کتابخانه:علم اخلاق اسلامی ج1 بخش دوم

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
علم اخلاق اسلام ج۱ بخش دوم
مشخصات کتاب
Elme akhlagh-naraghi.jpg
نویسنده

مهدی نراقی

ترجمه: دکتر سید جلال الدین مجتبوی
زبان فارسی
ناشر حکمت
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۱۳۸۷
قطع وزیری
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۱۶-۳۱-۹

محتویات

وسواس

تکمیل علاج وسواس

اگر علاج قطعی و ریشه کنی وسوسه‌ها ممکن باشد با عمل به سه امر امکان دارد:
اول: بستن درهای بزرگ نفوذ شیطان در قلب که عبارتند از شهوت و خشم و حرص و حسد و عداوت و خودبینی (عجب) و کینه و کبر و طمع و بخل و سبکساری (خفت) و جبن و محبت متاع فانی دنیا، و تجمل پرستی و شوق به آراسته شدن با لباس فاخر، و شتابزدگی و ترس از تنگدستی و فقر، و تعصب نابجا و ناحق، و بدگمانی به خالق و خلق...و غیر اینها از صفات ذمیمه و ملکات رذیله. اینها درهائی است که شیطان هر یک را گشوده بیابد به وسیله وسوسه‌های متعلق به آن داخل می‌شود و اگر بسته باشد راهی به آن ندارد مگر دزدانه و بر سبیل گذار و عبور.
دوم: آباد ساختن دل به اضداد آنها یعنی به اخلاق فاضله و اوصاف شریف، و ملازمت و پیوستگی با ورع و تقوی، و مواظبت بر عبادت پروردگار متعال.
سوم: بسیاری و کثرت ذکر با دل و زبان، که اگر ریشه‌های صفات مذموم یاد شده که به منزله درهای بزرگ برای ورود شیطان است از دل کنده شود، راه‌های تسلط و تصرف وی بسته می‌شود، مگر بعضی خطورهای گذرا.و ذکر و یاد خدا شیطان را جلو می‌گیرد و ریشه تسلط و تصرف او را بکلی می‌کند.
و اگر درهای ورود شیطان از آغاز بسته نشود مجرد ذکر زبانی در زایل کردن آنها سودمند نیست.زیرا حقیقت ذکر در دل جایگیر نمی‌شود مگر بعد از تخلیه و پاکسازی آن از رذائل و تحلیه و آراستن آن به فضائل، و اگر این دو کار انجام نگیرد قدرت و تسلط ذکر بر دل آشکار نمی‌شود.بلکه مجرد حدیث نفس (با خود سخن گفتن) است که مکر و کید و تسلط شیطان را دفع نمی‌کند.مثل شیطان مانند سگ گرسنه است، و مثل این صفات مذموم مانند گوشت و نان و خوراک سگ است، و مثل ذکر مانند گفتن «چخ » است به او، و شک نیست که وقتی سگ به تو نزدیک شود اگر از خوراک او چیزی نزد تو نباشد همینکه بگوئی «چخ » رانده می‌شود.
اما اگر از خواسته‌های او چیزی نزد تو باشد تا به مطلوب خود نرسد با آن گفتن و راندن دست از تو برندارد.
پس قلب خالی از خوراک شیطان به مجرد ذکر او را می‌راند، و اما قلبی که آکنده از خوراک شیطان باشد ذکر را کنار می‌زند و به حاشیه می‌برد ولی در میان دل (سویدای قلب) قرار نمی‌گیرد، زیرا که شیطان در آنجا قرار گرفته است.
و همچنین ذکر به منزله غذای نیرو بخش است، پس همان طور که غذاهای مقوی مادام که تن از اخلاط فاسد و مواد امراض پاک نگردد سود نبخشد، همین طور ذکر تا هنگامی که دل از اخلاق ذمیمه که مواد بیماری وسوسه هاست پاک نشود نفعی نخواهد داد. و ذکر وقتی برای قلب سودمند است که از آلودگی هوی و هوس پاک و به نور پارسائی و تقوی روشن باشد.چنانکه خدای سبحان فرموده است:
«ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون »[۱]
«کسانی که پرهیزکارند هنگامی که با وسوسه‌های شیطان برخورد کنند [خدا را] به یاد می‌آورند پس در این حال بینا [و از چنگ وسوسه‌ها رها] می‌شوند.» و نیز می‌فرماید:
«ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب » [۲]
«همانا، در این [قرآن] برای کسی که دلی [زنده یا گوشی شنوا] دارد پند و یادآوری است » .
و اگر مجرد ذکر برای طرد شیطان کافی بود هر کسی در نماز حضور قلب داشت و وسوسه‌های باطل و خیالات فاسد به دل او خطور نمی‌کرد، زیرا منتهای هر ذکر و عبادتی در نماز است، با اینکه هر که مراقب قلب خویش باشد در می‌یابد که افکار و خواطر در نماز بیش از اوقات دیگر به دل راه پیدا می‌کند.و بسا اتفاق می‌افتد که آنچه از امور دنیا فراموش شده در نماز به یاد می‌آید، بلکه لشکر شیاطین هنگام نماز بر دل انسان هجوم می‌کنند و آن را جولانگاه خود قرار می‌دهند، و آن را چنان به چپ و راست منحرف می‌گردانند که ایمان و یقینی در آن نیابد، و آن را به بازارها و حساب سوداگران و جواب مخالفان می‌کشانند، و بدین گونه او را در وادیها و مهلکه‌های دنیا می‌افکنند.با این همه گمان مکن که ذکر در دلهای غافل هیچ اثر و ثمری ندارد، که چنین نیست، زیرا ذکر در نزد اهلش چهار مرتبه دارد که همه آنها برای گویندگان ذکر سودمند است، جز اینکه مغز و روح و غرض اصلی از آنها آخرین مرتبه است:
(اول) ذکر زبانی فقط.
(دوم) ذکر زبانی و قلبی، با وجود اینکه در قلب جایگیر نشده، به طوری که قلب نیازمند مراقبت است تا همراه ذکر حضور داشته باشد، و اگر مراقبت را رها کند و دل را به خود واگذارد به وسوسه‌ها و خواطر متمایل گردد.
(سوم) ذکر قلبی که در دل جایگیر شود و بر آن مستولی باشد، به طوری که به آسانی نتوان دل را از آن منصرف ساخت، بلکه این کار به سعی و تکلف ممکن باشد، چنانکه استقرار آن در دل و دوام آن به کوشش و زحمت نیاز دارد.
(چهارم) ذکر قلبی که در آن مذکور (خدا که متعلق ذکر است) در دل باشد و بس، به طوری که حتی خود ذکر هنگام ذکر محو شود، و قلب به خود و به ذکر توجه و التفات نداشته باشد بلکه با تمامی وجود مستغرق در مذکور (متعلق ذکر) باشد.و صاحب این مرتبه التفات به ذکر را حجاب مشغول کننده می‌داند و این مرتبه است که بالذات مطلوب است، و مراتب دیگر بالعرض مطلوبند، زیرا این مراتب راه‌هائی است برای رسیدن به مطلوب بالذات.

آنچه قطع وسوسه‌ها به آن بستگی دارد

راز این مطلب که قطع کلی وسوسه‌ها بستگی دارد اولا به تصفیه و پاکسازی و سپس به مواظبت بر ذکر خدا، این است که چون این امور برای نفس حاصل شد برای قوه عاقله ملکه استیلا و برتری بر قوای شهویه و غضبیه و وهمیه حاصل می‌شود، و نفس دیگر از آنها اثر نمی‌پذیرد بلکه در آنها بر وفق مصلحت تاثیر می‌کند.
و به ضبط و مهار کردن واهمه و متخیله توانا می‌گردد به نحوی که اگر بخواهد می‌تواند آنها را از وسوسه‌ها باز دارد.و بدین سان این دو قوه نمی‌توانند در وادیهای خواطر و وساوس بدون رای و تجویز عقل وارد شوند.و چون برای نفس چنین ملکه‌ای حاصل شد هرگاه آن دو بخواهند از انقیاد و اطاعت عقل سرباز زنند و به وادی وساوس گام نهند عاقله آنها را ضبط و مهار می‌کند و چون این حفظ و ضبط تکرار شود حالت انقیاد برای آن دو قوه پایدار و ثابت می‌شود به طوری که دیگر در آنها مطلقا خاطر و وسوسه بد پدید نمی‌آید، بلکه جز خواطر خیر از گنجینه‌های غیب در آنها راه نمی‌یابد و در این موقع نفس به مقام اطمینان و آرامش می‌رسد و درهای شیطان به روی آن بسته و ابواب ملائکه در آن گشوده می‌شود، و دل جایگاه و قرارگاه آنها می‌گردد و نفس به تابش انوار قدسی از چراغدان ربوبی روشن و مشمول این خطاب الهی می‌شود:
«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة »[۳] «ای نفس مطمئن[۴] به سوی پروردگارت بازگرد خشنود و پسندیده » .
و چنین نفس بهترین و شریفترین نفوس است، و مقابل آن نفس نگونسار و واژگون (منکوسه) است که آکنده از خبائث و پلیدیها و آلوده به انواع رذائل و صفات زشت و ناپسند است، و این نفس است که درهای شیطان در آن گشاده و مفتوح و درهای ملائکه به روی آن بسته و مسدود است و از آنها دودی تیره و سیاه برمی خیزد و اطراف دل را فرا می‌گیرد و نور یقین را خاموش می‌کند و قدرت ایمان را ضعیف می‌سازد، تا آنجا که چراغ ایمان بکلی خاموش می‌شود و هرگز خیال و اندیشه خیری به آن راه نمی‌یابد، و پیوسته جایگاه وساوس شیطانی است و امید بازگشت به خیر از چنین دلی نیست، و نشانه این دل آن است که نصیحت و موعظه در آن تاثیر نکند، و اگر حق را بشنود دیده بصیرتش از درک و فهم آن کور و گوش هوشش از شنیدن آن کر باشد، و خدای سبحان در آیات متعدد اشاره به چنین نفسی فرموده است:
«ا رایت من اتخذ الهه هواه ا فانت تکون علیه وکیلا» [۵]
«مگر کسی که هوای خویش را خدای خود گرفته ندیدی، مگر تو کارگزار اوئی » .
«ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة » [۶]
«خداوند بر دلهاشان مهر زده و بر گوش و چشمهایشان پرده‌ای هست » .
«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا» [۷]
«آنها جز مانند حیوانات نیستند بلکه گمراه ترند.»
«و سواء علیهم ا انذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون » [۸]
«بر آنها یکسان است، خواه بیمشان دهی یا بیمشان ندهی، ایمان نخواهند آورد» .
«لقد حق القول علی اکثرهم فهم لا یؤمنون »[۹]
«گفتار (عذاب) خدا درباره اکثرشان محقق شده و آنها ایمان نخواهند آورد.» و بین این دو نفس، نفس متوسطی در سعادت و شقاوت هست، و آن در اتصاف به فضائل و رذائل بر حسب کم و کیف و زمان، مراتب مختلفی دارد.و باز شدن درهای فرشتگان و شیاطین در آن به جهات یاد شده مختلف است.گاه اندیشه هوی و هوس در آن پدید می‌آید و او را به شر و بدی می‌خواند، و گاه اندیشه ایمان در آن پیدا می‌شود و او را به خیر بر می‌انگیزد.و مثل آن معرکه کشمکش و حمله متقابل سپاهیان شیاطین و ملائکه است که گاهی فرشته بر شیطان حمله می‌برد و او را طرد می‌کند و گاهی شیطان حمله می‌کند و بر او چیره می‌شود.و نفس آدمی پیوسته در حال کشمکش و تنازع بین این دو حزب و دو لشکر است تا سرانجام به آنچه به حکم قضا و قدر برای آن آفریده شده است برسد.اما نفس نخستین (مطمئنه) در نهایت کمیابی است، و آن نفوس مؤمنان موحد کامل است.و نفس دوم بسیار زیاد است و آن نفوس همه کافران است.و نفس سوم نفوس اکثر مسلمانان است، که مراتب و درجات بیشمار و پهنه پهناوری دارد، که یک طرف آن به نفس اول و طرف دیگر به نفس دوم متصل است.

حدیث نفس (سخن گفتن با خود) مؤاخذه ندارد

دانستی که همه اقسام وسوسه‌ها در پدید آوردن ظلمت و تیرگی در نفس مشترکند.اما مجرد خواطر (یعنی حدیث نفس یا اندیشه‌ها و خیالاتی که به دل خطور می‌کند) و آنچه بدون اختیار از آن به وجود می‌آید، مانند میل و هیجان رغبت، مورد بازخواست و مؤاخذه نیست و به واسطه آنها گناهی نوشته نمی‌شود، زیرا تحت اختیار انسان نیست و مؤاخذه بر آنچه از اختیار خارج است ظلم است، و نهی از آن تکلیفی است طاقت فرسا و نامقدور.لکن اعتقاد و حکم قلب به اینکه چنان اندیشه و خیالی باید به فعل برسد مورد مؤاخذه است زیرا اختیاری است.
و همچنین قصد و عزم به آن کار، جز اینکه اگر با خوف از خدا قصد انجام آن کار کند و بعد پشیمان شود برای او حسنه‌ای نوشته خواهد شد، ولی اگر بدون ترس از خدا آن کار را به سبب مانعی که پیش آید انجام ندهد [که اگر آن مانع وجود نداشت فعل از او صادر می‌شد] برای او گناهی نوشته می‌شود.
دلیل بر این بیان که مجرد اندیشه و خیال (خاطر) مؤاخذه ندارد روایتی است در «اصول کافی » : «مردی به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای رسول خدا!
هلاک شدم.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا چنین نیست که آن خبیث (شیطان) به دل تو راه یافته و گفته است چه کسی ترا آفرید؟ و تو گفتی خدای تعالی.آنگاه به تو گفت:
خدا را که آفرید؟ آن مرد گفت: آری سوگند به آن که ترا به حق برانگیخت چنین است.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به خدا سوگند که این حال تو ایمان محض است » .و نظیر آن این روایت دیگر است که: مردی به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت ای فرستاده خدا! منافق شده‌ام.حضرت فرمود: «به خدا منافق نشده‌ای و اگر منافق شده بودی نزد من نمی‌آمدی که مرا به آن آگاه کنی، چه چیز تو را به شک انداخته؟ به گمانم آن دشمن حاضر به خاطرت آمده و گفته است: چه کسی ترا خلق کرده؟ تو گفتی خدا مرا آفریده.پس به تو گفت خدا را چه کسی آفریده؟ مرد گفت:
آری سوگند به آن که ترا به حق فرستاده که همین است.آنگاه پیامبر فرمود:
شیطان از راه اعمال [واداشتن به کارهای بد و جلوگیری از کارهای نیک] نزد شما آمد و نتوانست بر شما چیره شود، سپس از این راه به سراغتان آمد تا شما را بلغزاند، هرگاه چنین حالتی پیش آید هر یک از شما خدا را به یکتائی یاد کند» [لا اله الا الله گوید] .و نزدیک به این روایت دیگری است که: مردی به امام باقر علیه السلام نوشت و از وسوسه‌ها و خواطری که به دلش خطور می‌کرد شکایت نمود حضرت در ضمن پاسخ نوشت: «خداوند اگر بخواهد ترا ثابت قدم می‌کند و برای ابلیس بر تو راهی قرار نمی‌دهد.» مردمی به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایت بردند که وسوسه‌ها و خواطری به دلشان می‌افتد که اگر باد آنها را به جای دوری اندازد یا پاره پاره شوند دوستتر دارند تا اینکه آن وسوسه‌ها را به زبان آورند.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا این حالت را در خود یافتید؟ گفتند: آری.فرمود: سوگند به آن که جانم به دست اوست که این صریح ایمان است.پس هرگاه آن [حالت] را یافتید بگوئید: آمنا بالله و رسوله و لا حول و لا قوة الا بالله.» و از حضرت صادق علیه السلام از وسوسه اگر چه بسیار باشد سؤال شد.فرمود: «چیزی در آن نیست، بگوئید لا اله الا الله » . [یعنی این کلام آن وسوسه را از بین می‌برد] .و از جمیل بن دراج روایت است که به حضرت صادق علیه السلام گفتم: در دلم امر بزرگی واقع می‌شود، امام فرمود: بگو: لا اله الا الله.جمیل گوید: هرگاه در دلم وسوسه‌ای می‌آمد می گفتم: لا اله الا الله، آن چیز از دلم بیرون می‌رفت.
و دلیل بر عدم مؤاخذه بر آن و بر میل و هیجان رغبت، در صورتی که به اختیار نباشد، این روایت است که: وقتی این قول خدای تعالی نازل شد:
«و ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله »[۱۰]
«و اگر آنچه در دل دارید آشکار سازید یا پنهان کنید، خداوند شما را برای آن به حساب می‌کشد.» گروهی از صحابه به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و گفتند: بر آنچه طاقت نداریم مکلف شدیم، اگر چیزی در دل هر یک از ما بگذرد که دوست ندارد در دلش بماند، برای آن محاسبه می‌شود؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «گویا شما می‌خواهید همان را بگوئید که بنی اسرائیل گفتند: شنیدیم و نافرمانی کردیم، بگوئید: شنیدیم و اطاعت می‌کنیم » ، گفتند: شنیدیم و اطاعت می‌کنیم.پس خداوند بعد از یک سال با این قول خود:
«لا یکلف الله نفسا الا وسعها»[۱۱]
«خدا هیچ کس را جز به اندازه توان و وسعش مکلف نمی‌کند» ، برای آنها گشایشی پدید آورد.
و روایت دیگری است از امیر مؤمنان علیه السلام درباره آیه «و ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله » که فرمود: «این آیه به پیامبران و امتهای پیشین عرضه شد به سبب سختی و سنگینی اش آن را نپذیرفتند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پذیرفت و بر امت خود عرضه کرد آنها نیز پذیرفتند.و چون خدای عز و جل دید که این امت آن را قبول کردند و حال آنکه تاب و توان آن را ندارند به پیامبر فرمود: چون این آیه را با همه سختی و شدت و بزرگی اش پذیرفتی و امت تو نیز قبول کرد و حال آنکه بر امتهای پیشین عرضه کردم و نپذیرفتند بر من است که [بار آن] از امت تو بردارم، و فرمود:
لا یکلف الله نفسا الا وسعها» .
و نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرمود: «وضع عن امتی تسع خصال: الخطاء و النسیان و ما لا یعلمون و ما لا یطیقون و ما اضطروا الیه و ما استکرهوا علیه و الطیرة و الوسوسة فی التفکر فی الخلق و الحسد ما لم یظهر بلسان او ید» .
«از امت من [بازخواست از] نه خصلت برداشته شده: خطا، فراموشی، آنچه ندانند، آنچه نتوانند، آنچه بدان ناچار شوند، آنچه به ناخواه و زور بر آن وادار شوند، طیره (فال بد)، وسوسه در تفکر درباره آفرینش، حسد (و رشک بردن) در صورتی که به زبان یا دست آشکار نشود» .
و نیز روایت شده که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند درباره مردی که در شدت غضب چیزی از او سر می‌زند آیا بر این کار مورد مؤاخذه الهی است؟ فرمود:
«خدای تعالی کریمتر از آن است که درها را بر بنده خود ببندد» .و مراد از غضب در اینجا غضبی است که از انسان سلب اختیار کند.
و بالجمله: خواطر و میل و هیجان رغبت که تحت اختیار نیست قطعا مؤاخذه و معصیتی ندارد، زیرا نهی از آنها با اینکه از اختیار بیرون است تکلیف به امر نامقدور است، هر چند به هر حال از آنها در نفس آلودگی پدید می‌آید.
و اما دلیل اینکه برای اعتقاد و عزم و تصمیم به کار بدی که مانعی از انجام آن جلوگیری کند نه خوف از خدا، گناه و سیئه‌ای نوشته می‌شود این است که اعتقاد و قصد و عزم به معصیت از افعال اختیاری قلب است، و در شریعت ثابت شده است که برای کار دل هرگاه اختیاری باشد ثواب و عقاب مترتب است، چنانکه خدای سبحان می‌فرماید:
ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا» [۱۲]«گوش و چشم و دل از همه اینها بازخواست می‌شود.» و نیز می‌فرماید:
«لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم و لکن یؤاخذکم بما کسبت قلوبکم »[۱۳]
«خدا شما را به سوگندهای لغو و بیهوده بازخواست نمی‌کند ولی به آنچه دلهایتان کرده بازخواست می‌کند.» و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «انما یحشر الناس علی نیاتهم » «مردم بر وفق نیات خود محشور خواهند شد» .
و فرمود: «اذا التقی المسلمان بسیفهما فالقاتل و المقتول فی النار» «وقتی دو مسلمان به روی هم شمشیر بکشند قاتل و مقتول هر دو در دوزخند» .
پرسیدند: ای رسول خدا! قاتل بجا، مقتول چرا؟ فرمود: «لانه اراد قتل صاحبه » «زیرا او هم اراده کشتن رفیقش را داشته است » .و فرمود: «لکل امری ء مانوی » «برای هر انسانی همان چیزی است که در نیت دارد» .
و روایاتی که در ترتب عقاب بر قصد و اهتمام بر معصیت وارد شده بسیار است و اطلاق آنها در صورتی است که به واسطه ترس از خدا ترک نشده باشد ولی اگر به واسطه ترس از خدا به عمل در نیاید برای تارک گناه حسنه نوشته می‌شود.و چگونه می‌توان گفت که اعمال قلوب مورد بازخواست واقع نمی‌شود و حال آنکه مؤاخذه بر ملکات و صفات زشت و ناپسند مانند کبر و عجب و ریا و نفاق و حسد و غیر اینها از طرف شرع قطعا ثابت و محرز است، با اینکه اینها افعال قلبی است و در شریعت ثابت شده است که اگر کسی با زنی بیگانه درآمیزد هر چند بعد معلوم شود همسرش بوده گناهکار است.
و اما دلیل اینکه اگر کسی بعد از قصد گناه به سبب ترس از خدا آن را ترک کند و به عمل نیاورد برای او حسنه‌ای نوشته می‌شود روایاتی است که رسیده است.از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمود: «ملائکه می‌گویند این بنده توست که اراده گناه دارد، خداوند می‌فرماید: مراقبش باشید اگر عمل کرد مثل آن را بر او بنویسید و اگر ترک کرد حسنه‌ای برایش بنویسید زیرا به خاطر من آن را ترک کرده » .و از حضرت باقر [یا حضرت صادق علیهما السلام] روایت شده که:
«ان الله تبارک و تعالی جعل لآدم فی ذریته من هم بحسنة و لم یعملها کتبت له حسنة و من هم بحسنة و عملها کتبت له عشرا، و من هم بسیئة و لم یعملها لم تکتب علیه سیئة، و من هم بها و عملها کتبت علیه سیئة » .
«خدای تبارک و تعالی برای آدم در فرزندانش مقرر داشته که هر که آهنگ کار نیکی کند و آن کار را نکند برای او یک حسنه نوشته شود، و هر که آهنگ کار نیکی کند و بکند برای او ده حسنه نوشته شود، و هر که آهنگ کار بد کند و آن را نکند بر او گناهی نوشته نشود، و هر که آهنگ آن کند و انجام دهد یک گناه بر او نوشته شود» .
و جمله امام علیه السلام که «بر او گناهی نوشته نشود» به این صورت حمل می‌شود که از ترس خدا آن گناه را ترک کرده، زیرا چنانکه قبلا گفتیم اگر به سبب مانعی غیر از ترس از خدا آن عمل را انجام نداده بر او گناه نوشته می‌شود.
و از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود:
«ما من مؤمن الا و له ذنب یهجره زمانا ثم یلم به و ذلک قوله تعالی: الا اللمم »[۱۴]
«هیچ مؤمنی نیست جز اینکه برای او گناهی است که مدتی آن را از خود دور ساخته، سپس آهنگ و تمایل به آن کند، و این است قول خدای تعالی:
الا اللمم » .
و فرمود: «لمم آن است که شخص قصد گناه کند و آنگاه از آن استغفار نماید» .و به این مضمون اخبار بسیار وارد شده است.

پیوست: خاطر (اندیشه) نیک و تفکر

دانستی که ضد وسوسه، اندیشه و خاطر ستوده‌ای است که شرعا و عقلا نیکو و مستحسن باشد، زیرا دل در آن واحد نمی‌تواند به دو چیز مشغول باشد.پس وقتی به خاطر و اندیشه‌ای پسندیده مشغول است برای وسوسه‌ها و خواطر مذموم راهی نیست.و چه بسا که غفلت، که ضد نیت است، در مقابل هر یک از وسوسه و اندیشه نیک قرار گیرد.زیرا بهنگام غفلت هیچ یک از آن دو تحقق پیدا نمی‌کند.جز اینکه خالی ماندن دل از هر نیت و اندیشه‌ای بسیار به ندرت اتفاق می‌افتد.و ظاهرا مراد علمای اخلاق از فلت خالی بودن ذهن از قصد و آهنگ محرک و بر انگیزنده است هر چند به وسوسه‌های باطل و بیهوده مشغول باشد، و تحقیق این مطلب بعدا خواهد آمد.
اما خاطر و اندیشه نیک و ستوده اگر با قصد و نیت فعل زیبا و معینی باشد به قوه‌ای تعلق دارد که این فعل به آن وابسته است، و گرنه یا مربوط است به ذکر قلبی (یاد خدا) یا به تدبر و تامل در علوم و معارف و تفکر در شگفتیها و عظمت صنع خداوند، یا به اندیشیدن و تدبر اجمالی کلی در آنچه بنده را به خدای سبحان نزدیک یا از او دور می‌کند.و غیر از اینها اندیشه و خاطر نیک و ستوده‌ای که متعلق به دین باشد یا اندیشه و خاطر نکوهیده‌ای که متعلق به دنیا باشد وجود ندارد.
و چون این مطلب را دانستی این نکته را نیز بدان که: یکی از طرق معالجه وسواس شناخت شرافت ضد آن یعنی اندیشه و خاطر نیک و ستوده است، تا آدمی را بر مواظبت بر آن که موجب دفع وسوسه هاست بر انگیزد.و فضیلت اندیشه‌ها و خواطر نیک (قصد اعمال حسنه) در باب نیت ذکر خواهد شد، و بسا از بیان فضیلت این افعال خود آنها نیز شناخته شود چنانکه در باب نیت یاد خواهد شد، و فضیلت ذکر قلبی در باب «ذکر» دانسته می‌شود.
اما بیان شرافت تفکر و مسیر و مجرای آن از افعال خدای متعال و اشاره به چگونگی تفکر درباره آنها و در آنچه موجب قرب بنده به خدای تعالی و یادوری از او می‌شود، در اینجا باید اجمالا به آنها اشاره کنیم زیرا این تفکر متعلق به قوه نظری است.پس می گوئیم:
تفکر، سیر درونی و باطنی از مبادی و مقدمات به مقاصد [از معلومات به مجهولات] است، و مبادی عبارت است از آیات و نشانه‌های آفاق و انفس [جهان و انسان]، و مقصد: رسیدن به معرفت موجد و مبدع آنها و علم به قدرت غالب و عظمت فائق الهی است.و هیچ کس نمی‌تواند از حضیض نقص به اوج کمال برسد مگر از راه تفکر، که کلید اسرار و چراغ انوار است، و منشا عبرت گرفتن و مبدا بصیرت یافتن، و کمند صید معارف حقیقی و دستاویز دریافت حقایق یقینی است.تفکر بالهای نفس است برای پرواز به آشیان قدسی خود و مرکب روح است برای مسافرت به وطن اصلی خویش، و به وسیله آن ظلمت جهل منکشف و پرده‌های نادانی برطرف می‌شود و انوار علم و اسرار آن پرتو می‌افشاند.و از این رو در آیات و اخبار از آن ستایش شده و به آن ترغیب و تشویق شده است، مانند این آیات:
«او لم یتفکروا فی انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق »[۱۵] «آیا در درون خویش نمی‌اندیشند که خدا آسمانها و زمین را با آنچه میان آنهاست جز بحق نیافریده.»
«اولم ینظروا فی ملکوت السموات و الارض و ما خلق الله من شی ء» [۱۶]
«آیا در ملکوت آسمانها و زمین و آنچه خدا آفریده نمی‌نگرند [و نمی‌اندیشند] .»
«فاعتبروا یا اولی الابصار» [۱۷]
«پس ای صاحبان نظر و بصیرت! عبرت گیرید.»
«قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدا الخلق »[۱۸]
«بگو در زمین سیر کنید و بنگرید چگونه خدا خلق را پدید کرده.»
«ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب » [۱۹]«همانا در خلقت آسمانها و زمین و آمد و شد (یا تفاوت) شب و روز برای خردمندان نشانه هاست » .
«و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون » [۲۰]
«و در زمین برای اهل یقین نشانه‌ها [و عبرتها] ست.و در خود شما [نیز]، آیا نمی‌بینید» .
«الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض »[۲۱]
«کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو [در بستر] یاد می‌کنند و در خلقت آسمانها و زمین می‌اندیشند» .
و از روایات:
حدیثی است از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم «التفکر حیاة قلب البصیر» «تفکر حیات دل مرد بیناست » .و نیز از آن حضرت است: «فکرة ساعة خیر من عبادة سنة » «یک ساعت فکر کردن از عبادت یکساله بهتر است » .و کسی به مرتبه تفکر راه نمی‌یابد مگر آنکه خدای عز و جل او را به نور توحید و معرفت مخصوص کرده باشد.و باز از آن حضرت روایت شده است که: «افضل العبادة ادمان التفکر فی الله و فی قدرته » . «بهترین عبادت همواره اندیشیدن درباره خدا و قدرت اوست.» و مراد از تفکر درباره خدا تفکر درباره قدرت او و صنع و آفرینش او و درباره افعال شگفت انگیز و مخلوقات و ابداعات اوست، نه تفکر در ذات او.
زیرا در اخبار از تفکر در ذات منع شده است، به این دلیل که این تفکر موجب حیرت و سراسیمگی و اضطراب عقل خواهد شد.و روایت شده است که:
«ایاکم و التفکر فی الله، و لکن اذا اردتم ان تنظروا الی عظمته فانظروا الی عظیم خلقه » .
«از تفکر در ذات خدا پرهیز کنید، و اگر می‌خواهید به عظمت او بنگرید به عظمت آفرینش و مخلوقات او بنگرید» .
و مشهور است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«تفکروا فی آلاء الله و لا تفکروا فی الله، فانکم لن تقدروا قدره » .
«در نعمتهای خدا بیندیشید و درباره ذات خدا فکر نکنید که خدا را چنانکه سزاوار شناختن اوست نتوانید شناخت » .
و امیر المؤمنین علیه السلام می‌فرماید: «التفکر یدعو الی البر و العمل به » ، «تفکر آدمی را به نیکوئی و عمل به آن می‌خواند» .
و نیز می‌فرماید: «نبه بالتفکر قلبک، و جاف عن اللیل جنبک، و اتق الله ربک » . «با تفکر دل خود را آگاه کن.و بهنگام شب و سحر از بستر برخیز، و از پروردگارت پروا کن » .
و حضرت باقر علیه السلام فرمود: «باجالة الفکر یستدر الرای المعشب » ، «با جولان دادن فکر رای پر ثمر حاصل می‌شود» .
و از امام صادق علیه السلام روایت شده است که:
«الفکر مرآة الحسنات و کفارة السیئات، و ضیاء للقلوب و فسحة للخلق، و اصابة فی صلاح المعاد، و اطلاع علی العواقب، و استزادة فی العلم، و هی خصلة لا یعبد الله بمثلها» . «فکر آئینه حسنات و کفاره سیئات و روشنی دلها و گشایش و فراخی برای خلق است، و به وسیله آن آدمی به آنچه صلاح امر معاد است می‌رسد، و به سبب آن اطلاع بر عواقب امور حاصل می‌شود، و باعث فزونی علم است، و خصلتی است که هیچ عبادتی مثل آن نیست » .
و از حضرت رضا علیه السلام روایت شده است که:
«لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم انما العبادة التفکر فی امر الله عز و جل » .
«عبادت به نماز و روزه بسیار نیست، بلکه عبادت همانا تفکر در امر خدای عز و جل است » .

تکمله: مجاری تفکر در مخلوقات

همه موجودات راه و مجرای تفکر و جایگاه نظر و اندیشه‌اند.زیرا هر چه در عالم وجود هست همگی از تراوشها و آثار فیض وجود واجب الوجود اوست.
و هر موجود و مخلوقی خواه جوهر یا عرض، مجرد یا مادی، فلکی یا عنصری، بسیط یا مرکب، فعل و صنع خداوند است.و هیچ ذره‌ای در جهان نیست مگر آنکه در آن انواع شگفتیهای حکمت و عظمت او هست، به طوری که اگر خردمندان و دانشمندان سراسر گیتی در طول قرون و اعصار برای دست یافتن به آنها دامن همت بر میان بندند و آماده کار شوند عمرها به پایان می‌رود بی آنکه به صد یک آنها یا به اندکی از بسیار دست یابند.
مخلوقات بر دو قسم اند: قسمی که اصل آنها شناخته نیست و برای ما امکان تفکر درباره آنها وجود ندارد، و قسم دیگر که اصل آنها شناختنی است ولی نه به تفصیل و می‌توانیم درباره تفاصیل آنها بیندیشیم و از این راه معرفت و بصیرت ما به خالق آنها افزوده شود.قسم اخیر بر دو گونه است: یکی آنچه به حس ظاهر و چشم سر ادراک شدنی نیست و «ملکوت » نامیده می‌شود، مانند فرشتگان و جن و شیاطین و عوالم عقول و نفوس مجرد، که اینها اجناس و طبقاتی دارند که جز موجد آنها احاطه به آنها نتواند کرد.و دیگر آنچه قابل ادراک به وسیله حس است، و اینها سه طبقه‌اند: یکی آسمانها و ستارگان ثابت و سیار و گردش و طلوع و غروب آنها، دوم زمین و دریاها و کوه‌ها و پستی و بلندیهای آن و معادن و رودها و گیاهان و درختان و حیوانات و جمادات، و سوم عالم جو و هوا با آنچه در آن هست از ابر و باران و برف و رعد و برق و بادها و مانند اینها.و هر یک از این سه طبقه به انواعی و هر نوعی به اقسام و اصناف نامتناهی تقسیم می‌شود که در صفات و هیئتها و لوازم و آثار و خواص و معانی ظاهری و باطنی مختلفند. و هیچ چیز از اینها نیست مگر آنکه خدای سبحان موجد آن است و در وجود و حرکت و سکون هر یک از اینها حکمتها و مصلحتهای بی شمار نهفته است.
همه اینها مجاری و طرق تفکر و تدبر برای تحصیل معرفت و بصیرت به خالق حکیم و موجد قیوم دانای آنهاست.زیرا هر یک از آنها شاهد عادل و دلیل روشن راستین بر وحدانیت و حکمت و کمال کبریائی و عظمت آفریدگار است.
پس هر که به قدم حقیقت در این راه گامی بردارد و گرد سراپای عالم وجود برآید و دیده بصیرت بگشاید و مملکت پروردگار مهربان را مشاهده کند، در هر ذره‌ای از ذرات مخلوقات شگفتیهای حکمت و آثار قدرت چنان بر او آشکار و هویدا می‌شود که عقل و وهم او حیران و سرگردان می‌گردد و فهم او سرگشته و ناتوان می‌ماند.
و شکی نیست در اینکه جهان و عوالم منتظم آن به شایسته‌ترین روش و نیکوترین طریق به امر موجد حکیم و مدبر دانای آن منظم و مرتب شده است که سرآغاز آنها در صدور از دیگران اشرف است و به همین قیاس در سیر نزولی تا برسد به پست‌ترین و فروترین عوالم که همان عالم زمینی و موجودات خاکی است.و هر عالم پائین تر نسبت به ما فوق خود قدر و ارزشی ندارد، پس برای زمین نسبت به عالم جو چندان قدری نیست و نه برای عالم جو نسبت به عالم آسمانها و نه برای آسمانها نسبت به عالم مثال و نه برای عالم مثال نسبت به عالم ملکوت و نه برای ملکوت نسبت به جبروت.و همه این عوالم نسبت به عوالم الوهیت که ما راهی به درک تفصیلی و اجمالی آن نداریم ناچیز است.چنانکه برای طبیعت شناسان و دانشمندان نجوم و هندسه و برای صاحبان مکاشفه و اهل عرفان و شهود آشکار و واضح است.
اما پست‌ترین عوالمی که اکنون حال آن را دانستی - یعنی زمین - و آنچه از حیوان و نبات و جماد که بر پشت دارد که نسبت به خود آن چندان قدری ندارد، مع ذلک برای هر یک از این اجناس سه گانه انواع و اقسام و اصنافی بی نهایت هست، و ضعیفترین انواع حیوان پشه و زنبور است و اشرف آنها انسان.اینک ما به اندکی از حکمتها و شگفتیهائی که در اینها نهاده شده و به کیفیت تفکر درباره آنها اشاره می‌کنیم تا بقیه به قیاس به آنها اجمالا دانسته شود، که البته بیان همه مجاری تفکر و پی بردن به آثار صنع پروردگار محال است، و آنچه هم ممکن است خارج از حیطه ضبط و تدوین است، و از این رو بزرگان حکما و اعاظم عرفا در بیان مجاری تفکر و شرح دیدگاه‌ها بذل جهد نموده‌اند و در دریاهای افکار و انظار غوطه خورده و غواصی نموده‌اند و کتابها و دفترها ساخته و پرداخته‌اند، و با وجود این نسبت به آنچه در واقع هست تهیدست مانده‌اند.و اگر ما در اینجا متعرض آنچه در کش برای ما ممکن است از حکمتها و عجایبی که در هر یک از آنها نهاده شده است بشویم به سبب درازی و فزونی شرح آن از وضع کتاب خارج می‌شویم.پس اجمالا و به اختصار به بعضی از حکمتها و شگفتیهائی که در آن هست اشاره می‌کنیم، تا کیفیت تفکر در صنایع الهی دانسته شود.بنابراین می گوئیم [۲۲]:
اما (پشه) - بنگر که چگونه خداوند آن را با وجود خردی جثه به هیئت فیل که بزرگترین حیوانات است آفرید و برایش خرطومی مانند خرطوم فیل قرار داد و همه اعضائی که فیل دارد برای آن خلق کرد به علاوه دو بال، و اعضاء آن را به ظاهری و باطنی منقسم کرد و دو بال بر او رویانید و دستها و پاهایش را کشیده ساخت و چشم و گوشش را شکافت و در باطن آن اعضاء غاذیه قرار داد و قوائی که برای حیوانات بزرگ جثه لازم است از غاذیه و جاذبه و دافعه و ماسکه و هاضمه - چنانکه شرح آن در مورد انسان خواهد آمد - به آن عطا فرمود.آنگاه آن را به غذائی که خون انسان و دیگر حیوانات است راهنمائی کرد و برای طلب غذا آلت پرواز به او داد و خرطوم درازی که با آن خون را بکشد و خرطومش را با همه باریکی میان تهی ساخت تا خون صافی در آن جریان یابد و به باطنش برساند و در دیگر اعضایش پراکنده شود.و او را از دشمنی انسان آگاه ساخت و راه فرارش آموخت که چون انسان دست خود را حرکت دهد قصد او دارد و گوشش را چنان شنوا ساخت که حرکت خفیف دست را از دور می‌شنود و می‌گریزد و چون دست ساکن شد باز می‌گردد.و با وجود خردی چهره اش برای او دو حدقه آفرید که جاهای غذای خود را ببیند و به سمت آن پرواز کند.و چون حدقه اش کوچک بود و جای پلک و مژه در آن نبود که آن را از خاشاک و غبار محافظت کند برای پشه و مگس و مانند آنها از حیوانات کوچک دو دست قرار داد تا غبار و خاشاک از حدقه بزدایند.مگر نمی‌بینی که مگس پیوسته دو دست خود را بر دو حدقه خود می‌کشد.و اما برای دو حدقه چشم انسان و غیر او از حیوانات بزرگ جثه پلکها آفرید تا بر یکدیگر منطبق شوند و غباری که در حدقه جمع شده به اطراف روانه کنند.و این شرح، مقدار اندکی است از شگفتیهای صنع خداوند در آن.و از عجائب ظاهری و باطنی چندان در آن هست که اگر اولین و آخرین جمع شوند از درک و احاطه به کنه همه شگفتیهای عیان و نهان آن عاجز و ناتوان گردند.
اما (زنبور) - بیندیش که چگونه خدای تعالی به او وحی (الهام غریزی) کرد تا در کوه‌ها و درختان و بناها که مردم بالا می‌برند خانه کند:
«و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون »[۲۳]
و از آب دهان آن موم و عسل بیرون آورد، که یکی ضیاء (نور شمع) و دیگری شفاست.و در عجائب امر آن بنگر که از گلها و شکوفه‌ها غذای خود را می‌گیرد و از نجاستها و کثافتها اجتناب می‌کند، و برای یکی از آن جمله که امیر آنهاست اطاعت و انقیاد قرار داد.و فکر کن که چگونه خداوند به امیر آنها آموخت که به عدل و انصاف در بین آنها حکم کند تا آنجا که یکی را بر در خانه گمارد تا هر کدام نجس باشد راه ندهد و بکشد.آنگاه بنگر که از موم خانه سازد و شکل شش گوشه را برگزیند و به شکل مستدیر یا مربع یا پنج گوشه نسازد بلکه شش گوشه را برای خاصیتی که در آن هست اختیار کند زیرا با شکل نحل که مستدیر مستطیل است تناسب دارد و اگر برای خانه سازی شکل مربع یا مستدیر را انتخاب می‌کرد زوایا و مواضع خارجی و داخلی آن ضایع می‌ماند.پس بیندیش که چگونه خداوند به زنبور با خردی جرمش از روی لطف و عنایت چیزها آموخت تا زندگیش گوارا و خوش باشد.فسبحانه ما اعظم شانه.و ما اندکی از عجایب حکمتی که در آن نهاده شده یاد کردیم و احاطه بر همه شگفتیهای ظاهری و باطنی آن ممکن نیست[۲۴]و اما (انسان) - ... [۲۵]
و بالجمله حکمتها و شگفتیهائی که در عالم انسانی به ودیعت نهاده شده بیشتر از آن است که به شمار در آید، و آنچه بدان اشاره شد اندکی است از بسیار و لیکن اهل بصیرت را بر کیفیت تفکر و تامل در دیگر مجاری اندیشه و نظر آگاه می‌سازد.
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«ان الصورة الانسانیة اکبر حجة له علی خلقه، و هی الکتاب الذی کتبه بیده، و هی الهیکل الذی جاء بحکمته، و هی مجموع صور العالمین، و هی المختصر من العلوم فی اللوح المحفوظ، و هی شاهد علی کل غائب، و هی الحجة علی کل جاحد، و هی الطریق المستقیم الی کل خیر، و هی الصراط الممدود بین الجنة و النار» .
«صورت انسانی بزرگترین حجت خدا بر خلق است و آن کتابی است که به دست قدرت خویش نگاشته، و بنائی است که به مقتضای حکمت خود ساخته، در آن صور همه عالمیان [از ملک و ملکوت] جمع است، و نمونه‌ای است از علومی که در لوح محفوظ ثبت است، و گواه و شاهد است بر هر چه پنهان و غائب است، و حجت است بر هر که منکر [خالق] است، و راهی است راست به هر خیری، و صراطی است کشیده بین بهشت و دوزخ » .
و چون اندکی از عجائب نفس و بدن خود را شناختی قیاس کن بر آن عجائب زمین را که مسکن و جایگاه تست از پستیها و بلندیها و دشتها و کوه‌ها و درختها و رودها و دریاها و صحراها و بیابانها و آبادیها و شهرها و معدنها و جمادات و نباتات و حیوانات، که اگر هر یک را با چشم بصیرت بنگری آن را مشتمل بر عجائب و غرائبی خواهی یافت که از حد و شمار بیرون است، و آن را آیه و نشانه‌ای آشکار بر عظمت خالق مبدع آن و حجت قاطع بر جلالت موجد آن خواهی دید
پس ای برادر! از خواب غفلت برآی و بنگر که کی این اجرام بزرگ و سنگین را به این حرکت سریع و سبک درآورده، و صورت آنها را با همه وسعت در حدقه چشمی به این کوچکی جای داده و تفکر کن که کیست که چنین اجسامی را مسخر کرده و آسیای آن را به گردش درآورده است، و بگو:
«بسم الله مجریها و مرسیها»[۲۶]«رفتنش و ایستادنش به نام خداست.» و اگر با دیده بصیرت بنگری خواهی دید که اینها همه بندگانی هستند مطیع و خاضع و عشاقی واله و سرگشته، و به یک اشارت پروردگار تا قیامت در رقص اند و گرد کعبه جلال او می‌گردند
و بالجمله: اگر چشم عبرت بگشائی و ذرات عالم وجود را مشاهده کنی هیچ ذره‌ای نیابی مگر اینکه در آن شگفتیهای حکمت آفریدگار که بیان از وصف آن الکن است را می‌بینی.و اگر دل و گوش هوش داری از زبان حال ذرات کائنات شواهد آشکار و نشانه‌های استوار بر عظمت پروردگار اعلی می‌شنوی...

تتمیم

اجمالا دانستی که تفکر سودمند محدود و محصور است به تفکر درباره صفات خداوند و کارهای شگفت انگیز او، و نیز تفکر درباره کاری که بنده را به خدا نزدیک می‌سازد برای اینکه آن را انجام دهد و درباره کاری که او را از خدا دور می‌سازد تا آن را ترک کند.و افکاری غیر از اینها نه سودمند است و نه مربوط به دین.مثال این: حال سالک الی الله و طالب دیدار او مانند حال عاشق دلباخته است، همان گونه که تفکر وی منحصر است به تفکر درباره معشوق و جمال او و صفات و افعال او و نیز تفکر درباره افعال خویشتن که وی را به معشوق نزدیک و مورد محبت او می‌سازد تا به آنها متصف شود یا صفات و افعالی که وی را از او دور می‌کند و از چشم او می‌اندازد تا از آنها دوری جوید، و اگر درباره غیر اینها بیندیشد عشقش ناقص است، همین طور دوستدار خالص خدا سزاوار است که فکر خود را درباره خدا و صفات و افعال او و درباره آنچه وی را به خدا نزدیک یا از او دور می‌کند منحصر سازد، و اگر درباره غیر اینها بیندیشد در ادعای شوق و حب خود کاذب است.
اما تفکر در ذات خدا، بلکه درباره بعضی از صفات او، جایز نیست.و در شریعت حقه الهی و حکمت حقیقی متعالی از آن منع شده است، زیرا ذات او اجل از این است که با نردبان گامهای افهام بتوان بدان رسید یا با تیرهای اوهام بتوان این هدف را نشانه گرفت. پس نظرپردازی در این راه موجب آشفتگی و حیرت ذهن خواهد شد و جولان اندیشه در آن سراسیمگی و اضطراب عقل را در پی خواهد داشت.و اگر بعضی از صدیقانی که به مقام تجرد رسیده‌اند دیده دل بدان سو روانه کنند جز لحظه‌ای برق آسا نخواهد بود، و اگر از این لحظه تجاوز کنند از فروغ انوار وجه ذوالجلال او بسوزند.و حال صدیقان در این باره همچون حال انسان در نگریستن به خورشید است، که اگر دیدار ادامه یابد بینائی سست و ضعیف گردد، بلکه این دو حال قابل مقایسه و تشبیه نیست و تنها برای تقریب و تفهیم است.زیرا تناسب میان نور خورشید و نور چشم تا اندازه‌ای ثابت است، و چه جای مناسبت و مشابهت بین نور چشم و نور الانوار که بر هر نوری احاطه و غلبه دارد.
و هیچ نوری نیست مگر آنکه جاری و روان از نور او و تراویده از ظهور اوست.
پس هر نوری در مرتبه نور او هیچ است، و هر ظهوری در جنب ظهور او نابود و باطل است.
و چون تفکر در ذات خدای تعالی نکوهیده است، پس تفکر ستوده منحصر است در اندیشیدن درباره عجائب صنع و بدایع آفرینش او - که یاد کردیم - و درباره فضائل اخلاقی و طاعات که بنده را به خدا نزدیک می‌کند، و درباره رذائل اخلاقی و معاصی که وی را از او دور می‌سازد.و این خلق و خویها و افعال گذرگاهی است که از آنها آدمی به منجیات و مهلکات و طاعات و سیئات که در این کتاب و در دیگر کتب اخلاق یاد شده است خواهد رسید.و مراد از تفکر در اینجا این است که آدمی در هر شبانه روز ساعتی به فکر اخلاق باطنی و افعال ظاهری خود بیفتد و از حال دل و اعضا و اندامهای خود جستجو کند.پس اگر دل خود را بر راه راست و طریق عدالت و متصف به فضائل اخلاقی و دور از رذائل درونی یافت، و اعضا و جوارح خویش را مشغول طاعات و عباداتی که به آنها متعلق است و تارک گناهانی که به آنها مربوط است دید خدا را بر این توفیق عظیم سپاس گزارد.و اگر در دل خود چیزی از رذائل دید یا آن را تهی از بعضی از فضائل یافت، در صدد علاج بر آید و اگر برخورد که گناهی از او سرزده یا طاعتی از او ترک شده با پشیمانی و توبه آن طاعت را قضا و تدارک کند.
و شکی نیست که این گونه تفکر مجالی وسیع دارد و قدر ضروری آن در شبانه روز است، و ماه و سال کفایت حسابرسی کامل را نمی‌کند.زیرا قدر لازم برای هر کس این است که در هر شبانه روز درباره هر یک از صفات مهلکه از بخل و کبر و خود بینی و ریا و کینه و حسد و جبن و شدت غضب و حرص و طمع و شکمبارگی و آزمندی بر شهوت، و مالدوستی و جاه طلبی و نفاق و بدگمانی و غفلت و غرور و غیر اینها بیندیشد.و به نور فکر و بصیرت زوایای دل خویش را بگردد و از این صفات تفحص کند.پس اگر چنین یافت که دل او از اینها خالی است قلب خود را بیازماید و از علاماتی که یقینا دلالت بر پاکی دل می‌کند گواه گیرد.زیرا نفس گاهی امر را بر صاحبش مشتبه می‌سازد: مثلا اگر ادعای برائت از تکبر دارد سزاوار است که خود را امتحان کند به اینکه مشک آبی بر دوش کشد یا پشته هیزمی از بازار به خانه برد.و اگر دعوی برائت از غضب دارد خود را در معرض اهانت سفیهان درآورد، و همچنین درباره صفاتی غیر از اینها با امتحاناتی که نیکان و شایستگان پیشین خود را آزموده‌اند آزمایش کند تا مطمئن شود که ریشه‌ها و شاخه‌های آنها از کشتزار دلش کنده شده است و از آنها اثری نیست.و اگر با امتحان یا آشکارا چیزی از این صفات را در دل خود یافت در چگونگی رهائی و خلاصی از آنها بیندیشد تا از طریق معالجه به ضد یا با موعظه و نصیحت و سرزنش و ملامت یا مصاحبت صاحبان اخلاق فاضله و همنشینی با اصحاب ورع و تقوی یا به وسیله ریاضت و مجاهده و غیر اینها آن صفت سلب و زایل شود.پس اگر به آسانی زایل شود شکر خدا به جا آورد و گرنه معالجه را تکرار کند تا خداوند او را به مقتضای وعده خود موفق سازد.
سپس در هر یک از فضائل نجات بخش تفکر کند: مانند یقین و توکل و صبر بر بلا و رضا به قضا و شکر بر نعمتها و اعتدال خوف و رجاء و شجاعت و سخاوت و زهد و پارسائی و اخلاص در عمل و عیب پوشی و ندامت بر گناهان و حسن خلق با خلق و حب خدا و خشوع نسبت به او و مانند اینها.پس اگر خود را متصف به آنها یافت در صدد آزمایش برآید تا از مکر و پوشاندن حقیقت و تزویر نفس مطمئن شود - به طریقی که دانستی - و اگر دل خود را از یکی از آنها خالی یافت باید در اندیشه طریق تحصیل آن باشد - چنانکه به آن اشاره شد.آنگاه به هر یک از اعضای خود توجه کند و در معاصی متعلق به آنها بیندیشد مثلا به زبان خود بنگرد، که آیا از آن غیبتی یا دروغی یا دشنامی یا لغوی یا سخن چینی یا خودستائی و مانند اینها از آن صادر شده است.سپس به گوش نظر کند که آیا چیزی از اینها شنیده است، آنگاه به شکم که آیا با خوردن حرام یا لقمه شبهه یا پرخوری که مانع صفای نفس است و مانند اینها خدا را نافرمانی کرده است.و همین طور درباره هر یک از اعضای خود چنین کند.
آنگاه در طاعات متعلق به هر یک از این اعضاء و درباره آنچه این عضو برای آن آفریده شده از واجبات و مستحبات تفکر کند.پس اگر بعد از تفکر و تفحص دریافت که از آنها معصیتی سرنزده و همه طاعات را بجا آورده و مستحبات را بقدر میسر انجام داده ست خدا را بر این توفیق سپاس گزارد.و اگر به صدور معصیتی یا ترک واجب و طاعتی بر خورد نخست سبب و باعث آن را از قبیل اشتغال به امور زائد و بیهوده دنیا یا همنشینی یاران بد یا غیر اینها بجوید و سپس درصدد قطع آن سبب برآید آنگاه با توبه و ندامت آن را تدارک کند تا فردایش مانند امروز نباشد.و این قدر از تفکر در هر شبانه روز برای هر دینداری که معتقد به نشاه آخرت است لازم است.و این کار عادت نیکان و متقیان گذشته ما در بامداد هر روز یا شامگاه هر شب بود، بلکه ایشان را دفتری بود که در آن رؤوس مهلکات و منجیات و صفات و افعال نیک و بد را می‌نوشتند و هر روز و شب صفات و اعمال خود را بر آن عرضه می‌کردند، و چون از زایل شدن رذیله‌ای یا اتصاف به فضیلتی مطمئن می‌شدند در نامه آن را قلم می‌کشیدند و اندیشه آن را رها می‌کردند و به بقیه می‌پرداختند تا همه را قلم کشند.و بعضی که مرتبه ایشان از شایستگان و صالحان پائین تر بود بعضی از گناهان آشکار، مانند حرام خواری و رها کردن زبان به دروغ و غیبت و ستیزه و سخن چینی یا مسامحه با مردم در ترک امر به معروف و نهی از منکر و امثال اینها را در آن جریده ثبت می‌کردند و در خلاصی از هر یک می‌کوشیدند.
و بالجمله: برادران شایسته و صالح گذشته ما از این گونه تفکر دست نمی‌کشیدند و آن را از لوازم ایمان به محاسبه قیامت می‌شمردند.پس وای بر ما که از پیروی ایشان دست برداشته و در گردابهای غفلت غرق شده‌ایم، تا جائی که اگر ایشان رفتار ما را می‌دیدند به کفر و عدم ایمان ما به روز حساب حکم می‌کردند.و چگونه چنین نباشد و حال آنکه اعمال ما همانند اعمال کسی که به بهشت و دوزخ ایمان دارد نیست.زیرا کسی که از چیزی بترسد از آن می‌گریزد و کسی که به چیزی امید و شوق دارد در طلب آن بر می‌آید، و ما ادعای ترس از دوزخ داریم و می‌دانیم که فرار از آن به ترک معاصی است و با وجود این در معاصی فرو رفته‌ایم، و دعوای شوق به بهشت داریم و می‌دانیم که رسیدن به آن به کثرت طاعات است و مع ذلک در آن کوتاهی و تقصیر می‌کنیم.
اما این گونه فکر تفکر دانشمندان و صالحان است، و اما تفکر صدیقان از این والاتر است، زیرا ایشان مستغرق در دریای محبت و انس به پروردگارند، از همه بریده‌اند و باز آمده‌اند و رو به جانب قدس کبریائی آورده‌اند، به جان و دل چنان در فکر جلال و جمال آفریدگارند که از خود و صفات و احوال خویش یکسره فراموش کرده‌اند.حال ایشان همچون حال عاشقی است که هنگام لقای معشوق واله و حیران اوست.اما مپندار که حصول این تفکر - بلکه پائین‌ترین مرتبه از مراتب لذت بردن به یاد عظمت و جلال خداوند - بدون جدائی و انفکاک از همه رذائل هلاک کننده و اتصاف به فضائل نجات بخش ممکن است، که حال متفکر در جلال و عظمت خداوند با وجود اتصاف به اخلاق بد و رذیله مانند حال عاشقی است که با محبوب خود خلوت کند و بخواهد از مشاهده جمال او التذاذ یابد و زیر پیراهن او مار و عقرب باشد که پیوسته او را بگزند و از لذت مشاهده و انس باز دارند.و ابتهاج او جز به بیرون کردن آنها از جامه خویش تمام نباشد.و شکی نیست که همه خویهای زشت و ناپسند مانند مارها و عقربها موذی و موجب تشویش اند و هر که کمترین معرفت و توجهی به مناجات پروردگار خود دارد و در جان وی چیزی از آنها باشد، در می‌یابد که چگونه باعث آشفتگی و تشویش او و مانع از ابتهاج است.اما فرو رفتگان در علائق طبیعت را گزیدن آنها آشکار و روشن نیست، و بعد از مفارقت نفس از بدن و بدرود این عالم در دو الم گزیدن آنها به مراتب از درد گزیدن مارها و عقربها بیشتر پدیدار می‌شود.

نصیحت

ای دوست! از خواب غفلت برخیز، و امروز فکر فردا کن، پیش از آنکه چنگالهای مرگ در کالبدت بند شود و چاره قوه عاقله ات از تفکر درباره صفات و احوالت از دست بیرون رود.و به یقین بدان که هر فضیلت یا رذیلتی که در جان تست و هر طاعت یا معصیتی که از تو سر بزند در برابر آن جزا و پاداشی در وقت رفتن از این سرای فانی هست.و گفتار سرور پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم را بشنو - که اگر ترا دلی باشد برای بیداری و آگاهی ات بس است - که فرمود:
«ان روح القدس نفث فی روعی: احبب ما احببت فانک مفارقه، و عش ما شئت فانک میت، و اعمل ما شئت فانک مجزی به » «جبرئیل در جان من دمید که: هر چه را خواهی دوست بدار که از آن جدا خواهی شد، و هر چه خواهی زندگی کن که خواهی مرد، و هر چه خواهی بکن که سزای آن را خواهی دید» .و به راستی اگر به مبدا و معاد اعتقاد داشته باشی این سخن واعظ تو بس است و ترا از توجه و التفات به دنیا و اهل آن باز می‌دارد.و خلاصه: سزاوار است که مؤمن در هر شبانه روز ساعتی از اوقات خود را صرف تفکر درباره صفات و افعال خود کند و زمانی در عجائب صنع و قدرت پروردگار بیندیشد و بر این کار مداومت و رزد تا قوه عقلیه و عملیه نفس را کمال حاصل شود، و از وسوسه‌های شیطانی و خواطر نفسانی رهائی یابد.خداوند به فضل بزرگ خود ما را در رسیدن به این مقصود موفق سازد.
(و از جمله) - یعنی از رذائل قوه عاقله - :

مکر و حیله

است برای رسیدن به مطلوبات و مقتضیات دو قوه خشم و شهوت.مکر و حیله و خدعه و دهاء الفاظ مترادفند و در لغت گاهی بر شدت زیرکی و فطانت اطلاق می‌شود.و صاحبنظران آن را بر استنباط بعضی از امور از مآخذ پنهان و دور آن که خارج از حد قریحه راست و مستقیم است اطلاق می‌کنند.و از این رو آن را ضد هوشیاری و ذکاء و سرعت فهم می‌دانند، و در عرف مراد از آن جستن راه‌های پنهان است برای اذیت رساندن به مردمان و بسا در لغت نیز آن را به این معنی تفسیر کنند و مراد ما در اینجا همین معنی است.
و برای مکر و حیله از حیث آشکاری و پنهانی مراتب بیشمار است.بعضی از آنها چندان خفائی ندارد و کسی که اندک شعوری داشته باشد به آن پی می‌برد.
بعضی چنان پوشیده و پنهان است که زیر کان به آن بر نمی‌خورند.گاهی آدمی را بر می‌انگیزد که با دیگران اظهار دوستی و محبت کند و آنگاه به آن بیچاره غافل اذیت و مکروه رساند.و زمانی شخص را بر آن می‌دارد که اظهار امانت و دیانت کند تا مردم اموال و اشیاء گرانبهای خود را به امانت به او سپارند یا با او شرکت و داد و ستد کنند و آنگاه آنها را با مکر و حیله‌ای دیگر بگیرد و بدزدد.و گاهی کسی را وا می‌دارد که اظهار تقوی و عدالت کند تا مردم او را امام و پیشوا و رهبر خود قرار دهند و در باطن دین و دنیای آنان را تباه کند.و بر همین شیوه در موارد دیگر و با مکر و حیله‌های دیگر.
و باید دانست که مکر از مهلکات بزرگ است، زیرا بارزترین صفت شیطان است، و متصف به آن بزرگ لشکر اوست.و معصیت آن از گناه اذیت رساندن آشکارا به دیگری بیشتر است، زیرا کسی که مطلع شود که دیگری در صدد اذیت اوست احتیاط می‌نماید و خود را محافظت می‌کند و بسا که از خود دفع اذیت کند.
و اما غافل بی خبر در مقام احتیاط نیست زیرا که این مکار حیله گر را دوست و خیرخواه خود می‌پندارد، و بدین گونه زیان و نیرنگ وی در لباس دوستی و صداقت به او می‌رسد.و کسی که خوراک مسمومی پیش دیگری بنهد تا او را به هلاک رساند گناهش سختتر و شدیدتر است از کسی که آشکارا شمشیر روی کسی بکشد تا او را بکشد.زیرا این شخص دوم باطن خود ظاهر کرده و آن دیگری را به نیت و اراده خود آگاه ساخته است و این می‌داند که وی دشمن پیکار جوی اوست و متعرض دفع ضرر او می‌شود و چه بسا که وی را دفع کند.اما شخص اول ظاهرا در مقام نیکی و احسان است و باطنا در مقام دشمنی و اذیت رسانی.و غافل بیچاره از بث باطن وی بی خبر است و گمان دارد که به او نیکی خواهد کرد و در مقام دفع و احتیاط بر نمی‌آید بلکه در مقام دوستی و محبت است.پس در حالی که وی را نیکوکار می‌داند و از او شرمسار و خجل است آن مکار او را می‌کشد و به هلاک می‌رساند.
و بالجمله: این رذیلت از همه رذائل زشتتر و پلیدتر و گناه آن شدیدتر است.
و از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «لیس منا من ماکر مسلما» ، «هر که با مسلمانی مکر کند از ما نیست » .و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«لو لا ان المکر و الخدیعة فی النار لکنت امکر الناس » .
«اگر نه این بود که عاقبت مکر و خدعه آتش دوزخ است من از همه مردم مکارتر بودم » .و مکرر آن حضرت آهی بلند می‌کشید و می‌فرمود: «و اویلاه! یمکرون بی و یعلمون انی بمکرهم عالم و اعرف منهم بوجوه المکر، و لکنی اعلم ان المکر و الخدیعة فی النار فاصبر علی مکرهم و لا ارتکب مثل ما ارتکبوا» .
«ای وای! با من مکر می‌کنند و می‌دانند که من مکر آنان را می‌فهمم و راه‌های مکر و حیله را از ایشان بهتر می‌شناسم، و لیکن چون می‌دانم که سرانجام مکر و خدعه آتش دوزخ است بر مکر ایشان صبر می‌کنم و آنچه مرتکب می‌شوند مرتکب نمی‌شوم » .
و راه علاج آن - بعد از بیداری و آگاهی - این است که در بدی عاقبت و وخامت فرجام آن بیندیشد، و تامل کند که صاحب آن در آتش جهنم با شیاطین و بدکاران همنشین و قرین خواهد بود.و متذکر شود که سرانجام بد و وبال هر مکری در دنیا به صاحب آن برمی گردد، چنانکه آیات و اخبار به آن گویا و مشاهده و تجربه بر آن گواه است.آنگاه فواید و خوبیهای ضد مکر یعنی خیر خواهی مسلمین و یکرنگی در گفتار و کردار با ایشان را به یاد آورد - چنانکه در جای خود بیان خواهد شد - و بعد از این اگر عاقل مشفق بر خویشتن باشد از مکر و حیله یکسره اجتناب می‌نماید و در هر کاری که از او سر می‌زند بررسی می‌کند که در آن مکری نباشد.و اگر گهگاه کاری که متضمن مکر است از او صادر شد در مقام عتاب با خود برآید و آن را ترک کند تا به یاری و توفیق خدا ریشه این صفت زشت و نکوهیده بکلی از زمین دل او کنده شود.

مقام دوم: در بیان رذائل و فضائلی که متعلق به قوه غضب است و راه علاج آن

تهور و جبن و شجاعت - خوف - خوف مذموم و اقسام آن - خوف ستوده و اقسام و درجات آن - خوف چگونه پدید می‌آید - خوف از خدا برترین فضائل است - خوف اگر از حد بگذرد نکوهیده و ناپسند است - طرق تحصیل خوف ستوده - خوف از سرانجام بد و عوامل آن - فرق بین آرامش و اطمینان دل و ایمنی از مکر خدا - با هم بودن خوف و رجاء - جای خوف و جای رجاء و ترجیح یکی بر دیگری - عمل بر رجاء برتر است از عمل بر خوف - مداوا کردن مردم به وسیله خوف و رجاء با اختلاف بیماریهایشان - ضعف نفس و بزرگی نفس و صلابت و مهابت آن - ثبات و پایداری - پستی و دنائت همت و علو آن - غیرت و مردانگی و عدم آن - غیرت در دین و عرض و ناموس و فرزندان خود - عجله و شتابکاری - تانی و وقار و آرامش - بدگمانی - خوش گمانی - خشم - افراط و تفریط و اعتدال در نیروی خشم - نکوهش خشم - امکان برطرف کردن غضب و راه علاج آن - فضیلت حلم و فرو خوردن خشم - انتقام و عفو - غلظت و درشتخوئی، و رفق و نرمی - فضیلت رفق - مدارا - بدخلقی به معنی اخص - راه‌های کسب حسن خلق - کینه - عداوت آشکار - زدن و دشنام و لعن و طعن - خودبینی و عجب - نکوهش خودبینی - آفات عجب - علاج اجمالی و تفصیلی عجب - شکسته نفسی - کبر - نکوهش آن - تکبر بر خدا و بر مردم - درجات کبر - علاج آن از راه علم و عمل - تواضع - ذلت - افتخار - ستم و تجاوز - تزکیه نفس - عصبیت - پوشیدن و کتمان حق - انصاف و ایستادن بر حق - سنگدلی و قساوت.
اما دو جنس رذائل قوه غضب (افراط و تفریط آن) یکی:

تهور

چنانکه دانستی، و آن در طرف افراط [نسبت به شجاعت] است: یعنی اقدام به کاری که نباید کرد و انداختن خود در مهلکه هائی که در عقل و شرع منع شده است.
و دلیل بر بدی و ناپسندی آن و در وجوب محافظت و نینداختن خود در مهلکه آیات و اخبار مربوطه است.و همین قدر کافی است که خدای تعالی می‌فرماید:
«و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة »[۲۷][۲۸] «و خویشتن را به هلاکت میفکنید.» حق این است که هر که خود را از آنچه عقل به لزوم محافظت از آن حکم می‌کند نگاه ندارد از نوعی جنون و دیوانگی خالی نیست.و چگونه چنین کسی را می‌توان عاقل نامید که خود را بی باکانه به خطر می‌اندازد مثلا از کوه‌های بلند به زیر می‌افکند و از شمشیرهای آخته و بر کشیده پروا نمی‌کند، یا در گردابها و رودهای غرق کننده فرو می‌رود یا از درندگان احتراز نمی‌کند.چنین شخصی اگر هلاک شود به حکم شریعت قاتل خود به شمار می‌رود و خودکشی موجب هلاک ابدی و شقاوت همیشگی است.
و علاج آن - بعد از به یاد آوردن مفاسد آن در دنیا و آخرت - این است که هر کاری که می‌خواهد بکند ابتدا درباره آن تامل و فکر کند، اگر عقل و شرع آن را تجویز می‌کنند بدان دست یازید، و گرنه از آن اجتناب نماید.و بسا هست که در معالجه آن باید از بعضی کارها که احتراز از آن لازم نیست احتراز کند تا به سوی تفریط بیفتد، و چون به زوال تهور و بی باکی علم پیدا کرد طرف تفریط را رها کند و بر حد وسط که شجاعت است بایستد.

دوم: جبن

جبن (ترسوئی) در طرف تفریط و عبارت است از اینکه در مواردی که مثلا اولی انتقام است هیچ جنبشی و حرکتی نکند.و غضب افراط در این حرکت است.پس جبن به یک اعتبار ضد غضب است و به اعتباری دیگر ضد تهور.و به هر دو اعتبار در طرف تفریط و از مهلکات بزرگ است و آدمی به سبب آن دچار صفات مذمومی مانند خواری نفس و ذلت و ناگواری زندگی می‌شود و مردم در جان و مال او طمع می‌کنند و در کارهای خود بی ثبات و تنبل و راحت طلب می‌گردد.
و از این رو از همه سعادتها باز می‌ماند و ستمکاران دست تجاوز بر او می‌گشایند، و انواع رسوائیها را درباره خود و اهل خود تحمل می‌کند، و دشنامها و تهمتهای ناروا را می‌شنود و نسبت به آنچه موجب ننگ و رسوائی است بی مبالات می‌شود و مقاصد و امور مهم خود را مهمل و معطل می‌گذارد.و لذا در شریعت از آن نکوهش شده است.رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
«لا ینبغی للمؤمن ان یکون بخیلا و لا جبانا» .
«سزاوار نیست که مؤمن بخیل و ترسو باشد» .و نیز فرمود:
«اللهم انی اعوذ بک من البخل، و اعوذ بک من الجبن، و اعوذ بک ان ارد الی ارذل العمر» .
«خدایا از بخل به تو پناه می‌برم، و از جبن به تو پناه می‌برم، و از اینکه به فرتوتی و پست‌ترین دوران عمر برسم به تو پناه می‌برم » .
و علاج آن - بعد از آگاه ساختن نفس بر نقص و مهلک بودن آن - این است که انگیزه‌های غضب را در آنچه جبن به سبب آنها پدید می‌آید تحریک کند.
زیرا قوه غضب در هر کسی موجود است، ولی در بعضی از افراد ضعف و نقص می‌یابد و در آنها جبن پدیدار می‌گردد.و چون پی درپی برانگیخته شود فزونی و قوت گیرد، چنانکه آتش کم با تحریک پیاپی برافروخته و شعله ور گردد.از حکما نقل شده است که خود را در مخاطرات شدید و ترسناک می‌افکندند تا این رذیله را دفع کنند.و از چیزهائی که برای معالجه آن سودمند است این است که با کسانی که خود را از شر و دشمنی او ایمن می‌دانند وضع مخاصمه بگیرد تا نیروی غضب او تحریک شود، و چون در نفس او ملکه شجاعت حاصل شد آنگاه خویشتن را از اینکه تجاوز کند و به طرف افراط بیفتد نگاه دارد.

پیوست: (شجاعت)

چنانکه دانستی ضد این دو جنس (تهور و جبن) «شجاعت » است.ستودگی و شرافت آن را به یاد آور و نفس خویش را بر آثار و لوازم آن وادار کن تا به صورت طبع و ملکه درآید، و آثار دو ضد آن بکلی برطرف شود.و دانستی که شجاعت از برترین کمالات و شریفترین ملکات نفسانی است، و فاقد آن از مردانگی بی بهره است و در حقیقت از جمله زنان است نه از مردان.و خداوند در وصف نیکان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:
اشداء علی الکفار» [۲۹] «با کافران سخت و شدیدند» .
و پیامبر خود را به آن امر کرده است:
«و اغلظ علیهم »[۳۰]«و بر آنها (کافران و منافقان) سخت بگیر.» زیرا سختگیری و خشونت از لوازم و آثار شجاعت است.و در اخبار تصریح شده است که مؤمن شجاع است.امیر مؤمنان علیه السلام در وصف مؤمن فرموده است: «نفسه اصلب من الصلد» ، «دل مؤمن از سنگ محکمتر و سخت تر است » و امام صادق علیه السلام فرمود:
«المؤمن اصلب من الجبل اذ الجبل یستقل منه و المؤمن لا یستقل من دینه » .
«مؤمن از کوه استوارتر و محکمتر است زیرا که از کوه می‌شود چیزی برگرفت و از دین مؤمن چیزی برگرفته نشود» .
و اما انواع صفات رذیله‌ای که به قوه غضب متعلق است، از جمله:

خوف

است و آن عبارت است از رنج و تالم و ناراحتی به سبب انتظار ناملایمی که در آینده وقوع آن محتمل است.و اگر علم یا ظن به وقوع آن نلاملایم داشته باشد «توقع و انتظار مکروه و ناگوار» نامیده می‌شود، و رنج و ناراحتی آن بیشتر از خوف خواهد بود و ما از هر دو - خوف و توقع مکروه - بحث می‌کنیم.و فرق بین خوف و جبن این است که جبن بی جنبشی و عدم تحرک نفس است در جائی که عقلا و شرعا حرکت برای انتقام یا چیزی دیگر مستحسن و پسندیده است.و این سکون و بی حرکتی گاه بدون حدوث تالم و رنجی که لازمه خوف است تحقق می‌یابد.مثلا کسی که جرات نمی‌کند در کشتی سوار شود یا در خانه تنها بخوابد یا متعرض دفع کسی که به او ظلم می‌کند بشود می‌توان او را متصف به چنین سکون و بی جنبشی دانست در حالی که متالم و ناراحت نیست. چنین شخصی جبن دارد و خوف ندارد.و کسی که ملکه حرکت برای انتقام و غیره از افعالی که شرع و عقل جایز می‌شمرند دارد گاهی برای او رنج و تالم از توقع حدوث مکروه و ناگوار پیش می‌آید، مثل ناراحتی از اینکه سلطان به قتل او فرمان دهد.چنین فردی خوف دارد و جبن ندارد.
خوف دو نوع است: (اول) خوفی که همه اقسام آن مذموم است، و آن خوفی است که نه از خدا و صفات مقتضی هیبت و عظمت او ناشی شده و نه از گناهان و جنایات خود بنده.بلکه ناشی از اموری غیر اینها باشد که تفصیل آن خواهد آمد.و این نوع خوف از رذائل قوه غضب از طرف تفریط و از نتایج جبن است.و (دوم) خوف ستوده و مستحسن و آن خوفی است که از خدا و از عظمت او و از خطا و گناه بنده برخاسته است، و آن از فضائل قوه غضبیه است، زیرا قوه عاقله به آن فرمان می‌دهد و آن را نیکو می‌شمرد. بنابراین این گونه خوف حاصل از انقیاد غضب از عقل است.و ما اینک گفتار خود را درباره اقسام هر دو نوع تفصیل می‌دهیم، و علاج برطرف کردن اقسام اول و راه تحصیل اقسام دوم را بیان می‌کنیم:

خوف نکوهیده و اقسام آن

نوع اول خوف اقسامی دارد که عقل همه را زشت و ناروا می‌شمارد.پس سزاوار نیست که عاقل آن را به دل خویش راه دهد.بیان این مطلب این است که:
انگیزه این گونه خوف ممکن است بر چند قسم باشد:
اول - اینکه خوف از امری ضروری و لازم الوقوع باشد که دفع آن از قدرت بشر بیرون است.و شکی نیست که خوف از چنین امری نادانی و خطای محض است و غیر از رنج و عقوبتی زودرس و عاجل که آدمی را از تدبیر در مصالح دنیا و آخرت باز دارد فایده‌ای بر آن مترتب نیست.و عاقل چنین چیزی را به دل خود راه نمی‌دهد بلکه خود را دلداری می‌دهد و به آنچه شدنی است راضی و خشنود می‌سازد تا راحت این دنیا و سعادت آن جهان برایش حاصل شود.
دوم - آنکه خوف او از امری ممکن باشد که وقوع و عدم وقوع آن قطعی و حتمی نباشد و شدن و نشدن آن در دست این شخص نباشد.و شکی نیست که قطع و یقین به وقوع آن و ناراحتی برای آن خلاف مقتضای عقل است، بلکه لازم است که آن را به دیده احتمال بنگرد و پدید آمدن آن را حتمی نشمارد، زیرا:
«لعل الله یحدث بعد ذلک امرا» [۳۱]
«شاید خدا بعد از این چیزی پدید آورد» .
این گونه خوف با اینکه با قسم اول در این امر شریک است که بی سبب عقوبت را به شتاب و تعجیل طلب می‌کند و حال آنکه وقوع حادثه محتمل در اختیار او نیست، فرقش با آن این است که به وقوع آن یقین و حتم ندارد.پس به نترسیدن از آن سزاوارتر است [زیرا احتمال می‌رود که آن امر وقوع نیابد] .
سوم - آنکه خوف او از کاری باشد که فاعل آن خود این شخص و ناشی از سوء اختیار اوست.علاج آن این است که مرتکب آن کار نشود و به کاری که از سرانجام بد آن می‌ترسد اقدام نکند.زیرا این عمل یا فی حد ذاته بد نیست ولی به آنچه زیان آور است منجر می‌شود، و شکی نیست که ارتکاب چنین عملی خلاف عقل است، و اگر بعد از وقوع زیان آن ظاهر شد از قسم دوم خواهد بود، یا بذاته کاری زشت و ناپسند است که اگر آشکار شود رسوائی و بازخواست به دنبال دارد، و این شخص به خیال اینکه علنی نخواهد شد آن را انجام داده است.
بی شک این گمان ناشی از نادانی است، زیرا هر فعلی که از هر فاعلی سر بزند هر چند پنهانی باشد ممکن است آشکار و علنی گردد و اگر علنی شد ممکن است رسوائی و بازخواست به بار آورد.و عاقلی که به ماهیت و طبیعت امر ممکن علم دارد مرتکب چنین کاری نمی‌شود.و باعث خوف در شق دوم این است که حکم واجب را بر ممکن بار کرده و در این حکم امر ممکن را ممتنع و واقع نشدنی شمرده است.
و اگر این شخص به امر ممکن به مقتضای ذات آن حکم می‌کرد (یعنی آن را محتمل می‌دانست نه حتمی یا محال) از هر دو نوع خوف ایمن می‌بود.
چهارم - اینکه خوف او از چیزهائی باشد که طبع مردم از آن بی سبب و جهت عقلی و واقعی (نفس الامری) وحشت دارد، مانند مرده و جن و امثال اینها مخصوصا در شب در حال تنهائی.بی شک این گونه خوف ناشی از کوتاهی و نارسائی عقل و مغلوبیت آن از قوه واهمه است.پس باید قوه غضب را تحریک و تهییج کند تا بدین سبب عقل بر وهم چیره شود.و چه بسا برای چنین شخصی سودمند است که در شبهای تاریک به تنهائی در جاهای ترسناک درنگ کند تا این خوف بتدریج از او زائل گردد.
و چون ترس از مرگ شدیدترین و عامترین اقسام این نوع خوف است، به علاج آن بخصوص اشاره می‌کنیم و می گوئیم: آنچه باعث ترس از مرگ است چند چیز می‌تواند باشد:
۱- این تصور که به مرگ نابود و فانی و معدوم صرف می‌شود.و شکی نیست که این گمان ناشی از جهل محض است، زیرا مرگ چیزی جز قطع وابستگی و علاقه نفس از بدن نیست، و نفس برای همیشه باقی است، چنانکه براهین قاطع عقلی و شواهد ذوقی (مجاهدات و ریاضتها و عبادات) و ظواهر دلائل نقلی بر بقا و خلود نفس دلالت دارد.و شاید آنچه قبلا در این باره گفتیم برای اثبات این مطلوب کافی باشد.و صرف نظر از آن می گوئیم: کسی که کمترین بصیرتی دارد چگونه برای او جایز است که همه بزرگان نوع انسان از صاحبان وحی و الهام و استوانه‌های حکمت و عرفان را به دروغ محض و باطل صرف نسبت دهد.
بنابراین کسی که اندکی تامل کند از ترس از مرگ رهائی می‌یابد.
۲- تصور اینکه مرگ موجب درد و الم جسمانی شدید طاقت فرسا می‌شود که شبیه آن را در همه عمر ادراک نکرده است.و این نیز از خیالات باطل و فاسد است، زیرا درد و رنج فرع حیات است و درد جسمانی مادام که حیات هست شدیدتر از دردهای سخت و قطع عضو نیست، بعد از زوال حیات درد وجود و معنی ندارد.زیرا ادراک هر چه جسمانی است به واسطه حیات است و پس از گسیختن رشته حیات ادراکی باقی نیست تا دردی احساس شود.
۳- آنکه گمان کند که از مرگ کاستی و نقصان به او می‌رسد.این گمان نیز به سبب غفلت از حقیقت مرگ و انسان است.زیرا کسی که حقیقت این دو را شناخت می‌داند که مرگ باعث کمال و تمامیت انسانیت و آثار آن است و مردن جزء حد انسان می‌باشد.و از این رو حکمای نخستین گفته‌اند: «انسان حی ناطق میرنده است » .و حد هر چیزی موجب کمال آن است نه نقص و ناتمامی آن.
پس با مرگ کمال و تمامیت حاصل می‌شود نه نقصان. «نشنیده‌ای که هر که بمرد او تمام (یعنی کامل) شد» .پس انسان کامل مشتاق مرگ است، زیرا مرگ مقتضی تمامیت و کمال او در خروج از ظلمت سرای طبیعت و همسایگی اشرار به عالم نور و همنشینی با اخیار و نیکان یعنی عقول قدسی و نفوس پاک است، و کدام خردمند حیات عقلی و سرور و ابتهاج حقیقی را بر حیات هراس انگیز وحشتناک مادی که آمیخته به انواع دردها و رنج‌ها و مصیبتها و بیماریها و سختیهاست ترجیح نمی‌دهد و برنمی گزیند.
پس ای دوست من! سر از خواب غفلت و مستی طبیعت بردار، و نصیحتم را که از تو به آن نیازمندترم بشنو: شوقی را که در نهاد و جوهر ذات تو نسبت به جایگاه حقیقی و وطن اصلی ات نهفته است برانگیز، و از پوست طبیعت مادی به درآی و روح قدسی خود را از آلودگیها و تیرگیهای جسمانی بزدای، و نفس خویش را از پلیدیهای سرای غرور پاک ساز، و قفس تنگ و تاریک خاکی را بشکن و بال و پر همت به آشیان قدسی نورانی را بر هم زن، و از حضیض جهل و نقص به اوج عزت و عرفان پرواز کن، و خود را از تنگنای زندان ناسوت رها ساز و قدم در فضای دلگشای عالم لاهوت گذار.چرا عهد یار و دیار حقیقی خود را فراموش کرده‌ای و به مصاحبت این سرای ناپایدار و بی وفا دل بسته و خشنود گشته‌ای؟ !
زد سحر طایر قدسم ز سر سدره صفیر که در این دامگه حادثه آرام مگیر[۳۲]
۴- سختی و صعوبت دل کندن و قطع علاقه از فرزندان و دوستان و مال و منصب.و معلوم است که این ترس از مرگ نیست بلکه اندوه جدائی از اندوخته‌ها و زیورهای ناپایدار است.و علاج این خوف آن است که بیندیشد که چیزهائی که فناپذیر است در خور آن نیست که عاقل به آن دل ببندد.و چگونه عاقل آنچه را مایه پستی و زبونی است محبوب خود گیرد و به آن اطمینان پیدا کند با اینکه می‌داند که بزودی از آنها جدا خواهد شد.پس لازم است که محبت دنیا و اهل آن را از دل خود بیرون کند تا از این خوف و درد و اندوه رهائی یابد.
۵- تصور شادی و خوشحالی دشمنان از مرگ او.و این وسوسه شیطانی است که از توهم محض سرچشمه می‌گیرد، زیرا شادی و شماتت ایشان به دین و ایمان او زیانی نمی‌رساند و درد و رنجی در جسم و جان او پدید نمی‌آورد.
وانگهی این گونه شادی و شماتت اختصاص به مرگ ندارد.زیرا دشمن بر هر مصیبت و بلا و رنجی که در حال حیات به انسان وارد می‌شود شماتت و شادمانی می‌کند، و اگر کسی این را نمی‌پسندد و از آن ناراحت است باید بکوشد تا عداوتها را از طریق معالجاتی که برای کینه و حسد بیان خواهد شد از میان ببرد.
۶- تصور اینکه بعد از مرگ او فرزندان و همسرش خوار و پایمال شوند و دوستان و یارانش هلاک گردند.و این گمان نیز از وسوسه‌های شیطانی و خیالهای فاسد است.زیرا کسی که چنین خیالی کند خود را منشا اثری در عزت و استکمال دیگران می‌داند و برای خویشتن مدخلیتی در قوت و ثروت آنها می‌پندارد.و این خیال باطل ناشی از جهل به خداوند و قضا و قدر اوست زیرا مقتضای فیض اقدس او این است که هر ذره‌ای از ذرات عالم را به مقام لایق خود که برای آن آفریده شده است برساند.و هیچ کس را یارای تغییر و تبدیل آن نیست.و از این رو به چشم خود می‌بینی که بسیاری از افاضل در تربیت اولاد خود می‌کوشند ولی در این کوشش خود هرگز موفق و پیروز نمی‌شوند، و یا ثروتمندانی که برای فرزندان خود اموال بیحد به جا می‌گذارند و به اندک مدتی از دست آنان بیرون می‌رود.
و نیز می‌بینی که بسی یتیمان که نه دست تربیت پدر بر سر آنان بوده و نه مالی داشته‌اند و مع ذلک به واسطه تربیت مربی ازلی به مدارج کمال رسیده‌اند، یا اموال بیحد و حصر فراهم آورده‌اند.و غالبا یتیمانی که پدر خود را در کودکی از دست داده‌اند ترقی آنان در دنیا و آخرت بیش از اطفالی بوده است که در آغوش پدران پرورش یافته‌اند.تجربه گواه است که کسانی که به جهت مالی که از برای فرزندان خود گذاشته‌اند خاطر جمع شده‌اند یا به شخصی که اولاد خود را به او سپرده‌اند مطمئن بوده‌اند فرزندانشان به فقر و تهی دستی و به خواری و ذلت گرفتار گشته‌اند، و چه بسا که همین سبب هلاک آنان و نابودی اموالشان شده است.و هر که کار اولاد و بازماندگان خود را به رب الارباب و خالق بندگان سپرد بعد از او عزت و قوت و مال و ثروتشان فزونتر شد.پس کسی که عاقل و خیرخواه اهل خود باشد باید کار فرزندان و نزدیکان و یاران خود را به آفریدگار و پروردگار آنان واگذارد و آنان را به موجد و مولایشان بسپرد، که او نیکو مولی و نیکو تکیه گاهی است.
و آشکار است که ترس از مرگ برای انگیزه‌های یاد شده بیمورد است.
پس از آن شایسته است که خردمند در این بیندیشد که هر پدید آمده‌ای سرانجام از میان می‌رود - چنانکه در حکمت ثابت شده است.و خود او از موجودات پدید آمده (کائنات) است و تباهی و فنای او نیز ضروری خواهد بود.بنابراین کسی که وجود تن را که مرکب از عناصر است بخواهد در واقع فسادی را که همراه آن است نیز خواسته است.پس آرزوی دوام زندگی از خیالات ممتنع است. و عاقل گرد محالات نمی‌گردد و آرزوی آن را در دل نمی‌پرورد.بلکه به یقین می‌داند که آنچه در نظام کلی عالم یافت می‌شود بهترین و کاملترین نظام است و تغییر آن منافی حکمت و مصلحت و خیر است، و در نتیجه آنچه را که برای او و دیگران رخ می‌دهد بدون ناراحتی و کدورت می‌پذیرد و به آن راضی است.
به علاوه کسی که آرزوی عمر دراز دارد اگر مقصودش برخورداری از لذات جسمانی و دوام آنهاست، باید بداند که چون پیری فرا رسد اعضاء بدن ضعیف و سست می‌شود و قوای تن مختل می‌گردد و تندرستی که پایه و اساس لذات است از میان می‌رود.و بنابراین دیگر از خوردن و آمیزش و سایر لذات حسی بهره نمی‌برد، بلکه هیچگاه از بیماری و درد خالی نیست و همه حالات جوانی دگرگون می‌شود، نیرومندیش رو به ضعف و عزتش رو به ذلت و خواری دارد و همچنین دیگر حالاتش، چنانکه در کتاب الهی به آن اشاره شده است:
«و من نعمره ننکسه فی الخلق » [۳۳] «و هر که را عمر دراز دهیم خلقت وی دگرگون کنیم.» و با این همه هیچ روزی از مفارقت و هجران دوست یا خویشاوند نزدیک یا رفیق شفیقی آسوده نخواهد ماند.و چه بسیار که به انواع مصیبتها دچار شود و فقر و تنگدستی و نکبت به او روی آورد، و خواستار عمر دراز در واقع طالب این رنجها و ناملایمات است.و اگر مقصود او از عمر دراز کسب فضائل علمی و عملی است شکی نیست که تحصیل کمالات در دوران پیری بسی دشوار و سخت است، و کسی که فضائل اخلاقی را تا زمان پیری تحصیل نکرده باشد و خویها و صفات هلاک کننده از جهل و غیره در او استوار شده باشد، چگونه می‌تواند در پیری آنها را برطرف کند و یا به ملکات ضد دگرگون سازد.زیرا برطرف کردن آنچه در نفس ریشه کرده و استوار شده در دوران پیری که نیروی تحمل ریاضت و مجاهده سستی و ناتوانی گرفته غیر ممکن است.و لذا در آثار وارد شده است که: «مرد چون به سن چهل رسید و به خیر بازنگشت شیطان پیش آید و دست بر رویش کشد و گوید: پدرم فدای این رخساری که دیگر رستگار نخواهد شد» .
با وجود این طالب سعادت همواره باید همت بر تحصیل سعادت مقصور دارد.و از جمله شرایط کسب سعادت دفع آرزوی دراز و خشنودی به تقدیر الهی از درازی و کوتاهی عمر است.و سعی و کوشش او همیشه باید در تحصیل کمالات به قدر امکان و رهائی از قید زمان و مکان باشد و رشته علاقه خود را از دنیا و زیورهای ناپایدار آن بگسلد و به زندگانی و لذتهای باقی و پایدار پیوند دهد.و در کسب ابتهاج و سرور عقلی و اتصال کامل به درگاه قدس الهی اهتمام ورزد تا از زندان طبیعت آزاد شود و به سوی عالم قیقت بالا رود، و برای او مرگ ارادی که منشا زندگانی طبیعی است حاصل گردد، چنانکه معلم اشراق گفته است: «به مرگ ارادی بمیر تا به حیات طبیعی زنده شوی » .بدین گونه سعادتمند در اندیشه است که به جایگاه پسندیده که قرارگاه صدیقان است انتقال یابد و به جوار پروردگار جهانها برسد، و در این موقع مشتاق مرگ می‌شود و از تقدیم و تاخیر آن پروا ندارد و به ظلمات برزخ که منزلگاه اشقیا و بدکاران و مسکن شیطان و اشرار است تمایل و علاقه نشان ندهد، و هرگز آرزوی زندگی زودگذر ننماید، و به زبان حال چنین گوید:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم به هوای لب او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم [۳۴]
۷- تصور عذاب جسمی و روحی که بر اعمال نکوهیده و افعال زشت مترتب است.و شکی نیست که این گونه خوف ستوده است و از اقسام نوع دوم به شمار می‌رود، جز اینکه باقیماندن بر این ترس و درصدد دفع و علاج آن از طریق ترک خطاها و کسب طاعات برنیامدن جهل و بطالت است، زیرا این خوف ناشی از سوء اختیار و اعمال بد است، و خداوند رسولان و اوصیاء ایشان را برای رهائی بخشیدن مردم از آن برانگیخته است.پس علاج آن ترک گناهان و تحصیل اخلاق شریف و عالی است.و معلوم است که انسانی که از عذاب می‌ترسد و در عین حال در گرداب گناهان فرو رفته کسی را ماند که با ترس از غرق شدن و سوختن خود را در دریا و در آتش پرشعله بیفکند.و بی شک ازاله این ترس به اختیار خود اوست، پس باید معاصی را ترک کند و در کسب طاعات و عمل به وظایف بکوشد تا خلاصی یابد.و اهتمام بزرگان دین از پیامبران و حکما و صدیقان در ادای وظایف و طاعات و صبرشان بر عبادات مشقت آور و پیکارشان با لشکر شیاطین همانا برای دفع این گونه ترس از نفوس خود بوده است.بنابراین، این گونه خوف ناشی از خود تو و از سوء اختیار تست.پس آن را با اعمال شایسته و افعال فاضله کاهش ده.و گاهی این خوف تازیانه خدا و برای برانگیختن آدمی بر عمل است.مع هذا اگر به حد افراط باشد باید به وسیله رجاء معالجه شود.و اگر در حد اعتدال است باید در وجود تو بماند تا انگیزه عمل باشد.با این همه هر چند گناه بزرگ و همت از جبران و تدارک آن ناتوان باشد نباید از لطف و رحمت خدا ناامید گردد.زیرا امید آن هست که رحمت گسترده الهی که بر غضب او پیشی دارد او را دریابد.

خوف پسندیده و اقسام و درجات آن

نوع دوم خوف نیز اقسامی دارد: (اول) آنکه از خدای سبحان و عظمت و کبریای او باشد و این خوف در اصطلاح صاحبدلان خشیت و رهبت (ترس) نامیده می‌شود. (دوم) آنکه از گناهان و معاصی باشد. (سوم) آنکه از هر دو باهم باشد.
و هر قدر معرفت انسان به جلال و عظمت او و به عیوب و گناهان خویش بیشتر شود خوف افزون گردد.زیرا ادراک قدرت غالب و عظمت فائق و قوت قوی و عزت شدید موجب اضطراب و سراسیمگی است.و شکی نیست که عظمت و قدرت خداوند و دیگر صفات جلال و جمال او در شدت و قوت نامتناهی است و بر هر انسانی به اندازه طاقت و استعداد او ظاهر و پدیدار می‌شود.و برای هیچ کس احاطه به صفات او و ادراک کنه آنها ممکن نیست، که وسائل ادراک از درک نامتناهی کوتاه و نارساست.بلی، بعضی از ادراکات عالی اجمالا می‌تواند به مفهومی از آن راه یابد و لیکن آنچه برای خردمندان از صفات او ظاهر و متجلی می‌شود حقیقت صفات نیست، بلکه نهایت آنچه عقول آنان در می‌یابد و کمال می‌انگارد به قدر طاقت و استعداد ادراک آنهاست.و اگر ذره‌ای از حقیقت بعضی از صفات او برای نیرومندترین عقلها و عالیترین ادراکها ظهور و تجلی کند از فروغ انوار وجه ذوالجلال او بسوزند و تار و پود هستی شان از هم بگسلد، و اگر گوشه‌ای از پرده جمال کنار رود اجزاء وجودشان از هم پاشیده شود.
پس آخرین درجه معرفتی که برای صاحبان ادراک عالی و عقول و نفوس قدسی میسر است این است که نامتناهی بودن صفات خداوند را در شدت و قوت دریابند و همین قدر بفهمند که دست اندیشه از درک کمال و بهاء صفات او کوتاه است و پای تصور را در ساحت قدسش راه نیست.و فهمیدن این مرتبه نیز به اختلاف عقول و علو ادراک مختلف است.پس هر که عقل و ادراکش قویتر و کاملتر باشد به پروردگارش شناساتر است و هر که شناخت او افزونتر باشد خوفش بیشتر است.
و از این رو خدای تعالی فرمود:
«انما یخشی الله من عباده العلماء» [۳۵]
«از بندگان خدا، فقط دانایان از او بیم دارند.» و سرور رسولان فرمود: «انا اخوفکم من الله » «من از همه شما از خدا ترسانترم » .
و حتما حکایات خوف گروه پیامبران و پس از ایشان خوف دسته‌های اولیا و عارفان به گوشت رسیده، و غشهای پی در پی امیر مؤمنان علیه السلام را شنیده‌ای.
و این حالت مقتضای کمال معرفت است که موجب خوف شدید می‌شود.
زیرا کمال معرفت در دل اثر می‌کند و آن را به سوزش می‌آورد و اثر این آتش خوف از قلب به بدن می‌رسد و تن را نزار و لاغر و چهره را زرد و دیده را گریان می‌سازد و به اعضاء و جوارح سرایت می‌کند و آنها را از گناهان باز می‌دارد و به طاعات مقید می‌سازد.و کسی که در ترک معاصی و کسب طاعات نکوشد دل او از خوف خدا خالی است و از این جهت گفته‌اند: خائف کسی نیست که بگرید و چشم خود بمالد بلکه کسی است که کارهائی را که عذاب و عقاب در پی دارد ترک کند.
و حکیمی گفته است: «هر که از چیزی ترس و بیم داشته باشد از آن می‌گریزد، و کسی که از خدا بترسد به سوی او می‌گریزد» .و عارفی گفته است: «بنده هنگامی از خدا می‌ترسد که از گناه بپرهیزد همچون بیماری که از خوف طول بیماری از غذاهای ناسازگار پرهیز می‌کند» .و همچنین به صفات و احوال سرایت می‌کند و شهوات را ریشه کن و لذات را ناگوار می‌سازد، و طعم معاصی شیرین در کام طبعش تلخ و ناپسند می‌گردد، چنانکه عسل نزد کسی که می‌داند مسموم است ناگوار می‌شود.و در این هنگام شهوات به سبب خوف می‌سوزد و اعضاء و جوارح مؤدب می‌شود و در دل افسردگی و خضوع و خشوع پدید می‌آید و صفات مذموم از او دور می‌گردد، و تمام هم او متوجه خوف از معاصی و در اندیشه خطر عاقبت کار است.و برای او شغلی جز مجاهده و محاسبه اعمال و مراقبت احوال نمی‌ماند.
یک دم را برای خود غنیمت می‌شمارد و آن را بیهوده از دست نمی‌دهد، و از نفس درباره خیالات و سخنان و کلمات بازخواست می‌کند، و ظاهر و باطن خود را به آنچه از آن می‌ترسد مشغول می‌سازد و به چیز دیگری نمی‌اندیشد، همانند کسی که در چنگال شیری درنده گرفتار آمده و تمام هم او به آن مشغول است و به هیچ چیز دیگر نمی‌پردازد.این است حال کسی که خوف خدا بر او چیره و مستولی شود، همچنانکه حال گروهی از صحابه و تابعین و پیروان آنان و سلف صالح چنین بوده است.
پس نیروی مجاهده و مقدار محاسبه بر حسب شدت خوفی است که سبب آتش و سوزش دل است، و آن بستگی دارد به مقدار معرفت به جلال و عظمت خدا و دیگر صفات و افعال او و نیز به عیوب نفس و خطرهای هول انگیزی که در پیش دارد.
و کمترین درجه خوف که اثرش در اعمال ظاهر می‌شود این است که از ممنوعات و محرمات دست باز دارد و این کف نفس از آنها «ورع » (پارسائی) نام دارد، و بیشتر و بالاتر از آن این است که از شبهه‌ها خود را نگاه دارد و این را «تقوی » نامند، زیرا تقوی این است که از آنچه مشکوک و شبهه آمیز است پرهیز کند.و صدق در تقوی همین است.و اگر از این مرتبه نیز ترقی کند خود را یکسره به خدمت پروردگار بگمارد و از آنان شود که خانه‌ای که در آن سکنی و اقامت نخواهد کرد نسازد و آنچه را نمی‌خورد گرد نیاورد، و به دنیایی که علم به فراق و جدائی از آن دارد التفات نکند، این مقام «صدق » است و صاحبش «صدیق » نام دارد.پس تقوا در صدق، و ورع در تقوا، و عفت در ورع داخل است که آن عبارت است از خودداری از مقتضای شهوات.
پس در این هنگام خوف در اعضاء و جوارح تاثیر می‌کند و او را از اقدام به محرمات و معاصی باز می‌دارد و به عمل به طاعات وا می‌دارد.

خوف چگونه و از چه پدید می‌آید

بدان که خوف پدید نمی‌آید مگر از نگرانی و انتظار رسیدن ناملایم و مکروهی.و این مکروه و ناملایم یا ذاتا مکروه و ناگوار است مانند آتش دوزخ یا از این جهت که به مکروه و ناگوار ذاتی می‌انجامد مانند گناهانی که به مکروه ذاتی در آخرت منجر می‌شود.و هر شخص خائف و ترسانی ناچار یکی از این دو قسم مکروه در خاطرش ممثل و مجسم می‌گردد، و انتظار آن در دلش قوت می‌گیرد تا آنکه دل به سبب درک آن متالم و دردناک می‌شود، و حالات خائفان نسبت به اندازه تاثیری که مکروهات بر دلشان دارد مختلف است:
کسانی که خوف مکروه ذاتی بر دلشان غالب است، یا خوفشان از سکرات (بیهوشیهای) مرگ و شدت آن و سؤال نکیر و منکر و درشتی و خشونت آن است، یا از تصور ایستادن در پیشگاه پروردگار و هیبت آن و شرمساری از کشف و آشکار شدن نهان و ضمیرشان، یا از حساب و دقت آن و صراط و باریکی و تیزی آن، یا از آتش دوزخ و هول و هراس عذابهای دردناک جهنم و غل و زنجیر آن، یا از محرومی از سرای پر نعمت بهشت و دوری از وصال ملک جاودان و مملکت بی پایان، یا از نقصان درجات در مقام علیین و محروم ماندن از جوار مقربان، یا خوف از خدای سبحان یعنی از جلال و عظمت او و از دوری و فراق او و این خوف برترین مرتبه خوف است، و آن خوف صاحبدلان عارف است از صفات الهی که در خور هیبت و خوف است و خوف عالمان به لذت وصال و رنج دوری و فراق و آگاهان از سر گفتار الهی:
«و یحذرکم الله نفسه » [۳۶]
«خدا شما را از (نافرمانی) خود می‌ترساند» .
و همچنین:
«اتقو الله حق تقاته » [۳۷]
«از خدا چنانکه شایسته ترس از اوست بترسید» .
و گفته‌اند که این خوف عباد و زهاد و همه اهل عمل است.
و اما کسانی که خوف مکروه غیر ذاتی بر دلشان غلبه کرده، یا ترسشان از مردن پیش از توبه است یا شکستن توبه، یا از سستی و تقصیر در وفاء به حقوق الهی، یا عاری ماندن از حسناتی که بتوان بر آن تکیه کرد و در میان بندگان مایه عزت است، یا انحراف از راه راست، یا پیروی از شهواتی که به سبب عادت به آنها الفت پیدا شده، یا تبدیل نرمی و رقت قلب به قساوت و سنگدلی، یا از عواقب بد خیانت و دشمنی با مردم یا از اشتغال به غیر خدا، یا پیشامدهای ناگوار در بقیه عمر، یا از سرکشی هنگام رو آوردن نعمتها و غافلگیر شدن و رسیدن عذاب الهی (به سبب ارتکاب معاصی) هنگام برخورداری از نعمتهای پی در پی، یا انکشاف و آشکار شدن طاعتهای بد و فاسد و ریاکارانه، یا فریفته شدن به دنیا و زیورهای فانی و آرایشهای ناپایدار آن، یا زود رسیدن و تعجیل عقوبت در دنیا و رسوائی علنی، یا از سوء خاتمه و سرانجام بد هنگام مرگ، یا از آنچه در ازل برای او مقدر شده است.اینها همه از موارد خوف عارفان است.
و هر یک از آنها فایده‌ای مخصوص دارد و آن عبارت است از احتراز از آنچه به خوف منتهی می‌شود.پس کسی که از عواقب بد عدم رعایت حقوق مردم می‌ترسد سعی می‌کند که ذمه خود را از آنها بری سازد، و خائف از استیلاء عادت مواظب است که خود را از آن کنار بکشد، و خائف از اطلاع خداوند بر باطن و ضمیر او به پاکسازی دل خود از وسوسه‌ها می‌پردازد، و به همین نحو درباره دیگر اقسام.
و بیشتر خوفی که بر دل متقین غالب است خوف سوء خاتمه است و این است که دل عارفان از آن پاره پاره است.زیرا سرانجام بد سخت خطرناک است - چنانکه بیان آن خواهد آمد.اما بالاترین این اقسام که بیش از همه دلالت بر کمال معرفت دارد خوف سابقه است، [که خوف از روز ازل باشد]، زیرا خاتمه فرع بر سابقه است و خاتمه با به میان آمدن و سپری شدن اسباب بسیار بر سابقه مترتب است.و لذا عارف مشهور خواجه عبد الله انصاری گفته است که:
«مردم از روز آخر می‌ترسند و من از روز اول » .و خاتمه کار همان را آشکار می‌کند که قضاء الهی در ام الکتاب (لوح محفوظ و علم الهی) به آن پیشی گرفته است.
و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر سر منبر به آن اشاره فرموده است: دست خود را در حالی که بسته بود بلند کرد و فرمود: «ای مردم! آیا می‌دانید در دست من چیست؟» گفتند خدا و رسول داناترند.فرمود: «نامهای اهل بهشت و نامهای پدران و قبیله‌های آنان تا روز قیامت.» آنگاه دست چپ را بالا برد و فرمود: «آیا می‌دانید در دست چپ من چیست؟» باز گفتند: خدا و رسول داناترند، پس فرمود: «نامهای اهل جهنم و نامهای پدران و قبایل آنها تا روز قیامت » .سپس فرمود: «حکم خداست و حکم خدا عدل است.»
«فریق فی الجنة و فریق فی السعیر» [۳۸]«گروهی در بهشتند و گروهی در دوزخ » .
و نیز فرمود: «یسلک بالسعید فی طریق الاشقیاء حتی یقول الناس:
ما اشبهه بهم بل هو منهم، ثم تتدارکه السعادة.و قد یسلک بالشقی فی طریق السعداء حتی یقول الناس: ما اشبهه بهم، بل هو منهم، ثم یتدارکه الشقاء.ان من کتبه الله سعیدا و ان لم یبق من الدنیا الا فواق ناقة ختم له بالسعادة »[۳۹]
«گاهی سعد را در راه اشقیا ببرند تا آنجا که مردم بگویند که چه مشابه اهل شقاوت است بلکه از آنهاست ناگاه سعادت او را دریابد [و در گروه سعادتمندان داخل شود]، و گاهی شقی را در راه سعادتمندان ببرند تا مردمان گویند که چه مشابه اهل سعادت ست بلکه از ایشان است ناگهان شقاوت او را دریابد، آن را که خدا (در لوح محفوظ) سعادتمند نوشته است پایان کارش به سعادت انجامد اگر چه از دنیا فقط به اندازه دوشیدن ماده شتری باقی مانده باشد» .

خوف از خدا برترین فضیلت است

خوف از خدا مرتبه‌ای از مراتب دین و مقامی از مقامات اهل یقین و افضل فضائل نفسانی است.زیرا فضیلت هر صفتی به قدر کمکی است که به سعادت می‌کند، و هیچ سعادتی مانند سعادت لقاء خدا و قرب او نیست، و این سعادت حاصل نمی‌شود مگر به تحصیل محبت و انس با خدا، و محبت و انس به خدا به دست نمی‌آید مگر با معرفت، و معرفت حاصل نمی‌گردد مگر به ادامه فکر، و انس متحقق نمی‌شود مگر به محبت و تداوم ذکر.و مواظبت بر فکر و ذکر میسر نشود مگر به ریشه کن کردن دنیادوستی از قلب، و محبت دنیا ریشه کن نگردد مگر با سرکوب کردن لذتها و شهوتها.و نیرومندترین وسیله برای سرکوبی شهوت آتش خوف الهی است، و این خوف آتش سوزنده شهوات است.در این صورت فضیلت آن به قدری است که شهوات را بسوزاند و انسان را از معاصی باز دارد و بر طاعات برانگیزد، و این امر با اختلاف درجات خوف مختلف می‌شود - چنانکه گذشت.
و گفته‌اند: کسی که به خدا انس دارد و حق مالک دل اوست، و به مقام رضا رسیده است، و بیننده جمال حق است: برای او خوفی باقی نمی‌ماند، بلکه خوفش به امن مبدل می‌شود، چنانکه قول خدای سبحان بر آن دلالت دارد:
«اولئک لهم الامن و هم مهتدون » [۴۰] «ایمنی خاص ایشان است و آنان هدایت یافتگانند.» زیرا به آینده توجه و التفاتی ندارد، و از مکروهی ناراحت نیست و به محبوبی میل و رغبت نشان نمی‌دهد، پس بیم و امیدی ندارد، بلکه حالش برتر از این دو خواهد گردید.بلی، وی از خشیت - یعنی ترس از خدا و از عظمت و هیبت او - خالی نخواهد بود.و هرگاه به نظر وحدت متجلی گشت دیگر اثری از خشیت نیز در او نخواهد ماند.زیرا خشیت از لوازم کثرت است که آن هم از میان رفته.و از اینرو گفته‌اند:
«خوف پرده‌ای است بین خدا و بنده » .و همچنین گفته‌اند: «اگر حق بر دلها و درونها ظهور و تجلی کند دیگر جائی در آن برای خوف و رجا نخواهد ماند» .و نیز گفته‌اند. «محب عاشق اگر دلش بهنگام دیدار محبوب به خوف فراق مشغول باشد این برای او نقصی است در دوام شهود، که بالاترین مقام است.» و تو آگاهی که ما را به این اقوال التفاتی نیست، پس به مقصد خودمان که بیان فضیلت خوف است باز می‌گردیم و می گوئیم: آیات و اخباری که بر آن دلالت دارد بسیار است، و خداوند برای اهل خوف علم و هدایت و رضوان و رحمت را که مجمع مقامات بهشتیان است جمع کرده و فرموده:
«انما یخشی الله من عباده العلماء»[۴۱] «از بندگان خدا فقط دانایان از او بیم دارند.» و نیز فرموده:
«هدی و رحمة للذین هم لربهم یرهبون » [۴۲] «هدایت و رحمت برای کسانی که از پروردگار خود می‌ترسند.» و فرمود:
«رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه » [۴۳] «خدا از ایشان خشنود است و آنها از خدا خشنودند و این مرتبه خاص کسی است که از پروردگار خود ترسان است.» و بسیاری از آیات تصریح می‌کند که خوف از لوازم ایمان است، مانند این قول خدای تعالی:
«انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم » [۴۴] «مؤمنان تنها آن کسانند که چون خدا یاد شود دلهاشان ترسان و لرزان گردد.» و می‌فرماید:
«و خافون ان کنتم مؤمنین » [۴۵]) «اگر واقعا مؤمنید از من بترسید.» و اهل خوف را در این قول خود ستایش فرموده است:
«سیذکر من یخشی » [۴۶] «کسی که خدا ترس باشد پند خواهد پذیرفت.» و به آنان وعده بهشت داده و فرمود:
«و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی » [۴۷] «و اما هر که از (ایستادن در پیشگاه یا از جلال و عظمت) پروردگارش ترسید و خویشتن را از هوس باز داشت (یا نفس را از خواهشهایش منع کرد) بهشت جایگاه اوست.» و نیز فرمود:
«و لمن خاف مقام ربه جنتان » [۴۸] «و برای کسی که از مقام پروردگار خویش بترسد دو بهشت است.» و در خبر قدسی وارد شده است که:
«و عزتی لا اجمع علی عبدی خوفین و لا اجمع له امنین، فاذا امننی فی الدنیا اخفنه یوم القیامة، و اذا خافنی فی الدنیا امنته یوم القیامة » .
«به عزتم سوگند که بر بنده خودم دو ترس جمع نمی‌کنم و برای او دو امن قرار نمی‌دهم.پس اگر در دنیا از من ایمن باشد در روز قیامت او را خواهم ترسانید و اگر در دنیا از من بترسد در روز قیامت او را ایمن خواهم ساخت.» و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «راس الحکمة مخافة الله » ، «اساس حکمت ترس از خداست » .و نیز فرمود:
«من خاف الله اخاف الله منه کل شی ء، و من لم یخف الله اخافه الله من کل شی ء» [۴۹]
«هر که از خدا بترسد خدا همه چیز را از او بترساند، و هر که از خدا نترسد خدا او را از همه چیز بترساند» .و به ابن مسعود فرمود: «اگر می‌خواهی مرا [در قیامت] ملاقات کنی بعد از من خوف خود را [از خدا] بیشتر کن » و نیز فرمود:
«اتمکم عقلا اشدکم لله خوفا» . «کاملترین شما در عقل کسی است که خوفش از خدا بیشتر باشد.» و از لیث بن ابی سلیم منقول است که گفت: «از مردی از انصار شنیدم که می‌گفت: روزی بسیار گرم در خدمت رسول خدا در سایه درختی نشسته بودیم که مردی آمد و جامه از تن خود کند و خود را بر شنهای تفتیده افکند و می‌غلطید، گاهی پشت و گاهی شکم و گاهی چهره خود را بر آن ریگها می‌مالید و می‌گفت:
ای نفس بچش که عذاب خدا از آنچه با تو کردم شدیدتر است، و رسول خدا به او می‌نگریست.آنگاه چون جامه خود را پوشید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با دست به وی اشاره کرد و او را فرا خواند و فرمود: ای بنده خدا! کاری از تو دیدم که از هیچ یک از مردم ندیدم، چه چیز ترا بر این کار واداشت؟ عرض کرد: خوف خدا.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: از خدا چنانکه باید ترسیدی و پروردگارت با اهل آسمان به تو مباهات نمود.آنگاه به اصحاب فرمود: ای حاضران! نزدیک این مرد روید تا برای شما دعا کند.نزدیک شدند و وی همه را دعا کرد و گفت: خداوندا! هدایت را فرا راه ما دار، و تقوی را ره توشه ما کن، و بهشت را سرانجام ما قرار ده.» و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ما من مؤمن یخرج من عینیه دمعة، و ان کانت مثل راس الذباب من خشیة الله، ثم یصیب شیئا من حر وجهه، الا حرمه الله علی النار» «هیچ مؤمنی نیست که از چشم او از خوف خدا اشکی بیرون آید و به گونه چهره اش برسد، اگر چه به قدر سر مگسی باشد، مگر آنکه خدا آن چهره را بر آتش دوزخ حرام کند.» و فرمود: «اذا اقشعر قلب المؤمن من خشیة الله تحاتت عنه خطایاه کما یتحات من الشجر و رقها.» «چون دل مؤمن از ترس خدا بلرزد خطاهای او مانند برگ درخت فرو ریزد.» و نیز فرمود:
«لا یلج النار احد بکی من خشیة الله حتی یعود اللبن فی الضرع.» «کسی که از خوف خدا بگرید داخل جهنم نمی‌شود مگر اینکه شیر دوشیده به پستان باز گردد.» و امام سجاد علیه السلام در دعائی چنین می‌گوید: «سبحانک! عجبا لمن عرفک کیف لا یخافک » . «منزهی تو ای خدا! شگفتا از کسی که ترا می‌شناسد چگونه از تو نمی‌ترسد.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «امیر المؤمنین علیه السلام نماز صبح را در عراق با مردم گزارد و بعد از نماز آنها را موعظه فرمود و گریست و مردم را از خوف خدا گریانید سپس فرمود: به خدا سوگند که در زمان دوستم رسول الله صلی الله علیه و آله گروهی را می‌دیدم که صبح را شام می‌کردند در حالی که ژولیده مو و غبار آلود و گرسنه بودند و پیشانیشان چون زانوی شتر پینه بسته شبها را در قیام و سجود برای پروردگارشان به سر می‌بردند، گاهی بر پا ایستاده و زمانی به سجده می‌رفتند، با پروردگار خویش برای رهائی از آتش دوزخ مناجات می‌کردند، به خدا قسم که با این همه می‌دیدم که خائف و ترسان بودند» ، و در روایت دیگر: «گویا صدای شعله‌های آتش جهنم در گوشهاشان بود، و چون نام خدا در نزدشان یاد می‌شد مانند شاخه‌های درخت می‌لرزیدند که گویا شب را به غفلت گذرانده‌اند» .سپس امام باقر علیه السلام فرمود:
«دیگر کسی آن حضرت را تا هنگام مفارقت از دنیا خندان ندید.» و امام صادق علیه السلام فرمود:
«من عرف الله خاف الله، و من خاف الله سخت نفسه عن الدنیا.» «هر که خدا را شناسد از او بترسد، و هر که از خدا بترسد دل از دنیا بر کند.» و فرمود: «ان من العبادة شدة الخوف من الله تعالی، یقول الله: «انما یخشی الله من عباده العلماء» و قال:
«فلا تخشو الناس و اخشون » [۵۰] و قال:
«و من یتق الله یجعل له مخرجا» [۵۱]«همانا قسمتی از عبادت ترس از خدای تعالی است، خدا می‌فرماید: فقط دانایان از خدا می‌ترسند.و فرمود: از مردم نترسید و از من بترسید.و فرمود: و هر که از خدا بترسد برایش راه نجاتی قرار دهد.» و همان امام فرمود: «ان حب الشرف و الذکر لا یکونان فی قلب الخائف الراهب.» «جاه طلبی و شهرت دوستی در دل بیمناک و ترسان نباشد» .و نیز فرمود:
«المؤمن بین مخافتین: ذنب قد مضی ما یدری ما صنع الله فیه، و عمر قد بقی لا یدری ما یکتسب فیه من المهالک، فهو لا یصبح الا خائفا و لا یصلحه الا الخوف.» «مؤمن میان دو ترس قرار دارد: گناهی که کرده و نمی‌داند خدا درباره او چه خواهد کرد، و عمر باقی مانده که نمی‌داند از مهلکه‌ها [گناهانی که مایه هلاک است] چه مرتکب خواهد شد.پس همیشه ترسان است و همین ترس او را اصلاح می‌کند.» و فرمود:
«خف الله کانک تراه، و ان کنت لا تراه فانه یراک، و ان کنت تری انه لا یراک فقد کفرت، و ان کنت تعلم انه یراک ثم برزت له بالمعصیة فقد جعلته من اهون الناظرین الیک.» «از خدا چنان بترس که گویا او را می‌بینی، و اگر تو او را نمی‌بینی او ترا می‌بیند، و اگر معتقد باشی که او ترا نمی‌بیند کافری، و اگر بدانی که او ترا می‌بیند و آنگاه نافرمانی او آشکار کنی پس او را کمترین بینندگان خود پنداشته‌ای » .
و فرمود: «لا یکون المؤمن مؤمنا حتی یکون خائفا راجیا، و لا یکون خائفا راجیا حتی یکون عاملا لما یخاف و یرجو.» «مؤمن مؤمن نباشد مگر آنکه ترسان و امیدوار باشد، و ترسان و امیدوار نباشد مگر آنکه برای آنچه می‌ترسد و امیدوار است عمل کند.» و نیز فرمود: «مما حفظ من خطب النبی صلی الله علیه و آله و سلم انه قال: ایها الناس!
ان لکم مما لم فانتهوا الی معالمکم، و ان لکم نهایة فانتبوا الی نهایتکم، الا ان المؤمن یعمل بین مخافتین: بین اجل قد مضی لا یدری ما الله صانع فیه، و بین اجل قد بقی لا یدری ما الله قاض فیه، فلیاخذ العبد المؤمن من نفسه لنفسه و من دنیاه لآخرته، و فی الشبیبه قبل الکبر، و فی الحیاة قبل الممات، فو الذی نفس محمد بیده ما بعد الدنیا من مستعتب و ما بعدها من دار الا الجنة و النار.» «از خطبه‌های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که حفظ شده این است که فرمود: ای مردم!
شما را نشانه هائی است [از قرآن و سنت] به آنها برسید و شما را پایانی است به آن برسید.همانا مؤمن بین دو ترس عمل می‌کند: بین مدتی که از عمرش گذشته و نمی‌داند خدا با او چه خواهد کرد و بین زمانی که از عمرش باقی مانده و نمی‌داند خدا درباره او چه حکم می‌کند.پس بنده مؤمن باید از [عمر] خود برای خود و از دنیا برای آخرت خود و در جوانی پیش از پیری و در زندگی قبل از مرگ توشه گیرد.سوگند به آن که جان محمد در دست اوست بعد از دنیا عذر خواهی و توبه ممکن نیست و خانه‌ای جز بهشت و دوزخ نخواهد بود.» و اخباری که در برتری و ستایش علم و تقوی و ورع و گریه و رجاء وارد شده دلالت بر فضیلت خوف دارد.زیرا همه اینها یا سبب خوفند یا مسبب و اثر آنند، تقوی و ورع حاصل و نتیجه خوفند و گریه ثمره و لازمه آن است و رجاء ملازم و همراه آن، زیرا تا کسی امید به محبوبی نداشته باشد از فقدان و گذشتن آن ترسی ندارد، و اگر از فوت و فقدان آن نمی‌ترسید آن را دوست نمی‌داشت.
پس بیم و امید از یکدیگر جدا نیستند، اگر چه ممکن است یکی بر دیگری غالب شود.زیرا شرط آن دو این است که به چیز مشکوک تعلق گیرند، چون امر معلوم مورد خوف و رجاء نیست.محبوبی که مورد شک است فرض و تقدیر وجودش به دل نشاط می‌دهد و امید همین است و فرض و تقدیر عدمش دل را ناراحت می‌کند و ترس همین است.و این دو تقدیر دو امر متقابلند.بلی، گاهی یکی از دو طرف شک به سبب بعضی چیزها رجحان پیدا می‌کند، و این را ظن نامند و مقابل آن وهم است.
پس اگر به وجود محبوب ظن برود امید قوت می‌گیرد و ترس و بیم نسبت به آن ضعیف می‌شود و همچنین بالعکس.و به هر حال این دو همراه و متلازمند، و از این رو خدای سبحان می‌فرماید:
«و یدعوننا رغبا و رهبا»[۵۲]«و با امید و بیم ما را می‌خوانند.» و نیز می‌فرماید:
«یدعون ربهم خوفا و طمعا»[۵۳] «پروردگار خود را با بیم و امید می‌خوانند.» و آشکار است که آنچه بر فضیلت این پنج صفت - علم، تقوی، ورع، گریه، امید - دلالت دارد بر فضیلت خوف نیز دلالت می‌کند.و همچنین آنچه در نکوهش امن از مکر خدا وارد شده است دلالت بر ستایش خوف دارد.زیرا خوف ضد آن است و نکوهش چیزی ستایش ضد آن است.و از آنچه دلالت بر ضیلت خوف دارد اخبار متواتری است که از کثرت خوف ملائکه و انبیاء و ائمه هدی علیهم السلام رسیده است، مانند خوف جبرائیل و میکائیل و اسرافیل و حاملان عرش و دیگر فرشتگان، و مانند خوف پیامبر ما و ابراهیم و موسی و عیسی و داود و یحیی و دیگر پیامبران، و خوف امیر مؤمنان و سید ساجدان و سایر ائمه طاهرین علیهم السلام و داستان خوف هر یک از ایشان در کتب اهل حدیث مذکور و مسطور است و هر که بخواهد به آنها مراجعه کند، و از خدا می‌خواهیم که ما را از خطا و لغزش نگه دارد و توفیق راستی و درستی در گفتار و کردار عطا فرماید.

خوف اگر از حد بگذرد مذموم است

آنچه در مدح و ستایش خوف گفته شد در وقتی است که از حد تجاوز نکند و اگر از حد بگذرد مذموم و ناپسند است و بیان مطلب این است که: خوف از خدا حکم تازیانه‌ای دارد که بندگان را به مواظبت بر علم و عمل می‌راند تا به وسیله این دو به رتبه قرب الهی و لذت محبت و انس به او نائل شوند.و همان گونه که تازیانه‌ای که چهارپایان را به آن می‌رانند و کودک را به آن تادیب می‌کنند حدی دارد و نباید از اعتدال بیرون رود، که کمتر از اندازه در راندن و تادیب سودمند نیست و بیش از اندازه به هلاک مرکب و کودک می‌انجامد و مذموم و ناپسند است همچنین خوف که تازیانه خدا برای کشاندن بندگان است حدی در اعتدال دارد و آن قدری است که آدمی را به مطلوب برساند، پس اگر از آن حد کمتر باشد کم فایده یا بیفایده است و مانند چوب بسیار باریکی است که به مرکب نیرومندی بزنند و بنابراین او را به مقصد نمی‌راند.و مثل این خوف مانند رقت و نرم دلی زنان بهنگام شنیدن سخن اندوهباری است که موجب گریه آنان می‌شود و تا سخن قطع شد به حالت اول خود بر می‌گردند.یا مثل خوف بعضی از مردم بهنگام مشاهده چیز هولناکی است که به محض اینکه از حس و نظر غایب شد دل به غفلت باز می‌گردد.و این خوف کم فایده و بلکه بیفایده است.خوفی که در اعضاء و جوارح انسان تاثیر نکند به اینکه آنها را از معاصی باز دارد و به طاعات مقید سازد در حکم حدیث نفس و خیال و خاطری است که سزاوار نام خوف نیست.و اگر مفرط و زیاده از حد باشد بسا که منجر به ناامیدی از رحمت خدا شود و این گمراهی است:
«و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون » [۵۴]
«جز گمراهان چه کسی از رحمت پروردگار خود نومید می‌شود؟» یا به یاس می‌انجامد که یاس از لطف و رحمت خدا کفر است:
«لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون » [۵۵]
«از رحمت خدا جز گروه کافران نومید نمی‌شوند.» و شکی نیست که خوفی که به یاس و ناامیدی برسد آدمی را از عمل باز می‌دارد زیرا نشاط خاطر را که انگیزه عمل است از میان می‌برد و کسالت را که مانع از عمل است پدید می‌آورد.و چنین خوفی محض فساد و نقص و عین قصور و خسران است.و در نظر عقل و شرع مطلقا هیچ رجحانی ندارد.زیرا هر خوفی در حقیقت نقص است چون ناشی از عجز و ناتوانی و بیچارگی است، از آن رو که متعرض محذوری است که دفع آن برای او ممکن نیست.و به علاوه با جهل همراه است زیرا از سرانجام کار بی خبر است، که اگر علم داشت ترسان نبود و خوف - چنانکه گفته شد - در مورد چیزی است که مشکوک باشد.پس بعضی از موارد خوف کمال است در حالی که در موارد بیشتر نقص است.و به اعتبار اینکه از معاصی باز می‌دارد و به ورع و تقوی و مجاهده و ذکر و عبادت و دیگر اسباب قرب و انس به خدا رهنمون می‌شود کمال است ولی اگر به آنها رهنمون نشود فی نفسه نقص است نه کمال، زیرا کمال حقیقی و فی نفسه آن است که خدای تعالی را بتوان به آن وصف کرد مانند علم و قدرت و امثال اینها، و آنچه وصف او به آن روا نباشد فی ذاته کمال نیست.و ممکن است به طور نسبی و نظر به بعضی از فواید آن پسندیده باشد.بنابراین هر خوفی که این فوائد بر آن مترتب نشود به سبب آنکه افراط است مذموم خواهد بود، و چه بسا موجب مرگ یا بیماری یا اختلال عقل گردد، و این مانند آن است که برای تادیب کودکی را چنان بزنند که بمیرد یا چارپائی را هلاک کنند یا عضوی از آن را بشکنند.
و در شرع رجا و امید مورد ستایش قرار گرفته و مردم به آن مکلف شده‌اند تا به وسیله آن خود را از صدمه خوف که منجر به یاس و ناامیدی یا یکی از زیانهای مذکور می‌شود نگاه دارند.پس خوف پسندیده آن است که آدمی را با حفظ حیات و تندرستی و سلامت عقل به عمل رهنمون شود.و اگر از حد بگذرد مرضی است که باید آن را علاج کرد.یکی از مشایخ عرفا به مریدان ریاضت کش خود که روزهائی گرسنه مانده بودند گفت: «عقل خود را حفظ کنید، که خدای تعالی را ولی ناقص العقل نخواهد بود» .و معنای این گفتار که «هر که از خوف خدای تعالی بمیرد شهید است » این است که مرگ او اگر به وسیله خوف باشد برتر است از مرگ بدون خوف، نه اینکه از حیاتی که در طاعت خدا و تحصیل معارف صرف شود بهتر است.زیرا کسی که در درجات معارف و طاعات در حال ترقی و تکامل است در هر لحظه ثواب شهید دارد.پس برترین سعادت عمر دراز در تحصیل علم و عمل است، و هر چه به عمر یا عقل یا سلامت آسیب برساند خسران و نقصان است.

راه‌های تحصیل خوف ستوده

برای به دست آوردن خوف پسندیده راه‌هائی هست:
(اول) اینکه در تحصیل یقین، یعنی ایمان قوی به خدا و آخرت و بهشت و دوزخ و حساب و عقاب، بکوشد.و بدون تردید این یقین انگیزه ترس از دوزخ و امید به بهشت است.به علاوه، خوف و رجاء به صبر بر ناملایمات و سختیها، و صبر به مجاهده و یاد خدای تعالی و فکر دائم درباره او، و دوام ذکر به انس به خدا، و دوام فکر به کمال معرفت، و انس و کمال معرفت به محبت رهنمون می‌شود، و رضا و توکل و دیگر مقامات به دنبال می‌آید.و این همان ترتیب سلوک منازل دین است.و بعد از اصل یقین مقامی جز خوف و رجا و بعد از این دو مقامی جز صبر و بعد از صبر جز مجاهده و تجرد و خلوص ظاهر و باطن برای خدا و بعد از آن جز هدایت و معرفت و بعد از این دو جز انس و محبت وجود ندارد.و لازمه ضروری محبت خشنودی به فعل محبوب و اطمینان به عنایت اوست، و حقیقت توکل همین است.پس یقین سبب خوف است و نخست باید سبب را به دست آورد تا مسبب حاصل شود.
(دوم) اینکه همواره در احوال قیامت و انواع عذابهای آخرت بیندیشد و به مواعظ هشدار دهنده گوش فرا دهد و در حالات خائفان بنگرد و با آنان معاشرت کند و سرگذشت و داستانهای ایشان را بشنود.اینهاست که دل را به سوی خوف از عذاب الهی می‌کشاند.و این خوف عامه مردم است که به مجرد ایمان به بهشت و دوزخ به عنوان پاداش و سزای طاعت و معصیت حاصل می‌شود.و اما خوف به سبب غفلت یا ضعف ایمان سست و ضعیف می‌گردد و این غفلت و ضعف به وسیله آنچه گفته شد از میان می‌رود و معالجه می‌شود. و اما خوف از خدا به معنای ترس از دوری و حجاب و امید به قرب و وصال خوف صاحبدلان است که صفات الهی را که مقتضای خوف و هیبت است می‌شناسند و بر راز این گفتار خدای متعال آگاهند:
«و یحذرکم الله نفسه »[۵۶]
«خدا شما را از خود می‌ترساند» .
و همچنین:
«اتقوا الله حق تقاته »[۵۷]
«از خدا چنانکه شایسته ترسیدن از اوست بترسید.» پس راه تحصیل این خوف همانا ارتقا به قله و تارک معرفت است، زیرا این خوف ثمره معرفت به خدا و صفات جلال و جمال اوست، و کسی که یارای رسیدن به این مقام ندارد لا اقل شنیدن اخبار و آثار خائفان و مطالعه احوال ایشان از هیبت و جلال خداوند (مثل انبیا و اولیا و عارفان راستین) را ترک نکند که خالی از تاثیر نیست.
(سوم) اینکه بداند که آگاهی و وقوف بر کنه صفات خدا محال است و احاطه به کنه امور نیز در قدرت بشر نیست، زیرا این مطلب به مشیت الهی ارتباط دارد که از حد معقول و مالوف ما خارج است.و کسی که این نکته را به تحقیق بشناسد می‌داند که حکم بر امری از امور آینده حتی به حدس و قیاس ناممکن است تا چه رسد به قطع و یقین.و در این موقع است که خوفش شدید می‌شود هر چند همه کارهای نیک را انجام داده و دل از دنیا بکلی بریده و سراسر وجودش به حق رو آورده باشد.زیرا خطر سرانجام کار و سختی ثبات و پایداری بر حق دفع شدنی نیست، و چگونه می‌توان بر دگرگونی حال خود مطمئن بود که دل مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداست[۵۸]، و زیر و رو شدن دل از دیگ جوشان شدیدتر است، که دگرگون کننده دلها می‌فرماید:
«ان عذاب ربهم غیر مامون » [۵۹]
«از عذاب خدا ایمن نتوان بود.» پس مردم را چه جای اطمینان خاطر است که خداوند آنها را به پرهیز و نا ایمنی هشدار می‌دهد.و از این رو عارفی گفته است: «اگر بین من و کسی که او را پنجاه سال به توحید بشناختم ستونی حایل شود (همین قدر که پشت آن ستون رود) و مرگ او فرا رسد به توحید او قطع و یقین نتوانم کرد که حال دل دگرگون شدنی است و من نمی‌دانم چه دگرگونی پدید آید. [۶۰]

ترس از سوء خاتمه و اسباب آن

پیش از این اشاره شد که بالاترین ترسها ترس از سوء خاتمه است و این ترس اسباب گوناگونی دارد که مرجع همه آنها سه چیز است:
(اول) که از همه بزرگتر و بدتر است این است که وقتی سکرات و هول و اضطراب مرگ نمایان گردد در عقاید آدمی خلل پدید آید و شک یا انکار بعضی از حقایق بر دل عارض شود و با همین حال قبض روح شود و این انکار یا شک پرده‌ای بین او و خدای تعالی گردد که باعث دوری دائم از خداوند و محرومیت و خسران ابدی و عذاب جاودان خواهد بود.
اما این انکار یا شک یا مربوط است به بعضی از عقاید اصولی مانند توحید و علم و دیگر صفات کمال خدای تعالی، و هر یک از اینها در هلاک و سقوط نفس در بیدینی و کفر کلی است، یا متعلق است به همه آنها خواه در اصل و یا به نحو سرایت.و مراد از سرایت این است که آدمی ممکن است درباره ذات و صفات و افعال خداوند اعتقادی خلاف حق و واقع داشته باشد، خواه به رای و عقل خود یا به تقلید، و چون مرگ فرا رسد و سکرات آن ظاهر گردد و دل نسبت به معتقدات خود مضطرب و متزلزل شود، چه بسا بطلان آنچه از روی جهل معتقد بود منکشف شود - زیرا حال مرگ حال کنار رفتن پرده است - و همین امر ممکن است بطلان بقیه عقاید او یا شک در آنها را، هر چند مطابق واقع باشد، به دنبال آورد.زیرا در نزد او فرقی بین این اعتقاد فاسدی که به بطلان و فسادش پی برده و دیگر عقاید صحیح او وجود ندارد، و چون خطای خویش را در بعضی از عقایدش دریافت یقین و اطمینانی در بقیه آنها برایش باقی نمی‌ماند.چنانکه گویند فخر رازی روزی می‌گریست، از سبب گریه او پرسیدند گفت: «اینک هفتاد سال است در مساله‌ای به نحوی اعتقاد داشتم، امروز بطلان آن بر من معلوم شد، از کجا که دیگر عقاید من چنین نباشد.» و بالجمله: اگر کسی هنگام مرگ به این خطر بیفتد و پیش از آنکه به اصل ایمان باز گردد از دنیا برود روحش با حال شرک و کفر بیرون رفته است، که از این سوء خاتمه به خدا پناه می‌بریم و از او می‌خواهیم که ما را بر اعتقاد حق ثابت قدم نگه دارد.خدای تعالی در این دو آیه سرانجام بد آنان را یاد می‌کند:
«و بدا لهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون » [۶۱] «از خدا چیزها بر آنان آشکار شد که گمان نمی‌کردند.»
«قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا، الذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا»[۶۲]
«بگو آیا شما را به زیانکارترین [مردم] خبر دهم، کسانی که کوشش آنان در زندگی دنیا گم [و نابود] شده و با این حال پندارند که کار نیک می‌کنند.» و ساده لوحان، یعنی کسانی که به خدا و رسول او و آخرت ایمان اجمالی و راسخ دارند از این خطر برکنارند، و از این رو در حدیث آمده است که: «اکثر اهل الجنة البله » [۶۳] «بیشتر اهل بهشت ساده دلانند» و از بحث و نظر و فرورفتن در مسائل کلامی منع شده[۶۴] و دستور آمده که ظاهر شرع را بگیرند، و معتقد باشند که خدا منزه از نقص و متصف به صفات کمال در بالاترین حد نهائی است.و سر مطلب این است که ساده لوحان وقتی آنچه را که از شرع رسیده بگیرند و به آن معتقد شوند بر آن ثابت و استوار می‌مانند و ذهنشان از درک شبهات قاصر است و به تشکیک عادت ندارند و بنابراین شک و شبهه‌ای حتی هنگام مرگ به خاطرشان خطور نمی‌کند.
و اما کسانی که در ژرفای بحثهای نظری فرو می‌روند و عقاید خود را از عقول قاصر و نارسای خویش اخذ می‌کنند، بر عقاید خود ثبات و پایداری ندارند، زیرا عقلها از درک صفات خدا و دیگر عقاید اصولی آن طور که هست قاصرند، و ادله‌ای که ترتیب می‌دهند مضطرب و متعارض است، و درهای شک و شبهه به سبب فرو رفتن در بحث گشوده می‌شود.بنابراین اذهان آنان دائما جای کشمکش و تعارض عقاید و شکوک است.و چه بسا با ملاحظه بعضی از دلائل عقیده‌ای پیدا می‌کنند و به آن مطمئن می‌شوند، سپس شک عارض آنها می‌شود و جای اطمینان را می‌گیرد یا آن را ضعیف می‌کند و پیوسته در گردابهای سرگردانی و اضطراب غوطه می‌خورند.پس اگر در این حال سکرات مرگ آنان را دریابد چه استبعاد دارد که در بعضی از عقاید خود شک کنند.و مثل اینان مانند کسی است که در کشتی شکسته نشسته باشد و کشتی در گرداب افتاده و دستخوش امواج خروشان دریا گشته که موجی او را به موج دیگر اندازد، و سرنوشت چنین کسی غالبا مرگ و هلاک است و به ندرت اتفاق افتد که موجی او را به ساحل برساند.و از نصیر الدین حلی - که از بزرگان متکلمین است - نقل شده که گفت: «هفتاد سال در علوم عقلی فکر کردم و کتابهای بیشماری درباره آنها نوشتم بیش از این نیافتم که این مصنوعات را صانعی است، و مع ذلک در این عقیده پیر زنان قوم یقینشان از من بیشتر و بالاتر است.» پس طریق صواب این است که آدمی اصل ایمان و عقاید را از صاحب وحی بگیرد، و به همراه آن باطن خود را از اخلاق پلید و خبیث پاک سازد و به طاعات و اعمال شایسته اشتغال ورزد و متعرض تفکر در آنچه از طاقت او بیرون است نگردد.مگر کسی که خداوند او را به نیروی قدسی و قریحه مستقیم تایید فرموده و نور حکمت را در دلش تابانده و مشمول الطاف خفیه ساخته است، که چنین کسی می‌تواند در دریای علوم غوطه ور شود.و اما دیگران سزاوار است که اصول عقاید خود را که از شرع رسیده از او بگیرند و به خدمت او مشغول باشند تا برکات انفاس وی شامل حالشان شود، که کسی که از شرکت در صف رزمندگان و مجاهدان عاجز و ناتوان است شایسته است که در خدمت آنان به فراهم ساختن آب و غذا و نگه داشت وسائل و مرکبشان مشغول باشد تا در روز قیامت با آنان محشور شود اگر چه فاقد مقام و درجه آنان باشد.
(دوم) از اسباب سوء خاتمه، سستی و ضعف ایمان است و هر چه ایمان ضعیفتر باشد دوستی دنیا بر دوستی خدا غالب شود تا حدی که در قلب جائی برای دوستی خدا باقی نماند مگر به طور حدیث نفس، و این مقدار نمی‌تواند اثری در مخالفت با نفس اماره و شیطان داشته باشد.و نتیجه آن فرو رفتن آدمی در پیروی از شهوات خواهد بود تا جائی که دل تاریک و سیاه و تاریکی گناهان بر آن انباشته شود و نور ایمان بکلی خاموش گردد.و چون هنگام بیهوشی و سکرات مرگ فرا رسد حب خدا در دل وی ضعیفتر شود و چه بسا بکلی نابود گردد، زیرا در می‌یابد که از محبوبش یعنی دنیا که بر دلش غالب است ناچار جدا می‌شود و این را از خدا می‌داند. پس در ضمیر خود نسبت به آنچه خدا مقدر کرده، یعنی مرگ، نفرت و انکار پیدا می‌کند و چه بسا در اندرونش به جای حب خدا بغض او پدید آید.چنانکه هرگاه کسی فرزند خود را کمی دوست داشته باشد و مالی داشته باشد که در نزد او از آن فرزند عزیزتر است و آن فرزند مال را تلف کند آن دوستی اندک به کینه و دشمنی مبدل می‌شود.پس اگر در این حال لحظه مرگ فرا رسد
و معلوم شد که سبب سرانجام بد غالب گشتن دنیا دوستی بر دل همراه با ضعف ایمان است که موجب ضعف خدا دوستی می‌شود. پس هر که دوستی خدا در دلش بر دوستی دنیا غالب است از این خطر دورتر است اگر چه دنیا را نیز دوست داشته باشد، و هر که در دلش عکس این حالت است به خطر نزدیک است.و علت کمی دوستی خدا کمی معرفت به اوست.زیرا خدا را دوست نمی‌دارد مگر آن که او را بشناسد.و به این گونه سوء خاتمه در کتاب الهی اشاره شده است:
«قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره » [۶۵]
«بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خویشاوندان شما و اموالی که به دست آورده‌اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و خانه هائی که بدان دلخوشید نزد شما از خدا و پیامبر او و جهاد در راه خدا محبوبتر است منتظر باشید تا خدا فرمان خویش بیاورد (عذابش را بر شما نازل کند یا بیهوشی مرگ شما را فرا گیرد) .» پس هر که روحش در حالی که از کار خدا - مرگ - ناخشنود است و برای اینکه بین او و مال و دیگر محبوبهایش جدائی می‌افکند نسبت به خدا بغض و نفرت دارد، مرگش ورود به مغبوض و فراق از محبوب است و در نتیجه بر خدا وارد می‌شود مانند بنده فراری و آکنده از بغض که او را دستگیر کرده و به زور به سوی مولایش می‌آورند، و خواری و عذابی که سزای اوست پنهان نیست.اما آن که با دوستی خدا و خشنودی فعل او بمیرد ورودش ورود بنده نیکوکار مشتاق مولای خویش است، و شادی و سروری که به او می‌رسد پوشیده نیست.
(سوم) از اسباب سوء خاتمه، کثرت معاصی و غلبه شهوات است هر چند ایمان قوی باشد.بیان مطلب این است که سبب ارتکاب گناهان غلبه شهوات و رسوخ آنها در دل است و سبب آن بسیاری الفت و عادت به آنهاست.و هر چه آدمی به آن الفت گرفته و عادت کرده باشد بهنگام مرگ یاد آن به دلش بر می‌گردد.
پس اگر میل او بیشتر به طاعات بود در وقت مردن همان به خاطرش می‌رسد و اگر شغل و سرگرمی او بیشتر مسخرگی و استهزاء بوده در دم مرگ به آن مشغول می‌گردد.
و همچنین در همه اشتغالات و اعمالی که در مدت عمر متوجه آنها بوده در وقت مردن بر دلش غالب می‌شود.و بسا هست که بهنگام قبض روح یکی از شهوات دنیا و یکی از گناهان بردا، او غالب باشد و دلش به آن معتقد شود و در این حالت از خدای تعالی دور و محجوب گردد.و مراد از پایان بد همین است.پس کسی که معاصی و شهوات بر او غالب است و دلش به گناهان بیشتر مایل است تا به طاعات، این خطر به او نزدیک است.و کسی که طاعات بر او غالب است و به ندرت مرتکب معاصی می‌شود امید نجات درباره او بیشتر است، اگر چه امکان خطر نیز هست.و کسی که هیچ یک از طاعات و معاصی بر دیگری غلبه ندارد امر او در این خطر با خداست، و ما را نرسد که در حق او به نزدیکی و دوری حکم و داوری کنیم.
سر مطلب این است که بیهوشی پیش از مرگ شبیه خواب است، و همان طور که انسان در خواب احوالی را می‌بیند که در طول عمر به آنها الفت و عادت داشته است، حتی در خواب جز چیزهائی که شبیه مشاهدات وی در بیداری است نمی‌بیند، چنانکه کسی که تازه به حد بلوغ رسیده و محتلم شود صورت آمیزش را به خواب نمی‌بیند، همین طور است حال او بهنگام سکرات مرگ و بیهوشی پیش از آن، که شبیه خواب است اگر چه بالاتر از آن است.پس مقتضای این حالت آن است که مالوفات به یاد او باز گردد. چه بسیار که به واسطه غلبه الفت صورت فاحشه‌ای در نظر او نمودار شود و دلش بدان میل کند و روحش در این حال قبض شود و به سوء خاتمه از دنیا برود، اگر چه اصل ایمان باقی است به طوری که به فضل و عنایت الهی امید رهائی و نجات او از آن حالت هست. و همان طور که در بیداری چیزها به خاطر او می‌گذرد که سبب آن را جز خدا نمی‌داند همین طور آنچه در بعضی از خوابها دیده می‌شود و آنچه هنگام بیهوشی مرگ به خاطرش می‌آید اسبابی دارد که ما بعضی را نمی‌شناسیم و گاهی بعضی از آنها را می‌شناسیم، به این بیان: ما می‌دانیم که خاطر از چیزی به چیز دیگری که با آن مناسب است منتقل می‌شود (تداعی معانی)، یا به سبب مشابهت مثل اینکه صورت زیبائی می‌بیند و به یاد صورت زیبای دیگر می‌افتد، و یا به واسطه تضاد مثل اینکه از دیدار زیبا به یاد زشت می‌افتد، و یا به مقارنت و مجاورت به اینکه مثلا اسبی را قبلا با انسانی دیده و آن انسان به یاد او می‌آید.و گاهی خاطر از چیزی به چیز دیگر منتقل می‌شود و سبب و وجه مناسبت آن را نمی‌داند.و همین طور است انتقال خاطرات در خواب و بهنگام مرگ که اسبابی دارد که بعضی را نمی‌شناسیم و بعضی را به نحو مذکور می‌شناسیم.
و کسی که می‌خواهد خاطرش بهنگام مرگ از اشتغال به معاصی و شهوات مصون و محفوظ باشد و به فکر آنها نیفتد باید در طول عمر بکوشد تا نفس خود را از معصیت باز دارد و شهوت را از دل ریشه کن کند، و این مقداری است که در اختیار اوست، و کوشش دائم و مواظبت بر علم و پاکسازی درون از سرگرمیهای دنیوی و توجه و حب و انس به خدا توشه و ذخیره‌ای برای حالت سکرات مرگ است، زیرا هر کس بر حالتی که زیسته می‌میرد و بر حالتی که مرده محشور می‌شود، چنانکه در خبر وارد شده است [۶۶]و مشاهده و تجربه دلالت دارد بر اینکه هر کس بهنگام مرگ دلش مشغول به همان چیزی است که در طول عمر به آن مشغول بوده، و به وقت مردن همان چیز در نظر او پدیدار می‌شود.و آن امر خوفناک که موجب سوء خاتمه است این گونه خاطر بد است که به دل می‌آید.و خوف اهل معرفت از همین گونه عاقبت بد است.زیرا خطور خواطر و اتفاقات بد یا خوبی که مقتضی آنهاست تحت اختیار آدمی نیست، هر چند طول الفت و عادت تاثیر و دخالت دارد.و از این رو اگر انسان بخواهد که در خواب جز انبیاء و ائمه - علیهم السلام - و غیر از احوال صالحان و عبادت و طاعت را نبیند برای او میسر نمی‌شود، اگر چه دوستی سرشار آنها و مواظبت بر صلاح و طاعت در این امر مؤثر است.
و بالجمله: خلجان افکار و خیالات به طور کلی تحت اختیار و بر طبق ضابطه نیست، اگر چه چیزهائی که در خواب ظاهر می‌شود با آنچه در بیداری بیشتر مورد توجه است مناسبت دارد.و از اینجا می‌توان دانست که آدمی اگر در دم آخر که روح از تن بیرون می‌رود سرانجام نیک و سالم نداشته باشد همه اعمالش ضایع و تباه خواهد شد.و سلامت و عاقبت خیر با اضطراب امواج خاطرات دشوار است.
و به این جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ان الرجل لیعمل بعمل اهل الجنة خمسین سنة حتی لا یبقی بینه و بین الجنة الا فواق ناقة، فیختم له بما سبق به الکتاب.» «مردی پنجاه سال عمل اهل بهشت را می‌کند تا اینکه میان او و بهشت به قدر دوشیدن شتری باقی نمی‌ماند ولی سرانجام به آنچه برای او مقدر شده پایان می‌یابد.» و معلوم است که مدت کوتاه دوشیدن شتری وقت اعمالی نیست که باعث شقاوت شود، بلکه این خواطر و افکار بد است که چون برق در گذرند.و از این رو گفته‌اند: «تعجب نمی‌کنم از کسانی که هلاک شدند که چگونه هلاک شدند، و لیکن تعجب می‌کنم از کسانی که نجات یافتند که چگونه نجات یافتند.» و در روایت آمده [۶۷] : «وقتی ملائکه روح بنده مؤمنی را که بر خیر و اسلام مرده بالا می‌برند تعجب می‌کنند و می‌گویند: چگونه از دنیائی که نیکان ما در آنجا تباه شدند نجات یافت.» و از این رو گفته‌اند [۶۸]: «کسی که کشتی او در دریا می‌رود و بادها و طوفانها و امواج سهمگین بر او هجوم کرده است احتمال نجات درباره اش کمتر از احتمال هلاک است.و اضطراب دل مؤمن از اضطراب کشتی بیشتر و امواج خیالات و خواطر از امواج دریا سهمگین تر و آسیب رسانتر است، و مقلب القلوب همانا خداست.و از اینجا سر این گفتار روشن می‌شود که: «الناس کلهم هلکی الا العالمون، و العالمون کلهم هلکی الا العاملون، و العاملون کلهم هلکی الا المخلصون[۶۹]، و المخلصون علی خطر عظیم.» [۷۰]
«مردم همه اهل هلاکند مگر علما و علما همه اهل هلاکند مگر عمل کنندگان [به علم خود] و عمل کنندگان همه اهل هلاکند مگر اخلاصمندان، و اخلاصمندان بر خطر عظیم اند.» و برای همین خطر عظیم است که شهادت مطلوب و مرگ ناگهانی ناگوار است زیرا چه بسیار که مرگ مفاجات در وقتی اتفاق افتد که خاطر سوء و اندیشه بد بر دل آدمی چیره و غالب باشد.
اما شهادت در راه خدا این است که قبض روح در حالتی می‌شود که در دل جز محبت خدا باقی نمانده، و حب دنیا و مال و فرزند از دل بیرون رفته است، زیرا کسی که به امر خدا و رسول به میدان کارزار می‌رود و بر صف دشمن هجوم می‌برد مرگ را برای رضای خدا و حب او استقبال می‌کند، دنیا را به آخرت می‌فروشد و به این معامله که خدا خریدار آن است خشنود است چنانکه می‌فرماید:
«ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة » . [۷۱]
«خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را خرید که [در برابرش] بهشت از آنان باشد.» از اینجا معلوم می‌شود که کشته شدنی که به سبب شهادتی که ذکر شد نباشد باعث اطمینان از این خطر نیست اگر چه به ظلم کشته شده باشد یا به صحنه جهاد رفته باشد اما این هجرتش به سوی خدا و رسول نباشد بلکه برای به دست آوردن دنیا (مقام، مال، زن، ...) باشد.
از آنچه گفته شد آشکار است که: سوء خاتمه با اسباب مختلفی که دارد به احوال دل بر می‌گردد و حالت دل یا اندیشه نیک است یا اندیشه بد یا اندیشه مباح.
پس کسی که روحش در حال اشتغال به اندیشه مباح از دنیا برود نمی‌توان حکم کرد که سرانجامش نیک است یا بد، بلکه کارش با خداست، اگر چه احتمال نجاتش بعد از غلبه اعمال شایسته بر اعمال ناشایسته بیشتر است.و کسی که روحش با اندیشه بد بیرون رود:
«فقد ضل ضلالا بعیدا» و «خسر خسرانا مبینا.» [۷۲]«به ضلالت افتاده است، ضلالتی دور.» و «زیانی آشکار کرده است.» و کسی که روحش با اندیشه و خاطر نیک از بدن جدا شود و دل او متوجه خدا و آکنده از حب و انس او باشد به رستگاری جاوید فایز شده است و این موقوف است بر مجاهده بسیار تا نفس را از شهوات حیوانی باز دارد و محبت دنیا را یکسره از دل بیرون کند و از ارتکاب معاصی و از مشاهده آنها و تفکر درباره آنها و از همنشینی با اهل گناه و شنیدن حکایات آنان احتراز نماید، بلکه از مباحات دنیا به طور کلی کناره گیرد و درون خود را از ما سوی الله پاک سازد و رشته دلبستگی به هر چیزی را ببرد و با تمامی وجود و سراسر هستی خویش به خدا بپیوندد، و محبت هر چیزی را جز محبت او از دل بیرون کند، تا دوستی و یاد خدای سبحان و انس به او ملکه راسخ شود و بر قلب به هنگام مرگ غالب و مستولی باشد.و بدون این مجاهده نمی‌توان به خاتمه خیر و نجات مطمئن شد.و چگونه می‌توان مطمئن شد و حال آنکه دانستی که بیهوشی پیش از مرگ شبیه خواب است، و در بیشتر خوابهائی که می‌بینی در آن حالت در دل خود محبت و انس و توجه به خدا را نمی‌بینی بلکه به خاطرت نمی‌گذرد که تو را پروردگاری است آراسته به صفات کمال، بلکه در خواب غالبا امور باطل و خیالهای فاسد که به آنها انس و الفت گرفته‌ای می‌بینی.
پس اگر بهنگام قبض روح دل تو مشغول یکی از امور دنیا باشد و متوجه به خدا و ملتفت معرفت او و مبتهج به حب و انس او نباشد همیشه و برای ابد بر این حالت باقی خواهی ماند، و شقاوت و زیانکاری بزرگ همین است.
پس ای دوست! سر از خواب غفلت بردار و از مستی طبیعت هوشیار شو، و دوستی دنیا را از دل بیرون کن و با همه هستی به آستان پروردگار خود روی آر، و از دنیا به قدر ضرورت قناعت کن و بیش از مقدار حاجت مجو، و از خوراک به آن قدر بس کن که حفظ حیات شود که زیاده خوردن آدمی را از قرب پروردگار دور می‌سازد.و از جامه به اندازه‌ای که تن را بپوشاند خرسند باش و از مسکن به مقداری که از چشمها و از گرما و سرما و باران محفوظ باشی اکتفا کن، که اگر از این بیشتر بخواهی غم و اندوهت بسیار می‌شود و دل هر لحظه به فکری مشغول و گرفتار می‌گردد و رنج و محنت هر دم ترا فرو می‌گیرد و خیرات و برکات عمرت تباه و ضایع می‌شود.
و بعد از آنکه امور دنیوی را از خود دور کردی همواره متوجه دل خود باش و لحظه‌ای از آن غافل مشو و پیوسته سعی کن جز به معرفت و محبت خدا نپردازد، و باید قرب و انس به خدا بالاترین مرتبه همت تو باشد، زیرا خردمند به آنچه شریفتر و کاملتر است میل و اشتیاق دارد و به آنچه نیکوتر و سودمندتر است شاد می‌شود.و شکی نیست که اشرف و اکمل موجودات خدای سبحان است، بلکه موجود و کمال حقیقی تنها اوست و موجودات و کمالات دیگر همه از فیض و تراوش وجود و فضل اویند.و علو و کمال و بهاء و جلال او فوق آن است که بتوان تصور کرد.و معرفت و حب او بهترین و نافعترین چیزها برای آدمی است زیرا که باعث سعادت ابدی و بهجت دائمی است، و سزاوار نیست که عاقل برای اشتغال به لذاید بی ارزش دنیا آن را رها کند بلکه شایسته است که زمام دنیا را به گردنش افکند و نفس شریف خویش را از چنگال آن نجات بخشد و با همه وجود به خدا متوجه شود و شادی و ابتهاج او جز به حب و انس خدا نباشد.

فرق بین آرامش دل و ایمنی از مکر خدا

ضد خوف مذموم، اطمینان و آرامش دل است.و شکی نیست که این اطمینان فضیلت و کمال است، زیرا آرامش و بی تشویشی دل نسبت به چیزهائی که عقل به عدم احتراز از آنها حکم می‌کند صفت کمال است و نقیض آن نقص و رذیلت است.
و اما ضد خوف ستوده ایمنی از مکر خداست، و آن از مهلکات است و در آیات و اخبار از آن نکوهش شده است، چنانکه خدای سبحان می‌فرماید:
«فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون » [۷۳] «جز گروه زیانکار از مکر خدا ایمن ننشینند.» و به تواتر رسیده است که ملائکه و انبیاء از مکر خدا در خوف بوده‌اند چنانکه در روایت آمده که: وقتی شقاوت ابلیس ظاهر شد جبرئیل و میکائیل به گریه افتادند. خداوند به آنها وحی کرد که از چه می‌گریید؟ گفتند: خداوندا! از مکر تو ایمن نیستیم، و خداوند فرمود: چنین باشید و از مکر من ایمن و آسوده نمانید.و روایت شده است که: «پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و جبرئیل از خوف خدای تعالی می‌گریستند. خدا به آنان وحی کرد که چرا می‌گریید که شما را در امان قرار دادم؟
گفتند: خدایا چه کسی می‌تواند از مکر تو ایمن باشد؟» گویا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و جبرئیل آسوده خاطر نبودند که قول خدا که «شما را در امان قرار دادم » برای ابتلا و آزمایش نباشد، تا اینکه خوف آنها آرام گیرد و آشکار شود که از مکر خدا ایمن اند و به قول خود (که از مکر خدا ایمن نیستیم) وفا نکرده باشند.چنانکه وقتی ابراهیم علیه السلام را در منجنیق نهادند گفت: خدا مرا کافی است.و این سخن از دعاوی بزرگ بود.پس امتحان شد و جبرئیل در هوا خود را به وی عرضه کرد و گفت: آیا حاجتی داری؟ ابراهیم گفت: به تو نه.و این پاسخ وفا به قولش بود، و خدای تعالی از این وفای او خبر می‌دهد:
«و ابراهیم الذی وفی » [۷۴]«و ابراهیم که وفا کرد.» و بالجمله: مؤمن را نسزد که از مکر خدا ایمن باشد، چنانکه ملائکه و انبیا ایمن نیستند، و چون از مکر خدا ایمن نبود پیوسته از او خائف خواهد بود.

تتمیم: خوف و رجاء ملازم یکدیگرند

رجاء و امیدواری عبارت است از انبساط و سرور در دل به سبب امر محبوبی، و آن همراه با خوف است.زیرا خوف - چنانکه دانستی - عبارت است از ناراحتی و اضطراب در انتظار رسیدن پیشامد مکروه و ناگوار.و البته آنچه حصولش ممکن است عدم حصولش نیز ممکن است و آنچه پدید آمدنش مکروه است پدید نیامدنش محبوب است.پس همان گونه که توقع و انتظار حصولش رنج آور است توقع و انتظار عدم حصولش شادی بخش است.بنابراین خوف از بود چیزی با امیدواری به نبود آن چیز و خوف از عدم چیزی با رجاء به وجود آن همراه است.
پس خوف و رجاء ملازم یکدیگرند، هر چند ممکن است یکی بر دیگری از جهت بسیاری حصول اسباب آن غلبه کند.ولی اگر به جای احتمال حصول یا عدم حصول چیزی یقین به یکی از آن دو حاصل شود دیگر خوف و رجائی وجود ندارد، بلکه انتظار مکروه یا انتظار محبوب نامیده می‌شود.
سپس باید دانست که همان طور که خوف از متعلقات قوه غضب است و نوع پسندیده و ستوده آن، به دلیل اینکه مقتضای عقل و شرع و باعث بر عمل به سبب بیم و ترس است، از فضائل آن به شمار می‌رود همین طور رجاء متعلق به آن و از فضائل آن است، زیرا به مقتضای عقل و شرع و باعث بر عمل از حیث رغبت است.
و تفاوت این است که خوف چون پی آمد ضعف دل است به طرف تفریط نزدیکتر است و رجاء چون نتیجه قوت قلب است به طرف افراط نزدیکتر است، اگر چه هر دو ممدوح و پسندیده‌اند.
نکته دیگر این است که برای اینکه نام رجاء بر انتظار کسی صدق کند ناگزیر باید اکثر اسباب حصول محبوب فراهم باشد، مانند توقع درو و برداشت محصول از کسی که بذر خوبی در زمین پاک و سالمی کاشته و آبیاری کرده است.
و اما انتظار چیزی که هیچ یک از اسباب آن را آماده نکرده باشد آن را رجاء نگویند بلکه غرور و حماقت نامند مانند کسی که تخم را در زمین شوره زار بی آبی کاشته باشد.و انتظار آنچه اسبابش مشکوک است تمنی و آرزو نامند، مثل آنکه تخم را در زمین قابلی بیفشانند اما آب ندهند.
تفصیل این مطلب: دنیا کشتزار آخرت است و دل آدمی به منزله زمین و ایمان مانند بذر است، و طاعات حکم آبی دارد که زمین را بدان آبیاری می‌کنند، و پاک ساختن قلب از گناهان و اخلاق ناپسند به منزله اصلاح زمین از خار و خاشاک و سنگ و کلوخ و علفهای هرزه است، و روز قیامت هنگام درو و برداشت محصول است.با این بیان می‌توان امیدواری بنده مؤمن را به مغفرت الهی به امید کشاورز برای برداشت محصول خوب و فراوان تشبیه کرد.و همان طور که کسی که تخم را به زمین پاک افکنده و آن را به موقع آبیاری کند و کشتزار را از سنگ و خار و علف هرزه پاک سازد و آنگاه به انتظار لطف و کرم خداوند بنشیند و امید داشته باشد که مثلا از یک تخم صد تخم برگیرد انتظار او رجاء پسندیده و ممدوح نامیده می‌شود، همین طور بنده‌ای که زمین دل را از خار و خس اخلاق زشت و پست پاک سازد و بذر ایمان در آن افشاند و با آب طاعات آبیاری کند و آنگاه به لطف و فضل خدا امیدوار باشد که هنگام مرگ او را ثابت قدم نگه دارد و سرانجام نیک و آمرزش نصیب او کند این امیدواری او رجاء حقیقی و پسندیده است.
و همچنانکه کسی که از کشت غفلت کند و همه سال خود را به راحت طلبی به سر برد یا تخم در زمین شوره که آب به آن نمی‌نشیند بیفشاند و در اصلاح زمین از گیاهان تباه کننده کشت نکوشد و آنگاه بنشیند و منتظر روئیدن کشت و درو کردن آن باشد انتظارش را حمق و غرور نامند، همچنین کسی که بذر ایمان در زمین دل خود نیفکند یا بیفکند ولی خانه دلش آکنده از رذائل و اخلاق بد و در دریای شهوات و لذات پست غوطه ور باشد و آن را به آب طاعتی سیراب نکند و با این همه انتظار مغفرت داشته باشد انتظار وی حمق و غرور است.
و همان طور که کسی که بذر را در زمین خوب و پاک ولی بی آب بیفشاند و بنشیند و به انتظار باران باشد در صورتی که باران در آنجا معمولا فراوان و کافی نمی‌بارد، اگر چه ممتنع هم نباشد، انتظار او تمنی و آرزو نامیده می‌شود، همین طور کسی که بذر ایمان در زمین دل بیفکند و لیکن با آب طاعات سیرابش نکند و به انتظار بنشیند که لطف و فضل الهی او را مورد مغفرت قرار دهد انتظارش تمنی و آرزوست.
بدین سان امیدواری و رجاء در وقتی صدق می‌کند که آدمی توقع و انتظار محبوبی را داشته باشد که اسبابی را که در اختیار اوست فراهم کرده باشد و دیگر چیزی نمانده باشد مگر آنچه در اختیار او نیست، و این همان فضل خدای تعالی است در برطرف کردن موانع برای رسیدن به مقصود.پس احادیثی که در ترغیب امیدواری و در وسعت عفو پروردگار و رحمت و مغفرت او وارد شده مخصوص کسانی است که رحمت و غفران را با عمل خاصی که زمینه و وسیله آن را فراهم می‌کند و ترک گناهانی که آن زمینه و وسیله را از میان می‌برد توام و همراه کرده باشند.
پس ای برادر بهوش باش که شیطان ترا فریب ندهد که از عمل (طاعات و عبادات) باز دارد و تو را به امید و آرزوی صرف دلخوش سازد.و نظری به حال انبیاء و اولیاء بیفکن و کوشش آنان را در طاعات و صرف شب و روز عمرشان را در عبادات بنگر.مگر آنان به عفو و رحمت پروردگار امیدوار نبودند؟ چرا به خدا سوگند! ایشان به وسعت رحمت خدا داناتر بودند و از تو و هر کس به آن امیدوارتر.
و لیکن می‌دانستند که امید به رحمت بدون عمل غرور محض و سفاهت صرف است.پس عمر خویش در عبادات گذراندند و شب و روزشان را در طاعات به سر بردند.
ما نخست به بعضی از آیات و اخباری که درباره امیدواری و رجاست اشاره می‌کنیم سپس به اخباری که رجاء بدون عمل را بی معنی می‌داند می‌آوریم تا دانسته شود که اطلاق آیات و اخبار دسته اول همان حکم دسته دوم را دارد.پس می گوئیم:
آیات و اخبار مربوط به رجاء بی شمار است و آنها بر چند قسم است:
(اول) آیات و اخباری که در آنها از یاس و ناامیدی نهی شده است مانند:
«یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله »
[۷۵]«ای بندگان من که بر خود ستم و اسراف کرده‌اید، از رحمت خدا ناامید نشوید» .
و علی علیه السلام به مردی که به سبب ترس از بسیاری گناه به ناامیدی کشانده شده بود، فرمود: «ای مرد! یاس تو از رحمت خدا از گناهان تو بزرگتر و بدتر است.» و از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمود: «اگر آنچه را من می‌دانم شما هم می‌دانستید کمتر می‌خندیدید و بسیار می‌گریستید و سر به کوه و بیابان می‌نهادید و بر سینه‌های خود می‌زدید و به خدا پناه می‌بردید.جبرئیل فرود آمد و گفت: پروردگارت می‌فرماید بندگانم را ناامید مکن.پس پیغمبر آنان را به امید و شوق آورد» .و نیز روایت شده است که:
«مردی از بنی اسرائیل مردم را از رحمت خدا ناامید می‌کرد و بر آنها سخت می‌گرفت و آنها را می‌ترسانید.خداوند در قیامت به وی خواهد گفت: امروز من تو را از رحمت خود مایوس می‌کنم همچنان که بندگان مرا از من ناامید ساختی » .
(دوم) آنچه در ترغیب بر رجاء و اینکه امیدواری سبب نجات است وارد شده، چنانکه در اخبار مربوط به یعقوب آمده: «خداوند به او وحی کرد می دانی چرا بین تو و یوسف را جدائی انداختم؟ برای آنکه گفتی:
«و اخاف ان یاکله الذئب و انتم عنه غافلون »[۷۶]
«می‌ترسم از او غافل شوید و گرگش بخورد.» چرا از گرگ بیم داشتی و به من امیدوار نبودی؟ و چرا به غفلت برادرانش توجه کردی و به حفظ من نظر نداشتی؟» و سخن امیر مؤمنان علیه السلام به مردی که در حال جان دادن می‌گفت: من از گناهانم می‌ترسم و به رحمت پروردگارم امیدوارم: «در دل هیچ بنده‌ای در این وقت این ترس و امید جمع نمی‌شود مگر آنکه خدا به او آنچه را امید دارد می‌دهد و او را از آنچه می‌ترسد ایمن می‌کند» [۷۷]
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرمود: «در روز قیامت خدای تعالی به بنده می‌فرماید: چه چیز تو را مانع شد از اینکه منکر را دیدی و از آن نهی نکردی؟
اگر چنین عذر آورد که پروردگارا به تو امیدوار بودم و از مردم می‌ترسیدم، خدا می‌فرماید: این گناه ترا آمرزیدم » .و نیز از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که:
«مردی را داخل دوزخ کنند و او هزار سال آنجا می‌ماند و فریاد می‌کند یا حنان یا منان (ای بخشاینده و ای منت نهنده) خداوند به جبرئیل می‌فرماید: برو بنده مرا بیاور، جبرئیل او را به پیشگاه پروردگار می‌آورد.پس خطاب الهی می‌رسد که:
جای خود را چگونه یافتی؟ عرض می‌کند: بد مکانی بود.خطاب رسد که او را به جائی که داشت باز گردانید.آن بنده راه جهنم پیش گیرد و روانه شود در حالی که مرتب به پشت می‌نگرد.خدای عز و جل فرماید: به چه چیز نظر می‌کنی؟
عرض می‌کند که امید داشتم که چون مرا از جهنم بیرون آوردی دیگر به آنجا برنگردانی.خدای تعالی فرماید: او را به بهشت برید» .
و نیز پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: «قال الله تبارک و تعالی: لا یتکل العاملون علی اعمالهم التی یعملونها لثوابی، فانهم لو اجتهدوا و اتعبوا انفسهم - اعمارهم - فی عبادتی کانوا مقصرین غیر بالغین فی عبادتهم کنه عبادتی فیما یطلبون عندی من کرامتی و النعیم فی جناتی و رفیع الدرجات العلی فی جواری و لکن برحمتی فلیثقوا و الی حسن الظن بی فلیطمئنوا و فضلی فلیرجوا، فان رحمتی عند ذلک تدرکهم و منی یبلغهم رضوانی، و مغفرتی تلبسهم عفوی، فانی انا الله الرحمن الرحیم و بذلک تسمیت » .
«خدای تبارک و تعالی فرماید: آنها که به امید ثواب من اعمالی انجام می‌دهند نباید به اعمال خود تکیه کنند، زیرا هر چند بکوشند و تمامی عمر خود را در راه عبادتم به زحمت اندازند باز هم مقصرند و در عبادت خود حق عبادت مرا بجا نتوانند آورد نسبت به آنچه از من از کرامت و نعمتهای بهشت و درجات عالی در جوارم طلب می‌کنند، و لیکن باید به رحمت من اعتماد کنند و به حسن ظن خود نسبت به من اطمینان نمایند و به فضلم امیدوار باشند، که هرگاه چنین باشند رحمت من آنان را درمی یابد و رضوانم به آنها می‌رسد و لباس عفو خود را به ایشان می‌پوشانم، زیرا من خدای رحمان و رحیمم و خود را به این نام نامیده‌ام.» و از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود:

«وجدنا فی کتاب علی علیه السلام ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال - و هو علی منبره - : و الذی لا اله الا هو ما اعطی مؤمن قط خیر الدنیا و الآخرة الا بحسن ظنه بالله و رجائه له و حسن خلقه و الکف عن اغتیاب المؤمنین، و الذی لا اله الا هو لا یعذب الله مؤمنا بعد التوبة و الاستغفار الا بسوء ظنه بالله و تقصیره من رجائه و سوء خلقه و اغتیابه للمؤمنین، و الذی لا اله الا هو لا یحسن ظن عبد مؤمن بالله الا کان الله عند ظن عبده المؤمن لان الله کریم بیده الخیرات یستحیی ان یکون عبده المؤمن قد احسن به الظن ثم یخلف ظنه و رجاءه، فاحسنوا بالله الظن و ارغبوا الیه » .
«در کتاب علی علیه السلام یافتیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بالای منبر خود فرمود که:
قسم به خدائی که به غیر از او خدائی نیست که به هیچ مؤمنی هیچگاه خیر دنیا و آخرت داده نشد مگر به سبب خوش گمانیش به خدا و امیدواریش به او و حسن خلقش و خودداری از غیبت مؤمنین، و قسم به خدائی که غیر از او خدائی نیست که خدا هیچ مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نکند مگر به سبب بدگمانیش به خدا و کوتاهی در امیدواری به او و بداخلاقی و غیبت مؤمنین، و قسم به خدائی که غیر از او خدائی نیست هیچ بنده‌ای به خدا گمان نیکو نمی‌برد مگر اینکه خدا مطابق ظن او با او رفتار می‌کند.زیرا خدا کریم است و همه خیرات به دست اوست و شرم دارد از اینکه بنده مؤمنش به او گمان نیک برد و او برخلاف گمان و امید بنده رفتار کند.پس گمان خود را به خدا نیکو کنید و به سوی او رغبت نمائید.» (سوم) از چیزهائی که باعث امیدواری است این است که در آیات و احادیث تصریح شده که ملائکه و انبیاء برای مؤمنین طلب مغفرت می‌کنند و از خدا آمرزش ایشان را می‌طلبند، مانند این آیه:
«و الملائکة یسبحون بحمد ربهم و یستغفرون لمن فی الارض »
[۷۸] «فرشتگان پروردگار خود را تسبیح و ستایش می‌کنند و برای کسانی که در زمینند آمرزش می‌طلبند.» و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حیاتی خیر لکم و موتی خیر لکم، اما حیاتی فاسن لکم السنن و اشرع لکم الشرائع، و اما موتی فان اعمالکم تعرض علی، فما رایت منها حسنا حمدت الله علیه و ما رایت منها سیئا استغفرت الله لکم » «زندگی و مرگ من برای شما خیر است.اما در حیاتم برای شما احکام و سنن شریعت را می‌آورم و قوانین و شرایع را بیان می‌کنم، و اما بعد از مرگ من اعمال شما به من عرضه می‌شود، آنچه را که دیدم نیک است خدا را سپاس می‌گویم و آنچه را که دیدم بد است برای شما از خدا طلب آمرزش می‌کنم » .
(چهارم) آنکه رسیده است که به بنده گناهکار مدتی مهلت داده می‌شود تا استغفار کند، مثل قول امام باقر علیه السلام:
«ان العبد اذا اذنب ذنبا اجل من غدوة الی اللیل، فان استغفر الله لم یکتب علیه[۷۹]» .
«بنده وقتی گناهی کند از بامداد تا شب مهلت دارد، اگر آمرزش خواست گناهش بر او نوشته نخواهد شد» .
و قول امام صادق علیه السلام: «من عمل سیئة اجل فیها سبع ساعات من النهار، فان قال: استغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم ثلاث مرات، لم تکتب علیه » .
«هر کس گناهی کند هفت ساعت از روز به او مهلت دهند پس اگر سه بار گفت: «استغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم » آن گناه بر او نوشته نشود» .
(پنجم) آنچه درباره شفاعت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده مثل قول خدای تعالی:
«و لسوف یعطیک ربک فترضی » [۸۰]
«پروردگارت در آینده به تو بخششی خواهد کرد تا خشنود شوی.» و در تفسیر این آیه رسیده است که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم راضی نخواهد شد که یک نفر از امت او در جهنم باشد، و قول رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که:
«ادخرت شفاعتی لاهل الکبائر من امتی » «من شفاعت خود را برای مرتکبین گناهان کبیره از امت خود ذخیره کرده‌ام » .
(ششم) بشارت و مژده هائی است که برای شیعیان وارد شده که مخلد در جهنم نخواهند بود و دوستی پیغمبر صلی الله علیه و آله و عترت او (یعنی ائمه علیهم السلام) ایشان را هر چه کرده باشند از عذاب نجات خواهد داد.
(هفتم) آیاتی که دلالت می‌کند که خداوند دوزخ را برای دشمنان کافر خود آماده کرده، و دوستان خود را فقط به آن می‌ترساند:
«لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل، ذلک یخوف الله به عباده » .[۸۱]
«بالای سرشان سایبانهای آتش است و زیرشان نیز سایبانهاست، این است که خدا بندگان خویش را بدان می‌ترساند.» و نیز:
«و اتقوا النار التی اعدت للکافرین »[۸۲]«و از آن آتش که برای کافران آماده شده بترسید.» و نیز:
«لا یصلاها الا الاشقی الذی کذب و تولی » [۸۳]«جز بدبخت‌ترین مردم، همان که تکذیب کرد و (از حق) روی بگردانید وارد آن (آتش) نشود» .
(هشتم) آنچه درباره وسعت عفو و مغفرت خداوند و فراوانی رافت و رحمت او رسیده است، چنانکه می‌فرماید:
«و ان ربک لذو مغفرة للناس علی ظلمهم »[۸۴] «و همانا پروردگارت به مردم، درباره ستم کردنشان (گناهانی که کرده‌اند) صاحب مغفرت و آمرزش است.» و در تفسیر این قول خدای تعالی:
«یوم لا یخزی الله النبی و الذین آمنوا معه » [۸۵] «در آن روز که خدا پیامبر و کسانی را که با وی ایمان آورده‌اند خوار نکند.» روایت شده است که «خداوند به پیغمبر خود وحی فرستاد که من محاسبه امت تو را به تو وا می‌گذارم.پیغمبر عرض کرد که: پروردگارا تو برای آنان از من بهتری.خداوند فرمود: پس ترا در میان ایشان (درباره شفاعت) خوار نخواهم کرد» .
در روایت دیگری رسیده است که: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «یا کریم العفو! جبرئیل گفت: می دانی تفسیر یا کریم العفو چیست؟ یعنی بدیهای بندگان را به رحمت خود عفو می‌کند و آنگاه آنها را به کرم خود به حسنات مبدل می‌سازد.» و وایت شده است که: هرگاه بنده‌ای گناهی کند و استغفار نماید خداوند به ملائکه می‌فرماید:
ببینید بنده مرا که گناهی از او سر زد، و دانست که او را پروردگاری است که هم گناهان را می‌آمرزد و هم به گناه بازخواست می‌کند، شما را گواه می‌گیرم که او را آمرزیدم.
و در حدیث قدسی آمده است که:
«انما خلقت الخلق لیربحوا علی، و لم اخلقهم لاربح علیهم » «من خلق را آفریدم تا آنها سودی برند نه آنکه من از آنها سود برم » [۸۶]و روایت شده است که: «اگر مردم گناه نمی‌کردند خدای تعالی خلقی را می‌آفرید که گناه کنند تا آنها را بیامرزد» .و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«و الذی نفسی بیده، الله ارحم بعبده المؤمن من الوالدة الشفیقة بولدها» .
«به آن خدائی که جان من در دست اوست که خدا به بندگان مهربانتر است از مادر مهربان ب
ه فرزند خود» .و در حدیث آمده است که «خدای سبحان در روز قیامت چندان آمرزش و مغفرت کند که به خاطر هیچ کس خطور نکرده باشد تا اینکه ابلیس هم به طمع افتد که مغفرت خدا شمال او نیز بشود.» و آیات و اخباری که در این معنی رسیده فراتر از حد تواتر است.
(نهم) اخباری که دلالت دارد که هر بلا و ناخوشی و مرضی که در دنیا به مؤمن می‌رسد کفاره گناه اوست، مانند سخن حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم: «الحمی من قیح جهنم، و هی حظ المؤمن من النار» ، «تب از پلشتی جهنم است و همین است نصیب مؤمن از آتش دوزخ.» (دهم) اخباری که در این خصوص وارد شده که با وجود ایمان هیچ کاری زیان نمی‌رساند، همچنان که با وجود کفر هیچ عملی سود نمی‌بخشد، و اینکه گاهی خداوند بنده‌ای را به واسطه مقدار ذره‌ای از ایمان یا یک عمل جزئی از اعمال شایسته می‌آمرزد و به بهشت می‌برد.
(یازدهم) اخباری که در ترغیب بر خوش گمانی به خدا رسیده است، مانند قول نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:
«لا یموتن احدکم الا و هو یحسن الظن بالله » .
«هر یک از شما که می‌میرد باید به خداوند خوش گمان باشد.» و نیز قول او صلی الله علیه و آله و سلم که:
«یقول الله تعالی: انا عند ظن عبدی بی فلیظن بی ما شاء» «خدای تعالی می‌فرماید: من نزد گمان بنده خود هستم، پس هر چه می‌خواهد به من گمان برد.» و قول حضرت رضا علیه السلام:
احسن الظن بالله، فان الله عز و جل یقول: انا عند ظن عبدی لی، ان خیرا فخیر و ان شرا فشر» .
«به خدا خوش گمان باش، زیرا خدای عز و جل می‌فرماید: من نزد گمان بنده خود هستم، اگر گمان او خوبست، رفتار من خوب است و اگر بد است، رفتار من هم بد باشد.» و سخن حضرت صادق علیه السلام:
«حسن الظن بالله: ان لا ترجو الا الله و لا تخاف الا ذنبک.» «حسن ظن به خدا این است که به غیر خدا امیدوار نباشی و جز از گناه خود نترسی » .و اخبار دیگری در این معنی قبلا ذکر شد.و در اینکه حسن ظن موجب امیدواری است شکی وجود ندارد.
(دوازدهم) احادیثی که دلالت دارد بر اینکه در روز قیامت کافران و ناصبان (دشمنان اهل بیت) فدای مؤمنان و شیعیان خواهند شد.چنانکه از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمود: «امت من مورد رحمت خداست و در آخرت برای ایشان عذابی نخواهد بود، و آنچه از عقاب باید به آنها برسد در دنیا با زلزله‌ها و رنجها می‌رسد، و چون روز قیامت آید در برابر هر یک از امت من مردی از اهل کتاب فدا شود و گویند این فدای تو است از آتش.» و از اهل بیت علیهم السلام رسیده است که: «ناصبان و دشمنان ما را به سبب بدی و ظلمی که به شیعیان ما کرده‌اند فدای ایشان خواهند کرد.» و از امام صادق علیه السلام روایت شده است که: «در قیامت یکی از شیعیان ما را که در اعمال خود تقصیر کرده اما در ولایت و تقیه و حقوق برادران خود محافظت کرده باشد می‌آورند، و در مقابل او بین صد تا صدهزار از دشمنان را نگه می‌دارند و می‌گویند اینها فدای توست از آتش دوزخ، پس آن مؤمنان به بهشت می‌روند و این ناصبان به جهنم، و این است معنی و مقصود قول خدای تعالی:
«ربما یود الذین کفروا لو کانوا مسلمین » [۸۷] «بسا باشد که کافران آرزو کنند کاش مسلمان بودند.» یعنی کاش در دنیا مطیع و منقاد امامت بودند تا مخالفانشان عوض آنان به آتش می‌رفتند.
و اما (دوم:) - یعنی آیات و اخباری که دلالت دارد بر اینکه امیدواری به مغفرت و عفو و رحمت باید بعد از عمل (طاعت و عبادت) باشد - بی شمار است، مثل قول خدای تعالی:
«ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمة الله » [۸۸]«کسانی که ایمان آورده و کسانی که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد پرداخته‌اند آنها به رحمت خدا امیدوارند.» و نیز:
«فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب یاخذون عرض هذا الادنی و یقولون سیغفر لنا» [۸۹] «از پس آنها (امتهای گذشته) جانشینانی بجا ماندند که کتاب [آسمانی:
توراة] را به میراث بردند و متاع این دنیا را گیرند و گویند: ما را خواهند بخشید» .
و قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «الکیس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت، و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنی علی الله الجنة » .
«زیرک و هوشیار آن است که بر نفس خویش مسلط است و برای بعد از مرک عمل کند، و احمق آن است که از هوی و هوس پیروی کند و از خدا آرزوی بهشت دارد» .و روایتی است از امام صادق علیه السلام که شخصی به ایشان عرض کرد:
مردمی گناه می‌کنند و می‌گویند ما امیدواریم (به رحمت خدا) و پیوسته چنین اند تا مرگشان فرا می‌رسد، فرمود:
«هؤلاء قوم یترجحون فی الامانی کذبوا لیسوا براجین، ان من رجا شیئا طلبه، و من خاف من شی ء هرب منه » .
«اینها مردمی هستند که به آرزوها دلخوشند، دروغ می‌گویند که امیدوارند، هر که به چیزی امیدوار باشد آن را طلب می‌کند، و هر که از چیزی بترسد از آن می‌گریزد» .و مردی گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: گروهی از دوستان شما مرتکب گناهان می‌شوند و می‌گویند ما امیدواریم، فرمود:
«کذبوا، لیسوا لنا بموال، اولئک قوم ترجحت بهم الامانی، من رجا شیئا عمل له، و من خاف شیئا هرب منه » .
«دروغ می‌گویند، دوست ما نیستند، آنها مردمی هستند که به آرزوها می‌گذرانند، هر که به چیزی امیدوار باشد برای رسیدن به آن کار می‌کند، و هر که از چیزی بترسد از آن می‌گریزد» .و نیز از آن امام روایت شده است که فرمود: «لا یکون المؤمن مؤمنا حتی یکون خائفا راجیا، و لا یکون خائفا راجیا حتی یکون عاملا لما یخاف و یرجو» «مؤمن، مؤمن نباشد تا اینکه ترسان و امیدوار باشد، و ترسان و امیدوار نباشد تا برای آنچه می‌ترسد و امیدوار است عمل کند.»

مواقع خوف و رجاء و ترجیح یکی بر دیگری

دانستی که خوف و رجاء دو صفت از صفات ستوده و پسندیده‌اند از آن رو که انگیزه آدمی بر عملند و داروی بیماریهای دلند. بنابراین فضیلت هر یک از آنها بر حسب فایده عملی و معالجه بیماری دل رنجور است.
و این نسبت به اشخاص مختلف می‌شود: کسی که ترس و خوف او را بیشتر به کار وا می‌دارد تا امید و رجاء، پس خوف و بیم برای او شایسته تر و بهتر است از امید و رجاء.شخص دیگری که بر عکس این است حکمش نیز بر عکس است.
و کسی که گرفتار بیماری امن از مکر و عذاب خدا و غرور باشد، خوف برای او به صلاح نزدیکتر است.و کسی که یاس و ناامیدی بر او غلبه دارد رجاء و امیدواری برای او اصلح و بهتر است.و کسی که در گناهان فرو رفته بیشتر در خور خوف و بیم است.و کسی که گناهان آشکار و پنهان را ترک کرده شایسته و اصلح این است که ترس و امید او مساوی و بر حد اعتدال باشند.
دلیل این آن است که هر کدام که آدمی را بیشتر به مقصود برساند برتری آن نسبت به حصول مقصود است نه نسبت به خود آن، از این رو اگر بیم و امید در بر انگیختن بر عمل یکسان باشد اصلح اعتدال و تساوی آنهاست، چنانکه امیر مؤمنان علیه السلام به یکی از فرزندان خود می‌فرماید: «پسرم! چنان از خدا بترس که اگر همه حسنات مردم زمین را داشته باشی از تو قبول نخواهد کرد و چنان به خدا امیدوار باش که اگر گناهان همه اهل زمین را کرده باشی تو را خواهد آمرزید.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «لیس من عبد مؤمن الا و فی قلبه نوران:
نور خیفة و نور رجاء، لو وزن هذا لم یزد علی هذا، و قد جمع الله سبحانه بینهما فی وصف من اثنی علیهم، فقال: یدعون ربهم خوفا و طمعا، و قال: یدعوننا رغبا و رهبا» .
«هیچ بنده مؤمنی نیست مگر آنکه در دلش دو نور هست: نور خوف و نور رجاء که اگر این وزن شود از آن بیش نباشد، و خداوند این دو را در وصف کسانی که آنها را ستوده جمع کرده و فرموده: پروردگار خود را با خوف و بیم و طمع و امید می‌خوانند، و فرموده: ما را با رغبت و بیم می‌خوانند» .و حارث بن مغیره گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: در وصیت لقمان چه بود؟ فرمود:
«کان فیها الاعاجیب، و کان اعجب ما کان فیها ان قال لابنه:
خف الله عز و جل خیفة لو جئته ببر الثقلین لعذبک، و ارج الله رجاء لو جئته بذنوب الثقلین لرحمک » .
«در آن مطالب شگفتی بود و شگفت تر از همه این بود که به پسرش گفت:
از خدای عز و جل چنان بترس که اگر نیکی جن و انس را بیاوری ترا عذاب کند و به خدا چنان امیدوار باش که اگر گناه جن و انس را بیاوری به تو رحم خواهد کرد» سپس فرمود:
«کان ابی علیه السلام یقول: انه لیس من عبد مؤمن الا و فی قلبه نوران نور خیفة و نور رجاء، لو وزن هذا لم یزد علی هذا، و لو وزن هذا لم یزد علی هذا» .
«پدرم می‌فرمود: هیچ بنده مؤمنی نیست، مگر آنکه در دلش دو نور هست:
نور ترس و نور امید که اگر این وزن شود از آن بیش نباشد و اگر آن وزن شود از این فزون نباشد.» و نیز فرمود: «ترس مراقب دل است و امید شفیع نفس، هر که خدا را بشناسد از او ترسان و به او امیدوار خواهد بود، و اینها دو بال ایمانند که بنده‌ای که آنها را دارد با آنها به رضوان خدا پر می‌گشاید.و خوف و رجاء دو دیده عقلند که با آنها وعده و وعید خدا را می‌بیند، و بیم طلیعه و پیشاهنگ عدل خدا و خبر دهنده وعید اوست، و امید خواننده فضل خداست و دل را زنده می‌کند، و خوف نفس (اماره) را می می‌راند...و هر کس بر میزان بیم و امید خدا را بندگی کند گمراه نمی‌شود و به آرزوی خود می‌رسد، و چگونه بنده خدا ترسان نباشد و حال آنکه به پایان سرنوشت و سرانجام کار خود ناآگاه است، و عملی ندارد که از روی استحقاق به آن متوسل شود، و قدرتی ندارد و راه گریزی برایش نیست، و چگونه امیدوار نباشد در صورتی که ناتوانی خود را می‌شناسد، و در دریای نعمتهای بیشمار خدا غرق است.و دوستدار خدا پروردگارش را با امید به دیدار و با چشم بیدار می‌پرستد و زاهد خدا را از بیم عبادت می‌کند» [۹۰]
از آنچه گفته شد معلوم است که: رجاء در دو مورد اصلح و افضل است:
(یکی) در حق کسی که نسبت به مستحبات سست و بی رغبت است و فقط به واجبات اکتفا می‌کند.رجاء در مورد چنین کسی انگیزه‌ای است برای نشاط در طاعات.
سزاوار است که این گونه اشخاص به نعمتهای خدای تعالی و آنچه خداوند به صالحان در درجات علیین وعده فرموده امیدوار باشند تا شوق و نشاط عبادت در آنان برانگیخته و تقویت شود. (دیگری) در حق گناهکاری که در معاصی غوطه ور شده که هرگاه پشیمانی و توبه به خاطر او بگذرد شیطان او را از رحمت خدا ناامید می‌کند و به او می‌گوید: توبه چون توئی کجا پذیرفته می‌شود؟ در این حال بر او واجب است که ریشه یاس و نا امیدی را با رجاء و امیدواری برکند و آنچه را که در این باره رسیده است به یاد آورد، مثل قول خدای تعالی:
«لا تقنطوا من رحمة الله »[۹۱]«از رحمت خدا ناامید مشوید» .
و نیز:
«و انی لغفار لمن تاب » [۹۲] «و من آمرزگار آن کسانم که توبه آورند».
و توبه کند و با توبه - نه بدون آن - منتظر و متوقع مغفرت الهی باشد، زیرا اگر با ادامه گناه توقع آمرزش داشته باشد مغرور و فریفته است.رجاء اول سستی را که مانع نشاط و دلگرمی و عزم است ریشه کن می‌کند و رجاء دوم ناامیدی را که مانع توبه است از میان می‌برد.

عمل و طاعت به امید برتر است از عمل و طاعت از ترس

عمل حاصل از امید برتر است از عمل حاصل از بیم.زیرا نزدیکترین بندگان به خدا کسی است که او را بیشتر دوست داشته باشد، و دوستی امید را در دل افزون می‌کند.و خوف و رجاء را به دو فردی تشبیه کرده‌اند که یکی از ترس از عقاب و دیگری به امید عطا خدمت می‌کند، از این جهت خداوند مردمی را که به خدا بدگمانند سرزنش کرده، و فرموده است:
«و ذلکم ظنکم الذی ظننتم بربکم ارداکم » . [۹۳]«این گمان شما که به پروردگار خود می‌بردید شما را هلاک کرد.» و نیز فرمود:
«و ظننتم ظن السوء و کنتم قوما بورا» .
[۹۴] «گمان بد کردید و گروهی هلاک زده شدید.» و چنانکه گفته شد روایاتی درباره امید و خوش گمانی رسیده است و در خبر است که: «خدای تعالی به داود وحی فرستاد که: مرا و دوستدار مرا دوست دار و مردم را دوست من کن.عرض کرد: خداوندا چگونه مردم را دوست تو کنم؟
فرمود: مرا به نیکوئی و بخشندگی یاد کن، و نعمتها و احسان مرا به یادشان بیاور، که آنان جز خوبی از من نشناسند» .و یکی از بزرگان را - که راه‌های امیدواری به خدا را برای مردم بسیار یاد می‌کرد - در خواب دیدند، گفت: «مرا در پیشگاه خدا به پاداشتند، فرمود: چه تو را واداشت که چنین کنی؟ گفتم: خواستم دوستی تو را در دل آفریدگانت جای دهم، خداوند فرمود: تو را آمرزیدم » .
به علاوه، صفت رجاء برای بنده از نظر سرچشمه و خاستگاه از صفت خوف برتر است، زیرا آبخور رجاء از دریای رحمت است و آبخور خوف از دریای غضب است.و کسی که ملاحظه صفات مقتضی لطف و رحمت را بنماید محبت در او بیشتر می‌شود، و مقامی از محبت الهی برتر نیست.اما خوف به سبب توجه و التفات به صفاتی است که مقتضی غضب است، و از آن محبتی چندان که با رجاء آمیخته است حاصل نمی‌شود.بلی، چون معاصی و غرور بر مردم غالب است، بخصوص بر مردم این زمان، شایسته تر است که خوف بر آنان غلبه داشته باشد، به شرط آنکه آنان را به ناامیدی و قطع عمل نکشاند، بلکه ایشان را به عمل وادارد و شهوات را بر آنها تلخ و ناگوار سازد، و دلهاشان را از میل و علاقه به خانه غرور بگسلاند، و آنان را به کناره گیری از دنیا فرا خواند.پس با وجود غلبه معاصی بر طاعات شکی نیست که خوف شایسته تر است، مخصوصا که آفات پنهانی: از شرک خفی، و نفاق، و ریا، و جز اینها از اخلاق پلید در اکثر مردم موجود است، و محبت شهوات و اندک مال فناپذیر دنیوی در اندرونشان جای گرفته و ریشه کرده است، و هول و هراس سکرات مرگ و تزلزل و اضطراب عقاید در آن لحظه امکان پذیر است، و سختگیریهای حساب و رد اعمال شایسته آنها به دلائل پنهان و نهان محتمل است، پس کسی که حقایق این امور را بشناسد، اگر ضعیف القلب و جبان باشد خوف او بیش از امیدش خواهد بود، و اگر قویدل و دارای معرفت کامل باشد بیم و امیدش برابر است.و اگر امیدواریش غلبه کند به سبب غرور و کوتاه اندیشی است - چنانکه در بیشتر مردم مشاهده می‌شود - و برای این مردم غلبه خوف اصلح است، البته پیش از آنکه مشرف بر مرگ شده باشند.و اما در وقت مردن اصلح به حال آنها این است که رجاء و خوش گمانی غالب باشد، زیرا خوف تازیانه عمل است و در آن هنگام وقت عمل سر آمده است و تاب تحمل موجبات خوف را ندارد، زیرا خوف بند دل را می‌گسلد و مرگ را زودرس می‌سازد.و اما نسیم امید قلب وی را نیرو می‌بخشد و دوستی خدا را که به او امیدوار است در دلش افزون می‌کند.
و باید هر کسی با دوستی خدا از دنیا بیرون برود تا دوستدار لقای او باشد، و کسی که شوق لقاء خدا داشته باشد خداوند نیز دوستدار لقاء او خواهد بود، کسی که خدا و لقاء او را دوست داشته باشد و بداند که خداوند نیز لقاء او را دوست دارد، مشتاق خدای تعالی است و شاد و فرحناک از دنیا می‌رود، زیرا کسی که نزد محبوب خود می‌رود شادیش بقدر دوستیش بزرگ است، کسی که از محبوب خود مفارقت کند رنج و عذابش شدت می‌گیرد، پس اگر به هنگام مرگ دوستی اهل و فرزند و مال بر دلش غالب و چیره باشد همه محبوبهای او در دنیا خواهد بود و بهشت او همین دنیاست.زیرا که بهشت جائی است که همه آنچه آدمی دوست دارد در آنجا باشد، و در نتیجه مرگ برای او به منزله خروج از بهشت و حائل بین او و مشتهیات و خواسته‌های اوست.و این نخستین مصیبتی است که دوستدار دنیا با آن روبروست، علاوه بر آنچه بعد از مرگ به او خواهد رسید و عذابها و خواریها و غل و زنجیرهائی که خداوند برای او آماده کرده است.
و اما اگر غیر از خدا و جز معرفت و محبت و انس او محبوبی نداشته باشد و دنیا و علائق آن را موجب دل مشغولی و مانع از محبوب بداند، دنیا برای او حکم زندان خواهد داشت.زیرا زندان جائی است که مانع از رسیدن به محبوب است.و مرگ او رهائی از زندان و رسیدن به محبوب خواهد بود.و حال کسی که از زندان آزاد شده و بین او و محبوبش جدائی نیست آشکار است، و این نخستین شادمانی و بهجتی است که به دوستدار خدا می‌رسد، تا نوبت رسد به نعمتهائی که خداوند برای او ذخیره کرده که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل بشری خطور نکرده است.

معالجه مردم با خوف یا رجاء بر حسب اختلاف بیماریهای آنها

دانستی که کسی نیازمند تحصیل داروی رجاء است که یاس بر او چیره گشته و عبادت را رها کرده باشد، یا خوف چنان بر او غالب شده که به حد اسراف رسیده و به خود و خانواده اش زیان وارد کرده است.و اما کسانی که در طغیان گناهان غوطه ور شده و به مفاسد دچار گشته‌اند - مانند اکثر مردم زمان ما - دوای رجاء برای آنان زهر کشنده است، زیرا گوش دادن اینها به امید جز افزایش طغیان و فساد و گناهشان اثر و ثمری نخواهد داشت.پس واعظ مردم باید بیماریهای آنها را بشناسد و در علل آن بیماریها نظر کند، و هر علتی را به ضد آن علاج کند نه به چیزی که آن را می‌افزاید.بنابراین در مثل این زمان شایسته است که انگیزه‌های رجاء را یاد نکند، بلکه در ذکر اسباب خوف مبالغه نماید، تا بکلی به هلاک و نابودی کشانده نشوند.و قصدش از موعظه به دست آوردن دلها و انتظار مدح و ستایش از مردم نباشد، به طوری که بر ترغیب بر رجاء تکیه کند به این دلیل که بر دلها آسانتر و به کام مردم لذت بخش تر است، و بدین سان مردم و خود را به هلاک و گمراهی بیفکند.
و بالجمله، راه به دست آوردن رجاء برای نیازمند به آن این است که:
آیات و اخبار متواتری را که درباره رجاء و رحمت واسعه و رافت و عفو فراوان الهی وارد شده - که قسمتی از آنها ذکر شد - به یاد آورد.آنگاه در نعمتهای شگفت آور او که در این دنیا نصیب بندگان خود کرده تامل و تفکر کند، که چگونه خداوند آنچه را که برای ادامه زندگی آنها ضروری است آماده ساخته، بلکه هیچ چیز جزئی را که گاه گاه بدان محتاجند و بودن آنها بهتر است - مانند زیور و زیبائی - رها نکرده است.پس وقتی عنایت الهی چیزی از بندگانش در همه آنچه برای آنها نیکو و پسندیده است از روی لطف و احسان در زندگی دنیا کم و کوتاه نگذاشته - و حال آنکه دنیا خانه رنج و سختی است نه سرای نعمت و راحت - و راضی نشده که حتی چیزی از مزایای زندگی مثلا در مورد زیور و زیبائی فوت شود، چگونه راضی خواهد شد که در آخرت که سرای جود و فیض است آنان را به عذاب جاودان و هلاک ابدی دچار سازد، با اینکه خود او فرموده که رحمتش بر غضبش پیشی جسته است؟ ! و بالاترین چیزی که باعث امیدواری بندگان است این است که خدای تعالی خیر محض است و هیچ شری در او وجود ندارد، و فیاض علی الاطلاق است، و خلق را آفریده تا بر ایشان جود و احسان کند.
پس البته بر آنها رحم خواهد کرد و آنان را در زجر و عذاب دائم وا نخواهد گذاشت.
از خیر محض جز نکوئی ناید خوش باش که عاقبت نکو خواهد شد

کوچکی و ضعف نفس

ضعف نفس و خود کم بینی صفتی است که موجب عجز و ناتوانی از تحمل حوادث می‌شود، و این صفت از نتایج جبن و از صفات خبیثه به شمار می‌رود، و ملازم است با ذلت و خواری و کناره جستن از کارهای بزرگ و عالی، و مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر، و اضطراب و تزلزل به اندک چیزی از بلاها و امور ترس آور.و در اخبار وارد شده است که مؤمن از ذلت نفس بری است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«ان الله عز و جل فوض الی المؤمن اموره کلها و لم یفوض الیه ان یکون ذلیلا: اما تسمع الله تعالی یقول » :
«و لله العزة و لرسوله و للمؤمنین » [۹۵] «خدای عز و جل بنده مؤمن را در هر کاری اختیار داد ولی به او اختیار نداد که خویشتن را ذلیل و بیقدر کند: آیا نشنیده‌ای که خدای تعالی می‌فرماید: «عزت برای خدا و پیغمبر او و مؤمنان است » ؟
«فالمؤمن یکون عزیزا و لا یکون ذلیلا، ان المؤمن اعز من الجبل، الجبل یستقل منه و المؤمن لا یستقل من دینه شی ء» . «پس مؤمن باید خود را عزیز بدارد و تن به ذلت ندهد، مؤمن از کوه محکمتر است، زیرا از کوه [به تیشه] می‌توان چیزی برگرفت، ولی از دین مؤمن چیزی بر گرفته نشود» .
و نیز فرمود: «ان الله فوض الی المؤمن کل شی ء الا اذا لال نفسه » .
«خداوند هر چیزی را به مؤمن واگذار کرده جز ذلیل کردن خویش را» .
و اخبار دیگری به این مضمون رسیده است.و علاج آن به همان نحو است که در معالجه جبن گفته شد.

====پیوست: بزرگی و صلابت نفس
ضد کوچکی و ضعف نفس بزرگی نفس و محکمی دل است، و از ضعف نفس دانستی که بزرگی و صلابت نفس این است که آنچه بر او وارد می‌شود تحمل کند.و اخبار دلالت دارد که مؤمن دارای صلابت و عزت و مهابت است و همه اینها فرع بزرگی نفس است.امام باقر علیه السلام فرمود: «المؤمن اصلب من الجبل » «مؤمن از کوه محکمتر است » .
و نیز فرمود: «ان الله تعالی اعطی المؤمن ثلاث خصال: العز فی الدنیا و الآخرة، و الفلح فی الدنیا و الآخرة، و المهابة فی صدور الظالمین » .
«خدا به مؤمن سه خصلت کرامت فرمود: عزت در دنیا و آخرت، و رستگاری دنیا و آخرت، و مهابت در دل ستمگران » .
و صاحب این ملکه خواری و عزت در نظر او یکسان و تهیدستی و ثروت در نزد او مساوی، بلکه صحت و بیماری و ستایش و نکوهش برای او برابر است و از دگرگون شدن امور و احوال تاثیر نمی‌پذیرد.این خوی ملکه شریفی است که آبشخور هر بی سر و پائی نیست و جز یکه سواران میدان مردانگی یارای جولان آن ندارند، بلکه جز یگانه‌های نامدار از حکماء یا تیزهوشان شیر دل از عرفا نمی‌توانند در آن گام نهند.و طریق تحصیل این صفت - بعد از یادآوری شرافت آن - این است که در مواظبت بر آثار و لوازم آن و اجتناب از امور منافی آن بکوشد تا بتدریج آن را به دست آورد.

تتمیم: ثبات و پایداری اخص از بزرگی نفس است

ثبات و پایداری اخص از بزرگی نفس است، و آن ملکه اقدام و تحمل در کارهای هول انگیز و مقاومت در برابر سختیها و رنجهاست، به طوری که انکسار و شکستگی در آدمی راه نیابد، هر چند مشکلات سخت و زیاد باشد.و ضد آن اضطراب بهنگام سختیها و شداید است.و از نمونه‌های ثبات، ثبات در ایمان است، و آن اطمینان و آرامش نفس در عقاید است به نحوی که با شبهات متزلزل نشود، خدای تعالی می‌فرماید:
«یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیوة الدنیا و فی الآخرة »
[۹۶]«خداوند کسانی را که ایمان آورده‌اند به گفتار [و اعتقاد] استوار بر جای و ثابت قدم می‌دارد، هم در زندگانی دنیا و هم در آخرت » .
و این اطمینان و آرامش از شرایط کسب کمال و اعمال فاضله است، زیرا تا نفس بر معتقدات خود درباره مبدا و معاد بر جای و مستقر نباشد عزمی که او را به تحصیل نتایج آنها می‌رساند حاصل نخواهد شد.پس کسی که چنین پایداری و ثباتی ندارد او را بر هیچ یک از اعمال فاضله ثابت قدم نخواهی یافت، بلکه او:
«کالذی استهوته الشیاطین فی الارض حیران » . [۹۷] «همچون کسی (است) که شیطانها او را در زمین از راه بیرون برده‌اند و سرگردان مانده » .
و کسی که به چنین صفتی متصف باشد همواره بدون سستی بر آنها مواظبت خواهد نمود.و عدم این ثبات و استقامت به سبب عدم بصیرت و یا ضعف نفس است.پس وجودش با معرفت و قوت نفس حاصل خواهد شد، و آن از فضائل قوه عاقله و قوه غضب است.و عدم آن از رذائل یکی از آن دو یا هر دوی آنهاست.
و از آنهاست:

دنائت همت(دون همتی)

و آن عبارت است از قصور همت از طلب کارهای بزرگ و عالی و قناعت نمودن به امور پست و ناچیز، و این صفت نتیجه ضعف نفس و کم دلی است.
و ضد آن، علو همت و طبع است، و آن عبارت است از سعی و کوشش در تحصیل سعادت و کمال و طلب کردن کارهای بزرگ و عالی، بدون در نظر گرفتن سود و زیان دنیا، به طوری که به سبب دست یافتن به منافع دنیوی شادمان نشود و از فقدان آن اندوهگین نگردد.بلکه در طریق طلب از مرگ و کشته شدن و مانند آنها باک نداشته باشد.و صاحب این ملکه همانا مؤمن حقیقی شائق مرگ است، و مردن برای او به منزله تحفه است، و برترین شادی و سرور به او می‌رسد، چنانکه در اخبار آمده است.و هموست که می‌گوید:
آن مرد نیم کز عدمم بیم آید کان بیم مرا خوشتر از این بیم آید جانی است مرا به عاریت داده خدا تسلیم کنم چو وقت تسلیم آید
و می‌گوید:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از آن عمری ستانم جاودان او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ
و می‌گوید:
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
و این صفت از نتایج بزرگی و شجاعت نفس است و بزرگترین فضائل نفسانی است، زیرا هر که به مراتب بلند و ارجمند رسید به واسطه این صفت است، که صاحب آن به مرتبه پست راضی نمی‌شود، و برای تحصیل مراتب عالی و امور متعالی دامن همت به کمر می‌بندد.و در جوهر انسان و طبیعت او این هست که در طلب هر چه بکوشد بدان دست یابد:
«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» [۹۸] «کسانی که در راه ما کوشش کرده‌اند راه‌های خویش به ایشان می نمائیم » .
هر که در طلب چیزی بر آمد و کوشش کرد البته آن را می‌یابد.و از نمونه‌های نتایج علو همت شهامت است، و آن عبارت است از حریص بودن آدمی بر دست یافتن به کارهای بزرگ و به انجام رسانیدن آنها به امید نام و یاد نیک که با گذشت روزگار باقی بماند.
و از آنهاست:

بی غیرتی و بی حمیتی

و آن عبارت است از کوتاهی و اهمال در محافظت آنچه نگاهبانی آن لازم است، از دین و عرض (ناموس و آبرو) و اولاد و اموال.و آن از نتایج کوچکی و ضعف نفس است و از مهلکات بزرگ به شمار می‌رود.و گاه به دیوثی و قیادت منجر می‌شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اذا لم یغر الرجل فهو منکوس القلب » ، «دل مرد بی غیرت سرنگون است » . (یعنی بر خلاف خوی انسانی است) و نیز فرمود:
«اگر مردی درباره همسر خود چیزی منافی غیرت ببیند و به غیرت نیاید خداوند مرغی را می‌فرستد که آن را قندر گویند و چهل روز بر در خانه او می‌نشیند و بانگ برمی آورد که خدا غیور است و هر صاحب غیرت را دوست دارد.اگر آن مرد به غیرت آمد و آنچه منافی غیرت است از خود دور کرد که خوب، و گرنه پرواز می‌کند و بر سر او می‌نشیند و فریاد می‌کند و پرهای خود را بر چشمهای او می‌زند و می‌پرد، و بعد از این روح ایمان از آن مرد جدا می‌شود و ملائکه او را دیوث می‌نامند.» و نیز فرمود: «ابراهیم غیور بود و من از او غیورترم، و خداوند بینی کسی را که بر مؤمنین و مسلمین غیرت نورزد قطع خواهد کرد.» و امیر المؤمنین علیه السلام (هنگامی که در عراق بود) فرمود: «ای اهل عراق! شنیده‌ام که زنان شما در راه‌ها با مردان برخورد می‌کنند (و در جای شلوغ به یکدیگر شانه می‌زنند که راه بدهند) آیا شرم نمی‌کنید؟» و باز فرمود: «شرم نمی‌کنید و به غیرت نمی آئید که زنان شما به بازارها می‌روند و [در محل ازدحام] با مردهای کفار شانه به هم می‌زنند که راه بیابند؟»

پیوست: غیرت و حمیت

و ضد آن غیرت و حمیت است، و آن عبارت است از سعی در محافظت آنچه نگاهبانی آن لازم است، و آن نتیجه شجاعت و بزرگی و قوت نفس و از ملکات شریف است و مردانگی به آن تحقق می‌یابد و فاقد آن از مردان به شمار نمی‌رود.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «سعد غیور است و من از سعد غیورترم و خدا از من غیورتر است.» و نیز فرمود: «خداوند غیور است، و از جهت غیرتش کارهای زشت را حرام کرد.» و فرمود:
«ان الله یغار، و المؤمن یغار، و غیرة الله ان یاتی الرجل المومن ما حرم الله علیه » .
«خداوند غیرتمند است و مؤمن غیرتمند است، و غیرت خدا این است که مؤمن مرتکب کاری شود که خدا حرام کرده است.» و امام صادق علیه السلام فرمود:
«ان الله تعالی غیور و یحب الغیرة، و لغیرته حرم الفواحش ظاهرها و باطنها» «خدای تعالی غیرتمند است و غیرت را دوست دارد و از جهت غیرتش کارهای زشت را چه آشکار و چه نهان حرام کرده است.»

غیرت در دین و همسر و اولاد

مقتضای غیرت و حمیت در «دین » این است که در حفظ آن از بدعتهای بدعتگذاران و ادعای باطل کنندگان بکوشد، و کسانی را که از دین برگردند (مرتدین) قصاص کند، و اهانت و سبک شمردن دین و شبهات منکران را دفع و رد نماید، و در ترویج و نشر احکام دین جد و جهد کافی به کار برد، و در تبیین حلال و حرام آن سعی بلیغ مبذول دارد، و در امر به معروف و نهی از منکر مسامحه نکند.
و مقتضای غیرت در «حرم و ناموس » این است که از مقدمات و موجبات انحراف اهل و ناموس خود غافل نشود، و اهل خود را از مردان بیگانه محافظت کند، و آنان را از رفتن به بازارها منع نماید.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: «چه چیز برای زن بهتر است؟ عرض کرد: اینکه مردی را نبیند و مردی او را نبیند.پس او را به سینه خود چسبانید و فرمود: ذریه‌ای که بعض آن از بعض دیگر است.» و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سوراخها و پنجره‌های دیوار خانه را می‌بستند که زنان، مردان را نبینند.و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر که از زن خود اطاعت کند خدا او را به رو به دوزخ اندازد» [۹۹]
و اینکه از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که به زنان اجازه فرمود در مساجد حاضر شوند، و فرموده است: «زنان را از مساجد خدا منع مکنید» ، ظاهرا این مخصوص زنان آن عصر بوده که آن حضرت می‌دانست که فسادی بر حضور آنان در مساجد مترتب نمی‌شود.اما امروز صواب این است که زنان از حضور در مساجد و جماعات منع شوند مگر پیرزنان، زیرا از بیرون رفتن و معاشرت زنان در این زمان قطعا فساد و معصیت بر می‌خیزد [۱۰۰]
و از امام صادق علیه السلام درباره بیرون رفتن زنان در [نماز] عیدین (فطر و اضحی) پرسیدند، فرمود: «نه، بیرون نروند مگر پیرزنان » ، و در روایتی دیگر است که از آن حضرت از بیرون رفتن زنان در عیدین و جماعت پرسیدند، فرمود: «نه، مگر زن سالخورده.» بالجمله: هر که از احوال زنان این عصر و امثال آن باخبر و آگاه باشد می‌داند که مقتضای غیرت این است که آنان را از همه آنچه به فتنه و فساد کشانده می‌شوند محافظت کند، خواه چیزهائی باشد که فی نفسه حرام است مثل نگاه کردن به مردان اجنبی و نامحرم و شنیدن سخنانشان بدون ضرورت شرعی و ارتکاب لهو و لعب (مثلا ساز و آواز و غنا) یا فی نفسه حرام نباشد مانند بیرون رفتن بدون ضرورت شرعی و لو به مساجد و مشاهد مشرفه و مجالس عزاداری مولانا ابی عبد الله الحسین علیه السلام.زیرا این هر چند فی نفسه نیکو و راجح است اما غالبا از منافی غیرت و حمیت جدا نیست - چنانکه در زمان ما مشاهده می‌شود.و حداقل این است که خالی از نظر به مردان نامحرم و شنیدن سخن ایشان و بلکه نظر مردان به آنان و شنیدن صدایشان نیست، و این امر خروج و انحراف دو طرف از قانون عفت است.
با اینکه قطعا می‌دانیم که بیرون رفتن بیشتر آنان خالی از غرضی فاسد یا بیهوده نیست و کم است که فقط برای قرب به خدا و ثواب باشد.از این رو صواب آن است که در مثل این زمان از بیرون رفتن آنان جلوگیری شود مگر برای سفر واجب مانند حج، یا رفتن به خانه عالمی عادل برای یاد گرفتن مسائل، هرگاه مردان آنها نتوانند این نیاز را برآورند.بلی، اگر فرض شود که بیرون رفتن آنها به یکی از مشاهد (زیارتگاه‌ها) یا مجالس ویژه زنان مانند مجلس عزاداری و مجمع عروسی به نحوی است که یقین حاصل شود که آنجاها از فساد و گناه خالی است و آنچه منافی غیرت است رخ نخواهد داد ظاهر آن است که اذن دادن ایشان جایز باشد و بلکه رجحان داشته باشد.و این همه در مورد زنان جوان است، اما بیرون رفتن پیرزنان به جاهای مذکور مانعی ندارد.
و مقتضای غیرت این است که زنان را از شنیدن حکایات شهوت انگیز و سخنان عشرت آمیز منع کنند، و از مصاحبت پیرزنانی که در مجالس مردان آمد و شد دارند و داستانهای آنان را نقل می‌کنند جلوگیری نمایند.زیرا در زنان عقل و ایمان ضعیفتر و غریزه شهوت سخت نیرومند است، و آن گونه شنیدنیها موجب سر برآوردن شهوت و هیجان آن در آنها می‌شود.و چون عقل و ایمان چندان قوی نیست چه بسا که به فسادی بزرگ بکشاند.و از این رو در اخبار آمده است که به زنان سوره یوسف نیاموزند، زیرا شنیدن امثال آن قصه ممکن است به انحراف آنان از طریق عفت منجر شود.امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «سوره یوسف را به زنان خود تعلیم مکنید و برایشان مخوانید که در آن فتنه هاست [۱۰۱]، و سوره نور را به آنان یاد دهید که مشتمل بر مواعظ و نصایح است.» و نیز فرمود: «زنان را بر زین سوار مکنید که میل به گناه در آنان به هیجان آید» .و در تعلیم سوره نور و مشاغل خانگی همچون ریسندگی به زنان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز روایت است.
و بالجمله: مقتضای عقل و نقل (روایات) این است که مرد همسر و ناموس خود را از آنچه در آن احتمال فساد و بدگمانی است باز دارد و از چیزهائی که از پی آمدهای فتنه انگیز و شرآمیز آن می‌ترسد از همان آغاز جلوگیری کند.
و مرد غیرتمند را سزاوار آن است که خود را در نظر زن باصلابت و مهابت بدارد تا از او بترسد و پیروی از هوی و هوس خود نکند، و باید همواره او را به کاری از کارها، مانند تدبیر منزل و اصلاح امر معیشت یا به کسبی از کسبها مشغول سازد و هیچگاه بیکار و فارغ نماند، زیرا بهنگام بیکاری است که شیطان او را به فکرهای باطل می‌اندازد و میل به خود آرائی و خود نمائی و بیرون رفتن و تفرج و دیدن مردان اجنبی و لهو و لعب و بازی و خنده با زنان را در او بر می‌انگیزد و سرانجام کارش به فساد و تباهی می‌کشد.و همچنین مرد غیرتمند باید همه احتیاجات همسر خود از خوراک و پوشاک و دیگر ضروریات را فراهم سازد، تا زن مجبور نشود آنها را از غیر شوهر خود بگیرد و از این طریق احیانا حرکات و کارهای ناشایسته‌ای از او سرزند.
لکن با اینکه صفت غیرت خوب است نباید به حد افراط برسد و مرد را نسبت به اهل خود بدگمان سازد به طوری که بر او سخت و تنگ بگیرد و درصدد تجسس در مسائل نهانی و درونی برآید.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «از پی گیری مسائل پنهانی زنان و سختگیری و اذیت رسانیدن به آنان » نهی فرموده است.و در خبری مشهور آمده است که:
«ان المراة کالضلع، ان اردت ان تقیمه کسرته، فدعه تستمتع به علی عوج.» «زن مانند استخوان کج دنده است، اگر بخواهی راستش بکنی می‌شکند، به حال خودش بگذار و با همین کجی از او بهره گیر.» و نیز فرمود: «من الغیرة غیرة یبغضها الله و رسوله، و هی غیرة الرجل علی اهله من غیر ریبة » .
«بعضی از انواع غیرت است که خدا و رسولش آن را دشمن دارند و آن این است که مرد بی جهت و نابجا بر اهل خود غیرت نماید.» و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «غیرت زیاد بر زن منما که هدف بدگمانی تو قرار گیرد» .و نیز در نامه خود به حضرت حسن علیه السلام فرمود: «بپرهیز از اظهار غیرت نابجا.زیرا این کار زنان را به نادرستی می‌کشاند[۱۰۲]و لکن کارشان را استوار کن و اگر عیب و کار ناشایسته‌ای از آنها دیدی هر چه زودتر آن را بر کوچک و بزرگ منکر و ناروا شمار، به اینکه پاکی و برائتشان را پی گیری کنی و گناه را بزرگ بدانی و عیب را خوار شماری » و بالجمله: مبالغه در تفحص و تفتیش سزاوار نیست، زیرا این کار از بدگمانی که از آن نهی شده‌ایم خالی نخواهد بود، و بعضی از گمانها گناه است.
و اما مقتضای غیرت نسبت به «اولاد» آن است که از آغاز مراقب احوال هر یک از آنان باشی، و برای پرستاری و پرورش و شیردادن او توسط زنی شایسته و صالح که غذای وی حلال باشد دقت نمائی.زیرا کودکی که اعضاء او از شیری که از غذای حرام به هم رسیده رشد کند طبع او به پلیدیها و ناپاکیها تمایل دارد، از آن رو که طینت او از آلودگی سرشته شده است.
و چون به سر حد تمیز رسد باید او را آداب نیکان بیاموزی.و چون اول صفتی که بر کودک غلبه دارد تمایل به غذاست، بنابر این باید آداب خوردن را به وی آموخت به این نحو که با دست راست غذا بخورد و در آغاز خوردن «بسم الله » بگوید و از جلوی خود بخورد، و پیش از دیگران دست به طعام نبرد، و به طعام و به کسانی که غذا می‌خورند خیره ننگرد، و با شتاب غذا نخورد، و لقمه را نیک بجود، و دست و جامه را به آنچه می‌خورد آلوده نسازد، و پرخوری را زشت و بد شمارد به طوری که شکم پرست را نکوهش کند و او را همچون چهارپایان بداند، و کودکی را که پرخوری نمی‌کند بستاید، و ایثار در طعام و کم اعتنائی به آن در نظرش محبوب باشد، و به هر غذائی که فراهم شود و به دست آید قناعت کند.
سپس به تادیب کودک در امر لباس مبادرت نماید به طوری که از روش نیکان و پارسایان بیرون نرود بدین ترتیب که: لباس ساده و پنبه‌ای و سفید را محبوب او سازد، و او را از لباسهای ابریشمی و رنگارنگ بر حذر دارد، و به او بفهماند که این گونه لباسها شان زنان است و مردان از آن عار دارند، و او را از معاشرت و همنشینی با طفلانی که به ناز و نعمت و خوشگذرانی و زینت پرورش یافته و خو کرده‌اند محافظت کند. آنگاه به تربیت اخلاق و افعال کودک بپردازد و در این راه جدا بکوشد، زیرا کودک اگر در آغاز زندگی و عنفوان رشد مهمل رها شود و تحت تربیت صحیح قرار نگیرد، غالبا با اخلاق پست و کردارهای بد بار می‌آید، و در نتیجه دروغگو، حسود، لجوج، ستیزنده و گمراه دزد، خائن، بی شرم و فضول، و احیانا منحرف جنسی و مایل به فسق و فجور می‌شود.کودک را باید از کودکان بی تربیت و بد اخلاق دور نگه داشت که اصل ادب و تربیت همین است.و باید او را به معلمی دیندار و صالح سپرد که قرآن و سخنان نیکان و داستان راستان به وی بیاموزد تا محبت شایستگان در دلش جای گیرد، و او را از شنیدن اشعاری که در آنها از فسق و فجور و اهل آن یاد شده بازداشت که اینها تخم فساد را در زمین دلش می‌افشاند.و باید در مقابل سختگیری معلم و جور استاد به صبر و سکوت عادت کند و فریاد و فغان نکند و به این و آن متوسل نشود که تحمل مشقتها [در راه تعلم و تکامل] شیوه شجاعان و مردان است.و سزاوار است که چون از درس و کلاس فارغ شد به او اجازه بازی و تفرج داده شود تا دل او نمیرد و پژمرده نگردد.
و چون اندکی رشد و تمیز او بیشتر شد باید اخلاق نیک و کردار پسندیده به او آموخت و او را از صفات و کارهای زشت و ناپسند باز داشت تا از حسد و دشمنی و ترسوئی و بخل ورزی و کبر و خودبینی برحذر باشد و از دزدی و حرامخواری و دروغ و غیبت و خیانت و دشنام و بدزبانی و بیهوده گوئی و مانند اینها پرهیز کند.و به بردباری و سپاسگزاری و توکل و خشنودی و شجاعت و سخاوت و راستگوئی و خیر خواهی و دیگر خوبیهای اخلاق و فضائل راغب شود.و در نزد او باید نیکان را ستود و بدان و اشرار را مذمت و نکوهش کرد تا نیکی نزد او محبوب و شر مبغوض گردد.
و چون کودک به سن تمییز رسید، باید او را به طهارت و نماز واداشت، و در بعضی از روزهای ماه رمضان به روزه داشتن امر کرد، و اصول عقاید و حدود و آداب شرع را به او یاد داد.و چون خلق نیک یا کار پسندیده‌ای از او سرزند او را آفرین گفت و پاداش داد و در برابر مردم تحسین کرد.و اگر کار زشتی از او سر زند بار اول بهتر است نادیده انگاشت و به روی او نیاورد و وانمود کرد که کسی جرات نمی‌کند که چنین کاری بکند خصوصا اگر خود طفل در پنهان داشتن آن کوشش دارد، زیرا به رخ او کشیدن ممکن است وی را جری سازد به طوری که بعد از این آشکارا مرتکب آن شود و باکی نداشته باشد.پس اگر دوباره آن کار از او سر زد، باید در خفا او را عتاب و سرزنش کرد و زشتی آن کار را بزرگ نمود و به او گفت:
مواظب باش که کسی بر این کار مطلع نشود که در نزد مردم رسوا می‌شوی.ولی در سرزنش و عتاب نباید زیاده روی کرد که اهمیت کلام و اثر سرزنش از دلش برود.
اما پدر باید هیبت خود را در گفتار و در حرکات نگه دارد و مادر باید کودک را از پدر بترساند [۱۰۳]و سزاوار است که از هر کاری که پنهانی می‌کند منع شود، زیرا آن را پنهان نمی‌دارد مگر اینکه معتقد است که کاری زشت است.پس اگر رها شود به کار زشت عادت می‌کند.و باید در راه رفتن و دیگر حرکات و افعال به وقار و خودداری و آرامش عادت کند.و با همنشینان و معاشران خود تواضع و فروتنی نماید و آنها را گرامی دارد، و گشاده روئی و خوش کلامی را شعار خود سازد، و اطاعت پدر و مادر و معلم و مربی و بزرگتر را بیاموزد و تعظیم ایشان را بجا آورد و در حضور ایشان بازی نکند.و باید او را از فخرفروشی بر همسالان به چیزی که خود یا پدرش مالک آن است منع کنند.و او را از اینکه از اطفال یا مردان چیزی بگیرد بر حذر دارند و به او بفهمانند که بزرگی در عطا و بخشش است و در گرفتن خواری و ذلت است، و این خوی سگان است که به انتظار لقمه‌ای دم خود را می‌جنبانند و چاپلوسی می‌کنند.و محبت زر و سیم را در نظر او زشت نمایند، و او را از آن دو بیش از مار و عقرب بر حذر دارند.زیرا آفت دوستی آن دو بیش از آفت زهر کشنده است، و بسیاری از مردم بدین سبب هلاک شدند.
و او را عادت دهند که در حضور دیگران آب دهان نیفکند و انگشت به بینی نکند و آب بینی نیندازد، و به دیگران پشت نکند و پا بر روی پا نیفکند و دست بر زیر زنخدان ننهد، که این دلیل کسالت است.و طریقه نشستن و برخاستن و راه رفتن را یاد گیرد.و او را از خواب در روز منع کنند و از ناز پروردگی در فرش و لباس و طعام بازدارند بلکه به جامه و خوراک درشت معتاد سازند تا اعضاء و اندامش قوی و محکم شود.و به او یاد دهند که خلقت او برای دفع زیان و درد است نه برای کسب لذت.و خوردنیها همچون داروهائی است برای برطرف کردن گرسنگی و نیرو دادن به انسان برای عبادت خدا، و دنیا بی ریشه و ناپایدار است، و نعمتهای آن را مرگ از میان می‌برد، و دنیا سرای عبور است نه خانه اقامت، و آخرت سرای بقا و جای راحت و لذت است.
و باید او را از پرگوئی و دروغ و قسم خوردن اگر چه راست باشد و از لهو و لعب و استهزاء و زیاد مزاح کردن و ابتدا به سخن کردن منع کرد، و باید عادت کند که جز به اندازه‌ای که می‌پرسند سخن نگوید، و مادام که بزرگتر سخن می‌گوید گوش فرا دهد، و از پیش پای بزرگتر از خود برخیزد و به او جای دهد و در پیش روی او بنشیند.
پس اگر کودک در خردی به این آداب مؤدب و تربیت شود این اخلاق و ملکات بعد از بلوغ در او راسخ و ریشه دار خواهد شد و انسانی نیک و شایسته خواهد گشت.و اگر بر خلاف این نشو و نما کند، تا آنجا که با لهو و لعب و فحش و بی شرمی و شکم پرستی و خود آرائی و فخر فروشی انس و الفت گیرد و معتاد شود خبیث النفس می‌گردد و وبال پدر و مادر خواهد شد و بلکه باعث رسوائی و ننگ می‌شود.پس بر هر پدری لازم است که در تادیب و تربیت فرزند مسامحه نکند، که این امانت خداست نزد او، و دل کودک جوهری است پاک و صاف و خالی از هر نقش و صورت و پذیرای هر نیک و بد، و این والدین هستند که او را به یکی از این دو راه می‌برند.که اگر او را به راه خیر ببرند به همان روش نشو و نما می‌کند و در دنیا و آخرت سعادتمند می‌شود، و والدین و معلم و مربی او در ثواب او شریک خواهند بود، و اگر او را به راه شر ببرند و تربیت او را مهمل گذارند شقی و هلاک خواهد شد، و وزر و زیانش برگردن پدر یا قیم و ولی او خواهد بود.
و دختر را نیز باید مانند پسر تربیت کرد مگر در چیزهائی که میان دختر و پسر تفاوت هست.پس باید او را پرده نشینی و حجاب و وقار و عفت و حیا و دیگر خصال شایسته زنان آموخت.
آنگاه باید جستجو و بررسی کرد که کودک استعداد کدام علم و صنعت را دارد، و او را به آموختن آن گماشت و نگذاشت که مشغول کاری شود که استعداد آن را ندارد تا عمر او ضایع نگردد و فایده‌ای به دست نیاید.زیرا هر کسی مستعد همه علوم و صناعات نیست و گرنه همه مردم به شریفترین شغلها و صنعتها می‌پرداختند.
و اختلاف و تفاوت مردم در این استعداد، حکمت الهی است برای حفظ و قوام زندگی نوع انسان و انتظام امور عالم.
اما غیرت در «مال » را گمان مبر که پسندیده نیست به این تصور که مال فناپذیر است و بزرگان و نیکان به آن اعتنا ندارند.زیرا مادام که انسان در دار دنیاست به مال محتاج است و تحصیل آخرت نیز به آن متوقف است.زیرا کسب علم و عمل بستگی به بقاء بدن دارد و آن وابسته است به قوت و غذا.پس عاقل باید مال را بعد از آنکه از راه حلال و صحیح و کسب پسندیده به دست آورد مورد اعتنا قرار دهد و در حفظ و ضبط آن بکوشد.و مقتضای حفظ مال و سعی در نگهداری آن - که به غیرت مالی تعبیر کردیم - این است که در موردی که فایده دنیوی یا اخروی ندارد مصرف و خرج نکند، مانند انفاق ریائی و مهمانی برای خودنمائی و فخر فروشی، یا بخشش آن به غیر مستحق بدون انگیزه دینی یا دنیوی یا عرفی، یا بی مبالاتی در حفظ آن که منجر به تمکین از ظالم و دزدان و اهل خیانت در بردن مالش بشود، یا هدر دادن آن بدون اینکه به کسی نفعی برسد، یا اسراف در بذل و خرج آن، یا مصارفی که عقلا و شرعا رجحانی نداشته باشد و عوضی در دنیا و آخرت برای آن نیست.
بلکه مقتضای غیرت در مال این است که اموال خود را در زمان حیات در راه‌هائی به مصرف برساند که فایده آن به خودش عاید شود، و چیزی به ارث نگذارد مگر برای فرزندان نیک و صالح خود، که بقاء آنها به منزله بقاء خود اوست و بر وجود آنان - که حال و زندگی نیک دارند - یاد و نام نیک و ثواب بعد از مرگ برای او مترتب باشد.و چگونه صاحب غیرت خود را راضی می‌کند که مالی را که با رنج و زحمت به دست آورده و عمر خود را در جمع آن تلف کرده و در قیامت باید از عهده حساب آن برآید برای شوهر زن خود بگذارد، و همچنین است گذاشتن اموال برای سایر ورثه که نه حقوق را می‌شناسند و نه اهل خیر و صلاح و وفا هستند از پسران ناصالح و شوهران دختران و دیگر خویشاوندان از برادران و خواهران و...
که اینها اگر چه مانند شوهر زن نیستند اما اگر اهل خیر و صلاح نباشند گذاشتن مال برای آنها جز وزر و وبال و بدنامی و فحش و دشنام ثمری ندارد، چنانکه در این زمان مشاهده می‌کنیم.
و از آنهاست:

عجله و شتابکاری

عجله حالتی است در دل که به مجرد خطور امری در ذهن بی درنگ و بدون تاملی پیرامون آن به آن اقدام کند.و این حالت از لوازم ضعف و کوچکی نفس و از درهای بزرگ شیطان به دل آدمی است که بسیاری از مردم را از این راه به هلاکت افکنده است.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «العجلة من الشیطان، و التانی من الله » «شتابکاری از جانب شیطان است و تانی در کارها از جانب خداوند است » .و خدای تعالی به پیامبرش می‌فرماید:
«و لا تعجل بالقرآن من قبل ان یقضی الیک وحیه » [۱۰۴]«قرآن را پیش از آنکه وحی آن به تو برسد به شتاب مخواه » .
و روایت است که: «چون عیسی علیه السلام متولد شد همه شیاطین به پیش ابلیس آمدند و گفتند: امروز همه بتها سرنگون گشته‌اند.ابلیس گفت: البته حادثه‌ای واقع شده است، بایستید تا جستجو کنیم، پس به پرواز آمد و همه جای زمین را در نوردید، چیزی نیافت تا رسید به جائی که عیسی علیه السلام متولد شده بود.دید ملائکه دور او را گرفته‌اند، به نزد لشکر خود بازگشت و گفت: دیشب پیغمبری به دنیا آمده است.تاکنون هیچ زنی آبستن نشده و نزائیده مگر اینکه من نزد او حاضر بودم بجز این شخص. پس امید برگیرید از اینکه بعد از این بتها پرستیده شوند، و لکن راه فرزندان آدم را به شتابکاری و سبکساری بزنید.» و اخبار در نکوهش عجله از حد شمار افزون است، و به همین جهت بعضی از علماء عامه به منع از شتاب کردن برای نماز جمعه در مورد کسی که می‌ترسد به آن نرسد فتوی داده‌اند.و سر اینکه از این صفت این اندازه مذمت شده این است که: کارها باید از روی بصیرت و معرفت باشد، و اینها بستگی دارند به تامل و تانی، و شتابکاری مانع تامل است.و کسی که در کاری عجله می‌کند شیطان مکر و شر خود را به طوری که آدم شتابزده نفهمد بر او می‌افکند.و تجربه گواه است که هر کاری که بی تامل و با شتابزدگی از آدمی سرزده موجب پشیمانی و زیان و خسران بوده، و هر چه از روی تامل و تانی و درنگ انجام گرفته پشیمانی به دنبال نیاورده، بلکه همواره مورد رضایت واقع شده.و در نکوهش این صفت همین بس است که هر عجول سبکی در چشم مردمان خوار و در دلها بی وقع و بی اعتبار است و کسی که در کارها تامل می‌کند می‌داند که باعث و سبب بزرگ در فروختن و معاوضه کردن آخرت و حیات جاوید به مزخرفات پست دنیا عجله و شتابکاری است.
بیان مطلب: شکی نیست که بالاترین لذات برای نفس انسانی غلبه و برتری و استیلاست، که این از صفات پروردگار است و طبعا برای نفوس مجرد مطلوب است [۱۰۵]و سر این آن است که: هر معلولی از سنخ علت خودش است، و در صفات و آثار با آن متناسب است، و بالاترین ابتهاج و لذت او آن است که متصف به کمالات علت خود گردد، و از این رو گفته‌اند: «هر چیز که از چیزی دیگر برآید ممکن نیست که از هر جهت عین او باشد و هم از هر جهت او نباشد، بلکه از جهتی اوست و از جهتی او نیست.» و این است معنی کلام حکمای پیشین که «هر ممکنی زوج ترکیبی است » [۱۰۶]
و شکی نیست که همه موجودات معلول واجب سبحانه و صادر از وجود محض و تراویده از فیض وجود او هستند، و او غایت همه و همه به سوی کمالات او در تکاپو و در طلبند.جز اینکه هر کسی که در سلسله موجودات صادر از او به او نزدیکتر است و واسطه بین او و مبدا اول کمتر است، مناسبتش با او تمامتر و شوقش به کمال او شدیدتر است.و بی شک ذوات مجرده نوریه که از عالم امر و مقتبس از چراغدان نور او و در سلسله صدور در نهایت قرب به او هستند، به اتصاف به صفتی از کمال او شوق شدید دارند.و نفس انسانی که از آنها و از عالم امر است، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:
«قل الروح من امر ربی » [۱۰۷]«بگو روح از امر پروردگار من است » .
در قرب به او، سبحانه و تعالی، مانند آنهاست، و به غایت شائق اتصاف به صفات و کمالات اوست که از جمله غلبه و برتری و تسلط است، و این طلب ناپسند و مذموم نیست، زیرا برای هر بنده‌ای شایسته است که ملک و سلطنت بی پایان بخواهد، و سعادت دائمی زوال ناپذیر و بقاء بدون فنا و عزت خالی از ذلت و امن بدون خوف و غناء بی فقر و کمال بی نقصان بجوید.و اینها همه از صفات خدائی است و خواستار آنها ناگزیر طالب علو و عزت و کمال است.
اما آن ریاست و استیلا که مذموم است به سبب اشتباه و غلطی است که برای نفس بر اثر فریب شیطان رانده شده از عالم امر پیش آمده، زیرا شیطان چون انسان را از عالم امر دید حسد او را بر آن داشت که در صدد اغوای انسان از راه عجله و شتابکاری برآید، و در نظر او ملک و ریاست فانی را که آلوده به انواع دردها و رنجهاست به این وسوسه که نزدیک و زودرس (عاجل) است جلوه و زینت داد و او را از ملک جاوید دائم که هیچ کدورتی به آن نیامیخته و از زوال و فنا بر کنار است به این بهانه که نسیه و در آینده (آجل) است باز داشت.
بیچاره فرزند آدم از آنجا که عجول و شتابکار خلق شده به نقد و زودرس راغب است و وقتی شیطان مطرود از عالم امر نزد او آمد به عجله که مقتضای طبع آدمی است متوسل شد و او را به وسیله آنچه نقد و زودیاب (عاجل) است فریب داد و دلش را از جهان آینده و دیریاب (آجل) برگرداند.و دنیای حاضر را در چشمش آراست، و با وعده غرور و آرزوی بیجا نسبت به آخرت او را فریفت.و انسان بیچاره به وعده غرور آمیز او به طلب زیورهای فناپذیر دنیا مشغول شد، و سروری و پادشاهی ابدی آخرت را رها کرد، و مسکین بخت برگشته فکر نکرد که ملک و ریاست دنیا برتری و سروری حقیقی و کمال نیست، بلکه نقص است و انسان را از کمال حقیقی و ریاست معنوی باز می‌دارد.
مثال این مطلب این است که: بی شک عشق و محبت صفت کمال است، و لکن وقتی که بجا واقع شود، یعنی به محبوب شریف که در ذات و صفات کامل است تعلق گیرد.بنابراین حب خدای سبحان شریفترین صفات کمال است، و حب جمادات و حیوانات ست بدترین رذائل نفسانی است.پس هر که از حقایق امور ناآگاه باشد به واسطه غرور خود فریب می‌خورد، و ملک عاجل فانی را بر سلطنت آجل باقی برمی گزیند.و اما کسی که از باطن کار آگاه و توفیق ربانی با اوست به ریسمان شیطان و غرور خود به چاه نمی‌رود، و از عاجل روی می‌گرداند و آجل را اختیار می‌کند.
و چون آن ملعون دام مکر را در راه همه خلق گسترد، خداوند پیغمبران را فرستاد تا مردم را از این خانه و ملک مجازی که ریشه و دوامی ندارد به ملک و مملکت حقیقی که زوال ناپذیر است بخوانند، و در میان آنها ندا کنند که:
«یا ایها الذین آمنوا ما لکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ا رضیتم بالحیاة الدنیا من الآخرة فما متاع الحیاة الدنیا فی الآخرة الا قلیل » [۱۰۸] «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! شما را چه رسیده که وقتی به شما گویند در راه خدا بیرون شوید به زمین سنگینی می‌کنید.مگر به زندگی دنیا به جای آخرت دل خوش کرده‌اید و حال آنکه متاع دنیا در [قبال] آخرت بسیار اندک است.» و کسانی را که دنیای نقد فانی را بر آخرت جاوید برگزیده‌اند مورد سرزنش و نکوهش قرار دادند، چنانکه خدای سبحان می‌فرماید:
«ان هؤلاء یحبون العاجلة و یذرون وراءهم یوما ثقیلا»[۱۰۹]«اینان زودرس (دنیا) را دوست دارند و از پس خود روز سخت و گران را وا می‌گذارند» .
و نیز می‌فرماید:
«کلا بل تحبون العاجلة، و تذرون الآخرة » [۱۱۰]«اصلا شما (این جهان] شتافته را دوست دارید، و آخرت را فرو می‌گذارید» .
پس غرض از فرستادن و برانگیختن انبیاء جز برای دعوت مردم به جهان جاوید نیست، تا به سبب قرب به خدای تعالی تاج پادشاهی و سروری بر سر نهند و به زندگی باقی که فنا ندارد فایز گردند و عزتی که ذلت در پی اش نیست و به شادی و سروری که پنهان است و کسی از آن آگاه نیست نائل شوند.ولی شیطان آنان را به شتاب می‌اندازد و ایشان را به سروری دنیای فانی می‌خواند، چون می‌داند که آنچه سروری دنیا می‌نامند از هم و غم و نزاع و کدورت، که آدمی را از یاد آخرت غافل می‌کند، خالی نیست.زیرا دنیا و آخرت دو هو و هستند.بلکه از زهد و سبکباری که پادشاهی نقد است باز می‌ماند، زیرا زهد یعنی مالک شهوت و غضب خود بودن.و این دو به فرمان دین و اشاره ایمان منقاد می‌شوند، و پادشاهی حقیقی همین است، و بدان وسیله آدمی آزاد مرد می‌باشد. ولی با استیلاء شهوت بنده شکم و غریزه و دیگر اعضاء خود می‌گردد و چون چهارپائی مسخر می‌شود، و مملوکی که زمام شهوت او را به هر جا که بخواهد می‌برد.چه مغرور است انسانی که با این بردگی پندارد که پادشاه است و بنده خواهش نفس باشد و گمان کند خداوند است.آیا چنین کسی در دنیا جز نگون بختی و در آخرت جز نکبت زدگی و سرنگونی نصیبی خواهد داشت؟
بدین سان از آنچه گفته شد معلوم شد که منشا خسران در دنیا و آخرت عجله و شتابکاری است.
و راه علاج آن این است که: آدمی فساد و سوء عاقبت آن را به یاد آورد، و سبکی و خواری و ندامت و خسران آن را متذکر شود.آنگاه شرافت ضد آن یعنی وقار را که خوی پیامبران و نیکان است به خاطر آورد.پس با خود قرار دهد که کاری را جز با تامل و مهلت نکند و آرامش و سکون درونی و بیرونی را در همه احوال و حرکات و سکنات از دست ندهد.و چون مدتی بدین شیوه عمل کرد - و لو به تکلف - این حالت عادت وی خواهد شد و صفت عجله از او زایل خواهد گشت و وقار و آرامش پدید خواهد آمد.

پیوست: درنگ و تانی و وقار و آرامش

ضد عجله «وقار و تانی » است، و آن حالتی است در دل که باعث احتیاط و تامل در امور و درنگ و تانی در گفتار و کردار است.
«توقف » (درنگ) به تانی نزدیک است و فرق بین آنها این است که توقف سکون قبل از شروع به کار است و تانی سکون و آرامش بعد از اقدام به عمل است به طوری که حق هر جزء کار ادا شود.
و «وقار» شامل توقف و تانی هر دو است، و آن نتیجه آرامش و سکون نفس در گفتار و کردار و حرکات پیش از اقدام و بعد از اقدام به آنهاست.و آن نتیجه قوت و بزرگی نفس است.و در میان فضائل نفسانی کم صفتی است که به شرافت آن باشد، و از این رو انبیاء و اصفیاء به آن مدح شده‌اند، و در اخبار آمده است که «مؤمن البته متصف به صفت وقار است » .و طمانینه در افعال و حرکات پیش از آنکه ملکه شود وقار نامیده می‌شود و چون ملکه شد سکینه خوانده می‌شود، زیرا سکینه آرامش باطن است و وقار آرامش ظاهر.
و از آنهاست:

سوء ظن به خالق و مخلوق

سوء ظن و بد دلی از نتایج جبن و ضعف نفس است، زیرا هر جبان ضعیف النفسی هر فکر فاسدی را که به خاطرش می‌گذرد و به واهمه اش در می‌آید می پذیرد و پی آن می‌رود، و بد گمانی گاهی موجب بیم و اندوه می‌شود، و از مهلکات بزرگ است، و خدای سبحان می‌فرماید:
«یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم »
[۱۱۱] «ای کسانی که ایمان دارید، از بسیاری گمانها بپرهیزید که بعضی گمانها گناه است » . و نیز فرمود:
«و ذلکم ظنکم الذی ظننتم بربکم ارداکم » [۱۱۲] «این گمان شما که به خدای خود بردید شما را هلاک کرد» .
و فرمود:
«و ظننتم ظن السوء و کنتم قوما بورا» . [۱۱۳] «و گمان بد بردید و گروهی هلاک زده شدید» .
و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «ضع امر اخیک علی احسنه حتی یاتیک ما یغلبک منه، و لا تظنن بکلمة خرجت من اخیک سوعا و انت تجد لها فی الخیر محملا» .
«کار برادر دینی خود را به بهترین وجه و محمل توجیه و حمل کن تا بقدری که ظن غالب [از بدی او] برای تو پیدا شود، و از سخنی که از [دهان] برادرت بیرون آید تا وقتی که می‌توانی محمل خوبی برای آن بیابی گمان بد مبر» .
و بی شک کسی که با گمان بد نسبت به دیگری حکم می‌کند شیطان او را وا می‌دارد که از او غیبت کند یا در بزرگداشت و احترام او بی اعتنائی و سستی نماید و در ادای حقوق او کوتاهی کند، یا به دیده حقارت به او بنگرد و خود را از او بهتر بداند.و این همه از مهلکات است.به علاوه، بدگمانی به مردم از لوازم پلیدی و خبث باطن است، چنانکه خوش گمانی از نشانه‌های سلامت و طهارت دل به شمار می‌رود.پس هر که نسبت به مردم سوء ظن داشته باشد و عیوب و لغزشهای آنان را بجوید خبیث النفس و بیمار دل است، و هر که به مردم گمان نیک داشته باشد و عیوب آنان را بپوشاند پاکدل و خوش باطن است.بدین گونه مؤمن خوبیهای برادر مؤمن خود را آشکار می‌سازد و منافق بدیهای مسلمان را افشا می‌کند، و از کوزه همان برون تراود که در اوست.
و سر اینکه بدگمانی علامت خباثت و از اغواء شیطان است و در شرع از آن نهی شده این است که: اسرار قلوب را جز علام الغیوب نمی‌داند، و هیچ کس حق ندارد نسبت به دیگری اعتقاد بد داشته باشد مگر اینکه بدیش به نحو آشکار که قابل تاویل به خیر نباشد معلوم شود، زیرا در این صورت نمی‌تواند به علم خود و آنچه به عیان دیده معتقد نباشد.و اما چیزی را که ندیده و نشنیده و فقط از راهی که نمی‌داند به دلش افتاده پس شیطان آن گمان را به دل او انداخته، و باید آن را تکذیب کند، زیرا شیطان از هر فاسقی فاسق تر است.و خداوند می‌فرماید:
«ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهالة » .
«اگر فاسقی شما را خبری آورد بررسی و تحقیق کنید مبادا گروهی را از روی جهالت آسیب زنید» .
بنابراین برای اهل ایمان جایز نیست که شیطان لعین را در خبری که به دل افکنده، چنانچه قابل تاویل به خلاف آن باشد، تصدیق کنند، اگر چه بعضی قرائن فساد همراه آن باشد.مثلا اگر عالمی را در خانه امیر ظالمی ببینی گمان مبر که به طمع مال حرام آنجا رفته، زیرا محتمل است که رفتنش برای دادرسی و کمک مظلومی باشد.و اگر از دهان مسلمانی بوی شراب یا بی جزم نکنی که شراب حرام آشامیده و حد بر او واجب شده، زیرا ممکن است آن را مضمضه کرده و ریخته باشد یا به جبر و قهر به کامش ریخته باشند.به هر حال سوء ظن مباح نیست مگر آن گونه که در مورد اموال مسلمین مباح است، و آن مشاهده صریح یا قیام بینه (دلیل روشن) و شهود است.
و اگر یک عادل به بدی مسلمانی خبر دهد واجب است در خبر او درنگ کنی، نه تصدیق کنی و نه تکذیب، زیرا تکذیب عادل یانت به اوست، یعنی گمان دروغ گفتن او خود سوء ظن است، و همچنین اگر ظن عداوت یا حسد بری که این گمان خود تهمت و به منزله رد شهادت اوست.و اگر او را تصدیق نمائی به مسلمانی که از او خبر داده شده خیانت کرده‌ای، زیرا به او گمان بد برده‌ای، با اینکه احتمال می‌رود که آن عادل سهو کرده یا امر بر او مشتبه شده باشد به طوری که در خبر خلاف واقع خود گناهکار و فاسق هم نباشد.و بالجمله: سزاوار نیست که به یکی حسن ظن و به دیگری سوء ظن داشته باشی، و بنابراین باید کسی را که به بدی یاد شده به همان حال سابق بنگری و خبر بد را در پرده نگه داری، زیرا دلیلی قطعی یا حجتی شرعی که قبولش واجب باشد بر سوء حال او نیافته‌ای، و خبر شخص عادل را باید بر امکان سهو و اشتباه، که در خبر دادن ممکن است پیش آید، حمل کنی.
اما مراد از سوء ظن این است که گمان بد را به دل راه دهی و نفس را به آن مایل کنی، لکن مجرد گذشتن چیزی به خاطر بلکه شک کردن ظن بد نیست.
زیرا آنچه در آیات و اخبار از آن نهی شده ظن است، و ظن طرف راجح است است که موجب میل نفس به آن می‌شود.و نشانه‌های تمایز سوء ظن از مجرد خطور امری به دل این است که به واسطه سوء ظن تغییری در دل از الفت و محبت به کراهت و نفرت پیدا می‌شود، و یا رفتار و معاشرت نسبت به گذشته تفاوت می‌کند.و دلیل این بیان گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود:
«ثلاث فی المؤمن لا تستحسن و له منهن مخرج، فمخرجه من سؤء الظن الا یحققه.» «سه چیز است که برای مؤمن پسندیده نیست مادام که برای او راه گریزی از آنها هست، راه گریز از سوء ظن این است که آن را به عمل در نیاورد» ، یعنی در دل به گمان خود معتقد نشود و به معرض عمل در نیاورد، نه در قلب و نه در جوارح.
مطلب دیگر این است که چون سوء ظن از مهلکات است، شارع مقدس برای اینکه نفوس مردم از سوء ظن مصون بماند از اینکه کسی خود را در معرض تهمت قرار دهد نهی کرده و فرموده است: «اتقوا مواقع التهم [۱۱۴]» «از مواضع و جاهای تهمت بپرهیزید» .و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «من عرض نفسه للتهمة فلا یلومن من اساء به الظن » «کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد ملامت نکند کسی را که به او بدگمان شود» .و روایت است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با همسر خود صفیه دختر حیی بن اخطب [در بیرون خانه] سخن می‌گفت، مردی از انصار بر حضرت گذشت.رسول خدا او را صدا زد و فرمود: ای فلان! این همسر من صفیه است.وی عرض کرد: یا رسول الله! مگر ما به تو جز گمان نیک می‌بریم؟
فرمود: «شیطان همچون خون در آدمی جریان دارد، ترسیدم که در تو نیز داخل شود» .بنگر که چگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر دین او شفقت دارد و آن را پاس می‌دارد، و چگونه به امت خود طریق احتراز از تهمت را می‌آموزد، تا آنجا که حتی عالم پارسای معروف به تقوی و دینداری نپندارد که مردم جز گمان نیک به او نمی‌برند، و این باعث خودستائی و غرور او نشود، زیرا آنچه درباره سرور و اشرف انبیاء امکان دارد درباره دیگری چگونه امکان ناپذیر است، هر چند به درجه بالای علم و ورع رسیده باشد.سر مطلب این است که: آدمی هر چند پارسا و عالم باشد مردم همه او را یکسان و به یک نظر نمی‌بینند، بلکه اگر بعضی او را به دیده رضا و احترام می‌نگرند بعضی دیگر با چشم دشمنی و نفرت نگاه می‌کنند:
و عین الرضا عن کل عیب کلیلة و لکن عین السخط تبدی المساویا چشم رضا و دوستی از دیدن هر عیبی ضعیف و ناتوان است اما چشم نفرت و دشمنی بدیها را ظاهر می‌کند و هر دشمن حسودی جز با چشم دشمنی نمی‌نگرد، خوبیها را می‌پوشاند و بدیها را جستجو می‌کند، و هر آدم بدی به دیگران جز گمان بد نمی‌برد، و هر معیوب رسوائی دیگران را عیبناک و رسوا می‌خواهد و عیوبشان را در میان مردم ظاهر می‌کند، به دو جهت: یکی اینکه بلا و مصیبت وقتی شایع و عمومی شد بی اهمیت و عادی می‌گردد و دیگر اینکه زبان مردم از او کوتاه می‌شود.پس بر هر مؤمنی لازم است که خود را از موضع تهمت دور نگه دارد تا مردم به او گمان بد نبرند، که در این صورت شریک گناه آنان خواهد بود، زیرا هر که سبب معصیت دیگری شود او هم در گناه با او شریک خواهد بود، و از این رو خدای تعالی فرمود:
«و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوا بغیر علم »
[۱۱۵]«[بتها و معبودهای] کسانی را که غیر خدا را می‌خوانند دشنام مدهید که از دشمنی و نادانی خدا را دشنام دهند.» و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «چگونه می‌بینید کسی را که پدر و مادر خود را دشنام گوید؟ گفتند: آیا ممکن است کسی پدر و مادر خود را دشنام گوید؟ فرمود:
آری! پدر و مادر دیگری را دشنام دهد تا او هم پدر و مادر او را دشنام دهد.» راه علاج سوء ظن، این است که - بعد از ملاحظه فساد آن و تذکر شرافت ضدش که گمان نیک باشد - باید مواظب باشی که هر گمان بدی که از مسلمانی به خاطر تو بگذرد آن را دنبال نکنی و دل خود را به آن شخص بد نسازی و رفتار خود را با او تغییر ندهی، و همان دلجوئی و گرامیداشت و اعتماد پیشین را کم نکنی، بلکه در مراعات و اکرام و احترام او بیفزائی و برای او دعای خیر کنی، که این کار شیطان را مایوس می‌کند و از تو می‌راند، و دیگر گمان بد را به خاطر تو نیفکند که مبادا برای دفع آن به دعا و گرامی داشت بیشتر بپردازی.و اگر خطا و لغزشی از مسلمانی دیدی باید او را در خلوت نصیحت کنی نه اینکه به غیبت و بدگوئی او پردازی، و بهنگام نصیحت و موعظه او شاد و مسرور مباش که از عیب وی آگاهی، که به او به دیده حقارت بنگری، با اینکه او ترا به چشم تعظیم می‌نگرد، بلکه باید قصد تو نجات او از گناه باشد، و باید از لغزش او محزون باشی چنانکه به عیب و نقص خود اندوهگین می‌شوی، و باید بیشتر دوست داشته باشی که بدون نصیحت تو آن عیب را ترک کند تا با نصیحت تو، و هرگاه چنین کردی بین دو اجر و پاداش جمع کرده‌ای، اجر نصیحت و پاداش اندوه بر مصیبت او و اجر کمک به آخرت او.

پیوست: حسن ظن

دانستی که ضد بد گمانی به خالق و مخلوق «حسن ظن » به آنهاست.و چون سوء ظن از لوازم ضعف و کوچکی نفس است، پس حسن ظن از نتایج قوت و ثبات نفس می‌باشد، و فوائد خوش گمانی از حد شمار بیرون است.و اخباری که در مدح و فضیلت آن وارد شده قبلا ذکر گردید.پس شایسته است که هیچ مؤمنی از لطف خدا مایوس نباشد، و نپندارد که خدا به او رحم نخواهد کرد و حتما از عذاب و عقاب او رهائی ندارد، و گمان نکند که بلاها و مصیبتهائی که در دنیا به او می‌رسد شر و عقوبت است.بلکه سزاوار است که خدا را مهربانتر از پدر و مادر بداند، و معتقد باشد که او را آفریده تا از وجود و فیض خود برخوردارش سازد.و بنابراین در سرای آخرت به او ترحم خواهد کرد و او را از عذاب ابدی نجات خواهد داد و به نعمتهای سرمدی بهشت خواهد رساند و مصیبتها و بلاهائی که در دنیا به او وارد می‌شود خیر و صلاح او و ذخیره‌ای برای آخرت او خواهد بود.
و همچنین نباید به مسلمانان گمان بد برد، و گفتار و کردار ایشان را مادام که می‌توان به وجه صحیحی حمل کرد نباید بر بدی حمل کند.بلکه باید هر عملی که از آنها می‌بیند و هر سخنی که می‌شنود به بهترین وجوه حمل کند، و خیال و وهم خود را تکذیب و تخطئه نماید، و خویشتن را بر این روش مکلف سازد تا حسن ظن به تدریج ملکه او شود و سوء ظن بکلی از خاطر او مرتفع گردد. بلی، حمل بر وجه صحیح با این فرض که اگر با واقع مطابق نباشد (یعنی اگر گمان بد راست و مطابق واقع باشد) باعث ضرر مالی یا فساد دینی یا از میان رفتن عرض و آبرو می‌شود، لازم است که حزم و احتیاط را رعایت کند و امور دین و دنیای خود را به او وانگذارد، تا خسران و ضرر بر او وارد نشود و ننگ و رسوائی دامنش را نگیرد.
و از آنهاست:

غضب

و آن کیفیتی نفسانی است که باعث حرکت روح از درون به بیرون برای غلبه و پیروزی می‌شود، و مبدا و سرچشمه آن انتقامجوئی است.غضب طرف افراط است، و اگر شدید باشد موجب حرکت شدید می‌شود، که به سبب آن حرکت حرارتی در مغز و اعصاب پدید می‌آید و همچون دود تیره‌ای نور عقل را می‌پوشاند و کار و اثر آن را ضعیف می‌کند، و از این رو پند و اندرز در خشمگین اثر نمی‌بخشد، بلکه بر درشتی و شدت آن می‌افزاید.یکی از علمای اخلاق گفته است: «خشم شعله‌ای است از آتشی که خدا برافروخته، جز اینکه فقط از دلها برآید و در لابلای دلها پنهان است همچون آتش زیر خاکستر، و آن را غیرت و حمیت دینی از دلهای مؤمنان و یا حمیت جاهلی و کبر و خودخواهی از دلهای جباران که رگی از شیطان لعین دارند بیرون می‌آورد، که شیطان گفت:
«خلقتنی من نار و خلقته من طین » [۱۱۶] «مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گل آفریده‌ای.» شان گل سکون و وقار است و کار آتش شعله وری و افروختگی.
و حرکت قوه غضبیه یا برای دفع اذیت و ضروری است که هنوز واقع نشده و محتمل الوقوع است، یا برای تشفی و انتقام اگر واقع شده باشد.بنابراین میل به آن و لذتی که در آن است به یکی از این دو بستگی دارد و جز با یکی از این دو آرام نمی‌گیرد.پس اگر غضب نسبت به کسی باشد که می‌توان از او انتقام گرفت و شخص خشمگین خود را بر انتقام توانا می‌بیند، خون منبسط می‌شود و از درون بدن به ظاهر میل می‌کند و رنگ او سرخ می‌شود، و این خشم حقیقی است.و اگر نسبت به کسی باشد که قویتر است و خود را از انتقام گرفتن ناتوان می‌داند خون منقبض می‌شود و به درون بدن میل می‌کند، و اندوهگین می‌شود.و اگر در مورد کسی باشد که در انتقام از او شک وجود داشته باشد خون گاهی منبسط و گاهی منقبض می‌شود و چهره گاه سرخ و گاه زرد می‌گردد و حالت اضطراب پدید می‌آید.

افراط و تفریط و اعتدال در قوه غضب

مردم درباره قوه غضب بر سه قسمند: در افراط، در تفریط، در اعتدال.افراط در خشم این است که این صفت چنان بر آدمی چیره شود که از اطاعت عقل و شرع بیرون رود و فکر و بصیرتی برایش باقی نماند.و تفریط این است که این قوه را فاقد باشد یا به قدری در او ضعیف شود که در مواردی که شرعا و عقلا غضب لازم است هیچ غضب نکند.و اعتدال این است که غضب او بموقع و بجا باشد به طوری که از حد شرع و عقل بیرون نرود، بلکه در غضب و عدم آن تابع شرع و عقل باشد، و خشم و انتقامش به فرمان این دو باشد.و شکی نیست که حد اعتدال آن مذموم نیست و در حقیقت از غضب به شمار نمی‌آید، بلکه از شجاعت به شمار می‌رود.و طرف تفریط آن مذموم و نتیجه جبن و خواری است، و بسا هست که از غضب بدتر است، زیرا کسی که فاقد این قوه است غیرت و حمیت ندارد، و واقعا ناقص است، و از آثار آن بی غیرتی نسبت به ناموس و کوچکی نفس و تحمل خواری از مردم پست و سازشکاری و مداهنه در امر به معروف و نهی از منکر و فحشاء است و از این رو گفته‌اند: «کسی که در موقع غضب به غضب نیاید خر است » [۱۱۷]و خداوند در وصف نیکان صحابه رسول خود فرموده است:
«اشداء علی الکفار» [۱۱۸] «با کافران سختگیرند.» و به پیغمبر خود صلی الله علیه و آله و سلم خطاب می‌کند که:
«و اغلظ علیهم » [۱۱۹] «بر آنها - کافران و منافقان - سخت بگیر.» و سختگیری و غلظت از آثار قوه غضب است، و بنابراین از دست دادن این قوه به طور کامل یا ضعف آن مذموم است و آشکار است که خشمی که از رذائل محسوب می‌شود حد افراط است که آدمی را از مقتضای عقل و دین خارج می‌کند.
و حد تفریط هر چند رذیله است اما غضب نیست بلکه ضد آن و از جبن (ترسوئی) است.و حد اعتدال فضیلت و ضد آن است و از شجاعت شمرده می‌شود، پس غضب منحصر است به قسم اول.
اما مردم همان طور که در اصل قوه غضب با هم مختلفند، در حدوث و زوال آن از لحاظ سرعت و کندی نیز متفاوتند.به این معنی که بعضی از مردم زود به خشم می‌آیند و بعضی دیگر دیر و به کندی.و بعضی زود خشمگین می‌شوند و دیر از خشم باز می‌آیند و بعضی به عکس، و در بعضی این دو حال متوسط بین سرعت و کندی است.به هر حال هر یک از اینها اگر به اشاره عقل باشد ستوده و پسندیده است و از اوصاف شجاعت به شمار می‌رود.و در غیر این صورت مذموم و ناپسند است و از آثار غضب یا جبن محسوب می‌شود.

غضب

غضب از مهلکات بزرگ است، و چه بسا که به شقاوت ابدی انجامد، مانند قتل نفس و قطع عضو، و از این رو گفته‌اند: «غضب جنونی است که دفعة عارض می‌شود» .امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
الحدة ضرب من الجنون، لان صاحبها یندم، فان لم یندم فجنونه مستحکم » «خشم شدید نوعی دیوانگی است، زیرا صاحب آن پشیمان خواهد شد، و اگر پشیمان نشود دیوانگیش ریشه دار و استوار است.» و چه بسیار که فشار خون و حرارت بدن بالا رود و موجب مرگ ناگهانی گردد.یکی از حکما گفته است:
«کشتیی که به گرداب افتاده و گرفتار طوفانهای شدید و وحشتناک و امواج هول انگیز شده به خلاص و نجات نزدیکتر است از کسی که شعله غضبش برافروخته گشته است.» و در اخبار و آثار از غضب نکوهش و مذمت شده است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل.» «غضب ایمان را فاسد می‌کند چنانکه سرکه عسل را.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان هذا الغضب جمرة من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم، و ان احدکم اذا غضب احمرت عیناه و انتفخت او داجه و دخل الشیطان فیه، فاذا خاف احدکم ذلک من نفسه فلیلزم الارض، فان رجز الشیطان لیذهب عند ذلک.» «این غضب آتشپاره‌ای است از شیطان که در دل آدمیزاد برافروخته می‌شود و چون کسی از شما خشمگین شود چشمهای او سرخ می‌گردد و رگهایش ورم می‌کند و شیطان در درون او داخل می‌شود.پس هرگاه یکی از شما از این حالت خویش بترسد به زمین بنشیند، که در این هنگام پلیدی و وسوسه شیطان از وجود او بیرون رود.» و امام صادق علیه السلام فرمود: «و کان ابی علیه السلام یقول: ای شی ء اشد من الغضب؟ ان الرجل یغضب فیقتل النفس التی حرم الله، و یقذف المحصنة.» «پدرم علیه السلام می‌فرمود: سخت تر از غضب چه چیز است؟ مرد غضب می‌کند و مرتکب قتل نفس که خدا حرام کرده می‌شود، و زن پاکدامن را متهم می‌سازد.» و فرمود [۱۲۰] : «ان الرجل لیغضب فما یرضی ابدا حتی یدخل النار.» «همانا مرد غضب می‌کند و تا داخل دوزخ نشود هرگز راضی نگردد [۱۲۱]» و امام صادق علیه السلام فرمود: الغضب مفتاح کل شر» «غضب کلید هر بدی است.» و نیز فرمود: الغضب ممحقة لقلب الحکیم » «خشم هلاک دل مرد حکیم است.» و فرمود: «من لم یملک غضبه لم یملک عقله » «کسی که مالک غضب خود نیست مالک عقل خود نیست » .
اما علاوه بر اینکه غضب یکی از مهلکات بزرگ است، لوازم و آثار زشت و زیان آوری نیز دارد مانند رها شدن زبان به فحش و دشنام و آشکار ساختن بدی مسلمین و شماتت ایشان و فاش کردن اسرار و پرده دری و استهزاء آنان و غیر اینها از سخنان زشتی که عقلا از آنها شرم دارند.و نیز پریدن به مردم و کتک زدن و مجروح ساختن و دریدن و کشتن، و ناراحتی و رنج دل به واسطه کینه و حسد و دشمنی و نفرت.و همچنین از لوازم آن پشیمانی بعد از فرو نشستن خشم، و دشمنی دوستان، و شماتت دشمنان و استهزاء اراذل و اوباش، و دگرگونی مزاج و تالم روح و بیماری تن و مکافات دنیوی و عقوبت اخروی است.
و عجب است از کسانی که می‌پندارند که شدت غضب از مردانگی است، با اینکه حرکاتی که از خشمگین سر می‌زند کارهای کودکان و دیوانگان است نه کردار عاقلان و مردان، چنانکه از غضبناک حرکات نامنظم و زشت و ناشایسته سر می‌زند، از قبیل دشنام و هرزه گوئی و سخنهای رکیک به ماه و خورشید و ابر و باد و باران و درخت و حیوان و جماد.و چه بسیار که کاسه و کوزه خود را بر زمین می‌زند و حیوان و جماد را چنان که گوئی با عقلا سخن می‌گوید مخاطب قرار می‌دهد، و اگر تشفی نیابد، جامه خویش می درد و به صورت خود سیلی می‌زند، و گاهی چون مستان مدهوش و متحیر به هر سو می‌دود و بسا که بیهوش می‌شود و به زمین می‌افتد و نمی‌تواند برخیزد.و چگونه چنین کارهای زشتی نشانه مردی است و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:
«الشجاع من یملک نفسه عند غضبه.» «شجاع کسی است که بهنگام غضب خود را تواند نگاه داشت » .

طرق معالجه غضب

علمای اخلاق در این اختلاف دارند که آیا می‌توان غضب را بکلی از میان برد یا نه.بعضی گفته‌اند: ریشه کن کردن غضب از دل غیر ممکن است، زیرا غضب مقتضای طبع آدمی است.آنچه ممکن است شکستن شدت و حدت آن و تخفیف و تضعیف آن است به طوری که دستخوش هیجان شدید نشود.و می دانی که غضبی که زایل کردن آن لازم است غضب افراطی و مذموم است، زیرا غیر آن که به فرمان عقل و شرع باشد غضبی نیست که اینک مورد بحث ماست، بلکه از آثار شجاعت است و اتصاف به آن لازم است، اگر چه احیانا به نحو حقیقت یا مجاز غضب نامیده می‌شود، چنانکه از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«کان النبی صلی الله علیه و آله و سلم لا یغضب للدنیا، و اذا اغضبه الحق لم یصرفه احد، و لم یقم لغضبه شی ء حتی لا ینتصر له.» «پیامبر برای دنیا هرگز خشمگین نمی‌شد، اما هرگاه برای حق غضبناک می‌شد هیچ کس نمی‌توانست او را منصرف کند، و هیچ چیز در برابر خشم او پایداری نمی‌کرد تا حق را یاری کند» .و شکی نیست که غضبی که برای رسول خدا صلی الله علیه و آله پدید می‌آید غضب مذموم نیست بلکه غضب ممدوح و مقتضی مقام نبوت و توجیه شجاعت نبوی است.اما غضب مذموم را می‌توان زایل کرد، و اگر امکان نداشت لازم می‌آمد که در انبیاء و اوصیاء هم وجود داشته باشد، و بی شک این ادعا باطل است.
اما معالجه غضب متوقف است بر چند امر، و ممکن است به بعضی از آنها علاج شود:
(اول) زایل ساختن اسباب و عواملی که باعث هیجان غضب می‌شود، زیرا علاج هر بیماری ریشه کن کردن ماده آن است، و انگیزه‌های غضب عبارتند از خود بینی و فخر و کبر و مکر و لجاج و مراء و مزاح و استهزاء و عیب جوئی و سرزنش و مخاصمه و شدت حرص نسبت به مال و جاه دنیای فانی، و اینها همه اخلاق پست و هلاک کننده است و با وجود آنها خلاصی از غضب ممکن نیست. پس ابتدا باید آنها را زایل کرد تا ازاله غضب آسان شود.
(دوم) اینکه زشتی و سرانجام بد غضب و آنچه را که در شرع در مذمت آن وارد شده به یاد آورد.
(سوم) اخباری و آثاری را که در ستایش و پاداش دفع غضب رسیده متذکر شود و فوائد خشم نکردن را به نظر آورد، مانند اینها:
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «من کف غضبه عن الناس کف الله تبارک و تعالی عنه عذاب یوم القیامة.» «هر که غضب خود را از مردم باز دارد خدای تعالی در روز قیامت عذاب خود را از او باز می‌دارد.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «مکتوب فی التوراة، فیما ناجی الله به موسی:
امسک غضبک عمن ملکتک علیه اکف عنک غضبی.» «در تورات در ضمن مناجات خدا با موسی آمده است که: خشم خود را از کسی که ترا بر او مسلط ساخته‌ام باز گیر تا خشم خود را از تو بازگیرم » .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «اوحی الله تعالی الی بعض انبیائه:
یا بن آدم! اذکرنی فی غضبک اذکرک فی غضبی و لا امحقک فیمن امحق، و اذا ظلمت بمظلمة فارض بانتصاری لک فان انتصاری لک خیر من انتصارک لنفسک.»
«خدای تعالی به یکی از پیغمبرانش وحی فرستاد: ای پسر آدم! در حال خشمت مرا یاد کن تا در حال خشمم ترا یاد کنم و با آنها که نابودشان می‌کنم نابودت نکنم، و هر گاه به تو ستمی رسید به انتقام گرفتن من راضی باش، زیرا انتقام گرفتن من برای تو بهتر است از انتقام گیری تو برای خودت.» و نیز فرمود: «از پدرم شنیدم که: مردی از اهل بادیه به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: من مردی بادیه نشین هستم مرا سخنی جامع یاد ده.فرمود: ترا امر می‌کنم که غضب مکن.و آن اعرابی سه بار خواسته خود را تکرار کرد و همان پاسخ را شنید تا اینکه مرد به خود آمد و گفت: بعد از این چیزی پرسش نخواهم کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا جز به خیر فرمان نداده است.» و فرمود: «مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: یا رسول الله! مرا پندی بیاموز تا از آن پند گیرم فرمود: برو خشمگین مباش، سپس باز گشت و همین جمله را سه بار شنید.» و نیز فرمود: «من کف غضبه ستر الله عورته » «هر که غضب خود را نگه دارد، خداوند عیب او را می‌پوشاند» .و اخبار دیگری نیز در این خصوص رسیده است.
(چهارم) آنکه فوائد ضد غضب یعنی حلم و فرو خوردن غیظ و اخباری را که در ستایش آنها وارد شده - چنانکه خواهد آمد - ملاحظه کند، و خود را خواهی نخواهی بر آن بدارد، و حلم و بردباری را بر خود ببندد و خشم خود را ظاهر نسازد، که اگر مدتی چنین کند حلم به تدریج عادت و بر نفس گوارا می‌شود و غضب ریشه کن می‌گردد.
(پنجم) اینکه فکر را بر هر کردار و گفتاری که از او سر می‌زند مقدم دارد و خود را از صدور غضب محافظت کند.
(ششم) احتراز از مصاحبت و معاشرت با کسانی که غضب بر آنان غالب است و در صدد تشفی غیظ خود و پیروی از خشم خویش می‌باشند، و این را مردی و شجاعت می‌نامند، و می‌گویند: ما بر فلان امر و فلان امر صبر نداریم و از هیچ کس چیزی را تحمل نمی‌کنیم، و مجالست با اهل حلم و کسانی که خشم خود را فرو می‌خورند و عفو و گذشت دارند.
(هفتم) اینکه بداند که هر چه واقع می‌شود به قضا و قدر خداوند است، و همه چیز مسخر قبضه قدرت اوست، و هر چه در عالم وجود هست یکسره از اوست.و خدا هر چه برای بنده مقدر کرده است خیر و صلاح بنده در آن است.
و بسا که مصلحت او در گرسنگی یا بیماری یا فقر یا قتل یا امثال اینها باشد.و چون این را دانست توحید بر وجودش غلبه می‌کند و بر هیچ کس خشم نخواهد گرفت و نسبت به آنچه بر او وارد می‌شود غیظ نخواهد نمود.زیرا در این هنگام می‌داند که هر چیزی در قبضه قدرت اوست، همچون قلم در دست نویسنده.پس همان طور که کسی که پادشاهی به قتل او فرمان داده بر قلم خشم نمی‌گیرد، همین طور کسی که خدا را شناخت و دانست که این نظام کلی بر وفق حکمت و مصلحت از او صادر شده است، و اگر ذره‌ای از آن که هست دگرگون شود از اصلح بودن بیرون می‌رود، بر هیچ کس خشم نخواهد گرفت.اما غلبه توحید به این وجه مانند کبریت احمر کمیاب است و توفیق دست یافتن به آن از جانب خدای بزرگ است.و اگر برای بعضی از کسانی که از لباس تن مجرد شده‌اند حاصل شود همچون برق رباینده است، و طبیعتا دل دوباره به توجه و التفات به وسائط بر می‌گردد، و اگر دوام این حال برای کسی تصور شود در مورد انبیاء صدق خواهد کرد، با اینکه التفات فی الجمله ایشان هم به وسائط انکار ناپذیر است.
(هشتم) آنکه متذکر باشد که غضب از بیماری دل و نقصان عقل است، و باعث آن ضعف و نقص نفس است نه شجاعت و قوت نفس، و لذا دیوانه زودتر از عاقل خشمگین می‌شود و مریض زودتر از سالم از جا در می‌رود و پیر ناتوان زودتر از جوان و زن زودتر از مرد غضبناک می‌گردد و صاحب اخلاق بد و رذائل زشت زودتر از شخص با فضیلت به خشم می‌آید.چنانکه کسی که پست و رذل است به از دست دادن یک لقمه خشمگین می‌شود و بخیل به سبب تنگ چشمی وقتی حبه‌ای از مالش از کف برود غضب می‌کند، حتی بر عزیزان و فرزندان خود.اما نفس نیرومند و با فضیلت شانش از این والاتر است که برای چنین اموری متغیر و مضطرب گردد، بلکه همچون کوهی بلند است که طوفانها تکانش نمی‌دهد.
و از این روست که سید انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«لیس الشدید بالصرعة، انما الشدید الذی یملک نفسه عند الغضب » . «نیرومندی به کشتی گرفتن نیست، نیرومند کسی است که هنگام خشم خویشتن دار است.» و اگر در آنچه گفتیم شک داری دیده بگشا و به احوال طبقات مردم بنگر، آنگاه کتابهای سرگذشت و تاریخ را مطالعه کن و به داستانهای گذشتگان گوش فرا ده، تا بدانی که حلم و عفو و فرو خوردن خشم خوی انبیاء و حکماء و بزرگان و بخردان بوده و غضب خصلت جاهلان و بیخردان.
(نهم) آنکه به یاد آورد که تسلط و قدرت خدا بر او بیشتر و شدیدتر است از قدرت وی بر این ضعیفی که بر او غضب کرده، و او در جنب قوت قاهره خداوند بی نهایت ضعیفتر است از این ضعیف ناتوان.پس باید بترسد و حذر کند از اینکه چون غضب خود را بر او جاری سازد خداوند غضب خود را در دنیا و آخرت بر او جاری کند.و روایت شده است که: «هیچ پادشاهی در بنی اسرائیل نبود مگر اینکه حکیمی دانشمند با او بود، که وقتی غضبناک می‌شد نوشته‌ای را به وی می‌داد که بر آن نوشته بود: بر زیردستان رحم کن و از مرگ بترس و به یاد آخرت باش، و چون آن پادشاه خشمگین می‌شد آن را می‌خواند و غضب او فرو می‌نشست.» و در یکی از کتابهای آسمانی آمده است: «ای فرزند آدم! هنگام خشمت مرا یاد کن تا هنگام خشمم ترا یاد کنم، و ترا با آنها که نابودشان می‌کنم نابود نکنم » [۱۲۲]
(دهم) اینکه متذکر باشد که ممکن است آن ضعیفی که مورد خشم اوست روزی قوی شود و در صدد انتقام برآید و زبان سرزنش و شماتت بگشاید و به جان و مال و اهل و عرض وی آسیب رساند.
(یازدهم) اینکه درباره سبب و انگیزه‌ای که او را به غیظ و غضب می‌خواند بیندیشد.پس اگر آن انگیزه بیم از ذلت و خواری و موصوف شدن به عجز و ناتوانی و کوچکی نفس در نزد مردم است، باید متوجه باشد که بردباری و فرو خوردن خشم و دفع غضب از نفس نشانه ذلت و خواری نیست و از ضعف و کوچکی نفس ناشی نمی‌شود، بلکه از آثار قوت نفس و شجاعت انسان است.و اضداد آن از نقص و ضعف و ناتوانی نفس پدید می‌آید.بنابراین دفع خشم از خود در واقع او را از بزرگی نفس خارج نمی‌کند، و بر فرض اینکه در نظر جاهلان مردم چنین باشد نباید به آن اعتنا کند، و به یاد آورد که اتصاف به ذلت و کوچکی نزد بعضی از اراذل و نابخردان بهتر است از خواری روز قیامت و رسوائی در پیشگاه خدای بزرگ.
و اگر انگیزه آن، ترس از این است که چیز محبوبی از دستش برود، باید بداند که آنچه از بیم فقدانش خشمگین می‌شود یا برای هر کسی ضروری است، مانند خوراک و پوشاک و مسکن و تندرستی، که اینها همان است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره آنها فرموده:
«من اصبح آمنا فی سربه، معافی فی بدنه، و له قوت یومه، فکانما خیرت له الدنیا بحذافیرها» .
«هر که صبحگاه برخیزد در حالی که دارای امنیت و تن سالم و قوت روز خویش باشد گوئی سراسر دنیا از آن اوست » .یا برای هر کسی غیر ضروری است مانند جاه و منصب و اموال زائد.یا برای بعضی ضروری است نه برای همه، مانند کتاب برای عالم و ابزار صناعات برای صنعتگران.و شکی نیست که آنچه ضروری نیست شایستگی ندارد که محبوب اهل بصیرت باشد، زیرا آدمی آنچه را که در زندگی کنونی بدان محتاج نیست ناگزیر در آینده از دست می‌دهد، پس چرا عاقل آن را دوست بدارد و از فقدانش خشمگین شود، که اگر این را می‌دانست البته برای فقدان این گونه چیزها غضب نمی‌کرد.
اما آنچه برای همه یا برای بعضی ضروری است، اگر چه خشم و اندوه از فقدان آنها مقتضای طبع آدمی از جهت شدت احتیاج به آنهاست، اما عاقل وقتی تامل کند در می‌یابد که اگر به دست آوردن چیزهای ضروری که از دست داده ممکن باشد بدون غیظ و غضب هم امکان دارد، و اگر ممکن نیست با غضب هم امکان ندارد.و به هر حال بعد از تامل می‌فهمد که غضب جز رنج و ناخوشی دنیوی و عقوبت اخروی ثمری نخواهد داشت.و با درک این مطلب دیگر غضب نخواهد کرد، و اگر خشمی برایش پیش آید به آسانی آن را از خود می‌راند. (دوازدهم) اینکه بداند که خدا دوست دارد که بنده خشم نکند، و حبیب آنچه را که محبوب می‌خواهد البته اختیار می‌کند، پس اگر بنده دوستدار خداست شدت دوستی او به خدا باید آتش خشم وی را فرو نشاند.
(سیزدهم) اینکه زشتی صورت و حرکات خود هنگام غضب را به نظر آورد، از این راه که چهره و حرکات دیگران را در حال غضب یاد آور شود.

تتمیم

باید دانست که بعضی از معالجات یاد شده می‌تواند انگیزه‌های غضب را قطع کند و مواد آن را ریشه کن سازد، به طوری که دیگر خشم به هیجان نیاید، و بعضی دیگر از شدت آن می‌کاهد یا به موقع صدور و هیجان آن را فرو می‌نشاند.
از جمله معالجات غضب این است که هنگام هیجان آن از شر شیطان به خدا پناه ببرد، و اگر ایستاده است بنشیند، و اگر نشسته است بخوابد، و با آب سرد وضو بگیرد یا غسل کند، و اگر خشم او بر کسی باشد که با یکدیگر قرابت رحم دارند دست به بدن او گذارد، که خشم آرام می‌گیرد، چنانکه در اخبار آمده است. [۱۲۳]

پیوست: فضیلت بردباری و فرو بردن خشم

دانستی که حلم آرامش نفس است به طوری که غضب به آسانی آدمی را حرکت ندهد و ناملایمات او را بزودی آشفته و مضطرب نسازد.و حلم ضد حقیقی غضب است، زیرا مانع از پدید آمدن یا هیجان آن است.و کظم غیظ (فرو بردن خشم) نیز غضب را ضعیف و دفع می‌کند و از این جهت ضد آن است.و ما اکنون به فضیلت و شرافت حلم و سپس به فوائد و منافع کظم غیظ اشاره می‌کنیم، تا کسی که در پی از میان بردن غضب است با اتصاف به حلم جلوی خشم خود را بگیرد، و با اتصاف به کظم غیظ هیجان آن را دفع کند.
اما (حلم) - اشرف کمالات نفسانی بعد از علم است، بلکه علم بدون آن سود نمی‌بخشد، و از این روست که هر گاه از ستایش علم سخن می‌رود حلم نیز با آن ذکر می‌شود.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اللهم اغننی بالعلم و زینی بالحلم » «خداوندا مرا به سبب علم بی نیاز کن و با حلم زینت بخش » .و نیز فرمود: «پنج چیز از روش مرسلین است » و حلم را یکی از آنها شمرد.و فرمود: «ابتغوا الرفعة عند الله » «مرتبه بلند را نزد خدا بجوئید» ، پرسیدند: چیست آن؟ فرمود:
«تصل من قطعک، و تعطی من حرمک، و تحلم عمن جهل علیک » «هر که دوستی ترا قطع کند با او پیوند کن، و هر که از نیکی خود ترا محروم سازد با او نیکی کن، و هر که به نادانی با تو رفتار کند حلم بورز» .
و فرمود: «ان الرجل المسلم لیدرک بالحلم درجة الصائم القائم » «مرد مسلمان به واسطه حلم به مرتبه کسی می‌رسد که روزها روزه گیرد و شبها را به عبادت به سر برد» .
و فرمود: «ان الله یحب الحیی الحلیم، و یبغضی الفاحش البذی » «خداوند بنده با حیای بردبار را دوست دارد، و فحش گوی بی شرم را دشمن دارد.» و فرمود: «ثلاث من لم تکن فیه واحدة منهن فلا تعتدوا بشی ء من عمله: تقوی تحجزه عن معاصی الله، و حلم یکف به السفیه، و خلق یعیش به فی الناس » .
«سه چیز است که هر که یکی از آنها را نداشته باشد هیچ عملی او را فایده نمی‌بخشد: تقوایی که وی را از گناه باز دارد، و حلمی که با آن سبکی سبکسران را کوتاه کند، و اخلاقی که با آن در میان مردم زندگی کند.» و فرمود: «چون خلایق در روز قیامت گرد آیند منادی ندا کند که اهل فضل کجایند؟ گروهی برخیزند و به سوی بهشت شتاب کنند، ملائکه به ایشان برخورند و گویند: چرا به شتاب به سوی بهشت می‌روید؟ گویند: ما اهل فضیلت هستیم.پرسند: فضیلت شما چیست؟
گویند: وقتی به ما ظلمی رسید صبر کردیم، و چون به ما بدی کردند عفو کردیم، و اگر به ما سبکسری شد حلم نمودیم.فرشتگان گویند: به بهشت درآئید که پاداش اهل عمل چه نیک است.» و نیز فرمود: «ما اعز الله بجهل قط، و لا اذل بحلم قط.» «هرگز خدا به نادانی کسی را عزیز نکرد و هرگز با حلم کسی را ذلیل نساخت » .
و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک، و لکن الخیر ان یکثر علمک و یعظم حلمک.» «خوبی آن نیست که مال و اولاد تو بسیار باشد بلکه خیر آن است که علم تو بسیار و حلم تو عظیم باشد.» و علی بن الحسین علیهما السلام فرمود:
«انه لیعجبنی الرجل ان یدرکه حلمه عند غضبه » «مردی که بهنگام خشم حلمش او را دریابد مرا به شگفت می‌آورد» .
و امام صادق علیه السلام فرمود:
«کفی بالحلم ناصرا» ، «حلم برای نصرت و یاوری هر کسی کافی است » .و فرمود: «و اذا لم تکن حلیما فتحلم » «و اگر حلم نداری خود را به حلم وادار کن » .و نیز فرمود: «وقتی میان دو نفر نزاعی واقع شود دو فرشته فرود می‌آیند و به سبکسر آن دو می‌گویند: گفتی و گفتی و خود به آنچه گفتی سزاواری و جزای تو به تو خواهد رسید.و به آن که حلم ورزد گویند: صبر کردی و حلم ورزیدی اگر آن را به انجام رسانی خدا ترا خواهد آمرزید.و حضرت سخن را چنین ادامه داد:
و اگر حلیم جواب سفیه را باز گوید آن دو فرشته بالا روند.» روزی آن حضرت غلامی را برای کاری فرستاد، غلام دیر کرد، به دنبال او بیرون شد، او را در میان راه خوابیده یافت، بر بالین او نشست و او را باد می‌زد تا بیدار شد.به او فرمود: «ای فلان! این قدر حق و اختیار نداری که شب و روز بخوابی، شبت از تو و روزت از ماست.» و امام رضا علیه السلام فرمود:
«لا یکون الرجل عابدا حتی یکون حلیما» «مرد عابد نخواهد بود مگر آنکه حلیم باشد.» اما (کظم غیظ) - اگر چه فضیلت و شرافت آن به مرتبه حلم نمی‌رسد زیرا کظم غیظ در واقع تحلم یعنی خود را به حلم بستن و تظاهر به حلم است، لکن اگر کسی بر آن مداومت نماید تا عادت کند صفت حلم طبیعی برای او پدید می‌آید، به نحوی که غیظ هیجان نمی‌یابد تا به فرو خوردن آن نیاز باشد.و از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«انما العلم بالتعلم و الحلم بالتحلم » «علم به تعلم - فرا گرفتن و آموختن - و حلم به تحلم حاصل می‌شود» .و کسی که طبعا حلیم و بردبار نباشد ناگزیر باید در فرو بردن خشم بهنگام هیجان آن بکوشد تا صفت حلم برای او پدید آید.و خدای سبحان فرو برندگان خشم (کاظمین غیظ) را در کتاب کریم خود ستوده، و اخبار در شرافت آن و بزرگی اجر و ثواب آن متواتر است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من کظم غیظا و لو شاء ان یمضیه امضاه، ملا الله قلبه یوم القیامة رضا» [۱۲۴]
«هر که خشمی را فرو برد که اگر بخواهد می‌تواند آن را اعمال کند، خدا روز قیامت دلش را از خشنودی و رضا پر می‌کند» .
و نیز فرمود: «ما جرع عبد جرعة اعظم اجرا من جرعة غیظ کظمها ابتغاء وجه الله تعالی » .
«هیچ بنده‌ای جرعه‌ای نیاشامید که اجر آن بیشتر باشد از جرعة غیظی که برای خدای تعالی فرو برده است » .
و فرمود:
«ان لجهنم بابا لا یدخله الا من شفی غیظه بمعصیة الله تعالی » .
«جهنم را دری است که فقط کسانی که خشم خود را به گناه خدا فرو نشانده باشند از آن داخل می‌شوند» .
و فرمود: «هر که خشم خویش فرو برد در حالی که می‌تواند آن را به اجرا در آورد خداوند در روز قیامت در برابر خلائق او را بخواند تا هر حور بهشتی که خواهد برگزیند» .و فرمود:
«من احب السبیل الی الله تعالی جرعتان: جرعة غیظ یردها بحلم، و جرعة مصیبة یردها بصبر.»
«محبوبترین راه به سوی خدای تعالی نوشیدن دو جرعه است: جرعه خشمی که با بردباری فرویش برد، و جرعه مصیبتی که با صبرش پائین کشد» .
حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمود: «و ما تجرعت جرعة احب الی من جرعة غیظ لا اکافی بها صاحبها» .
«هیچ جرعه‌ای محبوبتر از جرعه خشمی که طرف را بدان کیفر ندهم ننوشیده‌ام.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «من کظم غیظا و هو یقدر علی امضائه، حشا الله تعالی قلبه امنا و ایمانا یوم القیامة » .
«هر که خشمی را فرو خورد که بتواند آن را اعمال کند، خدای تعالی روز قیامت دلش را از ایمنی و ایمان پر کند» .
و به یکی از فرزندان خود فرمود [۱۲۵] : «یا بنی! ما من شی ء اقر لعین ابیک من جرعة غیظ عاقبتها صبر و ما یسرنی ان لی بذل [۱۲۶]نفسی حمر النعم » .
«پسرم! چیزی مانند جرعه خشمی که به صبر پایان یابد چشم پدرت را روشن نخواهد کرد و شاد نخواهم شد که در برابر فروتنی ام (یا مدارایم) شتران سرخ مو داشته باشم » .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «نعم الجرعة الغیظ لمن صبر علیها، فان عظیم الاجر لمن عظیم البلاء، و ما احب الله قوما الا ابتلاهم » .
«نیکو جرعه‌ای است خشم برای کسی که بر آن صبر کند، که پاداش بزرگ در برابر بلای بزرگ است، و خدا مردمی را که دوست دارد مبتلاشان می‌سازد» .
و نیز فرمود: «ما من عبد کظم غیظا الا زاده الله عز و جل عزا فی الدنیا و الآخرة، و قد قال الله عز و جل:
«و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین »
[۱۲۷] و اثابه الله مکان غیظه ذلک » .
«هیچ بنده‌ای خشمی فرو نخورد مگر اینکه خدای عز و جل عزت او را در دنیا و آخرت بیفزاید، و خدای عز و جل می‌فرماید: «و آنها که خشم فرو خورند و از مردم بگذرند، و خدا نیکوکاران را دوست می‌دارد» و خدا او را به جای فرو خوردن خشمش این پاداش دهد. » و امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: «اصبر علی اعداء النعم، فانک لن تکافی من عصی الله فیک بافضل من ان تطیع الله فیه. » «بر دشمنان نعمتها (یعنی حسودان) صبر کن، که کسی را که درباره تو خدا را نافرمانی کرده هرگز نمی‌توانی بهتر از اطاعت خدا درباره او تلافی کنی » .
و از آنهاست:

انتقام

انتقام این است که اگر کسی با دیگری بدی کند او هم در صدد بدی کردن مثل آنچه او کرده یا بیشتر از آن برآید - اگر چه حرام باشد.زیرا هر انتقامی جایز نیست، چنانکه نباید غیبت را به غیبت و فحش را به فحش و بهتان را به بهتان و سخن چینی نزد ظلمه را به مانند آن...و دیگر محرمات را مکافات به مثل کرد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ان امرؤ عیرک بما فیک فلا تعیره بما فیه » «اگر مردی ترا به عیبی که در تو ست سرزنش کند تو او را به آنچه در اوست سرزنش مکن.» و نیز فرمود: «المستبان شیطانان یتهاتران » «دو نفر که به یکدیگر ناسزا می‌گویند دو شیطانند که هم را تکذیب می‌کنند.» و روایت شده است که شخصی در محضر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به ابو بکر دشنام داد و او ساکت بود و چون ابو بکر به تلافی آغاز کرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله برخاست و به او خطاب کرد: «فرشته از جانب تو به او جواب می‌داد، و چون به سخن آمدی فرشته رفت و شیطان آمد و در مجلسی که شیطان در آن است من نمی‌نشینم » . پس هر گفتار یا کرداری که از روی ظلم از شخصی نسبت به دیگری صادر شود اگر در شرع قصاص و غرامتی برای آن معین شده به همان اکتفا کند و از آن تجاوز نکند، اگر چه باز عفو برتر و بهتر و به ورع و تقوی نزدیکتر است.
و اگر در شرع جزائی معین برای آن نرسیده است، باید در انتقام و تشفی به مقداری که در آن حرام و دروغ نباشد بس کند، مثل اینکه در مقابل کسی که دشنام دهد یا از او بدگوئی کند و مانند آن که در شرع مکافاتی برای آن معین نشده همین اندازه بگوید که ای بی شرم! ای بد اخلاق! ای بی آبرو! . ..و مانند اینها اگر این صفات را داشته باشد.یا بگوید: خدا جزای تو را بدهد و از تو انتقام بگیرد! یا: تو کیستی (که من جواب تو بگویم) ؟ یا: ای جاهل! و ای احمق! و این دروغ نیست، زیرا هیچ کس از جهل و حمق خالی نیست.اما جهل که معلوم است و اما حمق به دلیل آنچه وارد شده که مردم همه در شناختن ذات خدا احمقند.
و دلیل بر جواز این مقدار از انتقام گفتار نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود:
«گناه دو ناسزاگو بر کسی است که آغاز کرده بشرط آنکه مظلوم تجاوز نکند» ، و سخن امام کاظم علیه السلام درباره دو مردی که یکدیگر را دشنام دهند: «آغاز کننده به دشنام ستمکارتر است و گناه خود و گناه رفیقش به گردن اوست در صورتی که آن کس که به او ستم شده از حد نگذرد» .این دو حدیث دلالت دارد براینکه کسی که ناسزا و دشنام را آغاز نکرده می‌تواند مقابله به مثل کند بدون اینکه مرتکب گناه و تعدی شود.و معلوم است که مراد از دشنام در این دو حدیث نمونه کلماتی است که یاد شد نه فحش و سخنان دروغ.
شکی نیست که نگاه داشتن خود و اقتصار بر مجرد آنچه بعد از شروع در جواب جائز شناخته شده مشکل است، و شاید سکوت از جواب و حواله انتقام به رب الارباب آسانتر و برتر است، البته تا حدی که به بی غیرتی و بی حمیتی نکشد.
زیرا بیشتر مردم در وقت غضب از ضبط خود عاجزند و حال آنها در حدوث و زوال غضب مختلف است.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «بنی آدم بر طبقات گوناگون آفریده شده‌اند: بعضی دیر به غضب می‌آیند و زود بر می‌گردند (آرام می‌گیرند) و بعضی زود به خشم می‌آیند و زود بر می‌گردند، و گروهی زود به غضب می‌آیند و دیر آرام می‌گیرند و بعضی دیر خشمگین و دیر آرام می‌شوند.و بهترین اینها کسانی هستند که دیر غضبناک و زود راضی می‌شوند، و بدترین آنها کسانی اند که زود به خشم می‌آیند و دیر راضی و آرام می‌شوند» .و در خبر دیگر آمده است که: «مؤمن سریع الغضب و سریع الرضاست، و این به جای آن » .
اما راه علاج در ترک انتقام این است که: در بدی عاقبت آن در دنیا و آخرت بیندیشد و فوائد ترک آن را به یاد آورد، و بداند که واگذاشتن آن به منتقم حقیقی بهتر و برتر است، که انتقام او شدیدتر و قویتر است.آنگاه در فوائد عفو و فضیلت آن تامل کند، چنانکه بیان آن اکنون می‌آید:

پیوست: عفو

ضد انتقام «عفو» و بخشش است.و عفو صرف نظر کردن از حق قصاص یا غرامت است.و فرق آن با حلم و کظم غیظ روشن است.و آیات و اخبار در مدح و حسن آن بیش از حد شمار است.خدای تعالی می‌فرماید:
«خذ العفو و امر بالعرف » [۱۲۸] «عفو را فرا گیر و به نیکی امر کن » .
و نیز فرمود:
«و لیعفوا و لیصفحوا» [۱۲۹] «باید عفو و گذشت داشته باشند و چشم بپوشند» .
و فرمود:
«و ان تعفوا اقرب للتقوی[۱۳۰]«و گذشت کردن شما به تقوی نزدیکتر است » .
و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ثلاث و الذی نفسی بیده ان کنت حالفا لحلفت علیهن: ما نقصت صدقة من مال فتصدقوا، و لا عفا رجل من مظلمة یبتغی بها وجه الله الا زاده الله بها عزا یوم القیامة، و لا فتح رجل علی نفسه باب مسالة الا فتح الله علیه باب فقر» .
«سه چیز است که به خدائی که جان من در قبضه قدرت اوست اگر بخواهم درباره چیزی قسم یاد کنم درباره آنها قسم می‌خورم: صدقه مال را هیچ کم نکند پس صدقه بدهید، و هیچ کس برای خشنودی خدا ستمی را که بر او رفته است نبخشد مگر آنکه خداوند روز قیامت عزت او را خواهد افزود، و هیچ کس دری از سؤال (نیاز به دیگران بردن و گدائی) را بر خود نگشاید مگر آنکه خداوند دری از فقر بر او می‌گشاید» .
و فرمود: «العفو لا یزید العبد الا عزا، فاعفوا یعزکم الله.» «گذشت جز عزت بنده را نیفزاید، گذشت کنید تا خدا شما را عزیز کند.» و فرمود: «الا اخبرک بافضل اخلاق اهل الدنیا و الآخرة: تصل من قطعک و تعطی من حرمک و تعفو عمن ظلمک » .
«می‌خواهی بهترین اخلاق اهل دنیا و آخرت را به تو نشان دهم: با آن کس که از تو بریده پیوند کنی و به کسی که محرومت ساخته ببخشی و از کسی که به تو ستم کرده درگذری.» و فرمود: «موسی گفت: پروردگارا! کدام یک از بندگان تو نزد تو عزیزترند؟
فرمود: آن که در وقت قدرت عفو کند» .
امام سجاد علیه السلام فرمود: اذا کان یوم القیامة جمع الله الاولین و الآخرین فی صعید واحد، ثم ینادی مناد: این اهل الفضل؟ قال:
فیقوم عنق من الناس فتلقاهم الملائکة، فیقولون: و ما فضلکم فیقولون کنا نصل من قطعنا، و نعطی من حرمنا، و نعفو عمن ظلمنا، قال: فیقال لهم: صدقتم، ادخلوا الجنة » .
«چون روز قیامت شود خدای تعالی پیشینیان و پسینیان را در یک سرزمین گرد آورد، آنگاه یک منادی ندا می‌کند: اهل فضل کجایند؟ گروهی از مردم بر می‌خیزند و فرشتگان آنان را می‌بینند و می‌گویند که فضل شما چه بوده؟ گویند:
ما به کسی که از ما می‌برید می پیوستیم و به آن که ما را محروم می‌کرد می بخشیدیم و از کسی که به ما ستم می‌نمود گذشت می‌کردیم، پس به آنها گویند: راست گفتید، داخل بهشت شوید.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «الندامة علی العفو افضل و ایسر من الندامة علی العقوبة » .
«پشیمانی از عفو بهتر و آسانتر است تا پشیمانی از کیفر» .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «ثلاث من مکارم الدنیا و الآخرة: تعفو عمن ظلمک، و تصل من قطعک، و تحلم اذا جهل علیک.» «سه چیز از خوبیهای دنیا و آخرت است: گذشت از کسی که به تو ستم کرده و پیوند با آن که از تو بریده و خویشتن داری وقتی با تو نادانی کنند.» و امام موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «ما التقت فئتان قط الا نصر اعظمهما عفوا.» «هیچ دو گروه متخاصمی با هم برنخورند مگر آن که گذشتش بیشتر بود نصرت یافت و پیروز شد.» برای فضیلت و شرافت عفو همین بس که جمیل‌ترین صفات الهی است و در مقام خضوع و تذلل، خدا را به این صفت می ستایند.حضرت سجاد علیه السلام در مناجات خود می‌گوید:
«انت الذی سمیت نفسک بالعفو، فاعف عنی.» «تو آنی که خود را به عفو و گذشت نام نهادی، پس از من درگذر.» و نیز گفت: «انت الذی عفوه اعلی من عقابه.» «تو آنی که عفوت بیش از عقاب است.»
و از آنهاست:

عنف: درشتی و سختگیری

عنف یعنی غلظت و درشتی در گفتار یا حرکات.این صفت از نتایج قوه غضب است و ضد آن رفق است یعنی نرمی و آن از نتایج حلم است.شکی نیست که غلظت و درشتی در گفتار و کردار باعث نفرت مردم از آدمی می‌گردد و امر معاش و معاد را مختل می‌سازد، و از این رو خدای سبحان در مقام ارشاد پیامبر خود را از آن نهی می‌کند و می‌فرماید:
«و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک »[۱۳۱]«اگر درشتخو و سختدل بودی از دور تو پراکنده می‌شدند» .
و از سلمان روایت شده است که گفت: «هر گاه خدا بخواهد بنده‌ای را هلاک کند حیا را از او می‌گیرد، و چون حیا از او گرفته شد جز خیانتکار و خیانت شده خدا را ملاقات نخواهد کرد، و چون خائن باشد امانت از او می‌رود، وقتی امانت از او رخت بربست جز بدخوی سختدل خدا را دیدار نکند، و چون چنین باشد بند ایمان از گردنش جدا می‌شود و چون بند ایمان از او گسست جز شیطانی ملعون (دور از رحمت خدا) به ملاقات خدا نرود» .
از این سخن برمی آید که اهل غلظت و درشتخوئی در حقیقت شیطان است.
پس بر هر عاقلی واجب است که کاملا از آن احتراز جوید و در هر کاری که می‌خواهد بکند و هر سخنی که می‌خواهد بگوید در آن بیندیشد، تا خود را از غلظت و بدخوئی نگه دارد، و فضیلت مدارا و رفق را به یاد آورد، و خود را و لو به تکلف بر آن بدارد تا ملکه او گردد و آثار عنف بکلی از او زایل شود.

پیوست: فضیلت رفق و نرمی

اخبار درباره فضیلت رفق و مدارا بیشمار است، و ما در اینجا به قسمتی از آنها اشاره می‌کنیم، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«لو کان الرفق خلقا یری، ما کان فیما خلق الله شی ء احسن منه » .
«اگر رفق مخلوقی می‌بود که دیده می‌شد، در میان مخلوقات خدا از او نیکوتر نبود.» و نیز فرمود: «ان الله رفیق یحب الرفق، و یعطی علی الرفق ما لا یعطی علی العنف [۱۳۲]» .
«خدا مهربان و صاحب رفق است و کسی را که چنین باشد دوست دارد و پاداشی که بر رفق و نرمی می‌دهد بر عنف و درشتی نمی‌دهد.» و فرمود: «ما اصطحب اثنان الا کان اعظمهما اجرا و احبهما الی الله تعالی ارفقهما بصاحبه » .
«هیچ دو نفری با هم مصاحبت و همدمی نداشته‌اند مگر اینکه مدارا کننده تر آن دو پاداشش نزد خدای تعالی بزرگتر و محبوبیتش بیشتر است.» و فرمود: «الرفق یمن و الخرق شؤم » .
«رفق و ملایمت میمنت دارد و خشونت و درشتی شوم است.» و فرمود: «من کان رفیقا فی امره نال ما یریده من الناس » .
«هر که در کار خود رفق داشته باشد به آنچه از مردم بخواهد می‌رسد.» و فرمود: «اذا احب الله اهل بیت ادخل علیهم الرفق » .
«خدا اگر خانواده‌ای را دوست بدارد رفق و نرمی به آنان می‌دهد.» و فرمود: «هر که را رفق و نرمی دادند خیر دنیا و آخرت را به او دادند و هر که را از رفق محروم ساختند او را از خیر دنیا و آخرت محروم کردند.» و فرمود:
«خداوند اگر بنده‌ای را دوست دارد رفق و مدارا به او می‌دهد، و کسی که از رفق محروم باشد از همه خیرات محروم است.» و فرمود: «می‌دانید چه کسی بر آتش دوزخ حرام است؟ هر نرمخوی آسانگیر [به دلها] نزدیک.» و امام کاظم علیه السلام فرمود: «الرفق نصف العیش » «نرمی و مدارا نصف زندگی است » .و نیز به کسی که بین او و مردی از آن قوم سخن درگرفته بود (با یکی از مخالفان نزاع می‌کرد) فرمود:
«ارفق بهم، فان کفر احدکم فی غضبه، و لا خیر فیمن کان کفره فی غضبه » .
«با آنها نرمی کن، زیرا کفر هر یک از شما در خشم اوست، و خیری نیست در کسی که کفرش در خشمش باشد.» به تجربه رسیده است که انجام امور و نیل به مقاصد بستگی به مدارا و نرمخوئی با مردم دارد.هر پادشاهی که به لشکر و رعیت خود مهربان و نرم است امر مملکتش منتظم و سلطنتش بادوام است، و اگر درشتخوی و سختگیر باشد امرش مختل می‌گردد و مردم از دور او پراکنده می‌شوند و سلطنتش به اندک مدتی بر باد می‌رود.و همچنین دیگر طبقات مردم از علما و امرا و صاحبان مناصب و معاملات و صنایع و پیشه‌ها.

تکمله: مدارا

«مدارا» از حیث معنی نزدیک به رفق است، زیرا مدارا نرمی و ملایمت و حسن معاشرت با مردم و تحمل ناگواری و آزار آنهاست. گاهی بین رفق و مدارا می‌توان تفاوتی قائل شد به این اعتبار که در مدارا تحمل آزار مردم هست و در رفق نیست.درباره ستایش و فوائد دنیوی و اخروی مدارا اخبار بسیاری رسیده است مانند قول پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم: «المداراة نصف الایمان » «مدارا یک نیمه ایمان است.» و نیز قول آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: «ثلاث من لم یکن فیه لم یتم عمله:
ورع یحجزه عن معاصی الله، و خلق یداری به الناس، و حلم یرد به جهل الجاهل.» «سه چیز است که در هر که نیست کارش انجام نگیرد: تقوائی که وی را از گناه باز دارد و اخلاقی که با مردم بسازد و مدارا کند و حلمی که با آن سبکی نادان سبکسر را دفع کند.» و نیز گفتار آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: امرنی ربی بمداراة الناس کما امرنی باداء الفرائض.» «پروردگارم مرا به مدارا و سازش با مردم امر فرمود چنانکه به انجام واجبات امر فرمود.» و قول امام باقر علیه السلام: «در توراة نوشته است - در آنچه خدای عز و جل به موسی فرمود این بود - که: ای موسی! راز پنهان مرا در باطن خویش پوشیده دار، و در ظاهر خود مدارا با دشمنان من و دشمنان خود را آشکار کن...» (تا آخر حدیث) .
و قول امام صادق علیه السلام: «جبرئیل نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای محمد! پروردگارت سلام می‌رساند و می‌فرماید: با مخلوقم مدارا کن.» و نیز قول آن حضرت علیه السلام: «گروهی از قریش با مردم کم سازگاری کردند و از قریش رانده شدند.به خدا قسم در حسبهای آنها (از نظر خانوادگی) عیبی نبود، و گروهی از غیر قریش با مردم مدارا و خوشرفتاری نمودند و به دودمان عالی و بلند پیوستند...سپس فرمود:
هر که دست خود را از مردم نگه دارد یک دست از آنان نگه داشته و دستهای بسیار از او باز داشته می‌شود.»
و از آنهاست:

بد خلقی (به معنی اخص)

سوء خلق یا بد خوئی همان تنگدلی و ترشروئی و بد زبانی و امثال اینهاست و از نتایج غضب است، چنانکه ضد آن - یعنی حسن خلق به معنی اخص - نرمخوئی و خوش سخنی و گشاده روئی از نتایج حلم است.و بیشتر آنچه در اخبار از سوء خلق سخن به میان آمده مراد همین معنی است.
شکی نیست که بدخوئی و کج خلقی انسان را از خدا و خلق دور می‌کند، و تجربه گواه است به اینکه طبع مردم از بدخو متنفر است و هر بد اخلاقی همواره مسخره مردم می‌باشد، و لحظه‌ای از اندوه و رنج خالی نیست، و از این رو امام صادق علیه السلام فرمود: «من ساء خلقه عذب نفسه » «هر که بدخوست خود را شکنجه می‌دهد.» و گاه زیانهای بزرگ به او می‌رسد.و علاوه بر اینها به سوء عاقبت در آخرت و عذاب ابدی گرفتار می‌شود، و لذا در شریعت مورد مذمت شدید واقع شده است.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «چون خداوند ایمان را آفرید، ایمان گفت:
خدایا مرا نیرو ده، خدا او را به حسن خلق و سخاوت نیرو بخشید، و چون کفر را آفرید، کفر گفت: خدایا مرا نیرو ده، خداوند او را به سوء خلق و بخل نیرو داد.» و روایت شده است که به آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: «فلان زن روزها روزه می‌گیرد و شبها را به عبادت می‌پردازد ولی بدخوست و با زبانش همسایگان را می‌آزارد.فرمود: هیچ خیری در او نیست! و او از دوزخیان است. » و نیز از آن حضرت صلی الله علیه و آله است: «سوء الخلق یفسد العمل کما یفسد الخل العسل.» «بدخوئی عمل را تباه سازد چنانکه سرکه عسل را فاسد کند.» و نیز از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم است: «بنده با بدخوئی خود به پائین‌ترین درکات دوزخ می‌رود.» و از او صلی الله علیه و آله و سلم است:
«ابی الله لصاحب الخلق السیی ء بالتوبة، قیل: فکیف ذاک یا رسول الله؟ قال: لانه اذا تاب من ذنب وقع فی ذنب اعظم منه.» «خداوند قبول توبه بد خلق را منع کرده است.گفتند: ای رسول خدا این چگونه باشد؟ فرمود: به جهت آنکه هرگاه از گناهی توبه کند در گناه بزرگتر می‌افتد.» و نیز فرمود: «سوء الخلق ذنب لا یغفر» «بدخوئی گناهی است که آمرزیده نمی‌شود.» امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر خداوند بنده‌ای را در اصل خلقت کافر آفریده باشد آن بنده نمیرد تا اینکه خدا بدی را محبوب او سازد، و در نتیجه به آن نزدیک شود و دست یازد، پس او را به کبر و نخوت مبتلا کند، و سنگدل و بدخو و ترشرو گردد، و فحش او ظاهر و حیاء او کم شود، و خداوند رازش را فاش سازد، و از محرمات دست باز ندارد، آنگاه معاصی خدا را مرتکب شود و نسبت به طاعت او بیزاری و دشمنی نماید، و پیوسته بر مردم بتازد و از خصومتها سیر نشود.پس خواستار عافیت [از این بیماریها] از خدا باشید و آن را از او طلب کنید» .یکی از بزرگان گفته است: «اگر با فاسق خوش خلقی مصاحبت کنم دوست تر دارم تا با عابد بدخو و کج خلقی همنشین شوم » .
معالجه و ازاله این صفت ناپسند این است که ابتدا مفاسد دنیوی و اخروی آن را متذکر شود، و در نظر بگیرد که این صفت خدا و خلق را با او دشمن می‌کند، پس خود را آماده کند که آن را برطرف سازد.آنگاه برای هر حرکتی و هر سخنی بیندیشد که بدخوئی و کج خلقی از او سرنزند و خود را ولو به تکلف از آن محافظت کند، و آنچه را که در ستایش حسن خلق که ضد آن است وارد شده - چنانکه می‌آید - به یاد آورد، و چندان مواظبت کند تا بتدریج آثار آن بکلی از میان برود.

پیوست: راه‌های اکتساب خوش خوئی

دانستی که ضد سوء خلق، حسن خلق (به معنی اخص) است.و یکی از راه‌های علاج بدخوئی این است که آدمی بر ضد آن یعنی خوش خوئی مواظبت کند تا آثار کج خلقی بکلی برطرف شود.و نیرومندترین انگیزه بر کسب آن و مواظبت بر آن این است که متذکر شرافت و ستودگی آن در نزد عقل و شرع باشد:
اما حکم عقل بر ستودگی آن چنان آشکار است که نیازی به بیان ندارد.
و اما دلیل نقلی، اخباری که در این باره رسیده از حد شمار بیرون است، و ما بخشی از آنها را به عنوان پند و یادآوری برای کسانی که پند می‌پذیرند ذکر می‌کنیم:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ما یوضع فی میزان امرء یوم القیامة افضل من حسن الخلق.» «در ترازوی اعمال آدمی در روز قیامت چیزی بهتر از حسن خلق گذاشته نمی‌شود.» و فرمود:
«یا بنی عبد المطلب! انکم لن تسعوا الناس باموالکم، فالقوهم بطلاقة الوجه، و حسن البشر.» «ای فرزندان عبد المطلب! شما نمی‌توانید با اموال خود به همه مردم گشایش دهید پس با آنها با گشاده روئی و خوشروئی برخورد کنید.» و فرمود: «ان الله استخلص هذا الدین لنفسه، و لا یصلح لدینکم الا السخاء و حسن الخلق، الا فزینوا دینکم بهما.» «خداوند این دین را خاص خود کرده است، با دین شما جز سخاوت و خوش خلقی سازگار نیست، دین خود را به این دو صفت آرایش دهید.» و فرمود: «حسن الخلق خلق الله الاعظم » «نیکخوئی خلق بزرگ خداوند است » .
از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند: کدام مؤمن برترین ایمان را دارد؟ فرمود:
«احسنهم خلقا» «خوشخوترین آنها» . و فرمود: «ان احبکم الی و اقربکم منی مجلسا یوم القیامة احسنکم خلقا.» «محبوبترین و نزدیکترین شما به من در روز قیامت خوشخوترین شماست.» و فرمود: «ثلاث من لم تکن فیه واحدة منهن فلا یعتد بشی ء من علمه: تقوی تحجزه عن محارم الله، و حلم یکف به السیئة، و خلق یعیش به فی الناس » .
«سه چیز است که در هر که یکی از آنها نیست چیزی از علم او قابل توجه و اعتماد نیست: تقوایی که جلوگیر او از محرمات خدا باشد، و حلمی که با آن بدی را از خود باز دارد، و اخلاقی که به وسیله آن با مردم زندگی کند» .
و فرمود: «حسن خلق گناه را می‌گدازد همچنانکه خورشید یخ را می‌گدازد.» و فرمود: «بنده به وسیله خوش خلقی به درجات بزرک آخرت و برترین مراتب نائل می‌شود...» و به‌ام حبیبه (همسر خود) فرمود: «آدم خوش خلق خوبی دنیا و آخرت را به دست آورده است » .و به او، بعد از آنکه پرسید اگر زنی در دنیا دو شوی کرده باشد و در آخرت هر دو شوهر به بهشت بروند این زن از آن کدام یک است؟ فرمود: «او از آن خوش خلق تر است » .
و فرمود: «ان حسن الخلق یبلغ بصاحبه درجة الصائم القائم » [۱۳۳]
«خوش خلقی صاحبش را به مقام روزه دار نمازگزار می‌رساند.» و فرمود: «اکثر ما یلج به امتی الجنة تقوی الله و حسن الخلق » .
«بیشتر چیزی که امتم را به بهشت می‌برد، تقوای خدا و حسن خلق است.» و نیز فرمود: «افاضلکم احسنکم اخلاقا، الموطؤن اکنافا الذین یالفون و یؤلفون.» «بهترین و برترین شما کسانی اند که اخلاقشان نیکوتر است، مردم دور آنها جمع و به آنها نزدیک می‌شوند، آنها با مردم انس می‌گیرند و مردم با آنها انس می‌گیرند.» امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «المؤمن مالوف، و لا خیر فیمن لا یالف و لا یؤلف » «مؤمن الفت گیر است و کسی که الفت نگیرد و با او الفت نگیرند خیری ندارد.» شکی نیست که طبع مردم از بدخو متنفر است، و بنابراین با وی الفت نمی‌گیرند.امام باقر علیه السلام فرمود: «ان اکمل المؤمنین ایمانا احسنهم خلقا.» «کاملترین مردم از لحاظ ایمان خوشخوترین آنانند.» و فرمود: «مردی به خدمت رسول خدا آمد و گفت: یا رسول الله! مرا وصیتی کن.حضرت او را چند وصیت فرمود و از جمله آنها این بود که: با برادر [مؤمن] خود با روی گشاده ملاقات کن.» و امام صادق علیه السلام فرمود: «ما یقدم المؤمن علی الله - عز و جل - بعمل بعد الفرائض احب الی الله تعالی من ان یسع الناس بخلقه.» «مؤمن پس از واجبات، عملی محبوبتر از این به پیشگاه خدا تقدیم نمی‌دارد که مردم را به وسیله خلقش گشایش دهد.» و فرمود: «البر و حسن الخلق یعمران الدیار و یزیدان فی الاعمار» «نیکوکاری و حسن خلق خانه‌ها را آباد و عمرها را دراز می‌کند.» و فرمود: ان الله تبارک و تعالی لیعطی العبد من الثواب علی حسن الخلق کما یعطی المجاهد فی سبیل الله یغدو علیه و یروح.» «خدای تبارک و تعالی بنده را به حسن خلق ثواب کسی می‌دهد که هر صبح و شام در راه خدا جهاد کند.» و فرمود: «ثلاث من اتی الله بواحدة منهن اوجب الله له الجنة:
الانفاق من اقتار، و البشر لجمیع العالم، و الانصاف من نفسه.» «سه چیز است که هر که یکی از آنها را به پیشگاه خدا آورد، خدا بهشت را برای او واجب می‌کند: انفاق در تنگدستی و خوشروئی برای همه مردم و انصاف دادن از خود (به اینکه حق را بگوید اگر چه به زیانش باشد)» .
و فرمود: «صنایع المعروف و حسن البشر یکسبان المحبة و یدخلان الجنة، و البخل و عبوس الوجه یبعدان من الله و یدخلان النار. » «کارهای نیک و خوشروئی جلب محبت می‌کنند و آدمی را به بهشت در می‌آورند، و بخل و ترشروئی از خدا دور می‌کنند و به دوزخ در می‌آورند.» هر که در این اخبار بیندیشد و به وجدان خویش و به تجربه مراجعه کند، و احوال مردم بدخو و خشخو را مورد مطالعه قرار دهد، در می‌یابد که بد اخلاق از خدا و رحمت او دور است، و مردم او را دشمن دارند و از او متنفرند، و بنابر این از نیکی و پیوند با آنها محروم است.و هر خوش خلقی نزد خدا و خلق محبوب است، و پیوسته مورد رحمت و فیوضات الهی است، و چون مردم از او منتفع می‌شوند و خیرش به آنها می‌رسد مرجع ایشان است و مقاصد و خواسته‌های آنان از او برآورده می‌شود.و از این رو خدای سبحان هیچ پیغمبری را بر نینگیخت مگر اینکه این فضیلت در او تام و کامل بود، بلکه خوش خلقی برترین صفات پیغمبران و شریفترین اعمال صدیقان است، و از این جهت خدای تعالی در مقام مدح و ثنای حبیب خود و یادآوری نعمت خویش می‌فرماید:
«و انک لعلی خلق عظیم »[۱۳۴] «و تو خلقی عظیم داری.» و به سبب بزرگی شرافت این صفت فاضله رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آخرین درجه آن دست یافت، و به اوج و نهایت آن رسید، تا آنجا که روایت شده است:
«روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد نشسته بود که کنیز یکی از انصار داخل شد و انصاری هم ایستاده بود.کنیز خود را به آن حضرت رسانید و گوشه جامه او را گرفت، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چون مطلع شد [به گمان اینکه کاری دارد] از جای برخاست ولی او سخنی نگفت و حضرت نیز با او چیزی نفرمود تا سه بار این کار تکرار شد، بار چهارم برخاست و کنیز شت سرش بود، آنگاه کنیز رشته‌ای از جامه حضرت را برگرفت و بازگشت.مردم به او گفتند: خدا ترا چنین و چنان کند! سه بار رسول خدا را برخیزانیدی و چیزی نگفتی! از پیغمبر چه می‌خواستی؟ زن گفت: ما بیماری داریم.اهل خانه مرا فرستادند که پاره‌ای از جامه حضرت را برگیرم که آن را به بیمار بندند تا شفا یابد.اما هر بار که خواستم برگیرم مرا دید و برخاست و من شرم کردم که از او خواهش کنم که پاره‌ای از جامه به من بدهد.»
و از آنهاست:

کینه

حقد (کینه) پنهان کردن دشمنی در دل است، و آن از ثمره غضب است، زیرا غضب وقتی [به سبب عجز از انتقام] نتوانست تشفی پیدا کند و ناچار فرو خورده شد به باطن می‌رود و در آنجا به صورت حقد و کینه درمی آید.کینه از مهلکات بزرگ است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «المؤمن لیس بحقود» ، «مؤمن کینه توز نیست.» غالبا کینه ملازم آفاتی است از قبیل: حسد، و دوری و بریدن از شخص مورد کینه، ایذاء او، و دست زدن به محرماتی از قبیل دروغ و غیبت و بهتان و فاش کردن راز و پرده دری، اظهار عیب، و شماتت نسبت به بلائی که به وی رسیده و خوشحالی به آن، و شادی از ظهور لغزشها و خطاهای او، و استهزاء و مسخره کردن وی، و اعراض از او در جهت خوار شمردنش، و ادا نکردن حقوق او مانند دین یا صله رحم، و همه اینها حرام است و به تباهی دین و دنیا می‌انجامد.و ضعیفترین مرتبه کینه این است که از آفات مذکور احتراز نماید و برای کینه مرتکب گناه نشود، و لکن [بر فرض که هیچ یک از اینها پدید نیاید] خود کینه از امراضی است که بر باطن آدمی سنگینی می‌کند و روح از آن متالم و در آزار می‌باشد.
کینه همچنین انسان را از بساط قرب الهی و از وصول به ملکوت اعلی و همدمی ساکنان عالم قدس باز می‌دارد، و صاحب خود را از آنچه شیوه اهل ایمان است و از بشاشت و شکفتگی و رفق و مهربانی و فروتنی و واکوشیدن برای حوائج مردم و همنشینی با آنان و رغبت به یاری و غمخواری آنها منع می‌کند، و همه اینها درجات او را در دین کاهش می‌دهد و بین او و رفاقت با مقربان حائل می‌شود.
از آنجا که کینه عبارت است از دشمنی باطنی، بنابراین همه اخباری که درباره ذم و نکوهش دشمنی و عداوت رسیده دلالت بر مذمت و ناپسندی آن نیز دارد.
مانند قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «هیچ وقت جبرئیل نزد من نیامد مگر اینکه گفت:
ای محمد! از دشمنی و عداوت مردم احتراز کن.» و قول آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: «جبرئیل هرگز در هیچ امری این قدر سفارش نکرد که در خصوص دشمنی مردم.» و قول حضرت صادق علیه السلام: «من زرع العداوة حصد ما بذر» ، «هر که تخم عداوت بکارد همان را که کشته است می‌درود» ...و بر این قیاس دیگر اخبار.
راه علاج این خوی بد این است که: آدمی متذکر باشد که این عداوت باطنی در دنیا ثمری ندارد، زیرا بیچاره کینه توز لحظه‌ای از درد و رنج آسوده نیست، و در آخرت گرفتار عذاب خواهد بود.و با وجود این به محقود (آن که او را دشمن دارد) هیچ زیانی نمی‌رسد. و عاقل حاضر نیست در حالتی باقی بماند که برای او زیان آور و برای دشمنش سودمند باشد.و بعد از این تذکر باید سعی کند که با شخصی که عداوت دارد همانند دوستان رفتار نماید، با شکفتگی و مهربانی ملاقات کند و برای برآوردن حوائج وی بکوشد، بلکه بیش از دیگران به او نیکی و احسان کند تا نفس را گوشمال داده و بینی شیطان را بر خاک بمالد، و پیوسته این روش را ادامه دهد تا آثار این خوی زشت بکلی از میان برود.
چون کینه توزی عداوت باطنی است و در حقیقت بدخواهی پنهانی و نخواستن خیر برای دشمن است، ضدش «نصیحت » است که به معنی خیر خواهی و نخواستن شر است.بنابر این از معالجات کینه این است که متذکر خوبی و فوائد نصیحت باشد - چنانکه خواهد آمد - تا این امر او را در ازاله آن یاری کند.
و از آنهاست:

دشمنی آشکار

دشمنی آشکار از لوازم کینه به شمار می‌رود، زیرا عداوت وقتی چنان نیرومند شود که با وجود آن دیگر نتوان مجامله کرد آشکارا ظاهر می‌شود.اخباری که در ذم آن رسیده بسیار است و برخی از آنها ذکر شد.و علاج آن همان است که در حقد و کینه گفته شد، و ضد آن نصیحت و خیر خواهی آشکار و علنی است، یعنی فعل خیر و صلاح نه مجرد نیت و قصد آن.بنابراین کسی که به عداوت با دیگری مبتلاست باید خود را به این گونه خیر خواهی مکلف سازد تا ملکه او شود و عداوت از میان برود.
و از آنهاست:

زدن و دشنام گفتن و لعن و طعن

اینها غالبا ناشی از دشمنی و کینه است، و بسا که از مجرد غضب و سوء خلق صادر شوند، و فحش و دشنام ممکن است از عادت معاشرت و همنشینی با اوباش و اراذل پدید آید، و گاهی انگیزه آن در بعضی از افراد دوستی مال و از دست دادن آن است که از رذائل قوه شهوت به شمار می‌رود، جز اینکه فاعل مباشر این امور قوه غضب و هیجان آن است، اگر چه این هیجان به سبب کار قوه شهوت حاصل شده باشد.و به هر تقدیر بنا بر قاعده ما از رذائل قوه غضبیه است، و از این رو آن را فقط تحت رذائل قوه غضب می‌آوریم.
شکی نیست که این امور مذموم و قبیح و در شرع مقدس حرام است، و موجب تباه شدن اعمال انسان و خسران مآل و سرانجام اوست.و همه آنچه بر ذم ایذاء و زیان رساندن دلالت دارد بر نکوهش آنها نیز دلالت دارد، زیرا این امور بعضی از افراد و مصادیق آن دو می‌باشند.و عقل و شرع بر شدت زشتی هر یک از آنها و اینکه موجب هلاک است متفقند.
اما (زدن) - در این شکی نیست که هر عاقلی زدن مسلمان را بدون جهت شرعی قبیح می‌داند، و همه طوایف بنی آدم حتی بیدینان آن را مذموم می‌شمارند.
و اخباری که در ذم آن وارد شده بسیار است و در بعضی از آنها تصریح شده است که:
«من ضرب رجلا سوطا لضربه الله سوطا من النار» .
«هر که مردی را تازیانه‌ای زند خداوند او را تازیانه‌ای از آتش خواهد زد.» و اما (فحش و دشنام و بدزبانی) - منشا فحش و دشنام و هرزه گوئی خباثت نفس است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«لیس المؤمن بالطعان و لا اللعان، و لا الفاحش و لا البذی » «مؤمن طعنه زن و لعنتگر و فحش گو و بد زبان نیست.» و نیز فرمود: «ایاکم و الفحش، فان الله لا یحب الفحش و التفحش » .
«از فحش و دشنام بپرهیزید، که خداوند بد زبانی و هرزه گوئی را دوست ندارد.» و فرمود: «الجنة حرام علی کل فاحش ان یدخلها.» «ورود به بهشت بر هر فحش دهنده و دشنام گوئی حرام است.» و فرمود: «ان الفحش و التفحش لیسا من الاسلام فی شی ء» «بدگوئی و هرزه زبانی از صفات اسلام نیست [با اسلام سازگار نیست] .» و فرمود: «البذاء و البیان شعبتان من شعب النفاق » «هرزه گوئی و پرده دری دو شعبه از شعبه‌های نفاق و دوروئی است » (و روایت شده است که مراد از «بیان » [در اینجا] : کشف و اظهار چیزی است که کشف و اظهار آن جائز نیست.) و فرمود: «چهار نفرند که دوزخیان از آنها در رنجند...» و یکی از آنها مردی است که پیوسته چرک از دهان او روان است و او کسی است که در دنیا فحش گوی بوده.
و فرمود: «لا تسبوا الناس فتکسبوا العداوة منهم.» «به مردم دشنام مدهید تا در نتیجه از آنها کسب عداوت و دشمنی کنید.» و فرمود: «ان الله حرم الجنة علی کل فحاش بذی قلیل الحیاء لا یبالی ما قال و لا ما قیل له، فانک ان فتثته لم تجده الا لغیة او شرک شیطان.» «خداوند بهشت را بر هر فحاش بی آبرو و کم شرمی که باکی از آنچه گوید و آنچه به او گویند ندارد حرام کرده است، زیرا اگر درباره او کنجکاوی و بازرسی کنی یا از زناست یا از شرکت شیطان..» [۱۳۵]
و فرمود: «ان الله لیبغض الفاحش البذی و السائل الملحف » «خداوند دشنام دهنده بد زبان و گدای مصر را دشمن دارد.» و فرمود: «ان من شرار عباد الله من تکره مجالسته لفحشه » «از جمله بدان و اشرار بندگان خدا کسی است که مردم به جهت دشنام - گوئیش از همنشینی با او کراهت داشته باشند.» و فرمود: «سباب المؤمن فسوق، و قتاله کفر، و اکل لحمه معصیة و حرمة ماله کحرمة دمه » «دشنام گوئی به مؤمن فسق است، و جنگیدن با او کفر است و خوردن گوشتش [به وسیله غیبت] گناه است، و حرمت مال او مانند حرمت خون اوست.» و فرمود: «سباب المؤمن کالمشرف علی الهلکة » .
«دشنام گوئی به مؤمن مانند کسی است که در پرتگاه هلاکت است.» و فرمود: «شر الناس عند الله تعالی یوم القیامة الذین یکرمون اتقاء شرهم.» «بدترین مردم نزد خدا در قیامت کسانی اند که مردم از بیم شر آنها اکرام و احترامشان کنند.» و فرمود: «المتسابان شیطانان متعادیان و متهاتران » «دو ناسزاگو به یکدیگر دو شیطان مخالف و دشمن یکدیگرند که هم را تکذیب می‌کنند.» حضرت صادق علیه السلام فرمود:
«من علامات شرک الشیطان الذی لا یشک فیه ان یکون فحاشا لا یبالی ما قال و لا ما قیل فیه » «از نشانه‌های شرکت شیطان که تردیدی در آن نیست این است که فحاش باشد که باکی از آنچه بگوید و از آنچه به او بگویند نداشته باشد.» و فرمود: «البذاء من الجفاء، و الجفاء فی النار» «بد زبانی از جفا کاری است، و جفا کاری در آتش است.» و فرمود: «من خاف الناس لسانه فهو فی النار.» «هر که مردم از زبان او بترسند در آتش خواهد بود.» و از امام کاظم علیه السلام درباره دو مردی که به یکدیگر ناسزا گویند روایت شده است که فرمود: «البادی منهما اظلم، و وزره و وزر صاحبه علیه ما لم یتعد المظلوم » «آن که به دشنام آغاز کرد ستمکارتر است، و گناه او و گناه رفیقش بر اوست مادام که مظلوم تجاوز نکند.» (تنبیه) - فحش چیست؟ فحش عبارت است از اظهار کردن امور زشت و قبیح با الفاظ و عبارات صریح، و بیشتر اوقات به وسیله الفاظ وقاع (آمیزش) و آلات و متعلقات آن به کار می‌رود، و اهل فساد و بی شرمان آن عبارات را صریحا اظهار می‌کنند، و اهل صلاح و شرف متعرض آنها نمی‌شوند، بلکه اگر ذکر آنها ضرور شود به کنایه و با رمز به آنها اشاره می‌کنند.یکی از صحابه گفته است:
«خداوند با حیا و کریم است عفت می‌ورزد و به کنایه سخن می‌گوید، از جماع به لمس تعبیر می‌کند.» پس مس و لمس و دخول و صحبت کنایاتی است از آمیزش، و در عین حال زشت و رکیک نیست.این ادب و عفت کلام در قرآن و کلام الهی مخصوص به آمیزش (وقاع) نیست بلکه از قضاء حاجت و بول و غایط به کنایه تعبیر می‌کند و این به رمز گفتن اولی است از الفاظ م؟؟؟؟

پانویس

  1. اعراف، 201
  2. ق، 36
  3. فجر، 27- 28
  4. نفس مطمئنه، جان با آرامش، نفس انسان مؤمنی است که به خدا ایمان یقینی دارد و دلش با این یقین آرامش یافته و به قضاء الهی راضی است.م.
  5. فرقان، 43
  6. بقره، 7
  7. فرقان، 44
  8. یس، 10
  9. یس، 7
  10. بقره، 284
  11. بقره 286
  12. اسراء، 38
  13. بقره، 225
  14. نجم، 32
  15. روم، 8
  16. اعراف، 185
  17. حشر، 2
  18. عنکبوت، 20
  19. آل عمران، 190
  20. ذاریات، 20- 21
  21. آل عمران، 191
  22. آنچه مؤلف از شگفتیهای صنع الهی و راه و وسیله تفکر درباره مخلوقات ذکر کرده و به عنوان نمونه از پشه و زنبور و انسان مطالبی آورده است امروز (دویست سال بعد از مؤلف ما) در جانورشناسی و علم تشریح و فیزیولوژی دامنه‌ای پهناور یافته و با وسائل و روش علمی جدید پژوهش و تحقیق شده و شگفتیهائی که در ساختمان و وظایف - الاعضاء حیوانات کشف شده بسی بیشتر است از آنچه با مشاهده معمولی و سطحی و بدون روش و ابزار علمی به دست می‌آید.بجاست که در این مورد به کتابهای مفصل علمی که در آنها از ساختمان و فعالیتهای حیاتی حیوانات بحث می‌شود مراجعه کرد تا مقصود مؤلف بیشتر حاصل شود. اینکه کانت، فیلسوف بزرگ آلمانی، در مورد برهان نظم (اتقان صنع) در اثبات وجود باری تعالی می‌گوید هر چه علم پیشتر می‌رود این برهان استوارتر می‌گردد به این دلیل است که حکمتها و شگفتیهائی که در موجودات و مخصوصا جانداران کشف می‌شود ایمان و اعتقاد به وجود خالق و صانع ناظم را قوی تر و یقینی تر می‌سازد.در اینجا ما مثال پشه و زنبور را که کوتاه است ترجمه می‌کنیم لیکن از ترجمه «عجایب صنع در انسان » که در متن به تفصیل بیان شده ولی در علم امروز بهتر و بیشتر می‌توان به آن دست یافت و از سوی دیگر بنا بر دانش قدیم و فرض مزاجهای چهارگانه است خودداری می‌کنیم و به کتابهای سودمندی که در این زمینه‌ها بسیار و در دسترس است ارجاع می‌دهیم. (از جمله کتابهای مفید، غیر از کتابهای علمی کلاسیک، می‌توان از اینها یاد کرد: «راز آفرینش انسان » تالیف کرسی موریسن ترجمه محمد سعیدی، «سرنوشت بشر» نوشته لکنت دونوئی ترجمه عبد الله انتظام.و درباره حشرات: کتابهای «زنبور عسل » ، «موریانه » ، «مورچه » نوشته موریس مترلینگ ترجمه ذبیح الله منصوری.و کتابهائی نظیر اینها) .م.
  23. نحل، 68
  24. برای اینکه نمونه دیگری از شگفتیهای صنع در عالم حشرات ذکر کرده باشیم به بحث حرکات غریزی که جنبه غائی دارد (مانند هجرت پاره‌ای از پرندگان، غریزه جنسی، ساختن لانه...) اشاره می‌کنیم.از جمله فرقهای بین غریزه و ادراک یکی «بی خبری از نتیجه » است که این مطلب را از کتاب «علم النفس » یا «روان شناسی » تالیف دکتر علی اکبر سیاسی (ص 415) نقل می‌کنیم: «حرکات غریزی برای نتیجه‌ای معین از موجود زنده صادر می‌شوند لیکن این نتیجه منظور او نیست یعنی علم به غایت حرکات خود ندارد.حیوان در مواقع مخصوص در خویشتن احساس احتیاج و اضطرابی می‌کند و این محرک درونی او را به کارهائی وا می‌دارد که غالبا مورد توجه و التفات او هستند بی آنکه نتیجه آنها را بداند.مانند مکیدن نوزاد پستان مادر را و مانند حرکات عجیبی که از همه حیوانات برای حفظ و پرورش خود و اولادشان سرمی زند و مثالهای بسیاری از آن در کتابهای حیوان شناسی خاصه در کتاب «خاطره‌های حشره شناسی » تالیف فابر حشره شناس معروف فرانسوی یاد گردیده است. «از آن جمله فعل شگفت انگیز حشره موسوم به آموفیل است، این حشره باید روی کرم زنده تخم بگذارد زیرا خوراک و نشو و نمای بچگان او را فقط گوشت تازه می‌تواند تامین کند، اما از آنجا که کرم زنده در اختیار او باقی نمی‌ماند ناچار لازمست نخست شکار خود را بی حس و فلج کند سپس به عملیات تخم گذاری بپردازد.این است که با مهارتی مخصوص بر پشت کرم سوار شده نه نقطه معین از سلسله عصبی او را با نیش خود مجروح کرده و مغزش را اندکی کرخ و بی حس می‌سازد بقسمی که آن جانور نیمه جان شود اما نمیرد...آموفیل بهیچ وجه نتیجه این حرکات دقیق و حتی تخم گذاری خود را نمی‌داند و بچه‌های خود را هم هرگز نخواهد دید» .
  25. در اینجا مؤلف صفحاتی چند را به شرح خلقت و عجایب صنع در انسان و شگفتیهای اعضا و اندامهای وی و همچنین نحوه تولد کودک و دوران شیرخواری و پرورش وی و پیدایش تدریجی ادراک و فهم و تعقل در او و عجایب نفس و عالم آن و رؤیا و غیره اختصاص داده است که به دلائلی که قبلا گفتیم از ترجمه آنها صرف نظر می‌کنیم و به علم امروز (زیست شناسی شامل کالبدشناسی و شناخت وظایف الاعضاء و نیز علوم انسانی مانند روان شناسی و غیره) و کتابهای تحقیقی و علمی بسیاری که در این زمینه نوشته شده است ارجاع می‌دهیم.م. 35. در اینجا نیز مؤلف شمه‌ای درباره کوه‌ها و انواع نباتات و حیوانات و دریا و عالم جو و آسمان و خورشید و اجرام سماوی و حرکت آنها سخن می‌راند که ترجمه آنها را ضروری ندانستیم و مطالعه کتابهای علمی را که در این زمینه‌ها امروز در دسترس است توصیه می‌کنیم.م. 36. مگر می‌کرد درویشی نگاهی بر این دریای پر در الهی کواکب دید چون شمع شب افروز که شب از روی ایشان گشته چون روز تو گوئی اختران استاده اندی دهان با خاکیان بگشاده اندی که هان ای غافلان بیدار باشید درین درگه دمی هشیار باشید تو خوش خفتی و ما اندر ره او همی پوئیم خاک درگه او که داند کین هزاران مهر زرین چرا گردند در این قبه چندین چه می‌خواهند از این محمل کشیدن چه می‌جویند از این منزل بریدن از این آمد شدن مقصودشان چیست در این محرابگه معبودشان کیست همه هستند سرگردان چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار ترا بهتر ز گردون رهبری نیست چرا کاین نقش دائم سرسری نیست بلی در طبع هر داننده‌ای هست که با گردنده گرداننده‌ای هست
  26. هود، 41
  27. ظاهرا آیه مورد استشهاد ربطی به تهور و انداختن خود در مهلکه‌ها ندارد. صدر و ذیل آیه دلالت بر امر دیگری دارد.تمام آیه شریفه این است: «و انفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة و احسنوا ان الله یحب المحسنین » «و در راه خدا انفاق کنید (و با ترک انفاق و از فرط امساک) خود را به دست خود به هلاکت نیفکنید و نیکی و احسان نمایید که خداوند نیکوکاران را دوست می‌دارد» .
  28. بقره، 195
  29. فتح، 29
  30. توبه، 74
  31. طلاق، 1
  32. این بیت از حافظ شیرازی و از ابیات عرفانی است.مراد از «سحر» بر سبیل رمز وقت استکمال نفس و آگاهی و تنبه آن است و منظور از رمز «طایر قدسی » یکی از عقول مجرده است که به صفیر آن خواب آلودگان تاریکیها بیدار می‌شوند و به آوای آن غافلان از آیات یاد می‌کنند، و مقصود از «سدره » (سدرة المنتهی) منتهای قوس صعود در سلسله ممکنات است.مصحح.
  33. یس، 68
  34. مراد شاعر (حافظ) از «راحت جان » نعمتهای ابدی و از «جانان » حق اول و از «چشمه خورشید» خالق کائنات است.مصحح.
  35. فاطر، 28
  36. آل عمران، 28
  37. آل عمران، 102
  38. شوری، 7
  39. این حدیث در «اصول کافی » در «باب سعادت و شقاوت » از امام صادق علیه السلام روایت شده است.مصحح.
  40. انعام، 82
  41. فاطر، 28
  42. اعراف، 154
  43. بینه، 8
  44. انفال، 2
  45. آل عمران، 175
  46. اعلی، 10
  47. نازعات، 40 و 41
  48. الرحمن، 46
  49. این حدیث در «اصول کافی » در «باب خوف و رجاء» از امام صادق (ع) روایت شده است.مصحح.
  50. مائده، 44
  51. طلاق، 2
  52. انبیاء، 10
  53. سجده، 16
  54. حجر، 56
  55. یوسف، 87
  56. آل عمران، 28
  57. آل عمران، 102
  58. قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن.
  59. معارج، 28
  60. این جمله در «احیاء العلوم » ج 4 و در «کیمیای سعادت » ج 2 (در خوف و رجا) از یکی از عارفان نقل شده و آنجا نیز نام وی ذکر نشده است.
  61. زمر، 47
  62. کهف، 103- 104
  63. بله جمع ابله است و در صورت صحت این خبر مراد از ابله در اینجا کم عقل و کودن نیست بلکه (به دلیل آیات و روایات بسیار در فضل عقل و وجوب علم و تفکر و تدبر) چنانکه در «لسان العرب » آمده منظور کم عقلان در امور دنیا و معاش است به جهت کمی توجهشان به آن نه در امور آخرت که در مورد آن زیر کند (و قوله (ص) : اکثر اهل الجنه البله، فانه عنی البله فی امر الدنیا لقلة اهتمامهم، و هم اکیاس فی امر الآخرة - لسان العرب) و در «مجمع البحرین » چنین آمده: «بله (ساده دلان) کسانی اند که سلامت نفس و خوش گمانی به مردم آنان را از دنیاشان غافل کرده و زیرکی و مهارت تصرف در امر دنیا ندارند و به آخرت روی آورده‌اند و جانهای خویش به آن مشغول داشته‌اند و از این رو سزاوارند که بیشتر اهل بهشت باشند، و اما ابلهی که عقل ندارد در اینجا مراد نیست.» م.
  64. منع از فرو رفتن در مسائل کلامی در مورد عوام مردم است نه خواص و این منع از این جهت است که درک و فهم مسائل دقیق عقلی و فلسفی نیازمند استعداد و ظرفیت لازم و تحصیل مقدمات ضروری و به منظور تحقیق گسترده در عقاید و دفاع از آنها و پاسخگوئی به شبهات منکرین و ملحدین و کافران است.و واضح است که این امورظاهرا مراد این خبر است: کما تعیشون تموتون و کما تسموتون تسبعثون. در حد عامه مردم نیست و خوض در آنها ذهنشان را مشوش می‌کند و در اعتقاد ساده و صحیح آنها که مبنای اعمال است خدشه و اضطراب پدید می‌آورد.م.
  65. توبه، 24
  66. ظاهرا مراد این خبر است: کما تعیشون تموتون و کما تسموتون تسبعثون.
  67. از کلمه ورد بر می‌آید که این گفتار حدیث است.
  68. گوینده غزالی است در «احیاء العلوم » صفحه مذکور.
  69. اگر این گفتار حدیث صحیح و معتبر باشد باید مخلصین به کسر لام خواند یعنی اخلاصمندان یا کسانی که می‌کوشند دین خود را پاک و خالص و عمل خود را بی ریا برای خدا انجام دهند.واضح است که مادام که بر این اخلاص باقی اند در خطر نیستند. خطر از این جهت است که ممکن است بلغزند و به ناخالصی و معصیت دچار شوند.اما مخلصین به فتح لام، برگزیدگانند که خدای تعالی آنان را از هر گونه شرک و معاصی پاک کرده است و اینان انبیاء و ائمه معصومین اند که نسبت به آنان هیچگاه بیمی از ناخالصی در ایمان و در عمل نمی‌رود، و درباره ایشان شیطان گفته است: «و لاغوینهم اجمعین، الا عبادک منهم المخلصین » (حجر، 40) «همگیشان را گمراه می‌کنم، مگر آنان که بندگان خالص کرده شده و برگزیده تواند.» م.
  70. این متن در ضمن گفتار غزالی در «احیاء العلوم » ج 4 ص 156 آمده و گویی سخن خود اوست، و حال آنکه این عبارت در مجموعه شیخ ورام ص 320 از پیامبر (ص) به طور مرسل نقل شده، و همچنین در «مصباح الشریعه » منسوب به امام صادق (ع) در باب 77 نزدیک به این عبارت آمده است. (مصحح) .
  71. توبه، 111
  72. نساء، 116- 119
  73. اعراف، 99
  74. نجم، 37
  75. زمر، 53
  76. یوسف، 13
  77. این حدیث در «احیاء العلوم » ج 4 ص 125 از پیغمبر (ص) روایت شده است.
  78. شوری، 5
  79. این حدیث در «کافی » (باب استغفار از گناه) از امام صادق (ع) روایت شده است.
  80. ضحی، 5
  81. زمر، 16
  82. آل عمران، 131
  83. لیل، 15- 16
  84. رعد، 6
  85. تحریم، 8
  86. من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم (مولوی)
  87. حجر، 2
  88. بقره، 218
  89. اعراف، 169
  90. این روایت در «بحار» جزء دوم از مجلد 15 در باب خوف و رجا از «مصباح الشریعه » نقل شده است، و عقیده مؤلف «بحار» را درباره «مصباح الشریعه » (که آن را از امام نمی‌داند) قبلا در تعلیق خود یاد کردیم.و معلوم است که این روایت از اسلوب کلام امام (ع) نیست. (مصحح) .
  91. زمر، 54
  92. طه، 82
  93. فصلت 23
  94. فتح 12
  95. منافقون 8
  96. ابراهیم 27
  97. انعام 71
  98. عنکبوت 69
  99. در ذیل این روایت نقل شده است که پرسیدند در چه چیز اطاعت کند، فرمود: در اینکه از شوهر خود بخواهد که در اماکن و مجالس عمومی برود و جامه‌های نازک بپوشد و شوهر راضی شود و او را اذن دهد.
  100. هر چند آنچه مؤلف در مورد محافظت زنان نوشته است مبتنی بر حقایقی است که نمی‌توان نادیده گرفت، و به علاوه مطالبی است که به طور کلی اظهار شده از این جهت که بیشتر یا قسمت قابل توجهی از زنان ممکن است در معرض خطر و احتمالا دستخوش انحراف و فساد باشند و اگر روایاتی که رسیده همگی صحیح باشد حکمی است که به طور کلی برای صلاح و حفظ خانواده و جامعه بیان شده است و ممکن است بعضی از زنانی که کاملا اهل ایمان و تقوی و خدا ترسند در مورد آنها خوف لغزش و انحراف نرود، با این همه اوضاع و احوال زمان مؤلف با مقتضیات و ضرورات این عصر تفاوتهائی دارد که نباید نادیده گرفت. نوشته‌های اسلام شناسانی نظیر استاد شهید مرتضی مطهری می‌تواند در این زمینه راهگشا باشد. اما این نکته را نمی‌توان از نظر دور داشت که بعضی از احکام اسلام در شرایط و حالات متغیر ممکن است تغییری در آنها پدید آید و عنوان اولی و ثانوی از همین جاست. بدین ترتیب بیرون رفتن زن از خانه فی نفسه و به عنوان اولی حرام نیست و به عنوان ثانوی ممکن است یکی از عناوین واجب و حرام و مستحب و مکروه و مباح را پیدا کند. چنانکه برای دفاع (در صورت ضرورت) و یا برای حج (واجب) واجب می‌شود و در مواردی مثل حضور در مجالس لهو و لعب و توام با گناه حرام می‌گردد.اما در غیر این صورت هم اسلام سفارش می‌کند که زنان حتی المقدور از معاشرت و برخورد با مردان جز بقدر ضرورت پرهیز کنند (بخصوص زنان جوان) .و این همه برای جلوگیری از مفاسدی است که بشر با آن روبروست، چنانکه مخصوصا امروزه در دنیای غرب مشاهده می‌شود. بنابراین پیش گیری از رخ نمودن انحرافها و جلوگیری از تحریک نابجای یکی از نیرومندترین و هیجانی‌ترین غرایز می‌تواند بسیاری از مفاسد را در خانواده و اجتماع به کمترین حد برساند.م.
  101. اگر این روایت صحیح باشد، باید برای آن محملی یافت.زیرا این سوره در قرآن مجید به عنوان احسن القصص (بهترین داستانها) وصف شده و حکمتها و اخلاق فاضله و درسهای عبرت آموز آن بسیار است و سرانجام نیک را نتیجه تقوی و صبر شمرده است: «انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین » (یوسف 90) «هر که تقوی و صبر پیشه کند خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند.» اما اهل شهوت و هوی و هوس ممکن است از جنبه دیگر این داستان سوء استفاده کنند بخصوص وقتی که با شاخ و برگهائی که نویسندگان و قصه سرایان در این قبیل داستانها می‌دهند همراه باشد.واضح است که در این صورت کسانی را که ممکن است در معرض فساد و گناه قرار گیرند باید از آگاهی به انحراف و فتنه و فریب و توطئه و بهتان و مانند آنها دور نگه داشت.بنابراین مراد از روایتی که تعلیم سوره یوسف را به زنان منع می‌کند با توجه به فتنه و فسادی است که ممکن است برای بعضی پیش آید نه اینکه در خود سوره فتنه و فساد باشد.م.
  102. کسی که از کار ناشایسته بری است و به آن اهمیت می‌دهد بر اثر نسبت دادن ارتکاب آن در نظر او آسان می‌شود و ممکن است آن را انجام دهد.م.
  103. یعنی مادر باید از هیبت پدر در تربیت کودک استفاده کند.
  104. طه، 114
  105. زیرا مجردات با داشتن قدرت تصرف و تسلط و به کار بردن اراده منشا اثرند.
  106. یعنی از جنبه وجودی که مظهر علت خود است و از جنبه ماهوی که محدود به خود است (غیر علت خود است) .
  107. اسراء، 85
  108. توبه، 38
  109. دهر، 27
  110. قیامت 20- 21
  111. حجرات 12
  112. فصلت 23
  113. فتح 12
  114. مشهورتر این است: «اتقوا من مواضع التهم » .
  115. انعام، 108
  116. اعراف، 12
  117. این جمله منسوب به شافعی است، «احیاء العلوم » ج 3، ص 145.
  118. فتح، 29
  119. توبه، 73
  120. یعنی امام باقر علیه السلام، این خبر در «کافی » در باب غضب از آن حضرت علیه السلام روایت شده نه از امام صادق علیه السلام.
  121. یعنی تا مرتکب گناه نشود خشمش فرو نمی‌نشیند.
  122. این حدیث در «کافی » در باب غضب از قول امام صادق علیه السلام از تورات نقل شده است.و مانند آن قبلا (سوم) ذکر شد. مصحح.
  123. این روایت در «کافی » در باب غضب از امام باقر (ع) نقل شده است.مصحح.
  124. این حدیث در «کافی » در باب کظم غیظ از حضرت صادق (ع) روایت شده است.
  125. این حدیث در «کافی » در باب کظم غیظ از قول امام باقر چنین روایت شده است که پدرم به من فرمود...یعنی گوینده امام سجاد (ع) است نه حضرت باقر (ع) .
  126. الذل: اللین و التواضع، و الذل: الرحمة و الرفق (المنجد) . 36.
  127. آل عمران، 134
  128. اعراف، 199
  129. نور، 2
  130. بقره، 237
  131. آل عمران، 159
  132. این حدیث در اصول «کافی » در باب رفق، از امام باقر (ع) روایت شده است. 37.
  133. این حدیث در «کافی » در باب حسن خلق از امام صادق (ع) روایت شده است.
  134. قلم، 4
  135. در دنبال این حدیث آمده است که: به پیغمبر (ص) عرض شد: ای رسول خدا در میان مردم شرکت شیطان هم هست؟ فرمود: آیا گفتار خدای عز و جل را نخوانده‌ای که (به شیطان) می‌فرماید: «و شارکهم فی الاموال و الاولاد» (اسراء، 46) «و در مالها و فرزندانشان شریک شو.»
بازگشت به منکر اخلاقی