مسجد بهلول

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
بهلول و تخت پادشاهی

داستان معروفى هست که بهلول که مرد عاقلى بود ولى خودش را به دیوانگى زده بود و به همان عالم دیوانگى سر به سر بزرگان و اکابر مى گذاشت و شوخى شوخى حقایق را به آنها مى گفت (مى گویند قوم و خویش و پسرعموى هارون هم بود) مى رفت و به هارون به همان عالم دیوانگى اش حرفهایى را که هیچ عاقلى جرأت نمى کرد بگوید مى زد.

یک وقتى از جایى مى گذشت، دید که دارند مسجدى مى سازند. رفت به آن بانیان مسجد گفت که چکار مى کنید؟

گفتند: مسجد مى سازیم.

گفت: مسجد براى چه مى سازید؟

گفتند: مسجد را براى خدا مى سازیم. محرمانه رفت دستور داد تابلویى را روى سنگى درست کردند به نام مسجد بهلول.

همین که این سنگ را درست کردند یک شب نصف شب که کسى نفهمید رفت آن را در سردر مسجد زد، یک تابلوى خیلى بزرگى: مسجد بهلول.

فردا صبح مردم آمدند نگاه کردند دیدند در سردر این مسجد تازه ساز نوشته مسجد بهلول.

خود صاحب کارها آمدند و دیدند. ناراحت و عصبانى شدند، زدند تابلو را کندند و ریختند دور.

بهلول را گیر آوردند، کتکش زدند و گفتند: این چه کارى بود که کردى؟ چرا نوشتى مسجد بهلول؟ گفت: چه عیبى داشت؟

گفتند: این همه پول ما خرج کردیم که مسجد به نام تو باشد؟!

گفت: براى کى خرج کردید؟ براى خدا خرج کردید یا براى مردم؟

اگر براى خدا خرج کردید که خدا اشتباه نمى کند. اگر من نوشتم «مسجد بهلول» آیا خدا در حسنات من مى نویسد؟

خدا در حسنات شما مى نویسد. و اما اگر براى مردم کردید پس چرا مى گویید که ما براى خدا کردیم. پس بر خودتان مطلب را مشتبه نکنید.

منبع: مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، جلد ۲۶، صفحه ۳۶۵