عدم دلالت روایت مسعده بر اشتراط علم در امر به معروف
محتویات
موضوع: عدم دلالت روایت مسعده بر اشتراط علم در امر به معروف
پایگاه اطلاع رسانی وسائل - استدلال به روایت مسعده بن صدقه برای اثبات لزوم علم در امر به معروف بدلیل اشکالات دلالی موجود تمام نمی باشد چرا که اولا روایت بر شرط قدرت دلالت دارد نه علم و ثانیاً بر فرض دلالت بر علم صرفاً مورد خاصی را ذکر می نماید نه یک حکم عمومی را.
عدم دلالت روایت مسعده بر اشتراط علم در امر به معروف
به گزارش سرویس مکتب دفاعی پایگاه اطلاع رسانی وسائل؛ آیت الله محمد مهدی شب زنده دار، صبح یکشنبه، بیست و یکم شهریور 1395 در جلسه 106 درس خارج فقه امر به معروف و نهی از منکر در دار التلاوه مسجد اعظم قم، به بررسی اشکالات روایت مسعده بن صدقه پرداخته و دو دسته اشکالات دلالی و سندی را بررسی و پس از آن روایتی دیگری در این باب را مورد کنکاش و نقد علمی قرار داد.
خلاصه مباحث گذشته
بحث، در استدلال به روایت مسعدةبنصدقه بود. دو اشکال اخیراً ذکرشد؛ یکی این بود که «علی القوی المطاع العالم بالمعروف» میخواهد شرط قدرت را بیان کند، و الا خودش شرط وجوب بما أنه عالمٌ بالمعروف نیست؛ بلکه چون طریقیت دارد به شناخت معروف از منکر و این که اغراء به جهل نشود و بر خلاف مقصود قدمی برداشته نشود و اینها از شؤون آن قدرت ویژه هستند، از این جهت دلالت روایت بر این که یک شرط شرعی ذکرکند، از بین میرود و ظهور پیدامیکند در این که خواسته شرط قدرت را بیان کند، یا لااقل مردد بین الامرین میشود و لذا استدلال به آن برای اشتراط «علم» تمام نیست.
اشکال بعدی هم این بود که ذیل روایت که «هدنه» بود، نشان میدهد امربهمعروف خاص مرادش است. اشکال اخیر، اشکال تمام است و به خاطر همین اشکال عرض میکنیم که استدلال به این روایت تمام نیست.
پاسخ به اشکال دوم
اما فرمایش محقق عراقی محل تأمل است؛ محقق عراقی فرمودهبود: «قدرتی که شرط تکلیف است، قدرت فیزیکی است به علاوة این که ملازم نباشد با محذورات دیگر. پس برای این که به محذورات دیگر نیفتد، باید علم داشته باشد. پس اگر حضرت فرموده: «علی القوی المطاع العالم»، از باب ارشاد به شرطیت قدرت است، نه از این باب که دارد یک شرط شرعی را بیان میکند.».
انصاف، این است که موجب خلل در ظهور کلام نمیشود. ظاهر عرفی «علی القوی المطاع» این است که شرط وجوب است، و لا بأس به این که در مواردی علم دخیل در مسأله باشد. پس به این ظهور باید اخذکنیم و آن فتوای فقها که فرمودهاند: «علم شرط است»، لو لا اشکال بعدی، مانع این ظهور نمیشود؛ ما فقط آن وقتی میتوانیم رفع ید از ظهور کنیم که قطع بر خلاف یا قرینه بر خلاف داشته باشیم، درحالیکه حجتی برای رفع ید از این ظهور نداریم. پس فرمایش محقق عراقی علیرغم این که مطلب دقیقی است، اما رافع ظهور نیست. آنچه رافع ظهور میشود، همان عبارت حضرت در پایان روایت است که نظر به زمان هدنه نشان میدهد امربهمعروف خاص مراد است.
مناقشات صدوری
اشکال اول: ضعف سند
اما آخرین اشکال که بسیاری از بزرگان هم این اشکال را فرمودهاند، ضعف سند است؛ که راوی مباشر از امام مسعدةبنصدقه است که یا گفتهاند: «فقیر است»، یا گفتهاند: «مجهولالحال است».
پاسخ
1- وثاقت مسعده
ما قبلاً یازده وجه برای وثاقتش عرض کردیم، و پنج وجه برای ضعفش عرض کردیم. نتیجة آن بحث طویل و عریض قبل که بعضی دوستان زحمت کشیدند آن مباحث را جداکردند و به عنوان یک بحث رجالی تدوین کردند، این شد که یک راه برای اثبات وثاقت داریم: این که از رجال تفسیر علیبنابراهیم است. اقتدا به این تفسیر را هم تقویت کردیم و جواب اشکالها را دادیم اگرچه گفتیم که اشکالات هم از قوت برخوردار است. بالاخره گفتیم که روایاتی که مسعده در آن باشد را کنارنمیگذاریم اما فتوای قطعی هم نمیتوانیم مطابق آن بدهیم.
2- کافی
در خصوص این روایت چون در کافی است به خاطر شهادت کلینی بر صدور این روایات از ائمه علیهمالسلام از این جهت میگوییم که این روایت معتبره است، به خصوص که بخاطر وجودش در کاملالزیارات تقویت میشود.
اشکال دوم: اعراض مشهور
قدیقال که مورد اعراض مشهور است؛ با این که حضرت صریحاً میفرماید: علی «القوی المطاع العالم» واجب است، ولی بزرگان «قوی مطاع» را شرط نکردهاند؛ پس اَعرَضَ المشهور از این مشهور. و خبری که مورد اعراض مشهور باشد، حجت نیست. و هر چه سند قویتر باشد، اعراض باعث ضعف بیشتری میشود؛ که با این که این روایت را ثقات نقل کردهاند، چرا بزرگان به آن عمل نکردهاند؟!
====پاسخ====
اشکال کبروی
بعضی مثل محقق خوئی میگویند: نه عمل مشهور جابر ضعف سند است، و نه اعراض مشهور کاسر حجیت آن، تمام ملاک همین است که سند تمام باشد.
ولی کسانی که مثل محقق بروجردی میگویند: «اعراض مشهور، باعث ضعف سند میشود.»، نمیتوانند به این روایت عمل کنند.
انصاف این است که مشهور (همانهایی که این روایت از دست آنها به دست ما رسیده) اگر به این روایت عمل نمیکنند درحالیکه تخلل اجتهاد نبوده، سیرة عقلا معلوم نیست این باشد که این روایت حجت باشد.
پس این اشکال، مبنایی است و امثال آقای خوئی این اشکال را بر استدلال به این روایت وارد نمیدانند.
اشکال صغروی
جواب دیگری که میشود اینجا داد، همانطور که قبلاً هم اشاره کردیم، اعراض مشهور از این روایت معلوم نیست؛ چون ممکن است آنها «علی القوی المطاع» را کنایه گرفتهباشند از همان «احتمال تأثیر»، و گفتهاند: از باب «اشتراط احتمال تأثیر» بوده که باعث شده «احراز مطاعیت» نیاز نباشد، نه این که از باب «اشتراط مطاعیت» بوده که باعث بشود «احراز مطاعیت» نیاز باشد و لذا مشهور از این ظاهر اعراض کردهباشند. یا ممکن است مثل آقاضیاء معنا کردهباشند؛ که ارشاد به شرطیت قدرت است. پس صغرای اعراض مشهور، محل تردید است.
نتیجه: استدلال به این روایت، تمام نیست
فتحصل مما ذکرناه، که استدلال به این روایت بر قول اول تمام نیست.
دلیل دوم: ادامة روایت مسعده
روایت دیگری که به آن استنادشده، باز روایت مسعدةبنصدقه است به همین سند در کافی و در خصال: «قَالَ مَسْعَدَةُ وَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ وَ سُئِلَ عَنِ الْحَدِیثِ الَّذِی جَاءَ عَنِ النَّبِیِّ ص إِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ مَا مَعْنَاهُ قَالَ هَذَا عَلَى أَنْ یَأْمُرَهُ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِکَ یُقْبَلُ مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا.».[1]
ضمیر بارز هم برمیگردد به آن امام جائر که . اینجا هم وجوب مترتب شده بر «معرفت». البته در این روایت «امربهمعروف» واجب شده، ولی قول به عدم فصل اقتضامیکند که بگوییم: نهی از منکر هم کذلک.
مناقشة اولی: مراد، معرفت امام جائر است
چرا ضمیرِ «بعد معرفته» برمیگردد به آن «مجاهد و متکلم؟ بعید نیست که بگوییم: وحدت سیاق اقتضامیکند که همانطور که ضمیر بازر در «یأمره» برمیگردد به «امام جائر»، ضمیر در «بعد معرفته» هم برمیگردد به «امام جائر»؛ یعنی بعد از این که آن امام جائرْ مسلمان باشد و معرفت به این دین و اسلام داشته باشد، چنین کسی را باید امربهمعروف کرد، و الا که اثر ندارد.
و «ذلک» هم مشارٌإلیهاش این است که معرفت داشته باشد و علاوه بر معرفت، قبول هم میکند. و هو (یعنی همین امام جائر) علاوه بر این معرفت داشته باشد، یَقبل به. بعضی هم «یُقبل منه» اعراب گذاشتهاند که اشاره به همان شرط «مطاعیت» است.
اگر هم چنین ظهوری نداشته باشد، لااقل احتمال چنین معنایی دارد و لذا قابل استناد برای اثبات اشتراط معرفت آمر نیست.
در «خصال» آمده: «علی أنیأمره بقدر معرفته»؛ یعنی به اندازة معرفت آن جائر باید امرش کند. در دستورات دینی هم هست که انسان باید به قدر ظرفیت طرف بگوید. حتی طبق این نسخه هم مناقشة ما وارد است، بلکه این عبارتِ «بقدر معرفته» نسبت به «بعد معرفته» اظهر است که ضمیر به «جائر» برگردد نه به «آمر».
اشکال: اگر معرفت اسلام را به معنای شناخت دین اسلام و مسلمانبودن گرفتید، «قدر معرفت» معنا ندارد!
پاسخ: «معرفت اسلام» هم شدت و ضعف دارد.
مناقشة دوم: افضل جهاد
اشکال بعدی در استدلال به این روایت شریفه این است که: حضرت در پاسخ به سؤال میفرمایند: «افضل جهاد» این است و لذا ممکن است این شرایط، شرایط افضل جهاد باشد. وقتی چیزی شرط افضل بود، لازم نیست شرط اصل آن عمل هم باشد.
مناقشة سوم: امربهمعروف، غیر از جهاد است
اشکال اخیر هم این است که این استدلال، مبنی است بر این که «جهاد» را مرادف بدانیم با «امربهمعروف». اما اگر گفتیم: «این دو، اگرچه در بعضی جهات و مسائل همپوشانی دارند، اما دو مسأله هستند و هر کدام احکام خاص خودش را دارد.»، در این صورت نمیتوانیم شرایط «جهاد» را به «امربهمعروف» تسرّی بدهیم. اگر چنین احتمالی هم بدهیم، کافی است برای این که شرط امربهمعروف اثبات نشود.
نتیجه
بنابراین استدلال به این روایت هم تمام نیست.
استدلالهای زیادی بر این قول شده، لکن ما فقط چند روایت دیگر از خاصه و عامه را بررسی میکنیم.
مشروح این جلسه درس خارج فقه استاد شب زنده دار را می توانید در ذیل ملاحظه بفرمایید
بسمه تعالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر
حدیث نهم
حدیث دیگری که صاحب جواهر رضوان الله علیه در عِداد روایات داله بر اهتمام شارع بر مسأله امر به معروف و نهی از منکر ذکر فرموده است، نهمین روایت میفرمایند:
قال الباقر(ع): یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یُتَّبَعُ فِیهِمْ قَوْمٌ مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ لَا یُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ...
این «یکون» یا یکون تامه هست یا ناقصه. یکون فی آخر الزمان یعنی یوجد فی آخر الزمان اگر تامه باشد. در آخر الزمان یک گروهی پیدا میشوند که مورد اتباع دیگران هستند. یعنی آنها الگوی دیگران قرار میگیرند. «فِیهِمْ قَوْمٌ مُرَاءُونَ» که در این قومِ متَّبع که پیدا شدند آدمهای ریاکار وجود دارند. «یَتَقَرَّءُونَ»، یتقرئون سه جور معنا شده. یعنی این ماده «قرأ» ممکن است به سه معنا باشد. یکی «یتقرئون: أی یتفقهون» مرحوم مجلسی اول قدس سره در روضة المتقین، جلد 11، صفحه 42 به معنای تفقّه گرفته است. حالا در المنجد هم قرأ، تقرأ أی تفقّه. به این معنا استعمال شده. شاید هم به تناسب باشد که خب فقاهت مبتنی بر قرائت و خواندن است، از این جهت به این تناسب تَقَرُّأ به معنای تفقه است. «قومٌ مراؤون» اینها اهل ریا هستند، ریاکارانند.
«یتقرئون أی یتفقهون» این یک معنا.یا نه، «یتقرئون: أی یتعبّدون و یتزهّدون» عبادت میکنند، زهد میورزند. یعنی به حسب ظاهر اهل عبادت و زهد و تقوا هستند. مرائی هستند اما در ظاهرِ حالشان این جوری است لذا مردم گول میخورند. اگر این جوری گفتیم به قول آن بزرگان آن وقت «و یتنسکون» که بعدش هست میشود عطف تفسیری. مرحوم فیض در وافی «یتقرئون» را به معنای یتعبدون و یتنزهون معنا کرده. «یتقرئون» یک معنای دیگر هم دارد که بعضی فرمودند «یتقرئون» یعنی یقرئون القرآن، اینها قاری قرآن هستند، اهل خواندن قرآن شریف هستند.
پس سه معنا برای یتقرئون هست. یتفقهون، یتعبدون و یتزهدون، و یقرئون القرآن. «وَ یَتَنَسَّکُونَ» تمسک دارند، عبادتهای مختلف انجام میدهند. «حُدَثَاءُ» اینها جوان هستند، تازه به دوران رسیدهاند. «سُفَهَاءُ» اما بیعقل هستند، کارهای سفیهانه و غیر عاقلانه انجام میدهند. «لَا یُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ» لازم نمیدانند اقدام به امر به معروف و اقدام به نهی از منکر را مگر وقتی ایمن از ضرر باشند. هیچ ضرری اگر بر آنها وارد نمیشود آن جا حاضرند. «یَطْلُبُونَ لِأَنْفُسِهِمُ الرُّخَصَ» اینها دنبال میکنند برای خودشان مجوزها و راه گریزها را. مکررا دنبال بهانه هستند، چرا این جا امر به معرو ف نکردی، نهی از منکر نکردی. یک مجوزی برای ترک پیدا کنند. یک راهی گریزی پیدا کنند. مکررا دنبال شانه خالی کردن هستند.
«وَ الْمَعَاذِیرَ»، دنبال عذرتراشی هستند، حرکتی از خودشان نشان نمیدهند. یک عذرهایی را یا برای خودشان یا برای مردم میآورند که بله کذا و کذا. «یَتَّبِعُونَ زَلَّاتِ الْعُلَمَاءِ وَ فَسَادَ عَمَلِهِمْ یا فساد عِلْمِهِم، دو نسخه هست. اینها یکی از ویژگیهایشان این است که تفتیش میکنند زَلات علماء را. یعنی اشتباهات علماء و نواقصی که گاهی خب هر آدم غیر معصومی ممکن است داشته باشد، آنها را پیدا میکنند و بزرگ میکنند. چرا؟ دو چیز در نظرشان هست. یکی کوچک کردن آنها، یکی بزرگ جلوه دادن خودشان. «یتبعون زلّات العلماء»...
سؤال: آیا این بدین معناست که پیروی می کنند؟
جواب: نه، نه این که پیروی میکنند. یعنی یُفَتِّشُون به قول مجلسی، ایشان معنا کردند یتبعون یعنی یُفَتِّشُون. تتبع میکنند، یعنی دنبال میکنند، فحص میکنند، تفتیش میکنند که زلات علما را پیدا کنند تا به مردم بگویند آقا این، این عیب را دارد، این عیب را دارد و اینها را از چشم علما بیندازند. از آن طرف خودشان را بزرگ جلوه بدهند که بله ما فرهیخته هستیم، ما کذا هستیم. ببینید ما نقد میکنیم علماء را، چه میکنیم.
اینها خیلی مطالب مهمی است که ائمه علیهم السلام، امام باقر سلام الله علیه در آن عصر، همیشه تاریخ این چیزها وجود داشته و خواهد بود. بعد میفرماید «و فساد عِلْمِهم» این فساد عِلْمِهم ضمیرش ممکن است به آن علما برگردد، ممکن است به خودشان برگردد. یعنی علمِ فاسدِ خودشان را که درست نیست این را هم به تبع...، حالا این جا یک نکتهای عرض میکنم. تفتیش میکنند، تبعیت میکنند، پیروی میکنند. یا «فساد عَمَلِهم» فساد عمل خودشان را. یا نه، این ضمیر را برگردانیم به علما. یعنی حالا بعضی از علما ممکن است یک وقتی خدای نکرده معاذ الله یک علم فاسدی یک کسی داشته باشد. بعضیها هستند دیگر. مثلاً شذوذ دارد، کجروی دارد، نافهمی دارد که اعاذن الله تبارک و تعالی من ذلک که آدم گاهی ممکن است کج فهم باشد. این یک عیب بسیار بزرگ و یک نغمت بسیار بزرگی است که فکر میکند روی مسائل، کج میفهمد. کج فهمی و شذوذ داشتن این خودش یکی از بلیههایی است که خدای نکرده انسان گرفتار میشود. در فقه هم همین طور است.
شاید چند روز پیش نمیدانم عرض کردم برایتان، یک وقتی خدمت مقام معظم رهبری دام ظله العالی بودیم حرف یک آقایی از بزرگان علماء قریب عصر ما شد که ما در بچگی آن بزرگوار را دیده بودیم در یکی از استانهای کشور. ایشان سؤال کردند از یک آقایی که آن آقا را میشناختید شما، درسی چیزی رفته بودید خدمتشان؟ ایشان گفت بله من یک چند جلسهای درس رفته بودم. گفتم چه جور بود در فقه؟ گفت بد نبود، خوب بود. ایشان خودشان فرمودند نه، آن آقا شذوذ داشت. چرا؟ میفرمودند چون استاد کم دیده بود. ایشان ادامه دادند و فرمودند معمولاً کسانی که استاد نمیبینند و خودشان زود حالت استقلال پیدا میکنند، دنبال أنا رجل هستند دیگر. اینها شذوذ پیدا میکنند. اینها حرفهای شاذ، نادر و حرفهای این جوری.
چون از اصحاب نظر و پختههای در فن حرف را نشیندند، خودشان یک چیزهایی به فکرشان میآید و به اشکالهایش هم توجه نمیتوانند بکنند، به ذهنشان نمیآید، قهراً فتاوای خیلی شاذ و نادری از آنها سر میزند. خب گاهی این جوری میشود. حالا این قومی یک قومی هستند که ...، خب این ذیلی که خواندم الان «و فساد عَمَلِهم یا عِلْمِهم» این نشان میدهد که آن معنایی که یتبعون به معنای یفتشون کردیم وافقاً لمرحوم مجلسی، محل تردید میشود و اشکال میشود. چون عطف به آن یعنی چه؟ یعنی تتبع میکنند فساد عمل خودشان را، اگر به خودشان بزنیم. این که خوبه، اگر فساد عمل خودش را تتبع کند، فساد علم خودش را تتبع کند تا احتراز کند از آن، این که خوبه. بله تفتیش بخواهد بکند فساد عمل علماء و یا علم علماء را که کجا خطا کردند. فقط میخواهد عیبها را پیدا کند. اگر این «فساد عَمَلهم» را به علما بزنیم، آن عیب ندارد که آن را هم به معنای یفتشون بگیریم. اما این را اگر به خودشان بزنیم، آن یتبعون دیگر به معنای یفتشون معنا نمیدهد، باید این یتبعون را به معنای همان پیروی کردن بکنیم.
خب این تا این جا. این طبق یک نسخه. نسخه دیگر هست که «یکون فی آخر الزمان قومٌ یَنْبَعُ فیهم» نه «یَتَّبِعُ». صاحب وسائل چون چند جا این را نقل میکند، بعضی جاها ظاهراً «ینبع» نقل کرده. همان روایت ششم باب یک، آن جا: «یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یَنْبُعُ»، این در متن است. «یتبع» به عنوان نسخه بدل است در نقل وسائل. در نقل صاحب جواهر همان «یتبع» است. در نقل صاحب وسائل «ینبع» است و«یتبع» به عنوان نسخه بدل است. خب «ینبع» هم باشد باز شاید معنایش هم روشنتر میشود. یعنی در آخر الزمان یک گروهی پیدا میشوند که میجوشد از این گروه، در میآید از این گروه یک آدمهای این جوری. پس بنابراین اهتمام شارع هست که خلاصهاش این شد که بهانهجویی پیدا نکنید برای امر به معروف نکردن و نهی از منکر کردن. بر ترک اینها بهانهجویی نکنید. که وقتی هیچ ضرری به شما نمیشود و فلان، مکررا بخواهید اعذار و رخص و مجوزات و امثال اینها پیدا کنید. پس معلوم میشود شارع خیلی اهتمام دارد به اینها.
بعد میفرماید: یُقْبِلُونَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ مَا لَا یَکْلِمُهُمْ فِی نَفْسٍ وَ لَا مَالٍ و بعد میفرماید که: یُقْبِلُونَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ مَا لَا یَکْلِمُهُمْ فِی نَفْسٍ وَ لَا مَالٍ ... اینها اقبال به نماز و روزه گرفتن و اینها دارند و هر چیزی که «لایضرهم فی نفسٍ و لا مال» کَلِمَ به معنای جرح و ضرر رساندن و اینها است.
وَ لَوْ أَضَرَّتِ الصَّلَاةُ بِسَائِرِ مَا یَعْمَلُونَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَبْدَانِهِمْ
در عوالی اللئالی؛ أبنائهم هست به جای ابدانهم
لَرَفَضُوهَا کَمَا رَفَضُوا أَسْمَى الْفَرَائِضِ وَ أَشْرَفَهَا...
اگر یک جا ببینند همین نماز با سایر کارهایی که انجام میدهند به اموال و ابدانشان، این «باء» بسائر به معنی مع هست. «لو اضرت الصلاة مع سائر ما یعملون باموالهم و ابدانهم» اگر دید ضرر به آنها میرساند «لرفضوها» آنها را کنار میگذارند حتی نماز را. صدقاتی که میدانند، خمس و زکاتی که میدانند اینها تا مادامی که ضرر نرساند به آنها میدهند، همین که دیدند ضرر میرساند به آنها، دیگر اینها را ترک میکنند. «لرفضوها کما رفضوا اسمی الفرائض و اشرفها» همان طور که اسمی الفرائض یعنی بالاترین و مهمترین و رفیعترین و اشرف فرائض را ترک کردند.
بعد آن اشرف فرائض حالا چیست؟ دنبالهاش روشن میکند. میفرماید: إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَام الْفَرَائِضُ.... امر به معروف و نهی از منکر یک فریضه بزرگی است که در پرتو آنها فرائض دیگر اقامه میشود. خب این قوم این چنینی که پیدا شد و این امور را داشتند.
هُنَالِکَ یَتِمُّ غَضَبُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِمْ... غضب خدای متعال بر آنها تمام میشود.
فَیَعُمُّهُمْ بِعِقَابِهِ... همه آنها را شامل میشود به غضب خدا، به عقاب خدا.
فَیُهْلَکُ الْأَبْرَارُ فِی دَارِ الْفُجَّارِ وَ الصِّغَارُ فِی دَارِ الْکِبَارِ... دیگر تر و خشک با هم میسوزد. وقتی خدای متعال غضب کرد آن جا ابرار در دار فجار، صغار که گناه ندارند، صغار هستند فی دار الکبار. منتها آن مسأله عقلیاش و اشکال عقلیاش که خب آنها که تقصیر ندارند، این دنیا است. خدای متعال در آخرت به آن بچهها یا به آنهایی که تقصیر نداشتند جزای خیر خواهد داد. یعنی جبران خواهد فرمود به جبرانی که آنها راضی میشوند که بله میارزد که حالا ما این جا اگر سوختیم و عقاب شامل ما هم شد اما در آن جزایی که خدای متعال میدهد در آخرت جبرانی میکند که در روایات هم هست که آدمهای سالم در این دنیا وقتی میبینند خدا به آدمهای کور چه چیزهایی داده. به آدمهایی که شل هستند چه چیزهایی داده، به آدمهایی که ناقص هستند چه مقاماتی داده به جای آن، میگویند کاش ما هم همین جور بودیم. این که ابدی است. حالا پنجاه سال، شصت سال، هشتاد سال، نود سال.
آن جور اگر بودیم خدای متعال به جای آن کوری این چیز ابدی را داده بوده. به جای آن شل بودنِ دستش دارای این مقامات است که ابدی است. آن جا میگویند کاش ما این جور بودیم. حالا این جا در این دنیا یک جوری است که خدای متعال وقتی غضب میفرماید آن جا دیگر خشک و تر با هم میسوزند. فی دار الفجار ابرار هم میسوزند. در کنار کبارع صغار هم میسوزند. اما این مسأله که انجام میشود آنهایی که تقصیر نداشتند و اینها البته در آخرت جبران خواهد شد. پس اشکال عقلی ندارد. بعد فرمود: إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الْأَنْبِیَاءِ... این سیره انبیاء الهی است.
وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ... راه و رسم صلحاء است.
فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذَاهِب... با این امر به معروف است که مذاهب امنیت پیدا میکنند. این یعنی چه؟ «و تأمن المذاهب». مگر ما در عصرنا هذا، در اسلام غیر از یک مذهب حق مگر بیشتر داریم؟ یک مذهب حق داریم و آن هم مذهب جعفریه است صلوات الله علیهم اجمعین. خب «تأمن المذاهب» یعنی چه؟ بقیه مذاهب که باطل هستند، امنیت نمیخواهد. این «تأمن المذاهب» که جمع آورده و دلالت بر تعدد میکند، به لحاظ ادیان الهی در اعصار مختلفه است که ادیان مختلفه الهیه بوده. یعنی مذاهب در هر عصری که مذهب حق باشد، این امر به معروف و نهی از منکر است که به آن امنیت میدهد.
در اسلام هم همین جور است، در مسیحیت در زمان حضرت عیسی همین جور بوده تا وقتی که دین مسیح دین حق بوده و باید پیروی میشده. در زمان حضرت موسی همین بوده. در انبیاء سلف همه همین جور بوده است پس بنابراین این جمع آوردن مذاهب به لحاظ اسلام نیست. به لحاظ این که دارد فایده امر به معروف و نهی از منکر را میگوید در گستره تاریخ و ادیان. این امنیت مذاهب در هر زمانی در هر مذهب حقی امنیتش به امر به معروف و نهی از منکر بوده.
سؤال: امنیت مذاهب یعنی چه؟ ... یعنی باقی میماند؟
جواب: آره، از شبهه شاکین و شبهات کسانی که میخواهند هجمه میآورند بر این که ...، خب امر به معروف میکند. شما این شبهه را جواب میدهید. مرحوم امام رضوان الله علیه وقتی آن شبهات را دید درسش را تعطیل کرد و جواب نوشت. سه ماه ایشان درس را تعطیل کرد. دید کسی نیست الان جواب بدهد برای آن شخص این کار را کردند.
وَ تَحِلُّ الْمَکَاسِبُ... مکاسبها، مکسبها به امر به معروف و نهی از منکر حلال میشود و الا مردم به رباخواری و به این که نمیدانند احکام مکاسب را، خب اموالی که به دست میآورند اموال حرامی خواهد بود.
وَ تُرَدُّ الْمَظَالِمُ... مظالم، مظلمتها برگردانده میشود، سرقتها، اموال مردم که چپاول شدهع به زور گرفته شده، همه اینها در سایه امر به معروف و نهی از منکر برگردانده میشود.
وَ تُعْمَرُ الْأَرْضُ... آباد میشود زمین به امر به معروف و نهی از منکر. آباد میشود زمین. مثلاً خب واجباتی داریم که مُفْتَیبه بعضی اعاظم هست، مثلاً فتوای محقق خویی قدس سره این است که حق ندارد کسی سه سال بیشتر زمین را رها کند. مالک زمین است، کشاورزی است، سه سال است رها کرده، نه کشاورزی میکند نه هیچی، ایشان میگوید دیگری حق دارد بیاید کشاورزی کند. مرحوم امام میفرماید فیه اشکالٌ در تحریر الوسیله. ولی مرحوم آقای خویی فتوا داده که نه، زمین یک چیزی نیست که مالکش حق داشته باشد آن را راکد قرار بدهد.
سؤال: خانه هم همین طور است؟
جواب: در خانه من فتوایی ندیدم. ولی در ارض در منهاج الصالحین هست و ایشان فرموده است در بحث اراضی نگاه کنید، در احیاء موات آن جا میفرماید بیش از سه سال حق ندارد. اگر سه سال گذشت و نیامد کشاورزی بکند و خلاصه استفاده بکند. بالاخره استفاده که میشود از آن کرد، اگر مرتع باشد گوسفند بچراند یا آغل قرار بدهد یا هر چه. اگر همین جور رها کرده و هیچ استفادهای از آن نمیکند، از ملکیت او خارج نمیشود اما دیگری میتواند در آن زمان بیاید استفاده بکند.
خب «و تعمّر الارض» یعنی به این واسطه امر به معروف و نهی از منکر زمین آباد میشود. خب یا به این مثالی که من زدم یا به این که بالاخره وقتی فوائد و ...، میگوید آقا چرا بیکاری، چرا دنبال کار نمیروی و امثال اینها مردم را تشجیع میکنند بر این که آباد بشود زمین.
وَ یُنْتَصَفُ مِنَ الْأَعْدَاءِ... ینتصف همان طور که در کتب لغت هست در سه مقام استعمال میشود. هم ینتصف به معنای یَنْتَقِمُ، یعنی انتقام گرفته میشود به واسطه امر به معروف و نهی از منکر از اعداء و دشمنان اسلام. هم انتصاف به معنای اخذ حق است. ینتصف من الاعداء یعنی اخذ حقوق میشود از اعداء. اعداء حقوقی را از بین بردند ینتصف منهم. أی یأخذ منهم. مطلب سوم انتصاف به معنای طلب الانصاف است. ینتصف منه یعنی یَطْلِبُ منک الانصاف. حالا به امر به معروف و نهی از منکر هست که ینتصف من الاعداء. آنها را به انصاف وادار میکند که در قضایا منصفانه برخورد بکنند. این امر به معروف و نهی از منکر باعث میشود که در یک مسألهای اعداء و دشمنان ما بیایند انصاف به خرج بدهند.
وَ یَسْتَقِیمُ الْأَمْرُ... امر، استقامت پیدا میکند، به منهاج صحیح و درست خواهد بود. از اعوجاج، به طرف یمین و شمال رفتن، منحرف شدن باز میدارد.
خب حضرت بعد از این که میفرماید امر به معروف و نهی از منکر این خاصیتها را دارد. حالا: فَأَنْکِرُوا بِقُلُوبِکُمْ...
این فاء تفریع است. حالا که این عظمت را دارد، خدا آن جوری خواسته، این فوائد هم بر آن مترتب است بنابراین؛ فَأَنْکِرُوا بِقُلُوبِکُمْ
وَ الْفِظُوا بِأَلْسِنَتِکُمْ... این «و الفظوا بالسنتکم» یعنی امر به معروف و نهی از منکر را از دهانتان خارج کنید، از خودتان بیرون بیندازید به سبب لسانتان، گفتارتان. یعنی خلاصه امر به معروف و نهی از منکر کنید زباناً.
وَ صُکُّوا بِهَا جِبَاهَهُمْ.... که این احتمالاً «بهما» شاید باشد. «صکوا بهما جباههم». یعنی بکوبید با این امر به معروف و نهی از منکر صورتهای دشمنان و اعداءتان را. بعضیها ضمیر «بها» را برگرداند به معایب و عیوبی که در اعداء هست. یعنی با آن عیوبی که دارند بزنید این عیوبشان را به صورتهایشان. ولی ظاهراً چون حرفی از عیوب و امثال اینها این جاها نبوده. ظاهراً احتمالاً یا برمیگردد «بها» به این فریضه، به اعتبار فریضه ضمیر مفرد و مؤنث برگردانده شده. چون فرمود این فریضهی عظیمه هست. به اعتبار کلمه فریضه «بها» فرموده یا ممکن است علی الاحتمال بعیدٍ که همان «بهما» باشد.
سه تا وظیفه داریم. یکی این که «فانکروا بقلوبکم»، که گفتم مرتبه اول امر به معروف را هم گفتند انکار قلبی است. حالا بحثش بعداً خواهد آمد. یکی از ادلهاش همین است. «فانکروا بقلوبکم»، امر است دیگر. میگوید انکار کنید به قلبهایتان. در قلبتان انکار کنید. دو؛ «و الفظوا بالسنتکم»، سه؛ قهراً به قرینه عقلیه اگر اینها اثر کرد کرد، اگر اثر نکرد چه؟ حالا «صکوا بها جباههم
وَ لَا تَخَافُوا فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ... در این کارها از سرزنش هیچ کس نترسید. حالا شما که امر به معروف و نهی از منکر کردید؛
فَإِنِ اتَّعَظُوا وَ إِلَى الْحَقِّ رَجَعُوا فَلَا سَبِیلَ عَلَیْهِمْ... دیگر آنها مورد احترام میشوند و شما دیگر سبیلی بر آنها ندارید. چرا؟ چون:
إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ... برای اینها است. اینها که رجعوا الی الحق.
هُنَالِکَ فَجَاهِدُوهُمْ بِأَبْدَانِکُمْ وَ أَبْغِضُوهُمْ بِقُلُوبِکُمْ این کارها را بکنید اما
غَیْرَ طَالِبِینَ سُلْطَاناً... برای سلطه این کار را نکنید. برای امر خدا، برای اصلاح مردم، نه برای این که خودتان مسلط بر مردم بشوید.
وَ لَا بَاغِینَ مَالًا... یعنی لاطالبین مالاً. نمیخواهید حتام و اموال مردم را به دست بیاورید.
وَ لَا مُرِیدِینَ بِظُلْمٍ ظَفَرا... در این کارهایتان اراده نکنید که به واسطه ظلم پیروز بشوید. یعنی «لامریدون ظفراً بالظلم». نخواهید با ظلم به مردم پیروز بشوید.
حَتَّى یَفِیئُوا إِلَى أَمْرِ اللَّهِ وَ یَمْضُوا عَلَى طَاعَتِهِ... شما مجاهده به ابدان بکنید و با قلوبتان هم مبغوض بدارید و این حالت نفسانی را هم داشته باشید. خب این کارها را بکنید تا کی؟ «حَتَّى یَفِیئُوا إِلَى أَمْرِ اللَّهِ» یعنی یرجعوا الی امرالله «وَ یَمْضُوا عَلَى طَاعَتِهِ».
قَالَ ابوجعفر(علیه السلام): امام باقر در ادامه فرمود به حسب این نقل: َوْحَى اللَّهُ تعالی إِلَى شُعَیْبٍ(ع) أَنِّی مُعَذِّبٌ مِنْ قَوْمِکَ مِائَةَ أَلْفٍ... صد هزار نفر را عذاب میکنم.
أرْبَعِینَ أَلْفاً مِنْ شِرَارِهِمْ... چهل هزار نفر را از شرارشان. ولی...
وَ سِتِّینَ أَلْفاً مِنْ خِیَارِهِمْ... شصت هزار تا از اخیارشان.
فَقَالَ(علیه السلام) یَا رَبِّ هَؤُلَاءِ الْأَشْرَارُ فَمَا بَالُ الْأَخْیَارِ... خب آنها اشرار هستند، حقشان است که عذابشان بفرمایی. اما اخیار چرا؟
فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ الی الشُعَیبِ
أنّهم دَاهَنُوا أَهْلَ الْمَعَاصِی چون این اخیار مماشات کردند، روی خودش نشان دادند، مسامحه کردند. «داهنوا» در لغت به این معنا است. «داهنه» یعنی أظهر له خلاف ما یُضْمِر. در دلش ناراحت است، بدش میآید اما در صورتش این را آشکار نمیکند. در کلامش آشکار نمیکند، در رفتارش آشکار نمیکند. قهراً یعنی چه؟ یعنی مماشات میکند. یعنی روی خوش نشان میدهد. چون اینها این جوری هستند. چون این اخیار أنّهم دَاهَنُوا أَهْلَ الْمَعَاصِی
وَ لَمْ یَغْضَبُوا لِغَضَبِی. » اینها به خاطر غضب من غضبناک نشدند. و غضب نکردند.
خب این روایت شریفه در کتاب شریف بحار آمده است. منتها سند را ببینیم چیست.
«و عنهم یعنی عن عدة من اصحابنا.
عن ابن خالد یعنی احمد بن محمد بن خالد.
عن بعض اصحابنا عن بُشر بن عبدالله یا بَشیر بن عبدالله که اختلاف نسخ هست.
عن أبی عصمة قاضی مرو عن جابر عن أبی جعفر(ع)»
خب سند مشتمل است هم بر بعضی اصحابنا که ارسال دارد. هم مشتمل است بر ابی عصمة قاضی مرو که این توثیقی ندارد و ظاهراً من العامه هست این قاضی مرو و مرحوم آقای شعرانی رضوان الله علیه در حاشیه وافی فرموده: «أبی عصمة قاضی مرو» مجهول عندنا و ذکره ابن حجر فی التّقریب اسمه نوح ابن أبی مریم و کان یلقّب بالجامع لجمعه العلوم و رماه بالکذب و وضع الحدیث»
ابن حجر گفته که این آدم دروغگویی است و واضع حدیث است. من احتمال البته این جا میدهم که اینها که گفتند این واضع حدیث است به خاطر این بوده که این از آن سنیهایی بوده که خیلی خراب نبوده و از امام باقر دارد حرف نقل میکند. میگوید این کذاب است، اینها دروغگو هستند. چون از ائمه علیهم السلام نقل میکردند فلذا این «و رماه بالکذب» در این جا ممکن است عکسش نتیجه بدهد برای ماها. یعنی از این جهت اینها میگفتند. ولی علی أی حالٍ ایشان توثیقی در کتب رجال و اینها ندارد. ایشان توثیقی ندارد پس بنابراین از این جهت هم سند روایت محل اشکال واقع میشود.
بعد خود این بشر بن عبدالله. چه بَشیر باشد، چه بِشر باشد، چه بُشر باشد حالا ضبطش هر چه میخواهد باشد، این هم لا توثیق له کما لاجرح له. بنابراین، این سند مشتمل است هم بر ارسال و هم بر افرادی که لاتوثیق لهم و لاجرح. منتها تنها راهی که به نظر ما بر حجیتش هست این است که من الکافی هست. و راه دیگر این است که مرحوم شعرانی فرموده: «و الاعتماد فی هذا الحدیث على صحة المعانی لا صحّة الأسناد.» از راه صحت سند نمیگوییم از راه این که معانی بلندی دارد که معلومه درسته از این جهت میگوییم.
حالا این الی هنا باز باقی ماند. ما امروز میخواستیم این روایات را تمام کنیم ولی متأسفانه نشد.
و صلی الله علی محمد و آله.







