فرهنگ مصادیق:حکومت طاغوت

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
حکومت طاغوت

نویسنده: محمد طالعی، دانشجوی کارشناسی ارشد معارف اسلامی و علوم سیاسی/

مقدمه

می‌توان طاغوت را به انواع مختلفی تقسیم کرد و حالات مختلفی برای طاغوت متصور بود. ممکن است این گونه تصور شود که تنها حکومت‌های استبدادی، طاغوت هستند. در صورتی که می‌تواند حکومتی و قدرتی یک حکومت دموکراتیک باشد، اما همچنان طاغوت قلمداد شود
گروه سیاسی برهان/ محمد طالعی؛ در ادبیات دین و منطق اسلام، در کنار قدرت مشروع، قدرت نامشروع نیز وجود دارد. به طور خلاصه باید گفت هر قدرتی در منطق دین که منشأ غیرالهی داشته باشد و در نهایت، قدرت به خداوند بازنگردد، قدرت نامشروع تلقی می‌شود. قدرت نامشروع در لسان قرآن، با یک لفظ کلی «طاغوت» شناخته می‌شود. پس ابتدا باید به واژه شناسی و ریشه شناسی این لفظ پرداخت.

واژه شناسی طاغوت

طاغوت از ریشهٔ «ط غ و» یا «ط غ ی» و به معنی تجاوز از حد است؛ چه حد مادی و چه حد معنوی. راغب در این باره می‌نویسد: «فعل این واژه، طَغَوْتُ و طَغَیْتُ طَغَوَاناً و طُغْیَاناً است، یعنی گستاخی و گردنکشی کردن. أَطْغَاهُ کذا: او را به طغیان واداشت. طُغْیَان‏: زیاده روی و نافرمانی و سرپیچی از حق است.»[۱]
سپس ایشان در مورد معنای «طاغوت» می‌نویسد: «الطَّاغُوت‏: عبارت از هر تجاوزگر و سخت ستم پیشه‌ای و هر معبودی است که غیر از خدای پرستیده می‌شود و در مفرد و جمع هر دو به کار می‌رود.» پس به نحو کلی، به هر قدرت نامشروعی می‌توان لفظ «طاغوت» را اطلاق کرد.

انواع طاغوت

در یک نگاه تفصیلی تر، می‌توان طاغوت را به انواع مختلفی تقسیم کرد و حالات مختلفی برای طاغوت متصور بود. ممکن است این گونه تصور شود که تنها حکومت‌های استبدادی طاغوت هستند. در صورتی که می‌تواند حکومت و قدرتی یک حکومت دموکراتیک باشد، اما همچنان طاغوت باشد. در واقع هر حکومت غیرالهی و نامشروعی طاغوت است. حال این امر به سه شکل متصور است:
۱. طاغوت نسبت به امر خدا و احکام دین.
۲. طاغوت نسبت به غصب حق حاکم مشروع و امام معصوم (ع).
۳. طاغوت نسبت به ظلم به مردم.
در شکل اول اگر حکومت و قدرتی مبتنی و برمبنای دین نباشد، طاغوت است. حال خود این امر می‌تواند شکل‌های بسیار مختلف و متنوعی داشته باشد. در واقع حکومت‌های فعلی جهان که همگی حکومت‌های غیردینی هستند و مبتنی بر دین نیستند، با تمام تنوع شکلی و ساختاری که دارند، همگی مصداق طاغوت هستند که ممکن است در بسیاری از این حکومت‌ها، به نام مردم حکومت حکمرانی کند.
اگر حاکمی حتی احکام الله را نیز در حکومت خویش مدنظر قرار دهد و آن‌ها را پیاده نماید، اما او حق حکومت نداشته باشد و حاکم منصوب من عندالله نباشد، این شخص غاصب حق خلافت و طاغوت خواهد بود، ولو اینکه در حکومت نیز تمامی احکام را اجرا کند.
اما در مورد غصب حق معصوم (ع) باید گفت اگر حاکمی حتی احکام الله را نیز در حکومت خویش مدنظر قرار دهد و آن‌ها را پیاده نماید، اما او حق حکومت نداشته باشد و حاکم منصوب من عندالله نباشد، این شخص غاصب حق خلافت و طاغوت خواهد بود، ولو اینکه در حکومت نیز تمامی احکام را اجرا کند و مردم نیز از حکومت راضی باشند و در کمال آسایش و رفاه به سر ببرند. در روایات ما نیز از غاصبین حق ائمه (ع)، خصوصاً امیرالمؤمنین (ع)، با عنوان طاغوت نام برده شده است و حتی طاغوت که در قرآن کریم آمده است نیز به برخی از اعداء اهل البیت (ع) تأویل شده است.
اما مورد سوم، طاغوت نیز کسی است که به مردمش ظلم کند و یک حکومت دیکتاتورمنشانه و مستبدانه داشته باشد. طبق آیات قرآن، مسلمین باید نسبت به طاغوت کافر باشند و تحکم و دادخواهی را پیش کفار نبرند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُریدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعیدا»[۲]
همین آیه مورد استناد امام صادق (ع) در روایت مشهور و معروف عمربن حنظله (مقبوله عمربن حنظله) قرار گرفته است. در این روایت، عمر بن حنظله (یکی از اصحاب امام) از امام (ع) سؤال می‌کند که اگر بین دو تن از اصحاب (یعنی شیعیان) اختلافی حقوقی در زمینهٔ دین یا میراث رخ دهد، چه کار کنند؟ آیا مجازند به قضات جور و طاغوت (یعنی غیرشیعه) رجوع بکنند؟ که امام (ع) در پاسخ می‌فرمایند: کسی که در موضوعی حق یا باطل نزد آن‌ها به محاکمه رود، چنان است که نزد طغیانگر به محاکمه رفته باشد و آنچه طغیانگر برایش حکم کند اگرچه حق مسلم او باشد، چنان است که مال حرامی را می‌گیرد، زیرا آن را به حکم طغیانگر گرفته است؛ در صورتی که خدا امر فرموده است به او کافر باشند. خدای تعالی می‌فرماید می‌خواهند به طغیانگر محاکمه برند، در صورتی که مأمور بودند به او کافر شوند. سپس عمربن حنظله از امام (ع) می‌پرسد پس چه بکنند؟ که امام (ع) در پاسخ می‌فرمایند: «نظر کنند به شخصی از خود شما که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام ما نظر افکند و احکام ما را بفهمد، به حکمیت او راضی شوند، همانا من او را حاکم شما قرار دادم. اگر طبق دستور ما حکم داد و یکی از آن‌ها از او نپذیرفت، همانا حکم خدا را سبک شمرده و ما را رد کرده است و آنکه ما را رد کند، خدا را رد کرده و این در مرز شرک به خداست...»[۳]
حضرت امام (ره) در کتاب «ولایت فقیه» خویش در شرح این حدیث می‌نویسند: «حضرت در جواب از مراجعه به مقامات حکومتی ناروا، چه اجرایی و چه قضایی، نهی می‌فرمایند. دستور می‌دهند که ملت اسلام در امور خود نباید به سلاطین و حکام جور و قضاتی که از عمال آن‌ها هستند رجوع کنند؛ هرچند حق ثابت داشته باشند و بخواهند برای احقاق و گرفتن آن اقدام کنند. مسلمان اگر پسر او را کشته‌اند یا خانه‌اش را غارت کرده‌اند، باز حق ندارد به حکام جور برای دادرسی مراجعه کند. همچنین اگر طلبکار است و شاهد زنده در دست دارد، نمی‌تواند به قضات سرسپرده و عمال ظلمه مراجعه نماید.
هرگاه در چنین مواردی به آن‌ها رجوع کرد، به طاغوت، یعنی قدرت‌های ناروا، روی آورده است و در صورتی که به وسیلهٔ این قدرت‌ها و دستگاه‌های ناروا به حقوق مسلم خویش نائل آمد، فإنما یأخذه سُحْتاً و إن کان حقا ثابتاً له، به حرام دست پیدا کرده و حق ندارد در آن تصرف کند. حتی بعضی از فقها در عین شخصی گفته‌اند که مثلاً اگر عبای شما را بردند و شما به وسیلهٔ حکام جور پس گرفتید، نمی‌توانید در آن تصرف کنید. ما اگر به این حکم قائل نباشیم، دیگر در کلیات، یعنی در عین کلی، شک نداریم. مثلاً در اینکه اگر کسی طلبکار بود و برای گرفتن حق خود به مرجع و مقامی غیر از آنکه خدا قرار داده مراجعه و طلب خود را به وسیلهٔ او وصول کرد، تصرف در آن جایز نیست و موازین شرع همین را اقتضا می‌کند.»[۴]
طبق این روایت، مؤمنین باید خودشان قدرت و حکومت در دست داشته باشند تا مجبور نشوند که به قضات جور مراجعه کنند. همچنین طبق روایت، قضات جور صرفاً قضاتی نیستند که ظالمانه حکم کنند، بلکه هر قاضی ای که به غیر از شرع انور و احکام شیعه حکم کند، ولو آنکه حکمش طبق مبنای خودش کاملاً عادلانه باشد و در چارچوب فکری خودش هیچ ظلمی هم نکند، باز هم طبق این روایت، قاضی جور محسوب می‌شود و مؤمنین نباید به چنین قاضی ای رجوع کنند.

برخی مصادیق طاغوت در قرآن

کفار

قرآن کریم، در آیات متعددی، مسلمین را از اینکه سلطهٔ کفار را بر خود بپذیرند یا کفار را به دوستی و ولایت انتخاب کنند، بر حذر داشته است. آیهٔ معروف نفی سبیل در این باره است که مورد استناد فقها از دیرباز تاکنون در قاعدهٔ فقهی نفی سبیل بوده است: «وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرینَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ سَبیلا»[۵] فقها با استناد به این آیه و روایات مربوطه، احکام فرعی بسیاری را استخراج کرده‌اند. مانند تحریم ازدواج زن مسلمان با مرد کافر، عدم نفوذ قضاوت کافر در دعوای بین مسلمین، ارث نبردن کافر از مسلمان و...
همچنین در آیات دیگری نیز از دوستی با کفار نهی شده است. خداوند می‌فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ أَ تُریدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً مُبینا»[۶]
در جای دیگری نیز خداوند می‌فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»[۷]
حتی در آیه‌ای خداوند می‌فرماید حتی پدران و برادران نیز اگر کفر را به ایمان ترجیح دادند، نباید آن‌ها را به دوستی گرفت: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِیاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإیمانِ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ»[۸]
همچنین خداوند در دو آیه، خطاب به مؤمنین و مسلمین می‌فرماید شما برتر و بالاتر از کفار هستید. پس ترسی از مواجهه با کفار نداشته باشید.
«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»[۹]
دلیل طاغوت بودن کفار این است که اصولاً کفار به وجود خدا معتقد نیستند که ملتزم به اوامر الهی باشند. در نتیجه، اگر قدرتی نیز داشته باشند، قدرت آن‌ها در نهایت به قدرت علی الإطلاق خداوند برنمی گردد و این قدرت منشأ الهی ندارد. در نهایت کفار با اختلاف سلایق و عقایدی که دارند، در استفاده از قدرت، ملتزم به اوامر الهیه نیستند. لذا از مصادیق طاغوت محسوب می‌شوند.

منافقین

مصداق بعدی طاغوت، منافقین هستند که خداوند در قرآن به رسول الله (ص) دستور می‌دهد از منافقین اطاعت نکن: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلیماً حَکیماً»[۱۰]
همچنین در برخی آیات، دستور جهاد با کفار و منافقین داده شده است: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیر»[۱۱]
در منطق اسلام، خطر منافق از کافر نیز بیشتر است، زیرا کافر صراحتاً اعلام می‌کند که نه خدا را قبول دارم، نه دین دارم و کفر خودش را علنی اعلام می‌کند. اما منافق در ظاهر با مؤمنان است، اما واقعاً در دلش کفر و بی دینی جای دارد. لذا خطر منافق برای مؤمنان بیشتر از کفار است.

یهود و نصاری

مصداق بعدی طاغوت، یهود نصاری هستند. یهود به نص صریح قرآن، دشمن‌ترین دشمنان مؤمنین است: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَهً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا...‏»[۱۲]
در آیهٔ دیگری خداوند می‌فرماید یهود و نصاری تنها زمانی از ما راضی می‌شوند که از دین آن‌ها پیروی کنیم: «وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذی جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ» [۱۳]
در آیهٔ دیگری نیز نهی شده‌ایم از اینکه یهود و نصاری را به دوستی خویش انتخاب کنیم: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین‏»[۱۴]
به حکم اسلام، پس از بعثت نبی مکرم (ص)، تنها دین مقبول نزد خداوند اسلام است که این امر صراحتاً در قرآن بیان شده است: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام‏»[۱۵] همچنین خود خداوند تصریح کرده اگر کسی غیر از اسلام دینی داشته باشد، از او پذیرفته نیست: «وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرین‏»[۱۶]
پس یهود و نصاری هرچند موحد هستند، اما چون به دین اسلام که آخرین دین الهی است و مردم موظف اند إلی الأبد به احکام همین دین ملتزم باشند، مؤمن نیستند و اسلام را نپذیرفته‌اند. این دسته از افراد نیز از مصادیق «طاغوت» به شمار می‌روند، زیرا قدرت آن‌ها و اعمال قدرت آن‌ها در نهایت منشأ الهی مقبول عندالله ندارد. چون پس از اسلام، تنها قدرتی مشروع است که براساس مبانی اسلامی و اوامر شرع انور اسلام باشد، نه سایر شرایع و ادیان که هم تحریف شده هستند، هم به فرض اینکه تحریف هم نشده باشند، پس از ظهور اسلام، شرایع سابقه نسخ شده‌اند.

مشرکین

مشرکین نیز یکی از مصادیق طاغوت در قرآن است. شرک در ادبیات دینی ما از کفر بدتر است و ذنب لایغفر است به تصریح قرآن. یعنی تنها گناهی که بخشیده نمی‌شود شرک است. غیر از آن، در خصوص هر چیزی امکان بخشیده شدن وجود دارد. شرک موجب حبط اعمال می‌شود و آثار مخرب اخروی غیرقابل جبرانی دارد.

نتیجه گیری

در این نوشتار مختصراً به بررسی قدرت و سلطهٔ نامشروع در قرآن پرداخته شد. در این مقاله گفته شد که قدرت نامشروع را می‌توان در لفظ و مفهوم قرآن، تحت عنوان «طاغوت» مشاهده کرد. طاغوت هر قدرت نامشروعی و غیر الهی ای را گویند که خودش به انواع مختلفی تقسیم می‌شود. نهایتاً به بررسی برخی مصادیق طاغوت در قرآن پرداخته شد.

پانویس

  1. ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، ترجمهٔ غلامرضا خسروی، تهران، انتشارات مرتضوی، چاپ دوم، 1374، ج 2، ص 488.
  2. النساء: 60.
  3. الکافی ج1 ص67.
  4. امام خمینی (ره)، ولایت فقیه، تهران، مؤسسهٔ تنظیم و نشر آثار حضرت امام (ره)، چاپ بیستم، 1388، ص 90.
  5. النساء: 141.
  6. النساء: 144.
  7. المائده: 57.
  8. التوبه: 23.
  9. آل عمران: 139.
  10. الأحزاب: 1.
  11. التحریم: 9.
  12. المائده: 82.
  13. البقره: 120.
  14. المائده: 51.
  15. آل عمران: 19.
  16. آل عمران: 85.
منبع: اندیشکده برهان - تاریخ برداشت: 94/11/03