کتابخانه:فراسوی غبار ندای انقلاب
|
| |
| نویسنده | محمدتقی مصباح یزدی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان |
| محل انتشارات | قم |
| دانلود | TXT |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ فصل اول: دنیا جایگاه امتحان و فتنه
- ۳ فصل دوم: فتنه وسیله آزمایش است
- ۴ فصل سّوم: امتحان قانونی فراگیر
- ۵ فصل چهارم: هرچه امتحان سخت تر، پاداش آن بیشتر
- ۶ فصل پنجم: بصیرت در مصاف فتنه
- ۷ فصل ششم: نقش شیطان در فتن ههای بشری
- ۸ فصل هفتم: هدف فتن ههای الهی
- ۹ فصل هشتم: وسیله آزمایش ، دل بستن ندارد
- ۱۰ فصل نهم: وظیفه ما در فتنهها
- ۱۱ فصل دهم: شناختهای لازم برای مقابله با فتنه
- ۱۲ فصل یازدهم: وظایف ما در فتنهها
- ۱۳ فصل دوازدهم: شگردهای فتنه گران برای تربیت فتنه جو
- ۱۴ فصل سیزدهم: امیدی به هدایت طراحان فتنه نیست
- ۱۵ فصل چهاردهم: عالمان بی بصیرت ، مؤثرترین عامل در فتنهها
- ۱۶ فصل پانزدهم: تحریف مفاهیم و بازی با واژهها
- ۱۶.۱ خلاصة مباحث گذشته
- ۱۶.۲ استراتژی و تاکتیکهای شیاطین در ایجاد فتنه اجتماعی
- ۱۶.۳ اولین ترفند شیاطین: تحقیر و استهزا
- ۱۶.۴ دومین ترفند شیاطین: تهمت زنی
- ۱۶.۵ آخرین راهکار شیاطین: آزار، اذیّت و قتل
- ۱۶.۶ ترویج گناه و اعمال ناهنجار
- ۱۶.۷ ترویج ارزشهای ملی به جای ارزشهای اسلامی
- ۱۶.۸ تحریف مفاهیم و بازی با واژهها
- ۱۶.۹ جنگ نرم
- ۱۷ پانویس
پیشگفتار
مجموعه سخنرانیهای منتشر نشده حضرت آیت الله مصباح یزدی پیرامون فتنه ندای انقلاب.
فراسوی غبار: مجموعه سخنرانیهای منتشرنشده حضرت آیتالله مصباح یزدی پیرامون فتنه.
بسمالله الرحمن الرحیم
کتابی که پیش رو دارید گزیدهای از سخنان حضرت آیتالله مصباح یزدی دامت برکاته در دفتر مقام معظم رهبری است که از تاریخ ۱۶ دیماه ۸۸ لغایت بیست و دوم اردیبهشت ۸۹ ایراد فرمودهاند. باشد تا این رهنمودها چراغ فروزان راه هدایت و سعادت ما قرار گیرد.
فصل اول: دنیا جایگاه امتحان و فتنه
مفهوم فتنه
ترتیب منطقی بحث اقتضا میکند که اول درباره مفهوم فتنه صحبت کنیم. اصلاً فتنه به چه معناست؟ موارد کاربرد آن کدام است؟ و چرا این واژه بهکاررفته است؟ بههرحال محور اول مبادی تصوری بحث است. در قرآن کریم واژه فتنه در موارد مختلفی ذکرشده است که مورد استعمال آنها شباهت کمی به همدیگر دارند، و عملاً حکم مشترک لفظی رادارند. بسیاری از لغویین سعی میکنند حتی مشترکات لفظی را هم به یک اصل یا دو اصل برگردانند و بگویند اصل این معانی یکچیز است و با خصوصیات مورد یا با اضافه کردن ویژگیهایی، معنای دوم و سوم به وجود میآید.
در این زمینه افراطوتفریطهایی هم وجود دارد. یک بحث این است که اصلاً این کار، کار درستی است؟ اگر منظور این است که اینها را به یک مشترک معنوی برگردانیم و بگوییم: اصل، یک معناست و آن تعدّد معانی، خصوصیّات مورد است، مثل انسان که در بین همه افراد مشترک است و ویژگیهای نژاد، زبان، خون، رنگ، جنسیت، و... باعث میشود انسان یکجا مرد و یکجا زن باشد، یکجا سیاه و یکجا سفید باشد؛ انصاف این است که این کار میسّر نیست و این کار نادرستی است. گاهی آنقدر معانی باهم تفاوت دارند که نمیتوان گفت: اینها مشترک معنوی هستند. امّا اگر مقصود، کاری است که در زبانشناسی هم معمول است که میگویند: اصل یک لغتی، یک معنایی بوده و تدریجاً در طول زمان، تحوّلاتی پیداکرده و بعداً یک معنای دیگری پیداشده که بهاصطلاح به آن منقول میگویند و بعد جهت نقل را پیدا کنند تا بدانند به چه مناسبت از این معنا به یک معنای دیگر منتقلشده است، یک چنین تلاشی برای کشف ارتباط بین معانی مختلف در حدّ معقولی که عرف پسند باشد نه اینکه تکلفات زیادی داشته باشد کار درستی است و این کار یک فرعی از فروع زبانشناسی است.
موارد استعمال کلمه فتنه در قرآن کریم طوری است که نمیشود آن را مشترک معنوی محسوب کرد و بگوییم ماده «فتن » همهجا به یک معنا است. در مورد اموال و اولاد میفرماید: «وَ اعلمها أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَه ... [۱]» . فتنه در اینجا هر معنائی داشته باشد، وقتی آنرا با این آیه مقایسه کنیم که «... الْفِتْنَهُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل ... [۲]» : فتنه از قتل بدتر است، چه نسبتی باهم میتوانند داشته باشند؟ اگر یک معنا داشته باشند باید گفت: اولاد شما از قتل بدتر هستند و این معنای روشنی ندارد. همچنین وقتی مشتقات فتنه، مثل «بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُون» را در نظر بگیریم. مفسرین گفتهاند: ای نجا مفتون به معنای مصدر است.
کسانی به پیغمبر اکرم العیاذ با لله نسبت جنون دادند. در ای نجا میگوید: بسنجید، ببینید که آیا شما اولی به جنون هستید یا او؟ این جا مفتون به معنی مجنون یا جنون است. فتنه در «الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل » با «بایکم المفتون » با اموال و اولاد چه ارتباطی دارد؟ هیچ جهت مشترکی که قابل قبول باشد بین اینها نم یشود پیدا کرد. همچنین مانند: «... أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا ... [۳]» و امثال ای نها که معمولاً در کتا بهای لغت هم، ای نها را به عنوان معانی متعدد برای فتنه ذکر کردهاند.
قاعدهای در زبا نشناسی وجود دارد که میگوید: اصولاً الفاظی که در هر زبانی وضع میشوند، ابتدائاً برای مصادیق مادیّ است. آدمیزاد در ابتدا که شروع به حرف زدن م یکند، هنوز مسائل معنوی و انتزاعی را درست درک نمیکند. آن چه مورد نیازش است، همین مصادیق مادیّ است که در دنیا با آ نها سر و کار دارد. مثلاً قطعاً اول مفهوم علوّ را که وضع کردند قطعاً که میگویم یعنی ظن متآخم بعل م اول برای بالا بودن سقف نسبت به کف و امثال آن وضع کردهاند. بعد توجه پیدا کردند بهای نکه یک معان یای وجود دارد که تعبیر دیگری با آن مناسب نیست جز این که بگوییم آنها بلند هستند.
مثل این که بگوییم مقام خدا علوّ دارد. یعنی بعد از تصور علوّ مادی، این معنا را برای علوّ معنوی تصور م یکنند. در اینجا همان لفظی را که برای علوّ مادی وضع شده بوده، تجرید میکنند و میگویند دو گونه علوّ داریم یکی علوّ حسی است و یکی علوّ معنوی است، و خدا علوّ معنوی دارد و چیزهایی از این قبیل. این قاعده را در زبا نشناسی میتوان مورد توجّه قرار داد که اول الفاظ برای مصادیق مادیّ وضع شده و تدریجاً به مناسبتهایی برای معانی انتزاعی اعتباری، و بعد هم برای معانی معنوی مافوق طبیعی به کار رفته است.
اما گاهی یک مفاهیم معنوی هست که نم یشود بگویند یک مصداق مادیّ و یک مصداق معنوی دارد. آن قدر از خصوصیّات مادیّ تنزیه شده که اصلاً معنای دیگری شده است. به هر حال میتوان این را یک قاعدهای تلقی کرد که الفاظ ابتدائاَ برای معانی حسّی وضع شده، بعد تدریجاً با تصرفاتی، اول به صورت مجازِ با قرینه، بعد کم کم به صورت منقول به کار رفته، و بعد یک معنای جدیدی پیدا شده است.
اگر این را بپذیریم، وقتی موارد استعمال فتنه را ملاحظه م یکنیم، حسّیترین معنایی که برای فتنه در خود قرآن کریم ا س ت ع م ا ل ش د ه ا س ت د ر آ ی ه ش ر ی ف ه : «یَوْمَ هُمْ عَلَی النَّارِ یُفْتَنُون [۴]» است: یعنی به عنوان عذاب انسا نهایی روی آتش گداخته میشوند. فَتَنَ در ای نجا یعنی داغ کردن و سوزاندن. وقتی طلا را در آتش ذوب میکنند، میگویند: فتن الذهب، یعنی طلا را روی آتش آب کردند. از این جهت میتوان گفت:
اوّلین باری که فتن وضع شده برای همین داغ کردن وضع شده است. این داغ کردن یک لوازم و آثاری دارد. به مناسبت این آثار و لوازم، اول مجازاً و بعدها به صورت منقول، لفظ «فتن » را در معانی دیگری استعمال کردند. معمولاً وقتی چیزی را روی آتش داغ میکنند، حرکتی اضطرابی در آن پیدا م یشود. لذا بعدها «فتن » را در مورد اضطرابات به کار بردند. اضطراب گاهی اضطراب شخصی است که یک حالت روانی برای آدم پیدا م یشود. گاهی اضطرابات اجتماعی است. جامعه متزلزل و مضطرب میشود. تدریجاً فتنه معانی جدیدی پیدا کرده و بعد در مورد بلاهایی که برای آدم پیش میآید و حال آدم را متغیر و مضطرب میکند به کار رفته است.
لازمه امتحان کردن یک حالت اضطراب است؛ از این جهت به امتحان هم فتنه گفته شده است. در همین آیه شریفه اول سوره روم م یفرماید: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُترَْکُواْ أَن یَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ یُفْتَنُونَ » یعنی آیا مردم میپندارند که وقتی میگویند ما ایمان آوردیم، ما همین طور از آنها قبول میکنیم و کار تمام م یشود و دیگر امتحان نم یشوند؟ «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِم ... »: ما همه پیشینیان را امتحان کردیم شما را هم امتحان خواهیم کرد. در اینجا فتنه به معنای امتحان است.
میتوان چنین تصوّر کرد که اصل آن واژه به معنی گداختن و داغ کردن بوده و بعد به جهت لوازمش که اضطراب و... بوده، کم کم به اضطرابهای روحی و اضطرا بهای اجتماعی و آشو بها و... نقل داده شده تا به آشفتگ یهای دینی رسیده است. اگر فضایی ایجاد شود که اعتقادات دینی مورد شک و تردید قرار بگیرد، این هم یک اضطرابی ایجاد م یکند. آشفتگی و ابها مهایی که باعث م یشود کسانی در دین خودشان شک کنند، این هم فتنه است. « ...وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل ... » مربوط به این مورد اخیر است.
یعنی کاری کنند که مردم در دینشان شک کند و مضطرب شوند؛ نفهمند دین حقّ و اعتقادات صحیح کدام است. این بدتر از آن است که کسی را بکشند. برای ای نکه وقتی کشته شود اگر مؤمن است، به بهشت م یرود و اگر غیر مؤمن است از آن بدتر نم یشود. امّا وقتی یک مؤمنی دینش مورد فتنه واقع م یشود، یعنی وسایل شک و تردید در دینش فراهم م یشود، و بالاخره ایمانش را از دست میدهد، دیگر اهل نجات نیست. مسلماً این ضررش بیش از کشتن او است. پس فتنه با چنین ملاحظاتی این مصادیق را میتواند داشته باشد. در این جا به همین اندازه اکتفا میکنیم که فتنه معانی متعددی دارد.
دنیا جایگاه امتحان و فتنه
بحث دیگر این است که آیا زندگی انسان در این دنیا بی فتنه میشود فتنه به معنای عامش که شامل همه موارد امتحان م یشود، چه امتحانات فردی چه امتحانات گروهی و اجتماعی ؟ البته محال عقلی نیست؛ ولی حکمت الهی این گونه نیست. این عالم به گونهای است که سر دو راه یها و چندراه یها واقع م یشویم. گاهی تردید پیدا میکنیم که این طرف را انتخاب کنیم یا آن طرف را؟ این وضع زندگی که ما داریم، بدون امتحان نم یشود. خدا هم میفرماید: «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُ م ... [۵]» : ما مرگ و زندگی را آفریدیم برای این که شما را امتحان کنیم. امتحان کنیم که چه بشود؟ ...« أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ... » که کدامتان کارتان بهتر است؛ یعنی خدا برای ارزشیابیِ کار باید یک شرایطی فراهم کند. اسم این، امتحان است. پس بر حسب این آیه و دهها آیه دیگر خدا م یفرماید: شرایطی پیش میآوریم که شما امتحان شوید تا آنچه ته دلتان است ظاهر شود. جوهر وجودتان ظهور پیدا کند که چه کسی هستید؟ این کار خداست.
البته خدا از اوّل میداند که هر کسی چقدر گناه خواهد کرد، و اگر از اول شخص را العیاذ بالله در جهنّم م یآفرید، چه کسی میتوانست بگوید چرا؟ ولی این عالم برای چیست؟ باید این عالم باشد تا من با اختیار خودم این مسیر را طی کنم و انسان یعنی همین. آنچه منشأ این شده که آدمیزاد این لیاقت را پیدا کند که به مقام خلافت الهی برسد، همین ویژگی است و ا فرشتگان مقرّب الهی بودند؛ ولی خدا صلاح ندانست که آ نها خلیفه شوند. گفت: «... إِنیّ جَاعِلٌ فیِ الْأَرْضِ خَلِیفَة.. [۶]» : من جانشینی را در زمین به وجود خواهم آورد. گفتند: «... أَتجَْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ ... »: این موجودی که میخواهی روی زمین بیافرینی موجودی است که فساد و خونریزی خواهد کرد. آیا این را خلیفه میکنی؟
« ...قَالَ إِنیّ أَعْلَمُ مَا تَعْلَمُو ن »: فرمود: آن سرّی که در این کار است شما نمیفهمید. و نمیتوانستند هم بفهمند. چون سرّ همین بود که باید یک موجودی باشد که با اختیار و انتخاب خودش به مقام قرب الهی برسد. و فراتر از مقام ملائکه هم برسد. امّا اختیار و انتخاب لازم هاش این بود که آدم دو گرایش مختلف داشته باشد: هم گرایشی داشته باشد که او را به طرف گناه بکشد و هم گرایشی به طرف عبادت، و او جهت عبادت را انتخاب کند و بدین وسیله برتری خودش را ثابت کند، روشن کند که جوهر او این گونه است که پا روی خواست ههای نفسانی اش میگذارد تا خدا راضی باشد و این در ملائکه نبود؛ یعنی نمیدانستند گرایش به معصیت یعنی چه؟
چون آ نها نمونه اش را درون خودشان نمییافتند. اینها نمیتوانستند تصور کنند که یک موجود، جاذبه به ترک عبادت بلکه به ضدّ عبادت داشته باشد و با اختیار خودش پا روی این کشش بگذارد و به مقامی برسد که عبادتی بهتر از آنها انجام دهد. خدا هم فرمود: من چیزی میدانم که شما نم یدانید. نه اینکه خدا بُخل کرد و به آنها نفهماند؛ بلکه نمیتوانستند بیابند. پس آنچه باعث این شد که انسان لیاقت خلافت اللهی پیدا کند همین ویژگی است. بنابراین زندگی انسان بدون امتحان شدنی نیست.
پس مسأله دوم ای ن است که ما باید این را بدانیم که طبیعت این زندگی توأم با این است که دائماً شرایطی پیش بیاید که ما سر دوراهیها و چندراهیها قرار بگیریم. قرآن اسم این وضعیت را امتحان میگذارد. در اینجا هم یک مفهومی است که وقتی لفظی را میخواهیم در آن به کار ببریم، برای اینکه تفاهم نزدیک تر باشد، از معانی حسّی کمک میگیریم. معمولاَ ما وقتی یک چیزی را نم یدانیم، امتحان م یکنیم تا خودمان بفهمیم. خدا هم همین تعبیر را به کار م یبرد؛ امّا م یدانیم خدا چیزی برایش مجهول نیست؛ اما وقتی م یخواهد بگوید: شما را سر دوراهیها قرار م یدهم تا دائماً یکی را انتخاب کنید، میگوید دائماً امتحانتان میکنم. حقیقت این است که خدا وقتی میخواهد با ما صحبت کند که ما یک چیزی بفهمیم، باید با زبان ما حرف بزند. اگر بخواهیم آن حقیقتی که وجود دارد و تأثیری که در سرنوشت ما دارد را با لفظ بگوییم، بهترین لفظ این است که بگوییم: یک امتحان است؛ چراکه ما را مضطرب میکند.
میتوان اسم آن را بلا و از جهت دیگر اسمش را فتنه گذاشت. فتنه این بود که یک چیزی را روی آتش داغ میکنند و مضطرب م یشود. ما کأنّه در یک شرایطی واقع م یشویم که مضطرب م یشویم و نمیدانیم چه کار کنیم؛ مخصوصاً آن جایی که قضیه آن قدر ابهام داشته باشد که تشخیص این که چه کار باید کرد هم مشکل م یشود. این واقعاً فتنه است. یعنی کاملاً انسان کلافه م یشود. نمیفهمد چه کار باید بکند. آن قدر هوا غبارآلود شده است که نم یشود تشخیص داد که جادّه کجاست. ولی هر چه امتحان سخت تر باشد، نتیجه اش هم بهتر است. هر آنی ما در انواع امتحانات درگیر میشویم. اگر انسان توجه داشته باشد به این که این رفتارها بناست سرنوشت ما را تغییر بدهد؛ ما را جهنّمی یا بهشتی کند و نم یدانیم چه خواهد شد؟ جای این دارد که انسان خیلی مضطرب باشد. آدم عاقل دائماً چنین اضطرابی داشته باشد. خوف خدا یعنی همین. هر قدر ایمان قوی تر باشد، ترس آدم بیشتر میشود؛ چون بیشتر دلش میخواهد نمره قبولی بیاورد.
فتنه هدف نزدیک خلقت
شاید مفاهیمی که در فارسی با فتنه مناسب تر است، گرفتاری و آشفتگی باشد. کسی را مورد فتنه قرار دادند یعنی گرفتار و درگیرش کردند، کاری کردند که آشفتگی برای او پیدا شود. امتحان و فتنه و گرفتاری اصلاً رمز زندگی دنیا است. به تعبیر دیگر هدف نزدیک از آفرینش انسان، امتحان است.
خدا انسان را برای چه در این دنیا آفرید؟ تا امتحان کند. بعد سؤال میشود: امتحان کند تا چه شود؟ تا لیاقت بالاتری پیدا کند. لیاقت بالاتر پیدا کند که چه شود؟ تا پاداش بالاتری نصیب او بشود و نهایتاً پاداشی نصیب او شود که عقل ما به کنه آن نمیرسد؛ فقط یک لفظ کلی میگوییم: به خدا نزدیک شود.
آن میشود هدف نهایی خلقت. هدف نزدیکش امتحان است. هدف دومش پاداش و بهشت است، و هدف نهای یاش رسیدن به قرب الهی است. خدا انسان را برای رحمت خلق کرد. یک رحمتی است که ملائکه نمیتوانند دریافت کنند؛ چراکه ظرفیتش را ندارند. ما ملائکه را درست نم یشناسیم؛ امّا همین اندازه میدانیم که انگیزه معصیت ندارند؛ لذا این ابتلائات را هم نخواهند داشت. نتایجی هم که بر این امتحانها مترتب م یشود، عاید آنها نمیشود. آن کسی که در امتحان قبول میشود با کسی که امتحان نداده، مساوی نیست. باید امتحان بدهد تا هم برای خودش و هم برای دیگران معلوم شود چه کاره است. البته خدا احتیاج به امتحان کردن ندارد؛ بلکه منظور این است که باطن شخص ظهور پیدا کند، یا به تعبیر دیگری که بیشتر قابل بیان باشد، تا استعدادهایش شکوفا شود: یا در جهت صعود، یا در جهت نزول و هبوط. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
فصل دوم: فتنه وسیله آزمایش است
تنزیه صفات و افعال الهی
آن جا که خدا بندگانش را امتحان م یکند، این سؤال مطرح م یشود: اصلاً امتحان خدا چه معنائی دارد؟ معمولاً چیزی را امتحان میکنیم که اطلاع درستی از آن نداریم، یا کسانی را مورد امتحان قرار م یدهیم که آ نها را کاملاً نم یشناسیم و میخواهیم آنها را شناسایی کنیم.
امّا به عقیده ما خدای متعال همه چیز را خوب میداند؛ حتّی خطورات ذهنی ما را میداند و به سرنوشتمان علم دارد. حال کسی که این همه آگاهی دارد و چیزی بر او مخفی نیست، امتحان به چه کار او م یآید؟ این سؤال در باره خیلی از مفاهیمی که در قرآن درباره خداوند ذکر شده است، به خصوص در صفات و افعالی الهی، مطرح م یشود. مثلاً قرآن درباره عدّهای م یفرماید: خدا از آنها انتقام گرفت: «فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِی الْیَمِّ ...[۷]».
در ای نجا هم این سؤال مطرح م یشود که انتقام در جائی است که کسی به آدم ضرری بزند و او در صدد جبران این ضرر برآید. معمولاً هم برای تشفی و خنک شدن داغ دل است: «... وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنین [۸]» . این چنین مفاهیمی در مورد خدا معنی ندارد. چراکه خدا از حالی به حالی تغییر نمیکند و همچنین ضرری به او نمیرسد. در مورد چنین کسی که هیچ ضرری به او نم یخورد، این انتقام گرفتن یعنی چه؟
در مورد غضب هم همین مسئله مطرح میشود. قرآن در موارد زیادی م یفرماید: خدا بر کسانی غضب کرد: «... غَضِبَ ا عَلَیْهِم ... [۹]» . کسی که ضرری به او خورده، اهانتی به او شده، ناراحت م یشود، خونش به جوش م یآید، رنگش قرمز م یشود و ر گهای گردنش پر میشود. در این حال میگویند: غضب کرد. امّا خدا این حالات را ندارد. اصلاً تحت تأثیر چیزی قرار نمیگیرد. اگر دقت کنیم این سؤال در مورد خشنود شدن خدا هم مطرح میشود.
دقّت در خداشناسی و شناخت صفات و افعال إلهی سؤالاتی را مطرح میکند که جوابش خیلی آسان نیست. میتوان یک مطلب کلیدی گفت که در مورد همه موارد مذکور به نحوی کارساز باشد، و آن این است که نه ما میتوانیم ذات إلهی و حقیقت صفات خدا و حقیقت افعال خدا را درک کنیم و نه هیچ موجود دیگری چنین امکانی را دارد. امّا صفات و افعالی که در خود قرآن آمده است، به زبان ما سخن گفته است. اگر ما بخواهیم در این صفات و افعال دقّت کنیم، باید آن لوازمی که به لحاظ سخن گفتن با ما رعایت شده، یعنی آن لوازمی که همراه با نق صها و یک حیثی تهای امکانی است را حذف کنیم؛ مثلاً وقتی می گوئیم: «خدا غضب کرد » درست است که غضب کردن ما، خارج شدن از حال عادی است، به طوری که رنگ و روی انسان تغییر میکند، عصبانی م یشود و داد میزند، ولی در مورد خدا باید این جهات نقص را حذف کرد؛ یعنی خون خدا به جوش نمیآید؛ چراکه خون ندارد که به جوش بیاید.
رگهایش درشت نم یشود و رنگش قرمز نم یشود؛ چراکه خدا رنگ ندارد که قرمز شود. نتیجه اینها که عبارت است از عذاب کردن و طرد کردن شخصِ مورد غضب، حقیقت فعل خداست. این امور گفته شده، برای ای نکه به زبان ما سخن بگویند؛ یعنی اگر ما بخواهیم تصوّری از غضب إلهی داشته باشیم، م یگوئیم: اگر بنا بود ما با حالت بشری مان چنین کاری انجام دهیم، چه نام داشت؟ چه حالی برای ما پیدا م یشد؟
اسم آن غضب بود. امّا غضب به آن معنایی که در ما وجود دارد، محال است در خدا وجود داشته باشد. اگر خدا اینها را به زبان ما نمیگفت، هیچ چیز نمیفهمیدیم. درک نم یکردیم که در این موقعیت، بهترین چیزی که میتوان در باره خدا، افعال خدا و صفات خدا درک کرد، چیست؟ خداوند در قرآن خیلی چیزها را با تشبیه به ما میفهماند؛ چون اگر آن حقیقت را مستقیماً بگوید، درست درک نمیکنیم.
این شبهه در مورد مفاهیمی مانند وجود، واجب الوجود بودن، خالق بودن و ... خدا نیز مطرح میشود. حتّی وقتی میگوییم خدا موجود است، آنچه ابتدائاً میفهمیم، چیزی مانند وجود اشیاء مادیّ است. خالق در خود قرآن درباره غیر خدا هم به کار رفته است. درباره حضرت عیسی علیه السّلام م یفرماید: «...إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْر ... [۱۰]» : تو از گل مانند پرندهای را خلق میکنی.
وقتی ما در باره خدا، خالق را به کار م یبریم، همان معنایی را م یفهمیم که در باره حضرت عیسی م یفهمیم؛ فکر م یکنیم خلق یعنی خدا گل برداشت، دستکاری کرد و یک شکلی به آن داد. در حالی که خلق کردن خدا، با این معنا خیلی فرق دارد. او میگوید: «کن فیکون ». حتّی این تعبیر که میگوید: « یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ... [۱۱]» ، نیز به زبان ماست و ا خدا احتیاج به گفتن هم ندارد. به چه کسی بگوید باش؟ چیزی که هنوز نیست چگونه به او بگوید باش؟ از این رو الفاظ و مفاهیمی که درباره صفات و افعال إلهی بکار رفته است، آن مواردی که ایهامِ معنای نقص دارد، باید حیثیت نقصش را تجرید و تنزیه کرد. باید گفت: خلق میکند، امّا نه مثل خلق ما. در روایات هم ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین همین طور به ما دستور دادهاند که در ذهن یا در مقام توصیف بگوئید: این صفت برای خدا ثابت است، امّا نه آن چنان که در مخلوقات است.
البته خدا به بعضی از بندگانش یک معرفتی داده که ما از آن هم خبری نداریم. آ نها را استثنا کرده و گفته است: آن توصیفی که آنها میکنند، درست است. حال آنها چگونه هستند؟ خدا خودش میداند. ما همان طور که خدا را درست نم یشناسیم، آن بندگانش را هم درست نمیشناسیم و نم یدانیم به چه مقامی رسیدهاند. «عبادالله المخلصین »، ای نها هستند: « سُبْحَانَ ا عَمَّا یَصِفُونَ * إِ عِبَادَ ا الْمُخْلَصِین [۱۲]» .
ممکن است با بح ثهای عقلانی که بزرگان کردهاند، مقداری فهممان رقیق تر و دقی قتر و اشکالش کمتر شود؛ امّا با این مباحث کُنه آن را نم یفهمیم. از امام باقر علیه السّلام روایت است: «کلما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إل کیم ... [۱۳]» : هر چیزی را در وهم و ذهن خودتان تصوّر میکنید، این مخلوق شماست. این خدا نیست. این چیزی است که شما در ذهنتان ساختهاید. مفهومش هم مفهومی است که شما ساختهاید. با اینها نم یشود حقیقت خدا را شناخت. اگر کسانی رسیدند به مقاماتی که مخلصین رسیدهاند، آن وقت پرد ههائی برداشته م یشود و کی چیزهایی را میبینند. «... لَیْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ یَقَعُ فِی قَلْبِ مَنْ یُرِیدُ ا تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَنْ یَهْدِیَه ... [۱۴]» .
معنای امتحان الهی معنای امتحان کردن هم آن امتحان کردنی نیست که درباره ما صادق است که چیزی را نم یدانیم و میخواهیم معلوم شود. جالب این جاست که خدا در بعضی از آیات م یفرماید: خدا امتحان میکند تا بداند. «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرین ... [۱۵]» : ما شما را آزمایش میکنیم تا بدانیم کدام مجاهد و اهل استقامت هستید و در مقام انجام وظیفه صبر م یکنید. معنای «تا بدانیم » این نیست که خدا نم یدانست. این علم به اصطلاح بزرگان اهل معقول، علم فعلی است. علم فعلی یک مفهوم اضافی بین عالم و معلوم است. این مفهوم اضافی یک معنای حادث است. این اضافه وقتی پیدا م یشود که طرفش هم باشد. وقتی طرفش نباشد، اضافهای تحقق پیدا نمیکند. البته علم ذاتی خدا عین ذاتش است و آن هیچ تغییری نمیکند و معلول چیزی نیست؛ امّا این «حتی نعلم » آن علم نیست، بلکه علم دیگری است.
برای درک معنای امتحان الهی مقدمتاً باید گفت: هدف از خلقت انسان این است که با اختیار خودش مسیر سعادت را طی کند. اختیار در اینجا یعنی انتخاب کردن. وقتی انتخاب معنا پیدا میکند که لااقلّ دو راه وجود داشته باشد و انسان یکی را انتخاب کند و از یک راه آن برود؛ در این صورت میگویند: این راه را انتخاب کرد. راه موجودات دیگر حتّی ملائکه یک سویه است. آ نها اصلاً چیزی جز عبادت خدا دوست نمیدارند و میلشان به چیز دیگری تعلّق نمیگیرد. در زمین و آسمان آنچه م یبایست خلق کند، خلق کرده است که همه موجودات یک طرفه هستند. فقط جای یک موجودی باقی مانده بود که خودش انتخاب کند و زندگی اش یک سویه نباشد. چنین موجودی باید قدم به قدم راههای متعددی جلوی وی باشد تا انتخاب کند. هر چه زمینه انتخاب بیشتر باشد، زمینه تکاملش بیشتر است. چون اصلاً تا انتخاب نباشد، به کمال نمیرسد. باید انتخابی در میان باشد و او درست انتخاب کند تا به کمال برسد. امّا اگر جبری باشد یا اتّفاقی باشد، کمالی برای او ایجاد نم یشود.
در قرآن به کلیات این مبحث اشاره شده است. در رابطه با این که خدا چگونه امتحان میکند، فرموده که هر چه را که روی زمین است، از گیاهان، جانوران ، حشرات، ماهیها، دارای جاذبه هائی قرا ر د ا د ی م ت ا ش م ا ر ا ب ا آ ن ه ا ب ی ا ز م ا ی ی م : «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا [۱۶]» . عجی بتر این است که خود انسانها وسیله آزمایش برای همدیگر هستند: «... لِیَبْلُوَ بَعْضَکُمْ بِبَعْض ... [۱۷]» .
روزیِ عدّهای در عالم وسیع است و مرفّه هستند؛ اینان وسیله آزمایش بعضی دیگر هستند: «وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ ف ی ما آتاکُم ... [۱۸]» . فقرا برای اغنیا موجب آزمایش هستند، به این صورت که آیا اغنیا وظیف هشان را نسبت به آنها انجام میدهند یا نه؟ نسبت به آنها فخر م یفروشند یا نه؟ اغنیا هم برای فقرا موجب آزمایش هستند، به این صورت که آیا در مقابل اغنیا از روی طمع خضوع میکنند یا نه؟ آیا نسبت به آنها حسد میورزند یا نه؟ زیبائی یا زشتی چهره یک شخص برای خود او و دیگران آزمایش است. یک تیر است و صدها نشان. این، زیباییِ این عالم است.
این چنین تدبیری برای عالم، برای این نبود که خدا نمیدانست؛ بلکه برای این بود که انسان موجودی است که باید انتخاب کند و برای انتخاب باید زمین ههای انتخاب فراهم شود؛ یعنی دائماً سر چند راهیها قرار بگیرد تا یکی را انتخاب کند. وقتی چشمش جائی میافتد که نباید نگاه کند، آیا نگاه میکند یا نه؟ گوشش کدام صدا را میشنود؟ زبانش کدام حرف را میزند؟ همه اینها امتحان است. نه تنها بدیها، بلاها و مر ضها، بلکه نعمتها هم وسیله آزمایش است: «... نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَة ...[۱۹] ، » ... بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئا ت ... [۲۰]» . همه نعم تها و همچنین همه بلاها، زمینه هائی هستند برای انتخاب ما در گفتن، شنیدن، نگاه کردن، فکر کردن و در تصور ذهنی. در ذهن چه چیزی تصوّر م یشود؟ «... إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْ م ... [۲۱]» . ممکن است در ذهن گمانی برده شود که همین گناه باشد.
انسان حقّ ندارد در باره هر چیزی هر طور که دلش میخواهد فکر کند. در باره مؤمن بی جهت نباید سوء ظن داشت. حتّی آن جا هم آزمایش است. اینکه در هر حالی د هها و ص دها آزمایش وجود دارد، همه نعمت خداست که اگر نباشد رشدی پیدا نم یشود. اگر این آزمایشها نبود، ما رشد و کمالی پیدا نم یکردیم. ارزش ما به اندازة همان نطفهای بود که در ابتدا بودیم بلکه به اندازة ماقبلش که هیچ نبودیم: «هَلْ أَت ی عَلَی الْإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً [۲۲]» .
خداوند انسان را با مجموعهای از عوامل مختلف، گرای شهای مختلف و جاذب ههای مختلف خلق کرد برای این که وی را آزمایش کند: «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلیه [۲۳]» . پس هدف از آفرینش در این جهان، آزمایش است. امّا همان طور که از قرآن استفاده میکنیم، این هدف نهایی نیست. آزمایش برای چیست؟ برای این است که انسان خودش را به کمال برساند. به تعبیر علمی و فلسف ی، آزمایش برای این است که استعدادهای انسان به فعلیّت برسد. آن موجودی شود که میتواند بشود. اسم این را قرآن آزمایش میگذارد.
معنائی استنباطی برای فتنه
بر حسب یک استنباط ظنّی میتوان گفت: در میان این آزمایشها آن مواردی که اهمیّت بیشتری دارد و گرفتاری و درگیری و ابهام آن بیشتر است، علاوه بر ای نکه مفاهیمی چون ابتلاء و امثال آن بر اینها اطلاق م یشود، مفهوم فتنه هم به اینها اطلاق م یشود. «فتنه » آن آزمایشهایی است که حساس، کارساز و نقطه عطف است و به طور کلی اهمیّت بیشتری دارد. با توضیحی که گذشت، همه چیز و همه کس برای ما آزمایش است، امّا قرآن روی موارد به خصوصی تأکید کرده است که ای نها موارد آزمایش هستند، تا ما بیشتر توجّه داشته باشیم. گاهی با نون تأکید ثقیله و با قسم میگوید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُ م... [۲۴]» .
بخشی از موارد آزمایش، امور مادی هستند: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرات ... [۲۵]».
این یک بخشی از وسایل امتحان است. گرسنگی، خوف و ناامنی، از دست دادن زن و فرزند، از بین رفتن اموال ، ای نها همه وسایل آزمایش است.
بخش دومِ موارد امتحان، مربوط به جهات فکری و عقیدتی است. وسوس ههایی که شیاطین، وسوسه میکنند و القائاتی که شیطان القاء میکند، وسیله آزمایش است: «لِیَجْعَلَ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ فِتْنَة ... [۲۶]» . به این موارد به خصوص توجّه کرده است. همه آنچه در زمان ما از شبهات و شکوکی که در اعتقادات دینی إلقا م یشود و دائماً رسان ههای خارجی و سایتهای وابسته برای تضعیف عقاید پخش و توزیع م یکنند، همه در قسم دوّم قرار میگیرد. اینها فتن ههای دینی، فکری، و اعتقادی است. این موارد است که مصداق «...وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل... [۲۷]» و مصداق «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لاتَکُونَ فِتْنَه... [۲۸]» است. فتنههای دیگر که با قتال رفع نم یشود. وقتی میگوید: با مشرکین قتال کنید حتّی لاتکون فتنة، یعنی تا زمینه گمراه کردن دیگران از بین برود.
و بالاخره دسته سوم فتن ههایی است که به امور اجتماعی مربوط م یشود. حتی وجود خود پیغمبران برای دیگران یک فتنه و یک آزمایش است: «وَ کَذلِکَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِیَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ ا عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنا ... [۲۹]» . خداوند یک چوپانی را نزد فرعون م یفرستاد تا بگوید: من پیغمبر هستم و باید از من اطاعت کنی. ای نها میخندیدند و میگفتند:
هیچ کس دیگر نبود که بفرستد؟ یک چوپان فقیر تهیدست را فرستاده است! مسخره میکردند: لِیَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ ا عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنا.
خدا بر اینها منّت گذاشت و از میان همه ما، اینها را انتخاب کرده است!
این فتن ههای اجتماعی که موجب گمراهی انسانهای زیاد و گاهی نس لهائی از انسا نها میشود و گاهی دامنه اش تا روز قیامت باقی میماند، فتن ههای عظیم است. همهای نها برای انسانها، مصادیق امتحان است و هر کدام مراحل مختلفی از شدت و ضعف و از عظمت را دارد. ما باید توجّه داشته باشیم و بدانیم در این عالم مثل دانش آموزی هستیم که سر جلسه امتحان نشسته است. دانش آموزی که سر جلسه امتحان نشسته، تمام حواسش جمع است که اشتباه نکند. از صبح که از خواب بلند م یشویم باید برویم سر جلسه امتحان تا آخر شب که م یخوابیم. فردا هم باز همین است. اصلاً این عالم جای امتحان و همه چیز آن وسیله امتحان است. آنچه که ما باید حواسمان نسبت به آن جمع باشد این است که خوب امتحان بدهیم و بس. وقتی کل عالم جای امتحان است، نباید اصلاً توجّهی به غیر آن داشته باشیم، مگر به اندازه ضرورت که باشیم و بتوانیم امتحان بدهیم.
هدف امتحان الهی
اینها مقدمه است تا امتحان شویم. امتحان شویم تا چه نتیجهای حاصل شود؟ امتحان م یشویم تا وارد یک عالم ابدی شویم که رحمتی الهی دریافت کنیم که هیچ موجودی لیاقت دریافت آن رحمت را ندارد. آن رحمت مخصوص کسانی است که در این عالم خوب امتحان دادهاند. هیچ موجود دیگری لیاقت درک این رحمت را ندارد و اصلاً نمیتواند آنرا درک کند.
هدف آ نجاست. پس امتحان یک هدف متوسط است؛ یعنی ما را امتحان میکنند تا خوب امتحان بدهیم و نتیجتاً لیاقت رحمت الهی را پیدا کنیم و در قیامت به ما پاداش دهند؛ بالاترین پاداش بر طبق آنچه در قرآن آمده رضوان إلهی است: «وَ رِضْوانٌ مِنَ ا أَکْبَر [۳۰]» و آن امری است که ملائکه هم لیاقت درک آن را ندارند. خداوند آنرا برای انسان مقدّر فرموده است به شرطی که در این دنیا خوب امتحان بدهد.
وفقنا الله و ایاکم.
فصل سّوم: امتحان قانونی فراگیر
موارد ابتلا و امتحان در قرآن
مواردی را که قرآن در زمینه فتنه و ابتلاء بحث کرده است، میتوان به دو دسته کلی تقسیم کرد. البته روح همه این موارد این است که خدای متعال شرایطی پیش م یآورد تا افراد سر دو راهیها یا چند راهیها قرار بگیرند و یک راه را انتخاب کنند. حقیقت امتحان و فتنه و ابتلا و همچنین هدف از آفرینش انسان در این عالم همین است. موارد امتحان به حسب تعبیرات قرآن کریم فرق میکند. در برخی موارد خدای متعال صریحاً امتحان کردن را به خودش نسبت داده است و میفرماید: ما مبتلا کردیم، ما امتحان کردیم. در برخی موارد به انسانها نسبت داده است و م یفرماید: انسانها ایجاد فتنه کردند. روح هر دو بر م یگردد به این که باید زمینهای برای انتخاب انسانها فراهم شود تا با اختیار خود استعدادهای خویش را شکوفا کنند و راه نهایی خودشان را برگزینند.
مواردی را که خدا به خود نسبت میدهد عمده آیات از این دسته است - باز قابل تقسیم به دو دسته است. در یک دسته مورد فتنه امور تکوینی است؛ یعنی خدا چیزی را به صورتی خلق کرده یا وصف وجودی تکوینی خاصّی به آن داده تا اسباب آزمایش و فتنه قرار گیرد. در دسته دیگر افعال تشریعی الهی به عنوان وسیله امتحان ذکر شده است. مثلاً میفرماید: ما این دستور را دادیم و این وظیفه را تعیین کردیم تا انسا نها آزمایش شوند.
اما آ نهایی که مربوط به امور تکوینی است باز یک دسته آیاتی است که به طور کلی ذکر فرموده که ما همه شما را امتحان م یکنیم یا همه چیز وسیله امتحان و آزمایش است. دسته دیگر، موردهای خاصّی را به عنوان وسیله آزمایش بیان م یفرماید.
امتحان قانونی فراگیر
از آیاتی که به طور کلی م یفرماید: ما همه انسا نها را امتحان میکنیم، آیهای است که در اول بحث در این جلسات مطرح شد: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن یُترَْکُواْ أَن یَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ یُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِم ... [۳۱]»: مردم گمان نکنند، همین که گفتند: ایمان آوردیم، ما آنها را رها م یکنیم و از آنها میپذیریم. نه، ای نها باید امتحان شوند.
پیشینیان را هم امتحان کردیم، اینها را هم امتحان خواهیم کرد. بعد از این هم هر کس بیاید، امتحان خواهد شد. این یک اصل کلی است. در بعضی آیات میفرماید: همه پدید ههای زمین وسیله امتحان هستند، مانند: «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أیَهُّمُْ أحَْسَنُ عَمَلا [۳۲]»ً.
همه آ نچه روی زمین است را، زینت قرار دادیم تا مردم را آزمایش کنیم که رفتارشان با این جاذبه هائی که روی زمین وجود دارد چگونه خواهد بود. آیا خوبی و بدی، حلال و حرام را رعایت م یکنند؟ فقط اصل امتحان هم نیست، بلکه در میان امتحان شدگان هم مراتب، مختلف است تا بهترینها شناخته شوند: «... لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ».
این یک دسته آیات است.
ذکر برخی از اسباب تکوینی امتحان
دسته دیگری از آیات، برخی نعم تهای خاصّ را به عنوان وسیله آزمایش معرفی م یکند. منظور از خاصّ این است که دایره اش اضیق از دسته قبل است، به این صورت که کلیّاتی است که شامل همه چیز نم یشود. مثل «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ ... [۳۳]» : اموال شما و فرزندانتان وسیله آزمایش هستند. در میان اموری که در دنیا انسان به آنها وابستگی پیدا میکند، آ نچه طبیعی تر و عمومی تر است این دو امر است.
شاید در هیچ جای دنیا انسانی پیدا نشود که نسبت به اموال دنیا یک تعلّق خاطری پیدا نکند و دلش هوای مال نکرده باشد. داشتن فرزند هم اینگونه است. تجرب ههای عمومی دنیا، تجرب ههای روزگار خودمان، تجرب ههای شخصی ما این مطلب را نشان میدهد. این دلبستگی که انسان نسبت به فرزند دارد با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. همین طور مالی که کسب میکند مخصوصاً آن مالی که انسان برای به دست آوردنش زحمت کشیده باشد. خدای متعال اینها را به خصوص ذکر میفرماید، برای ای نکه توجه ما را بیشتر جلب کند بهای نکه بدانیم ای نها اسباب امتحان است و خودش اصالت ندارد. مثال دیگر از امور خاص، آیه معروفی است که م یفرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ [۳۴]» . مواردی که این آیه ذکر م یکند، شامل مال و فرزند هم م یشود؛ امّا روی اموال خاصّی تکیه کرده است. در بعضی از تفاسیر ثمرات به فرزندان هم تفسیر شده است. ای نها اسباب آزمایش هستند. از موارد دیگر اسباب امتحان فقر و غنا م یباشد. هر دو وسیله آزمایش است. در سوره فجر میفرماید: «فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ * وَ أَمَّا إِذا مَا ابتْلَاه فقَدَرَ عَلیَهِْ رِزْقهَُ فیَقَُولُ رَبیِّ أهَاننَِ[۳۵]» .
در هر دو مورد میگوید: ما مبتلا میکنیم. در فارسی مبتلا کردن، تعبیری است که فقط در موارد سختی بکار م یرود؛ امّا در اصطلاح قرآنی این طور نیست؛ بلکه هر امتحانی، ابتلا است.
در این آیه خداوند یکی از گلای ههای خود را از انسان مطرح میکند. میفرماید: اگر خدا این طور امتحان کند که او را در جامعه محترم و مورد اکرام قرار دهد و خدا نعمت هائی به او بدهد، در ای نجا میگوید: بله خدا من را احترام کرده و گرامی داشته است! امّا اگر راه امتحان او را فقر قرار دهد و روزی اش را تنگ کند، در ای نجا فراموش میکند که هر دوی اینها امتحان بود و میگوید: خدا من را خوار کرده و به من اهانت کرده است. در صورتی که هر دو وسیله امتحان است. هیچ کدام اصالتاً نه ملاک اکرام است و نه ملاک اهانت.
خداوند درباره کسانی که در این دنیا نعم تهای زیادی به آنها داده است، م یفرماید: فریب این نعمتها را نخورید و خیال نکنید که چون نعمتشان زیاد است، نشانه این است که خدا اینها را خیلی دوست دارد. خطاب به خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِل ی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبکَِّ خَیرٌْ وَ أَبقْ ی [۳۶]» : چش مهایت را به این کسانی ندوز که ما به آ نها نعم تهای دنیا دادیم و زندگی آنها دارای زرق و برق و جاذب ههایی شده است. خود این تعبیر خیلی معنادار است. یک وقت انسان یک چیزی را نگاه میکند، در اینجا میگویند:
«نظر الیه ». یک وقت چشمش را میدوزد و گردنش را میکشد تا خوب تماشا کند، در اینجا میگویند: چشمانش را به یک جائی دوخته است. در این آیه م یفرماید: به این نعمتها و متا عهائی که به گروهی از مردم دادهایم، چشم ندوز، یعنی به اینها اهمیّت نده. اینها کالاها و زخارف دنیا است. این نعمتها را به اینها دادهایم تا آ نها را مورد فتنه و آزمایش قرار دهیم: «لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ ». چیزی که وسیله آزمایش است، حسرت خوردن ندارد. آیا درست است که از روی حسرت گفته شود: چرا باید فلان کس با فلان وسیله آزمایش شود! ثروت یک گونه و فقر هم گونه دیگری از امتحان است. هر دو را باید به چشم امتحان نگاه کنیم. طبیعت این عالم و همه کالاهای این دنیا، این است که وسیله آزمایش است. ما اشتباه میکنیم که خیال میکنیم اینها مطلوبیّت دارد و باید به آنها دل بست و زحمت کشید تا آنها را به دست آورد و از آنها لذّت برد. هم خودش و هم لذّتهایش اصالت ندارند و وسیله برای آزمایش هستند.
یک راه دیگر برای امتحان این است که خداوند در میان جامعه یک قشری را برخوردار و ثروتمند میکند و یک قشری را محروم؛ نه اینکه یک نفر گاهی روزی اش تنگ است و گاهی وسیع. حکمت این تفاوت چیست؟ چرا خداوند بین انسا نها فرق گذاشته است؟ البته معنای این حرف این نیست که خود آنها دخالتی در وضعشان نداشتهاند. برای این دسته زمینهای فراهم شده که توانستهاند مالی به دست آورند و ثروتی بیاندوزند و دیگران چنین وسیلهای برایشان فراهم نشده است. بالاخره نتیجه این شده که در جامعه این دو قشر شکل بگیرند. در چند آیه مشابه، علّت این نکته بیان شده است. در آیه ۴۸ سوره مائده م یفرماید: «... وَ لَوْ شاءَ ا لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ ف ی ما آتاکُم ... »: اگر خدا میخواست میتوانست همه شما را یک دست قرار دهد. همه یک نوع غذا داشته باشید. لباس هایتان، خانه هایتان و ... مثل هم باشد و همه چیز یکنواخت باشد. ولی خدا این را نخواسته است. زمین ههایی را فراهم کرده که اختلافاتی در ثروتها و ... پدید آید؛ چرا؟ برای این است که شما آزمایش شوید که آیا آ نهایی که ثروت بیشتری دارند، حقّ دیگران را میدهند؟
آیا آنهایی که ثروت کمتری دارند به فقر خود و به آن چه حقّشان است قانع هستند یا به مال دیگران دست درازی میکنند؟ آیا به تقدیرات خدا راضی هستند یا در عمق دلشان از خدا گله و شِکوه دارند که چرا ما این امتحان را پس م یدهیم؟ بندگانی وجود دارند که داشتن همه ثروتهای دنیا با محتاج بودن به یک لقمه نان، برایشان تفاوتی نمیکند. چنین انسانی باور کرده است که همه اینها آزمایش است و کار خدا حکیمانه است. معتقد است که چه من ثروت داشته باشم و چه فقر، میتوانم خدا را بندگی کنم و به مقامی برسم که فرشتگان مقرّب خدا باید خادم من شوند.
البته اینها غیر از انجام وظیفهای است که انسان در قبال کسب روزی دارد. انسان باید دنبال روزی حلال برود و باید کسب و کار داشته باشد. آنها هم یک نوع آزمایش است؛ به خاطر ای نکه به دستورات خدا عمل م یکند. این دو امر را باید از هم تفکیک کنیم.
امتحانات تشریعی
باب دیگر آزمای شهای الهی، افعال تشریعی و دستورات خداوند است. تمام تکالیف خدا وسیله آزمایش است تا معلوم شود چه کسی بهتر عمل میکند. در آیات قرآن گاهی خداوند روی یک موارد خاصّی دست گذاشته و میگوید: اینها را وسیله آزمایش شما قرار م یدهم. در آیه ۹۴ از سوره مائده م یفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ ا بِشَ یءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْد کیُمْ وَ رِماحُکُمْ لِیَعْلَمَ ا مَنْ یَخافُهُ بِالْغَیْبِ فَمَنِ اعْتَد ی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلیمٌ ». در اینجا خداوند میفرماید: مسأله صید و شکار وسیله آزمایش است به خصوص برای کسانی که در حرم هستند. مسجدالحرام و اطراف آن تا محدوده خاصّی حرم است و صید در آن جا در حال احرام، حرام است. م یفرماید: گاهی ما شکاری م یفرستیم که دست شما به آن میرسد یا اگر نیزه بیندازید به او م یخورد. این وسیله آزمایش است که آیا صید میکنید یا نمیکنید؟ نظیر این آیه درباره اصحاب سبت آمده است. خداوند به آنها دستور داده بود که روز شنبه ماهی صید نکنند.
«إِذْ تَأْتیهِمْ حیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ یَوْمَ لا یَسْبِتُونَ لا تَأْتیهِمْ کَذلِکَ نَبْلُوهُمْ بِما کانُوا یَفْسُقُون [۳۷]».
روزهای شنبه دسته دسته ماهیها کنار ساحل میآمدند و خیلی راحت می تواستند آ نها را صید کنند.
امّا روزهای دیگر این طور نبود. خداوند دستور داده بود روز شنبه نباید صید کنید. این امتحان بود.
اینگونه امتحانات الهی برای این است که روشن شود، آیا به دستور خدا عمل م یشود و یا میگویند:
آقا اصل، اقتصاد است! اگر پول نداشته باشیم همه چیز بر باد است! باید پول به دست آورد. بنی اسرائیل گفتند: ما روز شنبه صید نم یکنیم. ولی حوضچ ههایی کندند و روز شنبه آب را به درون آن حوضچ هها هدایت میکردند. وقتی ماهیها درون حوضچ هها م یرفتند، جلوی آب را میبستند و روز یک شنبه میرفتند آنها را صید میکردند. به همین دلیل خدا آ نها را مسخ کرد و به صورت میمون درآمدند. بعضی کارها و حیل ههای شرعی که ما به کار م یبریم از همین قبیل است و گرفتار یهائی هم که به دنبال آن میآید از همین جهت است. از اوضاع گرانی گله م یکنیم و یا میپرسیم چرا خشکسالی پیش میآید؟ چرا زلزله و سیل رخ م یدهد؟ ولی نمیپرسیم خودمان چه کردیم؟
انبیاء و امتحانات الهی
همه انسانها امتحان میشوند، برای ای نکه ما بدانیم کسی مستثنی نیست، خداوند برای پیغمبران امتحانهای خاصّی قرار داده است. مه مترین امتحانی که قرآن ذکر کرده و شاید در طول تاریخ بشر چنین امتحانی کم نظیر باشد، امتحاناتی بود که برای حضرت ابراهیم علیه السّلام پیش آمد. در آتش افتادن، دستور ذبح اسماعیل و سخت یهایی که اصلاً در عالم بی نظیر است. برای انداختن حضرت ابراهیم به درون آتش منجنیق درست کردند و او را درون منجنیق گذاشتند و به درون آتش پرت کردند. خداوند او را چنین امتحان کرد تا ببیند آیا صبر میکند یا نه؟ نکته جالب این است که در این فاصلهای که از منجنیق به طرف آتش پرتاب شد، جبرئیل آمد و گفت: ابراهیم! آیا حاجتی داری؟
گفت: به تو، نه. از تو چیزی نمیخواهم. گفت: پس از خدا بخواه. گفت او دارد میبیند.
علم او به حال من از درخواست کردن من کفایت میکند. [۳۸] در حالی جبرئیل به سراغ ابراهیم م یآید و از او میخواهد که اگر درخواستی داری بگو، که میخواهند ابراهیم را در آتشی عظیم بیاندازند. در آن شرایط م یگوید: به تو حاجتی ندارم. اگر همه این عالم خلق شده بود برای این که یک ابراهیم در آن پیدا شود، ارزش داشت. بعد از همه این ابتلائات، خدا فرزندی به او داده است. فرزندی که در عالم بی نظیر است. در سنّ نوجوانیِ این فرزند، که زیبا و با کمال شده، خداوند دستور میدهد که او را ذبح کن و سرش را ببر! ابراهیم بدون هیچ تعلّلی تا به خواب دید و فهمید چنین وظیفهای دارد، فوراً آماده شد.
این امتحانات مقدمه بود تا حضرت ابراهیم به مقام امامت برسد. اگر بفهمیم که حضرت ابراهیم با همه این کمالات در مقابل سیدالشهدا علیه السّلام باید زانو بزند، آن وقت حقّ میدهیم که همه این عالم فدای حسین باشد. اگر کسی به ساحت ابا عبدالله علیه السّلام جسارت کند، از جهتی برای من و شما امتحانی است که در مقابل آنها چه عکس العملی نشان م یدهیم. آیا به خاطر برخی اغراض سیاسی، ریاست و ... سکوت میکنیم؟
و حتّی این اندازه هم به خودمان زحمت نمیدهیم که محکوم کنیم و بگوئیم بد کاری کردند؟
انسان گاهی به کجا میرسد! یکی ابراهیم، و یکی سیدالشهدا م یشود و یکی هم به خاطر اغراض سیاسی حاضر نیست توهین کننده به سیدالشهدا را محکوم کند! تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
اگر خدا چنین امتحاناتی از انبیاء گرفته، در مقابل، نعمت هائی هم که به پیغمبران داده به هیچ کس نداده است. امیدواریم خدای متعال همه ما را در امتحانات موفق بدارد.
فصل چهارم: هرچه امتحان سخت تر، پاداش آن بیشتر
اولین مورد امتحان در عالم خلقت
حضرت در ابتدا م یفرمایند: خدای متعال وقتی حضرت آدم را خلق کرد، فرشتگان و ابلیس را به وسیله حضرت آدم امتحان کرد. گویا اوّلین مورد امتحان در عالم خلقت، امتحان فرشتگان و ابلیس به وسیله حضرت آدم بود. خدای متعال به فرشتگان و ابلیس - که در صف ملائکه قرار داشت - امر فرمود: همه در مقابل او به خاک بیفتید: «فَقَعُوا لَهُ ساجِدین» . فرشتگان همه بی چون و چرا به سجده افتادند. در رابطه با اینکه همه فرشتگان بودند یا فرشتگان ارضی - فرشتگان موکّل در زمین - قدر متیقن همه فرشتگان ارضی که موکّل به این عالم هستند، بودهاند؛ چون در برخی روایات اشاره شده که دستهای از فرشتگان، آن چنان مستغرق در جلال و جمال الهی هستند که اصلاً از اینکه خدا انسان و آدمی آفریده است، با خبر نشدهاند نرد علمها الی اهلها.
در میان ای نها فقط ابلیس از جنس فرشتگان نبوده است؛ امّا از کثرت عبادت بسیار شبیه آنها شده بود، به طوری که دیگر ملائکه گمان م یکردند که وی نیز از آ نهاست؛ لذا وقتی به ملائکه خطاب شد که سجده کنید، از آ نجا که به این جمع خطاب شد، ابلیس هم با این که از جنّ بود، مکلّف بود سجده کند. ابلیس مردود شد.
«قالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ».
گفت: من به بشری که از گلی خشکیده خلق شده است، سجده نم یکنم. «صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ».
یعنی گل خشکیده و بعضی به لجن ترجمه کردهاند. به هرحال آدم از گل خشکیدهای خلق شد. به همین جهت هم ابلیس م یگفت: من اشرف از او هستم چون من از آتش خلق شدهام. امیرالمؤمنین علیه السّلام بعد از این که به این داستان اشاره میکنند، میفرمایند: «... وَ لَوْ أَرَادَ ا أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ یَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِیَاؤُهُ وَ یبَهَْرُ العُْقُولَ رُوَاؤُه وَ طِیبٍ یأَخُْذُ النْأَفَْاسَ عَرْفهُ لفَعَلَ وَ لوَْ فعَلَ لظَلتَّْ لهَُ العْأَْناَقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَی فِیهِ عَلَی الْمَ ئَالِکَة ... [۳۹]».
اگر خدا میخواست آدم را از نوری خلق میکرد که روشنی او چش مها را خیره م یکرد و زیبائیش عق لها را مبهوت میساخت و از عطری که تمام نفسها را به خودش مشغول میکرد و همه میخواستند او را ببویند.
اگر آدم این گونه خلق میشد، ابلیس هم در مقابل او سجده میکرد و ملائکه خیلی راحت به چنین موجودی که این همه شکوه و عظمت دارد، این همه زیبا و دوست داشتنی است، سجده م یکردند. ولی در این صورت دیگر امتحانی تحقق پیدا نمیکرد. ارزش سجده ملائکه از آن جهت بود که آنها نگفتند: ما کجا و یک موجود خاکی کجا؟ بلکه چون خدا فرموده بود، گفتند: سمعاً و طاعتاً؛ امّا ابلیس گفت: «... أَنَا خَیْرٌ مِنْه ... [۴۰]» .
پس خدای متعال برای امتحان ما در بسیاری از اموری که در این عالم بر ما مجهول است، حکمت هائی قرار داده که ما از آن حکم تها بی خبر هستیم. گاهی درون دل مان و گاهی هم به زبان اعتراض میکنیم که چرا چنین است.
«وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً »: اگر خدا آدم را با آن صفات آفریده بود، همه در مقابلش کرنش میکردند. «وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَی فِیهِ عَلَی الْمَ ئَالِکَة »: آن وقت امتحان ملائکه امر خیلی سادهای بود. مثلاً اگر از یک دیپلمه بخواهند که یکی از چهار عمل اصلی را انجام دهد، این امتحان نیست. امتحان آن وقتی است که برای شخص متناسب با موقعیتش، سخت باشد. امیرالمؤمنین علیه السّلام در ادامه میفرمایند:
«وَ لَکِنَّ ا سُبْحَانَهُ یَبْتَلِی خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا یَجْهَلُونَ أَصْلَهُ »: خدا خلقش را به وسیله اموری که اصلش را نم یدانند، امتحان میکند. اگر بدانند که نمیتوان نام آنرا امتحان گذاشت. امتحانی که جواب سؤال هم کنارش نوشته شده باشد، امتحان نیست. «تَمْیِیزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْیاً لِ سِالْتِکْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُیَ ءَالِ مِنْهُم »: حکمت ای نکه خدا اینها را مجهول قرار م یدهد و وسلیه آزمایش، این است که آنها آزمایش شوند و مرتبه اطاعتشان معلوم شود و وقتی اطاعت کردند، روح استکبار و تکبّر و خودبزرگ بینی از آ نها سلب شود.
امتحان فقراء و اغنیاء
امیرالمؤمنین علیه السّلام به مردم میفرماید: نگاهتان را به این ثرو تها یا به این تهدیدست یها ندوزید و بهای نها اهمیّت ندهید؛ چراکه اینها ملاک نیست. اینها وسیله امتحان است. حضرت در ادامه به آیهای از قرآن استدلال میکنند: «أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ * نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ[۴۱]» : آیا چنین میپندارند که وقتی مال و ثروت و فرزندان زیادی به آنها م یدهیم، به خاطر این است که حتماً ما خیلی خیر آ نها را میخواهیم؟ هیچ کلیّت ندارد. این وسیله آزمایش است. نه معنایش این است که ما خیلی ای نها را دوست داشتیم که این ثروت را به آنها دادیم، نه معنایش این است که دشم نشان بودیم. البته گاهی همین نعم تها باعث م یشود که بر عذا بشان افزوده شود. پس بهای نکه کسی ثروت دارد یا فقیر است، اهمیّت ندهید. فقط فکر این باشید که در مقابل خدا چه وظیفهای دارید که انجام دهید. حضرت در ادامه میفرمایند: «فَإِنَّ ا سُبْحَانَهُ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَکْبِرِینَ فِی أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِیَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِینَ فِی أَعْیُنِهِم :».
خدا آن کسانی را که پیش خود، برای خود بزرگی قائلند و خودبزرگ بین هستند -والمستکبرین فی انفسهم یعنی پیش خود، خود را بزرگ میشمارند - با اولیاء خودش که به نظر آ نها مستعضف هستند، امتحان میکند. خدا اینها را به وسیله این فقرا امتحان میکند. البته متقابلاً فقرا را هم از راه دیگری به وسیله اغنیا امتحان میکند. بسیاری از افراد در مقابل اغنیا وظایف واجبی دارند که انجام نمیدهند؛ مثلاً آنها را نهی از منکر نمیکنند، برای این که ناراحت نشوند! عیب هایشان را به آنها تذکر نمیدهند برای ای نکه بتوانند از ثروت آنها استفاده کنند! به آنها احترام میگذارند برای ای نکه رأی آنها را برای خود جلب کنند! این هم امتحانی است که آیا وقتی به کسی احترام م یگذارند به خاطر پول وثروت وی به او احترام میگذارند یا به خاطر دینش؟ این برای فقرا یک نوع امتحان است.
انبیاء وسیله امتحان مردم
فراز دیگری در همین خطبه درباره امتحانی است که خدای متعال مردم را با آن در مورد انبیاء امتحان میکند. میفرمایند: انبیاء غالباً از مردم طبقات پایین و فقیر بودند، موقعیت اجتماعی و شکوه و عظمت ظاهری نداشتند. همین امر که انبیاء در میان فقرا و از طبقه متوسط و فقیر جامعه انتخاب میشوند، برای مردم امتحانی است. «وَ لَوْ کَانَتِ الْأَنْبِیَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ تُرَامُ ... لَکَانَ ذَلِکَ أَهْوَنَ عَلَی الْخَلْقِ فِی ا عِالْتِبَار ». عبارتها، عبار تهای بسیار زیبا، ادبی و جالبی است. اگر انبیاء از آن چنان قدرتی برخوردار بودند که کسی طمع در توان آنها نم یکرد، ... این امر باعث م یشد که مردم خیلی راحت برای آ نها اهمیّت قائل شوند و حرف آ نها را بشنوند و به آ نها اعتنا کنند. چون در قرآن در مورد خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از قول کافران م یفرماید: «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَل ی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٍ [۴۲]» : اگر خدا م یخواست پیغمبر بفرستد، پس چرا یکی از بزرگان این دو شهر را نفرستاد؟ چرا بر یک رجل عظیم نفرستاد - منظورشان از عظیم، پولدار و صاحب قدرت بود.
آیا جوانی که از کودکی یتیم بوده، اکنون پیغمبر خدا شده است؟
«وَ لَکِنَّ ا سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ یَکُونَ ا تِالِّبَاعُ لِرُسُلِهِ ... أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً تَشُوبُهَا مِنْ غَیْرِهَا شَائِبَةٌ ». - این جمله برای کسانی که دقت کنند و اهل معرفت باشند، تعبیر بسیار عال یای است - م یفرماید: خدا خواسته که پیروی انبیاء اختصاص به خودش داشته باشد؛ یعنی انگیزه مردم برای تبعیت از انبیاء فقط خدا باشد و در اطاعت از انبیاء هیچ شائبهای در نیّت نداشته باشند؛ نه به خاطر اینکه پول و موقعیت دارد و میتوانند از او بهرهای ببرند و برای زندگی شان استفادهای کنند و ... . این نکته برای ما بسیار آموزنده است که دقّت کنیم، ببینیم واقعاً اسلام و پیروی از اهل بیت علیهم السّلام را که م یپذیریم، آیا فقط به خاطر این است که خدا خواسته است، یا به خاطر ای ناست که در کنارش یک منافعی هم داریم؟
هرچه امتحان سختتر، پاداش آن بیشتر
حضرت در ادامه م یفرماید: «وَ کُلَّمَا کَانَتِ الْبَلْوَی وَ ا خِالْتِبَارُ أَعْظَمَ کَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَل ».
این یک قاعده کلی است که البته روشن است؛ ولی حضرت به آن تصریح فرموده است. میگوید:
برخی از این امتحانها، آسان تر، و برخی سخ تتر است. هر چه امتحان سخ تتر باشد، پاداش آن بیشتر خواهد بود. امتحا نهای ساده که افراد، راحت میتوانند جواب دهند، مزد زیادی ندارد.
در مورد حضرت ابراهیم، در آتش افتادن، یک امتحان بود که آن را با رضا و رغبتِ فراوان پذیرفت. اگر اهمیّت آن امتحاناتی که در مورد حضرت ابراهیم بود را هم کسانی بفهمند، مثل افتادن در آتش و ... که کمابیش ما هم م یفهمیم ، امّا یک امتحانات خیلی دقیق وجود دارد که اصلاً ما صورت مسأله را نم یفهمیم. به نظر من امتحانِ مه متر برای آن حضرت، آن لحظهای بود که جبرئیل آمد و گفت: «هَلْ لَکَ مِنْ حَاجَةٍ »: کاری با ما داری؟ ابراهیم بین زمین و هوا در فضائی است که او را از منجنیق پرت کردهاند تا داخل آتش بیفتد! در این فاصله جبرئیل آمده و میگوید: با ما کاری داری؟
فرمود: «أَمَّا إِلَیْکَ فَ »َال: به تو احتیاجی ندارم! این امتحان است. این از آن در آتش افتادن و از ذبح فرزند هم مه متر است. در یک چنین حالی انسان بگوید: «فقط خدا »، و به هیچ کس دیگری اعتمادی نداشته باشد، مهم است. از این قبیل امتحانات برای پیغمبر اسلام فراوان بوده است. پیامبر گرامی اسلام هم امتحان داشت؛ امّا آنچه او در سایه امتحان به دست میآورد، از همه آنچه ما در عالم میشناسیم، ارزشمند تر بود.
حج، امتحان مشترک همه بنی آدم
در فراز دیگری م یفرمایند: از زمان حضرت آدم تا زمانی که انسان روی زمین وجود دارد، همه را خدا به یک وسیلهای که برای همه مشترک است، امتحان کرده است. این هم یک نوع امتحان است، و آن این است که یکسری سنگ هائی را در یک بیابانی قرار داده است که نه آبی دارد، نه علفی، نه باغی و نه ساختمانی. آ نجا چند سنگ به همراه یک سنگ سیاه است. به همه بنی آدم، از خود حضرت آدم گرفته تا همه کسانی که روی این زمین زندگی کنند، دستور داده است که باید بروید به این سنگها احترام بگذارید و دور آ نها طواف کنید. این هم یک جور امتحان است.
سنگی که به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السّلام نه میبیند، نه م یشنود، نه نفعی برای کسی دارد، نه ضرری به کسی میتواند برساند. البتهای نکه صورت ملکوتی اش تأثیری دارد و م یشنود، یک حساب دیگری است. آنچه که مردم در آ نجا میبینند، یک سنگ است. باید در مقابل این سنگ طواف کنند و این مهمترین عبادتی است که ما و همه مسلمانها هم به آن آزمایش م یشویم. در حج به وسیله حجرالاسود یعنی یک سنگ سیاه، مسلمانان امتحان میشوند.
«أَ تَرَوْنَ أَنَّ ا سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِینَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَواتُ اللهِ عَلَیه إِلَی الْآخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ تَضُرُّ وَ تَنْفَعُ وَ تُبْصِرُ وَ تَسْمَع »: خداوند حضرت آدم تا آخرین انسان هائی که در این عالم روی این زمین زندگی کنند، را با سن گهائی که هیچ نفع وضرری از آن سراغ ندارند، نه میبیند و نه م یشنود، امتحان کرده است. فقط برای اطاعت خدا باید بروند آ نجا دور بزنند. آیا این کار را میکنند یا نمیکنند؟ بعد حضرت ادامه میدهند: «وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ یَضَعَ بَیْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَیْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَار ... ».
- در ای نجا هم چند عبارت بسیار زیبا و ادبی ذکر کردهاند که من ای نها را تلخیص کرد هام- میفرمایند: اگر خدا میخواست خانه خودش را در یک جایی قرار بدهد که دارای باغهای زیبا، درختهای پر میوه، نهرهای جاری و منظر ههای چشم نواز بود، و چنین جایی را روی یک قطعه زمین حاص لخیزی قرار م یداد ... - به جای این که چند تا سنگ را توی یک بیابان خشک بی آب و علف قرار بدهد - «لَکَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَی حَسَبِ ضَعْفِ الْبَ ءَال »
لازمه اش این بود که امتحان، امتحان آسانی شود و به تبع، مزدش هم کم شود. چون در این صورت، در حقیقت امتحانی نبود. همه د لشان رفتن به یک چنین جائی را میخواهد. مگر مردم همه عالم برای رفتن به کشورهای معروف که جاهای تماشایی دارد پو لهای کلان خرج نمیکنند تا چند روزی آ نجا تفریح کنند؟ با این اوضاع کنونی که خداوند قرار داده است، امتحان معنا پیدا میکند.
با این شرایط امتحان شکل م یگیرد. جایی که مکان دیدنی نیست. چند سنگ است و بیابان خشک. یک چنین سرزمینی خانه خداست. امّا اگر این خانه مثلاً در سوئیس بود، یا در یک کشور دیگری که سرشار از باغ و مناظر زیبا بود، امتحان محقق نم یشد؛ بلکه همه دلشان میخواست به آ نجا بروند و آن مناظر را تماشا کنند. این هم یک نوع امتحان است که در یک بخش دیگر از این خطبه بیان شده است.
تدبر در احوال مؤمنین گذشته
در همین خطبه در رابطه با امتحان م یفرماید: «... وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ قَبْلَکُم »: تاریخچه مؤمنین قبل از خودتان را مطالعه کنید. به تعبیر بنده: در گذشته اکثریّت مؤمنین، کسانی بودهاند که با گرفتاری زندگی کردهاند و زندگی مرفّه، آرام و آسودهای نداشتهاند؛ «کَیْفَ کَانُوا فِی حَالِ التَّمْحِیصِ وَ الْبَ ءَالِ أَ لَمْ یَکُونُوا أَثْقَلَ الْخَ ئَالِقِ أَعْبَاءً وَ أَجْهَدَ الْعِبَادِ بَ ءَالً وَ أَضْیَقَ أَهْلِ الدُّنْیَا حَا »ًال آیا اینان بارشان از همه سنگین تر نبود؟
آیا دستشان از همه خالی تر نبود و تنگدست تر از دیگران نبودند؟
بعد حضرت به بنی اسرائیلی که در چنگال فرعونیان بَرده بودند، مثال میزند: «اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِیدا »: با اینکه فرزندان پیغمبران بودند، ولی فرعونیان اینان را به بیگاری و بردگی کشیدند. این امر برای اینان امتحان بود. حضرت م یفرمایند: «... حَتَّی إِذَا رَأَی ا سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنهُْمْ عَلَی الْأَذَی فیِ مَحَبَّتهِ وَ ا حِالْتمَِالَ للِمَْکْرُوهِ مِنْ خَوْفهِ جَعَلَ لهَُمْ مِنْ مَضَایقِ البَْ ءَالِ فَرَجاً فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَکَانَ الذُّل ... » وقتی خدا دید که این گروه از بنی اسرائیل با اینکه در چنگال فرعونیان اسیرند، بر بلای خدا صبر میکنند و دست از دینشان بر نمیدارند، و فرعونی و بت پرست نمیشوند، و وقتی خدا دید اینان جداً صبر میکنند، و این همه به خاطر دوستی و محبّت خدا بود، خداوند از آن سختیها، فرجی بر ای نها قرار داد و ذلّت آنها را تبدیل به عزّت کرد. این همه سختی را برای چه تحمّل کردند؟
حضرت امیر م یفرمایند: «فِی مَحَبَّتِهِ »: برای این که خدا را دوست داشتند و در راه محبّت خدا سخت یها را تحمل کردند. کار به جایی رسید که فرعونیان غرق شدند و اینان نجات پیدا کردند. ای نها نمون ههایی از امتحان بود که تنها در یک خطبه از نهج البلاغه ذکر شده است. حضرت در این خطبه به ذکر نمونه امتحانات از پیش از خلقت آدم تا پایان این عالم پرداخته است، که همه ما نیز مورد این امتحانات قرار میگیریم.و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
فصل پنجم: بصیرت در مصاف فتنه
فتن ههای عام و خاصّ إلهی
وقتی موارد فتنه و امتحان را ملاحظه میکنیم مخصوصاً در خود قرآ ن به مواردی برم یخوریم که از طرف خدا معین شده و آ نها قطعاً واقع خواهند شد؛ مثلاً وقتی م یفرماید: «إِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَة ...[۴۳]» : اموال و اولاد شما وسیله امتحان هستند، اینها را خدا وسیله امتحان قرار داده است و برای همه هم وسیله امتحان میباشند. موارد دیگری هم وجود دارد که امتحان خاصّ است. این موارد نیز چنین هستند که وقتی خدا آ نها را وسیله امتحان برای کسی قرار میدهد، دیگر نمیتوان آ نها را تغییر داد و خواه ناخواه، واقع خواهند شد؛ مثل امتحاناتی که برای حضرت ابراهیم - علی نبیّنا و آله و علیه السّلام - اتّفاق افتاد: «وَ إِذِ ابْتَل ی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِما ت ... [۴۴]».
در این موارد، امتحان کننده و فاعلِ فتنه، خداست. حتّی گاهی قرآن امور کوچکی را به عنوان فتنه معرّفی م یکند که انسان تعجّب میکند. در سوره مدثّر م یفرماید: «عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَر [۴۵]» :موکّلین دوزخ نوزده نفرند؛ بعد م یفرماید: «...وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً ... [۴۶]» : اینکه ما می گوئیم: عدّه آ نها نوزده نفر است، خود این گفتن، برای شما امتحان است؛ چرا؟ چون در کتابهای سابق هم این مطلب آمده بود، و بیان آن موجب م یشود تا مؤمنین یقین پیدا کنند که این مطلب صحیحی است و بر ایما نشان افزوده شود، و بگویند: خدا فرموده، پس درست است:
«... لِیَسْتَیْقِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ یَزْدادَ الَّذینَ آمَنُوا إیماناً... [۴۷]» .
امّا آنها که ریگی به کفش دارند میگویند: عدد نوزده چه خصوصیّتی دارد؟ چرا کمتر یا بیشتر نشد؟ ای نها امتحاناتی است که خداوند حتّی در این امور جزئی، پیش م یآورد. ما باید حوا سمان جمع باشد که همه امور این عالم برای ما امتحان است، و وظیفه ما در مقابل این موارد آن است که سعی کنیم امتحان درستی پس دهیم.
حکمت تذکّر امتحانات الهی
علّت اینکه خداوند متعال این موارد را ذکر م یکند و میفرماید: ما انواع و اقسام امتحانات را برای شما پیش م یآوریم، چیست؟ این تذکّر یک حکمت کلّی دارد و خیلی هم روشن است. وقتی معلّم اعلام میکند که فلان روز امتحان است، معنایش این است که به دانش آموزان و دانشجویان هشدار م یدهد که درسهایتان را خوب بخوانید، کسب آمادگی کنید، غفلت نکنید و روز امتحان را فراموش نکنید تا در امتحان قبول شوید. درس بخوانید تا بتوانید درست جواب دهید. برای پاسخ دادن، خودتان را آماده کنید.
خداوند به خاطر لطف بی نهایتش، این امتحا نها را قرار داده، تا وسیله تکامل انسان باشد. اگر امتحان نبود، خوب و بد از هم شناخته نم یشد و کسی استحقاق پاداشی پیدا نمیکرد. خود این امتحان کردن، لطف خداست؛ و اعلام اینکه امتحان م یکنیم، لطف دیگری است، و اشاره به موارد آن و گفتن ای نکه با چه اموری شما را امتحان میکنیم، لطف سومی است. البته اگر عین سؤال را بگویند، به این صورت که فردا فلان ساعت، با فلان کار شما را آزمایش میکنیم، در این صورت، امتحان، امتحان جدّی ای نخواهد شد. امتحان باید مقداری مجهول و مبهم باشد تا حقیقتاً امتحان باشد. لذا به طور کلّی م یگویند: شما امتحاناتی در پیش خواهید داشت و این امتحانات از فلان قبیل خواهد بود؛ مثلاً در مال، در مقام، در فرزند و همسر و ... خواهد بود. پس فایده بیان آن دسته از امتحانات إلهی که به یک تعبیر، مستقیماً از طرف خدا انجام میگیرد، این است که ما برای پاسخ دادن به امتحان، آمادگی داشته باشیم تا مردود نشویم.
نمونه این هشدارها در سوره اعراف آمده است که م یفرماید: «یا بَنی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ ... [۴۸]».
مبادا شیطان شما را فریب دهد و مورد فتنه قرار دهد، آن چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد. در این آیه شریفه فتنه به شیطان نسبت داده شده، چون وسیله امتحان در ای نجا شیطان است. آنچه باعث خروج آدم و حوّا از بهشت شد، وسوسه شیطان بود.
قرآن کریم م یفرماید: «فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَل ی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْل ی [۴۹]» : گفت: میخواهم شما به یک زندگی ابدی و یک سلطنتی که کهنه شدنی نیست، برسید، و قسم خورد که من خیر شما را میخواهم: «وَ قاسَمَهُما إِنِّی لَکُما لَمِنَ النَّاصِحینَ[۵۰]» . به این وسیله آدم و حوّا را فریب داد. حال حقیقت این داستان چه بود؟ در چه عالمی اتّفاق افتاد؟ شیطان چگونه توانست آ نها را فریب دهد؟ آیا تکلیف بود یا خیر؟ ای نها مباحثی است که بزرگان مطرح کرد هاند و علاقه مندان میتوانند مطالعه و استفاده کنند. آنچه که مورد احتیاج ماست این است که بالأخره شیطان انسان را فریب میدهد. در ای نجا خدا هشدار م یدهد که شیطان پدر و مادرتان را فریب داد، مراقب باشید که شما را فریب ندهد. پس ذکر این امتحانات، هشداری است برای اینکه ما آمادگی پیدا کنیم.
دامنه فتنه و امتحان این همه گسترده است و شامل موارد مختلفی م یشود. خدای متعال بر ما منّت میگذارد که به ما م یگوید: مراقب باشید! این دنیائی که شما در آن یک عمر زندگی میکنید، که نسبت به عمرِ آخرت از یک چشم بر هم زدن هم کمتر است، دار امتحان است.
خداوند این هشدار را به صور تهای مختلف بیان میکند. میگوید: فقرتان، ثروتتان، بعثت انبیاء، رفتن انبیاء، همه امتحان است. رفتن انبیاء از این جهت امتحان است که معلوم شود، بعد از رفتن ایشان، ایمان تان را حفظ میکنید، یا به کفر و جاهلیّت بر میگردید: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَل ی أَعْقابِکُم ...[۵۱]» .
به هر حال حقیقت این عالم، مجموعهای از امتحانات برای انسان است، و این امتحاناتی که خداوند متصدی آنها است و او آ نها را انجام میدهد، قطعاً واقع خواهد شد. وظیفه ما این است که خودمان را برای جواب دادن به این امتحانات آماده کنیم.
فتنههای بشری
اما یک دسته دیگر از فتن ههاست که به دست آدمی زاد به وجود میآید؛ یعنی خداوند ای نها را مستقیماً ایجاد نم یکند، بلکه فتنه هائی است که بشر ایجاد میکند. این دسته از فتنهها عمدتاً فتن ههای اجتماعی است. البته در ای نجا نیز نهایتاً یک امتحان إلهی خواهد بود؛ چراکه به هر حال ما نسبت بهای نها یک وظیفهای داریم و باید به وظیفه عمل کنیم. امّا در اینگونه فتنهها، ما میتوانیم سعی کنیم که وارد فتنه نشویم و فتنه ما را فرانگیرد و ناخواسته به فتنه کشانده نشویم. مخصوصاً اینکه این فتنهها خیلی پیچیده تر و عواقب آنها خیلی سخت تراست. سرانجام این فتنهها به جاهائی میرسد که تشخیص حقّ و باطل در آن مشکل است. در اینگونه فتن ههاست که از اوّل هشدار میدهند که چنین اموری در کار است، مراقب باشید که شما عامل فتنه نشوید. شیاطین میخواهند شما را به کارهائی وادار کنند، که نتایج آن برایتان روشن نیست. وظیفه ما در این فتن هها، این است که سعی کنیم حتّی المقدور در ایجاد این گونه فتنهها درگیر نشویم.
حکمت تذکّر فتنههای بشری
ذکر این مطالب علاوه بر این که هشداری است تا انسان را برای امتحان آماده کند، همچنین هشداری است برای پیشگیری در وقوع فتنه و گمراه شدن به وسیله فتنه. اینجاست که هم در قرآن کریم و هم مفصّلاً در فرمایشات امیرالمؤمنین و سایر ائمه اطهار علیهم السّلام اشاراتی شده است. امّا آنچه در نهج البلاغه آمده، مجموعهای است که بنده به این وسعت در جای دیگر ندید هام. حضرت علی علیه السّلام مفصّلاً و به صور تهای مختلف، برای مردم بیان میکنند که فتن ههائی به دست خود آدمی زا دها به وجود میآید و در چنین حالی ممکن است شما خودتان، ناخودآگاه عامل فتنه شوید؛ یعنی ابزاری در دست شیطان شوید، به طوری که خودتان نم یفهمید چه میکنید. دستی از پشت پرده شما را وسیله فتنه قرار میدهد و نهایتاً هم خودتان گمراه م یشوید و هم دیگران را گمراه میکنید و به جهنّم میکشانید. اینجا باید بیشتر حواس انسان جمع باشد.
نمونههای فتنه بشری در کلام امیرالمؤمنین علیه السّلام
امیرالمؤمنین علیه السّلام در نهج البلاغه فتنهها را، از قبل از ظهور پیامبر اسلام نقل میفرماید:
«... وَ النَّاسُ فِی فِتَنٍ انْجَذَمَ فِیهَا حَبْلُ الدِّینِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِی الْیَقِین ... [۵۲]» : آن وقتی که خداوند پیامبر را مبعوث فرمود، مردم درگیر فتنه عجیبی بودند که باعث شده بود، رشت ههای دین از هم گسسته شود و پایههای یقین منهدم شود. امکان نداشت به راحتی راه صحیح را یافت و به حقّ، یقین پیدا کرد. وقتی رشتههای دین از هم گسسته شود، مردم گمراه، مشرک و بی دین م یشوند. وقتی زمین ههائی برای یقین وجود ندارد، حداقل این است که به شک م یافتند. شبه هها و شکوک، اطرا فشان را م یگیرد و نمیدانند چگونه از این شبه هها خارج شوند.
همچنین حضرت به موارد زیادی از اینگونه فتن هها که مربوط به زمان خودشان است، اشاره و عامل آ نها را شیطان معرفی میکنند. میفرماید: شیطان پیاد هنظام و سوار هنظا مهائی دارد. فریاد کشیده و ای نها را فراخوانده و علیه شما صف آرائی کرده است. این بیان یک تعبیر ادبی است؛ اما هر مجاز یا استعارهای، مبتنی بر یک حقایقی است. در وراء این تشبیهها و استعارهها باید یک حقیقتی باشد که این تشبیه بر آن صادق باشد. معلوم م یشود که شیطان در میان انسانها، هم پیاد هنظام دارد و هم سوار هنظام. اگر بخواهیم مطابق فرهنگ روز صحبت کنیم باید بگوئیم: هم سخت افزار و هم نرم افزار دارد. هم جنگ نظامی میکند و هم جنگ نرم. هر دو راه را دارد.
هم فتن ههای نظامی برپا میکند، یعنی کسانی را به جان هم میاندازد که علیه یکدیگر اسلحه بکشند، و هم فتن ههای نرم ایجاد میکند، یعنی انقلابهای نرم را هدایت میکند. در آن زمان هنوز چند سالی بیشتر از وفات پیغمبر اکرم ص نگذشته بود، که این فتنهها به دست شیطان و به رهبری وی ریش هگرفت. امیرالمؤمنین به صورتهای مختلفی، هم هشدار م یدهد، هم گله میکند و از دست مردم مینالد، و هم نسبت به عاقبت آن نگران است که به کجا خواهد انجامید. م یفرماید: «أَ وَ إِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ خَیْلَهُ وَ رَجِلَ ه... [۵۳]» : خیل یعنی سوار هنظام و رجل یعنی پیاد هنظام شیطان فراخوان کرده و همه اتباعش و کسانی که زیردستش هستند، چه به صورت افراد نظامی و دارای سلاح و چه کسانی که با وسوسه و افکار و شبهات و ... مردم را منحرف میکنند، را فراخوانده است. ای نها در مقابل شما صف آرائی کردهاند.
بصیرت در مصاف فتنه
حضرت در ادامه م یفرماید: «وَ إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی مَا لَبَّسْتُ عَلَی نَفْسِی وَ لُبِّسَ عَلَیَّ... :»
من بصیرت خودم را با خود دارم. نه خودم عمداً کار را بر خودم مشتبه کردم یعنی نفسم مرا فریب دهد و عمداً اشتباه کنم و چیزی که م یدانم باطل است، آن را حقّ جلوه ده م و نه کسی توانسته امر را بر من مشتبه کند. من با بصیرتم م یبینم که چه م یکنم و م یدانم چه کار باید بکنم. برای امیرالمؤمنین - علیه السلام - قبولاندن این حقایق به مردم بسیار سخت بود. برای ایشان سخت بود به مردم بفهماند که من اگر شمشیر میکِشم و هزاران نفر نمازخوان را میکُشم، این تکلیف من است و باید این کار را انجام دهم.
در طول چند سال حکومت علی - علیه السلام - ببینید چه جریاناتی پیش آمد. در جنگ صفین، در جنگ جمل و در جنگ نهروان، مهمّترین مشکل علی همین امر بود. در جنگ جمل آمدند و به او گفتند: ما میدانیم تو داماد پیغمبری و پیغمبر تو را دوست میداشت. تو آدم خوبی هستی و به اسلام خدمت کرد های؛ امّا در مقابل تو زبیر، طلحه و همسر پیغمبر هستند. از کجا معلوم که تو درست می گوئی؟ شاید امر بر تو مشتبه شده است! اینکه میفرماید:
«وَ إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی ... »، این جمله خیلی معنا دارد؛ یعنی شما اهل بصیرت نیستید. من اشتباه نمیکنم. من میفهمم چه میکنم. بعد در جنگ صفین قرآ نها را سر نیزه کردند و نهایتاً پیشنهاد حکمیّت داده شد. باز همین هائی که از شاگردانش بودند و پای منبرش میآمدند و سالها با او در ارتباط بودند، شمشیر کشیدند و گفتند: یا حکمیّت را م یپذیری، یا تو را م یکشیم. وقتی فریاد میزند: «وَ إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی ... ،» باید بفهمیم چه خون دلی م یخورد که میگوید: من م یفهمم چه کار باید بکنم؛ امّا امر بر شما مشتبه شده است.
کار به جائی کشید که در جنگ نهروان اصحاب خود علی و همان هائی که در جنگ صفین در رکاب او بودند بر روی او شمشیر کشیدند. تا آنجا که ایستاد و چهار هزار نفر از اصحاب خودش را که در جنگ صفین از یارانش بودند، را از دم شمشیر گذراند. بسیاری از مردم تعجّب م یکردند و میگفتند: ای نها نماز خوان، روزه گیر و حافظ قرآن هستند و پینهها بر پیشانی دارند. چطور علی جرأت میکند که اینها را بکُشد؟ همان علی که برای گریه طفل یتیمی ناله م یکرد، و برای اینکه خلخال از پای دختری ذمیّ کشیده بودند، گفت: اگر مسلمان از این ماجرا دقّ کند و بمیرد، جا دارد، شمشیر میکِشد و چهار هزار نفر از مسلمانان نماز خوانی که تا دیروز به حمایت او شمشیر میزدند را میکُشد. چنین کاری هم خیلی قدرت و هم خیلی بصیرت میخواهد؛ لذا فرمود: «... أَیُّهَا النَّاسُ فَإِنِّی فَقَأْتُ عَیْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یَکُنْ لِیَجْتَرِئَ عَلَیْهَا أَحَدٌ غَیْرِ ی ... [۵۴]».
من چشم فتنه را درآوردم که غیر از من کسی جرأت این کار را نم یکرد. فتنه اینگونه است. به جائی میرسد که گاهی نزدیکترین مؤمنین و باهو شترین افراد کم میآورند. شخصی همچون علیّ و مؤیَّد من عندالله باید باشد، که بداند در چنین موقعیّتی چه باید کرد و چگونه باید چشم فتنه را درآورد. اگر این جریان ادامه پیدا کرده بود، معلوم نبود من و شما امروز چیزی از اسلام بدانیم. اگر خوارج حاکم شده بودند، و علیّ را زودتر از نوزدهم رمضان ضربه زده بودند، معلوم نبود چیزی از اسلام باقی بماند. با وجود چنین افرادی که میخواستند با ذهن و فکر خودشان و هر روز با یک فکری جامعه را اداره کنند، برای اسلام چه باقی میماند؟ علیّ - علیه السلام - اینها را قلع و قمع کرد تا جریان سالم اسلام بر قرار شود.
البته امتحان همیشه وجود دارد و کسانی در این امتحانها مردود خواهند شد؛ امّا اینان بزرگترین مانعی بودند که دیگران راحت فری بشان را م یخوردند. اگر کافر یا منافقی مخالفت م یکرد، مخالفت با او مشکل نبود، و همه فریبش را نمیخوردند. امّا این حافظان قرآن، با آن پین ههای پیشانی، با آن شب زنده داریها، با آن مناجا تها و عبادتها، مردم را فریب میدادند. خیلی از آنها هم نمیفهمیدند. البته ما نباید درباره باطن آ نها قضاوت کنیم. قضاوت دست خداست و در روز قیامت به حساب همه خواهد رسید؛ امّا علی الظاهر خیلی از اینها هم از سرا نشان که یک عدّه شیاطین بودند، فریب خورده بودند و به این دام جهالت افتاده بودند.
أَعَاذَنا اللهُ وَ إیَّاکُم إن شَاءَ الله.
فصل ششم: نقش شیطان در فتن ههای بشری
توحید افعالی در فتنهها
گاهی به امتحان، فتنه و الفاظی مشابه آن، گفته م یشود. امّا آن طور که از بررس یهای لغ تشناسانه برم یآید، در اصل ریشه فتنه، به یک معنا، معنای سختی، آشفتگی، گرفتاری و امثال اینها نهفته است؛ ولی ویژگی هائی که در واژه فتنه ملحوظ است و غالباً به ذهن متبادر م یشود، در امتحان، اختبار و ابتلا، این اندازه ملحوظ نیست. این طور الفاظ که کمابیش با هم مشابهت هائی دارند، و در مقام استعمال برخی از آنها امتیازاتی دارند، را معمولاً با مسامحه، مترادف میگویند.
به هر حال خدای متعال اموری را برای انسان پیش میآورد که انسان بر سر دو راهی قرار گیرد و مجبور باشد یکی را انتخاب کند. این امور گاهی مستقیماً به خدا نسبت داده میشود، و گفته م یشود: خدا این امور را وسیله امتحان قرار داده است، یا خدا خودش میگوید: ما اینها را فتنه قرار دادیم.
مثلاً در مورد ناقه ثمود، خدای متعال م یفرماید: «إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً ... [۵۵]» . وقتی آنها درخواست کردند که ناقه از کوه بیرون بیاید، خدای متعال فرمود: ما این کار را انجام م یدهیم و این ناقه را بیرون م یآوریم؛ ولی این یک فتنه است؛ یعنی وسیله آزمایشی است، که آیا ایمان میآورید یا لج بازی میکنید و عناد م یورزید. به هر حال در برخی موارد به طور صریح، خداوند میفرماید: این کار ماست و من اینها را فتنه قرار دادم.
در بعضی موارد هم فتنه به شیطان نسبت داده میشود. مانند این آیه شریفه که م یفرماید: «یا بَنی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّة ... [۵۶]» : مبادا شیطان شما را مورد فتنه قرار دهد. در اینجا فتنه کننده، شیطان است. در بعضی موارد، فتنه به انسا نها نسبت داده شد هاست. در سوره عنکبوت میفرماید: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِا فَإِذا أُوذِیَ فِی ا جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذابِ ا َّهل ... ۳ » : بعضی از مردم وقتی مورد اذیّت و آزار قرار میگیرند، این سخت یهائی که از ناحیه مردم متوجّه آ نها میشود را، مثل عذاب الهی تلقی م یکنند؛ یعنی خیلی برایشان ناگوار است و در مقابل ای نها به زانو در میآیند.
حاصل اینکه سه گونه نسبت وجود دارد: ۱. فتنهای که به خدا نسبت داده م یشود؛ ۲. فتنهای که به شیطان نسبت داده م یشود؛[۵۷]. فتنهای که به مردم نسبت داده م یشود. آیا موارد ای نها فرق میکند؟ یعنی آ نجائی که به مردم نسبت داده شده است، دیگر به خدا یا به شیطان نسبت داده نمیشود، یا امر به گونه دیگری است؟
ما با این روش تربیتی قرآن آشنا هستیم، که خدای متعال در یک روش تعلیم و تربیت، سعی میکند همه حوادثی که در عالم اتّفاق میافتد را، به خودش نسبت دهد. حتّی بادی که م یوزد، بارانی که م یبارد، گیاهی که میروید، همه اینها را به خودش نسبت م یدهد. میگوید: «وَ هُوَ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْت ی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ[۵۸]».
خدای متعال میگوید: ما ابرها را راندیم، ما آب را نازل کردیم، ما گیاه را رویاندیم، ما شما را روزی دادیم و...؛ همه حوادث را به خود نسبت م یدهد. اصطلاحاً، این روش تعلیم را توحید افعالی میگویند. خدا میخواهد از راه این تعلیمات، بندگان را متوجّه این نکته کند که سررشته کارها به دست اوست؛ اگرچه هزاران واسطه وجود دارد، ولی شما نباید نسبت آ نرا به ایجاد کننده اصلی فراموش کنید؛ بلکه او را باید اصل کار بدانید. امور دیگر نقش واسطه و مجرا را دارند. حتّی آنجائی که فاع لهای با اراده در کار هستند، باز خداوند فعل را به خود نسبت م یدهد. این یک روشی است که در قرآن کاملاً دیده م یشود. البته این معنایش این نیست که وسائط نقشی ندارند؛ ولی توجّه ما باید بیشتر به آن سبب ساز اصلی باشد.
ادب در بندگی
البته روش تربیتی قرآن این است که معمولاً شرور را به خود انسا نها، یا به موجودات دیگر، یا به شیطان نسبت م یدهد: «... زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُم ...[۵۹]» . حضرت ایّوب عرض کرد: «...
مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ [۶۰]» : پروردگارا! این گرفتاریها را شیطان برای من فراهم کرده است. معمولاً قرآن شرور را به خدا نسبت نمیدهد. قرآن یک نوع ادب را به بشر م یآموزد که انسان بدیهایش را همیشه متوجّه خودش کند. گاهی صریحاً م یفرماید: «ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ا وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک... [۶۱]».
هر خیری از خداست و بدیها از ناحیه خودت است. حضرت ابراهیم نیز در مقابل نمرود، وقتی میخواست خدا را معرفی کند، گفت: «وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفین [۶۲]».
بیماری را به خدا نسبت نداد؛ بلکه گفت: وقتی مریض شدم، خدا مرا شفا میدهد. این یک ادب است که انسان در مقام عبودیت بدیهایش را از خودش ببیند.
چون در فتنه بیشتر توجّه به مشکلات و گرفتار یها و ابهام هاست، عموماً در موارد شرّ به کار م یرود و اینها به غیر خدا نسبت داده م یشود. البته گاهی در موارد خیر هم به کار م یرود ولذا نسبت فتن ههای خیر به خدا نفی نمیشود؛ ولی به هر حال با آن دید توحیدی همه اینها انتساب به خدای متعال دارد.
نقش شیطان در فتنههای بشری
در مواردی که خدا فتنه را به انسانها نسبت میدهد، باز نسبت این موارد به شیطان نفی نم یشود. مثل بسیاری از معصیتها که از انسان سر میزند و در همه این موارد می گوئیم: شیطان آد مها را فریب داد. قرآن هم م یفرماید: «یا بَنی آدَمَ لایَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّة ... [۶۳]» . نکته جالب این است که، بیرون کردن آدم و حوّا از بهشت را به شیطان نسبت میدهد، و میگوید: او بود که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد، چون وسوسه او در این کار مؤثر بود. هر کس به هر اندازه که در فعل اثر دارد، میتوان آن فعل را به او نسبت داد. معصیت هم از آن جهت که غالباً در اثر وسوس ههای شیطان انجام میگیرد، میتوان آن را به شیطان هم نسبت داد و گفت: شیطان ما را به این کار وا داشت. چون وسوسه شیطان در پیدایش فعل مؤثر بوده، این نسبت هم صحیح است. امّا معنایش این نیست که ما دیگر مقصّر نیستیم.
قرآن در رابطه با این که نقش ما و نقش شیطان در معصیت چه اندازه است، از قول شیطان م یفرماید: « وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ ا وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فأَخَْلفَتْکُمْ وَ ما کانَ لیَِ عَلیَکُْمْ منِْ سُلطْانٍ إلِا أنَْ دَعَوْتکُمْ فاَسْتجَبتْمُْ لی ... [۶۴]» : من بر هیچ یک از شما تسلط نداشتم. کار من این بود که به شما وعده م یدادم و بعد هم خلف وعده م یکردم. میگفتم این کار را انجام بده، خیلی لذّت دارد. وقتی انجام میدادید، میدیدید که چنین خبری هم نبود. بارها امتحان م یکردید، باز هم فریب میخوردید.
کار من همین بود؛ یعنی شیطان نمیتواند کسی را مجبور به معصیت کند، مگر کسی که خودش را در اختیار شیطان قرار دهد. کسی که زمام اختیارش را به دست شیطان دهد، شیطان سوارش م یشود و هر جا بخواهد، او را م یبرد. «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُون [۶۵]» : تسلط او بر کسانی است که او را به ولایت بر خودشان میپذیرند. ترجمه ساده آن یعنی طوق بندگی او را به گردن میاندازند.
چنین کسانی تسلیم شیطان م یشوند، و شیطان هم بر آ نها مسلط م یشود، و ا ابتدائاً شیطان نمیتواند هیچ کسی را به زور وادار به گناه و انحراف کند. پس آن فتن ههائی که موجب گمراهی م یشوند و آن امتحان هائی که موجب مردود شدن م یشوند، همه به شیطان هم نسبت داده میشود. یعنی شیطان به انسان کمک میکند که راه بد را انتخاب کند و توجّه به عواقب گناه نداشته باشد و عقل خودش را زیر پا بگذارد. در این جا چون شیطان هم کمک میکند، به او هم نسبت داده م یشود.
امّا مجموع این عالم، دستگاهی است که خدا بر پا کرده است. انسان را با فطرت الهی اش، با غرایزش و با عقلی که به او داده است و عواملی چون انبیاء که به طرف خیر دعوت م یکنند و عواملی مانند شیاطین انسی و جنّی که انسان را به طرف شرّ دعوت میکنند، همه اینها، دستگاهی است که خدا برقرار کرد هاست.
پس همهای نها را در یک مرحله عالی تر و با نگاه توحیدی، میتوان به خدا نسبت داد. خداست که انسان را م یآزماید، و وسیله پیروزی در آزمایش، یا شکست در آزمایش را فراهم م یکند. ...« إنِْ هِیَ إلِا فتِنْتَکَُ تضُِلُّ بهِا منَْ تشَاءُ وَ تهَْدی منَْ تشَاءُ ... [۶۶]» . با این دید اضلال هم به خدا نسبت داده م یشود؛ چون وسیله اضلال، شیطان بود و شیطان را خدا آفریده و قدرت گمراه کردن را به او داده است. پس این نسب تها همه صحیح است و هیچ کدام دیگری را نفی نمیکند.
فتنههای اجتماعی
آنچه که بیشتر در این چند جلسه مورد نظر است، فتن ههای اجتماعی است که عامل مباشر آن انسانها هستند. ولی معنای مباشر بودن انسان، این نیست که شیطان مقصّر نیست؛ زیرا در هر گناه و رفتار غلطی شیطان نقشی دارد، نقش تقویت کننده، گمراه کننده و تزیین کننده. نقش اصلیِ شیطان این است که گناه را در نظر انسان خیلی لذّ تبخش جلوه میدهد. بسیار بیشتر از آنچه واقعیت دارد: «... زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُم ... [۶۷]».
پس عوامل مختلفی در فتن ههای بشری نقش دارند؛ امّا آن نقش اصلی که موجب م یشود شخص مورد مؤاخذه قرار گیرد و باید جوابش را بدهد، آن نقشی است که خود انسا نها دارند. این گونه نیست که چون شیطان در اغوا نقش داشته است، در قیامت برای ما عذری شود و مسؤولیت از دوش ما برداشته شود.
از آنجاکه هر حادثهای که اتفاق میافتد، انسا نهای دیگر نسبت به آن تکلیفی دارند، در فتن ههای انسانی هم - که نهایتاً به امتحان خدا بر م یگردد - اولاً باید مواظب باشیم که در فتنه واقع نشویم؛ یعنی گمراه نشویم و خودمان عامل فتنه نباشیم. ثانیاً بعد از وقوع فتنه، سعی کنیم که آن را خاموش کنیم و آ نهائی را که گمراه شدهاند، نجات دهیم. معنای امتحان بودن این حوادث، همین است که در مقابل آنها یک وظیفهای داریم.
انواع فتنههای بشری
این حوادث انسانی که به یک معنا مصداق فتنه الهی و به یک معنا فتنه شیطانی است، به دو صورت انجام میگیرد:
۱ وسیله امتحان در بعضی از این موارد، مستقیماً امری دینی نیست؛ یعنی گاهی آنچه که منشأ فتنه م یشود، یک امر دنیوی است؛ مثل اکثر اختلافاتی که بین گروه هائی از انسانها بر سر اموال، ریاست، مسائل جنسی و امثال اینها اتّفاق میافتد. این نوع فتنه سه محور عمده دارد: ۱. مال، ۲. مقام، و ۳. شهوت.
وقتی بسیاری از گرفتار یها، جن گها، کشت و کشتارها که در طول تاریخ واقع شده است را ریشهیابی میکنیم، میبینیم منشأ آنها همین امور است. یا میخواهند اموال دیگران را تصرف کنند، یا میخواهند بر دیگران سیادت و آقایی داشته باشند، و یا مسائل جنسی است. جامع این سه محور، حبّ دنیا است. البته جهت امتحان الهی بودنش، این است که خدا به وسیله مال یا مقام یا مسائل جنسی -از آن جهت که امر و نهی الهی به آن تعلق میگیرد، و نتیجه اش موجب ثواب و عقاب اخروی م یشود- فرد را امتحان م یکند؛ به این نحو که وقتی این درگیر یها پیش م یآید، آیا مرتکب حلال میشوند یا حرام؟
پس موضوع امتحان ابتدائاً مسائل دنیائی است. یعنی دعوا بر سر این است که یکی میگوید: این مال من است، من باید داشته باشم و دیگری میگوید: من باید داشته باشم. صحبت بر سر حلال و حرام بودن نیست؛ صحبت بر سر این است که یکی میگوید: من باید رئیس باشم و دیگران باید از من اطاعت کنند، و دیگری میگوید: من باید رئیس باشم. البته این یک طیف وسیعی از مراتب دنیاپرستی را شامل م یشود. مراتب ساده آن از اجتماعات کوچک مثل یک خانواده یا یک روستا شروع م یشود تا میرسد به آنجا که بگوید: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی [۶۸]».
۲ یک بخشی از این امتحانات، یا فتنههای اجتماعی و انسانی اموری است که مستقیماً مربوط به دین است. یعنی آ نچه ابزار و موضوع فتنه و درگیری م یشود، خود مسئله دین است.
مثلاً در درون یک دین، طرفداران دو مذهب بر سر این که مذهب من حقّ است یا مذهب تو، با هم درگیر میشوند. اینجا صحبت این نیست که چه کسی رئیس باشد.
البته شیطان در مراحل بعد، همهای نها را مخلوط میکند؛ ولی آغاز کلام از اینجاست که آیا این مذهب حقّ است یا آن مذهب؟ این هم یک نوع فتنه است. فتنهای که مستقیماً مربوط به دین باشد، بسیار مهلک و خطرناک است و هیچ کس از درگیری در این فتنه و کمک کردن به این فتنه معذور نیست. فتنه در دین، فتنهای است که موجب شود، دین کسی از او سلب شود. این فتنهای است که از کشتن بدتر است. کسی را بکُشند، برای او بهتر از این است که دین او را از دستش بگیرند و او را گمراه کنند؛ زیرا با کشتن او، نهایتاً چند روز زندگی دنیا را از او گرفتهاند، و چه بسا بعد از این دنیا به بهشت رود و آمرزیده شود. امّا وقتی دین او را میگیرند، مستقیماً با سعادت و شقاوت او سر و کار دارد. قرآن کریم در یک جا م یفرماید: «... الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْ ل ... [۶۹]» ، و در یک جا میفرماید: «... الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْل ... [۷۰]» ، و در جای دیگر میفرماید: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ َّهِل ... [۷۱]».
این مهمترین نوع فتنه است که مستقیماً با سعادت و شقاوت انسان سر و کار دارد، و هیچ کس هم در آن معذور نیست. یعنی پای ههای دین حقّ، آن قدر روشن است که اگر کسی ضروریات دین را انکار کند از او پذیرفته نمیشود؛ مگر این که در شرایطی باشد که واقعاً قاصر باشد و عقلش نرسد و به گوشش نخورده باشد. یا در یک شرایطی واقع شده باشد که اصلاً احتمال خلاف مذهب خودش را ندهد. امّا برای کسی که در اجتماع متمدّنی زندگی م یکند، افتادن در دام فتنه دین، مساوی با شرک و کفر است. در بسیاری از روایات، فتنهای که در قرآن آمده است را، به شرک یا به کفر تفسیر کردهاند.
این تفسیر مربوط به فتنهای است که هیچ کس از آن معذور نیست و این خطرناکترین فتن هها است؛ یعنی فتنهای که در آن عدهای گمراه شوند و به راه حقّ نرسند. این همان هدفی است که شیطان دنبال میکند: «... لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعین [۷۲]» . نهایت آرزوی شیطان این است که هر چه بیشتر انسا نها گمراه شوند؛ اگرچه یک لحظه بیشتر باشد او به رقص در میآید و لذّتش در این است که انسانی را فریب دهد.
و صلی الله علی محمد و آله.
فصل هفتم: هدف فتن ههای الهی
اقسام فتنه کنندگان
قرآن کریم گاهی فاعلیّت فتنه را به خدای متعال، گاهی به شیطان و در بسیاری از آیات، به انسا نها نسبت داد هاست. حتّی در یک مورد فتنه به خود شخص نسبت داده شده است؛ یعنی به کسانی گفته شما خودتان موجب فتنه برای خود شدید. در آیه ۱۳ و ۱۴ از سوره حدید میفرماید: در روز قیامت عدّهای از ضعفا ءالایمان و منافقین میبینند مؤمنین دارای نورانیّتی هستند و به راحتی از صراط عبور میکنند؛ ولی خودشان در تاریکی به سر میبرند و جلوی پای شان را نمیبینند و نمیدانند کجا بروند. میبینند بسیاری از این مؤمنین از دوستان یا همسایگا نشان بودهاند. در حالی که آنها را صدا میزنند، میگویند: «... انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُم ... ».
نگاهی به ما کنید تا نور شما به ما هم بتابد و ما از نور شما استفاده کنیم. در جوابشان گفته م یشود: «... ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورا »... : به پشت سر خود بازگردید و کسب نور کنید! بعد از توصیف این ماجرا م یفرماید: ای نها سؤال میکنند: مگر ما در دنیا با شما نبودیم؟ مؤمنین جواب میدهند: بله شما در ظاهر همراه ما بودید، «... وَلَکِنَّکُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَکُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ حَتَّی جَاء أَمْرُ ا وَغَرَّکُم بِا الْغَرُورُ ». مقصود ما عبارت «وَلَکِنَّکُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَکُمْ » است، که فتنه را به خود اینها نسبت میدهد و میگوید: شما خود موجب فتنه خودتان شدید. به هر حال در قرآن کریم، موردی که فتنه به عنوان یک امر اتّفاقی یا امری که فاعل جبری یا طبیعی داشته باشد، سراغ نداریم.
اهداف فتنه کنندگان
هر فاعل ارادی، از افعال ارادی اش هدفی را دنبال میکند. حال که فاعل فتنه خدا یا شیطان یا انسان ، فاعلی ارادی است، این سؤال مطرح م یشود که این فاع لهای ارادی چرا فتنه میکنند؟ چرا خدا در عالم فتنه ایجاد میکند؟ چرا اجازه م یدهد که شیطان فتن هگری کند؟ چرا به انسان هائی که از شیاطین انس و اعوان ابلیس هستند، اجازه ایجاد فتنه میدهد؟
هدف فتنههای الهی
در ضمن بح ثهای گذشته به جواب این سؤالات اشاره کردیم، که هدف از این امور، فراهم شدن زمینه برای آزمایش انسان است. از آ نجا که انسان موجودی است که با اختیار، کار خویش را انجام میدهد، برای فراهم شدن زمینه انتخاب، باید دو عامل جاذبه، در دو طرف مختلف وجود داشته باشد، و یکی به یک طرف و دیگری به طرف دیگر جذب کند. در این جا انسان در نقطه صفر ایستاده است و باید با اراده خود یک طرف را انتخاب کند. تا زمانی که حدّاقل دو عامل از دو طرف نباشد، زمینه انتخاب آزاد فراهم نمیشود. پس باید از یک طرف عقل انسان، راهنمائ یهای انبیاء، و کم کهای فرشتگان باشد چون فرشتگان دائماً برای مؤمنین دعا م یکنند، و قرآن در اوصاف حاملین عرش م یفرماید:
«... یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَ یءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَکَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحیمِ[۷۳]» : فرشتگان دائماً برای مؤمنین دعا و طلب رحمت می کنن د و در مقابلِ این عوامل، باید عواملی هم از طرف مقابل باشد، تا تعادل حاصل، و زمینه انتخاب فراهم شود. بنابراین، امتحان یعنی فراهم کردن زمین ههائی که انسان سر دو راهی واقع شود و یکی را انتخاب کند. این چنین نیست که فقط یک راه روشن وجود داشته باشد که مسیر را خود به خود مشخص کند؛ بلکه باید تأمل کرد و انتخاب کرد. گاهی هم انسان گیج م یشود و نمیداند چه تصمیمی بگیرد؛ این فتنه است.
پس جواب این که چرا خدا ایجاد فتنه میکند، و یا به دیگران اجازه ایجاد فتنه م یدهد، این است که این کار به خاطر امتحان انسانها است. همیشه خدا این فتن هها را داشته، تا آخر هم خواهد داشت.
هدف فتنههای شیطان
اما صرف نظر از این تدبیر عام الهی که سنّت حاکم بر آفرینش انسان و زندگی او در این دنیا است، این سؤال مطرح م یشود که شیطان چرا فتنه م یکند؟ از نظر قرآن، شیطان یک موجود دارای شعور و مکلّف است، که سا لها خدا را عبادت کرد؛ امّا وقتی به وسیله امر به سجده برای حضرت آدم امتحان شد، از فرمان خدا سرپیچی کرد و در این امتحان مردود شد. اکنون او عامل فتنه برای دیگران شده است و قسم خورد: «... لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعین [۷۴]» . خدا هم به او مهلت داده که در این عالم، در مقابل عوامل هدایت یعنی عقل، انبیاء و کمکهای فرشتگان ، زمینه گمراهی دیگران را فراهم کند.
همان طور که انبیاء، اوصیاء و یارانی داشتند، و تربیت شد ههای انبیاء در ادامه راه انبیاء به آ نها کمک میکردند، شیطان هم انسانهایی را تربیت کرده که آنها را در راستای هدفش به کار میگیرد، و آ نها شیاطین انس میشوند. قرآن میگوید: آ نها هم شیطانند ولو انسانند. وقتی جزء دار و دسته ابلیس شدند، آ نها هم شیطان میشوند و در صدد اغوای دیگران بر میآیند. امّا چرا؟ خود شیطان علّت این کارش روشن است. ابلیس به خاطر تکّبری که نسبت به حضرت آدم داشت، گفت: اکنون که من به خاطر سجده نکردن به آدم، مطرود درگاه الهی شدم، انتقامش را از فرزندانش میگیرم و همه آ نها را گمراه میکنم. علّت فتنه گری ابلیس کینهای است که نسبت به جنس انسان پیدا کرده است. این منطق قرآن است که روشن و واضح است.
هدف انسانهای فتنه گر
اما انگیزه انسان هائی که ایجاد فتنه میکنند، چیست؟ آ نها که ذاتاً با انسا نهای دیگر دشمنی ندارند. ابلیس کینه همه انسانها را در دل دارد و همه را اغوا م یکند؛ امّا چرا بعضی انسانها، بعضی دیگر را اغوا میکنند و فتنه میانگیزند؟
شیاطین انسی
آدمیزادهای فتنه گر، دو دسته هستند. یک دسته کسانی هستند که طوق بندگی ابلیس را به گردن انداختهاند و مَرکب ابلیس شدهاند: «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ [۷۵]» . از قرآن استفاده م یشود که انسان هائی هستند که به اختیار خود، زمام امرشان را به دست شیطان م یدهند. شاید برای ما تعج بآور باشد که چه طور ممکن است، آدم زمام کارش را به دست شیطان بدهد.
گاهی عواملی باعث م یشود که آدم خودش را در اختیار دیگری قرار دهد. نمون ههای کوچکش که زیاد اتّفاق میافتد در محبّتهای افراطی است. کسی آن چنان کر و کور م یشود که خودش را در اختیار محبوبش قرار م یدهد و میگوید: هر چه تو بگویی! هر کار، راه، و رفتاری که او م یگوید خوب و صحیح است! چه لباسی خوب است؟ آن لباسی که او میپوشد! شیطان هم یک جاذب ههائی دارد. عدّهای، اگرچه خود شیطان را نمیبینند، امّا دست شیطان و ابزارهای در دست او ابزار معاصی را میبینند که جاذبه هائی دارد، و خود را در اختیار شیطان قرار میدهند.
نمونه دیگر آن، که همه میتوانیم درست درک کنیم، افراد معتادند. افرادی که به دود، مواد مخدّر، مسکرات، اینترنت -که اخیراً به مخدّرها اضافه شده- یا بعضی از اعتیادهای دیگر، معتاد م یشوند، نمونه کسانی هستند که به دست خود زمام کار خویش را به دست دیگری دادهاند. برخی افراد میگویند: ما تا شب فیلمی را تماشا نکنیم، خوابمان نمیبرد. اینها از مصادیق «الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ » هستند؛ یعنی ولایت شیطان را پذیرفتهاند و اختیارشان را به دست شیطان دادهاند و هر کاری او میگوید، انجام میدهند. البته خود شیطان را نمیبینند: «... إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُم [۷۶]».
شما او را نمیبینید، امّا او و همکارانش، شما را میبینند. کسانی که این گونه نوکر شیطان و ابزار دست او شدهاند، گویا دیگر اختیاری از خودشان ندارند. کسانی که اعتیادهای سخت پیدا میکنند، گاهی حاضر میشوند همه کاری انجام دهند، همه چیزشان را در اختیار دیگری قرار دهند، تا موادّ به دست بیاورند، همه چیز یعنی همه چیز! این گونه افراد به همین صورت هم عادت کردهاند که دیگران را اغوا کنند. چون نمون ههای اعتیاد به موادّ مخدّر را زیاد دیده و شنیدهایم، راحت میپذیریم؛ امّا اعتیاد به گمراه کردن دیگران را اگرچه دیدهایم، ولی درست درک نکردهایم که ای نهم گونهای اعتیاد است. عدّهای طوری شدهاند که طبیعت شیطانی پیدا کردهاند. دائماً میخواهند دیگران را اغوا کنند. اینها ملحق به ابلیس و به تعبیر قرآن شیاطین الانس هستند.
حسودان
دسته دیگری هستند که به این حدّ نرسیدهاند؛ یعنی از شیطان تبعیت میکنند، امّا این طور نیست که چنین اعتیادی پیدا کرده باشند و کانّه اختیار از آنها سلب شده باشد. کانّه که می گوئیم از این جهت است که این امور هیچ کدام جبر مطلق نیست؛ بلکه اختیارها و اراد هها ضعیف میشوند، و ا اگر جبر شد، تکلیف هم نیست.
این دسته گاهی دیگران را به فتنه میاندازند و گاهی هم یک کارهای خوبی انجام میدهند. حتّی گاهی به دیگران کمک میکنند و دست شان را میگیرند تا از یک خطری نجا تشان دهند؛ ولی گاهی هم یک کارهای عجیب و غریبی میکنند. اینها چرا اینگونه عمل میکنند ؟
این رفتار عوامل مختلف روانی دارد که احصاء آن مشکل است؛ ولی آنچه ما از قرآن استفاده میکنیم و از تجرب ههای عملی و مواردی که مورد تأیید روانشناسی است، به دست میآوریم، این است که مه مترین - نه، تنها- عامل این رفتار حسد است.
داستا نهای قرآن در رابطه با حسد
در قرآن چند داستان در رابطه با حسد آمده که خیلی عجیب است. جای دارد که سؤال شود اصلاً قرآن این داستانها را برای چه نقل کرده است؟ م یفرماید: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابنْیَْ آدَمَ باِلحَْقِّ إذِْ قرََّبا قرُْبانا فتَقُبُلَِّ منِْ أحَدِهِما وَ لمَْ یتُقَبلَّْ منَِ الْآخَرِ قالَ لَأقَتْلُنَکَّ قالَ إنِمَّا یَتَقَبَّلُ ا مِنَ الْمُتَّقین [۷۷]» : داستان فرزندان آدم را برای مردم نقل کن. دو فرزند بلافصل حضرت آدم قربانی کردند. پیداست که در آن زمان که خود حضرت آدم پیغمبر بوده، یک مناسک عبادی از جمله قربانی هم داشتهاند. این دو برادر، یعنی جناب هابیل و قابیل قربانی کردند، و قربانی یکی قبول شد و یکی نشد.
آن یکی که قربان یاش قبول نشد به برادر دیگر گفت: تو را حتماً خواهم کشت؛ چرا قربانی تو قبول شد و از من قبول نشد؟ برادر دیگر گفت: تقصیر من نیست که قربانی تو قبول نشد؛ تو هم تقوا داشته باش تا خدا قربانی تو را قبول کند. ولی او از روی حسد، کینه برادر را در دل گرفت و بالأخره او را کشت. این اولین داستانی است که در قرآن از آدمی زاد نقل شده است و موضوع آن حسد است. یعنی آدمی زادها! بفهمید که امری در درون و در دل شما ممکن است به وجود بیاید که این همه فساد بر آن مترتّب شود. گناهی به این روشنی که هیچ توجیه عقلی ندارد.
م یدانیم که قرآن، کتاب رمان، قصّه، یا تاریخ نیست؛ بلکه کتاب هدایت است. هدف قرآن از نقل این داستانها این است که ما بفهمیم حسد چقدر میتواند خطرناک باشد. داستان بعد مربوط به زمان حضرت یعقوب و حضرت یوسف است. «إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِل ی أَبینا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی ضَلالٍ مُبینٍ [۷۸]» . یعقوب پیغمبر، فرزند اسحاق و نوه حضرت ابراهیم است. ایشان دوازده پسر دارد که همه پیغمبرزاده هستند. ای نها دیدند که این برادر کوچک پیش پدر عزیزتر است. با هم نشستند و گفتند: پدر، یوسف و بردارش را بیشتر از ما دوست دارد؛ این درست نیست.
پسرها برای پدری که خود پیغمبر است، تکلیف معیّن میکنند! میگویند: پدر ما به خاطر این که آن دو برادر کوچ کتر را بیشتر دوست دارد، در گمراهی آشکاری است. اکنون چگونه پدر را از این گمراهی درآوریم؟
راه حلشان این بود که «اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَب کیُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحینَ [۷۹]» : یوسف را بکشید تا یوسفی نباشد که پدر او را دوست داشته باشد. یکی دیگر از آ نها که یک مقدار انصاف داشت، گفت: او را به سرزمینی بفرستید که از پدر دور باشد و دست پدر به او نرسد؛ بعد آد مهای خوبی باشیم. اکنون که میبینیم پدر یوسف را بیشتر دوست دارد، نمیتوانیم آدم خوبی باشیم. یوسف را بکشیم تا آدم خوبی شویم؛ عجب راه خوبی!
چرا قرآن به این داستان اهمیّت داد ه است؟ برای ای نکه بدانیم ممکن است در درون ما هم چنین چیزی باشد، و بفهمیم چه خطری دارد. آدم برادر خود را، برادری که باید مایه افتخارش باشد، به خاطر این که یک مقدار از خودش بهتر است و پدر او را بیشتر دوست دارد، میکُشد! و عامل آن حسد است.
داستان بعد به زمان پیغمبر اکرم اسلام ص و دستگاه نبوّت و امامت مربوط م یشود. قرآن م یفرماید: «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ ا مِن فَضْلِهِ ... [۸۰]» . این آیه میتواند اشاره به این نکته باشد که بزر گترین عاملی که موجب به شهادت رساندن اهل بیت علیهم السّلام شد، حسد بود. بنابراین اگر بگویم بزر گترین عامل فساد در طول تاریخ انسا نها، حسد بود هاست ، حرف گزافی نگفتهایم. پروردگارا به حق محمد و آل محمد، ما را از ریشههای فساد، از جهل، عصبیّت، حسد و از سایر ریشههای کفر محفوظ بدار. دلهای ما را به نور ایمان و معرفت روشن بفرما.والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
فصل هشتم: وسیله آزمایش ، دل بستن ندارد
شبهاتی در رابطه با فتنهها
در اینجا دو شبهه پیش میآید
۱. وقتی خدا به وسیله شیطان کاری را انجام میدهد، یعنی شیطان از طرف خدا مأمور است که این کار را انجام دهد؛ پس باید از خدا طلبکار هم باشد، و میتواند بگوید: من برای نقشه شما، کار میکنم و نباید مؤاخذه شوم.
۲. اگر فتنهای که انسا نها بر پا میکنند، یا فتنهای که شیطان انجام میدهد، به خدا هم نسبت داده شود، این باعث میشود که بعضی شرور به خدا نسبت داده شود؛ درحال یکه «... الْخَیْرُ فِی یَدَیْکَ وَ الشَّرُّ لَیْسَ إِلَیْک ... [۸۱]».
پاسخ شبهه ۱ : حاکمیّت تدبیر عام الهی بر همه هستی جواب را با یک مثال شروع میکنم. فرض کنید شما باید شخصی را ملاقات کنید تا به شما کمکی کند؛ ولی فکر میکنید که او در شهر دیگری زندگی میکند و باید سفر کنید تا او را ببینید. صبح از خانه بیرون میآیید که مثلاً با اتوبوس به دانشگاه، یا به دنبال کسب و کارتان بروید؛ یعنی با قصد و اراده خود برای انجام کاری از خانه بیرون آمدهاید. اتّفاقاً وقتی سوار اتوبوس میشوید، میبینید آن رفیقی که دنبالش بودید، پهلوی شما نشسته است. فکر م یکردید باید رنج سفر را تحمل کنید یا چند روز معطّل شوید تا او را ببینید؛ امّا اتفاقاً او را میبینید.
معمولاً این گونه جریانات را می گوئیم: اتّفاقی پیش آمد؛ امّا با دید توحیدی، نه هیچ کدام از ای نها، اتّفاقی، و نه هیچ کدام جبری است. شما که از خانه بیرون آمدید با نیّت و اراده خودتان آمدید و کسی شما را مجبور نکرد. آن رفیق شما هم مجبور نبود بیاید. او هم در فکر خودش کاری داشته، و به خاطر آن به این شهر آمده بود، و این دو قضیه با هم تلاقی پیدا کردند. آموزه دینی این است که همه این حوادث یک تدبیر فوقانی دارد. یعنی شما با اراده خودتان از خانه بیرون م یآیید. او هم با اراده خودش از خانه بیرون میآید و اصلاً در ذهنش نیست که شما هم هستید، یا با او کاری دارید؛ ولی ای نجا یک تدبیر الهی، فوق تدبیر شما و او وجود دارد که شما باید همدیگر را ملاقات کنید.
هیچ جبری هم در کار نیست. شما کار خودتان را کردید، و او هم کار خودش را کرد؛ امّا یک چیزی که خواسته شما و چه بسا خواسته او هم بوده، ولی به آن توجّه نداشته است، عملی میشود و یک نتیجه سوّمی تحقق پیدا میکند. آموزه دینی قرآنی ما این است که یک نقشه فوقانی، همه انسا نها با همه کثراتی که دارند و عوامل دیگری که ما اصلاً از وجودشان خبر نداریم، مثل فرشتگان، جنّیان، و تأثیر و تأثّرات متقابلی که بین اینها و بین عوامل طبیعی است، را با هم تنظیم میکند. ای نکه چ هطور این هماهنگی صورت میگیرد، عقل ما نمیرسد. آن کسی میتواند چنین کاری کند که علم نامتناهی دارد. وقتی ما بخواهیم اموری را با هم تنظیم کنیم، باید خیلی فکر کنیم؛ امّا او احتیاج به فکر ندارد. علم او نامتناهی، و محیط بر همه چیز است، و در یک کلمه، آ نچه از آغاز خلقت تا پایان واقع م یشود، برای خدا تقدّم و تأخّر ندارد، همه را میداند و اراده او بر همه حاکم است. فهم این مطلب خیلی زمان میبرد؛ امّا قرآن این گونه ترسیم میکند.
یکی از جاهایی که خوب میتوان فهمید که چه گونه اراده انسان با اراده خدا گویا در هم م یآمیزد و متّحد میشود، داستان خضر در سوره کهف است. وقتی حضرت خضر میخواهد برای حضرت موسی توضیح دهد که چرا آن کشتی را غرق کرد، چرا آن جوان را کشت و چرا آن دیوار را تعمیر کرد، ی کجا میگوید: «... فَأَرَدْتُ أَنْ أَعیبَها...[۸۲]» : من خواستم که آن کشتی را معیوب کنم؛ ی کجا میگوید: «فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْه... [۸۳]» : ما خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی پا کتر و بامحبّت تر به آن دو بدهد، و ی کجا میگوید: «...فَأَرَادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا... [۸۴]» : پروردگار تو م یخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گن جشان را استخراج کنند. معنای این مطلب این نیست که یک جا اراده من است، یعنی اراده خدا نیست. یا آنجایی که اراده خداست، من هیچ کاره بودم؛ بلکه حضرت خضر آن کارها را انجام داد و میدانست که نتیجه چه م یشود؛ امّا این کارها را، هم به خضر میتوان نسبت داد و هم به خدا.
یکی شدن اراده اولیاء خدا، با اراده خدا
در این گونه موارد که هم اراده یک انسان صالح مؤثر است و هم اراده خدا و این دو با هم تطابق دارند، یک نکته معرفتی عمیقی وجود دارد. شاید بتوان گفت: این ولیّ خدا به حدّی رسیده بود که اصلاً از خود اراده استقلالی نداشت و هیچ وقت از نزد خود چیزی نمیخواست. در روایات هم نظیر این نکته را داریم. مثل روایت قرب نافله که خداوند میفرماید: «... إِنَّهُ لَیَتَحَبَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بصَرَه الذَِّی یبُصِْرُ بهِ وَ لسَِانهَ الذَِّی ینَطِْقُ بهِ وَ یدَه التَّیِ یبَطِْشُ بهَِا وَ رجِْلهَ التَّیِ یمَْشِی بهَِا... [۸۵]» : ... بنده تدریجاً با نوافلی که برای رضای من انجام میدهد، به جایی م یرسد که او را دوست میدارم. وقتی او را دوست داشتم، هر چه از من بخواهد برایش انجام م یدهم و میرسد به جایی که من میشوم دست او، چشم او، گوش او، من به جای او سخن میگویم و به جای او م یشنوم و به جای او حرکت انجام میدهم.
کسی که خودش را در مقام بندگی قرار م یدهد و اراد هاش را اختیاراً تابع خدا میکند، به جایی میرسد که خدا این لطف را در حقّش میکند. شاید نکته داستان حضرت خضر این باشد که او اصلاً از خود ارادهای ندارد. او آن چنان تابع اراده خدا شده که خدا به جای او تصمیم م یگیرد. خدا چنین رابطههایی با بعضی از بندگانش دارد. این در مورد اولیای خداست که اراده شان در واقع در اراده خدا فانی میشود و دیگر از خود خواستی ندارند.
تفاوت جهت نسبت، در عوامل مختلف فتنه
ولی یک بینش کلّی تری وجود دارد که حتّی کارهایی که عاصیان، مذنبین و حتّی عوامل طبیعی، انجام میدهند، به نوعی به خدا انتساب دارد؛ چراکه وجودشان و آثارشان همه در اختیار خداست.
هر کس هر چه دارد خدا به او داده است. وجودش از خداست؛ اگر فکر یا قدرتی دارد از خداست، اگر نیرویی دارد، چه نیروی مادی، چه نیروی فکری و چه نیروی تدبیر، خدا به او داده است. پس به این معنا وقتی در قرآن، ی کجا فتنه به خدا نسبت داده شده، ی کجا به شیطان و یک جا به انسان، معنایش این نیست که آنجایی که فتنه به انسان نسبت داده شده، خدا هیچ کاره است. به یک معنا آ نجا هم به خدا انتساب دارد؛ امّا ویژگ یهای این انتسابها فرق میکند. از آن جهت به خدا انتساب دارد، که مصداق آزمایش است. هر فتنهای که به خدا نسبت داده شده از آن جهت به خدا نسبت داده میشود که خدا این کار را تدبیر کرده تا انسا نها آزمایش شوند.
این حیثیت انتسابش به خدای متعال است و این فتنه فرقی نمیکند که خوشایند باشد یا ناخوشایند، مرض باشد یا سلامتی، غنا باشد یا فقر، همه اینها آزمایش الهی است. وقتی به شیطان نسبت داده میشود از آن جهت است که وسوسه او در پیدایش این پدیده تأثیر دارد. چون کارهایی هم که به خدا نسبت داده م یشود، وسائط و اسبابی دارد. ولی باز این منافات ندارد که در عین حال آزمایش الهی هم فوق این باشد. یعنی همین کاری را که شیطان وسوسه میکند، یکی از مصادیق آن شروری م یشود که ...« نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ... [۸۶]».
امّا هدف شیطان، آن بغض و کینهای است که از آدم در دل گرفته و میخواهد انتقامش را از فرزندان آدم بگیرد. او که انسا نها را اغوا میکند، با اختیار خود اغوا میکند و از این کار، هدف خود را دنبال م یکند، زمینه گمراهی را برای دیگران فراهم میکند، وسوسه میکند، تزیین میکند و ... . در این کارها هم مجبور نیست. خودش گفت: «...لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ [۸۷]» .ولی وجود شیطان در اصل عالم خلقت، و این که بتواند وسوسه کند، تدبیر الهی است؛ چراکه تا وسوسه نباشد، امتحان، طرفین خیر و شرّ پیدا نمیکند.
اگر راه یک طرفه بود، مثل راه ملائکه میشد و انسان امتیازی نداشت. پس فتنه، از آن جهتی که وسوسه شیطان در آن تأثیر دارد، کار شیطان است. ولی معنایش این نیست که در این جا امتحان نیست. امتحان در یک سطح بالاتر و یک تدبیر فراگیرتری است که این یک جزئی از آن نقشه آفرینش میشود.
همین طور فتن ههایی که انسا نها بر پا میکنند و شروری که از ناحیه آ نها پیدا م یشود، مربوط به خود آن هاست، و از آن جهت که اینها اختیاراً از روی قصد سوء، برای ضرر زدن به دیگران و ایجاد آشوب و نابسامانی، این کارها را انجام میدهند، ای نها به انسا نها نسبت داده م یشود و مورد نکوهش قرار م یگیرد. یعنی انسا نهایی که مورد وسوسه شیطان قرار میگیرند و مشکلاتی میآفرینند، اینها هم مجبور نیستند. درست است که شیطان کمک میکند؛امّا شیطان نمیتواند کسی را مجبور کند: «إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطا ن... [۸۸]»
او سلطنت و قدرت و اجباری بر بندگان ندارد؛ فقط «...یُوَسْوِسُ ف ی صُدُورِ النَّاسِ [۸۹]» . میگوید: خیلی خوب است. این کار را بکن، خیلی لذّت دارد! تقویت میکند، ولی جبر نیست. کاری که انجام م یدهد با انگیزه خودش که اغوای بندگان است، میباشد. نتیجهای که حاصل م یشود، فراهم شدن زمینه انتخاب و اختیار برای انسانها است که هدف آفرینش الهی است.
فتنه جویی انسانها
اما انگیزه انسانها که برای یکدیگر فتن هجویی میکنند، به یکی از دو امر برمی گردد:
۱. به دنبال نفع خودشان هستند و این جز با فتنه حاصل نمیشود؛ دیگران را در گرفتاری میاندازند تا خودشان نفع ببرند. آب را گ لآلود میکنند تا خودشان ماهی بگیرند. آب را که گ لآلود میکنند، عدّهای از خوردن این آب مریض میشوند، امّا او میخواهد ماهی خودش را بگیرد. به دیگران ضرر میزند، و اسباب زحمت برای آ نها فراهم میکند، تا به مقصد خودش برسد. مثال واضح این مورد، استعمارگران هستند که برای کشورهای دیگر نقشه میکشند، آ نها را به جان هم میاندازند، ایجاد اختلاف میکنند تا از منابع آنها استفاده کنند.
۲. به دنبال ضرر زدن به دیگری هستند؛ به واسطه کین ههایی که از دیگران دارند، م یخواهند انتقام بگیرند. یک جایی شکستی خوردهاند، از دست کسی ناراحت یهایی کشیدهاند، حالا میخواهند انتقام بگیرند. برای انتقام، ایجاد فتنه میکنند. گاهی ارضاء خواسته هایشان، که به نحوی به همین نفع و ضررها بر میگردد، در میان است؛ مثل حسد بردن به دیگران. انسان وقتی نسبت به کسی حسد میبرد، ب یجهت میخواهد به طرف ضرر بزند. به فکر این که چه نفعی م یبرد، نیست. از ای نکه او مریض شود، از بین برود، گرفتار شود، دلش خنک م یشود. ضرر دیگران را میخواهد برای این که دلش تشفی پیدا کند.
همه بر م یگردد به این که یا نفع خود را میخواهد یا ضرر دیگری را، یا یکی را بالاصاله و یکی را بالتبع میخواهد. این انگیزه انسا نهاست؛ ولی هیچ کدام از ای نها نه منافاتی با وسوسه شیطان دارد و نه با نسبت دادن فتنه به خدا. همه این کارهایی که انجام میگیرد، یک تدبیر عامی ورای آنها وجود دارد که این کارها انجام بگیرد تا همه ب هوسیلة همدیگر آزمایش شوند: «وَ جَعَلْنا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَة... [۹۰] ...لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ... [۹۱]» : بعضی را به وسیله بعضی دیگر آزمایش میکنیم.
پس این که در آیات قرآن، فتنه، گاهی به خدا، گاهی به شیطان و گاهی به انسان نسبت داده شده است، معنایش این نیست که ما سه جور فتنه داریم. همان فتن ههایی که به دست شیطان اختیاراً صورت میگیرد، از جهت آزمایش، انتساب به خدا دارد.
پاسخ شبهه ۲: فراهم کردن زمینه کمال، خیر است
آن فتنهای که به خدا نسبت داده م یشود، چون آزمایش است، هدفش معلوم است: «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ... [۹۲]» . خدا میخواهد انسا نها به عالیترین کمالی که یک مخلوق ممکن است واجد شود، برسند. یعنی خدا یک رحم تهایی دارد که کسی نمیتواند درک کند، مگر این که با اختیار خود، تسلیم محض خدای متعال باشد. اگر این کار را کرد، اساساً قدرت درک آن رحمت را پیدا میکند و ا اصلاً نمیفهمد. لذّت بردن از یک رحمت، فرع بر این است که انسان مز هاش را بفهمد. اگر شخص بزرگی در یک موقعیّت خاصّ، یک هدیهای به کسی بدهد یا یک احترام خاصّ برای کسی انجام دهد، اگر آن طرف معرفت داشته باشد، ممکن است از این افتخار آن قدر لذّت ببرد که سرمست شود. مثلاً اگر کسی خدمت مقام معظّم رهبری شرفیاب شود و ایشان در بین همه جمعیّت او را صدا بزنند و بگویند: «آقای فلان، من با شما کاری داشتم، و دوست دارم شما را ببینم ». شخص با معرفت با این یک جمله، در پوست خود نمیگنجد، امّا یک بچّهای که همان جاست، نمیفهمد که این چه ویژگی ای دارد.
خدای متعال رحم تهایی دارد که تا انسان معرفت آن را پیدا نکند، نمیتواند آن را درک کند. ای نکه فرموده: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون [۹۳]» ، یعنی این راه را بپیمایید، تا قدرت درک آن رحمت را پیدا کنید، و ا خدا بخیل نیست. آن رحمت را ملائکه هم درک نمیکنند. مخصوص انسا نهایی است که از اولیای الهی باشند. اصلاً آدمیزاد خلق شد هاست برای این که لیاقت درک آن رحمت را پیدا کند. «... وَ لِذلِکَ خَلَقَهُم ... [۹۴]» . برای رسیدن به این هدف به ناچار باید اختیار داشته باشد. لازمه اختیار هم گاهی این است که بعضیها لغزش پیدا کنند. به اصطلاح اهل معقول، وجود عاصیان و منحرفین، مقصود بالعرض است.
آنچه در خلقت مقصود بالذات است، خوبان هستند و در بین مقصودهای بالذات، خوب ترینها در درجه اول، قصد شدهاند؛ پس این عالمِ خلقت با همه عظمتش، برای چهارده نور پاک خلق شد هاست. آنها مقصود اصلی هستند. مثلاً کسی که قصد دارد یک معدن الماس استخراج کند، چقدر هزینه صرف میکند، چقدر تلاش میکند و چقدر اعماق زمین را م یکاود. مقصود از همه این کارها، استخراج چند مثقال الماس است. آن ذغال سنگی هم که در کنارش به دست میآید، مفید است؛ امّا مقصود اصلی الماس است. امور دیگر طفیلی هستند. چون خدای متعال میخواهد انسان را به آن مرتبهای برساند که هیچ مخلوق دیگری نمیتواند برسد، این بساط تشریع و ... را قرار داد هاست. حتّی عزیزترین بندگانش باید در این راه، یعنی هدایت مردم، شهید شوند. البته آن کسی که فدا م یشود، ضرر نمیکند؛ امّا همین که از نعم تهای مادّی اش کم م یشود، برای این است که دیگران هدایت شوند و آنها هم بهرهای ببرند.
همه تشریعات الهی و امور تکوینی که زمینه اطاعت یا عصیان را فراهم میکند، آزمایش الهی است، و این خیر است. چه خیری از این بالاتر که ای نها همه مقدّمه است برای ای نکه انسانها را به آن عالیترین خیر ممکن برای یک مخلوق، برساند؟ ولی لوازمی هم دارد. یک ریز شهایی هم دارد. نجّار که در میسازد، خاک اره هم ریزش میکند. خاک اره هم ب یفایده نیست. آنرا هم در بخاری میسوزانند؛ امّا خیلی فرق است بین دری که قیمت فراوان دارد با خاک ارهای که برای سوخت از آن استفاده م یشود. پس هدف الهی از فتنه یک هدف بسیار مقدّس و عالی است. این همان هدف خلقت است که انسا نها آزمایش شوند؛ یعنی زمینه رشد برایشان فراهم شود. این شرور از آن جهت که موجب آزمایش اند و کسانی میتوانند در اثر این آزمای شها به مراتب خیلی عالی برسند، خیر هستند و این همان جهت امتحان است که به خدا نسبت دارد.
وسیله آزمایش، دل بستن ندارد
خوشا بر احوال آن کسانی که بفهمند حقیقت این عالم، امتحان است و جای دل بستن نیست. آیا اگر یک ورقه امتحانی به انسان بدهند که خیلی شکیل باشد، کاغذش خوب باشد و قلم خوبی هم به آدم بدهند که سر امتحان خوب بنویسد، این خیلی خوشحالی دارد؟ دنیا اسباب امتحان است، یک امتحانی است که هفتاد، هشتاد سال طول میکشد. ولی ماهیّتش امتحان است. امّا نتیجه گیری از این امتحان و این که بعد از امتحان چه خواهد شد، یک عمر ابدی است.
اگر قبول شدی بی نهایت رحمت، و اگر مردود شدی ب ینهایت عذاب است: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ ا وَ رِضْوانٌ ... [۹۵]».
خوشی و ناخوش یهای ابدی آ نجاست. ای نجا همه وسایل آزمایش است. امّا وظیفه ما در فتنهها چیست، در جلسات آینده به آن میپردازیم.
والسلام علیکم و رحمة الله.
فصل نهم: وظیفه ما در فتنهها
مسئولیت در سلسله مراتب اسباب فتنه
ممکن است گفته شود: وقتی امری از سنّتهای الهی است و باید واقع شود، به عبارت دیگر، مورد تقدیر الهی است، نتیجه اش، نتیجه تقدیر خداست و باید پذیرفت و ما در مقابل آن دست بستهایم. از افرادی که دیدی سطحی دارند، زیاد شنیده میشود که در مورد مشکلات پیش رو میگویند: «این امور از فتن ههای آخرالزّمان است و چارهای از آن نیست و اینها در سخنان بزرگان پیش بینی شده است »! حتّی وقتی به نحوه تربیت فرزندان شان و رفتار خانواده هایشان شکایتی مطرح میشود، میگویند: «آخرالزّمان است دیگر، اینها مقتضای زمان است و باید پذیرفت »! این گونه افراد در واقع با این منطق، میخواهند خودشان را تبرئه کنند.
نظیر این سؤال، شبههای است که در مورد فتنههای شیطان مطرح میشود. به این بیان که خدا خواسته انسانها آزمایش شوند، شیطان را هم خلق کرده برای این که این نقش را ایفا کند؛ پس شیطان نباید مورد رجم و لعن قرار گیرد. البته نظیر این شبهه در سایر اسباب فتنه هم مطرح میشود؛ به این صورت که وقتی خدا خواسته این فتن هها واقع شود: «... إِنْ هِیَ إِلاَّ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدی مَنْ تَشاء ... [۹۶]» ، دیگر نباید آنها را مؤاخذه کرد؛ چراکه آنها اسباب امتحان هستند! همه این شبهات از مقایسه بین آزمایشهای انسانی با آزمایشهای إلهی پیدا میشود.
مثلاً وقتی در نظر میگیریم که مدیر یک دبیرستان کسی را برای طراحی سؤالات و برگزاری امتحان معیّن میکند، و او این کار را انجام میدهد، می گوئیم: باید ممنون او باشد؛ چراکه هم سؤالات را طرح کرده و هم امتحان را برگزار کرده است. چنین کسی در برابر اشتباه شرکت کنندگان، مسئولیّتی ندارد. این گونه موارد را با آزمایشات إلهی مقایسه میکنیم و می گوئیم: خدا ابلیس را خلق کرده برای این که مردم به وسیله او آزمایش شوند؛ در این صورت او عامل آزمایش است؛ پس چرا باید او را مذمّت کنند و او را عامل گمراهی افراد بدانند؟ اینها سه شبهه شبیه به هم هستند.
مسئولیت، تابع اختیار و قدرت
جواب این است که این دو آزمایش با هم متفاوت اند. تفاوت این دو در این است که افعالی که هم به خدا و هم به دیگران نسبت داده میشوند یعنی هم گفته میشود: « ... فِتْنَتُکَ... [۹۷]» ، هم گفته میشود: « ... لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطا ن ... [۹۸]» و هم گفته میشود: ...« لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ ... [۹۹]» - به این جهت است که یک فعل ممکن است سه عامل داشته باشد:
۱. انسانی که موجب گمراهی شده است،
۲. شیطانی که آن انسان را وسوسه کرده است،
۳. خدایی که ابلیس را آفریده و زمینة وسوسه را فراهم کرده است. هر سه فاعل اند. در جلسه قبل توضیح دادم که در این موارد این گونه نیست که فتنه را یا باید به خدا نسبت دهیم، یا به شیطان و یا به انسان. انسان فتنه گر در حوزه کاری خود، وظیفه دارد که کارش را درست انجام دهد، حرف درست بزند، دروغ نگوید، تزویر نداشته باشد، حقّ هبازی نکند. او تکالیفی دارد. اگر این تکالیف را درست انجام دهد، ثواب میبرد و اگر این وظیفه را درست انجام ندهد، مردم را وسوسه کند، فریب دهد و فساد بر پا کند، مؤاخذه م یشود. این نسبتها در سطح خودش حقیقت دارد. این شخص با اراده خود این افعال را انجام داده است و مسؤولیّت آن افعال به عهده اوست. در یک نگاه عمیق تر این شخص در عین حالی که فاعل است، عامل دیگری برای برپائی این فساد به وی کمک کرده است؛ یعنی شیطان او را وسوسه کرده و او وسوسه شیطان را پذیرفته و به اغوای دیگران اقدام کرده است.
چون با اختیار خودش وسوسه را پذیرفته، مسؤولیّت آن کار به عهده اوست. میتوانست نپذیرد.
شیطان او را مجبور نکرده بود. همچنین از آن جهت که وسوسه شیطان در انجام این عمل نقش داشته است، به همان اندازه به شیطان هم نسبت داده میشود. شیطان هم مجبور نیست که کسی را به هیجان بیاورد و در انجام فتنه یاری کند. خدا هم تشریعاً او را نهی کرده است؛ ولی او با اختیار خودش عصیان میکند و اقدام به اغواء بندگان خدا می-کند. بنابراین شیطان با این که عامل امتحان است، ولی نه مسلوب الاختیار است و نه معاف از مسئولیت. چون با امر خدا مخالفت میکند، معذّب هم خواهد بود. او نسبت به کار خودش مسئول است؛ چون مسؤولیّت تابع اختیار و قدرت است. هر جا قدرت باشد، مسؤولیّت هم هست و در این سه سطح قدرت وجود دارد، پس مسئولیّت هم وجود دارد. به عبارت دیگر، حساب عالم تکوین از عالم تشریع جداست. هر جا تشریع و امر و نهی خدا باشد، به دنبال آن ثواب و عقاب هم خواهد بود. خداوند به شیطان فرمود: «باید به آدم سجده کنی، نباید بندگان خدا را گمراه کنی ». این تشریع است. امّا تکویناً چه خواهد شد، البته ابلیس نقش خود را ایفاء و کسانی را هم گمراه خواهد کرد؛ ولی آن مربوط به تکوین عالم است. ابلیس در مقابل اعمال خود، از آن جهت که نهی خدا به آن تعلق میگیرد، تکلیف دارد. اگر این تکلیف را انجام داد، ثواب دارد، و اگر مخالفت کرد، عقاب دارد.
از طرفی، خداوند میداند که شیطان با اختیار خودش در این-جا وسوسه میکند و این شخص هم با اختیار خودش وسوسه او را میپذیرد یا در معرض پذیرش آن قرار میگیرد. خداوند که بر همهای نها احاطه دارد، طرحی فوق طرح إبلیس، انسان فتنه گر و آن رفتار فتنه، میزند و روی این مفروضات یک طرح کلّی و تدبیر کلان قرار میدهد و آن عبارت است از این که باید انسانی و إبلیسی باشند و برخی از انسانها تحت تاثیر إبلیس قرار گیرند و جزء شیاطین إنسی شوند. با وجود این تدبیر، بدون این که هیچ جبری در کار باشد، همه تحت یک امتحان فراگیر قرار خواهند داشت. از جهت آن تدبیر فوقانی که این اسباب و وسایل را فراهم کرده است، این اعمال به خدا هم نسبت داده میشود.
وظیفه ما در فتنهها
مسأله دیگر این است که ما در مقابل فتنهها چه تکلیفی داریم؟ فی الجمله جوابش معلوم شد که تا آن اندازه که اختیار و قدرت اطاعت خدا و قدرت مخالفت با شیطان داریم، مسئولیّت داریم و نباید با امر خدا مخالفت کنیم. پس کسی نمیتواند بگوید: «بزرگان ما گفتهاند: در آخرالزّمان فتن ههایی واقع میشود، پس ما دیگر تکلیفی نداریم »، زیرا این حوادث به دست خود انسانها و با اختیار خود آنها واقع میشوند. اگر گفتهاند: در آخرالزّمان بعضی از انسا نها خیلی بی حیا میشوند، معنایش این نیست که عدّهای بی حیائی کنند و بگویند: «آخرالزّمان است باید بی حیا شد »! این پی شگوییِ یک امر تکوینی است و تکلیف را از آ نها سلب نمیکند.
بزرگان ما خبر دادهاند که عدّهای با اختیار خود عصیان میکنند و رعایت ارز شهای اسلامی را نمیکنند. وقتی وضع حیا در جامعه را با ده سال قبل مقایسه میکنیم، می ببینیم مردها در حوزه کاری خود و خانمها در حوزه خود، سطح حیاءشان چقدر فرق کرده است. نسل جدید حتّی در برخی خانوادههای متدیّن، اصلاً مسأله حیا را به عنوان یک ارزش اسلامی باور ندارند و خود را ملزم به رعایت آن نمیدانند. اطاعت و احترام به والدین در سنّتهای ما وجود داشته است. حتّی در روایات آمده است که از آداب اسلامی این است که تا پدر اجازه نداده است، فرزند در حضور پدر نباید بنشیند. این یک ادب اسلامی است. حالا دیده میشود که فرزند در مقام تأدیب پدرش بر میآید! فرهنگ ما تا این حدّ تغییر کرده و از فرهنگ اسلامی فاصله گرفته است.
تناسب پاداش با نوع آزمایش
البته در یک چنین فضایی عمل کردن به وظیفه خیلی سخت م یشود و لذا رسول اکرم فرمودهاند: «یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ الصَّابِرُ عَلَی دِینِهِ مِثْلُ الْقَابِضِ عَلَی الْجَمْرَةِ بِکَفِّه ... [۱۰۰]».
زمانی خواهد آمد که نگه داشتن دین مثل نگه داشتن آتش سرخ شده در کف دست است. امّا متقابلاً کسانی که این همّت را داشته باشند که این آتش را در کف دست شان نگه دارند، صد برابر ثواب خواهند داشت. وقتی تکلیف سخت تر شد، به همان اندازه ارزش و ثوابش هم بیشتر میشود. وقتی امتحان سخت م یشود، از طرفی قبول شدن در آن از امتیاز بالائی برخوردار است و از طرفی دیگر مردود شدن در آن موجب سقوط بیشتری میشود. این ویژگیِ امتحان است. در واقع معنای این که در آخرالزمان فتن هها زیاد میشود، این است که ظرفیّت انسانها وسعت پیدا کرده است؛ یعنی انسانها این قابلیّت را پیدا کردهاند که از آنها امتحا نهای سخت گرفته شود، تا با قبولی در این امتحان سخت، خیلی اوج بگیرند و طبعاً اگر هم سقوط کردند، خیلی سقوط می-کنند. وقتی کسی که میخواهد امتحان دیپلم بدهد را، با شاگرد کلاس اول مقایسه کنیم، امتحان او خیلی سخ تتر خواهد بود؛ ولی این نشانه رشد فراوان اوست که میتواند در این امتحان شرکت کند. این هم یک روی سکّه است. در دورههای قبل ظرفیّت چنین امتحانهای سختی وجود نداشته است؛ لذا در این دوران است که یک طفل سیزده ساله، ره صد ساله را طی میکند.
در دوران انقلاب ما صدها مورد امثال این اتّفاق افتاد که گمنام اند و کسی از آنها خبر ندارد؛ یکی از آنها به عنوان نمونه معروف شد و نام او ماند. در دوران دفاع مقدّس برخی افراد بسیار ترقّی کردند. بعد از آن دوران هم و همچنین در زمان حال، چنین پیشرفت هائی برای برخی افراد واقع م یشود، امّا خدا بندگان خود را برای دیگران زود افشا نمیکند. خداوند دوستان خود را در پرده نگه میدارد. آنها با خدا روابط خاصّ دارند. در زمان حاضر در بین مردم، به وفور بندگانی پیدا میشوند که نظیر آنها در اعصار دیگر کم پیدا م یشود؛ بندگانی که خیلی سریع ترقّی میکنند. البته باید امتحانهای سختی را پشت سر بگذارند و با خون دل، مشکلات فراوانی را تحمّل کنند.
پس وجود فتنههای سخت در آخرالزّمان، پیش بینی آ نها، و مقدّر بودن آنها، معنایش این نیست که ما مجبوریم و باید هر آنچه که اتّفاق میافتد را بپذیریم. ما، چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی، مکلّفیم که در حدّ توان با ظلم و فساد مقابله کنیم، خواه ظلم از طرف افراد زورگوی داخلی، و خواه ظلم جهانی و از طرف دولتهای زورگو باشد.
ملّتی بی نظیر
در آستانه پیروزی انقلاب، یک حرکت ملّی در کل کشور پدید آمد و به برکت راهنماییهای امام راحل رضوان الله علیه مردم تکلیف شان را فهمیدند و این امتحان را خوب گذراندند. در طول تاریخ کم میتوان پیدا کرد که یک امتحان دسته جمعی به این خوبی برگزار شده باشد. نظیر چنین امتحانی در همین روزهای اخیر واقع شد و مردم خیلی خوب امتحانهای خود را پشت سر گذاشتند. نظیر چنین اتّفاقاتی در طول تاریخ کم است که مردم فداکارانه راهی را که تشخیص دادند راه مرضیّ خدا و راه مورد قبول آقا امام زمان صلوات الله علیه است و فرمانده آن نائب امام زمان است، با جان و دل طی کنند و در مقابل همه سختیها و مشکلات آن بایستند. همیشه این طور نبوده است. این نشانه رشد جامعه و آمادگی برای امتحانات بزرگ و ترقیّات فراوان است. البته این امتحانات، گاهی سخت و در حدّ جان کندن است.
گاهی اتّفاق میافتد که یک نفر در یک روز ثواب صد شهید را میبرد، گویا صد بار در میدان جنگ و جهاد کشته میشود؛ یعنی گاهی آن قدر تکالیف و وظایف سختی در پیش روی انسان است که حکم جهاد را دارد؛ نیاز به مقاومت دارد. گاهی لازم است سخن بگوید و گاهی باید سکوت کند، سکوتی که گاهی تحمّل آن بسیار کار سختی است. وقتی انسان به میدان جنگ و جهاد میرود، یک بار میتواند شهید شود و طبعاً برای او یک ثواب خواهد بود. ولی انسان میتواند در اثر انجام وظیفه در امتحا نهای سخت، هر روز صد بار ثواب شهید ببرد. صبح در یک ساعت، با انجام یک تکلیف سخت، یکبار ثواب شهادت نصیبش میشود؛ در ساعتی دیگر جریان دیگری پیش میآید، باز باید خون دل بخورد، از خودش مایه بگذارد، صبر کند، مشکلات را تحمّل کند، از منافعی صرف نظر کند، و این گونه ثواب صد شهید را ببرد. گاهی ثواب گفتن کلمة حقّ در مقابل حاکم ظالم، از ثواب صد جهاد بیشتر است. این نشانه بالا رفتن ظرفیّت است.
لزوم شُکر برای پذیرش در امتحا نهای دشوار
نباید از خدا گله مند باشیم که چرا ما را در زمانی قرار دادی که این امتحانهای سخت وجود دارد؛ چراکه اولاً جا دارد خداوند بفرماید: من در کارم احتیاج به مشاور ندارم و آنچه را که صلاح میدانم عمل میکنم، و ثانیاً این خود یک رحمت از ناحیه من است که به شما اجازه م یدهم در میدان امتحانات بزرگ واقع شوید. ورود در بعضی از امتحانات یک امتیاز محسوب میشود. به هر کسی اجازه نمیدهند وارد میدان هر امتحانی شود؛ بلکه برخی امتحانات شرایط خاصّی دارد. باید مدارکی ببرد که نشان دهد به اندازه لازم درس خوانده است. همین که خدا به کسی اجازه میدهد وارد این امتحان شود، برای او یک امتیاز محسوب میشود؛ یعنی او را پذیرفته است و لیاقت شرکت در این امتحان را دارد. پس به جای این که گله مند باشیم که چرا تکلیف سخت به ما داده است، باید شکر خدا را به جا آوریم.
سنّت امتحان استثناء ندارد
همانطور که قبلاً اشاره کردیم این امتحانات را در دو بخش میتوان دسته بندی کرد: یکی امتحانات و فتنه هائی است که آثار سوء آن در واقع آثار مادی و دنیوی است، و دیگری فتنه در دین است؛ یعنی آشفتگی هائی که موجب میشود، انسان وظیفه شرعی خود را گم کند و ناخواسته به راه باطل کشیده شود. هر کدام از ای نها هم گاهی فردی و گاهی اجتماعی است.
برای این که ما بدانیم هیچ کس از این فتنهها مستثنا نیست، در قرآن در دو آیه، در رابطه با شخص پیغمبر اکرم اسلام صلی الله علیه و آل ه میفرماید: ایشان هم مورد فتنه قرار گرفته است و خدا به پیغمبر اکرم هشدار میدهد که مبادا در این فتنه مردود شوی:
۱. شخصی که متعلّق به قبیلهای بود که خیلی به پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله ارادت داشتند و به اسلام خدمت کرده بودند، دزدی کرد، ولی سرانجام رسوا شد و ثابت شد که دزدی کرده و باید دست او را میبریدند. این امر برای بزرگان قبیله خیلی سنگین بود.
ایشان به تکاپو افتادند که به یک نحوی پیغمبر را راضی کنند که از اجرای حدّ صرف نظر کند. آیهای به این مضمون نازل شد که کسانی در صدد بر آمدند که تو را مورد فتنه قرار دهند و در دام بیندازند که بعضی از تکالیف را درست انجام ندهی. به حکم خدا حکم کن و مبادا هواهای نفسانی باعث شود که از اجرای حکم خدا منصرف شوی.
۲. در تاریخ و در روایات نقل شده است که قبیلهای نزد پیغمبر اکرم آمدند و گفتند: ما حاضریم مسلمان شویم و حاضریم با شما پیمان ببنیدم که در جن گها شرکت کنیم و قوای مان را در اختیار شما بگذاریم؛ فقط به خاک افتادن در نماز و سجده کردن، برای ما سخت است و در شأ ن ما نیست؛
خواهش میکنیم این کار را از ما نخواهید. ما زکات میدهیم، به جهاد م یآئیم و ... ، فقط این تکلیف را از ما بردارید. اینان جز ء اشراف و بسیار متکّبر بودند. قرآن م یفرماید: «وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلیلاً [۱۰۱]» : نزدیک بود که تو هم تحت تأثیر قرار بگیری. در آن شرایط سخت که مسلمانها نه امکانات مادّی و نه نیروی انسانی داشتند و دشمنان فراوان هم از اطراف آ نها را احاطه کرده-بودند، یک عدّهای آمدهاند و میگویند: ما حاضریم با یک شرط، همه جور امکاناتی در اختیار شما قرار دهیم.
به طور طبیعی هر سیاستمداری میگوید: فعلاً از کمک ای نها استفاده کنیم، بعد راه حلّی پیدا میکنیم. گویا به ذهن پیغمبر خطور کرد که آیا امکان دارد فعلاً نماز را از آ نها نخواهیم؟ در حال حاضر در جنگ ما را یاری کنند تا بر دشمنان پیروز شویم، بعد ببینیم خدا چه دستوری میدهد؟ دنباله آیه میفرماید: اگر چنین کاری کرده بودی، دو برابر آنچه دیگران در یک چنین موردی مجازات میشوند، مجازات میشدی و دیگر هیچ کس در برابر خدا تو را یاری نمیکرد. تو جز اطاعت امر ما و رساندن پیام ما وظیفهای نداری. ما م یگوئیم: نماز باید با سجده باشد، تو هم باید همین را بگوئی و حقّ نداری این وظیفه را از کسی برداری.
آن اندازه که از روایات فهمیده میشود، این است که فقط به ذهن پیغمبر خطور کرد و چیزی اظهار نفرمود. پس شیطان فتنه گر حتّی از پیغمبر هم دست برنمی دارد.
این اسباب را فراهم میکند تا بلکه لغزشی از ایشان صادر شود. امّا خدای متعال بندگان مخلَص خودش را حمایت م یکند و نمیگذارد بلغزند. معنای عصمت همین است. البته مقصود از «نمیگذارد » ارشاد و هشدار است، نه سلب اختیار، و این همان کمک الهی است. بنابراین گاهی فتنه از طرف شیطان حتّی برای اولیاء و انبیاء إلهی هم پیش میآید. آنچه برای ما مهمّ است و باید بیشتر متوجّه آن باشیم، فتنه-های اجتماعیِ مربوط به دین است. گاهی فتنه، فتنه اجتماعی است؛ در این مورد نه فقط یک نفر، بلکه گمراهی همه جامعه هدف است؛ یعنی شیطان آن قدر نیروهایش را متمرکز م یکند و آن قدر نقشه میکشد تا امّتی را گمراه کند. ای نجاست که خطر خیلی بزرگ است و باید به راهنمائیهای قرآن در مقابله با این فتنهها توجّه کنیم وببینیم چه وظیفهای داریم.
وفقنا الله و ایاکم ان شاءالله.
فصل دهم: شناختهای لازم برای مقابله با فتنه
لزوم آمادگی برای مقابله با فتنهها
بحث ما پیرامون موضوع فتنه بود. در جلسه اخیر این سؤال را مطرح کردیم که با تصدیق به این که در آخرالزّمان فتنه هائی واقع خواهد شد، تکلیف ما در قبال آنها چه خواهد بود؟ اگر کسی تصوّر کند که چون اینها قضای الهی است، حتماً واقع خواهند شد و ما وظیفهای نداریم، مثل دانش آموزی است که فکر کند شب امتحان تکلیفی ندارد.
پیداست که نتیجه چنین امتحانی چه خواهد شد. هر کسی شب امتحان بیشتر از زمانهای دیگر احساس مسئولیّت میکند، و سعی میکند از وقت خود بهتر استفاده کند تا در امتحان موفق شود و به هدفش نائل شود. اگر کسی بداند دزد وارد خانه اش شده یا دشمن به پشت دروازههای شهرش رسیده و بگوید: «دشمن آمده و دیگر چارهای نیست، باید تسلیم شویم »! مسلماً سخن بسیار جاهلانهای بر زبان رانده است. اگر کسی بخواهد با این توجیهات، تنبلی خود را توجیه کند، نه عقل و نه شرع چنین چیزی را نمیپسندد؛ به عکس، آنچه از روایات ائمه اطهار علیهم السّلام فهمیده میشود و همچنین تاحدودی عقل آنرا درک میکند، این است که نه تنها ما در مقابل فتنهها ب یتکلیف نیستیم، بلکه تکلیفی مضاعف داریم.
آثار فتنههای آخرالزمان در نهج البلاغه
فتنه خواه ناخواه آثار و تبعاتی دارد و در روایات هم به آنها اشاره شده است. اگر کسی تاکنون آثار و تتبعات یک فتنه سخت را ندیده بود، در حوادث اخیر به طور واضح چنین آثاری را مشاهده کردیم. اگر مروری بر خطبههای نهج البلاغه داشته باشیم، اهمیّت وظیفه انسان در قبال فتنهها برای ما روشن میشود. امیرالمؤمنین در خطبه معروفی میفرمایند: «... لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْر ... [۱۰۲]».
شما حتماً دچار آشفتگی خواهید شد و شما را غربال میکنند و سره از ناسره جدا خواهد شد. مثل حبوباتی خواهید شد که داخل دیگ میریزند و آنرا حرارت میدهند. این حبوبات و محتویات دیگ، دائماً زیر و رو میشود. بسیاری از افرادی که دارای پستهای بالائی هستند و موقعیتهای مطلوبی دارند و مردم به آنها احترام میگذارند، در فتنه سرنگون میشوند. در مقابل، کسانی هستند که مورد توجه نیستند، ولی در فتنه بالا میآیند. این که نهایتاً چه خواهد شد، بستگی به قدرت مقاومت انسان دارد و این که بفهمد در جریان فتنه چه باید انجام دهد و چگونه دین خود را حفظ کند.
حضرت در تعبیر دیگری میفرماید: «... أَیُّهَا النَّاسُ سَیَأْتِی عَلَیْکُمْ زَمَانٌ یُکْفَأُ فِیهِ الْإِسْ مَالُ کَمَا یُکْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِیه ... [۱۰۳]».
فتنه هائی پیش خواهد آمد که اسلام مانند ظرفی خواهد شد که محتویاتی دارد و آنرا وارونه میکنند و همه محتویات آن میریزد؛ به طوری که از اسلام جز یک ظرف خالی چیزی باقی نمیماند. در عبارت دیگری میفرمایند: «... وَ لُبِ س الْإِسْ مَالُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً [۱۰۴]» : روزگاری خواهد آمد که اسلام را مثل پوستینی که وارونه پوشیده شود، وارونه میپوشند. آنچه را که زیر است به رو میآورند و آنچه را در رو قرار دارد، به زیر میبرند. اینها نمونه هائی از آثار فتنه است که امیرالمومنین ذکر میفرمایند و بعد میفرمایند: «... فَ تَکُونُوا أَنْصَابَ الْفِتَنِ وَ أَعْ مَالَ الْبِدَع ... [۱۰۵]» : مبادا خود شما تابلوی فتنه و عامل بدعت گذاری شوید. وقتی انسان بفهمد چنین جریاناتی در پیش است، آیا باید برود و آسوده بخوابد، یا اینکه باید بیشتر حواسش را جمع کند؟
وظایف ما در فتنهها
ما در مقابل فتنهها حداقل سه نوع وظیفه داریم که هر کدام ممکن است اصناف متعددی داشته باشد.
در دام فتنه نیافتادن
اولین وظیفه مربوط به خود ماست؛ یعنی وقتی فتنهای در جامعه واقع میشود باید بدانیم که ما نسبت به خودمان چه وظیفهای داریم. این وظیفه به دو دسته تقسیم میشود:
۱. دین خود و مصالح خود را از گزند دزدان حفظ کنیم. نگذاریم فتنه گران عقاید، دستاوردهای انقلاب و ارزش هایمان را نابود کنند.
۲. مراقب باشیم مرکب سواری برای فتنه گران نشویم؛ چراکه در فتنه فقط این مسئله مطرح نیست که انسان مصلحتی را تأمین کند یا مصلحتی از دست او برود. یکی از مشکلات فتنه این است که گاهی از انسان ناخواسته سوءاستفاده میکنند. روایت مشهوری از امیرالمؤمنین نقل شده که مقام معظم رهبری هم در دیدار خبرگان مطرح فرمودند که میفرمایند: «کُنْ فِی الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ ضَرْعٌ فَیُحْلَب » : در زمان فتنه مثل شتر دوساله باش که نه در حدّی است که سوار آن شوند و نه پستانی برای شیر دوشیدن دارد. برخی از این سخن سوءاستفاده میکنند و میگویند: «در فتنه نباید در کاری دخالت کرد؛ بلکه باید به کناری رفت و بی طرف بود »! این برداشت، برداشت اشتباهی است.
این روایت میگوید: مواظب باش سواری ندهی. مراقب باش از تو سوءاستفاده نشود. موضع گیری صحیح داشته باش. این امر در فتنه زیاد اتفاق میافتد که کسانی بدون این که فکر و طرحی برای این کار داشته باشند، ناخواسته ابزار دیگران میشوند و دیگران از رفتار، گفتار، نشست و برخاست و حتّی از سکوت آنها سوءاستفاده میکنند. اگر انسان آن جائی که باید سخنی بگوید، سکوت کند، یک نحوه سواری دادن به فتنه جویان است. ممکن است کسی مال و ثروتی داشته باشد و فتنه جویان از آن استفاده کنند، و یا آبرو و موقعیت اجتماعی داشته باشد و از آن بهره ببرند؛ در این صورت مصداق «له ضَرْعٌ فَیُحْلَب [۱۰۶]» خواهد شد. پستان شیردهی میشود که از شیر آن استفاده میکنند، هرچند ممکن است خودش هم چنین چیزی را نخواهد.
نجات در دام افتادگان
وظیفه دیگر در قبال کسانی است که در معرض فتنهاند یا آتش فتنه دامن شان را گرفته است؛ چون در فتنه لااقل سه عنصر وجود دارد ۱. فتنه انگیز؛ ۲. کسانی که از فتنه خسارت میبینند و فتنه دامن آنها را میگیرد و منافع و مصالحی را از دست میدهند؛ ۳. فردی که نه فتنه گر است و نه در دام افتاده. در اینجا ما خودمان را شخص ثالثی فرض کردیم که نه فتنه گر است و نه فری بخورده. وظیفه ما در قبال فریب خوردگان یا کسانی که در معرض فریب و طعمه شدن قرار دارند، این است که از آنها دستگیری کنیم. اگر آتش فتنه دامن شان را گرفته، وظیفه ما سنگین تر است و اگر در معرض فتنه هستند، نگذاریم به دام بیفتند.
مقابله با فتن هگران
وظیفه سوم ما نسبت به فتنه انگیزان است. چه قبل از اینکه آتش فتنه شعله ور شود، یعنی هنگامی که فهمیدیم کسانی درصدد فتنه انگیزی هستند، و چه بعد از اینکه آتش فتنه را روشن کردند و شعلههای آن در حال پیش روی بود، به طوری که دامن افراد را میگیرد. این مورد هم حالات مختلفی دارد:
۱. گاهی انسان توانائی دارد که دست فتنه جو را بگیرد و نگذارد آتش را روشن کند، و یا اگر آتش روشن شده، میتواند آتش را خاموش کند.
۲. گاهی فتنه گران دارای عِدّه و عُدّه کافی برای کارشان هستند و ما توان کافی برای جلوگیری از عمل آنها و از بین بردن آنها نداریم.
در مقابل هر نوع فتنه، عکس العمل خاصّی باید نشان داد. باید هر کدام را جداگانه مورد مطالعه قرارداد تا راه از بین بردن آنرا کشف کرد، و اگر از بین بردن آن امکان ندارد، حداقل آنرا تضعیف کرد و آبی به آتش آن ریخت. کسانی که در معرض هستند را از آن جا دور کرد و دسیسههای فتنه گران را افشا کرد.
چرائی این وظایف
ممکن است گفته شود: به چه دلیل چنین وظیفهای به عهده ماست؟ گناه به گردن آن هائی است که فتنه برپا کردند، و آن هائی که در دام فتنه افتادند؛ باید دقّت میکردند که در چنین دامی نیفتند و حال که افتادهاند، تقدیرشان بوده و قضا و قدر چنین حکم کرده است و به ما مربوط نمیشود!
ولی باید بدانیم که در این جا همان وظیفهای را داریم که در باب امر به معروف و نهی از منکر، ارشاد جاهل و مبارزه با ظلم داریم. مگر اینها مربوط به اسلام نیست؟ شاید بتوان گفت: با صرف نظر از دستورات شرع و واجبات متعددی که در این زمینهها داریم، در اینجا یک حکم روشن عقلی هم وجود دارد و آن، این است که:
اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است
در این جا خیلی نیاز به دلیل تعبّدی نیست. هر انسان سالم الفطرهای وقتی ببیند انسان دیگری در معرض خطر است، وجدان و فطرت به او اجازه نمیدهد آرام بنشیند. از بین رفتن احکام اسلام و رواج بدعتها از هر نوع آت شسوزی بدتر است؛ چون خسارت آتش سوزی محدود است و نهایتاً به زندگی دنیائی ما ضرر میزند و به هزاران سال نمیرسد؛ امّا عذاب آخرت محدود نیست. اگر کسی در چاه بی دینی افتاد، ضررش محدود نیست. حال چگونه وجدان انسان میتواند قبول کند که ببیند کسی نزدیک است دینش را از دست بدهد، و آرام بنشیند؟
ما اگر هیچ دلیل تعبّدی هم نداشتیم، عقل و وجدان ما برای این حکم کافی بود؛ چرا که: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۱۰۷]» . خداوند این اندازه شعور را به هر انسانی داده که تشخیص دهد در این گونه موارد وظیفه اش این است که دست فرد در معرض خطر را بگیرد و نجاتش دهد. در زیارت امام حسین علیه السلام میخوانیم: «... وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِ کیَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الضَّ لَالَةِ وَ الْجَهَالَةِ وَ الْعَمَی وَ الشَّکِّ وَ ا رِالْتِیَابِ إِلَی بَابِ الْهُدَی مِنَ الرَّدَ ی ... [۱۰۸]» : سیدالشهداء خون دلش آخرین خونی که از قلب مبارکش جاری شد را داد تا بندگان خدا را از جهالت نجات دهد. ما چگونه ادعا میکنیم که شیعه این امام هستیم در حالی که نسبت به ضلالت و گمراهی مردم بی تفاوت هستیم؟! هم دلیل عقلی و وجدانی و هم دلائل تعبدی و هم سیره بزرگان از همه مهم تر سیره سیدالشّهداء حکم میکند که در چنین مواقعی نباید بی تفاوت بود.
شناختهای لازم برای مقابله با فتنه
روشن شد که ما در باب فتنه سه نوع وظیفه داریم:
۱. نسبت به خودمان؛
۲. نسبت به فتنه جویان؛
۳. نسبت به فتنه زدگان.
برای عمل به وظیفه در این عرصه، دست یابی به چند شناخت لازم است:
- شناخت انواع فتنه؛ هر فتنه ویژگیهای مخصوص به خود را دارد. شگردها و روشهای فتنه جویان در هر نوع فرق میکند و به دنبال آن روش مقابله با آنها هم متفاوت است.
- وجود فتنه، توهّم نیست؛ باور کنیم که فتنهای در کار است تا خود را برای مقابله با آن آماده کنیم. یکی از شگردهای فتنه جویان از بیست سال پیش تا کنون این بوده که این مطلب را القاء کنند که احتمال وجود فتنه و توطئه، توهّمی بیش نیست. در مجلات و روزنامههای فراوان به طور مکرّر روی این مطلب تکیه کردند که مسئولان کشور با مطرح کردن احتمال وجود توطئه و فتنه، قصد دارند موقعیّت خود را تثبیت کنند. یکی از نتایج حوادث اخیر در کشور این بود که باطل بودن این گونه سخنان روشن شد و برای همه مشخص شد که توطئه توهّم نیست. این توطئهها همانطور که ضررهای زیادی داشت، منافع زیادی هم داشت. بسیاری از مسائل پشت پرده آشکار شد. دشمنانی رسوا شدند، که اگر این حوادث رخ نمیداد کسی باور نمیکرد این گونه باشند. بنده شخصاً بعد از شصت سال طلبگی و با این که حداقل چهل سال است که در عرصه مسائل سیاسی حضور دارم، باور نمیکردم چنین حوادثی رخ دهد. پس اول باید باور کرد که توطئهای در کار است.
قرآن میفرماید: «وَ لَنْ تَرْض ی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصار ی حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُ م ... [۱۰۹]».
از شما راضی نمیشوند تا وقتی که شما تابع آنها شوید. تا حدود سی سال پیش به زحمت میتوانستیم ثابت کنیم که کشورهای استعماری دشمن دین ما هستند؛ سیاست مداران ما باور نمیکردند.
آنها گمان میکردند که استعمارگران تنها دشمن مال ما هستند و میگفتند: «آنها با ما دشمنی دارند، ولی دشمن اموال ما هستند و نفت ما را میخواهند؛ ما برای اینکه جان مان سالم باشد، نفت را به آنها میدهیم !» گمان میکردند با این کارها میتوانند از چنگال آنها نجات پیدا کنند. کمتر کسی مثل امام -رضوان الله علیه پیدا میشد که بفهمد آنها دشمن اسلام اند.
امام فریاد میزد: «اینها تنها دشمن من و شما نیستند، بلکه اینها از اسلام سیلی خوردهاند .»
قرآن در مورد خود پیامبر میفرماید:
«وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلیلاً [۱۱۰]» :
اینها تلاش میکنند تا تو دست از وظیفه پیا مرسانی برداری؛ اگر این کار را کردی و چیزهائی را به ما نسبت دادی که واقعیت نداشت و بدعتی را پذیرفتی، تو را دوست صمیمی خود قرار میدهند.
«خلیل » نهایت رفاقت است. خداوند حضرت ابراهیم را بعد از نبوت و رسالت و امامت، به عنوان خلیل برگزید. در این آیه خداوند میفرماید: اگر تو در دین کوتاه بیائی، اینها تو را خلیل و دوست صمیمی خود قرار میدهند. این در مورد پیامبر بود. آیا برای ما غیر از این است؟ یکی از ابعاد این فتنهها این بود که دشمنان وانمود میکردند که با ما دشمنی ندارند و میگفتند: «این آخوندها هستند که برای ریاست خودشان چنین تبلیغ میکنند که ما قصد توطئه داریم، و با این کار ما را با هم دشمن میکنند. دست از حرفهای اینها بردارید و فرهنگ ما را بپذیرید و از صنایع و تکنولوژی ما استفاده کنید تا پیشرفت کنید! ». این هم مصداقی است از «وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ ... ». بعد از این کلام، خداوند برای تأکید میفرماید: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً * إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصیراً [۱۱۱]» : اگر چنین میکردی و اندکی به اینها تمایل پیدا میکردی شَیْئاً قَلیلاً خداوند تو را به عذابی سخت در دنیا و آخرت مبتلا میکرد و دیگر یاوری در مقابل خدا پیدا نمیکردی؛ یعنی اگر بخواهی کوتاه بیائی باید به جنگ ما بیائی. این حکم شامل جانشینان ایشان اعم از امامان معصوم، علماء دین، مراجع تقلید و مقام رهبری هم میشود؛ چراکه جانشینی پیامبر فقط برای گرفتن سهم امام نیست، بلکه جانشین ایشان هم باید همان وظیفهای که به عهده پیامبر بود را در حدّ توان انجام دهد؛ باید دین و ارزشهای دینی را حفظ کند؛ باید مراقب باشد که در دین بدعتی گذاشته نشود.
پس در درجه اول باید بدانیم فتنهای در کار است، و بعد فتنه جویان را شناسائی کنیم. در فتنههای پیچیده، فتنه جو خود را به عنوان دوست معرفی میکند و با فرافکنی، دیگران را به عنوان فتنه جو معرفی میکند. امام خمینی رحمه الله میفرمود: «شیطان بزرگ آمریکاست ». خیلی از دوستان میگفتند: «در حالی که اتحاد جماهیر شوروی که مهد کمونیسم و بی خدائی و بی دینی است، وجود دارد، چرا آمریکا شیطان بزرگ معرفی میشود.
آنها که حداقل بعضی از پیامبران را قبول دارند ». امّا امام با آن فراست خدادادی، همان وقتی که دست نشاندههای شوروی در ایران سرکار بودند، فرمود: «شیطان بزرگ آمریکاست، هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بزنید .»
- شناسائی نقشههای دشمن؛ بعد از شناسائی فتنه جویان باید بفهمیم چه راه کارها و چه نقشه هائی دارند و قصد دارند از چه راه هائی نفوذ کنند. در جنگ فرهنگی مانند جنگ نظامی، باید نقاط آسیب پذیرمان را شناسائی کنیم. باید دید کجای فرهنگ ما آسیب پذیر است و دشمن میتواند از آن جا وارد عمل شود. باید در مقابل سلاحهای دشمن، سلاحهای متناسبی داشته باشیم. مطالب دیگری هم وجود دارد که ان شاء الله در جلسات دیگر به آن میپردازیم.
والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
فصل یازدهم: وظایف ما در فتنهها
در چند جلسه گذشته در مورد فتنه بحث میکردیم. آخرین بحث این بود که ما در مقابل فتنهها چه وظیفهای داریم. گفتیم: در فتنههای فردی که آزمایشهای فردیِ روزمرّهاند، تنها وظیفه این است که ببینیم تکلیف شرعی چیست و آن را انجام دهیم؛ ولی در فتنههای اجتماعی ما سه گونه وظیفه داریم: یک وظیفه این است که خود را از آفات فتنه حفظ کنیم تا طعمه شیطان نشویم. وظیفه دیگر این است که از مردمی که در معرض فتنهاند با آگاهی بخشی، دست گیری کنیم، و وظیفه سوم مقابله با فتنه انگیزان است.
شناختهای لازم برای مقابله با فتنهها
انجام این وظایف فرع بر این است که قبول داشته باشیم که فتنهای در کار است، و بعد فتنه جویان را بشناسیم و بدانیم که چگونه کسانی را به دام میاندازند، و شرط سوم این است که بفهمیم در مقابل اینها باید چه کار کنیم.
شاید شرط اوّلی که گفته شد، کمی خنده دار به نظر برسد. البته بعد از این وقایع اخیر، بعید است که آدم عاقلی پیدا شود که در وجود فتنهها و فتنه انگیزان شک داشته باشد؛ ولی قبل از این که به این حدّ از رسوائی برسد، بسیاری از افراد در وجود آن تشکیک میکردند. از همان اوایل انقلاب حضرت امام رضوان الله علیه مکرّر نسبت به وجود فتنهها هشدار میدادند، ولی در مقابل امام، کسانی که گاه عناوینی مثل روشنفکر و رهبر فکری و ... را یدک میکشیدند و میکِشند، میگفتند: «توطئهای وجود ندارد.
اینها همه توّهم است. مردمی در این جا حکومت شان را عوض کردهاند و از طرف دیگر کسانی به خاطر از دست دادن منافع شان ناراحت اند و میخواهند از راه دیگر منافع شان را تأمین کنند. باید سعی شود که هم خواستههای آنها و هم خواستههای مردم تأمین شود. این توطئه نیست؛ یک جریان عادی و طبیعی است ». برای القاء این حرف تلاش زیادی کردند و میکنند. عنوان «توهّم توطئه » عنوان مشهوری شده بود و این یک نوع تعریض بود به سخنان امام و مقام معظم رهبری و سایر کسانی که نسبت به توطئهها هشدار میدادند. شرط اوّل، در مقابل فکر این افراد مطرح شد.
فوائد جریانات اخیر
جریانات اخیر اگر ضررهای زیادی داشت، خوشبختانه منافعی هم دربر داشت. در این جریانات حقایقی برای مردم روشن شد که اگر این جریانات اتّفاق نیفتاده بود، بسیاری از مردم در اشتباه میماندند و بدون اینکه حساسیّتی داشته باشند، آرام آرام خسارت هائی را متحّمل میشدند. یک مثال ساده عرض کنم. یک وقت یک بیماری مسری در جامعه رواج پیدا میکند که لازم است در مقابل آن اقداماتی صورت گیرد. در این مواقع معمولاً شروع به هشدار دادن میکنند، و تیمی را برای اقدامات لازم مجهّز میکنند. این هشدارها و اقدامات اگرچه اضطراباتی را در جامعه ایجاد میکند، ولی باعث میشود که افراد جامعه مراقبتهای لازم را انجام دهند.
امّا اگر میکروبی، آرام وارد جامعه شود و بدون سر و صدا شیوع پیدا کند و مردم را مبتلا کند و مردم هم فکر کنند که یک سرماخوردگی عادی است، در این صورت جامعه تلفات زیادی خواهد داد. در فتنهها اگر فتنه جویان زود شناخته شوند و مقاصد آنها معلوم شود، مردم حسّاس میشوند و از خود مراقبت میکنند.
امّا اگر مثل آتش زیر خاکستر آرام آرام کار خود را انجام دهد و حساسیّتی در جامعه ایجاد نکند، در این صورت بالاخره ضرر خود را به جامعه وارد میکند، و مردم هم حسّاس نمیشوند، به خصوص در فتنههای فرهنگی که ارزشها آرام آرام کم رنگ میشود، اعتقادات و باورها ضعیف میشود، علاقه به نظام، اسلام، انقلاب و رهبران نظام کم رنگ میشود و کسی هم احساس نمیکند که امر تازهای رخ داده است. این خیلی بدتر از این است که یک شوکی در جامعه ایجاد شود و مردم بفهمند که عدّهای قصد دارند خطری ایجاد کنند؛ چراکه در این صورت معمولاً مردم خود را آماده میکنند تا خطرات بعدی را دفع کنند.
راههای شناخت فتنه و فتنه جو
به هر حال این مسئله را ما حل شده تلقّی میکنیم که فتنهای درکار است. امّا این مسئله که چه کسانی فتنه جو هستند و چگونه قصد دارند نقشههای شوم شان را پیاده کنند، ابهام دارد. اصلاً مشکل فتنه همین است که از ابتدا معلوم نمیشود که فتنه جویان چه کسانی اند و چه اهدافی را دنبال میکنند و چه خسارت هائی را ممکن است برای مردم به بار بیاورند. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: « ... إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَ ت ...[۱۱۲]» : فتنهها در آغاز پیدایش، ایجاد اشتباه میکنند و توأم با شبههها و ابهامها هستند. فتنه گران هم اعلام نمیکنند که ما میخواهیم فتنه به پا کنیم و ا فتنه نخواهد بود، بلکه جنگ درمی گیرد.
با این حال چه کنیم که بفهمیم فتنه کجاست و چگونه انجام میگیرد، تا بتوانیم در مقابل آن موضع مناسب اتّخاذ کنیم؟ به صورت ساده سؤال این گونه مطرح میشود که از کجا فتنه را بشناسیم؟ اگر فتنه شناخته شود، فتنه جو هم شناخته میشود. اگرچه ممکن است فتنه جو خود را خیلی پنهان کند، ولی وقتی دانسته شد که چه فتنهای در کار است، میتوان عامل آنرا هم شناسائی کرد. البته این کار، کار مشکلی است.
شناسائیِ کاری است که نتیجه هزاران سال تجربه ابلیس است. اگر ابلیس امروز هم متولد شده بود، برای ما خیلی خطرناک بود؛ چه رسد به این که از زمان حضرت آدم تاکنون وجود داشته و دوران زندگی انسانها، میدان تجربه او بوده است. اگر فتنههای آخرالزّمان در روایات مورد اهتمام واقع شدهاند، به این جهت است که پیچیدگیهای فراوانی دارند و به آسانی نمیتوان آنها را تشخیص داد. سادهترین راهی که برای شناختن فتنهها و فتنه جویان وجود دارد، این است که ما یک سری صفات کلّی از فتنه و فتنه جو بشناسیم و سپس بر موارد آن تطبیق کنیم و در صورت تطابق، حدّاقل احتمال فتنه بدهیم و خودمان را آماده کنیم.
البته اگر کسی در محیط زندگی اش کسانی را بشناسد که دارای فهم فوق العاده باشند و بصیرت شان در دین و تقوای شان، از همه بیشتر باشد و از دیگران قابل اعتمادتر باشند، میتوانند با استفاده از راهنمائیهای آنها خیلی از مسائل را بفهمند. امّا پیدا کردن این گونه افراد هم کار آسانی نیست. همین جا عرض کنم که ما باید خدا را بسیار شاکر باشیم که در عصری زندگی میکنیم که امام را به ما معرّفی کرد که با این که از معصومین چهارده گانه نبود، امّا آنقدر افق فکرش بالا، فهمش تیز، تقوایش ممتاز و بصیرتش عمیق بود که واقعاً پیدا کردن مشابه برای او مشکل است.
شناختن چنین انسانی بعد از شناخت معصومین علیهم السّلام یکی از نعمتهای بسیار بزرگ است. همچنین باید هزاران مرتبه خدا را شاکر باشیم که بعد از رحلت امام، کسی را به ما شناساند که مثل نسخه بدل اوست. این را به این جهت عرض کردم که بدانیم ما امروزه راهی برای شناخت فتنه و فتنه جویان داریم و میتوانیم تشخیص دهیم که از چه کسی پیروی کنیم تا از فتنهها مصون بمانیم، و بحث ما برای روشن تر شدن مطلب است.
ویژگیهای فتنه جو
۱. هوش فوق العاده؛ ایجاد فتنه در جامعه کار هر کسی نمیتواند باشد. وقتی کسی در جامعه فتنه ایجاد میکند، یعنی هدفی دارد که رسیدن به آن از راه قانونی برایش به آسانی ممکن نیست. چنین شخصی به دنبال راهی است که زودتر و راحت تر به اهداف غلط خود نائل شود؛ بنابراین باید فهمش از حدّ متعارف بالاتر باشد. فتنه هائی که در عالم در زمینههای مختلف واقع شده، طرّاحان آن کسانی بودهاند که از هوش برتری برخوردار بودهاند. افراد ساده لوح گرچه ممکن است ابزار دست دیگران شوند، ولی خودشان نمیتوانند فتنه جو باشند؛ چون توانائی آنرا ندارند.
۲. نفاق و پنهان کاری؛ فتنه جو علاوه بر داشتن هوش برتر، لازم است از قدرت پنهان کاری و فریب کاری خاصّی، یعنی نفاق هم برخوردار باشد؛ چون اگر از اوّل خودش را رسوا کند و نشان دهد که میخواهد منافع جامعه را به خطر بیندازد و به دشمن خدمت کند، کسی به حرف او گوش نمیدهد. باید بتواند در هرجا با قیافهای ظاهر شود که مخاطبین، او را بپسندند. مثلاً در یک جا باید در ظاهر محّب اه لبیت ظاهر شود، روضه بخواند و گریه کند، و در جای دیگر که مخاطبین با دین سروکاری ندارند و به رأی آنها نیاز دارد، باید روشنفکر شود و حرف هائی بزند که آنها بپسندند؛ در یک جا باید سیاست بافی، در جای دیگر عرفان بافی و در جای دیگر فلسفه بافی کند، و یک جا باید فقیهانه سخن بگوید.
اگر یک نفر را پیدا نکنند که بتواند همة این کارها را انجام دهد، سعی میکنند تیمی تشکیل دهند که برای هر گروه فرد مناسبی را داشته باشد. اگر فتنهها را بررسی کنیم، از جمله فتنه هائی که خیلی جنبه سیاسی ندارند، مثل مذاهب و فرقههای منحرف مختلفی که پیدا شده است، میبینیم که پدیدآورندگان آنها غالباً افرادی م ،ّال موجّه، مورد قبول جامعه، زاهدمنش و شخصیّتهای ممتازی بودهاند. اگر خودشان هم رأس فتنه نبودهاند، آلت دست کسانی بودهاند که از پشت پرده آنها را میچرخاندهاند.
فتنههای مذهبی از کسانی پیدا سر میزد که در این جهت ممتاز بودند، چون اقتضا میکرد فتنه جو امتیاز مذهبی داشته باشد. فتنههای سیاسی هم از کسانی سر میزند که امتیازات خاصی داشته باشند. این یک قاعده کلّی و روشنی است که به استدلال زیاد، احتیاجی ندارد.
۳. برتری طلبی؛ ویژگی اصلی فتنه جو که موتور حرکت اوست، داشتن روحیه برتری طلبی است. اگر کسی به یک زندگی ساده قانع باشد و حوصله درگیری نداشته باشد، فتنه جو نخواهد شد. قرآن در مورد فرعون میفرماید:
«إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُم ... [۱۱۳]».
در سوره قصص داستان موسی و فرعون با یک تفصیل تحلیلی بیان شده است. در آن جا علّت این که فرعون به جائی رسید که ادعای خدائی کرد و بنی اسرائیل را به بردگی کشید و آن همه ظلم و جنایت کرد را، برتری طلبی او معرفی میکند. تا زمانی که کسی انگیزه بلندی نداشته باشد، دست به چنین ادعاهای بزرگی هم نمیزند.
در این جا لازم است کلمه متشابهای را عرض کنم تا به دنبال آن مسئلهای را مطرح کنم که امروز مورد حاجت ماست و آن این است که: فتنه جو باید دارای همّت بلندی باشد. انسانها از لحاظ داشتن همّت با یکدیگر بسیار متفاوت اند. خواسته برخی از مردم فقط ارضای تمایلات حیوانی شان است و به بیش از آن نمیاندیشند: «... کَالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا ... [۱۱۴]» . مثل چهارپائی که او را به چرا میبرند، از صبح تا شب فقط به فکر خوردن علف است. وفتی خسته شد میخوابد و بعد دوباره به چرا مشغول میشود. قرآن هم میفرماید: «... إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً [۱۱۵]».
و یا میفرماید: «ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ [۱۱۶]».
اینها را رها کن تا بچرند و خوش باشند. این گونه افراد همّتی برای کار دیگری ندارند؛ لذا غالباً منشأ فتنه مهمّی برای جامعه نمیشوند. کسانی که میخواهند فتنه برپا کنند باید دارای همّت بلندی باشند؛ مانند فرعون که میگفت: «... أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْل ی [۱۱۷]» : من باید خدا باشم. باید جوری شوم که مردم همانطور که خدا را میپرستند، من را بپرستند! .»
ارزش همّت بلند به متعلّق آن است
ممکن است سؤال شود که مگر همّت بلند داشتن بد است؟ این که مقام معظّم رهبری میفرمایند: «همّت تان را مضاعف کنید »، معلوم میشود که همّت مضاعف خوب است و باید همّت را چند برابر کرد. این گونه شبهات از قبیل مغالطاتی است که شیطان از آن استفاده میکند و مغالطهای از قبیل سوءاستفاده از اشتراک لفظی است. آیا وقتی ایشان از همّت مضاعف سخن گفت، به ذهن کسی آمد که مقصود ایشان این است که فکر هیتلری پیدا کنید؟ پیداست که همّت مورد نظر ایشان، همّت در راهی إلهی و خداپسند است؛ چون کسانی که کم همّت اند، در مسیر صحیح هم که واقع میشوند، خیلی پیشرفت نمیکنند. اصل این که انسان دارای همّت بلند باشد، خیلی خوب است؛ امّا این که همّتش را در چه راهی مصرف کند، ارزشش را متفاوت میکند؛ اگر در راه خوب مصرف کند، خیلی خوب است و اگر در راه بد مصرف کند، خیلی بد است.
همّت با اهتمام و اهمّیت هم ریشه است، و همّت بلند داشتن یعنی این که انسان به کم قانع نباشد. از افراد دون همّت که بگذریم، کسانی هستند که دارای مراتبی از همّت اند و در هر کاری که واقع میشوند تا حدودی پیشرفت میکنند؛ مثلاً اگر اهل عبادت شدند، سعی میکنند مسائل شرعی را یاد بگیرند تا واجبات را انجام دهند و محرمات را ترک کنند. امّا کسانی هستند که به این قانع نیستند، بلکه دوست دارند مستحبات را هم انجام دهند و مکروهات را ترک کنند و بالاتر از این کسانی هستند که به مقامات بالاتری میاندیشند. ایمان مراتب زیادی دارد و کسانی که در این راه قدم برمی دارند، پیشرفت شان به همّت شان بستگی دارد. برخی به همین قانع میشوند که در جهنّم مخلّد نشوند، و در مقابل، کسانی هستند که اگر امکان داشت به حدّ پیامبر و امام برسند، همّتش را داشتند و تلاش میکردند که به آن جا برسند. این که افرادی که دارای همّت بلند هستند، در چه راهی این همّت را مصرف میکنند، بستگی به دستگاه ارزشی مورد قبول فرد دارد؛ یعنی چه چیز را خوب بداند. هر انسانی بالفطره طالب کمال است. خداوند موجودی که کمال طلب نباشد، خلق نکرده است، ولی افراد در تشخیص مصداق کمال با هم متفاوت هستند. افرادی که در رسیدن به کمال حقیقی پیشرفتی ندارند یا به این خاطر است که تشخیص شان نسبت به کمال متفاوت است و یا انگیزه شان ضعیف است. در میان انسانها آن هائی هم که همّت بلند دارند، اکثراً متعلّق همّت شان امور دنیائی است.
اگر کاسب شوند، میخواهند میلیاردر شوند. میخواهند نه تنها اختیار اموال خود بلکه اختیار اموال سایر افراد را هم داشته باشند. امّا همّت بلندِ صحیح این است که ما اوّل بفهمیم کمال چیست تا سعی کنیم به آن کمال حقیقی برسیم. در این جا فتوای بسیاری از انسانها با فتوای قرآن اختلاف دارد. معمولاً گمان میشود که لذائذ دنیا، مقامات دنیا، رئیس جمهور شدن، وزیر و نماینده شدن، ... اینها خیلی مقامات عالی ای است و باید همّت کرد تا به اینها رسید و اگر به اینها برسیم، خیلی ترقّی کردهایم؛ امّا قرآن میفرماید: «إِنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ... [۱۱۸]» و نیز میفرماید: « ... وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ مَتاعٌ [۱۱۹]» : اگر خود این امور را هدف قرار دهید، سرگرمی و بازیچهای بیش نیست و اصلاً ارزشی ندارد. همّت بلند واقعی مال کسانی است که اول بفهمند چه چیزی خواستنی است، آدمی زاد به کجا میتواند برسد و خداوند چه مقامی برای انسان قرار داده است. بله، همّت بلند داشتن و این که انسان به هیچ حدّی از کمال قانع نباشد و هرجا رسید بخواهد که یک پله بالاتر برود، بسیار خوب است، به شرط این که در یک راه صحیحی که واقعاً کمال باشد، قرار گیرد.
این که مقام معظم رهبری فرمودند: «همّت را مضاعف کنید »، مقصود این است که همّت را در راهی که مرضیّ خداست و موجب کمال و سعادت خودتان و ملت تان است، مضاعف کنید؛ نه این که همّت تان را در راه دنیاطلبی و دنیاپرستی مضاعف کنید. امور دنیا، بخاطر این است که ابزاری باشد برای تقرّب به خدا، برای ترویج دین، برای حفظ عزّت اسلامی در مقابل دشمنان و کفّار، نه این که خودش مطلوبیّت داشته باشد. اگر ارزش داشت، امیرالمؤمنین آن گونه زندگی نمیکرد. کسی که در مقام امپراطوری کشورهای اسلامی بود، در تابستان یک پارچه پشمینه به دوش میانداخت و کفش هائی از لیف خرما میپوشید. پیشانی اش پینهای مثل زانوی شتر بسته بود. روی سنگی میایستاد و در حالی که شمشیر به دست داشت، خطبه میخواند. نیمه شب هنگامی که همه در خواب بودند، زار زار گریه میکرد و در حالی که دنیا را مخاطب قرار میداد میفرمود: «... غُرِّی غَیْرِی حَاجَةَ لِی فِ کیِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَ ثَالاً رَجْعَةَ فِیهَا ... [۱۲۰]» .
البته اگر این دنیا وسیلهای برای برپائی دین حقّ و نزدیک شدن مردم به خدا، و گرفتن حقّ مظلوم از ظالم شد، یک لحظه اش ثواب بالاترین عبادات را دارد.
حاصل سخن این که ما از این که برتری طلب باشیم، نهی شدهایم: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ [۱۲۱]».
این سرای آخرت را برای کسانی قرار دادیم که هیچ نوع برتری طلبی نداشته باشند... . در ذیل این آیه در روایت آمده که اگر کسی بخواهد بند کفشش بهتر از بند کفش رفیقش باشد، این مرتبهای از علو دارد. چه ارزشی دارد که انسان فکرش را صرف این کند که کفشم، لباسم، خانهام و ... چنین و چنان باشد؟
پس همّت مضاعف باید در اموری صرف شود که موجب کمال انسان شود و انسان را به خدا نزدیک کند. آن جاست که باید همّتها را مضاعف و چند برابر کرد. در این جا هرچه زیادتر شود باز هم کم است. همّت بلند آن وقتی خوب است که متعلّق آن امر مطلوبی باشد و از برتری طلبی دنیائی خالی باشد.
وفّقنا الله و ایّاکم ان شاء الله.
فصل دوازدهم: شگردهای فتنه گران برای تربیت فتنه جو
نحوه شکل گیری فتنههای اجتماعی
در چند جلسه اخیر درباره فتنه بحث م یکردیم. یکی از بحث هائی که جا دارد مورد تفکر قرار گیرد، بحث کیفیّت شکل گیری فتنه است. بحث مورد نظر ما، فتن ههای اجتماعی است. فتن ههای اجتماعی چگونه شکل میگیرد؟ این گونه مسائل را میتوان به دو سبک بحث کرد: ۱. تحلیلی؛ ۲. تاریخی؛ یعنی یک راه این است که تعدادی از فتنه هائی را که در تاریخ اتّفاق افتاده است، مطالعه کنیم و ببینیم منشأ آ نها از کجا شروع شده، چه کسانی در آن دخالت داشتهاند، چه روش هائی را به کار گرفتهاند، و نهایتاً به کجا انجامیده است. این روش تقریباً روشی استقرائی است. امّا تحلیل یک واقعه، یا به طور کلی یک پدیده اجتماعی به نام فتنه کار متفاوتی است، هرچند برای این که از قضایای تاریخی هم نتیجه آموزنده و عبرت آموزی بگیریم باز احتیاج به تحلیل داریم. آنچه اکنون در نظر بنده است، روش تحلیلی است. یعنی میخواهیم ببینیم اصولاً فتنه چگونه شکل میگیرد.
فتنههای اجتماعی حوادث پیچیدهای است که باعث غبارآلود شدن فضای اجتماع م یشود و در جامعه مشکلاتی را پیش م یآورد، بر خلاف فتنههای فردی و امتحا نهای شخصی که آن مقدمات و این لوازم را ندارد؛ مثل «إِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَة... [۱۲۲]» . انسان هر مالی داشته باشد، وسیله آزمایش است؛ ولی این شرایط را ندارد. فتن ههای اجتماعی وقتی شکل میگیرد که عدّهای انگیزه خاصّی دارند و میخواهند آن انگیزه تحقق پیدا کند و راه تحقق آنرا در راه اندازی یک آشوب اجتماعی میبینند. منظور از آشوب، فقط آشوب فیزیکی نیست؛ بلکه شامل این هم میشود که یک حالت ابهام آمیز، نابسامانی روانی و آشفتگی در تشخیص به وجود آورند تا در سایه آن بتوانند مقاصدشان را تأمین کنند.
در این راه کسانی را به کار میگیرند که یا آگاهانه با آ نها قرارداد میبندند و یا ناآگاهانه آ نها را به دام میاندازند که برایشان کار کنند. نقشهای طرح میکنند و آنرا به اجرا میگذارند. در این جریانات، خواه ناخواه عدّهای خسارت هائی اعم از مالی، آبروئی و جانی میبینند. پس آنچه مقوّم فتنه است انجام کارهائی با هدف مشخص است که یک جوّ مبهمی را به وجود میآورد و در این جوّ، کسانی در معرض خسارت قرار میگیرند و در سایه ابهاماتی که وجود دارد، طرّاحان اصلی به هدفی که دارند، نائل میشوند. آن هدف گاهی مال است، گاهی موقعیت اجتماعی است، گاهی هم یکسری تعصّبات شخصی یا قومی است که ارضاء آنرا در این میبینند که کسانی را درگیر کنند؛ مانند تعصّبات جاهلانه وهّابیون.
مؤلفههای فتنههای اجتماعی
میتوان گفت: مؤلفههای فتنه عبارتند از:
۱. کسانی که از راه فضای غبارآلود و آب گل آلود سعی در رسیدن به اهداف شان را دارند.
۲. کسانی که در این مسیر از راههای مختلف به کار گرفته میشوند. این افراد یا مزدورند، یا فریب خورده.
۳. گاهی یک عامل کمکی برای رواج فتنه پیدا میشود و آن کسانی هستند که نیتی سوء و هدفی شیطانی ندارند؛ حتّی ممکن است به نیّت خیر و به قصد انجام وظیفه، چنین اقدامی انجام دهند؛ حتّی ممکن است اقدام حقّی هم باشد؛ یعنی یک مطلب حقّی را بیان میکنند، امّا به خاطر بی بصیرتی و کم آگاهی، این مطلب را در جائی یا در زمانی یا به شکلی بیان میکنند که فتنه جویان از آن استفاده میکنند. مطلب حقّ در عالم زیاد است، امّا همه چیز را در همه وقت و همه جا نباید بیان کرد. چنین عاملی گاهی در گسترش فتنه نقش دارد.
ویژگیهای هر یک از مؤلفهها
هر کدام از این سه دسته در پیدایش و گسترش فتنه مؤثر هستند؛ امّا همه از لحاظ ویژگ یهای شخصیّتی و روان شناختی مثل هم نیستند. هر کدام نقشی را ایفا میکنند و ویژگ یهای خاصّی دارند. در جلسه قبل به شرایط و ویژگیهای دسته اول اشاره کردم. عرض شد که به وجود آوردن این پدیده اجتماعیِ خاصّ، که هزین ههائی دارد و گاه ممکن است سالها نیاز به برنام هریزی داشته باشد، از هر کسی برنمی آید. اوّلین شرط این افراد داشتن همّت بلند منفی و بلندپروازیهای بیجا است.
دوّمین ویژگی این افراد برخورداری از هوش ممتاز و سومین ویژگی، داشتن روح نفاق و چند چهرگی است. از آنجا که این افراد میتوانند پنهان کاری کنند، غالباً شناخته نم یشوند. شاید بعد از ای نکه فتنه تمام شد و آنها به مقاصدشان رسیدند یا شکست خوردند، معلوم شود که اصلاً اینها از اوّل چه کسانی بودهاند.
امّا گروه دوم یا عامل میانیِ مؤثر در فتنه، نیازی به این ویژگیها ندارد؛ این افراد نه لازم است آن بلندپروازی و نه آن هوش سرشار را داشته باشند و نه لزومی دارد که خیلی منافقانه کار کنند؛ بلکه این افراد بیشتر در بند اغراض مادی و لذایذ حیوانی هستند. البته گاهی عوامل دیگری هم ضمیمه م یشود؛ امّا آنچه لازم است این است که پو لپرست باشند تا گروه اول بتوانند با دادن پول به آنها از آنها بخواهند که نقشی را بازی کنند. اینها سطح توقّعات شان پایی نتر و همّت شان پس تتر است. عملاً هم کارهایی که انجام میدهند، کارهای کم ارزشی است، یعنی هیچ وجهه اخلاقی و ارزشی ندارد. امّا گروه سوم ممکن است نه آن صفات زشت شیطانی را داشته باشند و نه خیلی پو لپرست باشند.
مشکل این افراد این است که خوب نمیفهمند و درست تشخیص نمیدهند. هم در زندگی روزمره خودمان، هم در تاریخ اسلام، و هم در تاریخ معاصر چنین کسانی را سراغ داریم. آدمهای خوب، حتّی عالم، با تقوا، اهل زهد و ساده زیستی هستند یا بودهاند که بدون این که دنبال شهوات باشند، به خاطر کم فهمی کاری کردهاند که بعد معلوم شده یکی از عوامل مؤثر در پیشرفت فتنه بودهاند. این که ای نها پیش خدا معاقب باشند یا نه، حسابش با خداست و به این بحث مربوط نمیشود؛ بحث ما تحلیل یک پدیده اجتماعی است.
فکر نمیکنم در این مسئله شکّی باشد که گاه انسان با تقوا، متدین و عالمی پیدا میشود که انسان سادهای است؛ یعنی به راحتی سرش کلاه میرود. به عنوان مثال در داستان جنگ صفین شاید بتوان گفت ابوموسی اشعری این گونه بوده است. او در قضیه حکمیّت، فریب عمرو عاص را خورد.
شناخت اینها از این جهت مهم است که در مواجهه با فتنه و فتنه گران بدانیم چه موضعی باید بگیریم و چه وظیفهای داریم. توجه بهای نها میتواند کمک کند بهای نکه خود ما کمتر در دام بیافتیم و بتوانیم وظیفهای که در قبال دیگران داریم، انجام دهیم. اگر گمان کنیم که هر کس فهم خیلی خوبی دارد و خیلی با هوش است، هیچ وقت فتنه جو نمیشود، زود فریب میخوریم. باید بدانیم که اگر کسی فهم خوبی نداشته باشد، نمیتواند فتنه را طراحی کند. معاویه که در مقابل امیرالمؤمنین علیه السّلام آن فتنه را برپا کرد، هوش فراوانی داشته و در آن زمان به داهیه عرب معروف بوده است. امیرالمؤمنین در مقابل این حرف مشهور موضع گرفتند و فرمود: «وَ ا مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدْهَی منِیِّ وَ لکَِنهَُّ یغَدِْرُ وَ یفَجُْرُ وَ لوَْ کَرَاهِیةَُ الغَْدْرِ لکَُنتُْ منِْ أدَْهَی الناَّس ... [۱۲۳] » خیال نکنید معاویه باهوش تر از من است. من مانع دارم. تقوا جلویم را گرفته است. »
آن کسی که این فتنه را به وجود میآورد و کاری میکند که سالها مردم فکر کنند علی اصلاً اهل نماز نیست، باید داهیه عرب باشد. این طور تبلیغ کردن و یک ملّتی را این طور بار آوردن، کار هر کسی نیست. خیلی توانایی میخواهد. البته هر فرد باهوشی هم فتنه جو نیست. این یک شمشیر دو لبه است. هوش میتواند در یک مسیر صحیح هم به کار بیافتد و فتنهها را خاموش کند. آن کسی که خاموش کننده فتنه و اصلاح طلب واقعی است، او هم باید هوش سرشاری داشته باشد و همچنین باید انسان بلند پرواز و دارای همّت بلند باشد. بله، مسأله چندچهرگی و نقش بازی کردن کار شیطان است. بنده مؤمن و صالح خدا هیچ وقت این گونه نمیشود. در زندگی امیرالمؤمنین علیه السّلام یک نقطه ابهام و دو پهلو وجود ندارد؛ خیلی صاف و شفّاف است. اگر به کسی اعتراض داشت خیلی صریح به او میگفت. در زندگی او اموری است که ما حتّی نمونههای کوچکش را نمیتوانیم در جامعه مان اجرا کنیم. به سبب همین امور بود که او را تحمّل نمیکردند.
شگردهای فتنه گران برای تربیت فتنه جو
کسانی که اندیشههای استعماری دارند یکی از شگردهایشان این است که سعی میکنند با استفاده از روانشناسان، دانشجویانی را که از کشورهای جهان سوم به آ نجا میروند شناسایی کنند و روحیّات شان را بشناسند. کسانی که همه خصوصیّات مورد نظر آنها یا یکی از خصوصیاتی که آنها میخواهند را داشته باشند، برایشان پرونده خاصّ تشکیل میدهند و آ نها را تربیت م یکنند. یکی از آن خصوصیّات جا هطلبی است.
به عنوان نمونه یکی از این افراد بنی صدر بود. جالب این است که بعضی از مقدّسین میگویند:
آوردن نام بنی صدر باعث غیبت م یشود! هنگامی که معاویه آمده بود از سیّدالشهدا علیه السّلام برای یزید بیعت بگیرد، حضرت فرمودند: می گوئی من با پسر تو که شراب خوار و اهل فسق و فجور است، به عنوان خلیفه مسلمین بیعت کنم؟ معاویه گفت: ولی یزید درباره شما این طور صحبت نمیکند؛ یعنی یزید مقدّس تر از شماست؛ شما غیبت میکنید! برخی افراد آن قدر از غیبت احتراز میکنند که اگرکسی بگوید: «بنی صدر جاه طلب بود » میگویند: «چرا غیبت کردی؟ » بنی صدر و امثال او از وقتی وارد فرانسه شدند، برای آنها پرونده تشکیل شد و آنها را تربیت کردند برای این که روزی از آنها در مسیر اهداف خودشان استفاده کنند. از این نمونهها فراوان سراغ داریم.
در یکی از سفرهائی که من به آمریکا رفته بودم، ما را برای سخنرانی در یک دانشگاه دعوت کرده بودند. با این دعوت، فرصتی پیدا شد که ما به چند تا از دانشگا ههای آنجا برویم. یکی از ایرانیها که در آن دانشگاه دوره دکتری میگذراند، زمین خیلی وسیع، مشجّر، گل کاری شده و بسیار زیبائی را به ما نشان داد که لابه لای درختهای آن، ساختمانی بود که درست شکل مکعب بود و هیچ در و پنجره و راه نفوذی در آن دیده نمیشد. هر چه به اطراف نگاه میکردیم که از کجا م یشود وارد آن شد، هیچ راهی پیدا نبود. او میگفت:
«تمام کسانی که پستهای درجه اوّل امریکا را احراز میکنند، از دوران دانشجوئی در این ساختمان پرونده دارند و فقط افراد معدودی به این پروندهها دسترسی دارند. هیچ کس راه ورود به این جا را نمیداند. »
منظورم این است که آن هائی که میخواهند فتنه ایجاد کنند، حتّی برای پرورش فتنه جو سالها مقدمه چینی میکنند. ابتدا ویژگیهای شخصیّتی افراد را شناسایی میکنند؛ اگر کسی روحیه جاه طلبی داشته باشد، طعمه خوبی برای آن هاست. چنین فردی که عاشق مقام است، برای رسیدن به آن مقام، هر شرطی بگذارند قبول میکند. در مرتبه دوم کسانی که خیلی پول پرست اند، و در مرتبه سوم کسانی که شهوت پرست اند، طعمههای استعمارگران هستند. این سه عامل، عوامل مهمّی است که در شخصیت افراد خیلی مؤثر است و استعمارگران به ترتیب اینها را به کارهای مختلف میگمارند.
مؤمن باید تیزهوش باشد
از مطالب گذشته روشن میشود که به سادگی نمیتوان همه فتنهها را شناخت، و ریشهها و عوامل پشت پرده اش و کسانی که به صورتهای مختلف در آن دخیل هستند را شناسایی کرد. این مطالب را از این جهت میگویم که اگر یک رگ سادگی در ما وجود دارد، یک مقدار برطرف شود. البته ایمان ما اقتضا میکند که نسبت به همه خوش بین باشیم؛ اما همین ایمان اقتضا میکند که تیزبین هم باشیم: «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِن... [۱۲۴]».
همان طور که مقام معظم رهبری روی بصیرت تأکید میکنند، ما هم باید به بصیرت اهمیّت بدهیم. ساده اندیشی و خوش بینی، بعضی جاها مشکل آفرین میشود. البته سوءظن گناه کبیره است: «... إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم ... [۱۲۵]» ؛ امّا وقتی احتمال بدهیم که از طرف کسی خطری ما را تهدید میکند و این باعث شود که حواس مان را جمع کنیم و بدون این که نسبت به او قضاوتی داشته باشیم، مواظب باشیم که ما را به دام نیاندازد، به اسلام ضرر نزند، به نظام اسلامی ضرر نزند، این دوراندیشی و احتیاطی است که از خواص مؤمن است. خیال نکنیم همه جا مؤمن باید سرش را زیر بیاندازد و بگوید: إن شاء الله خیر است! همین طور شد که علی را خانه نشین کردند؛ همین طور شد که ابوموسی اشعری حَکَم شد و به نفع عمرو عاص قضاوت کرد؛ همین طور شد که در طول تاریخ ما خسارتهای زیادی دادیم. این خسارتها ناشی از ساده اندیشیها بود. مؤمن باید باهوش باشد، البته نه هوش شیطانی. باید هوشی داشته باشد که بتواند حقّ و باطل را تشخیص دهد؛ شیاطین را شناسایی کند. این خو شبینیهای افراطی گاهی باعث فریب خوردن ما و افتادن در دام شیاطین میشود.
ذکر قضایای تاریخی و فتنه هائی که در گذشته واقع شده است، به خاطر این است که در زندگی آینده از اینها استفاده کنیم. آیا قرآن که این همه قضایای تاریخی را بیان میکند، فقط برای این است که کتاب تاریخ باشد؟ آیا برای این است که موقع بیکاری برویم برای سرگرمی بخوانیم؟ یا این که «... إِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصار [۱۲۶]» و ...« فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ [۱۲۷]» . اگر چشم دارید عبرت بگیرید. قرآن نیامده که برای ما قصّه بگوید و ما را سرگرم کند؛ بلکه این داستان را میگوید تا برای ما عبرت باشد: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ ... « ، [۱۲۸] » وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها ... [۱۲۹]».
قضایائی که امیرالمؤمنین علیه السّلام در نهج البلاغه بیان میفرمایند و بالاتر، پیش گوییها یا پیش بینی هائی که میفرمایند، العیاذ بالله مثل کار رمّالها نیست که پیش بینی کنند و بگویند: به نظر من صد سال دیگر چه خواهد شد، یا این که مثل گفتههای فوکویاما باشد! وقتی امیرالمؤمنین علیه السّلام میفرمایند: «سیأتی زمان کذا و کذا ،» به خاطر این است که من و شما متوجّه باشیم که چنین چیزی ممکن است در زمان ما اتّفاق بیافتد و حواسمان را جمع کنیم. این ابزار قرار دادنِ داستانهای تاریخ نیست. این عبرت گرفتن از داستانهای تاریخی است. تاریخ فایده اصلی اش عبرت است. اگر از تاریخ عبرت بگیریم و بگوئیم: مواظب باشید مثل ابوموسی اشعری نشوید، نباید حمل بر استفاده ابزاری از تاریخ شود. اصلاً تاریخ برای عبرت گیری است. برای این است که ما برای زندگی حال و آیند ه از آن درس بگیریم و مواظب باشیم در دام دیگران نیفتیم، خصوصاً با تأکیداتی که خود قرآن فرموده که قضایای گذشتگان برای شما هم اتّفاق خواهد افتاد.
چرا این را گفته است؟ آیا فقط یک پیش گویی و غیب گویی است؟ «أَمْ حَسِبتْمُْ أنَْ تدَْخُلوُا الجَْنةَّ وَ لمََّا یأَتْکُِمْ مثَلَُ الذَّینَ خَلوَْا منِْ قبَلْکُِمْ مسََّتهُْمُ البْأَسْاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا ... [۱۳۰]» :
خیال میکنید شما همین که گفتید: مؤمن هستیم و نمازی و عبادتی انجام دادید، بهشتی هستید؟ این طور نیست. آیا خیال میکنید تا داستان پیشینیان برای شما تکرار نشده، بهشت میروید؟ «أَمْ حَسِبْتُمْ » از نوع استفهام انکاری است؛ یعنی نه، این طور نیست؛ برای شما هم همین داستانها اتّفاق خواهد افتاد. بنابراین ما از داستانهای تاریخی مخصوصاً تاریخ معاصر، باید عبرت بگیریم. چشم بسته قضیه دیروز را باز فردا تکرار نکنیم، که تکرار آن دلیل نجابت نیست؛ بلکه دلیل کم فهمی است.
مرحوم شیخ غلامرضا یزدی فقیه مرد بسیار بزرگی بود. یکی از ویژگیهای ایشان این بود که تا سنّ ۹۰ سالگی منبر میرفت و همه منبرهای ایشان هم آموزنده بود. سخن گفتن ایشان هم با منبرهای دیگر فرق داشت. ایشان روی منبر در مسجد گوهرشاد این جریان را نقل کرده است. میگوید: «یک شب بارانی در یزد، منزل کسی دعوت داشتم.
سوار الاغ بودم و از کوچهای عبور میکردم. به یک جوی آبی رسیدم که گویا پوشش روی آن سست بود. پای الاغ فرو رفت و من هم زمین خوردم و در گل ولای تمام لباسهایم کثیف شد. همسایهها متوجّه شدند و من را به منزل بردند و لباسهایم را عوض کردند و یک سر و صورتی به من دادند تا بتوانم بروم. من منصرف شدم و به منزل برگشتم. یک سال بعد به همان جا دعوت داشتم. سوار همان الاغ شدم و رفتم. وسط آن کوچه که رسیدم، الاغ ایستاد. هر چه سعی کردم حرکت کند، حرکت نکرد. پیاده شدم ببینم علّت چیست، یک وقت یادم آمد که سال گذشتهای نجا الاغ پایش توی گل رفت و زمین خورد و من را هم زمین زد، و به همین علّت دیگر از ای نجا عبور نمیکند. » این داستان را روی منبر نقل میکند و سپس میگوید: «عزیزانِ من، سعی کنید از این الاغ کمتر نباشید. »
اگر ما امروز از یک سوراخ ماری گزیده شدیم، ولی فردا دوباره سراغ همان رفتیم، این نجابت نیست؛ این حماقت است. باید این داستانها را بخوانیم و تحلیل کنیم تا دفعه دوّم مبتلا نشویم.
وفّقنا الله و ایّاکم.
فصل سیزدهم: امیدی به هدایت طراحان فتنه نیست
عوامل مؤثر در فتنه اجتماعی
در چند جلسه اخیر، موضوع بحث ما فتنه بود و این موضوع را به جهت مسائل اجتماعیِ مورد ابتلا در چند ماه اخیر، انتخاب کردیم. منظور از فتنه اجتماعی که مورد بحث ماست عبارت است از این که در جامعه فعالیّت هائی انجام گیرد که زمینه تشخیص درست و نادرست، و حقّ و باطل را مبهم کند و در نتیجه کسانی ناخواسته و ناآگاهانه به دام گمراهی و کجروی بیافتند. عرض کردیم که در پیدایش و پیشرفت فتنه اجتماعی سه عامل مؤثر است. آغازگر این حرکت کسانی هستند که به خاطر اغراض و منافع شخصی، قصد دارند شرایط نامناسب، مبهم و غبارآلودی در جامعه پدید آورند و به اصطلاح آب را گ لآلود کنند تا بتوانند ماهی مقصودشان را بگیرند. اینان آگاهانه مقاصد شوم و نامشروعی دارند و به خاطر آن نقشه میکشند. خودشان هم میدانند دنبال چه چیزی هستند؛ برای آنها ابهامی وجود ندارد؛ بلکه برای دیگران ابهام به وجود میآورند تا بتوانند منافع خودشان را تأمین کنند.
اوّلین عواملی که معمولاً پشت پرده هستند و خیلی شناخته نمیشوند، این گروهاند.
این دسته برای پیاده کردن مقاصدشان به کارگزار احتیاج دارند. به دنبال کسانی هستند که به تعبیر ساده، بتوانند آنها را بخرند؛ لذا مزدور انتخاب میکنند و به آ نها پول میدهند تا کار کنند. این مزدوران هم میدانند که چه میکنند. اینها به خاطر خواستههای مادی و دنیوی و صرفاً به خاطر این که پولی به دست آورند و زندگی شان را بگذرانند، تن به مزدوری میدهند. معمولاً هم از اراذل و اوباش و آ نهایی که شخصیّت و کرامتی ندارند، هستند. این دسته هم از عواملی هستند که در پیدایش فتنه مؤثرند. دسته دیگر عواملی هستند که میتوانند در پیشرفت یا تسریع یا تعمیق فتنه مؤثر باشند، ولی قصد سوئی ندارند؛ بلکه از روی جهل، کم تجربگی و نداشتن بصیرت اجتماعی، حرکاتی را انجام م یدهند که به نفع فتنه گران تمام میشود، و شاید هم با نیّت خیر به فتنه کمک کنند؛ که در جلسه قبل به صورتهای مختلف آن اشاره کردم. این سه دسته عامل در پیدایش فتنه مؤثر هستند.
اگر مجموعاً این عوامل را طیف فتنه جویان بنامیم، طیف دیگر، فتنه زدگان هستند؛ یعنی آن عدّه که در پیدایش فتنه نقشی ندارند؛ بلکه طعمه فتنه گران و قربانی فتنه میشوند. گرفتاری این افراد هم معمولاً ناخودآگاهی، اشتباه، یا ضعف ایمان است. این دسته شاید اکثریت را هم تشکیل دهند.
امیدی به هدایت طراحان فتنه نیست
فرض ما این است که میخواهیم نه فتنه گر و نه طعمه فتنه گران باشیم؛ امّا باید بدانیم که وظایفی هم داریم که گاه از آ نها غفلت میکنیم و آن مقابله با آن عوامل سه گانه فتنه است. در مقابل اینها چه وظیفهای داریم؟
در مقابل طراحان فتنه که آگاهانه شیطنت میکنند و میخواهند مردم را گمراه کنند، و از آنها سوء استفاده کنند چه باید کرد؟ در ابتدا به نظر میرسد که اگر بتوانیم، باید اینها را هدایت کنیم تا دست از فتنه گری بردارند. این یک احتمال و فرضی است که در بحث میتوان مطرح کرد؛ امّا در خارج تقریباً شبه محال است.
هم تجربههای خارجی و هم آیات و روایات فراوانی نشان میدهند که همیشه در اجتماع، کسانی عالماً و عامداً مردم را به خطا و انحراف میکشانند و قابل هدایت هم نیستند. اگر این بحث به این صراحت مطرح شود، برای بسیاری از افراد شبهه جبر پیش م یآید؛ ولی ما میدانیم که مسئله، مسئله جبر نیست؛ زیرا کسانی که عمداً در مسیر خطا قدم میگذارند، روز به روز به فساد نزدیک تر میشوند؛ تا به جایی میرسند که قرآن م یفرماید: «خَتَمَ ا عَل ی قُلُوبِهِمْ وَ عَل ی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ ... [۱۳۱]» . برای نمونه آیات اول سوره یس را مرور و در آن تأمل کنیم؛ میفرماید:
«بسم الله الرحمن الرحیم * یس * وَ الْقُرْآنِ الْحَ یکمِ * إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ * عَل ی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ * تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ * لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ [۱۳۲]» : ما تو را فرستادیم برای مردمی که انذار نشده بودند تا آ نها را انذار کنی؛ بعد م یفرماید: کسانی هستند که به هیچ وجه قابل هدایت نیستند.
تعبیرات عجیبی دارد؛ م یفرماید: «إِنَّا جَعَلْنا ف ی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ [۱۳۳]»: ما به دور گردن عدّهای غل هائی انداختهایم که نه تنها گردنشان، بلکه تا چان ه هایشان را هم گرفته است؛ «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ[۱۳۴]» : در مسیری که حرکت میکنند در اطرافشان، از جلوی رویشان و از پشت سرشان سدّ ایجاد کردیم؛ اینها را خوب پوشاندیم؛ لذا چشمشان نمیبیند.
«وَسَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُ م أم لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ [۱۳۵]» : چه اینها را انذار کنی و چه انذار نکنی، اینها هدایت نمیشوند. این یک حقیقتی است که در میان انسانها کسانی هستند که شکل و شمایل انسان دارند، امّا قابل هدایت نیستند؛ شاید عمامه هم روی سر داشته باشند. با این توصیفی که قرآن از ایشان میکند، چگونه میخواهند هدایت شوند؟ گاهی از این افراد به شیاطین إنس تعبیر میکند. بنابراین این که آدم گمان کند هر کس روی دو تا پا راه م یرود، دو چشم دارد و ... حتماً آدم پاک، خوب و سالمی است، یک خوش بینیِ خیلی ب یجائی است. قرآن کریم در جای دیگر با تعبیری بالاتر میفرماید:
«وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِن ... ».
ما برای هر پیغمبری دشمنی قرار دادیم که آن دشمنانِ انبیاء، شیاطین إنس و شیاطین جنّ هستند. خداوند این کار را هم به خودش نسبت میدهد. در وجود چنین موجوداتی هیچ شبههای نیست. اینان همان عوامل اصلی فتنهاند. آیا میتوان اینان را هدایت کرد؟ قرآن به پیغمبر خدا م یفرماید: تو هم نمیتوانی ای نها را هدایت کنی! ای نها قابل هدایت نیستند. ظاهراً در قبال هدایت این دسته از عوامل وظیفهای نداریم؛ مثلاً وظیفه نداریم که برای رئیس جمهور آمریکا، نخست وزیر انگلیس یا نخست وزیر فرانسه نامه بنویسیم و آنها را به عدالت و ... دعوت کنیم و امید تأثیر داشته باشیم. چنین اندیشهای، خیالی بیش نیست.
دسته دوم افراد ضعیف النفسِ دنیاپرستی اند که به دنبال منافعشان هستند؛ البته نه منافع دراز مدّتی که برای آن نقشه بکشند و طرّاحی کنند؛ بلکه به دنبال گذراندن امور روزمره شان هستند. اینان اراذل و اوباشی هستند که به دنبال آن اند که پولی بگیرند و سروصدائی راه بیاندازند و مردم را بترسانند. این افراد اگر در اوایل کار باشند و هنوز خیلی فریب نخورده باشند، کمابیش ممکن است در اثر موعظه و راهنمائی، یا حتّی کمکهای مادّی، هدایت شوند. گاهی این افراد به خاطر وجود مشکلات مادّی سراغ فتنه گران میروند؛ اگر به وضع آ نها رسیدگی شود، محبّتی ببینند، شاید هدایت شوند. امّا اگر حرفهای شده باشند، به طوری که اصلاً کارشان همین شده که باج بگیرند و مزاحمت برای دیگران ایجاد کنند، و دنبال کاسبی حلالی نیستند، دیگر امیدی به هدایت آنان نیست.
چاره کم بصیرَتان، دادن بصیرت است
وظیفه اصلی ما در مورد عوامل فتنه بیشتر به گروه سوم مربوط میشود. گروه سوم کسانی اند که بدون سوء نیت، از روی کم بصیرتی و جهل، کاری میکنند که به نفع فتنه گران تمام میشود. هم در فهم و هم در تشخیصِ مورد و موقع، اشتباه میکنند. بالاخره گاهی از این اشتباهات پیش میآید.
امیرالمؤمنین علیه السّلام هم م یفرماید: «کسی که طالب حق بود و اشتباه کرد، مثل کسی نیست که عامداً بر علیه حق قیام میکند [۱۳۶]» ؛ ولی چه بدانند و چه ندانند، ضررشان با دیگرانی که نمیدانند مساوی است. خیال میکنند مشغول به انجام وظیفه شرعی هستند؛ امّا متوجّه نیستند که تیشه به ریشه اسلام میزنند.
در مقابل این نوع افراد، همه، مخصوصاً ما طلبهها، وظیفه بسیار سنگینی داریم. باید سعی کنیم از راههای صحیح، با زبان نرم و با استدلال، این افراد را ارشاد کنیم و آنان را متوجه اشتباهشان کنیم. میزان اثر بخشی این کار به عوامل مختلفی بستگی دارد؛ ولی در میان این قشر بر خلاف دسته اوّل، امید به اینکه عدّهای هدایت شوند و دیگر آب به آسیاب دشمن نریزند، زیاد است. امّا ما که خود را از فتنه کنار گرفتهایم و تماشاگر میدان فتنه هستیم، گاهی توجّه به چنین وظیفهای نداریم؛ کسی هم باید ما را متوجّه کند. خیال م یکنیم فتنه آخرالزّمان است و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم انجام میگیرد و ما وظیفهای نداریم. اگر این چنین افرادی عنوانی هم داشته باشند، می گوئیم:
«ای نها این طور تشخیص دادهاند؛ ما نمیتوانیم برای آنها تعیین تکلیف کنیم؛ جاهل را با عالم بحثی نیست. » در صورتی که فرض ما این است که لااقل در این مسأله آ نها جاهل هستند و اشتباه کردهاند و ما عالم هستیم؛ گرچه ممکن است در بسیاری از علوم، آ نها عالم باشند و ما نسبت به آن علوم جاهل باشیم. امّا این جا که فرض این است که ما راه حقّ را میدانیم و م یفهمیم که اینها اشتباه کردهاند، باید از هر راه مناسبی که موثر باشد، سراغ اینها برویم و آنها را به اشتباهشان توجه دهیم. تا اینجا صورت کلی مسئله گفته شد؛ امّا مراحل آن چیست و در موارد مختلف چه کار باید کرد، صورتهای زیادی دارد که نمیتوان همه را بیان کرد.
دسته دیگری که در قبال آنها مسئولیت داریم و عمده مخاطبین ما را تشکیل میدهند، افرادی هستند که هیچ نقشی در پیدایش یا تثبیت فتنه ندارند؛ امّا در معرض فریب فتنه گران و گمراه شدن قرار دارند. نسبت به اینها وظایف بسیار سنگینی داریم. همهای نها غیر از آن وظیفهای است که نسبت به خودمان داریم؛ غیر از این که باید مراقب باشیم خودمان در دام فتن هجویان نیافتیم، باید وظایفمان را در قبال آن دسته از فتنه گران که امکان تأثیر در آنها میرود و همچنین آ نهائی که در معرض به دام افتادن هستند، انجام دهیم.
برای مقابله با فتنه گران ابتدا لازم است از انگیزه آنان با اطلاع شویم و بدانیم چه نقش ههائی طراحی کردهاند؛ امّا آنچه که به صورت کلی میتوان گفت این است که در همه این موارد دو عامل، به نحو منع خُلوّ مؤثر است و منشأ پیدایش انحرافاتی است که موجب میشود اشخاص به عامل دست دوم یا سوم فتنه گران تبدیل شوند، و یا حتّی موجب گمراهی افرادی شود که خطر فتنه آنها را تهدید میکند.
آن دو عامل عبارتند از:
۱. ابهام، جهل و غفلت؛ یعنی حقیقت برایشان آن طور که باید و شاید روشن نیست؛
۲. تمایلات نفسان ی که با حقّ نمیسازد؛ یعنی اسیر هوای نفس و شیطان هستند.
آگاه یبخشی، پادزهر جهل و ابهام
طبیعی است که برای رفع عامل اوّل یعنی جهل و ابهام، باید آگاهی داد و روشنگری و افشاگری کرد، تا حقّ روشن شود و با باطل مشتبه نشود. این کاری است که در ابتدا همه انبیا انجام میدادند. البته این وظیفه در قبال کسانی است که امیدی هر چند ضعیف به هدایتشان وجود دارد. حتّی از آداب اسلامی در حرکتهای نظامی، دفاعی و جهادی این است که مجاهد در ابتدا باید انذار، ارشاد و اتمام حجّت کند. هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله امیرالمومنین علیه السلام را به یمن فرستادند تا فتنهای را سرکوب کنند، عمده سفارش ایشان به امیرالمؤمنین این بود:
«لَأَنْ یَهْدِیَ ا عَلَی یَدَیْکَ عَبدْا مِنْ عِباَدِ ا خَیرٌْ لکَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیهِْ الشَّمْس [۱۳۷]».
یا علی! اگر یک نفر را هدایت کنی برای تو از هر چه خورشید بر آن میتابد بهتر است. این جز ء آداب جهاد اسلامی است که مسلما نها در مقابل کسانی که میخواهند با آنها به جنگ بپردازند، اول آ نها را هدایت کنند؛ بگویند: «اگر حرفی دارید، بزنید؛ اگر شبههای دارید، بپرسید »، تا حجّت بر آنها تمام شود. نباید ارشاد دیگران را سبک بشماریم. ما که معتقدیم لغزش در امور دینی باعث جهنّم و عذاب آخرت میشود و قابل مقایسه با بدبخت یهای دنیا نیست، باید نسبت به ارشاد دیگران دلسوز باشیم. چه طور برای یک فقیری که نان شب ندارد، یا مریضی که بیمارستان او را نپذیرفته، دلمان میسوزد، حال وقتی میبینیم کسی دارد گرفتار آتش جهنّم میشود نباید دلمان بسوزد؟
اما برای ارشاد دیگران لازم است که اوّل خودمان راه حقّ را بشناسیم، بعد به سراغ ارشاد دیگران برویم. این طور نباشد که روی توهّمات یک مطلبی به ما القا شده باشد و سعی کنیم آن را به دیگران منتقل کنیم.
تربیت اخلاقی، درمان دنیاگرایی
مسأله دوم مبارزه با هواهای نفسانی و گرای شهای دنیاگرایانه است. در این راستا چه باید کرد؟ در این مرحله کار مشکل است؛ راه مسدود نیست، امّا برنامههای کوتاه مدت برای این مرحله کارآیی ندارد. برای این کار باید دستگاههای تربیتی و ارشادیِ وسیعی با برنامههای طولانی مدت داشت.
باید رسان ههای ملی، روزنام هها، انواع و اقسام وسایل ارتباط جمعی را به کار گرفت تا تربیت صحیح در جامعه پیش برود و آن گرای شهای فاسد و حیوانی و شیطانی رشد نکند. این کار، نشدنی نیست؛ امّا با یک مواجهه و چند کلمه صحبت کردن هم مسأله حل نمیشود. در این رابطه بیشتر باید برنامه ریزان فرهنگی کشور به فکر باشند و دست کم به همان اندازهای که به مسائل اقتصادی مردم اهمیّت میدهند، به مسائل معنوی، فکری و فرهنگی هم اهمیّت بدهند.
به هر حال این یک وظیفه سنگینی است که به عهده ماست تا آن دسته از افراد که هنوز حرفهای نشدهاند، راه صحیح را تشخیص دهند. البته ممکن است بعضی از افراد آن چنان در دام هو سهای مادی افتاده باشند که اصلاً به غیر از آنها به چیزی فکر نمیکنند و حاضر نیستند حرفی گوش کنند. این افراد مصداق این آیه شریف هستند:
«فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا * ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْ م ... [۱۳۸]».
صرف وقت برای کسانی که جز لذّت دنیا چیزی نم یشناسند، سودی ندارد؛ مگر این که اوّل گرایشات دنیاپرستانه آنها تضعیف شود و به حدّی برسند که حاضر باشند حرف حسابی را بشنوند و روی آن فکر کنند؛ و ا مادامی که آنان در فکر خواهشهای نفسانی خود هستند، حاضر نیستند در مورد آخرت، خدا و قیامت و ... فکر کنند؛ بلکه این امور را مسخره میکنند و میخندند.
اتّفاقاً آن نقشی را که قرآن برای شیاطین إنس و جن قائل است، موردش همی نها هستند. قرآن شیاطین إنس و جن را اینگونه معرفی میکند: «... یُوح ی بَعْضُهُمْ إِل ی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا ... [۱۳۹]».
کار این شیاطین این است که به همدیگر حر فهای زیبا و فریبنده را الهام م یکنند. ابزار کارشان حرف قشنگ است. کلام زیبا به همدیگر یاد میدهند؛ از این کلام زیبا چه هدفی را دنبال میکنند؟
«وَ لِتَصْغ ی إِلَیْهِ أَفْئِدَةُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَة... [۱۴۰]» هدفشان این است که آنهایی که ایمان به آخرت ندارند، دل به این حرفها بدهند؛ نمیگوید: گوش بدهند، بلکه میگوید: دل بدهند؛ یعنی اگر انسان از اوّل مسأله دنیا و آخرت برایش حل نشود، قیامت را باور نکند، در معرض این انحراف خواهد بود. به جائی میرسد که حاضر نیست گوش به حرف حساب دیگران بدهد، امّا به حر فهای اینها به جای گوش، دل میدهد.
پس وظیفه ما در درجه اوّل آگاهی دادن و هشدار دادن است. وظیفه دوم این اس تکه با رو شهای معقول اسلامی و با رعایت احکام شرعی سعی کنیم آنها را عملاً از پرداختن به کارهائی که موجب این فسادها و فتن هها م یشود، بازداریم. واجبترین آنها این است که ما در مقابل شبه هافکن یهای آ نها، مجالس بحث آزاد داشته باشیم تا پاسخ شبههها داده شود. برای تحقق این هدف لازم است کسانی تربیت شوند که بتوانند به شبهات جواب دهند، جوابی که برای مخاطب قان عکننده و قابل فهم باشد. بعد این افراد به محل هائی که مظانّ این شبهات است، فرستاده شوند.
این قسمت بیشتر به ما مربوط م یشود؛ این فقط یک حرفه و یک شغل نیست؛ یک وظیفه واجب است. تنها مسأله غساله متنجس و ماء استنجاء و ... مشکلات جامعه را حل نمیکند. در مقابل شیاطین إنس و جنّ ما باید یک دستگاه تبلیغی قوی و فعّال داشته باشیم. البته در کنارش هم باید دولت قدرتمند باشد تا اگر کار به برخور دهای نظامی و تعرّض به جان، مال و ناموس مردم رسید، بتواند جلوی آن را بگیرد. اینها را ههای کلی است که برخی مسائل جزئی تر آن را انشاء الله در جلسات آینده با استفاده از آیات و روایات عرض خواهم کرد.
وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
فصل چهاردهم: عالمان بی بصیرت ، مؤثرترین عامل در فتنهها
مراتب فتنه گری
در جلسه قبل به اندازهای که خداوند توفیق داد در مورد عاملین فتنه توضیحاتی عرض کردیم. عرض شد: کسانی که در پیدایش فتنه مؤثر هستند، سه دستهاند: یک دسته نقش اول را ایفا میکنند.
این افراد معمولاً آگاهانه برای اغراض فاسدی که دارند، دست به ایجاد فتنه میزنند. دسته دوم، وسیلهای در دست گروه اول هستند و توسط آنها با پول و امثال آن استثمار م ی شوند. دسته سوم هم کسانی هستند که قصد سوئی ندارند و علاقه مند به خدمت هستند؛ ولی از روی ناآگاهی اقداماتی انجام میدهند که عملاً به نفع فتنه گران و به ضرر اهل حق تمام م ی شود.
البته ذکر این تقسیم بندی به این معنا نیست که یک مرزبندی وجود دارد که کاملاً این سه دسته را از هم تفکیک میکند، به طوری که هر کدام ویژگی خاص خودشان را به طور کامل دارند؛ بلکه این دسته بندی برای این است که به انسان نشان دهد در مقام عمل با هر دسته باید چگونه رفتار کند.
مقصود از دسته اول، یک عدّه کافر و مشرک نیستند که ذاتاً با اسلام عناد دارند؛ بلکه ویژگی اینها این است که فساد اخلاقی و انحراف فکری آنها به قدری شدید است که برای رسیدن به هدفشان بدون هیچ تردیدی به هر کاری اقدام م ی کنند. ممکن است از ابتداء خیلی انسانهای بدی هم نباشند؛ ولی به تدریج در اثر انجام گناه به جائی م ی رسند که با کفّار هم تراز میشوند. بزرگترین فتنهای که در عالم اسلام اتّفاق افتاد، همان فتنهای است که به شهادت حضرت زهراء سلام الله علیها منتهی شد، و در ادامه منجر به واقعه کربلا و شهادت سیدالشهداء علیه السّلام شد.
عاملین این فتنه کفّار و مشرکین نبودند؛ عاملین اول این فتنه کسانی بودند که سالها پای منبر پیامبر نشسته بودند و در جنگهای صدر اسلام شرکت کرده و برخی از آنها معلول جنگی بودند. برخی از کسانی که برای جنگ با سیدالشهدا علیه السّلام به کربلا آمده بودند، از کسانی بودند که چند سال پیش از آن در رکاب امیرالمؤمنین علیه السّلام علیه معاویه جنگیده بودند.
آدمیزاد به گونهای خلق شده است که چنین امکانی برای او وجود دارد که با این که در ابتداء ایمان دارد، اهل جهاد و انفاق مال در راه خدا است، امّا آرام آرام به گناه، به دنیا پرستی و به ریاست طلبی کشیده شود، تا جائی که گویا به مبدأ و معاد اعتقادی ندارد. شاید وقتی از او در مورد این اعتقادات سؤال شود، با تأکید بگوید که انسان معتقدی است و شاید نماز هم بخواند؛ مگر عمرسعد صبح عاشورا نماز نخواند؟ اصحاب عمر سعد نماز صبح عاشورا را به او اقتداء کردند و برای تعقیب نمازشان به جنگ سیدالشهداء رفتند و او را به شهادت رساندند. پس این که می گوئیم:
دسته اوّل آگاهانه فتنه گری م ی کنند، یعنی باکی ندارند که چه نتیجهای حاصل م ی شود. عمر سعد در شب عاشوراء تا صبح با خودش فکر کرد و نزدیکیهای صبح تصمیم گرفت که جنگ با سیدالشهداء را قبول کند. پس اقدام به فساد دارای مراتبی است. همه در یک حدّ نیستند؛ همه کافر، مشرک و معاند نیستند.
نسیان روز حساب، عامل کوردلی
طبق بیان صریح قرآن آنچه موجب ارتکاب گناه م ی شود، نسیان روز حساب است و حتماً لازم نیست روز حساب را انکار کنند: «... إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ ا لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِساب [۱۴۱]» . لذا در عمل با کسانی که معتقد نیستند فرقی ندارند: «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ أَساؤُا السُّوا ی أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ ا وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ [۱۴۲]» . نتیجه گناه به این جا م ی کشد که انسان دین و ایمانش را از دست میدهد. اول شک پیدا م ی شود، کم کم شک تقویت میشود و گاهی به انکار هم کشیده م ی شود. این دسته چون آگاهانه به فساد اقدام میکنند، در اثر شدت گناه، کارشان به جائی میرسد که باطنشان کور میشود. قرآن میفرماید: عدّهای معبود خود را هوای نفس قرار دادهاند: «أَ فَرَأَیْتَ منَِ اتخَّذَ إلِهَهُ هَواه وَ أضَلهَُّ ا عَل ی عِلمٍْ وَ خَتمَ عَل ی سَمْعهِ وَ قلَبْهِ وَ جَعَلَ عَل ی بصَرِه غِشاوَة فمَنْ یهَْدیهِ منِْ بعَدِْ ا أ فلَا تذَکَّرُونَ [۱۴۳]».
کسی که معبود خودش را هوای خود قرار داده، یعنی دربرابر فرمان نفس تسلیم است و او را م ی پرستد، خدا او را با این که علم دارد و میفهمد که چه امری خوب و چه امری بد است، گمراهش میکند و بر قلب و گوشش مهر م ی زند و جلوی چشم او را هم با پردهای میپوشاند. وقتی پرده ضخیم ی در برابر چشم قرار گیرد، هر چند که چشم سالم باشد، قادر به دیدن نخواهد بود؛ «فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ ا »َّهل: چه کسی م ی تواند انسانی را که خدا گمراه کرده است، هدایت کند؟ اگر کسانی به این حدّ رسیدند دیگر وقت گذاشتن برای آنها فایدهای ندارد. اینها قابل هدایت نیستند. البته اتمام حجّت مسئله دیگری است. انسان وظیفه امر به معروف و نهی از منکر دارد که مصلحت کلّی آن اتمام حجّت و در مرتبه بعد در صورتی که امید به تأثیر وجود داشته باشد، ارشاد دیگران است. امّا این که انسان وقت صرف کند و متصّدی هدایت چنین انسانی شود، کار لغوی است. صرفاً جهت اتمام حجّت خوب است که یک بار گفته شود و اگر احتمال تأثیری میدهیم ، موعظهای هم بشود.
ممکن است سؤال شود که در داستان اصحاب سبت، آن هائی اهل نجات بودند که امر به معروف و نهی از منکر کردند و کسانی که در برابر آنها سکوت کردند با آنها گرفتار عذاب شدند، پس نباید سکوت کرد. قرآن م یفرماید: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً ا مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدیداً قالُوا مَعْذِرَةً إِل ی رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ [۱۴۴]».
این امر به معروف به دو جهت بود: یکی این که در برابر خداوند عذری داشته باشند، یعنی همان اتمام حجّت مَعْذِرَةً إِل ی رَبِّکُمْ و دیگر این که امیدی ولو ضعیف به بازگشت آنها داشتند لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ؛ ولی ما که می گوئیم: نباید برای این دسته از فتنه گران که عامداً و عالماً فساد به پا م ی کنند وقت صرف کرد، به این جهت است که امیدی به بازگشت آنها نداریم و بیشتر از این وقت صرف کردن باعث میشود نیرو و وقتی برای پرداختن به دیگران نماند. البته اگر اتمام حجّت نشده یا امیدی به بازگشت آنها وجود دارد، نسبت به آنها هم تکلیف داریم؛ امّا یک مسئله دیگری هم وجود دارد و آن این است که اگر تکالیف متزاحمی داشته باشیم، باید ببینیم کدام یک اولویّت دارد.
فساد، لازمه اختیار انسان
برای روشن تر شدن مطلب نکتهای را ذکر م ی کنم که گاهی مورد توجه قرار نم ی گیرد. از زمان خلقت حضرت آدم تاکنون، هم طبق نقل تاریخ هائی که بشر تدوین کرده و هم طبق تاریخی که از وحی به دست میآید، جامعهای که کاملاً عاری از فساد باشد، به طوری که هیچ کس سوء استفادهای نکند، حقّی را باطل نکند و به کسی ظلم روا ندارد، سراغ نداریم. قبل از خلقت آدم، ملائکه گفتند:
«... أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها... [۱۴۵]» . آنها هم میدانستند که این موجود اهل فساد است. خدای متعال هم نگفت: نه این گونه که شما فکر میکنید نیست؛ بلکه فرمود: «إِنِّ ی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُو ن »
یعنی معلوم بود که زندگی آدمی زاد در روی زمین توأم با فساد و خونریزی خواهد بود. همه انبیاء برای هدایت بشر زحمتها کشیدند؛ برخی هم فی الجمله موفّق شدند حکومتی تشکیل دهند؛ امّا چنان نبود که جامعهای تشکیل دهند که هیچ فساد و ظلمی در آن نباشد؛ نه چنین چیزی در تاریخ سراغ داریم و نه انتظار آن را داریم. ان شاء الله حضرت ولی عصر عج لا للهتعال یفرجه الشری ف که ظهور بفرمایند، جامعهای ایده آل تشکیل خواهند داد؛ امّا چگونگی آن جامعه را به درستی نم ی دانیم. قدر متقیّن این است که اگر کسی ظلم ی کند بی مجازات نم ی ماند؛ مسلماً انسانهای خوب و مخلص زیاد خواهند شد، عدالت گسترش پیدا خواهد کرد و ...؛ امّا این گونه نیست که هیچ گناهی نخواهد شد، یا کسی به کسی ظلم نخواهد کرد. حکومت حضرت حکومتی عادلانه است، یعنی اگر کسی ظلمی کرد، مجازات آن را خواهد دید.
آیا ما انتظار داریم که وقتی شخصی مثل رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله یا کسی مثل امیرالمؤمنین علیه السّلام که مظهر عدالت در بین همه انسانها در طول تاریخ است، وقتی به حکومت میرسد، دیگر هیچ ظلم و تخلفی در کار نباشد؟ داستان زندگی امیرالمؤمنین را مطالعه کنیم، ببینیم آیا کسانی را که خود حضرت به آنها مقام و حکم داد و استاندار و قاضی و ... شدند، هیچ تخلفی نکردند؟ آنها را که علی خوب میشناخت.
حضرت بهترینها را انتخاب میکرد. برخی از نزدیکان حضرت بودند که وقتی بیت المال به آنها سپرده شد، آن را برداشتند و فرار کردند! نباید توقّع داشت که چون حضرت علی رئیس این حکومت است، نباید هیچ تخلّفی از کسی سربزند؛ امام خمینی رضوان الله تعالی علیه خود را خاک پای معصوم م ی دانست و به این افتخار م ی کرد. چنین کسی بعد از هزار سال حکومتی اسلامی تشکیل داده است.
آیا نشانه درستی این حکومت این است که هیچ تخلّفی در آن نباید صورت بگیرد؟
آیا این شخص عدالتش از علی بیشتر است؟
آیا قدرت مدیریت او از حضرات معصومین بیشتر است؟
این را برای این عرض میکنم که گاهی در گوشه و کنار افرادی در اثر القائات شیاطین این مسئله را مطرح م ی کنند که این حکومت اسلامی نیست، چون در فلان گوشه فلان تخلّف صورت گرفته است! این توقّع بسیار بی جائی است. این یا به خاطر این است که ما انسان را نشناختهایم و یا خود را فریب م ی دهیم. حداکثر کاری که رئیس یک حکومت سالم، در صورت یاری مردم، انجام م ی دهد این است که اگر کسی ظلم کرد، طبق احکام اسلام او را مجازات میکند؛ امّا نه امکان دارد ضمانت کند که در هیچ جا تخلّفی صورت نگیرد، و نه هر جا هر ظلمی شد، مجازات شود. مگر چنین شخصی قدرت نامتناهی دارد؟ یک نفر برای کنترل یک جمعیّت هفتاد میلیون نفری، با وجود این همه دشمن که مرتباً قصد راه اندازی فساد در داخل کشور را دارند، چقدر قدرت دارد؟
عالمان بی بصیرت، مؤثرترین عامل در فتنهها
عمده مشکلی که ما با آن مواجه هستیم، مربوط به دسته سوّم است. از یک طرف انسان هائی درس خوانده، م و احیاناً مجتهد، و از یک طرف اهل عبادت، تقوا، نماز شب و ... هستند؛ امّا گاهی از روی ناآگاهی مطالبی را میگویند یا کارهائی انجام میدهند که آب به آسیاب دشمن میریزند و در عین حال خودشان هم متوجّه نیستند. بزرگترین تکلیفی که امروز ما طلبهها بر دوش داریم این است که نیروی خود را صرف این گروه کنیم. باید سعی کنیم در نهایت ادب و احترام و از راه مناسب، آنها را متوجّه خطایشان کنیم. اتّفاقاً از آغاز اسلام تا کنون، مهمترین و مؤثرترین عامل در فتنهها این گونه افراد بودهاند. عموم مردم به دو دسته اعتماد میکنند: یکی به علماء، و دیگر به اشخاص متّقی و زاهد؛ مخصوصاً اگر کرامتی هم درباره آنها نقل شده باشد. همین باعث م ی شود که سایر حرف هایشان را هم بپذیرند.
گمان م ی کنند چنین کسی امکان ندارد خطا کند، یا گمان میکنند کسی که در راه فقه آل محمّد صلی الله علیه و آله ریشی سفید کرده، حتماً وظیفه اش را میشناسد و اشتباه نمیکند. امّا فقط اینان دین شناس نیستند، بلکه دیگرانی هستند که هم دین شناس و هم باتقوا هستند و هم بصیرت دارند، و حرف هایشان با آنان اختلاف دارد. در این صورت حرف کسانی برای ما حجّت است که هر سه ویژگی را داشته باشند: عالم اند، یعنی اسلام را خوب فهمیدهاند؛ باتقوا هستند، یعنی انگیزه برای عمل دارند؛ و بصیرند، یعنی خوب م ی فهمند که باید چه کار کنند. اگر کسی مسائل سیاسی و اجتماعی را خوب درک میکند، معنایش این نیست که مجتهد نیست یا تقوا ندارد. خداوند بر ما منّت نهاد و مردی را به ما معرّفی کرد که در دورترین نقاط عالم هم شخصیّت او شناخته شد و در طول نهضت ثابت کرد که مسائل سیاسی را از همه بهتر میفهمد. سیاست مداران به او ارادت داشتند و هر جا با او مخالفت کردند، بعدها معلوم شد که حق با او بوده است.
پس ما باید به دنبال چنین افرادی برویم؛ البته به عالمان باتقوا احترام بگذاریم؛ حتی دستشان را ببوسیم. امّا معنای این احترام این نیست که وظایف اجتماعی را هم از آنان یاد بگیریم.
شرط سوّم برای درک مسائل اجتماعی و جلوگیری از وقوع فتنه یا نجات دادن کسانی که در فتنه افتادهاند، بصیرت است. تأکید مقام معظم رهبری بر بصیرت بی جهت نیست و هم مورد تأکید قرآن است و هم در فرمایشات امیرالمؤمنین در نهج البلاغه روی آن تأکید شده است. قرآن م یفرماید: «قُلْ هذِهِ سَبیلی أَدْعُوا إِلَی ا عَل ی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی ... [۱۴۶]» ؛ این یک اصطلاح قرآنی است و قرآن روی آن کار کرده تا فرهنگ عموم ی ما شده است؛ گرچه الآن این اصطلاح در جامعه دینی ما جایگاه شایسته خود را ندارد. امیرالمؤمنین علیه السّلام فریاد میزند: «... إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی مَا لَبَّسْتُ عَلَی نَفْسِی وَ لُبِّسَ عَلَی ... ».
من بصیرت دارم و م ی فهمم باید چه کار کنم. نه خودم بر خودم امر را مشتبه کردم، و نه کسی امر را بر من مشتبه کرده است. پیداست که او را متّهم به ناتوانی در اداره امور میکردند و برخی صریحاً میگفتند: معاویه جامعه را خوب اداره م ی کند. حضرت فریاد میزد: من وظیفهام را بهتر از شما میدانم و شکی ندارم که راهی جز این وجود ندارد. در نهج البلاغه در رابطه با فتنه جمل تعبیر واقعاً کوبندهای وجود دارد؛ میفرماید: «من شبها خوابم نبرد. نشستم و فکر کردم؛ آغاز و انجام این کار را بررسی کردم. دیدم امرِ من، بین دو کار دائر است: یا باید با اینها بجنگم، یا باید دست از دین محمّد صلی الله علیه و آله بردارم. » اینگونه فهمیدن، کار هر کسی نیست. نیاز به یک بصیرت خاص در مسائل اجتماعی دارد که حاقّ حقّ را درست بشناسد؛ بفهمد که اگر کوتاه بیاید چه اتّفاقی خواهد افتاد.
نعمت رهبری بصیر
اگر در جریانات اخیر، مقام معظم رهبری، و به دنبال ایشان مردم، سکوت کرده بودند و با تساهل و تسامح از کنار مسئله م ی گذشتند، عاقبت این انقلاب به کجا م ی انجامید؟ اگر کسی بگوید: این تصمیم قاطع رهبری، نمونهای از آن تصمیم قاطع علی برای جنگ با اصحاب جمل است، حرف بی جائی نزده است. این یک بصیرت و فراست الهی است. این مصداق «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ ا ... [۱۴۷]» است. اگر انسان از استعداد کافی وخدادادی بهره مند بود و در عمل هم با خدا پیمان بست که آن چه مورد رضایت الهی است، عمل کند و بر سر این پیمانش هم استقامت کرد، حاشا و ک که خدا او را کمک نکند. خدائی که ما م ی شناسیم، این گونه نیست. از این جهت باید در مورد عظمت این نعمتی که خدا به ما داده است و چنین رهبری به ما عطا فرموده، تفکّر کنیم. اگر او را با همه رهبران دنیا مقایسه کنیم، چه نسبتی میتوانیم برقرار کنیم؟ آنها چه مقدار از لیاقت رهبر ما را دارا هستند؟ اگر به تعصب متّهم نمیشدم صریح جواب م ی دادم؛ امّا اجمالاً عرض میکنم که به عقیده بنده، قابل مقایسه نیستند. اگر این نعمت را نداشتیم، م ی فهمیدیم که چه احتیاجی به آن داریم.
معمولاً آدمیزاد با مقایسه م ی فهمد که چه نعمتی دارد. وقتی قدر چشم سالم را میداند و شکر خدا را بجا میآورد که به او نابینائی را نشان دهند. کشورمان را با کشور افغانستان مقایسه کنیم؛ چقدر مردم افغانستان با ارتش مارکسیستی شوروی و حکومت دست نشانده آنها مبارزه کردند. تقریباً هم زمان با انقلاب ایران، مبارزات آنها هم شروع شد. سی سال از این جریان گذشته و عاقبت دشمن در خانه آنها آمده و اختیار همه امورشان را به دست گرفته است؛ ولی خدا به ما عنایت کرد و رهبری به ما داد که آن چنان پیروزی و عزّتی نصیب ما شد که دیگران به آن غبطه میخورند. فرق ما با کشور افغانستان در چیست؟ آیا آنها کم مبارزه کردند؟ من م ی دانم که بسیاری از گروههای افغانی خیلی بیشتر و عمیق تر از ما مبارزه کردند و سختیهای شدیدتری را تحمّل کردند؛ ولی بعد از این همه گرفتاریها، ویرانیها، عقب افتادگیها و ... در خانه خودشان زیر یوق دشمن هستند؛ چرا؟ چون رهبری مثل امام نداشتند.
این نعمت با چه چیزی قابل مقایسه است. با این حال یک عدّه افراد ناآگاه به خاطر خطای یک مسئولی، یا به خاطر وجود یک گناهی در جامعه میگویند: «خمینی چه کار کرد؟ فقط یک عدّه را به کشتن داد! » آیا واقعیت امر این است؟
در زمان حیات امام عدّهای که حواسشان به امور بود، وقتی به ذهنشان خطور میکرد که اگر روزی امام ازدنیا برود چه خواهد شد، آن چنان وحشت میکردند که نم ی توانستند آن فکر را ادامه دهند؛ امّا خدا جانشین شایستهای که نسخه بدل امام بود را به ما عنایت کرد. آیا شایسته است که بگوییم : «او برای ما چه کار کرد؟! » این از سخنان همان دسته سوم است که ناآگاهاند؛ خیال میکنند چون در گوشهای بی حجابی وجود دارد یا در ادارهای رشوه گرفته شده، پس هیچ کاری صورت نگرفته است؛ در حالی که این امور در زمان امیرالمؤمنین هم وجود داشته است.
آیا ما حق داریم بگوییم: «این چه حکومتی بود که علی تشکیل داد؟ » باید توجه به این نکته داشت که اگر این نعمت را نداشتیم چه میشد و اگر موئی از سر رهبر معظم انقلاب کم شود، چه خاکی برسر ما خواهد شد. پروردگارا! به حق فاطمه زهراء سلام الله علیها معرفت ما را به دین خودت و نسبت به نعمتهای خودت افزون بفرما.
فصل پانزدهم: تحریف مفاهیم و بازی با واژهها
خلاصة مباحث گذشته
در جلسات اخیر تحلیلی از کیفیت پیدایش فتنههای اجتماعی در جوامع دینی را ارائه دادیم. عرض کردیم: این فتن هها معمولاً به وسیله سه گروه انجام میگیرد: یک گروه کسانی که به تعبیر قرآن کریم از شیاطین هستند و برای رسیدن به اغراض شوم خود یک سلسله پدیدههای اجتماعی را طراحی میکنند.
گروه دوم عامل مباشر در ایجاد فتنه در جامعه هستند که از عوامل پشت پرده، إلهام میگیرند و پشتیبانی میشوند و برای رسیدن به آمال و آرزوهای پست دنیوی، دینشان را میفروشند. گروه سوم کسانی هستند که اهل اطاعت و عبادت اند و احیاناً معلوماتی هم دارند؛ ولی نسبت به فعالیتهای شیاطین و نقش ههای آ نها آگاهی ندارند؛ گاهی به گمان انجام وظیفه ، کاری میکنند که در واقع عامل تأیید فتنه گران میشود. گاهی تأثیر ایشان در جامعه از هر دو گروه دیگر بیشتر است؛ ما نسبت به این گروه باید حساسیّت بیشتری داشته باشیم. در این جا نباید اسلحهای به کار برد، نباید بی احترامی کرد؛ اما باید از راههای عاقلانه آنها را متوجّه اشتباهشان کرد.
البته در مسائل انسانی و اجتماعی که اراده و اختیار افراد در تحقق آ نها نقش دارد، فرمولی که صد در صد نتیجه بدهد، وجود ندارد. هیچ پیغمبری نتوانست تمام قومش را هدایت کند؛ هیچ امامی نبود که بتواند جامعه خودش را صد در صد اصلاح کند. قرآن از قول ایشان میفرماید: «... إِنْ أُریدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفیقی إِلاَّ بِا ... [۱۴۸]» . بالأخره موضوع هدایت، انسان است و انسان هم موجودی مختار است. تدبیر انسان یک تدبیر مکانیکی نیست، به طوری که یک فردی را وارد کارخانهای کنند و از آن طرف یک کالای خاصّ خارج شود. هر چقدر روی یک انسان کار تربیتی شود، نهایتاً فکر و اراده خودش مؤثر است که آن هم به مقدار معرفت و ایمانش بستگی دارد.
استراتژی و تاکتیکهای شیاطین در ایجاد فتنه اجتماعی
ما برای ای نکه بتوانیم به سهم خودمان از وقوع فتن هها در جامعه جلوگیری کنیم یا از شدّت آنها بکاهیم، باید تلاشمان را بیشتر صرف گروه سوم کنیم. ولی این کار سادهای نیست؛ نقشههای آن شیاطین، نقشههایی است که با کمک إبلیس و اتباعش طرح میشود و به خصوص در این عصر و زمانه بعد از تجارب چند هزار سال هی ابلیس، آن قدر این طرحها پیچیده شده است که افراد بسیار زیرک را هم به دام میاندازد. البته با استفاده از بیانات قرآن معلوم میشود که وجود این فتنهها چیز تازهای نیست؛ بلکه از روزی که جامعه انسانی تشکیل شده و شیاطین هم در میان انسا نها فعّال شدهاند، این امور به صورتهای مختلف وجود داشته، ولی پیچیدگیهای آن به تدریج افزوده شده است.
مواجه شدن با این فتنههای پیچیده کار آسانی نیست؛ ولی یک سری راههای کلّی وجود دارد که باید آنها را مد نظر قرار دهیم. یک دسته از این راهها به اصطلاح امروز ی جنبه راهبردی و استراتژیک دارد؛ یعنی یک خط مشیهای کلی دنبال میشود، و یک دسته جنبه تاکتیکی و کاربردی دارد؛ یعنی در شرایط مختلف و در رابطه با اشخاص، گرو هها، احزاب و قشرهای مختلف جامعه و جنسی تهای مختلف، تفاوت میکند و نسبت به هر گروه خاصّ، یک راه و شیوه متناسب با آن گروه انتخاب یا ابداع م یشود. به طور کلی نقشههایی که شیاطین برای ایجاد فتنه طرح میکنند، به این دو دسته کلی تقسیم میشود.
اولین ترفند شیاطین: تحقیر و استهزا
در چندین آیه از قرآن کریم تأکید شده است که ما هیچ پیامبری نفرستادیم مگر این که از طرف مردم، به خصوص از طرف مترفین و نخبگان جامعه، مورد تکذیب و استهزاء قرار گرفت.
باید توجه داشت که مسائل روان شناختی چیزی نیست که جعلی و قراردادی باشد؛ بلکه در ارتکاز همه انسانها وجود دارد. بعد از این که این ارتکازات را دسته بندی و تدوین کردند، به صورت یک علم در آمد، وگرنه همه انسانها از یک نوع روان شناسی بهره مندند. یکی از روشهایی که از قدیمترین ایّام، با استفاده از یک قاعده روان شناختی، برای منحرف کردن مردم و محروم کردن آنها از هدایت انبیاء و ایجاد فتنه در جامعه از آن استفاده میکردند، تحقیر انبیاء و اولیاء خدا بود. میدیدند ای نها در میان جامعه، صرف نظر از مقام نبوّتشان، مردم محترم، پاک، شریف، امین، درستکار و راستگویی هستند و همه انسانها این طور افراد را به طور فطری دوست میدارند.
همه انبیاء معصوم بودند و گناهی مرتکب نم یشدند؛ مهربان بودند و به دیگران خدمت میکردند. حال چنین انسانهایی وقتی حر فهای منطقی هم بزنند، قاعدتاً باید خیلی زود پذیرفته شود؛ امّا بر عکس، تاریخ نشان میدهد و قرآن هم بیان م یفرماید که این گونه نبوده است. پیغمبرانی مبعوث میشدند، عدّه ی معدودی به آ نها ایمان میآوردند و بقیه تکذیبشان میکردند. عمده عاملی که باعث میشد، توده مردم به انبیاء گرایش پیدا نکنند، شیاطینی بودند که انبیاء را در میان مردم تحقیر میکردند؛ «یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ ما یَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ [۱۴۹]» : افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنان نیامد مگر اینکه او را استهزا میکردند!
اگر چند نفر دور شخص محترمی را در وسط خیابان بگیرند و مسخره اش کنند، هر قدر هم متین و مؤدب باشد، در نظر مردم سبک م یشود. اگر بچهها هم یک کسی را مسخره کنند، سبک میشود، چه رسد به این که افراد بزرگ و حسابی این کار را انجام دهند.
این مسخره کردن یک پشتوانه و یک ضمائمی هم داشت؛ اول ایشان را متّهم میکردند که عقلشان کم است و گاهی صراحتاً میگفتند: اینها دیوانه هستند و حر فهای نامربوط م یزنند. وقتی انبیاء الهی حر فهای متین، زیبا و مستدل میزدند ، میگفتند: این حرفها شعر است و ای نها شاعرند؛ لذا حر فهای قشنگ میزنند. این تقریباً یک بخش از برنامهای بود که از صدر پیدایش زندگی اجتماعی بشر بین همه اقوام جریان داشته است؛ قرآن م یفرماید: « کَذلِکَ ما أَتَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ * أَ تَواصَوْا بِهِ ... [۱۵۰]» : آیا این اقوام مختلف در طول تاریخ همدیگر را سفارش کرده بودند که این طور با پیغمبران برخورد کنند؟ پیداست که این شیوه شیطانی خیلی سابقه دارد؛ تنها امروز نیست که وقتی کسی مورد توجّه مردم قرار م یگیرد، افرادی از سنخ همان شیاطین او را مسخره میکنند.
دومین ترفند شیاطین: تهمت زنی
اگر شیاطین از راه استهزاء موفق نم یشدند که اولیاء خدا را از راهشان باز دارند، سعی میکردند آ نها را به رفتارهایی که جامعه نمیپسندد و ناهنجار است، متّهم کنند. کمابیش در همه جوامع رفتارهای نامشروع با جنس مخالف، محکوم و مردود بوده است؛ حتّی در جوامعی که این امور رواج داشته و علنی بوده، به عنوان یک کار زشت و پست تلقّی م یشده است. البته زشتی و زیبایی کارها در همه جوامع کاملاً مثل هم نیست؛ ولی این گونه مسائل تقریباً در تمام جوامع بشری زشت شمرده شده است. الآن هم حتّی در جوامعی که این مسائل رواج دارد، وقتی میخواهند یک شخصیّت سیاسی مهمّی را بدنام کنند، راست یا دروغ، یک چنین نسب تهایی به او م یدهند. مقصودم این است که زشت شمردن این کارها یک امر فطری است؛ حتّی اگر این امور را به آ نهایی که مرتکب م یشوند، نسبت دهند، ناراحت میشوند. اگر به کسی که هر روز دزدی میکند، نسبت دزدی بدهند، ناراحت میشود. این امور هم همین طور است.
همین شیاطین بعضی از انبیاء را به این امور متّهم کردند تا آنها را از چشم مردم بیاندازند. کار به جایی رسید که آن قدر این مسائل عمومیّت پیدا کرد و قبح آن ریخت که در متن کتاب تورات فعلی که کتاب مقدّسِ میلیونها انسان است، به بعضی از انبیاء نسبت داده شده است که این عمل نامشروع را حتّی با دختران خودشان انجام دادهاند! قرآن به خصوص روی این مسأله تأکید فرموده و میفرماید: « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذینَ آذَوْا مُوس ی فَبَرَّأَهُ ا مِمَّا قالُوا وَ کانَ عِنْدَ ا وَجیهاً [۱۵۱]».
پیداست که زمینه این گونه اتّهامات برای پیغمبر هم بوده که میفرماید: همانند کسانی نباشید که موسی را آزار دادند، و خداوند او را از آنچه در حق او م یگفتند، مبّرا ساخت. این نسب تها کمابیش در بعضی از مجامع رواییِ بعضی از فرق جهان اسلام هم وارد شده است. اموری را به انبیاء نسبت دادند که اصلاً شائب هاش هم درباره آنها مطرح نبود. آ نها به قدری پاک و منزّه بودند که حتّی به شدت مراقب بودند که چشمشان به نامحرم نیافتد. این اتّهامات برای این بود که مردم را از انبیاء دور کنند. آن اتّهام اول باعث م یشد که مردم به افکار انبیاء دلبستگی پیدا نکنند و افکارشان را نپذیرند؛ وقتی میگویند: مجنون و کم عقل است، مردم دیگر به فکر و حرفش و به مسائل نظری و علمی که مطرح میکند، توجّه نم یکنند. این اتّهام دوم برای این بود که به رفتار انبیاء هم توجّه نکنند و تحت تأثیر رفتارشان قرار نگیرند؛ یعنی آنها را انسانهایی شایسته و اخلاقی ندانند. امور زندگی ما، یک منشأ فکری و یک منشأ رفتاری دارد. مردم، هم از فکر انبیاء و هم از سیره عملی و رفتارشان تأثیر میگرفتند. امّا وقتی در فکرشان به جنون و در رفتارشان به گناه، فساد و انحراف متّهم شوند، چیزی برای پیروی از آنها باقی نمیماند.
آخرین راهکار شیاطین: آزار، اذیّت و قتل
سرانجام اگر هیچ یک از راهکارهای فوق نتیجه نمیداد، شروع به اذیّت و آزار انبیاء میکردند و گاهی آنها را از شهر بیرون میکردند و نهایتاً آنها را به شهادت میرساندند؛ «... قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیاءَ ا ... [۱۵۲]» . این رفتاری بود که طی مراحلی نسبت به همه انبیاء واقع میشد و قرآن آنرا نقل میکند. البته قتل نسبت به همه انبیاء صورت نگرفت؛ ولی بیرون کردن از شهر، اذیّت کردن، زندان کردن و انواع ایذاها عمومیّت داشته است. شیاطین امروز نیز در ایجاد فتنه در اجتماع از همین مدل استفاده میکنند. آنها در جامعه دینی ما، با جامعهای مواجه هستند که بر اساس مبانی دینیِ اسلامی شکل گرفته و این انقلاب بر اساس اسلام و بر اساس باورها و ارزشهای اسلامی به وجود آمده است و قوامش به همین باورها و ارز شها است. اگر این امور از آن گرفته شود، دیگر انقلاب اسلامی نخواهد بود. در مواجهه با چنین انقلابی، اوّلین کار شیاطین متزلزل کردن افکاری است که هم مایه پیدایش این حرکت انقلابی شد و هم عامل تثبیت این نظام است. این شیاطین بهتر از من و شما این را میدانند. آنها سعی میکنند آنچه منشأ فکر انقلابی شد و در طول تاریخ انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب، تکیه گاه کلام رهبر بود، یعنی اسلام، قرآن، ... را تضعیف کنند.
ترویج گناه و اعمال ناهنجار
در کنار تضعیف باورهای دینی، سعی میکنند کاری کنند که به ارز شهای عملی، ارز شهای اخلاقی و هنجارهای دینی توجه نشود و مردم کم کم به گناه کشیده شوند و پابند به عمل به دستورات اسلام و رعایت ارزشهای اسلامی نباشند. این دو کار اصلی آنها است؛ یعنی همان کاری که شیاطین با انبیاء میکردند. البته در گذشته امکانات سادهای برای این اهداف داشتند؛ یک شایعه ساخته میشد و دهان به دهان پخش میشد؛ امّا امروز انواع و اقسام وسایل رسانهای در اختیار آن هاست. هر کسی وبلاگ شخصی دارد و هر چه میخواهد، مینویسد و دیگران هم از آن استفاده میکنند.
امکانات رسانهای اصلاً قابل مقایسه با گذشته نیست. در گذشته وقتی میخواستند یک حرفی را حتّی در یک جامعه ی هزار نفری پخش کنند، به آسانی ممکن نبود. امّا اکنون در عرض یک دقیقه یک خبر به کل دنیا منتشر میشود. وسایل ارتباط جمعی و به همان میزان، نقش ههای شیاطین، پیچیده شده است؛ امّا ریشه و اساس کار همان است. پس در طول جریانات همواره دو کار اساسی و استراتژیک فتنه جویان، یعنی تلاش در جهت تغ ییر افکار مردم و تلاش در جهت تغ ییر رفتار مردم، ادامه دارد. برای امثالِ ما این دو مورد خیلی مهم است.
با دقت در گذشته معلوم میشود از روزهای اول انقلاب تا به حال یک سلسله تلاشهایی در جهت تضعیف باورها، اصل اعتقاد به خدا، وحی، اعتقادات شیعه، امام زمان و سید الشّهدا علیهما السّلام صورت گرفته، و این اواخر همه چیز را زیر سؤال بردهاند. ایجاد شبهه کار مشکلی نیست؛ سنگی است که به قول معروف دیوانهای در چاه میاندازد؛ امّا صد نفر عاقل باید تلاش کنند تا آنرا بیرون بیاورند. تلاش دیگری که از اول انقلاب تا به حال صورت گرفته، این بوده است که سعی کنند مبانی ارزشی مسلمانان ، حزب الله یها و انقلابیون را از آنان بگیرند؛ سعی کردهاند چیزهایی که برای ایشان مقدّس و محترم است، کم کم کمرنگ شود. کمرنگ کردن یک ارزش گاهی در اثر ایجاد شبه ههای فکری، و گاهی به وسیله برنامههای عملی است.
مثلاً ربا در جامعه اسلامی یکی از خط قرمزها است که در قرآن به عنوان جنگ با خدا از آن یاد شده است: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ ا َّهل ...[۱۵۳]» : اگر دست از ربا بر نمیدارید، اعلان جنگ با خدا کنید. شیاطین در دو جنبه به آن میپردازند؛ اولاً: شبهه میکنند که این ربا نیست و راه شرعی دارد و حیله هائی مطرح میکنند که عملاً ربا باشد، امّا اسمش ربا نباشد. در نهج البلاغه به خصوص در مورد فتن ههای آخرالزمان به همین امر تأکید شده است. میفرماید:
در آینده فتن ههای عظیمی در میان مسلما نها اتّفاق خواهد افتاد. یکی این است که «... فَیَسْتَحِلُّو ن ... الرِّبَا بِالْبَیْ ع ... [۱۵۴]» : ربا را به نام خرید و فروش م یخورند. این یکی از برنامههای شیاطین است که مفهوم و اسم ارزش یا ضد
ارزشی را عوض کنند.
ثانیاً: سعی میکنند عملاً آن قدر انجام گیرد که قبح آن از بین برود. این بُعد جریان، نقشی است که امروز فیلمها و تلویزیونها و ... بازی میکنند. این، شبههای در مسائل فکری و نظری نیست؛ نمیخواهند بگوید: آیا این ارزش است یا ضد ارزش، بلکه آن قدر آن را انجام میدهند تا ارتکاب به گناه برای جوانان عادت شود. بالاخره آدمی زاد چقدر میتواند مقاومت کند؟ جوان در موقعیتی که با اوج فعالیّت غریزه مواجه است، مثل یک ماده محترقهای است که برای انفجار فقط به یک چاشنی و یک اشاره احتیاج دارد؛ آن وقت اگر نه یک اشاره، بلکه از در و دیوار آتش ببارد، چه بر سر او میآید؟ این جا بحث از خوب یا بد بودن عمل نیست؛ این یک عاملی است که عملاً رفتار را عوض میکند.
نمونه دیگر، وضعیّت لباس در جامعه ماست. در بازار به زحمت میتوان لباسی که با شئون اسلامی، تناسب داشته باشد، پیدا کرد. مدلهایی عرضه میشود که به صورتهای مختلف تبلیغ فرهنگ غربی است. روی بسیاری از لباسها، نوشتهها و علائم خیلی بدی وجود دارد که مربوط به گروههای فاسدی است، و مصرف کنندگان هم نمیدانند. عملاً کارهای اقتصادی و تأمین نیازمندیهای مردم را طوری طراحی میکنند که خود به خود به اینها گرفتار میشوند. این دو نحو فعالیّت برای آنها جنبه استراتژیک دارد.
ترویج ارزشهای ملی به جای ارزشهای اسلامی
گاهی مطالب خیلی ظریفی وجود دارد که اکثراً متوجّه نمیشوند، و اگر کسانی هم توجّه پیدا کنند، جرأت نمیکنند، بیان کنند؛ چراکه فوراً متّهم به خشونت طلبی و ارتجاع میشوند. از سیاستهای دیکته شده به شاهِ مخلوع، حمایت از ملی گرایی بود. بر همین اساس تاریخ دو هزار و پانصد ساله را به بهانه زنده کردن ملیّت ایرانی، جایگزین تاریخ هجری کرد. قصد داشتند اسلام تحت الشّعاع ملیّت ایرانی قرار گیرد. کلمه میهن پرستی و وطن پرستی را در کتابهای سال اول ابتدایی مینوشتند و به جای تقویت شعارهای دینی، روی مسائل ملّی و ایرانی تأکید میکردند. این کارها از شاه عجیب نبود؛ اینها جزء سیاستهای دیکته شده به آنها برای کمرنگ کردن اسلام و ارزشهای اسلامی بود. آنها میدانستند که جامعه خالی از ارزش نم یشود و مردم به طور فطری دنبال ارزشهایی میگردند، تا پابند به آنها باشند؛ لذا میدانستند اگر بخواهند ارزشهای دینی از بین برود، باید ارزش دیگری را جایگزین آنها کنند.
چیزی که میتوانست جای ارزشهای دینی را بگیرد، ارزشهای ملّی بود. هر چقدر آنها بزرگ شود، مسائل دینی کم کم بی اهمیّت تر میشود. متأسفانه بعد از انقلاب هم گاهی در بین افرادی که خوش نیّت هم هستند، از این نوع گرایشها، گاهی ضعیف و گاهی قوی، دیده م یشود. از این مسئله غافل میشوند و تفکّری را ترویج میکنند که دل دشمنان را خنک میکند. ترویج این تفکّر که ما ملّتی با چند هزار سال سابقه هستیم، وسیلهای برای فراموشی اسلام و ره آوردههای اسلام از یاد مردم است. مطرح کردن ارزشهای به اصطلاح انسانی به جای ارزشهای دینی و الهی، جزء اسلوبهایی است که برای تضعیف مبانی فکری، اعتقادی و ارزشی به کار گرفته میشود.
تحریف مفاهیم و بازی با واژهها
نمونه دیگر، مفهوم آزادی است که یکی از ارزش هاست. باور من این است که هیچ کس در دنیا جرأت نمیکند نسبت به اهمیّت و ارزش و قداست این شعار تردیدی داشته باشد. امّا با این مفهوم بازی میکنند؛ آن چنان آن را توسعه میدهند که حاصل آن این میشود که هر چه دلت میخواهد عمل کن و هیچ قید و بندی نداشته باش! این حرف شوخی نیست؛ امروز بزرگترین افتخار فرهنگ آمریکایی همین است که میگویند: «ما نسبت به اروپاییها برتری داریم؛ زیرا ما مشغول فراهم کردن زمینهای هستیم که هر کسی هر طور دلش میخواهد، زندگی کند، و حتی المقدور قید و بندها و قانونها و هنجارهای اجتماعی شکسته شود. » من اوّلین بار که در بعضی از دانشگاهها و مجامع آمریکا صحنههایی را میدیدم، واقعاً تعجب میکردم که آیا ای نها بشر هستند. از ما دعوت کرده بودند سر یک کلاسی بحثی داشته باشیم. جناب آقای دکتر حداد عادل هم آن وقت تشریف داشتند و حرفهای بنده را ترجمه میکردند. یک صحنههایی را ما در کلاس دانشگاه میدیدیم که تعجب میکردیم که آیا اینجا واقعاً دانشگاه است؟!
در دانشگاههای اروپا این طور نیست؛ ولی آمریکاییها با افتخار میگویند: «ما این قدر آزاد هستیم که هر کس هر کاری دلش میخواهد، میکند. این هدیهای است که ما برای انسانها آوردهایم. » از یک وزیر ارشادی در دولت جمهوری اسلامی البته حالا در خارج از کشور پناهنده است سؤال شد: وزارت ارشاد اسلامی شما چه خدمتی به فرهنگ اسلامی ما کرده است؟ گفت: «بزرگترین خدمتی که ما کردیم دادن آزادی به مردم بود؛ چه ارزشی از این بالاتر؟ ما سعی کردیم مردم آ نطور که دلشان میخواهد آزاد باشند؛ ایران هم باید مثل برخی کشورها بشود که خانمهای باحجاب و ب یحجاب کنار هم هستند. » طرح این مسائل یعنی فراهم شدن زمینههای فتنه؛ یعنی طوری کار فرهنگی در جامعه انجام بگیرد که باورهای مردم سست شود، و مکتبهای فلسفی مختلفی مثل شک گرایی، نسبی گرایی، پوچ گرایی، سکولاریسم، اومانیسم، در جامعه رواج پیدا کنند، که البته اکنون به صورتهای گوناگون در کتابها، فیلمها و ... منعکس میشود و کسی هم خیلی متوجّه نیست.
کار به جایی رسیده بود که بعضی از تئوریسینهای بعضی از دولتهای گذشته کتابی به نام سکولاریسم نوشتند و از این تفکّر حمایت کردند. عدّه ی دیگری صریحاً گفتند: «ایدئولوژی ما لیبرا ل دموکراسی است و اصلاً حزب ما فقط همین تفکر را میشناسد! » ای نها یک سری کارهای اساسی شیاطین است که از اول انقلاب شروع شد و همچنان ادامه دارد. شیاطین انتظار داشتند که سال گذشته این تلاشها به ثمر بنشیند و فاتحه اسلام و جمهوری اسلامی خوانده شود؛ امّا اراده خدا و برکت خون شهدا بود که اجازه ی به ثمر نشستن آن فتنهها را نداد و ا شیاطین کم نگذاشته بودند.
و سرانجام اگر نتوانستند افکار برخی از دانشمندان و بزرگان را تحریف کنند و یا شخصیّتشان را ترور کنند، خودشان را ترور کردند. این ایّام متعلّق به بزرگترین دانشمند دوران انقلاب است که در اوّلین بهار انقلاب به دست این نادانان یا مزدوران به شهادت رسید و همه ما را از آثار علمی و قلمی و رفتاری ایشان محروم کردند. پروردگارا! تو را به محمّد و آل محمّد صلوات الله علیهم اجمعین قسم م یدهیم که ایشان و سایر شهدای ما را با شهدای کربلا محشور بفرما.
جنگ نرم
در جلسات گذشته مطالبی را حول محور فتنه مطرح کردیم. از بح ثهای مفهوم شناسانه به این نتیجه رسیدیم که فتنه کاربردهای متفاوتی دارد و آن معنایی که امروز در فرهنگ ما شناخته شده است، عبارت است از مجموعهای از فعالی تهای سازمان یافته برای ایجاد نوعی اختلال و تشویش در جامعه. این فعالیّتها گاهی صرفاً برای اهداف مادّی و دنیوی است و در قالب فعالیّ تهای مادی انجام م یگیرد، و گاهی فراتر از اهداف مادی است و شامل اهداف معنوی هم میشود. در جائی که فقط اهداف مادی دنبال میشود، هدف نهایی این است که قدرت را از دست یک عدّه سلب کنند و خود آن را تصاحب کنند. در فتنههای معنوی، یا در هدف و یا در روش، بیش از این مد نظر است؛ یعنی ممکن است هدف نهایی تسلط بر ثروت، قدرت و امکانات مادّی باشد؛ امّا از آنجا که جامعه مورد نظر، یک جامعه دینی است، ابتدا با عقاید و باورهای دینی آنها مبارزه میکنند، تا زمینه برای رسیدن به آن هدف فراهم شود.
در همه انواع فتنه یک سری سیاس تهای کلی مشترک وجود دارد؛ ولی در این قسم اخیر که پای دین در میان است، خیلی روشها پیچیده تر و شناخت و مبارزه با آن مشک لتر م یشود. اگر بخواهیم واژه فتنه را به این مفهوم با ادبیات امروز مقایسه کنیم، تقریباً فتنه با «جنگ نرم » مساوی م یشود که در مقابل جنگ سخت، که واژه عربی آن «حرب » است، قرار دارد. یعنی دو گروهی که در مقابل هم قرار میگیرند، ممکن است برای نابودی یکدیگر، علناً به روی هم اسلحه بکشند، که این جنگ سخت است، و یا ابتداء سعی میکنند با فعالیّتهای تبلیغاتی به اهدافشان برسند. اگر هدف محقق شد، به همان اکتفاء میکنند و گرنه ممکن است به جنگ سخت هم منتهی شود. در صدر اسلام، به خصوص در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام هم فتنه و هم حرب وجود داشته است. قبل از خلافت ظاهری امیرالمؤمنین، فتنه زمان عثمان و بعد فتنه جمل، فتنه صفین و فتنه نهروان بود. اول فتنه بود؛ ولی بعد به جنگ منتهی شد. این وقایع از جهت مقدّمات، فتنه بود؛ یعنی فعالیّتهایی صورت گرفت تا بین مردم اختلاف ایجاد شود و آنها در مقابل امیرالمؤمنین قرار گیرند.
پیچیده بودن جنگ نرم در جامعه دینی
بحث اصلی ما در مورد فتنههای معنوی است؛ یعنی فتنههایی که به دین، ایمان و نظام اسلامی ما مربوط است. در این جا فتنه گران با جامعهای روبرو هستند که نظام سیاسی آن مبتنی بر دین است؛ به اصطلاح امروزی، یک نظام ایدئولوژیک است. چنین جامعهای صرفاً متّکی به قدرت نیست؛ بلکه به اعتقادات و باورهای مردم متّکی است. برای تضعیف چنین نظامی جنگ نرم، کاربرد بیشتری دارد؛ چراکه باورهای دینی، هم علّت مُحدِثه و هم علّت مُبقِیه این نظام است. اقدام به برپایی این نظام از ابتداء و تلاش برای حفظ آن در ادامه، همه بر اساس اعتقادات دینی و انجام وظیفه شرعی بوده است. در صورت بروز جنگ سخت، مردم ما باز بر اساس وظایف دینی حاضر به جانفشانی هستند. کسانی که با چنین نظامی دشمنی کنند به طور طبیعی باید در فکر سست کردن پای ههای فکری و اعتقادی مردم باشند؛ بنابراین علاوه بر روشهایی که در انقلا بهای مخملی و در جن گهای نرم دیگر به کار میگیرند، در این جا باید روشهای پیچیده تر و گسترده تری را به کار ببرند.
وقتی آمریکائیها میخواستند اوکراین را از چنگ روسیه در بیاورند، ابتدا جنگ نرم را شروع کردند و نهایتاً یک انقلاب مخملی در آ نجا به وجود آوردند و بدون این که به جنگ صریح نظامی بیانجامد، حکومت اوکراین را عوض کردند. این دو کشور هر دو سکولار بودند؛ در اینجا راه خیلی سخت نیست. فقط کافی است که مردم را نسبت به آن نظام بدبین کنند و یک عدّهای را هم برای شورش آماده کنند. بسته به این که چه اندازه زمینه آماده شده باشد و چه اندازه سرمایه گذاری کنند، نتیجه میگیرند. امّا وقتی با یک نظامی که بر اساس دین استوار است، مواجه شوند، راه فرق میکند. این گونه نظامها تنها به قدرت مادی، ثروت، تکنولوژی، علم، سرمایه و حتّی نیروی انسانی متّکی نیستند.
در این جا محرّک اصلی، وظیفه دینی است. البته این به این معنا نیست که همه افراد، دارای ایمانی آن چنان قوی هستند که در همه مراحل فقط برای دین کار میکنند؛ بلکه معنای آن این است که عامل مؤثر و تع یین کننده در این نظام، عامل دینی است. البته ممکن است عوامل دیگری هم وجود داشته باشد؛ امّا آن عاملی که کار را به سرانجام میرساند، عامل متّکی به دین است. ما میدانیم که نظام ما این گونه بود. مردم ما با ارتشِ تا بن دندان مسلح شاه جنگیدند و آنها را به زانو درآوردند، فقط بر اساس ای نکه نایب امام زمان عجل الله تعالی فرجه دستور م یداد. امام فرمود: «تقیه دیگر حرام است ولو بلغ ما بلغ » و مردم تا پای جان ایستادند، شهیدها دادند تا این که انقلاب پیروز شد.
مقابله با چنین نظامی با روشی که در مثل اوکراین و گرجستان یا در بعضی کشورهای دیگر انجام شده است، قابل عمل نیست. البته دشمن آن روشها را هم امتحان کرد، ولی افراد دوراندیش در جبهه دشمن میدانستند که در این جا با این روش کار پیش نمیرود؛ از این رو طراحان فتنه از سالها پیش، زمین ههای مختلفی را بررسی و فراهم کردند تا ایمان مردم را نسبت به این نظام سست کنند. من یک تحلیل اجمالی از این جنگ نرم عرض میکنم، و بعد به برخی از مواردی که در کشور ما پیاده کردند، اشاره میکنم.
تضعیف باورها و ارزشها، راه شکست جامعه دینی
تصور کنید گروهی قصد دارند بر مردمی مسلّط شوند که به باورهایی معتقد و به ارزشهایی پای بند هستند. برای تسلیم کردن ای نها چه کارهایی باید انجام دهند؟ در هر جنگی، اعم از نرم و سخت، یک سلسله فعالیّتهای مشترک وجود دارد. در جنگ سخت و نبرد نظامی هم وقتی دو گروه بخواهند با هم بجنگند، چند نوع فعالیّت باید انجام دهند. از یک طرف باید نسبت به تقویت خودشان کارهایی را انجام دهند؛ باید نیروهای خود را ارزیابی کنند؛ نیروی انسانی، ابزار جنگی و سایر ابزار لازم، حتّی خوراک لازم را پیش بینی کنند؛ مکانهای امن فراهم کنند. از طرف دیگر فعالیّتهایی را باید نسبت به دشمن انجام دهند، و هر چه میتوانند دشمن را تضعیف کنند. در هر جنگی این دو نوع فعالیّت باید انجام گیرد. این یک استراتژی عام است. امّا در جنگ نرم با جامعهای که ما فرض کردیم، قوایی که نظام حقّ به آن متّکی است، تنها امور مادی نیست؛ بلکه ایمان و باورهای آن جامعه هم وجود دارد. در این جامعه تنها سرزمین، نیروی انسانی و ... مهم نیست؛ بلکه افراد آن حاضرند همه هستی خویش را فدا کنند، امّا دینشان باقی بماند. باور چنین مسئلهای برای دشمنان مشکل است؛ ولی در طول این سی سال ناچار شدند، باور کنند. در اینجا فعالیتهای لازم، فقط دو نوع فعالیّت ساده یعنی تضعیف طرف مقابل و تقویت خود، نیست؛ بلکه یک سلسله فعالیتهای گسترده و هماهنگ برای تضعیف باورها باید انجام بگیرد.
مردم از لحاظ پابندی به باورها در سطوح مختلفی قرار دارند. یک سلسله باورهاست که اکثریّت مردم قاطعانه به آن پابندند، و برخی باورهای دیگر یک مقدار ضعی فتر است؛ مثلاً در جامعه ما اعتقاد به خدا، پیغمبر، امام زمان و سیدالشهداء چیزی نیست که به سادگی بتوانند با آنها بازی کنند؛ ولی برخی قشرها حتّی در همین اعتقادات، ضعیف و آسیب پذیرند. طبعاً آنهایی که جوان ترند یا از مجالس دینی و مناسک دینی دورترند، آسیب پذیرتر هستند.
فعالیتهایی در کشور ما بعد از انقلاب با هزینههای سنگین، برای تشکیک در اعتقادات دینی مردم انجام گرفته و الآن نیز در حال انجام است. صدها برنامه تلویزیونی، و هزاران برنامه کامپیوتری و اینترنتی در عالم برای تضعیف عقاید اسلامی به خصوص عقاید شیعه وجود دارد که شمار آنها سرسام آور است. این همه هزینه برای این است که فهمیدهاند مسأله اسلام، یک مسأله سادهای نیست که بتوان به راحتی با آن بازی کرد و با کشیدن چند کاریکاتور یا دادن چند دشنام، کار را تمام کرد. البته دشمن از اینها هم دست بر نمیدارد.
رادیوهایی وجود دارد که کارشان این است که دائماً به خدا، پیغمبر اسلام و ائمه اطهار صلوات الله علیهم اجمعین و علماء دشنام بدهند. بالاخره یک عدّه هم تحت تأثیر ای نها قرار میگیرند. ولی آ نچه مه متر است این است که آن نسلی که قرار است در آینده سرنوشت این کشور و این نظام را در دست گیرد، این اراذل و اوباش و عرق خورها نیستند؛ هرچند در یک جاهایی هم میتوانند از اینها استفاده کنند. آن کسانی که آینده کشور -چه دستگاههای دولتی، چه دستگا ههای ملّی- در دست آن هاست و اقتصاد، صنعت، و مدیریت کشور را در دست خواهند گرفت، دانشجویان هستند. دشمن بیشترین سعی خود را صرف این قشر جوان تحصیل کردهای که در حال گذراندن مدارج علمی است، میکند؛ چون میداند در آینده رئیس جمهورها، وزراء، نمایندگان مجلس، استاندارها، صنعت گران و تجّار مهم از میان اینها بیرون میآیند. واقعاً برای اینها سرمایه گذاری کردهاند.
حال صرف نظر از واقعیّتهای عینی، اگر کسی بخواهد چنین شیطنتی را عملی کند، چه کارهائی باید انجام دهد؟ یک بخش از فعالیّتهایی که در این جنگ نرم باید انجام بگیرد، تضعیف اعتقادات دینی مردم در سطوح مختلف است. برای کارگر و کشاورز بحث در مورد ای نکه آیا خدایی وجود دارد یا نه، بی فایده است؛ این قشر معمولاً یک اعتقادی که از پدر و مادر گرفتهاند، دارند و پای آن هم ایستادهاند. امّا قشر دانشجو و فرهیخته جامعه سر و کارش با مسائل فکری است؛ از این رو دشمن از همان اوایل، فعالیّت بسیار گسترده، برنام هریزی شده، هماهنگ و سازمان یافتهای را برای اینها شروع کرد.
البته دشمنان امیدی به سلب کامل عقاید اسلامی و کافر کردن مردم ندارند؛ ولی از این که شک ایجاد کنند، هیچ ناامید نیستند؛ بلکه تجربه کردهاند و نتیجه مثبت هم گرفتهاند. ایجاد شبهات و شکوک در اصول اعتقادات، یک بخش کار است. بخش دیگر، ارز شها است؛ یعنی باید و نبایدهای عملی، خوب و بدهای رفتاری، این که چه کاری خوب و چه کاری بد است؛ چه کاری باید انجام داد و چه کاری نباید انجام داد. در هر جامعهای این مسائل بر اساس یک نظام ارزشی مطرح است؛ خواه این نظام تدوین شده و مواد آن مشخص شده باشد و خواه نانوشته باشد. هر جامعهای برای خودش یک ارزشهایی دارد. در جامعه اسلامی این ارزشها برخاسته از دین و جزء عظیمی از دین است. در جنگ نرم با چنین جامعهای، باید این ارزشها را هم در جامعه تضعیف کرد. این هم یک بخش کار است و ساز و کار خودش را میطلبد.
تضعیف عالمان دینی، راه تضعیف باورها و ارزشها
این باورها و ارزشها چگونه در جامعه رواج پیدا میکند و چگونه باقی میماند؟
ترویج این باورها و ارزشها یا به وسیله نوشتن کتاب، یا با بیان عالمان، یا با تدریس در کلاسهای رسمی کلاسیک، یا با بیان آنها در مجالس دینی، مساجد و حسینی هها، صورت میگیرد و از این طرق در دلها رسوخ پیدا میکند و نهادینه م یشود. پس این عالمان دینی هستند که میتوانند اینها را در جامعه حفظ و تقویت کنند. لذا باید اول عالمان دینی را هدف بگیرند. تا این عالمان دینی هستند، هر چه دشمنان میریسند، آنها پنبه میکنند. ای نها شبهه ایجاد میکنند، عالمان جواب میدهند؛ اینها ارز شها را تضعیف میکنند، عالمان تقویت میکنند؛ بنابراین برای تضعیف باورها و ارز شها هیچ چارهای جز تضعیف عالمان دینی نیست. برای این کار، لازم است ابتداء موقعیت اجتماعی عالمان دینی تضعیف شود.
در جلسه قبل روی این نکته تکیه کردم که این برنامه یکی از راهکارهای دشمنان انبیاء و اولیاء الهی بوده و هست؛ اول سعی میکنند که علماء را از چشم مردم بیاندازند. برای این کار یکی از سادهترین روشها این است که یک نقطه ضعفی از ای نها پیدا کنند و آن را بزرگ نمائی کنند. از آن وقتی که بنا گذاشتند که با اسلام در این کشور مبارزه کنند، سعی کردند عالمان دینی را به عنوان مردمی خرافی، عقب مانده ی ذهنی و فاقد درک اجتماعی به مردم معرفی کنند.
حدود ۷۰ سال قبل، من پنج یا شش سال داشتم. یک روزنامهای منتشر میشد که هر روز نکتهای از مسائل دینی، مخصوصاً در ارتباط با آخوند و روحانی مطرح میکرد؛ مثلاً عکس یک خزینه حمام را میکشید که یک آخوندی با ریش بلند و سر تراشیده، مشتی از آب خزینه برداشته و میخورد و این را القاء میکرد که آخوندها اصرار دارند که خزینههای حمام باید بماند، ولی وزارت بهداشت موافق نیست و میگوید باید دوش باشد تا مردم از این کثافتها سالم بمانند! به این صورت آخوندها را آدمهای سبک مغز معرّفی م یکردند. اوایل انقلاب هم یک روشنفکری بود که در یکی از مراکز فرهنگی خیلی معروف سخنرانی م یکرد؛ او وقتی م یخواست جوک بگوید، سعی میکرد برای تضعیف روحانیّت روی آخوندها پیاده کند و طلبهها را انسانهای سبک مغزی معرّفی کند. این یک سبک و روشی بود که از دوران مشروطیّت شروع شد و هدف آن جدا کردن مردم از روحانی بود.
البته ما تعصّبی نسبت به آخوند بودن نداریم. خودمان هم میدانیم که عیبهای زیادی در ما وجود دارد. همه جا عیب وجود دارد، ما هم داریم؛ متأسفانه برخی عیبها هم در ما وجود دارد که توقع آن از ما نمیرود. ولی منظور بنده اشاره به آن جهت مثبت حوزه علمیه بود که دشمن درصدد تخریب آن است، و آن این که دین شناسان در حوزه علمیه تربیت میشوند و اگر به دنبال دین شناس باشیم، باید در میان همین آخوندها دنبال آن بگردیم. دانشگاه هاروارد که به کسی اسلام یاد نمیدهد. اگر کسی عالم به قرآن باشد، از همین مدرسه فیضیه و امثال آن فارغ التحصیل شده است. حضرت امام، آقای مطهری، آقای بهشتی و امثال ایشان اسلام شناس بودند. مرکز و پایگاه دینی، حوزه علمیه است. بله، اگر بخواهند در یک رشته خاصّی، مهندس و متخصّص تربیت کنند، و فن آوری آن در یک کشوری بیشتر است، باید نیرو به آن جا بفرستند تا درس بخواند و در آن رشته متخصّص شود. اما اگر کسی بخواهد در رشته علوم دینی متخصّص شود، باید در حوزه علمیه قم درس بخواند. آن کسانی که میخواستند مردم را از عالم دینی جدا کنند، نقطه ضعفهای آخوندها را پیدا میکردند که گاهی هم وجود داشت ، و آنها را زیر ذرّه بین میگذاشتند و در نشریات به صورت کاریکاتور، اشعار هجو و ... منتشر میکردند، و هدفشان جدا کردن مردم از روحانیّت بود.
این یک کار حساب شده بود و برای رسیدن به آن هدف باید این کار را میکردند. کسی که بخواهد مردم متدینی را به تسلیم وا دارد و شکست دهد، باید دینشان را شکست دهد. چگونه میتوان دین را شکست داد؟ برای این کار ابتداء باید با ترور شخصیّت، عالمان دینی را شکست داد. اگر این روش کارساز بود، بیش از این احتیاجی نیست و آنها به هدفشان میرسند. وقتی مردم از علما جدا شدند، دیگر هر نوع انحرافی ممکن است برای آنها پیش آید. اگر این روش کارساز نبود، اقدام بعدی ترور فیزیکی است. چرا در آغاز انقلاب باید ع مّاله مطهری به شهادت برسد؟ آیا در آن وقت هیچ شخصیّت سیاسی یا نظامی در ایران فعّال تر از آقای مطهری نبود؟ بله، شخصیتهای سیاسی و فرماندهان نظامی زیادی بودند؛ ولی به سراغ آقای مطهری رفتند، چون میدانستند امثال آقای مطهری باعث پیش رفت فکری انقلاب میشوند و اسلامیّت این نظام را تأمین میکنند. باقی ماندن فکر و باور اسلامی و پاسخ گوئی به شبهات کار هر کسی نیست. این میدان پهلوانی مثل او میخواهد. چون در آن زمان واقعاً کسی مثل آقای مطهری نبود که بتواند از عهده این کار بر آید. بعد از ایشان هم چند نفر مثل ایشان، مرد این میدان بودند. شهادت ایشان یک برنامه کاملاً حساب شده بود.
به موازات چنین اعمالی، برنام ههایی برای تضعیف و متّهم کردن دیگران را اجراء میکنند؛ مثل متّهم کردن به بی سوادی، کم عقلی، مفاسد اخلاقی، اقتصادی و امثال این امور که مردم نمیپسندند تا بین مردم و روحانیّت فاصله بیافتد. امام که فرمود: «اسلام منهای روحانیّت یعنی اسلام منهای اسلام » دقیقاً میفهمید چه میگوید. این فرمایش ایشان قبل از پیروزی انقلاب مطرح شد. کسانی این شعار را مطرح کرده بودند که «دکتر مصدق اقتصاد منهای نفت را پیشنهاد کرد، و ما اسلام منهای روحانیّت را پیشنهاد م یکنیم. » امام در مقابل ایشان این جمله را فرمود. این سخن امام از روی تعصّب صنفی نبود؛ امام پاک تر، مبرّاتر و فراتر از این حرفها بود. او میدید که نتیجه ضربه زدن به روحانیّت، این است که مردم نتوانند از علوم اه لبیت علیهم السلام و معارف اسلام، به درستی استفاده کنند؛ در این صورت میتوان به هر مسألهای رنگ و لعاب اسلامی زد و با آن به نام اسلام، دیگران را فریب داد. این یک بخش کار بود. ان شا ءالله جلسه بعد، اگر توفیقی بود در مورد زمینههای جنگ نرم و تطبیق آنها بر آنچه انجام گرفته، صحبت خواهم کرد.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
پانویس
- ↑ تغابن/ 15.
- ↑ بقره / 191.
- ↑ توبه / 49.
- ↑ ذاریات / 13.
- ↑ ملک / 2.
- ↑ بقره / 30.
- ↑ الاعراف / ۱۳۶.
- ↑ التوبه / ۱۴.
- ↑ الفتح / ۶ وا لمجادله / ۱۴ وا لممتحنه / ۱۳.
- ↑ المائده / ۱۱۰.
- ↑ یس / ۸۲.
- ↑ الصافات / ۱۵۹ و ۱۶۰.
- ↑ همان، ج ۶۶ ، ص ۲۹۳.
- ↑ همان، ج ۱، ص ۲۲۵.
- ↑ محمد / ۳۱.
- ↑ الکهف / ۷.
- ↑ محمد / ۴.
- ↑ الانعام / ۱۶۵.
- ↑ الانبیاء / ۳۵.
- ↑ الاعراف / ۱۶۸.
- ↑ الحجرات / ۱۲.
- ↑ الانسان / ۱.
- ↑ همان / ۲.
- ↑ البقره / ۱۵۵.
- ↑ همان.
- ↑ الحج / ۵۳.
- ↑ البفره / ۱۹۱.
- ↑ همان / ۱۹۳.
- ↑ الانعام / ۵۳.
- ↑ التوبه / ۷۲.
- ↑ العنکبوت / ۱و ۲.
- ↑ الکهف / ۷.
- ↑ الانفال / ۲۸.
- ↑ البقره / ۱۵۵.
- ↑ الفجر / ۱۵ و ۱۶.
- ↑ طه / ۱۳۱ .
- ↑ الاعراف / ۱۶۳.
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۸ ، ص ۱۵۶.
- ↑ نهج البلاغه / خطبه 192.
- ↑ الاعراف / ۱۲.
- ↑ المومنون / ۵۵ و ۵۶.
- ↑ الزخرف / ۳۱.
- ↑ التغابن / ۱۵.
- ↑ البقره / ۱۲۴.
- ↑ المدثر / ۳۰.
- ↑ المدثر / ۳۱.
- ↑ همان.
- ↑ الاعراف / ۲۷.
- ↑ طه / ۱۲۰.
- ↑ الاعراف / ۲۱.
- ↑ آل عمران / ۱۴۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲.
- ↑ همان، خطبه ۱۰.
- ↑ همان، خطبه ۹۳.
- ↑ القمر / ۲۷.
- ↑ الاعراف / ۲۷.
- ↑ العنکبوت / ۱۰.
- ↑ الاعراف / ۵۷.
- ↑ الانفال / ۴۸.
- ↑ ص / ۴۱.
- ↑ النساء / ۷۹.
- ↑ الشعراء / ۸۰.
- ↑ الاعراف / ۲۷.
- ↑ ابراهیم / ۲۲.
- ↑ النحل / ۱۰۰.
- ↑ الاعراف / ۱۵۵.
- ↑ النمل / ۲۴.
- ↑ النازعات / ۲۴.
- ↑ البقره / ۱۹۱.
- ↑ البقره / ۲۱۷.
- ↑ الانفال / ۳۹.
- ↑ ص / ۸۲.
- ↑ غافر / ۷.
- ↑ الحجر / ۳۹.
- ↑ النحل / ۱۰۰.
- ↑ الاعراف / ۲۷.
- ↑ المائده / ۲۷.
- ↑ یوسف / ۸.
- ↑ یوسف / ۹.
- ↑ النساء / ۵۴.
- ↑ الکافی، ج ۳، ص ۳۱۰.
- ↑ الکهف / ۷۹.
- ↑ همان / ۸۱.
- ↑ همان / ۸۲.
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۷ ، ص ۲۲.
- ↑ الانبیاء / ۳۵.
- ↑ الحجر / ۳۹.
- ↑ النحل / ۹۹.
- ↑ الناس / ۵.
- ↑ الفرقان / ۲۰.
- ↑ محمد / ۴.
- ↑ الملک / ۲.
- ↑ الذاریات / ۵۶.
- ↑ هود / ۱۱۹.
- ↑ الحدید / ۲۰.
- ↑ الاعراف / ۱۵۵.
- ↑ همان.
- ↑ الاعراف / ۲۷.
- ↑ محمد / ۴.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۴ ، ص ۱۰۰.
- ↑ الاسراء / ۷۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
- ↑ همان، خطبه ۱۰۳.
- ↑ همان، خطبه ۱۰۸.
- ↑ همان، خطبه ۱۵۱.
- ↑ همان، حکمت ۱.
- ↑ الشمس / ۸.
- ↑ کامل الزیارات، ص ۲۲۸.
- ↑ البقره / ۱۲۰.
- ↑ الاسراء / ۷۳.
- ↑ همان / ۷۴ و ۷۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۹۳.
- ↑ القصص/ ۴.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۵.
- ↑ الفرقان / ۴۴.
- ↑ الحجر/ ۳.
- ↑ النازعات/ ۲۴.
- ↑ محمد / ۳۶.
- ↑ الرعد / ۲۶.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۷۵.
- ↑ القصص / ۸۳.
- ↑ التغابن / ۱۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۰.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۴ ، ص ۱۲۳.
- ↑ الحجرات / ۱۲.
- ↑ آل عمران / ۱۳.
- ↑ الحشر/ ۲.
- ↑ المائده / ۲۷.
- ↑ الاعراف / ۱۷۵.
- ↑ البقره / ۲۱۴.
- ↑ البقره / ۷.
- ↑ یس / ۱ تا ۷.
- ↑ یس / ۸.
- ↑ یس / ۹.
- ↑ یس/ ۱۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۶۱.
- ↑ بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۱۶.
- ↑ النجم / ۲۹.
- ↑ الانعام / ۱۱۲.
- ↑ الانعام / ۱۱۳.
- ↑ ص / ۲۶.
- ↑ الروم / ۱۰.
- ↑ الجاثیه / ۲۳.
- ↑ الاعراف / ۱۶۴.
- ↑ البقره / ۳۰.
- ↑ یوسف / ۱۰۸.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۲۱۸.
- ↑ هود / ۸۸.
- ↑ یس / ۳۰.
- ↑ الذاریات / ۵۲ و ۵۳.
- ↑ الاحزاب / ۶۹.
- ↑ البقره / ۹۱.
- ↑ البقره / ۲۷۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۵۶.







