شهید شاهرخ ضرغام
محتویات
زندگی نامه شهید بزرگوار شاهرخ ضرغام
نام : شاهرخ ضرغام
نام پدر : صدرالدین
تاریخ تولد : ۱۳۲۸
محل تولد : تهران
تاریخ شهادت : هفدهم آذرماه 1359
محل شهادت : آبادان
اینها مشخصات شناسنامه ای اوست. کسی که در سی و یک سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد .
شاهرخ هیچگاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس با سختی روزگار را سپری کرد .
در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می گرفت. چه خوب پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کرد. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و...
اما اینها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و ... همه دست به دست هم داد. انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی و ...
پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند الا دعا! اشک می ریخت و برای فرزندش دعا می کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان(عج) قرار بده . دیگران به او می خندیدند. اما او می دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی توانست بکند الا دعا. همیشه می گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده!
زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت. تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد .
بهمن ۵۷ بود. شب و روز می گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره)
وقتی در تلویزیون صحبت های حضرت امام پخش می شد، با احترام می نشست. اشک می ریخت و با دل و جان گوش می کرد.
می گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد.
همیشه می گفت: هرچه امام بگوید همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود.
برای همین روی سینه اش خالکوبی کرده بود که: فدایت شوم خمینی.
ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می داد. از همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد. وقتی حضرت امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. دیگر سر از پا نمی شناخت. حماسه های اورا در سنندج، سقز، شاه نشین و بعدها در گنبد و لاهیجان وخوزستان و... هنوز در خاطره ها باقی است.
شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: اینان ره صد ساله را یک شبه طی کردند. من دست و بازوی شما پیشگامان رهائی را می بوسم و از خداوند می خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند.
وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می زد داستان حُر را بازگو می کرد خودش را حُر نهضت امام می دانست. می گفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزء اولین ها باشم.
در همان روز های اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند. آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. رفت و رفت. آنقدر رفت تا با ملائک همراه شد . شاهرخ پروازی داشت تا بی نهایت. در هفدهم آذر پنجاه و نه دشتهای شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید ؛ حتی پیکرش پیدا نشد.
می گویند مفقود الاثر، اما نه، او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. همه را، هیچ چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه مزار و نه هیچ چیز دیگر. خدا هم دعایش را مستجاب کرد.
اما یاد او زنده است. نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمام ایرانیان. او سرباز ولایت بود. مرید امام بود. مرد میدان عمل بود و اینها تا ابد زنده اند.
خاطرات شهید شاهرخ ضرغام
تربیت معلم
مادر شهید
ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ .ﻗﺪ ﻭ ﻫﻴﮑﻞ ﺷﺎﻫﺮﺥ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺭﺷﺖ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ . ﺧﻴﻠﻲ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﮐﺴﻲ ﺭﺍ ﺍﺫﻳﺖ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩ .ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻲ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﮔﻔﺖ :ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻤﻲ ﺭﻡ! ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :ﭼﺮﺍ؟! ﮔﻔﺖ :ﺑﺎ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﻡ .ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﮐﻤﻲ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﮔﻔﺘﻢ :ﭘﺴﺮﻡ، ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﻱ؟ !ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺭﺳﺘﻲ ﻧﺪﺍﺩ .ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺳﺨﺘﻲ ﮔﺮﻓﺖ .ﻫﻤﻪ ﮐﻼﺱ ﺗﺠﺪﻳﺪ ﺷﺪﻧﺪ .ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺪﺭﺵ ﺁﺩﻡ ﻣﻬﻤﻲ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﺮﻩ ﻗﺒﻮﻟﻲ ﺩﺍﺩ . ﺷﺎﻫﺮﺥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩ .ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻢ ﺟﻠﻮﻱ ﻫﻤﻪ، ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﺮﺥ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﻲ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻧﮑﻨﻪ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺪﺗﻲ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﻭﺭﺯﺵ .ﺍﻣﺎ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﻫﻞ ﮐﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﻟﺴﻮﺯ ﻭ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﻓﻴﻖ ﻭ ﺭﻓﻴﻖ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻮﺩ .ﺗﻮﻱ ﻣﺤﻞ ﺧﻴﻠﻲ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻧﺪ.
ارشاد پلیس
مادر شهید
از دست کارهایش همیشه یک پایم کلانتری بود و یک پایم خانه. این بار تا وارد اتاق افسرنگهبان شدم ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺑﻪ ﺷﺎﻫﺮﺥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻴﮑﺎﺭﮐﺮﺩﻱ؟! ﺷﺎﻫﺮﺥ ﮔﻔﺖ :ﺑﺎ ﺭﻓﻴﻘﺎ ﺳﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﺭﺍﻩ ﮐﻮﮐﺎ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ .ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﮔﺎﺭﻱ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻣﻴﻮﻩ ﻣﻲﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ، ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﻳﻪ ﭘﺎﺳﺒﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﻣﻴﻮﻩ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻫﺎ ﺭﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﺗﻮﻱ ﺟﻮﺏ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻴﭽﻲ نگفتم ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺍﻭﻥ ﭘﺎﺳﺒﻮﻥ ﺑﻪ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﺍ ﻓﺤﺶ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﺩﺍﺩ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ .ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ .ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﻘﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ . ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﺋﻴﻦ. ﺍﻓﺴﺮ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ :ﺍﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺣﺘﻴﺎﺟﻲ ﺑﻪ ﺳﻨﺪ ﻧﻴﺴﺖ .ﻣﺎ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﻓﻬﻤﻴﺪﻳﻢ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﺎ ﻣﻘﺼﺮ ﺑﻮﺩﻩ.
ازترس هیبت
خانواده شهید
عازم مشهد بودیم. توی یک رستوران بین راهی ﻣﺸــﻐﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﻮﺩﻳﻢ که چند ﺟﻮﺍن بیادب ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺴــﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻓﺤﺶ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺷــﺎﻫﺮﺥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ؛ ﺯﻥ ﻭﺑﭽﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ،ﺁﺭﻭﻡ ﺗﺮ! ﺍﻣــﺎ ﺁﻧﻬــﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻟﺠﺒﺎﺯﻱ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﻓﺤﺶ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺷــﺎﻫﺮﺥ ﮔﻔﺖ :ﻻﺍﻟﻪﺍﻻﺍﷲ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻡ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﻨﻢ. ﺍﻣﺎ بلاخره صبرش تمام شد، ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷــﺪ و ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﻣﻴﺰﺁﻧﻬﺎ.ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ :ﺍﻻﻥ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺭﻭ ﻣﻲ ﮐﺸــﻪ !ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎ ﻫﻴﺒﺖ ﺷــﺎﻫﺮﺥ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻧﺪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ.
کارمند خدا
نیمه ﻫﺎﻱ ﺷﺐ ﺑﻮﺩ .ﺩﻳﺪﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ .ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻳﺶ ﺧﻮﻧﻲ ﺑﻮﺩ .ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺭﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻫﺴﺖ ﮐﺠﺎﺋﻲ، ﺁﺧﻪ ﺗﺎ ﮐﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﻮﺭﻫﺎ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺑﺸﻲ، ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺭﺑﻄﻲ ﺩﺍﺭﻩ .ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥ ﻭ ﺍﻋﺪﺍﻣﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻦ ﭘﺴﺮ! ﻧﺸﺴــﺖ ﺭﻭﻱ ﭘﻠﻪ ﻭﺭﻭﺩﻱ ﻭ ﮔﻔــﺖ :ﺍﺗﻔﺎﻗﴼ ﺧﻴﻠﻲ ﺭﺑــﻂ ﺩﺍﺭﻩ، ﻣﺎ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺪﺍ ﻣﺴــﺌﻮﻟﻴﻢ !ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﺴــﻲ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺷــﺪﻳﻢ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﻳﺴــﺘﺎﺩﻩ، ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﻔﺖ :ﺷــﻤﺎ ﺍﻳﻤﺎﻧﺘﻮﻥ ﺿﻌﻴﻔﻪ، ﺷــﻤﺎ ﻳﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻬﺸــﺖ، ﻳﺎ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺟﻬﻨﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻲ ﺧﻮﻧﻲ، ﺍﻣﺎ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﻳﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﻪ!!
برای اسلام
مادر شهید
مدتی بود خانهای مصادرهای را (به طور موقت) در اختیار ما گذاشته بودند و گفته بودند چون خانه ندارید، برای گرفتن یک قطعه زمین اقدام کنید.
ﻳﮏ ﻗﻄﻌﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭ ﺷــﻤﺎﻝ ﻣﻨﻄﻘــﻪ ﺗﻬﺮﺍﻧﭙﺎﺭﺱ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺗﻌﻠﻖ ﮔﺮﻓﺖ. شاهرخ ﻳﻜﺮﻭﺯ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪه بود ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴــﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﮐﻨﺪ .ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻪ .ﺳــﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ و ﺗﺤﻮﻳﻞ ﭘﻴﺮﻣــﺮﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻦ ﺯﻣﻴﻦ ﻫﺪﻳﻪﺍﻱ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺪﺗﻲ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺼﺎﺩﺭﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺩﺍﺩ .ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﮏ ﻣﻘﺮ ﻧﻈﺎﻣﻲ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﻳﻢ . ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﮔﺸــﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﺎﺟﺮﻱ، ﺍﻣﺎ ﺍﺻﻼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩ .ﮔﻔﺘﻢ :ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻗﻄﻌﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ بذل و بخشش کردی؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻧﮑﺮﺩﻳﻢ، ﻫﺪﻑ ﻣﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ . ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ.
طبل توخالی
یکی از دوستان شهید
لاهیجان که بودیم یکروز بعد از ناهار عدهای تودهای ﺟﻤﻊ ﺷﺪه بودند ﺟﻠﻮﻱ ﻣﺴﺠﺪ و ﺑﺮﺿﺪ ﻣﺎ ﺷﻌﺎﺭ ﻣﻲﺩادند. به بچه ها ﮔﻔﺘﻢ : ﻛﺴــﻲ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﮕﻴﺮﻩ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﺪﻳﻦ .ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﻴﻢ . ﻣﻦ ﻭ ﺷــﺎﻫﺮﺥ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ .ﺁﻧﻬﺎ ﺳــﺎﻛﺖ ﺷﺪﻧﺪ .ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺮﺍ ﭼﻲ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻳﺪ. ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭﺷﺖ ﻫﻴﻜﻠﻲ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺟﻤﻊ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﻣﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻳﻢ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ. اصلاً ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ، ﺧﻴﻠﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﻧﻔﺲ ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﺣﺒﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ ﭼﺮﻳﻚ ﻓﺪﺍﺋﻲ ﺧﻠﻘﻢ. ﺑﺪﻭﻥ ﺳــﻼﺡ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ. ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺮﻓﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸــﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺷﺎﻫﺮﺥ ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﺭﻓﺖ . ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ .ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺕ ﻭﻣﺒﻬﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ. ﺷﺎﻫﺮﺥ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺩﺳﺖ ﻳﻘﻪ، ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ. ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺮﻳﻊ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺟﺜﻪ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﺳــﺎﻛﺖ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻳﻚ ﺩﻭﺭ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺵ ﻧﺸﺴﺖ. ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﻣﺮﺗﺐ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎﺋﻲ ﻛﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺷﺎﻫﺮﺥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺳﻴﻨﻪﺍﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﭽﻪ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ.
عمروعاصِ قوا
یکی از همرزمان شهید
بنی صدر آمده بود خرمشهر اما ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﭘﻞ ﺧﺮﻣﺸــﻬﺮ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻧﻴﺎﻣــﺪ .ﻣﺮﺗﺐ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ :ﻧﻴــﺮﻭﻱ ﮐﻤﮑﻲ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳــﺖ، ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﻭ ﺗﺠﻬﻴﺰﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳــﺖ، ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺁﻗﺎﺋــﻲ ﺑﺎ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺳﺒﺰ ﻧﻈﺎﻣﻲ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻭ ﮐﻼﻩ ﺗﮑﺎﻭﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ : ﺁﻗﺎﻱ ﺑﻨﻲ ﺻﺪﺭ، ﻧﻴﺮﻭﻫﺎﻱ ﺩﺷــﻤﻦ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺷﻬﺮ ﺭﻭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ. ﺷﻤﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻞ ﻗﻮﺍ ﻫﺴــﺘﻲ، ﺑﻴﺴــﺖ ﻭﭘﻨﺞ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﺎﺭﻭ ﻣﻲ ﺯﻧﻲ، ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺮﻭ ﻭ ﺗﺠﻬﻴﺰﺍﺕ ﮐﻲ ﻣﻲ ﺭﺳﻪ، ﻣﺎ ﺗﺎﻧﮏ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺗﺎ ﺷﻬﺮ ﺭﻭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻳﻢ. ﺑﻨﻲ ﺻﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :ﻣﮕﻪ ﺗﺎﻧﮏ ﻧﻘﻞ ﻭ ﻧﺒﺎﺗﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﻳﻢ .ﺟﻨﮓ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﻳﺰﻱ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺩ .ﺧﺮﺝ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ...ﺷــﺎﻫﺮﺥ ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﺷﻌﺎﺭ ﻣﻲ ﺩﻱ، ﻧﻪ ﺗﺠﻬﻴﺰﺍﺕ ﻣﻲ ﻓﺮﺳﺘﻲ، ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﻲ ﺩﻱ. ﺑﻌﺪ ﻣﻜﺜﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻤﺴﺨﺮﺁﻣﻴﺰﻱ ﮔﻔﺖ: ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻱ ﺍﮔﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻳﻪ ﮐﻴﺴﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﻮﻝ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻴﻢ! ﺑﻨﻲ ﺻﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺷــﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻔــﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ.
الگوی اراذل
ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .ﻫﺮ ﺩﻭ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ. ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺍﻭﻝ ﻫﻴﭽﮑﺲ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﻱ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺳــﻴﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷــﺎﻫﺮﺥ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﮐﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺷﺠﺎﻋﻲ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪﻧﺪ. ﺍﻟﮕﻮﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺷﺎﻫﺮﺥ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻫﻞ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ... ﺷﻮﻧﺪ.







