نتایج ناگوار دوستی با کفار و کمک های شان
نویسنده: نجاح السباتین
مترجم: قسیم راحیل
عاقل آن است که از غیرش پند می گیرد؛ هنگامی که او را در خطا دید، و بدبخت کسی است که از خودش؛ چون همه خطاها را تجربه می کند. قرآنکریم به بنی بشر دستور داده است، تا در زمین خدا به سیرو سیاحت پرداخته و عواقب ناگوار امت ها و اقوام گذشته را بنگرند، اسباب هلاکت و زوال اقوام را درک نموده تا باشد از دچار شدن به چنین سرنوشتی خود داری نموده و اسباب نجات آن را دریابد. آنجا که الله متعال میفرماید:
وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ[۱]
درحقیقت، در میان هر امتی فرستادهای برانگیختیم تا بگوید: «خدا را بپرستید و از طاغوت فریبگر بپرهیزید.» پس، از ایشان کسی است که خدا او را هدایت کرده، و از ایشان کسی است که گمراهی بر او سزاوار است. بنابرین، در زمین بگردید و ببینید فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است.
از زمان سقوط خلافت عثمانی در سال ۱۹۲۴م که دنیای اسلام در تحت استعمار قرار گرفت. مسلمانان، تلاش های گوناگونی را برای آزادی سرزمینهای خویش از زیر چتر استعمار انجام دادند، اما به جای اینکه یک جنبش واحد رهایی بخش از استعمار را تشکیل دهند و همه ی مسلمانان دست به دست هم داده، به اقامه خلافت و تطبیق حکم خدا در زمین بپردازند، در عوض به دعوت کفار غربی مانند، بریتانیا و فرانسه لبیک گفته و آنها افکار لیبرالی خویش را به ایشان تثقیف کرده که در نتیجه مفاهیم سرمایه داری جای افکار و مفاهیم اسلامی را در نظام حکم، اقتصاد و غیره گرفت. سپس مسلمانان چنان شدند که اسلام را مانند دین مسیحیت یک دین کهونتی میدیدند که جنبه تطبیقی ندارد. مسلمانان، اسلام را فقط در عبادات و اخلاق منحصر ساخته و از عرصه زندگی، نظام حکم، دولت و سیاست منفصل ساختند. همین استجابت شان از یهود و نصاری، سبب مشکلاتی گردید که ۹۴ سال است دامنگیر شان گردیده است.
مسلمانان چنان شدند که کتاب خدا را حفظ کرده و آیاتش را شب و روز تلاوت میکردند؛ ولی نمی دانستند که احکام آن چگونه درساحه زندگی تطبیق می گردد، گذشته از این همه معنی نهی دوستی با کفار را که درین قول او تعالی صراحت دارد درک نکردند:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ[۲]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، یهود و نصاری را دوستانِ خود مگیریدکه بعضی از آنان دوستان بعضی دیگرند. هرکس از شما آنها را به دوستی گیرد، از آنان خواهد بود. آری، خدا گروه ستمگران را راه نمی نماید.
اینان کسانی بودند که دعوت را بر بنیاد دموکراسی و جدایی دین از سیاست بنا نهادند، جنگ با استعمار را بر اساس جهاد نه؛ بلکه بربنیاد افکار وطن پرستی، انجام دادند. برای ثبوت این مدعا دعوت شان به سوی تأسیس یک دولت سکولار مدنی است. هنگامیکه استعمار نظامی از سرزمین شان خارج گردید، بعضی فرزندان شان به حاکمیت رسید و آنچه را که از مدنیت و سکولاریستی به آن دعوت می کردند تطبیق کردند و اسلام به طاق نسیان گذاشته شد. زمانیکه مخلصین امت به آنها گفتند از خدا بترسید و غرب کافر را مولای خود انتخاب نکنید که دشمن شما اند گفتند: ناچاریم، رضایت غرب را به دست آوریم، چون آنها قوت بزرگ دنیا اند، و ضرور است تا مساعدت ایشان را حاصل نماییم. چنان شدند که الله از حالت ایشان خبر داده بود:
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَنْ تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ... [۳]
میبینی کسانی که در دلهای شان بیماری است، در دوستی با آنان شتاب می ورزند. میگویند:«می ترسیم به ما حادثه ناگواری برسد.»
بدین معنی که منافقین تلاش می کردند تا با یهود مدینه مساعدت کنند و با پیمان شان وفادار بمانند، زیرا آنها از محمد می ترسیدند. پس یهود بر ایشان، غالب شد. این عمل منافقین دلالت بر عدم ایمان شان به الله و رسول دارد. چنانچه الله در رد این مفکوره فرموده واقعیت امر چنین نیست که شما میپندارید:
فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ ... [۴]
امید است خدا از جانب خود فتح یا امر دیگری را پیش آورد، تا [در نتیجه آنان ] از آنچه در دل خود نهفته داشتهاند پشیمان گردند.
این جاست که فتح و پیروزی تمام شده است و مسلمانان نصرت یافتهاند و کید یهود و منافقین بی اثر شده است. اگر مسلمانان این آیت را درک کنند و به آن ایمان آورند و به اسلام به صورت کامل تمسک جویند و ولایت غرب کافر و اوامرش را رد نمایند، سرفراز خواهند شد.
امروز نزد حاکمان مسلمان و حتی رهبران برخی از جنبش های اسلامی و جهادی این مفهوم به صورت واقعی وجود ندارد که پیروزی به دست خداست. هم چنان این موضوع را درک نکردهاند که کفار یهود و نصاری از اینها راضی نمی شوند و جستجوی عزت نزد آنها اشتباه است. فقط هنگامی وظیفه شما به پایان می رسد، شما را به جمعی مردمی می اندازند که بالای شان قهر و غضب دارند. حاکمیت و قدرت را از نزد تان به وسیله زور، انقلاب، به زندان کشیدن، محاکمه و غیره شیوه های قهر و غضب اخذ می نمایند. الله متعال میفرماید:
وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ[۵]
هرگز یهود و نصرا از تو راضی نمی شوند، مگر آنکه از کیش آنان پیروی کنی. بگو:«درحقیقت، تنها هدایتِ خداست که هدایت [واقعی ] است.» و چنانچه پس از آن علمی که تو را حاصل شد، باز از هوسهای آنان پیروی کنی، در برابر خدا سرور و یاوری نخواهی داشت.
واقعاً جز الله متعال هیچ یاور و سرپرستی ندارید، و این چیزی است که ما درحال حاضر درمورد کسانی که دست خود را در دست دشمنان خدا قرار داده و با آنها به محرومیت دین خدا و حذف آن از ساحه تطبیق کمک کردند، و بر مدنیت و سکولاریزم و دموکراسی حکم کرده و همه قوانین و معاهدات بین المللی را تطبیق کردند، مشاهده می کنیم. به گمان اینکه تطبیق آن عزت را به ایشان می دهد و ندانستند که زهر کشندهای را نوشیدهاند. به منظور درک نتیجه این دوستیها چند نمونه از واقعیتی را که در زندگی روز مره می بینیم مثال میآوریم: هنگام انقلاب بلشویکی لنین و استالین در ۱۵/۱۲/۱۹۱۷ خطاب به مسلمانان گفتند:«ای مسلمانان مساجد تان، نماز تان، اعیاد تان و تقالید تان در امان است. بر خیزید و انقلاب علیه تزارها را کمک کنید که حالا زمان رهایی از آن فرارسیده است.» با این شعارهای میان تهی، مسلمانان فکر کردند که راه نجات را یافتهاند. پس به سرعت شتافتند و انقلاب را کمک کردند تا از آتش ظلم قیصرها نجات یابند.
مسلمانان دست خود را در دست دشمن کافر گذاشتند، تا از شر کافر دیگری در امان باشند، بدون تفکر در حکم شرعی آن، و بدون آزادی سرزمین و مردم خود از کنترول کفار به منظور اقامه اسلام. پس از سقوط مستقیم خلافت عثمانی، هدف فقط خلاص شدن از بی عدالتی وظلم بود. همان گونه که هدف بلشویکی های کمونیست بود، که این انقلاب خود، یک انقلاب، برای دستیابی به برخی منافع دنیوی بود که در نتیجهای این همکاری و دوستی، غضب خدا بالای شان آمد و بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی قتل عام مسلمانان آغاز گردید.
خدای بزرگ چه زیبا فرموده است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنْتُمْ وَمَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ، إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ[۶]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی نگیرید که با آنها اظهار دوستی کنید، حال آنکه قطعاً به آن حقیقت که برای شما آمده کافرند و پیامبر و شما را [از مکّه ] بیرون می کنند که [چرا] به خدا، پروردگارتان ایمان آوردهاید. اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودی من بیرون آمدهاید. [شما] پنهانی با آنان رابطه دوستی برقرار می کنید در حالی که من به آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار نمودید داناترم. هرکس از شما چنین کند، قطعاً از راه درست منحرف گردیده است. اگر بر شما دست یابند، دشمن شما باشند و بر شما به بدی دست و زبان بگشایند و آرزو دارند که کافر شوید.
مثال دیگر از نمونه های تاریخی معاصر رویدادهایی است که برای مسلمانان در آفریقای مرکزی اتفاق افتاد؛ زمانی فرانسه آفریقا را استعمار و اشغال نمود، مسلمانان با مشرکان و مسیحیان درمورد آزادی کشور و شکست استعمار هم دست شدند؛ استعمار خارج شد؛ ولی گرگان مسیحی سلطه را به دست گرفتند، مسلمانان نیز قیادت نصاری را پذیرفته و نظام حکم را تسلیم آنان نمودند. درین کار خویش مخالف این قول او تعالی عمل نمودند: ولن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا؛ خدا هرگز برای کافران راهی [برای تسلّط] بر مؤمنان ننهاده است. پس بر مسلمان جائز نیست تا حکم کفر را قبول کند.
سپس رژیم دست نشانده، با حمایت فرانسه، به ویژه نظام باتسیه، نه تنها برنامه منظم برای منزوی کردن مسلمانان از مشرکان به خاطر ترس از گسترش اسلام در میان آنها شروع کرد، بلکه شروع به تصفیه مسلمانان از وظایف عامه حکومتی نمود. مسلمانان به ناچار به تجارت روی آوردند تا امرار معاش کنند، بازهم نظام، آنها را به حال خویش نگذاشت و به قتل عام آنها دست یازید. در نتیجه تجارت شان متوقف شد و باشندگان پایتخت بانگویی به کمبود شدید مواد غذایی مواجه شدند.
دلیل این همه مشکلات در بین مسلمانان این است که درحالی به مبارزه و جنگ برای آزاد سازی کشور خود برخاستند، یک برنامه سیاسی روشن از تشکیل دولت بر اساس اسلام ندارند. بناً دست خود را در دست کفار گذاشته و در امر آزاد سازی سرزمین کمک کردند، این شیوه دیرینه آنها بود، به همین دلیل خشم خدا به آنها فرود آمد، چون به عمل حرامی دست یازیدند.
مسلمانان آفریقای مرکزی واقعاً بدون هیچ گونه کمکی از هیچ جانبی، تا هنوز تحت شکنجه مسیحیان کشته می شوند و خون های شان ریختانده میشود: مَا لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ؛[۷] در برابر خدا سرور و یاوری نخواهی داشت. اگر مسلمانان که به حاکمیت رسیدند و به حق به آن ایمان می آوردند و طبق این فرموده حق تعالی: وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ؛[۸] هرکس خدا و پیامبر او و کسانی را که ایمان آوردهاند ولیّ خود بداند [پیروز است، چرا که ] حزب خدا همان پیروزمندانند. به اسلام حکم نموده و به تمام دساتیر وضعی کفر ورزیده، و غرب کافر و سازمانهای بین المللی استعماری و در رأس آن سازمان ملل متحد را رد می کردند، دیگر ابداً نه به تصمیم آنها کاری می کردند و نه با آنها در میز گفتگوی می نشستند.
پس چه زمانی مسلمانان به صورت عمومی و رهبران جنبش ها به صورت خصوصی درک می کنند که وحدت در میان شان به منظور تطبیق حکم الله و تبنی احکام او سبحانه وتعالی در اقتصاد، سیاست و اجتماع بدون در نظر داشت رضایت غرب به توافق برسند و بدانند که از همه مافیها رضایت و غضب الله مهم است، نه امریکا و اروپا. خدایی که واجب است از او اطاعت شود و اوامرش تطبیق و قطع هرنوع رابطه دوستی با تمام کفار هم عزت است و هم نصرت.







