راه رشد: شماره 190

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
راه رشد - شماره 190
مشخصات نشریه
Photo 2018-01-16 13-44-51.jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه مهدی نصیری
ناشر ستاد امر به معروف و نهی از منکر
محل انتشارات قم
قطع رحلی
دانلود [ PDF]

محتویات

فرهنگی

جامعه رشید

جواد محدثی

وقتی از پشت «عینک مکتب» به انسان و جامعه و روابط افراد و سبک زندگی نگاه کنیم، مفهوم «رشد» متفاوت با رشد از نگاه غیر مکتبی و مکاتب بشری و دیدگاه های سکولار خواهد بود.

از این منظر، داشتن «هویت»، برخورداری از «ایمان»، حرکت برمدار «صلاح و اصلاح»، رعایت حق و حقوق افراد، اندیشه درباره فرجام و سرانجام زندگی، ارتباطِ عمل و جزا و رسیدن به خودآگاهی از نشانه های افراد رشد یافته و جامعه رشید است.

این نگاه ویژه، بر نوع عمل و رفتار و روابط اجتماعی و زندگی انسان اثر می گذارد و آن ها را با نوع عمل و زندگی افراد غیر مکتبی و بی هویت متمایز می سازد.

فرصت عمر

عمر، فرصتی است که تنها یک بار به افراد داده می شود و میدان عملی است که توان بهره گیری هر کس از این فرصت تکرار نشدنی را نشان می دهد.

ناب ترین بخش این فرصت هم جوانی است.

جوانی، زیباترین گلی است که در بوستان عمر می شکفد اما عمرش کوتاه است و گلبرگ هایش لطیف و بسیار آسیب پذیر است.

جوانان اگر خود را باور کنند تباه نمی شوند.

جوانی، بهترین فصل رسیدن به خودباوری، خدا باوری و خودسازی است.

جوانان اگر از پند پیران و تجربه بزرگان بهره گیرند، کمتر دچار حسرت می شوند و کمتر بر عمر از دست رفته و تباه شده غصه می خورند.

آنکه نقد جوانی را در بازار زندگی رایگان و ارزان از کف می دهد کوله باری از حسرت را تا دامنه قیامت باید به دوش بکشد.

آیا حیف نیست؟

جوانی موسم بذر افشانی در بوستان عمر و فصل شکوفه باران زندگی است.

اگر غوغای بهار در باغ زندگی جوانان بر پا نشود و اگر بلبل جوانی بر شاخسار عمرها ترانه زیبایی و پاکی نخواند، خزان زدگان سرد و خمودی خواهند بود که پیوسته در خسران اند؛ هرچند صدها بهار بیاید و بگذرد.

در یک جامعه رشید، جوانان خود آگاه اند و خود را باور دارند و قدر جوانی را می دانند و از آن بهره می گیرند.

متولیان امر هم برای این قشر مهم و اثرگذار و در عین حال آسیب پذیر و در معرض خطر، برنامه ریزی دارند تا این سرمایه، هدر نرود و عمرها چراگاه شیطان نگردد.

تمرین حیات

زندگی، مسابقه ای همگانی، همیشگی و سراسری است که برندگان و بازندگانی دارد و بازیکنان هم ما انسان هاییم.

برنده این مسابقه کیست و جایزه اش چیست و خط پایان کدام است؟

اگر زندگی را یک میدان مسابقه می دانیم، پس برای کامیابی در آن تمرین لازم است و ورزش روحی و اخلاقی رمز موفقیت است.

با ورزش روح باید قله انسانیت را فتح کرد، اندام روح را زیبا ساخت، به تربیت جان پرداخت و حریف نفس را خاک کرد و باید به باشگاه تقوا رفت و با برداشتن بار حق و تقویت اراده، تمرین خودسازی کرد تا مدال شرف گرفت:مردانگی آن نیست گلو چاک کنی.

آن است شجاعت که دلت پاک کنی.

وقتی که به باشگاه تقوا رفتی.

ای کاش حریف نفس را خاک کنی.

در میدان زندگی همه می دوند، ولی افراد معدودی به مقصد می رسند و برنده می شوند.

باخت به نفس و شکست خوردن در مقابل تمایلات و هوس ها، مایه شرمندگی است.

دنیا و زندگی مثل استخری است که افراد در آن شنا می کنند؛ بعضی شناگران ماهرند، برخی تازه کاران خام و بی تجربه؛ انبیای الهی و رهبران آسمانی هم همچون نیروهای نجات غریق، پیاپی هشدار می دهند.

نباید هشدارهای نجات غریق را نادیده بگیریم و بی اعتنایی کنیم و در استخر دنیا غرق شویم، یا امواج گناه و وسوسه های شیطانی، ما را خفه کند.

زندگی، بازی نیست بلکه نوعی مسابقه در «چگونه زیستن» است مربی ما در این مسابقات کیست؟

آیا از پاس فرصت ها خوب استفاده می کنیم؟

آیا در تیم خوبی ها و معروف ها عضو هستیم؟

باید تا پایان این مسابقه، هشیاری و رشد خود را حفظ کنیم و تا داور، سوت مرگ را نکشیده و پایان مسابقه را اعلام نکرده است، بتوانیم آخرین گل را بزنیم و با «امتیاز» از میدان رقابت بیرون نرویم.

بازندگان واقعی آنان اند که زندگی را می بازند.

بر دامن گل دست توسل نزدیم.

از حرف به میدان عمل گل نزدیم.

افسوس که فرصت به تماشا بگذشت.

صد گیم تمام گشت و ما گل نزدیم.

آزمون زندگی

ما پیوسته در حال امتحان دادنیم.

آزمون حیات، استثنا بردار نیست.

خداوند هم فرموده است ما همه را می آزماییم جامعه رشید آن است که در آزمون های زندگی سربلند و پیروز شود و این وقتی است که افراد جامعه قدر و قیمت خود را بدانند و از گوهر وجود نگهداری کنند.

هر که خود را رایگان به این و آن بفروشد، معلوم می شود از بازار «قیمت انسان» بی خبر است.

هر که هم زود عاشق شود و مرتب معشوق عوض کند، معلوم است که عشق را به بازی گرفته، یا خودش بازیچه هوس شده است.

هم بازیگر بودن و هم بازیچه شدن، مایه شرمندگی است.

آدمیزاد با خیلی چیزها امتحان می شود؛ بعضی با پول، برخی با شهرت، بعضی با مقام، برخی با فقر، گروهی با محبوبیّت و جمعی با بی مهری و کسانی هم با عشق و محبت امتحان می شوند.

چه آن که دوستدار کسی باشید یا کسانی دوستدارتان باشند؛ عاشق باشید یا معشوق، دل به این و آن باخته باشید، یا دیگران راست یا دروغ برایتان فدا و قربان شوند، همه این ها می تواند ابزار آزمون باشد.

ظرفیت ها فرق می کند؛ بعضی ها به این زودی خود را نمی بازند و امواج آنان را به این سو و آن سو نمی کشد؛ برخی هم با یک خنده و احترام و تحویل گرفتن خود را می بازند.

همچنان که لنگر کشتی، آن را آرام و بی تلاطم نگه می دارد، در دریای پهناور و متلاطم دنیا و زندگی هم اگر کسی وزنه و لنگر ایمان و آگاهی و معرفت و خودشناسی نداشته باشد، قایق وجودش یا دستخوش امواج می شود یا چپ می کند و به قعر دریا می رود.

آزمون های زندگی را باید جدی گرفت و برای موفقیت در آن باید تمرین کافی داشت.

حق و قانون

رعایت حق دیگران و مراعات قانون که تضمین کننده حق الناس است، یکی دیگر از نشانه های جامعه رشد یافته است.

گاهی شکستن حرمت قانون، قبح خود را از دست می دهد و روشن ترین مسائل و حقوق، آن هم از سوی پر ادعاترین افراد نادیده گرفته شده و زیر پا قرار می گیرد.

نوبت هم یکی از این هاست.

کسی که در صف نان و ایستگاه اتوبوس و مطب دکتر و آزمایشگاه و آزمون استخدام و تعمیر وسیله نقلیه و عمل جراحی و کار بانکی نوبت گرفته، یا برای گفتن حرفی و پرسیدن نکته ای در انتظار وقت خویش است، از «حق تقدم» برخوردار است.

«هر که به بازو قوی تر و به اندام درشت تر و به صدا کلفت تر و به جیب پولدار بود، حق بیشتری دارد»، در این صورت سنگ روی سنگ بند نمی شود و جامعه گرفتار قلدری و قلدران می شود.

این است که کسی که به حق تقدم و نوبت دیگران بی اعتنایی کند و تنها به پیش بردن کار خود و حل مشکل خودش بپردازد، گرفتار بی فرهنگی و جهالت و عدم رشد است، هر چند نام آن را زرنگی بگذارد.

مردانگی و غیرت و رشد ایجاب می کند که نه خودمان حق و نوبت دیگران را پامال کنیم، نه اجازه دهیم در کنار ما و جلوی چشم و بیخ گوش ما، خیلی راحت حق دیگران تضییع شود و ما عکس العملی نشان ندهیم و با امر به معروف و نهی از منکر در این گونه موارد رشد خود را به نمایش نگذاریم.

اگر هر کس به نوبه خود، نوبت را مراعات کند و جلوی تجاوز به حریم حقوق دیگران را (هرچند با تذکر لسانی) بگیرد «زور» مجال بروز و ظهور نمی یابد.

طاغوت ها و طاغوتچه ها جایی مجال و زمینه رشد می یابند که افراد جامعه گرفتار بیماری «به من چه مربوط است» بشوند.

در جامعه رشید حریم نوبت و حرمت قانون پاس داشته می شود.

بد دانستن بد

در جامعه رشد یافته و نزد افراد آگاه، «بد» همیشه و همه جا بد است و دچار نسبیت و تابع پسند این و آن نمی شود؛ چون زیان فردی و اجتماعی آن در همه حال وجود داردوقتی غذایی مسموم و آلوده است، تهدیدی برای سلامتی است، فرق نمی کند که آشکارا خورده شود یا پنهانی و عمومی باشد، یا اشتباهی، اختیاری باشد، یا اجباری، آگاهانه باشد یا ناآگاهانه، به هر حال تأثیر زیان بار خود را دارد و به تعبیری اثر وضعی آن موجود است.

زشت، زشت است، چه پنهان و چه آشکارگناه هم بر روح شخص و اخلاق جامعه تأثیر منفی دارد و این بیماری اخلاقی، سلامت جامعه را تهدید می کند.

اگر دیگران بفهمند «آبرو» می رود، اگر خدا بفهمد (که می داند و می فهمد) آبروریزی و رسوایی بیشتر است.

مگر مصرف غذاهای فاسد و داروهای اشتباهی دور از چشم پزشک و پرستار از عوارض و پیامدهای آن می کاهد؟

آنان که به خاطر شرم از دیگران از خلاف پرهیز می کنند، چرا در تنهایی و پنهانی از «خدا» و «خود» حیا نمی کنند؟

اگر آبرو هم نرود دل تیره می شود و عاقبت انسان تباه می گردد؛ خداوند نهان ها را هم می داند و در خلوت ها هم حضور دارد و از دل ها خبر داردآن که از روز محاکمه می ترسد باید از خلاف پنهانی هم بپرهیزد.

در جامعه رشید چنان نیست که علی رغم ظاهر آراسته و شیک و مدرن و انسانی، باطنی آلوده و شیطانی باشد و چهره زشت افراد در پشت نقاب بزک ها پنهان گردد.

اعتدال در مصرف

این که فقر عده ای در اثر شکم بارگی و ریخت و پاش برخی مترفین به وجود می آید، روشن است.

ماجرای تأسف برانگیز «اسراف» در جامعه، زمینه ساز برخی کمبودهاست.

له له زدن عده ای برای نوشیدن آب را کنار شستن حیاط و کوچه و ماشین با آب لوله کشی شده بگذارید، آیا آن کمبود محصول این اسراف نیست؟

بعضی ها به علت گرانی برخی میوه ها و مواد غذایی، قدرت خرید ندارند و در حسرت میوه و گوشت به سر می برند.

بعضی ها نیز میوه های نیم خورده و غذاهای اضافه را در سطل آشغال می ریزند.

گاهی مردم در به در دنبال یک جنس و کالا هستند، در حالی که جمعی با خرید بیش از حد نیاز یا از روی حرص و ترس و طمع به وفور خریده و در خانه انبار ذخیره سازی می کنند یا در مصرف اسراف می کنند؛ آیا آن نایابی و کمیابی ریشه در این احتکار و اسراف ندارد؟

اعتدال در خرید و مصرف و کاستن از روش مصرف گرایی، راهی برای مقابله و پیشگیری از فقر و کمبودها و خلأها است.

امام صادق علیه السلام تضمین می کند که افراد میانه رو و مقتصد گرفتار تنگدستی نشوند.

(ضمنت لمن اقتصد أن لا یفتقر: خصال، ص 9)تازه آنچه گفته شد، اسراف در اقتصاد و مصرف بی رویه بود، آیا مصرف خارج از عقلانیت آب و برق و سوخت و نان و دارو، اسراف در نیروی انسانی و انرژی های جامعه، اتلاف در وقت ها و فرصت ها خروج از مرز اعتدال نیست؟

باید بیش از شیری که بازمانده و آب هدر می رود، به وقت هایی غصه خورد که به بیهودگی می گذرد و به «جوانانی» که عاطل و معطل اند و بیکار!جامعه رشد یافته قدر داشته هایش را می داند و آن ها را حراج نمی کند و بر باد نمی دهد.

تجربه آموزی

تجربه چراغ راه زندگی است.

هم تجربه آموزی، هم تجربه اندوزی، هم به کار بستن تجربه ها، هم انتقال تجارب به دیگران، از شاخص های افراد و جوامع رشد یافته است و می ارزد که انسان نیمی از وقت خود را صرف تجربه آموزی کند، در فروغ این چراغ راه حرکت کند و راه خود را روشن کند و دیگران را هم به این روشنایی ها فراخواند.

اگر شعله و نوری در تجارب حیات است، چه بسا از سوختن یک جان و شعله کشیدن یک زندگی است؛ چه بهتر که آن را نثار راهِ نوآمدگان کنیم که در آغاز راه اند.

شما تاکنون چند نمونه از این گونه مشعل ها را سر راه تاریک دیگران روشن کرده اید؟

کاش انسان ها تجربه های آزموده را دوباره تجربه نکنند؛ پس آینه عبرت به درد چه روزگاری می خورد؟

خیلی ها با دیدن یک محبت دل می بازند و خام می شوند جوانی و کم تجربگی و غرور هم به کمک می آید و یک زندگی که می توانسته شاداب و پر امید و باصفا باشد، به گورستانی تیره و سرد تبدیل می شود.

خوشا به حال آنان که هنوز عصب غیرت و رگ جوانمردی در وجودشان از حس و حرکت نیفتاده و می کوشند اگر گل نیستند خار هم نباشند و اگر بار از دوش کسی بر نمی دارند باری بر دوش آنان نباشند و اگر راه نشان نمی دهند، موجب گمراهی دیگران نشوند.

اگر رشد جامعه ها حاصل به کارگیری تجربه های سودمند گذشتگان است، چراغ تجربه ها را روشن نگه داریم و به آنها بی اعتنایی نکنیم.

اولویت شناسی در دو فریضه بزرگ

محمود مهدی¬پور رعایت اولویت¬ها در تمام فعالیت¬های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، نظامی، امنیّتی و درمانی از بدیهی¬ترین اصول عقلی است.

سرگرم¬شدن به فعالیت¬های غیرضروری و فاقد اولویت گرچه خود به خود اشکالی نداشته باشد و حتی زیبا و خوب محسوب شود، با معیارها و موازین عقل و دین سازگار نیست.

در زبان محققان، چند گونه اولویت رتبی و اولویت زمانی و ذاتی و...

مورد گفت و گو بوده و هست و توجه به همه انواع آن برای برنامه¬ریزان و مدیران و مصلحان اجتماعی ضرورت دارد.

«اولویت¬شناسی در اصلاح جامعه» فریضه هر کسی است که برای تغییر و تحول مثبت، تفکّر و تلاش می¬کند.

به همین دلیل، شناخت دقیق اولویت¬ها برای مدیران و مبلغان و آمران به معروف و ناهیان از منکر، از ضروری¬ترین اقدامات عقلی و شرعی است.

درجه¬بندی معروف¬ها و منکرها

شناخت ارتباط هر معروف و منکر با دیگر معروف¬ها و منکرات اجتماعی، بررسی حوزه گسترش معروف و منکر در سطح جهانی و منطقه¬ای و کشوری و استانی و شهرستانی و... . و شناخت تقسیم¬بندی¬ها و انواع معروف و منکر، از مهم¬ترین وظایف سیاست گزاران، مبلغان و مجریان اقامه معروف و مجاهدان عرصه مبارزه با منکر است.

امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه¬های مختلف نیاز به اولویت¬شناسی دارد.

معروف¬های کوچک و بزرگ و بزرگ¬تر کدام است؟

معروف¬های فردی و اجتماعی چیست؟

هر کدام از معروف¬ها در پیدایش و گسترش دیگر معروف¬ها و پیش¬گیری از منکرات چه نقشی دارد؟

رابطه منکرات بزرگ و کوچک با یکدیگر و نقش آن در کاهش و تضعیف معروف¬ها چیست؟

شاخص¬ها و معیارها

اولویت¬شناسی، به شاخص و معیار و میزان نیاز دارد.

مثلاً اقامه معروف اولویت دارد یا محو منکرات؛ یا همزمان باید برای هر دو نوع فعالیّت، برنامه¬ریزی و اقدام شود.

بین معروف¬ها، معروف¬های اعتقادی و فرهنگی اولویت دارد یا معروف¬های اقتصادی یا سیاسی؟

تلاش برای اقامه معروف¬های فردی اولویت دارد یا تلاش برای احیای معروف¬های اجتماعی؟

پرداختن به معروف و منکرهای آشکار مقدم است یا معروف و منکرهای پنهانی و خصوصی؟

در بین معروف¬های فرهنگی، بهترین معروف کدام است و شاخص آن چیست؟

در بین منکرات سیاسی، مهم¬ترین منکرات کدام است و میزان درجه¬بندی و شاخص بزرگ و کوچک چیست؟

در میان منکرات اقتصادی، خطرناک¬ترین¬ها چیست؟

و ترازوی تشخیص بزرگی و کوچکی خطر، کدام است؟

منکرات گاهی سازماندهی شده و از سوی دشمنان خارجی یا داخلی انتشار می¬یابد.

گاهی برخاسته از جهل و هوس اشخاص است.

پرداختن به کدام نوع باید در اولویت قرار گیرد؟

نقش زمان و مکان را در هیچ اقدامی نمی¬توان نادیده گرفت.

تغییر اولویت¬ها در اقامه دو فریضه بزرگ و تبلیغ دین و هر گونه اقدام اصلاحی یعنی معروف¬گستری و منکرستیزی وجود دارد.

باید زمان و مکان و توان آمران و ماموران و ناهیان و مخاطبان مورد توجه قرار گیرد.

هر سال و هر ماه و هر روز ممکن است اولویت¬ها تغییر کند و بر اساس امکانات و تغییر اوضاع و احوال اجتماع دگرگون شود.

چه نهاد یا ارگان و شخص حقوقی و حقیقی باید اولویت¬های عام و اولویت¬های زمان و مکان و اولویت اقدامات نهادها و اشخاص گوناگون را تشخیص دهد و اعلام کند؟

در جامعه اسلامی جایگاه ولی فقیه در تشخیص اولویت¬ها چیست؟

مراجع عظام چه نقشی در تشخیص معروف و منکر دارند؟

مدیران نهادهای فرهنگی و اجرایی چه جایگاهی دارند؟

مبلغان گرامی در هر روز و هر مناسبت چه معروف و منکری را باید در اولویت تبلیغی قرار دهند؟

رسانه¬های کوچک و بزرگ برای اولویت¬شناسی از چه موازین و روش¬ها و شاخص¬هایی باید تبعیت کنند؟

از نگاه این قلم، ولی فقیه عالی¬ترین مقام شایسته برای تشخیص اولویت¬های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جهان اسلام است و شرط رهایی و پیروزی امت، شنیدن دقیق رهنمودها و هماهنگی کامل با پیام¬های ارسالی از این جایگاه است.

وظیفه مصلحان اجتماعی و مدیران فرهنگی

سیاست¬گزاران کشور، مدیران رسانه¬ها و نهادهای فرهنگی در زمینه¬ تشخیص اولویت¬ها باید کاملاً روزآمد و آگاه و بصیر باشند و اولویت¬ها را درست و دقیق پی¬گیری کنند.

چه بسا دشمن از غفلت و ناآگاهی و اقدام دیرهنگام ما بهره می¬گیرد و در افساد و گسترش منکرات اجتماعی موفق می¬شود.

شناخت دشمنان ، شناخت اهداف آنان، شناخت روش¬های ایشان، ابزارها و تاکتیک¬های دشمنان خارجی و داخلی، فریضه مصلحان اجتماعی و مدیران فرهنگی است.

شناخت نقطه¬های هجوم و اسلحه دشمن و زمین و زمان مطلوب دشمن و ویژگی های سربازان او در برنامه¬ریزی و تدارکات و عملیات، بسیار اثرگزار است.

شناسایی نیروهای خودی و کمّ و کیف توانایی¬ها و سازماندهی آنان بر اساس نیازها و ضرورت¬ها وظیفه¬ای بزرگ است که خلأهای پژوهشی، آموزشی، تربیتی، اجرایی کشور را نشان می¬دهد.

هم دوستان را باید دقیق بشناسیم، هم دشمنان را رصد کنیم و در جنگ فرهنگی، سیاسی، اقتصادی امروز استکبار با دنیای اسلام، ابزارها و عناصر و امکانات و اهداف دور و نزدیک دشمن را بشناسیم.

تهیه فهرستی جامع از معروف و منکرهای هر نهاد و تعیین ضریب اثرگذاری هر کدام در اصلاح و افساد جامعه از وظایف مدیران عالی نظام است.

گام اصلی تبیین و تشخیص معروف و منکر، درجه¬بندی معروف و منکر و شناخت روش¬های کنترل و مهار منکرات و اولویت گذاری در روش¬ها و اقدامات اصلاحی است.

در فعالیت¬های فرهنگی ـ اجتماعی، چه مثبت و چه منفی، باید ترتیب و زمان¬بندی دقیق رعایت شود.

وگرنه دستاوردهای لازم را نخواهد داشت.

سرعت تحولات اجتماعی امروز به گونه¬ای است که اگر مدیران با سرعت لازم و رعایت اولویت¬ها اقدام نکنند، دشمنان از خلأهای فکری بهره می¬گیرند و اندیشه و عمل نسل جوان را به بیراهه می¬برند.

عدل و عقل دو پایه اقتدار جامعه¬¬هاست.

اولویت¬شناسی شرط عقل است و توجه به همه نیازها، شرط عدل.

در سخنان امیر المؤمنین علی علیه السلام چنین می¬خوانیم: «إِذَا بُنِيَ‏ الْمُلْكُ‏ عَلَى‏ قَوَاعِدِ الْعَدْلِ وَ دُعِمَ بِدَعَائِمِ الْعَقْلِ نَصَرَ اللَّهُ مُوَالِيَهُ وَ خَذَلَ مُعَادِيَهُ» ؛ وقتی حکومت بر پایه¬های عدالت پایه¬ریزی شود و با ستون خردمندی مستحکم شود، خداوند حامیانش را یاری می¬کند و دشمنانش را خوار و سرافکنده می¬سازد.

وظیفه مدیران جامعه رعایت عدالت و عقلانیت است؛ ولی عدل و عقل تنها با کمک وحی تضمین می گردد.

هر یک از قوای سه گانه باید اولویت¬های کاری خود را در هر سال مشخص کنند.

حتی اولویت¬های کاری میان مدت و دراز مدت خویش را نیز تعیین و اعلام کنند و برای انجام آن در هر معاونت و مدیریت و بخش و واحد اداری، برنامه¬ریزی ویژه و مناسب انجام شود.

رسانه¬ها بر اساس نیازهای گوناگون فرهنگی، خوراک فکری لازم را فراهم آورند و به مخاطبان گوناگون برسانند.

مشکلات اولویت¬شناسی

در حوزه اولویت¬شناسی دو مشکل بزرگ وجود دارد: الف) مشکل علمی؛ برخی از روی ناآگاهی و جهل و نادانی در تشخیص اولویت¬ها دچار خطا و اشتباه می¬شوند.

اینان همانند خفتگانی می¬مانند که می¬توان ایشان را بیدار کرد.

ب) مشکل عملی؛ برخی از اشخاص، هدف و آرمان خاصی در زندگی ندارند.

حق و باطلی در عالم نمی¬شناسند و دینی جز دنیای خود انتخاب نکرده¬اند.

هدف اصلی و مهم آنان تأمین زندگی شخصی است.

اینان اولویتی فراتر از تأمین نان و آب و رفاه و تشریفات زندگی خویش نمی¬شناسند.

آنان تمام فعالیت¬ها و مشاغل بخش خصوصی و سمت های اجتماعی و مدیریت و کارمندی را وسیله ای به سوی تأمین نیازهای صادق و کاذب زندگی خود و خانواده می¬دانند و با تأمین آن دیگر دغدغه هیچ مشکلی در کشور و جهان ندارند.

زندگی ایشان یادآور این حدیث شریف است که رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمود: «يَأْتِي عَلَى‏ النَّاسِ‏ زَمَانٌ‏ بُطُونُهُمْ‏ آلِهَتُهُمْ وَ نِسَاؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ وَ دَنَانِيرُهُمْ دِينُهُمْ وَ شَرَفُهُمْ مَتَاعُهُمْ لَا يَبْقَى مِنَ الْإِيمَانِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ لَا مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا دَرْسُهُ مَسَاجِدُهُمْ مَعْمُورَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ خَرَابٌ عَنِ الْهُدَى...؛ روزگاری بر مردم بیاید که شکم ایشان معبود آنان و زنان ایشان قبله¬ آنها و پول¬های ایشان دین آنان و شرافت آنان کالاهای زندگی آنان باشد.

از ایمان جز نامی و از اسلام جز رسمی و از قرآن جز درسی نمی¬ماند.

مساجد آنان از حیث ساختمان آباد است و دل¬های ایشان از هدایت ویرانه است. ...

اصلاح جامعه در گرو برداشتن دو گام بزرگ است و مصلحان اجتماعی و مدیران دو فریضه امر به معروف و نهی از منکر، باید این دو گام را با همت هر چه عالی تر بردارند.

در گام اوّل باید غافلان و خفتگان را بیدار کرد.

در گام دوم باید در قلب و مغز دنیازدگان، ایمان و عقیده به خدا و نبوت و عدل و امامت و باور به روز قیامت پدید آورد.

آگاهی و ایمان شرط نجات و فلاح جامعه بشری است.

امر به نهی از منکر

گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین محمدعلی معلیاشاره در جلسه ای با جناب حجت الاسلام و المسلمین معلی بودیم که سخن از حدیث مشهور امام حسین علیه السلام به میان آمد و نکاتی ایشان درباره این حدیث مطرح کردند.

اینکه امام حسین علیه السلام هدف خود را امر به معروف و نهی از منکر بر شمرده است، امر به چه معروفی، نهی از چه منکری؟

چه کسی مورد نهی از منکر امام قرار گرفته است؟

موضوع معروف و منکر چیست؟

در این زمینه ضمن پرسش و پاسخ، توضیحاتی بیان شد که می تواند مقدمه یک پژوهش ژرف باشد که عینا از نظر خوانندگان می گذرد.

چه ارتباطی بین مفهوم امر به معروف و نهی از منکر و قیام عاشورا وجود دارد؟

بین مفهوم امر به معروف و نهی از منکر و عاشورا رابطه وثیقی وجود دارد.

امام حسین علیه السلام هدف از قیام را «اصلاح جامعه» از طریق «امر به معروف نهی از منکر» معرفی کردند.

برخی ممکن است تصور کنند که حضرت دو هدف داشتند.

اصلاح جامعه و امر به معروف و نهی از منکر.

اما آنچه از کلام امام بر می آید، یک هدف است: اصلاح جامعه.

منتهی راه اصلاحات در جامعه اسلامی از طریق امر به معروف و نهی از منکر می گذرد.

یعنی مصلحین اجتماعی باید از طریق امر به معروف و نهی از منکر وارد بشوند.

حضرت می فرماید «اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِي امّة جدّي أُرِيدُ أَن آمُر بِالمَعرُوفِ وَ أَنهي عَنِ المُنكَرِ».

نمی گوید «و أرید... » که بگوییم دو چیز است.

بلکه اصلاح، از طریق امر به معروف و نهی از منکر را اراده فرموده است.

رابطه دیگری بین قیام امام حسین علیه السلام و امر به معروف و نهی از منکر هست که کم کار شده و پیچیده است.

شهید مطهری می فرماید که ما باید بررسی کنیم چرا وضعیت جامعه اسلامی، شصت سال بعد از هجرت پیامبر به آنجا رسید که فرزند پیامبر را با آن وضع فجیع به شهادت برسانند.

در واقع همه اسلام را ذبح کردند.

چرا جامعه اینجوری شد.

امت پیامبر چرا فرزند پیامبر را کشتند؟

ایشان این موضوع را فیش برداری کرده ولی موفق به ارائه در سخنرانی ها نشد.

اما در یادداشت های شهید بزرگوار موجود است.

مقام معظم رهبری نیز چند سال قبل به این موضوع اشاره کردند.

تحت تعبیر عبرت های عاشورا که عنوان مختصر و زیبایی است.

عبرت های عاشورا یعنی چی؟

یعنی ما ببینیم آن کاری را که امت اسلام در سال 61 هجری کردند و به شهادت امام حسین علیه السلام ختم شد، تحت تأثیر چه عواملی بود.

و ما مراقبت کنیم، عبرت بگیریم که آن عوامل در جامعه ما به وجود نیاید.

نهی از منکر ما این باشد که جامعه را بازداریم از اینکه مسیری را بپیماید که منجر به شهادت دین شود.

منجر به ذبح ایمان شود.

این مسأله نیاز به بررسی تاریخی دارد که ماجرا از کجا آغاز شد؟

شقاوت اجتماعی از کجا آغاز شد؟

اینکه جامعه به این حد از پستی و دنائت رسید، منشأش چه بود؟

خب بعضی از این ها، قبلا آدم های مثبتی بودند.

چرا به اینجا رسیدند.

به نظر می آید که این ها تربیت شده بنی امیه بودند و تحت تأثیر القائات حکومت بنی امیه بودند و تأثیرات غیر مستقیمی دریافت کردند.

منظور شما بازگشت جاهلیت از طریق بنی امیه، است ؟

بازگشت جاهلیت هست، اما مکانیسمش را باید دقیق تر توضیح داد، اینکه بگوییم که بازگشت جاهلیت، بازگشت به قبل از پیامبر، این کافی نیست.

برای عبرت گیری باید دقیق تر بررسی شود.

وقتی راه گشا می شود که شیوه ها به دست آید.

این انحراف به مرور زمان تا این حد فاجعه بار شد.

این انحراف ریشه اش به زمان خود پیامبر صلوات الله علیه بر می گردد که در واقع تربیت پیامبر را نپذیرفتند.

این قسمت سیاسی ماجرا است.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می خواستند همه ارزش ها برگردد به تقوا، هر کس تقوای بیشتری دارد در جامعه مقرب تر است، «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» ولی بعضی زیر بار نرفتند و تفکر جاهلی که برتری های نژادی و قومی و قبیله ای را موجب شرف و قرب افراد می دانستند در ذهنشان باقی مانده بود.

نتیجه این می شود که گروه هایی را به خاطر وابستگی قبیله ای خودشان، برتر می دانستند و یک پیوستگی قبیله ای بین خودشان باقی می ماند و این موجب اختلاف گروه ها می شد.

تلاش پیامبر صلی الله علیه و آله این بود که اختلاف ها از بین برود و برادری ایجاد شود اما این کاملاً جا نیفتاد.

گروه های مختلف اجتماعی با هم یک روابط قومی قبیله ای بینشان باقی مانده بود.

شبیه آن چیزی که امروز ما می گوییم احزاب سیاسی.

پیوستگی بین احزاب به خاطر منافع مادی که در ایران کمتر، در دنیا بیشتر، وجود دارد هم مطلوب اسلام نبود.

اسلام می خواست همه این ها از بین برود و فقط رابطه ایمانی باقی بماند.

قریش خودش را برتر از دیگران می دانست که سردمدارانی هم داشت و اتفاقاً حکومت، توسط همین افراد بعد از پیامبر قبضه شد.

برخی از انصار هم خودشان را گروه جدایی از گروه مهاجرین می دانستند که این خلاف بود و البته انصار هم دو گروه اوس و خزرج بودند.

گروه دیگر منافقین مدینه بودند که عبدالله ابن ابی در رأس آنها بود.

یک گروه هم مسلمانان واقعی بودند که حضرت امیرالمومنین علیه السلام در صدر آنها قرار داشت.

و بالاخره گروه ششم که بدترین گروه هستند، بنی امیه بودند که آزاد شده های اسلام (طلقاء) محسوب می شدند.

این گروه، تازه مسلمان ها بودند که ابوسفیان در رأس آنها بود.

این گروه بندی ها در زمان حیات پیامبر وجود داشت.

به همین دلیل بلافاصله بعد از پیامبر در سقیفه جلسه گرفتند.

سقیفه خلق الساعه رخ نداد.

وجود منافقان در مدینه و نهایتا آیه مبارکه قرآن که و الله یعصمک من الناس – خدا تو را از مردم محافظت می کند – نشانگر جریاناتی است که می خواستند پیامبر را از بین ببرند.

این اختلافات که قبلا اندک بود روز به روز بیشتر شد و در سقیفه خود را نشان داد.

ماجرای حکومت و خلافت به وجود آمد و فاصله خلافت با امامت را ایجاد کرد.

این انحراف ادامه پیدا کرد تا زمان خلیفه سوم.

اختلاف طبقاتی و بی عدالتی اقتصادی شدید شد.

یعنی به نظر شما اختلافات سیاسی منشأ انحرافات در زمینه های اقتصادی شد؟

بله . تا قبل از خلیفه سوم، عمده اختلافات، سیاسی بود.

اقتصاد تحت تأثیر سیاست، اندک اندک شرایطی پدید آورد که عده ای طلاهایشان را برای تقسیم ارث با تبر می شکستند.

این در زمان دو خلیفه قبل نبود و همین موضوع هم باعث شورش مردم شد.

یک عده ای برخوردار یک عده ای نا برخوردار.

افراد نا برخوردار معترض، کار را تا جایی پیش بردند که منجر به قتل خلیفه سوم شد که خلاف مصلحت بود و حضرت علی علیه السلام با این کار مخالف بود.

ادامه کار یواش یواش تبدیل شد به اینکه فقرا وضع ناعادلانه موجود را پذیرفته و دیگر به آن اعتراض ندارند.

انحراف اقتصادی و به تعبیری دنیاطلبی باعث شد نسلی تربیت شوند که زیر بار عدالت حکومت بعدی نروند.

در واقع تدبیر حضرت علی علیه السلام در حکومت اجرا نمی شد، حضرت دستور می دادند اما اجرا نمی شد.

ناله های حضرت در نهج البلاغه منعکس است: یا اشباه الرجال و لاالرجال... گلایه های حضرت دلبستگی دنیایی مردم را نشان می دهد.

البته ابتدا فقرا از اینکه حقوق آنها توسط افراد ثروتمند یا با نفوذ غصب می شود ناراحت هستند اما اینکه فقرا به این ظلم ها اعتراض ندارند به چه معناست؟

موضوع خطرناک که باعث خرابی جامعه می شود بعد از ناامیدی مردم از احقاق حق خودشان است.

از این به بعد ماجرا یک عده ای به جای اعتراض به وضع موجود و نهی از منکر مترفین و چپاول گران بیت المال، می گویند که «يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ».

به جای اینکه بگویند الحمد لله که ما فاسد نشدیم مثل قارون های زمان، می گویند ای کاش ما جای قارون بودیم.

آنچه که الآن در جامعه ما رواج پیدا کرده متأسفانه، اینکه بعضی می گویند ما متأسفانه پنجاه و هفتی باقی ماندیم و دیگران زرنگی کردند.

نمی گویند الحمدلله شیطان ما را گول نزد و ما سالم ماندیم.

می گویند دیگران زرنگی کردند و بردند و خوردند.

ما متأسفانه پنجاه و هفتی باقی ماندیم.

آنهایی که این را می گویند در واقع می گویند «يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ» یک عده ای رانت خواری کردند و یک عده ای می گویند ما چرا نکردیم.

این کسانی که راضی به فعل فاسقین اقتصادی هستند، در گناه این سوء استفاده شریک اند و لو خودشان سوء استفاده نکردند.

این ها همان کسانی هستند که در قتل امام حسین علیه السلام شرکت داشتند تا مال دنیا به دست آوردند و می دانستند حق با امام است و چیزی هم از دنیا گیرشان نیامد.

اما چون راضی بودند به ظلم نسبت به امام، در گناه قاتلین اباعبدالله علیه السلام شریکند.

وقتی عده ای به فساد اقتصادی راضی شدند و اعتراضشان به وقوع فساد نیست بلکه اعتراض می کنند که چرا از این فسادها بی نصیب هستند، شریک جرمند.

در این حالت فقرا و اغنیا هر دو از نظر درونی دچار فساد هستند ولی فقرا در عمل امکان سوء استفاده مالی نداشتند.

این ها همان هایی هستند که برای غارت پیراهن به حضرت جسارت می کنند.

برای یک انگشتر به حضرت جسارت می کنند.

سرها را همین ها جدا می کنند تا بروند جایزه بگیرند.

اگر جامعه به اینجا برسد که اهالی روستایی به ساخت ویلا در زمین های ممنوع و گازکشی اختصاصی، اعتراض ندارند و می گویند چرا ما شریک نشدیم، یعنی به فساد معترض نیستند.

به اینکه آنها شریک نشدند اعتراض دارند.

در یک مصاحبه تلویزیونی دیدم که کسی در یک مصاحبه بررسی اقتصادی می گفت که من دانشجویانی دارم که نمی گویند چرا بعضی مرتکب فساد اقتصادی شدند چرا بعضی ها به چپاول منابع عمومی دست می زنند؟

می گویند چرا ما دسترسی به این چپاول نداریم؟

این همان کسانی هستند که می گویند: «يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ» چرا ما قارون نباشیم.

امکان سوءاستفاده از بیت المال برای همه ممکن نیست.

اگر گیر همه بیاید که عدالت است، فساد اقتصادی، اقتصاد را قماری می کند.

شانسی می کند.

مثل قمار می ماند، می گوید من چرا برنده نیستم، برنده همیشه افراد کمی هستند، می گوید چرا در این سوءاستفاده نتوانستم شریک شوم.

جامعه اگر اینجوری بشود، قلب محرومین و برخوردارها هر دو مریض می شود در حالی که برخوردارها تعدادشان کم است.

آن وقت این محرومین هم آمادگی جرم و جنایت را دارند و این ها همان هایی هستند که در قتل امام حسین علیه السلام شرکت داشتند.

به همین دلیل است که امام می فرماید: الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم.

مردم برده دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنهاست.

باید مواظب باشیم جامعه ما به اینجا کشیده نشود.

همیشه سوءاستفاده مالی توسط یک عده هست ولی به اینجا نباید کشیده بشود و این کار با نهی از منکر واقع می شود.

جای اصلی نهی از منکر اینجاست و اصلاح جامعه از اینجا باید شروع بشود.

و آغاز قیام عاشورا از همین جا بود.

در واقع امام حسین علیه السلام می خواستند جامعه خود را به امر به معروف و نهی از منکر وادار کنند.

شهادت آن حضرت نوعی امر به نهی از منکر بود.

وصلی الله علی محمد و آل محمد

گفت و گو با استاد حیدر رحیم پور

چهره آشنای فرهنگ، سیاست و مبارزه در خراسان جناب حاج آقای رحیم پور، شما گنجینه ای از سوابق و خاطرات سیاسی و فرهنگی هستید.

بسیار مغتنم است مردم و به ویژه نسل جوان شما را بیشتر بشناسند.

لذا برای این گفت و گو مزاحمتان شدیم.

ابتدا از یک معرفی شناسنامه ای شروع کنیم.

از محل و سال تولد خود بفرمایید.

رحیم پور: بسم الله الخالق المتعال.

من طبق شناسنامه، متولد سال ۱۳۱۱ می باشم.

محل تولد خودم و پدرم و مدفن پدربزرگم در جوار حضرت رضا علیه السلام است؛ لیکن مدفن هفت پشت دیگرم مشخصاً در ازغد که کوهپایه پرتی پشت کوهسنگی مشهد است می باشد.

به روایت مرحوم عموی بزرگم حاج ملامحمد ابراهیم خادم، (پدر و پدربزرگ برادران خادم، قهرمانان کشتی) پشت هفتم ما ناگهان سروکله اش در ازغد پیدا شده و بعدها معلوم گردیده که او فردی تبعیدی از بیهق به گرجستان یا به عکس بوده است که از تبعیدگاه خود فرار کرده و به کوهپایه دورافتاده ازغد پناهنده شده؛ اما چیزی نگذشته که فرزند او حاج محمد بزرگ، با بنای مسجد و تکیه و حمام و غسالخانه برای مردم ازغد و کلی موقوفات دیگر، شخصیت پنهان وی را بروز داده است.

از تحصیلات خود بفرمایید.

با سواد شدن در خانواده پدری ما تا حد قرآن و دعا و کتاب حافظ و سعدی، یک سنت قومی بود و خانواده مادری من هم که از عطارباشی های مشهد بودند، معمولاً دارای سواد خواندن و نوشتن بودند.

لیکن حتی یک نفر روحانی در خانواده پدری یا مادری من وجود نداشته و هیچ کس تحصیلات مدرسه ای نداشت؛ زیرا تصور آن روز جامعه این بود که هر کسی شغل و کار و صنعت پدری دارد، نیازی به تحصیلات و مدرک تحصیلی ندارد.

چون مدرک، صرفاً مجوز ورود به ادارات دولتی و تأمین معاش بود.

اما پدرم کتاب خوان حرفه ای بود، لذا ما از همان ابتدا، جذب کتاب و کتاب خوانی شدیم؛ به گونه ای که می توانم بگویم، در هفده سالگی، کتاب داستان ایرانی یا رمان ترجمه شده ای نبود که در کتاب فروشی هایی که در مشهد کتاب کرایه می دادند و یا در کتابخانه آستان قدس موجود باشد و من نخوانده باشم.

این نیز شنیدنی است که من ابتدا به وسیله کتب ترجمه شده غربی یا عربی و مصری، از قبیل کتب جرجی زیدان، الکسیس کارل، شیخ محمد عبده و... با اسلام آشنا شدم.

می توانم بگویم که حداقل، من با کتب دینی چندانی که برای جوانی عربی ندان، قابل مطالعه باشد، آشنایی نداشتم و اصولاً تألیفات فارسی روان که معرف اسلام باشد، در دسترس جوانان نبود.

اینجاست که می توان فهمید متفکران مسلمان حوزه و دانشگاه ما در ظرف نیم قرن اخیر چه خدماتی به اسلام کرده اند تا مردم بدان حد بیدار شدند که ابتدا مارکسیسم را از کشور بیرون رانده و نهضت نفت را آفریدند و سپس تکامل و شعور دینی و سیاسی مردم به جایی رسید که امام حاضر جامعه دینی خود را شناختند و چنین انقلابی را آفریدند.

ممکن است بلوک غرب تصور کند که مارکسیسم را او از پا درآورده، در این صورت باید پاسخ بدهد که پس چه کسی غرب را با آن ریشه های تناور از ایران بیرون راند؟

آری! هرگز از یاد نبریم که نوشته های نیم قرن اخیر صاحب نظران ایرانی به خصوص جعفری مذهبان بود که به تدریج ریشه های فرهنگ شرق و غرب را در افکار عمومی مردم سست کرد و من نیز خود همیشه، چه در شب نامه نویسی های پیش از انقلاب و چه در روزنامه های پس از انقلاب که جرئت درج نوشته های مرا داشته اند، پیرو آن بزرگان بوده ام و از بیست سالگی در هر فرصتی که پیش آمده و وظیفه ام ایجاب کرده، چیزی نوشته ام؛ چه، مذهبم می گوید که مرکب نوشته عالمان، گران مایه تر از خون شهدا است و برای هرگونه تحولی در اجتماع بشری، ابتدا باید از فرهنگ آن جامعه آغاز کرد.

چه شد که به تحصیلات حوزوی پرداختید؟

با مقدمه ای که عرض کردم باید گفت، فقط الطاف خفیه رب العالمین در کار بود؛ زیرا علاوه بر آنکه در مدار محیط تربیتی من، یک مدرسه رفته هم نبود، شما نمی توانید تصور کنید، با پاتک هایی که غرب زده بود و جنگ روانی بسیار سنگینی که به سامان رسانده بود، درس طلبگی خواندن، چقدر از موقعیت سیاسی ـ اجتماعی کسی چون من می کاست.

اما استدلال فلسفی برای چنان انتخابی این بود که چون من اهل مطالعه بودم، به تدریج دریافتم که هر کس تحصیلات حوزوی نداشته باشد، مطالعاتش در سایر حوزه های فرهنگی نیز ناقص بلکه عوامانه خواهد ماند.

عوامانه و ناقص از این جهت که زبان علمی ما ایرانیان تا همین اواخر عربی بوده و حتی در کتب فارسی هم هر کجا نویسنده نمی توانست جان مطلب را به زبان مادری تفهیم کند، از لغت عرب استفاده می کرد.

آری! تا آنجا که به من مربوط می شد، هیچ زمینه مساعدی وجود نداشت که من به درس حوزوی بپردازم؛ اما اتفاق جالبی در سن هفده سالگی برای من رخ داد که شاید سبب ظاهری تغییر جهت زندگی من شد.

اتفاق از این قرار بود که من به عنوان عضو تیم کشتی خراسان در رده خروس وزن برای مسابقات کشوری به تهران رفته بودم.

ابتدا قهرمانان کشتی باستانی کشور کشتی می گرفتند.

ما در سالن غذاخوری بودیم که خبر آوردند، مرحوم حاجی گلکار، پهلوانی که سه دوره بازوبند قهرمانی کشتی کشور را به بازو داشت، به قول آن روزی ها لنگ و پاچه شد و ساعتی بعد، آن دلاور با جسمی بی روح و کاملاً تحقیرشده وارد سالن گردید؛ و من ناباورانه دیدم که با یک شکست، همه چیز پهلوان اول کشور تمام شد! از طرفی در همان روز، خبر ترور و مرگ گاندی، جهان را به لرزه درآورد.

وقتی عکس های اسکلت مانند گاندی، به عنوان قهرمانی همیشه پیروز منتشر شد و گاندی نحیف را با پهلوان شکست خورده خودمان سنجیدم، با مقایسه این دو فرزند آدم، مرگ گاندیِ همیشه زنده و جسم بی روح آن دلاور، ناگهان چنان تکانی خوردم که بدون هیچ گونه تردید و گفت و گو با هم سفران، ساک خود را برداشته و به مشهد برگشتم و تصویر گاندی، مدام جلوی چشم من می درخشید.

در مشهد، بلافاصله به مهدیه مرحوم حاجی عابدزاده ـ تنها مؤسسه ای که غیر طلبه ها در آنجا ادبیات عرب و درس طلبگی می خواندند ـ رفتم و به آن مرحوم فداکار عرض کردم، من می خواهم مثل گاندی، یک روحانی سیاسی باشم؛ چه باید کنم؟

! مرحوم حاجی هم مثل آنکه از قبل منتظر من بوده باشد، فی المجلس مرا نشاند و شخصاً مقداری از صرف را به من آموخت و در خاتمه فرمود: آیا اکنون از ساعتی پیش حقایق بیشتری را نمی فهمی؟

سپس قرآن را گشود و چند فعل ثلاثی مجرد ماضی را که به من آموخته بود، نشان داد تا ثمره آنچه در لحظه آموخته بودم را شخصاً چشیده باشم؛ و چون مرا مشتاق یافت، فرمود: همین امروز برو و یک جامع المقدمات بخر و فردا ساعت چهار عصر اینجا باش.

آن مرحوم «صرف میر» را شخصاً و در مدت کوتاهی به من آموختند و هر روز علاوه بر آموزش عربی، نصیحتی نیز می کردند که جذب ذهن من می شد.

آن مرد الهی در مدت کوتاهی به راستی روح مرا تکان داده و سپس برای ادامه درس مرا به مرحوم شهید آستانه پرست معرفی کردند.

آن شهید «عوامل» و «هدایه» را به من درس داد و سپس خدمت مرحوم قدسی که در همان جوانی، فاضل ترین استاد مهدیه بود معرفی شدم و صمدیه را خدمت آن ادیب و شاعر مجاهد و زندان کشیده خواندم؛ و چون با الفبای دین یعنی ادبیات عرب آشنایی یافتم، راهی حوزه مشهد شدم.

آری! فقط لطف خداوند و خدمات دینی مرحوم عابدزاده بود که در شرایطی که طوفان های هجوم غرب و شرق عظیم ترین استحکامات معنوی و فرهنگی جامعه را می لرزاند، مرا با دین آشنا کرد.

البته اینکه بعدها چه شد که مقدس نماهای همکار ساواک به فرمان ساواک و با انواع دسیسه ها در مهدیه دست به کودتای فرهنگی زدند و از طرف دیگر، مردان پارسایی چون مرحوم کافی و شیخ محمود حلبی و مهدیه ها از پویایی افتادند و فرهنگ انجمن حجتیه ای به تدریج جایگزین فرهنگی گردید که مؤتلفین اسلامی را تأسیس کرده بودند، آن چنان که عده زیادی از آنان یا ساواکی و یا غرب زده و یا عضو جبهه ملی مصنوعی پس از کودتای 32 شدند، نکته دیگری است آری! عرض می کردم که پس از خواندن جامع المقدمات راهی حوزه شدم و چهار سال تمام خدمت مرحوم ادیب نیشابوری، استاد یگانه ادبیات عرب بودم.

بعد از ادبیات لابد تحصیل فقه و اصول را شروع کردید؟

بله، وقتی نوبت به شروع اصول فقه رسیده بود، اولین شبی که به مطالعه «معالم الاصول» به عنوان پیش مطالعه برای درس فردا پرداختم ـ بدون آنکه حتی قبلاً دانسته باشم که موضوع علم اصول چیست ـ 37 صفحه از کتاب درسی را مطالعه و همه را فهمیدم.

فردا که به درس حاج آقای صالحی نازنین، فقیه و مدرس پرکار و گمنام و بی توقع حوزه مشهد که اینکه چهل و پنج سال است در کمال تواضع از پرکارترین مدرسان است حاضر شدم و مشاهده کردم که در ظرف یک ساعت، کمتر از دو صفحه را شرح و بعد به روخوانی پرداختند، آن چنان زده و خسته شدم که نزدیک بود بزرگ ترین اشتباه زندگی خود را کرده و غوره نشده، خود را مویز پنداشته و به غروری کاذب مبتلا گردم و یکی دو کتاب را جا بزنم! در حوزه ها انتخاب کلاس و استاد با خود طلبه است و طلبه هم می تواند جدی و دقیق باشد و یا اینکه هر کتابی را که می خواهد جا بزند! اما گزینش مدرس و مبلغ و مرجع، با طلبه و مردم و خبرگان متدین است و خوب می فهمند فلان آقا چه در چنته دارد.

طلاب هم می دانند کدام مدرس را انتخاب کنند تا عمرشان هدر نرود.

پس از درس، خدمت استاد رسیدم و ماجرا را عرض کردم.

فرمودند: کسی که مطول را تدریس می کند معلوم است که تحمل نشستن در درس های معمولی را ندارد؛ و با بزرگواری برای من درس خصوصی شروع فرمود و در مدت کوتاهی، بزرگوارانه معالم را تدریس کردند.

پس از خواندن معالم خصوصی خدمت آقای صالحی، وارد حوزه رسمی فقه و اصول شدم.

لمعه و قوانین را خدمت یگانه استاد این دو کتاب، مرحوم مدرس یزدی بودم؛ و چون وقت اضافی داشتم، به درس معارف میرزا جواد آقا تهرانی هم راه یافتم و همین «میزان المطالب»، درس های ما بود که بعداً تدوین فرمودند.

سخن از میرزا جواد آقا گفتن آسان نیست، زیرا که او در هر دو جهان می زیست و ما حتی بخشی از جهان مادی خود را هم نمی شناسیم تا چه رسد به آن بخشی که ملموس نیست! آری! بی عدالتی ها ما را مضمحل می سازد، لیکن سخن از زهد و تقوای مدرس یزدی گفتن، شیرین است.

مدرس در روزهای تعطیل به بیابان می رفت و دیمه می کاشت تا گندم مصرف خانواده خود را تولید کند و از آمریکا نخریم! و چون پس از تعطیلات تابستانی بر کرسی درس می نشست، ما صورت آفتاب خورده او را به سیاهی عبایش می دیدیم و اولین سخن حضرتش این بود: «ما که به حمد خدا گندم مصرف سال خود را کاشتیم و جمع کردیم و زکات آن را هم دادیم و به خانه بردیم.» و با غروری این سخنان را می گفت که گویی گنج قارون را یافته است.

آری این انقلاب در اثر علم و عمل این مردان خدا و یک دریا خون شهید به ما فرهنگ علی ناشناسان رسیده، نه مفت و مجانی! و هزار افسوس، انقلابی چنین ابراهیمی را بردگان فرهنگ غرب از یک سو و سکولارهای متدین نما و گندم نمایان جو فروش، امروزه به شکلی درآورده اند که مدام درونم به بیرونم تشر می زند که بیش از این از تسمیه ها دفاع نکن و بگذار توصیف ها خود تسمیه بیافرینند و بار مذهب تصویب را از دوش مذهب عدل بردار که شیعه مخطئه است و قضای ما مصوبه گشته! از اساتید برجسته جنابعالی، آیات حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ مجتبی قزوینی هم بودند؟

از سال هشتم دوران تحصیل، خود را شایسته شاگردی شیخنا الاعظم شیخ هاشم قزوینی دیدم و سه سال تمام خدمت آن مدرس ممتاز، «رسائل»، «مکاسب» و «کفایه» را خواندم.

از سال چهارم که آخرین سال تدریس آن مرحوم بود، خارج کفایه را خدمت ایشان می خواندم و یک درس اصول هم خدمت مرحوم میلانی که دوست سیاسی هم بودیم می رفتم.

اجازه می خواهم مطلبی را پیرامون شیخ هاشم عزیز به عرض برسانم.

عصری وسط درس خارج کفایه با لبخندی شیرین فرمودند: «گویا نوبت ماهم به پایان رسیده و باید خداحافظی کنیم!» با این سخنان حال طلاب چگونه شد و شاگردان چه کشیدند، مطلبی است که امروزه قابل درک نیست.

سپس فرمودند: «آقایان از فردا اساتید دیگری را برای خود انتخاب کنند تا به تحصیلاتشان لطمه ای نخورد.» و از فردا دیگر نیامدند.

سه روز بعد هم چند نفر از شاگردان به عیادت حضرتش رفتیم.

یکی از طلاب گفت: آقا، ما دعا می کنیم شما خوب شوید.

استاد با شنیدن این سخن نشست و با لحنی آمرانه و خیلی جدی فرمودند: «هرگز دعا نکنید که من راضی نیستم؛ ممکن است چون شماها جوان و پاک می باشید دعاها مقبول افتد و من زنده بمانم؛ در صورتی که دیگر کاری به جز مزاحمت برای دیگران و خوردن و خوابیدن از من ساخته نیست!» و چیزی نگذشت که به لقاءالله شتافت و زندگی نامه ایشان را گرچه به امضای دیگری، من در روزنامه خراسان نوشتم.

انکار نمی کنم که پس از مرگ ایشان، روح طلبگی در من هم مرد.

در شبانه روز فقط به یک درس خارج اصول آقای میلانی می رفتم و اگر تعجب نکنید! من که ده سال حتی ده ساعت وقت اضافی نداشتم، بار دیگر از بیکاری رمان خوان شده بودم و رمان هایی را که در ظرف این مدت ترجمه شده بود می خواندم؛ تا یک روز آقای حکیمی (صاحب الحیات) که عمیقاً به سرخوردگی من پی برده بود، به من گفت: شما به درس خارج اصول خصوصی حاج شیخ مجتبی قزوینی هم بروید؛ و چون خدمت رسیدم، یافتم آنچه را می خواستم و نمی شناختم؛ و زمزمه مرغ سحر، مرا که گریز پا شده بودم، جمعگان به مکتب کشید! شما با مرحوم استاد محمد تقی شریعتی هم آشنایی و رفاقت داشتید.

آشنایی شما با ایشان از چه زمانی شروع شد؟

سال 27 و سرآغاز حرکت نهضت ملی، من محصل مهدیه و از شاگردان انجمن پیروان قرآن مرحوم عابدزاه بودم.

چون مرحوم شیخ محمود حلبی از طرف حوزه و مرحوم عابدزاده مؤسس انجمن که بانفوذترین افراد خراسان بودند، جهت تأسیس مؤتلفین اسلامی به کانون نشر حقایق اسلامی دعوت شدند؛ مرحوم عابدزاده، مرحوم سید ابوالحسن سررشته دار و مرا که هم مورد اعتمادش بودیم و هم سیاسی و از ارتباط ما با استاد شریعتی آگاه بود، با خود به کانون برد و ما در اولین جلسه به عضویت هیئت مؤسسین مؤتلفین اسلامی یعنی «پایه گزاران جبهه ملی اول» یا جبهه ملی حقیقی استان خراسان پذیرفته شدیم و افراد دیگری را که اکنون به خاطر می آورم، حاجی قاضی و عامل زاده از طرف کشاورزان، امیر پور مستقل، احمدزاده و آقای شریعتی از طرف کانون و شیخ محمود حلبی هم از طرف حوزه به عنوان عضو هیئت مؤسس پذیرفته شدند؛ لیکن رهبری مشترکاً با شیخ و شریعتی و عابدزاده بود.

از طرف دیگر، فرهنگی های متدین و بچه دبیرستانی ها که یکی از آنان کاظم سامی و یکی هم علی شریعتی بود، با نبوغ خود، اندک اندک جای توده ای ها را که موقعیت خود را ازدست داده بودند، در دبیرستان ها پر می کردند.

لذا ما در مجامع عمومی یکدیگر را می دیدیم و دورادور می شناختیم، اما رابطه ای با هم نداشتیم؛ اما سر انتخابات درگیر شدیم؛ زیرا دشمنان نفوذی پاره ای از مدیریت های مؤتلفین را راضی کرده بودند که بهتر است برای کسب آرای بیشتر، با یکی از ملاکان خوش نام تر ائتلاف کنیم.

متقابلاً جوانان مذهبی ضد فئودال ها را هم قانع کرده بودند که با مهندس صدیق که گویا رئیس کارخانه قند و با نفوذ در میان روستاها بود ائتلاف کنند و مرحوم عابدزاده هم که سنگین ترین وزنه شهر بود، خود را کاندید نکرد.

لذا مؤتلفین هم مصلحت ندانستند که تنها شیخ و شریعتی را نامزد معرفی کنند و کس دیگر را هم نداشتیم؛ زیرا آن روزها کسانی شایستگی وکالت را داشتند که بتوانند با تقی زاده و شوشتری و آزاد درگیر شده و برای جبهه ملی مایه افتخار، و یاور کسانی چون کاشانی و مصدق باشند در همین گیرودار، نسل جوان تحصیل کرده فرصت را غنیمت دانسته بودند و مهندس صدیق را نفر سوم معرفی کردند.

من یکی از چند بازرس صندوق ها بودم و چون به صندوقی سر زدم، دیدم علی شریعتی با چند جوان دیگر به مردم می گویند، به مهندس صدیق هم رأی بدهید! حق این است که مهندس صدیق شایسته بود لیکن کاندیدای ما نبود.

لذا به سرعت ماجرا را به استاد گزارش دادم و استاد خودم را مأمور ساختند که بروم به علی بگویم، پدرت گفته، یا تو به خانه برو و تا پایان انتخابات از خانه خارج نشو، یا من می روم! من مأموریت را انجام دادم و خرمنی از کینه را در دل آن گروه برافروختم که هنوز هم که هنوز است، یکی دو متحجر و روشنفکر فسیل شده پنج دهه پیش، از من بیزارند!بنابراین، اولین برخورد من با علی برخورد خوبی نبود، زیرا من او را خانه نشین کردم! بعد به دیگری و دیگری و دیگری سر زدم.

دیدم ملّاکین ادارات، خروار خروار دهاتی را رأی در دست، اطراف صندوق ها قطار کرده اند و برای جا انداختن وکلای درباری، نام شیخ محمود را هم صدر کاندیداهای خود نوشته اند.

اینجا بود که ابتدا با یک حمله چریکی خود را به چاپخانه ای رسانده و در لحظه، خودسرانه این اعلامیه را به صندوق ها فرستادم: «ما فقط به دو شاگرد مکتب قرآن، شیخ محمود حلبی و استاد محمدتقی شریعتی رأی می دهیم.

امضاء: مؤتلفین اسلامی» و سپس خود را به مرکز مؤتلفین که دفتر انجمن پیروان قرآن بود رسانیده و این ماجرا را نیز برای شیخ نقل کردم.

هیئت مدیره پس از یک ساعت کاوش و تحقیق به اینجا رسید که ما همه قدرت و زور خود را با دست خود به دیگران هدیه کرده ایم و در همان لحظه با مصدق تماس گرفته و ماجرا را گزارش دادند.

مصدق هم به سرعت به وزیر کشور خود امیر تیمور کلامی دستور داد تا انتخابات خراسان را باطل اعلام کند و خراسان تا پس از کودتای 28 مرداد در مجلس وکیلی نداشت و این شکست ما صرفاً به خاطر زمینه ای بود که توده ای ها از سال 20 تا 25 برای روشنفکران ایجاد کرده بودند و تبلیغات وسیع ارتجاع با ابزار هیئت های مذهبی، به وسیله شیخ احمد کفایی (یعنی انگلستان) بود و سپس پیدایش توده نفتی ها و دفاعیات شیطنت آمیزشان از مصدق و حملات تندی که به آیت الله کاشانی می کردند و برای ما مشکل می آفریدندمردم مذهبی نهضت را می رنجاندند؛ عام را از آن جهت که فریب می خوردند و خواص ر ا از آن جهت که چرا مصدق آزادی را به مفهوم غربی می نگرد، در صورتی که مفهوم اسلامی آن ضد مفهوم غربی است؛ در صورتی که مصدق فقط یک هدف داشت و آن ملی کردن صنعت نفت و قطع ید انگلستان از ایران بود.

با این موضع گیری، حق را آنچنان منکوب سیاست ساختند که آمریکا توانست با چهار تا شعبان بی مخ کودتا کند.

پس از کودتای مسخره 28 مرداد، همه گروه ها دریافتند که نفاق باعث شکستشان شده است، نه ضعف آنان یا قدرت دشمن.

لذا مجموعه به ایجاد جبهه مقاومت ملی پرطمطراق و توخالی پرداختند.

در جلسات خصوصی آن مقاومت توخالی، من با دکتر روبرو شده و گلایه ها و درد دل¬هایی با هم کردیم و درنهایت آشتی کردیم.

هر دو ما در اینکه مقاومت چون مکتبی ندارد کاربردی هم ندارد، همدل بودیم؛ گرچه باز هم او در محیط خود (دانشگاه) خوب کار می کرد.

من با دو عضو دیگر «انجمن پیروان قرآن»، اصغر عابدی و جعفر رضا زاده به سرپرستی شهید حاج تقی طرخانی ـ خواهرزاده حاج آقا رضا شاهپوری نماینده تام الاختیار مصدق ـ و میرزادجواد آقا تهرانی، در سال سی و سه که شاه گفت من تهران را فدای ایران می کنم و بخشی از سقف بازار را خراب کرد ـ روز الحاق دانشگاه به بازار، در تعطیلی بازار نقش به سزایی داشتیم.

اما از سال 34 که جبهه ملی و توده ای ها به خودفروشی پرداختند و گروه گروه ساواکی یا وابسته و شاغل می شدند و مهدیه هم منزوی و دور از سیاست می گشت، من دیگر احساس وظیفه سیاسی نداشته و صد درصد یک طلبه درسی شده بودم.

گرچه همه متدینین سیاسی با نهضت آزادی ـ که پس از فروپاشی مقاومت ملی، تنها حزب پایدار بود ـ همکاری و رابطه داشتند، اما با تحمل همه معایب، هیچ گاه کاربردی نداشت.

لیکن مرکزیت نهضت از حمایت همه جانبه «کانون نشر حقایق اسلامی»، (مربوط به استاد شریعتی) و مشهد، چون دیگر رجال متشخص کشور، بهره مند بود و به همین جهت هم هرگز تسلیم دستگاه نشد.

در همین جا مناسب است خاطره ای را نقل کنم:پس از کودتای 28 مرداد، گه گاه حتی از روشنفکران مذهبی هم شنیده می شد که اگر ما با آمریکا در نمی افتادیم، شاه حکومت را از ما نمی گرفت! از همان روزها این فکر را می پروراندند و ندای رضایت مشهد خیلی مؤثر بود؛ و این صرفاً به خاطر استقامت این پدر و پسر و احمدزاده بود.

لذا در پشت پرده در جلب نظر مشهد سخت می کوشیدند.

در روزی شدیداً برفی، مرحوم سید ابراهیم میلانی ـ که تا آخرین لحظه با مصدق بود و پس از کودتا بهای جرمش را هم پرداخت.

پس از آنکه به مشهد آمد و در مشهد سکونت گزید و ساواک خانه اش را به آتش کشید ـ به سراغ من آمد.

تماس ایشان با من از این جهت بود که من هم طلبه مدرسه نواب، پایگاه ملّیون زمان مصدق بودم و هم از نزدیکان استاد و هم مقبول بازار.

بلافاصله گفتند: هوا سرد است! من از این جهت با شما تماس گرفتم که شما با همه مرتبط می باشید.

حقیقت این است که همین دیروز سرکنسولگری آمریکا با من تماس گرفت و گفت: جبهه ملی آماده هر گونه همکاری با ما می باشد، لیکن ما مایل می باشیم با مذهبیون کار کنیم! در یک جمله، اگر شما مذهبی ها به عمران کشور علاقه دارید، سیاست جدید آمریکا آماده است کل حکومت ایران را به مذهبیون واگذارد، به شرط اینکه شما کاری به کار شاه نداشته باشید و اجازه دهید او سلطنت کند و در امر نفت هم همکاری می کنیم! و بلافاصله گفت: از مشهد احمدزاده را به عنوان وزیر کشاورزی و شریعتی را وزیر فرهنگ می پذیرند و انتخاب کل وکلای خراسان را هم در اختیار متدینین بازار و کانون می گذارند! در یک کلمه، هر آنچه را ما در دوران نهضت آرزو می کردیم، آمریکا به ما می بخشید، با این فرق که به جای مصدق، شاه باشد و ما فقط به عمران داخلی بپردازیم.

من دیدم که سید واقعاً پیشنهاد را پذیرفته؛ گفتم: حال چرا شما این حرف ها را به من می زنید، مگر من چه کاره ام؟

گفتند: چون شما با همه آقایان رابطه دارید، خواستم با دوستان مشورت و نتیجه را به من اعلام فرمایید.

من به خاطر اینکه ناف قضیه را از بیخ زده باشم، عرض کردم: اولاً چنان که همه می دانند، من چند سال است که تمام وقت طلبه می باشم و از سیاست بریده ام.

ثانیاً می ترسم اگر این پیام را به دوستان بدهم، دهانم را بشکنند! و اگر به استاد عرض کنم، دیگر مرا به خانه خود راه ندهند! و نکته حساس اینجاست؛ زیرا چند وقت پیشتر، من مجمل این پیشنهاد را در روزنامه ای با عنوان تغییر سیاست کندی خوانده بودم و این خبر آب توی دهان روشنفکران جمع می کرد! اما همین که مطلب را به دکتر شریعتی گفتم، علی گفت: بسیار بسیار طرح خطرناکی است؛ زیرا آمریکا اینک به جایی رسیده که می داند ممکن است شوروی با کودتایی آبکی تر از کودتای 28 مرداد، ایران را از چنگش درآورد، لذا می خواهد از ما کار بکشد.

از حضرت استاد که این فرصت را در اختیار ما گذاشتند، بسیار سپاسگزاریم.

تدبر در کلام وحی

اشاره «تدبر در کلام وحی» موسسه ای است که حجت الاسلام علی صبوحی در گفتگویی با خبرنگار ما به معرفی آن پرداخته و فعالیت های آن را تببین کرده است .

بنیاد گذار موسسه تدبر کوشیده است تا روش آموزشی تازه ای ایجاد کند که به وسیله آن، همه اقشار مردم بتوانند قرآن کریم را به خوبی بفهمند و در آن تدبر کنند.

این پژوهشگر جوان، که متولد سال 1359 شهرستان بناب است، معتقد است روش خود را از استادان ممتاز تفسیر همچون آیت الله العظمی جوادی آملی و شاگرد برجسته ایشان استاد الهی زاده و با تأسی به کتاب المیزان به دست آورده است.

پیام مهم تدبر آن است که برای فهم هر سوره قرآن که مجموعه ای منسجم از آیات الهی است، باید به مجموع آیات سوره توجه کرد و به مقصود گوینده دست یافت.

کلمه «تدبر» از واژه «دبر» گرفته شده است که به معنای پشت و پشت سر اشیاء است.

برای فهم بهتر واژه تدبر، باید کلمه «تدبیر» را معنا کنیم.

تدبیر به معنای «پشت سر هم قرار دادن» و در نتیجه تدبر به معنای «پشت سر هم دریافت کردن» است.

معنای اصطلاحی تدبر نیز عبارتست از : دریافت یا همان پذیرش آگاهانه «تدبیر موجود در قرآن کریم».

تدبیر، شأن هر حکیمی به هنگام سخن گفتن و تدبر، شأن هر عاقلی به هنگام شنیدن سخن حکیمانه است.

خدای حکیم نیز کلمات، آیات و حتی سوره ها را تدبیر فرموده و اینگونه سخن گفته است و ما عاقلان هم برای استفاده از سخن او، باید تدبر کنیم و کلمات، آیات و سوره ها را پشت سر هم و منسجم دریابیم، نه پراکنده و بی ربط.

خوب.

جناب آقای صبوحی، بفرمایید از چه زمانی وارد حوزه علمیه شدید و چه شد که به قم آمدید؟

از سال 76 یعنی زمانی که دیپلم خود را گرفتم به خاطر علاقه درونی به دروس حوزه، وارد حوزه علمیه بناب شدم.

درس های مقدماتی حوزه را ادامه دادم تا اینکه استاد الهی زاده به حوزه علمیه بناب سفر کردند، بنده علاقه خاصی به نحوه تدریس و اخلاقیات ایشان پیدا کردم چرا که استاد در پرسشگری ها جواب هایی می دادند که هم عقل من را قانع می کرد و هم به قلبم آرامش می داد.

علت این را که جویا شدم پاسخ دادند علمی به جز قرآن نیاموختم، همین علاقه باعث شد تصمیم بگیرم که علوم قرآنی را دنبال کنم.

در سال 80 به قم آمدم و مستقیما به سراغ کلاس استاد الهی زاده رفتم و مشغول درس قرآنی شدم، در خاطر دارم که آن زمان 80 درصد از زمان خود را صرف مطالعات قرآنی می کردم با این حال هر سال جز افراد برتر حوزه بودم.

در چهارسال نخست حدود 40 مقاله و جزوه با موضوعات علوم قرآنی و تفسیری به کمک استاد الهی زاده نگارش شده اما هیچ یک تا کنون منتشر نشده است که اگر خدا عمری دهد انشالله منتشر خواهیم کرد .

ماهیت تمام آنها برگرفته از خط فکری علامه طباطبایی و آیت الله جوادی آملی بوده است.

مسئله تدبر چگونه ایجاد شد؟

اصلا ابتدا شما به این فکرافتادید یا استاد؟

این اندیشه بر گرفته از المیزان بود و استاد الهی زاده گفتند در مورد تدبر کار کنید و ما طرح آن را توسط دوست عزیزمان مرحوم حجت الاسلام عظیمی به شورای عالی انقلاب فرهنگی دادیم و تائید شد.

چگونه وارد آموزش تدبر در قرآن شدید؟

در سال 84 به طورجدی وارد بحث آموزش شدیم و کار خود را از دانشگاه تهران آغاز کردیم که البته با استقبال خوبی همراه بود، بر اساس آمارها 1500 نفر آموزش تدبر در قرآن دیدند.

رقم چشمگیری بوده است.

بله در آن زمان استقبال بسیار زیادی از کلاس های تدبر در قرآن می شد تا حدی که برخی به ما می گفتند کلاس های قرآنی اغلب ریزش دارد اما کلاس شما رویش دارد ، البته این مسئله مشخص است چرا که شیرینی تدبر در قرآن آنقدر زیاد است که هر انسان علاقه مند به قرآنی را به خود جلب می کند.

اگر بخواهید هدف تدبر را در جمله کوتاه بگویید؟

هدف اصلی تدبر این است که بتواند اثر واقعی انس با قرآن را در مخاطب عمومی بگذارد و تاکید می کنم ما برای دفاع از فرهنگ ولایت هیچ متنی قوی تر و غنی تر از قرآن با نگاه تدبری وجود ندارد که این مسئله یکی از ویژگی های تدبر است.

تاکنون چند جلد کتاب منتشر کرده اید؟

سال 86 طرحی را که به شورای عالی انقلاب فرهنگی ارائه کرده بودیم را پیگیری کردند و آنها 5 جلد کتاب را می خواستند که با موفقیت به چاپ رساندیم که یک جلد روش تدبر و 4 جلد اجرایی شدن روش تدبر بود که تماما تحت نظر استاد الهی زاده بود.

پس از آن به 400 تن از فارغ التحصیلان حوزوی تدریس کردیم و ازآنجا متوجه شدیم در همه اقشار با میزان درک مختلف پاسخگو است.

از چه سالی موسسه را تشکیل دادید؟

شورای عالی انقلاب فرهنگی پس از آن که با طرح ما موافقت کرد آن را به وزارت ارشاد ارجاع داد و به عنوان یک طرح ملی به تمام موسسات کشور ابلاغ شد و همان زمان یعنی سال 87 احساس ضرورت به افتتاح یک موسسه شد.

از بدوتاسیس چه فعالیت هایی را در موسسه انجام دادید؟

فعالیت های ما در موسسه به دو شاخه پژوهشی و آموزشی تقسیم شد که به لطف خداوند و همکاری دوستان کتب زیادی چاپ شده و کتبی را در دست چاپ داریم.

در امر آموزش نیز موسسه خود را مکلف دانست برای تامین نیروی انسانی و مربی در سطح کشور اقدام کند.

در دوره نخست 200 نفر به صورت سهمیه بندی شده از سراسرکشور با یاری وزارت ارشاد به صورت اردویی یعنی در استانهای قم، تهران و مشهد، دوره دیدند که زمان دوره آنها 480 ساعت بود و هم اکنون از موثرترین مدرسان قرآنی سطح کشور هستند.

پس از برگزاری آن دوره، نخستین دوره تربیت مربی در قم با حضور 1200 مربی به انجام رسید که البته در دوسالی که این دوره ها برگزار می شد از طریق وزارت ارشاد ردیف بودجه ای مشخص شده بود و به شرکت کنندگان کمک هزینه پرداخت می شد.

جذب مربیان با چه معیاری انجام شد؟

تمام متقاضیان با آزمون و مصاحبه جذب شدند که به لطف قرآن هیچ گونه ریزشی در زمینه مدرسان وجود نداشت و بر اساس آمار سال 90، صد هزار متربی عمومی را داشته ایم.

آیا در این مسیر با مشکلاتی روبه بوده اید؟

به هر حال کار موفق، دشواری های خاص خود را دارد که ما هم با کمی سوء تفاهمات روبه رو بودیم که با توضیح و تبیین رفع شد در حقیقت عده ای محدود بدون فهم روش ما، شبهات و شایعاتی را مطرح کرده بودند که پس از ارائه توضیحات، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی این روش را بدون مشکل تشخیص دادند.

الحمدلله در حال حاضر در حوزه های علمیه قم، موسسات و سه شعبه فعال در پایتخت مبحث تدبر تدریس میشود که نشان دهنده این است که کار با موفقیت پیش رفته است.

بودجه این موسسه از کجا تامین می شود؟

در کشورمان کمتر مجموعه ای را می توان یافت که بدون ردیف بودجه کار کند، در دورانی طرح را حمایت می کردند ولی از زمان تأسیس موسسه تا کنون ریالی دریافت نکرده ایم و از محل کمک های مردمی، برگزاری دوره ها و فروش کتب کار را پیش میبریم.

چند کتاب چاپ شده و چند کتاب در راه است؟

تا کنون 6 جلد کتاب برای 5 جزء مفصل قرآن به چاپ رسیده است و یک جلد کتاب عمومی و یک کتاب ویژه پژوهش و یک جلد آموزشی را تا کنون به رشته تحریر درآوردیم و 20 جلد کتاب را در دستور کار داریم که به لطف قرآن به زودی منتشر خواهد شد.

کتاب هایی که شما به رشته تحریردرمی آورید آیا تفاوتی با کتابهای استاد الهی زاده دارد؟

آقای الهی زاده، استاد این طرح و بنده هستند.

ایشان مدت زیادی است به مشهد مقدس عزیمت کرده اند و آنجا نیز شاگردانی دارند و در آنجا نیز موسسه ای ایجاد شده که با آنها در ارتباط هستیم.

اما آثاری که در آنجا تولید میشود موضوعی است و تدبر ما مبتنی بر تدوین و ترتیب آیات و سور است.

شما در سفرمقام معظم رهبری به عنوان طلبه نخبه سخنرانی کردید؟

دراین باره هم توضیح دهید؟

در سفر مقام معظم رهبری به استان قم در سال 89، بنده به عنوان تنها نماینده طلاب جوان و جوان ترین سخنران، گزارشی ارائه کردم و یک طرحی در راستای قرآنی تر شدن حوزه های علمیه تقدیم کردیم.

در این طرح تأکید کردیم که تدبر در قرآن برای همه طلاب ضروری است و فهم قرآن به عنوان یک مجموعه منسجم و فهم روایات معصومین علیهم السلام و مطالعه یک دور کامل روایات می تواند طلاب را نسبت به مبانی دین مبین اسلام، مسلط تر کند.

در پایان اگر نکته ای دارید، در خدمتتون هستیم؟

قرآن کریم برای ذکر آسان شده و به گونه ای طراحی شده است که انسان در مواجه با قرآن احساس سردرگمی و تحیر نکند اما برخی آیات نیاز به مطالعات دارد اگر جایی آیه ابهامی دارد در آیه و یا سوره بعدی حل می شود.

اجتماعی – اقتصادی

امر به معروف و نهی از منکر و حقوق شهروندی

احمد رضا بسیج اشاره حقوق شهروندی از جمله حقوقی هستند که از سوی خداوند منّان برای انسان وضع گردیده اند و چون ابتنای بر فطرت دارند، از ثبات و قرار برخوردار بوده و دستخوش تغیرات زمانی و مکانی و یا سلیقه و تصورات و شبهات دیگران نمی شوند.

از این رو، انسان ها به حکم فطرت خویش حق دارند از همه حقوق خود بهره ببرند.

از سوی دیگر، زندگی اجتماعی انسان اقتضائاتی دارد که رعایت آنها شرط اساسی و لازمه منطقی و حکم عقلی و فطری برای رسیدن جامعه به سرمنزل مقصود است.

این مقاله با رویکرد تحلیلی و نظری، بر آن است تا ثابت نماید، امر به معروف و نهی از منکر، هم در شمار حقوق شهروندی و امری فطری است و هم برای اصلاح جامعه و پیروزی بر مشکلات وضع شده و بهترین راه برای سعادت جامعه و فرد و عالی ترین امکان برای حفظ و پاسداری از حقوق شهروندی است و افزون بر ارزشمند بودن، دارای مابه ازای خارجی بوده و در صورت رعایت شرایط و لوازم، قابل تحقق و عینیت است.

نیز هنجارشکنی های اجتماعی امروز، ناشی از نهادینه نشدن امر به معروف و نهی از منکر در جامعه است که در تضاد با حقوق شهروندی می باشد.

همه انسان ها به حکم زیست اجتماعی که دارند و به حکم انسان بودن، دارای حقوقی الهی بوده و باید مورد احترام دیگران قرار گیرند.

از سوی دیگر، او خود می تواند از حقوق خویش بهره مند شود یا از حق خود بگذرد.

در حالت اول، استفاده از حقوق بدون رعایت مرز و حدود، به تلاقی و تنافی حقوق دیگران منجر می شود.

در این صورت، پذیرش و اجرای قانون راهی است برای رهایی از درگیر شدن و نقض حقوق دیگران.

اما همیشه چنین نیست که همگان به حقوق خود آشنا باشند یا به رعایت قانون در استفاده کردن از حقوق خود ملتزم گردند.

در این صورت، آگاه کردن آنها به حقوقشان و امر و نهی آنان در استفاده از حقوق و رعایت حدود، راه حلی عقلی، شرعی و مؤثر است که بسیاری از معضلات و مشکلات را رفع می کند و مانع پدید آمدن بسیاری از آفات و بیماری های اجتماعی می شود.

به عبارت دیگر، هرچند هر انسانی به حکم شهروند بودن حقوقی را دارد، ولی عقل حکم می کند که برخورداری از این حقوق در چارچوبی مشخص و با شرایط و لوازمی منظم صورت گیرد.

در غیر این صورت، دیگر افراد جامعه به حکم شهروند بودن حق امر و نهی پیدا نموده و می توانند مفرِط و مفرَط را با قدرت و قوت و با پشتوانه عقلی و نقلی به اعتدال فراخوانند.

وقتی سخن از حق به میان می آید، در حقیقت سخن از امری فطری و ثابت در میان است؛ یعنی اینکه امر به معروف و نهی از منکر از جمله حقوق شهروندی بوده و فطری هستند.

بنابراین، تنافی و تضادی با دیگر حقوق انسان ها، از جمله اختیار و آزادی و امثال آن ندارند، بلکه چشم پوشی از آنها خلاف فطرت و اختیار و آزادی انسانی محسوب می شود.

نسبت امر به معروف و نهی از منکر با حقوق شهروندی

الف) حقوق انسان، اعم از فردی، خانوادگی، شهروندی و دیگر ساحات و زمینه ها، از سوی خداوند و مبتنی بر فطرت ثابت و غیرقابل تحویل و تبدیل انسان است.

معنای رساتر و کامل تر این سخن آن خواهد بود که اولاً، آنچه فطری نیست حق هم نیست.

هر آنچه در حوزه اختیار و اراده انسان حادث و حاصل و کشف و وضع می شود، یا موافق فطرت است یا نیست.

البته ممکن است امری مستقیماً با فطرت مرتبط باشد؛ مانند نیاز به پرستش، زیبایی دوستی، کمال جویی و مانند آن، و برخی دیگر با واسطه و غیرمستقیم با فطرت مرتبط شوند؛ مانند دلبستگی به قوانین و مقرّرات موضوعه.

به هر حال، آنچه موجب رشد و تعالی بشر در ساحات روح و عقل و حتی جسم می شود، فطری است و هر آنچه برخلاف و در جهت مخالف است، غیرفطری.

پس هرگز امر فطری تابع خواست و هوا و هوس و پسند ما نیست.

افزون برآن، برای انسان ها صرف میل طبیعی و هوس نفسانی و نیز صرف توان تحصیل چیزی، دلیل بر حق بودن آن شی ء و صاحب حق بودن انسان هَوَسمند و زورمدار نخواهد بود، بلکه حتما باید هماهنگ با فطرت توحیدی وی و موافق با روح ملهم او باشد که کاملاً مرز فجور را از محدوده تقوا جدا می سازد و می کوشد اراده خود را مطابق با اراده آفریدگار خویش سازد. از سوی دیگر، برای تبیین وظایف حقوقی و تعیین امور فطری انسان، باید رابطه انسان نسبت به جهان و تکلیف وی در برابر نعمت های هستی را شناخت و نسبت حق و تکلیف را در جایی دیگر باید جست وجو کرد.

اما آنچه بیان آن دراینجا فوریت دارد این است که انسان دارای دو حیثیت فردی و اجتماعی است.

صرف نظر از مباحث بی حاصل مربوط به اصالت فرد یا جامعه، از منظر دین می توان گفت: سعادت و سلامت همه جانبه انسان در گرو درستی و سلامتی رفتار فردی و جمعی است.

به تعبیری دیگر، رفتارهای فردی و جمعی علاوه بر تأثیر و تأثر متقابل، در مسیر کمال و فلاح انسان و جامعه، همسو و همقدمند.

شاید از این روست که در قرآن کریم برای انسان ها از دو گونه کارنامه و کتاب اعمال نامبرده می شود: نامه فردی و نامه جمعی.

ـ «وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَابا یَلْقَاهُ مَنشُورا اقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبا»؛ نتیجه اعمال هر انسانی را طوق گردن او ساختیم و در روز قیامت کتاب اعمال او را به او می نمایانیم، به گونه ای که تمام آن را گسترده می بیند.

آن گاه خطاب می شود که کتاب عملت را بخوان! چراکه امروز خود تو برای رسیدگی به حسابت کافی هستی.

ـ «وَتَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ در آن روز هر امتی را می بینی که به زانو درآمده و هر امتی به سوی کتاب اعمال خود خوانده می شود و امروز همه به نتیجه اعمال خود می رسید.

دوست داشتن زیبایی ها و اقدام در جهت کسب و حفظ آنها و نیز کراهت داشتن از بدی ها و زشتی ها و پرهیز و گریز از آنها، از امور فطری است.

در واقع، هم گرایش به عبادت، زیبایی، خیر اخلاقی، اجتماعی زیستن و حقیقت جویی امور فطری هستند و هم تلاش در جهت تحقق بخشی به آن امور در زندگی فردی و جمعی و پاسداشت و نگهداشت آنها.

با این توضیحات، معلوم می گردد که امر به معروف و نهی از منکر از آن رو که همسو با کمال جویی و رشد و تعالی فردی و جمعی هر انسانی است، ابزار بهره مندی از فطریات و گاه داروی دفع آفات به شمار می رود، و زمانی موجب پرورش خیرها و موقعی هم هشداری برای رفع غفلت ها محسوب می شود.

از این رو، در حوزه فطریات بوده و ازمنظر امور فطری باید به آنها نگریست، گرچه سطح آنها متفاوت از اموری است که معروف و مشهور و مورد موافقت عالمان می باشد.

ب) هرچند معلوم شد که هم گرایش به همه خیرها و خوبی ها و هم تلاش برای رفع موانع و دفع مکاره، فطری هستند، اما این معنا را ندارد که همه انسان ها در هر دو جنبه به وظیفه و تکلیف و حقوق خود آشنا و عامل باشند؛ چرا که گاه غفلت و گاه هوا و هوس و زمانی خبط و خطا یا شبهه، مانع از آن می گردد که جامعه در مسیر صحیح و صراط قویم راست بماند و امکان کمال را برای همگان فراهم آورد.

در این میان، برخی انسان ها به دلایل گوناگون، از جمله عدم یا ناراستی و نارسایی تعلیم و تربیت، غفلت، گرفتاری در شبهه، غلبه هوا و هوس، مرغوب شدن یا مرعوب شدن و هرعامل دیگر، نه تنها بر سر راه شکوفایی و ثمردهی فطرت خود مانع ایجاد می نمایند و از حقوق حقه خود دست می کشند و خود را محروم می کنند، بلکه به حقوق دیگران نیز تعدّی کرده و سد راه پیشرفت و امنیت و تعالی جویی دیگران نیز می گردند و به هر حال، حقوق دیگران را ضایع می نمایند.

به علاوه، همیشه انسان های خودمحوری هستند که بر سر راه حق می ایستند.

در این گونه موارد چه باید کرد؟

امر به معروف و نهی از منکر در هر سه سطح آن، پاسخی است برای حل جنبه هایی ازایستادگی در برابر حق یا ایستایی جریان خیر و رواج شر؛ همان گونه که در احادیث شریف به آن اشاره شده است.

قانون الهیِ امر به معروف و نهی از منکر در بُعد اجرا، دارای دو مرحله فردی و گروهی است.

مرحله فردی آن، وظیفه ای عمومی و همگانی در شعاعی محدود است، اما مرحله گروهی آن از شئون حکومت اسلامی به شمار می رود که دارای شعاعی وسیع می باشد.

امر به نیکی ها و نهی از بدی ها و زشتی ها، ناشی از فطرت الهی و وجدان اخلاقی انسان است و علاوه بر آن، حکم عقل سلیم و شرع قویم نیز هست.

اینجاست که هماهنگی کامل فطرت و وجدان و عقل و شرع به طور جامع قابل اثبات و اقرار است.

از این منظر، امر به معروف و نهی از منکر یک حق اولیه و طبیعی و فطری و وجدانی و عقلی و شرعی است که ناشی از پیوند سرنوشت ها و روح زندگی اجتماعی بشر می باشد.

امر به معروف و نهی از منکر، همان حکم دینی و واجب الهی است که به عنوان «نظارت همگانی» باید در جامعه اسلامی به اجرا درآید تا زمینه برای برپایی دیگر واجبات مهیا گردد؛ امنیت برقرار شود، کسب و کار مردم حلال گردد، حقوق افراد تأمین شود و در سایه آن از دشمنان انتقام گرفته شود.

امام باقر علیه السلام می فرماید: در آخرالزمان گروهی خواهند زیست که میانشان عده ای هستند ریاکار، تظاهر به خواندن قرآن و انجام عبادات کرده، بدعت گذار و نادانند؛ امر به معروف نکرده و نهی از منکر نمی نمایند، مگر آنکه ایمن از ضرر و زیان باشند.

برای خود عذر و بهانه می تراشند و دنباله رو لغزش و کجروی های عالمان و عمل فاسدشان هستند.

نماز و روزه را تا وقتی به جای می آورند که برای جان و مالشان ضرری نداشته باشد، اما اگر نماز به اموری که با اموال و جسمشان انجام می دهند ضرر رساند، نماز را نمی پذیرند؛ چنان که والاترین و بهترین واجبات را نپذیرفته بودند.

امر به معروف و نهی از منکر فریضه ای بزرگ بوده، دیگر واجبات به وسیله آن استوار می گردد.

غضب خدای ـ عزّوجل ـ بر مردمان درآنجا که فریضه ترک شود، صورت می پذیرد و همگان را گرفتار عذابش می کند.

سپس نیکان در سرای فاجران هلاک می شوند و خردسالان در سرای بزرگسالان.

امر به معروف و نهی از منکر، راه پیامبران و شیوه صالحان است.

فریضه ای بزرگ می باشد که بدان واجبات برپا شده، راه ها ایمن گردیده، کسب و کار حلال گشته، مظالم برطرف می شود.

نیز زمین آباد شده، حق از دشمنان گرفته می شود و کارها سامان می یابد.

پس با دل هایتان منکر را زشت شمرید و با زبان هایتان بگویید و از کار ناروا باز دارید و به وسیله امر به معروف و نهی از منکر با گناهکاران رویارویی کرده، در راه خدا از سرزنش ملامتگران نهراسید.

اگر پذیرفتید و به راه حق بازگشتند، بر آنان مجازاتی نیست.

کیفر برای کسانی است که به مردم ستم کرده، به ناحق روی زمین ظلم می کنند.

برای اینان عذاب دردناک است. ظهور و بروز ناهنجاری¬های فردی و اجتماعی، فساد و بحران های مختلف در زندگی انسان از یک سو، معلول گناهان و رفتارهای ناصواب خلاف فطرت و سوءاستفاده از نعمت فطری اختیار می باشد و از سوی دیگر، محصول بی توجهی دیگران به حقوق فطری خود در امر و نهی شرعی نسبت به گناه و خطای دیگران؛ یعنی بخشی از تقصیر بر عهده و دوش افراد دیگر جامعه و حکومت به عنوان مسئول اجرای احکام دینی و فراهم کننده بستر مناسب برای رشد فضایل وکرامات و کمالات واقعی انسانی است.

امر به معروف و نهی از منکر و نظام اجتماعی

زندگی اجتماعی برای انسان ضرورت دارد و هدف از آفرینش انسان در صورتی تحقق می یابد که انسان ها زندگی اجتماعی داشته باشند، همکاری کنند و از همدیگر بهره برگیرند.

عقل با توجه به هدف خلقت و حیات آدمی، اقتضای زندگی اجتماعی را دارد.

انسان دو زندگی مستقل و دارای هدف¬های جداگانه ندارد، بلکه زندگی اجتماعی جزئی از حیات انسان است.

بنابراین، همان هدف کل حیات باید هدف زندگی اجتماعی هم باشد. پس میزان و نحوه استفاده از حقوق شهروندی مانند حقوق فردی و جنبه های دیگر حقوق، هم متصف به خوب و شایسته و بد و ناشایست است و هم نیازمند حراست و آسیب شناسی و آفت زدایی برای رسیدن به سعادت.

زندگی بشر نیاز به نظم و قانون دارد.

انسانی که در یک جامعه فاسد زندگی کند، دچار بدبختی و هلاکت می شود؛ یعنی سعادت فرد و جامعه از هم جدا نیست.

دین اسلام برای سعادت بشر و جامعه برنامه و دستور و احکام دارد؛ از جمله امر به معروف و نهی از منکر که سرنوشت هر مسلمانی با مسلمان دیگر در ارتباط است و هیچ کس چشم خود را بر اعمال دیگران نمی بندد؛ چراکه می داند زندگی جمعی همچون سفر با کشتی واحد است که هرگونه آسیبی که منجر به غرق شدن یا انحراف یا توقف کشتی گردد، همه در آن سهیم و شریکند؛ چه مایل به آن نتیجه باشند و چه نباشند، چه بدانند و چه ندانند.

آنچه که جامعه امروز ما را تحت تأثیر ناهنجاری های اجتماعی و بحران های گوناگون اخلاقی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قرار داده است، نتیجه نهادینه نشدن حقوق فردی و شهروندی، از جمله امر به معروف و نهی از منکر و عدم تبیین حدود و ثغور عقلی و نقلی اختیار و آزادی آحاد جامعه از یک سو و عدم پایبندی درست و کامل دولت های دینی در انجام وظایف خود در این حوزه از سوی دیگر است.

از این رو، اولین میوه تلخ این عدم تبیین و عدم پایبندی، تعرض به حقوق شهروندی است که مشاهده عیان هر روزه آن، ما را از بیان دلیل عقلی بی نیاز می کند.

رمز بقای تمدن ها و حکومت ها ادای این وظیفه مهم است و ملت هایی که این امر را تعطیل کردند نابود شدند.

شاید سرنوشت اقوام گذشته مثل عاد و ثمود و لوط در همین راستا بود.

قرآن کریم در این زمینه می فرماید: «وَلْتَکُن مِنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ و یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَأُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛ و باید دسته ای از شما باشند که مردم را به سوی کارهای نیک فراخوانند و از بدی ها باز دارند؛ و این دسته جزو رستگارانند.

در هر جامعه ای، عده ای ساکتند و کاری به دیگران ندارند و مسئولیت نمی پذیرند.

آنان هم در بین عوام و هم درمیان خواص هستند و از این رو، ضربه های ناگواری از سوی ایشان به جامعه وارد می شود.

اینان به دلیل منافع شخصی خود، تماشاگر اضمحلال جامعه در اثر رواج فساد بوده اند.

در مورد اینان، قرآن ماجرای عبرت آموزی دارد: «پس به هنگامی که تذکراتی به آنها داده شد، فراموش کردند.

نهی کنندگان را از بدی رهایی بخشیدیم و آنها را که ستم کردند به عذاب شدیدی به خاطر نافرمانی شان گرفتار ساختیم.

هنگامی که در برابر فرمانی که به آنها داده شده بود سرکشی نمودند، به آنها گفتیم به شکل میمون در آیید و طرد شوید»

امر به معروف و نهی از منکر و آزادی انسان

آزادی انسان از ناحیه طبیعت و نیز خواسته ها و توانایی های درونی تحدید می شود، لیکن باز جای این سؤال هست که آیا خارج از این دو مقوله، آنچه به عنوان آزادی برای انسان باقی می ماند، می تواند بدون حدّ و حصر باشد، یا اینکه عوامل دیگری هم هستند که به نحوی در مقابل آزادی انسان قرار می گیرند؟

آزادی یعنی اینکه عامل و مانعی جلوی رشد آن را نگیرد؛ چه بسا انسان امنیت و عوامل رشد و تربیت را داشته باشد ولی موانعی جلوی رشد او را بگیرند.

بنابراین، آزادی یعنی نبودن مانع.

از این حیث، انسان های آزاده کسانی هستند که با موانع رشد و کمال خود مبارزه می کنند، چه آن موانع از امور طبیعی باشند یا مصنوعی؛ یعنی خواه چیزی مانند سرما و گرما و سختی های زندگی که ناگزیر در زندگی هرکسی پیدا می شود، باشند یا موانعی که از جانب افراد دیگر به دلایل مختلف ایجاد می شوند.

در دین نکات بسیاری وجود دارد که ضامن و حافظ آزادی اجتماعی و فردی انسان است.

حضرت علی علیه السلام می فرماید: «برده و بنده دیگری مباش که خدا تو را آزاد آفریده است.» آن حضرت در بیانی دیگر می فرماید:

«تمام مردم آزاد آفریده شده اند، مگر کسانی که از روی اختیار، بردگی را برای خود پذیرفته اند.» بنابراین، آزادی اجتماعی انسان یک اصل مسلّم و بلکه امری مقدّس است؛ و یک شهروند می تواند به حکم شهروند بودن در یک جامعه، از تمامی حقوق خدادادی خویش از جمله آزادی، بهره مند گردد؛ ولی به هر حال، انسان موجودی اجتماعی است و طبیعت فطری اش، او را به زندگی در اجتماع سوق می دهد و البته آن گاه که همه انسان ها می خواهند آزادی بی قید و شرطی داشته باشند، آمال و اعمال آنها با یکدیگر تداخل پیدا می کند.

اینجاست که آدمی می پذیرد دربرابر قانونی که حدودی برای اراده و افعال مردم معین کرده و اراده ها و افعال او را تعدیل نموده است، خضوع کند.

پس همان طبیعتی که به یک فرد انسان، آزادی مطلق در اراده و فعل می دهد، اراده و فعل او را محدود و مقید می سازد.

وضع قانون برای تحدید آزادی و لزوم پیروی از آن، امری است که مورد اتفاق جمیع اندیشمندان شرقی وغربی است. اگر در گذشته تلاش های زیادی برای توجیه غیرمنطقی استبداد و بردگی می شد، امروزه تلاش های گسترده ای حتی درقالب قوانین برای توجیه غیرمنطقی آزادی¬های طبیعی صورت می گیرد.

هرچند در پنهان، قلدران کار خود را می کنند: انباشت سرمایه ها از یک سو و انباشت انواع سلاح های نابودکننده و ویرانگر از سوی دیگر، در حالی که اکثر مردم درچارچوب اندیشه ها و قوانین ضدبشری تخدیر و مسخ شده اند و در کشمکش اینکه آیا آزادی مطلق خود را طلب کنند یا سر بر آستان قانون بگذارند، هزاران جرم و جنایت و بی عدالتی و ظلم و تجاوز و تعدّی، هرروزه در گوشه و کنار جهان اتفاق می افتد.

همه اینها گویای آن است که قوانین بشری قدرت و توان برپایی عدالت و امنیت را که لازمه آزادی است، ندارند و نمی توانند تضمینی برای پاسداری از آزادی انسان ها داشته باشند.

حتی برخی قوانین، سرپوش زیاده طلبی، شیطان منشی و هواپرستی برخی زورمداران است.

به طور کلی، پس از گرایش های مادّی محض درباره تفسیر حیات و شئون حیاتی در علوم انسانی در دوران اخیر، آزادی فقط به معنای خواستن به طور کلی، بدون کمترین قید و شرطی به عنوان مطلوب ترین آرمان بشری وارد صحنه تفسیر حیات انسان ها گشت.

آزادی به این معنی که به کلی فارغ از منطقه ارزش ها مطرح شده و به هر انسانی اجازه عمل به هر چه مورد میل و رغبت او بود می داد، به جز تزاحم و پایمال کردن حقوق زندگی طبیعی انسان ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، آن آزادی انسانی را که همه ادیان و علوم عالی انسانی و حکمت و اخلاق فاضله برای تکامل مطرح کرده بودند، از افق ارواح ناپدید کرد.

اگر نتیجه ناروای طرح آزادی به معنای بی بند و باری نبود، نمی شد آزادی روحی را که با عظمت ترین امتیاز روحی انسان هاست از دست آنان گرفت و آنان را به تاریخ حیوانی که درپشت سرگذاشته بودند، برگرداند؛ و همین برای شکست بشر در مسیر تکامل کافی بود و همه ما می دانیم که ترویج بی بند و باری به نام آزادی، مردم را از نعمت عظمای استقلال شخصیت و اختیاری که فقط آدمی در حال احساس آن، خود را موجودی پابرجا در عالم هستی می بیند، کاملاً محروم نمود. اسلام دامنه حیات انسانی را منحصر به همین زندگی دنیا ندانسته و حیات واقعی را حیات آخرت می داند و معتقد است که مؤثر و مفید به حال این حیات، یک سلسله معارف الهیه ای است که همه آنها مألاً، منحل به توحید می شوند.

و نیز عقیده دارد که این معارف جز در پرتو یک زندگی اجتماعی شایسته میسر نیست؛ زندگی ای که مبتنی بر عبادت خدا و خضوع در مقابل او و مبتنی بر عدالت اجتماعی باشد.

به این دلیل است که اسلام عامل تکوّن اجتماعات بشر و ملاک وحدت آنها را دین توحید و یکتاپرستی قرار داده و وضع قانون را نیز بر همین اساس توحید گزارده است و در مرحله قانون گذاری، تنها به تعدیل اراده ها، در اعمال و افعال مردم اکتفا ننموده، بلکه آن را با یک سلسله وظایف عبادی و معارف حقه و اخلاق فاضله تتمیم و تکمیل فرموده است و ضمانت اجرای آن را نیز از یک طرف به عهده حکومت اسلامی و از طرف دیگر به عهده خود افراد و اجتماع گذارده که با یک ترتیب صحیح و علمی و عملی و همچنین به نام امر به معروف و نهی از منکر، در اجرا و زنده نگه داشتن احکام الهی کوشا باشند.

قانون به تنهایی نمی تواند مانع خلاف و جرم شود، هرچند که این قانون مترقّی و حتی مأخوذ از شرع باشد؛ چرا که حقیقت قوانین عمومی، چه الهی و چه غیر الهی، جز یک سلسله صورت های ذهنی نیست و این اراده انسان هاست که می تواند به آنها وجود خارجی داده، در جریان عمل واردشان کند.

این همه کژ رفتاری های حاصله در جوامع غربی، به ویژه بعد از جنگ جهانی اول و دوم، به واسطه این است که نظام قانون گذاری جهان متمدّن توجه لازم را به عاملی که می تواند اراده ملت ها و قوّت و سیطره آن را حفظ کنند، ننموده است و این عامل چیزی نیست جز اخلاق عالیه.

لیکن اسلام، روش اجتماعی و قوانین خود را بر اساس اخلاق بنا کرده است و در تربیت مردم بر اساس موازین اخلاقی اهتمام زیادی نموده و ضمانت اجرایی قوانین را بر عهده تربیت اخلاقی نهاده است.

این ضمانت اجرایی همانند پلیسی درونی، همواره و در همه جا در نهان و آشکار و خلوت و جلوت همراه انسان بوده و مانع خلاف و خطا می شود.

ابزارهای توزین حقوق

پیش تر اشاره شد که همه شئون بشری نیازمند توزین و تقدیر می باشند.

از جمله این شئون، حقوق به معنای کلی، از جمله حقوق شهروندی هستند.

در نظام کامل و تمام اسلام، ابزارهای توزین متنوعند که هر کدام بخشی از وظیفه سالم سازی و اندازه گیری را بر عهده دارند.

علاوه بر اینکه ترازوهای شریعت نهاد و خداآفرین، بر خلاف ترازوهای بشری که تنها یک وظیفه و کارکرد دارند و آن هم توزین بی احساس و درمان است، علاوه بر توزین، ابزار کنترل و جبران نیز هستند.

به تعبیر دیگر، ترازوهایی که توسط شریعت معرفی می گردند، هم کاستی و افزونی را می نمایانند و هم علت کاهش و افزایش را و هم عامل و دارو و راهکار جبران و رفع نقیصه و مشکل را معرفی می کنند.

به طور خلاصه، درفرهنگ دینی، عوامل و ابزار کنترل و توزین حقوق چند امر است:الف) تقوای درونی؛ تا هم در مرحله شناخت و هم در مرتبه استفاده، مانع دخالت هوا و هوس و وسواس نفسانی شود.

ب) امر به معروف و نهی از منکر؛ تا ضمن نشان دادن وجود میکروب و مشکل بیماری زا در جامعه، موجب برپایی نظام نظارت همگانی و جنبه مسئولیت پذیری در قبال اجتماع و همنوعان گردد و مانع سقوط تدریجی جامعه و افول ارزش¬ها شود.

ج) قانون؛ تا اولاً، سهم هر فرد از محصول زندگی اجتماعی معلوم شود و ثانیاً، مانع دست درازی دیگران به سهم و حقوق دیگران گردد و ثالثاً، در صورت تمرّد برخی از نظام عادلانه و تضییع حقوق دیگران، مجازات مناسب به منظور جبران حقوق ضایع شده یا عبرت آموزی دیگران، تجویز و اعمال گردد.

منبع: مجله معرفت شماره ۱۵۱ همراه با تلخیص

ضرورت احیای سنت میانجیگری خانوادگی برای پیشگیری از طلاق

محمد مهدی فجری اسلام آيين سلامت و كانون كرامت است.

در آیات متعددی از قرآن کریم دعوت به محبّت و دوستى و همزيستى مسالمت‏آميز شده و انسان ها را از خشونت و دشمنی و كينه‏توزى بر حذر داشته و خطاب به مؤمنان مى‏فرمايد: یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّةً وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! همگى در صلح و آشتى درآييد و از گام‏هاى شيطان (كه شما را به نفاق و دشمنى و عداوت فرا مى‏خواند) پيروى نكنيد، كه او دشمن آشكار شماست».

این آیه شریفه تأکید می کند که بارزترين مظهر ستیزه جویی شیطان، ايجاد فتنه و آشوب و اختلاف و پراکندگی است و کشمکش و تشتت، پيروي از گام هاي شيطان است.

گرچه اقتضاى ايمان، دورى از درگیری و دوگانگی ميان مؤمنان است، امّا مؤمنان، معصوم نيستند و ممکن است خطايى از آنها سر بزند و چه بسا گفتن جمله‏اى يا انجام كارى، مایه بروز درگيرى ميان آنان گردد.

کدورت های ژرف و پردامنه رشته های برادری را می گسلد و عزت و حرمت جامعه دینی را به چالش می کشاند؛ به همین منظور آموزه های اسلامی تلاش می کند تا با رهنمودهای خود، مهر و محبت را حکم فرما نماید و از خود مردم می خواهد که اگر در میانشان اختلاف و کدورت پیش آمده به اصلاح آن بپردازند:فَاتَّقُواْ اللّهَ وَ أَصْلِحُواْ ذَاتَ بِیْنِکُمْ وَ أَطِیعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ؛ «پس از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و خصومت هايى را كه در ميان شماست، آشتى دهيد! و خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد اگر ايمان داريد».

اصولاً «اصلاح ذات البين» و ايجاد تفاهم و زدودن كدورت ها و دشمني ها، يكى از مهم ترين برنامه‏هاى اسلامى است.

اهمیت صلح و آشتی میان مؤمنان تا آنجاست که امام صادق علیه السلام می فرماید: مَلْعونٌ مَلْعونٌ رَجُلٌ يَبدؤهُ أخوهُ بالصُّلْحِ‏ فلَمْ يُصالِحْه‏؛ «ملعون است، ملعون، كسى كه برادرش دستِ صلح‏ و آشتى به سوى او دراز كند و او آشتى نكند».

خداوند متعال در برخی دیگر از آیات، وظیفه حل و فصل اختلافات بین مردم را بر عهده مؤمنان گزارده و آنان را امر می کند که بین سایر مؤمنان صلح و آشتی برقرار کنند:«و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد؛ و هرگاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد)، در ميان آن دو به عدالت صلح برقرار سازيد؛ و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مى‏دارد.

مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد».

امیرالمؤمنین علیه السلام در آخرين وصايای خویش، هنگامی که در بستر شهادت بود به فرزندانش می فرماید:«شما و تمام فرزندان و خاندانم را و كسانى را كه اين وصيّت به آنها مى‏رسد، به ترس از خدا و نظم در امور زندگى و ايجاد صلح و آشتى در ميانتان سفارش مى‏كنم».

ارزشمندی صلح و دوستی میان مردم از آن جهت است که همراهی و همدلی مردم با یکدیگر و رفع کدورت ها، مایه به وجود آمدن همبستگی در جامعه خواهد شد و جامعه ای که مردم آن با هم متحد و هماهنگ باشند، هیچ دشمنی نمی تواند آن ها را از پا درآورد؛ در نتیجه نیروی افراد جامعه در مسیر پیشرفت و تعالی قرار می گیرد.

در مقابل جامعه ناهمگون که افراد به جای همدلی در پی ویرانی یکدیگر باشند، راه به فلاح و بهروزی نخواهد برد و افزون بر واگشت و عقب ماندگی، شکوه و اعتبار خود را در نزد رقبا از دست خواهد داد.

مروری بر سخنان اهل بیت علیهم السلام نشانگر آن است که همگان وظيفه دارند تا در اصلاح ذات البين و رفع سوء تفاهم و فراهم آوردن جوّ خوش بينى و حسن ظن در ميان کسانی که درگير مناقشات هستند بكوشند و به اصطلاح آب به روى آتش بپاشند.

ارزش اصلاح میان مردم به اندازه ای است که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را برتر از نماز و روزه مستحبی معرفی می فرماید و امام صادق علیه السلام آن را صدقه ای مورد عنایت خداوند متعال معرفی می فرمایند:«صدقه‏اى كه خدا آن را دوست دارد عبارت است از اینکه هرگاه رابطه‏ بین مردم تيره شد ميان آنها صلح برقرار نماید و هرگاه از هم دور شدند آنها را به یکدیگر نزديك نماید».

و مهم تر آنکه امام صادق علیه السلام به مفضّل می فرماید:إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِي؛ «هنگامی که بین دو نفر از پیروان ما نزاعی [بر سر مالى] را دیدی از مال من غرامت بپرداز تا با یکدیگر آشتی کنند».

سخن پیرامون لزوم صلح و آشتی میان افراد و گروه ها و اقوام پرشمار و از عهده این نوشتار خارج است اما مطلبی که این نوشتار بر آن اصرار می ورزد «لزوم صلح و آشتی میان زوجین» است.

به دیگر سخن کانون خانواده، نخستین بستر تربیت و آموزش است و بیشترین زیرساخت های روانی و شخصیتی افراد از اینجا شکل می گیرد.

یکدلی و سازش افراد مایه آرامش و شادابی در خانه و زمینه ساز سازندگی و تربیت بهتر افراد جامعه است.

اگر دو همسر با هم تفاهم داشته باشند و موقعيت يكديگر و شرايط و امكانات زندگى را خوب درك كنند، مى‏توانند زندگى را بر پايه صحيحى استوار سازند و به انجام وظيفه مشغول باشند و به كانون خانواده صفا، محبت و گرمى بخشند و با عقل و آگاهی دشواری ها را حل و فصل نمايند؛ اما اگر انس ساکنان خانه به بیزاری و رویگردانی تبدیل شود، همه اعضای این کانون، به ویژه فرزندان آسیب می بینند و شخصیت آنان لرزان و ناکارآمد خواهد شد.

تا زمانی که صلح و دوستی در خانواده ها به وجود نیايد، ايجاد جامعه ای مُصلح ناشدنی است.

ازآنجایی که اسلام به مسئله تحكيم بنیان خانواده، توجه فراوان دارد؛ گام به گام، در آداب و دستورات خود، اين هدف والا را دنبال مى كند.

در گام نخست و پیش از هر چيز، سفارش مى كند كه جو عاطفى و محبت آميز بر روابط و محيط خانواده حاكم باشد و تا آنجا كه ممكن است، زمينه اختلاف، در خانواده به وجود نيايد؛ چرا كه نه تنها محيط خانواده، محيط اختلاف و كشمكش نيست بلکه لازمه چنین محیطی آرامش و دوستی و مهربانی است.

در گام دوم، اگر کشمکشی پيش آمد، با مشورت و مصلحت انديشى مشكل خانواده را از میان برداشته و اجازه ندهند اختلاف آنان به بيرون از محيط خانواده كشيده شود.

برای این منظور گاه ضرورت می یابد مراحل مختلف موعظه، قهر و ... طی شود.

قرآن کریم همسران را لباس برای یکدیگر می داند آنجا که می فرماید: هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ ؛ اگر لباس انسان آلوده باشد، این آلودگی، مایه شرمندگی برای انسان است نه برای لباس؛ از این روی اگر مرد یا زن نقاط ضعف همسرش را در مقابل دیگران مطرح کند، درواقع مثل آن است که انسان لباس آلوده و چرکین خود را در معرض دید دیگران قرار داده است و این کار بی آبرویی و شرمندگی برای خود او در پی دارد؛ لذا قرآن کریم از خانواده ها می خواهد تا اختلافات خویش را در خانه حل کنند و به بیرون از منزل نبرند.

در گام سوم، اگر به توافق نرسيدند و خودشان قادر به حل اين اختلاف نبودند، در اين صورت، به طرف مقابل توصيه مى كند كه براى حفظ خانواده و ماندگاری زناشويى، در برابر طرف ديگر، نرمش بيش از حد نشان دهد و از حق مسلم خودش بگذرد تا اصل خانواده باقى بماند.

آگاهی به این نکته بایسته است که حفظ و صیانت از خانواده و توافق و نرمش در آموزه های اسلامی، ناظر به خانواده ای است که در برگیرنده زوجین باشد اما بی گمان اگر چنین خانواده ای دارای فرزند نیز باشند، لزوم پاسداری از چنین خانواده ای دوچندان خواهد بود.

در مرحله چهارم، اگر راهکارهای سه گانه فوق پاسخگوی حل مشکل نبود و نیازمند پادرمیانی و میانجیگری افرادی آگاه، دلسوز و در عین حال قابل احترام برای طرفین اختلاف بود تا با درایت و کاردانی خویش، پیوندهای گسسته را دوباره بازسازی کنند و گره های کور را بگشایند و راه را برای آشتی و اصلاح میان افراد فراهم آورند، نوبت به حكميت و وساطت ديگران «تشکیل محکمه صلح خانوادگی» می رسد تا با تدبیر به اختلافات خاتمه دهند تا بنیان خانواده پایدار بماند و از هم گسسته نشود.

قرآن کریم می فرماید:وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يُريدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً خَبيراً؛ «و اگر از جدايى و شكاف ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند).

اگر اين دو داور، تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آنها كمك مى‏كند؛ زيرا خداوند، دانا و آگاه است (و از نيات همه، با خبر است)».

نکته های بایسته ای که از این آیه شریفه به دست می آید آنکه:

اول. حکمیت و داوری برای رفع اختلافات خانوادگی، مشروط به «خوف شقاق» است.

شقاق همان نشوز زوجین و به معنای خودداری زن و مرد از عمل به وظایف زوجیت است.

به دیگر سخن زمانی يك داور از بستگان مرد و يك داور از بستگان زن انتخاب می شوند و به بررسى علل و جهات ناسازگارى و فراهم نمودن مقدمات صلح و سازش می پردازند که زوجین به وظایف خود عمل نکنند ولی اگر مرد از عمل به وظایف زوجیت خودداری نماید و یا زن از عمل به وظایف زناشویی خودداری کند، ـ که اصطلاحاً نشوز گفته می شود ـ اما طرف مقابل برای سر و سامان دادن به زندگی تلاش می کند و وظیفه خویش را در قبال همسر انجام می دهد، در حد امکان باید اجازه داد تا ناسازگاری میان زن و شوهر به واسطه خودشان حل و فصل شود.

دوم. آنچه قرآن کریم بر آن تصریح دارد آن است که زمان ریش سپیدی و داوری میان زن و شوهر، «خوف شقاق» یعنی ترس از جدایی است نه علم به شقاق؛ زیرا اگر زمانی به داوری پرداخته شود که اختلافات ریشه دار شده و جدایی آنان آشکار شده باشد، به احتمال زیاد داوری و میانجیگری نیز تأثیر چندانی نخواهد داشت.

بنابر این حکمیت، یک اقدام پیشگیرانه بوده و زمانی نتیجه می دهد که دو طرف هنوز به یکدیگر علاقه مند باشند.

رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین خطبه ای پیش از رحلت شان، به پاداش کم نظیر اصلاح میان زوجین اشاره کرده می فرمایند:«هر كس براى آشتى دادن ميان زن و شوهرى گام بردارد، خداوند به او پاداش هزار شهيد را مى‏دهد كه در راه خدا، با حقيقت، كشته شده باشند و براى هر قدم (و هر كلمه‏اى) در اين راه ثواب يكسال عبادت براى اوست كه شب‏هايش به قيام و روزهايش به روزه گذشته باشد».

آمار دادگاهها نیز بهترین مدعا بر این سخن است چراکه دعاوی طلاقی که از سوی دادگاه به داوری ارجاع می شود، کمتر به سازش منتهی می شود؛ زیرا زن و شوهری که اختلافات آنان به جایی رسیده که برای طلاق راهی دادگاه شده اند و رویاروی یکدیگر طرح دعوا کرده اند، امکان سازش و منصرف نمودن آنان ضعیف است.

سوم. حكمين بايد از ميان افراد پخته و با تدبير و آگاه دو خانواده گزینش شوند.

آنان وظیفه دارند با كمال دقت و انصاف به سخنان زوجین گوش دهند و حق را در هر طرف يافتند، دوستانه و مشفقانه به فرد ديگر تذكر دهند و هر يك از زوجین را به وظيفه‏اش آشنا سازند.

آنگاه آنان را به گذشت و اغماض و رعايت وظايف زناشويى و سعى در استحكام بنياد مقدس ازدواج دعوت کرده و از عواقب سوء اختلاف و جدايى بر حذر دارند و بدين وسيله صلحشان دهند.

چهارم. قرآن کریم با بیان فعل «ابعثوا» سفارش به حکمیت نموده است.

گرچه درباره اینکه آیا فعل امر در این آیه به معنای وجوب انتخاب حَکَم و داور است یا به معنای استحباب انتخاب حَکَم و داور، دو نظریه مطرح شده است اما به نظر می رسد وجه جمع بین دو نظریه، سخن آیت الله جوادی آملی باشد، که می فرماید: «بعث دو حَكَم هنگامی که احتمال شقاق بين زن و شوهر باشد، شايد مستحب باشد؛ امّا زماني كه بين آن‏ها شقاق و ناسازگاري حتمي شد در اين صورت بعث حَكَمين واجب مي‏گردد و هيئت حاكمه يا مؤمنانِ عادل حتماً بايد اقدام كنند».

مطلبی که نباید از آن غفلت کرد اگر فعل «ابعثوا» را به معنای وجوب بگیریم، شاید بتوان فوری بودن امر اصلاح و آشتى میان زن و شوهر را نیز از آن دریافت، چرا که هرگونه تأخیر در این زمینه موجب شکاف بیشتر و مشکلات افزون تری خواهد شد.

بر این اساس به نظر می رسد اگر به هر دلیلی خانواده های دو طرف برای اصلاح میان زوجین اقدام نکردند، لازم است روحانیان و ریش سفیدان محل وساطت کنند و افرادی را از خانواده طرفین دعوت کنند و آنان را درگیر این مشکل کنند تا از آن طریق بتوانند به نتیجه مطلوب برسند.

پنجم. آیه تصریح دارد که یک داور از طرف زن و یک داور از طرف مرد باشد که ممکن است اشاره به این مطلب مهم باشد که اختلاف و گفتگوهای زن و شوهر در شورای داوری خانوادگی به همه افراد خانواده سرایت نکند.

به همین خاطر اعتماد زوجین به داوران از سویی و امانتداری داوران از سوی دیگر مورد تأکید است.

یادآوری این نکته ضروری است که اگر زوجين بستگاني نداشتند يا در خانواده‏هاي آن‏ها فرد واجد شرايط میانجیگری نبود، ظاهراً لزوم تشکیل جلسه صلح و آشتی در حال خوف شقاق ساقط نشده و نوبت به مؤمنان واجد صلاحیت دیگر می رسد و حتي با بودن دو فرد صالح از خانواده‏هاي زوجين مي‏توان از افراد ديگر اصلح مورد رضايت طرفين در اين اصلاح كمك گرفت.

در این مجال مناسب است به برخی از امتیازات میانجیگری و داوری خانوادگی در برابر داوری در دادگاه ها اشاره شود:

الف) اختلافات از راه های عاطفی حل و فصل می شود.

به بیان دیگر خانواده كانون احساسات و عواطف است و نمی توان با قوانین و مقررات خشک و بی روح، اختلافات میان زن و شوهر را پایان داد.

به همین جهت باید افرادی که پیوند خویشاوندی به دو همسر دارند، به عنوان داور انتخاب شود تا بتوانند عواطف زوجین را در مسیر اصلاح و سازش تحریک نمایند.

ب) اسرار خانواده پوشيده مى ماند.

در پیشگاه داور، زوجین ناگزیرند برای دفاع از خود، اسرار زندگی خود را نمایان سازند.

بی گمان اگر زن و مرد در برابر افراد بیگانه رازهای زناشویی خود را فاش سازند، ممکن است احساسات آنان به گونه ای جریحه دار شود که اگر به حکم داوران نیز به منزل برگردند، دیگر از آن صمیمیت و محبت سابق خبری نباشد و مانند دو فرد بیگانه که به حکم اجبار باید وظایفی را انجام دهند، عمل نمایند؛ در حالی که در محکمه صلح خانوادگی، یا این گونه مطالب به خاطر شرم و حیا مطرح نمی شود و یا اگر لزومی به ذکر آنها باشد، چون در برابر آشنایان و رازداران است، آن آثار سوء را در بر نخواهد داشت.

ج) دلسوزی خويشاوند، بيش تر از بيگانه است.

به همین جهت از گیرایی سخن بیشتری برخوردارند و زوجین بهتر می توانند به آن ها اعتماد کنند و بسیاری از ناگفته ها را بازگو نمایند.

از سوی دیگر اگر داوران از بستگان و خویشاوندان نزدیک زوجین باشند، جدایی یا صلح آن دو، در زندگی این افراد هم از نظر عاطفی و هم از نظر مسئولیت های ناشی از آن تأثیر دارد، لذا تمام سعی و تلاش خود را به کار می گیرند تا صلح و صمیمیت میان زوجین برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوی باز گردد؛ در حالی که داوران غیر خویشاوند، گرچه تمام تلاش خویش را در اصلاح زوجین به کار می گیرند اما در نهایت مسئله به هر شکل خاتمه یابد، تأثیری روی آن ها ندارد؛ چه زوجین به خانه برگردند یا برای همیشه از یکدیگر جدا شوند.

با افسوس در زمان کنونی، این دستور الهی مورد بی مهری قرار گرفته و میانجیگری به واسطه حضور دو داور از خانواده زن و شوهر و حل و فصل اختلافات کمتر مشاهده می شود.

فرجام این بی توجهی فزونی اختلافات خانوادگی و طلاق و جدایی در سال های اخیر شده است.

به نظر می رسد لزوم توجه به این دستور الهی بیش از گذشته احساس می شود و ضروری است که مؤمنان فامیل و غیر فامیل برای اصلاح میان زن و شوهر با شرایط پیش گفته شده، اقدام عملی کنند و حتی در این مسیر به میزان توانایی و اعتبار و امکانات مادی و غیر مادی خویش در حل اختلاف و ایجاد صلح و سازش تلاش کنند.

به عنوان نمونه دعوت از زوجین و داورانی از هر دو طرف به بهانه اطعام، می تواند در رفع اختلافات و صلح و آشتی کارساز باشد.

همچنین شاید برخی اختلافات بر اثر فقر و ناداری باشد که همگان وظیفه دارند در حد توان مشکل آنان را مرتفع نمایند.

این شیوه، همان پیروی از سیره امام صادق علیه السلام است که برای رفع اختلافات و ایجاد صلح و آشتی، هزینه می کرد.

فمنیسم و طلاق

فریده مهتدی

طلاق که در همه جوامع امری قبیح دانسته می شد و به جز مواردی محدود جایز نبود، امروزه به عنوان راهی برای رهایی و آزادی زن از قید و بندهایی انتخاب می شود که مرد یا فرهنگ مردسالار به دست و پای او بسته است! کودکان طلاق یا بازماندگان این خانواده های گسسته، دومین گروه قربانی تفکر فمنیستی هستند.

فمنیسم با حذف پدر از زندگی و این ادعا که زنان به تنهایی قادر به اداره خود و فرزندان خویش هستند، ضربه ای مهلک به کودکان وارد آورد.

«فمنیست ها نخست مرد را انکار کردند.

نقش او را کم رنگ نمودند و اقتدارش را در خانواده به چالش کشیدند.

بیچاره کودکان قربانی فمنیسم یاد گرفتند به مادر متکی باشند و غریزه عشق ورزی به پدر و عاطفه او را به فراموشی بسپارند.

کودکانی که در فطرت آنها، تکیه بر پدر و مادر به یک میزان مهم است، حال باید حمایت های عاطفی، معنوی، تربیتی و روانشناختی پدر خویش را به ورطه فراموشی بسپارند.»

نقش پدر چه در خانواده سنتی و چه مدرن، نقشی مکمل مادر و قوام بخش خانواده است.

فرزندان دختر در دامان پدر عشق ورزی را می آموزند و پسران مردانگی را.

تفکر فمنیستی به دختران عشوه گری و طنازی برای مردان و به پسران نگاه جنسی به زن و بهره مندی از جنسیت او را می آموزد.

با این تفکر است که دیگر نه دختران و نه پسران نیازی به تشکیل خانواده نمی بینند، وقتی می توانند آزادانه این نیاز را برآورده کنند.

«جای بسی تاسف است در آمریکایی که بسیاری رؤیای زندگی در آن را در سر می پرورانند، آمار تکان دهنده ای وجود دارد؛ از جمله آن که 70 درصد کسانی که به راحتی و در آسایش زندگی می کنند، وقتی اولین بچه خود را به دنیا می آورند، ازدواج نکرده اند یا کودکان آنان فرزندان طلاقند..»

در چنین جامعه از هم گسسته ای (و همه جوامعی که فرهنگ آمریکایی در آنها رسوخ کرده) کودکان بیشترین آسیب را می بینند.

به این آمار توجه کنید:«بیش از 85 درصد جوانانی که در زندان ها به سر می برند، در خانه های بی پدر بزرگ شده اند.

71 درصد از اخراجی های مدارس، در خانه هایی بزرگ می شوند که پدر حضور فیزیکی پویا ندارد.

85 درصد از کودکانی که اختلالات رفتاری از آنان سر زده، در خانه هایی بزرگ شده اند که پدر حضور فیزیکی و صد البته حضور پویا ندارد.

63 درصد از خودکشی های جوانان به دلیل حضور نداشتن فیزیکی و پویای پدر در منزل است.» (البته این مسئله را نباید از نظر دور داشت که صرف غیبت پدر از خانواده دلیل چنین مشکلاتی نیست.

چه بسیار پدرانی که بر اثر حوادث یا جنگ ها از دنیا می روند و حضور فیزیکی در خانواده ندارند؛ اما فرزندان آنها با خاطرات خوب پدرانشان و تربیت صحیح مادران، از بسیاری از آسیب های فقدان پدر در امان می مانند؛ هرچند این کودکان نیز از محبت پدرانه محروم شده اند و اطرافیان باید در حد توان این محرومیت را جبران کنند.) به آمار بالا، روابط ضد اجتماعی و پرخاشگری، تاثیرات روحی و روانی و کمبودهای عاطفی نبود پدر را نیز اضافه کنید.

اگر پدر یا مادری بعد از طلاق مجدداً ازدواج کند، کودکان دچار آسیب بیشتری هم می شوند.

«آمارها نشان می دهد کودکان پیش دبستانی که با ناپدری خود زندگی می کنند، چهل برابر آنانی که نزد والدین واقعی خود به سر می برند، قربانیان کودک آزاری هستند و 70 تا 100 درصد بیش از آنها توسط ناپدری و یا نامادری خود به قتل می رسند.

وضع پسران بعد از طلاق بدتر از دختران می شود و طلاق در سن بلوغ کودکان، عواقب وخیم تری نسبت به دوره کودکی به بار می آورد.

نوجوانان طلاق بیش از نوجوانانی که در خانواده های سالم زندگی می کنند، در معرض بزهکاری، رابطه جنسی زودرس و افسردگی هستند.»

متهم ردیف اول همه این آسیب ها، در کنار آسیبی که به زنان، مردان و بنیان خانواده ها وارد می شود، تفکر فمنیستی است که زنان را زودرنج و کم تحمل و عروسکی برای خودنمایی و مردان را خودخواه و لذت طلب تربیت کرده است.

در کنار آن، آسان شدن قوانین طلاق و امتیازات زیادی که (در آمریکا) بعد از طلاق به مادران تعلق می گیرد، آمار طلاق را در این کشور روز به روز بالا برده، تا جایی که از هر دو ازدواج، یک مورد به طلاق منجر می شود.

به اعتراف خود آنان، بیشتر نوجوانانی که در زندان های این کشور به سر می برند، کودکان طلاق هستند.

به جرأت می توان گفت، طلاق های بیشتر و خانواده های تک سرپرست بیشتر منجر به خانواده های متلاشی شده بیشتری در آینده خواهد شد!

دامن پر مهر مادر یا مهد کودک؟

گروه سوم از کودکانی که تحت تاثیر آموزه های فمنیسم از محبت بی دریغ مادر و پدر محروم شده اند، کودکان مادران شاغلی هستند که نیمی از دوران کودکی خود را در مهد کودک سپری می کنند.

مادرانی که خواسته یا ناخواسته تحت تاثیر آموزه های فمنیستی، پس از گذراندن سال های طلایی عمر خود در تحصیل و کسب شغلی دلخواه، به غریزه خود نیز جواب مثبت داده و فرزند دار شده اند و حالا بین نگه داری از این فرزند و نگه داشتن شغل خود و فشار اجتماعی، در تردید به سر می برند.

زیرا «نیاز و علاقه زن به کار کردن در جامعه مورد توجه واقع می شود، اما نیاز و علاقه او به پرورش فرزندش کمتر به طور جدی مورد بحث قرار می گیرد.

میل مادری را امری آشکار، ارزشمند، مهم و مطرح در زندگی یک زن محسوب نمی کنند.

بسیاری از مادران شاغل از اینکه ساعات زیادی را از نوزاد و فرزند خود دور هستند رنج می کشند، اما احساس می کنند اگر بتوانند این احساسات را سرکوب کنند، نشان دهنده واقع بینی و رشدیافتگی ایشان است.»

با این تفکر است که مادر (شاید به اجبار) به استفاده از مهد کودک تن می دهد.

هرچند می داند این کار نه صرفه اقتصادی دارد و نه به واقع خردمندانه است.

جدایی کودک از مادر، برای مادر دودلی و دل نگرانی و برای فرزند احساس طردشدگی و اضطراب را به دنبال دارد.

هر چند جامعه صنعتی برای استفاده بهینه از توانایی های زنان، راهکار مهدهای کودک را برای نگه داری از فرزندانشان انتخاب کرده است، اما به وضوح روشن است که نگه داری کودک در خانه و توسط مادر با نگه داری از او در مهد و توسط حتی مهربان ترین پرستار قابل قیاس نیست.

هیچ پیوندی عمیق تر از پیوند مادر (و پدر) با فرزند نیست و حتی بهترین مهد کودک ها با بهترین مربیان نمی توانند جای آنها را بگیرند.

گاه ممکن است به علت طولانی بودن مدت زمان نگه داری بچه توسط پرستار، بین او و کودک پیوند عمیق تری از پیوند با مادر ایجاد شود که این به هیچ عنوان چیز خوبی نیست.

پرستار کارمندی است که بالاخره از کودک جدا می شود و عوارض این جدایی به جدایی مادر اضافه شده و «در روند این جدایی ها، گسسته شدن پیوندها و شکسته شدن دل ها و به سبب این سردرگمی زودهنگام و مداوم، در بسیاری موارد، یک احساس عدم اعتماد و خشم عمیق در بچه پدید می آید.»

اگر بخواهیم اثرات مهد کودک را بر روح و جسم کودک شماره کنیم، شاید بتوان به مهم ترین آنها این گونه اشاره کرد: ـ خطر انتقال انواع ویروس ها و عفونت ها از بچه های دیگر؛ـ انزوا و گوشه گیری به دلیل احساس طردشدگی؛ـ خشونت و پرخاشگری به علت خشم درونی جدایی از والدین؛ـ استرس و اضطراب (که هر چه ساعات دور بودن از والدین بیشتر باشد به آن اضافه می شود)؛ـ ارتباط نمرات تحصیلی با مدت زمانی که کودک در مهد سپری کرده است. (هر چه طولانی تر، نمرات پایین تر.)

ـ رشد عقلانی، عاطفی، اجتماعی کودکانی که از سنین خیلی پایین (قبل از 3 سالگی به مهد رفته اند)، کمتر از کودکانی است که نزد والدین خود بزرگ شده اند.

ـ کودکانی که بهای پیشرفت شغلی و تحصیلی مادران خود را با اقامت در مهد می پردازند، به افرادی خودخواه که بیشتر از آنکه به دیگران فکر کنند، خود و پیشرفت خود را می بینند تبدیل می شوند.

ـ این کودکان در آینده قادر به رابطه ای صمیمانه با همسر و فرزندان خود نخواهند بود.

ـ بچه هایی که بدون یک پیوند نزدیک و صمیمی با مادر رشد می کنند، در آینده کمتر ازدواج می کنند و بیشتر طلاق می گیرند.

ـ اضطراب، استرس و ترس حاصل از جدایی والدین ممکن است از مسائل احساسی عبور کرده و باعث مشکلات جدی در یادگیری و رفتار بچه شود.

ـ مهد کودک به رابطه بسیار مهم نوزاد ـ مادر ـ پدر آسیب وارد می کند.

آسیبی بنیادی و عمیق .

با این همه، متاسفانه عده ای به دنبال ترویج مهد کودک و تشویق مادران (حتی مادران خانه دار) به استفاده از آن هستند؛ با این استدلال که بچه های مهد کودکی مستقل تر هستند.

این یک ظلم آشکار به کودکان و «یک سوء برداشت بزرگ از روانشناسی کودک است که فکر کنیم کودک مهد کودکی که مادرش را پس می زند [و می خواهد خودش کارش را انجام دهد]، دارد استقلال خود را نشان می دهد.

بلکه علامت آن است که دلبستگی او با مشکلی مواجه شده است.» بنابراین می توان گفت، هر چه دولت ها مشوق بیشتری به مهد کودک ها بدهند، مادران بیشتری تشویق می شوند کودکان خود را دور از خانواده نگه داری کنند.

این کودکان در آینده با آسیب هایی که به خاطر دور بودن از محیط گرم خانواده دیده اند، آیا می توانند پدران و مادران مهرورزی باشند؟!

با قاطعیت می توان گفت، حاصل مهد کودک های کنونی، به وجود آمدن جوامعی آشفته، مضطرب و عصبانی است که با احساس ناامنی حاصل از محرومیت دوران کودکی، به دنبال پر کردن این خلأ با روش های تهاجمی، ضد اجتماعی، انزواطلبی، افسردگی و بسیاری دیگر از مشکلات ناشی از کمبود محبت هستند.

حال که گریزی از ارزش هایی که جامعه صنعتی به ما تحمیل کرده است نداریم و قبل از اینکه تماماً در لابلای چرخ دنده های زندگی ماشینی له شویم، بیاییم با دوراندیشی و تفکر، به دنبال کاهش آسیب های این سیستم بر زنان و فرزندانمان باشیم.

با ترویج این تفکر به دخترانمان که به جای اینکه سال های طلایی زندگی خود را فدای رقابت با مردان برای کسب امتیازات آنان کنند، آماده ایفای نقش مادری شوند تا حسرت آن در دهه های بعدی برایشان باقی نماند! با ارزش نهادن به مادری و خانه داری و نه ارزش گذاری به مدرک تحصیلی و پیشرفت شغلی! با تشویق مادران به گذراندن زمان بیشتر با فرزندانشان؛ با کم کردن ساعت کاری مادران شاغل تا بتوانند در زمان سرنوشت ساز رشد کودک، بیشتر در کنارش باشند؛ با دادن یارانه به مادران و نه به مراکز نگه داری از کودکان! و با کمک به زنان جامعه برای رسیدن به درک درستی از خود و ارزش های خدادادی شان، می توان امیدوار بود که شاید آینده ای متفاوت از آینده کشورهای توسعه یافته ای چون آمریکا داشت که نخبگانش زنگ خطر را برای فروپاشی آن به صدا درآورده اند!

فصل وصل

علی اکبر کساییان

تک درخت خرمالوی خانه ی ما، باقیمانده ی باغی است که نیم قرن قبل رونقی داشت و با جلوه ی میوه های رنگین و آبدارش، صفحه ای از صحیفه ی الطاف دادار مهربان را برای عارف و عامی به نمایش می گذاشت:برگ درختان سبز، در نظر هوشیارهر ورقش دفتری است، معرفت کردگاراما سال هاست که تیشه و کلنگ سوداگران مسکن دوست، آن همه اشجار زیبا را از ریشه کندند و به جایش ستون های آهن و سیمان و کلبه های درهم تنیده و بدقواره ی قوطی کبریتی به نام آپارتمان برپا نمودند، پول پارو کردند و به خلایق انداختند و رفتند سراغ باغ و راغی دیگر تا کم کم رسیدند به پای کوه های بکر و قشنگ شمیران و باغ های پر میوه درکه و کن و سولقان و همین سان مسلسل! ...

بی اعتنا به قهر و غضب و نفرین باغات قلمع و قمع شده و پژواک عقده ای گلوگیر در جای جای این پایتخت پلشت! که خدا رحم کند و زلزله رودبار و بم و کرمانشاه به این سو گذر نکند که فاجعه عظیمی به بار می آورد و هیچ جنبنده ای بر جا نمی گذارد: إذا زُلزِلَت الارض زِلزالها ...

سخن از تک درخت خرمالو بود با میوه های قرمز و نارنجی و جلوه های پاییزی اش در تهران تب دار و دودآلود و سرسام از صداهای گوش خراش ...

از ماه های آخر تابستان که میوه های کال و فندقی درخت نمایان می شود، زیبایی برگ و بار آن در وسط حیاط کوچک، عجب تماشایی است، هفته به هفته میوه ها حجیم تر شده و رنگ حنایی سبزشان بدل به صورتی و سپس زرد و نارنجی و قرمز می شوند تا ماه آذر و آبان که آبدار و رسیده و بی قرار چیدن شوند.

تنگ چشمان نظر به میوه کنندما تماشاگران بستانیمچه خوب بود که خرمالوهای قرمز و قشنگ در لابلای برگهای سبز و زرد و نارنجی تا ماه ها به ما حظ بصری می دادند، و مدتها روح و جانمان را با این ارمغان شیرین و زیبای حضرت رحمان شادمان می کردند! امّا گردش لیل و نهار و چرخش منظّم فصول سال به میل و خواسته دل ما، نظم منطقی و حکمت الهی اش را بر هم نمی زند؛ فصل شتا را شتابان می آورد و درختان را در گهواره زمین به خواب و آرامش زمستانه می خوانداز زمانی که خرمالوهای برّاق و آبدار یکی پس از دیگری می رسند تا با زبان بی زبانی می گویند و دعوت فطری و خدایی خرمالوها را سرسری می گیریم، هر روز صبح که با عجله برای رفتن سر کار از زیر درخت عبور می کنیم، متوجه می شویم که چند دانه میوه رسیده، یقه چاک داده و ترک برداشته و نقش زمین غبارآلود سیاه شده اند و شیرینی خود را به تلخی آلودن کفش ها و کف خیابانها مبدل کرده اند و اگر باز هم غافل شویم به همین منوال میوه های آبداری که ابر و باد و مه و خورشید و فلک کوشیدند تا آن را برای تقویت شور و نشاط روان ما آماده سازند، با کفران نعمت، وبال گردن و مایه ملال خاطر شدند تا برای زدودن پس مانده پوست و گوشت لهیده شان وقت تلف کنیم! .....

یادآوری سناریوی مستند به ثمر رسیدن میوه خرمالو یک مثال عینی بود که سرنوشت محتوم همه محصولات و نباتات و نعمات خداوندی است که وقتی با کفران نعمت قدرشان را ندانیم باید در انتظار عقوبت و کفاره غفلت هایمان باشیم.

حالا حکایت میوه و محصول انسانی و تولید مثل خود ما یعنی فرزندان است که با هزاران امید و آروز و کشش فطری، سال ها با تحمل رنج و مشقت به تیمار و پرورش انها می کوشیم تا به سن سعادت و مرحله رشادت برسند و در موسم «رسیدن» و فصل وصل به همراه همسری هم کفو تشکیل خانواده دهند و بار مسئولیتی بزرگ را از دوش خود برداریم بی خبر از اینکه تازه اول ماجراست و شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل، کجا دانند حال ما سبکباران ساحل هالازم به گفتن نیست که از چار سو موانع و سدهای فراوانی بر فکر و و ذهن جوانان سایه افکنده و به آنها تلقین و تبلیغ می شود که تجرد بهتر از تأهل است، و بی قید و بند خانواده سر کردن سود بیشتری از تن دادن به ازدواج و همسر گزیدن دارد.

با نگاهی به آمارهای رسمی ازدواج و طلاق در سال های اخیر می بینیم که متاسفانه سن ازدواج دختران و پسران سال به سال بالاتر می رود و جوانانی که به فصل وصل می رسند و از نظر جسمی و نیازهای روانی و جنسی بایستی به موقع تشکیل خانواده بدهند، حتی آنان که امکانات رفاهی برایشان مهیاست، ازدواج خود را به تاخیر می اندازند، غافل از آن که عقب انداختن این واقعه مبارک فطری و اجتماعی از روی عمد، موجب خسران و زیانهای زیادی برای جوانان و خانواده ها و کل جامعه شده است.

خیلی از تنش های اجتماعی و کج رفتاریها، خشم و بداخلاقی در مراودات و برخوردهای اقشار جامعه با یکدیگر، بدحجابی ها، درگیری ها ی خیابانی، دزدی و فساد و چشم و هم چشمی های خانمانسوز دختران و پسران، فزون خواهی ها، اسراف و تبذیر و بی بندو باری ها، و بی عدالتی ها، رانت خواریها، یک علتش بی اعتنایی به سر و سامان دادن جوانان در فصل وصل و گریزان شدن آنها از همسر گزینی و تشکیل خانواده است.

باید شرایط مناسبی در جامعه وجود داشته باشد تا جوان بتواند با داشتن شغلی مناسب و حداقل درآمد برای امرار معاش و تهیه مسکن تن به ازدواج دهد، عوامل متعددی سبب کاهش ازدواج به هنگام جوانان شده است که آسیب شناسی و پرداختن به هر یک از آنها محتاج کالبد شکافی فنی و یافتن راه حل های اساسی جهت رفع موانع می باشد.

عجالتا اکنون به یکی از موانع مرموز و خزند و بازدارنده روانی و فرهنگی که ذهن جوانان ما را مسخر و مسخ کرده است می پردازیم: روشن است که صدا و سیما با پخش و تهیه برنامه های مفید و مشوق ازدواج و ارائه هنرمندانه و پرجاذبه سبک زندگی و آئین و آداب انسان ساز اسلامی ـ ایرانی از یک سو می تواند به تحکیم بنیان خانواده و ازدواج به هنگام جوانان در فصل وصل مدد کند و از دیگر سو، ممکن است به شیوه های ظاهرالصلاح و رندانه و سهل انگاری و پخش فیلم و سریال و برنامه های بیگانه با ارزش های اسلامی و نمایش و رنگ و لعاب دادن به تیپ ها و الگوهای مخرب غربی، فرزندان ما را از ازدواج گریزان و به سوی تجرّد و بی بند و باری ترغیب نماید.

مثلا دقت کنید به برنامه های پربیننده و پرجاذبه ای چون «خندوانه» و «دورهمی» و نظایر آن که اولا: اغلب مهمانان و افرادی که با آنها مصاحبه می شود از بین هنرپیشه ها و خوانندگان و موزیسین هاست که جای تأمل دارد و به مخاطبان جوان القا می کند اینان اند الگوهای ناب زندگانی شما! و ثانیا: از دختران بزک کرده و مد پوش و مجرد 30 ـ 40 ساله و بالاتر و همین سان پسران مجرد و سن 40 ـ 50 ساله سوال می کنند که شما ازدواج کرده اید یا نه؟

(در حالی که قبلا می دانند که این ها مجردند و اگر متارکه کرده اند از همه جزئیات زندگی آنها خبر دارند) و بدین روال بدون «امر به معروف» و تشریح مزایای «خانواده» و فرزند داشتن، در بیشتر پرسش و پاسخ ها نوعی بی قیدی و تأهل گریزی و تجرد را القا می کنند!و بدتر از آن گاهی خود مجریان چه زن و چه مرد مجردند یا دو سه بار ازدواج ناموفق داشته اند؛ در صورتی که صدا و سیما، به تعبیر امام راحل: این دانشگاه عمومی اسلامی، بهتر است از زنان و مردان متعهد و متأهل جوان برای مصاحبه یا حتی مجری گری استفاده کند و از آنانی که متأهل و دو سه بچه یا بیشتر دارند و در زندگی خانوادگی احساس آرامش می کنند، برای مصاحبه و الگو قراردادن دعوت نماید.

در بین همان هنرمندان هم داریم برخی جوانانی که 20 تا 25 سالگی و زیر 30 سال متأهل شده و زندگی مشترک موفقی داشته اند.

چرا این ها در سیما، مطرح نمی شوند؟

!راحت الحلقوم دیگری که این سالها، صدا و سیما به سراغ شان می رود به کارگیری هنر پیشه های پیر و جوان و میانسال سینما و تئاتر است که به عنوان مجری برخی برنامه ها حتی برنامه های مذهبی به تکرار نمایان می شوند که این هم به طور غیر مستقیم نوعی فرهنگ سازی و تشویق و ترغیب جوان ها به سمت و سوی دنیای هنر پیشگی به هر شیوه و به هر قیمتی است و تازه معلوم نیست که فلان هنر ییشه سینما اطلاعات درست و حسابی و قابلیت اجرای فلان برنامه اجتماعی و فرهنگی و آیینی یا تربیتی را دارد یا نه؟

!یکی از عوارض مخرب این طور الگو دهی ها را گاهی در بیان دختران فراری شهرستانی سرگردان در تهران می شنویم که بعد از فریب خوردن و آمدن به پایتخت به امید واهی هنر پیشه شدن، سرگذشت تأسف بار خود را شرح می دهند! ..

می خواهم مدعی شوم که همه این گونه بی قیدی ها و کج رفتاریها به واسطه تماشای برنامه های سیماست.

سهم فضای گسترده و جهانی مجازی و شبکه های ماهواره ای و موبایل های هوشمند و غیره نیز هر یک در افزایش آسیب به فرهنگ و ارزش های اسلامی و انحراف ذهن و آیین و سبک زندگی جوانان بر همگان روشن است اما توقعی که ملت ایران از صدا و سیمای جمهوری اسلامی دارد این نیست که دنباله رو و شبیه ساز کمرنگ شوهای فرنگی و شبکه های شیطانی ماهواره ای شوند و به بهانه جذب مخاطب بیشتر دست به هر کاری بزنند.

بدیهی است که این نقد دلسوزانه مانع از آن نیست که بسیاری از برنامه های خوب و آموزنده اجتماعی و تربیتی و مخصوصاً سیاسی صدا و سیما را نادیده بگیریم.

به خوبی واقفیم که تهیه و تولید یک برنامه تلویزیونی سالم و اثر گذار و کم نقص چه زحمات و دلواپسی های نفس گیری دارد.

خدا به همه مربیان هنری و معلمان فرهنگی و مدرسان مدارس و حوزه و دانشگاه و صدا و سیما و سینمای انقلابی و تئاتر ارزشی، قوت و سعادت خدمت به خلایق غیرتمند میهن اسلامی را عطا فرماید.

سبک زندگی

هنوز مسلمان نشده بودم که معتکف شدم!

حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت...

واکاوی سبک زندگی اسلامی از منظر تازه مسلمانحسین سروقامت قسمت پنجمبه صراحت می توان ادعا کرد اگر آدمی بنای بر تغییر هم داشته باشد، یقیناً دین جزء فهرست تغییرات او نیست! اعتقادات دینی چنان در رگ و پی آدمی ریشه دوانده اند که اساساً کندن و تهی شدن از آنها، تهی شدن از خویشتن آدمی است.

با این وجود، چرا در گوشه و کنار دنیا، این همه با آدم هایی مواجه می شویم که از دین و اعتقادات دینی آبا و اجدادی خود کناره گرفته، اسلام را جایگزین دین خویش کرده اند؟

مگر در اسلام چه جاذبه ای هست که می تواند با چنین قدرتی دژ وجود انسان را تصاحب کرده، او را تا تغییر مهمترین شالوده وجودی خویش که دین وی باشد، پیش ببرد؟

در این نوشتارها سبک زندگی اسلامی را از دیدگاه تازه مسلمانان واکاوی می کنیم.

«پدر کم کسی نیست.

تکیه گاه است.

کسی گفت این عکس کیست که به دیوار تکیه داده ای؟

گفتم این عکس پدر است ...

اما دیوار را به آن تکیه داده ام! پدرم که از دنیا رفت، کوهی از رنج ها و مشکلات بر سر من فرود آمد.

یکباره پشتم خالی شد.

نمی دانستم چه کنم؟

تا مدتها سرگردان و متحیر بودم و برای حل مشکلات خود و به دست آوردن آرامش از دست رفته، به این در و آن در می زدم.

گاهی ساعت ها گوشه خانه اشک می ریختم.

گاهی به معبد و گاه به کلیسا می رفتم.

ساعت ها دعاهای آنان را زیر لب زمزمه می کردم...

اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ ابداً حس نمی کردم که کسی به حرف های من گوش می دهد!»سالها پیش مردی هندی که آیین هندو را برای زندگی خویش برگزیده بود، با زنی فیلیپینی که مسیحی و از پیروان عیسی بن مریم علیه السلام بود، در گوشه ای از سرزمین پهناور ما ایران آشنا شده و ازدواج می کنند.

دست تقدیر چه کارها که نمی کند!ثمرۀ این ازدواج، پسری می شود به نام اندرو وریانی، دورگه هندی ـ فیلیپینی!من این قبیل خانواده ها را دیده ام.

تا بچه ها خُرد و کوچک اند، مشکل خاصی نیست.

اما وقتی بزرگ شوند و بخواهند دین و آیین خاصی را برگزینند، کار سخت و بغرنج می شود.

انتخاب مذهب و مرام به مراتب سخت تر و دشوارتر!علاقه و کشش خود آنان به کنار، جلب نظر پدر و مادر کاری است کارستان!اندرو، البته از یک جهت شانس آورده بود.

او اذعان می کند که پدر آزاد و بی قید و شرطی داشت.

همین باعث شده بود که به او اجازه دهد آزادانه درباره دین و مذهب خویش تصمیم بگیرد.

وی معتقد است اگر آیین مسیحیت را برگزیده و سر بدین دین سپرده است، به خاطر نفوذی بوده که مادرش بر وی داشته است وگرنه او کسی نبود که به سادگی دست به این انتخاب دشوار بزند.

انتخابی که درستی یا نادرستی آن بر همه ابعاد زندگی آدمی سایه می افکند.

بگذریم.

اینها گذشت و پدر از دنیا رفت و مرگ وی شالوده زندگی شان را از هم گسست.

فقدان پدر، خانواده را در بهت و حیرت فرو برد!او نوجوان بود و نیاز به کشتی آرامشی داشت که در آن آرام گیرد و از امواج سهمگین رهایی یابد...

این کشتی شکسته بود و او به هر وسیله ای چنگ زد تا از آن سرگشتگی بی پدری خارج شود؛ نشد که نشد!اندرو در ایران درس می خواند.

در دبیرستانی که دوستان مسلمان زیادی داشت.

یکی از آنان که به وی نزدیک تر بود و شاهد سرگشتگی او، پیشنهاد کرد چند روزی را با هم به مشهد مقدس بروند.

گفت که در این اوقات که آدمی پناهی می خواهد، رفتن به حرم امامان و اولیای خدا التیام بخش روح زخم خورده انسان است.

اندرو بی اندک تأملی پذیرفت و با هم راهی مشهد شدند.

«دوستم مرا به حرم امام رضا علیه السلام راهنمایی کرد.

من مسیحی بودم و اعتقادات خودم را داشتم.

از جمله آنکه شنیده بودم برای پیروان مسیحیت ورود به حرم اولیای دین دیگر گناهی است نا بخشودنی.

حالا می فهمم که چنین حرفی از اساس و اشتباه نادرست بوده است.

اما به هر ترتیب این دوست عزیز و مهربان مرا تشویق کرد که از آن رواق های روشن و نورانی بگذرم و داخل حرم شوم.

اینها دیگر گفتنی نیست! ...

اندرین محضر خردها شد ز دست

چون قلم اینجا رسیده شد، شکست

وقتی وارد حرم شدم ناگهان احساس کردم اختیار اعضا و جوارحم از دستم برون رفته و قادر به حرکت نیستم.

از هوش رفتم و دیگر هیچ نفهمیدم.

حتی عینکم از چشمم افتاد و شکست!وقتی به هوش آمدم از خود بی خود شده، آرامش عجیبی به من دست داد.

حالتی وصف ناشدنی که در تمامی عمر تجربه نکرده بودم.

جریان را با دوستم مطرح کردم.

گفت وضو بگیر و با من دو رکعت نماز بخوان.

هنوز غرق در همان صفای معنوی بودم که اولین نماز عمرم را در حرم امام رضا علیه السلام خواندم.

بی آنکه بدانم نماز چیست، معنای این کلمات و اذکار چه هستند و یا این خم و راست شدن ها چه مفهومی دارند!»اندرو چهار روز در مشهد می مانَد.

سفری پرخاطره و به یاد ماندنی.

هربار ورود به حرم و غوطه خوردن در این دریای معنویت برای او تجربه ای شگفت است.

می گوید وقتی به حرم وارد می شدم حس کسی را داشتم که نزد پدرش می رود و با او گفتگو می کند.

[امام رضا علیه السلام جای پدری را گرفته است که به تازگی از دست رفته و خانواده اش داغدار فقدان او هستند.]این تجربۀ تازه، غبار غم و مشکلات و ناهمواری ها را از خاطر اندرو می بَرَد و فرصتی به او می دهد تا برای نخستین بار لذت معنوی فوق العاده ای را ادراک کند.

اما این تازه آغاز ماجراست.

اندرو سرِ این رشته را می گیرد و ادامه می دهد: «از مشهد که برگشتم مشکلات و سختی های زندگی من یکی پس از دیگری برطرف شدند.

بدون آنکه من حتی یک بار با خدای مسلمان ها در این باره سخن گفته باشم.

این گام اول بود برای آنکه مرا از دنیای اطراف فارغ ساخته و به فکر تحقیق درباره اسلام بیاندازد.

مدت کوتاهی نگذشته بود که احساس کردم دلم برای مشهد و امام رضا علیه السلام تنگ شده و هوای حرم کرده است.

باور نمی کنید ولی این حالات برای هنگامی است که من هنوز مسلمان نشده و طعم شیرین پیروی این مکتب را نچشیده بودم!این بار تنها رفتم و احدی را از این سفر مطلع نکردم.

دوست داشتم شب ها در سکوت و آرامش حرم غرق شوم و روزها به تحقیق و مطالعه درباره اسلام بپردازم.»اندرو وریانی گرم جستجوست.

حیرت و سرگشتگی از یک سو، شوق انتخابی بزرگ از سوی دیگر حس و حالی عجیب در وی ایجاد کرده است.

از هر فرصتی برای یافتن استفاده می کند.

حال ارشمیدس را دارد، آن لحظه که در خزینه حمام فریاد کشید: Heureca! Heureca! [یافتم، یافتم...] اگر این حال برای ارشمیدس یک لحظه بود، اندرو هر روز و هرساعت یافته ای دارد تازه و بدیع!اما روزگار می گذرد و آن اتفاق شگرف رقم می خورد و سرنوشت اندرو وریانی را یکباره دگرگون می کند:«ایام ماه رجب بود.

این را بعدها فهمیدم وگرنه آن موقع از این قضایا خبر نداشتم.

یکی از دوستانم که از حال و هوای من در حرم امام مهربان حضرت رضا علیه السلام خبر داشت، بی آنکه فکر کند من یک مسیحی ام و در اصول عقاید با مسلمانان اختلافات جدی و اساسی دارم، به من گفت دوست داری در مراسم اعتکاف ما شرکت کنی؟

پرسیدم اعتکاف چیست؟

گفت مراسمی معنوی که مسلمانان در آن سه روز عبادت و روزه داری و شب زنده داری را در مساجد شهرهای خویش تجربه می کنند....

نمی دانم چرا! اما شوق حضور در چنین مراسمی خواب و خوراک را از من گرفت و مرا به عرصه ای جدید کشاند! هنگام ثبت نام رسید.

نام مرا پرسیدند: بی اختیار گفتم: علی؛ بی آنکه خود بدانم چرا چنین اسمی را بر زبان رانده ام!خدای من؛ نامسلمان به زیارت حضرت رضا علیه السلام رفتم و امروز دارم نامسلمان معتکف می شوم!...

تا سه روز ارتباط خویش را با دنیای مادی بریده و با معنویات مستحکم کنم.

آن سه روز بزرگ کار را تمام کرد و من اندرو وریانی، دورگه هندی ـ فیلیپینی رسماً در ایران، کشور شیعیان و اراتمندان امام رضا مسلمان شدم.»اکنون او یادگاری از علی دارد و یادبودی از رضا؛ تا هم رنگ و بویی از این داشته باشد و هم خلق و خویی از آن ! دوستانش او را علیرضا صدا می زنند.

عشق امام هشتم موتور محرکه وجود اوست.

این ادعا نیست.

حقیقتی است که او نسبت به آن اعتراف می کند: «امروز در وجود من اثری از اضطراب و آشفتگی نیست.

من معدن آرامش و طمأنینه ای هستم که سالها در جستجوی آن بوده ام.

»اینان انسان های سترگی هستند که مشعل های روشن آیین آسمانی ما به شمار آیند!دوستان؛ آدم ها متفاوتند.

هر یک علمدار مکتبی و مرامی!اما شما همچو او چند نفر می شناسید؟

من اندرو وریانی را نه یک دورگه هندی- فیلیپینی، که برادری خونی می دانم که از آدم تا خاتم این مسیر دشوار و طولانی را قدم به قدم با ما همراهی کرده و پا به پای ما آمده است.

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!

تأملاتی کوتاه پیرامون مطالبات مقام معظم رهبری در باره سبک زندگی حسین سروقامت

رهبر معظم انقلاب در مهر ماه سال 1391 در جمع پرشور جوانان خراسان شمالی مطالبی را پیرامون سبک زندگی بیان نمودند که حاوی راهبردهای ارزشمندی در این خصوص است.

ایشان آسیب شناسی و علت یابی در زمینه عدم پیشرفت لازم در بخش سبك و فرهنگ زندگی را ضروری خوانده و در ادامه به طرح بیست سؤال اساسی در باره سبک زندگی ما ایرانیان پرداخته، توجه همگان را به تفکر و اندیشه پیرامون آنها معطوف نمودند.

گفتار حاضر تأملاتی کوتاه است که در پی سؤالات ایشان مطرح گردیده است.

بخش های پیشین این گفتار را در شماره های قبل ملاحظه کردید.

اینک توجه شما را به پنجمین قسمت از این سلسله بحث ها جلب می کنیم.

آیا حقوق افراد در رسانه ها و در اینترنت رعایت می شود؟

برای پاسخ به این سؤال، بیان مطالبی چند لازم و ضروری است:الف) اینترنت و فضای مجازی تابعی از فضای حقیقی هستند.

وقتی حقوق افراد در فضای حقیقی و عالم واقع مورد رعایت قرار نمی گیرند، این حقوق به طریق اولی در فضای مجازی و اینترنت رعایت نخواهند شد.

ب) به نظر بسیاری از کاربران، اقتضای فضای مجازی و اینترنت و رسانه های صوتی و تصویری، بی توجهی به حقوق افراد است.

زیرا در این رسانه ها افراد برخلاف مبانی اخلاقی و آموزه های دینی، ناشناس و نقاب زده ظاهر می شوند و خودِ واقعی شان که نشان از هویت اصلی آنها دارد، پوشیده می ماند!ج) پدیدار شدن برخی شبکه های اجتماعی چون «وی چت» و فیلتر شدن کامل آنها پس از مدتی کوتاه، نشان از آن دارد که اولاً بسیاری از این رسانه های مجازی بدون آگاهی کامل نسبت به ماهیت آنها به جامعه ما راه یافته و ثانیاً فرهنگ سازی استفاده از آنها ـ پیش از ورود یکباره شان - مورد توجه کافی قرار نگرفته است.

د) این رسانه ها در تمامی جهان، علیرغم گستردگی شگفت آور و رواج بی اندازه شان، هنوز صنعتی نو و تازه قلمداد می شوند که نه از سِرورهای آنان و اهدافشان اطلاع کافی در دست است و نه حدود و ثغور فعالیت آنان مشخص می باشد.

از سوی دیگر، نقشی که این رسانه ها بر شکل گیری موج جدیدی از افکار، ایده ها، نگرش ها و آموزش های مرتبط با قشر نوجوان و جوان جامعه دارد، روز به روز در حال گسترش است.

این امر مانند آن است که شما به دست خویش و با هزینه خود معلمی را که مطلقاً از دیدگاه ها و افکار و آرای وی مطلع نیستید، برای آموزش فرزندتان استخدام کرده و سرنوشت وی را در اختیار او قرار دهید.

آیا عقلا و خردمندان چنین رفتاری را سرزنش نمی کنند؟

ه) در شرایط حاضر با کمال تأسف، آموزش مردمداری و رعایت حقوق افراد، اولویت خانواده ها، مهدکودک ها، مدارس و دانشگاه های ما نیست.

هرچند ممکن است چنین آموزشی جسته و گریخته در گوشه و کنار وجود داشته باشد، اما بی توجهی اقشار گوناگون جامعه نسبت به آن، چشمگیر و پررنگ است.

در حالی که مفاهیمی چون اعتقاد به تقوی و خویشتن داری، لزوم ثواب و عقاب، وجدان، مکافات عمل، رعایت قانون و...

باید از مفاهیم زنده و رفتارساز جامعه ما به شمار آیند.

کودک و نوجوان و جوان ما باید از نهادهای اجتماعی بیاموزند که عالم محضر خداست و آثار و پیامد های رفتارهای ما به ما باز می گردد.

این قبیل دیدگاه ها می توانند در تعیین نوع رفتار افراد مؤثر بوده و در خلوت و جلوت، کارآمدی ویژه خویش را به منصه ظهور بگذارند.

شناخت و آموزش، رکن رکین خویشتن داری و استفاده مطلوب از رسانه های اجتماعی است.

و) قانون مدون با ضمانت اجرایی دقیق و همچنین نظارت قانونی بر رعایت حقوق افراد نیز از جمله مسائل مهم و اساسی در این عرصه به شمار می آیند.

آیا افراد و یا خانواده ها از اساس با حقوق قانونی خویش آشنا هستند و یا می دانند در صورت تضییع حق در فضاهای مجازی، باید چه کنند و به کدام مرجع رجوع نمایند؟

حتی بالاتر از این، آیا مجرمان اینترنتی مطلعند که مجازات های این قبیل جرائم مجازی نبوده و حقیقی هستند؟

آیا مصادیق جرم های اینترنتی و قلمرو گستره آنها مشخص است؟

به عنوان مثال، خود شما می دانید که تهدید، ایجاد هراس برای اخاذی مالی، کامجویی های غیراخلاقی و ...

در فضای مجازی جرم و قابل پیگیری است؟

آیا پلیس فتا به اندازه کافی شناخته شده هست و یا در این قبیل جرائم ورود جدی می کند؟

آیا فیلترینگ مناسب ـ به گونه ای که به قلمرو آزادی های شخصی افراد لطمه وارد نکند ـ در کشور اعمال می شود و آیا اطلاع رسانی کافی در این باره صورت گرفته است؟

آیا مردم می دانند در پاسخ به اقدام مجرمانه در فضاهای مجازی نباید دست به اقدام مجرمانه متقابل بزنند؟

نقش شورای عالی فضای مجازی در این حیطه چیست؟

این نهاد دولتی قانونگذار است یا متولی یا هردو؟

خود اذعان می کنید که پاسخ به این سؤالات و ده¬ها سؤال مشابه چندان روشن نیست.

اما می توان با اقداماتی از قبیل نقش آفرینی خانواده ها نسبت به آگاهی بخشی و نظارت بر فعالیت فرزندان در شبکه های اجتماعی، گنجاندن درس «شبکه های دیجیتال» در کتاب های درسی، آگاه سازی نسل جوان از فرصت ها و تهدیدهای رسانه های اجتماعی توسط صدا و سیما و همچنین استفاده مؤثر و کارآمد از خودِ این ابزار برای آموزش آن، گام های مؤثری در این زمینه برداشت.

ز) بحث مهم دیگری که در این باره مطرح است، بیان دلایلی است که افراد یا گروه های مختلف در اینترنت یا شبکه های اجتماعی به نقض حقوق افراد مبادرت می ورزند.

از جمله این دلایل می توان به انتقام شخصی، حسادت، غوغاسالاری، شهرت و نیاز به دیده شدن و برسرِزبان ها افتادن، علاقه به شکستن عادات رایج و برهم زدن وضع موجود، بیکاری، سرگرمی، اخاذی، علاقه به افشاگری و...اشاره کرد.

بسیاری از اوقات این افراد از طریق شایعه پراکنی، دروغ پردازی، تهمت زنی، برملا کردن اسرار مردم و تلذّذ از لذت حاصله از آن، انتشار بدون اجازه تصاویر و فیلم های افراد، قلب حقیقت و وارونه نمایی وقایع، هک کردن ایمیل، حساب بانکی، تلگرام و...

جهت وصول به مقاصد شوم، ایجاد رقابت های نا سالم و همچنین جاسوسی، اهداف خویش را دنبال می کنند.

آنان اقداماتی انجام می دهند که گرفتاری های متعددی را برای افراد به وجود آورده، بعضاً به خودکشی آنان منجر می شود، و یا دست کم برخی را وادار می کند به مهاجرت اجباری از کشور تن دهند؛ در حالی که اگر اختیار با آنان بود، هیچ گاه زندگی در هیچ نقطه دیگری از جهان را بر اقامت در کشور خویش ترجیح نمی دادند!اکتفا به بیان این موارد نیز کفایت نمی کند، بلکه لازم است مسئولان ذی ربط گام های مؤثری برای چاره جویی و علاج آنها بردارند.

البته اگر کشمکش های سیاسی چنین مجالی به آنان بدهد!!سوی دیگر این ماجرا کسانی هستند که از این طریق متضرر شده و حقشان ضایع می شود.

آنان یا راهی برای جبران مافات ندارند و یا از راه های دستیابی به حق خود بی خبرند.

بدین ترتیب بی پروایی از خدا و قیامت از یک سو و عدم امکان پیگیری ماجرا از سوی دیگر، باعث تشدید جرائم اینترنتی می شود.

ح) سخن اساسی آنکه، اتفاقات دیگری نیز در این حوالی رخ داده و یا باید منتظر ظهور قریب الوقوع آنها باشیم.

اتفاقاتی که بی ارتباط با حق و حقوق ما نیست؛ما در فضای اینترنت با محیط ناامنی سروکار داریم که خود به خوبی از ناامنی آن باخبریم.

در این میان سِرورهایی وجود دارند که نمی شناسیم و به بخش عمده ای از اطلاعات ما دسترسی دارند.

اوقات طلایی ما که مهم ترین سرمایه بازگشت ناپذیر ما به شمار می روند، در این مسلخ هدر می شوند و بدان خوشنودیم.

نسل امروز ما تمرکز خویش را ـ که از مهم ترین عوامل دستیابی به هر موفقیتی است – از دست داده و بی اعتنا از کنار آن می گذریم.

به بهانه استفاده از آزادی بی حد و حصر و لجام گسیخته خود، گاه آزادی دیگران را نادیده می گیریم و به آن وقعی نمی نهیم.

به دروغ های اینترنتی عادت کرده و فضای ارتباطی خویش را مسموم کرده ایم.

کاش فقط همین بود، برای این اکاذیب، اسم های زیبا نیز برگزیده ایم.

از مزاحمت تلفنی و مزاحمت برای اورژانس و آتش نشانی و...

تا حدودی عبور نموده و به ورطه مزاحمت اینترنتی غلطیده ایم....

و سرانجام با این حضور میلیونیِ گسترده و کم فایده در شبکه های اجتماعی، چهره نامناسبی از ملت خویش در منظر جهانیان به نمایش گذارده ایم.

علت بروز بیماری خطرناک قانون گریزی در برخی افراد و بعضی بخش ها چیست؟

قبل از ورود به بحث، توجه خوانندگان گرامی را به این مفهوم جلب می کنم که در متن سؤال یاد شده، سه نکته لحاظ شده است.

نکته اول: پذیرش این امر که - بخواهیم یا نخواهیم- قانون گریزی در جامعه وجود دارد.

از این رو رهبر معظم انقلاب با در نظر گرفتن واقعیات جامعه، از هستی و نیستی این معضل پرسش نکرده اند، بلکه درباره چیستی آن پرسیده اند.

نکته دوم: تعبیر از قانون گریزی به بیماری است.

بیماری که البته می تواند با نسخه طبیبان جامعه مرتفع گردیده و یا خدای ناکرده به سایر بخش های اجتماع تسرّی یافته، باعث فساد و تباهی آنها شود.

و نکته سوم: شمول این بیماری به افراد و بخش های گوناگون جامعه است.

بدین مفهوم که فقط آدم ها نیستند که قانون گریزند، بلکه دستگاه ها، سازمان ها و سایر اجزای یک سیستم نیز می توانند بدین بلیّه مبتلا باشند.

خاویرکرمنت در کتاب «بی شعوری» به نکته مهمی اشاره می کند که مصداق آن در این مقوله نیز به چشم می خورد.

وی می گوید: «بی شعورها را نمی توان درمان کرد، مگر آنکه خود به بی شعوری خود اذعان کرده، درصدد رفع آن برآیند.» یعنی بی شعورها تا وقتی خود به ناهنجاری خود پی نبرند، مطلقاً آسیب زدایی نخواهند شد.

قانون گریزها نیز این گونه اند.

با این تفاوت که قانون گریزها به گونه ای عجیب از بی شعورها خطرناک ترند.

زیرا بی شعورها ادعایی ندارند و صرفاً به خاطر بی شعوری مرتکب کارهای احمقانه می شوند، اما قانون گریزها ادعای کیاست و زرنگی می کنند.

آنان از این راه نان می خورند و چون برای ادامه قانون گریزی خویش به همدستانی نیاز دارند، گاه اقدام به تشکیل باند و گروه می کنند.

قانون گریزها هوای یکدیگر را دارند و جاده صاف کنِ هم به شمار می آیند.

آنان نه تنها قانون گریزی را بیماری نمی دانند، بلکه از آن تلقی به مُسکّن و یا بالاتر، درمان می کنند.

چه مَحملی از این بالاتر که آنان - به زعم خود- بخش عمده ای از معضلات خویش را با قانون گریزی حل نموده و از این فرصت برای بالا رفتن از پله های نردبان ترقی استفاده می کنند!در قانون گریزی قوانین دور زده می شوند و نیک می دانیم که برخی ایرانی ها تبحر خاصی در این زمینه دارند.

برای آن که مشمول جریمه نشوند، به مأمور راهنمایی و رانندگی رشوه می دهند.

برای درمان بیماری خویش به زیر میزی متوسل می شوند.

برای آنکه از تیررس دوربین مصون بمانند، روی پلاک خودروی خویش را می پوشانند و برای آنکه رنج نگارش پایان نامه را تحمل نکنند، پول می دهند تا دیگران برای آنان پایان نامه بنویسند.

آنان به این کارها مبادرت می ورزند و ذره ذره طعم شیرین این رفتار ناپسندِ پیش برنده را به کام خویش و دیگران چشانده، جامعه را از درون فاسد می کنند.

چندی پیش برای درمان دخترم، سروکارم به دندان پزشکی افتاد که انسان ظاهرالصلاحی می نمود.

پس از مدتی رفت و آمد، اصرار منشی وی بر پرداخت ویزیت به صورت کارت هدیه، تعجب مرا برانگیخت.

چه دلیلی دارد که وی حق ویزیت خود را که حقی عرفی و قانونی است، از طریق کارت بانکی و دستگاه کارت خوان دریافت نمی کند و این همه بر کارت هدیه تأکید دارد؟

بعدها فهمیدم همه این اصرارها به خاطر فرار مالیاتی بوده و جهت دیگری نداشته است.

می دانید مفهوم این سخن چیست.

اینکه ما در جامعه بذرهایی پاشیده ایم که ثمره آن به بالاترین اقشار تحصیل کرده جامعه نیز رسیده است.

البته از این سخن فراتر نیز سخنی هست و آن اینکه چه عواملی باعث شده قانون گریزی، چنین آشکار و بی پرده در جامعه ما قدرت ظهور و بروز پیدا کند؟

از جمله این عوامل می توان به ضعف قوانین اشاره کرد.

بخشی از قوانین کشور ما به گونه ای هستند که امکان فرار از آنها به سادگی میسر است.

یعنی قانون گریزها برای فرار از این قوانین لازم نیست فرآیند دشواری را طی کنند.

ضعف قوانین چنین فرصت مغتنمی را در اختیار آنها قرار می دهد.

مثلاً شما تاکنون فکر کرده اید که چرا در ایران افرادی در رسته های مختلف می توانند به درآمدهای کلان دست یابند و این قبیل درآمدها - که اغلب با کارآمدی و تلاش آنها نیز همخوانی چندانی ندارد- نه جایی مورد رصد قرار گیرند و نه در گلوگاه هایی مسیر آنها بسته شود!در کشورهای پیشرفته با قوانین مالیاتی و رصد دقیق افزوده ها، موانع سختی مقابل این قبیل درآمدها ایجاد کرده اند.

به طوری که افراد به خوبی درمی¬یابند که ورود به این عرصه ها حتی از جهت مادّی نیز مقرون به صرفه نیست.

مثلاً اگر فلان مقدار مالیات برای شغل اول لحاظ شده، دو یا سه برابر آن برای شغل دوم در نظر گرفته می شود.

بدین ترتیب اگر شغل اول تا حدودی کفاف زندگی شخصی را نموده، او را از اولیّات یک زندگی متوسط برخوردار می سازد، ورود به شغل دوم دیوانگی به شمار می آید.

از این جهت کشور ایران بهشت بی بدیل افرادی چون پزشکان، خلبانان، جراحان، کارخانه داران، تجار و بازرگانان و...

به شمار می آید که هرچقدر می خواهند پول درآورند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد.

از دیگر عوامل قانون گریزی، مجازات هایی است که برای این قبیل افراد در نظر گرفته شده و اغلب تناسبی با جرم ندارد.

به عنوان مثال، فکر می کنید مجازات سرقت علمی در کشور ما چیست و قانون برای کسی که تحقیقات علمی دیگران را دزدیده و به نام خود به دانشگاه ها یا محافل علمی ارائه می کند، چه مجازاتی در نظر گرفته است؟

آیا تعداد این موارد چنان اندک است که باید از آنها چشم پوشی کرد؟

اگر این گونه گمان می کنید، توجه شما را به یک نمونه تأمل برانگیز جلب می کنم.

چندی پیش یکی از صحافان اطراف میدان انقلاب تهران- که پاتوق کتاب فروش هاست- نامه ای به رهبر معظم انقلاب نگاشته و در آن به این نکته اذعان کرده بود که هر روز حداقل ده پایان نامه را فقط به مغازه من می آورند که نام روی جلد آن را برداشته و به نام شخص دیگری ثبت و از نو صحافی نمایم.

(دزدی در روز روشن!) او در ادامه می نویسد: ده¬ها صحاف همچون من در این حوالی به همین کار مشغولند!...

شما را به خدا برای این ماجرا فکری بکنید.

همین نامه دلسوزانه باعث شد مقام معظم رهبری برخی مسئولان مربوطه را خواسته و بر پیگیری و حل این معضل مهم تاکید نمایند.

چرا چنین اتفاقی می افتد؟

چون قانون بازدارنده ای که دست چنین سارقی را از سرقت خویش کوتاه کرده، نفس او را بِبُرد، وجود ندارد.

اگر هم احیاناً وجود داشته باشد، ترس و وحشتی از اِعمال آن در قانون گریزان مشاهده نمی شود!البته من نمی توانم بپذیرم که در کشور ما هرج و مرج قانونی وجود دارد.

در همین کشور قوانین بیمه و امثال آن چنان با دقت وضع گردیده و با وسواس اِعمال می شوند که تعجب همگان را برمی انگیزند.

چرا؟

چون پای منافع مادی شرکت های بیمه گر در کار است.

قوانینی که آرام آرام و به مرور زمان به گونه ای اصلاح گردیده اند که بیشترین آورده مادی را برای شرکت های بیمه گر تأمین نمایند.

این قبیل شرکت ها با تمام وجود از قوانین خود دفاع نموده و به بهترین وجه ممکن آنها را مورد اجرا می گذارند!بیچاره فرهنگ؛ که چنین مدافعان سینه چاکی ندارد!خُب؛ برای مقابله با قانون گریزی چه کنیم؟

اولاً ضعف قوانین را برطرف کنیم.

شنیدم چندی پیش در یکی از ایالت های امریکا حداکثر سرعت را 80 کیلومتر در ساعت مقرر نمودند.

پس از چندی دریافتند اغلب مردم از این سرعت تجاوز می کنند.

بلافاصله با عنایت به این نکته که این چه قانونی است که اغلب مردم از آن تخطی می کنند، قانون جدیدی وضع نموده، حداکثر سرعت را به 100 کیلومتر افزایش دادند.

این روش در تمامی دنیا اِعمال می شود، چرا ما از آن استفاده نکنیم؟

ثانیاً دست واسطه های حرفه ای را ببندیم.

اگر قرار است واسطه ها کاری را با کسب درآمد نامشروع و غیر قانونی انجام دهند، ما خود در قانون پیش بینی کنیم و دست آنان را ببندیم.

در برخی از همین کشورهای همسایه، سیستم خدمات سریع (موسوم به اِرجنت) برای کسانی در نظر گرفته شده که به جهت موقعیت اجتماعی خود نیازمند دریافت خدمات سریع تر در مقابل پرداخت هزینه بیشتر هستند.

خُب؛ چرا واسطه ها این کار را انجام دهند.

در متن قانون این را ببینیم و به آن توجه کنیم.

البته پر واضح است که این امر شمول عرفی نداشته و قابل توصیه در همه موارد نمی باشد.

ثالثاً مجازات های قانونی را دقیق و مؤثر و بی کم و کاست اعمال کنیم.

میان افراد مختلف در اِعمال قانون تفاوت نگذاریم.

یقه سفیدها را از بقیه متمایز نکنیم و در یک کلمه، «جهان اولی» عمل کنیم، نه «جهان سومی»!رابعاً آموزش بدهیم و فرهنگ سازی کنیم....

و باور کنیم که هر چه برای آموزش هزینه کنیم، دیر یا زود به ما برمی گردد.

ادامه دارد...

هزار راه نرفته!

حامد امیدوار

درآمد

آدمی از دیرباز از راه گفت و گو زندگیِ خویش را سامان، و فرهنگ و باورهای خود را گسترش داده است.

هیچ تمدن بشری و یا مکتب و مرامی، بدون دیالوگ بسط و توسعه نیافته، و در جامعه جاری و ساری نشده است.

قلم و بیان دو کلید اساسی برای طرح دیدگاه ها و نقد و نظر است.

این صفحه گام کوتاهی برای حرکت در این مسیر است...

که گفته اند: رسیدن به هر مقصد دور و درازی نیز با گامی کوچک آغاز می شود.

با ما بمانید و دیدگاه هایتان را برای طرح در این صفحه با ما در میان بگذارید.

این کلید را با خود به ایران ببرید!

از قدیم الایام تاکنون، آموزش با پرورش و تعلیم با تربیت توأم بوده است.

شیوه و روش معلمان و استادان همواره این بوده که فقط آموزش ندهند، بلکه ادب و تربیت نیز بیاموزند.

در حقیقت ما بسیاری از ترقیات و موفقیت های خود را مرهون تعالیم و آموخته های آنان هستیم.

نه اینکه گمان کنید این امر تنها به کشور ما اختصاص داشته و از مختصات نظام تعلیم و تربیت ماست؛ نه؛ همزیستی آموزش و پرورش، از آغاز جهانی و بین المللی تعریف شده است.


اجازه دهید برای اثبات این مدعا قدری از تجربیات شخصی ام مدد گرفته، به بیان خاطره ای بپردازم.

من بخشی از تحصیلات تکمیلی خود را در فرانکفورت آلمان گذرانده¬ام.

استاد محترم و دانشمندی داشتیم به نام دکتر کلوزه، که از پدیده های دوران تحصیل من به شمار می آمد.

یادم هست وی همواره به دانشجویان خود می گفت: من نیامده ام شما را دکتر کنم؛ من آمده ام روح دانش و پژوهش را در شما به وجود آورم.

می گفت: شاید باور نکنید، اما من آمده ام شما را از غرق شدن نجات بدهم.

بسیاری از دانشجویان من هستند که سال ها پیش من درس خوانده اند، اما دکتر نشده اند! شاگردی داشتم که سیزده سال در کلاس درس من حضور یافت، ولی به مدرک دکترا دست نیافت.


دوستان ؛ این قبیل دانشمندان روشنفکر، رسالت خود را گسترش علم و تحقیق می دانستند و برای این قبیل موضوعات واقعاً ارزش قائل بودند.

اگر گاهی سخت گیری می کردند، می خواستند دانشجوی خود را با روح درس و مطالعه آشنا کنند.


دکتر کلوزه که اشتیاق مرا به درس و بحث دیده و دریافته بود که من فارغ از بحث مدرک و ارتقای سطح علمی، برای نفس علم و دانش ارزش قائلم، کاری کرد که من در همه عمر فراموش نمی کنم.

روزی مرا صدا زد و شاه کلیدی به من داد که به درِ اتاق گروه و آزمایشگاه و کتابخانه می خورد.

به من گفت: شما از این پس در هر ساعتی از شبانه روز که احساس کردید فرصتی برای کار علمی دارید، درب این مجموعه ها به رویتان باز است.

نمی خواهم شرایط زمان و مکان، مانع فعالیت تحقیقی شما شود.


خیلی از اوقات می شد که من پاسی از شب گذشته، نکته ای به ذهنم راه می یافت که نیازمند کاوش علمی بود.

همان وقت راهی دانشگاه می شدم و گاهی تا روشن شدن هوا مشغول کار و فعالیت پژوهشی و علمی خود بودم.

سپس از دانشگاه می آمدم و استراحت می کردم.


از خاطر نمی برم که وقتی آلمان را برای همیشه ترک می کردم تا به وطنم بازگردم و ادامه فعالیت های خود را در ایران دنبال کنم، به دانشگاه رفتم تا آن شاه کلید را تحویل دکتر کلوزه دهم.

باورتان نمی شود، هر چه سماجت کردم کلید را تحویل نگرفت و گفت: شما این کلید را با خود به ایران ببرید تا یاد تحقیق و تدریس در این محیط علمی را فراموش نکنید.

ما نیز روح پژوهشگر شما را در محیط دانشگاه خود حفظ می کنیم و هرگز شما را از یاد نخواهیم برد.

باور کنم روبرویم سه نخبه ایستاده است؟!

نخبه ریاضی بود و در جشنواره خوارزمی رتبه آورده بود.

همراه دو تن دیگر از نخبه های ریاضی دنبال دستگاهی بودند تا تحقیقات علمی خویش را درباره موضوعی پژوهشی به انجام رسانند.

به مؤسسه ای فنی – مهندسی مراجعه کردند و با کارگزاری مواجه شدند که به حق دلش برای پیشرفت و ارتقای کشور می طپید.

بزرگی کرد و به درستی راهنمایی شان کرد:پایه و اساس تحقیقات شما نیاز به نوعی پنل خورشیدی دارد که ما اگر بخواهیم از خارج از کشور وارد کنیم هزینه گزافی برمی دارد.

اما شما سراغ فلان دکتر بروید.

او تازگی این دستگاه را وارد کرده و می دانم بی¬دریغ از شما حمایت خواهد کرد.

آنان سرخوش از اینکه چند قدم به مقصد نزدیک تر شده اند، سراغ دکتر رفتند و همان گونه که پیش از آن نیز شنیده بودند، با استقبال فوق العاده او مواجه شدند.

او مشتاقانه پنل خورشیدی خویش را برداشت، روی میز گذاشت و شروع کرد به توضیح دادن!چند دقیقه ای که گذشت، ناباورانه نگاهی به این سه نخبه سراپا گوش انداخت و گفت: چرا مطالب مرا یادداشت نمی کنید؟...

با شرمندگی گفتند: قلم و کاغذ نداریم!او نمی خواست بپذیرد.

از این رو با حیرت پرسید: من باور کنم روبرویم سه نخبه ایستاده و هیچ یک قلم و کاغذ ندارند؟!

آنگاه سری به علامت تأسف تکان داده، گفت: قلم برای ما مثل سلاح برای رزمنده است.

مگر می توان رزمنده ای را تصور کرد که سلاح نداشته باشد؟!

اجازه دهید از مهندس مهدی بازرگان ـ به رغم اختلاف عمیق با ایشان در مبانی و دیدگاه ها ـ نکته ای را با شما در میان بگذارم.

وی کتابی دارد به نام «بی نهایت کوچک ها»، که در سال 1328 به رشته تحریر در آورده است.

او در این کتاب و با بهره گیری از دانش مهندسی خویش اثبات می کند، در دنیا چیزهای بسیار کوچکی وجود دارند که نقش های مهمی ایفا می کنند.

ویروس ها و باکتری های بی نهایت کوچک که با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند، می توانند انسانی را از پا در آورند.

در مقابل، گلبول های سفید بی نهایت کوچک می توانند علیه این ویروس ها وارد کارزار شده، موجبات ایمنی بدن را فراهم آورند!در بخشی از کتاب «بی نهایت کوچک ها»، نویسنده پس از آنکه بحث مستوفایی درباره اهمیت بی نهایت کوچک ها و ضرر و زیان ناشی از غفلت از آنها می کند، خاطر نشان می سازد:«غرض از این بحث این نبود که علم فروشی یا شعربافی کرده باشم.

اگر در زندگی اجتماعی، بی نهایت کوچک ها، یکی دو تا بودند و یکی دو دفعه پیش می آمدند، غفلت ما ضرری نداشت.

ولی [متأسفانه این بی نهایت کوچک های اثر گذار] همه جا و همه وقت [بوده و] اثرات مخرب خود را به جای گذرانده اند.

یکی از اشتباهات ما این است که چیزی را «بد» می دانیم که «خیلی بد» باشد!»...

حاصل آنکه: نسبت «بی نهایت کوچک ها» با دانش بشری، نسبت غریبی است.

آنها همچون شمشیر دودم عمل می کنند.

می توانند به پیشرفت و بالندگی علم و دانش کمک نموده و یا اثرات مخربی بر اکتشافات و اختراعات علم و فناوری بگذارند!

استاد؛ این طرف بهتر آنتن می دهد!

جامعه شناسان معتقدند، شرط تحقق یک جامعه سالم، تعریف نقش های گوناگون برای افراد و التزام آنان به ایفای درستِ نقش خویش است.

در چنین جامعه ای، انتظارات تعریف شده ای از آحاد مختلف مردم وجود دارد و آنان نیز بر اساس انتظار جامعه به ایفای نقش می پردازند.

از جمله گروه هایی که توقعات گوناگونی از آنان هست و جامعه روی آنها حساب ویژه ای باز می کند، دانشجویان هستند که در آغاز راهند و باید قدم به قدم مسیر طولانی پژوهش علمی را طی کنند.

جامعه انتظار دارد، دانشجو ابتکار عمل، خلاقیت و نوآوری را دغدغه دائمی خود قرار داده، به میراث علمی گذشتگان بسنده نکند و به تعبیر زیبای برخی از یاران اهل فضل، «مشارکت کنترل شده» در کلاس داشته باشد.


ممکن است این تعبیر برای من که مدرس دانشگاهم چندان تازه و جدید نباشد، اما برای برخی از شما حتماً تازگی دارد.

«مشارکت کنترل شده» یعنی دانشجو حق داشته باشد در بحث استاد خویش وارد شده، سخن بگوید، اظهار نظر کند و حتی با نظر استاد خویش مخالفت ورزد؛ به شرط آنکه چنین امری در راستای گسترش علم و تکمیل بحث باشد، نه آنکه بازدارنده بوده، کلاس را بی جهت معطل نماید. ...

البته دوستان به خوبی می دانند که سوی دیگر این ماجرا استاد است که نقش کلیدی و مهمی را در اختیار دارد که باید فرصت این مشارکت را به دانشجو داده، فضای کلاس را به گونه ای پیش ببرد که دانشجو حرف بزند و زبان به نقد و نقادی بگشاید.


همچنین انتظار دیگر از استاد آن است که خود را به سرفصل ها محدود نکند.

هم خود به روز باشد، هم دائماً مباحث خویش را روزآمد کند.

من عادت کرده ام برای آنکه از جوان ها فاصله نگیرم، در اولین جلسه کلاس، سؤالات اساسی خود را با دانشجویانم مطرح کنم.

در روش تحقیق به این سؤالات و پاسخ آنها بپردازم، هنگام درس در طول کلاس راه بروم، بار ها و بار ها فرصت مشارکت و فعالیت درسی به دانشجویانم بدهم و بیرون فضای کلاس با آنان به بحث و گفت وگو بنشینم.


البته اگر از حق نگذریم، تکنولوژی و وسایل ارتباطی جدید، همچون شمشیری دولبه، افزون بر فواید و آثار بسیار گسترده ای که دارند، گاه کار را سخت ترکرده، عرصه را بر ما تنگ می کنند.


همین چند روز پیش بود که هنگام ورود به کلاس متوجه شدم، دانشجویان، ردیف های یک سمت کلاس را پر کرده اند، در حالی که ردیف های سمت دیگر تقریباً خالی است.

علت را پرسیدم.

یکی گفت: استاد؛ این طرف بهتر آنتن می دهد! دانشجو ها در این مواقع می گویند دچار یأس فلسفی شدم؛ اما من ترجیح می دهم بگویم، دود شدم و به هوا رفتم! گاهی این اتفاقات آدمی را به این سمت و سو می برد که بی خیال همه جامعه و نقش ها و آدم¬ها و... شود.

اما نه؛ با صبوری می توان به قله های بسیار بلند دست یافت!

آیا تلگرام به محاق خواهد رفت؟

ز جستجوی تو جانم به لب رسید و مرا/ نمی دهند به راه عدم نشان، چه کنم به همزبانی ام آیند دوستان لیکن/ مرا که با تو زبان نیست همزبان چه کنم شاید روزی که محتشم زبان به بیان این ابیات گشود، نمی دانست روزی خواهد آمد که همزبانی و در پی آن همدلی چه نقش بی بدیلی در زندگی انسان ها ایفا می¬کند!...

و این حکایت ماست با نسل حاضر؛ که گاهی می شنویم، بعضی می گویند: جوانان دوره ما بد شده اند، حریم بزرگتر را نگه نمی دارند، درس و بحث دغدغه جدی آنها نیست، فیس بوک و تلگرام و توییتر و...

سکه رایج بازار آنهاست، و سخنانی از این قبیل.

اما دوستان! من شخصاً معتقدم که آنها بد نشده اند، سرعت فن آوری های نوین از آنان نسلی ساخته است، متفاوت از ما! نسل حاضر با ما متفاوتند.

همین و بس! و کسی که راز این تفاوت را بفهمد و بتواند به خوبی با آن کنار بیاید، گوی سبقت را از دیگران ربوده است.


اجازه بدهید کمی به عقب برگردیم و بعضی خاطرات را مرور کنیم.

انگار همین دیروز بود که وقتی وارد کلاس درس دبیرستان و دانشگاه می شدیم، دخترهای مدرسه ای یا دانشجو را می دیدیم که با تبلت یا رایانه های کوچک مشغول کار هستند.

(بعضی دبیران یا اساتید گمان می کردند آنها دارند از مطالب آنان یادداشت برمی دارند؛ اما زهی خیال باطل!) بعد از کلاس از بعضی دانشجویان می پرسیدیم: اینها با تبلت چه می کنند؟

با خنده جواب می دادند: سرشان به «پو»ی ـ Pou ـ خود گرم است! از او مراقبت می کنند، برایش لباس می خرند، او را به تفریح می برند و به او رسیدگی می کنند!...

و برخی از ما که شاید نخستین بار بود اسم«پو» را می شنیدیم، با تعجب می پرسیدیم: «پو» دیگر چیست؟


و آنان با تعجب به ما می نگریستند (که خدایا اینها دیگر چقدر از مرحله پرت اند که «پو» را نمی شناسند) و می گفتند: «پو» یک موجود مجازی است که محبوب خیلی از جوان¬هاست.

آنها «پو» را به فرزندخواندگی قبول می کنند، از او مراقبت می کنند.

برایش شیر و لباس و پوشاک می خرند، او را بزرگ می کنند و با امتیازاتی که جمع آوری می کنند، فرصت رسیدگی بیشتری را نسبت به او پیدا می کنند.


همان وقت یکی از دانشجو ها به من گفت: «پو»ی من ۷۵ سال دارد و من عاشق او هستم! یادتان هست؟

از آن روزها تاکنون چند سالی بیشتر نمی گذرد، اما می دانید در همین چند سال چه مسیر پرفراز و نشیبی طی شده است؟

از «پو» که بگذریم، وایبر و واتس آپ و وی چت و...

یک به یک آمدند و جای خود را به دیگری دادند و رقیب خویش را از گردونه خارج کردند.

امروز سر و کار جوان ما با تلگرام است.

تا کی؟

خدا می داند.

برخی می گویند نسل جدیدی از پیمنت(payment) در راه است که اگر امروز و فردا برسد، تلگرام را به محاق خواهد برد! حقیقت را بخواهید، این قضایا و سرعت در تغییرات و دگرگونی ها، مرا سخت به تأمل و تفکر وامی دارد.

تفاوت ها با نسل جدید قابل انکار نیست.

ما برای همزبانی با آنها چه کرده ایم؟

آیا آنقدر که بر خودمان مسلط هستیم، بر جوانان و نوجوانان خویش نیز سیطره داریم؟..

یا بهتر بگویم، امروز اصلاً حرف از تسلط و سیطره، حرف بدرد بخوری هست؟

یا باید به قول خود جوان ها پیاده شویم و با هم برویم؟!

و بعد به این نتیجه می رسم که آدم ها را سخت می توان از روش و منش خویش جدا کرد.

ما باید به خویشتن خویش بازگردیم و برای یک بار هم که شده، این تغییرات را از خود بیاغازیم.

تا که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آنکه ناید از تو هیچ کار وقت تنگ است...

ما بایستی خود کاری کنیم!

کدام روش را بیشتر می پسندید؟

فرهنگ هر جامعه ای ویژگی های خاص خود را دارد که البته ممکن است اشترکات یا اختلافاتی با فرهنگ سایر ملل داشته باشد.

اما نکته ای وجود دارد که در خصوص همه فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها در جوامع مختلف یکسان است و آن تقسیم بندی فرهنگ به فرهنگ تراز یا ممتاز (high culture) و فرهنگ مردم یا توده (folk culture) است.

در جامعه ما فرهنگ تراز، اسلام ناب محمدی است که قله بلند همه اهداف جمهوری اسلامی و مورد توجه نخبگان فرهنگی و سیاسی جامعه است.

اما فرهنگ توده همان چیزی است که در کف جامعه و بین آحاد مردم وجود دارد.

فرهنگی که از توده مردم برخاسته و مورد اقبال مردم نیز قرار گرفته است.

این امر نیز در همه جوامع مورد پذیرش قرار گرفته است که همواره بین فرهنگ تراز و فرهنگ مردم فاصله ای وجود دارد که بسته به شرایط جامعه می تواند کم یا زیاد باشد و البته راه کم کردن این فاصله و به تعبیر دیگر ارتقای فرهنگ توده، نخست تعیین استراتژی فرهنگی و آنگاه اقدامات مناسب و درازمدت فرهنگی است.

اقداماتی که ناگزیر با مفاد آن استراتژی، انطباق کامل داشته باشد.

اکنون فرض کنید دانشگاهی دانشجویان دختر خود را اجبار می کند که بایستی با چادر(حجاب برتر) در دانشگاه حضور یابند (high culture) .

طبعاً بخشی از این دانشجویان اعتقادی به این نوع حجاب نداشته، در سطح جامعه از مانتو و روسری استفاده نموده، و صرفاً به خاطر اجبار دانشگاه چادر سر می کنند (folk culture) .

در حقیقت دانشگاه این فاصله را نه بر اساس فرهنگ سازی، بلکه با فشار و اجبار از میان برده است.

می دانید چه اتفاقی می افتد؟

دانشگاه در یک پروسه کوتاه مدت به هدف خود - چادری کردن همه مانتو روسری ها- دست می یابد.

اما چون این کار به صورت مبنایی و زیربنایی انجام نشده، نه تنها از آن دختر مانتو روسری، دختر چادری نمی سازد، بلکه او را دچار نوعی تناقض فکری و دوگانگی رفتاری می کند که می تواند کاملاً مخرب و آسیب زا باشد.

مکتب ما، نخست آن دختر مانتو روسری را به همان صورتی که هست، مورد پذیرش قرار می دهد.

آنگاه از طریق نهاد امر به معروف و نهی از منکر و با رعایت همه جوانب آن، زیبایی های چادر را به گونه ای به رخ می کشد که او عاشقانه و مشتاقانه به سوی آن کشیده شود.

شما کدام روش را بیشتر می پسندید؟

یک نکته از هزاران

جستارهایی از سبک زندگی انسانی - اسلامی در آثار و منابع دینی

گردآوری: فاطمه شعاعی

سبک زندگی و فرآیند شکل گیری تمدن نوین اسلامی

سبک زندگی عبارت است از مجموعه رفتارها و الگوهای کنش فردی و گروهی که معطوف به ابعاد هنجاری و معنایی زندگی اجتماعی باشد.

با توجه به ویژگی انتخابگری که در سبک زندگی وجود دارد، می توان هر مجموعه منسجمی از الگوهای رفتاری برآمده از آموزه های دینی را که در چارچوب معین شده از طرف دین قرار داشته باشد، یک سبک زندگی دینی به شمار آورد.

برای تعریف، ترسیم و ترویج سبک زندگی دینی لازم است با تکیه بر منابع معرفتی اسلام، به بازخوانی فرهنگ دینی خود پرداخته و به جایگاه اساسی سبک زندگی در فرآیند شکل گیری تمدن نوین اسلامی توجه ویژه داشته باشیم.

البته این فرآیند زمانی شکل می گیرد که سبک زندگی و مجموعه الگوهای رفتاری آن، از تناسب فرهنگی برخوردار بوده و کارکردهای شایسته و مورد انتظار را به همراه داشته باشد.

برای نیل به این مقصود نیز اندیشمندان و دانش آموختگان حوزه های علمیه باید با نگاهی آینده نگر و با تمام توان خود وارد میدان شده و مباحث سبک زندگی را پیگیری کنند.

فرهنگ و هم پوشانی با سبک زندگی

گاهی پرسش می شود که نسبت فرهنگ با سبک زندگی چیست و آیا اساساً این دو مقوله با هم مرتبط هستند؟

برای پاسخ به این پرسش لازم است تعریف جامعی از فرهنگ ارائه کنیم.

فرهنگ به عنوان مجموعه در هم تنیده و رو به تکاملی از ویژگی های خاص زندگی اجتماعی انسان، هم شامل ارزش های مورد توجه اعضای یک جامعه یا گروه معین و هنجارهایی که از آن پیروی می کنند، می شود و هم کالاهای مادی که اعضای جامعه تولید می کنند و نیز چگونگی بهره برداری از آنها را در بر می گیرد.

به عبارت دیگر، علاوه بر هنر، ادبیات، موسیقی و نقاشی که فرآورده های متعالی ذهن به شمار می روند، چگونگی لباس پوشیدن اعضای جامعه، مراسم ازدواج، زندگی خانوادگی، الگوهای کار و فعالیت، مراسم مذهبی، انواع سرگرمی، شیوه گذران اوقات فراغت و مواردی از این دست را نیز می توان جزء فرهنگ دانست.

بر این اساس می توان گفت، فرهنگ با سبک زندگی دارای هم پوشانی بوده و در حقیقت، سبک زندگی بخشی از فرهنگ را تشکیل می دهد.

روش برخورد صاحب منصبان با مردم در نامه امام علی علیه السلام به مالک اشتر

نامه 53 نهج البلاغه که حاوی نکات بسیار ارزشمندی در باره روش ارتباط حاکمان با مردم است، از غُرر نهج البلاغه و دستورالعمل ابدی اهل سیاست و کیاست است.

حضرت در این نامه به نکات سودمندی اشاره می کنند که بخشی از آنها در پی می آید.

1. مهرباني با مردم«مهرباني و خوش رفتاري با رعيت را در دل خود جاي ده و مبادا نسبت به ايشان جانور درنده بوده، طعمه شان سازی؛ چه آنان دو دسته اند: يا برادر ديني تواند و يا در آفرينش مانند تو هستند.»«و به حال يتيمان و پيران سالخورده که چاره اي ندارند، رسيدگي کن.»«پس از خدا بترس؛ از خدا بترس درباره زيردستان درمانده و بيچاره و نيازمند و گرفتار در سختي و رنجوري و ناتواني.»«پر و بالت را براي رعيت بگستران و با مردم گشاده روي و فروتن باش.»

2. سخاوت و بخشندگی«و هرگز از بخشش و گذشت پشيمان، و به کيفر شاد مباش.»اين نكته حائز اهميت است كه مردم به اقتضاي طبع بشري و آمال و آرزوهايشان، هرگاه به آنچه كه مي خواهند نائل نشوند، معمولاً مجريان حكومت را مسئول محروميت ها و ناكامي هاي خود مي پندارند و گمان مي كنند وظيفه حكومت است كه همه خواسته هاي مردم را جامه عمل پوشانده و برآورده سازد.

اگر این خواسته ها برآورده نشوند، آنان نسبت به حكومت و مجريان آن عداوت و دشمني پيدا مي كنند و بدين وسيله پايه هاي حكومت تضعيف مي شود.

لذا وظيفه حاكم است كه اگر چه نمي تواند به همه خواسته هاي مردم جامه عمل بپوشاند، اما با گره گشايي و پيروي از اخلاق اسلامي، مردم را با كمبودها آشنا سازد و در صدد جلب رضايت مردم برآيد.

با همين حكمت و فلسفه، امام عليه السلام احتجاب حاكم از مردم را باعث گمراهي و بي اطلاعي او از حقايق جامعه و ايجاد شك و ترديد و بي اعتمادي مي داند و از مالك مي خواهد كه با مردم رابطه برقرار كند و از آنها فاصله نگيرد: «مبادا مدت طولاني از مردم فاصله بگيري؛ زيرا احتجاب حكام از مردم، خود نوعي تنگنا و باعث بي خبری از حقايق است و موجب بی اطلاعی مردم از واقعيت امور مي شود، و اين موجب تلبيس حق و باطل و كوچك نمایی امور بزرگ، و بزرگ نمایی مطالب كوچك مي گردد.

»حضرت در بخش دیگری از این نامه، بخشش همراه با خوشرویی را از ویژگی های حاکم اسلامی می داند:«و آنچه مي بخشي به خوشرويي ببخش.»

3. خوش بيني نسبت به ديگرانخوش بيني نسبت به مردم باعث مي شود تا مديران با مهر و سعه صدر بيشتری با مردم رفتار نموده و سخت گيري بي مورد ننمايند.

حضرت در این خصوص مي فرمايد: «هيچ عاملي بهتر و قوي تر از نيکي به رعيت و سبک ساختن هزينه هاي آنان نیست.

پس بايد در اين زمینه بکوشی که خوش بيني نسبت به رعيت را به دست آوري».

وی سپس در ادامه مي فرمايد: «خوش بيني رنج بسيار را از تو دور مي سازد.»

4. عيب پوشي و پرهيز از عيب جوييامام علي علیه السلام در نامه به مالک همچنین مي فرمايند: «و بايد که دورترين مردم از تو و دشمن ترين آنان در نزد تو، کسي باشد که بيش از ديگران عيب جوي آنان است.

زيرا در مردم عيب هايي است که والي از هر کس ديگر به پوشيدن آنها سزاوار است.

پس مخواه که عيب هاي پنهان مردم در نظرت آشکار شود؛ زيرا آنچه بر عهده توست، پاکيزه ساختن چيزهايي است که بر تو آشکار است و خداست که بر آنچه از نظرت پوشيده است، داوري می کند.

تا می تواني عيب هاي ديگران را بپوشان، تا خداوند عيب هاي تو را که می خواهي از رعيت مستور بماند، بپوشاند و در میان مردم گره هر کينه اي را بگشاي و از دل ها بزدای و رشته هر عداوت را پاره کن و بگسل.»

5. پرهيز از منّت گذاري و رانت خواهیمولای متقیان در این باره می فرمایند:«و بپرهيز از اينکه بر رعيت خویش نسبت به نيکي خود منّت گذاري يا کاري که انجام مي دهي بيش از آنچه هست در نظر آري؛ زيرا منّت نهادن، احسان را بي نتيجه مي کند و کار را بيش از آنچه هست پنداشتن، نور حق را مي زدايد.»«و بايد خدمتی که در حق آنان نموده و آنها را به آن توانا ساخته اي، نزد تو بزرگ نيايد.»«و بپرهيز از آنکه چيزي را مخصوص خود قرار دهی.

چیزی که بهره همه مردم در آن يکسان است.»

6. محبت و دلسوزي نسبت به فقراامام على عليه السلام هم خود مددکار فقرا و محرومان بود و هم افرادى را با اين ويژگى پرورش می داد.

دستورات آن حضرت به مجريان و مديران ارشد حکومت در آن روزگار، حاکى از اهتمام ايشان به فقرستيزى و تأمين حوائج مردم است؛ چنان که خطاب به مالک مى فرمايند:«اى مالک! درباره طبقه پايين از مردم ، که چاره اى ندارند و در فقر و تنگدستى زندگى مى کنند، خدا را فراموش نکن.

آنها عبارتند از بينوايان، نيازمندان، گرفتاران و زمين گير شدگان.

آنچه را که خداوند از حق خود درباره ايشان دستور داده رعايت کن و براى آنان قسمتى از بيت المال و سهمى از غنايم خالص هر شهر را در نظر بگير.»از اين توصيه على عليه السلام به مالک بر مى آيد که حمايت از فقرا و نيازمندان به عنوان يک اصل در حکومت اسلامى مطرح است و براى تحقق آن بايد تلاش کرد؛ زيرا فقر و کمبود اقتصادى عامل بروز بسيارى از مشکلات، از جمله فساد اخلاقى و ناامنى در جامعه است.

7. فروتني و تواضع حاکم نسبت به مردمحاکم اسلامي در ديد امام علي عليه السلام بايد نسبت به مقامش امانت دار، و در برابر مردم فروتن و متواضع باشد.

حضرت در اين مورد به مالک اشتر مي فرمايند: «بپرهيز که خود را در بزرگي و شکوه همانند خداوند پنداری؛ زيرا خداوند هر سرکشي را خوار مي سازد...» «اگر با مقام و قدرتي که داري، دچار تکبر يا خودبزرگ بيني شدي، به بزرگي حکومت پروردگار بنگر که برتر از توست و تو را از سرکشي و عصیان نجات مي دهد.»

8. صداقت با مردم و قانون مداري با آنهاامام علي عليه السلام در سيره نظري و عملي خود تأکيد داشتند که حاکم بايد با صراحت و صداقت با مردم برخورد نمايد و براساس همين اخلاق سياسي بود که وقتی حضرت زمام امور را در دست گرفتند، در نخستين خطبه حکومتي خود به مردم فرمودند:«پيمان من در گرو چیزی است که مي گويم و به درستي گفتارم متعهد و مکلفم.»حضرت در نامه خود به مالک اشتر نیز مي فرمايند: «و هر گاه مردم به تو بدگمان گردند، عذر خويش را آشکارا با آنان در ميان بگذار و با اين کار از بدگماني نجاتشان ده، که اين کار رياضتي براي خودسازي تو و مهرباني کردن نسبت به رعيت است و اين پوزش خواهي تو آنان را به حرکت در مسیر حق ترغیب می کند.»

9. پرهيز از تشريفات و جدایی از مردمحضرت همچنان که در سیره حکومتی خویش دوری از تشریفات را اصل قرار می دادند، نسبت به والیان خویش نیز در این باره توصیه های لازم را می نمودند:«و پاره اي از وقت خود را براي نيازمندان قرارده که در آن وقت، خويشتن را براي (پاسخگویی به)ايشان آماده ساخته، در مجلس عمومي بنشيني.»شريف رضي آورده است:«چون دهقانان انبار هنگام رفتن امام علي علیه السلام به شام او را ديدند، براي وي پياده شدند و پيشاپيش وی دويدند.

حضرت فرمود: اين چه کاری بود که کرديد؟

گفتند: عادتي است که بدان اميران خود را بزرگ مي شماريم.

حضرت فرمود: به خدا قسم که اميران شما از اين کار سودي نمی برند و شما در دنيا خود را به رنج و تعب افکنده و در آخرت بدبخت مي شويد.

و چه زيانبار است رنجي که کيفر در پي آن است و چه سودمند است آسايشي که با آن امان از آتش است.»

10. دير خشم بودنکساني که داراي مقام و منصب هستند، هر لحظه ممکن است نيروي خشمشان طغيان کند و آنان را از حالت طبيعي و اعتدال خارج نمايد و با زیردستان با حالت خشم و غضب برخورد کنند و پيش آمدهاي ناگواري رخ دهد که هم براي فرد و هم براي جامعه مضر باشد.

لذا لازم است که صاحب منصبان و مديران، داراي قدرت کظم غيظ و تسلط بر خشم و غضب خویش باشند.

حضرت در این خصوص می فرمایند: «کسی را فرمانده لشکر ساز که از همه در علم و بردباري بالاتر باشد.

از کساني باشد که خشم او را فرا نگيرد و به زودي از مشی خود بدر نرود.

»«هنگام افروختگي خشم و تيزي طغیان و حمله به دست و تندي با زبان، برخود مسلط باش.»«و به خشمي که مي تـواني کنترل کنی، شتاب مکن.

مگو من مأمورم و امر مي کنم پس (مردم) بايد فرمان مرا بپذيرند؛ که اين روش سبب فساد و خرابي دل و ضعف و سستي دين و تغيير و زوال نعمت هاست.»

11. مبارزه با مظاهر فساد در جامعه

علي عليه السلام با بیان جمله معروف خویش؛ «فَاِنَّما عَليكَ تَطهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ»، مالك را به مبارزه با مظاهر فساد و آلودگي و جلوگيري از فحشا و منكرات در جامعه فرامي خواند.

حضرت همچنین خاطرنشان می سازند که دشمن همواره مي خواهد با از بين بردن عفت و پاكدامني و اشاعه فساد در جوامع، ملت هاي مستضعف را از روح پاكي و معنويت جدا ساخته و سرانجام در عمق منجلاب فرو ببرند.

(پایگاه اهل بیت)

هویت انسان در پرتو آموزه های آسمانی اسلام

آموزه های آسمانی دین اسلام، همواره هویت و شخصیت انسان را در مرکز توجه خود قرار داده و با آماده سازی انسان از طریق تعریف معنای غایی زندگی و با القای حس تعلق به آن در قبال اجتماع مذهبی، به گونه چشم گیری در تعریف افراد از هویت فرهنگی خویش ایفای نقش می نماید.

بر اساس هویتی که در پرتو دین به دست می آید، انسان بنده ای مخلوق و مسئول در برابر اعمال خود معرفی می شود و حیات مادی و زندگی این جهانی او نیز به مثابه پلی است که ناگزیر باید از آن بگذرد و به جهان باقی رهسپار گردد.

فرهنگی که عقبه فکری و معرفتی آن را چنین آموزه هایی تشکیل می دهد، الگوهایی را برای زیست بهتر انسان در این جهان تعریف و ارائه می کند که در چارچوب نظام معنایی توحیدی بوده و برخاسته از باورها و ارزش های اسلامی باشد.

این سبک زندگی و الگوهای آن، نیازها و خواسته های انسان مسلمان و جامعه اسلامی را جهت دهی کرده و علاوه بر آن، شیوه های برآوردن این نیازها را نیز تعریف و تبیین می کند.

مبنا قرار دادن الگوهای این سبک زندگی از سوی جامعه اسلامی، متضمن انتخاب و استفاده از ابزارها و امکاناتی است که متناسب با این الگوها باشد.

پس یک جامعه دین مدار به صورت کاملاً خودخواسته، تمدن خود را به گونه ای پی ریزی می کند که او را در مسیر سعادت جاودان قرار دهد.

بدین ترتیب، حتی اگر برخی از مظاهر تمدنی مانند توجه به رفاه و آسایش اجتماعی در ظاهر یکسان باشد، عقبه معرفتی آن کاملاً متفاوت خواهد بود.

دین اسلام و نوید آینده ای روشن در پایان تاریخ

آینده نگری و توجه به پیامدهای رفتار، یکی از توصیه های مهم در آموزه های اسلامی است که می تواند چارچوبی برای سبک زندگی اسلامی و نقشه راهی برای شکل گیری تمدن نوین اسلامی باشد.

دین اسلام علاوه بر نوید آینده ای روشن در پایان تاریخ، همواره پیروان خود را به رعایت برخی امور برای ایجاد جامعه ای مطلوب در هر عصر و زمانی دعوت کرده است.

توجه ویژه آموزه های شیعی به مسئله «انتظار»، مستلزم احراز شرایط و شاخص هایی است که نشانگر برخی مراتب حداقلی در جامعه مطلوب اسلامی به شمار می رود.

پس شکوه و عظمتی که در روایات متعدد اسلامی برای جامعه و حکومت مهدوی ترسیم گردیده، نمی تواند تنها برای ارائه دورنمایی از انگاره آخرالزمان باشد؛ بلکه مخاطب آن تمام مسلمانان و چه بسا همه انسان ها در تمامی قرون و اعصار است تا با الگوگیری از آن جامعه آرمانی و موعود، تمدنی شایسته و بایسته را برای جوامع معاصر خود، پی ریزی نمایند.

آن روزگاران

وقتی مهتاب گم شد!

استان همدان در تولید ادبیات دفاع مقدس گام های بلندی برداشته و آثار درخور اعتنایی خلق کرده است؛ همچنان که مردم این استان با تقدیم حدود 8000 شهید، 17882 جانباز و 1039 آزاده از نقش آفرینان در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بوده¬اند.

یکی از آثار نفیس در حوزه تاریخ شفاهی که در این استان تدوین شده است، کتابِ «وقتی مهتاب گم شد» می باشد.

مصاحبه گر و تدوین کننده این کتاب آقای حمید حسام [۱] است.

نشر اول این کتاب در سال 1396 با652 صفحه، توسط انتشارات «سوره مهر» انجام شد.

این کتاب دایرة المعارف لشکر 32 انصار الحسین علیه السلام است و روایت نوجوانی است که از همه شیطنت های خود سخن گفته است.

این کتاب، دایره المعارف خودسازی است و پر است از خاطرات رزمندگانی که یک شبه ره صد ساله را طی کردند و آنچه از داستان های جنگ می شنویم، همه را در کتاب خاطرات خوش لفظ می بینیم.

به جهت غنا، اعتبار محتوا، قلم روان و سلیس و هنرمندانه، صداقت راوی و فراز و فرودهای واقعی، این کتاب مورد اقبال اقشار مختلف قرار گرفته و کتابی پرفروش شده است.

این کتاب از جمله آثاری است که تلاش دارد با استفاده از دیالوگ و بیشتر بر مبنای توصیف جزئیات و صحنه پردازی، خاطراتی از جنگ را روایت کند.

همچنین این کتاب موضوع چند مسابقه کتاب¬خوانی و سرودن شعر قرار گرفته است و قرار است بر مبنای قصه این کتاب فیلم نامه¬ای نوشته شود.

تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب «وقتی مهتاب گم شد»بسم الله الرّحمن الرّحیمبچّه های همدان؛ بچّه های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی ادّعا؛ یاران حسین علیه السّلام؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور ..

و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دل¬های روشن، همّت¬ها و عزم¬های راسخ؛ بصیرت¬ها و دیدهای ماورائی ..

اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمه این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت می کند و آتش شوق را در آن سرکش تر می سازد.

راوی، خود یک شهید زنده است.

تنِ به شدّت آزرده او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد.

والحمدلله ربّ العالمین، نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربه دیدگان است.

بر او و بر همه آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ ان شاء الله.

درباره نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است.

مقدّمه کتاب یک غزل به تمام معنی است.

سیدعلی خامنه ای 18/10/95

دل نوشته سردار سلیمانی

درباره این کتاب

رهبر انقلاب در دیدارهای مختلفی به این کتاب اشاره و از آن تمجید نمودند و دیگران را به خواندن آن توصیه کردند.

از این رو، حاج قاسم سلیمانی پس از مطالعه کتاب «وقتی مهتاب گم شد»، یادداشتی را خطاب به جانباز سرافراز آقای علی خوش لفظ نوشته است که پایگاه اطلاع رسانی KHAMENEI.IR متن آن را این گونه منتشر کرده است:

بسمه تعالی

عزیز برادرم علی عزیزهمه شهدا و حقایق آن دوران را در چهره تو دیدم.

یک بار همه خاطراتم را به رخم کشیدی.

چه زیبا از کسانی حرف زده ای که صدها نفر از آنها را همین گونه از دست دادم و هنوز هر ماه یکی از آنها را تشییع می کنم و رویم نمی شود در تشییع آنها شرکت کنم.

ده روز قبل بهترین آنها را - مراد و حیدر را ـ از دست دادم، اما خودم نمی روم و نمی میرم، در حالی که در آرزوی وصل یکی از آن صدها شیر دیروز له له می زنم و به درد «چه کنم» دچار شده ام.

امروز این درد همه وجودم را فراگرفته و تو نمکدانی از نمک را به زخم هایم پاشاندی.

تنهای تنهایم.

عکست را برروی جلد بوسیدم ای شهید آماده رفتن و دوست ندیده ام که بهترین دوستت را در کنارم از دست دادی.

امیدوارم سربلند و زنده باشی تا مردم ایران در زمین همانند دب اکبر در آسمان، نشانی خدا را از تو بگیرند و به تماشایت بنشینند.

برادر جامانده ات قاسم سلیمانی30/1/96

بعدالتحریر: این نوشته در مقابل آن دستخط مخلص عارف حکیم، ولی و رهبرم و عشقم، ارزشی ندارد.

قاسم سلیمانی

سخن راوی علی خوش لفظ، جانباز 75% درباره چگونگی نگارش این کتاب خاطره می¬گوید: مدت ها بود که حمید حسام برای نوشتن خاطراتم به سراغم می آمد؛ اما من دوست داشتم خاطراتم را در سینه ام حفظ کنم؛ تا اینکه صحبت مقام معظم رهبری را در باره این موضوع شنیدم که «کار یک رزمنده زمانی تمام می شود که آن خاطراتی را به امانت از شهدا و رزمنده ها دارد، بیان کند» و این حرف منجر به شکل گیری کتابی با نام «وقتی مهتاب گم شد» گردید.

سخن نویسندهسردار حمید حسام، نویسنده ادبیات دفاع مقدس در گفت وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا» در خصوص نگارش خاطرات شفاهی علی خوش لفظ از رزمندگان پیشکسوت استان همدان بیان کرد: علی خوش لفظ در جنگ تحمیلی حدود یازده مرتبه مجروح شده و برادرش نیز شهید می شود و اکنون وی یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس به شمار می رود.

علی خوش لفظ، قصه های پرفراز و نشیبی از آغاز جنگ تحمیلی دارد.

وقتی پیش حاج احمد متوسلیان در مریوان می رود، تنها یک نوجوان 15 ساله بوده است و در فتح خرمشهر همراه حاج احمد به عنوان نیروی اطلاعات و عملیات برای شناسایی جاده اهواز ـ خرمشهر بوده است.

علی خوش لفظ در عملیات های دیگر نظیر عملیات رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر 5، کربلای 4 و کربلای 5 حضور داشته است که نهایتاً در عملیات کربلای 5 تیر به نخاع وی خورده و به شدت مجروح می شود که الان هم بعد از 25 سال از این واقعه، از این مجروحیت رنج برده و مکرراً در بیمارستان است.

سردار حسام بیان کرد: شخصیت علی خوش لفظ، بسیار ویژه است و به نوعی بار عاطفی و انسانی خاطراتش خیلی زیاد است؛ چراکه وی با حدود 90 نفر از کسانی که در هشت سال دفاع مقدس شهید شده اند، عهد اخوت می بندد و شاهد شهادت بیشتر آنها در عملیات ها بوده است.

به گفته وی، عنوان این کتاب را «وقتی که مهتاب گم شد» نام گذاری کردم و انتخاب عنوان این اثر به این مهم بر می گردد که در شب های تاریک، آنها باید کار شناسایی را انجام می دادند.

در یک شب مهتابی، یکی از دوستانی که خیلی به آقای خوش لفظ نزدیک بود، شهید «علی محمدی» بود.

وقتی که مهتاب بالا می آید، در میدان مین توسط دشمن دیده و شهید می شود و علی خوش لفظ نمی تواند پیکر شهید علی محمدی را از جلوی عراقی ها از میدان مین خارج کند.

سردار حسام عنوان کرد: همزمان مهتاب وجودی آقای خوش لفظ که قهرمان قصه ما است، همان شهید علی محمدی است که با دمیدن مهتاب گم می شود و از این جهت تا پایان جنگ یک احساس گمشده ای در وجود خوش لفظ وجود دارد که باید به شکلی این فرد را پیدا کند.

وی اضافه کرد: در این راستا حوادث متعددی مشابه همین حادثه برای آقای خوش لفظ پیش می آید و به ناچار شاهد شهادت رزمندگان دیگری هم می شود.

سردار حسام ادامه داد: فضای کتاب «وقتی مهتاب گم شد» بسیار عاطفی، معنوی و حماسی است و بار انسانی خاطراتش بسیار سنگین است.

از طرفی این فرد بسیار شهره و مشهور می شود و احساس می کند، علت اینکه همه دوستانش یکی یکی به شهادت می رسند این است که خیلی معروف و شناخته شده است و باید سلوک گمنامی داشته باشد.

به گفته وی، علی خوش لفظ برای این کار از بین بچه هایی که چند سالی در جنگ تحمیلی او را می شناختند، هجرت می کند و پیش رزمندگان تهران می رود که در آغاز جنگ نیز پیش آنها بوده و با این تصور که دیگر کسی او را در این مکان نمی شناسد، یک نیروی ساده تخریب چی می شود؛ اما از قضای روزگار، آنجا هم لو رفته و شناخته می شود و باز هم احساس می کند که برای او آفتی شده و به کارهای عجیب و غریب همانند رانندگی تانکر آب می پردازد.

یعنی سعی می کند از شهرت و اعتبار اجتماعی که در چشم و دل رزمندگان پیدا کرده، خودش را پایین بیاورد و به این شکل تزکیه نفس کند و یک سلوک گمنامی داشته باشد.

نهایتاً وقتی دومین برادرش شهید می شود، غم بسیار بزرگی در دلش رخنه می کند؛ چراکه وی برادرهایش را به جبهه آورده بود.

و نهایتاً برای یازدهمین بار در عملیات کربلای 5، تیر کالیبر تانک، کنار نخاع این شخص خورده و مجروح و جانباز می شود.

آقای حسام بیان کرد: علی خوش لفظ در همه ابعاد برجسته است.

خوش طبعی علی به یک قله می رسد و فراتر و جالب تر از آن قله برای من این است که هر ماجرایی برای استان همدان پیش آمده، او پیش قراول بوده است.

علی آقا هیچ گاه در جنگ نترسید و کتاب «وقتی مهتاب گم شد»، قصه نیست، یک واقعیت است.

در مورد نظر رهبری در مورد این کتاب، آقای حسام بیان کرده است: در دیدار با رهبری ایشان فرمودند که من کتاب های زیادی دارم، گاهی به قفسه ام نگاهی می انداختم که چشمانم به این کتاب افتاد، از اسم و عنوانش خوشم آمد.

از قفسه بیرون آوردم.

همین که کتاب را باز کردم و مقدمه را خواندم، دیگر نتوانستم ببندم.

ادامه دادم و تاچند وقتی آن را می¬خواندم.

سپس به دفتر فرموده بودند که ما را صدا کنند و ما خدمت ایشان رسیدیم.

از مقدمه کتاب«یا رفیق من لا رفیق له»رفیقی داشتم که می ‏گفت: «اینجا ـ جزیره مجنون ـ جای دیوانه ‏هاست.

دیوانه‏ هایی که عاشقند.

عاشقانی که می‏ خواهند از راه میان‏بُر به خدا برسند.»تابستان سال 1365 بود و من با این رفیق راه، راه را گم کرده بودم.

کجا؟

در جزیره مجنون؛ وقتی که از خط برمی‏ گشتیم.

همان دم دمای صبح.

گرما بالای سی درجه بود و رطوبت هوا بالای هفتاد درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی، بالا‏پوشمان فقط یک زیر‏پیراهن سفید و خیس بود.

آنجا کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا پایین ابرو پایین کشیده و کنار نی‏زارها دراز به دراز خوابیده بود.

نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانه‏ هاست.»

رفیق راه ـ جلیل شرفی ـ گفت: «فعلاً چاره ‏ای نیست جز اینکه مسیر و راه را از این عاقل دیوانه‏ نما بپرسیم.

از نیروهای اطلاعات عملیات است و بلدِ راه.»

پرسیدم: «اخوی! ما راه را گم کرده‏ ایم.

سه ‏راه همت کدام طرف است؟»

دو کلمه بیشتر نگفت: «مستقیم برو، می ‏رسی به همت.»

آن ‏قدر بی ‏خیال و بی‏ محل این دو کلمه را ادا کرد که از او خوشم نیامد.

در پاسخ خِسّت به خرج داده بود.

ولی همین دو کلمه مختصر را با رفیق راهم ـ جلیل شرفی ـ عقب جلو کردیم و سه معنی ژرف از آن بیرون کشیدیم؛ اول اینکه، راه رسیدن به همت راه مستقیم است.

دوم اینکه، رسیدن به راه مستقیم، همت می‏ خواهد.

و سوم اینکه، راه همت، راه مستقیم است و راه مستقیم راه همت.

تمام این جملات به یک نتیجه و مقصد می‏ رسید.

یک ماه بعد، همان‏ جا، از جزیره مجنون، رفیق راهم ـ جلیل شرفی ـ رفت پیش حاج همت و آسمانی شد.

بیست سال بعد، در سال‏ های بعد از جنگ، همان بلدچیِ بی‏خیال، که راه مستقیم را نشانمان داده بود، رفیقم شد و در این دنیایی که جز رفاقت خدا، روی رفاقت کسی نمی ‏شود حساب کرد، آن‏ قدر رفیق شدیم که از او پرسیدم: «مرد حسابی، آن چه ‏جور آدرس دادن بود؟!»

با این سؤال دست مرا گرفت و به کوچه ‏های خاطراتش برد؛ از روزگاری که شش ‏ساله بود و در خرمشهر گم شد تا روزی که شانزده‏ ساله شد و بعد از آشنایی با حاج احمد متوسلیان، در مریوان، بلدِ راه شد تا راه و مسیر فتح را برای آزاد سازی خرمشهر به گردان ها نشان بدهد.

علی خوش لفظ در قید و بند لفظ و تکلف گفتار و آرایه های کلامی نیست و به شدت دور از بزرگ نمایی و ریب و ریا و صادق در روایت و دقیق در نقل حوادث.

لذا راوی با صاحب این قلم، چند شرط را برای بازنویسی و نگارش خاطراتش گذاشته است.

اول اینکه قول بدهم اگر برای خدا نیست ننویسم.

دوم اینکه برای تائید مطالب، به ویژه فراز و نشیب ها در عملیات ها یا چند و چون گشت و شناسایی ها، مطالب را از چند همرزم دیگر بپرسم و اگر تایید کردند، بنویسم.

و سوم اینکه به روایت او چیزی نیفزایم که شائبه تخیل پیدا نکند.»

حمید حسام- همدانزمستان 1391دیدار با رهبری علی خوش لفظ درگفت وگویی با «سپهر غرب» از لحظه های دیدار خود با رهبری می گوید و با هیجان وصف ناشدنی دیدارش را این گونه توصیف می كند: چند روز قبل، از دفتر رهبری با منزل تماس گرفته و اعلام شد كه رهبری خواستار ملاقات با شما هستند.

شنیدن این موضوع آتشی به جانم انداخت كه هنوز هم شعله هایش از درونم زبانه می كشد.

پنج شنبه خودم را به هر طریقی بود به بیت رهبری رساندم.

در این جمع صمیمی حدود ۱۲ نفر از فعالان عرصه دفاع مقدس از سراسر كشور حضور داشتند.

از قم، همدان، تهران و یزد …وقتی حضرت آقا وارد شدند، همه را اضطرابی خوشایند در بر گرفته بود و از آنجایی كه من در جلوی صف بودم، به محض ورود آقا، ایشان با لبخندی بر لب به من اشاره كردند كه «خوش لفظ» شمایی؟

در حالی كه قند در دلم آب می شد، رو به آقا گفتم: آقا، شما ما را از كجا به جا آوردید؟

و لحظه¬ای بعد از این كلام، خودم را در آغوش رهبرم احساس كردم؛ چه لحظه شیرینی! جای همه دوستان خالی!برای لحظه ای از خود بی خود شده بودم و آقا بسیار مرا مورد تفقد خود قرار دادند.

بعد از دقایقی، آقا چفیه خود را از گردن باز كردند و آن را به گردنم انداختند.

از ورود حضرت آقا تا وقت نماز حدود ۲۰ دقیقه ای مانده بود و تا احوال پرسی بین افراد آغاز و پایان یافت، لحظه دیدار با معبود آغاز شد.

نمی دانم آقا در آن لحظه چگونه و از كجا متوجه مشكلات جسمی من شده بودند كه به اطرافیان اشاره فرمودند برای من یك صندلی بیاورند تا بهتر بتوانم نمازم را به جا آورم؛ و من هرچه اصرار كردم كه روی زمین نماز می خوانم، انگار فایده ای نداشت؛ و این شد كه نماز را به اتفاق یار خواندیم، عجب نمازی بود! جای همگی خالی!از طنزهای شیرینی كه رهبری با من بیان می كردند، پیدا بود كتاب را دقیق مطالعه كرده اند.

برایم جالب بود كه حضرت آقا به آقای امیری كه در جمع ما حضور داشتند تاكید كردند، شما این كتاب را بخوانید، حتما چندین غزل و قصیده خواهید سرود؛ و ایشان هم تا ۳ بار به نشانه تایید به رهبری گفتند: «چشم آقا»! و بعد ایشان به حالت احترام بلند شدند و دست مرا در بین جمع بوسیدند.

نمونه هایی از متنراوی خاطرات خود را بی کم و کاست بیان کرده و این صداقت است که در تمام کتاب موج می زند؛ حتی در مواردی که به ضررش باشد.

برای مثال، از یک مقطع در عملیات کربلای5 چنین روایت می کند:«... نمی دانم چرا، شاید اثر موج انفجار بود، شاید هم تاثیر از دست دادن این همه عزیز و رفیق، که گوشی را از دست سالار آبنوش گرفتم و به فرمانده لشکر گفتم: «کسی نمانده، ما تنها هستیم.» فرمانده گفت: «اگر ترسیدی...» پاک قاتی کردم و جواب تندی به فرمانده لشکر دادم.

آبنوش هم گفت: «من می مانم، تو اگر می خواهی، با نیروهایت برگرد، اما برو پیش حاج مهدی.»دوباره داخل کانال رفتم و طول آن را طی کردم.

دیگر نمی خواستم لحظه ای درنگ کنم و چشمم به پیکر غرقه به خون بچه ها بیفتد.

اگرچه داشتم از غصه منفجر می شدم.

دو نفر را سرپا دیدم.

اولی امیر خان زاده بود که می گفت: من همین جا می مانم و برنمی گردم.

دومی هم طهمورثی پیک من بود که گفت: «جناب فرمانده، حالا باید چه کار کنیم؟

» خنده تلخی کردم: «کسی نمانده تا من فرمانده اش باشم.» ...

از بالای دژ آخرین نگاه را به انبوه جنازه ها انداختم و نگاهم روی نخلستان های چپ و راست دژ ماند؛ همان نخلستانی که قبل از آمدن با کاکل نخل هایش به ما می خندید، اما حالا تماماً بی سر شده بود و تا کمر سوخته....

وقتی به ابوشانک رسیدیم، حال حضرت زینب برایم تداعی شد.

اگر در مرحله اول عملیات ۱۲۰ نفر رفتیم و ۴۵ نفر برگشتیم، این بار از ۱۲۰ نفر فقط ۹ نفر مانده بودیم.

آن قدر دلم تنگ شده بود که حتی گریه هم نمی کردم.

بغضی گلوگیر راه نفسم را بسته بود.

تصویر حنابندان بچه ها در شب عزیمت، یکی یکی مقابل چشمم آمد.

تک تک آنها پاره های تن من بودند که پیکر های شان در خط مانده بود.

یاد سهرابی و بهادر بیگی که افتادم، سر به نخلستان گذاشتم و تنها میان نخل ها بلند بلند گریستم.»

پزشکی که هزار عمل جراحی در بیمارستان های صحرایی جنگی انجام داد

بسیاری از پزشکان این مرز و بوم از نخستین ساعات شروع تجاوز ارتش بعث وارد صحنه خدمت به مجروحان و مصدومان شدند و فصل جدیدی را در طب رزم آفریدند.

در آن گیرودار که موشک، بمب، راکت، خمپاره و گلوله از هر طرف می بارید، این پزشکان در قالب تیم های اضطراری پزشکی، بارها به جبهه اعزام شدند و حماسه آفریدند.

آنچه در این گزارش آمده است، حاصل دو ساعت مصاحبه با دکتر حسین بنازاده، یکی از پزشکان جراح صاحب نام و مسئول یک تیم اضطراری پزشکی می باشد.

دکتر حسین بنازاده، متولد 1327 در دامغان، در سال 1371 از رساله فوق تخصص جراحی عروق و پیوند اعضا در دانشگاه شهید بهشتی دفاع کرد و پس از سپری کردن دوره شش ماهه پیوند کبد در انگلستان، تا سال 1376 رئیس بیمارستان طالقانی تهران بود و به عضویت هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی درآمد.

وی اکنون در بیمارستان مهر تهران مشعول به طبابت است.

بسیاری از پزشکان در جریان مبارزات مردمی بر ضد شاه همگام و همراه مردم بودند.

در این مورد، دکتر حسین بنازاده از روزهای انقلاب می گوید: ...

سال 1357 رزیدنت جراحی بودم.

در بیمارستان رضاشاه سابق و شهدای هفتم تیر فعلی خدمت می کردم.

مسیر بیمارستان طوری بود که مجروحان درگیری ها را به آنجا می آوردند.

از چند روز به 22 بهمن تا دو سه روز بعدازآن، آن قدر سرمان شلوغ بود که حدود یک هفته نتوانستم از بیمارستان خارج شوم.

وی از مشارکت در جبهه، چنین می گوید:سال 1359 درحالی که رزیدنت جراحی بودم، جنگ تحمیلی شروع شد.

اسفندماه برای کمک، عازم آبادان شدیم.

آبادان محاصره بود و ما را شبانه با هاورگراف به آبادان رساندند.

همان شب ما را به بیمارستان آرین [۲] در کوی ذوالفقاری بردند.

در شمال بیمارستان چند توپ مستقر کرده بودند.

با شلیک هر توپ، بیمارستان می لرزید.

در این مأموریت، تجربه جنگی بسیاری را آموختم و یاد گرفتم که جراحی در جنگ، قوانین و اصول خودش را دارد.

باید هر کاری کرد تا مجروحی را نجات داد.

تا سال 1361 پنج ـ شش بار دیگر همراه اساتیدم همچون دکتر ایرج فاضل و کلانتر معتمد که از پیشکسوتان جراحی در ایران هستند، به جبهه اعزام شدم و خدمت کردم.

■در مورد آمادگی تیم دکتر بنازاده، سردار توکل احدي مي گويد: «در دوران جنگ اطبايي داشتيم که شما و ما آنها را به عنوان پزشکان اضطراري مي شناسيم.

دکتر کلانتر معتمد رئيس بيمارستان شهداي تجريش بود.

ما باهم قرار داشتيم که من به ايشان زنگ مي زدم که دکتر! فردا صبح فلان جا باشيد.

مي ديديد فردا صبح دکتر کلانتر با تيمشان آنجا مستقر است.

يک جراح توراکس [۳] که صاحب نام است و مردم مي آمدند و ساعت ها مي ايستادند دکتر آنها را ويزيت کند، به اين راحتي به جبهه مي آمد.

يا همين دکتر ايرج فاضل.

دو دکتر هم داشتيم به نام بنازاده ها که جراح بودند.

من فقط به آنها تلفن مي زدم که دکتر بنازاده، مثلاً فردا در فلان ساعت در فلان جا باشيد.

اينها کیفشان حاضر بود و تيمشان هم حاضر بودند.

مثلاً پرستار و متخصص بيهوشي و اتاق عمل و همه چیز را با خودشان مي آوردند.

وقتي عمليات شروع مي شد، ما جنگ را با آنها اداره مي کرديم؛ سپس نيرو هاي عادي را جايگزين مي نموديم.

آنها حدوداً نزديک به 37 يا 38 تيم بودند.

در کل کشور.

نزدیک به چهل تیم پزشکی شکل گرفته بود.

اين تيم هاي اضطراري حدود 20 نفر و حداکثر 30 نفر بودند.»

یکی از موارد مهم در دفاع مقدس، شکل گیری بیمارستان های صحرایی در نزدیک ترین محل ممکن به خط مقدم است.

آقای دکتر حسین بنازاده از روند شکل گیری بیمارستان های صحرایی می گوید:با توجه به کوتاه بودن زمان طلایی در درمان جراحات جنگی، لازم بود تا در نزدیک ترین نقطه ممکن به صحنه نبرد، اتاق عمل داشته باشیم.

بر این اساس، در ابتدای جنگ با آنکه تجربه و امکانات لازم را برای ایجاد بیمارستان های صحرایی نداشتیم، ولی با همکاری سپاه پاسداران موفق به راه اندازی شش ـ هفت بیمارستان صحرایی شدیم.

مثلاً همان اوایل در سومار چهار کانتینر به ما دادند.

به کمک دکتر محمد بنازاده و اعضای تیم اضطراری، آنها را در مدت 24 ساعت به صورت یک بیمارستان چیدمان کردیم و برای پذیرش مجروحان اعلام آمادگی شد.

برای سپاه پاسداران نیز با کمک آقای نصرالله فتحیان، پنج شش بیمارستان صحرایی با کانکس درست کردیم، ولی به سرعت شرایط بهبود یافت و وزارت مسکن و شهرسازی وارد عرصه شد و بیمارستان های صحرایی مجهزی را در زیرزمین ایجاد کرد که حتی از گزند بمب های پانصد کیلویی دشمن در امان بود.

الآن هرساله در هفته اول یا دوم اسفندماه، سپاه پاسداران در بیمارستان صحرایی شهید بهشتی [۴] مراسمی را برگزار می کند و از پزشکانی که در این بیمارستان خدمت کرده بودند دعوت می کند.

تاکنون موفق شده ام سه بار در آن شرکت کنم.

در این مراسم اجلاس علمی برقرار می شود و دیدو بازدید هم که جای خودش را دارد.

نقش مهم و اساسی بیمارستان های صحرایی در تریاژ یا تقسیم مجروحان جنگ بود.

مجروحانی که می توانستند بیش از دو سه ساعت دوام بیاورند را به بیمارستان های پشت خط در اهواز، ایلام و کرمانشاه (باختران) هدایت می کردیم، ولی مجروحانی که وضعیت آنها بحرانی بود، همان جا تحت درمان قرار می گرفتند.

تعدادی از همکارانم برایشان کارکردن در بیمارستان های صحرایی مشکل بود، برای همین اتفاق می افتاد که دو شیفت را یعنی شانزده ساعت یک نفس کار می کردیم.

روزی که شانزده ساعت در تریاژ کار کردم و بیش از 230 مجروح را به اتاق عمل فرستادم، پاشنه پایم درد گرفته بود.

در آن روز دکتر ایرج فاضل هم سنگ تمام گذشت و با تمام وجود خدمت می کرد.

یک بار که ایلام بودم، یکی از برادران مسئول سپاه به من گفت: قصد تصرف ارتفاع کله قندی را داریم و اگر تیم شما ریسک می کند و عبور از نزدیکی دشمن را قبول می کند، بگویید تا برنامه ریزی کنیم.

پذیرفتم و از طرف تیم قول مساعد دادم.

سر شب با پنج دستگاه آمبولانس به قول دوستان بدخیم (گِل مالی شده)، حرکت کردیم.

نزدیک ساعت 3 نیمه شب به چندین کانتینر رسیدیم که برای بیمارستان صحرایی در نظر گرفته بودند.

این بیمارستان دو اتاق عمل داشت.

وقتی عملیات شروع شد، از ساعت 5 صبح تا 5 عصر دوازده عمل لاپاراتمی انجام دادم.

عمل لاپاراتمی (Laparotomy) به معنای ایجاد یک برش بزرگ در دیواره شکم و ورود به حفره شکم به منظور اکتشاف، تشخیص و درمان احتمالی است.

این عمل دو سه ساعت وقت می گیرد؛ ولی در آن شرایط انجام برخی از مراحل را به دوستان پرستار مجرب تیم مثل آقایان بشیری و نسرینی واگذار می کردم.

در همین روز نیز پنج لوله چست تیوب در بدن مجروحان کار گذاشتم که در نوع خودش در تاریخ کارم یک رکورد است؛ هر چتد که یک روز در بیمارستان رضایی دامغان 74 عمل ختنه انجام داده بودم!در زمان جنگ، تیم اضطراری در محل خدمت خود نیز بایست به بیماران و جانبازان جنگ خدمت می کردند.

آقای دکتر حسین بنازاده در این مورد می گوید:همین که تیم جراحی اضطراری ما از جبهه برمی¬گشت، باید به مجروحانی که در بیمارستان ها بستری بودند و یا در منازلشان دوران نقاهت را می گذراندند، با جدیت بیشتری خدمت می کردیم.

علاوه بر اینها، مسئول کمیته تعیین درصد از کارافتادگی مجروحان جنگ در دامغان نیز بودم.

هرچند عملاً خودم به تنهایی تمام امور مربوط را انجام داده و برای هر مراجعه کننده پرونده پزشکی درست می کردم!نه تنها از دامغان بلکه از سمنان و شاهرود، مسئولان بنیاد شهید و امور ایثارگران، مجروحان قابل توجهی را برای تشکیل پرونده به من ارجاع می دادند.

آن زمان هزینه تشکیل هر پرونده برای بنیاد شهید از سی تا پنجاه هزار تومان بود، ولی به لطف خداوند، بابت بیش از پانصد پرونده ای که در این موضوع تدوین کردم، ریالی دریافت نکردم.

از سوی دیگر، بلااستثنا تمام تعیین درصدهایی را که انجام داده بودم، بدون تغییر در مراجع بالاتر تأیید شد.

شرکت فعال تیم های پزشکی در بیمارستان های صحرایی و انجام جراحی های مختلف، باعث شد تا دنیای جدیدی از تجربه طب رزم به روی این پزشکان گشوده گردد.

دکتر بنازاده در این مورد می گوید: هر بار که تیم ما به منطقه اعزام می شد و همچنین در شهرستان به مجروحی خدمتی ارائه می¬کرد، بر تجاربش افزوده می¬شد.

اغراق نگفته ام که در مناطق جنگی حدود هزار عمل جراحی روی مجروحان جنگ انجام داده ام و بیش از این در پشت جبهه نیز روی مجروحان جنگی عمل جراحی کردم.

برای مثال، از تجارب اولیه ما این بود که کانال ترکش در بدن مصدوم را نباید مسدود کرد؛ زیرا ترکش با لرزشی که ایجاد می کند، به بافت های مجاورش نیز صدمه زده و آنها را پس از مدتی فاسد می کند.

بنا براین اگر کانال ترکش سریع بسته شود، عفونت خون یا سپسیس (sepsis) ایجاد می کند.

سپسیس وضعیتی است که در آن بدن با یک عفونت جدی می جنگد.

اگر بدن دچار عفونت خون شود، وضعیت کاهش فشارخون که به آن شوک می گویند، ایجاد خواهد شد.

همه برای خدمت به جبهه آمده بودند.

هر کس هر چه توان داشت، انجام می داد.

این دیدگاه سبب شده بود همه مشتاق یادگیری باشند.

انگیزه قوی برای یادگرفتن، کار آموزش را سهل کرده بود و ما که دنبال چنین موقعیت هایی بودیم، از هر لحظه اوقات فراغت، برای آموزش افراد تیم و دیگر علاقه مندان استفاده می کردیم.

هر جراحی به راحتی نمی پذیرد اندامی را قطع کند، مگر در مواردی که جان بیمارش در خطر جدی قرار داشته باشد.

بنابراین در چنین مواردی به بیمار فرصت می دهم تا خودش در مورد این امر مهم تصمیم بگیرد.

ولی در جبهه وضع فرق می کرد و ما چنین زمانی را در اختیار نداشتیم.

وقتی یک مجروح جنگ به هوش می آمد و می دید دست، پا یا عضو دیگرش قطع شده است، با شوک روبرو می شد.

از سوی دیگر، درد فانتوم به سراغ درصدی از آنها می آمد.

این افراد گاهی اوقات در عضوی که وجود ندارد، درد احساس می کنند.

مثلاً ممکن است دست فردی از آرنج قطع شود و وی احساس درد شدیدی در مچ یا کف دست خود بکند.

به این دردها که معمولاً مزمن هستند، درد شبح یا فانتوم Phantom pain می گویند.

قطع پا یا پاهای مجروحان بی هوش در جبهه واقعاً تصمیم سختی بود؛ هرچند که پای مصنوعی زیر زانو دارای 80% عملکرد پای طبیعی و پای مصنوعی بالای زانو دارای کارکرد حدود 50% پای طبیعی است ولی در مورد قطع دست، وضعیت بحرانی تر بود؛ زیرا حتی با قطع شست، 70% کار آیی دست از بین خواهد رفت، برای همین برای قطع عضو با وسواس زیاد تصمیم می گرفتیم.

گشت وگزاری در فرنگ

جمعه سیاه: مصرف گرایی لجام گسیخته ما و نابودی زمین

نویسنده: جرج مانبیوت [۵]مترجم: هادی سعادت همه همه چیز می خواهند: چنین گزاره ای قرار است چگونه عملی شود؟

وعده رشد اقتصادی این است که فقرا می توانند مثل ثروتمندان زندگی کنند و ثروتمندان مانند اشرافها.

ولی هم اکنون مدت هاست از مرز محدودیت های فیزیکی سیاره ای که حافظ ماست عبور کرده ایم.

تغییرات شدید آب و هوایی، فرسایش خاک، از بین رفتن زیستگاه ها و گونه های گیاهی و جانوری و دریایی از پلاستیک همگی در نتیجه رشد مصرف گرایی تشدید می شوند.

وعده تجمل خصوصی برای همگان قابل تحقق نیست: نه از نظر فیزیکی و نه از نظر فضای اکولوژیک امکان تحقق چنین چیزی وجود ندارد.

اما رشد اقتصادی همچنان باید ادامه داشته باشد: در همه جا این یک الزام سیاسی محسوب می شود.

و ما باید سلایق خود را منطبق با آن تنظیم کنیم.

بازاریابی به اسم استقلال فردی و حق انتخاب، از جدیدترین یافته های علوم عصب شناختی برای در هم شکستن خطوط دفاعی ما بهره می گیرد.

کسانی که خیال مقاومت در سر دارند، باید همچون «جانداران ساده» در «جهان جدید متهور» به سکوت کشانده شوند؛ کاری که در این مورد بر عهده رسانه هاست.

با گذر هر نسلی، خط مبدأ مصرف عادی سازی شده تغییر می کند.

سی سال پیش با توجه به در دسترس بودن آب لوله کشی پاک و در دسترس، خریداری آب های معدنی مضحک بود.

امروزه کار به جایی رسیده که در سراسر جهان، ما در هر دقیقه یک میلیون بطری پلاستیکی استفاده می کنیم.

هر جمعه ای جمعه سیاه است؛ هر کریسمسی یک فستیوال جشن پر زرق و برق نابودی است.

با اصرار به ما گفته می شود که زندگی خود را با سوناهای برفی، کولرهای هندوانه ای و تلفن های هوشمند مخصوص سگ ها پر کنیم، وسایلی که جایزه اول آنها یک پرینتر کیک ساز سه بعدی است که به شما اجازه می دهد مونالیزا، تاج محل یا کپل سگتان را هر روز صبح بخورید.

اما در عمل، این وسیله، یک هفته ای در آشپزخانه جلو دست و پایتان را می گیرد تا به این نتیجه برسید که فضای کافی برای آن ندارید.

ما برای آشغال هایی مثل این دست، در کار نابود کردن سیاره زمین و چشم اندازهای خودمان برای بقا هستیم.

همه چیز باید از بین برود.

وعده جانبی دیگر این است که از طریق مصرف سبز می توانیم رشد دائمی را با بقای سیاره زمین هماهنگ کنیم.

اما چندین مطالعه صورت گرفته فاش می کنند که هیچ تفاوت قابل توجهی بین اثر انگشت اکولوژیک کسانی که خود را مراقب نحوه مصرفشان می دانند با سایرین وجود ندارد.

در مقاله ای که اخیراً در مجله محیط زیست و رفتارها منتشر شده، آمده است: کسانی که خودشان را مصرف کنندگان آگاه می دانند، انرژی و کربن بیشتری تولید می کنند تا کسانی که چنین ادعایی ندارند.

چرا؟

چون آگاهی زیست محیطی معمولاً در میان مردمان ثروتمند بالاتر است.

چیزی که بر اثرگذاری ما بر سیاره زمین حاکم است، نه این آگاهی، بلکه میزان درآمد است.

ما هرچه ثروتمندتر باشیم، فارغ از نیات خوبمان، اثر زیست محیطی مان نیز بزرگ تر می شود.

آن طور که این تحقیق نشان می دهد، کسانی که خود را مصرف کننده سبز می دانند، عمدتاً بر رفتارهایی تمرکز دارند که مزایای نسبتاٌ اندکی در پی دارند.

من کسانی را می شناسم که با وسواس حواسشان به بازیافت مواد هست، کیسه های پلاستیکی شان را برای مصارف بعدی نگهداری می کنند، آب توی کتری شان را با دقت اندازه می گیرند؛ بعد برای تعطیلات به جزایر کارائیب می روند و تمام صرفه جویی های زیست محیطی شان را با ضریبی صد برابر بیشتر بر باد می دهند.

من به این اعتقاد رسیده ام که بازیافت کردن در واقع مجوزی را برای سفرهای هوایی آنها به مناطق دوردست صادر می کند.

این کار مردم را تشویق می کند که سبز زندگی کنند و در عین حال آنها را قادر می سازد تا اثرگذاری های بزرگ ترشان را نادیده بگیرند.

لازم نیست به هیچ یک از این شیوه های کاهش اثر انگشت کربنی مان عمل کنیم، بلکه باید نسبت به محدودیت های حیات آگاه باشیم.

رفتار ما درون این سیستم نمی تواند پیامدهای سیستم را تغییر دهد.

این خود سیستم است که باید تغییر کند.

تحقیق انجام شده از سوی آکسفام نشان می دهد که 1 درصد ثروتمندترین های جهان (اگر خانواده شما دارای درآمدی 70 هزار پوندی یا بالاتر است شامل شما هم می شود) حدود 175 بار بیشتر از 10 درصد فقیرترین های جامعه کربن تولید می کنند.

در جهانی که همه قرار است سودای درآمدهای بالا را در سر بپرورانند، چگونه می توانیم از تبدیل زمین - که حیات و رفاه همگی بستگی به آن دارد - به کره ای از گرد و غبار اجتناب کنیم ؟

اقتصاددانان می گویند: از طریق ارتباط زدایی عوامل، یعنی جدا کردن رشد اقتصادی از مواد اولیه مصرفی.

اما این کار چه خاصیتی دارد؟

در مقاله منتشر شده در نشریه «پلوس وان» آمده است، در حالی که در برخی کشورها ارتباط زدایی نسبی رخ داده، هیچ کشوری در طول 50 سال گذشته به طور کامل به هدف دست نیافته است.

به عبارت دیگر، هرچند در روند افزایش تولید ناخالص داخلی ممکن است میزان مواد اولیه و انرژی کاهش یافته باشد، اما مصرف کل منابع زمین همچنان افزایش یافته است.

یک رشد جهانی 3 درصدی به این معناست که حجم اقتصاد جهانی هر 24 سال دو برابر می شود.

به همین دلیل است که بحران های زیست محیطی با چنین نرخی در حال شدت گرفتن هستند.

با این حال، هدف اصلی حصول اطمینان از این است که این اقتصاد دوبرابر می شود و دوباره دوبرابر می شود و همچنان به طور دائمی به دوبرابر شدن ادامه می دهد.

اگر در پی دفاع از حیات زنده در برابر گردباد ویرانی هستیم، باید اعتقاد بیاوریم که لازم است به مبارزه خود با شرکت ها و دولت ها و حماقت کلی بشریت ادامه دهیم.

کسانی که این سیستم را توجیه می کنند اصرار دارند که رشد اقتصادی برای رهایی از فقر ضروری است.

اما مقاله منتشر شده در «بازنگری اقتصاد جهانی» کشف می کند که 60 درصد فقیرترین های جهان تنها به میزان 5 درصد درآمد اضافی حاصله از افزایش تولید ناخالص ملی بهره مند می شوند.

در نتیجه هر 111 دلار رشد، کاهشی یک دلاری در فقر را به دنبال دارد.

به همین دلیل است که با روندهای فعلی 200 سال طول می کشد تا اطمینان حاصل شود که همه انسان ها حداقل 5 دلار در روز دریافت خواهند کرد.

تا آن موقع میانگین درآمد سرانه به یک میلیون دلار در سال خواهد رسید و اقتصاد 175 بار بزرگ تر از امروز خواهد شد.

این فرمولی برای رهایی از فقر نیست.

فرمولی برای نابودی همه چیز و همه کس است.

مصرف سبز، ارتباط زدایی از مواد اولیه، رشد پایدار، همگی توهماتی بیش نیستند که برای توجیه بقای یک مدل اقتصادی طراحی شده اند که ما را به سمت فاجعه سوق می دهد.

سیستم فعلی مبتنی بر تجمل خصوصی و فلاکت و ادبار عمومی، همه ما را نابود خواهد کرد.

در این مدل، تجمل و محرومیت دو سر یک هیولا هستند.

منبع: yon.ir/HYQmF

جمعه سیاه: دستاویزی برای تمسخر فقرا

نویسنده: آنا رودس [۶]مترجم: محمود سبزواریجمعه سیاه زمان بسیار گویایی برای مشاهده شکاف های موجود بین پولدارها و کسانی که دستشان به دهنشان می رسد در جامعه آمریکاست.

روزنامه ها و وب سایت ها با انتشار مقالاتی توضیح می دهند که کجا و چگونه می توان شیرین ترین خریدها را کرد و آنها را با عکس های زیادی همراه می کنند که از صف هایی شکل گرفته در امتداد خیابان ها، هجوم مردم برای ورود به داخل فروشگاه ها و کسانی که برای به دست آوردن آخرین تلویزیون صفحه مسطح باقیمانده با 50 درصد تخفیف از قیمت واقعی اش سر و دست می شکنند، گرفته شده اند.

به خریداران دقیقاً گفته می شود کجا بروند و چگونه خریدهای شیرینی انجام دهند؛ بعد هم تماشاگران بدبختی ملت، برای بهره بردن از این نسخه خرده فروشی از فیلم «هانگر گیم» به آنها می خندند.

حرف من بر سر اشاره به این حرکت جمعی و شتابان به سوی مصرف گرایی نیست، بر سر تمسخر و استهزای کسانی است که در آن شرکت می کنند.

البته بسیاری از «خریدکنندگان زبل» طبقه متوسط جمعه سیاه، فقط برای دست یافتن به یک معامله شیرین در این مکان ها حضور پیدا می کنند؛ اما این رویداد سالانه بیشتر برای آنهایی اهمیت دارد که در نهایت شانس خریداری « مایحتاج ضروری» و اندک کالاهای لوکس را به قیمتی که عملاً یارای پرداختش را دارند پیدا می کنند.

جامعه ما به غایت سطحی است.

این که چه کسی بزرگ ترین تلویزیون، خانه هوشمند، بهترین لباس ها را دارد، ما را وارد رقابتی علیه یکدیگر برای «بهترین بودن» کرده اند؛ اما این بهترین بودن تقریباً به طور کامل بر مبنای آنچه که داریم قضاوت می شود.

اگر پول کمی داشته باشید، رقابت در این عرصه به کلی برایتان ناممکن می شود.

برای خانواده هایی که بچه دارند، این فشار برای «همرنگ جماعت کردن خود» چندین برابر می شود.

به خصوص با توجه به مشغولیت ذهنی ما به فناوری های گران قیمت.

بچه ها از همان اولین سال های مدرسه به استفاده از تبلت ها و وسایل هوشمند روی می آورند و همه انتظار دارند که آنها دارای این گونه وسایل باشند.

رقابت برای «بهترین بودن» در زمین بازی، با رقابت برای دیده شدن در فروشگاه ها هماوردی می کند.

بخش عمده ای از تبلیغات امسال مربوط به جمعه سیاه، مستقیماً والدین و فرزندانشان را هدف گرفته اند؛ کودکان به گونه ای مغزشویی می شوند که خواستار داشتن این هدایای کریسمس که به شکل زننده ای گران قیمتند شوند، به همان شکلی که مغزشویی شده اند تا مقادیر ناسالمی از مواد قندی را مصرف کنند.

در این روند، والدین نیز در معرض این لطمه روحی قرار می گیرند که اگر به خواسته های آنها عمل نکنند یا اصولاً نتوانند عمل کنند، چه خواهد شد.

به خاطردارم زمانی که من مدرسه می رفتم، همه یک «گیم بوی» داشتند.

این یک وسیله بود و همه می توانستند با هم کنسول هایشان بازی کنند؛ به خصوص بعد از کریسمس، وقتی که مدرسه ما یک روز«اسباب بازی تان را به مدرسه بیاورید» برگزار می کرد.

من گیم بوی نداشتم و احساس می کردم که خیلی از بقیه عقب مانده ترم.

پدر و مادرم که متوجه اشکال کار شده بودند، سال بعد برای من هم یکی خریدند؛ ولی تا آن موقع ارزش این وسیله در زمین بازی تنزل کرده بود و همه به سمت داشتن یک «ایکس باکس» حرکت کرده بودند.

این یک روند خرید بی توقف برای «انطباق با دیگران» و «عقب نماندن از دیگران» بود.

البته وقتی به گذشته نگاه می کنم، این روند نسبتاً پیش پا افتاده به نظر می آید.

اما در آن زمان این یک گرایش اجتماعی بود که در اصل اهمیت داشت و این گرایشی است که وقتی پای بچه ها به میان می آید، کنترل کمی روی آن دارند و دقیقاً به این خاطر است که بسیاری از والدین امروزی در حالی دیده خواهند شد که یکراست به طرف بیشترین تخفیف های داده شده روی مارک های برتر بروند.

دقیقاً به خاطر دارم که دوست مدرسه ابتدایی ام که آن موقع فقط 10 سال داشت، والدینش را واداشت تا هزاران پوند را صرف او و برادرش برای خریدهای کریسمس کنند و همسایه کناری شان به آنها حسودی می کرد، چون «فقیر» بود و آن سال فقط چند هدیه بیشتر دریافت نکرده بود.

جمعه سیاه یکی از معدود فرصت ها برای والدین کمتر مرفه برای خرید هدایای «باحال» برای اعضای خانواده شان به قیمتی است که در حالت عادی چندین برابر بیشتر است.

همچنین فرصتی برای جلوگیری از سقوط خودشان درمارپیچ ورشکستگی، و با این حال دور نگه داشتن فرزندانشان از تمسخر شدن.

گفتن اینکه والدین باید نه بگویند کار ساده ای است، اما بی رحمی مصرف گرایی در زمین بازی هیچ حد و مرزی نمی شناسد.

خندیدن به اشتیاق مردم برای به دست آوردن بهترین های این بازارمکاره تخفیف سالانه، نشان می دهد که بسیاری از بزرگسالان هرگز از اینکه بچه بدجنس زمین بازی باشند دست برنداشته اند.

از خندیدن به همکلاسی هایشان به جرم اینکه هدایای گران قیمت تری ندارند تا خندیدن به والدین امروز برای تلاش جهت دست یافتن به چنین اجناسی با قیمت های مناسب، ارتباط چندان زیادی با عواطف انسانی ندارد.

اگر ما به عنوان یک جامعه به تلاش این مردمان برای تامین معاشی آبرومند برای فرزندانشان در طول ایام دشوار می خندیم، باید گفت که مشکل ما بسیار ریشه دارتر از اقتصاد است!

منبع: yon.ir/nHulA

آموزش خشونت و نظامیگری به کودکان

آموزش خشونت و نظامیگری به کودکان در فیلم هایی چون داستان اسباب بازی 3 و شگفتی آفریناننویسنده: هیدی تیلنی کرامرمترجم: محمود سبزواریدر صحنه ای از فیلم «مانسترز اینک»، قهرمان داستان لیتل بو، کودک نوپایی که تازه زبان باز کرده را به یک صندلی می بندند که سوراخ هایی برای تخلیه مایعات بدن در کف آن وجود دارد، درست مثل صندلی الکتریکی که در اتاق اعدام دیده می شود.

تماشای این فیلم مرا متقاعد کرد تا نگاه دقیق تری به مقوله ای بیندازم که کودکان سراسر جهان به اسم «سرگرمی مختص آنها» سرگرم تماشایشان هستند؛ این فیلم ها با ذهن و عواطف کودکان چه می کند و کلیت این مقوله چه ارتباطی با سیاست های دولتی و نهادهای اجتماعی پیدا می کند؟

به باور من، تصادفی نیست- در حالی که انیمیشن ها با تصاویری از خشونت، نظامیگری و کشتار، مغز کودکان را پر می کند- نوار نقاله مدرسه به زندان در مدارس محلات و اجتماعات رنگین پوستان، هر روز فعال تر می شود؛ اجتماعاتی که بسیاری از کودکانشان یا برای زندگی در زندان یا در نیروهای مسلح در آب نمک خوابانده شده اند.

سوق دادن دانش آموزان به بیرون از کلاس و راندن آنها به سمت سیستم عدالت جنایی- غالباً به خاطر تخلفات کوچکی چون اهمال در انجام تکالیف درسی- به همان اندازه اندازه آزار دهنده است که برنامه های واحد های آموزش افسران ذخیره جوانان در مدارس ابتدایی به عنوان راهی برای جذب نیروهای تازه نفس و استخدام آنها یا گنجاندن تصاویری در فیلم های کودکانی که «جنگ با ترور» را توجیه می کنند.

با این وجود، تبلیغات همچنان ادامه دارد.

در فیلم «شگفتی آفرینان»، تصویر مجازی یکی از هواپیماهای یازدهم سپتامبر به کودکان نشان داده می شود که در حال پرواز به سمت یک شهر آمریکایی است، در حالی که کل اعضای خانواده از یک میز شکنجه سردرمی آورند؛ این فیلم همچنین نشان می دهد، آقای شگفتی آفرین توسط حباب های چسبناکی مورد حمله قرار می گیرد که به شدت به سلاح ظاهراً غیر کشنده کف چسبناک و ناتوان کننده شباهت دارد که در حال حاضر برای کنترل جمعیت در آمریکا و نقاط دیگر پیشنهاد شده است.

و زمانی که بچه ها می بینند قهرمان فیلم داستان «اسباب بازی 3»، باز لایتر محبوبشان- که در دو فیلم قبلی این مجموعه به عنوان یک دوست نشان داده شده- پس از آنکه مورد شکنجه قرار می گیرد، شخصیتش تغییر می کند و به زندانبانی برای جهان به شدت بی رحم و گرفتار دیستوپیای نظارت و شناسایی داستان اسباب بازی 3 تبدیل می شود، قرار است بچه ها چه فکری کنند؟

این نمونه ها و بسیاری موارد دیگر از فیلم های شبیه آنها، اهمیت بسیار زیادی دارند؛ چرا که از همان سنین پایین باورهای کودکان را نسبت به دیگران قالب بندی می کنند.

برای مثال به شخصیت های فیلم دیزنی «علاءالدین» فکر کنید که شاید بچه ها را تشویق کرده باشند اهالی جهان عرب را به عنوان انسان هایی سنگدل و بی عاطفه نگاه کنند، آن هم در هنگامه ای که دولت آمریکا آگاهانه در حال شکل دهی یک حمایت همه جانبه از جنگ اول خلیج فارس بود.

به قول هنری ژیرو منتقد فرهنگی، این فیلم و فیلم بعدی دیزنی نه تنها شامل زبان تهاجمی نسبت به خاورمیانه بود، بلکه حتی این اندازه هم به خودشان زحمت نداده بودند تا به جای استفاده از یک خط درهم و برهم و بی معنا در برخی از صحنه ها، از رسم الخط صحیح عربی استفاده کنند.

علاوه بر زبان مرگ، صحنه های جنگی و توحش عمومی، مشخصه های آزار دهنده دیگری نیز در فیلم های خاص کودکان مشاهده می شود.

برای مثال در فیلم «توربو» که در آن یک حلزون می کوشد با ورود به ایندیاناپولیس 500 پیروز شود، تقریبا تمام شخصیت های آمریکایی دارای یک حس و حال و فضای درون شهری هستند.

در حالی که شخصیت های اسپانیولی زبان به عنوان افرادی فقیر، تنبل و یا بی¬عار به تصویر کشیده می شوند، کلیشه ای که در فیلم «فصل باز» نیز تکرار شده که روایتگر داستان یک خرس اهلی خانگی است که به حیات وحش بازگردانده می شود.

در این دست فیلم ها، زنان یا در قالب شخصیت هایی «سلیطه » نشان داده می شوند، یا مطیع و فرمانبردار.

مثلا در فیلم «دیو و دلبر» که نمونه بسیار دست اولی برای یک زن است تا یاد بگیرد چگونه وارد یک رابطه مبتنی بر سوءاستفاده گری شود.

همواره از تبلیغات و دیگر اشکال حساس ارتباطات رسانه ای برای شکل دهی جو حمایت از جنگ، اعمال قدرت پلیسی نظامیگرایانه و نظارت دولتی به بهانه «امنیت ملی» استفاده شده است.

تصاویر و پیام های موجود در یک فیلم، برنامه تلویزیونی، موسیقی پر طرفدار و بازی های ویدئویی، بخش مهمی از این روند را شکل می دهند، به خصوص به این دلیل که هم اکنون پنج غول رسانه ای بزرگ، کنترل بیش از 90 درصد تمام چیزهایی را که در سراسر آمریکا دیده و شنیده می شود، در اختیار خود دارند.

ما در مقابل چنین پس زمینه ای، اندک اندک به شکنجه و نظامیگری در فیلم های کودکان خو کرده ایم.

بعد قرار است چه شود؟

هر گاه که ما به رنج کشیدن دیگران می خندیم، در سیاهی خشونت، ستمگری و جنگ شریک شده ایم.

آیا این است تربیتی که ما برای کودکانمان می خواهیم؟!

منبع: yon.ir/9W6h0

خواندنی هایی از فضای مجازی

آیا هیروشیمای ژنتیکی در راه خواهد بود؟

اخیراً چند صد تن از دانشگاهیان، دانشمندان و بیوهکرها (هکرهای زیستی) در مؤسسه فناوری ماساچوست مشهور به «ام آی تی» دور هم جمع شدند تا نشستی را برگزار کنند که نخستین گردهمایی جهانی بیوهکرها نام گرفته است.

بیوهکرها زیست شناس هایی هستند که خارج از آزمایشگاه های مرسوم کار می کنند.

یکی از حاضران در نشست یادشده، جوزا زینر (Josiah Zayner)، دانشمند سابق ناساست که به یک بیوهکر تبدیل شده است.

او می گوید: «برای این کار، به مدرک دانشگاهی (از مؤسسه فناوری ماساچوست) نیازی نداریم.

این خود علم است که به هک زیستی اعتبار و مشروعیت می بخشد.

اعتبار این علم به کارهای جالبی است که مردم در این حوزه انجام می دهند.»

زینر در اوکلند، یکی از شهرهای بزرگ کالیفرنیا زندگی می کند.

او در آنجا خانه ای را به یک آزمایشگاه علمی تبدیل کرده است و شرکتی را می چرخاند که کیت های مهندسی ژنتیک به مردم می فروشد.

در آمریکا، ویرایش ژن به لحاظ فنی ممنوع نیست اما استفاده از بودجه فدرال برای این کار، یا ممنوع است یا به دست آوردن آن فوق العاده دشوار است.

زینر می گوید: «کاری که ما می خواهیم انجام دهیم این است که فناوری مهندسی ژنتیک را در دسترس مردم قرار دهیم.

ما می خواهیم مردم به همان آسانی که از یک برنامه نرم افزاری روی گوشی های هوشمند استفاده می کنند، از فناوری مهندسی ژنتیک هم بهره مند شوند.»

قیمت کیت های تولیدی زینر، بسته به بافت سلولی و ارگانیسم های موجود در آزمایش، از حدود صد و پنجاه دلار شروع می شود.

این کسب وکار و جنبش بیوهکری، موجودیت خود را تا حد زیادی مدیون ابزاری است که به اختصار CRISPR نامیده می شود و از آن برای ویرایش ژنوم استفاده می شود.

زینر می گوید: «CRISPR فناوری بی نظیری است؛ زیرا به شما اجازه می دهد تا به طور مستقیم هر توالی دلخواه را در ژنوم فرد و درون ژن های آنها هدف بگیرید و هر تغییری را که دوست داشته باشید در آن پدید آورید.

»ابزار یادشده، دو عنصر کلیدی دارد: یک پروتئین که مانند یک قیچی عمل می کند و چیزی که اساساً یک جی پی اس است و به قیچی می گوید، کجا را باید ببرد.

این سامانه می تواند دقیقاً ژنی را که عامل بیماری خاصی است بریده و آن را جایگزین یا اصلاح کند.

دکتر امانوئل چارپینتیر (Emmanuelle Charpintier) که در موسسه «ماکس پلانک» آلمان مشغول به کار است، یکی از دو نفری است که قابلیت های برش ژن CRISPR را کشف کرده است.

او و همکار پژوهشی اش، جنیفر دودنا (Jennifer Doudna)، سامانه دفاعی طبیعی را در یک باکتری دستکاری کردند.

چارپینتیر می گوید: «به نوعی نوار فیلم شباهت دارد.

با این فناوری، فرد مسئول می تواند سرنوشت و داستان زندگی یک سلول یا ارگانیسم را ویرایش کند.»

این ابزار درها رو به روی آزمایش هایی گشوده است که تا پیش از این اصلاً قابل تصور نبودند.

بر خلاف رویکرد احتیاط آمیز دولت آمریکا در تأمین بودجه برای این گونه فعالیت های پژوهشی، چینی ها در این زمینه بسیار فعال هستند و پشتیبانی مالی اکثر پروژه های CRISPR را در ده¬ها کشور به عهده گرفته اند.

چین در حال حاضر پیشتاز کشورهایی است که نخستین بار دست به ویرایش ژن زده اند و از جمله می توان به پروژه جنین های انسانی ویرایش شده با CRISPR در سال 2015 اشاره کرد.

دکتر لای لیانزو (Lai Liagnxue)، یکی از پژوهشگران پیشگام چینی در حوزه کار با CRISPR است.

او می گوید: «تا به حال ابزار CRISPR را روی سگ، خوک، خرگوش و موش آزمایش کرده ام.

جالب ترین نکته این است که کار بر روی حیوانات در عرصه زیست پزشکی بسیار آسان شده است.

قبلاً برای چنین کاری به سال ها زمان و میلیون ها دلار سرمایه نیاز بود تا تنها بتوانیم ویرایش ژنتیکی روی یک جانور انجام دهیم.

حالا این کار بسیار سریع و ارزان انجام می شود.»

وی می افزاید: «از دیدگاه علمی، بسیار جالب است.

هر دانشمندی این نوع فناوری را دوست دارد.

آنها می توانند از این فناوری استفاده کنند تا هر آنچه را دوست دارند، بسازند.»

او البته اذعان نمود که خیلی ها از عجیب و غریب بودن نتیجه نهایی، نگران هستند: « CRISPRبه انسان ها قدرت فراوانی می بخشد.

این که ما بتوانیم نقش خدا را بازی کنیم، خیلی از مردم را نگران می کند.»

دکتر لیانزو با خنده خود نشان می دهد که این نگرانی در چین چندان جدی نیست: «به گمان من، پیشگیری از بیماری، مزیت واقعاً مناسبی است.

اگر بتوان با ویرایش ژنتیکی جلوی برخی از بیماری های ژنتیکی را گرفت، چرا این کار را نکنیم؟

استفاده از این ابزار به استفاده کننده آن بستگی دارد.

درست مانند بمب اتم.

اگر از انرژی هسته ای برای تولید برق استفاده شود، اشکالی ندارد؛ اما اگر از آن برای ساخت بمب اتم استفاده کنیم، کار نادرستی است.»

کشمکش ها بر سر این قضیه زیاد است.

CRISPR قرار نیست نوعی فناوری باشد که با آن بتوان همچون اسباب بازی برخورد کرد.

جوزا زینر با استفاده از ابزار CRISPR خود را به طور ژنتیکی دستکاری کرده است.

او از این سامانه برای ویرایش ژن عضلات خود استفاده کرد تا رشد آنها سریع تر شده و عضلاتی بزرگ تر و قوی تر داشته باشد.

او این کار را انجام داد تا به همه اثبات کند که ویرایش ژن، کار بسیار آسانی است و حتی بیوهکرهایی که خارج از آزمایشگاه های کوچک نیز مشغول به کار هستند، می توانند ژن ها را دستکاری کنند.

زینر که با افتخار از خود به عنوان نخستین کسی یاد می کند که با CRISPR مورد آزمایش قرار گرفته، قصد دارد این فناوری را به طور منبع باز در دسترس همه مردم قرار دهد.

او می گوید، روزانه چندین ایمیل دریافت می کند که نویسندگان آنها خواهان شرکت در اینگونه آزمایش ها هستند و تا به حال، هیچ یک از متقاضیان نگفته است که این کار ممکن است خطرناک باشد.

وی می افزاید: «من فکر می کنم ما در میانه یک انقلاب ژنتیکی به سر می بریم.

به گمان من، دوره جدیدی از حیات بشری آغاز شده است.

ما با گونه های کاملاً جدیدی از انسان روبرو خواهیم بود.»

منبع: خبرگزاری مشرق

مناظره خواندنی فیدل کاسترو با پاپ ژان پل دوم

نویسنده: حسین علیزادهپاپ ژان پل دوم، پاپ اسبق کاتولیک های جهان، در سال ١٩٩٨به کوبا سفر كرده بود.

در این ملاقات، پاپ ژان پل دوم از باب ارشاد و نصیحت به فیدل کاسترو گفت:ـ " آیا شما به کلیسا ایمان دارید؟

فیدل با زیرکی جواب داد:ـ " آیا شما خود به خداوند ایمان دارید؟! "

پاپ که از این پاسخ جا خورده بود، چند لحظه سکوت کرد و گفت:ـ "مردم عادی به خداوند ایمان دارند، چطور ممکن است من در مقام جانشین عیسی مسیح به خدا ایمان نداشته باشم؟

"سپس کاسترو گفت:ـ "خیالم راحت شد! زیرا به خاطر سکوت شما در برابر تجاوزات نظامی امریکا در گوشه و کنار جهان و کشتار انسان ها و نشان ندادن واکنش در برابر این جنایات و عدم حمایت از مظلومین جهان، تصور می کردم شما بی خدا هستید!"پاپ که از سخنان کاسترو برآشفته شده بود و این عبارات را توهین به خود و پیروان کلیسای کاتولیک تلقی می کرد، خواست جلسه ملاقات با کاسترو را ناتمام ترك كند.

اما کاسترو او را به تحمل و نشستن دعوت کرد و خطاب به او گفت:ـ "اگر شما خود را نماینده عیسی مسیح در زمین می دانید و معتقد هستید میلیون¬ها نفر در جهان پیرو دارید و بسیاری از رهبران جهان و از جمله رئیس جمهور آمریکا و مقامات این کشور به شما ایمان دارند و جایگاه شما را تقدیس می کنند، از آنها بخواهید هزینه های جنگی را کنار گذاشته و آن در مبارزه با فقر و نجات انسان¬ها به کار بگیرند!"پاپ جواب داد:ـ " کلیسا در سیاست دخالت نمی کند!"و در اینجا کاسترو تیر خلاص را شلیک کرد و خطاب به پاپ گفت:ـ "اگر کلیسای کاتولیک با میلیون¬ها نفر پيرو در سیاست دخالت نمی کند و کاری به سرنوشت مردم و بلایی که امپریالیسم غرب و سرمایه سالاران بر سر فقرا و کشورهای جهان سوم می آورند ندارد، پس چنین کلیسایی یک نقش فانتزی و تشریفاتی دارد و چیزی شبیه تشریفات جشن سال نو و یا هالووین و روز شکرگزاری و امثال آن است و چنین کلیسایی چه کار به ایمان من دارد؟

! البته که من به چنین کلیسایی ایمان ندارم! زیرا اهل تشریفات و مراسم فانتزی نیستم!"پس از این ملاقات، پاپ ژان پل دوم (پاپ اسبق) در بازگشت به رم خطاب به خبرنگاران گفت:ـ "اگر چه کاسترو به کلیسا ایمان ندارد، اما به تصور من، از انسان های مورد توجه خداوند است! "@AnjomanEslami_SBU

هرجا پیروزی و موفقیتی حاصل شده در پرتو اطاعت از ولایت فقیه بوده است.

آیت الله ابراهیم امینی:

اشاره.

عالم فرزانه و اندیشمند وارسته آیت الله حاج شیخ ابراهیم امینی متولد ۱۳۰۴ شمسی در نجف آباد اصفهان؛ از شاگردان مبرز حضرت امام خمینی، آیت الله العظمی بروجردی وعلامه طباطبایی است.

آیت الله امینی که در عداد نخستین أعضاء و از پایه گذاران جامعه مدرسین حوزه علمیه قم به شمار می روند در کارنامه خود افتخار چندین مورد نمایندگی از سوی حضرت امام در امور گوناگون و همچنین عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی جمهوری اسلامی را داشته اند.

امامت جمعه شهر مقدس قم و سه دوره نمایندگی مجلس خبرگان و نایب رئیسی آن مجلس، از دیگر مسئولیت های ایشان بوده است.

آیت الله امینی خاطراتی شنیدنی دارند که شمه ای از آنها را در گفت و شنود پیش روی بیان داشته اند.

یکی از رخدادهای مهم تاریخ انقلاب که جنابعالی در جریان جزئیات آن بودید، جریان عزل آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری از سوی امام خمینی بود.

به اعتقاد شما، آیت الله منتظری واجد چه ویژگی هایی بود که خبرگان او را برای جانشینی حضرت امام مناسب دانستند و امام از چه جنبه هایی نگران قائم مقامی ایشان بودند؟

مرحوم آیت الله منتظری از شاگردان ممتاز درس فلسفه، فقه و اصول امام و از ارداتمندان مخلص ایشان بود.

لذا امام از مراتب علم و دانش ایشان مطلع بودند.

به همین دلیل از ایشان به عنوان حاصل عمر خود یاد کردند.

مضافاً بر اینکه آقای منتظری و فرزندش، در دوران مبارزه با رژیم شاهنشاهی زندان ها و شکنجه و تبعیدهای زیادی را تحمل کرده بودند و مراتب قاطعیت و اخلاص و شجاعت آنها بر کسی پوشیده نبود.

آقای منتظری علماً و عملاً به ولایت فقیه اعتقاد داشت و آثار ارزشمندی را در این رابطه تالیف و برای اثبات اصل ولایت فقیه تلاش کرده بود.

با توجه به این خصوصیات، شاید امام از جهات علمی و سوابق مبارزاتی و از همه مهم تر اعتقاد به اصل ولایت فقیه ایشان را برای این منصب مناسب می دانستند، اما وجود مدیریت، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی که در امر رهبری بسیار مهم و حیاتی می باشند، در آقای منتظری مورد تردید امام بود.

به همین دلیل هم با انتخاب ایشان به قائم مقامی موافق نبودند و این تصمیم را زودهنگام می دانستند.

در عین حال امام نمی خواستند در امور مربوط به خبرگان دخالت کنند.

به هر حال مجلس خبرگان ایشان را در سال ۱۳۶۴ به عنوان قائم مقام رهبری انتخاب کرد.

پس از آن چه شرایطی پیش آمد؟

حضرت امام عملاً در برابر یک امر انجام شده قرار گرفتند.

ایشان قلباً امیدوار بودند که اگر آقای منتظری ضعفی هم دارد، به مرور زمان برطرف شود و صلاحیت ایشان برای رهبری در آینده به اثبات برسد.

از طرف دیگر آقای منتظری بعد از انتخاب، مورد توجه اشخاص و گروه های مختلف قرار گرفت و همگان از علما و طلاب گرفته تا مسئولان نظام و مخالفان نظام و حتی افراد عادی می توانستند با ایشان ملاقات کنند و یا از طریق شکایت نامه وعرض حال، مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و یا حتی مشکلات شخصی خود را با ایشان مطرح کنند.

لذا مراجعات به ایشان روز به روز بیشتر می شد.

طبیعتاً بین این مراجعین همه نوع افرادی وجود داشتند و غیر از افراد انقلابی و دلسوز نظام، ضدانقلاب ها و منافقین و کج اندیشان هم به ایشان دسترسی داشتند.

گفته میشود که موضع گیری های آقای منتظری بیشتر ناشی از رویکرد اطرافیان ایشان بوده.

نظر جنابعالی چیست؟

بله.

امام هم در آغاز همین نظر را داشتند و می فرمودند که این برخوردها ناشی از القائات برخی از اعضای دفتر ولیبرال ها و نیز معاشران آقای منتظری است و چنانچه آنها عوض شوند، وضعیت تغییر خواهد کرد.

آماده کردن آقای منتظری برای قبول مسئولیت سنگین رهبری و تلاش برای تعدیل ایشان از طریق اصلاح فضای دفتر و بیت ایشان تا مدتی ادامه داشت و امام همچنان امیدوار بودند که به هر شکل ممکن بر رفتار و گفتار ایشان تأثیر بگذارند، اما متأسفانه تلاش های امام به نتیجه نرسیدند و عملکردها و رویکردهایی که شدیداً به کیان نظام صدمه می زدند و عرصه را برای دخالت دشمنان مساعد می کرد، از جانب آقای منتظری ادامه پیدا کرد.

به نظرمی رسد تیر خلاص این ماجرا هم محاکمه سید مهدی هاشمی بود.

بله، بعد از بازداشت و محاکمه سید مهدی هاشمی و اعترافات صریح او به جرائم و جنایات گوناگون، آقای منتظری به شدت در قبال بازداشت و محاکمه او موضع گیری کرد و این اقدام او، حضرت امام را به این نتیجه قطعی رساند که ایشان برای تصدی مسئولیت سنگین رهبری شایستگی لازم را ندارد و باید بیش از آنکه نظام خسارات جدی تری ببیند، ایشان را از مقامش عزل کنند و لذا در حالی که از تخریب حاصل عمر خود، به شدت آزرده خاطر بودند و صدمه روحی سنگینی خوردند، اما قاطعانه ایستادند و آقای منتظری را به رغم علاقه ای که به ایشان داشتند، از مقام قائم مقامی رهبری عزل کردند.

پس از رحلت امام، مهم ترین وظیفه ای که بر عهده مجلس خبرگان قرار داشت، انتخاب سریع جانشین ایشان بود.

چه شد که در نهایت، حضرت آیت الله خامنه ای برای رهبری معرفی شدند؟

یکی از خبرگان ایشان را پیشنهاد داد.

بعد هم مرحوم آقای هاشمی گفت که پیشنهاد خود ما هم آقای خامنه ای است و برای تأیید حرفش، قول امام در باره ایشان را نقل کرد و گفت: «زمانی که مسئله آقای منتظری داغ شده بود، همراه با رؤسای قوا و نخست وزیر و حاج احمد آقا خدمت امام بودیم و خدمت ایشان عرض کردم که اگر آقای منتظری را عزل کنید، ما در انتخاب رهبری دچار مشکل می شویم.

امام رهبری شورایی را نمی پسندیدند.

ما هم معتقد بودیم که در حال حاضر فردی را نداریم که از هر نظری برای قبول این مسئولیت بزرگ مناسب باشد.

امام خیلی قاطع فرمودند: «چطور ندارید؟

همین آقای خامنه ای!» ما تصور کردیم که این حرف را برای اقناع ما زده اند و قرار گذاشتیم که مطلب به جایی درز نکند که البته کرد.

خود آقای خامنه ای هم اصرار داشتند که موضوع در جایی مطرح نشود.

من به رغم اینکه قانع شده بودم، یک بار دیگر به شکل خصوصی خدمت امام رفتم و روی این موضوع پافشاری کردم.

امام باز فرمودند: «وقتی کسی مثل آقای خامنه ای را دارید، مشکلتان چیست؟

چرا تردید می کنید؟».

از حاج احمد آقا هم شنیدم که وقتی آقای خامنه ای به کره رفته بودند، تلویزیون ایشان را با آقای کیم ایل سونگ نشان داد.

من گفتم: «آقای خامنه ای خوب جا افتاده و واقعاً آبرویی برای نظام هستند.»

امام فرمودند: «ایشان برای رهبری هم فرد شایسته ای است».

به این ترتیب آیت الله خامنه ای به عنوان بهترین مصداق واجد شرایط رهبری در آن زمان مشخص شدند و موضوع به رأی گذاشته شد.

جنابعالی علاوه بر رای در خبرگان، در سال ۱۳۶۹ شخصاً همانند عده زیادی از علمای بزرگ بطور مکتوب، فقاهت و اجتهاد و جامعیت حضرت آیت الله خامنه ای را اعلام نمودید.

بنظر شما آیا ایشان در این سه دهه توانسته اند راه و تفکر امام را در مقام نظر و عمل تحقق بخشند؟

ایشان که قطعاً تمام تلاش و جدیت های لازم را کرده اند و در بهترین وجه ممکن تفکر و خط امام را به درستی و جامع تبیین کرده اند و در مقام عمل برای اجرا و پیگیری راه امام و تحقق آرمانهای امام در بالاترین حد ممکن و بطور خستگی ناپذیر تلاش کرده اند.

هرچند در بسیاری از امور بخاطر کوتاهی دیگران در انجام وظایف شان، مطالبات و رهنمودهای ایشان تحقق نیافته و به همین دلیل ایشان از وضعیت بعضی از امور راضی نیستند.

ایشان می گویند و تاکید هم می کنند، اما در عمل می بینیم که بعضی از کارها انجام نمی شوند.

ایشان کمبودها و نواقص را می بینند، طبعاً در برخی از موارد نگران هم هستند.

با این همه قطعاً ایشان در همه کارها بر اساس تکلیف عمل کرده اند، دراین جنبه هیچ تردیدی نیست.

دستگاه های دیگر هم وظیفه شان این است که کارشان را درست انجام بدهند، اما بعضاً انجام نمی دهند.

الان مسائل مربوط به اقتصاد و فرهنگ و… را ببینید.

به هرحال کاستی هایی وجود دارند که رفع آنها همت عموم دستگاه های نظام را میطلبد، وگرنه رهبری که همواره بر رفع مشکلات تاکید و برای آن تلاش کرده اند.

در هر مورد که مسئولین ذیربط، دستورات ایشان را با جدیت اجرا کرده اند نظام جمهوری اسلامی به موفقیت های بزرگی دست یافته است و به تعبیر دیگر هرکجا پیروزی و موفقیت بزرگی رخ داده است همانجاست که پیروی ازمقام ولایت بعمل آمده است.

منبع: yon.ir/EirwJ (همراه با تلخیص)

هر ۱۳ دقیقه، یک نفر در آمریکا خودکشی می کند

بر اساس گزارش "USA Today"، در ایالات متحده آمریکا، هر ۱۳ دقیقه یک خودکشی رخ می دهد؛ بررسی ها نشان می دهد، آمار قتل عمد در این کشور، بسیار کمتر از خودکشی است.

به گزارش خبرگزاری فارس، نتایج یک بررسی نشان داد، میزان خودکشی در همه گروه های سنی کشور آمریکا با افزایش عجیبی روبه رو است.

طبق گزارش جدید محققان، شمار اقدام به خودکشی یا آسیب به خود در بین نوجوانان آمریکایی از 0.67 درصد در سال 2008 به 1.07 درصد در سال 2016 افزایش یافته است؛ همچنین نرخ خودکشی از 2007 تا ابتدای 2016، در پسران جوان با 31 درصد افزایش و در دختران نیز با 2 برابر افزایش روبرو بوده است.

طبق آمار مرکز ملی بهداشت و درمان (NCHS) و مرکز کنترل بیماری ها (CDC) در سال 2014، 42 هزار و 773 هزار نفر در آمریکا خودکشی کرده اند؛ نرخ خودکشی در ایالات متحده طی 15 سال اخیر، حداقل 25 درصد رشد داشته است.

در سال 2009، خودکشی هفتمین علت اصلی مرگ و میر در مردان و شانزدهمین علت مرگ و میر زنان بود؛ در سال 2015، خودکشی دومین عامل مرگ و میر در میان جوانان 15 تا 24 ساله و سومین علت مرگ و میر در افراد 10 تا 14 سال بود.

در سال های 1999 تا 2010، میزان خودکشی در سنین 35 تا 64 ساله آمریکا نزدیک به 30 درصد افزایش داشته است و این در حالی است که بیشترین افزایش خودکشی در مردان پنجاه ساله بوده که میزان آن تقریبا 50 درصد رشد داشته است.

بر اساس آخرین مطالعه انجام شده توسط بنیاد آمریکایی پیشگیری از خودکشی، در سال 2014 خودکشی جزء 10 دلیل اصلی مرگ در ایالات متحده بود؛ علاوه بر این، سالانه بیش از 44 هزار آمریکایی در اثر خودکشی جان خود را از دست می دهند و سالانه 51 میلیارد دلار به دولت خسارت وارد می کنند.

نتایج یک بررسی نشان داده است، خودکشی با شرایط سخت اقتصادی از جمله میزان بیکاری مرتبط است؛ همچنین بر اساس نتایج یک مطالعه در سال 2011، بین ارتفاع بالاتر از سطح دریا و خودکشی همبستگی وجود دارد؛ نشانه هایی وجود دارد که کمبود اکسیژن ممکن است منجر به افسردگی و در نهایت خودکشی شود.

افزایش نرخ خودکشی می تواند نتیجه استعمال مواد مخد، مصرف الکل، قرارگیری در معرض خشونت، انزوای اجتماعی، درگیری در روابط اجتماعی، احساس عدم حمایت و افزایش نرخ بیکاری باشد.

@siaahategharb

چرا ما ضد آمریکا هستیم؟

اگر شما یک فعال و دلسوز واقعی محیط زیست باشید حتماً ضد آمریکایی هستید؛ چون آمریکا بزرگ¬ترین آلوده کننده محیط زیست در جهان است.

اگر شما یک فعال صلح جهانی باشید حتماً ضد آمریکایی هستید؛ چون آمریکا بیشترین نقش را در هدایت مستقیم و غیر مستقیم جنگ ها در جهان در دهه های اخیر داشته است و میلیون ها انسان را به کام مرگ فرستاده است.

اگر شما دموکرات واقعی باشید حتما ضد آمریکایی هستید؛چون آمریکا تعداد زیادی از دولت ها و حکومت های مردمی از شیلی تا ایران را با کودتا ساقط کرده و در عوض مانع از سقوط بسیاری از حکومت های دیکتاتوری از جمله سعودی ها بوده است.

اگر شما یک فعال ضد سرمایه داری یا یک چپ واقعی هستید حتما یک ضد آمریکایی هم هستید؛چون آمریکا تجلی سرمایه داری وحشی مدرن و پست مدرن است که بیشترین درآمدش از تولید و فروش سلاح¬های کشتار جمعی است.

اگر شما یک مسلمان واقعی باشید حتما ضد آمریکایی هم هستید؛ چون در یک دهه گذشته آمریکا به دو کشور مسلمان حمله کرده و ضمن تجهیز و آموزش تروریست ها، با ایجاد جنگ و نا امنی در استراتژیک ترین منطقه انرژیک جهان، تامین انرژی برای جهان سرمایه داری را تضمین کرده است.

اگر شما یک خانواده دوست واقعی باشید حتما ضد آمریکایی هم هستید؛ چون هالیوود یکی از اصلی ترین ابزارهای فرهنگی سرمایه داری برای اضمحلال خانواده ها بوده است.

اگر شما یک فعال حقوق بشر باشید حتما یک ضد آمریکایی هستید؛ چون هرساله تعداد زیادی (امسال تا کنون نزدیک به هفتصد نفر) آمریکایی به دست پلیس آمریکا کشته می شوند و این رژیم بسیاری از کسانی که تهدیدی برای جهان خواری او هستند را در سراسر دنیا با ترور و صحنه سازی از بین می برد.

همچنین انسان¬های بسیاری در آفریقا و آسیا به عنوان موش آزمایشگاهی طعمه آزمایش¬های دارویی و میکروبی و شیمیایی این رژیم شده اند.

اگر شما یک فعال حقوق کودکان باشید حتما ضد آمریکایی هم هستید؛ چون بزرگ¬ترین حامی رژیم کودک کش صهیونیستی آمریکاست و هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی ماهانه ده¬ها کودک پاکستانی و افغانستانی را به کام مرگ می¬فرستند...

اگر شما مدافع حقوق و مخالف استفاده از زنان به عنوان کالاهای جنسی هستید شما حتما یک ضد آمریکایی هستید؛چون آمریکا و هالیوودش مظهر و مبلغ استثمار جنسی زنان است.

اگر شما مدافع واقعی علم در خدمت بشریت باشید حتما ضد آمریکایی هستید؛ چون سلاح های پیشرفته و گوناگون آمریکا نماد و پیشرو استفاده ابزاری از علم در جهت نابودی بشر و محیط زیست است.

اگر شما یک ایرانی واقعی باشید حتما ضد آمریکایی هستید؛ چون بیشترین هجمه های اقتصادی (طرح اصلاحات ارضی، تحریم، بلوکه کردن پول ها و.. ) محیط زیستی (طرح اصل چهارم ترومن) سیاسی ( کودتا، حمایت از جنایت های شاه، تحریک و حمایت صدام به حمله به ایران، حمایت از گروهک های تروریستی همچون منافقین و..) و تبلیغاتی و فرهنگی (از هالیوود تا فاکس نیوز) به ایران از جانب آمریکا بوده است.... و ده ها دلیل دیگر وجود دارد که اجازه نمی دهد یک ایرانی ضدآمریکایی نباشد مگر اینکه....

http://T.me/joinchat/AAAAADwiIiTk_fhNgzD4nQ

پانویس

  1. - سردار حمید حسام در معرفی خود گفته است: من در سال ۱۳۴۰ در همدان متولد شدم. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران هستم و در دوران جوانی به جبهه رفتم. شاید همین موضوع باعث شد تا همه کارهایم را با موضوع جنگ و جبهه به نگارش در آورم.
  2. - بیمارستان آرین (طالقانی) در حدفاصل خرمشهر و آبادان
  3. - سینه گاه یا توراکس (Thorax) قسمتی از بدن است که بین سر و شکم قرار دارد، سینه گاه توسط استخوان جناغ سینه، ستون مهره ها و دنده ها تشکیل شده(قفسه صدری). سینه گاه از گردن تا دیافراگم امتداد دارد .
  4. . در عملیات بدر، بیمارستانی سوله ای به نام بیمارستان شهید بهشتی در شمال بیمارستان خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله به طرف هویزه ساخته شد و مورد بهره برداری قرار گرفت.(مدارک و نقشه بیمارستان های صحرایی دوران دفاع مقدس، 63-1361)
  5. . George Monbiot
  6. . Anna Rhodes