فرهنگ مصادیق:عجز از شناخت خدا در آموزه‌های دینی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
عجز از شناخت خدا در آموزه‌های دینی

کلیدواژه‌ها: معرفت، معرفت شهودی، ربوبیت الهی، معرفت ناب توحیدی.

مقدمه

آنچه دربارهٔ معرفت و شناخت خدا به وسیله براهین عقلی در کتاب‌های فلسفی و کلامی آمده، فراتر از سلسله مفاهیمی دربارهٔ صفات خدا نیست، و شناخت حقیقی خداوند با این مفاهیم حاصل نمی‌شود، بلکه با شهود و درک حضوری خداوند به دست می‌آید.

چکیده

اینکه به راستی انسان می‌تواند به طور شایسته حمد و ثنای خدای متعال را به جا آورد، عالمان شیعه و سنی بر آن اختلاف نظر دارند. با این حال، دوستان خدا و اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سه دسته‌اند: گروهی که آشکارا ایشان را دوست می‌دارند، ولی در نهان انکار می‌کنند. گروهی که در نهان دوست دارند و آشکارا منکرند و گروهی نیز که در نهان و عیان دوستدار ایشان اند. می‌توان از نشانه‌های دوستان واقعی خدا، پیامبر و اهل بیت علیهم السلام که در نهان و آشکار ایشان را دوست می‌دارند، موارد زیر را برشمرد: شناخت راستین و حقیقی و استحکام بخشیدن به این معرفت و معرفت به خدا و صفات الهی، ایمان به آنها، شناخت حدود و حقایق ایمان، و بسنده نکردن به ایمان سطحی و بی محتوا. البته شناخت واقعی خدا با شهود و درک حضوری به دست می‌آید. این امر در گرو ارتباط واقعی و آگاهانه انسان با خداست. غایت این معرفت ناب، اطاعت از خدا، پیامبر و تسلیم در برابر خواست داست.
۱ این مقاله قلمی شده درس اخلاق علّامه مصباح برای طلاب علوم دینی در دفتر مقام معظم رهبری در قم می‌باشد.

عجز از شناخت خدا در آموزه‌های دینی

چنان که گذشت، مناجات عارفان با این جمله آغاز می‌شود: اِلهی قَصُرَتِ الأَلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنآئِکَ کَما یلیقُ بِجَلالِکَ ؛ خدایا، زبان‌ها از آنکه تو را آن سان که شایسته جلال و عظمت توست ثنا گویند، ناتوان اند. مضمون این جمله با تعابیر گوناگون در آیات، روایات، ادعیه و مناجات‌های فراوانی وارد شده است. در برخی از آنها به صراحت و در برخی تلویحا آمده که انسان نمی‌تواند به طور شایسته حمد و ثنای خداوند را به جای آورد. شیعه و سنی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده‌اند که فرمودند: إِنّی لاَ اُحْصی ثَناءً عَلَیکَ أَنتَ کَمَا أَثْنَیتَ عَلی نَفْسِکَ [۱]؛ من توانایی ندارم که به احصای حمدو ثنای تو پردازم و تو چنان هستی که خود، خویش را ستوده‌ای.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام در کلام نورانی شان می‌فرمایند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا یبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَلا یحْصِی نِعَمَهُ الْعَادُّونَ وَلا یؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِی لا یدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَلا ینَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِی لَیسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَلا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَلا وَقْتٌ مَعْدُودٌ [۲]؛ سپاس خداوندی را که سخنوران از ستودن او عاجزند و شمارندگان و حسابگران از شمارش نعمت‌های او ناتوان و تلاشگران از ادای حق او درمانده‌اند؛ خدایی که افکار ژرف اندیش، ذات او را درک نمی‌کنند و دست غواصان دریای علوم به او نخواهد رسید. پروردگاری که برای صفاتش، حد و مرزی وجود ندارد و نه او را صفتی است موجود و ثابت [که در آن مقید و منحصر شود و احاطه به جمیع صفات او داشته باشد؛ زیرا قید و حصر از لوازم امکان است و خداوند از آن منزه است] و برای خدا وقتی معین و سرآمدی مشخص نمی‌توان یافت.
همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: مَا عَبَدْناکَ حَقَّ عِباَدتِکَ وَمَا عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ [۳]؛ خدایا آن گونه که شایسته عبادتی، ما تو را عبادت نکرده‌ایم و آن گونه که شایسته توست، ما تو را نشناخته‌ایم.

ناممکن دانستن شناخت خدا تا ارائه برداشتی جسمانی از خدا

با توجه به آنکه مضامین فوق به صورت متواتر در روایات گوناگون آمده است، برخی علمای اهل سنت و برخی علمای شیعه بر آن اند که ما نباید دربارهٔ خداوند سخن بگوییم و به معرفی ذات و صفات او بپردازیم. تنها می‌توانیم به بیان آنچه در قرآن دربارهٔ خدا آمده بسنده کنیم، آن هم ازآن جهت که در قرآن آمده و با توجه به آنکه قادر به فهم آنها نیستیم و علم به آنها اختصاص به خداوند دارد، پس ما یک سر معرفتی به خداوند و صفات او نداریم و نباید در این باره سخن گوییم. در مقابل، برخی گفته‌اند آنچه در قرآن دربارهٔ خداوند آمده، درست به همان معنایی است که ما در مکالمات خودمان برداشت می‌کنیم و آنها تأویل و معنای دیگری فراتر از آنچه ما در تعابیر عادی از آنها فهم می‌کنیم ندارند. برای نمونه، اگر در قرآن از یَدُاللّه[۴]سخن گفته شده است، از این جهت است که خداوند دست دارد و ما حق نداریم ید را به قدرت تأویل کنیم. یا جمله وَلِتُصْنَعَ عَلَی عَینِی [۵] (و تا زیرنظر من ساخته و پرورده شوی)، حاکی از آن است که خداوند واقعا چشم دارد. البته ما از حد و کیفیت دست و چشم خدا چیزی نمی‌دانیم.
همچنین جمله اللّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ [۶] بیانگر آن است که خداوند از سنخ نور است و همچنین آیه الرَّحْمَنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوَی [۷]، دال بر آن است که خداوند بر فراز عرش جایگاهی دارد که بر آن استقرار می‌یابد. به این گروه که خدا را جسمانی و دارای اندام می‌دانند مجسمه و مشبهه گفته می‌شود. یکی از علما و بزرگان این فرقه و گروه، ابن تیمیه است که امام و پیشوا و شیخ الاسلام آنان می‌باشد و وهابیت عقاید و تفکراتش را براساس آرا و نظریات ابن تیمیه سامان داده است. دربارهٔ او نقل شده است که در مسجد دمشق بر فراز منبر درس می‌داد و ازجمله گفت: در روایتی آمده است که خداوند متعال شب‌های جمعه از آسمان نازل می‌شود و نزد بندگانش می‌آید و به آنها برکت می‌دهد. پس از پله‌های منبر پایین آمد و گفت همان طور که من از منبر پایین آمدم، خداوند نیز از آسمان پایین می‌آید. در بین شیعیان نیز برخی از اخباری‌ها چنین گرایش‌هایی دارند.
در بین عوام نیز که فاقد بلوغ فکری و فهم کافی و صحیح هستند و درنتیجه، معرفت صحیح و کافی به خداوند ندارند، گاهی مشاهده می‌شود خداوند را نوری می‌دانند که در آسمان هاست و نمی‌توانند تصوری فراتر از این دربارهٔ خدا داشته باشند. البته از این افراد که به بلوغ عقلی دست نیافته‌اند، بیش از این نمی‌توان انتظار داشت و فهم عالم مجردات و خدای مجرد برای آنان دشوار است. مولوی در مثنوی داستان برخورد حضرت موسی با چوپان ساده دل، که فهم و درک بسیار عامیانه و آمیخته با شرک و تجسیم از خداوند داشت، نقل می‌کند و می‌گوید:
دید موسی یک شبانی را به راه کاو همی گفت ای خدا و ای اله و کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت وقتی حضرت موسی این نجوای شرک آلود آن چوپان با خداوند را شنید، به توبیخ و سرزنش او پرداخت:
گفت موسی،های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی ین چه راز است و چه کفر است و فشار پنبه‌ای اندر دهان خود فشار گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد و تفت سر نهاد اندر بیابان و برفت وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی در برخی از روایات نیز به این برداشت عامیانه و شرک آلود و همسان انگاری خدا با موجودات مادی اشاره شده است و ازجمله امام باقر علیه السلام می‌فرمایند: کُلَّما مَیزْتُموُهُ بِأُوهَامِکُم فی أٔدَقّ مَعَانیه مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثلُکُم مَرْدُودٌ إلَیکُم ولَعَلَّ الَّنمْلَ الصِّغَارَ تَتَوَهَّمُ أَنَّ لَلّهِ تَعَالیَ زُبَانِیتَینِ فَإِنَّ ذلکَ کَمَالُهاَ وَیتَوَهَّمُ أّنَّ عَدَمَهَا نُقصانٌ لِمَنْ لاَ یتَصِفُ بِهِمَا وَهَذَا حالُ الْعُقَلاءِ فیمَا یصِفُونَ اللّهَ تعاَلَی بِهِ [۸]؛ هرآنچه با افکار و اوهام خود با دقیق‌ترین معانی ای که دربارهٔ خداوند برداشت کردید، مخلوق و مصنوعی چون شماست و به شما برگشت داده می‌شود [ساحت خداوند از آن مبراست ]و شاید مورچه ریز نیز تصور کند که خداوند دارای دو شاخک است. همانا داشتن دو شاخک برای مورچه کمال است و تصور می‌کند که فقدان آنها باعث نقصان کسی است که از آنها بی بهره است. این وضعیت و حال عقلا دربارهٔ آن چیزی است که خداوند را بدان توصیف می‌کنند.

برداشت‌های گوناگون حکما و دانشمندان از خدا و ربوبیت او

اکنون درمقابل مجسمه و ظاهرگرایان که به چنین انحرافی دربارهٔ معرفت خدا گرفتار آمده‌اند و نیز عوام و افراد سفیه و فاقد رشد و بلوغ عقلی، که شناخت و برداشتشان از خداوند، آمیخته با تجسیم و مادی انگارانه است، بایسته است کسانی که عمری را به بررسی آیات و روایات و ادله عقلی گذرانده‌اند، به بررسی دقیق و علمی دربارهٔ خداوند و صفات او بپردازند و معرفت و برداشتی مقبول و صحیح و حتی الامکان نزدیک به واقع دربارهٔ خداوند ارائه دهند. بر عوام و افراد کوته بین نباید خرده گرفت که چرا چنین فهم و برداشت نادرستی دربارهٔ خداوند دارند و آنها را متهم به شرک کرد. از آنان همان حد از معرفت، که متناسب با اندیشه و فکر ساده آنان است پذیرفته است و مأجور نیز خواهند بود. اما پذیرفته نیست که اندیشمندان و عالمان دین دربارهٔ شناخت و شناساندن صحیح خداوند کوتاهی کنند. ازاین رو در طول تاریخ، اندیشه وران خداباور تلاش‌های گسترده‌ای دربارهٔ هرچه بهتر شناختن خدا انجام دادند. البته برخی از دستاوردهای آنها در این عرصه از واقعیت دور است و نمی‌تواند معرفتی صحیح از خداوند ارائه کند.
برخی حکمای قدیم خداوند را محرک اول عالم می‌دانستند و معتقد بودند که اگر او نبود، هیچ حرکتی در عالم ماده پدید نمی‌آمد. درنتیجه، موجود جدیدی به وجود نمی‌آمد و تغییری نیز در عالم ماده پدید نمی‌آمد. گرچه علت برخی حرکات و تغییرات حرکت قبلی است، اما علت حرکت آغازین در عالم ماده خداوند است و او اولین محرک عالم ماده می‌باشد. برخی از فلاسفه موحد اروپا بر این عقیده‌اند که عالم چون ساعت است که خداوند آن را کوک می‌کند و به حرکت درمی آورد، اما پس از آنکه عالم به وسیله خداوند کوک شد و به حرکت درآمد، نیازی به خداوند ندارد و خودبه خود و تا بی نهایت حرکت می‌کند. این نظریه از آنجا ناشی شد که در آزمایشگاه گلوله فلزی را در بستر صیقلی و شیب داری به حرکت درآوردند و آن گلوله پس از تحریک اول به حرکت خود ادامه داد و دیگر نیازی به محرک نداشت. چنان که وقتی جسمی در فضای خالی و در خلأ به حرکت می‌آید، چون مانعی در برابر آن وجود ندارد به حرکتش ادامه می‌دهد و از حرکت باز نمی‌ایستد. برخی از فلاسفه اروپا بر این باور بودند که خداوند در آغاز بر عالم ماده حرکت و انرژی وارد کرد و پس از آن، عالم خود به حرکتش ادامه داد و پیدایش پدیده‌ها و مخلوقات، محصول حرکت و فعل و انفعالات خورشید و ستارگان و افلاک است، پس اگر ـ العیاذ باللّه ـ خداوند نیز معدوم شود، ضرری به عالم وارد نمی‌آید.
در کتاب‌های کلامی ما نیز آمده که برخی خداوند را تنها علت محدثه عالم می‌دانستند و معتقد بودند پس از آنکه چیزی به وسیله خداوند به وجود آمد، خودبه خود باقی می‌ماند و نیازی به علت مبقیه و عامل پایدارنده ندارد. همچنین در کتاب‌های کلامی ما، خداوند صانع معرفی شده و آن گاه براهینی برای اثبات آن ارائه شده است. درحالی که صانع و صنعتگر کسی است که به ترکیب مواد و ایجاد هیئت جدیدی از آنها دست می‌زند. اطلاق واژه صانع بر خداوند، تنها دلالت بر این معنا دارد که خداوند، خاک را تبدیل به انسان می‌کند و دلالت بر آن ندارد که خداوند از عدم و نیستی چیزی را به وجود می‌آورد. اساسا تصور اینکه چیزی بدون داشتن ماده و از عدم و نیستی به وجود آید، برای ما دشوار است. گاهی واژه خالق بر خداوند اطلاق می‌شود. گرچه مفهوم و معنای این واژه، کامل تر از واژه صانع است، فهم ما از این اصطلاح در این حد است که خداوند انسان‌ها، حیوانات و گل‌ها را از خاک آفریده است. پس باید خاکی باشد که انسان از آن آفریده شود و برای ما بسیار دشوار است تصور این معنا که خداوند با اراده خود عالم را از کتم عدم آفریده و اساسا فهم آفرینش موجودات و مخلوقات بدون داشتن ماده پیشین و فرض تقدم عدم و نیستی بر عالم در گرو براهین قوی که به وسیله حکما و متکلمان بزرگ ارائه شده به دست می‌آید.

معرفت ناب توحیدی در کلام امام صادق علیه السلام

سخن در این است که شناخت‌ها و برداشت‌ها از خداوند دارای مراتب گوناگون و گاه بسیار متفاوت اند. اما ما به برکت قرآن و معارف اهل بیت علیهم السلام دریافته‌ایم که کار خداوند منحصر به تحریک عالم و ایجاد اولین حرکت در آن، یا صنعتگری و ایجاد تغییرات در مواد و آفرینش شکل و هیئت جدیدی نیست، بلکه او خالق و آفریدگار از عدم است و خلق را از نیستی و عدم به هستی درآورده، آن هم بدون زحمت و بدون نیاز به اسباب، بلکه او با یک اراده هرچه را بخواهد می‌آفریند: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئا أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ [۹]؛ جز این نیست که کار و فرمان او، چون چیزی را بخواهد، این است که گویدش: باش، پس می‌باشد.
آنچه ما از قرآن و معارف الهی و به مدد براهین عقلی دربارهٔ خدا شناخته‌ایم، عبارت از این است که خداوند موجودی است که عالم را آفریده و این خود مفهوم کلی و معرفتی حصولی و معرفتی غایبانه به خداوند است. بی تردید معرفت شهودی و حضوری به خدا، ناب تر و کامل تر از آن معرفت حصولی است و به واقعیت و حقیقت توحید نزدیک تر می‌باشد. پس چنان که در روایات نیز بدان اشاره شده، آنچه ما از ظاهر روایات و آیات و براهین عقلی استفاده می‌کنیم، شناختی ناقص و غایبانه از خداوند است و به هیچ وجه نمی‌تواند حقیقت و واقعیت توحید را به ما بنمایاند. البته ضعف و نقص فهم و عقل بشر از شناخت خداوند نباید ما را از تعمق، تدبر و مطالعه عالمانه دربارهٔ خداوند بازدارد؛ چنان که افراد تن پرور و راحت طلب با استناد به چنان تعابیری که در روایات و آیات وجود دارد از تفکر دربارهٔ خداوند خودداری می‌کنند و می‌گویند ما نمی‌توانیم خداوند را بشناسیم، پس نباید به دنبال گسترش معرفت خود دربارهٔ خداوند باشیم.
در کتاب ارزشمند تحف العقول به ترتیب، مواعظ و نصایح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سایر ائمّه اطهار علیهم السلام گرد آمده است. در بخش مربوط به مواعظ امام صادق علیه السلام روایتی جامع و کامل در توصیف محبت به اهل بیت علیهم السلام و انتظار حضرات معصومین از پیروان خود آمده و در آن روایت دربارهٔ معرفت خداوند نیز سخن گفته شده است. آن روایت از این قرار است: دَخَلَ علیه رَجُلٌ، فَقَالَ علیه السلام لَهُ: مِمَّنِ الرَّجُلُ؟ فَقَالَ: مِنْ مُحِبِّیکُمْ وَمَوَالِیکُمْ. فَقَالَ لَهُ جَعْفَرٌ علیه السلام: لا یحِبُّ اللَّه عَبْدٌ حَتَّی یتَوَلاهُ وَلا یتَوَلاهُ حَتَّی یوجِبَ لَهُ الْجَنَّه، ثُمَّ قَالَ لَهُ: مِنْ أَی مُحِبِّینَا أَنْتَ؟ فَسَکَتَ الرَّجُلُ ؛ مردی بر امام صادق علیه السلام، وارد شد و حضرت پرسید: این مرد از چه کسانی است؟ آن مرد عرض کرد: از دلدادگان و دوستداران شما. امام صادق علیه السلام فرمود: خدا را بنده دوست نمی‌دارد، مگر آنکه خدا نیز او را دوست بدارد و کسی را خدا دوست نمی‌دارد، مگر آنکه بهشت را بر او واجب گرداند. سپس به او فرمود: تو از کدام دوستان مایی؟ آن مرد خاموش ماند.
آن گاه سدیر صیرفی، از روات معروف در فقه، از حضرت پرسید: وَکَمْ مُحِبُّوکُمْ یاابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟ فَقَالَ: عَلَی ثَلاثِ طَبَقَاتٍ طَبَقَه أَحَبُّونَا فِی الْعَلانِیه وَلَمْ یحِبُّونَا فِی السِّرِّ وَطَبَقَه یحِبُّونَا فِی السِّرِّ وَلَمْ یحِبُّونَا فِی الْعَلانِیه وَطَبَقَه یحِبُّونَا فِی السِّرِّ وَالْعَلانِیه هُمُ النَّمْطُ الأَعْلَی شَرِبُوا مِنَ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَعَلِمُوا تَأْوِیلَ الْکِتَابِ وَفَصْلَ الْخِطَابِ وَسَبَبَ الاَسْبَابِ فَهُمُ النَّمْطُ الأَعْلَی، الْفَقْرُ وَالْفَاقَه وَأَنْوَاعُ الْبَلاءِ أَسْرَعُ إِلَیهِمْ مِنْ رَکْضِ الْخَیلِ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا وَفُتِنُوا فَمِنْ بَینِ مَجْرُوحٍ وَمَذْبُوحٍ مُتَفَرِّقِینَ فِی کُلِّ بِلادٍ قَاصِیه. بِهِمْ یشْفِی اللَّهُ السَّقِیمَ وَیغْنِی الْعَدِیمَ وَبِهِمْ تُنْصَرُونَ وَبِهِمْ تُمْطَرُونَ وَبِهِمْ تُرْزَقُونَ وَهُمُ الأَقَلُّونَ عَدَدا الأَعْظَمُونَ عِنْدَاللَّهِ قَدْرا وَخَطَرا ؛ ای زاده پیامبر، دوستان شما چند دسته و گروه‌اند؟ فرمود: سه دسته و گروه‌اند: ۱. گروهی که آشکارا ما را دوست دارند؛ اما در نهان دوستمان ندارند؛ ۲. گروهی که در نهان ما را دوست دارند و در عیان دوست ندارند؛ ۳. و گروهی که در نهان و عیان، ما را دوست دارند، و ایشان گروه برتر و والا می‌باشند، و از زمزم زلال و گوارای حقیقت نوشیدند و تفسیر قرآن و فصل الخطاب و سبب اسباب را دانستند. آگاه باشید که ایشان گروه برتر و والایند و فقر و ناداری و بلاهای گوناگون شتابان تر از تاختن اسب بر سر ایشان بتازد، سختی و تنگ دستی در برشان گیرد و بلرزند و دچار فتنه شوند و زخم دار و سر از بدن جدا شده در سرزمینی دوردست پراکنده شوند. به برکت آنان خدا بیمار را شفا دهد و نادار را توانگر کند و به وسیله ایشان شما پیروز شوید و باران بر شما ببارد و روزی یابید؛ و آنان به شماره کمترین افراد و در منزلت و اهمیت نزد خدا بزرگ‌ترین مردم اند.
وَالطَّبَقَه الثَّانِیه النَّمْطُ الأَسْفَلُ أَحَبُّونَا فِی الْعَلانِیه وَسَاروُا بِسیرَه الْمُلُوکِ فَأَلْسِنَتُهُمْ مَعَنا وسُیوفُهُم عَلَینَا وَالطَّبَقَه الثَّالِثَه النَّمْطُ الأَوْسَطُ أَحَبُّونَا فی السِرِ وَلَمْ یحبُّونَا فِی الْعَلانیه وَلَعَمْری لَئِنْ کَانُوا أَحَبوُّنَا فِی السِّرِ دوُنَ الْعَلانِیه فَهُمُ الصَّوَّامُونَ بِالنَّهارِ أَلْقَوَّامُونَ بِالْلَّیلِ تَرَی أَثَرَ الرَّهْبانِیه فِی وُجُوهِهِم أَهْلُ سِلْمٍ وَاِنْقِیادٍ ؛ و گروه دوم که طراز پایین اند ما را آشکارا دوست دارند و به روش پادشاهان عمل می‌کنند. زبانشان با ماست و شمشیرشان برضد ما. گروه سوم که طراز میانه‌اند، ما را در نهان دوست دارند، ولی آشکارا اظهار دوستی نمی‌کنند. به جانم قسم، اگر ما را [تنها] در نهان دوست می‌داشتند، بی آنکه آشکارا اظهار دوستی کنند، روزه داران در روز و نمازگزاران در شب بودند و اثر پارسایی را در رخسارشان می‌دیدی و اهل سازگاری و فرمان برداری [از ما] بودند.
قَالَ الرَّجُلُ: فَأَنَا مِنْ مُحِبِّیکُمْ فِی السِّرِّ وَالْعَلانِیه. قَالَ جَعْفَرٌ علیه السلام: إِنَّ لِمُحِبِّینَا فِی السِّرِّ وَالْعَلانِیه عَلامَاتٍ یعْرَفُونَ بِهَا. قَالَ الرَّجُلُ: وَمَا تِلْکَ الْعَلامَاتُ؟ قَالَ: تِلْکَ خِلالٌ أَوَّلُهَا أَنَّهُمْ عَرَفُوا التَّوْحِیدَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَأَحْکَمُوا عِلْمَ تَوْحِیدِهِ وَالإِیمَانُ بَعْدَ ذَلِکَ بِمَا هُوَ وَمَا صِفَتُهُ ثُمَّ عَلِمُوا حُدُودَ الإِیمَانِ وَحَقَائِقَهُ وَشُرُوطَهُ وَتَأْوِیلَه ؛ آن مرد عرض کرد: من از دوستداران شما در عیان و نهانم. امام صادق علیه السلام فرمود: دوستان ما در نهان و عیان نشانه‌هایی دارند که بدان شناخته می‌شوند. آن مرد عرض کرد: آن نشانه‌ها کدام است؟ حضرت فرمود: چند خصلت است؛ نخست آنکه توحید و یکتاپرستی را چنان که باید شناخته‌اند و دانش یکتاپرستی را نیک آموخته‌اند و پس از آن به ذات و صفات خدا ایمان دارند. سپس حدود ایمان و حقایق و شروط و تفسیر آن را دانسته‌اند.
پس از آنکه حضرت، شناخت راستین و حقیقی توحید و استحکام بخشیدن به این معرفت و نیز معرفت به ذات و صفات الهی و ایمان به آنها و همچنین شناخت حدود و حقایق ایمان و شرایط آن و بسنده نکردن به ایمان سطحی و بی محتوا را اولین نشانه دوستان نهان و آشکار خود ذکر کردند، سدیر صیرفی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، ما تاکنون نشنیده بودیم که شما ایمان را این سان توصیف کنید. حضرت در پاسخ فرمود: آری ای سدیر، پرسنده را نرسد، قبل از آنکه بداند به چه کسی باید ایمان داشت و متعلق ایمان چیست، بپرسد که ایمان چیست. آن گاه سدیر عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، اگر صلاح می دانی، سخنی را که فرمودی تفسیر فرمای. حضرت در پاسخ فرمود: مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یعْرِفُ اللَّهَ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِکٌ وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یعْرِفُ اللَّهَ بِالاسْمِ دُونَ الْمَعْنَی فَقَدْ أَقَرَّ بِالطَّعْنِ لأَنَّ الاسْمَ مُحْدَثٌ وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یعْبُدُ الاسْمَ وَالْمَعْنَی فَقَدْ جَعَلَ مَعَ اللَّهِ شَرِیکا وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یعْبُدُ الْمَعْنَی بِالصِّفَه لا بِالإِدْرَاکِ فَقَدْ أَحَالَ عَلَی غَائِبٍ وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یعْبُدُ الصِّفَه وَالْمَوْصُوفَ فَقَدْ أَبْطَلَ التَّوْحِیدَ لِأَنَّ الصِّفَه غَیرُ الْمَوْصُوفِ وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یضِیفُ الْمَوْصُوفَ إِلَی الصِّفَه فَقَدْ صَغَّرَ بالْکَبِیرَ وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِه [۱۰] ؛ هرکه پندارد خدا را به انگاشتن دل‌ها و توهماتش می‌شناسد، مشرک است (چون او درواقع انگاشته و اوهام خود از خدا را خدا تلقی می‌کند و آن را می‌پرستد و این نوعی شرک است). هرکه پندارد خدا را به نام بی معنا می‌پرستد، درواقع به بطلان پندار خود اقرار کرده؛ زیرا نام، حادث و نوپدید است. هرکه پندارد که نام و معنا را باهم می‌پرستد، به راستی با خدا شریکی قرار داده است (چون اسم، مخلوق و ساخته انسان است و پرستش آن، شرک است. عبادت حقیقی آن است که مسما و معنا را از ورای اسم، شناخت و عبادت کرد). هرکه معنا را بدون دریافت و ادراک، بلکه به توصیف می‌پرستد، درحقیقت حواله به غایب داده است. هرکه پندارد صفت و موصوف را باهم می‌پرستد، یکتایی و توحید را باطل دانسته است، چون صفت غیر از موصوف است. هرکه پندارد موصوف را به صفت می‌افزاید، همانا بزرگ را کوچک کرده (و بی نهایت را در محدود گنجانده) و هیچ یک خدا را چنان که سزاوار اوست نشناختند و ارج ننهادند.
قِیلَ لَهُ: فَکَیفَ سَبِیلُ التَّوْحِیدِ؟ قَالَ علیه السلام: بَابُ الْبَحْثِ مُمْکِنٌ وَطَلَبُ الْمَخْرَجِ مَوْجُودٌ. إِنَّ مَعْرِفَه عَینِ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ وَمَعْرِفَه صِفَه الْغَائِبِ قَبْلَ عَینِهِ. قِیلَ: وَکَیفَ نَعْرِفُ عَینَ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ؟ قَالَ علیه السلام: تَعْرِفُهُ وَتَعْلَمُ عِلْمَهُ وَتَعْرِفُ نَفْسَکَ بِهِ وَلا تَعْرِفُ نَفْسَکَ بِنَفْسِکَ مِنْ نَفْسِکَ وَتَعْلَمُ أَنَّ مَا فِیهِ لَهُ وَبِهِ کَمَا قَالُوا لِیوسُفَ: إِنَّکَ لأنْتَ یوسُفُ، قالَ أَنَا یوسُفُ وَهَذَا أَخِی [۱۱]. فَعَرَفُوهُ بِهِ وَلَمْ یعْرِفُوهُ بِغَیرِهِ وَلا أَثْبَتُوهُ مِنْ أَنْفُسِهِمْ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ. أَمَا تَرَی اللَّهَ یقُولُ: ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها [۱۲]؟ یقُولُ لَیسَ لَکُمْ أَنْ تَنْصِبُوا إِمَاما مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِکُمْ تُسَمُّونَهُ مُحِقّا بِهَوَی أَنْفُسِکُمْ وَإِرَادَتِکُمْ [۱۳]؛ عرض شد: پس راه توحید و یکتاپرستی چیست؟ امام علیه السلام فرمود: کاوشگری و تحقیق ممکن و ره جویی و امکان نیل به آن معرفت فراهم است. به راستی شناخت خود حاضر، پیش از صفتش و شناخت صفت غایب، پیش از خود او صورت گیرد. گفته شد: چگونه خود حاضر را پیش از صفتش بشناسیم؟ فرمود: او را می‌شناسی و علمش را می دانی و خودت را نیز به وسیله او می‌شناسی و خود را به وسیله خود و از پیش خود نمی‌شناسی [۱۴]، و می دانی که به راستی هرچه در اوست از آنِ او و مختص به اوست، چنان که (برادران یوسف) به یوسف گفتند: آیا تو خود یوسفی؟ گفت: آری، من یوسفم و این برادر من است . پس یوسف را به خود او شناختند و به وسیله دیگری او را نشناختند و از پیش خود و به پندار دل ایجادش نکردند. نبینی که خدا می‌فرماید: شما را نرسد که از پیش خود درختان آن [باغ‌های بهشت] را برویانید . می‌فرماید: شما حق ندارید از پیش خود امامی بگمارید و او را به هوای نفس و اراده دلخواه خود برحق بخوانید.

بازشناسی معرفت شهودی خدا از معرفت غایبانه او

چنان که ملاحظه شد، حدیث مزبور مضامینی بلند و بسیار دقیق دارد و بخصوص فهم ذیل آن حدیث، بسیار دشوار است و نیازمند تحقیق جامعی است. در فرازی از آن حدیث از امام صادق علیه السلام از راه یکتاپرستی پرسش شد و امام در پاسخ فرمودند: اِنَّ مَعْرِفَه عَینِ الشّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ وَمَعْرِفَه صِفَه الغَائِبِ قَبْلَ عَینِهِ ؛ به راستی شناخت خود حاضر پیش از صفتش و شناخت صفت غایب پیش از خود او صورت می‌گیرد.
چون وقتی عین خارجی کسی، نزد ما حاضر است و او را مشاهده می‌کنیم، نزد ما شناخته شده است و او را از دیگر چیزها تمیز می‌دهیم. دراین صورت، ما او را نزد خود می‌یابیم و مشاهده می‌کنیم، نیازی نداریم که از طریق اوصافش او را بشناسیم. آن گاه پس از آنکه با مشاهده عین خارجی چیزی، او را متمایز از غیر آن یافتیم و تشخیص و تمیز او راه یافتیم و بدین منظور، نیازی به واسطه قرار دادن اوصاف نداشتیم، سراغ اوصاف آن می‌رویم و پس از آنکه صفاتش را شناختیم، دانش خود را به احوال آن کامل کرده‌ایم. پس شناخت ما به عین خارجی و حاضر، به وسیله مشاهده و درک حضوری او حاصل می‌شود. بدین وسیله ما آن را تشخیص و تمیز می‌دهیم و پس از مشاهده آن، با ذکر صفاتش آن را برای دیگری که آن را ندیده معرفی می‌کنیم.
اما اگر کسی از نظر ما غایب باشد، ما او را به وسیله صفاتش می‌شناسیم و از این طریق، تنها به شناختی مفهومی و شناخت اموری کلی دربارهٔ آن شخص دست می‌یابیم، و این شناخت موجب تمیز و تشخیص کامل آن شخص از دیگری نمی‌شود. از اینجا آشکار می‌شود که یکتاشناسی خدای سبحان، چنان که بایدوشاید، آن است که نخست عین و خود او شناخته شود، سپس برای تکمیل ایمان به او، صفاتش شناخته شود؛ نه آنکه خدا به توسط صفات و افعالش شناخته شود تا حق یکتاشناسی او چنان که باید، ادا نگردد. خداوند متعال از هرچیز، بی نیاز است و همه چیز، قائم به اوست، صفاتش نیز قائم به اوست و همه چیز ازقبیل زندگی، دانش، قدرت، آفرینش، روزی سازی، تقدیر، هدایت و توفیق، همه از برکات صفات اوست؛ پس همه، قائم به او و مملوک او و ازهرجهت نیازمند به اویند. پس راه حقیقی شناخت، این است که نخست خود او شناخته شود و سپس صفاتش و آن گاه از شناخت صفات به خصوصیات آفریدگانش راه یافته شود؛ نه برعکس. اگر ما خدا را به وسیله‌ای غیر از خودش بشناسیم، او را به حقیقت نشناخته‌ایم. اگر چیزی از آفرینش او را نه به وسیله شناخت خودش، بلکه ازطریق دیگر بشناسیم، این شناختی که برای ما حاصل شده، جدا از خدای تعالی، و ناپیوسته به اوست و این دیگری، هرچه باشد، در ارزیابی وجود و هستی، نیازمند به واجب الوجود است. پس واجب است که پیش از هرچیز خداوند سبحان شناخته شود و سپس هر آن چیزی که نیازمند به اوست شناخته شود، تا معرفت و شناختی شایسته و بایسته حاصل آید [۱۵].

عظمت معرفت شهودی خدا و امکان دستیابی بدان

امام صادق علیه السلام فرمودند که دوستان واقعی ما معرفتشان به خداوند ازطریق شهود و علم حضوری حاصل می‌شود، نه آنکه ازطریق صفات، خداوند را بشناسند تا معرفتشان غایبانه و منحصر به شناخت ازطریق مفاهیم باشد. وقتی آنان با خداوند سخن می‌گویند، با همه وجود، خداوند را درک می‌کنند؛ گویا او را می‌بینند. از این سخن استفاده می‌شود که افزون بر شناخت غایبانه که با توجه به مفاهیم صفات حاصل می‌آید، می‌توان به معرفت شهودی خداوند و درک حقیقت او نیز نایل شد. بی تردید این شناخت، متفاوت با شناختی است که به وسیله مفاهیم کلی حاصل می‌شود، و برتر از آن است. این شناخت با توفیق الهی و در پرتو نوری که خداوند به قلب انسان می‌تاباند، به وجود می‌آید. این شناخت، ادراک حضوری خداست.
البته نه ادراک با چشم و دیگر اندام حسی؛ زیرا خداوند جسم نیست که بتوان او را با حواس ظاهری درک کرد؛ بلکه ادراکی است باطنی که با دل و قلب مصفاشده به نور الهی، حاصل می‌آید. در پی این شناخت و ادراک، انسان احساس می‌کند که خداوند نزد اوست و با او سخن می‌گوید. البته انسان از توصیف و بیان این ادراک و شهود حضوری خداوند عاجز است و نمی‌تواند با الفاظ و تعابیر، آن را بیان کند. این شناخت توحیدی، همان شناخت کامل یکتاپرستی است که پیشوایان معصوم علیهم السلامانتظار دارند پیروان واقعی شان بدان دست یابند. ایشان انتظار دارند که شناخت پیروان به شناخت غایبانه و شناخت خدا ازطریق دسته‌ای مفاهیم کلی منجر نشود؛ زیرا وقتی شناخت انسان، غایبانه و ازطریق مفاهیم کلی باشد ـ برای نمونه انسان خداوند را به منزله کسی بشناسد که عالم را آفریده است ـ نمی‌تواند ارتباط عینی و مؤثر با خداوند برقرار کند. گرچه برخی به دلیل بساطت فهم و درک، و ناقص بودن عقلشان از درک حقیقی و شهودی خداوند عاجزند و چه بسا در شناخت حصولی و مفهومی خداوند نیز نتوانند خداوند را از آمیزه‌های مادی مبرا سازند؛ ازاین رو، ممکن است خداوند را به منزله نوری بشناسند که بر فراز آسمان‌ها و عرش پرتوافکنی دارد. راه دستیابی به معرفت شهودی خداوند به روی انسان گشوده است، و او می‌تواند با همت و تلاش و توسعه فهم و درک عقلانی خویش و کمال بخشیدن بدان به معرفتی ناب دست یابد و در شمار کسانی قرار گیرد که دوستان نهان و آشکار اهل بیت علیهم السلام هستند و شناختشان از توحید و یکتاپرستی کامل است. آنان سپس می‌توانند این معرفت ناب را دستاویز ایمان خود قرار دهند و درصدد شناخت حدود و حقایق ایمان برآیند.
این همان معرفت شهودی ای است که در جلسه پیشین بدان اشاره کردیم و در آیه ذر و روایات همسو با آن آیه، تبیین شده است. در پرتو این معرفت شهودی، انسان خدا را توسط خود خدا، یعنی با شهود می‌شناسد و دیگر امور را نیز به واسطه خدا خواهد شناخت؛ یعنی حضور خدا و نفوذ امر او را در جای جای عالم و در همه پدیده‌ها درک می‌کند. این همان معرفتی است که امام سجاد علیه السلام در ترسیم آن می‌فرمایند: إِلَهِی بِکَ عَرَفْتُکَ وَبِکَ اهْتَدَیتُ إِلَی أَمْرِکَ وَلَوْ لا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْت (سیدبن طاووس، ۱۴۱۱ق، ص ۱۴۴)؛ خدایا، من به وسیله خودت تو را شناختم و به راهنمایی تو به فرمان و خواست تو راه یافتم و اگر یاری تو نبود نمی‌دانستم که تو کیستی.
روشن شد آنچه دربارهٔ معرفت و شناخت خدا به وسیله براهین عقلی در کتاب‌های فلسفی و کلامی آمده، فراتر از سلسله مفاهیمی دربارهٔ صفات خدا نیست، و شناخت حقیقی خداوند با این مفاهیم حاصل نمی‌شود، بلکه با شهود و درک حضوری خداوند به دست می‌آید و در پی این شناخت و ادراک، انسان ارتباط واقعی و آگاهانه با خداوند برقرار می‌کند. این معرفت ناب، ویژه اولیای خدا و دوستان آشکار و نهان اهل بیت علیهم السلام است و در پرتو این معرفت، آنان به مقام عالی و والایی دست یافته‌اند و مایه نزول برکت و رحمت بر دیگران شده‌اند. تا آنجاکه به یمن وجود ایشان، دیگران آمرزیده می‌شوند و دعاها به اجابت می‌رسد. راه رسیدن به این معرفت، اطاعت از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و تسلیم در برابر خواست خدا و ترجیح آن بر خواسته‌های دل است.

فهرست منابع

ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، ۱۳۷۶ق، تحف العقول، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
سیدبن طاووس، ۱۴۱۱ق، منهج الدعوات و منهج العبادات، قم، دارالذخایر.
مجلسی، محمدباقر، بی تا، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه.
آیت اللّه علّامه محمدتقی مصباح: این مقاله قلمی شده درس اخلاق علّامه مصباح برای طلاب علوم دینی در دفتر مقام معظم رهبری در قم می‌باشد.

پانویس

  1. مجلسی، بی تا، ج93، ص 159
  2. نهج البلاغه، خ 1
  3. مجلسی، بی تا، ج 71، ص 23
  4. فتح: 10
  5. طه: 39
  6. نور: 35
  7. طه: 5
  8. نور: 35
  9. یس: 82
  10. انعام: 91
  11. یوسف: 90
  12. نمل: 60
  13. ابن شعبه حرانی، 1376ق، ص 325ـ329
  14. همان، حاشیه علّامه طباطبائی، ص 327
  15. همان، ص 327
منبع: فارس نیوز - تاریخ برداشت:95/03/17
بازگشت به معرفت خدا