فریضه امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه قرآن و سنت
|
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمیتوان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد | |
| نویسنده | زین العابدین قربانی لاهیجی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | سایه |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۰–۰۲-۱۹ |
| قطع | وزیری |
| شابک | ۹۶۴–۵۹۱۸-۲۶ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ نکاتی پیرامون امر به معروف و نهی از منکر
- ۳ نکاتی پیرامون تقیّه
- ۴ کتاب امر به معروف و نهی از منکر
- ۵ بخش اول: امر به معروف و نهی از منکر
- ۵.۱ آیات مربوط به «امر به معروف و نهی از منکر»
- ۵.۱.۱ آیه ی اول
- ۵.۱.۲ آیه ی دوم
- ۵.۱.۳ آیه ی سوم
- ۵.۱.۴ آیه ی چهارم
- ۵.۱.۵ آیات پنجم و ششم:
- ۵.۱.۶ آیه ی هفتم
- ۵.۱.۷ آیه ی هشتم و نهم و دهم
- ۵.۱.۸ آیه ی یازدهم
- ۵.۱.۹ آیه ی دوازدهم
- ۵.۱.۱۰ آیه ی سیزدهم: نوع دوم- پیامبران در مقام انجام این تکالیف
- ۵.۱.۱۱ آیه ی چهاردهم
- ۵.۱.۱۲ آیه ی پانزدهم
- ۵.۱.۱۳ آیه ی شانزدهم
- ۵.۱.۱۴ آیه ی هفدهم: نوع سوم- لقمان به فرزندش این دستور را تعلیم میدهد
- ۵.۱.۱۵ آیه ی هیجدهم: نوع چهارم- نکوهش از تارکین امر به معروف و نهی از منکر
- ۵.۱.۱۶ آیه ی نوزدهم- بیستم- بیست و یکم- بیست و دوم
- ۵.۱.۱۷ آیه ی بیست و سوم – بیست و چهارم- بیست و پنجم
- ۵.۱.۱۸ آیه ی بیست و ششم - بیست و هفتم- بیست و هشتم
- ۵.۲ شرائط امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه مرحوم کاشف الغطاء
- ۵.۳ حِسبَه یا امر به معروف دولتی و نظارت بر سلامت اجراء قانون و مقرّرات در جامعه
- ۵.۳.۱ قلمرو حسبه
- ۵.۳.۲ حسبه در زمان پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و زمانهای بعدی
- ۵.۳.۳ حسبه در زمان پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)
- ۵.۳.۴ علی (علیه السّلام) در اِعمال حِسَبه
- ۵.۳.۵ نمونهای چند از اعمال حسبه وسیله ی خیلفه ی دوم
- ۵.۳.۶ ویژگیها و شرائط محتسب
- ۵.۳.۷ محتسب در اشعار فارسی
- ۵.۳.۸ اجازات مراجع، در مورد حسبه
- ۵.۱ آیات مربوط به «امر به معروف و نهی از منکر»
- ۶ بخش دوم: تقیّه یا انتخاب راهی کم ضررتر جهت ادامه ی زندگی و حفظ هویّت اسلامی
- ۶.۱ تقیّه چیست
- ۶.۲ تقیه در سنّت و روایات
- ۶.۳ تقیه از دیدگاهی دیگر
- ۶.۴ شبهاتی پیرامون تقیه
- ۷ فهرست آیات
- ۸ پانویس
مقدمه
به طور قطع، یکی از مهمترین عوامل بدبختی جوامع بشری عدم معرفت و جهالت آنها است.
جامعهای که خوبیها را از بدیها تمیز نمیدهد و معروف را از منکر باز نمیشناسد، به جای آنکه غذایی سالم و مقوّی بخورد، غذایی آلوده و مسموم میخورد، به جای آنکه تریاق مصرف کند، تریاک استعمال میکند، و به جای آنکه از صراط مستقیم حرکت کند و به کعبه ی مقصود برسد، از راههای کج و مُعوَج میرود و سر به ترکستان در میآورد!!
آری پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرموده است:
«خیر الدنیا و الآخرة مع العلم و شر الدنیا و الآخرة مع الجهل؛ خوبی دنیا و آخرت با علم است و بدی دنیا و آخرت با جهل است.» [۱]
عامل دوم بدبختی جوامع بشری، انجام وظیفه نکردن آنها طبق آگاهی و معرفت صحیحشان است. همانگونه که داشتن نسخه ی شفابخش، کسالت مریضی را شفا نمیبخشد و باید به محتوای آن عمل نماید، علم تنها نیز کافی نیست و باید بر طبق آن عمل کند چنانکه علی علیه السلام فرمود: «ثمرة العلم العمل به؛ محصول دانش، عمل طبق آن است». [۲]
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقّق بود نه دانشمند
چارپائی بر او کتابی چند
«مثل الذین حملوا التوراهه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا». [۳]
از این رو تنها تکلیف را دانستن کافی در سعادت و خوشبختی آدمی نیست، باید به تکالیف عمل کرد و دانش را با عمل تبلور بخشید.
از اینها گذشته، تکالیف اولیّه را دانستن مهم نیست، طبق شرائط زمان و مکان و تشخیص «اَهَمّ وَ مُهِمّ» تکالیف ثانویّه رانیز باید دانست و لذا علی علیه السلام فرمود:
«لیس العاقل من یعرف الخیر من الشر ولکن العاقل من یعرف خیر الشّرین؛ خردمند آنکس نیست که خوب را از بد تمیز دهد بلکه خردمند کسی است که میان دو بدی، بهترین آنها را بشناسد». [۴]
با توجّه با مطالب یاد شده نقش «امر به معروف و نهی از منکر» و «تقیّه» که موضوع این جلد- جلد هفتم- از «تفسیر جامع آیات الاحکام» است، کاملاً روشن خواهد گردید، زیرا همانطور که گفته شد: هر گاه مردم «معروف» و «منکر» را نشناسند و در مقام عمل نیز پای بند به آن نباشند و در شرائط زمانی و مکانی خاصّ، تکلیف ثانوی خود را نیز تشخیص ندهند و به تقیّه که همان تکلیف ثانوی است عمل نکنند طبعاً رنگ سعادت و رستگاری را نخواهند دید «و لتکن منک امهه یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون [۵] و یدرئون بالحسنة السیئة». [۶]
امر به معروف، همانطور که در این کتاب، خواهیم دید اینست که افراد آگاه جامعه، «معروف» و کار نیک و شناخته شده را به آحاد ناآگاه جامعه تعلیم و آنان را به انجام تکلیف بر اساس آن، مأمور میکنند و کتاب و سنّت و عقل نیز مؤمنین را نسبت به تکالیف ثانویّه در قالب «تقیّه» رهنمود و آنان را در این راه یاری میدهند و مکلّف میسازند.
متأسّفانه این دو وظیفه ی بزرگ همانگونه که در این کتاب، تبیین شده با آنکه عامل سعادت جامعه ی بشری به ویژه مسلمین است به جهت عدم شناخت صحیح آنها و احیاناً سوء عمل در مقام پیاده کردن آنها مشوّه جلوه کرده مورد انتقاد دشمنان اسلام و مغرضین قرار گرفته به جای آنکه آنها را عامل امتیاز اسلام بدانند، عامل منقصت آن بشمار آوردهاند!!
بدین جهت، ایندو وظیفه ی بزرگ اسلامی در این مجلّد مورد بررسی قرار گرفته از یکسو از لحاظ کتاب و سنّت حقیقت آنها بیان شده و از سوی دیگر نقش سازنده ی آنها مورد بررسی قرار گرفته و از جهت آخر شبهاتی که پیرامون آنها ارائه کردهاند، پاسخ گفته شده است.
ولی دراین مقدّمه درباره ی این دو عنوان، «امر به معروف» و «تقیّه» ذکر مطالبی دیگر را لازم میدانم:
نکاتی پیرامون امر به معروف و نهی از منکر
درباره ی امر به معروف و نهی از منکر، نکات دیگری غیر از آنچه که در کتاب آمده وجود دارد که لازم است ذیلاً به آنها توجّه شود:
نظارت عمومی، پشتوانه ی نظام در اجرای قانون است
درست است که دولت، در نظام اسلامی، مسئول اجرای قانون و مقررّات است، لیکن، اینکار در صورت عدم نظارت عمومی نه کافی است زیرا که دولت و عُمّال او در همه جا حضور ندارند؛ و نه مردمی است چرا که آحاد مردم در حرکت تکاملی جامعه ی خود را مسئول و سهیم نمیدانند و بدیهی است که چنین روحیهای در روند تکاملی جامعه فتور و سستی پدید میآورد.
ولی اگر مردم خود را مسئول در نظارت بر اعمال خیر و شر و معروف و منکر جامعه ببینند، هم کنترل جامعه بهتر صورت میگیرد و هم عامل گسترش و بالا بردن فرهنگ جامعه افزونترخواهد بود، و هم فاصله ی میان دولت و ملت کمتر خواهد شد. در نتیجه مردم، دولت و برنامههای فرهنگی و اصلاحیش را از آن خود خواهند دانست و انسجام دولت و ملت، مستحکمتر خواهد گردید.
و بر این اساس است که اسلام، در عین اینکه این دو وظیفه را چنانکه در کتاب خواهیم دید، مربوط به نظام حاکم میداند، مربوط به آحاد مردم نیز میداند تا از این رهگذر، پشتوانهای همگانی برای رشد و گسترش نیکیها و زدودن زشتیها قرار داده ضامن اجرائی قوی و نیرومند برای همه ی مقرّرات از ناحیه ی توده ی ملت، مقرّر فرموده باشد.
و بدینجهت است که امام صادق (علیه السّلام) امر به معروف و نهی از منکر را بر افرادی که توان انجام آنرا دارند و برخود و یارانشان نمیترسند واجب دانسته و فرموده است:
«الامر بالمعروف و النهی عن المنکر واجبان علی من امکنه ذالک و لم یخف علی نفسه و لا علی اصحابه؛ امر به معروف و نهی از منکر، بر کسی که قدرت بر انجام آن دارد و بر خود و یارانش نمیترسد، واجب است». [۷]
و علی (علیه السّلام) نیز آنها را مایه ی تقویّت مؤمنین و تحقیر کافرین دانسته و فرموده است:
«فمن امر بالمعروف شدّ ظهور المؤمنین و من نهی عن المنکر ارغم انوف الکافرین؛ کسی که امر بمعروف کند، پشت مؤمنان را محکم کرده و آنکس که نهی از منکر کند، بینی کافران را به خاک مالیده است». [۸]
ضرورت امر بمعروف دولتی
درست است همانگونه که گفته شد: مردم در ایندو مسئولیت بزرگ- امر به معروف و نهی از منکر – وظیفه مندند ولی گاهی مواردی پیش میآید که اگر پای دولت در میان نباشد، یا این تکالیف کارساز نیست و احیاناً حوادثی مانند حادثه ی شهید «محبّی» پیش میآید [۹] و یا ممکن است بر اثر مقابله ی اهل منکر و نیاز به ضرب و تعزیر و پدید آمدن هرج و مرج لازم است، دولت، اقدام نماید، ازاین رو اسلام، امر به معروف دولتی نیز قرار داده و آیاتی از قبیل:
«لتکن منکم امهه یدعون الی الخیر... و الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلوهه و آتو الزکاهه و امروا بالمعروف... و...» به این نوع از امر بمعروف و نهی از منکر دلالت دارد.
علیهذا فرضیه ی امر بمعروف دولتی که اداره ی امور حسبة متکفّل آنست همانند امر بمعروف مردمی در کتاب و سنّت آمده و هر کدام از آنها مکمّل یکدیگرند که تفصیل آنها در کتاب خواهد آمد.
و بدین جهت، چندی پیش، در جلسهای که ائمّه ی جمعه ی گیلان داشتیم، این جانب پیشنهاد تقدیم نامهای در این رابطه به محضر مبارک حضرت آیة الله خامنهای رهبر معظّم جمهوری اسلامی نموده و خوشبختانه مورد قبول واقع شد.
در نتیجه دستجمعی نامهای مبنی بر ضرورت تأسیس امر بمعروف دولتی خدمت معظّم له ارسال که خوشبختانه اکنون ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر از ناحیه ی مقام معظم رهبری تا حدودی فّعال شده امیدواریم با تنظیم مقرّرات جامع و انتخاب افراد شایسته و تعلیم دیده این خلأ پُر و بر حسنات جمهوری اسلامی افزوده شود.
امر بمعروف بزرگترین عامل قوام و گسترش اسلام است
امر بمعروف، بمعنی عاملی که شامل هدایت، دعوت، ارشاد و نصیحت میشود همواره بزرگترین عامل پیشرفت و قوام و توسعه ی آیین الهی و اسلامی بوده و هست.
اگر اسلام توانست در مدّتی کوتاه نصف کره ی معمور آنروز را تحت سلطه ی خود در آورد و هم اکنون پیروانش از مرز یک میلیاد بگذرد و در قلب اروپا و آمریکا میلیونها پیرو راستین داشته باشد، بخاطر جنگ و کشور گشائی نبوده بیشتر بخاطر دعوت و امر بمعروف بوده و هست.
وقتی که اسلام ثواب هدایت یکفرد را برابر با آنچه که آفتاب بر آن میتابد میداند و تکلیف امر بمعروف را یک وظیفه ی الهی و ادامه ی کار انبیاء و پیامبران معرّفی میکند، طبعاً این امر، مسلمین را وادار میکند که در اینراه خود را به آب و آتش بزنند، اسلام را به هند و چین و فرانسه و آلمان و آمریکا و غیره برده قلبهائی از مردم آن دیار را شیفته ی اسلام ناب نمایند.
امام علی (علیه السّلام) میگوید: «آن هنگام که پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرا به یمن میفرستاد به من فرمود:
«یا علی لا تقاتلن احدا حتی تدعوه و ایم الله لان یهدی الله علی یدیک رجلاً خیر لک مما طلعت علیه الشمس و غربت؛ با کسی جنگ مکن مگر آنکه او را دعوت به اسلام کنی، سوگند به خدا اگر خداوند کسی را وسیله ی تو هدایت کند، برایت بهتر است از آنچه را که خورشید بر آن میتابد و غروب میکند». [۱۰]
و نیز آن حضرت فرمود:
«من امر بالمعروف و نهی المنکر فهو خلیفة الله فی الارض و خلیفة رسوله؛ کسی که امر به معروف و نهی از منکر کند او خلیفه ی خدا و پیامبرش در زمین است». [۱۱]
امام علی (علیه السّلام) نیز میفرماید:
«قوام الشریعة الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و اقامة الحدود؛ سرپا ماندن دین، وابسته به امر به معروف و نهی از منکر و اجرای دستورات الهی است». [۱۲]
و منظور از صدور انقلاب اسلامی ما نیز به همین معنی است که باید اهل بیان و بنان، ماهیّت آنرا برای مردم آنگونه که هست بیان کنند تا دنیا شیفته ی آن گردد نه از راه خشونت و جنگ.
آیا عمل به این تکلیف، موجب سلب آزادی و خشونت و هرج و مرج نمیشود
گاهی ممکن است برخی از غرب زدهها تکلیف امر به معروف و نهی از منکر را موجب سلب آزادی افراد و دخالت در امور شخصی دیگران و یا عمل هرج و مرج و یا اعمال خشونت در جامعه بدانند و به جای آنکه آنرا مایه ی سعادت و تکامل جامعه ی اسلامی بشمار آورند مایه ی پسرفت و بدبختی جامعه بیانگارند!!
ولی باتوجه به اینکه اولاً وجود قانون در جامعه برای کنترل و محدود کردن افراد است و هیچکس آزادی مطلق و بی بند و بار را نمیتواند بپذیرد و از این رو اینمقدار از سلب آزادی نیز در راستای تحقّق همان فلسفه ی جَعل قانون است که پذیرفته شده است و گرنه وضع قانون و جواز آزادی مطلق، کاری عبث و بی حاصل خواهد بود.
و ثانیاً چنانکه میدانیم، ِاعمال قانون، در همه جا مستلزم خشونت نیست ولی گاهی از آن چاره نیست مثلاً کسی که سرقت مسلّحانه کرده و یا آدم کشته و یا دیگران را مورد ضرب و جرح قرار داده در همه جای دنیا قانون در حقّ آنها سخت گیری میکند و با خشونت برخورد مینماید از اینرو در مسئله ی ترک معروف و ارتکاب منکر نیز چنین است یعنی اگر ارشاد و موعظه و گفتار نرم و خیرخواهانه مؤثر نیفتاد به اقدام در موضع قدرت و برخورد قهر آمیز متوسّل میشوند و چنانکه خواهیم گفت اینکار به ترتیب و مرحله به مرحله صورت میگیرد و اینمقدار خشونت در تعلیم و تربیت و در حفظ مصلحت جامعه ضروری است و به همین جهت است که در همه ی دنیا افراد قاتل و متجاوز به حقوق و امنیّت جامعه را یا اعدام میکنند و یا حبس ابد میکنند و یا به حدود و قصاص و غیره محکوم مینمایند و طبعاً چنین کاری برای حفظ حقوق افراد و جلوگیری از هرج و مرج و «آنارشیسم» است و ثالثاً چون مراحل برخورد تند، همانگونه که خواهیم گفت باید وسیله ی حکومت، انجام گیرد از اینرو نه تنها موجب هرج و مرج نخواهدشد بلکه عامل بازدارنده ی خود کامگی و مانع هرج و مرج نیز خواهد بود و هر حکومتی در اجرای قانون و حفظ امنیّت عمومی ناگزیر از اعمال این مقدار خشونت است.
بنابراین، برخلاف تصوّر برخی غرب زدهها که خیال میکنند آزادی بی بند و بار به گونه ی غربی و بی تفاوت ماندن آحاد جامعه از ولنگاری دیگران، نشانه ی تمدّن و سعادت جامعه است و این تکلیف الهی (امر به معروف و نهی از منکر) موجب سلب آزادی و خشونت و هرج و مرج نیست، این تکالیف از بی بند و باری مطلق، پدید میآید و سرانجام جامعه را به سقوط خواهد کشانید، میباشد چنانکه قرآن کریم در ماجرای «اصحاب سبت» در مورد هلاکت آنان و کسانی که در برابر اعمال زشت آنان سکوت نموده و تنها آنها که نهی از منکر نمودهاند، نجات یافتند، چنین میفرماید:
«فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُواْ یَفْسُقُونَ»؛ ولی هنگامی که تذکّراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند، نهی کنندگان از بدی را نجات دادیم و آنها را که ستم کردند به عذاب شدیدی به خاطر نافرمانیشان گرفتار ساختیم». [۱۳]
از همه ی اینها گذشته همان غربیها که این گروه غرب زدهها این تکلیف الهی را به خاطر رسیدن به آن جامعه ی به اصطلاح ایدهآل، به سلب آزادی و خشونت و هرج و مرج متهّم میکنند هم اکنون گرفتار بزرگترین هرج و مرج و خشونتند که کشتار 25 دانش آموز وسیله ی یکی از همکلاسی آنها، و هر چند دقیقه صدها قتل، عمل منافی با عفّت با اعمال قهر و غلبه، سرقتهای مسلّحانه و نظائر اینها نمونه بارز این خشونتها و هرج و مرج است. [۱۴]
نکاتی پیرامون تقیّه
گر چه مسائل گفتنی درباره ی تقیّه در متن کتاب، آمده لیکن تذکّر نکات زیر نیز لازم است:
حقیقت تقیّه
آیا اسلام و اولیاء شیعه با تعلیم «تقیّه» میخواهند مردم را به دروغگوئی، نفاق، شانه از زیر بار تکلیف، خالی کردن وادار کنند، چنانکه برخی از بداندیشان و از آن جمله وهّابیها و طرفداران ابن تیمیة پنداشتهاند؟!
و یا آنکه تقیّه، انتخاب راهی است برای حفظ نفس و مکتب و وحدت مسلمین و نظائر اینها تا در شرائط مناسب، بهتر بتواند در اشاعه ی مکتب کوشا و در تقوبت اسلام و مسلمین انجام وظیفه نمایند؟
چنانکه در این کتاب خواهیم دید: تقیّه غالباً در مواردی است که اگر مسلمان، بطور صریح عقیده اش را اظهار، و یا طبق آن، عمل نماید، جان و مال و ناموسش در معرض خطر قرار میگیرد و یا به وحدت مسلمین لطمه وارد میشود.
ازاینرو تعلیم داده شده که در این گونه موارد از باب «اَهَمّ و مُهّمِ» عقیده اش را مکتوم نگهدارد و طبق نظر و اعمال مخالفین، رفتار نماید تا آبها از آسیاب بیفتد چرا که در غیر اینصورت، لطمه ی جانی و مالی و دینی که عائد میشود بیشتر از منافع و سودی است که نصیب میگردد و هیچ عاقلی زیان بیشتر را مقدّم بر فائده ی کمتر نخواهد کرد.
«یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا». [۱۵]
ولی اگر فائده ی مهمتر در معرض خطر بوده مثل فساد در دین و هدم ارکان اسلام و مسلمین طبعاً درآن صورت، جائی برای تقیّه باقی نخواهد بود چنانکه امام حسین (علیه السّلام) فرمود:
«الا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لایتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء ربه محقا فانی لا اری الموت الاسعادة و الحیاة مع الظالمین اَلاّبرما» [۱۶]
و بر این اساس شهادت را پذیرفت که این مطلب در کتاب خواهد آمد.
عوامل تقیّه
اظهار عقیده ی خلاف و انجام عمل خلاف بدون علّت و عامل، بی شک جائز نیست چرا که دروغ و خلاف حق است از این رو ارتکاب چنین کار مجوّز و عامل میخواهد و آنها عبارتند از:
1. ترس از زیان و ضرر بر خود و مال و ناموس و یا بر دیگران و یا حوزه ی اسلام.
2. همسوئی با مخالفان، موجب مودّت و وحدت مسلمین میشود و دشمنان اسلام نمیتوانند از این رهگذر میان آنها اختلاف بیاندازند و بر آنها حکومت کنند، جبهه گیری حادّ نکردن امیر (علیه السّلام) با خلفاء با آنکه خود را احقّ از آنها میدانست و شرکت حضرت در شورای عمر با آنکه میفرمود: «فیا َللهِ و لِلشُوری» [۱۷] و در مواردی از این قبیل در تاریخ ائمه ی معصومین علیهم السلام و همچنین رفتار سازشکارانه علمای اعلام در طول تاریخ شیعه شاید بیشتر برای وحدت مسلمین بوده است.
3. مصلحت موردی چنانکه مؤمن آل فرعون و اصحاب کهف عمل کردند و فرمودن حضرت ابرهیم به عبده ی اصنام که: «هذا ربّی- انّی سقیم- بل فعله کبیرهم» و گفتن حضرت یوسف: «ایّتها العیر انکم لسارقون» و نظائراینها روی مصالح موردی و یا از باب توریه بوده است. [۱۸]
4. همه ی این عوامل که میتواند تحت عنوان «اهم و مهم» قرار بگیرد، عوامل ارتکاب تقیّه بشمار میآیند و فرد تقیّه کننده باید طبق یکی از این عوامل تقیّه کند و گرنه حرام است خلاف، انجام دهد و همه ی روایات مربوط به جواز تقیّه ی به یکی از این امور، بر میگردد؛ که لازم است به مصادر مربوط مراجعه شود. [۱۹]
رمز تأکید بر تقیّه
در روایات مربوط به تقیّه تأکیدات فراوان و عجیبی به چشم میخورد:
گاهی از آن تعبیر به «تُرس» و «جُنّه» و «حرز» که بمعنی سپر است شده است:
«عن عبد الله بن یعفور قال سمعت ابا علد الله (علیه السّلام) یقول: التقیه ترس المؤمن و التقیه حرز المؤمن و لاایمان لمن لا تقیه له؛ تقیّه سپر و عامل حفظ مؤمن است و کسیکه تقیّه نمیکند ایمان ندارد.» [۲۰]
«عن ابی عبد الله (علیه السّلام) قال ان ابی کان یقول ای شیء اقر للعین من التقیه ان التقیه جنهه المؤمن». [۲۱]
و گاهی دیگر نُه دهم دین، تقیّه معرّفی شده است:
«عن ابی عمر الاعجمی قال: قال لی ابو عبدالله (علیه السّلام) یا ابا عمران تسعهه اعشار الدین فی التقیه». [۲۲]
و زمانی ائمّه ی علیهم السلام از تقیّه ی به عنوان دین آباء اجدادی خود یاد کردهاند:
«قال ابو جعفر (علیه السّلام): التقیهه من دینی و دین آبائی و لا ایمان لمن لا تقیه له». [۲۳]
و تعبیراتی از این قبیل در روایات که در مورد تقیّه آمده نشان میدهد: مؤمن باید از آن، حداکثر استفاده را جهت حفظ خود و دین و اصحابش بکند و گرنه گویا اصل دین را منکر شده است «کالجاحد له». [۲۴]
و این همه تأکید برای چیست؟ دو علّت میتوان برای آن جستجو کرد:
1. برخی از عوام و گاهی خواصّ در برابر حکومتهای جابر بدون فراهم بودن امکانات میایستادند، و با وضع فجیع کشته میشدند و این عمل مایه ی وهن انقلابیون و وحشت از ستمکاران میگردید که ائمّه ی علیهم السلام از این نوع قیامهای خام و بی هدف ناخشنود بودند و لذا مردم را از این نوع کشته شدنهای بی حاصل منع میفرمودند و از زندگی پیامبران پیشین مثل ابراهیم و یوسف و اصحاف کهف و نظائر اینها را به عنوان شاهد برای آنان، ذکر میکردند که بدانند تقیّه در این گونه موارد از مصادیق کذب و نفاق مُحَرّم نیست. [۲۵]
2. بسیاری از عوام شیعهه و گاهی خواصّ آنها با عامّه قطع رابطه و معاشرت میکردند چرا که فکر میکردند اگر به وظیفه ی خود عمل بکنند، در معرض خطر قرار خواهند گرفت و اگر طبق نظر آنها عمل کنند به وظیفه ی خود عمل نکردهاند، از این رو مصلحت را در این میدانسته که از عامّه فاصله بگیرند غافل از این که این امر مایه ی اختلاف کلمه ی مسلمین میشد و عامّه ی آنان را از جرگه ی مسلمین بیرون به حساب میآوردند.
روی این جهات، ائمّه ی معصومین علیهم السلام مؤمنین را موظّف به تقیّه میکردند و درباره ی رعایت تقیه تأکید اکید میفرمودند تا جائی که از امام صادق (علیه السّلام) آمده است:
ایاکم أن تعملوا عملاً نعیر به فأن ولد السوء یعیر والده بعمله کونوا بمن انقطعتم الیه زیناً و لا تکونوا علیه شیئاً، صلوا فی عشائرهم و عود و امرضاهم و اشهدوا جنائزهم و لا یسبقونکم الی شیئ من الخیر فانتم اولی به منهم والله ما عبد الله بشییء احب الیه من الخبأ قلت و ما الخبأ؟ قال التقیّه؛ از اعمالی که مایه ی سرزنش ما میشود بر حذر باشید چرا که از عمل بد فرزند بد، پدرش سرزنش میشود. در میان آنها مایّ زینت ما باشید نه سرافکندگی ما، در قبیله ی آنها نماز بخوانید.
مریضان را عیادت کنید، پای جنازه هایشان حضور یابید آنها در عمل خیر بر شما سبقت نگیرند، به خدا قسم خدا به چیزی عبادت نشد که بهتر از «خبأ» باشد عرض کردم: خبأ چیست؟ فرمود: «تقیه است». [۲۶]
چگونه مخالفت با عامّه معیار صحّت حدیث قرار داده شد
با توجّه بعنایتی که از اولیاء بزرگوار شیعه به وحدت مسمین دارند تا جائی که تقیه مداراتی را برای حفظ وحدت مسلمین لازم شمردهاند، چگونه در باب «ترجیح اخبار» مخالفت با عامّه را ملاک ترجیح خبری بر خبر دیگر دانستهاند؟!
پاسخ:
همانگونه که در مباحث تقیّه گفته شد: گاهی امامان ما در شرائطی قرار میگرفتند که برای ترس از جان خود و یا برای حفظ جان دیگران، ناچار میشدند که حکم واقعی را بیان نکنند بلکه حکم عامّه پسند را بیان نمایند ولی هنگامی که ترس از بین میرفت، حکم واقعی را بیان میفرمودند و از این جهت، اختلافی میان گفتار آنان پدید میآمد. مثلاً در عبارتی آمده که هنگام وضو آب را از سر انگشتان بریز تا مرفق بشوی و پاها را نیز بشوی و همه ی سر را مسح کن و در عبارت دیگر آمده است آب را از آرنج بریز و تا سر انگشتان را بشوی و قسمتی از سر و پاها را تاکعبین مسح کن. پیروان راستین آن حضرت در مقام عمل میماندند که چه کنند، این معیار به آنها تعلیم میدهد که در اینگونه موراد ببینید کدام روایت موافق عامّه و کدام یک مخالف آنها است، روایتی که موافق عامه است آنرا کنار بگذارید و بدانید که آن حکم تقیّهای و موسمی بوده است و دیگری را بگیریدکه آن حکم واقعی است.
بسیار روشن است که این امر، هیچ گونه عامل اختلاف میان شیعه و سنّی نخواهد بود چرا که معنی تقیّه این نیست که ما بطورکلّی دست از مکتب ما بکشیم و یکباره طبق مکتب آنها برگردیم و بطور کلی سنّی بشویم بلکه منظور این است که در مجامع، عملی انجام ندهیم که باعث اختلاف کلمه و یا القاء نفس در تهلکه بشود اما در وقت رفع تقیّه جهتی ندارد که ما نسبت به مذهبمان بی تفاوت باشیم از این رو این کار در عین حفظ وحدت و جان مکتب را نیز حفظ مینماید. [۲۷]
گوشهای از ستمهائی که بر شیعه روا داشته شد
ما نمیخواهیم با ذکر ستمهائی که بر شیعه روا داشته شد، به اختلافات فرقهای دامن بزنیم چرا که چنین کاری را به خاطر اینکه با روح اسلام و تقیه مخالف است، گناه میدانیم لیکن در مقابل کسانی که بدون توجّه به شرائط و ظروفی که بر شیعه گذشته میگویند: اگر در اسلام تقیّهای وجود داشته تنها در مقابل کفّار بوده و طبعاً در زمان عزّت اسلام و مسلمین چنان تقیّه از بین رفته و دیگر موجبی برای آن وجود ندارد تا شیعه این قدر به آن اهمیّت بدهد و آن را «شعار» خود بداند؟ ! [۲۸]
با نشان دادن نمونههایی از ستم که بر شیعه روا داشته شد، روشن خواهد گردید که این نوع حرفها یا ناشی از عدم آگاهی از واقعیّات تاریخ است و یا از روی عناد و نادیده گرفتن آنها است و لذا همانطور که در روایات ما آمده: این تقیه به خاطر این است که ستم بر شیعه همواره بوده و هست، تا قیام حضرت مهدی (علیه السّلام) ادامه خواهد داشت. [۲۹]
حقیقتی که به هیچ وجه جای انکار نیست، این است که در مقاطعی از تاریخ حکومت بنی امیّه و بنی عباس، شیعه و امامانشان سختیها و مرارتهایی را تحمّل کردند که چنان ستمها را بر کفّار و زندیقان روا نمیداشتند که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اش در این رابطه مینویسد:
«حتّی أن الرّجل لیقال له: زندیق او کافر احبّ الیه من أن یقال: شیعه علی؛ تا جائی که اگر به کسی زندیق یا کافر گفته میشد، بهتر بود که به او شیعه ی علی (علیه السّلام) گفته شود». [۳۰]
و نیز او از قول ابو الحسن مدائنی در کتاب «الحداث» نقل میکند که: معاویه بعد از صلح با امام حسن (علیه السّلام) و بیعت مردم که با او نامهای به جمیع عمّالش به این مضمون نوشت: هر کس چیزی درباره ی فضیلت علی و اهل بیتش روایت کند از او اعلام برائت و بیزاری میکنم؛ و به دنبال این در هر شهر و ده خطیبان روی منابر علی (علیه السّلام) و اهلبیتش را لعن و اظهار برائت و بی حرمتی میکردند و چون در کوفه شیعیان علی (علیه السّلام) زیاد بودند، و زیاد بن سمیه که عامل آن جا و بصره بود و شیعیان علی (علیه السّلام) را خوب میشناخت، از این رو آنها را بی از همه اذیّت و آزار میکرد و تحت تعقیب قرار میداد و دست و پاهای آنان را قطع و چشمها را کور و بر دارهای اعدام آویزان میکرد و آنان را ازعراق اخراج و آدم سرشناسی را در آن باقی نگذاشت!!
و نیز معاویه با تمام عمّلش نامهای دیگر نوشت و در آن متذکّر شدکه شهادت شیعیان علی (علیه السّلام) و اهلبیتش را در محاکم نپذیرند... و هر کس درباره اش بینه اقامه شود که علی و اهلبیتش را دوست دارد اسمش را از دیوان دولتی حذف و مستمرّیش را قطع کنید بکله اگر متهّم به محبّت علی (علیه السّلام) نیز باشد از شکنجه و خراب کردن خانه اش کوتاهی ننمائید!! [۳۱]
و بر این اساس هفتاد هزار منبر در بلاد اسلامی وجود داشت که در آنها علی را سب میکردند و دوستان علی مانند حجر بن عدی و عمرو بن خزاعی و عبد الرحمان حسان غنری و میثم تمّار و رشید هجری و عبدالله بن یقطر و کمیل بن زیاد نخعی و... را اعدام و یا زنده به گور کردند. [۳۲]
و این وضع بعد از معاویه و حکومت یزید همچنان ادامه داشت که در این زمان حسین بن علی علیهما السلام با جمعی از یارانش با آن وضع فجیع در کربلا شهید شدند و اهل بیت آن حضرت، به کوفه و شام به اسیر برده شدند و مورد اهانت بسیار زشت قرار گرفتند.
و در زمان عبد الملک، آدم کشی مثل «حجّاج» بر مسلمین امیر گردید و حدود صد و بیست هزار نفر بدست او کشته شدند و در زندان او پنجاه هزار مرد و سی هزار زن محبوس بودند. [۳۳] و صالحان از شعیه و دوستان اهل بیت بدست او شهید شدند و زندگی برای شیعه در زمان او به قدری سخت شده بود که ابن ابی الحدید مینویسد: «مردی در نزد حجّاج ایستاد- گفته شده او جدّ اسمی عبدالملک بن قریب بوده- و فریا زد: «ای امیر پدرم به من ظلم کرده که نامم را «علی» نهاده است و من فقیر بینوایم و به صله ی امیر نیازمندم» حجّاج به روی او خندید و گفت: به خاطر این تحفهای که برای ما آوردهای، امارت فلان منطقه را به تو میدهم!!» [۳۴]
دوران بنی عباس بهتر از زمان بنی امیّه نبود، گر چه آنها به عنوان خون خواهی آل بیت به خلافت رسیده بودند و احیاناً به آن تظاهر میکردند، اما در عین حال مصائبی که بر اهل بیت و سادات طالبین و بنی الحسن و بنی الحسین روا داشته شد کمتر از زمان بنی امیه نبود تا جائی که نوشتهاند: «منصور دوانیقی گفت: بیش از هزار نفر از فرزندان زهرا را کشتهام؛ و او خزینهای از سرها علوییّن داشت و روی کاغذهایی اسامی آنها را نوشته و به سرهای آنها آویزان کرده بود و در میان آنها پیرمردان و جوانان و اطفال وجود داشتند». [۳۵]
گاهی افرادی از سادات در زندان بنی امیه و بنی عباس میمردند و آنها را دفن نمیکردند و زندان را بر سرآنها خراب میکردند و چه بسا افرادی مثل زید بن علی سه سال جنازه اش روی دار میماند و گوشت بدنش را پرندگان میخوردند و آنگاه جنازه ی او را از دار پایین آورده آتش زده خاکسترش را به دجله و فرات میافکندند!!
با توجه به نمونههای یاد شده گر چه جای شبههای در مورد ضرورت تقیّه در بعضی ازمقاطع در برابر زمامداران خود سر مسلمانان – بدتر از کافر- باقی نخواهد ماند ولی متأسّفانه جهالت، تعصّب بی جا، مزدوری برای بیگانگان به هدف ایجاد تفرقه در میان صفوف مسلمین، موجب گردید که جمعی ازیک سو تقیه را مخصوص به شیعه و ساخته آنان بدانند درصورتی که همه ی مسلمین در طور تاریخ- مگر وهابیها و هم فکرانشان – بلکه همه ی ملل جهان آن راقبول داشته و در صورت ضرورت آن را عملاً به کار میبستهاند. [۳۶]
و از سوی دیگر آن را بر مبنای دروغ و نفاق و برای انهدام اسلام و بدعتی در دین ببینند و شیعیان را به خاطر آن کافر و واجب القتل بدانند و در مقام عمل نیز گروهی از پیروانشان – مانند گروه سپاه صحابه در پاکستان- شیعیان را در مساجد در حال نماز، ترور نمایند، در صورتی که چنانکه در این کتاب، خواهیم دید، شیعه گری بر مبنای صداقت و پیروی از اهل بیت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که «ادری بما فی البیت» هست، استوار است و اگر در مقاطع خاصّ روی اصل «اهم و مهمّ» و حفظ وحدت مسلمین، تقیه را شعار خود قرار داده برای حفظ خود و مکتبش بوده و گرنه معاویهها، زیادها، یزیدها، بسر بن ارطاةها، عبد الملک ها، حجّاجها، منصورها، متوکّلها و... نسل شیعه را نابودمی کردند همان گونه که امامان آنان را یا مقتول و یا مسموم نمودهاند و آخرین آنها امام زمان (علیه السّلام) نیز به خاطر حفظ جانش از انظار پنهان مانده است که به قول خواجه: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر وعدمه منا». [۳۷]
و اینک که جمهوری اسلامی به وسیله ی یک فقیه شیعه یعنی امام خمینی رحمه الله بنیان نهاده شد و اکنون به وسیله ی فقیهی دیگر یعنی حضرت آیه الله خامنهای اداره میشود، به عنوان یک «اسوه ی حسنه» میتواند برای همه ی مسملین و مستضعفان جهان، الگوی صداقت، شهامت، ایثار، فداکاری، برادری و شهاب ثاقب، برای دریدن پردههای بهتان دشمنان علیه شیعه باشد که همواره بخصوص در قرون اخیر، مسائلی از قبیل: زیارت قبور، توسّل به اولیاءالهی سجده بر مهر، شفاعت، تحریف قرآن، عزاداری برای سالار شهیدان حسین بن علی (علیه السّلام)، تقیّه و ... را دست آویز قرار داده کتاب هائی با زشتترین اهانتها و تعبیرات علیه شیعه نوشته و دستهای استعار، آنها را در ممالک اسلامی با تیراژ وسیع مانند نقل و نبات پخش کردهاند. [۳۸]
به امید این که مسلمانان از خواب غفلت بیدار شده به جای دامن زدن به اختلافات فرقهای و قومی و جغرافیائی و مطرح کردن این نوع مسائل که بارها وسیله ی شخصیّتهای بی نظیری مانند: حامد حسین، قاضی نورالله شوشتری، علاّمه ی حلی، علاّمه ی مجلسی، علاّمه طباطبائی، علاّمه ی امینی، علاّمه ی کاشف الغطاء، علاّمه ی شرف الدّین عاملی، علاّمه ی سیّد محسن امینی، علاّمه ی مظفّر، علاّمه ی عسکری و بنیانگذار جمهوری اسلامی امام خمینی رحمه الله پاسخ گفته شده، [۳۹] به اصول مشترک اسلامی و وحدت جهان اسلام بیاندیشند و «ید واحدة علی من سواهم» باشند و از ایران اسلامی و حزبالله لبنان یاد بگیرند که چگونه باید با دشمنان اسلام از صهیونیسم و امپرالیسم جنگید و آنها را از کشورهای اسلامی بیرون کرد و ایادی و منافع آنان را از بلاد مسلمین قطع نمود نه این که به این نوع مسائل فرعی که هر کدام در جای خود مبنی و فلسفه ی صحیحی دارند، پرداخته با ایجاد اختلاف میان آنها زمینه را برای حکومت استعمارگران فراهم نمایند.
البته هیچگاه نمیشود وظیفه ی اندیشمندان را در تبیین حقائق و پاسخگوئی به شبهات، نایده گرفت که نوشت این تفسیر و مجلّدات آن، به این منظور، صورت میگیرد تا چند قبول افتد و چه در نظر آید؟!
از خداوند متعال، مسألت دارم که اگر صلاح میداند، توفیق تکمیل مجلدات بعدی را مرحمت فرماید.
آمین یا ربّ العالمین.
لاهیجان- دوازده خرداد 1379- برابر با بیست و هفتم صفر 1421 زین العابدین قربانی لاهیجی
کتاب امر به معروف و نهی از منکر
آدمی طبعاً اجتماعی است و در زندگی مَدّنی جهت مشخّص شدن بایستهها و نبایستههای رفتاری و کنترل غرائز و جلوگیری از تجاوزها و برخوردها، مقرّرات و قانون لازم است؛ و از سوی دیگر، قانون همانند نسخه ی طبیب است که به کار بستن آن شفا بخش است و گرنه بی حاصل خواهد بود.
علیهذا اسلام که خود را همان نسخه ی شفابخش و بهترین راهنمای زندگی جوامع بشری میداند «أن هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم» [۴۰] یکی از راههای ضمانت اجرائیش را نظارت عمومی و امر به معروف و نهی از منکر قرار داده است «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیّه». [۴۱]
آری، اسلام همه ی افراد جامعه را همانند سرنشینان یک کشتی میداند که چنانچه یکی از آنها بخواهد جدار کشتی را سوراخ کند، همگی موظّفند جلو او را بگیرند و گرنه همه ی آنها غرق خواهند شد. [۴۲] که امام باقر (علیه السّلام) درباره ی نقش ضمانت اجرائی امر به معروف و نهی از منکر فرمود:
«بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحلّ المکاسب و تردّ المظالم و تعمّر الارض و یستقیم الامر، بوسیله ی آنها واجبات برپا داشته و راهها امن و کسبها حلال، و ظلمها دفع و زمین آباد میشود و دشمنان به قبول انصاف، وادار میشوند و کارها رو به راه میگردد». [۴۳]
معنی «معروف» و «منکر»
گر چه کلمه ی «معروف» از «عَرَفَ» به معنی شناخته شده و «منکر» به معنی نادانسته و ناشناخته است که در معنی آنها حُسن و قبح- بایسته و نبایسته- نخوابیده است ولی در اصطلاح، معروف، به چیزی گفته میشود که حسنش از نظر شرع و یا عقل، محرز شناخته شده است و منکر نیز چیزی است که قبحش از نظر شرع و یا عقل معلوم و روشن است که راغب در این باره چنین میگوید:
«و المعروف اسم لک فعل یعرف بالعقل او الشرع حسنه و المنکر ما ینکر بهما؛ معروف، در اصطلاح اسم است برای هر کاری که حسنش وسیله ی عقل و یا شرع، شناخته شده و منکر چیزی است که بوسیله ی آنها مورد انکار، قرار گرفته و ناشناخته مانده است». [۴۴]
و طریحی نیز دربار آنها گفته است:
«المعروف اسم لکل فعل یعرف حسنه بالشرع و العقل و المنکر کلما قبحه الشارع و حرمه فهو ضد المعروف». [۴۵]
علیهذا به قرینه ی مقابله ی معروف با منکر، میتوان نتیجه گرفت که معروف، چیزی است که حسنش ترجیح دارد خواه به مرحله ی الزام رسیده باشد که امر به آن نیز واجب خواهد بود و یا نرسیده باشد که امر به آن نیز مستحّب خواهد بود و همینطور است منکر که در صورت ضرورت قبح، ترک آن لازم و در صورت عدم ضرورت، مکروه خواهد بود.
بنابراین، امر به معروف و نهی از منکر شامل فعل واجب و حرام و مستحّب و مکروه است نه مباح که متساوی الطرفین است که در دو صورت اول، امر و نهی واجب و در دو صورت دوم مستّحب و مکروه است امام خمینی رحمه الله در این رابطه چنین مینویسد:
«ینقسم کل من الامر و النهی فی المقام الی واجب و مندوب فما وجب عقلاً او شرعاً وجب الامر به، و ما قبح عقلا او حرم شرعاً وجب النهی عنه، و ماندب و استحب فالامر به کذالک و ما کره فانهی عنه کذالک». [۴۶]
نصیحت و ارشاد، غیر از امر به معروف و نهی از منکر است
درست است که در مقابل جهالت و انحراف افراد نمیشود- و نباید- ساکت نشست چرا که در آن صورت جامعه به سقوط کشانده خواهد شد ولی هدایت و ارشاد مردم گونه گون است:
گاهی به عنوان نصیحت و ارشاد و خیر خواهی است که پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:
«الدین هو النصیحه، قالوا لمن یا رسول الله؟ قال: لله و لرسوله و للمؤمنین عامتهم و خاصتهم؛ دین عبارت از خیر خواهی است، پرسیدند: برای کی یا رسول الله؟ فرمود: برای خدا و پیامبرش و برای عموم افراد با ایمان، خواه افراد معمولی و خواه افراد سرشناس و متشخّص». [۴۷]
در این صورت که غالباً جنبه ی دلسوزی و اندرز و تعلیم و ارشاد و موعظه دارد، سخن آمیخته با رِفق و مدارا است که امام زین العابدین (علیه السّلام) در این رابطه میفرماید:
«حقّ المتنصح أن تؤدی الیه النصیحهه، و لیکن مذهب الرحمهه له و الرفق به، و حقّ الناصح أن تلین له جناحک و تصغی الیه بسمعک.
حقّ نصیحت خواه این است که او را مورد اندرز قرار دهی ولی باید در اینکار، رفق و مدارا را رعایت کنی، و حق نصیحت کننده این است که نسبت به او متواضع باشی و با تمام وجود، حرفش را گوش بدهی». [۴۸]
و گاهی به عنوان دستور و تکلیف است که در این صورت جنبه ی فرمان دادن و مولویّت- ولو ادّعایی- دارد و امر به معروف و نهی از منکر چنانکه از ظاهر کلمه ی «امر» و «نهی» فهمیده میشود از این قبیل است.
امام خمینی رحمه الله در این رابطه میگوید:
«الامر و النهی فی هذا الباب مولوی من قبل الآمر و الناهی و لو کانا سافلین فلا یکفی فیمها أن یقول: أن الله امرک بالصلاهه او نهاک عن شرب الخمر الا أن یحصل المطلوب منها بل لابد و أن یقول: صلّ مثلاً او لا تشرب الخمر و نحو همامما یفید الامر و النهی من قبله». [۴۹]
علیهذا امر به معروف و نهی از منکر اگر چه از آحاد مسلمین و غیر موظّفین حکومت اسلامی نسبت به دولتمردان نظام باشد، باید به عنوان دستور- امر و نهی- گفته شود نه ارشاد و اندرز.
اهمیّت امر به معروف و نهی از منکر
از آنجا که امر به معروف و نهی از منکر چنانکه گفتیم: ضامن اجرای مقرّرات اسلامی و عامل جاودانگی دین و عزّت اسلام و مسلمین است به علاوه چنانکه خواهیم گفت، این تکلیف، صرفنظر از اینکه وظیفه ی حکومت اسلامی است، به تک تک افراد جامعه نیز واجب است از این رو در کتاب و سنّت از آن با اهمیّت ویژه یاد شده که از آن جمله است:
1. علی (علیه السّلام) در نهج البلاغه همه ی کارهای نیک را در برابر آنها به منزله ی یک قطره- آب دهان- در برابر آب دریا دانسته است:
«و ما اعمال البّر کلّها و الجهاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الاّ کنفثهه فی بحر لُجّی؛ تمام اعمال نیک و حتّی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر همچون قطرهای است- آب دهان- در مقابل یک دریای پهناور». [۵۰]
2. پیامبر گرامی اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خوشبختی امّت اسلامی را در سایه ی انجام این وظیفه ی بزرگ و بدبختی او را در ترک این تکلیف مهم میداند:
«لا تزال امّتی بخیر ما امروابالعمروف و نهوا عن المنکر و تعاونوا علی البّر فاذا لم یفعلوا ذالک نزعت منهم البرکات و سلط بعضهم عی بعض و لم یکن لهم ناصر فی الارض و لا فی السماء؛ امتّم همواره در خیر و نیکی خواهند بود مادامی که امر به معروف و نهی از منکر و تعاون بر نیکی کنند، ولی اگر چنین نکنند، برکات، از آنها گرفته، بعضی از آنها بر بعضی دیگر مسلّط میشوند در حالی که نه در زمین و نه در آسمان، یار و یاوری ندارند». [۵۱]
3. و نیز آن حضرت ترک این وظیفه ی بزرگ را به منزله ی اعلام جنگ با خدا شمرده است:
«اذا امّتی تواکلت الامر بالمعروف والنهی عن المنکر فلیأ ذنوا بوقاع من الله تعالی؛ هنگامی که امتّم در مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر، تواکل کند- یعنی هر کدام در انجام آن، شانه خالی کرده و آنرا به عهده دیگری موکول نمایند- اینعمل به منزله ی اعلام جنگ با خدا به حساب میآید.» [۵۲]
4. علی (علیه السّلام) در آخرین وصیتّش آنگاه که فرق نازنینش وسیله ی شمشیر ابن ملجم ملعون شکافته شده بود، در این باره متذکّر میشود که ترک امر به معروف و نهی از منکر، موجب تسلّط اشرار و عدم استجابت دعا خواهد شد:
«لا تترکوا الامر باالمعروف و النهی عن المنکر فیّولی علکیم اشرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم؛ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید زیرا که در آن صورت، اشرار و ستمگران، بر شما مسلّط خواهند شد، آنگاه هر چه دعا کنید، دعای شما مستجاب نخواهد شد.» [۵۳]
5. پیامبر گرامی اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با یک آینده نگری ویژه ترک امر به معروف و نهی از منکر را مایه ی عوض شدن دید جامعه در مورد معروف و منکر دانسته و معروف را منکر و منکر را معروف خواهد دید:
«کیف بکم اذا افسدت نسائکم و فسق شبابکم و لم تأمروا بالمعورف و لم تنهوا عن المنکر؟ فقیل له: و یکون ذالک یا رسول الله؟ فقال نعم و شرّ من ذالک کیف بکم اذا امرتم بالمنکر و نهیتم عن المعروف؟ فقیل له یا رسول الله و یکون ذالک؟ قال نعم و شرّ من ذالک کیف بکم اذا رأیتم المعروف منکر و المنکر معروفاً؟؛ چگونه خواهید بود آن زمان که زنانتان فاسد و جوانانتان فاسق شوند و امر به معروف و نهی از منکر نکنید؟ پس به ایشان عرض شد: آیا چنین خواهد شد یا رسول الله؟ فرمود: بلی و بدتر از این نیز خواهد شد و آن اینکه: چگونه خواهید شد ای رسول خدا؟ فرمود: آری و بدتر از این نیز خواهد شد و آن این که چگونه خواهید بود آن زمان که خوب را بد و بد را خوب ببینید؟!» [۵۴]
امر به معروف و نهی از منکر دولتی و مردمی
چنانکه خواهیم دید، در اسلام دو جور امر به معروف و نهی از منکر داریم:
یک نوع آن، مربوط به آحاد مسلمین است که باید مراقب اعمال فرد، فرد جامعه باشند، هر گاه دیدند در انجام وظائف کوتاهی میکنند و یا به اعمال خلاف دست مییازند، لازم است آنها را به نیکیها امر و از زشتیها باز دارند.
آیاتی از قبیل:
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ) [۵۵] کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَیْرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ) [۵۶]
اشاره به این قسم از امر به معروف و نهی از منکر است.
و نوع دوم آن، مربوط به گروه خاصّی است و آن مربوط به صورتی است که منجر به ضرب و جرح و جریمه و حبس و نظائر اینها میشود که از شئون حکومت اسلامی است این نوع امر به معروف و نهی از منکر که جنبه ی دولتی دارد و بیشتر مظهر آن در امور «حسبه» است ریشه در قرآن مجید و سنّت دارد و از آیاتی از قبیل:
(و لتکن منکم امهه یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر) [۵۷] (والذین ان مکنّاهم فی الارض اقاموا الصلوهه و آتوا الزکات و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر). [۵۸]
و روایت «مسعده بن صدقه» از امام صادق (علیه السّلام):
«قال سمعته یقول: و سئل عن الامر بالمعروف و النهی عن المنکر اواجب هو علی الامّهه جمیعا؟ فقال لا، فقیل له: و لم؟ قال انّما هو علی القوی المطاع العالم بالعروف من المنکر لا علی الضعیف الذّی لا یهتدی سبیلا...» [۵۹]
و روایاتی از این قبیل که در کتب مربوطه به آنها استدلال شده میتوان برای آن استشهاد نمود. [۶۰] و اکنون در بعضی از بلاد اسلامی، امر به معروف و نهی از منکر دولتی وجود دارد و شایسته است در نظام جمهوری اسلامی نیز به وجود آید.
مراتب و درجات وجوب امر به معروف و نهی از منکر
چنانکه در فقه اسلامی آمده، امر به معروف و نهی از منکر هم عقلاً و هم شرعاً واجب است. شهید اول در لمعه در این رابطه فرموده است: «الامر بالمروف و النهی عن المنکر هما واجبان عقلاً و نقلاً». [۶۱]
و هر گاه انجام این تکلیف، به وسیله ی بعضی از مسلمین صورت گیرد و زمینه برای امر به معروف و نهی از منکر باقی نماند، وجوب از همه برداشته خواهد شد و گرنه تکلیف به عهده ی همه باقی خواهد ماند و همین است معنی وجوب کفائی که اکثر فقهاء در این مسئله به آن فتوی دادهاند چنانکه شهیدین در لمعه و شرح آن فرمودهاند:
«و وجوبها علی الکفایهه فی اجود القولین لآیهه السابقهه و لان الغرض شرعاً وقوع المعروف و ارتفاع المنکر من غیر اعتبار مباشر معین فاذا حصلا ارتفع و هو معنی الکفائی؛ وجوب امر به معروف و نهی از منکر وجوب کفائی است در بهترین دو قول، به خاطر آیه ی سابقه- و لتکن منکم امّهه یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر؛ و به جهت این که غرض شارع، وقوع معروف و از بین رفتن منکر است بدون توجّه به مباشر معین، وقتی که آنها حاصل شدند، وجوب برداشته خواهد شد و همین است معنی وجوب کفائی». [۶۲]
ولی این وجوب، درجات و مراتبی دارد:
گاهی انجام فعل معروف و ترک منکر موجب خرسندی و عدم انجام معروف و ارتکاب منکر موجب آزردگی خاطر انسان مسئول میشود و گاهی علاوه بر آن با زبان نیز ابزار میکند و زمانی نیز علاوه بر آنها اقدام عملی نیز مینماید و البته در همه ی موارد رعایت اصل «الایسر فالایسر» را باید بکند یعنی اگر میشود با چهره ی گرفته و اعراض از گنهکار، او را از خلاف، بازداشت، نباید بر زبان جاری کرد و توبیخ نمود و اگر میشود با امر و نهی او را به انجام وظیفه وادار کرد نباید اقدام عملی نمود و لذا در روایات فراوانی به این درجات و مراتب مختلفه تأکید شده که از آن جمله است:
1. علی (علیه السّلام) از پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند که فرمود:
«من شهدا مرا فکرهه کان کمن غاب عنه، و من غاب من امر فریضه کان کمن شهده؛ هر گاه کسی در کنار کاری حضور داشته باشد ولی آن را ناپسند بداند، همانند این است که از آن، دور باشد؛ ولی اگر در کنارش نباشد اما از انجام آن راضی باشد، همانند این است که در کنارش حضور دارد». [۶۳]
2. و نیز آن حضرت فرمود: «انّما یجمع النّاس الرّضا والسخط، فمن رضی امرا فقد دخیل فیه و من سخطه فقد خرج منه؛ مردم را خشنودی و خشم در وصف واحد قرار میدهد، پس هر گاه کسی، نسبت به کاری خشم بگیرد، از آن بیرون خواهد بود». [۶۴]
3. علی (علیه السّلام) در نهج البلاغه فرمود: «الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم و علی کلّ داخل فی باطل اثمان: اثّم العمل و اثم الرّضا به؛ به کسی که از کار مردمی راضی باشد همانند این است که با آنها در آن کار شریک است از ای رو بر هر کسی که در کار نادرستی وارد میشود دو گناه است: گناه عمل به آن کار نادرست و گناه خشنودی از آن». [۶۵]
4. و نیز آن حضرت فرمود: «امرنا رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) أن نلقی اهل المعاصی بوجوه مکفّهره؛ پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ما امر فرمود: با گناهکاران با چهره گرفته برخورد کنیم». [۶۶]
5. امام باقر (علیه السّلام) فرمود: «فانکروا بقلوبکم و الفظوا بالسنتکم و صکوابها جبهاههم؛ با دلهایتان اعمال خلاف آنها را انکار کنید و با زبانتان آن را اعلام کنید و با سیلی به صورت آنها بزنید». [۶۷]
6. علی (علیه السّلام) فرمود: «ادنی الانکار أنّ تلقی اهل المعاصی بوجوه مکفهره؛ کوچکترین اظهار مخالفت با عمل خلاف دیگران این است که با چهره ی گرفته با اهل معاصی رو به رو شود». [۶۸]
7. و نیز آن حضرت فرمود: «فمنهم المُنکر للمنکر بقلبه و لسانه و یده فذالک المتسکمل لخصال الخیر؛ برخی از افراد، با عمل زشت هم از لحاظ قلب و هم از جهت زبان و هم از لحاظ قدرت، مخالف میکنند و این جامع خصال خیر است». [۶۹]
8. و نیز آن بزرگوار در نهج البلاغه فرمود: «افضل من ذالک کلمه عدل عنه امام جائر؛ بالاترین مرحله ی امر به معروف و نهی از منکر گفتن سخن عدل است نزد پیشوای ستمگر». [۷۰]
9. عبد الرحمن بن ابی لیلی فقیه که با ابن اشعث علیه حجّاج قیام کرد، از امام علی (علیه السّلام) نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«ایّها المؤمنون، انّه من رأی عدوانا یعمل به و منکرا یدعی الیه فانکره بقلبه فقد سلم و برء، و من انکر بلسانه فقد اُجر، و هو افضل من صاحبه، و من انکره بالسیف لتکون کلمهه الله هی العلیا و کلمهه الظامین هی السفلی فذالک الذّی اصاب سبیل الهدی و قام علی الطریق و نور فی قلبه الیقین؛ ای مؤمنان، هر کس ظلم و ستمی را مشاهده کند و یا کار زشتی که مردم را به سوی آن میخوانند اگر تنها با قلبش آن را انکار کند سلامت را اختیار کرده است و گناهی بر او نیست (به شرط این که بیشتر از آن نتواند) و آن کس که با زبان و بیان به مبارزه برخیزد، پاداش الهی خواهد داشت و مقامش برتر از گروه نخست است و آن کس که با شمشیر برای بزرگداشت نام خدا و سرنگونی ظالمان به مبارزه برخیزد او به راه هدایت راه یافته و بر جاده ی حقیقی گام گذارد و نور یقین در قلبش تابیده است». [۷۱]
10. پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «من رأی منکم منکرا فلیغیره بیده فأن لم یستطع فبلسانه فانّ لم یستطع فبقلبه و ذالک اضعف الایمان؛ هر گاه یکی از شما منکری را ببیند باید با قدرت آن را تعییر بدهد و اگر نتوانست با زبان و گرنه با قلب که آن مرحله ی نازله ی ایمان است». [۷۲]
یک درس آموزنده
چنانکه گفتیم، امر به معروف و نهی از منکر، مراتبی دارند، اگر بشود با موعظه و نصیحت، کسی را هدایت و ارشاد نمود، نباید متوسّل به اعمال قدرت شد واصل «الاسهل فالاسهل» را باید رعایت کرد چه بهتر از طریق مسالمت آمیز و خیر خواهی، معروف، عملی، و منکر، کنار گذاشته شود و شکّ نیست که تأثیر هدایت این گونه از اعمال قدرت، نوعاً بهتر است و در روح افراد خاطی اثر سازنده تری از خود به جا میگذارد.
در کتب احادیث و تفاسیر آمده است: «مردی آمد خدمت پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، عرض کرد: آیه به من اجازه میدهید که زنا کنم؟!
مردم سر او داد کشیدند و خواستند او را ادب کنند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کاری به او نداشته باشید. آنگاه به او فرمود: آیا دوست داری چنین کاری با مادر تو انجام گیرد؟ عرض کرد: خیر، فدایت شوم.
سپس پرسید: آیا دوست داری چنین کاری را با دخترت انجام دهند؟ عرض کرد: خیر، قربانت گردم. سپس فرمود: آیا دوست داری چنین کاری با خواهر، عمّه و خاله ات انجام گیرد؟ عرض کرد: خیر، فدایت شود.
آنگاه حضرت فرمود: مردم نیز چنینند، کاری را که برای خودت نمیپسندی برای دیگر نیز مبپسند، در این وقت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، دست مبارک را به روی سینه اش نهاد و فرمود:
«الهم طهر قلبه و اغفر ذنبه و حسنّ فرجه؛ خدایا قلبش را پاک گردان و گناهش را ببخش و عورتش را از آلودگی محفوظ دار» که بعد از این واقعه، هیچ عملی پیش او بدتر و منفور تر از زنا نبوده است». [۷۳]
بخش اول: امر به معروف و نهی از منکر
آیات مربوط به «امر به معروف و نهی از منکر»
در قرآن مجید، آیات فراوانی تحت عناوین مختلف، وجود دارد که به گونهای دلالت بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر و حرمت ترک آنها دارد که لازم است تحت عناوین آینده مورد بررسی قرار گیرد:
1- عنوان اول- ویژگی امّت اسلامی و افراد با ایمان
از ویژگیهای امّت اسلامی و افراد با ایمان، این است که امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در این راه چشم داشتی جز اصلاح جامعه و انجام تکلیف الهی ندارند.
در این رابطه آیاتی در قرآن وجود دارد که از آن جمله است:
آیه ی اول
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَـئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ(
مردان و زنان با ایمان، برخی از آنها سرپرست و یار و یاور برخی دیگرند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند، و نماز را برپار میدارند، و خدا و رسولش را اطاعت مینمایند، خداوند به زودی آنها را مورد مرحمت خویش قرار میدهد چرا که توانا و حکیم است. [۷۴]
تفسیر
در آیات گذشته از این سوره خداوند ویژگیهای منافقان را این گونه شمرده:
«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یأمرون بالمنکر و ینهون عن المعروف و یقبضون ایدیهم نسو الله فنسیهم أن المنافقین هم الفاسقون؛ مردان منافق و زنان منافق همه از یک قماشند، امر به منکر، و نهی از معروف میکنند، و دستهایشان را از انفاق و بخشش میبندند، خدا را فراموش کردند، خدا نیز آنها را فراموش فرمود، جرا که منافقان فاسقند». [۷۵]
چنانکه ملاحظه می فرمائید، خداوند در این آیه پنج ویژگی برای منافقان شمرده است:
1. امر به منکر (یأمرون بالمنکر).
2. نهی از معروف (ینهون عن المعروف).
3. امساک و بخل و نداشتن دست دهنده (یقبضون ایدیهم).
4. فراموش کردن خدا (نسوا الله).
5. خروج از فرمان خدا و مخالفت با دستورات او (أن المنافقین هم الفاسقون).
و در آیه ی مورد بحث، در مقابل ویژگیهای زشت یاد شده ی منافقان، خداوند، پنج ویژگی نیک و قابل ستایش زیر را برای مؤمنان چنین میشمرد:
1. آنها مردم را به معروف و نیکی دعوت میکنند (یامرون بالمعروف).
2. از منکر و کارهای زشت باز میدارند (ینهون عن المنکر).
3. آنها بر خلاف منافقان که خدا را فراموش کردهاند؛ همواره نماز را برپا میدارند که نماز، بزرگترین مظهر ذکر و یاد خدا است (و یقیمون الصلوه).
4. آنها بر خلاف منافقان که افرادی بخیل و ممسک هستند و دست دهند ندارند، بخشی از اموال خود را برای رفع نیازمندی جامعه و نظام و پُر کردن شکاف طبقاتی به عنوان «زکات» در راه خدا میدهند (و یؤتون الزکاه).
5. آنها برخلاف منافقان که از راه حقّ و اطاعت شرع، بیرون رفتهاند، همواره مطیع خدا و پیامبرند و تابع مقرّرات شریعت الهی هستند (و یطیعون الله و رسوله).
در پایان بیان ویژگیهای یاد شده، خداوند، مؤمنان را به خاطر این خصلتهای شایستهای که داشتهاند، نوید رحمت مادّی و معنوی الهی میدهد و تأکید میکند که این وعده بخاطر صفت عزّت و حکمت الهی است، او به جهت این که هر کاری را روی حکمت انجام میدهد به مؤمنان بخاطر اعمال و خصلتهای نیکشان پاداش شایسته میدهد و به جهت این که توانمند و عزیز است به این وعدهها وفا خواهد کرد (اولئک سیرحمهم الله أن الله عزیز حکیم).
چند نکته ی قابل توجّه
نکته ی اول- چرا در مورد منافقان، خداوند فرموده: «بعضم من بعض» ولی در مورد مؤمنان فرموده است: «بعضهم اولیاء بعض» ؟!
پاسخ:
از آنجا که منافقان دارای باور صحیح دینی نیستند و ارتباطات آنها با دیگران تنها بر مبنای گفتار و سخن خالی است و هیچ گونه همستگی ریشهای و اعتقادی بین آنها وجود ندارد از این رو خداوند، درباره ی آنها فرموده است «بعضم من بعض» یعنی آنها همانند یکدیگر و از یک قماشند و ارتباط ریشهای در میان آنها وجود ندارد، ولی نظر به اینکه مؤمنین همانند یک پیکرند و میان آنها پیوند اخوّت وجود دارد از این رو اگر مشکلی برای یکی از آنها پیش بیاید، دیگر مؤمنان را نماند قرار، بدین جهت است که در مورد آنان فرموده است «بعضم اولیاء بعض» علیهذا منظور از «ولایت» نیز ولایت محبّت و نصرت خواهد بود. [۷۶]
نکته ی دوم- چنانکه میدانیم، فعل مضارع، دلالت بر حال و استقبال دارد، بنابراین، فائده ی آوردن «س» که برای استقبال است، روی «یرحمهم الله» برای چست؟
پاسخ:
در جواب این سؤال از دو راه میتوان پاسخ داد:
1. حرف «س»، همان گونه که برای استقبال میآید، برای استمرار نیز میآید چناکه در آیه ی 141 سوره ی بقره «سیقول السفهاء من الناس ماولّیهم عن قبلتهم» گفته شده برای استمرار است. [۷۷]
علیهذا نظر به این که فعل مضارع، برای حال، یا استقبال و یا به معنی مشترک میان آنها است [۷۸] و صریح در استمرار نیست، از این رو حرف «س» روی «یرحم» آورده شده تا تأکید بر استمرار باشد.
2. ممکن است «س» برای استقبال باشد و آوردن آن، روی «یرحم» به جهت تأکید باشد چنانکه زمخشری در ذیل این آیه میگوید: «السین مفیدهه وجود الرحمهه لا محالهه فهی تؤکد الوعد کما تؤعد الوعید فی قولک: سانتقم منک یوما تعنی انّک لا تفوتنی و أن تباطاً ذلک و نحو «سیجعل لهم الرحمنّ ودّا»؛ سین در آیه ی «سیرحمهم اله» افاده ی وجود حتمی رحمت در آینده میکند، پس آن تأکید بر وعد و وعید دارد چنانکه میگویی: «روزی از تو انتقام خواهم گرفت» و منظورت این است که انتقال از تو از من فوت نخواهد شد اگر چه طور بکشد.
و مانند آن است آیه ی 96 از سوره ی مریم» «به زودی خداوند قرار میدهد برای آنها محبّتی در دلهای مردم» که منظور تأکید بر تحقّق این محبّت است [۷۹] و لذا بسیاری از مفسرین رمز آوردن سین را در آیه ی «سیرحهم الله» تأکید بر وقوع رحمت واسعه ی الهی چه رحمت دنیوی و چه اخروی دانستهاند، بر خلاف منافقین که هم در این دنیا خدا آنها را فراموش کرده «فنسیهم» و هم در آخرت آنها را وعده ی عذاب الیم و وعده ی لعنت الهی داده است. [۸۰]
نکته ی سوم- آوردن کلمه ی «مؤمنات» در کنار «مؤمنین» و هر کدام از ولیّ و یار و یاور یکدیگر دانستن و حقّ امر به معروف و نهی از منکر به آنها دادن (و المؤمنون و المؤمنان بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر) نشانه ی اهتمام اسلام به امر بانوان است با آنکه در آن زمان در امور اجتماعی زنان به هیچ وجه به حساب نمیآمدند و با زنان همانند متاع عمل میکردند و دختران را زنده به گور مینمودند و... !!!
همین اهتمام بود که زنان پشت جبهه، امکانات را جهت رزمندگان فراهم میکردند و در جبهه مجروحین را معالجه میکردند و چنانکه در گذشته دیدیم، آنان با پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیعت میکردند و مانند حضرت زهرا علیها السلام در مسجد جهت حمیات از ولایت علی (علیه السّلام) سخنرانی میکند و زینب دختر قهرمان او قافیه ی سالاری کاروان اسیران اهل بیت را بعد از شهاد حسین (علیه السّلام) و یارانش در راه کوفه و شام به عهده میگیرد و سخنان کوبنده ی او خفتگان را بیدار و یزید و اتبّاعش را مفتضح مینماید.
فرازی از سخنان حضرت زهرا علیها السلام در فلسفه ی احکام و امر به معروف
حضرت زهرا علیها السلام بعد از آنکه فدک او عصب شد و شوهرش از ولایت، کنار گذاشته شد به مسجد پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رفت و ضمن سخنانی به فلسفه ی برخی از احکام الهی و از آن جمله «امر به معروف» پرداخت و فرمود:
«فجعل الله الایمان تطیرا لکم من الشرک و الصلاهه تنزیها لکم عن الکبر، و الزکاهه تزکیهه للنفس و نماء للرزق، و الصیام تثبیتاً للاخلاص و الحجّ تشیید اللدین و العدل تنسیقا للقلوب و طاعتنا نظاماً للملهه و امامتنا اماناً للفرقهه و الاجهاد عزّ اللاسلام الصبر معونته علی استیجاب الاجر و الامر بالمعروف ملحهه للعامهه؛ خداوند، ایمان را وسیله ی پاک ساختن شما از شرک، و نماز را وسیله ی دوری شما از کبر، و زکات را مایه ی تزکیه ی نفس و زیادی روزی شما قرار داد و نیز روزه را وسیله ی نشان دادن اخلاص شما، و حجّ را وسیله ی استحکام دین، و عدل را مایه ی پیوند دلها، و طاعت ما را مایه ی انسجام ملّت، و امامت ما را سبب ایمن بودن از تفرقه، و جهاد را مایه ی عزّت اسلام و صبر را کمک برای به دست آوردن پاداش و امر به معروف را جهت مصلحت عمومی لازم فرمود». [۸۱]
نکته ی چهارم- وجوب امر به معروف و نهی از منکر
با توجّه به این که در این آیه، اموری از ویژگیهای افراد با ایمان شمرده شده که در نتیجه ی آن پاداش فراوان مادّی و معنوی الهی برای آنان مقرّر شده و در مقابل، اعمال منافقان مایه ی محرومیّت آنها از رحمت الهی و کسفرهای سخت آخرتی به حساب آمده است و این تأکید و عنایت به امور یاد شده و از آن جمله امر به معروف و نهی از منکر، اقامه ی نماز، دادن زکات و اطاعت خدا و پیامبر- را واجب میداند و به هیج وجه راضی به ترک آنها نیست و لذا مرحوم شیخ طوسی در «تبیان» و طبرسی در «مجمع البیان» ذیل این آیه گفتهاند: «و فی الآیهه دلالهه علی أن الامر بالمعروف و النهی عن المنکر من فروض الاعیان لأنّه جعلهما من صفات جمیع المؤمنین و لم یخص قوماً منهم دون قوم؛ این آیه دلالت دارد بر اینکه امر به معروف و نهی از منکر از واجبات عینی است چرا که خداوند آنها را از صفات همه ی مؤمنین قرار داده و مختص به گروهی دون گروهی نفرموده است». [۸۲]
ولی چنانکه در گذشته اشاره کردیم و در آینده نیز توضیح خواهیم داد، امر به معروف و نهی از منکر واجب کفائی است نه عینی و دلیل آن هم این است که هر گاه بعضی جهت تحقّق معروف و نهی منکر قیام کردند و منظور حاصل گردید، دیگر محلی برای وجوب باقی نخواهد ماند و همین است معیار واجب کفائی نه توجّه تکلیف بطور عینی به همه ی افراد و شاید منظور آنان نیز همین باشد؛ بنابراین آیه ی دلالت بر وجوب دارد نه وجوب عینی مصطلح.
آیه ی دوم
(کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَیْرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ)
شما بهترین امّتی هستید که از درون تاریخ، بیرون آمدید، چرا که امر به معروف و نهی از منکر میکنید و به خدا ایمان دارید؛ و اگر اهل کتاب به چنین آئین درخشانی ایمان آورند، به سود آنها است، ولی تنها عده ی کمی از آنها با ایمانند و اکثر آنها فاسقند. [۸۳]
تفسیر
در این آیه خداوند، همه ی مسملین را مخاطب قرار داده که شما بهترین امّت هستید که از درون تاریخ به خاطر نفع رساندن به انسانها بیرون کشیده شده و آشکار گردیدید چرا که سه ویژگی دارید که امّتهای پیشین از داشتن آنها در این حدّ از کمال، محرومند و آنها عبارتند از:
1. امر به معروف میکنید (تأمرون بالمعروف)
2. نهی از منکر میکنید (و تنهون عن المنکر).
3. ایمان به خدا دارید (و تؤمنون بالله).
بنابر این لفظ «کان» که در آیه به شکل جمع «کنتم» آمده اگر چه درباره ی آن، گونه گون سخن گفتهاند، ولی به نظر میرسد: یا تامّه است که به معنی «وجدتم خیر امه او خلقتم خیرامه» که «خیرامه» حال است که دلالت بر تأکید دارد و «ل» در «للنّاس» برای نفع است و جمله ی «تامرون بالمعروف و...» علّت برتری امت اسلام بر دیگر امتّها است و منظور از «للنّاس» نیز عموم انسانها میباشد و در پایان آیه ی تأکید میکند: اسلامی که چنین امّت مفیدی برای جوامع بشری تربیت کرده است چنانکه اهل کتاب- یهود و نصارا- به آئین درخشان آنها ایمان بیاورند و در جرگه ی مسلمین قرار بگیرند و از برکات آن بهرهمند خواهند گردید و مانند آنها خیر امّت خواهد شد ولی متأسّفانه افراد کمی مانند عبد الله سلام و نجّاشی و قوم آنها توفیق ایمان راستین پیدا کردن را یافتهاند و اکثر آنها از طاعت واقعی خدا محروم ماندهاند!! (و لو آمن اهل الکتاب لکان خیر الهم منهم المؤمنون و اکثر هم الفاسقون).
نکات قابل توجّهی که در این آیه وجود دارد
در این نکاتی وجود دارد که لازم است ذیلاً به آنها توجّه شود:
1- مگر این ویژگیها در امّتهای پیشین نبوده است؟
درست است که امّتهای پیشین که پیرو مکتب انبیاء الهی بودند، دارای ایمان و وظیفه ی امر به معروف و نهی از منکر بودند، جرا که این امور، از اصول هر مکتب الهی است لیکن اسلام به جهت خاتمیّتش، کاملترین ادیان است و طبعاً هم توحیدش در سطح بالائی است و هم امر به معروف و نهی از منکرش دارای شرائط و ریزه کاریهای ویژهای است که در ادیان پیشین وجود نداشته است: اگر ایمان به خدا دارد، ایمان عام و ایمان خاصّ و ایمان خاصّ الخاص دارد و اگر امر به معروف و نهی از منکر دارد، مراحل مربوط به قلب و زبان و شمشیر دارد که در صورت ضرورت حسین وار در راه دین قربانی میدهد اگر چه میداند پیروزی عاجل نصیب نمیشود و... .
بنابراین، چگونه این امور و تداوم آنها، در آئین اسلام و امّت اسلامی با شرایع سالفه و امّتهای پیشین فرق میکند و همین امر، ملاک «خیریّت» و امیتاز این امت از امم گذشته است نه تنها جنگ چنانکه فخر رازی و قفال گفته و نه بخاطر پیاده شدن این امر آنگونه که مؤلّف «المنار» پنداشته است. [۸۴]
2- چرا امر به معروف و نهی از منکر در آیه بر ایمان به خدا مقدّم شده؟
درست است که ایمان به خدا در رأس همه ی اصول و فروع اسلام است و از این رو میباید مقدم بر امر به معروف و نهی از منکر در آیه ی ذکر شود ولی همان طوری که در گذشته گفتیم: امر به معروف و نهی از منکر ضامن اجرای همه ی مقرّرات الهی و عامل بقای آنها است اگر این دو فرضیه نباشد، هیچیک از اصول و فروع دین باقی نخواهد ماند چنانکه امام باقر (علیه السّلام) فرمود:
«أن الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، سبل الانبیاء، و منهاج الصلحاء، فریضه ی عظیمهه بها تقام الفرائض تا من المذاهب و تحّل المکاسب و تردّ المظالم و تعمر الارش و ینتصب من الاعداء و یستقیم الامر». [۸۵]
به این جهت است که امر به معروف و نهی از منکر در آیه ی مورد بحث از ایمان به خدا که رأس اصول و فروع دین است مقدّم ذکر شده است. [۸۶]
3- چرا تنها از ایمان به خدا یاد شده؟
درست است که اصول دین، ایمان به خدا و ایمان به نبوّت و ایمان به قیامت است ولی همانگونه که گفتیم: رأس الاصول و الفروع، ایمان به خد است و همه ی اعتقادات و باورهای لازم از مبدأ آفرینش و خالق عوالم و هادی آفریدهها نشأت گرفته و میگیرد از این رو ذکر ایمان به خدا به طور «لَفّ» شامل همه ی ایمانهای لازم خواهد بود به علاوه ایمان به بعض بدون ایمان به بعض دیگر ایمان به خدا نیست چنانکه فرموده است: «و یقولون نؤمن ببعض و نکفر ببعض... اولئک هم الکافرون حقّاً». [۸۷] بدین جهت است که از اصول دیگر یاد نشده است. [۸۸]
4- چگونه آیه ی مورد بحث، دلالت بر وجوب امر به معروف دارد؟
برخی از بزرگان، از راه اینکه گاهی خبر از افاده ی امر میکند مانند:
«ولو الدّات یر ضعن اولادهنّ حولین کاملین؛ مادران باید فرزندانشان را دو سال کامل شیر بدهند». [۸۹] استدلال کرده و گفتهاند: در این جا نیز جلمه ی «تأمرون بالمعروف و ...) دلالت بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر میکند. [۹۰]
و بعضی دیگر از مؤلّفین آیات الاحکام از راه این که «خیریّت امّت اسلامی به جهت امر به معروف و نهی از منکر و ایمان به خدا است و طبعاً چیزی که منافات با این جهات داشته باشد حرام خواهد بود» استدلال کردهاند.
و شاید در توجیه این راه بشود چنین گفت: «با این تجلیلی که در این آیه از آمرین به معروف و ناهین از منکر شده مبنی بر این که امّت اسلام از این رهگذر به عنوان بهترین امّت از درون تاریخ، بیرون کشیده شده و ظاهر گردیده است» نمیشود چنین تجلیل و سرفرازی را نشأت گرفته از یک امر مستحبّ و مباح دانست و قطعاً باید این امور واجب و ترک آنها حرام باشد به خصوص که مقرون به ایمان به خدا که از اوجب واجبات عقلی است ذکر شدهاند (تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر و تؤمنون بالله).
به علاوه برخی از آیات دیگر که در دلالت بر وجوب کردن آنها شکّی نیست میتواند تأیید بر این برداشت باشد.
ولی آیا این وجوب، عینی است یا کفائی؟ مطلبی است که طبق بررسی قبلی ما، کفائی است و البته بعداً نیز در این باره بحث خواهیم کرد.
5- برخی از اهل سنّت، از این آیه، استدلال بر حجّیّت اجماع کردهاند به این توضیح که:
الف و لام در «المعروف» و «المنکر» دلالت بر استغراق میکند از این رو آمرین به معروف و ناهین از منکر، باید از همه ی منکرها نهی و به همه ی معروفها امر کنند و چنانکه همه ی امّت اسلامی در معروف و یا منکری اشتباه کنند، اگر اتّفاق آنها حجّت نباشد، طبعاً نمیتوانند به دستور آیه که امر همه معروفها و نهی از همه ی منکرها هست، عمل نمایند؛ بنابراین اتّفاق آنها حجّت خواهد بود. [۹۱] ولی این استدلال به جهات زیر بیارزش و نادرست است.
اولاً الف و لام در المعروف و المنکر استغراق نیست بلکه الف و لام جنس است.
ثانیاً اگر هم استغراق باشد، مصداق واقعی خصلتهای یاد شده در آیه چنانکه در «الدّر المنثور» سیوطی و غیره آمده اهل بیت علیهم السلام هستند نه همه ی مردم. [۹۲]
ثالثاً حجیّت اجتماع، دلائل ویژه به صورتهای خاصّی (دخول معصوم) دارد که در نیل به آنها نیازی به این نوع دلائل آبکی نیست که باید برای آگاهی از دلائل حجیّت و صور آن مراجعه شود به کتب اصول.
آیه ی سوم
(وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَأُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)
باید از مین شما جمعی دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند و آنان، رستگارانند. [۹۳]
تفسیر
درست است که عقائد و احکام و دستورات اسلام، نور و شفاء برای همه ی دردهای مادّی و معنی جوامع بشری است ولی این مقصود در صورتی حاصل است که از یک سو مردم نسبت به آن آگاهی و شناخت پیدا کنند و از سوی دیگر در تحقّق و پیاده شدن آن پاسداری و بسیج و حمایت همهجانبه صورت گیرد. اسلام، برای منظور یاد شده از یکسو خود مردم را تکیلف به فرا گیری حقیقت دین میکند و متذکّر میشود اگر درباره ی آن، شناخت کامل حاصل نکنند گویا همانند افراد بادیه و بیابان نشین، جاهل و ناآگاهند چناکه امام صادق علیه السلام فرمود:
«تفقّهوا فی الدین فأن من لم یتفقه منکم فی الدّین فهم اعرابی؛ در دین جستجو و تحقیق کنید، زیر اگر فردی از شما در دین تحقیق نکند و دین شناس نباشد و اعرابی و همانند آدم بیابان گرد، جاهل است». [۹۴]
و از سوی دیگر حکومت اسلامی و آحاد مسملین را موظّف میکند که ناآگاهن را تعلیم و بی خبران را آگاه و متمردان را به انجام وظفیه وادار نمایند چنانکه علی علیه السلام در ضمن حقوقی که امّت بر امام دارد، در مورد بالا بردن آگاهی مردم میفرماید: «و تعلیمکم کیلاً تجهلوا؛ به شما آگاهی و تعلیم بدهم تا جاهل نمانید». [۹۵]
و در آیه ی مورد بحث نیز تأکید میکند که: باید از میان شما جمعی باشند که مردم را به نیکیها دعوت و به معروف امر و از زشتیها باز دارند (و لتکن منکم امهه یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر).
طبعاً دعوت به نیکیها یک وظیفه ی عمومی است. برای افرادی که نیکیها را میشناسند و شرائط دعوت را دارند خواه افراد عادی و یا زیر مجموعه ی دولت باشند و امر به معروف و نهی از منکر نیز میتواند همین گونه باشد از این رو چنانکه خواهیم دید، این آیه هم شامل هدایت عمومی و هم شامل ارشاد و هدایت خصوصی و اعمال قدرت و قانون در صورت ضرورت خواهد بود.
در پایان آیه، افرادی که چنین وظیفهای را انجام میدهند، و هدایت و امر به معورف و نهی از منکر جامعه را به عهده دارند، آنان را افراد رستگار و به سعادت رسیده معرّفی میکند (و اولئک هم المفلحون).
چند نکته ی قابل توجّه در این آیه:
در این آیه چند نکته ی قابل توجّه وجود دارد که ذیلاً مورد بررسی قرار میگیرد.
1- آیا «مِن» و «و لتکن منکم»، «تبعیضه» است یا «بیانیّه»؟
اکثر مفسیرین «من» را تبعیضه دانسته و آن را دلیل کفائی بودن وجوب امر به معروف قرار دادهاند و برخی نیز آن را بیانیّه گرفته و منظور از آیه را وجوب عینی امر به معروف دانسته و آیه را چنین معنی کردهاند: باید شما امّتی آمر به معروف و ناهی از منکر باشید. [۹۶]
ولی گروه اوّل گفتهاند: «من» بیانیّه در صورتی تصوّر دارد که مجملی قبلاً بیان شده است که لازم به تبیین باشد [۹۷] مانند «فاجتنبوا الرجس من الاوثان [۹۸]؛ از پلیدی که عبارت از بتها است اجتناب کنید» بنابراین در آیه ی مرد بحث، مجملی وجود نداشته تا نیاز به بیان داشته باشد از این رو است که استاد علاّمه ی طباطبائی در توجیه «من» بیانیّه ناگزیر میشود آن را به شکل «من نشویه ابتدائیّه» تفسیر نماید. [۹۹]
ولی بخاطر ظهور کلام در معنی تبعیض حقّ این است که «من» تبعیضیّه است لیکن دلالت بر وجوب کفائی نمیکند تنها بر این معنی دلالت دارد که گروهی از امّت وظیفه ی امر به معروف و دعوت به خیر و نهی از منکر را دارند و آنها کسانی هستند که شرائط شناخت خیر و معروف و منکر و قدرت قیام به این وظیفه را داشته باشند حال میخواهد وجوب، کفائی باشد و یا عینی که باید به دلائل دیگر مراجعه نمود. [۱۰۰]
2- وجوب عینی یا کفائی؟
گر چه در ضمن بحثهای گذشته بارها از عینی و یا کفائی بودن وجوب امر به معروف و نهی از منکر، سخن به میان آمده است لیکن هیچگاه به طور ریشهای مور بررسی قرار نگرفته است و اینکه لازم است با بررسی ریشهای، پرونده ی این بحث را ببندیم و پیش از همه چیز لازم است معنی واجب عینی و کفائی و روح و چگونگی تعلّق آنها را توضیح دهیم:
واجب عینی واجبی است که متوجّه به یکایک مکلّفین است و با فعل کسی از عهده ی دیگران ساقط نمیشود و همه ی افراد در انجام فعل مثاب و همه در ترک آن معاقب خواهد بود.
ولی واجب کفائی اگر چه تکلیف متوجّه به یکایک مکلّفین است اما اگر بعضی آنرا انجام دهند از عهده ی دیگران ساقط خواهد شد و گناهی بر تارک آن نخواهد بود، بلی اگر همگی آنرا ترک کردند همگی معاقب خواهد بود چنانکه اگر همگی آن را انجام دهند همگی دارای ثواب خواهند بود مانند تجهیز میّت و نماز بر او، و انقاذ غریق، و ازاله ی نجاست از مسجد و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و...
و اصل در این تقسیم، این است که غرض مولی در انجام یک چیز دوگونه است:
اول اینکه فعل از یکایک افراد صادر شود به گونهای که مصلحت در انجام فعل از یکایک افراد به طور مستقیم است مانند نماز و روزه و بسیاری از تکالیف شرعیّه که خطاب متوجّه عموم است و باید هر کسی آن را شخصاً و به طور مستقل انجام دهد و این قسم را واجب عینی میگویند.
دوم این که مطلوب، صدر فعل از بعضی از مکلّفین به طور غیر معنی است بگونهای که مصلحت در صدور فعل ولو یکبار از هر شخصی که میخواهد باشد هست.
اگر چه خطاب متوجّه عموم است اما اگر بعضی آن را انجام دهند، از دیگران ساقط خواهد بود که از این قسم تعبیر به واجب کفائی میکنند. [۱۰۱]
با توجّه به مطالب یاد شده نتیجه میگیریم:
1. واجب عینی را هیچکس نمیتوان ترک کند ولی واجب کفائی با انجام دیگران، جائی برای وجوب آن باقی نمیماند.
2. مطلوب در واجب عینی انجام فعل از یکایک افراد است ولی در واجب کفائی نفس فعل ولو از بعضی افراد است.
3. در واجب عینی ترک آن، مستوجب عقاب است ولی در واجب کفائی ترک آن در صورت اتیان دیگران مستوجب عقاب نیست.
4. در واجب عینی و کفائی، تکلیف، متوجّه عموم است نه آنکه در اولی متوجه عمومی استغرافی باشد و در دومی مجموع من حیث المجموع و یا احد الافراد باشد. [۱۰۲] بنابراین، استدلال به عموم آیه و روایات چنانکه مرحوم شیخ فرموده [۱۰۳] صحیح به نظر نمیرسد چرا که روح این تکلیف کفائی و لذا بعد از حصول منظور از امر به معروف و نهی از منکر جائی برای تکالیف دیگران باقی نخواهد ماند گر چه بعضی احتمال دادهاند که اینگونه موارد از باب انعدام موضوع تکیلف است نه به سبب قیام بعضی بر انجام آن [۱۰۴] و لذا بعضی دیگر نزاع را لفظی دانستهاند [۱۰۵] ولی طبق تفسیری که برای واجب عینی و کفائی شده جائی بر این گونه احتمالات و توجیهات باقی نخواهد ماند. [۱۰۶]
و شک نیست که وجوب امر به معروف و نهی از منکر کفائی است نه عینی.
3- فرق میان دعوت به خیر و امر به معروف و... ؟
چنانکه متذکّر شدیم، دعوت به خیر، به طور کلّی مربوط به تبلیغ خقائق دین است که گاهی با برهان و گاهی با موعظه و گاهی با مناظره ی نیکو و نظائر اینها صورت میگیرد.
بنابراین ذکر امر به معروف و نهی از منکر بعد از «یدعون الی الخیر» از باب ذکر خاصّ بعد از عامّ است و آن هم به خاطر اهمیّتی که امر به معروف و نهی از منکر در اسلام دارند. [۱۰۷]
4- اهمیّت تبلیغ
همواره یک آئین، یک ایده، یک تفکّر فلسفی و اجتماعی، یک مکتب سیاسی تنها با تبلیغ زنده میماند و رشد میکند و اگر تدریس و تبلیغ نشود، کمکم فراموش میشود و میمیرد و تنها در تاریخ ادیان و مکتبها از آنها یاد خواهد شد.
بر این اساس که همواره صاحبان ادیان و مکتبهای زنده ی جهان بزرگترین سرمایهگذاری را در راه ترویج گسترش مرام خود داشته و دارند و حتّی میگویند: ثلث مخارج دنیا و شرکتهای بزرگ جهان را هم اکنون تبلیغات، تشکیل میدهد:
سالی که آمریکا برای قدرت نظامی خود 200 میلیاد دلار بودجه وضع میکند، برای تبلیغات، 90 میلیارد دلار، تعیین میکند!!
هم اکنون، کلیسا با در اختیار داشتن دهها هزار مدرسه، دبیرستان، یتیم خانه، جذام خانه، بیمارستان، درمانگاه، اردوگاه، رادیو، تلویزیون، ترجمه ی انجیل به 1200 زبان، و 5000 نوع مجلّه و روزنامه در بیش از دو میلیارد تیراژ که برخی از آنها به هشتاد زبان ترجمه میشود، و بیش از 150000 کشیش و روحانی و... از آئین تحریف شده ی مسیحیّت، تبلیغ میکند.
و تنها در آفریقا حدود 15 هزار مبلّغ مسیحی با 16671 مدرسه ی عالی و 500 مدرسه ی مذهبی و 600 بیمارستان و 120 اردوگاه آوارگان و 511 درمانگاه در قالب مهندس، طبیب، معلم، پرستار و غیره فعّالیّت دارند و تنها پنج میلیون دانش آموز مسلمان، دروس خود را در مدارس مسیحیّت فرا میگیرند!!! [۱۰۸]
تبلیغ در قرآن و اسلام
در اسلام از مسئله ی دعوت به حقّ و تبلیغ حقائق زندگی ساز الهی با تعبیراتی از قبیل: دعوت به خیر، تبلیغ رسالت الهی، هدایت، ارشاد، دلالت، امر به معروف و نهی از منکر و نظائر اینها یاد شده است.
در یک قبول دعوت الهی را مایه ی حیات و زندگی واقعی معرّفی کرده است:
یا ایها الذین آمنوا استجیبوا الله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید دعوت خدا و پیامبران را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی میخواند که شما را حیات میبخشد. [۱۰۹]
و در جایی دیگر مبلغّان رسالت الهی را این گونه میستاید که تنها از خدا میترسند و از غیر او هراسی ندارند:
«الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه ولا یخشون احداً الاّ الله.
کسانی که تبلیغ رسالتهای الهی میکنند و تنها از او میترسند و از هیچکس جز خدا بیم ندارند». [۱۱۰]
و در مورد آخر هدایتگران به حقّ را غیرقابل قیاس با هدایت یا بندگان معرّفی میکند:
«افمن یهدی الی الحقّ احقّ أن یتبع امّن لا یهدی الاّ أن یهدی فمالکم کیف تحکمون و ما یتّبع اکثرهم الا ظنا أنم الظنّ لا یغنی من الحقّ شیئا أن الله علیکم بما یفعلون؛ آیا کسی که هدایت به سوی حقّ میکند برای پیروزی شایستهتر است یا آن کسی که خود راه به جائی نمیبرد مگر هدایتش کنند؟ شما را چه میشود چگونه داوری میکنید؟ و بیشتر آنها جز از گمان و پندارهای بی اساس پیروزی نمیکنند در حالی که گمان هرکز انسان را از حقّ بینیاز نمیسازد و به حقّ نمیرساند، به یقین خداوند از آنچه انجام میدهند، آگاه است.» [۱۱۱]
و در سوره ی نحل دستور میدهد که دعوت دیگران باید از راه حکمت و موعظه نیکو و مناظره ی شایسته صورت میگیرد:
«ادع الی سبیل ربّک بالحکمهه و الموعظهه الحسنهه و جادلهم بالتی هی احسن ان ربّک هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هم اعلم بالمهتدین؛ با حکمت و اندرز نیکو به سوی راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به طریقی که نیکو تر است استدلال و مناظره کن، پروردگارت از هر کسی بهتر میداند چه کسی از طریق او گمراه شدهاند و چه کسانی راه بافتهاند.» [۱۱۲]
و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در یک تعبیر نورانی خطاب به علی علیه السلام، ثواب هدایت یک نفر را بالاتر از هر چه را که خورشید بر آن میتابد، اعلام فرموده است:
«لأن یهدی الله بک رجلاً واحداً خیر لک مما طلعت علیه الشمس؛ هر گاه یک نفر را خداوند به دست تو هدایت کند، برای تو بهتر است از آنچه که خورشید بر آن میتابد.» [۱۱۳]
یکی از عوامل مهم گسترش اسلام در جهان که اکنون حدود یک میلیارد و چهار صد میلیون نفر مسلمان در روی کره ی زمین زندگی میکنند، همین اصل دعوت به خیر و تبلیغ این آئین وسیله ی سیّاحان و تجّار و بازرگانان و عالمان بوده است که کشور اندونزی با دویست میلیون جمعیّت که 93 درصد آنها مسلمانند از همین راهها مسلمان شدهاند و همینطور است کشور چین، شوروی سابق، انگلستان، فرانسه، آمریکا و... . [۱۱۴]
جایگاه امر به معروف و نهی از منکر
بعد از دعوت به خیر که همان هدایت عموم مردم است که وسیله ی افراد آگاه صورت میگیرد، مرحله ی امر به معروف و نهی از منکر قرار دارد که دارای مراتبی است:
یک مرتبه ی آن، مراقبت آحاد مردم از جامعه است که در صورت کوتاهی در انجام وظائف و یا ارتکاب خلاف، آنان را به انجام وظیفّ امر، و از ارتکاب خلاف، نهی مینماید بدون آنکه وابسته به دولت و یا تشکیلاتی باشند.
مرتبه ی دوم آن، همین مراقبت است ولی وابسته به دولت و بودن در یک تشکیلات دولتی است چنانکه هم اکنون در بعضی از کشورهای اسلامی (مانند عربستان سعودی) وجود دارد.
و مرتبه ی سوم آن، قیام در برابر خواصّ است که هر گاه دولتمرادان رده ی بالا مرتکب خلافی شدند و یا در انجام تکالیف محوّله کوتاهی نمودند، وظیفه ی خواصّ از آگاهان جامعه است که قیام به امر به معروف و نهی از منکر کنند چنانکه «ابوذر» در برابر عثمان و معاویه، حسین علیه السلام در برابر یزید و امام خمینی رحمه الله در برابر محمّد رضا شاه و استکبار جهانی قیام نمودند و این مرحله همان است که امیر علیه السلام فرمود: «افضل من ذالک کلمه عدل عند امام جائز». [۱۱۵]
بنابراین امر به معروف و نهی از منکر، همانگونه که قبلاً هم گفتیم بزرگترین عامل سرپا نگهداشتن دین و ضامن حفظ نظام الهی است و لذا در اسلام به بهترین وجه از آن و کسی که قیام به آن میکند تجلیل شده و از آن جمله است:
1. پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:
«من امر بالمعورف و نهی عن المنکر فهو خلیفه الله فی ارضه و خلیفه رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و خلیفه کتابه؛ کسی که امر به معروف و نهی از منکر میکند او جانشین خدا در زمین و جانشین پیامبر 6 و کتاب اوست». [۱۱۶]
2. مردی خدمت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید، در حالی که آن حضرت، روی منبر نشسته بود، و پرسید: «من خیر النّاس؛ چه کسی از همه ی مردم بهتر است؟»
پیامبر اکرم در پاسخ او فرمود:
«آمَرُهُم بالمعروف و انّها هم عن المنکر و اتقاهم الله و ارضاهم؛ آنکس که از همه بیشر امر به معروف و نهی از منکر کند و آن کس که از همه پرهیزگارتر باشد و آنکس که در راه خشنودی خدا از همه بیشتر گام بردارد». [۱۱۷]
3. و نیز آن حضرت (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:
«والّذی نفسی بیده لتامرن بالمعروف و لتنهون عن المنکر او لیوشکن الله أن یبعث علیکم عذاباً من عنده ثمّ لتدعنه فلا یستجاب لکم؛ قسم به آنکس که جانم در دست اوست، باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و گرنه بیم آن میرود که خداوند عذابی بر شما نازل کند که در آن وقت، هر چند دعا کنید، دعای شما مستجاب نخواهد شد». [۱۱۸]
4. و نظیر این روایت از «ابو الدرداء» نقل شده که علی الظاهر از پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده که فرموده است:
«لتأمرون بالمعروف و تنهون عن المنر او لیسلطن الله علیکم سلطاناً ظالماً لا یجل کبیرکم و لا یرحم صغیرکم و تدعو خیارکم فلا یستجاب لهم و تستنصرون فلا تنصرون و تستغیثون فلا تغاثون و تستغفرون فلا تغفرون؛ باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و گرنه خداوند سلطان ستمگری را بر شما مسلّط میکند که بر پیران شما تکریم و بر خردسالان شما رحم نخواهد کرد و آنگاه نیکان شما دعا میکنند، دعای آنها مستجاب نمیشود و شما کمک میخواهید کسی به کمک شما نمیشتابد و طلب مغفرت میکنید، توبه ی شما پذیرفته نمیشود». [۱۱۹]
ویژگیهای دعوت کننده به خیر و مبلّغ اسلامی
برای کسی که میخواهد دیگران را- چه در محدوده ی جامعه ی اسلامی و چه بیرون از آن- هدایت کند و سهل انگاران و متخلّفان را امر به معروف و نهی از منکر نماید، لازم است نکات و ویژگیهای زیر را در نظر داشته و رعایت کند:
1- آگاهی درست از اسلام و دین معارف و احکام و اخلاق اسلامی داشتن.
2- منطقی و خیر خواهانه سخن گفتن.
3- مطابق با مقتضای حال و روانشناسانه به حیّ فرا خواندن،
4- به آنچه که دیگران را به آن فرا میخواهد باور داشتن و عامل بودن.
5- حلیم و متواضع و خوش سابقه ودلسوز بودن.
6- با زبان و حدّ معلومات او با او بحث و مناظره کردن.
7- در عین احترام به مقدّسات ملّی و اعتقادی او نقطههای ضعف آنها را یادآور شدن.
8- با وضعی آراسته و سخنی بیلغ، دعوت کردن.
9- دانشهای متداول و معمول ملّتهائی را که تصمیم بر دعوت آنها دارد، داشتن.
10- آگاهی کافی نسبت به ادیان و مکتبهائی که میخواهد پیروان آنان را به اسلامی، دعوت کند، داشتن.
11- به اوضاع و احوال سیاسی جهان و ارتباط بین ملتها آگاهی کافی و لازم داشتن.
12- انتقاد پذیر، با اخلاص، باشهامت، با استقامت و با ابزار تبلیغی زمان، مجهّز بودن. [۱۲۰]
آیه ی چهارم
(الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ و َنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ)
آن کسانیکه هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم، نماز را برپار میدارند و زکات میدهند، و امر به معروف و نهی از منکر میکنند، و پایان همه ی کارها از آنِ خدا است. [۱۲۱]
تفسیر
در آیات قبل از این آیه خداوند از گروهی یاد میکند که مورد ستم و تجاوز قرار گرفته و از شهر و دیارشان بدون حقّ آواره گردیدند و خداوند به آنها اجازه ی پیکار و دفاع داده چرا که اگر دفاع نکنند، اثری از پایگاههای توحید از صوامع و بیع و مساجد و... باقی نخواهد ماند و البته خداوند آنان را یاری خواهد فرمود:
(اذن للذین یقاتلون بانّهم ظلموا و أن الله علی نصرهم لقدیر، الّذین اخرجوا من دیارهم بغیر حقّ الاّ أن یقولوا ربّنا الله و لو لا دفع الله النّاس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد...).
آنگاه در پایان آیات، از گروهی که به دستور خدا قیام کردند و جهت استیفای حقوق خود پیکار نمودند و دشمن را دفع کردند و زمام امروز را در دست گرفتند با چهار ویژگی یاد میکند.
1. اقاموا الصّلوه؛ نماز را برپا میدارند.
نماز را که یک عبادت جامع است با تمام شرائط و خصوصیّاتش نه تنها انجام میدهند، بلکه سرپا نگه میدارند و اینکار به عنوان یک سیره ی مستمره ی آنها به حساب میآید.
2. آتوا الزّکاه؛ زکات را میدهند.
چنانکه میدانیم، نماز سمبُل پیوند با خالق است و زکاه عاملی برای پیوند با خلق و پر کردن شکاف طبقاتی و اینکار نیز به عنوان یک شیوه ی مستمر برای آنان به حساب آمده است.
3. امروا بالمعروف؛ به نیکیها فرمان میدهند.
4. نهوا عن المنکر؛ از زشتیها نهی میکنند.
امور چهارگانه ی یاد شده که مظهر پیوند بنده با خدا و خدمت به خلق و ضامن اجرای همه ی دستور العملهای زندگی است، از ویژگیها و شیوههای عملی آنها به شمار آمده است.
با توجّه به اینکه «مکنا» از مادّه ی «تمکین» و «تمکین» به معنی دادن و عنایت کردن ابزاری است که بدان وسیله وقوع فعل میسّر خواهد بود- خواه آن ابزاری، قدرت ایمان و امدادهای غیبی و یا عِده و عُده و به کارگیری صحیح آنها باشد- از این رو هنگامی که یاران خدا و مؤمنین، با قدرت ایمان و پیکار همهجانبه و بسیح صحیح همه ی نیروها، دشمن را سرکوب کردند و حاکم بر زمین شدند، برای خودسازی و پُر کردن شکاف طبقاتی و حفظ دست آوردهائی که از رهگذر جهاد، نصیب آنها شده باید به نماز، زکات، امر به معروف و نهی از منکر بپردازند (الذین أن مکناهم فی الارض اقاموا الصلوهه و آتوا زّکاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر).
و در پایان آیه نیز تأکید میکند که پایان همه ی امور نیز در دست خدا است (و لله عاقبهه الامور) همانگونه که ابتدای همه ی امور از ناحیه ی اوست، و اضافه نمودن این فراز از آیه شاهد به این جهت است که میخواهد هشدار دهد: با پیروزی مغرور نشوید و بدانید که پیروزی و شکست، بقاء و زوال امّتها و عزّتها معلول سنن و قوانین مربوط به خود آنها است چنانچه بعد از پیروزی بر طبق موازین و سنن حرکت نکنید، زوال دولت و عزّت قطعی خواهد بود.
مرحوم طوسی و طبرسی در ذیل این آیه مینویسند: «آیه دلالت بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر دارد» [۱۲۲] و آنگاه مرحوم طوسی در تعلیل آن میافزاید:
«لأن ما رغب الله فیه فقد اراده و کلّ ما اراده من العبد فهو واجب الاّ أنّ یقوم دلیل علی ذالک انّه نقل لانّ الحتیاط یقتضی ذالک؛ به دلیل این که هر چه را که خداوند به آن ترغیب فرموده به طور قطع آن را خواسته است و هر چه را که از بنده خواسته واجب خواهد بود مر اینکه دلیلی وجود داشته باشد که آن مستحبّ است چرا که مقتضای احتیاط این است». [۱۲۳]
آیا این آیه به دلیل این که در سیاق آیات دفاع قرار گرفته تنها به تکالیف حکومتی که ترویج اشاعه ی فرهنگ نماز و زکات و پیاده کردن امر به معروف و نهی از منکر است توجّه دارد؟ و یا آنکه مربوط به جامعه ی پیروز است خواه وظیفه ی شخصی و یا اجتماعی و حکومتی او باشد؟
برخی از اساتید به قول اول معتقدند و لذا ذیل آیه ی مورد بحث، مینویسد:
«فیکون الامر بالمعروف و النهی عن المنکر المذکور ان فی الآیهه من النوع الّذی یتوّقف علی السطلته و التمکّن فی الارض و یشهد لذالک وقوع الآیهه فی سیاق آیات القتال و دفع النّاس بعضهم ببعض و لا یراد باقامه الصلوه و ایتاء الزکاه ایضاً الاتیان بهما شخصیا بل اشاعتهما و تریجهما و تثبیتهما فی المجتمع اعنی ما یکون من شئون الحکومهه الحقّهه نظیر ما ورد فی زیاره اسبط الشهید علیه السلام: اشهد انّک قد اقمت الصلاه و آتیت الزکاهه و امرت بالمعروف و نهیّت عن المنکر؛ بنابر این منظور از امر به معروف و نهی از منکر که در آیه ذکر شده آن نوع از امر به معروف و نهی از منکر است که مربوط به حکومت است و دلیل این مطلب، واقع شدن این آیه در سیاق آیات قتال و دفع بعضی از مردم وسیله ی بعضی دیگر است.
و منظور از اقامه ی نماز و دادن زکات نیز، انجام شخصی آنها نیست، لکه منظور اشاعه، و ترویج و تثبیت آنها در جامعه است یعنی آن نوع از کارهائی که از شئون حکومت حقیقی است نظری آنچه که در زیارت ابی عبدالله الحسین علیه السلام آمده است: گواهی میدهم که تو نماز را برپا داشتی و زکات را دادی و امر به معروف و نهی از منکر نمودی». [۱۲۴]
ولی با توجّه به اینکه جامعه ی پیروزی چند نوع نیازمندی دارد: نیازمندیهای شخصی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... از این رو لازم نیست همه ی تکالیف مندرج در آیه که در سیاق آیات قتال قرار دارد، مربوط به شئون حکومت باشد، بلکه ممکن است برخی از آنها مربوط به خودسازی جامعه ی پیروزی و بعضی مربوط به پُر کردن شکاف طباقاتی آن و بعضی دیگر مخصوص به امور اجتماعی و سیاسی آن باشد و این اوصاف نیز، اوصاف جامعه ی پیروزی است نه اوصاف حکومت اسلامی (دقّت شود).
آیات پنجم و ششم:
(لَیْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّیْلِ وَهُمْ یَسْجُدُونَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَأُوْلَـئِکَ مِنَ الصَّالِحِینَ)
همه ی اهل کتاب، یکسان نیستند، طائفهای از آ «ها در دل شب قیام میکنند و به تلاوت آیات خدا و سجده برای او مشغولند، به خدا و روز قیامت ایمان دارند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند، و در انجام کارهای نیک، پیشی میگیرند، و آنها از صالحانند.» [۱۲۵]
معانی واژههای این دو آیه
سواء مصدر است به معنی مساوی.
آناء جمع أنی مانند عصا یا بکسر همزه مثل «مِعی» به معنی ساعات و لحظات است.
سرعت شتاب در کارهای نیکی است که شتاب در آن جائز است ولی عجله شتاب در امری است که شتاب در آن جائز نیست. [۱۲۶]
شأن نزول
ابنعباس و قتاده و ابن جریح و دیگران گفتهاند: بعد از آن که عبد الله بن سلام و ثعلبه بن سعیه و اسید بن عبید و جمعی از یهودیان اسلام آوردند، علمای یهود گفتند: به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آئین او ایمان نمیآورد مگر بدان ما و اگر از خوبان ما بودند، دین آباء و اجدادی خود را ترک نمیکردند و به آئین دیگران نمی گرائیدند که در این وقت، این آیه نازل گردید.
عطاء و دیگران گفتهاند: بعد از آنکه چهل نفر از اهل «نجران: و سی دو نفر از «حبشهه» و هشت نفر از روم از پیروان حضرت عیسی علیه السلام مسلمان شدند، این آیه نازل گردید. [۱۲۷]
تفسیر این آیه
با توجّه به اینکه در آیات پیش «مثالب» و بدیهای اهل کتاب بیان شده و در آن آیات، گفته شده که بعضی از آنها مؤمن و اکثر آنها فاسقند (منهم المؤمنون و اکثرهم الفاسقون) از این رو در این آیات، تفصیل این مطلب تأکیداً آمده و این حقیقت بیان شده که درست است اهل کتاب، عقائد و اعمال بدی دارند، اما چنین نیست که همه ی آنها بد باشند بلکه برخی از آنها داری ایمان و اعمال صالحه هستند شب زنده دار و عامل به دستورات الهی میباشند (لیسوا سواء...) ولی آیا این تقسیم- همه یکسان نیستند بلکه اکثر بد و برخی خوبند- مربوط به اهل کتاب، در حال غیر مسلمان بودن آنها است و یا بعد از اسلام آوردن آنها است چنانکه شأن نزول، به آن گواهی میدهد و یا اصلاً آیه در مقام مقایسه اهل کتاب با مسلمین است یعنی اهل کتاب، با مسلمین یکسان نیستند؟
برخی از مفسیرین به قرینه ی سیاق آیات، قول اول را ترجیح میدهند [۱۲۸] و اکثر مفسرین به قرینه ی شان، نزول مذکور قول دوم را تریجه میدهند [۱۲۹] و بعضی نیز قول سوّم را احتمال دادهاند که با ظاهر عبارت سازگار نیست چرا که ظاهر «لیسوا سواء» کلام تام است و جمله ی «من اهل الکتاب امهه قائمهه» کلام مستآنف و بیان از برای وجه عدم مساوات است و منظور از «اهل کتاب» نیز یهود و نصاری است نه پیروان همه ی ادیان آسمانی حتّی مسلمین چنانکه گفته شده است.
بنابراین منظور جُملی از فرازهای اول آیات (لیسوا سواء من اهل الکتاب امّهه قائمهه) چنین خواهد بود: اهل کتاب، همه یکسان نیستند، اکثر آنها فاسق و گمراهند ولی برخی دیگر از آنها اهل ایمان و طاعتند؛ آیات خدا را دل شب تلاوت میکنند و نماز میخوانند و ... .
صفات هشتگانه ی مؤمنین از اهل کتاب
در این دو آیه خداوند، بعد از آنکه خوبان اهل کتاب را از بدان آنها جدا میکند و چون اکثر آنها فاسقند به طور کلّی حکم به فسق همه ی آنها نمیکند بلکه مُعرِّف هر کس را اعتقاد صحیح و عمل شایسته ی او میداند (لیسوا سواء) در مقام بیان ویژگیهای خوبان آنها میپردازد و هشت ویژگی زیر را ملاک جدائی آنها از یکدیگر میشمارد:
1. امه قائمه- مردمی که به وظیفه ی خود قیام میکنند.
در تفسیر این جمله گفته شده: مردمی که بر اساس حقّ حرکت میکنند- مردمی که تابع عدالتند- مردمی که بر صراط مستقیمند- مردمی که به طاعت خدا قیام میکنند ولی با توجّه به اینکه ویژگی یاد شده مربوط به اعمال صالحه ی اهل کتاب است از این رو مشخّص است که منظور از آن، همان قیام به وظیفه ی در بُعد ایمان و بندگی خدا است. [۱۳۰]
2. یتلون آیات الله آناء اللیل- آیات خدا را در دل شب تلاوت میکنند
منظور از تلاوت آیات خدا در دل شب ممکن است آیت کتابهای آسمانی تورات و انجیل و مزامیر و امثال آنها باشد و ممکن است آیات قرآن باشد طبق احتمالاتی که در اهل کتاب داده شده و طبعاً این کار، یک نوع از اشتغالات آنها در شب زنده داری خواهد بود.
3. و هم یسجدون- در حالی که آنها سجده میکنند.
ظاهراً منظور از سجده همان نماز شب است و ذکر آن، به خاطر این است که سجده از ارکان مهّم نماز و نشانه ی خضوع کامل است.
و ممکن است، منظور همان سجده ی اصطلاحی باشد یعنی آنان، در حال سجدم آیات الهی را تلاوت میکنند ولی گفته شده این احتمال بعید است چرا که پیامبر اکرم فرموده است:
«الاّ ان نهیت أن اقرأ راکعاً و ساجداً؛ آگاه باشید من نهی شدم که در رکوع و سجود، قرائت قرآن نمایم». [۱۳۱]
4. یؤمنون بالله- به خدا ایمان دارند.
5. و الیوم الآخر- به روز قیامت نیز باور دارند.
تصریح به این دو صفت، تأکید بر این حقیقت است که آنگونه ایمان به خدا که یهود و نصاری داشتند که عزیز و مسیح را پسر خدا میدانستند و قائل به تثلیث بوند و قیامت را آنگونه که صحیح بوده باور نداشتند و به کیفرهای مادّی دنیا و یا پاداشهای معنوی محض آخرت و یا امثال اینها باور داشتند، اینان درست به خدا و قیامت نبوده مؤمنین، به معنی واقعی به خدا و قیامت باور دارند.
6. یأمرون بالمعروف- امر به معروف میکنند.
7. و ینهون عن المنکر- از زشتیها باز میدارند.
با توجّه به این که اکثر یهودیان امر به منکر و صدّ عن سبیل الله میکردند قرآن ویژگی همیشگی مؤمنین را امر به معروف و نهی از منکر میشمرد و طبعاً اینکار که مایه ی امتیاز مؤمنین از فاسقین است، امری لازم و واجب خواهد بود.
8. یسارعون فی الخیرات- در کارهای نیک و خوب، سرعت و پیشگامی دارند.
افراد با ایمان، در کارهای نیکی که شتاب در آنها جائز است، شتاب میکنند که قرآن در این رابطه میفرماید: «و سارعوا الی مغفرهه من ربّکم [۱۳۲]- فاستبقوا الخیرات [۱۳۳]» ولی در اموری که شتاب جایز نیست در آن جا با تأنی حرکت میکنند و از عجله که از شیطان است خودداری مینمایند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
«الاناه من الله و العجلهه من الشیطان؛ تأنی از خدا است ولی عجله از شیطان است». [۱۳۴]
آنگاه در یک جمعبندی کلّی افرادی که دارای ویژگیهای هشتگانه ی یاد شده هستند، آنان را از صالحان که در عقیده و اخلاق و عمل شایستهاند و از هر گونه فساد بدورند، میشمارد: «و اولئک من الصالحین» آری یکی از چهار گروهی که همه ی ما در نمازهای یومیّه از خدا میخواهیم که ما را به راه آنها هدایت کند (اهدنا الصراط المستقیم) همان صالحانند
(و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الّذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اوئک رفیقاً).
آیه ی هفتم
(التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ( [۱۳۵]
مؤمنانی که خداوند جانها و مالهایشان را در عوض بهشت خریداری کرده عبارتند از:
1. توبه کنندگان (التائبون).
2. عبادت کنندگان (العابدون).
3. سپاسگویان (الحامدون).
4. سیاحت گران (السائحون).
5. رکوع کنندگان (الراکعون).
6. سجده کنندگان (الساجدون).
7. آمران به معروف (الآمرون بالمعروف).
8. نهی کنندگان از منکر (الناهون عن المنکر).
9. حافظان از حدود الهی (الحافظون لحدود الله).
چنانکه ملاحظه می فرمائید، خداوند، ویژگیهای مؤمنانی که جانها و اموالشان را در طبق اخلاص گذاشته به خدا تقدیم نموده و خداوند نیز در عوض آنها بهشت را برایشان مقرّر فرموده نُه چیز مهم شمرده که دو تا از آنها برجستگیها عبارتند از امر به معروف و نهی از منکر و طبعاً این دو امر جزء اهم واجبات مؤمنان است که موجب چنین امتیاز به حساب آمده به خصوص که در برابر دیگر فرائض قرار گرفته است که چون تفسیر تفصیلی این آیه را در بخش ششم از مجلّد ششم این کتاب آوردهایم از این رو تکرار نمیکنیم.
آیه ی هشتم و نهم و دهم
(وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ)
قسم به عصر که انسانها همه در خسران و زیانند، مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و یکدیگر راذبه حقّ سفارش کرده و به شکیبائی و استقامت توصیه نمودهاند. [۱۳۶]
تفسیر
خداوند، در این سوره بعد از سوگند به عصر، اظهار میدارد که: همه ی انسانها در زیانکاری و خسرانند (و العصر ان الانسان لفی خسر)، مگر چهار گروه:
گروه اول: آنهائی هستند که دارای سرمایه ی ایمان هستند (الاّ الذّین آمنو).
گروه دوم: کسانی هستند که کار نیک و شایسته انجام داده و میدهند (و عملوا الصّالحات)
گروه سوم: آنهائی که دیگران را به حقّ توصیه میکنند (و تواصوا بالحقّ).
گروه چهارم: کسانی هستند که دیگران را به صبر و شکیبائی سفارش میکنند (و تواصوا بالصبر).
نکات قابل توجّه این سوره
در این سوره ی کوچک، نکات قابل توجّهی وجود دارد که لازم است ذیلاً مورد بررسی قرار گیرد.
1- عصر چیست؟
کلمه ی «عصر» در لغت به معنی «فشردن» است و در اصطلاح به دو معنی به طور شایع اطلاق میشود:
عصر به معنی زمان و روزگار، به خاطر این که حوادث تاریخ و زندگی در آن، پیچیده میشود.
عصر به معنی آخر روزی که منتهی به غروب میشود و افراد به خاطر نزدیک شدن غروب و پایان یافتن روز، کارهای خود را جمع و جور و فشرده کرده در هم میپیچند.
و چون این کلمه مورد قسم پروردگار قرار گرفته و از سوی دیگر «مقسم به» باید چیزی عظیمی باشد، تا شایستگی قسم پروردگار را داشته باشد از این رو به مناسبت سوگندهائی که تا کنون در سورههای گذشته ذکر شده و ذیل آیات این سوره و مقتضیّات دیگر مفسیرین درباره این که منظور از آن چیست؟ گونه گون سخن گفتهاند که از آن جمله است:
1. منظور از عصر، زمان بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است که همه ی برکاتهای اسلام از آن عصر است.
2. منظور از آن، عصر ظهور حضرت مهدی علیه السلام است که نتیجه ی زحمات همه ی پیامبران در آنزمان به طور کامل آشکار میگردد.
3. منظور از عصر، آخر روز است که متضمّن دگرگونی در نظام خلقت از لحاظ غروب آفتاب و تبدیل روز به شب است و کسب و کارها تعطیل و جنب و جوشها به سکون و آرامش تبدیل میشود، مردم به استراحتگاهها و مرغان به آشیانهها برگردند و...
از آنجا که این تغییر و تحوّلها، نشانه ی قدرت و عظمت و تدبیر حکیمانه ی پروردگار است و برای همین دگرونی و تحوّل حیکمانه است که به صبح و روز نیز قسم خورده است: «والصبح اذا اسفر [۱۳۷] و الضحی [۱۳۸]» از این رو خداوند به عصر سوگند خورده است (والعصر).
4. منظور از آن، نماز عصر است که از اهمیّت ویژهای برخوردار است و لذا در آیه ی 238 از سوره ی بقره به خصوص روی آن تأکید شده که فرموده است: «حافظوا علی الصلواهه و الصلوهه الوسط» که به نظر اینها منظور از صلوه وسطی همانند نماز عصر است. [۱۳۹]
5. منظور از آن، همان معنی لغوی فشردن و تحمل رنج است که عامل سازندگی است چرا که اندر طبیعت است که باید شود ذلیل هر ملّتی که به راحتی عیش خود کند.
6. منظور از آن، همان «زمان» و «روزگار» است چرا که زمان، پندهای آموزنده و درسهای شگفتانگیز دارد.
امیر علیه السلام فرمود: «الزّمان یریک العبر؛ زمان به تو عبرت میآموزد». [۱۴۰]
و نیز فرموده: «ما اکثر العبر واقلّ الاعتبار؛ چقدر عوامل عبرت زیاد است و عبرت گیر، کم؟!» [۱۴۱]
قرآن مجید نیز فرموده است: «لقد کان فی قصصهم عبره الاولی الالباب؛ به طور قطع در قصههای آنان درسهای عبرت آموزی برای صاحبان خرد است». [۱۴۲]
ایدل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایّام برهم میخورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
گر چه هیچکدام از معانی یاد شده با هم تضاد ندارند و ممکن همه منظور باشند ولی معنی اخیر به نظر میرسد که مناسبترین است به خصوص که عربهای جاهلی همه ی خوبیها و بدیها را به زمان، مربوز میدانستند و برای اقدام عملی خود نقشی قائل نبودند که قرآن مجید با سوگند به روزگار در عین قبول نقش عبرت آمیزی آن، به اراده و اختیار او که میتوان خسران او را که از ره «گذر عمر» حاصل میشود، رفع کند، تکیّه مینماید و مقهور بودن آدمی را برابر تأثیر بی چون و چرای زمانه نفی میکند.
مصطفی المراغی در این باره چنین مینویسد: «پروردگار منزّه ما به روزگار، به خاطر حوادث و عبرتهائی که در آن وجود دارد و از آنها بر قدرت و حسن تدبیر و دانش فراگیر او استدلال میشود، سوگند خورده است. نگاه کن به پی در پی آمدن شب و روزش که دو نشانه از نشانههای پروردگارند چنانکه فرمود: «از نشانههای او شب و روز و خورشید و ماه است».
و بنگر به خوبیها و بدیها، سلامتی و مرض، غنا و فقر، آسایش و رنج، اندوه و خوشحالی و مانند اینهای آن که آدم خردمند، از آنها استدلال میکند که برای جهان آفریدگار و مُدَبّری است.
و اوست که سزاوار است با عبادت به سوی او توجّه شود و برای رفع گرفتاریها و جلب خیرات خوانده گردد. به خصوص که کفّار، حوادث بد را به روزگار، نسبت میدادند و میگفتند: این بدیهای هست از بدیهای روزگار، و این زمان گرفتاری است!!
خداوند آنها را ارشاد فرمود که: روزگار، آفریدهای از آفریدگان خدا است و آن ظرفی است که حوادث: خوبیها و بدیهایش در آن واقع میشود، پس اگر برای آدمی در آن مصیبتی واقع شد، قطعاً محصول اراده و اختیار اوست و روزگار تقصیر ندارد. [۱۴۳]
ناصر خسرو علوی در این باره میگوید:
نیک و بد و دیوی و فریشتگی را
سوی خرد مردمی است مایه و قانون
چند به نالی که بد شده است زمانه؟
عیب و بدت بر زمانه چون فکنی چون؟
هرگز که گفت این زمانه که بد کن؟
مفتون چو نی به قول عامّه مفتون؟
تو شدهای دیگر، این زمانه همانست
کی شود ای بی خرد زمانه دگرگون؟
و البته برای آگاهی بیشتر لازم است به کتب تفاسیر در این باره مراجعه شود. [۱۴۴]
2- چگونه همه ی انسانها در خسرانند؟
بعد از آنکه خداوند به روزگار به خاطر نقش پند دهندگیش سوگند میخورد، جواب قسمش را خسران و زیانکاری انسان قرار میدهد و الف و لام در «انسان» چه به معنی جنس باشد مانند «خلق الانسان ضعیفا- ان الانسان الظلوم کفّار- و کان الانسان عجولا» و نظائر اینها که حکم روی طبیعت آدمی آمده است.
و یا به معنی استغراق در هر صورت معنی جمله ی «انّ الانسان لفی خسر» چنین خواهد بود: انسانها اگر تحت تعلیم و تربیت صحیح انبیاء قرار نگیرند و جزء چهار گروه مذکر در آیه نباشند اگر چه از مظاهر مادّی و زودگذر این جهان، بهرهمند باشند، سرمایه ی عمر را تباه کرده، حاصل به درد بخوری از آن، به دست نیاوردهاند چرا که انسان بی ایمان و بدون عمل بر مبنای آن، خود را به مرحله ی حیوانیّت تنزّل داده و اعمالش نیز نتیجهای نخواهد داشت، زیرا «انّما یتقبل الله من المتقّین». [۱۴۵]
بنابراین، با توجّه به اینکه «خُسر» بر وزن «عُسر» به معنی کم شدن سرمایه و زیان و ضرر است [۱۴۶] از این رو کسی که لحظه لحظههای عمرش را صرف متاع دنیا میکند همانند برفی است که آب میشود و خود را تباه میکند بدون آنکه نتیجه ی ماندگاری به دست آورد.
فخر رازی در تفسیرش ذیل این آیه سخنی از یکی از بزرگان پیشین نقل میکند؛ که به خوبی معنی «ان الانسان لفی خسر» را روشن میکند؛ ولی میگوید:
«تعلمّت معنی السوره من بایع الثلج کان یصیح و یقول: ارحموا من یذوب رأس ماله، ارحموا من یذوب رأس ماله، فقلت هذا المعنی «ان الانسان لفی خسر» یمر به العصر فیمضی عمره و لا یکتسب فاذا هو خاسر؛ معنی این سوره را از فروشنده ی یخ فهمیدم که فریاد میکرد و میگفت: رحم کنید به کسی که سرمایه اش آب میشود، با خود گفتم این است معنی: «انسان در زیان و ضرر است: چرا که روزگار بر او میگذرد، عمرش کم میشود و چیزی کسب نمیکند، پس او زیانکار است». [۱۴۷]
آری همانگونه که امام هادی علیه السلام فرموده است:
«الدّنا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون؛ دنیا بازاری است که جمعی در آن سود میبرند و جمع دیگر زیان میکنند». [۱۴۸]
و لذا در آیه ی بعدی چهار گروه را استثناء میکند:
1. الاّ الذین آمنوا- مگر کسانی که ایمان به خدا، فرشتگان، پیامبران، کتابهای آسمانی، زندگی پس از مگر، بهشت و جهنّم و... دارند.
2. و عملوا الصّالحات- مؤمنان روی عشق به خدا و اجرای دستورات او همه ی کارهای نیک را انجام میدهند.
با توجّه به اینکه «الصالحات» با الف و لام آورده شده که افاده ی عموم میکند از این جمله فهمیده میشود که انسان مؤمن همه ی کارهای شایسته و نیک را انجام میدهد نه تنها یک یا چند تای آنها را انجام دهد و الباقی را به امان خدا بسپرد!!
3. و تواصوا بالحق- دیگران را به حقّ سفارش میکنند تا آن را بشناسند و از آن منحرف نشوند.
از آنجایی که توصیه ی به حقّ، مصداقی از مصادیق «و عملوا الصالحات» است از این رو ذکر این جمله از باب «ذکر خاص بعد از عام» خواهد بود چنانکه ذکر «و تواصوا بالصبر» نیز نسبت به حقّ چنین است.
جمله ی «تواصوا بالحقّ» معنی بسیار وسیعی دارد که هم شامل «امر به معروف و نهی از منکر» و هم «تعلیم و ارشاد جاهل» و «تنبیه غافل» و «تشویق» و «تبلیغ» ایمان و عمل صالح و «پند و موعظه» دیگران میشود. از این رو گفته نشود که این آیه مربوط به توصیه است نه امر به معروف و نباید جزء آیات آن ذکر شود.
4. در دعوت مردم به شناخت و پیروی از حقّ، طبعاً به خاطر اینکه واقعیّت شناسی و پیروی کردن از آن، خداوند توصیه به صبر میکند (و تواصوا بالصّبر).
و طبعاً «صبر» در آیه نیز معنی وسیعی دارد هم صبر بر طاعت خدا و هم صبر از معصیت او، و هم صبر بر مصائب و حوادث ناگوار زندگی را شامل خواهد بود. [۱۴۹]
با توجّه به مطالب یاد شده، نباید تردید کرد کسانی که افق دید آنها تنها همین مظاهر زودگذر زندگی است، سرمایه ی عمر را از دست میدهند و چیزی که عوض آن باشد نیز به دست نمیآورند چرا که لذّات زودگذر، بهای عمر آدمی نیست و لذا امیر علیه السلام فرموده است:
«انّه لیس لا نفسکم ثمن الاّ الجنّهه فلا تبیعوها الاّ بها؛ برای وجود شما بها و قیمتی جز بهشت نیست، مبادا آن را به کمتر از آن بفروشید». [۱۵۰]
و به حقّ، این سوره شامل جامعترین دستور العملهای زندگی است که سعادت دنیا و آخرت همه ی جوامع بشری را در بر دارد و به همین جهت بوده که اصحاب و یاران پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که به یکدیگر میرسیدند، پیش از جدا شدن از هم، این سوره را بر یکدیگر قرائت میکردند. [۱۵۱]
و به راستی چه خسرانی بالاتر از کمرنگ شدن ایمان و اعمال نیک و عدم احساس مسئولیّت مردم در دعوت انسانها به حقّ و صبر است که اکنون جوامع بشری به شدّت به آن گرفتارند؟!
در صورتی که اگر این اصول چهارگانه برنامه ی زندگی فکری و عملی همه ی مردم جهان میشد، هم انگیزه ی حقشناسی و دین باوری، و هم انجام کارهای شایسته و خشکاندن ریشههای کارهای رشت، تقویّت میگردید و نیکیها همگانی و جوامع بشری به سوی صلاح و فلاح پیش میرفت و دنیا از این وضع بی عدالتی و سقوط در منجلاب بدبختی و زندگی حیوانی نجات پیدا میکردند.
به امید آن روز که همه ی مسلمین جهان، مضمون این سوره را برنامه ی زندگی روزمرّه ی خود قرار داده، زمینه را برای ظهور حکومت حقّه الهّیه فراهم سازند.
مرحوم طبرسی در پایان این سوره درباره ی اهمیّت آن چنین مینویسد:
«و فی هذا السوره اعظم دلاله علی اعجاز القرآن الا تری انّها مع قلهه حروفها تدل علی جمیع ما یحتاج الناس الیه فی الدّین علما و عملاً و فی وجوب التواصی بالحقّ و الصبر اشاره الی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و الدّعا الی التوحید و العدل و اداء الواجبات و الاجتناب عن المقبحات؛ در این سوره بزرگترین دلالت بر اعجاز قرآن وجود دارد، آیا نمیبینی که این سروه با کمی حروفش بر همه ی نیازمندیهای دینی بشر چه از لحاظ علمی و چه از لحاظ عملی دلالت دارد؟ و در وجوب توصیه ی به حقّ و صبر اشاره است به امر به معروف و نهی از منکر و دعوت به توحید و انجام واجبات و ترک محرّمات». [۱۵۲]
آیه ی یازدهم
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلَائِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید خود و خانواده ی خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگها است نگهدارید، آتشی که فرشتگانی بر آن گمارده شدهاند که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمیکنند و آنچه را فرمان داده شدهاند اجرا مینمایند. [۱۵۳]
تفسیر
از دیدگاه اسلام، همانگونه که اطاعت از دستورات الهی، مایه ی سعادت و رستگاری آدمی در دنیا و آخرت و رسیدن به بهشت و نعمتهای آن است، مخالفت با دستورات او موجب بدبختی دنیا و آخرت و گرفتار آمدن در عذابهای سخت جهنّم اوست.
از این رو خداوند در این آیه مؤمنان را مخاطب قرار میدهد که: خود و خانواده تان را از آتشی که آتشگیره و هیزم آن خود گناهکاران و سنگها و بتان ساخته شده از سنگها است، و فرشتگان غضب پروردگار بر آن گمارده شده و هرگز از انجام وظیفه تخلّف نمیکنند. با دارید و خلاف دستورات الهی عمل نکنید که به چنین سرنوشتی گرفتار آئید (یا ایّها الّذین آمنوا قوا انفسهم اهلیکم نارا...).
بنابراین کلمه ی «قوا» فعل جمع از امر حاضر از وقایه به معنی باز داشتن و حفظ کردن است.
و «اهلیکم» از «اهلین» جمع «اَهل» به معنی خانواده از زن و فرزند و برادر و خواهر و افرادی که در خدمت انسان قرار دارند میباشد.
«وَقُود» صفت مشبه یعنی چیزی که بدان وسیله آتش افروخته میشود مانند هیزم که از آن تعبیر به آتشگیره میشود نه آتش زند که البته از جمله آتشگیرههای جهنّم خود انسانها هستند که آتش آنر پُر رونق نگه میداند و سنگها که ممکن است جواهرات و ممکن است بتها و ممکن است سنگهائی که کاخهای ظلم به وسیله ی آنها برافراشته میشد و نظائر اینها باشد.
«غِلاظ» جمع غلیظ به معنی خشونت است.
«شِداد» نیز جمع شدید به معنی سخت و نیرومند است.
منظور از حفظ خود و خانواده از آتش چیست؟
همانگونه که متذکّر شدیم منظور از حفظ خود از آتش، فراگیری تعالیم دینی و عمل بر طبق آنها است و منظور از حفظ خانواده تعلیم و تربیت آنها و وادار کردن آنها به عمل طبق دستورات الهی و باز داشتن آنها از مخالفت با آن دستورات و نهی آنها از منکرات است که اینکار، از امر به معروف و نهی از منکر، عمومیّت دارد هم شامل تعلیم و تربیت و ارشاد و هدایت میشود و هم شامل امر به معروف و نهی از منکر میگردد و لذا مفسرین، در ذیل این آیه هر دو نوع روایات را نقل کردهاند:
ابن منذر و حاکم از علی علیه السلام ذیل آیه نقل کردهاند که آن حضرت فرمود:
«علموا انفسکم و اهلیکم الخیر و ادبوهم؛ خود و خانواده تان را به نیکی تعلیم دهید و ادب کنید». [۱۵۴]
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
«الاّ کلکّم راع و کلکم مسئول عن رعیّته، فالامیر علی النّاس راع، و هو مسئول عن رعیّته، و الرّجل راع عل اهل بیته و هو مسئول عنهم، فالمرأهه راعیهه علی اهل بیت بعلها و ولده، و هی مسئولهه عنهم، الاّ فکلکم راع و کلّکم مسئول عن رعیته؛ آگاه باشید همه ی شما نگهبانید و همه در برابر کسانی که مأمور نگهبانی آنها هستید مسئولید، امیر و فرمانروا نگهبان مردم است و در برابر آنها مسئول است. مرد، نگهبان خانواده ی خویش است و در مقابل آنها مسئول است. زن، نگهبان خانواده ی شوهر و فرزندان است و در برابر آنها مسئول میباشد، آگاه باشید که همه ی شما نگهبانید و همه ی شما در برابر کسانی که مأمور نگهبانی آنها هستید، مسئولید». [۱۵۵]
امام صادق علیه السلام فرموده است:
«لمّا نزلت هذه الآیهه جلس رجل من المسلمین یبکی و قال عجزت عن نفسی کلفت اهلی فقال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم حسبک أن تأمرهم بما تأمر به نفسک و تنها هم عمّا تنهی عنه نفسک؛ هنگامی که این آیه نازل گردید یکی از مسلمین نشست و شروع به گریه کرد و عرض کرد: من از حفظ خودم عاجزم و اینکه مکلّف به حفظ اهلم شدهاند؟ پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: کافی است آنها را همانگونه که به خودت امر میکنی و نهی می نمائی، فرمان دهی و نهی کنی». [۱۵۶]
و نیز از امام صادق علیه السلام روایت شده که آن مرد به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم عرض کرد:
«هذه نفسی اقیها فکیف اقی اهلی قال تأمرهم بما امرهم الله به قرنها هم عمّا نهیهم اله عنّه فأنّ اطاعوک کنت و قیتهم أن عصوک کنت قد قضیّت ما علیک؛ این نفس من است که آن را حفظ میکنم، اما چگونه اهلم را حفظ نمایم؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: آنچه را که خدا به آنها امر کرده آنان را به آن امر کن و آنچه را که خدا از آن، نهیش فرموده، نهیشان کن آنگاه اگر اطاعت کردند، طبعاً آنها را حفظ کردهای و اگر نافرمانی کردند، تو وظیفه ات را انجام دادهای و باکی بر تو نیست». [۱۵۷]
با توجّه به روایات یاد شده نظر به این که خانواده نزدیکتر از دیگران به ما هستند همان گونه که فراهم کردن امکانات رفاهی و زندگی مادّی آنها وابسته به ما است، تعلیم و تربیت و تأمین سعادت معنوی و امر به معروف آنان نیز به ما مربوط میشود و از این رو از باب «الاقرب فالاقرب» تعلیم و تربیت و ارشاد و هدایت و امر به معروف و نهی از منکر آنان نیز، بر ما واجب و مقدّم تر از دیگران است از این رو مکلّف به ارشاد و حفظ آنان از آتش جهنّم میباشیم.
و در هر صورت این آیه همانند آیه ی «و امر اهلک بالصلاه و الصطبر علیها [۱۵۸] و انذر عشیر تک الاقربین» [۱۵۹] و امثال آنها است که مسلمین را مأمور به هدایت و ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر خانواده هایشان مینماید.
در پایان آیه از فرشتگانی یاد میکند که مأمور آتش جهنّمند و طبق فرمان تکوینی که به آنها داده شده عمل میکنند که هیچگاه، معصیّتی در آن راه ندارد و برای فهم بیشتر این قسمت- فرمان تکوینی نه تشریعی و منظور از عدم معصیّت مراجعه شود به کتب تفاسیر. [۱۶۰]
آیه ی دوازدهم
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِیتَاء ذِی الْقُرْبَی وَیَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ)
خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد؛ و از فحشاء و منکر و ستم، نهی میکند، خداوند به شما اندرز میدهد، شاید متذکّر شوید». [۱۶۱]
تفسیر
خداوند در این آیه ی مبارکه، امّت اسلام را- به دلیل ذیل آیه که فرمود: «یعظکم...» - به سه چیز، امر میکند و از سه چیز نهی مینماید. اما آن سه چیزی که به آن، امر میکند عبارتند از:
اول- عَدل
چنانکه میدانیم، عدل، هر چیز را در جای خود قرار دادن و هر صاحب حقّی، حقّش را به او عنایت کردن است که هر شامل عدل در اعتقادات و هم شامل عدل در اخلاق و حقوق میشود ولی از ظاهر سیاق آیه فهمیده میشود که منظور از آن، عدالت اجتماعی است و منظور از آن، این است که هر فردی در جامعه از حقّ قانون خود بهرهمند گردد و کسی حقّ تجاوز بر او نداشته باشد. [۱۶۲]
دوم- اِحسان
گر چه اِحسان هم به معنی عمل را نیکو انجام دادن آمده چنانکه در حدیث نبوی آمده است:
«ان الله کتب الاحسان علی کل شییء فأذا قلتم فاحسنوا القتله و إدا ذبحتم فاحسنوا الذبحه؛ خداوند بر خود فرض کرده نیکی بر همه چیز را پس اگر خواستید کسی را بکشید آنرا نیکو انجام دهید و اگر خواستید حیوانی را ذبح کنید آن را نیکو ذبح کنید». [۱۶۳]
و هم به معنی نیکی به دیگران آمده است مانند «و بالوالدّین احسانا» [۱۶۴] ولی در آیه ی مورد بحث به قرینه ی سیاق به معنی دوم آمده است و منظور از آن عبارت خواهد بود از نیکی به مردم خواه به شکل مقابله ی به خیر و بیش از آن، و شر به کمتر از آن و یا به طور تبرعی و بدون این که تکلیفی به عهده داشته باشد. [۱۶۵] چنانکه علی علیه السلام در نهج البلاغه در تفسیر آیه فرموده است:
«العدل الانصاف، و الاحسان التفضل؛ عدالت حقّ مردم را دادن و احسان تفضّل و بخشش بیشتر کردن است». [۱۶۶]
سوم- کمک به نزدیکان
طبعاً افراد فامیل همان گونه که در غم و شادی آدمی شریکند، انتظار کمک ریزش ویژه را نیز دارند از این رو اسلام در حقّ آنان سفارش ویژه فرموده است: «و آتی المال علی حبّه ذل القربی و الیتامی المساکین...» [۱۶۷] که شامل صله ی رحم و غیره میشود و ممکن است از باب ذکر خاصّ بعد از عامّ باشد. البته برخی از بزرگان، به دلیل روایات خاصّه و به قرینه ی مفرد آوردن «قربی» در آیه ی آن را به امام معصوم از نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تفسیر کردهاند چنانکه در آیه ی خمس «فأن الله خسمه و للرسول و لّذی القربی» گفته شده است. [۱۶۸]
و اما سه چیزی را که از آنها نهی میکند عبارتند از:
اول- فحشاء
فُحش و فحشاء و فاحشته چنانکه راغب میگوید: کردار و گفتاری را میگویند که زشتی آنها عظیم است. [۱۶۹] و شاید اصل در معنی آن خروج بیش از حد در کار ناشایست باشد چنانکه گفته میشود «غبن فاحش» یعنی مغبونیّت بیش از اندازه که تحمّل و صبر و سکوت بر آن ممکن نیست. [۱۷۰]
بنابراین خداوند هر گونه از اعمال و گفتار بد از قبیل: زنا، بدگوئی، اهانت، دروئی، بی عفّتی و نظائر اینها را که جزءکارهای زشت به شمار میآیند نهی میکند و به مردم اجازه نمیدهد که این اعمال را انجام دهند چرا که اینگونه اعمال، پیوند جامعه را میگسلد و آنرا به سراشیب سقوط میکشاند.
دوم- منکر
همان گونه که در این کتاب بارها گفتهایم: منکر، به هر فعل و عملی میگویند که قبحش در شرع و عرف روشن و معلوم است چنانکه راغب در الفرادات گفته است:
«المعروف اسم لکلّ فعل یعرف بالعقل و الشرع حسنه و المنکر ما ینکر بهما؛ معروف، در اصطلاح، اسم است برای کاری که حسنش وسیله ی عقل و یا شرع شناخته شده و منکر نیز چیزی است که به وسیله ی آنها مورد انکار قرار گرفته است». [۱۷۱]
بنابراین هر کاری مانند کشف عورهه، روابط نامشروع، شرب خمر و نظائر اینها و منکر میباشند و خداوند اجازه ی انجام آنها را نمیدهد و باید مردم در جلوگیری از آنها با دولت اسلامی همراهی نمایند.
سوم- بَغی
اصل بَغی به معنی طلب است نهایت آن که گاهی به معنی طلب حلال است که مجاز خواهد بود و گاهی طلب مال و حقّ دیگران از روی ستم و زور است که در این صورت حرام میباشد و در آیه ی مورد بحث منظور معنی دوم است و خداوند مردم را از تجاوز به حریم دیگران نهی میفرماید: [۱۷۲]
و در پایان آیه خداوند متذکّر میشود که منظور از این امر و نهی این است که شما متوجّه بشوید که خداوند خیر شما را میخواهد تا به سوی او که مستلزم سعادت ابدی است برگردید و گرنه در این امر و نهی سودی و یا زیانی عائد او نمیشد (یعظکم لعلّکم تذکرون) چنانکه علی علیه السلام در خطبه ی متّقین در این رابطه میفرماید:
«خلق الخلق حین خلقهم غنیا عن طاعتهم آمنّا من معصیتّهم لانّه لا تضره معصیّه عن عصاه و لا تنفعه طاعه من اطاعه؛ خداوند، آفریدگان را آفرید در حالی که از اطاعتشان بینیاز و از معصیّت آنان، ایمن بود. زیرا نه نافرمانی گناهکاران را به او زیان میرساند و نه اطاعت مطیعان به او فایده میبخشد». [۱۷۳]
توجّه به چند نکته ی جالب در این آیه
در این آیه نکات قابل توجّهی وجود دارد که لازم است به آنها توجّه شود:
1- جامعیّت و تأثیر این آیه
بخاری و ابن جریر و ابن المنذر و طبرانی و حاکم و بیهقی از ابن مسعود نقل کردهاند که او گفت: بزرگترین آیه در قرآن، آیه ی «الله لااله الاّ هوالحی القیوم...» است.
و جامعترین آیه که شامل همه ی خیرات و شرور است آیه ی سوره ی نحل «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان...» است.
و آیهای که بیش از همه کارها را به خدا برگزار میکند آیه ی «و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب» است.
و شدیدترین آیه در کتاب خدا از لحاظ امیدوار کردن بنده آیه ی «یا عبادی الّذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً» است.
عکرمه میگوید: هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم، این آیه «ان الله یأمر با العدل...» را بر «ولیدبن مغیرهه» قرائت کرد، او به حضرت عرض کرد: یکبار دیگر آن را بر من قرائت کن، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز قرائت فرمود آنگاه ولید به او گفت:
«والله ان له لحلاوه و ان علیه لطالاوه و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق، و ما هو بقول البشر؛ به خداوند قسم این کلمات، شیرینی خاصّی دارد و برای آن زیبائی و درخشندگی مخصوصی است، شاخههایش پُر بار و ریشههایش پُر برکت است و آن از گفتار بشر نیست.»
و نیز بیهقی از امام حسن مجتبی علیه السلام نقل کرده که آن حضرت این آیه را قرائت نموده، سپس فرموده است: «خداوند جمع کرد برای شما همه خیرات و شرور را در یک آیه، به خدا قسم هیچ عدل و احسانی را از اطاعت خود ترک نکرد مگر آنکه همّ آنها را جمع کرده و به آن امر فرموده و هیچ کار بد و زشت و ستمی از معصیّت خدا را ترک نکرده مگر آنکه آنرا جمع کرده و از آن نهی فرموده است.
و نیز سعید بن جبیر از قول قتاده ذیل آیه آورده است: «هیچ خلقی از اخلاق نیکوی جاهلیّت و نیز هیچ خلق بدی از اخلاق آنها نبوده که بدان وسیله سرزنش میشدند مگر آنکه از آن نهی فرموده است...» [۱۷۴]
ابن ماجه از علی علیه السلام نقل میکند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به چادر قبیله ی بنی شیبان نزدیک شد و آنها را دعوت به اسلام کرد و در آن میان «مفروق بن عمرو» گفت: ما را به چه دعوت میکنی؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آیه ی شریفه ی «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان» را بر آنها تلاوت فرمود:
مفروق گفت: به خدا قسم به همه ی مکارم اخلاق و محاسن اعمال دعوت کردهای و به طور قطع دروغ گفتند قومی که تو را تکذیب کردند و علیه تو قیام کردند». [۱۷۵]
طبرسی نقل میکند که «عثمان بن مظعون: میگوید: «من از روی حیا به خاطر کثرت مراجعه پیغمبر به من اسلام آورده بودم ولی حقیقت اسلام در دلم واقع نشده بود تا اینکه روزی خدمت آن حضرت بودم که حالت وی به او دست داد و آیه ی «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان» را بر او نازل کرد و آن را بر من قرائت فرمود و با شنیدن آن اسلام در دلم جای گرفت و من پیش عمویش ابوطالب رفتم و جریان را به او گفتم و او فرمود: ای اهل قریش از محمّد پیروی کنید تا ارشاد شوید چرا که او جز به مکارم اخلاق دعوت نمیکند و نیز نزد «ولید بن مغیره» رفتم و این آیه را بر او قرائت کردم و او گفت: اگر محمد آن را از خودش گفته باشد، نیکو گفته است و اگر خدایش گفته باشد، بسیار زیبا گفته است». [۱۷۶]
و در حدیث دیگر از پیامبر اکرم آمده است که آن حضرت فرمود:
«جماع التقوی فی قوله تعالی: «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان؛ مجموعه ی تقوی در این گفتار خدا است که میفرماید: خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد». [۱۷۷]
با توجه به نمونههای یاد شده و دقت در محتوای این آیه به خوبی معلوم میگردد که این آیه چقدر بلند و پُر محتوی است که برای تفضیل و آگاهی بیشتر لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود.
2- چگونه این آیه دلالت بر امر به معروف و نهی از منکر میکند؟
با توجه به این که مفهوم «عدل» یا به معنی هر چیز را در جای خود نهادن است و یا حقّ هر چیزی را به او دادن است و یا چیزی را که از افراط و تفریط به دور است تفسیر شده از این رو شامل همه ی تکالیف و از آن جمله «معروف» میشود و لذا جمله ی «ان الله یأمر بالعدل» شامل معروف خواهد بود، چنانکه ابن مسعود گفته است:
«هذه الآیه اجمع آیه فی کتاب الله للخیر و الشر».
و در دلالت جمله «و ینهی عن الفحشاء و المنکر» که لفظ منکر در آن قرار گرفته نیز شکّی در لزوم نهی از منکر را باقی نمیگذارد چرا که امر به عدالت و نهی از منکر برای این است که اولاً خود به عدالت عمل کنیم و از منکر احتراز نمائیم و ثانیاً خصلت خدائی پیدا کرده و دیگران را وادار به عمل بر طبق آن نمائیم و لذا میبینیم که بعضی از مفسرین مانند قرطبی که شش نکته را ذیل آیه بررسی کرده، در نکته ی ششم آن گفته است: «تضمنت هذه الآیهه الامر بالمعروف و النهی عن المنکر» [۱۷۸]و مؤلف «التفسیر المنیر» نیز همین جمله را آورده [۱۷۹] و بزرگانی مانند مقدّس اردبیلی [۱۸۰] و کاظمی نیز این آیه را به همین جهت در بحث امر به معروف و نهی از منکر آورده [۱۸۱]اند.
3- این آیه جای لعن حضرت امیر وسیله ی عمر بن عبدالعزیر قرار گرفت
زمحشری در کشاف، بعد از بحث تفسیری این آیه مینویسد:
«و حین اسقطت من الخطب لعنه الملاعین علی المیر المؤمنین علی علیه السلام اقیمت هذه الآیه مقامها، و لعمری انّها کانت فاحشته و منکرا و بغیا ضاعف الله لمن سنها غضبا و نکالاً و خزیا اجابته لدعوه بنیّه «و عاد ما عاداه»؛ علی علیه السلام– خدا از او خشنود باشد- خذف گردید، این آیه- ان الله یأمر بالعدل و الاحسان... – جایگزین آن قرار داده شد، و به جانم سوگند لعن بر علی کار زشت و منکر و ظلم بود که خداوند کسی که این شیوه را رسم کرده- یعنی معاویه- غضب و عذاب گرفتاریش را درباره ی او زیاد گرداند به خاطر دعای پیامبرش که گفته بود: خدایا دشمن بدار آنکس را که علی را دشمن میدارد». [۱۸۲]
چنانکه میدانیم معاویه دستور داد، روی هفتاد هزار منبر در جهان اسلام علی علیه السلام را به خصوص در خطبههای روزهای جمعه لعن میکردند و این کار تا زمان حکومت عمر بن عبد العزیز- سال 99–101- رواج داشت و او دستور داد به جای سب علی که میگفتند: «اللهم أن ابا تراب قدالحدفی دینک و صد عن سبیلک فالعنه لعنا و بیلا و عذبه عذابا الیما» بگویند: «ربنا اغفرلنا و لا خواننا الّذین سبقونا بالایمان...» یا «انالله یأمر بالعدل و الاحسان...» و یا هر دو را. [۱۸۳]
برای آگاهی بیشتر از محتوای آیه لازم است به کتب مربوط مراجعه شود. [۱۸۴]
آیه ی سیزدهم: نوع دوم- پیامبران در مقام انجام این تکالیف
(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)
آنها که از فرستاده ی خدا، پیامبر «امی» پیروی میکنند، پیامبری را که صفاتش را در تورات و انجیل که نزدشان است، مییابند، آنها را به معروف فرمان میدهد، و از منکر باز میدارد، اشیاء پاکیزه را برای آنها حلال میشمرد، و ناپاکیها را تحریم میکند، و بارهای سنگین، و زنجیرهائی را که بر آنها بوده از دوش و گردنشان بر میدارد پس کسانی که به او ایمان آوردند و حمایت و یاریش کردند، و از نوری که با او نازل شده پیروی نمودند آنان رستگارنند. [۱۸۵]
تفسیر
در آیه ی پیش، سخن از کشانی به میان آمده که دارای ایمان و تقوی هستند و زکات میدهد از این رو مورد وعده رحمت واسعه ی الهی قرار گرفتهاند (و رحمتی وسعت کل شییء فساکتبها للّذین و یؤتون الزّکاه و الذین هم بآیاتنا یؤمنون).
و به دنبال آن ویژگیها، در این آیه یک ویژگی دیگر برای آنها میشمرد وآن این که آنان از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، پیروی میکنند و رهنمودهای او را در بُعد عقیده و عمل، سرمشق زندگی خود قرار داده و به کار میبندند (الذین یتبعون الرّسول النبی الامّی).
ویژگیهای پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم)
در این آیه 9 ویژگی برای پیامبر اسلام، میشمرد که عبارتند از:
1. الرّسول- پیام رسان الهی
2. النّبی- دریافت کننده ی پیام الهی
در این که میان رسول و نبی چه فرق است، میان مفسرین اختلاف است:
برخی معتقدند: رسول، کس است که از جانب پروردگار، حقائقی را دریافت کرده و مأموریّت پیدا نموده که آنها را به مردم برسناند، همانند پزشک دوره گرد که به همه جا سر میزد تا بیماران را بیابد و معالجه نماید. [۱۸۶]
ولی نبی کسی است که از عالم غیب و از جانب پروردگار، حقائقی به او رسیده ولی مأمور به ابلاغ آن نیست، گر چه اگر کسی به او مراجعه کنید و در مورد چیزی از او بپرسد، دریغ نخواهد کرد همانند پزشکی که در محل خود آماده ی پذیرائی بیماران است، در صورت مراجعه ی بیمار، معالجه اش خواهد نمود اما خود دنبال بیمار نمیرود.
برخی دیگر، به اتکاء بعضی از روایات گفتهاند: نبی کسی است که حقائق غیبی را در خواب دریافت میکند و یا در بیداری صدائی را میشنود ولی فرشته ی وحی را نمیبیند اما رسول، علاوه بر دریافت وحی در خواب و شنیدن صدا در بیداری، خود او را نیز میبیند.
اما قول معروف، همان قول اول است و میان رسول و نبی نسبت عامّ و خاصّ مطلق است یعنی هر کس رسول است، نبی نیز هست ولی هر کس که نبی هست لازم نیست رسول هم باشد و رمز مقدم شدن رسول بر نبی در آیه نیز به خاطر امتیاز رسالت و جامعیّت آن است.
البته برخی نیز، آنها را یکی میدانند که ذکر نبی بعد از رسول در این آیه و آیات دیگر نشان میدهد که آنها غیر یکدیگر چرا که «تأسیس بهتر از تأکید است» و در هر صورت، لازم است در این باره به کتب مربوطه مراجعه شود. [۱۸۷]
3. الاُمّی- درس نخوانده
«اُمّی» از ماده ی «اُمّ» به معنی مادر یا «اُمّت» به معنی توده ی جمعیّت، به کسی گفته میشود که نمیخوابد و نمینویسد و همانند توده ی مردم بی سواد است.
راغب دراین رابطه مینویسد:
«و الامّی هو الّذی لا یکتب ولا یقرء من کتاب و قیل منسوب الی الامّهه لانّه لم یکن یکتب و لا یقرء من کتاب». [۱۸۸]
به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز در این آیه و در آیات دیگر و از آن جمله در آیه ی «هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم» اطلاق «اُمّی» شده به مناسبت همان جهات یاد شده است یعنی همان گونه که آدمی از مادر متولّد میشود چیزی نمیداند و نمیخواند و نمینویسد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز نمیخواند و نمینوشت و نیز همان گونه که مردم جزیره العرف بی سواد بودند- جز آنکه در مکّه 17 نفر و در مدینه 11 نفر خواندن و نوشتن بلد بودند- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز همانند آنها بی سواد بود.
و البته احتمال دیگری نیز داده شده و آنان اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از «اُمّ القُربی» یعنی مکّه بوده است ولی هیچ مانعی ندارد که همه ی این معانی درست باشد چرا که استعمال یک لفظ در چند معنی هیچ گونه مانعی ندارد و در ادبیّات عرب شواهد فراوانی برای این موضوع وجود دارد. [۱۸۹]
و در هر صورت، مسئله ی درس نخواندن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و در میان امّت بی سواد مبعوث شدن آن حضرت، میتواند بزرگترین دلیل برای صحّت ادّعای او باشد چرا که یک فرد درس نخوانده و از میان مردم بی سواد برانیگخته شده بتواند یک کتاب بلند مرتبهای چون قرآن با آن محتوای عالی و آن معارف و قوانین سنجیده و آن همه علوم و دانشی که مردم محیط و زمانش از آنها بی خبر بودند، ارائه دهد. این خود معجزه ی جاوید اوست و اگر درس خوانده و مکتب و دانشگاه دیده بود و از میان مردمی باسواد، ظهور کرده بود، ممکن بود گفته شود: آن مطالب را از دیگران گرفته و از کتابها آموخته است و لذا بسیاری از دانشمندان خودی و بیگانه روی «اُمّی» بودن پیامبر اکرم تأکیدکرده و آن را دلیل صحّت ادّعای آن حضرت دانستهاند.
«شبلی شمّبل» مسیحی میگوید: «انی و أن اک قد کفرت بدینه- هل اکفرن بمحکم الآیات».
«مارون یک عبود» میگوید: «لو لا کتابک ما رأینا معجزا- فی امّهه مرصوصه البنیان- و علیک املی الله من آیاته- شهبا هتکن مدارع البهتان».
حافظ نیز میگوید:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد- هر- مدرس شد
قرآن مجید نیز مسئله ی «امّی» بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و فلسفه ی آن رادر آیه ی 48 از سوره ی عنکبوت به عنوان یک دلیل روشن چنین یاد میکند:
«و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمنیک اذا لا رتاب المبطلول؛ تو هرگز پیش از این کتابی نمیخواندی و با دست خود چیزی نمینوشتی، مبادا کسانی که در صدد تکذیب و ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند».
ولی معنی نخواندن و ننوشتن چنانکه در آیه آمده این نیست که قدرت بر اینکار نداشته است و از این طریق میان برخی از روایات که خلاف آیه مینمایاند میشود جمع کرد چنانکه درکتب مربوطه بحث شده است.
4. خصوصیّات او را در توارت و انجیل مییابید- الذّی یجدونه مکتوبا عندهم فی التواراه...
یکی دیگر از ویژگیهای پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که از دلائل نبوّت او نیز به شمار میرود این است که خصوصیّات او در کتب انبیاء پیشین به خصوص در کتاب تورات و انجیل آمده است چنانکه قرآن در یک جا در مورد اهل کتاب میگوید: «یعرفونه کما یعرفون ابنائهم؛ پیامبر را همانگونه که فرزندانشان را میشناختند میشناسند، [۱۹۰] و در مورد دیگر از قول عیسی علیه السلام چنین نقل میکند:
«و مبشرا برسول یأتی من بعدی اسمه احمد؛ به پیامبری که بعد از من میآید و نام او احمد است بشارت میدهم.» [۱۹۱]
گر چه همه ی کتابهای آسمانی پیشین، گرفتار بلیّه ی تحریف و دستمالی شده و محتوای واقعی خود را از دست دادهاند لیکن در عین حال، به طور تاریک روشن، از جای جای آنها حقائق، به چشم میخورد که بشارات زیر نمونهای از ذکر خصوصیّات آن حضرت در عهد قدیم و جدید است که البته برای آگاهی بیشتر لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود. [۱۹۲]
نمونه هائی از بشارات عهدین
در سفر تثنیهه از تورات، باب 18، آیه ی 18 تا 20 چنین آمده است:
و خداوند به من گفت آنچه گفتند نیکو گفتند: نبی ای را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت و هر کسی که سخنان مرا که او به اسم من گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد».
و نیز در سفر تثنیه، باب 33، آیه ی اول چنین آمده است: و این است برکتی که موسی مرد خدا قبل از وفاتش به بنی اسرائیل برکت داده و گفت یهود از سینا آمده و از سعیر- سعایر- بر ایشان طلوع نموده و از جبل فاران- کوه مکّه- درخشان گردیده و با کرورهای مقدّسین آمده و از دست راست او برای ایشان شریعت آتشین پدید آمد و به درستی که قوم خودرا دوست میدارد.
و اما در خصوص اسماعیل تو را اجابت فرمودم اینکه او را برکت داده بارور کردهام و او را بسیار کثیر گردانم، دوازده رئیس از وی پدید آیند و امّتی عظیم از وی به وجود آورم.
و نیز در سفر پیدایش باب 49، آیه ی 10 چنین آمده است: «عصا از یهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروائی از میان بابهای وی، تا شیلو- رسول- رسول الله- بیاید و امر او را اطاعت امتّها خواهد بود».
و در انجیل یوحنا، باب 14، آیات 15 و 16 و 17 چنین آمده است: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید و من از پدر سؤال میکنم و تسلّی دهنده ی دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند یعنی روح راستی».
و نیز درهمان انجیل یوحنا، باب 15، آیه ی 26 آمده است:
لیکن چون تسلّی دهنده که او را از جانب پدر نزد شما میفرستم آید یعنی روح راستی که از پدر صادر میگردد او بر من شهادت خواهد داد.
و نیز در همان انجیل یوخا، باب 16، آیه ی 7 چنین آمده است:
و من به شما راست میگویم که رفتن من برای شما مفید است زیرا اگر نروم تسلّی دهنده (فار قلیطا) نزد شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را نزد شما میفرستم و چون او آید جهان را بر گناه و عدالت و داوری ملزم خواهد نمود... .
ولکن چون او یعنی روح راستی آید شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلّم نمیکند آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد». [۱۹۳]
و البته نمونههای دیگری از این نوع بشارتها در تورات و انجیل و کتب انبیای دیگر وجود دارد که لازم است به خود آن کتابها و کتبی که در این باره نوشتهاند مراجعه کرد.
گر چه درباره ی تفسیر عباراتی از قبیل: جبل فاران، شیلو، تسلی دهنده، فرا قلیط و... ، گاهی بعضی از مفسیرین تورات و انجل، گرفتار تعصّب شده تلاش میکنند که نگذارند این عبارات، منطبق به آن حضرت شود. لیکن در ترجمههای متقدّم از عهدین و همچنین در عبارات سریانی و عبری قرائنی وجود دارد که نشان میدهد: عبارات یاد شده جز به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، قابل انطباق نیست که برای تفصیل بیشتر لازم است به کتابهای انیس الاسلام که نویسنده ی آن یک کشیش مسلمان شده به نام «محمد صادق فخر الاسلام» است و این کتاب هشت جلد است به خصوص جلد پنجم آن، و راه سعادت نوشه ی علاّمه شعرانی که به زبان عبری آگاهی داشته و تفسیر المنار، ج 9 و قاموس کتاب مقدّس تألیف جیمز هاکس مراجعه شود.
5 و 6- یأمروهم بالمعروف و ینها هم عن المنکر- آنان را امر به معروف و نهی از منکر میکند.
برخی از مفسرین، این جمله را استینافی گرفتهاند و برخی دیگر آن را بیان آنچه که در تورات و انجیل درباره ی آن حضرت مییافتند؛ دانستهاند [۱۹۴] و در هر صورت از ویژگیهای آن حضرت این بوده که مردم را امر به معروف و نهی از منکر میفرمود «یأمرون بالمعروف و ینها هم عن المنکر».
گر چه این ویژگی مربوط به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است ولی از اخصاصات النّبی نیست بلکه همان گونه که به آن حضرت به عنوان پیشوای امّت، جهت ساختن جامعه ی الهی لازم بود مردم به کارهای نیک امر، و از کارهای بد، باز دارد، به پیروان آن حضرت نیز از باب «ولقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه» نیز واجب خواهد بود که مردم را امر به معروف و نهی از منکر نمایند چنانکه در آیات دیگر به آنها تکلیف شده و در شریعت مطهّره امر به معروف و نهی از منکر از فروع دین و از فرائض الهی به شمار آمده است.
7 و 8- یُحّل لهم الطیّبات و یُحرّم علیهم الخبائث- پاکیزهها را برای آنها خلال و پلیدها را حرام میکند. از ویژگیهای دیگر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم این است: چیزهای پاکیزه و اموری که طبع آدمی از آنها نفرت دارد مانند خون، مردار، قاذرورات، کرمها، جُعَلها و... حرام نموده است (یُحّل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث) و این، از امتیازات اسلام است که امور سازگار با طبع را حلال و امور مورد نفرت را تحریم فرموده و به کسانی که «طیّبات» را روی امور واهی بر خود حرام میکنند، توبیخ میکند و میفرماید: «قل من حرم زینته الله آلتی اخرج لعباده و الطیّبات من الرزق؛ بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟» [۱۹۵]
1. و یضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتی کانت علیهم
«یضع» از وضع که هم به معنی نهادن و هم به معنی برداشتن است که در این جا معنی دوم منظور است.
اِصر به معنی سنگین است که دراین جا به معنی تکالیف سنگین است.
اغلال جمع غُل به معنی طوقی که بر گردن اسیر و غیره مینهند که در این جا به معنی رسول و عادات است.
بنی اسرائیل بر اثر ظلم و ستمی که مرتکب شده بودند خداوند برخی سختگیریها را بر آن روا داشته بود مثل این که توبه ی آنها را در کشتن یکدیگر قرار داده بود نه ندامت و پشیمانی از گناه و در قتل افراد، تنها جریمه ی قصاص را قرار داده بود نه دیه را. خوردن حیواناتی که سم چاک نبودند مانند شتر و اسب بر آنها حرام گردیده بود، پی و چربی گاو و گوسفند نیز بر آنها حرام شده بود و... .
آیات زیر اشاره به این امور دارد:
فبظلم من الذین هادو احرمنا علیهم طیبات احلت لهم. [۱۹۶]
و علی الذین هادو احرمنا کلّ ذی ظفرو من البقر و الغنم حرمنا علیهم شحومها. [۱۹۷]
ربنا لا توآخذنا أن نسینا او خطأنا ربنا و لا تحمل علینا اصراکما حملته علی الذین من قبلیا. [۱۹۸]
و نیز بر اثر پیروی از علماء سوء، بدعتهائی در دین داخل کرده بودند که زندی را بر آنها دشوار کرده بود مانند این که هر گاه زنی حیض میشد، معاشرت با او را جائی نمیدانستند و یا اگر لباس و بدن کسی نجس میشد او را از جامعه طرد میکردند تا آن موضع را پاک نمایند. و... .
و این گونه امور که همانند بار گران و غل و زنجیر بر گرده ی آنها سنگینی میکرد و آسایش را از آنها سلب کرده بود، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با آوردن این آئین، آنها را از این بار گران نجات داد و زنجیرهائی خرافات و بدعتها را از دست و پای آنان گشود «و یضع عنهم اصرهم و الاغلال آلتی کانت علیهم».
در پایان آیه در یک نتیجهگیری کلّی میفرماید: «کسانی که به محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ویژگیهایی که شمرده شده (9 ویژگی یاد شده) باور داشته و او را تجلیل و یاری نمایند و از نوری که با اوست یعنی قرآنی که همانند چراغ روشن فرا راه جوامع بشری قرار داده پیروی کنند. چنین افرادی رستگار و سعادتمندند (فالذین آمنوا به و عزّروه و نصروه و اتبعوا النّور الّذی انزل معه اولئک هم المفلحون).
توجّه به چند نکته ی ارزشمند
1. برخی از ویژگیهای یاد شده در عین این که جزء خصلتها و مزایای پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بوده، جزء دلائل نبوّت آن حضرت نیز بوده است مانند: امّی بودن، پیامبران پیشین برآمدن او بشارت دادن، محتوای آئینش بر اساس عقل و فطرت بودن، زنجیرهای خرافات و جهالتها را از دست و پای بشریّت باز کردن «الامّی الّذی یجدونه مکتوباً...»
2. هر گاه کسی بخواهد مشمول رحمت ویژه ی الهی قرار گیرد صرف نظر از باور باید از او (محمد صلی الله علیه و آله وسلم) پیروی نیز بکند. «و رحمتی وسعت کلّ شییء فساکتبها للذین یتقون... الذین یتبعون الرّسول...».
3. گر چه «عزّروه» از ماده ی تعزیر به معنی حمایت و یاری کردن آمیخته با احترام و تعظیم است و «نصروه» نیز به معنی یاری کردن است و ظاهراً مینمایاند که مترادف و تکرار است ولی ممکن است ولی یاری کردن از او در مقابل دشمن باشد یعنی در مقام دفاع، با قدرت از او یاری نماید و دوّمی یاری کردن با زبان و مال و غیره در غیر مسائل دفاعی باشد و یا اوّلی تنها مربوط به تجلیل و تکریم او و دومی مربوط به مطلق یاری از او باشد و یا اولی یاری او در دعوتش و دومی یاری او بر دشمنش باشد که در همه ی این موارد، تکرار نخواهد بود. [۱۹۹]
4. آوردن «انزل معه» نه «علیه» و «الیه» به این جهت است که میخواهد تعلیم دهد که قرآن دلیل و حجّت نبوّت اوست چنانکه در آیه ی 213 از سوره ی بقره درباره ی دیگر پیامبران انزال کتب با آنان را حجّت آنان معرّفی کرده است: [۲۰۰] و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا فیه».
آیه ی چهاردهم
(خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ)
با آنها مدار کن و عذرشان را بپذیر، و به نیکی دعوت نما، و از جاهلان روی بگردان. [۲۰۱]
تفسیر
بسیاری از مفسرین، متذکّرشدهاند که این آیه مشتمل بر اهمّ مسائل اخلاقی و فضائل نفسانی و عملی است و به قول تفسیر «المنار» از امام صادق علیه السلام: «در قرآن، آیهای جامع تر از این آیه در مورد مکارم اخلاق وجود ندارد». [۲۰۲] چرا که در این آیه به سه چیز دستور داده شده که هر کدام بابی از معارف و حقوق و اخلاق را به روی آدمی میگشاید و آنها عبارتند از:
یک- خُذ العفو
اهل لغت، برای کلمه ی «عَفو» معانی مختلفی شمردهاند که از آن جمله است:
1. قصد گرفتن چیزی- القصد لتناول الشییء.
2. مقدار اضافی چیزی از نفقه و غیره- الفضل.
3. بخشش- العطاء.
4. صرفنظر کردن و قبول عذر نمودن- العفو فی قبول العذر من المعتذر و ترک الموآخذه بالاسائه:
5. وسط و میانه ی هر چیز- الوسط من غیر تبذیر و لا اسراف.
6. برخورد با مردم از روی تسامح و تساهل- و هو التسامح و التساهل و ترک الغلظه.
7. از بین بردن شییء و با آثار آن- از اله الشیء او آثاره کعفت الرّیاح الدّیار و الآثار و کالخذه عن الذنب.
8. بهترین قسمت شییء- خالص الشییء وجیده.
9. چیزی که بدون طلب و یا مبالغه در آن به دست میآید- ما یأتی بدون طلب أو بدون مبالغه فیه.
10. ترک چیزی- و منه عفوت لکم عن صدقه الخیل «فمن عفی له من اخیه شییء». [۲۰۳]
گر چه همه ی معانی یاد شده در آیه ی مورد بحث، منظور و متناسب نیستند ولی اکثر مفسرین، معنی ششم را در آیه ی منظور دانستهاند یعنی با مردم با بزرگواری و تسامح برخورد کن نه با خشنوت سهل گیر باشد نه سختگیر جز در تکالیف الهی چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «یسرّوا و لا تعسروا، و بشرّوا و لا تنفّروا؛ سهلگیر باشید نه سختگیر، بشارت دهنده باشید نه دور کننده».
و نیز از سیره ی آن حضرت نقل کردهاند: «و ما خیّر بین امرین الا اختار ایسر هما مالم یکن اثما؛ هیچگاه میان دو امر مخیّر نشد مگر آن که آسانترین آنها را مادامی که گناه نبود انتخاب میفرمود». [۲۰۴]
مرحوم طبرسی در تأیید همین معنی روایت زیرا را نقل میکند: «احب الله عبد اسمحا بایعا و مشتریا، قاضیاً و مقتضیا؛ خداوند دوست دارد بنده بزرگوار و سهلگیر را خواه فروشنده و خریدار، باشد و خواه حکم کننده و حکم شده». [۲۰۵]
و نیز از پیامبر اسلام، نقل شده که فرمود: «انّی اکره أن اری فی دینکم الغلظه؛ من نمیپسندم در دین شما خشونت را ببینم». [۲۰۶]
و به طور قطع یکی از عوامل پیروزی و پیشرفت اسلام، رفق و مدارای مسلمین با دیگران بوده و چنانکه قرآن مجید درباره ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است: «ولو کنت فظا غلیط القلب لا نفضوا من حولک؛ و اگر تو ای پیامبر خَشِن و سنگدل بودی مردم از اطراف تو پراکنده میشدند». [۲۰۷]
البته معنی این کلام این نیست که در برابر دشمنان بی تفاوت باشیم بلکه منظور این است که در برخوردها تا سعی داریم باید رفتار بزرگوارانه و کریمانه داشته باشیم و بیش از اندازه سختگیر نباشیم و تا حدّ مقدور سهلگیر و اهل مدارا باشیم ولی در عین حال، نه رهبری اسلام و نه آحاد مسلمین نباید در پیاده کردن احکام الهی بی تفاوت و سازشکار باشند چنانکه قرآن کریم در برابر متجاوزان دستور غلظت و خشونت میدهد: «و اغلظ علیهم [۲۰۸] اشداء علی الکفّار». [۲۰۹]
و پیشوایان دین نیز در مقام اجرای عدالت، سختگیر بودند چنانکه علی علیه السلام در این رابطه میفرماید:
«و الله لانّ ابیت علی حسک السعد ان مسهدا اواجر فی الاغلال مصفداً احبّ الی من أن القی الله و رسول یوم القیامه ظالماً لبعض العباد و غاصبا لشییء من الحطام؛ به خدا سوگند اگر شب را بر روی خارهای «سعدان» بیدار بسر برم و یا در غلها و زنجیرها بسته و کشیده شوم برای من محبوبتر است از این که خداو رسولش را روز قیامت در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده و چیزی از اموال دنیا را غصب نموده باشم».
امیر علیه السلام در همین خطبه عقیل را بخاطر درخواست مقداری بیشتر از بیت المال، با «حدیده ی محماه» ادب میکند و ناله ی او را بلند میسازد و در پایان میفرماید:
«والله لو اعزیت الاقالیم السبعه بما تحت افلاکها علی أن اعصی الله فی نمله اسلبها جلب شعیره ما فعلته؛ به خدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه با آنچه در زیر آسمانها است به من دهند که خداوند با گرفتن پوست جوی از دهان مورچهای نافرمانی کنم هرگز نخواهم کرد.» [۲۱۰]
و برخی دیگر از مفسرین «عفو» را همان صرفنظر کردن از گناه دیگران و قبول عذر آنان تفسیر کردهاند که معنی ظاهر و معروف عفو است ولی استاد علاّمه ی طباطبائی با توجّه به ذیل آیه «و اعرض عن الجالهین» آن را دو از شائبه تکرار نمی داندو لذا مناسب میبیند آنرا به معنی حدّ وسط و میانه بداند چنانکه در روایت عیّاشی از امام صادق علیه السلام آمده است: «العفو الوسط»
و بعضی دیگر نیز «عفو» را به معنی مقدار اضافی مال گرفتهاند که در این صورت منظور از «خذا العفو» یعنی زیادی اموال مردم را جهت رفع نیازمندی نیازمندان و جامعه از آنها بگیر که این فراز از آیه همانند «خذ من امولهم صدقهه» [۲۱۱] خواهد بود.
و در سه صورت اول، منظور از «خذ» در آیه به معنی ملازم و همراه بودن با عفو و عدم ترک وجدانی با آن است و در صورت چهارم منظور از آن، همان معنی ظاهری لفظ که به معنی گرفتن اموال مازاد از مخارج سالانه است میباشد. [۲۱۲]
و اگر استعمال لفظ را در اکثر از معنی واحد جائز بدانیم، و یا همه ی معانی یاد شده درباره ی «عفو» را مانند راغب در «المفرادت» به یک معنی که همان «قصد» است برگردانیم، هیچ مانعی در قصد همه ی معانی متناسب یاد شده نخواهد بود و گرنه ناگزیر از انتخاب یکی از آن معانی خواهیم بود آن معنی کدام یک از آنها است؟ میان مفسرین اختلاف است:
اکثر آنها معنی اول را متناسب با سیاق میدانند [۲۱۳] و برخی دیگر عفو از مذنبیین را که معنی ظاهری این لفظ آیت مناسب میدانند و حدیثی را که جبرئیل در تفسیر این آیه برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کرده که خداوند فرموده است: «ان تعفو عمن ظلمک و تعطی من حرمک و تصل من قطعک» شاهد این معنی قرار دادهاند. [۲۱۴]
و برخی دیگر روایت حضرت صادق علیه السلام را قرینه برای معنی وسط و میانه قرار داده و گفتهاند که این معنی متناسب تر و جامع تر است. [۲۱۵]
و بعضی نیز از قول ابنعباس و دیگران نقل کردهاند که منظور از «عفو» همان مازاد از نفقه است که پیامبر اکرم در مکّه برای تمثیت امور قبل از نزول آیات زکات به آن مأمور گردیده بود که طبرسی در این رابطه میگوید:
«خذا العفو ای خذ یا محمد ما عفا من اموال الناس ای ما فضل من النفقه و کان رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یأخذ الافضل من اموالهم لیس فیها شییء موقّت ثم نزلت آیه الزّکاه فصار منسوخا بها فأن هذه السوره مکیه» [۲۱۶]
و در هر صورت تکلیف اول رسول خدا «عفو را پیشه ساختن و با مردم مدارا کردن است.»
دو- و أمر بالعرف
منظور از «عرف» همان معروف است و منظور از آن نیز چنانکه قبلاً توضیح دادیم: هر چیزی است که از نظر عقل و یا شرع نیکو است و هیچگونه قبح و زشتی در آن وجود ندارد که مرحوم طبرسی در این باره چنین مینویسد: «و هو کلّ ما حسن فی العقل فعله او فی الشرع و لم یکن منکر اولاً قبیحا عند العقلاء [۲۱۷]» و حضرت استاد علاّمه طباطبائی در تعریف آن چنین مینویسد:
«والعرف هو ما یعرفه عقلاء المجتمع من السنن و السیر الجاریهه بینهم بخلاف ما ینکره المتجمتع و ینکره العقل الاجتماعی من الاعمال النادره و الشاذه؛ عُرف، آن اعمال و اخلاقی است که در میان جوامعی رواج دارد و عقلاء آنها را خوب میدانند و به خلاف منکر که چیزی است جامعه و عقل آن را خوب نمیدانند و نمیپسندند». [۲۱۸]
بنابراین یکی از وظائف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم این است که مردم را امر به معروف و کارهای پسندیده و مفید نماید که مورد بحث ما است (و امر بالمعروف)
سه- واعرض عن الجاهلین
تکلیف سوم آن حضرت این است که از نادانان اِعراض کند و با آنان درگیر نشود (واعرض عن الجاهلین) یعنی بعد از آنکه در برخورد با آنها اصول انسانی و اخلاق را رعایت کردی و حجّت و برهان را برای آنها اقامه نمودی ولی مفید واقع نشد، نباید با آنها درگیر شوی چرا که هم از قدر و منزلتت کاسته میشود و هم آنها در جهالت و نادانیشان پابرجاتر و بر زشتکاریشان جری تر خواهند بود و لذا بهترین راه در برخورد با آنان، روی برگرداندن و اِعراض از آنان است.
ابن عربی در احکام القرآن ذیل این آیه مینویسد: «دانشمندان ما گفتهاند: این آیه که از سه جمله تشکیل شده متضمّن اصول شریعت از همه ی آنها که به آن امر و یا نهی شده میباشد، به گونهای که هیچ نیکی نیست مگر آن را آشکار نموده و هیچ فضیلتی نیست، مگر آن که شرحش کرده و هیچ کرامتی نیست. مگر آنکه درش را گشوده است؛ و این جملات، شامل ایلام در ابعاد سهگانه است.
جمله ی «خذا العفو» متوالی بیان برخورد با نرمی، و عدم سختگیری در اخذ و اعطاء و تکلیف است.
و جمله ی «امر بالعرف» شامل همه ی اموری است که به آنها امر و نهی شده، آنها که حکمتشان دانسته شده و جایگاه آنها در شرع مسّلم گشته، و دلها به آنها باور کرده است.
و جمله ی «واعرض عن الجاهلین» شامل تحمّل در برابر ناملایمات و رفتار غیرانسانی دیگر است که عامل نیل به پیروزیهای فردی و اجتماعی است که اگر بخواهیم آن جملات را توضیح کامل بدهیم خود کتابهائی خواهد شد». [۲۱۹]
آیه ی پانزدهم
(وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا نَّحْنُ نَرْزُقُکَ وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَی)
خانواده ی خود را به نماز فرمان ده و بر انجام آن، شکیبا باش. ما از تو روزی نمیخواهیم، بلکه بشما روزی میدهیم و فرجام نیکو از آن پرهیزکاری است. [۲۲۰]
تفسیر
پیامبر اکرم، همانگونه که مأموریّت دارد همه ی امّت اسلامی را مأمور به نماز و دیگر امور نیک و معروف فرماید، همان سان، مأمور است که خانواده اش را نیز امر به اقامه ی نماز کند «و أمر اهلک بالصلوه».
و این خود درسی است که همگان باید از رسول خدا بگیرند و در این راه به آن حضرت، تأسّی بجویند و خانوادههای خود را به نماز امر کنند چرا که تشخصی درستی راه و عمل و همسوئی اهل خانه با صاحب خانه ایجاب میکند که بزرگتر خانواده در وادار کردن آنان به صراط مستقیم و اعمال صالحه دریغ نورزند و از همسوئی آنها در راه توسعه و پیشرفت حقّ و اعمال صالحه دریغ نورزد و از همسوئی آنها در راه توسعه و پیشرفت حقّ و اعمال نیک بی بهره نماند و البته وظیفه ی اهل خانه نیز هست که در این راه از او تبعیّت کنند «و لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه».
گر چه این دستور، مربوط به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است امّا به عنوان یک درس و الگو برای آحاد مسلمین نیز هست و لذا میبینیم که برخی از صحابه وقتی که برای نماز بر میخواستند، اهل خانه را دعوت به نماز میکردند واین آیه را تلاوت مینمودند. [۲۲۱]
بنابراین، آیه میتواند مانند آیه ی «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً» [۲۲۲] دلیل برای وجوب امر به معروف و تکلیف همگانی باشد چرا که نماز معروف است و نظیر این آیه است: «و کان یامر اهله بالصلوه و الزّکاه» [۲۲۳] که مربوط به حضرت اسماعیل است!
آیه ی شانزدهم
(وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ)
خویشاوندان نزدیکت را بترسان و انذار کن. [۲۲۴]
تفسیر
در سال سوم از بعثت، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مأمور شد که آئینش را به فامیلش ابلاغ کند و به این جهت، بزرگان و خانواده اش را در یک میهمانی تاریخی جمع کرد و به آنها گفت: ای فرزندان عبد المطلّب من از ناحیه ی خدا برای شما بشیر و نذیرم اسلم بیاورید و از من اطاعت کنید تا هدایت یابید و سپس فرمود: «من یواخینی و یوازرنی یکون و لیّسی و وصیی بعدی و خلیفتی فی اهلی و تقضی دینی؟»
سه بار این مطلب را تکرار کرد جز علی کسی به او پاسخ نداد و حضرت به او فرمود: آری تو برادر و وزیر و ولی و وصیّ من بعد از من و خلیفه ی من در اهلهم هستی که دینم را اداء میکنی.
در این وقت، آنان به عنوان تمسخر به ابی طالب میگفتند: از هم اکنون از فرزندت علی فرمان ببر که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم او را بر تو امیر ساخته است. [۲۲۵] گر چه در این آیه کلمه ی «امر به معروف و نهی از منکر» به کار برده نشده ولی «انذار» عشیره در آن مجلس کذائی همان بیان حقیقت نبوّت و پی آمدهای دنیوی و اخروی پذیرش و عدم پذیرش ان است و این معنی عبارت اُخرای همان امر به معروف و نهی از منکر است که بر آن حضرت و همه ی امّت اسلامی لازم و واجب است!
آیه ی هفدهم: نوع سوم- لقمان به فرزندش این دستور را تعلیم میدهد
(یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ)
پسرم نماز را برپا دار، و امر به معروف و نهی از منکر کن و در برابر معصیّتهائی که به تو میرسد، شکیبا باش که این از کارهای مهمّ است. [۲۲۶]
تفسیر
چنانکه میدانیم، یکی از سورههای قرآن، سوره ی لقمان است که به خاطر این که در این سوره از حکمت دادن خدا به او و موعظه اش نسبت به فرزندش یاد شده این سوره به نام لقمان نامیده شده است «و لقد آتینا لقمان الحکمه ...) [۲۲۷]
خداوند در این سوره از قول او نصایح و اندرزهائی را نسبت به فرزندش نقل میکند که برخی مربوط به عقائد و برخی مربوط به عبادات و امور اجتماعی و بعضی نیز مربوط به اخلاق و تزکیه ی نفس است.
اما آن اموری که مربوط به اعتقادات است یکی در مورد توحید است که فرمود:
«و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لاتشرک بالله أن الشرک الظلم عظیم؛ به خاطر بیاور هنگامی را که لقمان به فرزندش- در حالی که او را موعظه میکرد- گفت: پسرم: چیزی را همتای خدا قرار مده که شرک ظلم بزرگی است». [۲۲۸]
و دیگری در مورد معاد است که فرمود:
«یا بنی آنها انتک مثال حبه من خردل فتکن فی صخره او فی السموات او فی الارض یأت بها الله ان الله لطیف خبیر؛ پسرم اگر به اندازه ی سنگینی دانه ی خردلی کار نیک یابد، در دل سنگی یا در گوشهای از آسمانها و زمین باشد خداوند آن را در قیامت برای حساب میآورد چرا که خداوند دقیق وآگاه است». [۲۲۹]
و اما آنچه که مربوط به عبادات و امور اجتماعی و اخلاق است همین آیه ی مورد بحث ما است که فرمود: «پسرم نماز را برپا دارد و امر به معروف و نهی از منکر کن، و در برابر مصائبی که به تو میرسد، شکیبا باش که این از کارهای مهمّ است». [۲۳۰]
این آیه سه امر مهّم زیر را تعلیم میدهد:
1. اقم الصلوه:
نماز یک عبادت جامع است که رابطه ی بنده با خدا را محکم میکند، اصول بهداشت و نظم و وقت شناسی را تعلیم میدهد، وحدت مسلمین و احترام به حقوق مردم را تحکیم میبخشد، جامعه را از گناه پاک و نماز خوان را از کارهای زشت باز میدارد «انّ الصّلوه تنهی عن الفحشا و المنکر» و لذا نماز در همه ی ادیان آسمانی به عنوان یک فریضه ی بزرگ الهی واجب بوده و در اسلام نیز تا آنجا مرود تأکید قرار گرفته که بی نمازی عامل رفتن به جهنّم شمرده است:
«یسائلون عن المجرمین ما سللکم فی سقر؟ قالوا لم نک من المصلین؛ از مجرمین، میپرسند: چه چیز موجب جهنّمی بودن شما شده است؟ میگوید: ما نماز خوان نبودیم». [۲۳۱]
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است:
«بین الایمان و الکفر ترک الصلوه؛ میان ایمان و کفر ترک نماز قرار دارد» [۲۳۲]
و نیز آن حضرت فرمود:
«الصلاه عماد الدین، فمن ترک صلاته متعمداً فقدهدم دینه؛ نماز ستون دین است، هر کس نمازش را عمداً ترک کند، دینش را نابود کرده است». [۲۳۳]
و لقمان نیز به فرزندش در همین رابطه فرمود:
«یا بنی اقم الصلوه فانما مثلها فی دین الله کمثل عمود فسطاه فأن العمود اذا استقام نفعت الاطناب و الاوتاد و الظلال، وأن لم یستقم لم ینفع و تدو لا طنب و لا ظلال؛ پسرم نماز را برپا دار، چرا که مثل آن در دین خدا همانند ستون خیمه است که اگر ستون خیمه سرپا باشد، طنابها و میخها و سایبانها فائده نخواهد داشت و گرنه هیچکدام آنها فائده نخواهد داشت». [۲۳۴]
2. و أمر بالمعروف و انّه عن المنکر:
بعد از نماز به یک مسئولیّت عظیم اجتماعی توجّه میدهد و آن دعوت به حقّ و مبارزه با فساد است که فرمود: «امر به معروف و نهی از منکر کن».
گر چه ممکن است در دنیای امروز، انجام این تکلیف، یک نوع دخالت در زندگی اجتماعی مردم و سلب آزادی از دیگران به حساب آید و از این رو مذموم باشد ولی همانگونه که قبلاً متذکّر شدیم:
اگر آگاهان جامعه شانه از زیر بار این تکلیف خالی کنند خواه ناخواه یک روی کشتی عزّت و سعادت جامعه در درایی مفاسد و بدبختیها غرق خواهد شد و لذا است که حضرت لقمان در مقام تعلیم و تربیت، میخواهد فرزندی مسئول بار آورد تا در ساختن جامعهای سعادتمند از رهگذر دعوت به حقّ و مبارزه با فساد نقش داشته باشد و از این رو فرموده: «و امر بالمعروف و آنه عن المنکر».
3. و اصبر علی ما اصابک أن ذالک من عزم الامور:
اندرز دیگر لقمان به فرزندش این است که در نشیب و فراز زندگی، تحمّل و استقامت داشته باش و در مقابل مشکلات، تسلیم مشو چرا که پیروزی بر مشکلات و نیل به قلّه ی سعادت جز از راه صبر و استقامت، مسیّر نخواهد بود.
آری: صبر و ظفر هر دو از دوستان قدیمند- بر اثر صبر نوبت ظفر آید.
چه در انجام وظائف، و چه در ترک معاصی، و چه در برابر مصائب، شکیبائی و تحمّل لازم است چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
«الصبر ثلاثه: صبر علی المصیبه و صبر علی الطاعه و صبر علی المعصیّه... ؛ صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت و صبر بر طاعت و صبر بر معصیّت...» [۲۳۵]
و بسیاری از خودکشیها، ناکامیها، عقب ماندگیها، شکستها و بدبختیها به خاطر به کار نگرفتن این سرمایه ی عظیم اخلاقی است که در روایات، صبر، نسبت به ایمان همانند سر برای جسد است که امیر علیه السلام فرمود:
«و علیکم باصبر فأن الصبر من الایمان کالرأس من الجسد و لا خیر فی جسد لا رأس معه و لا فی ایمان لا صبر معه؛ بر شما باد که صبر و استقامت را در هر کاری پیشه کنید چرا که صبر نسبت به ایمان همچن سر در برابر تن است، همان گونه که تن بی سر فائده ندارد، ایمان بی صبر نیز مفید نیست». [۲۳۶]
بنابر این جمله ی «ان ذالک من عزم الامور» تعلیل است یا برای «واصبر علی ما اصابک» و معنی آن چنین خواهد بود: «در برابر حوادث، شکیبا باش چرا که شکیبائی از اموری است که درباره ی آن تأکید اکید شده و یا خود بر اساس اراده ی محکم یعنی خویشتن داری استوار است که در این صورت «ذالک» اشاره به صبر است.
و یا برای همه ی تکالیف یاد شده از نماز، امر به معروف و نهی از منکر و صبر است که در این صورت «ذالک» اشاره به همه ی امور یاد شده است و معنی آن چنین خواهد بود:
امور یاد شده مورد تأکید پروردگارند و یا انجام آنها نیاز به اراده ی آهنین دارد چرا که «عزم» به معنی اراده ی محکم است ولی با توجّه به این که در آیه ی 43 سوره ی شوری: «و لمن صبر و غفران ذالک لمن عزم الامور؛ اما کسانی که شکیبائی و عفو کنند این از کارهای پُر ارزش است». آیه ی 186 سوره ی آل عمران: «ان تصبروا وتتقوا فأن ذالک من عزم الامور؛ و اگر استقامت کنید و تقوی پیشه سازید شایستهتر است، زیرا این از کارهای مهم و قابل اطمینان است». جمله ی «ان ذالک من عزم الامور» در مورد صبر به کار رفته از این رو حضرت استاد علاّمه ی طباطبائی در تفسیر المیزان «ذلک» را اشاره به ان دانسته است. [۲۳۷] لیکن با توجّه به این که در همین دو آیه نیز، صبر با بخشش، و صبر با تقوی آمده است از این رو میتوان گفت که «ذلک» اختصاص به صبر ندارد و لذا بهتر این است که «ذالک» در هر دو مورد و در آیه ی مورد بحث نیز اشاره به همه ی امور یاد شده باشد نه صبر تنها.
یک نکته ی قابل توجّه
برخی از فقهاء دلالت این آیه را بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر، مبنی بر استصحاب احکام شرایع سابقه مادامی که نسخ آنها مسلّم نشده صحیح دانستهاند ولی با توجّه به این که خداوند، دراین سوره به عنوان تعلیم و تربیت امّت اسلامی این ماجرا را از حضرت لقمان نقل میکند، نشان میدهد که از باب استصحاب که مربوط به موارد مشکوک است نیست بلکه به عنوان یک اصل مسلّم میان همه ی امم الهی است.
و تردید در دلالت آن بر وجوب، به جهت این که مربوط به موعظه ی لقمان است، نیز صحیح نیست زیرا در نصیحت نیز منافات ندارد که امر برای وجوب باشد.
و نیز بودن بعضی از خطابات در این آیه مانند «و اصبر» برای رجحان و ارشاد، موجب رفع ید از ظاهر باقی اوامر: «اقم- و أمر بالمعروف و انّه عن المنکر» نخواهد بود. [۲۳۸]
آیه ی هیجدهم: نوع چهارم- نکوهش از تارکین امر به معروف و نهی از منکر
(لَوْلاَ یَنْهَیهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ)
چرا دانشمندان نصاری و یهود، آنان را از سخنان آلوده ی به گناه و خوردن مال حرام، نهی نمیکنند؟ به راستی کار بدی است که انجام میدهند. [۲۳۹]
معانی واژههای آیه ی مورد بحث
در این آیه واژه هائی به کار برده شده که لازم است جهت فهم صحیح آیه قبلاً مدّ نظر قرار گیرد:
لَولا- در سر فعل ماضی تنها برای توبیخ است ولی در سر فعل مضارع مثل آیه ی مورد بحث «لولاینها هم» هم برای توبیخ و هم برای تحضیض و تحریک میآید.
رَبّانیّون- جمع ربّانی است به معنی عالم دینی که در اصطلاح قرآن به عالمان دین مسیحی گفته میشود.
ربّانی یا در اصل وصف بوده و یای نسبت روی آن اضافه شده، مانند عطشان و سکران که گفته میشود عطشانی و سکرانی و ربّانی و یا منسوب به «ربّ» است که الف و نون بر آن به جهت مبالغه و تفخیم افزوده شده مانند روحانی و جسمانی.
اَحبار- جمع «حِبر یا حَبر» به معنی عالم دینی که در اصطلاح قرآن به علمای یهود گفته میشود.
اثم- به معنی گناه و عمل زیان رساننده است.
سُحت- به معنی حرام است. [۲۴۰]
تفسیر
بعد از آنکه خداوند، در آیات پیش، موارد فراوانی از اعمال قبیحه و اخلاق رذیله و عقائد فاسده ی یهود و نصاری را میشمرد که آنها بخاطر این امور، گرفتار مکافات اعمال گردیده مغضوب الهی قرار گرفتند، در این آیه عاملان آنها را که مسئولیّت هدایت و ارشاد آنان را به عهده داشتند ولی در برابر خلافکاریهای آنان، سکوت میکردند، مورد نکوهش قرار میدهد که چرا آنان را از گفتار و رفتار و افکار زشت و حرامشان باز نداشته و سکوت میکنند؟ (لو با ینها هم الرّبانیون و الاحبار عن قولهم الاثم و...)
گر چه همه ی فراد جامعه ی یهودی و نصرانی وظیفه ی نهی از منکر داشتند ولی ذکر علمای آنان- ربّانیون و احبار به این جهت است که وظیفه ی علماء به خاطر آگاهی بیشترشان از دین، و گوش شنوائی بیشتر داشتن مردم از آنان، سنگین تر است و لذا طبق نظر بسیاری از مفسرین، قرآن در آیه ی مورد بحث، در موردتفبیح عمل علماء، جمله ی «یضعون» را که دلالت بر انجام کار از روی مهارت و آگاهی دارد، به کار برده ولی در مورد تقبیح عمل توده ی مردم جمله ی «یعملون» را که دلالت بر انجام عمل به طور مطلق دارد آورده است. [۲۴۱]
و بدین جهت است از ابن عبّاس نقل شده که گفته است:
«ما فی القرآن آیه اشد توبیخا من هذه الآیه؛ در قرآن، آیهای از لحاظ شدّت توبیخ، همانند این آیه باشد وجود ندارد». [۲۴۲]
علی علیه السلام در ضمن خطابهای درباره ی نابودی ملّتهای پیشین به خاطر ترک آگاهان جامعه وظیفه ی امر مهم امر به معروف و نهی از منکر را چنین میگوید:
«انما هلک من کان قبلکم حیث ما عملوا من الماصی و لم ینههم الربّانیون و الاحبار عن ذالک و انهم لما تمادوا فی المعاصی و لم ینههم الربّانیون و الاحبار عن ذالک نزلت بهم العقوبات فأمروا بالمروف و انّهو عن المنکر؛ ملتهائی که پیش از شما به هلاکت رسیده و نابود شدند، فقط به خاطر این بوده که هر گاه مردم، مرتکب گناه و معاصی میشدند، روحانیون و عالمان دینیشان آنان را از کار زشت شان، بازنمی داشتند؛ و چون، این وضع، همچنان ادامه یافت، کیفرهای الهی بر آنان نازل گردید و کاخ سعادتشان واژگون شد از این رو بر شما است که امر به معروف و نهی از منکر کنید». [۲۴۳]
و نیز آن حضرت علیه السلام در خطبه ی قاصعه ی نهج البلاغه در این باره چنین میفرماید:
«فأن الله سبحانه لم یلعن القرآن الماضی بین ایدیکم الالترکهم الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فلعن الله السفهاء لرکوب المعاصی و الحلماء (الحکماء) لترک التناهی؛ خداوند مردم قرون گذشته را از رحمت خود دور نساخت جز به خاطر این که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند خداوند افراد سفیه را به خاطر گناه و افراد عاقل و دانا را به خاطر ترک نهی از منکر از رحمت خود به دور داشت و ملعون ساخت». [۲۴۴]
ممکن است گفته شود که این آیه مربوط به اهل کتاب (یهود و نصاری) است از این روش استدلال از آن برای وجوب نهی از منکر در اسلام، صحیح به نظر نمیرسد ولی با توجّه به این که احکام شرایع سابقه تا زمانی که نسخ نشده در حقّ ما ثابت است، میتواند مصحّح استدلال به آیه باشد به خصوص که در روایات بسیاری و از آن جمله روایات یاد شده به این آیه استدلال شده به علاوه چنانکه از لحن آیات و روایات فهمیده میشود اصل امر به معروف و نهی از منکر در همه ی ادیان الهی به عنوان عامل قوام و سرپا ماندن آئین الهی شناخته شده نسخ در آنها راه ندارد.
منظور از «اثم» و «سحت» چیست؟
گر چه همان گونه که در معانی واژهها گفتیم، معنی «اثم» اعمال گناه و زشتی است که زیانبار است و «سُحت» نیز به معنی حرام است که البته این معانی عام است و مصادیق فراوانی داراد که در میان اقوام پیشین یهود و نصاری گفتارهای آلوده به گناه از قبیل: دروغ و گفتن اینکه ما ایمان داریم در حالی که ایمان نداشتند، و گفتن اینکه «عزیر» و «مسیح» پسر خدا هستند و این که کلام خدا را تحریف می کرند و... معمول بوده و از لحاظ خوردن حرام، رشوه و ربا و نظائر اینها رواج داشته است. [۲۴۵]
گر چه نمونههای یاد شده قسمتی از مصادیق اثم و سحت است و گرنه آنها مصادیق زیادی دارند که از آن جمله است مصادیقی که در روایات ذیل آیه ی «اَکّالون للسحت» [۲۴۶] برای «سحت» شمرده شده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«السحت ثمن المیته و ثمن الکلب و ثمن الخمر و مهر البغی و الرشوه و آجر الکاهن؛ سحت پول مردار و پول سگ و پول شراب و مهر زناکار و رشوه و اجرت غیبگو است». [۲۴۷]
و از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده که فرمود:
«کلّ شیئء غل من الامام فهو سحت و اکل مال الیتیم و شبهه سحت و السحت انواع کثیره منها اجور الفواجر و ثمن الخمر و النبیذ المنکر و الربا بعد البیّنه و اما الرشا فی الحکم فأن ذالک الکفر بالله العظیم و برسوله؛ هر چه که از پیشوا به خیانت به دست آید، سحت است و خوردن مال یتیم و نظائر آن، سحت است و سحت انواع زیادی دارد و از آن جمله است اجرتهای زنان آلوده و پول شراب و انگور و مست کننده و ربا بعد از روشن بودن حکم آن و اما رشوه به جهت حکم در آن کفر به خدای بزرگ و رسولش میباشد». [۲۴۸]
آیه ی نوزدهم- بیستم- بیست و یکم- بیست و دوم
(واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیَوْمَ لاَ یَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِیهِمْ کَذَلِکَ نَبْلُوهُم بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ *وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَی رَبِّکُمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ *فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُواْ یَفْسُقُونَ *فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ)
و از آنها درباره ی سرگذشت شهری که در ساحل دریا بود بپرس هنگامی که آنان در روزهای شنبه تجاوز و نافرمانی خدا میکردند همان هنگام که ماهیانشان روز شنبه به طور گسترده آشکار شده به سویشان میآمدند؛ ولی در روز غیر شنبه این چنین به سویشان نمیآمدند. ما بدین گونه آنها را به چیزی که نافرمانی میکردند، آزمایش شان کردیم.
و به یاد بیاور آن زمانی را که گروهی از آنها به گروه دیگر گفتند: چرا جمعی گنهکار را اندرز میدهید که سرانجام، خداوند آنها را هلاک خواهد کرد و یا به عذاب شدیدی گرفتارشان خواهد ساخت؟
گفتند: این اندرزها برای اعتذار و وضع مسئولیّت در پیشگاه پروردگار شما است به علاوه شاید آنها بپذیرند و تقوی پیشه کننند. اما هنگامی که تذکّراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند، نهی کنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و کسانی را که ستم کردند به خاطر نافرمانیشان، به عذاب شدیدی گرفتارشان ساختیم.
پس هنگامی که در برابر آنچه از آن، نهی شده بودند، سرکشی کردند به آنها گفتیم: به شکل میمونهائی طرد شده و ذلیل در آئید». [۲۴۹]
معانی واژههای این آیات
حاضره البحر- یعنی مجاور و کنار دریا.
یَعدُون- از عَدی یعد و به معنی کسانی که از حدود خدا تجاوز میکنند.
حیتان- جمع حوت به معنی ماهیان.
شُرعاً- جمع شارع به معنی آشکار شدن ماهیان روی آب.
سَبت- در اصل به معنی قطع است و سپس به خاطر این که در روز شبنه یهودیان در این روز به جهت تعطیلی هفتگی از کار و کسب، دست میکشیدند، به آن «سبت» گفته شد.
مَعذِره- یا اسم مصدر از «اعتذار» به معنی پوزش و یا صدر میمی از فعل «عذر» به معنی پوزش طلبیدن.
بَئیس- از بوس و بأس به معنی شدید و سخت.
عَتَوا- از «عُتوّ» به معنی طغیان و سرکشی کردن.
قِرَدَه- جمع «قِرد» به معنی میمونها.
خاسِئین- از «خَسأ» به معنی طرد شدگان
داستان اصحاب «سَبت»
در سورهای مختلف قرآن، داستان سبت به طور پراکنده گاهی به اجمال و گاهی به تفصیل آمده است.
در سوره ی بقره آیه ی 65 چنین آمده:
«و لقد علمتم الذی اعتدوا منکم فی السبت فقلنا لهم کونوا قردهه خاسئین، فجعلناها نکالا لمّا بین یدیها و ما خلفها و موعظهه للمتّقین.
به طور قطع از حال کسانی از شما که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند، آگاه شدهاید، ما به آنها گفتیم: به صورت بوزینههای طرد شده و ذلیل، در آیید.
ما این کیفر را درس عبرتی برای مردم آن زمان و نسلهای بعد از آنان، و پند و اندرزی برای پرهیزگاران قرار دادیم.»
و در سوره ی نساء آیات 37 و 154 این گونه به آن اشاره شده:
«او نلعنهم کما لعنا اصحاب السبت و کان أمر الله مفعولا- و قلنا لهم لا ت عدوا فی السبت و اخذنا منهم میثاقاً غلیظا؛ یا آنها را از رحمت خود دور سازیم، همان گونه که اصحاب سبت را دور ساخیتم و فرمان خدا در هر حال، انجام شدنی است- و به آنها گفتیم: روز شنبه تعدّی نکنید و از آنان، پیمان محکمی گرفتیم».
و در سوره ی نحل، آیه ی 124 از آن یاد شده است:
«انّما جعل السبت علی الذین اختلفوا فیه و ان ربّک لیحکم بینهم یوم القیامهه فیمان کانوا فیه یختلفون؛ تحریمهای روز شبنه برای یهود فقط به عنوان یک مجازات بود که در آن هم اختلاف کردند، و پروردگار روز قیامت، در آنچه اختلاف داشتند، میان آنها داوری میکند».
ولی در آیات مورد بحث، مشروحترین توضیح، پیرموان «اصحاب سبت» داده شده که ذیلاً مورد بررسی قرار میگیرد و اجمال آن چنین است:
جمعی از بنی اسرائیل، در شهری به نام «اَیلَه» [۲۵۰] در کنار ساحل دریای احمر زندگی میکردند که اکنون شهر بندری «ایلات» در آنجا واقع است این عده از یهودیان، همانند دیگر از بنی اسرائیل موظّف بودند. روزهای شنبه دست از کار و امور دنیوی بکشند و به امور عبادی بپردازند ولی آشکار شدن ماهیان فراوان در کنار ساحل در روزهای شنبه آنان را وسوسه میکند که حرمت تعطیلی روی شنبه را نادیده بگیرد و به صید ماهی بپردازند و سرانجام آنها با نادیده گرفتن دستور الهی مبنی بر تعطیل کسب و کار و حرمت و صید در روز شنبه و اعتنا نکردن به نصیحت خیر اندیشان مؤمن که آنها را از ارتکاب چنین گناهی باز میداشتند، مورد غضب الهی قرار گرفتند و به شکل بوزینه در آمدند و هلاکت شدند.
این ماجرا، جزئیّات فراوانی دارد که با توجّه به روایات وارده ضمن تفسیر آیات یاد شده ذیلاً بیان خواهد گردید.
تفسیر آیات مورد بحث
در نخستین آیه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم دستور میدهد که از یهودیان زمانش داستان مردمی را که در کنار دریا زندگی می کرند بپرسد. مردمی که به خاطر بهرهوری از ماهیان دریا که در روز شنبه روی آب کنار ساحل آشکار میشدند ولی در غیر شنبه چنین نبودند، قانون خدا یعنی تحریم صید را نادیده میگرفتند و به صیّادی مشغول میشدند در صورتی که ما این کار را به جهت آزمایش آنها قرار داده بودیم «وا سألهم عن القریهه آلتی کانت حاضرهه البحر اذ یعدون فی السبت اذ تأیتهم حینانهم یوم سبتهم شرعاً و یوم لا یسبتون لا تأیتهم، کذالک نبلوهم بما کانوا یفسقون».
در این فراز از آیه چند نکته ی قابل توجّه وجود دارد:
اول- منظور از این سؤال چه بود؟
نظر به این که یهودیان زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با وجود همه ی آیات بیّنات، نبوّت او و آئینش را نمیپذیرفتند و احیاناً با دشمنان او و مشرکین هسمود شده کارشنکی و اقدامات خصمانه انجام میدادند، قرآن با طرح این سؤال، میخواهد تعلیم دهد که اینها از تبار و همفکران همان اصحاب سبت اند که با همه ی دلائل روشن، به مخالفت با دستورات خدا برخاستند و بالأخره باطن بوزینه صفّتشان آشکار و به شکل میمون در آمدند و هلاک شدند. علیهذا این آیه یک نوع تسلیت خاطری است برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و یک سرزنش است. برای آنان که فکر میکردند تنها آنها احیاء خدا و اهل بهشت و ملّت برگزیده ی خدا هستند و برای دیگران ارزشی قائل نبودند!!
روی این حساب، این سؤال، برای فهم حقیقت داستان اصحاب سبت نبوده چرا که طبق آیه ی 66 در سوره ی بقره «و لقد علمتم الّذین اعتدوا فی السبیت» هم یهودیان زمان آن حضرت، این داستان را به خوبی میدانستند و هم خود آن حضرت از راه وحی و بیان آن برای آنان به این حقیقت، کامل آگاه بود، پس این سؤال، برای سرزنش آنان و اعلام این حقیقت است که این پیامبر اُمّی نیز این داستان را از راه وحی میداند و این خود معجزهای است برای نبوّت او. [۲۵۱]
دوم- چگونگی صید آنان؟
در آیات مربوط به اصحاب سبت در هیچ مورد سخن از صید و چگونگی آن به میان نیامده تنها چیزی که در بعضی از آنها دیده میشود کلمه ی «یعدون» و «لا تعدوا» است که به معنی تجاوز و قانون شکنی است و به قرینه ی ذکر «حاضره البحر؛ کنار دریا» و «تاتیهم حیتانهم یوم سبتهم شرعاً؛ ماهیان روز شنبه به طور گسترده به سویشان میآمدند» فهیمده میشود که این قانون شکنی مربوط به صید روز شنبه بوده که برای یهودیان حرام بوده است.
ولی آیا این صید حرام، گرفتن ماهیان در همان روز با وسائل معمولی بوده و یا به گونه دیگر؟ در آیات مربوطه توضیحی داده نشده ولی در روایات شیعه و سنّی آمده که: آنها در روزهای شنبه حوضهائی درست می کرند و ماهیان را به آنجا هدایت میکردند و سپس راه بازگشت ماهیان بسته میشد و روز یکشنه ماهیان را میگرفتند و روی وسوسه ی شیطانی فکر میکردند، این کار صید در روز شنبه نیست!!
و بعضی نیز گفتهاند: دامهائی به دریا میافکندند و ماهیان روز شنبه در آن میافتادند و سپس در روز یکشنبه دامها را بالا میکشیدند و نظائر این گونه کلاههای شرعی!! [۲۵۲]
سوم- چرا ماهیان، روز شنبه به طور گسترده به سوی ساحل میآمدند؟
بعضی آن را از باب آزمایش الهی تفسیر میکنند ولی بعضی دیگر میگویند: چون رسم آنان، عدم صید در روز شنبه بوده ماهیان عدم تعرض آنان را نسبت به خود احساس کرده بودند از این رو به طور گسترده به سوی ساحل میآمدند. [۲۵۳]
و در هر صورت چه از راه الهام الهی و چه از راه ا حساس امنیّت رفت و آمد در روز شنبه، ماهیان به طور گسترده به سوی ساحل میآمدند و بنی اسرائیل را جهت صید حرام، وسوسه میکردند و اصل آزمایش و بر شرّ مصداق مییافت «و نبلوکم بالشرّ و الخیر فتنه». [۲۵۴]
چهارم- منظور از «کذالک» چیست؟
برخی از مفسرین کلمه ی «کذالک» را به جمله ی قبل، مربوط دانسته و معنی آن چنین خواهد بود:
«و روز شنبه ماهیان، این گونه- به طور آشکار و گسترده- به سویشان نمیآمدند».
ولی اکثر مفسیرین، آن را به جمله ی بعدی مربوط دانستهاند که معنی آن چنین خواهد بود.
«این گونه- ظهور ماهیان در ساحل- آنان را با صید کردنی که بدان وسیله فاسق گردیدند، آزمایش کردیم» که در این صورت کلمه ی «ما» در «بما کانوا یفسقون» موصوله خواهد بود.
البته بعضی نیز «ما» را مصدریّه گرفتهاند که در این صورت اشاره به فسق و آلودگی گذشته ی آنها میکند، یعنی: این گونه آنان را به خاطر فسقشان آزمایش کردیم. [۲۵۵]
پنجم- آزمایش الهی با شرّ و خیر
همان گونه که در موارد مختلف بحث شده: خداوند، بنای مرگ و زندگی را روی اصل آزمایش قرار داده است «هو الّذی خلق لالموت و الحیوه لیبلوکم ایّکم احسن عملاً» [۲۵۶]
و طبعاً این آزمایش برای رفع جهل از خدا نعوذ بالله نیست، چرا که او علام الغیوب است بلکه برای ظهور استعدادها است که اگر چنین آزمایش صورت نگیرد ماهیتّ عبودیّت ابراهیم و شیطنت ابلیس مثلاً آشکار نمیشود و چه بسا رفوزهها و ساقط شدهها نیز خود طلبکار بدانند از این رو خداوند با قرار دادن تکالیف و مظاهر فریبنده بندگانش را به خیر و شرّ «و نبلوکم بالشّر و الخیر فتنه» [۲۵۷] میآزماید و آنها را در مسیر کمال هدایت میکند و طبعاً کسانی که زمینه ی تقوی و شایستگی دارند از عوامل آزمایش بهره ی نیکو میگیرند و امتحان برای آنها نردبان ترقّی است «و اذا ابتلی ابراهیم ربّه بکلمات فاتمهّن قال انّی جاعلک للنّاس اماماً» [۲۵۸]
ولی کسانی که زمینه ی فساد و گناه دارند، آزمایش برای آنها مایه ی سقوط و بدبختی است. «فسجدوا الاً ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین» [۲۵۹]
و به این جهت است که در آیه ی مورد بحث، میبینیم که ماهیان روز شنبه به طور گسترده به سوی ساحل میآیند که در غیر آن چنین نیست و نیز میبینیم که فسق و جرائم گذشته ی آنها موجب این آزمایش وسوسه انگیز حاد شده است [۲۶۰] «کذالک نبلوهم بما کانوا یفسقون».
گر چه قانون لطف ایجاب میکند که خداوند راه اصلح را جهت هدایت فرد، برگزیند و امتحان سخت برای بنی اسرائیل مقرّر نفرماید ولی از سوی دیگر، از سنن الهی است، در صورتی که بنده زمینه ی سقوط خود را با گناه و سرکشی فراهم کند، خداوند نیز لطف خود را از او بگیرد چرا که مقصّر خود او است نه خدا، چرا وقتی آدمی با بودن راه و چاه و با داشتن دیده ی بینا و آفتاب، پیش پایش را ندید، بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش. [۲۶۱]
در آیه ی دوم خداوند همان بنی اسرائیل را که در کنار ساحل دریای احمر زندگی میکردند و خداوند آنها را با ماهی در روز شنبه آزمایش نمود، به سه گروه زیر تقسیم میکند:
1. فرقه ی تجاوزگر و قانون شکن که خداوند آنها را هلاک و یا عذاب خواهد فرمود، «الله مهلکهم او معذّبهم».
2. فرقه ی نصیحتگر که قانون شکنان را از ارتکاب گناه باز میداشتند، «قالوا معذرهه الی ربکم و لعلم یتقون».
3. گروه مأیوس و ساکت که به نصیحتگران میگفتند: چرا قانون شکنان را نصیحت میکنید در صورتی که آنها با اعمال زشتی که انجام میدهند یا خداوند در همین دنیا آنها را با حوادث و سوانح غیرطبیعی هلاک خواهد کرد و یا در آخرت با عذاب دردناک، کیفر خواهد داد؟ «و اذ قالت منهم امّه لم تعظون قوماً الله مهلکهم او معذّبهم عذاباً شدیداً».
گروه نصیحتگر در جواب ملامتگران پاسخ دادند: ما به این جهت، تجاوز کاران را نصیحت و نهی از منکر میکنیم که وظیفه ی خود را در پیشگاه خداوند انجام داده و مسئولیّتی نداشته باشیم به علاوه شاید حرفهای ما در آنها اثر کند و از کردار زشتشان دست بردارند، «قالو معتدره الی ربّکم و لعهم یتقون».
از مجموع این اعتراض و پاسخ، فهمیده میشود که: گروهی معترض از متجاوزان و گناهکاران، مأیوس بودند و لذا در مقام نهی از مکر از آنها بر نمیخواستند و حتّی نصیحت خیرخواهان را نیز، عملی بیهوده میدانستند و معتقد بودند: دور یا نزدیک، خداوند آنها را در همین دنیا با سوانح غیرطبیعی هلاک و یا در آخرت، به عذاب دردناک، کیفر خواهد کرد، «الله مهلکهم اومعذّبهم».
ولی گروه نصیحتگر، در این مرحله از یأس، نبودند و فکر میکردند: موعظه ی آنها در فرقه ی تجاوزگر بی اثر نیست و ممکن است مؤثّر باشد و در صورت احتمال اثر، وظیفه ی امر به معروف و نهی از منکر از آنها برداشته نمیشود و نز خداوند عذر بر ترک نهی از منکر ندارند از این رو در پاسخ آنها گفتند: «معذره الب ربّکم و لعلهم یتقون».
امین الاسلام طبرسی در ذیل این آیه در این باره از قول جبائی چنین مینویسد:
«ولم یقولوا ذالک کراهیّه لو عظهم و لکن لا یاسهم عن أن یقبل اولئک القوم الوعظ فأن الامر بالمعروف انّما یجب عند عدم الایاس من القبول و معناه ما ینفع الوعظ ممن لا یقبل «والله مهلکهم» فی الدّنیا بمعصیتهم «او معذبهم عذاباً شدیداً» فی الآخرهه «قالوا» ای قال الواعظون فی جوابهم «معذره الی ربّکم» معناه موعظتنا ایّاکم معذره الی الله و تأدیه لفرضه فی النهی عن المنکر لئلا یقول لنا لم لم تعظوهم «و لعلهم» بالواعظ «یتقون» و یرجعون؛ ساکنان، این اعتراض را به جهت ناخشنودی از موعظه ی آنها نگفتهاند بلکه به جهت یأس از پند پذیری آنها گفتهاند و معنی این سخن این است کسی که حالت پند پذیری ندارد، موعظه برای او سودی نخواهد داشت و معنی «خدا آنها را هلاک کند» یعنی در دنیا به خاطر معصیتشان و معنی «یا خداوند آنها را به عذاب شدید، کیفر نماید» یعنی در آخرت.
«گفتند» یعنی پند دهندگان در پاسخ آنها «به جهت عذر در پیشگاه پروردگارتان» یعنی موعظه ی ما آنان را به این جهت است که پیش خدا عذر داشته و تکلیف او در مورد نهی از منکر اداء نموده باشیم تا به ما نگوید: چرا آنها راموعظه نکردهاید؟ «و شاید آنها» با موعظه پند گیرند و برگردند. [۲۶۲]
با توجّه به معنی یادشده این که بعضی از مفسیرین، ذیل این آیه گفتهاند: «مفهوم این سخن این است که حتّی اگر احتمال تأثیر هم ندهند، امر به معروف لازم است چرا که گاهی بیان حقائق بدون احتمال تأثیر نیز واجب میشود و آن در موردی است که اگر از گناه انتقاد نشود کمکم به دست فراموشی سپره میشود و بدعت جان میگیرد و سکوت، دلیل بر رضا میشود به خصوص که نهی کنندگان میگفتند: میخواهیم در پیشگاه «پروردگارتان» معذور باشیم، گویا اشاره به این است: که شما هم در پیشگاه خدا مسئولیّت دارید و این وظیفه تنها وظیفه ی ما نیست، وظیفه ی شما نیز میباشد». [۲۶۳]
این استنباط، صحیح به نظر نمیرسد چرا که عدم وجوب نهی از منکر، درجائی که هیچ فائده این نه فردی و اجتماعی ندارد، امر عقلائی و اجتماعی است. [۲۶۴]
و اما در صورت جلوگیری از بدعت، جای تردید نیست که واجب است چرا که منفعت اجتماعی دارد ولی آیا در مورد اصحاب سبت با توجّه به این که همه ی مؤمنان میدانستند که آنها کار بدی میکنند و به خصوص که ساکتان، به این باور بودند که عنقریب هلاکت و عذاب گریبان آنها راخواهد گرفت، میتوان گفت که نهی از منکر از باب جلوگیری از بدعت، بر آنها واجب بوده است؟
مگر این که بگوئیم: دیدگاهها مختلف بوده: گروه اکثریّت که حدود هفتاد هزار نفر بودند، شیطان آنها را اغواء کرده راه گناه را پیش گرفته گوش به حرف کسی نمیدادند و به کار صید به آن گونه که گفته شد، میپرداختند.
و اقلیّت بیش از ده هزار نفری [۲۶۵] گروه ناصحان آنها فکر میکردند: شاید حرفهایشان در آنها اثر بگذارد و از کار زشتشان دست بکشند از این رو به عنوان وظیفه آنها را نهی از منکر میکردند.
و گروه ساکتان به جهت اینکه به طور کلّی از برگشتن آنها مأیوس بودند و فکر میکردند به زودی آنها هلاک و یا معذّب خواهند شد از این رو نصیحت کردن آنها را بیهوده میدانستند؛ بنابراین تفسیر «معذره الی ربّکم» به این گونه که شما نیز همانند ما مسئولیّت دارید یا تنها از دید آنها درست است و یا این که نصحیتگران میخواهند تنها هدف مشترکشان را در بد دانستن عمل آنها اعلام نمایند و در هر صورت، ضمن بحثهای آینه توضیحات بیشتری در این باره داده خواهد شد.
در آیه ی سوم نتیجه ی این نافرمانی و نصیحت نپذیری اصحاب سبت را چنین بیان میفرماید: هنگامی که گوش به حرفهای ناصحان ندادند و موعظه ی آنان را در بوته ی فراموشی و بی اعتنائی قرار دادند، ما نیز، ناصحان را نجات دادیم و ظالمان رابه خاطر فسق و قانون شکنیّشان با عذاب دردناک گرفتیم «فلما نسوا ما دکروا به فانجینا الّذین عن السوء و اخذنا الّذین ظلموا بئیس بما کانوا بفسقون».
و درآیه ی چهارم چگونگی مجازات آنان را این گونه توضیح میدهد: وقتی که آنان سرکشی کردند و به دستور الهی اعتنا نکردند و به نصائح ناصحان نیز گوش نداند و به تجاوزگری و قانون شکنی خود ادامه دادند، ما نیز به آنها گفتیم: بوزینه گان طرد شده باشید «فلما عتوا عمانهوا عنه قلنا لهم کونوا قرده خاسئین».
توجّه به چند نکته ی زیر ضروری است:
در ذیل آیه ی سوم و چهارم نکاتی وجود دارد که لازم است ذیلاً مورد بررسی قرار گیرند:
1. از میان سه گروه یاد شده چه گروهی نجات یافته و چه گروهی هلاک شدند؟
همان گونه که در گذشته اشاره کردیم: در میان سه گروه مربوط به داستان اصحاب سبت، در گناه و هلاک اصحاب سبت، شکّی نیست و نیز در حسن عمل و نجات ناصحان، تردیدی وجود ندارد، تنها گروهی که در نجات و یا هلاکت و عذاب آنها تردید وجود دارد گروه ساکتانند.
برخی از مفسیرین این گروه را نیز جزء نجات یافتگان میدانند چرا که آنها نیز مخالف عمل خلاف اصحاب سبت بودند ولی چون میدانستند نصیحت آنها و ناصحان در آن گروه اثر ندارد از این رو از نهی از منکر آنها مأیوس بودند و در مقام نصیحت آنها بر نمیآمدند و دلیل این مطلب، گفتار آنها است در مقام اعتراض به ناصحان که: چرا مردمی را نصیحت میکنید که خداوند آنها را هلاک یا عذاب شدید خواهد کرد؟ «و اذ قالت امّهه لم تعظون قوماً الله مهلکهم او معذّبهم عذاباً شدیداً».
و امّا چرا قرآن از نجات آنها سخنی به میان نیاورده و تنها از نهی از منکر کنندگان و گناهکاران یاد کرده است؟ «انجینا الذین ینهون عن السوء و اخذنا الذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون» به این جهت است که میخواسته از نیکوکاران و بدکاران در ماجرای اصحاب سبت یاد کند نه از کسانی که تنها گلیم خود را از آب بیرون کشیده همرنگ جماعت نشدند، زیرا که پاداش و کیفر، مربوط به عمل است.
مؤلّف «التفسیر المنیر» در این رابطه مینویسد:
«فلما ابی الفاعلون قبول النصیحه انجینا الناهین عن السوء و هم فریق الواعظین و فریق الائمین، الاّ أن الفریق الاول کانوا احزم و اقوی الانهم انکروا بلاقول و الفعل، لذا صرح القرآن بنجاهه الناهین و الفریق الثانی انکر بالقلب فقط، لذا سکت القرآن عن الساکتین، فهم لا یستحقون مدحا فیمد حوا، و لا ارتکبوا ذنبا فیذموا».
و ابن کثیر نیز عذاب را مخصوص گناهکاران و نجات را مربوط به ناصحان و ساکتان میداند و رمز یاد نکردن از ساکتان را چنین تعلیل میکند:
«لأنّ الجزاء من جنس العمل فهم لا یستحقون مدحاً فیمد حوا و لا ارتکبوا عظیماً فیدموا؛ پاداش از جنس عمل است، از این رو آنها نه مستحقّ مدحند تا مورد مدح قرار گیرند و نه مرتکب گناهی شدهاند تا مورد مذمت قرار گیرند».
و بر همین اساس است که «عکرمه» میگوید: خدمت ابن عبّاس رسیدم در حالی که قرآن میخواند و گریه میکرد واز او علّت گریه اش را پرسیدم فرمود: نمیدانم گروه ساکتین نیز اهل هلاکند یا نه و اگر چنین کار ما شرّ است که گاهی منکر را میبینم و نهی نمیکنیم؟!!
و من به او عرض کردم: مگر نمیبینید که آنها نیز از عمل صید آنان ناخشنود بودند و در اینکار با آنها مخالفت میکردند لذا به ناصحان گفتند: چرا مردمی را که اهل عذاب و نابودی هستند، نصیحتشان میکنید؟ وقتی که ابن عبّاس، حرفم را شنید، آرام شد و دستور داد جامهای به رسم خلعت به من پوشاندند. [۲۶۶]
با توجّه به مطالب یاد شده در بسیاری از تفاسیر خاصّه و عامّه آمده است، گروه ناصحان و ساکتان اهل نجاتند و تنها اصحاب سبت که نافرمانی خدا کردند و روز شنبه ماهیان را صید کردند اهل عذاب و هلاک میباشند. [۲۶۷]
ولی جمعی از خاصّه و برخی از عامّه نیز عقیده دارند: ساکتان نیز اهل عذاب و هلاکند و آنها برای این عقیده ی خود، به دلائل زیر استدلال کردهاند:
دلیل اول- نظر به این که ساکتان، نهی از منکر نکردهاند و حتّی نصیحتگران را از موعظه ی آنها بازمی داشتند از این رو اهل عذاب و هلاک خواهند بود.
دلیل دوم- در آیات مربوطه ی قرآن، تنها ناهیان از منکر از اهل نجات دانسته نه ساکتان را، «انجینا الذین یهنون عن السوء...».
دلیل سوم- جمله ی «نسوا- و ظلموا» در آیه ی سوم مربوطه به تارکان امر به معروف و ناهیان از منکر است و یا این که جمله ی «ظلموا» شامل حال آنها نیز خواهد بود چرا که ترک نهی از منکر خود گناه بزرگی است.
دلیل چهارم- روایاتی در دست است که ساکتان را نیز جزء مسخ شدگان و یا هلاک شدگان به حساب آورده که از آن جمله است:
1. در روضه کافی آمده است:
سهل بن زیاد عن عمرو بن عثمان، عن عبد الله بن المغیره، عن طلحه بنت زید عن ابی عبد الله صلی الله علیه و آله وسلم فلما نسوا ما ذکرّوا به انجینا الذین یهنون عن السوء» قال: کانو اثلاثه اصناف: صنف إتمروا و امروا فنجوا، و صنف إتمروا و لم یأمروا فمسخوا ذرا و صنف لم یأتمروا و لم یأمروا فهلکوا». [۲۶۸]
2. عن طلحه بن زید عن جعفر بن محمد عن ابیه علیه السلام فی قول الله: «فلما جاء امرنا انجینا الذین یهنون عن السوء. قال: افترق القوم ثلاث فرق، فرقه انتهت و اعتزلت، و قرفه اقامت و لم تقارف الذنوب، فرقه الذّنوب، فلم تبخ من العذاب الا من انتهت.
قال جعفر قلت لابی جعفر علیه السلام: ما صنع بالذین اقاموا و لم یقارفوا الذّنوب؟ قال ابو جعفر علیه السلام بلغنی انهم صاروا ذرّا» [۲۶۹]
قابل خدشه بودن این دلائل
گر چه بسیاری از مفسیرین طبق دلائل یاد شده این قول را پسندیدهاند ولی هر کدام از این دلائل، قابل خدشه است:
اما دلیل اول، چنانکه در دلائل قول اول گفتهایم، ترک امر به معروف و نهی از منکر آنها به خاطر یأس از پذیرش آنها بوده نه سرپیچی از تکلیف نهی از منکر و دلیل این امر، همان جمله است که در ذیل کلامشان به نصیحتگران گفتهاند: «لم تعظون قوماً الله مهلکم او معذبهم عذاباً شدیداً».
و اگر نصیحتگران، آنها را موعظه میکردند، آنها به این مرحله از یأس نرسیده بودند و «کل یعمل علی شاکلته» و چنانکه در روایات آمده آنها نیز سرانجام از گناهکاران مأیوس شده و از آنها فاصله گرفتند:
علیهذا اینکه استاد علاّمه در جواب «عکرمه» فرمودند: «فان القوم و ان کانوا کرهوا فعلّهم و لم یشارکوهم فی العید المحرّم لکنّهم اقترفوا معصیّه هی اعظم من ذالک و هو ترک النّهی عن المنکر» به نظر میرسد که ناشی از دقّت شایسته ی او نباشد چرا که آنها با علم و عدم فائده ی موعظه و این که آنها به زودی به عذاب الهی مبتلا و یا هلاک خواهند شد تکلیفی در مورد نهی از منکر آنها در خود احساس نمیکردند.
و نیز عبارت بعدیشان که مرقوم فرمودند: «و کلامهم یدل علی أن المقام لم یکن مقام الیأس عن تأثیر الموعظه حتّی یسقط بذالک التکلیف [۲۷۰]؛ سخن نصیحتگران دلالت میکند که مقام، مقام یأس از تأثیر موعظه نبوده تا تکلیف بدان وسیله ساقط گردد. به همین گونه است، زیرا چنانکه گفتیم: در جائی که سخن فائدهای نه فردی و نه اجتماعی نداشته باشد بیهوده و لغو است و نباید گفت و لذا وقتی که ناصحان نیز دیدند سخنشان فائدهای نمیبخشد، همان گونه که حضرت استاد فرمودهاند: از آنها فاصله گرفتند و این حقیقت را ساکنان زودتر فهیمده بودند و حجّت را بر معصیّت کاران تمام شده میدانستند.
زمخشری در توضیح این مطلب چنین میگوید:
«فا قلت: الامه الّذین قالوا لم تعظون من الی الفریقین هم، امن فریق الناجین او المعذّبین؟ قلت: من فریق النّاجین لانّهم من فریق النّاهین، و ما قالوا ما قالوا الاّ سائلین من علّه الوعظ و الفرض فیه حیث لم یروا فیه غرضاً صحیحا لعلمهم بحال القوم، و إذا علم النّاهی حال المنهی و أن النهی لا یؤثر فیه سقط عنه النهی، و ربّما وجب التّرک لدخوله فی باب العبث، الاتری انّک لو ذهبت الی المکاسبین القاعدین علی المئاصر و الجلادین المرتبین للتعذیب، لتعظهم و تکفهم عما هم فیه کان ذالک عبثا منک و لم یکن الاسببا للتلهی بک، و امّا الآخرون فأنّما لم یعرضوا عنهم امّا لان یألم لم یستحکم کا استحکم یأس الاورین و لم یخبروهم کما خبروهم، او لفرط حرصهم و جدهم فی امرهم کما وصف الله تعالی رسول علیه الصلوه و السلام فی قوله: «فلعلک باخع نفسک...» [۲۷۱]
اگر بپرسی گروهی که گفتند: چرا موعظه میکنید، از کدام یک از دو گروه بودند، از گروه نجات یافتگان یا عذاب شوندگان؟ خواهم گفتم که: از گروه نجات یافتگان بودند چرا که آنها از گروه نهی کنندگان بودند و آنچه که گفتهاند برای پرسش از علّت نصیحت و غرض این کار بوده است زیرا آنها در نصیحت آنها غرض عقلائی نمیدیدند و برای این که از حال سرکشی و عدم نصیحت پذیری آنها آگاه بودند.
و بدیهی است وقتی که نهی کننده حال نهی شده را بداند و علم داشته باشد که نهی در او به هیچ وجه مؤثّر نخواهد بود، تکلیف نهی از منکر از او ساقط خواهد شد و چه بسا واجب است بر او که از این کار خوددداری نماید چرا که این عمل بیهوده است و دخول عمل در باب عبث موجب حرمت آن خواهد بود، مگر نمیبینی اگر افرادی در کمال پُرروئی متجاهر به گناه و یا در حال شکنجه ی افراد هستند، موعظه ی شما در مورد آنها بیهوده و سبب بازیچه قرار گرفتن شما خواهد بود؟!
و امّا این که چرا دیگران درصدد نصیحت آنها برآمده و از آنها اعراض نکردهاند یا به خاطر این بوده که یأس آنها به قدر یأس گروه اول نبوده و یا به جهت علاقه ی ی شدید آنها نسبت به اصلاح آن گروه بقیه است چنانکه خداوند متعال در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است: «گوئی میخواهی خود را از غم و اندوه اعمال آنها هلاک کنی اگر آنها به این گفتار، ایمان نیاورند». [۲۷۲]
و اما دلیل دوم- نیز همان گونه که در گذشته توضیح دادیم: آیه در صدد بیان حال دو گروهی که عمل نیک و یا بد کردهاند میباشد از این رو سرانجام کار آنها را که نجات و کیفر است بیان کرده و از گروه سوم که نه عمل محمود و نه مذموم کردهاند، ساکت مانده است و یا آنکه جمله ی «ینهون عن السوء» شامل ناصحان و ساکتان هر دو میشود چرا که آنها نیز قبل از یأس آنها را نهی از منکر میکردند. [۲۷۳]
و اما دلیل سوم- چنانکه ظاهر آیه گواهی میدهد: ضمیر «نسوا» و «ظلموا» و «ذکروا» و «یفسقون» به گناهکاران و ضمیر «ینهون» به ناصحان بر میگردد نه به تارکان نهی از منکر و ناصحان و این که گفتهاند: ضمیر در «نسوا» و «ظلموا» به تارکین نهی از منکر بر میگردد و کیفر گناهکاران در آیه ی دیگر خواهد آمد و یا اینکه ضمیر در «نسوا» مربوط به صید کنندگان است و ضمیر در «ظلموا» شامل هم گناهکاران و هم تارکین نهی از منکر است، [۲۷۴] خلاف ظاهر آیه است به خصوص با توجیهی که در مورد عدم وجوب نهی از منکر در صورت یأس از تأثیر آن، کردیم جائی برای این احتمال، باقی نمیماند.
و اما دلیل چهارم- درست است که روایاتی از عامّه و خاصّه در مورد هلاکت افرادی که در برابر خلافهای اصحاب سبت، سکوت کردهاند. وجود دارد لیکن آن روایات، یا از لحاظ سند ضعیفند مانند دو روایاتی که در روضه ی کافی و تفسیر عیّاشی نقل شده زیرا «سهل بن زیاد» فاسد الورایه و غالی و دروغگو است و «طلحه بن زید» نیز «بتری» و عامّی است. [۲۷۵]
و یا از لحاظ متن مشوّش و غریب است و یا با اخبار دیگر و احیاناً با ظاهر قرآن مخالف است از این رو با این گونه روایات نمیشود یک مطلب قرآنی را اثبات کرد به علاوه در بعضی از این روایات، عدم دقّت، به چشم میخورد مانند روایتی که عیاشی نقل کرده و در آن آمده است: «فی قول الله: «فلمّا جاء امرنا انجینا الّذین یهنون عن السوء» در صورتی که آیه چنین است: «فلما نسوا ما ذکروا به انجینا الذین ینهون عن السوء»
و از همه ی اینها گذشته با آنکه قرآن گناهکاران را افراد مسخ شده، به بوزینه دانسته «کونو قروهه خاسئین» ولی در روایات «سهل» و «طلحه» مسخ شدگان را ساکتان میدانند که به مورچه مسخ شدهاند و گناهکاران را جزء هلاک شدگان به شمار آوردهاند اگر چه مرحوم مجلسی مجبور میشود محملی مبنی بر این که چون مسخ شدگان پس از سه روز هلاک شدهاند، برای آن بتراشد و این خلاف ظاهر را توجیه نماید. [۲۷۶]
2. آیا مسخ اصحاب سبت، جسمانی بوده یا روحانی؟
ظاهر تعلّق اراده ی پروردگار به بوزینه شدن اصحاب سبت (فقلنا لهم کونوا قرده خاسئین) به خاطر نافرمانی آنها در مورد صید روز شنبه همان مسخ جمسانی و تبدیل شدن صورت انسانی آنها به صورت بوزینه است چنانکه در روایات فراوانی به آن تأکید شده [۲۷۷] و جمهور مفسیرین نیز به آن تصریح کردهاند. [۲۷۸]
ولی برخی از مفسرین به پیروی از «مجاهد» آنرا مسخ روحانی دانستهاند یعنی بنی اسرائیل با به دام انداختن ماهیان در روز شنبه و صید کردن آنها در یکشنبه یک حالت بازگیری و شیطنت برای صید حرام ماهی پیدا کرده بودند و فکر می کرند که میشود بدین وسیله حرام خدا را حلال کرد و خداوند این حالت سوء سریزه و شیطنت را تعبیر به حالت بوزینگی (کونوا قرده خاسئین) فرموده چنانکه از عالمان بلاعمل یهود نیز تعبیر به «کمثل الحمار یحمل اسفارا» نموده است. [۲۷۹]
این تفسیر نه به ظاهر این آیه و نه با آیاتی نظیر این آیه که در مورد بنی اسرائیل آمده سازگار است زیرا خصلتهای بازیگری و شیطنت و بوزینه صفتی در آنها وجود داشته که منجر به صید در روز سبت گردیده نه اینکه با انجام آن اعمال، اراده ی خدا به این تعلّق گرفته که آنها را بوزینه صفت قرار دهد از این رو صحیح نخواهد بود که گفته شود: هنگامی که آنها از دستور خدا سرپیچی کردند به آنها گفتیم: بوزینگان مطرود شده باشید (فلما عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم کونوا قرده خاسئین).
و این تعبیر، غیر «کمثل الحمار- یا مثله کمثل الکلب» است که گفته شده و دیگر این که در آیه ی 65 سوره ی بقره بعد از آنکه داستان اصحاب سبت و دستور به بوزینه شدن آنها را نقل میکند «و لقد علمتم اعتدوا منکم فی السبت فقلنا لهم کونوا قرده خاسئین» اضافه میکند: «فجعلناها نکالا لما بین یدیها و ما خلفها و موعظه للمتقین؛ ما این جریان را مجازات و درس عبرتی برای مردم آن زمان و کسانی که بعد از آن آمدند و نیز پند و اندرزی برای پرهیزکاران قرار دادیم».
بدیهی است اگر منظور از مسخ، همان حالت شیطنت و حقّه بازی آنها بوده، نمیتوانست درس عبرتی برای مردم آن زمان و زمانهای بعد و موعظه برای پرهیزگاران باشد چرا که مسخ روحی یک حالت درونی است و قابل ارائه به مردم نیست ولی مسخ جسمانی قابل ارائه کردن است و خاصیّت عبرت آموزی بَیِّن و آشکاری خواهد داشت.
به همین گونه است آیه ی 60 سوره ی مائده:
«قل هل انبئکم بشر من ذلک مثوبهه عند الله من لعنه الله و غضب علیه و جعل منهم القرده و الخنازیر و عبد الطاغوت اولئک شرّ مکانا و اضلّ عن سواء السبیل؛ بگو: آیا شما را از کسانی که جایگاه و پاداششان بدتر از این است باخبر کنم؟ کسانی که خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و مورد خشم قرار داده (و مسخ کرده) و از آنها میمونها و خوکهائی قرار داده و پرستش بت کردهاند موقعیّت و محل آنها بدتر است و از راه راست گمراه ترند».
طبق برخی از روایات، این آیه نیز مربوط به اصحاب سبت است نهایت این که جوانان آنان به میمون و پیروانشان به خنزیر، مسخ شدند. [۲۸۰]
3. همانگونه که قبلاً گفتیم: از این آیات با کمک روایات، فهمیده میشود که بنی اسرائیل برای صید ماهیان در روز شنبه راه حیلهای پیش گرفته ماهیان را در حوضها و یا دامها حبس میکردند و سپس در روز یکشنبه آنها را صید میکردند و فکر میکردند این کار، لطمهای به دینداری آنها نمیزند مانند بسیاری از حیلههای ناصواب دیگر، از این آیات فهمیده میشود که این کار غلط است اگر چه صورت آن تغییر کند. [۲۸۱]
4. بسیاری از مفسیرین، از این آیات، به دست آوردهاند که مقدّمه ی حرام، حرام است چرا که اصحاب سبت با هدایت ماهیان به سوی حوضها و صید آنها در روز یکشنبه کار حرام انجام داده مورد عذاب الهی قرار گرفته و مسخ شدهاند «اخذنا الّذین ظلموا بعذاب بئیس».
5. در صورتی که در جامعهای کار خلافی صورت گیرد، چنانچه احتمال داده شود نهی از منکر ممکن است آنان را را از آن کار خلاف، باز دارد، لازم است امر به معروف و نهی از منکر شود و گرنه پیش خدا عذری نخواهد بود و چنین افراد ساکتی در عذاب با آنها شریک خواهند بود و عذاب الهی ساکتان را نیز با معصیت کاران یکجا هلاک خواهد فرمود (قالوا معذره الی ربّکم و لعلهم یتقون...».
6. بر خلاف تفسیری که ما ارائه کردیم مبنی بر اینکه: آیه ی چهارم تبیین همان عذاب دردناک است، برخی از مفسیرین، معتقدند: آیه ی سوم متکفّل بیان عذاب دردناکی از قبیل: مرض، قحطی، زلزله، و امثال اینها است که قبل از بوزینه شدن به این عذابها مبتلاء شدند و سپس مسخ شدند و پس از سه روز هلاک گردیدند.
البته نکات جزئی دیگری در این آیات وجود دارد که چون از اهمیّت بالائی برخوردار نیستند از بررسی آنها خودداری میشود و جهت آگاهی بیشتر لازم است به تفاسیر مربوط مراجعه شود. [۲۸۲]
آیه ی بیست و سوم – بیست و چهارم- بیست و پنجم
(لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذَلِکَ بِمَا عَصَوا وَّکَانُواْ یَعْتَدُونَ *کَانُواْ لاَ یَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَفْعَلُونَ *تَرَی کَثِیرًا مِّنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ)
کافران از بنی اسرائیل، به خاطر گناه و تجاوزشان، بر زبان داوود و عیسی بن مریم، مورد لعن و نفرین، قرار گرفتند. آنها از اعمال زشتی که انجام میدادند، یکدیگر را نهی از منکر نمیکردند، چه بد کاری انجام میدادند؟!
بسیاری از آنها را میبینی که کافران را دوست میدارند، چه بد اعمالی را پیشاپیش، جهت خود فرستادهاند که نتیجه ی آن، خشم خداوند بر آنان است و در عذاب الهی جاودانه خواهند ماند. [۲۸۳]
تفسیر
بعد از آنکه خداوند در آیات پیش، قسمت هائی از اعمال ناصحیح و کفر آمیز اهل کتاب را نقل و نقد میکند، در این آیات، از نفرین پیامبرانشان که از اعمال نادرستشان به ستوه آمده و آزرده خاطر شده بودند، نسبت به آنها یاد میکند و میفرماید: آن دسته از بنی اسرائیل که کافر شدند، از ناحیه ی، حضرت داود و عیسی (علیهم السّلام) مورد لعن و نفرین قرار گرفتند چرا که اهل گناه و تجاوز شده بودند و از آن دست نمیکشیدند و افراد غیر آلوده آنها نیز ا حساس مئسولیتّ نمیکردند و گنهکاران را نهی از منکر نمینمودند و چه بدکاری انجام میدادند!!
«لعن الّذین یکفروا من بنی اسرائیل علی لسان داود و عیسی بن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون».
و در آیه ی پایانی به عنوان یک شاهد زنده یادآور میشود که: بسیاری از آنها را میبینی که با کافران دوستی میکنند و با آنها رفت و آمد و همکاری دارند «تری کثیرا منهم یتولون الّذین کفروا» و در پایان آیه متذکّر میشود که: چه بد اعمالی برای عالم آخرت خود پیشاپیش فرستادند که نتیجه ی آن، خشم و غضب پروردگار است و در عذاب الهی جاودانه خواهند ماند «لبئس ما قدمت لهم انفسهم أن سخط الله علیهم و فی العذاب هم خالدون».
نکات قابل توجّه در این آیات
نکات قابل توجّهی وجود دارد که لازم است ذیلاً مورد بررسی قرار گیرد:
1. لَعن به چه معنی است؟
راغب در المفردات میگوید «لَعن» در لغت به معنی طرد و در کردن از روی خشم و غضب است و آن، از ناحیه ی خدا در آخرت، کیفر است و در دنیا محروم ساختن افراد مرود لعن از قبول رحمت و توفیق پروردگار است و از ناحیه ی مردم، نفرین علیه دیگران میباشد. [۲۸۴]
بنابراین، لعنت بنی اسرائیل از ناحیه ی حضرت داود و عیسی علیهم السلام معنی درخواست از خدا که آنها را از رحمتش محروم دارد.
2. منظور از لعنت بنی اسرائیل، به زبان داود و عیسی (علیه السّلام) چیست؟
در تفسیر «لعن الّذین کفرا من بنی اسرائیل علی لسان داود و عیسی» چند جور احتمال دادهاند:
اول- منظور از آن نفرین حضرت داود و عیسی علیهما السلام نسبت به اصحاب سبت و مائده است چنانکه از حضرت باقر (علیه السّلام) آمده است:
«اما داود فانه لعن اهل ایله لما اعتدوا فی سبتهم و کان اعتدائهم فی زمانه فقال: اللهم البسهم اللعنه مثل الرداء و مثل المنطقه علی الحقوین فمسخهم الله قرده فاما عیسی فأنّه لعن الّذین انزلت علیهم المائده ثمّ کفروا بعد ذالک؛ اما داود، پس او نفرین کرد مردم «ایله» را هنگامی که آنان در روز شنبه به قانون خدا بی اعتنائی و تجاوز کردند و اینکار در زمان آن حضرت واقع شده بود؛ و فرمود: خدایا دوری از رحمتت را به آنها مانند جامه و کمربند بپوشان که به دنبال آن، خداوند آنان را بوزینه قرار داد؛ و اما عیسی (علیه السّلام) پس او نفرین کرد نسبت به کسانی که «مائده» بر آنها نازل شد آنگاه بعد از آن کافر شدند».
دوم- ابنعباس گفته است: منظور از زبان داود و عیسی علیهم السلام یعنی در زبور و انجیل و معنی این کلام چنین خواهد بود: بنی اسرائیل در زیور و انجیل، مورد لعنت خداوند قرار گرفتند.
سوم- از آن جا که حضرت داود و عیسی علیهم السلام دانستند که محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیامبری است که بعداً مبعوث خواهد شد و جمعی از بنی اسرائیل به او کافر خواهند شد از این رو در حقّ آنها نفرین کردند.
علاّمه طبرسی بعد از ذکر این سه احتمال، میگوید: احتمال اول، صحیح تر است آنگاه اضافه میکند: مقصود از این کلام، این است که خداوند بنی اسرائیل را در صورتی که بر کفر بمانند از رحمت خود مأیوس فرموده چرا که پیامبرانی همانند داود و عیسی علیه آنها نفرین کردهاند و بسیاری روشن است که دعاوی آنها مستجاب است.
و اما چرا نفرین را با زبان آنها بیان کرده؟ برای این است که بنی اسرائیل فکر نکنند چون آنها و پیامبرانشان از فرزندان یعقوب (علیه السّلام) هستند، از این رو از کیفر الهی معاف خواهند بود، خیر، نفرین آنها در حقّ آنان، تحقق خواهد پیدا کرد. [۲۸۵]
3. انگیزه ی نفرین چه بوده؟
چنانکه در خود آیه تصریح شده و انگیزه ی این نفرین، عصیان و تجاوز بنی اسرائیل به حدود و دستورات الهی بوده (ذالک بما عصوا و کانوا یعتدون) که از جمله ی آن تجاوز به حدود الهی این بوده که آنها از کارهای زشت دیگران، نهی از منکر نمیکردند (کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه)
طبق این تفسیر، جمله ی «کانوا لا یتناهون...» بیان است از برای جمله ی «بما عصوا و کانوا یعتدون» و یا جمله ی «کانوا یعتدون» ولی کسانی که این جمله را به معنی از گنان دست نکشیدن و مرتکب معصیّت نشدن تفسیر کردهاند، طبعاً تأکید برای جمله ی «بما عصوا» خواهد بود. لیکن اکثر مفسرین قول اول را پذیرفته [۲۸۶] و روایات فراوانی نیز آن را تأیید میکند که از آن جمله است.
ابن مسعود میگوید:
«قال رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم): أن اول ما دخل النقص علی بنی اسرائیل انّه کان الرجل یلقی الرّجل فیقول: یا هذا اتق الله و دع ما تصنع فأنه لا یحل لک، ثم یلقاه من الغد فلا یمنعه ذالک أن یکون اکیله و شریبه و قعیده، فلما فعلوا ذالک ضرب الله قلوب بعضهم ببعض ثمّ قال: «لعن الّذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داود و عیسی بن مریم- الی قوله: «فاسقون» ثم قال: کلاً و الله لتأمرون بالمعروف و تنهون- تنهن- عن المنکر و لتأخذن علی ید الظالم و لتأطرنه- تعظفنّه- علی الحقّ اطرا او تقصرنه علی الحقّ قصرا.
نخستین نقصانی که در بنی اسرائیل پدید آمد از این راه بود وقتی که فرد نیکوکاری به فرد خلافکاری میرسید به او میگفت: از خدا بترس و از کار بد دست بکش که آن برای تو روا نیست ولی فردا که او را میدید خلافکاری او مانع از این نمیشد که با او بنشیند و بخورد و بیاشامد!!
هنگامی که چنین کردند، خداوند دلهای آنها را همسان یکدیگر ساخت، سپس درباره ی آنها فرمود: «کافران از بنی اسرائیل، بر زبان داود و عیسی مورد لعنت قرار گرفتند...» آنگاه پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: خیر، قسم به خدا، شما باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و دست ظالم را بگیرید و او را به سوی حقّ متوجّه کنید و یا به آن وادار نمائید». [۲۸۷]
و در تفسیر عیاشی ذیل آیه ی «کانوا لایتناهون عن منکر فعلوه» از امام صادق (علیه السّلام) آورده است: «انّهم لم یکونوا یدخلون مداخلهم ولا یجلسون مجالسهم و لکن کانوا اذا لقوهم ضحکوا فی وجوههم و انسوا بهم؛ یعنی این عده از بنی اسرائیل که مورد نفرین قرار گرفتند، در گناهان با اهل معصیت شریک نبودند و در مجالس آنها وارد نمیشدند لیکن هنگامی که آنها را میدیدند به آنها لبخند میزدند و با آنها مأنوس میشدند». [۲۸۸]
علیهذا جمله ی: «لا یتناهون عن منکر فعلوه» مربوط به کسانی است که آلوده نبودند ولی نهی از منکر نمیکردند که آنها نیز مورد نفرین انبیاء الهی قرار گرفتند.
4. جمله ی «تری کثیراً منهم یتولون الذین کفروا...» مربوط به چه گروهی است؟
همه ی مفسرین، این آیه را یک مصداق عینی برای برقراری در روابط تنگاتنک دوستی گروهی از یهود با دشمنان خدا میدانند، نهایت آنکه اکثر آنها آن را مربوط به یهود زمان پیامبر اکرم میدانند که به جای دوستی با اسلام و مسلمین، با مشرکین مخالف ادیان توحیدی رفاقت میکردند، [۲۸۹] ولی برخی دیگر به پیروی از امام باقر (علیه السّلام) آن را مربوط به همان یهودیان زمان گذشته میدانند که با جبابره و سلاطین ستمگر زمان، روابط دوستی داشتند که حضرت باقر (علیه السّلام) در این رابطه فرموده است: «یتولون الملوک الجبّارین و یزیّنون لهم اهلوائهم لیصیبوا من دنیاهم؛ بنی اسرائیل با پادشاهان ستمگر زمان خود، رابط دوستی برقرار میکردند، و اعمال زشت آنان را پیششان خوب جلوه میدادند تا از دنیایشان بهرهمند گردند». [۲۹۰]
و برای آگاهی بیشتر از محتوای و جزئیّات این آیات، لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود. [۲۹۱]
آیه ی بیست و ششم - بیست و هفتم- بیست و هشتم
(فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُوْلُواْ بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الأَرْضِ إِلاَّ قَلِیلاً مِّمَّنْ أَنجَیْنَا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ مَا أُتْرِفُواْ فِیهِ وَکَانُواْ مُجْرِمِینَ *وَمَا کَانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُرَی بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ)
چرا در قرون و اقوام قبل از شما، دانشمندان صاحب قدرتی نبودند که از فساد در زمین جلوگیری کنند؟! مگر اندکی که نجاتشان دادیم و آنان که ستم میکردند از تنعّم و کامجوئی پیروی کردند، و گناهکار بودند- و نابود شدند-.
و چنین نبود که پروردگارت آبادیها را به ظلم و ستم نابود کند در حالی که اهلش در صدد اصلاح بوده باشند. [۲۹۲]
تفسیر
بعد از آنکه در آیات پیش، سرگذشت امتّهای پیشین، که پیامبرانشان را تکذیب کرده و با آنها از در مخالفت برخاستند و سرانجام عذاب الهی و هلاکت و نابودی گریبان آنان را گرفت، ذکر گردید، در این آیات، در یک جمعبندی کلّی، علّت نابودی آنان را در دو چیز معرّفی میکند:
اول- نبود افراد متعهّد و مسئولی که آنها را امر به معروف و نهی از منکر کنند و از ارتکاب معاصی باز دارند.
دوم- حاکمیّت روح خوشگذرانی و عیّاشی بود که بر جامعه ی آن روز مستولی بود و مانع قبول نصایح انبیاء و یاران محدودشان که در اقلیّت محض بودند، میشد. [۲۹۳]
در توضیح آن، خداوند در آیه ی نخست با کلمه ی «لولا» ملل پیشین را مورد توبیخ قرار میدهد که چرا در میان آنها گروه قابل توجّهی از صاحبان نام و نشان و افراد مقتدر و مسئول نبودند که در برابر اعمال زشت و ناپسند اکثریِّت آلوده، به مبارزه برخیزند و آنان را از عواقب زشت رفتارشان باز دارند در صورتی که چنین کاری بر آنها فرض بود؟ «فلو لا کان من القرون من قبلکم اولوا بقیه ینهون عن الفساد فی الارض».
آنگاه گروه کمی را که نهی از منکر رکده ولی مردم به حرفهای آنها وقعی ننهاده بودند، استثناء میکند و میفرماید: ما آنها را نجات داده و جزء هلاک شدهها قرارشان ندادیم (الا قلیلا ممن انجینا منهم).
و در ذیل همان آیه تأکید میکند که ستمکاران راه خوشگذرانی و عیّاشی را پیش گرفتند و آنان از مجرمین بودند. (و اتبّع الّذین ظلموا ما اترفوا و کانوا مجرمین).
و در آیه ی دوم، ضمن یک اصل کلّی تعلیم میدهد که: سنّت پروردگار چنین نیست، افراد ستمگری را که در صدد اصلاح خود باشند، هلاک فرماید: (و ما کان ربّک لیهلک القری بظلم و اهلها مصلحون).
نکات قابل توجّه در این آیات:
در این دو آیه نکاتی وجود دارد که لازم است ذیلاً مورد توجّه قرار گیرد.
1. کلمه ی «لَولا» به چه معنی است؟
برخی از مفسیرین کلمه ی «لولا» را تحضیضیّه گرفتهاند در صورتی که تحریک نسبت به اقوامها لکه معنی نخواهد داشت ولی بزرگان از مفسرین عامّه و خاصّه آن را به معنی «هَلاّ» که به معنی توبیخ است گرفتهاند که با اعمال بد آنها که منجر به هلاکشان گردید کاملاً متناسب است. [۲۹۴]
2. معنی «قُرون» چیست؟
قرون جمع قَرن است و قرن، هم به درمی که در بُرهه ی خاصّی از زمان زندگی میکردند گفته میشود و هم به خود زمان که معروف این است: هر صد سال را یک قرن میگویند.
3. «اولوا بقیه» چه کسانی هستند؟
کلمه ی «اولوا» به معنی صاحبان «بقیه» به معنی باقیمانده است و منظور از این جمله صاحبان فضل و عقل و رأی شخصیت میباشد.
و معمولاً این کلمه درباره ی کسانی گفته میشود که بهترین افراد باقیمانده از گذشتگان باشند چرا که افراد ضعیف در کشاکش زندگی و تنازع بقاء زودتر نابود میشوند و تنها کسانی که از لحاظ جسمی و یا روحی قویترند، میتوانند خود را حفظ کرده و بیشتر باقی بمانند و به همین جهت است گفته شده: «فی الزوایا خفایا و فی الرجال بقایا؛ در گوشه و کنارها گنجها نهفته و در میان مردان، افراد صاحب قدرت و نظر و صفات ممدوحه وجود دارند.» [۲۹۵]
و اگر برخی از تفاسیر جمله ی «بقیةالله خیرلکم» [۲۹۶] به حضرت باقر و حضرت مهدی (علیه السّلام) تعبیر شده است، [۲۹۷] به همین معنی است و در هر صورت، در هر جامعهای اگر افراد با خرد و شخصیّت و صاحب قدرت و رأی نباشند که در برابر فساد و تباهی جامعه قیام کنند طبعاً جامعه به نابودی کشیده خواهد شد و این رجال اصلاح و افراد صاحب خرد و بینِشَند که همراه در برابر فساد و بی عدالتیها میایستند و با آنها مبارزه میکنند و اگر آنها نباشند جامعه به سقوط و نابودی کشیده خوهد شد و به همین جهت است در آیه ی مورد بحث، تکیّه روی وجود آنها و وظیفه ی نهی از فساد آنها شده است، «اولوا بقیه ینهون عن الفساد فی الارض».
4. نهی از فساد، واجب است
مرحوم طبرسی مینویسد: «در آیه دلالتی بر وجوب نهی از منکر است چرا که خداوند نکوهش فرموده اقوام پیشین را به خاطر این که آنها ترک نهی از فساد کردهاند و خبر دادهاند از نجات کمی از آنها که نهی از منکر کرده بودند و آن گاه توجّه داده که اکثریّت آنها به خاطر فساد و ارتکاب معاصی هلاک شدهاند. [۲۹۸]
و همه ی این امور به خوبی دلالت بر وجوب نهی از منکر مینماید:
5. جمله ی «الاّ قلیلا» استثنای متّصل است یا منقطع؟
برخی از مفسرین کلمه ی «اِلاّ» را به معنی «لکن» و استثناء را استثنای منقطع گرفتهاند و برای این امر، اموری و از جمله ایجابی بودن کلام قبل را شاهد آوردهاند ولی برخی دیگر از مفسرین و از آن جمله استاد علاّمه طباطبائی آن را استثناء متّصل دانسته و کلام قبل را نیز در معنی نفی گرفته و معنی آیه را چنین بیان فرمودهاند:
«من العجب أنه لم یکن من القرون الماضیه مع مارأوا من آیات الله و شاهدوا من عذابه بقایا ینهون عن الفساد فی الارض الا قلیلا ممن انجینا من العذاب و الهلاک منهم فانهم کانوا ینهون عن الفساد؛ مایه ی تعجب است که ملل پیشین با این که نشانههای خدا و عذابش را مشاهده میکردند، در میان آنها افراد متعهّد و مسئولی نبودند که مردم را از فساد در زمین، نهی کنند مگر کمی از کسانی که آنان را از عذاب هلاکت نجات دادیم زیرا که آنها مردم را از گناه و فساد نهی میکردند. [۲۹۹]
6. منظور از «واتّبع الّذین ظلموا» چیست؟
بعضی آن را شرک و برخی آن را ترک امر به معروف و نهی از منکر تفسیر کردهاند ولی بعضی دیگر آن را مطلق عمل خلاف حقّ و دستور الهی که شامل امور یاد شده نیز خواهد بود تفسیر نمودهاند که به نظر میرسد این تفسیر بهتر باشد چرا که این آیات، مردم را به دو گروه تقسیم میکند: نجات یافتگان به نجات الهی و مجرمین، و بسیار روشن است که مجرمین شامل امور یاد شده خواهد بود و لفظ مجرم نیز با ظلم که همان کار خلاف حقّ و دستور الهی است، قابل تطبیق است. [۳۰۰]
علیهذا معنی این فراز از آیه چنین خواهد بود: «و کسانی که از دستورات الهی و رهنمود انبیاء سرپیچی کردند به خوشگذرانی و عیّاشی رو آوردند و اینان از گناهکارن بودند».
7. تَرَف و خوشگذرانی از عوامل سقوط ملتها است
چنانکه در جای خود بحث شد)228) یکی از عوامل سقوط و هلاک ملتها عیّاشی و لذّت طلبی آنها است قرآن مجید در این رابطه میگوید:
«و إذا اردنا أن نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناهم تدمیرا؛ و هنگامی که خواستیم ملّتی را نابود کنم به ثروتمندان و خوشگذرانشان فرمان میدهیم (وقتی که آنها تمردّ کردند) و به فسق و فجور سرگرم شدند، حکم قطعی خداوند در حقّشان نفوذ یافته نابودشان خواهیم کرد». [۳۰۱]
و لذا در آیه ی مورد بحث نیز میبینیم که از «تَرَف» که همان سرگرمی به زندگی مادّی و خوشگذرانی است یاد میکند که منجر به هلاکت اکثریّت مردمی شده که از رهنمود انبیای یاد شده در آیات پیش از یونس و هود و شعیب و ... سرپیچی کرده و به راحتی عیش خود کردهاند.
آری:
قانون خلقت است که باید شود ذلیل
هر ملّتی که به راحتی عیش خود کند
8. آیا منظور از «بظلم» در آیه ی دوم که نفی شده ظلم الهی است یا بشری؟
برخی از بزرگان از مفسرین کلمه ی «ظلم» را در آیه ی دوم، ظلم الهی دانسته که مورد نفی قرار گرفته و آیه را چنین معرفی کردهاند: از سنن الهی نیست که اهل قریهها را که درصدد اصلاحند، هلاک فرماید. چرا که این عمل، ظلم است و خداوند به بندگانش ستم نمیکند. [۳۰۲]
ولی برخی دیگر از مفسرین، ظلم را در آیه ی مورد بحث، ظلم شخصی مردم دانسته و گفتهاند منظور از این آیه این است که: خداوند مردم هیچ منطقهای را در صورتی که نسبت به یکدیگر اذیّت و آزار و ستم نرسانند هلاک نمیکند اگر چه ظلم شخصی داشته باشند چنانکه گفته شده: «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» [۳۰۳] و چنانکه از پیامبر اکرم در مجمع البیان [۳۰۴] روایت شده: «و اهلها مصلحون ینصف بعضهم بعضاً» گر چه مرحوم طبرسی علاوه بر دو معنی یاد شده معنی سوّمی نیز نقل میکند و آن این که: خداوند جامع را با ظلم بعضی هلاک نمیکند مگر اینکه ستم جامعه را فرا گیرد که در این صورت همه را هلاک خواهد کرد، [۳۰۵] ولی این معنی با ظاهر آیه سازگار نیست و اما معنی اول و دوم، هر دو متحمل است اگر چه معنی دوم ظاهرتر به نظر میرسد و برای توضیح بیشتر لازم است به تفاسیر مربوطه مراجعه شود. [۳۰۶]
9. چرا در آیه «مصلحون» آمده نه «صالحون»؟
چنانکه میدانیم: «صالحون» از «صلح» که فعل لازم است گرفته شده و «مصلحون» از «اصلح» فعل متعدّی و معنی صالحون شایستگان و معنی مصلحون اصلاح کنندگان.
علیهذا اگر صالحون آورده میشد معنی آیه چنین میشد: پروردگارت، مردم شهر و روستا را به خاطر ستم هلاک نمیکند در صورتی که آنها شایسته باشند.
ولی چون در آیه کلمه ی «مصلحون» آمده معنی آیه چنین میشد: پروردگارت اهل هیچ منطقهای را به خاطر ستم هلاک نمیکند در صورتی که مردم آن دیار، درصدد اصلاح خود و جامعه میباشند. از این رو اگر چه ممکن است مردم گرفتار معصیت و ظلم باشند ولی چون در صدد اصلاح خود و جامعه بر آمدهاند، خداوند آنها را هلاک نخواهد کرد و هلاکت تنها مربوط به مردم فاسدی است که در شهوات، غوطه ور و بر گناهان خود اصرار دارند. [۳۰۷]
آیاتی دیگر
گر چه برخی از مؤلّفین «آیات الاحکام» و کسانی که درباره ی امر به معروف و نهی از منکر، چیزی نوشتهاند از آیات دیگری جهت وجوب امر به معروف و نهی از منکر استدلال کردهاند که یا دلالت بر آنها ندارند و یا باید در استدلال به آنها خود را به تکلّف و تأویل بیاندازند از این رو از تفسیر آنها خودداری میشود و تنها به ذکر مهمترین آنها اکتفاء میکنیم:
1. اداع الی سیل ربّک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالّتی هی احسن [۳۰۸]
2. و لقد بعثنا فی کلّ امه رسولاً أن اعبدو الله و اجتنبوا الطاغوت [۳۰۹]
3. اتأمرون النّاس بالبر و تنسون انفسکم [۳۱۰]
4. و إذا رأیت الذین یخوضون فی آیاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره و اما ینیسنک الشیطان فلا تقعد عبد الذکری مع القوم الظالمین و ما علی الذین یتقون من حسابهم من شیء و لکن ذکری لعلهم یتقون [۳۱۱]
5. و سارعوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها السموات و الارض اعدت للمتقین الذین ینفقون فی السراء والضراء و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین [۳۱۲]
6. و قد نزل علیکم الکتاب أن اذا سمعتم آیات الله یکفربها و یستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیر انکم اذا مثلهم أن الله جامع المنافقین و الکافرین فی جهنم جمیعا [۳۱۳]
7. و ذالنون اذ ذهب مغاضباً فظن أن لن نقدر علیه فنادی فی الضلمات أن لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظامین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذالک ننجی المؤمنین [۳۱۴]
لازم است در این باره به مسالک الافهام کاظمی و زبده البیان اردبیلی و غیر اینها مراجعه شود.
تفسیر صحیح یک آیه و پاسخ یک اشتباه
در سوره ی مائده، آیه ی 105 آمده است:
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُم مَن ضَلَّ اِذَا اهتَدَیتُم اِلَی اللهِ مَرجِعُکُم جَمیعاً فَیُنَبِّئکُم بِما کُنتُم تَعمَلُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، مراقب خودتان باشید، هنگامی که شما هدایت یافتید، گمراهی کسانی که گمراه شدهاند به شما زیانی نمیرساند، بازگشت همه ی شما به سوی خدا است و شما را از آنچه عمل میکردید آگاه میسازد.
تفسیر
از دیرباز، برخی از مسلمین، پنداشتهاند که این آیه میخواهد به مؤمنین، تعلیم دهد که در صورت راه یافتن به صراط مستقیم، زیانی از ناحیه ی گناهان و گمراهی دیگران به شما نخواهد رسید و شما وظیفهای جز حفظ خویش ندارید اگر چه دیگران در گمراهی و ارتکاب معاصی باشند.
علیهذا میان این آیه و آیات مربوطه به امر به معروف و نهی از منکر یک نوع تضادّی وجود خواهد داشت.
و برای رفع این تناقض، مفسیرین، عالیقدر اسلامی راه حل هائی ارائه کردهاند که از آن جمله است:
1- هر کس مسئول عمل خویش است.
این آیه فقط میخواهد تعلیم دهد که هر کس تنها مسئول عمل خویش است و گناه دیگران بر تو نخواهد نوشت «و لا تزر و ازره و زراخری»، هر گاه کسی به وظائف خود عمل کند به خاطر معاصی دیگران کیفر نخواهد شد و امّا وجوب امر به معروف و نهی از منکر، با دلائل مربوط به خود ثابت است و معارضهای با این آیه نخواهد داشت. [۳۱۵]
2- همان گونه که بعداً ضمن شرائط امر به معروف و نهی از منکر خواهیم گفت: از شرائط امر به معروف و نهی از منکر احتمال تأثیر و عدم استلزام مفسده ی بزرگتر است و گرنه واجب نخواهد بود.
علیهذا آیه ی مورد بحث نیز تعلیم میدهد که: وظیفه ی شما حفظ خویش در انجام وظائف مربوطه است و گمراهی دیگران در صورتی که امر به معروف و نهی از منکر شما نسبت به آنان بی اثر و یا مستلزم مفسده ی بزرگتر باشد، به شما زیانی نخواهد رساند و گرنه دعوت به حقّ و نهی آنها از منکر، خواهد بود.
در تأیید این معنی روایتی است از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم که «ابی ثعلبه» از آن حضرت از تفسیر این آیه پرسید و آن بزرگوار فرمود:
«ائمتروا بالعروف و تناهوا عن المنکر حتّی اذا رأیت دنیا مؤثره و شحا مطاعاً و هوی متعباً و اعجاب کلع ذی ردی برأیه فعلیک بنحویصه نفسک و ذر النّاس و عوامهم؛ امر به معروف و نهی از منکر کنید، اما وقتی که دیدید: مردم، دنیا را مقدّم داشته و بخل و هوای نفس بر آنها حاکم است و هرکس، تنها رأی خود را میپسندد، در چنین شرایطی لازم است هر کس به خویشتن بپردازد و مردم عوام را رها نماید». [۳۱۶]
منظور از «علیکم انفسکم» در آیه ی مورد بحث، این است که وظیفه ی شما حفظ اهل دین شما است چنانکه در آیه ی «و لا تقلتوا انفسکم» معنایش این است که یکدیگر را نکشید.
علیهذا معنی آیه ی مورد بحث، چنین خواهد بود: وظیفه ی شما حفظ اهل دین شما است، در آن صورت گمراهی کفّار و منافقان به شما زیانی نخواهد رساند و... .
بنابراین، آیه تأکید کاملی بر امر به معروف و نهی از منکر دارد چرا که یکی از ابزار حفظ یکدیگر، امر به معروف و نهی از منکر است. [۳۱۷]طبق این تفسیر، آیه ی مورد بحث تضادّی با وجوب امر به معروف و نهی از منکر نخواهد داشت چرا که آیات قبل از این آیه مربوط به کفّاری است که در برابر حقّ جبهه گرفتهاند امر به معروف و نهی از منکر در حقّ آنها بیمعنی است.
و از سوی دیگر در این آیه جمله ی «اذا اهتدیتم» به کار رفته شده که مستلزم امر به معروف و نهی از منکر در صورت احتمال اثر است و از همه ی اینها گذشته مگر میشود با یک آیه مجمل از دهها آیات در روایات صریح بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر دست کشید؟!
امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاهی دیگر
فقهاءِ گرامی اسلام، از جای جای آیات قرآنی و روایات دینی و اصول و قواعد فقهی از یکسو برای وجوب امر به معروف و نهی از منکر، شرائطی قائل شدهاند و از سوی دیگر آن را به دو قسم دولتی و غیردولتی تقسیم کرده ند که از قسمی از نوع دولتی آن تعبیر به «حسبه» نمودهاند.
از این رو در این بحث، به طور اجمال به توضیح آنها میپردازیم:
3- شرائط امر به معروف و نهی از منکر
فقهاء گرامی اسلام، برای وجوب امر به معروف و نهی از منکر، شروطی قائل شدهاند که از آن جمله است:
شرط اول- امر کننده و نهی کننده بداند آنچه را که مکلّف، ترک کرده و یا مرتکب شده «معروف» و یا «منکر» است تا در امر و نهی، ایمن از اشتباه باشد و به جای امر به معروف و نهی از منکر، و به جای نهی از منکر، نهی از معروف نکند.
امام خمینی رحمه الله در این رابطه در کتاب «تحریر» مینویسد:
«الاول أن یعرف الآمر او الناهی أن ما ترکه المکلّف آوار تکبه معروف او منکر فلا یجب علی الجاهل بالمعروف و المنکر و العلم شرط الوجوب کالاستطاعه فی الحجّ؛ اول این که آمر یا ناهی بداند آنچه را که مکلّف ترک کرده و یا مرتکب شده معروف یا منکر است، پس بر جاهل به معروف و منکر، واجب نیست، و علم شرط وجوب است مانند استطاعت برای حج». [۳۱۸]
درباره ی شرط بودن علم برای وجوب، صرفنظر از دلیل عقلی یاد شده (تا در امر و نهی، ایمن از اشتباه باشد) روایت مسعده بن صدقه از امام صادق (علیه السّلام) نیز دلالت دارد که میگوید:
«سمعته یقول و سئل عن الامر بالمعروف و النهی عن المنکر او اجب هو علی الامه جمیعا؟ فقال: لا فقیل به و لم؟ قال: انّما هو علی القوی المطاع العالم بالمعروف من المنکر...» [۳۱۹]
البته درباره ی این که علم به معروف و منکر شرط وجوب است چنانکه امام، محقّق، علاّمه و صاحب جواهر فرمودهاند و یا شرط واجب است چنانکه شهید ثانی و محقق کرکی و برخی دیگر از فقها فرمودهاند، میان فقهاء اختلاف است ولی معروف قول اول است که لازم است برای آگاهی بیشتر به کتب مربوطه مراجعه شود.
شرط دوم- امر کنند و نهی کننده احتمال اثر در کارش بدهد و گرنه عمل او لغو خواهد بود و در این صورت امر به معروف و نهی از منکر بر او واجب نخواهد بود، اگر چه ممکن است جائز باشد در صورتی که مفسده بزرگتری به دنبال نداشته باشد.
البته منظور از احتمال اثر تنها این نیست که در فاعل و تارک اثر بالفعل داشته باشد، بلکه اگر در او سرانجام اثر بگذارد و یا در دیگران که میرود در صورت ترک امر به معروف و نهی از منکر تحت تأثیر قرار بگیرند اثر بگذارد و یا از تعطیل اسلام، جلوگیری کند و یا حجّت را بر او دیگران، تمام نماید و ... در همه ی این موارد احتمال اثر صادق است گر چه مقتضای اطلاقات ادّله ی امر به معروف و نهی از منکر، وجوب آنها است چه احتمال اثر بدهد و یا ندهد ولی با توجه به حکم عقل که در صورت عدم احتمال اثر- به هیچ گونه از موارد یاد شده- چنین عملی را لغو و بیهوده میداند و روایات فراوانی که اطلاقات ادلّه را به صورت احتمال اثر، مقید کردهاند، فقهاء این شرط را برای وجوب امر به معروف و نهی از منکر ذکر کردهاند و از روایات فراوانی و از جمله رویات زیر برای این امر، استدلال کردهاند:
1. در ذیل موثقه «مسعده بن صدقه» آمده است:
«و سمعت ابا عبد الله (علیه السّلام) یقول: و سئل عن الحدیث الذی جاء عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم: أن افضل الجهاد، کلمه عدل عند امام جائز ما معناه؟ قال هذا علی أن یأمره بعد معرفته و هو مع ذالک یقبل منه و الافلا». [۳۲۰]
2. در روایت بن ابی عمیر از یحی الطویل آمده است: قال قال ابو عبدالله (علیه السّلام):
«انما یؤمر بالمعروف و ینهی عن المنکر مؤمن فیتعظ او جاهل فیتعلم، فاما صاحب سوط او سیف فلا». [۳۲۱]
3. آبان بن تغلب از امام صادق (علیه السّلام) آورده است که فرمود:
«کان المسیح (علیه السّلام) یقول: أن التارک شفاء المجروع من جرحه، شریک جارحه لا محاله- الی أن قال- فکذالک لا تحدثوا بالحکمه غیر اهلها فتجهلوا و لا تمنعها اهلها فتأثموا، ولیکن احدکم بمنزله الطبیب المداوی، ان رأی موضعا لدوائه و الا امسک». [۳۲۲]
4. ریّان بن الصلت میگوید:
«جاء قوم بخر اسال الی الرّضا (علیه السّلام) فقالوا: ان قوما من اهل بیتک یتعاطون امور قبیحه، فلو نهیتهم عنها، فقال (علیه السّلام) لاافعل قیل: و لم؟ قال لانی سمعت ابی (علیه السّلام) یقول: «النصیحه خشنته». [۳۲۳]
5. حارث بن المغیره از امام صادق (علیه السّلام) آورده است که به او فرمود:
«ما یمنعکم اذا بلغکم عن الرجل منک ما تکرهون و ما یدخل علینا با الاذی أن تأتوه فتئنبوه و تعذّلوه و تقولوا له قولا بلیغا؟ قلت جعلت فداک اذا لا یقبلون منا، قال: اهجروهم و اجتنبوا مجالسهم». [۳۲۴]
6. داود رقی میگوید:
«سمعت ابا عبد الله (علیه السّلام) یقول: «لا ینبغی للمؤمن أن یذل نفسه قیل له: و کیف یذل نفسه؟ یتعرض لما لا یطیق». [۳۲۵]
خدشه در سند و دلالت این روایات
بعضی از بزرگان، در سند و دلالت این روایات، خدشه کرده و به خصوص آنها را با اعمال امام حسین (علیه السّلام) و دیگر مجاهدین فی سبیل الله که علیه طواغیب زمان خود قیام کردهاند مانند حضرت زید و شهدای «فخ» و ابوذر و نظائر اینها مخالف دانستهاند از این رو شرط دوم را صحیح ندانسته و این روایات را طرح و به اطلاق وجوب عمل کردهاند!! [۳۲۶]
ولی این داوری، صحیح به نظر نمیرسد زیرا سند بعضی از این روایات مانند روایات مسعده صدقه و ابن عمیر و ابن محبوب و... معتبر است و دلالت بعضی از آنها نیز چنانکه دیدیم مانند روایت اول و دوم و سوم و پنجم و ششم نیز روشن است. [۳۲۷]
و اما مخالفت این روایات، با قیام سالار شهیدان امام حسین (علیه السّلام) و دیگر مجاهدان فی سبیل الله که اگر قیام آنها نبود، اسلام از بین میرفت، باید توجّه داشت: همانگونه که در صدر این بحث گفتهایم قیام آنها برای تأثیر در جامعه ی اسلامی است که تحت تأثیر مخالفان قرار نگیرند و به وظیفه ی خود عمل کنند و یا حجّت را بر آنان تمام نمایند و یا دین را از تعطیل شدن حفظ نمایند و یا خود پیش خدا عذری داشته باشند و نظائر اینها. [۳۲۸]
علیهذا با توجّه به حکم عقل و اجتماعی که از ناحیه ی علاّمه و دیگران ادّعا شده و روایات معتبرهای که در کتب احادیث معتبر آمده و عدم مخالفت آنها با سیره ی ائمّه ی اهل بیت علیهم السلام میتوان مطلقات ادّله ی امر به معروف و نهی از منکر را مقیّد کرد و البته برای توضیح بیشتر به کتب مربوطه باید مراجعه نمود. [۳۲۹]
شرط سوم- این فاعل معروف و یا تارک منکر، اصرار بر ادامه ی کار خود داشته باشد و گرنه مقتضی وجوب از بین خواهد رفت.
علاّمه در «المنتهی» در این رابطه مینویسد:
«الثالث أن یکو المأمور او المنهی مصراً علی الاستمرار فلو ظهرت منه اماره الامتناع سقط الوجوب لأن المقتضی للوجوب قذرال». [۳۳۰]
صاحب جامع المدارک به طور مبسوط تر در این باره چنین مینویسد:
«اولئک من الشرائط أن یکون الفاعل للمنکر او التارک للمعروف مصراً علی الاستمرار فلولاح منه اماره الامتناع، سقط الانکار، و حکی عدم الخلاف فیه مع فرض استفاده القطع مع الاماره بل و لا اشکال فیه من جهه عدم الموضوع، بل قیل: هما محرمان حینئذ.
شرط سوم این است که فاعل منکر یا تارک معروف، اصرار بر دوام خلاف، داشته باشد، پس اگر از او نشانه ی امتناع ظاهر شد، وجوب از بین خواهد رفت و در صورت فرض استفاده ی قطع از اماره، دعوی عدم خلاف در آن شده است، بلکه در این صورت چون موضوع ارتکاب منکر و ترک معرف از بین رفته اشکالی در عدم وجوب نخواهد بود بلکه میتوان گفت که امر به معروف و نهی از منکر در این صورت به خاطر هتک حرمت او، حرام خواهد بود». [۳۳۱]
و البته در این مسئله نیز صور و موادی تصویر شده که جهت آگاهی بیشتر لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود. [۳۳۲]
شرط چهارم- این که در امر به معروف و نهی از منکر مفسده و ضرر بزرگتری در کار نباشد وگرنه واجب نخواهد بود؛ بنابراین اگر آمر به معروف و ناهی از منکر بداند و یا گمان کند با عملش زیان و یا ضرر جانی و یا مالی و یا آبروئی به او و یا یکی از مسلمین، در حال و یا در آینده میرسد، نباید اقدام به امر به معروف و نهی از منکر نماید.
مرحوم صاحب جواهر برای لزوم این شرط به دلائل زیر استدلال فرموده است:
دلیل اول- عدم قول به خلاف میان فقهاء یعنی جملگی برآنند که خود یک نوع اجمال است.
دلیل دوم- قاعده ی «لاضرر»
دلیل سوم- قاعده ی «لاحرج»
دلیل چهارم- دین اسلام دین سهل و آسان است (سمحه و سهله)
دلیل پنجم- اعمش ازامام صادق (علیه السّلام) روایت کرده که آن حضرت فرموده: «والامر بالمعروف و النهی عن المنکر واجبان علی من امکنه ذالک و لم یخف علی نفسه و لا علی اصحابه». [۳۳۳]
ولی در عیون الاخبار از فضل بن شاذان از حضرت رضا (علیه السّلام) در کتابی که برای مأمون نوشته همین روایت آمده اما بدون جمله «و لا علی اصحابه» [۳۳۴] میباشد.
دلیل ششم- امام صادق (علیه السّلام) در روایت موثّقه «مسعده بن صدقه» فرموده است:
«و لیس علی من یعلم ذالک فی هذه الهدنه من حرج اذا کان لا قوه له ولا عدد و لا طاعه». [۳۳۵]
دلیل هفتم- امام صادق (علیه السّلام) در روایت «یحیی الطویل» فرمود:
«انما یؤمر بالمعروف و ینهی عن المنکر مؤمن فیتعظ او جاهل فیتعلم فاما صاحب سوط او سیف فلا». [۳۳۶]
دلیل هشتم- مفضل بن زید از امام صادق (علیه السّلام) نقل کرده که آن حضرت به وی فرموده است:
«یا مفضل، من تعرض سلطان جائر فاصابته بلیّه لم یوجر علیها و لم یرزق الصبر علیها» [۳۳۷] و غیر اینها از روایات سابقه و غیر آنها. [۳۳۸]
ولی در مقابل این دلائل و روایات، ادلّه و روایات دیگری وجود دارد که دلالت بر لزوم امر به معروف و نهی از منکر میکند اگر چه مستلزم زیان و ضرر و مفسده باشد که از آن جمله است:
1. جابر از امام باقر (علیه السّلام) نقل میکند که آن حضرت فرموده است:
«یکون فی آخر الزّمان قوم یتبع فیهم قوم مرائون یتقرئون و یتنسکون، حدثاء سفهاء، لا یوجبون امرا بمعروف و لا نهیا عن منکر الا إذا امنوا الضرر، یطلبون لا نفسهم الرخص و المعاذیر، یتبعون زلالت العلماء و فساد علمهم (عملهم) یقبلون علی الصلاه و الصیام و ما لا یُکلیمُهُم فی نفس و لا مال، و لوا ضرت الصلوه بسائر ما یعملون باموالهم و ابدانهم لرفضوها کما رفضوا اتم الفرائض و اشرافها... فانکرو بقلوبکم و الفظوا بالسنتکم و صکوا بها جباههم و لا تخافوا فی الله لومه لائم...». [۳۳۹]
2. و نیز جابر از امام باقر (علیه السّلام) نقل کرده که آن حضرت فرموده است:
«من مشی الی سلطان جائر فامره بتقوی الله و وعظه و خوفه کان له مثل آجر الثّقلین الجن و الانس و مثل اعمالهم». [۳۴۰]
3. حسین بن علی بن شعبه در تحف العقول از امام حسین (علیه السّلام) روایت کرده که آن حضرت از علی (علیه السّلام) نقل کرده که فرموده است:
«اعتبروا ایّها النّاس بما وعظ الله به اولیائه من سوء ثنائه علی الحبار اذ یقول: «لولا ینها هم الربّانیون و الاحبار عن قولهم الاثم» و قال: «لعن الّذین کفروا من بنی اسرائیل» الی قوله: «لبئس ما کانوا یفعلون» و انّما عاب الله ذالک علیهم لأنّهم کانوا یرون من الظلمه المنکر و الفساد فلا ینهو نهم عن ذالک رغبه فیها کانوا ینالون منهم و رهبه مما یحذرون و الله یقول: «فلا تخشوا الناس و اخشونی»... [۳۴۱]
4. و در نهج البلاغه آمده است:
«و أن الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لا یقربان من آجل و لا ینقصان من رزق و افضل من ذالک کله کلمه عدل عند امام جائز». [۳۴۲]
5. و نیز در نهج البلاغه آمده است:
«و من أنکره بالسیف لتکون کلمه الله العلیا و کلمه الظّالمین السفلی فذالک الّذی اصاب سبیل الهُدی و قام علی الطریق و نور فی قلبه الیقین» [۳۴۳]
6. و در روایت مسعده بن صدقه از امام باقر (علیه السّلام) آمده است:
«قال قال امیر المؤمنین (علیه السّلام)، «ان الله لا یعذب العامه بذنب الخاصه إذا عملت الحاصه بالمنکر سرامن غیر أن تعلم العامه فاذا عملت الخاصه بالمنکر جهاراً فلم تغیر ذالک العامه استوجب الفریقن العقوبه من الله عزوجل». [۳۴۴]
7. امام حسین (علیه السّلام) در مقابل لشکریان حُرّ چنین فرموده:
«ایّها النّاس أن رسول الله قال: «من رأی سلطاناً جائرا مستحملالحرام الله ناکثا لعهد الله مخالف لسنه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان فلم یعیرّ (یغیر) علیه بفعل و لا قول کان علی الله أن یدخله مدخله، الا و أن هولاء قدلزموا طاعه الشّیطان و ترکوا طاعه الرحمن و اظهر و الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفیئی و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق من غیر». [۳۴۵]
8. و نیز آن حضرت در «ذی حسم» چنین خطبه خواند:
«الاّ ترون أن الحق لا یعمل و أن الباطل لایتناهی عنه لرغب المؤمن فی لقاء الله محقا فانّی لا اری الموت الا شهاده- سعاده- و لا الحیات مع الظّالمین الا برما». [۳۴۶]
9. در «الدّر المنثور» از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
«أن رحی السلام ستدور فحیث ما دار القرآن فدوروابه، یوشک السلطان و القرآن یقتتلا و یتفرقا انّه سیکون علیکم ملوک یحکمون لکم بحکم و لهم بغیره، فأنّ اطعتموهم اضلّوکم و أن عصیتموهم قتلوکم» قالوا یا رسول الله فکیف بنا ان ادرکنا ذالک؟ قال تکونوا کاصحاب عیسی (علیه السّلام) نشروا بالمناشیر و رفعوا علی الخشب. موت فی طاعهه خیر من حیاه فی معصیه». [۳۴۷]
10. در نهج السعاده آمده است که ابو عطاء میگوید: علی (علیه السّلام) جهت پیکار با ما بیرون آمد در حالی که اندوهگین بود و دردمندانه نفس میکشید و فرمود:
«کیف انتم و زمان قد اظلکم، تعطل فیه الحدود و یتخذ المال فیه دولا و یعادی فیه اولیاءالله و یوالی فیه اعداء الله قلنا یا امیر المؤمنین فان ادرکنا ذالک الزمان فکیف نصنع؟ قال کونوا کاصحاب عیسی (علیه السّلام): نشروا بالمناشیر و صلبوا علی الخشب، موت فی طاعه الله عزوجل خیر من خیاه فی معصیه الله». [۳۴۸]
11. در کنز العمال آمده است:
«سیکون علیکم ائمه یملکون ازراقکم یحدثونکم فیکذبونکم و یعملون فیسیئون العمل لا یرضون منکم حتی تحسنوا قبیحهم و تصدقوا کذبهم فاعطواهم الحقّ ما رضوا به فاذا تجاوز و افمن قتل علی ذالک فهم شهید». [۳۴۹]
12. در اصول کافی از «یمان بن عبدالله» آورده است که گفت: یحیی بن طویل- از اصحاب حسین بن علی و علی بن حسین علیهما السلام- را دیدم که در کناسه کوفه- مکانی است در کوفه- ایستاده است و با صدای بلند میگوید:
«معشر اولیاءالله، انّا براء ممّا تسمعون، من سب علیا فعلیه لعنهه الله و نحن براء من آل 2 مروان و ما یعبدون من دون الله، ثم یخفض صوته فیقول: من سبّ اولیاءالله فلم تقاعدوه و من شک فیما نحن فیه فلاتفاتحوه...» [۳۵۰].
از مجموع این روایات و بسیاری از روایاتی که از این قبیل در کتب احادیث آمده به دست میآید که امر به معروف و نهی از منکر اگر چه مستلزم زیان و ضرر برای آمر به معروف و یا ناهی از منکر و یا بستگان و دیگر مسلمین باشد ولو منجر به شهادت شود، لازم است، عملی گردد و طبعاً این روایات با ادلّه ی صاحب جواهر و کسانی که شرط چهارم امر به معروف و نهی از منکر را عدم استلزام مفسده و ضرر دانست اند سازگار نیست و باید برای آنها راه علاجی پیدا کرد.
راه علاج و جمع بین این ادلّه و روایات؟
برخی از فقهاء میان آنها جمع سندی و دلاّلی کرده چه بسا به خاطر عدم اعتبار بسیاری از روایات و قوّت دلالت نفی ضرر و یا حمل برخی از آنها به محامل ویژه ادله عدم اشتمال بر مفسده و ضرر را مقدّم داشتهاند. [۳۵۱]
و در مقابل، برخی دیگر، ضمن صحیح و معتبر دانستن بعضی از روایاتی که تأکید بر تحمل ضرر در راه قانون امر به معروف و نهی از منکر دارند و تأیید آن با اعمال بیدار کننده ی مجاهدان بزرگ در راه خدا مانند مؤمن آل فرعون، حسین بن علی علیهما السلام و یاران با وفایش شهدای دشت خونین کربلا، ابوذر غفّاری، هجربن عدی، میثم تمّار، رشید هجری، زید بن علی، حسین بن علی شهید فخ، عبد الله بن عفیف ازدی، مسلم، هانی، ابن سکیت اهوازی و... و عدم تقدّم و حاکمیّت قواعد «لا ضرر» و «لا جرح» بر آنها از راه «تزاحم» ادله و تقدیم مصلحت «اَهَمّ» بر «مُهِمّ» در رفع تعارض بین ادلّه ی نظر دادهاند. [۳۵۲]
این گروه، در توضیح این نظر، گفتهاند: هر گاه امر به معروف در راه استقلال و عزّت اسلام و مسلمین، و یا نهی از منکر در راه دفع فتنه و بدعت در دین و جلوگیری از تعطیل احکام شرع مبین، مسلتزم تحمّل ضرر و حتّی شهادت باشد به خاطر مصلحت مهم تر، لازم است به این دو فریضه ی بزرگ (امر به معروف و نهی از منکر) اقدام شود (و لو بلّغ ما بلّغ) ولی اگر کار نیک و بد- معروف و منکر- در این مرحله از اهمیّت نباشد، تحمل ضرر جانی و مالی و عرضی لازم نخواهد بود.
علیهذا میتوان گفت: ادلّه و روایاتی که تعلیم میدهند که امر به معروف و نهی از منکر نباید مستلزم مفسده و ضرر باشد مربوط به مواردی است که مصلحت آنها مهم تر از جان و مال و عرض مسلمین نیست و آنها که تعلیم میدهند در این راه هر چه پیش آید خوش آید باید اقدام کرد، مربوط به مواردی است که مصحلت این دو فریضه مهم تر از همه چیز است.
امام خمینی رحمه الله در کتاب «تحریر الوسیله» در این باره چنین مینویسد:
«لو کان المعروف و المنکر من الاُمور الّتی یهتم به الشارع الاقدس کحفظ نفوس قبیله من المسلمین و هتک نوامیسهم او محو آثار الاسلام و محو حجّیته بما یوجب ضلاله المسلمین او امحاء بعض شعائر الاسلام کبیت الله الحرام بحیث یمحی آثاره و محله و امثال ذالک لابد من ملاحظه الاهمیّته، و لا یکون مطلق الضرر و لو النفسی او الحرج موجبا لرفع التکلیف فلو توقفت اقامه حجج الاسلام بما یرفع بها الضلاله علی بذل النفس او النفوس فالظاهر و جوبه فضلا عن الوقوع فی ضرر او حرج دونها؛ اگر معروف و منکر از اموری باشند که شارع مقدّس به آنها اهتمام ویژه دارد مانند حفظ نفوس قبیلهای از مسلمین و هتک نوامیس آنها یا محو آثار اسلام و از بین بردن دلیل آن به گونهای که موجب گمراهی مسلمانها یا از بین بردن بعضی از شعائر اسلامی گردد، مانند خانه ی خدا به گونهای که آثار و محل و رونق آن از بین برود، طبعاً این امور از اهمیّت خاصّی نزد شارع مقدّس برخوردار است و مطلق تحمّل ضرر اگر چه جانی باشد و یا حرج و مشقّت موجب آن نمیشود که تکلیف امر به معروف و نهی از منکر در این گونه امور از گردن انسان مسلمان ساقط گردد
بنابراین اگر برپا داشن دلائل اسلام به گونهای که گمراهی بدان وسیله مرتفع گردد توقّف بر مبذل جان یا جانها داشته باشد ظاهر وجوب آن است تا چه رسد از وقوع در ضرر و حرج در مقابل آنها». [۳۵۳]
معظمله در ادامه ی این بحث میافزاید:
«لو رقعت بدعه فی السلام و کان سکوت علماء الدّین و رؤساء المذهب اعلی الله کلمتهم موجباً لهتک الاسلام وضعت عقائد المسلمین یجب علیهم الانکار بایه وسیله ی ممکنه سواء کان الانکار مؤثرا فی قلع الفساد امّ لا و کذا لو کان سکوتهم عن انکار المنکرات موجبا لذالک، و لا یلا خط الضرر و الحرج بل تلا حظ الاهمیّته.
لو کن فی سکوت علماء الدّین و رؤساء المذهب اعلی الله کلمتهم خوف أن یصیر المنکر معروفا او المعروف هکذا یجب علیهم اظهار علمهم و لا یجوز السکوت و لو علموا عدم تأثیر انکار هم فی ترک الفاعل، و لا یلا خط الضرر و الحرج مع کون الحکم ممّا یهتم به الشارع الاقدس جدا؛ اگر بدعتی در اسلام پدید آید و سکوت علماء دین و رؤساء مذهب- نامشان بلندآوازه باد- موجب هتک اسلام و ضعف عقائد مسلمین باشد، بر آنها واجب است اظهار مخالفت با آن به هر وسیله ی ممکن خواه انکار، مؤثر در ریشه کن کردن بدعت و فساد باشد یا نه و همینطور است اگر سکوت آنها در مورد انکار منکرات موجب هتک اسلام و ضعف عقائد مسلمین شود، و در این گونه موارد، ضرر و حرج مورد توجّه قرار نمیگیرد بلکه اهمیّت مدّ نظر است.
هر گاه در سکوت علماء دین و رؤساء مذهب- نامشان بلندآوازه باد- ترس این باشد که منکر، معروف، و معروف، منکر شود، بر آنان واجب است علمشان را اظهار نمایند و سکوت آنها جائز نیست، اگر چه بدانند که انکار آنها در ترک فاعل، اثری نخواهد داشت و در این راه ضرر و حرج مورد توجّه نخواهد بود چرا که شارع مقدّس به این امر توجه و عنایت ویژه دارد.» [۳۵۴]
امام خمینی رحمه الله فلسفه ی قیام خود را علیه استکبار جهانی و صهیونیسم بین اللملی و دولت غاصب اسرائیل و اعمال آنها در ایران یعنی دودمان کثیف پهلوی و حکومت سلطنتی آن و استقرار جمهوری اسلامی را همین احساس خطر برای اسلام و عزت مسملین میدانسته و در اکثر نوشتهها و سخنرانیهایش روی آن تأکیده میکرده است.
و از آن جمله در نامهای که به علماء اعلام همدان در تاریخ 16/ 2 /42 مرقوم فرموده در آن چنین تأکید نموده است: «امروز، مسلمین و خصوص علماء اعلام، در مقابل خدای تبارک و تعالی مسئولیّت بزرگی دارند، با سکوت ما نسلهای آتیه الی الابد در معرض ضلالت و کفر هستند و مسئول آن ما هستیم، خطر اسرائیل و عمال ننگین آن، اسلام و ایران را تهدید به زوال میکند، من برای چند روز زندگی با عار و ننگ، ارزشی قائل نیستم و از علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین انتظار دارم که با تشریک مساعی، قرآن و اسلام را از خطری که در پیش است نجات دهند و از خداوند متعال عظمت اسلام و مسملین و علماء اسلام را خواستاریم». [۳۵۵]
و نیز در پیامی که به وعاظ، گویندگان و هیئت مذهبی در تاریخ 28/ 2/ 43 فرستادهاند در آن چنین متذکّر شدهاند: «آقایان بدانند که خطر امروز بر اسلام، کمتر از خطر بنی امیه نیست، دستگاه جبّار با تمام قوا به اسرائیل و عمال آنها (فرقه ضال و مضل) همراهی میکند، دستگاه تبیلغات را به دست آنها سپرده و در دربار، دست آنها باز است، در ارتش و فرهنگ و سایر وزارتخانهها برای آنها جا باز نموده و شغلهای حسّاس به آنها دادهاند. خطر اسرائیل و عمال آن را به مردم تذکّر دهید، در نوحههای سینه زنی از مصیبتهای وارده بر اسلام و مراکز فقه و دیانت و انصار شریعت یاد آور شوید، از فرستادن و تجهیز دولت خائن چند هزار نفر دشمن اسلام و ملّت و وطن را به لندن برای شرکت در محفلی ضد اسلامی و ملّی اظهار تنفّر کنید.
سکوت در این ایّام، تأیید دستگاه جبّار و کمک به دشمنان اسلام است از عواقب این امر بترسد از سخط خدای تعالی بهراسید، اگر به واسطه ی سکوت شماها به اسلام لطمهای وارد آید نزد خدای تعالی و ملّت مسلمان مسئولی هستید.
«اذا ظهر البدع فللعالم أن یظهر علمه و الاّ فعلیه لعنه الله... و دین خدا را یاری کنید و بدانید: «أن تنصرو الله ینصرکم و یثبت اقدامکم» از اخافه و ارعاب سازمانها و دستگاه شهربانی هراسی به خود راه ندهید آنها نیز مثل شما ملزم و مجبورند و بسیاری از آنها با شما همراه و از دستگاه بیزارند». [۳۵۶]
و ما در بحث تقیه دوباره درباره ی مواقعی که شکستن سکوت مهم تر است و یا دم فرو بستن با اهمیّت تر است بحث خواهیم کرد.
شرائط دیگری که گفتهاند
شیخ بهائی در کتاب اربعینش از برخی از علماء نقل کرده که از جمله شرائط امر به معروف و نهی از منکر این است که آمر به معروف و ناهی از منکر، عامل به معروف و تارک منکر و عادل باشد چرا که قرآن کریم فرموده است: «اتامورن النّاس بالبرّ و تنسون انفسکم؛ آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید درحالی که خود را فراموش میکنید؟ [۳۵۷]
و نیز در سوره ی صف کسانی که مردم را به نیکی دعوت میکنند ولی خود به گفته هایشان عمل نمیکنند چنین توبیخ میفرماید:
«یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لاتفعلون، کبر مقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا آنچه را می گوئید خود عمل نمیکنید؟ گناه بزرگی است نزد خدا چیزی را بگویید و به آن عمل نکنید». [۳۵۸]
و روایات زیادی نیز در این رابطه در دست است که از آن جمله است:
امام صادق (علیه السّلام) فرموده است:
«انما یأمر بالمعروف و ینهی عن المنکر من کانت فیه ثلاث خصال: عامل بما یأمر به، تارک لمّا ینهی عنه، عادل فیما یأمر، عادل فیما ینهی، رفیق فیما یأمر، رفیق فیما ینهی؛ کسی که امر به معروف و نهی از منکر میکند باید در او سه خصلت باشد: عامل باشد به آنچه امر میکند و تارک باشد به آنچه که نهی میکند، در آنچه امر و نهی میکند عادل باشد، در آنچه که امر و نهی میکند رفق و مدارا را رعایت کند». [۳۵۹]
علی (علیه السّلام) نیز فرموده است:
«وأمروا بالمعروف و ائتمروا به، وانهوا عن المنکر و تناهو عنه و انما امرنا بالنهی بعد التناهی؛ امر به معروف کنید و به آن عمل نمائید و نهی از منکر کنید و از آن دوری نمائید و ما مأمور شدیم به چیزی که نهی میکنیم خود از آن دوری نمائیم». [۳۶۰]
و در نهج البلاغه در همین رابطه نیز فرموده است:
«و انهوا عن المنکر و تناهوا عنه فأنّما امرتم بالنهی بعد التناهی؛ از منکر نهی کنید و از آن اعراض نمائید، پس شما مأمور به نهی از منکر شدید بعد از ترک کردن از آن». [۳۶۱]
و نیز در همین رابطه در نهج البلاغه در صفات اهل ذکر فرموده است:.
«و یأمرون بالقسط و یأتمورن و ینهون عن المنکر و یتناهون عنه؛ به عدالت فرمان میدهند و خود به آن عمل میکنند و مردم را از بدی باز میدارند و خود را از آن دوری میکنند». [۳۶۲]
ولی بزرگان از فقهاء این شرط را شرط وجوب نمیدانند، بلکه شرط کمال انجام این تکلیف میدانند و معتقدند این آیات و روایات یا مربوط به مذمّت از کسانی است که امر به معروف و نهی از منکر میکنند ولی عامل به تکلیف و وظیفه ی خود نیستند، حرف دارند ولی عمل ندارند و یا اشاره به پیشوایان عدل است که به وظائف خود عمل میکنند و تعریض به پیشوایان جائر که در لباس عدالتند ولی از آن بی بهرهاند و محاملی از این قبیل. [۳۶۳]
و برخی دیگر، آن را شرط واجب میدانند که لازم است تحصیل شود نه شرط وجوب چنانکه طهارت شرط صلاه است نه شرط وجوب آن.
صاحب جامع المدارک در این رابطه مینویسد:
«لا مانع من الاخذ بظواهر ما ذکر من دون صرفها عن ظواهرها مع الاشتراط فی الواجب لا الوجوب کان یقال «لا صلوه الا بطهور» فهذا لایستفاد منه اشتراط الوجوب؛ مانعی ندارد ما ظواهر آیات و روایات یاد شده را اخذ کنیم بدون آنکه آنها را از ظواهرشان برگردانیم و شرط را شرط واجب بدانیم نه وجوب مثل این که گفته شود: «نماز بدون طهارت، نماز نیست» و از این کلام شرط وجوب، فهمیده نمیشود». [۳۶۴]
از اینها گذشته روایات مخالفی نیز داریم و از آن جمله است:
1. دیلمی در «ارشاد القلوب» از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آورده است:
«قیل له: لا نامر بالمعروف حتّی نعمل به کله و لا ننهی عن المنکر حتّی ننهی عنه کله؟ فقال: لا، بل مروا بالمعروف و ان لم تعملوا به کلّه و انهوا عن المنکر و ان لم تنتهوا عنه کله». [۳۶۵]
2. در «معالم القربه» از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آمده است:
«امروا بالمعروف وأن لم تعملوا به کله و انهوا عن المنکر و أن لم تنتهوا عنه کله». [۳۶۶]
و از سوی دیگر در صورت شک در شرطیّت به اطلاقات ادلّه ی امر به معروف و نهی از منکر تمسّک میشود چنانکه صاحب جواهر فرموده است: «کلّ ذالک لاطلاق مادل علی الامر بهما کتابا و سنه و اجماعاً من غیر اشتراط للعداله بل ظاهر حصرهم الشرئط فی الاربعه عدم اشتراط غیرها». [۳۶۷]
امام خمینی رحمه الله نیز در «تحریر الوسیله» درباره ی عدم اشتراط عمل به آنچه که امر و یا نهی میکنید و یا عدالت آمر و ناهی چنین تأکید میفرماید:
«لا یشترط فی الآمر و الناهی العداله او کونه آتیا بما امر به و تارکالما نهی عنه و لو کان تارکا لواجب وجب علیه الامر مع اجتماع اشرائط کما یجب أن یعمل به، و لو کان فاعلالحرام یجب علیه النهی عن ارتکابه کما یحرم علیه ارتکابه؛ در آمر و ناهی عدالت و عامل و تارک بودن نسبت به آنچه که به آن امر و یا نهی شده شرط نیست.
بنابراین اگر آمر به معروف، ترک کننده ی واجبی نیز باشد، بر او واجب است در صورت جمع بودن شرائط، امر به معروف کند چنانکه عمل به آن واجب متروکه نیز بر او واجب است و اگر ناهی از منکر، مرتکب بعضی از حرامها باشد بر او نیز نهی از منکر واجب است، چنانکه عمل به آن حرام نیز بر وی حرام خواهد بود». [۳۶۸]
شرائط امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه مرحوم کاشف الغطاء
مرحوم کاشف الغطاء برای وجوب امر به معروف و نهی از منکر چهارده شرط لازم میداند که عبارتند از:
1. داشتن تکلیف بخاطر بلوغ و عقل.
2. جهت فعل یعنی وجوب و حرمت را بداند.
3. امکان و احتمال تأثیر.
4. جای تقیّه نباشد.
5. آثار سوء دنیوی عائد مأمور و غیر آن از این راه حاصل نشود.
6. گمان اقدام دیگری در قیام به تکلیف در بین نباشد.
7. گمان واقع شدن عمل از کسی که مورد خطاب قرار گرفته وجود داشته باشد.
8. از ناحیه ی او و یا دیگری خطابی که گمان تأثیر در آن باشد قبلاً واقع نشده باشد.
9. از این راه، او یا دیگری برانگیخته برای معصیّت و یا ترک واجب نشود.
10. این عمل، کسر شأن آمر به معروف و ناهی از منکر را به دنبال نداشته باشد.
11. کسی که مورد امر به معروف و نهی از منکر قرار میگیرد، مقصود آمر و ناهی را بفهمد.
12. در واجب فوری، وقت امر به معروف، تنگ است و باید فوراً انجام گیرد و تأخیر نیاندازد.
13. این کار با واجب مضمیق دیگر مانند نماز و غیره، معارض نباشد و گرنه آنها را مقدّم دارد.
14. برای کسی که مورد امر و نهی قرار میگیرد امکان فعل و ترک وجود داشته نه آنکه مجبور باشد. [۳۶۹]
البته این شرائط به جهت این که برخی از آنها مربوط به شرائط عمومی تکلیف است مانند بلوغ و عقل و بعضی دیگر مربوط به شرائط واجب است نه وجوب مانند عدم معارضه واجب مضیق و یا مربوط به شرائط سقوط واجب مثل گمان قیام غیر و یا مربوط به بیان مصادیق است از این رو نمیشود همه ی آنها را شرائط وجوب امر به معروف و نهی از منکر دانست. [۳۷۰]
و در هر صورت، لازم است برای آگاهی بیشتر در این باره به کتب مربوطه مراجعه نمود. [۳۷۱]
حِسبَه یا امر به معروف دولتی و نظارت بر سلامت اجراء قانون و مقرّرات در جامعه
«حِسبَه» در لغت، به معنی آجر و حُسن تدبیر است چنانکه فیروز آبادی در قاموس گفته است:
«الحسبه بالکسر: الاجر و اسم منالحتساب، و هو حسن الحسبته: حسن التدبیر». [۳۷۲]
و ابن اثر در «النهایه» نیز با توضیح چنین تصریح کرده است:
«و الحسبه اسم من الاحستاب کالعده من الاعتداد، و الاحتساب فی الاعمال الصالحه و عند المکروهات، هو البدار الی طلب الاجر و تحصیله بالتلسیم و الصبر، او باستعمال انواع البرّ و القیام بها علی الوجه المرسوم فیها طلباً للثواب المرجونها؛ حسبه اسم است از احتساب، مثل عده که اسم است از اعتداد، و احتساب در اعمال صالحه و نزد مکروهات، مبادرت به سوی طلب و آجر و تحصیل آن با تسلیم و صبر است و یا بکارگیری انواع نیکی و قیام به آن است به گونهای که مرسوم است به خاطر ثوابی که از آن امید میرود». [۳۷۳]
و طریحی نیز در مجمع البحرین نظیر همین معنی را چنین آورده است:
«یقال: احتسب فلان: عمله طلباً لوجه الله و ثوابه و منه الحسبه بالکسرو هی الاجر... و لحسبته الامر بالمعروف و النهی عن المنکر.
گفته میشود «احتسب فلان» یعنی او کاری را به خاطر رضای خدا و ثوابش انجام داده است و از همین معنی است حسبه به کسر که به معنی اجرا است... و حسبه به معنی امر به معروف و نهی از منکر است». [۳۷۴]
و بعضی از بزرگان احتمال نیز دادهاند که: حسبه از محاسبه به معنی مراقبه بر اعمال دیگران و آنگاه به حساب آوردن آنها علیه آنان باشد چنانکه در قول خداوند «و کفی بالله حسیباً» [۳۷۵] به همین معنی است یعنی حسب به معنی محاسبه است. [۳۷۶]
و در اصطلاح، حِسبَه نظارت فرد و یا گروهی خاصّ بر اجرای قانون و مقرّرات، در جامعه با اختیارات ویژه است که مردم را به نیکیها امر و از بدیها نهی میکنند.
«ابن اِخوَه» در اول «معالم القربه» مینویسد: «حِسبَه از پایههای امور دینی است که پیشوایان صدر اول اسلام، شخصاً آن را به عهده میگرفتند چرا که فائده آن، عام، و ثواب آن، فراوان و نیکو بوده است.
و آن، امر به معروف است هنگامی که آشکار شود که ترک شده و نهی از منکر است هنگامی که آشکار شود که انجام میگیرد و اصلاح میان مردم است که خداوند فرموده است: «لا خیر فی کثیر من نجواهم الاّ من امر بصدقه او معروف او اصلاح بین الناس؛ در بسیاری از سخنان در گوشی آنها، خیر و سودی نیست مگر کسی که امر به کمک به دیگران، یا کار نیک یا اصلاح در میان مردم کند». [۳۷۷]
و «محتسب» کسی است که امام با نائبش او را برای مراقبت بر اعمال امام و کشف از امور و مصالحشان نصب میکند». [۳۷۸]
«کتانی» در «التراتیب الاداریه» درباره ی اهمیّت «حِسبَه» از «التیسیر» ابن سعد چنین نقل میکند: «بدان، حِسبَه از بزرگترین راههای دینی است و به خاطر عموم مصلحت و بزرگ بودن منفعت آن بوده که خلفاء راشدین با آنکه کارهای مهمّی از قبیل فراهم کردن نیرو جهت جنگ و حراست از رمز و بوم کشور داشتند، شخصاً آن را به عهده میگرفتند و به دیگران برگذار نمیکردند». [۳۷۹]
قلمرو حسبه
حِسبَه از لحاظ مرتبه مادون قضاء قرار دارد چرا که «القضاء هو فصل الخصومه بین المتخاصمین، و الحکم بثبوت دعوی المدّعی او بعدم حقّ له علی المدّعی علیه؛ قضاوت، فضل خصومت میان طرفین دعوی و حکم به ثبوت دعوای مدّعی یا عدم ثبوت حقّی از ناحیه ی او بر مدعّی علیه است». [۳۸۰] به خلاف حسبه که مربوطه به مرحله ی نظارت و اجراء است.
و به تعبیر دیگر، در قضاوت، شرط است که فردی علیه دیگری شکایت نزد قاضی برد و او بر اساس ایمان و بیّنات، میان آنها حکم نماید ولی حسبه نظارت بر امور جاری میان جامعه است بدون آن که حتی پای مدّعی و مدّعی علیه و شکایتی در کار باشد به علاوه در قضاوت، کنکاش برای کشف حقیقت لازم است اما در حسبه ارتکاب خلاف به گونهای آشکار است که احتیاج به کنکاش و بیّنه و ایمان ندارد.
مانند کثیف بودن حمّام و آب آن، بی لنگ و یا با پوشش بد ظاهر شدن مردم در آن، فروش اجناس تقلّبی و مغشوش در بازار، معامله ی اشیاء حرام و فاسد در آن، تأدیب غیر معقول معلّمان نسبت به متعلمان، سدّ معابِر، قمار و بازیهای نامشروع، کم فروشی و اجحاف در معامله، احتکار در غذای عمومی مردم، کلمات زشت به کار بردن و حرکات ناموزون انجام دان، در غسل و کفن و دفن اموات رعایت موازین شرع نکردن، در اذان گفتن، دقت در وقت شرعی ننمودن، در فصد و بیطاری و طبابت رعایت اصول و موازین نکردن، بهداشت را در نانوائی و اغذیه و چلوکبابی و غیره رعایت نکردن، با زیاد بر حیوان و کشتی و ماشین و غیره حمل کردن، امانت و درستی و تقوی را در تبلیغ مراعات نکردن، کم و زیاد کردن اوزان و مقادیر و نظائر اینها. [۳۸۱]
بنابراین، حسبه مربوط به نظارت بر اجرای معروف و جلوگیری از منکر طبق مفهوم گسترده ی آنها است بدون این که ضرورت داشته باشد شکوائیه فردی علیه دیگری صورت گرفته باشد بلکه محتسب و اعوان او در کوچه و بازار و مجامع حضور مییابند و مردم را به معروف، وادار و از منکرات، باز میدارند.
حسبه در زمان پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و زمانهای بعدی
همان گونه که متذکّر شدیم به خاطر نیاز جامعه به «حسبه» و اهمیّت آن درصدر اول اسلام که هنوز جامعه ی اسلامی گسترش نیافته بود، شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و جانشینان این وظیفه را انجام میدادند و احیاناً افرادی را برای برخی از مناطق، مأمور میفرمودند ولی وقتی که قلمرو حکومت اسلامی گشترش یافت و نیاز جامعه ی اسلامی به حسبه بیشتر احساس گردید، زمامدارن کشورهای اسلامی ادارهای را به امر حسبه اختصاص دادند و مسئول مشخصی را برای آن تعیین کردند که اعوان و انصار فراوانی را در اختیار داشت و طبق بررسی تاریخی این امر و مسئولیتهایی که آنها در این راه ایفا میکردند و کتابهایی که در این باره نوشته شده [۳۸۲] خود فرصت دیگری را میطلبد و از عهده ی ما بیرون است و ما در این جا تنها به نمونه هائی از سیره ی عملی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین (علیه السّلام) که میتوانند برای ما رهنمود فقهی باشند و برخی از خلفای نخستین بسنده میکنیم و طالبان را به کتب مربوطه حواله میدهیم.
حسبه در زمان پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)
در تاریخ و روایات، نمونههای فراوانی دیده میشود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شخصاً به امر حسبه قیام فرمود که از آن جمله است:
1. أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مَرّ بالمحتکرین فامر بحکرتهم أن تخرج الی بطون السواق و حیث تنظر الابصار الیها؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از گروه احتکارگر گذشتند و به آنها دستور دادند که اموال احتکار شده ی خود را وارد بازار کرده و در معرض انتظار و دید مردم قرار دهند». [۳۸۳]
2. عن ابی عبدالله (علیه السّلام) قال: نفد الطّعام علی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فاتاه المسمون فقالوا یا رسول الله قد نفد الطعام ولم یبق منه شییء الاّ عند فلان فمره یبیعه، قال: فحمد الله و اثنی علیه ثمّ قال: یا فلان ان المسلمین ذکروا أن الطعام قد نفد الاّ شییء عندک فاخرجه و بعه کیف شئت و لا تجسسه؛ حذیفه بن منصور از امام صادق (علیه السّلام) نقل میکند که فرمود: در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، موادّ غذایی در بازار تمام شد، مسلمانها خدمت حضرت رسیدند و عرض کردند: مواد غذایی در بازار تمام شده و از آن چیزی باقی نمانده مگر نزد فلانی، پس به او امر به فروش فرما.
آنگاه حضرت حمد و ثناء الهی به جا آورد و فرمود: ای فلانی، مسلمانها گفتهاند که مواد غذایی در بازار تمام شده و تنها مقداری نزد تو است، پس آن را به بازار ببر و هر جور که خواستی بفروش و آن را حبس مکن». [۳۸۴]
3. عن سعد السکاف عن ابی جعفر (علیه السّلام) قال: مر النّبی صلی الله علیه و آله وسلم فی سوق المدینه بطعام، فقال لصاحبه: ما اری طعامک الاّ طیّباً و سأله عن سعره فاوحی الله عزوجل الیه أن یدس- یدیر: فی الطعام ففعل فاخرج طعامارد یا فقال لصاحبه ما اراک الا و قد جمعت خیانته و غشا للمسلمین؛ سعد اسکاف از مام باقر (علیه السّلام) نقل میکند که فرمود: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در بازار مدینه از کنار جنسی خوردنی گذشت و از آن خوشش آمد و به صاحب آن فرمود: من غذایت را جز خوب و پاکیزه نمیبینم و از قیمت آن پرسید، خداوند به او وحی کرد که در آن دست برد و آن را زیر و رو کند، وقتی که چنین کرد دید غذای بد را زیر پنهان کرده است و لذا به او فرمود: من نمیبینم تو را مگر این که خیانت و فریب به مسلمین را یک جا جمع کردهای!!!». [۳۸۵]
4. ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مرّ علی صبره من طعام، فادخل ید فیها فنالت اصابعه بللا فقال: یا صاحب الطعام ما هذا؟ قال اصابته السماء یا رسول الله! قال: افلا جعلته فوق الطعام حتّی یراه النّاس؟ ثمّ قال: من غش فلیس منّا؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از کنار کوپهای از گندم میگذشت دستش را داخل آن کرد که رطوبتی از آن به انگشانش رسید آنگاه به او فرمود: این چیست؟ او گفت: از آسمان به آن رسیده است، حضرت فرمود: چرا قسمت تر آن را بالا قرار ندادی تا مردم آن را ببیند؟ سپس فرمود: هر کس مردم را فریب بدهد از ما نیست». [۳۸۶]
5. محمّد بن راشد قال: سمعت مکحولا یقول: مرّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم: برجل یبیع طعاماً قد خلط جیدا بقبیح، فقال له النّبی صلی الله علیه و آله وسلم ما حملک علی ما صنعت؟ فقال اردت أن ینفق، فقال له النبی: میّز کلّ واحد منهما علی حدّه، لیس فی دیننا غش، محمد بن راشد میگوید: از مکحول شنیدم که میگفت:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مردی برخورد که گندم خوب و بد را مخلوط کرده ومی فروخت؛ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: انگیزه ی تو بر این کار چیست؟ عرض کرد: میخواهم آن را زود تمام کنم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کدام را جداگانه بفروش چرا که در دین ما فریب و غش در معامله نیست». [۳۸۷]
6. در صحیح بخاری از ابن عمر نقل کرده که إنّهم کانوا یشترون الطعام من الرکبان علی عهد النبی صلی الله علیه و آله و سلم فیبعث علیهم من یمنعهم ان یبیعوه حیث اشتروه حتی ینقلوه حیث یباع الطعام؛ مردمی در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مواد غذایی را از کاروان که مال التجاره را از بیرون شهر میآوردند، میخریدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم افرادی را میفرستاد که نگذارند اهل کاروان، متاعشان را در آنجا بفروشند بلکه به آنها تکلیف می کرند که جنس خود را در محل فروش مواد غذایی – بازار- بفروشند». [۳۸۸]
7. و نیز در صحیح بخاری از «سالم: از پدرش آمده است: «قال رأیت الّذین یشترون الطّعام مجازفه یضربون علی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم أن یبیعوه حتّی یوووه الی رحالهم؛ در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مردمی را که معامله ی بی حساب- یعنی نه با کیل و نه با وزن و نه با عدد بود- در مورد مواد غذایی میکردند، دیدم که آنها را نمیگذاشتند آن مواد را بفروشند مگر آنکه آن را به جایگاه فروش آن مواد برسانند». [۳۸۹]
8. در «التراتیب الداریه» آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم «سعد بن سعید بن عاص» را بعد از فتح مکّه مأمور بازار مکّه فرمود» [۳۹۰]
علی (علیه السّلام) در اِعمال حِسَبه
علی (علیه السّلام) نیز شخصاً و گاهی وسیله ی عمّالش اِعمال حسبه میفرمود که از آن جمله است:
1. کلیب بن وائل ازدی میگوید: علی بن ابی طالب (علیه السّلام) را دیدم از راستای قصّابها میگذشت و میفرمود: «یا معشر القصابین، لا تنفخوا فمن نفخ اللحم فلیس منّا؛ ای جماعت قصابان به گوشتها ندمید که هر کس به آنها بدمد از ما نیست». [۳۹۱]
2. حبابه والبیه میگوید: علی (علیه السّلام) را در «شرطه الخمیس» دیدم «و معه درّهه لها سبابتان یضرف بها بیّاعی الجری و المار ماهی و الزمار؛ و با او تازیانه ی دو سری بود که با آن کسانی را که سپلی و مار ماهی و زمار- نوعی ماهی حرام که خارهای برجسته بر پشت دارد- را میفروختند، میزد». [۳۹۲]
3. عن رزین قال کنت اتوضأ فی میضاه الکوفه فاذا رجل قد جاء فوضع نعلیه و وضع درّته فوقها ثمّ دنا فتوضأ سعی فزحمته حتی وقع علی یدیه فقال فتوضأ فلما فرغ ضرب رأی بادره ثلاثا ثم قال: ایاک أن تدفع فتکسر فتغرم فقلت من هذاأ؟ فقالوا امیر المؤمنین (علیه السّلام). فذهبت اعتذر الیه فمضی و لم یلتفت الی؛ رزین میگوید: داشتم در جای وضوی کوفه وضوء میگرفتم در این هنگام مردی آمد نعلنش را در آورد و تازیانه اش را روی آن نهاد سپس نزدیک شد و با من مشغول وضوء گرفتن شد که من به او فشار وارد کردم و او روی دستش افتاد سپس برخاست و وضویش را تمام کرد وقتی که از وضوء، فارغ شد سه مرتبه با آن تازیانه به سرم زد و آنگاه گفت: مواظب باشد مزاحت برای دیگری فراهم نکنی که گرفتار شکستگی و غرامت شوی، پرسیدم این مرد کیست؟ گفتند: امیر مؤمنان (علیه السّلام) است، رفتم که از او عذر بخواهم به من اعتنا نکرد و رفت». [۳۹۳]
4. عن طلحه بن زید عن ابی عبد الله (علیه السّلام) ان امیر المؤمنین (علیه السّلام) اتی برجل عبث بذکره فضرب یده حتّی احمرت ثمّ زوجه من بیت المال؛ علی (علیه السّلام) مردی را که با آلت خود بازی کرده بود احضار کرد، حضرت آنچنان دستش را زد که قرمز شد. آنگاه از بیت المال برایش تزویج کرد». [۳۹۴]
5. در صحیحه ی هشام بن سالم از امام صادق (علیه السّلام) آمده است: «ان امیر المؤمنین (علیه السّلام) رأی قاصا فی المسجد فضربه بالدره و طرده؛ علی (علیه السّلام) قصه گویی را در مسجد دید او را با تازیانه زد و از مسجد بیرون کرد». [۳۹۵]
6. سکونی از امام صادق (علیه السّلام) نقل کرده که: «أتی امیر المؤمنین (علیه السّلام) برجل نصرانی کان اسلم و معه خنزیر قد شواه و ادرجه بریحان قال: ما حملک علی هذا؟ قال الرّجل: مرضت فقرمت الی اللحم فقال این انت عن لحم الماعز فکان خلفا منه، ثمّ قال: لو أنّک اکلته قمت علیک الحد و لکنی ساضربک ضربا فلا تعد، فضربه حتّی شغر ببوله؛ علی (علیه السّلام) مرد نصرانی ای را که اسلام آورده بود و دارای خوکی بود و آن را بریان کرده و مقداری ریحان نیز در آن قرار داده بود احضار فرمود و به او گفت: چرا چنین کردی؟ عرض کرد: مریض شده بودم و میل به گوشت پیدا کرده بودم، حضرت فرمود: این خواسته از گوشت بز نیز حاصل میشد چرا از آن استفاده نکردی؟ پس فرمود: اگر از آن میخوردی بر تو حدّ جاری میکردم، لیکن اکنون تو را میزنم- تعزیر میکنم- که دیگر چنین کاری نکنی، آنگاه آنچنان او را زد که شلوارش را خیس کرد». [۳۹۶]
7. و نیز سکونی از امام صادق (علیه السّلام) نقل کرده که امیر المؤمنین (علیه السّلام) به بچههای مکتبی فرمود: «ابلغوا معلّمکم أن ضربکم فوق ثلاث ضربات فی الدب اقتص منه؛ به معلّمانتان بگوئید: اگر بیش از سه ضربه به عنوان ادب به شما بزند از او قصاص خواهد شد. [۳۹۷]»
8. جابر از امام باقر (علیه السّلام) نقل میکند که: «کان امیر المؤمنین (علیه السّلام) عندکم بالکوفه یغتدی کلّ یوم بکره من القصر فیطوف فی اسواق الکوفه سوقاً سوقا و معه الدره علی عاتقه و کان لها طرفان و کانت تسمی السبیبه فیقف علی اهل کلّ سوق فینادی: یا معشر التّجار اتقو الله فاذا سمعوا صوته القوا ما بأیدیهم و ارعوا الیه بقلوبهم و سمعوا بآذانهم فیقول: قدموا الاستخاره و تبرکوا بالسهوله و اقتربوا من المبتاعین، و تزینوا بالحکم و تناهوا عن الیمین و جانبوا الکذب و تجافوا عن الظلم و انصفوا المظلومین ولا تقربوا الربا و اوفوا الکیل و المیزان و لاتبخسوا الناس اشیائهم ولا تعیثوا فی الارض مفسدین فیطوف فی جمیع اسواق الکوفه ثم یرجع فیقعد الناس؛ امیر المؤمنین (علیه السّلام) نزد شما در کوفه بود و هر روز از خانه به سوی بازارهای کوچه بازار بازار به بازار میرفت و تازیانه ی دو سرش را که به آن «سبیبه» میگفتند بر دوشش بود و سر هر بازار میایستاد و با صدای بلند میفرمود: ای گروه تجّار از خدا بترسید وقتی که بازاریان صدای آن حضرت را میشنیدند آنچه در دستشان بود به زمین مینهادند و با تمام وجود حرف حضرت را گوش میدادند که میفرمود: پیش از هر چیز از خدا طلب خیر کنید و در معامله آسانگیر باشید و از برکت آن بهرهمند گردید، به خریداران نزدیک شوید و حلم را زینت خود قرار دهید و از قسم خوردن و دروغ خودداری کنید، و از اجحاف و ستم به دور باشید و نسبت به مظلومان انصاف داشته باشید و به ریا نزدیک نشوید و اندازه را در کیل و وزن رعایت کنید و جنس را کم نفروشید و فساد را در زمین رواج ندهید، آنگاه در همه ی بازارهای کوفه سر میزد و سپس به خانه بر میگشت و برای رفع مشکل مردم مینشست». [۳۹۸]
9. عن ابی سعید قال: کان علی (علیه السّلام) یأتی السوق فیقول: یا اهل السوق، اتّقوا الله و ایّاکم و الحلف فأنّه ینفق السعله و یمحق البرکه فأن التاجر فاجر الامن اخذ الحقّ و اعطاه، السلام علیکم ثمّ یمکث الایام ثمّ یأتی فیقول مثل مقالته... ؛ابی سعید میگوید علی (علیه السّلام) به بازار میآمد و میفرمود: ای اهل بازار، از خدا بترسید و از قسم برحذر باشید چرا که مال را از دستتان بیرون میکند و برکت را از بین میبرد، تاجر فاجر است مگر آنکس که بر اساس حقّ داد و ستد کند، سلام بر شما باد، آنگاه مدتی که میگذشت دوباره به بازار میآمد و مثل همان گفتار قبلی را میفرمود». [۳۹۹]
10. در دعائم الاسلام آمده که علی (علیه السّلام) به بازار میرفت و در دستش تازیانهای بود که با آن هر کسی را که کم فروشی میکرد و یا غش در معامله میکرد می زد.
11. اصبغ میگوید: به حضرت (علیه السّلام) عرض کردم: من این کار را میکنم و شما در خانه ات بنشین و زحمت این کار را نکش، امام (علیه السّلام) فرمود: سخن خیر خواهانه به من نگفتی ای اصبغ!
12. و آنگاه شیوه ی حضرت را این گونه نقل میکند:
و کان یرکب بغله رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم الشهباء و یطوف فی الاسواق سوقا سوقاً فأتی یوماً طاق اللحامین فقال یا معشر القصابین، لا تعجّلوا الانفس قبل أن تزهق و ایّاکم و النفخ فی اللحم ثمّ اتی الی التمارین فقال اظهروا من ردّی بیعکم ما تظهرون من جیده ثمّ أتی السماکین فقل لا تبیعوا الاطبیبا و ایّاکم و ما طغاثم أنی الکماسه و فیها من انواع التّجاره من نخّاس قماط و بایع ابل و صیر فی و بزّاز و خیّاط فنادی باعلی صوت: یا معشر التجّار أن اسواقکم هذه تحضرها الایمان فشوبوا ایمانکم بالصدقه و کفوا عن الحلف فأنّ الله تبارک و تعالی لا یقدس من حلف باسمه کاذبا.
امام (علیه السّلام)، سوار استر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم معروف به شهباء میشد و بازارهای کوفه را یکی پس از دیگری سر میزد، روزی به بازار گوشت فروشها آمد و فرمود: ای گروه قصابها عجله در جان دادن حیوانات پیش از زمان آن نکنید و از دمیدن در گوشت برحذر باشید، سپس رفت به بازار خرمافروشان و فرمود: جنس خوب خرما را از بد آن هنگام بیع آشکار کنید، سپس رفت به بازار ماهی فروشان و فرمود: نفروشید مگر جنس پاکیزه را و برحذر باشید از فروش ماهی توی آب مرده و سپس رفت به سوی کناسه و در آنجا انواع تجارت میشده از قبیل برده فروشی، ریسمان و نخ فروشی، شتر فروشی، داد و ستد پول، بزّازی خیّاطی و با صدای بلند فرمود: ای گروه تجار بازار شما را قسم فرا گرفته آن را با صدقه بپوشانید- با صدقه جبران کنید- و از قسم خودداری نمائید چرا که خداوند تبارک و تعالی مقدّس نمیدارد کسی را که با اسم او قسم دورغ بخورد».
13. مردی به حضرت شکایت برد که: «أن هذا زعم آنه احتلم بامّی فقال: أن الحلم بمنزله الظلّ فأنّ شئت جلدت لک ظله ثمّ قال لکنی اؤدبه لثلایعون یؤذی المسلمین.
این مرد گمان کرده که با مادرم محتلم شده است، حضرت فرمود: احتلام در خواب به منزله ی سایه است اگر خواهی سایه اش را تازیانه میزنم، سپس فرمود: لیکن ادبش میکنم که بعد از این با اینگونه سخنان مسلمانها را اذیّت نکند». [۴۰۰]
14. مطرف میگوید: از مسجد بیرون آمدم ناگهان شندیم مردی از پشت سر داد میزند که جامه ات را بلند کن که آن هم جامه ات را تمیزتر و هم محفوظ ترمی دارد، دنبال او افتادم و او هم لنگ بسته داشت و هم پیراهن پوشیده بود و با او تازیانهای بود گویا مردی از اهل بیابان و بادیه بود گفتم: این کیست؟ مردی به من گفت: او علی بن ابی الطالب امیر مؤمنان (علیه السّلام) است، آنگاه حضرت به سوی بازار شترفروشان رفت فرمود: :یبعوا و لا تحلفوا فأنّ الیمین تنفق السلعه و تمحقّ البرکه ثمّ أتی الی الصحاب التمر فإذا خادم یبکی فقال ما یبکیک؟ قال باعنّی هذا الرّجل تمرا بدرهم فرده علیّ مولای، فقال له علی (علیه السّلام) خذ تمرک واعطه در همه فأنّه لیس له من الامر شییء، فدفعه ... ؛ معامله کنید ولی قسم نخورید زیرا قسم مال را این بین میبرد و آن را بی برکت میکند.
سپس به سوی خرما فروشان رفت، دید خادمی گریه میکند، پرسید چرا گریه میکنی؟ گفت این مرد خرمائی را به ارزش یک درهم به من فروخت ولی مولایم آن را نپذیرفت و فروشنده نیز حاضر به پس گرفتن خرمایش نیست، حضرت به او فرمود: خرمایت را بگیر و درهمش را به او بده زیرا او از خودش ارادهای ندارد، آن مرد نیز چنین کرد و...». [۴۰۱]
15. علی (علیه السّلام) در نامه ی معروفی که برای مالک اشتر نوشتند در آنجا وی را مأمور کرد «فامنع من الاحتکار فأن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم منع منه و لیکن البیع بیعا سمحا بموازین عدل و اسعار لا تجحف بافرّیقین من البایع و المبتاع فمن قارف حکره بعد نهیک ایّاه فنکلّ و عاقبته فی غیر اسراف؛ از احتکار به شدّت جلوگیری کن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن منع فرمود: باید معاملات با شرائط آسان صورت گیرد، با موازین عدل و نرخهائی که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار، و هر گاه کسی پس از نهی تو از احتکار به چنین کاری دست بزند، او را کیفر کن و در مجازات او بکوش ولی این مجازات، نباید بیش ازحدّ باشد». [۴۰۲]
16. علی (علیه السّلام) به «رقاعه» که قاضی آن حضرت در اهواز بود، نوشت: «اِنَه عن الحکره فمن رکب النهی فاوجعه ثمّ فاوجعه ثمّ عاقبه باظهار ما احتکر؛ از احتکار نهی کن و هر کس مترکب احتکار شد، کیفر کن با آشکار کردن احتکار او». [۴۰۳]
و درکتب تاریخ و روایات، نمونههایی بیشتری در مورد اِعمال حسبه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و علی (علیه السّلام) وجود دارد که به خاطر اجتناب از تطویل، از ذکر نمونههای بیشتر خودداری میشود و لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود. [۴۰۴]
نمونهای چند از اعمال حسبه وسیله ی خیلفه ی دوم
خلیفه ی دوم نیز مانند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در صورت امکان، شخصاً اعمال حسبه میکرد و گاهی نیز فردی از ناحیه ی خود برای این کار میگماشت که از آن جمله است نمونههای زیر:
1. «مسیّب بن دارم» میگوید: عمربن خطاب را دیدم که شتربانی را میزد و میگفت: «قد حملت جملک ما لا یطیق» شتر را بیش از توانش بار کردی!» [۴۰۵]
2. «عبد الله بن ساعده هذلی» میگوید: «عمر بن خطّاب را دیدم که تجّار را با تازیانه میزد هنگامی که جهت فروش مواد غذایی سدّ معبر کرده تا کوچه ی «اسلم» را اشغال کرده بودند و به آنها میگفت: «لا تقطعوا علینا سلبنا» [۴۰۶]
3. «زهری» میگوید: عمر بن خطّاب، عبد الله بن عتبته را مأمور اعمال حسبه در بازار میکرد. [۴۰۷] همان گونه که متذکّر شدیم: در اوائل اسلام که هنوز جامعه ی اسلامی گسترش نیافته بود خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و جانشینانش، مسئولیّت حسبه را به عهده میگرفتند و احیاناً برخی از افراد را به نیابت به این امر میگماردند ولی وقتی که قلمرو حکومت اسلامی گسترش پیدا نمود و جامعه ی اسلامی نیاز بیشتر به مراقبت بر اشاعه معروف و نهی از منکر پیدا کرد، ادراه ی بخصوصی برای این امر تأسیس شد به نام «اداره ی حسبه» و قرنها بر این اساس عمل میشد لیکن سپس این مسئولیّت تقسیم گردید، قسمتی به شهرداری، قسمتی به اداره ی راه، و قسمتی به دادگستری، و قسمتی به نیروی انتظامی، و قسمتی به بازرسی و نظائر اینها موکول گردید که اکنون جهان اسلام، این گونه عمل مینماید.
ویژگیها و شرائط محتسب
محتسب، در اسلام باید شرائط و ویژگیها زیرا را داشته باشد:
1. باید مسلمان، آزاد، بالغ، عاقل، عادل و توانمند باشد.
2. باید در مسائل اسلامی آگاهی داشته باشد.
ولی در اینکه آگاهی او از راه اجتهاد شرعی باشد یا عرفی اختلاف است: اصطخری به قول اول و دیگران به قول دوم معتقدند که ظاهراً قول دوم مقبول تر است.
3. باید از ناحیه ی امام یا نائب او منصوب باشد.
4. گفتارش با عملش سازگار باشد
5. در این کار، رضای خدا را در نظر داشته باشد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من ارضی الله بسخط النّاس کفاه شرهم و من ارضی النّاس بسخط الله و کله الیهم، و من احسن فیما بینه و بین اله احسن اله فیما بینه و بین الناّس، و من اصلح سریرته اصلح اله علانیّه، و من عمل لآخرته کفاه الله امر دیناه؛ هر کس خدا را با ناخشنودی مردم راضی کند خداوند شرّ مردم را از او دور میکند ولی هر کس خشنودی مردم را با سخط خدا انتخاب نماید، خداوند او را به همان مردم موکول میکند، و هر کس میان خود و خدا را نیکو کند خداوند میان او و مردم را نیکو خواهد کرد، و هر کس باطنش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح خواهد کرد و هر کس برای آخرتش کار کند خداوند امر دنیایش را کفایت خواهد کرد». [۴۰۸]
6. نه تنها بر واجبات، بلکه بر مستحبّات و سنن نیز مواظبت داشته باشد.
7. چشم و دلش از مال مرم سیر و از قبول هدایا یا اِبا داشته باشد، چرا که ممکن است این کار او را در انجام وظیفه سست کند و چه بسا ممکن است این عمل، یک نوع رشوه گیری تلقّی شود که فرمود: «لعن الله الراشی و المرتشی» [۴۰۹]
8. جز در مواقع ضرورت، با مردم مدارا برخورد نماید و سخن نرم بگوید که خداوند به پیامبرش فرمود:
«فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القب لا نفضوا من حولک؛ به برکت رحت الهی، در برابر آنها نرم و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند». [۴۱۰]
حکایت شده مردی وارد بر مأمون- خلیفه ی عباسی- شد، او را امر به معروف و نهی از منکر کرد و خشن با او سخن گفت.
مأمون به او گفت: ای مرد، خداوند کسی را که بهتر از تو بود- موسی و هارون- به سوی مردی که از من بدتر بود (فرعون) فرستاد و به آنها دستور داد که با او از در ملایمت در آیند و با رفق و مدارا سخن بگویند: «فقولا له قولا لینالعه یتذکّر او یخشی». [۴۱۱] سپس از او اعراض کرد و دیگر به او توجّه نکرد. [۴۱۲]
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این رابطه فرمود:
«أن الله رفیق یحسب کلّ رفیق، و یعطی علی الرفق ما لا یعطی علی العنف؛ خداوند مهربان است و هر مهربانی را دوست دارد و بر مهربانی پاداش میدهد که بر خشونت آن پاداش را نمیدهد». [۴۱۳]
ولی همان گونه که اشاره شد، در بعضی از موارد باید: اشداء علی الکفّار» بود و در جایش هم باید: «رحماء بینهم» بود چرا که هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد ولی اصل باید بر مدارا باشد و برای ضرورت باید از خشونت کمک گرفت.
9. باید همواره مراقب اوضاع باشد و ناخبر از بازار دیدن کند.
10. باید به مقدار کافی اعوان و انصار در این راه داشته باشد تا خلافکاران از ناحیه ی او اطمینان پیدا نکندکه او قدرت بر خبر گیری و اعمال قدرت ندارد. [۴۱۴]
محتسب در اشعار فارسی
از آنجا که محتسب، عامل جلوگیری فساد و ناظر بر اجرای قانون، در جامعه ی اسلامی بوده از این رو دیده میشود در اشعار فارسی گاهی مورد انتقاد گاهی مورد تجلیل، قرار میگیرد و از آن جمله است اشعار زیر:
محتسب گوئی به ماه روزه جام میشکست
کان شکسته جام را رسوای خاور ساختند- خاقانی-
دست و زبانش چرا نداد بریدن
محتسب شرع و پیشوای صفاهان- خاقانی-
محتسب گو چنگ می خواران بسوز
مطرب ما خوب نائی میزند- سعدی-
ای محتسب از جوان چه خواهی
من توبه نمیکنم که پیرم- سعدی-
قاضی اَر با ما نشیند برفشاند دست را
محتسب گر میخورد معذور دارد مست را- سعدی-
محتسب گوید که بشکن ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه پندار من فرزانه را- سلمان ساوجی-
محتسب خم شکست و من سر او
سن با لسن و الجروح قصاص- حافظ-
نه قاضیم نه مدرّس نه محتسب نه فقیه
مرا چکار که منع شراب خواره کنم- حافظ-
گفت: هان ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو- مولوی- [۴۱۵]
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست [۴۱۶]
اجازات مراجع، در مورد حسبه
چنانکه در جلد پنجم این کتاب، به طور مبسوط، توضیح دادیم: حکومت اسلامی بعد از غیبت کبری مخصوص فقهاء است و آنها هستند که باید در رأس حکومت اسلامی قرار گرفته حدود و تکالیف مردم را بر اساس کتاب و سنّت و شرائط زمان و مکان، مشخصّ و افراد را جهت مسئولیّتهای مناسب، بلاواسطه یا با واسطه تعیین نماید.
طبق این مبنی است که میبینیم: مراجع عظام تقلید از دیرباز که به برخی از علماء و شاگردان خود اجازه میدادند، ضمن آن بر اجازه ی امور حسبه تأکید میفرمودند و برخی از آنها تصریح میکردند که «تصدّی آن در عصر غیبت ولیّ امر، از مختصّات فقیه جامع الشرائط است».
و از آن جمله است اجازات آیات عظام: خمینی، خوئی، شاهرودی، میلانی، خونساری، از سلف صالح که به بنده مرحمت فرمودهاند و ذیلاً عین آن قسمت از اجازات که مربوط به امر حسبه است به ترتیب ذکر میشود:
1. اجازه ی آیه الله العظمی امام خمینی رحمه الله: از قبل حقیر مجازند در تصدی امور حسبیه و شرعیه که تصدی آن در عصر غیبت ولی امر از مختصات فقیه جامعالشرایط است فله التصدی کما ذکر مع مراعات الاحتیاط.
2. اجازه ی آیه الله العظمی حاج سید ابوالقاسم خوئی رحمه الله: مجازند درتصدی امور حسبیه که منوط به اذن فقیه جامعالشرایط است.
3. اجازه ی آیه الله العظمی حاج سیّد محمود شاهرودی رحمه الله: مجازند در تصدی امور حسبیه آلتی لایرضی الشارع بترکها.
4. اجازه ی آیه الله العظمی حاج سیّد محمّد هادی میلانی رحمه الله: و مجازند در تصدی امور حسبیه با مراقبت کامل در تشخیص جهات حکمیه و موصوعه آنها.
5. اجازه ی آیه الله العظمی حاج سیّد احمد خونساری رحمه الله: مجازند در امور حسبه.
البته از مراجع حیّ حیاهم الله تعالی نیز اجازاتی همانند اجازات مراجع فقید دارم که روی عللی از ذکر آنها خودداری میشود و در آنها نیز تأکید بر امر حسبه و منوط بودن آن به اذن فقیه جامعالشرایط شده است.
بخش دوم: تقیّه یا انتخاب راهی کم ضررتر جهت ادامه ی زندگی و حفظ هویّت اسلامی
همواره اقلیّت هائی که تحت فشار و اختناق اکثریّت حاکم قرار دارند، جهت حفظ هویّت و ادامه ی زندگی چارهای جز مدارا و همسوئی ظاهری با گروه حاکم ندارند و گرنه نابود شده مکتب و آرمانشان نیز فراموش خواهد شد و بر این اساس، همه ی ملل جهان، عمل میکنند و این، یک «تاکتیک» عمومی و یک شیوه ی معقول و معمول بوده و میباشد.
شعیه نیز از اقلیّتهائی بوده که همواره- چه در زمان بنی امیّه و چه در زمان بنی عباس و بعد از آن- تحت آزار و اذیّت و قتل و حبس و محرومیّت گروه حاکم بوده تا جائی که در برخی از زمانها اگر کسی متهّم به تشیّع میشد از لیست بیت المال، حذف میشد و از حقوق اجتماعی محروم میگردید و در صورت ثبوت تشیّع و ایستادگیش در برابر حاکم جائر، میباید مانند رُشید هجری، هجربن عدی، میثم تمّار، زید بن علی، عمرو بن حمق خزاعی، کمیل بن زیاد نخعی و ابن سکیّت به وضع فجیعی کشته و احیاناً جنازه ی او سالها بدار آویخته و سرانجام خاکسترش به باد و دریا سپرده شود!!
از این رو پیشوایان شیعه با پیروی از تعلیمات قرآن و سنّت، به پیروان خود، دستور دادهاند: هرگاه در جامعه ی اسلامی چنین شرائطی حاکم باشد و شیعیان نتوانند آزادانه عقائد خود را ابراز و به تکالیف خود عمل کنند میتوانند زیر سپر «تقیه» خود و آرمانشان را حفظ کنند و گرنه گویا بی جهت خود رابه هلاکت افکندهاند!! این دستور چنانکه خواهیم دید، با آن که سابقه ی قرآنی دارد و در سنّت نبوی نیز به آن تأکید شده و همه ی فرق اسلامی نیز آنرا قبول دارند، وسیله یبرخی از فرقههای ساخته و پرداخته ی استعمار «وهّابیها» جزء منقصت شیعه به حساب آمده، گویا بدعتی است که شیعه آن را پدید آورده در صورتی که تقیه حقیقتی است که جملگی برآنند و این نیز ظلم دیگری بر شیعه!!
و ما در این بخش کتاب، میخواهیم این مسئله را از جهات زیر بررسی کنیم:
تقیّه چیست
لفظ «تقیه» در لغت از فعل «تَقی- یَتقی» یا «اِتَّقی یَتَّقی: که در اصل «وَقی- بَقی» و «اِوتَقی یَوتَقی» بوده گرفته شده است یعنی یا از ثلاثی مجرّد است و یا از ثلاقی مزید و در هر صورت در این که این لفظ، مصدر است چنانکه فیروز آبادی در قاموس گفته است:
«اتقیت الشییء و تَقَیتُه اتَّقیهِ و اَتقیهِ تُقی و تَقِیَّهً و تِقاءً ککساء حَذِرته و الاسم التقوی». [۴۱۷]
و نیز «ابن منظور» در لسان العرب گفته است:
«تَوَقَّیتُ و اَتَّقُیتُ الشییء و تَقَیته و اَتَّقیهِ وا َتقیه تُقیً و تَقِیَهً و تِقاءً حَذِرته و الاسم التقوی». [۴۱۸]
و یا این که اسم مصدر است چنانکه «فیومی» در مصباح المنیر گفته است:
«و قاه الله السوء یقیه وقایه بالکسر حفظه و الوقاء مثل کتاب، کل ما وقیت به شیئاً... و اتقیقت الله اتقاء و التقوی اسم منه التاء مبدله من واو والاصل و قوی». [۴۱۹]
میان اهل لغت اختلاف است، و بر همین اساس فقهاء نیز در معنی آن، گونه گون سخن گفتهاند: خاتم المجتهدین مرحوم شیخ مرتضی انصاری در «رساله ی تقیه» اش آن را اسم مصدر دانسته و فرموده است: «التقیه اسم لاتقی یتقی والتاء بدل عن الواو کما فی التهمه والتخمه». [۴۲۰] ولی آیه الله شیخ مسلم داوری در کتاب «التقیه فی فقه اهل البیت» و آیه الله مکارم شیرازی در «القواعد الفقهیه» و «ثامر هاشم حبیب العمید» در کتاب «واقع التقیه عند المذاهب و الفرق الاسلامیه» آن را مصدر به حساب آوردهاند. [۴۲۱]
و در هر صورت به نظر میرسد لفظ تقیه بر حسب لغت به معنی بر حذر نگه داشتن و پرهیز کردن از بدی و شرور باشد ولی در روایات، این کلمه بیشتر در معنی اسم مصدری یعنی عملی که آدمی را از شرور دیگران در امان نگه میدارد به کاربرده شده است، چنانکه در «التقیه فی فقه اهل البیت» در این باره چنین استظهار شده است:
«و یقرب هذا المعنی: أن الوارد فی کثیر من الرّوایات آنسَب بالاسم المصدری کقوله علیه السلام «التقیه دین...» و «التقیه ترس المؤمن» و «التقیه حرز المؤمن» و غیر ذالک من الموارد آلتی وردت محکوما علیها بنحو الاخبار او متعلقه للحکم کسائر المتعلّقات مثل الصلاه و الصوم و الحج و غیرها» [۴۲۲]
تقیه در اصطلاح فقهاء
فقهاء اسلام- از شیعه و سنّی- با توجّه به معنی عام لغوی «تقیه» که همان بر حذر داشتن و خود نگهداری از زیان و ضرر بود معنی خاصّی را در فقه ارائه کردهاند، اگر چه تعبیرات آنها چه بسا مختلف است ولی معانی آنها تقریباً یکی است و منظور همه ی آنها این است: هنگامی که فرد مسلمانی در محیطی قرار میگیرد که اکثریّت، طرز تفکّر و شیوه ی عملی او را نمیپسندد از باب اهّم و مهمّ دفع ضرر بیشتر باید دست به عصا راه برود، حرفهای تحریک آمیز و تنش آفرین نزند، حرکاتی که موجب نفرت و تحریک دیگران میشود، انجام ندهد، سعی کند با گفتار و کردارش الفت ایجاد کند و با مردم بجوشد تا کمکم حساسیّتها از بین برود و اکثریّت او را از خود بداند و کیان جامعه محفوظ بماند.
این معنی معقول، برای همزیستی مسالمت آمیز، در هر جامعه ی تکاملی لازم و ضروری است و لذا چنانکه خواهیم دید اسلام آن را تأکید میکند و همه ی مسلمین و از آن جمله شیعه به این اصل عقلائی پای بندند و همه ی فقهاء اسلام آن را باور دارند و در تعابیر خود ذیلاً برخی از آنها ذکر میشود بر این حقیقت، تأکید شده است:
1. رشید رضا در تفسیر «المنار» در تعریف تقیه مینویسد:
«و هی ما یقال او یفعل مخلفا للحقّ لا جل توقی الضرر؛ تقیه سخن بر خلاف حقّ گفتن و عمل بر خلاف حقّ انجام دادن به خاطر مصون ماندن از ضرر است». [۴۲۳]
2. آلوسی میگوید: «التقیه محالفظه النفس او العرض او المال من شر الاعداء.
تقیه محافظت نفس یا عِرض- ناموس، آبرو- یا مال از شرّ دشمنان است». [۴۲۴]
3. مصطفی المراغی میگوید: «التقیه بأنّ یقول الانسان او یفعل ما یخالف الحقّ لاجل التوقی من ضرر الاعداء یعود الی النفس او العرض او المال.
تقیه این است که آدمی سخنی یا عملی را که مخالف یا حقّ است بگوید و یا عمل نماید به جهت مصون ماندن از ضرر جانی یا آبروئی و یا مالی». [۴۲۵]
4. دکتر وهبه الزحیلی مینویسد: «هی المحافظه علی النفس او العرض او المال من شرّ الاعداء؛ نگهداری جان و یا ناموس و آبرو و یا مال از شرّ دشمنان است». [۴۲۶]
عباراتی که نقل گردید، مربوط به جمعی از دانشمندان اهل سنّت بوده که همگی بر ضرورت تقیه تأکید کردهاند و امّا تعاریف فقهاء شیعه:
5. خاتم المجتهدین مرحوم شیخ مرتضی انصاری میگوید:
«و المراد هنا التحفظ عن ضرر الغیر بموافقته فی قول او فعل مخالف للحقّ؛ مراد از تقیه در اینجا نگهداری خود از ضرر دیگری از رهگذر موافقت با او در گفتار یا رفتار مخالف یا حقّ است». [۴۲۷]
1. آیه الله بجنوردی در «القواعد الفقیهیه» مینویسد: «و هی عباره عن اظهار الموافقه مع الغیر فی قول او فعل او ترک فعل یجب علیه حذرا من شره الذی یحتمل صدروه بالنسبته الیه او بالنسبته الی من یحبه مع ثبوت کون ذالک القول او ذالک الفعل او ذالک الترک مخالفاً للحقّ عنده، تقیه عبارت است از اظهار موافقت با دیگری در گفتار یا کردار و یا در ترک فعلی که بر او واجب است بخاطر دور ماندن از شرّ او که احتمال دارد در صورت عدم تقیه آن شرّ به او و یا کسی که او را دوست میدارد برسد، با ثبوت این که آن گفتار و کرداری که مرتکب شده مخالفت حقّ نزد اوست». [۴۲۸]
2. شیخ مفید در «تصحیح الاعتقاد» فرموده است «التقیه کتمان الحقّ و سته الاعتقاد فیه و مکاتمه المخالفین و ترک مظاهرتهم بما یعقب ضررا فی الدین او الدّنیا؛ تقیهه کتمان حقّ و مخفی نگه داشتن عقیده ی راستین از مخالفین و ترک آشکار ساختن اموری است که از آن رهگذر زیان و ضرر دینی و دنیوی در پی آید». [۴۲۹]
3. آیه الله سید هبه الدّین شهرستانی میگوید: «المرد من التقیه اخفاء امر دینی لخوف الضرر من اظهاره؛ منظور از تقیه پنهان نگهداشتن امر دینی است بخاطر ترس از اظهار آن». [۴۳۰]
گر چه این تعریفات، از لحاظ فنّی، تعریفات حقیقی و به اصطلاح، جامع و مانع نیستند ولی همه ی آنها به یک حقیقت تأکید دارند و آن این که از نظر همه ی مذاهب، هر گاه عمل و گفتهای برای جان و مال و حیثیّت مسلمین و وابستگان آنها زیان و ضرر در پی داشته باشد میتوانند آن را که حقّ نگویند و ابراز نکنند و مخفی بدارند و علی الظاّهر با مخالفان در عقیده و عمل همسوئی نشان بدهند چرا که حفظ جان و آبرو و غیر در پارهای از موارد از کتمان واقع و ابزار همسوئی با مخالف دین مهم تر است و این امر چنانکه خواهیم دید مقتضای کتاب و سنّت و اجماع و عقل است و اگر پیروان برخی از مذاهب، مسئله ی تقیه را عامل منقصت برخی از گروههای مسملین شمردهاند، آنها نیز اصل تقیه را قبول دارند تنها در شرائط وسعه ی وضیق موارد آن نقد و نظر دارند و گرنه اصل آن، چنانکه خواهیم دید به هیچ وجه جای انکار نیست.
تقیّه در قرآن
در قرآن مجید، آیاتی وجود دارد که به وضوح به مشروعیّت تقیه در اسلام و ادیان پیشین دلالت دارد و همواره مورد استناد سنی و شیعه بوده و هست و از آن جمله است:
اول
(لاَّ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیْءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ)
افراد با ایمان، نباید غیر از مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند در هیچ چیز از خداوند نیست- یعنی رابطه ی او به کلی از پروردگار گسسته است- مگر این که از آنها بپرهیزید و بخاطر هدفهای مهم تری تقیه کنید- و خداوند شما را از نافرمانی خود بر حذر میدارد و بازگشت شما به سوی خداست. [۴۳۱]
شأن نزول آیه
در شأن نزول آیه گونه گون سخن گفتهاند که از آن جمله است:
1. ابنعباس گفته است: جمعی از یهود: با جمعی از انصار، رابطه ی دوستی برقرار کردند تا آنها را از دینشان منحرف کنند وقتی که رفاعه بن منذر و عبدالله بن جبیر و سعید بن خیثمه به آن عده از انصار گفتند که رمز رفاقت این عده از یهود با شما فریب دادن و گمراه کردن شما است، قبول نکردند و همچنان بر رفاقت خود اصرار میورزیدند، در این وقت این آیه نازل گردید.
2. مقاتل گفته است که این آیه حقّ «حاطب بنت ابی بلتعه» و دیگران که با کفّار مکّه دوستی داشتهاند و حرکت پیامبر الکرم صلی الله علیه و آله وسلم و یارانش را جهت فتح مکّه طی نامهای به کفّار مکّه خبر میدادند، نازل شده است.
3. کلبی گفته است که این آیه درباره ی منافقین از عبد الله بن ابی سلول و دیگر از همفکرانش که با کفّار مکه و یهود سر و سرّی داشتهاند و اخبار مدینه را به آنها میرساندند، نازل شده است.
4. ضحّاک از ابنعباس نقل کرده که این آیه درباره ی «عباده بن صامت انصاری» نازل شده که هم سوگندهائی از یهود داشته و هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عازم جنگ احزاب بوده و به حضرتش پیشنهاد کرد که پانصد نفر از همان سوگندهایم از یهودیان حاضرند با من به جنگ بیایند که یار و یاور ما باشند که در این وقت، این آیه نازل گردید. [۴۳۲]
گر چه به برخی از این اقوال- قول اول و چهارم- آشکار شده که کلمه ی «کافر» به اهل کتاب در لسان قرآن، اطلاق نمیشود از این شأن نزول اول و چهارم نمیتواند صحیح باشد. [۴۳۳]
و به برخی دیگر از این وجوه- وجه دوم- نیز اشکال شده که ماجرای «حاطب بن ابی بلتعه» در آیه ی اول سوره ی ممتحنّه: «یا ایها الذین آمنوا لا تخذوا اعدوی و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالموده... ؛ آمده نه این آیه از این رو این قول نیز مقبول نیست [۴۳۴] ولی از یک سو وجوه دیگری- وجه سوم- هنوز باقی است و از سوی دیگر، جوابهائی نیز برای اشکالهای یاد شده میشود دست و پا کرد و از سوی آخر اگر چه شأن نزولی برای آیه ذکر نشده باشد میتوان از افکار گونه گونی که در بطن جامعه نسبت به بر قراری رابطه با مشرکین و کفّار وجود داشته و دارد، تأکید آیه بر عدم برقرار روابط دوستانه با دشمنان اسلام، ممکن است معنی درستی داشته باشد.
تفسیر آیه
با توجّه به اینکه آیات قبل، تعلیم میدهد که همه ی قدرتها و عزّتها و ذلّتها مربوط به خدا است، اوست که به هر کس بخواهد عزّت میدهد و به هر کس که بخواهد ذلّت میدهد (قل اللهمّ ما لک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعزّ من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کلّ شییء قدیر...) در این آیه در برابر کسانی که عزّت و سربلندی و بهروزی را در وابستگی به کفّار میدانند، رهنمود میدهد که این، از نادانی و ضعف ایمان است که آدمی عزّت و بهورزی را از خدا که منبع همه ی کمال و جلال است نخواهد نصرت و یاری را از انسانهای ضعیفی که مطرود درگاه با عظمت پروردگارند مانند مشرکین مکّه و اهل کتاب مدینه که دین به دنیا فروختهاند، طلب نماید و لذا تأکید میکند که: مؤمنان، به هیچ وجه نباید، کفاران را ولی و سرپرست و دوست و یاور خود بگیرند و به جای تکیه به خدا و نیروهای خودی و بیگانگان متّکی باشند و اگر چنین کنند، بدانند که از عنایت الهی محروم و رابطه ی آنها با خدا قطع خواهد شد. (لا یتّخذ المؤمنون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شییء).
آنگاه به یک اصل اجتماعی که همه ی ملّتها کم و بیش به آن پای بندند یعنی «تقیه» اشاره میکند و میفرماید: «مگر آنکه شرائط بگونهای باشد که شما مؤمنین از کفّار برای جان و مال و ناموستان بترسید و اگر با آنها بر حسب ظاهر دوستی نکنید، در معرض خطر و نابودی قرار گیرید که در این صورت، اظهار دوستی بلامانع است.
و در پایان، بار دیگر بر عدم جواز ارتباط تنگاتنگ با دشمنان اسلام تأکید میکند که خداوند شما را از خشم خود برحذر میدارد و بازگشت همه ی شما نزد اوست (و یحذرکم الله نفسه و الّی المصیر).
نکات قابل توجّه در این آیه
در این آیه نکات قابل توجّهی وجود داردکه لازم است ذیلاً به آنها بپردازیم:
1. آیه ی مورد بحث، از چه نوع دوستی با کفّار، نهی میکند؟
گرچه کلمه ی «اولیاء» جمع «وَلیّ» از «ولایت» مشتق است و در اصل به معنی سرپرستی است لیکن غالباً در معنی دوست و دوستی استعمال میشود چرا که دوستی غالباً مستلزم تصرّف یکی از دو طرف- دوست دارنده و محبوب- در امور دیگری است، پس هیچگاه در زندگی، دوستی خالی از تصرّف محبوب در امور دوست دارنده نخواهد بود.
بنابراین، دوستی با کافران، که در آیه مورد نهی قرار گرفته (لایتّخذ المؤمنون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین) به معنی امتزاج روحی با آنان است به گونهای که نوعاً مستلزم اطاعت از آنها و پیاده کردن خواستههای آنان است.
و بر این امر، دلالت میکند جمله ی «من دون المؤمنین». زیرا که معنی این جمله این است که: دوستی کفّار را نباید بر دوستی مؤمنین، ترجیح دهند و سرنوشت خود را به دست کفّار بسپارند، و این کار، تکیه بر کفّار و همسوئی با آنان و جدائی از مؤمنان است و بدیهی است چنین کاری، مسملین را از ادامه ی کاری که به عهده ی آنها گذاشته شده باز میدارد و به اردوگاه کفر جهانی متّصل میسازد و عزّت و شوکت و کیان خود را از دست میدهند!!
ولی اگر دوستی با کفّار، بر اساس اصول همزیستی مسالمت آمیز و حسن و رفتار و ادب اجتماعی باشد نه تنها ممنوع نیست بلکه مورد تأکید قرآن و سنّت پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز هست: (لا ینها کم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبرّوهم و تقسطوا الیهم ان الله یحبّ المقسطین) [۴۳۵]
از این رو است که میبینیم در اکثر آیاتی که از دوستی با کفّار، نهی میکند، به گونهای فلسفه ی یاد شده نیز در آن دیده میشود که از آن جمله است آیات زیر:
1. در آیه ی 51 سوره ی مائده بعد از آن که از دوستی با کفّار چنین نهی میکند: «یا ایها الذیّن آمنوا لاتتخذوا لایهود و النصاری الیاء» اضافه میکند که چون آنها نسبت به یکدیگر دوستند و دوستی شما را نمیخواهند جز این که تابع آنها باشید: «بعظهم اولیاء بعض»
2. در آیه ی اول از سوره ممتحنّه بعد از منع از دوستی با دشمنان خدا و مسلمین (یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودّه) تأکید میکنند که آنها نسبت به دین شما کافرند و به خاطر دینداری شما و پیامبرتان را از وطن آواره کردهاند: «و قد کفروا بما جائکم من الحقّ یخرجون الرسول و ایّاکم أن تؤمنوا بالله ربّکم...»
3. در آیه ی 118 از سوره ی آل عمران بعد از نهی از محرم قرار دادن کفّار (یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوت بطانه من دونکم) میافزاید: «لا یألونکم خبالا و دوّاما عنتم قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر».
4. در آیه ی 144 از سوره ی نساء، بعد از نهی از دوستی با کفّار (یا ایّها الّذین آمنو الا تتخدوا الکافرین اولیاء) جمله ی «من دون المؤمنین» را مانند آیه ی مورد بحث، اضافه میکند.
با توجّه به آیات یاد شده و نکات مندرج در آنها میتوان نتیجه گرفت که صرف دوستی با کفّار و حسن معاشرت با آنان و رعایت اصول انسانی و حقّ همسایگی و خویشاوندی و غیره در حقّ آنان حتّی کمک گرفتن از آنها برای اعتلای دین و کشور اسلامی ممنوع نخواهد بود، تنها از قسمت از دوستی با آنها ممنوع است که مسلتزم تحت تأثیر آنان قرار گرفتن و مجری خواستههای آنان بودن باشد و به استقلال و عزّت مسلمین لطمه زدن منجر گردد.
بنابراین، کشورهای اسلامی میتوانند بر اساس احترام متقابل و اصول ادب اسلامی با کشورهای غیر اسلامی روابط تجاری، اقتصادی، فرهنگی و... داشته باشند اما نباید مرعوب و خود باخته و مستعمره ی آنها باشند که اگر چنین کنند، هیچ رابطهای با خدا نخواهد داشت و نباید از او چشم داشتی داشته باشند، چرا که «دوست تو دوست تو، و دوست دوست تو، و دشمن دشمن تو است» وکسی که دوست و سرسپرده ی دشمن خدا و مؤمنین است، هیچ گونه رابطهای با خدا و مؤمنین نخواهد داشت و لذا به دنباله ی مطالب قبل، افزوده است: «و من یفعل ذالک فلیس من الله فی شییء».
2. همسوئی صوری با کفّار یعنی تقیه بلامانع است؟
همان گونه که قبلاً متذکّر شدیم، گاهی آدمی در شرائطی قرار میگیرد که اگر بخواهد از نظر صوری هم پای بندی خود را نسبت به معتقدات و دیانت خود حفظ کند، دچار مشکلات جدّی جانی، ناموسی و مالی قرار میگیرد و چیزی که به دست میآورد در حدّ آن چیزی که از دست میدهد، برابر ندارد، همه ی عقلاء جهان و از آن جمله اسلام، در این گونه موارد، دستور میدهد از باب «اهم و مهم» چنین کسی میتواند با کفّار، همسوئی ظاهری داشته باشد (اِلاّ أن تتّقوا منهم تقاه) که این مطلب چنانکه خواهیم دید، در مورد عمّار یاسر مورد تأیید قرار گرفت و نیز در داستان «مسیلمه ی کذّاب» آمده است: «مسیلمه ی کذّاب دو نفر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را گرفت و به یکی از آنها گفت: آیا شهادت میدهی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم رسول خدا است؟ گفت: آری، آری، آری. پس از آن به او گفت: آیا شهادت میدهی که من رسول خدا هستم؟ گفت: آری پس او را رها کرد. سپس دوّمی را خواست و به او گفت: آیا شهادت میدهی که محمد صلی الله علیه و آله وسلم رسول خدا است؟ گفت: آری، آنگاه به او گفت: آیا شهادت میدهی که من رسول خدا هستم؟ گفت: من کَرَم و این کلمه را سه بار تکرار کرد، دستور دارد گردنش را زدند. این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رسید و فرمود: «اما عذا المقتول فقد مضی علی صدقه و یقینه واخذ بنصیبه فهنیئاً له و اما الآخر فقبل رخصه الله فلا تبعه علیه؛ اما آنکه کشته شد بر اساس صدق و یقنش راهش را انتخاب کرد و فضیلت شهادت را نصیبش کرد گوارایش باد و اما دیگری، از رخصت خدا استفاده کرد و باکی بر او نیست. [۴۳۶]
3. آیا این استثناء متصّل است یا منقطع؟
چنانکه میدانیم، استثناء متصّل این است که مستثنی از جنس مستثنی منه باشد ولی استثناء منقطع این است که از جنس آن نباشد.
علیهذا آیا تقیه که اظهار محبّت صوری است از جنس مستثنی منه یعنی اظهار محبّت به کفّار است؟ برخی تقیه را از جنس همان میدانند چرا که هر دو محبّت هستند نهایت یکی- محبّت واقعی- منهی است و دیگری- محبّت صوری- مثبت است.
«ولی استاد علاّمه ی طباطبائی آن را منقطع میداند به این توضیح که: اظهار محبّت به غیر از راه ترس بدون علاقه ی قلبی را محبّت نمیگویند، پس چگونه «الاّ أن تتّقوا منهم تقاه» میتواند از جنس «لا یتّخذ المؤمنون الکافرین اولیاء» باشد؟
گر چه هر دو جور ممکن است و از آنجا که تأثیری در نحوه ی استنباط حکم ندارد از این رو بحث درباره ی آن بی ثمر خواهد بود. [۴۳۷]
4. آیا این آیه شامل تقیه مدارائی و تجیبی خواهد بود؟
گر چه کلمه ی «تقیه» در اصل به معنی «اخذ الوقایه للخوف؛ سپری برای ترس برگرفتن است» ولی عرفاً به معنی خود ترس است از باب استعمال مسبّب جای سبب علیهذا در صورتی که پای ترس در میان نباشد و تنها مسئله ی تجیب و مدارا در میان باشد، اطلاق تقیه صحیح نخواهد بود، مگر به نحوی از مجاز از این رو از این آیه نمیشود تقیه مدارائی و یا تجیبی را که بعداً بحث خواهیم کرد، استفاده نمود.
5. از آنجا که دوستی با کفار، موجب زوال عزّت اسلام و مسلمین میشود از این رو خداوند، چنین مردمی را از کیفر شخصی خود که از آن گریزی نیست، برحذر میدارد، (و یحذر کم الله نفسه و الی الله المصیر) و برای فهم اهمیّت این فراز از آیه لازم است نگاهی به دنیای فعلی مسلمین بیافکنیم و ببینیم که چگونه کشورهای اسلامی با داشتن بیشتری امکانات و نیروی انسانی و موقعیّت خاصّ جغرافیائی و سوق الجیشی، اسیر استکبار جهانی و غرب است.
کشورهای آنها را مستعمره خود قرار داده عوامل خود از مسلمین را در ارتش و رأس حکومت آنها قرار داده اجناس بنجل خود را در بازارهای آنها میفروشد و با ساختن دشمن خیالی برای آنها اسلحههای خود را که هرگز جهت جنگ با دشمن به کار نمیرود به آنها تحمیل میکند و با تحریک آنها علیه یکدیگر، خود را حامی و منجی آنها معرّفی مینماید، اسرئیل را در میان کشورهای اسلامی میکارد و تا دندان، او را مسلّح میکند و آنگاه خود را دوست کشورهای اسلامی جا میزند و مسلمانهای احمق به جای مبارزه با خود او که عامل غصب کشورهای اسلامی و حامی هم جانبه ی اوست، او را دوست خود پنداشته، سر تعظیم در برابر او میسایند و کشورهای اسلامی ای که در برابر او ایستادهاند، آنها را دشمن خود میپندارند چنانکه سالها این کار را با عربستان و عراق و کویت و ایران نمود و هم اکنون با امارات و مصر و ایران مینماید.
و این آیه تهدید بزرگی است برای مسلمین، آنها که آمریکا و کشورهای غرب و شرق از اولیاء و سرپرست خود میدانند و بدون نظر آنها عمل نمیکنند، باید بدانند اگر از این شیوه ی خود دست بر ندارند، دور یا نزدیک، گرفتار خذلان و عذاب الهی خواهند شد، همان گونه که اسپانیا و ترکیه و غیره گرفتار شدهاند. [۴۳۸]
(و یحذرکم الله نفسه ...).
با توجّه به نکات یاد شده روشن گردید که این فراز از آیه دلالت روشنی بر جواز تقیّه دارد که روایات فراوانی- حدود هفتاد روایت- از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه ی معصومین علیها السلام نیز بر آن تأکید دارند که از آن جمله است:
1. در کتاب احتجاج از امیر المؤمنین علیه السلام ضمن حدیثی آمده است:
«و آمرک أن تستعمل التقیه فی دینک فأن الله یقول: «لا یتّخذ المؤمنین الکافرین اولیاء... قال و ایاک ثمّ ایّاک أن تتعرض للهلاک و أن تترک التقیه آلتی امرتک بها فانّک شاطی بدمک و دماء اخوانک معرض لزوال نعمتک و نعمهم مذلهم فی ایدی اعداء دین الله و قد امرک الله تعالی با عزازهم؛ به تو امر میکنم که در دینت تقیه را به کارگیر چرا که خداوند فرموده است: «نباید مؤمنان کافران را دوست خود بگیرند...» و بپرهیز از اینکه خود را در معرض هلاکت قرار دهی و تقیهای که تو را به آن امر کردهام ترک کنی زیرا که ترک آن موجب به هدر رفتن خون تو و خون برادرانت خواهد شد و نعمتهای تو و آنها از بین خواهد رفت و آنها را دست دشمنان دین خود ذلیل خواهد ساخت در صورتی که خداوند تو را مأمور عزیز گردانیدن آنها فرموده است» [۴۳۹]
2. عیّاشی از امام صادق علیه السلام آورده که آن حضرت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل فرموده که:
«لا ایمان لمن لا تقیه له و یقول الله: «الا أن تتقوا منهم تقیه؛ ایمان ندارد کسی که تقیه نکند و خداوند میفرماید: «مگر این که از آنها تقیه کنید». [۴۴۰]
3. در کافی از امام صادق علیه السلام آمده است: «التقیه ترس الله بینه و بین خلقه؛ تقیه سپر خدا بین او و بین بندگان اوست». [۴۴۱]
4. امام باقر علیه السلام فرموده است: «التقیه فی کلی شیئء یضطر الیه ابن آدم و قد احل الله له؛ تقیه در هر امری که آدمی نسبت به آن مضطر شود جائز است و خداوند آن را برایش حلال فرموده است». [۴۴۲]
5. و نیز آن حضرت فرمود: «التقیه فی کلّ ضروره و صاحبها اعلم بها حین تنزل به؛ تقیه در امر ضروری جائز است و تقیه کننده هنگامی که با آن رو به رو میشود، به آن، داناتر است». [۴۴۳]
دوم
(مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ وَ لَـکِن مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ)
کسانی که بعد از ایمان به خدا به او کفر ورزند، خشم خدا بر آنها باد مگر آنها که تحت فشار چنین کردهاند در حالی که دلشان به ایمان او اطمینان دارد، ولی آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر، گشودهاند، غضب خدا، بر آنها است و عذاب بزرگی در انتظارشان میباشد. [۴۴۴]
شأن نزول آیه
اکثر مفسرین عامّه و خاصّه ذیل این آیه آوردهاند که این آیه در حقّ جمعی از مسلمانهای مکّه نازل شده که تحت فشار طاقت فرسای قریش قرار داشتند و سرانجام بعضی از آنها مجبور به مهاجرت شدند، و بعضی دیگر دست از آئین اسلام برداشتند و مرتد شدند و جمعی دیگر مقاومت کردند و شهید شدند و یا دشمن از آنها خسته شد و برخی دیگر به ظاهر از اسلام برگشتند و همسوئی خود را با کفّار قریش ابراز کردند ولی در دل به مقدّسات دینی باور داشتند و قلبشان مالامال از عشق به خدا و محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود.
از گروه اول، میتوان از جعفر و هفتاد و چند نفر که با او به حبشه مهاجرت کردند، یاد کرد و از گروه دوم، در تاریخ از «عبد الله بن سعد بن ابی سرح» و «مقیس بن صبابه» و «عبد الله بن خطل» و «قیس بن ولید بن مغیره» یاد کردهاند که مرتد شدند و صدر آیه (من کفر بالله من بعد ایمانه). [۴۴۵] اشاره به آنها دارد.
و از گروه سوم میشود از «یاسر» و «سمیه» پدر و مادر «عمّار» یاد کرد که به طرز فجیعی شهید شدند و نخستین شهدای اسلام، به شمار آمدهاند ولی امثال «بلال» و «خباب» و «صهیب» و «سالم» را هر چند شکنجه کردند بر مقاومت آنها افزوده میشد تا جائی که روی سینه ی بلال، قطعه سنگی را مینهادند و در آفتاب قرارش میدادند ولی او به جای برآورد نخواستههای قریش کلمه «احد، احد» را بر زبان جاری میکرد و میگفت: «والله الو اعلم کلمه هی اغیظ لکم منها لقلتها؛ به خدا قسم اگر میدانستم کلمهای بیش راز این کلمه- احد، احد- شما قریشیان را به خشم میآورد، آنرا بر زبان جاری میکردم». [۴۴۶]
و از گروه چهارم، همه ی مفسرین «عمّار» را یاده کردهاند که جمله ی «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» اشاره به جبهه گیری نیمبند و تقیه گونه ی اوست:
عبد الله بن عباس در این باره چنین میگوید: «این آیه درباره ی عمار بن یاسر نازل شده است و ماجرای آن چنین است که مشرکین او و و پدرش یاسر و مادرش سمیهه و صهیب و بلال و خباب و سالم را گرفتند. اما سمیه را به دو شتر بستند و حربهای به عورتش فرود بردند و به گفتند تو اسلام آوردهای برای این که نصیب مردان مسلمان شوی (در صورتی که زن و شوهر هر دو اسلام آورده بودند و این توهّم در حقّ او غلط بود) و کشته شد و شوهرش یاسر نیز کشته شد و آنها نخستین شهید اسلامند.
و امّا عمّار، آنچه که آنها از او خواسته بودند، با زبانش از روی اجبار عملی کرد و این خبر به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم رسید، فرمود: «کلاّ أن عمارا ملیء ایماناً من قرنه الی قدمه و اخلط الایمان بلحمه و دمّه؛ خیر، عمّار تمام وجودش را ایمان پُر کره از فرق سر تا پاها و ایمان با گوشت و خونش عجین شده است».
و آن گاه خود عمّار، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید در حالی که گریه میکرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه شده؟ عرض کرد: بد شده مرا رها نکردند جز این که خدایانشان را به نیکی یاد کردم!! پیامبر چشمهای عمّار را پاک میکرد و میفرمود: «أن عادو لک فعدلهم بما قلت؛ اگر چنین برایت پیش آمد تو هم برای آنان همان گونه عمل کن». [۴۴۷]
تفسیر آیه
در این آیه دو مطلب، مدّنظر است:
اول این که کسانی که بعد از ایمان آوردن به خدا و آئین او از اسلام برگشتند و مرتد شدند غضب خدا و عذاب دنیوی و اُخروی را برای خود خریدند و مستوجب آن میباشند (من کفر باالله من بعد ایمانه... و لکن من شرح بالکفر صدر: فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم).
آنگاه در آیات بعد، راز و رمز و سرانجام این بدبختی و انحراف و محرومیّت از برکت دینداری را در امور زیر میشمرد:
الف- آنها زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادند (بانّهم استحبّوا الحیاه الّدنیا علی الآخره).
ب- خداوند هدایت خود را به خاطر دنیا پرستی آنها از آنان گرفت (و أن اله لا یهدی القوم الکافرین).
ج- آنها بخاطر منافع زود گذر دنیوی شایستگی خود را از رحمت الهی از دست داده مهر بدبختی از ناحیه ی خدا بر دلها و گوشها و چشمهایشان که از عوامل درک حقائق و واقعیّات است زده شد (اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اوئلک هم الغافلون).
د- سرانجام این نوع زندگی خسران و بدبختی جاودانی است (لا جرم انّهم فی الآخره هم الاخسرون).
دوم این که کسانی که روی اجبار و فشار دشمن ناگریز از اسلام و توحید برگشتند ولی قلب آنها به اسلام و توحید باور دارد و به عقیده و آئین اسلام، مطمئن است، چنین افرادی مرتکب گناهی نشده و به عفو و رحمت الهی امیدوار خواهد بود (الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان).
این فراز از آیه بابی را در فقه میگشاید که مورد بحث ما است و آن مسئله ی «تقیه» است که در مباحث آینده با توجّه به شأن نزول یاد شده توضیحات بیشتر درباره ی آن خواهیم داد.
- 4نکات لازم به بررسی در این آیه
- در این آیه نیز نکات فراوانی وجود دارد که لازم است به اهمّ آنها ذیلاً توجّه شود:
- 4نکات لازم به بررسی در این آیه
1. ترکیب جمله ی «من کفر بالله» و جملات بعدی چگونه است؟
در فهم این آیه بخاطر ترکیب جمله ی «من کفر بالله...»؛ و جملات بعدی، میان مفسیرین اختلاف است:
بعضی جمله ی «من کفر بالله...» را بدل برای «الذین لایؤمنون بآیاته» که در آیه ی قبل چنین آمده: «انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون بآیات الله و اوئک هم الکاذبون؛ دانستهاند و بعضی دیگر آن را بدل برای «الکاذبون» قرار دادهاند.
و برخی نیز آن را مبتدا و خبر آن را مخدوف دانستهاند که جمله ی «فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم» بر آن دلالت دارد.
و بعضی نیز آن را مبتدا و خبر آن را همان جمله ی «فعلیهم غضب من الله و...» که بعداً آمده دانسته و جمله ی «الا من اکراه و قلبه مطمئن بالایمان» را استثناء از «من کفر» که دلالت بر عموم- کفر قلبی، کفر زبانی، هم قلبی هم زبانی- دارد، قرار داده و جمله ی «و لکن من شرح بالکفر صدرا» را توضیح مجدّدی برای مبتدا و تأکید آن دانستهاند.
بسیار روشن است که در دو صورت اول با توجّه به کلمه ی «انمّا» تأکید کلام، روی دروغ سازانی است که بعد از ایمان، کافر شدهاند ولی در هر دو صورت بعدی، تأکید تنها روی ارتداد است که موجب غضب و عذاب عظیم الهی است که به نظر میرسد ظاهر جمله ی «من کفر بالله...» کلام مستأنف و جدیدی است و ارتباطی به قبل ندارد و تنها تأکید است روی کیفر ارتداد نه نسبت دروغ دادن به پیامبر (انّما یفتری الکذب).
بنابراین معنی آیه چنین خواهد بود: «کسانی که بعد از ایمان به خدا به او کفر ورزیدهاند، مگر آنها که تحت فشار چنین کرده و دلشان به ایمان او آرام است، ولی آنها که سینه ی خود را برای پذیرش کفر گشودهاند خشم و عذاب بزرگ الهی در انتظار آنها است». [۴۴۸]
2. اهمیّت ارتداد
چنانکه از متن آیه ی مورد بحث ذیل آن، و همچنین آیات دیگری که درباره ی گناه بزرگ ارتداد و در قرآن آمده به دست میآید، کسی که بعد از ایمان به خدا کافر میشود از یک سو در زندگی بی بهره، از رحمت خدا محروم، قدرت تشخیص و حقیقت جوئی را از دست داده و محروم از هدایت الهی و اعمال حبط شده است و از سوی دیگر جایگاهش جاودانه در جهنّم و از زیانکاران میباشد. [۴۴۹] گر چه در قرآن برای مرتد حکم کیفری بیش از آنچه که در بالا به آن اشاره شد، موجود نیست، ولی در سنّت و فقه آمده است: «مرتد اگر از پدر و مادر مسلمان به دنیا بیاید و پس از اسلام کافر شود که از او تعبیر به «مرتد فطری» میشود، کیفرش قتل است و توبه اش در ظاهر قبول نمیشود.
و اگر از پدر و مادر کافر به دنیا بیاید و اسلام را بپذیرد و سپس مرتد شود که از او تعبیر به «مرتد ملّی میشود او را تکیلیف به توبه میکنند، در صورت استنکاف، کشته خواهد شد. البته این حکم مربوط به مردان است ولی زنان کشته نمیشوند فقط در صورت عدم پذیرش توبه، زندانی خواهند شد». [۴۵۰]
مرحوم شیخ طوسی در «المبسوط» بعد از ذکر آیات مربوط به ارتداد مینویسد: «فدلت هذه الآیات کلها علی خطر الارتداد؛ آین آیات، دلالت داد بر اهمیّت ارتداد» آنگاه میافزاید:
«فإذا ثبت انّها محرمه فمن ارتدعن الاسلام لم یخل من احد امرین اما أن یکون رجلا او امرأه، فان کان رجلاً قتل لا جماع الامه، و روی عن النّبی صلی الله علیه و آله وسلم انّه قال «لا یحل دم امرئی مسلم الاّ باحدی ثلاث: کفر بعد ایمان او زنا بعد احصان او قتل نفس بغیر نفس».
و روی عبد الله بن عباس أن النبی صلی الله علیه و آله وسلم قال: «من بدلّ دینه فاقتلوه»..
و أن کان المرند امرأه حسبت عندنا و تساتاب و لا تقتل...
و عندنا أن المرتد علی ضربین مرتد ولد علی فطره الاسلام فهذا لا یقبل اسلامه، و متی ارتد وجب قتله و آلاخر کان کافر افاسلم ثمّ ارتد فهذا یستناب فأنّ رجع و الاقتل؛ وقتی که ثابت شد ارتداد حرام است، پس کسی که از اسلام بر میگردد، از یکی از این دو صورت خارج نیست: یا مرد است و یا زن. پس اگر مرد باشد به اجماع امّت کشته میشود و از پیامبر اکر صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده که فرمود: «خون مسلمان جز به جهات سهگانه ی زیر حلال نیست.
کفر بعد از ایمان، زنا بعد از داشتن همسر، و کشتن آدمی بدون دلیل شرعی».
و نیز عبد الله عبّاس روایت کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است: «کسی که دینش را تغییر بدهد او را بکشید...».
و اگر مرتد زن باشد، او را در حبس نگه میدارند و توبه اش میدهند و کشته نمیشود... و نزد ما مرتد بر دو قسم است: مرتدی که بر فطرت اسلام متولّد شده چنین کسی اسلامش بعد از ارتداد پذیرفته نمیشود و باید کشته شود و دیگری کافری است که اسلام آورده، سپس مرتد شده و چنین کسی توبه داده میشود، اگر به اسلام برگشت چه بسیار خوب و گرنه کشته خواهد شد». [۴۵۱]
آیا این حکم خشن است؟
ممکن است این حکم، به نظر غرب زدهها خشن جلوه کند و اسلام را متهّم به خشونت کنند، ولی با توجّه به این که اولاً اسلام قبول دین را با منطق و برهان میپذیرد نه احساسات و تقلید و ثانیاً اگر این راه آزاد باشد چه بسا افراد مغرض ممکن است بدین وسیله از یک سو به کیان اسلام لطمه وارد کنند زیرا وقتی که مردم ببینند افرادی تا دیروز وفادار به اسلام بودند و امروز برگشتهاند، اعتبار اسلام نزد آنها از بین میرود و از سوی دیگر ممکن است از این رهگذر افراد نامسمان وارد جرگه ی مسلمین بشوند و از اسرار درون آنها باخبر شده، آنگاه برای دیگران جاسوسی نمایند و یا با عمل خود به آن لطمه ی جبران ناپذیری وارد سازند.
علیهذا اسلام به آنها مهلت میدهد که با دقت درباره ی اسلام مطالعه کنند و هیچ اجباری در پذیرش بدون تحقیق درباره ی آن ندارد، وقتی که درستی و صحّت آن را تشخیص دادند، مسلمان شوند و وقتی که مسلمان شدند دیگر حقّ برگشت نداشته باشند.
از همه ی اینها گذشته اسلام در مورد کسانی که عقیده ی شخصی دارند و آن را ابراز نمیکنند کاری ندارد فقط نسبت به کسانی که مخالفت و ابراز عقیده ی علنی میکنند و تابع منطق و عقل نیستد و با ابراز عقیده ی علنی خود مردم را علیه نظام الهی میشورانند، کار دارد و نمیتواند تحمّل کند افرادی از درون جامعه ی اسلامی سر برون آرند و با تبلیغات و قیام علنی و پرخاشگرانه کیان او را متزلزل نمایند و از یک اصل عقلانی در همه جای دنیا است.
روی این حساب است که اجازه ی ارتداد و پشت کردن به اسلام و جبهه گیری در برابر آن به کسی نمیدهد و البته برای کسی که ریشه در اسلام دارد (مرتد فطری) و کسی که تازه به اسلام گرویده (مرتد ملّی) چنانکه دیدیدم، فرق قائل است و البته ما در بحث ارتداد در این باره توضیحات بیشتر خواهیم داد.
3. تقیه اکراهی و حدود آن
همان گونه که در بحثهای آتی خواهیم گفت: تقیه به جهت شخص تقیه کنند «مُتقی» و یا به جهت چیزی که تقیه در آن واقع میشود «متقی فیه» و یا افرادی که به جهت آنها تقیه واقع میشود «متقی منه» به تقیه ی اکراهی، خوفی، مدارائی و کتمانی تقسیم میشود.
در تقیه ی اکراهی بحث شده که آیا شامل حقّ الله و حقّ الناس هر دو میشود و یا مخصوص به حقّ الله هست و شامل حقّ النّاس نمی شودو یا در هر دو مورد بر حسب موارد، شامل مهم میشود ولی در اهمّ جاری نمیگردد؟ [۴۵۲]
بسیاری از بزرگان شیعه و سنی تأکید دارند بر این که ادلّه ی تقیه اکراهی و از آن جمله آیه ی «الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» نسبت به همه ی موراد یاد شده اطلاق دارند الاّ ما خرج بالدلیل، مانند خراب کردن کعبه و مشاهد مشرفه و قتل افراد بی گناه و ... .
ابن عربی و قرطبی ذیل تفسیر این آیه مینویسند:
«لما سمح الله تعالی فی الکفر به و هو اصل الشریعه عند الاکراه و لم یؤاخذ به، حمل العلماء علیه فروع الشریعه، فاذا وقع الاکراه علیها لم یؤاخذ به و لا یترتب حکم علیه و علیه جاء الاثر المشهور عنه الفقهاء: رفع عن امتی الخطاء و النسیان و ما استکر هوا علیه [۴۵۳]؛ هنگامی که خداوند در کفر به خودش که اصل دین است در وقت اکراه بخشش فرموده و مجازات قرار نداده از این رو علماء، فروع زیادی از دین را به آن حمل کردهاند بنابراین وقتی که در این اکراهی واقع شود، کیفری نخواهد داشد و بر آن حکمی مترتّب نخواهد بود و بر همین دلالت میکند روایت معروف: برداشته شد از امّتم اثر خطا و اشتباه و چیزی که بر آن اکراه شدهاند». [۴۵۴]
ابوبکر احمد بن علی جصاص نیز در «احکام القرآن» ذیل همین آیه مینویسد:
«هذا اصل فی جواز اظهار کلمه الکفر فی حال الاکراه و الاکراه المبیح لذالک هو أن یخاف علی نفسه او بعض اعضائه التلف أن لم یفعل ما امره به فابیح له فی هذه الحال أن یظهر کلمه الکفر...
فاحکام الاکراه مختلفه علی الوجوه آلتی ذکرنا منها ما هو واجب فیه اعطاء التقیه و هو الاکراه علی شرب الخرم و اکل المیه و نحو ذالک ممّا طریق حظره السمع و منها ما لا یجوز فیه اعطاء التقیه و هو الاکراه علی قتل من لا یستحقّ القتل و نحو ذالک مما فیه مظلمه لآدمی ولا یمکن الستدارکه و منها هو جائز له فعل ما اکره علیه والافضل ترکه کالاکره علی الکفر و شبهه... ؛ با زبان اظهار کفر کردن و در دل به آن باور داشتن، اصلی است در این نوع از تقیه (اکراه بر کفر) و باید توجّه داشت که اکراه بین کفر در صورتی است که آدمی برای خود یا بعضی از اعضایش بترسد که تلف شوند، اگر تقیه نکند پس برای او در این حال جائز است اظهار کفر کند ظاهرانه واقعاً...
پس احکام اکراه طبق وجوهی که گفتیم: مختلف است: در برخی از آنها تقیه واجب است و آن اکراه بر شرب خمر واکل یته و مانند آنها است که منع آنها از ناحیه ی شرع با الفاظ رسیده است.
و در بعضی دیگر از آنها تقیه جائز نیست و آن اکراه بر کشتن کسی است که استحقاق قتل را ندارد و مانند آن از اموری که در آن ستمی بر مردم است و قابل جبران نیز نمیباشد.
و در بعضی دیگر از آنها تقیه جائز است و آن ارتکاب فعلی است که بر آن اکراه صورت گرفته ولی بهتر ترک انجام آن است مانند اکراه بر کفر و مانند آن...». [۴۵۵]
امام خمینی رحمه الله درمکاسب محرمه بعد از نقل احتمالات مختلف، مینویسد:
«و یرد علی الاول و الثانی بل علی الجمیع أن الاختصاص بغیر تعلق به حقّ النّاس مخالف لمورد نزول قوله تعالی: «الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» فأنه بحسب قول المسرفین و بعض الرّوایات المتعدده نزل فی قضیه عمّار حیث اکره علی ابرائه عن النّبی صلی الله علیه و آله وسلم و سبّه و شمه...
و شأن نزول الآیه لا یوجب تقدی اطلاقها او تخصیص عمومها فقوله: «الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» مطلق شامل المطلق الاکراه، و لا وجه لاختصاصه بخصوص الایعاد علی القتل و أن کان شأن نزوله خاصّاً کما أن الحال کذالک فی سائر الآیات؛ بر قول اول و دوم و بلکه بر همه ی آن اقوال، اشکال میشود که: اختصاص آیه به غیر حقّ النّاس، مخالف با مورد نزول آیه ی «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» است چرا که طبق قول مفسیرین و برخی از روایات مورد اعتماد، آیه در مورد «عمّار» نازل شده که مجبور به برائت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و سب و جسارت بر آن حضرت گردیده بود...
و بسیار روشن است که شأن نزول آیه موجب تقیید اطلاق یا تخصّص عموم آن نمیشود پس قول خداوند که فرمود: «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» مطلق است و شامل مطلق اکراه میشود و جهتی برای اختصاص آن بخصوص ترساندن بر قتل نیست اگرچه شأن نزول آن خاصّ است، چنانکه همین گونه است حال سایر آیات». [۴۵۶]
آنگاه امام رحمه الله برای تأیید این مطلب از روایات، شاهد میآورد و مینویسد:
«و تدل علی اطلاقها ایضاً روایه عمرو بن مروان- و لا یبعد أن تکون متعمده- عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم: رفع عن امّتی اربعه خصال: خطائها و نسیانها و ما اکرهوا علیه و ما لم یطیقوا و ذالک قول الله عزّ و جلّ: «ربنا لا توآخذنا الی أن قال: و قوله: «الا من اکراه و قلبه مطمئن بالایمان» و عن العیّاشی عنه علیه السلام نحوها حیث تدل علی آنه تعالی رفع عن الامه ما اکرهوا علیه مطلقاً بمقتضی الآیه الکریمه و یکمن تقریب دلاله الآیه ایضاً علی رفع مطلق ما اکروهوا علیه: بأنّ الاکراه اذا صار موجبا لرفع الحرمه عن هتک عرض النبی صلی الله علیه و آله وسلم و تکذیبه فی نبودته و کتابه و هو من اعظم المحرمات و موجباً لرفع هدر دمه الذی من الوضعیات من جهه صار موجبا لرفع حرمه هتک سایر الاعراض فضلاً عن الاموال آلتی دون الاعراض و لرفع سایر الوضعیّات ایضاً [۴۵۷].
و بر اطلاق آیه نیز دلالت میکند روایت «عمر و بن مروان- بعید نیست که مورد اعتماد باشد- از امام صادق علیه السلام که فرمود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است: «از امت من چهار چیز برداشته شد: خطا، نسیان، اکراه و عملی که بیرون از طاقت باشد» و این مفادّ قول خداوند است که فرمود: «خدایا ما را مؤاخذه نکن... تا اینکه فرمود و این مفاد قول خداوند است که فرمود: «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» و از عیّاشی نیز نظیر آن از امام صادق علیه السلام آمده است که دلالت میکند بر اینکه خداوند از این امت آنچه را که از روی اکراه انجام میگیرد، برداشته است به مقتضای این آیه ی کریمه.
و نیز ممکن است تقریب دلالت آیه بر رفع مطلق آنچه را که مسملین به آن اکراه شدهاند به این گونه که: اکراه هنگامی که موجب رفع حرمت از هتک آبروی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و تکذیب نبوّت و کتاب او بشود در صورتی که آن از بزرگترین محرّمات است و موجب رفع هدر خونش که از جهتی از امور تکوینی است، گردد. طبعاً مایه ی رفع حرمت هتک دیگر آبروها نیز خواهد شد تا چه رسد به اموالی که پستتر از اعراض است، و رفع دیگر تکوینیها».
آنگاه اطلاق آیه را با روایات دیگر نیز چنین تأکید میکند:
«و تدل علی عدم الاختصاص ایضاً روایه مسعده بن صدقه المعتمده بل لا یبعد أنتکون موثّقه: «قال: قیل لا بیعهد الله علیه السلام: ان الناس یروون أن علیا علیه السلام، قال علیه السلام علی منبر الکوفه: ستدعون الی سبی فسبونی ثم تدعون الی البرائه منی فلا تبرأ و منی فقال: ما اکثر ما یکذب النّاس علی علی علیه السلام ثمّ قال: انّما قال ستدعون الی سبّی فسبّونی ثمّ تدعون الی البرائه منی و انی لعلی دین محمد صلی الله علیه و آله وسلم و لم یقل ولا تبر توامنی.
فقال له السائل: ارأیت أن اختار القتل دون البرائه فقال: والله ما ذالک علیه و ماله الاّ ما مضی علیه عمار بن یاسر حیث اکرهه اهل مکه و قلبه مطمئن بالایمان فانزل اله عزوجل فیه: «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» فقال له النبی صلی الله علیه و آله وسلم یا عمّار ان عادوا فعد فقد انزل الله عذرک و امرک أن تعود ان عادو...». [۴۵۸]
و تدل علیه ایضاً صحیحه بکربن محمد عن ابی عبد الله علیه السلام قال: «ان التقیه ترس المؤمن و لا ایمان لمن لا تقیه له فقلت له: جعلت فداک قول الله تبارک و تعالی: «الا من اکراه و قلبه مطمئن بالایمان» قال: «و هل التقیه الاهذا». [۴۵۹]
و روایه الجعفریات عن علی بن ابی طالب علیه السلام قال: قلت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم الرجل یؤخذ، یریدون عذابه قال: یتقی عذابه بما یرضیم باللسان و یکره بالقلب قال صلی الله علیه و آله وسلم هو قول الله تبارک و تعالی: «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان». [۴۶۰]
و روایه عبدالله بن عجلان عن ابی عبدالله علیه السلام فقال: سالته فقلت له أن الضحاک قد ظهر بالکوفه و یوشک أن تدعی الی برائه من علی علیه السلام فکیف نصتع؟
قال: فابرئوا منه قلت: ایهما احب الیکه قال: أن تمضوا علی ما مضی علیه عمّار بن یاسر اخذ بمکه فقالوا له ابرء من رسول الله فبر أمنه فانزل الله عزو جل عذره: الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان». [۴۶۱]
فتحصل مما ذکر عدم الاختصاص بحق الله تعلی محضاً و کذا بالایعاد با القتل و بقضیه عمار او نحوها [۴۶۲]؛ و نیز دلالت بر عدم اختصاص میکند روایت «مسعده بن صدقه» که مورد اعتماد بلکه موثّقه است.
او میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض شد: مردم روایت میکنند که علی علیه السلام در منبر کوفه فرمود: به زودی شما را میخوانند که مرا سب کنید شما نیز چنین کنید!!
سپس شما را مجبور میکنند که از من اظهار برائت کنید ولی شما چنین نکنید.
حضرت فرمود: چقدر مردم به علی علیه السلام دروغ بستهاند!!
سپس فرمود: علی علیه السلام فرموده است: شما را به سبّ من دعوت میکنند، شما هم مرا سب کنید، اما آنگاه که شما را به برائت از من دعوت میکنند، بدانید که من بر دین محمد صلی الله علیه و آله وسلم هستم؛ و نفرمود: از من تبرّی نکنید.
آنگاه سؤال، پرسید: آیا در مقابل برائت، شهادت را اصلاح میدانید؟
فرمود: چنین چیزی بر او فرض نیست و برای او جز آنچه را که عمّار هنگامی که او را اهل مکه اکراه به آن کرده بودند، نیست در صورتی که دلش مطمئن به ایمان بود و خداوند در حقّش نازل فرمود: «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: اگر دوباره از تو خواستند تو هم همینطور عمل کن، پس خداوند عذر تو را در قرآن آورده و به تو امر کرده که اگر آنها به تو اکراه کردند تو هم همانطور عمل کن»... .
و نیز بر این حقیقت عدم اختصاص دلال دارد صحیحه ی «بکر بن محمد» از امام صادق علیه السلام که فرمود: «تقیه سپر مؤمن است و ایمان ندارد کسی که تقیه ندارد.
پس به حضرت عرض کردم: قربانت گردم: خداوند، تقیه را در صورت اکره لازم دانسته است (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان) حضرت فرمود: تقیه جز این است؟»
و نیز روایت «جعفریّات» از علی بن ابی طالب علیه السلام بر این امر دلالت میکند که میگوید: به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم عرض کردم: مردی گرفته میشود و میخواهند او را عذاب کنند.
فرمود: «با کلماتی که آنها را راضی میکند، و در قلب از آنها ناخشنود است، تقیه کند و از کیفر آنها بپرهیزد و این عمل مطابق قول خداوند است که فرمود: «الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان».
و نیز روایت عبد الله بن عجلان از امام صادق علیه السلام، بر این امر دلالت دارد که میگوید: از حضرت پرسیدم: ستمگر زمان در کوفه آشکار شد و بیم آن میرود که مردم را به برائت از علی علیه السلام مجبور کند، چه کنم؟
فرمود: از او برائت جوئید».
عرض کردم: کدام یک- برائت یا شهادت- نزد شما محبوبتر است؟ فرمود: که راهی را بروید که عمّار یاسر رفته است هنگامی که مشرکان مکّه او را گرفتند و به او گفتند: از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برائت بجو، او هم برائت جست که قرآن در حقّش نازل شد: «الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان»
از مجموع آنچه که ذکر شد، به دست میآید که: تقیه تنها مخصوص به حقّ الله تعالی نیست و نیز مخصوص به صورت ترس از مرگ نیست و نیز مخصوص قضیّه ی عمّار یا مانند آن نمیباشد».
آنگاه امام رضوان الله علیه پس از پاسخ به برخی از شبهات، میپردازد به برخی از مواردی که از این عموم و اطلاق، استثاء شده مانند هدم کعبه، کشتن افراد بی گناه و امثال اینها که لازم است برای تفصیل بیشتر به خود کتاب مکاسب محرمه [۴۶۳] و رساله ی تقیه [۴۶۴] مراجعه شود و ما بعداً در این باره بحث خواهیم کرد.
سوم
- (وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءکُم بِالْبَیِّنَاتِ مِن رَّبِّکُمْ وَإِن یَکُ کَاذِبًا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِن یَکُ صَادِقًا یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ)
و مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان میداشت گفت: آیا میخواهید مردی را بکشید که میگوید پروردکار من الله است و دلائل روشنی از سوی پروردگار برای شما آورده است؟ اگر او دروغگو باشد، دروغش او را بس است و اگر راستگو باشد لااقل بعضی ازعذابهایی را که وعده میدهد به شما خواهد رسید چرا که خداوند کسی را که اسراف کار و دروغگو است هدایت نمیکند. [۴۶۵]
تفسیر آیه:
این آیه تا آیه 45 این سوره از انسان با ایمانی یاد میکند که از تبار فرعون و از عمال- پسر عمو یا پسر دائی و رئیس پلیس و ولیعهد- او بود [۴۶۶] ولی به خاطر مصالح مهمتر ایمانش را پنهان نگه میداشت.
اما هنگامی که فهمید، فرعون و اطرافیانش تصمیم گرفتهاند حضرت موسی علیه السلام را بکشند (و قال فرعون ذرونی اقتل موسی ولیدع ربه این اخاف ان یبدل دینکم او ان یظهر فی الارض الفساد) [۴۶۷] فکر کرد اگر ساکت بنشیند او را خواهد کشت از این رو در مقام نصیحت آنها برآمد و با عباراتی گاهی دو پهلو و گاهی صریح آنها را از این عمل باز میداشت و از آن جمله خطاب به آنها گفت: آیا میخواهید مردی را بکشید که میگوید: پروردگار من «الله» است و از سوی او برای شما معجزات و دلائل روشن از قبیل عصا و ید بیضاء آورده است؟
(و قال رجل مؤمن من آل فرعون یکتم ایمانه اتقتلون رجلا ان یقول ربی الله و قد جائکم بالبینات من ربکم) یعنی برای آزادی اندیشه و بدون اینکه موسی علیه السلام جرمی مرتکب شده باشد بخصوص که دلائل روشنی برای صحت ادعای خود ارائه میدهد می خواهید مرتکب قتل و آدم کشی شوید، بی شک اینکار، عجولانه و از نظر افکار نکته سنجان، مردود است. از این رو لازم است حوصله کنید که اگر او دروغگو باشد طبعاً مشتش باز خواهد شد و دیگر حنایش رنگ نخواهد داشت و همان دروغگویی برای بی اعتباری و رسوائیش کافی است (و ان یک کاذبا فعلیه کذبه) و اگر راستگو باشید، بی شک برخی از وعدههایش در دنیا یا آخرت- در حق شما تحقق خواهد یافت و اقدام شما بی حاصل خواهد بود (و ان یک صادقا یصبکم بعض الذی یعدکم) و از سوی آخر باید بدانید که خداوند کسی را که از مرز تکلیف و وظیفه پا فراتر نهد و بسیار دروغگو باشد، هدایت نخواهدکرد (انالله لایهدی من هو مسرف کذاب)
نکات قابل توجه در این آیه؟
در این آیه نکات قابل توجهی وجود دارد که لازم است ذیلاً مورد بررسی قرارگیرد:
1. مؤمن آل فرعون کی بود؟
از آیات مربوط به مؤمن آل فرعون، همین مقدار فهمیده میشود که او مردی از اطرافیان و بستگان فرعون بود چرا که «آل» معمولاً در مورد افراد خانواده و اطرافیان نزدیک استعمال میشود ولی به موسی علیه السلام و خدای او ایمان داشت و بخاطر حفظ جان و انجام کارهای مهمتر، ایمانش را پنهان نگه میداشت و ابراز نمیکرد ولی هنگامی که برای موسی علیه السلام احساس خطر کرد، ناگزیر در مقام نصیحت و خیر خواهی برآمد و آنها را از اقدام به قتل او برحذر داشت.
اما در تفاسیر و روایات، درباره ی او گونه گون سخن گفتهاند که برخی از آنها با قرآن و واقعیت تاریخ، سازگار نیست و از جمله آن اظهار نظرهای عبارتست از:
الف- او پسر عمو یا پسر دائی یا پسر خاله فرعون بوده و از لحاظ مسئولیت، رئیس پلیس یا ولیعهد و یا خازن اموال فرعون بوده است.
ب- او پیامبری از پیامران الهی بود و نامش «جزقیل» بوده است
ج- اسم او «حبیب» یا شمعان یا سمعان یا خبرک یا جبرک یا خربیل و یا حزبیل یا جبرئیل بوده است.
د- او از بنی اسرائیل بوده که خود را در تشکیلات فرعون جا زده بود لیکن قول اخیر، با کلمه «آل فرعون» و «یا قوم» که در چند آیه از همین سوره خطاب به قوم فرعون و قبطیها کرده سازگار نیست؛ و نیز «جزقیل» که از پیامبران بنی اسرائیل است و سالها بعد از موسی میزیسته است نمیتواند همان مؤمن آل فرعون باشد که در زمان موسی علیه السلام زندگی میکرده مگر آنکه منظور از او «خرقیل» معروف نباشد و در هر صورت، مؤمن آل فرعون، گر چه در ابتدا سعی میکرد با احتیاط و دو پهلو سخن بگوید و ایمانش را مکتوم بدارد، اما چنانکه آیات پایانی این داستان نشان میدهد، زمام امر از کفش بیرون رفت و در پایان کار، مطالب را صریح و پوست کنده با آنها در میان نهاد تا آنها تصمیم بر قتلش گرفتند که خداوند او را از شر فرعونیان نجات بخشید (فوقاه الله سیئآت ما مکروا) و سرانجام او به موسی پیوست و از دریا عبورکرد ولی فرعونیان غرق شدند (و حاق بال فرعون سوءالعذاب).
رفع دو اشتباه
اشتباه اول این است که مرحوم مصطفی المراغی در تفسیرش ذیل آیه ی مورد بحث مینویسد: مؤمن آل فرعون همانست که توطئه قتل موسی وسیله ی قبطیها خبردار شد و به موسی جریان را (پیش از نبوت موسی و رفتن او به «مدین» نزد شعیب) خبر داد [۴۶۸]: مردی با سرعت از دورترین نقطه شهر آمد [۴۶۹] در صورتی که نه تنها دلیل درستی برای این نظر وجود ندارد بلکه روایتی از ابنعباس در دست است که میگوید «لم یکن من آل فرعون مؤمن غیره و غیر امرأه فرعون و غیر المؤمن الذی انذر موسی فقال: ان الملأ یأتمرون بک لیقتلوک) از آل فرعون مؤمنی جز مؤمن آل فرعون و همسر فرعون و مؤمنی که موسی را از توطئه قتلش وسیله ی فرعونیان خبر داد وجود نداشت. [۴۷۰]
چنانکه ملاحظه میفرمایید: مؤمن آل فرعون، غیر آن مؤمنی است که موسی را از توطئه قتلش آگاه ساخت علیهذا قول المرغی صحیح نخواهد بود.
اشتباه دوم اینست که صاحب تفسیر «الکاشف» پنداشته که منظور الرماغی آیه 20 از سوره یس است که در آن از آمدن مردی از دورترین نقاط شهر یعنی انطاکیه برای تأیید رسولان خبر میدهد: «و جاءمن اقصی المدینهه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسیلن» در صورتی که منظور المراغه آیه ی 20 از سوره قصص است چنانکه ذکرشد.
آنگاه صاحب تفسیر الکاشف میافزاید: مردی که به حمایت رسولان برخاسته و از انطاکیه آمده در زمان حضرت موسی علیه السلام زندگی میکرده که فاصله ی او با زمان موسی1200 سال است و در پایان مینویسد: «ولکن المعصمه لاهلها» دوری از خطا و اشتباه مخصوص معصومین علیهم السلام است» [۴۷۱] ولی حق این است که این کلام در حق صاحب تفسیر الکاشف نیز صادق است چنانکه گفتهاند: «ان الجواد قد یکبو»
و در هر صورت نظر به اینکه ذکر نام قهرمان داستان از دیدگاه قرآن چندان مهم نیست بلکه جنبه ی آموزندگی آن مهم است از این رو تحقیق بیش از این مقدار را درباره نام «آل فرعون» به کتب مربوط حواله میدهیم. [۴۷۲]
2. چگونه این آیه دلالت بر تقیه دارد؟
در آیه ی مورد بحث، شیوه ی عملی یک انسان با ایمان که بخاطر شرایط خاص زمانی ناگزیر از مکتوم نگه داشتن عقیده ی خود شده بود، مورد ستایش قرار میگیرد و به مردم تعلیم داده میشود که باید در زندگی از اینگونه انسانها الگو گرفت و همانند او عمل کرد و بسیار روشن است که از جمله شیوههای رفتاری او پنهان نگه داشتن عقیده و ایمانش بخاطر ترس و مصالح مهمتر بوده که اگر چنین نمیکرد طبعانه قدرت اطلاعرسانی به موقع نسبت به موسی علیه السلام را اینگونه میداشت و نه تبیین حقایق را به موقع برای فرعونیان و باز داشتن آنها از قتل موسی گر چه ممکن است گفته شود، این عمل، در گذشته تاریخ صورت گرفته و نمیشود آن را به همه ی اعصار، تسری داد ولی این پندار بغایت سخیف است چرا که اولاً همانگونه که علی علیه السلام فرموده: زمانها به یکدیگر شبیه است و از آنچه که گذشته برای آینده میتوان استدلال نمود «و اعتبر بما مضی من الدنیا لما بقی منها فان بعضها یشبه بعضاً» [۴۷۳] استدلال علی ما لم یکن بما قد کان فان الامور الشباه» [۴۷۴]
و ثانیاً اموری که در گذشته تاریخ و ادیان سابق مورد تحسین قرار گرفته تازمانی که منسوخ نشده به قوت خود باقی است بخصوص که آیات دیگر قرآن و روایات و عقل آن را تأیید مینماید و از آن جمله است روایاتی که از امام صادق علیه السلام ذیل همین آیه در مورد تقیه نقل شده و در آن، عمل مؤمن آل فرعون از بابت تقیه معرفی گردیده است: «قال الصادق علیه السلام: التقیه من دینی و دین آبائی و لا دین لمن لاتیقه له والتقیه ترس الله فی الارض لان مؤمن آل فرعون لو اظهر الاسلام یقتل» تقیه از دین من و دین پدرانم میباشد و دین ندارد کسی که در جایش تقیه نکند و تقیه سپر خدا در زمین است چرا که مؤمن آل فرعون اگر دینش را آشکار میکرد کشته میشد». [۴۷۵]
خوشبختانه بسیاری از مفسرین عامه و خاصه بر تقیه کردن مؤمن آل فرعون و دلالت آیه ی مورد بحث بر تقیه ی او تصریح کردهاند که از آن جمله است:
1)طبری درتفسیرش ذیل این آیه آورده است: «کان من قوم فرعون، غیر آنه کان قد آمن بموسی و کان یسترا یمانه من فرعون و قومه خوفا من نفسه» او از قوم فرعون بود، نهایت آنکه به موسی ایمان آورده بود و ایمانش را از فرعون و قومش بخاطر ترس از جانش مخفی نگه میداشت». [۴۷۶]
2) آلوسی وهابی در تفسیرش گفته است: «ان الرجل احتاط نفسه خشیه ان یعرف اللعین حیقیقه امره فیبطش به فتلطف فی الاحتجاج فقال: «و ان یک کاذبا فعلیه کذبه» لایتخطأه و بال کذبه فیحتاج فی دفعه الی قتله» بطور قطع مؤمن آل فرعون برای حفظ جان خود به جهت ترس از فرعون که مبادا حقیقت کارش را بفهمد و بر او ستم روا بدارد احتیاط کرده و در استدلال با لطف و مهربانی سخن گفته که: «اگر موسی دروغگو است دروغش او را کافی است» و گریبانش را خواهد گرفت دیگر احتیاج به گفتن وی نخواهد بود». [۴۷۷]
3) علامه ی طباطبایی در تفسیر المیزان در این باره مینویسد: «ظاهر السیاق ان من آل فرعون «صفه رجل و «یکتم ایمانه» صفه آخری فکان ارجل من القبط من خاصه فرعون و هم لا یعلمون بایمانه فکتمانه ایاهم ذالک تقیه» ظاهر سیاق آیه دلالت میکند که جمله «من آل فرعون» صفت رجل است و جمله ی «یکتم ایمانه» صفت دیگر اوست از اینجا بدست میآید که او از قوم فرعون و از نزدیکانش بوده ولی فرعونیان از ایمان بخاطر کتمان آن از روی تقیه با خبر نبودند». [۴۷۸]
4) در تفسیر الکاشف نیز آمده است: «هذا رجل من قوم فرعون آمن بالله عن صدق و یقین ولکنه کتم ایمانه خوفا عن نفسه من القتل» او مردی از قوم فرعون بود که از روی صدق و یقین به خدا ایمان آورده بود ولی ایمانش را بخاطر ترس از کشته شدن از فرعون پنهان نگه میداشت.
1. چرا «بعض الذی یعدکم» فرمود؟
در جواب این پرسش چند جور پاسخ دادهاند:
پاسخ اول اینکه: حضرت موسی علیه السلام به فرعونیان وعده داده بود که اگر ایمان بیاورند اهل نجاتند وگرنه هلاک خواهند شد و چون آنها لا محاله یکی از این دو حالت را برمی گزینند پس بعضی از آن وعدهها تحقق خواهد یافت نه هر دوی آن.
پاسخ دوم اینکه: حضرت موسی به فرعونیان وعده ی عذابهای دنیا و آخرت در صورت مخالفت داده بود و منظور از بعض تحقق یکی از آنها است و اینگونه سخن گفتن، مبالغه در تحذیر و اظهار انصاف و دوری از تعصب است.
پاسخ سوم اینکه: منظور از بعض، کل است ولی از روی تلطف و توسّع در خطاب، بعض آورده است و گویا منظور از آن چنین است: کمترین چیزی که به شما میرسد هلاک شما است و اینجور سخن گفتن پایین آوردن دشمنی به اکتفا، بر مهمترین فرضها است و گویا چنین گفته است: اگر راست بگوید: انواع عذابی که به شما وعده داده و لااقل بعضی ازآنها به شما خواهد رسید با اینکه لازمه ی صدق او رسیدن همه ی وعدههای اوست. [۴۷۹]
2. منظوراز جمله ی «ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب» چیست؟
اکثر مفسرین، این جمله را استدلال سوم مؤمن آل فرعون برای صرفنظر کردن از قتل موسی دانستهاند نه کلام مستأنف از ناحیه ی خدا ولی آیا این جمله تعلیل برای «و ان یک کاذبا فعلیه کذبه» است و یا تعلیل برای «و این یک صادقا یصبکم بعضی الذی یعدکم» است و یا تعلیل برای هر دو است؟ اگر تعلیل برای شرطیه ی اول باشد معنی آیه چنین خواهد بود: اگر موسی دروغ بگوید، خداوند او را هدایت نخواهد کرد چرا که او پا را از حد خود فراتر نهاده و به خدا دروغ بسته پس خود به خود مفتضح خواهد شد دیگر نیازی به کشتن او نیست و اگر تعلیل برای شرطیه ی دوم باشد معنی آیه چنین خواهد بود: و اگر راست بگوید، کسانی که سخنان او را نمیپذیرند طبعاً بخاطر تجاوز از حد و تکذیب خدا و رسولش مورد هدایت پروردگار قرار نخواهد گرفت و اهل نجات نخواهد بود چرا که مسرف و کذابند.
و اگر برای هر دو باشد نیز جمع دو قول بالا خواهد بود. [۴۸۰]
ولی استاد علامه ی طباطبایی در تفسیر «المیزان» آن را تعلیل شرطیه ی دوم میداند و چنین مینویسد:
«و قوله: «ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب» تعلیل التقدیر الثانی فقط و المعنی ان یک کاذبا کفاه کذبه و ان یک صادقا یصبکم بعض الذی یعدکم لانکم حیئذ مسرفون متعدون طورکم کذابون فی نفی ربوبییّه ربکم واتخاذ ارباب من دونه و الله لایهدی من هو مسرف کذاب، و اما علی تقدیر کذبه فلا ربوبیته لمن اتخذه را حتی یهدیه اولاً یهدیه و من هنا یظهر ان ما ذکره بعضهم من کون الجمله تعلیلا للتقدیرین جمیعا متعلقه بکلتا الجملتین غیر مستقیم.»
قول خداوند: «بطور قطع خدا کسی را که مسرف و کذاب است هدایت نمیکند» تنها تعلیل شرطیه دوم است و معنی آیه چنین خواهد بود: اگر موسی دروغگو باشد، دروغش او را کفایت خواهد کرد و نیازی به کشتن وی نمیباشد و اگر راستگو باشد، بعضی از وعدههایی که به شما داده به شما خواهد رسید چرا که در اینصورت شما مسرفید و از حدتان تجاوز کردید، پروردگارتان را تکذیب و به خدایانی غیر او روی آوردید، و قطعاً خداوند افراد مسرف و کذاب را هدایت نخواهد کرد.
و اما بر تقدیر دروغگویی او، پررودگاری برای او که مدعی است وجود ندارد تا هدایت کند یا نکند و از اینجا معلوم میشود اینکه بعضی از مفسرین گفتهاند: این فراز از آیه تعلیل برای هر دو شرطیه است و به هر دو مربوط است، درست نخواهد بود» [۴۸۱] گرچه کلام استاد برای تعلق این فراز از آیه (ان الله لا یهدی من...) به شرطیه ی دوم متین است ولی استدلال معظمله مبنی بر اینکه در صورت دروغگویی موسی پروردگاری برای قوم فرعون نخواهد بود تا هدایت کند یا نکند، مخدوش بنظر میرسد زیرا در هر صورت، فرعونیان نیز معتقد به پروردگار بودهاند اگر چه مظهر او را در زمین فرعون میدانستند به دلیل در آیه که میفرماید: «قد جائکم بالبینات من ربکم» علیهذا این فراز از آیه میتواند تعلیل برای هر کدام از دو شرطیه باشد تا کلام مؤمن آل فرعون قابل توجیه و القای از روی تقیه باشد و گرنه صریح در مخالفت خواهد بود. یعنی اگر چه منظور او شرطیه ی دوم است ولی مینمایاند که شرطیه ی اول است.
در تفسیر نمونه در این باره چنین آمده است: «این عبارت اخیر، گر چه دو پهلو است، اما پیدا است که نظر مؤمن آل فرعون بیان حال فرعونیان بوده ولی به هر حال تکیه ی او بر ربوبیت «الله» در این عبارت و عبارت بعد و همچنین عبارت قبل بیانگر این واقعیت است که فرعون یا لااقل گروهی از فرعونیان بطور اجمال، اعتقادی به «الله» داشتهاند، وگرنه این تعبیرات نشانه ی ایمان او به خدای موسی و همکاری با بنی اسرائیل محسوب میشد و با اصول «تقیه تاکتیکی» که او در پیش گرفته بود، سازگار نبود... به هر حال او میخواهد بگوید: نیازی به اقدام شما مبنی بر قتل موسی نیست چرا که اگر دروغگو باشد خدا کار او را میسازد اما این احتمال را هم بدهید که راست بگوید و خدا کار ما را بسازد! [۴۸۲]
3. نکره آوردن «رجلا» و تقدیم کذب بر صدق در آیه بخاطر تأثیر بیشتر سخن در مخاطب است.
چنانکه در آیه ی مورد بحث ملاحظه میکنید: مؤمن آل فرعون برای آنکه فرعونیان را از تصمیمشان در مورد قتل موسی باز دارد، به گونهای محتاطانه سخن گفت که آنها پی نبرند که وی به او ارادت دارد و لذا اولاً فرمود: «اتقتلون رجلا...» که او را با اسم و مشخصات بیان نفرمود بلکه به عنوان یک آدم ناشناس (رجلا) از او یاد میکند تا بو برده نشود که ولی نسبت به مؤمن آل فرعون ارادت دارد که در آن صورت جان هر دو در خطر افتد!!
و ثانیاً در مقام تحلیل وضعیت او ابتدا نادرستی قتل او در صورت دروغگو بودن او مطرح میکند: «و ان یک کاذبا فعلیه کذبه» که اینگونه آغاز بحث کردن، در نفس آنها که معتقد به دروغگو بودن آن بودند، اثر مناسب تر و خوشایند تر داشت و با روحیه ی تقیه سازگارتر بود.
ابوحیان اندلسی در این باره مینویسد: «هذا نوع من انواع علم البیان تسمیه علمائنا استدراج المخاطب و ذالک آنه لما رأی فرعون قد عزم علی قتل موسی و القوم علی تکذیبه آراد الانتطار له بطریق یخفی علیهم بها آنه مستصب له و آنه من اتباعه فجائهم من طریق النصح والملاحظه فقال: «اتقتلون رجلا ان یقول ربی الله» و لم یذکر اسمه بل قال رجلا» یوهم آنه لا یعرفه و لا یتعصب له «ان یقول ربی الله» و لم یقل» رجلا مؤمنا بالله او هو نبی اذلو قال شیئاً من ذالک لعلموا آنه متعصب و لم یقبلوا قوله ثم اتبعه بما بعد ذالک فقدم قوله: «و ان یک کاذبا» موافقا لرأیهم فیه...» [۴۸۳]
چهارم
(وَ کَذَلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَامًا فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْیَتَلَطَّفْ وَ لَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا)
و این چنین ما اصحاب کهف را از خواب بیدار کردیم، تا از یکدیگر سؤال کنند، یکی از آنها گفت: چه مدت در خواب بودید؟ آنها گفتند: یک روز یا بخشی از یک روز، گفتند: پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است. اکنون یک نفر را با این پولی که دارید به شهر بفرستید تا بنگرد کدامین نفر از آنها غذای پاک تری دارند.
از آن، مقداری برای روزی شما بیاورد. اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچکس را از وضع شما آگاه نسازد، چرا که اگر آنها از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان میکنند، یا به آیین خویش شما را باز میگردانند، و در آن صورت هرگز روی رستگاری نخواهید دید. [۴۸۴]
تفسیر این آیه
چنانکه میدانیم، این آیات، قسمتی از آیات مربوط به داستان «اصحاب کهف» است و آنها جوانمردانی بودند از شهر «افسوس» که در آسیای صغیر نزدیک دهنه ی رود «کایستر» به فاصله 40 میل بطرف جنوب شرقی «ازمیر» زندگی میکردند و در آن پادشاهی ستمگر به نام «دقیانوس» و یا «دسیوس» در سالها 249 و 251 مسیحی حکومت میکرد و مردم را به بتپرستی مجبور مینمود که این گروه شش هفت نفری برای حفظ عقیده ی توحیدی خود، به غار پناه بردند و سیصد و نه سال در آنجا خوابیدند و در عصر «تا ودوسیوس» که در سالهای 408 تا 450 در آنجا سلطنت میکرد و مردم در مسئله معاد جسمانی گرفتار شک و تردید شده بودند خداوند اصحاب کهف را بیدار فرمود که این داستان در آیات 9 تا 26 سوره کهف آمده است.
و از جمله آن آیات، دو آیه ی مورد بحث است که در آیه ی اول فرموده است: همانگونه که توانستیم آنها را در مدت 309 سال در خواب شگفتانگیزی که در آیات قبل بیان کردیم فرو برده و زنده و سالم نگه داریم، توانستیم آنها را بیدار کنیم تا از یکدیگر سؤال کنند که چه مدت در خواب بودهاند؟ (و کذالک بعثناهم لیتسائلوا بینهم).
البته «لام» در «لیتسائلوا» لام عاقبت و غایت است نه لام علت یعنی نتیجه ی بیداریشان این شد که از یکدیگر درباره ی طول مدت خوابشان سؤال کنند نه اینکه علت اینکار این پرسش بوده است [۴۸۵] آنگاه می افزوید: یکی از آنها پرسید: چند مدت است در اینجا خوابیده بودید؟ (قال قائل منهم کم لبثم؟) آنها گفتند: یک روز یا بخشی از یکروز (قالو لبثنا یوما و بعض یوما)
مفسیرین در علت این تردید یکروز یا بخشی از روز گونه گونه سخن گفتهاند. بعضی گفتهاند: هنگامی که به غار پناهنده شده بودند، اول روز بوده و هنگام بیداری هنگام غروب بوده از اینرو گفتهاند: یک روز، ولی وقتی که به آفتاب نگاه کردهاند دیدند و لذا گفتند: یا بخشی از روز [۴۸۶] اما برخی دیگر از مفسرین گفتهاند: با توجه به اینکه اصحاب کهف در اوائل روز به خواب رفته بودند و بعد از ظهر و یا اواخر روی بیدار شدند فکر کردند ممکن است بر اثر خستگی شب بر آنها گذشته باشد که یک روز یعنی بیست و چهار ساعت خوابیده باشند و لذا گفتند: یک روز در اینجا خوابیدیم و ممکن است چون هنوز قسمتی از روز باقی بوده از این رو گفتهاند: بخشی از روز در اینجا خوابیدیم. [۴۸۷]
صاحب تفسیر «روح البیان» قول دوم را ترجیح میدهد زیرا در ذیل آیه اعزام فردی به شهر برای تهیه غذا مطرح شده و باید بعد از بیداری، مقداری از روز، باقیمانده باشد که برای ایاب و ذهاب کافی باشد و این معنی جز با احتمال دوم سازگار نخواهد بود [۴۸۸] در هر صورت، این احتمالها به علاوه مشاهده ی آنها به وضع جسمانی خود که موها و ناخنهایشان دراز شده تردید دیگری در آنها پدید آورده که شاید بیشتر از این، در خواب مانده باشند [۴۸۹] از این رو گفتند: پروردگارتان بهتر میداند که چقدر خوابیدهاند (قالوا ربکم اعلم بما لبثم) و چون ذخیره ی غذایی آنها تمام شده و نیاز به غذا در خود احساس میکردند، گفتند: یکی از شما را با این سکه نقرهای که دارید، به شهر بفرستید تا غذایی برای شما تهیه کند ولی باید از یکسو توجه داشته باشد غذای پاکیزه تری تهیه کند و از سوی دیگر باید نهایت دقت را به خرج دهد تا هیچکس از وضع شما باخبر نشود (فالبعثوا احدکم بورقکم الی المدینه فلینظر ایها ازکی طعا فلیأتکم یرزق منه و لیتطلف و لا یشعرن بکم احد) چرا که اگر مردم شهر از وضع شما آگاه شوند و بر شما دست یابند یا شما را سنگسار میکنند که رسم آنها در مجازات اینگونه افراد بود و یا شما را به آیین بتپرستی خود باز میگردانند (انهم ان یظهروا علیکم یرجموکم او یعیدوکم فی ملتم) که در آن صورت، هرگز رنگ سعادت و نیکبختی را نخواهید دید (و لن تفلحوا اذا ابدا).
نکات قابل توجه در این آیات
در این آیات، نکات قابل توجهی وجود دارد که لازم است ذیلاً به آنها توجه شود:
1. منظور از «ایها ازکی طعاما» چیست؟
چه ضمیر «ایها» به قربه به جهت اهلش برگردد و یا به «اطعمه» که از قرینه ی کلامی فهمیده میشود برگردد منظور از «ازکی» که به معنی پاکترین و پاکیزهترین است مصادیق گونه گونی خواهد داشت و لذا به بهترین، نافع ترین؛ پاکیزهترین، ارزانترین، حلالترین، بیشترین و پربرکتترین تفسیر شده است و گاهی گفته شده: چون در زمان زندگی اصحاب کهف در شهر افسوس و برخی مؤمنین بودند که رعایت اصول دینی را در ذبیحه و غیره میکردند از اینرو در این اعزام، خاطر نشان گردید که از مؤمنان که دارای اموال حلال و ذبیحه ی شرعی هستند بگیرد نه از کسانی که حرام میخورند و مال حرام دارند و رعایت اجتناب از حرام مانند ربا، دزدی، کم فروشی، غش در معامله، نجاست و غیره را ندارند جنس خریداری کند. [۴۹۰] تذکر به رعایت پاکیزگی حلیّت طعام، آن هم در این شرایط استثنایی و غیرعادی نشان دهنده ی این حقیت است که انسان مؤمن درهمه ی حالات، باید مقید و مراعی احکام الهی- حتی المقدور- باشد و من یادم نمیرود، هنگامی که در مجلس شورای اسلامی بودم، رئیس مجلس میخواست در تأیید وزیری صحبت کند از جمله نکاتی را که درباره ی او متذکر شد این بود که او هفت سال در یکی از شهرهای فرانسه تحصیل میکرد و در آنجا ذبیحه ی اسلامی نبوده از اینرو در این مدت گوشت نخورده است و اتفاقاً نمایندگان بیشتری رأی را به او دادند.
2. منظور از «و لیتلطّف و...» چیست؟
لفظ «لیتطف» امر غائب از «تلطف» به معنی اعمال لطف و دقت است و جمله ی «و لا یشعرن احدا» عطف تفسیری برای آن میباشد و مقصود این دو جمله چنانکه سیاق آیه به آن گواهی میدهد این است: کسی که برای تهیه غذا به شهر میرود، باید به گونهای در رفتن و آمدن و معامله اش با مردم شهر اعمال لطف و مدارا کند ودقت و ظرافت در رفت و آمد و برخورد با مردم به خرج دهدکه منجر به شناسایی او و یارانش نشود [۴۹۱] و لفظ «لیتلطف» طبق مشهور درست در وسط قرآن از لحاظ حروف قرار دارد بگونهای که «تای» «ولیتلطف» در جزء قسم اول و «لام» آندر جزء قسم دوم میباشد و این خود درس دیگری است بر دقت و اعمال لطف در محتوای قرآن که جمله ی میانی آن با این کلمه «ولیتلطف» انجام میپذیرد. [۴۹۲]
3. چگونه تظاهر به بتپرستی در صورت تقیه خلاف رستگاری است؟
هر گاه کسی از روی اکراه و تقیه آئینی را بپذیرد و قلباً با آن مخالف باشد، چنین کاری طبق اصل «تقیه سپر مؤمن است» مخالف با رستگاری نخواهد بود بنابراین چگونه قرآن در ذیل آیه تأکید میکند که: در اینصورت هرگز رستگار نخواهید بود؟»
استاد علامه طباطبایی پاسخ میدهد: چون با بی احتیاطی خود را به دام کفر افکنده اگر چه تقیه کند، اعمال زشت او مقبول نخواهد بود و رنگ رستگاری را نخواهد دید و لذا فرمود: «فانهم لو عرضوا بانفسهم علیهم او دلوهم بوجه علی مکانهم فاعادوهم فی ملتهم ولو علی کره کان ذلک منهم تسبیبا اختیار یا الی ذلک و لم یعذروا البته» و آنگاه میافزاید: دیگران جوابهای دیگری به این اشکال دادهاند که قانع کننده نیست یکی از آنها این است که چون ممکن است تقیه منجر به پذیرش واقعی شود و کمکم کفر پذیرفته گردد از این رو فرموده است: هرگز رنگ رستگاری را نخواهید دید. اشکال این پاسخ این است که در اینصورت باید گفته شود: بیم آن میرود که هرگز رستگار نشوید نه اینکه گفته شود هرگز رستگار نخواهید بود.
و پاسخ دیگر اینکه منظور این باشد که شما را با خواهش به دینشان در میآورند نه اکراه، بسیار روشن است که سیاق آیه با این احتمال مساعد نیست.
و پاسخ دیگری نیز گفتهاند وآن اینکه تقیه در این وقت به هیچوجه جایز نبوده است و معلوم است دلیلی بر این احتمال وجود ندارد. [۴۹۳]
4. چگونه از این آیات تقیه فهیده میشود؟
از این آیات از دو را تقیه فهمیده میشود:
یک: نظر به اینکه اصحاب کهف جزء اطرافیان ملک و یا آدمهای معروف و مشخص بودند [۴۹۴] از این رو نمیشود چنین افرادی در چنین محیط پر از خفقانی زندگی کنند و به دستورات دینی خود بطور کامل نیز عمل نمایند طبعاً باید برای حفظ خود از ابزار تقیه استفاده کنند و لذا امام صادق علیه السلام فرمود: «ما بلغت تقیه احد تقیه اصحاب الکهف ان کانوا یشهدون الاعیاد و یشهدون الزنانیر فاعطاهم الله اجرهم مرتین» تقیه کسی به تقیه ی اصحاب کهف نمیرسد چرا که آنها در اعیاد بتپرستها حاضر میشدند و زنار- کمربند ویژه کفار- میبستند از این رو خدا پاداششان را دو بار مرحمت فرمود». [۴۹۵]
دو: راه دوم فهم تقیه از این آیات جمله ی «و لیتطف و لا یشعرن بکم احدا» است زیرا چنانکه قبلاً توضیح دادیم، وقتی که اصحاب کهف یکی از خودشان را جهت تهیه ی غذا میفرستند به او دستور میدهند در رفت و آمد و خرید مایحتاج با احتیاط کامل حرکت کند مبادا منجر به درگیری و یا شناسایی او و یارانش گردد و در نتیجه سنگسار شوند و یا مجبور شوند بطور کامل به آیین آنها درآیند (فابعثوا احدکم بورقکم هذه الی المدینه فلینظر ایها ازکی طعاما فلیأتکم برزق منه و لیتلطف و لا یشعرن بکم احد انهم ان یظهروا علیکم یرجموکم او یعیدوکم فی ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا) و اینگونه حرکت محتاطانه همان تقیه است که برای حفظ مکتب و یا جان صورت میگیرد و این خود یکی از اقسام «تقیه سازنده» است و لذا قرطبی در ضمن مسئله ششم ذیل آیه به دلالت آیه بر تقیه چنین تصریح میکند: «فی هذه الآیه نکته بدیعه و هی ان الو کاله انما کانت مع التقیه خوف ان یشعر احد کانوا علیه من خوف انفسهم و جواز توکیل ذوی العذب متفق علیه» در این آیه نکته ی تازهای است و آن اینکه وکالت با تقیه بخاطر ترس اینکه مبادا کسی بفهمد وجود از توکیل صاحبان عذر مورد اتفاق است [۴۹۶] البته درباره ی اصحاب کهف و اینکه چند نفر بودند و در چه زمانی زندگی میکردند و سرزمینشان و محل آن غار در کجا واقع است و اسامی آنان و پادشاهی که در عصر او میزیستند چه کسی بوده و نامش چه بوده و.. ؟ باید به کتب مربوطه مراجعه کرد. [۴۹۷]
پنجم
(وَأَنفِقُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوَاْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ)
در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست خود به هلاک نیفکنید و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست دارد. [۴۹۸]
تفسیر
گرچه همانگونه که در تفسیر این آیه ضمن مسائل مربوط به جهاد گفتیم: ظاهر آیه نهی از امساک در انفاق جهت تهیه ی امکانات جبهه و رفع نیاز رزمندگان است و منجر به شکست مسلمین و نابودی آنها خواهد شد چرا که جبهه هم نیاز به نفرات دارد و هم نیاز به تجهیزات که اولی با نیروی رزمنده و دومی با بودجه مالی تأمین میشود [۴۹۹] ولی بر خلاف سیاق و مورد، آیه معنی عام تری دارد و آن اینکه: هر جایی که اقدامی از ناحیه ی انسان، منجر به هلاک و نابودی میشود، باید از آن برحذر بود مگر مواردی که شرع تجویز فرموده مانند جهاد و مواردی که دین در خطر است و نجات آن نیاز به شهادت و قربانی دارد.
علیهذا در مواردی که مصلحت مهمتری جهت القاء درتهلکه وجود ندارد، باید حفظ نفس کرد و از اقدامی که منجر به هلاکت نفس میشود، دوری نمود و گرنه یک نوع خودکشی خواهد بود. فخر رازی در این رابطه مینویسد: «بدان برای اکراه مراتبی است، مرتبه نخست این است که انجام فعل مورد اکراه واجب است مثل اکران بر شرب خمر و اکل لحم خنزیر و خوردن مردار. چنانچه با شمشیر او را مجبور به خوردند کنند، خوردن حرام واجب است چرا که حفظ نفس از نابودی واجب است زیرا قرآن فرموده است: «و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه» [۵۰۰]
نظر امین الاسلام طبرسی
مرحوم طبرسی صاحب مجمع البیان، ذیل این آیه مینویسد: «درباره جمله ی «ولا تلقوا بایدیکم الی التهلکه» چهار جور احتمال دادهاند:
اول: اینکه منظور این باشد که، با ترک انفاق در راه خدا با دستهایتان خودتان را به هلاکت نیفکنید تا دشمن بر شما غلبه کند. این احتمال از ابنعباس و جمعی از مفسرین نقل شده است.
دوم: اینکه با یأس از بخشش الهی، مرتکب گناه نشوید که اینکار، خود را به مهلکه افکندن است که این احتمال از براء بن عازب و عبیده سلمانی نقل شده است.
سوم: اینکه وارد جنگی که نمیتوانید بر دشمن شکستی وارد کنید و توان ضربه زدن بر او دفاع از او را ندارید، نشوید که چنین کاری بمنزله ی خودکشی است. این احتمال از ثوری و بلخی نقل شده است.
چهارم: اینکه اسراف در انفاق نکنید بگونهای که هرچه دارید، همه را در راه خدا بدهید و چیزی برای خود نگذارید که این نیز یک نوع خود را به مهلکه انداختن است که این احتمال از جبائی نقل شده و قریب به این معنی از امام صادق علیه السلام چنین روایت شده است: «اکر کسی هر چه دارد همه را در راه خدا بدهد، کار نیکویی نکرده و آدم موفقی نیست چرا که خداوند فرموده است: با دست خودتان خودتان را به مهلکه نیفکنید که خداوند نیکوکاران یعنی میانه روان را دوست میدارد.
و اما جمله ی «واحسنوا ان الله یحب المحسنین» و نیز احتمال معانی مختلفی را دارد: یک معنی همان است که در بالا ذکر شد یعنی احسان کنید که خداوند میان روان را دوست میدارد و معنی دوم این است که به خدا گمان خوب داشته باشید که خدا نیز همانگونه به شما لطف خواهد فرمود و معنی سوم اینکه به نیازمند دوباره و چند باره انفاق کنید.
مرحوم طبرسی بعد از ذکر این احتمالات، میفرماید: بهتر این است که آیه را به همه ی این احتمالات حمل کنیم و هیج منافاتی بین این احتمالات، وجود ندارد؛ و آنگاه اضافه میکند: «از این آیه فهیمده میشود در صورتی که آدمی برای جان خود بترسد نباید به کاری که برایش خطر دارد اقدام کند و جائز است در صورت ترس، امر به معروف و ترک کند چرا که اینکار، القاء نفس در تهلکه است و نیز از این اینه آیه فهمیده میشود: هنگامی که پیشوای مسلمین برای خود و یا مسلمین بترسد میتواند با کفار و بغاه صلح نماید چنانکه پیامبر اکرم در حدیبیه و علی علیه السلام در صفین و امام حسن علیه السلام با معاویه صلح فرمودند [۵۰۱] و بر همین اساس است که در روایات زیادی از این آیه استدلال بر جواز تقیه شده که از آن جمله است:
1) امام صادق علیه السلام به محمد بن نعمان احوال فرمود: «اذا کانت دوله الظلم فامش و استقبل من تتقیه بالتحیه فان المعترض للدوله قاتل نفسه و موبقها ان الله یقول: و لا تلقوا بایدیکم الی الهلکه». [۵۰۲]
2) عن ثابت بن انس قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم طاعه السلطان واجبه و من ترک طاعه السلطان فقد ترک طاعه الله عزوجل و دخل فی نهیه ان الله عزوجل یقول: و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه. [۵۰۳]
3) عن حذیفه عن ابی عبد الله علیه السلام قال: و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه «قال: هذا فی التقیه»
و البته چنانکه در جای خود بحث شده: قیام ابی عبد الله الحسین علیه اسلام به خاطر این بوده که اگر آن حضرت قیام نمیفرمود، دین خدا تحریف میشد و از اعتبار ساقط میگردید و آن حضرت بخاطر دعوتی که از مردم کوفه از وی شده بود و برای امر به معروف و عدم بیعت با یزید قیام فرمود و شهید گردید نه بخاطر اینکه فکر میکرد فرزند پیغمبر است او را نمیکشند و یا دید اگر بیعت هم بکند او را خواهد کشت و فکر کرد مرگ با عزت بهتر از مرگ با ذلت است چنانکه مرحوم طبرسی پنداشته است. [۵۰۴]
ششم:
(لَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ)
هرگز نیکی و بدی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن، تا دشمنان سرسخت تو همچون دوستان گرم و صمیمی تو شوند. [۵۰۵]
تفسیر
بعد از بیان وصاف داعیان الی الله در آیه قبل که باید مجهز به قول نیک و عمل شایسته باشند میافزاید که: نیکی و بدی یکسان نیستند از اینرو انسانهای الهی باید با سلاح نیکی، بدی را دفع کنند نه با غلظت و خشونت، چرا که رفتار انسانی و نیک در عمق جان طرف اثر میگذارد ولی غلظت و خشونت در ظاهر رعب و وحشت ببار میآورد ولی در عمق جان تأثیر معکوس دارد و لذا میبینیم: کسانی که تا چند صمیمی شما میشود (ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم) و ما نمونههای زیبای این نوع رفتار و تأثیر عمین آنرا در زندگی پیامبران الهی و اولیاء بخوبی مییابیم گر چه جمله ی هرکز نیکی و بدی یکسان نیستند (و لا تستوی الحسنه و لا السیئته) و همچنین جمله ی بدی را با نیکی دفع کن (ادفع بالتی هی احسن) یک معانی عامی را تعلیم میدهد و شامل همه بدیها و خوبیها میشود و طبعاً کسی که در برابر افراد ظالم و کافر قرار دارد و آنها هر لحظه منتظرند زهرشان را بر سر او بریزند ولی او سعی میکند با مدارا باب آنها سخن بگوید و دشمنی آنها را تحریک نکند بلکه محبت آنها را جلب نماید، مصداق این کلام خواهد بود و از اینرو است که میبینیم روایات زیادی این آیه را به تقیه در ارائه حمل کردهاند که از آن جمله است روایت زیر:
عن حریز عن ابی عبد الله علیه السلام فی قول الله عز و جل: «و لا تستوی الحسنه و لا السیئه» قال «الحسنه: التقیه و السیئه الا ذاعه» و قوله عز و جل: «ادفع بالتی هی احسن السیئه» قال آلتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم». [۵۰۶]
7-و آیاتی از قبیل...
صرفنظر از آیات قبل که دلالت آنها بر تقیه بسیار روشن بوده و آیات دیگری نیز وجود دارد که با قدری تأمل، دلالت آنها نیز روشن خواهد بود و از آن جمله است:
1)لا یکلف الله نفسا الا وسعها؛ خداوند هیچکس را جز به مقدار توانش تکلیف نمیکند.» [۵۰۷]
2) یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر؛ خداوند برای شما آسانی میخواهد نه دشواری.» [۵۰۸]
3) و ما جعل علیکم فی الدین من حرج؛ خداوند در دین برای شما کار سنگین و سخت قرار نداده است.» [۵۰۹]
4) فمن اظطر غیر باغ و لا عاد فلا اثم علیه ان الله غفور رحیم؛ ولی آنکس که مجبور شود در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد، گناهی بر او نیست، خداوند بخشنده و مهربان است.» [۵۱۰]
این نوع آیات که از یک سو تعلیم میدهد که احکام الهی غیرقابل تحمل نیست و از سوی دیگر اعلام میدارد که در صورت اضطرار و اکراه، ارتکاب همان محرمات جائز و همان تکالیف برداشته میشود به خوبی میتوان فهمید که در صورت تقیه و ترس بر جان و مال و عرض، احکام الهی تنجر نخواهد داشت و مکلف میتواند برای حفظ جان و امور یاد شده آنها را انجام ندهد تا جایی که عامه و خاصه ترک تقیه را در اینگونه موارد، معصیت شمردهاند.
جصاص میگوید: «و من امتنع من المباح کان قاتلا نفسه متلفاها عند جمیع اهل العلم» [۵۱۱] و ابن کثیر بعد از قول رسول خدا به عمار: «ان عادوا فعد» گفته است: «و لهذا اتفق العلماء علی ان المکره علی الکفر یجوز له ان یوالی ابقاء مهجته و یجوز له ان یأبی». [۵۱۲]
تقیه در سنّت و روایات
در سنت و روایات عامه و خاصه، احادیث فراوانی وجود دارد که در حد تواتر دلالت بر مشروعیت تقیه دارد و ما آنها را در دو بخش عامه و خاصه ذیلاً بطور نمونه میآوریم:
بخش اول: روایات عامه
در کتب صحاح و مسانید عامه روایات فروانی موجود است که دلالت بر جواز تقیه و برخی از اقسام آن دارد که از آن جمله است:
1) در صحیح بخاری آمده است که عروه بن زبیر میگوید: عائشه به او گفته است: مردی از پیامبر اکرم اجازه خواست که وارد منزلش شود رسول خدا فرمود:
«ائذا نوا له فبئس ابن العشیره، او بئس اخو العشیره، فلما دخل الان له الکلام، فقلت له: یا رسول الله قلت ما قلت ثم النت له فی القول؟
فقال: ای عائشه ان شر الناس منزله عند الله من ترکه او ودعه الناس اتقاء فحشه [۵۱۳]؛ به او اجازه ی وارد شدن منزل بدهید که بد کسی از این قبیله است و هنگامی که وارد شد پیامبر با نرمی و مهربانی با او سخن گفت، سپس به حضرت عرض کردم شما آنچنان درباره اش حرف زده بودی ولی سپس آنگونه با او سخن گفتی؟! پیامبر فرمود: آری: عایشه زیرا که بدترین مردم نزد خدا کسانی هستند که مردم آنها را به خاطر بد زبانیشان ترک میکنند».
این حدیث کاملاً صراحت دارد که پیامبر اکرم از یکی از مسلمین بخاطر بدزبانیش تقیه میکرده علیهذا چگونه تقیه از ملسمان ستمگری که ستم او قابل قیاس با سخن زشت بد زبان یاد شده نیست از غیر پیامبر جائز نباشد؟!
2) حدیث معروف رفع که پیامبر اکرم فرمود: «رفع عن امتی الخطأ و النسیان و ما استکرهوا علیه» برداشته شد از امتم خطا و فراموشی و چیزی که بر آن اکراه صورت گرفته است [۵۱۴] این حدیث نیز دلالت میکند بر مشروعیت تقیه و اینکه صاحب تقیه بر عملی که بر آن مکروه شده مجازات نخواهد شد.
3) عبد الله بن عمر از پیامبر اکرم نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«المؤمن الذی یخالط الناس و یصبر علی اذاهم اعظم اجرا من المؤمن الذی لایخالط الناس ولا یصبر علی اذاهم؛ مؤمنی که با مردم آمیزش میکند و بر اذیت آنها صبر مینماید پاداشش عظیم تر است از مؤمنی که با مردم آمیزش نمیکند و بر آزار آنها شکیبا نیست». [۵۱۵]
شکی نیست که آمیزش مؤمن با مردم مسلتزم مدارا و تحمل است که در باب تقیه مداراتی میگنجد.
4) براهیم بن سعید از پیامبر اکرم نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«کیف انتم فی قوم مرجت عهودهم و اماناتهم و صار و احثاله؟ و شبک بین اصابعه قالوا کیف نعنع؟ قال: اصبروا و خالقوا الناس باخلاقهم و خالفوهم باعمالهم.»
چگونه خواهید بود در میان مردمی که به عهد و اماناتشان پایبند نیستید و خشک و فرومایه شدهاند؟ آنگاه انگشتانش را جمع کرد عرض کردند: در این وقت چه کنیم؟ فرمود: تحمل کنید و با آنها با اخلاق خودشان رفتار کنید ولی در عمل با آنها مخالفت نمایید» [۵۱۶] آیا با آنها با اخلاقشان رفتار کردن ولی در عمل مخالفت کردن جز از راه تقیه است؟
5) عبد الله بن عمر از پیامبر اکرم نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«لا ینبغی المؤمن ان یذل نفسه قال قلت یا رسول الله کیف یذل نفسه؟ قال یتعرض من البلاء لما لا یطیق؛ سزاوار نیست مؤمن خود را خوار و ذلیل نماید، گوید گفتم ای پیامبر، چگونه خود را ذلیل میکند؟ فرمود: خود را گرفتار حوادث طاقت فرسا مینماید». [۵۱۷]
این حدیث اشاره است به دوران سیاه بنی امیه که روی هفتاد هزار منبر علی علیه السلام سبّ میشد و طبعاً در چنین زمانی حمایت از علی و اولاد علی علیهم صلوات الله مستلزم شکنجههای طاقت فرسا بود چنانکه بر سر رشید هجری و هجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی و میثم تمار و نظائر این بزرگواران وارد کردند.
6) جمعی از صحابه مانند علی و ابنعباس و معاذبن جبل و عمر بن خطاب از پیامبر اکرم نقل کردهاند که آن حضرت فرمود: «استعینوا علی انجاح حوائجکم بالکتمان فان کان نعمه محسود» برای رسیدن به حوائجتان از راه راز داری کمک بگیرید چرا که هر نعمتی مورد حسادت دیگران قرار میگیرد» [۵۱۸] در جریان مؤمن آل فرعون گفتیم: او از راه رازداری توانست موسی علیه السلام را از مرگ نجات دهد و از جمله ی اقسام تقیه پنهان کاری است.
7) سیوطی از پیامبر اکرم نقل کرده که آن حضرت فرمود:
«بئس القول قوم یمشی المؤمن فهیم بالتقیه و الکتمان؛ بدترین مردم کسانی هستند که انسان مؤمن در میان آنها با تقیه و رازداری حرکت کند». [۵۱۹]
چنانکه مؤمن آل فرعون و اصحاب کهف ایمانشان را مخفی میکردند و با تقیه در میان آنها زندگی مینمودند.
8) حدیث معروف «لاضرر» که در کتب عامه و خاصه آمده و بنای قاعده ی نفی ضررست: پیامبر اکرم فرمود: «لا ضرر و لا ضرار» و در روایت دیگر آمده: «لا ضرر ولا ضرار فی الاسلام» [۵۲۰] در اسلام قانون ضرری وضع نشده است.
طبق این قاعده کلی آدمی حق ندارد اقدام به عملی کند که موجب زیان و ضرر او شود و باید در آن موارد تقیه کند مگر آنکه مصلحت تقیه نکردن اهم باشد.
9) دو نفر از مسلمانانی که در یمن بدست عمال «مسیلمه ی کذاب» گرفتار شدند او به آنها تکلیف کرد که از محمد صلی الله علیه و آله وسلم تبری جسته و به نبوت او شهادت دهند، یکی امتناع کرد و کشته شد و دیگری پذیرفت و زنده ماند که پیامبر به آنکه زنده مانده و خدمت پیغمبر رسیده و ناراحت بود فرمود: «اما صاحبک فمضی علی ایمانه و امانات فاخذت بالرخصه» [۵۲۱]و ما در گذشته در این باره بحث کردهایم.
10) پیامبر اکرم در ماجرای عمار به او فرمود:
«کیف تجد قلبک؟ قال مطمئن بالایمان قال النبی صلی الله علیه و آله وسلم فان عادوا فعدیا «ان عادوا لک فعدلهم بما قلبت» [۵۲۲]
11) همه مورخین نوشتهاند که پیامبر اکرم تا سه سال بعد از بعثت، مخفیانه آئینش را تبلیغ میکرد و علنی آنرا بر مردم عرضه نمیکرد [۵۲۳] و طبعاً اینکار تقیه بوده است.
12) برای پیامبر اکرم مقداری پارچه ی قیمتی آورده بودند، آنها را در میان یارانش تقسیم کرد و یکی از آنها را برای «مخرمه» نگه داشت وقتی که آمد به او فرمود: «خبأت هذا لک: این را برای تو نگه داشته بودم». [۵۲۴]
کرمانی در شرح صحیح بخاری میگوید: چون «مخرمه» آدم تند خود و بد زبانی بوده [۵۲۵] از این رو پیامبر اکرم فکر کرد اگر یکی از آن پارچهها را برایش نگه ندارد ممکن است حرفهای نامناسبی بزند از این رو برایش نگهداشت و این همان تقیه ی مداراتی است.
و البته از این نوع روایات در کتب قوم فروان وجود دارد که لازم است برای آگاهی بیشتر به کتاب «واقع التقیه عند المذاهب و الفرق الاسلامیه» تألیف ثامر هاشم حبیب الحمیدی مراجعه شود.
بخش دوم: روایات خاصه
در کتب روائی ما درباره ی تقیه روایات زیادی وجود دارد که ادعای تواتر شده و ما در ذیلاً به برخی از آنها تحت عناوین ویژه یاد میکنیم.
طائفه اول: روایاتی که دلالت میکند که تقیه سپر مؤمن و عامل محافظت اوست و از این قبیل است:
1. محمد بن مروان از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«کان ابی یقول: و ای شیء اقر لعینی من التقیه، ان التقیه جنته المؤمن؛ پدرم فرمود: چه چیزی بیشتر از تقیه چشمم را روشن میکند؟ چرا که تقیه سپر مؤمن است». [۵۲۶]
2. حریز از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
التقیه ترس الله بینه و بین خلقه؛ تقیه سپر خدا میان او و خلقش میباشد». [۵۲۷]
3. عبد الله بن ابی یعفور میگوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود:
«التقیه ترس المؤمن و التقیه حرز المؤمن و لا ایمان لمن لا تقیه له ... .
تقیه سپر مؤمن و عامل حفاظت اوست و ایمان ندارد آنکس که تقیه نمیکند...» [۵۲۸]
طائفه دوم: روایاتی است که دلالت میکند: کسی که تقیه نمیکند دین ندارد و نه دهم دین تقیه است و از این قبیل است:
1. ابی عمر اعجمی میگوید امام صادق علیه السلام به من فرمود:
یا ابا عمر ان تسعه اعشار الدین فی التقیه و لا دین لمن لا تقیه له و التقیه فی کل شیء... ؛ ای ابا عمر نه دهم دین در تقیه است و دین ندارد کسی که تقیه نمیکند و تقیه در همه چیز است». [۵۲۹]
2. ابی بصیر میگوید امام صادق علیه السلام فرمود:
«التقیه دین الله عزوجل قلت من دین الله؟ قال فقال: ای والله من دین الله؛ تقیه دین خدای عزوجل است. عرض کردم از دین خدا است؟
فرمود: آری به خدا قسم از دین خدا است...» [۵۳۰]
3. آبان بن عثمان از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: «لا دین لمن لا تقیه له والا ایمان لمن لاورع له؛ دین ندارد کسی که تقیه نکند و ایمان ندارد کسی که ورع و پرهیز از حرام ندارد». [۵۳۱]
طائفه سوم: روایاتی است که تقیه از بزرگترین فرائض میشمرد و تعلیم میدهد که ایمان بدون تقیه را مانند جسم بی سر میداند و از این قبی است:
1. حبیب بن بشر میگوید: امام صادق علیه السلام میفرماید: از پدرم شنیدم که میفرمود:
«لا و الله ما علی وجه الارض شیء احب الی من التقیه، یا حبیب آنه من کانت له تقیه رفعه الله یا حبیب من لم تکن له تقیه وضعه الله یا حبیب ان الناس انما هم فی هدنه فلو قد کان ذالک کان هذا؛ نه بخدا قسم، چیزی روی زمین وجود ندارد که نزد من محبوبتر از تقیه باشد. ای حبیب، کسی که دارای تقیه باشد خداوند او را بلند مرتبه قرار میدهد، ای حبیب، کسی که تقیه نکند خداوند او را پست میکند، ای حبیب مردم در صلح و سازشند پس اگر آن باشد این نیز هست». [۵۳۲]
2. در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام ذیل آیه «و عملوا الصالحات» آمده است:
«و قضوا الفرائض کلها بعد التوحید و اعتقاد النبوه و الاماه قال: واعضمها فرضان: قضاء حقوق الاخوان فی الله و استعمال التقیه من اعداء الله؛ بزرگترین فرائض دو فریضه است: برآوردن حقوق برادرانت دین و بکار بستن تقیه در مقابل دشمنان خدایی». [۵۳۳]
3. پیامبر اکرم فرمود: «مثل مؤمن لا تقیه له کمثل جسد لا رأس له؛ مثل مؤمنی که تقیه نمیکند همانند جسدی است که سر ندارد». [۵۳۴]
4. علی علیه السلام فرمود: «التقیه من افضل اعمال المؤمنین یصون بها نفسه و اخوانه عن الفاجرین؛ تقیه از برترین اعمال مؤمنین است که بدان وسیله خود و برادرانش را از فاجرها حفظ میکند». [۵۳۵]
5. علی بن حسین علیهما السلام فرمود: «یغفر الله للمؤمن کل ذنب و یطهره منه فی الدنیا و الآخره ما خلأ ذنبین: ترک التقیه و تضییع حقوق الاخوان؛ خداوند برای مؤمن همه ی گناهانش را میآمرزد و او را در دنیا و آخرت از گناه پاک میسازد مگر دو گناه را و آنها عبارتند از: ترک تقیه و تضییع حقوق برادران دینی». [۵۳۶]
6. حسن بن خالد از حضرت رضا علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«لا دین لمن لاورع له و لا ایمان لمن تقیه له وان اکرمکم عند الله اعملکم بالتقیه قیل یا ابن رسول الله الی متی؟ قال: الی قیام القائم فمن ترک التقیه قبل خروج قائمنا فلیس منا؛ دین ندارد کسی که ورع ندارد و ایمان ندارد کسی که تقیه نمیکند و گرامیترین شما نزد خدا عاملترین شما به تقیه است گفته شد: ای فرزند رسول خدا تا کی باید تقیه کرد؟ تا قیام قائم علیه السلام پس هر کس تقیه را قبل از خروج قائم ما ترک کند از ما نیست». [۵۳۷]
7. امام صادق علیه السلام فرمود: «استعمال التقیه بصیانه الخوان فان کان هو یحمی الخائف فهو من اشرف خصال الکرم و المعرفه بحقوق الاخوان من افضل الصدقات و الزکاه و الحج و المجاهدات؛ بکار بردن تقیه برای حفظ برادران دینی است و چنین کاری از بهترین خصلتها بزرگواری است و معرفت به حقوق برادران دینی برتری از صدقات و زکاه و حج و جهاد در راه خداست.» [۵۳۸]
طائفه چهارم: روایات فراوانی که تقیه را برای هر ضروت و مصالح مهم لازم میشمرد و از این قبیل است.
1. زراره از امام باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«االتقیه فی کل ضروره و صاحبها اعلم بها حین تنزل به؛ تقیه در هر ضرورتی لازم است و صاحب ضرورت داناتر به آن است هنگامی که برایش پیش میآید.» [۵۳۹]
2. معمر بن یحی از امام باقر علیه السلام نقل میکند آن حضرت فرمود:
«کلما خاف المؤمن علی نفسه فیه ضروره فله التقیه؛ در هر جا مؤمن برای جانش بترسد در آنجا ضرورت است و برای تقیه جائز است.» [۵۴۰]
3. محمد بن مسلم و اسماعیل جعفی و جمعی از اصحاب از حضرت باقر علیه السلام نقل کردهاند فرمود:
«و التقیه فی کل و کل شیء اضطر الیه ابن آدم فقد احله الله؛ تقیه در هر چیزی است و نسبت به هر چیزی که آدمی اضطرار پیدا کند خداوند آن را حلال فرموده است». [۵۴۱]
4. هشام کندی میگوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود:
«ایاکم ان تعلموا عملاً نعیر به فان ولدا السوء یعیر والده بعمله کونوا لمن انقطعتم الیه زینا و لاتکونوا علیه شیئاً، صلوا فی عشائهم، و عودوا مرضاهم، و اشهدوا جنائزهم و لایسبقونکم الی شیء من الخیر فانتم اولی به منهم و الله ما عبد الله بشیء احب الیه من الخباء قلت وما الخبأ؟ قال التقیه؛ بر حذر باشید از انجام عملی که مایه ی سرافکندگی ما باشد چرا که فرزند بد مایه ی سرافکندگی پدر میشود، مایه ی زینت ما باشید نه سرافکندگی ما در میان قبائل آنها نماز بخوانید و مریضهایشان را عیادت کنید، و جنازههای آنان را تشییع کنید، در همه ی کارهای نیک پیش قدم باشید و نگذارید آنها بر شما پیشی گیرند، به خدا قسم هیچ عبادتی نزد خدا بهتر از «خبأ» نیست عرض کردم «خبأ» چیست؟ فرمود: تقیه است.» [۵۴۲]
5. امام صادق علیه السلام فرمود:
«یا معلی اکتم امرنا و لا تذعه فانه من کنم امرنا و لا یذیعه اعزه الله فی الدنیا و جعله نورا بین عینینه یقوده الی الجنه... ؛ ای معلی امر ما را مکتوم نگهدار و آنرا فاش مکن زیرا کسی که امر را مکتوم کند و آن را فاش ننماید خداوند او را در دنیا عزیز کند و میان دو چشمش نوری قرار میدهد که او را به سوی بهشت هدایت میکند...» [۵۴۳]
6. محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«انما جمعل التقیه لیحقن بها الدم فاذا بلع الدم فلیس تقیه؛ تقیه برای این قرار داده شده که بدینوسیله خون حفظ شود از این رو وقتی که تقیه منجر به خون شد دیگر تقیه نیست». [۵۴۴]
7. ابو حمزه ثمالی از امام جعفر صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«انما جعلت التقیه لیحقن بها الدم فاذا بلغت التقیه الدم فلا تقیه؛ تقیه برای این قرار داده شده که بدینوسیله خون محفوظ بماند وقتی که تقیه منجر به خون شد دیگر تقیه نیست». [۵۴۵]
البته روایاتی که از تقیه انبیاء و اولیاء یاد میکند که گاهی تقیه ی خوفی و گاهی مداراتی و گاهی برای مصالح مهم دیگر است نیز در همین قالب میگنجد و باید برای آگاهی از آنها به کتب مربوطه مراجعه نمود. [۵۴۶]
تقیه از دیدگاهی دیگر
همانگونه که تقیه را از دیدگاه کتاب و سنت دیدیم، لازم است از دیدگاه فقهاء نیز ببینیم تا اشکالات و شبهاتی که احیاناً بر اصل تقیه وارد کردهاند بهتر قابل پاسخ باشد.
البته منظور، بررسی تفضیلی آن، از نظر آنان نیست، چرا که اینکار نه با روش بحث و بررسی ما که تفسیر آیات الاحکام، سازگاری دارد و نه بررسی همه ی ابواب فقهی فعلاً برای ما مقدور است از اینرو تنها آن قسمت از مسائلی را که میتواند در فهم و توضیح آیات و روایات مربوطه و رفع ایرادهای گفته شده به ما کمک کند، بطور اجمال مورد بررسی قرار میدهیم و توضیح و آگاهی بیشتر را به کتب مربوطه موکول مینماییم و آن مسائل عبارتنداز:
اقسام تقیه
برخی از فقهاء تقیه را ا از لحاظ حکم تکلیفی به پنج قسم زیر تقسیم کردهاند:
قسم اول تقیه واجب: و آن در جایی است که مصلحت ملزمه آنرا ایجاب میکند مانند مواردی که اگر تقیه نکند ضرر و زیان جانی، مالی و عرضی بر او وارد میشود.
قسم دوم تقیه حرام: و آن در مواردی است که اگر تقیه بکند فساد در دین پدید آید و احکام اهلی تحریف شود و یا تقیه در کشتن دیگران برای زنده ماندن خود.
قسم سوم تقیه مستحب: و آن در مواردی است که تقیه مستلزم محبت و وحدت مسلمین شود مانند تقیه مداراتی و معاشرت با مخالفین و یا با کلمه ی کفر و تبری خود را نجات دهد.
قسم چهارم تقیه مکروه: و آن در مواردی است که ترک تقیه بهتر باشد مانند ترک کلمه ی کفر آمیز از راهبران سرشناس جامعه مثل رشید هجری و هجر بن عدی و امثال اینها.
قسم پنجم تقیه مباح و آن در مواردی است که سود و زیان تقیه مساوی باشد. [۵۴۷]
اقسام تقیه از دیدگاه امام خمینی (ره)
امام خمینی رضوان الله علیه درباره «تقیه» تقسیم دیگری دارد که علی الظاهر بدیع و منحصر به اوست و آن اینکه: تقیه دارای چهار جهت است که از هر جهت به اقسامی تقسیم میشود:
جهت اول: تقیه بر حسب ذات به تقیه خوفی، مداراتی، اکراهی و کتمانی تقسیم میشود.
منظور از تقیه ی خوفی این است که منشأ ذات به تقیه ترس از ضرر غیر باشد به اینگونه که بترسد از ناحیه غیر به او ضرری برسد خواه ضرر بر جان او یا عرض او یا مال او یا وابستگان و برادران دینی او و یا جهان اسلام از راه اختلاف کلمه ی مسلمین و مانند آن باشد.
و منظور از تقیه مداراتی این است که مطلوب در آن، مدارای با عامه بخاطر وحدت کلمه مسلمین و جلب مودت آنها برای تقویت دین باشد.
و منظور از اکراهی این است که منشأ تقیه اکراه از ناحیه غیر باشد.
و منظور از کتمانی این است که تقیه بخاطر مذهب و عدم افشای سر اهل بیت علیهم السلام است نه بخاطر محفوظ ماند از ضرر غیر یا مدارا با او یا اکراه او باشد.
جهت دوم: تقسیم تقیه است بر حسب «متقی» یعنی تقیه کننده که گاهی از مردم معمولی است و گاهی از رؤسای مذهب و فرد با شخصیتی است و بدیهی است که ارتکاب بعضی از اعمال، از افراد با شخصیت دینی موجب هتک حرمت مذهب و وهن عقائد مسلمین است که آن اعمال، از افراد معمولی چنین اثر را ندارد.
جهت سوم: تقسیم تقیه است بر حسب «متقی منه» یعنی کسی که از او تقیه میشود چرا که گاهی تقیه از کفار است خواهد از سلاطین آنها و یا از افراد زیر مجموعه آنها باشد و گاهی از زمامداران عامه و قضاه و علما و افراد معمولی آنها است و گاهی از پادشاهان شیعه یا عوام آنها است و نظائر اینها.
جهت چهارم: تقسیم تقیه بر حسب «متقی منه» یعنی چیزی که تقیه در آن واقع میشد و آن گاه حکم شرعی است و گاهی ترک واجب است و زمانی ترک شرط یا جزء و یا فعل مانع و یا قاطع است و وقتی هم مربوط به موضوع خارجی است مثل افطار در روزی که عامه عید گرفتهاند و وقوف در عرفات و دیگر مواقف کریمه و نظائر اینها. [۵۴۸]
تقیه از دیدگاه آیه الله خوئی (ره)
مرحوم آیه الله العظمی خوئی نیز از منظری دیگر، تقیه را به دو قسم زیر تقسیم میکند:
1) تقیه به معنی اعم: منظور از تقیه به معنی اعم عبارتست از تحفظ از زبان و ضرر دیگران، خواه آنها از عامه و ا هل سنت باشند و یا غیر آنها.
2) تقیه به معنی اخص: منظور از آن تحفظ تنها از عامه است؛ و این دو قسم تقیه از جهات زیر با هم فرق دارند:
الف) مدرک قسم اول تتها عقل است ولی قسم دوم علاوه بر عقل روایات فراوانی نیز بر آن دلالت دارد.
ب) ملاک در قسم اول فقط خوف است ولی در قسم دوم خوف، مداراه، کتمان و اکراه است.
ج) تقیه قسم اول، همیشه بخاطر غیر یعنی خوف و ضرر است ولی قسم دوم ممکن است مطلوب بالذات باشد مانند تقیه ی کتمانی و ممکن است بالغیر باشد مانند تقیه ی خوفی و اکراهی و غیره.
د) در قسم اول: قاعده ی تزاحم در همه موارد آن جاری میشود ولی در قسم دوم تنها در بعضی از موارد آن جاری خواهد بود. [۵۴۹]
در مواردی که تقیه حرام است
با توجه به اینکه به حکم عقل و سنت، تقیه در شرع مجاز و احیاناً واجب است ولی مواردی پیش میآید که نه به حکم عقل و نه شرع تقیه در آن موارد مجاز شمرده نشده که از آن جمله است.
در فساد دین
از جمله مواردی که تقیه ی در آن جائز نیست، موردی است که با تقیه تزلزل در ارکان دینی پدید میآید و شعار اسلام از بین میرود و کفر تقویت میشود مانند هدم کعبه و مشاهده مشرفه ورود اسلام و قرآن و تفسیر نادرستی از اسلام که آن را از اعتبار ساقط میکند و با الحاد و کفر سازگار است و...
در اینگونه موارد، تقیه جائز نیست و لازم است از مصالح اسلام دفاع شود ولو بلغ ما بلغ و دلیل این امر، همانگونه که بارهای گفته شد: قاعده ی «اهم و مهم» است و روایاتی از قبیل:
1)روایت موثقه ی مسعده بن صدقه عن ابی عدب الله علیه السلام که ضمن آن فرمود: «فکل شیأ یعمل المؤمن بینهم لکمان التقیه مما لا یؤدی الی الفساد فی الدین فانه جائز». [۵۵۰]
2) ابوحمزه ثمالی از امام صادق علیه السلام نقل میکند ضمن روایتی فرمود:
«و ایم الله لو دعیتم لتنصرونا لقلتم لا نتقی انما نعمل و لکانت التقیه احب الیکم من آبائکم و امهاتکم و لو قد قام القائم ما احتاج الی مسائلتکم عن ذالک و لا قام فی کثیر منک حد النفاق». [۵۵۱]
3)طبرسی در احتجاج از امام حسن عسکری نقل میکند که ضمن حدیثی فرمود: «الرضا علیه السلام جفا جماعه من الشیعه و حجبهم فقالوا یا بن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و ما هذا الجفاء العظیم و الاستخاف بعد الحجاب الصعب؟ قال: لدعواکم انکم شیعه امیر المؤمنین و انتم فی اکثر اعمالکم مخالفون و مقصرون فی کثیر من الفرائض و تتها و نون بعظیم حقوق اخوانکم فی الله و تتقون حیث لا تجب التقیه وتترکون التقیه حیث لابد من التقیه». [۵۵۲]
امام خمینی رضوان الله علیه بعد از نقل برخی از مصادیق «فساد در دین» و استدلال بر حرمت تقیه در آن موارد میافزاید: «و اولی من ذلک که فی عدم جواز التقیه فیه ما لو کان اصل من اصول الاسلام اوالمذهب او ضروری من ضروریات الدین فی معرض الزوال و الهدم و التغییر کما لو آراد المنحرفون الطفاه تغییر احکام الارث و الطلاق و الصلوه و الحج و غیرها من اصول الاحکام فضلا عن الصول الدین اوالمذهب فان التقیه فی مثلها غیر جائزه ضرروه ان تشریعها لبقاء المذهب و حفظ الاصول و جمع شتات المسلمین لاقامه الدین و اصول فاذا بلغ الامر الی هدمها فلا یجوز التقیه- و بالاتر از اینها در عدم جواز تقیه در آن، موردی است که اصلی از اصول اسلام یا مذهب یا ضروریات دین در معرض زوال و نابودی و تغییر قرار گیرد مثل اینکه منحرفان ستمگر بخواهند احکام ارث و طلاق و نماز و حج و امثال اینها از اصول احکام و مذهب را تغییر دهند تا برسد به اصول دین مذهب چرا که تقیه در این امور جائز نیست زیرا بدیهی است که تشریع تقیه برای بقای مذهب و حفظ اصول و وحدت مسلمین برای اقامه دین و اصول آن است وقتی کار آن به نابودی دین انجامد بدیهی است که دیگر تقیه جائز نیست». [۵۵۳]
در خون
مورد دومی که در آن تقیه جائز نیست، موردی است که تقیه منجر به کشته شدن افراد گردد مثل اینکه ستگری بگوید: اگر فلان بی گناه و مؤمن را نکشی تو را خواهم کشت، هیچگاه در این مورد برای حفظ خود، جائز نیست دیگری را کشتن چرا که مؤمنان خونهایشان یکسان است.
و اصل تشریع تقیه برای حفظ خون و نفوس مردم است چگونه میتواند عامل نابودی آنها باشد؟!
و روایات فراوانی به این حقیقت تأکید دارد که از آن جمله است:
1. محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: «انما جعل التقیه لیحقن بها الدم فاذا بلغ الدم فلیس تقیه» [۵۵۴]
2. ابوحمزه ثمالی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: «لم تبق الارض الا و فیها عالم یعرف الحق من الباطل و قال: انما جعلت التقیه لیحقن بها الدم فاذا بلغت التقیه الدم فلا تقیه» [۵۵۵]
مسح بر کفش و متعه حج و شرب مسکر و نبیذ و جهر به بسم الله
در پارهای از روایات، امور یاد شده از مسثنیات تقیه شمرده شده مانند:
1. صحیحه زراره قال قلت له فی مسح الخفین تقیه؟ فقال ثلاثه لا افتی فهین احدا: شرب المسکر و مسح الخفین و متعه الحج قال زراره: و لم یقل الواجب علیکم ان لاتتقوا فیهم احدا» [۵۵۶]
2. ابی عمر اعجمی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«لا دین لمن لا تقیه له، و التقیه فی کل شیءالا فی النبیذ و المسح علی الخفین». [۵۵۷]
3. امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: «حدیثی ابی عن ابیه عن جده عن علی بن ابیطالت علیهم السلام آنه قال» التقیه دینی و دین آبائی فی کل شیئی الا فی تحریم المسکر و خلع الخفین عند الوضوء و اجهر ببسم الله الرحمن الرحیم». [۵۵۸]
ولی روایات دیگری که معارض آنها نیز در دست است و لذا بعضی آنها را به محامل عدیده حمل کردهاند و حق این است که چنانچه موارد پیش آید که اگر تقیه نکند مستلزم زیان و ضرر جانی و مالی یا آبروئی شود در آن موارد نیز تقیه جائز خواهد بود چرا که مسخ بر خفین و شرب مسکر و نبیذ و جهر به بسم الله و متعه حج از خود حج و نماز که بالاتر نیستند و میدانیم که دوران امر بین آنها و خطر جانی یا مالی یا عرضی ترک آنها بلامانع است و لذا امام خمینی رضوان الله علیه بعد از نقل روایات متعارض میافزاید: «بل ضروره العقل یحکم بان ترک الصلوه اهم من المسح عن الخفین و ترک الحج عن ترک متعته مع انهما داخلان فی المسثنی منه، من انا نقطع بان الشارع لا یرضی بضرب الاعناق اذا دار الامر بینه و بین المسح علی الخفین بل و شرب الخمر و النبیذ و ترک متعه الحج فلابد من طرح تلک الروایات او لحمل علی بعضی المحامل...». [۵۵۹]
برائت از علی و سایر ائمه علیهم السلام
روایات زیادی در دست است که دلالت دارند در صورت اکراه به برائت از علی و ائمه معصومین علیهم السلام، جائز نیست برائت از آنها اگر چه کشته شوند که از آن جمله است:
1. محمد بن میمون از امام جعفر صادق علیه السلام از پدرانش از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند که فرمود: «ستدعون الی سبی فسبونی و تدعون الی البرائه من فمدوا الرقاب فانی علی الفطره» [۵۶۰]
2.. علی بن علی خزاعی از موسی بن جعفر علیهما السلام از پدرانش از علی علیه السلام نقل میکند که فرمود: «انکم ستعرضون علی سبی فان خفتم علی انفسکم فسبونی الاوانکم ستعرضون علی البرائه متی فلا تفعلوا فانی علی الفطره» [۵۶۱]
3. در نهج البلاغه از علی علیه السلام آمده است: «اما نه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم، مند حق البطن یا کل ما یجد و یطلب ما لا یجد فاقتلوه و لن تفتلوه الا و آنه سیأمرکم بسبی و البرائه منی فاما السب فسبونی فانه لی زکاه و لکم نجاه و اما البرائه فلا تبرئوا منی فان ولدت علی الفطره و سبقت الی الایمان و الهجره». [۵۶۲]
شیخ مفید (ره) که در کتاب ارشاد فرموده که بطور مستفیض از علی علیه السلام آمده: «ستعرضون من بعدی علی سبی فسبونی فمن عرض علیه البرائه منی فلیمد دعنقه فان برء منی فلا دیناً له و لا آخره» [۵۶۳]
چنانکه ملاحظه می فرمائید، این روایات دلالت بر عدم جواز تقیه هنگام تکلیف مؤمنین به برائت از علی علیه السلام دارد و مؤمنین در اینگونه موارد باید تحمل همه گونه شدائد ولو شهادت را در این راه بکنند همانگونه که بسیاری از یاران علی علیه السلام مانند کمیل و هجر و غیره کردهاند؛ ولی در مقال این روایات، دو نوع روایات دیگری وجود دارد که یک نوع آنها برائت را ترخیص کرده و نوع دوم آن را واجب شمرده است.
از نوع اول است:
1. عن ابی بکر الحضرمی عن ابی عبد الله علیه السلام (فی حدیث) آنه قیل له: مد الرقاب احب الیک ام البرائه من علی علیه السلام؟ فقال: الرخصه احب الی، اما سمعت قول الله عز و جل فی عمار: الا من اکراه و قلبه مطمئن بالایمان». [۵۶۴]
2. عن عبدالله بن عجلان، عن ابی عبدالله علیه السلام قال: سألته فقلت له: ان الضحاک قد ظهر بالکوفه و یوشک ان تدعی الی البرائه من علی فکیف نصنع؟ قال: فابرء منه قلت ایهما احب الیک؟ قال: ان تمضوا علی ما مضی علیه عمار بن یاسر، اخذ بمکه فقالوا له: من رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فبرء منه فانزل الله عز وجل عذره: اله من اکره و قلبه مطمئن بالایمان». [۵۶۵]
و از نوع دوم است:
1. موثقه مسعده بن صدقه قال قلت لابی عبدالله علیه السلام: «ان الناس یروون ان علیا قال علی منبر الکوفه ایها الناس انکم ستدعون الی سبی فسبونی ثم تدعون الی البرائه منی فلا تبرئوا منی، فقال: ما اکثر ما یکذب الناس علی علی علیه السلام ثم قال: انما قال: انکم ستدعون الی سبی فسبونی ثم تدعون الی البرائه منی و انی لعلی دین محمد صلی الله علیه و آله وسلم و لم یقل: ولا تبرئوا منی فقال له السائل: ارأیت ان اختار القتل دون البرائه فقال: و الله ما ذالک علیه و ما له الا ما مضی علیه عمار بن یاس حیث اکره اهل مکه و قلبه مطمئن با الایمان...» [۵۶۶]
2. در روایت احتجاج از علی علیه السلام آمده است: «و قد اذنت لکم فی تفضیه اعدائنا ان اجأک الخوف الیه و فی اظهار البرائه ان حملک الوجل علیه... و ان اظهارک برائتک منا عند تقیتک لا یقدح فینا ولا ینقصنا... و ایاک ثم ایاک ان تترک التقیه آلتی امرتک بها فانک شائط بدمک و دماء اخوانک معرض لنعمتک و نعمتهم للزوال، مذل لهم فی ایدی اعداء دین الله و قد امرک الله باعزازهم فانک انخالفت وصیتی کان ضررک علی اخوانک و نفسک اشد من ضرر الناصب لبنا الکافر بنا» [۵۶۷]
با توجه به این دو نوع از ورایات که معارض با روایات گذشته مبتی بر عدم جواز تقیه بوده برخی از بزرگان، آنها را بر حسب زمان و افراد شاخص حمل کرده و گفتهاند: اخبار عدم جواز تقیه مربوطه به زمانهای سیاه خاصی است که علی علیه السلام و خاندان پیغمبر مورد هجوم بنی امیه بودهاند و اگر افرادی مثل میثم تمار، عمرو بن حمق، عبد الله بن عفیف، عبد الله بن یقطر، سعید بن جبیر، حجر بن عدی، رشید هجری خود را فدای ولایت و حقیقت نمیکردند، آثار نبوت و اهل بیت مندرس، و باطل و حکومت جائر مستولی و مشروع میگردید از اینرو این نوع روایات مربوط به خواص امت است ولی روایات ترخیص و وجوب تقیه مربوط به توده مردم و اوساط است. [۵۶۸]
ولی امام خمینی رضوان الله علیه بعد از نقل دو نوع روایت ترخیص و وجوب تقیه مینویسد: «و لا یخفی ان رفع الید عن تلک الروایات مشتمله علی تکذیب ما نسب الی علی علیه السلام و عن اخبار التقیه و عن قوله تعالی: «لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه» و حکم العقل بلزوم حفظ النفس و اهتمام الشارع به، لا یمکن بمثل تلک الروایات آلتی لاتفید علما و لا عملاً و لم نجد فیها ما یسلم سندا.
و دعوی المفید لاتفید لنا علما فانا لم نعثر علی روایه واحده بمضمون ما ذکره نعم بعض مضمونه موافق للروایات الضعاف المتقدمه المقاله للروایات بعضها اسد منها سندا. مضافاً الی الستشمام رائحه الکذب و الختلاق منها ضروره ان السب و الشتم و اللعن اشد من التلفظ بالبرائه مما لا یقدح فیهم و لا ینقصهم و ما المقطوع عدم رضی الشارع بحدّ الاعناق فی مقابله کما فی روایه الاحتجاج...»
مخفی نیست که رفع ید از این روایات که مشتمل بر تکذیب آنچه که به علی علیه السلام نسبت داده شده بود- مانند از من برائت بجوئید- و از اخبار تقیه و از قول خداوند با دستتان خود را به مهلکه نیفکنید و حکم عقلی مبنی بر اینکه حفظ نفس لازم است و شارع مقدس به آن اهتمام دارد با مثل این روایاتی که نه مفید علم و نه عمل است و از لحاظ سند نیز صحیح نمیباشد ممکن نیست.
و ادعای مرحوم مفید، مبنی بر اینکه نباید تقیه کرد، مفید علم نیست و ما حتی یک روایت درست طبق مضمونی که ادعا کرده نیافتیم بلی بعضی از مضمون آن، موافق روایات ضعاف گذشته است که نسبت به روایات مقابل که از لحاظ سند محکمتر است قابل استدلال نمیباشد بعلاوه از آن روایات عدم جواز تقیه بوی دروغ و ساختگی به مشام میرسد. زیرا که بدیهی است سب و شتم و لعن، شدیدتر است از تلفظ به برائت که نه قدحی نسبت به آنها است و نه منقضی و مسلم است که شارع، راضی به کشته شدن افراد در مقابل آن نمیباشد چنانکه در روایت احتجاج بدان تأکید شده است...» و البته در رفع تعارض بین این روایات، راههای دیگری نیز اراده شده که لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود. [۵۶۹]
آیا ترک تقیه مفسد عمل است یا نه
هر گاه مکلف طبق وظیفه واقعی خود عمل کرد و عمل تقیهای را ترک نمود مثل اینکه نمیبایست روی مهر نماز بخواند و یا دست بسته «با تکتف» نماز بخواند روی مهر نماز خواهد و دستها را رها نمود و یا پاهای را از روی تقیه در وضوء شست، و نظائر اینها آیا اعمال او صحیح است یا باطل است؟ فقهاء در این مسئله اختلاف نظر دارند:
1. بسیاری از فقهاء عقیده دارند، عمل خلاف تقیهای مطلقاً صحیح است و تنها معصیت کرده است امام خمینی (ره) معقتد به این قول است و در این باره مینویسد: «لو ترک التقیه و اتی بالعمل علی خلافها فمقتضی القواعد صحته سواء قلنا بانها واجبه او الاذاعه محرمه او هی محرمه و تلک واجبه، و ذالک لان الامر بالتقیه لا یوجب النهی عن العمل و کذا النهی عن الاذاعه لا یوجب سرایته الی عنوان العمل لما حقق فی محله من ان الامر بالشیء لا یقتص النهی عن ضده والنهی عن عنوان لا یمکن سرایته الی عنوان آخر و حدیث ان المبعد لا یمکن ان یصیر مقربا قد فرغنا عن تهجینه فی الاصول» اگر تقیه را ترک بکند و بر خلاف آن عمل نماید به مقتضای قواعد صحت عمل است خواه بگوییم که عمل تقیهای واجب است یا پخش عمل حرام است یا آن حرام و این واجب است، دلیل این مطالب این است که امر به تقیه موجب نهی از عمل واقعی نیست و همچنین نهی از اذاعه موجب سرایت آن به عنوان عمل نخواهد بود چرا که در جای خود ثابت شده که امر بشیء مقتضی نهی از ضد آن و نهی از عنوان موجب سرایت آن به عنوان دیگر نیست و اما اینکه گفته شده: چیزی که عامل دوری بنده از خداست نمیتواند مقرب باشد جوابش را در اصول داده و نادرستیش را به اثبات رساندهایم» [۵۷۰]
2. جمعی دیگر مانند صاحب جواهر معتقد به عدم صحت آن مطلقاً هستند چرا که برگرفته از: خلاف وظیفه عمل کرده و در حالیکه مثلاً جان و مال و آبرویش در خطر است تکلیفی جز تقیه ندارد و عمل غیر تقیهای منهی عنه است و نهی در عبادت نیز موجب فساد میباشد.
3. جمعی دیگر از فقهاء که در رأس آنها مرحوم شیخ انصاری رضوان الله علیه قرار دارد، در مسئله ی تفصیل دادهاند که: اگر عمل خلاف تقیه نفس و یا جزء و یا شرط عبادت منهیه باشد، عمل باطل است و گرنه نه مثل اینکه سجده بر مهر کند، در جایی که تقیه مستلزم خلاف آن است و یا ترک تکتف کند در موردی که تقیه مستلزم آن است. در صورت اول نظر به اینکه سجده جزء عبادت صلاتی است و در حال تقیه مورد نهی قرار گرفته و نهی در عبادت نیز موجب بطلان است از اینرو چنین عملی باطل است ولی در مثل تکتف نظر به اینکه جزء نماز نبوده بلکه امری خارج از نماز است از این رو نهی از آن مستلزم نهی از عبادت نخواهد بود تا موجب بطلان نماز گردد.
گر چه بررسی صحت و سقم دلائل هر کدام از این نظرات به فقه موکول است و فرصت ویژهای را میطلبد ولی دور از هر گونه اصطلاحات اصولی و قراردادی از بعضی از روایات باب مانند «لیس منا من لم یلزم التقیه و یصوننا عن سفله الرعیه [۵۷۱] لا دین لمن لا ورع له و لا ایمان لمن لا تقیه له و ان اکرمکم عند الله اعملکم باتقیه [۵۷۲] یا داود لو قلت ان تارک التقیه کتارک الصلاه لکنت صادقا [۵۷۳] یغفر الله للمؤمن کل ذنب و یطهره منه فی الدنیا و الآخره ما خلأ ذنبین: ترک التقیه و تضییع حقوق الاخوان» [۵۷۴]
و نظائر اینها بخوبی میشود فهمیدکه عمل برخلاف تقیه بطور مطلق منهی عنه و موجب بطلان عمل است که برای آگاهی بیشتر لازم است به کتب مربوط مراجعه شود. [۵۷۵]
آیا عمل تقیهای مجزی از واقع است
ممکن است گفته شود: درست است که طبق دلائل عقلی و نقلی از کتاب و سنت، در وقت ضرورت و اضطرار و خوف، شخص مکلف میتواند عمل تقیهای را انجام دهد و عیب و گناهی برای او شمرده نمیشود ولی آیا این عمل، کفایت از واقع نیز میخواهد کرد به گونهای که در صورت رفع اضطرار و خوف و مصلحت اعاده ی عمل در وقت و قضای آن در خارج آن، لازم نباشد و یا آنکه چنین نیست، تنها انجام عمل را هنگام تقیه مجاز میشمارد ولی بعد از رفع مانع، اعاده در وقت و قضا، در خارج آن، لازم است؟
پاسخ این است که دلیل عمده این مسئله روایاتی است که دلالت بر اجزاء از مأمور به واقعی میکند به گونهای که نه در وقت اعاده و نه قضاء در خارج وقت لازم است و آن روایات بر چند دسته تقسیم میشود:
دسته اول: روایاتی است که دلالت بر اجزاء تقیه ی اضطراری و ضروری دارد مانند: الف-عن ابی عبد الله علیه السلام قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم: رفع عن اتی تسعه الخطأ و انسیان و ما اکرهوا علیه و ما لا یطیقون و ما یعلمون و ماضطروا الیه والحسد والتفکر فی الوسوسه فی الحلق ما لم ینطق بشفه» [۵۷۶] که ظاهر کلمه ی «رفع» رفع جمیع آثار مترتب به امور نهگانه است که شامل لزوم اعاده و قضاء نیز میشود نه خصوص مؤاخذه و تکلیف که در این صورت، نه در وقت اعاده و نه در خارج وقت، قضاء لازم است.
ب) صحیحه فضلاء- اسماعیل جعفی، معمر بن یحیی بن سالم، محمد بن مسلم و زراره- قالو سمعنا ابا جعفر علیه السلام یقول: «ان التقیه فی کل شیئء یضطر الیه ابن آدم فقد احله الله له» [۵۷۷]
بدیهی است که حلیت اعم از تکلیفی و وضعی است از این رو حدیث دلالت دارد بر اینکه در صورت اضطرار، همه ی امور تکلیفی و وضعی از مکلف برداشته میشود.
ج) عن سماعه عن ابی عبد الله علیه السلام قال: «اذا خلف الرجل تقیه لم یضره اذا هو اکره و اضطر الیه و قال لیس شیء مما حرم الله الا و قد احله لمن اضطر الیه». [۵۷۸]
این حدیث نیز شامل احکام تکلیفی و وصفی خواهد بود بلکه طبق قول امام خمینی (ره) در شمول آن نسبت به احکام وضعی اظهر است «و لعلها اظهر فی شمول الوضع لان عدم اضطرار الحلف عدم ترتب الاثر و الکفاره علیه» [۵۷۹]
دسته دوم: روایاتی است که دلالت دارد بر اجزاء عمل تقیهای که برخلاف حق است مانند:
الف- مسعده بن صدقه ضمن روایاتی از امام صادق علیه السلام آورده است:
«فکل شیء یعمل المؤمن بینهم لمکان التقیه مما لا یؤدی الی الفساد فی الدین فانه جائز» [۵۸۰] شکی نیست که منظور از جواز در روایت، مجاز بودن عمل از لحاظ تکلیف و وضع است که طبعاً شامل صحت عمل نیز خواهد بود و معنی آن عدم لزوم اعاده و قضاء است.
ب- عن ابی الصباح قال: و الله لقد قال لی جعفر بن محمد صلی الله علیه و آله و سلم: «ان الله علم نبیه التنزیل و التأویل فعلمه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و علیا علیه السلام قال: و علمنا و الله ثم قال: ما صنعتم من شیء او حلفتم علیه من یمین فی تقیه فانتم منه فی سعه» [۵۸۱]
این روایت دلالت میکند: هر زیاده یا نقصانی را شخص مکلف در عملی از روی تقیه انجام دهد در وسعت است یعنی نه کتک دارد و نه اعاده و قضاء بر واجب است علیهذا جمله «فانتم منه فی سعه» همانند «الناس فی سعه ما لا یعلمون» است و اختصاص به حکم تکلیفی ندارد.
ج) عن سماعد قال: «سألته عن رجل کان یصلی فخرج الامام و قد صلی الرجل رکعه من صلاه فریضه قال: ان کان اماما عدلا فلیصل آخری و ینصرف، و یجعلهما تطوعا و لیدخل مع الامام فی صلاته کما هو، و ان لم یکن امام عدل فلیبن علی صلاته کلما هو و یصلی رکعه آخری و یجلس قدر ما یقول: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله» ثم لیتم صلاته معه علی ما استطاع، فان التقیه واسعه و لیس شیء من التقیه الا و صاحبها مأجور علیها ان شاء الله». [۵۸۲]
امام خمینی (ره) بعد از نقل این روایت برای اجزای فعل تقیهای اضافه میکند: «مخفی نیست که موثقه از لحاظ دلالت بر مطلوب از دیگر روایات روشنتر است چرا که گویا مثل نص است بر صحت نماز او با مخالفان هنگام تقیه یا ترک آنچه را که نمیتوانست انجام دهد یا انجام دهد یا انجام چیزی را که نمیتوانست ترک کند از اجزاء و شرایط و موانع در پایان، تعلیل میآورد که چون او در حال تقیه بود و تقیه شخص مکلف را در وسعت قرار میدهد و عملش عند الله مأجور است از این رو هر کس در چنین شرایطی باشد، عملش درست است و نیاز به اعاده و قضاء ندارد». [۵۸۳]
د- ابن عمر اعجمی میگوید: «امام صادق علیه السلام به من فرمود: یا ابا عمران تسعه اعشار دین فی التقیه و لادین لمن لا تقیه له و التقیه فی کل شیء الا فی البنیذ و المسح علی الخفین» [۵۸۴]
ه- در صحیحه زراره آمده است: به حضرت عرض کردم: «فی مسح الخفین تقیه؟ فقال ثلاثه لا اتقی فیهن احدا» شرب المسکر و مسح الخفین و متعه الحج» [۵۸۵]
امام خمینی (ره) بعد از نقل این روایت میفرماید: «الظاهر منها اتقائه فی غیرها و لا ریب فی استثناء مسخ الخفین و متعه الحج دلیل علی شمولهما فان المسح علیهما غیری لاجل عدم تحقیق الوضوء و لا حرمه ذاتیه فیه فیظهر منها صحه الاعمال المأتی بها تقیه» ظاهر این روایت، تقیه کردن آن حضرت است در غیر این سه چیز و شکی نیست که در استثناء مسح کفشها ممنوع و متعه ی حج، دلیل است بر شمول این دو چیز، حکم وضعی را چرا که مسح بر کفشها ممنوع غیری است بخاطر عدم تحقق وضو، بوسیله ی آن و حرمت ذاتی ندارد، بنابراین از این دو صحت اعمالی که از روی تقیه آورده میشود، بدست میآید.» [۵۸۶]
و- در تفسیر نعمانی از علی علیه السلام ضمن حدیثی آمده است: «و اما الرخصه آلتی صاحبها باخیار فان الله نهی المؤمن ان یتخذ الکافرین ولیاثم من علیه با طلاق الرخصه له عند التقیه فی الظاهر ان یصوم بصیامه و ان یفطر بافطاره و یصلی بصولته و یعمل بعمله و یظهر له استعمال ذلک موسعا علیه فیه و علیه ان یدین الله تعالی فی الباطن بخلاف ما یظهر لمن یخافه من المخالفین المستولین علی الامه قال الله تعالی: «لا یتخذ المؤمنون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین و من یفعل ذالک فلیس من الله فی شیء الا ان تتقوا منهم تقاه و یحذرکم اله نفسه» فهذه رحمه تفصل الله بها علی المؤمنین رحمه لهم لیستعملوها عند التقیه فی الظاهر و قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ان الله یخب ان یؤخذ برخصه کما یحب ان یؤخذ بعزائمه». [۵۸۷]
ظاهر از جمله «عمل به عمل مخالف و نماز او و توسعه آشکار کردن تقیه برای او خصوصاً با قول حضرت: خداوند همانگونه که دوست دارد، به امور جائزش عمل شود، دوست دارد به امور واجبش نیز عمل شود» بدست میآید که عمل تقیهای صحیح و مجزی از او واقع و محبوب پروردگار میباشد و نیز ظاهر از قول حضرت «بر اوست که در باطن متدین به دین خدا برخلاف ظاهر باشد» فهمیده میشود که عبادات دو مصداق مختلف در حال تقیه و عدم آن دارند و بدون اشکال منظور از آن اعاده ی عمل تقیهای نیست». [۵۸۸]
ز- در نامه از امام صادق علیه السلام برای اصحابش مرقوم فرموده در آن، چنین آمده است: «و علیکم بمحامله- بمجامله- اهل الباطل، تحملوا الضیم منهم، و ایاکم و مما ظتهم، دینوا فیما بینکم و بینهم اذا انتم جالستموهم و خالطتموهم و نازعتموهم الکلام فانه لا بد لکم من مجالستم و مخالطتهم و منازعتهم الکلام بالتقیه آلتی امرکم الله ان تأخذوا بها فیما بینکم و بینهم» [۵۸۹]
ظاهر از این حدیث که در حال تقیه انجام میدهید عبادت خدا و محبوب اوست نه اینکه صوره عبادت باشد از این رو صحیح و مجزی است و دوباره لازم به اعاده و قضاء نیست». [۵۹۰]
ح- معلی بن خنیس میگوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «یا معلی اکتم امرنا و لا تذعه فانه من کتم امرنا و لا یذیعه اعزه الله فی الدنیا و جعله نور ابین عینیه یقوده الی الجنه، یا معلی ان التقیه دینی و دین آبائی و لا دین لمن لا تقیه له، یا معلی ان الله یحب ان یعبد فی السر کما یحب ان یعبد فی العلانیه و المذیع لامرنا کالجاحدله». [۵۹۱]
ظاهر از عبادت پنهانی همان عبادت از روی تقیه است و خداوند آن را همانند غیر تقیهای دوست دارد و طبعاً چنین عملی صحیح و مجزی است و نیازی به اعاده و قضاء ندارد.
ط- سفیان بن سعید از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت ضمن حدیثی فرمود: «من استعمل التقیه فی دین الله فقد تسنم الذروه العلیا من القرآن». [۵۹۲]
ظاهر از استعمال تقیه در دین خدا این است که عبادت را به شکل تقیه انجام دهد پس عبادتی که این چنین آورده میشود دین خدا است و چیزی که از دین خدا نیست نمیشود صحیح و مصداق مأمور به باشد و نظیر این روایات زیاد است بخاطر اطاله بحث از ذکر بیشتر خودداری میشود.
دسته سوم- روایاتی است که دلالت بر اجزاء در تقیه ی مداراتی دارد:
در این رابطه نیز روایات فراوانی در دست است که از آن جمله است:
1. هشام کندی میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: «ایاکم ان تعلموا عملاً نعیر به فان ولد السوأ یعیر والده بعلمه، کونوا لمن انقطعتم الیه زینا و لا تکونوا علیه شیئنا، صلوا فی عشائرهم و عودوا مرضاهم و اشهدوا جنائزهم و لا یسبقونکم الی شیء من الخیر فانتم اولی به منهم و الله ما عبد الله بشیء احب الیه من الخباء قلت و ما الخباء؟ قال: التقیه». [۵۹۳]
ظاهر این روایت، ترغیب بر عمل طبق آراء و اهواء مخالفین و انجام نماز در میان آنها و همچنین سایر خیرات است با اینکه انجام نماز میان آنها مستلزم ترک بعضی از اجزاء و شرایط و فعل بعضی از موانع است؛ و اینکه در ذیل روایت آورده است: «به خدا قسم خداوند به چیز عبادت نشده که محبوب تر است از «خبأ» یعنی تقیه باشد برای دفع استبعاد شیعه از صحت عمل مخالف با واقع است که فرمود: این بهترین عبادات و نیکوترین آنهاست. [۵۹۴]
2. ابی بصیر میگوید: امام باقر علیه السلام فرموده است: «خالطوهم بالبرانیه وخالفوهم بالجوانیه اذا کانت الامره الصبیانیه». [۵۹۵]
ظاهر از مخالطه با مخالفان در ظاهر (البرانیه) این است که کارها را از روی تقیه انجام دهید و منظور از مخالفت با آنها در باطن (الجوانیه) نیز این است که کارها را طبق واقع انجام دهید و طبعاً هر دو عمل مورد رضا و دستور الهی است و انجام چنین عملی مجزی است و نیازی به اعاده و قضاء ندارد.
1. صحیحه حماد بن عثمان عن ابی عبدالله علیه السلام آنه قال: «من صلی معهم فی الصف الاول کان کمن صلی خلف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی الصف الاول» [۵۹۶]
2. صحیحه حفص بن بختری عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «یحسب لک اذا دخلت معهم و ان کنت لا تقتدی بهم مثل ما یحسب لک اذا کنت مع من تقتدی به». [۵۹۷]
3. اسحاق بن عمال قال: قل لی ابو عبدالله: «یا اسحاق اتصلی معهم فی المسجد؟ قلت نعم، قال: صل معهم فان المصلی معهم فی الصف الاول کالشاهر سیفه فی سبیل الله» [۵۹۸]
4. عن ابن محبوب؛ عن عبدالله بن سنان قال: «سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول: اوصیکم بتقوی الله عز و جل و لا تحملوا الناس علی اکتافهم فتذلوا ان الله تبارک و تعالی یقول فی کتابه: «و قولوا اللناس حسنا» ثم قال: عودوا مرضاهم و اشهدوا جنائزهم و اشهدوا لهم و علیهم و صلوا معهم فی مساجدهم» [۵۹۹]
5. علی بن جعفر عن اخیه قال: «صلی حسن و حسین خلف مروان و نحن نصلی معهم» [۶۰۰]
6. موثقه سماعه قال: «سألته عن مناکحتهم و الصلوه خلفهم؟ فقال هذا امر شدید لن تستطیعوا ذلک قد انکح رسول الله و صلی علی علیه السلام ورائهم» [۶۰۱]
7. اسحاق بن عمار فی حدیث قال قلت لابی عبد الله علیه السلام: «انی ادخل المسجد فاجد الامام قد رکع و قد رکع القوم فلا یمکننی ان اؤذن و اقیم و اکبر فقال لی: فاذا کان ذالک فادخل معهم فی الرکعه و اعتد بها فانهما من افضل رکعاتک» [۶۰۲]
8. عن زراره عن ابی جعفر علیه السلام قال: «لا بأس بان تصلی خلف الناصب و لا تقرء خلفه فیما یجهر فیه فان قرائته یجزیک اذا سمعتها» [۶۰۳]
از مجموع این دسته از روایات نیز به خوبی فهیمده میشود که نماز با مخالفان صحیح است و نیازی به اعاده ندارد و اگر روایاتی دلالت بر عدم صحت و یا اعاده دارد یا از لحاظ سند ضعیفند و یا محمول به استحباب است و یا در مقام بیان حکم اولی است که لازم است در این رابطه و آگاهی بیشتر از نظرات فقهاء به کتب مربوطه مراجعه شود. [۶۰۴]
آیا در تقیه عدم مندوحه شرط است
کلمه «مندوحه» از «ندح» به معنی وسعت گرفته شده و منظور از آن، در اینجا به معنی است که آیا جریان تقیه و اجزاء عمل تقیهای از مأمور به واقعی مشروط به عدم امکان تخلف از چنین عملی است به گونهای اگر بتواند آن را به شکل واقعیتش انجام دهد، تقیه جائز نیست یا اینکه مشروط نمیباشد؟
و البته این «مندوحه» امکان عمل گاهی «عرضی» است یعنی مکلف میتواند در همان زمانی که میخواهد عملی تقیهای انجام دهد عمل واقعی را انجام دهد و گاهی «طولی» است یعنی مکلف در همان زمان نمیتواند، عمل واقعی را انجام دهد بلکه میتواند در زمان دیگر آن را انجام دهد.
درباره مشروط بودن عمل تقیهای به عدم مندوحه و یا عدم مشروط بودن آن به آن نظرات مختلف است که از آن جمله است:
قول اول: در تقیه به طور کلی، عدم تمکن ملکف از انجام فعل تام الاجراء و الشرایط و فاقد موانع، شرط نیست چنانکه شهید اول و دوم و بعضی دیگر گفتهاند.
قول دوم: در تقیه مطلقاً عدم تمکن شرط است چنانکه صاحب مدارک فرموده است.
قول سوم: عمل مورد تقیه یا به خصوص مورد اذن شارع مقدس و معصومین علیهم السلام است مانند نماز با مخالفین و وضو با مسح روی کفشها که در اینگونه موارد عدم تمکن شرط نیست و یا به طور عموم مورد اذن است که در این صورت شرط است این قول منسوب به محقق ثانی است.
قول چهارم: هر گاه تقیه از مخالفین باشد، عدم تمکن شرط نیست ولی اگر از غیر مخالفین باشد شرط است.
امام خمینی (ره) این قول را میپذیرد و در توجیه آن میفرماید: «و التحقیق هو اعتبار عدم المندوحه فیما اذا کانت التقیه من غیر المخالفین مما کان دلیلها مثل حدیث الرفع و قوله «التقیه فی کل شیء یضطر الیه ابن آدم» و قول «التقیه فی کل ضروره» و عدم الاعتبار اذا کانت من المخالفین مطلقاً اما اعتبار عدمها فی الفرض الاول فلعدم صدق الاضطرار و الضروره مع المندوحه... فیجب اعمال الحیله فی التخلص عن المتفی منه و فی ایتان العمل موافقا للحق بقدر المقدر فان الضرورات متقدر بقدرها نعم لو خاف من اعمال الحیله افشاء سره و ورود ضرر علیه یکون ذالک ایضاً من الاضطرار و الضروره عرفا.
و اما ما یستفاد حکمه من سایر الادله آلتی تختص ظاهر بالمخالفین فالظاهر آنه لا یعتبر فیها عدم المندوحه مطلقاً فمن تمکن من اتیان الصلاه بغیر وجه التقیه لا یجب علیه ایتانها کذالک بل الراجح اتیانها بمحضر منهم علی صفه التقیه و کذا لا یجب علیه اعمال الحیته فی ازعاج من تیقی منه عن مکانه او تغییر مکانه من السوق و المسجد الی مکان امن لظهور الادله بل صراحه بعضها فی رجحان الحضور فی جماعاتهم و ان الصلوه معهم کالصلاه مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لا شک فی ان هذه الترغیبات تنافی اعمال الحیله و تعویق العمل...» [۶۰۵]
قول پنجم: تفصیلی است که از کلام مرحوم شیخ انصاری فهیمده میشود و آن اینکه اگر مکلف بتواند بدون تغییری در زمان و مکان عمل تقیهای را طبق واقع انجام دهد عدم مندوحه شرط است مثل اینکه میتواند در محلی بایستد که سجده بر آن بخاطر سنگ و خاک ممکن است و یا قرائت در جماعت به گونهای آرام بخواهد که کسی نفهمد و یا دستش را در تکتف به گونهای نهد که تکتف ممنوع حاصل نشود و یا در شستن دست در وضوء اگر چه آب را منکوسا از روی کف بسوی مرفق میریزد اما قصد شستن را هنگام بازگشت آب از مرفق بسوی کف میکند که در همه ی این موارد باید عمل را طبق واقع انجام دهد نه تقیه چرا که مندوحه ممکن و بلامانع است ولی اگر انجام عملی طبق واقع ممکن نباشد مگر در زمان و یا مکان دیگر در این صورت عدم مندوحه شرط نیست چرا که فلسفه ی تقیه تسهیل امور و رفع دشواری و وحدت کلمه و اتحاد مسلمین است و بسیار روشن است که انجام عمل در زمان و مکان دیگر بدون تقیه مستلزم نوعی دشواری است بعلاوه انجام عمل غیر تقیهای در زمان و مکان دیگر چه بسا ممکن است آشکار شود و موجب بدبینی و اختلاف کلمه ی مسلمین شود از این رو در اینگونه اعمال مندوحه شرط نخواهد بود و لذا مرحوم شیخ فرموده است: «ثم ان الذی یقوی فی النظر فی اصل مسئله اعتبار عدم المندوحه آنه ان ارید عدم المندوحه بمعنی عدم التمکن حین العمل من الاتیان به موافقا للواقع مثل آنه یمکنه عند اراده التکفیر للتقیه من الفصل بین یدیه بان لایضع بطر احدیهما علی ظهر الاخری بل یقارب بینمها کما اذا تمکن من صبه الماء من الکف الی المرفق لکنه ینوی الغسل عند رجوعه من المرفق الی لاکف و جبب ذالک و لم یجز العمل علی وجه التقیه بل التقیه علی هذا الوجه غیر حائزه فی غیر العبادات ایضاً وکانه مما لا خلاف فیه.
و ان ارید به عدم التمکن من العمل علی طبق الواقع فی مجموع الوقت المضروب لذالک العمل حتی لا یصح العمل تقیهه الالم یتمکن فی مجموع الوقت من الذهاب الی موضع مأمون فالظاهر عدم اعتباره لان حمل اخبار الاذن فی التقیه فی الوضوء و الصلوه علی صوره عدم التمکن من اتیان الحق فی مجموع الوقت مما یأباه ظاهر اکثرها بل صریح بعضها و لا یبعد ایضاً کوفه و فاقیا.
و انی ارید عدم المندوحه حین العمل من تبدیل موضوع التقیه بموضع الا من کان یکون فی سوقهم و مساجدهم و لا یمکن فی ذالک الحین من العمل علی طبق الواقع علی التقیه فی افعالهم المتعارفه من دون الزامهم یترک ما یریدون فعله بحسب مقاصدهم العرفیه او فعل ما یجب ترکه کذلک مع لزوم الحرج العظیم فی ترک مقاصدهم و مشاغلهم لاجل فعل الحق بقدر الامکان مع ان التقیه انما شرعت تسهیلا للامر علی الشیعه و رفعا الحرج عنهم مع ان التخفی عن المخالفین فی الاعمال ربما یؤدی الی اطلاعهم علی ذلک فیصیر سببا لتفقدهم و مراقبتهم للشیقه وقت العمل فیوجب نقض غرض التقیه. [۶۰۶]
قول حق کدام است؟
از آنجا که اکثر روایات مربوط به جواز تقیه، مربوط به تقیه در مقابل مخالفان است.
از آنجا که در تقیه بخصوص مداراتی فلسفه آن عدم وقوع در حرج و وحدت کلمه است.
از آنجا که وجهی برای فرق بین مأذون بخصوص و عموم وجود ندارد.
از آنجا که در صورت امکان انجام عمل طبق واقع بدون تغییر زمان و مکان، جایی برای عمل تقیهای باقی نخواهد ماند و باید بگونهای آن را تدارک کرد.
از آنجا که مهمترین دلیل برای جواز تقیه روایات باب است.
از این رو بطور قطع میتوان حدس زد که در عمل تقیهای به هیج وجه مندوحه و امکان انجام عمل با تمام اجزاء و شرایط و نبود مانع، شرط نیست و لازم است ذیلاً به بعضی از انواع آن روایات توجه شود.
نوع اول: روایاتی است که اطلاق آنها دلالت بر عدم مندوحه دارد و مقید به آن نیست مانند:
1. عن احمد بن محمد بن ابی نصر عن ابی الحسن (علیه السّلام) قال قلت: انی داخل مع هؤلاء فی صلاه المغرف فیعجلونی الی ما ان اوئذن و اقیم، و لااقرء الا الحمد حتی یرکع، ایجزینی ذالک؟ قال نعم یجزیک الحمد وحدها». [۶۰۷]
حمل روایت، بصورت اضطرار به ترک سوره در همه وقت، حمل بدون دلیل و تقیید مطلق بدون قرینه است.
2. «عن بکیر بن اعین قال سألت ابا عبد الله (علیه السّلام) عن الناصب یؤمنا ما تقول فی الصلوه معه؟ فقال: اما اذا اجهر فانضت للقرائه و اسمع ثم ارکع و اسجد انت لنفسک». [۶۰۸]
3. «عن زراره عن ابی جعفر (علیه السّلام) قال: لا باس بان تصلی خلف الناصب و لا تقرء خلقه فیها یجهز فان قرائته یجزیک اذا سمعتها» [۶۰۹] با توجه به اینکه در غالب این موارد مندوحه وجود دارد، دستور به اینکه قرائت لازم نیست و قرائت امام کافی است با اینکه غالباً میشود قبل و یا بعد از آن، نماز را بدون تقیه نجام داد، میتوان فهمید که عدم مندحه در تقیه شرط نیست. [۶۱۰]
4. عیاشی از صفوان از امام رضا (علیه السّلام) ضمن روایتی آورده است: «قلت یرّد الشعر؟ قال اذا کان عنده آخر فعل و الافلا». [۶۱۱]
با اینکه اطلاق روایت دلالت دارد که ممکن است در مکان دیگر و دور از انظار مخالفان میتواند وضوء را از بالا به پایین انجام دهد، فروده است:
اگر کسی هست و او را میبیند از پایین به بالا بشوید که موجب برگرداندن مو میشود و گرنه نه. [۶۱۲]
نوع دوم: روایاتی که ضابطه کلی میدهد مبنی بر اینکه اگر تقیه موجب فساد در دین نشود، جائز است و در آن روایات عدم مندوحه شرط نشده است مانند: روایت مسعده بن صدقه از امام صاد (علیه السّلام) که فرمود: «فکل شیء یعمل المؤمن بینهم لم کان التقیه مما لا یؤدی الی الفساد فی الدین فانه جائز». [۶۱۳]
ظاهر جمله «فانه جائز» شامل هر عملی میشود که از روی تقیه آورده میشود خواه مندوحه نداشته و یا داشته باشد. [۶۱۴]
نوع سوم: روایاتی است که شیعیان را ترغیب به شرکت در جماعات آنها میکند مانند:
الف- حماد بن عثمان عن ابی عبدالله (علیه السّلام) آنه قال: من صلی منهم فی الصف الاول کان کمن صلی خلف رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فی الصف الاول» [۶۱۵]
ب- عن اسحاق بن عمال قال: قال لی ابو عبدالله (علیه السّلام): یا اسحاق، اتصلی معهم فی المسجد؟ قلت نعم، قال: صل معهم فان المصلی معهم فی الصف الاول کالشاهر سیفه فی سبیل الله» [۶۱۶]
ج-عن عبد الله بن سنان قال: سمعت ابا عبد الله (علیه السّلام) یقول: اوصیکم بتقوی الله عز و جل و لاتحملوا الناس علی اکتافکم فتذولوا ان الله تبارک و تعلی یقول فی کتابه: و قولوا للناس حسنا ثم قال: عودوا مرضاهم و اشهدوا جنائزهم واشهدوا لهم و علیهم، و صلوا معهم فی مساجدهم [۶۱۷] البته روایات معارضی نیز وجود دارد که قدرت معارضه با روایات یاد شده را ندارد یا سند آنها ضعیف است و یا محمول بر استجاب و یا محاملی دیگر است از این رو لازم است در این باره به کتب مربوطه مراجعه شود. [۶۱۸]
آیا اثر تقیه بعد از رفع آن نیز باقی است
ادله جواز تقیه همانگونه که صحت عمل را در حال تقیه اثبات میکند و بعد ازرفع آن، اعاده و قضاء عمل، لازم نیست- چنانکه در گذشته بحث کردیم- آیا دیگر آثار عمل تقیهای را بعد از آن اثبات میکند یا نه؟
مثلاً اگر کسی از روی تقیه باید وضوء را مانند اهل سنت بگیرد: غَسل را از کفین شروع کند و رجلین را بجای مسح، بشوید و یا با نبیذ تطهیر کند و وضوء بگیرد و یا زن را نزد غیر عدلین طلاق بدهد و نظائر اینها آیا چنین وضویی تا زمانی که با حدثی شکسته نشده مبیح صلوه است و میتواند بعد از رفع تقیه با آن نماز بخواند؟ و یا بعد از رفع تقیه با وضویی که با نبیذ گرفته و طبعاً محل آن نجس شده میتواند با آن، اعمالی را که مشروط به وضوء است انجام دهد و شستن محل آن واجب نیست و همچنین طلاق دوباره ی زن نزد عدلین بعد از رفع تقیه ضروری نمیباشد؟
دیدگاههای میان فقها درباره ی این مسئله گونه گون است:
برخی از فقها معتقدند: نظر به اینکه عمل تقیهای مورد تکلیف شرعی و مأمور به است از این رو همه ی آثار شرعی را دارد و هیچ نیازی به انجام تکلیف جدید نیست چرا که ادله ی عام و خاص جواز تقیه همانگونه که شامل آثار تکلیفیه است شامل آثار وضعیه میباشد.
امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: «ولکن الظاهر عدم قصور الادله عن الستفاده صحه الوضوء تقیه مع غسل الرجلین او الاتیان بانبیذ لان الوضوء الکذائی شیء یضطر الیه ابن آدم فقد احله الله و لحلیته الوضعیه بانسبه الیه کونه ممضی کما ان الجواز کذالک فالحلیه و الجواز الوضعی فی الوضوء بانبیذ صحته و تمامیته فاذا صح و تم یرفع به الحدث... فلا اشکال فی صحه الوضوء و رفع الحدیث به وعدم نقضه الا بالحدث. [۶۱۹]
ولی بسیاری دیگر از فقها معتقدندکه دلائل جواز تقیه اموری را که بدون آن، غیر جائز بوده مجاز میکند و آثار واقعی عمل را در حال تقیه بر آن بار مینماید نه همه ی آثار را در همه ی حالات، از این رو در عبادات و چه در عقود و ایقاعات، تنها آثار در حال تقیه بر آن اعمال، مترتب است اما دیگر آثار حتی بعد از تقیه مجاز و مترتب نخواهد بود.
بنابراین، نه با وضوء مطابق نظر اهل سنت، میشود بعد از رفع تقیه نماز خواند و نه نجاست حاصل از تطهیر با نبیذ بعد از رفع تقیه مفعو است و نه عقود و ایقاعات حاصل از روی تقیه بعد از رفع آن دارای آثار مربوطه است بلکه باید برای بعد از رفع تقیه به تکلیف واقعی عمل کرد چرا که نه اخبار عامه ی مربوط به تقیه و نه روایات خاصه شامل آن خواهد بود و لذا صاحب «القواعد الفقیه» در این رابطه مینویسد:
«لان ظاهر الادله العامه هو الجواز التکلیفی و نفی الحرمه لا الجواز الوضعی فالاستدلال بها علی آثارها الوضعی مشکل جدا و اما الاوامر الخاصه فالقول بانصرافها عما نحن فیه قوی جدا و ان هی الاکا و امر الاضطراریه اذا زالت الاعذار کالمتیمم بعدما وجود الماء هذا مضافاً الی ما قد عرفیت من ان التقیه امر عقلائی قبل ان تکون شرعیه و لا شک ان العقلاء لا یعاملون معامله الصحه مع هذا الاسباب الا عند بقاء عوامل التقیه و اما بعد ارتفاعها فیرجون الی اسبابها الواقعیه الاختیاریه». [۶۲۰]
مرحوم شیخ انصاری نیز در این رابطه چنین مینویسد: «ان مقتضی القاعده عدم ترتیب الآثار لما عرفت غیر مره من ان اوامر التقیه لا تدل علی ازید من وجوب التحرز عن الضرر و اما الآثار المترتبه علی العمل الواقعی فلا».
با توجه به مطالب مرقوم، به نظر میرسد که قول دوم اقرب به صواب است چرا که در انجام اعمال بر طبق تکلیف واقعی بعد از رفع تقیه نه جرمی است و نه مضر به وحدت کلمه از این رو همانطور که در گفتار گروه دوم ذکر شده بود، هم روایات تقیه از این صورت منصرف است و هم مهمترین دلیل تقیه که عقل است، در اینگونه موارد حکمی برای بقاء اثر اسباب، قائل نیست و این مورد را همانند صورت رفع اضطرار میداند چنانکه در تیمم دیدیم بعد از رفع اضطرار دیگر آثار تیمم باقی نخواهد بود و البته برای تحقق بیشتر لازم است به کتب مربوطه مراجعه شود. [۶۲۱]
آیا تقیه تنها در برابر مخالف یا کفار و یا اعم است
برخی مدعی هستند که تقیه تنها در برابر کفار، آن همزمانی که اسلام، عزت پیدا نکرده جائز است اما بعد از شوکت اسلام معنی ندارد که مسلمان از کفار ذلیل بترسد و برای این قول، تأیید میآورند از آیاتی که دلالت بر تقیه میکند و معمولاً چنین است این گروه مخالفان تقیهای هستند که ما به آن عقیده داریم و در مقابل این گروه، جمعی دیگر هستند که میپندارند، تقیه تنها در برابر مخالفان یعنی اهل سنت است چرا که روایات ما نوعاً در این باره صادر شده است.
لیکن اکثر فقهاء ما تصریح کردهاند که تقیه تابع ظروف و شرائطی است که مسلمان نتواند عقیده و افکار خود را دور از ترس و احساس خطر ابراز کند و تکالیف دینی خود را انجام دهد خواهد در برابر کفار باشد و خواه در برابر ظلمه ی مسلمانان از شیعه و سنی از اینرو بطور قطع میتوان ادعا کرد که تقیه حفظ جان و مال و ناموس و مکتب در برابر هر کسی که مخالف مرام حق است خواه کافر باشد و خواه مسلمان ظاهر و فاجر.
امام خمینی (ره) در این باره مینویسد: «و کذا الاشکال فی شمولها بالنسبه الی المتقی منه کافرا کان او مسلماً مخالفا او غیرها و کون کثیر من اخبارها ناظرا الی المخالفین لا یوجب اختصاصها بهم بعدم اشعار فیها علی کثرتها لذالک... لکن الظاهر من کثیر منها التعمیم فی الجمله». [۶۲۲]
صاحب القواعد الفقهیه در این باره چنین مینویسد: «لا فق فی مشروعیه التقیه بین این یکون من یتقیه من المخالفین او من غیر هم وذلک من جهه وحدهه المناط و الادله فیهما لان الدلیل علی مشروعیه التقیه اما قاعده الضرر او الحرج و معلوم ان کون امتثال الواجب موجبا للضرر او الحرج لافرق بین ان یکون الضرر و الحرج من ناحیه المخالفین او من ناحیه غیر هم من الطوائف المسلمه او من ناحیه الکفار لان مفاد دلیل نفی الضرر و الحرج هو ان الحکم الذی یأتی من ناحیه الضرر او الحرج منفی و غیر مجعول فی الاسلام...
و اما حکم العقل بلزوم حفظ النفس عن الهلکه معلول آنه لا فرق بین ان یکون من یخاف منه علی نفسه او عرضه او ماله فی نظر العقل من الفرق المسلمه او الکافره، منهم الآیات الوارده فی حکم التقیه غالباً تکون فی مورد الکفار کما ان الاخبار الوارده فی هذا الموضوع غالباً تکون فی مورد الخوف من السلاطین الجائره او ولاتهم و لکن العبره بعموم الدلیل و خصوصیه المورد لا توجب تخصیص الدلیل کما المحقق فی الاصول». [۶۲۳]
و دیگری در این باره مینویسد: «فاذا لایبقی شک فی عمومیه الحکم للکفار و ظلمه الشیعه بل قد مرانه قد یتقی منهم فی عصرنا هذا بمالا یتقی من اهل السنه». [۶۲۴]
بنابراین طبق اصل اهم و مهم، شخص تقیه کننده مرام و جان و مال و ناموس خود را از کافر و ستمگر حفظ میکند همانگونه که مؤمن آل فرعون و عمال یاسر یا تقیه حفظ نمودند و فرقی در این راه میان کافر و سلطان ستمگر شیعه و سنی نیست.
شبهاتی پیرامون تقیه
در پایان بحث تقیه لازم است مهمترین شبهاتی راکه برخی از متحجرین اهل سنت، در مورد تقیه ایراد کرده و بر اساس آن زشتترین نسبتها و تعبیرات را درباه شیعه روا داشته ذیلاً نقل و پاسخ بگوییم:
شبهه اول- تقیه عامل ترویج دروغگویی است
در بسیاری از نوشتههای «ابن تیمیه» و «محمد بن عبد الوهاب» و پیرامون آنها مسئله تقیه از جهت اینکه احیاناً مستلزم کذب است، مورد انتقاد شدید قرار رفته زشتترین تعبیرات را در این رابطه به شیعه روا داشتهاند تا آنجا که آنرا عامل ترویج دروغ معرفی کردهاند. [۶۲۵]
در صورتی که چنانکه میدانیم: احکام الهی روی مصالح و مفاسد واقعیت استوار است چه بسا عملی که زشتترین کارها است مانند خود را در معرض قتل قرار دادن، مرتکب زنا شدن، گوشت خوک و مردار خوردن و... در حال اضطرار و مصلحت بالاتر حلال میشود و بر این اساس، هر گاه مسلمانی مجبور به اظهار کفر و یا اهانت به پیامبر اسلام و قرآن و اولیاء الهی بشود و چنان نکند کشته میشود روی مصلحت مهمتر (حفظ نفس) رده و سب حلال خواهد شد چنانکه در مورد عمار و سلامه و برخی از یاران علی (علیه السّلام) در ماجرای قریش و مسیلمه کذاب و زمان امیر (علیه السّلام) دیدیم.
علیهذا اگر تقیه مستلزم دروغ گفتن و یا عمل خلاف واقع باشد به جهت مصلحت مهمتر مجاز میشود چنانکه دروغ در جنگ و اصلاح ذات البین و هر مصلحت بالاتر جائز میگردد.
ابو حامد عزالی در کتاب «احیاء العلوم» تحت عنوان «بیان ما رخص فیه من الکذب مینویسد: «الکلام وسیله الی المقاصد فکل مقصود محمود یمکن التوصل الیه بالصدق و الکذب جمیعاً فالکذب فیه حرام، و ان امکن التوصل الیه بالکذب دون الصدق فالکذب فیه مباح ان کان ذالک القصد مباحاً و واجب، و مهما کان لا یتم مقصود الحرب او اصلاح ذات البین او استماله قلب المجنی علیه الا بکذب فالکذب فیه مباح الا آنه ینبغی ان یحترز منه ما امکن» کلام وسیله برای ادله مقصوداست. پس هر مقصود نیکویی چنانکه بشود با صدق و کذب به آن نائل شد، دروغ گفتن در آن حرام است، و اگر امکان رسیدن به آن، تنها از راه دروغ میسر است، کذب در آن مباح است اگر تحصیل آن مقصود مباح باشد و واجب است اگر مقصود واجب باشد مانند حفظ خون مسلمان که واجب است.
پس هر گاه صدق، موجب ریختن خون مسلمانی شود که از دست ستمگری مخفی شده، قطعاً جائز نیست و دروغ در آنجا واجب است، و هر گاه مقصود از جنگ یا اصلاح ذات البین یا بدست آوردن دل کسی که مورد ستم قرار گرفته جز با دروغ حاصل نمیشود، لازم است از آن بهره گرفت و دروغ واجب است البته در حد مقدور باید از دروغ اجتناب نمود».
آنگاه روایت زیر از ام کلثوم نقل میکند: «ما سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یرخص فی شیء من الکذب الا فی ثلاث: الرجل یقول القول یرید به الاصلاح و الرجل یقول القول فی الحرب و الرجل یحدیث امرئته و امرأه تحدث زوجها [۶۲۶]
نشینیدم پیامبر اکرم چیزی از دروغ را مجاز دانسته باشد مگر در سه مورد: در مورد اصلاح، در جنگ و مذاکره زن و شوهر.
و در کتاب کافی از امام صادق (علیه السّلام) نیز به همین مضمون چنین آمده است: «کل کذب مسئول عنه صاحبه یوما الا کذبا فی ثلاثه: رجل کائد فی حربه فهو موضوع عنه، او رجل اصلح بین اثنین یلقی هذا الغیر ما یلقی به هذا یرید بذلک الاصلاح ما بینهما، او رجل وعد اهله شیئا و هو لا یرید این یتم له» [۶۲۷] البته دائره مصلحت، منحصر به این سه مورد نیست بلکه منظور از آن، هر موردی است که مصلحت دروغ بیشتر از راست باشد چنانکه پیامبر اکرم فرمود: «لا کذب علی مصلح». [۶۲۸]
علیهذا اگر تقیه مسلتزم دروغ گفتن و یا عمل خلاف واقع باشد مثل اینکه اگر دروغ بگوید و یا عمل خلاف واقع انجام ندهد جان و مال و عرض او و دیگر مسلمین در معرض خطر قرار خواهد گرفت، طبعاً در این موارد دروغ گفتن مجاز خواهد بود چنانکه گفتهاند: دروغ مصلحت آمیز از راست فتنه انگیز است» اما چنین نیست که اگر جائی راست بگوید و عمل صحیح انجام دهد و مشکلی برای او دیگر مسلمین پیش نیاید، باز جائز باشد که دروغ بگوید یا خلاف کند بنابراین تقیه عامل ترویج دروغ نیست بلکه عامل حفظ نفس و وحدت مسلمین است چنانکه در بحثهای پیش، توضیح داده شد.
و نیز باید توجه داشت که برخلاف عقیده حرف زدن و برخلاف واقع سخن گفتن و عمل کردن به جهت حفظ نفس و یا مال و آبرو و ناموس که از آن تعبیر به «تقیه» میشود گاهی منظور از آن، حفظ گوینده است و گاهی حفظ شنونده، اینکه میبینیم کسی میآید خدمت امام (علیه السّلام)، وضوء، مثلاً میپرسد حضرت حکم مسئله را همانند اهل سنت پاسخ میدهد و گاهی کسی دیگر میآید حکم مسئله را طبق نظر شیعه بیان میکند، این به خاطر این است که امام (علیه السّلام) گاهی از شخص سؤال کننده تقیه میکند و گاهی بخاطر حفظ جان او تقیه مینماید نه آنکه امام (علیه السّلام) از کذب تورع ندارد و هر چه پیش آید خوش آید سخن میگوید چنانکه وهابیها و دشمنان شیعه پنداشتهاند. [۶۲۹]
و از مصادیق مسئله تقیه از او و برای اوست روایت زیر:
علی بن یقطین که وزیر هارون الرشید بود، نامهای خدمت موسی بن جعفر علیهما السلام نوشت و از آن حضرت درباره چگونگی وضو گرفتن سؤال کرد.
حضرت در جواب او نوشت: «فهمت ما ذکرت من الاختلاف فی الوضوء و الذی آمرک به فی ذالک ان تمضمض ثلاثاً، و تنشق ثلاثاً، و تغسل وجهک ثلاثاً، و تخلل شعر لحیتک و تغسل یدیک الی المرفقین ثلاثاً و تمسح رأسک کله، و تمسح ظاهر اذنینک و باطنهما، و تغسل رجلیک الی الکعبین ثلاثاً و لا تخالف ذالک غیره».
هنگامی که این نامه به او رسید، تعجب کرد چرا که برخلاف وضوی شیعه بوده ولی گفت: مولای من داناتر است و من اطاعت میکنم و او بر این اساس وضو میگرفت و بر اساس سعایتی که علیه او پیش هارون کرده بودند و گفته بودند او شیعه است، هارون بدون آنکه او بداند، او را آزمایش کرد هنگامی که وضوء او را دید گفت: دروغ گفتند آنها که تو را شیعه دانستهاند.
وقتی که از او رفع سوء ظن شد دوباره امام (علیه السّلام) به او چنین نامه نوشت:
«ابتدء من الآن- یا علی بن یقطین- و توضأ کما امرک الله تعالی: اغسل وجهک مره فریضه، و آخری اسباغا و اغسل یدیک من المرفقین کذالک و امسح بمقدم رأسک و ظاهر قدمک من فضل نداوه وضوئک فقد زال ما کنا نخاف منه علیک والسلام». [۶۳۰]
شبهه ی دوم- تقیه یک نوع نفاق است
اگر منظور از «نفاق» مطلق دوروئی است اگر چه در ظاهر همسوئی با کفر و خلاف واقع دارد و در باطن پایبندی به اسلام و واقع، برای حفظ جان و عرض و مکتب است چنانکه مؤمن آل فرعون و اصحاب کهف و عمال انجام دادند نه تنها دلیل بر حرمت آن نداریم بلکه دلیل بر لزوم آن داریم چنانکه در بحثهای گذشته دیدیم و اگر منظوراز آن، در ظاهر، اظهار همسوئی باب مسلمین کردن و در باطن کافر و مخالف بودن باشد همانگونه که منافقین عمل میکنند: «و اذا القوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینم قالوا انا معکم انا نحن مستهزئون» [۶۳۱] اینت امر کفر است و «ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار». [۶۳۲]
ولی تقیه نقطه ی مقابل این معنی از نفاق است چرا که شیعه برای حفظ جان و مکتب در ظاهر با دشمنان اسلام و مخالفین همسویی میکند و در باطن به اسلام و آئینش وفادار است و اینگونه دوروئی نقطه مقابل با نقاق مذموم است.
متأسفانه دشمنان شیعه میان این دو نوع دروئی فرق نگذاشته شیعیان را رَمی به نفاق مذموم کرده و نوشتهاند: «و اما الرافضی فلا یعاشر احد الا استعمل معه النفاق فان دینه الذنی فی قلبه دین فاسد یحمله علی الکذب و الخیانه و غش الناس و اراده السوء بهم...» [۶۳۳] در صورتی که شیعیان به آیین اسلام مؤمن و با دشمنان و مخالفان که آنها را واجب التقل میدانند به گونهای عمل میکنند که احساسات آنهارا علیه خود بر نیانگیزند و مانند سپاه صحابه در پاکستان سیل خون راه نمیاندازند و این معنی از دوروئی همانگونه که در بحثهای گذشته دیدیم نه تنها بد نیست بلکه در تمام دنیا مقبول و پسندیده است و اگر اسلام از منافقین مذمت کرده به خاطر عدم اعتقاد آنان به دین اسلام است نه به خاطر حفظ جان و اسلام مجبور به خلاف میشوند چنانکه عمار و مؤمن آل فرعون عمل کردهاند.
شبهه ی سوم- تقیه عامل رکود و عدم پیشرفت دین اسلام است
برخی دیگر از مخالفین تقیه میگویند: وقتی که شیعه در برابر دشمنان، شفاف برخورد نمیکند و سعی میکند خود را همسوی با آنها نشان بدهد، طبعاً این عمل مایل رکود دین و عدم پیشرفت آن میشود از این رو قضاوت کردهاند که شیعه از آن رهگذر میخواهد از پیشرفت اسلام جلوگیری نماید در صورتی که مسلمان باید حرف حق را بگوید اگر چه به ضررش باشد.
ممکن است بعضی از راحت طلبان بخواهند از این اسلحه چنین سوء استفادهای را بکنند اما روح تقیه این نیست، بلکه روح تقیه این است که مؤمن زیر سپر تقیه خود و همکیشانش را حفظ میکند تا در ظرف مناسب مانند امام خمینی در برابر کفر جهانی قیام کند و اسلام را جهانی نماید و این شیوه همه ی اندیشمندان و معلمان جهان است و اگر او در زمان رضا خان و اوائل سلطنت فرزند پلیدش قیام میکرد و شفاف برخورد میکرد نظر به اینکه اولاً جامعه اسلامی عرفی نشده بود و ثالثاً عده وعده برای یک چنین قیامی فراهم نشده بود چه بسا در همان ابتدا مانند بسیاری از قیامها محکوم به شکست میشد ولی کمکم و مرحله به مرحله پیشرفت و سرانجام منجر به پیدایش جمهوری اسلامی با همه ی ابعادش گردید.
پروفسور «ماک گالی» رئیس فرهنگستان علوم گرجستان چندی پیش به شهر ما و به دیدنم آمده بود و وصیت نامه امام را به زبان گرجی ترجمه و به من هدیه فرمود، ضمن تأثیر انقلاب اسلامی و نقش بیداری امام در قیام مستضعفان علیه استکبار جهانی میگفت: امروز، همه مکتبهای آزادی بخش جهان و همه ی الگوهای انقلابی برای مردم دنیا کمرنگ و بیارزش شده تنها الگوی که ملتهای مستضعف برای نجات از زیر یوغ استعمار قدیم وکهنه دارند امام خمینی است و تنها مکتبی که توانسته چنین کاری را انجام بدهد مکتب اسلام و تشیع است که انقلاب اسلامی را بعنوان یک مکتب رهایی بخش و یک سنت حسنه ارائه داده اشت.
باش تا صبح دولتش بدمد این هنوز از نتایج سحر است.
بنابراین آنها که شیعه را به خاطر تقیه متهم به دروغگوئی، نفاق، تشکیل جمعیت سری برای نابودی اسلام به عدم تحرک و نظائر اینها کردهاند یا جاهلند و یا مغرض چرا که جمهوری اسلامی میتواند الگوی درستی برای ارائه اسلام ناب باشد و همه تهمتهای آنان را پاسخ دهد و اگر روزی تقیه را تجویز میکند آن زمان است که جان و مال و ناموس شیعه در معرض خطر بوده آن هم بیشتر از همکیشانش چقدر ستم و شقاوت ز همکیشانش دیده و چقد شهید در این راه تقدیم اسلام کرده است مگر ستمی که شیعه و اولیاء بزرگوارش ائمه اهل بیت علیهم السلام و علمای فداکارش از شهید اول و دوم گرفته تا دیگر شهدایی که در طول تاریخ، تقدیم اسلام کرده و دربه دری و آوارگی که در این را تحمل کرده قابل چشم پوشی و فراموشی است؟
به امید آن روز که همه مسلمانان «ید واحده» شده همانند مردم انقلابی ایران و جنوب لبنان، استعمار و صهیونیسم را با قدرت از کشور خود بیرون کنند و روی مسائل جزئی مثل سپاه صحابه پاکستان و طالبان وهابی افغانستان برادرکشی راه نیاندازند و مؤمنان واقعی همانند دوران سخت بنی امیه و بنی عباس ناگریز به پناه بردن به اسلحه ی تقیه نشوند، نیروها و قلمهای خود را علیه یکدیگر بکار نبرند، بلکه همه ی نیروهای خود را برای تبیین حقائق دین و نجات از شرّ مستکبرین و مفاهمه بکار گیرند و مصداق واقعی: «و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض، یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و یطیعون الله و رسوله» باشند که در نتیجه رحمت واسعه ی الهی و عزّت او نصیب دنیای اسلام گردد.
شکر خدا را جلد هفتم کتاب «تفسیر جامع آیات الاحکام» را در تاریخ چهارشنبه نوزدهم صفر 1421 برابر چهارم خرداد 1379 مقارن با اربعین سالار شهیدان حسین (علیه السّلام) و فتح خرمشهر و رحلت جانگداز بنیانگذار جمهوری اسلامی «امام خمینی رضوان الله علیه» به پایان رساندم و از خداوند منان، مسألت دارم اگر مصلحت میداند، توفیق تکمیل جلدهای بعدی را مرحمت فرماید. آمین یا ربّ العالمین.
لاهیجان: زین العابدین قربانی
فهرست آیات
1- َالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَـئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (توبه: آیه ی 71)
2- کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَیْرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ (آل عمران: آیه ی 110)
3- وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَأُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (آل عمران: آیه ی 104)
4- الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُور (حج: آیه ی 41)
5- لَیْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّیْلِ وَهُمْ یَسْجُدُونَ (توبه: آیه ی 112)
6- یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَأُوْلَـئِکَ مِنَ الصَّالِحِینَ (آل عمران: آیه ی 114–113)
7- التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ (توبه: 112)
8- وَالْعَصْرِ
9- إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
10- إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (سوره ی عصر: آیات 1 تا 3)
11- یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلَائِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ (تحریم آیه ی 6)
12- إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِیتَاء ذِی الْقُرْبَی وَیَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (نحل: آیه ی 90)
13- الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (اعراف: آیه ی 157)
14- خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ (اعراف: آیه ی 199)
15- وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا نَّحْنُ نَرْزُقُکَ وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَی (طه: آیه ی 132)
16- وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (شعراء: آیه ی 212)
17- یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (لقمان: آیه ی 17)
18- َوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ (مائده: آیه ی 63)
19، 20، 21 و 22- واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیَوْمَ لاَ یَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِیهِمْ کَذَلِکَ نَبْلُوهُم بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَی رَبِّکُمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُواْ یَفْسُقُونَ فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ (اعراف: آیات 163 تا 166)
23، 24 و 25- لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذَلِکَ بِمَا عَصَوا وَّکَانُواْ یَعْتَدُونَ کَانُواْ لاَ یَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَفْعَلُونَ تَرَی کَثِیرًا مِّنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَفِی الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ (آیات 78–79 80 از سوره ی مائده)
26، 27 و 28- فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُوْلُواْ بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الأَرْضِ إِلاَّ قَلِیلاً مِّمَّنْ أَنجَیْنَا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ مَا أُتْرِفُواْ فِیهِ وَکَانُواْ مُجْرِمِینَ وَمَا کَانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُرَی بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ (هود: آیه ی 116–117)
29- لاَّ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیْءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ (آل عمران: آیه ی 28)
30- مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ وَلَـکِن مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ (نحل: آیه ی 106)
31- وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءکُم بِالْبَیِّنَاتِ مِن رَّبِّکُمْ وَإِن یَکُ کَاذِبًا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَإِن یَکُ صَادِقًا یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ (سوره ی مؤمن، غافر آیه 28)
32- وَکَذَلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَامًا فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا (کهف 19–20)
33- وَأَنفِقُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوَاْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (بقره 195)
34- وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ (فصلت آیه 34)
پانویس
- ↑ بحار: ج 1, ص 204.
- ↑ غرر الحکم: ج 3، ص 328.
- ↑ جعمه: آیه ی 5.
- ↑ بحار: ج 78، ص 6.
- ↑ آل عمران: آیه ی 104.
- ↑ رعد: 22، چناچه ملاحظه می فرمائید در آیه ی اول تنها آمرین بمعروف و ناهین از منکررا افراد رستگار معرّفی میکند (اولئک هم المفلحون) و در آیه ی دوم امام صادق (علیه السّلام) در تفسیر آیه فرموده است: «الحسنه التقیّة و السئة الاذاعة» (وسائل: ج 1، ص 459، باب 24 از ابواب امر بمعروف و نهی از منکر، حدیث 1).
- ↑ وسائل: ج1، ص 398، حدیث 22 از باب اول از امر بمعروف و نهی از منکر.
- ↑ نهج البلاغه: حکم 31.
- ↑ دانشجوی بسیجی بزرگواری که هنگام امر بمعروف او را با چاقو شهید کردند ودادگاه قاتل را محکوم کرد که هنگام اعدام، پدر بزرگوار شهید قاتل را عفو کرد و بدینوسیله تحسین جهانیان را برانگیخت (مطبوعات: سال 1378).
- ↑ بحار: ج 21، ص 361.
- ↑ مستدرک الوسائل طبع قدیم، ج 2، ص 358.
- ↑ غرر الحکم: ج 4, ص 518.
- ↑ اعراف: آیه ی 165.
- ↑ در این باره به کتابهای بلاهای اجتماعی قرن روح بشر// بزرگترین بیماری قرن بیستم// غرب بیمار است// نسل سرگردان و مطبوعات اخیر مراجعه شود.
- ↑ بقره: آیه ی 219.
- ↑ لهوف: ص 47.
- ↑ نهج البلاغه: خطبه ی 3؛ التنقیح: ج 4، ص 253.
- ↑ به کتب تفاسیر ذیل آیات مربوطه وکتاب التقیّه عند اهل الببیت، ص 20؛ القواعد الفقهیّه، ج 3، ص 36 مراجعه شود.
- ↑ به وسائل امام خمینی: ص 175–185؛ الوقاعد الفقهیه: ج 3, ص 36.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 460–465.
- ↑ همان مأخذ.
- ↑ همان مأخذ.
- ↑ همان مأخذ
- ↑ همان مأخذ.
- ↑ القواعد الفقیهه: ج 3, ص 33.
- ↑ وسائل ج 11، ص 471، باب 26، حدیث 2 از ابواب امر به معروف و نهی از منکر.
- ↑ در این باره به کتاب «التقیّه عند اهل البیت»، ص 80 مراجعه شود.
- ↑ عن ابی عبد الله (علیه السّلام): علیکم بالتقیّة فأنه لیس منا من لم یجعلها شعاره و دثاره مع من یأمنه لتکون سجیته مع من یحذره (وسائل: ج 11، ص 446).
- ↑ قیل یابن رسول الله الی متی؟ قال الی قیام القائم فمن ترک التقیته قیل خروج قائمنا فلیس منّا (وسائل: ج 11, ص 44).
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 11، ص 44.
- ↑ همان: ص 45.
- ↑ الغدیر: ج 2، ص 102؛ ج 11، ص 16–74.
- ↑ تمتة المنتهی: ص 66.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدی: ج 11، ص 46.
- ↑ النزاع و التخاهم بین بنی امیّه و بنی هاشم: ص 103؛ التقیة عند اهل البیت: ص 49.
- ↑ به کتاب نفیس «واقع التقیة عند المذاهب و الفرق الاسلامیة» مراجعه شود.
- ↑ شرح تجرید: ص 226.
- ↑ از آن جمله است: الشیعة و السنة// الشیعة و القرآن و الشیعة و اهل البیت احسان ظهیر الهی// تبدیل الظلام جبهان// الشیعة وتحریف محمد مال اله// التشیع بین مفهوم الئمة و المفهوم الفارسی محمد بنداری// رجال الشیعه فی المیزان زرعی// والثورة الایرانیة فی میزان الاسلام نعمانی// الشیعة فی التصوّر الاسلامی عمر فریج// الخطور العریضة محب الدّین خطیب// الوشیعة موسی جارالله// بطلان عقائد الشیعه تونسی// الصراع بین الاسلام والوثنیة قصیمی// الرد علی الرافضة محمد بن عبدالوهّاب// منهاج السنظ ابن تیمیة// اصول مذهب الشیعه الامامیة الاثنی عشریة دکتر ناصر غفّاری و... .
- ↑ به کتابهای عبقات الانوار// احقاق الحق// نهج الحقّ// بحار الانوار// الامیزان// الغدیر// اصل الشیعه و اصولها// المراجعات – النص والاجتهاد// اعیان الشیعة – کشف الارتیاب// دلائل اصدق// کشف اسرار// صحیفه ی نور// الرسائل و دیگر کتابهای امام خمینی (ره) و... مراجعه شود.
- ↑ اسراء: آیه ی 9.
- ↑ مجموعه ی ورام: ص 6.
- ↑ مضمون روایتی است که در تفسیر ابوالفتوح رازی: ج 3، ص 142 آمده است.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 395.
- ↑ مفردات راغب ذیل کلمه ی عرف و نکر.
- ↑ مجمع البحرین ذیل همین دو کلمه.
- ↑ تحریر الوسیله: ج 1، ص 463.
- ↑ دائرة المعارف فرید وجدی: ج 5، ص 251.
- ↑ بحار: ج 4، ص 8.
- ↑ تحریر الوسیله: ج 1، ص 465.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 374.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 398.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 394.
- ↑ نهج البلاغه: نامه ی 47.
- ↑ وسائل: ج11، ص 396.
- ↑ توبه: آیه ی 71.
- ↑ آل عمران: آیه ی 110.
- ↑ آل عمران: آیه ی 104.
- ↑ حجّ: آیه ی 41.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 400.
- ↑ در اسارت فی ولایة الفقیه: ج 2، ص 224–233؛ تحریر الوسیله: ج 1، ص 481؛ النهایه: ص 300 شرایع: ص 84؛ جواهر: ج 21، ص 383؛ مجموع الفوائد و البرهان: ج 7، ص 542؛ مسالک: ج 3، ص 105.
- ↑ شرح لمعه: ج 1، ص 192.
- ↑ شرح لمعه: ج 1، ص 192.
- ↑ وسائل: ج 1، ص 409.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 411.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 154.
- ↑ وسائل؛ ج 11، ص 413.
- ↑ همان مأخذ.
- ↑ همان مأخذ.
- ↑ همان مأخذ.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 374.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 373.
- ↑ تفسیر قرطبی: ج 4، ص 49؛ مستدرک الوسائل: ج 2، ص 361.
- ↑ المنار: ج4، ص 33 به نقل از ابن جریر، غزالی، متّقی هندی و...
- ↑ توبه: آیه ی 71.
- ↑ منافق: آیه ی 67.
- ↑ مجمع البیان: ج 5 ص 50؛ المنار: ج 10، 627؛ التفسیر المراغی: ج 10, ص 160؛ التفسیر المیز: ج 10، ص 304؛ المیزان: ج 9، ص 338.
- ↑ مغنی البیت: ص 72.
- ↑ شرح تصریف: ص 81.
- ↑ تفسیر کشاف: ج 2، ص 202.
- ↑ تفسیر المنار: 10، ص 630؛ التفسیر المیز: ج 10، ص 305؛ تفسیر المراغی: ج 10، ص 161؛ تفسیر فخر رازی: ج 16، ص 131؛ جوامع الجامع: ص 182.
- ↑ بحار: ج 6، ص 107 ج 298، ص 223؛ احتجاج طبرسی: ج 1، ص 134.
- ↑ التبیان: ج 5، ص 300؛ مجمع البیان: ج 5، ص 50.
- ↑ آل عمران: آیه ی 110.
- ↑ بهخ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 198؛ المنار: ج 4، ص 61؛ التفسیر المنیر: ج 4، ص 40؛ تفسیر الراغی: ج 4، ص 30 و تفسیر نمونه: ج 3، ص 48 مراجعه شود.
- ↑ وسائل: ج11، ص 395.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 192؛ المنار، ج 4، ص 63؛ تفسیر المراغی: ج 4، ص 30.
- ↑ نساء: آیه ی 149.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 192؛ کنز العرفان: ج 1، ص 406؛ مسالک الافهام کاظمی: ج 2، ص 376؛ بیضاوی، ج 1، ص 176.
- ↑ بقره: آیه ی 233.
- ↑ کنز العرفان: ج 1، ص 406٫7/ مسالک الافهام کاظمی: ج 2، ص 377.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 190؛ تفسیر بیضاوی: ج 1، ص 172.
- ↑ المیزان: ج 3، ص 381؛ تفسیر صافی: ج 1 ن ص 289؛ کنز العرفان: ج 1، ص 406؛ مسالک الافهام کاظمی: ج 2، ص 377؛ الدّر المنثور: ج 2، ص 64.
- ↑ آل عمران: آیه ی 104.
- ↑ المحجّة البیضاء: ج 1، ص 27.
- ↑ نهج البلاغه: خطبه ی 34.
- ↑ مجمع البیان: ج 2، ص 483؛ بیضاوی: ج 1، ص 175؛ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 177.
- ↑ کنز العرفان: ج 1، ص.
- ↑ حجّ: آیه ی 30.
- ↑ المیزان: ج 3، ص 373.
- ↑ مسالک الافهام کاظمی: ج 2، ص 373.
- ↑ اصول الفقه مظفر: ج 1، ص 92.
- ↑ دراست فی ولایة الفقیه ج2، ص 223.
- ↑ الاقتصاد: ص 147.
- ↑ مسالک الافهام کاظمی: ج 2، ص 373؛ دروص فی الفقه المقارن: ج 2، ص 74.
- ↑ مسالک: ج 2، ص 373.
- ↑ مختلف علامه ج 4، ص 472؛ جواهر: ج21، ص 360؛ تذکرة: ج 1، ص 458؛ سرائر: ج 2، ص 22؛ تحریر علاّمه: ج 2، ص 993.
- ↑ تفسیر بیضاوی: ج 1، ص 175.
- ↑ به کتابهای پژوهشی در تبلیغ، قرآن و تبلیغ مرجعه شود.
- ↑ انفال: آیه ی 24.
- ↑ (احزاب 39) به کتابهای پژوهشی در تبلیغ// قرآن و تبلیغ مراجعه شود.
- ↑ یونس: 35–36.
- ↑ نحل آیه ی 125.
- ↑ بحار: ج 32، ص 448.
- ↑ به کتاب علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین// و// شناخت آماری جهان اسلامی مراجعه شود.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 374.
- ↑ مجمع البیان: ج 2، ص 484.
- ↑ مجمع البیان: ج 2، ص 484.
- ↑ التفسیر المراغی: ج 4، ص 24.
- ↑ مجمع البیان: ج 2، ص 484.
- ↑ در این باره به کتابهای آئین سخنوری// سخن و سخنوری// قرآن و تبلیغ// تفسیر المنار: ج 4، ص 39؛ تفسیر المرالغی: ج 4، ص 22غ مم: ص 43 مراجعه شود.
- ↑ حج: آیه ی 41.
- ↑ مجمع البیان: ج 7، ص 88؛ تبیان شیخ طوسی: ج 7، ص 323.
- ↑ تفسیر تبیان: ج 7، ص 323.
- ↑ دراسات فی ولایة الفقیه: ج 2، ص 227.
- ↑ آل عمران: آیه ی 114–113.
- ↑ و الفرق بین السرعة و العجلة أن السرعة هی التقدم فیما یجوز أن یتقدّم فیه و هی محموده و ضدها الابطاء و هو مذمون و العجبة هی التقدم فیما لا ینبغی أن یتقدّم فیه و هی مذمومته و ضدها الاناهه و هی محمودهه (مجمع البیان: ج 2، ص 488).
- ↑ مجمع البیان: ج 2، ص 489؛ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 200؛ تفسیر طبری: ج 3، ص 397؛ اسباب النزول نیشابوری: ص 87؛ المنار: ج 4، تفسیر المراغی: ج 4، ص 35؛ التفسیر المنیر: ج 4، ص 47.
- ↑ المنار: ج 4، ص 70؛ تفسیر المراغی: ج 4، ص 36.
- ↑ روح البیان: ج 2، ص 81؛ تفسیر ابن کثیر: ج 1، ص 487؛ تفسیر قرطبی: ج 4، ص 175؛ تفسیر تبیان: ج 2، ص 563؛ مجمع البیان: ج 2، ص 489؛ التفسیر المنیر: ج 4، ص 48.
- ↑ المیزان: ج 3، ص 385؛ تفسیر طبری: ج 3، ص 398.
- ↑ تفسیر روح البیان: ج 2، ص 81؛ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 201.
- ↑ آل عمران، آیه ی 133.
- ↑ بقره آیه ی 148.
- ↑ بحار: ج 7، ص 340.
- ↑ توبه آیه ی 12.
- ↑ سوره ی عصر: آیات 1 تا 3.
- ↑ آیه ی 34.
- ↑ سوره ی ضحی، آیه ی 1.
- ↑ در این باره در جلد اول این کتاب، ص 278 بحث کرده و توضیح دایدم که اکثر خاصّه و جمعی از عامّه آن را به نماز ظهر تفسیر کردهاند.
- ↑ غرر الحکم: ج 1، ص 257.
- ↑ غرر الحکم: ج 6، ص 68.
- ↑ یوسف: آیه ی 111.
- ↑ تفسیر المراغی: ج 30، ص 234.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج32، ص 84 المیزان: ج 20، ص 355/ تفسیر نمونه: ج 27، ص 293/ تفسیر نوین: ص 321/ التفسیر المنیر: ج 30، ص 392/ تفسیر کشاف: ج 4، ص 382/ مجمع البیان: ج 10، ص 355/ تفسیر بیضاوی: ج 2، ص 547/ تفسیر روح البیان: ج 1-، ص 505/ تفسیر الکاشف: ج 7، ص 605/ تفسیر قرطبی: ج 20، ص 178.
- ↑ مائده: 27.
- ↑ راغب در مفرات میگوید: الخسر و الخسران، انتقاص رأس المال و ینسب ذالک الی الانسان فیقال خسر فلان و الی الفعل فیقال خسرت تجارته.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 32، ص 85.
- ↑ تحف العقول: ص 483.
- ↑ المیزان: ج 2، ص 357/ تفسیر نمونه: ج 27، ص 302/ تفسیر فخر رازی: ج 32, ص 90.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 456.
- ↑ الدّرر المنثور: ج 6، ص 392.
- ↑ مجمع البیان: ج 10، ص 536.
- ↑ تحریم: آیه ی 6.
- ↑ تفسیر المراغی: ج 18، ص 162.
- ↑ مجموعه ی ورّام: ج 1، ص 6 به نقل از تفسیر نمونه: ج 24، ص 294.
- ↑ تفسیر صافی: ج 2، ص 718.
- ↑ تفسیر صافی: ج 2، ص 718.
- ↑ طه: آیه ی 132.
- ↑ شعرا: آیه ی 214.
- ↑ به تفسیر المیزان: ج 18، ص 334/ تفسیر نمونه: ج 24، ص 288/ تفسیر فخر رازی: ج 30، ص 46/ مجمع البیان: ج 10 ن ص 318/ روح البیان: ج 10، ص 58/ تفسیر المراغی: ج 18، ص 162/ التفسیر المنیز: ج 28، ص 317/ تفسیر قرطبی: ج 18، ص 196.
- ↑ نحل: آیه ی 90.
- ↑ المیزان: ج 14، ص 331.
- ↑ آیات الاحکام سیاسی: ج 2، ص 96.
- ↑ بقره: آیه ی 83.
- ↑ التفسیر المنیرم: ج 14، ص 212/ تفسیر المراغی: ج 14، ص 129/ مجمع البیان: ج 6، ص 380/ المیزان: ج 14، ص 332.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 231.
- ↑ بقره: آیه ی 177.
- ↑ مجمع البیان: ج 6، ص 380/ آیات الاحکام کاظمی: ج 1، ص 378/ المیزان: ج 14، ص 332.
- ↑ المفرادات ذیل مادّه ی فحش.
- ↑ المیزان: ج 14، ص 333.
- ↑ مفردات راغب: ص 55 مادّه ی بغی – المیزان: ج 14، ص 333.
- ↑ مفردات راغب: ص 55 مادّه ی بغی – المیزان: ج 14، ص 333.
- ↑ نهج البلاغه: خطبه ی 193.
- ↑ تفسیر المراغی: ج 14، ص 130–131: التفسیر المنیر: ج 14، ص 216.
- ↑ آیات الاحکام سایس: ج2، ص 96.
- ↑ مجمع البیان: ج 6، ص 380.
- ↑ نور الثقلین: ج 3، ص 78/ تفسیر صافی: ج 1، ص 937.
- ↑ تفسیر قرطبی: ج 10، ص 168.
- ↑ التفسیر المنیر: ج 14، ص 225.
- ↑ زبدهه البیان: ص 412.
- ↑ مسالک الافهام: ج 1، ص 377.
- ↑ تفسیر الکشاف: ج 2، ص 425.
- ↑ الغدیر: ج 1-، ص 266/ ج 2، ص 102.
- ↑ به کتابهای تفسیر فخر رازی: ج 20، ص 100/ المیزان: ج 14، ص 300/ کشاف: ج 2، ص 424/ التفسیر المنیر: ج 14، ص 210/ تفسیر نمونه: ج 11، ص 366/ مجمع البیان، ج 6، ص 380/ تفسیر المراغی: ج 14ن ص 129/ تفسیر بیضاوی: ج 1، ص 567/ آیات الاحکام ابن عربی: ج 3، ص 1172/ آیات الاحکام سایس: ج 2، ص 96/ قرطبی: ج 10، ص 165/ مسالک الافهام کاظمی: ج 1، ص 377/ زبدة البیان ص 412/ احسن الحدیث: ج 5، ص 489/ تفسیر صافی و نور الثقلین صافی و نور الثقلین ذیل این آیه مراجعه شود..
- ↑ اعراف: آیه ی 157.
- ↑ طبیب دوار بطبه// نهج البلاغه: خطبه ی 108.
- ↑ به کتابهای کشاف اصطلاحات الفنون: ج 1، ص 584/ بحار: ج 11، ص 54–59/ اصول دین در پرتو کلام معصومین علیهم السلام: ص 147/ التفسیر المنیر: ج 9، ص 117/ تفسیر صافی: ج 1، ص 616/ المنار: ج 9، ص 225/ قرطبی: ج 7، ص 298/ تفسیر نمونه: ج 6، ص 396 مراجعه شود.
- ↑ مفردات راغب ذیل کلمه ی «اُمّ» به تفسیر صافی: ج 1، ص 616/ روح المعانی: ج 9، ص 70/ التفسیر المنیر: ج 9، ص 125.
- ↑ تفسیر نمونه: ج 6، ص 397
- ↑ بقره: آیه ی 146.
- ↑ صف: آیه ی 7.
- ↑ بشارات عهدین// انیس الاعلام// راه سعادت// قرآن و آخرین پیامبر// الهدی الی دین المصطفی// تفسیر المنار: ج 9، ص 251.
- ↑ ما این عبارت را از کتاب مقدّس عهدین چاپ لندن نقل کردهایم که از زبانهای اصلی عبرانی و کلدانی و یونانی ترجمه شده است.
- ↑ مجمع البیان: ج 4، ص 487/ تفسیر فخر رازی: ج 5، ص 24/ المنار: ج 9، ص 227/ روح المعانی: ج 9، ص 71.
- ↑ اعراف: آیه ی 32.
- ↑ نساء آیه ی 160و
- ↑ سوره ی انعام: آیه ی 146.
- ↑ بقره: آیه ی 286.
- ↑ کشاف: ج 2، ص 122/ المنار: ج 9، ص 229/ مجمع البیان: ج 4، ص 488/ روح المعانی: ج 9، ص 72/ تفسیر فخر رازی" ج 15، ص 25/ تبیان: ج 4، ص 594/ تفسیر المراغی: ج 9، ص 83/ الکاشف: ج 3، ص 404.
- ↑ المیزان: ج 8، ص 282.
- ↑ اعراف: آیه ی 199.
- ↑ المنار: ج 9، ص 538.
- ↑ لسان العراب: ج 15، ص 72/ آیات الاحکام ابن عربیک ج 1، ص 66–153، ج 2، ص 822/ آیات الاحکام سایس: ج 1، ص 655/ المنار: ج 9، ص 533/ المفردات راغب: ص 339/ مجمع البیان: ج 2، ص 315/ ج 4، ص 512/ مجمع البحرین: ج 1، ص 210.
- ↑ المنار: ج 9، ص 534/ التفسیر المنیر: ج 9، ص 217/ تفصیر المراغی: ج 9، ص 147.
- ↑ مجمع البیان: ج 4، ص 512.
- ↑ نهج الفصاحة
- ↑ آل عمران: آیه ی 159.
- ↑ توبه: آیه ی 73.
- ↑ فتح: آیه ی 29.
- ↑ نهح البلاغه: خطبه ی 224.
- ↑ توبه: آیه ی 103.
- ↑ المیزان: ج 8، ص 379/ روح المعانی: ج 9، ص 130.
- ↑ آیات الاحکام سایس: ج 1، ص 655.
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 2، ص 338/ تفسیر روح المعانی: ج 9، ص 130.
- ↑ المیزان: ج 8، ص 380–384/ تفسیر صافی: ج 1، ص 632
- ↑ مجمع البیان: ج 4، ص 512.
- ↑ مجمع البیان: ج 4، ص 516.
- ↑ المیزان: ج 8، ص 380.
- ↑ احکام القرآن محمّد بن عبد الله المعروف بن ابن العرفی: ج 2، ص 826.
- ↑ طه: آیه ی 132.
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 3، ص 208/ تفسیر طبری: ج 8، ص 480/ تفسیر المراغی: ج 16، ص 167.
- ↑ تحریم: آیه ی 6.
- ↑ مریم: آیه ی 55.
- ↑ شعراء: آیه ی 212.
- ↑ به مسنداحمد: ج 1، ص 111/ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 3، ص 267/ ینابیع المودّهه: ص 105/ کامل بن اثیر: ج 2، ص
- ↑ کنز العمال: ج 6، ص 6، ص 392/ مجمع البیان: ج 7، ص 206/ نهج الحقّ: ص 213/ المراجعات: ص 109/ دلائل الصّدق: ج 2، ص 232/ احقاق الحق، ج 4، ص 62 مراجعه شود.
- ↑ لقمان: آیه ی 17.
- ↑ لقمان: آیه ی 12.
- ↑ لقمان: آیه ی 13.
- ↑ لقمان آیه 15.
- ↑ لقمانی آیه ی 17.
- ↑ مدثر: 40–43.
- ↑ کنز العمال ج 7 ص 279.
- ↑ بحار: ج 82، ص 202.
- ↑ بحار: ج 82، ص 227.
- ↑ بحار: ج 71، ص 77.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 82.
- ↑ المیزان: ج 16، ص 218.
- ↑ به کتاب «الامر بالمعروف و نهی عن المنکر» آیة الله خرازی: ص 18 مراجعه شود.
- ↑ مائده: آیه ی 63.
- ↑ مجمع البحرین// اقرب الموارد// مجمع البیان: ج 2، 3/ تبیان: ج 3/ اعراب القرآن محمود صافی و درویش// قاموس قرآن// مفردات راغب// المنار// التفسیر المنیر// تفسیر بیضاوی و... .
- ↑ المنار: ج 6، ص 451/ تفسیر صافی: ج 1، ص 454/ بیضاوی: ج 1، ص 283/ اعراب القرآن محی الدّین درویش: ج 2، ص 517/ تبیان: ج 3، ص 566/ روح البیان: ج 2، ص 413.
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 2، ص 93.
- ↑ کافی: ج 5، ص 57.
- ↑ نهج البلاغه: خطبه ی 192.
- ↑ اقتباس از تفسیر صافی// روح البیان// تبیان// التفسیر المنیر// تفسیر المراغی// مجمع البیان// المنار// ابن کثیر// بضاوی ذیل آیه ی مورد بحث.
- ↑ مائده: آیه ی 43.
- ↑ تفسیر صافی: ج 1، ص 444/ تفسیر نور الثقلین: ج 1، ص 633.
- ↑ تفسیر صافی: ج 1، ص 444/ تفسیر نور الثقلین: ج 1، ص 633.
- ↑ اعراف: آیات 163 تا 166
- ↑ البته بعضی آن را شهر مدین و برخی دیگر «طبریة» گفتهاند که مشهور همان است که در متن آمده است.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 15، ص 36/ تفسیر المراغی: ج 9، ص 93/ مجمع البیان: ج 4، ص 491/ المنار: ج 9، ص 375.
- ↑ تفسبر صافی: ج 1، ص 620/ التفسیر المنیر: ج 9، ص
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 2، ص 314/ مجمع البیان: ج 2، ص 491.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 15، ص 37/ تفسیر المراغی: ج 9، ص 93/ المنار: ج 9، ص 65. تفسیر نمونه: ج 6، ص 419.
- ↑ انبیاء آیه: 35.
- ↑ اعراب القرآن محی الدّین درویش: ج 3، ص 482/ تفسیر فخر رازی: ج 15، ص 37/ مجمع البیان: ج 4، ص 492/ تفسیر راهنما: ج 6، ص 308.
- ↑ ملک: آیه ی 2.
- ↑ انبیاء: آیه ی 35.
- ↑ بقره: آیه ی 124.
- ↑ بقره: آیه ی 34.
- ↑ طبق تفسیر اخیری که ذکر شد.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 15، ص 37/ تفسیر المنیر: ج 9، ص 143/ تفسیر المراغی: ج 9، ص 94/ با اضافاتی از ناحیه ی اینجانب.
- ↑ مجمع البیان: ج 4، ص 492.
- ↑ تفسیر نمونه: ج 6، ص 421.
- ↑ به کتاب جواهر: ج 21، ص 367.
- ↑ تفسیر قرطبی: ج 7، ص 307/ برهان: ج 2، ص 42.
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 2، ص 315.
- ↑ مجمع البیان: ج 4، ص 493/ روح البیان: ج 2، ص 265/ المنار: ج 9، ص 378/ تفسیر المرغی: ج 9، ص 95/ تفسیر فخر رازی ج 15، ص 39/ تبیان: ج 5، ص 19/ التفسیر المنیر: ج 9، ص 144/ تفسیر طبری: ج 6، ص 61/ تفسیر بیضاوی: ج 1، ص 374/ تفسیر کاشف: ج 3، ص 411/ تفسیر کشاف: ج 2، ص 126.
- ↑ روضة کافی: ج 8، ص 158.
- ↑ تفسیر عیاشی: ج 2، ص 35/ البرهان: ج 2، ص 44.
- ↑ المیزان: ج 8، ص 303.
- ↑ تفسیر کشاف: ج 2، ص 126.
- ↑ کهف: آیه ی 6.
- ↑ الدرّ المنثور: ج 3، ص 137.
- ↑ احسن الحدیث: ج 4، ص 30.
- ↑ کتاب الرّجال ابن داود حلّی: ص 460–463.
- ↑ مرآت العقول: ج 26، ص 18.
- ↑ به الدّر المنثور: ج 3، 137/ تفسیر علی بن ابراهیم قمی: ج 1، ص 245/ صافی: ج 1، ص 620/ عیاشی: ج 2، ص 33.
- ↑ المنار: ج 1، ص 344/ ج 9، ص 379.
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 1، ص
- ↑ ج 2، ص 315/ تفسیر المراغی: ج 9، ص 96.
- ↑ تفسیر نمونه: ج 6، ص 426/ مجمع البیان: ج 2، ص 216.
- ↑ التفسیر المنیر: ج 9، ص 145.
- ↑ تفسیر برهان: ج 2، ص 41/ تفسیر ابن کثیر: ج 1، ص 134/ ج 2، ص 313/ المنار: ج 1، ص 343/ ج 9، ص 375/ المیزان: ج 8، ص 294/ التفسیر المنیر: ج 9، ص 139/ تفسیر قمی: ج 1، ص 224/ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 33/ تفسیر فخر رازی: ج 15، ص 36/ روح البیان: ج 3، ص 264/ تفسیر قرطبی: ج 7، ص 304/ الدّر المنثور: ج 3، ص 136/ تفسیر صافی: ج 1، ص 374/ مجمع البیان: ج 4، ص 491/ تفسیر المراغی: ج 9، ص 92/ تفسیر طبری، ج 6، ص 91/ تبیان شیخ طوسی، ج 5، ص 13/ تفسیر الکاشف: ج 3، ص 409/ تفسیر نمونه: ج 6، ص 417/ تفسیر ابوالفتوح رازی: ج 5، ص 311 و... .
- ↑ آیات 78–79/ 80 از سوره ی مائده.
- ↑ المفرادات ماده «لعن»: ص 451.
- ↑ مجمع البیان: ج 3، ص 231.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 12، ص 64.
- ↑ تفسییر ابن کثیر: ج2، ص 103/ تفسیر قرطبی: ج 6، ص 253/ تفسیر المراغی: ج 6، ص 171/ مجمع البیان: ج 3، ص 231 با مختصر تفاوت.
- ↑ تفسیر عیاشی: ج 1، ص 335.
- ↑ تفسیر المراغی: ج 6، ص 172–0 المنار: ج 6، ص 491/ تفسیر فخر رازی: ج 12، ص 65/ تفسیر قرطبی: ج 6، ص 254/ روح البیان: ج 2ف ص 425/ التفسیر المنیر: ج 6، ص 278.
- ↑ مجمع البیان: ج 3، ص 323/ صافی: ج 1، ص 478/ برهان: ج 1، ص 492/ تفسیر نمونه: ج 5، ص 45.
- ↑ مجمع البیان: ج 3، ص 323/ صافی: ج 1، ص 478/ برهان: ج 1، ص 492/ تفسیر نمونه: ج 5، ص 45.
- ↑ هود: آیه ی 116–117.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 18، ص 75/ التفسیر المنیر: ج12، ص 177.
- ↑ المیزان: ج 11، ص 59/ تبیان شیخ طوسی: ج 6 ص 81/ المنار: ج 12، ص 190/ تفسیر فخر رازی: ج 18، ص 75/ تفسیر کشاف: ج 2، ص 297/ التفسیر المنیر: ج 12، ص 176/ التفسیر المراغی: ج 12، ص 97/ مجمع البیان: ج 5، ص 203
- ↑ تفسیر صافی: ج 1، ص 817/ المنار: ج 12، ص 190/ تفسیر کشاف: ج 2، ص 296/ تبیان: ج 6، ص 81/ روح البیان: ج 4، ص 20.
- ↑ هود: آیه ی 86.
- ↑ تفسیر صافی: ج 1، ص 809/ تفسیر نور الثقلین: ج 2، ص 390.
- ↑ مجمع البیان: ج 5، ص 202.
- ↑ المیزان: ج 11، ص 59.
- ↑ المیزان: ج 11، ص 60.
- ↑ به کتاب علل پیشرفت اسلام و انحطاط ملسمین: ص 375 نوشته ی اینجانب مراجعه شود.
- ↑ اسراء: آیه ی 14.
- ↑ المیزان: ج 11، ص 60/ المنار: ج 12، ص 192 التفسیر المنیر: ج 12، ص 178/ تفسیر کشاف: ج 2، ص 298.
- ↑ تفسیر فخر رازی: ج 18، ص 76/ تفسیر صافی: ج 1، ص 817/ مجمع البیان: ج 5، ص 202 قرطبی: ج 9، ص 114/ کشاف: ج 2، ص 298/ التفسیر المنیر: ج 2، ص 178.
- ↑ ج 5، ص 202. 233-مجمع البیان: ج 5، ص 202.
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ج 2، ص 565/ بیضاوی: ج 1، ص 485/ المنار: ج 12، ص 192/ تبیان: ج 6، ص 82/ روح البیان: ج 4، ص 202/ تفسیر المراغی: ج 12، ص 97.
- ↑ تفسیر نمونه: ج 9، ص 277.
- ↑ نحل: آیه ی 125.
- ↑ نحل: آیه ی 36.
- ↑ بقره: آیه ی 44.
- ↑ آیه ی 68–69.
- ↑ آل عمران: آیات 133–134.
- ↑ نساء: آیه ی 14.
- ↑ انبیاء: آیه ی 88. 243-مجمع البیان: ج 2، ص 254/ تفسیر فخر رازی: ج 12، ص 112.
- ↑ تفسیر المراغی: ج 7، ص 46/ المنار: ج 7، ص 211/ تفسیر قرطبی: ج 6، ص 343/ مجمع البیان: ج 2، ص 254/ تفسیر صافی: ج 1، ص 494.
- ↑ مجمع البیان: ج 2، ص 245/ تفسیر فخر رازی: ج 12، ص 112.
- ↑ تحریر الوسیلة: ج 1، ص 465.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 400، باب 2 از ابواب مم، حدیث 1.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 400، باب 2 از ابواب مم، حدیث 1.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 4010، حدیث 2.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 104، حدیث 5.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 402، حدیث 7.
- ↑ وسائل: ج 1، ص 415، حدیث 3.
- ↑ وسائل: ج 1، ص 425، حدیث 1.
- ↑ امر به معروف و نهی از منکر آیة الله نوری: ص 139.
- ↑ الامر بالمعروف و النهی عن المنکر آیة الله خرازی: ص 70–75.
- ↑ دراسات فی ولایة الفقیه آیة الله منتظری: ج 2، ص 247.
- ↑ به کتاب جواهر: ج 12، ص 367/ تحیری الوسیله ی امام خمینی: ج 1، ص 467/ دراست فی ولایة الفقیه: ج 2، ص 245/ جامع المدارک: ج 5، ص 403/ الامر بالمعروف و النهی عن المنکر: ج 70.
- ↑ المنتهی: ج 2، ص 993.
- ↑ جامع المدارک ج 5، ص 404.
- ↑ به کتاب جواهر: ج 21، ص 370/ المنهی: ج 2، ص 993/ تذکرهه ج 1، ص 458/ تحریر الوسیله ی امام خیمین: ج 1، ص 470/ امر به معروف و نهی از منکر آیة الله نوری// الامر بالمعروف و النهی عن المنکر آیة الله خرازی// دراسات فی ولایة الفقیه آیة الله منتظری: ج 2، ص 247/ مجمع الفائده و البرهان اردبیلی: ج 7، ص 537.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 398، باب 2، حدیث 22.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 400، باب 2، حدیث 1.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 400، باب 2، حدیث 2.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 401، باب 2، حدیث 3.
- ↑ جواهر: ج 12، ص 371–372.
- ↑ تهذیب شیخ طوسی: ج 6، ص 180/ کافی: ج 5، ص 55/ وسائل: ج 11، ص 394–402/ 403.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 406.
- ↑ تحف العقول: ص 237/ وسائل: ج 11، ص 402.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 374.
- ↑ نهج البلاغه: حکمت 373.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 407، باب 4، حدیث 1.
- ↑ تاریخ طبری: ج 7، ص 300.
- ↑ همان مصدر// تحف العقول: ص 245.
- ↑ الدّر المنثور: ج 2، ص 301. 276-نهج السعادة به نقل از دراسات فی ولایة الفقیه: ج 2، ص 254.
- ↑ کنز العمال: ج 6، ص 67.
- ↑ اصول کافی: ج 2، ص 379/ مراة العقول: ج 1، ص 98.
- ↑ جواهر: ج 21، ص 371–373.
- ↑ دراسات فی ولایة الفقیه: ج 2، ص 256/ الامر بالمعروف و النهی عن المنکر: ص 97–116/ مم: ص 166–208/ جامع المدارک: ج 5، ص 404–406.
- ↑ تحریر الوسیله: ج 1، ص 472.
- ↑ تحریر الوسیله ج 1، ص 473.
- ↑ صحیفه ی نور: ج 1، ص 50.
- ↑ صحیفه ی نور: ج 1، ص 52.
- ↑ بقره: آیه ی 44.
- ↑ صف: آیه ی 2–3.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 419.
- ↑ همان مصدر: ص 420.
- ↑ نهج البلاغه: خطبه ی 105.
- ↑ نهج البلاغه: خطبه ی 222.
- ↑ جواهر: ج 21، ص 374.
- ↑ جامع المدارک: ج 5، ص 407.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 420.
- ↑ معالم القربة: ص 64.
- ↑ جواهر: ج 21، ص 374.
- ↑ تحریر الوسیله؛ ج 1، ص 475.
- ↑ کشف العطاء ص 420.
- ↑ الامر بالمعروف النهی عن المنکر: ص 120.
- ↑ به جواهر: ج 21، ص 366/ دروس فی الفقه المقارن: ج 2، ص 78/ کشف الغطاء: ص 420/ تحریر الوسیله: ج 1، ص 465/ دراسات فی ولایة القیه: ج 2، ص 241–258/ امر به معورف و نهی از منکر: ص 123 تا 254/ جامع المدارک: ج 5، ص 403 – 407 الامر بالمعروف و النهی عن المنکر: ج 58، ص 120/ وسائل: ج 11، ص 393–520/ کنز العرفان: ج 1، ص 404–408 مسالک الافهام کاظمی: ج 1، ص 372–420.
- ↑ قاموس اللغة ذیل مادّه ی حسب.
- ↑ النهایة: ج 1، ذیل همین ماده، ص 382.
- ↑ مجمع البحرین طبع قدیم دیل همین ماده که متأسفانه در طبع جدید به جای «عمله طلبا...»، «علمه» چاپ شده که غلط است.
- ↑ سوره ی نساء آیه ی 6.
- ↑ دراسات فی ولایة الفقیه: ج 2، ص 260.
- ↑ سوره ی نساء آیه ی 114.
- ↑ معالم القربة: ص 51.
- ↑ الترایتب الاداریة: ج 1، ص 286.
- ↑ تکلمة المنهاج: ج 1، ص 3.
- ↑ درباره ی نمونههای بیشتر به هفتاد باب معالم القربة و ص 211 کتاب حسبته و ج 17 لغت نامه ی دهخدا، ص 548 مراجعه شود.
- ↑ مانند معالم القربیة ابن اخوة// الحسبته و المحتسب فی الاسلام نقولا زیارة// نهایة الرتبه ی شیرزری// التراتیب الاداریة کتانی// احکام الاسلطانته ماوردی// احکام السلطانیة ابی یعلی فراء// حسبة یا نظارت بر سلام اجراء قانون= دراسات فی ولایة الفقیه: ج 2/ لغت نامه ی دهخدا: ج 37–17 ذیل کلمه ی «حسبة» و «محتسب».
- ↑ وسائل: ج 12، ص 217/ ابواب آداب التجارة: باب 20، حدیث 1.
- ↑ همان مصدر: باب 29، حدیث1.
- ↑ وسائل: ج 12، ص 209، باب 86 از ابواب ما یکتسب به، حدیث 8.
- ↑ سنن ترمذی: ج 3، ص 606.
- ↑ کنز العمال: ج 4، ص 159.
- ↑ صحیح بخاری: جزء سوم، ص 87/ این روایت همسوی با روایاتی است که نهی از تلقی رکبان به جهت غبن بر اهل کاروان و منع اهل بلد از خرید، میکند (دعائم الاسلام: ج 2، ص 31).
- ↑ بخاری: جزء سوم، ص 89.
- ↑ التراتیب الداریة ج 1، ص 285.
- ↑ کنز العمال: ج 4، ص 158/ منظور ازز نفح، دمیدن بین پوست و گوشت، قبل از کندن پوست نیست که آن امر معمول برای کندن پوست است، بلکه دمیدن در خود گوشت است تا با آن مخلوط شده پرواز بنماید (دعائم الاسلام: ج 2، ص 29).
- ↑ وسائل: ج 16، ص 332
- ↑ وسائل: ج 18، ص 583.
- ↑ وسائل: ج 18، ص 574.
- ↑ همان مصدر: ص 578.
- ↑ همان مصدر: ص 5480.
- ↑ همان مصدر
- ↑ وسائل: ج 12، ص 284.
- ↑ الغارات: ج 1، ص110/ مستدرک الوسائل: ج 2، ص 463.
- ↑ وسائل: ج 18، ص 458.
- ↑ التراتیب الاداریة: ج 1، ص 289.
- ↑ نهج البلاغه: نامه ی 53.
- ↑ دعائم الاسلام: ج 2، ص 36.
- ↑ به دراسات فی ولایة الفقیه: ج 2، معالم القربة// التراتیب الاداریة: ج 1، احکام السلطانیة// دعائم الاسلام مراجعه شود.
- ↑ معالم القربة: ج 12.
- ↑ معالم القربة: ج 13.
- ↑ معالم القربة: ج 13.
- ↑ معالم القربته: ص 57/ القعة الاسلامی و ادلته: ج 6، ص 763.
- ↑ معالم القربة: ص 59.
- ↑ آل عمران: آیه ی 159.
- ↑ طه: آیه ی 44.
- ↑ معالم القربة: ص 60.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ دراین باره به معالم القربة: ص 51 تا 61 و 320–323 مراجعه شود.
- ↑ این اشعار از لغت نامه ی دهخدا: ج 37، ص 511 اقتباس شده است.
- ↑ دیوان پرو. ین اعتصامی: ص 374.
- ↑ قاموس اللغة: ذیل ماده ی وقی: ص 1731.
- ↑ لسان العرب: ج 15، ص 402، ذیل همین ماده
- ↑ مصباح المنیر: ج 2، ص 392.
- ↑ مکاسب: ص 320.
- ↑ التقیة فی فقه اهل البیت: ج 1، ص 59–0 القواعد الفقیة: ج 1، جزء سوم، ص 12- واقع التقیة عند المذاهب والفرق السلامیّة: ص 21.
- ↑ التقیة فی فقه اهل البیت ج 1، ص 60.
- ↑ تفسیر المنار: ج 2، ص 280.
- ↑ تفسیر روح المعانی: ج 3، ص 107.
- ↑ تفسیر المراغی: ج 3، ص 137.
- ↑ التفسیر المنیر ج 3، ص 203.
- ↑ مکاسب مرحوم شیخ: ص 320.
- ↑ القواعد الفقیه: ج 5، ص 43.
- ↑ تصحیح الاعتقاد: ص 66.
- ↑ اوائل المقالات: ص 96.
- ↑ آل عمران: آیه ی 28.
- ↑ در این باره به کتابهای زیر مراجعه شود: اسباب النّزول نیشابوری: ص 72/ لباب النقول فی اسباب النّزول سیوطی: ص 41/ الدّر المنثور سیوطی: ج 2، ص 16/ تفسیر طبری: ج 3، ص 227/ تفسیر ابو الفتوح رازی ج 3، ص 2/ التفسیر المنیر: ج 3، ص 198/ تفسیر فخر رازی: ج 8، ص 11/ المنار ج 3، ص 276/ تفسیر آلوسی: ج 3، ص 105/ آیات الاحکام سایس: ج 1، ص 315/ تفسیر الراغی: ج 3، ص 136.
- ↑ المیزان: ج 3، ص 162.
- ↑ المنار: ج 3، ص 277.
- ↑ ممتحنه: آیه ی 8.
- ↑ آیات الاحکام سایس: ج 1، ص 319 التفسیر المنیر: ج 3، ص 204 مجمع البیان: ج 2، ص 430.
- ↑ در این باره به کتابهای زیر مراجعه شود: المیزان: ج، ص 153 آیات الاحکام سایس: ج 1، ص 317 روح المعانی: ج 3، ص 106/ روح البیان" ج 2، ص 20/ المنار: ج 3، ص 280.
- ↑ در این باره به کتاب «علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین» نوشته ی اینجانب مراجعه شود.
- ↑ تفسیر صافی: ج 1، ص 253.
- ↑ تفسیر صافی: ج 1، ص 253.
- ↑ اوصول کافی: ج 2، ص 220.
- ↑ اصول کافی: ج 2، ص 220.
- ↑ وسائل: باب 25، از ابواب مم، حدیث 1، ص 468.
- ↑ نحل: آیه ی 106.
- ↑ تفسیر قرطبی: ج 10، ص 180.
- ↑ تفسیر فی ظلال القران سیّد قطب: ج 5، ص 102.
- ↑ اسباب النزول نیشابوری: ص 212 مجمع البیان: ج 6، ص 388 تفسیر فخررازی: ج 20 ص 121 تفسیر المراغی: ج 14، ص 146 روحالبیان: ج 5، ص 84/ تفسیر طبری: ج 7، ص 651/ قرطبی: ج 10، ص 180/ المیزان: ج 14، ص 358/ کشاف: ج 2، ص 430 تفسیر ابن کثیر: ج2، ص 715/ بیضاوی: ج 1، ص 571/ التفسیر المنیر: ج 14، ص 240/ صافی: ج 1، ص 941.
- ↑ به تفسیر فخر رازی: ج 20/ ص 120/ مجمع البیان: ج 6، ص 388 روح البیان: ج 5، ص 84/ تفسیرنمونه: ج 11، ص 427/ المیزان: ج 14، ص354/ ـآیالت الاحکام ساسی: ج 2، ص 101/ التفسیر المنیر: ج 14، ص 239/ تفسیر قرطبی: ج 10، ص 180/ بیضاوی: ج 1، ص 571 مراجعه شود.
- ↑ و من یکفر بالایمان فقد جط عمله و هو فی الآخرة من الخاسیرین (مائده: آیه ی 5) و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبط اعمالهم فی الدّنیا و الآخرة و اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون (بقره: آیه ی 217)
- ↑ شرایع: ص 311/ تحریر الوسیله: ج 21، ص 494/ وسائل: ج 18، ص 544–570/ تفصیل الشریعة کتاب حدود/ جواهر: ج 41، ص 600.
- ↑ المبسوط: ج 7، ص 280.
- ↑ رسائل امام: ص 175.
- ↑ بحار: ج 6، ص 303.
- ↑ احکام القرآن ابن عربی: ج 3، ص 1180/ تفسیر قرطبی: ج 10، ص 181.
- ↑ احکام القرآن جصاص: ج 5، ص 13–16.
- ↑ مکاسب محرمه: ج 2، ص 140.
- ↑ مکاسب محرمه: ج 2، ص 142.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 476، باب 29، حدیث 2.
- ↑ همان مصدر: ص 477، حدیث 6.
- ↑ مستدرک الوسائل کتاب امر به معروف، باب 28، ص 377، حدیث 1.
- ↑ وسائل: ج 11، ص 479، باب 39، حدیث 13 از ابواب امر به معروف.
- ↑ مکاسب محرمة: ج 2، ص 143.
- ↑ مکاسب محّرمه: ج 2، ص 139–157.
- ↑ به رساله ی تقیهه که در مجموعه ی «الرسائل» چاپ شده، ص 174–184 مراجعه شود.
- ↑ سوره ی مؤمن، غافر آیه 28.
- ↑ تفسیر المراغی ج 24 ص 63، مجمع البیان ج 8 ص 521، تفسیر صافی ج 2 ص 482.
- ↑ همین سوره آیه 26.
- ↑ تفسیر المراغی ج 24 ص 63.
- ↑ قصص آیه ی 20.
- ↑ مجمع البیان ج 8، ص 521.
- ↑ تفسیرالکاشف ج 6 ص 448.
- ↑ به کتابهای: تفسیر قرطبی ج 15، ص 306، تفسیر فخر رازی ج 27 ص 56، تفسیر نمونه ج 20 ص 87، التفسیر المنیر ج 24 ص 111، مجمع البیان ج 8 ص 521، تفسیر صافی ج 2 ص 482، تبیان ج 9 ص 72، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 519، تفسیر ابو الفتح ج 9 ص 446، تفسیر صافی ابن کثیر ج 4 ص 94، مجمع البحرین ج 1 ص 111، تفسیر المراغی ج 24 ص 63، تفسیر الکاشف ج 6 ص 448، تفسیر روح البیان ج 8 ص 176، تفسیر کشاف ج 3 ص 423، تفسیر طبری ج 1، ص 54 مراجعه شود.
- ↑ نهج البلاغه نامه 69.
- ↑ نهج البلاغه نامه ی 31.
- ↑ مجمع البیان ج 8، ص 521.
- ↑ تفسیر طبری ج 11، ص 54.
- ↑ روح المعانی ج 24 ص 57.
- ↑ تفسیر کاشف ج 6 ص 448.
- ↑ تفسیر صافی ج 2 ص 482، مجمع البیان ج 8 ص 521، کشف ج 3 ص 425، روح البیان ج 8 ص 178، تفسیر قرطبی ج ص 307، التفسیر المنیر ج 24 ص 114، تفسیر بیضاوی ج 2، ص 335، تفسیر فخر رازی ج 27 ص 58
- ↑ به کتابهای تفسیر صافی ج 2 ص 482، مجمع البیان ج 8 ص 521، تفسیر المراغی ج 24 ص 65، بیضاوی ج 2 ص 335 مراجعه شود.
- ↑ تفسیر المیزان ج 17، ص 329.
- ↑ تفسیر نمونه ج 20 ص 83.
- ↑ البحر المحیط ج 7 ص 461 بنقل از «واقع التقیة عند المذاهب والفرق الاسلامیة» ص 69.
- ↑ کهف 19–20.
- ↑ تفسیر قرطبی ج 10 ص 374، تفسیر نمونه ج 12 ص 373، التفسیر المنیر ج 15 ص 224.
- ↑ مجمع البیان ج 6، ص 457، تفسیر فخر رازی ج 21 ص 103.
- ↑ تفسیر المیزان: ج 13، ص 258.
- ↑ تفسیر روح البیان ج 5 ص 228.
- ↑ تفسیر صافی ج 2، ص 8، کشاف ج 2 ص 476، تفسیر فخر رازی ج 21 ص 103.
- ↑ تفسیر صافی ج 2، ص 8، روح البیان ج 5 ص 229، مجمع البیان ج 6 ص 457، تفسیر فخر رازی ج 21 ص 103، تفسیر بیضاوی ج 2 ص 8، کشاف ج 2 ص 477، المیزان ج 13 ص 260.
- ↑ المیزان ج 13، ص 260، تفسیر نمونه ج 12 ص 276.
- ↑ در مورد کلمات و حروف قرآن اختلاف است: بعضی کلامات آنرا 77439 و بعضی دیگر 77437 دانستهاند و اما حروف آن را بعضی 323015 و بعضی دیگر 340740 حرف دانستهاند و نصف آن را کلمه ی «و لیتلطف» در سوره ی کهف میداند و بعضی نیز آنرا کلمه ی» نکرا» در همین سوره میدانند (اتقان سیوطی ج 1، ص 7، البرهان زرکشی ج 1 ص 314، قرآن چاپ هند که همه ی سطرهای آن باالف شروع میشود ص 93)
- ↑ المیزان ج 13 ص 262، روح البیان ج 5 ص 229، مجمع البیان ج 6 ص 457.
- ↑ المیزان ج 13 ص 282، تفسیر کبیر فخر رازی ج 21 ص 106، تفسیر طبری ج 15 ص 150، الدر المنثور ج 5 ص 373.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 218.
- ↑ تفسیر قرطبی ج 10 ص 376.
- ↑ به اعلام قرآن – قاموس کتاب مقدس-اهل الکهف نوشته ی توفیق الحکیم –قصص قرآن/ المیزان/ تفسیر فخر رازی/ قرطبی// واقع التقیة عند المذاهب و الفرق الاسلامیة و... مراجعه شود.
- ↑ (بقره 195).
- ↑ جلد ششم آیات الاحکام ص 59.
- ↑ تفسیر فخر رازی ج 20 ص 122
- ↑ مجمع البیان ج 2 ص 289.
- ↑ جامع احادیث الشیعه ج 4 ص 528.
- ↑ جامع احادیث الشیعه ج 14 ص 538.
- ↑ مجمع البیان ج 2، ص 289.
- ↑ فصلت آیه 34.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 218.
- ↑ طلاق آیه 65.
- ↑ بقره آیه 85.
- ↑ حج 78.
- ↑ بقره 173.
- ↑ احکام القرآن حصاص ج 1 ص 127.
- ↑ تفسیر ابن کثیر ج 2 ص 609.
- ↑ صحیح بخاری ج 8 ص 38 کتاب اکراه، بابت المداراة مع الناس، البته نظر این روایت در ج 2 اصول کافی ص 326 کتاب ایمان و کفر باب من یتقی شده نیز آمده است.
- ↑ کنز العمال ج 4 ص 233 حدیث 10307.
- ↑ سنن ابن ماجه ج 2 ص 1338.
- ↑ کشف الاستار هیثمی ج 4 ص 113.
- ↑ واقع التقیة عند المذاهب و الفرق الاسلامیة ص 84
- ↑ حلیة الاولیاء ابو نعیم ج 6 ص 96، کنز العمال ج 6 ص 516 حدیث 1680
- ↑ الجامع الصغیر ج 1، ص 491.
- ↑ مسند احمد ج 1 ص 313، سنن ابن ماجه ج2 ص 784، نهایة ابن اثیر ج 3 ص 81، کافی ج 5 ص 292، بدایع الدرر فی قاعدة نفی الضرر امام خمینی رضوان الله علیه، القواعد الفقیه بجنوردی و مکارم.
- ↑ تفسیر الحسن البصری ج 2 ص 76.
- ↑ تفسیر طبری ج 14 ص 122، تفسیر فخر رازی ج 20 ص 121.
- ↑ صحیح بخاری ج 8، ص 38.
- ↑ واقع التقیه عند المذاهب.
- ↑ واقع التقیة عند المذاهب والطرق الاسلامیة ص 90.
- ↑ اصول کافی ج 2، ص 220.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ همان مصدر ص 221.
- ↑ همان مصدر ص 217.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 217.
- ↑ وسائل الشیعه ج 11، ص 465 باب 24 حدیث 22.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 217.
- ↑ وسائل الشیعه ج 11 ص 473 باب 28 حدیث 1.
- ↑ وسائل ج 11 ص 473.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ همان مصدر ص 46.
- ↑ وسائل ج 11 ص 474.
- ↑ جامع احادث الشیعه ج 14 ص 516
- ↑ جاامع احادیث الشیعه ج 14 ص 516.
- ↑ جاامع احادیث الشیعه ج 14 ص 516.
- ↑ وسائل ج 11 ص 471.
- ↑ همان مصدر ص 483–485.
- ↑ همان مصدر ص 400.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ به کتاب اصول کافی ج 2 ص 217 باب تقیه، وسائل کتاب امر به معروف و نهی از منکر ج 11 ص 459 تا 485، جامع احادیث الشیعة ج 14 ص 4.
- ↑ مکاسب شیخ مرتضی انصاری ص 320، التنقیح آیة الله خوئی ج 4 ص 255
- ↑ رساله تقیه امام ص 17–175، مکاسب محرمه امام ج 2 ص 139–168.
- ↑ التنقیح ج 4 ص 254.
- ↑ وسائل ج 11 ص 469 حدیث 6 از باب 25 از ابواب امر بمعورف.
- ↑ وسائل ج 11 ص 483 حدیث 2 باب 31 از ابواب امر به معروف ونهی از منکر.
- ↑ وسائل ج 11 ص 470 حدیث 9 باب 25 از ابواب امر به معروف.
- ↑ وسائل امام، رسالة تقیه ص 178.
- ↑ وسائل ج 11 ص 483 باب 31 حدیث 1.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ وسائل ج 11 ص 469 حدیث 5 باب 25 از ابواب امر به معروف.
- ↑ همان مصدر ص 468
- ↑ مستدرک الوسائل باب 243 از ابواب امر به معروف.
- ↑ وسائل امام خمینیص 179.
- ↑ وسائل الشیعة ج 11 ص 478 حدیث 8–9 باب 29 از ابواب امر به معروف و نهی از منکر.
- ↑ وسائل الشیعة ج 11 ص 478 حدیث 8–9 باب 29 از ابواب امر به معروف و نهی از منکر.
- ↑ نهج البلاغه خطبه ی 57.
- ↑ وسائل ج 11 ص 481 حدیث 21 از باب 39 از ابواب امر به معروف.
- ↑ همان مصدر ص 479 حدیث 12–13.
- ↑ همان مصدر ص 479 حدیث 12–13.
- ↑ وسائل الشیعه ج 11 ص 479–476.
- ↑ وسائل الشیعه ج 11 ص 479–476 حدیث 2–11 باب 29.
- ↑ القواعد الفقهیة آیة الله مکارم شیرازی ج 3 ص 63.
- ↑ به «التنقیح» ج 4 و رسالة تقیة مرحوم شیخ انصاری و القواعد الفقهیة ج 3 مراجعه شود.
- ↑ الرسائل رسالة تقیة ص 186.
- ↑ وسائل ج 11 ص 466 باب 26 ار ابواب امر به معروف حدیث 27.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ همان مصدر.
- ↑ وسائل ج 11 ص 472 باب 28 حدیث 6.
- ↑ به رساله ی تقیه مرحوم شیخ مرتضی انصاری ص 324، القواعدالفقهیة آیة الله بجنوردی ج 5 ص 66، القواعد الفقهیة آیة الله مکارم ج 3 ص 111، رسائل امام خمینی ص 186، التنفیح ج 4 ص 320 مراجعه شده.
- ↑ توحید صدوق ص 353، خصال صدوق ص 417، بحار ج 2 ص 281، ج 5 ص 303، ج 22 ص 447 و ج 58 ص 325.
- ↑ وسائل ج 11 ص 468 باب 25 حدیث 2 از ابواب امر به معروف.
- ↑ مسائل ج 16 ص کتاب الایمان باب 12 حدیث 18.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 191.
- ↑ وسائل ج 11 ص 469 باب 25 حدیث 5 از ابواب امر به معروف.
- ↑ وسائل ج 16 ص 134 باب 13 از کتاب الایمان حدیث 2.
- ↑ وسائل ج 5 ص 457 کتاب الصلوة باب 56 از ابواب صلوة الجماعة حدیث 2
- ↑ وسائل امام خمینی ص 192.
- ↑ وسائل ج 11 ص 468
- ↑ همان مصدر ص 469.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 193.
- ↑ وسائل کتاب امر به معروف و نهی از منکر باب 29 حدیث 20 ص 481.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 194.
- ↑ روضه ی کافی ص 2.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 194.
- ↑ وسائل ج 11 ص 465 باب 24 حدیث 23 از ابواب امر به معروف.
- ↑ همان مصدر ص 463 حدیث 16.
- ↑ وسائل ج 11 ص 471 باب 26 حدیث 2 از ابواب امر به معروف.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 195.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 220.
- ↑ وسائل ج 5 ص 381 باب 5 از ابواب صلوة الجماعة حدیث 1.
- ↑ وسائل ج 5 ص 381 باب 5 از ابواب صلوة الجماعة حدیث 3.
- ↑ همان مصدر ص 382 حدیث 7.
- ↑ همان مصدر حدیث 8.
- ↑ همان مصدر ص 838 حدیث 9.
- ↑ همان مصدر حدیث 10.
- ↑ وسائل ج 5 ص 431 باب 34 حدیث 4 از ابواب صلوة الجماعة
- ↑ همان مصدر حدیث 5.
- ↑ به رساله ی تقیه امام خمینی، التنقیح ج 4 آیة الله الخوئی، القواعد الفقهیة آیةالله بجنوردی ج 5، القواعد الفقهیة آیة الله مکارم ج 3، رسائل محقق کرکی ج رساله تقیه مراجعه شود.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 201–203
- ↑ وسائل ج 5 ص 429 باب 33 حدیث 6.
- ↑ وسائل ج 5 ص 431 باب 34 حدیث 3–5.
- ↑ وسائل ج 5 ص 431 باب 34 حدیث 3–5.
- ↑ وسائل ج 5 ص 431 باب 34 حدیث 3–5.
- ↑ القواعد الفقیهیة آیة الله مکارم شیرازی ج 3 ص 104.
- ↑ مستدرک الوسائل طبق قدیم ج 1 ص 45 باب 18 از ابواب وضو حدیث 2
- ↑ القواعد الفقهیة آیة الله بجنوردی ج 5 ص 60.
- ↑ وسائل ج 11 ص 469.
- ↑ القواعد الفقهیة ج 5 ص 61.
- ↑ وسائل ج 5 ص 381 باب 5 از ابواب صلاة الجماعة حدیث 1.
- ↑ همان مصدر ص 382.
- ↑ وسائل ج 5 ص 382 باب 5 از ابواب صلوة الجماعة حدیث 8.
- ↑ به رسائل امام خمینی (ره) ص 207، القواعد الفقهیة آیة الله بجنوردی ج 5، ص 62، القواعد الفقهیة آیة الله مکارم شیرازی ج 3 ص 101، مکاسب شیخ ص 322.
- ↑ رسائل اامام خمینی ص 902.
- ↑ القواعد الفقهیة ج 3 ص 118.
- ↑ به کتابهای القواعد الفقهیة و رساله تقیه امام و رساله تقیه مرحوم انصاری مراجعه شود.
- ↑ رسائل امام خمینی ص 177.
- ↑ القواعد الفقهیة آیة الله بجنوردی ج 5 ص 64.
- ↑ القواعد الفقهیة آیة الله 4. شیرازی ج 3 ص 91.
- ↑ منهاج السنة ج 3 ص 260، الشیعة و السنة ص 153، الردعلی الروافض ص 21.
- ↑ احیاء العلوم غزالی ج 3 ص 137.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 342.
- ↑ اصول کافی ج 2 ص 342.
- ↑ و. برای توضیح بیشتر این مطلب مراجعه شود به کتاب «التقیة عند اهل البیت» تحت عنوان «التقیة ام الاتقاء؟» ص 79.
- ↑ وسائل طبع مؤسسه آل البیت ج 1 ص 444.
- ↑ نساء 145.
- ↑ منهاج السنة ابن تیمة ج 3 ص 260.







