معروف نزد عرف، به معنای اموری است که خوبی آنها شناخته شده است
محتویات
معروف نزد عرف، به معنای اموری است که خوبی آنها شناخته شده است
بسمه تعالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ عَلَیْکُمْ مِنِّا سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِینا وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّا لزِیَارَتِکُمْ السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أولاد الحسین و علی أَصْحَابِ الْحُسَیْن یا لیتنا کنّا معهم فنفوز فوزاً عظیماً.
اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَی ذَلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِی جَاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَی قَتْلِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعاً.
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شَفَاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لنا قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ.»
طبق ابحاث قبل روشن شد که مانعی برای حمل واژه معروف و هم چنین منکر بر معنای عرفی وجود ندارد. چون حقیقت شرعیه ثابت نشد، آن امری هم که اختلال ایجاد میکرد در ظهور حال متکلم محقق نشد. بنابراین لابأس بر این که ما الفاظ این دو لفظ را؛ معروف را و منکر را، حمل کنیم بر همان معنای عرفیاش.
بنابراین حالا باید وارد این بشویم که معنای عرفی چیست تا بعد از رهگذر معنای عرفی مصادیق آن را تشخیص بدهیم.
معنای عرفی کلمه معروف و منکر
در این که معنای عرفی کلمه معروف و منکر چیست به خصوص در این استعمالات، قطعاً همان طور که دیروز گفتیم بعضی از معانی مذکوره برای این واژه معروف و منکر این جا حتماً مقصود نیست مثل آن جرحی که در کف دست و این معانی این چنینی، آنها میرود کنار. اما از بین سایر معانی چه مقصوده عرفاً؟
سه نظریه در این جا قابل طرح هست.
قول اول: معروف و منکر اسم مفعول است
نظریه اول این است که گفته بشود این معروف و منکر اسم مفعول است، بر وزان اسم مفعول است، یکیاش از ثلاثی مجرد است که معروف باشد، یکیاش از ثلاثی مزید است که منکر باشد. بنابراین بر روالی که اسم مفعول باید معنا بشود این جا هم باید همان جور معنا بشود. وضعِ اسم مفعول برای چیست؟ برای دلالت بر وقوع ماده آن است بر یک شخصی، بر یک چیزی. بنابراین ماده معروف، «عرف» هست و ماده منکر، «أنکر» است. «عرِفَ» یعنی چه؟ «عرف» یعنی شناخت. پس معروف یعنی چه؟ یعنی شناخته شد. چیزی که این شناخت بر آن واقع شده، شناخته شده. منکر یعنی آن چیزی که این انکار بر آن واقع شده بود. خب بر همین روال معنا بشود. یعنی معروف یعنی آن چه که شناخت بر آن قرار گرفته، منکر هم یعنی آن چه که انکار بر آن قرار گرفته. به همین معنا معنا بکنیم، مثل بقیه اسم مفعولها. آن مضروب یعنی چه؟ یعنی زده شده. مظلوم یعنی آن کسی که ظلم به او شده. این هم یعنی همین. و بر همان اساس اسم مفعولی و توجه به ماده و این که این ماده واقع شده است بر آن امور، به این معنا استعمال شده باشد بدون این که این دو دواژه نام قرار گرفته باشد و علَم شده باشد و وضع شده باشد بر یک امور خاصی. این یک فرضیه است.
این فرضیه ... حالا فرضیههای دو و سه را هم خوبه بگویم بعد برویم به تحلیل و درستی و نادرستیاش بپردازیم.
قول دوم: عَلَم شده و معنای ماده در آن لحاظ نشده است
فرضیه دوم این است که نه اینها درسته وزانش وزان اسم مفعول است اما منسلخاً از آن ماده اصلیاش و معنای ماده، علَم شده و نام قرار داده شده برای یک سری از امور. معروف برای یک سلسله از امور، منکر برای یک سلسله از امور. مثل علَمِ مرتجل. منسلخاً از آن معنای ماده، آن دیگر ملحوظ نیست. این را در عُرف آمدند مثلاً فرض کنید برای امور خوب، هرچیز و هر کار خوب، یا هر ترک خوبی که در واقع خوبه، گفتند ما به اینها میگوییم معروف. هر کار بدی هم که واقعاً بد است، به این هم میگوییم منکر. بلا لحاظ آن ماده در آن ولو شناخته نشده باشد. و آن در آن لحاظ نشده مثل خیلی نامها که میگذارند. یکی کسی مثلاً میبیند اسمش را گذاشتند حسن، خیلی هم شکلش زشته، یا به قول استاد مثلاً یک کسی را گفتند فرض کنید میگویند زلفعلی با این که کچل است. خب این جا آن ماده در آن ملحوظ نشده، بلکه به این جهت گذاشته شده.
قول سوم: عَلَم شده و معنای ماده در آن لحاظ شده است
فرضیه سوم این است که نه، این علَم شده، نام قرار داده شده اما ملحوظاً فیه معنی المادة. به تناسب آن ماده آمدند این کار را کردند. این سه فرضیهای است که وجود دارد.
سؤال: ...
جواب: بله، مثل علَم منقول.
سؤال: با اولی چه فرق میکند نتیجهاش؟
جواب: آن جا علَم نبود. حالا وقتی که بررسی میکنیم روشنتر میشود. آن جا براساس اسم مفعول بود. بر آن اساس دارد گفته میشود.
خب این سه فرضیهای که در مقام وجود دارد.
بررسی قول اول
اما فرضیه اول که ما بگوییم استعمال بر آن اساس داریم.
خب اولاً یک چیزهایی لازم دارد. خب براساس آن میگوییم معروف است. یک نائب فاعل میخواهد؛ چه چیز آن، معروف است؟ حُسنش معروف است؟ قبحش معروف است؟ وجودش معروف است؟ عدمش معروف است؟ خب چه چیز آن معروف است؟ یک نائب فاعل میخواهد دیگر.
حالا این جا شما فرض بکنید که اگر این باشد که صفتش معروف است، اگر براساس این است، باید بنابراین ما به منکر هم بتوانیم بگوییم معروف. و به معروف هم بتوانیم بگوییم منکر. چرا؟ برای این که کارهای خوب، خوبیاش شناخته شده. کارهای خوب، بدیاش منکر است، محل انکار است، این طور نیست؟ عدالت خیلی چیز بدی است، بد بودن عدالت محل انکار است. خوب بودن عدالت، محل شناخت است. اگر بخواهیم به لحاظ اسم مفعولی و این وضع محاسبه بکنیم، بنابراین هم همه منکرات را یعنی منکرات واقعی را؛ کارهای خراب، کارهای بد، هم میتوانیم به آن بگوییم معروف، هم میتوانیم به آن بگوییم منکر. همه کارهای خوب را هم، هم میتوانیم بگوییم معروف، هم میتوانیم بگوییم منکر و حال این که در آن چنین چیزی نیست. هیچ عرفی این جوری نیست که وقتی میگوید «تأمرون بالمعروف تنهون عن المنکر» یا این عبارات «عاشروهم بالمعروف» یا ...، بگوید یعنی آن شناخته شده. چه شناخته شده؟ آن صفتش. خب اگر این جور باشد، بر این اساس بخواهیم بیاییم جلو، اطلاق منکر بر معروف باید درست بشود و اطلاق معروف بر منکر باید درست باشد. به حسب قاعده که درسته و حال این که این لایقبله الذهن العرفی و بشاقتش را درک میکنیم. چطور میگویی منکر است؟ آقا عدالت خیلی منکر است. میگویی چرا؟ یعنی منکر است بدی آن. ظلم خیلی چیز معروفی است. چطور؟ خب معروف است بدی آن. این نیست. پس ما قطع داریم که به حسب فهم عرفیمان و ذوق عرفیمان و ارتکازات عرفیمان این فرضیه اول در مورد این دو واژه درست نیست که براساس ... میزان اسم مفعولی استعمال شده باشد بدون این که عَلَم شده باشد و اسم قرار گرفته شده باشد. این حتماً نیست.
سؤال: ...
جواب: اگر براساس لغت و وزن اسم مفعولی است، الزامی نداریم. مگر متعلق «عَرِفَ» فقط باید حُسن باشد؟ میتواند قبح باشد. پس اگر بر اساس لغت و وزن اسم مفعولی میخواهیم پیش بیاییم و این که ماده را ملاحظه بکنیم، الزامی نیست بر این که متعلق «عَرِفَ» فقط باید حُسن باشد بلکه باید این جا بشود این جور تعبیر کرد، آن جا هم بشود آن جور تعبیر کرد و میشود هم. اما در اطلاقات میدانیم این واژه این جوری نیست که بر آن اساس آمده باشد.
بررسی قول دوم
اما فرضیه دوم معقول است. میگوییم بله در عرف آمدند مثل این که نام میگذارند برای یک چیزی، این جا اسمش را گذاشتند مسجد اعظم، این خیابان اسمش را گذاشتند کذا، آن کوچه اسمش را گذاشتند کذا. این جا هم یک سلسله صفات را، اسمش را گذاشتند معروف. کدام صفات؟ یا افعال؟ افعالی که خوب واقعی دارد. گفتند هر چه خوب واقعی هست اسمش را ما میگذاریم معروف. حالا چرا؟ چرا ندارد، دوست داریم. ملاحظه نمیخواهد بکنید. اسم آن را هم گذاشتیم منکر. آن فعلها و ترکهایی هم که بد واقعی است، اسمش را گذاشتیم منکر. مثل آدمهایی که تقلید میکنند و اسم بچهشان را میگذارند. میگویند معنای این واژه را میدانید چیست به حسب لغت؟ میگوید نه، دیگران گذاشتند و ما هم میگذاریم. اسمش را مثلاً گذاشته سمانه، ما هم میگذاریم سمانه. حالا سمانه یعنی چه؟ نمیداند. بدون ملاحظه معنا و بدون ملاحظه ماده اصیل و این که این اسم مفعولی چه معنایی را با خود به حسب لغت دارد میآورد، همین جور اعتباطیاً و جزافاً، بدون ملاحظه آن و ارتجالاً گفته، این ممکن است. این هم یک فرضیه است. این ممکن است اما مستبعد عرفی است که عرف آمده باشد این کار را کرده باشد. چون عرف بلاوجه معمولاً این کار را نمیکند. عرف عقلاء که همه فیهم العقلاء و نخباء و کذا. این یک فرضیه مستبعدی است اگر چه برهان برخلافش نداریم اما به حسب ذوق عرفی یک امر مستبعدی است که چنین چیزی از عقلاء سر بزند فلذا ادعای اطمینان به این که این فرضیه ثانیه نیست، این ادعای به جایی است و گذاف نیست.
سؤال: ...
جواب: در عقلاء کلاً نه یک عاقل. در عرف عام عقلاء، همه دارند میگویند، به خصوص گفتیم اگر مناشئ اینها هم بگوییم خدای متعال یا پیامبران هستند که آقای صدر تقویت کرده که واضع خدای متعال است، استبعادش اشد میشود چون اعتباطیاً و جزافاً در اینها راه ندارد بلکه اگر این سخن مسلّم بشود، باید گفت دیگر برهان داریم بر این که این جوری نیست.
بررسی قول سوم
فرضیه سوم معقول است که بله به تناسب آن گفته شده. حالا به چه تناسبی؟ این تناسب چیست؟
سه وجه برای این تناسب گفته شد یا میشود گفت در کلمات بزرگان فقهاء و مفسرین آمده.
وجه اول
یکی این که بگوییم درسته این افعال خوب و تروکِ خوب، اینها چون شناخته شدند به خوبی پس از نظر اسم مفعولی ادبی میشود گفت اینها معروف هستند حُسنهم. معروفٌ حسنهم. بعد دیگر حسنهم آن حذف شده و گفتند ما خود معروف را نام اینها قرار میدهیم. اینها معروف است حسنهم. آنها هم منکر است. به اینها گفتیم معروف یعنی معروف است حسنهم. چون این چنینی است پس خود معروفٌ را اسم قرار دادیم، عَلَم قرار دادیم برای آن.
اما آن منکرها چرا به آنها نمیگوییم معروف، خب آنها هم معروفٌ قُبحهم. چرا به آنها نمیگوییم معروف، آنها هم معروف است قبحشان. شیخ رضوان الله علیه و طبرسی و قطب راوندی اینها فرمودند به علت این که عرف دیده آن امورِ منکره مغفولٌ عنه است، حتی قبحش هم کأنّ شناخته نشده. آخر آدم یک چیزی را میخواهد حسنش را بفهمد، یا قبحش را بفهمد، باید توجه به آن داشته باشد. اذا التفت میفهمد حَسنٌ أو قبیحٌ. اما اگر غافل باشد انسان از یک چیزی، نه حُسنش را میفهمد یا نه قبحش را میفهمد. این بزرگان فرمودند این که به افعال حسنه یا تروک حسنهی واقعیه گفته میشود معروف و نامش را گذاشتند معروف، برای این است که اینها مورد توجه هستند. مورد شناخت هستند، شناخت پیدا شده برای عموم مردم و نوع مردم حُسن اینها. چون این شناخت پیدا شده برای اینها، گفتند خب همین معروفٌ را نامش میگذاریم. به اینها میگوییم معروف.
اما آن منکرها در اثر خمول و سقوط و مطرودیتش مورد توجه نیست، مورد غفلت است، پس حتی قبحش هم معلوم نیست برایشان تا به آن هم بخواهیم بگوییم معروف. این جا معروفیت وجود دارد، آن جا اصلاً معروفیت لغوی و ادبی وجود ندارد تا ما آن را نام این قرار بدهیم. به خاطر این که این چنینی است، اصلاً توجه به آن نیست.
حالا عبارت شیخ طوسی رضوان الله علیه را من بخوانم.
شیخ در تبیان این چاپ جامعه مدرسین، جلد ۴، صفحه ۱۷۹:
«فان قیل: لم قیل للحسن معروف مع أن القبیح أیضاً یعرف أنه قبیح، و لا یجوز أن یطلق علیه اسم معروف ...
با این که قبیح هم معروف است. معروفٌ قبحه. آن جا معروفٌ حسنه، این جا معروفٌ قبحه. فلذا آن جا نامش را گذاشتند معروف، خب این جا هم بیایند اسمش را بگذارند معروف چون قبحش معروف است. چرا نکردند این کار را؟
قلنا: لأن القبیح بمنزلة ما لا یعرف لخموله و سقوطه»
چون مخمول است، چون سقوط در انظار است، توجه به آن نیست پس قبحش همه کأنّ شناخته شده نیست. پس قبحش معروف نیست، شناخته شده نیست چون توجه به آن نیست. ولی آن جا حُسنش مورد توجه است. پس آن جا ما در خوبیها معروف لغوی را داریم، عرف آمده گفته خب اسمش را هم میگذاریم معروف. بدیها حتی اصلاً توجه به بدی آن هم ندارد چون آنها مخمول و مسقوط و مطرود هستند فلذا توجه به قبح نیست تا قبحش معروف باشد تا بگوییم آن جا چرا نگفتید. این وجه اولی است که جناب شیخ فرموده. جناب طبرسی هم در مجمع البیان در ذیل آیه ۱۱۰ از سوره مبارکه آل عمران میفرماید:
«و یسأل فیقال: إنّ القبیح ایضاً یعرف أنّه قبیحٌ فلم خصّ الحسن بإسم المعروف....
«بإسم المعروف» یعنی نامش هست.
و جوابه: أنّ القبیح جُعل بمنزلة ما لایعرف لخموله و سقوطه.
ولی
و جعل الحسن بمنزلة النبیه الجلیل القدر یعرف لنباهته و علو قدره»
این این جوری است فلذا میدانند خوبه، توجه دارند، گفتند خب حالا که همه میدانند حسن و نباهت و اینهایش را، همین را نامش بگذارید.
سؤال: ...
جواب: نه، نه حسن شرعیاش بلکه حسن واقعی.
سؤال: ...
جواب: الاسماء وضع لالامور الواقعیة و الامور النفس الامریة در عرف.
خب این به خدمت شما عرض شود که این بیان اول.
اشکال وجه اول
این بیان اگرچه گویندگانش عظیم الشأن هستند اما قانع کننده نیست که بگوییم به این جهت است. چون یعنی چه که شما میفرمایید آن لخموله. یعنی ظلم خمول دارد؟ مردم قبح ظلم مثل حسن عدل برایشان روشن است. قبح سرقت مثل حسن عدالت برای آنها روشن است. این جور نیست که آنها این جوری...، خیلی از بدیها بدیهایی است که همه آگاهند به آن و علاوه بر این که رایج است در بین مردم. مگر ظلم کم است، مگر تعدی کم است. مگر مصادیق مختلف ظلم کم است. چطور خمول دارد. اگر بگویید خمول ندارد واقعاً ولی به منزله آن قرار گرفته. خب چرا؟ همین طوری بلا وجه بیایند به منزله آن قرار بدهند. چه فرمایش شیخ که فرموده لخموله و سقوطه، چه آن فرمایش دیگری که خواسته یک خرده این را تصحیح کند لذا به منزله قرار داده. خب چرا به منزله قرار بدهند، وجهی ندارد که به منزله قرار بدهند.
این وجه وجه وجیهی نیست به خاطر اینکه خلاف واقع است، این چنین نیست.
وجه دوم
وجه دومی که در این کلمات بزرگان آمده این است که در مورد خوبیها وسیله شناخت خوبی یک وسیلهای است که قابل ارائه است، قابل پیشنهاد است. مثلاً یک میوهفروش میگوید آقا این خربزههای ما شیرین است بیا بخور به شرط چاقو. یک چیز گذاشته آن جا بیا بخور، این جنسی که من دارم جنس عالی است، بیا امتحان کن تا بفهمی که میگویم خوبه راست دارم میگویم. اما یک وقت یک چیزهایی است که نمیشود گفت بیا امتحان کن. میگوید آقا این سمِ کشنده است، قبول نداری بیا امتحان کن. میشود گفت؟
بیان دومشان این است که به خوبیها میگویند معروف است چرا؟ چون که راهی که بفهمی که خوبه وجود دارد چون میتوانی بگویی: قبول نداری بیا امتحان کن. اما بدیها را نمیشود گفت قبول نداری بیا امتحان کن. به یک کسی بگویند که قبول نداری نعوذ بالله زنا بد است، برو امتحان کن. میشود گفت؟ قبول نداری سرقت بد است، برو یک چند تا دزدی کن تا بفهمی. نمیشود گفت. خب چون این چنینی است، آن را بگوییم معروف است. منکرات چون وسیله شناختش قابل پیشنهاد نیست، از این جهت گفتند اسم آن را نمیگذاریم معروف. اما آن یکی چرا.
حالا این آقایان ممکن است بگویند این معروف است یعنی معروفٌ حُسنه و طریقُ فهمِ حُسنِه میسور یا نه معروفٌ اصلاً یعنی راه شناختش آشکار است، مؤنهای ندارد، باز است میشود. مبنای شناختش را همان امتحان قرار بدهیم. معروفٌ یعنی اموری که راه شناخت آن به خوبی شناخته شده است اما آن دیگری نیست.
اما به آن گفتند منکر چرا؟ برای این که راه شناختش انکار میشود. یا خودش قابل انکار است یا راه شناختش هم انکار است.
حالا این عبارتش را هم بخوانیم. شیخ رضوان الله علیه فرموده است که:
«و یعرف أیضاً
یعنی خوبیِ خوبیها
بالملابسة الظاهرة و المشاهدة...
مُلابسه یعنی اقدام کردن و آن کار را انجام دادن. مشاهده هم یعنی نگاه کردن. برویم ببینیم. آدمهایی که کار خوب کردند ببینیم که چقدر اینها موفقیت پیدا کردند، چقدر سعادتمند شدند. آنها را هم ببینی چطور شدند. یا خودت انجام بده ببین که چه جوری است.
فأما القبیح، فلا یستحق هذه المنزلة.»
که به مشاهده یا ملابسه بفهمید. آن جا نمیشود بگوید امتحان کن، مثل سم است. بگویی بیا بخور، امتحان کن. اما آن جا چرا.
این عبارت شیخ طوسی قدس سره.
هم چنین این عبارت را هم من از فقه القرآن راوندی جلد ۱، صفحه ۳۶۰:
«فإن قیل لم یقال للحسن، المعروف مع أن القبیح معروف أیضاً أنه قبیح و لا یطلق علیه اسم المعروف. قلنا لأن القبیح بمنزلة ما لا یعرف لخموله و سقوطه
که آن وجه قبلی بود
و یعرف أیضاً بالملامسة الظاهرة و المشاهدة فأما القبح فلا یستحق هذه المنزلة.»
این هم وجه دومی که گفته شده.
اشکال وجه دوم: (۲۷:۴۲)
این وجه هم خیلی قانع کننده نیست که ما بگوییم به این وجه آمدند. چرا؟ برای خاطر این که بدیهی است. احتیاج به راه نبود، ظلم و معمولِ قبایح احتیاج به امتحان کردن ندارند که حالا هم امتحان کند تا بخواهد بفهمد. ظلم تصورش مساوق با تصدیقش است که قبیح است. دزدی همین طور است، دروغ بلاوجهٍ که مصالحی نداشته باشد همین جور است. عدم اطاعت مولی همین جور است، هتک مولی همین جور است و هکذا و هکذا. احتیاج ندارد اینها لضرورته و بداهته بر این که احتیاج به امتحان داشته باشد تا این که بگویید آن جا امتحانش مجانی است، راحت است و میشود، آن جا نمیشود لذا به این ملاحظه بیایند به آن بگویند معروف ولی به آن نگویند.
و ثانیاً دخالت دادن راه شناخت، در تسمیهای که در آن وجهش موجود است، این هم خیلی مناسب نیست مگر شما نائب فاعل را همان طور که عرض کردم اصلاً حُسن قرار ندهید بگویید این معروف است یعنی راه فهمیدنِ حُسنش، معروف است. آن هم راه فهمیدنِ حسنش، منکر است. این جور بخواهید بگویید. و الا اگر گفتید معروف به لحاظ حسنش بخواهید بگویید این ....
وجه سوم
وجه سوم این است که گفته میشود به آن چرا گفتند معروف، به آن گفتند منکر؟ این یک مقدمه دارد و آن مقدمه این است که معمولاً در تسمیه و نامگذاریها آن وجههی حَسَنِ شیء را در نظر میگیرند. خب آن وجهه حسن را در نظر میگیریند و میگویند این وجهه این جا هست پس این نام میگذاریم، آن جا نیست پس این نام را نمیگذاریم. خوبی را در نظر گرفتند، حُسن را در نظر گرفتند و گفتند خب ما حُسن را در نظر میگیریم و به این صفات نگاه میکنیم، به این افعال نگاه میکنیم، به این تروک نگاه میکنیم. یک امر را در نظر میگیریم و آن را ملاک تسمیه قرار میدهیم. این حُسن را وقتی به آن توجه میکنیم میبینیم در این افعال یعرف؛ شناخته میشود. این حُسن در این فعال لایعرف، یُنْکَر؛ انکار میشود که ندارد. پس چون نظر شده به حُسن، این حُسن در این سری امور یعرف، در این سری امور ینکر. به لحاظ این که همین حُسن واحد، همین خوبی، این جا عُرف و آن جا أنکر، گفتند پس به اینها بگوییم معروف؛ أی معروفٌ حسنه، به آنها بگوییم منکر؛ أی مُنْکَرٌ حسنه. همین حسن، همین امر واحد. آن جا همین امر واحد که حُسن است عُرِفَ، این جا اُنکرَ. چون همین امر واحد آن جا عُرِفَ پس آن جا را میگوییم معروف. این جا همین امر واحد اُنکر، به این میگوییم منکر. این وجه، وجه خیلی عالی و وجیهی است. این به ذهن میآید همین طور باشد. خب این به ذهن ما آمد که شاید این طور است باید این جوری بگوییم، بعد نگاه کردیم دیدیم که مرحوم راوندی یک کلامی دارد که تنبّه قدس سره به این وجه منتها ایشان نائب فاعل را حسن نگرفته، حق گرفته. ایشان میفرماید معروف یعنی حق. در صفحه ۳۵۷ فرموده:
«المعروف الحق و سُمِّیَ به لأنّه یعرف صحته و سمی المنکر منکراً لأنّه لایمکن معرفة صحته بل ینکر.»
حق صحت دارد یا صحت ندارد؟ صحت را ملاحظه میکنیم نسبت به حق. این امور؛ اموری که حق هستند، میبینیم صحتش یعرف. اموری که ناحق هستند میبینیم صحتش یُنْکَر.
سؤال: یعنی چه صحتش؟
جواب: یعنی درستی آن.
سؤال: یعنی حسنش؟
جواب: ایشان فرموده صحت.
سؤال: ...
جواب: نه نه، خودش گفتهع شما اجتهاد در مقابل نص میفرمایید. صحته، ایشان این جوری گفته ما به این جهت فرمایش ایشان کاری نداریم که این درسته یا نه. میخواهم آن نکتهاش را بگوییم که ایشان آن نکتهای که در ذهن شریفش بوده همان نکتهای است که ما این جا به ذهنمان آمده و میخواهیم عرض بکنیم.
آن نکتهای که عرض کردیم این است که یک امر واحد را عرف ملاحظه کرده و آن حُسن است، آن خوبی است. این خوبی را ملاحظه کرده و گفته من براساس این خوبی حالا میخواهم نامگذاری کنم. آن جایی که این خوبی یُعرَف، به آن میگویند معروف. آن جایی که این خوبی یُنکَر، میگویند مُنکَر. پس چه را ملاحظه کرده؟ خوبی را ملاحظه کرده. حُسن را ملاحظه کرده یا به قول ایشان صحت را ملاحظه کرده. در کارهای حق و کارهای خوب، دیده این یعرف صحته یا یعرف حُسنه پس این میشود معروفٌ حسنُه، معروفٌ صحتُه به حسب معنای لغوی و عرفی. گفتند خب حالا اسمش را هم میگذاریم معروف که دیگر از این به بعد این خوبیها یک نام داشته باشد، وقتی میخواهیم حرف بزنیم و بگوییم برو کارهای خوب انجام بده میگوییم معروفها را. یک نامی برای خوبیها قرار دادند. میخواهیم بدیها هم یک نام داشته باشد که میخواهیم با هم صحبت بکنیم یک نام برای آن قرار بدهیم. این فلسفه عَلَم جنس همین است دیگر. یک نامی داشته باشد. نام آنها را هم بگذاریم منکر. چرا؟ برای این که همان امر واحد آن جا یُنکَر و همان امر واحد آن جا یُعرَف. به لحاظ این که حُسن آن جا یعرف و آن جا ینکر به آن گفتند معروف به آن گفتند منکر.
فتحصل مما ذکرنا که این فرضیه سوم فرضیهای است قابل قبول، میشود برای آن، وجه مطابق با ارتکاز و فهم عرفی درست کرد.
وجه صحت قول سوم
خب حالا این هست یا نیست؟
خب ما باید از راههایی که برای حقیقت و مجاز گفتیم پیش بیاییم. تبادر، صحت سلب، اطراد و اینها.
ما میبینیم که ما از معروف به ذهن عرفیمان، به مذاق عرفیمان، به ارتکاز عرفیمان که در محیط از بچگی بزرگ شدیم، میبینیم معروف که میگویند همین را میفهمیم یعنی کارهای خوب. کارهای خوب واقعی، به شرع و اینها هم کار نداریم. به مذهبش کار نداریم. در عرف بما هو عرف معروف یعنی کارهای خوب. علم و جهل هم در آن در دخالت ندارد. هر چه که کار خوب هست واقعاً. به قول استاد قدس سره بارها میفرمود .. و در اصول هم این کلمه رائجه است که الالفاظ وضعت للمعان العامة و الأمور الواقعیة. علم و جهل در آن مأخوذ نیست، بر امور واقعیه وضع شدند. بله گاهی در این که یک چیزی مصداق کار خوب بشود یا کار بد بشود علم و امر دخالت دارد. آن برای مصداق است. این قتل وقتی بد است که بداند قتل است. اما اگر نه، جرَاح داشته برای این که او را نجات بدهد جراحی میکرده و کشته شد این قتل بد نیست. چون عالم به این نبوده بلکه عالم به آن طرفش بوده. علم و جهل در معنای خوب و بد دخالت ندارد، در این که یک مصداقی بشود مصداقِ خوب یا مصداقِ بد دخالت دارد، نه در حقیقت معنای خوب و بد. خب میبینیم تبادر و انسباق به ذهن این میکند و میبینیم صحت سلب را دارد، ما میبینیم به دزدی نمیتوانیم بگوییم معروف، صحت سلب دارد. بلکه بگوییم لیس بمعروف میبینیم درسته. و میبینیم بما له من المعنی العرفی و مذاق عرفیمان نمیتوانیم به احسان به دیگری بگوییم مُنکَرٌ، صحت سلب دارد. و هکذا اطراد که میبینیم در هر استعمالی، هر جایی به هر مناسبتی و هر چیزی به کارهای خوب میتوانیم بگوییم معروف معروف معروف... و به آن طرفیهایش بگوییم منکر منکر منکر.... و حال این که اگر معنایش حقیقش این نبود باید یک جاهایی نشود گفت. پس اطراد هم که از علائم حقیقت است میگوییم وجود دارد. خب یؤیَّد ذلک کلّه به کلمات لغویون و فقهاء و بزرگان که خواندیم، سی تا تعریف خواندیم بسیاری از آنها دیدید که به همینها تصریح کرده بودند که آن اگر خودش دلیل نباشد و نگوییم تنصیص آنها خودش دلیل است لااقل چه هست؟ مؤیِّد این جهات هست.
بنابراین فتلخص مما ذکرنا که به قواعد واژهشناسی که مراجعه میکنیم، میبینیم میتوان گفت که معروف یعنی این و منکر هم یعنی آن و شارع هم حقیقت شرعیهای ندارد.
سؤال: ...
جواب: به حسب لغت شما حق دارید بفرمایید یعنی از باب اسم مفعولی بگویید منکر. یعنی عدالت منکرٌ، چه چیز آن منکرٌ؟ قُبْحُه. اشکال ندارد. اما گفتیم کلمهی معروف و منکر در عرف عام عَلَم جنس شده، عَلَم شده، این جا دیگر شما به حساب علَمیتش دیگر نمیتوانید بگویید. آن علَم شده برای آن، آن علَم شده برای این.
خب این تمام شد.
حالا این بحث که آیا شارع که میگوید «یأمرون بالمعروف» یا «وَ أمُرْ بالمعروف» حالا این واژه که استعمال کرده بما له من المعنی العرفی، مطلقا اراد کرده یا قید دارد. این بحثٌ آخرٌ مثل این که گفته إغسل بالماء. ماء همان معنای عرفی را دارد اما حالا این «یغسل بالماء» آب دریا را هم میگیرد، آب چاه را هم میگیرد، آب قلیل را هم میگیرد، آب کر را هم میگیرد؟ خب آن بحثٌ آخرٌ. آب یعنی آب، معروف یعنی این. شارع هم این را استعمال میکند یعنی همین. اما حالا آن که فرموده «أمروا بالمعروف» همه معروفها را شامل میشود، چه واجب باشد، چه مستحب باشد، چه نباشد ولی معروف عرفی باشد یعنی معروف واقعی باشد ولی شارع امری ندارد، نه وجوبی و نه استحبابی. آیا این را میگیرد، یا نمیگیرد؟ این همان بحثی است که ان شاء الله بعداً میآید در مسأله دیگر که محقق قدس سره عنوان کرده که امر به مستحبات هم مثلاً مستحب است یا واجب است یا نهی از مکروهات چه هست، آن جا باید بحث بشود.
نتیجه
بنابراین، این بحث ما پایان یافت. نتیجه این شد که تمام واجبات و مستحباب مصداق معروف است. این، مسلّم مصداق معروف است. چرا؟ برای خاطر این که معروف در لغت چه شد؟ اسم شد برای خوب واقعی. خب هر چه شارع به آن امر بکند، خوب واقعی است ولو ما نمیدانستیم. و هر چه شارع از آن نهی کند، خب این بد واقعی است. پس مصداق منکر است. بنابراین آن چه که ما از طریق دوم به آن رسیدیم با آن چه که از طریق اول به آن رسیدیم، میشود یکی. طریق اول این بود که المعروف ما امرتم به و المنکر ما نهیتم عنه.
سؤال: مکروهات هم؟
جواب: آن که بله. گفتیم نهیتم عنه، اعم است.
این جا هم همین جور شد. پس اینها مصداق میتواند باشد. حالا امر دارد یا ندارد مسألةٌ آخر که ان شاء الله بعداً.
و صلی الله علی محمد و آله.







