شهید حاج کاظم رستگار

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
زندگی نامه شهیدحاج کاظم رستگار

زندگی نامه شهید حاج کاظم رستگار

حاج کاظم نجفی رستگار در آغازین روزهای شکوفایی بهار سال ۱۳۳۹ در شهر ری به دنیا آمد و در دامان مادری مهربان و با دسترنج پدری کشاورز تکامل و تربیت یافت. از هفت سالگی، قدم در راه تحصیل علم گذاشت و با وجود سختی های زندگی تا کلاس سوم متوسطه با موفقیت به ادامه تحصیل پرداخت. اما پس از آن از ادامه تحصیل بازماند و وارد مبارزات و فعالیتهای انقلابی شد. او که دوران نوجوانی را با زمزمه های نهضت امام خمینی (ره) آغاز کرده بود، در روزهای نخست پیروزی، با شروع غائله کردستان و تحریکات نیروهای ضد انقلاب، همراه نیروهای دکتر چمران راهی کردستان شد و آموزش های چریکی را در آنجا فرا گرفت. وی که تربیت یافته مکتب بزرگانی چون شهید دکتر چمران و حاج احمد متوسلیان بود، پس از بازگشت در پادگان توحید به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد و بعد از مدتی به فیروز کوه رفته، کلاس های آموزش احکام دینی و مسائل نظامی را برای جوانان و نوجوانان برپا کرد. وی را به عنوان فرمانده یکی از گردانهای تیپ رسول الله (ص) که فرمانده آن احمد متوسلیان بود، انتخاب کردند و بعد از شش ماه فعالیت، مسولیت واحد عملیات را در پادگان توحید پذیرفت و تا شروع جنگ در این سمت باقی ماند.


حاج کاظم در این زمان طی ماموریتی جهت توانمند سازی نیروهای حزب الله به عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام شد و مسولیت تعد ادی از عملیاتها را بر عهده گرفت. وی در راه آماده سازی شیعیان لبنان از هیچ کوششی فروگذار نکرد. بازگشت او با تشکیل تیپ دوم سپاه تهران مصادف شد که این تیپ به نام مبارک « سیدالشهدا (ع)» مزین شد و با جمعی از یاران و دوستانش، فرماندهی عملیات تیپ را عهده دار شد. در مهرماه سال ۱۳۶۱ همسری مومن و پارسا اختیار کرد و چند روز بعد به جبهه رفت. شهید رستگار که تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذرانده بود، در حین عملیات بدر، روز پنجشنبه ۲۵ اسفند ماه ۱۳۶۳ هنگام اذان ظهر در شرق دجله ( منطقه هور الهویزه) در حال شناسایی منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سیدالشهدا (ع) به درجه رفیع شهادت نائل آمد و آخرین آرزویش نیز محقق شد.

گویی حاج کاظم فرمانده غریب لشگر سیدالشهدا (ع) به زیارت مولای کاظمین رفته بود که پیکر مطهرش بعد از ۱۳ سال همچون سید و سالار شهیدان، قطعه قطعه به وطن بازگشت.


راز فرماندهی

آقای رستگار فرمانده لشگر ۱۰ سیدالشهدا(ع) بود و خانواده اش از این سمت حاجی، هیچ اطلاعی نداشتند. یک روز، برادر او به منطقه آمد تا از او خبری بگیرد. حاج کاظم، قرار بود صحبتی برای نیروها داشته باشد. وقتی از جایگاه اعلام شد:« فرمانده لشگر ۱۰ برای صحبت بیایند»، آقای رستگار بلند شد و به سمت جایگاه حرکت کرد. برادرش از همه جا بی خبر، با دست اشاره میکرد که« چرا در میان جمعیت بلند شدی؟» حتما با خودش گفته بود: « برادرمان بی ملاحظه است و رعایت نظم و انضباط را نمی کند.» حاجی با اشاره جواب داد که الان می نشینم. خلاصه صحبت ایشان آغاز شد و تا آخر جلسه، برادرشان متحیر مانده بود. حاج کاظم به برادرش سفارش کرد که جریان فرماندهی او را برای کسی نگوید. اگر چه خانواده اش بالاخره فهمیدند.


خاطرات شهید حاج کاظم رستگار

دو داماد

همسر شهید

برای من وخواهرم تقریبا توی یک بازه زمانی خواستگار آمد. جالب این بود که هردو با هم دوست و هر دو پاسدار بودند. روزي ﻛﻪ ﺑﺮاي ﺧﺮﻳﺪ عقد ﻣﻲرﻓﺘﻴﻢ ﻫﻴﭻ ﻛﺪام از داﻣﺎدﻫـﺎ ﻣـﺎ را ﻫﻤﺮاﻫـﻲ ﻧﻜﺮدﻧﺪ. ﻛﺎﻇﻢ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﻮز ﺑﻪ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﻣﺤﺮم ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ و ﺣﻀﻮرﻣﺎن ﻟﺰوﻣﻲ ﻧﺪارد.


موکت و مُشت

همسر شهید

اولین عید زندگی مشترکمان بود. به کاظم گفتم برود یک موکت برای خانه بخرد او هم قبول کرد. ماشین شوهر خواهرش را امانت گرفت و رفت. توی راه برگشت با انسانی که ظاهرا دل خوشی از سپاهی ها نداشته تصادف می‌کند و با اینکه کاظم مقصر نبوده با مشت پای چشم کاظم میزند.کاظم اما با خوش رفتاری او را متوجه اشتباهش می‌کند و بعد هم می‌گوید اگر خسارت دیده‌ای بیا در خانه و خسارتت را بگیر و آدرس خانه را به او میدهد. او در جواب به کاظم می‌گوید: آقا من قبلاً یه چیزایی راجع به سپاهی‌ها شنیده بودم که... ما رو ببخش.

وقتی به خانه آمد و داستان را برایم تعریف کرد من خیلی از خوش رفتاری اش ناراحت شدم اما کاظم گفت: ﺑﺮاي اﻳﻨﻜﻪ آن راﻧﻨﺪه ﻣﺘﻮﺟﻪ اﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺑـﺸﻮد، ﻣـﻲارزﻳـﺪ ﻛـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ دو ﺗـﺎ ﻣـﺸﺖ ﺑﺨﻮرﻳﻢ.


مدارا کنید!

جواد(برادر همسر)

در ﻋﻤﻠﻴﺎت وﻗﺘﻲ ﻧﻴـﺮوي دﺷـﻤﻦ ﺧـﻮدش را ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻣﻲ ﻛﺮد ﻛﺎﻇﻢ آﻗﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﺔ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﺗﺎﻛﻴـﺪ ﻣـﻲﻛـﺮد ﻛـﻪ ﺑـﺎ آﻧﻬـﺎ ﺑﺪرﻓﺘﺎري ﻧﻜﻨﻨﺪ. ﺧﻮدش ﻫﻢ ﻣﺮاﻗﺒﺖ ﻣﻲﻛﺮد ﻣﺒـﺎدا ﻛـﺴﻲ اﺣـﺴﺎﺳﺎﺗﺶ را ﻛﻨﺘﺮل ﻧﻜﻨﺪ و ﺑﻪ اﺳﺮا ﺻﺪﻣﻪاي ﺑﺰﻧﺪ و اﻳـﻦ در ﺣـﺎﻟﻲ ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﻫﻤـﺔ ﻣـﺎ ﻣﻲ داﻧﺴﺘﻴﻢ دﺷﻤﻦ ﺑﺎ اﺳﻴﺮﻫﺎي ﻣﺎ ﺑﺴﻴﺎر ﺑﺪرﻓﺘﺎريﻣﻲﻛﻨﺪ.


رستوران تپه

برادر شهید

یک روزﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﻛﺎﻇﻢ را ﺑﺒﻴﻨﻢ اﻣﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﻲﮔﺸﺘﻢ ﭘﻴـﺪاﻳﺶ ﻧﻤـﻲ ﻛـﺮدم. اﻳـﻦ ﻃﺮف و آن ﻃﺮف ﺳﺮاﻏﺶ را ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺮاي ﻧﺎﻫﺎر ﺧﻮردن رﻓﺘﻪ اﺳﺖ. رﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ آﺷﭙﺰ ﺗﻴﭗ و از او ﺳـﺮاغ ﻛﺎﻇﻢ را ﮔﺮﻓﺘﻢ . آﺷﭙﺰ ﮔﻔﺖ اﮔﺮ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪاري ﻫﻤﻴﻦ ﺟـﺎ ﺑﻨـﺸﻴﻦ ﻣـﻲ آﻳـﺪ. ﻋﺠﻠﻪ داﺷﺘﻢ و اﺻﺮار ﻛﺮدم ﭘﻴﺶ ﻛﺎﻇﻢ ﺑﺮوم. آﺷﭙﺰ ﺗﭙـﻪ اي را ﻧـﺸﺎﻧﻢ داد و ﮔﻔﺖ آن ﭘﺸﺖ اﺳﺖ . ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻲ ﻛﻪ ﻧﺸﺎن داده ﺑﻮد رﻓﺘﻢ و ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻛـﺎﻇﻢ را دﻳﺪم روي ﺧﺎك ﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد. ﻟﺒﻪ ﻫﺎي ﻧﺎن را ﻛﻪ روي زﻣﻴﻦ رﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﺮﻣﻲداﺷﺖ ﺗﻤﻴﺰ ﻣﻲﻛﺮد و ﻣﻲ ﺧﻮرد. آن ﻗﺪر از دﻳﺪن آن ﺻﺤﻨﻪ ﻧﺎراﺣـﺖ ﺷﺪم ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎي ﺳﻼم و اﺣﻮالﭘﺮﺳـﻲ اﻋﺘـﺮاض ﻛـﺮدم و ﮔﻔـﺘﻢ: داداش! ﺷﻤﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺗﻴﭗ ﻫﺴﺘﻲ اﻳﻦ ﻛﺎرﻫﺎ ﭼﻴﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﺪ! ﻣﮕﺮ ﻏﺬا ﻧﻴﺴﺖ؟ ﺧـﻮدم دﻳﺪم ﺑـﻴﻦ ﻫﻤـﻪ ﭘﺨـﺶ ﻣـﻲﻛﺮدﻧـﺪ. ﻛـﺎﻇﻢ ﺟـﻮاب داد: اﻳﻦ ﻧﺎن ﻫﺎ را ﻣﺮدم زﺣﻤﺖ ﻛـﺸﻴﺪه اﻧـﺪ از ﺧﺮج زﻧﺪﮔﻲﺷﺎن زده‌اﻧﺪ و اﻳﻨﺠﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎده‌اﻧﺪ درﺳﺖ ﻧﻴﺴﺖ اﺳﺮاف ﻛﻨﻴﻢ.


امانتدار

همسر شهید

بلاخره یک‌روز بعد مدتها آمد خانه. دستش شکسته بود. همان روز با هم کچ دستش را باز کردیم. ﻣﭻ دﺳﺘﺶ هنوز ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮد و ورم داﺷﺖ اﻣﺎ او بی‌اﻋﺘﻨـﺎ ﻟﺒﺎﺳﺶ را ﭘﻮﺷﻴﺪ و ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﻲ ﻛﺮد و رﻓﺖ. ﺣﺘﻲ ﻗﺒـﻮل ﻧﻜـﺮد آن روز را در ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ و اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﻛﻨﺪ. اﺻﺮار ﻧﻜﺮدم زﻳﺮا ﺟﻮاﺑﺶ ﻣﻲداﻧـﺴﺘﻢ. در اﻳﻦ ﻣﻮاﻗﻊ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲﮔﻔﺖ آن ﻫﻤﻪ ﺑﭽﻪﻫـﺎي ﺑـﺴﻴﺠﻲ را ﻛـﻪ اﻣﺎﻧـﺖ ﭘﻴﺶ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﭘﺪر و ﻣﺎدرﻫﺎﻳﺸﺎن زﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪه‌اﻧـﺪ ﺗـﺎ ﺑـﻪ اﻳـﻦ ﺳـﻦ رﺳﻴﺪه‌اﻧﺪ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﮕﺬارم و ﺑﻴﺎﻳﻢ اﺳﺘﺮاﺣﺖﻛﻨﻢ؟ .



فرمانده‌ی روح

یکی از همرزمان شهید

ﻛﺎﻇﻢ ﻫﺮ ﺻﺒﺤﮕﺎه ﺑﺮاي ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲ ﻛﺮد ﺗﺎ آﻣﺎدﮔﻲ روﺣـﻲ آﻧﺎن را ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮد . او ﻣﻲﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﺎن اﺣﺴﺎس ﻣﻈﻠﻮﻣﻴﺖ و ﺗﻮﻛﻠﻲ را ، ﻛﻪ اول ﺟﻨﮓ داﺷﺘﻴﻢ در ﺧﻮدﻣﺎن ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﺎ ﭘﻴﺮوزي ﻫﺎي ﺑـﻪ دﺳـﺖ آﻣﺪه ﻣﻐﺮور ﻧﺸﻮﻳﻢ؛ ﻣﺜﻼ ﻫﻤﻴﻦ ﺷﻮروي در ﻣﺤﻮر ﻣـﺮز ﻣـﺎ در آن ﻗـﺴﻤﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺪ ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ را ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨـﺪ و ﺿـﺮﺑﻪ ﺑﺰﻧـﺪ، ﺣـﺪود 199 ﻟـﺸﻜﺮ دارد. شما بگوئید ﻣﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻴﻢ ﺑﺪون ﺗﻮﻛﻞ و ﻳﺎري ﺧـﺪا اﺳـﺘﻘﻼل ﺧﻮدﻣـﺎن را ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻴﻢ؟.


همسر بسیجی

همسر شهید

ﺑﻴﺸﺘﺮ از ﺳﻪ ﻣﺎه ﺑﻮد ﻛﻪ از ﺧﺎﻧﻮاده ام ﺑﻲ اﻃﻼع ﺑﻮدم. اﻣﻜـﺎن ﺗﻤـﺎس ﺗﻠﻔﻨـﻲ ﻫﻢ وﺟﻮد ﻧﺪاﺷﺖ . آن ﻗﺪر دﻟﻢ ﺑﺮاﻳﺸﺎن ﺗﻨﮓ ﺷﺪه ﺑﻮد ﻛﻪ ﮔﺎﻫﻲ وﻗﺖ ﻫﺎ از ﺗﻪ دل آرزو ﻣﻲ ﻛﺮدم آﻧﻬﺎ را ﺑﺒﻴـﻨﻢ. آن ﺷـﺐ ﻫـﻢ درﺳـﺖ ﻫﻤـﻴﻦ آرزو را ﻛﺮدم. ﻛﺎﻇﻢ ﻛﻪ ﻧﻤﺎزش را ﺗﻤﺎم ﻛﺮده ﺑﻮد ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕـﺎه ﻛـﺮد. ﻟﺒﺨﻨـﺪ زد وﮔﻔﺖ: اﻛﺮم ﺧﺎﻧﻢ! ﻋﺰﻳﺰم ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺶ ﺧﺪا اﺟﺮ زﻳﺎدي دارﻳﺪ. ﻫﻤﻴﻦ اﻣـﺮوز ﻳﻚ ﺑﺴﻴﺠﻲ آﻣﺪه ﺑﻮد ﻣﺮﺧﺼﻲ ﺑﮕﻴﺮد ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺮاﺳﻢ ازدواج ﺧﻮاﻫﺮش ﺑﺮﺳﺪ اﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ او ﻣﺮﺧﺼﻲ ﺑﺪﻫﻢ. او ﻫﻢ ﺑـﻪ ﺧـﺎﻃﺮ ﺧـﺪا ﻗﺒﻮل ﻛﺮد و ﻧﺮﻓﺖ.ان ﺷﺎءاﷲ ﺧﺪا اﺟﺮش را ﺑﺪﻫﺪ. ﺷﻤﺎ ﻫـﻢ ﻛـﻪ در اﻳﻨﺠـﺎ ﻫﺴﺘﻲ و ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﻲ در ﻣﺮاﺳﻢ ﻣﻴﻬﻤـﺎﻧﻲ و ﺷـﺎدي ﻫـﺎي ﻓﺎﻣﻴـﻞ و آﺷـﻨﺎﻳﺎن ﺷﺮﻛﺖ ﻛﻨﻲ و دور از ﺧﺎﻧﻮاده‌ات ﻫﺴﺘﻲ ﺑﺎ آن ﺑﺴﻴﺠﻲ ﻫﻴﭻ ﻓﺮﻗﻲ ﻧﺪاري، ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪن ﺣﺮف ﻫﺎي ﻛﺎﻇﻢ از دل ﺗﻨﮕﻲ ام ﻛﻢ ﺷﺪ. ﻫﻴﭻ وﻗـﺖ ﻧﻔﻬﻤﻴـﺪم او از ﻛﺠﺎ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺪ اﻓﻜﺎرم را ﺑﺨﻮاﻧﺪ.


بازگشت به شهدا