کتابخانه:عرفان اسلامی جلد 10 بخش دوم

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
عرفان اسلامی جلد ۱۰ بخش دوم
مشخصات کتاب
Erfane eslami-ansariyan.jpg
نویسنده

حسین انصاریان

ویرایش و تحقیق محسن فیض پور ،محمدجواد صابریان
زبان فارسی
ناشر قم دارالعرفان
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۶
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۹۶۳۹۲-۹-۱
دانلود PDF

محتویات

باب پنجاه و چهارم

در گرفتن و عطا کردن است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
مَنْ کانَ الاَْخْذُ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنَ الْعَطاءِ فَهُوَ مَغْبُونٌ لاَِنَّهُ یَرَی الْعاجِلَ بِغَفْلَتِهِ اَفْضَلَ مِنَ الاْجِلِ .
وَیَنْبَغی لِلْمُؤْمنِ اِذا آخَذَ اَنْ یَأْخُذَ بِحَقٍّ وَاِذا أعْطی فَفی حَقٍّ وَبِحَقٍّ وَمِنْ حَقٍّ .
فَکَمْ مِنْ آخِذ مُعْط دینَهُ وَهُوَ یَعْلَمُ ، وَکَمْ مِنْ مُعْط مُورِث نَفْسَهُ سَخَطَ اللهِ ، وَلَیْسَ الشَّأْنُ فِی الاَْخْذِ وَالاِْعْطاءِ وَلکِنْ فِی النّاجی ، وَالنّاجی مَنِ اتَّقَی اللهَ فِی الاَْخْذِ وَالاِْعْطاءِ وَاعْتَصَمَ بِحَبْلِ الْوَرَعِ .
وَالنّاسُ فی هاتَیْنِ الْخَصْلَتَیْنِ خاصٌّ وَعامٌّ ، فَالْخاصُّ یَنْظُرُ فی دَقیقِ الْوَرَعِ فَلا یَتَناوَلُ حَتّی یَتَیَقَّنَ اَنَّهُ حَلالٌ وَاِذا اشْکَلَ عَلَیْهِ تَناوَلَ عِنْدَ الضَّرُورةِ ، وَالْعامُّ یَنْظُرُ فِی الظّاهِرِ فَما لَمْ یَجِدْهُ وَلا یَعْلَمُهُ غَصْباً وَلا سِرْقَةٌ سِرْقَةٌ تَناوَلَ ، وَقالَ : لا بَأْسَ هُوَ لی حَلالٌ .
وَالاَْمینُ فی ذلِکَ مَنْ یَأْخُذُ بِحُکْمِ اللهِ وَیُنْفِقُ فی رِضاهُ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
مَنْ کانَ الاَْخْذُ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنَ الْعَطاءِ فَهُوَ مَغْبُونٌ لاَِنَّهُ یَرَی الْعاجِلَ بِغَفْلَتِهِ اَفْضَلَ مِنَ الاْجِلِ ، وَیَنْبَغی لِلْمُؤْمنِ اِذا آخَذَ اَنْ یَأْخُذَ بِحَقٍّ وَاِذا أعْطی فَفی حَقٍّ وَبِحَقٍّ وَمِنْ حَقٍّ .
مسئله مال دوستی و عشق به درهم و دینار فطری هر انسانی است ، و اگر محبت به مال دنیا نبود ، نظام زندگی بشری از هم می گسست ، چیزی که هست اگر محبت به مال مقیّد به بازدارنده های الهی از قبیل ورع و تقوا و قوانین حلال و حرام خدائی نباشد آدمی را دچار مرض بسیار خطرناک استکبار ، استغناء و طغیان خواهد کرد ، و در جوّ این امراض است که آدمی تبدیل به غول بسیار وحشت آوری شده و دچار تجاوز و یاغی گری و پایمال کردن حقوق انسانها در همه شئون حیات خواهد شد .
انسان در درجه ی اوّل باید تمام سعی و کوشش او بر این باشد که از راه مشروع :
دامداری ، کشاورزی ، صنعت ، تجارت ، و شئون این چهار اصل ، به کسب مال بپردازد ، و در خرج مال هم قوانین الهی را مراعات کند .
دارنده مال و یا خواهنده ی مال اگر عامل بیت المال است ، و یا عامل شخصی به حکم آیات و روایات باید از اهلبیت کامل و امانت و حفظ و صلاحیت علمی و بصیرتی برخوردار باشد .
که اگر بیت المال دست اینگونه افراد باشد ، و یا مال و ثروت در اختیار چنین انسانهائی قرار گیرد . استعدادها بکار می افتد ، و ارزش ها ظاهر می شود ، و هنر انسان بودن اوج می گیرد ، تا جائی که کشور نمونه بهشت و ملّت نمونه ملائکه الهی می گردند .
مسئله بدست آوردن مال اگر از طریق غیر حق صورت گیرد ، زیانهای غیر قابل جبران برای فرد و جامعه ببار می آورد .
شهوت پول پرستی از بدترین موانع در راه رشد و تکامل و سعادت و تعالی انسان است .
مال و ثروت و عشق به پول گاهی منبع طغیان هواها و غرائز و امیال و خودخواهی هاست ، به صورتی که انسان را به هلاکت انداخته و راه نجات را بر وی مسدود می کند .
در صدر اول اسلام پس از انحراف خطرناک و خسارت باری که در مسئله خلافت بوجود آمد ، و دست پاک ترین و امین ترین و آگاهترین امت ، یعنی حضرت امیرالمؤمنین از مقام الهی و خدائیش که پیامبر مأمور ابلاغ آن بود از حکومت قطع شد ، ثروت بی حسابی که از فتح بلاد در اختیار مردم و بیت المال قرار گرفت و اخذ و عطاهای نابجائی که انجام گرفت بلاهائی به سر قرآن و حدیث و مملکت و ملّت و تربیت و اخلاق و عقاید آورد که بدون شک تا بر پا شدن صبح محشر قابل جبران نیست .
من ریشه ی تمام اختلافات مسلمین ، و بلاها و مصائبی که در تمام شئون زندگی از بعد از مرگ پیامبر تاکنون به سر جامعه اسلامی آمده معلول همان اخذ و عطای غلط مال می دانم.
تحریف در تفسیر آیات کتاب حق ، و بخصوص تحریف در حدیث در سایه اخذ و عطای خلفا و بخصوص بنی امیه و بنی عباس که هر درهمش ارّه ای و تیشه ای به ریشه حقیقت بود ، پایه گذار مکتب ها و مسلک ها در برابر صراط مستقیم الهی در پوشش اسلام شد ، که از این رهگذر نه تعداد گمراهان تاکنون بر ما معلومخ است و نه ضربه های مادی و معنوی و تربیتی که بر پیکر انسان وارد آمد بر ما روشن است .
امامان معصوم و راستین که امامتشان انتخاب خدا بود ، و رسول حق مأمور ابلاغ آن خانه نشین شدند ، ستم پیشگان بر تمام شئون حیات مردم حاکمیت یافتند ، بازرگانان حدیث چهره های پاک را به تهمت گرفتند ، و ناپاکان را پاک جلوه دادند ، قرآن را بر اساس میل خطرناک ترین افراد اموی و عباسی تفسیر کردند ، و به نفع آنان هزاران حدیث جعل نمودند ، اولیاء الهی هم چون ابوذرها و حجرها و رشیدها و میثم ها و کمیل ها و سعیدها تبعید شده و عاقبت بر دار شهادت رفتند ، و حکم بن عاص ها و مروان ها و . . . که تبعیدشدگان خدا بودند به مدینه بازگشته و همه کاره اسلام شدند ، اطفال اموی در گهواره های بند طلا خوابانده شدند ، و مردان و زنان و کودکان الهی در سرزمین کربلا نشسته و گرسنه با فجیع ترین وضعی به شهادت رسیدند .
زندانهای معاویه و یزید و مروان و عبدالملک و هشام و ولید اموی و مهدی و هادی و هارون و مأمون و متوکل عباسی از اهل حقیت پر بود و آنان به جرم ایمان و آگاهی از قرآن زیربدترین شکنجه ها بودند ، ولی در رأس دستگاه های دولتی بی دینان واقعی با پول بیت المال و عطاهای بیجا مشغول کندن درخت اسلام از ریشه بودند .
قاضیان آلوده ، روحانی نمایان فاسد ، وعاظ السلاطین ، دبیران و معلمان شکم پرست با اخذ پول کلان از بانیان فساد و تباهی دو اسبه به هدم بنیان اسلام تاختند .
پول آری پول ، اخذ و عطا آری اخذ و عطا چه بلاها که بر سر پاکان و مظلومان و نیکان و اولیاء حق و انبیاء و امامان و کتب آسمانی و حدیث نیاورد .
اگر پول دست پاکان بود ، و یا گیرندگان مال از پاکان بودند اسلام و ملّت اسلام به این همه تفرقه و جدائی و مصیبت دچار نمی شد .
دولت ها به ظاهر اسلامی امروز که ننگ تاریخ هستند با دادن و گرفتن پول آن هم از جیب مردم و حق مردم و نفت و معادن مردم و بیت المال مردم چه می کنند ، چه روابط نامشروعی که با استعمار و سازمانهای جاسوسی ندارند ، چه سرها که از تن جدا نمی کنند ، چه پاکانی را که از صحنه حیات نمی رانند ، چه سفره هائی که از فساد و شهوت پهن نمی کنند ، چه جنایت ها که ببار نمی آورند و چه خیانتها که مرتکب نمی شوند ؟ ! !
عمال اینان که با اخذ ثمن نجس به دین فروشی و غیرت فروشی و از دست دادان شرف انسانی مشغولند چه ظلم ها که نمی کنند و چه جاسوسیها که بر علیه ملت های مظلوم نمی نمایند ؟ !
در باره ی این چنین پول که کثیف ترین پول و نجس ترین مال است در مقامات حمیدی آمده :
ای طلعت تو نحس تر از صورت زحل
وی خوی تو نفایه ولی نیک تو بدل
احباب راز مهر تو با یک دیگر نفاق
زهاد را زعشق تو با یک دیگر جدل
هر مرد را توئی به هوا سائق قضا
مر خلق را توئی به هوس رهبر اجل
دلبند بی ثباتی و دلدار شوم پی
محبوب بیوفائی و مرغوب مبتذل
مسجود احمقان شده چون نار و چون صلیب
معبود ابلهان شده چون لات و چون هبل
در چشم اهل دانش و در دست اهل عقل
بی وزن هم چو بادی و چون خاک بی محل
در گیر و دار این اخذ و عطاهای نامشروع که هدفی جز هدم اسلام و آثار آن نداشت اگر ائمه معصومین از علی (علیه السلام) تا امام عصر و یاران با وفایشان به فریاد اسلام نمی رسیدند و اگر بزرگان دین شیعه از جاده ی تبعید و شهادت و رنج و زحمت و خون نمی گذشتند ، امروز و فردا از اسلام جز اسمی باقی نبود و باور کنید که همان اسم خشک هم از دین خدا باقی نمانده بود و به عمر پر برکت دین خاتمه داده می شد ، از این جهت امام صادق (علیه السلام) در این فصل بسیار مهم مساله ی اخذ و عطا را متذکر شده و می فرماید :
هر کس گرفتن چیزی از مردم در نزدش محبوب تر از بخشش باشد مغبون است ، چه او منفعت دنیا را بر اثر غفلت از بخشش و عطای در راه خدا که نفع آخرت است بهتر دانسته سزاوار است انسان آنچه را می گیرد به حق و موافق شرع باشد و هرگاه می بخشد در راه حق و به حق و از حق باشد .
چه بسا که اخذ کننده در برابر اخذش دینش را معامله می کند که این بدترین معامله است و چه بسا عطاکننده که بر اثر عطایش در معرض سخط و غضب حضرت حق قرار می گیرد . که مصداق اتم و اکمل این جمله حضرت صادق همان دستگاههای ستم و عمل کثیفشان هستند ، و در مرحله بعد آنان که بدون استحقاق از خمس و زکات و صدقات استفاده می کنند ، و یا اینگونه حقوق را در راه شهرت و شخصیت خود به افراد غیر مستحق می دهند .
سپس حضرت می فرماید من در اصل موضوع سخن ندارم ، سخنم در این است که در اخذ و عطا اهل نجات کیانند و اهل هلاکت و بدبختی کدام طایفه اند ؟
اهل نجات آنان هستند که که در اخذ و عطا جانب تقوا را رعایت می کنند و به حبل ورع و پاکدامنی چنگ می زنند .
من در همین دوران فعلی که زندگی می کنم جوانانی و پاک مردانی را دیدم که مصدر بعضی از امور بودند ، و می دانستند از کنار آن امور میلیونها تومان به جیب بزنند ، ولی به حقوق کم درآمد اندکشان قناعت ورزیده و بعضی از آنان در جنگ حق علیه باطل که در جنوب و غرب کشور اسلامی ایران به اشارت آمریکا بر اسلام تحمیل شده بود به فیض با عظمت شهادت نائل شدند .
امام صادق (علیه السلام) در دنباله روایت می فرمایند : مراتب آدمی در تقوا و ورع منقسم به دو قسم است : خاص و عام .
جماعتی در مسئله اخذ کمال دقّت را بکار می برند و تا صد در صد یقین به حلال بودن مال و مورد نداشته باشند از گرفتن امتناع میورزیدند و به وقت ضرورت هم به بیش از سد جوع و پوشش بدن روی نمی آورند .
و دیگر دسته ای هستند که تنها به ظاهر مسئله اکتفا می کنند و تفحّص زیادی نمی نمایند و همین که بر حسب ظاهر علم به غصب و سرقت و حرمت ندارند اکتفا کرده و دست خویش را برای گرفتن دراز می کنند .

ورع و عفت نفس

اکثراً از یاد داستان عجیبی غفلت نمی کنم و آن این است ، که در ایّام تحصیلم بوسیله یکی از نیک مردان که دستش از مال دنیا تهی بود از فقر شدید خانواده محترمی باخبر شدم ، به توسّط آن نیک مرد ، ماه به ماه یا چند هفته به چند هفته کمک ناچیزی به آن خانواده می کردم .
یک روز مبلغ بیست و پنج تومان که در آن روز مخارج چند روز یک خانواده را اداره می کرد برای آن خانواده به توسط آن مرد پاک فرستادم ولی پس از چند لحظه آن مقدار را برگرداند ، در حالیکه می دانستم با داشتن عایله سنگین به آن محتاج است ، سبب برگشت دادن پول را از واسطه پرسیدم پاسخ گفت : سرپرست خانواده فقیر گفت من مخارج امروز و فردا را دارم این مقدار پول را به کسی بدهید که خرج امروز و امشبش را ندارد .
راستی پاکدامنی و ورع و عفت نفس و دیگر دوستی چه می کند و چه نقش پاک و ارزنده ای را در زندگی ایفاء می نماید .
اینگونه افراد دارای اخلاق حسنه و صفات پسندیده اند و همانانند که خدای مهربان در قرآن مجید از آنها به عنوان اولیائش یاد فرموده است ، که هدفی جز حق و حقیقت و صبر در برابر پیش آمدها برای کمال نفس ندارد و همینانند که با تمام وجود به پیشگاه مقدس حضرت دوست عرضه می دارند :
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
دما غم زمیخانه بوئی شنید
حذر کن که دیوانه هوئی شنید
بزن هر قدر خواهیم پا به سر
سرمست از پا ندارد خبر
به میخانه آی و صفا را ببین
مبین خویشتن را خدا را ببین
بس آلوده ام آتش می کجاست
پُر آسوده ام ناله ی نی کجاست
تو شادی بدین زندگی عار کو
گشودند گیرم درت بار کو
جهان منزل راحت اندیش نیست
ازل تا ابد یک نفس بیش نیست
همه مستی و شور و حالیم ما
نه چون تو همه قیل و قالیم ما
مغنی سحر شد خروشی برآر
زخامان افسرده جوشی برآر
بیا تا سری در خُم کنیم
من و تو تو و من هم گُم کنیم
به شوریدگان گر شبی سرکنی
وزان می که مستند لب تر کنی
جمال محالی که حاشا کنی
به بندی دو چشم و تماشا کنی
که گفتکه چندین ورق را ببین
ورق را بگردان و حق را ببین
رخ ای زاهد از می پرستان متاب
تو در آتش افتاده ای من در آب
نماز ار نه از روی مستی کنی
به مسجد درون پرستی کنی
دلم گه از این گه از آن جویدش
ببین کآسمان از زمین جویدش

عزّت نفس

دوستی داشتم که در کار خیر و گره گشائی از زبده های این روزگار بود ، در بنای بسیاری از مساجد و بیمارستانها و مدارس و خانه سازی ها برای مستحقّان و مشاهد مشرفه و حوزه های علمیه سهم بسزائی داشت ، می گفت هر شب جمعه برای رسیدگی به بناهائی که در جهت خیر داشتم به قم می رفتم ، در این رفت و آمد از فقر ده ها خانواده مطلع شدم ، برای هر یک به فراخور حالشان سهمی قرار دادم ، عصر پنج شنبه ای نزدیک حرم نشسته بودم ، پیره زنی سراغم را می گرفت ، یکی از خادمان حرم وی را به سوی من هدایت کرد ، یازده ریال به من داد ، به او گفتم چیست ، پاسخ داد من از آن خانواده هائی هستم که از اعطای شما سهم دارد ، با زحمت به شناخت شما نائل شدم ، تا دیروز بی خرجی بودم ، دیروز پسرم از سربازی آمد و همان دیروز سرکار رفت ، به شب با گرفتن مزد به خانه آمد این یازده ریال از کمک شما باقی مانده بود که من با کمک پسرم نسبت به آن بی نیاز شدم ، خرج کردن آن را حرام دانستم ، به این خاطر پس آوردم تا به مستحق دیگر برسد ! !
خلق را حق چو ساخت در ظلمت
نورشان ریخت بر سر از رحمت
اندر ایشان نهاد گوهرها
از صفات قدیم و علم و سخا
تا تو خود در صفات او بینی
در صفتهایش ذات او بینی
هم چو عطار کو زهر انبار
آورد در دکان و در بازار
گرچه در طلبه ها بود اندک
عاقلی هان بداند آن بی شک
هست دکان حق تن انسان
اندرونش صفات الرحمان
پس تو در خود ببین صفات خدا
گرچه اندک بود بدان زصفا
کز چه سان است آن صفات ضمیر
سیر کن زین قلیل سوی کثیر
زین صفات قلیل رو سوی اصل
مکن اندر میان هر دو تو فصل

باب پنجاه و پنجم

در آداب برادری است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
ثَلاثَةٌ اَشْیاءَ فی کُلِّ زَمان عَزیزَةٌ وَهِیَ الاِْخاءُ فِی الله ، وَالزَّوْجَةُ الصّالِحَة الاْلیفَةُ فی دینِ الله ، وَالْوَلدُ الرَّشیدُ ، وَمَنْ اَصابَ اِحْدَی الثَّلاثَةِ فَقَدْ اَصابَ خَیْرَ الدّارَیْنِ وَالْحَظُّ الاَْوْفَرَ مِنَ الدُّنْیا وَاحْذَرْ أنْ تُواخِیَ مَنْ اَرادَکَ لِطَمَع اَوَ خَوْف اَوْ اَکْل أوْ شُرْب وَاطْلُبْ مُؤاخاةَ الاَْتْقِیاءِ وَلَوْ فی ظُلُماتِ الاَْرْض وَاِنْ اَفْنَیْتَ عُمْرَکَ لِطَلَبِهِمْ فَاِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَخْلُقْ عَلی وَجْهِ الاَْرْضِ اَفْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَ النَّبیِّینَ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِمْ وَالاَْوْلِیاءِ وَما اَنْعَمَ اللهُ عَلَی الْعَبْدِ بِمِثْلِ ما اَنْعَمَ بِهِ مِنَ التَّوْفیق لِصُحْبَتِهِمْ قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ : ( الاَْخِلاَّءُ یَوْمَئِذ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ ) .
وَاَظُنُّ أنَّ مَنْ طَلَبَ فی زَمانِنا هذا صَدیقاً بِلا عَیْب بَقِیَ بِلا صَدیق .
اَلا تَری أنَّ اَوَّلَ کَرامَة اَکْرَمَ اللهُ تَعالی بِها اَنْبِیاءَهُ عِنْدَ اِظْهارِ دَعْوَتِهِمْ تَصْدیقُ اَمین أوْ وَلیٍّ وَکَذلِکَ مِنْ اَجَلِّ ما اَکْرَمَ اللهُ بِهِ اَصْدِقاءَهُ وَاَوْلِیاءَهُ وَاُمَناءَهُ صُحْبَةُ اَنْبِیائِهِ وَهُوَ دَلیلٌ عَلی أنَّ ما فِی الدَارَیْنِ نِعْمَةٌ اَحْلی وَاَطْیَبُ وَاَزْکی مِنَ الصُّحْبَةِ فِی اللهِ وَالْمُؤاخاةِ لِوَجْهِهِ .
در این فصل حضرت صادق (علیه السلام) به مسئله با عظمت برادری در راه حق اشاره دارند که در اواخر جلد نهم در باب چهل و پنجم در شرح معاشرت به دقائق و لطایف این بحث اقدام شد و در این باب تنها به ذکر ترجمه تحت اللفظی روایت اکتفا می شود .
سه چیز در هر زمان بسیار اندک و کم و عزیز الوجود است :
۱ ـ برادری و اخوّت در راه خدا .
۲ ـ همسر صالحه که الفت به شوهر داشته باشد و در فنون اطاعت تقصیر نکند ، و در حفظ سیرت خود و مال شوهر کوشا باشد .
۳ ـ فرزند رشید صالح .
هر کس یکی از اینها را داشته باشد ، به حقیقت که به خیر دنیا و آخرت رسیده است .
از برادری با کسی که برادریش برای طمع ، یا برای ترس یا برای خوردن و آشامیدن است بپرهیز ، که البته شناخت اینان در حین برادری و دوستی ممکن است .
برادری را انتخاب کن که اهل تقواست ، و در تفحص از این گونه افراد هر چند در ظلمات باشد و عمرت را بر باد دهد کوشا باش ، زیرا بعد از انبیا و اولیاء بهتر از مردم با تقوا و پرهیزکار آفریده نشده ، و هیچ نعمتی به مانند نعمت برادری با ایشان به بندگان عطا نشده ، چنانچه در قرآن مجید آمده برادران و مصاحبان در دنیا در آخرت دشمن یکدیگرند مگر اهل تقوا و پرهیزکاران .
در این قسمت از روایت ملاعبدالرزاق گیلانی می فرماید :
بدان که خلّت و دوستی در بنی آدم از چهار وجه بیرون نیست : دو وجه آن مستحسن است و مثمر سعادت سرمدی .
و دو وجه دیگر مذموم و منتج شقاوت ابدی .
آن دو که مستحسن است :
یکی : خلّت حقیقی است که آن را محبّت روحانی خوانند و استناد به آن به تناسب ارواح است و تعارف آن ، چون محبت انبیاء و اولیا با یکدیگر .
دوم : محبت قلبی است و آن مستند است به تناسب اوصاف کامله و اخلاق فاضله چون محبت صلحاء اتقیاء در حق یکدیگر و دوستی امم به انبیاء و ائمه هدی .
و اما آن دو که مذموم است :
یکی : به سبب تیسیر مصالح است چون محبت تجّار و صناع و دوستی خداّام با مخادیم و ارباب حاجات با اغنیا .
دوم : محبت نفسانیه است و استناد آن به لذّات حسیّه و مشتبهات نفسیّه است و چون در قیامت اسباب این دو نوع محبت مفقود باشد و غرض و غایت آن به حصول نرسد آن محبت زوال پذیرد و به دشمنی مبدل گردد ، پس باید که مقصود اهل ایمان از خلّت و محبت با یکدیگر محض رضای الهی باشد و مشوب به اغراض دنیوی نباشد تا در قیامت به خطاب مستطاب .
( یَا عِبَادِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَلاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ )(۲) .
سرافراز گردند .
حضرت صادق (علیه السلام) در دنباله روایت می فرماید : گمان من این است که هر کس در این زمان دنبال چه رفیقی که از هر عیبی پاک باشد بگردد، یافتنش میّسر نباشد.
آیا نمی بینی که اوّل کرامت و عزّتی که کرامت فرمود کریم علی الاطلاق به پیامبران خود وجود اصدقا و اولیا بوده که ایشان در وقت اظهار نبوت انبیا و وصایت اوصیا ، پیش از همه تصدیق انبیا و اوصیا کردند و باعث رونق و رواح نبوت و وصایت شدند . و هم چنین عظیم ترین نعمتی که کرامت فرمود جناب عزّت به اصدقا و اولیا و امنا صحبت و معاشرت پیامبران با آنان بود و این هر دو دلیلی هستند واضح و برهانی قاطع بر اینکه در دنیا و آخرت نعمتی شیرین تر و خوش تر از صحبت فی الله و برادری با برادران مؤمن در راه خدا نیست .
گر آسایشی داری از روزگار
وصال عزیزان غنیمت شمار
به جمعیت دوستان روی نه
پراکندگی را به یک سوی نه

باب پنجاه و ششم

در مشورت است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
شاوِرْ فی اُمُورِکَ مِمّا یَقْتَضی الدّینُ مَنْ فیهِ خَمْسُ خِصال : وَعِلْمٌ وَتَجْرِبَةٌ وَنُصْحٌ وَتَقْوی فاِنْ لَمْ تَجِدْ فَاسْتَعْمِلِ الْخَمْسَةَ وَاعْزِمْ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَاِنَّ ذلِکَ یَؤَدِّیکَ اِلیَ الصَّوابِ .
وَما کانَ مِنْ اُمُورِ الدُّنْیا الَّتی هِیَ غَیْرُ عائِدَة اِلیَ الدّینِ فَارْفَضْها وَلا تَتَفَکَّرْ فیها فَاِنّکَ اِذا فَعَلْتَ ذلِکَ اَصَبْتَ بَرَکَةَ الْعَیْشِ وَحَلاوَةَ الطّاعَةِ .
وَفِی الْمَشْوَرَةِ اکْتِسابُ الْعِلْمِ ، وَالْعاقِلُ مَنْ یَسْتَفیدُ مِنْها عِلْماً جَدیداً وَیَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَی الْمَحْصُولِ مِنَ الْمُرادِ .
وَمَثَلُ الْمَشْوَرَةِ مَعَ اَهْلِها مَثَلُ التَّفَکُّرِ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَفَنائِهِما وَهُما غَنِیّانِ مِنَ الْعَمَدِ لاَِنَّهُ کُلَّما تَفَکَّرَ فیها غاصَ فی بُحُورِ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَازْدادَ بِهِما اعْتِباراً وَیَقیناً .
وَلا تُشاوِرْ مَنْ لا یُصَدِّقُهُ عَقْلُکَ وَاِنْ کانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَالْوَرَعِ وَاِذا شاوَرْتَ مَنْ یُصَدِّقُهُ قَلْبُکَ فَلا تُخالِفْهُ فیما یُشیرُ بِهِ عَلَیْکَ وَاِنْ کانَ بِخَلافِ مُرادِکَ فَاِنَّ النَّفْسَ تَجْمَعُ مِنْ قَبُولِ الْحَقِ ، وَخِلافُها عِنْدَ الْحَقائِقِ اَبْیَنُ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : شاوِرْ فی اُمُورِکَ مِمّا یَقْتَضی الدّینُ مَنْ فیهِ خَمْسُ خِصال : وَعِلْمٌ وَتَجْرِبَةٌ وَنُصْحٌ وَتَقْوی فاِنْ لَمْ تَجِدْ فَاسْتَعْمِلِ الْخَمْسَةَ وَاعْزِمْ وَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَاِنَّ ذلِکَ یَؤَدِّیکَ اِلیَ الصَّوابِ .
امام صادق (علیه السلام) در این باب به یکی از مسائل مهّم که گاهی خیر دنیا و آخرت انسان در آن است یعنی مسئله مشورت با صاحبان صلاحیت اشاره می فرمایند .
امام (علیه السلام) بیان می دارند : در امور که اقتضای دین و امر آخرت است . با کسی که دارای پنج خصلت است مشورت کن :
۱ ـ از عقل و اندیشه پاک و روشنی برخوردار باشد .
۲ ـ دارای علم و دانش باشد .
۳ ـ از عرصه با عظمت تجربه در تمام امور برخوردار باشد .
۴ ـ در او روح نصیحت و خیرخواهی و راهنمائی به حق قوت داشته باشد .
۵ ـ از محرمات و منهیّات در پرهیز بوده و صاحب تقوا و خویشتن داری باشد .
اگر اندیشه و عقل انسان بر همه امور و حقایق لازم و بخصوص عواقب کارها و برنامه ها احاطه کامل داشت ، نیاز به مشورت نداشت ، ولی سازمان و ساختمان عقل به گونه ای نیست که بتواند عاقبت واقعی هر برنامه و کاری را درک کند ، نورافکن عقل قوی نیست ، و محدوده درک و فهم و بینش انسان بسیار کم است .
انسان اگر بخواهد با تکیه بر عقل تنهای خود به هر امری وارد گردد به هر کاری دست بزند ، بدون شک ضرر و خسارت انسان بیش از منفعت او خواهد بود .
تاریخ بشر روشن تر از آفتاب نشان می دهد که حرکت در مسیر زندگی به همراهی عقل تنها خسارتهای غیر قابل جبران نصیب انسان کرده است .
قسمت عمده ای از بدبختی ها و تیره روزی های بشر در طول تاریخ معلول همین داستان است .
آنان که از کمک گیری از عقول بالاتر و اندیشه های الهی و تفکرات خدائی و بخصوص از کمک گیری از عقول سفیران حق و امامان معصوم نکبر کردند به چاه مذلّت و هلاکت افتادند .
تشکیل سمینارها ، کنفرانس ها ، مجالس قانونگذاری ، مجالس مشورتی ، همه و همه دلیل قاطعی و برهان ساطعی بر این حقیقت است که عقل و علم انسان به هر درجه ای که باشد باز نیاز به مشورت دارد .
آیات و روایات بسیار مهم اسلامی هم این معنا را به شدّت تصدیق می کنند ، و انسان را به مشورت با عقول عالیه در امر دین و دنیا و امروز و فردا دستور اکید می دهند .
یا هِشْامُ اِنَّ للهِِ عَلَی النّاسِ حُجَّتَیْنِ : حُجَّةٌ ظاهِرَةٌ وَحُجَّةٌ باطِنَةٌ فَامَّا الظّاهِرَةٌ فَالرُّسُلُ وَالاَْنْبِیاءُ وَالاَْئِمَّةُ (علیهم السلام) وَاَمَّ الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ .
حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) به هشام فرمودند : به حقیقت که خداوند بر مردم دو حجّت دارد ، حجت عیان و حجّت نهان ، حجت آشکار رسولان و پیامبران و امامان (علیه السلام)اند ، و حجت درونی و نهان عقل است .
می توان از این روایت بدینگونه استفاده کرد ، که اگر در انسان عقل نباشد راه استفاده او از انبیا و امامان مسدود است ، اگر انسان بی رابطه با انبیا و امامان زندگی کند از خسارت و ضرر مصون نخواهد بود ، زیرا عقل تنها نمی تواند در همه شئون راهنمای انسان باشد ، نیاز عقل به عقول عالیه یک نیاز طبیعی و ضروری است ، و بر انسان است که از کمک گیری از عقول الهیه تکبر نکند .
توجه به این نکته لازم است که انسان اگر طالب خیر و سعادت در امور دین و دنیا و آخرت است باید در درجه ی اوّل از کتاب خدا و درجه از انبیاء و بخصوص خاتم رسولان و آنگاه از ائمه طاهرین و سپس از آنان که از عقل بیدار و علم و تجربه و تقوا و روح نصیحت برخوردارند مشورت کند ، که سیر این مسیر آدمی را به مقام قرب و عرصه ملکوت و رضایت حق و بهشت برین رهنمون می گردد .
مشورت با خدا به این است که به کتاب حق علم و معرفت پیدا کند و از آیات قرآن برای زندگی دستور بگیرد .
مشورت با انبیاء و ائمه به این است که به روایات صحیحه مراجعه کند و راه خود را بر اساس دستورات آن بزرگواران تنظیم نماید .
مشورت با صاحبان اوصاف پنج گانه به این است ، که امر خود را با آنان در میان بگذارد و از آنان بخواهد که وی را راهنمائی کنند .
اگر کسی عارف به قرآن و روایات نیست ، برای بهره گیری از آیات و روایات لازم است دست در دست عالم ربّانی گذاشته و از دانش او نسبت به آیات و روایات بهره بگیرد .
در هر صورت راه خیر و سعادت در تمام شئون زندگی به روی هر کس که عاشق خیر و سعادت است باز است ، و دیدن ضربه و خسارت معلول تنها سفر کردن در جاده زندگی است .
اگر انسان همراه با کتاب خدا و دستورات انبیاء و ائمه و محصول عقل عاقلان حقیقی ، طی راه کند بدون شک به سعادت ابدی خواهد رسید .
در جهان محرم رازی نبود الا دوست
غصّه با یار توان گفت و غم دل با دوست
تا من بی سر و پا گرد جهان می گردم
به مقامی نرسیدم که نبود آنجا دوست
جای ما در دل صاحب نظران کی باشد
به عنایت نظری گر نکند با ما دوست
گر دل ما قدمی پیش نهد از سر صدق
نیم گامی نبود فاصله از ما تا دوست
ما در دیده به بستیم ولیکن دروی
کس نیارد گذری کرد مگر تنها دوست
یارم آمد به سر و دل زسر حیرت گفت
یا رب این بخت جوانست که آمد با دوست
منم امروز در آتش زغم و درد فراق
با من سوخته تا خود چه کند فردا دوست
گر بسوزند زسر تا قدمم در نظرش
هم چو شمعم بنشاند نفسی از پا دوست
دولت این است که در کُنج دل تنگ عماد
هیچ کس رخت اقامت ننهد الاّ دوست

قرآن و مشاورت

قبل از قرآن مجید مسئله مشورت در بین مردم اهمیتی نداشت ، هر کس به هر برنامه ای علاقه داشت به دنبال آن علاقه حرکت می کرد ، بدون اینکه بتواند نفع و ضرر مورد علاقه اش را بسنجد .
قرآن مجید این مسئله مهم را در میان مردم زنده کرد ، و مسلمانان را به این امر مهّم ترغیب و تشویق نمود .
فَبِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنَفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فی الاَْمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ .
این اخلاقی که در توست و این نرم خوئی ، تجّلی رحمت الهی است . اگر تندخوی و سخت دل بودی ، مردم از حول و حوش تو متفرق می شدند ، مردم از روی نادانی چون نسبت به تو بد کنند آنان را ببخش ، و از خداوند برای آنها طلب مغفرت کن ، و با آنان در مشورت باش ، چون تصمیم گرفتی بر خدا اعتماد کن که خداوند اهل اعتماد را دوست دارد .
( وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ )(۳) .
و آنان که برنامه های خدا را اجابت و اطاعت کردند و نماز بپا داشتند و کارشان را به عرصه مشورت با یکدیگر کشیدند و از آنچه روزی آنان کردیم ، انفاق می کنند .
بعد از این آیات بود ، که مسئله مشورت در بین مردم مسلمان زنده شد ، و آنان که بر این امر مهم تکیه کردند . کمتر دچار خسارت و ضرر شدند .

روایات و مشاورت

قالَ عَلیٌّ (علیه السلام) : بَعَثَنی رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) عَلَی الْیَمَنِ فَقالَ وَهُوَ یُوصینی : یا عَلِیُّ ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ وَلا نَدِمَ مَنْ اسْتَشارَ .
علی (علیه السلام) می فرماید : رسول خدا مرا به یمن فرستاد و به عنوان وصیّت به من فرمود : آن کس که طلب خیر کند سرگردان نمی شود ، و هر کس مشورت کند پشیمان نمی شود .
وَقالَ (علیه السلام) : مَنْ شاوَرَ ذَوِی الْعُقُولِ اسْتَضاءَ بِاَنْوارِ الْعُقُولِ .
و نیز آن حضرت فرمود : هر کس با صاحبان عقل و بینش مشورت کند ، از روشنائیهای عقول بهره می گیرد .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْمُسْتَشیرُ عَلی طَرَفِ النَّجاحِ .
و آن جناب فرمود : مشورت کننده در جهت رستگاری است .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلاِْسْتِشارَةُ عَیْنُ الْهِدایَةِ وَقَدْ خاطَرَ مَنِ اسْتَغْنی بِرَأْیِهِ .
و آن حضرت فرمود : مشورت کردن عین هدایت است ، و هر کس مستقل به رأی باشد خود را به خطر انداخته .
وَقالَ (علیه السلام) : مَامِنْ رَجُل یُشاوِرُ اَحَداً اِلاّ هُدِیَ اِلَی الرُّشْدِ .
و نیز آن حضرت فرمود : مرد با کسی مشورت نمی کند ، مگر اینکه به رشد و عاقبت نیکو می رسد .
وَقالَ (علیه السلام) : حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضیفَ اِلی رَأیِهِ رَأیَ الْعُقَلاءِ وَیَضُمَّ اِلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ .
انصاف این است که عاقل رای عقلا را به رأی خود اضافه کند و علوم حکما را به علمش بیفزاید .
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام) فرمود : با ترسو مشورت مکن ، که راه خروج از مشکل را بر تو تنگ می کند با بخیل مشورت منما که تو را از رسیدن به هدف باز می دارد ، با حریص مشورت مکن که شرّ و بدی را در برابرت جلوه می دهد .
علی (علیه السلام) می فرماید با دروغگو مشورت مکن که او مانند سراب است دور را نزدیک و نزدیک را دور می نمایاند ، با آنان که خدا ترسند مشورت کن تا به رشد برسی .
رسول اسلام می فرمایند : مشورت با عاقل ناصح رشد و برکت و توفیق الهی است ، چون عاقل ناصح راهنمائی کرد ، مخالفت مکن که در آن مخالفت رنج و سختی خواهد بود .
حضرت زین العابدین (علیه السلام) می فرماید : مشورت کننده را راهنمائی کن ، که این امر ادای حق نعمت است .
امام ششم حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید : اگر قاتل علی مرا بر چیزی امین بخواهد ، یا از من طلب نصیحت کند ، یا مرا طرف مشورت خود قرار دهد و من در مقابل خواسته هایش اراده قبول داشته باشم حق امانت را نسبت به او مراعات می کنم .
علی (علیه السلام) می فرماید : هر کس در مشورت نسبت به مسلمانان حیله کند از او بیزارم .
و نیز می فرماید : زشت ترین امور و بدترین شرور ، خیانت به مشورت کننده در امر مشورت است ، که باعث عذاب سخت الهی خواهد بود .
وَما کانَ مِنْ اُمُورِ الدُّنْیا الَّتی هِیَ غَیْرُ عائِدَة اِلیَ الدّینِ فَارْفَضْها وَلا تَتَفَکَّرْ فیها فَاِنّکَ اِذا فَعَلْتَ ذلِکَ اَصَبْتَ بَرَکَةَ الْعَیْشِ وَحَلاوَةَ الطّاعَةِ .
امام صادق (علیه السلام) در دنباله روایت می فرماید : اگر در کاری که مربوط به دنیاست و در نتیجه و عاقبت آن در تردیدی ، از آن بگذر ، و فکرت را نسبت به آن مشغول مکن ، که در گذشت تو از آن برنامه برکت زندگی و شیرینی طاعت حضرت حق است .
خنک آنکو دلش شد از جهان سرد
روانش یافت از برد الیقین برد
تعلّق ها به دل خاریست یک یک
خوش آنکو از دلش خاری برآورد
نمی دانم چسان می بایدم زیست
شود تا ما سوی الله بر دلم سرد
نمی دانم چه حیلت باید اندوخت
برآرم تا زخارستان دل و درد
نمی دانم که خواهم باخت یا برد
بریزم رو برو بر تخته نرد
نمی دانم چه می باید مرا گفت
نمی دانم چه می باید مرا کرد
زگرمیهای خامان سوخت جانم
دلم افسرد از گفتار دم سرد
خداوندا مرا بینائی ده
ندانم که چه باید گفت و چون کرد
نمی سازد تو را جز نیستی فیض
برآورد از نهاد خویشتن گرد
شما تاریخ را ملاحظه کنید و ببینید در مسئله مشورت در امور مربوط به وضع دنیائی آن هم دنیائی که به قیمت از دست رفتن آخرت بود ، معاویه در مشورتهایش با عمرو عاص خائن و زبیر در مشورتهایش با فرزندش عبدالله و عمر سعد در مشورتش با یکی از فرزندانش به کجا کشیده شدند .
معاویه از پس آن مشورت ها با عمرو عاص از نظر کردار و رفتار روی تاریخ را سیاه کرد ، در این زمینه به اثر جاودانی الغدیر و تمام نوشته های پر قیمت علامه عسکری مراجعه کنید
زبیر در پس مشورت با عبدالله فرزندش دچار جنگ جمل و هلاکت ابدی خود و بسیاری از مردم بصره شد .
عمر سعد مرتکب جنایتی گشت که تاریخ بشر نظیر آن را بیاد ندارد ، فاجعه عظیم کربلا با هیچ ترازوئی و میزانی قابل سنجش نیست ، بشر در آن فاجعه انواع شرور و جنایات را از خود بروز داد و کمال بی رحمی را در این صحنه از خود بیادگار گذاشت .
وَفِی الْمَشْوَرَةِ اکْتِسابُ الْعِلْمِ ، وَالْعاقِلُ مَنْ یَسْتَفیدُ مِنْها عِلْماً جَدیداً وَیَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَی الْمَحْصُولِ مِنَ الْمُرادِ . وَمَثَلُ الْمَشْوَرَةِ مَعَ اَهْلِها مَثَلُ التَّفَکُّرِ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَفَنائِهِما وَهُما غَنِیّانِ مِنَ الْعَمَدِ لاَِنَّهُ کُلَّما تَفَکَّرَ فیها غاصَ فی بُحُورِ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَازْدادَ بِهِما اعْتِباراً وَیَقیناً .
و در مشورت با اهل ایمان و آنان که از نور تقوا برخوردارند ، کسب دانش است ، و عاقل و اندیشمند کسی است که از طریق مشورت به علم جدید دست پیدا کند و از آن علم به مقصد و مقصود خود راه یابد .
مشورت کردن با مردم دانا و افراد بینا مانند اندیشه در آفرینش آسمانها و زمین و پایان یافتن روزگار آنهاست که بدون ستون در این فضای لایتناهی به دنبال امر حضرت حق درحرکتند ، و اندیشه در آنها موجب شنا در دریاهای نور معرفت و کسب یقین نسبت به حضرت حق است ، به همین گونه مشورت با دانایان موجب بدست آوردن یقین به حق بودن کاری است که انسان می خواهد انجام دهد .
وَلا تُشاوِرْ مَنْ لا یُصَدِّقُهُ عَقْلُکَ وَاِنْ کانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَالْوَرَعِ وَاِذا شاوَرْتَ مَنْ یُصَدِّقُهُ قَلْبُکَ فَلا تُخالِفْهُ فیما یُشیرُ بِهِ عَلَیْکَ وَاِنْ کانَ بِخَلافِ مُرادِکَ فَاِنَّ النَّفْسَ تَجْمَعُ مِنْ قَبُولِ الْحَقِ ، وَخِلافُها عِنْدَ الْحَقائِقِ اَبْیَنُ .
از آنجایی که دل مؤمن همانند آینه است ، و قدرت منعکس کردن قسمتی از حقایق را دارد ، حضرت صادق (علیه السلام) ، می فرماید ، با کسی که عقلت وی را تصدیق نمی کند مشورت مکن ، گرچه در بین مردم به عقل و ورع مشهور باشد ، و هرگاه مشورت کردی ، با انسانی که قلبت او را می پذیرد و تصدیق می کند با او مخالفت مکن ، و خلاف گفته او را جایز مدان ، چرا که نفس آدمی سرکش و چموش است و به آسانی قبول حق نمی کند ، چنانچه گفته اند : حق تلخ است ، ولی باید بدانی که رشد و کمال در مخالفت با نفس است و این معنی نزد دانایان راه روشن و به تجربه ثابت شده است .

باب پنجاه و هفتم

در مدح حلم است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ یَسْتَضیءُ بِهِ صاحِبُهُ اِلی جِوارِهِ ، وَلا یَکونُ حَلیماً اِلاّ الْمُؤَیَّدُ بِاَنْوارِ الْمَعْرِفَةِ وَالتَّوْحیدِ .
وَالْحِلْمُ یَدُورُ عَلی خَمْسَةِ أوْجُه :
أنْ یَکُونَ عَزیراً فَیَذِلَّ ، أوْ یَکُونَ صادِقاً فَیُتَّهَمَ ، أوْ یَدْعُوَ اِلیَ الْحَقِ فَیُسْتَخَفَّ بِهِ ، أوْ اَنْ یُؤْذی بِلا جُرْم ، أوْ أنْ یُطالِبَ بِالْحَقِ فَیُخالِفُوهُ فیهِ ، فَاِنْ أتَیْتَ کُلاًّ مِنْها حَقَّهُ فَقَدْ اَصَبْتَ .
وَقابِلِ السَّفیهَ بِالاِْعراضِ عَنْهُ وَتَرْکِ الْجَوابِ یَکُنِ النّاسُ اَنْصارَکَ لاَِنَّهُ مَنْ جاوَبَ السَّفیهَ فَکَأَنَّهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النّارِ .
قال رسول الله (صلی الله علیه وآله) : مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَمَثَلِ الاَْرْضِ مَنافِعُهُمْ مِنْها وَاَذاهُمْ عَلَیْها .
ومَنْ لا یَصْبِرْ عَلی جَفاءِ الْخَلْقِ لا یَصِلْ اِلی رِضَی الله تَعالی لاَِنَّ رِضَی اللهِ تَعالی مَشُوبٌ بِجَفاءِ الْخَلْقِ .
وَحُکِیَ أنْ رَجُلاً قالَ لِلاْحْنَفِ بْنِ قَیْس : ایّاکَ اَعْنی ، قالَ : أنَا عَنْکَ أحْلَمُ .
قالَ النّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : بُعِثْت لِلْحِلْمِ مَرْکَزاً وَلِلْعِلْمِ مَعْدِناً وَلِلصَّبْرِ مَسْکَناً بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِمَ الاَْخْلاقِ ، صَدَقَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) :
وَحَقیقَةُ الْحِلْمِ أنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ اَساءَ اِلَیْکَ وَخالَفَکَ وَاَنْتَ الْقادِرُ عَلیَ الاِْنتِقامِ مِنْهُ کَما وَرَدَ فی الدُّعاء :
اِلهی اَنْتَ وْسَعُ فَضْلاً وَاَعْظَمُ حِلْماً مِنْ اَنْ تُواخِذَنی بِعَمَلی وَتَسْتَذِلَّنی بِخَطیئَتی .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ یَسْتَضیءُ بِهِ صاحِبُهُ اِلی جِوارِهِ ، وَلا یَکونُ حَلیماً اِلاّ الْمُؤَیَّدُ بِاَنْوارِ الْمَعْرِفَةِ وَالتَّوْحیدِ .
امام صادق (علیه السلام) در این فصل ، از یکی از مهم ترین اوصاف پسندیده ، و موارد حمیده یعنی شکیبائی و بردباری و حوصله و حلم سخن می گویند .
در ابتدای روایت می فرمایند ; شکیبائی و بردباری چراغ پر فروغ الهی است ، که انسان در سایه نور آن چراغ به جوار رحمت حضرت حق راه پیدا می کند و به سبب آن از فیوضات نامتناهی حضرت دوست مستفیض می گردد .
حلم و بردباری ، حوصله و شکیبائی برای کسی میّسر نیست ، مگر اینکه مؤید به انوار معرفت و توحید باشد .
آری ، حقیت این است ، که اگر کسی آگاه به آیات قرآن ، و عالم به اخلاق انبیاء و ائمه و اولیا و بینای نسبت به روایات باشد ، و از طرفی در عرصه با عظمت توحید یعنی پیوند قلبی و عملی با حضرت حق باشد و از آنجناب در مسئله اوصاف و صفات نفسی کسب نور کند ، بدون تردید به صفت پاک و پر ارزش بردباری و حوصله متصف می گردد ، و از این طریق از بسیاری از گناهان در امان مانده ، و به کسب بسیاری از واقعیات و حقایق موفق خواهد گشت .
حلم در مرحله ی اوّل از اوصاف حضرت حق و در مرحله بعد از خصوصیات انبیاء و ائمه و اولیاء الهی است .
منّور به نور حلم در حقیقت همرنگ با حضرت حق و انبیاء و اولیاء و ائمه طاهرین (علیهم السلام) است .
در تمام برخوردها حوصله و شکیبائی به خرج دهید .
انسان از زندگی کردن با دیگران چاره ای ندارد ، چرا که از ابتدای خلقتش مدنی الطبع و اجتماعی آفریده شده ، و ادامه حیات در ظلمت تنهائی برای او میّسر نیست .
انسان در زندگی خانوادگی و اجتماعی خویش باید بداند که آنان که طرف او هستند همه آنها از علم و معرفت و امانت و صداقت و ظرفیت و حقیقت و ایمان و اسلام کامل و اخلاق پسندیده و اوصاف حمیده برخوردار نیستند ، و بخاطر این کمبودها ممکن است در حق انسان مرتکب اشتباهاتی شوند ، و یا انسان اگر در برابر این حوادث که معلول بی خبری و بی معرفتی و کم ظرفیتی دیگران است از کوره در برود و بر کرسی خشم و غضب و عصبانیّت بنشیند . بناچار دچار شر و ظلم و گناه و معصیت شده و از رحمت واسعه حق خود را محروم می نماید . اما اگر حلم و حوصله و شکیبائی و بردباری پیشه سازد اوّلاً به طرف مقابل درس حق و حقیقت آموخته و ثانیاً او رااز کرده خود پشیمان ساخته و به راه فضیلت رهنمون می گردد .
حلم در وجود انسان منبع جاذبه برای جذب مردم بسوی حق است و این واقعیتی است که در انبیاء و ائمه طاهرین (علیهم السلام) تجلّی داشت و از این راه بسیاری از مردم به حقیقت گرایش پیدا کرده و به ایمان و عمل آراسته شدند .
قرآن مجید در آیه صد و پنجاه و نه سوره مبارکه ی آل عمران گرایش مردم صدر اسلام به دین خدا را معلول بردباری و حلم و شکیبائی و اخلاق پیامبر بزرگ اسلام می داند .
اگر بردباری رسول خدا در برابر آن همه حوادث و طوفان ها و امواج آزاردهنده زمان نبود کجا چرخ با عظمت اسلام به حرکت می افتاد،وچگونه موج آئین الهی عالم گیر می شد ؟
اگر بردباری انبیاء در برابر حادثه آفرینی امم و حوصله و شکیبائی ائمه در برابر مردم کم ظرفیت زمان خود نبود ، از آئین خدا و فضائل اخلاقی و حقایق ملکوتی اثری و خبری در جهان نمانده بود .
آراسته بودن مؤمن به حلم ، که راه به دست آوردنش تمرین حوصله در برابر حوادث است ، و دوری وی از غضب و خشم و از کوره در نرفتن از واجبات اخلاق اسلامی است
در اینجا لازم است به مسئله حلم و غضب از دیدگاه آیات و روایات اشاره رود ، باشد که برای تمام مطالعه کنندگان سود دنیائی و آخرتی ببار آورد .

حلم در قرآن مجید

قرآن مجید حلم را از اوصاف حضرت حق دانسته ، و از پیامبران الهی به عنوان انسانهائی حلیم یاد کرده ، و این همه برای این است که مردم از حضرت حق و انبیاء الهی درس گرفته و به نور حلم و بردباری متّصف شوند ، که راه نجات همرنگی با خدا و انبیاء الهی است .
( وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ )(۴) .
و بدانید که خداوند از نیات درونی شما آگاه است ، پس از نیت های پلید و آلوده به خاطر خدا بپرهیزید و آگاه باشید که در صورت تغییر حال و توبه خداوند آمرزنده و بردبار و حلیم و شکیبا است .
( لاَ یُؤَاخِدُکُمُ اللهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمَانِکُمْ وَلکِن یُؤَاخِذُکُمْ بِمَا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ )(۵) .
خداوند از سوگندهای لغو ، شما را مؤاخذه نمی کند ، ولی از آنچه در دل دارید ، « نیات ناپسند ، حسد ، غل ، دغلی ، کبر ، عجب ، ریا ، حرص ، طمع » شما را به مؤاخذه می کشد ، مگر آن که توبه کنید که خداوند آمرزنده بردبار است .
( قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِن صَدَقَة یَتْبَعُهَا أَذیً وَاللهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ )(۶) .
فقیر سائل را به زبان خوش و طلب آمرزش ، از پیش خود برگردانید بهتر از این است که به او کمک شود ولی آن کمک همراه با آزار روحی و قلبی و یا جسمی باشد .
خداوند بر عصیان و بخل مردم بی نیاز و بردبار است .
( إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ بِبَعْضِ مَا کَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ )(۷) .
همانا آنان که از شما در جنگ احد به جنگ پشت کردند ، و از میدان جهاد گریختند و منهزم شدند ، شیطان آنان را به سبب نافرمانی و بدکرداریهایشان به لغزش افکند و خدا از آنها درگذشت که خداوند آمرزنده بردبار است .
( إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لاََوَّاهٌ حَلِیمٌ )(۸) .
ابراهیم شخصی بسیار ناله کننده و خدا ترس و بردبار بود .
( إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ )(۹) .
همانا ابراهیم بسیار بردبار و رئوف و ناله کننده و آمرزش طلب در حق خود و خلق خدا بود .
( قَالُوا یَا شُعَیْبُ أَصَلاتُکَ تَأْمُرُکَ أَن نَتْرُکَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَو أَن نَفْعَلَ فِی أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ إِنَّکَ لأنتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ )(۱۰) .
قوم شعیب به شعیب گفتند : آیا نماز تو وادارت می کند که ما را از پرستش معبودان پدرانمان و تصرف در اموالمان به دلخواه منع کند ، ای شعیب تو مرد بسیار بردباری و رشید و درستکاری هستی .
( رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ * فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَم حَلِیم )(۱۱) .
ابراهیم از پروردگار عالم درخواست فرزندی صالح و شایسته کرد و ما او را به فرزند بردباری بشارت دادیم .
در این آیات دقت کردید ، که مسئله حلم از چه ارزش والائی برخوردار است ، که حلم اخلاق حضرت حق و از اوصاف پسندیده انبیاء الهی است .
اگر حلم خدا در برابر مردم عاصی و کم ظرفیت نبود ، اگر انبیاء از حلم و بردباری برخوردار نبودند ، تمام گنهکاران به سرعت به عذاب دچار می شدند و از عنایتی به عنوان توبه آثاری برجای نمی ماند ، و بسیاری از صالحان که از نسل عاصیان گذشته بودند با معذب شدن عاصیان و از بین رفتن آنان بوجود نمی آمدند ، که حلم خدا و انبیاء باعث شد بسیاری از عاصیان موفق به توبه شوند ، و صالحان روزگار هم به لباس حیات آراسته گردند .
حلم مانع از مؤاخذه حق و نفرین انبیاء در حق عاصیان بود ، و این عاصیان و سرکشان بودند که از برکت حلم موفق به جلب عفو و آمرزش گشته و علّت تحقّق نسل صالح شدند .
خداوند بزرگ در برابر گناه بسیار بزرگ فرزندان یعقوب حلم ورزید . و یعقوب بزرگوار از نفرین در حق فرزندانش خوددارری کرد ، و این حلم حق و یعقوب باعث گشت که فرزندان گنهکار یعقوب موفق به توبه شدند ، و با زنده ماندنشان باعث بوجود آمدن نسل صالحی چون انبیاء بعد از یعقوب گشتند . که تمام انبیاء بنی اسرائیل تا عیسی (علیه السلام) از نسل فرزندان حضرت یعقوب بوجود آمدند . و این همه نتیجه حلم و بردباری حق و حضرت یعقوب در باره ی آن گنهکاران بود .
چه نیکوست که ما هم در مقابل برخورد نامناسب پدر و مادر و زن و فرزند و اقوام و دوستان و تمام مردمی که با آنها سر و کار داریم همانند حضرت حق و انبیاء حلم بورزیم و از خشم و غضب و عصبانیت خوددرای کنیم که منافع حلم قابل ارزیابی و خسارتهای غضب و خشم قابل اندازه گیری نیست .
آنان که از حلم و شکیبائی و صبر و حوصله برخوردارند ، درونشان منّور به نور امنیّت و قلبشان متصف به صفت آرامش و طمأنینه و از همه بالاتر تمام مصائب ارضی و سمائی و اجتماعی و خانوادگی برای آنان تحملّش ساده و آسان و راحت و سهل است .
اینان به خاطر حلم و شکیبائی از ثوابی عظیم و اجری بی نهایت از طرف حضرت حق برخوردارند و به حق که محبوب خدا و انبیاء و امامان بزرگوار هستند .
صلای عشق جانان بی بلا نیست
زمانی بی بلا بودن روا نیست
اگر صد تیر بر جان تو آید
چو تیر از شصت او آید خطا نیست
از آنجا هر چه آید راست آید
تو کژ منگر که کژ دیدن روا نیست
سر موئی نمی دانی از این سر
مبین خود را در آنجا و رضا نیست
بلاکش تا لقای دوست بینی
که مرد بی بلا مرد لقا نیست
میان صد بلا خوش باش با او
که در آن جایگه هرگز بلا نیست
کسی را کوشبش خوش نیست با او
شبش خوش باد کان کس مرد ما نیست
که باشی تو که خون تو بریزند
و گر ریزد جز اینت خون بها نیست
دوای جان مجو و تن فروده
که درد عشق را هرگز دوا نیست
در این دریای بی پایان کسی را
سر موئی امید آشنا نیست
تو از دریا جدائی و عجب آنک
ز تو یک لحظه این دریا جدا نیست
خیال کژ مپز اینجا و بشناس
که هر کو در خدا گم شد خدا نیست
چو تو دردی فنا گردی به کلّی
ترا دانم و رای این بقا نیست
که تو روی بقا هرگز نبینی
که تا زاول نگردی در فنا نیست
زحیرت چون دل عطار امروز
درین گرداب خون یک مبتلا نیست

روایات و حلم

وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را در این زمینه گفتارهای بسیار مهمی است که کتاب شریف « غرر الحکم » و « بحار » ج۷۱ و۷۷ نقل کرده است :
اَلْحِلْمُ سَجِیَّةٌ فاضِلَةُ .
بردباری اخلاق برتر است .
اَلْحِلْمُ زینَةٌ .
حلم و بردباری زینت انسان است .
اَلْحِلْمُ غِطاءُ ساتِرٌ وَالْعَقْلُ حُسْامٌ باتِرٌ فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلْقِکَ بِحِلْمِکَ وَقاتِلْ هَواکَ بِعَقْلِکَ .
بردباری پرده پوشاننده و عقل شمشیر برّانی است ، خلل اخلاقت را به بردباری خود بپوشان ، و هوا نفست را با قدرت عقل از میان بردار .
اَلْحِلْمُ حِجابٌ مِنَ الاْفاتِ .
بردباری و شکیبائی مانعی از آفات و بلیات است .
اَلْحِلْمُ رَأسُ الرِّیاسَةِ .
بردباری سر آقائی و ریاست است .
اَلْحِلْمُ عَشیرَةٌ .
بردباری برای انسان قبیله است .
اَلْحِلْمُ نِظامُ آمْرِ الْمُؤْمِنِ .
شکیبائی نظام حیات مؤمن است .
لا عِزَّ اَنْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ .
سربلندی با منفعت تر از بردباری نیست .
کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً .
حلم و بردباری یاوری کافی است .
لا یَکُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتّی یَکُونَ حَلیماً .
مرد بنده نیست مگر بردبار باشد .
وَجَدْتُ الْحِلْمَ وَالاِحْتِمالَ اَنْصَرَ لی مِنْ شُجْعانِ الرِّجالِ .
بردباری و شکیبائی و تحمل پیش آمدها را برای خود یاری کننده تر از مردان شجاع دیدم
سُئِلَ الاِْمامُ عَلِیٌّ (علیه السلام) : عَنْ اَقْوی الْخَلْقِ ، قالَ : الْحَلیمٌ .
از امام علی (علیه السلام) قوی ترین انسان را پرسیدند فرمود : بردبار و شکیبا .
اِنَّمَا الْحِلْمُ کَظْمُ الغَیْظِ وَمِلْکُ النَّفْسِ .
بردباری فرو خوردن خشم و مالکیت بر نفس است .
سُئِلَ (علیه السلام) عَنْ اَحْلَمِ النّاسِ فَقالَ : الَّذی لا یَعْضَب(۱۲) .
از حضرت از بردبارترین مردم پرسیدند فرمود ، کسی است که خشمگین نمی شود .

قرآن و غضب

کتاب خدا فرو خوردن خشم را از اوصاف محسنین و مردم با ایمان و علاقه مندان به حضرت حق به حساب آورده است .
قرآن مجید فرو خوردن غضب را از اخلاق و اوصاف انبیاء و اولیاء و پاکان از عباد خدا دانسته است .
قرآن مجید رضایت ندارد ، مردم مؤمن در برخورد با یکدیگر و بخصوص در برخورد با حوادث خشمگین شده و از کوره دررفته و عصبانی و غضبناک شوند .
( وَسَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَة مِن رَبِّکُمْ وَجَنَّة عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالاَْرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ * الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُـحْسِنِینَ )(۱۳) .
و بشتابید بسوی آمرزش پروردگار خویش و بسوی بهشتی که پهنایش آسمانها و زمین است . بهشتی که برای خود نگهداران آماده است .
آنان که از مال خود انفاق می کنند در وسعت و تنگدستی و خشم خود فرو نشانند . و از بدی مردم درگذرند و خدا دوستدار نیکوکاران است .
( إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ فَأَنزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَی وَکَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَکَانَ اللهُ بِکُلِّ شَیْء عَلِیماً )(۱۴) .
در آیه شریفه بنا به تفسیر بزرگان دین ، از کفار بخاطر آتش خشم بیجایشان مذمت شده ، و از رسول و مؤمنین بخاطر وقار و حلم و آرامششان توصیف شده ، در آیه وافی هدایه می فرماید :
زیرا آنان که کافر شدند آتش سنگین خشم و غضب در دل پروردیدند ، و خداوند در برابر آن نیروی درونی شیطانی کفّار قدرت آرامش بر رسول و مؤمنین نازل کرد و حقیقت تقوا را نیروی جدا نشدنی به جهت آنان مقرّر فرمود و ایشان سزاوارترین کس به آن بوده و اهلبیت و استعداد آن را داشتند و خداوند بهر چیزی دانا است .

روایات و غضب

قالَ الصّادقُ (علیه السلام) : اَلْغُضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ .
امام ششم (علیه السلام) فرمود : خشم و عصبانیت کلید هر شرّی است .
عبدالاعلی می گوید : به حضرت صادق (علیه السلام) عرضه داشتم مرا موعظه ای کن که از آن بهره مند شوم فرمود : مردی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رسید و همین سؤال را کرد حضرت فرمود : برو و عصبانی مشو ، برگشت و دوباره سئوالش را تکرار کرد حضرت فرمود ; برو و عصبانی مشو ، دوباره آمد همان سئوال را کرد حضرت بار سوم همان پاسخ را داد .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکیمِ .
و نیز آن حضرت فرمود : عصبانیت از بین برنده دل حکیم است .
وَقالَ (علیه السلام) : مَنْ لَمْ یَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ یَمْلِکْ عَقْلَهُ .
نیز آن جناب فرمود : هر کس خود را از خشم و عصبانیت حفظ نکند نمی تواند عقلش را حفظ کند .
آری آدم عصبانی قدرت اندیشه و تفکّرش را از دست می دهد . و در فضای تاریک عصبانیت و خشم ، بدون توجه به عاقبت به هر کار خطرناکی دست می زند .
امام ششم (علیه السلام) می فرماید : مؤمن هر گاه غضب کند ، خشم و غضبش وی را از مرز حق بیرون نبرد ، و چون خشنود گردد ، خشنودیش سبب ورودش به باطل نمی گردد ، و چون قدرت یابد چیزی را خارج از حدود حقّش قبول نکند .
قالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) : اَلْغَضَبُ یُثیرُ کَوامِنَ الْحِقْدِ .
علی (علیه السلام) فرمود : عصبانیت برانگیزنده کینه های درونی و پنهانی است .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْغَضَبُ شَرٌّ اِنْ أطْلَقْتَهُ دَمَّرَ .
و نیز آن حضرت فرمود : عصبانیت شرّی است که اگر آزادش بگذاری هلاک می کند .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْغَضَبُ مَرْکَبُ الطّیشِ .
و نیز آن حضرت فرمود : عصبانیت مرکب آدم کم عقل و انسان گیج است .
وَقالَ (علیه السلام) : بِئسَ الْقَرینُ الْغَضَبُ ، یُبْدِی الْمَعائِبَ وَیُدْنِی الشَّرَّ ، وَیُباعِدُ الْخَیْرَ .
و نیز آن جناب فرمود : غضب چه دوست بدی است ، آشکار کننده معایب و نزدیک کننده شر و دور کننده خیر و خوبی است .
وَقالَ (علیه السلام) : مِنْ طَبایعِ الْجُهّالِ التَّسَرُّعُ اِلیَ الْغَضَبِ فی کُلِّ حال .
و آن حضرت فرمود : از سرشت نادانان زود عصبانی شدن در هر حال است .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْغَضَبُ نارُ الْقُلُوبِ .
و نیز آن جناب فرمود : خشم و عصبانیت آتش دلهاست .
وَقالَ (علیه السلام) : اِیّاکَ وَالْغَضَبَ فَاَوَّلُهُ جُنونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ .
و آن حضرت فرمود : از خشم و عصبانیت بپرهیز که اولش دیوانگی و آخرش پشیمانی است .
وَقالَ (علیه السلام) : شِدَّةُ الْغَضَبِ تُغَیِّرُ الْمَنْطِقَ وَتَقْطَعُ مادَّةَ الْحُجَّةِ وَتُغْرِقُ الْفَهیمَ .
و آن حضرت فرمود : خشم زیاد : منطق صحیح را تغییر دهد ، و ریشه دلیل را قطع کند ، و پریشانی فهم آورد .
وَقالَ (علیه السلام) : اَعْظَمُ النّاسِ سُلْطاناً عَلی نَفْسِهِ مَنْ قَمَعَ غَضَبَهُ وَاَماتَ شَهْوَتَهُ .
و آن جناب فرمود : مسلّط ترین مردم بر نفس ، کسی است که خشم را مقهور کرده و شهوت غلط و بیجا را از بین ببرد .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْغَضَبُ جَمْرَةُ الشَّیْطانِ .
و نیز آن حضرت فرمود : خشم پاره آتشی از شیطان است .
قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : مَنْ اَحَبِّ السَّبیلِ اِلیَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ جُرْعَتانِ : جُرعَةُ غَیْظ تَرُدُّها بِحِلْم وَجُرْعَةُ مُصیبَة تَرُدُّها بِصَبْر .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : محبوبترین راه بسوی خدا دو جرعه است : جرعه غیظی که با بردباری کنار زده شود ، و جرعه مصیبتی که با صبر برطرف گردد .
مِنْ کِتابِ اَمیرِالْمُؤمنینَ (علیه السلام) اِلیَ الْحارِثِ الْهَمْدانیِّ : وَاکْظِمِ الْغَیْظَ وَتَجاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَاحْلُمْ الْغَضَبَ وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَکُنْ لَکَ الْعاقِبَةُ .
علی (علیه السلام) در نامه ای به حارث همدانی نوشت ، خشم خود را فرو خور ، و بوقت قدرت بر انتقام گذشت نما ، و در برابر عصبانیت حلم ورز ، و با داشتن زور چشم بپوش تا برایت عاقبت خوشی باشد .
از عیسی (علیه السلام) بپرسیدند چه چیزی از هر چیز سخت تر است ; گفت :
شدیدترین و سخت ترین برنامه ها غضب و خشم خدای عزّوجلّ است ، گفتند چگونه خود را از آن حفظ کنیم ؟ فرمود : به دوری از عصبانیت و خشم .
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : عصبانی مشو ، چون خشمگین شدی بنشین و در قدرت حضرت حق بر بندگانش و گذشتی که در عین قدرت از عبادتش دارد اندیشه کن ، و هرگاه طرف مقابل به تو بگوید از خدا بترس ، غضبت را رها کن و به فضای با برکت علم قدم بگذار .
سلیمان (علیه السلام) به فرزندش فرمود : از بسیاری خشم بپرهیز ، که زیاد عصبانی شدن باعث خواری قلب است .
عکرمه مفسر قرآن در آیه شریفه ۳۹ سوره آل عمران در تعریف یحیی بن وصف سیّداً و حصوراً می گوید ، سید کسی است که خشم بر او تسلّط ندارد .
ابو درداء به رسول خدا عرضه داشت مرا به عملی هدایت کن که عاقبتش بهشت باشد فرمود : عصبانی مشو .
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود : کسی غضب نمی کند مگر اینکه خود را بر جهنم مشرف می کند .
عَنْ أبی جَعْفَر (علیه السلام) : قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ اَعْراضِ النّاسِ اَقالَ اللهُ نَفْسَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ ، وَمَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیامَةِ .
امام باقر (علیه السلام) می فرماید : رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : هر کس خود را از ضربه زدن به آبروی مردم حفظ کند ، خداوند در روز قیامت از وی چشم پوشی می کند . و هر کس نسبت به مردم جلوی خشمش را بگیرد ، خداوند وی را از عذاب قیامت حفظ می کند .
و نیز آن حضرت می فرماید : مردی به پیامبر عرضه داشت ، چیزی به من یاد بده ، حضرت فرمود : برو و عصبانی مشو .
آن مرد می گوید به همان موعظه اکتفا کرده به سوی اهلم روانه شدم ، مدتی گذشت برای قبیله آن مرد جنگی پیش آمد ، آماده کارزار شدند ، آن مرد هم سلاح برداشته به میان قوم آمد ، ناگهان سخن رسول خدا به یادش آمد که فرمود از خشم و غضب بپرهیز . سلاح را گذاشت و به میان دشمن آمد و فریاد زد ، از زخم و قتل و زدن اثر و سودی برای طرفین نیست ، من بر ذمه می گیرم که از مال و منالم به شما بدهم ، تا دست از درگیری بردارید ، دشمن گفت آنچه تو می گوئی ما به آن سزاوارتریم ، آنگاه هر دو قوم با هم آشتی کرده و آتش غضب بین آنان خاموش شد .
بیا تا برآریم دست دعا را
بخوانیم با آه و افغان خدا را
شفای دل پر گنه چیست دانی
بنالی به کویش که بخشد خطا را
چو با گریه و سوز و آه و خلوصی
اگر دردمندی بیا بی شفا را
دراین در به زاری و اشک روان رو
به اخلاص زن درگه کبریا را
شفیع آر با چشم تر پیش داور
شهیدان عشق و شه کربلا را
توسل به سلطان توحید احمد
کند سهل مشکل ترین کار ما را
الهی صبوحی زن از جام وحدت
در آتش فکن شرک و زهد ریا را
نظر خواجه طوسی در مسئله غضب=== خواجه نصیر طوسی در اخلاق نصیری می فرماید : غضب حرکتی بود نفس را که مبدءِ آن شهوت و انتقام بود ، و این حرکت چون به عنف بود آتش خشم افروخته شود و خون در غلیان آید و دماغ و شریانات از دخانی مظلم ممتلی شود تا عقل محجوب گردد و فعل او ضعیف ، چنانکه حکما گفته اند که بنیه انسانی مانند غار کوهی شود مملو به حریق آتش و محتنق به لهب و دخان که از آن غار جز آواز و بانگ و مشغله و غلبه ی اشتعال چیزی دیگر معلوم نشود . و در این حال معالجه ی این تغیّر و اطفای این نایره در غایت تعذّر بود ، هر چه در اطفای اشتعال استعمال کنند ماده قوت گیرد و سبب زیادت اشتعال شود ، اگر به موعظت تمسک کنند خشم بیشتر شود و اگر در تسکین حیله نمایند لهب و مشعله زیاده گردد ، و در اشخاص به حسب اختلاف امزجه این حال مختلف درافتد ، چه ترکیبی باشد مانند ترکیب کبریت که از کمتر شرری اشتعال یابد ، و ترکیبی باشد به مناسبت ترکیب روغن که اشتعال آن را سببی بیشتر باشد ، و هم چنین ترکیبی بود مانند ترکیب چوب خشک و چوب تر ، تا به ترکیبی رسد که اشتعال آن در غایت تعذّر بود ، و این ترتیب به اعتبار حال غضب بود در عنفوان مبدءِ حرکت .
اما آنگاه که سبب متواتر شود ، اصناف مراتب متساوی نمایند ، چنان که از اندک آتشی که از احتکاکی ضعیف متواتر که در چوبی حادث شود ، بیشه های عظیم و درختان بهم در شده ، چه خشک و چه تر سوخته گردد و تأمل باید کرد در حال میغ و صاعقه که چگونه از احتکاک و بخار رطب و یابس بر یکدیگر اشتعال بروق و قذف صواعق که بر کوههای سخت و سنگهای خاره گذر یابد حادث می شود . و همین اعتبار در حال تهیج غضب نکابت او اگر چه به سبب کمتر کلمه بود رعایت باید کرد .
و به قراطیس حکیم گوید که من به سلامت آن کشتی که باد سخت و شدّت آشوب دریا به لجه افکند که بر کوههای عظیم مشتمل بود و بر سنگ های سخت زند ، امیدوارترم از آن که به سلامت غضبان ملتهب ، چه ملاحان را در تلخیص آن کشتی مجال استعمال لطایف حیل باشد و هیچ حیله در تسکین شعله غضبی که زبانه می زند نافع نیاید و چندان که وعظ و تضرع و خضوع بیشتر بکار دارند مانند آتشی که هیزم خشک بر او افکند تیزی بیشتر نماید و اسباب غضب ده است .
اوّل : عجب ، دوّم : افتخار ، سوّم : مراءِ ، چهارم : لجاج ، پنجم : مزاح ، ششم : تکبّر ، هفتم : استهزاء ، هشتم : غدر ، نهم : ضیم « ستم » ، دهم : طلب نفایسی که از عزت موجب مناقشه و محاسده شود و شوق به انتقام غایت این اسباب بود و بر سبیل اشتراک ، و لواحق غضب که اعراض این مرض بود هفت ، صنف باشد :
اوّل : ندامت ، دوّم : توقع مجازات عاجل و آجل ، سوّم : مشقّت دوستان ، چهارم :
استهزای اراذل ، پنجم : شماتت اعدا ، ششم : تغییر مزاج ، هفتم : تألّم ابدان هم در حال ، چه غضبْ جنون یک ساعت بود ، امیرالمؤمنین علی کَرم الله وجه فرمود :
اَلْحِدَّةُ نَوْعٌ مِنَ الْجُنُونِ لاَِنَّ صاحِبَهُ یَنْدَمُ فَاِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنونُهُ مُسْتَحْکَمٌ .
غضب و خشم نوعی از دیوانگی است ، زیرا غضبناک پشیمان می شود ، و اگر پشیمان شد ، پس جنون او ریشه ای است .
و گاه بود که به اختناق ، حرارت دل اداء کند و از آن امراض عظیم که مؤدی باشد به تلف تولد کند ، و علاج این اسباب علاج غضب بود چه ارتفاع سبب موجب ارتفاع مسبّب بود و قطع مواد مقتضی ازاله ی مرض ، و اگر بعد از علاج سبب به نادر چیزی از این مرض حادث شود به تدبیر عقل دفع آن سهل بود و معالجه اسباب غضب این است :
امّا عجب : و آن ظنّی کاذب بود در نفس ، چون خویشتن را استحقاق منزلتی شمرد که مستحق آن نبود و چون بر عیوب و نقصانات خویش وقوف یابد و داند که فضیلت میان خلق مشترک است ، از عجب ایمن شود ، چه کسی که کمال خود به دیگران یابد معجب نبود .
و اما افتخار و آن مباهات بود به چیزهای خارجی که در معرض آفات و اصناف زوال باشد و به بقاء و ثبات آن وثوقی نتواند بود چه اگر فخر به مال کنند از غضب و نهب آن ایمن نباشند و اگر به نسب کنند صادق ترین این نوع آنگاه بود که شخصی از پدران او به فضل موسوم بوده باشد ، پس چون تقدیر کنند که آن پدر فاضل او حاضر آید و گوید : که این شرف که تو دعوی می کنی بر سبیل استبداد مرا است نه تو را و تو را به نفس خویش چه فضیلت است که بدان مفاخرت توانی کرد از جواب او عاجز آید .
و حکایت کنند که یکی از رؤسای یونان بر غلام حکیمی افتخار نمود ، غلام گفت :
اگر موجب مفاخرت تو بر من این جامه های نیکوست که خویشتن را بدان آراسته ای ، حسن و زینت در جامه است نه در تو ، و اگر موجب فضل تو این اسب را است که بر او نشسته ای ، چابکی و فراهت در اسب است نه در تو ، و اگر فضل پدران است ، صاحب فضل ایشان بوده اند نه تو ، و چون از این فضائل هیچ کدام حق تو نیست ، اگر صاحب هر یکی حظّ خویش استرداد کند بلکه خود فضیلت هیچ کدام از او به تو انتقال نکرده است تا برو حاجت افتد پس تو که باشی ؟
و همچنین گویند : که حکیمی نزد صاحب ثروتی بود که به زینت و تجمل و کثرت مال و عدّت مباهات نمودی ، در اثنای محاوره خواست که آب دهن بیفکند از راست و چپ نگریست موضعی نیافت که آن را شاید بزاقی که در دهن جمع کرده بود به روی صاحب خانه افکند ، حاضران عتاب و ملازمت نمودند ، حکیم گفت : که ادب نه چنان بود که آب دهن به اخس و اقبح مواضع افکنند ، من چندان که از چپ و راست نگاه کردم هیچ موضع خیس تر و قبیح تر از روی این شخص که جهل موسوم است نیافتم .
و اما مراءِ و لجاج موجب ازاله الفت و حدوث تباین و تباغض و مخاصمت باشد و قوام عالم به الفت و محبت است چنان که بعد از این شرح آن داده آید .
پس مراءِ و لجاج از فسادهائی بود که مقتضی رفع نظام عالم باشد و این تباه ترین اوصاف رذائل است .
و اما مزاح اگر به قدر اعتدال استعمال کنند محمود بود ، رسول خدا مزاح می کرد ولی اهل هزل نبود .
و امّا وقوف بر حد اعتدال به غایت دشوار بود و اکثر مردمان قصد اعتدال کنند ولیکن چون شروع نمایند به مجاوزت حد تعدی کنند تا سبب وحشت شود و غضب کامن را ظاهر کند و چقدر در دلها راسخ گرداند پس مزاح بر کسی که اقتصار نتواند نگاه داشت محظور بود چه گفته اند : حدیثی بود مایه ی کارزار .
و اما تکبر به عجب نزدیک تر است ، و فرق آن بود که معجب با نفس خود دروغ می گوید ، به گمانی که به دو دارد ، و متکبر با دیگران دروغ می گوید و اگر چه از آن گمان خالی بود و علاج این نزدیک بود به علاج عجب .
و امّا استهزاء : و آن افعال اهل مجون و مسخرگی باشد ، و کسی بر آن اقدام کند که به احتمال مثل آن مبالات ننماید و مذلّت و صغار و ارتکاب رذایل دیگر که موجب ضحک اصحاب ثروت و ترفه بود وسیله معیشت خویش سازد ، و کسی که به حریت و فضل موسوم بود نفس و عرض خویش را گرامی تر از آن دارد که در معرض یک سفاهت سفیهی آرد و اگر چه در مقابل آنچه در خزائن پادشاهان بود بدو دهند .
و امّا غدر را وجوه بسیاری بود ، چه استعمال آن هم در مال و هم در جاه و هم در مودت و هم در حرم اتفاق افتد ، و هیچ وجه از وجوه غدر نزدیک کسی که او را اندک مایه انسانیت بود محمود نباشد و از اینجا است که هیچ کس بدان معترف نشود .
و اما ضیم : و آن تکلیف تحمل ظلم بود غیر را بر وجه انتقام ، هم قبح او به قبح ظلم و انظلام که گفته شده است معلوم شود ، و عاقل باید که بر انتقام اقدام ننماید تا داند که به ضرری بزرگتر از آن عاید نخواهد شد ، و آن بعد از مشاورت عقل و تدبیر رأی بود و حصول این حال بعد از حصول فضیلت حلم تواند بود .
و اما طلب نفایس که موجب مناقشه و منازمت بود مشتمل باشد بر خطای عظیم از کسانی که به سعت و قدرت موسوم باشند تا به اوساط الناس چه رسد(۱۵) .
در هر صورت از آیات قرآن مجید و روایات و اخبار و فرمایشات اولیاء حق و حکیمان استفاده می شود ، که غضب مرضی مهلک و رذیلتی ابلیسی ، و صفتی شیطانی است ، و این رذیلت در هر کسی باشد از رحمت حق محروم و در بین خلق خدا از اعتبار عاری است . چه نیکوست که انسان در تمام برخوردهایش از حلم و بردباری بهره گرفته و از غضب و خشم بدور باشد ، که حلم موجب نورانیت و غضب علت تاریکی درون و ظلم و ستم بر مردمان است .
اولیاء خدا که غرق در معرفت حق و منور به نور عشق حضرت دوست بودند از این رذایل راحت و از این آلودگیها مصون بودند .
آنان جز لقاء حق و وصال یار طلب نمی کردند ، و لقاء و وصال را در پیراستگی از اوصاف ابلیسی و آراستگی به حسنات الهی می دانستند .
به قول عاشق عارف مرحوم الهی قمشه ای :
بی نور عشق نتوان رخسار یار دیدن
بی عاشقی نشاید بر وصل او رسیدن
عشق است بال انسان ای مرغ باغ سبحان
بی بال عشق نتوان بر عرش جان پریدن
عشق ار بکوه و صحرا آواره ساخت ما را
از این شرر توان هم بر طور دل رسیدن
گر جرعه می وصل خواهی زکوثر عشق
باید بوجد و مستی جام بلا کشیدن
ما و هزار زاری از عشق روی آن گل
وز گل بناله ی ما صد پیرهن دریدن
گلهای باغ عالم بوی وفا ندارد
الاّ گل وصالش از باغ عشق چیدن
آئین عاشقان چیست جویای وصل بودن
شرط وصال چبود از عالمی بریدن
از ما نهادن سر بر خاک کوی معشوق
تا او اگر بخواهد از خاک برگزیدن
سوزد گر آتش عشق صد خرمنت الهی
نتوان بسوختن هم دست از وفا کشیدن

حلم و بردباری خواجه نصیرالدین طوسی

محدّث قمی در کتاب پر قیمت سفینة البحار می گوید : افضل حکما و متکلّمین ، سلطان علماء و محقّقین بزرگ وزیر خواجه نصیر الملّة والدین قدس الله روحه در اخلاق و بردباری و در حلم و حوصله اقتدای به حضرت باقر العلوم (علیه السلام) کرده ، آنجا که یک مرد نصرانی در رهگذر به آنجناب گفت : انت بقر حضرت فرمود نه من بقر نیستم باقرم ، گفت تو پسر زنی هستی که شغلش نانوائی است ، حضرت فرمود : اشتباه کردی . گفت تو فرزند زن سیاه چهره بد زبانی حضرت فرمود : اگر راست می گوئی خدا مادرم را رحمت کند ، اگر دروغ می گوئی خدا تو را بیامرزد ، نصرانی از شدّت حلم و بردباری حضرت مسلمان شد ، خواجه به پیروی از این حلم است که وقتی در زمان قدرت و سطوت و وزارتش نامه ای برایش آمد ، در آن نامه به خواجه خطاب شده بود ای سگ پسر سگ ، آنجناب جواب نوشت این موضوعی که برای من نوشته ای صحیح نیست ، زیرا سگ از حیوانات چهار پاست ، و پارس کننده و دارای ناخن های بزرگ است ولی من قامتم موزون ، پوستم روشن ، ناخنم کوتاه و دارای نطق و ضحکم و این از امتیازات انسان است ، خواجه در جواب آن مرد یک کلمه زشت ننوشت ، به همین خاطر است که علامه حلی آن بزرگ مرد جهان دانش در اجازه اش برای خواجه نوشت ; شیخ ما خواجه طوسی برترین فرد اهل زمان در علوم عقلیه و نقلیه است ، در علوم فلسفی و احکام شرعی بر وفق مذهب امامیه دارای تألیفات زیادی است ، شریف ترین کسی که در این زمان در اخلاق دیده ام اوست ، خداوند قبرش را نورانی کند(۱۶) .
در توفیق زن ای دل که گشاد تو از اوست
جلوه شاهد مقصود و مراد تو از اوست
عشق بر کشورت از شش جهت آورده هجوم
بر حذر باش که تسخیر بلاد تو از اوست
شکوه و شکر تو از عشق سزد زانکه به دهر
دل تنگ تواز او خاطر شاد تو از اوست
دوست شیرازه ی اجزای تو بس کزره عقل
آب و خاک تو از او آتش و باد تو از اوست
طرح سودای که یا رب زده بر لوح وجود
دل که بر نامه اعمال سواد تو از اوست
شهپر طایر فقرست سپهر آن که زفخر
زینت افسر کسری و قباد تو از اوست
کارفرمای تو عشق است یقین دان طالب
که صلاح تو از او بلکه فساد تو از اوست

حلم و بردباری آیت الله اصفهانی

حضرت آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی از مراجع بزرگ تقلید و مقیم نجف اشرف بود ، کتابش در فقه بنام « وسیله » از مشهورترین و بهترین کتب فقهی است از بزرگان دین و شاگردان آن جناب سه داستان در حلم و بردباری و کرامت نفسش شنیده ام ، که دانستش برای همه سودمند است .
از هندوستان از آن حضرت عالمی فقیه و دانشمندی بصیرت جهت سرپرستی شیعیان آن سامان درخواست کردند ، سید یکی از فضلای نجف را خواست ، برای او اجازه مفصّلی در علم و دانش و فقه و بینش نوشت ، و از شیعیان آن سامان درخواست کرد که وجود آن عالم بزرگ را مغتنم بشمارند ، آن عالم متن اجازه را خواند ، سپس با چهره ای جدّی رو به سید کرد و گفت : بدان که من از جانب تو به بلاد هند می روم اما اگر از من مسئله مرجع تقلید را بپرسند من دیگری را برای مرجعیت معرفی می کنم زیرا شما را اعلم نمی دانم !
سید با کمال متانت و بردباری فرمودند ، من شما را جهت تبلیغ اسلام و حلال و حرام خدا به هندوستان می فرستم نه برای تبلیغ شخصیت و مرجعیت خودم .
ای خوش آن سر که در او نشئه سودائی هست
داغ آشوب از او بر دل شیدائی هست
نیکبخت آن دل آشفته که از روزن داغ
بر گلستان غمش چشم تمنّایی هست
مژده ای خار ره عشق که این شیفته را
طرف دامانی اگر نیست کف پائی هست
اجل اینک بسرم تاخته جان می طلبد
نا امیدش نکنم گر زتو ایمائی هست
عشق بی جلوه حسنی نکشد ناز وجود
یوسفی هست بهر جا که زلیخائی هست
شرط مکتوب همین نامه سیه کردن نیست
شوخی خطی و شیرینی انشائی هست
همت آنست که در پای اجل زارازار
جانسپاری و نگوئی که مسیحائی هست
می توان برد زدل زنگ خماری طالب
صاف مِیْ گر نبود دردی مینائی هست
طلبه ای فقیر برای رفع نیازمندی خود به آنجناب رجوع کرد ، آن حضرت به او وعده کمک داد ، در بین نماز عشاء آن شب ، ستمگری بی رحم با خنجری تیز به فرزند جوان سید حملهور شد و سر او را از بدن جدا کرد ، فردای آن روز برای تشیع جنازه تمام شهر نجف تعطیل شد ، سید بزرگوار به دنبال جنازه فرزندش حرکت کرد ، آن طلبه می گوید منهم در تشییع شرکت داشته و درد خود را فراموش کرده بودم عبور جنازه به رهگذری تنگ افتاد که جای عبور دو سه نفر بیشتر نبود ، ناگهان با سیّد بزرگوار که داغی سنگین بر جگرش نشسته بود مواجه شدم ، بدون این که کسی بفهمد کمک لازم را نسبت به من رعایت فرمود ، از قدرت صبر و حوصله و مقاومت و بردباری آن حضرت تعجب کردم ، که با چنین مصیبت سنگینی چگونه آرامش و حلم خود را حفظ کرده است ؟ ! !
آری تجلّی ایمان و قدرت معرفت و اوصاف حسنه در اولیاء الهی چنان قوی است ، که هیچ حادثه ای نمی تواند بین آنان و بین حقایق حجاب شود !
با مهرش از دام علایق دل گسستم
وز شهپر جان این قفس درهم شکستم
در عرصه باغ ابد پرواز کردم
وز دام پر پیچ و خم گردون بجستم
دیدی درآمد یوسف جانم از این چاه
وز مکر اخوان حسود تن برستم
دیدی که چون رنج خمارم دید ساقی
داد از کرم جامی زصهبای الستم
دیدی که لطفش حاجت ما را روا کرد
داد اختیار نفس سرکش را بدستم
دیدی زدم پر در گلستان تجرّد
وز پای جان دام تعلّق را شکستم
ایزد بشوید دفتر عیب و خطایم
چون دیده از عیب و خطای خلق بستم
دیدی الهی نرگس مستش چها کرد
کرد از کرم در باغ حسنش مِی پرستم
عربی خشن و بی سواد به محضر مقدس سید آمد و با تندی از آن حضرت طلب کمک کرد ، آنجناب با کمال متانت به او فرمود : اکنون چیزی در بساط من برای کمک به تو نیست ، عرب به آن حضرت پرخاش کرد و ناسزا گفت و در عین خشم و غضب خانه سید را ترک کرد .
چند روزی از این ماجرا گذشت ، سید در شب تاریک و در حال تنهائی به در خانه عرب رفته و دق الباب کرد ، همسر عرب به پشت درآمد ، و گفت کیست ، سید فرمود ابوالحسنم اگر آقای شما در خانه هست به او بگوئید چند لحظه ای با او کار دارم ، زن پیغام آن مرد بزرگ را رساند ، عرب به در خانه آمد و با سید با تندخوئی برخورد کرد ، سید اجازه ورود خواست ، به تلخی به سید اجازه ورود داد ، سید پس از چند لحظه کمک قابل توجهی به او نمود و از نداشتن آن روز عذرخواهی کرد ، عرب از خواب غفلت بیدار شد ، خنجری آورد و به سید گفت یا با پای کفشدار بر صورتم بگذار یا با این خنجر سینه ام را می شکافم ، سید آنچه اصرار کرد ، عرب نپذیرفت برای حفظ جان عرب آهسته به صورتش پای گذاشت آنگاه از خانه او رفت ! !
آری مردان خدا جز به یاد خداو برای خدا و بدستور خدا زندگی نمی کنند ، و هیچ علتی بین آنان و محبوبشان نمی تواند حایل گردد .
تا که بدل مهر تو افروختم
روز و شب از آتش غم سوختم
از الف قد دل آرای دوست
درس ازل تا ابد آموختم
جامه الفاظ و معانی بسی
بیهده بر قامت او دوختم
ساعت رفتن همه بر باد رفت
هر چه بجز مهر تو آموختم
از من و پروانه و شمع این حدیث
سوخته ای گفت و من آموختم
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم پخته شدم سوختم
غیر تو ای عیش به بازار عمر
هر چه خریدم همه بفروختم
دیده الهی زد و عالم به بست
تا که بدل مهر تو افروختم

بردباری علامه بزرگ مرحوم کاشف الغطاء

کاشف الغطاء از بزرگترین فقهای شیعه و از علمای به نام مکتب اسلام است ، او در دانش فقه مردی کم نظیر و دانشمندی بی دلیل بود . بسیاری از فقها و دانشمندان از شاگردان و تربیت شدگان آن فقیه بزرگ و عالم سترگ هستند .
روز عید فطر با هزاران نفر نماز عید را در صحن مطهر حضرت مولی الموحدین بجای آورد ، فقیری دل شکسته که از شدّت فقر و نداری کارد به استخوانش رسیده بود به محضر او آمد و اظهار حاجت کرد و گفت از فطریه ای که مردم نزد شما آورده اند به من کمک کن که سخت محتاجم .
آنجناب فرمود : من تمام فطریه ها را به محلّ خودش رساندم و اکنون از آن پول چیزی نزد من نیست ، نیازمند بسختی دچار عصبانیت شد ، آب دهن به روی آن مرجع بزرگ انداخت و گفت : تو که از کمک به همچون منی عاجزی چرا بر این مسند نشسته ای ؟ !
کاشف الغطاء آب دهان آن مردم را به روی و به محاسن خود کشید ، آنگاه برخاست و عبا از دوش خویش برداشت و روی به جانب نمازگزاران کرد و گفت : هر کس مرا دوست دارد به اندازه وسعش در این عبا پول بریزد ، آنگاه خود آنجناب در صف نمازگزاران گشت و برای آن فقیر کمک قابل توجهی از مردم گرفت ! ! راستی بجای این که این موارد را حلم بنامیم بهتر است معجزه اخلاقی بگوئیم که این گونه اخلاق
هم سوئی با اولیاء و انبیاء الهی است .
من الهی بنده عشقم که آزاد از جهانم
در گلستان طبیعت بلبلی بی آشیانم
عاشقی آواره کوی حبیبی دلفریبم
عاقلی دیوانه وصل نگاری دلستانم
روز و شب در خلوت دل با خیالش هم نشینم
آفرین بر دل که بنمودی نشان زان بی نشانم
کرده لطفش ایمن از جور سپهر کج مدارم
داده مهرش پرتوی افزون زماه آسمانم
شوق دلبر برده از دل کینه و حرص و غرورم
لطف جانان کرده از شرک و ریا پاکیزه جانم
از بلای نفس مکار ایزدم آزاد سازد
وز جفای چرخ غدار آورد خط امانم
داده زیبا گلرخی دامن بدست خار عشقم
کرده رعنا قامتی فارغ زسرو بوستانم
بی خبر از فتنه چشم پریرویان شهرم
بی نیاز از ناز ابروی نکویان زمانم
مهر آن ماه حصاری می برد در کوه و دشتم
عشق یار لا مکانی می کشد در لا مکانم
امام به حق ناطق حضرت صادق (علیه السلام) در دنباله روایت باب حلم می فرماید :
حلم و بردباری در پنج موقعیت صورت می گیرد : در موقعی که بزرگی و عزت داشته ، و اکنون خوار و کوچک شده ، در حالی که راست می گفته و اکنون متهم به دروغ گشته ، در مرحله ای که دعوت بسوی حق می کرده اهانت شده ، و در وقتی که جرم و گناهی نداشته از سوی مردم آزاد و اذیت دیده ، در زمانی که مطالبه حق نموده ولی با او مخالفت شده ، در این پنج مورد که نقطه جوشیدن غضب است جای حلم ورزیدن و نشان دادن بردباری است .
شخصی حلیم در این پنج صورت با کمال حوصله و وقار بردباری ورزیده ، و کمترین تزلزل و حالت ناراحتی پیدا نمی کند ، و بردبار بودن انسان از این موارد معلوم می گردد .
و سزاوار است که انسان حلیم با شخص سفیه به سئوال و جواب نپردازد ، بلکه از او اعراض نماید ، و چون اعتراض به اهل جاهل را پاسخ نگوید از دیگران یاری و موافقت بیند ، اما جواب دادن و بحث کردن با نادان مانند هیزم گذاردن در آتش است که شعله آتش را بیشتر و برافروخته تر خواهد کرد .
رسول خدا فرمود : مؤمن مانند زمین است که همه از آن استفاده می برند ، و آزار و اذیت و مزاحمت آنان نیز در روی همین زمین صورت می گیرد .
در شرح مصطفوی آمده : صفت حلم در مقابل غضب است ، و در اثر صبر و تواضع و خضوع حاصل می شود ، و خضوع و فروتنی حاصل نمی گردد مگر پس از تحقق حقیقت توحید و معرفت به عظمت و جلال و قدرت پروردگار متعال ، و چون انسان خداوند توانا را مؤثر و محیط و حاکم مطلق و سلطان حقیقی بر همه موجودات دید ، قهراً از خودبینی و خودپسندی و خودخواهی دور گشته و پیوسته با حالت بندگی و خضوع و خشوع و اطاعت و ذلت و تسلیم و تفویض و رضا و صبر زندگی خواهد کرد ، این است که در روایات شریفه علم توام با حلم ذکر می شود ، یعنی علمی که توام با خضوع و خشوع بوده و از خودپسندی و خودخواهی و خودبینی دور باشد .
حضرت صادق (علیه السلام) در پایان روایت می فرماید :
آن کس که صبر و تحمل بر جفا و آزار مردم نکند ، به رضای پروردگار نائل نشود ، زیرا خشنودی حق آمیخته و توام با جفای خلق است .
حکایت شده که مردی با احنف بن قیس درشتی کرد و گفت منظورم توئی ، احنف در پاسخ گفت : من در برابر تو و حرفهای زشت بردباری نشان می دهم .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : برانگیخته شده ام و برای بردباری مرکز و مرکبم ، و برای دانش معدنم و مسکن و محل صبرم .
و حقیقت حلم این است که ، از کسی که در حق تو بدی کرده درگذری در حالی که قدرت بر انتقام داری ، چنانکه در دعا وارد شده :
خدایا فضل تو وسیع تر و حلم تو برتر از آن است که به سبب سوء عمل مرا مؤاخذه کنی و به خطای من مرا خوار و ذلیل نمائی .
الهی همه ما را به صفات حسنه زینت ده ، و از رذائل اخلاقی نجات بخش ، آنچه بین ما و تو حجاب است از روی قلب و روح ما بردار و ما را به آنچه از سخن خوب می گوئیم و می نویسیم عمل کننده قرار بده ، که اگر به خوب گوئیها و خوب نوشتن ها آراسته نباشیم به فردای قیامت در محضر تو و عباد خالصت شرمسار و روسیاه خواهیم بود .
در پایان این روایت لازم است جهت درس و عبرت و پند و موعظه داستانی عجیب از حلم و بردباری معلّم اخلاق و اسوه تقوا وجود مقدس ملا مهدی نراقی صاحب کتاب با عظمت جامع السعادات که از بهترین کتب اخلاقی است نقل کنم .

داستانی عجیب از حلم و بردباری ملا مهدی نراقی

پس از آن که وجود مقدس ملا مهدی کتاب بسیار با ارزش « جامع السعادات » را در اخلاق نوشت و نسخه های آن در مناطق مسلمان نشین پخش شد ، نسخه ای از آن کتاب بدست بزرگ مرد شیعه ، جامع فضائل و کمالات سید مهدی بحرالعلوم که در نجف اشرف محور علم و تقوا و زهد و عبادت و کیاست و مرجعیت بود رسید .
سید از دیدن آن کتاب که از بهترین کتب اخلاقی بود در شگفت شد و آرزو کرد روزی به دیدار مؤلف آن گنجینه پر قیمت موفق گردد .
ملا مهدی نراقی در آتش اشتیاق زیارت ائمه طاهرین می سوخت ، از خدای بزرگ می خواست که به اعتاب مقدسه مشرف شود ، حضرت حق توفیق زیارت نجف و کربلا و کاظمین و سامرا را نصیب آن عبد صالح کرد .
آن انسان والا و وارسته وارد نجف شد ، بر اساس رسوم دیرینه تمام مراجع و علما و دانشمندان و طلاّب از آن حضرت دیدن کردند و آن جناب به بازدید همه شتافت ، تنها کسی که از آن مجسمّه اخلاق دیدن نکرد سید مهدی بحرالعلوم بود ! !
نجف از این واقعه شگفت زده شده بود ، همه از هم می پرسیدند علّت این که بحرالعلوم به دیدن نراقی نرفت چه بود ؟ !
نراقی بزرگوار احوال سید را پرسید و از خانه او نشانی خواست و سپس فرمود بر ما لازم است از این بزرگ مرد علم و عمل دیدن کنیم .
از اینکه نراقی می خواست به دیدن بحرالعلوم برود همه تعجب کردند ، آن جناب به منزل سید رفت ، در آنجا جمعی از علما و طلاّب حضور داشتند ، نراقی وارد مجلس شد همه ورود او را گرامی داشتند ولی بحرالعلوم به نراقی توجهی نکرد و حتی از جهت احترام در برابر او از جای خود برنخاست و تا پایان مجلس نسبت به نراقی از رعایت احترام و ادب خودداری کرد ! !
نراقی با رعایت دقت و موقعیت مجلس بدون اینکه خم به ابرو بیاورد از سید خداحافظی کرد و به خانه خود رفت ، قضیه برخورد بحرالعلوم با نراقی در نجف اشرف با اعجاب بسیار شدید علما و طلاب روبرو شد ، آری برای همگان این موضوع بی سابقه بسیار سنگین بود ، تنها کسی که از آن مجلس کمترین اثری برنداشت نراقی بزرگ بود .
پس از چند روز که از بازدید بحرالعلوم خبری نشد ، باز وجود مبارک نراقی به دیدار او شتافت و سید به گونه مجلس اوّل و شاید کمی سردتر با نراقی برخورد کرد ، مجلس دوم هم بدون اینکه در نراقی اثر سوء بگذارد تمام شد ، باز هم سید به بازدید نراقی نرفت .
سفر نراقی رو به پایان بود ، نجف از آن پیش آمد در بهت و حیرت بود ، نراقی در روزهای آخر سفر باز هم به دیدار سید میل کرد و برای بار سوم به زیارت آن مرد الهی شتافت ، چون وارد منزل شد علما و طلاب دیدند سید بحرالعلوم با حالی عجیب تا درب منزل به استقبال نراقی شتافت و آنجناب را چون بنده ای در برابر مولا در آغوش گرفت . و عجیب و غریب نسبت به آن حضرت رعایت ادب و احترام کد و وی را تا داخل منزل برد ، و چون شاگردی در برابر استاد نراقی نشست و در کمال خضوع و تواضع از آن حضرت پذیرائی کرد .
پس از پایان مجلس سبب برخوردهای اول و برخورد اخیر را از علاّمه بحرالعلوم پرسیدند ، آن جناب جواب داد من کتاب با عظمت « جامع السعادات » را مطالعه کردم و آن را در نوع خود بی نظیر دیدم ، آرزو داشتم مؤلف آن را ببینم و وی را آزمایش کنم که آیا آنچه در آن کتاب در باب فضائل اخلاقی نوشته در خود او هست یا نه ، که وی را در آن دو مجلس امتحان کردم و دیدم از ایمان و اخلاق و حلم و تواضع و صبر و عاقبت بینی بالائی برخوردار است ، و از این جهت در مجلس سوّم کمال احترام و ادب و خشوع و خضوع را نسبت به وی مراعات کردم که او مرد دین و پیکره اخلاق و مجسمه عمل صالح است .
به قول الهی آن عارف شیفته و آن رادمرد دل آشفته ، و آن شیدای عشق ، و آن مجسّمه عرفان و اخلاق :
پرسند الهی کیستی دیوانه عشق
مستی خرابی ساکن میخانه عشق
بر ما فقیران غیر آن سلطان که بخشید
گنج شهود و افسر شاهانه عشق
بر ما گدایان سر کویش عطا کرد
آن شاه شاهان گوهر یک دانه عشق
گنجی است عشقت ای جمال آرای عالم
پنهان به کنج این دل ویرانه ی عشق
عین است و شین و قاف و بس درس و کتابم
ناموختم درس دیگر فرزانه عشق
گیتی مسافرخانه عشق است و خوش باش
این یک دو روز اندر مسافرخانه عشق
نازگل و سنبل مکش تا می توان دید
در باغ حسنش نرگس مستانه عشق
با آشنایان گو حدیث عشق ما را
این قصه نتوان گفت با بیگانه عشق
شمع رخ افروز ای صنم تا ما بسوزیم
زین شمع کی پروا کند پروانه عشق
سودای زلف و خال دلبر از ازل خواند
سیمرغ جانم را دام و دانه ی عشق
کاشانه عشق است دل یا رب نگهدار
روشن بنور معرفت کاشانه عشق
وقف گدایان سر کوی تو کردند
ملک رضا و شادی شاهانه عشق
این ره بپای عقل و دانش کی شود طی
رو با جنون و همت مردانه عشق
رندی که آنجا مِیْ زد از ناب الستی
اینجا شود دُردی کش میخانه عشق
چون سینه صد چاک از غمش کردند رستند
دل در خم زلف بتان چون شانه عشق
شرط است در راه طلب بگذشتن از جان
تا جان دیگر بخشدت جانانه عشق
خواهی الهی زنده جاوید گردی
تسلیم دلبر کن دیوانه عشق
خواهی که نوشی صافی صهبای وصلش
یک عمر شو دردی کش خم خانه عشق

باب پنجاه و هشتم

در تواضع است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : التَّواضُعُ اَصْلُ کُلِّ شَرَف نَفیس وَمَرْتَبَة رَفیقَة وَلَوْ کانَ لِلتَّواضُعِ لُغَةٌ یَفْهَمُهَا الْخَلقُ لَنَطَقَ عَنْ حَقائِقِ ما فی مَخْفِیّاتِ الْعَواقِبِ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
التَّواضُعُ اَصْلُ کُلِّ شَرَف نَفیس وَمَرْتَبَة رَفیقَة وَلَوْ کانَ لِلتَّواضُعِ لُغَةٌ یَفْهَمُهَا الْخَلقُ لَنَطَقَ عَنْ حَقائِقِ ما فی مَخْفِیّاتِ الْعَواقِبِ .

مسئله با عظمت تواضع و فروتنی

قسمت اول

در این فصل وجود مقدس حضرت صادق (علیه السلام) به مسئله بسیار مهم و سودبخش تواضع و فروتنی توجه می دهند ، مسئله ای که به قول خود حضرت ریشه هر شرف نفیس و در پیشگاه حضرت حق دارای مرتبه ای بس بلند و رفیع است ، این صفت نیکو که عامل سعادت دنیا و آخرت است اگر زبان داشت هر آینه تمام مردم را از فوائد عظیمه و منافع کثیره خود خبر می داد ، که ای مردم من در وجود هر کس باشم باعث جلب خشنودی حق و استکمال نفس و رشد انسان در همه امورم ، و بخاطر من است که عاقبت خوشی در دنیا و آخرت نصیب مردم می شود !
تواضع و فروتنی یک حالت عالی و روحی و روانی است که از برکت معرفت انسان به حقّ و به خود و به خلق و به دنیا بدست می آید .
آری وقتی به این حقیقت آشنا شویم که وجود مقدس حضرت حق خالق کل شیء و ربّ عالم و روزی بخش تمام موجودات ، و حافظ همه هستی ، و بصیر خبیر به تمام امور و سمیع به تمام اصوات ، و قادر بر هر چیز است ، بدون شک در برابر عظمت و هیبت و جلال و کمال او به تواضع برخاسته و از برکت آن تواضع مطیع و فرمانبر او خواهیم شد و به دایره با عظمت بندگی و به میدان پر منفعت عبودیت قدم گذاشته و مجذوب و شیدای آن کمال مطلق خواهیم شد ، که تواضع در برابر حق جز فانی شدن در عظمت او و در برابر جناب او خود ندیدن و در تمام امور بنده و مطیع و فرمانبر او بودن به والله العلّی العظیم معنای دیگر ندارد .
تنها به این که بگویم به وجود او معتقدم و او را دوست دارم تواضع حاصل نمی شود ، تواضع حقیقی در برابر حضرت او معرفت واقعی به او و پیروی از دستورات اوست .
عبادت و عبودیت معنائی جز این ندارد ، عبد یعنی آشنای با مولا و مطیع و سر به فرمان ارباب .
آنان که ادعای خدا دوستی و خدا اعتقادی دارند ، ولی عامل به قرآن و دستورات حضرت دوست که از جانب انبیاء و ائمه و اولیاء اعلام شده نیستند متکبّرند و خدای عزیز متکبران را دوست ندارد .
تواضع روزنه سعادت دنیا و آخرت و عامل دور شدن آتش عذاب از انسان و نزدیک کننده بهشت برین به آدمی است .
تواضع باعث آراسته شدن انسان به حسنات و دور ماندن آدمی از سیّات و بدیها و پستی هاست .
تواضع خورشید جان و حیات روان ، و چشمه جاودان و روح .
بخش به انسان کامل کننده آدم در راه جانان یعنی خداوند منان است .
تواضع مقدمه معرفت ، علاج کسالت ، دور کننده شقاوت آورنده سعادت ، و آراسته کننده انسان به کرامت است .
تواضع ریشه حقایق ، چراغ قلب صادق ، امید دل شائق ، راه گشای عاشق ، کوبنده منافق و جلب کننده خشنودی خالق است .
کبر در برابر حضرت حق از اعظم گناهان و از بدترین مفاسد ، و علّت خزی دنیا و عذاب آخرت است .
در هر صورت ، چون از طریق آیات الهی چه آیات آفاقی ، و چه آیات انفسی و چه آیات قرآنی دارای معرفت به الله شوی و ربّ و خالق خود را بشناسی و به موقعیت و موقف خود و جهانی که در آن هستی واقف گردی و به این نتیجه برسی که تنها راه سعادت و کسب رشد و کمال معرفت است ، به حالت عالی تواضع دست یابی و از پی آن به اجرای دستورات حضرت رب الارباب اقدام کنی و بتدریج قدرت خطرناک هوای نفس را که دشمن ترین دشمنان توست در مملکت وجودت به ضعف کشانی ، و حکومت باطل او را از دستش گرفته به دست حق بسپاری و وجود خویش را در این مرحله آئینه تجلی اسماء و صفات کنی و به معنای حقیقی عبد و بنده او گشته و از هر قیدی رهائی یابی و از بند هر اسارتی برهی و به جلب رضای دوست نائل شوی ، و نفس و حواسش را بارکش بندگی و عبادت حضرت حق نمائی و به مفهوم عالی تواضع تحقّق عینی بخشی .
اگر موفق به کبر ورزی در برابر هوای نفس شویم ، و سرکشی غرائز و شهوات و امیال و خیالات و آرزوها را با توجّه به حضرت حق و عمل به دستورات جناب او مهار کنیم به عرصه با عظمت تواضع راه یابیم که حقیقت تواضع تکبر کردن با شیاطین و هوای نفس است ، چنانچه تکبر در برابر حق محصول تواضع و فروتنی در برابر هوا و شیاطین است و این تواضع در برابر هوا و تکبر در برابر حق فقط به ضرر خود انسان است .
شارح مثنوی در جلد سوم ص ۴۰۱ می فرماید :
پس از آنکه جلال الدین این مطلب را بیان می کند ، که در دنیا اغلب پیکارها و ستیزه جوئیها ناشی از خوددوستی افراطی و نفس پرستی است و اگر انسان بتواند نفس خود را مهار کند نه با کسی دشمنی خواهد داشت و نه کسی به او خصومت خواهد ورزید ، این اعتراض را متذکر می شود ، که اگر این اصل صحیح بود ، چرا پیامبران الهی دشمنان فراوان داشتند ، با اینکه آنان بدون تردید نفس خویش را به کلّی از پا در آورده بودند .
جلال الدین به این اعتراض پاسخ بسیار عالی مطرح می کند ، او می گوید : شما گمان مبرید که خصومت با پیامبران دشمنی با آنهابوده است ، مثلاً برای آن بوده است که پیامبران مانع زندگی آنها بودند ، یا پیامبران لذائذ آنها را از دستشان می گرفتند ، یا پیامبران خون ناحقی می ریختند ، یا پیامبران قیافه زشتی داشتند ، هیچ یک از اینها علت دشمنی آنان با پیامبران نبوده است ، بلکه باید ببینیم که پیامبران مطابق دستورات الهی چه می گفتند ؟
آنان می گفتند : موجودیت انسانی در خور و خواب و خشم و شهوت خلاصه نمی شود .
آنان می گفتند : موجودیت انسانی در تنفس و جنبش حیوانی پایان نمی پذیرد .
آنان می گفتند : این موجود بزرگ دارای گوهر روحانی است که او را می تواند از تمام طبیعت بالاتر برده و به مقامی برساند که جزئی از ابدیت گردد و در بارگاه الهی از هر گونه مادّه و مادیات گام فراتر نهد .
برای به ثمر رسیدن چنین موجودیّت بایستی نفس و خواسته های آن را محدود کرد ، و بایستی در روابط افراد با یکدیگر عدالت ورزید ، بایستی رابطه بندگی را میان خود و خدا برقرار ساخت .
چون این مقررات مخالف هوا و هوسهای حیوانی بوده و از زندگانی بی خیال و ناخود آگاه آنان جلوگیری می کرد ، لذا مردم به دشمنی با پیامبران برمی خاستند ، این دشمنی در حقیقت با شخص پیامبران نبوده است ، بلکه آنان نمی خواستند شهوات چند روزه خود را رها کنند و به اصطلاح ساده لوحان بی خبر نمی خواستند نقد را به نسیه بفروشند ، در نتیجه آنان با تکامل و رهسپار شدن به ابدیت و سعادت مطلق خویش در نبرد بودند ، به همین جهت است که جلال الدین می گوید :
دشمن خود بوده اند آن منکران
زخم بر خود می زدند ایشان چنان
نظیر این مطلب همان است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) روزی به نزد علاءالدین زیاد حارثی رفت و خانه وسیع او را دید و گفت :
ای علاء با این خانه وسیع در این دنیا چه می کنی ، مگر تو در آخرت به خانه وسیع تر احتیاج نداری ، بلی می توانی با این خانه برای آخرت خود نیز توشه برگیری ، مهمانان را پذیرائی کنی ، خویشاوندان را رسیدگی کنی و حقوق آنان را بپردازی ، در این صورت تو با این خانه به آخرت خواهی رسید .
علاء می گوید : یا امیرالمؤمنین از دست برادرم عاصم بن زیاد به تو شکایت می کنم امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : عاصم چه کرده است ؟ عرض کرد عبائی پوشیده و از دنیا کناره گرفته است فرمود : او را نزد من بیاورید ، هنگامی که عاصم به نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد حضرت فرمود : ای دشمن جان خود ، آیا به خانواده ی خود رحم نکردی از خدمت آنها سرباز زدی ، شیطان تو را گیج کرده .
ملاحظه می شود که امیرالمؤمنین (علیه السلام) تخلّف عاصم را از دستورات خداوندی موجب دشمنی با خویشتن معرفی می کند ، بدین مضمون آیات و روایات فراوانی وجود دارد .
از همین اصل روشن می شود که مسئله توجه به خدا و عمل به دستورات او تنها و تنها به سود خود انسانهاست ، چنان که تخلّف از دستورات و بی خیال بودن در برابر خداوند بضرر خود انسان می باشد .
اگر انسان به جهت مسامحه کاری یا به جهت اشباع هوا و هوس مخالف احکام عقلی و وجدانی خود عمل کند این تخلّف نه سودی به دیگران می رساند و نه ضرری ، بلکه ضرر آن به خود انسان متخلّف از قانون برمی گردد .
فیض آن حکیم بزرگ و فیلسوف نامدار و عارف دل باخته در شکایت از هوای نفس می فرماید :
خویشتن را در هوا کردیم گم
جاده در راه خدا کردیم گم
از عدم ما تا به اقلیم وجود
آمدیم و راه را کردیم گم
منزل و مقصود و راه و راه رو
جمله را در ابتدا کردیم گم
سالک مسلوک و مسلوکٌ الیه
جمله ما بودیم و ما کردیم گم
هر چه ما را بود زاجناس و نقود
جمله را در راهها کردیم گم
زابتدا کردم چون آهنگ راه

قسمت دوم

گام اول خویشتن را کردیم گم
بر در شه چون عطا جویان شدیم
شاه را اندر عطا کردیم گم
کس نمی داند که چون شد کار ما
خود چه بود و این چرا کردیم گم
نیست پیدا کآخر این کار چیست
زابتدا تا انتها کردیم گم
گشت پنهان طرز جستجوی ما
هر چه را ما جابجا کردیم گم
بگذریم از جستجو و گفتگو
چون که ما سررشته را کردیم گم
گفته ها برجسته ها شد پرده ها
جسته ها در گفته ها کردیم گم
یافتیم آخر درون خویشتن
هر چه را در هر کجا کردیم گم
اگر حالت عالی تواضع در نفس ما تجلی کند ، نفس بدون تردید علاوه بر عشق به حق بارکش عبودیت تمام وجود ما می گردد و بر این بارکشی افتخار کرده و رو به سوی رضایت دوست به حرکت خواهد آمد . تا جائی که جز دوست را نشناسد و جز او را نبیند و غیر او را نخواهد و فرمان غیر او را نبرد .
ساختمان طبیعی ما بطوری است که وسیله آشنائی ما با جهان طبیعی همین حواس ظاهری است ، که به اندازه محدودی به ما داده شده است .
باز برای همین وضع طبیعی است که لذائذ ما منحصر به همان مقدار است که غرائز محدود ما اجازه می دهد .
پس نتیجه این اصل بدیهی این است که ما تابع و پیرو حواس خویشتن می باشیم ، یعنی هر چه که آنها برای ما امکان پذیر بسازند بهره برداری خواهیم کرد ، ولی آنگاه که شخصیت ما اعتلا پیدا می کند و فعالیت روحی ما وسعت و عمق خود را در می یابد حواس تابع می شود .
حواسّ تابع ما می شود یعنی چه ؟
ممکن است برای اشخاص سطحی این مطلب تا حدودی غیر قابل قبول جلوهخ کند ولی واقعیت این طور نیست ، ما می توانیم برای اثبات همین حقیقت از آشکارترین پدیده ها استفاده کنیم .
آن احتیاجی که کودک برای تماس به نمودهای زندگانی دارد می بینیم ، آن احتیاج در اشخاص رشد یافته وجود ندارد زیرا جهان برای کودک تدریجاً مطرح می شود وانگهی شخصیت و حافظه و اندیشه او آنچنان رشد نیافته تا با نبودن حوادث در پیش رو ، آنها را به محاسبه درآورده و نتایج منطقی را اتخاذ نماید .
هنگامی که مغز انسانی به رشد طبیعی خویش می رسد و توانائی تجرید و انتزاع کلی و غیر ذلک را بدست می آورد ، در این موقع بدیهی است که بدیدن تمام حوادث و موضوعات که می خواهد در باره ی آنها حکم کند نیازی نخواهد داشت ، این رشد مغزی تا جائی می رسد که گوئی انسان و جهان را در خود می بیند ، ولی چون فعالیت روح بی نهایت است و عرضه هستی بیکران ، لذا بیافتن انسان و جهان در خویشتن قناعت نمیورزد زیرا نه جهان محدود است و نه انسانهائی که در آن بوجود می آیند مشخص می باشند این است که رو به بی نهایت کوشش خود را آغاز می کند .
در اینجاست که از خود و حوادث بی خبر شده و تنها متوجه حضرت حق گشته بطوری که حس می کند لیس فی الدّار غیره دیّار .
همه ماها ملاحظه کرده ایم که در هنگام تمرکز قوای مغز از حوادثی که در پیرامون ما صورت می گیرد غفلت میورزیم ، گوئی اصلاً آن حوادث پیرامون ما اتفاق نیفتاده است
گاهی همین حالت تمرکز به حدّی از شدت می رسد که انسان حوادثی را که در بدن او تأثیر می گذارند احساس نمی کند .
در حال چشیدن عالی ترین لذت ، نقطه ای توجه ما را جلب می کند شدت این جلب توجه به جائی می رسد که لذت تدریجاً از درک ما برکنار می شود و هم چنین گاهی تمام وجود ما را درد فرا می گیرد ولی یک حادثه یا یک مسئله ناگهان چنان ما را بخود مشغول می دارد که درد بکلّی فراموش می شود .
در حالات عشق ، هنگامی که درون عاشق از معشوق بهره مند است گاهی این مشغولیت به حدی است که هیچ حادثه ای اگر چه با تمام موجودیت او سر و کار داشته باشد نمی تواند او را از آن حالت منصرف کند .
به همین قیاس می توان حالت تسلیم به خدا را مجسم کرد ، هنگامی که این عشق حقیقی پیدا می شود ، دیگر برای انسان عاشق احساسی در باره ی موجودیت خود نمی ماند ، او به قول عارف رومی مانند کوهی است که هزاران صدا در او می پیچد و او آنها را منعکس می سازد ولی کوچکترین آگاهی به این عمل ها و عکس العملها ندارد .
حکیم صفای اصفهانی در این زمینه چه خوش می گوید :
سلطان سریر عشق مائیم
هم پادشهیم و هم گدائیم
بر خسروگاه افسر سر
بر سالک راه خاک پائیم
بر دست سکندر ولایت
آئینه قطب حق نمائیم
ما مالک ملک و گنج فقریم
ما صاحب افسر فنائیم
دریای وجود را لآلی
در بحر عدم نهنگ لائیم
با وحدت دل به نفی کثرت
شمشیر نه تیر نه بلائیم
در فلک نجات ناخدا کیست
ما بر سر ناخدا خدائیم
مابنده مصطفای مطلق
سلطان سریر اصطفائیم
بر جسم شکسته مومیائی
در چشم ضریر توتیائیم
عشقست که ماورای عقل است
مانیز ورای ماورائیم
دل خانه و خلوت خداوند
ما خواجه خلوت و سرائیم
از یک سر موی گر فروشند
مجموع دو کون را بهائیم
از کسوت کائنات عوریم
پوشیده ردای کبریائیم
در دیده ما بجز خدا نیست
آسوده زقید ما سوائیم
جمشید جمال را سریریم
خورشید کمال را سمائیم
پیشیم زآسمان به معنی
با آن که بصورت از قفائیم
بالاتر نه بنای بالا
با آن که فروترین بنائیم
طیّ ظلمات کرده ای دون
خضر سر چشمه بقائیم
دارای وجود را سراپا
بالای شهود را قبائیم
بیگانه زغیر و غیر چون نیست
با هر چه که هست آشنائیم
می خواره و رند و خانه بر دوش
بی کینه و کبر و بی ریائیم
صافی شده از کدورت سرّ
صاحبدل صفّه صفائیم
آن همزه که اوست فوق واحد
آن نقطه که هست تحت بائیم
ما یافته ایم در معارف
این نقطه بنفی ذات عارف
در سطور گذشته به این نکات بسیار بسیار عظیم قرآنی و عینی واقف شدید که وجود مقدس او خالق ، ربّ ، رزّاق ، حافظ ، قادر ، بصیر ، خبیر ، و سمیع است و ذات مقدسش نسبت به همه امور هستی از ظاهر و باطن و غیب و شهادت احاطه دارد و هیچ چیزی از دایره حکومت و عنایت او بیرون نیست و وقوف و معرفت به این حقایق از طریق قرآن و انبیاء و اولیاء و ائمه بدون تردید پدیدآورنده تواضع به معنای تسلیم در برابر او و اطاعت از قوانین و دستورات و امر و نهی آن جناب است و در حقیقت ریشه تواضع حالی و عملی ، یا قلبی و عینی در معرفت نسبت به آن وجود مقدس و ذات بی نهایت در بی نهایت است در این جا لازم است به آیاتی از قرآن مجید در آن زمینه ها توجه کنید .

راه بدست آوردن تواضع در برابر حقّ

قسمت اول

قرآن کریم منبع حقایق و سرچشمه معارف ، و کتاب حسنات و بازگو کننده واقعیات است .
بی توجهی به کتاب خدا ، در حقیقت بی توجهی به خدا و غفلت از عوامل رشد و کمال است .
قرآن مجید مبیّن واقعیاتی است که اگر انسان به آنها توجه کند ، از بهترین حالات ملکوتی در دنیای نفس و قلبش برخوردار شده و به تمام اعمال صالحه و صفات حمیده و اوصاف پسندیده آراسته می گردد .
یک قسمت از قرآن مجید نمایشگر اوصاف و اسماء الهی است که راه شناخت حضرت او بسته به معرفت به این اوصاف و اسماء است ، که چون با دقت در آن آیات معرفت حاصل شود به دنبال آن معرفت تواضع قلبی که همان تسلیم در برابر اوست می آید و بدنبال تواضع قلبی فروتنی تن که همان عبودیت و بندگی است تجلی می کند ، به این صورت که چون قلب و یا نفس به حالت تواضع آراسته شود ، چشم و گوش و زبان و دست و پا و شکم و شهوت در مدار اطاعت قرار گرفته و به تمام احکام عبادی و فقهی و اخلاقی و اجتماعی و آخرتی و معنوی سر می نهد .
هر کسی یابد در این کو خانه ای
هر دمش واجب شود شکرانه ای
هر که او بوئی ندارد زین حدیث
هر بن مویش بود بت خانه ای
هر که در عقل لجوج خویش ماند
زین سخن خواند مرا دیوانه ای
هر که اینجا آشنای او نشد
او بماند تا ابد بیگانه ای
گر چنین جانب نبودی در غرور
این سخن نشنوده ای افسانه ای
زین صفت را نیست با این راز کار
پر دلی می باید و مردانه ای
مرغ این اسرار را در حق ما
از دو عالم می نباید دانه ای
گر از این موئی چو شانه ره بری
شاخ شاخ آید دلت چون شانه ای
گر برانند از دو عالم باک نیست
هست زین هر دو برون ویرانه ای
آن شرابی کان شراب عاشقانست
نیست در هر دو جهان پیمانه ای
گر جهان آتش بگیرد پیش و پس
نیستم آخر کم از پروانه ای
خویش بر آتش زنم پروانه وار
تا بسوزم یا شوم فرزنه ای
شمع جمعم من که هر دم غیب پاک
می دهد عطار را پروانه ای
( الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ )(۱۷) .
ستایش مخصوص خدایی است که آسمانها و زمین را آفرید و روشنی و تاریکی مقرّر داشت « و با آن که نظام خلقت دلیل بر او و یکتائی اوست » باز کافران بخدای خود شرک می ورزند .
آنان که به انکار حضرت او برخاسته اند ، و بر حقیقتی که از هر چیز روشن تر است پرده می پوشند و هزاران سال است قلوب و مغزهای عادی را جولانگاه اباطیل و مزخرفات خود کرده ، چرا تاکنون دلیل و برهان قانع کننده ای بر ادعایشان اقامه نکرده اند و اگر اقامه نموده اند در کدام کتاب و مجله علمی است ؟ من خود کتابهای اصلی منکران حق را چه آن کتابهائی که در داخل ممالک اسلامی نوشته اند و چه در خارج مطالعه کرده ام ، آنچه آنان در باره مبدء عزیز عالم نوشته اند فقط ادعای محض است و تاکنون استطاعت و قدرت اثبات آن ادّعا را حتی با یک دلیل نداشته اند ، و بسیاری از آنان در نوشته های خود جز عصبیت و لج بازی چیزی ندارند ، و سخنی که عقل و وجدان را آرام و راحت نماید و به قلب اطمینان دهد نیاورده اند ، بافته مغز علیل را یافته حساب کرده ، و مرض را سلامت و ظلمت را نور ، و مرگ را حیات قلمداد نموده اند و از این راه به خود و مریدانشان خسارت سنگین زده اند ، آنان می گویند مبدء ماده ازلی و یا طبیعت و یا تصادف است و بر این مدّعا حکمت و برهان و استدلال منطقی تاکنون اقامه نکرده و بعد هم نمی کنند ، باید به اینان گفت شما که بالاخره قائل به مبدء هستید چرا اسم حقیقی او را که الله است در نوشته ها نمی نویسید ، اینکه او را بگوئید ماده ازلی یا طبیعت و یا تصادف چه دردی از شما و جهان دوا م یکند و کدام مشکل را حل می کند ؟
فرار شما از آن حضرت علّتی جز هوای نفس و امیال و غرائز و شهوات آزاد ندارد ، شما می خواهید در بی خیالی و بی بند و باری و بی قیدی زندگی کنید و از مقیّد کردن آزادی شیطانی خود وحشت دارید ، شما از ممنوعیت زنا ، و حرمت ربا ، و ظلم و تجاوز ، و سلطه گری ، و شهوات غلط می ترسید ، و می دانید اگر به حوزه توحید و ایمان روی آورید به بی بند و باریها و کثافت کاریها و غارتگری ها و دزدی ها و تمام شهوات غلط جنسی باید خاتمه بدهید و مردم جهان را از شر خود آسوده کنید ، از این جهت از این حوزه پاک فراری هستید و برای سرپوش گذاشتن بر فرار خود مارک انکار حق بخود زده و زیر پوشش کفر و شرک رفته و نام آن را با کمال بی شرمی و بی حیائی آزادی از خرافات گذاشته و محصول مغز مریض خود را به عنوان ماتریالیسم یا کمونیسم و یا با کلمات بی محتوای دیگر خوانده و تبلیغ کرده اید و با شرکت یهودیت صهیونیسم و مسیحیت غربی تمام روی زمین را به فساد و ناپاکی و آلودگی و بدبختی دچار کرده اید چرا ؟ چون بخاطر پیروی از شهوات نخواسته اید در برابر حضرت حق که آشکارترین آشکارهاست تواضع کنید ، در حالی که با آن علم و دانش سرشارتان از حق خبر داشته و بودن او هم چون روز روشن برایتان آشکر بود .
من به شما معتقدین به حضرت حق که تمام گفته ها و نوشته های مخالف را باطل یافته اید سفارش می کنم برای استقرار توحید و عشق به حضرت حق در قلب و جانتان دعای عرفه ی حضرت سیدالشهدا را با کمال دقت و حال در کتاب پر قیمت مفاتیح الجنان قرائت کنید .
چون به این معنا توجه کردی که وجود مقدس او خالق سماوات و ارض و قرار دهنده نور و ظلمات است و محصول اراده او که جهان هستی است دنیائی بی نهایت از نظم و عدل و علم و حکمت است و هر ذره ای از ذراتش از حیث نظم و دقت و موقعیت و موقف متحیر کننده عقول و مست کننده درون است ، آیا اقتضا ندارد که در برابر عظمت و کمالش به تواضع آئی و سر عبادت بر خاک پیشگاهش نهی و به عجز و تقصیر و ذلت و کوچکی خود در برابر کبریائیش اعتراف کنی و از در تواضع به بستان سعادت وارد شده و خیر دنیا و آخرت خود را تأمین نمائی ؟
خدایا دست ما را بگیر و از چاه جهل و غرور و عجب و خودبینی بدر آر ، و ما را از بند اسارت هوای نفس نجات ده و در سعادت دارین را به روی ما بگشا .
نگارا نگاهی زمهر و وفا
که درد من خسته سازی شفا
تو دانی که در کویت آواره ام
کرم کن که مسکین و بیچاره ام
صف آراسته دنیی و نفس دون
که ریزد بخاک از دامن زار خون
مرا دوزخی خواهد این نفس زشت
نگارا زروی تو خواهم بهشت
کریما غفورا رحیما شها
بهر زشت و زیبای خلق آگها
همه عمر اگر در گنه زیستم
در آن عفو نامنتها چیستم
مرا جرم اگر قطره بی شمار
ترا بحر بخشش ندارد کنار
دو عالم یکی رشحه جود توست
وجود جهان سایه بود توست
توئی آفریننده بی مثال
توئی هستی بی حد و بی زوال
ستایش تو را شایدی بی خلاف
پرستش ترا بایدی بی گزاف
دو گیتی فروغی زانوار توست
همه راز عالم پدیدار توست
تو آراستی نقش زیبا و زشت
زدی طرح جان بر نهادی سرشت
بیاموز ما را ره بندگی
زعشقت بجان بخش فرخندگی
در قرآن کریم و روایات و دعاهای اسلامی ، به اندازه ای که با نام حضرت حق تحت عنوان ربّ برخورد می کنیم با نام دیگر برخورد نداریم .
ربّ به معنای مالک است ، و در جهت حضرت حق جلّ و علا به مفهوم مالک عادل و عالم و حکیم و متصرف در تمام موجودات به مصلحت واقعی موجودات است ، تصرّفی که باعث بروز استعداد موجودات و علّت ظهور کمالات در تمام اجزاء هستی است .
مقام ربوبیت آنجناب اقتضا دارد که پس از خلق موجود ، و آفرینش شیئی او را در مسیر تربیت لازم قرار دهد تا به جایگاهی که در خانه هستی دارد رسیده و منفعتی که باید از خود به ظهور برساند آشکار نماید .
( رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی )(۱۸) .
پروردگار ما کسی است که هر موجودی را لباس هستی پوشاند و او را به مسیری که وجودش اقتضا دارد هدایت فرمود .
( اللهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ )(۱۹) .

قسمت دوم

الله که جز او معبودی نیست ، مالک عرش بزرگ است .
( یَامُوسَی إِنِّی أَنَا اللهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ )(۲۰) .
ای موسی به حقیقت که من الله هستم ، مالک جهانیان .
( وَقُل رَبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلاً مُّبَارَکاً وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ )(۲۱) .
و بگو ای ربّ من از عنایتت بر من فرود آر عنایتی با برکت و تو بهترین نازل کنندگانی .
( قُلْ أَغَیْرَ اللهِ أَبْغِی رَبّاً وَهُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْء . . . )(۲۲) .
بگو آیا جز خدا را به عنوان رب انتخاب کنم و اوست مالک و رب هر چیز . . .
آری وجود مقدس او مالک تمام هستی ، و مربّی همه موجودات است ، و عنایت و لطف و کرمش به طور متصل به تمام موجودات غیبی و شهودی می رسد و هیچ شیئی بی نیاز از ربوبیت حضرت او نیست .
او بفرموده قرآن ، رب العالمین ، رب سماوات و ارض ، رب عرش عظیم ، رب بلد حرام ، رب آباءِ اولین ، رب مشرق و مغرب ، و رب کل شیئی است .
شما بگوئید و با فکر و اندیشه و دقت هم بگوئید ، آیا کبر و روگردانی از وجودی که همه کاره ی همه ی موجودات و حاکم علی الاطلاق و مربی هستی و مالک همه آفرینش است جایز است ؟
آیا جز تواضع و فروتنی در برابر حضرت او ، و اطاعت از دستوراتش راه بهتری برای کسب کمال و رشد وجود دارد ؟
بیچاره آنان که از حقیقت غافل شده و به راه جهل و بی خبری افتاده ، و از پی این خواب سنگین مشغول تیشه زدن به ریشه خود هستند !
آیا این جملات نورانی و بیدار کننده و بینائی بخش را در دعای عرفه سرور شهیدان و مولای عاشقان و امام عارفان حضرت سید الشهداء ، اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ، دیده اید که در صحرای عرفات می خواند و مانند دو چشمه آب اشک از دیدگان مبارکش بر چهره نورانیش جاری بود .
رَبِّ بِما بَرَأْتَنی فَعَدَّلْتَ فِطْرَتی ، رَبِّ بِما أنْشأْتَنی فَاَحْسَنْتَ صورَتی ، رَبِّ بِما اَحْسَنْتَ اِلَیَّ وَفی نَفْسی عافَیْتَنی ، رَبِّ بِما کَلاَْتَنی وَوَفَّقْتَنی ، رَبِّ بِما اَنْعَمْتَ عَلَی فَهَدَیْتَنی ، رَبِّ بِما اَوْلَیْتَنی وَمِنْ کُلِّ خَیْر اَعْطَیْتَنی ، رَبِّ بِما اَطْعَمْتَنی وَسَقَیْتَنی ، رَبِّ بِما اَغْنَیْتَنی وَاَقْنَیْتَنی ، رَبِّ بِما اَعَنْتَنی وَاَعْزَرْتَنی، رَبِّ بِما اَلْبَسْتَنی مِن سِتْرِکَ الصّافغی وَیَسَّرْتَ لی مِنْ صُنْعِکَ الْکافی . . .
پس بعد از توجه به این حقایق که از قول پاک ترین و راستگوترین انسان نقل شده چه جای تکبر نسبت به آنجناب است که ربوبیّتش در همه ی احوال دستگیر تمام ذرات پیدا و ناپیدای هستی است ؟ !
در اینجا چه بجاست که دست حاجت به سوی حضرت او دراز کرده ، و در کمال فقر و ذلت و زاری و نیازمندی ، از جنابش بخواهیم از ما دستگیری کن و امراض باطنی ما را که بدترین برنامه در وجود انسان است علاج فرما ، و ما را به سوی خشوع و خضوع و تواضع و فروتنی در همه زمینه های زندگی رهنمون شو .
خدایا نفس ما را راهبر کن
سر و سر خیل ارباب سفر کن
مر این مرغ همم را بال و پرده
شکوه و فر معراج ظفر ده
رسان بر وحدت جمع کمالم
به از این کن که اکنون هست حالم
مرا در سر ثانی گرم پی کن
علاج سرد طبعان را به می کن
مرا زان می که دور از رنگ و از بوست
زمانی دور کن چون مغز از پوست
شرابی ده بقدرت هم ترازو
که من با او بسنجم زور بازو
اگر بازوی مائی ماند از کار
شوم بازوی قدرت را سزاوار
بجامم ریز آن صهبای سرمد
که تاکش رسته از بطحای احمد
رزی کش آب جوی از جدول ذات
شراب اوست دور از رنج آفات
رزی کش صدر ختمی مرتبت باغ
بود کحل زمینش کحل مازاغ
شرابی کش خمستی سرّ منصور
بود انگور تاکش آیه نور
مئیی کز ساغر حبل المتین است
خم او رحمةٌ للعالمین است
خدایا سیر ما را سرمدی کن
رفیق سیر سرّ احمدی کن
کلید قفل صندوق ولایت
بدست توست ما را کن عنایت
بنام خویش هستی را رقم زن
سوائی را به سر سنگ عدم زن
تو در سیر و سلوک از جمله پیشی
کسی نبود تو خود در سیر خویشی
زبد و سیر تاختم مسالک
تو وجه باقی و غیر از تو هالک
توئی سیّار و سیر و راه و مقصود
نباشد جز تو در اسفار موجود
علّی وسائل و مرد و دو مقبول
توئی ای نقطه محسوس و معقول
توئی ای نقطه سیّال ساری
ازل را تا ابد در دور جاری
آری اوست خالق و رب تمام موجودات ، و منبع روزی بخش به جز او وجود ندارد ، اوست که همیشه با قدرت کامله اش و با لطف و عنایت و محبّتش به موجودات سفره روزی همه را پر نگاه داشته و به هر کس هر چه لازم دارد از خزانه ی رحمتش عنایت می کند ، بعبارت دیگر تمام موجودات عالم روزی خور حضرت اویند و نمک خور آن وجود مبارک ، اما چه جای تأسف است که در میان آدمیان ، گروهی نمک او را می خورند ولی نمکدان می شکنند ، اینان از سفره حضرت او کسب قدرت و نیرو می کنند و آن قدرت را علیه حضرت او بکار می گیرند ، و به تعبیر دیگر از منابع روزی در هر حدی که می خواهند می خورند ، و چون سیر و سیراب شدند سر بطغیان و عصیان برمی دارند ، و در کنار هر گناهی صدای قهقهه خنده آنان به فلک می رسد ، نمی دانم مستند یا بر گناه و عصیان آلودگی خود افتخار می کنند و سینه سپر می نمایند ؟
آه از غفلت ، وای از جهل و بی خبری ، حسرت و اندوه ، از نامردی و نامردمی ، چه زشت است که انسان غرق در احسان حق باشد و در عوض احسان به محضر آن جناب اسائه ادب و جسارت روا دارد ، گنهکاران و عاصیان عجب حیوانات عجیب و غریبی هستند ، که بجای شکر نعمت به جنگ با منعم برمی خیزند ، جنگی که پیروزی ندارد ، و غیر از خسارت و ضربه چیزی عاید جنگجو و ظالم نمی کند . و جز عذاب ابد و خزی دنیا و آخرت برای متجاوز نتیجه ای دیگر ندارد ! !
فیض بزرگوار آن شوریده بستان عشق می فرماید :
مگو که چهره ی او را نقاب در پیش است
تو را زهستی و همی حجاب در پیش است
حجاب دیدن آن روی شرک و خودبینی است
زهستی تو رخش را نقاب در پیش است
وجود او به مثل هم چو آب و تو ماهی
خبر زآب نداری و آب در پیش است
گهی به پرده دنیا دری گهی عقبا
بسی زظلمت و نورت حجاب در پیش است
نماید آن که بود او نه اوست غرّه مشو
تو تا به آب رسی بس سراب در پیش است
نظر به او نتوان کرد چون زعکس رخش
بدور باش هزار آفتاب در پیش است
نگه به او نتواند رسید چون به رهش
زتار زلف بسی پیچ و تاب در پیش است
کتاب حسن بتان صورت است و او معنا
بهوش باش گرت این کتاب در پیش است
چه هوش ماند چون جلوه کرد این معنا
اگر محیط شوی اضطراب در پیش است
بس است فیض ازین فن سخن که سامع را
زشبه صد سخن بی حساب در پیش است
( قُلْ مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالاَْبْصَارَ وَمَن یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَمَن یُدَبِّرُ الاَْمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ * فَذلِکُمُ اللهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ )(۲۳) .
از آیات عجیبه قرآن مجید است ، کمال بی انصافی و ناجوانمردی است که انسان عاقل این گونه آیات را در قرآن کریم ببیند و در برابر حق به تواضع برنخیزد ، من در طول مطالعاتم راهی برای بدست آوردن تواضع جز اندیشه در آیات توحید قرآن و دقت در روایات و دعاهائی که معارف الهیه را توضیح داده اند ندیده ام .
( قُلْ مَن یَرْزُقُکُم . . . ) .

قسمت سوم

منبع روزی موجودات زنده و بخصوص انسان از آسمان عبارت است از باران ، برف ، نور خورشید ، مهتاب ، و بسیاری امور دیگر که در کتب علمی ضبط شده و اموری که در آینده نزدیک یا دور بوسیله دانشمندان محقق کشف می شود .
و منبع روزی از زمین عبارت است از معادن ، نباتات ، حیوانات بحری و بری و هوائی که برای توضیح این امور تاکنون هزاران کتاب پر ارزش علمی نوشته شده .
( أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ )(۲۴) .
در باره ی گوش و چشم در توضیح این آیه به چهار مطلب بسیار مهم می توان اشاره کرد
۱ ـ چه نیروئی است که روزی شما و خوراکیها و آشامیدنیها را در وجود شما از هزاران کانال و مرحله عبور می دهد تا به کمالش که شنوائی و بینائی است برساند ، آیا در سایه قدرتی جز قدرت حق این حرکات عظیمه و این مسائل عجیبه انجام می گیرد ؟ راستی چه اعجاب انگیز است که محصول آب و نان و میوه و سبزی و حبّه و دانه پس از عبور از مری و معده و روده و . . . تبدیل به شنوائی و بینائی می شود .
۲ ـ گوش و چشم دو عضو بسیار لطیف و ظریف هستند که هستی و هویت گوش عبارت از یک پرده نازک ، و هستی و هویت چشم عبارت از یک مردمک بسیار ریز است که این پرده و مردمک عجیب آسیب پذیر هستند و در برابر کمترین حادثه از کار می افتد و عمری انسان را به کری و کوری مبتلا می کنند ، کیست که در برابر این همه حادثه و فعل و انفعال در کره زمین و این همه حشرات موذی و سر و صداها و مناظر عجیب و غریب و نور شدید و ضعیف و سرما و گرمای سخت ، گوش و چشم شما را از آسیب حفظ می کند ؟ آیا سزاوار نیست در برابر این همه عنایت او سر تعظیم فرود آورده به حضرتش عشق بورزید و از دستورات سعادتبخش آن جناب پیروی کنید ؟
۳ ـ گوش و چشم دو وسیله بسیار مهم برای کسب علم و دانش و معرفت و بینش اند ، چرا از این دو عضو برای شنیدن حقایق و دیدن عجایب بهره نمی گیرید و یا چرا با بازبودن گوش ، خود را به کری زده و با باز بودن چشم ، خویش را به کوری زده اید ، می شنوید و می بینید ولی از این شنوائی و بینائی برای درک حق استفاده نمی کنید ؟
شما می توانید از کمک گرفتن از گوش و چشم به صراط مستقیم حق راه یابید و به مقام قرب و لقاء و وصال محبوب برسید ، کدام قدرت بود که گوش شنوا به شما عنایت کرده ، چرا در برابر او تواضع نمی کنید و سر فقر و ذلت در پیشگاه او به عبادت نمی گذارید ؟
۴ ـ انسان در برابر تمام شنیدنی ها و دیدنی ها مسئول است ، و برای آنچه شنیده و آنچه دیده بازپرسی می شود و در قیامت دادگاههای بس عجیب برایش برپا می شود ، انسان حق ندارد هر چه را می خواهد و نفسش اقتضا می کند بشنود یا ببیند ، شنیدن و دیدن باید بر اساس مقررات حق باشد ، و هماهنگ با رضایت حضرت رب الارباب ، گوش را برای شنیدن حق و چشم را برای دیدن آثار حق عنایت کرده اند ، اگر حق بشنوید حق می شوید از طریق دیده قلب ، که حق شنیدن گوش قلب را باز می کند و حق دیدن چشم دل را ، اگر ناصحیح بشنوید از شنیدن حق کر می شوید ، و اگر ناصحیح ببینید از دیدن حق کور می گوید ، راه باز شدن گوش دل و چشم قلب ، حق شنیدن و حق دیدن است .
شما چند روزی از شنیدن غیبت و تهمت و دروغ و باطل و لغو و موسیقی بپرهیزید و چند روزی از چشم چرانی و نظر به نامحرم خودداری کنید تا ببینید چگونه گوش جان و چشم دل باز می شود .
اگر نوبت زند سلطان معنی
ببام دل نکاهد جان معنی
فزاید جان معنی نوبت فقر
که باشد دولت الحق دولت فقر
الهی تاج فقرم نه بتارک
ردای فقر کن بر من مبارک
که در کوی عنایت من فقیرم
تو سلطان غیور و من حقیرم
تو شاهی من گدایم رسم شاهست
که بخشد جرم آن که اهل گناهست
که جای بی گناهان در نعیم است
کرا بخشد که رحمان و رحیم است
نبخشی گر مرا ای وای بر من
که گردد خصم عقل و رای بر من
اگر رحمت کنی سلطان تختم
بعین فقر دولت یار بختم
من و دل هر دو همراه طریقیم
فنا و فقر را در راه رفیقیم
بدان امید کز حیرت رهانی
دو همره را کنی در فقر فانی
( وَمَن یُخْرِجُ الْحَیَّ . . . ) .
و کدام قدرت موجود زنده را از نطفه و تخم و بذر بیرون می آورد و یا نطفه مرده و تخم و بذر را از زنده بیرون می کشد و به تعبیر دیگر کدام قدرت انسان عاقل متدین و زنده به معنا را از پدر و مادری کافر و مشرک بوجود می آورد ، و کدام اراده ی انسان مشرک و کافر را از انسان مؤمن و زنده به حیات الهی بیرون می آورد ! و کیست که تدبیر تمام جهان بدست اوست ، همه شما اقرار دارید که اوست پس چرا تقوای او را مراعات نمی کنید و در برابرش تعظیم نکرده و تواضع روا نمی دارید ؟
او که تمام این امور به ید اوست خدای بر حق شماست آیا بعد از حق غیر گمراهی و ضلال چیزی هست ، کجا رو می کنید و چرا پس از اینکه حق برای شما معلوم شد به باطل تکیه زدید ؟
دوران عمر ما به هجر یار بگذشت
نادیده روی حضرت دلدار بگذشت
فریاد اگر روز لقا دستم نگیرد
اکنون که بنمودم جمال آن یار بگذشت
هر گه زدم دستی بدامان نیازش
با ناز و قهر آن دلبر عیّار بگذشت
گفتم صبا روزی به سلطان حقیقت
عرضم رساند آن هم از دلدار بگذشت
گاهی چو برقی تند سیر و بی تأمّل
افروخت جانم را زمهر و یار بگذشت
بس بهمن واردی بهشت آمد در این باغ
نار غمش در دیده ی دل پار بگذشت
بنمود رخ ماهی در این شام سیاهم
وز طالعم نیز اختر سیّار بگذشت
( أَمَّن یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَمَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ أَءِلهٌ مَّعَ اللهَ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ )(۲۵) .
بگوئید جز حضرت او ابتدا کننده به آفرینش موجودات و برگرداننده آنان کیست ، و چه کسی شما را از آسمان بوسیله باران و برف و نور و از زمین بوسیله معدن و نبات و حیوان روزی می دهد ، آیا خدای دیگری با حضرت اوست و قدرت دیگری در کنار اوست ، ادعای خود را با دلیل و استدلال و حکمت و برهان قوی و قابل قبول همراه کنید اگر راستگو هستید ؟
در زمینه مسئله روزی به سوره سبا آیه ۲۴ و فاطر آیه ۳ و ملک آیه ۲۱ و اسراء آیه ۷۰ و جاثیه آیه ۱۶ و آل عمران آیه ۲۷ و طلاق آیه ۳ ، و روم آیه ۴۰ مراجعه کنید که عجیب آیاتی است ، و دقت در آن آیات بدون شک آفریننده روح تواضع و فروتنی در انسان است .
سمیع بودنش به کتاب شریفش قرآن و به معارف وارده در دعاهای در زمینه ی حافظ بودن حق و قادر و بصیر بودن حضرت او و خبیر بودن و روایات رجوع کنید ، تا آراسته به تواضع در برابر جناب او گردید و از این رهگذر به سعادت دنیا و آخرت برسید .
پس از ادای تواضع و فروتنی نسبت به جناب او نوبت تواضع کردن در برابر بندگان و عباد اوست و راه بدست آوردن این تواضع هم مشکل نیست ، شما می توانید با دقت در یک روایت که از قول حضرت سجاد نقل شده آراسته به تواضع در برابر خلق حق شوید .
چون به بندگان خدابرسی به کوچک و بزرگشان احترام کن و در برابر کسی که عمرش از تو کمتر و کسی که عمرش از تو بیشتر است تواضع کن ، زیرا آن که عمشر از تو کمتر است گرچه یک دقیقه ، به احتمال قوی گناه و معصیتش از تو کمتر است چرا که وقت کمتری در اختیار او بوده پس او از تو بهتر است و لازم است به خاطر بهتر بودنش در برابرش فروتن باشی ، و آن که عمرش از تو بیشتر است طاعتش از تو افزون تر است چرا که وقت بیشتری در اختیار او بوده و به احتمال قوی یک لا اله الاّ الله از تو بیشتر گفته پس از تو بهتر است و تو لازم است در برابر بهتر از خود احترام و تواضع کنی .
این جاست که لزوم رعایت حق پدر و مادر و اقوام و دوستان و زن و فرزند و همه مردم بر انسان آشکار می گردد و آدم با انصاف خود را از جانب حضرت حق ملزم می بیند که در برابر همه از خدا تا خلق خدا تواضع کند .
ما که مالک حیات و موت و بود و نبود و نفع و ضرر خود نیستیم چرا در برابر خدا و بندگانش تکبر کنیم ، علّت کبر در ظاهر و باطن ما وجود ندارد ، بلکه هر چه علت میدان حیات ما را محاصره کرده ، علت تواضع است و بس .
تا چند از این خاک بمیرید و بزائید
گامی بگذارید و بر افلاک برآئید
یکبار بمیرید و دوم بار نمیرید
یک بار بمیائید و همه سال بیائید
از لب سوی کوه و زکو باز سوی لب
خواهید روان شد که همه رجع صدائید
باز آمدن و رفتن از این خانه شما را
از چیست بپرسید که چونید و چرائید
بر دولت و بر مال فزایش نکند سود
آن سود بود سود که بر خود بفزائید
خود منبع شهد و شکر و کان نباتید
تا چند به طمع شکر انگشت بخائید
ای پاک نژادان فلک قدر ملک صدر
تا کی بدر مفلسگان چهره بسائید
زین سوی به آن سوی و زین کوی بدان کوی
چون یوسف مصرید که در بیع و شرائید

روایات و مسئله تواضع

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : لا حَسَبَ اِلاّ بِتَواضُع .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : اصل و تباری نیست مگر به فروتنی .
وَقالَ : مالی لا اَری عَلَیْکُمْ حَلاوَةَ الْعِبادَةِ ؟ قالُوا : وَما حَلاوَةُ الْعِبادَةِ ؟ قالَ التَّواضُعُ :
و نیز آن حضرت به یاران و اصحاب فرمود : چرا لذت و شیرینی عبادت را در شما نمی یابم ؟
عرضه داشتند شیرینی عبادت چیست ; فرمود : فروتنی .
قالَ عِلیٌّ (علیه السلام) : عَلَیْکَ بِالْتَّواضُعِ فَاِنَّهُ مِنْ اَعْظَمِ الْعِبادَةِ .
علی (علیه السلام) : فرمود : بر تو باد به فروتنی که تواضع و فروتنی از بزرگترین عبادات است .
آن حضرت در وصف انبیاء در خطبه ۱۹۲ می فرماید :
آنان از پرتو عنایت حق از کبر و منیّت متنّفر بوده ، و سخت گریزان بودند . که حضرت حق فروتنی را بر آنان رضایت داده بود ، بخاطر این حالت عالی روانی بود که چهره در پیشگاه حضرتش به خاک می سائیدند ، و صورت ذلت بر خاک درگاهش به خاک می نهادند ، و در برابر مردم مؤمن کمال فروتنی و تواضع داشتند .
در بحار ج ۷۵ ص ۱۱۷ آمده که دو برادر مؤمن یک پدر و یک پسر بعنوان مهمان وارد بر امیرالمؤمنین شدند ، با آنان غذا خور و این برنامه در عصر ریاست جمهوری حضرت بود . چون از غذا فارغ شدند ، قنبر طشت و ابریق و حوله ای آورد ، تا مهمانان دست خود را بشویند ، حضرت از جا برخاست و ظرف آب را از قنبر گرفت و به طرف پدر آمد و فرمود دستت را بشوی ، آن مرد سر بزیر انداخت و عرضه داشت یا علی تو با این عظمت و من با این مسکنت ، چگونه دستم را بگیرم و تو آب بریزی ؟
حضرت فرمود : بنشین و دستت را بشوی که خداوند ناظر این معناست که برادری به خدمت برادرش برخاسته و به این خاطر در بهشت ده برابر مزد برایش معین فرموده که کارگران بهشت به خدمتش برخیزند .
سپس فرمود : تو را به عظمت حقی که دارم قسم می دهم به آن حقی که می شناسی و بزرگ می دانی که آنچنا دست بشوی که انگار قنبر بر دستت آب می ریزد ، بالاخره آن مرد با کمک حضرت مولا دست خود را شست ، سپس ابریق و طشت را به محمّد حنفیه داد و فرمود : اگر پسر به تنهائی مهمانم بود دستش را می شستم اما خداوند دوست ندارد بین پسر و پدر فرقی نگذارم پدرت دست آن پدر را آب ریخت ، تو دست پسر را آب بریز ، امام عسکری (علیه السلام) که این داستان را نقل می کند می فرماید :
هر کسی در تواضع و فروتنی از علی پیروی کند بحق که شیعه واقعی است .
عَنْ ابْنِ الْجَهْمِ قالَ : سَأَلْتُ الرِّضا (علیه السلام) فَقُلْتُ لَهُ : ما حَدُّ التَّواضُعِ ؟ قالَ : اَنْ تُعطِیَ النّاسَ مِنْ نَفْسِکَ ما تُحِبُّ اَنْ یُعْطُوکَ مِثْلَهُ .
ابن جهم می گوید : از حضرت رضا (علیه السلام) پرسیدم حدّ تواضع چیست ؟ فرمود آن را در حق مردم داشته باشی که دوست داری مردم در حقت داشته باشند .
و نیز ابن جهم می گوید از حضرت پرسیدم حد تواضع چه اندازه است که وقتی انسان انجام می دهد در زمره متواضعین باشد ؟
حضرت فرمود : برای تواضع درجاتی است : یک درجه آن این است که انسان قدر خود را در همه جهات بشناسد ، و به قلب سلیم و دل پاک ، خود را در جائی که اندازه اوست قرار دهد .
آن را برای همه دوست داشته باشد ، که دوست دارد از همه به او برسد .
اگر از مردم بدی دید بخوبی دفع کند ، غیظ خود را فرو خورد ، از مردم گذشت نماید که خدا عاشق نیکوکاران است .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : اَلْتَّواضُعُ اَنْ تَرْضی مِنَ الْمَجْلِسِ بِدُونِ شَرَفِکَ وَاَنْ تُسَلِّمَ عَلی مَنْ لَقیتَ وَاَنْ تَتْرُکَ الْمِراءَ وَاِنْ کُنْتَ مُحِقّاً ، وَرَأْسُ الْخَیْرِ التَّواضُعُ .
امام صادق (علیه السلام) فرمود : تواضع به این است که در هر جلسه ای از مجالس عمومی بدون لحاظ کردن موقعیت قرار بگیری و هر جا در آن جلسه جای خالی بود بنشینی و حساب نکنی که بالای مجلس و یا جای خاص آن در خور شأن من است ، من نباید در بین مردم و یا در آخر مجلس و یا نزدیک درب بنشینم ، و این که به هر کس برخوردی سلام کنی ، و از لج بازی و داد و داد و فریاد و جدال در بحث بپرهیزی گرچه حق با تو باشد ، رأس خیر فروتنی و تواضع است .
قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ تَواضَعَ عَنْ رِفْعَة .
رسول خدا فرمود : برترین مردم کسی است که در عین رفعت و مقام و والائی و شخصیت فروتن باشد .
امام هفتم حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) می فرماید : جای روئیدن گیاه در زمین مستعد است ، زمینی که واجد شرایط نیست ضایع کننده دانه و حبه است و چیزی در آن نمی روید ، حکمت هم همینطور است در قلب انسان متواضع رشد می کند ولی در دل متکبر جبار تجلّی نمی نماید . زیرا خداوند تواضع را نیروی عقل وتکبّر را ابزار جهل و بی خبری قرار داده است .
در این فصل باید به این نکته توجه داشت که همه جا تواضع جایز نیست ، تواضع در برابر حضرت حق و مردم مؤمن لازم ، ولی تواضع در مقابل متکبران و جباران و آنان که در خط خدا نیستند و یا تواضع برای خاطر ثروت ثروتمندان حرام و باعث خراببی دین و نابودی شخصیت است .
راستی خوش ترین فضا و با صفاترین صحنه ، فضای تواضع و صحنه فروتنی در برابر عظمت حق و مردان خداست ، که تواضع نردبان شرف و وسیله کمال و راهبر انسان به سوی خیر دنیا و آخرت است .
خاکی بودن و خاک نشین بودن ، خود را به حساب نیاوردن ، همنشینی با مسکینان و فقیران ، تفقد از حال درویشان ، همه را از خود بهتر دیدن ، سر بخاک ذلت بر آستان دوست نهادن ، آواره کوی یار شدن ، امید به او بستن ، در برابر اولیا کمال ادب را رعایت کردن باعث ارزش انسان و علّت جذب محبت و رحمت حضرت حق است .
به قول عارف شوریده و مجذوب ره نوردیده حکیم صفای اصفهانی :
گر آفتاب فقر و فنا جلوه گر شود
شام فراق خاک نشینان سحر شود
گر نور آفتاب دل افتد بخاک راه
اکسیر قلب و سرمه صاحب نظر شود
بر چشم دل جمال تو پیداست جهد من
این است که این معاینه چشم سر شود
گفتم بوصل شاد شوم غافل آنکه دل
کمتر کند شکیب و غمم بیشتر شود
ای زلف یار این همه آشفتگی مکن
مگذار روزگار من آشفته تر شود
جانی که گشت شهره به جذب و جنون عشق
مانند سرّ عشق به عالمم سمر شود
گسترده است خوان خدا در سرای فقر
کس نیست جز خدا که بخوان ما حضر شود
خورشید و ماه جز آینه دوست نیست چیست
اجرام آسمان که حجاب بشر شود
کشف و نظر دو یار قدیمند در طریق
آن کشف کامل است که یار نظر شود
صوفی به هرزه لاف حقیقت چه می زنی
خواهد هزار تصفیه تا خاک زر شود
بیاد ادعای رهروان خضر راه آنک
ما را بر آستان صفا راهبر شود
سَأَلَ رَجُلٌ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) فَقالَ : اَیُّ حَسَنَة اَفْضَلُ عِنْدَاللهِ ؟ قالَ : حُسْنُ الْخُلْقِ وَالتَّواضُعُ وَالصَّبْرُ عَلَی البَلِیَّةِ وَالرِّضا بِالْقَضاءِ . قالَ : أیُّ سَیِّئَة اَعْظَمُ عِنْدَ اللهِ ؟ قالَ : سُوءُ الْخُلْقِ وَالشُّحُّ الْمُطاعُ .
مردی از رسول خدا پرسید کدام حسنه نزد خدا بهتر و برتر است ؟ فرمود : حسن خلق ، فروتنی ، و صبر بر بلا و رضایت به حکم حق .
عرضه داشت کدام بدی نزد خدا بزرگتر است ! فرمود : بد اخلاقی ، و بخلی که انسان بدنبالش باشد .

رسول خدا و تواضع

رهبر بزرگوار اسلام ، پیامبر عزیز بفرموده قرآن مجید ، واجد تمام حسنات اخلاقی بود ، و تمام آن حسنات را در تمام برخوردها بکار می گرفت ، به چند نمونه از تواضع حضرت عنایت کنید .
ملا فتح الله کاشانی در تفسیر منهج در ذیل آیه شریفه ی :
( وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُق عَظِیم )(۲۶) .
نقل می کند :
پیرزنی چادرنشین که راهش به مدینه منوره دور بود علاقه عجیبی به اسلام و پیامبر داشت .
چند بار به فرزندانش گفته بود مرا به مدینه ببرید تا به شرف زیارت محبوب خدا ، رسول اسلام مشرّف شوم ، ولی فرزندان او موّفق به این سفر نشده بودند ، پیرزن در آتش فراق رسول خدا می سوخت و در اشتیاق دیدار پیامبر در حسرت و اندوه و غم و غصه بسر می برد .
دیدار رسول خدا را برای خود بهشت برین می دانست ، و زیارت حضرتش را بهترین عبادت به حساب می آورد .
دلش آرام نداشت ، قلبش مضطرب بود ، آتش عشقش هر لحظه زبانه بیشتر می کشید ، ولی راه بجائی نداشت .
فرزندانش هر روز به صحرا می رفتند و او در تهیه وسائل استراحت و فراهم آوردن آب و غذا می کوشید ، و در قلب خود هم با خدای مهربان برای پیدا کردن توفیق زیارت حبیب خدا مناجات می کرد .
روزی برای آوردن آب همراه با یک مشک به سر چاهی که در بیابان بود آمد ، از عنایت خدا رسول خدا با دو سه نفر از یاران و اصحاب از آن منطقه عبور می فرمود : چون به سر چاه رسید و پیر زن را دید که بند مشک بدست دارد و برای آب کشیدن از چاه آماده می شود ، به او فرمود این کار برای تو زحمت دارد ، مشک را به من بده تا از چاه به کمک تو آب بیرون بیاورم ، پیرزن در پاسخ گفت : اگر این زحمت را از دوش من برداری برایت دعا می کنم .
پیامبر مشک را پر از آب کرد ، سپس بدوش مبارک قرار داد و راهی به سوی خیمه و چادر آن زن شد ، هوا در گرما بیداد می کرد ، بار سنگین بود ، عرق بر پیشانی رسول خدا جاری شده بود ، یاران به آن جناب عرضه داشتند مشک را به ما بده تا بدر خیمه این پیرزن برسانیم ، در پاسخ آنان با یک دنیا عاطفه و محبت فرمودند : دوست دارم بار امتم را خود بدوش بکشم ! !
به خیمه رسیدند ، مشک را بر زمین نهادند ، از صاحب خیمه خداحافظی کرده و بسوی مقصد بحرکت آمدند ، فرزندان پیرزن از راه رسیدند ، به آنان گفت آن مردی که به این علامت در بین آن چند نفر است به من کمک کرد و آب از چاه کشید و تا درون خیمه آورد ، بروید و از وی سپاسگزاری کنید ، بچه ها دویدند ، چشمشان به دیدار جمال الهی رسول خدا روشن شد ، به آن جناب عرضه داشتند مادر ما در آتش شوق دیدار شما می سوزد ، برگردید تا وجود مبارکتان را زیارت کند ، او شما را نشناخته ، حضرت برگشتند ، فرزندان آن زن به سوی وی دویدند و فریاد زدند مادر آن که برای آب کشیدن از چاه و آوردن به خیمه به تو کمک کرد محبوب تو رسول خدا بود ، پیرزن نزدیک بود از شوق این خبر قالب تهی کند به محضر رسول خدا رسید و خدای را بر این نعمت آسمانی و معنوی و ملکوتی شکر کرد !
بکوشید تا رنج ها کم کنید
دل همگنان شاد و خرّم کنید
که گیتی نماند و نماند به کس
بی آزاری و داد جویند بس
براین گفته ها بر نشانه منم
سر راستی را بهانه منم
جز از بندگی پیشه من مباد
جز از راست اندیشه من مباد
بدین عهد ما شادمانی کنید
ابر کهتران مهربانی کنید
همان بندگان را مدارید خوار
که هستند هم بنده کردگار
بدان روان را توانگر کنید
خرد را همان بر سر افسر کنید
زچیز کسان دور دارید دست
بی آزار باشید و یزدان پرست
بکوشید و پیمانه ها مشکنید
پی و بیخ پیوند بد بر کنید
مجوئید آزار همسایگان
بویژه بزرگان و پر مایگان
به یزدان پناهید و فرمان کنید
خرد را به مهرش گروگان کنید
ابا داد باشید و یزدان پرست
بشسته زبیداد و کژهر دو دست
زدوریش چیزی مدارید باز
هر آنکس که هست از شما بی نیاز
هر آن چیز کو دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند
زدارنده بر جان آن کس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
همی خواهم از کردگار جهان
که نیرو دهد آشکار و نهان
که با زیردستان مدارا کنم
زخاک سیه مشک سارا کنم
که با خاک چون جفت گردد تنم
نگیرد ستمدیده ای دامنم
همه دست پاکی و نیکی برید
جهان را به کردار بد مسپرید
همه رأی با مرد دانا زنید
دل کودک بی پدر مشکنید
به دادار دارید یک سر سپاس
که اویست جاوید و نیکی شناس

رسول خدا و یهودی

در اخبار اسلامی آمده ، مردی یهودی ، هر روز از پنجره خانه خود با دیدن پیامبر ، با پاشیدن خاکستر و خاک به آزار رسول خدا اقدام می کرد ! !
مدتها این برنامه ادامه داشت ولی آنجناب عکس العملی نشان ندادند ، و اجازه عکس العمل هم به اصحاب ندادند .
دو سه روزی برنامه متوقف شد ، آن جناب پس از نماز صبح فرمودند ، دوستی داشتیم که گاهی که از کنار منزلش عبور می کردیم از ما یاد می کرد ولی چند روز است خبری از او نیست ، یک نفر عرضه داشت مریض است .
حضرت با چند نفر به عیادتش شتافتند ، چون دق الباب کردند فرزند یهودی درب را باز کرد با کمال تعجب رسول خدا را دید که فرمود به عیادت پدرت آمده ام !
خبر آمدن رسول خدا را به پدر مریضش داد ، پدر گفت ای پسر قبل از اینکه رسول خدا وارد اطاق شود روی مرا بپوشان که سخت از آن حضرت شرمنده ام !
چون حضرت کنار بسترش قرار گرفتند ، عرضه داشت ای رسول خدا ابتدا مرا مسلمان کن ، سپس روپوش از رویم بردار .
آری جائی که تواضع وسیله هدایت شود امری لازم و کاری است خدائی ، و آنجا که تواضع باعث شیر شدن مخالف گردد امر حرام و کاری ناپسند است .

رسول خدا و کنیز گریان

حبیب خدا پولی در اختیار یکی از اصحاب گذاشت که برای آن حضرت پیراهنی بخرد ، او به بازار رفت و برای پیامبر یک پیراهن به دوازده درهم بخرید ، حضرت فرمودند پیراهن دوازده درهمی لازم نیست ، بدن را با پارچه ارزان تر هم می توان پوشاند !
خود به بازار رفتند و پیراهن را با یک پیراهن چهار درهمی عوض کرده و هشت درهم بقیّه را پس گرفتند ، در مسیر راه به نیازمندی رسیدند که لباس نداشت چهار درهم برای خرید یک پیراهن به او مرحمت فرمودند و گذاشتند ، در اثنای حرکت به کنیزی برخوردند که در گوشه ای بصورت ماتم زدگان نشسته و گریه می کند ، سبب اندوه و ناله او را پرسیدند ، پاسخ داد خانم خانه چهار درهم در اختیارم گذاشت که برای خانه خرید کنم گم کرده ام ، حضرت جهت خرید چهار درهم باقی مانده را به او عنایت کرد، عرضه داشت احسان خود را در باره من کامل کنید ، فرمود چه کنم ، گفت با من تا درب منزل اربابم بیا و برای من بخاطر دیر کردن شفاعت کن ، حضرت در کمالِ فروتنی با او همراه شد تا به درب خانه ارباب کنیز رسید ، زن خانه در به روی رسول خدا گشود و عرضه داشت من کجا و شما ، چه شد که به درب این خانه قدم رنجه کردید ، حضرت فرمود کنیزت دیر کرده وی را ببخش ، عرضه داشت او را به شما بخشیدم ، حضرت رو به کنیز فرمود : منهم تو را در راه خدا آزاد کردم ، سپس در حال برگشتن فرمود : چه پول با برکتی بود ، بدن من و یک مستحق را پوشاند و برده ای را در راه خدا آزاد کرد .
اخلاق جامع و کامل رسول خدا به عینه ی به ائمه طاهرین منتقل شد ، و آنان نیز همانند جدّ بزرگوارشان با مردم رفتار کردند ، که به قسمتی از رفتار ائمه بزرگوار در فصل معرفت ائمه در شرح باب شصت و نهم « مصباح الشریعه » بخواست حضرت دوست اشاره خواهد شد .

فروتنی و تواضع حضرت آیت الله بروجردی

قسمت اول

آیت الله العظمی بروجردی از بزرگترین علما و مراجع دینی در اواخر قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزدهم هجری است .
آن جناب در زمان خود از اعلمیت در فقه و اصول و رجال و فلسفه برخوردار بود و آثار با منفعت زیادی از آن حضرت از تألیف و چاپ کتب بزرگان و بیمارستان و مسجد و مدرسه باقی ماند .
آن حضرت حوزه ی علمیه قم را که بیش از هفتصد محصل نداشت به یک حوزه علمی ده هزار نفری تبدیل کرد و صدای اسلام را در زمان مرجعیت خود به اروپا و آمریکا رساند .
من دو بار در حالی که در سن یازده و سیزده بودم به شرف دست بویش موفق و از معنویت آنجناب بهره گرفتم .
او در زمان مرجعیت و ریاستش از قدرت و اقتدار چشم گیری در بین ملل مسلمان و دولت ها برخوردار بود ، و دولت هم عصرش که دولتی طاغوتی بود از ترس قدرت آن حضرت جرأت حمله به اسلام و آثار الهی را نداشت ، پس از رحلت آن جناب که زلزله ای در جهان انداخت و من در مراسم تشیع و تدفین او در حالیکه به سن تکلیف نرسیده بودم حاضر بودم ، دولت زمان هجومش را به قرآن و اسلام شروع کرد ، که با قدرت معنوی و روحی و ایمانی مرجع زمان و یگانه دوران ، و انسان بی نظیر حضرت امام خمینی روبرو شد ، درگیری امام خمینی همراه با از جان گذشتگان مؤمن نزدیک به چهارده سال با دولت زمان و طاغوت دوران طول کشید تا بخواست خدا و انفاس قدسی حضرت خمینی و یاری ملت اسلام ، آن قدرت شیطانی درهم شکست و تار و پود فرعونیان زمان با همه کمکی که از آمریکا و روس و اروپا و چین می گرفتند از هم گسست و شاه زمان و تمام دست یارانش به زباله دان تاریخ افتاده و تمام آثار آنان از مملکت محو و بجای آن حکومت قرآنی جمهوری اسلام برپا شد .
در هر صورت حضرت بروجردی در عین قدرت و سطوت ، و در عین تکیه داشتن به مقام مرجعیت از حالات اخلاقی برخوردار و در کمال تواضع و فروتنی بود .
روزی در مسیر حرکت آنجناب به سوی درس ، طلبه ای از طلاّب درسش به آن حضرت عرضه داشت ، مشکلات اقتصادی مرا در فشار قرار داده و کارد به استخوانم رسیده ، آن جناب فرمودند : پس از درس به من مراجعه کن باشد که گره از کارت بخواست خدا گشوده شود .
آن مرجع دوران وقتی به کرسی درس نشست و درس و مباحثه را شروع کرد ، بر اساس جوّ آزادی که بر درس شیعه حکم فرماست شاگردان در مقام ردّ و ایراد درس برآمدند و آنجناب به هر کدام پاسخ مناسبی عنایت می فرمود ، آن طلبه ای هم که اظهار حاجت کرده بود ، اشکالی به درس کرد ، از آنجا که قوه شنوائی آیت الله بروجردی ضعیف بود ، به خیال این که آن طلبه یادآوری حاجتش را نمود با کمی تلخی فرمود : گفتم بعد از درس ، طلاب تعجب کردند ، یکی از آنان که جلوی کرسی درس بود عرضه داشت ایشان اشکال علمی کردند و پاسخ اشکال جایش همین جاست نه بعد از درس ، ایشان متوجه شدند که برداشتشان صحیح نبوده درس را خاتمه داده و پس از درس به میان جمعیت طلاب رفتند تا به آن حاجت مند رسیدند ، و دست مبارک خود را به عنوان مصافحه بسوی او دراز کردند ، او هم به آن جناب دست داد ، ناگهان طلاب دیدند وجود مبارک آیت الله بروجردی خم شد و دست آن طلبه را بوسید و از وی عذرخواهی کرده و او را همراه خود به خانه برد و به دور از چشم دیگران مشکل او را حل کرد و حاجت وی را روا فرمود ! !
بفرموده بلبل گلستان عشق و نغمه سرای میدان ملکوت حضرات الهی قمشه ای :
مرحبا بر صفای عالم عشق
آفرین بر روان آدم عشق
بارک الله به دفتر توحید
که بود نقش سر خاتم عشق
سرّ جام جهان نمای شهود
کس نگیرد بدست جز خم عشق
روح قدسی اگر شود نشود
جلوه گر جز به قلب مریم عشق
نه بهر دیو و دد زحق بخشند
رتبه آدم مکرّم عشق
هر که مجروح دل شود زفراق
رسد از لطف حق به مرهم عشق
دم رحمان شنو که در نی جان
نغمه ها می نوازد از دم عشق
کشور تن بود مسخّر جان
عالم جسم و جان مسلم عشق
سر سبحان تبارک الله گوی
بر صفای روان آدم عشق
دیده بستم الهی از همه خلق
تا که دل شدندیم و محرم عشق
امام صادق (علیه السلام) در دنباله روایت باب تواضع می فرمایند :
اگر برای تواضع ، این صفت عالی ملکوتی و این حالت پر قیمت روانی زبانی بود که خلق خدا حرف آن زبان را می فهمیدند ، هر آینه از بسیاری از حقایق و مخفیات عواقب که در کمون تواضع نهفته است خبر می داد ، و می گفت که در تواضع چه فوائد عظیمه و منافع کثیره ای است و چگونه می توان با این صفت نورانی به تحصیل رضای خدا برخاست و نفس را به کمال و رشد کشید ، و ابواب جنت را بروی انسان گشود ، و درهای دوزخ را به روی آدمی بست !
تواضع آن است که برای خدا و در راه خدا باشد و هر چه غیر این است عین کبر و سرگردانی است .
برای اهل تواضع سیما و نورانیّتی است که اهل آسمان از فرشتگان و اهل زمین از عرفا و حکما و اولیاء و بیداران بوسیله آن نور و سیما آنان را می شناسند .
حقیقت این است که صفات حمیده و اوصاف پسندیده ، و ملکات فاضله چون ریشه در ملکوت عالم دارد و سایه ای از درخت طوبی و اسماء و صفات الهی است جز نور و روشنائی و جز حق و واقعیت چیزی نیست ، که این معنا بوسیله ی آیات الهی و معارف ملکوتی اعلام شده و به توسّط فلاسفه موّحد و عرفای عاشق و اولیاء الهی و کاملین از اصفیا به اثبات رسیده در سوره مبارکه انعام می خوانیم :
( أَوَمَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِج مِنْهَا کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَاکَانُوا یَعْمَلُونَ )(۲۷) .
البته این نوری که در آیه شریفه مطرح است به توضیح روایات و تفسیر اهل حال عبارت از ایمان و معرفت و اخلاق حسنه و عمل صالح است که جمیعاً به انسان حیات معنوی می دهد و آدمی را از سیاه چال مرگ روحی و موت نفسی و قلبی بدر می آورد و چون در باطن انسان تابیدن گرفت از شدّت تابش سر از ظاهر آدمی درآورده و خود را در چهره و حرکات انسان می نمایاند ، آن وقت است که فرشتگان در آسمان و اولیاء در زمین بتوسّط این نور آدمی را شناخته و باطن و ظاهر انسان را به رنگ ملکوت مشاهده می کنند ، این نور بنا به قول قرآن و روایات ، پس از مرگ تجلّی فوق العاده تر پیدا می کند و در برزخ و قیامت مونس و معرف انسان می گردد ، تا جائیکه ملائکه و جن و انس در روز قیامت آدمی را غرق در این نور مشاهده می کنند ، در این زمینه به آیات قرآن و باب های مربوطه در روایت مراجعه کنید .
( یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ یَسْعَی نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِم بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ )(۲۸) . ( وَالَّذِینَ آمَنُوا بِاللهَ وَرُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِندَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ . . . )(۲۹) .
در قرآن مجید می فرماید :
( وَعَلَی الاَْعْرَافِ رِجَالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیَماهُمْ )(۳۰) .
بر اعراف مردانی باشند مشرف بر بهشت و دوزخ که ببینید و بشناسند هر یک از اهل بهشت و دوزخ را به علامت های ایشان ، چه بهشتی های سپید روی و چه دوزخیان سیاه روی .

=قسمت دوم

آن موضع را از آن جهت اعراف گفتند که ساکنانش عارف به تمام اوضاع قیامتند و آن ساکنان انبیا و شهدا و افاضل از مؤمنان هستند ، در آنجا منازل و مقامات خود را در بهشت می بینند و از آن لذت می برند ، و عذاب دوزخ را مشاهده می کنند و از خلاصی آن مسرور می گردند .
در روایت آمده که حارث همدانی که از محبان و عاشقان امیرمؤمنان است و اکثر اوقات در ملازمت آن منبع سعادت بود ، به آن جناب عرضه داشت من از دو حالت ترسان و هراسانم ، یکی حالت نزع و جان دادن ، دیگر حالت گذشتن از صراط :
آن حضرت فرمود : ای حارث بشارت باد تو را که من دوستان خود را در این دو حالت فرو نگذارم و در این دو وقت خود را به ایشان رسانم که من ایشان را می شناسم و آنان نیز مرا می شناسند و من شفیع آنان باشم ، و به آتش دوزخ گویم که ایشان را بگذار که از محبان و مخلصان منند و آنان را به مقصدشان که بهشت است رسانم .
آن زفضل آیت سرای فضول
آن علمدار و عِلْم دار رسول
آن خدا کرده از ره تسلیم
هم پدر هم پسر چو ابراهیم
مصطفی چشم روشن از رویش
شاد زهرا چو گشت وی شویش
هر که ناطق نبود قابل او
وان که قابل نبود قائل او
بود تیغی زبان گوهرپاش
که بدو کرده علم و عالم فاش
در صف رزم پای او محکم
وز پی رمز جان او محرم
آمد از سدره جبرئیل امین
لافتی کرده مرو را تلقین
نایب مصطفی به روز غدیر
از سوی حق ورا نموده امیر
به فصاحت چو او سخن گفتی
مستمع زان حدیث دُر سفتی
شرف شرع و قاضی دین او
صدف درّ آل یاسین او
تا بدان حد شده مکرّم او
لو کشف مرو را مسلم او
مرتضائی که کرد یزدانش
همره جان مصطفی جانش
آن سرافیل سرفراز از علم
ملک الموت دیو از لاحلم
آن که در شرع تاج دین او بود
وان که تاراج کفریش چون بود
نامش از نام یار مشتق بود
هر کجا رفت همرهش حق بود
زور او بت شکن ز روز ازل
دست او تیغ زن بر اوج زحل
آل یاسین شرف بدو دیده
ایزد او را به علم بگزیده
سرّ قرآن بخوانده بود به دل
علم هر دو جهان ورا حاصل
لطف او بود لطف پیغمبر
عنف او بود شیر شرزه نر
قابل راز حق زرأفت او
مهبط وحی حق امانت او
بهر او گفته مصطفی بالله
کی خداوند وال من والاه
از پی سائلی به یک دورفیف
صورت هل اتی ورا تشریف
امام صادق (علیه السلام) در دنباله روایت می فرماید : حضرت خیر البشر فرمود که : وحی کرد خداوند عالم به من که : تواضع کنید با یکدیگر ، و هیچ کدام شما فخر مکنید بدیگری و زیادتی در اصل و نسب ، و حسب را مناط اعتبار مدانید و مگوئید بعض شما به دیگری که : من زیادتی به تو دارم چرا که من از فلان قبیله ام و پسر فلانی ام و استعدادم چنین و چنان است و تو چنین و چنانی ، چرا که اینها نزد خداوند ارزش ندارد و غیر تواضع و بندگی و اطاعت و عبادت نزد آن جناب مناط اعتبار نیست ، و نیز باید هیچ کدام از شما با دیگری در مقام بغی و ظلم نباشد ، چرا که بغی و ظلم منافی تواضع است ، و تواضع نمی کند کسی برای خدا مگر این که حضرت حق مرتبه او را در دنیا و آخرت بلند می گرداند .
حضرت رسالت پناه آنچنان متواضع بود که هرگاه به اطفال می رسید بر آنان سبقت سلام می گرفت .
اصل و ریشه تواضع از درک جلال و هیبت و عظمت خداست ، که هر کس موفق به فهم این واقعیات شود سر تواضع بزیر اندازد و خود را تسلیم آنجناب نماید ، عبادتی در پیشگاه حضرت او به مرحله قبولی نمی رسد مگر از وی تواضع و فروتنی باشد ، کسی به حقیقت تواضع راه نبرده مگر مقربون و آنان که متصل به آن حضرتند و دل به عشق او خالص کرده اند ، که راه بدست آوردن این اتصال و خلوص ، معرفت است و معرفت نتیجه انس با قرآن و دقّت در معارف الهیه است .
در قرآن مجید در سوره فرقان در آیه شصت و سه در مقام بیان تواضع فرموده :
( وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الاَْرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً )(۳۱) .
بندگان مخلص و موحد من کسانی هستند که زندگی به همواری و افتادگی و عبادت و خدمت به خلق دارند و از کبر و عجب در زندگی آنان خبری نیست ، اینان به وقت برخورد با مردم نفهم شیوه همواری را رعایت کنند و از غلظت و تندی اجتناب نمایند .
جناب احدیت عزیزترین خلق خود حضرت محمد را امر به تواضع فرموده و به آن جناب چنین دستور می دهد :
( وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ )(۳۲) .
به مؤمنین تواضع کن و احترام آنان را رعایت کرده ، نسبت به آنان از جانب همواری و نرمی را ملاحظه کن .
امام صادق (علیه السلام) در پایان روایت می فرماید :
تواضع و فروتنی سرزمین روئیدن گل خشوع و خضوع است ، و محل نشو و نمای حیا و خوف ، و این خضوع و خشوع و خوف و حیا در وجود انسان آشکار نمی شود مگر به تواضع در برابر حق و فروتنی در برابر خلق .
و شرافت و عزت کامل و حقیقی بدست نمی آید مگر از تواضع و فروتنی در جنب ذات او که باید به حقیقت خود را ناچیز و بی اعتبار ولا شیء دانست و آنجناب را مستجمع جمیع صفات کمالیه .
هر که را ذره ای وجود بود
پیش هر ذره ای سجود بود
نه همه بت ز زرّ و سیم بود
که بت رهروان وجود بود
هر که یک ذرّه می کند اثبات
نفس او گبریا جهود بود
در حقیقت چو جمله یک بودست
پس همه بودها نبود بود
نقطه آتش است در باطن
دود دیدن از او چه سود بود
هر که این نقطه دید هر دو جهانش
محو گشته ز چشم سود بود
زانک دو کون پیش دیده دل
چون سرابی همه نمود بود
هر که یک ذرّه غیر می بیند
هم چو کوری میان دود بود
هم چو عطار در فنا می سوز
تا دمی گر زنی چو عود بود

باب پنجاه و نهم

در اقتداء است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
لا یَصِحُّ الاِْقْتِداءُ اِلاّ بِصِحَّةِ قِسْمَةِ الاَْرْواحِ فِی الاَْزَلِ وَامْتِزاجِ نُورِ الْوَقْتِ بِنُورِ الاَْوَّلِ . وَلَیْسَ الاِْقْتِداءُ بِالتَّرَسُّمِ بِحَرَکاتِ الظّاهِرِ وَالتَّنَسُّبِ اِلی اَوْلِیاءِ الدّینِ مِنَ الْحُکَماءِ وَالاْئِمَّةِ .
قالَ اللهُ تَعالی : یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ ، أیْ مَنْ کانَ اقْتَدی بِمُحِق قُبِلَ وَزُکِّیَ .
قال اللهُ تَعالی : ( فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذ وَلاَ یَتَساءَلُونَ ) .
وَقالَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (علیه السلام) : اَلاَْرْواحُ جُنودٌ مُجَنَّدَةٌ فَما تَعارَفَ مِنْها ائْتَلَفَ وَما تَناکَرَ مِنْها اخْتَلَفَ .
وَقیلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ (رضی الله عنه) : مَنْ اَدَّبَکَ ؟ قالَ اَدَّبَنی رَبّی فی نَفْسی فَمَا اسْتَحْسَنْتُهُ مِنْ اوُلِی الاَْلْبابِ وَالْبَصیرَةِ تَبِعْتُهُمْ بِهِ وَاسْتَعْمَلْتُهُ وَمَا اسْتَقْبَحْتُهُ مِنَ الْجُهّالِ اجْتَنَبْتُهُ وَتَرَکْتُهُ مُسْتَنْفِراً فَاَوْصَلَنی ذلِکَ اِلی کُنُوزِ الْعِلْمِ .
وَلا طَریقَ لِلاَْکْیاسِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اَسْلَم مِنَ الاِْقْتِداءِ لاَِنَّهُ الْمَنْهَجُ الاَْوْضَحُ وَالْمَقْصَدُ الاَْصَحُّ .
قالَ اللهُ عَزَّوجَلَّ لاَِعَزِّ خَلْقِهِ (صلی الله علیه وآله) : ( أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ ) .
وَقالَ عَزَّوجَلَّ : ( ثُمَّ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً )(۳۳) .
فَلَوْ کانَ لِدین اللهِ تَعالی مَسْلَکٌ اَقْوَمَ مِنَ الاِْقْتِداءِ لَنَدَبَ اَوْلیاءَهُ وَاَنْبِیاءَهُ اِلَیْهِ .
قَالَ النَّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : فی الْقَلْبِ نورٌ لا یُضیُّ اِلاّ فی اتِّباعِ الْحَقِّ وَقَصْدِ السَّبیلِ وَهُوَ مِنْ نُورِ الاَْنْبِیاءِ مُودَعٌ فی قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : لا یَصِحُّ الاِْقْتِداءُ اِلاّ بِصِحَّةِ قِسْمَةِ الاَْرْواحِ فِی الاَْزَلِ وَامْتِزاجِ نُورِ الْوَقْتِ بِنُورِ الاَْوَّلِ . وَلَیْسَ الاِْقْتِداءُ بِالتَّرَسُّمِ بِحَرَکاتِ الظّاهِرِ وَالتَّنَسُّبِ اِلی اَوْلِیاءِ الدّینِ مِنَ الْحُکَماءِ وَالاْئِمَّةِ . قالَ اللهُ تَعالی : یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ ، أیْ مَنْ کانَ اقْتَدی بِمُحِق قُبِلَ وَزُکِّیَ .

انسان و مسئله بسیار مهم اقتداء

قسمت اول

در این روایت بسیار بسیار مهم که توجه به آن ضامن خیر دنیا و آخرت است ، و نادیده گرفتن حقیقت آن بازکننده تمام درهای شر دنیا و آخرت به روی انسان است ، حضرت صادق (علیه السلام) به حقیقت اقتداء و این که باید از چه کسی پیروی کرد و به چه مقامی اقتدا نمود و از که نباید پیروی کرد و به که نباید اقتداء نمود اشاره می نمایند .
امام می فرماید : اقتداءِ به هر کس و بهر کیفیت صحیح نیست ، بلکه اقتدا و پیروی صحیح آن است که در رابطه با صحت قسمت ارواح در ازل است ، و بعبارت دیگر اقتدا باید هماهنگ با قسمت الهی در ازل باشد و موافق قانونی که حضرت حق از آدم تا خاتم در علم ازلیش اراده کرده صورت گیرد ، اقتدا اگر بدین نوع باشد صحیح ورنه باطل و باعث خسارت است .
واضح تر این که خداوند حکیم برای رشد و کمال بندگانش ، و برای تأمین سلامت دنیا و آخرت عبادش از ازل مقتداهائی کامل و جامع و آراسته و پیراسته در نظر گرفته ، و با خلقت انسان و ظهور بشر ، وجود آنان را بتدریج لباس عینیت پوشانده ، که آن بزرگواران عبارتند از انبیاء و ائمه و اولیاء و صاحبان دانش و بینش که از سرمایه های کلان ایمانی و حالی و اعمال صالحه برخوردارند .
چنانچه انسان در همه امور زندگی از آنان پیروی کرد ، تمام استعدادهایش رو به کمال و رشد و رو به حق و حقیقت و رو به لقاء و وصال و قرب و شرف رشد می کند و به بی نهایت عظمت و بزرگی متصل می گردد ، و اگر به آن بزرگواران پشت کرده و از رهبریت و رهنمائیهای آنان غافل گردد به ریشه خود تیشه زده و خانه سعادت و کمال خود را بدست خود خراب کرده است !
انسان موجود عجیبی است ، این موجود متحمّل بار امانت الهی است ، این موجود به اراده ازلیه خلیفه حضرت حق است ، این موجود منبع و کانون علم الاسمائی است ، این موجود ظرف هدایت و گیرنده الهام و لایق وحی ، و صاحب کرامت ، و محقق به حقیقت شرافت است ، این موجود خزانه بی پایان الهی و دارنده گوهرهای نفیس ربانی چون عقل و فطرت و وجدان و نفس ملهمه است ، این موجود در روی زمین موجود برتر ، و مقام افضل و گیرنده فیض و بلکه خود او فیض مقدس است که ظهور عینی فیض اقدسش می گویند .
انسان را از نظر استعداد مایه قدریت بیش از قدرت جن و ملک و حیثیتی مافوق تمام حیثیت هاست .
او در تمام عالم وجود نمونه ندارد ، و راهی که برای کمال به روی او باز است ، برای هیچ یک از موجودات عالم باز نیست .
ولی انسان این هدف استعدادها و مایه های درونی و برونی را به تنهایی قدرت ندارد پرورش دهد ، بلکه به اراده حضرت حق محتاج به راهنمایانی است که او را در راه رسیدن به رشد و کمال و خیر دنیا و آخرت رهنمون شوند ، راهنمایانی که شناختشان از خدا و از جهان و از انسان کامل است و قدرت دارند ، انسان را در استفاده کردن از مواهب الهی چه مواهب مادی و چه معنوی به راه صحیح هدایت کرده و وی را تا مقام قرب و لقاء و وصال حضرت دوست برسانند ، و این راهنمایان جز انبیاء و ائمه و شاگردان واقعی آنان که فقها و حکما و عارفانند و از این سه طایفه تعبیر به اولیاء الله شده نیستند ، که اگر انسان به آنان اقتدا کند بر اقتدای صحیح تکیه کرده و اگر از آنان روی گردان شود بدون شک دچار اقتدای به هوای نفس و شیاطین داخلی و خارجی می گردد و از این راه ضربه هولناک غیر قابل جبرانی بخویش و به دیگران می زند !
شما برای یافتن مقام انسان در درجه ی اوّل به کتاب خدا بخصوص آیات خلقت انسان و آیات نمایشگر کرامت انسان مراجعه کرده و سپس به روایات و معارف الهیه در معتبرترین کتب صدری رجوع نمائید از آنجائی که قرآن در دسترس همگان است و قسمتی از آیات مربوط به انسان از محکمات کتاب است از آوردن صدها آیه در این زمینه خودداری کرده و خود شما را دعوت می کنم با طهارت و دقت و با عشق و علاقه به کتاب خدا انس گرفته و مقام انسان و انسانیت را در این منبع بزرگ الهی مشاهده کنید ، ولی چون تمام کتب حدیث و بخصوص کتابهای اصیل و مصدری در اختیار همه نیست و از طرفی تمام عزیزان بهره از زبان عربی آن هم زبان روایت که والاترین زبان بعد از قرآن است ندارند به چند روایت در این زمینه اشاره کرده و سپس شعر بسیار بلندی که انعکاسی از آیات و روایات در مقام انسان و انسانیت است از حکیم بزرگ و عارف شوریده حکیم صفای اصفهانی در این اوراق درج می کنیم .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : اَلْصُّورَةُ الاِْنْسانِیَّةُ هِیَ اَکْبَرُ حُجَّةِ اللهِ عَلی خَلْقِهِ وَهِیَ الْکِتابُ الَّذی کَتَبَهُ اللهُ بِیَدِهِ .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : حقیقت انسانی بزرگترین حجت خدا بر خلق است و این حقیقت واقعیتی است که بدست قدرت و عنایت خود حق بر تابلوی آفرینش نوشته شده .
عَنِ الصّادِقِ (علیه السلام) : اِنَّ الصُّورَةَ الاِْنْسانِیَّةَ هِیَ الطَّریقُ الْمُسْتَقیمُ اِلی کُلِّ خَیْر وَالْجِسْرُ الْمَمدودُ بَیْنَ الْنَنَّةِ وَالنّارِ .
حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید : حقیقت و واقعیت انسانیت همان راه مستقیم الهی به سوی هر خیری در دنیا و آخرت است ، و پلی است که بین جهنم و بهشت کشیده شده .
آری طبیعت و فطرت و نفس و روح و عقل و وجدان و تمام اعضاء و جوارح انسان فریاد می زنند که ما برای خیر و بسوی خیر آفریده شده ایم و موجودیت ، دفع کننده جهنم و جذب کننده بهشت الهی است ، ولی این دفع و جذب جز در سایه هدایت رهبران الهی و اقتدای به آن بزرگواران میسر نیست .
امام ششم به نقل تفسیر صافی ج ۱ ص ۵۳ در توضیح اهدنا الصراط المستقیم می فرماید :
یَعْنی اَرْشِدْنا لِلُزُومِ الطَّریقِ الْمُؤَدّی اِلی مَحَبَّتِکَ وَالْمُبَلِّغِ اِلی جَنَّتِکَ وَالْمانِعِ مِنْ اَنْ نَتَّبِعَ اَهْواءَنا فَنَعْطَبَ أوْ اَنْ نَأْخُذَ بِآرائِنا فَنَهْلِکَ .
اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا برای ملزم شدن به راهی که عاقبتش عشق توست و نهایتش جنت و بهشت است ما را هدایت فرما ، آن راهی که مانع پیروی ما از هوای نفس است ، هوائی که محصولی جز نابودی ندارد ، و مانع از دچار شدن به خودرأیی است که غیر هلاکت ثمری بر او نیست .
برای انسان در صورت مصرف کردن قوایش هماهنگ با خواسته های حق مقامی است که معارف الهیه از آن مقام تعبیر به قرب و جذب کرده اند و این مقام بدین کیفیت برای احدی از موجودات نیست دو مقامی که حضرت سیدالشهدا با اشک دو دیده پاک و خدا بینش از حضرت حق در دعای عرفه در صحرای عرفات تقاضا کرد :
اِلهی حَقِّقْنی بِحَقایِقِ اَهْلِ الْقُرْبِ وَاسْلُکَ بی مَسْلَکَ اَهْلِ الْجَذْبِ .
شما می دانید که تمام انسانهای مؤمن ، عاشق رسیدن به اجر و مزد عبادت یعنی بهشت حقّند ولی کار عظمت و بزرگی انسان در این جهان هستی بجائی می رسد که از بهشت غافل گشته و غرق در عشق دوست می شود در اینصورت که عشق بهشت متوجه انسان گشته و برای ورود و دیدار انسان در التهاب و اضطراب قرار می گیرد .
اِنَّ الْجَنَّةَ لاََعْشَقُ لِسَلْمانَ مِنْ سَلْمانَ لِلْجَنَّةِ(۳۴) .
صدوق بزرگوار نقل می کند :
اِنَّ النَّبِیَّ (صلی الله علیه وآله) قالَ : اشْتاقَتِ الْجَنَّةُ اِلی أرْبَع مِنَ النِّساءِ : مَرْیَمَ بِنْتِ عِمْرانَ ، وَآسِیَةَ بِنْتِ مُزاحِم زَوْجَةِ فِرْعَوْنَ وَخَدیجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِد زَوْجَةِ النَّبِیِّ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَفاطَمِةَ بِنْتِ مُحَمَّد .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : بهشت الهی عاشق چهار زن است :
مریم دختر عمران ، آسیه دختر مزاحم همسر فرعون ، خدیجه دختر خویلد همسر رسول خدا در دنیا و آخرت و فاطمه دختر محمّد (صلی الله علیه وآله) .
کار عظمت و مقام انسان و رفعت کرامت فرزند آدم و اصالت و شرافت این موجود ملاحظه کنید به کجا می رسد که حضرت یعسوب الدین ، مولی الموحدین ، امام عارفین ، اسوه عاشقین حضرت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب می فرماید :
اَلْعارِفُ اِذا خَرَجَ مِنَ الدُّنْیا لَمْ یَجِدْهُ السّائِقُ وَالشَّهیدُ فِی الْقِیامَةِ وَلا رِضْوانُ الْجَنَّةِ فِی الْجَنَّةِ وَلا مالِکُ النّارِ فِی النّارِ . قیلَ : وَاَیْنَ یَقْعُدُ الْعارِفُ قالَ (علیه السلام) : فی مَقْعَدِ صِدْق عِنْدَ مَلیک مُقْتَدِر .
به هنگامی که عارف از دنیا می رود ، ملک حامل مردگان به قیامت و شهید او را ملاقات نمی نمایند و حتی رضوان بهشت وی را در بهشت نمی بیند و مالک جهنم از او اثری نمی یابد . پرسیدند پس عارف در کجای جای می گیرد فرمود :
فی مَقْعَدِ صِدْق عِنْدَ مَلیک مُقْتَدِر .
حضرت زین العابدین (علیه السلام) در صحیفه ثانیه در مناجات عارفان تقاضاهای عجیبی از حضرت حق برای قرار گرفتن در اهل لقا و قرب و وصال و اتصال دارند :
اِلهی فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذینَ تَوَشَّجَتْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَیْکَ فی حَدائِقِ صُدُورِهِمْ ، وَاَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِکَ بِمجامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ اِلی اَوْکارِ الاَْفْکارِ یَأْوُونَ وَفی رِیاضِ الْقُرْبِ وَالْمُکاشَفَةِ یَرْتَعُونَ وَمِنْ حِیاضِ الْمَحَبَّةِ بِکَأْسِ الْمُلاطَفَةِ یَکْرَعُونَ .
بار خدایا ای معبود من وای مقصد و مقصود من ، مرا از آن بندگانی قرار ده که درختان شوق به تو در باغهای سینه آنان بهم پیچیده ، و آتش عشق به حضرتت در مجامع دلهاشان شعله کشیده ، آنان که به لانه اندیشه در حقّت پناه برده و فکری در این جهان هستی جز تو ندارند ، و در باغ قرب و مکاشفه ، در چرا هستند و از حوض عشق و محبت تو به جام لطفت شراب دوستی و قرب می نوشند .
آری این است انسان ، آن موجودی که لایق خلافت ، هدایت ، اصالت ، شرافت ، کرامت ، قربت ، محبت ، عنایت ، عافیت ، سلامت ، سعادت ، رشادت ، شهادت ، و جنّت است ، ولی این همه بدست آوردنش فقط و فقط در سایه اتصال به انبیاء و قرآن و ائمه و معارف الهیه میسر است و بس ، و اینکه ای خواننده عزیز خود را بشناس و از رهبران الهی خبر بگیر و دست به دامان آنان زن و با آن بزرگواران همراه شود با اقتدای به ایشان راه رسیدن به کمالات انسان و درجات الهی ، و مقام با عظمت قرب و وصال حضرت دوست را طی کن و از این عالم به عالم دیگر شو و به موت اختیاری بمیر ، که ارزش این مردن بگفته رسول الهی از شهادت در میدان جنگ بالاتر است .
اما شعر حکیم صفا که بازگو کننده مقام با عظمت انسان است :
وحدت جمعم نه لامکان نه مکانم
برتر از این هر دوام نه این و نه آنم
رسته ام از این مکان و کون مرکب
فرد بسیطم محیط کون و مکانم
کی نهم اندر قفای کام جهان گام

منکه سراپای صد هزار جهانم
پیشتر از آن که طور زاید و موسی
بر گله عقل و نفس و وهم شبانم
می نخورد جز که بر نشانه ی توحید
تیر شهودار جهد ز شصت و کمانم
آن بری از حدّ و نقطه سیّال
دائره و مرکز و مدیر زمانم

قسمت دوم

بسکه بلندم نکرده باز زهم بال
می نرسد و دست آسمان بمیانم
شمسم و ذراتم این ثوابت و سیّار
ما هم و این آفتاب و ماه کتانم
قطبم از آن ثابتم بمرکز تجرید
روحم از آن در مجرّدست روانم
فانیم و باقیم به مأمن سرمد
دهر و زمان در پناه امن و امانم
صرف وجودم نه صورتم نه هیولا
وحدت بی صورتم نه جسم و نه جانم
در ره عشق امتیاز پیر و جوان نیست
تا چه کند عقل پیر و بخت جوانم
یک سر و چندین هزار سرّ ربوبی
یک تن و دریا و گوهر و زرکابم
فارس فحلم چنوکه قائد توفیق
تا در صاحب زمان کشیده عنانم
رستم وقتم نبرد دیو و هوا را
حکمت بر گستوان و بیر بیانم
نور احد کرده از جهات تجلّی
بر من و زان جلوه از جهات جهانم
از یمن دل و زیر رایحة الله
بجهاند از کوه تن چو بوق یمانم
بود به طفلی دلم بزرگ تر از عرش
نور تجلّی بزرگ کرد و کلانم
ایدون عرش عظیم و مشرق بیضاش
هست سهامن بدل چو چرخ کیانم
باغ نهال هدایت سلف از کلک
رشد خلف میوه درخت بنانم
من نه بخود زنده ام هویت ساری است
ساری در روح و سرّ و نطقُ بیانم
باز شهم بال می زنم بهوایش
یا شهم و همچو باز در طیرانم
می پرم از بدو تا نهایت بی حد
طائر بی حدّ و بدووختم و کرانم
اوّل و آخر یکی است اول و آخر
خواهی پیدای من ببین و نهانم
من نه بخسر و مقیدم نه بدرویش
خسرو درویش هر دو در همیانم
گنج احد غیب و در شهادت مطلق
هست مفاتیح غیب زیر زبانم
سامع و گوینده اوست من همه هیچم
آمد و برد از میانه نام و نشانم
اوست من از فیض بخت سرمد آن ذات
سرمدم و دهرم و زمانم و آنم
آنم از آنم به عین نقطه سیّال
در ازل ولایزال پاک روانم
زاده ام از لامکان بصورت و در سیر
من پدر پیر لامکان و مکانم
کرده زشش سوی روی دوست تجلّی
بر دل و جانم نه بل بخان و به مانم
سرّ و عیانم به عین آینه اوست
آینه چبود خود اوست سرّ و عیانم
زنده به امرم نه بلکه آمر ساری
خلق نه بل امر زنده از سریانم
سیرت و سانم بود به مسلک توحید
صرف و جو دست سر و سیرت و سانم
نافه ی ناف غزال چین تجلّی
عطر مشام اللّهم نه مشک و نه بانم
ملک من از نفخه صعق هله فانی است
مملکت کلّ من علیها فانم
صاف نشاط دل من از خم اسماست
ساقی باقی است ذات پر مغانم
در زده چندین هزار جام وز اوّل
تشنه ی ترم خشک مانده است لبانم
می نپسندد به برّ باری عطشان
شان ولی الله علیّ الشانم
گربه نبینم به چشم دل رخ مقصود
نیستم انسان بی بدل حیوانم
گربه نبوسد لبان من لب مطلوب
طفلم و از ثدی غفلت است لبانم
خاک بدم آتش و دادم بگداخت
آب روانم کنون و باد بزانم
باد بزانم ولی به گلشن توحید
آب روانم ولی بجوی جنانم
والی مصر دلم که هست طبایع
سبع عجاف وعقول سبع سمانم
سبع سمانم بعکس رؤیت ریان
خورد عجاف خیال و وهم گمانم
دولت کامل رسید و ساحت دل را
ملک خدا کرد و کرد ملکت بانم
گفتی شو نفی تا زنی در اثبات
گشتم چو نان و مدتیّست چنانم
دست دلم زد در ولایت شمسی
شمس ولایت درآمد از در جانم
یک ران کز آسمان بخاک نهد ناف
در تک توحید از مهابت رانم
رانم چونان که جبرئیل بماند
کو بزمین است و من بکاه کشانم
سدره فرو است زان که منبر صدرش
بر سر طین است و من براز سرطانم
صرف صفای جریده ره جانان
نیست تعلّق برای و روی بجانم
شمس کمالم نه آفت و نه افولم
باغ بهشتم نه بهمن و نه خزانم
صعوه نیم شاهباز سدره نشینم
بنده نیم پادشاه ملک مستانم
شگفتا دست قدرت حق و اراده حضرت رب در این ظرف خاکی که از او بنام انسان یاد می کنند ، چه استعدادها و چه مایه هائی قرار داده ، که اگر مایه ها و استعدادها هماهنگ با راهنمائی انبیاء و ائمه و اولیاء قرآن بکار گرفته شود از انسان موجودی عرشی و عنصری ملکوتی ، و شاهبازی بهشتی و نوری ابدی، و فروغی الهی و جانی زنده ، و حیاتی پاینده خواهند ساخت .
اگر در این معرکه کسی غفلت ورزد وعَلفم جهل و بی خبری و پرچم سفاهت و بی خردی برافراشته دارد و بگوید ما را به راهنمایان آسمانی و هدایت مردان الهی نیازی نیست ، با اره ای تیز به قطع درخت کمال خویش اقدام کرده ، و با تیشه ای بنیان کن بجان ریشه هستی خود افتاده و درب هر گونه بدبختی را به روی خود باز کرده .
به فرموده شارح نهج البلاغه آیه ۱۵۷ سوره مبارکه اعراف هدف و مواد رسالت را بیان می کند ، که دقت در آن مواد و اهداف هر صاحب عقل و انصافی را به این نتیجه روشن می رساند که نیاز به انبیاء و اولیاء یک نیاز زیر بنائی و ضروری و طبیعی و عقلی است و انکار این نیاز مساوی با انکار نیاز انسان به آب و هوا و نور است .
( الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاُْمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالاِْنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ )(۳۵) .
آنان که پیروی می کنند از رسول پیام آور درس ناخوانده که خبر او در تورات و انجیل که در دست دارند ثبت شده ، آنان را به نیکی دستور می دهد و از بدی نهی می کند ، پاکیزه ها را برای آنان حلال و پلیدی ها را بر آنان حرام می نماید ، و بار سنگین و زنجیرهائی که بر گردن جان و قلب و نفس آنان است برمی دارد ، و کسانی که به او ایمان آورده اند و تعظیم و یاریش می کنند ، و از آن نوری که با او نازل شده است پیروی می کنند رستگارانند .
هدف و موارد رسالت در قرآن عبارت است از :
۱ ـ قیام انسانها به عدالت
۲ ـ نشان دادن آیات و نشانه های الهی
۳ ـ تعلیم کتاب که واقعیات هستی و حیات انسانی را در بر دارد .
۴ ـ تعلیم حکمت که دانستی ها را در راه شدن های تصفیه می نماید .
۵ ـ امر به نیکی ها و نهی از پلیدیها
۶ ـ برداشتن بارها و زنجیرهای سنگینی که از عوامل گوناگون ، انسان ها را در خود می فشارد .
۷ ـ روشنائی در حیات که آرمان اعلای حیات انسانها را معرفی و قابل وصول می سازد .
فَبَعَثَ فیهِمْ رُسُلَهُ وَواتَرَ اِلَیْهِمْ اَنْبِیاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِهِ وَیُذَکِّروهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَیَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلیغِ وَیُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَیُرُوُهُمُ الاْیاتِ الْمَقْدِرَةِ مِنْ سَقْف فَوْقَهُمْ مَرْفُوع وَمِهاد تَحْتَهُمْ مَوْضوع وَمَعایِشَ تُحْییهِمْ(۳۶) .
خداوند رسولانی را در میان آنان برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی بسوی آنان فرستاد ، تا مردم را به ادای پیمان فطری که با آفریدگارشان بسته بودند وادار نمایند ، و نعمت فراموش شده ی او را بیادشان بیاورند ، و با تبلیغ دلایل روشن وظیفه ی رسالت را بجای آورند و نیروی مخفی عقول مردم را برانگیزانند و بارور سازند ، و آیات با عظمت الهی را که در هندسه کلی هستی نقش بسته است به آنان بنمایانند : آسمانهائی برافراشته بالای سرشان ، و گهواره گسترده زمین زیر پایشان ، و معیشت هائی که حیاتشان را تأمین نماید .
با توجه به لطائفی که در گفتار شاه اولیاء حضرت علی مرتضی این انسان اعدل و اعلم واتقی واشجع و بصیر و بینا و جامع و کامل هست ، آیا کسی به خود جرأت و جسارت می دهد که بگوید نهال وجود انسان بدون باغبانی انبیا و اولیا قابلیت رشد دارد ؟

قسمت سوم

بیائید به دامن کرامت و حقیقت حضرت ختمی مرتبت که خلاصه همه انبیاء و عصاره ی همه کتب آسمانی ، و تجلّی تمام ملکوت الهی ، و ما حصل کلّ معارف آسمانی است دست توسّل زده و آن حضرت را به حقیقت شناخته و بطور کامل از آن جناب در همه شئون پیروی کنیم و وی را مقتدای خود قرار داده و بر اساس دستور واجب حضرت حق به او اقتدا کنیم ، که علم ازلی آن وجود مبارک را تا قیامت مقتدای خلق قرار داده و بر تمام انسانها تا صبح قیامت پیروی از آن حضرت و اقتدای به جناب او را واجب عینی قرار داده است ، که پیروی از او پیروی از خدا و همه ی انبیاء و قرآن مجید است ، و نیز پیروی حقیقی از او ما را به سوی ائمه اثناعشر که اوّل آنان علی و آخر آنان مهدی صاحب زمان (علیه السلام) است رهنمون شده و درهای سعادت دنیا و آخرت را به روی ما باز می کند .
با توجه به تمام مقدماتی که در این فصل گذشت به این نتیجه می رسیم که ما را مقتدائی جز خدا و انبیا و قرآن و ائمه طاهرین و شاگردان حقیقی آنان که در این دوره ها فقهای جامع الشرایطند نیست و صراط مستقیمی که قرآن بر آن پافشاری دارد ، همین است و بس ، و این همه در سایه رسالت پیامبر متجلّی است که پیروی از رسول ما را به پیروی از خدا و انبیاء و قرآن و ائمه و فقهای واجد شرایط هدایت کرده و باعث جلب خشنودی حق و بدست آوردن خیر دنیا و آخرت و آبادی امروز و فردا و رشد و کمال معنوی و روحی است .
و اینک توضیح بخش اخیر را از قرآن مجید بشنوید ، یعنی بخشی که به این نکته توجه داد ، که پیروی از پیامبر اسلام محور و قطب تمام مسائل مادی و معنوی و دنیائی و آخرتی و ظاهری و باطنی و قلبی و قالبی است ، و راهی برای شناخت خدا و اقتدای به او و شناخت انبیا و اقتدای به آنان و شناخت قرآن و اقتدای به این کتاب آسمانی و شناخت ائمه و اقتدای به آنان جز معرفت به پیامبر و پیروی از وی و اقتداء به او نیست .
( قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ )(۳۷) .
ای پیامبر به مردم بگو بیهوده ادعای محبت خدا و رابطه با حضرت حق را نداشته باشید که عشق به خدا و پیروی از حق و عبادت و اطاعت از او در گرو پیروی حقیقی از من است پس از دستورات من اطاعت کنید تا خدا شما را دوست داشته و از گناهانتان بگذرد .
مگر بدون شاگردی در مکتب رسول می توان خدا را شناخت ، مگر بدون اقتدای به او می توان از خواسته های حضرت حق مطلع شد ، مگر بدون توسّل قلبی به حضرت او و فراگیری دستوراتش و عمل به فرامینش می توان با خدا و دستورات خدا آشنا شد ; راه خداشناسی و عبادت حقیقی ، شناخت رسول خدا و اطاعت از دستورات اوست .
پس راه خداشناسی و طریق عشق واقعی به حضرت حق ، و راه اقتدای به خدای علیم پیروی از رسول خداست .
قرآن مجید پیروی از رسول اسلام را پیروی از همه انبیا و فرستادگان حق می داند به متنی از آیات سوره توبه از شماره ۲۹ تا ۳۲ توجه کنید :
با آنان که به خدا و قیامت ایمان نمی آورند ، و حرام خدا و رسول خدا را حرام نمی دانند ، و دین حق را قبول نمی کنند ، از آنان که اهل تورات و انجیلند بجنگید تا حاضر به جزیه شوند و اینان مردمی پست و خوارند .
یهود گفتند عزیز پسر خداست ، نصاری گفتند مسیح فرزند خداست ، این سخنان را که اینان بر زبان می رانند خود را به کیش کافران پیشین نزدیک و مشابه می کنند ، خدا آنان را هلاک و نابود کند که به خدا نسبت دروغ بستند .
علما و راهبان یهود و مسیحی خود را به مقام ربوبیت شناخته و خدا را نادیده گرفتند ، و مسیح پسر مریم را به الوهیّت گرفته ، در صورتی که مأمور نبودند جز به پرستش خدای یکتا که منزه و برتر از آن است که با او شریک قرار می دهند !
کافران می خواهند که نور خدا « که چراغ رخشنده علم و دین و کتب وحی الهی است » به نفس تیره و گفتار جاهلانه و تهمت های بی خردانه خود خاموش کنند ، و خدا جلوی آنان را می گیرد تا نور خدا را در منتهای ظهور و حدّ اعلای کمال برساند هر چند کافران ناراضی و مخالف باشند .
پس از این مقدمات که در این آیات بیان می کند می فرماید :
( هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ )(۳۸) .
اوست خدائی که رسول خدا محمد مصطفی را با دین حق به هدایت خلق فرستاد تا بر همه ادیان عالم تسلّط و برتری دهد هر چند مشرکان و کافران ناراضی و مخالف باشند .
روی سخن در این آیات در مرحله ی اوّل با مسلمانان و مؤمنان است که نسبت به مشرکان بخصوص یهود و نصاری چه وظایفی دارند و سپس با یهود و نصاری است که راه شما غلط و مکتب شما ناقص و ناصحیح ، و رهبری شما رهبری ضلالت و گمراهی است ، که عالمان و راهبان شما در ضلالت و تاریکی اند و پیروی شما از آنان غلط و آنان هم در حقیقت پیرو موسی و عیسی و عزیز و سایر انبیاء گذشته نیستند ، اکنون دین حق و دین هدایت دین محمد مصطفی است و شما اگر می خواهید به حقیقت پیرو موسی و عیسی باشید از دین رسول خدا پیامبر خاتم پیروی کنید که برترین دین و ناسخ تمام مکتب های گذشته است ، و در حقیقت پیروی از حضرت او پیروی حقیقی از موسی و عیسی و همه انبیاء خداست ، و به قول قرآن که از قول مؤمنین واقعی نقل می کند :
( لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَد مِن رُسُلِهِ )(۳۹) .
آری حقیقت فرق نگذاشتن بین انبیا تجلی در شناخت نبی اکرم و اطاعت از آن حضرت دارد ، که در معارف الهی چه در قرآن و چه در روایات و چه در مباحث عقلی و فلسفی ثابت شده که آن حضرت دارای مقام جمع الجمع اند و آنچه همه خوبان دارند او به تنهائی دارد ، بر این اساس اطاعت از او اطاعت از صد و بیست و چهار هزار پیغمبر است .
تمام ائمه و اولیاء و حکما و عرفای شامخین بر اساس آیات قرآن مجید در این حقیقت اتفاق نظر دارند که :
حقیقت محمدیه که از بن به برزخ البرازخ الازلیه وحقیقة الانسانیة الازلیه الابدیّه تعبیر نموده اند متجلّی در مظاهر و اعیان جمیع انبیا و اولیاست و اولین ظهور او در صورت و هیکل بشری و جلبات انسانی در آدم ابوالبشر است ، و کمال آن حقیقت در مقام ظهور در مشکات انبیا در صورت شخصی حقیقت کمالی جمعی محمّدی ظاهر می شود و بعد از ختم دائره نبوت در اولیاء محمدیّین دور می زند و تمام جلوه او در عالم بشری باسم عدل الهی در خاتم الاولیاء مهدی موعود (علیه السلام) ظاهر می گردد و بوجود مهدی ولایت به حدّ کمال می رسد(۴۰) .
پس مرحله وجوب متابعت از ولایت هم از این مقاله بدست می آید که هر کس به حقیقت می خواهد پیرو رسول اکرم اسلام باشد و به حکم خدا آنجناب را مقتدای خود قرار دهد بر او حتم و واجب است که پس از او بدون چون و چرا از علی عالی و یازده فرزندش اطاعت کند ، که رسول اسلام به شهادت روایات بسیار زیادی که کتب فریقین آورده اند در طول بیست و سه سال نبوت خود به حکم حضرت حق وجوب پیروی از ائمه بعد از خود را با تصریح حتمی به نام و اسامی آنان به امت تذکر می داد ، که این پیروی و مقتدا قرار دادن علی (علیه السلام) تا مهدی ارواحنا فداه مزد رسالت است چنان که صریح قرآن به آن ناطق است .
( قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی )(۴۱) .
واحدی هم در ترجمه و توضیح کلمه قربی به علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمه بعد از حضرت حسین تا امام زمان شک نکرده .
و به تصریح شیخ اکبر و دیگر از اکابر از عرفا جمیع مقامات رسول اسلام بالوراثه برای عترت و اهل بیت او ثابت و متحقق است و آنان بزرگواران وارث حال و مقام و علوم و اسرار او هستند و ولایت خاصّه او به حضرت مهدی ختم و از ناحیه آنجناب به صورت ولایت عامه در فقهاء شامخین متجلی است ، و این معانی در جای خود با براهین محکمه و استدلالات متینه آنچنان اثبات شده که صاحب انصافی نمی تواند به اندازه یک ذره در این مقام شک و تردید کند ، و از همین طریق روشن می شود که فهم حقیقت قرآن همچون توحید و معاد و ولایت بستگی به همبستگی قلبی و عملی با رسول گرامی اسلام دارد ، و خلاصه مقتدای حقیقی ناس که در علم ازلی معین گشته ، خدا و انبیا و ائمه قرآن و فقهای واجد شرایطند ، که این همه وقتی برای انسان حصل می گردد که انسان از پیامبر عزیز اسلام شناخت داشته و از آن مقام ملکوتی پیروی کند .
بنابر این راه اقتدای صحیح و شناخت مقتدایان واقعی در طی این توضیحی که از لطف حق بر جمله ی اول روایت باب اقتداء داده شد ، روشن گشت و حجت الهی بر همگان تمام شد .
قرآن مجید به این نکته مهمه هم اشاره دارد که مقتدا و امام شما در قیامت همان مقتدا و امام شما در دنیاست ، اگر در دنیا مقتدای شما بقول قرآن امام هدایت بود ، در آخرت هم تا ورود به بهشت و رسیدن به رضوان الهی با او خواهی بود ، و اگر مقتدایت امام ضلالت و امام کفر است در آخرت هم با او خواهی بود ، و همراه او به عذاب ابدی دچار خواهی شد !
احمد مرسل شه دنیا و دین
گنج ازل مهبط روح الامین
صورت آدم زصفات رخش
عصمت حوا زدل فرخش
هم خط سبزش نمک خوان حسن
هم عرقش موجب طوفان حسن
نوح نبود ار چه به دوران او
بود ولی غرقه طوفان او
گرچه نبودست چو یوسف کسی
بود زیوسف نمکین تر بسی
نار براهیم که گلزار شد
از اثر آن گل رخسار شد
شد به سلیمان زلب گوهری
لعل ده خاتم پیغمبری
تا به سخن ریخت جواهر زمیم
گشت خجل از کلماتش حکیم
یونس اگر رفت به کام سمک
او علم افراشت به اوج فلک
عیسی اگر پای بگردون نهاد
سایه او نور بخورشید داد
بحر ازل در دل دانای اوست
آب خضر خاک کف پای اوست
سنگ نشد ازلب لعلش خضاب
لعل شد از تابش او آفتاب
سبع مثانی رخ هم چو مهش
گیسوی چون سلسله بسملش
از قلم صنع نموده بهم
زابرو و قد معنی نون والقلم
نطق و دهن راه یقین و گمان
چهره و موسوره ی نور و دخان
قاری قرآن لب شیرین او
روح قدس مرده یس او
میم که حرفی است زنامش نخست
عالم و آدم شده از وی درست
چشمه فضل است بر آب حیات
چشم طلب بر کرمش کاینات

قسمت چهارم

تا ز سر چشم شده غنچه وش
آمده از چشمه ی او رشحه کش
چشمه این میم که چشم نبی است
نور فزاینده عین علی است
آن که نبی راز ولی کرد فرق
دیده ی او گشته بخون باد غرق
جز به ولایت نشوی منتهی
نیست نبوت زولایت تهی
ملک ولایت چه اگر حیدر است
ملک نبوت به ولایت درست
ختم نبوت چو علم بر کشید
دامن معراج بر اختر کشید
بلکه زهفت اختر دائر گذشت
در تتق عالم ظاهر گذشت
زد بسراپای فنا فرش را
فرش قدم کرد سر عرش را
رفت بجائی که دیگر جا نبود
رفتن آن راه به این پا نبود
رفتنش آن بود که از خویش رفت
با قدم بی قدمی پیش رفت
بلکه کجا بود ره پیش و پس
ذات خداوند جهان بود و بس
موج سخن خاست زدریای جود
ریخت در آن هر چه در آن بحر بود
لطف خدا کرد بر او منجلی
سرّ خدائی به زبان علی
باز چو گردید هم از وی درست
باز شنید آنچه شنید از نخست
سر محبت زدو سو جوش کرد
بلکه زخود گفت و خود او گوش کرد
عشق دوئی را زمیان برده بود
گفته شد آن راز که در پرده بود
آن که زترک دو جهان تاج بافت
بر بتماشاگه معراج یافت
در پایان قسمت اوّل روایت حضرت صادق (علیه السلام) به این نکته بسیار مهم اشاره دارند که : اقتدا خود بستن ظاهری به مقتدا نیست و تبعیت از یک سلسله حرکات محدود ، بلکه اقتدا پیروی کامل در اعمال و اخلاق و عقاید از مقتدای الهی است ، طریحی آن مرد بزرگ در کتاب با عظمت خود « مجمع البحرین » در این زمینه به پیروی از آیات قرآن مجید و روایات وارده از اهل بیت عصمت می فرماید :
اَلْوَلایَةُ مَحَبَّةُ اَهْلِ الْبَیْتِ وَاتِّباعُهُمْ فِی الدِّینِ وَامْتِثالُ اَوامِرِهِمْ وَنَواهیهِمْ وَالتَّأَسّی بِهِمْ فِی الاَْخْلاقِ وَالاَْعْمالِ .
ولایت در حقیقت عشق به اهل بیت و پیروی از آنان در دین ، و اطاعت از اوامر و نواهی آنان و شکل گرفتن از ایشان در اخلاق و اعمال است .
در هر صورت ، اقتداء بدین صورت اقتدائی عقلانی و وجدانی و طبیعی و شرعی است و باعث سعادت انسان در دنیا و آخرت است ، و زندگی و حیات و حرکت و عمل در غیر این راه مورث ندامت و علّت حسرت و موجب شقاوت و هلاکت ابدی است ، چرا که خداوند اعلام فرموده اقتدای به مقتدای بر حق را در همه زمینه ها از اقتدا کننده می پذیرم و اقتدای به غیر آنان را مردود و باطل می شمارم .
و خداوند در آیه شریفه قرآنیه که حضرت صادق در دنباله روایت آورده اند می فرماید :
زمانی که در نفخ صور دمیده شود نسب برای کسی مطرح نیست و از احدی نمی پرسند پسر کیستی ، پدر کیستی و به که منسوبی ، بلکه آنچه محور و واقعیت است ایمان و اخلاق و عمل صالح است ، که آن سه حقیقت هم در سایه اقتدای صحیح قابل کسب است .
امام صادق (علیه السلام) روایت باب اقتدا را بدینگونه دنبال کنند :
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : ارواح قبل از اجساد جنودی جمع و لشگری متفقند .
چون در عالم شهود ظهور کنند بر حول محور حق نیز اجتماع کنند ، و آن اروحی که از حق روی گردان گردند به اختلاف دچار شوند .
از محمد حنفیه پرسیدند : ادب از که آموختی ؟ گفت از پروردگارم فرا گرفتم ، به این صورت که مولایم به من قوتی در عقل و روح کرامت کرد ، که با آن قوت بیبن حق و باطل و خوب و بد را تمیز می دهم ، به همین خاطر هر چه از صاحبان بینش و بصیرت می بینم همان را درس عمل برای خود قرار می دهم و به روش پاک و پسندیده آنان اقتدا می کنم ، و هر چه از جاهلان و بی خبران مشاهده می کنم به نظرم ناپسند و قبح می آید به همین خاطر از وضع آنان در عین نفرت دوری می نمایم ، و من به لطف حضرت حق از این راه به خزانه های دانش رسیده ام .
ما و دل سودا زده سر مست الستیم
برگشته زمیخانه دو آشفته مستیم
با افسر سلطانی کونین بلندیم
با خاک در خاک نشینان تو پستیم
موهوم بود هستی ما سرّ تو موجود
المنة لله کز این واهمه رستیم
ما شیشه شکستیم و کف پای ملک را
زین شیشه بشکسته در این بادیه خستیم
با عشق تو دیوانه و با جام تو سرمست
چون نیست شدیم از همه با عشق تو هستیم
پیوند مهمّات زکوتین بریدیم
با رشته پیمان سر زلف تو بستیم
ما باز توی منزلت ساعد جانیم
از بام جهان با پر افراشته ی جستیم
زاهد تو برو مسجدی صومعه ای باش
ما رند خرابات رو باده پرستیم
شاهین وجودیم به حبس تن خاکی
کز قوت پیراهن قفس تنگ شکستیم
برخاسته از کنگره عرش و به آفاق
پرواز نمودیم و به بام تو نشستیم
صحرای تو را آهوی دربند گرفتار
در پای تو را ماهی افتاده به شستیم
گر زان که فقیریم فقیر در شاهیم
ور زان که خرابیم از آن ساغر و دستیم
ای ساقی مستان به صفا رطل دمادم
مخمور به مگذار که ما مست الستیم
حضرت امام بحق ناطق در دنباله روایت می فرماید : هیچ راهی برای مؤمن زیرک سالم تر از اقتداء صحیح و نیروی الهی نیست ، چرا که اقتدا به حق و انبیا و ائمه و قرآن و عالمان ربانی راهی است واضح و مقصدی است صحیح و از هر راهی درست تر و بهتر و با منفعت تر ، چرا که راه عقل به جمیع حقایق وفا نمی کند زیرا عقل در وجود هر انسان عقل جزئی است و عقل جزئی احاطه به تمام احکام و واقعیات برایش محال است ، و راه های دیگر به طریق اولی ضعیف تر ، اما پیروی از حضرت حق پیروی از وجودی است که به تمام حقایق خبیر است ، و پیروی از انبیا و ائمه پیروی از عقل متصل به عقل کامل است و پیروی از قرآن گرفتن نور از منبع لا یزالی است . و پیروی از عالمان واجد شرایط پیروی از راهنمای آگاه بسوی توحید و نبوت و امامت است .
خداوند عزیز در قرآن مجید می فرماید :
( أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ )(۴۲) .
انبیاء الهی آن مردمی هستند که خدا آنان را به تمام حقایق راهنمائی کرد ، پس از راه آنان پیروی کرده و به آنان اقتدا کن ، ملاحظه می کنید آیه شریفه راه اقتداء صحیح را نشان می دهد .
انبیاء الهی در جامعه بشری بنا به نقل نهج البلاغه طبیبانند و خلق از نظر عقل و روح و نفس مریض ، و تنها راه علاج این مرض بدست آن طبیبان است .
ما طبیبانیم شاگردان حق
بحر قلز دید ما را فانفلق
آن طبیبان طبیعت دیگرند
که بدل از راه نبضی بنگرند
ما بدل بیواسطه خوش بنگریم
کز فراست ما بعالی منظریم
ما طبیبان فعالیم و مقال
ملهم ما پرتو نور جلال
وَقالَ عَزَّوجَلَّ : ( ثُمَّ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً )(۴۳) . فَلَوْ کانَ لِدین اللهِ تَعالی مَسْلَکٌ اَقْوَمَ مِنَ الاِْقْتِداءِ لَنَدَبَ اَوْلیاءَهُ وَاَنْبِیاءَهُ اِلَیْهِ . و نیز خداوند عزّوجلّ در قرآن مجید می فرماید : ای حبیب من به تو وحی کردم که به آئین حنیف ابراهیم اقتدا کن .
پس از ذکر این آیه حضرت صادق (علیه السلام) می فرمایند : اگر از برای دین الهی مسلکی و راهی محکم تر و استوارتر از اقتداء به حق و پیروی صحیح بود عاشقان و انبیاء خود را به آن دعوت می فرمود :
و نیز از حضرت رسالت پناه نقل می کنند : که در قلب مؤمن نوری است ، که نمی درخشد مگر در سایه اقتدای به حق و اجتناب از باطل و اختیار کردن راه وسط و دوری از افراط و تفریط ، و این نور در حقیقت نور انبیاست که خداوند مهربان در قلوب مردم مؤمن به امانت گذاشته است .
در پایان روایت باید به این نکته متذکّر شد ، که دوری از اقتداء صحیح باعث خاموش شدن چراغ فطرت و افتادن در چاه ضلالت و از دست دادن سعادت دنیا و آخرت است ، و این دوری آدمی را مصداق آیات زیر می نماید :
( سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ )(۴۴) .
چه اینان را بترسانی و یا نترسانی برای آنها مساوی است که ایمان نمی آورند .
( مَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً )(۴۵) .
هر کس را پس از اتمام حجت بخواهد واگذارد و عنایت و لطفش را از سر او بردارد ، دلش را از پذیرفتن ایمان تنگ و سخت تنگ نماید .
( أُولئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ )(۴۶) .
اینان که اقتدای به انبیا و اولیاء ندارند ، و حرکات و اعمالشان بر اساس هوای نفس و لذّت گرائی است ، کلیّه اعمالشان در دنیا و آخرت ضایع و تباه است و احدی برای نجات آنان

باب شصتم

در مدح عفو است

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْعَفْوُ عِنْدَ الْقُدْرَةِ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلینَ وَالْمُتَّقینَ .
وَتَفْسیرُ الْعَفْوِ اَنْ لا تُلْزِمَ صاحِبَکَ فیما اَجْرَمَ ظاهِراً وَتنْسی مِنَ الاْصْلِ ما اَصَبْتَ مِنْهُ باطِناً وَتَزیدُ عَلَی الاِْخْتیاراتِ اِحْساناً .
وَلَنْ یَجِدَ اِلی ذلِکَ سَبیلاً اِلاّ مَنْ قَدْ عَفَی اللهُ تَعالی عَنْهُ وَغَفَرَ لَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَما تَأَخَّرَ وَزَیَّنَهُ وَاَلْبَسَهُ مِنْ نورِ بَهائِهِ لاَِنَّ الْعَفْوَ وَالْغُفْرانَ صِفَتانِ مِنْ صِفاتِ اللهِ تَعالی اَوْدَعَهُما فی اَسْرارِ اَصْفِیائِهِ لِیَتَخَلَّقُوا مَعَ الْخَلْقِ بِاَخْلاقِ خالِقِهِمْ وَجاعِلِهِمْ کَذلِکَ .
قالَ اللهُ تَعالی : ( وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ) .
وَمَن لا یَعْفُوَ عَنْ بَشَر مِثْلِهِ کَیْفَ یَرْجُو عَفْوَ مَلِک جَبّار ؟ وقال (صلی الله علیه وآله) حاکیاً عَنْ رَبِّهِ یَأْمُرُهُ بِهذهِ الْخِصالِ قالَ : صِلْ مَنْ قَطَعَکَ ، وَاعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَاَعْطِ مَنْ حَرَمَکَ وَاَحْسِنْ اِلی مَنْ اَساءَ اِلَیْکَ .
وَقَدْ اَمَرَنا بِمُتابَعَتِهِ بِقَولِهِ تَعالی : ( وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ) .
وَالْعَفوُ سِرُّ اللهِ فی قُلُوبِ خَواصِهِ فَمْنْ بَشَّرَاللهُ لَهُ یَسَّرَ اللهُ لَهُ یَسَّرَ لُهُ وَکانَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) یَقولُ : اَیَعْجِزُ اَحَدَکُمْ اَنْ یَکُونَ کَأبی ضَمْضَم ؟ قالُوا : یا رَسُولَ الله ما اَبُو ضَمْضَم ؟ قالَ : رَجُلٌ مِمَّنْ قَبْلِکُمْ کانَ اِذا اَصْبَحَ یَقولُ : اَللَّهُمَّ اِنّی قَدْ تَصدَّقْتُ بِعِرْضی عَلَی النّاسِ عامَّةً .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْعَفْوُ عِنْدَ الْقُدْرَةِ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلینَ وَالْمُتَّقینَ .
در این فصل وجود مقدس حضرت صادق (علیه السلام) به یکی از مهمترین اوصاف حمیده و صفات پسندیده که به قول خود حضرت روش انبیا و متقین بوده ، یعنی صفت با عظمت عفو و گذشت اشاره می نماید .
عفو و گذشت در جائی است که انسان از پدر و مادر ، از زن و فرزند ، از اقربا و خویشان ، و از دوست و آشنا و از مردم ، آزاری واذیتی ببیند که آن آزار و اذیت معلول بی خبری ، غفلت ، جهل ، حسد ، کم ظرفیّتی و اشتباه و خطای آزارکننده باشد ، در تمام این موارد خداوند مهربان و انبیاء الهی و ائمه طاهرین و عرفاء شامخین و اولیاء کاملین دستور گذشت و عفو می دهند ، و پس از عفو دستور به احسان و نیکی در باره آزار دهنده صادر می کنند .
اما اگر انسان در میدان جنگ با کفار و مشرکین روبرو شد ، کفار و مشرکینی که به مملکت اسلام و ملّت قرآن هجوم آورده اند ، جای عفو و گذشت نیست ، بلکه جای جنگ و جهاد و زمینه نابود کردن دشمن و از بین بردن اعداء دین است ، مگر این که دشمن بطور واقع از نقشه شومش برگردد و به خواسته های مردم مؤمن گردن نهد و خسارات وارده را جبران نماید ، و از مردم مسلمان طلب صلح کرده و از کردارش بطور مسلّم پشیمان شده باشد ، و یا در ضمن جنگ با اسلام عزیز آشنا شده و بخواهد به نحو حقیقت به آغوش اسلام آید ، در این مرحله جای صلح و عفو و گذشت و بردباری است .
قرآن مجید می فرماید :
( صِبْغَةَ اللهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ )(۴۷) .
عفو کلید گشایش ، و زمینه فرج ، و راه حلّ مشکلات ، و جذب کننده افراد ، و پشیمان کننده خطاکار ، و عامل دوستی و محبت بین آزار کشیده و آزار دهنده است .
غضب و خشم شرّ است و عفو و گذشت نیکی و خیر ، غضب از اوصاف ابلیس و عفو از صفات حضرت باری تعالی است .
در برابر آزار و خطای هم نوعان و مردم مؤمن و مسلمان ، و اقوام و اقربا ، مسئله گذشت و عفو و حلم و بردباری و صبر و حوصله را به تمرین بگذارید ، تا بتدریج به این حسنه الهیه آراسته شده و وجودتان تبدیل به منبع خیر و ظرف کرامت گردد .
عفو در معارف الهی به عنوان عبادت شناخته شده و ثوابها مهّمی بر صاحب عفو مترتّب است .
گذشت طرف مقابل را از انسان شرمنده می کند و او را در سنگر انفعال می برد و چه بسا که حلم و صبر و عفو و گذشت انسان چراغ پر فروغ هدایت برای دیگران می گردد .
به هنگام آزار دیدن از مردم و هجوم طوفان غضب و خشم ، که می خواهد انسان را از مدار حق و حقیقت جدا کند ، بیاد خدا افتید ، و به جناب حق پناه ببرید ، و به لطف و مرحمت او تکیه بزنید و به خصوص بیاد این حقیقت بیفتید که در این دوره ی عمر از چه گناهان زیاد و بزرگی که شما مرتکب شدید او درگذشت و عفو کرد و شما را بخشید ، پس به شکرانه عفو او از شما ، از مردم بگذرید و از خطا و آزارشان چشم بپوشید و از آنان گذشت کنید و برای ایشان از حضرت حق جل و علا طلب مغفرت نمائید و اگر لازم باشد به آنان نیکی و احسان کنید تا با خدای مهربان هم سو گشته و هم اخلاق جناب او گردید و قلب و روحتان هم رنگ آن حضرت شود .
به قول بلبل گلزار عشق مرحوم الهی قمشه ای :
ذکر تو ای یار تسلاّی ماست
شور غمت شادی دلهای ماست
دیدن روی توبه صبح وصال
آرزوی این شب یلدای ماست
در تو که پنهانی و پیداستی
واله و حیران دل دانای ماست
مهر تو ماه آیت لطف است و مهر
منع تو اعطای تقاضای ماست
آن که بجز حسن و نکوئی ندید
در دو جهان دیده بینای ماست
از خود و فکرت و حسّ بگذرد
کین همه در سر حد غوغای ماست
در سفر عشق ملک سالهاست
در طلب شاهد یکتای ماست
بالله اگر دعوی دانش کنیم
لای تو اندیشه ی اِلاّی ماست
آگه از اسرار ازل تا ابد
آن صمد سرمد یکتای ماست
ذکر حدیث تو روان بخش جان
فکر جمال تو دل آرای ماست
طی هزاران سفرت یک قدم
در ره آن شاهد یکتای ماست
ای گهر عشق تو ای بی نشان
نام و نشانیت بدریای ماست
گفت الهی سخن عشق یار
گوش دل ارهست بر آوای ماست

عفو در قرآن مجید

قرآن مجید در دو جهت در مسئله عفو سخن دارد ، در یک جهت خبر از عفو الهی نسبت به خطاکاران توبه کار می دهد ، و در جهت دیگر از مردم می خواهد نسبت به یکدیگر اهل گذشت و عفو باشند تا در این زمینه با حضرت حق هماهنگ شوند .
( وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَنْتُمْ ظَالِمُونَ«۵۱» ثُمَّ عَفَوْنَا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ )(۴۸) .
و یاد آرید وقتی که با موسی برای نزول تورات چهل شب وعده گذاشتیم پس شما در غیبت او گوساله پرستی اختیار کرده و ستمکار و بیدادگر شدید .
آنگاه شما را بخشیدیم و پس از چنین کار زشت از گناه شما در گذشتیم باشد که سپاسگزار شوید .
عنایت کنید که خداوند مهربان از چنان گناه سنگینی از گناهکاران بنی اسرائیل ، پس از تنبّه و بیداری و توبه از زشتی عمل گذشت کرد و آنان را بخشید ، بر ما بندگان لازم و فرض است که از حضرت دوست متابعت کرده و از خطای برادران و آشنایان و هر کس به ما آزار دهد بخاطر خدا گذشت کنیم و طرف خود را ببخشیم .
( وَلَقَدْ صَدَقَکُمُ اللهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُم بِإِذْنِهِ حَتَّی إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِی الاَْمْرِ وَعَصَیْتُم مِن بَعْدِ مَا أَرَاکُم مَا تُحِبُّونَ مِنکُم مَن یُرِیدُ الدُّنْیَا وَمِنکُم مَن یُرِیدُ الآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیکُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنکُمْ وَاللهُ ذُو فَضْل عَلَی الْمُؤْمِنِینَ )(۴۹) .
به حقیقت صدق وعده ی خدا را که شما را بر دشمنان غالب گرداند ، کافران آنگاه دریافتند که شما پیروز شدید و به فرمان خدا کافران را به خاک هلاک افکندید و همیشه بر دشمن غالب بودید تا وقتی که در جنگ احد سستی کرده و اختلاف انگیختید و نافرمانی حکم رسول من نمودید پس از آن که هر چه آرزوی شما بود از فتح و غنیمت به آن رسیدید ، برخی برای دنیا و گروهی برای آخرت می کوشیدید ، در آن میدان شما را از پیشرفت باز ایستاند تا شما را بیازماید ، و خدا از تقصیر شما درگذشت که خدا را به اهل ایمان عنایت و رحمت است .
( فَأُولئِکَ عَسَی اللهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَکَانَ اللهُ عَفُوَّاً غَفُوراً )(۵۰) .
آنان امیدوار به عنایت خدا باشند که از آنان درگذرند ، و خداوند گذشت کننده مهربان است .
( إِن تُبْدُوا خَیْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَن سُوء فَإِنَّ اللهَ کَانَ عَفُوّاً قَدِیراً )(۵۱) .
اگر در حق مردم به آشکار و پنهان خوبی کنید و یا از بدی دیگران بگذرید و گذشت نمائید کار بسیار محبوبی است ، پس قطع داشته باشید که خداوند نسبت به شما با گذشت است در حالی که بر انتقام گیری تواناست .
( وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ )(۵۲) .
و اوست خدائی که توبه بندگانش را قبول می کند و گناهانشان را عفو می کند و شما ای بندگان هر چه انجام دهید خدا می داند .
آیات گذشته نمایشگر عفو و گذشت حضرت حق از عاصیان متجاوز و تبهکاران خود کامه بود ، که بر اثر بیداری و توبه باعث جذب و عفو و گذشت خدا شدند ، و اما آیاتی که از بندگانش می خواهد خطاکاران و آزاردهندگان نسبت به خود را که خطا و آزارشان معلول کم ظرفیتی و جهل و خشم است ببخشند و عفو کنند عبارت است از :
( وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللهَ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللهُ لَکُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ )(۵۳) .
و نباید صاحبان ثروت و نعمت در باره ی خویشاوندان خود و در حق مسکینان و مهاجرین در راه خدا از بخشش و انفاق کوتاهی کنند ، باید مؤمنان همیشه بلند همت بوده و با مردم جانب گذشت و اعراض از اشتباه آنان را رعایت کنند ، آیا علاقه ندارید خداوند در حق شما گذشت کند ، شما بگذرید تا خدا بگذرد که خداوند بسیار بخشنده و رحیم است .
( فَبِمَـا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ )(۵۴) .
ای رسول من ، رحمت خدا تو را با مردم مهربان و خوشخوی گردانید ، و اگر تندخو و سخت دل بودی ، مردم از گرد تو متفرق می شدند ، پس چون امّت به نادانی در حق تو بد کنند از آنان بگذر و از خداوند برای آنان طلب آمرزش کن و برای دلجوئی آنها در امور با ایشان مشورت نما ، آنچه تصمیم گرفتی با توکل بخدا انجام ده که خدا آنان را که بر او اعتماد کنند دوست دارد .
( فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُـحْسِنِینَ )(۵۵) .
از مردم بگذر و از کار بدشان آنان را عفو کن که همانا خداوند نیکوکاران را دوست دارد
( خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ )(۵۶) .
جانب عفو را رعایت کن و طریق عفو و گذشت را به پیمای و امّت را به نیکوکاری امر کن و از مردم نادان که زیر بار حرف حق و دستوراتت نمی روند پرهیز کن .

عفو در روایات

قَالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) : اَلْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ .
علی (علیه السلام) فرمود : گذشت تاجی بر تارک مکارم است .
و نیز آن حضرت فرمود : دو چیز است که ثواب آنها به اندازه نمی آید :
گذشت و عدالت .
وَقالَ (علیه السلام) : قِلَّة الْعَفْوِ اَقْبَحُ الْعُیُوبِ ، وَالتَّسَرُّعُ اِلَی الاِْنْتِقامِ اَعْظَمُ الذُّنُوبِ .
و نیز آن حضرت فرمود : کم گذشتی قبیح ترین عیب و عجله در انتقام از بزرگترین گناهان است .
وَقالَ : شَرُّ النّاسِ مَنْ لا یَعْفُو عَنِ الزَّلَّةِ وَلا یَسْتُرُ الْعَوْرَةَ .
و نیز آن جناب فرمود : بدترین مردم کسی است که از لغزش مردم گذشت نکند ، و عیب مردم را نپوشاند .
پیامبر فرمود شب معراج قصری مستولی و مشرف بر بهشت را دیدم از امین وحی پرسیدم از کیست گفت : آنان که خشم خود فرو خورند و از مردم گذشت کنند و خدا نیکوکاران را دوست دارد .
قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : مَنْ عَفا عِنْدَه قُدْرَة عَفَا اللهُ عَنْهُ یَوْمَ الْعَثْرَةِ .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : هر کس بوقت قدرت عفو کند خداوند روز لغزش از وی گذشت کند .
مردی از آزار خدمه اش به رسول خدا شکایت برد ، حضرت فرمود از آنان گذشت کن که گذشت باعث اصلاح دل آنان است ، عرض کرد در بی ادبی متفاوتند فرمود برو از آنان بگذر .
عَنْ النَّبیِّ (صلی الله علیه وآله) : اِنَّهُ یُنادی مُناد یَوْمْ الْقِیامَةِ مَنْ کانَ لَهُ عَلَی اللهِ اَجْرٌ فَلْیَقُمْ . فَلا یقُومُ اِلاّ الْعافُونَ ، اَلَمْ تَسْمَعُوا قَوْلَهُ تَعالی : ( فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللهَ )(۵۷) .
نبی اسلام فرمود : روز قیامت منادی فریاد می کند ، هر کس بر خدا حقی از اجر دارد برخیزد ، برنمی خیزد مگر آنان که در دنیا از دیگران گذشت کرده و جانب عفو را گرفتند ، آیا نشنیدید قول خدا را ، هر کس عفو کند و اصلاح نماید پس اجرش با خداست .

مالک اشتر و مسئله عفو

او انسانی والا و موجودی الهی و وجودی ملکوتی ، و مجسّمه اعتقاد و اخلاق و عمل صالح بود ، و آنچه امیرالمؤمنین در کرامت و بزرگواری آن جناب فرموده در باره کمتر کسی گفته شده .
به هنگامی که در اوج قدرت واقتدار و عظمت بود ، و فرماندهی لشگر عراق را به عهده داشت ، و نام مبارکش لرزه به تن مخالفان می انداخت وارد بازار کوفه شد ، چون همیشه در لباس مساکین و فقرا بود و نشانی برای شناخته شدن نداشت در جمع کسانی که او را نمی شناختند مورد توجه قرار نمی گرفت .
شخصی برای بازیگری و خنداندن دیگران آنجناب را مورد اذیت و آزار و توهین قرار داد ، آن مرد با کرامت و صاحب دل بدون اینکه به شوخی کننده توجه کند راهش را ادامه داد . مردی که ناظر بی تربیتی آن شخص بود جلو آمد و وی را گفت این شخص را شناختی ؟ گفت : نه ، گفت : این انسان بی نظیر و گوهر گرانبهای صدف دین مالک اشتر نخعی بود ، آزارکنده از پی مالک روان شد و از هر کس که امکان داشت خط سیر مالک را پرسید تا آن منبع فیض را در مسجد یافت که مشغول نماز است صبر کرد تا مالک به نمازش خاتمه داد ، به محضرش عرضه داشت اسائه ادب مرا ببخش و بر من کرم نموده از من گذشت کن ، مالک در برابر اصرار او فرمود : من از تو نگرانی ندارم چون آن عمل تحقیر کننده را انجام دادی و بر تو گناه بود ، من به این مسجد آمدم و این دو رکعت نماز را محض جلب رضای حق و غفران الهی به سوی تو بجا آوردم ! !
بهشت است آنجا که آزار نیست
گل است آن که بر پای کس خار نیست
فرشته سرشت و بهشتی و شی
اگر با کست جور و پیکار نیست
بجز دانش و دین دل هوشمند
به بازار گیتی خریدار نیست
بر آنان که بد کیش و تیره دلند
نصیبی بجز قهر دادار نیست
بازیچه عالم بی ثبات
دل هوشمندان گرفتار نیست
شد آزاد جان هر که با یاد دوست
بصیدی و قیدی گرفتار نیست
الهی بر آن پاک دل مرحبا
که دامش بجز زلف دلدار نیست
من در حدیث پنجاه و هفتم در رابطه با حلم و بردباری که بی ارتباط به مسئله عفو نیست ، چرا که عفو میوه شیرین حلم است ـ مسائلی را متذکر شده ام از این جهت توضیح و تفسیر بیشتری را در این فصل لازم نمی بینم ، نسبت به بقیه حدیث به بیش از ترجمه نیازی نیست
امام صادق (علیه السلام) می فرماید :
معنی عفو این است که هرگاه از کسی جرمی و تقصیری به تو واقع شد از پی او برای انتقام گرفتن نروی و حتی آن جرم و اذیت را به او اظهار نکنی و به رخ او نکشی و از زبان و دل و ظاهر و باطنت او را در این زمینه فراموش کنی و بیش از پیش به وی احسان و نیکی کنی !
به این صفت کمال و گوهر گرانبها کسی راه نمی برد مگر اینکه لذّت عفو حضرت حق را نسبت به گناهانش چشیده باشد ، و پروردگار مهربان وی را به صفات ستوده و اطور محموده مزین نموده و به نور بهاء خود او را غرق کرده باشد ، که عفو و گذشت کار مردان خداست ، و این صفت الهی در خور هر ظرفی و هر موجودی نیست .
عفو و مغفرت و گذشت و بخشش نسبت به تقصیر و عصیان مردم از صفات الهی است که در قلب بندگان برگزیده جنبه امانت دارد ، این گوهر تابناک معنوی در قلوب اولیا برای آن است که با عباد خدا چون خدا رفتار کنند ، چه این که بنده ضعیف هر چند مستغرق در عبادت و بندگی باشد ، باز محتاج به عفو و فضل خداست و به عبادت تنها نمی توان مستحق درجات عالیه شد .
خداوند دستور داده ، عفو کنید و پرده پوشی نمائید ، مگر دوست ندارید مورد عفو حق قرار بگیرید ،کسی که از دیگران گذشت ندارد چه توقعی از گذشت حضرت الهی دارد ؟
پیامبر (صلی الله علیه وآله) می فرماید خداوند به من سه خصلت امر کرد :
۱ ـ حق صله رحم را بجای آر گرچه آنان از تو رمیده باشند .
۲ ـ از هر که به تو ظلم کرده عفو کن .
۳ ـ به هر که به تو بدی کرده احسان و نیکی آور .
و خود حضرت رسالت پناهی بارها مردم را به رعایت این سه خصلت امر فرمود و از پیروی از حالات شیطانی نهی کرد و ما بر اساس آیات قرآن مجید ملزم هستیم به آنچه پیامبر دعوت می کند عاشقانه گردن نهیم ، و از آنچه نهی می فرماید بپرهیزیم .
عفو کردن و گذشت از تقصیر دیگران ، سرّی است از اسرار الهی که مخصوص قلب خواصّ از عباد است و بشارتی از جانب حق به سوی بندگان آراسته ، به این معنی که ای بندگان هرگاه شما را که بنده و مخلوقید امر به عفو کنم ، پس من که خالق شمایم به این حقیقت و خرج کردنش اولی ترم ، هر کس به این صفت موصوف باشد خداوند مشکلاتش را حل و کار دنیا و آخرتش را آسان می کند .
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) به یارانش می فرمود : شما از اینکه مانند ابو ضمضم باشید عاجز و ناتوانید ؟
عرضه داشتند ابو ضمضم چگونه بوده ؟ فرمود : او انسانی بود که هر وقت صبح می کرد می گفت :
خداوندا من بدی و تقصیر هر کس را نسبت به خود گذشتم و بندگانت را در این زمینه حلال کرده و بخشیدم .
خداوندا توفیق آراسته شدن به مکارم و محامد اخلاقی ، و پاک شدن از رذائل و پلیدیهای نفسانی را به همه ما مرحمت فرما ، که آنچه باید بیابیم ، تنها از خزانه عنایت تو باید یافت که نزد غیر تو بحق تو چیزی یافت نمی شود ، و برای انسان غیر تو یار و یاوری وجود ندارد .
ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
لذّت رندی زترک پارسائی یافتیم
سالها در یوزه کردیم از در صاحبدلان
مایه این پادشاهی زان گدائی یافتیم
همت ما از سر صورت پرستی درگذشت
لاجرم در ملک معنی پادشاهی یافتیم
پرتو شمع تجلّی بر دل ما شعله زد
این همه نور و ضیا زان روشنائی یافتیم
صحبت میخوارگان از خاطر ما محو کرد
آن کدورتها که از زهد ریائی یافتیم
بیش از این در سر غرور و سرفرازی داشتیم
ترک سر کردیم و زان زحمت رهائی یافتیم
گر چه آسیب فلک بشکسته ما را چون عبید
از درونهای بزرگان مومیائی یافتیم

باب شصت و یکم

در حُسن خلق است

قال الصادق (علیه السلام) :
اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ جَمالٌ فِی الدُّنْیا وَنَزْهَةٌ فِی الاْخِرَةِ وَبِهِ کَمالُ الدّینِ وَقُرْبَةٌ اِلَی اللهِ تَعالی .
وَلا یَکُونُ حُسْنُ الْخُلْقِ اِلاّ فی کُلِّ وَلیٍّ وَصَفِیٍّ لاَِنَّ اللهَ تَعالی اَبی أنْ یَتْرُکَ الْطافَهُ وَحُسْنَ الْخُلْقِ اِلاّ فی مَطایا نُورِهِ الاَْعْلی وَجَمالِهِ الاَْزْکی ، لاَِنَّها خَصْلَةٌ یَخْتَصُّ بِهَا الاَْعْرَفُ بِرَبِّهِ ، وَلا یَعْلَمُ ما فی حَقیقَةِ حُسْنِ الْخُلْقِ اِلاّ اللهُ تَعالی .
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : خاتَمُ زَمانِنَا حُسْنُ الْخُلْقِ وَالْخُلْقِ الْحَسَنُ اَلْطَفُ شَیْء فِی الدّینِ وَاَثْقَلُ شَیْء فِی الْمیزانِ ، وَسُوءُ الْخَلْقِ یَفْسِدُ الْعَمَلَ کَما یُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ ، وَاِنِ ارْتَقی فِی الدَّرَجاتِ فَمَصیرُهُ اِلَی الْهَوانِ .
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : حُسْنُ الْخُلْقِ شَجَرَةٌ فِی الْجَنَّةِ وَصاحِبُهُ مُتَّعلِّقٌ بِغُصْنِها یَجْذِبُهُ اِلَیْها ، وَسُوءُ الْخُلْقِ شَجَرَةٌ فِی النّار فَصاحِبُها مُتَعَلِّقٌ بِغُصْنِها یَجْذِبُهُ اِلَیْها .
قال الصادق ۷ :
اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ جَمالٌ فِی الدُّنْیا وَنَزْهَةٌ فِی الاْخِرَةِ وَبِهِ کَمالُ الدّینِ وَقُرْبَةٌ اِلَی اللهِ تَعالی .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : خُلق نیکو حسن و زیبائی در دنیا ، و پاکی و طهارت در آخرت است ، تمام دین به اوست و عامل قرب انسان به حضرت حق است .
خلق حسن از اعظم نعم الهی ، و موجب بسط رزق ، و محبوبیت نزد خالق و مخلوق ، و راحت انسان در زندگی و علّت ارتقاء آدمی در درجات عالی کمال و رشد است .
خلق حسن مجموعه ای از صفات حمیده ، و اوصاف پسندیده ، از قبیل خوشروئی ، مهربانی ، مودت ، محبت ، تواضع ، خضوع ، خشوع ، عفو ، احسان به پدر و مادر و جود و سخا و کرم و مروّت است .
قسمتی از این موضوعات را در روایات گذشته « مصباح الشریعه » مانند سخا در باب ۵۳ ، مواخات باب ۵۵ ، حلم باب ۵۷ و تواضع باب ۵۸ و عفو باب ۶۰ بنحو مفصّل شرح دادم و توضیح موضوعات دیگر از قبیل احسان به والدین در باب ۷۱ و صبر در قسمت ۹۱ و حیا در باب ۹۳ با خواست خداوند خواهد آمد ، بهمین خاطر روایت این باب را که نسبت به صفات پسندیده جنبه عنوان دارد فقط ترجمه کرده ، و از وجود مقدس حضرت حق عاجزانه می خواهم که همه ما را متخلّص به اخلاق حسنه بنماید .
حسن خلق حقیقتی است که باید آن را در نفس و جان پاک اولیاء و اصفیای حق یافت ، که هر ظرفی خزینه این گنج و هر صدفی جای تجلّی این گوهر نیست .
او نخواسته الطاف و عنایاتش و حسن خلق را مگر برای کسانی که متحمل نور اویند ، و متصف به پاکی و پاکیزگی دل و جان ، حسن خلق مخصوص عارف بحق است و قدر آن را فقط خدا می داند .
حضرت ختمی مرتبت ، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود :
نیکوئی خلق و خلق نیکو لطیف ترین حقیقت در آئینه دین ، و سنگین ترین و پرارزش ترین گوهر در ترازوی عمل است ، و چون انگشتری که زینت دست است ، زینت انسان است .
خلق بد عامل فساد عمل انسان است چنان که سرکه عامل نابودی و ازبین رفتن عسل است
آلوده به سوء خلق هرچند در کمالات دیگر ترقی کند ، باید بداند که بخاطر سوء خلقش اهل عذاب و مستحق نار نیران و هوان و خواری و ذلّت و پستی است .
و باز رسول الهی فرمود :
خلق نیکو درختی است در بهشت که دارنده اخلاق حمیده متعلّق به شاخه آن است ، چنانچه بدخلقی شجره ای است در جهنم که صاحبش متعلق به شاخه آن و مجذوب به جاذبه آن درخت جهنّمی است .
( إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ )(۵۸) .
بکوشید که در مرحله اول مراحل حسن خلق و سوء خلق را بشناسید ، و چون از طریق قرآن و کتب حدیث و نوشته های اخلاقی ، بخصوص « جامع السعادات » و « محجة البیضاء » به موارد هر دو معرفت پیدا کردید ، به صفات حمیده و خلق حسن آراسته شوید ، و از اوصاف شیطانی و سوء خلق بپرهیزید ، که راهی برای تحصیل سعادت دارین جز آراستگی به حسنات و پیراستگی از سیّئات نیست .
باز آی که از غیر تو پرداخته ایم دل
ای سرّ تو را سینه سودا زده منزل
قربان تو می کردم اگر یافتمی جان
بر زلف تو می بستم اگر داشتمی دل
جز نقش خط از روی نکویت خط هستی
نقشی است که گردون زده بر آب به باطل
من روی چو زر کرده ام از عشق تو بنمای
بر گردنم آن ساعد چون سیم حمایل
آئینه شود سینه پرداخته از زنگ
بر عرش پرد طائر برخاسته از گل
خواهی که شوی مظهر انوار تجلّی
آئینه خود ساز بر آن روی مقابل
خودبین نبرد راه به خم خانه وحدت
محجوب ندارد از تشنه کامل
از غرب خفا گونه خورشید حقیقت
پیداست تو در پرده ای ای دیده غافل
کن در طلب گوهر جان کشتی تن را
مستغرق دریای دل بی تک و ساحل
از کشته شدن زنده شوی در طلب تیغ
بایست زدن بوسه به سر پنجه قاتل
ما زنده به عشقیم که بی فاصله ما را
جاری است چو خون در کبد و عرق و مفاصل
بردار ز گلِ ذرّه محجوب صفا را
ای بر همگی پرتو خورشید تو شامل

باب شصت و دوّم

در علم و دانش است

قسمت اول

قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْعِلْمُ اَصْلُ کُلِّ حال سَنِیٍّ وَمُنْتَهی کُلِّ مَنْزِلَة رَفیعَة ، لِذلِکَ قالَ النَّبِیُّ ۶ : طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِم اَیْ عِلْمِ التَّقْوی وَالْیَقینِ .
وَقالَ (صلی الله علیه وآله) : اُطْلِبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصّینِ وَهُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَفیهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ
قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ .
ثُمَّ عَلَیْکَ مِنَ الْعِلْمِ بِما لایَصِحُّ الْعَمَلُ اِلاّ بِهِ وَهُوَ الاِْخْلاصُ ، قالَ النَّبیُّ (صلی الله علیه وآله وسلم) : نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ عِلْم لایَنْفَعُ وَهُوَ الْعِلْمُ الَّذی یُضادُّ الْعَمَلَ بِالاِْخْلاصِ .
وَاعْلَمْ اَنَّ قَلیلَ الْعِلْمِ یَحْتاجُ اِلی کَثیرِ الْعَمَلِ ، لاَِنَّ عِلْمَ ساعَة یَلْزِمُ صاحِبَهُ اسْتِعْمالَ طولِ الْعُمْرِ .
قالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ (علیه السلام) : رَأَیْتُ حَجَراً مَکْتُوباً عَلَیْهِ : اِقْلِبْنی فَقَلَبْتُهُ فَاِذا عَلَیْهِ مِنْ باطِنِهِ مَکْتُوب ٌ: مَنْ لایَعْمَلُ بِما یَعْلَمُ مَشُومٌ عَلَیْهِ طَلَبُ ما لا یَعْلَمُ وَمَرْدودٌ عَلَیْهِ ما عَمِلَ .
اَوْحَی اللهُ اِلی داوُدَ (علیه السلام) : اِنَّ اَهْوَنَ ما اَنَا صانِعٌ بِعالِم غَیْرِ عامِل بِعِلْمِهِ اَشَدُّ مِنْ سَبْعینَ عُقُوبَةً باطِنیَّةً اَنْ اُخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلاوَةَ ذِکْری .
وَلَیْسَ اِلَی اللهِ تَعالی طَریقٌ یُسْلَکُ اِلاّ بِالْعِلْمُ ، وَالْعِلْمُ زَیْنُ الْمَرءِ فِی الدُّنْیا وَسِیاقُهُ اِلَی الجَنَّةِ وَبِهِ یَصِلُ اِلی رِضْوانِ اللهِ تَعالی .
وَالْعالِمُ حَقَّاً هُوَ الَّذی یَنْطِقُ عَنْهُ اَعْمالُهُ الصّالِحَةُ وَاَوْرادُهُ الزّاکِیَةُ وَصَدَّقَهُ تَقْواهُ ، لا لِسانُهُ وَمُناظَرَتُهُ وَمُعادَلَتُهُ وَتَصاوُلُهُ وَدَعْواهُ .
وَلَقَدْ کانَ یَطْلُبُ هذَا الْعِلْمَ فی غَیْرِ هذَا الزَّمانِ مَنْ کانَ فیهِ عَقْلٌ وَنُسْکٌ وَحَیاءٌ وَخَشْیَةٌ وَاَنَا اَری طالِبَهُ الْیَوْمَ مَنْ لَیْسَ فیهِ مِنْ ذلِکَ شَیْءٌ .
وَالْمُعَلِّمُ یَحْتاجُ اِلی عَقْل وَرِفْق وَشَفَقَة وَنُصْح وَحِلْم وَصَبْر وَبَذْل . وَالْمُتَّعَلِّمُ یَحْتاجُ اِلی رَغْبَة وَاِرادَة وَفَراغ وَنُسْک وَخَشْیَة وَحِفْظ وَحَزْم .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْعِلْمُ اَصْلُ کُلِّ حال سَنِیٍّ وَمُنْتَهی کُلِّ مَنْزِلَة رَفیعَة ، لِذلِکَ قالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله وسلم) : طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِم اَیْ عِلْمِ التَّقْوی وَالْیَقینِ :
روایت بسیار مهمی است ، که در آن راهنمائیهای سودمند و با منفعتی قرار دارد .
از متن روایت و جمله به جمله آن استفاده می شود ، که منظور از علم در این روایت علم خاص است و آن علم دین و علم تقوا و یقین می باشد که بر تمام عباد حق بطور حتم واجب عینی است .
گرچه اسلام عزیز به هر عملی که در جهت خدمت به انسان است اهمیت داده ، ولی اهتمام اسلام به علم دین که در حقیقت علم تربیت است فوق العاده است .
من در جلد اوّل « عرفان اسلامی » که شرح روایت اوّل « مصباح الشریعه » است ، به قسمتی از آیات و روایات باب علم و ارزش این حقیقت که نور خدا در قلوب بندگان است اشاره کرده ام و در این فصل نیاز به توضیح بیش از آنچه در جلد اوّل گذشت نمی بینم ، تفصیل آیات باب علم و روایات فصل دانش را اگر خواستید به کتاب پرقیمت « بحار » جلد اول و « اصول کافی » جلد اوّل و « محجة البیضاء » جلد اوّل و « دانش مسلمین » نوشته محمد رضا حکیمی مراجعه کنید ، و اگر رنج و زحمات و مشقّات طالبان علم در اسلام و محصول شیرین آن بزرگواران و خدمت پرارجی که به دنیای انسانیت و بخصوص تمدن و صنعت در همه شئون زندگی خواستید ببینید به کتابهای پر قیمت « اعیان الشیعه » و « الذریعه » شیخ آقا بزرگ و « شیعه و فنون اسلام » علاّمه صدر مراجعه کنید .
من اگر بخواهم به تمام این واقعیات در پرتو این روایت اشاره کنم مثنوی هفتاد من کاغذ شود ، از این جهت به ترجمه مختصر روایت اکتفا کرده و می گذرم و چون منظور علم در روایت علم دین است به محضر عزیزان عرضه می دارم که کلیه مجلّدات « عرفان اسلامی » توضیح همین روایت شریفه است ، چرا که در صد باب کتاب « مصباح » وجود مقدّس حضرت صادق (علیه السلام) به بسیاری از شئون اخلاقی و عرفانی و عملی و تکالیف الهیه اشاره فرموده اند ، که اگر کسی موفق به خواندن آن صد روایت و توضیحات این فقیر الی الله شود ، در حقیقت در حدّی عالم به دین شده و از پی آن لازم و واجب است به عمل خالصانه نسبت به آن علم اقدام نماید .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید :
دانش ریشه همه اوصاف پسندیده ، و مبدأ و منشأ هر کار خیر و منتهای هر درجه بلند و مقام عالی است .
هر کس علم ندارد نور و روشنایی ندارد ، و آن کس که از دانش بی بهره است از علم خداپسندانه محروم است ، جاهل را قیمتی نیست که جاهل از درجه اعتبار ساقط و از نظر عمر و عمل بدون شک مغبون و مردود و از رحمت حضرت الهی در دو جهان محروم است .
از این جهت حضرت رسالت پناه فرموده اند :
طلب دانش بر تمام مسلمانان خواه مرد و یا زن واجب است .
مراد از این علم ، معرفت به تقوا و یقین است ، علاّمه مجلسی در توضیح این جمله می فرمایند : علم تقوا علم به اوامر و نواهی و تکالیف و مسئولیّت هائی است که دانستن و علم به آن آدمی را از عذاب الهی مصون می نماید ، و علم یقین منظور علم به صفات حق و علم به آخرت و علم به تمام اصول دین و معارف محکم الهیه است .
در زمینه اهمیت طلب علم ، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود :
علم را بخواهید گرچه در چین باشد .
و این کنایه از این است ، که در تحصیل علم دین عذر احدی در پیشگاه حضرت ربوبی مسموع نیست و دور بودن راه معلّم یا متعلّم به عنوان عذر پذیرفته نمی شود آنگاه حضرت می فرماید :
مراد از علم ، معرفت خود است که مقدّمه معرفت ربّ است .
( وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ )(۵۹) .
در روایتی از قول رسول خدا آمده :
پایه های ایمان بر چهار مرحله است :
۱ ـ خداشناسی
۲ ـ خودشناسی
۳ ـ وظیفه شناسی
۴ ـ خطرشناسی
دَعائِمُ الاْیمانِ اَرْبَعَةٌ : اَلاَْوْلی اَنْ تِعْرِفَ رَبَّکَ . وَالثّانِیَةُ اَنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِک وَالثّالِثَةُ اَنْ تَعْرِفَ ما اَرادَ مِنْکَ . وَالرّابِعَةُ اَنْ تَعْرِفَ ما یُخْرِجُکَ مِنْ دینِکَ .
آری چون خود را از نظر جسمی و روحی و عقلی و قلبی و ظاهری و باطنی بشناسی و این شناخت با کمک قرآن و روایات باب خلقت و مراجعه به کتب تشریح الاعضاء برای تو میسّر است راه به خداشناسی پیدا کرده و حضرت دوست را از طریق معرفت به خود خواهی یافت ، آنگاه به پیشگاه مقدس آنجناب با کمال ذلت و زاری مترنّم به این غزل فیض خواهی شد .
بهر گلی اگرم ناله و نوایی هست
به جان تو اگرم جز تو مدّعایی هست
مگو مگو ز کجا آمدی کجا رفتی
ببین ببین که بجز سایه تو جائی هست
مگو مگو به جهان آشنا کرا داری
ببین ببین به جهان جز تو آشنائی هست
مرا به غیر هوای تو و رضای تو نیست
هوای دیگر اگر هست و مدعائی هست
هوا بسر نرسانم به مدّعا نرسم
چه مدعا چه هوا جز تو روی ورائی نیست
ز خاک درگه تو گر روم بجای دیگر
کجا روم بجز این آستانه جائی هست
مقابل گُل رویت نشینم و نالم
چو عندلیب که در گلشنش نوائی هست
وصال دوست چو خواهی بساز با غم دوست
چو گنج باشد ناچار اژدهائی هست

قسمت دوم

اگر جهان همه بیگانه شد ز فیض چه باک
چو التفات نهان تو آشنائی هست
امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا نقل می کند :
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ .
هرکس خود را شناخت ، خدای خود را شناخته است .
چرا که هرگاه دانست که بدن انسان با وجود ضعف و حقارتی که دارد ، محتاج به مدبّر و متصرّف است ، و بیوجود مدبر و متصرف کارهای بدن صورت نمی گیرد ، پس به این واقعیت اقرار می کند ، که جهان هستی با وجود عظمت و جبروت که مشتمل است بر مجردات و مادیات و مرکبات و بسائط و علویات و سفلیات و هرکدام از اینها مشتمل است بر اجناس متعدّده و انواع متشتّته و افراد مختلفه ، و هرشخصی از آنها مشتمل بر لطائف صنع و عجائب فطرت ، چگونه بی مدبّر و متصرف می تواند باشد ، که مدبّر و متصرّفی ندارد مگر ذات اقدس باری تعالی ، که جز او هم احاطه به کثرت موجودات و ظاهر و باطن عالم هستی ندارد .
( قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً )(۶۰) .
اگر دریا برای نوشتن تعداد و وضع موجودات مرکّب شود پیش از آنکه کلمات الهی به آخر رسد ، دریا خشک شود ، هر چند دریائی دیگر ضمیمه نمایند .
و چنان که شخص واحد و بدن واحد ، زیاده از یک نَفْس نمی تواند داشت و تعدّد نفس در بدنِ واحد موجب اختلال بدن است ، عالم نیز دو مدبّر و بیشتر نمی تواند داشت و گرنه به حکم :
( لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا )(۶۱) .
فساد در نظام عالم علوی و سفلی راه می یافت و از این نظام عالی از نظم بدر می رفت و خیمه حیات ویران می شد .
دلم سپرده و جان و تنم روانه اوست
که آفت دل و دین چشم جاودانه اوست
اگر به وصل خودم ملک دل کند معمور
ولی دلم ز مقیمان آستانه اوست
مگر بهانه ای انگیزد آن نگار شبی
که روزهاست که دل در پی بهانه اوست
گرفت مرغ دلم خانه در نشیمن عشق
که پروریده انعام و آب و دانه اوست
مگر به ساحل شادی رسد ز موج هلاک
دلم که غرقه دریای بیگرانه اوست
نشان ز آتش دل می دهد زبان جنید
که گرمی سخن از تیزی زبانه اوست
امام صادق (علیه السلام) در دنباله روایت می فرماید :
چون علم به احکام شرع و معرفت نفس و معرفت حق پیدا کردی ، لازم است بدانی که هیچ عمل خواه واجب و خواه مستحب ، بدون اخلاص به درجه سلامت نمی رسد و به حلیه قبول در نمی آید ، رسول خدا به پیشگاه حضرت باری عرضه می داشت : پناه به خدا می برم از دانش بی منفعت ، یعنی دانشی که در آن عمل نباشد ، یا عمل باشد ولی از اخلاص بهره ای نداشته و برای آن عمل از خلوص اثری دیده نشود .
علم اندک مستلزم عمل بسیار است ، چرا که تحصیل یک مسئله یا بیشتر زیاده از یک ساعت یا نیم ساعت نیست ، ولی عملش مربوط به تمام عمر است ، زیرا دانستن موجب تکلیف و مکلّف تا آخر عمر مسئول عمل است .
عیسی (علیه السلام) فرمود :
سنگی را دیدم که روی آن نوشته بود مرا برگردان ، چون برگرداندم در باطن سنگ نوشته بود :
هرکه برآنچه دانسته عمل نکرد ، طلب آنچه را نمی داند برای او شوم است ، و دنبال کردن علم برای او سودی ندارد ، که زحمت تحصیل علم بی عمل مردود و بدون اجر و مزد است .
به داود خطاب شد ، آسان ترین عذابی که بر عالم بی عمل روا می دارم از هفتاد شکل عذاب باطنی سخت تر است و آن این است که شیرینی یاد خود را از او می گیرم .
تنها راه رسیدن به خدا علم و معرفت است ، وقتی انسان با انبیاء و ائمه قرآن و معارف الهیه آشنا شود ، این آشنائی مورث آشنائی با خدا و محرک عشق در قلب انسان نسبت به کمال مطلق است ، علم زینت مرد در دنیا ، و رساننده عالم به بهشت و موجب تحصیل رضا و خوشنودی خداست ، البته همه این محصولات نتیجه عمل به علم است .
ز قرص ماه رخشیدن بیاموز
ز دست ابر بخشیدن بیاموز
صفا از قطره های پاک شبنم
ز جام لاله خندیدن بیاموز
بخوان در چهر گل آیات پاکی
ز بلبل عشق ورزیدن بیاموز
سرافرازی ز کوهستان فراگیر
ز موج بحر جنبیدن بیاموز
ز چشم اختران شب زنده داری
ز دور چرخ گردیدن بیاموز
سکوت از تیره شبهای دل انگیز
ز ظلمت راز پوشیدن بیاموز
امید زندگانی از بهاران
ز چشمه سار جوشیدن بیاموز
ز مرغان نغمه تسبیح بشنو
ز دریا آسمان دیدن بیاموز
جمال آفرینش را ز صد شوق
چو شهنازی پرستیدن بیاموز
عالم حقیقی و دانشمند واقعی کسی است که کردارش به علم او گواهی دهد ، عملش نیکو و شغلش پسندیده و محمود باشد ، تقوا و پرهیزش از حرام و گناه باطنی و ظاهری مصدِّق علم و معرفتش گردد .
نه اینکه زبان و گفتارش و مناظره و بحثش و در مناقشات علمی دیگران پریدنش و ادعای ناخالصش گواه علم او گردد ، که این امور گواه ظلمت و تاریکی است نه شاهد نور و روشنائی !
امام ششم می فرمایند ، در گذشته از زمان آنان که آراسته به عقل و عبادت و حیا و خشیت بودند به دنبال علم دین می رفتند ، ولی در این زمان طالبان علم از این اوصاف حمیده و صفات پسندیده خالی و عاری هستند .
در دنباله روایت حضرت صادق (علیه السلام) به اوصاف معلّم و شاگرد اشاره می کنند و می فرمایند :
معلم را اوصاف و امتیازاتی باید باشد ، که استفاده از دانش او به وجه اکمل و بنحو اتمم میسّر گردد .
دارای عقل ورزیده و فکر پسندیده و اندیشه سالم باشد و یقین عقلی بر علمش سایه داشته تا بتواند آنچه را به شاگرد منتقل می کند ، از شک و وهم و ظنّ و گمان پاک باشد .
همراه با ملاطفت و رفق و مدارا و نرمی و شفقت و ملایمت و بردباری بوده ، تا اگر متعلّم در تحقیق مسئله پافشاری ورزد از غیظ و خشم در امان باشد .
تعلیمش از اغراض فاسده و ریا و خودنمائی دور بوده ، اخلاص در عمل را مراعات نماید .
کمال بردباری و صبر را در درس دادن و برخورد به شاگرد مراعات کند .
از بذل و بخشش دانش به آنان که مستعد آموزش واقعیات اند دریغ نکند ، و سعی نماید بخل به او راه پیدا نکند و پنجه در دینش نیندازد .
متعلّم نیز باید دارای اوصاف زیر باشد ، تا به درجات عالیه نایل گردد ، و از فیوضات ربانیه سرمست شود .

رغبت بسیار در تحصیل علم

اراده قوی داشتن ، بطوری که اگر از آسمان سنگ ببارد سر از درس خواندن و مطالعه و مباحثه برندارد ، و کاری و شغلی مانع از تحصیل او نگردد .
خود را فارغ و یک جهته کردن برای تحصیل
خود را به عبادت و تقوا آراستن ، که علم صفتی است شریف و کمالی است منیف و در محلّ پست و خسیس جا نمی کند .
ملازم خوف الهی بودن ، که خوف مانع از افتادن انسان در ورطه هلاکت و ضلالت است .
از آنچه منافی قدرت حفظ است اجتناب کردن ، تا قوّت حافظه ضعیف نشود .
مقویّات تعقّل و فکر و اندیشه بکار بردن و از منافیات آن احتراز نمودن و بیداری و سحرخیزی را ملازمت داشتن ، که با سحرخیزی درِ فیوضات و برکات و توفیقات به روی انسان باز شود .
حاصل آن که از برای تحصیل علم دین و دانش خداشناسی و خودشناسی و وظیفه شناسی و خطرشناسی ، هرکس هر زحمتی بخود دهد ، و هر رنج و مشقتی هموار نماید جا دارد ، و بخاطر علم دین باید از هر چیز دیگر گذشت ، که گوهری در خزانه خلقت هم چون علم دین و دانش حق شناسی وجود ندارد .
در حدیث است :
اَوَّلُ ما یُوضَعُ فِی الْمیزانِ الْعِلْمُ وَالْخُلْقُ الْحَسَنُ :
اول برنامه ای که در قیامت در ترازوی عمل نهند ، علم و خلق نیکو است .
و اول خلعتی که بر دوش حضرت آدم پس از لباس وجود پوشاندند علم بود :
( وَعَلَّمَ آدَمَ الاَْسْماءَ کُلَّهَا )(۶۲) .
و بعد از او میراث جمله انبیاء گشت و سر دفتر مقامات و احوال همه اولیاء آمد و این همان علم است که خلیل جلیل فرمود :
( یَا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جَاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرَاطاً سَوِیّاً )(۶۳) .
ای پدر مرا از جانب او علمی آموخته اند که ترا از آن علم نصیبی نیست ، مرا پیروی کن تا ترا به راه راست هدایت کنم .
و یعقوب (علیه السلام) گفت :
( وَأَعْلَمُ مِنَ اللهَ مَا لاَ تَعْلَمُونَ )(۶۴) .
و از حال خضر خبر دادند :
( وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً )(۶۵) .
و جای دیگر فرمود :
( وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً )(۶۶) .
و گفت :
( وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَـانَ عِلْماً )(۶۷) .
و در حق بهتر و مهتر عالم فرمود :
( وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ )(۶۸) .
و این علم قطره ایست از بحر محیط علم قدیم که آن صفت پاک خداوندیست جلّ جلاله ، هم چون صفت های دیگر چون حیات و قدرت و سمع و بصر و کلام و امثال آن .
و هم چنان که روح و جسم آدم صفی (علیه السلام) از قدرت و حکمت در وجود آمد این علم که منبع اخلاق او بود ، هم برآن ترتیب بدو قسم نازل شد :
۱ ـ کسبی .
۲ ـ قدرتی .
آنچه قدرتی بود بر عطای محض بی علّت تعلّق گرفت .
و آنچه حکمتی بود به جهد و کسب مردم حواله گشت .
قسم عطائی انبیاء را آمد و بس .
این قسم که کسبی بود بر جمله ذریت بنی آدم به نسبت مراتبی که در اصل خلقت با سرشت هر یکی همراه است منقسم گشت ، و اگرچه همه اولیاء را به قدر متابعت انبیاء از قسم عطائی نیز حظّی بود ، اما قاعده سلوک از برای ایشان اقوی است که :
مَا اتَّخَذَ اللهُ وَلِیًّا جاهِلاً قَطُّ .
و این از آن است که سلوک روش نفس است که علم کسبی تعلّق بدو دارد . هم چنان که علم عطائی تعلّق به روح دارد ، و چون نفس از عالم حکمت در وجود آمده است بواسطه احتیاج ، لاجرم تحصیل علم کسبی او را بی سبب میسّر نگردد ، و روح چون از عالم قدرت آمد از سبب مستغنی است و همیشه فیض از علم ازل می پذیرد و بیواسطه و :
( إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیم عَلِیم )(۶۹) .
اشاره بدین معناست .
علم دین اشرف تمام علوم ، و مافوق همه دانش هاست ، این علم علّت خیر دنیا و آخرت برای متعلّم آن است ، و متعلّم علم دین در پیشگاه حضرت ربوبی از ارزشی مافوق تمام ارزش ها برخوردار است ، تا جائیکه در کتاب علم « اصول کافی » آمده : موجودات برّی و بحری برای طالب علم دین استغفار می کنند ، و اگر این چنین دانش آموزی در مسیر طلب علم بمیرد شهید از دنیا رفته ! !
الهی در مرحله اوّل قلب ما را از تمام آلودگیها پاک کن ، و نفس ما را به راه تزکیه هدایت فرما ، و روح ما را از حجابهای ظلمانی نجات بخش ، آنگاه توفیق فهم علم دین به ما مرحمت فرما و سپس ما را به عمل به آن علم شریف آراسته کن ، که راهی برای درک فیض ، و تحصیل سعادت دارین و جلب رضا و خوشنودی تو جز این راه وجود ندارد .
پایان
غروب ۱۶ شوال ۱۴۰۷ برابر با ۲۳ / ۳ / ۱۳

پانویس

بازگشت به کتب منکر اخلاقی