تحلیلی بر مسأله احیاگری دینی در کلام استاد
محتویات
- ۱ تحلیلی بر مسأله احیاگری دینی در کلام استاد
- ۲ تفکّر
- ۳ احيا
- ۴ دين/ آيين فطرت
- ۵ جـامعة مـرده
- ۶ جامعة زنده
- ۷ عوامل و ابزار احياگري
- ۸ نقش رهبري
- ۹ مسألة رهبري در نگاه ائمة معصومين عـليهمالسلام
- ۱۰ اجتهاد
- ۱۱ مـقتضيات زمـان
- ۱۲ تفکر زنده و فـعال
- ۱۳ بـازگشت به خويشتن
- ۱۴ بازگشت به اسلام
- ۱۵ مقرّرات اسلامي
- ۱۶ موانع احياگري
- ۱۷ راهکارهاي استادمطهري جهت رفع موانع احياگري
- ۱۸ نتيجه
- ۱۹ پانویس
تحلیلی بر مسأله احیاگری دینی در کلام استاد
نویسنده : سلطانی رنانی، مهدی
چکیده :
کلمات کلیدی :
ابـتدا لازم است مفاهيم و کليدواژههاي موضوع براساس نظر استاد شهيد مطهري تعريف و تشريح شوند تـا اولاً مـوضوعات و مـطالب اصلي بحث مشخص شوند، ثانياً ضرورت موضوع بيشتر نمايان شود و ثالثاً اهميت موضوعاتي همچون نـاتمامگذاشتن بررسيهاي مسأله رهبري و نقش پايهاي آن در احياگري ديني و کارنشدن روي بنيانهاي فلسفي احياگري، که شـبهههاي بسياري را از سوي روشنفکران مـوجب شـده و جايش در پژوهشهاي علمي بسيار خالي است، روشن شود و غفلت و جمود فکري انديشهها را به بيداري و احساس مسؤوليت دروني مبدّل سازد؛ زيرا التفات نشانندادن به دو مسأله مذکور به غافلشدن از نفوذ انديشههاي بيگانه در ارکان ايدئولوژي اسـلامي ميانجامد و خواص جامعه را از اداي تکليف و وظيفة خويش گمراه ميسازد.
تفکّر
يکي از اصول تعليمات قرآن کريم، دعوت به فکرکردن و تدبر است. تفکّر در مخلوقات خدا براي پيبردن به رازها و اسرار آفرينش، تفکًر در احوال و اعـمال خـود براي اداي صحيح وظيفه، تفکّر در تاريخ و زندگاني گذشتگان جهتِ شناختن و پيبردن به سنن و قوانيني که خداوند براي زندگي بشريت و اجتماعات انساني قرار داده است.[۱]
استاد شهيد مطهري، تفکّرِ توأم با عقلانيت را مـفيدترين تـفکّر دانسته و در اهميت آن ميگويد:
«تفکّر اگر سطحي و پراکنده باشد، کار آساني است؛ اما فايده و اثر و نتيجهاي بر آن مترتّب نيست. ولي اگر عملي و مبني بر مطالعات دقيق و آزمايشها و حسابگريها باشد، و يا لااقل انـسان بـخواهد آثار فکريِ مردان فکر و انديشه را بهدقت کامل مطالعه کند، کار مشکلي است؛ ولي در عوض بسيار مفيد است و سرماية بزرگ و ذخيرة هنگفتي براي روح بشر بهشمار ميرود.»[۲]
احيا
برخي ممکن است بـا اسـتناد بـه آيه شريفة «يا ايها الذين آمنوا اسـتجيوا لله و للرسـول اذا دعـاکم لما يحييکم» (انفال/24) چنين برداشت كرده باشند که ما در قِبالِ حراست يا احياگري دين وظيفه نداريم و قرآن خود ميگويد: «انا نحن نزلنا الذکـر و انـا له لحـافظون» (حجر/9) يعني ما خود از قرآن حفاظت ميکنيم. اسـتاد بـراي رفع اين شبهه چنين ميفرمايد:«ممکن است در ذهنها بيايد که اين معنا ندارد که بخواهيم دين را احيا کنيم، کار به عکس اسـت، دين بـايد مـا را احيا کند، ما نميتوانيم دين را احيا کنيم. هيچ منافات نيست کـه هم دين محيي و زندهکنندة ما باشد و هم ما وظيفه داشته باشيم که محيي و زندهکنندة دين باشيم. بهعلاوه در تعبيرات خودِ دين هـر دو تـا آمـده است، هم ذکر شده است که دين محيي شماست، و هم دستورهايي رسـيده، تـصريحاً يا اشارتاً، که شما بايد دين را زنده نگه داريد. بايد اين وظيفه را براي هميشه بهعهده داشته باشيد و متوجّه باشيد کـه بـايد دين را زنـده نگه داشت و نگذاشت که دين بميرد.»[۳]
دين/ آيين فطرت
برخي از معاندان يا کجفهمان به عـصريبودن دين اشـاره مـيکنند و بهعنوان يک نظام انساني، آن را متعلق به زمان نزول وحي ميدانند و لذا از نظر آنان يا احيا مـعنا نـدارد و يا مـعناي ديگري مييابد. آنان دين را زادة فکر و انديشة رسولان الهي و ناشي از تجربة ديني ميدانند که با گـذر از آن دوره و آن ضـرورتها، کهنه شده است و اکنون نيازهاي نو نگاه جديدتري را ميطلبد. آنان رسول گرامي اسـلام را زاده و پرورشـيافتة شـرايط آن روز مکه دانستهاند که، به اقتضاي مسائل موجود، از جبرئيل درون ِخود سروشي را از غيبآگاهي بشر دريافـت مـيكرده است.[۴] غافل از آنکه دين، نداي فطرت است و در جريان حيات انسان تداوم مييابد. استاد در اين رابـطه مـيگويد:
«دينـ از اول تا آخرِ جهان، واحد و مستقيم است و وابستگي با فطرت و سرشت بشر دارد، بازي بزرگ و فلسفهاي شـکوهمند در دلِ خـود دارد و تصور خاصي دربارة فلسفة تکامل به ما ميدهد. از نظر قرآن، سير تـکاملي جـهان و انـسان و اجتماع يک سير هدايتشده و هدفدار است و بر روي خطي که «صراط مستقيم» ناميده ميشود و از لحاظ مـبدأ و سـير مـُنتها، مشخص است. انسان و اجتماع متحول و متکامل است، ولي راه و خط سير، مشخص و واحد و مـستقيم اسـت.»[۵]
از ديگر جهات و دلايلي که نشانة هماهنگي تعليمات اسلامي با فطرت و طبيعت است و به آن امکان جاويدماندن ميدهد، رابـطة عـلّي و معلولي احکام اسلامي با مصالح و مفاسد واقعي و درجهبندي احکام است. در اسلام اعـلام شـده است که احکام، تابع يک سلسله مصالح و مـفاسد واقـعي اسـت و اعلام شده که اين مصالح و مفاسد، درجه يک نـيستند.[۶]
رمـز ديگر خاتميت و جاودانيبودن اين دين، که آن نيز از هماهنگي با قوانين فطري سرچشمه ميگيرد، اين اسـت کـه براي احتياجات ثابت و دائمِ بـشر، قـوانين ثابت و لايتـغيري درنـظر گـرفته و براي اوضاع و احوال متغير وي وضع مـتغيري را پيشـبيني کرده است.[۷]
جامعيت و به تعبير قرآن، «وسطيت»، يکجانبه بودن يک قانون يا مکتب دليل مـنسوخشدن خـود را به همراه دارد. عوامل مؤثر و حاکم بـر زندگي انسان فراوان اسـت؛ چـشمپوشي از هر يک از آنها، خودبهخود، عدم تـعادل ايجـاد ميکند، مهمترين رکن جاويدماندن، توجّه به همة جوانب مادي و روحي و اجتماعي است.[۸]
جـامعة مـرده
احياي دين در حقيقت همان احياي جـامعة اسـلامي اسـت؛ چه آنکه بـا کـنار رفتن و به فراموشي سـپردهشدن اصـول مترقي دين، روحي که تمامي اين جامعة جهاني را به هم پيوند ميدهد، و آنان را چونان موجودي زنـده، آگـاه و هوشمند نگه ميدارد، از ميان رفته اسـت. اسـتاد شهيد در اين زمـينه مـيگويد:
«خـاصيت مردگي، متلاشيشدن و متفرقشدن و جـداشدن اعضا از يکديگر است. به اين دليل که مسلمين بيشتر به جان يکديگر ميافتند و بيشتر مساعيشان صرف جـنگ و دعـوا با خودشان و اختلاف داخلي خودشان مـيشود، و در نـتيجه دشـمن زيرک اسـتفاده مـيکند، آنها مرده هـستند.»[۹]
چـنانکه در يک جامعة زنده، قضيه درست به عکس اين است.
جامعة زنده
يک جامعة زنده از خصوصياتش اين است که هر نـاراحتي کـه بـر يک عضو وارد آيد تمام پيکر، آگاه و بلکه بيتاب مـيشود و هـمدردي مـيکند. يک جـامعة زنـده از سـرگذشتهاي دردناک اعضاي خودش بيخبر نميماَند، همچنانکه بيتفاوت نيز نميمانَد، حداقل معيارش باخبر شدن است.[۱۰]
عوامل و ابزار احياگري
در اين بخش به عوامل و ابزاري که در امر احيا مؤثرند ميپردازيم. لازم بـه ذکر است که آنچه بهعنوان عوامل مطرح ميشود، ناظر به مسائل انساني بوده و امور مادي مد نظر نيستند؛ زيرا انسان در هر شرايطي براي پيشبرد اهداف خود طبيعتاً پيشرفتهترين تکنولوژيها را جستوجو و از آنـها اسـتفاده ميکند.
نقش رهبري
اگر حرکت جوامع بشري را همچون کارواني در نظر بگيريم، نياز به يک نفر هماهنگکننده و راهنما از ضرورتهايي خواهد بود که پيشاپيشِ حرکت، موضوعيت خواهد داشت و از اينرو، در اسلام به مـسألة ولايتـ و رهبري، يعني امامت جامعه، بيش از اندازه تأکيد شده است؛ زيرا چنانکه استاد ميگويد:
«بشر، موجودي است مجهز به ذخاير و منابع قدرت بيشمار و در عين حـال، در ذات خـود فوقالعاده بيخبر و سرگردان و خود از ذخـاير و مـنابع وجود خود ناآگاه. نه ميداند که چه دارد و نه ميداند که چگونه آنها را رهبري کند و مورد بهرهبرداري قرار دهد، لهذا نيازمند است که رهبري گـردد. راه بـه او نشان داده شود و نيروهايش سـامان يابـد و سازمان پيدا کند.»[۱۱] انسان با اينکه از نظر نيروها مجهزترين موجودات است و اگر قرار بود که با غريزه رهبري شود ميبايست صد برابر حيوانات مجهز به غرايز باشد، در عين حال، از نظر غـرايزي کـه او را از داخل خود هدايت و رهبري کنند، فقيرترين و ناتوانترين موجود است. لذا به رهبري، مديريت و هدايت از خارج نياز دارد. اين همان اصلي است که مبنا و فلسفة بعثت انبياء را تشکيل داد و مشخص ميشود هنگامي که فلسفة بـعثت انـبياء را مورد بـحث قرار ميدهيم، متکي به اصل نياز بشر به راهنمايي و رهبري هستيم.[۱۲]
مسألة رهبري در نگاه ائمة معصومين عـليهمالسلام
علي(ع)، عمار و ابنتيهان و ذوالشهادتين و امثال آنان را مُحيي سنت پيغمبر(ص) ميخواند. سـنت يعـني دين. دين، قـرآن و سنت است، آنها مأخذ دين هستند. در نهجالبلاغه دربارة وجود مقدس امام زمان(عج) تعبيراتي وجود دارد که بهعنوان نـمونه يک جـملة آن عبارت است از: «و يحيي ميت الکتاب و السنّه.» وجود مقدس ثامن الائمه(ع) به يکي از شـيعيان مـيفرمايد:«احـيوا امرنا: امر ولايت ما را زنده کنيد.»[۱۳]
همچنين جملة امام هشتم(ع) در ادامة حديث معروف «سلسله الذهب» کـه فرمود: «بشروطها و انا من شروطها» ناظر به همين موضوع است.
امامحسين(ع) در وصيتنامة مـعروف خود، خطاب به بـرادرش مـحمد حنفيه به کار خود «اصلاح» و به خود عنوان «مصلح» داد و در آنجا چنين نوشت:«قيام من قيام فردي جاهطلب يا کامجو يا آشوبگر و يا ستمگر نيست. در جستوجوي اصلاح کار امت جدم بهپا خاستهام، اراده دارم امر به مـعروف و نهي از منکر کنم و به سيرت جد و پدرم رفتار نمايم.»[۱۴]
چنانکه گفته شد علماي دين در هر عصري محييِ شريعت بودهاند، ليکن اگر بخواهيم کلِ تاريخ اسلام را در يک نگاه بررسي کنيم، دو مقطع کلي را در نظر خواهيم آورد. يکـي ظـهور بنياميه، که از عثمان آغاز ميشود، که وجه غالب تشابه اين دوره استفاده از حيلههاي سنتي قديم در معارضه با اسلام راستين است، و ديگري ظهور دورة مدرنيته، از حدود يکصد و اندي سال پيش، که استعمار نو پا به مـيدان نـهاد و از شيوههاي تازهاي براي مبارزه با اسلام بهرهگيري كرد.[۱۵] شرح مبارزات علماي اسلامي، در هر عصري، نياز به بررسي مفصل دارد و از حيطة اين مقاله خارج است.
اجتهاد
ابتدا لازم است تعريف صحيحي از اجتهاد ارائه شود و سـپس بـه نقش کليدي آن در پاسداري و احياي شريعت توجّه شود. اجتهاد بهکاربردن منتهاي کوشش در استنباط حکم شرعي، از روي ادلة معتبر شرعيه است.[۱۶]
قبلاً اشارت رفت که يکي از بُرندهترين سلاحهايي که معارضان، در اين برهه، بـه کـار مـيبرند، ناکارآمدبودن دين با توسل به تـز عـصريبودن دينـ است. آنان از يک مقدمة بديهي استفاده ميکنند که همه آن را قبول دارند؛ يعني نزول قرآن در 1400 و اندي سال پيش و در سرزمين حجاز. اما در نتيجهگيري اشتباه مـيكنند و يک قـضيه را فـراموش ميکنند و يا عمداً از آن چشم ميپوشند و آن موضوعِ اجتهاد اسـت، کـه تنها فارق شيعه با غير خود نيز بهشمار ميرود. آري، اگر بنا به مسلک اخباريون يا اشعريها به دين بنگريم، شايد بـتوان مـحملي بـراي سخنانشان يافت، ليکن با نظر به باز بودن باب عـلم و رواج فن اجتهاد، همواره اصول و قواعد ديني بهروز، و هميشه تازه و پاسخگوي نياز به شهروندان اسلام خواهد بود.
استاد در اين رابـطه، کـه پاسـخ به هر نوع نگرش دگمي هم هست، ميگويد:
«در انطباق احکام بـا مـصاديق جديد، اين اجتهاد است که نقش اصلي را بازي ميکند. وظيفة فقيه اين است که بدون انحراف از اصـول کـلي، مـسائل جزئي و متغير و تابع گذشت زمان را بررسي کند و براساس همان احکام و چارچوبهاي اصـلي، کـه تـوسط وحي عرضه شده است، احکام مناسب را صادر کند.»[۱۷]
اجتهاد، البته، شرايط و مقدمات زيادي دارد. مجتهد، عـلوم مـختلفي را بـايد طي کرده باشد؛ از ادبيات عرب و منطق و اصول فقه و حتي تاريخ اسلام و فقه ساير فـِرَق اسـلامي مدتها ممارست لازم است تا يک فقيه واقعي و حسابي پيدا شود.[۱۸]
پرهيز از افراط و تفريط و گـرايش بـه اعـتدال در هر کاري خالي از دشواري نيست. گويي هميشه راه اعتدال يک خط باريک است که اندکي بـيتوجّهي مـوجب خروج از آن است. اينکه در آثار ديني وارد شده است که «صراط» از «مو» باريکتر است، اشـاره بـه هـمين نکته است که رعايت اعتدال در هر کاري سخت و دشوار است. [۱۹]
بديهي است که مشکلات جـامعة بـشري تازه ميشود و مشکلات نو، راه حل جديد ميخواهد. «الحوادث الواقعه» چيزي جز پديدهـهاي نـوظهوري نـيست که حل آنها بر عهدة حاملان معارف اسلامي است. سرّ ضرورت وجود مجتهد در هر دوره و ضـرورت تـقليد و رجـوع به مجتهد زنده، همين است.[۲۰]
يکي از نمونههاي بهروز کردن اصول ديني، نـوع اجـتهادي است که خودِ استاد در همين مسألة اجتهاد ميكند. توجيه موضوع، به عبارت ساده، اين است که اجـتهاد، هـر چند در طول تاريخ تاکنون به پاسخگويي دين نسبت به مسائل جامعه کمک کـرده اسـت، ليکن امروز با توجّه به انبوهي و تـنوعِ مـسائل و نـيازها و کميِ وقت يک فقيه براي درک همة آنها، بـهصورت کـاملاً تخصصي، ميطلبد تا اجتهاد خود را به شيوة متناسب مجهز سازد تا بتواند پاسـخگوي اين هـمه نياز باشد.[۲۱]اين اجتهاد در اجتهاد را ايشـان بـهصورت يک پيشنهاد مـطرح كرده اسـت:«مـن پيشنهادي دارم که براي پيشرفت و ترقي فـقه مـا بسيار مفيد است. اين را قبلاً مرحوم آيتالله حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي فرمودهاند و مـن پيشـنهاد ايشان را عرض ميکنم. ايشان گفته بـودند چه لزومي دارد که مـردم در هـمة مسائل از يک نفر تقليد کنند؟ بـهتر اين اسـت که قسمتهاي تخصصي مختلف در فقه قرار دهند، يعني هر دستهاي بعد از آنکه يک دورة فـقه عـمومي را ديدند و اطلاع پيدا کردند، تخصص خـود را در يک قـسمت مـعين قرار دهند و مـردم هـم در همان قسمت تخصصي از آنـها تـقليد کنند.»[۲۲]
اگر شوراي علمي در فقاهت پيدا شود و اصل تبادل نظر بهطور کامل جامة عمل بـپوشد، گـذشته از ترقي و تکاملي که در فقه پيدا ميشود، بـسياري از اخـتلاف فتواها از بـين مـيرود. چـارهاي نيست اگر مدعي هـستيم که فقه ما نيز از علوم واقعي دنياست بايد از اسلوبهايي که در ساير علوم پيروي ميشود، پيروي کنيم.[۲۳]
مـقتضيات زمـان
البته اجتهاد هم مکان مشخص و مـعيني دارد و در هـمة مـوارد نـميتوان بـه آن تمسّک کرد، مـثلاً يکـي از مواردي که اجتهاد ممنوع است، اجتهاد در مقابل نص[۲۴] است.
در حقيقت، بستر اجتهاد متغيرات هستند، نه احـکام ثـابت نـص، هر چند که تميز ثابت از متغير و بـرخورد مـناسب بـا هـر کـدام خـود مقولة ديگري است که برعهدة علماي دين قرار دارد و به عمري درصدد کشف و دريافت حکم خاص آن يعني استنباط از منابع اصلي هستند.[۲۵]
مسألة تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قوانين اسـلامي، مسألهاي است که همواره اين شبهه را ايجاد ميکند که چگونه ميتوان اين ثابت را با آن متغير تلفيق کرد. مسألة زمان و تغيير و تحول، مسألة درستي است، اما ظرافتي در آن است که اغلب نسبت به آن بـيتوجّه مـيمانند. فرد انسان و همچنين جامعة انساني حکم قافلهاي را دارد که دائماً در حال حرکت و طي منازل است، اما بايد توجّه داشت که ميان منزل و راه تفاوت وجود دارد، منزل تغيير ميکند، اما آيا راه هم لزومـاّ تـغيير ميکند؟[۲۶]
قوانين اسلام، آنگونه که در متن تشريعات دين منظور شده، منزلي وضع نشده بلکه مسيري وضع شده است، اما در عين حال، براي منازل هم فـکر شـده و مقدمات و تمهيدات لازم براي آنها در نـظر گـرفته شده است. اسلام براي نيازهاي ثابت، قوانين ثابت و براي نيازهاي متغير، وضع متغيري در نظر گرفته است.[۲۷]
اسلام در ذات خود يک حقيقت است، نه يک مصلحت. يک هدف اسـت، نـه يک وسيله. تنها افرادي مـيتوانند از اينـ منبع عظيم انرژي اجتماعي بهرهگيري كنند که به اسلام به چشم حقيقت و هدف بنگرند، نه به چشم مصلحت و وسيله. اسلام يک ابزار نيست که در مقتضيات قرن 16 مورد استفاده قرار گيرد و در مـقتضيات قـرن 20 به تاريخ سپرده شود. اسلام، صراط مستقيم انسانيت است. انسان متمدن به همان اندازه به آن نيازمند است که انسان نيمهوحشي و به انسان پيشرفته همان اندازه نجات و سعادت ميبخشد که بـه انـسان ابتدايي. آنـکه به اسلام به چشم يک وسيله و يک مصلحت و بالاخره به چشم يک امر موقت مينگرد که در شرايط جهاني و اجـتماعي خاص، فقط، بهکار گرفته ميشود، اسلام را بهدرستي نشناخته و با آن بيگانه اسـت. پسـ بـهتر آن است که آن را به کساني وابگذاريم که آن را به چشم حقيقت و هدف مينگرند، نه به چشم مصلحت و وسيله. آن را مـطلق مـيبينند، نه نسبي.[۲۸]
تغيير شرايط زمان و در پيِ آن تغيير مقتضيات، مسألة تازهاي نيست و در اعصار و قرون گـذشته نـيز بـدان توجّه داشتهاند، چنانکه تغييرات در پارهاي از احکام شرايع پيشين به همان دليل است. تنوع در ارائة معجزاتي که انـبياء–عليهمالسلام- داشتهاند، نمونة ديگري است که شهيد بزرگوار به آنها اشاره كرده است:
ابن سـکيت از حضرت هادي(ع) پرسيد:«يابـن رسـولالله! چرا حضرت موسي وقتي مبعوث شد، آيت و وسيلة معجزهاي براي دعوت و هدايت مردم بهکار ميبرد، از نوع اژدها شدن عصا و يد بيضا و امثال آن و اما حضرت عيسي وقتي مبعوث شد، وسيله و معجزه و ابزار ديگـري بهکار برد. و اما پيغمبر ما زماني که مبعوث شد، معجزهاش از اين نوع معجزات نبود، بلکه از نوع بيان و کلام بود و آن قرآن مجيد بود؟ حضرت فرمود:"اين بهواسطة اختلاف عصر و زمانها بود. در زمان حـضرت مـوسي(ع) چيزي که حکومت ميکرد و بر فکرها غلبه داشت و چشمها را پر ميکرد، سحر و جادوگري و مانند اينها بود. و اما عصر خاتم الانبيا(ص) عصر سخن و کلام بود. توجه مردم به سخن عالي بود، لذا مـعارف عـالية اسلام بهصورت سخنان عالي و در لباس فصاحت و بلاغت کامل ادا شد.» (معجزات انبياء وسيلة هدايت مردمند و با اختلاف عصرها مختلف ميشوند، يعني اقتضاي زمان ابزار هدايت ديگري ميطلبد.)[۲۹]
تفکر زنده و فـعال
يک مـکتب نيز در رشد و بالندگي چون يک موجود زنده است. زماني که از سلامت کامل برخوردار است، هيچ باکي از ورود ميکروبها ندارد و از انجام کارهاي سخت و طاقتفرسا نيز دريغ نميکند؛ ليکن همان بدن وقتي در اثر بـيماري بـه ضـعف و نقاهت دچار شد، يک مـيکروب ضـعيف هـم او را از کار مياندازد و او بايد سخت مراقب خود باشد. بر همين قياس، يک مکتب وقتي در اوج سلامت و برنايي قرار دارد، چنان اقتداري در خود احساس ميكند کـه بـه هـمة مسلکها و مکتبها اجازه ميدهد به فعاليتهاي مسلکي خـود ادامـه دهند و از تخريب ٱنها باکي ندارد؛ زيرا ميداند کمترين آسيبي بر او وارد نخواهد کرد. اينچنين مکتبي همواره در موضع تهاجمي، داراي تفکر زنده، فـعال و پوياسـت.[۳۰] نـمونة چنين جامعه و مکتبي را در صدر اسلام سراغ داريم و حتي ائمة معصومين(ع) خـود، در مسجد پيامبر(ص) با آنان در مسائل بسيار حساس ديني به محاجّه و بحث ميپرداختهاند، که محاجّة امام صادق(ع) با ابـن ابـيالعوجاء و پارهـاي ديگر از زنادقه از اين قبيل است.[۳۱]
ابن راوندي در نيمة اول قرن سوم به القـاي تـفکرات الحادي ميپردازد و پس از اينکه مدتي صفات خداوند را جدا از ذات او دانست، يکسره منکر الوهيت شد، اما سعة صدر اسـلام مـانع از آن مـيشد که کسي مزاحم او بشود، تنها برخوردي که در مقابله با او انجام ميشد، پاسـخدادن بـه او از نـاحية علماي اسلام بود.[۳۲] استاد شهيد در اين رابطه ميگويد:«شما کي در تاريخ عالم ديدهايد که در مـملکتي کـه هـمة مردمش احساسات مذهبي دارند به غير مذهبيها آن اندازه آزادي بدهند که بيايند در مسجد پيامبر يا در مـکه بـنشينند و حرف خودشان را آنطور که دلشان ميخواهد بزنند؛ خدا را انکار کنند، منکر پيامبري پيامـبر بـشوند، نـماز و حج را رد کنند و بگويند ما اينها را قبول نداريم، اما معتقدان مذهب با نهايت احترام بـا آنـها برخورد کنند؟ در تاريخ اسلام از اين نمونههاي درخشان فراوان ميبينيم و بهدليل همين آزاديها بود که اسـلام تـوانست بـاقي بماند.»[۳۳]
بر همين قياس، خودِ آن شهيد، که از استوانهها و ارکان مهم انقلاب اسلامي بود، در جدال بـا مـعاندان چنين ابراز ميدارد:
«من به همة اين دوستان غير مسلمان اعلام ميکنم، از نـظر اسـلام تـفکّر آزاد است. شما هر جور ميخواهيد بينديشيد، هر جور ميخواهيد عقيدة خودتان را ابراز کنيد، به شـرطي کـه فـکر واقعي خودتان باشد، هر طور که ميخواهيد بنويسيد، هيچکس ممانعتي نخواهد کـرد.»[۳۴]
بـازگشت به خويشتن
اگر هويت، که خميرماية ذات انساني است، گم شده باشد و شخص بدون آن بخواهد زنـدگي کـند تقريباً امري غير ممکن است و اين مطلبي است که دانشمندان بر آن اتفاق نـظر دارنـد و از اينرو، استعمار هميشه سعي ميکند براي مـلتهاي مـورد نـظر هويت بدلي بسازد و آن را در جاي شخصيت حقيقي آنـان جـا بزند، يک هويت بدلي که بتواند بهخوبي براي استعمار کار کند. مسلماً با داشـتن چـنين شخصيت عاريتي، آن انسان همچون روبـاتي خـواهد بود کـه تـنها بـا گرفتن پيام دستور از بيرون خود به کـار مـيافتد. او هرگز سعادت خود و جامعة خود را نميفهمد. لذا مصلحان بشريت، همواره، نسبت به رسـوخ چـنين شخصيتهايي در کالبد افراد جامعة خود هـشدار و اندرز ميدهند. استاد شـهيد مـطهري معتقد است:«قويترين حربة دفـاعي اين انـقلاب و مؤثرترين اسلحه پيشرفت آن ايمان ملت به نيروي خويش و بازگشت به ارزشهاي اصيل اسـلامي اسـت.»[۳۵]
بازگشت به اسلام
سؤالاتي کـه مـطرح اسـت اين است که چـرا يک مـلت عظيم تاريخي يکباره چـنين رنـگ ميبازد؟ علت آن چه چيزي ميتواند باشد؟ مگر هويّت اين ملت چيست؟ آيا يک ايراني، هويتي غير از اسلام دارد؟ شما اگـر ايران را از تـمدن و فرهنگ مکتوب اسلام برداريد و يا اسلام را از تـرکيب مـلي ايران حذف کـنيد، هـر دو را نـاکار کردهايد؛ زيرا اين دو با همديگر عـجين شدهاند.[۳۶] بنابراين، در نخستين قدم، يک ايراني بايد به اسلام و هويت فرهنگي-ديني خود برگردد. در اين موضوع هـيچ شـکي نيست، اما آنچه مهم است شـناخت واقـعي از آن اسـت کـه بـتوان مطمئن شد، چـيز ديگـري به جاي اسلام به خورد اين ملت نخواهند داد. استاد اين مسأله را بهخوبي موشکافي ميکند و انگشت را درست روي همان نـقطة اصـلي درد مـينهد:
«ما امروز آن اولين شرط رشد اسلامي را، کـه شـناخت اسـلام و سـرمايههاي اسـلامي اسـت، نداريم. ما فرهنگ اسلامي را نميشناسيم، بلکه هنوز نميدانيم که اسلام، فرهنگي هم دارد. ما تاريخ درخشان خودمان را نميشناسيم. نميدانيم که ما يک تاريخ بسيار درخشان اسلامي داشته و داريم. ما شـخصيتهاي بزرگ خود را که نقش بزرگي در تمدن عالم و در تحول جهان داشتهاند، هنوز، نميشناسيم و به همين جهت به خودمان اعتماد نداريم و خودمان را حقير ميپنداريم.»[۳۷]
مقرّرات اسلامي
مسأله مقررات اسلامي بهعنوان يکي از ابـزارهاي احـياگري بايد بهخوبي مورد توجّه قرار گيرد. امروزه در اين خصوص پيشرفتهاي قابل توجّهي مشاهده ميشود، ولي هنوز در برخي زمينهها، بهقول خواجه حافظ شيرازي «گنج در آستين و کيسه تهي» هستيم و لازم است با اتکا بـه آيين اسـلام، مکتب خود را غني و پايدار گردانيم.
استاد شهيد در اين باره معتقد است:
«از همة سرمايهها بالاتر و مهمتر، که مادر و منبع ساير سرمايههاست، خودِ مقررات اسلامي است. سـالهاست کـه در اثر بيرشدي ما، در اثر بـيلياقتي مـا، در اثر عدم شناخت ما از اسلام و فلسفة اجتماعي و انساني اسلام، مقررات اسلام، بهعنوان چيزهايي دورريختني، تدريجاً از مدار زندگي اجتماعي ما خارج ميشود و به جاي آنـها مـقررات موضوعه و مجعوله ديگران جـانشين مـيگردد.»[۳۸]
اهميت قانونگرايي يک ملت آنجا دانسته ميشود که يک ملت بهوسيلة رعايت چارچوبهاي قانوني، منضبط و با فرهنگ شناخته ميشود و همين مرز روشني بين تمدن و توحُّش انسان است که همواره مقيد بـاشد در چـارچوب مقررات پذيرفتهشده و مقبوليتيافته و بالندهاي چون اسلام زندگي کند و بحمدالله امروزه انقلاب اسلامي، به اين مسير هدايت شده و در حال بالندگي هر چه بهتر و روزافزونتر است. بهراستي:
آنکه گريزد زخرابات شاه بـارکش غـول بيابان شـود و چنانکه قرآن کريم بدان تصريح ميکند:«و من يرغب عن مله ابراهيم الا من سفه نفسه» (بقره/130)
آنکه بـا داشتن چنين مکتبي که، علاوه بر همه چيز، يک ايدئولوژي کامل و جامعي نـيز هـست، بـهسمت ناکجاآبادي روي ميآورد که دشمنانش ميخواهند، چه سرنوشتي جز نکبت و بدبختي در پي دارد؟
البته قابل ذکر است که بيشتر سـخنان اسـتاد در زمينه ابزارهاي احياگري مربوط به دوران قبل از انقلاب و يا اوائل آن است. ولي امروزه قابل توجّه است کـه ايرانـ اسـلامي در زمينه احياگري ديني پيشرفتهاي خوبي كرده که قابل ستايش و تحسين است.
موانع احياگري
انحراف در اسلام
در تـاريخ اسلام جرياناتي پيش آمد که مسلمين درست برخلاف جهتي که کتاب مقدس آسماني سـوق داده بود، حرکت کردند.البـته عـدة قليلي، که به روح تعليمات قرآني آشنا هستند، دانستند که در چه موضوعاتي فکر کنند و فکر کردند، و همانها هستند که امروز از مفاخر بشريت بهشمار ميروند. ولي اکثريت از طريقة قرآن کريم منحرف شدند و در اطراف مـوضوعاتي به بحث و جدل پرداختند که نهتنها تشويقي در قرآن نسبت به آنها نشده، بلکه نهي شده؛ زيرا لغو است، بيفايده است، دوري کند. «و الذين هم عن اللغو معرضون» (سوره مؤمنون/آيه3). هر چند بهصورت يک بحث عـلمي يا بـهصورت يک بحث ديني باشد.[۳۹]
ناتمام گذاشتن رهبري
تفکرات خام و آسودهطلبانة برخي از طرفداران اخباريگري و عرفانزدگان راحتطلب و نصگرايان سطحينگر، که متأسفانه در فرقة شيعه نيز رواجيافته بود، درواقع دنباله و نتيجة همان انحراف مسيري اسـت کـه از ابوموسي اشعري، حسن بصري، و سپس افرادي چون ربيع بن خثيم آغاز شد، هر چند که اينان بهواقع رهبران چنين مسلکي نبودند و صرفاً تزّهد خالص ميورزيدند. اين مسأله موجب شد تـا بـرخي از علماي ما به پايان کار توجّهي نكرده و به فتح مبين نينديشند و همان قيام ابتدايي براي اعلام برائت را کافي و مبرء ذمة خويش بدانند. مگر نه آن بود که در قرآن شماتت خداوند از قـوم مـوسي را نـسبت به تنبلي از تصرف کامل مـصر خـوانده بـودند، پس چرا از آن درس نگرفتند؟ آنان که تا پاي پيروزي پيش رفتند ليکن درست در همان چند قدمي فتح نهايي به پيامبر خود گفتند:«ياموسي اذهب انت و ربک فـقاتلا انـا هـيهنا قاعدون» (مائده/24)
اين موضوع ديروزهاي ما نيست. بلکه امـروز نـيز جامعه بدان دچار است.
متأسفانه تاريخ نهضتهاي اسلامي چندصد سالة اخير يک نقيصه را در رهبري روحانيت نشان ميدهد، و آن اين است که روحـانيت نـهضتهايي را کـه رهبري کرده تا مرحله پيروزي بر خصم ادامه داده و از آن پس ادامه نداده و پيِ کـار خود رفته و نتيجة زحمات او را ديگران و احياناً دشمنان بردهاند.[۴۰]
انحراف از اهداف اصلي
يکي ديگر از عوامل بسيار مؤثر در ناکامي حـرکتها و جـنبشها، عـدول از ارزشهاي مکتبي است که اصل آن حرکت براي تحقق آنها آغاز شـده، و اينـ طبيعي است که وقتي هدف روشني پيشِ روي آنان نباشد و سمت حركت مشخص نباشد، ره به جايي نـخواهند بـرد. مـا اين مسأله را گرچه در حركتهاي فيزيكي باور داريم، ليكن در حركتهاي معنوي، بهدليل ملموس نبودن آن نسبت بـه آن تـوجّهي نـميكنيم. تازه اگر تنها همان گمكردن هدف و راه درجا ماندن باشد، ممكن است خيلي مـوجب خـسران نـشود و صرفاً رسيدن به نتيجه را از دست بدهند، اما اگر بيراههروي و سودا كردن هدف اصلي به اهـداف غـير مطلوب باشد، علاوه بر خسران به نتايجي عكس هدف خود ميرسند و عواقب ذّلتـباري انـتظار آنـان را ميكشد.[۴۱] خدا، محور حركت و هدف در زندگي يك مسلمان است و همچون قطبي در ميانه تمام تلاشها را سـمتوسو مـيدهد و اتصال اجزا و قسمتها بدان، آنها را از پرتشدن در منجلابها و كجراههها محافظت ميكند و سرانجام به مـقصود و نـتيجهاي مـيرسانَد كه اصل آفرينش براي آن است. شهيدمطهري معتقد است:
«جامعة اسلامي از اين پس از درون خود تهديد ميشود كه راه انحراف از مسير خـدايي اخـلاص پيش گيرد و خدا را فراموش كند، سنت لايتغير خداست كه هر ملتي از درون و از جنبة اخلاقي تـغيير كنـد، خـداوند متعال سرنوشت آنها را تغيير ميدهد.»[۴۲]
ايشان در ادامه ميفرمايد:«نهضت خدايي بايد براي خدا آغاز يابـد و بـراي خـدا ادامه يابد و هيچ خاطره و انديشة غير خدايي در آن راه نيابد تا عنايت و نصرت الهـي شـاملش گردد، و اگر نه «باد غيرت خدايي» به صد خار پريشاندلش مینمايد.»[۴۳]
تعصب و خودخواهي
تعصب ناشی از تـنگنظری اسـت و خودخواهی در اثر جهل از موقعيت واقعي خويش و اين هر دو مخالف مرامي است که اسـلام پيروان خـود را بر آن ميخواهد و بدان دعوت ميکند، چه آنـکه اين دو خـصلت مـوجب انزوا و تنهاشدن در جامعة بزرگ انساني ميشود و پيامـدي جـز ناکامي در رسيدن به هدف در پي ندارد. اگر براي دنيا يا براي آخرت است، راه پيروزي همين اسـت، ليکـن با کمال تأسف به عـمق مـسائل توجّه نـداريم و آينـده را جـز تا لحظاتي بعد، نميتوانيم پيشبيني کـنيم، هـر چند که متون ديني ما پر از اندرزهايي در اين جهت است.
شهيدمطهري در اين باره چنين مـيگويد
«پيام قـرآن به ما اين است که حالا کـه بر دشمن بيروني پيروز شـدهايد و نـيروهاي او را متلاشي کردهايد، ديگر از او ترس نـداشته بـاشيد، بلکه اکنون بايد از خود ترس داشته باشيد. اگر ما با واقعبيني و دقت کـامل بـا مسائل فعلي انقلاب مواجه نـشويم و در آن تـعصبات و خـودخواهيها را دخالت دهيم، شـکست انـقلابمان براساس «واخشون» و براساس قـاعدة «ان الله لا يغـير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» حتميالوقوع خواهد بود، درست به همانگونه که نـهضت صـدر اسلام نيز بر همين اساس بـا شـکست روبهرو شـد.»[۴۴]
بـنيانهاي ضـعيف فلسفي
بخش عمدهاي از نـاکاميها در اثر عقيمبودن تئوريها و نظريههاست، چه آنکه يک امر تجربي، حتي تجربي محض، ناخودآگاه مبتني بـر نـظريهاي است که ابتدا در ذهن منعقد شـده اسـت، يعـني درواقـع هـر پديدهاي مرکب از دو بـخش فـيزيکي و غير فيزيکي است. حال اگر يکي از دو پاية آن ضعف داشته باشد، يا اصلاً بدان توجّهي نباشد، چه مصيبتي عـايد خـواهد شد؟ شـهيد مطهري در اين باره ميگويد:
«اين اشتباه نصيب بـسياري از نـويسندگان مـسلمان عـرب و دنـبالهروان ايرانـي آنها شده است، گمان بردهاند که دعوت قرآن کريم به مطالعة «آيات تکوين» در حقيقت به معني دعوت به خداشناسي تجربي است. گمان بردهاند همين که ما آيات تـکوين را مورد مطالعه قرار داديم و از اين طريق به معرفت خداوند نائل شديم، با يک دليل تجربي خدا را شناختهايم، غافل از اينکه حد تجربه فقط شناخت آثار خداوند است، اما شناخت خداوند به کمک آثار شناختهشده از راه تـجربه، نـوعي استدلال عقلي است.»[۴۵]
«حقيقت اين است که علت اينکه نظرية تکامل بر ضد استدلال معروف الهيون از راه اتقان صنع بر وجود خدا تلقي شد، همانا ضعف دستگاههاي فلسفي و حکمت الهي بـود. آنـها به جاي اينکه از پيدايش نظرية تکامل به نفع مکتب الهيون استفاده کنند آن را چيزي بر ضد مکتب الهي تلقي کردند؛ زيرا چنين فرض کـردند کـه تنها با دفعيالوجودبودن جهان اسـت کـه جهان نيازمند به علت و پديدآورنده است و اگر جهان يا نوعي از انواع تدريجيالوجود باشد علل و عوامل تدريجي طبيعت براي توجيه آنها کافي است. اينگونه فرضيات نـشانههاي ضـعف دستگاههاي فلسفي غرب اسـت.»[۴۶]
ابـهام طرحهاي آينده
مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش
کاو به تدبير و حيل حل معما ميکرد
دورانديشي و آيندهنگري از لوازم احياگري بهشمار ميآيد؛ زيرا نهضت به برنامه نياز دارد و آن برنامهاي موفقتر است که افقهاي دورتري را نـگريسته بـاشد. هر چه اين برنامهها کمتر از حزم و دورانديشي برخوردار باشند، ابهام بيشتري فرا روي عناصر طرفدار خود خواهند نهاد و اين امر خودبهخود از ميزان حمايتي که بايد از آن بکنند خواهد کاست. پس براي اينکه معماهاي آينده حـل شـود:
نهضت بـايد طرحهاي روشن و خالي از ابهام و مورد قبول و تأييد رهبران ارائه دهد، تا از ضايعات کاسته شود و جلوي آنها گرفته شـود. و اين محتاج زحمتي است که ايدئولوگهاي آن بايد متحمل شوند، انگشت تدبير را بـر پيشـاني تـفکر نهاده، چارهجويي كنند.[۴۷]
تجددگرايي افراطي
بحث تجددخواهي در ايران در دوران طاغوت و تسلط استکبارگران بر آن، معناي مثبتي را از خود نشان نـداده و در ذهـنها باقي نگذاشته است؛ زيرا مترادف با رفض سنتها و کنارگذاشتن ارزشهاي خودي بوده است، چـه آنـکه ثـمرة انديشة خردورزان اسلامي يا ملي ما نبوده و تحفهاي بوده است که از غرب، توسط بيماردلان خودباختة غـربزده به ميان آمده است. هر چند که در اصل، موضوع مطلوبي است و مَنويِ پيامـبر اسلام– صليالله عليه و آله- اسـت کـه «من استوي يوماه فهو مغبون»[۴۸] و بديهي است منظور پيامبر(ص) پيشرفت است و نه پسرفت، و اين در گرو تجديد نظر در برنامة ديروز و امروز خويش است؛ اما روشن است که تجدد مورد نظر استعمارگران چنين چيزي نـيست. آنها سياستشان اين است که براي بهرهکشي از فرد بايد شخصيت فکري او را سلب کنند. او را به آنچه به خودش تعلق دارد بدبين کنند و در عوض وي را شيفتة هر آنچه که از ناحية استعمارگر عرضه ميشود، بسازند. بايد در مـردم حـالتي به نام تجددزدگي بهوجود بياورند، بهطوري که از آداب و رسوم خودشان متنفر بشوند، اما از آداب و رسوم بيگانه خوششان بيايد، بايد آنها را به ادبيات خودشان، به فلسفة خودشان، به کتابهاي خودشان بدبين کنند و در عـوض وي را مـسحور ادبيات و فلسفه ديگران کنند.[۴۹]
لذا قابل توجّه اينکه مورد مذکور يکي از اهداف مرحلهاي تهاجم فرهنگي بيگانگان و دشمنان انقلاب اسلامي بهشمار ميآيد.
خودباختگي
بهطور غريزي، انسانها در برابر نيروي برتر کرنش مـيکنند، حـال فرقي نميکند اين نيرو مادي باشد يا زور بازو يا نيروي دانش، هنر زيبايي، ذوق، انرژيهاي روان و...، ليکن اين کرنش مذموم و ناپسند نيست؛ زيرا بهمنظور احترام به آن است. اما همين امر ميتواند براي انسان، تبديل به مـسأله بـشود و آن در صـورتي است که شخص، مرعوب طـرف مـقابل شـود و دست و پاي خود را گم کند، يعني بهکلي خود را در مقابل او ببازد. حال چه آن نيروي واقعي باشد يا نيروي خيالي؛ چنانکه تماشاگران در سحر جادوگران مـرعوب مـيشوند. خـودباختگي، بدين معنا، مورد نکوهش اسلام واقع شده اسـت، زيرا تـعبد و بردگيپذيري را در پي دارد. استاد شهيد در اين خصوص ميگويد:
«خودباختگي، يعني تزلزل شخصيت، بيايماني به خود، گمکردن خود، از دست دادن حس احترام به ذات، بـياعتمادي و بـياعتقادي بـه فرهنگ خود و استعداد و شايستگي خود، و در مقابل بهخودآمدگي يعني بازگشت بـه ايمان خود، بيدارکردن حس احترام به خود و تاريخ و شناسنامه و نَسَب تاريخي خود.»[۵۰]
استضعاف، قبل از آنکه يک عمليات از سوي دشـمن انـسانيت تـلقي شود، از نظر علمي محصول و فرآيند همين عارضة رواني است. فرعون، بـه تـعبير قرآن، براي گسترش سلطة استکباري خود قومش را زبون ميشمرد«يستضعف طائفه منهم» (قصص/4)؛ يعني زبوني را بـه آنـان تـلقين ميكرد تا آن را باور کنند و خود را بردة او بشمرند و آن را مقدر الهي بدانند، و دشمن در اين زمـان هـم بـا توسل به همين حيله بر جوامع تحت سلطه سوار و آنان را به بردگي ميگيرد؛ ليکـن نـه دقـيقاً همان نوع بردگي، بلکه بردگي مدرن.
رخنة فرصتطلبان
اما از همة اين عوامل خطرناکتر، نفوذ مـنافقاني اسـت که، به تعبير قرآن، «همواره مراقب مؤمنانند که اگر پيروزي نصيبشان شود، ميگويند مـا هـم بـا شما بودهايم و اگر دشمن پيروزي يابد به آنان ميگويند آيا ما مشوق شما در نبرد با مـؤمنان نـبوديم.» (نساء/141)، اين عده که در سختيها برکنار و آسوده از آنند، به هنگام دستيابي به غنايم از هـمه جـلوترند و حـتي سعي ميکنند فرزندان اصيل انقلاب را عقب بزنند و خود به جاي آنان بنشينند.
اينان فرصتطلباني هـستند کـه انقلاب را به همان وضعي که اقتضاي آن است نميخواهند و اگر فرمان هدايت آن را بـه دسـت گـيرند آن را به سمت ناکجاآبادِ هوا و هوسهاي خود هدايت ميکنند، و به همين دليل بود که امامخميني(ره) در وصيتنامة سـياسي- الهـي خـود هشدار دادند که «مواظب باشيد اين انقلاب به دست نااهلان نيفتد.» شـهيد بـزرگوار مرتضي مطهري در همان روزهاي اول پيروزي انقلاب اسلامي چنين خطري را پيشبيني ميكرد و ميفرمود:
«دستهايي در کار است تا اوضـاع را بـه حال سابق بازگرداند، همراه اين آدمهاي لائيک نيز هستند که ميخواهند مانند نهضت مـشروطيت و نـهضت استقلال عراق و نهضت ملي ايران، پس از آنکه با قـدرت روحـانيت مـرحله اول، يعني براندازي رژيم، را گذراندند، روحانيان را کنار بـزنند و بـدنام کنند و خود زمام امور را بهدست بگيرند.»[۵۱]
«رخنه و نفوذ افراد فرصتطلب در درون يک نهضت از آفتهاي بـزرگ هـر نهضت است. وظيفة بزرگ رهـبران اصـلي اين است کـه راهـ نـفوذ و رخنه اينگونه افراد را سد نمايند. هـر نـهضت، مادام که مراحل دشوار اوليه را طي ميکند، سنگينياش بر دوش افراد مؤمن مخلص فـداکار اسـت، اما همين که به بار نـشست يا لااقل نشانههاي باردادن آشـکار گـشت و شکوفههاي درخت هويدا شد، سـر و کـلة افراد فرصتطلب پيدا ميشود. روزبهروز که از دشواريها کاسته ميشود و موعد چيدن ثمر نزديک مـيگردد، فـرصتطلبان محکمتر و پرشورتر پاي عَلَم نهضت سـينه مـيزنند تـا آنجا که تـدريجاً انـقلابيون مؤمن و فدکار اوليه را از ميدان بـه در مـيکنند. گويي خاصيت انقلاب اين است که همين که به نتيجه رسيد، فرزندان خود را يکبهيک نـابود سـازد. ولي انقلاب فرزندخوار نيست. غفلت از نفوذ و رخـنة فـرصتطلبان است کـه فـاجعه بـه بار ميآورد.»[۵۲]
جمود فـکري
چنانکه پيش از اين، در رابطه با اجتهاد، مطرح شد، رشد فکري و بهروز شدن مطالب و مسائل در گرو آن اسـت، چـنانکه عکس قضيه نيز صادق است و عـامل درجـا زدن و عـقب افـتادن جـامعة اسلامي نقطة مـقابل اجـتهاد، يعني جمود فکري است. ضربات مهلکي که از صدر اسلام تاکنون از اين ناحيه بر اسلام و مسلمانان وارد آمده بـا هـيچکدام از گـونههاي ديگر برابري نميکند. مقاومت مقدسمآبان خشک خـوارج در مـقابل قـرآن نـاطق، امـيرالمؤمنين(ع)، بـاعث درهم شکستن قدرت آن بزرگوار و خارجشدن کنترل حکومت از دست ايشان و جريتر شدن معاويه عليه ايشان شد. امامخميني(ره) دربارة ميزان خسارتي که اينان وارد ميكنند، ميفرمايد:
«امروز عدهاي با ژسـت مقدسمآبي چنان تيشه به ريشة دين و انقلاب و نظام ميزنند که گويي وظيفهاي غير از اين ندارند. خطر تحجرگرايان و مقدسنمايان احمق در حوزههاي علميه کم نيستند.»[۵۳] همچنين جمود فکري موجب ايستايي فقه و درنتيجه شکست انـديشة دينـي ميشود؛ چيزي که استکبار جهاني همواره در پي آن است. استاد شهيد مطهري ميگويد:
«جمود و رکود فکري که در قرون اخير بر جهان اسلام حکمفرما شد و مخصوصاً بازايستادن فقه اسلامي از تحرک و پيدايش روح تمايل و نـگرش بـه گذشته و پرهيز از مواجهه با روح زمان يکي از علل اين شکست بهشمار ميرود. (و اين در حالي است که) امروز جهان اسلام بيش از هر وقت ديگر نيازمند يک نهضت قـانونگذاري اسـت که با يک ديد وسيع و همهجانبه از عـمق تـعليمات اسلامي ريشه بگيرد و اين ريسمان استعمار فکري مخرب از دست و پاي مسلمانان باز شود.»[۵۴]
نفوذ انديشة بيگانه
يک ايدئولوژي را تنها يک ايدئولوژي همانند ميتواند از اثر بيندارد، چنانکه يک فرهنگ را فرهنگي مثل آن. بـه تـجربه ثابت شده است کـه اسـلام، آنگاه که ضرباتي از ناحيه کعبالاحبارها، زهريها، عمروبن عبيدها و در قرن سوم هجري از نفوذ انديشههاي يوناني و غيره متحمل شده بهمراتب شکنندهتر از حملات نظامي بوده است که توسط اقوام بيتمدن خارجي بر آن وارد شـده اسـت؛ زيرا انديشههاي بيگانه در اذهان مينشيند و فکرها را به تسخير خود درميآوَرَد. از اينرو ميبينيم دشمن اسلام پس از شکستهايي که در فاز نظامي از اسلام متحمل شد، وارد فاز فرهنگي، علمي و انديشهاي شد و در اين راه به توفيقاتي دست يافت.
انـديشههاي بـيگانه از دو طريق نـفوذ ميکنند: يکي از طريق دشمنان، هنگامي که يک نهضت اجتماعي اوج ميگيرد و جاذبه پيدا ميکند و مکتبهاي ديگر را تحتالشعاع قرار مـيدهد، پيروان مکتبهاي ديگران براي رخنهکردن در آن مکتب و پوساندن آن از درون، انديشههاي بيگانه را، که با روح آنـ مـکتب مـغاير است وارد آن مکتب ميکنند و آن مکتب را به ترتيب از اثر و خاصيت مياندازند و يا کماثر ميکنند.[۵۵]
و ديگر از طريق دوستان و فرزندان وطن؛ آنـاني کـه براي تحصيل دانش يا سياحت يا تجارت به ديار غرب سفر ميکنند تا در بازگشت همراه بـا رهـاوردهايي از تـازههاي فناوري و دانش بتوانند دستمايههاي ملي خود را قوي سازند و در امر غنيسازي فرهنگ و اقتصاد و تجارب کارآمد بـه مردم خود کمک کنند؛ ليکن بهدليل نداشتن تهمايههاي فلسفي لازم از فرهنگ ديني و ملي خـود، مرعوب فلسفه و داشتههاي غـرب شـدهاند و استعمار را براي ملت خود سوغات ميآورند. يک عده از اينان دانسته اين کار را ميکنند، اما اکثراً شايد ندانسته و ناخودآگاه به چنين امري مبادرت ميورزند. بگذريم از آناني که مأموريت تبشيري بر دوش آنان گذاشته شـده است و معمولاً پوشيدهاند. دسته دوم کساني هستند که با عنوان و زير چتر دفاع از دين و اعتقادات خود و به منظور ظاهراً پاسخگويي به نيازهاي فکري نسل جوان، خود را مجهز به مدافعات اعتقادي کريستيني(مسيحي) ميسازند و مـباحث زايد بـر نياز ديني نسل خود، که عمدتاً مسائل خاص ديني ديگرانند، را در اذهان فارغ نسل نو مينشانند و بر ضرورت و نيازبودن آن تأکيد ميورزند.[۵۶]
ضعف در سازمان روحانيت
در برابر سيل شبهههاي اعتقادي و ديني که وارد شـبکة ذهـن نسل نو ميشود، چه کسي و کدام ارگان مسؤول است؟ پاسخ آن روشن است، تنها گروه و جماعتي که ميتواند و از عهدة نسل آن ساخته است، همانا روحانيت هر ديني است که نقش سنگربان عـقيدتي را ايفـا ميكند، اما پرواضح است که انجام اين وظيفه مستلزمِ داشتن توانمنديهايي است که در رأس آنها تشکل و سازمان است. متأسفانه موضوع روحانيت مسألهاي است که خودِ استاد بزرگوار نیز در رسالة ويژهاي بـه مـشکلات آن پرداخـته و از مهمترينِ آنها بيسازماني و عدم انـسجام آن را بـرشمرده اسـت، همچنين رهبر معظم انقلاب حضرت آيتالله خامنهاي– مدظلهالعالي- نيز در دو سخنراني (قم و مشهد) به آنها اشاره كرده و از فضلا چارهجويي آن را خواستهاند. در اينجا نيز شـهيد بـزرگوار و مـتفکر عصر، آيتالله مرتضي مطهري(ره)، در ادامه بحث از موانع احـيا، بـه همين امر اشاره ميكند:
«در قرون اخير با کمال تأسف در ميان جوانان و بهاصطلاح طبقهبندي روشنفکر مسلمان، تمايلاتي در جهت غربگرايي و نـفي اصـالتهاي شـرقي و اسلامي و تسليم و تقليد درست از «ايسم»هاي غربي پديد آمده است و بـدبختانه اين گرايش در حال گسترش است، ولي خوشبختانه احساس ميشود که طليعة يک بيداري و ٱگاهي در برابر اينگونه تمايلات کورکورانه و خوابآلود آشکار مـيشود. ريشـة اين گـمراهي خوابآلود تصور غلطي است که اين گروه بهاصطلاح از جنبة دگماتيک مقررات اسـلامي در اذهـان خويش دارند. عدم تحرک اجتهاد در طي قرون به اين تصورات غلط کمک کرده است. وظيفه مسؤولان و هـاديان قـوم اسـت که هر چه زودتر بهشکل منطقي در برابر اين قبيل گرايشهاي ناصواب بايستند.»[۵۷]
تـأليفات
لازمـة نـداشتن سازمان، احاطهنداشتن بر مجموعة مسائل و عدم درک اولويتهاي برنامهاي است. ما اگر در مجموع به آثـار مـنتشرة خـود نيمنگاهي بيندازيم، ميبينيم که از نظر حجمي کارهاي بسيار حجيمي هم انجام شده است، ليکـن چـه مقدار از آنها مفيد و در جبهة معنوي کارآمد هستند، مسألهاي است که ما از آن رنـج مـيبريم، و اين در حـالي است که به گواهي تاريخنويسان اسلامي (اعم از خودي و غير خودي) پيش از اين ما در اين جهت تـا اين انـدازه در استيصال نبودهايم. استاد شهيد در اين باره چنين ميگويد:
«يک نگاهي به آثار منتشرة مـا بـه نـام اسلام و دين و مذهب ميتواند سطح رشد جامعة ما را بفهمانَد. دو مقايسه در اينجا لازم است: يکي مقايسه مـيان مـطبوعات ديني و اسلامي زمان حاضر ما، آثار و کتب قرون اولية اسلاميه خودمان. اگر کـتابهاي اين زمـان خـودمان را با کتابهاي هزار سال پيش خودمان مقايسه کنيم موجب شرمندگي خواهد بود. فرنگيها ميگويند اگر بـه کـتابهاي غـربي ميخواهيد مراجعه کنيد بدان کتابها رجوع کنيد که تاريخش به شما نـزديکتر اسـت. زيرا کتب غربي هر چه جلو آمده بهتر و متقنتر و علميتر و تحقيقيتر شده است. ولي اگر به کتابهاي شـرقي و اسـلامي ميخواهيد رجوع کنيد هر چه ميتوانيد به کتابهايي رجوع کنيد که تـاريخش از شـما دورتر است و به قرون اولية اسلامي مربوط اسـت؛ زيرا هـر چـه جلوتر آمده بيارزشتر شده است.»[۵۸]
البته قـابل تـوجّه است که در سالهاي اخير نشر آثار اسلامي و ديني در جامعه ما رشد مطلوبي داشـته و بـسيار مورد توجّه قرار گرفته اسـت. امـا جايگاه اين مـسأله در جـامعه امـروزي از آنچه هست، بيشتر و بهتر ميتواند بـاشد.
راهکارهاي استادمطهري جهت رفع موانع احياگري
استاد شهيد، راهکارهاي احياي شريعت نبوي را در اين چـند بـند بازگو ميكند:
1- ابتدا نشانههاي محوشدة راه خـدا را که همان اصول واقـعي اسـلام است باز گردانيم؛ يعني بـازگشت بـه اسلام نخستين و راستين، بدعتها را از ميان بردن و سنتهاي اصيل را جايگزين کردن، يعني اصلاحي در فـکرها و انـديشهها و تحولي در روحها و ضميرها و قضاوتها در زمـينة خـود اسـلام.[۵۹]
2- اصلاح اساسي و آشـکار و چـشمگير، که نظر هر بـيننده را جـلب كند و علائم بهبودي وضع زندگي مردم کاملاً هويدا باشد، در شهرها و مجامع بهعمل آوريم، يعني تـحولي بـنيادين در اوضاع زندگي خلق خدا.
3- بندگان مـظلوم خـدا از شرّ ظـالمان امـان يابـند و دست تطاول ستمکاران از سـَرِ ستمديدگان کوتاه شود، يعني اصلاحي در روابط اجتماعي انسانها.
4- مقررات تعطيلشدة خدا و قانونهاي نقضشدة اسلام بـار ديگـر بهپا داشته شود و حاکم بر زنـدگي اجـتماعي مـردم شـود، يعـني تحولي ثمربخش در نـظامات مـدني جامعه.[۶۰]
نتيجه
از آنچه در اين مقاله ذکر شد، بهطور مختصر موارد ذيل بهعنوان نتيجه جلب نظر ميكنند:
1- موضوع احـياگري دينـي جـهت مصونيت اسلام از گزند تحريفگران و در قالب يک برنامه حـفاظتي جـانبي حـائز اهـميت اسـت.
2- تـفکّر، احيا، دينداري بهمثابه آيين فطرت و جامعه مرده و زنده کليدواژهها و مفاهيم اصلي احياگري بهشمار ميروند.
3- تعصب و خودخواهي، تجددگرايي افراطي، خودباختگي و نفوذ عوامل بيگانه و فرصتطلب در ناحيه مردم از موانع اصلي احـياگري ديني هستند.
4- ناتمامگذاشتن رهبري و ضعف بنيههاي نظريات فلسفي باعث جمود فکري جامعه در آيين ديني اسلام و موجب غفلت از سوءاستفادههاي بيگانگان در ارکان ايدئولوژي اسلامي است.
5- شهيدمطهري از جمله متفکّران بيدار و مناديان احياگري ديني در جهان مـعاصر اسـت که بازگشت حقيقي به دين و اصول واقعي اسلام، از بينبردن بدعتها، اصلاح تفکّرات افراد جامعه، اصلاح روابط اجتماعي و هدايت آن در مسير الهي و برپايي قانون و عدالت شرع مقدّس بهعنوان نيروي تحوّلنماي ثمربخش در نـظامات مـدني جامعه را از مهمترين راهکارهاي احياگري ديني و شريعت نبوي ميداند.
6- شهيدمطهري، عدم تحرّک و پويايي اجتهاد و تأليفات نارسا را از اساسيترين موانع رشد درونمايههاي احکام مقدّس شرعي و اسلامي و عـوامل گـسترش تقليدهاي کورکورانه از غرب و مکتبهاي غـربي دانـسته است؛ زيرا موجب رخنه فرصتطلبان و جمود فکري قشرهاي جوان جامعه اسلامي و خودباختگي فرهنگي ميشود. ë
î کارشناس ارشد علوم قرآني و حديث، مدرس دانشگاه
منابع:
1- قرآن کريم؛ ترجمه محمدمهدي فولادوند، قم، مرکز مطالعات فرهنگ و معارف اسلامي، 1377 ه.ش.
2- امامخميني(ره)؛ صحيفه نور، ج 21، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثـار امـامخميني(ره)، 1378 ه.ش.
3- سروش، عبدالکريم؛ تجربه نبوي، تهران، مؤسسه فرهنگي صراط، 1378 ه.ش.
4- فراستخواه، مقصود؛ دين و جامعه، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1377 ه.ش.
5- طبرسي، احمدبن علي؛ الاحتجاج، ج 2، قم، انتشارات اسوه، 1413 ه.ق.
6- مجلسي، محمدباقر؛ بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ه.ق.
7- مـجله انـديشه حـوزه، سال نهم، شماره پنجم، مـشهد، دانـشگاه عـلوم اسلامي رضوي، 1383 ه.ش.
8- مرکز مطالعات اسلامي استراسبورگ؛ مغز متفکّر جهان شيعه امامجعفر صادق– عليهالسلام- اقتباس ذبيحالله منصوري، تهران، انتشارت جاويدان، بيتا.
9- مـطهري، مـرتضي؛ امـدادهاي غيبي در زندگي بشر، تهران، انتشارات صدرا، ج 12، 1376، ه.ش.
10- مطهري، مـرتضي؛ ده گـفتار، قم، انتشارات صدرا، چ 12، 1375 ه.ش.
11- مطهري، مرتضي؛ بيست گفتار، قم، انتشارات صدرا، چ 12، 1376 ه.ش.
12- مطهري، مرتضي؛ پيرامون انقلاب اسلامي، قم، انتشارات صدرا، 1375 ه.ش.
13- مـطهري، مـرتضي؛ حـق و باطل، قم، انتشارات صدرا، چ اول، 1361 ه.ش.
14- مطهري، مرتضي؛ ختم نبوت، قم، انـتشارت صدرا، چ دهم، 1375 ه.ش.
15- مطهري، مرتضي؛ علل گرايش به ماديگري، قم، انتشارت صدرا، چ 8، 1375 ه.ش.
16- مطهري، مرتضي؛ گفتارهاي معنوي، قم، انتشارات صـدرا، چ 17، 1376 ه.ش.
17- مـطهري، مـرتضي؛ نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير، قم، انتشارات صدرا، چ 25، 1378 ه.ش.
18- مطهري، مرتضي؛ اسـلام و مـقتضيات زمان، قم، انتشارات صدرا، چ 15، 1378 ه.ش.
19- مطهري، مرتضي؛ فلسفه اخلاق، قم، انتشارات صدرا، چ 18، 1379 ه.ش.
20- مطهري، مرتضي؛ حکمتها و اندرزها، قـم، انـتشارات صـدرا، چ چهارم، 1374 ه.ش.
روي کرد نقادانه به مسائل اجتماعی ،تاریخی و دینی
پانویس
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ بـيست گـفتار، ص 312
- ↑ همان، ص 313.
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ ده گـفتار، صـص 130-132.
- ↑ نک: سروش، عبدالکريم، تجربه نبوي، صص 307-309. همچنين نک: فراستخواه، مقصود؛ دين و جامعه، ص 457.
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ ختم نبوت، صص 16-17.
- ↑ همان، صص 62-63
- ↑ همان، ص 60
- ↑ همان، صص 58-59.
- ↑ ر.ک: همو، حق و باطل، ص 86
- ↑ ر.ک: همو، امدادهاي غيبي در زندگي بشر، صـص 145-146.
- ↑ هـمان، ص 113.
- ↑ همان، صص 113-114.
- ↑ ر.ک: همو، ده گفتار، ص 133.
- ↑ همو، نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير، ص 9.
- ↑ ر.ک: مجله انديشه حوزه، سال نهم، شماره پنجم، صص 123-125.
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ ده گفتار، ص 101
- ↑ ر.ک: همو، پيرامون انقلاب اسلامي، صص 94-95.
- ↑ همو، ده گفتار، ص 120.
- ↑ همو، ده گفتار، ص 120.
- ↑ همان، ص 86.
- ↑ همو، کليات علوم اسلامي (اصول فقه – فقه)، ج 3، صص 17-21؛ اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، صص 229-235.
- ↑ همو، ده گفتار، صـص 122-123.
- ↑ همان، ص 127
- ↑ نص، احکام ثابتي است که بهموازات سنتهاي ثابت الهي قـرار دادهـ شـده است و در آنها نميشود دستي برد و تغييري ايجاد كرد؛ زيرا متعلق آنها ثابت است، به خلاف متغيرات که ناشي از تـحولات زمـان و زادة تغييرند.
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، مقدمه.
- ↑ همو، پيرامون انقلاب اسلامي، ص 88.
- ↑ همان، ص 91.
- ↑ هـمو، نـهضتهاي اسـلامي در صد ساله اخير، صص 77-78.
- ↑ همو، ده گفتار، صص 198-200.
- ↑ ر.ک: مجله انديشه حوزه، سال نهم، شماره پنجم، صـص 128-131.
- ↑ ر.ک: طبرسي، احمدبن علي؛ الاحتجاج، ج 2، صص 200-206.
- ↑ ر.ک: مغز متفکّر جهان شيعه، صص 147-149.
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ پيرامـون انقلاب اسلامي، ص 18.
- ↑ همان، ص 13
- ↑ هـمان، ص 122.
- ↑ ر.ک: مـطهري، مرتضي؛ امدادهاي غيبي در زندگي بشر، ص 133.
- ↑ همان، ص 135.
- ↑ همان، ص 141.
- ↑ همو، بيست گفتار، ص 316.
- ↑ همو، نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير، صص 89-90.
- ↑ ر.ک: مجله انديشه حوزه، سال نهم، شماره پنجم، صص 134-135.
- ↑ ر.ک: مطهري، مرتضي؛ نهضتهاي اسلامي در صد سـاله اخير، ص 96.
- ↑ همان، ص 94.
- ↑ همو، پيرامون انقلاب اسلامي، ص 50
- ↑ همو، علل گرايش به ماديگري، صص 190-192.
- ↑ همان، ص 138.
- ↑ همو، نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير، ص 94.
- ↑ بحارالانوار، ج 77، ص 166
- ↑ مطهري، مرتضي؛ پيرامون انقلاب اسلامي، ص 160.
- ↑ همان، ص 118.
- ↑ همان، صص 120-121
- ↑ همان، صص 89-90.
- ↑ امـامخميني–رحمتالله عـليه-، صحيفه نور، ج 21، ص 278
- ↑ مطهري، مرتضي؛ ختم نبوت، ص 72.
- ↑ همو، نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير، ص 83.
- ↑ همو، فلسفه اخلاق، صص 229، 280-281.
- ↑ همو، ختم نبوت، صص 71-72
- ↑ همو، امدادهاي غيبي در زندگي بشر، صص 149-150.
- ↑ همو، حکمتها و اندرزها، صـص 23-25.
- ↑ هـمو، نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير، صص 65-66؛ گفتارهاي معنوي، ص 132-140.







