خاطرات امر به معروفی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
خاطرات امر به معروفی

خاطراتی از شهید سید محمد سعید جعفری

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهید جعفری، شهید سید محمد سعید جعفری آمر به معروف و ناهی از منکر تکوینی بودند نه تشریعی، که در شعاع ۳ تا ۴ متری او، دست و پای انسان می‌لرزید، که مبادا خطایی انجام داده باشم، شعاع وجودش این تأثیر را می‌گذاشت. بعضی آدمها با خودسازی به این مقام‌ها دست پیدا می‌کنند مثل همان عارف مشهور که او را به حیله به مجلس نامشروعی می‌برند و برایش می‌خوانند که: «در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند *** گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را» که آن عارف پاسخ می‌دهد: «تغییر دادیم قضا را» که بعدها مطرب و خواننده و… همگی توبه کردند یکی مجاور مشهد، یکی مجاور کربلا و رقاصه آب دستش شفا می‌شود، یعنی بعضی‌ها نفسشان روح بخش است[۱].

یک نکته بسیار ظریف که در اخلاقیات ایشان من همیشه می‌دیدم که بسیار رعایت می‌کردند و انصافاً هم تا زمانی که شهید شدند در سرپل ذهاب، بحث امر به معروف بود. و دقیقاً هم روی این نکتهبسیار حساس بودند و در اجرای آن امر هیچ ملاحظه کاری نداشتند[۲]. به هر حال از خصایص بارز ایشان بود که امر به معروف و نهی از منکر را در تمام شرایط و طبقات در سرآمد کارهای خود قرار دهند[۳]. ایشان نسبت به این امر حساس بودند و جلساتی در همین رابطه داشتند و البته خیلی با اخلاق بیشتر مأنوس حساس بودند، سعید به نظر من مال آن زمان‌ها نبود، مال این زمان‌ها که شاید عقول و فکر یک مقدار بهتر شده بود[۴].

آن موقع من متوجه حساسیت امر به معروف و نهی از منکر نبودم و دائماً هم از ایشان سؤال می‌کردم که « آقا سعید علت اینکه اینقدر اصرار در این قضیه داریدچیست؟» و به طور ساده که مطلب جا بیفتد می‌گفت: « حالا من تکلیفم را انجام می‌دهم.» من دقیقاً خاطرم هست زمانی که در سطح دبیرستان، در آن سالها که شهید جعفری این موارد را رعایت می‌کردند و با یک زبان بسیار نرم، روان، با اخلاق بسیار نیکو.

یک روز به اتفاق هم بودیم، داشتیم از مسیر خیابان‌های سعدی یا خیام بود، یا می‌خواستیم برویم جلسه یا از جلسه داشتیم می‌آمدیم. خُب حالا کاری به مسائل رفتار حفاظتی آن موقع چطور می‌رفتیم، چطور می‌آمدیم که مثلاً عناصر ساواک متوجه نشوند، همه اینها به کنار از در مغازه‌ای رد شدیم که ضبطی را روشن کرده بود، با صدای بلند نوار گذاشته بود، صدای بسیار مبتذلی هم داشت پخش می‌کرد، برایش جا انداخت، روشن کرد این موسیقی چرا گناه است، چرا گوش می‌دهید، چرا گوشت را با غناهایی که حرام است آشنا می‌کنی، شما بیا این لاله‌های گوشت را- دقیقاً این عباراتی که به کار برد- این لاله‌های گوشت را با ترنّم و غنای روح بخش قرآن آشنا بکن، احکام آشنا بکن، این برخورد امر به معروف ایشان روی خودم هم که خدمتش بودم اثر گذاشت، حالا شما حساب کنید در ایامی که از نظر فکری در بحث امر به معروف افکار رشد نداشته، ایشان تأکید بر امر به معروف لسانی داشتند… اینها همه نشانه این بود که با علماء در ارتباط است، نشانه این بود که با عزیزان روحانی در ارتباط است و آنها خط می‌دهند.

ایشان ارتباط قوی داشتند و اعتقاد داشتند به قضیه امر به معروف و این امر به معروف را به بحث جریانات انقلابی عاشورا وصل می‌کردند[۵]. ایشان همیشه در حال اجرای احکام الهی بودند خصوصاً یکی از صحبتهای ایشان در رابطه با امر به معروف و نهی از منکر از فرمایشات گهربار امام خمینی «رحمه الله علیه» که می‌فرمودند: «نگذارید این انقلاب به دست نااهلان بیافتد.» و تا پای جان در این امر الهی امام ثابت قدم ایستادند[۶].

ایشان اتوماتیک از صبح تا آخر شب تمام برخوردهایش نه به صورت اتفاقی بلکه با تصمیم قبلی و حرکت به سوی آن هدف، اصلاً اصول کارش امر به معروف و نهی از منکر بود[۷].

یکی از کارهای خوبی که ایشان از خودش به یادگار گذاشت همان قضیه مسجد بروجردی بود که برای شما نقل کردم، قبلاً هم خیلی جنبه‌ها در آن نهفته بود، واقعاً مسائل امر به معروف و نهی از منکر از ابتدای جلسه و به اصطلاح و مسائل معیشتی مردم، مسائل سیاسی، تمام این قضایا در جلسه‌ای که در مسجد معتضدی ایشان برنامه‌ریزی کرده بودند دیده شده بود، مخصوصاً مسائل منکراتی که واقعاً در سپاه، در همان جلسه در جلسه‌ای که در مسجد موسی بن جعفر «علیه السلام» داشتند مرتباً روی این قضایا تأکید داشت.

بچه‌ها خُب طبیعتاً ابتدای انقلاب بود، مسائلی اتفاق افتاده، می‌افتاد، گاهاً تندروی‌هایی از طرف بعضی از بچه‌ها حالا ناآگاهانه، آن شور انقلابی و زمان انقلاب پیش می‌آمد و اتفاقاتی اگر می‌افتاد ایشان همیشه به بچه‌ها گوشزد می‌کرد و تذکر می‌داد مبادا یک وقت خلاف دستورات حضرت امام در آن زمان خلاف مسائل شرعی کمی حرکت کند و همیشه مراقب این مسائل بودند[۸]. و اصلاً فعالیتهایی که داشت همه‌اش نشأت گرفته از مسأله امر به معروف و نهی از منکر بود، تا آنجایی که امکان داشت با افراد بحث می‌کرد و با صحبتهای مستدلّش آنها را به سمت خود جذب می‌کرد و به دوستان هم توصیه می‌کردند وقتی با افراد یا با بعضی از گروهکها در جایی روبرو می‌شوند تندی نکنند و سعی کنند با رأفت اسلامی با آنها برخورد کنند و نهایتاً جایی هم که لازم بود نهی از منکر بکنند به خاطر رضای خدا و قربه الی الله با جدّیت و با صلابت با آن مسأله منکر برخورد می‌کردند و سعی داشتند که منکر را از خودشان و از جامعه دور کنند[۹].

یکی از دوستانشان خاطره‌ای را از یکی از جلسات بیان می‌کند و می‌گوید: «به یاد دارم یک شب بحث امر به معروف و نهی از منکر بود و ایشان آمد خیلی روان و بسیار عامیانه برای مردم بحث امر به معروف و نهی از منکر را مطرح کرد و مراتب امر به معروف و نهی ازمنکر رامطرح نمود. در آن شب یادم می‌آید که تمام آقایان علماء شهر شرکت داشتند و ایشان آمد یک بحث فقهی مطرح کرد که مثلاً، آقایان! اگر این کار بشود منکر است، بعد مراتب برخورد با منکر را بیان کرد و گفت: «اولین برخوردش این است که با چشم به طرف مقابل تماشا بکنیم و … الی آخر…»

آخر جلسه به این نتیجه رسیدند که باید جلوی فعالیت گروهک منافقین در شهر گرفته شود وعملاً بعد از سخنرانی ایشان، هیچ گروهکی در کرمانشاه قادر به فعالیت فرهنگی نبود و عملاً هر کس می‌خواست هر کاری انجام بدهد با حضور ایشان و سایر بچه‌های حزب اللهی از کار او جلوگیری می‌شد و این باعث شد که شهر از یک پاکی برخوردار شد.

یکی از دوستانش می‌گوید که: « وقتی در سال ۶۱ منافقین اعلام جنگ مسلحانه در کل کشور کردند، اگر اشتباه نکنم شهید کلاهدوز در تلویزیون (صدا و سیما) آماری را در مورد اینکه در هر استانی تا چه اندازه و تا چه درصدی با منافقین درگیری هست، شهرها را به ترتیب نام برد که مثلاً تهران چند درصد، اصفهان چند درصد و شیراز و تبریز چند درصد و … و آخرین شهری که شهید کلاهدوز نام برد شهر کرمانشاه بود و اشاره فرمودند که کرمانشاه تنها شهری است که ما خیالمان راحت است از اینکه گروهک منافقین در آن نمی‌توانند هیچ کاری بکنند و این نبود اِلاّ اینکه مرحوم شهید جعفری در زمان حیات خودشان بحث نهی از منکر را مطرح کرده بودند و عملاً گروهک منافقین و سایر گروهکهای چپ و الحادی و التقاطی آن زمان را از چرخه عرض اندام سیاسی آن زمان خارج کرده بودند[۱۰].

خاطرات دیگر

از سنگر آمدم بیرون، خیلی عصبانی رفتم به شهرک قره بلاغ که محل استقرار نیروها بود و رفتم با مرحوم سرهنگ ادیبان درگیر لفظی شدم و خیلی پرخاش کردم و آمدم بعد مرحوم آقا سعید فهمید- چون محل استقرار ایشان نزدیک محل استقرار مرحوم سرهنگ ادیبان بود- من مجدداً برگشتم و مهمات تهیه کردم رفتم نوک جبهه، رفتم ببینم زدند، گفتند: «برگردید به شهرک» و خیلی ناراحت بودم و مرحوم آقا سعید مرا صدا کردند و گفتند: بیا تُو، رفتیم تو اتاق و خیلی با من صحبت کرد و گفت: شما چرا پرخاش کردی و ناراحت شدی از سرهنگ ادیبان، و این جمله را گفت: «اگر در سرتاسر ارتش ایران ۳ تا افسر پاک و با تقوا باشد، یکی از آنها ایشان هستند، و من احترام خاصی برای شخصیت ایشان قائلم و تو اشتباه کردی که چنین برخوردی با ایشان کردی و بلند شو و برو از ایشان عذرخواهی کن» ما هم اطاعت کردیم و رفتیم توی سنگر مرحوم سرهنگ ادیبان، ایشان هم با یک چهره خیلی گشاده‌ای استقبال کردند و من صورت ایشان را بوسیدم و عذرخواهی کردم و خیلی روابط بهتر و صمیمانه‌تری ما پیدا کردیم و ایشان هم در یک مدت کوتاهی بعد از مرحوم آقا سعید شهید شدند[۱۱].

یک شب ماه مبارک رمضان انگار شب احیاء بود چند تا از جوان‌های محله به تقلید از هنرپیشه‌های سینمایی دستمالی به پیشانی بسته بودند، از بچه‌های شلوغ محله، آمدند مسجد آیت‌ا.. بروجردی برای اذیت کردن، دیگر آنها را ندیدم تا زمانیکه دیدم رهبر آن بچه‌ها جزء مریدهای آقا سعید است و جذب شد، توی مدرسه آقا سعید بود، با آقا سعید رفیق شد و به جلسات دینی می‌آمد، تحصیلاتش را تمام کرد و دانشگاه رفت و مهندس شد و الان یکی از مریدان جمهوری اسلامی است. خُب این‌ها کارهای کمی نیست[۱۲].

ناموس - خاطره‌ای از شهید علی خلیلی

وقتی ضارب علی را با چاقو زد

ما پیکر غرق خونش را به کناری کشیدیم

پیرمردی آمد وگفت :

خوب شد؟همین و می‌خواستی؟

به توچه ربطی داشت؟چرا دخالت کردی؟

علی باصدای ضعیفی گفت:

حاج آقا فکر کردم دختر شماست،من از ناموس شما دفاع کردم...

ذکر امروز سبحان الله است - از خاطرات شهید شیخی

از خصوصیات بارز شهید شیخی شوخ طبعی او بود .

همیشه لبانش پر از خنده بود . اما در عین حال از سخنان لغو پرهیز می‌کرد.

در جبهه هرگاه از دهان کسی سخن لغوی خارج می‌شد بلافاصله این شهید بزرگوار می‌گفت : ذکر امروز سبحان الله است یا اذکار دیگر...

به این طریق بدون اینکه مستقیما به آن فرد تذکر دهد ، به او می‌فهماند که می‌بایست از سخنان لغو پرهیز نماید و آن شخص هم بدون اینکه ناراحت شود ، متوجه می‌شد و در سخن گفتنش بیشتر مراقبت می‌کرد...

مجبور نیستی همه اش را بخوری - خاطره‌ای از شهید همت

همیشه به نیروها طوری تذکر می‌داد که کسی ناراحت نشود.سعی می‌کرد با شوخی و لبخند مطلب را به طرف بفهماند.

یک بار، تدارکات لشکر مقدار زیادی کمپوت گیلاس به خط آورد و پشت خاکریز ریخت.

ما هم که تا به حال این همه کمپوت را یکجا ندیده بودیم، یکی یکی آنها را سوراخ می‌کردیم،آبش را می‌خوردیم و بقیه اش را دور می‌ریختیم.

در همین حین، حاج همت با رضا چراغی داشتند عبور می‌کردند.

پیراهن پلنگی به تن داشت و دوربینی هم به گردنش انداخته بود.وقتی به ما رسید و چشمش به کمپوتها افتاد، جلو آمد و گفت:" برادر، می‌شود یک عکس با هم بیندازیم!"

گفتم:" اختیار دارید حاج آقا، ما افتخار می‌کنیم".

کنار هم نشستیم و با هم عکس گرفتیم. بعد بلند شد، تشکر کرد و گفت:" خسته نباشید، فقط یک سئوال داشتم

گفتم:" بفرمایید حاج آقا".

گفت:" چرا کمپوتها را اینطور باز می‌کنید؟"

گفتم:" آخر حاج آقا، نمی‌شود که همه اش را بخوریم."

در حالی که راه افتاد برود، خنده‌ای کرد و با دست به شانه‌ام زد و گفت:" برادر من، مجبور نیستی که همه اش را بخوری".

بدون اینکه صبر کند، راه افتاد و رفت تا مبادا در مقابل او دچار شرمندگی شوم.

بعد از رفتن او، فهمیدم که او از اول می‌خواست این نکته را به من گوشزد کند ولی برای اینکه ناراحت نشوم، موضوع عکس گرفتن را پیش کشیده بود....!!!

حکم انفصال از خدمت - از خاطرات شهید ابراهیم هادی

حکم انفصال از خدمت را که دستم دید پرسید: «جریان چیه؟»

گفتم: «از نیروهای تربیت بدنی گزارش رسیده که رئیس یکی از فدراسیون‌ها با قیافه زننده سر کار میاد؛ با کارمندهای خانم برخوردهای نامناسبی داره، مواضعش مخالف انقلابه و خانمش بی حجابه! الان هم دارم حکم انفصال از خدمتشو رد می‌کنم شورای انقلاب.»

با اصرار ابراهیم رفتیم برای تحقیق. همه چیز طبق گزارش‌ها بود، ولی ابراهیم نظر دیگری داشت؛ گفت: «باید باهاش حرف بزنیم.»

رفتیم در خانه اش و ابراهیم شروع به صحبت کرد. از برخوردهای نامناسب با خانم‌ها گفت و از حجاب همسرش، از خون شهدا گفت و از اهداف انقلاب. آن قدر زیبا حرف می‌زد که من هم متاثر شدم.

ابراهیم همان جا حکم انفصال از خدمت را پاره کرد تا مطمئن شوم با امر به معروف و نهی از منکر میشه افراد رو اصلاح کرد.

یکی دو ماه نگذشته بود که از فدراسیون خبر رسید: «جناب رئیس بسیار تغییر کرده. اخلاق و رفتارش در اداره خیلی عوض شده، حتی خانمش با حجاب به محل کار مراجعه می کنه.»

امر به معروف - از خاطرات شهید حاج رضا فرزانه

تقوای ایشون برای حقیر درس‌های زیادی داشت به کرات شاهد بودم با نهی از منکر خاص خودشون جلوی غیبت رو می‌گرفتند

اگر صحبت از فرد غایبی می‌شد،اگر فرد غایب رو می‌شناختند،به نحوی سعی می‌کردند اورا تبرئه کنند مثلا اگر بدی او گفته می‌شد حاج رضا می‌گفت:((نه،حالا اینطورها هم نیست...))

اگر می‌دید بازهم جلسه به غیبت ادامه می‌دهد،بلند صلوات می‌فرستاد به طوری که همه ساکت شوند،باز اگر ادامه می‌دادند ایشون صلوات می‌فرستاد انقدر صلوات می‌فرستاد تا گوینده خجالت می‌کشید و ادامه نمی‌داد نهی از منکر ایشون هم غیر مستقیم بود که کسی ناراحت نشود،هم موثر واقع می‌شد.

تذکر عملی - خاطره‌ای از شهید علی ماهانی

یکی از هم رزمان شهید علی ماهانی درباره روش این بزرگوار در تذکر دادن به اطرافیان برای اجرای احکام الهی می‌گوید: «فضای منطقه طوری بود که بعضی افراد کمتر به نماز جماعت صبح و جلسات قرائت قرآن اهمیت می‌دادند و به صورت منظم و دایمی و باانگیزه در این گونه مراسم‌ها شرکت نمی‌کردند. این شهید بزرگوار هیچ وقت به کسی مستقیم نگفت: بیایید نماز جماعت یا کلاس قرآن. ایشان وقت نماز که می‌شد، خودش وضو می‌گرفت و به طرف مسجد می‌رفت و بعد از نماز هم شروع به قرائت قرآن می‌کرد. به گونه‌ای شده بود که بچه‌ها به محض اینکه می‌دیدند علی آقا وضو می‌گیرد، می‌فهمیدند وقت نماز است و آنها نیز بدون تذکردادن وضو می‌گرفتند و به طرف مسجد می‌رفتند. این حرکت شهید به اندازه‌ای در نیروها تأثیر کرده بود که همه قبل از اذان در مسجد می‌نشستند»[۱۳].

پانویس

  1. جناب آقای پرخیده.
  2. جناب آقای سارمی.
  3. جناب آقای سیاوش کرم.
  4. جناب آقای سید مصطفی حسینی.
  5. جناب آقای سارمی.
  6. جناب آقای قدیر بهمرام.
  7. جناب آقای سید فرج الله صیرفی.
  8. جناب آقای رشیدیان.
  9. جناب آقای رضا نجفیان.
  10. جناب آقای مرحوم محمد علی دریابار.
  11. جناب آقای سید فرج الله صیرفی.
  12. جناب آقای سید شجاع الدین جعفری.
  13. اصغر فکوری، روز تیغ، ص 111.
بازگشت به شهدا