فرهنگ مصادیق:حرمت خود کشی و وجوب حفظ جان خود و دیگری
نام نویسنده: رضا استادی
کلید واژگان: خودکشی، انتحار، حفظ نفس، حفظ جان، اضطرار.
محتویات
چکیده
نویسنده نخست به موضوع خودکشی میپردازد و بعد از ذکر دلایل عقلی و نقلی و نیز اظهار نظرهای فقها و مفسران در این زمینه به این نتیجه میرسد که هیچ تردیدی در حرکت خود کشی نیست. سپس در دو بحث جداگانه به دو موضوع دیگر مقاله خود پرداخته و بعد از نقل کلمات فقها و برسی دلایل آنها چنین نتیجه میگیرد که هر چند ادله عقلی و نقلی دلالت بر وجوب حفظ نفس خود و دیگری دارد، اما حکم وجوب در این دو مورد اطلاق ندارد و شامل همه مصادیق حفظ نفس خود و دیگری نمیشود.
دراین مقاله از سه مسئله بحث میشود:
مسئله اول: حرمت خودکشی؛
مسئله دوم: وجوب حفظ جان؛
مسئله سوم: وجوب حفظ جان دیگران.
مسئله اول حرمت خودکشی و ادله آن
بر حرمت خودکشی به سه دلیل کتاب و سنت و عقل استدلال شده است:
آیات
با استناد به دو آیه بر حرمت خودکشی استدلال کردهاند:
آیهٔ اول
یا أیها الذین آمنوا لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل الا أن تکون تجاره عن تراض منکم و لاتقتلوا أنفسکم ان الله کان بکم رحیماً و من یفعل ذلک عدواناً و ظلماً فسوف نصلیه ناراً وکان ذلک علی الله یسیراً؛ [۱]
ای اهل ایمان، اموال یکدیگر را به ناحق نخورید، مگر آنکه تجارت همراه با ر ضایتتان باشد، و خودتان را نکشید، که خداوند بسیاربه شما مهربان است، و هر کس از روی دشمنی و ستمگری چنین کند، پس او را به زودی در آتش دوزخ در آوریم و این برای خدا، آسان است.
طبرسی در مجمع البیان میگوید:
برای عبارت « لاتقتلوا انفسکم» چهار معنا متصور است:
- یکدیگر را نکشید؛
- خودکشی نکنید؛
- با ارتکاب گناهان، خود را هلاک نکنید؛
- در روایتی از امام صادق (ع) آمده است: در جنگ با دشمن، جانتان را در معرض مخاطره قرار ندهید و با کسی که توان رزم با او را ندارید، مبارزه نکیند[۲]
محقق اردبیلی در زبده البیان میگوید:
آیه «و لاتقتلوا أنفسکم» بر تحریم خودکشی دلالت دارد. برخی گفتهاند مراد از آن قراردادن نفس در معرض هلاکت و یا عذاب است با خوردن اموال دیگران را از روی ستم. یا مراد از آن کشتن یکدیگر است. ممکن است مراد از آن ایراد ضرب و جرح باشد؛ چون استعمال قتل در ضرب و جرح بعید نیست، و بر این اساس، برخی قائل به حرمت جراحت وارد کردن انسان بر خود شدهاند.[۳]
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میگوید:
ظاهر جمله [لاتقتلوا انفسکم] نهی از خودکشی است، لکن همراه شدن آن با جمله «لا تأکلوا أموالکم بینکم» -که ظهور دراین دارد که تمام مؤمنان به منزله یک نفس اند که مالی دارد و برآنان واجب است آن را از راه باطل نخوردند- شاید دلالت و اشعار دارد که مراد از «انفس»، نفوس همه افراد جامعه دینی است که مانند یک نفس دانسته شده و جان هر یک ازآنان، همان جان دیگری است. بنابراین در چنین جامعهای، فرقی میان جان خود و دیگران نیست و اگر فردی خودش و یا دیگری را بکشد، خودش را کشته است. با این عنایت، جملهٔ «ولاتقتلوا انفسکم» مطلق است و شامل «انتحار» که همان خودکشی است و کشتن دیگر مؤمنان نیز میشود.
و شاید بتوان از ذیل آیه «ان الله کان بکم رحیماً» این گونه برداشت کرد که «قتل نفس نهی شده در آیه شامل موردی که انسان خودش را در معرض قتل قرار دهد و سبب هلاکت خودش گردد نیز میشود؛ چرا که تعلیل نهی از قتل نفس، به رحمت، با این معنا سازگارتر و مناسب تر است. طبق این برداشت، آیه وسعت و عمومیت بیشتری مییابد و این تناسب مؤید این مطلب است که این قسمت آیه: « ان الله کان بکم رحیماً» فقط تعلیل عبارت «ولاتقتلوا انفسکم»است نه تعلیل برای هر دو قسمت (اکل مال به باطل و قتل نفس)؛ چنان که برخی آن را تعلیل برای هر دو دسته دانستهاند.
فی تفسیر العیاشی عن اسباط بن سالم، قال: کنت عند أبی عبدالله (ع) فجائه رجل فقال له: أخبرنی عن قول الله « با أیها الذین آمنوا لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل». قال : عنی بذلک القمار، و أما قوله: « ولاتقتلوا أنفسکم» عنی بذالک الرجل من المسلمین یشدّ علی المشرکین وحده یجیء فی منازلهم فیقتل فنهاهم الله عن ذلک.
علی بن اسباط میگوید: نزد اما صادق (ع) بودم. مردی آمد گفت: مرا درمورد قول خداوند:«یا أیها الذین آمنوا لاتأکلوا أموالکم بینکم بالباطل» خبر ده، حضرت فرمود: مراد از آن [اکل مال به باطل] قمار است و اما معنای « ولاتقتلوا انفسکم» این است که مردی ازمسلمانان به تنهایی به کارزار مشرکان رود و داخل منازل آنان شود و به قتل رسد. خداوند از این کار نهی کرده است.
تفسیر قتل نفس به موردی که در روایت آمده ،تعمیم آیه است و نه تخصیص آن به این مورد.
«وفیه عن اسحاق بن عبدالله بن محمد بن علی بن الحسین، قال: حدثنی الحسن بن زید عن أبیه-عن علی بن أبی طالب(ع) قال: سألت رسول الله(ص)عن الجبائر... قال یجزیه المسح بالماء علیها فی الجنابه و الوضوء، قلت: فان کان فی برد یخاف علی نفسه اذا أفرغ الماء علی جسده؟ فقرا رسول الله(ص): «ولاتقتلوا أنفسکم ان الله کان بکم رحیماً»
از امیرمؤمنان علی(ع) روایت شده است که فرمود از رسول خدا(ص) در مورد جبیره (پانسمان روی زخم) پرسیدم، فرمود: دست(تر) کشیدن بر آن در غسل جنابت و وضو کفایت میکند... گفتم: اگر در جایی است که هوا سرد باشد و او بر جایش میترسد که آب بر بدنش بریزد؟ پیامبر (ص) این آیه را خواند: «ولاتقتلوا أنفسکم ان الله کان بکم رحیماً»
و فی الفقیه: قال الصادق(ع) من قتل نفسه متعمداً فی نار جهنم خالدین فیها، قال الله تعالی: ولاتقتلوا أنفسکم ان الله کان بکم رحیماً و من یفعل ذلک عدواناً و ظلماً فسوف نصلیه ناراً و کان ذلک علی الله یسیراً؛ امام صادق (ع) فرمود: کسی که خودش را عمدا بکشد، در آتش جهنم جاودان خواهد بود. خداوند میفرماید: ولاتقتلوا أنفسکم ان الله کان بکم رحیماً و من یفعل ذلک عدواناً و ظلماً فسوف نصلیه ناراً و کان ذلک علی الله یسیراً.
روایات همان گونه که معلوم است، معنای « ولاتقتلوا انفسکم» را تعمیم میدهد.[۴]
آیه دوم
وأنفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بأیدکم الی التهلکه و أحسنوا ان الله یحب المحسنین؛[۵]
و در راه خداوند انفاق کنید، و خودتان را به دست خود به هلاکت نیفکنید و نیکی کنید. همانا خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
طبرسی در مجمع البیان میگوید:
برای معنای این آیه چند وجه گفته شده است:
وجه اول: مراد این است که خودتان را به دست خودتان، با ترک انفاق در راه خدا به هلاکت میفکنید. با ترک انفاق در راه خدا دشمن بر شما غلبه خواهد کرد.
وجه دوم: منظور این است که با ناامیدی از مغفرت، مرتکب معاصی نشوید.
وجه سوم: مراد این است که اگر نمیتوان بر دشمن غلبه کرد و قدرت بر دفاع وجود ندارد، نباید وارد جنگ با آنان شد.
وجه چهارم: مراد این است که در انفاقی که موجب سخت گیری بر خود میشود، اسراف نکنید. نزدیک به این معنا، روایتی است که از امام صادق(ع) نقل شده که وی فرمود: اگر مردی همه آنچه را دردست دارد، در راه خدا انفاق کند، کارخوبی نکرده و توفیق محسوب نمیشود؛ به جهت قول خداوند که میفرماید:« خودتان را به دست خودتان به هلاکت نیفکنید و نیکی کنید، همانا خداوند، نیکوکاران، یعنی افراد میانه رو را دوست دارد».
آیه دلالت بر حرمت اقدام به کاری که در آن بیم جان است، نیز دلالت دارد بر جواز ترک امر به معروف هنگام ترس؛ چون این کار، خود را به هلاکت انداختن است. همچنین این آیه بر جواز صلح با کفار و بغات دلالت دارد، در صورتی که امام بیم جان بر خود یا مسلمانان را داشته باشد.[۶]
صاحب تفسیر المیزان میگوید:
« وأنفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بأیدیکم الی التهلکه...» خداوند در این آیه امر به انفاق مال برای به پا داشتن جهاد در راه خدا کرده است... و «باء» در «بأیدیکم» زاید و برای تاکید است. بنابراین معنای آیه این است که قدرت و توان خود را هدر ندهید، «دست» کنایه ازقدرت و توان انسان است.
ممکن است گفته شود: «باء» در «بأیدیکم» برای سببیّت است و مفعول «لاتقلوا» محذوف است و معنا این گونه خواهد بود: خودتان را با دستهای خود به هلاک میفکنید و «تهلکه» و «هلاک» به یک معناست وآن گردیدن انسان است، به گونهای که نمیداند در کجاست. «تهلکه» بر وزن «تفعله» به ضم عین است و درلغت، مصدری بر وزن آن جز «تهلکه» وجود ندارد.
سخن در این آیه مطلق است و درآن از هر چیزی که موجب هلاکت باشد اعم از افراط و تفریط، نهی شده است؛ چنان که بخل و خودداری از انفاق مال هنگام جهاد، موجب از بین رفتن قوّت و قدرت و مایه هلاکت افراد به واسطه چیره شدن دشمن است؛ همچنان که تبذیر و انفاق تمام مال، موجب فقر و ناداری است و انحطاط اجتماع و از بین رفتن زندگی و شخصیت فرد را به دنبال دارد.[۷]
علامه در ادامه تفسیر آیه در بحث روایی میگوید:
روی الصدق عن ثابت بن انس، قال: رسول الله (ص) طاعه السلطان واجبه ومن ترک طاعه السلطان فقد ترک طاعه الله و دخل فی نهیه، یقول الله: «ولا تلقوا بأیدیکم الی التهلکه».
صدوق از ثابت بن انس از پیامبر(ص) روایت میکند که فرمود: اطاعت سلطان، واجب است. هر کس اطاعت سلطان را ترک کند، اطاعت خداوند را ترک کرده و داخل در نهی خداوند شده است. خداوند میفرماید: خودتان را به دست خودتان به هلاکت نیفکنید.
... وفی الدّرّ المنثور بطرق کثیره عن أسلم أبی عمران، قال: کنّا بالقسطنطیه و علی أهل مصر عقبه بن عامر و علی أهل الشام فضاله بن عبید. فخرج صف عظیم من الروم فصففنا لهم فحمل رجل من المسلمین علی صف الروم حتی دخل فیهم، فصاح الناس فقالوا: سبحان الله یلقی بیدیه التهلکه، فقام أبو أیوب، صاحب رسول الله، فقال: یا أیها الناس انکم تتأوّلون هذه الآیه هذا التأویل و انّما نزلت هذه الآیه فینا معشر الانصار انّا لمّا أعزّ الله دینه و کثر ناصروه قال بعضنا لبعض سراً دون رسول الله انّ أموالنا قد ضاعت و انّ الله أعز الاسلام و کثر ناصروه فلو أقمنا فی أموالنا فاصلحنا ما ضاع فیها فأنزل الله علی نبیّه- یردّ علینا ما قلنا- «و أنفقوا فی سبیل الله و لاتلقوا بأیدکم الی التهلکه» فکانت التهلکه الاقامه فی الأموال واصلاحها و ترکنا الغزو؛
درّ المنثور به طرق زیادی از اسلم ابی عمران روایت میکند که میگوید:
«مادر قسطنطنیه بودیم و فرمانده مصریان، عقبه بن عامر و فرمانده شامیان فضاله بن عبید بود. لشکری بزرگ از رومیان در برابر ما صف آرایی کردند و ما در مقابل آنان صف کشیدیم. در این هنگام مردی از مسلمانان، به رومیان حمله کرد وبه میان آنان رفت. مسلمانان فریاد بر آوردند و گفتند: سبحان الله او خودش را به دست خودش به هلاکت افکند. ابوایوب، صحابی پیامبر، ایستاد و گفت: ای مردم، شما این آیه را این گونه معنی میکنید؛ در حالی که این آیه در مورد ما انصار نازل شد. وقتی خداوند دینش را عزیز گرداند و یاوران دین زیاد شدند، برخی از ما پنهانی به برخی دیگر گفتند: اموال ما از بین رفت و خداوند اسلام را عزیز داشت و یاوران اسلام زیاد شدند. پس بهتر است ما به سراغ اموالمان برویم و به اصلاح آنچه از دست دادهایم، بپردازیم خداوند بر پیامبر این آیه را نازل کرد وسخن مارا پاسخ داد:« وانفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بأیدکم الی التهلکه؛ در راه خدا انفاق کنید و خودتان را به دست خودتان به هلاکت نیفکنید» و مراد از «تهلکه» پرداختن به اموال و اصلاح آن و ترک جهاد است».
اختلاف روایت در معنای آیه موید سخن ماست که آیه مطلق است و شامل جانب افراط وتفریط در انفاق میشود، بلکه شامل غیر انفاق نیز میشود.[۸]
روایات
روایات متعددی بر حرمت خودکشی دلالت دارد. دروسائل الشیعه[۹] بابی تحت عنوان « باب تحریم قتل الانسان نفسه» منعقد شده که اشمل چند روایت است:
روایت اول
محمد بن علی بن الحسین فی الفقیه باسناد عن الحسن بن محبوب عن ابی و لاد الحناط، قال: سمعت ابا عبدالله (ع) یقول: «من قتل متعمداً فهو فی نار جهنم خالداً فیها»[۱۰]
اما صادق (ع) میفرماید: « کسی که عمداً خودکشی کند، در آتش جهنم مخلد خواهد بود».
این روایت را صدوق در عقاب الاعمال به سند دیگری آورده است کلینی درکافی و شیخ طوسی در تهذیب نیز روایت را همراه با ذیلی نقل کردهاند که در وسائل آمده است.
روایت دوم
قال: و قال الصادق(ع): « من قتل نفسه متعمداً فهو نار جهنم خالداً فیها، قال الله عز و جل: ولاتقتلوا انفسکم انّ الله کان بکم رحیماً و من یفعل ذلک عدواناً و ظلماً فسوف نصلیه ناراً و کان ذلک علی الله یسیراً؛[۱۱]
امام صادق (ع) فرمود: کسی که عمداً خودش را بکشد درآتش جهنم مخلد خواهد بود. خداوند عزّ و جلّ میفرماید: « ولاتقتلوا أنفسکم... و کان ذلک علی الله یسیراً».
احتمال می رو ذیل روایت از کلام صدوق باشد.
روایت سوم
فی الکافی محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن محمد بن الحسین عن صفوان عن معاویه بن عمار عن ناجیه عن أبی جعفر(ع) فی حدیث: ان المؤمن یبتلی بکل بلیه و یموت بکل میته الا انه لا یقتل نفسه؛[۱۲]
امام باقر(ع) در حدیثی میفرماید: مومن به هر بلایی مبتلا میشود و به هر نوع مرگی میمیرد لکن خودکشی نمیکند.
روایت چهارم
الطبرسی فی اعلام الوری:نقلا عن کتاب أبان بن عثمان الاحمر، قال: حدثنی أبو بصیر عن ابی جعفر(ع) قال:ذکر لرسول الله(ص) رجل من أصحابه یقال له: قزمان بحسن معونته لاخوانه، و ذکره فقال: انه من اهل النار، فانی رسول الله (ص) و قیل: ان قزمان استشهد، فقال: یفعل الله ما یشاء، ثم أنی فقیل: انه قتل نفسه، فقال اشهد انی رسول الله...؛ [۱۳]
امام باقر(ع) فرمود: نزد رسول خدا(ص) از یکی از اصحابش به نام قزمان سخن به میان آمد و اینکه او به برادرانش کمک میکند و از خوبیهای او یاد شد. پیامبر فرمود: او از اهل آتش خواهد بود. پس از آن، فردی نزد پیامبر آمد و گفت: قزمان به شهادت رسید، پیامبر فرمود: خداوند هر کاری بخواهد انجام میدهد. سپس دیگری نزد آن حضرت آمد و گفت: او خودکشی کرد، پیامبر فرمود: شهادت میدهم که من رسول خدایم... .
روایت پنجم: القطب الراوندی فی الخرایج عن ابی سعید الخدری، قال: کنا نخرج فی الغزوات مترافقین تسعه و عشره فنقسم العمل فیقعد بعضنا فی الرحال و بعضنا یعمل لاصحابه و یسقی رکابهم و یصنع طعامهم، و طائفه تذهب الی نبی (ص) فاتفق فی رحلتنا یعمل عمل ثلاثه نفر: یخیط و یسقی و یصنع طعاماً فذکر ذلک للنبی(ص)، فقال: ذلک رجل من اهل النار، فلقینا العدو و قاتلناهم، فخرج و اخذ الرجل سهماً فقتل به نفسه، فقال [النبی(ص)]: اشهد انی رسول الله و عبده؛[۱۴]
ابی سعید خدری میگوید: وقتی ما به جهاد میرفتیم، به گروههای نه نفری یا ده نفری تقسیم میشدیم و کارها را بین خودمان تقسیم میکردیم. برخی را نزد وسایلمان برای نگهداری آنها قرار میدادیم و برخی برای دوستانشان کارهایی از قبیل آب دادن به مرکبها و تهیه غذاها را انجام میداند و برخی نزد پیامبر (ص) میرفتند. در یکی از سفرها مردی بود که کار سه نفر را انجام میداد: خیاطی میکرد، مرکبها را آب میداد، غذا هم تهیه میکرد. نزد پیامبر از او سخن گفته شد. پیامبر فرمود: او مردی از اهل آتش است. پس از آن ما با دشمن برخورد کردیم و مشغول جنگ شدیم آن مرد رفت تیری برداشت و خودش را با آن کشت. پیامبر فرمود: شهادت میدهم من فرستاده خدا و بنده او هستم.
دلیل عقل
ابن ادریس در سرائر میگوید: هر گاه فردی به خوردن مردار مضطر شود بر او واجب است که آن را بخورد و امتناع از خوردن آن جایز نیست. دلیل ما بر این مطلب این نکته بدیهی است که دفع زیان از نفس به حکم عقل واجب است و در صورتی که با خوردن مردار ضرر بزرگی از فرد دور شود دفع این ضرر بر او واجب خواهد بود.[۱۵]
آقا رضی خوانساری در المائده السماویه میگوید:
در صورت اضطرار خلاف است که آیا اکل آن حرام جوازی از باب رخصت دارد... یا اینکه واجب میشود اکل و به ترک آن آثم خواهد بود؟ و ظاهرتر قول ثانی است چه حفظ نفس واجب است عقلاً و شرعاً و القای آن در تهلکه، حرام است و ترک تناول حرام درصورت اضطرار به آن ترک حفظ نفس و به منزله القای آن در تهلکه است پس حرام باشد...[۱۶]
از مجموع مطالب یاد شده، این نتیجه به دست میآید که در حرام بودن خودکشی هیچ تردیدی وجود ندارد به همین جهت در شرایع آمده است:
پنجمین چیزی که خوردن و نوشیدن آن حرام است سمهای کشنده است که خوردن مقدار کم و زیاد آن، حرام است همچنین حرام است که انسان خود را در معرض هلاکت قرار دهد.[۱۷]
مسئله دوم وجوب حفظ جان
بر وجوب حفظ نفس، اینگونه استدلال شده که عدم حفظ نفس، مصداق خودکشی است، لکن آیا عدم حفظ نفس از تلف، در تمام موارد آن مصداق قتل نفس و افکندن خود به هلاکت است؟ آیا میتوانیم بگوییم کسی که مضطر به خوردن سگ میشود و از آن نمیخورد تا میمیرد، قتل نفس کرده است؟ همچنین اگر کسی آب به مقداری دارد که با آن میتواند فقط یا وضو بگیرد یا دفع تشنگی کند، حال اگر با آن وضو بگیرد و از تشنگی بمیرد او قتل نفس مرتکب شده است؟
ممکن است گفته شود میان خودکشی و عدم حفظ نفس حد وسطی وجود دارد و اینگونه نیست که هر کس خودش را از مرگ و هلاکت حفظ نکند قتل نفس مرتکب شده باشد. آنچه آیات و روایات بر آن دلالت میکند حرمت خودکشی است اما بر وجوب حفظ نفس حتی در مواردی که قتل نفس بر آن صدق نمیکند دلیلی وجود ندارد مگر اینکه گفته شود حفظ نفس عقلاً واجب است و یا گفته شود زوایت مفضل، صحیحهٔ محمد بن عذافر و مرسلهٔ صدوق از امام صادق(ع) بر آن دلالت میکند. این روایات خواهد آمد.
از کلام برخی از فقها همچون ابن برّاج در جواهر الفقه این گونه استفاده میشود که وی عدم حفظ نفس از مرگ را خودکشی و القای نفس به هلاکت میداند:
هرگاه فردی مضطرّ مرداری نیابد که از آن بخورد و غذایی را پیدا کند که مال دیگری است و توان خرید آن را ندارد و یا توان خرید آن را دارد، ولی صاحب غذا حاضر به فروش آن نیست و چیزی از آن را با عوض یا بدون عوض به او نمیدهد آیا در این صورت فرد مضطر میتواند برای به دست آوردن غذا با او زد و خورد کند؟
پاسخ این است که آری، میتواند برای غذا با او زد و خورد کند؛ چون دفع ضرر بالفعل[دربعضی نسخهها بالعقل] واجب است و نیز به دلیل سخن خداوند: « و لا تلقوا بایدکم الی التهلکه» و«لاتقتلوا انفسکم» به ویژه اینکه از پیامبر نیز روایت شده است که فرمود: « من أعان علی قتل مسلم و لو بشطر کلمه جاء یوم القیامه مکتوباً بین عینیه آیس من رحمه الله؛ [۱۸] کسی که به قتل مسلمانی کمک کند هر چند با گفتن کلمهای روز قیامت در حالی میآید که بر پیشانی اش نوشته شده: « ناامید از رحمت خداوند» و دفع ضرر از نفس، اولی از اعانت بر قتل نفس است.[۱۹]
ممکن است بر وجوب حفظ نفس- هر چند بر عدم حفظ نفس، قتل نفس صدق نکند- به روایت مفضل از امام صادق(ع) استدلال شود:
عن الصادق(ع): انه تعالی علم ما تقوم به ابدانهم و ما یصلحهم فاحله لهم و اباحه تفضلاً منه علیهم به لمصلحتهم و علم ما یضرهم فنها هم عنه و حرمه علیهم ثم اباحه للمضطر احله له فی الوقت الذی لا یقوم بدنه الا به فامره ان ینال منه بقدر البلغه لا غیر ذلک؛[۲۰]
امام صادق (ع) میفرماید: خداوند به آنچه قوام بدن انسانها به آن است و به صلاح آنان است آگاه بود و آن را از روی تفضل و برای مصلحت آنان بر آنان حلال و مباح کرد. هنچنین به آنچه موجب ضرر آنهاست، آگاه بود و از آن نهی کرد و آن را بر ایشان حرام گرداند وسپس آن را برکسی که در حال اضطرار است در وقتی که قوام بدن آنها فقط به آن است، حلال کرد و به آنان امر کرد که به قدر و نیاز و نه بیشتر از آن استفاده کنند.
روایاتی دیگر مانند روایت مرسل محمد بن عبدالله و صحیحه محمد بن عذافر به همین مضمون وجود دارد.[۲۱]
همچنین روایت مرسل صدوق نیز بر این معنا دلالت میکند:
قال الصادق(ع): من اضظر الی المیته۰ و الدم و لحم الخنزیر فلم یاکل شیئاً من ذلک حتی یموت فهو کافر؛ [۲۲]
امام صادق (ع) فرمود: کسی که به خوردن مردار و خون و گوشت خوک اضطرار پیدا کند و از آن نخورد تا بمیرد، کافر است.
به ضمیمه و کمک این روایات از آیات نیز میتوان وجوب حفظ نفس را استفاده کرد؛ هر چند ظاهر آیات با صرف نظر ازروایات، جواز خوردن حرام در حال اضطرار است و نه وجوب آن. این آیات عبارت اند از:
- انما حرم علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل به لغیر الله فمن اضطر غیر باغ و لاعاد فلا اثم علیه، ان الله غفور رحیم؛ [۲۳]
خداوند فقط مردار و خون و گوشت خوک و آنچه را که (هنگام سر بریدن) نام غیر خدا بر آن برده شده حرام کرده است پس هر کس که به خوردن محتاج و مضطر شود در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد گناهی براو نخواهد بود. که به قدر احتیاج از آن بخورد) زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است.
- حرمت علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیر الله به... فمن اضطر فی مخمصه غیر متانف لاثم فان الله غفور رحیم؛ [۲۴]
بر شما مردار و خون و گوشت خوک و آن ذبیحهای که به نام غیر خداوند کشته شود حرام است، ... پس هرگاه کسی که در حال گرسنگی از روی اضطرار نه به قصد گناه ازآنها بخورد خداوند بخشنده و مهربان است.
- قل لا اجد فی ما اوحیّ الیّ محرّماً علی طاعم یطعمه الاّ ان یکون میته أو دماًمسفوحاً او لحم خنزیر فانّه رجس أوفسقاً اهلّ لغیر الله به فمن اضطرّ غیر باغ ولا عاد فانّ ربک غفوررحیم؛ [۲۵]
بگو دراحکامی که به من وحی شده چیزی را که بر خورندگان طعام حرام باشد نمییابم جز آنچه مردار باشد یا خون ریخته یا گوشت خوک که پلید است یا حیوانی که برای غیر خدا از روی فسق و نافرمانی ذبح کنند. هرگاه کسی به خوردن آنها مضطرگردید مصرف کند در صورتی که از روی ستم و تعدی از فرمان خدا نباشد همانا خدای تو بخشنده و مهربان است.
- انّما حرّم علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهلّ لغیرالله به فمن اضطرّ غیر باغ و لا عاد فانّ الله غفور رحیم؛[۲۶]
خداوند بر شما بندگان فقط مردار و خون و گوشت خوک و آنچه را که با نام غیر خداوند ذبح کنند حرام کرد و اگر کسی مضطر به خوردن آنها شود بی آنکه از روی سرکشی و تعدی از حکم خدا باشد البته خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.
- وقد فصّل لکم ما حرّم علیکم الاّ ما اضطررتم الیه؛ [۲۷]
و به تحقیق خداوند آنچه را که جز در حالت اضطرار بر شما حرام کرده به تفصیل بیان داشته است.
خلاصه سخن اینکه هر چیزی که «قتل نفس» و «خود را هلاکت انداختن»، بر آن صادق باشد شک و شبههای در حرمت آن نیست لکن اگر قتل نفس بر آن صدق نکند و ترک حفظ نفس برآن صادق باشد حرام بودنش به دلیلی غیر از دلیل حرمت قتل نفس نیاز دارد مانند آنکه فرد بیماری به سبب فقر و عدم تمایل به اظهار نیاز پیش مردم از ردمان خود سرباز زند یا بیمار پیری که هزینه درمان او زیاد باشد و هر چند توانگر باشد انگیزهای برای درمان خود ندارد یا تاجری که به سفرهای خطرناک میرود که ممکن است به قیمت جان وی تمام شو یا همچون فرد مومنی که در رفع گرسنگی و تشنگی یا استفاده ازوسایل درمانی و پزشکی، ایثار کند و برادر دینی اش را بر خودش ترجیح دهد.
با دقت درسیره عقلا و مسلمانان میبینیم قتل نفس و خود را به هلاکت انداختن نزد آنان کاری پست و قبیح است ولی ترک حفظ نفس و بدن نزد آنان چنین نیست. پس سیره نیزگواه است که قتل نفس و به هلاکت انداختن آن بر همه موارد ترک حفظ نفس صدق نمیکند این عبارت معروف در میان مردم که میگویند: « حفظ بدن و یا حفظ سلامت از جمله واجبات است» برکلیت آن دلیلی از کتاب و سنت وجود ندارد مگر اینکه گفته شود مقصور وجوب عقلی است.
به فرض هم حفظ نفس حتی بر ترک آن قتل صدق نکند واجب باشد گناه ترک این واجب همانند گنماه ترک دیگر واجبات است و نه گناه قتل نفس که در مورد آن در روایت آمده است: « کسی که خودش را عمداً بکشد در آتش جهنم مخلد خواهد شد» ثمره آن در موارد اهم و مهم دردایر شدن امر بین این واجب و واجب دیگر و یا در رعایت این حرام و حرامی دیگر آشکار میشود؛ چرا که میان ترک انواع واجبات و قتل نفس، تفاوت زیادی از نظر اهمیت وجود دارد.
با توجه به مطالب یاد شده، کسی که در کلمات فقها تتبع کند، به وضوح این مطلب را مییابد که آنان فتوا به وجوب حفظ نفس داده و وجوب آن را از جمله مسلمات دانستهاند؛ چنان که شیخ طوسی در کتاب خلاف میگوید:
هر گاه فردی به خوردن مردار مضطر شود، برا و واجب است که از آن بخورد و امتناع از خوردن آن جایز نیست لکن شافعی در این مسئله دو وجه ذکر کرده: یکی همان که ما گفتیم و دیگری قول ابواسحاق است که میگوید برچنین سخصی خوردن مردار واجب نیست چون ممکن است برای او در امتناعض از خوردن مردار غرضی باشد و آن اینکه میخواهد آلوده به نجاست نشود.
دلیل ما بر آنچه گفتیم آن است که به بداهت میدانیم دفع ضرر از نفس واجب است پس هرگاه خوردن مردار در حال اضطرار مباح باشد و به وسیله آن ضرر بزرگی از نفس دفع شود خوردن آن واجب خواهد گردید.[۲۸]
مرحوم طبرسی در منتخب الخلاف میگوید:
هر گاه شخصی به خوردن مردار مضطر شود خوردن آن بر او واجب است و امنتاع از آن جایز نیست و به جهت آنکه به بداهت میدانیم دفع مضار از نفس واجب است بنابراین در ان دو وجه نخواهد بود.[۲۹]
ابن براج میگوید:
هرگاه فرد مضطر مرداری نیز نیابد که ار آن بخورد و غذایی را پیدا کند که مال دیگری است و توان خرید آن را ندارد و یا توان آن را دارد ولی صاحب غذا حاضر به فروش آن نیست و چیزی از آن را با عوض و یا بدون عوض به او نمیدهد در این صورت آیا فرد مضطر میتواند برای به دست آوردن غذا با او بجنگد؛ چون دفع ضرر بالفعل [در بعضی نسخهها بالعقل] واجب است و نیز به دلیل قول خداوند: « و لا تلقوا بایدکم الی التهلکه »[۳۰]
و نیز همو میگوید:
هر گاه انسان مضطر با خاحب غذا درگیر شود و او را بکشد حکم او چه خواهد بود؟
پاسخ این است که هر گاه فرد مضطر صاحب غذا را بکشد برمضطر چیزی نیست و خون صاحب غذا هدر است چون او را به حق کشته است هرگاه در درگیری صاحب غذا فرد مضطر را بکشد ضمان خون او بر عهده وی است، چون او (مضطر) به ستم کشته شده است.[۳۱]
در اصباح الشیعه آمده است:
کسی که مرداری نیابد و رفیقش به قدری که اورمق پیدا کند غذا دارد ولی نه در صورت نقدی و نه نسیه و نه مجانی حاضر نیست به او بدهد او باید در صورت توان با صاحب غذا بجنگد و اگر او را بکشد خونش هدر است و اگر او مضطر را بکشد ضامن خون وی خواهد بود.[۳۲]
صاحب سرائر میگوید:
هر گاه فرد ناگزیر از خوردن مردار شود برا و واجب است که ازآن بخورد و جایز نیست از خوردن آن امتناع کند دلیل ما برا ین مطلب بداهت آن است که میدانیم دفع ضرر از نفس عقلاً واجب است و هر گاه به سبب خوردن مردار ضرری بزرگ ازنفس دفع شود خوردن آن واجب است[۳۳]
صاحب شرایع میگوید:
هرگاه شخص ناچار شود که غذای دیگری را مصرف کند و نتواند بهای آن را پرداخت کند، بر صاحب غذا بذل آن واجب است؛ چون امتناع از بذل آن کمک بر قتل مسلمان است... و اگر در این حال صاحب غذا امتناع ورزد، میتواند برای دفع ضرورت هلاکت، با او زد وخورد کند.[۳۴]
علامهٔ حلی در قواعد میگوید:
هر گاه فرد مضطر به غذایی دست یابد که برای دیگری است اگر صاحب آن غذا نیز خودش مضطر باشد؛ خودش به غذا اولویت دارد ... و اگر فرد مضطر پولی ندارد که بپردازد بر مالک غذا بذل آن واجب است و اگر مانع شود میتواند- آن را از او به زور بگیرد و اگر ندهد و او را از خود دفع کند میتواند مالک را بکشد.[۳۵]
شهید اول در دروس میگوید:
تمام آنچه در مورد محرمات گفتیم، مربوط به حال اختیار است بنابراین اگر از تلف شدن بترسد...، خوردن تمام محرماتی که ذکر شد، با تفصیلی که خواهیم گفت حلال خواهد بود و به جهت وجوب حفظ نفس خوردن آنها براو واجب خواهد بود در خوف از تلف مشرف به مرگ بودن شرط نیست، بلکه بیم مرگ موجب اباحه است.[۳۶]
شهید ثانی در مسالک میگوید:
هر گاه فرد مضطرّ به غذای حلالی دست پیدا کند که مربوط به دیگری است، از دو فرض بیرون نیست: یا صاحب غذا حاضر است و یا غایب. اگر حاضر است و خودش به آن مضطرّ است خودش به مصرف آن اولویت دارد ودیگری که مضطرّ است، در صورتی که غذا ازنیاز صاحبش بیشتر نیست، نمیتواند آن را از او بگیرد، مگر اینکه فرد غیرمالک غذا، پیامبر باشد که در این صورت بذل آن بر مالک، واجب است. اما چنانچه صاحب غذا- که خود مضطرّ به آن است و بذل آن برا و واجب نیست،- ایثار کند و مضطر دیگری را برخود برگزیند جواز این ایثار است و در آن دو نظریه مطرح است که قول صحیح تر جوازاین ایثار است، در فرض مساوی بودن آن دو در اسلام و احترام، به دلیل عموم قول خداوند: «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصه» [۳۷]و به دلیل آنکه مقصود، حفظ نفس محترم است که این هدف با حفظ هر یک از آن دو تحقق مییابد و ترجیحی بین آن دو وجود ندارد. احتمال عدم جواز ایثار هم میرود؛ به دلیل آنکه فرد یا عدم بذل غدا قدرت بر حفظ نفس خود را دارد بنابراین بذل آن جایز نیست چون بذل غذا قدرت بر حفظ القای نفس به هلاکت میشود البته شاید بتوان گفت که این کار به هلاکت افکندن نفس نیست چنانکه پایداری فرد مجاهد در میدان جنگ در برابرکسی مانند خودش(در توان رزم)، با ظهور نشانههای هلاکش مصداق القای نفس به هلاکت نیست و اگر به این شکل مشروع کشته شود هلاک نشده بلکه فایز (به درجات) شده است... .
هر گاه ملاک غذا در حد اضطرار نیاز به آن نداشته باشد، براو واجب است آن را به فرد مضطرّ بدهد، خواه آن فرد مسلمان باشد و یا ذمّی و یا مستأمن. همچنین بنابر اظهر در صورتی که در حال حاضر به آن نیاز میتواند آن را از او آینده به آن نیاز پیدا کند، فرد مضطرّ در این صورت نیز میتواند آنرا از او بگیرد و در صورت ندادن با او قتال کند و اگر مالک غذا در درگیری فرد مضطر را بکشد قصاص میشود.
هرگاه مالک غذا مضطر را منع کند و او از گرسنگی بمیرد در اینکه آیا ضامن خواهد بود یا نه دو وجه مطرح است: وجه عدم ضمان، این است که مالک غذا کاری که موجب هلاکت باشد انجام نداده است وجه ضمان این است که ضرورت برای فرد مضطر در مال او حقی ایجاد کرده و گویا او را از غذای خودش منع کرده است.
همو در ذیل جواز خوردن مردار برای مضطر میگوید:
آیا خوردن مردار با شرایطی که مجاز دانسته شد واجب است و یا جایز است و برا صل رخصت بافی است و بنابراین مضطر میتواند از خوردن آن اجتناب کند؟ دو قول مطرح است که صحیح تر قول اول است، چون ترک خوردن آن موجب اعانت بر هلاک نفس است و خداوند در ایه «ولاتلقوا...» آن را نهی کرده است چنان که دقع هلاکت به خوردن غذای حلال واجب است.
وجه قول دوم این است که شکیبایی و خود داری از خوردن مردار به جهت حرام بودن آن نوعی ورع محسوب میشود و همانند کسی خواهد بود که بر گفتن سخن کفر مجبور شود و امتناع ورزد تا کشته شود. این قول ضعیف است چون غذای حرامی که در حال اضطرار مصرف شود دیگر حرام نیست. بنابراین ورعی درترک آن نخواه بود فرق میان اظهار کلمه کفر و خوردن مردار واضح است چون کسی که اظهار کلمه کفر از او خواسته شده اگر امتناع کند و تسلیم مرگ شود تسلیم او عزت و سربلندی و اظهار عظمت و شرافت اسلام است و این ارزش آن را دارد که برای حفظ آن جان خود را فدا کرد بر خلاف خوردن حرام [۳۸]
در کشف اللثام آمده است:
نزد ما خوردن (مردار و یا چیزحرام دیگر) برای حفظ نفس از تلف یا غیر تلف، واجب است. بنابراین اجتناب ورزیدن از خوردن آن در حالیکه خوف تلف شدن میرود جایز نخواهد بود؛ چون دفع ضرر به ویژه ضرر موجب تلف جان واجب است.
در من لایحضره الفقیه از امام صادق(ع) روایت شده است: کسی که مضطر به مردار و یا خون یا گوشت خوک بشود و ار آنها نخورد تا بمیرد کافر است.[۳۹]
علامه در ارشاد الذهان میگوید:
مداوا با هیچ یک از نبیذها[آبجو، شراب خرما، کشمشو مانند آن] جایز نیست، ... و هنگام ضرورت درمان چشم یا مسکر جایز است.[۴۰]
محقق اردبیلی در شرح اراشد الذهان پس از نقل روایاتی میگوید:
این روایات با ادله فراوانی که برحرمت و مبالغه در حرمت مسکر به ویژه خمر دارد دلیل بر منع مصرف آن [برای درمان] است ولی عموم روایات و صحیح نبودن اکثر روایات خاص به علاوه نهی از القای نفس به هلاکت و امر هب حفظ نفس و دفع ضرر از آن در حد امکان به دلیل عقل، نقل، کتاب، سنت و اجماع، دلالت بر جواز مصرف آن دارد... .
... هر آنچه انسان نیاز به آن دارد و ضرورت به آن دفع میشود حلال است. دلیل آن عقل و نقل است چون حرج و ضیق به دلیل عقل و نقل منتفی است همچنین تجویز خوردن مردار و گوشت خوک در آیات و روایات اشعار به آن دارد و به خصوص مرسله محمد بن عبدالله که از برخی اصحابش از امام صادق (ع) درعلت تحریم برخی اشیا روایت شده برآن دلالت میکند. در این روایت آمده است: «... و علم ما یضرّهم فنها هم عنه و حرّمه علیهم ثمّ أباحه للمضطر واحله له فی الوقت الذی لا یقوم بدنه الابه، فأمره أن ینال منع بقدر البلغه لا غیر ذلک» [۴۱]درسند روایت جهالتی وجود دارد که ضرری برای اعتبار آن ندارد و این روایت در جواز نوشیدن شراب و چیزهای حرام دیگر درصورت منحصر بودن دفع ضرورت در آن صراحت دارد جواز آن برای دفع مرض و همچنین وجوب خوردن و آشامیدن درهنگام مرض نیز بعید نیست... .[۴۲]
وحید بهبهانی(ره) در حاشیه شرح ارشاد ذیل عبارت: «در سند جهالتی است که مضر نیست» میگوید:
کلینی آ را با سندی که ارسال ندارد[۴۳] و نیز صدوق آن را با سند صحیح از محمد به عذافر از پدرش از امام باقر (ع) روایت کردهاند.[۴۴] علاوه براین تکلیفی که مقدم بر حفظ نفس باشد وجود ندارد هر چند وجوب آن موکد باشد بلکه در واجبترین فرایض همچون نمازهای شبانه روزی و بالاتر از آن وحتی دراصول دین به منظور حفظ نفس تقیه واجب است و خداوند میفرماید: «الا من ارکره و قلبه مطمئن بالایمان[۴۵]، (اظهار کلمه کفر جایز نیست) مگر کسی که (بر آن) اکراه شود و قلبش مطمئن به ایمان باشد» در روایات وارد شده: « لادین لمن لاتقیه له[۴۶] کسی که تقیه ندارد، دین ندارد»
و«التقیه دینی و دین آبائی، [۴۷] تقیه دین من و دین پدران من است»، و دیگر روایاتی که حکایت از اهمیت تقیه و سفارش اکید به آن دارد ...و معلوم است که تقیه برای حفظ نفس است.
علاوه بر این روایت یاد شده درامالی صدوق با این سند: «عن شیخه ابن الولید، عن الصفار، عن محمد بن الحسین بن ابی الخطّاب، عن محمد بن اسماعیل بن بزیع عن محمد به عذافر، عن أبیه، عن الباقر(ع)» [۴۸]و در علل الشرائع با این سند: «عن ابیه، عن سعد، عن احمدبن محمد بن عیسی و ابراهیم بن هاشم جمیعاً، عن محمد بن اسماعیل بن یزیع عن محمد به عذافر، عن ابیه، عن الباقر(ع)» [۴۹] و نیز آن را به طریق صحیح از محمد بن عذافر عن بعض رجاله عن الباقر(ع) [۵۰]و در علل به نقل از « محمد بن علی بن ابراهیم ار پدرش از جدش»[۵۱] نقل شده است شیخ طوسی با این سند: « عن محمد بن احمد بن یحیی عن ابراهیم بن هاشم عن عمرو بن عثمان مثله»، [۵۲] و عیاشی در تفسیرش با سند« عن محمد بن عبدالله عن بعض اصحابه عن الصادق(ع)» [۵۳]» آن را نقل کردهاند برخی هم این روایت را در محاسن به همان طریقی که کلینی نقل کرده بدون ارسال نقل کرده[۵۴]، با اینکه کلینی و صدوق در آغاز این دو کتاب خود گفتهاند که [روایاتی را که در این کتاب آوردهاند به صحت آنها اعتقاد دارند].
بنابراین معلوم شد که این روایت دربالاترین درجات اعتبار و حجیت است به علاوه برخی از طرف آن صحیح بود و مضافاً اینکه شهرت هرگاه جابر ضعف سند باشد در حجیت روایت کفایت میکند و مدار فقه بر همین است تا چه رسد به اینکه ضعف روایتی به آنچه ذکر شد جبران شده باشد.
بر آنچه گفتیم این را هم میافزاییم که ثمره تمام تکلایف پس ار بقای مکلف است [بنابراین بقای مکلف اهم از تکالیف است] ادله عقلی و نقلی که شارح [محقق اردبیلی] همچون نفی حرج و نفی عسر و بالاتر از آن اراده یسر همه مؤید آن است. به علاوه اینکه وجوب حفظ نفس از یقینات قرآن واخبار متواتر است و به همه اینها قاعده نفی ضرر و ضرار نیز افزوده میشود. در کتاب مفاتیح الشرایع نیز آمده است:... درروایتی در باره مردی که عطش براو غلبه میکند به گونهای که بر جانش میترسد و به شراب دست مییابد فرمود: به مقدار رفع نیاز از شراب مینوشد»[۵۵]
روایات متواتر است و نیز اجماع و عقل دلالت دارند بر اینکه هر آنچه را خداوند حرام کرده در حال اضطرار حلال است.[۵۶]
صاحب مستند الشیعه میگوید:
همچنان که بر صاحب واجب است آن را به مضطر بذل کند بر مضطر نیز قبول آن واجب است و وجه ان نیز روشن است بلکه اگر مالک غذا از بذل آن امتناع کند به زور نیز میتواند ان را از او بگیرد هر چند با سرقت و مقاتله با او چون مقدمه حفظ نفس است که واجب است بنابراین دلیل وجوب حفظ نفس با دلیل تصرف درمال غیر تعارض میکند و به اصل رجوع میشود...، بلکه(مقاتله برای گرفتن غذا) به جهت نهی از منکر واجب است و بر دیگران نیز اعنت و مساعدت مضطر در نهی از منکر و گرفتن غذا واجب است.[۵۷]
صاحب جواهر میگوید:
آیا تناول غذای حرام برای حفظ نفس واجب است؟ برخی گفتهاند واجب است بلکه ظاهر کلام برخی ادعای اجماع بر آن است و همین حق است به جهت وجوب دفع ضرر وحفظ نفس وروایت مرسل سابق که منجر به عمل اصحاب است این قول مخالف یکی از دو نظریه شافعی است ک میگوید جایزاست و نه واجب، زیرا [ امتناع از خوردن آن] نوعی ورع است بنابراین صبر بر آن [و آمتناع از خوردن آن] همچون پذیرش قتل است برای کسی که از او اظهار کلمه کفر خواسته میشود.
اشکال این نظریه واضح است و فرق میان کشته شدن برای عدم اظهار کلمه کفر و کشته شدن برای امنتاع از خوردن حرام بدیهی است البته بر فرضی که حکم را درمقیس علیه[ جوازکشته شدن برای عدم اظهار کلمه کفر] بپذیریم... و معلوم شد که هر گاه خوردن غذای حرام به دلیل آنچه ذکر شد جایز باشد به دلیل حفظ نفس واجب خواهد بود بنابراین دراینجا جواز به معنای اباحه و تساوی طرفین نیست. بله، در غیر مورد حفظ جان ممکن است این قول وجهی داشته باشد.
... اگر مالک غذا آن را بذل نکند فرد مضطر میتواند به قهر و غلبه آن را از او بگیرد بلکه گفتهاند که میتواند برای گرفتن آن با او مقاتله کند بلکه شاید مقاتله بر او واجب باشد بنابر آنچه در متن آمده بود که خوردن آن غذا برای حفظ نفس واجب است هر چند تمام اینها خالی از اشکال نیست؛ گر چه برخی با تکلف خواستهاند آن را تحت عنوان دفاع بگنجانند.[۵۸]
در رساله تقیه امام خمینی (ره) آمده است:
از اقسام تقیه، تقیه برای خوف برنفس، ناموس و مال است. این نوع تقیه به خودی خود واجب نیست. بلکه آنچه واجب است، حفظ نفس از وقوع در هلاکت است و تقیه مقدمه برای آن است.
رفع ید از روایات و از آیه: «ولا تلقوا بأیدیکم الی التهلکه» و حم عقل به لزوم حفظ نفس و اهتمام شارع به حفظ نفس با اینگونه روایات [ روایات دال بر عدم جواز برائت از ائمه علیهم السلام، هر چند در صورت خوف از قتل] که مفید علم و عمل نیست، امکان ندارد در این روایات روایتی که از نظر سند بی عیب باشد نیافتیم.[۵۹]
در تحریر الوسیله آمده است:
تمام محرمات یاد شده در حال ضرورت مباح است و این یا به دلیل متوقف بودن حفظ نفس و سد رمق بر خوردن ان است و یا ...[۶۰]
و هر موردی که حفظ نفس متوقف بر مرتکب شدن حرام اس ارتکاب حرام واجب است بنابراین در چنین وضعیتی خودداری از حرام جایز نیست و فرقی میان شراب، گِل و دیگر محرمات وجود ندارد.[۶۱]
در منهاج الصالحین آقای خویی (ره) آمده است:
فرد مضطر میتواند به اندازه رمق خود غذای حرام را تناول کند مگر «باغی»- و باغی کسی است که بر امام خروج کرده و یا مراد از آن باغی صید است که از سرلهو و خوشگذرانی شکار میکند- و«عادی» که راهزن ودزد است. البته باغی و عادی نیز عقلاً باید از باب وجوب ارتکاب یکی از دو کار قبیح که قبح آن کمتر است مرتکب حرام شوند لکن بر آن معاقب نیزخواهند بود اما خروج کننده برامام بعید نیست که حکم وجوب قتلش شامل خود او نیز بشود.[۶۲]
برخی از مراجع معاصر در جواب این سوال که« آیا میتوان با توجه به فروض ذیل این گونه بیماران را از دستگاه تنفس جدا نمود» فرمودهاند: « وصل کردن به دستگاه تنفس در مواردی که معالجه غیر متعارف باشد وجوبی ندارد ولی بعد از وصل کردن دستگاه جداکردن از آن اشکال دارد» از این فتوا استفاده میشود که معالجه و درمان غیر متعارف واجب نیست.
حاصل کلام آنکه: ما قبول داریم فقها وجوب حفظ نفس را از مسلمات دانستهاند لکن همانگونه که از سخنان آنان ظاهر میشود دلیلی بر وجوب آن به جز حکم عقل و قبح ترک حفظ نفس وجود ندارد این دلیل لبی است و اطلاق ندارد بنابراین در موارد شک میتوان گفت که شک درشمول دلیل مساوی با عدم دلیل است و میتوان اصل عدم را جاری کرد. والله العالم.
تتمیم
در پایان روایات مربوط به تقیه را میآوریم که دلالت و یا اشعار دارد که تقیه و با قسمی از آن برای وجوب حفظ نفس واجب شده است. این روایات همچنین دلالت دارند که شارع حکم عقل به وجوب حفظ نفس را تایید و امضا کرده است.
۱. عن حذیفه: ولاتلقوا بأیدیکم الی التهلکه. قال: هذا فی التقیه، حذیفه در مورد آیه « ولاتلقوا بأیدیکم الی التهلکه» میگوید : این آیه در مورد تقیه است.
۲. کلما خاف المؤمن علی نفسه فیه ضروره فله التقیه،
هر جا که مؤمن بر جانش بترسد و درآن ضرورت باشد میتواند تقیه کند.
دلالت این روایت بر وجوب اشکال دارد.
۳. أعظم فرائض الله علیکم... استعمال التقیه علی أنفسکم و أموالکم و معارفکم؛
بزرگترین فریضههای خداوند بر شما ... به کار گرفتن تقیه بر جانها و اموال و معارفتان است.
۴. من صلی الخمس کفر الله عنه من الذنوب ما بین کل صلاتین الا الموبقات... ترک التقیه حتی یضر نفسه و اخوانه المؤمنین؛
کسی که نمازهای پنج گانه را به جا میآورد خداوند گناهانی را که بین دو نماز انجام داده میپوشاند مگر گناهان «موبقات» (موجب هلاکت) را...(یکی از موبقات) ترک تقیه است به گونهای که موجب ضرر بر نفس و برادران مومن شود.
۵. انما جعلت التقیه لتحقن بها الدّم؛
همانا تقیه قرارداده شده تا خون به آن حفظ شود.
۶. التقیه جنه المؤمن؛
تقیه سپر مومن است.
۷. التقیه ترس المؤمن و التقیه حرز المؤمن؛
تقیه سپر مومن و تقیه حرز مومن است.
۸. یا سفیان علیک بالتقیه فانّها سنه ابراهیم الخلیل و انّ الله عزّوجلّ قال لموسی و هارون: « اذهبا الی فرعون انّه طغی و قولا له قولاً لیناً»؛
ای سفیان بر تو باد به تقیه همانا تقیه سنت ابراهیم خلیل است و خداوند عز و جل به موسی و هارون فرمود: « به سوی فرعون بروید که او طغیان کرده است و با ملایمت با او سخن بگویید».
دلالت این روایت بر وجوب تقیه برای حفظ جان اشکال دارد.
۹. لاتعرض لسخط السلطان فتلقی بیدک الی التهلکه؛
خودت را در معرض خشم سلطان قرار مده که خودت را با دست خودت به هلاکت افکنی.
۱۰. التقیه فی کل شیء حتی یبلغ الدم؛[۶۳]
در هر چیزی تقیه است تا وقتی به خون برسد.
مسئله سوم وجوب حفظ جان دیگران
آیا حفظ جان دیگری از تلف، در صورتی که مصداق نهی از منکر نباشد، واجب است؟ علت مقید کردن سوال به قید یاد شده، این است ک حفظ جان دیگری در صورتی که مصداق نهی از منکر باشد، با وجود شرایط وجوب نهی از منکر، واجب خواهد بود.
ادله وجوب
۱. برخی با استناد به آیات وروایاتی که دلالت بر حمت قتل نفس دارند، بر وجود آن استدلال کرده و مدعی شدهاند که ترک حفظ جان دیگری در فرض قدرت بر آن از مصادیق قتل نفس است و ادله حرمت قتل نفس شامل آن نیز میشود.
اشکال این استدالال واضح است؛ چون عنوان قتل نفس بر ترک حفظ نفس صدق نمیکند مگر در موارد نادر و خاصّ.
۲. وجوب حفظ جان دیگری و ضرورت آن از موارد بدیهی است که نیاز به استدلال و اقامه دلیل خاص ندارد.
اشکال این استدلال آن است که به فرض بپذیریم وجوب حفظ جان دیگری، ضروری و بدیهی است این ضرورت و بداهت در اصل وجوب حفظ جان است و نه به صورت مطلق بنابراین فقط قدر متیقن را از آن میتوانیم اخذ کنیم.
۳. اجتماعی بودن وجوب. صاحب جواهر از برخی حکایت میکند دلیلی که دال بر وجوب حفظ جان دیگری به صورت مطلق باشد وجود ندارد و یگانه دلیل آن اجماع است و این دلیل در فرض مورد بحث (وجوب حفظ جان دیگری به بذل مجانی مال) ممنوع است.
۴. استدلال به آیه «و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعاً؛[۶۴]کسی که نفسی را زنده کند، گویا تمام مردم را زنده کرده است».درتفسیر این آیه روایاتی وارد شده است:
- عن الکافی عن فضیل نب یسار، قال: قلت لابی جعفر(ع): قول الله: «ومن احیاها...» چیست؟ (نجات دادن) از سوختن یا غرق شدن. گفتم کسی که دیگری را از گمراهی به هدایت راهنمایی کند؟ فرمود: این تاویل اعظم آن است.
- عن العیاشی عن حمران بن أعین، قال: قلت لأبی عبدالله (ع): ... قلت: فمن أحیاها؟ قال: نجاها من حرق أو غرق أو سبع أوعدو ثم سکت، ثم الفت الی، فقال تأویلها الأعظم ان دعاها فاستجاب له؛ حمران بن اعین میگوید: به امام صادق (ع) گفتم... : «من احیاها؟» فرمود: آن را از سوختن، غرق شدن، حیوان درنده و یا دشمن نجات دهد. سپس حضرت پس از لختی سکوت، به من الفات کرد و فرمود: تأویل اعظم آن این است که نفسی را به اسلام فرا خواند و او اجابت کند.[۶۵]
- وعن العیاشی عن محمد بن مسلم عن ابی جعفر... قال: و من احیاها... لم یقتلها او أنجی من غرق أو حرق أو أعظم من ذلک کلّه یخرجها من ضلاله الی هدی؛[۶۶]
امام باقر(ع) فرمود: ... «و من أحیاها؟» ...(یعنی) نفسی را نکشد و یا آن را از غرق شدن و یا سوختن نجات دهد و بالاتر از همه اینها اینکه آن را از گمراهی به سوی هدایت آورد.
دلالت آیه و روایات بر وجوب و نه رجحان و همچنین وجوب به صورت مطلق حتی در صورتی که متوقف بر ردمان با هزینه زیاد باشد مورد اشکال است.
۵. استدلال به روایات متعددی که رد بابهای مختلف آمده است؛ از جمله:
۱. خبر جعفر از پدرش از علی(ع)
رجل یصلّی و یری الصبی یحبو الی النار، أو الشاه تدخل البیت لتفسد الشیء، قال: فلینصرف و لیحرز ما یتخوف و یبنی علی صلاته ما لم یتکلم؛[۶۷]
مردی نماز میخواند و میبیند کودک چهار دست و پا به آتش میرود و یا گوسفند داخل خانه میشود و چیزی را از بین میبرد، امام فرمود: از نماز منصرف شود و آنچه را که از ان میترسد در جای امنی قرار دهد و در صورتی که صحبت نکرده، نمازش را ادامه میدهد.
اگر حرمت قطع نماز مسلم باشد، روایت دلالت بر وجوب حفظ نفس دیگری دارد، ولی اگر دلیلی بر حرمت وجود نداشته باشد مگر مثل همین روایت، دلالت نخواهد داشت.
۲. روایت نبوی:
من اعان قتل مسلم و لو بشطر کلمه جاء یوم القیامه مکتوب بین عینیه آیس من رحمه الله[۶۸]
پیامبر فرمود: کسی که اعانت کند بر قتل مسلمانی هر چند به پارهای از کلمهای روز قیامت میآید، در حالی که بر پریشانی او نوشته شده است: مایوس از رحمت خدا.
اعانت برقتل و هلاک بر همه موارد عدم حفظ نفس صدق نمیکند یا صدق آن مورد تردید است.
۳. صحیحهٔ ابن سنان از امام صادق(ع):
انه قال فی رجل أصابته جنابه فی السفر و لیس معه الا ما قلیل و یخاف ان هو اغتسل ان یعطش، قال: ان خاف عطشاً فلا یهریق قطره و لیتیمم با لصعید فان الصعید احب الی[۶۹]
امام صادق(ع) در مورد مردی که در سفر جنب میشود و همراهش مقدار کمی آب است که اگر با آن غسل کند از تشنگی میترسد فرمود: اگر از تشنگی میترسد یک قطره از آن را نمیریزد و باید بر خاک تیمم کند خاک نزد من محبوبتر است.
برخی از فقها فرمودهاند کلمه «عطشاً» درکلام امام (ع) مطلق است و شامل تشنگی سخص دیگری نیز میشود.
۴. صحیحه حلبی:
قال: قلت لابی عبدالله (ع) الجنب یکون معه الماء القلیل فان هو اغتسل به خاف العطش ایغتسل به او یتیمم؟ فقال: بل یتیمم و کذالک اذا أراد الوضوء؛[۷۰]
حلبی میگوید: به امام صادق (ع) گفتم: جنب مقدار کمی آب همراه دارد اگر با آن غسل کند از تشنگی میترسد آیا غسل کند یا تیمم؟ فرمود: بلکه تیمم کند و همین طور اگر بخواهد وضو بگیرد.
دلالت این روایت ضعیفتر از روایت سابق است.
۵. موثقه سماعه:
سالت ابا عبدالله (ع) عن الرجل یکون معه الماء فی السفر، فیخاف قلته، قال: یتیمم بالصعید و یستبقی الماء، فان الله عز و جل جعلهما طهوراً الماء و الصعید؛[۷۱]
۶. سماعه میگوید: از امام صادق(ع) در مورد مردی که درسفر آب با خود دارد ولی از کمبود آن میترسد، فرمود: بر خاک تیمم میکند و آب را نگه میدارد؛ چون خداوند عز وجل آب و صعید هر دو را طهور قرار داده است.
دلالت این روایت بر مقصود ما ظاهر نیست، مگر به قرینه دو روایت سابق.
۶. روایه من سمع منادیاً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم؛[۷۲]
کسی که بشنود نداکنندهای فریاد میکند که ای مسلمانان و به فریاد او نرسد، مسلمان نیست.
۷. روایت فرات بن أحنف از امام صادق(ع):
ایما مؤمن منع مؤمناً شیئاً ممّا یحتاج الیه و هو یقدر علیه من عنده او من عند غیره اقامه الله یوم القیامه مسوداً وجهه... ثم یؤمربه الی النار؛[۷۳]
هر مومنی که مومن دیگری را از چیزی که به آن نیاز دارد منع کند در حالی که میتواند از نزد خودش و یا دیگری حاجت او را برطرف کند روز، قیامت خداوند او را در حالی که به پا میدارد که وصورتش سیاه است... سپس امر میشود که او را به سوی آتش ببرند.
۸. روایات مربوط به مواسات
۹. روایات تقیه که دلالت بر وجوب تقیه برای حفظ جان دارند؛ مانند:
انما جعلت التقیه لیحقن بها الدم؛
همانا تقیه قرارداده شده تا به وسیله آن خون حفظ شود وروایاتی از این قبیل.
۱۰. فحوای روایاتی که دلالت بر فروش اموال محتکر دارد، (درصورت امتناع از عرضه آن).
همچنین در جواهر آمده است: شاید ادلهٔ نفقات نیز شاهدی بر این مطلب باشد. فقها نفقه شخص ناتوان را به صورت واجب کفایی برمردم واجب میدانند.[۷۴]
ممکن است گفته شود وجوب حفظ دیگری، عقلی است؛ چون در حسن آن، از نظرعقلی جای تامل و تردید نیست؛ همچون وجوب حفظ جان چنان که گذشت.
آنچه ذکر شد، همه ادلهای بود که در کلمات فقها یافتیم، و گفته میشود این ادله دلالت بر وجوب حفظ جان دیگری دارد ولی آشکار است که این ادله دلالت بر وجوب مطلق ندارند، اگر دلالت آن را بر اصل وجوب بپذیریم.
سخنان فقها
شیخ طوسی در خلاف میگوید:
هر گاه فردی اضطرار به غذای دیگری پیدا کند اعطای آن بر او واجب نیست...
شافعی میگوید: دادن آن واجب است و فرد مضطر از دو حال بیرون نیست یا بهای غذا را بالفعل یا در شهر خودش دارد، یا بهای آن را ندارد. در صورتی که بهای آن را داشته باشد، بر صاحب غذا دادن آن بدون دریافت بهای آن واجب نیست و چنانچه بهای آن را نداشته باشد، بذل آن بدون گرفتن بها واجب است برخی گفتهاند بذل آن بدون گرفتنم بهای آن در صورتی که فرد بالفعل نداشته باشد واجب است؛ هر چند در شهر خودش داشته باشد.
دلیل ما(بر عدم وجوب بذل) این است که اصل برائت ذمه است و وجوب آن، نیاز به دلیل دارد.[۷۵]
در کتاب سرائر آمده است:
هر گاه کسی مضطرّ شود به غذای دیگری اعطای آن بر او واجب نیست؛ چون اصل برائت ذمه است و وجوب آن نیاز به دلیل دارد.[۷۶]
شیخ در مبسوط میگوید:
هر گاه انسان مضطرّ شود به غذای دیگری- که صفت مضطر را پیشتر گفتیم- بر صاحب غذا بذل آن واجب است، به دلیل قول پیامبر(ص) که فرمود: «کسی که بر قتل مسلمانی کمک کند هر چند به پارهای از کلمهای، روز قیامت در حالی میآید که روی پیشانی او نوشته شده: مایوس از رحمت خداوند». گفتهاند این [= مضطر] سزوارتر است. مضطر از دو حال خارج نیست: یا ثمن آن را دارد و یا ندارد. در صورتی که ثمن ان را داشته باشد بذل غذا بر صاحب غذا واجب نیست، مگر با گرفتن بدل آن؛ چون بذل را برای دفع ضرر از فرد مضطر بر او واجب دانستیم، بنابراین نباید ضرر را بر دیگری وارد کنیم...[۷۷]
هرگاه مضطر مرداری نیابد که از آن بخورد و غذایی را پیدا کند که مال دیگری است وتوان خریدن آن را ندارد ویا توان خرید آن را دارد ولی صاحب غذا حاضر به فروش آن نیست و چیزی از آن را با عوض یا بدون عوض به او نمیدهد. آیامضطر میتواند برای گرفتن آن با او زد و خورد کند؟ پاسخ این است که میتواند چون رفع ضرر بالفعل واجب است و نیز به دلیل قول خداوند: «ولا تلقوا بأیدیکم الی التهلکه» و «لاتقتلوا أنفسکم» به ویژه در روایتی از پیامبر(ص) آمده است: «کسی که کمک کند بر قتل مسلمانی، هر چند به گفتن پارهای از کلمهای، روز قیامت در حالی میآید روی پیشانی او نوشته شده: مایوس از رحمت خداوند» چنین موردیاولی از اعانت بر قتل است. [۷۸]
در اصباح الشیعه آمده است:
کسی که مرداری پیدا نمیکند ونزد رفیق او غذا به مقداری که سدّ رمق کند، موجود است، ولی آن را به او نمیفروشد نه به صورت نقدی، نه نسیه و نه مجانی. در این صورت واجب ایت که اگر میتواند، با او زد وخورد کند و اگر ارا بکشد، خونش هدر است. [۷۹]
علامه در قواعد میگوید:
اگر ثمن موجود باشد(یعنی مضطر ثمن خرید غذا را داشته باشد)، در صورتی که صاحب غذا ثمن المثل را مطالبه کند، وادار کردن او به بذل غذا واجب نیست بلکه دفع ثمن واجب است.[۸۰]
و در منتهای المطلب میگوید:
اگرانسانی فرد تشنهای را بیابد که خوف تلف وی میرود، واجب است [کسی که آبی برای وضو دارد] آن را به وی بنوشاند و خود تیمم کند، لکن برخی از عامه مخالف این قول اند.
دلیل ما این است که اولاً اگر به او آب بنوشاند بر آن احیای نفس صدق میکند و مشمول آیه: «ومن احیاها...»است، ثانیاً حرمت آدمی مقدم بر نماز است به همین جهت اگر در حال نماز ببیند کسی غرق میشود واجب است نماز را رها کند و او را نجات دهد... ثالثاً حفظ جان دیگری واجبی است که عوض و بدل ندارد و وضو هر چند واجب است لکن تیمم بدل و قائم مقام آن است.[۸۱]
در شرایع آمده است:
اگر کسی به خوردن غذای دیگری مضطر شود و بهای آن را ندارد بر صاحب غذا بذل آن واجب است چون در خودداری از بذل، اعانت بر قتل مسلمان است... و در صورتی که مضطر از بذل عوض امتناع ورزد بر صاحب غذا واجب نیست چون ضرورت مجوز برای احبار صاحب غذا به بذل آن به صورت مجانی به سبب تمکن مضطر از بذل ثمن برداشته شده است. اگر صاحب غذا بیش از بهای غذا مطالبه کند شیخ میگوید پرداخت زیادی واجب نیست، اگر گفته شود واجب است نیز نیکو است؛ چون ضرورت با تمکن از پرداخت مرتفع میشود.[۸۲]
شهید ثانی در شرح این جمله محقق که در باب تیمم آمده: «و خاف العطش ان استعمله» گفته است:
مراد عطش خود فرد و یا عطش دیگر نفوس محترم است که در صورت تلف، خون آنان هدر نخواهد بود خواه انسان باشد و خواه حیوان و حیوان برای خودش باشد و یا برای دیگری؛ هر چند حیوان را برای ذبح نگهداری کرده باشد ولی در آن هنگام قصد ذبح آن را نداشته باشد.[۸۳]
صاحب عروه میگوید:
قطع نماز گاهی واجب است چون موردی که حفظ جان خودش و یا نفس محترم دیگری متوقف بر قطع نماز باشد یا حفظ مالی که حفظ آن شرعاً واجب است، متوقف برآن باشد.[۸۴]
صاحب جواهر در شرح عبارتی که از شرایع آوردیم، میگوید:
شیخ در خلاف وابن ادریس در سرائر بنا به آنچه از آنان نقل شده، مخالف قول به وجوب بذل طعام به مضطر هستند و آن را واجب ندانستهاند، به دلیل اصل و نیز این ادعا را که عدم بذل اعانت برقتل محسوب میشود، نپذیرفتهاند از سوی دیگر، مدعی اند دلیلی بر وجوب حفظ جان دیگری، حتی در صورتی که متوقف بر بذل مال باشد، وجود ندارد و تنها دلیل آن اجماع است و اجماع نیز در چنین فرضی ممنوع است، بلکه شاید سیره در همه زمانها و در همه جا در مورد کسانی که به ظلم کشته میشوند، بر خلاف آن باشد؛ در حالی که امکان دفع قتل از آنان با پرداخت مال وجود دارد، وهمچنین است در مورد بیمارانی که درمان آنها و ادامه حیاتشان به گفته اهل خبره متوقف بر بذل مال باشد.
لکن اشکال مطالب یاد شده، مخفی نیست، و وجوب حفظ جان مومن دارای احترام، ضروری و بدیهی است و جای بحث ندارد و شاید بتوان برآن استدلال کرد، به آنچه دربحث نفقات گذشت و گفته شد که فقها نفقهٔ فرد عاجز را به صورت واجب کفایی بر مردم واجب دانستهاند، علاوه بر روایاتی که دلالت بر مواسات دارد و دیگر روایات، بلکه شاید بتوان گفت این مسئله به دلیل ضروری بودن، ازاستدلال و اقامه دلیل خاص بر آن بی نیاز است.[۸۵]
در بحث نفقات جواهر آمده است:
نفقه- از حیث نفقه بودن آن و نه از جهت متوقف بودن حفظ نفس محترم بر آن- واجب نیست، مگر به یکی از اسباب سه گانه زوجیت، خویشاوندی و ملکیت.[۸۶]
صاحب مستند الشیعه میگوید:
شکی در وجوب بذل غذا به دیگری(مضطر) نیست به اجماع؛ چون در امتناع از بذل، اعانت بر هلاکت نفس محترم و یا ضرر رساندن به آن است. نیز به دلیل روایت سکونی: «کسی که بشنود فردی فریاد میکند: یا للمسلمین، و به فریادش نرسد، مسلمان نیست».[۸۷]و روایت فرات بن احنف: «هر مؤمنی که مؤمنی را از چیزی که به آن نیاز دارد، منع کند، در حالی که میتواند از خودش و یا دیگری نیاز او را بر طرف کند، روز قیامت خداوند او را به پا میدارد، درحالی که رویش سیاه و چشمانش کبود و دستانش به گردنش غل و زنجیرشده و گفته میشود این همان خائنی است که به خدا و رسولش خیانت کرده. سپس دستور داده میشود که او را به شوی آتش ببرند»[۸۸] و دیگر روایاتی که برآن دلالت میکند.[۸۹]
پانویس
- ↑ سوره نساء، آیه 29.
- ↑ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج3، ص78.
- ↑ رده البیان، ص428.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج4، ص320-322.
- ↑ سوره بقره، آیه 195.
- ↑ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج5،ص57.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج2،ص64و65.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج2،ص74.
- ↑ وسائل السیعه، ج19، چاپ اسلامیه، ص13.
- ↑ همان به نقل از فقیه و عقاب الاعمال.
- ↑ همان، به نقل از فقیه.
- ↑ همان، به نقل از کافی.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج18، ص216، ح1.
- ↑ همان، ح2.
- ↑ کتاب السرائر، ج3، ص125 و 126.
- ↑ مائده سماویه و چند رساله دیگر، ص214، انتشارات کنگره آقا حسین خوانساری (ره).
- ↑ شرائع الاسلام، ج3، ص224.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج3، باب 2 از ابواب القصاص فی النفس، ص250، ح4، سنن ابن ماجه، ج2، ص134.
- ↑ جواهر الفقه، ابن براج، ص208.
- ↑ وسائل السیعه، ج 24، ص100.
- ↑ همان، ص101.
- ↑ همان، ص216، ح3.
- ↑ سوره بقره آیه 173.
- ↑ سوره مائده آیه 3.
- ↑ سوره انعام آیه 145.
- ↑ سوره نحل آیه 115.
- ↑ سوره انعام آیه 119.
- ↑ الخلاف، ج2، ص544.
- ↑ منتخب الخلاف، ج2، ص473.
- ↑ جواهر الفقه، ص208.
- ↑ همان، ص208-209.
- ↑ اصباح الشیعه بمصباح الشریعه، ص389.
- ↑ السرائر، ج3، ص126.
- ↑ شرائع الاسلام، ج3، ص209-210.
- ↑ قواعد الاحکام، ج2، ص160، ط سنگی.
- ↑ دروس الشرعیه، ص284، طسنگی.
- ↑ خداوند در وصف مومنان از انصار میفرماید: و ایثار میکنند(مقدم میدارند دیگران را) بر خودشان هر چند در خودشان احتیاجی مبرم باشد.
- ↑ مسالک الافهام، ج2، ص250، ط سنگی.
- ↑ کسف اللئام، ج9، ص320.
- ↑ مجمع الفائده و البرهان، ج11، ص319و 322.
- ↑ وسائل السیعه، ج24، ص100، چاپ آل البیت(ع) به نقل از کافی.
- ↑ مجمع الفائده و البرهان، ج11، ص318.
- ↑ الکافی، ج6، ص242.
- ↑ سوره نحل، آیه 106.
- ↑ سوره نحل، آیه 106.
- ↑ وسائل السیعه، ج16، ص210.
- ↑ همان.
- ↑ امالی الصدوق، ص529.
- ↑ علل الشرایع، ص484.
- ↑ همان، ص483.
- ↑ بحارالانوار، ج62، ص165.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج9، ص128.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج1، ص319.
- ↑ محاسن، ج2، ص62.
- ↑ وسائل السیعه، ج25، ص378.
- ↑ حاشیه مجمع الفائده و البرهان، وحید بهبهانی، ص730-733.
- ↑ مستند الشیعه، ج15،ص26.
- ↑ جواهر الکلام، ج36، ص432و434.
- ↑ الرسائل، ص184، رساله فی التقیه.
- ↑ تحریرالوسیله، ج2، ص169، مسئله 30.
- ↑ همان، ص170، مسئله 32.
- ↑ منهاج الصالحین، ج2، ص358.
- ↑ جامع احادیث الشیعه، ج14، ابواب التقیه، ص504 به بعد.
- ↑ مائده آیه 32.
- ↑ تفسیر نوالثقلین، ج1، ص514 به نقل ازکافی.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج1، ص313.
- ↑ وسائل السیعه، ج7، ص278،چاپ آل البیت(ع).
- ↑ بحارالانوار، ج75، ص149و152، باکمی اختلاف.
- ↑ وسائل السیعه، ج3، ص388، با کمی اختلاف.
- ↑ وسائل السیعه، ج3، ص388، به نقل از تهذیب.
- ↑ همان، ح3.
- ↑ الکافی، ج2،ص164، تهذیب الاحکام، ج6، ص175، بحارالانوار، ج74، ص339 به نقل از کافی با کمی اختلاف.
- ↑ بحارالانوار، ج75، ص174 به نقل زا ثواب الاعمال و محاسن.
- ↑ جواهر الکلام، ج36، ص433.
- ↑ الخلاف،ج2، ص544.
- ↑ السرائر، ج3، ص126.
- ↑ المبسوط، ج6، ص285.
- ↑ جواهر الفقه، ابن دراج،ص208.
- ↑ اصباح الشیعه، ص389.
- ↑ قواعد الاحکام، ج2، ص160، ط سنگی.
- ↑ منتهی المطلب، ج1، ص135، ط سنگی.
- ↑ شرایع الاسلام،ج3، ص212.
- ↑ مسالک الفهام، ج1، ص112.
- ↑ العروه الوثقی، ج1، ص723.
- ↑ جواهر الکلام، ج36، ص432.
- ↑ همان، ج31، ص301.
- ↑ تهذیب الاحکام، ج6، ص175.
- ↑ الکافی، ج2، ص367.
- ↑ مستند الشیعه، نراقی، ج15، ص25.







