بررسی طايفه‌ي سوم روايات

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
بررسی طايفه‌ي سوم روايات

خلاصه جلسه قبل

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله رب العالمين و صلي الله تعالي علي سيدنا و نبينا ابوالقاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين لا سيما بقية الله في الارضين ارواحنا فداه و عجل الله تعالي فرجه الشريف.

السَّلامُ عَلَيکَ يا اَبا عَبْدِ اللهِ، وَعَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ، عَلَيکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيلُ وَ النَّهارُ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِکُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَينِ، وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ، وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَينِ، وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَين. يا ليتنا کنّا معهم فنفوز فوزاً عظيما.

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ، وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ، اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً.

بحث در رواياتي بود که به آن‌ها استدلال مي‌شود براي صنف اول از اصناف مرحله‌ي سوم که عبارت بود از ضرب و ماشابه ذلک در صورتي که به حد جرح و کسر و حتي و ديه و اين‌ها نرسد. گفتيم که براي اثبات اين صنف، به رواياتي استدلال شده که آن‌ها را به چهار طايفه تقسيم کرديم مي‌رسيم به طايفه‌ي سوم.

س: حاج آقا روايت جلسه‌ي قبل شما استدلال کرديد به فرمايش شيخ طوسي در اختصار، اولاً فرمايش ايشان در مورد آن ضربي هست که منجر به قتل هم بشود مي‌فرمايند به اين که و الاضرار به و اتلاف نفسه، بعد مي‌فرمايد به اين که من مذهبنا الشيوخنا الاماميه که غير اين که سيد مرتضي هم مخالفت کرد هم سؤال اين هست که اين شامل منجر به قتل است؟ يعني دسته‌ي ديگري غير از فرمايش شما، هم سؤال اين هست که شيوخنا الاماميه‌ي آن مراد آن يعني مشايخ خودش يا نزديک به خودش که سيصد سال با فرمايش اميرالمؤمنين به امام مجتبي فاصله داشتند و از اين نمي‌توانيم ما ارتکاز سيصد سال قبل آن را کشف بکنيم.

ج: نگفتيم کشف مي‌کنيم ارتکاز را، گفتيم احتمال معتني به در نفس ما ايجاد مي‌شود و الا اثبات که نمي‌شود اگر اثبات بشود خودش دليل بود. نه، احتمال وجود اين‌چنين امري را با اين عبارت ايشان مي‌دهيم و اين احتمال معتني به است. در موارد وجود يک نشانه و علامت بر چنين ارتکازي و وجود چنين قرينه‌اي فرموده‌اند که در اين موارد اصل عدم قرينه عقلاءً جاري نمي‌شود يا شک داريم چنين اصلي جاري مي‌شود يا نه، فلذا جلوي تحقق اطلاق و احراز اطلاق بسته مي‌شود.

س: ببخشيد شما اين مناقشه را قبلاً ذيل روايت طايفه‌ي دوم که يد دارد آن‌جا يک مناقشه‌ي دوم همين را فرموديد

ج: مي‌خواهيم بگوييم اين‌جاها هم مي‌آيد ديگر، بعضي از مناقشات مشترک بين همه است. س: بله عرض مي‌کنم آن‌جا يک جواب داديد فرموديد که آن‌جايي احتمال وجود قرينه مانع تمسک به اطلاق مي‌شود که جمله‌ي مطلق صلاحيت حمل بر ... را داشته باشد آن‌جا فرموديد که ولي أنکر المنکر بيدک، صلاحيت حمل بر اين معنا را ندارد که فقط مال امام باشد. ...

ج: نه اين‌جور نگفتيم آن‌جا، حمل بر اين که لسان فقط باشد، نه مال امام باشد اين که دارد اين که اشکالي در آن نيست. اما آن‌جا بيدک بگويد و اصلاً يد مقصود نباشد لسان باشد اين را گفتيم که نمي‌شود.

روایت طایفه سوم

روايت طايفه‌ي سوم از اين رواياتي که به آن استدلال مي‌شود اين روايت مبارکه هست که در باب سوم از ابواب امر به معروف حديث دوم آمده است اين چاپ همراه با مستدرک جلد دوم، صفحه‌ي 492 مي‌شود. ببخشيد جلد دوم نه، جلد دومش را اشتباه گفتم، صفحه‌ي 492، حديث دوم، که حالا خودش شايد جلد مثلاً سيزدهم مي‌ً‌شود اين را ديگر يادم نيست که چه جلدي مي‌شود.

مي‌فرمايد که «و عن علي عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ يَحْيَى الطَّوِيلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» اين عطف به روايت قبل است يعني «محمد بن يعقوب الکليني عن عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ يَحْيَى الطَّوِيلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا جَعَلَ اللَّهُ بَسْطَ اللِّسَانِ وَ كَفَّ الْيَدِ وَ لَكِنْ جَعَلَهُمَا يُبْسَطَانِ مَعاً وَ يُكَفَّانِ مَعاً» که اين روايت را بارها خوانديم.

مفاد روايت اين هست که خداي متعال بسط لسان و کفّ يد را قرار نداده اين‌جور نيست که فرموده باشد از نظر لسان بسط هست و آزادي وجود دارد و با آن مي‌توانيد امر و نهي کنيد اما با کفّ که همان کفّ هم کنايه‌ي از يد است ديگر، اعمال قدرت است؛ اما آن را بسط نداده باشد آزادي در آن قسمت نداده باشد بلکه اين دو تا با هم هستند؛ هر جا اجازه‌ي بسط لسان و آزادي لسان داده در آن‌جا اجازه‌ي بسط يد هم داده است و هر جا اجازه‌ي بسط يد نداده لسان را هم اجازه نداده است. اين دو تا متلازم با يکديگر هستند مثل اين که فرموده متي «قصّرتَ افطرتَ و متي افطرت قصّرتَ»، چه‌جور دارد ملازمه‌ي بين اين دو تا را آن روايت دلالت مي‌کند اين‌جا هم بين بسط يد و بسط لسان دارد ملازمه ايجاد مي‌کند.

خب مفاد اين روايت باعث مي‌شود که ما يک قضيه‌ي قياسيه‌اي را بتوانيم تشکيل بدهيم؛ مي‌گوييم هر جا اطلاقات امر به معروف آن‌جا را مي‌گيرد و به ما مي‌گويد با لسان مي‌تواني امر بکني يا نهي بکني، به حکم اين روايت مي‌گوييم با يد هم مي‌تواني اعمال قدرت بکني، پس يک قياس مي‌توانيم تشکيل بدهيم؛ مي‌گوييم در اين مورد «يجوز بل يجب الامر باللسان و النهي باللسان»، پس يجوز اين که در اين مورد اعمال قدرت هم بکنيم چرا؟ به مقتضاي اين ملازمه‌اي که در اين روايت بين اين دو تا شارع قرار داده است. بنابراين بايد گفت هرجا طبق اين روايت شريفه بايد گفت هر جا که امر و نهي لساني واجب هست و يا جايز هست قهراً اعمال قدرت يدي و کفّي هم جايز است و واجب است اين تقريب استدلال به اين روايت شريفه.

مناقشات

چند مناقشه در اين استدلال وجود دارد که بايد طرح کنيم ببينيم که جوابي براي آن‌ها داريم يا نه.

مناقشه اول

مناقشه‌ي اول اين هست که اين روايت مي‌رسد به يحيي الطويل، يحيي الطويل توثيقي براي او در کتب رجال نيست اگرچه جرحي هم براي او وجود ندارد. بنابراين بخاطر جهلي که نسبت به يحيي الطويل داريم سند اشکال پيدا مي‌کند.

صاحب وسائل قدس سره در باب شصت و يک از جهاد عدوّ اين روايت را نقل فرموده و بعد فرموده «و رواه الشيخ بإسناده عن علي بن ابراهيم مثلهُ» که فاته که در اين‌جا در باب امر به معروف از قلم ايشان افتاده؛ چون دأب ايشان اين هست که وقتي روايتي را مثلاً از کافي نقل مي‌کند و بعد شيخ طوسي هم در تهذيب يا استبصار آن را نقل کرده بيان مي‌فرمايد که و رواهُ الشيخ در کجا، ولي اين‌‌جا فراموش فرموده، از قلمش افتاده آن‌‌چه را که خودش در جهاد عدو فرموده است. بنابراين اين روايت ولو در باب امر به معروف فقط از کافي نقل شده اين روايت در تهذيب هم نقل شده در آن‌جا ايشان آن را که نقل مي‌‌کند يحيي بن الطويل هست اين‌جا يحيي الطويل، آن‌جا يحيي بن الطويل نقل مي‌کند. چه يحيي الطويل که اين‌جا هست چه يحيي بن الطويل که آن‌جا هست علي أي حالٍ توثيقي براي ايشان وجود ندارد؛ از اين جهت گفته مي‌شود اين سند قابل اعتماد نيست و استدلال به آن تمام نيست.

جواب مناقشه

براي تخلّص از اين اشکال دو راه وجود دارد:

راه اول

اين هست که خود اين سند اثبات مي‌کند که ابن ابي عمير از يحيي الطويل يا يحيي بن الطويل نقل حديث کرده چون سند تا ابن ابي عمير تام است. خود اين سند اثبات مي‌‌کند که اين مروي عنه ابن ابي عمير هست و بنابر آن قاعده‌ي رجالي که هر کس اين سه نفر، ابن ابي عمير و صفوان و بزنطي،‌ از آن نقل کنند ثقه هستند به خاطر شهادت شيخ طوسي فلذا مي‌توانيم بگوييم ايشان ثقه مي‌شود به اين شهادت عام، کساني که اين کبري را از نظر رجالي قبول دارند بنابراين از اين راه مي‌توانيم بگوييم اين ثقه هست کما هو الاقوي.


راه دوم

اين هست که اين روايت را گفتيم در کافي شريف روايت شده و همان‌طور که بارها گفتيم کافي رواياتش را قائل هستيم به حجيت آن ولو اين که سند ضعيف باشد بخاطر اين که خود کليني شهادت داده به اين که اين مضامين صادر از معصوم عليه السلام شده بنابراين ما از نظر سند مناقشه‌اي در اين روايت نداريم.

مناقشه‌ي دوم

مناقشه دوم؛ مناقشه‌ي دلالي است و آن اين هست که «مَا جَعَلَ اللَّهُ بَسْطَ اللِّسَانِ وَ كَفَّ الْيَدِ وَ لَكِنْ جَعَلَهُمَا يُبْسَطَانِ مَعاً وَ يُكَفَّانِ مَعاً» اشکال اين هست که اين مطلب خلاف است اگر بخواهيم به اطلاق اين روايت اخذ کنيم و بگوييم اين روايت مطلق است اين خلاف هم روايات است و هم مُفتي‌به عن الفقها است. چون به ضرورت فتاواي فقهاء و هم‌چنين روايات که ان شاء الله بعداً خواهيم آورد آن روايات را قبلاً هم از آن بحث کرديم اين‌جور نيست که هر جا با لسان جايز بود و واجب بود آن‌جا با يد هم جايز باشد بلکه کفّ اليد. نه بَسَط اليد، همه‌ي فقهاء لولا من شذّ منهم، اين را هم از باب احتياط مي‌گوييم گفتند اگر مي‌داني که لسان تأثير دارد و امر به معروف و نهي از منکر لساني تأثير دارد؛ اين‌جا حق نداري اعمال قدرت بکني. پس در صورتي که لسان اثر مي‌گذارد گفتند حق نداري که اعمال قدرت بکني. اين‌جا بسط اللسان و کفّ اليد، خودش فرموده در اين صورت اين‌جور نيست بايد حتماً با لسان امر به معروف و نهي از منکر بکني و حق نداري، حرام است با يد و اعمال قدرت در آن صورت بکني، حرام است. بنابراين بسط اللسان و کفّ اليد.

اين مفاد که فرموده است که اگر بخواهيم اين‌جور معنا بکنيم اين‌جور برداشت کنيم از اين حديث شريف، که هر جا بسط لسان است در آن‌جا شارع بسط يد هم قرار داده است اگر مفاد اين روايات اين باشد لايمکن الاخذ به، براي اين که خلاف مجمعٌ‌عليه است و خلاف روايات ديگر هست و خلاف آن چيزي است که به حسب ذوق عقلايي و عرفي هم انسان مي‌فهمد که اگر کفايت مي‌کند اين اخفّ، براي چه در اين‌جا انسان به اشد روي بياورد و آن را اعمال بکند؟ با کار اخفّ، با چيزي که هزينه‌ي کمتري دارد آن مطلوب دارد ادا مي‌شود براي چه برود سراغ اشد؟ پس بنابراين گفته شده است که اين مفاد قابل... گفته شده است که عرض مي‌کنم حالا گفته شده است ممکن است ولو خودمان گفته باشيم، حالا چون اين روايات خيلي مورد بحث قرار نگرفته يک وقت خلاف واقع گفته نشده من چيزهايي که عرض حالا دارم مي‌کنم در کلمات الان نديدم که بگويم گفته شده است چون اين مباحث کمتر روي آن بحث شده و اين روايات کمتر روي آن بحث شده خيلي از چيزهايي که عرض مي‌کنيم حالا اين‌طور نيست که در کلمات وجود داشته باشد بعضي از آن‌ها وجود دارد که حالا عرض مي‌کنيم آن‌هايي که وجود دارد. حالا اين‌جا پس اين مفاد اين مشکله را دارد اين مشکله ممکن است خودش قرينه مي‌شود بر اين که هما‌ن‌طور که سابقاً گفتيم اين روايات در مقام اطلاق نيست که هر جا اين‌جور است آن‌جور است. هر موردي که بسط لسان است همان مورد بسط يد هم هست و کفّ لسان در آن‌جا نيست، در مقام اين نيست بلکه مي‌خواهد بفرمايد که در نظام امر به معروف اين‌جور نيست که فقط خداي متعال فرموده باشد که امر به معروف با چه هست؟ با لسان است. بلکه نه در نظام امر به معروف هر دوي آن وجود دارد هم اين و هم آن، و اگر يک جايي فرموده است اعمال قدرت نبايد کرد در اين نظام، آن هم فرموده نبايد کرد، مثلاً کجا؟ جايي که ضرر هست جايي که تقيه هست. آن‌جايي که تقيه هست يا ضرر معتدٌ به هست اعمال قدرت بخواهيم بکنيم يا اعمال يد بخواهيم بکنيم در اين‌جاها فرموده ديگر از گردن شما ساقط مي‌َشود بنابراين آن چيزي که اين روايت شريفه دارد مي‌فرمايد نظر به نظام امر به معروف دارد نه امر به معروف در هر مورد و مِن کلّ شخصٍ شخصٍ شخصٍ، اين را نمي‌خواهد بفرمايد تا ما آن استفاده را بخواهيم از آن بکنيم ولو اين که بدواً در نظر آن مطلب نقش ببندد و متبادر به ذهن بشود و منسبق از اين روايت شريفه بشود؛ اما با توجه به اين مسلّم الفقه و مسلّم الروايات قرينه مي‌شود که اين معنا در اين روايت اراده نشده باشد و ظهور در اين معنا پيدا نکند به خاطر اين قرينه‌ي حافّه، پس ...

س: کنايه از تمکّن بدني نيست؟ يعني آن‌ جاهايي ... آن‌جايي هست که تو قدرت بدني هم داري يعني ...

ج: کجا؟ در اين عبارت که اين چيزها نيست. «ما جعل الله بسط اللسان و کفّ اليد و لکن جعلهما يبسطان معاً و يکفّان معاً»، اين مطالبي که شما مي‌فرماييد که در اين‌ها نيست.

خب پس معناي آن چه هست؟ اين‌جور نيست که خدا در نظام امر به معروف لسان را فقط آزاد گذاشته باشد و به طور کلي درب اعمال قدرت را بسته باشد، اين‌جور نيست بلکه اين‌جور قرار داده که اين‌ها هر دو ممکن است که آزاد باشد يا ممکن است که هر دو ممنوع باشد جا به جا فرق مي‌کند. حالا کجاست که اين‌ها هر دو يکفّان؟ کجا هست هر دو يبسطان؟ وظيفه‌ي کي هست؟ شرايط آن چه هست؟ اين روايت در مقام بيان آن‌ها نيست. آن‌ها را ما بايد از ادله‌ي ديگر، از روايات ديگر، از جاهاي ديگر استفاده بکنيم.

س: استاد ببخشيد عرفي‌تر نيست که بگوييم که به قرينه‌ي همين اشکال مي‌فهميم که هر دو واجب هستند ولي به نحو ترتّبي، به جاي اين که بياييم اين‌جوري معنا بکنيم که در نظام امر به معروف فردي وجود دارد اين‌جوري معنا کنيم هر جا لساني واجب هست يدي هم واجب هست ...

ج: اين همان در نظام امر به معروف مي‌شود ديگر، يعني در نظام امر به معروف هر دوي آن هست حالا به چه شکلي؟ يک شکل آن همين است که شما مي‌فرماييد. پس اين دلالت نمي‌کند بايد از خارج از اين بفهميم چه‌جوري هست. اين عرض بنده با فرمايش شما تنافي ندارد اين همان است اين دارد مي‌گويد در اين نظام، در قانون امر به معروف اين‌جوري نيست حالا چه‌جوري هست؟ اين ديگر در مقام بيان آن نيست آن را بايد از خارج رفت فهميد از خارج که مي‌رويم بفهميم از ادله‌ي ديگر، از روايات ديگر که مي‌خواهيم بفهميم ممکن است همين باشد که شما مي‌فرماييد که بله نظامش اين‌جوري هست که اول لسان، اگر لسان نشد إعمال قدرت، اگر إعمال قدرت نشد کذا، همان مراتبي که گفته شده.

س: چون لسان براي همه است آن قرينه مي‌تواند باشد که اين هم مي‌تواند براي همه باشد. ما مي‌گوييم چون لسان براي همه است چون اين‌ها با هم‌ديگر ...

ج: اين روايت ندارد که لسان براي همه است اين که ندارد که.

س: لسان نه، ... لساني آن براي همه است ما مي‌گوييم با کنار هم قرار دادن اين‌ها در روايت ما مي‌گوييم آقا ضرب هم براي همه هست.

ج: چرا؟

س: نمي‌شود که دو تاي آن کنار همديگر نباشد ...

ج: آن که گفتيم اگر شما اين را بخواهيد بگوييد گفتيم آن خلاف ضرورت فقه است، خلاف مسلّمات هست.

س: در اين مراتب، در جاي خودش، جايي که يدي هست يدي، جايي که لساني هست لساني، اما امر را براي کساني که لسان را آزاد گذاشتيم براي او، يد را هم براي او آزاد گذاشتيم.

ج: در همان‌جا؟

س: نه در جاي خودش، ج: در جاي خودش، پس همين ديگر، پس اين شد، باز فرمايش شما هم به همين برمي‌گردد يعني اين دارد مي‌گويد که در قانون امر به معروف اين‌جوري نيست حالا در قانون امر به معروف اين‌جور نيست حالا چه‌جوري هست؟ اين که شما مي‌فرماييد، اين که ايشان مي‌فرمايد، چه‌جوري است؟ آن چه‌جوري را از بيرون بايد بفهميم از اين روايت ما نمي‌توانيم چيزي دربياوريم؛ چون اگر بخواهيم ظاهرش را اخذ بکنيم خلاف ضرورت فقه است خلاف مسلّم فقه است پس بنابراين اين قرينه مي‌شود که اين مفادش چه هست؟ مفادش اين هست که آقا بين اين دو تا در قانون امر به معروف و در نظام امر به معروف اين دو تا وجود دارد اما حالا کيفيت وجود داشتن‌شان به چه شکلي است؟ مال همگان است؟ نمي‌دانيم فعلاً، يا اين که نه لسانش مال همگان است ولي اعمال قدرتش فقط مال حکومت است مال حاکم شرع است؟ اين هم احتمال دارد، احتمال هم دارد که يکي واجب باشد، لسانش بر همگان واجب باشد، بر مردم واجب باشد ولي يدش بر کساني است که امام به آن‌ها اذن بدهد، فقط براي آن‌ها جايز است. اين‌ها ديگر اين روايت متعرض آن نيست بنابراين اين روايت يک روايتي است که ولو سنداً لانقاش فيه، علي مبنانا، اما استدلال به آن ناتمام است.

س: حاج آقا ببخشيد چه قرينه‌اي وجود دارد که اين‌جا اين مطلب را مي‌زنيد به نظام امر به معروف و نهي از منکر، اين‌جا که دلالت اقتضايي وجود ندارد که، ما ممکن است که بگوييم که اين اطلاق دارد اين ادله، به آن ادله تخصيص بخورد.

ج: چرا، قرينه وجود دارد. «ما جعل الله» در کجا؟ در آسمان؟ در زمين يا در اسلام؟ در کل اسلام؟ يا در قوانين و ضوابط مربوط به باب امر به معروف و نهي از منکر؟ بالاخره اين يک ظرفي مي‌خواهد، «ما جعل الله» در کجا؟ در عالم تکوين، در عالم تشريع، در عالم تشريع هم در باب کجا؟ باب صلاة؟ باب زکات؟ يا نه تشريعي که مربوط به باب امر به معروف و نهي از منکر است؟ تناسب حکم و موضوع و اين که اين يک قانوني است و مطلبي است راجع به اين جهت، نشان مي‌دهد که اين مربوط به باب امر به معروف و قواعد و قوانين و نظامات باب امر به معروف و نهي از منکر است.

س: فايده‌ي اين روايت چه هست؟

ج: فايده‌ي اين روايت اين شد که شما نمي‌توانيد بگوييد آقا اصلاً در باب امر به معروف و نهي از منکر مسئله‌ي إعمال قدرت نيست فقط حرف لساني است همين‌َطور که مي‌بينيد بعضي‌ها مي‌گويند، مي‌گويند آقا نه اجبار نيست اين‌جا، إعمال قدرت نيست، فقط نصيحت است فقط گفتن است الان در مقالاتي، در حرف‌هايي، در سخنراني‌هايي، در موضع‌گيري‌هايي اين‌ها گفته مي‌شود، همين امروز هم دارد گفته مي‌شود که در اسلام چه هست؟ در حجاب آقا اجباري نيست فقط بگوييد. حالا کسي بي‌حجاب شد، شد ديگر، به حرف شما گوش نکرد، نکرد، نه حضرت امير سلام الله عليه در اين روايت چه مي‌فرمايد؟ مي‌فرمايد نه اين‌جوري نيست که فقط گفتن باشد و کفّ يد باشد، نه إعمال قدرت هم هست هر جا خدا آن را گفته در نظام امر به معروف آن را فرموده اين را هم فرموده اما اين روايت نشان نمي‌دهد که اين يد، إعمال قدرت، حالا جايگاهش کجاست؟ اين روايت در مقام اين نيست آن را بايد از ادله‌ي ديگر بفهميم؛ اما اين روايت اين مقدار را دارد دلالت مي‌کند ارشاد مي‌کند که اين حرف غلط است که کسي بيايد بگويد که در باب امر به معروف و وادار کردن مردم به واجبات و دور داشتن‌ آن‌ها از محرمات تنها چيزي که بر عهده‌ي مردم گذاشته شده يعني بر عهده‌ي عباد گذاشته شده تکليف شده از ناحيه‌ي خداي متعال فقط لسان است، نه، مي‌گويد اين‌جوري نيست.

س: اين واژه‌ي محل پس چه مي‌شود؟ الان که شما مي‌فرماييد ... مَا جَعَلَ اللَّهُ بَسْطَ اللِّسَانِ وَ كَفَّ الْيَدِ، اينقدر ... منتها معاً دارد يُبْسَطَانِ مَعاً وَ يُكَفَّانِ مَعاً، ...

ج: معاً يعني چي؟ يعني با هم، با هم هستند اما با هم هستند براي همه؟

س: حسب مورد.

س: ...

ج: تأکيد است اضافه است يک چيز مهمي نيست.

س: ...

ج: يکفّان معاً يعني يک جاهايي هم هست که هيچ‌کدامش را نبايد بگويي مثل کجا؟ هيچ‌کدامش را نبايد بگويي مثل جايي که اگر هم بخواهي حرف بزني يا اعمال قدرت بکني هر دو مفسده بر آن بار است هيچ‌کدام را نبايد انجام بدهي، يکفان معاً، يک‌جا هم خداي متعال فرموده آقا هيچ حرف نزن، اعمال قدرت هم نکن، يک‌ جاهايي، کجا؟ آن جايي که هم حرف زدن و هم اعمال قدرت کردن محذور دارد مفسده دارد خلاف مثلاً‌ تقيه است آن‌جا يکفّان معاً، يک جا يبسطان معاً، يک جا هم هست که بله يبسطان معاً، حالا يبسطان ...

س: ...

ج: اما يبسطان معاً مال کي هست؟ شايد يبسطان معاً، مال حاکم باشد که هر دو را مي‌تواند استفاده بکند، يک جا هم هست که نه فقط اين را داريد آن را نداريد اين اشکالي ندارد پس بنابراين مي‌خواهيم بگوييم لسان روايت با توجه به آن قرينه‌ي لبّيه‌ي حافّه‌ي به کلام... پس بنابراين آن معناي بدوي ظاهري آن ديگر نمي‌تواند مراد باشد.

س: ...

ج: رتبه‌ي بعدي چه هست؟

س: ...

ج: در مقام اين جهت نيست ببينيد بخاطر ...

س: اطلاق دارد.

ج: اطلاق ندارد مي‌گويد که ...

س: ...

ج: نه نه

س: لسان باشد اگر لسان اثر نکرد رتبه‌ي بعدي آن يد است، ظاهرش اين هست.

ج: نه اين نيست ظاهر آن.

س: هر جا که لسان اثر نکرد به رتبه‌ي بعدي منتقل مي‌شويد و الا اگر منتقل نشويد يبسطان و يکفان به صورت دو تا شقي که خارج از اين دو تا نيست معنا پيدا نمي‌کند.

ج: نه، يبسطان معاً‌ و يکفّان معاً يعني اين که ممکن است که وظيفه اين باشد که شما دستور بدهي شما امر بکني، شما امر و نهي بکني، همان‌جا براي کس ديگري ما قرار داديم لازم نيست براي همان کسي که به او گفتيم امر بکن لساناً به همان کس هم گفته باشيم که شما اعمال قدرت مي‌تواني بکني.

س: ...

ج: نکرد باشد وظيفه‌ي ديگري است شما ديگر نمي‌تواني، اين روايت در صدد اين هست مي‌گويد اين‌جوري نيست اين نظامش اين‌جوري هست اما اين که حالا اعمال قدرتش را به همان کسي که اعمال لسان مي‌کند داده شده يا به کسي ديگر داده شده؟ در همان مطلب، در همان واقعه، اين را دلالت نمي‌کند اين‌جوري نيست که

س: ...

ج: نه ندارد از شخص واحد، ببينيد نه ندارد از شخص واحد،‌ يکفان معاً، يبسطان معاً، ممکن است فاعل‌هاي اين‌ها مختلف باشند. خداي متعال هر دوي اين‌ها را قرار داده اما حالا اين قرار دادنش به چه نحو است؟ لکلّ من، کل کسي که لسان دارد براي همان هم يد قرار داده اعمال قدرت قرار داده؟ يا به نحو توزيع قرار داده، لسانش را براي همه قرار داده يدش را براي يک عده‌ي خاصي قرار داده يا در يک موارد ويژه قرار داده؟ اين چيزها را ديگر اين روايت در مقام بيان آن نيست.

س: حاج آقا اين ظهور بدوي آن به همان مقام ... «مَا جَعَلَ اللَّهُ بَسْطَ اللِّسَانِ وَ كَفَّ الْيَدِ وَ لَكِنْ جَعَلَهُمَا يُبْسَطَانِ مَعاً وَ يُكَفَّانِ مَعاً، در مقام جعل و تشريع دارد مي‌گويد ... اين مقام جعل است اصلاً، اصلاً مورد مصداقي نيست لذا آن حرف شما ...

ج: نه مقام جعل اگر باشد در تقريب استدلال گفتيم اگر در مقام جعل، اين‌جور جعل کرده آن وقت آن قياس درست مي‌شود. چه‌جور قياس درست مي‌شود؟ مي‌گوييم از اطلاقات ادله‌ي امر به معروف آن‌ها اطلاق دارند به هر کسي در هر واقعه‌اي آن اطلاقات مي‌گويد امر کن، امر لساني کن. او گفت امر لساني کن، اين را ضميمه مي‌کنيم با اين جعل واقعي آن، مي‌گوييم با اين اطلاقات مي‌فهميم خدا اين لسان را جعل کرده در اين‌جا ...

س: اين که در مقام فقط اصل تشريع آن هست در مقام خصوصيات و کيفيات آن نيست که،

ج: به قرينه‌ي چي؟ به قرينه‌ي آن اشکال يا نه در مقام نيست؟ چرا در مقام نباشد؟ دارد مي‌گويد ما جعل الله، خدا اخبار دارد مي‌کند از يک واقعيت نفس الامري، مي‌گويد خداي متعال در نفس الامر و در جعل‌هايش اين‌جوري کرده وقتي اين خبر دارد به ما مي‌دهد که خداي متعال اين‌جوري جعل کرده اين جعل با اين جعل را ملازم هم قرار داده است پس بنابراين اين اطلاقات که گفت اين‌جا لسان است اين را ضميمه مي‌‌کنيم به اين إخباري که در اين روايت است مي‌گوييم هر جا که اطلاق لسان گرفت آن‌جا به قرينه‌ي اين ملازمه يد هم مي‌آيد اين ...

س: ...

ج: چه جعلي آخر؟

س: ...

ج: نه هر جايي که آن هست آن هم جعل شده براي شما؟

س: ...

ج: نه پس جعل نشده آقا الان نماز ظهر جعل شده براي شما الان؟ يا نماز ظهر مال زوال است؟ الان که جعل ندارد او مي‌گويد هر جا اين جعل شده آن هم جعل شده پس....

س: ... اين هم همين‌طور است قيد واجب در آن هست نه قيد وجوب.

ج: چه قيد واجب است؟

س: نسبت به همان زمان، اين فعليت آن حاج آقا مال خود آن واجب است نه مال اصل وجوبش تا بگوييم وجوبش ...

ج: نه، اين روايت که دارد مي‌فرمايد، بين جعل‌ها يعني وجوب‌ها، بين وجوب‌ها دارد مي‌گويد ملازمه هست نه به واجب، به واجب کاري ندارد مي‌گويد اين جعل‌ها با هم ملازمه دارد هر جا اين را جعل کرده آن را هم جعل کرده اين را دارد مي‌گويد. مثل اين که مي‌گويد هر جا خدا نماز قصر را جعل کرده افطار را هم جعل کرده شما از اين روايت چه مي‌فهميد؟ اگر گفتيم هر جا خداي متعال نماز قصر جعل کرده افطار را هم جعل کرده، شما از اين روايت نمي‌فهميد که پس کسي که مسافر است نبايد روزه بگيرد؟

س: مسافر قبل از ظهر برگشت بايد روزه هم بگيرد ديگر؟

ج: هر جا قصد کرده اين هست ديگر، اگر چنين چيزي بود که داريم، حالا آن را بايد به واسطه‌ي رواياتي تقييدش کنيم آن ملازمه‌اي که آن‌جا هست. اگر مقيد نداشت همين را بايد مي‌گفتيم ديگر، ما به واسطه‌ي ادله‌ي ديگر آن را تقييد مي‌کنيم اما اگر مقيد نداشته باشيم که داريم اين دو تا را مي‌گوييم بين‌شان ملازمه هست. اين‌جا هم دارد همين را مي‌گويد، مي‌گويد خداي متعال اين‌جوري نيست که هر دو را، پس اين ملازمه‌اي که اين‌جا قرار داده شده است به اين شکل است.

طايفه‌ي چهارم

س: فرموديد در مورد حاکمان شرعي يبسطان معاً‌ هست.

ج: نه ممکن است، داريم تصوير صور مي‌کنيم، محتملات را مي‌گوييم، اين‌ها را بايد از ادله‌ي بيروني بفهميم.

س: ... چون وقتي لساني مي‌تواند انجام بدهد حق ندارد يدي انجام بدهد؟

ج: نه، گفتم اين جهت را، ببينيد مي‌گويد در قانون امر به معروف اين‌جوري نيست که يکي از اين‌ها باشد ديگري نباشد، نه اين که آن‌جا هم حاکم شرع در جايي که به لسان کارآمدي دارد مي‌تواند اعمال قدرت بکند. دارد اين را مي‌گويد، مي‌گويد در اين نظام، هر دوي اين‌ها، هر دو عنصرها وجود دارند اما شکل وجود داشتن‌شان به چه شکلي هست اين را بايد از ادله‌ي ديگر بفهميم. اين را دارد مي‌گويد.

س: مي‌شود گفت هر جا وضو جعل شده تيمم هم جعل شده؟

ج: نه،‌ نمي‌شود گفت.

س: چرا آقا عرفاً‌ مي‌شود گفت.

ج: نمي‌شود گفت مگر به اين معنا، مگر به اين معنا که بگوييم.

س: ... هرجا وضو جعل شده تيمم هم جعل شده،

ج: نه، اين نيست هر جا اين جعل شده آن جعل نشده، آن در صورتي است که آن نباشد «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا» (نساء، 43)

س: بيان عرفي است که مي‌‌گويد معاً جعل شدند يعني مترتب هستند.

ج: معاً يعني چي؟ اين‌جا؟

س: ...

ج: بله شما پس بگو، اگر معاً را شما مي‌خواهيد بله، هر جا وضو جعل شده است ارث زوجه هم از زوج جعل شده است چون خدا هر دوي آن را جعل کرده ديگر؟ اين معاً را به اين معنا مي‌خواهيد بگيريد؟

س: ... براي تحصيل طهارت هر جايي که وضو جعل شده تيمم هم جعل شده بيان عرفي هست مثل اين که مي‌گوييم هر جا لسان جعل شده يد هم جعل شده آن‌جا براي تحصيل طهارت بود اين‌جا هم براي تحصيل قلع ماده‌ي فساد، اين بيانش عرفي هست.

ج: هر جا بود؟

س: بله

ج: هر جا؟

س: ... معاً جعل شدند يعني براي تحصيل طهارت اين که جعل شده آن هم جعل شده منتها يکي مترتب بر آن ديگري نباشد

ج: يا براي ديگري، يا براي کسي ديگر اصلاً.

س: بله پس آن کس ديگر هم شما مي‌فرماييد آخرش برداشت نمي‌شود

ج: نمي‌شود همين ما بيش از اين نمي‌فهميم شما مي‌گوييد شايد، ببينيد ما همين را داريم مي‌گوييم ما داريم مي‌گوييم اين ...

س: حداقل براي حاکم برداشت مي‌شود؟

ج: نه، حاکم هم برداشت نمي‌شود. که در هر جايي که ...

س: ...

ج: نه، اين هم استفاده مي‌شود که حاکم هم هر جايي که با لسان مي‌تواند، مي‌تواند اعمال قدرت بکند نه، اين هم استفاده نمي‌شود ببينيد شما هم در واقع همان را داريد مي‌فرماييد که اين روايت از آن چه برمي‌آيد؟ که خداي متعال هر دوي اين‌ها را در باب امر به معروف و نهي از منکر جعل فرموده اما اطلاق داشته باشد که هر جا، هر واقعه و هر کس که او راجع به او هست با همان خصوصيات با همان شرايط، با همان ويژگي‌ها براي او هم هست اين از آن استفاده نمي‌شود اين جعل هر دو استفاده مي‌شود ملازمه‌ي هر دو، اما هر موردي، هر جايي به حسب ادله‌ي ديگر، بايد تفاصيل آن را به دست بياوريم.

خب ديگر مي‌خواستيم وارد طايفه‌ي چهارم بشويم که وقت تمام شد.

طايفه‌ي چهارم؛ اين هم فقط عنوانش را بگويم که آقايان مي‌خواهند مطالعه بکنند، طايفه‌ي چهارم رواياتي بود که بر عناوين مسبّبه امر کرده است مثل تغيير، مثل تبديل و امثال ذلک.

و صلي الله علي محمد و آل محمد.

پايان.

بازگشت به دروس خارج