فرهنگ مصادیق:سه نظریه درباره ی «استقلال سیاسی»
نویسنده :محمد اسماعیل عمار؛ کارشناس ارشد مسائل سیاسی
بی توجهی به پیوستگیهای متعدد میان کشورها و دولتها، نادیده گرفتن آسیب پذیریهای جوامع، بی توجهی به سوءاستفاده از اهرم اقتصاد برای حفظ و گسترش سلطه، نفی استعمار و خوش بینی و سطحی نگری نسبت به عرصهٔ بین الملل بخشی از دلایل نارساییهای نظریات پیرامون «استقلال سیاسی» است.
فهم دقیق و همه جانبهٔ مفهوم «استقلال سیاسی» ضرورت آگاهی از نظریات و دیدگاههای کلان نسبت به این آموزه را برجسته میسازد که به علت تنوع و تکثر دیدگاهها در مورد « استقلال سیاسی»، ضروری است که این آرا و نظریات مورد نقد و بررسی قرار گیرند: در زمان کنونی مشخص است که تحقق اهداف دیگر کشور و دولت تابعی از تحقق استقلال به معنای واقعی آن است. تا زمانی که ملت و دولتی به استقلال دست نیابند، نه تنها به عنوان عضوی از جامعهٔ بین الملل پذیرفته نخواهند شد؛ بلکه از انجام وظایف خود، چه در ارتباط با مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بین الملل، باز خواهند ماند. استقلال یکی از مختصات سیاسی ـ حقوقی فرآیند ملت سازی است. با داشتن استقلال است که دولت خواهد توانست به خوبی کارکردهای کلان خود را انجام دهد و در مسیر پیشرفت گام بردارد. با این وجود، با توجه به روابط گسترده و به هم تنیدهٔ دولتها و ملتها در عرصهٔ بین الملل، در مورد تحقق استقلال و امکان دستیابی به آن، دیدگاههای متفاوتی ابراز شده است که در ذیل به آنها اشاره میشود.
الف) انزواگرایی سیاسی از دیدگاه عدهای، استقلال با مفهوم انزواگرایی و قطع ارتباط گره خورده است و استقلال یک کشور و ملت زمانی تحقق مییابد که آن کشور کمترین ارتباط و مبادلات را با دنیای خارج داشته باشد و با اتکا به خود کلیهٔ ابعاد زندگی را تنظیم و اداره نماید.[۱]
انزواگرایی بدان معناست که مراودات دیپلماتیک، اقتصادی، فرهنگی و نظامی یک دولت با دیگر واحدهای سیاسی به حداقل کاهش یابد. این نظریه برای اعصار پیشین میتوانست مورد قبول واقع شود، چرا که سطح نیازهای مردم و همچنین سطح ارتباطات ملتها و دولتهایشان، به دلیل فقدان شبکههای حمل ونقل، پایین بود و تقاضاهای نوع بشر و جهانبینی مردم به علت انزوای جغرافیایی، که فقدان سیاحت و سفر و گردشگری را در پی داشت، محدود بود. این در حالی است که در عصر حاضر، یعنی عصر ارتباطات، برای هیچ کشوری و به خصوص برای دولت اسلامی چنین چیزی قابلیت اجرایی و عملی ندارد. در زمان کنونی، انزواگرایی یا در انزوا قرار گرفتن برای تمام کشورها به منزلهٔ نابودی و خودکشی است و بر همین اساس است که کشورهای قدرتمند در عرصهٔ بین المللی از آن به عنوان حربه و وسیلهای برای به انقیاد کشاندن دیگران استفاده میکنند. برای دولت و جامعهٔ اسلامی نه تنها انزواگرایی پذیرفتنی نیست، بلکه داشتن روابط با بیگانگان در صحنهٔ بین الملل امری ضروری به شمار میرود. ضرورت این امر از جهات متعدد است، زیرا بر اساس اندیشهٔ اسلامی رساندن پیام اسلام به تمام انسانها و آگاه نمودن آنان از حقایق اسلام، در جهت رسیدن به سعادت، یکی از وظایف ملت و دولت اسلامی به شمار میرود. برای دولت و جامعهٔ اسلامی نه تنها انزواگرایی پذیرفتنی نیست، بلکه داشتن روابط با بیگانگان در صحنهٔ بین الملل امری ضروری به شمار میرود. زیرا بر اساس اندیشهٔ اسلامی رساندن پیام اسلام به تمام انسانها و آگاه نمودن آنان از حقایق اسلام، در جهت رسیدن به سعادت، یکی از وظایف ملت و دولت اسلامی به شمار میرود. روشن است که با وجود رابطهٔ صلح آمیز و حاکم بودن جو تفاهم، پیام آزادی بخش و انسان ساز اسلام بهتر به گوش جهانیان خواهد رسید. از طرف دیگر، در زمان کنونی، در صحنهٔ بین المللی پیوستگیهای زیادی در زمینههای مختلف میان کشورها و دولتها وجود دارد و این پیوستگیها به گونهای است که تأمین نیازهای مستقلانهٔ آنان را مشکل میسازد و به همین دلیل، شاهد گسترش ارتباطات هستیم. دولتی میتواند از عهدهٔ انجام وظایف خود بر آید که ضمن داشتن این ارتباطات، استقلال خود را نیز حفظ نماید.
ب) نسبی بودن استقلال با توجه به وجود همبستگیهای متقابل فراوان میان ملتها و دولتها در صحنهٔ بین المللی، عدهای کسب استقلال کامل و توانایی حفظ و تداوم آن را کاری مشکل و حتی ممتنع میشمارند. از این دیدگاه، دولتها باید در پی کسب استقلال نسبی باشند و دولت برخوردار از استقلال نسبی، در صورت توانایی از تأمین نیازهای گوناگون کشور، میتواند در بُعد سیاسی مستقل و در سایر ابعاد وابسته باشد.[۲]
این دیدگاه بر این پیش فرض استوار است که مسائل اقتصادی و صنعتی از مسائل سیاسی قابل تفکیک است؛ بدین معنا که استقلال سیاسی برای هر دولت و کشوری از اهمیت خاصی برخوردار است و باید دولت از نظر سیاسی مستقل باشد، اما در مسائل اقتصادی به خاطر پیچیدگی و گسترش روابط، نمیتواند در عرصهٔ بین المللی مستقل از دیگر کشورها عمل نماید. در ارزیابی این دیدگاه باید گفت که این نظریه، در صورت امکان، در روابط کشورهای شمال ـ شمال میتواند قابل تحقق باشد؛ اما در روابط کشورهای شمال ـ جنوب قابلیت به کارگیری ندارد، چه آنکه کشورهای قدرتمند و سلطه گر در طول تاریخ از حربهٔ اقتصادی برای مقاصد سیاسی استفاده کردهاند. بدین ترتیب، برای کشورهای جنوب داشتن استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی ممکن به نظر نمیرسد. در زمان کنونی، صنعتی شدن و تنوع خواستهای جوامع و عدم توانایی کشورها در برآوردن آن خواستها، اقتصاد را به یکی از ابزارهای سلطه در دست کشورهای غربی تبدیل کرده است. در دنیای وابستگی امروز، کشورهای معدودی به اندازهٔ کافی از موهبت تنوع کامل منابع طبیعی، غذایی و انرژی برای کمک به تأسیسات اقتصادی جدید یا نوسازی تأسیسات موجود برخوردارند. بدین ترتیب، مبادلات اقتصادی و تجارت یکی از لوازم جوامع امروز به شمار میرود، اما این فرصتها و مبادلات اقتصادی برای تمام کشورها، به خصوص کشورهای در حال توسعه، آسیب پذیریهای عمدهای را ایجاد میکند. اهرم اقتصاد برای گسترش و حفظ سلطه به صورت مثبت و منفی به کار گرفته میشود. شکل مثبت آن ارائهٔ کمک، ارائهٔ تضمینهای سرمایه گذاری، تشویق ورود سرمایهٔ بخش خصوصی و... را در بر میگیرد. اما آنچه بیشتر از سوی کشورهای لیبرال ـ دمکراسی برای انقیاد و به بند کشیدن دیگر کشورها به کار گرفته میشود شکل منفی آن است. اخلال در جریان مبادلات اقتصادی، مانند انواع دیگر روابط بین الملل، میتواند برای انواع مقاصد سیاسی صورت گیرد. حکومتی که در این جریان اخلال میکند در پی ایجاد تغییر در ایستارها و رفتارهای داخلی و خارجی و موضع گیریهای مستقلانهٔ حکومت مورد نظر، در جهت همگرایی با سیاستهای خود، میباشد. مسدود کردن داراییها، کنترل بر جریان واردات و صادرات، مصادرهٔ اموال، وضع مالیات سنگین بر محصولات کشور خاطی، معوق ساختن پرداخت وامهای بانکی، اعمال تحریمهای بانکی، مالی و تجاری با استفاده از شورای امنیت سازمان ملل متحد و جلوگیری از دستیابی به فناوریهای پیشرفته و تکنولوژیهای دومنظوره ترفندهایی هستند که کشورهای سلطه گر برای رسیدن به مقاصد امپریالیستی و وادار کردن کشورهای مستقل به همگرایی با خود در جهت تأمین منافعشان از آنها بهره میگیرند. با توجه به شرایط و مسائلی که ذکر شد، عرصهٔ اقتصادی عرصهٔ تبادل است، اما تبادل باید دوجانبه و از نوع دادن و ستاندن باشد. یکی از شرایط پیشرفت یک کشور استقلال اقتصادی و صنعتی آن است؛ بدین معنا که باید بتواند در زمینههای اقتصادی و صنعتی تواناییهای خود را به کار گیرد و روی پای خود بایستد. عرصهٔ اقتصادی عرصهٔ تبادل است، اما تبادل باید دوجانبه و از نوع دادن و ستاندن باشد. یکی از شرایط پیشرفت یک کشور استقلال اقتصادی و صنعتی آن است؛ بدین معنا که باید بتواند در زمینههای اقتصادی و صنعتی تواناییهای خود را به کار گیرد و روی پای خود بایستد.
ج) نفی استقلال با توجه به گسترش ارتباطات، رشد سریع علوم و فنون و پیچیدگی مسائل و جوامع بشری، عدهای استقلال را به عنوان حدیث کهنه و غیرقابل تحقق در جوامع امروز قلمداد میکنند. از دیدگاه این نظریه پردازان، مرزهای جغرافیایی و تقسیم بندیهای منطقهای و قارهای معنا و مفهوم خود را از دست داده و جهان به یک دهکده تبدیل شده است. رفاه طلبی روزافزون، افزایش درخواستهای مختلف برای استفاده از تسهیلات زندگی و به موازات آن، محدودیتها و فقدان کادرهای مناسب، امکان وجود جامعهای را که بتواند به تنهایی و با تکیه بر منافع و امکانات داخلی خود و به طور مستقل زندگی کند منتفی ساخته است.[۳]
برخی دیگر با این دید به مسئله نگاه میکنند که استقلال خواهی نتیجهٔ پدیدهٔ استعمار است. این عده معتقدند که در زمان کنونی، چون دیگر استعمار وجود ندارد، استقلال خواهی یک حدیث کهنه و بی ارزش است و ذهن و زبان فرسودن بیش از این در باب آن بی فایده و بلکه مضر است. [۴]
طبق این دیدگاه، در گذشته استقلال بیشتر مفهوم سیاسی داشت و کشوری وابسته بود که از نظر سیاسی، از یک قدرت خارجی دستور میگرفت. در شرایط کنونی، که دیگر آن صورت از مداخله در امور کشورها وجهی ندارد، به کار بردن استقلال نیز فاقد وجه و معناست. در مورد این دیدگاه باید گفت که این نظریه آرمان گرایانه است و مبانی آن، بیش از آنکه بر شواهد عینی و مدارک حقیقی مبتنی باشد، بر تخیلات و آرزوهای طراحان و هواداران آن مبتنی است. هرچند طرفداران این نظریه معتقدند با جهانی شدن و گسترش ارتباطات و... مرزها درنوردیده شده و مفاهیمی مانند وابستگی جای خود را به مفاهیمی مانند همبستگی و تشریک مساعی داده است، اما باید گفت که استقلال خواهی معلول شرایط نیست، بلکه در ذات انسان نهفته است و پدیدهٔ استعمار در قرنهای اخیر تشدیدکنندهٔ آن بوده است. به علاوه، در زمان و شرایط کنونی، هرچند استعمار به شکل قدیم وجود ندارد، اما استعمار و به سلطه کشیدن دیگران همواره وجود داشته و خواهد داشت و قدرتهای بزرگ برای ادامهٔ سلطه بر دیگر ملتها و فریب آنان، سلطهٔ خود را به شکل استعمار فرانو دنبال میکنند. نفی استعمار و در نتیجه، نفی و بی معنا خواندن استقلال ناشی از خوش بینی و سطحی نگری نسبت به عرصهٔ بین الملل است. عملکرد کشورهای قدرتمند و شواهد عینی خلاف آن را به اثبات میرساند. سلطه گری و به بند کشیدن دیگران ارتباطی تنگاتنگ با اندیشه و تاریخ کشورهای غربی دارد. استعمار و سلطه بر دیگران پیامد تحول در اندیشه و ارزشهای انسان غربی است. در تفکر غربی، اولین انگیزهٔ انسان «خواست و امیال نفسانی» است که منجر به فزون طلبی و یغماگری میشود. بر این اساس، از ویژگی بارز نظام غربی، امپریالیسم و به بند کشیدن دیگران است. سلطه گری و به بند کشیدن دیگران ارتباطی تنگاتنگ با اندیشه و تاریخ کشورهای غربی دارد. استعمار و سلطه بر دیگران پیامد تحول در اندیشه و ارزشهای انسان غربی است. در تفکر غربی، اولین انگیزهٔ انسان «خواست و امیال نفسانی» است که منجر به فزون طلبی و یغماگری میشود. سرمایه داری و لیبرال ـ دمکراسی، به مثابهٔ نظامی که مستلزم تحصیل حداکثر ارزش افزوده است و مبارزهٔ طبقاتی ویژگی مهم آن به شمار میرود، این منطق را در ذات خود دارد که به دنبال مکانهای جدید و استثمار و بهره کشی از دیگران است. بر همین اساس، سلطه گری در زمان کنونی شکل جدیدی به خود گرفته است که نظام استکباری با ابتنا بر اندیشهها، باورها و ارزشهای خاص خود، با بهره گیری از ابزار نوین، در صدد ایجاد و گسترش آن است. بدین ترتیب، در شرایط کنونی، این نظریهها در باب استقلال غیرواقع گرایانه و مردود است و در مسیر پیشرفت سیاسی، استقلال یکی از الزامات و شاخصهای حتمی و مهم به شمار میرود.
پانویس
- ↑ جواد منصوری، فرهنگ استقلال و توسعه تهران: وزارت امور خارجه، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، موسسه چاپ و انتشارات، ۱۳۷۴. ، ص 54.
- ↑ همان، ص 66.
- ↑ همان، ص 66.
- ↑ مرتضی مردیها، استقلال حدیث کهنه، روزنامهٔ جامعه، ۲۴ و ۲۵ بهمن ۱۳۷۷، ص ۱۰، به نقل از مقصود رنجبر در «استقلال و ضرورتهای جدید»، قم، بضعه الرسول، ۱۳۸۱، ص 115.







