فرهنگ مصادیق:انکار معاد و پاسخ قرآن به آن

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
انکار معاد و پاسخ قرآن به آن

نویسنده: محمد حسین طباطبایی

مقدمه

«وَإِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَإِذَا كُنَّا تُرَابًا أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَأُولَئِكَ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ[۱] وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلَاتُ وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلَى ظُلْمِهِمْ وَإِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقَابِ»[۲] پس اگر شگفت آری، شگفت از گفتار آنان است که می‌گویند: راستی وقتی خاک شدیم از نو زنده می‌شویم؟! آنها کسانی هستند که به پروردگارشان کافر شده‌اند، آنان به گردنهایشان غلها دارند، آنان اهل جهنمند و در آن جاودانه‌اند. آنان پیش از رحمت، از تو تقاضای تعجیل در عذاب دارند، با اینکه پیش از آنان بلاهای عبرت انگیز نازل شده و پروردگارت به مردم در باره ستم کردنشان صاحب مغفرت است، و هم پروردگارت عذاب شدید دارد.
این دو آیه عطف بر پاره‌ای از حرفهایی است که مشرکین در رد دعوت و رسالت می‌گفتند، از آن جمله گفته بودند: چطور ممکن است آدمی بعد از مردن و خاک شدنش بار دیگر زنده شود؟، و نیز گفته بودند: چرا پس آن عذابی که ما را از آن می‌ترساند نازل نمی‌شود و اگر او راست می‌گوید پس چرا به این وعده اش عمل نمی‌کند؟، آن گاه پس از نقل گفته‌های ایشان جوابشان را می‌دهد.
"وَإِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَإِذَا كُنَّا تُرَابًا أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ".[۳]
در مجمع البیان گفته است: "عجب و تعجب"به معنای این است که امری که سببش برای انسان معلوم نیست بر نفس آدمی هجوم آورد، (و انسان بناگهانی به او برخورد نماید) و کلمه"غل"به معنای طوقی است که با آن دست را به گردن‏ [۴] ببندند.
خداوند متعال در افتتاح کلام خود به حقیقت معارف دینی که در کتاب خود بر پیغمبرش نازل کرده اشاره فرمود و چنین فهماند که آیات تکوینی نیز به آنها رهبری می‌کند، و اصول آن معارف عبارت بود از: توحید و رسالت و معاد، آن گاه داستان دلالت و رهبری آیات تکوینی را تفصیل داده و از حجتهای سه‌گانه‌ای که در این باره اقامه نمود توحید ربوبیت و معاد را به طور صریح نتیجه گرفت، که مساله حقیت رسالت، و کتاب نازل شده که معجزه و آیت آن است نیز از لوازم آن دو نتیجه بود.
بعد از اینکه این اصل را (نخست به اشاره و سپس به تصریح) نتیجه گرفت و زمینه برای ذکر شبهات کفار در باره این اصول سه‌گانه فراهم شد اینک در آیه مورد بحث به شبهه ایشان در امر معاد، و در آیات بعد به شبهات و گفته‌های آنان در باره رسالت و توحید اشاره می‌فرماید.
شبهه ایشان در امر معاد این است که گفته‌اند: "أَإِذَا كُنَّا تُرَابًا أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ"[۵] خدای متعالی این شبهه را به عنوان اینکه سخنی شگفت‌آور و سزاوار تعجب است ذکر فرموده، چون بطلان و فساد گفتارشان آن قدر واضح بود که هیچ انسان سلیم العقلی تردید در آن را جایز نمی‌داند، و با این حال اگر انسانی بدان قائل شود از مصادیق عجب خواهد بود، و لذا فرمود: "وَإِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ...".[۶]
و معنای جمله بطوری که حذف متعلق"تعجب"بدان ارشاد می‌کند این است که: اگر از تو احیانا تعجبی سر بزند- که حتما هم سرمی‌زند، چون هیچ انسانی خالی از تعجب نیست- پس این کلام ایشان تعجب‌آور است و لزوما باید از آن شگفتی کنی، و این ترکیب (یعنی حذف متعلق تعجب) کنایه از وجوب تعجب از گفتار ایشانست چون بطلانش واضح است و هیچ خردمندی آن را نمی‌پسندد.
و مقصودشان از"تراب"در جمله ‏"أَإِذَا كُنَّا تُرَابًا أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ"[۷] به قرینه سیاق، خاکی است که بدن آدمی پس از مرگ بدان تبدیل می‌شود، زیرا در آن موقع انسان که هیکلی گوشتی به شکلی مخصوص و مرکب از اعضای خاص و مجهز به قوایی به قول ایشان مادی است بطور کلی معدوم شده است، و چیزی که بکلی و از اصل نابود شده چگونه مشمول خلقت می‌شود و دوباره بصورت مخلوقی جدید برمی گردد؟.

دلائل انکار زنده شدن بعد از مرگ و پوسیده شدن، و رد و جواب هر یک‏

این شبهه ایشانست در باره معاد، که خود جهات مختلفی دارد، و خدای سبحان در کلام خود از یک یک آن جهات و مناسب هر کدام جوابی داده که ریشه شبهه را از بیخ و بن برکنده است.
یکی از آن جهات، این استبعاد است که خاک برگردد و انسانی تمام عیار شود، از این شبهه جوابی داده شده که مگر قبلا که زنده بود از چه خلق شده بود؟، و مگر غیر این بود که مواد زمینی بصورت منی و نطفه درآمده سپس علقه شده سپس مضغه گشته و سپس بصورت بدن انسانی تمام عیار درآمده است؟!
و با اینکه همه روزه نمونه‌های آن را می‌بینیم و از صرف امکان درآمده به وقوع می‌پیوندد، دیگر چه جای تردید است که مشتی خاک روزی دوباره انسانی تمام عیار گردد؟! هم چنان که خودش فرموده: "يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ..."؛[۸]
یکی دیگر از موارد استبعاد این است که بطور کلی چیزی که معدوم شده دوباره موجود می‌گردد، و از این، جواب داده شده به اینکه: خلقت نخست چطور ممکن بود، این نیز به همان نحو ممکن است، هم چنان که خدای تعالی فرمود: "وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ، قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ"[۹].
جهت سوم اینکه انسان وقتی مرد، ذاتش معدوم می‌شود، و دیگر ذاتی ندارد تا با خلقت جدید لباس وجود به تن کند، بله در ذهن اشخاص تصوری از او هست، و لیکن انسان خارجی نیست، پس چه چیز اعاده وجود می‌یابد؟
خدای تعالی در کلام خود از این نیز جواب داده و چنین فرموده که: انسان، عبارت از بدن مرکب از مشتی اعضای مادی نیست تا با مرگ و بطلان ترکیب و متلاشی شدنش بکلی معدوم شود، بلکه حقیقت او روحی است علوی- و یا اگر خواستی بگو حقیقت او نفس او است- که به این بدن مرکب مادی تعلق یافته، و این بدن را در اغراض و مقاصد خود بکار می‌اندازد، و زنده ماندن بدن هم از روح است، بنا بر این هر چند بدن ما به مرور زمان و گذشت عمر از بین می‌رود و متلاشی می‌شود، اما روح، که شخصیت آدمی با آن است باقی است، پس مرگ معنایش نابود شدن انسان نیست، بلکه حقیقت مرگ این است که خداوند روح را از بدن بگیرد، و علاقه او را از آن قطع کند، آن گاه مبعوثش نماید، و بعث و معاد هم معنایش این است که خداوند بدن را از نو خلق کند و دوباره روح را به آن بدمد، تا در برابر پروردگارش برای فصل قضاء بایستد.
خداوند در این باره می‌فرماید: "وَقَالُوا أَإِذَا ضَلَلْنَا فِي الْأَرْضِ أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ، قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ"[۱۰] که حاصلش این است که شما با مردن در زمین گم نمی‌شوید و معدوم نمی‌گردید، بلکه ملک الموت که موکل بر مرگ است آن حقیقتی را که لفظ"شما"و"ما"به آن دلالت می‌کند، و عبارت از جانها است می‌گیرد و در قبضه او باقی می‌ماند و گم نمی‌شود، آن گاه وقتی مبعوث شدید بسوی خدا برمی‌گردید، و دوباره بدنهای شما بجانهایتان ملحق می‌شود، و باز شما شمائید.
پس برای آدمیان حیاتی است باقی که محدود به عمر فانی دنیا نیست، و عیشی است دائمی در عالم دیگری که با بقای خداوندی باقی است، و انسان در زندگی دومش بهره‌ای ندارد مگر آنچه که در زندگی اولش از ایمان به خدا و عمل صالح کسب کرده، و از مواد سعادتی که امروز برای فردایش پس‌انداز نموده.
پس اگر آدمی حق را پیروی کند، و به آیات خدا ایمان بیاورد، در زندگی دیگرش به کرامت قرب و نزدیکی به خدا، و به ملکی که کهنه نمی‌شود سعادتمند می‌گردد، و اگر به پستی و به سوی خاک بگراید، و فقط به دنیا توجه داشته باشد و از یاد خدا اعراض نماید، در زندگی دیگرش در شقاوت و هلاکت خواهد بود و مغلول به غل و زنجیر نومیدی و خسران محشور خواهد شد، و در مهبط لعنت و حضیض بعد قرار خواهد گرفت، و از اصحاب آتش خواهد گردید.
خواننده محترم اگر به دقت و تامل کافی و وافی در این بیانی که گذشت نظر کرده باشد این معنا برایش روشن شده است که آیه ‏"أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ ..."، صرف تهدید به عذاب برای صاحبان این حرف که گفته‌اند: "أَإِذَا كُنَّا تُرَابًا أَإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ"[۱۱] نیست، هم چنان که انسان در نظر بدوی خیال می‌کند، بلکه جوابی است که به لازمه گفته آنان داده.

لازمه انکار معاد، انکار عالم ربوبی است

توضیح اینکه: لازمه گفتار ایشان که می‌گویند: وقتی آدمی مرد و خاک شد انسانیت و شخصیتش نیز باطل می‌شود، این است که انسان عبارت باشد از یک صورت مادی که قائم به این هیکل بدنی مادی است که با حیاتی مادی زندگی می‌کند، بدون اینکه بعد از مرگ، حیات دیگری همیشگی داشته باشد که با بقای پروردگار متعال باقی بماند، و به سعادت قرب او رسیده و نزد او رستگار گردد.
و به عبارت دیگر لازمه گفتار ایشان این است که حیات آدمی محدود باشد بهمین زندگی مادی دنیا، بدون اینکه دامنه اش بعد از مرگ را هم بگیرد و الی الابد دوام داشته باشد، و این در حقیقت انکار عالم ربوبی است، زیرا اعتقاد به وجود ربی که معاد نداشته باشد (همانند کوسه ریش پهن است و) معنا ندارد.
و لازمه چنین اعتقادی این است که: هم آدمی مقصور باشد در مقاصد دنیوی و هدفهای مادی و توسن همت تا همانجا براند، و فهمش از درک آن نعمتهای دائمی و ملک عظیمی که نزد خدا دارد قاصر باشد، و دیگر برای تقرب به خدا سعی و کوشش نکند، و از امروزش برای فردایش نیندوزد و مانند دست بسته معلولی که قادر به حرکت و کوشش نیست، و نمی‌تواند ضروریات زندگی خود را تامین نماید، او نیز نتواند برای دیگر سرای خود کاری انجام دهد.
لازمه چنین وصفی این است که آدمی در شقاوتی همیشگی و عذابی دائم باشد، چون استعداد سعادتی را که خدا به او داده بود و می‌توانست با آن طی طریق کند عاطل و باطل ساخت، و این لوازم سه‌گانه همانهایی است که خداوند در آیه مورد بحث بدانها اشاره کرده و فرموده است: "أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا ..."پس اینکه فرمود: "أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ"[۱۲] اشاره است به لازمه اولی کلام منکرین معاد، و آن عبارت بود از عالم ربوبی و زندگی جاودانی و کفران نعمت‌های مقیم و دائمی که نزد خداست، و پوشاندن آنها.
و اینکه فرمود: "أُولَئِكَ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ"[۱۳] اشاره است به لازمه دومی کلامشان، و آن عبارت بود از گرائیدن به زمین و رکون به سوی هوی و مقید بودن به کنده و زنجیر جهل و غلهای انکار، (و اگر به خاطر خوانندگان محترم مانده باشد) در جلد اول این کتاب بیانی در این باره گذراندیم، که اینگونه تعبیرات قرآنی، تعبیرات حقیقی است نه مجازی، خواننده می‌تواند بدانجا مراجعه نماید.
و اینکه فرمود: "أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ"[۱۴] اشاره است به لازمه سوم انکار شان، که عبارت بود از مکثشان در عذاب و شقاوت.
"وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلَاتُ ...".[۱۵]
در مجمع البیان گفته: کلمه"استعجال"به معنای طلب تعجیل در کار است، و تعجیل هم به معنای جلو انداختن آنست قبل از آنکه وقتش فرا رسد، و در معنای کلمه"سیئه"گفته است که: به معنای هر خصلتی است که نفس آدمی از آن خوشش نیاید و از آن ناراحت شود، و نقیض آن"حسنه"که به معنای خصلتی است که نفس را مسرور و خوشحال سازد، و کلمه"مثلات"به معنای عقوبتها است، که مفردش"مثله"- به فتح میم و ضم ثاء- است، و اگر در مفرد،"مثله"- به ضم میم و سکون ثاء- بخوانیم جمع آن را باید"مثلات"- به ضم میم و ثاء- بخوانیم، هم چنان که جمع غرفه، غرفات می‌شود. و بعضی جمع آن را مثلات- به سکون ثاء- و مثلات- به فتح ثاء- خوانده‌اند [۱۶].
راغب هم در مفردات گفته مثله به معنای گرفتاری و ناملایمی است که به انسان روی آورد و آدمی را ضرب المثل دیگران سازد، و دیگران از چنان گرفتاری خود را بر حذر بدارند، و معنایش همان معنای نکال است، و جمع آن مثلات- به ضمه و میم و یا فتحه آن، و ضمه ثاء- می‌آید، و بعضی آیه قرآن را، هم مثلات- به ضمه ثاء- خوانده‌اند و هم مثلات- به سکون آن- مانند عضد که هم به ضمه ضاد خوانده می‌شود و هم به سکون آن‏ [۱۷].
ضمیر جمعی که در جمله‏ "وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ"[۱۸] است به کفاری بر می‌گردد که در آیه قبل مورد بحث بودند، و مراد از"استعجالشان به سیئه قبل از حسنه"این است که ایشان از باب استهزاء و مسخره کردن رسول خدا (ص)، بجای درخواست رحمت و عافیت درخواست عذاب کرده بودند، به دلیل اینکه دنبالش می‌فرماید: "قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلَاتُ"[۱۹] و با در نظر داشتن اینکه جمله مذکور جمله ایست حالیه، مراد از سیئه، آن عقوبتهایی خواهد بود که بر امتهای گذشته نازل شد و ایشان را منقرض ساخت.
و معنای آیه چنین خواهد بود: کسانی که کفر ورزیدند، بعد از آنکه شنیدند که تو از عذاب الهی انذارشان کردی، و قبل از آنکه از خدا طلب رحمت و عافیت کنند طلب عذاب کردند تا به خیال خود تو را مسخره کرده باشند، با اینکه خبر داشتند از عذاب الهی و عقوبتهایی که بر سر امتهای گذشته به جرم کفر ورزیدنشان به پیغمبرشان فرستاد، و این آیه در مقام تعجب است که با اینکه چنین علمی دارند چگونه باز به تو کفر می‌ورزند.

عفو و عقاب الهی

و جمله ‏"وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلَى ظُلْمِهِمْ وَإِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقَابِ"،[۲۰] یا جمله‌ای است استینافی (نو) و یا جمله‌ای است حالیه، که سبب شگفت‌آوری درخواست عذاب ایشان را افاده می‌کند و می‌رساند که پروردگار تو دارای رحمت واسعه‌ای است که مردم را در جمیع احوالشان و حتی در حال ظلمشان شامل است، هم چنان که دارای غضبی شدید است، و با اینکه رحمت او بر غضبش پیشی دارد پس چرا از رحمت واسعه او و مغفرتش اعراض می‌کنند، و در خواست عذاب شدید او را می‌نمایند، و در این باره عجله هم می‌کنند؟ راستی این امر عجیبی است! از این معنا که سیاق، آن را افاده می‌کند چند نکته استفاده می‌شود:
اول اینکه: تعبیر به کلمه"ربک"برای افاده این جهت است که ایشان چون مشرک و بت‌پرستند خدای تعالی را رب خود نمی‌دانند، و در میان ایشان تنها رسول خدا (ص) است که خدا را رب خود می‌داند.
دوم اینکه: مراد از مغفرت و عقاب، اعم از مغفرت و عقاب دنیوی و اخروی است چون مشرکین در سیئه و عقوبت دنیوی عجله می‌کردند، هم چنان که"مثلات"هم که خدا در جوابشان فرمود: اقوام قبل از ایشان را از بین برد، عقوبتهای دنیوی بوده، که بر ایشان نازل می‌شده.
علاوه بر این، عفو و مغفرت اختصاص به بعد از مرگ و یا روز قیامت ندارد، و همچنین آثار آن دو نیز تنها مختص به قیامت نیست، و قبلا هم مکرر از نظر خواننده محترم گذشت که:
خداوند تعالی می‌تواند مغفرت خود را گسترده و دامنه اش را وسیع کند، و هر که را بخواهد بیامرزد، حتی شامل ظالم هم در حین ظلمش بشود، و در صورتی که حکمت اقتضاء کرد او را نیز آمرزیده، مظلمه اش را جبران کند، هم چنان که می‌تواند عقاب نماید، کما اینکه فرمود:
"إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ"[۲۱].
و بخاطر همین نکته بود که خدای تعالی از مورد مغفرت به"للناس"تعبیر کرد و نفرمود: "للمؤمنین"و یا"للتائبین"و یا امثال آن. بنا بر این، هر فردی از افراد بشر بدون استثناء ملتجی به رحمت خدا گردد و از او مغفرت بخواهد او می‌تواند، وی را بیامرزد، حال چه کافر باشد و چه مؤمن، چه مرتکب کبیره باشد چه صغیره.
چیزی که هست اگر مشرک طلب مغفرت شرکش را بکند، با همین طلب مغفرت، مؤمن می‌شود، و خدای سبحان فرموده که مشرک را نمی‌آمرزد، و معلوم است که این وقتی است که مشرک به دین توحید برنگشته باشد: "إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ"[۲۲].
پس اینها که در آیه مورد بحث، کافر شدند لازم بود با ایمان آوردن به خدا و رسول او از خدای تعالی طلب مغفرت کنند،- و در این طلب خود عجله کنند- و از او بخواهند که شرکشان را و یا گناه دیگری که از فروعات شرکشان بود بیامرزد، و یا اینکه در عین ظلم و شرکشان حد اقل از خدا بخواهند که عافیت و برکت و بهترین مال و اولاد روزیشان کند، که اگر چنین می‌کردند خداوند به رحمت واسعه خود حاجتشان را می‌داد، حتی حاجت آن کسی را هم که ایمان به او نیاورده و منقاد و فرمان بردار او نشده است، اگر چه از مغفرت خدا محرومند چون آمرزش خداوند با شرک و ظلم نمی‌سازد هم چنان که خودش فرمود: "وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ"[۲۳].
سوم اینکه فرمود: "لَذُو مَغْفِرَةٍ"و نفرمود: "غفور"و یا"غافر"گویا برای این بود که شنونده خیال نکند خداوند فعلا واجد مغفرت تمامی ستمگران و ستم آنان است و احتمال نیامرزیدن در کار نیست، و حال آنکه اینطور نیست، بلکه خواسته است بگوید: نزد خدا آمرزش تمامی مردم هست، حتی آمرزش ظلمهای ایشان، و در جایی که آمرزیدن صلاح باشد هیچ مانعی جلوگیر آمرزش او نیست، نه اینکه همین الآن آمرزیده باشد.
ممکن هم هست از جمله مورد بحث معنای دیگری استفاده کرد، و آن این است که:
خدای تعالی مغفرت و آمرزش مردم را دارد و می‌تواند هر که را بخواهد بیامرزد، و اگر هم وصف مغفرت را اصلا نمی‌داشت، و در نتیجه بر گنهکاران غضب می‌کرد و احدی را نمی‌آمرزید، باز هم ظالم نبود (خلاصه اینکه کلمه"ذو مغفرة"با داشتن مغفرت و به کار بردن آن می‌سازد به خلاف کلمه"غفور"و"غافر"که بر کسی اطلاق می‌شود که آن را اعمال هم بکند) و اگر این معنا مراد باشد وضع پاره‌ای از نکته‌هایی را که ما برای آیه شریفه برشمردیم بر هم می‌خورد، و لیکن این معنا با ظاهر سیاق سازگار نیست.
در معنای این آیه میان معتزله و غیر ایشان از اهل سنت مشاجراتی برپا شده، و آیه شریفه مطلق است و هیچ دلیلی بر تقیید آن به قیدی نیست، مگر قیدی که در آیه ‏"إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ"[۲۴] وجود دارد.

منبع

ترجمه تفسیر المیزان ؛ سوره الرعد - ذیل آیه 5

پانویس

  1. رعد 5
  2. رعد 6.
  3. رعد 5
  4. مجمع البیان ج 5 و 6، ص 277، ط تهران.
  5. رعد 5
  6. رعد 5
  7. رعد 5
  8. سوره حج، آیه 5 - ای مردم! اگر در شک برانگیخته شدن می‌باشید پس (بدانید که) همانا ما شما را از خاک از نطفه، سپس از خون بسته شده، سپس از پارچه گوشتی تمام خلقت و غیر تمام خلقت خلق کردیم ...
  9. و برای ما مثلی زد و خلقت خود را فراموش کرده گفت: چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده می‌کند؟ بگو زنده می‌کند آنها را کسی که در اولین بار خلقشان کرد. سوره یس، آیه 78 و 79.
  10. سوره الم سجده آیه 10 و 11.
  11. رعد؛ آیه 5
  12. رعد؛ آیه 5
  13. رعد؛ آیه 5
  14. رعد؛ آیه 5
  15. رعد؛ آیه 6
  16. مجمع البیان، ج 6، ص 277، ط تهران.
  17. مفردات راغب، ماده"مثل".
  18. رعد؛ آیه 6
  19. رعد؛ آیه 6
  20. رعد؛ آیه 6
  21. اگر آنان را عذاب کنی پس آنان بندگان تواند، و اگر آنان را ببخشی پس همانا تو عزیز و حکیمی. سوره مائده، آیه 118.
  22. همانا خداوند کسی را که به او شرک ورزد نمی‌آمرزد ولی غیر آن را برای هر که بخواهد می‌آمرزد. سوره نساء، آیه 48.
  23. خدا مردم ستمگر را هدایت نمی‌کند. سوره جمعه، آیه 5.
  24. خداوند نمی‌آمرزد این را که به وی شرک بورزند. سوره نساء، آیه 48.
منبع: پایگاه تحقیقاتی القرآن - تاریخ برداشت: 95/04/25