امر به معروف و نهی از منکر؛ علّت بروز قیام عاشورا

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
امر به معروف و نهی از منکر؛ علّت بروز قیام عاشورا

نویسنده: شهید مرتضی مطهری

علّت بروز قیام عاشورا

التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المؤمنین [۱] .
در نهضت حسینى مجموعا سه عامل مؤثر بوده است:
یکى امتناع از بیعت،
دیگر پذیرش دعوت کوفیان،
و سوم-که از آندو مستقل است- امر به معروف و نهى از منکر.
هر یک از این سه عامل خود به خود براى امام علیه السلام وظیفه بخصوصى را ایجاب مى کرده و عکس العمل خاصى را به وجود مى آورده است.و هم عرض کردیم که ارزش این نهضت بر حسب هر یک از این سه عامل، مختلف و متفاوت مى شود.اگر تنها عامل دعوت کوفیان را در نظر بگیریم،یک حد معینى از ارزش را دارا خواهد بود.اگر عامل امتناع از بیعت را در نظر بگیریم،ارزش خیلى بیشتر و عظیمترى را دارا خواهد بود.
اگر عامل امر به معروف و نهى از منکر را در نظر بگیریم،ارزش آن دهها برابر بالاتر مى رود و مهمتر مى شود،به جهت اینکه در عامل دعوت لا اقل احتمال موفقیتى در حدود صدى پنجاه و یا کمتر هست ولى در عامل امتناع از بیعت چنین احتمالى هم وجود ندارد،یک مقاومت صد در صد خطرناک است.عامل امر به معروف و نهى از منکر هم این تفاوت عظیم را با عامل بیعت دارد.
در عامل بیعت تقاضا از طرف دشمن است،یعنى در زمینه یک تقاضاى نامشروع و نارواست.لذا امام در مقابل این تقاضا«نه »مى گوید،امتناع مى ورزد و نمى پذیرد.اگر تنها این عامل را در نظر بگیریم،معنى اش این است:اگر آنها چنین تقاضایى از امام نمى کردند،امام در برابر آنها قرار نمى گرفت،چون آنها چنین تقاضایى کردند امام به عنوان شخصى که آن تقاضا را نمى پذیرد،در برابر آنها قرار گرفت(و در عامل اول،دعوت، امام را در مقابل آنها قرار داد).اما اگر عامل سوم را که امر به معروف و نهى از منکر است در نظر بگیریم،نه دعوت،امام را در برابر آنها قرار مى دهد و نه تقاضاى بیعت،بلکه این خود امام است که در برابر آنها قرار مى گیرد و در واقع فساد اوضاع،شیوع بدیها و منکرات و به تعبیر خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان و فاسد اجتماع،امام را در برابر آنها قرار مى دهد و وادار به قیام مى کند.روى همین جهت،ارزش قیام امام بر حسب این عامل خیلى بالا مى رود و این درس شکل دیگرى به خود مى گیرد،حساب دیگرى باز مى کند،و عمده سبب و علتى که به این نهضت آن شایستگى را داده است که براى همیشه در پیشانى تاریخ بدرخشد،براى همیشه زنده بماند،یک درس جاویدان و یک هضت بى نظیر در دنیا باشد همین جهت است،البته به اضافه یک خصوصیاتى که عرض خواهم کرد.
این عامل ارزش نهضت را بسیار بالا مى برد و به همین دلیل ما باید امر به معروف و نهى از منکر را از نظر اسلام بشناسیم که این چه اصلى است؟این چیست که آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهمیت دارد که مردى مانند حسین بن على علیه السلام را وادار مى کند که در راه خودش جان خویش را از دست بدهد،خون خود را بریزد،خون عزیزان خود را بریزد،خون یاران خود را بریزد و تن به فاجعه اى بدهد که واقعا در دنیا کم نظیر است. آنوقت ما بعد از هزار و سیصد سال در مقابل امام بایستیم و این طور گواهى بدهیم:
«اشهد انک قد اقمت الصلوه و اتیت الزکوه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتیک الیقین » [۲] .در مفهوم این شهادت و گواهى درست فکر کنید:ما گواهى مى دهیم که تو نماز را بپا داشتى،تو زکات و انفاق را به همه مراتبش ادا کردى [۳] ،تو آمر به معروف و ناهى از منکر هستى،تو امر به معروف و نهى از منکر کردى،یعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منکر است،در راه خدا کوشیدى،آن حد اعلاى کوشش،آن کوششى که سزاوار است یک بشر در راه حق از خود بروز دهد.
نکته قابل توجیه این است که ما در زیارت وارث مى گوییم:«ما گواهى مى دهیم ».گواهى براى چه کسى مى دهیم؟معمولا نزد قاضى که مى رویم گواهى مى دهیم.وقتى که مطلبى براى قاضى ثابت نیست و مى خواهیم مدعایى را ثابت کنیم،مى گوییم:آقاى قاضى!من گواهم که فلان شخص در فلان وقت این مقدار تحت فلان عنوان از این آقا طلبکار بود.در زیارت وارث هم شهادت مى دهیم.نزد چه کسى شهادت مى دهیم؟آیا نزد خدا شهادت مى دهیم؟به نفع چه کسى؟به نفع امام حسین؟
علماى معانى و بیان،نکته اى را ذکر مى کنند که خیلى عالى است و آن این است:انسان گاهى مطلبى را در مقامى مى گوید نه براى اینکه مطلب را به شنونده تفهیم کند،بلکه براى اینکه مى خواهد به او تفهیم کند که من این را مى فهمم.این خیلى شایع هم هست.شما گاهى در حضور کسى به یک مطلب گواهى مى دهید نه به عنوان اینکه او بداند،مى دانید خودش مى داند ولى با این گواهى مى خواهید به او بفهمانید و نزد او اقرار کنید که شما مى فهمید و مى دانید.
در اینجا شهادت معنایش اعتراف است.«من گواهى مى دهم »یعنى من هم مثل هر آدم فهمیده و محققى به این حقیقت اعتراف مى کنم،من معترفم یا ابا عبد الله که نهضت تو، نهضت امر به معروف و نهى از منکر بود.یعنى من این را مى فهمم که تو تنها به خاطر دعوت اهل کوفه قیام نکردى.قبل از اینکه دعوت اهل کوفه اى پیدا شود قیام کردى.تو اول قیام کردى،بعد مردم کوفه تو را دعوت کردند.من گواهى مى دهم و اعتراف مى کنم که نهضت تو تنها این نبود که من بیعت نمى کنم،نهضت تو شامل مطلب دیگرى بود،اصل دیگرى در اسلام را اجرا کردى و آن اصل امر به معروف و نهى از منکر است.

خصوصیت نهضت هاى پیامبران و اولیاء الله

عرض کردم که امر به معروف و نهى از منکر مقام و ارزش نهضت حسینى را خیلى بالا برده است،به علاوه یک خصوصیت و بلکه خصوصیات دیگر.خصوصیتى که عرض مى کنم،به طور کلى نهضتهاى پیامبران و اولیاء الله و مؤمنین را از نهضتهاى که سایر رهبران یا غیر رهبران بشر مى کنند ممتاز مى کند و امتیاز مى بخشد.یعنى چه؟عمل بشر،پیکرى دارد و روحى.یک کار را ممکن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهیم،اما از چه نظر مثل هم؟از نظر اینکه پیکر کار من و پیکر کار شما یکجور است.فرض کنید ما هر دو نفرمان نماز مى خوانیم،هر دو نفرمان در فلان راه خیر پول مى دهیم،من صد تومان مى دهم شما هم صد تومان،من چهار رکعت نماز مى خوانم شما هم چهار رکعت.اینها که با هم فرق ندارد.اما ممکن است شما از یک خلوص نیت و خضوع و خشوعى،از یک اخلاص و محبتى،از یک عشقى،از یک هیجان روحى بهره مند باشید که من نباشم.این امر،ارزش کار شما را هزاران برابر ارزش کار من مى کند.
خیلی ها در راه خدا جهاد کردند اما چرا«ضربه على یوم الخندق افضل من عباده الثقلین » [۴] یک ضربت على آن مقدار ارزش پیدا مى کند،چرا؟براى اینکه على به آن جایى رسیده که به قول اهل عرفان فانى فى الله است،یعنى در وجود او از انانیت و خودى چیزى باقى نیست.وقتى که دشمن در آن حال آب دهان به صورتش مى اندازد،از بریدن سر دشمن امتناع مى کند،مبادا خشمى پیدا کرده باشد که تاثیرى در عمل او بگذارد،در روح عملش دخالتى بکند.مى خواهد خودش در اینجا وجود نداشته باشد،در روح او فقط خدا وجود داشته باشد.این جهت را شما فقط در مکتب اولیاء و انبیاء مى بینید،در غیر مکتب انبیاء چنین چیزى را نمى توانید ببینید.

تفسیر آیه

در این آیه اى که در آغاز تلاوت شد: التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر بعد از چند کلمه دیگر آمده «التائبون »باز گشت کنندگان به حق.عرفا مى گویند اولین منزل سلوک توبه است،چون توبه یعنى بازگشت. آن کس که راه عوضى مى رود یکدفعه بر مى گردد به راه حق،بر مى گردد به سوى خدا. «التائبون العابدون »،پس از توبه است که اینها پرستندگان خدا مى شوند،خدا را مى پرستند، غیر خدا را نمى پرستند، خدا حاکم بر وجودشان است، غیر از خدا حاکمى نیست، فقط امر خدا را مى پذیرند، امر غیر خدا را نمى پذیرند، اطاعت خدا را مى پذیرند، اطاعت غیر خدا را نمى پذیرند. «الحامدون » اینها ستایشگرند، اما جز خدا موجود دیگرى را ستایش نمى کنند، اصلا موجود دیگرى را قابل مدح و ستایش و نیایش نمى دانند، تنها ستایشگر و نیایشگر خدا هستند، اطاعت خدا را مى پذیرند، اطاعت غیر خدا را نمى پذیرند. «السائحون »سیاحتگران. راجع به سیاحتگرى، در تفاسیر بیانات مختلفى شده است. بعضى گفته اند مقصود روزه است، یعنى سیاحت معنوى که در روزه پیدا مى شود. ولى بسیارى از محققین مانند علامه طباطبایى در المیزان این را قبول نمى کنند.یک احتمالش این است:کسانى که در زمین سیر مى کنند.چون قرآن بشر را به سیر در زمین دعوت کرده است.سیر در زمین یعنى چه؟یعنى مطالعه در جهان،نه سیاحتى که هدفش فقط تفنن و ولگردى باشد.اسلام عمر انسان را عزیزتر از این مى داند که او فقط براى اینکه تماشایى کرده باشد،سیاحت کند.ولى اسلام سیاحتى را که بشر در آن تفکر کند،تدبر کند،درس بیاموزد،توصیه مى کند: قل سیروا فى الارض [۵] .این،درس و فکر است.«السائحون »آن مطالعه کنندگان در تاریخ،آن مطالعه کنندگان در اوضاع اجتماع بشرى،آن مطالعه کنندگان در قوانین خلقت،آنها که در مغز خود انبوهى از افکار و اندیشه هاى روشن دارند.بعد دو مظهر از عبادت را ذکر مى کند:«الراکعون الساجدون »آنها که در حال رکوع و سجود،خداى خود را تسبیح مى کنند،در رکوع مى گویند: «سبحان ربى العظیم و بحمده »، در سجود مى گویند: «سبحان ربى الاعلى و بحمده »،آن سبحان ربى العظیم و بحمده گویان، سبحان ربى الاعلى و بحمده گویان، آنها «الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر» با چنین روحى، با چنین اندیشه هایى، با چنین توشه هاى معنوى، با چنین سرمایه معنوى، صلاحیت این را دارند که مصلح اجتماعى باشند، آنهایى که اول صالح شده اند،بعد مى خواهند مصلح باشند.آمر به معروف و ناهى از منکر یعنى مصلح. مگر ناصالح مى تواند مصلح باشند؟! آنان که اول خودشان را اصلاح کرده اند،اول خودشان را تادیب و تربیت کرده اند،مى توانند مصلح باشند.

سخن على علیه السلام

على بن ابیطالب مى فرماید:«من نصب نفسه للناس اماما فعلیه ان یبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره...و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم » [۶] یعنى آن کسى که خود را پیشواى مردم معرفى مى کند،معلم و مربى مردم معرفى مى کند،واعظ و خطیب مردم معرفى مى کند،هادى و راهنماى مردم معرفى مى کند،اول باید از خودش شروع کند، اول خودش را تعلیم بدهد،بداند که یک جاهل در اندرون خودش هست،اول به آن جاهلى که در درون خودش به نام نفس اماره هست تلقین کند و یاد بدهد،یک موجود تربیت نشده اى در درون خودش هست،اول خودش را تربیت و تادیب کند،اول نفس خودش را موعظه کند، ملامت کند،از نفس خودش حساب بکشد،همینکه خودش را اصلاح و تهذیب کرد و صالح شد، آنوقت مى تواند مدعى شود که من مى توانم راهنما و هادى مردم باشم،واعظ مردم باشم، معلم مردم باشم،مؤدب و مربى مردم باشم،مصلح اجتماع باشم.فرمود:آن کسى که خودش را تعلیم و تربیت مى کند،بیشتر شایسته احترام است تا آن کسى که مردم را تعلیم و تربیت مى کند،چون آن مشکلتر و مهمتر است.
باز على بن ابیطالب فرمود:«الحق اوسع الاشیاء فى التواصف و اضیقها فى التناصف » [۷] .چه جمله ها دارد!اینها را باید بر لوح دل بنویسند.فرمود:حق و عدالت در مقام سخنگویى و سخن سرایى و سخنرانى و در مقام زبان،دایره اش از همه چیز وسیعتر است،یعنى در مقام سخن، میدانى به اندازه میدان حق باز نیست.اگر انسان بخواهد سخنرانى کند،بخواهد حرف بزند، از هر موضوعى بیشتر در اطراف حق مى شود حرف زد.اما در مقام عمل،میدانى از میدان حق تنگتر نیست.آنوقت است که انسان مى بیند چقدر مشکل است!همان که آنقدر مى توانست در اطراف حق حرف بزند،موقع عمل که مى رسد مى بیند بر داشتن یک گام هم مشکل است.
اینجا هم قرآن بعد از آنکه مى گوید: التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون مى گوید: الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنکر اینها هستند که در راه اشاعه خیر قدم بر مى دارند،در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر مى دارند،و اینها هستند تنها کسانى که چنین صلاحیتى را دارند.«و بشر المؤمنین »در اینجا به مؤمنین نوید و بشارت بده که اگر تائب،عابد،سائح،راکع و ساجد شدند و پس از آن آمر به معروف و ناهى از منکر شدند،آنگاه موفق خواهند شد.اما اگر همه آنها را داشتند ولى امر به معروف و نهى از منکر را نداشتند،به جایى نخواهند رسید.اگر امر به معروف و نهى از منکر را داشتند اما آمرین به معروف و ناهین از منکر،خودشان آلوده بودند و توبه فرمایان خود توبه کمتر کردند باز هم به جایى نخواهند رسید.
امیر المؤمنین فرمود:«لعن الله الامرین بالمعروف التارکین له،و الناهین عن المنکر العاملین به » [۸] خدا لعنت کند آن مردمى را که امر به معروف مى کنند و خودشان بر خلاف آن معروف عمل مى کنند،و آن مردمى را که امر به معروف مى کنند و خودشان همان منکراتى را که نهى مى کنند مرتکب مى شوند.یعنى آن آمرین به معروف و ناهون عن المنکرى که «التائبون » نیستند،«العابدون » نیستند،«الحامدون » نیستند،«السائحون » نیستند، «الراکعون » نیستند،«الساجدون » نیستند، هنوز این مراحل و منازل را طى نکرده مى خواهند آمر به معروف و ناهى از منکر باشند،خدا چنین مردمى را لعنت کند.
عرفا اصطلاحى دارند،مدعى هستند که سالکان چهار سیر مختلف دارند:
1.سیر من الخلق الى الحق،یعنى سیر از خلق و طبیعت به سوى خداوند.
2.سیر بالحق فى الحق،سیر در خداوند یعنى کشف معارف الهى.
3.سیر من الحق الى الخلق،سیر از خداوند به سوى خلق،یعنى آمدن براى ارشاد مردم.
4.سیر بالحق فى الخلق.در واقع مى خواهند بگویند آن کسى شایستگى دارد که دستگیر دیگران باشد،هادى و راهنماى دیگران باشد،آمر به معروف و ناهى از منکر باشد که خودش به آن منزل رفته است و بعد ماموریت یافته که مردم را به آنجایى که خودش در آنجا قرار گرفته،ببرد.
معلوم شد که نهضت حسینى ارزش اصلى خودش را از امر به معروف و نهى از منکر گرفته است.پس باید این اصل را شناخت که این اصل مگر چه اندازه اهمیت دارد که حسین بن على علیه السلام خودش را در راه آن شهید مى کند و شایسته است مثل حسینى در این راه قربانى شود؟
اصلى که ضامن بقاى اسلام است امر به معروف و نهى از منکر یگانه اصلى است که ضامن بقاى اسلام است،به اصطلاح، علت مبقیه است. اصلا اگر این اصل نباشد،اسلامى نیست.رسیدگى کردن دائم به وضع مسلمین است.آیا یک کارخانه بدون بازرسى و رسیدگى دائمى مهندسین متخصص که ببینند چه وضعى دارد،قابل بقاست؟اصلا آیا ممکن است یک سازمان همین طور به حال خود باشد،هیچ در باره اش فکر نکنیم و در عین حال به کار خود ادامه دهد؟ابدا.جامعه هم چنین است.یک جامعه اسلامى این طور است بلکه صد درجه برتر و بالاتر.شما کدام انسان را پیدا مى کنید که از پزشک بى نیاز باشد؟یا انسان باید خودش پزشک بدن خود باشد یا باید دیگران پزشک باشند و او را معالجه کنند:متخصص چشم،متخصص گوش و حلق و بینى،متخصص مزاج، متخصص اعصاب.انسان همیشه انواع پزشکها را در نظر مى گیرد براى آنکه اندامش را تحت نظر بگیرند،ببینند در چه وضعى است.آنوقت جامعه نظارت و بررسى نمى خواهد؟!جامعه رسیدگى نمى خواهد؟!آیا چنین چیزى امکان دارد؟! ابدا.
حسین بن على علیه السلام در راه امر به معروف و نهى از منکر یعنى در راه اساسى ترین اصلى که ضامن بقاى اجتماع اسلامى است کشته شد،در راه آن اصلى که اگر نباشد،دنبالش متلاشى شدن است،دنبالش تفرق است،دنبالش تفکک و از میان رفتن و گندیدن پیکر اجتماع است.بله،این اصل این مقدار ارزش دارد.آیات قرآن در این زمینه بسیار زیاد است.قرآن کریم بعضى از جوامع گذشته را که یاد مى کند و مى گوید اینها متلاشى و هلاک شدند،تباه و منقرض شدند،مى فرماید:به موجب اینکه در آنها نیروى اصلاح نبود،نیروى امر به معروف و نهى از منکر نبود،حس امر به معروف و نهى از منکر در میان این مردم زنده نبود.
حال ببینیم امر به معروف و نهى از منکر چه شرایطى دارد و چگونه ما مى توانیم امر به معروف و نهى از منکر کنیم.اولا معروف یعنى چه؟منکر یعنى چه؟امر به معروف و نهى از منکر یعنى چه؟اسلام از باب اینکه نخواسته موضوع امر به معروف و نهى از منکر را به امور معین مثل عبادات،معاملات،اخلاقیات،محیط خانوادگى و...محدود کند،کلمه عام آورده است: معروف،یعنى هر کار خیر و نیکى.امر به معروف لازم است.نقطه مقابلش:هر کار زشتى. گفت شرک یا فسق یا غیبت یا دروغ یا نمیمه [۹] یا تفرقه اندازى یا ربا یا ریا،بلکه گفت:منکر،هر چه که زشت و پلید است.
«امر»یعنى فرمان،«نهى » یعنى باز داشتن، جلوگیرى کردن.اما این فرمان یعنى چه؟ آیا مقصود از این فرمان،فرمان لفظى است؟آیا امر به معروف و نهى از منکر فقط در مرحله لفظ است؟ فقط باید با زبان،امر به معروف و نهى از منکر کرد؟خیر،امر به معروف و نهى از منکر در مرحله دل و ضمیر هست،در مرحله زبان هست،در مرحله دست و عمل هم هست.تو باید با تمام وجودت آمر به معروف و ناهى از منکر باشى.
از على بن ابیطالب علیه السلام سؤال کردند:اینکه قرآن در مورد بعضى از زنده هاى روى زمین مى گوید اینها مرده اند،یعنى چه؟«میت الاحیاء»مرده در میان زنده ها کیست و چیست؟ فرمود:مردم چند طبقه اند.بعضى وقتى که منکرات را مى بینند در ناحیه دل متاثر مى شوند، تا مغز استخوانشان مى سوزد،زبانشان به سخن در مى آید،انتقاد مى کنند،مى گویند،ارشاد مى کنند،به این مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل مى شوند،با هر نوع عملى که شده است،با مهربانى باشد،با خشونت باشد،با زدن باشد،با کتک خوردن باشد،بالاخره هر عملى را که وسیله ببینند براى اینکه با آن منکر مبارزه کنند انجام مى دهند.فرمود:این یک زنده به تمام زنده است.بعضى دیگر وقتى که منکرات را مى بینند دلشان آتش مى گیرد،به زبان مى گویند،داد و فریاد مى کنند،استغاثه مى کنند،نصیحت مى کنند،موعظه مى کنند ولى پاى عمل که در میان مى آید،دیگر مرد عمل نیستند.فرمود:این هم دو سه خصلت از حیات را داراست ولى یک خصلت از حیات را ندارد.صنف سوم دلش آتش مى گیرد اما فقط جوش مى زند،فقط ناراحت مى شود.مثلا روزنامه را مى خواند،مى بیند ایام عید نمى خواهند احترام حسین بن على را حفظ کنند.روزنامه ها تبلیغ مى کنند،رادیو هم تبلیغ مى کند که از این فرصت براى تفریح استفاده کنید.چه نشسته اید!نصف مردم تهران رفتند،جاها را گرفتند،ده روز تعطیلى دارید.اینها را مى خواند،در دل مى گوید اینها چه کسانى هستند؟!چرا با حسین بن على علیه السلام مبارزه مى کنند؟!چرا یک نفر یک کلمه در روزنامه یا جاى دیگر نمى نویسد که تفریح وقت زیادى دارد [۱۰] .ما مدعى هستیم که حسین بن على با روح ما پیوند دارد.ما از این مکتب استفاده ها کرده ایم و مى کنیم.این کشور کشور حسین بن على است، کشور شیعه است.حسین بن على شعار این ملت است،شعار این کشور است.این،اهانت به حسین بن على است که شما این ایام را به دنبال تفریح و تفنن بروید!در روزنامه ها مى خواند، جوش هم مى زند اما حاضر نیست یک کلمه حتى به رفیقش بگوید که احترام حسین بن على را حفظ کن،تا سوم[شهادت]حسین بن على باش.
لا اقل این مقدار احترام ابا عبد الله را حفظ کنید.ما حسین را نگهدارى نکرده ایم،حسین بوده است که تاکنون ما را نگهدارى کرده است.به قول اقبال لاهورى:«هیچ وقت مسلمانان اسلام را نگهدارى نکرده اند،همیشه اسلام بوده است که مسلمانان را نگهدارى کرده است.»هر وقت خطر عمیقى کشور را تهدید مى کند،آن وقت مى بینید مى آیند سراغ على بن ابیطالب و نهج البلاغه اش،سراغ حسین بن على و یاد او.ما از آن مردمى هستیم که فاذا رکبوا فى الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجیهم الى البر اذا هم یشرکون [۱۱] .بعضى از مردم سوار کشتى که مى شوند،هنگامى که دریا طوفانى مى شود صداى یا الله یا الله،خدا خدایشان بلند است با خلوص نیت،در باره چیزى جز خدا فکر نمى کنند.ولى وقتى خدا نجاتشان مى دهد،به ساحل نجات که مى رسند،وقتى خطر را دور مى بینند،بکلى یادشان مى رود،منکر خدا مى شوند،براى خدا مشرک مى سازند.ما در همین کشور خودمان مگر ندیدیم حدود بیست و پنج سال پیش [۱۲] چقدر نام حسین بن على و على بن ابیطالب را آنها که نمى بردند،مى بردند! همینکه نجات پیدا کردند،گفتند ما بابک خرمدین داشتیم،المقنع داشتیم،مازیار داشتیم. وقتى که خطرى این ملت را تهدید مى کند،بابک خرمدین کدام جهنم دره است؟!به جنگ حسین بن على مى آیند،قهرمان در مقابل او درست مى کنند.خجالت نمى کشند!به جاى اینکه افتخار کند اسم پسرش را حسین بگذارد،بابک و مازیار و جمشید و فرشید مى گذارد!

نام هاى اسلامى و زبان اسلام را زنده نگه دارید

به خدا تمام اینها مبارزه با اسلام است،میراندن اسلام است.شعارهاى دین را زنده نگه دارید. یکى از شعارهاى دین اسمهاست.من نمى فهمم اینکه مى گویند فلان اسم دمده شده،کهنه شده،یعنى چه؟مگر اسم هم نو و کهنه دارد؟!چون اسم فلان کلفت فاطمه است،پس فاطمه اسم کلفتهاست!خیلى عجیب است!پس دیگر ما دیگر اسم دخترمان را فاطمه نگذاریم!همین، خودش یک امر به معروف و نهى از منکر است.یک درجه امر به معروف و نهى از منکر این است که مردم!بر فرزندانتان اسمهاى اسلامى بگذارید.این امر به معروف است.مبارزه کنید با اسمهاى غیر اسلامى.این نهى از منکر است.براى مؤسساتتان نام اسلامى بگذارید.نامهاى اسلامى را زنده نگه دارید.
زبان اسلام را زنده نگه دارید.زبان عربى زبان یک قوم نیست،زبان اسلام است.زبان عربى زبان عرب نیست،زبان اسلام است.اگر قرآن نبود،اصلا این زبان در دنیا وجود نداشت.از اهم وظایف ما این است که این زبان را حفظ کنیم.هر فرهنگى،هر تمدنى اگر بخواهد زنده بماند، باید زبانش زنده بماند،اگر زبانش مرد خودش مرده است.این مبارزه علنى را که با زبان عربى مى بینید،باید بیدار بشوید،باید بفهمید،باید شعور داشته باشید،عقل داشته باشید،و الله این، مبارزه با اسلام است.با حروف الفبا که کسى مبارزه ندارد.به خدا قسم ما در مقابل زبان عربى وظیفه داریم که این زبان اسلام را حفظ کنیم،نگهدارى کنیم.چه کسى جلوى شما را گرفته است؟کلاسهایى تشکیل بدهید و از کسانى که زبان عربى را مى دانند دعوت کنید،خودتان، همسرتان، فرزندانتان این زبان را یاد بگیرید.اگر یاد بگیرید نه تنها ضرر نکرده اید،خیلى هم سود برده اید چون یکى از زبانهاى زنده دنیاست.اینهمه انگلیسى زبان ها زبانشان را تبلیغ کردند و آن را آنچنان به ما تحمیل کردند که تا اندرون خانه هاى ما نفوذ کرده است،براى چه؟ دلشان به حال ما سوخته بود؟براى اینکه عادتشان را به ما تحمیل کنند،افکارشان را به ما تحمیل کنند،تمدن خودشان را به ما تحمیل کنند،روح خودشان را بر روح ما تحمیل کنند، براى اینکه روح ما را خرد کنند.چقدر ما مسلمانها غافل بودیم و هستیم!نه تنها ما ایرانیها،به هر جاى دنیاى اسلام که انسان قدم مى گذارد،مى بیند قرنها در خواب بوده اند.خوشبختانه کم کم مسلمانان در حال بیدارى هستند.چقدر انسان باید متاسف و متاثر باشد که دو نفر مسلمان از دو کشور مختلف وقتى یکدیگر را در مکه یا مدینه ملاقات مى کنند،زبان یکدیگر را نمى فهمند،باید با زبان انگلیسى تفاهم کنند.اینها نقشه هاى سیصد چهار صد ساله است.آیا هنوز وقت آن نرسیده که ما اندکى در مقابل این نقشه ها بیدار شویم؟! کنتم خیر امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر [۱۳] .

آگاهى و بصیرت،شرط اساسى امر به معروف و نهى از منکر

این وظیفه بزرگ(امر به معروف و نهى از منکر)دو رکن،دو شرط اساسى دارد:
یکى از آنها رشد، آگاهى و بصیرت است. حالا که من گفتم امر به معروف و نهى از منکر،لابد همه ما خیال کردیم که خوب از اینجا برویم و امر به معروف و نهى از منکر کنیم.از شما مى پرسم:اصلا من و شما مى فهمیم که امر به معروف و نهى از منکر چیست و چگونه باید انجام شود؟تا حالا که امر به معروف و نهى از منکرهاى ما در اطراف دگمه لباس و بند کفش مردم بوده است، در حول و حوش موى سر و دوخت لباس مردم بوده است! ما اصلا معروف چه مى شناسیم که چیست؟ منکر چه مى شناسیم که چیست؟
ما گاهى معروفها را به جاى منکر مى گیریم و منکرها را به جاى معروف.بهتر اینکه ما جاهلها امر به معروف و نهى از منکر نکنیم.چه منکرها که به نام امر به معروف و نهى از منکر به وجود نیامد!آگاهى و بصیرت مى خواهد، خبرت و خبرویت مى خواهد،دانایى،روانشناسى و جامعه شناسى مى خواهد تا انسان بفهمد که چگونه امر به معروف و نهى از منکر کند،یعنى راه معروف را تشخیص بدهد،ببیند معروف کجاست،منکر را تشخیص بدهد،ریشه منکر را به دست بیاورد،از کجا آن منکر سر چشمه مى گیرد.و لهذا ائمه دین فرموده اند:جاهل بهتر است امر به معروف و نهى از منکر نکند،چرا؟ «لانه ما یفسده اکثر مما یصلحه » [۱۴] چون جاهل هنگامى که امر به معروف و نهى از منکر مى کند،مى خواهد بهتر کند بدتر مى کند.و چقدر در این زمینه مثالها زیاد است!
شاید شما بگویید:ما جاهلیم،پس امر به معروف و نهى از منکر از ما ساقط شد!جواب شما را داده اند.قرآن مى فرماید: لیهلک من هلک عن بینه و یحیى من حى عن بینه [۱۵]، لئلا یکون للناس على الله حجه بعد الرسل [۱۶] .از یکى از معصومین مى پرسند: بعضى از مردم جاهلند، در روز قیامت با اینها چگونه عمل مى شود؟مى فرماید: در آن روز عالمى را مى آورند که عمل نکرده است، مى گویند چرا عمل نکردى؟ جواب ندارد، باید به سرنوشت ننگین و سهمگین خود دچار شود. شخصى را مى آورند و مى گویند: تو چرا عمل نکردى؟ مى گوید: نمى دانستم، نمى فهمیدم! مى گویند: «هلا تعلمت » [۱۷] نمى دانم، نمى فهمم هم عذر شد؟! خدا عقل را براى چه آفریده است؟براى اینکه بفهمى،موشکافى کنى،بروى کاوش کنى،تحقیق کنى.تو باید از آن کسانى باشى که نه تنها اوضاع زمان خودت را درک بکنى،بلکه باید آینده را هم بفهمى و درک بکنى.امیر المؤمنین فرمود:«و لا نتخوف قارعه حتى تحل بنا» [۱۸] مردم ما نادان شده اند، بلایایى را که به آنها رو مى آورد،تا رو نیاورده تشخیص نمى دهند،پیش بینى ندارند.باید پیش بینى کنند.نه تنها باید به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلکه باید آنچنان جامعه شناس باشند که مصائبى را که در آینده مى خواهد پیش بیاید،تشخیص بدهند و بفهمند که در پنجاه سال بعد چنین خواهد شد. و لقد اتینا ابراهیم رشده [۱۹] .

روشن بینى امام حسین علیه السلام

یکى از چیزهایى که به نهضت حسین بن على علیه السلام ارزش زیاد مى دهد روشن بینى است،یعنى حسین علیه السلام در آن روز چیزهایى را در خشت خام دید که دیگران در آینه هم نمى دیدند.ما امروز نشسته ایم و اوضاع آن زمان را تشریح مى کنیم.ولى مردمى که در آن زمان بودند،آنچنانکه حسین بن على علیه السلام مى فهمید نمى فهمیدند.
شب تاسوعاست. ذکر خیرى از آن مجاهد فى سبیل الله،آمر به معروف و ناهى از منکر،کسى که حسین بن على علیه السلام از او در کمال رضایت بود،حضرت عباس علیه السلام بکنیم. روابط در آن زمان مثل این زمان نبود.حوادثى را که در شام اتفاق مى افتاد،مردمى که در کوفه یا مدینه بودند خیلى دیر خبر دار مى شدند و گاهى هیچ خبردار نمى شدند،بهترین دلیلش داستان اهل مدینه است:حسین بن على در مدینه قیام مى کند،بیعت نمى کند و به مکه مى رود، بعد آن جریانها پیش مى آید تا شهید مى شود.تازه عامه مردم مدینه چشمهایشان را مى مالند که چرا حسین بن على شهید شد؟برویم شام مرکز خلافت را ببینیم قضیه از چه قرار بوده.یک هیئت هفت هشت نفرى را مامور این کار مى کنند. مى روند به شام،مدتى در آنجا مى مانند،تحقیق مى کنند،حتى با خلیفه ملاقات مى کنند،اوضاع و احوال را کاملا مى بینند و بر مى گردند.وقتى مردم از آنها مى پرسند قضیه از چه قرار بود،مى گویند:نپرسید، که ما در مدتى که در شام بودیم مى ترسیدیم که از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بین برویم. (تازه آن حرفى را که ابا عبد الله علیه السلام گفت:«و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید» [۲۰] مى فهمند و اعتراف مى کنند که راست گفت حسین بن على.) گفتند مگر چه قضیه اى بود؟ گفتند: همینقدر به شما بگوییم که ما از نزد کسى آمده ایم که علنا شراب مى نوشد، علنا سگبازى مى کند، یوزبازى مى کند، هر فسقى را انجام مى دهد-و حتى آنها در تعبیر خودشان گفتند-با مادر خود زنا مى کند،با محارم خود زنا مى کند.تازه پیش بینى ابا عبد الله را فهمیدند که حسین از روز اول اینها را مى دانست.
در عاشورا هم فرمود که اینها مرا خواهند کشت، اما من امروز به شما مى گویم که بعد از کشتن من اینها دیگر نخواهند توانست به حکومت خودشان ادامه دهند،آل ابى سفیان دیگر رفتند.آل ابو سفیان که خیلى زود رفتند،بلکه آل امیه نتوانستند به حکومت خود ادامه دهند، چرا که بعد بنى العباس بر همین اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب کردند و پانصد سال خلافت کردند،و حکومت بنى امیه بعد از قضیه کربلا دائما متزلزل بود.چه اثرى از این بهتر و بیشتر که در میان خود بنى امیه مخالف پیدا کرد؟اینها نیروى معنویت را مى رساند.
همین ابن زیاد با آن شقاوت،برادرى دارد به نام عثمان بن زیاد.عثمان آمد به برادرش گفت: برادر!من دلم مى خواست تمام اولاد زیاد به فقر و ذلت و نکبت و بدبختى دچار مى شدند و چنین جنایتى در خاندان ما پیدا نمى شد.مادرش مرجانه یک زن بد کاره است.وقتى که پسرش چنین کارى را کرد،به او گفت:پسرم!این کار را کردى ولى بدان که دیگر بویى از بهشت به مشامت نخواهد رسید.مروان حکم،آن شقى ازل و ابد،برادرى دارد به نام یحیى بن حکم.یحیى در مجلس یزید به عنوان یک معترض از جا بلند شد،گفت:سبحان الله!اولاد سمیه(یعنى اولاد مادر زیاد)،دختران سمیه باید محترم باشند ولى آل پیغمبر را تو به این وضع در این مجلس حاضر کرده اى؟!آرى،نداى حسینى از درون خانه اینها بلند شد.داستان هند،زن یزید را هم شنیده اید که از اندرون خانه یزید حرکت کرد و به عنوان یک معترض به وضع موجود به سوى او آمد و یزید مجبور شد اصلا تکذیب کند،بگوید اصلا من راضى به این کار نبودم،این کار را من نکردم،عبید الله زیاد از پیش خود کرد.
آخرین پیش بینى امام حسین علیه السلام این بود:یزید آن دو سال بعد را با یک نکبتى حکومت مى کند و بعد مى میرد.پسر معاویه بن یزید-که خلیفه و ولیعهد اوست و معاویه این اوضاع را براى اینها تاسیس کرده بود-بعد از چهل روز رفت بالاى منبر و گفت:ایها الناس!جد من معاویه با على بن ابیطالب جنگید و حق با على بود نه با جد من،پدرم یزید با حسین بن على جنگید و حق با حسین بود نه با پدرم،و من از این پدر بیزارى مى جویم.من خودم را شایسته خلافت نمى دانم و براى اینکه مثل گناهانى که جد و پدرم مرتکب شدند مرتکب نشوم،اعلان مى کنم که از خلافت کناره گیرى مى کنم.کنار رفت.این نیروى حسین بن على علیه السلام بود،نیروى حقیقت بود.در دوست و دشمن اثر گذاشت.
امام صادق علیه السلام فرمود:«رحم الله عمى العباس لقد اثر و ابلى بلاء حسنا...» [۲۱] خدا رحمت کند عموى ما عباس را، عجب نیکو امتحان داد، ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد. براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطه مقام او را مى برند.) اینقدر جوانمردى،اینقدر خلوص نیت،اینقدر فداکارى!ما تنها از ناحیه پیکر عمل نگاه مى کنیم،به روح عمل نگاه نمى کنیم تا ببینیم چقدر اهمیت دارد.
شب عاشوراست.عباس در خدمت ابا عبد الله علیه السلام نشسته است.در همان وقت یکى از سران دشمن مى آید،فریاد مى زند:عباس بن على و برادرانش را بگویید بیایند.عباس مى شنود ولى مثل اینکه ابدا نشنیده است،اعتنا نمى کند.آنچنان در حضور حسین بن على مؤدب است که آقا به او فرمود:جوابش را بده هر چند فاسق است.مى آید مى بیند شمر بن ذى الجوشن است.شمر روى یک علاقه خویشاوندى دور که از طرف مادر عباس دارد و هر دو از یک قبیله اند،وقتى که از کوفه آمده است به خیال خودش امان نامه اى براى ابا الفضل و برادران مادرى او آورده است.به خیال خودش خدمتى کرده است.تا حرف خودش را گفت،عباس علیه السلام پرخاش مردانه اى به او کرد،فرمود:خدا تو را و آن کسى که این امان نامه را به دست تو داده است لعنت کند.تو مرا چه شناخته اى؟درباره من چه فکر کرده اى؟تو خیال کرده اى من آدمى هستم که براى حفظ جان خودم،امامم،برادرم حسین بن على علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو؟آن دامنى که ما در آن بزرگ شده ایم و آن پستانى که از آن شیر خورده ایم،این طور ما را تربیت نکرده است.
جناب ام البنین،همسر على علیه السلام،چهار پسر از على دارد.مورخین نوشته اند على علیه السلام مخصوصا به برادرش عقیل توصیه مى کند که زنى براى من انتخاب کن که «ولدتها الفحوله »از شجاعان زاده شده باشد، از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لى ولدا شجاعا»مى خواهم از او فرزند شجاع به دنیا بیاید.(البته در متن تاریخ ندارد که على علیه السلام گفته باشد هدف و منظور من چیست،اما آنها که به روشن بینى على معترف و مؤمن اند مى گویند على آن آخر کار را پیش بینى مى کرد.)عقیل،ام البنین را انتخاب مى کند.به آقا عرض مى کند که این زن از نوع همان زنى است که تو مى خواهى.چهار پسر که ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است،از این زن به دنیا مى آیند،هر چهار پسر در کربلا در رکاب ابا عبد الله حرکت مى کنند و شهید مى شوند.وقتى که نوبت بنى هاشم رسید،ابا الفضل که برادر ارشد بود به برادرانش گفت:برادرانم!من دلم مى خواهد شما قبل از من به میدان بروید،چون مى خواهم اجر شهادت برادر را ادراک کرده باشم.گفتند:هر چه تو امر کنى.هر سه نفر شهید شدند،بعد ابا الفضل قیام کرد.این زن بزرگوار(ام البنین)که تا آن وقت زنده بود ولى در کربلا نبود،شهادت چهار پسر رشید خود را درک کرد و در سوگ آنها نشست.در مدینه برایش خبر آمد که چهار پسر تو در خدمت حسین بن على علیه السلام شهید شدند.براى این پسرها ندبه و گریه مى کرد.گاهى سر راه عراق و گاهى در بقیع مى نشست و ندبه هاى جانسوزى مى کرد. زنها هم دور او جمع مى شدند.مروان حکم که حاکم مدینه بود،با آنهمه دشمنى و قساوت گاهى به آنجا مى آمد و مى ایستاد و مى گریست.از جمله ندبه هایش این است:
لا تدعونى ویک ام البنین / تذکرینى بلیوث العرین / کانت بنون لى ادعى بهم / و الیوم اصبحت و لا من بنین
اى زنان! من از شما یک تقاضا دارم و آن این است که بعد از این مرا با لقب ام البنین نخوانید(چون ام البنین یعنى مادر پسران،مادر شیر پسران)،دیگر مرا به این اسم نخوانید. وقتى شما مرا به این اسم مى خوانید،به یاد فرزندان شجاعم مى افتم و دلم آتش مى گیرد. زمانى من ام البنین بودم ولى اکنون ام البنین و مادر پسران نیستم.
مرثیه اى دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:
یا من راى العباس کر على جماهیر النقد و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذى لبد انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد لو کان سیفک فى یدیک لما دنى منه احد مى گوید:اى چشمى که در کربلا بودى و آن منظره اى که عباس من،شیر بچه من،حمله مى کرد مى دیدى و دیده اى!اى مردمى که آنجا حاضر بوده اید!براى من داستانى نقل کرده اند، نمى دانم این داستان راست است یا نه.یک خبر خیلى جانگداز به من داده اند،نمى دانم راست است یا نه.به من گفته اند که اولا دستهاى پسرت بریده شد،بعد در حالى که فرزند تو دست در بدن نداشت یک مرد لعین ناکس آمد و عمودى آهنین بر فرق او زد.واى بر من که مى گویند بر سر شیر بچه ام عمود آهنین فرود آمد.بعد مى گوید:عباس جانم!فرزند عزیزم!من خودم مى دانم که اگر دست در بدن داشتى هیچ کس جرات نزدیک شدن به تو را نمى کرد.

منبع

http://www.hawzah.net
برگرفته از : مجموعه آثار شهید مطهری / ج 17

پانویس

  1. توبه/112
  2. زیارت وارث
  3. چون زکات،تنها پول دادن نیست،ثروت زکاتى دارد،نطق زکاتى دارد،فکر و مغز زکات دارد،بدن انسان مجموعا زکات دارد،دست و پا هر یک زکاتى دارند،چشم زکاتى دارد،گوش زکاتى دارد.یعنى هر نعمتى که خدا مى دهد،وقتى شما بهره اى از آن نعمت را در خدمت مخلوقات خدا قرار مى دهید،زکات داده اید.در قرآن مى خوانید: الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون (بقره/3)متقین کسانى هستند که به غیب و ماوراء محسوسات ایمان دارند،نماز را بپا مى دارند و از آنچه ما به آنها انعام کرده ایم مى بخشند.وقتى که از معصوم مى پرسند:یعنى چه از آنچه که ما به آنها داده ایم؟امام مى فرماید:«اى مما علمناهم یعلمون ».به موضوع مال و ثروت اختصاص نمى دهد.یکى از مصداقهایش این است که اگر شما عالم هستید،اگر مى دانید چیزى را که دیگران نمى دانند،اگر علم مفیدى براى بشر نزد شما هست،انفاق و زکات آن در راه خدا این است که به محتاجان برسانید.این هم زکات و انفاق است
  4. بحار الانوار،ج 20/ص 206 و مناقب ابن شهر آشوب،ج 3/ص 138 قریب به این عبارت را آورده اند
  5. انعام/11
  6. نهج البلاغه،کلمات قصار،حکمت 70
  7. نهج البلاغه،خطبه 214
  8. نهج البلاغه،خطبه 129.
  9. سخن چینى
  10. خواننده محترم توجه دارد که این سخنرانیها در زمان رژیم منحوس گذشته ایراد شده و تاریخ آنها مقارن با ایام نوروز بوده است
  11. عنکبوت/65
  12. زمان نهضت ملى شدن نفت و تزلزل حکومت پهلوى
  13. آل عمران/110
  14. کافى،ج 1/ص 44،باب عمل بدون علم
  15. انفال/42.
  16. نساء/165
  17. امالى مفید،ص 228
  18. نهج البلاغه،خطبه 32
  19. انبیاء/51
  20. مقتل الحسین مقرم،ص 146
  21. ابصار العین،ص 26
بازگشت به مقالات