ملا محمد تقى برغانى (شهيد ثالث)

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
ملا محمد تقی برغانی (شهید ثالث)

نویسنده: محمّد ابراهیم احمدی
برگرفته از کتاب گلشن ابرار جلد۳


تولّد

در خانه ملاّمحمّد ملائکه (فرشته) و در روستای «بَرَغان»[۱] کرج، نوزادی به دنیا آمد که نامش را «محمّد تقی» نهادند.[۲]

خاندان

وقتی که «ملاّ محمّد ملائکه» به قزوین آمد با برگزاری جلسات علمی و مذهبی، سبب تقویت حوزه علمیّه قزوین شد.
مقام علمی و معنوی ملاّ محمّد، وی را به مرجعیت دینی رساند به طوری که با علمای اخباری همانند «ملاّ خلیل قزوینی» و «شیخ یوسف بحرانی» مناظرات علمی ترتیب داد.
«تحفة الابرار» و «الدّرّ الثمین» از آثار اوست.[۳]

مراحل تحصیل

محمّد تقی به تشویق پدر، به تحصیل علوم دینی می‌پردازد. «وی تحصیلات مقدماتی و مقداری از فقه و اصول را در نزد دانشمندان قزوین به پایان برده و آنگاه رهسپار قم می‌شود. در آنجا در حوزه درسی علامه محقق میرزای قمی حضور یافته و سپس به اصفهان می‌رود و از بزرگان این شهر، حکمت و کلام را فرامی گیرد. بالاخره به کربلا می‌آید و چند سالی در درس «صاحب ریاض» شرکت جسته و بعد به ایران (تهران یا قزوین) باز می‌گردد.»[۴]

استادان

۱ - پدرش، ملاّ محمّد ملائکه (متوفّا: ۱۲۰۰هـ .ق.).
۲ - ملاّ آقا بیدآبادی (متوفّا: ۱۱۹۷ هـ .ق.).
۳ - ملاّ علی نوری (متوفّا: ۱۲۴۶هـ .ق.).
۴ - آقا محمّد باقر وحید بهبهانی (متوفّا: ۱۲۰۵ هـ .ق.).
۵ - علاّمه سیّد علی طباطبائی اصفهانی حائری، معروف به «صاحب ریاض» (متوفّا: ۱۲۳۱ هـ .ق.).
۶ - میرزا ابوالقاسم گیلانی قمی، معروف به «میرزای قمی» و «صاحب قوانین» (متوفّا: ۱۲۳۱ هـ .ق.).[۵]
۷ - علاّمه شیخ جعفر کاشف الغطاء (متوفّا: ۱۲۲۸ هـ .ق.).
۸ - سیّدمحمّد طباطبائی، معروف به «سیّد محمّد مجاهد» (متوفّا: ۱۲۴۲ هـ .ق.).[۶]
محمّد تقی برغانی دربارهٔ شیخ جعفر کاشف الغطاء می‌گوید:
«روزی مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء وارد قزوین شد، وقت خواب فرا رسید و همه خوابیدند و من هم در گوشه آن باغ خوابیدم. چون پاسی از شب گذشت، شنیدم شیخ مرا صدا می‌زند و می‌گوید: «برخیز و نماز شب به جای آر.» عرض کردم: «بلی برمی خیزیم.» شیخ رد شد و من دوباره خوابیدم. ناگهان صدایی به گوشم خورد به دنبال آن روانه شدم. وقتی به نزدیک جایی که سر و صدا می‌آمد، رسیدم، دیدم جناب شیخ به تضرّع و گریه و مناجات مشغول است و صدای ایشان چنان در من اثر گذاشت که از آن شب تا کنون که ۲۵ سال می‌گذرد، هر شب برمی خیزم و به مناجات مشغول می‌شوم.»[۷]

اجتهاد

محمّد تقی پس از اتمام تحصیلات در عراق، به تهران می‌آید. ورود او به پایتخت و تشکیل جلسات علمی، موجب شهرت وی می‌شود. عدّه‌ای از مردم برای آگاهی از رتبه فقهی ملاّ محمّد تقی، از محضر گرانقدر «میرزای قمی» چنین سؤال کردند: به نظر حضرت عالی، آیا حاج ملاّ محمّد تقی مجتهد است یا نه؟
میرزای قمی فرمود: میان من و ایشان ملاقاتی صورت نگرفته است. شما از وی دربارهٔ مسئله‌ای سؤال کنید تا ایشان فتوای در آن مسئله را براساس قانون استدلال، به انجام برساند. سپس آن نوشته را نزد من بیاورید تا بدانم که وی قابل استنباط احکام شرعیه هست یا نه؟
سرانجام از ملاّ محمّد تقی برغانی در خصوص مسئله‌ای فقهی، استفتاء می‌کنند و ایشان نیز در رساله‌ای کوچک، پاسخ آن را با استدلال بیان می‌کند... .
برغانی به عراق می‌رود و از استادش، آقا سیّد علی طباطبائی اجازه اجتهاد می‌گیرد. بدین ترتیب، اجتهاد ملاّ محمّد تقی بر همگان ثابت می‌شود.[۸]

مشایخ اجازه

۱. شیخ جعفر کاشف الغطاء.
۲. صاحب ریاض.
۳. سیّد محمّد مجاهد.[۹]
شهید ثالث در متن اجازه نامه‌ای که به شاگردش، «تنکابنی» داده، اسامی مشایخ اجازات خود را همین سه نفر معرّفی کرده است.[۱۰]
برخی میرزای قمی را به مشایخ اجازه شهید ثالث افزوده‌اند.[۱۱]

حوزه علمیّه قزوین

در قرن سیزدهم هجری که دوران طلایی فقه امامیه است، شاگردان مکتب فلسفی و اصولی قزوین نقش مهمی در گسترش «فقه اجتهادی» داشتند.
مکتب «اخباری» در عصر صفویه حیات دوباره پیدا کرده و حاکم مطلق حوزه‌های علمی شیعه شده بود.
در شهر قزوین، به سبب حضور اخباری‌ها و اصولی‌ها، شهر به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شده که در قسمت شرقی آن، اصولی‌ها سکونت داشتند و در قسمت غربی، اخباری‌ها زندگی می‌کردند. در دوره نفوذ اخباریون، هر از چندگاهی جان و اموال اصولیون مورد حمله آنان قرار می‌گرفت. در سال ۱۱۶۵ هـ .ق.، شیخ یوسف بحرانی (صاحب حدائق) که از علمای مشهور و تندروی اخباری بود، وارد قزوین می‌شود. استقبال گرم اخباریون از او و سکونت وی در قسمت غربی شهر، بر اختلافات قبلی دامن می‌زد لیکن علمای خاندان طالقانی برای پایان دادن به این نا هنجاری‌ها، به دیدار صاحب حدائق می‌روند و با ایشان جلسات مناظره ترتیب می‌دهند.
ملاّمحمّد ملائکه، صاحب حدائق را به منزلش دعوت می‌کند و در حضور جمع کثیری از علمای اصولی و اخباری، با او به مناظره می‌پردازد. سرانجام پس از یک مباحثه و مناظره طولانی، پیشوای اخباری مغلوب می‌شود و از حالت تندروی به میانه روی تمایل پیدا می‌کند.
خبر محکوم شدن صاحب حدائق توسط ملاّ محمّد ملائکه، سر و صدای عظیمی در قزوین به راه می‌اندازد و نفوذ علمی و اجتماعی مکتب اخباری را به شدّت ضعیف می‌کند. اخباریّون به قصد قتل ملاّ محمّد ملائکه، به منزلش حمله می‌کنند و چون به وی دسترسی پیدا نمی‌کنند، خانه و کتابخانه اش را در آتش خشم خود می‌سوزانند.
بازتاب اجتماعی این جریان، آن چنان نگران کننده بود که دولتِ وقت برای خاتمه دادن به درگیری‌ها، ملاّ محمّد ملائکه را به روستای برغان تبعید می‌کند. خاندان طالقانی مبارزات فکری خود را بر ضدّ اخباریون ادامه می‌دهند. سرانجام پس از رحلت صاحب حدائق، مکتب اخباری در ایران و عراق منزوی می‌شود.[۱۲]
یکی از عظیم‌ترین مدارس فلسفی شیعه در قرن سیزدهم، مدرسه فلسفی قزوین است. که بی شک، خاندان «برغانی» تأثیر مهمی در رشد و تعالی آن ایفا کرده است. اینک نام برخی از نیاکان برغانی را که از بیانگذاران مدرسه فلسفی قزوین بودند، یادآور می‌شویم:
۱. شیخ محمّد کاظم طالقانی قزوینی (متوفّا: ۱۰۹۴ هـ .ق.).
۲. شیخ محمّد جعفر فرشته، فرزند شیخ محمّد کاظم (متوفّا: ۱۱۶۱ هـ .ق.).
۳. شیخ محمّد تقی، فرزند شیخ محمّد جعفر فرشته(متوفّا: ۱۱۸۱ هـ .ق.).
۴. شیخ ملاّ محمّد نعیم، فرزند شیخ محمّد تقی(متوفّا: بعد از سال ۱۱۸۱ هـ .ق.).
۵. شیخ محمّد تقی فرشته (متوفّا: ۱۱۸۶ هـ .ق.).
۶. شیخ ملاّ محمّد ملائکه برغانی (متوفّا: ۱۲۰۰ هـ .ق.).
همه آن‌ها از بزرگ‌ترین دانشمندان، متکلّمان و فلاسفه عصر صفوی بودند.[۱۳]
حوزه علمیّه قزوین در زمینه تدوین «دائرة المعارف فقهی» نیز سهم چشمگیری داشت. پس از بر چیده شدن بساط اخباری و تجدید حیات فقه شیعه، در قرن سیزدهم هجری بیش از ۴۰ اثر دائرة المعارف گونه فقهی نگاشته شده که حدود نصف این آثار را «مکتب قزوین» به جهان علم تقدیم کرده است.[۱۴]
برخی از آثار فقهی خاندان «برغانی» عبارتند از:
۱. فقه ملائکه، اثر شیخ ملاّ محمّد ملائکه.
۲. منهج الاجتهاد، اثر ملاّ محمّد تقی برغانی.
۳. موسوعه برغانی، اثر ملاّ محمّد صالح.[۱۵]

در محضر مُصلحان

سیّد جمال الدین اسدآبادی، مصلح بیدارگر جهان تشیع را می‌توان از ثمرات حوزه علمیّه قزوین و از شاگردان فکری خاندان «برغانی» شمرد.
نبرد مدرسه فکری قزوین به رهبری خاندان برغانی، انحرافات مذهبی، شیخیه و بابیّه، ستم‌های دربار ایران و استعمار، تجمّع زبده‌ترین و مشهورترین علمای علوم عقلی و هجرت مشتاقان فلسفه به سمت قزوین، باعث شهرت این مرکز علمی شد.
سیّد صفدر پدر سیّد جمال الدین، که از استعداد و علاقه فرزند آگاهی داشت، او را همراه خود به قزوین آورد. سیّد جمال الدین در ۱۰ سالگی (۱۲۶۳ یا ۱۲۶۴ هـ .ق.) وارد قزوین شد.
پدرش به محض ورود به قزوین، همراه فرزندش به محضر ملاّ محمّد تقی برغانی و شیخ محمّد صالح می‌رسد. در همین جلسه است که وی مورد اعجاب و تحسین آن بزرگوار قرار می‌گیرد و ملاّ محمّد تقی برغانی و برادرش حجره‌ای از مدرسه وسیط صالحیه را به آنان می‌دهند تا به تحصیلات حوزوی خود بپردازند.
شیخ محمدعلی، فرزند محمّد صالح برغانی ـ که از دوستان و هم شاگردی‌های سیّد جمال الدین در مدرسه صالحیه است ـ تاریخ ورود سیّد جمال را به قزوین، پیش از ۱۵ ذی قعده سال ۱۲۶۳ هـ .ق. یاد کرده است.
سیّد جمال الدین دراین مدرسه فکری عظیم که مشحون به روح آزادی خواهی و نبرد با استبداد وانحرافات مذهبی بود، پرورش یافت.[۱۶]

بـرادران

برادران وی عبارتند از:
الف - حاجی ملاّمحمّد صالح (۱۲۰۰ - ۱۲۷۱ هـ .ق.): وی یکی از فقهای عظیم الشأن جهان تشیّع است که در بیش تر اقدامات برادرش، مشارکت داشته است. برخی از آثارش بدین قرار است:
۱ - غنیمة المعاد، در شرح ارشاد، ۱۴ جلد.
۲ - تفسیر گویا، ۷ جلد.
۳ - معدن البکاء.
ملاّ محمّد صالح برغانی پس از عمری تدریس، تحقیق و خدمت، سرانجام هنگام زیارت سیّد الشهداء(علیه السلام) بیهوش شد و دقایقی بعد، رحلت کرد. بدن مطهرش را در جوار آن حضرت، دفن کردند.[۱۷]
ب - حاجی ملاّعلی.

مروّج ارزش‌ها

زهد، ایمان قوی، توکّل شدید، تلاش در جهـت ترویج معـارف، برآوردن خواسته‌های مردم در حدّ توان و رسیـدگی او به حال مستمندان سبب شـد آوازه وی بیش تـر شود و مـورد توجّه و محبّت همـگان قـرار بگیـرد.[۱۸]
برغانی به مرجعیّت رسید و برای پرورش نیروهای صالح، به تقویت افراد و مراکز مذهبی و علمی پرداخت. حوزه علمیّه قزوین با کوشش او به رشد و بالندگی قابل تحسینی رسید.
او همچون پدر مجتهدش، شیخ محمّد ملائکه برغانی، به نشر فرهنگ تشیّع و مسلک اصولی همّت ورزید و شاگردان ممتازی را به جامعه شیعی تحویل داد.
او بیش تر عمر شریفش را در قزوین سپری کرد. وی استاد بزرگ و فرزانه‌ای برای دانش پژوهان آن دیار به شمار می‌آمد.[۱۹]

ستارگان دانش

با این که ملاّ محمّد تقی برغانی در شهرهای اصفهان، کربلا، نجف، تهران و قزوین، به تدریس اشتغال داشت،[۲۰] متأسفانه شرح حال نگاران به معرّفی شاگردان ملاّ محمّد تقی برغانی چندان نپرداخته و در بین شاگردان او، بیشتر از فرزندان وی و میرزا محمّد تنکابنی و سیّد محمّد حسین قزوینی یاد کرده‌اند.
تنکابنی دارای آثار علمی فراوانی است از جمله «تذکرة العلماء» و «قصص العلماء».
سیّد محمّد حسین قزوینی برخی از مجلّدات کتاب «منهج الاجتهاد» برغانی را استنساخ کرد و بر کتاب «لعان» استادش تعلیقاتی نوشت.[۲۱]

شجره تابناک

فرزندان او که همگی از دانشمندان متّقی بودند، عبارتنداز:
۱. آقا میرزا ابوالقاسم (متوفّا: بعد از سال۱۳۰۰ هـ .ق.) وی پسر بزرگ برغانی است.
۲. آقا محمّد امام جمعه: وی از شاگردان صاحب ریاض و صاحب جواهر است.
۳. آقا شیخ عبدالله امام جمعه.
۴. حاج شیخ صادق (متوفّا: ۱۳۱۱ هـ .ق.).
۵. آقا شیخ کاظم.
۶. حاج میرزا محمود.
۷. آقا شیخ محمّد جعفر (متوفّا: ۱۳۰۶ هـ .ق.).
۸. آقا شیخ محمّد باقر (متوفّا: ۱۲۸۰ هـ .ق.).
۹. آقا تقی.
۱۰. حاج شیخ عیسی (متوفّا: ۱۳۳۹ هـ .ق.).
۱۱. آقا میرزا حسن.[۲۲]
۱۲. ام کلثوم برغانی (۱۲۲۴ - ۱۲۶۸ هـ .ق.).
وی از زنان فقیه و محدّث می‌باشد که فقه، اصول و حدیث را نزد پدر و عمویش، حکمت و فلسفه را نزد ملاّ آقا حکمی قزوینی و عرفان را نزد عمویش فرا گرفت.
وی همسر میرزا عبدالوهاب برغانی قزوینی بود. وی در کربلا، قزوین و تهران، تدریس می‌کرد.
او در سال ۱۲۶۸ هـ .ق.، کتابخانه شخصی خویش را وقف کرد و تولیت آن را به عهده همسرش قرار داد. «تفسیر سوره فاتحة الکتاب» از آثار اوست.[۲۳]
نوادگان برغانی نیز از دانشمندان برجسته قزوین، قم، کربلا و شهرهای دیگر بودند. اینک به معرّفی چند تن از آن‌ها می‌پردازیم:
۱. شیخ اسماعیل بن محمّد (متوفّا: ۱۳۰۷ هـ .ق.): وی از شاگردان میرزای شیرازی بود.
۲. شیخ محمّد تقی بن عبدالله امام جمعه(متوفّا: ۱۳۳۷ هـ .ق.).
۳. شیخ ابراهیم بن محمّد امام جمعه.
۴. شیخ داود بن شیخ ابراهیم (متوفّا: ۱۳۳۴ هـ .ق.): وی از شاگردان میرزای شیرازی بود.
۵. شیخ حاج میرزا هدایة الله بن شیخ صادق (۱۲۸۱ - ۱۳۶۴ هـ .ق.): «تحفة الانام» از آثار اوست.[۲۴]
۶. علاّمه حاج میرزا ابوتراب فرزند میرزا ابوالقاسم شهیدی: کتاب تفسیر فارسی «التبیین فی شرح آیات المبین»، در ۲۵ جلد از جمله آثار علمی اوست.
۷. علاّمه میرزا فتح الله شهیدی قزوینی.
آیة الله العظمی مرعشی نجفی(قدس سره) از علاّمه حاج میرزا ابوتراب و علاّمه میرزا فتح الله شهیدی اجازه روایت داشت.[۲۵]

سیره علمی

سیره عملی و همیشگی برغانی این بود که روزها به امر تدریس، تألیف، ترویج دین، تبلیغ شریعت و هدایت مردم مشغول بود و شب‌ها نیز از نیمه شب تا سحر، به مناجات، تهجّد، عبادت و گریه می‌پرداخت.[۲۶]
او آشنا به فنون نگارش بود و آثار بسیار ارزشمندی خلق کرد و به یادگار گذاشت، تنکابنی در خصوص آثار او می‌نویسد:
«آن زمانی که در قزوین تحصیل می‌کردم، شهید مشغول به اتمام تألیف این کتاب (منهج الاجتهاد) بودنـد به طـوری که دیـد و بازدید، عروسی و عزا، همه را ترک کرده بود و به تألیف کتاب «منهج» مشغول بود مگر روزها به جهت وقت عصر، مقدار دو ساعت به غروب مانده می‌نشستند و به مرافعات اشتغال داشتند و سایر اوقات را به تألیف مشغول بودند.»[۲۷]

آثار

۱. عیون الاصول: وی در این کتاب که دو جلد است، اشکالات و نقدهایی بر «قوانین» وارد کرده است. او در این باره می‌گوید: «در سفر جهاد، شب‌ها با حاجی ملاّ احمد نراقی ایرادات مرا در عیون الاصول بر میرزا، عنوان می‌کردیم و با هم گفتگو می‌داشتیم.»[۲۸]
۲. منهج الاجتهاد: این کتاب که ۲۴ جلد است، شرح «شرایع الاسلام» و یک دوره فقه استدلالی است که شامل مباحث فقهی طهارت تا دیات می‌باشد. این اثر نفیس از منابع مهم فقیهان شیعه در تحقیقات فقهی و فتاوای آن‌ها بود. نسخه‌هایی از آن در کتابخانه‌های متعدّدی موجود است.
«صاحب جواهر الکلام زمانی که به نگارش کتاب «جهاد» رسید، اسباب و منابع تحقیقی لازم را نداشت زیرا فقها کمتر در باب «جهاد» کتاب و رساله نوشته‌اند. از قضا، محمّد آقافرزند شهید برغانی در نجف اشرف به تحصیل می‌پرداخت لذا شیخ محمّد حسن نجفی جلد چهارم منهج الاجتهاد را به رسم عاریه از فرزند فقیه شهید گرفته و در تألیف و تکمیل کتاب جهاد از مباحث فقهی آن استفاده به عمل آورد.»[۲۹]
۳. ملخّص العقائد: دربارهٔ علم کلام است.
۴. مجالس المتقین: این کتاب دربارهٔ مطالب اخلاقی است که مشتمل بر ۵۰ مجلس می‌باشد. تاریخ نگارش آن سال ۱۲۵۸ هـ .ق. است.
۵. رساله‌ای در نماز جمعه.
۶. رساله‌ای در طهارت.
۷. رساله‌ای در نماز و روزه.
۸. رساله‌ای در قضاء نمازها.
۹. رساله‌ای در دیات به زبان فارسی.[۳۰]

صلابت دینی

یکی از صفات برجسته انسان‌های صالح و شجاع، مبارزه جدّی با مفسدان است. فهرستی از رفتار و گفتار حاج ملاّ محمّد تقی برغانی را در این زمینه مرور می‌کنیم:
الف) امر به معروف و نهی از منکر وی در مسئله امر به معروف و نهی از منکر، بسیار جدّی بود به نحوی که از برکت فعالیت‌های وی و برادرش، ملاّ محمّد صالح، شهر قزوین از ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی پاک سازی شد و مردم این شهر از دیگر شهرها متدیّن تر شدند.[۳۱]
ب)فعالیت‌های اجتماعی،سیاسی وفرهنگی برغانی به حکم وظیفه شرعی، در عرصه‌های دیگری چون اجرای حدود شرعی، شرکت در جبهه جنگ و مبارزه فرهنگی با مذاهب استعماری نیز فعالیت داشت.

در جبهه جهاد

از روابط ایران و روسیه در عهد فتحعلی شاه، به عنوان بدترین دوران نام برده‌اند زیرا در جنگ‌های این دوران، ایران بارها مغلوب شد و تن به عهدنامه‌های ذلّت بار داد. نخستین دوره جنگ که منجر به قبول و امضای «معاهده گلستان» شد، از وقایع اسفناک عصر قاجار بود!
از آن جا که این معاهده از جهت مشخّص بودن خطّ مرزی بین ایران و روسیه، ابهام داشت، دگرباره تجاوزات سهمگین و جسورانه دولت تزار آغاز شد به طوری که ارتش دشمن بخش‌هایی از کشور را به اشغال در آورد.[۳۲]
سیّدمحمّد آقا، فرزند سیّد علی طباطبائی اصفهانی که از مراجع و علمای بزرگ بود، بیش از دیگران مورد توجه ستمدیدگان بود. «...مسلمانان احوال خود را به آقا سیّد محمّد عرضه داشتند که کفّار بر بلاد ما غلبه نمودند و ما را امر نمودند که اطفالمان را به سوی معلّم ایشان بفرستیم تا رسوم دین آن‌ها را وطریقه و شریعت ایشان را یاد بگیرند. دشمنان نسبت به قرآن، مساجد وسایر شعائر اسلامی بی احترامی می‌نمایند...»
سیّد محمّد طباطبائی پس از دریافت نامه‌ها همراه عدّه‌ای از دوستان و شاگردان، عراق را به مقصد ایران ترک کرد و پس از عبور از شهرها به پایتخت رسید. از جمله علمایی که سیّد محمّد را همراهی کردند و بنا به نظر آن مرجع بیدارگر و مصلح، به تهران آمدند، برغانی و برادرش، ملاّمحمّد صالح بود.
ورود علما به تهران در سال ۱۲۴۱ یا ۱۲۴۲ هـ .ق. با استقبال مقامات کشوری و لشکری و مردم رو به رو شد، به نحوی که سیّد محمّد طباطبایی و همسفرانش مورد عنایات شاه و احترام درباریان و مردم واقع گردید.[۳۳]
سیّد طباطبائی پس از تشکیل جلسات با فتحعلی شاه و دیگر مقامات و شخصیت‌ها ـ بنا به تشخیص وظیفه و برای نجات مسلمانان ستمدیده آذربایجان - حکم «جهاد» را صادر کرد.
صدور حکم حکومتی و فقاهتی آن پیشوای محبوب و حمایت‌های همه جانبه دانشمندان و امت اسلامی، علی رغم مخالفت عده‌ای از مقامات دولتی، عرصه جدیدی در مسیر دفاع از بلاد اسلامی و سرکوب اشغالگران گشود به طوری که شاه قاجار هم از فرمان آن زعیم شجاع و آگاه تبعیت کرد و به امر او، لشکرها را مهیای جنگ کرد.
سیّد محمّد پس از پوشیدن لباس رزم، ملقّب به «سیّدمجاهد» شد. حضور او و دانشورانی چون برغانی در جبهه‌های نبرد، موجب تقویت روحیه سپاه اسلام شد و ارتش روسیه را به وحشت انداخت و پیروزی‌هایی نصیب مسلمانان کرد. فرماندهی سپاه اسلام به عهده فرزند شاه، نایب السّلطنه عباس میرزا بود. متأسّفانه به دلایل متعددی از قبیل بی کفایتی برخی سران حکومت قاجار، نتیجه این جنگ هم چیزی جز شکست ایران نبود... لذا سیّد محمّد مجاهد، برغانی و دیگر علمای مبارز از جبهه‌های نبرد به سوی پایتخت برگشتند.[۳۴]
برغانی در پایان کتاب «منهج الاجتهاد» با اشاره به این جنگ، چنین دعا می‌کند:
«وامید به خداوند داریم که ما را از شرّ نفس خودمان و دشمنانمان بویژه شرّ روسیه ـ که هم اکنون شهر تبریز و حوالی آذربایجان را اشغال کرده است ـ محافظت کند. خداوندا! دشمنان را از سرزمین‌های اسلامی بیرون و ما را از شرّ آنان و دیگر ستمگران مصون بدار.»[۳۵]

تأثیر انگیزه‌ها

پس از بازگشت علما به تهران، هیچ کسی جرأت نداشت که مسئله شکست ایران را به خدمت فتحعلی شاه برساند. روزی پادشاه دو - سه بار از حاضران می‌پرسد: «کار جنگِ نایب السّلطنه به کجا انجامید؟» همه سکوت کردند. برغانی لب به سخن گشود و گفت:
- من از جنگ مطّلع هستم، ولی لازم است که به عنوان مقدّمه چینی، داستانی را به اختصار بازگو کنم. وی پس از بیان داستانی، نتیجه گیری کرد که به سبب عدم خلوص نیّت نایب السّلطنه، ارتش ایران مغلوب شد.[۳۶]

شکسته دلان

بازگشت علما به تهران، همراه با تبلیغات مسموم عناصر خائن و چه بسا شایعه سازی از سوی دولت‌های انگلیسی و روسی بود به طوری که فتحعلی شاه پس از مغلوب شدن ایران در جنگ، سیّد محمّد مجاهد را مورد بی مهری قرار می‌داد. از این رو، سیّد مجاهد هم به قزوین آمده و در آنجا سکونت اختیار کرد و سرانجام در سال ۱۲۴۲ هـ .ق. وفات یافت و پیکر مطهرش در کربلا به خاک سپرده شد.[۳۷]
مجتهدبرغانی هم به دلایلی، دگرباره به تهران بازگشت و در آنجا رحل اقامت افکند و با تشکیل جلسات درس و وعظ و اقامه نماز جماعت، به سرعت سرآمد علمای تهران شد لیکن دیری نپایید که بین او و فتحعلی شاه کدورتی پدید آمد. او ناچار شد به جانب قزوین کوچ کند.[۳۸]
یکی از علمای مشهور و ذی نفوذ قزوین به نام «حاجی ملاّ عبدالوهّاب قزوینی» به استقبال مجتهد برغانی شتافته و در تثبیت و تقویت جایگاه علمی و اجتماعی وی، جدّیت ورزید.[۳۹]
حضور دوباره برغانی در قزوین، تشکیل جلسات درس، وعظ و مناظره و برخورداری از سجایای اخلاقی، بستر مناسبی برای وی مهیّا ساخت.

گزیده‌ای از کرامات

با توجه به این که اجرای حدود شرعی منوط به اجازه حاکم شرع است، مجتهد برغانی در یکی از سال‌ها بر شخصی که مرتکب معاصی شده بود، حد جاری کرد. مدتی بعد، یکی از بستگان آن شخص مجرم به قصد انتقام، اسلحه‌ای فراهم کرد و در نیمه شبی، مخفیانه به سوی کتابخانه برغانی رفت. آن مرد وقتی یک پایش را داخل کتابخانه قرار داد، احساس کرد که فرد یا افرادی از پشت سر، دست بر کمربندش نهاده و او را به بیرون کشیدند. ترس سراپای وجودش را فرا گرفته بود لذا به اطراف نگاه کرد، امّا کسی را ندید. به خود تلقین کرد که حتماً از تخیّل و اوهام بوده است. در دفعه دوم و سوم نیز به محض ورود به درون جایگاه، همان حادثه را مشاهده کرد و فهمید که واقعاً عنایت الهی شامل حال آن مجتهد بزرگوار است. از این رو، از اعماق دل توبه کرده و اسلحه را بر زمین انداخت و در حالی که اشک از دیدگانش جاری می‌شد، به کتابخانه وارد شد بدون این که کسی وی را از پشت سر بکشد. آن شخص پس از ورود، دست مبارک آن عالم ربّانی را بوسید و اظهار پشیمانی کرده و به خانه خود مراجعت کرد. مجتهد برغانی در همه این حالات و حوادث، غرق عبادت پروردگار بود و اصلا متوجه حضور و خروج آن مرد نشده بود.[۴۰]
یکی از تجّار قزوین به واسطه صدور حکمی از سوی برغانی، کینه ایشان را دردل گرفت. با شدّت یافتن این خصومت، سرانجام او تصمیم نهایی خود را می‌گیرد تا آن مجتهد فرزانه را به قتل برساند. در همان شبی که شرایط و وسائل قتل را فراهم کرده بود و به نیّت اجرای آن می‌خواست عازم بشود، خبردار شد که انبار پنبه اش طعمه حریق شده و در حال سوختن است. شنیدن این خبر، قلبش را به شدّت تکان داد آن چنان که به درگاه غفران و عنایت الهی توبه کرد و از تصمیم شیطانی خود منصرف شده و از ارادتمندان ملاّ محمّد تقی گردید.[۴۱]

منادی «ولایت فقیه»

در روزگار ریاست شهید ثالث در تهران، بر اثر بی کفایتی فتحعلی شاه قاجار، ولایات شمال ایران به اشغال ارتش روس در می‌آید. پس از این شکست خفّت بار (۱۲۲۸ هـ .ق.) است که رقابت انگلستان و فرانسه در ایران شدّت پیدا می‌کند به نحوی که انگلستان در همه امور داخلی کشور دخالت می‌کند.
مجتهد برغانی در چنین شرایطی، برای نخستین بار، نظریه «ولایت فقیه» را مطرح و حکومت پادشاهی را نامشروع اعلام می‌کند.
فتوای او و قیام خاندان برغانی، با توجه به اوضاع نابسامان مملکت، جرقه امیدی برای یک تحوّل اساسی بود که استمرار و تقویت علمی و عملی این اندیشه سیاسی، سلسله قاجار را با دشواری جدیدی مواجه می‌کرد لذا علمای طراز اوّل تهران از سوی شاه به کاخ گلستان دعوت می‌شوند.
سرانجام، جلسه و مذاکرات فقهی در حضور شاه شروع می‌شود و مجتهد آگاه و شجاع برغانی نظریه «رهبری فقیهان در عصر غیبت کبری» را عنوان می‌کند و برای نجات ملّت و کشور و رفع نابسامانی‌ها، خواستار سلب اختیار از شاه و شاهزادگان می‌شود.
شیخ محمّد صالح نیز در تأیید آرای فقهی برادرش، ادلّه خود را بیان می‌کند و می‌گوید: «جنگ، ترک مخاصمه و قرارداد صلح، مذاکره با دولت‌های خارجی و... باید به اذن فقیه جامع الشّرایط باشد.» گروهی از دانشمندان حاضر در جلسه، سخنان شهید ثالث و برادرش را تصدیق و تأیید می‌کنند ولی شیخ ملاّ محمّد علی مازندرانی معروف به «جنگلی» - که از مقرّبان دربار شاه بود - به دفاع از مقام سلطنت و نقش رهبری فتحعلی شاه، بر می‌خیزد.
فتحعلی شاه که از فتوا و حکم شهید ثالث هراسناک شده بود، برای ایمن شدن از این مسئله، بهترین راه ممکن را در این دید که او و برادرانش را به عراق تبعید کند.[۴۲]
شهید ثالث در کتاب‌های زکات، قضاء و دیگر کتاب‌های فقهی خود، نظریه ولایت فقیه را مطرح کرده است. او در کتاب «جهاد» می‌نویسد:
«در صورتی که طائفه‌ای از مسلمانان با فرقه‌ای از دشمن قوی، برخورد کردند و یا این که طائفه‌ای از اهل حق و مسلمانان، مورد حمله و طغیان گروهی از اهل باطل قرار گرفتند و قادر نبودند که دشمن را دفع کنند مگر با تهیه سرباز و سپاه، در چنین شرایطی... اگر امام(علیه السلام) حاضر باشد ولی دسترسی به وی برای کسب اجازه مقدور نباشد، در این صورت، دستور جهاد و اعلان جنگ و تهیه سپاه بر مجتهد واجب می‌گردد بر اساس نیابت عامّه...»[۴۳]
وی در سال ۱۲۵۳ هـ .ق. در عصر سلطنت محمّد شاه قاجار، در پایان کتاب «ارث»، صریحاً حکومت عصر خویش را غیر شرعی و از دولت‌های «ظلمه» دانسته است که زمام امور و حکومت را غاصبانه به خود اختصاص داده است.[۴۴]

مقابله با فتنه‌ها

در عصر شهید ثالث، جنبش‌های فکری و جریانات انحرافی متعدّدی در حال شکل گیری و گسترش بود که تأسیس و رشد آن‌ها، مرهون حمایت‌های مختلف عوامل داخلی و خارجی بود.
عمده‌ترین مکاتب انحرافی و مذاهب استعماری عصر وی، عبارت بودند از:
الف) وهّابیت، که توسّط محمّد بن عبدالوهّاب نجدی (۱۱۱۵ - ۱۲۰۶ هـ .ق.) تأسیس شد.
ب) شیخیه، که توسّط شیخ احمد اَحسائی(۱۱۶۶ ـ ۱۲۴۱ هـ .ق.) تأسیس شد.
ج) بابیه، که توسّط میر علی محمّد شیرازی(۱۲۳۵ - ۱۲۶۶ هـ .ق.) تأسیس شد.[۴۵]
شهید ثالث نقش ممتازی در مبارزه با شیخیه و بابیه داشت.
شیخ احمد اَحسائی بحرینی، به سبب روابط صمیمانه‌ای که با فتحعلی شاه برقرار کرده بود، مورد توجّه شاه و شاهزادگان و بزرگان حکومت ایران قرار گرفته بود. از سوی دیگر، پادشاهان سنّی عثمانی از وی پشتیبانی می‌کردند. از این رو، علمای ایران و عراق در برخورد با او، روش «تقیّه» را در پیش می‌گرفتند.[۴۶]
شیخ احمد در اواخر عمرش به قزوین آمد و در خانه ملاّ عبدالوهّاب قزوینی میهمان شد و در مدّت اقامتش در این شهر، به تدریس و ترویج آراء خود پرداخته و به اقامه نماز جماعت مشغول شد.[۴۷]
حضور پر نفوذ اَحسائی و اشاعه عقاید انحرافی وی، موجب نگرانی اصولیین و متشرّعین شده بود از این رو، صدها نامه از مراکز علمی شیعه به بیت شهید ثالث و برادرش، شیخ محمّد صالح برغانی سرازیر می‌شد که حاکی از سؤال و دادخواهی بود.
ملاّ محمّد تقی که خطر را جدّی احساس می‌کند، وارد صحنه پیکار می‌شود. او بهترین راه را تشکیل جلسه مناظره می‌داند لذا از اَحسائی برای مناظره علمی دعوت به عمل می‌آورد. اَحسائی هم درخواست وی را اجابت می‌کند.[۴۸]
روزی که شیخ احمد همراه عدّه‌ای از پیروانش، به خانه مجتهد برغانی می‌آید، وی در حضور علمای فریقین، دربارهٔ عقاید وی سؤالاتی مطرح می‌کند. در این مناظره و مباحثه طولانی، شهید ثالث اشکالات فراوانی بر عقاید اَحسائی وارد می‌سازد و بر پاسخ‌های سست وی، خطّ بطلان می‌کشد به نحوی که شیخ احمد اَحسائی محکوم و مغلوب می‌شود. با این وجود، مؤسّس شیخیه به نظرات غیر مستند و انحرافی خود پافشاری می‌کند. لذا مجتهد فرزانه و شجاع - بر خلاف اهل تقیّه - به کافر و مرتد بودن شیخیه، فتوا می‌دهد، در مدت زمان کوتاهی خبر محکومیت و تکفیر اَحسائی از سوی شهید ثالث، در قزوین و دیگر شهرها می‌پیچد. تأثیر حکم و فتوای شهید آن چنان سریع بود که جز ملاّ عبدالوهّاب هیچ فرد دیگری پشت سر اَحسائی نماز نمی‌خواند.[۴۹]
فتوای مجتهد برغانی، نقطه عطفی در «تاریخ شیعه» به شمار می‌آید چون به دنبال آن، مجتهدان مشهور دیگری وارد میدان شدند و حکم شهید ثالث را تأیید و تصدیق کردند از جمله: آقا سیّد محمّد مهدی، فرزند آقا سیّد علی «صاحب ریاض» حاجی ملاّ محمّد جعفر استرآبادی آخوند ملاّ آقای دربندی سیّد محمّد حسین اصفهانی «صاحب فصول» آقا سیّد ابراهیم موسوی قزوینی «صاحب ضوابط» و شیخ محمّد حسن نجفی «صاحب جواهر».
پیروی علما و مردم از فتوای تاریخی شهید ثالث و منزوی شدن شیخیه در ایران، عراق و سایر مراکز شیعه، حتی در زادگاه شیخ احمد اَحسائی، همگی نشانگر خلوص، تفقّه، شجاعت و مقبولیت عمومی مجتهد برغانی است.[۵۰]
l میرعلی محمّد شیرازی بعد از فوت استادش، ادّعای بابیّت، مهدویّت، نبوّت و شارعیّت کرد و مدّعی وحی و دین جدید گردید و آخرین ادعایش هم ربوبیت و حلول اُلوهیّت بود.[۵۱]
«فتنه بابیّه» ادامه دهنده همان مکتب منحرف شیخیه بود به طوری که مورد حمایت استعمارگران قرار گرفت. در عصر حاضر نیز این جریان فاسد و انحرافی از سوی استکبار جهانی و صهیونیزم مورد پشتیبانی قرار می‌گیرد.
در این موقعیت خطیر است که «سکوت خواص» زمینه رشد و شیوع آن را بیش تر می‌کند. برغانی با عزمی راسخ تر به میدان نبرد قدم می‌گذارد و فتوای تاریخی خود را مبنی بر کفر و ارتداد این گروه، صادر می‌کند.
شورش همه جانبه بابیان و کشتار این گروه، بدعتی ویرانگر بود آن چنان که افراد ضعیف الایمان و لاابالی در دام این مذهب استعماری و شیطانی می‌افتادند و در تبلیغ و ترویج آن جدّیت می‌ورزیدند.
یکی از اقدامات مؤثّر شهید ثالث، برپایی جلسات سخنرانی بود. وی در منابر و مجالس، به افشاگری عناصر فاسد بابیه پرداخت و عقاید غیراسلامی آنان را با دلیلوبرهان، باطل کرد.[۵۲]
شیخ آقا بزرگ تهرانی از قیام شهید ثالث چنین یاد می‌کند:
«در عصر رهبری شهید ثالث، بابیان سر به شورش برداشتند و خون عدّه‌ای بی گناه بر زمین ریختند. او شجاعانه قیام کرد و به نبرد پرداخت و قهرمانانه با دشمنان دین مبارزه کرد و فتوا بر کفر و نجاست آنان داد گمراهی آنان را برای مردم روشن کرد و تمام آرزوهای آنان را نقش بر آب نمود...»[۵۳]
تنکابنی در این خصوص می‌نویسد:
«در سال آخر به جهت شیوع مذهب باب، آن جناب غالباً بر بالای منبر به وعظ مردم اشتغال داشت و آنان را از نیّت سوء و انحرافی علی محمّد باب و پیروانش هشدار می‌داد و در سخنرانی‌های خود، این گروه را تکفیر می‌کرد.»[۵۴]

محراب و منبر

یکی از اقدامات مجتهد برغانی، برپایی نماز جمعه بود.[۵۵] در این خصوص، شاگردش چنین نقل می‌کند:
«شهید ثالث نماز جمعه می‌خواند... موعظه‌هایش فصیح و بلیغ بود. وی داستان‌های شیرین و جذّابی را در منبر بیان می‌کرد مباحث ایشان دربردارنده تفسیر، اصول دین، احکام و اخلاقیات بود. لذا طلاّب در مجلس سخنرانی اش حاضر شده و این مباحث را می‌نوشتند.»[۵۶]
از اقدامات دیگر مجتهد برغانی، تأسیس مسجدی است که به «جامع صغیر» معروف شد و پس از به شهادت رسیدن او، به نام «مسجد شهیدی» شهرت یافت. خانه محقّر وی متّصل به همین مسجد بود.[۵۷]
تنکابنی دربارهٔ عبادت برغانی می‌نگارد:
«ایشان همیشه از نصف شب تا هنگام اذان صبح در مسجد حاضر می‌شد و به مناجات، دعا و اشک می‌پرداخت و مناجات خمسة عشر را نیز از حفظ می‌خواند... حتّی در فصل زمستان در حالی که برف به شدّت می‌آمد، به تضرّع و مناجات مشغول می‌شد...»[۵۸]

آرزوی دل‌های بی قرار

چند روز قبل از شهادت ملاّ محمّد تقی برغانی، یکی از ذاکران و مرثیه خوانان اهل بیت(علیهم السلام) به حضور او می‌رسد. برغانی به او می‌گوید: در مجالس روضه، از تو التماس دعا دارم.
عرض می‌کند: حاج آقا! خداوند متعال به شما نعمت دنیا و آخرت (دانش) را کرامت نموده است. با این وجود، چه آرزوی دیگری دارید؟!
برغانی می‌فرماید: آرزوی من، شهادت است.
او می‌گوید: با توجه به حدیث شریف «مداد دانشمندان بهتر از خون‌های شهیدان است.» و کثرت تألیفاتتان، حتماً حضرت عالی از جام شهادت می‌نوشید.
برغانی می‌گوید: من دوست دارم که به خون خود آغشته شوم.[۵۹]
نیمه‌های شب، برغانی از بستر خواب برمی خیزد و برای خواندن نماز شب، به سوی مسجد حرکت می‌کند.
پیروان شیخیه و بابیه تصمیم گرفته بودند مجتهد بیدارگر قزوین را ترور کنند تا به گمان باطل خود، هیچ مانعی در مسیر اهدافشان وجود نداشته باشد.
ملاّ محمّد تقی برغانی در حال راز و نیاز با خالق خویش بود که ضربات نیزه بر پیکرش فرود آمد. خون از دهان و گردن ملاّ محمّد تقی جاری می‌شود. در همین موقع، پیرزنی که هر شب و صبح چراغ‌های مسجد را روشن می‌کرد، وارد مسجد می‌شود. پیرزن با شنیدن ناله‌های برغانی، فریاد «وامصیبتا» سر می‌دهد و ضاربان به سرعت متواری می‌شوند.
برغانی برای این که خون‌های بدنش در مسجد نریزد، با زحمت بلند می‌شود و به سوی بیرون مسجد حرکت می‌کند. او به محض رسیدن به کنار در مسجد، بیهوش می‌شود و بر زمین می‌افتد.
ناله و شیون پیرزن، اهالی محل را از خواب بیدار می‌کند. آنان شتابان به مسجد می‌آیند و پیکر نیمه جان و خونین برغانی را به خانه اش می‌آورند، تا هر چه زودتر به معالجه اش بپردازند.[۶۰]
پزشکان به مداوای برغانی می‌پردازند. فرزندان، نوادگان و ارادتمندان برغانی برای سلامتی وی دعا و نذر می‌کنند.
بر اثر ضربات نیزه‌ها، دهان و زبان برغانی زخمی شده بود آن چنان که حتی توانایی نوشیدن آب را هم نداشت.[۶۱]
دو روز از آن حادثه نگذشته بود که ناله‌های خانواده برغانی در رحلت این عالم بزرگ بلند شد و شهر یکپارچه سیه پوش شد و دیدگان مردم اشکبار گردید.
پیکر مطهّر آن فرزانه در ۱۵ ذی القعده ۱۲۶۳ یا ۱۲۶۴ هـ .ق.، پس از تشییع با شکوه مردم قزوین، در جوار ملکوتی شاهزاده حسین(علیه السلام) دفن شد.
خبر شهادت وی، جهان تشیّع را به لرزه درآورد و بازتاب عظیمی در سراسر کشورهای اسلامی داشت. حوزه‌های علمیّه شیعه در ایران، هندوستان، عراق و لبنان به سوگواری پرداختند.

لقبی آسمانی

در طول تاریخ تشیّع، دانشوران بی شماری به فیض شهادت نائل آمده‌اند با این وجود، فقط برخی از آن‌ها به واژه مقدّس «شهید» معروف و موصوف شده‌اند که در اینجا به اسم چند تن از آن‌ها بسنده می‌کنیم:
۱ - شهید اوّل: شیخ شمس الدین ابوعبدالله محمّد بن جمال الدین مکّی عاملی نبطی جزّینی (تاریخ شهادت: ۷۸۶ هـ . ق.).
۲ - شهید ثانی: شیخ زین الدین بن علی عاملی شامی (تاریخ شهادت: ۹۶۶ هـ .ق.).
۳ - شهید ثالث: این عنوان به چند نفر اطلاق شده است. بعضی مجتهد برغانی را شهید سوم لقب داده‌اند و بعضی دیگر، وی را «شهید رابع» نامیده‌اند.[۶۲]

باقیات الصّالحات

از جمله آثار شهید ثالث، تأسیس مراکز دینی و عبادی است، از جمله:
۱ - مسجدی در قزوین، واقع در محلّه «دیمج».
۲ - مدرسه علوم دینی در سه طبقه، در شمال مسجد فوق.
۳ - مسجدی در کربلای مقدّس، واقع در محلّه «باب السّلامه».
تمامی این آثار تا عصر حاضر، به نام آن شهید معروف است.[۶۳]

مروارید حقیقت

بنابر وصیّت شهید بزرگوار یا بر اثر جوّ اجتماعی و سیاسی آن روزگار (فتنه‌های شیخیه و بابیه)، جنازه مطهرش باید به عتبات عالیات عراق برده می‌شد ولی به عللی، این کار به تأخیر گذاشته شد. لذا به رسم امانت و موقّتاً، پیکر مطهّر برغانی در مقبره «حاج میرزا ابوالقاسم شیرازی» دفن گردید.
از مراسم به خاک سپاری، چند ماه و یا چند سالی نگذشته بود که بازماندگانش تصمیم به انتقال پیکرش به عتبات عالیات می‌گیرند.[۶۴]
با حضور پرشکوه مردم، و به ویژه علما و طلاّب، در حالی که بیرق‌های عزاداری در خیابان‌ها و کوچه‌ها به اهتزاز در آمده بود، با ذکر صلوات و آوای قرآن، خاک‌ها و سنگ‌های قبر به کناری نهاده می‌شود.
پس از نبش قبر، متوجّه می‌شوند که بدن مطهّر شهید برغانی، در کمال سلامت و تازگی است و هیچ نشانه تغییر و پوسیدگی در آن دیده نمی‌شود. طنین الله اکبر و صلوات در فضای قبرستان پیچید.
این خبر در مدّتی کوتاه، به گوش همه رسید. سیل جمعیت از هر سو به سمت زیارتگاه امامزاده حسین(علیه السلام) رهسپار شد.
گروه گروه از علما، مقامات کشوری و مردم به قصد مشاهده و زیارت این واقعه، به زیارتگاه شتافتند.
پیکر مطهّر شهید برغانی آماده انتقال به عراق بود. مردم با گریه و خواهش، از بازماندگان برغانی خواستند تا اجازه دهند پیکر برغانی در قزوین به خاک سپرده شود.
بازماندگان برغانی خواسته علما و مردم را پذیرفتند و پیکرش را در قزوین به خاک سپردند.[۶۵]

از نگاه دیگران

علاّمه امینی:
«نمونه یک فقیه کامل و مظهر تقوی و پرچمدار دانش و هدایت بود و از قهرمانان فرزانه اسلام و دانشمندان محقّق و مجاهدان کم نظیری که دین و دانش رهین خدمات ویند.»[۶۶]
میرزا محمّد تنکابنی:
«... جامع معقول و منقول، ماهر در علم فروع و اصول، مفخر ارباب عقول... بلغه الله اعلی درجات الکرامة»[۶۷] «عالم عامل و فقیه عادل و جامع مجامع و جوامع علوم اکامل افاضل اماثل، نحریر فاضل باذل.»[۶۸]
آقا بزرگ تهرانی:
«هو... الشهیر بالشهید الثالث من جهابذة علماء الامامیة و مشاهیر فقهائهم المجاهدین فی هذا القرن وی... ـ که معروف به «شهید ثالث» است ـ از دانشمندان نکته سنج و فقیهان پرآوازه شعیه است که از چهره‌های مبارز این قرن به شمار می‌آید.»[۶۹]
ملاّ حبیب الله شریف کاشانی:
«... کان عالماً فاضلاً کاملاً جامعاً مجتهداً نحریراً... دانشمندی فاضل، دارای کمال و جامعیّت و مجتهدی ماهر بود.»[۷۰]
میرزا محمّد باقر موسوی خوانساری و شیخ عباس قمی:
«الاخوان الفاضلان الکاملان الفقیهان الباذلان الحاجی مولانا محمّد تقی و الحاجی مولانا محمّد صالح البرغیان القزوینیان... این دو برادر فاضل، اهل کمال، دانشمند و سخاوتمند عبارتند از سروران و حاجیان گرامی: محمّد تقی و محمّد صالح برغانی قزوینی...»[۷۱]
میرزا محمّد علی مدرّس:
«... از اکابر علمای شیعه می‌باشد... بسیار عابد و زاهد و با تقوی و شب زنده دار بود...»[۷۲]
شیخ ذبیح الله محلاّتی:
«... از علماء بزرگ عالم تشیّع بوده و در امر فقاهت و بحث، یدطولائی داشته است.»[۷۳]
شیخ محمّد حرزالدّین:
«... کان عالماً ادیباً فذّاً مجاهداً آمراً بالمعروف ناهیاً عن المنکر لایخشی سلطان عصره... ...وی مردی دانشمند، ادیب، یگانه، مبارزه، دعوت کننده به نیکی و باز دارنده از پلیدی بود. و از پادشاه زمانش هراسی نداشت...»[۷۴]

پانویس

  1. بَرَغان: قصبه مرکز دهستان برغان از کرج که در ۳۸ کیلومتری شمال غربی کرج واقع شده، دارای آب و هوای کوهستانی و سردسیری است. لغتنامه دهخدا، ج۸، ص۹۰۳ و۹۰۴.
  2. در سال تولّد وی چند قول وجود دارد (۱۱۷۲، ۱۱۸۳، ۱۱۸۴ و ۱۱۹۴).
  3. حوزه‌های علمیه شیعه در گستره جهان، سید علی رضا سید کباری، ص ۵۳۷ و گنجینه دانشمندان، شریف رازی، ج۶، ص۱۶۲.
  4. شهیدان راه فضیلت، علاّمه امینی، ص۴۷۶ و۴۷۷ ریحانة الادب، میرزا محمّد علی مدرّس، ج۱، ص۲۴۷ الکرام البررة، شیخ آقا بزرگ تهرانی، الجزء الاوّل من قسم الثانی، ص۲۲۶ و معارف الرجال، شیخ محمّد حرزالدّین، ج۲، ص۲۰۷.
  5. مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و ۵۷، ص ۳۸۹ و ۳۹۰ و شماره ۶۶، ص۱۷۹ الکرام البررة، ج۱، ص ۲۲۶ و شهیدان راه فضیلت، ص ۴۷۶ و ۴۷۷.
  6. معارف الرجال، ج ۲، ص ۲۰۷ و ریحانة الادب، ج۱، ص۲۴۷.
  7. سیمای فرزانگان، رضا مختاری، ص ۲۲۶ و ۲۲۷.
  8. ر.ک: قصص العلماء، میرزا محمّد تنکابنی، ص۲۲ وتذکرة العلماء، میرزا محمّد تنکابنی، ص۲۰۲ و۲۰۳.
  9. الکرام البرره، ج۱، ص ۲۲۶ تذکرة العلماء، ص۱۹۹ قصص العلماء، ص۲۳ و مکارم الآثار، علاّمه حبیب آبادی، ج۵، ص۱۷۱۲.
  10. قصص العلماء، ص ۲۵ و ۲۶.
  11. گنجینه دانشمندان، ج ۶، ص ۱۶۳.
  12. ر.ک: مجلّه حوزه، شماره ۵۸، ص ۱۸۹ - ۱۹۱ و شماره ۶۶، ص ۱۷۴ و ۱۷۵.
  13. مجلّه حوزه، شماره ۵۸، ص ۱۷۴ - ۱۸۹ و شماره ۶۱، ص ۲۰۳ و ۲۰۴.
  14. همان، شماره ۶۶، ص ۱۷۳ - ۱۷۵.
  15. همان، ص ۱۷۵ - ۱۷۹.
  16. همان، شماره ۵۹ و ۶۰، ص ۱۲۶ - ۱۲۹ و شماره ۶۱، ص ۲۰۵ - ۲۰۸.
  17. ر.ک: قصص العلماء، ص۹۱ - ۹۳ اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج۹، ص۳۶۹ و۳۷۰ و مکارم الآثار، ج۷، ص ۲۵۴۴ - ۲۵۵۳.
  18. الکرام البرره، ج۱، ص۲۲۷ و اجساد جاویدان، ص۲۱۹.
  19. حوزه‌های علمیّه شیعه در گستره جهان، ص۵۳۷ وعلمای بزرگ شیعه از کلینی تا خمینی، م. جرفادقانی، ص۲۴۶.
  20. مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و ۵۷، ص ۳۹۰ و شماره ۶۶، ص۱۸۰.
  21. تراجم الرجال، سیّد احمد حسینی، ج ۲، ص ۶۶۵ و ۶۷۳.
  22. گنجینه دانشمندان، ج ۶، ص ۱۴۵، ۱۴۶، ۱۴۹، ۱۵۳، ۱۵۵، ۱۶۲ و ۱۶۳ شهیدان راه فضیلت، ص ۴۷۹ نجوم السماء، میرزا محمد مهدی کشمیری، ج ۱، ص ۳۶۶، ۳۷۰ و ۳۷۱ و غیره.
  23. ستاره‌های زمین، فاطمه صالح مدرسهای، ص ۳۰.
  24. ر.ک: گنجینه دانشمندان، ج۶، ص۱۴۹ نجوم السماء، ج۱، ص۳۷۰ و۳۷۱ شرح زندگانی میرزای شیرازی، شیخ آقا بزرگ تهرانی، ص۹۲ و۱۲۱ ومکارم الآثار، ج۷، ص۲۴۰۸.
  25. الاجازة الکبیرة، آیةالله العظمی مرعشی نجفی، ص۱۰، ۱۱ و۱۲۲.
  26. اجساد جاویدان، ص ۲۱۹.
  27. قصص العلماء، ص ۳۰.
  28. همان، ص ۲۹ و ۳۰.
  29. همان، ص ۳۰ اجساد جاویدان، ص۲۲۳ و مجلّه حوزه، شماره۶۶، ص۱۸۱.
  30. الکرام البررة، ج ۱، ص۲۲۷ و۲۲۸ قصص العلماء، ص۲۹ و۳۰ شهیدان راه فضیلت، ص۴۷۸ و۴۷۹ گنجینه دانشمندان، ج۶، ص۱۶۳ و غیره.
  31. ر.ک: الکرام البررة، ج۱، ص۲۲۷ قصص العلماء، ص۹۱ شهیدان راه فضیلت، ص۴۷۷ ومکارم الآثار، ج۵، ص۱۷۱۲.
  32. تاریخ سیاسی معاصر ایران، سیّد جلال الدّین مدنی، ج۱، ص۱۵ و۱۶ وتاریخ مفصّل ایران، عباس اقبال آشتیانی، ص۷۹۰ - ۷۹۷.
  33. تاریخ جنبشهای مذهبی در ایران، عبدالرحیم حقیقت (رفیع)، ج ۴، ص ۱۵۰۵ - ۱۵۱۱و ۱۷۴۹ قصص العلماء، ص۲۶ وحقایق الاخبار ناصری، محمّدجعفر خورموجی، ص۱۸.
  34. ر.ک: علما و آثار علمی حرکتهای سیاسی حوزه‌ها، ص۱۲ و۵۱ اجساد جاویدان، ص۲۱۸ و۲۱۹ والکرام البررة، ج۱، ص۲۲۶.
  35. اعیان الشیعه، ج۹، ص۱۹۷.
  36. ر.ک: قصص العلماء، ص ۲۶ و ۲۷ و تذکرة العلماء، ص ۲۰۱ و ۲۰۲.
  37. تاریخ جنبشهای مذهبی در ایران، ج ۴، ص ۱۷۴۸ و ۱۷۴۹.
  38. علّت این کدورت در عنوان منادی «ولایت فقیه» به تفصیل آمده است.
  39. قصص العلماء، ص ۲۲ اجساد جاویدان، ص۲۱۸ و۲۱۹ والکرام البررة، ج۱، ص۲۲۶ و۲۲۷.
  40. قصص العلماء، ص ۳۲ و ۳۳. (با اندکی تغییر).
  41. همان، ص ۳۳.
  42. مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و۵۷، ص۳۹۰ و۳۹۱ وشماره۶۱، ص۲۰۵.
  43. همان، شماره ۵۶ و ۵۷، ص ۳۸۸ و ۳۸۹.
  44. همان.
  45. همان، ص ۳۹۱.
  46. همان، ص ۳۹۱ و ۳۹۲.
  47. تذکرة العلماء، ص ۴۶ و قصص العلماء، ص ۴۲.
  48. مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و۵۷، ص۳۹۲ وشماره ۶۱، ص۲۰۶.
  49. همان تذکرة العلماء، ص ۴۶ و ۴۷ و قصص العلماء، ص۳۸ و ۴۲ - ۴۴.
  50. همان و تاریخ جنبشهای مذهبی در ایران، ج ۴، ص۱۶۰۸.
  51. ر.ک: خاتمیت پیامبر اسلام و ابطال تحلیلی بابیگری، بهائیگری، قادیانیگری، یحیی نوری.
  52. ر.ک: شهیدان راه فضیلت، ص ۴۷۷ الکرام البررة، ج۱، ص۲۲۷ مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و۵۷، ص۳۹۲ و۳۹۳ علمای بزرگ شیعه از کلینی تا خمینی، ص ۲۴۶ قصص العلماء، ص۵۸ - ۶۶ ومعارف الرجال، ج ۲، ص۲۰۷.
  53. مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و۵۷، ص۳۹۳ وشماره ۶۱، ص۲۰۷.
  54. قصص العلماء، ص ۵۶ و ۵۷.
  55. فرزندان و نوادگان شهید ثالث بعد از شهادت وی، نماز جمعه قزوین را در همان مسجد و محلّ شهادتش اقامه می‌کردند. مکارم الآثار، ج۵، پاورقی ص۱۷۱۴.
  56. قصص العلماء، ص ۲۰.
  57. اجساد جاویدان، ص۲۲۱ گنجینه دانشمندان، ج۶، ص۱۶۲ وعلمای بزرگ شیعه از کلینی تا خمینی، ص۲۴۶.
  58. قصص العلماء، ص ۲۰.
  59. تذکرة العلماء، ص ۱۹۷ و ۱۹۸ و قصص العلماء، ص ۵۷.
  60. اقتباس از قصص العلماء، ص ۵۷ شهیدان راه فضیلت، ص ۴۷۷ اجساد جاویدان، ص ۲۲۱ و ۲۲۲ و غیره.
  61. قصص العلماء، ص ۵۷ و شهیدان راه فضیلت، ص ۴۷۸.
  62. ر.ک: ریحانة الادب، ج۳، ص۲۷۹ و۲۸۰ شهیدان راه فضیلت، ص۴۷۶ و مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و۵۷، ص۳۹۳ و۳۹۴.
  63. مجلّه حوزه، شماره ۵۶ و ۵۷، ص ۳۹۶.
  64. بر اساس نقل دیگر، بازماندگان و ارادتمندان شهید در حال تعمیر قبر بودند که این کرامت را مشاهده کردند.
  65. ر.ک: اجساد جاویدان، ص۲۲۳ و۲۲۴ ریحانة الادب ج۱، ص۲۴۷ و قصص العلماء، ص۵۸.
  66. شهیدان راه فضیلت، ص ۴۷۶ و اجساد جاویدان، ص ۲۲۳.
  67. تذکرة العلماء، ص ۲۶۰.
  68. قصص العلماء، ص ۱۹.
  69. الکرام البررة، ج۱، ص۲۲۶.
  70. لباب الالقاب، ص ۳۵.
  71. روضات الجنات، ج ۴، ص ۴۰۳ و الکنی و الالقاب، شیخ عباس قمی، ج ۳، ص ۶۴.
  72. ریحانة الادب، ج۱، ص ۲۴۷.
  73. گنجینه دانشمندان، ج ۶، ص ۱۶۲.
  74. معارف الرجال، ج ۲، ص ۲۰۷.