کتابخانه:بررسی مشکلات اخلاقی روانی
|
| |
| نویسنده | مجتبی موسوی لاری |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم) |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۹۱ |
| قطع | رقعی |
| شابک | ۹۷۸–۹۶۴-۴۷۰–۰۵۴-۵ |
محتویات
مقدمه دفتر
این حقیقت بر کسی پوشیده نیست که فضایل و رذایل اخلاقی در زندگی انسان بویژه در سعادت و شقاوت و سرنوشت او دخالت مستقیم و حیاتی داشته و دارد. چه بسیار انسانهایی که در طول تاریخ حیات بشری، به خاطر برخوردار بودن از فضایل اخلاقی و حُسن سیر و سلوک، به کمالات فراوان و به سعادت بزرگ نایل آمدند و بر عکس، کسانی که به مفاسد و رذایل اخلاقی دچار شدند، خود را به هلاکت رسانده و به فرجام سیاهی گرفتار آمدند.
اگر چه بشر در عصر حاضر، در زمینههای صنعتی، اقتصادی، نظامی، اجتماعی و سیاسی به پیشرفتهای حیرت آوری دست یافته و در غالب مسایل فردی و اجتماعی، به آسایش و رفاه خوبی رسیده است، اما این همه پیشرفتها و تمدنها هرگز نتوانسته سعادت روحی و معنوی جوامع بشری را تأمین و تضمین نموده و او را به سعادت ابدی برساند.
امروزه بر خردمندان عالم پوشیده نیست که این همه فجایع و جنایات، وحشیگریها و قتل و غارتها، بی عدالتیها و حق کشیها و صدها مصیبتهایی که گریبانگیر جوامع بشری شده و میشود، تمام اینها به خاطر فاصله گرفتن انسانها از مسایل معنوی و فضایل اخلاقی و انسانی و پیروی از هواهای نفسانی و امیال حیوانی است.
مؤلف محترم، در این مجموعه، بخشی از رذایل اخلاقی را مطرح و سپس پیرامون آنها به بحث و بررسی پرداخته و نظر برخی از اندیشمندان و صاحب نظران را بیشتر جهت تأیید موضوع بیان کرده و علاوه بر مطالب اخلاقی، پارهای از مسایل روانی و تربیتی را نیز مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و نظرات علمی برخی از اندیشوران امروز غرب را مطرح نموده است. این مجموعه، با بیانی روان و در قالب الفاظی مورد پسند و عاری از هرگونه اصطلاحات پیچیده و نامفهوم و با اسلوبی شیرین و جذّاب، قلمی شده است.
گواه مطالب فوق، ترجمه این کتاب تا این تاریخ به زبانهای گوناگونی است که در پشت جلد به آنها اشاره شده است. بویژه آنکه پس از ترجمه و انتشار آن در خارج از کشور، متقاضیان فراوانی همچنان خواستار این کتاب هستند.
این دفتر، پس از بررسی، ویرایش و مقابله اثر فوق را چاپ نموده و در اختیار پژوهشگران و علاقه مندان قرار میدهد، بدان امید که مورد قبول پروردگار متعال قرار گیرد.
در خاتمه از خوانندگان محترم تقاضا داریم هرگونه انتقاد و یا پیشنهادی دارند، به آدرس قم: صندوق پستی ۷۴۹، دفتر انتشارات اسلامی، بخش تحقیق و بررسی فارسی، ارسال دارند. با تشکر.
دفتر انتشارات اسلامی
وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
پیشگفتار
هرفردی در این جهان خواستار «سعادت» و آسایش خویشتن است و در صحنه زندگی برای به دست آوردن مطلوب خود، شب و روز کوشش و تلاش میکند و در این میدان نبرد که بی شباهت به میدان جنگ نیست، تلاش پیگیر خود را ادامه میدهد و حتی تا پای جان هم پیش میرود، بدین امید که روزی همای سعادت بر سرش بال و پر بگشاید و در سایه آن دوران کوتاه عمر را دور از تشویش و ناراحتی سپری سازد.
اما متأسفانه بیشتر افراد با همه امکاناتی که ظاهراً برای یک زندگی رضایتبخش دارند، مع الوصف عوامل مرموزی پیوسته جانشان را دستخوش اضطراب و ناامنی میکند و سعادت واقعی را برای آنها غیرممکن میسازد و سرانجام نیز در میان طوفان هیجان و رنج با روح شکست خورده و افسرده به پرتگاه نیستی سرنگون میشوند.
این ناکامیونابسامانی به خاطرآن است که اوهام، جای حقیقت را گرفته ودرجاده تاریک حیات، از چراغ فروزان عقل و خرد که راهنمای بشر در تاریکیهاست، استفاده نمیشود. جلوه هاوپردههای رنگارنگی که در آسمان فکر وخیال بعضی نقش میبندد، آنها را به تلاطم و انقلاب میافکند، و هدفهای منحط وپستوآرزوهاوآمال نامحدود، افکارشان را در ظلمات مخوفوبن بستهای خطرناک ونابودکننده گرفتاروسرگردان میسازد.
انسان، این پرارزشترین کالای بازار هستی، پدیدهای است که از دو بُعد متمایز «میکانیکی» و «روانی» تشکیل یافته و علاوه بر جنبههای مادی و اوصاف مشترکی که با سایر حیوانات دارد، نیازمندیهای معنوی فراوانی نیز دارد که ارضای آن خواستهها متضمن کمال نهایی وی است، در وجود انسان هریک از این دو جناح، نیرومندتر از دیگری باشد، ضعف و شکست طرف دیگر مسلم و قطعی خواهد بود.
در دنیای امروز، پیشرفت علم و صنعت به کلی روش زندگی بشر را تغییر داده و تکامل صنعتی و تحوّل عجیبی که در همه شؤون زندگی پیدا شده است، تاریکیها را روشن و مشکلات را آسان ساخته و سراسر عرصه گیتی از اعماق دریا تا اوج فضا، میدان جولان انسان گردیده است. اما به موازات پیشرفتهای علمی و تمرکز نیروها و افکار بر روی مسایل مادّی، پایههای ایمان و تقوا سست و لرزان شده، یک سلسله مفاسد وحشتناک در جوامع مختلف (شهری و غیرشهری، پیشرفته و عقب مانده) پدید آمده و آمار جرایم و جنایات و بی بندوباریها و فجایع ضد انسانی به مقیاس وسیعی رو به افزایش گذاشته است. عوامل سعادت و صلاح اجتماعی در برابر مظاهر فساد و تباهی زانو زده، و بقایای معنویات نیز در شعلههای سوزان و سرکش تمایلات نفسانی مردم و رذایل و پلیدیها میسوزد و از میان میرود!
در جهان کنونی غلبه «رذایل» را بر «فضایل» روشن و آشکارا میبینیم، بشر به نیروی شگرف علم مجهز شده، ولی فرشته فضیلت به جای آن که نگاهبان روح باشد، پایمال اهریمن هوا و هوس گردیده، و عواطف انسانی با مرگ فضیلت در حال احتضار و جان دادن است.
دروغ، حرص، نفاق، ستمگری، جاه طلبی و سایر رذایل اخلاقی که هرکدام در راه تکامل و تعالی و سعادت آدمی سدّی نیرومند ایجاد میکند، بر دست و پای مردم زنجیر زبونی افکنده و به شدّت جامعه را اسیر خود کرده است، گسستگی رشتههای «اتحاد»، ناراحتیهای فردی و اجتماعی، و خلاصه سرچشمه انواع بدبختیها و رنجها، سقوط معنویت و نابودی حس فضیلت است. این یک حقیقت دردناکی است که اگر بهرههای مادّی را از انسان امروزی بگیرند، در این جهان عظیم هیچ گونه نقطه اتکایی ندارد و با کمترین فشار ناملایمات، سایه شوم یأس و نومیدی بر دلش میافتد و نیروی مقاومت روحی خود را از دست میدهد. دانشمندان علم اخلاق و روانشناسان معتقدند که انسانیت انسان وقتی تحقق پیدا میکند و بشر بلندترین مقام هستی را حایز میشود که مزایای روحی و ملکات فاضله در او پدید آید، و میان صفات و عواطفش یک نوع اعتدال خاصّی برقرار گردد. چه سرمایههای معنوی و اخلاقی است که از بی اعتدالیها جلوگیری میکند و آدمی را به اوج عظمت و سربلندی و نقطه کمالی که شایسته اوست صعود میدهد.
اگر در جوامع انسانی شخصیتهایی ظهور نموده و تاریخ، نام پرافتخار آنها را با برجستگی و عظمت ثبت کرده، همه در اثر امتیازات معنوی و ملکات پاک اخلاقی آنان بوده است. جامعهای که فاقد «ملکات اخلاقی» باشد و تعالیم انسانی بر محیط آن اجتماع حکومت نکند، شایسته حیات و زندگی نیست. انقراض تمدنهای بزرگ و نابودی ملتها تنها در نتیجه از هم پاشیدن اوضاع اقتصادی آنها نبوده، بلکه از دست دادن سرمایههای معنوی و اخلاقی، آن جامعه را به آستانه سقوط کشانیده است؛ زیرا تزلزل پایههای معنویت و فضیلت در ویرانی و انهدام اجتماع از هرزلزلهای کوبنده تر و از هرحادثهای عظیم تر است.
قوانین و نظامات بشری هرگز نتوانسته به اعماق روح آدمیان راه پیدا کند و یک نوع وحدت و رابطه معنوی میان جوامع و ملل و نژادهای گوناگون برقرار سازد؛ قوانینی که زاییده افکار بشر است، در اثر محدودیّت دانش و عدم احاطه بر روابط پدیدهها و تحت تأثیر عوامل مختلف قرار گرفتن، به هیچ وجه صلاحیت تأمین سعادت همه جانبه انسان را ندارد لذا جنبه موقتی به خود گرفته و با تغییر قیافه اجتماعات و به مرور زمان، تحوّل پیدا میکند و اصولاً پیدایش همین مفاسد و بدبختیهای گوناگونی که دامنگیر بشریت شده است، عکس العمل نقص قوانین و برنامههای موجود است.
اما مکتب مقدس انبیا (علیهم السلام) که از منابع عالیه الهام و از فروغ وحی و اشراق روانی سرچشمه گرفته و به علم نامحدود خداوندی متکی است، از طوفان تغییروانقلاب برکناراست وباعلم به روابط پدیدهها و حقایق هستی عالیترین برنامه هاوسیرتکاملی رابه بشر نشان داده و تهذیب و اصلاح نفس و حرکت به سوی جهشهای عالی روانی را به آدمیان پیشنهاد کرده است.
نقش تعلیمات عالی دین و نتایج درخشان و اثر سریع و عمیق و قطعی این نیروی معنوی، در نظم اجتماع یک حقیقت غیرقابل انکار است. تا وقتی در درون توده مردم دادگاه و محکمهای تشکیل نیافته و وسایل محدودیت ارادهها و احساس تکلیف فراهم نگردیده است، هرگامی به سوی اصلاح با شکست و ناکامی مواجه خواهد شد. برای بنیانگذاری یک تمدن کامل و پدید آمدن یک محیط امن و سعادت، راهی جز اینکه بشر با سرمایههای معنوی و اخلاقی مجهز شود، وجود ندارد.
اساس و مبانی آیین جاوید اسلام که به دست بزرگترین شخصیت اخلاقی تاریخ، یعنی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بر مبنای ایمان و تقوا پایه گذاری شده، علاوه بر اینکه وسیله سعادت جهان آخرت است، پایه خوشبختی و آسایش حیات این دنیا نیز میباشد. اساس دعوت اسلام بالا بردن سطح ارزش انسان و توسعه یک سلسله عقاید پاک و ملکات فاضله است. اسلام ملاک انسانیت را مزایای برجسته روحی و سجایای پاک انسانی میداند و با قربانی کردن فضایل در راه امیال و هوسها و پشت پا زدن به معنویات مخالف است و با افرادی که انسانیت و شرف را لکه دار و اساس اعتماد عمومی و حسن تفاهم را متزلزل میکنند، به شدت مبارزه مینماید. جامعهای که روابط افراد آن را اسلام تعیین میکند، صفا و گرمی و آرامش بر آن سایه افکنده و اعتماد متقابل و احترام به حیثیت و شرافت یکدیگر در همه شؤون آن وجود دارد؟ عالیترین مناسبات ارتباط، افراد این اجتماع را به هم پیوند میدهد و همه در برابر قوانین یکسان هستند. با الهام از چنین عوامل وحدت معنوی و تعالیم و برنامههای تکاملی میتوان یک جهش و انقلاب عظیم تربیتی که ضامن خوشبختی همه جانبه اجتماع باشد، در جوامع گوناگون و ملل و نژادهای مختلف پدید آورد.
در کتابی که از نظر خوانندگان عزیز میگذرد، یک سلسله موضوعات اخلاقی به رشته تحریر درآمده و قسمتی از تعالیم پرارزش و گرانبهای اخلاقی اسلام نیز در آن منعکس شده است.
گرچه هریک از کتابهای اخلاقی و آثار حکمت عملی که از بزرگان و پیشینیان ما به یادگار مانده است، خود گنجینه پرارزشی است و در خزاین نثر آنها، گوهرهای گرانبهایی وجود دارد، اما در اثر گذشت زمان اسلوب آن، طراوت و شادابی خود را از دست داده و از طرفی؛ چون بیشتر متکی بر قواعد نظری است، امروز کمتر مورد استفاده قرار میگیرد.
نگارنده سعی کرده است تا موضوعات اخلاقی را در قالب الفاظی روز پسند و ساده و عاری از اصطلاحات نامفهوم، با اسلوبی جذاب و شیرین تنظیم نماید. علاوه برمطالب اخلاقی پارهای از مسایل روانی و تربیتی نیز مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و آرا و نظریات علمی دانشمندان امروز غرب، بر روایات مذهبی و سخنان عمیق پیشوایان دین که بیش از سیزده قرن پیش بیان فرمودهاند، عرضه گردیده است.
در اینجا اضافه این نکته نیز لازم است که قسمتی از کتاب حاضر بتدریج در مجله وزین دینی و علمی «مکتب اسلام» چاپ و منتشر شده است. نویسنده، خصوصیات مطالب این مجموعه را تشریح نمیکند، خوانندگان محترم خود ضمن مطالعه، اظهارات بعضی از صاحبنظران را (مبنی بر این که چنین کتابی اخلاقی با این سبک و اسلوب کاملاً تازگی دارد) تصدیق و روش خاص و نوین آن را تأیید خواهند کرد. امید که همه ما با توجه به اندرزها و سخنان پر ارزش بزرگان اسلام و دانشمندان اخلاق بتوانیم گامی سریع در راه اصلاح خویش برداشته و روان خود را از اسارت غرایز حیوانی و هوا و هوس برهانیم تا سعادت و خوشبختی واقعی ما از این طریق تأمین گردد.
سید مجتبی موسوی لاری
قم ـ فروردین ماه ۱۳۴۵
بد خُلقی
ارزش دوستی و محبت
دوست داشتن یکی ازنیازهای طبیعی وجود بشر است، براساس همین واقعیّت قطعی، نیرویی پنهانی، انسان رابه علاقهودلبستگی نسبت به دیگران وامی دارد، با این تمایل که یک حس طبیعی است، نمیتوان با آن مبارزه کرد و لذا باید این نیازمندی ارضا شود و هرکس با گروهی از همنوعان خود روابط دوستانه برقرار ساخته و از انس و الفت آنها استفاده کند.
دوستی، منبع آرامش و یکی از بهترین لذایذ روحی است که پس از تجلّی به مرور زمان قوت میگیرد و تکامل میپذیرد. در این دنیای پهناور، چیزی گرانبهاتر از دوستی نمیتوان یافت.
رنج بی دوستی و تنهایی یکی از دشوارترین مصایب است. اگر رشته مودّت، روان ما را به کسی پیوند ندهد و هیچ کس روح ما را در پناه خود نپذیرد، دستخوش اضطراب و آشفتگی میشویم و دنیای وجودمان پریشان و تاریک میگردد. دانشمندی میگوید: «راز سعادت در این است که روابط ما با دنیای خارج دوستانه باشد نه خصمانه، کسی که قادر نیست افراد طبیعت را دوست خود بداند هرگز قادر نخواهد بود زندگی خالی از اضطرابی داشته باشد!».
روابط و مناسباتی جامعه را به بهترین وجه به هم پیوند میدهد که متکی براصول «صمیمیّت و مهر و عاطفه» باشد، تمایل دو روح است که در حساسترین عوالم هماهنگی و محبت درهم میآمیزند و از این رهگذر پایه دوستی سعادتبخش و پررونقی گذاشته میشود. برای آنکه رشته مودّت تزلزل ناپذیر بماند، باید شخص اساس بیگانگی را ویران سازد و به صمیمیتّی که دیگران میطلبند، پاسخ مثبت دهد. ارزندهترین دوستیها، دوستی مستقل از منافع شخصی است که با شعور و احساسات همراه باشد و بتواند روح افسرده و نیازمند به مهر و گرمی انسان را راضی سازد. کسی که چهره باصفای دوستی به خود میگیرد، باید در هیچ شرایطی پیوند مودتش سستی نپذیرد، بلکه در دشواریها و هجوم رنجهای زندگی، تیرگیها را از قلب دوست خود بزداید، و نهال امید و اطمینان را در گلزار دلش آبیاری کند. کسی میتواند از دیگران تقاضای مهر و محبت کند و از عواطف آنها برخوردار گردد که قلبش از محبت سایرین لبریز باشد. به گفته یکی از بزرگان:
«دنیای ما چون کوهساری است که هرکس در آن بانگ زد انعکاس صوت خود را میشنود کسی که روحش از مهر و محبت سرشار باشد از دیگران جز محبت و وفا نمیبیند، زندگانی مادی بر اساس مبادله قرار گرفته است ولی ما نمیخواهیم اعتراف کنیم که زندگانی معنوی نیز بر روی همین پایه استوار است. چطور شما که به دیگران وفا ندارید از آنها انتظار وفا دارید و به چه جهت شما که بر دوستی دیگران استوار نیستید بیهوده از آنان تمنای محبت دایمی دارید؟».
اگر معاشرت و آمیزش بدون علاقه دوجانبه صورت گیرد، نتیجه طبیعی آن عدم یگانگی و نبود رابطه عمیق قلبی است و تلخ کامی و عذاب را در پی خواهد داشت. وقتی کابوس وحشت زای تظاهر و ریا بر کانون دلها سایه افکند و ظاهرسازی با همه زیانهایش زندگی افراد را به زیر سیطره خویش کشید، تملق و مداهنه به خاطر منافع مادی جای صداقت و راستی را میگیرد و فرشته صمیمیّت و دوستی واقعی در ویرانه آلودگیهای اجتماعی قربانی میشود. در چنین شرایطی همدردی و همزیستی که محصول عواطف است، ضعیف خواهد شد و امکان هرگونه همکاری که لازمه صمیمیّت واقعی است، از بین میرود.
هرکدام از ما در طی معاشرتها با افرادی رو به رو شدهایم که اعماق قلبشان از مهر و عاطفه خالی است، ولی در لباس ریاکاری و زیر نقاب دوستی خود را پنهان میسازند که اغلب میتوانید به عیب عاطفی و چهره واقعی آنها پی ببرید. بالأخره توجه شما نقابی را که چنین افرادی به چهره خود زدهاند، خواهد درید.
یکی از شرایط سعادت و وسیله تربیت، روح رفاقت صمیمانه با نیکان است. افکار انسان در پرتو معاشرت با آنها، پرورش مییابد و روحش از محیط عادی اوج گرفته، در فضای تقوا و فضیلت بال خواهد گشود. در انتخاب دوست باید مطالعه کافی کرد، با کسی که به پاکی و فضیلتش اعتمادی نیست، طرح دوستی ریختن اشتباه است؛ زیرا انسان طوری آفریده شده که بتدریج یک نوع هماهنگی و پیوستگی با احوال روحی معاشرینش پیدا میکند و نفوذ اخلاقی ناپسند آنها ممکن است کاخ سعادتش را درهم فرو ریزد.
بدخلقی منشأ انزجار و نفرت
پارهای از معایب اخلاقی و عادات نامطلوب، سبب تزلزل اساس دوستی میگردد و به گسیختگی رشته مودّت منجر میشود. کسی که اخلاقش زشت و ناپسند است و طبعش به گرفتگی و خشونت تمایل مخصوص دارد، میان خود ودیگران دیواری به وجود می آوردکه ممکن نیست با پرتو درخشان مودّت و دوستی دیگران رو به رو شود. «سوء خلق» از ارزش انسان میکاهد و به پایه سعادت آدمی لطمه میزند.
جای انکارنیست که همه از معاشرت با افراد بداخلاق به سختی متنفر و گریزانند و از مصاحبت با آنان به شدت اجتناب و دوری میکنند. قهراً چنین افرادی همه امکانات وموقعیتهاوتوانایی جلب نیروهایی را که ممکن است در ترقی و پیشرفت آنها مؤثّر واقع شوند، از دست خواهند داد.
در فن معاشرت، وقوف و آشنایی به شرایطی لازم است و میبایست قبلا آنها را آموخت و آنگاه بر طبق آنها رفتار کرد و از اموری که با سنن و اخلاق صحیح جامعه مباینت دارند، خودداری نمود؛ زیرا بدون آشنایی با آداب معاشرت و پیروی کامل از آنها، جامعه مطلوب تحقق نیافته و اخلاق عموم مردم کمال نخواهد پذیرفت. برای کامیابی در معاشرت، «حُسن خلق» نخستین شرط است، این صفت که عامل گیرندگی و جذّابیّت است، به بالا بردن شخصیّت انسان کمک میکند و همه نیروهای حیاتی شخص را به فعالیت وامی دارد و در اداره زندگی فرد و جامعه تأثیر فراوانی دارد. هیچ صفتی نمیتواند به اندازه آن، عواطف دیگران را برانگیزد و از رنجهای زندگی بکاهد.
کسی که از این روحیه ممتاز انسانی برخوردار است، هرگز به گونهای رفتار نمیکند که دیگران به ناراحتیهایش پی ببرند، بلکه همواره سعی میکند در اطرافیان خود نشاط و مسرت به وجود بیاورد تا آنان از پرتو وجود گرم و اطمینان بخش او گرفتاریهای شخصی خود را فراموش کنند. کسی که از صفت حسن خلق برخوردار است علی رغم مشکلات و دشواریهای زندگی، خونسردی خود را حفظ میکند و شرایط نامساعد محیط را درهم میشکند.
حسن خلق، نیرومندترین عاملی است که در تأمین موفقیت انسان اثر قطعی دارد؛ مثلاً پیشرفت یک مرکز معاملاتی به نسبت وسیعی وابسته به حسن خلق گردانندگان آن است.
متصدی یک مؤسسه وقتی دارای اخلاق خوب باشد، در عین حال که خود شخصاً به قدر کافی از نشاط بهره مند است، منطقه نفوذ وسیعی در سایه این حسن خلق به دست میآورد و ارباب رجوع را مجذوب و فریفته خویش میسازد. به قول حافظ شیرازی:
بحسن خلق توان کرد صید اهل نظر *** بدام و دانه بگیرند مرغ دانا را!
راز محبوب شدن در گرو «خوش خلقی» است. بدخلقی ریشه اش هرچه باشد، برای دیگران قابل تحمل نیست. اگر روش برخورد و رفتار معاشرین خود را بررسی و تحلیل کنید، متوجه خواهید شد که چرا بعضیها نتوانستهاند به قلب شما راه یابند و بالعکس بعضی دیگر، صفات و اخلاقشان، شما را دوستدار آنها نموده و قلبتان را تسخیر کردهاند.
یکی از بزرگان غربی در مورد حسن خلق از یک آزمایش شخصی یاد میکند: «تصمیم گرفتم قدرت نشاط و گشاده رویی را درباره خود تجربه کنم با این تصمیم روزی هنگام صبح به طرف دفتر کارم به راه افتادم. از مدتها پیش اندوهناک و گرفته بودم با خود گفتم: چندبار دقّت کرده و دیدهام که نشاط و خوشرویی دیگران به من نیرو و طراوت میبخشد باید بدانم که آیا من هم قدرت دارم چنین تأثیری در دیگران بگذارم یا نه؟ در بین راه تصمیم به خوشرویی و نشاط را پیش خودم تکرار میکردم و میکوشیدم خود را متقاعد سازم که شخص سعادتمندی هستم. تحت تأثیر این فکر احساس کردم که بدنم راحت تر شده و گویی پروبال گرفتهام و در هوا پرواز میکنم لبخندزنان به اطرافم نگاه کردم و احساس نمودم در قیافه اطرافیانم نشانههای ناخشنودی اندیشه و اندوه پیداست. دلم به حال آنها میسوخت آرزو میکردم که از نوری که در درونم وجود دارد سهمی هم به آنها ببخشم. به اتاق کارم وارد شدم به حسابدار با چنان نشاطی سلام دادم که چون طبعاً در مواقع عادی اگر به قیمت نجات زندگی ام هم بود، آدم با نشاطی نبودم و چنین کاری را نمیکردم. بلافاصله گرمی و عاطفهای در میان ما پدیدار شد و من پی بردم که نشاطم به او نیز سرایت کرده است.
رئیس آن کمپانی که در محل کار من بود از آن کسانی بود که هیچوقت سرش را از روی میز کارش بلند نمیکرد، خوی بسیار خشنی داشت درباره کارم چنان اخطار شدیدی به من کرد که اگر در روزهای دیگر بود سخت آزرده و دل شکسته میشدم؛ زیرا بسیار حساس هستم اما آن روز؛ چون تصمیم گرفته بودم از هیچ حادثهای غمگین نشوم با احترام، جوابی به او دادم که چین ابروانش زایل شد و این دومین حادثه آن روز من بود.
تا غروب آن روز کوشیدم که در اتاق کار، نشاط خودم و اطرافیانم را حفظ کنم و به اینکار موفق شدم در پانسیون خانوادگی نیز که اقامت داشتم به این منظور تجاربی انجام دادم. در کسانی که سابقاً در وجود آنها چیزی جز سردی و بی علاقگی ندیده بودم، علایم حرارت و دوستی پیدا شد در نتیجه با تجارب متعددم پی بردم که با این اقدامات میتوانم خودم با نشاط باشم و به اطرافیانم نیز تلقین نشاط کنم.
اگر شما هم با این طرز فکر رفتار کنید خواهید دید که خوشحالیهای مختلف در اطراف شما مثل غنچههای گل، باز میشود هرگز بی دوست نخواهید ماند و صلح و آرامش پیوسته در روحتان حاکم خواهد بود!».
کسی نیست که تأثیر این صفت را حتّی در رام کردن دل دشمنان، منکر باشد. یک گفتار محبت آمیز تأثیر سحرآسایی در دیگران دارد و ادب و احترامی که در مکالمه به خرج داده میشود، مسلماً در تسلیم دشمن نقش مهمی ایفا میکند.
یکی از نویسندگان غربی میگوید: «همه درها به روی شخص خوش خلق باز است، ولی اشخاص بدخلق برای ورود بجایی مجبورند به در بسته فشار بیاورند، بهترین کارها، آن کارهایی است که با ادب و نزاکت و خوش خلقی انجام شده است!».
وقتی خوشرویی موجب سعادتمندی و کمال است که از صمیم قلب باشد وازهرپیرایه وتظاهروریایی دوربماند؛ یعنی حس ملاطفت ومهربانی ازاعماق روح بجوشد. ادبوحسن خلق تاناشی ازملکات پاک باطنی نباشد، نمیتوان برای آن ارزش و اعتباری قایل شد، تنها حسن ظاهر، دلیلی بر مزایای باطنی و پاکی سیرت کسی نیست؛ زیرا ممکن است همین اخلاق ظاهری با همه فریبندگی اش با قلبی تباه و آلوده همراه باشد؛ چه بسا دیوهای بدسیرتی که در لباس فرشتگان خودنمایی میکنند و صورت وحشتناک و منفور خویش را در زیر ماسکهای فریبنده پنهان میسازند.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) سرمشق و الگوی خوش خلقی
همه میدانیم یکی از بزرگترین عوامل گسترش و پیشرفت اسلام «حسن خلق» و رفتار پسندیده پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بود. این واقعیتی است که خداوند متعال خود آن را متذکر میشود و میفرماید: (... وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ ا لْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ...)[۱]; «اگر تو مردی تندخو و خشن بودی، مردم از پیرامونت پراکنده میشدند».
رسول خدا آغوش محبت آمیز خود را به روی عموم میگشود، در سیمای ملکوتی و جذابش پیوسته محبت و مهری عمیق و وصف ناشدنی متجلی بود و همه مسلمانان را یکسان مشمول لطف و عنایت قرار میداد: «کان رَسُول الله (صلی الله علیه وآله) یُقَسِّمُ لَحَظاتِهِ بَیْنَ اَصحابه فَیَنْظُر الی ذا وَیَنْظُر الی ذا بِالسّوِیة[۲]; پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نظر مودّت آمیز خود را در مجالس عمومی یکسان متوجه همه حضار میفرمود».
پیشوای بزرگ اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) «سوء خلق» را این چنین نکوهش میکند: «سُوءُ الخُلقِ شُؤمٌ وشِرارُکُم أسْوَءکُمْ خُلْقاً[۳]; بدخویی شوم است و بدترین شما بداخلاقترین شما است».
در جای دیگر میفرماید: «یا بَنی عبدالمطلب اِنَّکُمْ لَنْ تَسْعُوا النّاسَ باموالِکُمْ فألقُوهم بِطلاقة الْوَجْهِ وحُسْنِ الْبَشَرِ[۴]; ای فرزندان عبدالمطلب! شما با ثروت خود هرگز نمیتوانید مردم را راضی کنید، پس با گشاده رویی و اخلاق نیکو آنها را راضی نمایید».
«انس بن مالک» که خدمتگذار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود، کراراً از خلق نیکوی پیغمبر (صلی الله علیه وآله) یاد میکرد و به مردم اظهار میداشت در مدت ده سال که افتخار خدمتگذاری رسول الله (صلی الله علیه وآله) را داشتم، هرگز آثار گرفتگی بر چهره تابانش مشاهده نکردم و حتی برای یک بار هم در برابر اعمال نامطلوبم، ابرو در هم نکشید و از خود خشونت نشان نداد.
خوش خلقی ونشاط، یکی ازعوامل «طول عمر» است، امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «اَلبِّرُ وحُسْنُ الخُلْقِ یُعَمِّرانِ الدّیارَ ویزیدانِ فی الاَْعمارِ[۵]; نیکی و حسن خلق، شهرها را آباد و عمر آدمی را زیاد میکند».
«در پیشگیری از بیماریها و معالجه آنها نشاط یکی از عوامل مهمّ است. اغلب داروهابه دنبال یکبهبودی مصنوعیو زودگذر، عکس العمل ضعیف کنندهای تولید مینمایند ولی نشاط، تأثیر مداومی بوجودمی آوردکه در همه جای بدن منعکس میگردد، نشاط، چشمها را پرفروغ، اندام را ظریف و قدمها را محکم میسازد، صداراصافترمی کندوتمام نیروهای حیاتی را به فعالیت وامی دارد. دراشخاص خوش خلقوبانشاط، گردش خون سریعتر است. هوابهترواردریه میشود. صحت و سلامت در بدن ریشه میدواند و بیماری شکست میخورد!»، «دکتر ساندرسن»
نکته جالب توجه اینکه امام صادق (علیه السلام) نیکی کردن و حسن خلق را موجب طول عمر شمرده است، که شاید این به خاطر آن است که شخص نیکوکار در انجام کارهای نیک و خیر یک نوع مسرت و نشاط خاصّی در خود احساس میکند و لذا نیکوکاری از نظر بهداشتی همان اثر و نتیجه حسن خلق را دارد.
امام صادق (علیه السلام) در جای دیگر این صفت پسندیده را از اسباب نیکبختی انسان میشمارد: «مِنْ سَعادَةِ الرَّجُلِ حُسْنُ الْخُلْقِ[۶]; یکی از عوامل سعادت و نیکبختی انسان خوش خلقی است».
خوش خلقی موجب توسعه معیشت و ازدیاد رزق و روزی و پیدایش انس و الفت است. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «حُسْنُ الاَْخْلاقِ یُدِرُّ الأَرْزاقَ وَیُونِسُ الرِّفاقَ[۷]; حُسن خلق و گشاده رویی رزق و روزی را برانسان فرو میبارد و دوستان را به انسان مأنوس میکند».
«اسوت ماردن» در کتاب «خویشتن سازی» چنین مینویسد:
«مدیر مهمانخانهای را میشناسم که بهواسطه رفتار و اخلاق خوب
خود شهرت و نام نیکی تحصیل کرد و ثروت زیادی به دست آورد به حدی که مسافرین و جهانگردان فقط برای اینکه به مهمانخانه او بیایند مسافتهای زیاد طی میکنند: چون در آنجا محیطی شبیه و نزدیک به محیط خانه خود میبینند و وقتی مهمانان از در وارد میشوند به یک خوشی وسروروسعادت خاصی برمی خورندکه درسایر مهمانخانهها دیده نمیشود بطور کلی سردی و تکلف خستگی آور سایر مهمانخانهها در اینجا یافت نمیشود مستخدمین این مهمانخانه همیشه میکوشند روابط دوستی و رفاقت را تا آنجا که ممکن است میان خود و مشتریان برقرار کنند؛ به روی آنها تبسم میکنند و در کارهای آنها اهتمام محبت آمیزی که ناشی از علاقه است مینمایند و در هریک از مهمانان احساساتی بهوجود میآورند که آنها را به مهمانخانه علاقه مند میکنند تا نه تنها در دفعات دیگر هم آنجا بروند بلکه با همین حسن سلوک آنان را وادار مینمایند که در نزد دیگران هم از تعریف آن مهمانخانه دریغ نورزند و معلوم است که این روش چقدر در جلب مهمانان تازه تأثیر دارد».
آنگاه اضافه میکند: «در هیچ دورهای ادب و تربیت ارزش عظیمی را که امروز دارد، نداشته است در این دوره شخصیّت یا جاذبه و اخلاق خوب و سعی کردن در آسایش مردم سرمایهای است که باید هرکس که مایل به کامیابی و موفقیت در زندگی است آن را داشته باشد».
امام صادق (علیه السلام) گشاده رویی را نشانه خردمندی و کمال عقل آدمی میداند: «اَکْمَلُ النّاسِ عَقْلاً اَحْسَنهُمْ خُلْقاً[۸]; افرادی که نیروی عقل و خرد آنها قویتر و کاملتر است، از سایر مردم خوش اخلاق تر میباشند».
«تا آنجا که تاریخ نشان میدهد این نکته مسلم شده است که نوابغ و بزرگان رجال همه، مردمانی شادمان و مسرور بودهاند
از این جهت مفهوم حقیقی زندگانی را درک کرده و روح خود را در آثار خویش مجسم ساختهاند. وقتی انسان آثار آنها را مطالعه میکند صحت عقل و سلامت نفس و شوق و نشاط آنها بر او واضح و مسلم میگردد، ارواح سامی و عقول حاکمه تماماً دارای نشاط و بشاشت هستند و اخلاق آنها بمنزله نمونه و سرمشقی است که هرکس در تحت نفوذ و تأثیر آنها واقع شود از آنها تأسی مینماید و از پرتو نشاط و سرور طبیعی ایشان کسب نور و روشنایی میکند». «ساموئیل اسمایلز»
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «اَکْثَرُ ما تَلجُ بِه اُمتّی اَلْجَنَّةَ تَقْوی اللهِ وحُسْنُ الخُلْقِ[۹]; بیشتر چیزی که پیروان مرا به بهشت میبرد، ترس از خدا و خوش خلقی است».
کسی که چراغ عقل و خرد راهبر زندگی اوست و میخواهد با شرافتمندی زندگی نماید، باید در صدد تحصیل این سرمایه گرانبهای معنوی برآید؛ چون برای شکست دادن یک صفت ناپسند، نیرو و اراده بزرگی لازم است که روی هدف متمرکز شود. توجه به زیانهایی که از ناحیه سوء خلق دامنگیر شخص میشود، کافی است که عقل او را به مبارزه علیه آن وادار سازد.
خوش بینی
- اطمینان و آسایش خاطر
- نتایج و ثمرات خوش بینی
- خوش بینی از نظر اسلام
اطمینان و آسایش خاطر
بشر در صحنه پرغوغای حیات، بیش از هرچیز به «آسایش خاطر» نیازمند است، در میدان نبرد زندگی کسی که بدون این سلاح مشغول پیکار شود، مبارزه اش منتهی به شکست خواهد گردید، هرقدر بار زندگی سنگین تر باشد، این نیازمندی هم به همان نسبت بیشتر خواهد بود. باید دید چگونه میتوان از اسارت هیجانات و آشفتگیها نجات یافت و در آغوش آسایش جای گرفت.
جستجوی ثروت، قدرت، شهرت و امکانات مادی برای به چنگ آوردن آسایش بیهوده است و کلیه مساعی شخص در این راهها به هدر خواهد رفت؛ زیرا سرچشمه آسایش در نهاد خود انسان جریان دارد، همچنانکه منبع بدبختیها نیز همان دنیای درونی است. آن چنانکه میتوان از ذخایر گرانبهای نیروهای باطنی برای این منظور؛ یعنی آسایش واقعی و آرامش درونی استفاده کرد، در مقتضیات خارجی پیدا نمیشود، چه تمام منابع رفاه خارجی و همه وسایل و ابزاری که در این راه به کار برده میشود، موقتی و زودگذر است و محال است انسان را به آسایش کاملبرسانند. بنابراین، تنها ثروت، اندیشه و خصایص اخلاقی است که زوال نمیپذیرد و انسان را از توسل به امور ناپایدار کاملاً بی نیاز میکند.
از گفتههای «اپیکتتوس» فیلسوف نامی یونان است که: «باید به مردم آموخت که سعادت و نیکبختی را در آن جایی که آنها کورکورانه جستجو میکنند نمیتوان بدست آورد، سعادت حقیقی در قدرت و قوت نیست؛ زیرا «مبرد» و «اقلیوس» با وجود قدرت و توانایی فوق العاده، خوشبخت نبودند. سعادت در ثروت و تمول بسیار نیست؛ زیرا «کروسوس» با همه گنجها و خزاین بی شمار خویش سعادتمند نبود و در اقتدارات دولتی و اختیارات سیاسی نیست؛ زیرا «کنسولهای رم» با همه اقتدارات وسیع خود خوشبخت نبودند و در مجموع تمام این مزایا و عطایا هم نیست؛ زیرا «نرو» و «سارد ناپال» و «آگامنن» با آنکه تمام آنها را در حیطه تصرف خود داشتند معذلک همیشه آه میکشیدند و میگریستند و بازیچه دست حوادث و اتفاقات بودند. سعادت حقیقی را هرکس باید در نفس و ضمیر خویش جستجو کند!».
باید گفت حل بسیاری از معماهای شگفت انگیز طبیعت و افزایش و تکمیل تجهیزات زندگی عصرکنونی، برای فراهم آوردن یک زندگی خالی ازتشویش کافی نیست واین امورنه تنها نتوانسته است از تألمات و رنجهای زندگی بکاهد، بلکه نگرانیهاوتشویشهای تازهای راباخودبه ارمغان آورده است.
بنابراین، برای بیگانه شدن با ناکامیها و رنجهای مداوم زندگی و عقب زدن ابرهای تیرهای که روح ما را در برمی گیرند، به افکار روشن نیاز مبرم داریم. فکر، بزرگترین نیروی فعال دنیای ماست و همچنانکه بشر را بر دنیای مادی مسلط کرده و تغییر شگرفی در همه شؤون حیات پدید آورده است، میتواند آسایش وی را نیز تأمین کند. از همین جا نقش اساسی فکر و اثر شگرف آن در زندگی بشر روشن و آشکار میگردد.
یک مغز درخشان، منبع فیض بخشی است که فکر انسان را به بالاتر از اندیشیدن درباره نیازمندیهای مادی و برآوردن آن ترقی داده، و او را باعالم دیگری آشنا میسازد. افکار عمیق و عالی مانع آن است که شخص فهیم دستخوش آشفتگی گردد، آنکه قوای فکری اش نافذ و قوی تربیت شده و مرکز ثقل در وجودش قرار دارد، در برخورد با حوادث تلخ و ناگوار، به جای اتخاذ رویه منفی، عاقلانه و مثبت فکر میکند و تدبیری میاندیشد و همچون صخره، تزلزل ناپذیر و استوار، پابرجا میماند.
برای رهایی یافتن از سلطه هیجانات و اینکه کشتی حیات ما گرفتار طوفانهای افراط و تفریط نشود، باید کنترلی در افکار خویش به وجود آوریم تا تفکرات صحیح رهبری ما را به عهده گیرند و تمام قوای روحی ما را، در مقابل عوامل زیانبخش و مولد هیجان مجهز و آماده کنند.
یکی از دانشمندان غربی میگوید: «شاید در استطاعت ما نباشد که دوستان و رفقا و یا کسانی را که از حیث اخلاق یا جهات دیگر شبیه ما هستند انتخاب نماییم، ولی در انتخاب افکار، آزاد هستیم؛ زیرا در کشور عقل، حاکم مطلق و فاعل مایشاء هستیم و در آنجا مقتضیات و ظروف و مؤثرات و یا چیزهای دیگری که از عالم خارج باشند، وجود ندارند که در افکار و عقول ما تحکم کنند و یا ما را مجبور سازند افکاری را که نمیخواهیم اختیار نماییم پس بر ما لازم است به افکار صحیح بپردازیم وهرفکرنارسایی رادوراندازیم. همیشه مابه سویی میرویم که افکارما متوجه آن طرف است؛ به عبارت دیگرافکارمااست که مارابه هرجهت که بخواهد میبرد پس نباید به خود اجازه دهیم به هیچ نوع افکار بدی بپردازیم و نباید به آنچه از آن بیزاریم اجازه دهیم که عقل ما را مشغول کند.
زیرا همینها هستند که ما را اسیر بند و بلا میکنند. همیشه باید به فکر کمال بود نه نقص. باید خود را به پرحرارتترین امیدها و عالیترین هدفها مشغول نمود؛ زیرا سرّ هر موفقیت و سعادتی فقط فکر سالم است و بس».
نتایج و ثمرات خوش بینی
همان طور که آسایش جسمانی بهوسیله انواع بیماریها مختل میگردد، آسایش فکری نیز در اثر عوامل گوناگون و عادات و صفات مذموم اختلال پیدا میکند. زیرا «فکر» با آن همه نیرومندی برای رشد خود از «اخلاق» بی نیاز نخواهد بود و هنگامی انسان طعم خوشبختی را میچشد که به موهبت اخلاق آراسته شود و فعالیتهای فکری و اخلاقی با یکدیگر هماهنگ گردد، پس میبایست به نیروی اراده، صفات جانکاه را که چون ابری تیره افق زندگی را تاریک میسازد، از وجود خویش ریشه کن نمود و به جای آن عوامل مولد آرامش را جایگزین ساخت.
یکی از عواملی که به آسایش فکری کمک میکند، حس «خوش بینی» و اعتماد به مردم است. برای کسی که در میدان زندگی قرار دارد، خوش بینی یک نوع تضمین و اطمینان است، برخلاف بدبینی که فعالیت فکری را متوقف میکند و از رشد و کمال و قدرت آن میکاهد. خوش بینی همچون برقی است که در آسمان حیات میدرخشد، در پرتو آن افق فکر وسعت یافته و علاقه به نیکی در مغز آدمی رشد میکند و بدینوسیله در طرز جهان بینی شخص پیشرفتی حاصل میگردد، دنیا در جلوه گاه چشم خوشبین رنگ دلپذیرتری دارد. فرد خوش بین همه چیز و همه کس را در روشنایی نگریسته و درباره آنها قضاوت میکند، غمها و رنجها را کمرنگ و امید و آرزوها را شعلهورتر نشان میدهد و تحت تأثیر همین صفت همواره روابط ظاهری و معنوی و عاطفی خویش را با افراد اجتماع حفظ مینماید.
هیچ چیز نمیتواند به اندازه خوش بینی از رنج انبوه مشکلات زندگی بکاهد، کسی که از این مزیت اخلاقی برخوردار است، نه تنها هنگام رضایت، فروغ مسرّت برچهره اش سایه میاندازد، بلکه علی رغم عوامل منفی و دشواریها، روحیه خویش را با آنها تطبیق و مشکلات را با رأی صایب و نیروی امید، به آسانی حل میکند و همواره از کانون روحش جرقههای اطمینان و نشاط میدرخشد.
احتیاج به جلب اعتماد اشخاص مختلف در زندگی ضروری است، برای پیدایش اعتماد باید اصل خوش بینی در معاشرتها و برنامه زندگی افراد وجود داشته باشد؛ این حقیقتی است که به طور مستقیم در سعادت فرد و جامعه اثر دارد. اعتماد و عدم اعتماد یکی از عوامل رشد یا شکست اجتماع است، هرقدر تماسهای مردم با یکدیگر عمیق تر باشد، پیشرفت اجتماع بیشتر خواهد بود. گسترش روح اطمینان و همکاری و الفت میان مردم نخستین ثمره اجتماعی خوش بینی است، برخورداری از یک زندگی مسالمت آمیز که براساس ارتباط عمیق قلبی استوار باشد، از این راه امکان پذیر خواهد شد، برعکس در محیطی که حسن ظن وجود ندارد و افراد به یکدیگر با نظر شک و تردید مینگرند، اصول همکاری رعایت نمیشود، بلکه در جزئیات امور برای هم اشکال تراشی نموده و تزاحم ایجاد میکنند. قهراً چنین اجتماعی، صورتی ظاهری و سطحی دارد و فاقد آثار و نتایج سودبخش است.
دانشمندی میگوید: «خوش بینی شکل ظاهری ایمان است، تا ایمان و امید، وجود نداشته باشد هیچ کاری نمیتوان انجام داد!».
اعتماد شخص به دیگران هرقدر بیشتر باشد، اعتماد متقابل دیگران نسبت به وی بیشتر است و این یک نحوه عکس العملی است که خواه و ناخواه در زندگی پیش میآید، اما نباید فراموش کرد که بین «خوش بینی» و «خوش باوری» تفاوت بسیار است، چه خوش بینی این نیست که انسان یکباره تسلیم افراد ناشناخته شده و بدون آنکه در مقام کنجکاوی و آزمایش برآید، به گفته دیگران ترتیب اثر دهد، به علاوه نبایستی خوش بینی را درباره کسانی که ناپاکی و آلودگی آنها هویداست تعمیم داد؛ زیرا خوش بینی یک اصل استثنا ناپذیر نیست که در هر شرایط و موقعیتی و نسبت به همه کس قابل انطباق باشد. انسان خوش بین در عین حال که به مردم حسن ظن دارد و اعمال آنها را به صورت صحیحی تفسیر میکند، حزم و مآل اندیشی را از دست نداده و همواره رفتارش آمیخته با احتیاط و عملش توأم با دقّت است.
خوش بینی از نظر اسلام
اسلام با ایجاد نیروی ایمان در قلوب پیروان خود، اصل خوش بینی و اعتماد را در میان آنها گسترش داده، و مسیر اجتماع را به محیط مطلوبی که مملو از اطمینان و آرامش است، سوق میدهد. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به اندازهای به این صفت برجسته آراسته بود که حتی منافقین میخواستند حضرتش را به خوش باوری و سادگی متهم سازند و این خصلت ممتاز وی را به صورت زننده و نامطلوبی منعکس کنند.
مسلمانان موظفند نسبت به یکدیگر «حسن ظن» داشته و خوش بین باشند و عمل یکدیگر را به وجه صحیح و مشروعی تفسیر نمایند، هیچ کس مجاز نیست بدون در دست داشتن گواه قطعی و روشن، کردار مسلمانی را مغرضانه تلقی کرده و حمل بر فساد کند.
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «ضَعْ اَمْرَ اَخِیکَ علی اَحْسَنِه حتّی یأتِیکَ ما یَغْلِبُکَ مِنه وَلا تَظْنُنْ بِکَلِمَة خَرَجَتْ مِنْ أَخِیکَ سُوءاً وَأَنتَ تَجِدُ لَها فِی الْخَیرِ مَحْملاً[۱۰]; کردار برادر ایمانی خود را به بهترین وجهی توجیه کن و تا هنگامی که جملهای دارای یک احتمال صحیح و درست باشد، در مورد آن گمان بد نبر».
یکی از ثمرات و نتایج خوش بینی جلب دوستی مردم و پیدایش الفت و صمیمیت است.
امیرمؤمنان حضرت علی (علیه السلام) با جملات گوناگون، ثمرات و نتایج خوش بینی را بیان میفرماید: «مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِالنّاسِ جازَ مِنْهُمُ الْمَحَبَّة[۱۱]; هرکس به مردم خوش بین باشد، محبت و دوستی آنها را پاداش میگیرد».
«خود را مجبور کنید که با هر کس تماس بگیریدفقط خصایص خوب و مزایای اخلاقی و روحی او را ببینید و این خصایص و مزایا را در مغز خود بزرگتر کنید اگر بتوانید به دقّت، این موضوع را در مغزتان جای دهید زندگیتان خیلی خوشتر میشود و هرکس به شما قیافه صلح و صفا نشان خواهد داد و هرکس خواهد کوشید که با شما رابطه دوستانه برقرار کند».
«دکتر ماردن»
خوش بینی واعتمادحتی ممکن است درطرز فکر و رفتار افراد آلوده نیز اثر مثبت ببخشد و خلاصه از عواملی است که میتواند زمینه اصلاح اخلاق چنین افرادی را فراهم سازد: «حُسْنُ الظَّنِّ یُنْجی مِنْ تَقَلُّدِ الاِْثْمِ[۱۲]; اعتماد و حسن ظن، مردم را از پیروی گناه و رذائل نجات میدهد».
«به تازگی با یکی از مدیران «اتحادیه رستورا نها» ملاقات کردم این اتحادیه مرکب از بیست و شش رستوران است که به طرز مخصوصی اداره میشود که آن را «طرز شرافت» نام نهادهاند، در این بنگاهها که از سال ۱۸۸۵ تأسیس شده هرگز صورت حساب پیش مشتری نمیگذارند، شما هرچه میل دارید سفارش میدهید و خودتان حساب غذایی را که صرف کردهاید میکنید و در وقت بیرون رفتن وجه را به صندوق میدهید و میروید، نه بازبینی، نه بازرسی، نه ورقه حسابی و نه حواله صندوقی هیچ در کار نیست. من از روی حیرت به مدیر گفتم البته بازرس پنهانی دارید؛ زیرا که از همه مشتریها مطمئن نمیتوان بود. مدیر گفت: «خیر ما هیچ مراقبتی نمیکنیم همین قدر میدانیم که به طور کلی طرز کار ما صحیح است و الا ممکن نبود که متجاوز از نیم قرن بتوانیم این کار را گذرانده کسب خود را ترقی دهیم» در این رستوران هرکس احساس میکند که او را مردی شرافتمند و خوش حساب دانستهاند از این رو، همه واردین از فقیر و غنی و سارق وسایل، میخواهند لایق اعتمادی باشند که نسبت به آنها شده است».
مستر «لاویس» که دراین امورکارشناس ومجرب است میگفت: «اگر با شخص حقه باز نابکاری سروکار پیدا کردید و خواستید او را به خیر و صلاح دعوت کنید چنان وانمایید که به او اطمینان دارید با او مثل مردی شرافتمند و محترم رفتار نمایید آن شخص چنان فریفته اطمینان شما خواهد شد که حتماً برای اینکه واقعاً شایسته و لایق آن شود به کوشش خواهد افتاد».
«دیل کارنگی»
«به طفل اعتماد کنید؛ یعنی چنین با او رفتار کنید که گویی هیچ خلافی مرتکب نشده است؛ یعنی برگذشته قلم فراموشی بکشید؛ یعنی فراری یا مختلس و یا شخص کثیفی که قواعد بهداشت را مراعات نمیکند و یا بالأخره کسی را که مخل نظم عمومی است، عهده دار وظایف مهمی کنید. گذشته از این، دقت کنید تا افعال وی نشان دهد که منش اصلی او بهتر شده و واقعاً شایسته آن اعتماد بوده است. با خوشرفتاری و اعتماد میتوان موانع را از بین برد از این رو، میتوان گفت که بیشتر افعال ناپسند عکس العملهایی است که جهت جبران وضعی بوجودآمده است.
«سریل برت» راههای بسیار عالی برای رفتار باغرایز پیشنهاد میکند. او معتقد است که: باید بطفلی که دزدی میکند پول سپرد کسی را که علاقه به ولگردی دارد باید به کاری گماشت که فعالیت بدنی داشته و مطابق ذوق او باشد».
«ژیلبرت روبن»
«خوش بینی» آسایش خاطر انسان را تأمین میکند: «حُسْنُ الظَّنِّ راحَةُ الْقَلْبِ وَسَلامَةُ الدّینِ[۱۳]; خوش بینی سبب آسودگی دل و سلامتی دین است».
«حسن ظن» رنجها و حوادث ناگوار زندگی را بر انسان آسان میسازد: «حُسْنُ الظَّنِّ یُخَفِّفُ الْهَمَّ[۱۴]; خوش بینی و اعتماد، بار گران غم و اندوه را سبک میگرداند».
«هیچ چیز به اندازه خوشبینی نمیتواند زندگی را زیباتر سازد از رنجهای آن بکاهد و راه موفقیت را هموار سازد همانطوری که از بیماری و عوارض خطرناک وحشت دارید از افکار اندوهبار نیز بترسید و درهای فکرتان را برای افکار خوشبینانه باز بگذارید به این ترتیب از دیدن اینکه با چه آسانی از قید افکار سیاه نجات یافتید تعجب خواهید کرد».
«دکتر ماردن»
رفتار مسلمانان نسبت به یکدیگر باید طوری باشد که بدبینی و سوءظن در میان جامعه ریشه ندواند، لذا امیر مؤمنان (علیه السلام) توصیه میکند که براساس خوش بینی، با دیگران رفتار کنید و اگر سایرین نسبت به شما حسن ظن دارند، بارفتارخودبه حس خوش بینی آنهالطمه نزنید و موجبات بدبینی آنان را نسبت به خویش فراهم نسازید: «مَنِ انْتَجَعَکَ مُؤَمِّلا فَقَدْ
اَسْلَفَکَ حُسْنَ الظَّنِّ بِکَ فَلا تُخَیِّبْ ظَنَّهُ[۱۵]; هرکس در دل خود نسبت به تو احساس خوش بینی کرده و امید سود و منفعتی دارد، مبادا با رفتار خود حسن ظن او را دگرگون سازی و خوش بینی اش را به زیان تبدیل کنی».
همچنین حضرت علی (علیه السلام) تخیلات و گمانهای اشخاص را میزان سنجش عقل و خرد آنها قرار داده است: «ظَنُّ الاِْنْسانِ مِیزانُ عَقْلِهِ وَفِعْلُهُ اَصْدَقُ شاهِد عَلی اَصْلِهِ[۱۶]); ظن و گمان انسان میزان سنجش عقل او و کردارش راستگوترین گواه بر پاکی یا بد گهری اوست».
بنا به فرموده امیرالمؤمنین (علیه السلام) ترتیب اثر ندادن به خیالات و دنبال ظن و گمان نرفتن نشانه قدرت روحی و آسایش خاطر است: «مَنْ کَذَّبَ سُوءَ الظَّنِّ بِاَخیهِ کانَ ذا عَقْل صَحیح وَقَلْب مُسْتَریح[۱۷]; هرکس سوء ظن خود نسبت به دیگران را تکذیب و به آن ترتیب اثر ندهد، صاحب عقلی نیرومند و سالم و دلی آسوده است».
«ثابت شده است که هرکس دارای طبیعتی قوی و روحی بزرگ است طبعاً شادمان و مسرور و امیدوار میشود و به همه چیز و به همه کس با نظر اعتماد و اطمینان مینگرد. خردمندان و صاحب نظران در پس هر ابر ظلمانی و تیره، آفتابی درخشنده و نورانی میبینند. در پشت هر بدبختی و محنتی، دورنمای اقبال و سعادتی مشاهده میکنند از هردرد و مصیبتی، زور و قوتی تازه میگیرند و هر غم و رنج و اندوهی
جرأت و معرفت و دانش جدیدی به آنها میبخشد. اینگونه طبایع خوشبخت و سعادتمندند و به صاحبان آنها بایستی انصافاً رشک برد؛ زیرا همیشه در گوشه چشم آنها یک نور خوشحالی و مسرت و در گوشه لبشان یک تبسم فیلسوفانه دیده میشود قلب این اشخاص مانند آفتاب میدرخشد و به هرچه که نظر بیندازند آن را به رنگهای روشن و دلنشین رنگ آمیزی میکنند». «ساموئیل اسمایلز»
امام صادق (علیه السلام) خوش بینی را از حقوق مسلمانان بر یکدیگر میشمارد: «إنّ مِنْ حَقِّ الْمُؤمِنِ عَلی الْمُؤمِنِ ... واَنْ لا یَکْذِبَهُ[۱۸]; یکی از حقوق مؤمن بر برادر ایمانی اش آن است که او را در گفتارش تصدیق نموده و تکذیب وی نکند».
مهمترین نیرویی که سبب پیدایش خوش بینی میشود، «ایمان» است. اگر مردم دارای ایمان کامل باشند، قهراً به یکدیگر اعتماد میکنند، درد جانفرسای بی ایمانی است که حسن ظن را از افراد سلب و به جای آن سوء ظن و بدگمانی را جایگزین میسازد. یک مسلمان واقعی و خوشبین دلش لبریز از ایمان و اعتماد به پروردگار است، در لحظاتی که احساس ناتوانی میکند به قدرت بالاتر و عالیتر از قدرت خویش اتّکا میکند، در دشواریها از خداوندی که منبع بزرگترین نیروهاست، یاری میطلبد و همین موضوع در تهذیب روح و اخلاق وی اثر عمیقی میبخشد.
بدبینی
نقاط روشن و تاریک زندگی
زیانهای بدبینی
مبارزه اسلام با بدبینی
نقاط روشن و تاریک زندگی
زندگی انسان آمیخته بارنج و آسایش است و هرکدام بخشی از حیات وعمرکوتاهومحدودبشررا فرا میگیرند. هرکس به سهم خویش با حوادثی مواجه میگردد، وگرفتارمصایبومشکلاتی میشود و طبق همین واقعیت انکارناپذیر، زندگی آدمی همواره میان سختی و راحتی در نوسان است.
ما نمیتوانیم این قانون دایمی دنیا را تغییر داده و به دلخواه خود درآوریم، اما پس از آشنایی به حقیقت زندگی میتوانیم نظر خود را به جنبه خوب اشیا و پدیدههای هستی معطوف ساخته و اشکال ناپسند را از رخسار جهان وسیعی که این همه بدایع و لطایف در آن آفریده شده و هرکدام معانی مخصوص و لطفی دلنشین دارند، برگیریم و یا بالعکس نقطههای روشن و درخشنده اشیا را از یاد برده و به نقاط تاریک و جنبههای سیاه و تیره آنها متوجه گردیم؛ خلاصه هرفردی این قدرت را دارد که فکر خویش را به هر جهتی بخواهد، هدایت نماید و دنیا را به هررنگی که مایل باشد، رنگ آمیزی کند.
برای روبه رو شدن با ناسازگاریهایی که سد راه زندگی میشوند، باید مهیا شده و خونسردی خود را حفظ کنیم وگرنه چه بسا با خسارتهای جبران ناپذیری رو به رو گشته و در مقابل حوادث سرنگون خواهیم شد.
بعضی تصورمی کننداگرحوادث جهان طوردیگری جریان پیدا میکرد، سعادتمندمی شدندوحال آنکه بدبختی آنهامربوط به حوادث نیست، بلکه به چگونگی «تلقی حوادث» بستگی کامل دارد؛ چراکه میتوان تأثیر عوامل خارجی را بر روی دل و جان تغییر داد و به کسب موفقیت نایل شد.
یکی از نویسندگان شهیر مینویسد: «مدار فکر ما نارضا بودن است. در هر وضع و حالی باشیم ناراضی و گله مندیم. علت این شکوه و زاری در نهاد ما است وجود انسان طوری ترکیب شده که مدام از ناملایمات جسمی و روحی در رنج و عذاب است، هرروز گرفتار آرزویی نو خواسته ایموچه بسانمی دانیم چه می خواهیموچه تمنا داریم، خیال میکنیم خوشبختی پیش دیگری است بر دیگران رشک میبریم و رنج میکشیم، وجود ما کودکی است بهانه گیر و بدخلق و بی حوصله، از گریه و ناله و فغان این کودک جان ما دایم در سوز و گداز است، آزادی و آسایش ما تنها در این خواهد بود که این طفل هوسناک سر به هوا را به دیدن حقیقت واداریم و از این هرزه خواهی بازش داریم، باید چشم این کودک را که در نتیجه خواستن بی حساب جز بدی نمیبیند به دیدن خوبیها باز کنیم، باید بداند که در باغ زندگی هرکه چشم دارد گل میچیند و هرکه نابینا است خود را به خار میکشاند. اگر از بی حوصلگی و بدبینی بگذریم و به چشم تحقیق بنگریم میبینیم که در هرعهدی و حتی در این زمان که جهان در گردابی هولناک افتاده و زندگی ما در این طوفان هرآن زیر و زبر میشود و خوب و بد و پاک و آلوده بر سر هم میریزد باز در باغ زندگانی همه جا گلهای زیبنده و درخشان چشم بینا را به خود میخواند».
جریان افکار و اندیشهها در خوشبختی اثر عمیق دارد و یگانه عامل مؤثّر در سعادت، میزان عقل و فکر است، یک پیشامد و اتفاق غیرعادی در نظر فردی که به تاریکیها متوجه است، بزرگ و تحمل ناپذیر خودنمایی میکند و به صورت خُرد کنندهای درمی آید، ولی روش کسی که به نقاط روشن زندگی چشم دوخته و به جای بدی به نیکی عقیده مند میباشد، در برابر آلام و ناملایمات غیرقابل اجتناب زندگی، متکی به اصل «تسلیم» است و حتی در برخورد با دشوارترین مصایب، مقاومت خود را از دست نداده و از جاده متانت و بردباری خارج نمیگردد.
آنهایی که عادت دارند محور بدبختی را متوجه خود بدانند روزگار تاریک وپرشکنجهای میگذرانند وبهواسطه حساسیت مبالغه آمیزی که در مقابل ناگواریها دارند، بیهوده نیروهای خود را تباه میسازند و از برکات و مواهب جهان که پیرامونشان را احاطه کرده است، غافل و بی خبرند.
دانشمندی میگوید: «دنیا با انسان معامله متقابل میکند؛ اگر بخندید، به روی شما میخندد و اگر چین به ابرو اندازید، او هم مقابل شما ابرو درهم میکشد؛ اگر متفکر باشید در کنار دانشمندان جای میگیرید و بالأخره، اگر مهربان و صمیمی باشید در اطراف خود، مردمی را میبینید که همه شما را دوست میدارند و در گنجینه دلها را برویتان باز میکنند!». هرچندآلام ورنجهابه ظاهر تلخ و ناگوارند، اما به افکار و روان نتایج خاص وثمربخش خودرامی بخشند. چه قوای روحی انسان درمیان تاریکی سختیها بیشتر تجلی میکند و در طی همین گیرودار و تکاپو و فداکاری ممتد و مداوم، عقل و روح به قله کمالات انسانی صعود خواهد کرد.
زیانهای بدبینی
«بدبینی» یکی از بیماریهای خطرناک روحی و سرچشمه بسیاری از ناکامیها و ناامیدیهاست، بدبختی دردناکی است که در روان آدمی عذاب ایجاد میکند و اثرش برروی شخصیت، محو نشدنی است. رنجها و محنتها کانون حساسی است که ممکن است بدبینی از آنجا آغاز گردد و منشأ یک نوع طوفان و انقلاب شدیدی در عواطف و احساسات شود، بذر بدبینی که از همین رهگذر در مزرعه دل کشت میشود، ثمر تلخ و ناگوارش را روی افکار و اندیشههای آدمی برجای میگذارد.
کسی که آیینه روحش از غبار بدبینی تیره شده است، نه تنها زیباییها و خوبیهای آفرینش در آن تجلی نمیکند، بلکه خوشبختی قیافه خود را عوض کرده و به صورت ملالت و نکبت ظاهر میگردد و بهواسطه بدگمانی نمیتواند اعمال و رفتار هیچ کس را خالی از غرض و آلودگی تصور نماید. در چنین افرادی که روحیه آنها منفی است، قهراً قوه مثبتی وجود ندارد، دایم با قدرت خیال و توهم برای خویش مشقت ایجاد میکنند، و حتی افکار خود را درباره سوانحی که شاید هرگز به آنها برنخورند، تلف میسازند!
همان گونه که نفوذ مرد امیدوار و نیرومند، در اطرافیانش تأثیر میگذارد و همه از عظمت روح و امیدواری او جان میگیرند، شخص بدبین نیز به دیگران تلقین رنج و اضطراب میکند و امید را که همچون چراغ نورافشان راه پر پیچ و خم زندگی است، از آنها میگیرد!
اثر سوء بدبینی تنها مربوط به روح نیست، بلکه بر روی جسم نیز آثار سویی میگذارد و درمان بیماریها را مشکل میسازد؛ یکی از پزشکان برجسته اظهار میدارد: «معالجه کسی که با هرکس و هرچیزی مخالف است از کوشش برای نجات کسی که با تصمیم به انتحار، خود را به دریا میافکند مشکل تر است، دارو دادن به کسی که در میان ناخشنودی و هیجان دایمی، زندگی میکند مثل این است که انسان در روغن زیتون جوشانی آب بریزد؛ زیرا برای اینکه هردارویی تأثیر لازم را ببخشد بیمار باید دارای روح اعتماد باشد و آرامش فکر خود را حفظ نماید!».
حالات کناره جویی واحترازازمعاشرت بادیگران گاهی به طور وضوح در شخص بد بین مشاهده میگردد و تحت تأثیر همین عادت نامطلوب استعداد ترقی در وجودش نابود میشود و عاقبت به زندگی ناخوشایندی محکوم خواهدشد. یکی ازعلل انتحار، تسلط بدبینی بر افکار و روح است وتصمیم و اقدام به این گناه نابخشودنی غالباً از همین جا مایه میگیرد.
وقتی به اوضاع جامعه، نظری معطوف دارید، مشاهده خواهید کرد که بیشتر سخنان مردم نسبت به یکدیگر بی مطالعه و بی تأمّل و ناشی از بدگمانی است. با اینکه قدرت سنجش و داوری آنها ضعیف است، مع الوصف پیش از آنکه به تشخیص صحیح و مطمئن برسند، نظر قطعی میدهند و غالباً دچار گمراهی تصدیقهای بلاتصور هستند و گاهی نیز اغراض شخصی از خلال گفتارشان کاملاً مشهود میشود، همین عیب بزرگ سبب پاره شدن رشته الفت و وحدت قلبی و سلب اعتماد اشخاص از یکدیگر شده و مشخصات اخلاقی و روحیه آنها را تباه کرده است.
برخی ازعداوت هاودشمنی هاکه زیانش برای فردواجتماع از هرجهت غیرقابل جبران است، ازگمانهای خلاف واقع وبی مورد سرچشمه میگیرد.
بدبینی در میان طبقات گوناگون اجتماع رخنه میکند و حتی افکار دانشمندان و فلاسفه را نیز اشغال مینماید. در ادوار مختلف میان هرقوم و ملتی دانشمندانی پدید آمدهاند که به علت بدبینی، اشتباهات و تاریکیهای عمیقی در طرز تفکر آنها وجود داشته است، به جای اینکه به وسیله علوم و دانش خود به جامعه بشریت خدمت کنند، عقاید خود را بر اساس عیبجویی و خرده گیری از نظام آفرینش استوار ساخته و بوسیله منطق غلط و افکار زیانبار خود، روح اجتماع را مسموم و مبانی عقاید و مبادی اخلاقی آنهارامورد استهزا قرار دادهاند. در بعضی از آنها به طوری بدبینی شدت یافته که از وحشت و ترس ازدیاد و فزونی آمار نفوس بشر و فشار فقر و استیصال، هر چیزی را که به محدودیت نژاد انسانی منجر میشده است، جایز شمرده و حتی کشتارهای وحشیانه و خونریزیها را برای نقصان افراد بشر روا دانستهاند! مسلماً اگر مردم جهان از افکار مسموم آنها پیروی میکردند، امروز اثری از علم و تمدن باقی نمیماند.
یکی از فلاسفه بدبین «ابوالعلاء» معروف است که افکارش بر محور بدبینی دور میزد و زندگی را سراسر رنج و عذاب میدانست، برای اینکه نسل بشر منقرض شود توالد و تناسل را بر انسان تحریم کرد. میگویند هنگامی که در آستانه مرگ قرار گرفت وصیت کرد این جمله را بر لوح قبرش نقش کنند: «هذا جناه ابی علیّ وما جنیت علی احد؛ این قبر از آثار جنایت پدر من در حق من است و من درباره هیچ کس جنایت نکردهام!».
مبارزه اسلام با بدبینی
قرآن مجیدبه طورصریح وروشن «سوءظن» راگناه شمرده ومسلمانان را از بدگمانی نسبت به یکدیگر برحذر داشته است:(یَـأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ...)[۱۹]; «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید؛ زیرا بعضی از گمانها گناه است».
در منطق دین بدگمانی نسبت به اشخاص بدون دلیل قطعی ممنوع شده است. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «خداوند سه چیز از مسلمانان را بر شما حرام کرده: خون آنها و مال آنها و اینکه درباره آنها گمان بد ببرید». همان طوری که بدون مدرک و دلیل کافی صادر کردن حکم به انتقال مال یک فرد به فرد دیگر مشروع نیست، در خصوص گمانها نیز نمیتوان به آسانی درباره اشخاص سوء ظن برد و قبل از ثبوت قضیهای، آنها را به بدی و ناپاکی متهم ساخت.
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «لَیْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضاءُ عَلَی الثِّقَةِ بِالظَّنِّ[۲۰]; از عدالت دور است که انسان درباره امری به اتکا و اعتماد به گمان خویش قضاوت نماید».
امیرمؤمنان حضرت علی (علیه السلام) زیانهای بدبینی و علل روانی و مفاسد روحی آن را در عبارات گوناگونی به طرزی بدیع و جالب بیان میفرماید:
«اِیّاکَ اَنْ تُسِیئَ الظَّنَّ فَاِنَّ سُوءَ الظَّنِّ یُفْسِدُ الْعِبادَةَ وَیُعَظِّمُ الْوِزْرَ[۲۱]; از سوءظن و بدگمانی بپرهیز؛ زیرا بدگمانی عبادت را از بین میبرد و گناه را بزرگ میسازد».
بدگمانی نسبت به نیکوکاران یک نوع ستمگری وبی عدالتی است: «سُوءُ الظَّنِّ بِالْمُحْسِنِ شَرُّ الاْثْمِ وَاَقْبَحُ الظُّلْمِ[۲۲]; گمان بد درباره شخص نیکوکار از بدترین گناهان و زشتترین ستم (و ناپسندترین انواع بی عدالتی است)».
بدبینی نسبت به دوستان سبب تیرگی روابط میشود و دوستی و محبت را در معرض زوال و نیستی قرار میدهد: «مَنْ غَلَبَ عَلَیْهِ سُوءُ الظَّنِّ لَمْ یَتْرُکْ بَیْنَهُ وَبَیْنَ خَلِیل صُلْحَ[۲۳]; بدگمانی بر دل هرکس چیره شود، بین او و دوستش دیگر صلح و صفایی باقی نمیگذارد». بدبینی، گذشته از آنکه در روح و زندگی خود انسان تأثیر نامطلوب دارد، آثار سویی نیز در روحیه و اخلاق دیگران میبخشد و ممکن است افرادی که مورد سوءظن واقع میشوند، طبیعت و اخلاقشان از جاده راستی منحرف شود و به فساد و رذایل آلوده گردد: «سُوءُ الظَّنِّ یُفْسِدُ الاُْمُورَ وَیَبْعَثُ عَلَی الشُّرُورِ[۲۴]; سوء ظن و بدبینی سبب خرابی و فساد کارها میشود و رذایل و پلیدیها را برمی انگیزد».
«بعضی نوکرها هستند که پیوسته اربابشان نسبت به آنها سوءظن دارد و احتمال دزد بودنشان را میدهد. چنین نوکرانی بالأخره دست به دزدی میزنند چنین سوءظنی اگر هم به زبان نیامده باشد تأثیر خود را میبخشد و روح اورا مسموم میسازد و او را به سوی دزدی سوق میدهد».
«دکتر ماردن»
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «اِیّاکَ وَالتَّغایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ فَاِنَّ ذلِکَ یَدْعُو الصَّحیحَةَ اِلَی السَّقَمِ وَالْبَریئَةَ اِلَی الرَّیْبِ[۲۵]; مبادا (به اتکای بدگمانی به همسرخود) غیرت خویش را ابراز واظهارکنی؛ زیراهمین روش، درستکار را به سوی نادرستی و بی گناه را به سوی گناهکاری میکشاند».
کسی که به بدبینی مبتلا شود، از سلامت جسم و روح محروم خواهد ماند: «لا یَلْقَی الْمُریبُ صَحیحَاً؛[۲۶] شخص بدبین و بدگمان به تندرستی و آسایش دست نخواهد یافت».
«بعضی عادات نیزوجودداردکه از قدرت زندگی میکاهد؛ مثل عادت به تنقیدازهمه چیز وبدبینی؛ زیرا این عادات منفی روانی، روی دستگاه سمپاتیک بزرگ و غدد داخلی اثر میکنند و میتوانند مبدأ اختلالات عملی و حتی عضوی شوند».
«دکتر کارل»
«بدبینی صحت را از میان میبرد و مشخصات اخلاقی را ضعیف میسازد یک روح متوازن هرگز در انتظار بدی نیست، امیدوار است که پیوسته با نیکی رو به رو شود؛ زیرا میداند که نیکی یک حقیقت ابدی است و بدی چیزی جز ضعف نیکی نیست، همانطوری که تاریکی در نفس خویش چیز مستقلی شمرده نمیشود بلکه عبارت از نبودن روشنایی است. پیوسته در جستجوی روشنی باشید؛ زیرا روشنی، تاریکیها را از قلب و روحتان میزداید». «دکتر ماردن»
ترس و وحشت از مردم، عارضهای است که گریبانگیر شخص بدبین میشود: «مَنْ لَمْ یُحْسِنْ ظَنَّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ کُلِّ اَحَد[۲۷]; شخص بدبین از مردم میترسد و یک نوع وحشت و اضطراب دارد».
«آن کسی که از اظهار افکار و خیالات خود واهمه دارد و در محفل و یا مجلسی که هرکس عقیدهای اظهار میکند او میترسد نظر خود را بی پروا بگوید یا آن شخصی که برای احتراز از ملاقات آشنایان در خیابانهای بزرگ و در گذرگاهها یا گردشگاههای عمومی متوسل به کوی و برزن و خیابانهای فرعی کم جمعیت میشود در اینگونه اشخاص جملگی، واهمه یا روح بدبینی حکومت میکند».
«د. فارمر»
یکی از علل پیدایش بدبینی، خاطرات سوء و درد آوری است که در باطن آدم پنهان میشود و ناخودآگاه شخص را به سوی بدبینی میکشاند:
«اِنَّ لِلْقُلُوبِ خَواطِرُ سُوء وَالْعُقُولُ تَزْجُرُ مِنْها[۲۸]; در اعماق دل انسان، خاطرات سوء و بدی پنهان هستند که عقل و خرد آدمی از آنها گریزان و متنفر است».
«اشخاصی که به نفس خود اطمینان ندارند حساس میشوند و از ناملایمی جزئی میرنجند و بدون آنکه خود متوجه باشند یاد ناملایمات و رنجشها در خاطرشان میماند و در طرز فکر و رفتارشان مؤثر واقع میشود؛ مثلاً غمگین یا تندخو و یا بدبین میشوند و نمیدانند چرا به این امراض روحی گرفتارند؛ زیرا خاطرات بد و مولم خود را در باطن شعور خود مخفی میکنند که به آسانی ظاهر نمیشوند یا به زبان دیگر، انسان طبعاً از خاطرات رنج آور گریزان است و دوست ندارد آنها را از حافظه بیرون بیاورد و دوباره پیش چشم بگذارد ولی آن دشمنان پنهان دست از کینه توزی و بدکاری نمیکشند و اخلاق و روحیات و اعمال ما را به میل خود وامی دارند چنانکه گاه از خود و دیگران حرکات و اعمال و حرفهایی میبینیم و میشنویم که ظاهراً بی جهت و موجب کمال تعجب است لکن اگر کاوش کنیم معلوم میشود که زاییده خاطرات ناملایمی است که در شعور باطن ما ذخیره شده است».
«هلن شاختر»
افرادآلوده، طبیعت پست خود را مقیاس طبایع دیگران قرار میدهند وانعکاس رذایل خویش را در سایرین میبینند. حضرت علی (علیه السلام) با عبارتی کوتاه این حقیقت دلنشین را گوشزد میفرماید: «أَلشَّریرُ لا یَظُنُّ بِأَحَد خَیْراً لاِنّهُ لا یَراهُ اِلاّ بِطَبْع نَفْسِهِ[۲۹] شخص فاسد و بدطینت به هیچ کس حسن ظن نمیبرد؛ زیرا او دیگران را با نفس خود قیاس میکند»[۳۰]
هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وارد «مدینه» شدند، یکی از اهالی به حضور آن حضرت رسید و عرض کرد یا رسول الله! مردم این شهر مردمانی بسیار نیک و پاکسرشت هستند، چه مناسب و بجاست که شما به اینجا تشریف فرما شدید، پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: راست میگویی. اندکی بعد فرد دیگری شرفیاب شد و گفت اهالی این شهر افرادی پست و فرومایهاند، حیف از وجود مقدس پیغمبر (صلی الله علیه وآله) که به میان چنین مردمی قدم گذاشته است، پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به او نیز فرمود: راست میگویی. یکی از صحابه که در آنجا حضور داشت، از اینکه رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) دو قول متضاد را تصدیق فرمود در شگفت شد و علت را پرسید. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پاسخ داد هرکدام از این دو نفر مطابق روحیات و اخلاق خودشان درباره اهالی قضاوت کردند و هر صفتی که خودشان دارا بودند، سایرین را هم همانطور فرض نمودند، به این سبب گفتار هردو صادق و راست بود (یعنی گفتار هرکدام در مورد خودش صدق میکند).
البته باید توجه داشت که منظور از بدگمانی، تمایل و انحراف دل به جانب ظن و گمان و پافشاری و ایستادگی روی آن است و خلاصه آنچه مورد نهی واقع شده، به گمان، ترتیب اثر دادن است وگرنه گمانهایی که به دل میگذرد و از قلب عبور میکند و هیچ گونه ترتیب اثری به آن داده نمیشود؛ چون اختیاری نیست و جلوگیری از آن از حدود توانایی انسان خارج است، صلاحیت ندارد مورد تکلیف واقع شود.
بنابرآنچه گذشت؛ چون سرچشمه زندگی تلخ و ناموفق بدبینها از همین عیب بزرگ است، لذا باید دید این بیماری از چه ناشی شده و پس از تشخیص علت، به درمان آن پرداخت.
دروغ
ارزش و اهمیت اخلاق
یکی از ارکان و شرایط زندگی اجتماعی و تکامل هر ملتی «اخلاق» است.
اخلاق با حیات بشر زاییده شده و عمر آن مساوی با عمر نوع انسان است، هیچ خردمندی نیست که در اهمیت و لزوم آن برای آسایش و سلامت روح کمترین تردیدی داشته و یا اثر سودبخش و قاطع آن را در تقویت اساس رشد اجتماعی و اصلاحات عمومی انکار نماید. کیست که از درستکاری و امانت بیزار بوده و نیکبختی و سعادت خود را در سایه خیانت و نادرستی جستجو کند؟ در ارزش اخلاق همین بس که هرملت عقب مانده یا متمدنی ولو اینکه پایبند به آیینی نباشند، فضایل اخلاقی را به دیده تقدیس و احترام نگریسته و پیروی از یک سلسله احکام را، در جادّه پرپیچ و تاب زندگی بر خود حتمی و اجتناب ناپذیر میدانند. انسان در طی زندگی متمادی خود راههای مختلف و گوناگونی را اختیار کرده است اما اساس و مبانی اخلاق هرجا و نزد هردسته و قوم و ملتی صورت مشابهی داشته و در طول قرنها تا زمان ما این وحدت شکل ادامه یافته است.
«ساموئیل اسمایلز»، دانشمند شهیر انگلیسی میگوید: «اخلاق یکی از بزرگترین قوای محرکه این عالم است و در فاضلترین تظاهرات خود، طبیعت انسانی را در عالیترین اشکال مجسم میسازد؛ زیرا اخلاق، معرف انسانیت واقعی است. اشخاصی که در هر یک از شعب زندگانی دارای تفوق و امتیاز خاصی هستند تکریم و احترام نوع بشر را به خود جلب میکنند و بالطبع سایر مردم به آنها اعتماد میکنند و از ایشان تقلید مینمایند؛ زیرا هرچیز خوب این عالم، قائم بوجود آنها است و اگر آنها در دنیا نباشند این عالم قابل زیست و زندگی نخواهد بود، هرچند نبوغ، ستایش مردم را جلب میکند اخلاق، احترام و تعظیم آنها را ایجاب مینماید اوّلی نتیجه فکری است و دوّمی اثر قوای قلب و بطوری که همه میدانند قلب است که در طول حیات بر زندگانی ما حکومت میکند و آن را اداره مینماید، مردمانی که به ذروه عظمت و ارتقا رسیدهاند به منزله نورافکنهایی در خط سیر بشری میباشند که محیط اخلاقی عالم را روشن میکنند و مردم را در جاده فضیلت و تقوی هدایت مینمایند.
تا افراد یک جامعه تربیت نشده و خوش اخلاق نباشند هرقدر هم که حقوق و اختیارات سیاسی آنها وسیع باشد؛ باز نخواهند توانست خود را به طرف ترقی و تعالی بکشانند ملتی که بخواهد بزرگ و سربلند زیست کند حتماً لازم نیست که حجم و وسعت خاک آن زیاد باشد زیرا ممکن است یک ملت از حیث خاک و جمعیت خیلی وسیع بشود ولی فاقد کلیه شرایط بزرگی و تکامل باشد، هروقت اخلاق ملتی از دست رفت آن قوم را منقرض شده باید پنداشت».
مطلب فوق از جنبه نظری مورد اتفاق عمومی است، اما از جنبه عملی نوع مردم بین علم و عمل فرسنگها فاصله انداخته و مکارم اخلاق را با تمایلات حیوانی مبادله کردهاند و پیوسته جویای لذایذ فریبندهای هستند که همچون حبابهای بی دوام بر سطح زندگانی تظاهر و خودنمایی میکنند.
بشر از کارگاه خلقت، غرایز متضادی با خود همراه آورده است، قلب، میدان صف آرایی و پیکار صفات نیک و بد میباشد و نخستین قدم در تصفیه و تنزیه آن تسخیر دو قوه نیرومند «غضب» و «شهوت» است که در دایره اختیار بشر قرار گرفته و منشأ سایر قوای حیوانی میباشد، باید از سوء استعمال و افراط آنها احتراز و تمایلات خشنومضرراتبدیل به حسیات زیبا وسودمند کرد. البته انسان در سیر زندگی از عواطف خود استفادههای شایانی میبرد، امّا اثر نیک آنها وقتی آشکار میشود که سرتسلیم در پیشگاه فرمان عقل فرود آورند. یکی از روانشناسان میگوید: «عواطف انسانی به منزله مخزنی است که از دو قسمت تشکیل شده در یک قسمت آن نیروی فشارآورنده و در قسمت دیگر دستگاه مقاومت قرار داده شده و هر نیرویی که بتواند بر دستگاه مقاومت فایق آید مستقیماً بر روی وجود ما اثر میکند و ما را مطیع و فرمانبردار خود میسازد».
افرادی که به تعادل قوای باطنی خود پرداخته و خواستههای دل را با پسند عقل و خرد منطبق کردند و خلاصه، میان عقل و دل صلح و آشتی برقرار ساختند، به طور مسلم راه خوشبختی را در میان مشکلات، با ارادهای آزاد و به دور از تزلزل و سستی پیمودند. درست است که امروز فعالیت در میدان زندگی حالت برق آسایی به خود گرفته و بشر با نیروی اندیشه، شعاع قدرت خود را به اعماق دریاها رسانده است، اما این همه بدبختیها و انقلابها که در سینه تمدن کنونی جاری و نسل بشر را در میان امواجی از مشکلات و مصایب قرار داده است و جامعه را دستخوش بی نظمی و گرفتار تباهی ساخته، علتی جز ورشکستگی روحی و انحراف از مسیر فضایل اخلاقی ندارد.
«ژول رومان» میگوید: «علوم در این دوره ترقی کرده ولی خوی و احساسات غریزی ما هنوز در مرحله بدوی متوقف است هرگاه آنها نیز دوش بدوش عقل و دانش ترقی میکرد میتوانستیم بگوییم که مدنیت انسان نیز که زاییده فکر و اراده نیکوست ترقی کرده است».
آری، تمدنی که حق حکمرانی به مکارم اخلاقی ندادهوبرروی احکام آن خط بطلان کشد، سرانجام طومار چنین تمدن مسمومی به حکم قانون تعادل در نوردیده خواهد شد. وجود نقایص و بدبختی در جامعه، خود نمودار احساس نیاز اجتماع به قوانین اخلاق است. اخلاق به کالبد ناتوان و خسته تمدن، نفخه زندگی دمیدهونیروی حیات بخشی بهوی ارزانی میدارد.
زیانهای گوناگون دروغ
به همان نسبت که راستگویی پسندیده و سودمند میباشد، دروغگویی ناپسند و زیان آور است؛ آن از برجستهترین صفات و این از نکوهیدهترین آنهاست، زبان رازگوی قلب و ترجمان احساسات باطنی است. اگر دروغ از حسد و عداوت سرچشمه گرفت، نتایج تراوشات خطرناک نیروی غضب و چنانچه از ناحیه طمع و یا اعتیاد پدیدار شد، از آثار شوم شعلههای سوزان شهوت است.
اگر زبانی به دروغ آلوده و پلیدی در گفتار نمایان شود، همچون طوفان خزان حیثیت گوینده را دستخوش غارت و یغما قرار داده و کاخ شرافت اوراواژگون میکند. دروغ، روح خیانتوناپاکی رادرانسان تقویت و نور وجدان را در کانون دل خاموش میسازد و رشته وحدت واتفاق میگسلد وموجب شیوع نفاق درجامعه میگردد. بخش مهمی از گمراهیها نتیجه سخنان و ادعاهای خلاف واقعی است که آزمندان برای اجرای نیات سودطلبانه خود با گفتار ظاهرفریب، پرده ضخیمی بر چهره حقایق زده و با تلقینات زهرآگین ساده لوحان را به زنجیر اسارت میکشانند.
دروغگو زحمت تأمّل و اندیشه به خود نمیدهد و به تصور اینکه کسی از راز او آگاهی پیدا نمیکند به عاقبت کار دقت نمیکند و لذا پیوسته در طی گفتار، دچار اشتباه و تناقض گویی گردیده و عاقبت با افتضاح و شکست مواجه میشود و خجلت و رسوایی عجیبی بار میآورد. پس بی اساس نیست که میگویند: «دروغگو کم حافظه است!».
یکی از عوامل شیوع این خصلت مذموم که به راستی موجب مسمومیت اخلاق جامعه میگردد «عنوان دروغ مصلحت آمیز است!»، این عنوان پرده خوش نمایی است که بر روی این پلیدی کشیده میشود و نوعاً مردم برای توجیه دروغهای شاخدار خود، بر روی آن تکیه میکنند، اما غافل از اینکه عقل و شرع «دروغ مصلحت آمیز» را با شرایط مخصوصی تجویز میکنند؛ مثلاً: اگر جان یا مال و ناموس مسلمانی در معرض تلف واقع شود، باید با وسایل مقدور دفاع نمود و از وقوع خطر به مرز جان یا متعلقات مسلمان شدیداً جلوگیری کرد، ولو با گفتن دروغ باشد، اما در عین حال نباید از «حدود ضرورت» تجاوز کند. اگر دایره «دروغ مصلحت آمیز» را به مقتضای منافع شخصی و دلخواه خود توسعه داده و آن را به عنوان یک برهان قاطع در تمام موارد، مورد استناد قرار دهیم، دیگر محل و زمینه برای دروغ بی مصلحت باقی نخواهد ماند و به قول یکی از نویسندگان شهیر: «هرچیزی دلیلی دارد برای هرکاری میتوان علتی تراشید حتی جنایتکاران و مجرمین را وقتی در مقام مؤاخذه دربیاورند برای جنایت و جرم خود علتها و عذرها و دلیلها میتوانند ذکر کنند البته تمام دروغهایی که در دنیا گفته میشود مصلحت آمیز است؛ یعنی هردروغی یک جنبه خیر و نفعی دارد و اگر نداشته باشد لغو و بی فایده است و در این صورت چندان هم مضر نیست. انسان بالفطره هرچیزی را که موافق منافع شخصی او است خیر میداند پس تا منافع خصوصی خود را از گفتن راست در خطر تصور کند و یا اینکه خیال کند از دروغ فایدهای به او میرسد دروغ خواهد گفت؛ زیرا در راستی، فتنه و شر و در دروغ، منفعت و مصلحت دیده است».
این نکته را نباید از نظر دور داشت که دروغ شر بزرگی است و اگر با حصول شرایط تجویز و به وسیله آن شری مرتفع گردید، تازه افسدی با فاسد کوبیده شده است.
آزادی بیان بیش از آزادی فکر قابل اهمیت است؛ زیرا اگر انحراف و لغزشی در ناحیه افکار پدید آید، آثار سوء آن تنها متوجه شخص فکرکننده است. امّا آزادی بیان در محدوده مصالح اجتماع میباشد و از این رهگذر سود و زیان آن، دامنه دار و عمومی خواهد بود.
«غزالی» میگوید: «زبان از نعمتهای بزرگ و مصنوعات دقیق و لطیف پروردگار است این عضو گرچه از نظر حجم و جِرم کوچک امّا طاعت و جُرمش بزرگ و سنگین میباشد؛ زیرا کفر و ایمان با گواهی زبان آشکار میشود و این دو منتهای طغیان و بندگی است» وی سپس اضافه میکند: «کسی از شر زبان رهایی مییابد که آن را با لگام دین در قید کشد و جز در مواردی که سود دنیا و آخرت باشد آزادش نسازد».
برای اینکه صفت «دروغ» در باطن اطفال جایگزین نشود، بایست از گفتن هرگونه دروغ و خلاف واقعی به آنها خودداری نمود، چه کودکان طبعاً از رفتار و گفتار اشخاصی که پیوسته با آنها در تماس هستند، اقتباس خواهند نمود. اگر در محیط خانه که مهمترین عامل سازنده اطفال است، دروغ و خلاف واقع گویی نفوذ یابد و سخنان و اعمال والدین برخلاف فضیلت و حقیقت باشد، هرگز فرزندان صادق و درستکار پرورش نخواهند یافت. به گفته «موریس تی یش»: «خوی اندیشیدن به آنچه حقیقت است، عادت به گفتن حقیقت و بالأخره رفتن به دنبال آنچه راست است فقط روش کسانی است که از کودکی اینگونه بار آمدهاند».
دروغ از نظر منطق دین
قرآن مجید به طور صریح و روشن دروغگو را از جامعه مسلمانان واقعی بیرون دانسته است:(إِنَّمَا یَفْتَرِی ا لْکَذِبَ الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ بِـَایَـتِ اللَّهِ...)[۳۱]; «کسانی که دروغ میگویند، به حقیقت به آیات خدا ایمان ندارند». از مفهوم آیه استفاده میشود که صاحب ایمان به دروغ آلودگی ندارد.
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) میفرماید:
«عَلَیْکُمْ بِالصِّدْقِ فَاِنَّ الصِّدْقَ یَهْدی اِلَی الْبِرِّ وَاِنَّ الْبِرَّ یَهْدی اِلَی الْجَنَّةِ وَما یَزالُ الرَّجُلُ یَصْدُقُ وَیَتَحَرِّی الصِّدْقَ حَتّی یُکْتَبَ عِنْدَاللهِ صِدّیقَاً وَایّاکُمْ وَالکِذْبَ فَاِنَّ الْکِذْبَ یَهْدِی اِلَی الْفُجُورِ وَاِنَّ الْفُجُورَ یَهْدی اِلَی النّارِ وَما یَزالُ الرَّجُلُ یَکْذِبُ وَیَتَحَرّی الْکِذْبَ حَتّی یُکْتَبَ عِنْدَاللهِ کَذّابَاً[۳۲]; راستی پیشه کنید که راستی به سوی نیکی راهبر میشود و نیکی انسان را به بهشت میرساند و شخص پیوسته راست میگوید و راستی میجوید تا نزد خدای تعالی راستی پیشه محسوب میشود و از دروغگویی بپرهیزید که دروغ به سوی بدکاری و بدکاری هم آدمی را به سوی آتش میکشد و شخص همواره دروغ میگوید و آن را دنبال میکند تا در پیشگاه خداوند دروغ پیشه به حساب آید».
یکی از خصایص دروغگویان این است که خیلی «دیرباورند» و به دشواری سخن دیگران را میپذیرند. پیغمبر گرامی (صلی الله علیه وآله) فرمود: «اِنَّ اَشَدَّ النّاسِ تَصْدیقاً لِلنّاسِ اَصْدَقُهُمْ حَدیثاً وَاِنَّ اَشَدَّ النّاسِ تَکْذیبَاً اَکْذَبُهُمْ حَدیثَاً[۳۳]; هرکه راستگوتر است، سخن مردم را زودتر باور میکند و هرکه دروغگوتر است، بیشتر مردم را دروغگو میشمارد».
«بعضیها طبیعت زشت خود را مقیاس طبایع سایرین قرار میدهند. امّا باید دانست که دیگران در حقیقت آیینه اخلاقی ما هستند و هرخوب و بدی که ما در آنها میبینیم انعکاس از خوب و بد فطری خودمان است». «ساموئیل اسمایلز»
کسی که دارای شجاعت اخلاقی است، پیرامون دروغ نمیگردد و بدین رذیلت آلوده نمیشود. در ضمیر و باطن دروغگو یک حالت روانی وجود دارد که او را از جاده مستقیم راستگویی منحرف میسازد. اشخاصی که در خود احساس زبونی و ضعف میکنند، به دروغ متوسل میشوند. دروغ پناهگاه افراد ترسو و جبان و ناتوان است. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) میفرماید: «لَوْ تَمَیَّزَتِ الاَْشْیاءُ لَکانَ الصِّدْقُ مَعَ الشُّجاعَة وَکانَ الْجُبْنُ مَعَ الْکِذْبِ[۳۴]; اگر اشیاء را از هم جدا کنند (به لحاظ تناسب و ارتباط با یکدیگر پهلوی هم گذاشته شوند) البتّه راستی با شجاعت و دروغ در کنار ترس و جبن قرار خواهد گرفت».
«دروغ بهترین حربه دفاعی افراد ناتوان و سریعترین وسیله رد کردن خطر میباشد به همین دلیل میان افراد نژادهای رنگین که پیوسته زیریوغ نژاد سفید دچار توقعات و فشارهای سنگین آنها میباشند ونفوذ و قدرت این دسته از انسانها را بر خود احساس می کننددروغ اینهمه فراوان رایج است، دروغ دربرخی از جهات جز انعکاس ضعف و ناتوانی نیست. هنگامی که به کودکی بگوییم «آیا تو به این آب نباتها دست زدهای؟» یا «این گلدان را تو شکستهای؟» اگر کودک بداند که اقرار برای او به بهای یک گوشمالی شدید و مجازات سخت تمام میشود غریزه دفاع از خویشتن، وی را وامی دارد که بگوید: «نه من نکردهام».
«ریموند پیچ»
حضرت علی (علیه السلام) فواید و ثمرات راستگویی را در جملهای کوتاه بیان میفرماید: «یَکْتَسِبُ الصّادِقُ بِصِدْقِهِ ثَلاثاً حُسْنَ الثِّقَةِ وَالْمَحَبَّةَ لَهُ وَالْمَهابَةَ مِنْهُ[۳۵]; شخص راستگو به سبب راستگویی خود سه چیز را به دست میآورد: مورد اعتماد مردم واقع میشود، او را به دوستی و صمیمیّت میپذیرند و بزرگی و عظمتش در دلها جای میگیرد».
اسلام «راستگویی» را ملاک فضیلت انسان میداند. امام صادق (علیه السلام) فرمود: «لا تَغْتَرُّوا بِصَلاتِهِمْ وَلا بِصِیامِهِمْ فَاِنَّ الرَّجُلَ رُبّما لَهِجَ بِالصَلاةِ والصَّوم حَتّی لَو تَرَکَهُ اِسْتَوْحَشَ وَلکنِ اخْتَبَرُوهُمْ عِنْدَ صِدقِ الْحَدیثِ واَداءِ الأَمانَةِ[۳۶]; به نماز و روزه اشخاص فریب نخورید؛ زیرا بسا انسان به نماز و روزه حریص و شیفته میشود تا آنجا که اگر ترک کند به هراس افتد؛ ولی آنها را به راستگویی و ادای امانت، بسنجید و با این دو صفت آنها را آزمایش کنید».
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «اَقْبَحُ الْخَلائِقِ الْکِذْب[۳۷]; زشتترین صفات اخلاقی، دروغگویی است».
«از میان کلیه رذایل اخلاقی و صفات نکوهیده دروغگویی، زشت تر و مذموم تر از همه است. راستی و صداقت باید در تمام مراحل زندگانی یگانه مقصد و منظور انسان باشد و در هیچ مورد و به هیچ ملاحظه نمیتوان آن را فدای اغراض و مقاصد دیگر نمود». «ساموئیل اسمایلز»
اسلام تمام برنامههای اخلاقی و اصلاحی را بر اصل «ایمان» استوار نمود و آن را اساس سعادت بشری شمرده است. اخلاق بدون ایمان به قول «دکارت» «مانند قصری است که برفراز لجن بنا کرده باشند». و یا به عقیده دانشمند دیگری «اخلاق بی دین همچون دانهای است که بر سنگ یا در میان خارستان افشانده شده باشد خشک میشود و میمیرد. عالیترین اخلاق، اگر از دین حیات و الهام نگرفته باشد همچون مرده خاموشی در برابر انسان زنده و کامل جلوه گر میشود».
دین بر دو کشور «عقل» و «قلب» فرمانروایی میکند و بدین سبب مرکز صلح و آشتی مغز و دل است. طلوع عواطف دینی از نفوذ احساسات مادی میکاهد و میان انسان و انواع پلیدیها سدّی قوی و نیرومند ایجاد میکند برای کسی که متکی به ایمان است، همیشه آرامش و پناهگاه و هدف موجود میباشد، اسلام مقیاس و محور شخصیت انسان را «ایمان» و ملکات پاک دانسته و برای تقویت و حفظ این دو جنبه تلاش میکند، همین ایمان است که به سخن مسلمان ارزش و اعتبار میدهد به طوری که در قانون قضایی دین، سوگند یاد کردن با حصول شرایط به جای اقامه دلیل، یکی از وسایل ختم دعاوی است و همین طور، گواهی و شهادت شخص مسلمان از جمله طرق اثبات حقوق اجتماعی میباشد.
بدیهی است اگر دروغ در این دو مورد، قیافه وحشت انگیز خود را نمایان سازد، زیانش بسیار سنگین است و لغزشی است که هرگز قابل عفو و بخشش نیست، پس ملاک شدت گناه دروغ، بسته به زیانهایی است که از آن ناشی میشود؛ مثلاً، سوگند و شهادت دروغ ضررش بیشتر و به موجب این علت، گناهش عظیم تر خواهد بود.
دروغ اولین وسیله دسترسی به سایر ناپاکیهاست. امام حسن عسکری (علیه السلام) فرمود: «جُعِلَتِ الْخَبائِثُ کُلّها فِی بَیْت وجُعِلَ مفْتاحُهَا الْکِذْب[۳۸]; تمام ناپاکیها و پلیدیها در خانهای است و کلید آن خانه، دروغ است».
ما برای روشن شدن مطلب توجه شما را به دستور پیشوای اسلام در این زمینه جلب مینماییم. شخصی به حضور نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) شرفیاب شد و از پیشگاه حضرتش برای سعادت و نیک بختی خود دستوری خواست تا از پرتو منطق توانا و رسای پیغمبر (صلی الله علیه وآله) کانون جان خود را معرفت بخشد. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) تقاضایش را پذیرفت و با یک جمله کوتاه به خواسته اش پاسخ داد: «راستگویی پیشه کن و از دروغ پرهیز نما». شخص مزبور جوابش را گرفت و از محضر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) مرخص گشت، ولی بعدها وی اعتراف کرد که من در لجنزار صفاتی زشت غوطهور بودم، پس از اخذ آن دستور، ناچار شدم برای همیشه با آن آلودگیها وداع کنم؛ زیرا در برخوردهای روزانه اگر از من سؤالی میشد و حقیقت عملم را میگفتم، پرده از اسرارم برداشته و کارم به افتضاح و رسوایی میکشید و چنانچه پرده پوشی کرده و دروغ میگفتم، دستور پیغمبر (صلی الله علیه وآله) را به مورد اجرا نگذارده بودم، و در نتیجه مراقبت و حفظ دستور پیامبر (صلی الله علیه وآله) از گرداب پلیدی نجات یافته، نقطههای تاریک گناه را از لوح دل پاک کردم.
آری، آن کس که راست گفت و به راه راست رفت، در زندگی از رنج حرمان و تأسف برکنار و شمع جانش همواره فروزان و از آشفتگی و تردید در امان بوده و خاطرش از هجوم افکار پریشان در آسایش است.
پس مطالعات اجتماعی و توجه به عواقب سوء دروغ از نظر دین و دنیا برای هرمتفکر و شرافت دوستی، بزرگترین درس عبرت و تازیانه سرمشق و انتباه خواهد بود. تجلی کمال حقیقی در سایه ایمان و اخلاق است و هرکجا کمال حقیقی نیست، آسایش و سعادت به آنجا راه ندارد.
نفاق
تلاش برای پرورش شخصیت خویش
مهمترین عامل سعادت و خوشبختی و بهترین زینتی که آدمی به آن آرایش میشود «شخصیت» است، این گوهر ارزنده و گرانبها به زندگی اصالت و عظمت میبخشد و انسان را به بالاترین درجات ترقی و عالیترین مدارج افتخار و شایستگی نایل میسازد. افراد انسان از این جهت که همگی انسان هستند، با یکدیگر مساوی و برابرند، اما از نظر عقل و فکر و عادات روانی و مشخصات اخلاقی با یکدیگر تفاوت و اختلاف دارند. آنچه افراد را از هم جدا میکند و ارزش و منزلت هرکس را مشخص و نمایان میسازد، «شخصیت» است، برخلاف بسیاری از محرکها که در ما اثر غیرمستقیم دارند، اثر شخصیت، مستقیم و خلل ناپذیر است.
بشر برای این، قدم به عرصه هستی گذاشته که در راه پرورش سجایا و ذخایر وجودی خود و همچنین برای بالا بردن سطح معارف و توسعه افق فکر و ادراک خویش، صمیمانه بکوشد تا فعالیتهای روانی اش نیرومند گردد و به کمال رشد خود برسد و بالأخره بتواند به خوبی وظیفه انسانی اش را در صحنه دنیا ایفا کند.
بنیان گذاری شخصیت عمیق و سالم در نفس و به کار انداختن نیروهای باطنی در مجرای سعادت باید هدف کلیه افراد قرار گیرد، هرقدر شخص در این راه از خود بیشتر فعالیت نشان دهد، بیشتر میتواند به موفقیت خویش امیدوار باشد؛ زیرا هیچ چیز همچون شخصیت برجسته در حصول سعادت مؤثر نیست و نمیتواند مصالح و منافع انسان را تأمین کند و او را برای شناوری در دریای متلاطم و پرآشوب زندگی مهیّا سازد.
«شوپنهاور» میگوید: «اختلاف شخصیت کاملاً طبیعی است و تأثیر آن در سعادت و بدبختی افراد به مراتب بیش از اثر اختلافاتی است که ناشی از مقررات بشر باشد. امتیازات فردی از قبیل عقل نیرومند و تدبیر و احساسات پاک و لطیف با امتیازاتی که در طی زندگانی میتوان بدست آورد از جمله دارایی و مقام و درجه و... به هیچوجه قابل مقایسه نیست.
یک مرد عاقل در حال انزوا و عزلت کامل میتواند به مدد تفکرات و تخیلات خویش شیرینترین دقایق را برای خویش فراهم کند و حال آنکه شخص جاهل هرقدر هم تفریحات خود را تغییر دهد و مخارج هنگفت متحمل گردد نمیتواند از کسالت، که جسم و روحش را میآزارد رهایی یابد. توانایی و نیرومندی و عقل مدبر و احساسات لطیف از جمله مهمترین عواملی بشمار میروند که آدمی را به شاهراه مقصود نزدیک نموده و ابواب سعادت و نیکبختی را به روی انسان میگشایند و به همین جهت ما باید برای پرورش و توسعه این عوامل بیش از تحصیل دارایی خارجی همت گماریم».
هریک از عادات و صفات در آفریدن سرنوشت انسان سهمی دارند و هراحساس و تفکری روی آنها اثر میگذارد، و به همین علت است که اخلاق هرکس پیوسته در تغییر و تحول بوده یا همواره به سوی تعالی و رشد میرود و یا به طرف انحطاط و پستی سقوط مینماید.
نخستین قدم به سوی تقویت و تکمیل شخصیت آن است که شخص، راه استفاده و بهره برداری از تجهیزات و ذخایری را که در وجودش قرار داده شده است، بیاموزد و با هرگونه عواملی که زنجیر پای تکامل میباشد، مبارزه نماید و پستی و رذالت را از خود دور کند؛ بنابراین، تا وقتی انسان ارزش واقعی خود را درک نکند، هرگز موفق به احیای خویشتن نخواهد شد، و ممکن نیست بتواند در خود تحولات و دگرگونیهای ثمربخشی به وجود آورد و روان خویش را از آلودگیها حفظ نماید، بلکه به جای تکامل، راه قهقرا را سیر خواهد کرد.
گفتار و رفتار آدمی تا از کمالات نفسانی و اعماق دل سرچشمه نگیرد به هیچوجه ارزش و قیمتی ندارد، سخن وقتی حاکی از «وحدت شخصیت» است که نماینده روح و ترجمان دل و رازگوی قلب باشد و نشانههای شرافت و کمالات از آن بدرخشد، برخلاف تباین و تضاد بین نیات قلبی و سخن که نشانه «بی ثباتی شخصیت» است و بدترین تأثیرات و تلخترین نتایج را در زندگی خواهد داشت.
نفاق و منافق
«نفاق و دورویی» از رذایل بزرگ اخلاقی است که از هرجهت مذموم و ناپسند میباشد. طبیعت انسان که لایق آزادگی و سعادتمندی است و توانایی صعود به حد اعلای تعالی و ترقی را دارد، وقتی به دروغگویی و عهدشکنی آلوده شد، «نفاق و دورویی» برای نشو و نما میدانی وسیع به دست میآورد و به صورت یک بیماری مزمن در وجود شخص جای گیر میشود. نفاق مانع بزرگ و نیرومندی در راه پیدایش صفات نیک و حقیقت جویی در ضمیر آدمی ایجاد میکند و قهراً هرچیزی که در راه رشد و ترقی کمالات نفسانی سد ایجاد کند، با زندگی سعادتمندانه و جریان تکامل روح، مخالف است.
«نفاق» آفت خطرناکی است که شرافت و ارزش انسان را برباد میدهد، و بی بندوباری و سقوط اخلاقی را با خود به ارمغان میآورد و به جای نیروی «اعتماد به نفس» که لازمه موفقیت در زندگی است، «بدبینی و اضطراب» را در اعماق دل جایگزین میسازد.
یک فرد فریبنده که انحرافش به حدّ اعلای خود رسیده است، با مهارت خاصی خود را به همه کس دلسوز و خیرخواه معرفی میکند و اگر کینه و عداوتی میان دونفر باشد، با هرکدام از آن دو معاشرت نماید، چهره دوستی و یکرنگی به خود گرفته و لاف محبت میزند و دیگری را به باد انتقاد و ملامت میگیرد، امّا در حقیقت پیوند معنوی و روحی با هیچ کدام ندارد، به هر دو دروغ میگوید و تظاهر و ریاکاری میکند. از روی تصنع و ریا، با عقاید مردم هماهنگی کردن و خودداری از اظهار حق و حقیقت در مواقع لزوم، از خصایص منافقین میباشد.
وجودمنافق به مراتب ازدشمن سرسخت، خطرناکتراست. به گفته یکی از بزرگان: «از خصایص دشمنان این است که به ظاهر و باطن دشمنند؛ زیرا دشمنی دورنگی ندارد. ای کاش دوستان نیز بنوبه خود مانند دشمنان ثابت قدم و بی ریا بودند. بدون تردید دوستان منافق از دشمنان خونی بدترند!».
زندگی منافق توأم با ذلت و خواری است. کسی که به دورویی عادت کرد، ممکن نیست بتواندجایی رادردلهای معاشرین خوداشغال کند، سعی و تلاش در راه حقیقت پوشی او را برای همیشه از رسوایی در امان نخواهد داشت، وافعال وکردارش ماهیت و فطرت او را آشکار خواهند کرد.
یکی از بزرگترین علل بدبختی اجتماع، شیوع نیرنگ و ریا و عدم صداقت در میان طبقات مختلف مردم است. وقتی نفاق در ساختمان اجتماع رخنه کرد و فضای دلها را فرا گرفت، گذشته از اختلال و انحطاطی که در طبیعت مردم پدید میآورد، چنین اجتماعی، راه انحطاط و سقوط را خواهد پیمود.
دانشمند شهیر انگلیسی، «ساموئیل اسمایلز» میگوید: «اخلاق رجال سیاسی و اجتماعی عصر ما تماماً رو به انحطاط و فساد میرود. امروزه عقایدی که در اتاقهای پذیرایی شخص اظهار میشود با آن که در پشت میز خطابه گفته میشود مغایرت دارد؛ در محافل عمومی از تعصبات عامه تمجید و تحسین میشود، اما در مجالس خصوصی به آنها میخندند و آنها را تمسخر میکنند. تلوّن وجدانی در این عصر از همه وقت بیشتر شیوع دارد و مسلک و مرام با منافع آنی آنها دایماً در تغییر و تبدیل است و کم کم ریاکاری و تصنع از ردیف ملکات ذمیمه خارج میگردد. اگر اشخاص طبقه اول به ریاکاری و ابن الوقت بودن عادت کردهاند مردم طبقه پایین نیز در این دو صفت از آنها عقب نمیمانند طبقات پایین همیشه از اخلاق و رفتار طبقات بالاتر از خود سرمشق میگیرند و مثل آنها به ظاهرسازی و دورویی عادت میکنند. شهرت و معروفیتی که این روزها کسب میشود به جای آنکه معرف محسنات و مزایای شخصی باشد غالباً مبیّن صفات پست و زشت او میباشد. ضرب المثل روسی میگوید: «کسی که ستون فقرات محکم دارد هرگز به جاه و مناصب عالیه نخواهد رسید ولی ستون فقرات کسی که شهوتِ شهرت و معروفیت دارد نرم و قابل انحنا است و به هرطرف که بداند باد اشتهار میوزد میتواند کمر خود را خم کند.
شهرتی که بهوسیله فریب دادن مردم و پوشیدن حقایق از انظار عامه و گفتن و نوشتن مطابق ذوق و سلیقه طبقات پست و بدتر از همه به وسیله استفاده از مناقشات طبقاتی اجتماع به دست آید، این شهرت در نظر هر شخص صالح و با وجدانی منفور و پست میباشد و صاحب آن دارای هیچ وزن و قیمتی نیست!».
«یک رنگی و صداقت» از علایم انسانیت و ضمیر پاک و بهترین و عالیترین روش زندگی است. این صفت ممتاز که از روح منزه سرچشمه میگیرد، به شخصیت، وحدت میدهد، موجد اتحاد و صلح است و اجتماع را قوی و هماهنگ میسازد. طبیعی است که انسان نسبت به دوستان یک رنگ خود به شدت علاقه مند میشود و صمیمانه مهر میورزد، میزان این علاقه مندی هم به اندازه نفرتی است که شخص از معاشرین منافق خود دارد.
مسجد ضرار یا خانه نفاق
هنگامی که نفوذ اسلام به سرعت در حال پیشروی بود، گروه منافقین که موقعیّت پوشالی خود را در خطر میدیدند، بیش از دیگر احزاب و دستههای مخالف برای درهم کوبیدن اساس حکومت اسلام از خود تلاش و فعالیت نشان میدادند، به حسب ظاهر با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عهد و پیمان میبستند، ولی در موارد امتحان، از عمل به وظایف خود شانه خالی میکردند و زمانی دیگر مسلمین را به باد است هزا میگرفتند. این اقلیّت مفسد و کارشکن که فاقد شخصیّت معنوی و اخلاقی بودند، نمیتوانستند ناظر ایمان و اخلاص مردم نسبت به پیغمبر بزرگوار (صلی الله علیه وآله) باشند. سر دسته این گروه اخلالگر «ابوعامر راهب» بود که پیش از هجرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به مدینه، رهبری مذهبی یهود و نصاری را برعهده داشت و بهواسطه داشتن چنین منصبی، عنوان و نفوذی در اجتماع داشت. «ابوعامر» مکرر به مردم بشارت تشریف فرمایی رسول خدا (صلی الله علیه وآله); را میداد و خود در اوایل امر اسلام را پذیرفت، اما با گسترش نفوذ پیغمبر (صلی الله علیه وآله) چون موقعیّت سابق خود را از دست داد و مورد بی توجهی مردم قرار گرفت، نتوانست چنین وضعی را تحمّل کند و عاقبت رهسپار مکه گردید و در آنجا در برابر اسلام دست به تحریکاتی زد و به نفع مشرکین در جنگهای «بدر» و «احد» شرکت نمود، و سپس به روم گریخت و در آنجا مرتباً برای ریشه کن ساختن درخت نیرومند اسلام نقشههای خطرناک میریخت.
«ابوعامر راهب» به منظور اجرای نقشه خود ابتدا به همدستان خویش در مدینه، دستور ساختن مسجدی داد، اما ساختن مسجد بدون کسب اجازه از محضر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) امکان نداشت، لذا یکی از سران منافقین مأموریت یافت تا به بهانههای گوناگون از محضر پیامبر (صلی الله علیه وآله) کسب اجازه کند، او اجازه گرفت و بنای مسجد به تدریج ساخته شد، همین که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) از جنگ «تبوک» مراجعت نمود، بانیان منافق برای افتتاح مسجد، آن حضرت را دعوت کردند و منتظر بودند با تشریف فرمایی پیشوای اسلام به مسجد، منویات شوم خود را عملی سازند. اما رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از توطئه آنها اطلاع حاصل کرد و از رفتن به مسجد خودداری نمود و به امر پروردگار کانون توطئه منافقین و پایگاه فاسد را مسجد «ضرار» خواند و هرگونه اجتماعی را در آن ممنوع فرمود و بدینوسیله نقشه خائنانه آنها برای همیشه نقش بر آب شد و دستور سوزانیدن آن «خانه نفاق» از طرف پیامبراسلام (صلی الله علیه وآله) صادر گردید!
قرآن این عده مطرود را مورد حملات سخت قرار داده ودر موارد گوناگون این گروه بدسیرت را به شدت سرزنش کرده است:
(وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْیَوْمِ ا لاَْخِرِ وَمَاهُم بِمُؤْمِنِینَ * یُخَـدِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ * فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُواْ یَکْذِبُونَ * وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَتُفْسِدُواْ فِی الاَْرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ)[۳۹]; «بعضی از مردم کسانی هستند که میگویند به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم در حالی که ایمان ندارند؛ می خواهندخداوافرادی راکه ایمان آورده اندفریب دهند، درحالی که کسی راجزخودفریب نمیدهند (امّا) نمیفهمند، در دلهای آنها یک نوع بیماری است و خداوند بر بیماری آنها میافزاید و به خاطر این دروغها عذاب دردناکی دارند، هنگامی که به آنها گوشزد میشود در زمین فساد نکنید، میگویند ما مصلحیم، آگاه باشید اینها همان مفسدانند ولی نمیفهمند».
صفت نفاق و دو رویی، عکس العمل یک نوع بیماری روحی و حقارت و زبونی است. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) میفرماید: «اِحْذَرُوا اَهْلَ النِّفاقِ فَانَّهُمُ الضالُّونَ الْمُضِلُّونَ الزّالُّونَ الْمُزِلُّونَ قُلُوبُهُمْ دَوِیَّةٌ وَصِحافُهُمْ نَقِیَّةٌ[۴۰]; از منافقین دوری جویید؛ زیرا آنان خود در گمراهی و لغزش به سر میبرند و دیگران را نیز به گمراهی و لغزش میکشانند؛ آنها به یک نوع بیماری مبتلا هستند، هرچند ظاهری آراسته دارند».
«بعضی صرفاً برای اظهار وجود و خود را شناساندن به معارض و مخالفت میپردازند؛ یعنی عقیده خود را در نتیجه تحقیق و تعمّق به دست نیاورده و بدان مؤمن نیستند بلکه نامربوط گفتن و مورد ایراد و انتقاد واقع شدن را برگمنام ماندن ترجیح میدهند؛ زیرا هیچ حالی از تحمل بی توجهی و بی اعتنایی دیگران دشوارتر نیست و چه بسا اشخاص که وقتی مورد بی توجّهی واقع میشوند یک مرتبه و ناگهانی راه نفاق پیش میگیرند و به کارهای خلاف دست میزنند».
«هلن شاختر»
علی (علیه السلام) میفرماید: «اَلْمُنافِقُ قَوْلُهُ جَمیلٌ وَفِعْلُهُ الدّاءُ الدّخیلُ[۴۱]; منافق گفتارش نیک و زیبا و کردارش دردیست کاری».
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) وضع منافق راباتشبیه جالبی مجسمومشخص میسازد: «مَثَلُ الْمُنافِقِ کَمَثَلِ الشّاةِ الْعائِرَةِ بَیْنَ الْغَنَمَینِ[۴۲]; حکایت منافق همچون بره حیرت زدهای است که در میان دو گله گوسفند سرگردان است».
همچنین آن حضرت نشانههای منافق را بیان میفرماید: «وللْمُنافِقِ ثَلاث علامات: اِذا حَدَّثَ کَذَّبَ واذا وَعَدَ اَخْلَفَ واذا ائْتَمَنَ خانَ[۴۳]; منافق دارای سه نشانه و علامت است: هنگام سخن گفتن دروغ میگوید و از پیمانها و تعهدات خویش تخلف میورزد و در امانت خیانت میکند».
امام باقر (علیه السلام) فرمود: «بِئسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ یَکُونُ ذاوَجْهَیْنِ وَذا لسانَیْنِ یُطْرِی اَخاهُ شاهِداً ویَأکُلُهُ غائِباً اِنْ اُعْطِیَ حَسَدَهُ وَإن ابْتُلِیَ خَذَلَهُ[۴۴];
بسیار بد است آن انسانی که دو رو و دو زبان باشد، از دوست خود در حضور او تمجید و تحسین میکند، اما در غیاب، او را بخورد (به باد انتقاد و ملامت گیرد)، اگر دوستش به نوایی برسد بر او رشک و حسد میبرد و چنانچه در زندگی گرفتار شود، وی را به حال خود واگذاشته و از یاری کردنش خودداری میکند».
ازخصایص منافقین این است که همواره از خود جانبداری مینمایند و دیگران را نکوهش میکنند. علی (علیه السلام) فرمود: «الْمُنافِقُ لنفْسِهِ مُداهِنٌ وَعَلَی النّاسِ طاعِنٌ[۴۵]; منافقوشخص دو رو (خود رابزرگ میشمارد و) پیوسته ازخویشتن طرفداری نموده ومردم رابه باد استهزاوتحقیر میگیرد».
«مردمان ریاکار؛ چون همیشه مشغول به نفس خودشان هستند، هیچ وقت فکر دیگران را نمیکنند و آنقدر چشم به کارهای خودشان میدوزند و راجع به خودشان فکر میکنند و حالات خود را مورد دقّت و مطالعه قرار میدهند تا بالأخره وجود حقیر و ناچیز آنها به منزله عالم و معبود واقعی آنها میگردد».
«ساموئیل اسمایلز»
امام صادق (علیه السلام) فرمود: لقمان به فرزند خود چنین گفته است:
«ولِلْمُنافِقِ ثلاثَ علامات: یُخالِفُ لِسانُهُ قَلْبَهُ وَقلْبُهُ فِعْلَهُ وَعلانِیَتُهُ سَرِیرَتَهُ[۴۶]; منافق سه علامت و نشانه دارد: گفتار و رفتار او با افکار و اندیشههای درونی اش یکسان نبوده و در آشکار برخلاف پنهان باشد». اندیشهها و افکار و حالات درونی، چهره واقعی انسان را هویدا میسازند، اگر کسی بخواهد با ماسک تظاهر و ریا روحیات خویش را پنهان سازد، توفیق حاصل نخواهد کرد و عاقبت نیات حقیقی و ماهیتش روشن و آشکار میگردد.
«سَمِعْتُ رُجلاً یَسْألُ اَباعَبْداللهِ عَنِ الرَّجُل یَقُولُ: اِنّی اُوَدُّکَ فَکَیْفَ اَعْلَمُ اَنَّهُ یَوُدُّنی قالَ (علیه السلام): امْتَحِنْ قَلْبَکَ فَانْ کُنْتَ تَوُدّهُ فَانّهُ یَوُدُّکَ؛ و در روایت دیگر حضرت میفرماید: اُنْظُرْ قَلْبَکَ فَاِنْ اَنْکَرَ صاحِبَکَ فَقَدْ اَحْدَثَ اَحَدُکُما»[۴۷] «شخصی به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد یکی از آشنایان به ملاقاتم آمده و شدیداً به من ابراز علاقه میکند، چگونه تشخیص دهم که در سخنانش راست میگوید؟ امام در پاسخ فرمود: رجوع به قلبت کن؛ اگر محبت او در قلبت جای گرفته، بدانکه او هم در اظهارات خود صادق میباشد و گفتارش از روی واقعیت است؛ اگر در قلب خود یک نوع سردی و بی مهری نسبت به دوست خویش احساس کردید، بدانید که در مراتب دوستی یکی از شما خللی و شکافی پیدا شده و در روحیه و عقیده تان دگرگونی حاصل گردیده است».
«اگر تصور میکنید که خواهید توانست فقط با گفته هایتان خود را به جهانیان معرفی کنید خودتان را گول زدهاید! دیگران درباره شما با مقیاسی که خودتان در دست دارید قضاوت نمیکنند، بلکه از روی حالت شما و وضع درونی شما، شما را میشناسند، کسانی که با شما طرف صحبت هستند اوصاف افکارتان؛ یعنی ضعف یا قوت، پاکی و یا ساختگی بودن آن را احساس میکنند، حتی در لحظاتی هم که خاموش هستید؛ بهوسیله اشعهای که به اطرافتان پخش میکنید، آمال و مقاصدتان را کشف مینمایند و عقیده شان در باره شما چنان قطعی میشود که هر قدر اعتراض کنید آن عقیده را تغییر نمیدهند. گاهی از دهان بعضیها میشنویم که میگویند: «قیافه این شخص را نمیتوانم تحمل کنم از او خوشم نمیآید». کسی که این حرف را میزند از شخص مورد بحث پیوسته روی خندان و رفتار خوب دیده است با وجود این، باز هم او را دوست نمیدارد؛ زیرا افکار بد درونی او را خوانده واحساس کرده است.
این تأثیرات مختلف زاییده تشعشعات فکری است، خود ما هم دردیگران چنین تأثیری میکنیم آنچه را فکر واحساس میکنیم به صورت امواج ناپیدایی در اطرافمان منتشر میشود».
«دکتر ماردن»
علی (علیه السلام) فرمود: «اَلضَّمائِرُ الصِّحاحُ أَصْدَقُ شَهادَةً مِنَ الاَْلْسُنِ الفِصاحِ[۴۸]; اندیشهها و ضمیر پاک و منزه، بهتر از زبان گویا بر حقیقت انسان گواهی میدهند و شخص را معرفی مینمایند».
البته بایدتوجه داشت که منظور از نفاق، اعم از نفاق در عقیده مذهبی یا نفاق اخلاقی و دو رویی در منش و رفتار است، اسلام جامعه مسلمانان را به یکرنگی دعوت کرده، و آنها را به زندگی پر از صفا و صمیمیّت که از تیرگیهای نفاق و دو رویی و تظاهر و ریا عاری است، سوق میدهد.
غیبت
اجتماع آلوده به گناه
بدون تردید اجتماع کنونی ما به انواع انحرافات روحی مبتلا و در اقیانوس بیکران مفاسد غوطهور است و به همان میزان که در تأمین وسایل مادّی زندگی ترقی کرده، نسبت به فضایل اخلاقی، سیر قهقرایی نموده است. با گذشت زمان، دردهای اجتماعی رو به افزایش گذاشته، محیط زندگی را مسموم و به صورت دردناکی در آورده است؛ مردمی که به خاطر فرار از ناراحتیها، تلاش و کوشش مداوم نموده، سرانجام به آغوش پلیدی پناه میبرند و برای کاهش یافتن اضطرابها و رنجهای درونی، به دامان رذایل متوسل میگردند؛ بنابراین، محال است خورشید تابناک سعادت در کانون زندگی چنین اجتماعی نور افشانی کند.
گویی افرادجامعه خودراازهرقیدو شرط رها ساخته و در سیر انحطاط با هم مسابقه گذاشتهاند! وقتی خوب ملاحظه کنیم، میبینیم از وسایل روزافزون ترقی، به طور معکوس استفاده میشود. خلاصه، مظاهر فریبنده مادیات محورامیدوآرزوهاقرارگرفته، اهریمن مهیب پلیدی و ناپاکی سایه شوم خود را بر سر اجتماع افکنده و با قیافه وحشت زایی نمایان است.
ای کاش این همه ثروتهای هنگفت و هزینههای سرسام آور که صرف گمراهی و تباهی میشود، یک جزیی از آن هم به مصرف توسعه و اعتلای مکارم اخلاق میرسید! با آنکه قوانین اخلاقی ثابت و غیر قابل تغییر است، اما در محیط ما دائماً در معرض تغییر و تحول بوده و با قیافههای مختلف و رنگهای گوناگونی خودنمایی میکنند! ناگفته پیداست در میان مردمی که فضیلت، میزان شخصیت افراد نیست، قهراً بدان توجهی نمیشود و اکثر، تحت تأثیر محیط است، هر حالتی در زندگی پیش آید، از آن تبعیت میکنند بدون آنکه به عواقب سوء آن اندیشناک باشند. از اینجا باید دانست که تمدن موجد اخلاق صحیح نبوده و نمیتواند ضامن سعادت و صلاح جامعه باشد.
دانشمند معروف فرانسوی، دکتر «کارل» میگوید: «ما به دنیایی احتیاج داریم که در آن هرکس بتواند از نو، جایی فراخور خود پیدا کند و مادّی و معنوی در آن از هم جدا نباشد؛ بدانیم چگونه زندگی کنیم زیرا کم کم فهمیدهایم که راه روی در جاده زندگی بدون قطب نما و هادی، خطرناک است عجب! آنکه توجه به این خطر ما را وادار به جستجوی وسایلی برای تشکیلات عقلانی زندگی نکرده است. حقیقت این است که شماره کسانی که هم اکنون به عظمت خطر توجه دارند بسیار ناچیز است، قسمت اعظم مردم امروزی به هوای دل خود، زندگی میکند و از تسهیلات مادی که تکنولوژی توانسته برای او فراهم بیاورد سرمست است و حاضر نیست از هیچ یک از مزایایی که تمدن جدید بهوجود آورده است دست بردارد و چشم بپوشد؛ همچون آب رودخانهای که در دریاچه یا شنزارها و یا باتلاقها فرو میرود، زندگی نیز سراشیب تمنّیات ما را پیروی میکند و به طرف همه قسم پستی و فساد میلغزد، چنانکه امروز به طرف سودجویی و ارضای تمنیات و تفریحات میگراید. مردم احتیاجات تازهای برای خود به وجود آوردهاند و با ولع زیاد به ارضای این حوایج میکوشند ولی امیال دیگری وجود دارند که ارضای آنها نیز آسانتر است مثل غیبت، یاوه گویی، سفسطه. این اختلالات فکری که اغلب مردم با آن تفریح میکنند نیز، چون الکل خطرناکند».
یکی از مفاسد بزرگ اجتماعی که مورد بحث ما میباشد، «غیبت» است. در بیان معنای اصطلاحی «غیبت» نیازی به توضیح نداریم؛ زیرا هر فرد دانشمند و عامی معنای آن را با کمال سهولت درک میکند.
آثار زیانبخش غیبت
نخستین زیان «غیبت»، پایمال گشتن ارزش وجودی و شخصیّت معنوی خود انسان است؛ افرادی که روح خویش را از مسیر طبیعی خارج ساخته، فکر موزون و نظم اخلاقی را از دست دادهاند، با افشای اسرار و معایب، قلوب مردم را جریحه دار میسازند.
«غیبت» کاخ رفیع «فضیلت» را ویران کرده، تمام سجایا و ملکات پاک انسانی را با سرعت فوق العادهای تنزل میدهد و ریشههای فضایل را در دل سوزانیده و نابود میکند. خلاصه، این خوی زشت مسیر افکار پاک را عوض کرده، دریچههای فهم و تعقّل را به روی ذهن میبندد! چنانچه از نظر اجتماع بررسی کنیم، غیبت ضربات سنگینی بر پیکر اجتماع وارد ساخته، در ایجاد کینه و دشمنی نقش مهمّی را عهده دار است. اگر غیبت در میان ملتی گسترش پیدا کند، حیثیت و اعتبار آن را لگدمال خواهد کرد، و شکاف عمیق و خلأای بزرگ در صفوف اجتماع به وجود میآورد که هرگز قابل اصلاح و مرمت نخواهد بود.
متأسفانه! باید به این حقیقت تلخ اعتراف کرد که امروز بازار غیبت درهمه جارونق بسیارزیادی دارد و در میان کلیه طبقات رخنه کرده است.
پدیدههای اجتماعی و حوادث گیتی به هم مرتبطند، اگر انحراف روحی در میان طبقهای پدید آید، به سایر طبقات اجتماع نیز سرایت میکند. در اثرگسترش ورواج غیبت روحیه یأس وبدبینی افق افکارمردم را فرا میگیرد و حس اعتماد عمومی به کلی رخت بر میبندد و جای خود را به سلب اطمینان مخوفی میدهد؛ بنابراین، تا صفات برجسته و روح یگانگی در اجتماع پرتونیفکند، صمیمیّت تحقّق پذیرنمی گردد. جامعهای که از نعمت اخلاق پسندیده برخوردار نباشد، از مزایای حیات نیز محروم است.
علل پیدایش غیبت و راه درمان آن
غیبت گرچه گناهی است عملی، اما ارتباط مستقیمی با روان انسان دارد و نشانه یک بحران روحی خطرناکی است که باید سر چشمه آن را در زوایای جان و دل جستجو کرد.
علمای «علم اخلاق» دلایل متعددی برای پیدایش «غیبت» ذکر نمودهاند که مهمترین آنها عبارتند از: حسد، خشم، خودخواهی، سوء ظن. کلیه آثار وجودی و کارهایی که از انسان سرمی زند، معلول حالات مختلفی است که در باطن انسان وجود دارد و در اثر تمرکز یکی از این اوصاف مرموز که مانند آتشی سوزان در اعماق جان شعلهور است، زبان به غیبت گشوده میشود؛ زیرا زبان، ترجمان ضمیر و باطن است.
وقتی صفت غیبت، در دل انسان رسوخ کرد، دیدگان شخص را نابینا کرده، و تدریجاً بر افکار او فرمانروایی میکند. شدت رواج غیبت ناشی از تکرار عمل و عدم توجه به عقوبت آن است؛ زیرا ما خود میبینیم بیشتر مردمی که از سایر معاصی دوری میجویند، از ارتکاب این گناه عظیم پروایی ندارند. انسان به واسطه تکرار عمل و ضعف تعقل کارش به جایی میرسد که پس از ادراک مضرات گناه، نمیتواند از خواهشهای نفسانی خویش صرفنظر نماید. گرچه بشر در مرتبه علم تا حدودی متوجه حقایق است و برحسب فطرت در تکاپوی کمال میباشد، امّا پیوسته از عمل گریزان است و حاضر نیست در راه نیل به سعادت کوچکترین رنجی تحمّل کند، از این جهت محکوم تقاضای پست درونی خود میگردد.
کسانی که پایبند به لزوم حفظ شرافت دیگران نیستند، محال است به آیین اخلاق مقید گردند، شقاوت و بدبختی سزاوار مردمی است که میدان زندگی را جولانگاه هوسهای خود ساخته و به حقوق دیگران بی باکانه تجاوز میکنند.
سستی و تزلزل «پایههای اخلاق» از «ضعف ایمان» ناشی میشود؛ زیرا پیدایش و بقای فضایل اخلاقی بستگی تام به ایمان دارد؛ اگر نیروی توانای ایمان تکیه گاه بشر نباشد، هرگز فضیلت و اخلاق ضامن اجرایی نخواهد داشت.
هرکس طبق سلیقه و استعداد خود برای نجات مردم از گمراهی و رفع بحرانهای اخلاقی نقشهای در نظر گرفته، و طریقی اتخاذ میکند، امّا مؤثرترین راه این است که موجبات اصلاح در وجود خود مردم پدید آید. باید احساسات نیک را بیدار کرد و به ندای فطرت پاسخ مثبت داد و ذخایر منزّه فکری را در مجرای خوشبختی مصرف نمود. ما میتوانیم با توجه به عواقب سوءصفات ناپسند و تقویت نیروی اراده، بر رذایل اخلاقی و سرکشیهای نفس چیره شویم، و تاریکی را به کناری زده، به جای آن صفات برجسته را در نهاد خویش جایگزین سازیم.
«ژاگو» در کتاب «قدرت اراده» میگوید: «وقتی بخواهیم با عادت زشتی ستیزه کنیم ابتدا باید نتایج وخیم آن را در نظر مجسم سازیم و بعد منافعی که در نتیجه ترک آن عاید ما میشود در روح خود تصور کنیم سپس صحنههای مختلف زندگی را مجسم نموده و مواقع مختلفی را که قربانی آن عادت گشتهایم به خاطر آوریم. هربار که چنین نمایشی در روح خود میدهیم به آن تحریک یا وسوسه چیرگی یافته و لذت ترک آن را در خود احساس میکنیم».
برای اینکه استعداد کمالات در وجود بشر بتواند رشد و نمو کند و کشور تن مجهز به تمام وسایل دفاعی شود، باید ابتدا منشأ تباهی را درک کرد و سپس با اراده تزلزل ناپذیری آن را از لوح دل محو و نابود ساخت، و سدی در جلوی تمایلات نامحدود خویش ایجاد کرد.
اعمال مردم نمودارشرافتواقعی آنهاست، ارزش سازمانوجودی هر شخصی ازکرداروی آشکارمی گردد. اگرانسان خواستارسعادت است، باید عمل خودراکه آثاروجودی اوست، منزه گرداندتادرطول حیات منشأ آثار گرانبها و درخشانی باشد. درهمه حال، خداراناظر اعمال خویش بداند و از عواقب سوء گناه و جزای اخروی بیمناک گردد، مطمئن باشد کوچکترین عمل انسان را دستگاه عظیم و حساس جهان با کمال دقت ثبت میکند.
بنا به نقل یکی از دانشمندان، فیلسوفی چنین اظهار میدارد: «نگویید جهان بی عقل یا مرده و بی شعور است که در این صورت اسناد بی عقلی به خودتان دادهاید؛ زیرا شما از جهان پدید آمدهاید، اگر در او عقل و حس نباشد در شما هم نخواهد بود».
به همان نسبت که اجتماع به لوازم اولیه زندگی، جهت ادامه حیات نیازمند است، برای ارتباط روحی نیز به «صمیمیّت» احتیاج مبرم دارد. اگر مردم بهوظیفه سنگین اجتماعی خودعمل کنند، از قدرت شگرف معنویات برخوردار گشته و در جاده تکامل پیش میروند. باید در مقابل افکار زیان بخش، اندیشههای عالی را در خود تقویت کنیم، تا روان ما از تیرگی رهایی یابد، و با کنترل و حفظ زبان از «غیبت»، اولین گام را به سوی مقصد سعادت جاویدان برداریم. لازم است به موازات پیشرویهای مفاسد، تحوّل و انقلاب روانی در مردم به وجود آورد و با زنده کردن «روح احترام به حقوق همنوع»، بنیههای معنوی و اصول انسانیت را بسط داد؛ حتی المقدور سعی کنیم گامهای اساسی جهت استحکام پایههای اخلاقی که بقای جامعه متکی به آن است، برداریم. اگر یک نهضت روحی در افراد پدید آید، مسلماً استعداد پذیرش حقایق نیرومند میگردد، و در نتیجه «مقررات اجتماعی و اخلاقی» به طور کامل رعایت میشود.
مبارزه دین با مفاسد اخلاقی
قرآن مجید در طی جملهای کوتاه و رسا، حقیقت «غیبت» را به طرز جالبی مجسم نموده و چنین تشبیه میکند:(... اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتاً...)[۴۹]; «آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده اش را بخورد؟».
همان طوری که طبیعت انسان از خوردن گوشت مردار متنفر است، باید نیروی عقلانی بشر نیز از غیبت بیزار و گریزان باشد. رهبران مذهبی همانگونه که با شرک و بی دینی مبارزه کردهاند، نسبت به تعدیل عواطف و صفات درونی اهتمام فوق العادهای مبذول داشتهاند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «من برانگیخته شدم برای اینکه صفات پاک را در شما پرورش داده و کامل نمایم».[۵۰] برهمین اساس، دین اسلام با منطق متین و برنامه سعادت بخش خود مردم را به فضایل رهبری کرده تجاوز از مرزهای فضیلت را جرم دانسته و شدیداً منع کرده است.
نه تنها غیبت و استماع آن گناه است، بلکه شارع اسلام دفاع از حیثیت شخص غایب را وظیفه هرمسلمانی میداند: «اِذا وُقِّعَ فِی الرِّجُلِ وَاَنْتَ فی مَلاَء فَکُنْ لِلرَّجُلِ ناصِراً وَلِلْقَوْمِ زاجراً وَقُمْ عَنْهُمْ[۵۱]; وقتی در انجمنی حضور داری که درباره مردی بدگویی میکنند، آن مرد را یاری کن و آن گروه را از بدگویی باز دار و از آنجا برخیز».
در جای دیگر فرمود: «مَنْ ذَبَّ عَنْ عِرْضِ اَخیهِ بِالْغَیْبَةِ کانَ حَقّاً عَلَی اللهِ اَنْ یَقِیَهُ مِنَ النّارِ[۵۲]; هرکه در غیاب برادر خویش از آبروی وی دفاع کند، خدا او را از عذاب آخرت مصون میدارد».
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) میفرماید: «مَنِ اغْتابَ مُسْلِماً اَوْ مُسْلِمَةً لَمْ یُقْبِلِ اللهُ صَلاتَهُ وَلا صیامَهُ اَرْبَعِینَ یَوْماً وَلَیْلَةً اِلاّ اَنْ یَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ وَقالَ (صلی الله علیه وآله): مَنِ اغْتابَ مُسْلِماً فِی شَهْرِ رَمضان لَمْ یُوْجَرْ عَلی صِیامِهُ[۵۳]; هرکه مسلمانی راغیبت کند، نماز و روزه چهل شبانه روزش مقبول درگاه خداوند واقع نخواهد شد، مگر آنکه شخص غیبت شده راضی شود. ونیز میفرماید: کسی که در ماه رمضان از مسلمانی غیبت کند، روزه اش پاداشی ندارد».
امام باقر (علیه السلام) مسلمان واقعی را چنین معرفی میکند: «اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِه وَیَدِهِ[۵۴]; مسلمان کسی است که مسلمین از دست و زبان او آزار نبینند».
بدیهی است آن کس که زبان را به غیبت مسلمانی بگشاید، از حصار فضیلت قدم بیرون گذاشته، خود را در پیشگاه انسانیت محکوم ساخته است. به اجماع علمای اسلام غیبت از گناهان کبیره محسوب میشود؛ زیرا مرتکب آن علاوه بر اینکه مخالفت دستور الهی نموده، حق آفریدگار را رعایت نکرده و به حقوق اشخاص نیز تعدی نموده است.
همانطوری که کالبد بیجان نمیتواند از خود دفاع کند و مانع تجاوز به بدن خود گردد، شخص غایب نیز قدرت دفاع از حیثیت و آبروی خود ندارد و همچنانکه میبایست جان مردم، محترم شمرده شود، به حیثیت آنها نیز نباید بی رحمانه تجاوز کرد.
منشأ غیبت و بدگویی کردن از مردم، یک نوع فشار و رنج روحی است.
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «اَلْغِیبَةُ جُهْدُ الْعاجِزِ[۵۵]; غیبت و بدگویی کردن منتهای کوشش شخص ناتوان و عاجز است».
«هراحتیاجی که برآورده نشد موجب ناراحتی میشود و هر ناراحتی ما را به تدبیر و عمل وامی دارد، ولی همه کس برای رفع ناراحتی خود که از برنیامدن احتیاجات اجتماعی تولید میشود یکسان عمل نمیکنند. وقتی شخص خود را چنانکه انتظارداردطرف توجه دیگران نمیبیند یکباره از مردم میگریزد و از ترس اینکه مبادا در میان جمع مورد تحقیر واقع شود کناره گیری رابرهرگونه خلطه و آمیزش ترجیح میدهد یا آنکه در میان جمع ناراحت و پریشان و ترسیده به کنجی مینشیند و یک کلمه حرف نمیزند یا آنکه بنای مسخرگی را میگذارد و شوخیها و خندههای بیجا میکند یا از غایبین بد میگوید و به حاضرین میپرد و به هرچه بگویند ایراد میگیرد تا بدین وسایل خود را طرف توجه کرده باشد»[۵۶] «هلن شاختر»
از آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفته میشود که بایستی با یک جهاد نفسانی و خلوص نیت، عواطف عالیه خویش را تقویت نموده و تهذیب و اصلاحات را از خود شروع کنیم تا زمینه نیکبختی و اصلاح در تمام شؤونات اجتماعی ما پدیدار گردد.
عیبجُویی
بی خبری از خویشتن
یکی از نواقص اخلاقی بزرگ و جبران ناپذیر انسان، «بی خبری از عیوب خویشتن» است و اغلب گمراهیها و تباهیها از جهل و ناآگاهی ناشی میشود؛ چه بسا صفات و ملکات ناپسندی که در اثر غفلت در خانه دل مسکن میگزینند و اساس بدبختی آدمی را پی ریزی میکنند. هنگامی که انسان بنده جهل خویشتن میشود، روح فضیلت در وجودش میمیرد، اسیر شهوت و امیال گوناگون میگردد و از حریم سعادت جاویدان محروم و بی بهره میماند، در این صورت هرگونه تلاش و راهنمایی اخلاقی منتهی به شکست خواهد گردید.
نخستین شرط اصلاح نفس «درک عیوب نفسانی» میباشد؛ زیرا پس از اطلاع و آگاهی میتوان زنجیرهای رذایل و ناپاکیها را گسست و از خطرات عیوب خانمانسوز که به بدبختی و شقاوت میانجامد، نجات یافت. بررسی خصایص نفسانی برای پرورش روح حایز کمال اهمیت است و جز از این راه، انسان به کمال رشد معنوی و اخلاقی نخواهد رسید، همین مطالعه نفس به وی امکان میدهد که نواقص و همچنین نقاط برجسته روحی خویش را دریابد، و از میان انبوه صفات گوناگون عفریتها را از مخفی گاه روح خود بیرون کشیده، و با یک تصفیه اساسی و دامنه دار آیینه باطن را از لوث ناپاکیها منزه گرداند.
اگر به علت بی اعتنایی و سهل انگاری، قیافه واقعی خویش را در آیینه اعمال خود تماشا نکنیم، مرتکب خطای بزرگ و نابخشودنی شدهایم. ما قبل از هرچیز موظّفیم به وضع روحیات خود رسیدگی کرده و چهره خصایص باطنی خویش را آشکارا ببینیم، تا معایبی که در حال بی خبری در وجودمان ریشه دوانده و نشو و نما کرده است، باز شناسیم. این ما هستیم که میتوانیم با تکاپو و تلاش پیگیر ریشه رذایل را از نهاد خود قطع، و از تظاهرات شوم آنها در محیط زندگی جلوگیری کنیم، و یا آنها را وسیعتر و دامنه دارتر سازیم.
شکی نیست که تهذیب و اصلاح نفس امر سهل و سادهای نیست و به آسانی انجام نمیپذیرد، بلکه مستلزم تحمل زحمات طولانی و استقامت و پایداری فراوان است. برای ریشه کن ساختن عادات خطرناک و زیانبخش و همچنین بنیانگذاری صفات مطلوب و نوین باید به دنبال شناسایی عیوب، یک اراده نیرومند و تزلزل ناپذیر، رهبری انسان را به عهده بگیرد. هرقدر رفتار خود را کنترل کرده و تحت نظم درآوریم، قوای عقلانی ما نیز منظم و مستقیم میگردد و هرگامی در این راه، اثر سودبخش و قاطع دارد که پس از پایان کار، روشن و آشکار میگردد.
دانشمند شهیر، پرفسور «کارل» مینویسد: «برای آنکه مشی زندگی عاقلانه گردد مؤثرترین روش این است که هر روز صبح طرح کار روزانه و هرشب نتیجه کار حاصله را مورد غور قرار داد؛ همانطوری که پیش بینی میکنیم که کار ما چه ساعتی شروع و چه ساعتی تمام میشود و چه کسانی را میبینیم و یا چه مینوشیم و چه میخوریم و عایدی ما چه خواهد بود.
همانطور باید پیش بینی نماییم که چه کمکهایی باید به دیگران بکنیم و چگونه در کارها معتدل باشیم، ناپاکی اخلاقی نیز همچون کثافت بدنی مشؤوم است پیش از شروع یک روز نو، هرکس باید اخلاقش را نیز همانند جسمش شستشو دهد پیش از خواب و بعد از بیداری بسیاری از مردم عادت دارند که چند حرکت برای نرمش عضلات و بندها میکنند. کم اهمیت تر نیست که چند دقیقه را نیز صرف پرورش فعالیتهای اخلاقی و فکری و روانی خود نمایند. با تفکر هرروزه درباره روشی که باید در اعمال خود اتخاذ کرد و با سعی در پیروی دقیق از خط مشی ترسیمی، میتوان در عین حال عقل و اراده را تقویت کرد. بدین ترتیب در عمق شعور، قلمرو مجهولی بسط مییابد که در آن هرکس به تنهایی بی نقاب، چهره خود را میبیند، موفقیت ما در اجرای مقررات زندگی با شدت زندگی درونی ما بستگی دارد؛ همانطوری که تاجر، دفتر دخل و خرج خود و دانشمند، اوراق تجارب خود را به دقت تنظیم میکند، هرفردی خواه فقیر یا غنی، پیر یا جوان، عالم یا جاهل باید هرروز خوبیها و بدیهای انجام یافته را ضبط نماید.
فقط با اجرای صبورانه این روشها است که کم کم جسم و جان ما تغییر پیدا میکند!».
یک انسان مثبت با روشن بینی خاصی مجموعه تلاشها و نیروهای خود را در مجرای شایستهای هدایت میکند. شخص، هرقدر محترم باشد، برای دیگران نیز احترام قایل است و از اموری که به جریحه دار شدن احساسات آنها میانجامد، جداً میپرهیزد؛ زیرا بهترین معرف انسان، رفتار روزانهای است که در طی معاشرتها از وی ظاهر میشود. از بزرگی پرسیدند: «مشکلترین چیزها چیست و آسانترین کارها کدام است؟ گفت مشکلترین چیزها این است که شخص خود را بشناسد و آسانترین کارها این است که از دیگران عیبجویی کند!».
گروه عیبجویان
در نهاد گروهی از افراد، تمایل شومی وجود دارد که پیوسته آنها را به تجسس «لغزشها و تحقیقات پیرامون اسرار» مردم وا میدارد و به انتقاد و بدگویی از آنها که با سرزنش و استهزا آمیخته است، تحریص و ترغیب میکند. این گروه با اینکه خود دارای عیوب فراوانی هستند و در وجودشان نقایص بر فضایل چیرگی دارد، با این وجود، همه آنها را نادیده گرفته و از تهذیب خویش چشم میپوشند و تنها به تعقیب نواقص مردم میپردازند.
«عیبجویی» یکی از صفاتی است که زندگی را آلوده کرده و شخصیت اخلاقی را تنزل میدهد. عواملی که انسان را به عیبجویی برمی انگیزد، یک نوع «احساس حقارت» و «پستی طینت» است که در اثر غرور و خودخواهی تحریک و تقویت میشود و موجب اشتباهات فراوان میگردد، تغییراتی که از این راه در اخلاق و روحیه انسان به وجود میآید، وی را در قضاوتها و داوریها، از رعایت عدالت و انصاف درباره دیگران باز میدارد و ناجوانمرد و جسور و بی باک میسازد.
عیبجویان، نیروی دقت و ملاحظه خود را در راهی به مصرف میرسانند، که به هیچ وجه مورد پسند عقل و خرد نیست؛ زیرا آنان همت و مساعی خود را بر این میگمارند که دوستان و آشنایان خویش را تحت نظر بگیرند و مراقب اعمال و رفتارشان باشند تا نقطه ضعفی از آنها به دست آورند و شروع به انتقاد و بدگویی کنند و بهوسیله همین برنامه تخریبی تا آنجایی که موقعیت اجازه دهد، از قدر و قیمت شان بکاهند. این گونه افراد در اثر اصرار و کنجکاوی خاصی که در این راه از خود نشان میدهند، قهراً فرصت کافی برای بررسی اعمال و رفتار خویش پیدا نمیکنند و بدین سبب از رفتن به راه پاکی و وارستگی باز خواهند ماند. اصولاً این گونه افراد که فاقد شهامت کافی هستند، به طوری بی بندوبار از کار درمی آیند که خود را ملزم به حفظ شؤون هیچ کس نمیدانند، حتی با آنهایی که رابطه بسیار نزدیک دارند، نمیتوانند همواره در صفا و یکرنگی به سر برند. همانطوری که در حضور یک دوست به ذکر معایب دیگران میپردازند، هنگامی که میدان کاملاً برای تاخت و تاز مناسب باشد، از نواقص و اشتباهات آن دوست خویش نیز نکوهش و انتقاد خواهند کرد، لذا کسی که شیوه اش «عیبجویی» است، نمیتواند برای خود، دوستان واقعی بیابد و در پناه مح بت و عنایت آنها قرار گرفته، از سرچشمه عواطف و احساساتشان سیراب شود.
حیثیتوشرافت بانیروی خودانسان ایجادمی شود. کسی که به شؤون و حیثیت دیگران تجاوزمی کند، مسلماًحیثیت خودش نیزلکه دارخواهد شد.
عیبجو ممکن است توجهی به نتیجه عمل خود نداشته باشد، امّا خواه و ناخواه از واکنش بدگویی و انتقادش مصون نخواهد ماند و سردیها و بی مهریهای فراوان و حتی دشمنیها از این راه پدید میآید که ثمری جز پشیمانی و ندامت برای عیبجو ندارد؛ زیرا چنانکه گفتهاند: «سخن همچون کبوتری نیست که وقتی از آشیان پرید دوباره باز آید!».
کسی که میخواهد در دنیا با مردم معاشرت کند، باید به وظایف خویش آشنا باشد، پیوسته به نیکیها و خوبیهای اشخاص توجه نماید؛ و از محاسن و اعمال نیک آنها تمجید و قدردانی کند.
انسان در زندگی اجتماعی باید عادات و صفاتی را که به حیثیت دیگران لطمه میزنند و با اصول دوستی متباین هستند، تغییر دهد، چه، صمیمیّت در اثر احترام متقابل به دست خواهد آمد. آنکس که به پرده افکندن بر عیوب دوستان عادت کرده، در ایجاد صمیمیت مقیدتر و استوارتر است، اگر نقطه ضعفی در یکی از دوستان مشاهده کرد، به جای اینکه در غیاب به عیبجویی او بپردازد، در فرصتهای مناسب توجه او را به جنبه نامطلوب عملش جلب و لزوم تغییر آن را به وی گوشزد میکند.
هرگاه انسان بخواهد به منظور اصلاح دوست خود، نواقصش را تذکر دهد، باید با مهارت خاصی به این کار مبادرت ورزد، بدون این که خاطراوآزرده شود و قلبش جریحه دارگردد. یکی ازمربیان اخلاق میگوید:
«شما میتوانید با نگاهی، با تغییر لحنی، با حرکتی، طرف خود را مطلع کنید که اشتباه میرود و محتاج گفتار نیستید؛ زیرا که اگر بگویید خطا میرود، هرگز او را با عقیده خود موافق نتوانید ساخت؛ به سبب آنکه شما با این بیان لطمه مستقیمی به عقل و فکر او زدهاید و
خودپسندی او را مجروح کردهاید این عمل او را به اعتراض وامی دارد ولی هیچوقت به تغییر عقیده نمیکشاند. در این وقت ممکن است همه منطق افلاطون و ارسطو را بر سر او بکوبید امّا عقیده باطنی او را مبدل نتوانید ساخت زیرا که او را زخمی کردهاید. در موقع گفتگو هرگز کلام خودرابااین سخنان آغازمکنید: من به شماثابت میکنم، من مدلل میسازم، چه این قبیل کلمات مفهومش این است که من از شما زیرکترم، در موارد بسیار مساعد هم، اصلاح افکار مردمان دشوار است تا چه رسد به اینکه مزید بر علت شویم و سدهای سدید در برابر خود بتراشیم. اگر میخواهید نکتهای را به ثبوت برسانید باید کسی را واقف نکنید و چنان با چالاکی و مهارت عمل نمایید که کسی حدس نزند چه مقصود دارید پند آن شاعر را به کار بندید که میگفت: «بیاموزید بی آنکه شما را آموزنده بدانند».
عیبجو از دیدگاه اسلام
قرآن مجید سرنوشت شوم عیبجویان را به آنان یادآور شده و آنها را از عاقبت سوء و بدفرجامی کردارشان بیم میدهد:(وَیْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَة لُّمَزَة)[۵۷]; «وای بر هرعیبجوی هرزه زبان».
اسلام برای حفظ وحدت جامعه، مراعات اصول ادب را در زندگی لازم شمرده و عیبجویی را که سبب تفرقه و بهم خوردن روابط دوستانه میشود، ممنوع ساخته است؛ بنابراین، مسلمین باید حافظ شؤون یکدیگر بوده و از تحقیر و اهانت نسبت به هم جداً خودداری نمایند.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «إِنَّ المُؤْمِنَ لَیُسْکِنَ الی الْمُؤْمِنِ کَما یُسْکِنُ الظَّمْآنُ اِلیَ الماءِ البارِدِ[۵۸]; افراد با ایمان برای یکدیگر مایه آرامش روح میباشند، همچنانکه انسان تشنه با چشمه آب خوش و گوارا آرامش مییابد».
امام باقر (علیه السلام) میفرماید: «کَفی بِالْمَرءِ عَیْباً اَنْ یُبْصِرَ مِن الناسِ ما یُعْمی عَنْهُ مِن نَفْسِه اَو یُعَیّرَ النّاسَ بمالا یَسْتَطیعُ تَرْکَه اَو یُوْذِی جَلِیسَهُ بِمالا یَعْنِیه[۵۹]; برای اثبات عیب اخلاقی یک انسان کافی است که نقص دیگران را ببیند و همان نقص را در خویشتن مشاهده نکند یا این که مردم را به ترک کاری سرزنش نماید که خود قادر به ترک آن نیست یا دوست خویشتن را با دخالت در اموری که مربوط به او نیست آزار رساند».
حضرت علی (علیه السلام) عیبجویان را قابل معاشرت و آمیزش نمیداند؛ «اِیّاکَ وَمُعاشَرَةَ مُتَتَبِّعی عُیُوبِ النّاسِ فَاِنَّهُ لَمْ یَسْلَمْ مُصاحِبُهُمْ مِنْهُمْ[۶۰];
از معاشرت با کسانی که در جستجوی عیوب دیگرانند، بپرهیز. چه، همنشین آنها از عیبجویی آنان در امان نخواهد ماند».
هرچند انسان به طور کلی حاضر به پذیرفتن انتقاد و استماع عیوب خود نیست، اما باید انتقاد صحیح را با کمال مسرت مورد توجه قرار داد؛ زیرا در سایه تذکرات و توجه به نواقص خویش، میتوانیم موجبات اصلاح و تزکیه روح خود را فراهم سازیم.
حضرت علی (علیه السلام) در این زمینه نکات برجستهای را گوشزد میفرماید: «لِیَکُنْ اثَرُ النّاسِ عِنْدَکَ مَنْ اَهْدی اِلیْکَ عَیْبَکَ وَاَعانَکَ عَلی نَفْسِکَ[۶۱]; باید برگزیدهترین اشخاص نزد تو کسی باشد که عیوب و نواقصت را تذکر دهد و روح و جانت را یاری و مساعدت نماید».
«من و شما باید انتقادات را با روی خوش بپذیریم؛ زیرا ما نمیتوانیم امیدوار باشیم که بیش از سه چهارم اعمال و افکارمان صحیح و درست باشد حتی «اینشتین» نیز که از عمیقترین متفکرین عصر حاضر است اعتراف میکند که نود و نه درصد استنتاجات او اشتباه بوده است. هروقت شخصی شروع به انتقاد از من میکند اگر مواظب خود نباشم خود به خود بدون اینکه بدانم طرف چه میخواهد بگوید فوراً حالت دفاع بخود میگیرم من هروقت اینکار را میکنم از خود متنفر میگردم ما همه از انتقاد متغیر میشویم و از تمجید و تحسین خوشمان میآید بدون اینکه توجه کنیم آیا تنقید و یا تحسینی که از ما میشود بجا و به مورد است یا خیر؟ ما زادگان استدلال و منطق نیستیم بلکه مخلوق احساسات هستیم عقل و منطق ما چون قایق کوچکی است که در دریای ژرف و تاریک و متلاطم احساسات به این سو و آن سو پرتاب میشود. اکثریت ما حسن ظن فراوانی در حال حاضر نسبت به خودمان داریم ولی پس از گذشت چهل سال به عقب نگریسته و بر آنچه امروز هستیم میخندیم». «دیل کارنگی»
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: «مَنْ بَحَثَ عَنْ عُیُوبِ النّاسِ فَلْیَبْدَءْ بِنَفْسِهِ[۶۲]; هرکه به کنجکاوی عیوب مردم میپردازد، بهتر آن است که ابتدا نواقص خود را بررسی کند».
«چه خوب است بجای اینکه به رفتار و گفتار ناروای اشخاص ایراد بگیریم به دردشان برسیم و اگر بتوانیم هدایتشان کنیم از این واجب تر آنکه به دردهای خودمان برسیم؛ یعنی بی ریا و بی پروا نقصها و عیبهای خود را روبه رو بگذاریم و به علاج خویش بپردازیم».
«هلن شاختر»
وقتی شخص، اسیر جهل و نادانی است، به جای اینکه در جهت رفع معایب خود اقدام کند، به پنهان ساختن آنها میکوشد، چنانچه علی (علیه السلام) میفرماید: «کَفی بِالْمَرْءِ غَباوَةً اَنْ یَنْظُرَ مِنْ عُیُوبِ النّاسِ اِلی ما خَفِیَ عَلَیْهِ مِنْ عُیُوبِهِ[۶۳]; برای نادانی و فریب دادن انسان به خودش همین بس که با مشاهده عیوب دیگران درپنهان ساختن نواقص خویش سعی وتلاش کند».
«غالباً از فرط نادانی معایب خود را نادیده میگیریم و پردهای ازغفلت و تجاهل بر روی آن میکشیم تا به این وسیله خودمان را گول بزنیم. واقعاً تعجب آور است مردم میکوشند تا معایب خودرااز دیده ناظران بپوشندولی برای اصلاح آن فکری نمیکنند اگر احیاناً یکی از معایبشان آشکار شود آنچنان که نهانش نتوانند کرد برای راضی کردن خود و غافل کردن دیگران هزار عذر میتراشند و میخواهند عیب خود را کوچک و ناچیز جلوه دهند غافل از آنکه عیب اگر هم کوچک باشد روزی بزرگ خواهد شد همانطوری که تخم حقیر به مرور ایام درختی بزرگ و تنومند میشود».
«آویبوری»
به نظر دانشمندان امروز «روانکاوی» و «خودکاوی» طریق پی بردن به بیماریهای روانی و درمان آنها است. حضرت علی (علیه السلام) نیز با بیانی جذاب و دلنشین کشف بیماریهای روانی و درمان آنها را از طریق «خودکاوی» توصیه میفرماید:
«عَلَی الْعاقِلِ اَنْ یُحْصِیَ عَلی نَفْسِهِ مَساویها فِی الدِّینِ وَالرَّأْیِ وَالاَْخْلاقِ وَالاَْدَبِ فَیَجْمَعَ ذلِکَ فِی صَدْرِهِ اَوْ فِی کِتاب وَیَعْمَلَ فِی اِزالَتِها[۶۴]; بر خردمند لازم است که در نفس خویش کاوش کند و مفاسد و رذایل نفس و روح خود را در مورد ایمان و عقیده و اخلاق و آداب به دست آورد، آنگاه آنهارادرسینه خویش ضبط نمودهویابرکاغذی بنویسد، سپس برای ریشه کن ساختن آن پلیدیها و ازاله آن رذایل جداً اقدام کند».
دستور خودکاوی و خودشناسی
«دراتاق ساکتوآرامی به تنهایی درجای راحت بنشینید وبسپارید یک ساعت کسی مزاحمتان نشود، جا هرقدر راحت تر و شما هرقدر بی عجله تر باشید بهتر است؛ چون کاری را که میخواهید بکنید شرط حتمی اش این است که ذهنتان متوجه هیچ سروصدایی نگردد و به اصطلاح حواستان پرت نشود و احتیاجات بدنی هوشتان را متوجه جسمتان نسازد.
مقدار زیادی کاغذ کم قیمت و یک قلم روان در دست داشته باشید. اینکه میگویم کاغذ کم قیمت برای این است که بتوانید بدون احتیاط و صرفه جویی کاغذ حرام کنید و اینکه میگویم قلم روان برای این است که فعلاً هزار و یک عامل درونی دامن شما را گرفته به عقب میکشد تا از «خودکاوی» منصرف شوید.
نوع احساسات و هیجاناتی که همان روز یا روز قبل در درون شما پیدا شده فهرستوار بنویسید.
وقتی فهرست هیجانات و احساسات آن روز خود را نوشتید، بعد برگردید به یکی یکی آنها و هرفکری که به مناسبت آن به خاطرتان میآید بی قید و بند روی کاغذ آورید هرقدر طولانی شود عیبی ندارد.
پس از اینکه اعمال و افکار و احساسات و هیجانات آن روز را به طریق فوق نوشتید آن وقت آثار و عوارض مهرطلبی، عزلت طلبی و برتری طلبی را در مقابل خود بگذارید و هریک از اعمال و افکار و احساسات و هیجانات خود را علی حده در نظر بیاورید و در مورد هریک از خود سؤال کنید.
این عمل بااین احساسات به تحریک کدام یک ازعوارض بوده است؟
هدف اصلی روانکاوی این است که تغییراتی درشخصیت روحی مریض داده شود به طوری که نیروی سازنده و مثبت وجود او بتواند او را از حالات عصبی اش خلاصی بخشد و تضادهای روانی خود را مرتفع کند شخصیت جدیدی درخوداحساس نماید ارزشهای جدید و هدفهای نوینی در زندگی پیدا کند و در واقع طریقه جدیدی را در زندگی پیش گیرد».
«روانکاوی»
حسد
یک میل مرموز و منحرف
در این دنیای پرشور، نوع بشر دایم در حرکت و جنبش است و پیوسته در میان امواجی از مشکلات و مصایب دست و پا میزند، و با مشقت، دشواریها را بر جان و تن خود هموار میکند تا مگر از بوستان زندگی گلهای کامیابی بچیند و به آمال دلپذیر خود یکی پس از دیگری لباس تحقق بپوشاند؛ تا آن لحظاتی که رشته حیات با مقراض مرگ قطع نشده و روزنه امیدی باز است، انسان دامن کوشش را از دست نداده و به جستجوی موفقیت میپردازد و بالأخره چراغ فروزان امید است که صاحب آرزو را با نشاط نگهداشته و همین امیدهای شورانگیز تمام تلخیهای زندگی را در کامش شیرین و گوارا میسازد.
یکی آرزوی ثروت سرشارداردوبرای به چنگ آوردن آن با جدیتی خستگی ناپذیر تلاش میکند، دیگری خواهان مقام و شهرت است و به خاطردریافت مطلوب خوددیوانهوارفعالیت میکند. خواستههای هر فردی بستگی به احتیاجات جسمی و تکامل روحی او دارد؛ زیرا ایدهها و طرز تفکر و ادراکات اشخاص کاملاً متفاوت است. امّا به این نکته اساسی باید توجه کنیم که خواستهها و تمایلات وقتی تولید خوشبختی میکند که موافق نیازهای روانی باشد و احتیاجات فکری را تأمین، و سطح معرفت را به اوج ارتقا صعود دهد، و همچون چراغی فروزان فرا راه زندگی بتابد و انسان را از ظلمات هول انگیز بدبختی و شقاوت خلاصی بخشد.
گاهی ممکن است یکی از غرایز نفسانی مانند حرص و جاه طلبی طغیان کرده و شالوده بدبختی آدمی را پی ریزی کند.
یکی ازآثاروپیامدهای طغیان این غرایز که به صورت میلی منحرف، نمودار میشود و وجدان خیراندیش و آگاه را به زنجیر کشیده، انسان را از رسیدن به آمال حقیقی زندگی بازمی دارد، «حسد» یا بدخواهی است. بدخواه نمیتواند کسی را در آغوش آسایش مشاهده کند و همواره از دیدن نعمت دیگران در خود احساس فشار و سنگینی مینماید، و به قول سقراط: «شخص بلهوس و حسود از چاقی دیگران لاغر میشود!».
حسود بیچارهای است که ایام عمر را در تافتن دل از آه و تأسف و حسرت و برافروختن شعله عداوت صرف میکند و پیوسته هرچه نکبت و بدبختی است برای دیگران تمنا مینماید و همواره در راه سلب سعادتمندی از آنها تزویر و حیله میکند.
یکی از نویسندگان شهیر میگوید: «جان ما مانند صحرای بی قلعه و حصار دستخوش تاراج و محل دستبرد دزدان آسایش و سعادت است. کمترین نسیمی، دریای بی پایان دل ما را به اضطراب و تلاطم میاندازد، دشمنان نامعدود هوی و هوس هریک به کیف خود در خانه ما داخل میشوند و امر میدهند و ما را به جان کندن وامی دارند. هرجاهلی که سرش درد بگیرد میداند که برای علاج باید به طبیب رجوع کند ولی آن بیچارهای که به رنج حسد گرفتار است باید بسوزد و بسازد!».
حسود، نعمت و کامیابی افراد را همیشه نشانه و هدف گرفته و با عناوین و دسیسههای گوناگون کوشاست آن موهبت را از کف آنان ببرد و بدون اندک توجه و تعمقی دستخوش احساس پلید خود، واقع میگردد.
شخص حسود زمانی با نشر اکاذیب مستمر و دامنه دار پرده از روحیات خویش برمی دارد، و اگر بدینوسیله هوس مسمومش اشباع نشد و گردش روزگار را در جهت مخالف خواستههای خود مشاهده کرد، ممکن است حتی به حریم آزادی مردم تجاوز کند و جان آنها را در جولانگاه امیال پلید و نامحدود خود پایمال سازد. آیا به راستی چنین میلی از جمله خواستههای یک انسان واقعی به شمار میرود و با هدف زندگی و انسانیت منطبق است؟
بدخواه نه تنها از گردونه انسانیت خارج است، بلکه به پایین تر از دایره حیوانات نیز تنزل و سقوط مینماید؛ زیرا کسی که «از محنت دیگران بی غم» است، مصداق انسان واقعی نیست، امّا اگر از محرومیت دیگران مسرور و شاد نگردید و برای خود موفقیتی نپنداشت، میتوان چنین شخص را انسان واقعی به شمار آورد.
بدخواه در آتش محرومیت و ناکامی
از اساسیترین عوامل پیشرفت و پیروزیهای درخشان در میدان زندگی «محبوبیت اجتماعی» است، کسی که با ابراز لیاقت و نشان دادن صفات برجسته بتواند بر کشور دلها حکومت کند، در پیمودن نردبان ترقی از تعاون و همکاریهای بی دریغ افراد جامعه بهره مند گردیده، و کلید موفقیت را به دست خواهد آورد. شخص نیکوکار و پاک سرشت مانند چراغی درخشنده، هادی افکار و پیشرو اجتماع است و خصال پاک او تأثیر عمیقی در رشد ملکات و فضایل اخلاقی مردم دارد.
«حسد» با چهره نازیبای خود فنای ملکات و صفات نیک را اعلام میکند و همچون پردهای میان شخص و دیگران حایل میشود و هرگز نمیگذارد انسان در قلوب معاشران خویش موقعیّت حساسی احراز نموده ستاره محبت در آسمان زندگی اش بدرخشد. خلاصه، بدخواه و «حسود» تلاش میکند تا انسان را از مزایای همکاری و نعمت عواطف همنوعان خود محروم نماید و با اِعمال خصلت مذموم خود پلیدی خویش را عریان و آشکار و امواج نفرت و انزجار عمومی را متوجه خود میکند. اضطراب جانکاه و حزن تاریکی که از حسد بر دل او افتاده دایم روحش رافشردهوآتشی فناناپذیربرای سوزانیدن جان خویش فروزان ساخته است.
علت اینکه «حسود» همیشه در آتش میسوزد و لحظهای از آسایش خاطر برخوردار نیست، مطلب روشنی است؛ زیرا برخلاف مطلوب او، دامنه نعمت خداوندی نامحدوداستوخداوند نیزهرکه رابخواهداز نعمت خودبرخوردارمی کند، لذازنگ غم ازلوح دل حسودهرگززدوده نمیشود.
«بدخواهی» در حقیقت همچون طوفانی سهمگین، درخت تنومند خرد و فضایل را از سرزمین وجود انسان ریشه کن میکند به طوری که انسان، دیگر در ارتکاب جرم هیچ گونه رادع اخلاقی و وجدانی نمیبیند.
هنگامی که «قابیل» مشاهده کرد قربانی «هابیل» مقبول درگاه الهی واقع شد و از وی پذیرفته نشد، کینه او را در دل پرورش داد تا عاقبت تصمیم بر قتل برادر گرفت و نقشه خائنانه خود را به مورد اجرا گذاشت، آتش حسد در قلبش زبانه کشید و در آن لحظات پر خطر، مهر و عطوفت برادری و رحم و شفقت انسانی را از کفش ربود تا آنکه مغز «هابیل» را با سنگ متلاشی کرد و پیکر مقدس آن مرد خدا را به جرم پاکی و خلوص نیت در خون غلطاند! دنیای خاموش و بهت زده آن روز ناظر نخستین «قربانی حسد!» و جنایت عظیم و هولناکی بود که به دست «قابیل»، فرزند آدم به وقوع پیوست. وقتی حسد و بدخواهی کار خود را کرد، قابیل از عمل شنیع و کرده ناروای خویش پشیمان شد، اما آن وقت دیگر ندامت سودی نداشت. بعد از کشته شدن هابیل، تا جان در کالبد قابیل بود، از عذاب دردناک وجدان رنج میدید. براستی اگر در افکار منحط قابیل واقع بینی راه داشت و وی از اندیشه سالم برخوردار بود، باید علت محروم گشتن خود از فیض حق را در وجود خویش جستجو میکرد.
«شوپنهاور» آلمانی میگوید: «حسد و بدخواهی از خطرناکترین عواطف انسان است؛ بنابراین، باید آن را به منزله موحشترین دشمن سعادت تلقی نمود و در دفع و سرکوبش همت گماشت!».
با انتشار حسد کشمکشهای دامنه دار و مشاجرات گوناگون در اجتماع نمودار میشود، در چنین محیط دردآلود و محنت زایی افراد به جای اینکه نقاط ضعف زندگی را ترمیم و نقایص را بهبودی بخشند، سد راه پیشرفت یکدیگر خواهند شد. غرضورزی و کارشکنی بدخواهان مانع از انجام هراصلاحی میگردد، و سرانجام رشته نظم و امنیّت که روح آسایش و تمدن است، گسسته و به ویرانی و فنای جامعه منتهی خواهد شد. به گفته دکتر «کارل»: «مسؤول عقیمی ما حسد است؛ زیرا مانع ترقی مردم برجسته به نفع مردم متوسط گشته است و به سبب آن همه کسانی که قادر بودند روزی رهبر ملت شوند طرد شدهاند».
اکثر جنایاتی که امروز در زوایای اجتماع رخ میدهد، و با انواع قساوتها توأم است، از حسد ناشی میشود، بررسی و توجه به عمق حوادث این حقیقت آشکار را ثابت میکند.
نکوهش دین از بدخواهی
قرآن کریم میفرماید:(وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَافَضَّلَ اللَّهُ بِهِی بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض...)[۶۵]; «برتریهایی را که خدابه بعضی از شما بر دیگری داده است آرزو نکنید».
هرچند بشر به حکم غریزه تمایل به جلب منفعت خود دارد، اما این گرایش باید در حدود قوانین شرع و با اصول آزادی و منطق عقل منطبق باشد و مصالح جامعه را رعایت کند؛ بنابراین، هرگاه خدای تعالی نعمتی را به کسی ارزانی داشت، هیچ فردی به خاطر غریزه منفعت طلبی و تسکین حس بدخواهی خویش، حق تجاوز غاصبانه و سلب آن نعمت را از او ندارد، بلکه لازم است برای نیل به آرزوهای خود روشی صحیح و خردمندانه اتخاذ کند و همانطوری که آفریدگار جهان راهنمایی کرده کامیابی را باید همواره در شعاع تلاش و فعالیت جستجو نماید؛ و از فضل جاودانی خداوند درخواست کند تا مشکلات و دشواریهای راه، را بر او آسان و وی را به هدف مطلوب خود برساند. انرژی فکری و ذخیره احساساتی که بدخواه در غیر محل خود به هدر میدهد، اگر آن را در تعقیب هدف خویش مصرف مینمود، و با اتکا به نیروی فیض بخش الهی راه پرخار و خس موانع را با پای همت میپیمود، مسلماً خورشید موفقیت، کانون امید وی را روشن میساخت.
روایات بسیاری از پیشوایان دین (علیهم السلام) رسیده که ما را به عواقب خطرناک «حسد»، این صفت شوم متوجه و از آلوده شدن به آن برحذر داشتهاند. کافی است به قسمتی از بیانات امام صادق (علیه السلام) در این زمینه، توجه کنیم. امام (علیه السلام) ضمن این روایت به یکی از نکات حساس روانی نیز اشاره فرموده است:
«... الحَسَدُ اَصْلُهُ مِنْ عَمْی الْقَلْب وَجُحُودِ فَضْلِ اللهِ تَعالی وَهُمَا جِناحانِ لِلْکُفْرِ وبِالْحَسَدِ وَقَعَ ابنُ آدَمَ فِی حَسْرَةِ الأبَدِ وَهَلَکَ مَهْلَکاً لا یَنْجُو مِنْهُ اَبَداً .[۶۶]; حسد از کوری دل و انکار نعمتهای خدا سرچشمه گرفته و این دو، بالهای کفرند! فرزند آدم از حسد در حسرت ابدی فرو رفت و به هلاکتی افتاد که هرگز راه نجاتی نخواهد یافت»[۶۷] یکی ازعوامل پیدایش حسدنقصونارسایی تربیت در محیط خانواده است؛ والدینی که بدون توجه یکی از فرزندان را بیش از دیگری مورد مهر و نوازش قرار میدهند و دیگری را از عواطف خود محروم میسازند، سبب میشوند که در دل او عقدهای به وجود آمده و روح او را عاصی سازند. حسد بعضی اطفال از همین رهگذر مایه میگیرد و در بزرگی باعث بدبختی و سیه روزی آنها خواهد شد. همچنین وقتی بنیان اجتماع بر اساس عدل و انصاف پی ریزی نگردد و تبعیضات و بی انصافی در همه شؤون حکمفرما باشد، روح مردم حالت طغیان و سرکشی پیدا میکند و جان و دلهای آنان در آتش «حسد» میسوزند. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به منظور پیشگیری و آلوده نشدن اطفال به حسد و رذالت، هرگونه بی عدالتی را درباره آنها منع کرده است: «ساوُوا بَیْنَ أَوْلادِکُمْ فِی الْعَطِیَّةِ[۶۸]; در بخشش میان فرزندان خویش عدل و مساوات را کاملاً رعایت کنید».
«در کتاب خانواده «فیر چایلد» فصلی است از گناهان پنهانی قلب که راههای دوری جستن از آن را نشان میدهد. لوسی در خود میبیند که رفتارش نیک بوده است مادرش به او میگوید که اگرچه رفتار او نیک بوده است امّا افکارش به خطاست و از ارمیا روایت میکند قلب قبل از هرچیز فریب دهنده بسیار فاسد و پلید است سپس به لوسی دفتر کوچکی داده میشود که در حین اینکه ظاهری آراسته و رفتاری خوش نشان میدهد، در آن دفتر آنچه که بسیار پلید و فاسد است و در قلبش جای دارد ثبت کند، هنگام ناشتایی صبح والدینش نواری به خواهرش و گیلاسی به برادرش میدهند امّا به او چیزی نمیدهند لذا او در دفتر خود چنین یادداشت میکند که در این لحظه که جداً فکر بدی در خاطرش خطور کرد و آن این بود که پدر و مادرش او را کمتر از خواهر و برادرش دوست میدارند. او را تعلیمات لازم دادند و چنین عقیده پیدا کرد که باید به قوه انضباط اخلاقی با این فکر مقاومت کند و بر آن غالب آید لکن این متد نتیجهای نداد جز اینکه فکر مزبور را در زوایای وجود او نهفته ساخت تا اینکه بعداً در سالهای آینده آثار کج و معوج بوجود آید». «برتراندراسل»
حضرت علی (علیه السلام) درباره افراد «حسود» میفرماید: «عَجِبْتُ لِغَفْلَةِ الْحُسّادِ عَنْ سَلامَةِ الاَْجْسادِ[۶۹]; جای شگفت است که حسودان از سلامتی تن خود غفلت دارند!».
«حسادت، اندوهواحساسات روحی ناموافق را از مغزتان برانید اینها شیطانهای روحی هستند فقط به برهم زدن نظم دماغی اکتفا نمیکنند بلکه مایه رشد سلولهای مسموم در بدن میشوند و در نتیجه مایه ضررجسمی نیز میگردند، مانع جریان خون میشوند با سمومی که تولید میکنند سلسله اعصاب را ضعیف میسازند و لطمه جبران ناپذیری به نشاط جسم و روح میزنند، امید را از میان میبرند هدفهای عالی را نابود میسازند و سطح استعداد مغز را پایین میآورند، آنها را باید از زندگی راند، دشمن خونی خویش تلقی کردودرنقطهای دور از زندگی زندانی ساخت، کسی که به این نتیجه برسد خواهد دید که اراده اش بیشتر میشود و در سایه قدرت ارادهای که کسب میکند بر تمام مشکلات زندگی فایق میگردد».
«فرانک هورک»
امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره «حسد» میفرماید: «اَلْحَسَدُ یُفْنِی الْجَسَدَ[۷۰]; حسد جسم آدمی را فانی میکند».
در جای دیگر آن حضرت مضرات روانی آن را گوشزد میکند: «اِحْذَرُوا مِنَ الْحَسَدِ فَاِنَّهُ یُزْری بِالنَّفْسِ[۷۱]; بترسید از حسد؛ زیرا روح انسانی را معیوب میسازد و میگدازد».
«حسادت مبالغه آمیز حتماً یکی از آزارهای روحی عمیق و شدید است که موجب رنج فراوان؛ اشتباهات زیاد و بی انصافیهای بسیار میگردد و البته میدانید که مقدار زیادی از اعمال و کردار حسود به میل و اراده خودش نیست و به فرمان مطاع عفریت حسادت است».
«روانکاوی»
امام سجاد (علیه السلام) در مقام دعا، به پیشگاه الهی عرض میکند: «پروردگارا سینه مرا از بیماری حسد محفوظ دار آنچنانکه به خوشبختی و خوشنودی هیچکس با دیده حسرت ننگرم، آنچنانم از حسد دور بدار که همواره سلامت و سعادت دیگران را بخواهم و در عین حال توفیقم ده که وقتی نعمتهای دینی و دنیایی تو را در دیگران یافتم و همگان را پرهیزگار و پارسا و گشاده روی و گشوده دست و مهربان و توانگر دیدم، از تو، از ذات اقدس تو، بهتر و بیشتر و راسخترش را بخواهم؛ تنها از ذات اقدس و اعلای تو که بی همتا و یگانه و یکتایی، تمنا بدارم».
ما نباید بگذاریم آرزوهای پلید و تمایلات پست که زندگی را بر انسان تلخ و ناگوار میسازند، جلو تکامل و تعالی روحمان سدّی ایجاد کنند، بلکه باید افکار خود را متوجه هدفهای عالی نموده و صفات و مزایای برجسته انسانی را پیوسته آرزو کنیم؛ زیرا داشتن آرزوهای دلپذیر و شایسته و تلاش در تغییر جهت افکار، نتیجه بخش خواهد بود و عاقبت، روزی انسان به هدفها و آمال نیک و پسندیده خود خواهد رسید.
امیرمؤمنان، علی (علیه السلام) میفرماید: «تَنافَسُوا فِی الاَْخْلاقِ الرَّغیبَةِ وَ الاَْحْلامِ الْعَظیمَةِ وَالاَْخْطارِ الْجَلیلَةِ یَعْظُمْ لَکُمْ الْجَزاءُ[۷۲]; آرزوی خصایص و صفات نیک و پسندیده و شیرین کامیها و خاطرات بزرگ، کنید که پاداش عظیم و نتیجه شگرف آن عاید شما میگردد».
«اگر مغزتان بر روی اوصافی که آرزوی داشتن آنها را میکند تکیه کند بالأخره به همین اوصاف نایل میشود. وجود طبیعی زاینده یک فکرطبیعی است اگردر آرزوی تنبلی و عیاشی باشید بالأخره تنبل یا عیاش بار خواهید آمد، اگر سرسودایی دارید و هرچیزی به نظرتان تیره جلوه می کنددرظرف مدت کمی میتوانید ازاین ضعف نجات یابید. چاره این است که فکرتان را در عکس این جهت به کار اندازید؛ یعنی به چیزهای نشاط آور و شادی بخشی که در دنیا وجود دارد فکر کنید. اگر آرزوی داشتن خصایص اخلاقی خوبی را میکنید با عناد و ثبات آن را بخواهیددر سایه این ثبات ذهنتان را آماده پذیرایی مشخصات اخلاقی خوبی خواهید کرد و خصایصی را که میخواهید به دست خواهیدآورد. از تکرار آرزوها و هدفهایتان باک نداشته باشید خواستههای خود را روی پیشانی تان حک کنید و به همه کس اعلان کنید که میخواهید به این آرزوها برسید پس از مدت کمی خواهید دید که چگونه مغزتان مانند مغناطیسی شما را به سوی آن هدفها میکشاند»[۷۳] «دکتر ماردن»
فهم حقایق، کمک مؤثری در طرز فکر و خواستههای انسان دارد، پرده هوس است که همیشه جلو دیدگان فکر را گرفته، در قوه ادراک تاریکی و اختلاف به وجود میآورد، لذا سزاوار است ابتدا آیینه فکر و عقل را با تقوا صیقل داد. تا بتوان واقعیات را در آن مشاهده کرد، سپس با اراده قوی و مجاهدات پیگیر باید نقش بدخواهی و هوسهای زهرآلود را از لوح دل زدود و زنجیرهای بغض و کین که جان را میفشارد، از هم گسست تا روح از قید غم آزاد شود، و به جای آن حس خیرخواهی که از لوازم صفات انسانیت است جایگزین گردد.
تکبّر
فروغ محبت در افق زندگی
افق حیات بشر پیوسته با «فروغ محبت» روشن و تابناک است، محبت دارای آثار عمیق و دامنه داری است و در پیشرفت مادی و معنوی بشر قدرت عظیم و تأثیر شگرفی دارد. این نیروی مقتدر از رهگذر فطرت در ضمیر انسان سرشته شده و به منبع عمیق و بیکرانی منتهی میشود.
اگر فروغ حیاتبخش محبّت از افق زندگی محو و نابود گردد، تاریکی وحشت زای تنهایی و ناامیدی روح آدمی را محاصره میکند و چنان چهره حیات عبوس و غم انگیز میشود که تماشای آن موجب بیزاری و تنفر از زندگی میگردد.
بشر فطرتاً اجتماعی آفریده شده و معاشرت با دیگران یکی از ضروریات سازمان وجودی اوست، اختلافات فکری معمولاً شخص را از اجتماع بیزار و به تنهایی خو گرفتن و پرهیز از آمیزش وامی دارد. کسانی که از جمعیت میگریزند و به انزوا خوگرفته و مأنوس شدهاند، نارسایی فکری و نقص وجودی دارند، چه این حقیقت روشنی است که آدمی به تنهایی احساس خوشبختی نخواهد کرد. همانطوری که نیازمندیهای جسمی انسان فراوان است و وی پیوسته برای رفع آنها کوشش و فعالیت میکند، روح نیز احتیاجات و تمنیّاتی دارد که میبایست ارضا گردد؛ روان تشنه محبت است، و به دنبال ارضای همین تقاضای درونی بشر همواره در جستجو و تکاپو میباشد؛ از نخستین روزی که انسان قدم به دنیا نهاده و زندگی را آغاز کرده، تا آخرین دقایقی که کتاب عمرش بسته میشود، به شدت نیازمند «نوازش و محبت» است و جلوه و انعکاس آن را در ضمیر و جان خود احساس میکند. هنگامی که فشار مشکلات زندگی بر دوش انسان سنگینی میکند و حوادث جانکاه روح او را به سختی میآزارد، و بالأخره هجوم مصایب و ناکامیها میخواهد رشته امیدواری را بگسلد، انسان عطش فوق العادهای به مهر و محبت دیگران پیدا میکند تا کانون دلش به «نور امید» روشن شود؛ بنابراین، سکون و آرامش ضمیر انسان جز در سایه مهر و نوازش تأمین نمیشود و اگر مرهمی برای رنجها و سختیها باشد، همانا «محبت» است.
«مهر» و «محبت» نسبت به همنوعان از درخشانترین عواطف انسانی است و آن را ریشه اصلی فضایل اخلاقی میتوان شمرد. دلبستگی و علاقه قابل انتقال میباشد، بهترین راه برای جلب محبت دیگران آن است که شخص نسبت به مردم مهر بورزد و عواطف پاک و سرشار خویش را بی دریغ نثار آنها کند و معتقد باشد که در برابر همنوعان جز مهرورزیدن و محبت کردن وظیفه دیگری ندارد. ابراز محبت به دیگران خود معامله پرسودی است که اگر کسی با اندک گذشت و بزرگواری، از این گوهری که در خزینه دل انباشته دارد، به دیگری ببخشد و بذل نماید، چندین برابر آن را دریافت خواهد کرد؛ کلید دل مردم در دست خود انسان قرار داد، کسی که میخواهد به خزاین گرانبهای محبت راه پیدا کند، باید قلبی لبریز از صفا و صمیمیت داشته باشد و لوح دل را از صفات ناپسندی که مانع جلب آن میشود، منزه گرداند.
فلاسفه میگویند: «کمال هر چیزی در ظهور خاصیت آن است و خاصیت انسان انس و محبت است». این تعلق روحی و جاذبه و گرایشی که میان جانهای آدمیان پدید میآید، اساس همکاری و الفت و همزیستی را میان مردم استوار میسازد.
دکتر «کارل» درکتاب «راهورسم زندگی» چنین مینویسد: «برای آنکه جامعه روی سعادت ببیندبایدکه افرادش مانندخشتهای یک بنا با هم بستگی داشته باشند ولی با چه سیمانی میتوان مردم را این چنین به هم نزدیک کرد؟ تنها سیمان مقاوم محبت است همان محبتی که گاهی بین افراد یک خانواده میتوان دید ولی به خارج از کانون خانوادگی بسط نمییابد اصل محبت همنوع دوجنبه دارد از طرفی توصیه میکند که هرکس دیگران را دوست بدارد و از طرف دیگر خود را لایق دوست داشتن دیگران کند تا وقتی که همه کس برای ترک عادات ناپسند خود نکوشد محبت متقابل جامه عمل نخواهد پوشید. با ایجاد تحولی در خود و رهایی از بند معایبی که ما را از دیگران جدا میکند میتوان به این مقصود رسید، آنوقت ممکن خواهد شد که همسایه به همسایه با دیده محبت بنگرد و کارگر، کارفرما و کارفرما، کارگر را دوست بدارد، فقط عشق و محبت میتواند در اجتماع انسانی همان نظمی را برقرار کند که غریزه در طول میلیونها سال در اجتماع مورچه و زنبور عسل بوجود آورده است».
جز محبت نپذیریم که بر لوح وجود *** نیست پاینده تر از نقش محبت رقمی
تکبر، منشأ نفرت عمیق پایان ناپذیر
در نهاد انسان «حب ذات» یک غریزه اساسی و برای ادامه زندگی ضروری است، دلبستگی انسان به حیات و تلاش و کوششی که وی برای بقای خود میکند از همین غریزه سرچشمه میگیرد. این ذخیره طبیعی یک نیروی ثمردهنده است و بسیاری از صفات پسندیده را میتوان به وسیله آن در وجود انسان پرورش داد، با این وجود اگر به صورت افراطی و غیرمعقول نمایان شود، افق مساعدی جهت رشد و نمو پیدا میکند و منشأ سیئات اخلاقی و انحرافات گوناگون میگردد.
نخستین خطر برای فضایل اخلاقی گرایش فوق العاده شخص به ذات خویشتن است تا جایی که دیگر در افق آمال وی، جایی برای «نوع دوستی» باقی نخواهد ماند؛ همین «حس خودخواهی» است که مانع میشود تا انسان به لغزشهای خویش اعتراف کند و حقایقی را که به غرورش لطمه میزنند، بپذیرد.
«پرفسور روبینسون» میگوید: «مکرر اتفاق میافتد که به خودی خود بدون هیچ زحمت و اضطرابی عقاید خود را مبدل میسازیم اما اگر کسی ما را از اشتباه و لغزشی واقف سازد دفعتاً انقلابی در ما حاصل میشود و در مقابل این تهمت میایستیم و حالت دفاع به خود میگیریم، ما با سهولت غریبی عقیدهای را قبول میکنیم ولی به محض اینکه کسی بخواهد آن را از ما بگیرد دیوانهوار به دفاع میپردازیم، مسلماً علقه ما به اصل اعتقادی که داریم نیست بلکه حس خودخواهی خود را در خطر مییابیم. اگر کسی به ما بگوید ساعت شما کند است یا اتومبیل شما از مد افتاده است ممکن است همانقدر به خشم آییم که اگر به ما بگویند اطلاعات شمادرباب جداول کره مریخ یا ارزش طبی سالیسیلات یا کیفیت تمدن فراعنه مصر غلط است!».
بزرگترین آفت سعادت انسان و شقیترین دشمنان بشر «خودپسندی» و «تکبر» است، به اندازهای که «تکبر» در نظرها ناستوده است، سایر رذایل اخلاقی ناپسند نیست، خودپسندی از صفاتی است که رشته انس و الفت را قطع میکند، و یگانگی و صمیمیّت را به دشمنی مبدل میسازد و درِ نفرت عمومی را به روی انسان میگشاید. همان گونه که شخص از افراد دیگر انتظار محبت و احترام دارد، باید خود نیز به همان میزان حافظ و نگهبان حیثیت و حرمت دیگران باشد و از هرچه با حسن معاشرت منافات دارد و موجب قطع شدن رشته علاقه میشود، جداً بپرهیزد. بی اعتنایی به عواطف مردم مسلماً تولید عکس العمل میکند و در نتیجه خود شخص مورد اهانت و استخفاف واقع میگردد.
در اجتماع همیشه حدود اشخاص محفوظ است و هرکس به اندازه شایستگی و لیاقتش از مردم صمیمانه احترام و محبت میبیند. کسی که در چهاردیواری خودپرستی محصور شده و غرور، ارکان وجودش را تسخیر کرده است، تنها تمایلات خود را در نظردارد، به خواستهای دیگران ابداً توجه نمیکند، لذا مصرانه می کوشدتا شهرت و آوازهای بدست آورد و تقدم و برتری موهوم خویش را بر جامعه تحمیل کند، همین اصرار و توقع بی مورد سبب میشود، تضاد شدیدی بین امیال و خواستههای متکبر و رفتار توأم با تنفر و انزجار مردم نسبت به او پدید آید.
عکس العمل شدید جامعه، متکبر را به سختی آزار میدهد و وی ناچار این عکس العملهای خلاف انتظار خود را با روحی خشمناک و قلبی مضطرب تحمّل مینماید.
«بدبینی» از آثار اجتناب ناپذیر «تکبر» است، شعله سوءظن متکبر دایم زبانه میکشد و همه را مغرض و بدخواه خود میپندارد، بی اعتناییهای متوالی و ضربههای مداومی را که به غرورش وارد میشود، هرگز از یاد نمیبرد و ندانسته و بی اختیار افکارش را تحت تأثیر خاص قرار میدهد، و در هر فرصتی او را به کینه توزی و انتقام از اجتماع وامی دارد و تا انقلاب و غلیان درونی اش آرام نگیرد، راحت نمیشود.
وقتی اهریمن «تکبر» و «خودپرستی» در نهاد انسان راه پیدا میکند که شخص به بیماری روانی «احساس حقارت» مبتلا شده باشد، همین بیماری به تدریج به «عقده حقارت» تبدیل میشود. این عقده مخرب و دردناک ممکن است منبع خطرات بسیار و سرچشمه جرایم گوناگون گردد و متکبر را به سوی شقاوت و ستمگری روزافزون بکشاند. با مطالعه در تاریخ جهان این مطلب روشن میشود که همیشه گروهی که در برابر انبیای الهی (علیهم السلام) به مخالفت برخاسته و از پذیرفتن حق و حقیقت، خودداری کردهاند، «متکبران» از خود راضی بودهاند. کشتارهای دستجمعی و عملیات وحشیانهای که در جنگهای خونین جهانی به وقوع پیوست و نزدیک بود هستی بشر را تا سرحد نابودی بکشاند، از غرور و خودپرستی گروهی زمامدار سرچشمه میگرفت.
افراد زیادی هستند که در خانوادههای پست، پرورش یافته و در اجتماع به جایی میرسند و بیشتر به پناه تکبر میروند، و از این طریق میخواهند حقارتی که از ناحیه نقص خانوادگی دامنگیرشان شده است، جبران نمایند. این گونه افراد برای خود شخصیتی ماورای شخصیت دیگران تصور میکنند و میخواهند از راه غرور و خودخواهی شرافت خویش را اعلام کنند. خوانندگان میتوانند همیشه این گونه اشخاص را در اطراف خود ببیند. یک فرد واقعاً با ارزش و برجسته، هیچگاه در خود نیازی احساس نمیکند تا خویشتن را بزرگ و با ارزش جلوه دهد و به مردم بزرگی بفروشد؛ زیرا او میداند که خودنمایی سرمایه برتری نیست و غرور و نخوت برای هیچ کس شایستگی ایجاد نکرده و کسی را به اوج عظمت و سربلندی نرسانیده است.
دانشمندی میگوید: «دامنه توقعات رامحدودکنید و سطح انتظارات را پایین بیاوریدوخودراازخواستههای دل رهاکنید، ازغروروخودبینی دوری نمایید، و قیود را وابگذارید، تا سلامت روانی بیشتری داشته باشید!».
تواضع از دیدگاه پیشوایان دین (علیهم السلام)
یکی از فضایل اخلاقی که میتوان آن را «رمز محبوبیت» و بهترین وسیله جلب محبت و دوستی دانست، «تواضع و فروتنی» است. متواضع با انجاموظیفه اخلاقی خودارزش خویش راتاسطح شرافتمندانهای بالا میبرد به این وسیله شعاع نفوذش در قلوب مردم افزایش مییابد. البته باید توجه داشت که بین «تواضع» و «چاپلوسی» فرق فاحشی وجود دارد وهر یک از آنها حساب و پروندهای جداگانه دارند، چه فروتنی حاکی از فضیلت اخلاقی است، وازشرافت نفسوعظمت شخصیتوآرامش درون سرچشمه میگیرد، ولی چاپلوسی ناشی ازانحطاط اخلاقی ونشانه عدم شخصیت است.
«لقمان حکیم» ضمن اندرزهای سودمندی که به فرزند خود میدهد، وی را از نخوت و تکبر برحذر میدارد. قرآن کریم از زبان ایشان میفرماید:
(وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَال فَخُور)[۷۴]; «هرگز به تکبر و ناز از مردم رخ متاب و مغرورانه برزمین راه مرو که خداوند مردم متکبر خودستا را دوست نمیدارد».
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) میفرماید: «فَلَوْ رَخَّصَ اللهُ فِی الْکِبْرِ لاَِحَد مِنْ عِبادِهِ لَرَخَّصَ فِیهِ لِخاصَّةِ اَنْبِیائِهِ وَاَوْلِیائِهِ وَلکِنَّهُ سُبْحانَهُ کَرَّهَ اِلَیْهِمُ التَّکابُرَ وَرَضِیَ لَهُمْ التَّواضُعَ فَأَلْصَقُوا بِالاَْرْضِ خُدُودَهُمْ وَعَفَّرُوا فِی التُّرابِ وُجُوهَهُمْ وَخَفَضُوا اَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنینَ[۷۵]; اگر خداوند متعال بندهای را شایسته کبر میدانست، همانا پیغمبران (علیهم السلام) از همه شایسته تر و لایق تر بودند. امّا خداوند آنها را از خودخواهی و تکبر منع کرد و تواضع و فروتنی را برای آنان پسندید، به همین سبب پیامبران (علیهم السلام) رخسارهای خود را (در برابر خداوند) بر زمین نهاده، چهرههاشان را به خاک مالیدند و در مقابل مردمان با ایمان و خداپرست تواضع و فروتنی کردند».
متکبرین نه تنها منفور اجتماعند، بلکه از فیض رحمت خداوندی نیز محرومند. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) میفرماید: «اِجْتَنِبُوا التَّکَبُّرَ فَاِنَّ الْعَبْدَ لا یَزالُ یَتَکَبَّرُ حتّی یَقُولَ اللهُ تَعالی اُکْتُبُوا عَبْدی هذا فِی الْجَبّارِینَ[۷۶]; از تکبر بپرهیزید؛ زیرا بنده همین که به تکبر خو گرفت، خداوند میگوید که این بنده را در شمار گردن کشان به شمار آرید».
امام صادق (علیه السلام) ریشه روانی کبر و خود پرستی را در عبارتی کوتاه به صورت روشنی بیان فرموده است: «ما مِنْ أحد یَتیهُ اِلاّ مِنْ ذِلَّة یَجِدُها فِی نَفْسِه[۷۷]; هیچ کس دچار بیماری تکبر نمیشود، مگر به علت ذلت و پستی که در باطن خویش احساس میکند».
«برتری طلبی یک فرد یا یک ملت معنی اش خوار کردن و پست شمردن افراد و ملتهای دیگر است. نفرت، خصومت، کشمکشهای امروزی هم اغلب مولود عقده حقارت است باطن و ریشه چنین طرز تفکری در حقیقت یکنوع جبران کاذب احساس حقارت است والا هیچ آدم پاک و با شرفی میان خود و دیگران، خود و طبقات و نژادهای دیگر هیچگونه امتیاز و اختلافی تصور نخواهد کرد».
«مک براید»
افراد خود خواه و متکبر کلیه رفتار و کارهای خویش را زیبا میبینند و نواقص خود را به صورت فضایل مشاهده میکنند. امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) میفرماید: «اَلْعُجْبُ دَرَجاتٌ مِنْها ان یُزَیِّنَ لِلْعَبدِ سُوءَ عَمَلِهِ فَیَراهُ حَسَناً فَیُعْجِبُهُ وَیَحْسَبُ أَنَّهُ یُحْسِنُ صُنْعاً[۷۸]; کبر و خود پسندی دارای مراتبی است: یکی از آن مراتب، این است که افراد خودپسند رفتار و اعمال بدشان به نظر آنها زیبا جلوه میکند و آن را پسندیده میبینند، این گروه از کردار ناپسند خود خوشحال و مسرور میگردند و تصور مینمایند که کار نیکی انجام دادهاند».
«برتری طلب، نقایصش را فضایل میبیند عیب خود را حُسن میشمارد، اگر زود با زیر دست خشمگین میشود این دلیل شخصیت قوی او است! چه خوبی دارد انسان مثل حلوا باشد؟ اگر لاغر است این دلیل حساسیت زیاد و علو روح است! آدمهای چاق مضحکندوبی رگ و بی احساسات، اگر چاق است این علامت سلامتی است و روح سالم در بدن سالم است. به آدمهای لاغر؛ چون جوشی هستند و عکس العملشان را نمیشود پیش بینی کرد نباید اعتماد کرد!... وامثال آن».
«روانکاوی»
در مورد خود پسندی و تکبر به قسمتی از سخنان عمیق و جالب مولای متقیان، علی (علیه السلام) توجه کنیم:
ـ «اِیّاکَ اَنْ تَرْضی عَنْ نَفْسِکَ فَیَکْثُرَ السّاخِطُ عَلَیْکَ[۷۹]; مبادا شخصی از خود راضی باشی؛ زیرا در این صورت دشمنانت بسیار میشوند».
ـ «الْعُجْبُ یُفْسِدُ الْعَقْلَ[۸۰]; خودپسندی و غرور، تباه کننده عقل و خرد است».
ـ «مَنْ ضَعُفَتْ فِکْرَتُهُ قُوِیَتْ غِرَّتُهُ[۸۱]; هرکه نیروی فکری اش ضعیف تر باشد، غرور و خودخواهی اش قویتر خواهد بود».
ـ «اَلتَّواضُعُ رَأسُ الْعَقْلِ وَالتَّکَبُّرُ رَأْسُ الْجَهْلِ[۸۲]; تواضع و فروتنی ریشه و اساس خردمندی و تکبر بنیاد بی خردی است».
ـ «اَلْعُجْبُ داءٌ دَفینٌ[۸۳]; خودپسندی و تکبر یکی از بیماریهای درونی است (و متکبر خودخواه هرگز موفق به اصلاح خویش و بالابردن شخصیت خود نخواهد شد)».
ـ «مَنْ اَعْجَبَ بِحُسْنِ حالَتِهِ قَصَّرَ عَنْ حُسْنِ حِلْیَتِهِ[۸۴]; هرکه به خوبی حال خویش بنازد (و رفتار خود را برتر از دیگران پندارد) دستش از اصلاح نفس و آراستن خویش کوتاه خواهد گردید».
«وسیله دیگری که در عین ناکامی و عدم موفقیت برای جلب توجه دیگران به کار میبریم لاف زدن و از خود تعریف کردن است. کارهایی راکه دلمان میخواست انجام دادهو موفقیتهایی را که آرزو داشتیم به دست آورده باشیم، شده میپنداریم و به خود نسبت میدهیم یا به جای موفقیتهایی که به دست نیاوردهوکارهای مهمّی که انجام ندادهایم خود را به این قانع میکنیم که مرتب از کارهایی که انجام دادهایم صحبت کنیم و آنها را هراندازه ناچیز باشد در نظر بزرگ جلوه دهیم. اینگونه اشخاص چنان گول لاف و گزاف خود را میخورند و خودرا به دروغ راضی وخشنود میکنند که فرصت هرگونه سعی و موفقیتی از دستشان میرود». «هلن شاختر»
کسی که اسیر خودپرستی است، نمیتواند نواقص خود را درک کند و به فضایل و برتری دیگران پی ببرد.
علی (علیه السلام) در این زمینه میفرماید: «اَلرّاضِی عَنْ نَفْسِهِ مَسْتوُرٌ عَنْهُ عَیْبُهُ وَلَوْ عَرَفَ فَضْلَ غَیْرِهِ لَساءَهُ ما بِهِ مِنَ النَّقْصِ وَالْخسْرانِ[۸۵]; متکبر از خودراضی، از عیوب خود بی خبر است؛ اگر او به برتری و فضیلت دیگران پی میبرد، عیوب و نواقص خود را جبران میکرد».
اسلام که راهنما و بنیانگذار مدنیّت عالی و حیاتبخش است، هرگونه امتیازات ضد عدالت را رد میکند و تنها امتیاز پاکی و تقوا را به رسمیت میشناسد.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید: «اِسْتَعیذُوا بِاللهِ مِنْ سَکْرَةِ الْغِنی فَاِنَّ لَهُ سَکْرَةً بَعیدَةَ الاِْفاقَةِ[۸۶]; از سر مستی غنی و توانگری، به خدا پناه ببرید؛ زیرابسیاردشواراست که چنین مستی به هوش آید وحالت اعتدال پیداکند».
روزی یکی از ثروتمندان به حضور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شرفیاب شد و سپس مرد بی بضاعتی وارد گردید و نزدیک آن مرد نشست، مرد متمکن همین که شخص تهیدستی را کنار خود دید، لباسهای خویش را جمع نمود. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که ناظر این جریان بود، سخت آزرده خاطر گردید، آنگاه مرد متمول را مخاطب ساخته، چنین فرمود: ترسیدی که فقر او با تو تماسی پیدا کند؟ پاسخ داد نه، ترسیدی که قسمتی از اموال و دارایی تو به او برسد؟ گفت نه، ترسیدی که لباسهایت آلوده گردد؟ جواب داد خیر، فرمود: پس به چه علت لباس خود را جمع نمودی و چنین وضعی به خود گرفتی؟ عرض کرد یا رسول الله! دارایی و ثروت، مرا از درک حقایق و واقع بینی باز داشته و بدیها و قبایح را در نظرم نیکو و زیبا جلوه داده است، به جرم این رفتار ناروا نصف دارایی خود را به این مرد مستمند میبخشم. نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) از مرد تهیدست سؤال فرمود: آیا این بخشش را میپذیری؟ گفت نه، مرد متمکن از او پرسید چرا؟ در پاسخ گفت میترسم من نیز در اثر تمول و ثروت زیاد مانند تو به چنین صفت ناپسندی مبتلا و آلوده گردم.
متکبر خودخواه، اگر به سعادت و خوشبختی خود علاقه مند است، جداً باید به اصلاح خویش قیام کند و این صفت منفور که شخصیت وی را دچار اختلال ساخته، از سنگر وجود خود بیرون کشد؛ چون اگر به دفع و سرکوبش همت نگمارد، یک عمر دچار محنت و ناکامی خواهد بود.
ستمگری
نقش عدالت در اجتماع
سیر در تاریخ و کاوش و بررسی پیرامون پیدایش و بروز نهضتها، ما را به این نکته جالب و شایان توجه هدایت میکند که در ادوار مختلف گیتی میان کلیه ملتها همواره کلمه مقدس «عدل» محور جنبشها و سرچشمه انقلابها قرار گرفته است؛ گروهی که از فشار اجحافها و تجاوزها به ستوه آمده، دورنمای وصال عدل چنان در روحیه آنان هیجانی پدید آورده و احساسات آنها را برانگیخته است که مردانه علیه دستگاههای اهریمن «بی عدالتی»، نبرد عمومی را آغاز کرده و به خاطر به چنگ آوردن این گوهر ارزنده و گرانبها و دگرگون ساختن دوران تاریک و وحشیانه، تلاشهای خستگی ناپذیر از خود نشان داده و از هیچ گونه فداکاری، حتی بذل جان هم دریغ ننمودهاند، اما متأسفانه بسیاری از این تلاشها و مبارزات پی گیر به نتیجه ثمربخش و پیروزی قطعی نرسیده و خلاصه اینکه ملل تحت ستم و به پاخاسته نتوانستهاند مقصود خود را در آغوش کشند و به آمال حیاتی خویش نایل آیند.
رمز شکستهای گذشته، با توجه به نکته زیر روشن و آشکار میگردد.
وقتی مزاج جامعه از مدار طبیعی منحرف شود و با انحطاط و پلیدی خو بگیرد، چنین اجتماعی عدالت پذیر نبوده و هرگز به آیین داد متصف نخواهد گردید. بسط عدالت در صورت فراهم بودن شرایط آن، میسّر و امکان پذیر است و تا آن شرایط تحقق نپذیرد، چهره واقعی «عدل» در افق زندگی جامعه تجلی نخواهد کرد.
جامعه برای رسیدن به کمال، نخست به قانونی نیازمند است که براساس «عدالت» وضع گردیده و حقوق کلیه طبقات و افراد در آن به طور کامل منظور و رعایت شده باشد و با مصالح عمومی تطبیق نماید، آنوقت است که میتوان گفت تربیت اساسی و اخلاق پسندیده در جهت گسترش عدالت تأثیر عمیقی دارد.
«عدالت» قانونی است طبیعی که در سراسر عالم تکوین، مشاهده میشود. خط سیر جهان براساس عدل تعیین گردیده و تخلف از این قانون طبیعی امکان پذیر نیست. هماهنگی اسرارآمیز و همکاریی که میان اعضای بدن خود احساس میکنیم، درخشانترین مظهر تعادل دقیق و حیرت آور دستگاههای عظیم خلقت است وبالأخره ما از مطالعه کتاب وجود خویش، به نظم حاکم بر مجموعه عالم پی میبریم.
تعادلی که در نظام آفرینش وجود دارد، یک توازن قهری است، اما چون بشر دارای استقلال فکری و اراده است، لذا باید شالوده عدل در اجتماع با اراده و اختیار او پی ریزی شود. نیروی عقل انسان در پارهای از موارد نیازی به هدایت و راهنمایی شرع نداشته، بلکه خود مستقلاً میتواند حقایق را درک و بر طبق آن قضاوت کند؛ عقل کارهای نیک را قابل تقدیر و روش و اعمال ناشایست را مورد توبیخ و نکوهش میداند.
عدالت در زندگی بشر دارای اهمیت و موقعیت بسیار حساس و از جمله اوصافی است که تمام فضایل از آن سرچشمه میگیرد و انسان را به انجام کارهای شایستهوپسندیده وا میدارد. بزرگترین عاملی که توده مردم را به یکدیگر پیوند داده و علاقه مندی و الفت را میان آنها پدید میآورد و موجبات وحدت و یگانگی اجتماع را فراهم میسازد، «عدالت» است.
«افلاطون» فیلسوف شهیر یونانی میگوید: «هرگاه عدالت در نفس انسان پدیدار گردید از آن اشعه درخشانی بر کلیه قوای وی میتابد؛ زیرا همه صفات پسندیده و فضایل انسانی از عدالت سرچشمه میگیرد و شخص را به نیکوترین و شایستهترین وجهی بر اعمال مخصوص به وی، قادر و توانا میسازد و این منتهای سعادت بشر و غایت مقام قرب و نزدیکی او به ایزد متعال است».
اگر عدالت را نخستین اساس زندگی اجتماع منظم بنامیم، سخنی به گزاف نگفتهایم؛ با برقراری عدالت، فصل نوینی در زندگی بشر آغاز و در کالبد بی جان اجتماع روح تازه دمیده میشود و محیط زندگی فروغ یافته، جلوه خاصی پیدا میکند، جامعهای که سراسر مرغزار زندگی آن از عدل و داد سرسبز و خرم باشد، قابل بقا و زیست بوده، بر موانع و مشکلات موفق و پیروز میگردد.
شعلههای سوزان ستم
نتایج زیانبخش ستمگری در زوال و اضمحلال جامعه و از بین بردن فضایل اخلاقی و امنیت اجتماعی به قدری قطعی و غیر قابل انکار است که حتی اگر کسی پایبند به آیین و مکتبی هم نباشد، از اعتراف به این حقیقت ناگزیر خواهد بود. با طغیان ستم پیوندها و روابط عمومی از هم گسسته، پراکندگی و تشتت در کلیه نظام اجتماع حکمفرما میشود، إعمال قدرتهای اهریمنی و جابرانه سرانجام طومار حکومتهای مقتدر و نیرومند را در هم میپیچد و بر زندگی جلال و شکوه آنان خط بطلان میکشد. اندکی مطالعه در تاریخ زندگی ستمگران که به کیفر جانفرسای اعمال خویش گرفتار شدهاند، بزرگترین درس عبرت است. در اینجا به ذکر یک شاهد زنده تاریخی اکتفا میشود:
محمَّد بن عبدالملک از وزرایی بود که در دستگاه خلفای بنی عباس موقعیت خاصی داشت، این وزیرسنگدل و بی باک برای مجازات زندانیان، تنوری از آهن که دیوارهای داخلی آن میخهای برجستهای داشت، مهیا کرده بود، زندانیان تیره بخت را در همین جایگاه پر زجر و وحشتزا محبوس میساخت و به علاوه به تنور نیز حرارت میدادند تا بدین ترتیب زندانیان از فشار شکنجه طاقت فرسا به فجیعترین طرز جان بسپارند.
وقتی متوکل به خلافت رسید، محمَّد بن عبدالملک را از وزارت عزل کرد و وی در همان زندانی که خود ساخته بود، بازداشت گردید، این وزیر معزول و زندانی، وقتی که آخرین لحظات زندگی را پشت سر میگذاشت، کاغذ و دواتی درخواست نمود و بر آن دو بیت شعر به عنوان نامه سرگشاده به خلیفه نوشت:
هی السبیل فمن یوم الی یوم *** کانه ما تریک العین فی نوم
لا تجز عن رویداً انها دول *** دنیا تنقل من قوم الی قوم
«دنیا گذرگاهی است که باید روزانه آن را مانند رؤیایی که در خواب به دیدگانت میآید، پشت سر بگذاری. اظهار ناراحتی مکن، آرام باش، این دنیا سرمایهای است که هرروز به دست گروهی منتقل میگردد».
وقتی متوکل از متن نامه آگاه شد، دستور آزادی محمَّد بن عبدالملک را صادر کرد، ولی دیر شده بود؛ زیرا او به دردناکترین وضع جان داده بود!
آری، مردمی که دنیا و زندگی در آن را میدان تنازع بقا میپندارند، پیوسته برای استوار ساختن پایههای قدرت و حفظ شوکت خویش، ضعفا را در فشار و محرومیت قرار داده و خُرد میکنند و از ارتکاب هرگونه اعمال جنایت آمیز و ضد انسانی روگردان نیستند، اما دیر یا زود بالأخره شرارههای قهر و غضب از درون سینههای توده تحت ستم زبانه خواهد کشید و به ظلم و ستم و بی عدالتیها پایان خواهد داد.
ستمگری، مخصوص به طبقه یا افراد خاصی نیست، هرکس در هر مقام وشرایطی باشد، اگر بخواهد بی قید و شرط از مزایای زندگی بهره برداری کند و از حصار قوانین گام فراتر بگذارد، ستمکار است.
متأسفانه امروز ستمگری در جامعه قوس صعودی را میپیماید و شعلههای آتش بیداد در خرمن هستی اجتماع زبانه میکشد واساس و بنیان تمدن بشری را به سقوط و فنا تهدید میکند. عمّال ستم تا آنجا که قدرت و نیرو در اختیار دارند، حقوق جوامع بشری را پایمال مینمایند و ثروت و منافع مردم بی پناه را به یغما میبرند و تنها فرشته عدالت در قالب مجسمهای بی روح جلوه گر است.
نبرد دین با بیدادگری
قرآن مجید سرانجام شوم ستمگران را چنین اعلام میکند:(وَتِلْکَ الْقُرَی أَهْلَکْنَـهُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکِهِم مَّوْعِدًا)[۸۷]; «این شهرها و آبادیهایی است که ما آنها را هنگامی که ستمکار شدند، به هلاکت افکندیم و برای نابودی هر یک از آنها وقت معینی قرار دادهایم».
رهبران دین به پایداری اجتماع بسیار علاقه مند بوده، توسعه عدل و داد هدف اصلی آنان قرار گرفته است، خط سیر جامعه را با جنبشهای ضد ظلم تغییر داده، سنگرهای بیداد را تسخیر و قدرتهای وحشیانه را به زانو در آوردهاند، ستم را گناه نابخشودنی دانسته و به قدری مردم را از نزدیک شدن به مرز آن نهی کردهاند که حتی ظلم را نوعی شرک شمردهاند. اصولاً روش و مکتب عدالت پرور پیشوایان دین اسلام خود بزرگترین نهضت علیه بیدادگری محسوب میگردد. قرآن میفرماید: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَـتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ا لْکِتَـبَ وَا لْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ...)[۸۸]; «ما پیامبران را با ادله روشن فرستادیم و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند».
از آنجایی که هدف نهایی اسلام عدالت همه جانبه است، لذا پیروان خود را به عدل و مساوات با یکدیگر بدون در نظر گرفتن اعتبارات و عناوین شخصی موظف نموده و حق کشی و ستمگری را در هر مرتبه و درجهای نسبت به هر دسته و قومی ممنوع کرده است.
خداوند میفرماید: (یَـأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ کُونُواْ قَوَّا مِینَ لِلَّهِ شُهَدَآءَ بِالْقِسْطِ وَلاَیَجْرِمَنَّکُمْ شَنَــَانُ قَوْم عَلَی أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی...)[۸۹]; «ای کسانی که ایمان آوردهاید، در کارها برای خدا قیام کنید و از روی عدالت، گواهی دهید و دشمنی با مردم شما را وادار نکند که از مرز عدالت خارج شوید، دادگری نمایید که عدالت به پرهیزکاری نزدیکتر است». خداوند متعال در مورد عدالت در قضاوت و داوری میفرماید: (... وَإِذَا حَکَمْتُم بَیْنَ النَّاسِ أَن تَحْکُمُواْ بِالْعَدْلِ...)[۹۰]; «هرگاه در میان مردم داوری و حکومت کردید، به عدالت داوری و قضاوت کنید».
عدالت به اندازهای مورد توجه و عنایت شارع اسلام است که اگر کسی با واجد بودن همه امتیازات، فاقد این صفت برجسته باشد، صلاحیت ندارد بر مسند قضاوت و داوری تکیه زند.
یکی از وظایف اساسی و حساس والدین رعایت اصول دادگری و مساوات میان فرزندان خویش است، برای اینکه صفت عدالت در نهاد کودکان پی ریزی شود و طبیعت آنها به ستمگری و تعدی عادت نکند. از لحاظ تربیتی بهترین روش آن است که در تمام جهات یک نوع رفتار عادلانه رادرمیان فرزندان خودمراعات کنند. کودکانی که درمحیط خانواده، شاهدبی عدالتی والدین باشند، هرگز با صفت عدل و انصاف رشد نخواهند کرد، بلکه طبعاً باروحیه ظلم و اجحاف بار میآیند و رفتار آنها در اجتماع جز بی بند و باری و حق کشی و تجاوز به حقوق دیگران نخواهد بود و حتی والدین نیز عکس العمل بی عدالتی را از فرزندان خویش خواهند دید.
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به همین موضوع مهم روانی و تربیتی عنایت خاص داشته و به پیروان خویش رعایت این نکته را توصیه فرموده است: «اِعْدِلُوا بَیْنَ اَوْلادِکُمْ بِالنُّحْلِ کَما تُحِبُّونَ اَنْ یَعْدِلُوا بَیْنَکُمْ فِی الْبِرِّ وَاللُّطْفِ[۹۱]; شماکه می خواهیدفرزندانتان درنیکی و مهر و محبت با شما به عدالت رفتارکنند، دراعطاوبخشش به آنهابه عدالت و مساوات رفتارکنید».
«نفس بشری مانند بخار همیشه رو به اتساع است هدف تربیت از این جهت این است که وا دارد فشار خارجی به صورت عادات، افکار و تمایلات عاطفی در عقل خود طفل در آید نه زدن و نواختن و شکنجه کردن و فکر لازم در این باب عدل است. عدل مفهومی است که ما باید سعی کنیم آن را در افکار و عادات طفل تدریجاً وارد سازیم تربیت صحیح در عدل فقط وقتی به دست میآید که با بچه مزبور، کودکان دیگر هم باشند جائی که اطفال برای خوشی و لذت که فقط یک نفر در یک وقت میتواند از آن محظوظ شود با یکدیگر منافسه میکنند از قبیل سواری در یک چرخ دستی، میبینیم که آنان به فوریت عدالت را میفهمند البته میل هر یک از آنان این است که خوشی را بدون دیگران فقط برای خود بخواهد اما تعجب در این است که موقعی که بزرگها و بالغین بین آنان قرار میگذارند که هر کدام به نوبت از این خوشی و لذت بر خوردار شوند به چه سرعتی این میل مغلوب میگردد. من عقیده ندارم که حس عدالت، ذاتی و جبلی است لکن وقتی دیدم که به چه سرعتی میتوان آن را در طفل ایجاد کرد دچار تعجب گشتم البته باید عدل حقیقی باشد و طفلی بر طفل دیگر ترجیح داده نشود اگر شما به بعضی بچهها بیش از بچههای دیگر محبت روادارید باید احتیاط کنید مبادا عواطفتان را در تقسیم مسرات و خوشیها بین آنان دخیل و مؤثر سازید یک اصل کلی مسلم این است که اسباب بازی باید بطور مساوی برای همه باشد. کوشش در القای رغبت اطفال به عدل بوسیله هرگونه تمرین وورزش اخلاقی، کاری بیهوده است». «برتراند راسل»
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درمورد برقراری عدالت بین فرزندان میفرماید: «اِتَّقُوا اللهَ وَاعْدِلُوا بَیْنَ اَوْلادِکُمْ کَما تُحِبُّونَ اَنْ یَبَرُّوکُمْ[۹۲]; از خدا بترسید و میان فرزندان خود به عدالت رفتار کنید، همان طوری که میخواهید با شما به نیکی رفتار کنند».
مولای متقیان، علی (علیه السلام) در یکی از دستورات خود به «محمّد بن ابوبکر» پس از آن که وی را به حکومت مصر نصب مینماید، چنین توصیه میکند: «فَاخْفِضْ لَهُمْ جَناحَکَ وَأَلِنْ لَهُمْ جانِبَکَ وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ وَآسِ بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ حَتّی لا یَطْمَعَ الْعُظَماءُ فِی حَیْفِکَ لَهُمْ وَلا یَیْأَسَ الضّعَفاءُ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ[۹۳]; پر وبال خود را برای ایشان (اهل مصر) بخوابان و پهلوی خویش را به خاطر آنان هموار ساز (کاری کن که همه کس از رفتارت سود برد)، نسبت به همه مردم خوش خلق و گشاده رو باش، حتی در نگاه کردن به آنها مساوات و عدالت را مراعات کن تا بزرگان قوم برای حفظ منافع خود از تو توقع ظلم و ستمگری نکنند و ناتوانان و درماندگان از عدل و انصاف و درستکاری تو ناامید نگردند».
سفرای الهی پایه گذار عدل و آیینه تمام نمای صفات برجسته انسانی از جمله «عدالت» در زندگی فردی و اجتماعی خود بودهاند، در دوران زمامداری علی (علیه السلام) روزی عقیل به پیشگاه برادر زمامدار خود، شرفیاب گردید و با شرح گرفتاری و تهیدستی خویش، اصرار داشت تا تقریباً یک من گندم بیش از حق مقرر خود، از بیت المال استفاده کند. آن حضرت (علیه السلام) به جای پاسخ مثبت، پاره آهن گداختهای برای عبرت وی نزدیک بدنش میبرد تا آنجا که فریادش بلند میگردد. آنگاه علی (علیه السلام) برادر را مخاطب ساخته، چنین میفرماید: «ای عقیل! مادر به عزای تو گریه کند، تو از این پاره آهنی که انسانی آن را به بازیچه در آتش گرم کرده، چنین مینالی، ولی من آتشی را که از قهر و غضب پروردگار ناشی میشود، چگونه تحمّل نمایم؟ آیا سزاوار است تو از تأثّر جسم فریاد و خروش برآوری، ولی من بر عذاب وجدان و روح صبر کنم؟» آن حضرت به دنبال بیانات فوق اظهار میدارد: «به خدا اگر حکومت دنیا را با همه ثروت و مالی که در آن است، به من واگذار کنند تا در مقابل آن پوست جوی را از دهان موری به ظلم و ستم بیرون کشم، هرگز نخواهم پذیرفت؛ دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در نظر من از آن پست تر است که موری را به خاطر آن آزرده و متأثر سازم». حسین بن علی (علیهما السلام) با یک نهضت و جنبش عظیم ضد ظلم، آیین عدل و مرام انسانیت را بر صفحه روزگار نوشت که هنوز بر پیشانی تاریخ بشریت میدرخشد.
کینه و عداوت
چشم پوشی از بدیها و اشتباهات دیگران
شکی نیست که انسان نمیتواند از اجتماع صرفنظر کند و رشته ارتباط خود را با همنوعان قطع نموده، به گوشه انزوا پناه ببرد؛ زیرا انسان موجود نیازمندی است و احتیاجات او هم حد و حصری ندارد، لذا به حکم فطرت و ضرورت باید حیات آدمی براساس زندگی اجتماعی استوار گردد تا در سایه همکاری متقابل، گرههای زندگی یکی پس از دیگری گشوده شود. از طرف دیگر زندگی اجتماعی شرایط گوناگونی دارد و همین که انسان به محیط اجتماع قدم میگذارد، پای قیود و شروط به میان میآید، ووظایف و آدابی که حصول موفقیت مستلزم رعایت کلیه آن وظایف است، خودنمایی میکند.
زندگی اجتماعی که مؤثّرترین عامل در تکوین شخصیّت آدمی است، نباید به محیط جسمانی محدود گردد، بلکه معاشرتها باید نتیجه اتحاد روانهابوده وحشر و تماسهای صوری، مظهری از هماهنگی وتناسب روحی باشد. تا هنگامی که جامعه از یک وحدت صوری و معنوی برخوردار شود و روابط عمومی بر محور همبستگی کامل بچرخد، محال است زندگی صفا و جذبه خود را از دست بدهد.
یکی از وظایف اساسی ما در زندگی اجتماعی و معاشرت با دیگران، داشتن حس «اغماض وگذشت» ازخطاهاوبدیهای دیگران است. زیرا رابطه انسان با ابنای نوع خود مقتضی این واقعیت میباشد. بالاترین آسایش آن است که شخص با سایرین پیوسته راه مسالمت و مدارا را بپیماید.
این نکته را نباید از نظر دور داشت که هیچکس بدون عیب و نقص نیست، افرادی که دارای موازنه کامل باشند، بسیار نادرند. حتی برجستهترین اشخاص نیز دارای لغزشهایی هستند؛ بنابراین، هر یک از ما باید تا اندازهای خلاف انتظارها را تحمل کنیم و از خطاها و بدیهای همدیگر در گذریم؛ زیرا صلح و سازش پایدار در بسیاری از موارد جز از طریق «عفو و گذشت» حاصل نمیشود، و مهر و صمیمیت بسط نمییابد.
هرکس حالتی مخصوص به خود دارد و این حالت مولود مشخصات اخلاقی و روحی اوست. «عفو و بخشش» یکی از درخشانترین علایم تملک و تسلّط برنفس و نشانه بزرگواری و نوعی شجاعت و جوانمردی است. کسانی که از این فضیلت به اندازه کافی برخوردارند و با وجود توانایی، میبخشند، اطمینان و صفایی را به پاداش میگیرند که هیچ چیز با آن برابری نمیکند. «گذشت» موجب پرورش و نیرومندی روح میشود و موهبتی است که میتواند سرچشمه رأفت و نیکی قرار گیرد و انسان را از قید خودپرستی برهاند. چشم پوشی از اشتباهات و بدیهای دیگران طبعاً دشوار است و نفس در مراحل نخستین به سختی میپذیرد، اما هر قدر انسان در این راه ازخود قدرت و تسلّط بر نفس نشان دهد، بحران هیجانات درونی اش به طور محسوسی کاهش یافته، در نتیجه شخص با گذشتی خواهد شد.
«عفو» و «اغماض» به طور قطع در عواطف خصم اثر نیکی میبخشد و قهراً در طرز فکر و شیوه عمل او تحولی ایجاد خواهد کرد؛ چه بسیار تیرگیها که در پرتو این صفت از میان برخاسته و دشمنیهای عمیق و ریشه دار جای خود را به صفا و صمیمیّت سپرده است. دشمن متجاوز در برابر کسی که به این سلاح نیرومند مجهز است و دارای روحیه پرشفقت و جوانمردانه میباشد، به زودی تسلیم و رام خواهد شد.
دانشمندی میگوید: «یکی ازبزرگترین مواهب انسان که سایر حیوانات ازآن بهرهای ندارندحس بخششوگذشت ازخطاهای دیگران است. کسی که شما را اذیت میکند در عین حال فرصت خوبی بدستتان میدهد که او را ببخشید وازلذت عفوبرخوردارشوید، به ماگفتهاند: دشمنان خودرا ببخشید ولی نگفتهاند دوستان خود را نبخشید، ولی معلوم است که ما در هرحال باید خطاهایی را که دیگران نسبت به ما مرتکب میشوند ببخشیم وقتی شما از دشمن خود انتقام میکشید همسنگ او میشوید ولی اگر عفوش کنید بر او برتری میجویید او بد کننده است و شما بخشنده. وقتی میخواهیم دیگری رااذیت کنیم ممکن است موفق نشویم ولی عفو بهترین طریق انتقام است. به وسیله بخشش بهتر میتوانیم دشمنان خود را بدون زدوخوردمغلوب کنیموآنان رادر پیشگاه عظمت خود به تواضع واداریم؛ بنابراین، ترک دشمنی و فرار از مقابل دشمنان بزرگترین حملهای است که علیه آنها بعمل میآوریم؛ زیرا در این صورت مغلوبیت شان حتمی است، وقتی دیگران بد میکنند ما باید خوبی کنیم خوبی در مقابل بدی یک سیاست آسمانی است که به وسیله آن آرامش زمین برقرار میماند».
خسارتهای ناشی از کینه جویی و انتقام
در میان بیماریهای گوناگون و خطرناک اخلاقی که گریبانگیر بشر میشود، هیچ کدام باری سنگین تر از «کینه و عداوت» بر دوش آدمی نمینهد؛ کینه جویی یکی از بزرگترین بلاهای سعادت و آسایش است که از نیروی وحشتناک «غضب» سرچشمه میگیرد و تعادل موازنه روحی انسان را بر هم میزند، زمانی هم که شخص خشمگین به دلایلی بحران درونی اش کاهش مییابد و موقتاً شعلههای سوزان خشم در کانون دلش خاموش میشود، نمیتوان گفت وی تعادل روحی خود را بازیافته است؛ زیرا ممکن است از همین آتش زیرخاکستر، جرقههای کینه و عداوت در خرمن سعادت و آسایش وی بیفتد و آن را یکسره بسوزاند.
همان طور که عفو و گذشت نشانه بزرگواری و تعادل روان و همچنین موجد صلح و وحدت است، «کینه» و «عداوت» نیز مظهر روح خونخواری و منشأ پراکندگی و تشتت است. هرچند دشمنی برای تسکین هیجان درونی صورت میگیرد، اما زیان و آسیبی که انسان از دشمنی نکردن میبیند، به مراتب کمتر است از اینکه بخواهد بدی را با بدی مقابله نموده و با صدمه مشابهی پاسخ گوید، چه آن آزار به هر مقدار دشوار باشد، میگذرد، ولی اگر انسان به جای عفو و گذشت خصومت را در پیش بگیرد، خاری زهرآلود در جان و دل خود فرو کرده که پیوسته او را رنج و آزار میدهد. بدون تردید عداوت نمیتواند بدی را از میان ببرد، بلکه شکاف را عمیق تر و دامنه دارتر خواهد ساخت وقهراً خصم به مقتضای غریزه دفاع از خویشتن برای مبارزه آماده تر و مجهزتر خواهد گردید.
گاهی نتایج حاصل از دشمنی بسیار دردناک است و ترمیم اختلالات ناشی از آن امکان پذیر نیست. زیرا ممکن است انسان بار گران یک خطای بزرگ را که زاییده کینه جویی و ثمره کار حساب نشده و نابخردانه بوده و به عاقبت فجیع منتهی شده است، در تمام عمر بر شانه خود احساس کند، و دایم از شرمندگی روحی رنج ببرد. در قاموس زندگی بعضی افراد اصولاً گذشت و بزرگواری وجود ندارد و هرگز خطا و اهانت نسبت به خود را از یاد نمیبرند، همین سخت گیری و حساسیت شدید سبب میشود تا تمام قدرتی را که در اختیار دارند، به مصرف انتقام برسانند و حتی حاضرند در راه کینه توزی خود را به آتش کشند. طبایع زود رنج برای کینه توزی، آمادگی زیادی دارند، شخص ضعیف النفس و زودرنج تحمل شنیدن کوچکترین انتقادی را ندارد، در صورتی که مردان پخته و نیرومند از انتقادات، نکات تازه میآموزند و به وسیله آن موجبات اصلاح خود را فراهم میسازند.
یکی از دانشمندان میگوید: «رنجیدن دلیل ناپختگی است؛ زیرا اولاً چه بسا در حقیقت، توهین و تحقیری در کار نبوده و شخص نازک دل و زودرنج بی جهت رنجیده، از این گذشته ممکن است تحقیر و توهین بوده ولی عمدی نبوده باشد در اینصورت نیز جای رنجش و شکایتی نیست و اما توهین که عمدی و به قصد تخفیف و آزار باشد اگر با حقیقت وفق بدهد و به نقص و عیب واقعی اشاره کند برای آدم عاقل مایه تنبه و بیداری است و نه موجب رنجش و اگر بیجا و خلاف واقع باشد قابل اعتنا نیست؛ زیرا حسود و بدخواه است و یا بچه وار کینه میورزد و انتقام میکشد و یا آنقدر نادان است که میخواهد از کوچک کردن دیگری خود را بزرگ کرده باشد از چنین آدمی نباید رنجید!».
روح انتقام جویی در گروهی، نتیجه و عکس العمل «عقده حقارت» است؛ رفتار خشونت آمیز و فشارهای طاقت فرسایی که آنها در دوران کودکی یا در محیط اجتماع میبینند، اثر عمیق و دردناکی در قلبشان باقی میگذارد واز نظر روانی دچار یک نوع کینه توزی حاد میشوند؛ خلاصه، انتقام یکی از وسایلی است که مبتلایان به عقده حقارت برای جبران شکستهای خود از آن استفاده میکنند و به عناوین گوناگون در صدد آزار دیگران بر میآیند و به هر جرم و جنایت خطرناکی دست میزنند!
یکی ازعوامل مؤثّربرای فراموش کردن بدیهای مردم، توجه به هدف مقدسوعالی زندگی است. کسی که دارای روحی درخشان است و به هدف مقدس و عالی چشم میدوزد، همه چیز جز آن مقصد و هدف در نظرش ناچیز جلوه میکند و به مخالفتها و بدیها با دیده بی اعتنایی مینگرد. میزان تأثیر بدیها در روح و تبدیل یک فکر به فکر دیگر و همچنین توجه به فضیلتی که نقطه مقابل یک صفت ناپسند و مذموم است، در اختیار خود ماست؛ بنابراین، درسایه نیروی اراده، میتوان ازشدت تأثیر عوامل گوناگون بر روی فکر کاست، و برای درهم کوبیدن «حس کینه توزی» که جان را میفشارد، نیروی کافی تحصیل کرد و چنانچه از انجام وظایف نسبت به خود غفلت ورزیم، هیچ کس قادر نیست ما را یاری و دستگیری کند.
انتقام اشکال گوناگونی دارد و به صورتهای مختلفی ظاهر شده و خودنمایی میکند؛ عدهای در لباس دوستی و راهنمایی رقبای خود را به اموری که منتهی به نتایج سوء میشود و پایانش گرفتاری و بدبختی است، وامی دارند و از این رهگذر به شکل ظریفی از آنها انتقام میکشند!
یکی از بزرگان غرب میگوید: «کینه جویی و دشمنی نتیجه حماقت است مخصوصاً در صورتی که علتی نداشته باشد. خیلی موضوعات را میتوانیم دوستانه حل کنیم ولی خودپرستی نمیگذارد. چه بسا میشود به کوچکترین کدورتی دوستان را از خود میرانیم و در عین حال که میدانیم گناه چندانی ندارند آنها را نمیبخشیم، راستی چگونه میتوانیم این ستمگری را برخود هموار کنیم».
عکس العمل امام سجاد (علیه السلام)
سرگذشت رهبران دینی ما، درس گذشتوبزرگواریوشرف وانسانیت میدهد و مزایای روحی آنها در عالیترین صورتها تجلی کرده است.
روزی جمعی از اصحاب در حضور امام سجاد (علیه السلام) شرفیاب بودند، ناگاه مردی سیاه دل وارد شد و بی درنگ لب به جسارت گشود و ناجوانمردانه به ساحت مقدس امام سجاد (علیه السلام) اسائه ادب کرد.
حضرت با خونسردی او را مینگریست و همچنان خاموش بود تا سخنان وی پایان یافت و از مجلس بیرون رفت. امام (علیه السلام) در این هنگام رو به حضار کرد و فرمود: «مایلم شما به اتفاق من بیایید تا سخنان این مرد را پاسخ گویم» حاضرین اطاعت کردند و در خدمت آن حضرت به راه افتادند. امام (علیه السلام) وقتی درِ منزل آن شخص رسید، وی را فراخواند. آن مرد جسور نیز خود را برای مبارزه آماده ساخت و از منزل بیرون آمد. امام او رامخاطب ساخته چنین فرمود: «ای برادرآن نسبتهایی را که به من دادی، اگر درست است و واقعیت دارد، از خداوند بزرگ برای خویش مغفرت و آمرزش میطلبم و چنانچه برخلاف حقیقت بوده است، از پیشگاه او مسئلت میکنم که تو را مشمول عنایات و الطاف بیکران خود قرار دهد!».
بیانات جذاب و ملاطفت آمیز امام سجاد (علیه السلام) روح شقاوت پیشه آن مرد را تحت تأثیر قرار داد و همه رنج و عذابی را که در جانش بود، محو کرد، آثار انقلاب و پشیمانی بر چهره اش نمایان شد و اشک حسرت و ندامت برگونه ریخت، آنگاه با لحنی سرشار از ادب به امام (علیه السلام) عرض کرد: «وجود مقدس و والای شما از آن نسبتهای ناروا منزه است، و آنچه بر زبانم جاری شد، خودم به آن لایق و سزاوارم!».
امام، زین العابدین (علیه السلام) بدین وسیله به پیروان خود عملاً درس اغماض و گذشت آموخت و تحوّل سعادت بخشی را که از رهگذر عفو و بزرگواری در دل آن شخص پدید آورد، به پیروان خود نیز نشان داد.
علی (علیه السلام) میفرماید: «قِلَّةُ الْعَفْوِ اَقْبَحُ الْعُیُوبِ وَالتَّسَرُّعُ اِلَی الاِْنْتِقامِ اَعْظَمُ الذُّنُوبِ[۹۴]; بدترین عیبها کمی گذشت از لغزش مردم و شتاب کردن در انتقام، بزرگترین گناهان است».
جوانمردان همیشه از لغزشهای دیگران چشم میپوشند و آنها را به بزرگواری خود میبخشند، علی (علیه السلام) فرمود: «مُعاجَلَةُ الذُّنُوبِ بِالْغُفْرانِ مِنْ اَخْلاقِ الْکِرامِ[۹۵]; شتاب در بخشیدن لغزشهای دیگران، روش اشخاص جوانمرد و کریم است».
قرآن، مسلمین را به «عفو» و «گذشت» توصیه میکند: (... وَلْیَعْفُواْ وَلْیَصْفَحُواْ أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)[۹۶]; «آنها باید عفو کنند و چشم پوشی نمایند، مگر دوست ندارید که خداوند شما را بیامرزد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است».
(لاَ تَسْتَوِی ا لْحَسَنَةُ وَلاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَا وَةٌ کَأَ نَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ)[۹۷]; «هرگزنیکی وبدی یکسان نیست، همیشه بدی خلق را با بهترین عمل پاداش ده ناگاه (خواهی دید) همان کسی که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است».
«عفو» و «بخشش» هنگام «قدرت» و «توانایی» بسیار ارزنده و گرانبهاست.
امام صادق (علیه السلام) این صفت پرارزش را از اوصاف پیغمبران (علیهم السلام) و پرهیزگاران شمرده است: «اَلْعَفُو عِنْدَ الْقُدْرَةِ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِیْنَ وَالْمُتَّقِینَ[۹۸]; بخشش هنگام قدرت و توانایی رفتار پیغمبران (علیهم السلام) و اشخاص متقی و پرهیزگار است».
امیرمؤمنان، علی (علیه السلام) بهترین سلاح را در مقابل مخالفین «عفو» و «بخشش» معرفی میکند: «عَاتِبْ اَخاکَ بِالاِْحْسانِ اِلَیْهِ وَارْدُدْ شَرَّهُ بِالاِْنْعامِ عَلَیْهِ[۹۹]; با احسان برادر مخالف خود را کیفر ده و آزار او را به وسیله نیکی از خود دور ساز».
افراد کینه توز به یک نوع قساوت و بی رحمی مبتلا هستند و کانون دل آنها از عواطف تهی است. حضرت علی (علیه السلام) در زمینه کینه توزی بیان جامع و دلنشینی دارد: «اَشَدُّ الْقُلُوبِ غِلاًّ قَلْبُ الْحَقُودِ[۱۰۰]; سختترین دلها از حیث ناپاکی دل مرد کینه توز است».
«کینه توز» خیلی بدغضبودرخصومت بی رحم است وشکننده، از آنهایی است که به اصطلاح برای یک دستمال حاضر است قیصریه را آتش بزند.
تیپ منتقم، هرقدر هم ظاهراً نرم و مؤدب و شیرین باشد در باطنش مثل کانون آتشفشان خاموش، دریای پرغلیانی از آتش گداخته کینه و انتقام و شقاوت وجود دارد که در اوّلین فرصت فوران خواهد کرد وتر و خشک و دوست و دشمن را یکسان خواهد سوزانید».
«روانکاوی»
نگرانی عمیق و عذاب روحی پیوسته کینه توز را شکنجه میکند. حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «اَلْحَقُودُ مُعَذَّبُ النَّفْسِ مُتَضاعِفُ الْهَمِّ[۱۰۱]; روح کینه توز همواره در عذاب و شکنجه است و اندوه و نگرانی عمیق همیشه او را آزار میدهد».
«وقتی که ما از دشمنانمان کینه به دل میگیریم آنها را بر خواب و خوراک و فشار خون و سلامتی بدن خود و حتی خوشی و شادی خویش مسلط میکنیم و قدرتی برای اینکار به آنها میدهیم، کینه ما آزاری به آنها نمیرساند بلکه روز و شب خودمان را به یک آشوب و غوغای جهنمی تبدیل میکند».
«دیل کارنگی»
دانشمندان امروز از طریق روانکاوی بیماریهای روانی را در محیط شعور ناآگاه کشف کرده و سپس به درمان میپردازند.
حضرت علی (علیه السلام) در این زمینه میفرماید: «عِنْدَ تَصْحیحِ الْضَّمائِرِ یَبْدُو غِلُّ السَّرائِرِ[۱۰۲]; هنگام قیام به اصلاح نفس، اندیشهها و کینه توزیهای مخفی روشن و آشکار میگردد».
یکی از خصایص روانی افراد کینه توز این است که تا انتقام از خصم نکشند، آرام نمیگیرند و آتش درونی آنها خاموش نمیشود.
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «اَلحِقْدُ نارٌ کامِنَةٌ لا تُطْفی اِلاّ بِالظَّفَرِ[۱۰۳]; کینه توزی آتشی است درونی و پنهانی که جز با غلبه و منکوب کردن خصم خاموش نمیگردد».
«کینه توز غالباً به وسیله عتاب و خطاب و تهدید و ارعاب، دیگران را وادار به سکوت و تمکین و اطاعت میکند این شیوه مغلوب و منکوب کردن دیگران به قدری در نظر تیپ منتقم عادی و مشروع و ضروری است که اگر در موردی از موارد اغماض کند و به جای انتقام به عفو گراید خود را به شدّت ملامت میکند و بی عرضه و ضعیف میخواند.
یکی از افسران عالیرتبه و تحصیل کرده را میشناسم که روزی اتومبیلش به دوچرخه سوار مفلوکی خورد و او را با دو کوزه ماستی که در خورجین به ترک دوچرخه داشت نقش زمین کرد کوزههای ماست شکست، خیابان سفید شد و چرخ مدور عقب دوچرخه مثلث گردید شاید اشتباه از جانب دوچرخه سوار بود، ولی به هرحال وضع مفلوک و رقت آور آن بیچاره در آن حال حقاً مستحق دلجویی بود نه دشنامهای جانانهای که آن افسر غضبناک به او نثار میکرد و دوچرخه سوار مجروح و از جان خود سیر شده در همان حالی که نیمه خیز روی آسفالت میخزید از جواب عاجز نمیماند و تمام بغضی که از سالها ناسازگاری زورگویان در دل داشت با رکیکترین الفاظ بیرون میریخت رفیق من میخواست از اتومبیل پیاده شود و با مشت و لگد آن ماست فروش گستاخی که جرأت کرده به افسر عالیرتبهای دشنام دهد تنبیه کند، البته من و دوست دیگری که در اتومبیل بودیم مانع شدیم و او هم به خاطر اصرار ما صرفنظر کرد ولی در تمام مدتی که با آن افسر عالیمقام در مهمانی آن شب گذراندیم چندین مرتبه ما را و خود را ملامت میکرد که چرا نگذاشتیم «حقش را کف دستش بگذارد» ; خلاصه گناه این ضعف و بی عرضگی خود را در مورد عفو و اغماضی که به اجبار ما از خود نشان داده بود به خودش و به ما نمیبخشید».
«روانکاوی»
کینه توزی آتش خشم را شعلهور میسازد؛ «اَلْحِقْدُ مَثارُ الْغَضَبَ[۱۰۴] ; کینه توزی شعلههای خشم و غضب را برمی انگیزد».
«کینه توز وقتی توقعاتش را برنیارند ولو آن توقعات، بی مورد باشد به شدّت خشمگین میشود و تا زهری به طرف نریزد آسوده نمیگردد».
«روانکاوی»
هنگامی انسان به آسایش خاطر دست مییابد که نقش کینه توزی را از لوح دل خویش بزداید: «مَنْ اَطْرَحَ الْحِقْدَ اِسْتَراحَ قَلْبُهُ وَلُبُّهُ[۱۰۵];
هر که نقش کینه جویی را از صفحه خاطر محو سازد، عقل ودلش آسوده و راحت میگردد».
«اگر فوری، از سرکشی و افراط خشم و کینه خود جلوگیری کند از ابتلا به بیماریهای عصبی که منجر به عدم تعادل روحی میگردد برکنار خواهد ماند».
«بخش روانی مجله سلکسیون»
خلاصه، خوشبخت وسعادتمند کسی است که درونش از حس انتقام و عداوت منزه باشد. «خُلُوّ الصَّدْرِ مِنَ الْغِلِّ وَالْحَسَدِ مِنْ سَعادَةِ الْعَبْدِ[۱۰۶]; سینه را از کینه توزی و حسد خالی داشتن نشانه نیکبختی انسان است».
در اینجا ذکر یک نکته لازم است و آن اینکه اسلام برخی از اعمال سوء را قابل اغماض نمیداند و اجازه تسلیم و گذشت در آن موارد را نمیدهد. از آنجایی که حفظ نظام اجتماع مورد توجه خاص شارع اسلام است، لذا اگر تعدیات و رفتار سوء یک فرد به شؤون اجتماع لطمه بزند و به اختلال امنیت اجتماعی منجر گردد، کیفر و مجازات را ضروری و لازم میشمارد مثل موارد «قصاص و حدود».
خشم
فواید خویشتن داری
سازمان اسرارآمیز وجود انسان به دو نیروی مقتدر «عقل و اراده» مجهز شده است؛ عقل فروغی است از تجلیّات روح که سرنوشت بشر را تعیین کرده، معرف شخصیّت واقعی هرفردی محسوب میگردد و همچنین چراغ روشنی است که بر صحنه ظلمانی حیات، نور میافشاند و ما در راه پرپیچ و خم زندگی به رهبری آن پیش میرویم.
بشر موظف است در جهت تعدیل احساسات گوناگونی که در نهادش وجوددارد، بکوشدواز افراط و تفریط آنها جلوگیری نماید. قوای عقلانی حدود اعمال احساسات را به ما نشان میدهد تا به میزان صحیح، از این ذخایر و سرمایههای نهفته استفاده کنیم و غرایز خشن، ما را به پیروی از اوامر خود مجبور نسازند. وقتی در محیط عواطف، پرتو عقل تابید، مسلماً ستاره نیکبختی در آسمان زندگی تجلّی خواهد کرد، امّا اگر آدمی در مقام عمل، فرمانبردار و اسیر پنجه احساسات شود، شخصیّت و استقلالش تضعیف میگردد و در عرصه زندگی مغلوب خواهد شد.
«اراده» که بزرگترین عامل و مهمترین وسیله اجرای مقاصد و آرزوها است، در اساس سعادت و خوشبختی آدم دخالت تام دارد و شخصیت و روح وی را از دستبرد رذایل و ناپاکیها حفظ میکند.
شرط اساسی کامیابی در زندگی، داشتن اراده قطعی و نیرومند است تا شخص در مواجه با حوادث و پیشامدها که هرکدام یک ناحیه از حیات او را تحت نفوذ میگیرند، سخت مقاومت و پایداری کند. به هراندازه در پرورش این قوه که محور دایره موفّقیت است، کوشش کنیم به همان میزان به کسب فضایل و خویشتن داری توانا میگردیم و روح ما حالت استقرار و اعتماد به خود پیدا میکند و تزلزل به خود راه نمیدهد و از انحراف مصون خواهد ماند.
یکی از متفکرین غرب میگوید: «تعریف زیبایی هست که معنای اساسی صفت توازن عقلی را در بر دارد و آن «قوه منظم» است. این قوه منظم برای مرد و زن به منزله «دستگاه مانع تصادم» اتومبیل است، امروزه خیلی از اتومبیلهای لوکس و گرانبها با این دستگاه که وظیفه اش خنثی نمودن اثر تصادف و تکانها و لرزشهایی است که دست اندازها و جادههای غیرمرتب ایجاد میکنند، مجهز میباشند، تا مسافرین خسته نشوند و حتی در سختترین راهها احساس راحتی و آسایش را بنمایند، بزهکاری جز نمایاندن یک شخصیت فاقد توازن چیز دیگری نیست تو در آن لحظه که قادر نیستی بر عقل خود حکومت کنی فاقد اختیار نفس هستی و عقلی که در حکم شخص نباشد علاوه بر اینکه غیرفعال و بی تأثیر است یک عقل خطرناکی نیز میباشد و یک چنین عقلی سودمند و آبادکن نیست بلکه زیان آور و مخرب است، جویباری که در کوهستان در میان سنگها جاری است در هر جزئی از اجزای بستر خود بیش از رود عظیم می سی سی پی صدا دارد، مردمانی که دارای اخلاق قوی هستند نیز مانند رودهای عظیمی که در جلگهها جاری میباشند آرام و بی صدا هستند».
طبیعت خشن، فوق العاده به اراده متین و استوار نیازمند است و اگر چنانچه تحت کنترل این قوه نیرومند درنیاید، به طغیان و سرکشی عادت میکند، و فشار و ناراحتی که در موارد حساس بر شخص چیره میشود، او را ناگزیر به اتخاذ تصمیمات فوری و عجولانه میکند و سرانجام به عاقبت دردناک منجر خواهد گردید.
اثرات شوم خشم
یکی از حالات نفسانی که موجب انحراف طبع از مجاری مستقیم خود میگردد «خشم» است. وقتی غضب بر ارکان وجود استیلا یافت و سرتا پای انسان را در حصار کشید، روح، یک حالت عصیان و سرکشی به خود میگیرد و میدان برای تاخت و تاز این صفت ناستوده بی مانع میشود و تا سرحد امکان، آدمی را آزار میدهد؛ زیرا حجاب «خشم» دیده عقل را بسته، قوه ادراک و تمیز را از وی سلب میکند. شخص خشمگین گاهی چنان دچار هیجان شدید میشود که در چهره حیوان بی ادراک خودنمایی میکند و واقع بینی و احساس خود را از دست میدهد و مرتکب اعمال و جنایات هولناکی میگردد تا آنجا که حتی ممکن است خود را دچار خسران ابدی سازد و هنگامی متوجه میشود که به عواقب ناشی از آن برخورده و در عمیقترین دره بدبختی سرنگون شده است.
این خصلت شوم پیوسته ندامت و پشیمانی را به ارمغان میآورد؛ زیرا تا شعلههای غضب فرو نشست، ملامتی عجیب بر وجود انسان چنگ میزند و شخص، اعمال و کردار خود را تقبیح میکند و خویشتن را در «دادگاه عقل و وجدان» محکوم میبیند و به دنبال آن طوفانی از تأثر و تأسف آمیخته با ناراحتی در اعماق دل پدید میآید.
«خشم» نه تنها روح را در محاصره اندوه و غم قرار میدهد، بلکه جسم را نیز که جایگاه سکونت و آرامش روان است، از عواقب وخیم خود در امان نمیگذارد، هنگامی که لهیب سوزان غضب در کانون وجود شعله کشید، خون به سرعت به قلب میریزد و سپس در رگها منتشر و رنگ رخسار سرخ میشود، لرزشی سریع بدن را فرا میگیرد و هماندم کلیه اعضا برای انتقام اعلام آمادگی میکنند. از جمله عواملی که در بروز خشم اثر بسزایی دارد، «مسمومیت خون» است که در اثر مصرف «نوشابههای الکلی» و استعمال دخانیات حاصل میشود و بیماریهایی از قبیل التهاب اعصاب، سل ریوی و انواع خونریزیها را به دنبال دارد.
البته به این نکته باید توجه داشت که حد اعتدال این نیرو (غضب) در وجود انسان لازم است و مادامی که از حدود خود تجاوز ننماید، یک ضرورت قطعی و نشانه جوانمردی است. خشمی که انسان را به مقاومت و پایداری در برابر ستمگری و دفاع از حق و حقیقت وامی دارد، از مزایای برجسته آدمی محسوب میگردد.
«حس انتقام» از چیزهایی است که افق زندگی را تیره و تار میکند و شکافهای پیوندناپذیری را میان مردم به وجود میآورد. این حس شوم نیزغالباًهمراه غضب است، اگرمابخواهیم دربرابر هر بدرفتاری که میبینیم، مقابله به مثل کنیم و با جریحه دار ساختن جسم و روح دیگران، حس «انتقام» خودراتسکین بخشیم، به طورکلی زندگی ماصرف نزاع و کشمکش میشود وزدوخوردهادردایره تسلسل قرار خواهد گرفت! به علاوه اقتدار روح خود را نیز از دست میدهیم و دامن همت ما نیز لکه دار میشود.
هرکس در زندگی دچار خطا و اشتباه میشود اگر به واسطه اشتباه و خطای ما شعله خشم کسی برانگیخته شده است، بهترین روش برای اینکه طرف ما حالت عفو و بخشش را به خود بگیرد، این است که به خطای خود معترف شویم.
«دیل کارنگی» میگوید: «وقتی که بر ما معلوم شد که سزاوار تنبیهی هستیم، آیا بهتر نیست که خود آن را استقبال کرده اعتراف به گناه کنیم؟
آیاملامتی که مابه خودمی کنیم ملایمترازتوبیخی نیست که دیگران بنمایند؟ شتاب کنید که هر ناسزایی که غیر میخواهد به شما بگوید خودتان بگویید قبل از طرف، آن کلمات را بر زبان برانید تا خصم شما بی سلاح شود در این صورت نود درصد امکان دارد که طرف شما جنبه محبت آمیز و بخشاینده به خود بگیرد و چشم از لغزش شما بپوشد، هر ابلهی میتواند در پوشاندن خطاهای خود بکوشد و همه ابلهان همین کار را میکنند امّا مردی که به خطای خود اقرار کند از جماعت برتر خواهد ایستاد و لذتی شریف و نادر در دل احساس خواهد کرد، هروقت یقین داریم که حق به جانب ما است باید با ملایمت و تدبیر بکوشیم که دیگران را با خود هم عقیده کنیم اما اگر بر خطا میرویم باید فوراً و صریحاً اعتراف کنیم و از قضا موارد خطا خیلی بیشتر از صواب است به شرط آنکه چشم بینا برای دیدن آن داشته باشیم. پس از اقرار به گناه نه تنها نتایج حیرت بخش خواهیم دید بلکه لذت آن خیلی بیشتر از کوشیدن در مدافعه است!».
«عفو» پرتو مسرت واقعی و موجی از عواطف و احساسات انساندوستی را در دل ایجاد میکند، انسان، با گذشت و اغماض، دشمن را در برابر خود مجبور به تسلیم و خضوع نموده، امنیت و اعتماد را که از خلال آن نور محبت میدرخشد، جلب میکند و سبب میشود که دشمن خصومت را کنار گذارد و طرح علاقه و الفت بریزد.
دانش و تجربه از وسایل رفع خشونت و تهذیب اخلاق است، همین که دایره معارف وسعت یافت، سطح فکر و افق اندیشه باز میشود؛ بنابراین، قدرت و مقاومت اشخاص پرتجربه و دانشمند در برابر وسوسه و فریب نفس زیاد است؛ این گروه نوعاً مردمی بردبارند و اغماض آنان نسبت به خطاهای افراد بیش از دیگران است.
خشم و خویشتن داری از نظر پیشوایان دین (علیهم السلام)
برای درمان بیماری خطرناک وروحی «خشم» هیچ دارویی شفابخش تر ازتعالیم انبیا ورهبران مذهبی (علیهم السلام) نیست، فعالیتهایی که اطباوروانشناسان در این زمینه انجام دادهاند، گرچه بی اثر نیست، امّا به نتیجه قطعی نرسیده است. پیشوایان دینی (علیهم السلام) با کلمات دلنشین خود توجه ما را به عواقب و خطرات «خشم» جلب نموده وفواید و لزوم «خویشتن داری» را گوشزد فرمودهاند.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «از خشم بپرهیزید؛ زیرا خشم شخص را به ذلت پوزش طلبیدن وادار میسازد»[۱۰۷]
همچنین آن حضرت میفرماید: «اَلْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکِیْمِ مَنْ لَمْ یَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ یَمْلِکْ عَقْلَهُ[۱۰۸]; خشم نورراازقلب دانازایل میکند، هرکس مالک خشم خویش نباشد، هرگز مالک عقل خود نیز نخواهد بود».
«اصلاخشم هرسببی که داشته باشد انسان خشمگین پس از اینکه آرامش خودرابه دست آورد به بیهوده بودن خشم خویش پی می بردوبه همین دلیل است که فردای روز خشم وقتی که از روی عقل سلیم قضاوت کردمجبوراست ازکسی که از او تحقیر نموده است عذرخواهی کند اگر عادت کنید که این قضاوت فردا را امروز بکنید بحران خشم به حداقل خود خواهد رسید».
«دکتر ماردن»
خشموهیجان طبق نظرپزشکان عواقبوخیمی دربرداردوحتی ممکن است یک هیجان و خشم شدید به حیات و زندگی انسان خاتمه دهد.
امیرمؤمنان، علی (علیه السلام) فرمود: «مَنْ اَطْلَقَ غَضَبَهُ تَعَجَّلَ حَتْفُهُ[۱۰۹]; آنکس که عنان خشم خویش را رها میکند، به سرعت مرگش فرا میرسد».
«کسانی که قلب ضعیفی دارندآیا میدانند که روزی ممکن است هیجانها به قیمت جانشان تمام شود؟ البته ممکن است چنین تصوری نکنند ولی باید بدانند که گاهی حتی اشخاص کاملاً صحیح و سالم نیز قربانی هیجانها میگردند بارها دیده شده است که بحرانهای خشم به سکته قلبی و مرگ منجر شده است».
«خشم اشتها را از میان میبرد، هضم را مشکل میسازد؛ موازنه اعصاب راساعتها وحتی روزهای متمادی به هم میزند به تمام مکانیسم جسمانی و در نتیجه آن به معنویات و نیروی دماغی لطمه وارد میسازد در صورت عصبی شدن مادر شیردهی ممکن است شیر او بچه را مسموم کند».[۱۱۰] «دکتر ماردن»
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «اِیّاکَ وَالْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ[۱۱۱]; از خشم بپرهیز؛ زیرا با دیوانگی شروع و به ندامت ختم میشود».
ـ «اَلْـغَـضَبُ نارٌ مُـوقَـدَةٌ مَـنْ کَظَمَهُ اَطفَـأَها وَمَـنْ اَطْـلَـقَهُ کانَ اَوَّلَ مُـحْتَـرِق بِـها[۱۱۲]; خشم آتشی است فروزنده، هر که بردباری پیشه کند، خاموشش ساخته و هر که آزادش گذارد، خود او نخستین کسی است که بدان آتش میسوزد».
همچنین آن حضرت برای مقابله با خشم و غضب، حلم و بردباری را توصیه میفرماید.
ـ «اِحْتَرِسُوا مِنْ سَوْرَةِ الْغَضَبِ وَاَعِدّوُا لَهُ ما تُجاهِدُونَهُ بِهِ مِنَ الْکَظْمِ وَالْحِلْمِ[۱۱۳]; خود را از برافروختگی آتش خشم نگهدارید و برای پیکار با آن از حلم و بردباری چیزی تهیه کنید».
ـ «ضَـبْـطُ النَّـفْـسِ عِـنْـدَ حادِثِ الْـغَـضَـبِ یُـؤْمِـنُ مَـواقِـعَ الْـعَـطَبِ[۱۱۴]; خویشتن داری به هنگام بروز خشم، شخص را از پرتگاه هلاکت نجات میدهد».
ممکن است انسان دراثرهیجانوخشم آنی، دست به قتل وجنایت بزند.
امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ایُّ شیء اَشَدُّ مِن الْغَضَبِ؟ إنّ الرَّجُلَ یَغْضَبُ فَیَقْتُلَ الْنَّفْسَ التّی حَرَّمَ اللهُ[۱۱۵]; چه چیز خطرناکتراز خشم وغضب است؟ افرادی به واسطه خشم و عصبانیت شدید دست به جنایت و آدمکشی میزنند».
«اشخاص عصبی مزاج هم هستند که فکر جنایت در مغزشان به سرعت فیلم میگذارد و این شدت و خشونت از مختصات روحی این گروه است چنین کسانی در یک آن به فکر جنایت میافتند و فوراً به مرحله عمل میرسانند این کسان را قاتل آنی نام میگذاریم».
«ژان مارکویست»
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) برای غلبه بر «خشم» دستور جالبی داده است: «فَاِنْ وَجَدَ اَحَدُکُمْ مِن ذلِکَ شَیْئاً فَاِنْ کانَ قائِماً فَلْیَجْلِسْ وَاِنْ کانَ جالِساً فَلْیَنْمِ؛ فَانْ لَمْ یَزَلْ ذلِک فَلْیَتوَضّأ بِالماءِ البارِدِ وَلْیَغْتَسِلْ فَاِنَّ النّارَ لا یَطْفَئُها اِلاّ الماءُ[۱۱۶]; هرگاه یکی از شما در خود احساس غضب کرد، اگر ایستاده است، بنشیند و اگر نشسته است، بخوابد و چنانچه با این کار خشمش فرو ننشست، با آب سرد وضو بگیرد یا غسل کند که همانا آتش را چیزی جز آب خاموش نمیکند».
«اگر کودکی بسیار خشمگین شود بی آنکه با او درشتی و تندی کنید میتوان او را به وسیله شست و شوی با آب سرد یا پیچاندن در پارچه تر آرام ساخت».
«ویکتور پوشه»
«بهداشت بدنی از لحاظ اخلاق نیز اهمیت فوق العادهای دارد. دوش گرفتن و استحمام در صبح و شب با آب ملایم و دوش گرفتن پس از خاتمه کار روزانه بدن را تمیز و آسوده میسازد بی میلی را از بین میبرد و شخص تحریک شده را آرامش میبخشد پس میتوان گفت که نتایج بدنی دوش گرفتن با ارزش اخلاقی اش مساوی است».
«ژیلبرت روبن»
زندگی پیشوایان دین در حقیقت به منزله «چراغی» است که ما موظفیم در پرتو آن به طرف کسب فضایل اخلاقی برویم، از طرز رفتار آنان با دشمنان خود، به میزان بردباری و «حلم» و تسلط آنان بر نفس خود پی میبریم. اکنون به عنوان نمونه به ذکر یک مورد اکتفا میکنیم:
روزی حضرت امام حسن (علیه السلام) سواره از راهی میگذشت، ناگاه با مردی از اهل شام مصادف گردید، شامی بی درنگ زبان به ناسزا گشود و ناجوانمردانه به ساحت مقدس آن حضرت (علیه السلام) اسائه ادب کرد. امام (علیه السلام) همچنان خاموش بود و سخنان ناهنجار او را تا پایان گوش داد، سپس با لحن ملایم و متانت خاصی وی را مخاطب ساخته، چنین فرمود: تصور میکنم اشتباه کردهای، اجازه بده تو را راضی و خشنود سازم، هرچه تقاضا کنی به تو خواهم بخشید، راه را گم کردهای تا هدایتت کنم، نیاز به کمک برای حمل وسایل خود داری، دستور دهم اسباب تو را به منزل برسانند، اگر گرسنهای تو را سیر نمایم و اگر به لباس و پوشاک احتیاج داری، برایت تهیه کنم، فقیر و تنگدستی! حاضرم هزینه زندگی ات را تأمین کنم و اگر از من تقاضای پناهندگی کنی، تو را پناه دهم و هرگونه نیاز دیگری داری در انجام خواستههایت کوتاهی نخواهم کرد، بهتر است با همسفران خود در خانه ما قدم نهید؛ زیرا وسایل پذیرایی شما را از هرجهت در اختیار داریم.
مرد شامی در برابر این سخنان دلپذیر و ملاطفت غیرمنتظره به زانو درآمد و از فرط شرمساری قطرات اشک برگونههایش غلتید، هماندم پرتو معرفت در دل وی تابید، و احساس مهر و محبت در اعماق قلبش به جوش آمد، آنگاه با کمال خلوص نیت به امامت امام حسن (علیه السلام) گواهی داد و اضافه کرد: تا به حال شما و پدرتان را ناپسندترین مردم میپنداشتم، هم اکنون احساس میکنم قلبی که از کینه و عداوت شما مالامال بود، از محبت و اخلاص لبریز گردیده است، حقاً جز شما کسی لایق و شایسته مقام ارجمند «امامت» نیست.
پیمان شکنی
مسؤولیتهای گوناگون
از وقتی که بشر با قدرت اندیشه توانست به مسایل مختلف حیاتی توجه کند و حقایق را با کمک عقل و خرد تشخیص دهد، متوجه مسؤولیتهای گوناگونی در مراحل زندگی خویش گردید و موظف شد قوانینی را که زندگی اجتماعی بر او تحمیل میکند، بپذیرد و به یک سلسله مقررات قطعی که تکامل و سعادتمندی انسان به آن بستگی دارد، مقید و پایبند گردد و خلاصه رفتار خویش را با نیازمندیهای حقیقی جسم و جان موافق سازد. قبول مسؤولیت درتمام شؤون مادی و معنوی ضروری است و عقل و وجدان این ضرورت را درک میکنند و انسان را به پایداری و ثبات در راه انجام آنچه مطمئنترین ضامن رونق اجتماع است، فرا میخوانند، وکلیه عواملی که سبب بی نظمی در زندگی و انحطاط و سقوط انسان میشود، تقبیح میکنند. داشتن مسؤولیت در پرورش فضایل معنوی و اخلاقی فوق العاده مؤثّر بوده، انسان را به آزادی حقیقی میرساند، وخط مشی اورابروفق نظام صحیح ترسیم میکند. این مسؤولیتها که به اشکال مختلف در تمام مراحل زندگی وجود دارد و هنگامی شخص مورد مؤاخذه و پرسش واقع میشود که بتواند بار مسؤولیت را به دوش بگیرد و استعداد و شایستگی انجام آن را نیز داشته باشد.
عدم توجه به مسؤولیت و گذشتن از مرزهای آن، در حقیقت بی خبری از قواعد زندگی و مقدمه بدبختی و انحطاط آینده است، خطایی بالاتر از این نیست که بخواهیم وظایف خود را از یاد ببریم و گسستن یک رشته قیود لازم را نوعی آزادی شخصی تلقی کرده و خویشتن را به میزانی وسیع و گسترده آزاد بدانیم. فقدان حس مسؤولیت یکی از زیان آورترین روشهایی است که ممکن است در جامعه رخنه کند و تضادهای دو طرفی میان افراد پدید آورد و سبب بروز اختلالات ترمیم ناپذیر اجتماعی گردد. از نظر اسلام قربانی کردن وظایف، در راه ارضای هوسها ممنوع است، گروهی که در دام هوس اسیر شدهاند، سودجویی شخصی و پیروی از تمنیات را بر اصل اطاعت از قانون و انجام وظیفه ترجیح داده، و برای خواستههای نفس اولویت قایلند، سقوط و انحطاط آنها در چنین شرایطی شروع میشود و هرگز نمیتوانند به صورت یک انسان کامل تجلی نمایند.
دکتر کارل میگوید: «انسان بی بند و بار هرگز به عقابی که در فضای بیکران خود فراری است و تصادف، او را در میان هیاهوی اتومبیلها به هر طرف میکشد، بلاشک او نیز مانند این سگ میتواند به هوای دل خود رفتارکندوبه هرکجاکه میخواهد برود ولی گم گشته تر است؛ زیرا نمیداند به کجا برود و چگونه خود را از خطراتی که در پیرامون دارد حفظ کند.
ما بهوجود قوانین طبیعت آشنایی داریم و بایستی فکر کنیم که زندگی انسان نیز محکوم مقررات و اصولی است. ما گمان میبریم که مستقل از نظم طبیعتیم و آزادیم که به میل خود رفتار کنیم و نمیخواهیم بفهمیم که رهبری زندگی نیز همانند هدایت یک اتومبیل مستلزم اطاعت از بعضی قوانین است ولی امروزه گویی خوردن، آشامیدن، خوابیدن، ارضای غرایز جنسی، تملک یک اتومبیل و رادیو، سینما رفتن و کسب ثروت، سرنوشت حقیقی انسانی در نظر آمده است، در میان دود سیگار و خوشی ناشی از تنبلی هرکس به میل خود از زندگی بهره میگیرد».
ضروری تر از هر چیز برای جامعه بشری «نظم» است و جز با رعایت برخی مقررات این نظم و پایداری به دست نمیآید، کسانی که به قوای ذاتی و همت شخصی خود متکی بوده، حقایق زندگی را در پرتو عقل و منطق مینگرند، در تکفل مسؤولیتهای گوناگون توانایی کامل دارند، برنامه زندگی را طبق اصول صداقت و راستی تنظیم نموده، و با خاطری آسوده به استقبال وظایف میشتابند و اگر در این راه با شکست و ناکامی مواجه گردند، باز پیش وجدان خود مفتخر و سرافرازند که این شکست به خاطر انجام مسؤولیت متوجه آنها شده است.
سعادت را باید در مسرتهای حقیقی جستجو کرد و برای روح، آسایش تهیه نمود، در مصایب و رنجها آرامش با کسانی که به ندای وجدان گوش فرا میدهند، کاملاً همراهی خواهد کرد، رضایت باطنی پاداشی است که در برابر عمل به وظیفه دریافت میشود و همین احساس فرح بخش از عمق روح وظیفه شناس بر میخیزد.
ارزش تعهدات و مفاسد نقض آنها
یکی از مسؤولیتهای خطیر انسان در زندگی نگهداری پیمان و «حفظ تعهداتی» است که شخصاً انجام آنها را به عهده میگیرد. انسان پیرو هر مذهب و آیینی باشد، قبح پیمان شکنی و حسن وفا به عهد را در کلیه امور فردی و اجتماعی احساس میکند؛ درک لزوم وفای به عهد از سرمایههای فطری آدمی است که در سایه تربیت صحیح از قوه به فعل میآید و سعادت و خوشبختی شخص را تضمین مینماید، بی شک اساسی که از دوران طفولیت در ضمیر هرکس پی ریزی میشود به میزان فراوانی در بی ثمری یا باروری آینده وی تأثیر دارد و از همین جاست که لزوم توجه به پرورش صحیح که پایه سلامت اخلاقی شخص را تشکیل میدهد و استفاده از نتایج ثمربخش و گرانبهای آن و احتراز از اموری که به اساس فطرت لطمه فاحش میزند، روشن و آشکار میگردد.
هر گونه پیمان و قراردادی که میان دو کس بسته میشود، اخلاقاً قابل احترام و دارای ارزش است هر چند تضمین قانونی و رسمی هم نداشته باشد. «نقض عهد» در حقیقت رهایی از قید شرافت است و بدون توافق دو جانبه تجاوز از پیمان را باید ناجوانمردی دانست و به قول بزرگمهر:
«شکست عهد و نقض پیمان از آیین مردی فرسنگها دور است».
آن کسی که ازجاده درستکاری منحرف شده و به آسانی عهد خود را میشکند، بارفتار زیانبخش خویش بذر رنجش و عناد را در دل دیگران میافشاند، چنین فردی همیشه مجبور به تحمل شرمساری است و برای اینکه پوششی برعیب بزرگ اخلاقی خودبکشد، به تناقض گویی میپردازد، ولی سرانجام جز اثبات نفاق و ناراستی خود بهرهای نخواهد برد.
عهدشکنی بیش از هر عامل دیگری اجتماع را متشتت ساخته و شیوع آن سبب ضعف و انحطاط جامعه میگردد و قهراً رشتهها و ارتباطهای نامرئی که میان مردم وجود دارد، سست میشود. بی شک در محیطی که بی اعتمادیوتشتت حکمفرماباشد، تعادل زندگی برهم میخورد و هیچ کس حتی نزدیکترین دوستان انسان نیز به وی اطمینان و اعتماد نخواهند کرد.
در میان انحطاط اخلاقی امروز که به صور گوناگون دامنگیر مردم شده است، بازار فریبکاری و عهدشکنی رونق فراوانی یافته و روح ظاهرسازی در اخلاق عمومی به طور وحشتناکی رسوخ کرده است.
در اجتماع، افرادی یافت میشوند که نه تنها به وعدههای خود به نظر لاقیدی و بی اعتنایی مینگرند، بلکه نیرنگ و فریبکاری خویش را یک نوع زرنگی ووسیله پیشرفت دانستهوچنین هنری رابه رخ دیگران میکشند.
«وفای به عهد» یکی از عوامل همزیستی اجتماعی و از ارکان سعادت جامعه است و در کلیه شؤون زندگی مردم اثر دارد و بالأخره مقدمهای است که موفقیت و پیشرفت، نتیجه حتمی آن میباشد.
در دوران حکومت «حجاج بن یوسف» گروهی از خوارج را دستگیر و به حضور وی آوردند، حجاج به وضع آنها رسیدگی نمود و برای مجازات هر کدام دستوری صادر کرد، همینکه نوبت به آخرین فرد آن گروه رسید، صدای مؤذن در فضا طنین افکند، حجاج آماده نماز گردید و اسیر را به یکی از حضار در مجلس سپرد و گفت امشب او را نزد خود نگهداری کن و فردا بیاور تا به جرمش رسیدگی کنم. آن مرد، متهم را با خود از کاخ حجاج بیرون آورد، متهم در بین راه به محافظ خود گفت من از دسته خوارج نیستم و از این تهمت منزهم و به لطف و رحمت پروردگار کاملاً امیدوارم؛ زیرا بدون جرم و گناه به دام حجاج افتادهام. اکنون خواهش من این است که اجازه دهی امشب را نزد زن و فرزندانم بگذرانم و وصایای خود را به آنها بگویم و جداً قول میدهم فردا اول وقت خود را معرفی کنم. نگهبان خاموش ماند، ولی در برابر تکرار تقاضا و التماس اسیر تسلیم شد و به او اجازه داد، اما لحظهای نگذشت که دستخوش تشویش و اضطراب گردید و با توجه به جوانب قضیه از کرده خویش ناراحت و پشیمان شد و با خود گفت عاقبت با اجابت تقاضای اسیر خود را در معرض خشم و غضب حجاج قرار دادم. آن شب را با اضطراب عجیبی به صبح آورد، اما همینکه ساعت مقرر فرار رسید، با کمال تعجب ملاحظه کرد که اسیر در منزل حاضر است. با مشاهده این وضع نتوانست حیرت و تعجب خود را پنهان کند رو به اسیر کرد و گفت چرا سر موعد خود را معرفی کردی؟ اسیر پاسخ داد هر کس خدای را به عظمت و قدرت بشناسد و پروردگار را بر عهدی که بسته است گواه بگیرد، باید به عهد خویش وفا کند. محافظ اسیر را با خود به حضور حجاج آورد و ماجرای گذشته را برای وی بیان کرد، حجاج با آن شقاوت و سنگدلی فوق العاده تحت تأثیر ایمان و وفای به عهد اسیر قرار گرفت و مصمم شد فرمان آزادی او را صادر کند. آنگاه رو به محافظ کرد و گفت آیا مایلی اسیر را به تو ببخشم؟ پاسخ داد اگر چنین لطفی کنی، بر من منت فراوان گذاشتهای. حجاج اسیر را به محافظ بخشید و وی او را با خود از کاخ حجاج بیرون آورده و آزاد ساخت.
حال فرض کنید اگر مؤسسهای مسؤولیت خود را کوچک شمارد و نسبت به قراردادهایش بی اعتنایی کند، به طور مسلم همین خلف وعدهها به بهای از دست رفتن حیثیت و اعتبارش تمام میشود و خواه و ناخواه راه اضمحلال را در پیش میگیرد. هیچ چیز نمیتواند به اندازه اعتماد و اطمینان عمومی به جامعه ثبات و استقرار بخشد، وقتی تماس مردم با یکدیگر براساس اطمینان استوار میشود و روح اعتماد متقابل که لازمه یک زندگانی سعادتمند است، پدید میآید که هرکس برای گفتار خویش همانند «نوشتههای رسمی» اهمیّت و ارزش قایل شود و در تمام شؤون زندگی عملاً پایبند به حفظ پیمان باشد و آن را از وظایف قطعی و تخلف ناپذیر خود بشمارد؛ مثلاً، فروشنده کالا را در موعد مقرر به خریدار تسلیم کند و مدیون دین خود را سر موعد بپردازد، در چنین شرایطی اکثر مشاجرات و جدالها از بین میرود و ارزش زندگی به سطح بلند و عالی ارتقا خواهد یافت.
نخستین شرط در تعهدات آن است که انسان ابتدا امکانات و نیرومندی خویش را در نظر بگیرد، و از سبکسری و انعقاد پیمانی که از حدود قدرت و توانایی وی خارج است، بپرهیزد؛ زیرا اگر به علت ناتوانی و عدم تمکن نتواند به وعده خود لباس عمل بپوشاند، باز مسؤولیت متوجه او است و طبعاً در معرض انتقاد و سرزنش قرار خواهد گرفت.
لزوم وفای به عهد و پیمان از نظر اسلام
انسان در محیط زندگی برای آنکه چهره واقعی انسانیت به خود بگیرد، به مشی عاقلانه نیازمند است. در مرتبه نخست، موفقیت گروههای انسانی مرهون همبستگی و یکرنگی افراد آن است و برای پیدایش اتحاد و همبستگی، باید رفتار هرکس بر طبق اصول راستی و درستی تنظیم شود و از هر چه سبب جدایی مردم از یکدیگر میشود، جداً بپرهیزد. وقتی در جامعه ارزش تعهدات ناشی از نیروی ایمان و فضیلت اخلاقی آنها باشد، از هر سندی محکمتر و استوارتر است.
درنظراسلام عهدشکنی به اندازهای مذموم است که حتی به پیروان خود اجازه نمیدهد پیمانهایی که با افراد آلوده و ناپاک دارند، نقض کنند.
امام باقر (علیه السلام) میفرماید: «ثَلاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللهُ عَزَّوَجَلَّ لاِحد فِیهِنَّ رُخْصَةً أَداءُ الأَمانَةِ إِلی البَرّ وَالفاجِرِ وَالوَفاءِ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالفاجِرِ وَبِرِّ الوالِدیْنِ بَرَّیْنِ کانا أَوْ فاجِرَین[۱۱۷]; سه چیز است که خدای متعال اجازه تخلف ازآنهارابه هیچ کس نداده است: نخست ادای امانت، خواه صاحب امانت نیکوکار باشد یا گناهکار. دوم وفای به عهد، چه با شخص درستکار باشدیاگناهکاروسوم احسان به والدین خواه نیکوکارباشندیا غیر نیکوکار».
قرآن مجید در اوصاف افراد با ایمان میفرماید: (وَالَّذِینَ هُمْ لاَِمَـنَـتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَا عُونَ)[۱۱۸]; «مؤمنین افرادی هستند که نسبت به عهد و پیمان خویش وفا دارند».
درجای دیگرمسلمین را به وفاداری به عهد و پیمان خود فرا خوانده است:(... وَأَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ ا لْعَهدَ کَانَ مَسْـُولا)[۱۱۹]; «به عهد و پیمان (خود) وفا کنید؛ زیرا همین که پیمان بستید، مسؤول اجرای آن هستید».
پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله) «عهد شکنی» را از علایم «نفاق» معرفی میکند: «اَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیه فَهُو مُنافِق واِنْ کانَتْ فیه واحِدَةٌ مِنْهُنَّ کانَتْ فیِه خَصْلَةٌ مِن النّفاقِ حَتّی یَدَعَها؛ مَنْ اِذا حَدَّثَ کَذَّبَ واِذا وَعَدَ اَخْلَفَ واِذا عَاهَدَ غَدَرَ واِذا خاصَمَ فَجَرَ[۱۲۰]; چهار خصلت است، هرکس به آنها متّصف باشد، منافق است... وقتی با کسی پیمان میبندد، نقض عهد میکند و به پیمان خود پشت پا میزند...».
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) ضمن دستوراتی به «مالک اشتر» میفرماید:
«ایّاکَ والْمَنَّ عَلی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسانِکَ اَو التَّزیُّدَ فیما کانَ مِنْ فِعْلِکَ وَاَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوعُودِکَ بِخُلفِکَ فَاِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الاحسانَ والتَّزیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ والخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِندَاللهِ وعِنْدَ النّاسِ قالَ اللهُ سُبْحانَهُ: (کَبُرَ مَقْتاً عِندَاللهِ اَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعلُونَ)[۱۲۱]; هرگز در کارهای نیک خود بر مردم منت مگذار و کاری که انجام میدهی، بزرگ مشمار. مبادا در وعدههایی که میدهی تخلف ورزی؛ زیرا منت گذاردن، نیکی را تباه میکند و بزرگ دانستن کار خوب، نور حقیقت را از بین میبرد، پیمان شکنی موجب خشم خدا و مردم میشود. خداوند میفرماید: نزد خدا بسیار مورد خشم است که سخنی را بگویید که عمل نمیکنید».
همچنین آن حضرت (علیه السلام) میفرماید: «اِنَّ الْوَفاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَما أَعْرِفُ جُنَّةً أَوْقی مِنْهُ[۱۲۲]; به راستی که وفا و صداقت با هم توأم است و من سپری نگهدارنده تر از وفای به عهد ندیدم».
اسلام به مسأله تربیت فرزند فوق العاده اهمیت داده و با دستورات جامع و متین خود، وظایف اخلاقی والدین را نسبت به فرزندان روشن کرده است.
وقتی پدر و مادر به وظایف اخلاقی و تعهدات خود عمل نکنند، نمیتوانند فرزند خود را به فضایل اخلاقی متصف سازند، چه، اثر عمل، خیلی مهمتر از گفتن و تذکر دادن است. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) از وعده دادن به اطفال و عمل نکردن طبق آن صریحاً نهی فرموده است: «وَلا یَعِدِ الرَّجُلُ صَبِیَّهُ لا یَفی لَهُ[۱۲۳]; انسان نباید به فرزند خود وعده دهد و وفا نکند (و از عهد خویش تخلف نماید)».
«یک پسر شانزده ساله که روز به روز مرتکب دزدیهای بزرگتری میشد، برای درمان به من سپرده شده بود. هنگامی که این پسر هفت یا هشت سال داشت یک روز پدرش او را وادار کرده بود که یکی از اسباب بازیهای خود را به دختر ارباب بدهد در حالی که این کودک پس از ماهها انتظار و کوشش و تمرکز همه قدرتش در اتخاذ روشی که این اسباب بازی را برای او به جایزه میآورد موفق شده بود که به آرزوی خویش دست یابد؛ اتفاقاً وقتی که پدرش وی را وادار میکرد تا این بازیچه را به دیگری بسپارد به او وعده کرده بود در مقابل آن یکی دیگر برایش خریداری خواهد کرد امّا بر اثر غفلت و سهل انگاری فراموش کرد به این وعده وفا کند آن وقت کودک دل شکسته و نومید شده یک روز از گنجه مادرش یک قطعه شکلات دزدیده روزی که او را به من سپردند یک در و یک شیشه را شکسته، مرتکب دزدی شده بود، به راه راست آوردن این پسر کار دشواری نبود و من موفق شدم که وی را عوض کنم؛ زیرا پدر و مادر او بودند که با ارتکاب یک رشته خطاهای روانشناسی وی را به این صورت درآورده بودند در حالی که ممکن بود اگر این وضع ادامه مییافت کودکی که گمان میرفت روزی مرد دلیر و مصممی شود در آینده یک جانی خطرناک به بار آید».
«دکتر آلندی»
حضرت علی (علیه السلام) طرز سلوک و رفتار انسان را با دوستان بیان میفرماید: «اِذَا اتَّخَذْتَ وَلِیَّکَ فَکُنْ لَهُ عَبْداً وَامْنَحْهُ صِدْقَ الْوَفاءِ وَحُسْنَ الصَّفاءِ[۱۲۴]; هرگاه دوستی برای خود انتخاب کردی، بنده او باش و وفاداری و صمیمیت را نثارش کن».
کسی لایق دوستی و معاشرت است که دارای مزایا و صفات برجسته و فضایل انسانی باشد و شخص بتواند در پرتو معاشرت با او روان خویش را جلا و عظمت بخشد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «مَنْ عامَلَ النّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وحَدَّثهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُمْ وَوَعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ کانَ ممَّن حُرِّمَتْ غَیْبَتُهُ کَمُلَتْ مُرُوءتُه وظَهَرَ عَدلُهُ وَوَجَبَتْ اُخُوَّتُهُ[۱۲۵];
اشخاصی که در معاشرت خود با مردم ستم نمیکنند و در سخن و گفتار، دروغ و خلاف واقع نمیگویند و از عهد و پیمان خویش تخلّف نمینمایند؛ اینها از کسانی هستند که غیبت شان حرام است ودر انصاف و جوانمردی کاملند و از جاده عدالت خارج نمیشوند، شایسته است که انسان با چنین افرادی طرح الفت و رفاقت بریزد».
«اگر با اشخاصی که صاحب روح بلند و اخلاق عالی هستند زندگانی کنید احساس خواهید کرد که قوه مرموزی روح و اخلاق شما را به طرف مجد و تعالی میکشاند دوستی با اشخاصی که عاقل تر و فاضل تر و با تجربه تر از خود ما هستند دارای قیمت بسیار است؛ زیرا صحبت آنان روحی تازه در انسان میدمد و راه و رسم زندگانی را به ما میآموزد و عقاید و نظریات ما را نسبت به دیگران اصلاح مینماید. این اشخاص اگر از خود ما قوی تر باشند ما هم در اثر مجالست و معاشرت با آنها قوی میشویم و از قدرت معنوی آنها استفاده میبریم؛ چون معاشرت آنها قوای معنوی ما را زیاد میکند و مقصد و منظور ما را در دنیا بلندتر و عالی تر کرده ما را برای انجام امور زندگانی خویش و کمک و مساعدت به دیگران آماده وحاضر میسازد. معاشرت با مرد نیک همیشه مولد خوبی و نیکویی است؛ زیرا اخلاق خوب مانند نوری است که به اطراف میتابد و نزدیکان خود را روشن میسازد». «ساموئیل اسمایلز»
با توجه به مطالب فوق وظیفه هرکس نسبت به عهد و پیمانش مشخص و روشن میشود.
خیانت
رابطه اعتماد عمومی و انجام وظایف
حس «اعتماد عمومی» اساس یک اجتماع سالم و نیرومند است، جامعهای را میتوان خوشبخت و سعادتمند دانست که رشته اعتماد و اطمینان میان افراد آن به طور کامل برقرار باشد، امّا وقتی مردم از حدود وظیفه خود خارج شوند و نسبت به حقوق یکدیگر «خیانت» کنند قوس نزول حیات اجتماعی شروع میگردد.
وظایف گوناگونی بر زندگی اجتماعی حکمفرماست و هرفرد وظیفهای دارد که از ناحیه عقل و فطرت و دین موظف است مسؤولیت خود را درست ایفا کند تا اینکه پرتو درخشان اطمینان و اعتماد، در آسمان زندگی بشر جلوه گر شود. هرگز نمیتوان تکالیف را از قاموس زندگی انسان حذف کرد و از وظایف خطیری که شخص در پیشگاه خدا و نسبت به خود و در برابر اجتماع دارد، صرفنظر کرد و آنها را بی اهمیت و ساده تلقی نمود. آدمی طبق فطرت خود از مناسبات و همزیستی اجتماعی ناگزیر است و چون در روابط افراد با یکدیگر حقوقی تولید میگردد، لذا به منظور برقراری نظم و مصونیت از تصادمات و آشفتگی چارهای نیست جز اینکه از یک سلسله مقررات پیروی شود تا در سایه تعاون و همکاری و استمداد از نیروی دیگران راه حل مشکلات زندگی هموار گردد. هرچند ایفای وظایف دشوار، مستلزم فداکاری و استقبال از مشکلات است و بشر همیشه میل دارد بدون تحمل رنج و زحمت به سعادت و آسایش برسد، و این تمایل هم از خصایص طبیعی او میباشد، امّا باید توجه داشت که نیکبختی جز در سایه انجام وظایف امکان پذیر نخواهد بود و همان طوری که گفتهاند: «خوشبختی پاداش انجام وظیفه است» تا حدودی میتوان شخص را در مسؤولیت دیگران نیز سهیم دانست؛ زیرا تخلف و سرپیچی یک فرد از وظایف خود، در عقاید و افکار مردم آثار سویی میگذارد و قهراً در رفتار و شیوه عمل آنان تحولی ایجاد میکند. سعادت اجتماعی از سعادت فردی پرارزش تر بلکه اساس و مبدأ سعادت افراد است، تجاوز به حقوق نوع با روح عدالت اجتماعی سازگار نیست و در نظم عمومی رخنه ایجاد میکند. احترام به حیات و آزادی و حیثیت همنوعان از وظایف ضروری هرفرد میباشد، اشخاصی که روحشان با وظیفه شناسی مأنوس است و وظایف خود را در اجتماع، صمیمانه انجام میدهند، علاوه بر اینکه اعتماد عمومی را به خود جلب میکنند و در میدان مسابقه زندگی پیروزیهایی نصیبشان میگردد، بر میزان رفاه و سعادت افراد جامعه نیز میافزایند و در پیشرفت کار و حصول موفقیتهای دیگران هم کمک شایان و مؤثّری مینمایند.
ساموئیل اسمایلز میگوید: «وظیفه به منزله دینی است که به عهده انسان است هرکس بخواهد از ننگ بی اعتباری و ورشکستگی اخلاقی بپرهیزد باید این دین خود را بپردازد و پرداخت آن نیز میسر نیست مگر به وسیله جدیت و کوشش و سعی و عمل متمادی در امور زندگانی، انجام وظیفه و تکلیف، یگانه مشغله عمده انسانی است، از روزی که وارد عرصه زندگانی میشود تا روزی که از آن خارج میگردد. هرجا قوه و قدرتی هست تکلیف و وظیفه نیز با آن توأم است؛ زیرا انسان به منزله مأموری است که عهده دار خدمتگذاری و فایده رساندن به خودش و دیگران میباشد وظیفه شناس شالوده اش بر حس عدالت پروری و محبت قرار گرفته است و نمیتوان آن را فقط فرض و عقیده تصور کرد بلکه قاعده و سرمشقی است که زندگانی انسان مطابق آن اداره میشود و آثار و علایم آن از رفتار و کردار شخص که مظاهر وجدان و اراده وی است ظاهر میگردد، روح وظیفه شناسی را باید بزرگترین نعمت و موهبت اقوام و ملل عالم دانست و هر ملتی که افراد آن دارای این روح شریف باشند به عظمت و ارتقاء آتیه آن میتوان امیدوار بود امّا اگر برعکس این روح از میان ملتی رخت بربندد و جای خود را به حس عیاشی و خودخواهی و نفع پرستی بسپارد به حال آن ملت بدبخت زار باید گریست؛ زیرا به حکم طبیعت، فرمان انقراض و اضمحلال آن دیر یا زود امضا خواهد شد!».
خیانت و خطرات آن
هرگز نمیتوان انکار کرد که علل گوناگونی در نفوذ فساد و انحراف عمیق دراجتماع کنونی دخالت دارد، ولی هنگامی که عوامل افلاس معنوی وانحطاط جامعه راموردرسیدگی قرارمی دهیمومسایل مربوط به روحیات آن را به اندازه کافی مطالعه میکنیم متوجه میگردیم که یکی از قویترین عوامل این درماندگی و بدبختی، استیلای «خیانت» بر افکار جامعه و رخنه آن در جمیع شؤون زندگی مردم است؛ خطری که امروز از ناحیه شیوع خیانت متوجه اجتماع گردیده و به تدریج بنیه معنوی جامعه را تحلیل میبرد، از هرخطری بیشتر و اسف انگیزتر است. خیانت آیینه روح را تیره ساخته، سیر عواطف و افکار را به راه ضلالت و گمراهی میکشاند.
در اثر طغیان شهوت، صفت «خیانت» در وجود انسان جایگیر میشود و شخص به جای اینکه از ایمان و نیروی عقل خود الهام بگیرد، اندیشههای اهریمنی او را به سوی پستی و دنائت فرمان میدهند.
هرکسی در محیط خود بیش از هرچیز به جلب اعتماد دیگران نیازمند است؛ یک صنعتگر یا بازرگان ممکن است از طرق مختلف خیانت، سودهایی به دست آورد و مدتی با نیرنگ و دسیسه بر رسواییهای خود پوششی بکشد، ولی بالأخره روزی پرده بالا میرود و اعتبار خود را که بزرگترین سرمایه وی محسوب میشود، از دست میدهد و به شرف و حیثیت طبقه خود نیز لطمه فاحشی خواهد زد.
خائن، پیوسته با یک نوع اضطراب و دغدغه دست به گریبان است و به هرچیزی با بدبینی نگاه میکند، علت این احساس رنج و پستی را که او را میآزارد باید در درون خودش جستجو نماید؛ زیرا:
چون نیک در نگری آنکه میکند فریاد *** زدست خوی بد خویشتن بفریاد است
بدیهی است که آسایش خاطر و رفاه عمومی در گرو گسترش «امنیت» است، ناامنی و آشفتگی مرگباری که به واسطه شیوع «خیانت» در محیط جامعهای حکمفرما میشود، به منزله ترور شدن فرشته عدالت، و نابودی اساس تشکیلات و موجودیت آن ملت است؛ آری، آنجا که امنیت نیست، آزادی نیست، برادری و انسانیت وجود ندارد. خیانت منحصر به امور خاصی نیست، بلکه معنای وسیعی در بر دارد، و کلیه اعمال انسانی را شامل میشود؛ هرگفتار و کرداری را که مورد بررسی قرار دهیم، دارای حد مشخص و دقیقی است که اندکی انحراف و تخطی از آن موجب میشود انسان از «مرز امانت» عبور کرده و در «جاده خیانت» و نادرستی قدم بگذارد.
بزرگی به فرزند خود چنین اندرز میدهد: «فرزند! تو فقیر و تهیدست باش و بگذار دیگران در مقابل چشم تو با فریب و خیانت غنی و مالدار شوند تو بدون جاه و مقام زندگی کن و بگذار دیگران با سماجت و شوخ چشمی به مناصب عالیه برسند تو با درد و رنج و ناکامی بساز و بگذار دیگران با چاپلوسی و تملق گویی به مقاصد و آمال خود برسند، تو از حشر و مجالست با بزرگانی که دیگران برای نزدیکی به آنها خودکشی میکنند چشم بپوش و صرفنظر کن تو بهتر است خرقه فضیلت و تقوی را به دوش افکنی، وقتی که موی سرت سفید شود و یک لکه سیاه بر دامن شرافت و نیک نامی ات ننشسته باشد آن وقت شکر خدا را بجای آور و با خاطری شاد و دلی خرسند تسلیم مرگ شو!».
امانت داری سرمایه جوانمردان است امین، مرجع اعتماد و اطمینان عمومی بوده، زندگی پرافتخار و درخشانی را میگذراند و در همه شؤون جانب امانت را رعایت میکند و بالأخره اعمال او عصاره یک سلسله تجربههای عمیقی است که در جریان امور کسب کرده و به رهبری آن در طریق زندگی پیش میرود.
محکومیت خائن از نظر اسلام
خداوند متعال یک سلسله قوانین و مقرراتی را که برای بندگان وضع نموده، به عنوان «امانت» از آنها نام برده و از هرگونه خیانتی نسبت به آن به شدت نهی کرده است:
ـ (... لاَتَخُونُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُواْ أَمَـنَـتِکُمْ...)[۱۲۶]; «به خدا و رسول خیانت نکنید و (نیز) در امانات خود خیانت روامدارید».
ـ (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّواْ الاَْمَـنَـتِ إِلَی أَهْلِهَا...)[۱۲۷]; «خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانشان رد کنید».
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید:
ـ «غایَةُ الْخِیانَةِ خِیانَةُ الْخِلِّ الْوَدُود وَنَقْضِ الْعُهُودِ[۱۲۸]; منتها درجه خیانتکاری خیانت کردن به دوست مهربان و شکستن عهد و پیمانهاست».
ـ «شَرُّ النّاسِ مَنْ لا یَعْتَقِدُ الاَْمانَةَ وَلا یَجْتَنِبُ الْخِیانَةَ[۱۲۹]; بدترین مردم کسی است که به امانت داری ایمان ندارد و از خیانت نمیپرهیزد».
«اِیّاکَ وَالْخِیانَةَ فَاِنَّها شَرُّ مَعْصِیَة وَاِنَّ الْخائِنَ لَمُعَذَّبٌ بِالنّارِ عَلی خِیانَتِهِ[۱۳۰]; از خیانت برحذر باش؛ زیرا که آن بدترین گناه است و شخص خائن به جرم خیانتش در آتش معذب خواهد بود».
امام صادق (علیه السلام) به یکی ازاصحاب خود چنین سفارش میکند: «عَلَیْکُمْ بِصِدْقِ الْحَدِیْثِ وَاَداءِ الأَمانَةِ اِلی الْبَرِّ والفاجِرِ فَاِنَّهُما مِفْتاحُ الرِّزْقِ[۱۳۱]; شمارابه دوچیزسفارشوتوصیه میکنم: نخست راستگویی، دوّم رد امانت به نیکوکار یا بدکار؛ زیرا این دو صفت کلید رزق و روزی میباشند».
اسلام با برنامههای حیاتبخش و دستورات عالی خود مردم را به طور همگانی به سوی یک زندگی سعادتمند و پایداری در انجام وظایف فراخوانده و برای حفظ جهات امانتها توصیههای فراوانی کرده است.
امام سجاد (علیه السلام) میفرماید: «عَلَیْکُمْ بِأَداءِ الأَمانَةِ اِلی مَنِ ائْتَمَنَکُمْ فَوَالّذِی بَعَثَ مُحَمّداً بِالحقِّ نَبِیّاً لَوْ انَّ قاتِلَ اَبی الحُسَیْنِ بنِ عَلیٍّ اِئْتَمَنَنی عَلی السَّیفِ الَّذی قَتَلَهُ بِه لأَدّیْتُهُ اِلیه[۱۳۲]; شما را به ادای امانت سفارش میکنم، سوگندبه آن کسی که محمد (صلی الله علیه وآله) رابه پیمبری برگزید، اگر قاتل پدرم، حسین بن علی (علیهما السلام) همان شمشیری را که با آن پدرم را به شهادت رسانید، به عنوان امانت به من بسپارد در رد امانتش هرگز کوتاهی نخواهم کرد».
خیانتکار به قدری از نظر اسلام محکوم و بی ارزش است که اگر کسی در شرایط مخصوصی اموال مردم را مورد دستبرد قرار دهد، اسلام به جرم سرقت حکم قطع دست وی را صادر میکند، و به منظور رعایت حیثیات و حق اجتماع و حفظ امنیت عمومی، با کمال خشونت قانون مجازات را درباره خائن اجرا میسازد، تا روح وظیفه شناسی در جامعه زنده شود و زمینه پدید آمدن یک اجتماع صالح و شایسته فراهم گردد.
هر عمل خلاف و ناشایستی گذشته از آنکه از عوامل سقوط انسانیت است، برای مرتکبین آن در زندگی نیز آثار شومی دارد و سرانجام در همین دنیا به نتایج آن مبتلا خواهند شد.
نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَبِهِ فِی الدُّنْیا[۱۳۳]; هرکه مرتکب عمل نادرستی شود، دردنیاسزای بدکرداری خود را خواهد دید».
«هریک از خبط و خطایایی که من در زندگانی مرتکب میشوم علیه من قیام میکند و خوشی و سعادت را از من سلب مینماید و قوه تصرف و فهم و ادراک مرا مختل میسازد امّا برعکس هرگونه سعی و جدیتی که در گذشته از من به ظهور رسیده است و هر برق راستی و حقیقتی که از اعمال و افکار من تابیده است همیشه با من صاحب و همراه است و مرا در حصول آمال ومقاصدنیکم تقویتوتشویق می کندقانون میکانیکی که میگوید عمل و عکس العمل مساوی با یکدیگرند در علم اخلاق نیز حقیقت دارد اعمال خوب و بد هردو در صاحب خود تأثیر عملی وعکس العملی داردوهمان اثررا هم در اشخاصی که تابع آنها هستند و از آنها پیروی و تقلید مینمایند ایجاد میکند».
«روسکین»
مولای متقیان علی (علیه السلام) فرمود:
ـ «صِحَّةُ الاَْمانَةِ عِنْوانُ حُسْنِ الْمُعْتَقِدِ[۱۳۴]; درستی و امانتداری نشانه ایمان پاک و نیک اعتقادی است».
ـ «اَلْخِیانَةُ دَلِیلٌ عَلی قِلَّةِ الْوَرَعِ وَعَدَمِ الدِّیانَةِ[۱۳۵]; خیانت دلیل بر کمی پرهیزگاری و بی دینی است».
«ایمان» برای روح یک سلاح دفاعی و اساسیترین عاملی است که میتواند در اعماق روح بشر نفوذ نموده و اعمال و کردار شخص را تحت کنترل دقیق قرار دهد. «ایمان» با نیروی شگرف خود مسؤولیت فردی و اجتماعی را در انسان زنده کرده و از فساد محیط و آلودگیها جلوگیری میکند.
«ایمان» جامعه را به درستکاری سوق داده و جلو سیلاب مفاسد و خیانتها را میگیرد، لذا والدین مسؤولیت مهمی در پی ریزی بنای سعادت فرزندان خود دارند و موظفند عادات نخستین اطفال را مورد توجه قرار دهند و «ایمان» به خدا را در دل آنان زنده کنند و صفات و مزایای برجسته را در وجودشان تقویت نمایند.
امام سجاد (علیه السلام) فرمود: «أَنَّکَ مَسْؤُولٌ عَمّا وُلّیتَهُ مِنْ حُسْنِ الأدَبِ والدَّلالَةِ عَلی رَبِّه وَالْمَعُونَةِ لَهُ عَلی طاعَتِه[۱۳۶]; تو در سرپرستی فرزندت مسؤولیت داری؛ موظفی فرزند خود را به اخلاق و آداب پسندیده پرورش دهی و او را به پروردگار بزرگ راهنمایی نمایی و در مورد اطاعت و فرمانبرداری از خداوند او را یاری و مدد کنی».
«کافی نیست که دین و مذهب خیلی اجمالی و نظری در خانواده رعایت شود نه، لازم است پدر و مادر جزئیات رفتار و کردار و احساسات و عواطف را همه جا با پرتوی از ایمان گرم و روشن سازند دین را از پیرایهها و بند و قیود افزوده شده رها سازید و پس از آن اصول و مبانی نجات بخش و اوج دهنده آن را در اعماق روحهای پاک و صافی که نگران پند و اندرزهای شما هستند رسوخ دهید. در حساسترین دقایق زندگی ایمان و اتکال، فرزندان شما را نگهداری میکند و همواره از شکست آنها، از سقوط آنها و از انحراف آنها جلوگیری خواهد کرد».
«ریموندپیج»
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «اِنَّ بِذَوِی الْعُقُولِ مِنَ الْحاجَةِ إِلَی الاْدَبِ کَما یَظْمَأُ الزَّرْعُ اِلَی الْمَطَرِ[۱۳۷]; بشرصاحب عقل وخردبه ادب، کمال نیازمندی را دارد، همچنانکه مزارع و کشتزار به آب باران محتاج و نیازمند است».
«شاید بعضی عصبانی شوند اگر بگویم که ادب مانند راه رفتن و سخن گفتن بدون اراده برای انسان طبیعی میشود و یا به عبارت دیگر، اوّلین وظیفه اجتماعی یا الفبای تمدن میگردد. باید دانست که عقل برای مؤدّب بودن کمکی نمیکند بلکه ادب پیش از آنکه فکر بیدار شود و علایم عقلانی آن ظاهر گردد؛ یعنی پیش از آنکه بوجود آید حکمفرما باشد! ادب از عقل استفاده میکند و به هیچ وجه از او کمکی نمیگیرد از این رو، زمانی که مادری میگوید: وقتی بزرگتر شد، خواهد فهمید دلم به حال قضاوت نادرستش میسوزد؛ زیرا ادبی را که در طفولیت عادت نشده با عقل و فهم نمیتوان بدست آورد، میتوان گفت ادب، عقلی است فعال که ما را از گمراهی نجات میدهد و راه صحیح و کوتاه را برای اعمال ما باز میکند. ادب از هرنوع رکود و خمودی ممانعت مینماید و همانطور که با عواطف و امیال شدید و شهوات مخالف است از دشمنی و تنفر نیز احتراز میجوید. ادب، انسان را اجتماعی میسازد و از عدم اعتنا به دیگران و توجه مخصوص به خود که اغلب در اثر عادات بوجود میآید جلوگیری میکند شخصی که با ادب است بالطبع حتی تفرّدش هم کمتر خواهد بود، ادب از آن جهت که عمومی است انسان را اجتماعی میسازد، پس امری جهانی است و اوّلین زبان زنده اجتماعی ما است و سبب بیداری ذهن نیز میگردد».
«ژیلبرت روبن»
علی رغم تمام مساعی و کوششهایی که امروز در وضع قوانین شدید برای جلوگیری از تجاوزات خائنانه میشود و مواد آن مرتباً مورد جرح و تعدیل قرارمی گیرد، وهمچنین سازمانهای وسیع و مجهز قضایی و اجرایی که پیوسته با عوامل خیانت و نادرستی به مبارزه سرگرمند، همه اقدامات، عقیم و بی نتیجه مانده، بلکه دامنه آن به طور وحشت زایی وسعت مییابد.
بُخل
تعاون و همکاری
انسان از نظر ساختمان طبیعی دارای استعداد مخصوصی است و برای رشد و تکامل و به ثمر رساندن آن به کمک و مساعدت صمیمانه دیگران نیاز دارد؛ بنابراین، اصل «تعاون» همیشه به صورت یک عامل مؤثّر در راه پیشرفت و موفقیتهای شخص، خودنمایی میکند.
دستگاه آفرینش، انسان را برای زندگی اجتماعی آفریده و وی فطرتاً علاقه منداست درحل مشکلات زندگی باهمنوعان خودتشریکمساعی کند.
هر کدام از رویدادهای جهان و خواستههای نفس، مشکلاتی برای آدمی ایجاد میکند و هر دم انسان در صحنه زندگی با حوادث تلخ و ناگواری رو به رو میشود و به دشواریهای متنوع و گوناگونی برمی خورد؛ خلاصه در نشیب و فرازها و کشاکش گرفتاریهای زندگی هرگز از استعانت جستن از دیگران بی نیاز نخواهد بود، براساس همین ناموس عمومی و سنّت تغییرناپذیر، تکالیف از حالت تمرکز بر دوش یک فرد خارج و در میان افراد و طبقات گوناگون تقسیم شده است، مساعدتهای یک فرد به هر اندازه ناچیز باشد، باز برای پیشرفت اجتماع مفید است و قسمتی از نواقص اجتماعی ترمیم میشود.
چون حالات اجتماع در فرد موجود است، لذا از جهاتی میتوان جامعه را به بدن انسان تشبیه کرد، همانطوری که سازمان بدن از واحدهای مختلفی ترکیب یافته و بین آنها رابطه طبیعی وجود دارد و بقای آدمی وابسته به این است که هریک از اعضا وظیفه و فعالیت مخصوص خود را انجام دهد و از حدود وظایف خویش تخطی و تجاوز ننماید، جامعه نیز از واحدهای افراد تشکیل شده و حفظ موجودیت و بقای اجتماع مستلزم این است که هریک از اعضای تشکیل دهنده اجتماع به وظایف اساسی و اصلی خویش که بسی خطیر و قابل توجه است، آشنا باشد و صمیمانه به انجام تکالیفی که به عهده اش محول گشته، بپردازد و در مقابل برخورداری از مزایای اجتماع و سهمی که از نتایج اعمال دسته جمعی میبرد، در قلمرو مسؤولیت و منطقه صلاحیت خویش و به مقتضای استعداد و فن خاصی که در آن مهارت پیدا کرده، ذخایر وجودی خود را اعم از مادی و معنوی در راه اداره امور و اصلاح اجتماع به کار اندازد.
تعمیم رفاه و تأمین آسایش و پیروزی بر موانعی که دایم بر سر راه انسان وجود دارد، هنگامی امکان پذیر است که «حس تعاون» بر روابط مردم حاکم باشد؛ زیرا در سایه همکاری است که زندگی رونق میگیرد، فعالیتها به ثمر میرسد و چرخهای اجتماع در مسیر رشد و ترقی خود با هماهنگی خاص به گردش میافتد.
تأثیر منفی بخل بر عواطف
از اعماق روح انسان احساسات لطیفی میجوشد که نتایج و ثمرات آن فوق العاده گرانبهاست؛ عواطفی که منشأ «تعاون» و کمک به ابنای نوع قرار میگیرد؛ احساسات پاکی که به صورت مساعدتها تجلی میکند، از عالیترین مزایای روحی و خواستههای انسانی است، احساسات است که انسان را از مشاهده بدبختیها و رنجها متأثر ساخته و برای هرگونه فداکاری و از خودگذشتگی آماده میسازد و سبب میشود که انسان بدون انتظار کمترین پاداشی از منافع شخصی خود به خاطر کاستن رنجهای دیگران چشم بپوشد.
دکتر «کارل» میگوید: «هیچ چیز جز به بهای فداکاری پیشرفت نمیکند و بدون گذشت، عظمت روحی بدست نمیآید. گذشت از هستی و شهرت و زندگی، به خاطر عشق به همنوع و وطن و یا یک ایده آل بزرگ فداکاری سربازی است که با اراده خود در میان میدانهای دهشتناک نبردهای امروزی قدم میگذارد، «نوکوشی» است که به تنهایی، مریض و ناتوان لابراتور خود را در انستیتو روکفلر نیویورک ترک میکند تا در آفریقا از تب زرد بمیرد، روش آنها است که با جمال و حقیقت آشنا شدهاند و با تمام نیروی خود به سوی خداوند میگروند و به خاطر حکومت عدل و عشق در جهان جان خود را فدا میکنند، آنچه آدمی را به اوج سرنوشتش میرساند احساسات است نه عقل، روان بوسیله رنج و شوق، بیشتر تعالی میپذیرد تا به کمک عقل و در این سیر جایی عقل را که بار گرانی شده است به پشت سر میگذارد و به جوهره روان که عشق است منحصر میگردد؛ همه کس میتواند در این راه قدم بگذارد که در ماورای تیرگی ابرها به روشنایی قلل بلند میرسد».
گاهی در ضمیر آدمی صفتی جایگیر میشود که ریشه عواطف و وجدان را میسوزاند و طبع را برای از دست دادن همه گونه فضایل آماده میسازد.
«بخل» صفت نکوهیدهای است که ملازم با پشت پا زدن به تعهدات وجدانی و اخلاقی و بی اعتنایی به اصول انسانی است و علاوه بر اینکه به محدودیت و تنگی افق فکر میانجامد، شخص را در معرض تحقیر و نکوهش قرار میدهد و نوعی حس تنفر در افکار عمومی پدید میآورد. اندیشه بخیل به مقتضای بخل ولئامتی که در اعماق روحش نفوذ کرده است، پیوسته پیرامون مادیات دور میزند و روی نقطه ثروت متمرکز میگردد و به همین علت «بخیل» از داشتن فکر آزاد و درک حقایق و واقعیتهای زندگی و ارزشهای معنوی و اخلاقی بی بهره و محروم است. ثروت هدف و اصل نیست، بلکه برای تأمین احتیاجات است و به خودی خود جنبه وسیلهای دارد و پس از تأمین نیازمندیهای اساسی و اصلی در آسایش و رفاه اشخاص نقش مؤثری ندارد و هرگز نمیتواند ناآرامیها و رنجهای درونی را درمان بخشد.
«وحشت بینوایی و فقر موهوم» آفتی است که گریبانگیر «بخیل» میشود و از اندوه و غم تلخی که از این راه بر جانش سایه میگسترد، خلاصی ندارد و لذا بر روی دارایی و توده ذخایر خود از آسایش و فراغت محروم، و جز رنج و محنت ثمری نمیبرد.
«آویبوری»، دانشمند انگلیسی میگوید: «مردم، آرزوی ثروت دارند و غیر از آن چیزی نمیخواهند گویی ماوراء ثروت هیچ چیز قابل خواستن نیست خیلی از اشخاص از معرفت، لذتی نمیبرند و روز و شب مانند یهودی سرگردان در جستجوی مال و منال، خور و خواب و راحت و آرام را بر خود حرام میکنند آنانکه زندگی را برای جمع مال میخواهند از حقیقت دور افتادهاند و نمیدانند که ثروت وسیله لذت است نه عین لذت، مال پلی است که ما را از ورطه فلاکت مادّی رهایی میدهد، چه بیچارهاند آنهایی که عمر خود را به استوار کردن پل میگذرانند، نباید حیات خود را در راه ثروت تلف کنیم باید مال را برای خودمان بخواهیم نه خودمان را برای مال. بیچارگانی که چون تشنه سوخته در ریگزار دنیا دایم در جستجوی مال میدوند به حقیقت بدبختند که از ثروت خود جز رنج و محنت ثمری نمیبرند یک عمر به کسب مال میکوشند عمری دیگر باید تا از اندوخته خود تمتعی برگیرند ولی هیهات! نه سخن گفته باز میآید و نه عمر رفته!».
گویا میان «ثروت» و «بخل» یک نوع رابطه و همبستگی برقرار است! چه، میبینیم بسیاری از متمکنین، بخیل از کار درمی آیند، اندک مطالعه در امور اجتماعی این حقیقت را بر ما روشن میسازد که تأمین هزینه بینوایان و رسیدگی به وضع زندگی طبقات محروم، غالباً از ناحیه طبقه متوسط صورت میگیرد.
توانگران بخیل که پیوسته مورد عناد و کینه بینوایان قرار میگیرند، خود سبب پارهای از مفاسد اجتماعی هستند؛ زیرا عقدههای فشرده محرومین و ناراحتی و رنجی که بر خاطرشان سنگینی میکند، یکی از عوامل گسترش فساد و پیدایش انحرافات گوناگون است و کسی نیست که تأثیر این سرکوفتگی و نارضایتی را در تکثیر جرایم و انواع انحرافات منکر باشد، چه بسیار از متمکنین که در اثر علاقه مفرط به مال و ثروت از مدار انسانیت و اخلاق منحرف گردیده و با پایمال ساختن حقوق افراد جامعه هرچه بیشتر بر بی عدالتی و ستمگری خود میافزایند، گویی شعله عواطف در کانون وجود آنها رو به خاموشی گذاشته و از بین رفته است!
«جود وسخاوت» هم از عوامل تعالی و ترقی انسان و حاکی از عاطفه عمیق و ریشه دار است و هم نشانه ثبات فکر و بلندی روح و بهترین معرف یک انسانواقعی وآزاده ودر میان صفات پسندیده قیافه ممتازتری دارد. هنوز از ماورای قرنها و در دل ظلمتکده تاریخ چهره «حاتم» تابان است و مردم به پاس انسانیت و همت بلندش او را تجلیل میکنند.
«بذل و بخشش» وقتی قابل ستایش و گرانبهاست که «تقرب به خدا» و تسکین آلام رنجدیدگان، یگانه «هدف» شخص قرار گیرد و از تظاهر و ریا کمترین اثری در آن هویدا نباشد.
بخل از نظر رهبران دین (علیهم السلام)
اسلام به اندازه کافی به شؤون اجتماع توجه کرده و برای تحکیم مبانی الفت و مهر میان طبقات غنی و مستمند، بر «بذل و بخشش» تأکید زیادی کرده و «بخل و لئامت» را به شدت مورد نکوهش قرار داده است.
اسلام با پرورش دادن عواطف انسانی و تقویت روح همکاری و معاونت در جامعه مسلمین اصل «محبت» و «وداد» را عمیق و پایدار میسازد و هرگز اجازه نمیدهد که یک مسلمان متمکن و ثروتمند، از حال مستمندان غفلت ورزد و طبع او به جانب خسّت و لئامت متمایل شود، چه بخل و لئامت سبب میشود که متمکنین از زیربار وظایف مذهبی و حقوقی که اسلام در ثروت آنها برای طبقات محروم سهمی اختصاص داده است، شانه خالی کنند.
قرآن مجید این حقیقت را صریحاً بیان میکند: «آنانکه بخل نمودند و حقوق مستمندان را از ثروتی که خداوند به فضل خویش به آنها داده نمیپردازند تصور نکنند که این خسّت طبع و بخل به نفع آنها خواهد بود، بلکه به زیان آنها تمام میشود؛ زیرا آن مالی که در آن بخل ورزیدهاند، در روز رستاخیز زنجیر گردن آنها شود (و در آن روز) تنها خداوند وارث آسمانها و زمین خواهد بود»[۱۳۸] مسلمین باید به اصول مهر و مودت و همدردی کاملاً پای بند بوده و زندگی آنها براساس کمک و مساعدت یکدیگر استوار باشد و کانون قلبشان از عواطف و احساسات موج زند، از آنجایی که «بخل» و «لئامت» کوبنده عواطف است، لذا با روح اسلام به هیچوجه سازگاری ندارد. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «ما مَحِقَ الإِسْلامَ مَحْقَ الشُّحِ شَیْءٌ[۱۳۹]; هیچ چیز اسلام را چون «بخل» پایمال نمیکند».
بخل صفتی است که آسایش و راحتی را از انسان میگیرد و روح را در عذاب و شکنجه قرار میدهد. نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) میفرماید: «اَقَلُّ النّاسِ راحَةً الْبَخیلُ[۱۴۰]; شخص بخیل کمتر از هرکسی از آسایش خاطر و راحتی برخوردار است».
«آدم مهر طلب غالباً خود را ملامت و سرزنش میکند و از اعمال خود ناراضی است و از این رو است که در بین ما اغلب اشخاص حسرت زندگی دیگران را میخورند و نسبت به یکدیگر به شدت بخل میورزند و این مربوط به چگونگی ثروت و مقام نیست، هرکس در هروضعی باشد باز از مشاهده زندگانی دیگران موضوع و مستمسکی پیدا میکند که شعله بخلش را تیزتر نماید مثلاً اگر کسی خانه و زندگی و مقام خوب و زن و بچه عزیز دارد باز نسبت به دوست خود که هیچ یک از اینها را به قدر او ندارد بخل میورزد که چرا بهتر از او لباس میپوشد یا جوان تر است یا اگر هیچ یک از اینها نبود باز بخل میورزد و میگوید خوشا به حالش که این همه موجبات گرفتاری مرا ندارد خوشا به حالش که بچه ندارد یا ملک و ده ندارد یا از مقام و تمام دردسرهایش بی خبر است. به این طریق شخص مهر طلب غالباً مستمسک و دلیلی برای خود میتراشد تا خود را حقیر و قابل ملامت بخواند و از حقارت خود رنج ببرد و نسبت به دیگری بخل بورزد». «روانکاوی»
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) رحمت و عنایت خداوند را برای کسی مسئلت میکند که پای بند به عشق مال نباشد و مازاد بر احتیاجات خود را به نیازمندان بذل نماید: «رَحِمَ اللهُ امرَءاً أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ قَولِهِ وَأَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ[۱۴۱]; رحمت و لطف پروردگار شامل حال کسی باد که مازاد گفتار خود را نگه دارد و زیادتی اموال و دارایی خود را ببخشد و انفاق نماید».
همچنین آن حضرت میفرماید: «اِتَّقُوا الشُّحَّ فَاِنَ الشُّحَّ اَهْلَکَ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ وَحَمَلَهُمْ عَلی اَنْ سَفَکُوا دِمائَهُمْ وَاسْتَحَلُّوا مَحارِمَهُمْ[۱۴۲]; از بخل بپرهیزید؛ زیرا که بخل پیشینیان را هلاک کرد و آنها را وادار ساخت که به خون یکدیگر دست بیالایند و محرمات را حلال شمارند».
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «عَجِبْتُ لِلشَّقِیِّ الْبَخیلِ یَتَعَجَّلُ الْفَقْرَ الَّذی مِنْهُ هَرَبَ وَیفُوتُهُ الْغِنَی الَّذی اِیّاهُ طَلَبَ فَیَعیشُ فِی الدُّنْیا عَیْشَ الْفُقَراءِ وَیُحاسَبُ فِی الاْخِرَةَ حِسابَ الاَْغْنِیاءِ[۱۴۳]; جای شگفت است از آن بخیل بدبختی که با سرعت به دنبال فقری میدود که از آن گریزان است و امّا ثروت و دارایی که دایم در جستجوی آن است، از دست میدهد و عاقبت وامی گذارد، پس زندگی او در دنیا، زندگی مستمندان و فقرا و حسابش در آخرت، حساب اغنیا و توانگران است».
«بعضی اشخاص به ظاهر ثروتمند و به باطن فقیرند که مالک مال خود نیستند و از فرط خساست قدرت خرج کردن آن را ندارند مالشان چون زنجیر طلا به گردنشان بسته و جز رنج و عذاب از آن نتیجهای نمیگیرند؛ اینجاست که مال وبال میشود و ثروت مایه نکبت».
«آویبوری»
«بخل» رذیلتی است که اگر کسی به آن مبتلا شود، حتی مورد تنفر و انزجار فرزندان خود نیز واقع میگردد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود:
ـ «جُودُ الرَّجُلِ یُحَبِّبُهُ اِلی اَضْدادِهِ وَبُخْلُهُ یُبَغِّضُهُ اِلی اَوْلادِهِ[۱۴۴]; مرد که بخشنده شد، دشمنانش او را دوست میدارند و امّا اگر به بخل و لئامت آلوده گردید، مورد دشمنی و بیزاری فرزندانش نیز واقع میشود».
ـ «عَلَی الشَّکّ وَقلَّة الثّقَةِ مَبْنَی الْحِرْصِ وَالشُّح[۱۴۵]; بنای حرص و بخل بر پایه شک و عدم اعتماد و اطمینان قرار گرفته است».
«دو صفت سخاوت و استقلال که ناشی از اطمینان و اعتماد به دیگران وخودمامی باشد وقتی متحد و توأم شوند سبب تکمیل اخلاق اجتماعی و لذت و تمتع کامل از عالم اجتماع میگردند و تا این دو صفت متحد نشوند اخلاق اجتماعی صورت کمال نپذیرفته و استفاده کامل از اجتماع تحقق نخواهد یافت».
«د. فارمر»
امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) ارزش «سخاوت» و «جود» را اینگونه شرح میدهد: «السَّخِیُّ اَلْحَسَنُ الْخُلْقِ فِی کَنَفِ اللهِ لا یَسْتَخْلی اللهُ مِنْه حَتّی یَدْخُلَهُ الجَنَّةَ وَما بَعَثَ اللهُ عَزَّوَجلّ نَبِیّاً وَلا وَصِیّاً اِلاّ سَخِیّاً وَما کانَ اَحَدٌ مِن الصّالِحینَ الاّسَخِیّاً وَما زالَ اَبی یُوصِینی بِالسّخاءِ حَتی مَضی[۱۴۶]; سخاوتمند خوش خلق در پناه خداوند است، سرانجام او را وارد بهشت سازد، خداوند، هرگز پیغمبر و وصی پیغمبری را به هدایت خلق گسیل نداشت، مگر آنکه «سخی الطبع» بود. هیچکس در صف نیکان قرار نگرفت، جز آنکه بدین صفت آراسته بود. پدرم پیوسته در زمان حیات خود مرا به جود و بخشش سفارش میکرد».
در یکی از جنگهای اسلامی هنگامی که سپاه اسلام و مشرکین در برابر یکدیگر قرار گرفتند، حضرت علی (علیه السلام) با یکی از جنگجویان مشرک در میدان مشغول پیکار شد، مرد مشرک در حین نبرد از حضرت علی (علیه السلام) درخواست کرد شمشیرش را به او ببخشد، حضرت علی (علیه السلام) بی درنگ به دنبال این تقاضا شمشیر خود را به وی تسلیم کرد.
آن مرد در حالی که سخت تحت تأثیر علوّ همت آن حضرت قرار گرفته بود، گفت: ای فرزند ابوطالب برای من مایه نهایت اعجاب و حیرت است که در چنین لحظات خطرناکی اسلحه خود را به دشمن میبخشی و خود بدون سلاح میمانی. حضرت علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: این بخشش طبق درخواست و تقاضای تو صورت گرفت؛ زیرا من در هر شرایطی رد تقاضا و خواهش را از شیوه کرم و جوانمردی دور میدانم! مرد مشرک در برابر عظمت روح و بزرگواری حضرت علی (علیه السلام) به زانو درآمد، جانش دستخوش تحول و دگرگونی شد، بلافاصله اسلام را پذیرفت و به صفوف مسلمین پیوست!
«بخیل» بیش ازهرچیزنیازمند به رهبری فکری است واگرازاین رهبری محروم گردد، برای همیشه در لجنزار مادیت و بدبختی باقی خواهد ماند.
حرص
بررسی نیازمندیهای زندگی
از نخستین روزی که بشر بر این کره خاکی قدم میگذارد و زندگی را آغاز میکند، «نیازمندیهای» گوناگونی پیرامون وجودش را احاطه نموده، او را در یک محاصره شدید قرار میدهند؛ یک دسته از نیازمندیها ضروریات ابتدایی زندگی است که بقا وحفظ نظام حیاتی انسان با آنها پیوند ناگسستنی دارد؛ مثلاً، غذا و لباس و مسکن از چیزهایی است که هرگز نمیتوان جلو اینگونه نیازمندیهای طبیعی را سد کرد؛ دسته دیگر حوایج غیرضروری است، دامنه این قبیل توقّعات و خواستهها به اندازهای وسیع و نامحدود و همچنین در حال تغییر و تحول و تنوع است که دسترسی به تمام آنها غیرمقدور و در حقیقت رؤیای پرهیجانی بیش نیست.
هرفردی طبق انگیزه طبیعی و حس احتیاج به دنبال تحصیل مال میرود و در پرتو استعداد خویش با مشکلات و موانع به مبارزه میپردازد، چون قوام رونق زندگی به مال بستگی کامل دارد، قهراً حالات گوناگونی در انسان پدید میآید؛ اگر معیشت آدمی به سختی افتاد و موقعیتهای خاصی او را در شرایط جانفرسا و فشار خرد کننده فقر گرفتار ساخت، زبونی و ناتوانی را در خود احساس میکند، در پی خواستنیها آشفته و پریشان گردیده به هروسیلهای برای برطرف ساختن فقر توسل میجوید. از طرفی غنا و ثروت فراوان نیز غالباً با «کبر» و آلوده شدن به معصیت همراه است، بین آنها یک نوع رابطه و همبستگی خاصی برقرار میباشد. وقتی ثروت بی حدّ و کلیه ابزار و تسهیلات کافی در اختیار انسان قرار بگیرد، از باده غرور و نخوت سرمست میشود و هوسهای بی پایان در مغز وی راه پیدا میکند.
زندگی تجلیات و اشکال گوناگون دارد و هرکس با نظر خاصی به آن مینگرد؛ زیرا سطح استعداد فکری و عقلی مردم یکسان نیست و افکار توده مردم به آن مرحله از کمال نرسیده است که حقیقت زندگی را درک کنند و «منطقه سلامت» و نجات را از «منطقه خطر» تمیز دهند؛ درک این واقعیت و عروج به پایگاه عالی سعادت و نیکبختی مستلزم مطالعه پیرامون اسرار وجود و بالأخره «خودشناسی» است و آن هم جز در قلمرو عقل و منطق مقدور نیست.
انسان باید بداند برای چه منظوری به «بازار وجود» آمده است تا به مقتضای این شناسایی، تلاش در راه سعادت را آغاز و طریق تعالی را بر وفق حوایج روانی و سرشت خود برگزیند و از آنچه که با تکامل روحی متباین است و رشد شخصیت را متوقف میسازد، احتراز کند.
«رستگاری» آن نیست که آدمی در راه استفاده از منابع مادی گوی سبقت را از سایرین برباید؛ زیرا امور مالی هرگز قطب اساسی زندگی نیست و نباید به خاطر نیل به آن حصار تقوا و فضیلت را شکست و شرایط انسانیت را در بوته فراموشی گذارد.
دانشمند نامی، دکتر «کارل» میگوید: «در محیط فکری که لیبرالیسم بوجود آورده اندیشه سود، تمام میدان شعور ما را فراگرفته و ثروت؛ چون بزرگترین مواهب در نظر آمده است، میزان توفیق در زندگی با واحد پولی سنجیده میشود. جستجوی سود مادی از بانک و صنعت و تجارت در تمام فعالیتهای دیگر بشری راه یافته است. محرک اعمال ما نیل به یک پیشرفت شخصی و قبل از همه امتیازات مالی است. اجتماعی که اولویت را برای اقتصاد میشناسد به فضیلت نمیگراید؛ زیرا فضیلت، خواهان اطاعت از قوانین زندگی است و هنگامی که انسان خود را در فعالیتهای اقتصادی محدود کرد کاملاً از قوانین طبیعی پیروی نمیکند بی آنکه سخن بگزاف گفته شده باشد فضیلت، ما را به حقیقت میرساند و تمام فعالیتهای جسمی و روانی ما را بر وفق نظم ساختمانی آنها اداره میکند یک فرد با فضیلت شبیه به موتوری است که مرتب کار میکند. اختلالات و آشفتگیها و ضعف اجتماع امروزی معلول فقدان فضیلت است».
کسب سرمایههای معنوی و روحی هدف اصلی زندگی و مهمترین و پرارزشترین دارایی بشر محسوب میشود؛ کسی که خزانه روحش از ثروتهای معنوی لبریز گردد، کمتر احساس احتیاج به دنیای خارج میکند و در سایه سرمایههای معنوی یک نوع استغنای طبع به دست میآورد که در تمام مراحل عمر با وی همراه است، و چنین شخصی هیچگاه شخصیت و دارایی خود را با مال و تجملات مبادله نخواهد کرد.
حریص را نکند نعمت دو عالم سیر
«حرص» یا «آز» یک حالت درونی است که انسان را به تجسس دایمی ثروت و نفع مادی وامی دارد، به طوری که امور مالی همچون قطبی میشود که افکار و تلاشها و کوششها برمحور آن دور میزند.
«حرص»، این تمایل شوم افراطی ازنیروی خطرناک «شهوت» سرچشمه میگیرد و از عوامل تیره روزی و بدبختی انسان به شمار میآید و پیوسته رؤیای سعادت موهومی کلیه حواسش را به خود معطوف میدارد و بالأخره به قدری پای بند عشق «مال» میشود که حتی حاضر است فضایل اخلاقی و اصول انسانیت را در آستان آن قربانی کند! و هرچه بیشتر بر دامنه فعالیت و سرعت حرکت خود میافزاید، احساس احتیاج در او عمیق تر میشود. «شوپنهاور» میگوید: «تعیین حدود امیالی که برآوردن آنها مربوط به پول و دارایی باشد بسیار مشکل است؛ زیرا قناعت افراد بشر یکسان نیست و میل مردم میزان ثابتی ندارد و حرص و آز افراد بشر متغیر و متفاوت میباشد، برخی از دارائی مختصری که وسایل زندگانی را تأمین نماید خرسند و راضی اند و حال آنکه بعضی دیگر که مال و مکنت فراوان دارند و درآمد آنها مازاد احتیاجاتشان میباشد همواره شکایت میکنند؛ زیرا هنوز امیال آنها کاملاً برآورده نشده است.
بنابر این، امیال و آرزوهای هرکسی حدّ خاصی دارد و موقعی که شخص مطمئن شد، آرزوهایش تا این حد برآورده خواهد شد احساس رضایت وخرسندی میکند ولی موقعی که موانعی برای نیل به مقصود خود مشاهده نمود خویشتن را مأیوس و متألم مییابد. ثروت هنگفت اغنیا چندان فقرا را نمیفریبد و حال آنکه شخص غنی و مالدار با وجود ثروت و دارایی زیاد خود هیچوقت راضی نیست و همواره در صدد بدست آوردن مال دیگری است، ثروت و دارایی اثر آب شور را دارد هرچه انسان زیادتر ازاین آب بیاشامد بیشتر درخویشتن احساس تشنگی میکند».
آری!
حریص را نکند نعمت دو عالم سیر *** همیشه آتش سوزنده اشتها دارد!
اگر این اندیشه بر روح ملتی مستولی شود، به جای استقرار امنیت و عدالت، صحنه زندگی اجتماعی به میدان نبرد و تنازع تبدیل میشود و تصادمات سختی میان افراد جامعه درمی گیرد، بدیهی است در چنین شرایطی بسط اخلاق و معنویات نیز امکان پذیر نخواهد بود.
البته باید به این نکته توجه داشت که مسأله ترقی و تکامل در شؤون مختلف زندگی بااصول «پول پرستی» تفاوت کلی دارد، لذا باید خط فاصلی درمیان آن دوکشید وحساب هریک را از دیگری جدا ساخت؛ زیرا انسان در سیر اجتماعات بشری مانعی برای تحول و پیشروی ندارد، بلکه لازم است در پناه ادراکات فطری و استعداد ذاتی خویش، برق آسا پیش رود.
اصولاً نحوه فعالیت و تکاپوی آزمندان یک رشته بدبختیها و ناکامیها را نیز در اجتماع به بار میآورد؛ آنان بدون پیروی از اصول عدالت میخواهند حوایج خود را به بهای فلاکت افراد دیگر تأمین کنند، به همین سبب به منظور دستیابی به منافع بیشتر، کلیه منابع تولید ثروت را قبضه میکنند و در ایجاد بحرانهای شدید اقتصادی و «فقر عمومی» عامل فوق العاده مؤثری هستند.
عده زیادی «ثروت» را منشأ بسیاری از کارها پنداشته، برای آن اهمیت فوق العادهای قایل هستند، در حالی که بیشتر کارهای بزرگ و عظیم دنیا را فقرا انجام دادهاند؛ اکثر مردان بزرگ، مصنفین و صاحبان اختراع از میان «طبقه فقیر» و «متوسط» برخاستهاند.
اصولاً وسعت معیشت برای بسیاری از مردم مضر و زیان آور است و آلوده شدن به رذایل اخلاقی را که اکثر اوقات از لوازم ثروت و دارایی است در پی دارد؛ مثلاً، یک جوان اگر به ثروت و تمول از طریق ارث دست یابد، ممکن است نیروی فعالیت و سعی در او ضعیف شود، در این صورت محرکی برای تلاش وکوشش نخواهدداشت و همین دارایی سرشار ممکن است اورابه جاده معاصی بکشاند و اوقات وی به جای اینکه صرف کسب علم و دانش شود، بیهوده در راه لهو و لعب تلف خواهد شد.
روزی یکی از معاریف به ملاقات «اپیکتتوس» فیلسوف معروف یونانی رفت، اپیکتتوس؛ چون به صدق نیت وی اعتماد نداشت، او را با سردی پذیرفت و به وی گفت: تو نمیخواهی واقعاً اصول و قواعدی کسب کنی فقط قصد انتقاد از مسلک من را داری آن مرد گفت: «اگر من بخواهم پیرو اینگونه مسلکها بشوم آنوقت من هم مثل تو گدایی خواهم بود که نه ظروف طلا و نقره خواهم داشت و نه مرکب و نه خدم و نه زمین و نه ملک،» اپیکتتوس پاسخ داد «من نمیخواهم این چیزها را داشته باشم و با وجود فقر ظاهری من، تو از من فقیرتری، فرق من و تو این است که من اعتنا و احتیاجی به حامی و منعم ندارم و تو برخلاف من داری پس من از تو غنی تر و توانگرترم، من اعتنا نمیکنم که قیصر اندیشه نیک درباره من میکند یا تصور بد، به این جهت درصدد تملق گویی و مداهنه از وی نیستم؛ من بجای ظروف طلا و نقره تو، استقلال نفس و بی نیازی دارم تو ظروف طلا و نقره داری و افکار و عقاید سفالین، فکر من برای من بمنزله کشور پهناوری است که با کمال خوشی و خرمی عمر خود را به اشتغال با آن میگذرانم امّا تو جز بطالت و اضطراب و بی قراری دایم چه داری؟ تمام دارایی تو در نظر من کم و کوچک است ولی مایملک من بنظرم زیاد و بزرگ است امیال و آرزوهای تو هرگز برآوردنی نیست لیکن آرزوهای من تمام برآورده و حاجاتم اجابت شده است!».
تکیه بر علم و خردکن نه بسیم و زر خویش *** کز سر بی خردی تکیه به زر جاهل کرد!
شکی نیست که مسرت و محنت، هریک به نوبه خود قسمتی از زندگی انسان را فرامی گیرد و هرکس در دنیا اعم از فقیر و توانگر دچار ملالت و اندوه میشود، ولی ثروتی که از دایره احتیاجات تجاوز کند، مسلماً در خوشبختی انسان مؤثر نیست. سقراط میگوید: «برخی از مردم نه جواهرات دارند نه دارایی و نه لباسهای فاخر و نه کاخهای مشید و با وجود این زندگانی را هزار بار خوشتر از ثروتمندان بسر میبرند».
«حریص» در حقیقت اسیر مال و دربند زنجیر نامرئی افکار ناپخته خویش است و تصور میکند این ثروت هنگفت که حتی طبقات بعد از خودش را نیز بی نیاز میکند، یک ذخیره احتیاطی است که برای روز مبادا تهیه دیده! اما هنگامی به اشتباه خود پی میبرد که ساعت عمر زنگ خطر را میزند و پایان دقایق زندگی دردانگیز را اعلام میکند، در آن لحظات حساس با یأس و ناامیدی به اندوختههایی که محصول یک عمر رنج و مشقت است، مینگرد و سرانجام با یک دنیا حسرت و ندامت، آرزوها و رؤیاهای طلایی را با خود به گور میبرد.
حریص از دیدگاه اسلام
اسلام در عین حال که پیشرفت و ترقی در جمیع شؤون زندگی را مبتنی بر میزان فعالیت انسان میداند، ضمن ترغیب و دعوت مردم به جدّیت و کوشش، آنان را از دلبستگی و توجّه بیش از حد به دنیا و مادیّات نیز که مایه بدبختی و محرومیت از حریم سعادت جاودانه و هدف واقعی زندگی میشود، شدیداً منع کرده است.
امام محمد باقر (علیه السلام) حقیقت زندگی «حریص» را با تشبیه جالبی مجسم میکند: «مَثَلُ الْحَرِیصِ عَلَی الدُّنْیا مَثَلُ دُودَةِ الْقَزِّ کُلَّما ازدادَتْ مِنَ القَزِّ عَلی نَفْسِها لَفّاً کانَ اَبْعَدُ لها مِن الخُرُوجِ حَتّی تَمُوتَ غَمّاً[۱۴۷]; آزمند و حریص نسبت به دنیا به کرم ابریشم شباهت دارد، هرچه بیشتر پیرامون خود میتند، راه نجات خویش را دشوارتر مینماید تا آنگاه که از فرط اندوه در آن میان جان میسپارد».
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) میفرماید: «اِیّاکُمْ وَالشُّحَّ فَاِنَّما هَلَکَ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ بِالشُّحِّ اَمَرَهُمْ بِالْبُخْلِ فَبَخِلُوا وَاَمَرَهُمْ بِالْقَطیعَةِ فَقَطَعُوا وَاَمَرَهُمْ بِالْفُجُورِ فَفَجَرُوا[۱۴۸]; از حرص بپرهیزید که گذشتگان شما در نتیجه حرص هلاک شدند؛ حرص آنها را به بخل وادار کرد و بخیل شدند، به بریدن از خویشاوندان وادار کرد و از خویشاوندان بریدند، به بدکاری وادارشان کرد و بدکار شدند».
امیرمؤمنان (علیه السلام) بدبختی ناشی از حرص را گوشزد میفرماید: «اِتَّقُوا الْحِرْصَ فَاِنَّ صاحِبَهُ رَهینُ ذُلٍّ وَعَناء[۱۴۹]; از حرص و آزمندی بپرهیزید؛ زیرا زندگی حریص، توأم با خواری و بدبختی است».
«در زندگی، ثروت عبارت از همه چیز نیست و سعادت واقعی در جمع مال نمیباشد ولی بسیاری از جوانان دچار این اشتباه میشوند و معتقد هستند که مهمترین چیزها مال است به همین جهت گرانبهاترین ایام عمر را در راه آن صرف میکنند و از هرچیز دیگر محروم میمانند، این یک فکر خطا و اشتباهی است و علت بدبختی بیشتر مردم همین است، ما برای کاخهای عالی و اتومبیلها و املاک و لباس و موجبات تفریح تلاش و فعالیت میکنیم و گمان میکنیم وسیله رسیدن ما به خوشبختی هستند در صورتی که مایه ناکامی ما میباشند.
اشتباه است که شخص برای گردآوردن ثروت زندگی کندو آن را یگانه معبود خود قرار دهد و مانند بنی اسرائیل گوساله زرین پرست باشد. اگر به تصور باطل خود باقی باشیم و گمان کنیم این مال که معبود قدیمی ما است یگانه راه رسیدن به سعادت است باید مطمئن باشیم که راه را گم کرده و از جاده سعادت و موفقیت دور افتادهایم».
«دکتر ماردن»
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «اَلْحَریصُ اَسیرُ مَهانَة لا یُفَکُّ اَسْرُهُ[۱۵۰]; حریص گرفتار خواری است و بند گرفتاری اش هرگز گشوده نمیشود».
دین مقدس اسلام که با «ندای فطرت» هماهنگ است، اصل تعادل را بین جنبه مادی و معنوی در نظر گرفته و راهی را برای پیروان خود برگزیده است که سعادت جسمی و روحی آنان را تضمین میکند؛ پیروان مکتب اسلام؛ چون به حقایق عالی تری توجه دارند، دارای روح تزلزل ناپذیروغیرقابل شکستند، هرگاه درمیدان نبرد زندگی بهواسطه فقدان شرایط، پیشروی نکنند، فقر و تهیدستی خود را به بهترین وجه با ذخایر عالی معنوی جبران میکنند؛ از ناسازگاریها درمانده و پریشان نمیشوند، همین نیروی ایمان به آنان آرامش و شکیبایی خاصی میبخشد.
«قناعت» از اوصافی است که صاحب آن به میزان تأمین هزینه زندگی و رفع نیازمندیهای اصلی خود به تلاش و تکاپو میافتد و با عقل و تدبیر امور زندگی اش را تنظیم و تعدیل میکند و سعادت خود را با تلاشهای بیهوده لکه دار نمیسازد و به آنچه از راه مشروع به دست میآورد، دلخوش است، همین شیوه خردمندانه به وی فرصت میدهد که برای رسیدن به هدف عالی تری بذل مساعی نموده و از فضایل و انسانیت بهره گیرد. قناعت پیشه به بزرگترین ثروت میرسد؛ زیرا با تحصیل رضایت باطنی، در خویشتن احساس بی نیازی میکند و «حقیقت ثروت» و مکنت نیز همان «بی نیازی» است، امیرمؤمنان علی (علیه السلام) با بیانی نغز و شیوا این مطلب را گوشزد میکند:
«اِنَّ اَکْرَمَ النّاسِ مَنِ اقْتَنَی الْیَأْسَ وَلَزِمَ الْقُنُوعَ وَالْوَرَعَ وَبَرِئَ مِنَ الْحِرْصِ وَالطَّمَعِ فَإِنَّ الطَّمَعَ وَالْحِرْصَ اَلْفَقْرُ الْحاضِرُ وَاِنَّ الْیَأْسَ وَالْقَناعَةَ الْغِنَی الظّاهِرُ[۱۵۱]; یعنی براستی که گرامیترین افراد کسی است که نومیدی از مردم را سرمایه خود سازد، قناعت و پارسایی را پیشه کند و از حرص و طمع بیزاری جوید؛ زیرا حرص و طمع برابر با فقر و ناداری است و نومیدی از خلق و قناعت توانگری آشکار است».
کسی که اسیر «حرص» و افزون طلبی میشود جسم و جانش بیمار میگردد. حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
ـ «کُلُّ شَرَه مُعَنًّی[۱۵۲]; هر حریص و آزمندی مبتلای به درد و بیماری است».
ـ «اَلشَّرَهُ یَشینُ النَّفْسَ وَیُفْسِدُ الدّینَ وَیُزْری بِالْفُتُوَّةِ[۱۵۳]; حرص و آزمندی روح را پلید و ایمان را نابود میکند و فتوّت و جوانمردی را از انسان میگیرد».
«افکاردیگری نیزهستندکه ازحرص وآز و سایر انفعالات پست بوجود میآیند و این قبیل افکار نه تنها در جسم موثر هستند بلکه به نفس و روح نیز سرایت میکنند و آنها را بیمار مینمایند وزندگی رابرماحرام نموده مجرای آن راتغییر میدهند و بهترین صفات عالی طبیعت بشری را نابود میسازند». «دکتر ماردن»
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) گرفتاریها و بدبختیهای ناشی از حرص را چنین بیان میفرماید: «وَالْحَرِیصُ بَیْنَ سَبْعَ آفات صَعْبَة فکْرٌ یَضُرُّ بَدَنَهُ وَلا یَنْفَعُهُ وَهَمٌّ لا یُتِمُّ لَهُ اَقْصاهُ وَتَعَبٌ لا یَسْتَرِیحُ منه اِلاّ عِندَ الْمَوْتِ ویکُونُ عِنْدَ الرّاحةِ اَشَدُّ تَعَباً وخَوْفٌ لا یُورِثهُ الاّ الوُقوعَ فیه وحُزنٌ قَدْ کَدَرَ عَلیه عَیْشَهُ بلا فائِدَة وحِساب لا یُخَلِّصُهُ مِن عذابِ اللهِ اِلاّ اَنْ یَعْفُوَ الله عَنْهُ وعِقابٌ لا مَفرَّ لَهُ منه ولا حیلَة[۱۵۴]; حریص و آزمند میان هفت آفت دشوار گرفتار است:
افکار و اندیشههای دایمی که به جسمش زیان میرساند؛ کوشش و تلاشی که هرگز پایان نمیپذیرد؛ رنج و مشقتی که جز با مقراض مرگ قطع نمیشود و حتی هنگام استراحت نیز به شدت در عذاب و شکنجه است؛ بیم و هراس از اموری که ناگزیر به آنها مبتلا میگردد؛ نگرانی عمیقی که زندگی را بر او تلخ و ناگوار میسازد بدون اینکه از این نگرانیها نتیجهای بگیرد؛ در پیشگاه خداوند دقیقاً از او حساب کشیده میشود مگر آنکه فضل و رحمت خداوندی او را نجات دهد؛ کیفر دردناکی که راه چاره و خلاصی به رویش مسدود خواهد بود».
آزمندی تمایل شومی است که انسان را به سوی رذایل و پستیها میکشاند. حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
ـ «اَلشَّرَهُ داعِیَةُ الشَّرِّ[۱۵۵]; آزمندی و حرص انسان را به ارتکاب بدیها و پلیدیها وامی دارد».
ـ «ثَمَرَةُ الشَّرَهِ اَلتَّهَجُّمُ عَلَی الْعُیُوبِ[۱۵۶]; تمایل و هجوم به طرف مفاسد و پلیدیها نتیجه و ثمره حرص و آزمندی است».
«وضع روحی دزد خیلی کمتر از سایر جنایتکاران پیچیدگی دارد چیزی را میدزدند که ندارند و آرزوی تصاحب آن را میکنند سرقت از تمایلات آزمندانه سرچشمه میگیرد کسی که جنون دزدی دارد و مثلاً از دستگاه دستفروشها در بازار یک جفت جوراب، کش میرود یا امانت داری که دوچرخه کسی را که نزدش به امانت گذاردهاند میخورد در حقیقت تحت تأثیر جلوه گری این اشیاء قرار گرفته و همان تمایل آزمندی محرک اصلی او است». «ژان مارکویست»
با توجه به مطالب فوق به این نتیجه میرسیم که بیماری خطرناک «حرص» جز در سایه ایمان درمان پذیر نبوده و تحصیل آرامش خاطر و رضایت باطنی تنها با تقویت نیروهای معنوی میسر است.
مجادله
خودخواهی سرچشمه مجادله
«حب ذات» یکی از غرایز اساسی و خصایص روحی انسان است و او را به تلاش و فعالیتهای مداوم در زندگی وامی دارد؛ آدمی تمایل قطعی به حفظ خویش دارد، لذا از امور زیان آور پیوسته گریزان است و چیزی را تعقیب میکند که پایه حیاتش را ثبات و استحکام بخشد. قسمتی از تکامل و تعالی و پیشرفتهای بشری مرهون همین تجلی روانی است و این تمایل اصلی تأثیرقطعی درنظام زندگی و بالا بردن سطح تمدن بشری داشته است.
«سعادت بشر» وقتی تأمین میشود که انسان در بهره برداری از تمایلات خود دچار رکود یا زیاده روی نگردد و در برابر غرایز طبیعی زانو نزند؛ لذا برای اینکه خواهش نفسانی از طریق شایسته ارضا شود و در پرتو آن ملکات پسندیده و سجایای اخلاقی رشد نماید، باید در پرتو هدایت «عقل» و «خرد» تعدیل شود، چه راهنمای انسان غریزه نیست، بلکه قدرت نیرومند «عقل» است که در برابر خواستههای افراط آمیز نفسانی سدی نیرومند ایجاد کرده، جلو سرکشی و طغیان غرایز مخرب را میگیرد و با شناساندن راه خطا و صواب به شکل مطمئنی ما را به حقیقت میرساند، نیروی خرد که وظیفه بزرگی را در بنای شخصیت آدمی ایفا میکند، این نقطه انحراف را اصلاح نموده، به دید درونی ما قدرت زیادی میبخشد.
وقتی غریزه «خودخواهی» ازدایره اعتدال خارج شد وبه جانب افراط گرایید، دستگاه عقل و خرد به سختی آسیب میبیند و از رشد و ترقی و درک واقعیات زندگی محروم خواهد ماند. افرادی که دچار این انحراف روحی میگردند و در برآوردن تمایلات و خواستههای خود افراط میکنند، عاقبت در لجنزار بدبختی و فساد و تباهی سرنگون خواهند شد. تمام بدگوییهایی که از خودخواهی میشود، همه متوجه جنبه افراطی آن است و منظور از تخطئه این تمایل همان احساس تعدیل نشدن است.
تعالی و انحطاط هرکس ارتباط مستقیمی با ملکات روحی و اخلاقیات او دارد، رذایل اخلاقی به اشکال گوناگون در مراحل زندگی پراکنده است و قسمت زیادی از دشواریها و مشکلات زندگی به وسیله اشتباهات و تمایلات غیراعتدالی خود ما پی ریزی میشود.
هرچند قلمرو امکانات آدمی بسیار وسیع است و هرکس زمینه مساعد برای پیروی خردمندانه از تمایلات اصلی خود دارد، امّا برای انسان هیچ چیز مهمتر و در عین حال دشوارتر از «تعدیل حس خودخواهی» و خودپسندی نیست؛ بنابراین، باید بیشتر مساعی ما صرف تعدیل این خصیصه روانی گردد؛ زیرا وقتی که غرور و خودپسندی بی حد باشد، هرگونه پیشرفت اخلاقی غیرممکن میشود و بدون نظم درونی موفقیت در زندگی امکان ناپذیر است.
نتیجه و پیامد شوم مجادله
موفقیت اخلاقی و اجتماعی ما بستگی به اصولی دارد که باید آنها را شناخت و رفتار خویش را بر طبق آن اصول تنظیم کرد، نقش انسان در روابط با مردم و شناسایی حدود وظایف و مسؤولیت خود از مسایلی است که به مقیاس وسیعی سعادت و بدبختی هرفردی به آن مربوط است.
در اعماق روان هرکس آرزوی تعلق و دلبستگی به دیگران وجود دارد، همه یکرنگی و محبت و رهایی از زندان تاریک و روح گداز تنهایی را دوست دارند، امّا تا وقتی افراد به صلح درونی نرسند و سلامت روح پیدا نکنند، برای آنها «سازش» با دیگران غیرممکن است و حتی با خود هم نمیتوانند «سازش» کنند؛ صلحوهمکاری شالوده اساسی هرگونه فعالیت اجتماعی است. رعایت احساسات و نگهداشتن حدود احترامات سایرین در فن معاشرت و برقراری صفا و صمیمیت، نخستین شرط است و در این صورت است که روابط میان افراد از دوام و استحکام بیشتری برخوردار خواهدشد، کسانی که فاقداین خصوصیت باشند، قهراً هماهنگی میان آنها وافراداجتماع به هم میخورد وپایه دوستی ومودت سست ولرزان میگردد و نمیتوانند روابط خویش را با آنها به صورت دلپذیری حفظ نمایند.
یکی ازصفات ناپسندی که به شدت احساسات دیگران را جریحه دار نموده وپیوندهای دوستی ویگانگی را از هم جدا میسازد «ستیزه جویی و لجاجت» است؛ ستیزه جوبه علل و انگیرههای رفتار خودآگاه نیست و عواملی که عمیقاً درعواطفش اثرگذاشتهوروحیه اش را دستخوش یک نوع بی انضباطی میکند، نزدوی مجهول و ناشناخته است، امّا باید توجه داشت که «خودخواهی» یکی از عوامل اساسی پیدایش «لجاجت»، این خصلت مذموم است و غالباً نهال آن ازسرچشمه خودپسندی سیراب میگردد.
فرد «لجباز» برای اینکه عقیده خود را بر دیگران تحمیل نماید، در هرانجمنی سخنی به میان آید و در هر موضوعی اظهار نظر شود، بدون اینکه قصد راهنمایی و رفع اشتباه داشته باشد، بی درنگ زبان به اعتراض میگشاید و با حملات و انتقادهای بی مورد در صدد کوبیدن و نابود ساختن شخصیت گوینده برآمده، او را به یاوه گویی و نفهمی متهم میکند، تا بدینوسیله برتری خود را به اثبات برساند و امتیازات و فضیلت موهوم خویش را به رخ دیگران بکشد و گاهی نیز چهره کریه لجاجت خود را در زیر نقاب «استفهام» یا «رفع اشتباه» پنهان میسازد.
«لجاجت پیشه» با چنین روحیهای قضاوت منصفانه را از دست میدهد و در حق کشی و انواع بی عدالتی جسور و بی باک میگردد. البته نباید واکنش این رویه ناستوده را نادیده گرفت؛ زیرا شخصی که عزتش سرکوب شده و مورد تحقیر قرار گرفته است، ناچار عکس العملهایی از خود نشان خواهد داد و در فرصتهای مقتضی و مناسب نیروهای خود را به کار انداخته و به جبران تحقیر و اهانتی که شده است اقدام خواهد کرد. شیوع این صفت در میان یک ملت به نابودی وحدت فکری و مسلکی و همچنین کشمکشهای دامنه دار منجر میگردد که زیانهای ناشی از آن را به آسانی نمیتوان ترمیم کرد.
دانشمندی میگوید: «عقل چراغی است نورافشان که انسان رادر ظلمات جهل و بی خبری راهنمایی کرده و مشکلات او را از پیش برمی دارد؛ ما همیشه افتخار میکنیم که بهوسیله عقل، علل و مقدمات اشیاء را ادراک کرده روابط آنها را با یکدیگر تشخیص میدهیم ولی وای اگر بخواهیم به زور بحث و جدال حقیقتی را کشف کنیم. مناقشه و جدال جز پریشانی خاطر و اضطراب خیال اثری ندارد و تنها فایدهای که از آن بدست میآید این است که جهل و خطای طرفین چون آفتاب روشن میشود ولی هیچوقت نمیتواندعقایددیگران راتغییرداده و آنها را تابع افکار ما کند!».
مجادله از دیدگاه پیشوایان اسلام (علیهم السلام)
اسلام تمام جنبههای زندگانی اجتماعی را در نظر گرفته و با موشکافی عجیب کلیه عوامل پیدایش مهر و الفت و بقا و استحکام آن را مورد بررسی قرار داده و از هرچه موجب شکاف بین مسلمین و تزلزل پایههای صمیمیت و الفت میشود، به شدت نهی کرده است؛ رهبران دین به پیروان خود میآموزند که راه پاکی و وارستگی را بپیمایند و قلب خود را از آلایش هرگونه ناپاکی منزه سازند.
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «من المروة ان ینصت الاخ لاخیه اذا حدثه[۱۵۷]; از آثار و علایم جوانمردی این است که انسان در برابر گفتار و سخنان دوست خود لب فروبندد و به بیانات او گوش فرا دهد».
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «وتَعَلّمْ حُسْنَ الأِسْتِماعِ کَما تَعَلَّمَ حُسْنَ الْقُولِ ولا تَقْطَعْ عَلی حَدِیثِه[۱۵۸]; آنچنان که خوش زبانی را میآموزی، باید خوب گوش دادن، به سخنان دیگران را نیز فراگیری و هیچ گاه کلام آنها را با گفتار خویش قطع منما!».
پیشوایان اسلام در موارد گوناگون روح ستیزه جویی را به شدت محکوم کرده و تمام بدبختیهای ناشی از آن را گوشزد کردهاند و حتی در مورد حقگویی هم «مجادله» و مناقشه را ممنوع ساختهاند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «لا یَسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الأیمانِ حَتّی یَدَعُ المِراءَ واِنْ کانَ مُحِقّا[۱۵۹]; انسان حقیقت ایمان را به مرتبه کمال نمیرساند مگر اینکه از مشاجره و مناقشه صرفنظر کند هرچند حق با او باشد».
هیچ کس در میدان «جدال» و «ستیزه جویی» پیروز نخواهد شد و در این کشمکشها غلبه نصیب کسی نمیگردد. امام هادی (علیه السلام) افرادی را که از طریق «ستیزه جویی» قصد تفوق و غلبه بر دیگران دارند مخاطب قرار داده، میفرماید: «المِراءُ یُفْسِدُ الصَّداقَةَ الْقَدِیْمَةَ ویُحَلِّلُ العُقْدَةَ الوَثِیقَةَ واَقّلُ ما فیه اَنْ تَکُونَ فیه المُغالَبَةُ والمُغالَبَةُ اُسُّ أسبابِ القَطِیعَةِ[۱۶۰]; بحث ومجادله، دوستیوصمیمیت عمیق وریشه دار را از میان میبرد و رشتههای محکم واستواربرادری راقطع مینماید وکمترین چیزی که در مجادله پیدا میشود، این است که صورت «غلبه بریکدیگر» و «مسابقه» به خود میگیرد و تازه این نوع مسابقه خود اساس واقعی قطع روابط و پیوندهاست».
«از ده مباحثه، نه دفعه طرفین از مجلس خارج میشوند در حالی که بیش از پیش در عقیده خود راسخ شده و خود را محق میپندارند در این نبردها هیچ کس غالب نیست؛ زیرا که اگر مغلوب شوید مغلوب شدهاید و اگر غلبه کنید باز هم شکست خوردهاید چطور؟ توضیحش این است: فرض کنیم که در مقابله با خصم خود موفق و پیروزمند شده باشید و به او ثابت کرده باشید که جاهل است بعد چی؟ البته دستهای خود را از فرط شادمانی بهم میمالید امّا فکر کنید که طرف شما در چه حال است شما حقارت و نادانی او را برایش محسوس و خودخواهی او را مجروح نمودهاید و از غلبه خود، داغی بر دل او نهادهاید. راه متقاعد ساختن، بحث کردن نیست این دو امر ابداً ارتباط و پیوندی به یکدیگر ندارند راه نفوذ کردن در افکار مردمان غیر از این است. سوء تفاهم را با مباحثه و مشاجره نمیتوان برطرف کرد بلکه تدبیر و مهارت و سیاست و خوی صلح جویانه لازم است و باید شخص این قدرت را داشته باشدکه خودرابه جای حریف فرض کند».
«دیل کارنگی»
پیامبر اکرم پیشوای گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود: «ذروا المراء لقلة خیره وذروا المراء فان نفعه قلیل وانه یهیج العداوة بین الاخوان[۱۶۱]; مجادله و ستیزه جویی را رها کنید، بسیار کم اتفاق میافتد که انسان از این راه به نتیجه مثبت برسد؛ (زیرا طرفین هرکدام بر عقیده خود اصرار و پافشاری میکنند) و علاوه بر این سبب پیدایش کینه و عداوت میشود».
«مناقشه و جدال غالباً نتیجه خوبی ندارد بسا میشود مقصود راوارونه می کندبرای آنکه دراثنای مجادله احساسات به هیجان میآید و آهنگ صحبت هرقدر ملایم باشد باز در دلها اثر بدی بجای میگذارد به علاوه هرقدر ما بکوشیم که طرف را مغلوب کنیم او رابه اصرار وادار میکنیم. در اینگونه مواقع یک کلمه که از روی تندی ادا میشود رشته دوستی را برای همیشه پاره میکند از طرف دیگر به وسیله جدال و مناقشه هیچوقت نمیتوانیم دیگران را قانع کرده تابع افکار خودکنیم».
«آویبوری»
شخص «لجوج» در دل خود احساس آرامش و امنیت نمیکند و عامل مرموزی روانش را آزار میدهد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «اِیّاکُمْ والخُصُومَةَ فاِنّها تَشْغَلُ القَلْبَ وتُورِثُ النِّفاقَ وَتکْسِبُ الضّغائِنَ[۱۶۲]; از جدال و ستیز، دوری جویید؛ زیرا مناقشه فکر را متشتت و دل را پریشان نموده، دشمنی و نفاق پدید میآورد».
بنابراین، با توجه به تعالیم عالیه اسلام میتوانیم مقدمات تحول اساسی صفات و خصایص روحی خود را فراهم نموده و از اصول عالیه انسانیت صمیمانه پیروی کنیم.
«پایان»
کتابنامه
j قرآن کریم
۱ ـ اصول کافی، شیخ کلینی، دارالکتب الاسلامیة، تهران.
۲ ـ اصول روان شناسی، مان.
۳ ـ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، دارالکتب الاسلامیة، تهران.
۴ ـ جامع السعادات، محمدمهدی نراقی، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم.
۵ ـ سفینة البحار، شیخ عباس قمی، موسسة الوفاء، بیروت.
۶ ـ غررالحکم ودررالکلم، عبدالواحد آمُدی، موسسة دارالکتاب، قم.
۷ ـ فروغ کافی، شیخ کلینی، دارالکتب الاسلامیة، تهران.
۸ ـ مستدرک الوسائل، حسین نوری، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم.
۹ ـ مجموعه ورّام، ورّام ابن ابی فراس، دار صعب، بیروت.
۱۰ ـ نهج البلاغه، فیض الاسلام، صبحی صالح.
۱۱ ـ نهج الفصاحه، ابوالقاسم پاینده، سازمان انتشارات جاویدان.
۱۲ ـ وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
پانویس
- ↑ آل عمران / ۱۵۹
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۴۹۹
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۳۷۱
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۵۱۲
- ↑ همان، ص ۵۰۴
- ↑ مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۸۳، (چاپ رحلی)
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۷۹
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۵۰۴
- ↑ همان مدرک
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۶۱۴
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۶۸۷
- ↑ همان، ج ۱، ص ۳۷۸
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۷۶
- ↑ همان، ص ۳۷۷
- ↑ همان، ج ۲، ص ۶۸۰
- ↑ همان، ج ۲، ص ۴۷۴
- ↑ همان، ص ۶۷۶
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۵۴۵–۵۴۶
- ↑ حجرات / ۱۲
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۲۱۱
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ۱۵۴
- ↑ همان، ص ۴۳۳
- ↑ همان، ج ۲، ص ۶۹۸
- ↑ همان، ج ۱، ص ۴۳۳
- ↑ همان، ص ۱۵۲
- ↑ همان، ص ۸۳۵
- ↑ همان، ج ۲، ص ۷۱۲
- ↑ همان، ج ۱، ص ۲۱۹
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۸۰
- ↑ مان در اصول روانشناسی میگوید: «منظور از فرافکنی آن است که افکار و احساسات و انگیزههای خود را از خود بیرون افکنیم و به دیگری نسبت دهیم این نوع واکنش نیز جبرانی و دفاعی است و به منظور جلوگیری از اضطراب صورت میگیرد فرافکنی نوعی قیاس به نفس است که به صورت ناهشیار انجام میپذیرد. وقتی حس نسبت دادن امیال و انگیزهها به دیگران زیاد قوی شود گوییم شخص از راه سلامت دور گشته است و دچار بیماری روانی شده است. فرافکنی گاه نتیجه حس گناهکاری است، وقتی عملی را مرتکب شدهایم که این حس ما را برانگیخته است که برای دفاع در مقابل این حس، آن عمل را به دیگران نسبت میدهیم».
- ↑ نحل / ۱۰۵
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۴۱۸
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۱۱۸
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۶۰۵
- ↑ همان، ص ۸۷۶
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۱۰۴
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۷۵
- ↑ جامع السعادات، ج ۲، ص ۳۳۳
- ↑ بقره / ۸–۱۲
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۴۶
- ↑ همان، ص ۶۰.
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۵۶۲
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۲، ص ۲۰۶
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۳۴۳
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۸۸
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۲، ص ۲۰۶
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۱۸۲، روایت ۴ و ۶
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۰۵
- ↑ حجرات / ۱۲
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۳۷۲
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۴۸
- ↑ همان، ص ۶۱۳
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۲۵۸
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۲۳۴
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۶
- ↑ «مان» در اصول روانشناسی میگوید: «و برای جبران شکست و پوشانیدن عیوب خود، گاه از این راه میرویم که گناه را به گردن دیگران بیندازیم و بدین طریق حرمت ذات خود را در نظر خود حفظ کنیم. اگر در امتحانی شکست خوردهایم معلم و یا سؤال امتحان را ملامت میکنیم اگر نتوانیم به مقامی که میخواستهایم برسیم قدر مقام یا قدر کسی را که آن مقام را اشغال کرده است پایین میآوریم. گاه نیز دیگران را مسؤول شکست خود میشماریم که در واقع هیچ مسؤولیتی نداشتهاند
- ↑ همزه / ۱
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۲۴۷
- ↑ همان، ص ۴۶۰
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۴۸
- ↑ همان، ج ۲، ص ۵۸۵
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۶۵۹
- ↑ همان، ص ۵۵۹
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۴۸۸
- ↑ نساء / ۳۲
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۵
- ↑ «مان» در اصول روانشناسی میگوید: «پاسخ بعضی کسان به تعارضات نفسی خود، آن است که وجود تعارض را منکر شوند. در مورد این کسان گوییم انگیزهها و امیال خود را سرکوب کردهاند، کودک حسودی که وجود برادر کوچک خود را قبول ندارد افکار ناراحت کننده را سرکوب کرده است سرکوبی؛ به بیان دقیقتر منکر واقع شدن است و ندیدن چیزی که هست، آنچه سرکوب میکنیم و از هشیاری خود بیرون میرانیم معمولاً چیزی آزار دهنده و دردناک است»
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۳۶۵
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۴۹۴
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۲
- ↑ همان، ص ۱۴۱
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۵۵
- ↑ «مان» در اصول روانشناسی میگوید: «در بعضی موارد آزموده و دیدهایم که تفکر درباره عملی موجب میشود که آن عمل قبلا بصورت خفیفی انجام گیرد؛ مثلاً اگر درباره بستن دست تفکر کنیم عضلات دست کمی کشیده میشود و جریان عصبی ایجاد میگردد بصورتی که میتوان آن را باد گالوانومتر اندازه گرفت. نیز بعضی کسان آموختهاند و میتوانند به اراده، موهای بدن خود را راست نگهدارند بعضی دیگر توانستهاند رگهای کوچک بازو را منقبض کنند بدین ترتیب که فکر خود را متمرکز کردهاند که دستشان را در آب یخ قرار دادهاند و فکر آنان چنان تأثیر کرده است که رگها مثل وقتی که دست در آب یخ گذاشته شود منقبض شدهاند در مواردی که کسان توانستهاند مردمک چشم خود را کوچک یا بزرگ کنند، فکر خود را روی کوچک یا بزرگ کردن مردمک چشم تمرکز دادهاند و به خود تلقین کردهاند که چنین خواهد شد»
- ↑ لقمان / ۱۸
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۹۲
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۱۲
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۳۱۲
- ↑ همان
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۴۷
- ↑ همان، ص ۲۶
- ↑ همان، ص ۶۵۱
- ↑ همان، ص ۱۰۲
- ↑ همان، ص ۳۷۸
- ↑ همان، ج ۱، ص ۹۵
- ↑ همان، ج ۱، ص ۹۵
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۳۸
- ↑ کهف / ۵۹
- ↑ حدید / ۲۵
- ↑ مائدة / ۸
- ↑ نساء / ۵۸
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۶۶
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۸
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۲۷
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۵۳۷
- ↑ همان، ص ۷۶۸
- ↑ نور / ۲۲
- ↑ فصلت / ۳۴
- ↑ سفینة البحار، ج ۲، ص ۲۰۷
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح، حکمت ۱۵۸
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۷۸
- ↑ همان، ص ۸۵
- ↑ همان، ج ۲، ص ۴۹۰
- ↑ همان، ج ۱، ص ۱۰۶
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۱
- ↑ همان، ج ۲، ص ۶۶۶
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۹۹
- ↑ مجموعه ورّام، ج ۱، ص ۱۳۳
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۳۰۵
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۶۲۵
- ↑ «مان» در اصول روانشناسی میگوید: «پژوهشهایی که در جنبه فیزیولوژیک هیجانها به عمل آمده است نشان میدهد که هنگام برانگیختگی هیجانی همه ارگانیزم تحریک میشود ضربان قلب و کار غدد، عروق و شیرههای معده و امواج مغز و تراوش غدد داخلی همه در وضع هیجانی تغییراتی نشان میدهند بخصوص تراوش آدرنین اهمیت بسیار دارد؛ زیرا قند جگر را رها میکند و سوخت تازهای برای مصرف در اختیار ارگانیزم میگذارد»
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۴۷
- ↑ همان، ص ۷۱.
- ↑ همان، ص ۱۳۳
- ↑ همان، ص ۴۶۳.
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۳، ص ۲۷۴.
- ↑ همان، ص ۲۷۲.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص ۱۶۲.
- ↑ مؤمنون / ۸
- ↑ اسراء / ۳۴.
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۲، ص ۲۶۱.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۸۵
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۲۸.
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۲۰۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۲۳.
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۲۳۹.
- ↑ انفال / ۲۷.
- ↑ نساء / ۵۸.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۵۰۵
- ↑ همان، ج ۱، ص ۴۴۶.
- ↑ همان، ص ۱۵۰.
- ↑ سفینة البحار، ج ۱، ص ۴۱.
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۱۱۴.
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۵۹۲.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۴۵۳.
- ↑ همان، ص ۵۳.
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۱۵
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۲۴.
- ↑ آل عمران / ۱۸۱
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۵۴۹
- ↑ همان، ص ۸۱.
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۸۱.
- ↑ همان، ص ۸.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۴۹۷.
- ↑ همان، ج ۱، ص ۳۶۸.
- ↑ همان، ج ۲، ص ۴۸۸.
- ↑ فروع کافی، ج ۴، ص ۳۹.
- ↑ ـ اصول کافی، ج ۲، ص ۳۱۶.
- ↑ نهج الفصاحه، ص ۱۹۹.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۳۵.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۵۰.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۵۵.
- ↑ همان، ج ۲، ص ۵۴۴.
- ↑ همان، ج ۱، ص ۷۷
- ↑ بحارالأنوار، ج ۷۳، ص ۱۶۵.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۶.
- ↑ همان، ص ۳۶۰.
- ↑ سفینة البحار، ج ۲، ص ۵۲۲.
- ↑ بحارالأنوار، ج ۲، ص ۴۳.
- ↑ همان، ص ۱۳۸.
- ↑ همان، ج ۷۸، ص ۳۶۹
- ↑ بحارالأنوار، ج ۱۴، ص ۱۳۴.
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۳۰۱.







