امر به معروف و نهی از منکر هم آدابی دارد (۲)

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
امر به معروف و نهی از منکر هم آدابی دارد (۲)

نویسنده: ملا محسن فیض کاشانی قدس سره

مقاله

باب دوم : ارکان و شرایط امر به معروف و نهی از منکر می‌گویم : چون سخنان غزالی در این باب بر اصول نادرست عامه از قبیل راءی استحسان ، قیاس و استدلال به متشابهات که با یکدیگر متناقض و خود باعث سرگردانی و اشتباه بیشترند، مبتنی می‌باشد، از ذکر آنها صرف نظر می‌کنیم و خلاصه‌ای از آنچه را که از امامان معصوممان علیهم السلام به ما رسیده است می‌آوریم بخشی از روایات ایشان را در تاءیید و تثبیت مطلب نقل می‌کنیم ، (( ان شاء اللّه . ))
با توفیق الهی می‌گوییم : امر به واجب ، واجب است و امر به مستحب ، مستحب است و نهی از حرام ، واجب ولی این وجوب و استحباب مخصوص گروه خاصی است و آن طور که غزالی تصور کرده ، شامل یکایک مردم نمی‌شود بلکه با چهار شرط بر فرد ثابت می‌گردد.
علم به واجب یا مستحب و یا حرام بودن امور، یعنی شناخت معروف یا منکر، به دور از شبهه بنابراین در امور متشابه امر به معروف و نهی از منکر واجب نیست احتمال تاءثیر بنابراین اگر بداند یا احتمال بدهد که اقدامش تاءثیر ندارد، واجب و مستحب نیست ، چون بی فایده است شخص مخاطب امر به معروف و نهی از منکر، بر ادامه عمل خود اصرار داشته باشد اما اگر نشانه‌ای باشد که آن کار را ترک کرده است ، تکلیف ساقط می‌شود، چون دیگر امر به معروف و نهی از منکر بیهوده نیست مفسده‌ای در پی نداشته باشد، اما اگر احتمال ضرر برای خود یا فردی از مسلمانان را بدهد، تکلیف ساقط می‌شود؛ زیرا ضرر و اضرار در دین روا نیست البته جست و جو جایز نیست ، مانند گوش دادن برای شنیدن صدا و بو کشیدن و بررسی زیر لباس اشخاص و نظیر اینها. و هرگاه این شرایط جمع شد و شخص مطلع تنها بود امر به معروف و نهی از منکر بر او واجب عینی می‌شود ولی اگر دو تن بودند و یکی امر یا نهی را آغاز کرد آن دیگری اگر گمان برد که همکاری او تاءثیری در زود به نتیجه رسیدن و نفوذ انزجار دارد بر او نیز واجب است اگر نه واجب نیست ؛ زیرا هدف به جای آوردن معروف و ترک منکر است . پس هرگاه آن دو با عمل یک فرد حاصل گردد تلاش دیگری بیهوده خواهد بود. و این است معنای قول کسانی که گفته‌اند: امر به معروف و نهی از منکر واجب کفایی است ولی کسانی که می‌گویند این فریضه واجب عینی است آن کسی را در نظر دارند که واجد تمام شرایط باشد، بنابراین مورد اختلاف تنها این است که با اقدام بی اثر اشخاص ، تکلیف امر به معروف و نهی از منکر از افراد جامع شرایط ساقط است یا نه ؟ از مولایمان امام صادق علیه السلام دربارهٔ امر به معروف و نهی از منکر سؤ ال شد، آیا بر تمام امت واجب است یا نه ؟ فرمود: نه . پرسیدند: چرا واجب نیست ؟ فرمود: این کار بر عهده شخص نیرومندی است که فرمانش ‍ را ببرند و معروف را از منکر باز شناسد، نه بر کسانی که ناتوانند و خود هدایت نیافته‌اند و از روی ناآگاهی دیگران را از حق به سوی باطل می‌خوانند. و دلیل بر این مطلب سخن خدای تعالی است : (( ولتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یاءمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر... )) این موضوع خاص است نه عام ، چنان که خدای تعالی فرموده است : (( و من قوم موسی امة یهدون بالحق و یعدلون )) و نفرمود امت موسی یا تمام قوم موسی در حالی که ایشان در آن روز امتهای مختلفی بودند. امت شامل یک فرد و بیشتر است . و همچنین خدای تعالی فرموده است : (( ان ابراهیم کان امة قانتا للّه . )) می‌فرماید: ((ابراهیم مطیع فرمان خدا بود. اما بر شخص ناآگاهی که در ناتوانی بسر می‌برد و نیرو و پشتیبان و فرمانبری ندارد، حرجی نیست .))
آنگاه دربارهٔ معنای این حدیث نبوی از آن حضرت پرسیدند: ((بالاترین جهاد، سخن عادلانه‌ای است که در حضور رهبر ظالمی ابراز شود. فرمود: این مطلب بر آن اساس است که شخص پس از شناخت واقع او را امر می‌کند و او می‌پذیرد.))
کلام امام علیه السلام اشاره است به این که وجوب امر به معروف و نهی از منکر شرایطی دارد و بر کسی که آنها را نداشته باشد واجب نیست ، در این حدیث سه شرط از شرایط را بیان کرده ولی اصرار بر منکر را شاید برای وضوح آن نگفته است .
در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده است : ((فقط و فقط مؤ من از امر به معروف و نهی از منکر پند می‌گیرد و جاهل از آن می‌آموزد ولی صاحب تازیانه و شمشیر، هرگز.))
از آن حضرت نقل شده است : ((هر که متعرض پادشاه ظالمی شود و گرفتاری پیدا کند، پاداشی برای آن نخواهد داشت و از نعمت صبر برخوردار نخواهد بود.))
از آن حضرت نقل شده است که فرمود: ((سزاوار نیست برای مؤ من که خودش را خوار سازد. پرسیدند: چگونه خود را خوار می‌کند؟ فرمود: دست به کاری می‌زند که از توان او بیرون است .))
از آن حضرت است که فرمود: ((خدای عز و جل تمام امور مؤ من را به او واگذار کرده است ولی به او اجازه نداده تا شخصیت والای خود را ذلیل کند. آیا نمی‌بیند که خدای تعالی در این باره می‌فرماید: (( و للّه العزة و لرسوله و للمؤ منین . )) و سزاوار است که مؤ من عزیز باشد نه ذلیل .))
وانگهی نهی از منکر مراتبی دارد که نخستین مرتبه آن انکار به دل است به این معنا که مرتکب را در دل به سبب ارتکاب گناه دشمن بدارد و آن فقط مشروط است به آگاهی نهی کننده و اصرار نهی شده نه دو شرط دیگر. سپس به اظهار ناراحتی که اگر ترک کرد کفایت می‌کند، اگر نه از او اعراض و دوری کند. و اگر نشد با زبان موعظه و مدارا به ترتیبی آسان گیرانه او را باز بدارد و اگر باز داشتن جز با زدن و نظایر آن ممکن نگردد همان کار را بکند. و اگر نیاز به ایراد جرح باشد، خودداری از آن بهتر است . گفتگو دربارهٔ این موضوع کم فایده است ، زیرا شخصی که دارای شرایط است مقتضای حال را بهتر می‌داند.
در حدیث آمده است : ((پایین‌ترین درجه نهی از منکر آن است که با معصیت کاران با چهره درهم کشیده برخورد شود.))
در حدیث دیگری آمده است : ((همین قدر در عزت مؤ من بس که هرگاه منکری را ببیند خداوند بداند که او در دل ناراضی است .))
از امیرالمؤ منین علیه السلام است که می‌گوید: ((رسول خدا صلی اللّه علیه و اله فرمود: هر که کار (بدی ) را ببیند و از آن آزرده خاطر شود، مانند کسی است که در آن جا نبوده و هر که در وقت انجام کاری نبوده ولی از آن خشنود است مانند کسی است که حضور داشته است .))
این مقدار از اخبار، از زیاده گویی غزالی در این باب کفایت می‌کند، با توجه به این که اساس کار وی بر اصول عامه نهاده شده و در اکثر موارد به طور قطع حکم نمی‌کند و حال این که حکم ، با اختلاف زمانها و حالات ، تفاوت می‌کند و از طرفی مراتب مکروهاتی که غزالی بر حسب گمان به آن گرایش ‍ پیدا کرده قابل قبول باشند یا نباشند متفاوت است و این مطلب در جایی است که بتوان اجتهاد کرد. در حالی که هر کسی به کار خود بیناست .
غزالی از عمر روایت کرده است که وی از دیوار خانه مردی بالا رفت و آن مرد را در حالت ناپسندی دید و به او اعتراض کرد، او در جواب گفت : یا امیرالمؤ منین ! اگر من از یک جهت نافرمانی خدا را کرده‌ام ، تو از سه جهت معصیت خدا را مرتکب شده‌ای . عمر پرسید، کدام است آن سه جهت ؟ گفت : خدای تعالی فرمود: ((تجسس نکنید)) تو تجسس کردی ، و فرمود: ((از در خانه‌ها وارد شوید)) تو روی دیوار آمدی . و خداوند فرمود: ((جز به خانه‌های خودتان - تا با اهل خانه انس نگرفته و سلام نداده‌اید - وارد نشوید)) و تو سلام ندادی ، عمر با شنیدن سخنان وی ، او را واگذاشت و با او شرط کرد توبه کند.
می‌گویم : صاحب خانه سزاوارتر بود که با عمر شرط کند که وی توبه نماید؛ زیرا عمر نسبت به او گناهان بیشتری مرتکب شده بود. بلکه آن مرد سزاوارتر به فرمانروایی بود چون از او داناتر بود و بیش از او گناهانش را پنهان می‌داشت . در حالی که عمر یا جاهل بود و یا گستاخ بر انجام گناه . با وجود اینها، غزالی در فتوای خود به گفتار یا رفتار عمر استناد می‌کند و معتقد است که او پس از ابوبکر بالاترین صحابه است و این روایت را از او نقل می‌کند.
در (( مصباح الشریعه )) از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: ((هر کس از هوای نفس خود، دوری نکند و از آفات و شهوات نفسانی خلاص نشود و شیطان را مغلوب نسازد و خود را در حمایت خدا و توحید قرار ندهد و در امان عصمت او نباشد، شایستگی امر به معروف و نهی از منکر را ندارد؛ زیرا تا کسی دارای این اوصاف نباشد، هر امری را اظهار بدارد، حجتی در مقابل او خواهد بود و مردم سودی از آن نخواهند برد. خدای عزوجل فرماید: (( اءتامرون الناس و تنسون انفسکم ؟ )) و به او گفته می‌شود: ای خیانتکار! آیا از مردم چیزی را می‌خواهی که خود به خویشتن در آن باره خیانت کرده‌ای و نسبت به آن افسار گسیخته‌ای ؟ نقل شده است که ابوثعلبه اسدی از رسول خدا صلی اللّه علیه و اله راجع به این آیه پرسید: (( یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم )) ، پیامبر صلی اللّه علیه و اله فرمود: ((امر به معروف و نهی از منکر کن و بر مصیبتی که بر تو وارد شود، صبر کن . و هنگامی که ببینی مردم از حرص و آزمندی اطاعت می‌کنند و هوای نفس را می‌پرستند و هر کس خود راءی و خود بین است ، تو به فکر خود باش و کار مردم را رها کن .
کسی که امر به معروف می‌کند لازم است که حلال و حرام را بشناسد و خود را از آنچه به مردم امر و نهی می‌کند فارغ کرده باشد، خیرخواه مردم و مهربان و همراه با مردم باشد. با لطف و بیان خویش آنها را دعوت کند، و با تفاوت میزان حوصله آنها آشنا باشد تا هرکس را را در جایگاه خودش قرار دهد. مکر و فریب نفس و دامهای شیطان را بشناسد و در برابر آنچه می‌بیند شکیبا باشد، با مردم مقابله به مثل نکند و از ایشان شکوه ننماید. تعصب نورزد و به خاطر خوش درشتی نکند. نیتش خالص برای خدا باشد. از او یاری بطلبد و رضای او را بجوید، پس اگر با او مخالفت کردند و به او ستم روا داشتند، تحمل کند و اگر موافق بودند و سخن او را پذیرفتند، سپاسگزار باشد. کار خود را به خدا واگذارد و به عیب خود توجه کند.))
در تهذیب ، باب مربوط به کسانی که جهاد بر ایشان واجب است ، ضمن حدیثی طولانی که عبدالملک بن عمرو از آن حضرت نقل کرده است . سخنی آمده که مؤ ید این مطلب و در این مورد مفید است (( - ان شاء اللّه تعالی - )) .
غزالی در درجات و مراتب ثواب می‌گوید: درجه سوم ، نهی با موعظه و اندرز و ترساندن از خداست و این دربارهٔ کسی است که می‌تواند کاری را انجام دهد و می‌داند که آن کار بد است و یا دربارهٔ کسی است که با علم به بدی عملی ، اصرار بر انجام آن دارد مانند کسی که بر باده گساری ، یا ستمگری و یا بر غیبت مسلمانان و نظایر آنها مداومت دارد که لازم است موعظه شود و او را از عذاب خدا بترسانند و اخباری را که متضمن وعده عذاب است بر او بخوانند و سرگذشت پیشینیان و عادت پرهیزگاران را برای او بگویند و تمام اینها از روی دلسوزی و مهربانی باشد، نه با درشتی و خشم ، بلکه از سر دلسوزی بر او بنگرند. و گناهکاری او را یک مصیبت برای خودش ببینند؛ زیرا مسلمانان مانند یک تن هستند. در این جا آفت بزرگی وجود دارد که شایسته مراقبت است چون یک مهلکه است و آن این است که شخص عالم ، در وقت معرفی خود را به سبب داشتن علم ، عزیز و دیگران را به سبب نادانی ، خوار و ذلیل می‌بیند و چه بسا در معرفی خود به دلیل شرافت علم و دانش به خودنمایی و ابراز برتری بپردازد و به سبب پستی نادانی ، طرف مقابل را خوار بشمارد که اگر انگیزه این باشد، این عمل زشت تر از عمل بدی است که بد به آن اعتراض می‌کند و مثل چنین کسی ، مثل آن کسی است که دیگری را از آتش نجات می‌دهد و خود در آتش ‍ می‌سوزد که نشان نهایت نادانی و لغزشی بزرگ و غائله‌ای هولناک است و این از فریب شیطان ناشی می‌شود که هر آدمی ممکن است به ریسمان او بیاویزد جز کسی که خداوند او را به عیبهای خودش آشنا سازد و چشم بصیرتش را به نور هدایت خویش بگشاید؛ زیرا تحقق دو نوع سلطه بر دیگران موجب حصول لذت بزرگی برای نفس آدمی است .
یکی تسلط بر عموم به وسیله علم و دیگری تسلط بر عموم به واسطه قدرت بازگشت هر دو اینها به خودنمایی و جاه طلبی است و این خود خواسته باطنی است که آدمی را به شرک خفی می‌کشاند. البته این حالت دارای ملاک و معیاری است که لازم است شخص مراقب ، بدان وسیله خودش را بیازماید. و آن معیار این است که بازداشتن خویشتن از گناه و خودداری از مراقبت از دیگران نزد وی محبوب تر است یا پرداختن به مراقبت دیگران ؛ پس اگر مراقبت نفس بر او دشوار و سنگین است در حالی که دوست دارد، به جای مراقبت از دیگران به خود بسنده کند و مراقبت نفس نماید، در این صورت انگیزه اش همان دین است و اگر پند گرفتن آن گنهکار از موعظه وی و باز ایستادنش به سبب نهی وی ، محبوب تر است از پند گرفتن او از پند دیگران ، بداند که پیرو هوای نفس است و از این راه مراقبت می‌خواهد جاه طلبی خودش را ابراز بدارد! پس باید از خدا بترسد و نخست مراقبت نس کند، در این حال است که به او می‌گوید: به حضرت عیسی علیه السلام گفته شد، ای پسر مریم نخست خود را موعظه کن اگر پند گرفتی ، دیگران را موعظه کن ، اگر نه از من شرم کن .
به داوود طائی گفتند: آیا دیده‌ای ، مردی بر این امیران وارد شود و آنها را امر به معروف و نهی از منکر کند؟ گفت : من بر چنین کسی بیم تازیانه دارم . گفتند: اگر تاب تازیانه را داشته باشد؟ گفت : بر او بیم شمشیر دارم ، گفتند: اگر بتواند آن را تحمل کند؟ گفت : از بیماری مزمن خود خواهی بر او بیم دارم . و من می‌گویم : بلکه به دلیل سرپیچی اش از دستور خدای سبحان ، من بیم آتش دوزخ را برای او دارم ؛ زیرا که خدای تعالی فرموده است : (( و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة ، )) سخن به طور کامل در این باره قبلا گفته شده است .
غزالی گوید:
باب سوم : در منکراتی که معمول و عادت مردم می‌باشد ما به بخشی از آنها اشاره می‌کنیم .
تا از روی آنها به موارد مشابه استدلال کنند؛ زیرا هدف ، حصر و بررسی آنها نیست .
می‌گویم :
غزالی در این باب ، منکرات مساجد و پس از آن ، منکرات بازارها، سپس ‍ منکرات خیابانها و آنگاه منکرات همگانی را نام برده است اما ما نیازی به ذکر این منکرات نمی‌بینیم ، زیرا از نظر ما روا نیست کسی که جاهل به معروف است ، دیگران را نهی از منکر کند و تنها بر کسی واجب است که عارف توانا بوده سخنش مقبول و جامع شرایط لازم باشد و کسی که دارای این اوصاف است نیازی ندارد تا ما منکر را برای او تعریف کنیم ، علاوه بر آن تمام گفته‌های غزالی به اصل صحیحی مستند نیست بلکه برخی از آنها براساس اصول نادرست و نظرات بی پایه وی نهاده شده است ، بنابراین لازم است که ما این باب را پایان دهیم .
باب چهارم : امر به معروف و نهی از منکر فرمانروایان و پادشاهان مراتب امر به معروف را بیان کردیم و گفتیم که مرتبه اولش ، تعریف و دومش ‍ موعظه و مرتبه سوم تندی و خشونت و مرتبه چهارم آن جلوگیری با زور و جبر و وادار کردن بر حق و صواب به وسیله زدن و مجازات است . در مورد پادشاهان از تمام آن مراتب دو مرتبه اول یعنی تعریف و موعظه جایز است . اما جلوگیری از اعمال پادشاه از روی قهر، برای افراد رعیت امکان ندارد، زیرا باعث آشوب و بلوا می‌شود و پی آمد آن به مراتب بدتر از آن منکر خواهد بود. اما تندی در گفتار، مثل گفتن ((ای ستمگر)) ((ای که از خدا نمی‌ترسی )) و نظایر آن ، اگر باعث به وجود آمدن آشوبی می‌گردد که از خود او تجاوز کرده و به دیگران هم برسد، جایز نیست ولی اگر جز بر خویشتن بیمی ندارد، جایز بلکه مستحب است ؛ زیرا روش پیشینیان چنین بوده که خود را در معرض خطرها قرار دهند و به طور آشکار نهی از منکر کنند بدون اعتنا به ریخته شدن خونشان و ابتلای به انواع شکنجه‌ها برای آن که می‌دانستند این ، خود شهادت در راه خداست .
می‌گویم :
از قرآن و اخبار اهل بیت علیهم السلام مستفاد می‌شود که این عمل روا نیست و امامان از این که مؤ من خود را خوار سازد و در معرض شکنجه‌های طاقت فرسا قرار دهد، نهی فرموده‌اند. و درستی اخباری که غزالی آورده است ثابت نشده و آنچه ثابت شده نیز چنانکه گذشت ، قابل توجیه است .
غزالی گوید:
اما روش موعظه و امر به معروف و نهی از منکر، به شاهان که از دانشمندان گذشته نقل شده است ، بخشی از آن را در باب ورود بر سلاطین از کتاب حلال و حرام آوردیم و اینک به داستانهایی اکتفا می‌کنیم که از روی آنها روش موعظه و نهی از منکر پادشاهان را می‌توان دانست .
می‌گویم :
آنچه غزالی از حکایات نقل کرده است ، تنها در مورد برخورد گمراهان با ستمگران ، به منظور کسب مقام والاتر و مقبولیت در نزد توده مردم است . اینان به سبب علاقه نفسانی و کشش قلبی که داشته‌اند و بعضی از ایشان نیز به دلیل سفاهت و حماقتشان و یا علم به این که موعظه و نهی از منکر در بازداشتن آن ظالم هیچ تاءثیری ندارد جز آن که باعث نابودی خودشان می‌شود، و با این تصور که از این طریق به مقام شهادت دست می‌یابند، خویشتن را در معرض هلاکت و نهی خدای سبحان قرار می‌دادند.
پس فایده‌ای در ایراد امثال این حکایات نیست . علاوه بر آن که حکم این نوع برخوردها با اختلاف زمانها و حالات و اشخاص ، تفاوت می‌کند. از این رو ما به یک داستان از آنچه غزالی نقل کرده ، اکتفا می‌کنیم که مربوط به چنان کسان نیست و این داستان همان است که از ابن مهاجر نقل کرده و می‌گوید: امیرالمؤ منین منصور وارد مکه شد و در دارالندوه فرود آمد. او آخر شبها از دارالندوه به قصد طواف بیرون می‌شد و طواف می‌کرد و نماز می‌گزارد بدون این که کسی بفهمد و چون فجر طلوع می‌کرد به دارالندوه باز می‌گشت و مؤ ذنان می‌آمدند و به او سلام می‌دادند. آنگاه اقامه نماز اعلام می‌شد و او بیرون می‌آمد و با مردم نماز می‌خواند. شبی در وقت سحر بیرون رفت و در آن میان که مشغول طواف بود ناگاه صدای مردی را از نزد ملتزم شنید که می‌گفت : بارخدایا به تو شکایت می‌کنم از ظهور ظلم و فساد در روی زمین و از ستم و طمعی که بین حق و حقدار جدایی انداخته است ، منصور با عجله نزدیک شد حرفهای او را خوب شنید سپس برگشت و در گوشه‌ای از مسجد الحرام نشست ، به دنبال آن مرد فرستاد و او را طلبید. قاصد نزد وی آمد و گفت : امیرالمؤ منین را دریاب ! آن مرد دو رکعت نماز خواند و رکن را بوسید و همراه فرستاده منصور آمد و سلام داد. منصور رو به او کرد و گفت : این چه حرفی بود که از تو شنیدم ، می‌گفتی : جور و فساد روی زمین پیدا شده و ظلم و طمع بین حق و حقدار جدایی انداخته است ؟! به خدا سوگند که این سخنان تو گوشهای مرا به درد آورد و مرا نگران و ناراحت کرد. گفت : یا امیرالمؤ منین ! اگر مرا امان دهی ، از ریشه و اساس امور شما را مطلع خواهم کرد، اگر نه به امور مربوط به خودم اکتفا می‌کنم ؛ زیرا آنها مهمترند. منصور گفت : تو بر جانت در امانی . آن مرد گفت : آن کسی را که طمع فرا گرفته تا جایی که بین او و بین حق و اصلاح مظاهر ظلم و فساد در روی زمین جدایی انداخته است ، تو هستی . منصور گفت : وای بر تو، چگونه مرا طمع گرفته ؟
در حالی که زر و سیم و ترش و شیرین در اختیار من است ، گفت : یا امیرالمؤ منین ، آیا کسی را به قدر تو طمع گرفته است در حالی که خداوند تو را نگهبان جان و مال مسلمانان قرار داده و تو از امور ایشان غافل و سرگرم جمع آوری اموال آنان و بین خود و مردم موانعی از گچ و آجر و درهای آهنی و دربانهای مسلح قرار داده‌ای و خود را در آن میان زندانی کرده‌ای و کارگزارانت برای جمع آوری مالیات گسیل داشته‌ای ، وزیران و ندیمان ستمگری برای خود گرفته‌ای که اگر چیزی را فراموش کنی به خاطر تو نمی‌آورند و اگر بخواهی کار نیکی انجام دهی ، یاری ات نمی‌کنند و آنان را با امول و چهارپایان و سلاح تقویت کرده‌ای تا بر مردم ستم کنند و دستور داده‌ای که از مردم جز فلانی و فلانی ، کسی حق ندارد به محضر تو وارد شود و اجازه نداده‌ای که ستمدیده و دردمندی و یا گرسنه و برهنه و ناتوان و فقیری بر تو وارد شود. در حالی که همه کس در این بیت المال حق دارد. و چون این افرادی که تو برای خود برگزیده و آنان را بر رعیت مقدم داشته‌ای و به ایشان دستور داده‌ای که مانع مال اندوزی تو و سبب انفاق اموال بر مردم نشوند و تو را به سبب چنین رفتاری سرزنش نکنند و نگویند: این شخص به خدا خیانت نکرده پس چرا ما به او خیانت نکنیم در حالی که او در اختیار ماست . پس آنها فرمان تو را بر این اساس می‌برند که جز آنچه را که آنها مایلند از امور مردم ، به تو نرسد و هیچ کارگزاری بر خلاف دستور آنها کار نکند مگر این که وی را از مقامش تنزل دهند و قدر او را نزد تو کوچک کنند و چون این اعمال از طرف تو و ایشان در بین مردم منتشر شود، مردم آنها را بزرگ می‌شمرند و از ایشان می‌ترسند و به همین دلیل اولین کاری که انجام می‌دهند، آن است که به ایشان هدایایی می‌دهند تا در ستم کردن به رعیت از آنها پشتیبانی کنند و آنگاه رعایای صاحب قدرت و ثروتمند این کار را می‌کنند تا دستشان در ظلم و ستم به زیر دستان خود باز باشد و به این ترتیب سرزمین خدا پر از ظلم و فساد شده ، و این گروه در سلطنت شریک تو گشته‌اند در حالی که تو غافلی و اگر ستمدیده‌ای بخواهد نزد تو بیاید همانها مانع از ورود وی به نزد تو می‌شوند و اگر بخواهد موقعی که تو تنهایی شکوائیه‌ای به تو بدهد، این را نیز منع کرده‌ای و شخص دیگری را گمارده‌ای تا ببیند مردم چه شکایتی دارند! و اگر مردم خود را به ندیمان تو رساند، آنها از وی می‌خواهند تا شکایت خود را به تو ندهد و اگر کسی که از او شکایت شده دارای حرمت و شخصیتی باشد، هیبت او مانع انجام مقصود خواهد شد و ناگزیر فرد ستمدیده پیوسته نزد وی می‌رود و دست به دامن او می‌شود و شکوه می‌کند و کمک می‌طلبد و او رد می‌کند و دلیلی می‌تراشد، و اگر بکوشد و پافشاری نماید، بیرونش کنند و در همان حال تو ظاهر شوی و در حضور تو فریاد برآورد، چنان او را خواهند زد که عبرت دیگر کسان گردد، در حالی که تو خود ناظری ولی مانع نمی‌شوی و بر ایشان اعتراض نمی‌کنی .
پس یا امیرالمؤ منین ! با این حال چگونه اسلام و مسلمانی باقی می‌ماند؟ بنی امیه پیش از شما بودند و از عربها مظلومی نبود که شکایت نزد ایشان ببرد مگر آن که به حقش می‌رسید. هرگاه مردی از دورترین نقاط می‌آمد و خود را به درگاه ایشان می‌رساند و فریاد برمی آورد: ای مسلمانان ! آنها توجه می‌کردند و می‌پرسیدند: چه شده است ؟ و شکوائیه او را به حکام خود می‌رساندند و انتقام او را می‌گرفتند! یا امیرالمؤ منین ! من مسافرتهایی به کشور چین داشتم ، در یکی از سفرهایم که رفته بودم ، آن جا، پادشاهی داشت که قوه شنوایی اش را از دست داده بود. دیدم سخت گریه می‌کند و وزیرانش او را دلداری می‌دادند و می‌گفتند: چشمانت گریان مباد! چرا گریه می‌کنی ؟ گفت : من برای از دست دادن شنوایی ام گریه نمی‌کنم بلکه به آن علت گریه می‌کنم که مبادا مظلومی در پیشگاه من دادخواهی کند و من صدای او را نشنوم . سپس گفت : بدانید اگر گوشم را از دست داده‌ام ، چشمم که کور نیست بین مردم جار بکشید که کسی حق ندارد لباس سرخ بپوشد مگر آن که بر او ظلم شده باشد. آنگاه صبح و عصر بر مرکبی سوار می‌شد تا شاید مظلومی را ببیند و برای او دادخواهی کند. ای امیرالمؤ منین ، این پادشاه گرچه مشرک به خدا بوده است ولی به مشرکین این قدر محبت داشت و به بقای سلطنتش علاقه مند بود. اما تو که به خدا ایمان داری و پسر عموی رسول خدا صلی اللّه علیه و اله هستی نباید به مسلمانان علاقه مند و مهربان باشی ؟ تو مال جمع نمی‌کنی مگر برای یکی از این سه مقصود: اگر بگویی برای پسرم جمع آوری می‌کنم ، خداوند طفل خردسال را برای تو عبرت قرار داده است ، وقتی که از شکم مادر متولد می‌شود هیچ مالی در روی زمین از آن او نیست ، زیرا هیچ مال و ثروتی نیست مگر دست آزمندی روی آن است ، اما همواره لطف خداوند شامل حال این کودک می‌گردد تا بزرگ می‌شود و مردم او را بزرگ می‌شمارند. و این تو نیستی که به او عطا می‌کنی بلکه خداست که به هر که خواهد عطا می‌کند. و اگر بگویی که مال را جمع می‌کنم تا بدان وسیله پایه‌های حکومتم را محکم کنم . خداوند پیشینیان را عبرت تو قرار داده است که اندوخته زر و سیم و سربازان و سلاح و مرکبها، ایشان را بی نیاز نساخت و تو و دیگر فرزندان پدرت را، مال و ملک اندک و ناتوانی ، زیانی ترساند تا آنچه خدا خواسته بود انجام گرفت . و اگر بگویی مال را برای رسیدن به مقام والاتر از مقام فعلی خود جمع آوری می‌کنی ، بدان که یا امیرالمؤ منین ، هیچ مقامی بالاتر از مقام فعلی تو نیست مگر آن مقامی که با عمل صالح به دست می‌آید. آیا تو کسی را که نافرمانی کرده است به بدتر از کشتن مجازات می‌کنی ؟ گفت : نه . گفت : پس چه می‌کنی با سلطنتی که خداوند آن را تو عطا کرده است و با پادشاهی دنیا که هم اکنون در اختیار داری در حالی که خدای تعالی کسانی را که نافرمانی او را کنند، مجازات به قتل نمی‌کند بلکه با خلود در عذاب آتش دوزخ کیفر می‌کند و او خدایی است که از عقیده قلبی و باطن اعضا و جوارح تو آگاه است پس جواب خدا را چه می‌دهی ؟ وقتی که پادشاه حق مبین ، سلطنت دنیا را از دست تو بگیرد و تو را به پای حساب بخواند. آیا از آنچه در اختیار داری یعنی چیزهایی که از ملک دنیا سخت به آنها علاقه مندی در پیشگاه خدا تو را بی نیاز می‌گرداند؟
پس منصور بسختی گریست ، حق نالید و فغان برآورد و گفت : کاش خدا مرا نیافریده بود من نبودم ! سپس گفت : چه چاره‌ای دارم در این امانتی که به من سپرده‌اند در حالی که از مردم جز جدایت نمی‌بینم ؟ گفت : ای امیرالمؤ منین ! بر تو باد پیروی کردن از رهبران و راهنمایان برجسته گفت : آنها چه کسانی هستند؟ گفت : دانشمندان ، منصور گفت : به دنبال آنها رفتم ولی آنان از من فرار کردند. گفت : آنها زا تو فرار کرده‌اند تا مباد آنها را به راه و روش خود واداری ، آنان از کارگزارانت بیمناک بوده‌اند. تو در خانه ات را بگشا و دربانانت را کم کردن و انتقام مظلوم را از ظالم بستان و راه ظالم را ببند و اموال حلال و پاک را در اختیار بگیر و آنها را به عدالت و حق تقسیم کن ، من ضمانت می‌کنم آنهایی که از تو فرار کرده‌اند نزد تو بیایند و در راه خیر و صلاح تو و رعیت یاری ات دهند. منصور گفت : خدایا، مرا موفق بدار تا آنچه را که این امرد گفت به کار بندم .
موذنان آمدند بر او سلام دادند و نماز بپا شد، منصور از خانه بیرون آمد و با مردم نماز گزارد. سپس به پاسدارش گفت : آن مرد را بیاور که اگر نیاوری گردنت را می‌زنم و بر او سخت خشم گرفت که مبادا پیدا نشود! آن پاسدار در پی آن مرد بیرون شد، همین طور که می‌گشت ناگهان دید در گوشه‌ای نماز می‌خواند. نشست تا نمازش را تمام کرد، آنگاه گفت : ای مرد، آیا از خدا نمی‌ترسی ؟ گفت : چرا می‌ترسم . گفت : آیا منصور را نمی‌شناسی ؟ گفت : چرا می‌شناسم . گفت : پس با هم نزد امیر برویم که او سوگند یاد کرده است اگر تو را نزد او نبرم مرا بکشد. گفت : رفتن من نزد او غیر ممکن است . فرستاده منصور گفت : مرا می‌کشد. گفت : نه ، تو را نمی‌کشد. پرسید: چگونه ؟ گفت : خواندن می دانی ؟ جواب داد: خیر. پس آن مرد از داخل توشه دانی که همراه داشت ، کاغذ سفیدی درآورد که در آن چیزی نوشته نشده بود، روبه فرستاده منصور کرد و گفت : این را بگیر و داخل جامه ات بگذار که دعای فرج است . پرسید: دعای فرج چیست ؟ گفت : نصیب کسی نمی‌شود مگر شهیدان . فرستاده منصور گفت : خدا تو را بیامرزد، تو به من احسان کردی ! اگر صلاح می دانی بگو ببینم این دعا چیست و چه فضیلتی دارد؟ گفت : هر که صبح و شام آن را بخواند، گناهانش بریزد و همیشه شادمان باشد و خطاهایش از بین برود و دعایش مستجاب گردد و روزی اش ‍ فراخ شود و به آرزویش برسد و بر دشمنش پیروز گردد و در نزد خدا از جمله صدیقان به حساب آید و شهید از دنیا برود.
دعا این است :
(( اللهم کم لطفت فی عظمتک دون اللطفاء، و علوت بعظمتک علی العظماء و علمت ما تحت ارضک کعلمک بما فوق عرشک و کانت وساوس ‍ الصدور کالعلانیة عندک ، و علانیة القول کالسر فی علمک و انقاد کل شی لعظمتک ، و خضع کل ذی سلطان لسلطانک ، و صار امر الدنیا و الا خرة کله لک و بیدک ، اجعل لی من کل هم امسیت فیه فرجا و مخرجا، اللهم ان عفوک عن ذنوبی و تجاوزک عن خطیئتی و سترک علی قبیح عملی اءطمعنی ان اءسالک ما لا استوجبه مما قصرت فیه ، ادعوک آمنا، و اسالک مستاءنسا، و انک المحسن الی و انی المسیی ء الی نفس فیما بینی و بینک ، تتودد الی و اتبغض الیک (بالمعاصی )، لکن الثقة بک حملتنی علی الجراءة علیک ، فعد بفضلک و احسانک علی انک انت التواب الرحیم . ))
فرستاده منصور می‌گوید: آن را گرفتم و داخل جامه‌ام نهادم و آنگاه هیچ گرفتاری جز امیرالمؤ منین نداشتم ، به نزد او وارد شدم و سلام دادم ، سرش ‍ را بلند کرد و نگاهی به من کرد، لبخندی زد و گفت : وای بر تو، خوب جادو می‌کنی ؟ گفتم : نه به خدا قسم یا امیرالمؤ منین ! سپس داستان خودم را با آن پیرمرد نقل کردم ، گفت : آن ورقه‌ای را که به تو داد، بده ببینم ، ورقه را دادم ، نگاهی به آن انداخت و بعد شروع به گریه کرد و گفت : تو نجات یافتی و دستور داد از روی آن نوشتند و به من ده هزار درهم داد و پرسید: آیا او را می‌شناسی ؟ گفتم : خیر. گفت : ممکن است : خضر علیه السلام باشد.
این بود آخرین سخن در باب امر به معروف و نهی از منکر از کتاب (( محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، )) و به دنبال آن ، اگر خدا بخواهد، بخش اخلاق نبوت خواهد آمد.
باب چهارم : امر به معروف و نهی از منکر فرمانروایان و پادشاهان مراتب امر به معروف را بیان کردیم و گفتیم که مرتبه اولش ، تعریف و دومش ‍ موعظه و مرتبه سوم تندی و خشونت و مرتبه چهارم آن جلوگیری با زور و جبر و وادار کردن بر حق و صواب به وسیله زدن و مجازات است . در مورد پادشاهان از تمام آن مراتب دو مرتبه اول یعنی تعریف و موعظه جایز است . اما جلوگیری از اعمال پادشاه از روی قهر، برای افراد رعیت امکان ندارد، زیرا باعث آشوب و بلوا می‌شود و پی آمد آن به مراتب بدتر از آن منکر خواهد بود. اما تندی در گفتار، مثل گفتن ((ای ستمگر)) ((ای که از خدا نمی‌ترسی )) و نظایر آن ، اگر باعث به وجود آمدن آشوبی می‌گردد که از خود او تجاوز کرده و به دیگران هم برسد، جایز نیست ولی اگر جز بر خویشتن بیمی ندارد، جایز بلکه مستحب است ؛ زیرا روش پیشینیان چنین بوده که خود را در معرض خطرها قرار دهند و به طور آشکار نهی از منکر کنند بدون اعتنا به ریخته شدن خونشان و ابتلای به انواع شکنجه‌ها برای آن که می‌دانستند این ، خود شهادت در راه خداست .
(( الحمدللّه اولا و آخرا. ))


منبع: کتابخانه دیجیتالی تبیان- تاریخ برداشت: 1395/3/16
بازگشت به مقالات