فرهنگ مصادیق:امام صادق علیه السلام و اندیشههای انحرافی
نویسنده: عمادالدین مروج
محتویات
زنادقه
واژه زنادقه جمع زندیق است. این کلمه ریشه فارسی دارد و در اصل (زند دین) زن دین بود. مزدکیان[۱] خود را زند دین مینامیدند. طریحی در مجمع البحرین مینویسد: زنادقه گروهی از مجوسیان بودند. سپس این کلمه بر هر ملحدی در دین استعمال گردید.[۲]
در بین مردم چنین شهرت یافته که زندیق کسی است که به هیچ دینی پای بند نیست و قأل به دهر است. و درحدیث آمده است: زنادقه همان دهریه هستند که میگویند: نه خدایی وجود دارد و نه بهشت و جهنمی.
دهر است که ما را می میراند.[۳] از گفت و گوی امام موسی بن جعفر(ع) با هارون الرشید بر میآید که زندیق به کسی گفته میشود که خدا و رسولش را رد کند و به جنگ با آنها بپردازد.[۴]
اولین کسی که ملحد گشته و زندیق شد ابلیس بود.[۵]
ملحدین و دهریان مناظرات و گفت وگوهایی با پیامبر اسلام(ص) داشتند که علامه طبرسی درکتاب الاحتجاج[۶] به بخشی از آنها اشاره کرده است:
امام صادق(ع) مناظراتی طولانی و گفت وگوهای بسیاری با ابن ابی العوجإ، ابوشاکر دیصانی، زندیق مصری و برخی دیگر از سران زنادقه داشت و به عقاید انحرافی آنها پاسخ میداد. پیش از آن که به برخی از گفت وگوهای آن حضرت با زنادقه اشاره کنیم، نگاهی به افکار دو نفر از سران زنادقه میافکنیم:
رهبران زنادقه
یکی از رهبران زنادقه، عبدالکریم بن إبی العوجإ است. وی از شاگردان حسن بن ابی الحسن بصری بود و بر اثر افکار انحرافی که داشت، از دین و توحید منحرف شد. [۷]
ابن ابی العوجإ با چند نفر از دهریون در مکه پیمان بست تا با قرآن معارضه کنند. او در یکی از سفرهای خود به مکه، هنگامی که با عظمت امام صادق(ع) در بین مردم مواجه میشود، از روی کینه و حسد داوطلب میشود تا به نمایندگی از ابن طالوت، ابن الاعمی و ابن المقفع; امام را در نزد مردم شرمنده کند اما با پاسخ کوبنده امام صادق(ع) مواجه و سرافکنده میشود و مفتضحانه به نزد دوستان خود برمی گردد. وی سرانجام به دستور منصور، توسط فرماندار کوفه ـ محمدبن سلیمان ـ به زندان افتاد.
گروهی نزد منصور رفتند و به شفاعت او برآمدند. منصور به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در نامهای به فرماندار، دستور آزادی ابن ابی العوجإ را صادر کرد. پیش از آن که نامه به کوفه برسد، منصور دستور داد تا ابن ابی العوجإ را گردن بزنند. ابن ابی العوجإ هنگام مرگ گفت: اکنون بیمی از کشته شدن ندارم، زیرا من چهارهزار حدیث جعل و حلال را حرام و حرام را حلال نمودهام و در ماه رمضان شما را به روزه خواری کشاندهام و در روز عید فطر وادار به روزه گرفتن کردهام.[۸]
ابوشاکر یکی دیگر از رهبران زنادقه است که افکار انحرافی اش بسیاری از مسلمانان را دچار شبهه و شک و تردید کرد. وی قأل به خدای نور و خدای ظلمت بود.
ابوشاکر گفت وگوهای بسیاری با یاران امام صادق(ع) داشت. او در مدینه با امام صادق(ع) مناظره و گفت وگو کرد که نتیجه اش شکست علمی و رسوایی بود.[۹]
مناظره هشام با ابوشاکر دیصانی
هشام بن الحکم میگوید: روزی ابوشاکر دیصانی به من گفت: آیهای در قرآن است که باعث تقویت نظر و اندیشه ماست. گفتم: این آیه کدام هست؟ ابوشاکر گفت: (هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ)[۱۰]؛ اوست که در آسمان خداست و در زمین خدا. هشام میگوید: متحیر ماندم که در جواب او چه پاسخی بدهم. ایام حج فرا رسید و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(ع) ملاقات و عرض کردم که ابوشاکر چنین میگوید و برداشت او را از آیه بیان کردم. امام صادق(ع) فرمود: این سخن، سخن زندیق است. هرگاه نزد او رفتی، از او بپرس: نامت در کوفه چیست؟ او خواهد گفت: فلان. بگو: نامت در بصره چیست؟ بازهم همان نام را تکرار میکند. بگو: خدای ما نیز چنین است. خدای ماهم در آسمان (اله) است و هم در زمین (اله).
هشام میگوید: (به کوفه) برگشتم و بدون هیچ توقفی، نزد ابوشاکر رفتم. آنچه امام صادق(ع) به من گفته بود، از او پرسیدم. ابوشاکر که در مانده شده بود و جوابی نداشت، گفت: این سخن (طرز استدلال) از حجاز به این جا آمده است.[۱۱]
مناظره امام صادق (ع) با ابوشاکر دیصانی
هشام بن الحکم میگوید: روزی ابو شاکر دیصانی نزد امام صادق(ع) رفت و گفت: ای جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمایی و دلالت کن. امام صادق(ع) فرمودند: بنشین! در این هنگام کودک خردسالی پیش آمد که در دستش تخم پرندهای بود. کودک با تخم بازی میکرد. امام صادق(ع) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده، به دیصانی فرمود: این دژی است پوشیده که پوست ضخیمی دارد. در زیر این پوست ضخیم، پوست نازکی وجود دارد و زیر آن پوست نازک، مایعی طلایی و مایعی نقرهای در کنار هم، بدون این که با هم مخلوط شوند، وجود دارد ... کسی نمیداند که آن تخم پرنده برای آفرینش نر خلقت شده است یا برای آفرینش ماده. هنگام شکسته شدن تخم پرنده صورتهای فراوان، چون: طاووس، کبوتر و خروس از آن بیرون میآید.آیا فکر نمیکنی که برای این آفرینش مدبری هست؟!
هشام میگوید: دیصانی مدتی سرش را به زیر انداخت و درفکر فرو رفت. سپس سربرداشت و گفت: (اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و انک امام و حجه من الله علی خلقه و انا تأب مما کنت فیه)[۱۲]
شهادت میدهم که معبودی جز خدا نیست، خداوند یکتاست و شریک ندارد و شهادت میدهم که محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوی خداوند برای بندگان هستی و من از گذشته خود بازگشت میکنم.
مناظره امام صادق (ع) با ابن ابی العوجإ
عبدالکریم بن ابی العوجإ بارها دربارهٔ مسأل گوناگون با امام صادق(ع) گفت وگو کرد.
مرحوم کلینی برخی از مناظرات وی با امام صادق(ع) را نقل کرده است.
اینک یکی از مناظرات را ذکر میکنیم:
راوی گوید: روز دیگر ابن ابی العوجإ برگشت و در مجلس امام صادق(ع) خاموش نشست و دم نمیزد. امام فرمود: گویا آمدهای که بعضی از مطالبی را که در میان داشتیم تعقیب کنی. گفت: همین را خواستم. ای پسر پیغمبر! امام به او فرمود: تعجب است از این که تو خدا را منکری و به این که من پسر رسول خدایم گواهی دهی!! گفت:
عادت مرا به این جمله وادار میکند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نمیگویی؟
عرض کرد: از جلال و هیبت شما است که در برابرتان زبانم به سخن نیاید. من دانشمندان را دیده و با متکلمین مباحثه کردهام; ولی مانند هیبتی که از شما به من دست دهد، هرگز به من روی نداده است. فرمود:
چنین باشد ولی من در پرسش را به رویت باز میکنم. سپس به او توجه کرد و فرمود: تو مصنوعی یا غیر مصنوع؟ عبدالکریم بن ابی العوجإ گفت: ساخته نشدهام. امام فرمود:
برای من بیان کن که اگر ساخته شده شده بودی، چگونه میبودی؟ عبدالکریم مدتی سر به گریبان شده، پاسخ نمیداد و با چوبی که در مقابلش بود ور میرفت و میگفت:
دروازه پهن، گود، کوتاه، متحرک و ساکن همه اینها صفت مخلوق است.
امام فرمود: اگر برای مصنوع صفتی جز اینها ندانی باید خودت را هم مصنوع بدانی; زیرا در خود از این امور حادث شده مییابی. عبدالکریم گفت: از من چیزی پرسیدی که هیچ کس پیش از تو نپرسیده و کسی بعد از توهم نخواهد پرسید. امام فرمود:
فرضا بدانی در گذشته از تو نپرسیدهاند، از کجا می دانی که در آینده نمیپرسند؟ علاوه براین، سخن و گفتار خود را نقض کردی، زیرا تو معتقدی که همه چیز از روز اول مساوی و برابر است، پس چگونه چیزی را مقدم و چیزی را موخر میداری؟ ای عبدالکریم! توضیح بیشتری برایت دهم: بگو بدانم اگر تو کیسه جواهری داشته باشی و کسی به تو گوید: در این کیسه اشرفی هست و تو بگویی نیست. او به تو بگوید: اشرفی را برای من تعریف کن. و تو اوصاف آن را ندانی، آیا تو میتوانی ندانسته بگویی اشرفی در کیسه نیست؟ گفت:
نه. امام فرمود: جهان هستی که درازا و پهنایش از کیسه جواهر بزرگتر است. شاید در این جهان مصنوعی باشد زیرا که تو صفت مصنوع را از غیر مصنوع تشخیص نمیدهی. عبدالکریم درماند.... سال بعد، بار دیگر با امام در حرم مکی برخورد.
یکی از شیعیان به حضرت عرض کرد: ابن ابی العوجإ مسلمان شده؟
امام فرمود: او نسبت به اسلام کور دل است، مسلمان نشود. چون ابن ابی العوجإ چشمش به امام افتاد، گفت: ای آقا و مولای من! امام فرمود: برای چه این جا آمدی؟ گفت:
برای عادت تن و سنت میهن و برای این که دیوانگی و سرتراشی و سنگ پرانی مردم را ببینم. امام فرمود: ای عبدالکریم! تو هنوز برسرکشی و گمراهیت پا برجایی؟ عبدالکریم رفت سخنی بگوید که امام(ع) فرمود:
در حج مجادله روانیست و عبایش را تکان داد و فرمود: اگرحقیقت چنان باشد که توگویی ـ که چنان نخواهد بود.ـ ما و تو رستگاریم و اگر حقیقت چنان باشد که ما میگوییم، ما رستگاریم و تو در هلاکت.[۱۳]
مناظره امام صادق (ع) با زندیق مصری
هشام بن الحکم میگوید: زندیقی از مصر به قصد دیدار با امام صادق(ع) رهسپار مدینه شد. زندیق وقتی به مدینه رسید که آن حضرت مدینه را به قصد مکه ترک کرده بود. زندیق که در مصر آوازه علم و اخلاق امام صادق(ع) را شنیده بود، شیفته دیدار آن حضرت بود. بدین خاطر با این که خسته بود، لحظهای درنگ نکرد و روانه مکه شد. هشام میگوید: امام صادق(ع) در حال طواف بود که زندیق مصری نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق(ع) بودم. زندیق مصری سلام کرد. حضرت فرمود: نام تو چیست؟ زندیق گفت:
عبدالملک. امام پرسید: کنیه ات چیست؟ گفت: ابوعبدالله. امام فرمود: این کدام ملک و پادشاه است که تو بنده او هستی؟ آیا از پادشاهان زمین است یا از پادشاهان آسمان؟
پسرت بنده خدای آسمان است یابنده خدای زمین؟ هشام میگوید:
مرد مصری سکوت کرد. امام فرمود:
حرف بزن. بازهم او سکوت اختیار کرد. امام فرمود: هرگاه از طواف فارغ شدم، نزد ما بیا.
طواف امام پایان یافت. زندیق نزد حضرت آمد و در مقابل امام نشست. امام به او فرمود: آیا می دانی که زمین زیر و رویی دارد؟ زندیق گفت: آری. امام فرمود: تاکنون به زیر زمین رفتهای؟ زندیق گفت: نه. امام فرمود: آیا می دانی در زیر زمین چیست؟
زندیق گفت: نمیدانم. گمان میکنم چیزی زیر زمین نیست. امام فرمود: گمان چیزی جز عجز و درماندگی است... آیا به سوی آسمان بالا رفتهای؟ او گفت: نه. امام فرمود: آیا می دانی در آن جا چیست؟ او گفت:
نمیدانم. امام فرمود: آیا به سوی مشرق و مغرب رفتهای و ماورای آنها را زیرنگاهت قرار دادهای؟
زندیق گفت: نه. امام فرمود: بسی جای تعجب است که نه به مشرق رفتهای، نه به مغرب، نه به درون زمین، نه به آسمان بالا و نه خبری از آن جا داری تا بدانی در آنجا چیست؟ و در عین حال، تو منکر آن چه که در این مکان هاست هستی؟! آیا هیچ عاقلی چیزی را که نمیداند منکر میشود؟! زندیق مصری گفت:
تاکنون هیچ کس با من این گونه سخن نگفته است. امام فرمود: پس تو از این جهت در شک و تردید هستی؟!
زندیق گفت: شاید چنین باشد. امام فرمود: ای مرد! بدان! هیچ گاه آن که نمیداند برآن که میداند حجت و دلیلی ندارد. هرگز جاهل حجتی برعالم ندارد. ای برادر مصری! گوش کن که با تو چه میگویم! آیا نمیبینی که آفتاب، ماه، شب و روز به افق درآیند؟ اما یکی بر دیگری سبقت نمیگیرد. آنها میروند و بر میگردند، و در این رفت و آمد مجبور و مضطر هستند; زیرا جایی جز جای خودشان ندارند. آنها اگر میتوانستند که برنگردند چرا بر میگردند؟ اگر مضطر نبودند چرا شب، روز نمیگردد و روز، شب نمیشود؟ به خدا سوگند! ای برادر مصری! آنچه را که شما به آن عقیده دارید و دهر مینامید اگر آنها را میبرد پس چرا برمی گرداند و اگر آنها بر میگرداند پس چرا آنها را میبرد؟! آیا نمیبینی که آسمان برافراشته شده و زمین نهاده شده است، به گونهای که نه آسمان به زمین میافتد و نه زمین بر روی کرات زیرین خود سرازیر میشود؟
به خدا سوگند، خالق و مدبر آنها خداست.
زندیق مصری تحت تإثیر استدلالهای امام صادق(ع) قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق(ع) به هشام دستور داد تا تعالیم اسلام را به او بیاموزد.[۱۴]
مناظرهای دیگر
هشام میگوید: زندیقی نزد امام صادق(ع) آمد و با آن حضرت مناظره کرد. قسمتی از سخنان امام صادق(ع) به زندیق این بود:
این که میگویی خدا دوتاست، از دو حال خارج نیست: یا هردو قدیم و قویند و یا هردو ضعیفند و یا یکی نیرومند و دیگری ضعیف است. اگر هردو نیرومندند پس چرا یکی از آنها دیگری را دفع نمیکند ـ تا در اداره جهان هستی تنها باشد.ـ قدرت خدا باید برتر از همه قدرتها باشد.
اگر قدرتی در برابر خداوند یافت شود، نشانه عجز و ناتوانی خداوند است، و اگر یکی را قوی و دیگری را ضعیف پنداری، گفتار ما ثابت شود که خدا یکی است، به علت ناتوانی و ضعفی که در دیگری آشکار است.
اگر بگویی که خدا دو تاست، از دو حال خارج نیست: یا هردو در تمام جهات برابرند و یا از تمام جهات مختلف و متمایزند، چون ما امر خلقت را منظم میبینیم و فلک را درگردش و تدبیرجهان را یکسان; و شب و روز و خورشید و ماه را مرتب. درستی کار و تدبیر و هماهنگی آن، دلالت کند که ناظم یکی است. علاوه برآن، لازم است میانهای بین دو خدا قأل شوی تا تمایز بین آنها مشخص شود. بنابراین خدای سومی باید وجود داشته باشد. و اگر ادعا کنی که سه خدا وجود دارد، برتو لازم میشود که خدایان پنج گانه ملتزم شوی، چون بین خدایان سه گانه باید تمایز باشد. بدین ترتیب شماره خدایان بالا میرود و به بی نهایت میرسد. [۱۵]
زنادقه همانند دیگر گروههای کژاندیش دربارهٔ توحید و خداشناسی شبهه افکنی میکردند و در سست کردن عقاید دینی مردم و رواج فساد و بی دینی در امت اسلامی سعی مینمودند. آنان همواره با عکس العمل شدید امام صادق(ع) و پاسخ کوبنده اش روبه رو میگشتند.
منابع
فرهنگ کوثر - تیر ۱۳۷۹، شماره 40.
پانویس
- ↑ مزدک در ایام پادشاهی قباد میزیست و کتاب مزدا اثر اوست. (سفینه البحار، ج 1، ص 559).<br
- ↑ مجمع البحرین، ص 248.
- ↑ سفینه البحار، ج 1، ص 559.
- ↑ تحف العقول، ص 428.
- ↑ همان.
- ↑ احتجاج، ج 1، ص 25.
- ↑ مجمع البحرین، ص 162.
- ↑ سفینه البحار، ج 2، ص 285.
- ↑ همان، ج 1، ص 474.
- ↑ سوره زخرف، آیه 84.
- ↑ تفسیر المیزان، ج 18، ص ;128 سفینه البحار، ج 1، ص 474.
- ↑ احتجاج، ج 2، ص 71.
- ↑ الکافی، ج 1، ص 97.
- ↑ احتجاج، طبرسی، ج 2، ص 75.
- ↑ کافی، ج 1، ص 1005.







