مراتب امر و نهی، نشانه حقیقت شرعیه است

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
مراتب امر و نهی، نشانه حقیقت شرعیه است

مراتب امر و نهی، نشانه حقیقت شرعیه است

بسمه تعالی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.

«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ عَلَیْکُمْ مِنِّا سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِینا وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّا لزِیَارَتِکُمْ السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أولاد الحسین و علی أَصْحَابِ الْحُسَیْن یا لیتنا کنّا معهم فنفوز فوزاً عظیماً.

اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَی ذَلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِی جَاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَی قَتْلِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعاً.

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شَفَاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لنا قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ.»

بحث در واژه امر و نهی بود. عرض شد که به حسب عرف و لغت در هشت مطلب در مورد امر و نهی خصوصیاتی اخذ شده که آن‌ها را بیان کردیم.

همان طور که در بحث واژه معروف و منکر عرض شد، گفتیم قاعده این است که ابتدائاً برای حمل الفاظ شارع بر معانی و استفاده از کلام شارع باید ببینید آیا شارع حقیقت شرعیه‌ای در آن جا دارد یا ندارد چون اگر حقیقت شرعیه داشته باشد، ظهور حال شارع که مبنای ظهور تصدیقی است دلیل می‌شود که همان که جعله و وضعه اراده کرده. و اگر این نبود باز باید ببینیم آیا یک قرائنی، شواهدی، به جوری که اختلال پیدا کند آن ظهور حال شارع بر این که آن معنای عرفی و لغوی را اراده کرده است، وجود دارد یا ندارد. اگر دیدیم که خیلی از موارد، بسیاری از موارد این شارع ولو به نحو تعدد دال و مدلول یا به نحو مجاز غیر از آن معنای عرفی را دارد اراده می‌کند یا بخشی از آن معنای عرفی را اراده می‌کند دیگر آن ظهور حالی که منشأ حمل حرف افراد بود بر آن معنای عرفی اختلال پیدا کند و از بین برود باز هم نمی‌توانیم بر آن معنای عرفی حمل بکنیم. اگر ثابت شد حقیقت شرعیه نیست و چنین چیزی هم وجود ندارد، آن وقت باید حمل بکنیم بر معانی عرفیه. و اگر معنای عرفی هم واضح نشد برای ما، حمل کنیم بر معنای لغوی. این روالی است که ما در استظهار از عبارات شارع و فهم کلمات شارع باید بپیماییم.

آیا قرائن و شواهدی وجود دارد برای اختلال در حمل امر و نهی بر معنای عرفی و لغوی

حالا در مانحن فیه آیا این جا حقیقت شرعیه وجود دارد یا ندارد برای کلمه امر و برای کلمه نهی. و اگر ندارد آیا یک چیزهایی هست در لسان شارع که یک اختلالی در آن ظهور حال شارع ایجاد بکند یا نه. قد یقال که نعم ما بعضی از امور داریم که یا اثبات می‌کند حقیقت شرعیه را یا لااقل آن اختلال را ایجاد خواهد کرد فلذا است که نمی‌توانیم کلمه امر و کلمه نهی را که در استعمالات کتاب و سنت است، به نفس معنای عرفی و لغوی‌اش معنا بکنیم.

بیان اول

بیان اول برای این که این حقیقت شرعیه وجود دارد یا این اختلال وجود دارد این است که به اجماع فقهاء و به نصوص عدیده، شارع تقسیم فرموده امر به معروف را به مراتب ثلاثه. اعتقاد به قلب، گفتار زبانی، عمل یدی که این عمل یدی خب حالا خودش مراتب دارد، از کتک زدن و بالاتر و بالاتر. این کتک زدن به چه بیانجامد، همه این‌ها هست تا جرح و تا قتل. خب گفتند امر به معروف سه مرحله دارد. هم اجماع فقهاء است، هم کلمات فقهاء، هم روایات. می‌گوید آقا سه مرتبه. خب اعتقاد قلبی را چه کسی به آن می‌گوید امر؟ چه لغتی، چه عرفی؟ من در قلبم معتقدم که مثلاً نماز واجب است، خب من دارم امر می‌کنم. در طرف نهی هم گفتند همین سه مرحله را دارد. انکار قلبی، انکار لسانی، انکار یدی. باز الکلام الکلام. انکار قلبی چه کسی می‌گوید این امر است، این نهی است؟ نه هیچ لغتی می‌گوید، نه هیچ عرفی می‌گوید.

خب پس این قرینه می‌شود، این دلیل می‌شود که شارع که دارد این را تقسیم می‌کند، این امرش را در یک چیز دیگر دارد استعمال می‌کند، یک معنی دیگری اراده کرده و الا آن معنای عرفی این اقسام ثلاثه را ندارد.

از همین رهگذر بعضی از فقهاء مثل صاحب جواهر قدس سره آمدند گفتند آن قلب که در امر می‌گوید یکی از مراتبش اعتقاد قلبی است و در نهی هم می‌گویید انکار قلبی است، این مجرد آن امر قلبی نیست چون آن جا ان شاء الله حالا بعداً در محل خودش که خواهد آمد، برای این تفاسیری وجود دارد، یک تفسیرش همین است که یعنی اعتقاد پیدا می‌کنی که این واجب است. یکی این که نه، اعتقاد پیدا می‌کند که آن باید انجام ندهد یا باید انجام بدهد. یکی این که یعنی رضا داری، راضی هستی به انجامش یا نه ناراضی به انجام هستی. این قلب که مرحله اول قرار داده شده یا اعتقاد است، اعتقاد به چه؟ به این که خدا این را واجب فرموده یا این را حرام فرموده. دو؛ نه معنای این امر قلبی این است که اعتقاد داشته باشی به این که او باید انجام بدهد یا باید ترک کند یا نه رضایتمندی، راضی هستی یا ناراضی و ناخشنودی، این معانی. شما هر کدام از این‌ها را بگیرید به این‌ها امر گفته نمی‌شود فأیّ لغة و فی أیّ عرف. نه به این حالت می‌گویند امر و نهی، نه به این آدم می‌گویند آمر و ناهی، هیچ کدام. فلذا صاحب جواهر یک مطلبی دارند که ان شاء الله در بحث خودش خواهد آمد، ایشان فرموده این که گفتند مرتبه اول امر قلبی است، امر قلبی محض و صرف مقصود علما نیست، یا باید گفت نباید مقصود این باشد. بلکه آن، امر قلبی است که یک مبرِزی داشته باشد مثل این که در قلبش این جور باشد، چهره‌اش را هم درهم بکند که اظهار کند. ایشان می‌فرمایند که بله به اظهار می‌شود گفت امر، اگرچه باز آن ظاهرِ کلمه‌ی امر این است که باید به لسان بگویی، نه یک چیزی در قلبت باشد و تو با چهره‌ات آن را آشکار کنی. ولی خیلی نزدیک هست به آن معنای حقیقی‌اش. ایشان به این معنا می‌گیرند کما این که بعضی از علمای معاصر هم همین جور گفتند، گفتند این که می‌گویند مرتبه اول، امر قلبی است، قلبی خشک و صرف مقصود نیست، قلبی است که یک مظهری إما فعلاً و إما قولاً در کنارش وجود داشته باشد تا اظهار بشود آن و الا این چه ربطی به آن آقا دارد. خب صاحب جواهر هم آمده این کار را کرده، خب این کار را هم بکنیم، باز هم چه شد؟ آن معنای عرفی نیست چون خود صاحب جواهر هم قبول دارد آن که ظاهر معنای امر و نهی است، این است که به لسان بگوید: بکن، نکن. این جوری باید بگوید، این که امر نشد، این طلب است. به هر طلبی که امر گفته نمی‌شود.

پس بنابراین ما هر جور این جا، چه آن حرف قوم را بزنیم که قلب را آن جوری معنا کنیم، چه حرف صاحب جواهر را بزنیم و عده دیگری رضوان الله علیهم که بگوییم نه قلب مجرد نیست بلکه قلبِ اظهار شده است. علی أی حالٍ هر کدام را بگوییم بالاخره نام این، امر و نهی نمی‌شود در عرف و لغت. و همین طور بالید. خب به او می‌گوید که آقا نمازت را بخوان و او نمی‌خواند. چند بار هم گفته ولی نمی‌خواند، یک سیلی به او می‌زند که بلند شود نمازش را بخواند. با این سیلی زدن چه کسی می‌گوید أمَرَه یا نهاه. ... بگو لأجل ترکه الصلاة. اما کدام عرف و لغتی می‌گوید أمره، نهاه؟ صادق نیست. پس بنابراین آن که بالقلب است که نیست. آن که بالید است که نیست. آن که باللسان است، خب آن که باللسان است، اگر شما بگویید به لسان‌تان حتماً باید إفعل و لاتفعل باشد، خیلی خب ولی فتاوا که این نیست، مستظهر از ادله که این نیست که حتماً إفعل و لاتفعل باشد. به پند و نصیحت و ایعاد الهی و امثال این‌ها هم گفتند این‌ها هم هست. پس شما در مرحله‌ای هم که به لسان است، به آن توسعه‌ای که فقهاء دادند و از ادله استفاده می‌شود لسان را، بخشی حتماً صدق امر و نهی نمی‌کند. بنابراین مرتبه اول که روشن است حتی علی مذهب صاحب الجواهر. مرتبه اخیر هم که بالید باشد که روشن است. مرتبه وُسطی هم که باللسان هست به این عرض عریضی که مُفْتَی‌به و گفتند که از روایات استفاده می‌شود، به این عرض عریض هم صادق نیست. بله آن جا که إفعل و لاتفعل بگوید صادق است. پس این نشان می‌دهد که یا شارع حقیقت شرعیه جعل کرده، حالا نه به آن نحوی که روی منبر نشسته باشد و فرموده وضعتُ لفظ امر را برای این، لفظ نهی را برای فلان. به همین استعمالش فهمانده که من این کار را کردم و آن قرائن و شواهد را فرموده. وضع تعیینی آخوندی که در کفایه تصویر فرموده این جور وضع تعیینی را که به نفس استعمال خواسته تعیین را هم افهام کند به عباد و یا این که لااقلش این است که با این استعمالاتِ شارع و با این فتاوا و اجماعات فقهاء، ما دیگر این که شارع الان وقتی کلمه امر و نهی را در این جاها به کار می‌برد و می‌گوید «مروا بالمعروف و انهوا عن المنکر» این ظهور حالی که از این «مروا» همان معنای امر عرفی مقصود باشد و از این «و انهوا» همان نهی عرفی مقصود باشد، این اختلال پیدا می‌کند و نمی‌توانیم آن جوری معنا کنیم.

خب این استدلال قوی‌ای است که ما در این جا بگوییم نه، این جا بر معنای عرفی نمی‌شود حمل کرد.

سؤال: به دلالت التزامی که می‌شود ولی به دلالت مطابقی نمی‌شود.

جواب: نه، سیلی زدن چه دلالت التزامی در امر و نهی دارد. دلالتی ندارد بر امر و نهی. بله برای این که خواسته‌اش این هست ممکن است بگوییم دلالت دارد.

سؤال: ...

جواب: وادار کردن هم که به حضرت عباس معنای امر و نهی نیست. آن قولٌ باطلٌ.

ثانیاً با کتک زدن چه کسی وادار می‌شود. لذا مکررا به او می‌زنیم ولی او پا نمی‌شود و می‌گوید پی‌درپی بزن. فلذا است که آقایان فرمودند نه به معنای حمل هم بگیرید این جور نیست که ملازمه داشته با وادار شدن بله حمل خدای متعال درسته ولی حمل العباد نه. چون امر اختیاری است دیگر. حالا خم و راست هم بشود ولی قصد نماز نمی‌کند و شما دیگر چه کارش می‌توانی بکنی که قصد نماز بکند، چه کارش می‌توانی بکنی که قصد روزه بکند، خب چیزی نمی‌خورد ولی قصد روزه هم نمی‌کند. بعضی‌ها این جوری هستند دیگر قصد روزه نمی‌کند.

حالا ببینیم آیا از ادله واقعاً این جوری استفاده می‌شود یا این‌ها بلوف است.

مستدل دارد می‌گوید که شارع این‌ها را گفته سه قسم هستند. فقهاء گفتند سه قسم دارد، خب رساله‌ها را می‌بینیم، کلمات‌شان را می‌بینیم، می‌بینیم بله فرمودند مراتب دارد ولی آیا شارع هم چنین حرفی زده یا این یک دیدن فقهی شده، یک بیان فقهی است که حالا بعضی بیان کردند و دیگران هم مکررا اعتبار کردند و به این شکل درآمده اما در کلام شارع هم واقعاً چنین چیزی هست یا نیست.

خب این جا در کلام صاحب جواهر رضوان الله علیه من الروایات این هست؛ صفحه ۳۷۴:

«مراتب الانکار ثلاث بلا خلافٍ أجده فیه بین الأصحاب...

پس بنابراین بلاخلافٍ اجده بین الاصحاب، این خودش کأنّ شبیه اجماع است یا اجماع است.

الأولی الإنکار بالقلب کما سمعته سابقاً فی الخبر المروی عن الباقر علیه السلام...

این خبر را در آن پانزده روایتی که ابتدای بحث خواندیم در اهتمام شارع به امر معروف ذکر شده. سنداً و دلالتاً بحث کردیم آن جا. فرمود:

فأنکروا بقلوبکم، و الفظوا بألسنتکم و صکوا بها جباههم...

خب سه مرتبه را دارد ذکر می‌کند. «فانکروا بقلوبکم» این ترک واجبی را که دارد می‌کند به قلوب‌تان انکار کنید. یا این فعل محرّمی را که دارد انجام می‌دهد به قلوب‌تان انکار کنید. «و الفظوا بألسنتکم» آن کار را با زبان‌هایتان هم دور کنید. یا نه، «و الفظوا» یک معنایش هم این است که «تنطقوا بالسنتکم»، در این رابطه حرف بزنید. «و صکوا بها جباههم»، صورت‌هایشان را با ضربه نوازش کنید.

و لا تخافوا فی اللّه لومة لائم إلی أن قال: فجاهدوهم بأبدانکم و أبغضوهم بقلوبکم ...

حالا این جا «ابغِضوا» نوشته ولی «و ابغَضوهم» إبغاض که نیست، حالا این همزه گذاشته باشد. «و ابغَضوهم بقلوبکم».

از این روایت استفاده کردند که پس سه مرتبه داریم، حضرت سه مرتبه را دارند می‌فرمایند و این روایات چون در مقام همان امر به معروف است دارد سه مرتبه را می‌فرماید. خب «انکروا بقلوبکم» اصلاً این جا که ندارد که حالا بیایید اظهارش هم بکنید. حالا صاحب جواهر به یک قرائنی، یک چیزهایی بیاید بفرماید که خب سلمنا. خب این که باز امر نیست، نهی نیست. آن آخری هم که روشن است «و صکوا بها جباههم». «و الفظوا بالسنتکم» هم که نگفته لفظ امر و نهی به کار ببرید و بگویید إفعل، لاتفعل. یک دایره وسیعی است، آن‌ها هم مصداقش است، غیر آن هم مصداقش است. پس بنابراین به هر سه مرتبه که نگاه می‌کنیم با معنای عرفی امر و نهی سازگار نیست.

سؤال: ...

جواب: حالا این یک مطلبی است که بعداً هم عرض می‌کنیم چیزهایی که شاید نزدیک باشد به فرمایش شما.

یا این روایت دیگر:

و فی المروی عن أمیر المؤمنین علیه السلام «من ترک إنکار المنکر بقلبه و یده و لسانه فهو میت فی الأحیاء ...

هر کس این سه مرتبه را ترک کند. «بقلبه و یده و لسانه» پس این هم دلالت می‌کند که سه مرتبه دارد.

و فی الآخر المروی عنه علیه السلام «إنّ أول ما تقبلون علیه من الجهاد الجهاد بأبدانکم ثم بألسنتکم ثم بقلوبکم ...

حالا ترتیب این‌ها با آن ترتیب قبلی‌ها فرق می‌کند. در جهاد که می‌خواهید انجام بدهید اول با بدن‌تان، ثم بالسنتکم، ثم بقلوب‌تان. این از شدید به ضعیف آمده و آن‌ها از ضعیف به شدید آمده بودند. ترتیبی که دارد می‌چیند.

فمن لم یعرّف معروفاً و لم ینکر منکرا قُلب فجعل أعلاه أسفله ...

کسی که این جوری باشد این در روز قیامت مقلوب می‌شود. سرش می‌آید پایین و پاهایش می‌رود بالا. در صحنه قیامت این جوری محشور کأنّ می‌شود که سرش روی زمین است و پایش روی هوا است. می‌گویند این کیست؟ این همان کسی است که ترک کرد، انکار منکر نکرد و معروف‌ها را هم تعریف نکرد، نشناساند به دیگران. این جزای این آدم است در قیامت به حسب این روایت.

و فی المروی عن العسکری (ع) عن النبی صلی الله علیه و آله:...

که در این روایتی که از حضرت عسگری علیه السلام هست دو مرتبه ذکر شده.

«من رأی منکراً فلیُنکر بیده إن استطاع، فإن لم یستطع فبقلبه، فحسبه أن یعلم الله من قلبه أنه لذلک کاره».

خب اگر کاری دیگر از دستش برنیامد، این مرتبه را که انجام بدهد، خدای متعال قبول می‌فرماید که بله تو دیگر آن کار را نتوانستی بکنی، حالا به قلبت کاره بودی، ما می‌پذیریم.

إلی غیر ذلک من النصوص»

سه تا روایت یا چهار روایت را مرحوم صاحب جواهر این جا ذکر فرموده برای این که این، ثلاث مراتب دارد. علاوه بر این که بلاخلافٍ اجده. بنابراین به این نصوص استفاده می‌شود که تقسیم شده و تقسیم کرده شارع امر به معروف و نهی از منکر را به سه امری که دو تایش حتماً امر و نهی‌ای نیست، و یکی هم بخشی‌اش نیست.

فثبت که یا این جا حقیقت شرعیه وجود دارد یا با کثرت این استعمالات در این جا و آن جا و آن جا، می‌فهمیم آن اختلال پیدا می‌شود برای ظهور کلام شارع در آن معنای عرفی.

این استدلال اول برای این جهت.

آیا این مطلب تمام است یا تمام نیست؟

اشکالات

در این جا عده‌ای از مناقشات هست که باید بررسی بشود.

اشکال اول

مناقشه اول این است که این مطلب ولو در کتب فقهیه به این ترتیب بیان شده یعنی امر به معروف را گفتند سه مرتبه دارد، نهی از منکر سه مرتبه دارد ولکن یمکن أن یقال این خلط است بین وظیفه امر به معروف و نهی از منکر و سائر وظایفی که انسان دارد و لذا ما یکی از اثنی عشر مقامی که گفتیم یکی از آن‌ها چه بود؟ وظایف دیگری که انسان دارد در غیر از امر به معروف که یکی از آن‌ها مثلاً ممکن است بگوییم که یک وظیفه جدایی است که پیامبر به ما امر فرمودند که با آدم هایی که اهل معاصی هستند به وجوه مکفهره و درهم کشیده برخورد کنید. این وظیفه دیگری است و کاری به آن ندارد. می‌دانیم اصلاً اثر ندارد، آن اصلاً مشروط به اثرگذاری نیست. آن یک وظیفه‌ای است. بنابراین انکار به قلب یک وظیفه‌ای است چون آدم باید نسبت به گناه ناخشنود باشد اگر گفتیم این کار یعنی ناخشنودی. یا این که اعتقاد داشته باشد، به قول بعضی از بزرگان اعتقاد به واجبات و اعتقاد به محرمات از لوازم ایمان است. خدا را قبول داری، پیامبر را قبول داری و بعد می‌بینی که خدا فلان امر را فرموده یا فلان نهی را فرموده، پیامبر فرموده، می‌شود آدم اعتقاد نداشته باشد، خب اعتقاد نداشته باشد یعنی دین ندارد. دین دارد یعنی خدا و پیامبر را قبول دارد، قهراً ملازمه دارد با اینکه این‌ها را هم قبول کند.

سؤال: ...

جواب: چرا نمی‌شود. مگر کسی گفته جوارح.

سؤال: ...

جواب: باشه. افعال مکلفین موضوعِ علم فقه است چه افعال جوارحی چه جوانحی.

سؤال: ...

جواب: نه، اولاً اخلاق هم بخشی از فقه است. چه اشکالی دارد. آسمان که به زمین نمی‌آید اگر این جوری بگوییم. ولی جدایش کردند که مثلاً یک برجستگی پیدا بکند، اهمیت پیدا بکند از این جهت گفتند. ثانیاً یکی تعریف صفات است، خصوصیات است، کمالات نفس است، یکی این که می‌گوید آن واجب است و حالا باید انجام بدهی. تعریف خود آن‌ها می‌شود برای علم اخلاق، این که بُخل حرام است. این بخل حرام است فقه است. اما بخل حالا چیست، تعریفش چیست، خصوصیاتش چیست، مناشئش چیست، راه درمانش چیست، این را فقه دیگر به ما نمی‌گوید. بخل چیست، مناشئ وجود بخل چیست، راه درمان بخل چیست، این را فقه نمی‌گوید، این را اخلاق می‌گوید. اما این که این بخل حرام است، این صفت حرام است یا حسد حرام است، آن‌هایی که گفتند حسد حرام است. خود حسد داشتن حرام است نه حسد ورزیدن. باز بخل ورزیدن یک مطلب است، بخیل بودن و بُخل داشتن یک مطلب دیگر است. این‌ها فقه است منتها اخلاق می‌آید این‌ها را تعریف می‌کند، بعد مناشئش را می‌گوید، بعد راه حلش را می‌گوید که از چه راهی می‌توانی از بین ببری، این‌ها مباحث اخلاقی است که جای آن هم خیلی خالی است که حالا استادهایی که این‌ها را بلد باشند درست و حسابی و بتوانند تربیت کند.

بنابراین اشکال اول این است که ما از این روایات نمی‌فهمیم که امر به معروف را حضرت تقسیم کرده باشند و نهی از منکر را تقسیم فرموده باشند. بله می‌فرماید شما در مقابل معروف‌ها و منکرها این وظایف را دارید که بعضی‌هایش نامش امر به معروف هست و بعضی‌هایش هم نه، یک وظیفه آخری است. فلذا است عرض می‌کنیم روش درست این جا همین است که ما بیاییم تغییر بدهیم این متون فقهی‌مان را در این قسمت یعنی یک باب قرار بدهیم، یک فصل قرار می‌دهیم امر به معروف، شرایطش، خصوصیاتش و این‌ها. یک وظایف دیگری هم ما داریم، آن‌ها هم ممکن است شرایطش، خصوصیاتش و این‌ها. مثلاً امر به معروف گفتند باید تجویز کنید احتمال را. احتمال بدهید این امر شما اثر بکند اما در آن اولی گفتند نه. به قلب لازم نیست احتمال بدهی در آن آقا اثر می‌کند یا نمی‌کند. چه اثر می‌کند چه اثر نمی‌کند، شما قلبا منکر باشید. این شرط را ندارد، اصلاً چون تکلیف آخری است ، یک چیز دیگری است. بنابراین، این که ان شاء‌الله حالا بعداً ادله را هم که می‌خوانیم حالا ما الان سه تا از باب نمونه این جا عرض کردیم، این‌ها در مباحث خودش که می‌آید باید ادله‌اش استیفاء بشود. خب باید خوب دقت بکنیم این جهت را که آیا واقعاً این‌ها مراتب امر به معروف است در شرع؟ این مقدارهایی که این جا فعلاً ذکر شده چنین دلالتی ندارد که این‌ها مربوط به امر به معروف باشد تا ما آن نتیجه‌ای که مستدل خواست از آن بگیرد که یا حقیقت شرعیه است، یا حدوث اختلال در ظهور کلمات شارع هست پدیدار بشود. این اشکال اول.

اشکال دوم

اشکال دوم که این اشکال دوم بر بخشی از حرف مستدل است نه بر کل حرفش، این است که این حقیقت شرعیه را اثبات نمی‌کند چون با این هم سازگار است که شارع مجازاً یا به نحو تعدد دال و مدلول که دیگر مجاز هم نمی‌شود، از امر و نهی این معانی که ذا مراتب ثلاثه است اراده کرده باشد. مثلاً امر را در معانی خودش استعمال کرده و بعد إدعی که آن امر قلبی یا آن امر بالید، این‌ها هم مصداق امر هستند. چرا؟ چون آن امر قلبی باعث بشود که شخص تحریک بشود وقتی معتقد است که این ... ناخشنود است، که بیاید امر بکند، نهی بکند. چون علتِ امر و نهی به آن می‌انجامد پس به خود این هم گفته می‌شود که این هم مصداق امر است. آن به ید هم چون همان اثری را که امر و نهی دارد که اجتناب آن هست، وادار کردن آن هست به این که ترک بکند، این هم مصداق امر است. پس بنابراین این جا هم مثل مجاز سکاکی به عبارةٍ أخری که مرحوم امام رضوان الله علیه می‌فرماید تمام مجازات به نحو مجاز سکاکی است نه این که مجاز دو قسم است؛ مجاز در کلمه و مجاز سکاکی. نه ما اصلاً مجاز در کلمه نداریم، این غلط است. لفظ را در خارج از معنای موضوع‌له استعمال نمی‌کنند و الا طراوت ندارد که مثلاً به یک مرد شجاعی بگوییم شیر اما این کلمه شیر را در معنای حیوان مفترس استعمال نکرده باشیم. این «ش.ی.ر» بدون این که آن معنای اصلی خودش را داشته باشد، به این آقا اطلاق شده، خب چه لطافتی است. می‌شود مثل مشترک لفظی. این وقتی لطافت دارد که بگوییم این همان است. یعنی این را مصداق ادعایی آن بپنداریم و بگوییم شیر. پس شیر را در خود معنای شیر داریم استعمال می‌کنیم یعنی همان اسد و این مصداق را می‌پنداریم که اوست.

حالا چه مجاز کلمه بگویید که شارع به لحاظ این علاقه‌ها گفته باشد، چه بگویید مجاز سکاکی بفرمایید و به نحو تعدد دال و مدلول بفرمایید، یعنی در خودش استعمال کرده و بعد به واسطه آن چیزها فرموده که من آن ید و آن قلب را هم ادعا دارم می‌کنم که مصداق همان است. شاید هم این جوری باشد. پس اثبات حقیقت شرعیه نمی‌کند. بله اگر آن جواب قبلی نباشد و جواب بعدی باز نیاید، این درسته که اختلال را ایجاد می‌کند البته به شرط این که در یک حد متوفر فراوانی باشد نه مثل باب معروف باشد که گفتیم سه یا چهار جا خلاف معنای عرفی را اراده کرده باشد اختلال پیدا نمی‌شود اما این جا اگر به حدی باشد که واقعاً این جوری باشد درسته، اختلال واقعاً ایجاد می‌شود تا حالا ببینیم بعدش چه.

اشکال سوم

اشکال سومی که این جا وجود دارد این است که شما چند تا روایت خواندید که شارع تقسیم کرده ولی این معارض است به روایات دیگر و ادله دیگر که از آن‌ها استفاده می‌شود نه امر همان امر لفظی است. همان که عرف به آن می‌گوید امر. نهی هم همان است که عرف به آن می‌گوید. پس آن روایات معارضه می‌کند با این روایاتی که شما می‌خواستید از آن استفاده بکنید. لو فرضنا یعنی از آن اشکال قبلی صرف نظر کردیم و گفتیم بله دلالت دارد، این با آن‌ها معارضه می‌کند.

آن روایات روایاتی است که در ذیل آیه شریفه «قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً» وارد شده و صاحب جواهر آن‌ها را در صفحه ۳۸۱ نقل فرموده.

من از جلوتر عبارت ایشان را بخوانم چون یک قدری هم مطالبی که قبلاً گفتیم در عبارت ایشان هست.

«إذ لا یخفی علی من أحاط بما ذکرناه من النصوص و غیرها أنّ المراد بالأمر بالمعروف و النهی عن المنکر الحمل علی ذلک بإیجاد المعروف و التجنب من المنکر لا مجرد القول، و إن کان یقتضیه ظاهرُ لفظ الأمر و النهی....

اگر چه ظاهر کلمه نهی همان قول است. اما ما به حسب روایات و ادله فهمیدم اوسع مقصود است. فقط خصوص امر و نهی نیست. خب بعد می‌فرمایند که:

بل و بعضُ النصوص الواردة فی تفسیر قوله تعالی«قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ»...

یعنی نصوصی داریم که آن‌ها هم می‌گوید مقصود از این امر قول است و مقصود از نهی قول است. پس بنابراین دیگر ید نیست، قلب نیست، قول است. بنابراین، این روایات معارضه می‌کند با آن روایاتی که آن آقا از آن خواست استدلال کند که بله امر سه بخش دارد، سه مرتبه دارد. این می‌گوید نه، امر همان قول است. قلب جزوش نمی‌شود، ید جزوش نمی‌شود. پس بنابراین اگر آن‌ها چنین دلالتی دارند، این‌ها هم چنین دلالتی دارند فتعارضا، می‌روند کنار پس نمی‌توانیم چنین حرفی را بزنیم. حالا این روایات را بخوانیم. این روایات النصوص الواردة فی تفسیر این آیه شریفه...

المشتملة علی الاکتفاء بالقول للأهل افعلوا کذا و اترکوا کذا.

همین. به بچه‌ات بگو این کار را انجام بده، این کار را ترک کن.

قال الصادق فی خبر عَبْدِ الْأَعْلَی مَوْلَی آلِ سَامٍ. قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ- یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً جَلَسَ رَجُلٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ یَبْکِی وَ قَالَ أَنَا عَجَزْتُ عَنْ نَفْسِی و کُلِّفْتُ أَهْلِی...

من خودم بخواهم این وظایف را انجام بدهم که اهل نار نباشم چقدر سخت است و حالا بار بچه‌ها و اهلم و این‌ها را هم به دوش من گذاشته شده که آن‌ها را هم از آتش جهنم نجات بدهم. خودم ... آن‌ها را هم نجات بدهم. و کلّفت اهلی، و گریه می‌کرد. واقعاً گریه هم دارد.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص حَسْبُکَ أَنْ تَأْمُرَهُمْ بِمَا تَأْمُرُ بِهِ نَفْسَکَ وَ تَنْهَاهُمْ عَمَّا تَنْهَی عَنْهُ نَفْسَکَ.

نه، وظیفه سنگینی به عهده‌ات گذاشته نشده، همین که به آن‌ها امر بکنی، نهی کنی. بکن نکن. دیگر این که تو وادارش می‌خواهی بکنی نیست. پس یک کار صعبی نیست که حالا خیال کردی باید وادرشان بکنی و این‌ها. بگو نمازت را بخوان، غیبت نکن، همین‌ها کفایت می‌کند. حالا صاحب جواهر این جا چه معنا کرده؟ این جا دارد استظهار می‌کند که همین قول کفایت می‌کند.

سؤال: ...

جواب: ... حالا فعلاً حرف ایشان را داریم می‌گوییم. همین که بالقول فرمود افعلوا کذا و اترکوا کذا که همه این‌ها صیغه امر هستند.

خبر ابی‌بصیر فی الآیة، «قلت کیف أقیهم؟»

خدا فرموده «قوا» و من چه جوری امتثال کنم این را، چه جور آن‌ها را محفوظ بدارم از نار جهنم.

قال: تأمرهم بما أمر الله، و تنهاهم عما نهاهم الله، فإن أطاعوک فقد وقیتهم و إن عصوک کنت قد قضیت ما علیک.

اگر آن‌ها گوش به حرف کردند خب آن‌ها را حفظ کردی، اگر هم گوش به حرف نکردند، تو آن چه که وظیفه‌ات بوده انجام دادی.

و فی خبره الآخر عن أبی عبد الله علیه السلام فی الآیة أیضاً «کیف نقی أهلنا؟ قال تأمرونهم و تنهونهم»

صاحب جواهر می‌فرماید این‌ها ظواهرش این است که باید لفظ بگویی. همین صیغه افعل و لاتفعل بگویی. خب اگر این جوری شد، این روایات با آن روایات با آن ظواهر معارضه می‌کند. حالا ببینیم آیا این جمع عرفی دارد یا نه، یک جوری می‌توانیم جمع کنیم یا تعارض می‌کنند و این‌ها از بین می‌رود. وقتی از بین رفت پس این دلیل مخدوش می‌شود. پس لم یثبت که شارع مقدس تقسیم فرموده است امر را به سه مرتبه و نهی را به سه مرتبه تا شما بگویید که پس معلوم می‌شود امر معنایش امر عرفی نیست و نهی هم معنایش نهی عرفی نیست.

و صلی الله علی محمد و آله.



بازگشت به دروس خارج