداشته باشد و بخواهد با انجام کاری به آن برسد. در اینجا این پرسش پیش میآید که آیا هدف نداشتن خدا در افعالش، بهمعنای بیهدف و گزاف بودن فعل خدا نیست؟
پاسخ این است که ـ چنانکه در مباحث پیشین گفتیم ـ کار خدا بیهوده و عبث، و ارادة او بهگزاف نیست. آنچه از خدا نفی میشود، هدف و غرض خارج از ذات و تأمینکنندة نیاز ذات است؛ ولی نفی چنین هدفی، بهمعنای نفی مطلق هدف نیست؛ بلکه برای افعال الهی نیز میتوان با معنای لطیفتر، هدف منظور داشت.
توضیح اینکه، در بحث از اوصاف الهی بیان شد که برای نسبت دادن اوصافی که هم دربارهٔ خدا و هم دربارهٔ خلق او بهکار میروند، باید ابتدا آنها را از ویژگیهای مادی و نقایص و لوازم عدمی تجرید کنیم؛ آنگاه به خدا نسبت دهیم. در اینجا نیز هدف را با ویژگیهایی که در خود مییابیم، نمیتوانیم به خدا نسبت دهیم؛ اما اگر جنبههای عـدمی و نقصی را حذف کنیم ـ یعـنی ایـن جنبه را که هـدف باید رفعکنندة نیاز باشد و یا این جنبه که گفتیم در اهداف طولی، انسان کاری را انجام میدهد تا توانایی انجام کار دیگری را پس از آن پیدا کنـد ـ دراینصورت میتوانیم افعـال الهی را نیـز دارای هدف بدانیم.
اهداف طولی و هدف غایی در افعال الهی
اهداف طولی در افعال الهی به این معنا نیست که خدا مانند انسان نتواند بدون انجام مقدمات، کار دیگری انجام دهد؛ زیرا قدرت الهی نامحدود است و قیدوشرطی ندارد. شرایطی که برای آفرینش مخلوقات وجود دارد، بهدلیل نقص در مخلوقات است، نه نقص قدرت خدا؛ اگر انسان باید طی مراحل خاصی از خاک آفریده شود؛ بدین دلیل است که انسان موجودی خاکی است و خمیرمآیه وجودی او از خاک است. این جهت، از آنِ انسان است، نه از آنِ قدرت خدا. قدرت او محدود نیست. اگر خدا کاری انجام میدهد تا در پی آن، کار دیگری را انجام دهد، بدین دلیل است که کار دوم مشروط به تحقق کار قبلی و کار اول، زمینهساز کار بعدی است. برای تقریب به ذهن، مخلوقاتی که خداوند طی مراحلی آنها را میآفریند، مثل مراتب عددیاند که هریک، جایگاه ویژة خود را دارند؛ بدینترتیب که هر عدد، مثلاً عدد سه، درست پیش از عدد بزرگتر، مثلاً عدد چهار و پس از عدد کوچکتر، مثلاً عدد دو قرار میگیرد و جابهجایی هریک، بهمعنای نفی آن است و این امر، معلول خود آن عدد است و بهدلیل نقصی در شمارنده یا واضع عدد نیست. ازسویدیگر، هدف در افعال الهی، تأمین نیاز ذاتی و رسیدن به سود شخصی نیست؛ زیرا ذات الهی، غنای محض است و کسی نمیتواند سودی به او برساند. با همین معنای تلطیفشده، میتوان گفت که خدا کار را برای نفع خلایق انجام میدهد، نه برای خود. هدف، رساندن سود به خود نیست؛ بلکه رساندن سود به مخلوقات و بندگان[۱۱] است. اما سود رساندن به مخلوقات، هدف نهایی نیست؛ بلکه هدفی متوسط و چیزی است خارج از ذات. هدف نهایی، خود ذات است که جای پرسش ندارد؛ اما در سود رساندن به مخلوقات، باز جای این پرسش هست که چرا به مخلوقات سود میرساند؟ پس هدف نهایی این نیست. هدف غایی، چرای غایی ندارد. پاسخ نهایی این است که چون ذات خدا اقتضا میکند. دیگر پس از آن، «چرا» ندارد. سودرسانی به مخلوقات، لازمة خداییِ خداست. وجود خدا، وجودی است که اقتضایش سود رساندن به دیگران است. این، مبدائی در ذات الهی دارد. خدا اینگونه است. خدا رحمان است؛ صفتی که مخصوص ذات اوست. رحمانیت مطلق و فیاضیت، مختص خداست.
پس هدف نهایی برمیگردد به آنچه که مقتضای ذات الهی و اسمای حسنی و صفات علیای اوست. بهزبان فلسفی چنین است که هدف، خود ذات است و بهزبان عرفانی اینکه خدا دوست دارد صفات او تجلی کند؛ البته نه بهدلیل اینکه سودی به خدا میرسد؛ بلکه چون خودش و آثارش را دوست دارد،[۱۲] ایجاد میکند.[۱۳]
بنابراین، در خداوند، هدف از فعل زاییده نمیشود؛ بلکه مقدم بر فعل است. بهتعبیردیگر، کمال موجود سبب فعل شده است، نه رسیدن به کمال مفقود. از همین باب است که فیلسوفان میگویند: در فعل الهی، علت غایی و فاعلی یکی است.
پس صرفنظر از علت نهایی که خود ذات است، میتوان علل متوسطهای خارج از ذات درنظر گرفت. این علل، منافعی است که به مخلوقات میرسد و درواقع، علل غایی مخلوقات است، نه غایات خدا. بنابراین، افزون بر علت غایی که ذات اوست، میتوان برای افعال الهی، غایات متوسطی را نیز درنظر گرفت.
با توجه به آنچه گفته شد، میتوان میان دیدگاههای مختلف جمع کرد. منظور کسانی که علت غایی را ذات مقدس الهی دانستهاند، این است که مطلوب ذاتی و بالاصالة برای خدای متعال، چـیزی جـز ذات مقدسش ـ که خیـر مطلق و کمـال بینهایت اسـت ـ نیست و منظور کسانی که علت غایی را از افعال الهی نفی کردهاند، این است که خداوند هدفی خارج از ذات ندارد و کسانی که علت غایی را سود رساندن به مخلوقات قلمداد کردهاند، خواستهاند هدف متوسط و تبعی را بیان کنند. اکنون پس از این مقدمات که براساس اندیشة عقلانی و فلسفی بیان شد، به تبیین نظر قرآن دراینزمینه میپردازیم.
دیدگاه قرآن دربارهٔ هدفمندی افعال الهی
از بررسی آیات قرآن روشن میشود که افعال الهی گزاف و بیهدف نیستند؛ بلکه هدفی حکیمانه و عقلپسند دارند. برای اثبات این مدعا میتوان به چند دسته از آیات استناد کرد.
دستة اول، آیاتی که از حکیم بودن خدا سخن میگویند؛ مانند:
إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ[۱۴]؛ «بهراستی که خداوندگار تو حکیم داناست».
معنای «حکیم» بودن خداوند، در درسهای گذشته بیان شد.[۱۵] مقتضای این صفت این است که تمام کارهای الهی از هدفی شایسته (عقلپسند) برخوردار باشند؛ زیرا کار حکیمانه، دربرابر کار بیهوده (بدون هدف عقلایی) قرار دارد.[۱۶]
دستة دوم، آیاتی که افعال الهی (آفرینش جهان و انسان) را بهحق توصیف میکنند؛ مانند:
وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ[۱۷]؛ «او کسی است که آسمانها و زمین را بهحق[۱۸] آفرید».
دستة سوم، آیاتی که باطل، عبث، لعب و لهو را از افعال الهی نفی میکنند؛ مانند:
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا[۱۹]؛ «ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آندو قرار دارد، بهباطل نیافریدیم».
... وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ... [۲۰]؛ «... و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند [و گویند:] پروردگارا! این را بهگزاف و بیهوده نیافریدی. تو پیراستهای [از اینکه کاری بهگزاف و بیهوده کنی]».
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا[۲۱]؛ «آیا چنین پنداشتید که شما (انسانها) را بیهوده آفریدیم؟»[۲۲]
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ، مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ[۲۳]؛ «و ما آسمانها و زمین و آنچه را بین آنهاست، بهبازیچه نیافریدیم؛ آندو را جز بهحق نیافریدیم».
از مقایسة این آیات فهمیده میشود که دربرابر حق، هم باطل و هم عبث و لعب قرار میگیرد.
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ، لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا[۲۴] «و ما آسمان و زمین و آنچه بین آنهاست را بهبازیچه نیافریدیم. اگر میخواستیم سرگرمی انتخاب کنیم، چیزی متناسب با ذات خود برمیگزیدیم».
دربارهٔ این آیات، پرسشهای فراوانی قابل طرح است. آنچه ما بر آن تکیه داریم، این است که لهو و لعب، تقریباً مرادف باهم تلقی شدهاند یا برحسب مورد، تصادق دارند. پس لهو و لعب، و عبث و باطل، دربرابر حق قرار میگیرند.
برای روشن شدن مفاد آیات یادشده و چگونگی استناد به آنها، باید توضیح بیشتری دربارهٔ کلمه حق و باطل، و لهو و لعب و عبث بدهیم.
حق: حق در لغت بهمعنای ثبوت و اگر بهمنزلة صفت بهکار رود، بهمعنای ثابت است؛ ولی در کاربردهای عرفی، معانی مختلفی دارد، هرچند در همه کاربردهای حق، نوعی ثبوت لحاظ شده است. ولی چون عنایتهای خاصی در هر مورد لحاظ شده است، شبیه مشترک لفظی است. برخی کاربردهای حق به این قرار است:
۱. گاهی حق دربارهٔ خدا بهکار میرود که معنای آن، ثابت بالذات است و تقریباً مساوی با واجبالوجود بالذات است.[۲۵] این ثبوت، ویژة خداوند متعال است.
۲. گاهی حق دربارهٔ وجود ثابت، بهلحاظ زمان (وجود دائم)، دربرابر وجودی که نابود میشود و دوام ندارد، بهکار میرود؛ هرچند ثبوتش بالذات نباشد.
۳. گاهی حق دربارهٔ اعتقاد بهکار میرود که دربرابر اعتقاد باطل قرار میگیرد و منظور از آن، اعتقادِ مطابقِ با واقع است.
۴. گاهی حق دربارهٔ کلام بهکار میرود. در اینجا نیز حق بهمعنای مطابق واقع (کلام صادق) است. پس حق، مساوی با صدق است. چه بگوییم سخن حق، چه سخن صدق، باهم مترادفاند.[۲۶]
۵. گاهی حق دربارهٔ خود حقیقت و واقعیت ـ صرفنظر از نحوة ثبوت آن ـ بهکار میرود؛ برای نمونه، در قرآن آمده است: لْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ[۲۷]؛ «اکنون حقیقت آشکار شد».
۶. گاهی حق دربارهٔ وعده بهکار میرود. مراد از آن، وعدهای است که در ظرف خودش حتماً به آن وفا میشود و دربرابر آن، وعدة باطل قرار میگیرد؛ مانند: إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ[۲۸]؛ «خدا به شما وعدهای حق داد و من نیز به شما وعده دادم؛ ولی من به وعدة خود وفا نکردم».
در اینجا هم نوعی ثبوت هست که بهلحاظ آن ثبوت، به این وعده، «حق» میگویند.[۲۹]
۷. حق دربارهٔ افعال اختیاری نیز بهکار میرود که آن هم دو کاربرد دارد:
الف) گاهی بدینلحاظ است که به هدف مورد نظر فاعل (آن هدف هرچه باشد)، منتهی میشود. دربرابر، باطل یعنی کاری که از هدف بریده شده و به نتیجه نرسیده است یا نخواهد رسید.[۳۰]
ب) گاهی بدینلحاظ است که کاری به هدف برسد و آن هدف، حکیمانه، عقلپسند و متناسب با فاعل و کمالاتش باشد.
۸. حق دربارهٔ امور اعتباری محض ـ که ثبوت اعـتباری دارند ـ نیز بهکار مـیرود؛ برای نمونه، درزمینه حقوق گفته میشود: حقوقی که برای افراد در ظرف اجتماع ثابت میشود، انواع مختلفی دارند. قدر جامعِ آن، این است که همه آنها ثبوت اعتباری دارند.
در مواردی که کلمهای در عرف، کاربردهای متعددی یافته است، باید با دقت فراوان در قراین موجود، معنای متناسب را بهدست آوریم؛ درغیراینصورت، از خطا و مغالطه مصون نیستیم.[۳۱]
باید ببینیم در آیاتی که میفرمایند: آسمانها و زمین را بهحق آفریدیم و نه باطل،[۳۲] کدام معنا مراد است؟
آیا به این معناست که آسمانها و زمین وجود بالذات دارند؟ اینکه مخصوص خداست. آیا مقصود آن است که بهلحاظ زمانی ثبوت و دوام دارند؟ این هم درست نیست؛ زیرا میبینیم که موجودات دائماً درحال فنایند. آیا بهمعنای این است که خدا حقوق دیگران را رعایت میکند و در آفرینش، به کسی و در حق کسی تجاوز نکرده است؟ چنین معنایی نیز نمیتواند مراد باشد؛ زیرا اصلاً دربرابر خدا مسئله حق مطرح نیست. کسی بر خدا حقی ندارد؛ بهویژه اینکه دربرابر حق، در آیات مرتبط با آفرینش، لهو، لعب و عبث قرار گرفتهاند: وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ، مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ[۳۳].
اینها نشان میدهند که منظور از حق در این آیات، این است که این کار طبق هدف درست و عقلپسند انجام گرفته است. برای روشن شدن بیشتر مطلب، کلمات مقابل حق را نیز در آیات آفرینش بررسی میکنیم:
باطل: باطل، درست دربرابر حق، به همه آن معانی است[۳۴] و چون حق، معانی مختلفی دارد، باطل نیز در هرجا معنای ویژة خود را دارد؛ بنابراین، در این مورد خاص، برای شناخت معنای حق نمیتوان از آن (یعنی باطل) استفاده کرد. حق و باطل، متضایفاند.
عبث: اگر فاعل مختاری که با اراده کار میکند و شأنش این است که برای کارش منظور خاصی درنظر میگیرد، در کاری چنین رفتار نکند ـ یعنی هدف صحیحی را درنظر نگیرد ـ چنین کاری عبث و بیهوده تلقی میشود.[۳۵]
لعب: لعب فعالیتهای منظمی است که انگیزة آن، برخاسته از خیال باشد، نه عقل و نتیجة آن، خیال را ارضا کند[۳۶]
لهو: لهو نیز بهمعنای سرگرمی است؛ اعم از اینکه نظم خاصی داشته باشد، یا صرفاً برای گذراندن وقت باشد. لهو ممکن است نتایج مطلوبی هم داشته باشد؛ ولی مانع از رسیدن به هدف ارزندهتری میشود و گاه، ممکن است زیان داشته باشد؛ مانند لهوهای حرام؛ یا زیانش بیشتر از سودش باشد؛ مانند شراب و قمار: يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا[۳۷].
شاید بتوان نسبت میان لهو و لعب را عموم و خصوص مطلق شمرد. در لعب، حرکاتی منظم وجود دارد؛ ولی در لهو نظم خاصی معتبر نیست؛ گاهی در آن، نظم هست که هم مصداق لهو است و هم لعب، و گاهی نظم نیست که فقط لهو است. در موارد لهو، گاهی ممکن است هدفهایی باشد و نظمی هم در کار باشد که به آن هدف بینجامد و حتی ممکن است هدف، ازجهتی مطلوبیتی نیز داشته باشد؛ ولی در تمام مصادیق لهو چنین است که انسان را از هدفی ارزنده که لایق مرتبة انسانی است، بازمیدارد و ازاینرو میگویند: اللهو ما اَلهی عن ذکر الله؛ یعنی طبع این کار بهگونهای است که آدمی را از هدف شایسته که توجه به خداست، بازمیدارد. بههرحال، طبع لهو، سرگرم کردن و بازداشتن است.
با توجه به تقابل حق با چهار واژه باطل، عبث، لهو و لعب در آیات مرتبط با آفرینش جهان و انسان، میتوان فهمید که وقتی خداوند میفرماید: آسمانها و زمین را بهحق آفریدیم، مراد چیست.
روشن است که معنای ثبوت، دوام، مطابقت با واقع یا معنای اعتباری حق، منظور نیست؛ بلکه مراد این است که کار خدا حکیمانه، عقلپسند و متناسب با مقام فاعل و کمالات اوست؛ زیرا وجه مشترک معانی مقابل حق (چهار معنای اخیر) در آیات یادشده، این است که هدفی عقلپسند و متناسب با مقام و منزلت فاعل حکیم ندارند.
دستة چهارم، آیاتیاند که بهتفصیل، هدف از آفرینش جهان و انسان را بیان کردهاند؛ مانند: وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا[۳۸] «و اوست کسی که آسمانها و زمین را در شش هنگام آفرید و عرش او بر آب بود تا شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید».
این آیات نیز بر هدفمندی و حکیمانه بودن افعال الهی دلالت دارند که در درس بعدی، بهتفصیل دربارهٔ آنها سخن خواهیم گفت.
هماهنگی عقل و وحی دربارهٔ هدفمندی افعال الهی
در تحلیل عقلیِ هدف از افعال الهی، گفتیم که دربارهٔ فعل الهی، هدفی که ذات الهی فاقد آن باشد و خدا بخواهد بهوسیلة کاری به آن برسد، وجود ندارد. هیچ نقص و کمبودی در ذات خدا نیست تا بخواهد با کاری آن را جبران کند. هدف اصلی و مطلوب نهایی از افعال الهی، خود ذات است؛ اما اهداف متوسطِ افعال الهی، میتواند غایاتی خارج از ذات، مانند رساندن مخلوقات به کمال و سود رساندن به بندگان باشد.
آیاتی که از آنها هدفدار بودن افعال الهی را استفاده کردیم، چنین تحلیلی را نفی نمیکنند؛ زیرا این آیات، تنها اثبات میکنند که جهان بدون هدف و بهگزاف یا با هدفی پست و بیمقدار آفریده نشده است؛ بلکه هدفی حکیمانه و عقلپسند دارد؛ ولی در هیچ آیه یا روایتی، از اینکه هدف از افعال الهی، رفع نیاز از اوست، سخنی بهمیان نیامده است؛ بهعکس، در آیات و روایات فراوانی بر بینیازی خدا تأکید شده و از او با صفاتی مانند غنی و صمد یاد شده است؛ همچون:
وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ[۳۹] «و هرکه کفر ورزد، یقیناً خدا از جهانیان بینیاز است».
إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ[۴۰]؛ «اگر شما و هرکه برروی زمین است، همگی کافر شوید، بیگمان خدا بینیاز و ستوده [صفات] است».
يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ[۴۱] «ای مردم! شما همه به خدا نیازمندید، ولی خدا بینیاز و ستوده[صفات] است». همچنین این آیه شریفه از سوره اخلاص: اللَّهُ الصَّمَدُ[۴۲]؛ «خدا بینیاز است».
در روایات نیز بر بینیازی خداوند از هرچیز در آفرینش جهان تصریح شده است. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آغاز خطبة متقین میفرماید: فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی خَلَقَ الْخَلْقَ حِینَ خَلَقَهُمْ غَنِیّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِیَتِهِمْ؛[۴۳] «خدای سبحان آنگاه که به آفرینش خلق دست یازید، هم از طاعتشان بینیاز بود و هم از عصیانشان مصون». حضرت در خطبهای دیگر، دربارهٔ آفرینش جهان چنین فرموده است: …لَمْ تَخْلُقِ الْخَلْقَ لِوَحْشَةٍ وَلَا اسْتَعْمَلْتَهُمْ لِمَنْفَعَة؛[۴۴] «ازسرِ وحشت تنهایی، آفریدگان را نیافریدهای و به انگیزة سودجویی، بهکارشان نگرفتهای».
بنابراین، همانگونهکه پیشتر اشاره شد، لازمة هدفدار بودن فعل الهی، رفع نیاز از فاعل (خدا) نیست؛ زیرا رفع نیاز از فاعل، در معنای هدف و هدفداری نهفته نیست.
مهم این است که هدف با ذات فاعل تناسب و هماهنگی داشته باشد. هدف نهایی و مطلوب اصلی از کارهای الهی، ذات اوست. مقتضای ذات الهی و صفات نیکوی او این است که جهان را بیافریند؛ وجود آن را حفظ کند و درحدی که حکمت او اقتضا میکند، موجودات جهان را به کمال برساند. این مطلب چون برای همه قابل فهم نبوده، در قرآن به آن تصریح نشده است؛ هرچند ممکن است این مطلب را از برخی آیات استفاده کرد؛[۴۵] مانند: وأنَّ إِلَی رَبِّک الْمُنتَهَی [۴۶] و آیاتی که میفرمایند: بازگشت همهچیز بهسوی خداست؛ مانند: وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ[۴۷]؛ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ[۴۸] إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى[۴۹]. سایر اهداف ذکرشده برای افعال الهی، همه، اهداف متوسط و مقدماتیاند. در درس بعدی به نظارة این اهداف از دیدگاه قرآن مینشینیم.
خلاصه
۱. صاحبنظران دربارهٔ هدفمندی کارهای خداوند متعال، دیدگاههای مختلفی بیان داشتهاند. گروهی اساساً هدف را در افعال الهی انکار کردهاند. دستة دوم، هدف را سود رساندن به مخلوقات شمردهاند و گروه سوم، هدف را ذات خدا دانستهاند.
۲. هدف در لغت، نشانه تیر و در عرف، نتیجهای است که فاعل مختار از آغاز، آن را درنظر میگیرد و کار را برای رسیدن به آن انجام میدهد. البته گاهی در عرف، به نتیجة ارزشمندی که عقل و عقلا ارزش آن را تصدیق کنند، هدف گفته میشود. نتیجة کار را از آن جهت که فرجام آن است، غایت، و از آن جهت که از آغاز مورد نظر فاعل بوده، غرض و هدف، و از آن جهت که موجب تعلق اراده به انجام کار است، در اصطلاح فلسفی، علت غایی مینامند.
۳. گاهی رسیدن به هدف، مقدماتی دارد که اگر حاصل نشوند، آن هدف مقدور نخواهد بود. دراینصورت، چند کار در طول هماند که هرکدام غایت ویژة خود را داراست. غایتی که درنهایت حاصل میشود، هدف نهایی است و بقیة غایات، هدف متوسط یا هدف ابتداییاند. مطلوبیت هدف ابتدایی و اهداف متوسط، تابع مطلوبیت هدف نهایی است و نشانه نهایی بودن هدف، آن است که به امری ذاتی ختم، و پرسش دربارهٔ دلیل صدور آن، متوقف شود.
۴. هدف در انسان، فایدهای است که برای رسیدن به آن میکوشد و با آن، نیاز ذات خود را تأمین میکند. دربارهٔ خداوند متعال که ذاتاً بینیاز است، وجود چنین هدفی معنا ندارد؛ اما ازآنجاکه کار او عبث و ارادة او بهگزاف نیست، برای کار خدا نیز میتوان با تجرید نقایص، هدف منظور داشت.
۵. هدف نهایی در کارهای خداوند، ذات کامل اوست. مقتضای ذات کامل الهی و صفـات علیای او ـ که عین ذات اویند ـ آن است که جهان را بیافـریند؛ وجـود آن را حفظ کند و مخلوقات را بهمقتضای حکمتش به کمال برساند. البته برای کارهای خدا اهداف طولی دیگری، مانند سود رساندن به بندگان میتوان درنظر گرفت که همگی، سرانجام به ذات او بازمیگردند.
۶. منظور برخی از کسانی که غایت را در کارهای الهی انکار میکنند، این است که خداوند در کارهای خود هدفی خارج از ذات ندارد و بهاصطلاح، علت غایی و فاعلی در افعال الهی یکی است. کسانی نیز که اهدافی مانند سود رساندن به مخلوقات را مطرح میکنند، نظر به اهداف متوسط (دربرابر هدف نهایی) دارند.
۷. وجود اهداف طولی در کارهای خدا و آفرینش مرحلهبهمرحله مخلوقات، ملازم با نقص در قدرت الهی نیست؛ بلکه این مخلوقاتاند که وجود و آفرینش آنها مشروط به تحقق شرایطی ویژه است؛ بنابراین، این محدودیتها ازنوع آفرینش مخلوقات ناشی میشود، نه از قدرت خدا.
۸. آیاتی که از حکیم بودن خدا، آفرینش بهحق آسمانها و زمین، و نفی باطل، عبث، لهو و لعب در آفرینش جهان و انسان سخن میگویند و نیز، آیاتی که حکمت کارهای خدا را بهتفصیل بیان میکنند، همگی بر این حقیقت دلالت دارند که کارهای الهی گزاف و بیهدف نیستند.
۹. حق، کاربردهای متعددی دارد که در همه آنها، نوعی ثبوت لحاظ شده است؛ ولی بهدلیل خصوصیتی که در هریک لحاظ شده، کاربردی شبیه مشترک لفظی پیدا کرده است. برخی از معانی حق در این کاربردها عبارتاند از: ثابت بالذات، وجود دائم و صدق. این واژه دربارهٔ کارها نیز بهکار میرود؛ گاهی، بدینلحاظ که به هدف مورد نظر فاعل میانجامد و گاهی، بهاعتبار اینکه هدف، حکیمانه، عقلپسند و متناسب با فاعل و کمالاتش است.
۱۰. در آیات مرتبط با آفرینش، حق دربرابر باطل، عبث، لهو و لعب قرار گرفته است. عبث بهمعنای کار بیهوده است. لهو کاری است که انسان را بهخود مشغول میکند و از مقصود مهمی بازمیدارد؛ و لعب فعالیتهای منظمی است که انگیزة آن برخاسته از خیال باشد و نتیجة آن، بهجای عقل، خیال آدمی را ارضا کند. لعب نیز مانند لهو، انسان را از هدف مهمتر بازمیدارد؛ اما در آن، ویژگی نظم لحاظ نشده است؛ بنابراین، عامتر از لعب است.
۱۱. با توجه به کاربرد حق در آیات مرتبط با آفرینش، دربارهٔ فعلِ خداوند و تقابل آن با باطل، عبث، لهو و لعب، میتوان فهمید که مراد از آفرینش بهحق آسمانها و زمین، این است که خدای متعال جهان را بیهوده و بهگزاف نیافریده است؛ بلکه هدفی ارزنده و عقلپسند از آن داشته است؛ زیرا معانی متقابل حق در این آیات، همه در این وجه مشترکاند که هدفی متناسب با فاعل ندارند.
۱۲. آیات بیانگر هدف خدا، فقط اثبات میکنند که جهان، بیهدف و گزاف آفریده نشده است و هدفی حکیمانه دارد؛ ولی در هیچ آیه یا روایتی، از اینکه هدف، رفع نیاز از اوست، سخنی بهمیان نیامده است؛ بهعکس در آیات و روایات فراوانی، با توصیف خدا به غنی و صمد، بر بینیازی خدا تأکید شده است؛ بنابراین، عقل و وحی در مسئله هدف افعال الهی، کاملاً هماهنگاند.
۱۳. هدف خداوند، متناسب با ذات و کمالات اوست، رفع نیاز، لازمة هدفداری خدا نیست؛ زیرا این ویژگی در معنای هدف و هدفداری نهفته نیست.
۱۴. آفرینش که فعل خداست، دارای هدف و علت غایی است که همان ذات خدای متعال است. این مقتضای ذات اوست که جهان را بیافریند؛ وجود آن را حفظ کند و درحدی که حکمتش اقتضا میکند، مخلوقات را به کمال برساند.
۱۵. مسئله بازگشت علت غایی آفرینش به ذات الهی، چون برای همگان قابل فهم نبوده، در قرآن به آن تصریح نشده است؛ ولی میتوان این مطلب را از برخی آیات، مانند إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى[۵۰] و وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى[۵۱] استفاده کرد.
فهرست منابع
۱. جوادی آملی، عبدالله، توحید در قرآن، ص۳۸۹ـ392.
۲. مصباح یزدی، محمدتقی، مشکات (مجموعهآثار آیتالله مصباح)، نظریة حقوقی اسلام، ج۱، ص۲۱ـ76.
پانویس
- ↑ دخان:38ـ39
- ↑ اشاعره مدعی شدهاند که افعال الهی معلَّل به اغراض نیستند و برای این مدعا، استدلالهایی آوردهاند (دراینباره، ر.ک: عبدالرحمنبناحمد ایجی، المواقف فی علم الکلام، ص331ـ 333؛ و علیبنمحمد جرجانی، شرح المواقف، ج8، ص202ـ 206). ظاهر سخن برخی از حکما نیز نفی غایت از افعال خداوند متعال است که البته دارای توجیه و تأویل درستی است (ر.ک: صدرالدین محمدبنابراهیم شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعة، ج2، ص273).
- ↑ برای نمونه، ر.ک: ابومنصور حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص306
- ↑ ر.ک: صدرالدین محمدبنابراهیم شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعة، ج2، ص263.
- ↑ ر.ک: علیاکبر دهخدا، لغتنامة دهخدا، ذیل همین واژه.
- ↑ گویی آن نتیجه و فایده، نشانهای است که آن را درنظر میگیرد و فعل را بهسویش پرتاب میکند.
- ↑ البته آنچه درحقیقت در تعلق اراده به فعل مؤثر است، علم و حبّ به نتیجه است و نتیجة خارجی، معلول آن است؛ نه علت آن. بنابراین، این نامگذاری با اندکی مسامحه صورت گرفته است (ر.ک: محمدتقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج2، ص431)
- ↑ دربارهٔ دلیل این مدعا، ر.ک: محمدتقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج2، ص430ـ433.
- ↑ البته گاهی، انسان از هدف نهایی و مطلوب اصیل خود (رسیدن به کمال حقیقی که ازنظر ما، همان قرب الهی است) غافل میشود و یکی از اهداف متوسط را مطلوب اصیل خود میپندارد؛ دراینصورت، هدف نهایی او همین هدف متوسط خواهد بود.
- ↑ عبادتهای خالصانة ما انسانهای عادی، معمولاً سوداگرانه است. نهایت درجة خلوص ما، غالباً این است که با خدا معامله کنیم و زندگی ناچیز و کمارزش دنیا را به سرای جاودان آخرت میفروشیم. البته این هم همتی بلند و ارادهای استوار میخواهد؛ اما کسانی هستند که معرفتشان به خداوند متعال بالاتر و همتشان در بندگی او والاتر است. آنان تنها به جمال حق چشم دوختهاند و نه ازسَرِ سودای با او، بلکه بهدلیل شایستگی او سر به آستانش میسایند و از سَرِ صدق، دربرابر عظمت پروردگارشان چنین عرضه میدارند که: ما عبدتک طمعاً فی جنّتک ولا خوفاً من نارک؛ ولکن وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتک (ابنابیجمهور احسائی، عوالی اللئالی العزیزیة، ج1، ص404).
- ↑ من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم جلالالدین محمدبنمحمدبنحسن بلخی رومی (مولوی)، مثنوی معنوی، دفتر دوم، ص248، بیت 1757.
- ↑ محبت ـ چنانکه پیش از این گفتیم ـ کششـی درونی و آگاهانه اسـت که در یک موجـود باشعور به کسـی یا چـیزی که با وجود او یا تمایلات و خواستههای او هماهنگی و تناسب دارد، پدید میآید. عالیترین محبت دربارهٔ خداوند متعال، از آن جهت که کمالات ذاتی خود را درک میکند محقق است. محبت خداوند به آثار (مخلوقات) خود نیز شعاعی از همین محبت است. خدا چون ذاتش و آثار ذاتش را دوست دارد، انسان و جهان را آفریده است؛ بنابراین، علت غایی در افعال خداوند، چیزی خارج از ذات او نیست؛ بلکه خود ذات الهی است (ر.ک: صدرالدین محمدبنابراهیم شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعة، ج2، ص263، 264).
- ↑ ین سخن، شبیه حدیثی قدسی است که در برخی از مجامع روایی به آن اشاره شده است و برخی از فیلسوفان و عارفان به آن استشهاد میکنند: [قال الله تعالی] کنت کنزاً مخفیاً فاحببتُ أن أُعرَف فخلقتُ الخلق لکی أُعرَف (ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج87، ص198، 344).
- ↑ انعام:83، 128
- ↑ ر.ک: درس چهارده، پاورقی ذیل عنوان «منع عدل و حکمت از فعل قبیح».
- ↑ مفاد حکیمانه بودن افعال الهی، در دستة دوم تا چهارم آیات، بهصورتهای گوناگون بیان شده است.
- ↑ انعام:73
- ↑ توضیح دربارهٔ حق و سایر مفاهیم مقابل آن، مانند باطل و عبث، در همین درس خواهد آمد.
- ↑ ص:27
- ↑ آل عمران:191
- ↑ مؤمنون:115
- ↑ مفاد چنین استفهام انکاری، نفی آفرینشِ بیهوده است.
- ↑ دخان:38ـ39
- ↑ انبیاء:16ـ17
- ↑ برای نمونه، در فلسفه میگویند: وجوب وجود بالذات، حق است؛ یعنی ازجانب خود ثبوت دارد و هیچگونه عدم و بطلانی در ذاتش و در هیچیک از شئونش راه ندارد. در آیه شریفه ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (لقمان:30) نیز حق، شبیه چنین معنایی دارد. مرحوم علامهٔ حق بودن خدا را در این آیه چنین تفسیر کردهاند: ای هو ثابت لا یشوب ثبوته بطلان وهو موجود علی کل تقدیر؛ فوجوده مطلق غیر مقید بقید ولا مشروط بشرط؛ فوجوده ضروری وعدمه ممتنع (ر.ک: سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج16، ص236).
- ↑ در کاربرد اول و دوم، خود واقعیت متصف به حق میشود. منظور از حق در ایندو کاربرد، واقعیتی است که وجودش بهلحاظ ذات یا زمان ثابت است. اما در کاربرد سوم و چهارم (اعتقاد و کلام حق)، خود واقعیت متصف به حق نمیشود؛ بلکه حق صفتی است که حاکی از مطابقت موصوفش (اعتقاد یا کلام) با واقعیت است. گفتنی است، مرحوم صدرالمتألهین در اسفار در بیان معانی حق، بهمعنای اول تا چهارم اشاره کرده است (ر.ک: صدرالدین محمدبنابراهیم شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعة، ج1، ص89).
- ↑ یوسف:51
- ↑ ابراهیم:22
- ↑ ثبوت و تحقق آنچه به آن وعده داده شده است، در ظرف تحقق خودش.
- ↑ امثال این کاربرد، در ادبیات فارسی نیز فراوان است؛ مانند: و بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع، رنـج باطـل، پای ریش (مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3119).
- ↑ بیتوجهی به معنای دقیق کلمات، بهویژه در مشترکات لفظی، راه را برای خطاها و مغالطهها باز میکند؛ برای نمونه، میگویند: انسان فطرتاً حقجوست؛ خدا نیز حق است؛ بنابراین، خداجویی در سرشت انسان است. چنانکه در متن یادآور شدیم، تنها، یکی از کاربردهای حق، خداست. کلمه حق در ترکیب حقجو و ترکیبات مشابه، مانند حقپرست، معانی متفاوتی دارد. حقجو یعنی کسی که در پی کشف حقیقت است؛ اما حقپرست، یعنی خداپرست. پس باید به مغالطات لفظی توجه داشت و با توجه به قراین، معنای دقیق هر کلمه را در جای خود بهدست آورد.
- ↑ یعنی همان آیاتی که در انعام:73؛ ص:27؛ دخان:38ـ39 به آن اشاره شد.
- ↑ دخان:38ـ39
- ↑ بسیاری از اهل لغت به این مطلب تصریح کردهاند که حق، دربرابر باطل بهکار میرود؛ برای نمونه، ر.ک: خلیلبناحمد فراهیدی، ترتیب کتاب العین؛ و جمالالدین محمدبنمکرمبنمنظور، لسان العرب، ذیل ماده حق
- ↑ برخی از اهل لغت، به این ویژگی در معنای عبث تصریح کردهاند؛ مثلاً ازهری در تهذیب اللغة، عبث را بازی کردن با چیزی که شایسته و در شأن انسان نیست، دانسته است: قد عَبِثَ یَعبَثُ عَبَثاً فهو عابث: لاعب بما لا یعنیه ولیس من باله (ر.ک: ابومنصور محمدبناحمد ازهری(م370ق)، تهذیب اللغة، ج2، ص199، ماده عبث).
- ↑ . لعب در کتابهای لغت، بهمعنای بازی آمده است. توضیحات متن، تحلیل مصادیق بازی ازنظر عقل است. البته ممکن است کسی بگوید که برخی از بازیها، مانند فوتبال، افزون بر ارضای قوة خیال، اهداف عقلپسندی، مانند تقویت، سلامتی و افزایش نیروی بدنی را نیز در پی دارند؛ اما باید توجه داشت که شکل خاص بازی موجب تقویت نمیشود؛ بلکه فعالیتهای ورزشی که ضمن آن صورت میگیرد، در تقویت بدن و سلامتی مؤثرند. شکل خاص بازی، هدفی خیالی را تأمین میکند که همان بردوباخت است.
- ↑ بقره:219
- ↑ هود:7
- ↑ آل عمران:97
- ↑ ابراهیم:8
- ↑ فاطر:15
- ↑ اخلاص:2
- ↑ نهج البلاغه، خطبة 193.
- ↑ همان، خطبة 109. روایات دیگری نیز در کتابهای روایی شبیه همین مضامین موجود است. برای نمونه، از امام باقر و صادق (علیهما السلام) در زیارتی، چنین نقل شده است:... ولا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ علیک إذ لا غیرُک ولا حاجةٍ بَدَتُ لک فی تکوینه (ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج102، باب 8 (الزیارات الجامعة)، روایت 6، ص167؛ حسنبنحسن دیلمی، اعلام الدین، ص61؛ و ابوعبدالله محمدبنجعفر مشهدی، المزار الکبیر، ص300).
- ↑ علامه طباطبایی (رحمه الله) در تفسیر حق بودن آفرینش آسمانها و زمین در آیه 19 سوره ابراهیم(علیه السلام) میفرماید: فعل حق که دربرابر آن، فعل باطل قرار میگیرد، کاری است که در آن، برای فاعلش نتیجهای مطلوب (ارزشمند) وجود داشته باشد که فاعل، خودبهخود بهسوی آن نتیجه پیش میرود و هریک از انواع موجودات این جهان، از آغاز پیدایش و تکوّن خود، متوجه نتیجه و غایتی معین است و این سیر، همچنان ادامه دارد تا به آخرین مرحله خود که بازگشت به خدای سبحان است، برسد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى (نجم:42) (سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسـیر القرآن، ج12، ص41ـ42). از این سخن مرحـوم علامه مـیتوان نتیجه گرفت که علت غایی آفرینش، براساس این آیات، خود خداوند بوده است. ازطرفی، علامه طباطبایی در تفسیر آیه اخیر میفرماید: این آیه نشان میدهد که همه اشیا ازجهت آغاز (آفرینش) و فرجام (حشر)، بهسوی خدا منتهی میشوند (ر.ک: سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج19، ص47ـ48). بنابراین، با توجه به مجموعه این آیات، چنین برمیآید که علت غایی و علت فاعلی در آفرینش جهان، خود (ذات) خداوند متعال است.
- ↑ نجم:42
- ↑ بقره:210؛ آل عمران:109؛ انفال:44؛ حج:76؛ فاطر:4 و حدید:5
- ↑ هود:123
- ↑ علق:8
- ↑ علق؛ آیه ۸
- ↑ نجم؛ آیه ۴۲







