فرهنگ مصادیق:جایگاه تعقل و تعبد در معارف اسلامی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
جایگاه تعقل و تعبد در معارف اسلامی

نویسنده:محمد تقی جعفری

حوادث واقعه در نگاه اندیشه وران

نیازهای فکری و فرهنگی جامعه اسلامی ما را بر آن داشت که ستونی بگشاییم و در آن نتیجه و ماحصل گفته‌ها و نظرات بزرگان و عالمان دردآشنا ر که اعضای مجله برای حل مشکلات علمی خود به محضرشان حضور می‌یابند و سئوالات و یا موضوعات خاصی را مطرح می‌کنند به پیگاه خوانندگان گرامی و تشنگان معارف زلال اسلامی عرضه بداریم.
دراین شماره شمه‌ای از گفتگوی علمی که با حضرت آیه اللفه محمدتقی جعفری داشته‌ایم تقدم می‌داریم.
در آینده اگر خدای توفیق دهد بحث دیگری ازاین استاد بزرگوار ر تحت عنوان:[ ثابتها و متغیرها در فقه اسلامی] ارائه خواهیم کرد.

حوزه

هستی و تامل پیچیده حاکم بر جهان از نظم دقیق و قانونمندی هماهنگی برخورداراست. هیچ چیزاین عالم از شمول قانون[ علت و معلول] و[ سبب و مسبب] خارج نیست. عبث و بیهودگی دراین افق گسترده جایی ندارد. همه پدیده‌ها واشیاء واصول هر چیزی حکمت و فلسفه خاص خویش را دارد.
دراین میان مجموعه احکام الهی که فراراه انسان قرار دارداز شمول این قاعده مستثنی نیست و لاجرم در وراء هر حکمی و تکلیفی حکمتی و فلسفه‌ای نهفته است. قطعا هرامری مصلحتی و هر نهی مفسده‌ای در پی دارد.
بااین حال برخی تصور کرده‌اند که بسیاری از معارف اسلامی تعبدی محض و تقلیدی هستند و جایی برای چون و چرا و یافتن حکمت و فلسفه آن نیست.
به عقیده این گروه نه تنها تلاش و تکاپو و برای بدست آوردن فلسفه احکام ضروری نیست که چه بسا تقید به اقامه برهان و کوشش برای دست یافتن به فلسفه احکام ازاخلاص و درجه ایمان انسان بکاهد و موجب تباهی وانحراف وی گردد.
م دراین ج در صدد بیان فلسفه احکام و بررسی مصالح و مفاسد آن نیستیم و نیز به صحت و یا عدم صحت تعبیر و تلقی افرادازاین مقوله‌ها کاری نداریم که آن بحث مستقل و مفصلی را می‌طلبد و باید در جای خود بحث شود بلکه مروری داریم کوتاه بر مجموعه معارف اسلامی ازاین دیدگاه که تا چه اندازه تعبدی و تقلیدی هستند و تا چه پایه استدلالی و نظری می‌باشند.
از یک دیدگاه مجموعه معارف اسلامی را می‌توانیم به سه بخش تقسیم کنیم و جایگاه تعبد و تقلید را در آن بررسی کنیم:
۱. معارف نظری.
۲. معارف ارزشی.
۳. معارف عملی.

معارف نظری

اصول عقاید به معنای عام آن افزون براصول دین آن بخش از معارف اسلامی که اعتقاد والتزام به آنها ضروری و لازم است نیز در برمی گیرد. هر چند آن معارف مستقیما و بالصراحه ازاصول عقاید به حساب نمی آینداما در حوزه مسایلی که دراسلام و تشیع به عنوان: (معتقد) مطرح است قرار دارند.
تردیدی نیست که این دسته از معارف اسلامی که رکنی ازارکان اسلام به حساب می‌آیند باید بااستدلال و تعقل باشند. به گفته بزرگان:
بالنظر والا ستدلال لا بالاخذ و التقلید.
البته اقامه برهان واستدلال اشکال و مراتب مختلفی دارد و برای همه افراد و در شرایط نختلف یکسان نیست. هرکس باید در حد توان به فراخوراستعدادش به استدلال بپردازد. گاه استدلال بسیار ساده و ابتدایی است همچون:استدلال آن پیرزن برای اثبات خداوند به دوک نخریسی.
برای پیرزن شعور طبیعی و عام[ این از آن است] مطرح شد و خدا را ثابت کرد.
گاه استدلهای بسیار عمیق و براهین فلسفی دقیق و پرمحتوا لازم است.
به عبارت دیگر دراصول عقاید یک[ چرایی] باید پاسخ داده شود منهی با توجه ب برد فکری بعضی اشخاص گاهی پاسخ خیلی اولیه و ابتدایی است. مانند:
چرا خدا موجوداست.
پیرزن در پاسخ دستش رااز روی دوک نخریسی برمی دارد.

معنی

اگر من دست از دوک بردارم کار نمی‌کند. پس[ این از آن است].
در گذشته این مساله در خانوده ه مکتب خانه‌ها و... رواج داشت. به هر شکل بود برای نوباوگان و جوانان این اصول را مطرح می‌کردند. کم وبیش استدلال هم می‌کردند و بذر عقیده و معرفت استدلالی را در دل آنان می‌کاشتند. همین بذر بعدها می روئید و نهال معرفت را بارور می‌ساخت.
بدین معنی اگر مسیرانسان علم و کمال بود همان استدلالهای ساده هسته‌ها و بندهای اولیه او را تشیل می‌داد واگر در مسیر علم هم نبود همان دلایل ر بعدها به شکلی تقویت می‌کرد و دین و معتقدات خود را بر آن استوار می‌ساخت.
گاهی پاسخ به[ چرا] عمیق و دقیق است زیرا طرف مقابل و سئوال کننده و یاافراد مورد خطاب از هوش واستعداد و نبوغی سرشار برخوردارند و پاسخ به اینان استدلالهای فلسفی و براهین دقیق علمی همچون: برهان کمالی برهان وجودی صدرالمتالهین برهان وجوی کمالی که در منابع اسلامی مانند:
یا من دل علی ذاته بذاته
که در دعای صباح کمده است و در دوران اخیر محقق بزرگ و حکیم بسیار عالیقدر مرحوم حاج شیخ محمد حسن اصفهانی در تحفه الحکیم آورده است و در مغرب زمین از قدیس انسلم سروع و در مغز دکارت و لایب نیتز به حداوج خود می‌رسد.
.پس رکن اول مکتب اسلام که اصول عقایداست باید بااستدلال و تعقل باشد و تقلید و تعبد محض در آن کارساز نیست.
دراین ج سئوالی مطرح است و آن این که:
بسیاری از مردم یقین واعتقادشان به اصول عقاید تقلیدی است نه استدلالی این ج چه بکنیم ؟
پاسخی که به این پرسش داده‌اند (مرحوم شیخ انصاری رحمه الله علیه هم ظاهر متعرض شده‌اند.)این است که:
اگر شخصی بیش ازاین نمی‌تواند و قادر براستدلال واقامه برهان نیست همین تقلید یقین آورد کفایت می‌کند زیرا به مقتضای اصل:
لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا. [۱]
خداوند بیش از توان ازانسان نمی‌خواهد.
این ازاصول مسلم اسلام است که خداوند بیش از طاقت تکلیف نمی‌کند.
اساس تکلیف چند شرط دارداز جمله: قدرت.
قدرت از شروط رده اول تکلیف است ازاین روی کسی که قدرت ندارد الزام نمی‌شود که حتما بایداستدلال یاد بگیرد و با نظر واستدلال بپذیرد بلکه دراین جا به همین یقین تقلیدی هم اکتفا می‌شود. مثلا در داستان: [ دید موسی یک شبانی را به راه] که مولوی آن را نقل می‌کند (صرف نظرازاین که آیا چنین واقعه‌ای رخ داده یا خیر داستان تخیلی بیش نیست و مولوی آن را ساخته و پرداخته است ) وی خواسته تابلویی بکشد و تجسمی به این مساله که در تاریخ فراوان است بدهد. در تاریخ فراوان است داستانهایی که توجه فرد به خداوند نارساست ولی پذیرفته شده است.
دراین داستان چوپان یقین داشت ولی یقین وی استدلالی و برهانی نبود. با همان یقین غیراستدلالی شهود می‌کرد:
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من
جمله فرزندان و خان و مال من
تو کجایی تا که خدمتها کنم
زنم جامه ات را دوزم و بخیه
شیر پیشت آورم ای محتشم
ور ترا بیماری آید به پیش
من ترا غمخوار باشم همچو خویش
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید برویم جایکت
گر بدانم خانه ات را من مدام
روغن و سیرت بیارم صبح و شام
هم پنیر و نانهای روغنین.
خمره چغراتهای [۲] نازنین
سازم و آرم به پیشت صبح و شام
از من آوردن ز تو خوردن تمام
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هیهای من. [۳]
چوپان ساده لوح خدا را در برابر خود می‌بیند وازاعماق قلب اظهار اخلاص و محبت می‌کند و هر آنچه از مال و منال و فرزند دارد در طبق اخلاص گذاشته و به محضر دوست تقدیم می‌دارد و در نهایت تسلیم و تواضع آرزو می‌کند که همواره چاکراو باشد.این چیزی جز (شهود) نیست. این اعتقاد وایمان قلبی هر چند استدلالی و نظری نیست ولی ارزشمند و پذیرفته است بسان: [ایاک نعبد وایاک نستعین] گفتن عارفان دلداده به هنگام عبادت و راز و نیاز.
در این ج نکته‌ای در خور ذکر است و آن این که:
مولوی در ترسیم و بیان این مساله به خطا رفته که گفته:
هیچ آدابی و ترتیبی محو
هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو [۴]
درست است که باید در راه رسیدن به پیشگاه دوست از هیچ آداب و ترتیبی باکی نداشته باشیم و در هر موقعیتی که از نظر دانایی و توانایی براقامه برهان و دلیل قرار گرفته‌ایم در بهره برداری از همان و دلیل قرار گرفته‌ایم در بهره برداری از همان موقعیت و ظرفیت برای رسیدن به محبوب فروگذار نکنیم ولی ازاین نکته نیز نباید غافل شویم که:
من استوی یوماه فهو مغبون [۵]
کسی که دو روزش از نظر کمال مساوی باشد مغبون است.
اساس رشد عقلانی و طی کردن درجات ترقی و کمال با نیروی خرد و دانش ازاهدف عالی انسان است بنابراین از نظر ما صحیح نیست که به طور مطلق بگوییم:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی نخیراگر هیچ راه چاره‌ای نداری و درهای استدلال و تعقل به رویت بسته است عیبی ندارد همان تعبد محض کافی است. یقین تقلیدی هم کفایت می‌کند ولی اگر قدرت تصعید فکری داری مغز می‌تواند صعود کند تفکرت می‌تواند رشد یافته تر باشد و مراتب و مراحل پایین را پشت سر بگذارد و به درجات عالی تر برسداین گونه تقلید و تعبد کافی نیست.
گواین که می‌توان گفت: آن شخص چون با صفا و حال و هوایی که داشت نوعی معرفت اندوخته بود واز بیماری بی هدفی و بی خدایی نجات پیدا کرده بود برای او همین کافی بود.
این بدان معنی نیست که به طور مطلق بگوییم:
هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو.
بزرگان گفته‌اند:
لولم تقدر علی ذلک ولو عجزت عما فوق ذلک فلاباس
و لاحرج علیک.
انسان موظف است تا آن جا که در توان دارد برای این که معرفت و اعتقادش را براستدلال و برهان استوار سازد تلاش کند. بااین حال اگر نتوانست اعتقاد تعبدی هم کافی است. گفتیم که عقیده به اصول عقاید بایداستدلالی و نظری باشد مگر جایی که انسان عاجز باشد. حال سوال این است:
اگر قدرت و توانایی مسلم و ثابت شده نمی‌توانیم به اعتقاد و یقین تعبدی بسنده کنیم ؟ یااین که تا هنگامی که کامل ناتوانی و عجزاز استدلال ثابت نگردد کافی و مجاز نیست.
به عبارت دیگر:
آیااصل بر[ قدرت] است و[ عجز]احراز می‌خواهد یااصل بر ناتوانی است و قدرت بایداحراز گردد؟
برخی از دانشمندان بنا را بر[ عجز] می‌گذارند و آن رااصل می‌دانند. آنان معتقدند که بنابراصل اولی انسانه همه عاجزند تا قدرت ثابت بشود.
بنابراین همین که نمی‌دانیم قادریم یا نه پناه می‌بریم به همین معرفت ابتدایی واعتقاد تقلیدی و تعبدی ! براین اساس فقط در یک صورت وظیفه انسان تحصیل دلیل و برهان است و آن در موردی است که قدرت و توانایی برای فرد ثابت و مسلم شده باشد ولی در صورتهای دیگر (صورت احراز عجز و یا صورت شک ) چنین وظیفه‌ای ندارد.
در مقابل این عده بسیاری از بزرگان از جمله: مرحوم نائینی رحمه الله علیه که موسس این تفکراست معتقد هستند که دراغلب موارد[ عجز]احراز می‌خواهد نه قدرت.
انسان معتقد باید همواره بنا را بر[ قدرت] بگذارد و تا آن جا که می‌تواند تلاش و تکاپو کند و یاد بگیرد تا عجز و ناتوانیش ثابت شود.
بنابراین در باب معارف نظری اسلام اصل بر[ قدرت] است و[ عجز] و عدم قدرت دلیل می‌خواهد و نیاز به اثبات دارد.
خلاصه سخن بخش اول از معارف اسلامی که اصول عقاید یا معارف نظری است تعبدی نیست و باید با برهان واستدلال بدان برسیم منتهی استدلال و برهان گاهی ساده وابتدایی است و گاهی عمیق و عالی.

معارف ارزشی

ازارکان معارف اسلامی اخلاقیات است. هر چند در فقه اصطلاحی و نیز اصول عقاید جایی برای اخلاقیات باز نگرده‌اند. آن را در داخل هیچ کدام نشمرده‌اند.
بااین همه اخلاقیات بخش عظیمی از معارف اسلامی را تشکیل می‌دهد بلکه می‌توان گفت:اصل احکام برای اخلاق است:
انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق [۶]
یا حداقل مکمل یکدیگرند.
فاحبب لغیرک ماتحب لنفسک واکره له ماتکره لها [۷]
آنچه برای خویش دوست می‌داری برای دیگری نیز دوست بدار و آنچه بر تو خوش نباید برای دیگری خویش ندار.
وقتی انسانها بخواهند با شرافت زندگانی کنند و روحیه انسانی خویش را حفظ کنند لازمه اش این است که برای دیگران بپسندند آنچه را برای خود می‌پسندند.
مفاهیم عالی اخلاقی اسلام بر چون و چرااستوارند و با برهان و استدلال ثابت می‌شوند.
دراین ج نکته‌ای را یادآور می‌شوم:
متاسفانه در فقه بسیاری از واقعیات ر به بهانه این که اخلاقی هستند کنار گذاشته‌اند.
اکنون که حوزه‌های علمیه دراوج نشاط علمی و عملی قرار دارند باید تکلیف این امر را روشن و حد و مرز آن را مشخص کنند.
اخلاق و فقه در مجموعه معارف اسلامی همواره مکمل یکدیگر بوده‌اند و هر یک در طی کردن راه مقصود به دیگری مدد رسانده است ولی گاهی هم متاسفانه وسیله‌ای برای طرد برخی مسایل بوده است.
به عنوان مثال:
در باب زکات غالبا می‌گویند: زکات منحصر به همان نه مورداست و دلایلی هم برای آن اقامه کرده‌اند.
برخی می‌گویند: خیر زکات منحصر به این موارد نه گانه نیست.
برخی تصور می‌کنند مساله اجماعی نیست و جا مناقشه است.
عده‌ای از متاخرین از جمله: مرحوم آیه الله میر سیدعلی بهبهانی رحمه الله علیه که این جانب دراصفهان به دیدارشان توفیق یافتم و در همان جااین بحث مطرح شد و آن بزرگوار فرمودند:
من معتقدم که نه ماده مربوط به صدر اسلام بوده است.
یعنی تعیین این نه مورداز سوی پیامبر اسلام (ص) به عنوان حاکم زمان و زمامدار مسلمین بوده است نه این که موارد زکات برای همیشه و همه مکانها منحصر در همین نه مورد باشد.
آنچه واجب است این است که: فقر و نیاز مادی در جامعه اسلامی از بین برود و بااین ملاک قطعی است که زکات باید داده شود.این حکم منصوص العله است نه مستنبط العله و نه قیاس و حتی نه تنقیح مناط. تعیین موارد آن در زمانها و مکانهای مختلف به دست حاکم مسلمانان و ولی فقیه است.
ازاین روی دراکثر همان روایاتی که به عنوان دلایل انحصار زکات در موارد نه گانه ذکر شده است این جمله به چشم می‌خورد:
وضع رسول الله الزکاه علی تسعه اشیاء و عفی عماسوی ذلک [۸]
اگر حکم اولی اسلام بنابر مفهوم حجیت عدداین باشد که زکات منحصر در همان نه مورداست دیگر[ عفی] معنی ندارد.این که پیامبر(ص ) بخشید معلوم می‌شود که تعیین کمیت و موارد آن به دست آن بزرگوار بوده است. لذ در برخی از روایات داریم که: برنج زکات دارد. دراین ج آنان که زکات را منحصر در همان نه مورد دانسته انداین روایت را توجیه کرده‌اند و آن را حمل براستحباب کرده و گفته‌اند:
این یک امراخلاقی است.اگرانجام داد و زکاه برنج را پرداخت کرد چه بهتر واگر نداداشکالی ندارد!
غالباخلاقیات و مستحبات با هم قاطعی می‌شوند.
در روایت دیگر می‌خوانیم:
وضع امیرالمومنین ( ع ) علی الخیل العتاق الراعیه فی کل فرس فی کل
عام دینارین و جعل علی البرازین دینارا [۹].
امیرالمومنین ( ع ) براسبهای اصیل و سواری بیابان چر هر سال دو دینار زکات و براسبهای بارکش در سال یک دینار زکات قرارداد.
این که امیرمومنان ( ع ) براسبها زکات وضع کرد به خوبی نشان می‌دهد که تعیین موارد زکات به دست حاکم است.
در آن زمان که امیرمومنان ( ع ) در راس حکومت اسلامی بود در منطقه عراق اسبهای فراوانی بود و عده‌ای به پرورش اسب مشغول بودند. حضرت امیر( ع ) به عنوان حاکم مسلمانان براسبها هم زکات قرار داد. براین اساس چه بسا در زمانها و شرایط دیگراشیاء و کالاهای دیگری مشمول زکات قرار بگیرند. همان طور که بعداز فتح عراق معلوم شد که قوت غالب مردم بخصوص ساکنان کرانه‌های دجله و فرات و منطقه بین النهرین برنج است و مردم بیشتر به کشت برنج می‌پرداختند.
بعید نیست به خاطر همین جهت بر برنج هم زکاه قرار داده شد.
در هر صورت این مساله‌ای است که احتیاج به بحث و بررسی داد.

معارف عملی

بخش مهمی از معارف اسلامی ر معارف عملی و کرداری تشکیل می‌دهد.
کاراصلی فقیهان در حوزه‌های علمیه بر روی این قسمت متمرکزاست.
علم فقه که در حوزه از جایگاه خاصی برخورداراست متکفل این بخش است.
قبل از پرداختن به بحث دراین قسمت لازم است نگاهی به معنی و مفهوم[ فقه] بیندازیم:
برخی از روی ناآگاهی گمان کرده‌اند که[ فقه] مرادف با تعبداست و گفته‌اند که فقه یعنی تعبد. حال آن که[ فقه] به معنای[ فهم] است. فهمیدن از روی بصیرت و آگاهی. به تعبیر دیگر[ فهم برین] اگر تعبدی بود فهم لازم نداشت.
اساس شناختن احکام الله درامتداد زمان در گذرگاه تاریخ فهم برین می‌خواهد.
تلاش واجتهاد و تیزهوشی واستقراء می‌خواهد.اگر صرف دانستن باشد که فقه نیست.
در قرآن مجید خداوند در موارد متعدد راجع به کفار می‌فرماید:[لَا یَفْقَهُونَ] [۱۰] نمی‌فهمند.اصلا سر در نمی‌آورند که مطلب چیست !
بنابراین فقه ملازم با فهم است بلکه فقه فهم برین است.
این نکته را یادآور شوم که: نمی‌خواهم بگویم همه فقه با فهم برین فهمیده می‌شود و یا همه فقیهان و دین شناسان فهم برین دارند. خیر. جزاندکی از عالمان و فقیهان و به اصطلاح[ الاالاوحدی] بدین مرتبه والای علمی دست نمی‌یابند بلکه افرادی مثل: صاحب شرایع علامه حلی بحرالعلوم کاشف الغطاء و... مرداین میدان هستند.اینان می‌توانند فقه را با فهم برین بفهمند و برای جامعه اسلامی بیان کنند. زیرا به اضافه تسلط بر منابع و طرق فهم واستدلال ازاستشمام فقاهتی بسیار بالایی برخوردارند که از دریافت والای حکم و قواعداصطیادی برای درک مسائل فقهی استفاده می‌کنند.
با بیان این مطلب اکنون به بخشهای مختلف فقه نظر می‌افکنیم تا ببینیم که چه مقداراز آن تعبدی است و چه مقداراستدلالی و نظری که باید با برهان واستدلال به آن دست یافت.

عبادات

بخش مهمی از فقه ما را عبادات تشکیل می‌دهد. چه بسا تصور شود که اینها تعبدی محض هستند. زیرا عبادات از ریشه[ تعبد]است و[ تعبد] یعنی تسلیم.[ طریق معبد] یعنی راه هموار و راهی که زیر پای رهگذر تسلیم است. بنابراین [ تعبد] یعنی تسلیم شدن به بارگاه خداوند و عبادت نیز همین معنی را دارد.
امیرالمومنین ( ع ) در خطبه قاصعه می‌فرماید:
الا ترون ان الله سبحانه اختبرالاولین من لدن آدم صلوات الله علیه الی الاخرین من هذاالعالم باحجار و لاتضر و لاتنفع و لاتبصر و لاتسمع فجعلها بیته الحرام:[الذی جعله للناس قیاما] ثم رضعه باوعر بقاع الارض حجرا و اقل نتائق الارض مدرا واضیق بطون الاودیه قطرا. بین جبال خشنه و رمال دمثه و عیون و شله و قری منقطعه] [۱۱]...
آیا نمی‌بینید خدای سبحان پیشینیان از آدم تا پسینیان ازاین عالم را آزمود به حرمت نهان به سنگهای بی سود و زیان که نه می‌بینند و نه می‌شنوند. پس خدا آن را خانه با حرمت خود ساخت و برای مردمان مایه قیام و عبادتشان قرارداد. پس آن خانه را در سنگلاخی نهاداز همه سنگستانهای زمین دشوارتر و ریگزاری تر رویش آن از همه کمتر به دره‌ای از دیگر دره‌ها تنگتر و میان کوه‌هایی سخت و ریگهایی نرم دشوار گذر و چشمه‌هایی زه آب آن کم و جدااز هم.
خداوند چند سنگ را کنار هم گذاشته و خانه‌ای ساخته که هیچ نفع و ضرری به حال مردم و جامعه ندارد و به مردم فرموده است:
بروید آن خانه را طواف کنید.
این چیست ؟
آیا غیرازاین است که بار تکلیف الهی را که حرکت واحساس تکلیف است بر دوش گیرد؟
بزرگترین واساسی‌ترین بعدانسان در گذرگاه هستی عبارت است از: احساس تکلیف وانجام آن. پس این خانه کعبه را طواف کنید برای پاسخ گویی به ندای این بعد.این خود سراسر فلسفه و حکمت است. آنان که احکام عبادی اسلام را تعبد خشک و بی روح می‌پندارند توجه به این جهات نکرده‌اند. ما نمی‌خواهیم بگوییم که مصلحت فقط در جعل است چنانکه بعضی‌ها گمان کرده‌اند زیرا مجعول دارای مصلحت است یعنی قطعا تابع مصالح و مفاسد واقعی است.امام هشتم علی بن موسی الرض علیه السلام در پاسخ نامه محمدبن سنان می‌فرماید:
کسانی که گمان می‌کنند:احکام اسلامی فقط برای برانگیختن حس تعبد مردم است در ضلالت سخت قرار گرفته‌اند.
ولی بر فرض اگر عده‌ای گفتند ما تا خودمان نفهمیم آن مصالح و مفاسد را عمل نمی‌کنیم جوابش این است که:اگر هیچ نباشد خود عمل به این جعل و تکلیف به تنهایی مهمترین هدف و بزرگترین فلسفه را دارد. چنانکه دراموامرامتحانیه می‌بینیم تنها هدف به اصطلاح برخاستن از خاک و قیام به انجام وظیفه است که احساسش عالی‌ترین احساس روح انسانی است.
در داستان حضرت ابراهیم ( ع ) در قرآن آمده است:
قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَی. قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ [۱۲]
گفت: پسرک من در خواب دیدم که ترا سر می‌برم. پس بنگر تا نظرت چیست ؟ گفت:ای پدر من هر چه ترا می‌فرمایند بکن.اگر خدا بخواهد مرا شکیبا یابی.
خود آماده شدن برا قربانی و کارد به دست گرفتن مصلحت عظیمی دارد. البته اوامرامتحانیه حسابشان جداست. منظوراین نیست که همه احکام این گونه‌اند. ولی قدر مسلم این است که علاوه بر مصالح و مفاسدی که درخوراحکام هست در نفس جعل نیز مصالح و مفاسدی است که مهمترین آن پاسخ به بعدانسانی احساس تکلیف است.
صرف نفس تکلیف واحساس مسوولیت و حرکت و جنبش برای انجام تکلیف به تنهایی برای مصلحت احکام کافی است.
کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند و ببین یارکجاست
بنابراین عبادات هم مثل سایراحکام استدلالی و نظری هستند. اگر نبود جز همان تجسم و تبلور معنای عبودیت و پاسخ گویی به ندای فطرت واحساس مسوولیت همین بزرگترین فلسفه عبادات است. گواین که مقدار زیادی از عبادات مثل روزه حج جهاد و... دارای فلسفه خاص خود هستند.

حقوق هدفدار

حقوقهای گوناگونی در جوامع در جریان است. همه در تکاپو و تلاش هستند تا جامعه رااداره کنند.
البته اداره جوامع معنایش این نیست که واقعااین حقوقها جامعه انسانی رااداره می‌کنند. یعنی نمی‌گذارند مردم یکدیگر را بخورند و گرنه ازاین حقوقها آدم ساخته نشده است.
مساله تکامل اصل دراین حقوقهای امروزی مطرح نیست. حقوق امروز می‌گوید:
حق دیگران را ضایع مکن.
اگر ضایع کرد چه می‌شود؟
می‌گوید:
اگر ضایع کرد شلاق دارد.
حقوق امروز جنبه‌های انسانی قضیه را در نظر نمی‌گیرد و به تعالی روحی انسان کاری ندارد.
حقوق امروز نمی‌گوید: استیفای حق از بزرگترین کمالات انسان است.
ولی در فقه ما به همه ابعادانسان توجه می‌شود. حقوق فقه نیز هدفداراست و در آن کمالات انسان کاملا ملحوظ است.این یکی از امتیازات مهم فقه اسلامی بر حقوق دنیاست.
حقوقی که امروز در جهان مطرح است حقوق پیرواست.
حقوقدانهای امروزی معتقدند که جامعه خودش بر هرچیزی که تکیه کرد می‌شود (قانون) ! [ قانون عرف عام] اساس حقوقدان تابع است تابع خواست جامعه و مردم. به تناسب خواست آنان قانون وضع می‌کند. این نوع تلقی از حقوق برگرفته از همان حقوق (انگلاساکسون) یا قانون انگلستان است.
حقوق پیرو می‌گوید:
[ما حق نداریم بنشینیم برای مردم قانون وضع کنیم بلکه مردم هم هر طور عمل کردند و هر جور خواستند همان قانون است].
به عبارت دیگر باید دید جامعه به چه چیز ترتیب اثر می‌دهد و چه چیز را می‌خواهد. به عنوان مثال در مورد معاملات چه معامله‌ای را نافذ می‌داند و چه شرایطی را معتبر می‌داند.
این نوع قانون را می‌گویند: [کامون لاو] common law یعنی قانون عام.
غالبا کشورهای غربی دارای چنین حقوقی هستند. در مقابل در حقوقهای بلوک شرق اصل مردم و جامعه به حساب نمی‌آیند.از مردم بپرسند که شما چه می‌خواهید یا ببینید جامعه چه چیزهایی را ترتیب اثر می‌دهد و... بلکه با توجه به مسائل و مصالح حزبی خودشان هر طور دلشان بخواهد قانون وضع می‌کنند و کاری به انعکاس مردم واستقبال و یا عدم استقبال جامعه ندارند. حتی به آثار و تبعات آن هم کاری ندارند.این نسخه را برای درمان مشکلات مردم و دردهای اجتماعی پیچیده‌اند حالا به حال مریض مفید باشد و دردی از دردهای او را درمان می‌کند یااین که به حال او مضر باشد و بر دردهای او بیفزاید فرقی نمی‌کند. قانون جامعه این است و چون و چرا هم ندارد!
این نوع قانونگذاری راینان می‌گویند: [حقوق پیشرو] که در حال دگرگونی اساسی است.
اکنون در دنی گفته می‌شود بلوک غرب داری حقوق پیرواست و بلوک شرق دارای حقوق پیشرو. البته این صرف تقسیم است و گرنه نه در کشورهایی که ادعای داشتن حقوق پیشرو دارند واقعا حقوق آنان همه پیشرو بوده و نه در کشورهایی که ادعای داشتن حقوق پیرو دارند همه پیرو بوده است. بلکه مبنی در وضع قوانین آن جریانات است که زمینه‌هایی از فرهنگ خاص و رگه‌های سرگذشت مردم آن جامعه و مقتضیات اقتصادی و بعضی از مبانی اخلاق رنگ باخته و غیرذلک که از طرف قدرتها توجیه و به عنوان مبانی حقوق معرفی می‌شوند
بااین که به نظر می‌رسد روشن‌ترین مساله از نظر فلسفه حقوق است ولی حقوق نیز تا حدود زیادی استدلالی و نظری نیست.
برخی از حقوقدانان می‌گویند:
[یک سلسله قوانین و مقرراتی برای اداره انسان درست شده و همین مقررات [ حقوق] نام گرفته است.
مصالح و مفاسداین حقوقها چیست و محصول آن کدام ؟ جای بحث است].
البته برخی از حقوقه مقداری اخلاقیات و معنویات هم داشته‌اند و حداقل درادعا در قرنهای اخیراین معنی بیشتر شده است واز مذهب هم استفاده شده است.
حقوقدانان تلاش می‌کنند که فرهنگ جامعه این طوری است مثلا نژاد ژرمن به فلان مساله اهمیت نمی‌دهد و یا نژاد ( فرنگ ) این طوری است.
بنابراین همان طور که اشاره کردیم حقوقهای امروزی علی رغم ادعایی که دارند صد درصداستدلالی و نظری نبوده و در مبانی نظامهای حقوقی روش تعبدی دیده می‌شود.
بسیاری از حقوقدانان برجسته غرب صریحااذعان کرده‌اند که مبادی حقوقی نمی‌تواند بر پایه استدلال و برهان استوار باشد.
مسیو پل کش که از حقوقدانان بزرگ است دراین باره می‌گوید:
[وقتی فکر می‌کنم که مغز گمراهی در پی آن است که بدون راهنم فلسفه حقوق را بحث کند نگران می‌شوم.
در واقع باید تصدیق کرد که ایده‌های کلی در سرزمین حقوق مبهم اند. حدود و ثغور مفاهیم ذهنی اصلی غیر قطعی و موردایرادند. مصطلحات عرف درهم و برهم می‌باشند. بلاشک همین امراست که توده حقوقدانان را از بررسی این امر دور کرده است] [۱۳].
همان طور که ملاحظه فرمودیداین چیزی غیراز تعبد نیست. حقوقدانان غرب نیز سرگردانند و درمانده‌اند. در صورتی که در فقه م حتی در بخش عبادات همه چیز روشن است. حتی[ الله اکبر]اول نماز (تکبیره الاحرام ) که دستها را نزدیکی گوشها ( الی شحمتی الاذن ) بالا می‌بریم تعبد محض نیست. حداقل در محدوده‌ای که عقل ما بدان می‌رسد این است که در مقابل خد حالت تسلیم نشان می‌دهیم. فکرمان آرام می‌شود. روح مان آرام می‌شود. به هدف حیات خود که (والیه راجعون )است پاسخ می‌دهیم.اینه همه استدلال است.
گاهی توهم شده است که کیفیت عبادات مثل گذاشتن دستها روی زانوها در رکوع و یا گذاشتن اعضای سبعه بر زمین در هنگام سجده تعبد محض است !این توهم هم بی اساس است زیراابراز عبودیت با نمودهای فیزیکی محال است بدون کمیت و کیفیت خاصی باشد و سوال ازاین که چرا مثلا نماز صبح دو رکعت و هر یک از نمازهای ظهر و عصر و عشا چهار رکعت و مغرب سه رکعت و با کیفیتهای مخصوص می‌باشند کاملا بی جاست. زیرا هر نوع کمیت و کیفیتی که برای عبادات تعیین می‌شد همین سول مطرح می‌گشت.البته با همین حال باز می‌بینیم همه آن خصوصیات نیز حکمتهایی برای خود دارند که با کمترین دقت می‌توان آنها را فهمید.
عباداتی مثل روزه سرتاپاستدلال هستند. فلسفه‌های متقن دارند امساک تقویت روان و روح و قوی ساختن اراده و...
آنچه در کتاب علل الشرایع صدوق رحمه الله علیه به عنوان علل و فلسفه احکام آمده است گر چه فلسفه صد درصد نیست ولی تا حدود زیادی زوایایی از فلسفه احکام و حکمتهای آن را می‌نمایاند که هیچ حکمی بی مصلحت یا مفسده وضع نشده است.
بقیه احکام غیرعبادی که اکثریت قریب به اتفاق احکام فقهی را تشکیل می‌دهند (به طوری که عبادات در مقابل آنها دراقلیت قرار گرفته است ) تابع مصالح و مفاسد قابل فهم و تعقل با عقل سلیم می‌باشند.
مثل نکاح طلاق واحوال شخصیه اموری استدلالی و نظری هستند.
اگر بخواهیم خانواده به عنوان واحداجتماعی از هم نگسلد و کانون خانواده شاداب بماند باید کسی آن رااداره کند. فردی متکفل اداره زندگی باشد چه زن و چه مرد.
مسلم است که در هیچ تشکلی دو مدیر که هر دو یکسان باشند امکان پذیر نیست.
عقل می‌گوید: هر کدام قوی تر و تواناتراست اداره را به عهده بگیرد.
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ [۱۴]
قوام یعنی مدیریت سرپرستی اداره سیستم خانوادگی.
این چیزی نیست جز نظر واستدلال.
امروز با محاسبات دقیقی که صورت گرفته است و نظریاتی که در مورد فیزیولوژی و پسیکولوژی زنان داریم روشن شده که زنان آشیانه حیات هستند.
تربیت فرزندان گرم نگهداشتن کانون پرمهر خانواده فقط با دست آنان میسراست زیرا آنان معدن احساسات و عواطف اند.
اصل طعم حیات را زنان می‌چشند. مردان طعم حیات را نمی‌چشند بلکه فقط مفهومش را درک می‌کنند.احساسات و عواطف در زنان به قدری گسترده و عمیق است که تا آخر عمر همچنان جوشان و بالنده است.این طوری نیست که منحصر به ایام جوانی و دوران تربیت فرزندان و خردسالی آنان باشد. پیرزنی که نفسهای آخر را می‌کشد وقتی که می‌خواهد فرزند هشتاد ساله خود را صدا بزند با یک دنیا مهر و عاطفه می‌گوید: باقرجون بیا عزیزم !
باقر بچه نیست پیرمرد هشتاد ساله است و سالهای طولانی از دامن پرمهر و عطوفت مادر و نوازش‌هایش به دور بوده است ولی برای مادراو هنوز همان[ باقرجون] است.
بروزاحساساتی این چنین طبیعی است واز عمق وجود مادر سرچشمه می‌گیرد زیرا فرزند ر جزء منفصل خود می‌بیند. مادر در گفتن: [باقرجون] جدی است. برخلاف مرد که احساسات او بیشتر در معرض دستبرد کمیت و کیفیتهاست. و آن هم محدود به همان دوران خردسالی می‌شود. مثلاگر مردی بخواهد همین فرزند (باقر هشتاد ساله ) را صدا بزند نمی‌گوید:[باقرجون] بلکه با صدای خشن یا نیمه خشن می‌گوید:[باقر! کجای بودی این دور و بر پیدایت نیست ؟] ازاین گذشته مرد بیشتر با مسایل بیرون سروکار دارد. صبح که از بستر بلند شداز خانه خارج می‌شود و می‌رود دنبال کارش: قهوه خانه میدان جنگ کارخانه مدرسه اداره و... بالاخره در منزل حضور ندارد. این زن است که از آغازانعقاد نطفه دو شخصیت را در کالبد خوداحساس می‌کند. دو شخصیت با وحدت شخصیت.
ازاین روی زن فرزند را جزء منفصل خود می‌داند.
بنابراین امر دائراست بین این که یکی ازاین دو: (زن یا مرد) خانواده رااداره کند.
با توجه به آنچه گفتیم و نیز با در نظر گرفتن این که زن گاهی به خاطر حاملگی شیردهی وامور زنانگی از تکفل این مسؤولیت بزرگ معذوراست مسلم این مرداست که باید سرپرستی و مدیریت خانواده را به عهده بگیرد.
این درست همان معنای آیه شریفه است:
الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بماانفقوا من اموالهم [۱۵]
ازاین روی خانواده برای ما یک اصل است. موضوعی است که اصالت دارد.
حالااگر ملتی خانواده ندارد نمی‌تواند ما را مهم کند که شما کارتان تعبدی است استدلالی و عقلی نیست.
خیر. خانواده برای مااصل و کاملا هم منطبق بر مسایل نظری و عقلی است.
چه منطق واستدلالی بالاتر بیگانگی انسان ازانسان را به وجود می‌آورد سپس[ بیگانگی از خود] را که از مختصات دوران ماشینی ماست.

معاملات

مقررات و قوانین حاکم بر دادوستدها و مقررات مربوط به عهدنامه ه مقاوله نامه ه قرارداده معاملات و مسایل مربوط به آن و همه آن چیزهایی که فعالیتهای اقتصادی بازرگانی و حتی صنعتی واجتماعی را نظام می‌بخشند در تنظیم حیات اجتماعی انسان نقش عمده دارند.
در مجموعه فقه ما نیزاین مسایل بخش درخوری را به خوداختصاص داده‌اند.
با مختر تاملی به خوبی می‌تواند فهمید که این بخش نیز همچون بخشهای دیگر معارف اسلامی استدلالی و نظری است و جایی برای تقلید و تعبد در آن نیست.
به عنوان مثال: معاملات و یا عقودی مثل: هبه بیمه مضارعه مساقات و حتی خیارات هیچ کدام تعبدی نیستند بلکه همه آنهااستدلالی و نظری هستند.
اساس مبنای بیشتر آنها بر عقل و سیره عقلااستواراست.
سیره عقلاء براین است که وقتی کسی در معامله کلاه سرش رفت و گول خورد می‌تواند معامله را به هم بزند.این فرد حق فسخ دارد.
بنابراین بخش معاملات و عقود وایقاعات همگی دارای فلسفه و حکمت هستند و صدردرصداستدلالی.
از باب نمونه:
ازامام رضا( ع ) می‌پرسند:
چرا ربا حرام است ؟
امام رضا( ع ) در پاسخ به نکته‌ای اشاره می‌کند که امروز هم راهشگاست:
انما نهی الله عزوجل عنه ربا لما فیه من فسادالاموال لان الانسان
اذااشتری الدرهم بادرهمین. کان ثمن الدرهم درهما و ثمن الاخر باطل فبیع الربا و شرائه و کس علی کل حال علی المشتری و علی البایع. فخطرالله تبارک و تعالی علی العباد لعله فسادالاموال کما خطر علی السفینه ان یدفع الیه ماله لما یتخوف علیه من افساده حتی یونس منه رشدا. فلهذه العله حرم الله الربا بیع الدرهم بدرهمین یدابید [۱۶].
خداوند ربا را نهی فرمود چون موجب فساد و تباهی اموال است.
انسان وقتی یک درهم را به دو درهم می‌دهد یک درهم برابر یک درهم و درهم اضافی بهایی افزوده و باطل است.
پس خرید و فروش ربوی در هر صورت موجب کاستی و تباهی فروشنده و خریداراست.ازاین روی خداوند ربا را بر بندگان حرام فرمود همان طور که دیوانه ر به لحاظاین که تصرف دراموالش موجب تباهی و نقصان آنها می گردداز تصرف منع کرده است تا وقتی که اقافه یابد و سلامتی عقلانی خویش را بازیابد.
به خاطراین جهت خداوند ربا را و خرید و فروش دست به دست درهم به درهم را حرام کرده است.
چکیده سخن امام: هیچ گاه یک درهم دو درهم نمی‌شود. درهم نمی‌تواندد بزاید! پول ماده نیست.ارسطو در کتاب[ السیاسی] وقتی وارد بحث اقتصاد می‌شود ربا را با شدت ممنوع می‌کند و در توجیه آن تعبیری دارد که اشاره به همین معنی است:
فظهر مما ذکرنان الربا کسب مضاد لکسب الطبیعی.
از آنچه گفتیم روشن شد که رب با کسب کار طبیعی در تضاداست.
کسب رب نه تولیداست و نه تجارت و نه به وسیله بهره گیری از طبیعت فراهم کرده است و نه از طریق جابه جا کردن کالا و.....
وی اضافه می‌کند:
همان طور که در آتن ما معروف است پدرها نمی‌زایند.
پول در دیدگاه ارسطو پدراست. فعال کننده کالاهاست. همواره با پول چرخ مبادلات تجاری و صنعتی و همه فعالیتهای اقتصادی و تجاری با نیروی پول در جریان می‌یابد. همیشه این اصل:[کال کار][ کار کار] و[کار کالا] به صورت اصلی ثابت براقتصاد جهان حاکم بوده است.
این تعبیرکه پول [پدر]است و پول نمی‌تواند[ بزاید] درست بیانگر همین معنی است.
ممکن است عده‌ای با توجیه این که ارزش پول همواره در حال تنزل است بخواهند ربا راامری انتخاب ناپدیر قلمداد کنند واز تنزل فاحش پول راهی براپ تجویز ربا پیدا کنند مثلا در دوره قاجار با یک قران چه بسا یک زندگی را می شداداره کرد ولی حالا یک قران را گدا هم قبول نمی‌کند.انتشار گسترده پول در جریان افتادن بیش از حد حج نقدینگی موجب تنزل بیشترارزش پول شده است. کسی که در آغاز سال با ده هزار تومان قادراست یک تخته فرش بخرد با همان پول در آخر سال بلکه در آخر ماه قادر نیست همان فرش را بخرد.
باید توجه داشت که تنزل فاحش پول وافزایش سرسام آور تورم جهانی علل و موجباتی دارد که به جای خود باید بحث شود.
افزایش تورم و تنزل بهاپ پول و زیاد شدن حجم پول در گردش خود نشانه‌های اقتصادبیماراست.
با تجویز رب هیچ مشکلی حل نخواهد شد بلکه بر شدت بیماری اقتصادی خواهدافزود.
در تحلیلهای اقتصادی این مسلم است که رباز عوامل مهم بیماری اقتصادی در جهان معاصر وافزایش تورم به حساب می‌آید. تعبیر زیبای: (وکس) که در روایت آمده بیانگر خصیصه ویرانگری اقتصادی رباست. (وکس) را در کتب لغت به معنای (کمی و نقصان) و چرک و کثافت درون زخم و دمل دانسته‌اند. [۱۷]
رب وکس دراموال و دراقتصاد است ریشه اقتصاد را می‌خشکاند و جلو رشداقتصادی را می‌گیرد.
رباقتصاد را همچون دمل از چرک و فساد متورم می‌سازد واسباب تباهی آن را فراهم می‌کند.این جاست که سالم سازی اقتصاد جراحی چیره دست را می‌طلبد که غده چرکین را بشکافد و بیمار را درمان کند. البته جواب این شبهات در جای خود داده شده و ما دراین جا در صددد بیان فلسفه ربا نیستیم منظوراز طرح بحث دراین جاین بود که حرمت ربامر تعبدی نیست بلکه کاملااستدلالی و نظری است.امروز دراقتصاد جهانی ربا به عنوان معضل بزرگ اقتصادی خودنمایی می‌کند و سلامت و رشداقتصاد را تهدید می‌کند.
معروف است درامپراطوری روم مساله رب چندین بار مجلس سنا را منحل کرد و دولت مقترد رم را با شکست مواجه ساخت. دولتمردان رم برای رفع بحران بارها قیمتها را بالا بردند و پایین آوردند. هرچه کردند نتوانستند بحران را کنترل کنند.
امروز هم ریشه بسیاری از بحرانهای مالی در دنیای غرب نظام بهره و رباست. درست همان علتی که حضرت رضا( ع ) فرموداقتصاد جهانی را به تباهی و ورشکستی می‌کشاند.
رب همچون اختاپوسی بر فعالیتهای اقنصادی چنگ انداخته وازاین رهگذر مشکلات فراوانی دامنگیر شرق و غرب شده است.
اگر روزی ان شاءالله نظام آموزشی حوزه دگرگون شود و برنامه صحیح و حساب شده حاکم گردد و درسها و رشته‌های مختلف علوم اسلامی تخصصی گردد جا دارد عده‌ای با فراغت و آمادگی گردد جا دارد عده‌ای با فراغت و آمادگی کامل پس از گذراندن دوره عمومی کوتاه بروند سراغ مساله[ ربا] و محققانه مسایل مربوط به: وام بهره وامور مربوط به آن را بررسی کنند و روشن سازند که سرطان رب چه به روزگارانسان آورده است.
البته روشن است که مساله رب همچون دیگر مسایل اسلامی به طور جدا و منفک از مسایل دیگر و بدن توجه به بعد زمان و مکان نمی‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد. بررسی آن در محدوده مدرسه و بی توجه به آنچه در نظام اقتصادی جهان بانکه موسسات تجاری و مالی و دیگر مراکز اقتصادی میسر نیست. به عنوان مثال:امروزدیگر دوره[ دو فلز] گذشته است. در بسیاری از جوامع به عنوان پشتوانه اسکناسها مطرح نیستند وبحث رب بر مبنای[ دو فلز] تنها قرار نمی‌گیرد.
همین طور ابهاماتی که در زمینه ربا وجود دارد برطرف سازند.

انواع احکام

اکنون برای روشن تر شدن بحث بایسته است فقه را کالبد شکافی کنیم و ساختاراحکام و روح حاکم بر فقه اسلامی را مورد بررسی دقیق قرار بدهیم.
احکام یا همان معارف علمی دراسلام به یک اعتبار به سه قسمت تقسیم می‌شود:
۱.احکام اولیه
۲.احکام ثانویه
۳.موضوعات

احکام اولیه

احکام اولیه همان گونه که در بزرگداشت مرحوم آیه اللفه بروجردی از آن به[ احکام پیشرو] تعبیر کردیم واین روزه بیشتر به همین تعبیراز آن یاد می‌شود به آن دسته ازاحکام و قوانین الهی اطلاق می‌گردد که همواره ثابت و لایتغیر هستند و هیچ عاملی نمی‌تواند در آنها تغییر و دگرگونی ایجاد کند. تاانسام ارتباطش با هستی برقراراست باید به این تکالیف عمل کند.
عن ابی جعفر قال: قال جدی رسول اللفه[ ایهاالناس ! حلالی حلال الی یوم القیامه و حرامی حرام الی یوم القیامه] [۱۸].
در آیه مبارکه می‌خوانیم:
مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ [۱۹].
دراین که این دسته ازاحکام ثابت و لایتغیر هستند تردیدی نیست. دلایل و مدارک کافی و روشنی هم دارد که ما در صدد بیان آن نیستیم و باید در جای خود مورد بررسی قرار بگیرد. ولی برای روشن تر شدن بحث و رفع هر گونه ابهام لازم است چند نکته را متذکر گردیم.

تنویع

قوانین پیشرو یا همان احکام اولیه هرچند ثابت والی الابد غیر قابل تغییرند ولی باید توجه داشت که قاعده در حال اختیار و صورت طبیعی قضیه است. ما در حوزه احکام اولیه اصول و قواعد دیگری نیز داریم که اعمال آنه هیچ گاه به معنای خدشه دار شدن این قاعده به حساب نمی‌آید.
یکی از قواعد[ تنویع] است. تنویع به معنای گوناگون است. یک حکم اولی ممکن است اشکال وصور مخحتلف و گوناگونی داشته باشد که همه آنها حکم اولیه هستند و آن گونه نیست که صورتی خاص از آن حکم اولیه و بقیه صورتهاحکام ثانویه باشند.این نکته ظریفی است که برخی آن را خلط کرده‌اند و سبب شبهه واشتباه آنان شده است.
مثل دراحکام اولیه می‌خوانیم:
الحاضریتم صلاته
انسان حاضر در وطن باید نمازش را تمام بخواند.
درانسان مسافر می‌خوانیم:
المسافر یقصر صلاته
انسان مسافر باید نمازش را شکسته بخواند.
این تنویع است. دراین ج هر دوی اینه حکم اولیه است. حکم حاضر و حکم مسافر حکم اولیه است. تصوراین که تمام خواندن نماز حکم اولیه و قصر خواندن حکم ثانویه تصوری باطل و نادرست است. همان طور که درامکان اربعه: (مسجدالحرام مسجدالنبی (ص ) مسجد کوفه حرم امام حسین )ما مخیریم که نماز را تما بخوانیم و یا قصر.هر دکام را انجام دهیم کافی است. هر دو حکم اولیه هستند.

اضطرار

نکته دوم که به عنوان اصل فقهی مطرح است اضطرار می‌باشد.انسان در حال اختیار وظایف و تکالیفش روشن است و باید آنها راانجام دهد ولی همین فرداگر در تنگنا واقع شده حکم و وظیفه‌ای ویژه خود را دارد که آن هم اولیه است. به عنوان مثال:
ما می‌دانیم که برای نماز طهارت شرط است و همه موظفند که برای خواندن نماز باوضو و یا غسل باشند.
( این حکم اولیه و مختص به شرایط عادی و حال اختیاراست ولی اگر کسی از تحصیل طهارت به شکل طبیعی خود بازماند و مضطر شود به هر دلیل فرموده‌اند:
التیمم لمن هو معذور عن استعمال الماء
این حکم اولیه است نه ثانوی.

تبدیل موضوع

نکته دیگری که تذکر آن لازم است این که:احکام اولیه و پیسرو در محدوده موضوع خویش ثابت و غیرقابل تبدیل هستند ولی اگر موضوع آن تغییر یافت و بدل به یز دیگری شد حکم نیز به تناسب موضوع تغییر می‌کند و متناسب و هماهنگ با موضوع جدید حکم روی آن می‌آید واین حکم نیز حکم اولیه است نه ثانویه.
به عنوان مثال: علمای اسلام در تعریف غیبت که از محرمات است می‌گویند:
اظهار مااخفاه ا الله [۲۰]
آشکار کردن چیزی که خداوند مستور و پنهان داشته است.
ولی اگر فردی آشکارا گناه می‌کند بازگو کردن گناهی که این فرد درانظار مردم انجام داده غیبت نیست.این از موضوع غیبت خارج است و تعریف غیبت بر آن صدق نمی‌کند. نه این که غیبت هست ولی استثناء شده است تخصصا خارج است.
هر چند مواردی هم هست که غیبت صدق می‌کند ولی استثناءشده است. مثل: بازگویی ظلم ظالم. هر چند ستمگردر خفا و دوراز دیدگان مردم ستم کرده است ولی اظهار آن بااین که غیبت است استثناء شده زیرا مساله ظلم ناگوار واظهار تظلم پیش مردم و مسوولان نوعی تشفی و احقاق حق است.

احکام ثانویه

بخشی از معارف اسلامی مقررات و قوانینی هستند که در گذرگاه زمان به جهت بورز و ظهور مظالح و یا مفاسدی توسط ولی امر مسلمانان وضع می‌گردد.این دسته ازاحکام که بدانهااحکام ثانویه می‌گویند تا هنگامی که مصالح و موجبات و علل صدور آن باقی و پابرجا باشد و یا مفاسد و موانع برطرف نگردند ثابت و پابرجاست و هرموقع اسباب آن برطرف شد حکم هم برطرف می‌گردد. درست نظیر تحریم تنباکو.
میرزای شیرزای رحمه الله علیه وقتی احساس کرد که با دادن امتیاز تنباکو به کمپانی رژی زمینه برای استیلای کفار برایران اسلامی و پای مال شدن عزت شوکت مسلمانان توسط بیگانگان فراهم است و همه قرائن و شواهد حاکی از نزدیک شدن آتش فتنه فرنگیان است با صلابت و اقتدار حکم بر تحریم تنباکو داد. بااین کار مفسده بسیار بزرگی را مرتفع ساخت. آن گاه که خطراستیلای استعمارانگلیسی و بازشدن پای بیگانگان به میهن اسلامی از میان رفت و قرارداد رژی در خارج و داخل لغو گردید۹ حکم هم برداشته شد. به دنبال رفع علت معلول هم مرتفع شد.
.احکام ثانویه مثل احکام اولیه پیشرو نیست بلکه تابع است. بدان معنی که آگاهان و خبرگان و متخصصان متعهد جامعه واشخاص مورداعتماد که از جریانات و موضوعات مختلفی که در جامعه می‌گذرد آگاه و مطلع هستند و قضایای مختلف را زیر نظر دارند تشخیص خود را به حاکم و مقام ولایت فقیه منتقل می‌کنند. به دنبال آن اگر حاکم نظر آنان را صائب تشخیص داد براساس آن حکم صادر می‌کند.
چنانکه ملاحظه می‌کنید حکم حاکم پس از تشخیص خبرگان و صاحب نظران صادر می‌شود و تابع آن است. به عنوان مثال:اگر خبرگان امت و آگاهان امور به این نتیجه رسیدند که امسال طبق این جریانات و قرائن رفتن به حج این مفاسد و پیامدها را دربر دارد.این جااگر ولی فقیه و حاکم مسلمان هم نظر آنان راامضاء کرد و حکم کرد که:[ امسال حج نروید]این حکم ثانویه است و تابع تشخیص آگاهان و خبرگان جامعه. بعداز منتفی شدن مفسده یا مفاسد حکم اولی که وجوب حج به مستطیع است فعلیت پیدا می‌کند

موضوعات

موضوعات به آن بخش ازاحکام و معارف اسلامی اطلاق می‌گردد که دست جعل به آنها نخورده است و واضع قوانین آنها را وضع نکرده است بلکه دست خود جامعه در کاراست تو آنان موضوعات را معین می‌کنند. در اسلام به جز موارد معدودی که بدانهااشاره خواهیم کرد قانونگذار در تعیین موضوع دخالت نکرده است و تعیین دو تشخیص آن محول به عرف است. مثلا م در شرع نداریم که مرکب بایداسب باشد. ممکن است یک لسان دلیلی پیدا کنیم که برای تقریب به ذخن و تبیین مساله‌ای فرموده باشد باید فلان امر به مقدار[ اسب سواری] یک روز باشد ولی این در مرکب بودن اسب دخالتی ندارد. مساله مرکب بودن اسب حکم جاودانی نیست و مرکبها در گذشت زمان فرق می‌کند. در آن زمان که مرکب غیرازاسب نبوده است فرموده‌اند:[به مقدار یک روزاسب سواری] به مرور زمان مقیاسها عوض می‌شود. موضوعات تغییر می‌کنند و مرکبهای جدیدی همچون:اتومبیل هواپیما و قطار به وجود می‌آیند.
در تعیین موضوع فقیه کاری نمی‌تواند بکند واگر هم کاری بکند و نظری بدهد به عنوان فقیه نظر نمی‌دهد بلکه صرف به عنوان خبره و یکی ازافراد جامعه است.
به عبارت دیگر تشخیص موضوعات محول به عرف و جامعه است نه حاکم. درست نظیراین که بخواهیم یک تخته فرش را قیمت گذاری کنیم. در این جاگر فقهی بیاید و یگوید من سابق در خرید و فروش فرش دستی داشته‌ام و دراین موضوع خبرویت واطلاع کافی دارم. به نظر من قیمت این فرش فلان مقداراست.این باز واجب الاتباع نیست. زیرافقیه دراین ج به عنوان فردی ازافراد جامعه مطرح است واگر فرد عادل دیگری هم چنین نظری داد و به آن ضمیمه شد ان وقت حجیت پیدا می‌کند.
البته این نکته را نیز بایداز نظر دور داشت که هر چند تعیین موضوعات بر عهده فقیه نیست و محول به عرف است ولی فیه و مفتی اگر موضوعات را نشناسد و با جریانات مختلفی که در جامعه می‌گذرد بیگانه باشد طبعا رای و نظراو در آن مسایل خام ناپخته است.ازاین روی لازم است که فقیه از متخصصان و آگاهان جامعه کمک بگیرد و درابواب مختلف و عرصه‌های گوناگون برای تشخیص موضوعات از متخصصان فن بهره گیرد.
چنانکه در مساله تخیص فلس دار بودن ماهی ازون برون حضرت امام از کارشناسان عادل و آگاه نظر خواستند و تشخیص موضوع را به آنان محول کردند. پس از آن هیات کارشناسان نظر دادند که این نوع ماهی فلس داراست امام فتوا به حلیت آن دادند.
بنابراین گرچه تشخیص موضوعات بر عهده فقیه نیست ولی فتو بدون اطلاع کافی از موضوعات نیز مشکل است.البته در فقه موارد و موضوعات معدودی هست که شارع دخالت کرده است.از باب مثال:[ کر] موضوع است ولی شارع دخالت کرده و در تعیین مقدار آن. گفته که[ کر] مقدار آبی است که حجم آن سه وجب نیم در سه وجب نیم در سه وجب نیم یا به گفته برخی: سه وجب در سه وجب باشد. یا:
در مساله ثبوت رؤیت هلال بااین که علی القاعده موضوع است ولی برای رفتع اختلاف در جوامع اسلامی و حفظ شکوه واقتدار مسلمانان حاکم می‌تواند تعیین موضوع کند و حکم به ثبوت رویت هلال بدهد.اگر ازاین موارد معدود بگذریم در بقیه مواردموضوع دست خود جامعه است.ازاین روی اگراز فقیه بپرسند که: ما کشاورزی کنیم و یا به صنعت بپردازیم ؟
فقیه در جواب می‌گوید: تشخیص این در حوزه کار من نیست.
حتی خود پیامبر(ص ) به عنوان قانونگذار تعیین نمی‌کند.
البته قول پیامبر (ص ) به درجه‌ای از حجیت است که جای این حرفها نیست. ما قائل به طریقت امارات هستیم. فقط منظور بیان عمومیت این اصل ثابت است که تشخیص موضوعات به عهده افراد خود جامعه است.
اگراین گونه به فقه بنگریم فقه ما هیچ گاه کهنه واز دور خارج نمی‌شود.
برخی ممکن است نگران باشند که شاید در آینده موضوعاتی پیش بیاید که نتوانیم تکلیف آن را روشن کنیم.
در پاسخ باید گفت: جای هیچ نگرانی نیست.افق فقه بازاست گسترده. عمومات واطلاقاتی که ما در فقه داریم به خوبی تکلیف همه موضوعات را روشن می‌کند.
به عنوان مثال:
[موضوع بیمه امروز مطرح است ولی چنانکه یادآور شدیم اطلاقات و عمومات آن را حل کرده است.ازاین روی می‌توان گفت:
[بیمه نوعی بیع است و[ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ] [۲۱] و[ المسلمون عند شروطهم] [۲۲] آن را شامل می‌شود].
یادم هست: در نجف خدمت یکی از برزگان مکاسب می‌خواندم که به مناسبتی مساله بیمه مطرح شد.
استاد فرمود:
[بیمه هبه مشروط است].
یعنی مقداری پول طرف هبه می‌کند و به بیمه گذار مشروط براین که مال جان و یااتومبیل وی را بیمه کند برای مدت یک سال.
من و شهید صدر رحمه الله علیه اشکال کردیم. نظر مااین بود که:
[بیمه نوعی معامله مستحدث است که عمومات صریح آن را تجویز می‌کند.
وقتی این معامله جدید مستلزم ربا و دیگر موانع نباشد هیچ اشکالی ندارد. زیرادراسلام بنابر جواز معاملات است مگر مانعی باشد].
گفتیم: تشخیص و تعیین موضوعات مشخص کار فیه نیست بلکه محول به رعف و جامعه است. برخی گمان کرده‌اند:اگر تعیین موضوعات با توجه به گستردگی آن و نیز با در نظر گرفتن مسال مستحدثه به دست عرف و جامعه باشداز بالندگی و پویایی فقه خواهد کاست و فقها را با گره‌های کور و بن بستهای جدید مواجه خواهد ساخت.
این پندار بیش نیست. به عقیده م نه تنها دایره فقه را محدود نمی‌سازد که بر رونق و شکوفایی آن می‌افزاید. اصل راکد نشدن فقه چنین اموری را می‌طلبد.
گفتیم: تعقل واستدلال اساس و پیکره فقه ما را شکل می‌دهد.
علاوه در فقه عوامل دیگری هست که فقه شیعه را بالنده و جاودان نگهداشته است. ما دراین ج به برخی از مهمترین آنها شاره می‌کنیم:

واگذاشتن موضوعات به عرف

پیدایش موضوعات جدید و بروزانبوه مسایل مستحدثه نه تنها دمنه فقه را محدود نمی‌کند و آن را در تنگنا قرار نمی‌دهد که موجب بسط و گسترش فقه نیز می‌گردد. زیرا هرچه موضوعات جدید بیاید حکم آن به دنبالش می‌آید وازاین رهگذراحکام فقهی به همه شرایانهای جامعه تسری داده می‌شود.
اتفاقاگر بنا بود خود قانونگذار و فقیه تعیین موضوع بکند چه بسا با مشکلات زیادی مواجه می‌شدیم و دامنه فقه محدود می‌شد واز پویایی و تحرک می‌افتاد.
اصل تمام معاملات ما مربوط به این موضوعات است و در گذرگاه زمان همواره در حال دگرگونی است.
البته شکی نیست که این تغییر تغییر در حکم نیست. حکم ثابت است. تغییر تغییر در موضوع است. طبع هر موضوعی حکمی دارد.
این که برخی گمان کرده‌اند: تغییر در حکم است از عدم تشخیص قضایای حقیقیه از قضایاپ شرطیه ریشه می‌گیرد. قضایای حقیقه می‌رود روی قضایای مقدره الوجود.[کل ما کان خمرا فهو حرام] خواه خمر فعلا موجود باشد یا نه حرام است. وقتی تبدلیش کردند به سرکه دیگر حرام نیست.ازاین روی حاکم و فقیه در موضوعات تابع جامعه و عرف است و ازاین ناحیه دستش بازاست.این موجب بالندگی و پویایی فقه می‌شود.

قانون لاضرر

نکته دیگری که سبب می‌گردد فقه ما بالنده و پرتحرک باشد واز خمودی وافسردگی آن جلوگیری کند قانون[ لاضرر]است.
این قانون در فقه م به عنوان یک اصل مطرح است.[ لاضرر و لاضرار ] [۲۳] یعنی دراسلام حکم ضرری نیست.اسلام حیات محوراست. بنابراین اگر موضوع جدیدی پیش آمد و به مقتضای این قانون حکم جدیدی ایجاب کرداین به معنای تغییر در فقه و یا تغییر در حکم نیست. به حکم این قانون مسلط فقهی موضوع عوض شده است طبعا حکم جدیدی را می‌طلبد.
به عنوان مثال:
اکنون در شهرهای بزرگ زمین برای مسکن کافی نیست ازاین روی ممک است به مقتضای همین قاعده حکم شود که ساختمان سازی به صورت ویلایی و یا در زمینهای بزرگ موجب اضرار به دیگران و جایز نیست. همه باید آپارتمان بسازند. یا:
آب در شهرهای بزرگ به مقدار کافی نیست واگر بنا باشدافراداز آب لوله کشی برای پرکردن استخرهای بزرگ و یا آبیاری گلها و درختها و یا شستن موزاییک واتومبیل و....استفاده کنند موجب می‌شود که دیگران توانند در قسمتهایی از شهراز آب استفاده کنند.ازاین روی ممکن است طبق همین قاعده[ لاضرر] حکم به جیره بندی آب شود و یااستفاده از آب برای برخی از مصارف ممنوع اعلام گردد.
قانون لاضرر عام است وهمه جا را در برمی گیرد.

خلاصه سخن

معارف واحکام اسلامی حتس انگیزه‌ها و مبادی عبادات استدلالی و نظری هستند.
همه معارف اسلامی فلسفه و علت خاص خود را دارند. نباید راه را بر چون و چراها ببندیم واز قیل وقال که لازمه مسال نظری واستدلالی است خود و دیگران را بر کنار بداریم واین گونه وانمود کنیم که اساساحکام اسلام همگی تعبدی محض است و هیچ جای چون و چرا و بحث و ایراد و پرس و جو وجود ندارد.امام رضا( ع ) تصریح دارند که:
[کسانی که گمان می کننداحکام اسلامی برای تعبد به خودانجام تکلیف وضع شده‌اند سخت در ضلالت غوطه ورند].
البته چنانکه گفتیم بعضی ازابعاد واحکام برای تحریک احساس مسؤولیت و تکلیف است. همان گونه که سیدالازصیاءامیرالمومنین ( ع ) در خطبه قاصعه به این مضمون می‌فرمایند:
[مگر نمی‌بینید که خداوند سبحان در ناسازگارترین نقطه روی زمین از نظر محیط زندگی سنگهایی را روی هم قرار داده است که نه می‌شوند و نه می‌بینند و نه ضرری دارند و نه منفعتی. بیت خدا و بندگان خود را دستور داده است که به سوی او بروند و دور آن طواف کنند..... این دستور برا تحریک احساس براین تکلیف در دورن بندگانش می‌باشد].

پانویس

  1. سوره بقره آیه 286.
  2. چغرات نوعی ماست است که آب آن را گرفته باشند. (فرهنگ عمید).
  3. تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی محمدتقی جعفری ج 4.307.
  4. همان مدرک 346.
  5. وسائل الشیعه ج 11.376 حدیث 5.
  6. مکارم الاخلاق.80.
  7. نهج البلاغه نامه 31.
  8. وسائل الشیعه ج 6.3832 باب 8 روایات: 134568101112131617.
  9. همان مدرک.51.
  10. سوره حشر آیه 13.
  11. نهج البلاغه خطبه 192.
  12. سوره صافات آیه 102.
  13. مقدمه کتاب حقوق نقل از آرشیو تصویب حقوق سال 1931.95.
  14. سوره نساء آیه 34.
  15. همان مدرک.
  16. علل الشرایع 483.
  17. لسان العرب.
  18. بحارالانوار ج 71.280 چاپ بیروت.
  19. سوره بقره آیه 229.
  20. جامعه السعادات ج 2.295.
  21. سوره مائده آیه 1.
  22. وسائل الشیعه ج 16.86.
  23. همان مدرک ج 17.341.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه - تاریخ برداشت: 95/04/20
بازگشت به تعبد