امرها و نهیها و تحریمهای خدا از دیدگاه قرآن و حدیث
|
| |
| نویسنده |
مهدی امین با نظارت محمد بیستونی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مؤسسه نشر شهر |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۷ |
| شابک | ۹۷۸–۶۰۰-۵۲۲۱–۱۸-۳ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ تقدیم به
- ۲ متن تأئیدیه حضرت آیةاللّه محمد یزدی
- ۳ متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضی مقتدایی
- ۴ مقدمه ناشر
- ۵ مقدمه مؤلف
- ۶ فصل اوّل:امرهای خدا
- ۶.۱ قسمت اول: اوامر تشریع شده در اول خلقت انسان
- ۶.۲ قسمت دوم: تکالیف و احکام فرعی دین
- ۶.۲.۱ تکالیف و احکام فرعی دین
- ۶.۲.۱.۱ امر به اخلاص در پرستش
- ۶.۲.۱.۲ امر به احسان والدین
- ۶.۲.۱.۳ امر به واجب بودن احترام پدر و مادر
- ۶.۲.۱.۴ امر به تواضع نسبت به والدین و دعا در حقآنان
- ۶.۲.۱.۵ امر به ادای حقوق واجب و نهی از اسراف و تبذیر
- ۶.۲.۱.۶ امر به ملاطفت و بیان نرم با ارحام و فقیران فامیل
- ۶.۲.۱.۷ امر به صحت عمل در خرید و فروش
- ۶.۲.۱ تکالیف و احکام فرعی دین
- ۶.۳ قسمت سوم: سایر اوامر الهی
- ۷ فصل دوّم:نهیهای خدا
- ۷.۱ قسمت اول: نواهی تشریع شده در اول خلقت انسان
- ۷.۲ قسمت دوم: تکالیف و احکام فرعی دین
- ۷.۲.۱ تکالیف و احکام فرعی دین
- ۷.۲.۱.۱ نهی از افراط و تفریط در انفاق
- ۷.۲.۱.۲ نهی شدیداز فرزندکشی بخاطر ترساز فقر و خواری
- ۷.۲.۱.۳ نهی شدید از نزدیک شدن به عمل زشت زنا
- ۷.۲.۱.۴ نهی از قتل نفس
- ۷.۲.۱.۵ نهی از تجاوز به مال یتیم
- ۷.۲.۱.۶ نهی از متابعت بدون علم
- ۷.۲.۱.۷ نهی از تکبر و خوشحالی زیاد برای باطل
- ۷.۲.۱.۸ سَیِّئَـه و مکروه بودن مَنْهیّـات نزد خدا
- ۷.۲.۱ تکالیف و احکام فرعی دین
- ۷.۳ قسمت سوم: سایر نواهی الهی
- ۷.۳.۱ نهی از دشنام دادن به مقدسات دینی دیگران
- ۷.۳.۲ نهی شدید از اشاعه فحشا
- ۷.۳.۳ نهی شدید از افتراء زدن به زنان شوهردار عفیف مؤمن غافل
- ۷.۳.۴ نهی از کم فروشی و فساد در معاملات
- ۷.۳.۵ نهی از تصرف باطل در اموال
- ۷.۳.۶ نهی از رشوه دادن و رشوه گرفتن
- ۷.۳.۷ نهی از باب کردن حلال و حرام بدون وحی
- ۷.۳.۸ نهیشدیدازحرامکردنحلالخدا
- ۷.۳.۹ بدعت رهبانیت مسیحی
- ۷.۳.۱۰ شرط جهالت در ارتکاب محرمات
- ۸ فصل سوّم:تحریمهای الهی
- ۸.۱ تحریم شراب و شرابخواری، قمار و قماربازی
- ۸.۱.۱ تحریم چهار مرحلهای شراب
- ۸.۱.۲ تحریم قطعی شراب
- ۸.۱.۳ ترتیب آیات تحریم تدریجی شراب و شرابخواری
- ۸.۱.۴ روایات وارده در تحریم شراب
- ۸.۱.۵ شرح آخرین حکم تحریم شراب، قمار، انصاب و ازلام
- ۸.۱.۶ دستور نهایی منع کامل شرابخواری
- ۸.۱.۷ تکلیف شرابخواریهای قبل از تحریم
- ۸.۱.۸ زمان تحریم شراب
- ۸.۱.۹ تحریم شراب در همه ادیان
- ۸.۱.۱۰ روایات مربوط به تحریم شراب و قمار
- ۸.۲ تحریم زنا
- ۸.۳ تحریم ربا و ربا خواری در قرآن
- ۸.۳.۱ تشریع تحریم ربا
- ۸.۳.۲ تقابل ربا با انفاق و صدقه
- ۸.۳.۳ شدیدترین لحن خدا علیه ربا خواران
- ۸.۳.۴ عبرت تاریخ درباره تسلط رباخواران و دوستی با دشمنان اسلام
- ۸.۳.۵ مخبّط شدن ربا خواران بوسیله مَسِّ شیطان
- ۸.۳.۶ وضع مغزی و تفکرات انسان مخبّط
- ۸.۳.۷ توجیه مغز مخبّط رباخوار درباره همسانی تجارت و ربا
- ۸.۳.۸ وَ اَحَـلَّ اللّـهُ الْبَیْـعَ وَ حَـرَّمَ الرِّبا
- ۸.۳.۹ تکلیف گناه رباخواری و همه گناهان قبل از توبه
- ۸.۳.۱۰ افزایش مال بوسیله صدقات و نقصان آن بوسیله ربا
- ۸.۳.۱۱ از طلب ربا آنچه نزد بدهکاران مانده صرفنظر کنید
- ۸.۳.۱۲ اگر رباخواری را بس نکنید به خدا و رسولش اعلان جنگ دادهاید
- ۸.۳.۱۳ اثبات مالکیت رباخوار بعد از توبه بر اصل مال، بدون بهره
- ۸.۳.۱۴ دستور تمدید زمان بازپرداخت قرض فقرا تا زمان تمکن آنها
- ۸.۳.۱۵ روایات وارده در زمینه رباخواری
- ۸.۴ خوردنیهای حلال و حرام
- ۸.۴.۱ حلّیّـت تمام رزقهای پاکیزه خدا
- ۸.۴.۲ مجوز خوردن گوشت چارپایان بزرگسال و خردسال
- ۸.۴.۳ موارد استثناء در غذاها و تحریم آنها
- ۸.۴.۴ تحریم خوردنیهای چهارگانه
- ۸.۴.۵ شرایط اضطرار، و مجوز استفاده محدود از غذاهای حرام
- ۸.۴.۶ برداشته شدن حکم حرمت، به عنوان حکم ثانوی
- ۸.۴.۷ حلال شدن غذای اهل کتاب و شرایط و دلایل آن
- ۸.۴.۸ گوشتهای حلال و حرام، و شرایط حرام شدن گوشت
- ۸.۴.۹ حرمتخونوسهنوعگوشت، انواعمرداروکشتار حرام
- ۸.۴.۱۰ گوشت میته، و شرایط مردار شدن حیوان
- ۸.۴.۱۱ حرامشدن گوشت بهدلیل ذبح در روی نُصُب و تقسیم باازلام
- ۸.۴.۱۲ روایات وارده در زمینه انواع گوشتهای حرام
- ۸.۴.۱۳ ضابطه عام حلال بودن طیّبات و پاکیزهها
- ۸.۴.۱۴ ضوابط و شرایط خاص برای حلالشدن گوشت شکار
- ۸.۴.۱۵ روایتی درباره شکار با سگ و سایر شکاریها
- ۸.۴.۱۶ ذبح شرعی، و شرایط آن
- ۸.۴.۱۷ روایات وارده در زمینه ذبح چهارپایان
- ۸.۵ فلسفه قوانین الهی در مورد ذبح حیوان و خوردن گوشت
- ۸.۶ میوه و زرع
- ۸.۱ تحریم شراب و شرابخواری، قمار و قماربازی
- ۹ پانویس
تقدیم به
اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُـولِ اللّـهِ وَ خاتَـمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّـةِاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّـرَّ فی غَیْبَتِـکَ وَ فِراقِـکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَـةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأئیدیه حضرت آیةاللّه محمد یزدی
رئیس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری و رئیس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگترین هدیه آسمانی و عالیترین چراغ هدایت که خداوند عالم به وسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگیری و راهنمایی نموده و مینماید. این انسانها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره میگیرند. ارتباط انسانها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن، فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل میگیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و عمل انسانها به دستورالعملهای آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام میگیرد هرکدام به نوبه خود ارزشمند است. کارهای گوناگونی که دانشمند محترم جناب آقای دکتر بیستونی برای نسل جوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسلجوان با قرآن انجامدادهاند؛ همگی قابل تقدیر و تشکر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصیه میکنم که از این آثار بهرهمند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رئیس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری ۱/۲/۱۳۸۸
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضی مقتدایی
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که بهطور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روشهای نو و جالب را به ذهن یک نفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطوریکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضانالمبارک ۱۴۲۷
متنتأییدیه حضرت آیةاللّهسیدعلیاصغردستغیب نماینده محترمخبرگانرهبریدراستانفارس
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْءٍ»[۱]
تفسیر المیزان گنجینه گرانبهائی است که به مقتضای این کریمه قرآنی حاوی جمیع موضوعات و عناوین مطرح در زندگی انسانها میباشد. تنظیم موضوعی این مجموعه نفیس اولاً موجب آن است که هرکس عنوان و موضوع مدّنظر خویش را به سادگی پیدا کند و ثانیاً زمینه مناسبی در راستای تحقیقات موضوعی برای پژوهشگران و اندیشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
این توفیق نیز در ادامه برنامههای مؤسسه قرآنی تفسیر جوان در تنظیم و نشر آثار
قرآنی مفسّرین بزرگ و نامی در طول تاریخ اسلام، نصیب برادر ارزشمندم جناب آقای دکتر محمد بیستونی و گروهی از همکاران قرآنپژوه ایشان گردیده است. امیدوارم همچنان از توفیقات و تأییدات الهی برخوردار باشند.
سیدعلی اصغر دستغیب
۲۸/۹/۸۶
مقدمه ناشر
براساس پژوهشی که در مؤسسه قرآنی تفسیر جوان انجام شده، از صدر اسلام تاکنون حدود ۱۰/۰۰۰ نوع تفسیر قرآن کریم منتشر گردیده است که بیش از ۹۰٪ آنها به دلیل پرحجم بودن صفحات، عدم اعراب گذاری کامل آیات و روایات و کلمات عربی، نثر و نگارش تخصصی و پیچیده، قطع بزرگ کتاب و... صرفاً برای «متخصصین و علاقمندان حرفهای» کاربرد داشته و افراد عادی جامعه به ویژه «جوانان عزیز» آنچنان که شایسته است نمیتوانند از این قبیل تفاسیر به راحتی استفاده کنند.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان ۱۵ سال برای سادهسازی و ارائه تفسیر موضوعی و کاربردی در کنار تفسیرترتیبی تلاشهای گستردهای را آغاز نموده است که چاپ و انتشار تفسیر جوان (خلاصه ۳۰ جلدی تفسیر نمونه، قطع جیبی) و تفسیر نوجوان (۳۰ جلدی، قطع جیبی کوچک) و بیش از یکصد تفسیر موضوعی دیگر نظیر باستانشناسی قرآن کریم، رنگشناسی، شیطانشناسی، هنرهای دستی، ملکه گمشده و شیطانی همراه، موسیقی، تفاسیر گرافیکی و... بخشی از خروجیهای منتشر شده در همین راستا میباشد.
کتابی که ما و شما اکنون در محضر نورانی آن هستیم حاصل تلاش ۳۰ ساله «استاد ارجمند جناب آقایسیدمهدیامین» میباشد. ایشان تمامی مجلدات تفسیر المیزان را به دقت مطالعه کرده و پس از فیش برداری، مطالب را «بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن تفسیر» در هفتاد عنوان موضوعی تفکیک و برای نخستین بار «مجموعه ۷۰ جلدی تفسیر موضوعی المیزان» را تدوین نموده که هم به صورت تک موضوعی و هم به شکل دورهای برای جوانان عزیز قابل استفاده کاربردیاست.
«تفسیر المیزان» به گفته شهید آیة اللّه مطهری (ره) «بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «المیزان» یکی از بزرگترین آثار علمی علامه طباطبائی (ره)، و از مهمترین تفاسیر جهان اسلام و به حق در نوع خود کمنظیر و مایه مباهات و افتخار شیعه است. پس از تفسیر تبیان شیخ طوسی (م ۴۶۰ ه) و مجمعالبیان شیخ طبرسی (م ۵۴۸ ه) بزرگترین و جامعترین تفسیر شیعی و از نظر قوّت علمی و مطلوبیت روش تفسیری، بینظیر است. ویژگی مهم این تفسیر بهکارگیری تفسیر قرآن به قرآن و روش عقلی و استدلالی است. این روش در کار مفسّـر تنها در کنار همگذاشتن آیات برای درک معنای واژه خلاصه نمیشود، بلکه موضوعات مشابه و مشترک در سورههای مختلف را کنار یکدیگر قرار میدهد، تحلیل و مقایسه میکند و برای درک پیام آیه به شیوه تدبّری و اجتهادی توسل میجوید.
یکی از ابعاد چشمگیر المیزان، جامعهگرایی تفسیر است. بیگمان این خصیصه از اندیشه و گرایشهای اجتماعی علامه طباطبائی (ره) برخاسته است و لذا به مباحثی چون حکومت، آزادی، عدالت اجتماعی، نظم اجتماعی، مشکلات امّت اسلامی، علل عقب ماندگی مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات مارکسیسم و دهها موضوع روز، روی آورده و بهطورعمیق مورد بحث و بررسی قرارداده است.
شیوه مرحوم علاّمه بهاین شرح است که در آغاز، چندآیه از یکسوره را میآورد و آیه، آیه، نکات لُغوی و بیانیآن را شرح میدهد و پس از آن، تحت عنوان بیان آیات که شامل مباحث موضوعی است به تشریح آن میپردازد.
ولی متأسفانه قدر و ارزش این تفسیر در میان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فراوانی که با دانشجویان یا دانشآموزان داشتهام همواره نیاز فراوان آنها را به این تفسیر دریافتهام و به همین دلیل نسبت به همکاری با جناب آقای سیدمهدی امین اقدام نمودهام.
امیدوارم این قبیل تلاشهای قرآنی ما و شما برای روزی ذخیره شود که به جز اعمال و نیات خالصانه، هیچ چیز دیگری کارساز نخواهد بود.
دکتر محمد بیستونی
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران ـ تابستان ۱۳۸۸
مقدمه مؤلف
اِنَّـهُ لَقُـرْآنٌ کَـریمٌ
فی کِتابٍ مَکْنُـونٍ
لا یَمَسُّـهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـروُنَ
این قرآنی است کریم
در کتابی مکنون
که جز دست پاکان و فهم خاصان بدان نرسد![۲]
این کتاب به منزله یک «کتاب مرجع» یافرهنگ معارف قرآن است که از «تفسیر المیزان» انتخاب و تلخیص، و بر حسب موضوع طبقهبندی شده است.
در تقسیمبندی به عمل آمده از موضوعات قرآن کریم قریب ۷۰ عنوان مستقل به دست آمد. هر یک از این موضوعات اصلی، عنوان مستقلی برای تهیه یک کتاب در نظر گرفته شد. هر کتاب در داخل خود به چندین فصل یا عنوان فرعی تقسیم گردید. هر فصل نیز به سرفصلهایی تقسیم شد. در این سرفصلها آیات و مفاهیم قرآنی از متن تفسیر المیزان انتخاب و پس از تلخیص، به روال منطقی، طبقهبندی و درج گردید، به طوری که خواننده جوان و محقق ما با مطالعه این مطالب کوتاه وارد جهان شگفتانگیز آیات و معارف قرآن عظیم گردد. در پایان کار، مجموع این معارف به قریب ۵ هزار عنوان یا سرفصل بالغ گردید.
از لحاظ زمانی: کار انتخاب مطالب و فیشبرداری و تلخیص و نگارش، از اواخر سال ۱۳۵۷ شروع و حدود ۳۰ سال دوام داشته، و با توفیق الهی در لیالی مبارکه قدر سال ۱۳۸۵ پایان پذیرفته و آماده چاپ و نشر گردیده است.
هدف از تهیه این مجموعه و نوع طبقهبندی مطالب در آن، تسهیل مراجعه به شرح و تفسیر آیات و معارف قرآن شریف، از جانب علاقمندان علوم قرآنی، مخصوصاً محققین جوان است که بتوانند اطلاعات خود را از طریق بیان مفسری بزرگ چون علامه فقید آیة اللّه طباطبایی دریافت کنند، و برای هر سؤال پاسخی مشخص و روشن داشته باشند.
سالهای طولانی، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهیم قرآن شریف میآموختیم اما وقتی در مقابل یک سؤال درباره معارف و شرایع دینمان قرار میگرفتیم، یک جواب مدون و مشخص نداشتیم بلکه به اندازه مطالب متعدد و متنوعی که شنیده بودیم باید جواب میدادیم. زمانی که تفسیر المیزان علامه طباطبایی، قدساللّه سرّه الشریف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ایرانی قرار گرفت، این مشکل حل شد و جوابی را که لازم بود میتوانستیم از متن خود قرآن، با تفسیر روشن و قابل اعتمادِ فردی که به اسرار مکنون دست یافته بود، بدهیم. اما آنچه مشکل مینمود گشتن و پیدا کردن آن جواب از لابلای چهل (یا بیست) جلد ترجمه فارسی این تفسیر گرانمایه بود؛ لذا این ضرورت احساس شد که مطالب به صورت موضوعی طبقهبندی و خلاصه شود و در قالب یک دائرةالمعارف در دسترس همه دیندوستان قرارگیرد. این همان انگیزهای بود که موجب تهیه این مجلدات گردید.
بدیهی است این مجلدات شامل تمامی جزئیات سورهها و آیات الهی قرآن نمیشود، بلکه سعی شده مطالبی انتخاب شود که در تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهیم مطلب پرداخته است.
اصول این مطالب با توضیح و تفصیل در «تفسیر المیزان» موجود است که خواننده میتواند برای پیگیری آنها به خود المیزان مراجعه نماید. برای این منظور مستند هر مطلب با ذکر شماره مجلد و شماره صفحه مربوطه و آیه مورد استناد در هر مطلب قید گردیده است.
ذکرایننکته لازماست که چونترجمهتفسیرالمیزان بهصورت دو مجموعه ۲۰ جلدی و ۴۰ جلدی منتشر شده بهتر است درصورت نیاز به مراجعه به ترجمه المیزان، بر اساس ترتیب عددی آیات قرآن به سراغ جلد موردنظر خود، صرفنظراز تعداد مجلدات بروید.
و مقدر بود که کار نشر چنین مجموعه آسمانی در مؤسسهای انجام گیرد که با هدف نشر معارف قرآن شریف، به صورت تفسیر، مختص نسل جوان، تأسیس شده باشد، و استاد مسلّم، جناب آقای دکتر محمد بیستونی، اصلاح و تنقیح و نظارت همهجانبه بر این مجموعه قرآنی شریف را به عهده گیرد.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان با ابتکار و سلیقه نوین، و به منظور تسهیل در رساندن پیام آسمانی قرآن مجید به نسل جوان، مطالب قرآنی را به صورت کتابهایی در قطع جیبی منتشر میکند. این ابتکار در نشر همین مجلدات نیز به کار رفته، تا مطالعه آن در هر شرایط زمانی و مکانی، برای جوانان مشتاق فرهنگ الهی قرآن شریف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگانی هستیم هر یک حامل وظیفه تعیین شده از جانب دوست، و آنچه انجام شده و میشود، همه از جانب اوست!
و صلوات خدا بر محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله و خاندان جلیلش باد که نخستین حاملان این وظیفه الهی بودند، و بر علامه فقید آیةاللّه طباطبایی و اجداد او، و بر همه وظیفهداران این مجموعه شریف و آباء و اجدادشان باد، که مسلمان شایستهای بودند و ما را نیز در مسیر شناخت اسلام واقعی پرورش دادند!
لیله قدر سال ۱۳۸۵
سید مهدی حبیبی امین
فصل اوّل:امرهای خدا
قسمت اول: اوامر تشریع شده در اول خلقت انسان
اوامر تشریع شده در اول خلقت انسان
احکامـی که ذیلاً به طور اجمال ذکر شده آن دسته از شرایع الهی است که بدون استثناء در جمیع ادیان الهی وجود داشته است:
امر به واجب بودن لباس ظاهری و باطنی و مباح بودن زینت
«یآ بَنی ادَمَ قَـدْ اَنْـزَلْنا عَلَیْکُـمْ لِباسا یُـواری سَـوْءاتِکُـمْ وَ ریشا
وَ لِباسُ التَّقْـوی ذلِـکَ خَیْـرٌ ذلِـکَ مِـنْ ایاتِ اللّـهِ لَعَلَّهُـمْ یَـذَّکَّـرُونَ»
«ای فرزندان آدم! ما بر شما لباسی فرو فرستادیم که عورتهای شما را میپوشاند و نیز پوششی زیبا نازل کردیم، و لباس تقوا بهتر است که آن از آیات خدا است، شاید ایشان متذکر شوند.»[۳]
جمله «یُواری سَوْءاتِکُمْ» دلالت دارد بر اینکه لباس، پوشش واجب و لازمی است که کسی از آن بینیاز نیست و آن پوشش عضوی است که برهنه بودنش زشت و مایه رسوایی آدمی است، به خلاف ریش که به معنای پوشش زاید بر مقدار حاجت و باعث زینت و جمال است.
خدای تعالی در این جمله بر آدمیان منّـت میگذارد که به پوشیدن لباس و آرایش خود هدایتشان کرده است؛ و به طوری که بعضی گفتهاند این آیه دلالت بر مباح بودن لباس زینت دارد.
«وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ...» در اینجا از ذکر لباس ظاهر و پوشاندن عورت ظاهری به ذکر لباس باطن و چیزی که سیئات باطنی را میپوشاند و آدمی را از شرک و گناه که باعث رسوایی او است بازمیدارد منتقل شده است.
آری، آن تأثر و انفعالی که از کشف عورت به آدمی دست میدهد در عورت ظاهری و باطنیاش از یک سنخ است، با این تفاوت که تأثر از بروز معایب باطنی بیشتر و ناگوارتر و دوامش زیادتر است، زیرا حسابگر آن مردم نیستند، بلکه خدای تعالی است و نتیجهاش هم اعراض مردم نیست، بلکه شقاوت و بدبختی دائمی و آتشی است که به دلها سرایت میکند و به همین دلیل لباس تقوی نیز از لباس ظاهر بهتر است.
برایتتمیم ایننکته بهدنبال جمله مزبورفرمود: «... ذلِکَ مِنْ ایاتِاللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ». در این جمله لباسی را که انسان به استفاده از آن هدایت شده آیتی الهی شمرده که اگر انسان به دقت در آن بنگرد خواهد فهمید که در باطن او معایب و نواقصی است که آشکارشدنش باعث رسوایی او است.
و آن معایب عبارت است از رذایل نفس که اهمیتش به مراتب بیشتر از معایب ظاهری و پوشاندنش واجبتر از پوشاندن عیب و عورت ظاهری است و نیز خواهد فهمید که همانطوری که برای پوشاندن معایب ظاهری لباسی است، برای پوشاندن معایب درونی نیز لباسی است و آن همان لباس تقوا است که خداوند به آن امر فرموده و به زبان انبیای بزرگوار برای بشر آن را بیان کرده است.
امر به زینت نیکو برای نماز
«یا بَنیآ ادَمَ خُذوُا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ...»
«ای فرزندان آدم! زینت و آراستگی خویش را نزد هر مسجدی اتّخاذ کنید...»[۴]
معنای به همراه برداشتن زینت در موقع رفتن به سوی مسجد آرایش ظاهری نیست، بلکه آرایشی است معنوی که مناسب با نماز و طواف و سایر عبادات باشد.
پس معنای آیه برمیگردد به امر به زینت کردن نیکو برای نماز و غیر آن و اطلاق آن شامل نماز اعیاد و جماعات و نمازهای یومیه و سایر وجوه عبادت و ذکر میشود.
در تفسیر عیاشی از خَیْثَمةبن ابی خَیْثَمَه روایت شده که گفت: حسنبن علی علیهمالسلام هروقت میخواست به نماز بایستد بهترین لباسهای خود را میپوشید.
خدمتش عرض کردند یابن رسولاللّه چرا لباسهای خوب خود را در موقع نماز میپوشید؟ فرمود: خداوند جمیل و زیبا است و هر زیبایی را دوست میدارد و میفرماید: «... خُذوُا زینَتَکُـمْ عِنْـدَ کُـلِّ مَسْجِـدٍ» من نیز خود را برای پروردگارم زینت میدهم و دوست دارم بهترین لباسم را بپوشم.
مجوز الهی خوردن و نوشیدن و تحریم اسراف
«... وَ کُلُـوا وَ اشْـرَبُـوا وَ لا تُسْـرِفُـوا اِنَّـهُ لا یُحِـبُّ الْمُسْرِفینَ»
«... و بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید زیرا او اسرافکنندگان را دوست ندارد.»[۵]
در این جمله دو امر مباح و یک نهی تحریمی است که جمله «... اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ» نهی تحریمی مزبور را تعلیل میکند؛ و این امر و نهی و علتی که برای آن ذکر شده همه از متفرعات داستان بهشت آدم است و خطاب این جمله مانند خطابهای آن داستان عمومی است و اختصاص به یک دین و یک صنف ندارد.
در تفسیر عیاشی از اَبانبن تَغْلَبْ روایت شده که گفت: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: خیال میکنی که اگر خداوند به کسی نعمتی میدهد از کرامت آن کس است؟ و اگر دریغ میدارد از خواری او است؟ نه، چنین نیست، مال، مال خدا است که به ودیعه به دست هرکس بخواهد میسپارد و خوردن، آشامیدن، پوشیدن، نکاح و سواری و سایر انواع تصرفات در آن را مباح کرده به شرطی که رعایت اعتدال و اقتصاد را بنمایند و مازاد آن را به فقرای مؤمن رسانیده یا با آن امور خود را اصلاح کنند، وگرنه همه آن تصرفاتحرامخواهدبود. آنگاه جمله «وَ لاتُسْرِفُوا اِنَّهُ لایُحِبُالْمُسْرِفینَ» را تلاوت نمود.
سپس فرمودند: آیا میپنداری خدا کسی را در مالی که به او داده امین میکند که اسبی به ده هزار درهم بخرد با اینکه اسبی به ارزش بیست درهم او را کفایت میکند... و از طرف دیگر میفرماید اسراف نکنید چون خدا اسراف کنندگان را دوست ندارد.
و در کافی به سند خود از اسحاقبن عبدالعزیز از بعضی از اصحاب خود ضمن حدیثی از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که فرمود: در هر چیزی که بدن را اصلاح کند اسراف نیست... ، اِسْراف عبارت است از کاری که مال را ضایع کند و به بدن ضرر برساند... اِقْتار این است که انسان با قدرت بر تحصیل غذای گوارا به نان و نمک اکتفا کند. اقتصاد این است که انسان همه رقم غذا از قبیل نان، گوشت، شیر، سرکه و روغن بخورد و لیکن در هر وعده یک رقم.
امر به استفاده از زینتهای الهی
«قُـلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتی اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذینَ امَنُـوا فِیالْحَیوةِالدُّنْیا خالِصَـةً یَـوْمَ الْقِیامَـةِ کَذلِـکَ نُفَصِّـلُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ،»
«بگو: چه کسی زینت خدا را که برای بندگان خود بیرون آورده و روزیهای پاکیزه را، حرام کرده؟ بگو آن در قیامت مخصوص کسانی است که در دنیا ایمان
آوردند، اینچنین آیاترا برای مردمی که بدانند تفصیل میدهیم.»[۶]
خدای سبحان به الهام و هدایت خود انسان را از راه فطرت ملهم کرده تا انواع و اقسام زینتهایی که موردپسند جامعه او و باعث مجذوب شدن دلها به سوی او است ایجاد نموده به این وسیله نفرت و تنفر مردم را از خود دور سازد.
پس گرچه به حسب ظاهر به وجود آوردن زینتها و سایر حوائج زندگی کار خود انسان است و لیکن از آنجایی که به الهام خداوند بوده در حقیقت او ایجادش کرده و آن را از پنهانی به عرصه بروز و ظهور درآورده، چون میدانسته که این نوع موجود، محتاج به زینت است.
آری، اگرانسان در دنیا بهطور انفرادی زندگیمیکرد هرگز محتاج به زینتی که خود را با آن بیاراید نمیشد، بلکه اصلاً بهخاطرش هم خطور نمیکرد که چنین چیزی لازم است و لیکناز آنجاییکه زندگیاش جز بطور اجتماع ممکن نیست و زندگی اجتماعی هم قهراً محتاج به اراده و کراهت، حب و بغض، رضا و سَخَط و امثال آن است، از این جهت خواه ناخواه به قیافه و شکلهایی برمیخورد که یکی را دوست میدارد و از یکی بدش میآید، لذا معلم غیبی از ماورای فطرتش به او الهام کرده تا به اصلاح مفاسد خود بپردازد و معایب خود را برطرف ساخته خود را زینت دهد.
و این زینت از مهمترین اموری است که اجتماع بشری بر آن اعتماد میکند و از آداب راسخی است که به موازات ترقی و تنزل آن، مدنیت انسان ترقی و تنزل مینماید و از لوازمی است که هیچ وقت از هیچ جامعهای منفک نمیگردد، به طوری که فرض نبودن آن در یک جامعه مساوی با فرض انهدام و متلاشی شدن اجزای آن جامعه است.
آری، معنای انهدام جامعه جز از بین رفتن حسن و قبح، حب و بغض، اراده و کراهت و امثال آن نیست، وقتی در بین افراد یک جامعه اینگونه امور حکمفرما نباشد دیگر مصداقی برای اجتماع باقی نمیماند ـ دقت بفرمایید!
امر به استفاده از رزقهای پاکیزه الهی
«قُـلْ مَنْ حَـرَّمَ زینَـةَاللّـهِ الَّتی اَخْـرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُـلْ هِـیَ لِلَّذینَ امَنُـوا فِـیالْحَیوةِالدُّنْیا خالِصَـةً یَوْمَالْقِیامَةِ کَذلِـکَ نُفَصِّـلُ الاْیاتِ لِقَـوْمٍ یَعْلَمُونَ»
«بگو: چهکسی زینت خدارا که برای بندگانخود بیرون آورده و روزیهای پاکیزه را، حرام کرده؟ بگو آن در قیامت مخصوص کسانی است که در دنیا ایمان آوردند، این چنین آیات را برای مردمیکه بدانند تفصیل میدهیم».[۷]
«طَیِّب» به معنای چیزی است که ملایم با طبع باشد و در اینجا عبارت است از انواع مختلف غذاهایی که انسان با آن ارتزاق میکند؛ و یا عبارت است از مطلق چیزهایی که آدمی در زندگی و بقای خود از آنها استمداد میجوید، مانند مسکن، همسر و... برای تشخیص اینکه کدامیک از افراد این انواع طیّب و مطابق با میل و شهوت او و سازگار با وضع ساختمانی او است، خداوند او را مجهز به حواسی کرده که با آن میتواند سازگار آن را از ناسازگارش تمیز دهد.
ذکر طیّبات از رزق و عطف آن بر زینت نشان میدهد که:
اولاً رزق طیّب دارای اقسامی است و ثانیاً زینت خدا و رزق طیّب را هم شرع، مباح کرده و هم عقل و هم فطرت و ثالثاً این اباحه[۸] وقتی است که استفاده از آن از حد اعتدال تجاوز نکند وگرنه جامعه را تهدید به انحطاط[۹] نموده شکافی در بنیان آن ایجاد میکند که مایه انعدام[۱۰] آن است.
آری، کمتر فسادی در عالم ظاهر میشود و کمتر جنگ خونینی است که نسلها را قطع و آبادیها را ویران سازد و منشأ آن اسراف و افراط در استفاده از زینت و رزق نبوده باشد.
امر پروردگار به ضروریات زندگی از قبیل لباس پوشیدن و خود را آراستن از همینباب است که میخواهد تربیتش حتی در اینگونه امور ساده و پیش پاافتاده رعایت شده باشد، پس کسی نگوید امر به پوشیدن لباس و تنظیف و آرایش چه معنا دارد.
سیاق جمله «قُلْ هِیَ لِلَّذینَ امَنُـوا فِیالْحَیوةِالدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَالْقِیامَةِ»، سیاق بیان مختصات مؤمنین است و میخواهد بفرماید: همین نعمتهایی که امروز مؤمن و کافر در آن شریکند در آخرت مختص به مؤمنین است.
زندگی آخرت مانند زندگی دنیا نیست که هرکس و ناکسی در نعمتهای آن سهیم باشد پس هرکه در دنیا ایمان آورد همه نعمتهای آن روز قیامت از آن وی خواهد بود.
«کَذلِـکَ نُفَصِّـلُ الاْیاتِ لِقَـوْمٍ یَعْلَمُـونَ» خدای تعالی در این جمله بر اهل علم منّت میگذارد به این نعمت که آیات خود را برایشان بیان فرموده است.
امر به قسط و عبادت خالصانه
«قُلْ اَمَرَ رَبّی بِالْقِسْطِ وَ اَقیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُـلِّ مَسْجِـدٍ وَ ادْعُـوهُ مُخْلِصینَ لَهُالدّینَ کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ»
«بگو خدایم به دادگری فرمان داده، و روی خود را نزد هر مسجدی متوجه خدا سازید و او را با اخلاص در دین بخوانید، چنانکه شما را آغاز کرد برمیگردید،»[۱۱]
«فَریقا هَدَی وَ فَریقا حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّـلالَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَذوُا الشَّیاطینَ اَوْلِیآءَ مِنْ دُونِاللّـهِ وَ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَـدُونَ»
«گروهی را هدایت کرد، و گروهی گمراهی بر ایشان محقق شد، زیرا آنان شیاطین را به جای خدا سرپرست گرفتند و میپندارند که هدایت شدهاند».[۱۲]
پس از آنکه در آیه قبلی امر به فحشاء را نفی نمود، در این آیه چیزی را که خدا به آن امر کرده ذکر میکند و معلوم است که چنین چیزی مقابل آن امر شنیعی است که در آیه قبلی بود و آن قسط است که قرار گرفتنش در برابر آن امر شنیع میفهماند که آن امر کاری بوده که از حد میانه به طرف افراط و یا تفریط منحرف بوده است.
راه میانه در عبادت این است که مردم به سوی خدا بازگشت نموده به جای پرستش بتها و تقلید از بزرگان قوم به معابد درآمده خدا را به خلوص عبادت کنند.
«... وَ اَقیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ... ،» اقامه وجه در هنگام عبادت در یک انسان کامل عبارت از این است که خود را طوری سازد و آنچنان حواس خود را تمرکز دهد که امر به عبادت قائم به او شود و او بتواند آن امر را بطور کامل و شایسته و بدون هیچ نقصی امتثال کند.
پس برگشت اقامه وجه در هنگام عبادت به این است که انسان در این موقع دلش چنان مشغول خدا باشد که از هرچیز دیگری منقطع شود.
بنابراین، جمله «... وَ اَقیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ... ،» به ضمیمه «... وَ ادْعُوهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ... ،» این معنا را افاده میکند که: بر هر عابد واجب است که در عبادت خود توجه را از غیر عبادت، و در بندگی برای خدا توجه را از غیرخدا، منقطع سازد.
یکی از چیزهایی که غیر خداست همان عبادت اوست، پس عابد نباید به عبادت خود توجه کند زیرا عبادت توجه است نه متوجه الیه و توجه به عبادت، معنای عبادت و توجه به خدا بودن آن را از بین میبرد.
«... کَمابَدَأَکُمْتَعُودُونَ...» میفرماید: در اعمال خود میانهرو باشید و خود را برای خدای سبحان خالص کنید، زیرا خدای سبحان آن موقعی که شما را آفرید به قضای حتمی خود، دو دستهتان کرد و بنا را بر این گذاشت که یک دسته را هدایت کند و دسته دیگر گمراه شوند و بدانید که به زودی به همانگونه که خلقتان کرد به سویش بازگشت میکنید، در آن روز نیز یک دسته هدایت یافتهاند و دسته دیگر کسانی خواهند بود که به خاطر پیرویشان از شیطان دچار ضلالتند، پس میانهرو باشید و خود را خالص کنید تا از آنانی باشید که به هدایت خدا مهتدی شدند، نه از آنان که به ولایت و پیروی از شیطان گمراه گشتند.
و اماجمله «... اِنَّهُمُاتَّخَذوُا الشَّیاطینَاَوْلِیآءَ... ،» علت ضلالتیرا که جمله «... حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ... ،» برای آنان اثبات مینمود بیان میکند و از آن استفاده میشود که گویا ضلالت و خسرانی که از مصدر قضای الهی در حق ایشان صادر شده مشروط به ولایت شیطان بوده است.
«... وَ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ... ـ و میپندارند که هدایت شدهاند،» این جمله میفهماند انسان وقتی به راه باطل افتاد و از حق دور شد مادامی که اعتراف به باطل بودن آن داشته و حق را از یاد نبرده امید برگشتن به حق در او هست و اما اگر کارش بهجایی رسید که به حق بودن باطل ایمان پیدا کرد و معتقد شد که راه هدایت همان راهیاستکه او میرود، آن وقت است که در گمراهیاستوارشده و ضلالتش حتمی و برای همیشه امید رستگاریش قطع میگردد.
چنین کسی عقیدهاش نسبت به هر عملی که انجام میدهد این است که همینطور باید آن را انجام داد و خیال میکند که در عمل خود راه راست را یافته است، در نتیجه باطل را به عنوان حق و شرّ و شقاوت را به خیال خیر و سعادت اخذ میکند و در عین این که فطرتش سالم و محفوظ است در مقام عمل فطرت خود را با غیر آن تطبیق میدهد. آری، محال است کسی باطل را با اعتراف به باطل بودنش پیروی کند و شقاوت را با علم به اینکه شقاوت و خسران است طلب نماید.[۱۳]
قسمت دوم: تکالیف و احکام فرعی دین
تکالیف و احکام فرعی دین
«ذلِکَ مِمّا اَوْحی اِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ... !»
اینها از جمله وحیهایی است که پروردگارت از حکمت بهسویت فرستاد... !»[۱۴]
اگر در این آیه احکام فرعی دین را حکمت نامیده، از این جهت بوده است که هریک مشتمل بر مصالحی است که اجمالاً از سابقه کلام فهمیده میشود. این تکالیف و اوامر عبارتند از:
امر به اخلاص در پرستش
«وَ قَضی رَبُّـکَ اَلاّ تَعْبُـدُوا اِلاّ اِیّـاهُ... .»
«پروردگارت حکم قطعی کرده که غیر او را نپرستید... .»[۱۵]
مسئله امر به اخلاص در پرستش بزرگترین اوامر دینی و اخلاص در عبادت از واجبترین واجبات شرعی است، هم چنانکه در مقابل، شرک ورزیدن به خدای عزوجل بزرگترین گناه است و به همین دلیل فرمود: «خدا نمیآمرزد این گناه را که بدو شرک بورزند و پایینتر از آن را از هرکه بخواهد میآمرزد»!
و ما اگر یک یک معاصی را تحلیل و تجزیه کنیم خواهیم دید که برگشت تمامی گناهان به شرک است، زیرا اگر انسان غیر خدا یعنی شیطانهای جنی و انسی و یا هوای نفس و یا جهل را اطاعت نکند هرگز اقدام به هیچ معصیتی نمیکند و هیچ امر و نهیی را از خدا نافرمانی نمیکند، پس هر گناهی اطاعت از غیر خداست و اطاعت هم خود یکنوع عبادتاست.
و چون مسئله همانطورکه گفتیم مسئله مهمی بود، لذا آن را قبل از سایر احکام ذکر کرد، با اینکه آن احکام هم هریک در جای خود بسیار اهمیت دارند، مانند عقوق والدین و ندادن حقوق واجب مالی و اسراف و تبذیر و فرزندکشی و زنا و قتل نفس و خوردن مال یتیم و عهدشکنی و کمفروشی و پیروی غیر علم و تکبر ورزیدن و با اینکه مسئله اخلاص در عبادت را بر اینها مقدم داشت در آخر و بعد از شمردن اینها مجدداً همین اخلاص را خاطرنشان ساخته و از شرک نهی فرمود.
امر به احسان والدین
«وَ قَضی رَبُّـکَ اَلاّ تَعْبُـدُوا اِلاّ اِیّـاهُ وَ بِـالْـوالِـدَیْـنِ اِحْسانا... .»
«پروردگارت حکم قطعی کرده که غیر او را نپرستید و به والدین احسان کنید... .»[۱۶]
مسئله احسان به پدر و مادر بعد از مسئله توحید خدا واجبترین واجبات است همچنانکه مسئله عُقوق بعد از شرک ورزیدن به خدا از بزرگترین گناهان کبیره است و به همین جهت این مسئله را بعد از مسئله توحید و قبل از سایر احکام اسم برده و این نکته را نه تنها در این آیات متذکر شده، بلکه در موارد متعددی از کلام خود همین ترتیب را بهکار بسته است.
امر به واجب بودن احترام پدر و مادر
«... اِمّـا یَبْلُغَـنَّ عِنْـدَکَ الْکِبَـرَ اَحَـدُهُما اَوْکِـلاهُما فَـلا تَقُـلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریما.»
«... و اگر یکی از آن دو در حیات تو به حد پیری رسید، و یا هر دوی آنان سالخورده گشتند زنهار کلمهای که رنجیده خاطر شوند مگو و کمترین آزار به آنها مرسان و با ایشان به اکرام و احترام سخن بگو.»[۱۷]
کلمه نَهْر به معنای رنجاندن است که یا با داد زدن به روی کسی انجام میگیرد و یا با درشت حرف زدن، اگر حکم را اختصاص به دوران پیری پدر و مادر داده از این جهت بوده که پدر و مادر، در آن دوران سختترین حالات را دارند و بیشتر احساس احتیاج به کمک فرزند مینمایند، زیرا از بسیاری از واجبات زندگی خود ناتوانند و همین معنا یکی از آمال پدر و مادر است که همواره از فرزندان خود آرزو میکنند، آری روزگاری که پرستاری از فرزند را میکردند و روزگار دیگری که مشقّات آنان را تحمل مینمودند و باز در روزگاری که زحمت تربیت آنها را به دوش میکشیدند، در همه این ادوار که فرزند از تأمین واجبات خود عاجز بود آنها این آرزو را درسر میپروراندند که در روزگار پیری از دستگیری فرزند برخوردار شوند.
پس آیه شریفه نمیخواهد حکم را منحصر در دوران پیری پدر و مادر کند، بلکه میخواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعایت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ایشان را بفهماند، حال چه در هنگام احتیاجشان به مساعدات فرزند و چه در هر حال دیگر.
امر به تواضع نسبت به والدین و دعا در حقآنان
«وَاخْفِـضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیرا»
«از در رحمت پر و بال مسکنت بر ایشان بگستر و بگو پروردگارا این دو را رحم کن همانطورکه مرا در کوچکیام تربیت کردند!»[۱۸]
انسان باید در معاشرت و گفتگوی با پدر و مادر طوری روبرو شود که پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس کنند و بفهمند که او خود را در برابر ایشان خوار میدارد و نسبت بهایشان مهر و رحمت دارد.
و در اینکه فرمود: و بگو پروردگارا ایشان را رحم کن آن چنانکه ایشان مرا در کوچکیم تربیت کردند، دوران کوچکی و ناتوانی فرزند را به یادش میآورد و به او خاطرنشان میسازد، در این دوره که پدر و مادر ناتوان شده تو بهیاد دوره ناتوانی خود باش و از خدا بخواه که خدای سبحان ایشان را رحم کند، آن چنانکه ایشان تو را رحم نموده و در کوچکیات تربیت کردند.
«رَبُّکُـمْ اَعْلَـمُ بِما فی نُفُوسِکُـمْ اِنْ تَکُونُـوا صالِحینَ فَاِنَّهُ کانَ لِلاَْوّبینَ غَفُورا»
«پروردگار شما، به آنچه در دلهای شما است آگاه است اگر صالح باشید خداوند برای توبهگزاران غفور است!»[۱۹]
این آیه، متعرض آن حالی است که احیاناً از فرزند حرکت ناگواری سرزده که پدر و مادر از وی رنجیده و متاذّی شدهاند و اگر صریحاً اسم فرزند را نیاورده و اسم آن عمل را هم نبرده، برای این بوده است که بفهماند همانطور که مرتکب شدن به این اعمال سزاوار نیست، بیان آن نیز مصلحت نبوده و نباید بازگو شود.
پس اینکه فرمود: «... رَبُّکُمْ اَعْلَمُ بِما فی نُفُوسِکُمْ...» معنایش این است که پروردگار شما از خود شما بهتر میداند که چه حرکتی کردید و این مقدمه است برای بعدش که میفرماید: «... اِنْ تَکُـونُـوا صالِحینَ...» و مجموعاً معنایش این میشود که اگر شما صالح باشید و خداوند هم این صلاح را در نفوس و ارواح شما ببیند، او نسبت به توبهکاران آمرزنده است.
«... فَاِنَّهُ کانَ لِلاَْوّبینَ غَفُورا» اگر شما صالح باشید و خداوند هم این صلاح را در روح شما ببیند و شما در یک لغزش که نسبت به والدین خود مرتکب شدید به سوی خدا بازگشت کرده و توبه نمودید، خداوند شما را میآمرزد، برای اینکه او همواره درباره اوّابین (بازگشت کنندگان) غفور و بخشنده بوده است.
امر به ادای حقوق واجب و نهی از اسراف و تبذیر
«وَ اتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّـهُ وَالْمِسْکینَ وَ ابْـنَ السَّبیلِ وَ لاتُبَـذِّرْ تَبْذیرا،»
«حق خویشاوند و مسکین و راهمانده را بده و اسراف و زیادهروی هم مکن!»[۲۰]
«اِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطینِ وَ کانَ الشَّیْطانُ لِـرَبِّـه کَفُـورا»
«چه اسرافکاران برادران شیطانهایند، و شیطان کفران پروردگار خود کرد.»[۲۱]
انفاق به ذیالقربی و مسکینان و در راهماندگان از احکامی است که قبل از هجرت واجب شده است؛ و جمله «اِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُـوا اِخْوانَ الشَّیاطینِ...» تعلیلی است بر نهی از تبذیر و معنایش این است که اسراف مکن زیرا که اگر اسراف کنی از مبذرین ـ که برادران شیطانند ـ خواهی شد.
و گویا وجه برادری مبذرین و اسراف کنندگان با شیطانها این باشد که اسرافکاران و شیطان از نظر سنخیت و ملازمت مانند دو برادر مهربان هستند که همیشه با همند و ریشه و اصلشان هم یک پدر و مادر است، همچنانکه آیه شریفه «وَقَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ...»[۲۲]«وَ اِخْوانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِیالْغَیِّ ثُمَّ لا یُقْصِرُونَ»[۲۳]همین معنا را میرساند.
آیه کریمه ابتدا خواسته بفهماند که هر اسرافکنندهای برادر شیطان خویش است، پس همه اسرافکاران برادران شیطانهایند.
امر به ملاطفت و بیان نرم با ارحام و فقیران فامیل
«وَ اِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّـکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَـوْلاً مَیْسُورا»
«و چنانچه از ارحام و فقیران ذوی الحقوق مذکور چون فعلاً نادار هستی ولی در آتیه به لطف خدا امیدواری، اکنون اعراض میکنی و توجه به حقوقشان نتوانی کرد باز به گفتار خوش و زبان شیرین آنها را از خود دل شاد کن»![۲۴]
گفتار درباره انفاقمالیاست و مراداز جمله «وَاِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ... ،» اعراض از کسی است که مالی درخواست کرده تا در سدّ جوع و رفع حاجتش مصرف کند و مقصود از آن، هر اعراضی آن هم به هر صورت که باشد نیست، بلکه تنها آن قسم اعراضی است که دستش تهی است و نمیتواند مساعدتی به وی بکند، ولی مأیوس هم نیست، احتمال میدهد که بعداً پولدار شود و وی را کمک کند، به دلیل اینکه دنبالش میفرماید: «... ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّـکَ تَرْجُوها... ،» یعنی اینکه تو از ایشان اعراض میکنی نه از این باب که مال داری و نمیخواهی بدهی و نه از این باب که نداری و از به دست آمدن آن هم مأیوسی، بلکه از این باب است که الان نداری ولی امیدوار هستی که به دستت بیاید و به ایشان بدهی و در طلب رحمت پروردگار خود هستی.
و اینکهفرمود: «... فَقُلْ لَهُمْقَوْلاً مَیْسُورا... ،» بدینمعنیاستکه باایشان بهنرمی حرف بزن، سخن درشت و خشن مگو و این سفارش را در جایی دیگر به بیانی دیگر فرموده: «وَ اَمَّـا السّائِـلَ فَـلا تَنْهَـرْ»[۲۵]
امر به صحت عمل در خرید و فروش
«وَ اَوْفُـواالْکَیْـلَ اِذا کِلْتُـمْ وَزِنُـوا بِـالْقِسْطاسِالْمُسْتَقیمِ ذلِـکَ خَیْـرٌ وَ اَحْسَـنُ تَـأویلاً»
«و چونترازوداریمیکنید کیلتمامبدهیدوباوزنیمستقیمویکسانبدهیدو بستانید اینهم برای دنیایتان خوبست و هم در آخرت عاقبت بهتری دارد».[۲۶]
قِسْطاس مستقیم به معنای ترازوی عدل است که هرگز در وزن خیانت نمیکند. اینکه میفرماید: ایفاء کیل و وزن و دادن آن به قسطاس[۲۷] مستقیم بهتر است، برای این است که اولاً کمفروشی یک نوع دزدی ناجوانمردانه است و ثانیاً وثوق و اطمینان را بهتر جلب میکند.
«وَ اَحْسَنُ تَأویلاً» بودن این دو عمل از این جهت است که اگر مردم این دو وظیفه را عمل کنند، کم نفروشند و زیاد نخرند رشد و استقامت در تقدیر معیشت را رعایت کردهاند، چون قوام معیشت مردم در استفاده از اجناس مورد حاجت بر دو اصل اساسی است، یکی به دست آوردن جنس مرغوب و سالم و بدردخور و دیگری مبادله مقدار زائد بر حاجت است با اجناس دیگری که مورد احتیاج است. آری هر کسی که در زندگی خود حساب و اندازهگیری دارد که چه چیزهایی و از هر جنسی چه مقدار نیاز دارد و چه چیزهایی بیش از نیاز او است، چه مقدار از آن را باید بفروشد و با قیمت آن اجناس دیگر مورد حاجت خود را تحصیل کند و اگر پای کمفروشی به میان آید حساب زندگی بشر از هر دو طرف اختلاف پیدا کرده و امنیت عمومی از میان میرود.
و اما اگر کیل و وزن بهطور عادلانه جریان یابد زندگی و اقتصادشان رشد و استقامت یافته و هرکس هرچه را احتیاج دارد، همان را به مقدار نیازش به دست میآورد و علاوه بر آن، نسبت به همه سوداگران وثوق پیدا کرده و امنیت عمومی برقرار میشود.[۲۸]
قسمت سوم: سایر اوامر الهی
امر به انجام عبادات و اجرای احکام
«یا اَیُّهَـا الِّذینَ امَنُـوا ارْکَعُـوا وَ اسْجُـدوُا وَ اعْبُـدوُا رَبَّکُـمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْـرَ لَعَلَّکُـمْ تُفْلِحُونَ»
«شما که ایمان دارید رکوع کنید و به سجده بیفتید و پروردگارتان را بپرستید و نیکی کنید شاید رستگار شوید».[۲۹]
امر به رکوع و سجود در این آیه امر به نماز است و مقتضای اینکه رکوع و سجود را در مقابل عبادت قرار داده این است که مراد از جمله «... وَ اعْبُدوُا رَبَّکُـمْ... ،» امر به سایر عبادات تشریع شده در دین به غیر نماز باشد مانند حج و روزه.
باقی میماند جمله آخریکه فرمود: «... وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ... ،» که مراد از آن سایر احکام و قوانین تشریع شده در دین خواهد بود، چون در عمل کردن به آن قوانین خیر جامعه و سعادت افراد و حیات ایشان است، همچنانکه فرموده: «... اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ أِذا دَعاکُمْ لِمایُحْییکُمْ... ،»[۳۰] و در آیه شریفه به طور اجمال امر فرموده به انجام شرایع اسلامی از عبادات و غیر آن.
امر به جهاد خالص: رعایت حق جهاد
«وَ جاهِـدوُا فِیاللّهِحَقَّ جِهادِهِ... ،»
«و در راه خدا کارزارکنید چنانکه سزاوار کارزار کردن برای او است».[۳۱]
کلمه جهاد به معنای بذل جهد و کوشش در دفع دشمن است و بیشتر بر مدافعه به جنگ اطلاق میشود و لیکن گاهی به طور مجاز توسعه داده میشود به طوری که شامل دفع هر چیزی که ممکن است شرّی به آدمی برساند میشود، مانند: شیطان که آدمی را گمراه میسازد و نفس امّاره که آن نیز آدمی را به بدیها امر میکند و امثال اینها.
در نتیجه جهاد شامل مخالفت با شیطان در وسوسههایش و مخالفت با نفس در خواستههایش میشود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این قسم جهاد را جهاد اکبر نامید و ظاهراً مراد از جهاد در آیه مورد بحث معنای اعم از آن و از این باشد و همه را شامل شود مخصوصاً وقتی میبینیم که آن را مقیّد به قید در راه خدا کرده به خوبی این عمومیّت را میفهمیم چون این آیه جهاد را متعلق کرده بر کاری که در راه خدا انجام شود پس جهاد اعم است.
باز مؤیّد این احتمال آیه «وَ الَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا»[۳۲] است و بنا بر اینکه آن معنای اعم باشد معنای اینکه فرمود: جهاد کنید حق جهاد، این میشود که جهاد شما در معنای جهاد خالص باشد یعنی فقط جهاد باشد (نه هم جهاد و هم تجارت یا سیاحت یا غیر آن) و نیز خالص برای خدا باشد و غیر خدا در آن شرکت نداشته باشد.
امر به انجام واجبات عبادی و مالی و اعتصام به خدا
«... فَاَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلیکُمْ فَنِعْمَالْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ»
«... پس نماز گزارید و زکات دهید و به خدا تکیه کنید که او مولای شما است و چه خوب مولا و چه خوب یاوری است».[۳۳]
این جمله تفریع بر همه مطالبی است که خدا با آنها بر مسلمین منّت نهاد، یعنی: پس بنابراین واجب است بر شما که نماز به پا دارید و زکات بپردازید ـ که این دو اشاره است به واجبات عبادی و مالی.
«و در همه احوال متمسّک به خدا شوید»، یعنی به آنچه امر میکند مؤتمر شده، از آنچه نهی میکند منتهی گردید، و در هیچ حالی از او قطع رابطه مکنید، چون او مولی و سرپرست شما است شایسته نیست که بنده از مولای خود ببرد و آدمی را نمیرسد که با اینکه از هر جهت ضعیف است از یاور خود قطع کند.[۳۴]
امر به توبه نصوح
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا تُوبُوا اِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحا...»
«ای کسانی که ایمان آوردید به سوی خدا توبه ببرید توبهای خالص شاید پروردگارتان گناهانتان را تکفیر نموده در جنّاتی داخلتان کند که نهرها از زیر درختانش رواناست در روزیکه خدا نبیومؤمنین با او را خوار نمیسازد نورشانجلوترازخودشاندرحرکتاستازجلوو طرفراستحرکتمیکندمیگویند پروردگارا نور ما را تمام کن و ما را بیامرز که تو بر هرچیز توانایی!»[۳۵]
کلمه «نَصُوحْ» بهمعنای جستجوازبهترین عملوبهترینگفتاریاستکه صاحبش را بهتر و بیشتر سود ببخشد و این کلمه معنایی دیگر نیز دارد و آن عبارتاست ازاخلاص.
توبه نصوح میتواند عبارت باشد از توبهای که صاحبش را از برگشتن به طرف گناه بازبدارد و یا توبهای که بنده را برای رجوع از گناه خالص سازد و در نتیجه، دیگر به آن عملی که از آن توبه کرده برنگردد. «... یَوْمَ لا یُخْزِی اللّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ... ،» به سوی خدا توبه کنید که امید است خدای تعالی گناهان شما را بپوشاند و داخل بهشتتان کند، در روزی که خداوند شخصیت پیغمبر و مؤمنین را نمیشکند، یعنی ایشان را از کرامت محروم نمیسازد و وعدههای جمیلی که به آنان داده بود خُلف نمیکند.[۳۶]
امر به استفاده از تمام خوردنیهای حلال و طیّب روی زمین
«یا اَیُّهَـاالنّـاسُ کُلُـوا مِمّـا فِـی الاَْرْضِ حَـلالاً طَیِّبا وَ لاتَتَّبِعُـوا خُطُـواتِ الشَّیْطانِ اِنَّـهُ لَکُـمْ عَـدُوٌّ مُبینٌ»
«هان! ای مردم از آنچه در زمین است بخورید در حالی که حلال و طیّب باشد و گامهای شیطان را پیرویمکنید که او شما را دشمنی است آشکار».[۳۷]
خدای تعالی در صدر آیه خطاب را متوجه عموم مردم کرد، نه خصوص مؤمنین و این بدان جهت بود که حکمی که در این آیه به گوش میرساند و بیانش میکند، حکمی است که مورد ابتلای عموم مردم است، اما مشرکین برای اینکه نزد آنان اموری حرام بود، که خودشان بر خود حرام کرده بودند و آنگاه به خدا افتراء بستند. البته این در میان مشرکینعرب بود وگرنه در مشرکین غیرعرب هم اموری از این قبیل یافت میشد.
و اما مؤمنین، آنها هم با اینکه به اسلام درآمده بودند، ولی هنوز خرافاتی چند از باب توارث اخلاقی و آداب قومی و سنّتهای منسوخه در بینشان باقی مانده بود و این خود امری است طبیعی که وقتی اینگونه آداب و رسوم، یکباره نسخ شود، مثل اینکه ادیان و یا قوانین یکباره آنها را مورد حمله قرار دهند، نخست به اصول آن آداب و سنن پرداخته و از بیخ ریشهکن میکند، آنگاه اگر دوام یافت و به قوّت خود باقی ماند ـ و اجتماع آن دین و قوانین را بخاطر حسن تربیتش به خوبی پذیرفت خرده خرده شاخ و برگهای خرافات قدیمی را نیز از بین میبرد و به اصطلاح ته تغارهای آن را به کلی ابطال نموده و یادش را از دلها بیرون میبرد، وگرنه بقایایی از سنّتهای قدیمی با قوانین جدید مخلوط گشته، یک چیز معجونی از آب درمیآید، که نه آن خرافات قدیمی است و نه این دین و قوانین جدید است.
به همین جهت مؤمنین نیز گرفتار این بقایای خرافات قدیم بودند، لذا خطاب در آیه، متوجه عموم مردم شد که آنچه در زمین هست برایشان حلال است و میتوانند بخورند و پای بند احکام خرافی قدیم نباشند.
هشدار از خطوات شیطان در رزقهای طیّب
«... کُلُوا مِمّا فِیالاَْرْضِ حَـلالاً طَیِّبا... ،» اینجمله اباحهای عمومیو بدون قیدوشرط را آماده میکند، چیزی که هست جمله: «... وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ... ،» میفهماند که در این میان چیزهای دیگری هم هست که نامش خطوات شیطان است و مربوط به همین اکل[۳۸] حلال طیّب است و این امور، یا مربوط به نخوردن بخاطر پیروی شیطان است و یا خوردن بهخاطر پیروی شیطان است و چون تا اینجا معلوم نکرد که آن امور چیست؟ لذا برای اینکه ضابطهای دست داده باشد که چه چیزهایی پیروی شیطان است کلمه سوء و فحشاء و سخن بدون علم را خاطرنشان کرد و فهماند که هرچیزی که بد است، یا فحشاء است یا بدون علم حکم کردن است و پیروی از آن، پیروی شیطان است.
و وقتی نخوردن و تصرف نکردن در چیزی که خدا دستور به اجتناب از آن نداده، جایز نباشد، خوردن و تصرف بدون دستور او نیز جایز نیست، پس هیچ اکلی حلال و طیّب نیست، مگر آنکه خدای تعالی اجازه داده و تشریعش کرده باشد، (که همین آیه و نظائر آن تشریع حلّیّت همه چیزها است) و از خوردن آن منع و ردعی نکرده باشد.
مانند آیه ۱۷۳ همین سوره که میفرماید: «اِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ» و در آن از خوردن چیزهایی نهی فرموده، پس برگشت معنای آیه به این میشود که مثلاً بگوییم: از همه نعمتهای خدا که در زمین برای شما آفریده بخورید، زیرا خدا آنها را برای شما حلال و طیّب کرد و از خوردن هیچ حلال طیّبی خودداری مکنید، که خودداری از آن هم سوء است، هم فحشاء و هم بدون علم سخن گفتن (یعنی وهم تشریع) و شما حق ندارید تشریع کنید، یعنی چیزی را که جزء دین نیست، جزء دین کنید، که اگر چنین کنید خطوات شیطان را پیروی کردهاید (و خدا داناتر است).
پس آیه شریفه چند نکته را افاده میکند:
اول اینکه حکم میکند به حلّیّت عموم تصرفات، مگر هر تصرفی که در کلامی دیگر از آن نهی شده باشد، چون خدای سبحان این حق را دارد که از میان چیزهایی که اجازه تصرف داده، یکی یا چند چیز را ممنوع اعلام بدارد.
(پس آیه شریفه یک قاعده کلی دست داد و آن این بود که هرجا شک کردیم آیا خوردن فلانچیز و یا تصرف در فلانچیز جایز است یا نه به این آیه تمسک جوییم و بگوییم غیر از چند چیزی که در دلیل جداگانه حرام شده، همه چیز حلال و طیّب است!)
دوم اینکه خودداری و امتناع از خوردن و یا تصرّف کردن در چیزی که دلیلی علمی بر منع از آن نرسیده، خود تشریع و حرام است.
سوم اینکه مراد از پیروی خطوات شیطان این است که بنده خدا به چیزی تعبّد کند و آن را عبادت و اطاعت خدا قرار دهد که خدای تعالی هیچ اجازهای در خصوص آن نداده باشد، چون خدای تعالی هیچ مشی و روشی را منع نکرده، مگر آن روشی را که آدمی در رفتن بر طبق آن پای خود بجای پای شیطان بگذارد و راه رفتن خود را مطابق راه رفتن شیطان کند، در این صورت است که روش او پیروی گامهای شیطان میشود.
«اِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوء وَ الْفَحْشاءِ وَ اَنْ تَقُـولُـوا عَلَیاللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»[۳۹]
سوء و فحشاء در انجام عمل مصداق پیدا میکند، در مقابل آن دو، قول بدون علم است، که مربوط به زبان است و از این میفهمیم که دعوت شیطان منحصر است در دعوت به عملی که یا سوء است و یا فحشاء و در دعوت به گفتن سخن بدون علم و دلیل.
احادیث همه بر این اساس است که مراد به خطوات شیطان اعمالی باشد که کسی بخواهد با انجام آن به خدا تقرّب جوید در حالی که مقرّب نباشد، چون شرع آن را معتبر نشمرده است.[۴۰]
فصل دوّم:نهیهای خدا
قسمت اول: نواهی تشریع شده در اول خلقت انسان
نواهی تشریع شده در اول خلقت انسان
احکامی که ذیلاً به طور اجمال ذکر شده آن دسته از شرایع الهی است که بدون استثناء در جمیع ادیان الهی وجود داشته است:
نهی از فریب شیطان
«یا بَنی آ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَمآ اَخْرَجَ اَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْءاتِهِما اِنَّـهُ یَریکُـمْ هُـوَ وَ قَبیلُـهُ مِـنْ حَیْـثُ لاتَـرَوْنَهُـمْ اِنّـا جَعَلْنَـا الشَّیاطینَ اَوْلِیآ ءَ لِلَّذینَ لا یُـؤْمِنُـونَ»
«ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد، لباس ایشان را از تنشان میکند تا عورتهاشان را به ایشان بنمایاند، شیطان و دسته وی شما را از آنجایی میبینند که شما نمیبینید، ما شیطانها را سرپرست کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند».[۴۱]
ای بنی آدم! بدانید که برای شما معایبی است که جز لباس تقوا چیزی آن را نمیپوشاند و لباس تقوا همان لباسی است که ما از راه فطرت به شما پوشاندهایم پس زنهار که شیطان فریبتان دهد و این جامه خدادادی را از تن شما بیرون نماید، همانطوری که در بهشت از تن پدر و مادرتان بیرون کرد.
آری، ما شیطانها را اولیای کسانی قرار دادیم که به آیات ما ایمان نیاورده با پای خود دنبال آنها به راه بیفتند.
از اینجا معلوم میشود آن کاری که ابلیس در بهشت با آدم و حوا کرده (کندن لباس برای نمایاندن عورتهایشان) تمثیلی است که کندن لباس تقوا را از تن همه آدمیان به سبب فریفتن ایشان نشان میدهد و هر انسانی تا فریب شیطان را نخورده در بهشت سعادت است و همین که فریفته او شد خداوند او را از آن بیرون میکند.
«اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ... ،» این جمله نهی قبلی را تأکید نموده میفهماند راه نجات از فتنههای ابلیس بسیار باریک است، زیرا وی طوری به انسان نزدیک میشود و او را میفریبد که خود او نمیفهمد. آری، انسان غیر از خود کسی را سراغ ندارد که به جانب شر دعوت و به سوی شقاوت راهنماییاش کند.
«اِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطینَ اَوْلِیآءَ لِلَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ،» این جمله نیز تأکید دیگری است برای نهی مزبور و چنین میفهماند که ولایت شیطانها در آدمی تنها ولایت و قدرت بر فریب دادن او است به طوری که اگر از این راه توانستند کاری بکنند بدنبالش هر کار دیگری میکنند، همچنانکه از آیه:
«وَاسْتَفْزِزْ مَنِاسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُـمْ فِیالاَْمْـوالِ وَ الاَْوْلادِ وَعِدْهُـمْ وَ ما یَعِدُهُـمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورا»
«هرکدام از آنها را میتوانی با صدای خودت تحریک کن ولشکر سواره و پیادهات را بر آنها گسیل دار و در ثروتوفرزندانشان شرکت جوی و آنها را با وعدهها سرگرمکن ولی شیطان جز فریب و دروغ وعدهاینمیدهد».[۴۲]
«اِنَّ عِبادی لَیْـسَ لَـکَ عَلَیْهِـمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِـرَبِّـکَ وَکیلاً»
«(اما بدان) تو هرگز سلطهایبر بندگان من پیدا نخواهی کرد و آنها هیچگاه به دام توگرفتارنمیشوندهمینقدرکافیاست پروردگارت حافظآنهاباشد».[۴۳]
«اِنَّـهُ لَیْـسَ لَـهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُـوا وَ عَلی رَبِّهِـمْ یَتَوَکَّلُـونَ»
«چراکهاو تسلطی برکسانیکه ایماندارند و بر پروردگارشان توکّلمیکنند ندارند».[۴۴]
«اِنَّ عِبادی لَیْـسَ لَـکَ عَلَیْهِـمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَـنِ اتَّبَعَـکَ مِـنَ الْغاوینَ»
«که بر بندگانم تسلّـط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی میکنند».[۴۵]
نیز این معنا برمیآید، چون اگر این آیات را به ضمیمه آیات مورد بحث یکجا مورد دقت قرار دهیم خواهیم فهمید که شیطانها بر مؤمنین و متوکّلین و آنان که خداوند ایشان را بنده خود به شمار آورده و فرموده، عبادی... هیچگونه ولایتی ندارند، اگرچه احیاناً به لغزششان دست یابند، تنها ولایتشان بر کسانی است که ایمان به خدا نیاوردهاند.
نهی از فحشاء
نهی از فحشاء
«وَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَیْهآ ابآءَنا وَ اللّهُ اَمَرَنا بِها قُلْ اِنَّ اللّهَ لایَأْمُرُ بِالْفَحْشآءِ اَتَقُولُونَ عَلَیاللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»
«و چون کاری زشت کنند گویند پدران خود را چنین یافتیم و خدایمان به آن فرمان داده، بگو خدا به زشتی دستور نمیدهد آیا به خدا چیزی نسبت میدهید که نمیدانید؟»[۴۶]
در داستان بهشت آدم اصل ثابتی بود، و آن این که باعث خروج آدم و همسرش از بهشت همانا بروز سوآت بود، و از آن اصل ثابت نیز چنین استفاده شد که خدای تعالی به هیچ وجه راضی نیست که بنی آدم مرتکب فحشاو عمل زشت شوند.
اینک بهدنبال آن داستان در این آیه فحشا و اعمال شنیع مشرکین را ذکر کرده و عذرشان را که گفتهاند: اوّلا پدران ما چنین میکردهاند و ثانیاً خداهم به ما چنین دستور داده نیز ذکر فرموده، سپس به اصل ثابت فوق تمسک جسته و به رسول گرامیاش میفرماید تا به آنان بفهماند که این حرف افتراء به خدا است، زیرا خداوند امر به فحشا نمیکند و به هیچ وجه به آن راضی نیست، اگر راضی میبود آدم و همسرش را بهخاطر آن از بهشت بیرون نمیکرد.[۴۷]
تحریمهای الهی در اول خلقت انسان
«قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاِْثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْـرِ الْحَـقِّ وَ اَنْ تُشْرِکُـوا بِاللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطانا وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَـیاللّهِ ما لا تَعْلَمُـونَ»
«بگو ای پیغمبر که خدای من هر گونه اعمال زشت را چه در آشکار و چه در نهان و گناهکاری و ظلم بناحق و شرک به خدا را که بر آن شرک هیچ دلیل ندارید و اینکه چیزی را که نمیدانید از روی جهالت به خدا نسبت دهید، همه را حرام کرده است»[۴۸]
مراد از فواحش گناهانی است که حد اعلای شناعت و زشتی را داشته باشد، مانند زنا، لواط و امثال آن، و منظور از اثم، گناهانی است که باعث انحطاط ذلت و سقوط در زندگی گردد، مانند میگساری که آبروی آدمی و مال و عرض و جانش راتباه میسازد. منظور از بغی تعدّی و طلب کردن چیزی است که حق طلبکردن آن را نداشته باشد، مانند انواع ظلمها و تعدیات بر مردم و استیلای غیرمشروع بر آنان.
در این آیه چیزهایی را که غیر طیّب است به طور فهرست و خلاصه و به بیانی که شامل تمام انواع گناهان باشد بیان کرده است، چون محرمات دینی از دو حال خارج نیستند: یا محرمات مربوط به افعالند و یا مربوط به اقوال و عقاید. کلمات: «فَواحِش، اِثْم، بَغْـی» مربوط به قسم اول و جملات: «... اَنْ تُشْرِکُـوا بِاللّهِ... وَ اَنْ تَقوُلُـوا عَلَـی اللّهِ...» قسم دوم را خلاصه میکند:
قسم اول هم دو نوع است: یکی آنهایی که مربوط به حَقُّ الناس است که کلمه بَغْی جامع آنها است، و دیگری گناهانی است که مربوط به حّق الناس نیست، این نیز دوگونه است: یکی آنهایی که زشت و شنیعاند[۴۹] و کلمه فاحِشَه اشاره به آنها است؛ و دیگری گناهانی است که تنها دارای مفسده و ضرر برای گنهکار است و کلمه اِثْم عنوان اینگونه گناهان است.
قسم دوم نیز یا شرک به خدا است و یا اِفْتِـراء بر او.[۵۰]
محرمات مشترک در همه ادیان
«قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ اَلاّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئا وَ بِالْوالِدَیْنِ اِحْسانا وَ لاتَقْتُلُوآا اَوْلادَکُمْ مِنْ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ اِیّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُواالْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ لاتَقْتُلُواالنَّفْسَالَّتی حَرَّمَاللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُـمْ تَعْقِلُـونَ،»
«بگو بیایید تا برایتان بخوانم آنچه را که پروردگارتان بر شما حرام کرده، اینکه چیزی را با او شریک مکنید و با پدر و مادر به نیکی رفتار کنید و فرزندان خویش را از بیم فقر مکشید که ما شما و ایشان را روزی میدهیم و به کارهای زشت آنچه عیان است و آنچه نهان است نزدیک مشوید و نفسی را که خدا کشتن آنرا حرام کرده جز به حق مکشید اینها است که خدا شما را بدان سفارش کرده است شاید تعقل کنید.»[۵۱]
«وَ لا تَقْرَبُوا مالَالْیَتیمِ اِلاّ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ وَ اَوْفُواالْکَیْلَ وَالْمیزانَ بِالْقِسْطِ لا نُکَلِّـفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها وَ بِعَهْدِاللّهِ اَوْفُوا ذلِکُمْ وَصّاکُـمْ بِـهِ لَعَلَّکُـمْ تَذَکَّـرُونَ،»
«به مال یتیم نزدیک مشوید جز به طریقی که نیکوتر است تا وی به قوت خویش برسد، پیمانه و وزن را به انصاف تمام دهید ما هیچکس را مگر به اندازه تواناییش مکلف نمیکنیم چون سخن گویید دادگر باشید گرچه علیه خویشاوند و به ضرر او باشد و به پیمان خدا وفا کنید، اینها است که خدا شما را بدان سفارش کرده، باشد که اندرز گیرید»،[۵۲] «وَ اَنَّ هذا صِـراطی مُسْتَقیما فَاتَّبِعُـوهُ وَ لا تَتَّبِعُـوا السُّبُـلَ فَتَفَـرَّقَ بِکُـمْ عَـنْ سَبیلِـهِ ذلِکُـمْ وَصّاکُـمْ بِـهِ لَعَلَّکُـمْ تَتَّقُـونَ»
و این راه من است یکراست، پس پیروی کنید آن را و به راههای دیگر مروید که شما را از راه وی پراکنده کند اینها است که خدا شما را بدان سفارش کرده بلکه پرهیزکاری کنید.»[۵۳]
این آیات محرماتی را بیان میکند که اختصاص به شریعت معینی از شرایع الهی ندارد، و آن محرمات عبارت است از:
شرک به خدا، ترک احسان به پدر و مادر، ارتکاب فواحش، و کشتن نفس محترمه بدون حق (که از آن جمله است کشتن فرزندان از ترس روزی)
نزدیک شدن به مال یتیم مگر به طریق نیکوتر، کم فروشی، ظلم در گفتار، وفا نکردن به عهد خدا و پیروی کردن از غیر راه خدا و بدین وسیله در دین خدا اختلاف انداختن.
ادیان الهی هر چه هم از جهت اجمال و تفصیل با یکدیگر اختلاف داشته باشند، هیچیک از آنها بدون تحریم این گونه محرمات معقول نیست تشریع شود، و به عبارت سادهتر، معقول نیست دینی الهی بوده باشد و در آن دین اینگونه امور تحریم نشده باشد حتی آن دینی که برای سادهترین و ابتداییترین نسل بشر تشریع شده است.
شاهد اینکه محرمات مذکور عمومی است و اختصاصی به یک شریعت ندارد ـ این است که میبینیم قرآن کریم همانها را از انبیاء علیهالسلام نقل میکند که در خطابهایی که به امتهای خود میکردهاند از آن نهی مینمودهاند.
اگر شرک را از سایر گناهان جلوتر ذکر کرده برای این است که شرک ظلم عظیمی است که با ارتکاب آن هیچ امیدی به مغفرت خداوند نیست، همچنانکه فرموده: «اِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنْیَشآءُ»،[۵۴] گناهی است که سرانجام سایر گناهان منتهی به آن است، همچنانکه منتهای هر عمل صالح و حسنهای توحید خدای تعالی است.
«وَ بِالْوالِدَیْنِ اِحْسانا» «احسان کنید به پدر و مادر احسان کردنی!»[۵۵] خدای تعالی در قرآن کریمش در چند جا احسان به پدر و مادر را تالی توحید و ترک شرک دانسته و هر جا به آن امر کرده قبلاً به توحید و ترک شرک امر کرده است. این خود بهترین دلیل است بر اینکه عقوق والدین بعد از شرک به خدای بزرگ در شمار بزرگترین گناهان، و یا خود، بزرگترین آنها است.
«وَ لا تَقْتُلُوآا اَوْلادَکُمْ مِنْ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ اِیّاهُم»،[۵۶] کشتن فرزندان از ترس هزینه زندگی آنان در میان عرب جاهلیت سنتی جاری بوده، چون بلاد عرب غالب سالها دستخوش قحطی و گرانی میشده، و مردم وقتی میدیدند که قحط سالی و افلاس آنان را تهدید میکند فرزندان خود را میکشتند تا ناظر ذلت فقر و گرسنگی آنان نباشند.
لذا در آیه مورد بحث که ایشان را از این عمل ناستوده نهی کرده نهی را با جمله «نَحْنُ نَرْزُقُکُمْوَاِیّاهُم» تعلیل کرده و فرموده: منطق شما در فرزندکشی جز این نیست که نمیتوانید روزی و هزینه زندگی آنان را فراهم نمایید، و این خود منطقی است غلط، برای اینکه این شما نیستید که روزی فرزندانتان را فراهم میکنید، بلکه خدای تعالی است که روزی ایشان و خود شما را میدهد، پس شما چرا میترسید و از ترس، آنان را به دست خود از بین میبرید؟
«وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» کلمه فواحش جمع فاحشه است که به معنای کار بسیار زشت و شنیع است، و خدای تعالی در کلام خود زنا و لواط و نسبت دادن زنا به مردان و زنان پاکدامن را از مصادیق فاحشه شمرده، و از ظاهر کلام بر میآید که مراد از فاحشه ظاهری گناه علنی و مقصود از فاحشه باطنی گناه سرّی و روابط نامشروع برقرارکردن در پنهانی است.
و همچنین قتل نفس و سایر انواع فحشا امنیت عمومی را سلب نموده و با از میان رفتن امنیت، بنای جامعه انسانی فرو ریخته، ارکان آن سست میگردد.
«وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتی حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ» در اینجا دو احتمال هست: یکی اینکه معنای، «حَرَّمَاللّهُ» خداوند کشتنش را حرام کرده است باشد، دیگر این که معنایش: محترم کرده است آنرا به احترام قانونی و بدین وسیله او را و یا حقی از حقوق او را از ضایع شدن حفظ کرده باشد.
و اینکه فرمود: «اِلاّ بِالْحَـقِّ» مقصود استثنای قتل بعضی از نفوسی است که در اثر پارهای از گناهان احترامی را که خداوند برای مسلمانان و یا کفار همپیمان با مسلمین جعل کرده، از خود سلب نمودهاند، مانند قتل به قصاص و حد شرعی.
«وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتیمِ اِلاّ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ»،[۵۷] اینکه از نزدیک شدن به مال یتیم نهی فرموده برای این است که دلالت بر عمومیت مطلب کند، یعنی بفهماند که تنها خوردن آن حرام نیست، بلکه استعمال و هر گونه تصرفی در آن نیز حرام است مگر اینکه منظور از تصرف در آن حفظ آن باشد آن هم به شرطی که بهترین راههای حفظ بوده باشد.
و نهی از نزدیکی به مال یتیم همچنان امتداد دارد تا زمانی که یتیم به حد رشد و بلوغ برسد، و دیگر از اداره اموال خود قاصر و محتاج به تدبیر ولی خود نباشد. پس معلوم شد مقصود از «یَبْلُغَ اَشُـدَّهُ» رسیدن به حد بلوغ و رشد هر دو است.
«وَ اَوْفُوا الْکَیْـلَ وَالْمیزانَ بِالْقِسْـطِ لا نُکَلِّـفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها»،[۵۸] ایفاء به قسط عبارت است از عمل کردن به عدالت بدون اجحاف.
و اینکه فرمود: ما هیچکس را تکلیف نمیکنیم مگر به آنچه که در خور طاقت او است به منزله دفع توهمی است که ممکن است بشود، گویا کسی میپرسد: مگر در کیل و وزن ممکن است رعایت عدالت واقعی و حقیقی بشود؟ هرگز ممکن نیست، و انسان در اینگونه امور هیچ چارهای جز این ندارد که به تقریب و تخمین اکتفا کند، و خدایتعالی با جمله مورد بحث جوابش را داده میفرماید: ما هیچکس را تکلیف نمیکنیم مگر به چیزی که در وسع طاقت او باشد.
«وَ اِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کانَ ذاقُرْبی» «چون سخن گویید دادگر باشید گر چه علیه خویشاوند و به ضرر او باشد...»[۵۹]میفرماید: باید مراقب گفتارهای خود باشید، و زبان خود را از حرفهایی که برای دیگران نفع و یا ضرر دارد حفظ کنید، و عاطفه قرابت و هر عاطفه دیگری شما را به جانبداری بیجا از احدی وادار نکند، و به تحریف گفتههای دیگران و تجاوز از حق و شهادت بناحق یا قضاوت ناروا وادار نسازد و خلاصه به ناحق جانب آنکس را که دوستش میدارید رعایت ننموده و حق آن کسی را که دوستش نمیدارید، باطل مسازید.
در مجمع البیان گفته است: آیه مورد بحث با همه کوتاهی و کمی حروفش مشتمل بر دستورات بلیغی درباره اقاریر، شهادتها، وصیتها، فتاوا، قضاوتها، احکام، مذاهب و امر به معروف و نهی از منکر است.
«وَ بِعَهْدِاللّهِ اَوْفُوا...» این جمله هم بر دستورات و تکالیف شرعی اطلاق میشود، و هم بر پیمان و میثاق و بر نذر و سوگند و لیکن در قرآن کریم این لفظ بیشتر در دستورات الهی استعمال میشود، مخصوصاً در آیه مورد بحث که به اسم پروردگار (اللّه) اضافه شده، مورد بحث آیه هم مناسب با همین معنا است.
«وَ اَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِهِ...»[۶۰]
مقصود اصلی از آیه مورد بحث این است که بفرماید: شما از راه خدا متفرق مشوید و در آن اختلاف راه میاندازید!
پس اگر بعد از گفتن اینکه این وصایا، صراط مستقیم من است و اختصاص به دین معینی ندارد مجدداً امر کرد به اقامه دین، در حقیقت خواست تا زمینه کلام را برای نهی از تفرقه در دین فراهم سازد.
بنابراین، معنای آیه چنین میشود: علاوه بر محرماتی که گفته شد یکی دیگر از محرمات این است که این صراط را که اختلاف و تخلفپذیر نیست واگذاشته و راههای دیگر را پیروی کنید، چون این عمل شما را از راه خدا متفرق میسازد و در میان شما ایجاد اختلاف مینماید، و سرانجام باعث میشود که از صراط مستقیم خدا یکسره بیرون شوید.[۶۱]
قسمت دوم: تکالیف و احکام فرعی دین
تکالیف و احکام فرعی دین
«ذلِکَ مِمّا اَوْحی اِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَالْحِکْمَةِ»
«اینهاازجملهوحیهاییاستکهپروردگارتازحکمتبسویتفرستاد... !»[۶۲]
اگر در این آیه احکام فرعی دین را حکمت نامیده، از این جهت بوده است که هریک مشتمل بر مصالحی است که اجمالاً از سابقه کلام فهمیده میشود. این تکالیف در نواهی عبارتند از:
نهی از افراط و تفریط در انفاق
«وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً اِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوما مَحْسُورا»
«در انفاق به محتاجان زیادهروی مکن، نه بخل بورز که گویی دستت را به گردنت بستهاند و نه آنچنان باز کن که چیزی برای روز مبادا نزد خود نگذاری آنوقت تهیدست بنشینی و خود را ملامت کنی»،[۶۳]
«اِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَـنْ یَشاءُ وَ یَقْـدِرُ اِنَّهُ کانَ بِـعِبادِه خَبیرا بـَصیرا»
«که پروردگار تو رزق را برای هر که بخواهد توسعه میدهد و برای هر که بخواهد تنگ میگیرد، آری او به صلاح بندگان خود آگاه و بینا است.»[۶۴]
این تعبیر بلیغترین و رساترین تعبیر در مورد نهی از افراط و تفریط در انفاق تاست. آیه این معنا را میرساندکه دست خویش تابه آخر مگشای وبیشازحد دستودلباز نباش که ممکن است روزی زانوی غم بغل کرده و دستت از همهجا بریده شود و دیگر نتـوانی خود را در اجتماع ظاهر ساخته و با مردم معاشرت کنی.
«اِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْـدِرُ اِنَّـهُ کانَ بِعِبادِه خَبیرا بَصیرا»
این دأب و سنت پروردگار است که بر هر کس بخواهد روزی دهد، فراخ و گشایش دهد و برای هر که نخواهد، تنگ بگیرد، و سنت او چنین نیست که بی حساب و بی اندازه فراخ سازد و یا بکلی قطع کند، آری او مصلحت بندگان را رعایت میکند، چرا که او به حال بندگان خود خبیر و بینا است، تو نیز سزاوار است چنین کنی و متخلّق به اخلاق خدا گردی و راه وسط و اعتدال را پیش گرفته از افراط و تفریط بپرهیزی!
نهی شدیداز فرزندکشی بخاطر ترساز فقر و خواری
«وَ لا تَقْتُلُـوا اَوْلادَکُـمْ خَشْیَـةَ اِمْـلاقٍ نَحْـنُ نَرْزُقُهُـمْ وَ اِیّـاکُـمْ اِنَّ قَتْلَهُـمْ کانَ خِطْـأً کَبیرا»
«و فرزندان خود را از ترس فقر مکشید، ما آنان را و خود شما را روزی میدهیم، و کشتنآنان خطایی بزرگاست.»[۶۵]
مسئله نهی از فرزندکشی در قرآن کریم مکرر آمده، و این عمل شنیع در حالی که یکی از مصادیق آدم کشی است، چرا فقط این مصداق ذکر گردیده؟ میتوان گفت که چون فرزندکشی از زشتترین مصادیق شقاوت و سنگدلی است و جهت دیگرش هم این است که اعراب در سرزمینی زندگی میکردند که بسیار دچار قحطی میشد، و از همین جهت همینکه نشانههای قحطی را میدیدند اول کاری که میکردند به اصطلاح برای حفظ آبرو و عزت و احترام خود!! فرزندان خود را میکشتند.
از آیه مورد بحث کشف میشود که عرب غیر از مسئله دخترکشی (وَأد) یک سنت دیگری داشته که به خیال خود با آن عمل، هون و خواری خود را حفظ میکردند، و آن این بوده است که از ترس خواری و فقر و فاقه فرزند خود را - چه دختر و چه پسر میکشتند، و آیه مورد بحث و نظائر آن از این عمل نهی کرده است.
نهی شدید از نزدیک شدن به عمل زشت زنا
«وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی اِنَّـهُ کانَ فاحِشَـةً وَ ساءَ سَبیلاً»
«و نزدیک زنامشویدکه زناهمیشه فاحشه بوده و روشی زشت است.»[۶۶]
این آیه از زنا نهی میکند و در حرمت آن مبالغه کرده است، چون نفرموده اینکار را نکنید، بلکه فرموده نزدیکش هم نشوید، و این نهی را چنین تعلیل کرده که این عمل فاحشه است، و زشتی و فحش آن صفت لاینفک و جداییناپذیر آن است، به طوری که در هیچ فرضی از آن جدا نمیشود، و با تعلیل دیگر که فرمود: «وَ ساءَ سَبیلاً» فهماند که این روش، روش زشتیاستکه بهفساد جامعه، آن همفساد همه شئون اجتماع منجر میشود، وبهکلینظام اجتماع رامختل ساخته و انسانیت رابه نابودی تهدید میکند، و در آیهای دیگر در عذاب مرتکبین آن مبالغه نموده و در ضمن صفات مؤمنین فرموده «وَ لا یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ اَثاما یُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یَوْمَ الْقِیمَةِ وَ یَخْلُد فیهِ مُهانا اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا»[۶۷]
نهی از قتل نفس
«وَ لا تَقْتُلُـوا النَّفْـسَ الَّتی حَـرَّمَ اللّـهُ اِلاّ بِـالْحَـقِّ وَ مَـنْ قُتِـلَ مَظْلُوما فَقَـدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّه سُلْطانا فَلا یُسْـرِفْ فِی الْقَتْلِ اِنَّهُ کانَمَنْصُورا»
«و خونی را که خدا محترم شمرده مریزید، مگر آنکه کشتن او حق باشد، و کسی که بی گناهی را بکشد ما برای ولی او سلطنت و قدرت قانونی قرار دادهایم (که میتواند قاتل را بکشد) پس نباید کسی در خونریزی از حد تجاوز کند که کشته بیگناه بهوسیله قانون یاری شده است».[۶۸]
این آیه از کشتن نفس محترمه نهی میکند، مگر در صورتی که بحق باشد، به این معنا که طرف مستحق کشته شدن باشد، مثل اینکه کسی را کشته باشد یا مرتد شده باشد (و حرمت دینی را در جامعه بشکند) و امثالاینهاکه در قوانینشرع مضبوط است.
و شاید از اینکه نفس را توصیف کرد به حرّم اللّه و نفرمود حرّم اللّهُ فِی الاِْسْلام اشاره به این باشد که حرمت قتل نفس مختص به اسلام نیست، در همه شَـرایع آسمانی حرام بوده و این حکم از شرایع عمومی است.
«وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّه سُلْطانا فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ اِنَّهُ کانَ مَنْصُورا»
مقصود از اینکه فرمود: ما برای ولی مقتول سلطانی قرار دادیم همین است که او را در قصاص از قاتل سلطنت و اختیار دادهایم، و مقصود از منصور بودن او همان مسلط بودن قانونی بر کشتن قاتل است.
و معنای آیه این است که کسی که مظلوم کشته شده باشد ما به حسب شرع برای صاحب خون او سلطنت قرار دادیم، تا اگر خواست قاتل را قصاص کند، و اگر خواست خونبها بگیرد، و اگر هم خواست عفو کند، حال صاحب خون هم باید در کشتن اسراف نکند، و غیر قاتل را نکشد، و یا بیش از یکنفر را به قتل نرساند، و بداند که ما یاریش کردهایم و به هیچ وجه قاتل از چنگ او فرار نمیکند، پس عجله به خرج ندهد و به غیر قاتل نپردازد.
نهی از تجاوز به مال یتیم
«وَ لا تَقْـرَبُـوا مالَ الْیَتیمِ اِلاّ بِالَّتی هـِیَ اَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ وَ اَوْفُوا بِالْعَهْدِ اِنَّ الْعَهْـدَ کانَ مَسْؤُلاً»
«به مال یتیم هم نزدیک مشوید مگر بنحوی که تصرف در آن بهتر باشد برای یتیم از تصرف نکردن، و همچنان مال او را نگه دارید تا به حد رشد برسد، و نیز به عهد خود وفا کنید، که از عهدها نیز بازخواست خواهید شد»![۶۹]
این آیه از خوردن مال یتیم نهی میکند که خود یکی از کبائری است که خداوند وعده آتش به مرتکبین آن داده و فرموده است:
«اِنَّ الَّذینَ یَأْکُلُونَ اَمْوالَ الْیَتامی ظُلْما اِنَّما یَأْکُلُونَ فی بُطُونِهِمْ نارا وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیرا»[۷۰] و اگر به جای نهی از خوردن آن از نزدیک شدن به آن نهی کرد برای این بود که شدت حرمت آن را بفهماند، و معنای جمله «اِلاّ بِـالَّتی هِیَ اَحْسَنُ» این استکه در صورتیکه تصرف در مالیتیم بهنحویباشدکه از تصرف نکردن بهتر باشد بهاین معنا که تصرف در آن به مصلحت یتیم و باعث زیاد شدن مال باشد عیب ندارد و حرام نیست، و بلوغ «اَشُدَّ» در جمله «حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ» اوان و آغاز این بلوغ و رشد است که دراین هنگام حکم یتیمی ازیتیم برداشته میشود، و دیگر به او یتیم نمیگویند.
نهی از متابعت بدون علم
«وَ لا تَقْـفُ ما لَیْـسَ لَـکَ بِـه عِلْـمٌ اِنَّ السَّمْـعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»
«دنبال چیزی را که بدان علم نداری مگیر که گوش و چشم و دل درباره همه اینها روزی مورد بازخواست قرار خواهد گرفت».[۷۱]
این آیه از پیروی و متابعت هر چیزی که بدان علم و یقین نداریم نهی میکند، و چون مطلق و بدون قید و شرط است پیروی اعتقاد غیر علمی و همچنین عمل غیر علمی را شامل گشته و معنایش چنین میشود: به چیزی که علم به صحت آن نداری معتقد مشو، و چیزی را که نمیدانی مگو، و کاری را که علم بدان نداری مکن، زیرا همه اینها پیروی از غیر علم است، پیروی نکردن از چیزی که بدان علم نداریم و همچنین پیروی از علم در حقیقت حکمی است که فطرت خود بشر آن را امضاء میکند.
آری انسان فطرتادر مسیر زندگیش - در اعتقاد و عملش - جز رسیدن به واقع و متن خارج، هدفی ندارد، او میخواهد اعتقاد و علمی داشته باشد که بتواند قاطعانه بگوید واقع و حقیقت همین است و بس، و این تنها با پیروی از علم محقق میشود، گمان و شک و وهم چنین خاصیتی ندارد، به مظنون و مشکوک و موهوم نمیتوان گفت که عین واقع است.
انسانی که سلامت فطرت را از دست نداده و در اعتقاد خود پیرو آن چیزی است که آن را حق و واقع درخارج مییابد، و در عملش هم آن عملی را میکند که خود را در تشخیص آن محق و مصیب میبیند، چیزی که هست در آنچه که خودش قادر بر تحصیل علم هست علم خود را پیروی میکند، و در آنچه که خود قادر نیست مانند پارهای از فروع اعتقادی نسبت به بعضی از مردم و غالب مسائل عملی نسبت به غالب مردم از اهل خبره آن مسائل تقلیدمی کند، آری همان فطرت سالم او را به تقلید از علم عالم و متخصص آن فن، وا میدارد و علم آن عالم را علم خود میداند، و پیروی از او را در حقیقت پیروی از علم خود میشمارد، شاهد این مدعا همان اعمال فطری و ارتکازی مردم است، میبینیم که شخصی که راهی را بلد نیست به قول راهنما اعتماد نموده و به راه میافتد، مریضی که درد و درمان خود را نمیشناسد کورکورانه به دستور طبیب عمل میکند، و ارباب حاجت به اهل فن صنعت مورد احتیاج خود، اعتماد نموده و به ایشان مراجعه میکنند، البته این در صورتی است که به علم و معرفت آن راهنما و آن طبیب و آن مهندس و مکانیسین اعتماد داشته باشد.
«اِنَالسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»
گوش و چشم و فؤآد نعمتهایی هستند که خداوند ارزانی داشته است تا انسان به وسیله آنها حق را از باطل تمیز داده و خود را به واقع برساند، و به وسیله آنها اعتقاد و عمل حق تحصیل نماید، و به زودی از یک یک آنها بازخواست میشود که آیا در آنچهکهکاربستی علمیبهدستآوردییانه، واگربهدستآوردی پیرویهمکردییاخیر؟
مثلاً از گوش میپرسند آیا آنچه شنیدی از معلومها و یقینها بود یا هر کس هر چه گفت گوش دادی؟ و از چشم میپرسند آیا آنچه تماشا میکردی واضح و یقینی بود یا خیر؟ و از قلب میپرسند آنچه که اندیشیدی و یا بدان حکم کردی به آن یقین داشتی یا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزیرند که حق را اعتراف نمایند، و این اعضاء هم ناگزیرند حق را بگویند، و به آنچه که واقع شده گواهی دهند، بنابراین بر هر فردی لازم است که از پیروی کردن غیر علم بپرهیزد، زیرااعضاء و ابزاری که وسیله تحصیل علمند به زودی علیه آدمی گواهی میدهند.
نهی از تکبر و خوشحالی زیاد برای باطل
«وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا اِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الاَْرْضَ وَلـَنْ تَبْلـُغَ الْـجِبالَ طُولاً»
«در زمین با نخوت و غرور قدم مزن تو نه میتوانی زمین را بشکافی و نه به بلندی کوهها میرسی (نمیتوانی هر چه بخواهی بکنی)»[۷۲]
مَرَح به معنای برای باطل زیاد خوشحالی کردن است، و شاید قید باطل برای این باشد که بفهماند خوشحالی بیرون از حد اعتدال مرح است، زیرا خوشحالی به حق آن است که از باب شکر خدا در برابر نعمتی از نعمتهای او صورت گیرد، و چنین خوشحالی هرگز از حد اعتدال تجاوز نمیکند، و اما اگر به حدی شدت یافت که عقل را سبک نموده و آثار سبکی عقل در افعال و گفتهها و نشست و برخاستنش و مخصوصاً در راه رفتنش نمودار شد چنین فرحی، فرح به باطل است، و جمله «لا تَمْـشِ فِی الاَْرْضِ مَـرَحا» نهی است از اینکه انسان به خاطر تکبر خود را بیش از آنچه هست بزرگ بداند، و اگر مسئله راه رفتن به مرح را مورد نهی قرار داد، برای این بود که اثر همه آن انحرافها در راه رفتن نمودارتر میشود.
سَیِّئَـه و مکروه بودن مَنْهیّـات نزد خدا
«کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوها»[۷۳] کلمه ذلک اشاره است به واجبات و محرماتی که قبلاً گفته شد، و معنایش این است که همه اینها که گفته شد یعنی همه آنچه که مورد نهی واقع شد - گناهش نزد پروردگارت مکروه است، و خداوند آن را نخواسته است.[۷۴]
قسمت سوم: سایر نواهی الهی
نهی از دشنام دادن به مقدسات دینی دیگران
«وَ لا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِاللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْوا بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُـلِّ اُمَّـةٍ عَمَلَهُـمْ ثُمَّ اِلی رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ.»
«شما مؤمنان به آنانکه غیر خدا رامیخواننددشنام مدهید تامبادا آنهاازروی دشمنی و نادانی خدا را دشنام گویند، ما بدینسان برای هر امتی عملشان را بیاراستیم و عاقبت بازگشت آنان به سوی پروردگارشان است، و او از اعمالی که میکردهاند خبرشان میدهد.»[۷۵]
این آیه یکی از ادبهای دینی را خاطرنشان میسازد که با رعایت آن، احترام مقدسات جامعه دینی محفوظ مانده و دستخوش اهانت و ناسزا و یا سخریه نمیشود، چون این معنا غریزه انسانی است که از حریم مقدسات خود دفاع نموده با کسانی که به حریم مقدساتش تجاوز کنند به مقابله برخیزد و چه بسا شدت خشم او را به فحش و ناسزای به مقدسات آنان وادار سازد، و چون ممکن بود مسلمین به منظور دفاع از حریم پروردگار، بتهای مشرکین را هدف دشنام خود قرار دهند و در نتیجه عصبیت جاهلیت، مشرکین را نیز وادار سازد که حریم مقدس خدای متعال را مورد هتک قرار دهند، لذا به آنان دستور میدهد که به خدایان مشرکین ناسزا نگویند، چون اگر ناسزا بگویند و آنان هم در مقام معارضه به مثل به ساحت قدس ربوبی توهین کنند در حقیقت خود مؤمنین باعث هتک حرمت و جسارت به مقام کبریایی خداوند شدهاند.
از عموم تعلیلی که جمله «کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ» آن را افاده میکند نهی از هر کلام زشتی نسبت به مقدسات دینی استفاده میشود.[۷۶]
نهی شدید از اشاعه فحشا
«اِنَّ الَّذینَ یُحِبُّونَ اَنْ تَشیعَ الْفاحِشَـةُ فِی الَّذینَ امَنُوالَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»
«آنان که دوستمیدارندکه در میان اهلایمان کار منکری را اشاعه و شهرت دهند آنها را در دنیا و آخرت عذاب دردناک خواهد بود و خدامیداندوشما نمیدانید»[۷۷]
مقصود از فاحِشَه مطلق فحشاء است، مانند زنا و قَذْفْ (نسبت زنا دادن) و امثال آن، دوست داشتن اینکه فحشاء و قذف در میان مؤمنین شیوع پیدا کند، خود مستوجب عذاب الیم در دنیا و آخرت برای دوست دارنده است.
علت ندارد که ما عذاب در دنیا را حمل بر حد کنیم، چون دوست داشتن شیوع گناه در میان مؤمنین حد نمیآورد.
علاوه بر این قذف به مجرد ارتکاب حد میآورد، و جهت ندارد که ما آن را مقیّد به قصد شیوع کنیم، و نکتهای هم که موجب این کار باشد در بین نیست.
«وَ اللّـهُ یَعْلَـمُ وَ اَنْتُـمْ لا تَعْلَمُـونَ» این جمله تأکید و بزرگ داشت عملی است که موجب سخط و عذاب خدا است، هر چند مردم از بزرگی آن بیخبر باشند.
در کافی از علی بن ابراهیم از پدرش از ابن ابی عمیر از بعضی اصحابش از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: هرکس درباره مؤمنین چیزی بگوید که با دو چشم خود دیده و با دوگوش خود شنیده باشد، تازه از کسانی خواهد بود که دوست دارند فحشاء در بین مؤمنین منتشر شود.
باز در همان کتاب به سند خود از اسحاق بن عَمّار، از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: هر کس عمل زشتی را اشاعه دهد، مثل کسی میماند که آن را باب کرده باشد.[۷۸]
نهی شدید از افتراء زدن به زنان شوهردار عفیف مؤمن غافل
«اِنَّ الَّذینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَیْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ یَـوْمَئِذٍ یُـوَفّیهِمُ اللّـهُ دینَهُـمُ الْحَـقَّ وَ یَعْـلَمـُـونَ اَنَّ اللّـهَ هُـوَ الْـحَقُّ الْمُبینُ»
«کسانی که به زنان با ایمان عفیف بی خبر از کار بد، تهمت بستند محققا در دنیا و آخرت ملعون شدند و هم آنان به عذاب سخت معذب خواهند شد، بترسید از روزی که زبان و دست و پای ایشان بر اعمال آنها گواهی دهد، که در آن روز خدا حساب و کیفر آنها را تمام و کامل خواهد پرداخت.»[۷۹]
اینکه از مؤمنات سه صفت را بر شمرده، به منظور دلالت بر عظمت معصیت بوده، چون صفت داشتن شوهر و عفت و غفلت و ایمان هر یک سبب تامی هستند برای اینکه نسبت زنا را ظلم، و نسبت دهنده را ظالم و متهم بی گناه را مظلوم جلوه دهند، تا چه رسد به اینکه همه آن صفات با هم جمع باشند، یعنی زن متهم به زنا، هم شوهردار و عفیف باشد، هم با ایمان، و هم غافل از چنین نسبت که در این صورت نسبت زنا به او دادن ظلمی بزرگتر، و گناهی عظیمتر خواهد بود، و کیفرش لعنت در دنیا و آخرت، و عذاب عظیم خواهد بود.
این آیه شریفه هر چند در جمله آیات اِفْـک نازل شده ولی مضمونش عام است.
مقصود از شهادت، شهادت اعضای بدن بر گناهان و همه معاصی است، البته هر عضوی به آن گناهی شهادت میدهد که مناسب با خود او است، پس گناه اگر از سنخ گفتار باشد، مانند قذف (نسبت زنادادن) دروغ، غیبت و امثال آنروز قیامت زبانها به آن شهادت میدهند، و هر چه از قبیل افعال باشد، همچون سرقت و راه رفتن برای سخنچینی و سعایت و امثال آن، بقیه اعضاء بدان گواهی میدهند و چون بیشتر گناهان بهوسیله دست و پا انجام میشود از این رو آن دو را نام برده است.
و در حقیقت شاهد بر هر عملی خود آن عضوی است که عمل از او سر زده است.[۸۰]
نهی از کم فروشی و فساد در معاملات
«وَیْـلٌ لِلْـمُطَفِّفینَ»
«وای بر کم فروشان»،[۸۱]
«الَّذینَ اِذَا اکْتالُوا عَلَیالنّاسِ یَسْتَوْفُونَ»
«کسانی که وقتی از مردم پیمانه میگیرند تمام میگیرند»،[۸۲]
«وَ اَذا کالُوهُمْ اَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِـرُونَ»،
«و چون پیمانه به مردم دهند یا برای ایشان وزن کنند بکاهند.»[۸۳]
تَطْفیف به معنای نقص در کیل و وزن است که خدای تعالی از آن نهی کرده، و آن را اِفساد در زمین خوانده است.
مضمون مجموع دو آیه، یک مذمت است، و آن این است که مطففین حق را برای خود رعایت میکنند، ولی برای دیگران رعایت نمیکنند.
و به عبارتی دیگر حق را برای دیگران آنطور که برای خود رعایت میکنند رعایت نمینمایند، و این خود باعث تباهی اجتماع انسانی است که اساس آن بر تعادل حقوق متقابل است، و اگر این تعادل از بین برود و فاسد شود همهچیز فاسد میشود.
«اَلا یَظُنُّ اُولآئِکَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِیَوْمٍ عَظیمٍ»،[۸۴] اگر اکتفا کرد به ظن و گمان به مسئله قیامت و حساب، با اینکه اعتقاد به معاد باید علمی و یقینی باشد، برای اشاره به این حقیقت است که در اجتناب از کم فروشی احتمال خطر و ضرر آخرتی هم کافی است، اگر کسی یقین به قیامت نداشته باشد، و تنها احتمال آن را بدهد همین احتمال که ممکن است قیامت راست باشد، و خدای تعالی در آن روز عظیم مردم را بدانچه کردهاند مؤاخذه کند، کافی است که او را از کمفروشی باز بدارد.[۸۵]
نهی از تصرف باطل در اموال
«وَ لا تَأْکُلُـوا اَمْوالَکُـمْ بَیْنَکُـمْ بِالباطِـلِ وَ تُـدْلُـوا بِها اِلَـیالْحُکّـامِ لِتَـأْکُلُـوا فَریقا مِـنْ اَمْـوالِ النّـاسِ بِـالاِْثْـمِ وَ اَنْتُـمْ تَعْلَمُـونَ»
«و اموال خود را در بین خود به باطل مخورید و برای خوردن مال مردم قسمتی از آن را به طرف حکام به رشوه و گناه سرازیر منمایید با اینکه میدانید که این عمل حرام است!»[۸۶]
منظور از اَکْـل اموال مردم گرفتن آن و یا مطلق تصرف در آن است، که بطور مجاز خوردن مال مردم نامیده میشود.
اینکه حکم «مخورید مال خود را به باطل،» را مقید کرد به قید «بَیْنَکُمْ» دلالت دارد بر اینکه مجموعه اموال دنیا متعلق است به مجموعه مردم دنیا، منتها خدای تعالی از راه وضع قوانین عادله، اموال را میان افراد تقسیم کرده، تا مالکیت آنان به حق تعدیل شود، و در نتیجه ریشههای فساد قطع گردد، قوانینی که تصرفات بیرون از آن قوانین هر چه باشد باطل است.
این آیه شریفه به منزله بیان و شرح است برای آیه شریفه «خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الاَْرْضِ جَمیعا»[۸۷]و اگر اموال را اضافه کرد به ضمیری که به مردم برمیگردد، و فرمود: اموالتان برای این بود که اصل مالکیت را که بنای مجتمع انسانی بر آن مستقر شده، امضا کرده و محترم شمرده باشد.
نهی از رشوه دادن و رشوه گرفتن
«وَ تُـدْلُـوا بِها اِلَـی الْحُکّـامِ لِتَأْکُلُـوا فریقا مِـنْ اَموالِ النّاسِ»
«و برای خوردن مال مردم قسمتی از آن را به طرف حکام به رشوه و گناه سرازیر منمایید».[۸۸]
«وَ تُدْلُوا» به معنای آویزان کردن دلو در چاه است برای بیرون کشیدن آب، و این کلمه را به عنوان کنایه در دادن رشوه به حکام تا بر طبق میل آدمی رأی دهند استعمال میکنند و این کنایهای است لطیف کهمیفهماند مثل رشوهدهنده که میخواهد حکم حاکم را به سود خود جلب کند، و با مادیات عقل و وجدان او را بدزدد، مثل کسی است که با دلو خود آب را از چاه بیرون میکشد.
مجموع آیه کلام واحدی است که یک غرض را افاده میکند، و آن نهی از مصالحهای است که راشی و مرتشی بر سر خوردن مال مردم میکنند، و مال مردم را بین خود تقسیم نموده حاکم یک مقدار از آن را که راشی به سویش «اِدْلا»[۸۹]
میکند بگیرد، و خود راشی هم یک مقدار دیگر را، با اینکه میدانند این مال باطل است، و حقی در آن ندارند.[۹۰]
نهی از باب کردن حلال و حرام بدون وحی
«وَ لا تَقُولُـوا لِما تَصِـفُ اَلْسِنَتُکُـمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَـرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَـی اللّهِ الْکَـذِبَ اِنَّ الَّذینَ یَفْتَـرُونَ عَلَـی اللّهِ الْکَذِبَ لایُفْلِحُونَ»
«برای آن توصیف دروغ که زبانهایتان میکند میگویید این حلال است و این حرام، تا دروغ به خدا بندید، کسانیکه دروغ به خدا بندند رستگار نمیشوند»،
«مَتاعٌ قَلیلٌ وَ لَهُمْ عَـذابٌ اَلیمٌ»
«تمتعی ناچیز است و عذابی دردناک دارند.»[۹۱]
میفرماید: به سبب وصف زبانهای خود و به خاطر افتراء و دروغ بر خدا، نگویید این حرام است و این حلال.
خطابهای این آیات، متوجه مؤمنین است، مراد از جمله مورد بحث نهی از بدعت در دین است، یعنی چیزی از حلال و حرام داخل در دین مکنید و چیزی که از دین نباشد و به وسیله وحی نرسیده باشد در میان جامعه باب مکنید، زیرا این، افتراء به خداست هر چند که باب کنندهاش آن را به خدا نسبت ندهد.
توضیح مطلب این است که دین در عرف و اصطلاح قرآن، همان سنتی است که در زندگی جریان دارد، یعنی آن سنتی که باید در جامعه عملی شود، بطور کلی برای خداست، و هرکس چیزی بر آن اضافه کند در حقیقت به خدا افتراء بسته هر چند از اسناد آن به خدا سکوت کند، و یا حتی به زبان، این اسناد را انکار نماید.
خدای متعال در مقام تعلیل نهی خود فرمود: «اِنَّ الَّذینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ» سپس به نومیدی آنان از رستگاری اشاره نموده فرمود: «مَتاعٌ قَلیلٌ وَ لَهُـمْ عَـذابٌ اَلیمٌ»[۹۲]
نهیشدیدازحرامکردنحلالخدا
«یآأَیُّهَا الَّـذینَ ءَامَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّبتِ مآ اَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوآا اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ، وَ کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَللاً طـَیِّبا وَ اتَّـقُـوا اللّـهَ الَّـذی اَنْتُـمْ بِـهِ مُؤْمِنُـونَ»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! حرام نکنید طیّباتی را که خداوند بر شما حلال نموده و تجاوز نکنید که براستی خداوند دوست نمیدارد تجاوزکاران را، و بخورید از آنچه خداوند روزیتان کرده در حالی که حلال و طیّب است و بپرهیزید از خدایی که شما به او ایمان آوردهاید.»[۹۳]
این آیات مؤمنین را از تحریم حلال نهی میکند، یعنی دستور میدهد آنچه را که خدا بر ایشان حلال کرده بر خود حرام نکنند، و این تحریم حلال یا به این میشود که در مقابل حلّیّت شارع حرمتش را تشریع کنند، و یا به این میشود که کسی از انجام آن عمل حلال جلوگیری نموده یا خودش از انجامش امتناع بورزد، چه همه اینها تحریم و منع و در حقیقت نزاع با خدای سبحان است در سلطنت او، و تجاوز به اوست، و پر معلوم است که این نزاع و تجاوز با ایمان به خدا و آیات خدا سازگار نیست، و لذا در آیه مورد بحث نهی از این عمل را صادر کرده و فرموده:
حرام نکنید آنچه را که خدا برایتان حلال کرده، :با اینکه ایمان به خدا آوردهاید و خود را تسلیم امر او نمودهاید!
و ذیل آیه بعدی هم که میفرماید: «وَ اتَّقُواْ اللّهَ الَّذی اَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ» این معنا را که آیه هم تشریع و هم جلوگیری و هم امتناع را شامل است تأیید میکند، و اینکه کلمه طیّبات را اضافه کرده است به جمله «اَحَلَّ اللّـهُ لَکُمْ» با اینکه کلام بدون ذکر آن هم تمام بود، برای این بود که به تتمیم جهت نهی اشاره کرده باشد، و بفهماند تحریم حلال علاوه بر اینکه تجاوز از حد بندگی و معارضه با سلطنت خدا و مناقض با ایمان و تسلیم است، خروج از حکم فطرت هم هست، زیرا فطرت، خود هر حلالی را پاکیزه و طیّب میداند، و از آنها هیچ نفرتی ندارد، کما اینکه در آیه ذیل که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شریعتی را که آورده توصیف میفرماید و از این معنایی که گفتیم خبر داده، یعنی آنچه را که حلال است طیّب و آنچه را حرام است خبیث و پلید دانسته، و فرموده است: «اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاُْمِّیَّ الَّذی یَجِدوُنَهُ مَکْتُوبا عِنْدَهُمْ فِـی التَّـوْراةِ وَ الاِْنْجیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهیهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالاَْغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ... .»،[۹۴] به همین معنایی که بیان کردیم تأیید میشود که:
اولاً: مراد از تحریم طیّبات، الزام و التزام به ترک حلالها است،
ثانیا: مراد از حلال به قرینه مقابله با حرمت بطور عموم هر چیزی است که در قبال حرمت باشد، پس هم مباحات و هم مستحبات و هم واجبات را شامل میشود،
ثالثا:مراد از اعتداء در جمله ولا تعتدوا همان تجاوز بر خدای سبحان است نسبت به سلطنت تشریعیش، یا اینکه مراد تعدی از حدود اوست به کنارهگیری از اطاعت و تسلیم او و تحریم حلالهای او، چنانکه در ذیل آیه طلاق میفرماید: «تِلْکَ حُدُودُاللّهِفَلا تَعْتَدُوها وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِفَاُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ»[۹۵] و نیز در ذیل آیه ارث میفرماید: «تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نارا خالِدا فیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهینٌ»[۹۶]
و این آیات همانطوری که ملاحظه میکنید اطاعت خدا و رسول را از روی استقامت والتزام به آنچه تشریع فرموده، ممدوح دانسته، و بر عکس خروج از مقام تسلیم و رضا و التزام و انقیاد را از راه تعدی و تجاوز نسبت به حدود خدا مذموم دانسته، و مرتکبش را سزاوار عقاب معرفی نموده است، بنابراین محصّل مفاد آیه مورد بحث نهی است از تحریم محلّلات، یعنی از اینکه کسی از استفاده از آنچه خدایش حلال کرده اجتناب و از نزدیکی به آن امتناع ورزد، چون این امتناع با ایمان به خدا و آیات او مناقض است، و با این نمیسازد که محلّلات چیزهایی هستند که فطرت بشر آنرا طیّب میداند، و هیچگونه پلیدی در آنها نیست تا از آن جهت از آنها اجتناب شود، و اجتناب بی جهت تجاوز است، و خداوند متجاوزین را دوست نمیدارد: «وَ لا تَعْتَدُوا اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ... .»
«وَ کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَللاً طـَیِّبا...» چون جای این بود که کسی خیال کند بهرمندی از نعمتهای خدا زیاده از حد ضرورت جایز نباشد و این آیه در چنین مقامی میفرماید:
بخورید از چیزهایی که خدا روزیتان کرده، از این رو کلمه بخورید دلالت بر وجوب ندارد، تنها جواز را میرساند.
در آیه اولی که نهی را بطور عموم بیان فرمود نه تنها از نخوردن، از این جهت است که میخواهد قاعده کلی بیان کند، چون ملاک نهی، هم در خوردنیهای حلال است و هم در غیر خوردنیها.
نکتهای که در ذکر آنست، این است که اشاره کند به اینکه حلال و طیّب بودن روزی عذر برای کسیکه بخواهد پیرامون رهبانیت بگردد باقی نمیگذارد.[۹۷]
بدعت رهبانیت مسیحی
«ثُمَّ قَفَّیْنا عَلی اثارِهِمْ بِرُسُلِنا وَ قَفَّیْنا بِعیسَی بْنِ مَرْیَمَ وَ اتَیْناهُ الاِْنْجیلَ وَ جَعَلْنا فی قُلُوبِالَّذینَ اتَّبَعـُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَـةً وَ رَهْبانِیَّةً نِ ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْـوانِاللّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها فَأتَیْنَا الَّذینَ امَنُـوا مِنْهُـمْ اَجْـرَهُـمْ وَ کَثیرٌ مِنْهُـمْ فاسِقُـونَ»
«به دنبال آن رسولان خود را گسیل داشتیم، و عیس بن مریم را فرستادیم، و به او انجیل دادیم، و در دل پیروانش رأفت و رحمت قرار دادیم، و رهبانیتی که خود آنان بدعتشرا نهاده بودند و ما برآنان واجبنکرده بودیم امامنظور آنان هم جز رضای خدا نبود، اما آنطورکه باید رعایت آن رهبانیت را نکردند، و در نتیجه بهکسانیکه از ایشان ایمان آورده بودند، اجرشان را دادیم و بسیاری از ایشان فاسق شدند».[۹۸]
کلمه رهبانیت از ماده رهبت به معنای خشیت و ترس است، و عرفا اطلاق بر ترک دنیامیشود، بهاینکه کسی رابطهخود را ازمردم قطعکند و یکسره بهعبادتخدا بپردازد، و انگیزهاش از این کار خشیت از خدا باشد.
ظاهراً مراد از قرار دادن رأفت و رحمت در دلهای پیروان عیسی علیهالسلام این باشد که خدا آنان را موفق به رأفت و رحمت در بین خود کرده، در نتیجه بر پایه کمک به یکدیگر و مسالمت زندگی میکردند، همچنان که یاران پیامبر اسلام را نیز به این خصلت ستوده و فرموده: «رُحَماءِ بَیْنَهُمْ».
کلمه اِبْتداع (بِدْعَت) به معنای این است که انسان چیزی را جزو دین کند که جزو دین نباشد، سنت و عملی را باب کند که در هیچ دینی نبوده باشد، و جمله «ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ» اینکه چیزی را جزو دین کنند که ما بر آنان ننوشتهایم؛ و معنای آیه این است که:پیروان مسیح علیهالسلام از پیش خود رهبانیتی بدعت نهادند که ما آن را برای آنان تشریع نکرده بودیم.
«اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْـوانِ اللّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها» این استثناء به اصطلاح استثنایی است منقطع، و معنایش با جمله قبل این است که ما آن رهبانیت را بر آنان واجب نکرده بودیم، لیکن خود آنان برای خوشنودی خدا و به دست آوردن رضوان او آن را بر خود واجب کردند، ولی آنطور که باید همان رهبانیت خود ساخته را حفظ نکردند، و از حدود آن تجاوز کردند.
و در این گفتار اشارهای است به اینکه آن رهبانیتی که یاران مسیح از پیش خود ساختند، هر چند خدای تعالی تشریعش نکرده بود، ولی مورد رضایت خدای تعالی بوده است.
«فَأتَیْنَا الَّذینَ امَنُوا مِنْهُمْاَجْرَهُمْ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ» این آیه اشاره است به این که آنها مانند امتهای رسولان سابق هستند، برخی مؤمنند و براساس ایمان خودشان ماجورند و بیشتر آنها فاسقند، و غلبه با فسق است.
در مجمع البیان از ابن مسعود روایت کرده که گفت: من در پشت سر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سوار بر الاغ بودم، به من فرمود: ای ابن اُمِّ عَبْد! هیچ میدانی بنی اسرائیل مسئله رهبانیت را از کجا بدعت کردند؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش بهتر میدانند، فرمود: سلاطین جور بعد از عیسی بر آنان مسلط شدند، و معصیتها را رواج دادند، اهل ایمان به خشم آمده با آنان به جنگ برخاستند، و در آخر شکست خوردند و این کار سه نوبت صورت گرفت، و در هر سه نوبت شکست نصیب آنان شد، و در نتیجه از مؤمنین به جز عدهای اندک نماند.
این بار گفتند: اگر دشمنان، ما را بشناسند و ما خود را به آنان نشان دهیم تا آخرین نفر ما را نابود خواهند کرد، ودیگر احدی باقی نمیماند که به سوی دین دعوت کند، پس بیایید در روی زمین پراکنده و پنهان شویم، تاخدای تعالی پیغمبری را که عیسی وعدهاش را داده مبعوث کند، و منظورشان از آن پیغمبر، من (محمد) بودم، ناگزیر متفرق شده به غارهای کوه پناه برده، از آن موقع رهبانیت را پی نهادند.
بعضی از آنان متمسک به دین خود شده، و بعضی دیگر به کلی کافر شدند، آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این آیه راخواند: «وَ رَهْبانِیَّةً نِ ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ...» آنگاه فرمود:ایابناُمِّ عَبْد! آیا میدانی رهبانیت امت من چیست؟ عرضه داشتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: رهبانیت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است![۹۹]
شرط جهالت در ارتکاب محرمات
«ثُمَّ اِنَّ رَبَّکَ لِلَّذینَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اَصْلَحُوا اِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ»
«آنگاه پروردگارت نسبت به کسانی که از روی نادانی بدی کرده و از پی آن توبه نموده وبهصلاحآمدهاندپروردگارت از پیآن آمرزگار و رحیماست.»[۱۰۰]
کلمه جهالت و جهل در معنا یکی است که در اصل در مقابل علم بوده، لیکن جهالت در بسیاری از موارد، در معنای عدم انکشاف تام واقع، استعمال میشود، هر چند که شخص بطور کلی خالی از علم نباشد، خلاصه آن کسی را هم که بطوری که تکلیف بر او صحیح باشد علم دارد ولی واقع بطور کامل برایش مکشوف نیست جاهل میگویند، مانند کسی که مرتکب محرمات میشود با اینکه میداند حرام است ولیکن هواهای نفسانی بر او غلبه نموده به معصیت وادارش میکند، و نمیگذارد که در حقیقت به این مخالفت و عصیان و عواقب وخیم آن بیندیشد، بطوری که اگر اجازهاش میداد و بطور کامل بصیرت مییافت هرگز مرتکب آنها نمیشد، چنین کسی را هم جاهل میگویند با اینکه علم به حرام بودن آن کارها دارد، ولیکن حقیقت امر برایش پنهان است.
مراد از جهالت در آیه مورد بحث همین معنا است، زیرا اگر به معنای اول یعنی نادانی میبود، وآن عمل سوء که در آیه آمده حکم و یا موضوعش برای آنان مجهول بود دیگر ارتکاب آنها معصیت نمیشد تا محتاج به توبه و آمرزش و رحمت باشند.
اگر توبه را در اول، مقید به اصلاح نموده و سپس در آخر ضمیر را به توبه تنها برگردانده و فرموده: بعد از توبه و نفرموده: بعد از توبه و اصلاح برای این بوده که دلالت کند بر اینکه شمول مغفرت و رحمت تنها از آثار توبه است، نه توبه و اصلاح.
و اگر توبه را مقید به اصلاح کرد برای این بود که توبه شان معلوم شود و هویدا گردد، که راستی توبه کردهاند، و جدا از راه خطا و گناه برگشتهاند و توبه شان صرف صورت، و خالی از معنا نبوده است.
این آیه و ما بعدش به آیات حصر محرمات اکل در چهار چیز و حلال کردن غیر آن متصل است، و به عبارت دیگر این آیه تا آخر چهار آیه بعدش به منزله تفصیل آن مطالب است، گویا گفته شده که این حال ملت و کیش موسی بود که در آن حرام کردیم بر بنی اسرائیل پارهای از طیّبات را و اما این کیش و مذهب که ما به تو نازلش کردیم، ملتی است که ابتداء به ابراهیم دادیم و او را برگزیده بسوی صراط مستقیمش هدایت نمودیم و با آن ملت، دنیا و آخرتش را اصلاح کردیم، ملتی است معتدل و جاری بر طبق فطرت که تنها طیّبات در آن حلال و تنها خبائث در آن حرام شده، و با بکار بستن آن خیراتی که ابراهیم بدست آورد، بدست میآید.[۱۰۱]
فصل سوّم:تحریمهای الهی
تحریم شراب و شرابخواری، قمار و قماربازی
«یَسْئَلونَـکَ عَنِ الْخَمْـرِ وَالْمَیْسِـرِ قُلْ فیْهِمآ اِثْـمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِـعُ لِلنّـاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْنَفْعِهِما»
«ازتو حکم شراب و قمار را میپرسند بگو در آن دو گناهی است بزرگ و منافعی است برای مردم اما اثر سوء آن دو در دلها بیش از منافع صوری آنها است...»[۱۰۲]
خمر به معنای هر مایع مست کننده است، مایعی که اصلاً به این منظور درستش میکنند، و در اصل معنایش ستر (پوشیدن) است، و اگر مُسْکِر را خَمْر و پوشاننده خواندند، بدین جهت است که عقل را میپوشاند و نمیگذارد میان خوب و بد و خیر و شر را تمیز دهد.
خمر به معنای مسکر در عرب تنها در شراب انگور و خرما و جو استعمال میشده چون غیر این چند قسم مسکری نمیشناختند و بعدها مردم به تدریج اقسام آن را زیاد کردند که هم از جهت نوع بسیار شد، و هم از حیث درجه سکرش انواع مختلفی پیدا کرد، و به هر حال همه انواعش خمر است.
مَیْسِر به معنای قِمار است، و مقامر (قمار باز) را یاسِر میگویند، و در اصل معنایش سهولت و آسانی است، و اگر قمارباز را آسان خواندند به این مناسبت است که قمارباز بدون رنج و تعب و به آسانی مال دیگران را به چنگ میآورد، بدون اینکه کسبی کند، یا بیلی بزند و عرقی بریزد. البته میسر در عرب بیشتر در یک نوع خاصی از قمار استعمال میشود، و آن عبارت است از انداختن چوبه تیر که ازلام و اقلام هم میگویند.
قُـلْ فیْهِمآ اِثْـمٌ کَبیرٌ
«اِثْم» از نظر معنا نزدیک است به کلمه ذَنْب و نظایر آن، و آن عبارت است از حالتی که در انسان، یا هر چیز دیگر یا در عقل پیدا میشود که باعث کندی انسان از رسیدن به خیرات میگردد، پس اثم آن گناهی است که به دنبال خود شقاوت و محرومیت از نعمتهای دیگری را میآورد، و سعادت زندگی را در جهات دیگری تباه میسازد، و دو گناه موردبحث (شراب و قمار) از همین گناهان است وبدین جهت آن را اثم خوانده است.
اما میگساری مضراتی گوناگون دارد، یکی مضرات طبیعی، و یکی اخلاقی، و یکی مضرات عقلی، اما ضررهای طبیعی و آثار سوء و جسمی این عمل اختلالهایی است که در معده، روده، کبد، شش، سلسله اعصاب و شرایین، قلب، حواس ظاهری، چون بینایی و چشایی و غیر آن پدید میآورد که پزشکان حاذق قدیم و جدید کتابهای بسیاری نوشته و آمارهای عجیبی ارائه دادهاند، که از کثرت مبتلایان به انواع مرضهای مهلکی خبر میدهد که از این سم مهلک ناشی میشود؛ و اما مضرات اخلاقی شراب این است که علاوه بر آثار سوییکه گفتیم در درون انسان دارد و علاوه بر اینکه خلقت ظاهری انسان را زشت و بی قواره میکند، انسان را به ناسزاگویی وا میدارد، و نیز به دیگران ضرر میرساند، و مرتکب هر جنایتی و قتلی میشود، اسرار خود و دیگران را فاش میسازد، به نوامیس خود و دیگران هتک و تجاوز میکند، تمامی قوانین و مقدسات انسانی را که اساس سعادت زندگی انسانها است باطل و لگد مال میکند، و مخصوصاً ناموس عفت نسبت به اعراض و نفوس و اموال را مورد تجاوز قرار میدهد، آری کسی که مست شده و نمیداند چه میگوید و چه میکند، هیچ جلوگیری که از افسار گسیختگی مانعش شود ندارد، و کمتر جنایتی است که در این دنیای مالامال از جنایات دیده شود و شراب در آن دخالت نداشته باشد، بلکه مستقیم و یا حداقل غیر مستقیم در آن دخالت دارد.
و اما ضررهای عقلی آن این است که عقل را زایل و تصرفات عقل را نامنظم و مجرای ادراک را در حال مستی و خماری تغییر میدهد، و این قابل انکار نیست و بدترین گناه و فساد هم همین است، چون بقیه فسادها از اینجاشروع میشود و شریعت اسلام همانطور که قبلاً هم گفته شد اساس احکام خود را تحفظ بر عقل قرار داده، خواسته است با روش عملی، عقل مردم را حفظ کند، و بلکه رشد هم بدهد، و اگر از شراب، و قمار، و تقلب، و دروغ، و امثال این گناهان نهی کرده، باز برای این است که اینگونه اعمال ویرانگر عقلند و بدترین عملی که حکومت عقل را باطل میسازد در میان اعمال شرب خمر، و در میان اقوال دروغ و زور است.
پس این اعمال یعنی اعمالی که حکومت عقل را باطل میسازد، و در رأس آن سیاستهایی است که مستی و دروغ را ترویج میکند، اعمالی است که انسانیت را تهدید میکند، و بنیان سعادت او را منهدم ساخته، آثاری هر یک تلختر از دیگری ببار میآورد، آری شراب آب شور را میماند که هر چه بیشتر بنوشند تشنهتر میشوند، آنجا که کار به هلاکت برسد، آثار این آب آتشین هم روز به روز تلختر، و بر دوش انسانها سنگینتر است، چون مبتلای به شراب جرعهای دیگر مینوشد تا بلکه شاید خستگیش برطرف شود، ولی تلاشی بیهودهمیکند.
و این فخر برای دین مبین اسلام، این مَحَجه بیضا و شریعت غرّا بس است که زیربنای احـکام خود را عقل قرار داده، و از پیروی هوای نفس که دشمن عقل است نهی فرموده است.
تحریم چهار مرحلهای شراب
و از آنجایی که مردم به قریحه حیوانیت که دارند همواره متمایل به لذایذ شهوت هستند، و این تمایل اعمال شهوانی را بیشتر در بین آنان شایع میسازد تا حق و حقیقت را، و قهراً مردم به ارتکاب آنها عادت نموده ترکش برایشان دشوار میشود، هر چند که ترک آن مقتضای سعادت انسانی باشد، بدین جهت خدای سبحان مبارزه با اینگونه عادتها را تدریجاً در بین مردم آغاز کرد، و با رفق و مدارا تکلیفشان فرمود: یکی از این عادات زشت و شایع در بین مردم میگساری بود، که شارع اسلام به تدریج تحریم آن را شروع کرد، و این مطلب با تدبر در آیات مربوط به این تحریم که میبینیم چهار بار نازل شده کاملاً به چشم میخورد: بار اول فرموده:
«قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِـشَ ما ظَهَـرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاِْثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ»[۱۰۳]و این آیه در مکه نازل شده، و بطورکلی هر عملی را مصداق اثم باشد تحریم کرده و دیگر نفرموده که شرب خمر هم مصداق اثم است، و اینکه در آن اثمی کبیر است و احتمالاً این همان جهت است که گفتیم خواسته است رعایت سهولت و ارفاق را کرده باشد، چون سکوت از اینکه شراب هم اثم است خود نوعی اغماض است، همچنانکه آیه شریفه: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخیلِ وَ الاَْعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَرا وَ رِزْقا حَسَنا»[۱۰۴]نیز اشاره به این اغماض دارد، چون شراب را در مقابل رزق نیکو قرار داده، و گویا مردم بااینکه صراحتابفرماید شرابحرمتیبزرگ دارددستبردار نبودند، تا آنکه آیه شریفه: «لاتَقْرَبُواالصَّلوةَ وَ اَنْتُمْ سُکاری»[۱۰۵]در مدینه نازل شد، و تنها از میگساری در بهترین حالات انسان و در بهترین اماکن یعنی نماز در مسجد نهی کرده است.
و سپس آیه ۲۱۹ سوره بقره که مورد بحث ما است نازل شد، و فرمود: «یَسْئَلُونَکَ عَـنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِـرِ قُلْ فیْهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» و این آیه بعد از آیه سوره نسا نازل شد، به بیانی که گذشت، و دلالت بر تحریم هم دارد، برای اینکه در اینجا تصریح میکند براینکه شرب خمر اثم است، و در سوره اعراف بطور صریح بیان میکند که هر چه مصداق اثم باشد خدا از آن نهی کرده است.
آیه سوره اعراف دلالت بر حرمت مطلق اثم دارد، و آیه مورد بحث شراب و قمار را اثم کبیر یعنی فرد اعلای اثم خوانده دیگرکسی شک نمیکند در اینکه این دو از مصادیق کامل و تام اثم تحریم شدهاند، چون قرآن کریم قتل، و کتمان شهادت، و افتراء، و غیره را نیز اثم خوانده، و هیچیک را اثم کبیر نخوانده به جز شراب و قمار، و به جز شرک که آن را اثم عظیم نامیده و فرموده: «وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَری اِثْما عَظیما»[۱۰۶]و سخن کوتاه اینکه: هیچ شکی نیست در اینکه آیه مورد بحث دلالت بر تحریم دارد.
تحریم قطعی شراب
آنگاه دو آیه ۹۰ و ۹۱ سوره مائده نازل شد، و فرمود:
«یأَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَالاَْنْصابُ وَالاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَملِ الشَّیْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ اِنَّمایُریدُالشَّیْطانُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِـرِ وَ یَصُـدَّکُـمْ عنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ عنِ الصَّلوةِ فَهَـلْ اَنْتُـمْ مُنْتَهُونَ»[۱۰۷]
از ذیل این دو آیه بر میآید که مسلمانان بعد از شنیدن آیه سوره بقره هنوز از میگساری دست بردار نبودند، و به کلی آن را ترک نکرده بودند، تا این دو آیه نازل شد، و در آخرش فرمود حالا دیگر دست بر میدارید یا خیر؟
همه آنچه گفته شد درباره شراب بود، و اما میسر (قمار) مفاسد اجتماعی آن و اینکه مایه فرو ریختن پایههای زندگی است امری است که هر کسی آن را به چشم خود میبیند، و نیاز به بیان ندارد.[۱۰۸]
ترتیب آیات تحریم تدریجی شراب و شرابخواری
آیاتی که متعرض مسئله شراب شده پنج طایفه است، و اگر این پنج طایفه را پهلوی هم بگذاریم، این معنا به دست میآید که:
۱ ـ آیه ۶۷ سوره نحل: «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَرا وَ رِزْقا حَسَنا: از انگور شراب و رزق خوب میگیرید،» که تنها از زشتی می، به این مقدار اکتفا نموده که آن را در مقابل رزق خوب ذکر نموده است.
۲ ـ آیه ۳۳ سوره اعراف که بطور کلی میفرماید: «قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَـرَ مِنْها وَ ما بَطَـنَ وَ الاِْثْـمَ ـ بگو پروردگار من تنها فواحش ظاهری و باطنی و اثم را تحریم کرده است،»
۳ ـ آیه ۴۳ سوره نساء: «یآ اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلَوةَ وَ اَنْتُمْ سَکاری حَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ: هان ای کسانی که ایمان آورهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، صبر کنید تا مستی شما زایل شود، و بفهمید چه میگویید،» که به نماز ایستادن در حال مستی را نهی فرموده است.
۴ ـ آیه ۲۱۹ سوره بقره: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُل فیْهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» که تکیه روی شراب کرده، میفرماید: «از تو از شراب و قمار میپرسند، بگو در آن دو آثار سوء بسیاری است، و منافعی هم برای مردم هست.»
۵ ـ آیه ۹۰ سوره مائده: «یأَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا أِنَّمَـا الْخَمْـرُ وَ الْمَیْسِـرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِالشَّیْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ: هان ای کسانی که ایمان آوردهاید شراب و قمار و معاملات معروف به ازلام و نیز بتپرستی پلیدی و از عمل شیطان است، باید که از آنها اجتناب کنید!» این آیه، آخرین آیهای است که درباره تحریم شراب نازل شده است.[۱۰۹]
روایات وارده در تحریم شراب
در کافی از ابی بصیر از یکی از دو امام صادق و باقر علیهالسلام روایت کرده که فرمود: خدای تعالی برای معصیت خانهای و صندوقی قرار داده، و برای آن دری درست کرده، و آن در را قفل کرده، و برای آن قفل کلیدی هست، و آن شراب است.
و نیز در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: شراب سر منشأ تمامی گناهان است.
باز در آن کتاب از ابی البلاد از یکی از آن دو بزرگوار روایت کرده که فرمود: خدایتعالی به هیچ گناهی بزرگتر از شرب مسکر نافرمانی نشده، چون این مست است که ندانسته هم نماز واجب را ترک میکند، و هم به مادر و دختر و خواهر خود میپرد.
و در احتجاج آمده که زندیقی از امام صادق علیهالسلام پرسید: یا ابا عبداللّه چرا خدا شراب را که هیچ لذتی لذیذتراز آن نیست حرامکرد؟ فرمود: بدینجهت حرام کرد که امالخبائث، و منشأ تمامی شرور است. ساعتی بر شارب خمر میگذرد که در آن ساعت عقلش از کفش رفته، نه پروردگار خود را میشناسد و نه از هیچ معصیتی پروا دارد...(تا آخر حدیث).
مؤلف: این قبیل روایات یکدیگر را تفسیر میکنند، و تجربه و حساب عقل هم مساعد آنها است.
و در کافی از جابر از امام باقر علیهالسلام روایت آورده که فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مسئله خمر ده نفر را لعنت کرد:
۱ ـ آنکه درخت خرما و یا انگور و یا چیز دیگر را به منظور شراب میکارد.
۲ ـ آنکه باغبانیش میکند.
۳ ـ آنکه آنرا میفشارد.
۴ ـ آنکه مینوشد.
۵ ـ آنکه ساقی شراب میشود.
۶ ـ آنکه شراب را بار میکند.
۷ ـ آنکه بارشرابرابرایشمیبرند.
۸ ـ آنکه آنرا میفروشد.
۹ ـ آنکه شراب را میخرد.
۱۰ ـ آنکه پول شراب را میخورد.
و نیز در کافی و محاسن ازامام صادق علیهالسلام روایت آورده که فرمود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: ملعون و باز ملعون است، کسی که کنار سفرهای بنشیند که در آن سفره شراب نوشیده میشود.
مؤلف: آیه شریفه «وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ»،[۱۱۰] مؤید این دو روایت است.
و در خصال به سند خود از ابی امامه روایت کرده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: چهار طایفهاند که خدا در قیامت نظری به آنان نمیافکند، یعنی رحمتش را شامل حال آنان نمیکند: ۱ ـ عاق ۲ ـ کسیکه زیاد منت میگذارد ۳ ـ کسی که قضا و قدر را تکذیب میکند ۴ ـ کسیکه بر شرب خمر عادت کرده است.
و در امالیابنالشیخ به سند خود ازامام صادق علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت آمده که فرمود: پروردگارم جلّ جلاله سوگند خورده که هیچ بندهای از بندگانم در دنیا شراب ننوشد، مگر آنکه در قیامت به همان مقدار که نوشیده از حمیم دوزخ به او میچشانم، حال چه اینکه اهل عذاب باشد و یا آمرزیده باشد، آنگاه فرمود: روز قیامت، شاربالخمر با روی سیاه و چشمانی کبود محشور میشود در حالی که گونهاش کج و معوج است، آب از دهانش ریزان، و زبانش از پشت سرش آویزان است.[۱۱۱]
شرح آخرین حکم تحریم شراب، قمار، انصاب و ازلام
«یأَیُّهَـا الَّذینَ ءَامَنُـوا أِنَّمَا الْخَمْـرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَـلِ الشَّیْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُـمْ تُفلِحُونَ»
«ای کسانیکهایمان آوردهاید، جز این نیستکه شراب وقماروبتها، یا سنگهایی که برای قربانی نصب شده و چوبههای قرعه، پلید و از عملیات شیطان است، پس دوری کنید از آنها، شاید که رستگار شوید»،[۱۱۲]
«اِنَّما یُریدُ الشَّیْطانُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُـمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُـدَّکُـمْ عَـنْ ذِکْـرِاللّـهِ وَ عَـنِ الصـَّلوةِ فَـهَـلْ اَنْـتُـمْ مُنْتَهُـونَ؟»
«و جز این نیست که شیطان میخواهد بوسیله شراب و قمار بین شما عداوت و خشم بیندازد و شما را از ذکر خدا و از نماز باز دارد، پس آیا دست بردار از آنها هستید؟!»[۱۱۳]
وَ أَطیعُـوا اللّـهَ وَ أَطیعُـوا الرَّسُـولَ وَ احْـذَرُوا فَاِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّما عَلی رَسُولِنَاالْبَلغُالْمُبینُ»
فرمانبری خدا و اطاعت رسول کنید و دوری کنید از منهیات چه اگر گوش ندهید و اعراض کنید باید بدانید که تنها بر عهده رسول ما بلاغ آشکار است و بس،»[۱۱۴]
«لَیْـسَ عَلَی الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوآا اِذَا مَااتَّقَوا وَءَامَنُـوا وَ عَمِلُـوا الصّلِحتِ ثُمَّ اتَّقَـوا وَ ءَامَنُـوا ثُمَاتَّقَـوا وَ اَحْسَنُـوا وَاللّهُ یُحِـبُّ الْمُحْسِنینَ»
«بر کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح کردهاند گناه و حرجی نیست در آنچه که قبل از این از محرمات خوردهاند، البته وقتی که پرهیز کرده و ایمان آورند و عمل صالح کنند آنگاه پرهیز کرده و ایمان آوردند سپس پرهیز کرده و نیکویی کنند، و خداوند دوست میدارد نیکوکاران را»[۱۱۵]
شروع این آیات در مقام بیان احکام شراب است و بعد قمار و انصاب و ازلام، و ما سابقاً در ذیل: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیْهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَـرُ مِـنْ نَفْعِهِما»
و نیز در تفسیر آیه: «یااَیُّهَاالَّذینَ آمَنُوا لاتَقْرَبُواالصَّلوةَ وَ اَنْتُمْ سُکاریحَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ» گفتیم که این دو آیه با آیه «قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاِْثْمَ» و آیه مورد بحث تا جمله «اَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» اگر همه به هم منضم و یکجا در نظر گرفته شوند سیاقهای مختلفشان این معنا را میرساند که شارع مقدس شراب را بهتدریج تحریم فرموده است.
نهی تحریمی از خصوص شراب را بتدریج بیان فرموده، به این معنا که نخست شراب را در ضمن عنوان گناه که عنوانی است عام تحریم کرده، و فرموده است «بگو پروردگار من فواحش را، چه علنی و چه در پنهانی، و همچنین اثم را تحریم نموده است.» آنگاه همان را به تحریم خاص و به صورت نصیحت بیان کرده و فرموده است: «بگو گرچه برای مردم در این دو یعنی شراب و قمار منافعی است، الاّ اینکه گناه آن دو از نفعشان بزرگتر است.»
و نیز فرمود: «مبادا با اینکه مست هستید در صدد نماز خواندن برآیید، بلکه صبر کنید تا آنکه بحال خود آمده و بفهمید چه میگویید،» البته بنابر اینکه مراد از این مستی، مستی شراب باشد نه مستی و بیخودی خواب.
بار سوم هم آن را باز به تحریم خاص ولیکن با تشدید و تأکید هر چه بیشتر بیان کرده و فرموده: «أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ... فَهَـلْ اَنْتُـمْ مُنْتَهُـونَ»
چون این چند آیه که آخرین آیاتی است که راجع به تحریم شراب نازل شده از چند جهت مشتمل بر تشدید و تأکید است.
اول: از جهت اینکه کلمه «أِنَّمَا» در آن بکار رفته است،
دوم: از اینکه شراب را پلید و رجس خوانده است،
سوم: اینکه آنرا عمل شیطان نامیده،
چهارم: از جهت اینکه مشتمل بر امر صریح است به اجتناب از آن،
پنجم: از جهت اینکه فرموده است در آن اجتناب انتظار و توقع رستگاری هست،
ششم: از این جهت که مشتمل است بر بیان مفاسدی که بر آشامیدن شراب مترتب است،
هفتم: از اینکه میپرسد، آیا این مقدار از بیان مرتکبین این عمل را از عمل زشتشان باز میدارد یا نه؟
هشتم: از اینکه بعد از آنهمه تأکید آنان را به اطاعت خدا و رسول امر نموده از مخالفتشان بر حذر میدارد،
نهم: آنکه میفرماید خداوند از اینکه شما اطاعتش بکنید یا نکنید بینیاز است،
دهم: اینکه در یک آیه بعد میفرماید: «لَیْـسَ عَلَی الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ...» چون بنا بر توضیحی که بعداً خواهیم داد این آیه نیز خالی از دلالت بر تشدید نیست.
«یأَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا أِنَّمَاالْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ...»
خمر عبارتست از هر مایعی که در اثر تخمیر (ور آمدن) خاصیت سکر و مستی بخود گرفته باشد، و خوردنش عقل را تیره و بیهوده کند، و میسر عبارتست از جمیع انحاء قمار، و أنصاب عبارتست از همان بتها و یا سنگهایی که برای ذبح قربانیها در اطراف خانه کعبه نصب میکردهاند، سنگهایی بوده که مردمبه آن تبرک میجسته و درباره آن عقیدههایی داشتند، و ازلام عبارت است از چوبهایی که با آن بهطرز مخصوصی قمار میکردهاند.
«رِجْـسٌ مِـنْ عَمَـلِ الشَّیْطنِ»
رجس مانند نجس هر چیز پلیدی را گویند، نجاست و قذارت که عبارتند از پلیدی یعنی حالت و وصفی که طبایع از هر چیزی که دارای آن حالت و وصف است از روی نفرت دوری میکنند، و پلید بودن اینهایی که در آیه ذکر شده است از همین جهت است که مشتمل بر وصفی است که فطرت انسانی نزدیکی به آن را برای خاطر آن وصفش جایز نمیداند، چون که در آن هیچ خاصیت و اثری که در سعادتش دخیل باشد و احتمال دهد که روزی آن خاصیت از آن پلیدی جدا شود، نمیبیند، کما اینکه چه بسا آیه شریفه «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیْهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» هم اشاره به این معنا داشته باشد، چون بطور مطلق گناه خمر و میسررا بر نفع آنها غلبه داده، و هیچ زمانی را استثناء نکرده، و شاید از همین جهت پلیدیهای مذکور را به عمل شیطان نسبت داده، و کسی را با شیطان شریک در آنها نکرده، چه اگر در آنها جهت خیری بود لابد از ناحیه غیر شیطان بود، و آن غیر شیطان با شیطان شریک میشد، و در آیه بعد هم فرمود: «اِنَّما یُریدُ الشَّیْطانُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ» «یعنی شیطان میخواهد بوسیله همین پلیدیها یعنی شراب و قمار بین شما دشمنی و کدورت بوجود آورده و مانع شما از ذکر خدا و نماز شود».
و نیز در آیات زیادی شیطان را برای انسان دشمن معرفی نموده که هیچگاه خیر آدمی را نمیخواهد، و فرموده: «اِنَّ الشَّیْطانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوّا مُبینا»[۱۱۶]و نیز فرموده: «کُتِـبَ عَلَیْـهِ اَنَّـهُ مَنْ تَـوَلاّهُ فَـاَنَّـهُ یُضِلُّـهُ»[۱۱۷] و نیز فرموده: «اِنْ یَدْعُونَ اِلاّ شَیْطانا مَریدا لَعَنَهُ اللّهُ»[۱۱۸] پس لعنت خود را بر او ثابت و او را از هر خیری طرد کرده است، و از طرفی هم در آیات زیادی بیان فرموده که اعمال شیطان نظیر اعمال ما نیست بلکه تماسش با انسان و اعمال انسان از راه تسویل و وسوسه و اغواء است یعنی در قلب او القاآتی میکند و در نتیجه او را گمراه میسازد، از آن جمله در آیه زیر از قول خود شیطان میفرماید: «قالَ رَبِّ بِما اَغْوَیْتَنی لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِیالاَْرْضِ وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ، اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقیمٌ،»[۱۱۹]
«اِنَّ عِبادی لَیسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِاتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ،» بندگان خدای را به اغواءوگمراهساختن تهدیدکرده، و خدایتعالیهمدرجوابشنفوذوقدرت ویرااز بندگان خالص خود نفی کرده، و فرموده: نفوذ تو تنها در گمراهانی است که تو را پیروی کنند!
و نیز پارهای از کلمات او را که روز قیامت در خطاب به مردم میزند از او نقل کرده میفرماید: «وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی،»[۱۲۰]و در چگونگی دعوتش میفرماید: «یا بَنیآ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ،» تا آنجا که میفرماید: «اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَقَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ،» یعنی هان ای بنی آدم زنهار که شیطان فریبتان ندهد، چه او و نفرات او شما را میبینند از جایی که شما آنان را نمیبینید، بیان فرموده است که دعوت او نظیر دعوت یک انسانی از دیگری به گفتن او و شنیدن آن دیگری نیست، بلکه بطوریست که داعی (شیطان) مدعو (انسان) را میبیند، ولیکن مدعو، داعیرا نمیبیند.
و آیه شریفه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِالنّـاس مِنَالْجِنَّـةِ وَ النّاسِ».[۱۲۱] در حقیقت تفصیل آن اجمالی است که ما از آن آیات استفاده کردیم، چه صریحاً میفرماید: اعمال شیطان به تصرف و القا در دلها است، از این راه است که انسان را به ضلالت دعوت میکند.
پس از آنچه گفته شد این معنا به خوبی روشن گردید که: رجس و شیطانی بودن شراب و سایر مذکورات در آیه از این جهت است که اینها کار آدمی را به ارتکاب اعمال زشتی که مخصوص به شیطانست میکشانند، و شیطان هم جز این کاری ندارد که وسوسههای خود را در دلها راه داده و دلها را گمراه کند، و از همین جهت در آیه مورد بحث آنها را رجس نامیده، چون در آیات دیگری هم گمراهی را رجس خوانده، از آن جمله فرموده است: «وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقا حَرَجا کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّمآءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقیما،»[۱۲۲]آنگاه در آیه بعدی این معنا را که رجس بودن اینها ناشی از این است که عمل شیطانیست بیان نموده و میفرماید: «اِنَّما یُریدُ الشَّیْطنُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِاللّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ،»[۱۲۳] شیطان از دعوت به اینگونه اعمال جز شر شما را نمیخواهد، و لذا گفتیم رجس از اعمال شیطانی است.
خلاصه از آیات بیش از این استفاده نمیشود که شیطان تنها در افکار، آنهم در بعضی از موارد تسلط دارد و بس، و اگر هم در روایتی داشت شیطان مجسم شده و چیزیرا ساخته یا ساختن آنرا به بشر یادداده بیش از این دلالت ندارد که برای فکر بشر مجسم شده، و در فکرش تصرف کرده باشد.
«فَـاجْتَنِبُـوهُ لَعَـلَّکُـمْ تُفْلِحُـونَ»
گفتیم: یکی از وجوهی که نهی را در این آیه تأکید میکند - بعد از ذکر مفاسد - امر به اجتناب است، و این امر برای این است که نهی بهتر در دلها جایگیر شود، یکی دیگر از وجوه تأکید امید به رستگاری است، برای کسی که اجتناب کند، که خود شدیدترین مراتب تأکید را میرساند، زیرا این معنا را که: امید رستگاری نیست برای کسانی که از این عمل اجتناب نمیورزند، تثبیت میکند.
«اِنَّما یُریدُ الشَّیْطنُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِاللّهِ وَ عَنِالصَّلوةِ فَهَلْ اَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؟»
«و جز این نیست که شیطان میخواهد بوسیله شراب و قمار بین شما عداوت و خشم بیندازد و شما را از ذکر خدا و از نماز باز دارد، پس آیا دستبردار از آنها هستید» ؟![۱۲۴]
همانطوری که سابقاً اشاره شد سیاق این آیه بیان جمله «مِنْ عَمَلِ الشَّیْطان» یا «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطان» است، و معنایش این است که اینکه گفته شد این امور از عمل شیطانند یا هم رجس و هم از عمل شیطانند برای این است که شیطان هیچ غرضی از این اعمال خود یعنی خمر و میسر ندارد، مگر ایجاد عداوت و بغضاء بین شما، و اینکه به این وسیله شما را به تجاوز از حدود خدا و دشمنی با یکدیگر وادار کند، و در نتیجه بوسیله همین شراب و قمار و انصاب و ازلام شما را از ذکر خدا و نماز باز بدارد، و اینکه عداوت و بغضا را تنها از آثار شراب و قمار دانسته از این جهت است که این اثر در آن دو ظاهرتر است، چون معلوم است که نوشیدن شراب باعث تحریک سلسله اعصاب شده و عقل را تخدیر و عواطف عصبی را به هیجان در میآورد، و این هیجان اعصاب اگر در راه خشم و غضب بکار رود معلوم است که چه ثمرات تلخی به بار میآورد و بزرگترین جنایت را، حتی جنایاتی را که درندگان هم از ارتکاب آن شرم دارند برای شخص مست تجویز میکند، و اگر در مسیر شهوت و بهیمیت قرار گیرد معلوم است که سر به رسوایی در آورده و هر فسق و فجوری را چه درباره مال و عرض خود و چه درباره دیگران در نظرش زینت داده و او را به هتک جمیع مقدسات دینی و اجتماعی وا میدارد، دزدی و خیانت و دریدن پرده محارم خود و فاش کردن اسرار و ورود به خطرناکترین ورطههای هلاکت و امثال آن را در نظرش ناچیز جلوه میدهد، چنانکه آمار ممالک مترقی که نوشیدن مشروبات الکلی در بینشان رواج دارد نشان داده که درشتترین ارقام جنایات و حوادث ناگوار و فسق و فجورهای شرم آور و ننگین در اثر نوشیدن این آب آتشین است.
اما مَیْسِر که همان قِمار است آن نیز در ضرر و مفسده دست کمی از شراب ندارد زیرا قمار سعی و کوششی را که شخص در مدتهای طویل در راه جمع مال و بدست آوردن وجهه و آبرو بکار برده در کمترین مدت از بین برده و علاوه بر اینکه مال آدمی را تباه میسازد چه بسا عرض و آبرو و بلکه جان آدمی را هم در مخاطره قرار میدهد.
حال اگر در راه قمار پیروز شد و از این راه مالی بدست آورد تازه همین مال او را به یک انحرافهای دیگر دچار میسازد، و آن اینست که چون این مال را به زحمت کسب نکرده در راه صحیح هم خرج نمیکند، و سیر معتدلی را که تاکنون در زندگی صحیح و عاقلانه خود اتخاذ کرده بود تباه ساخته و او را مردی ولخرج و تنبل و اهل لهو و فجور میسازد، چنین کسی هیچ وقت حوصله اینکه مایحتاج زندگی خود را از راه مشروع بدست آورد نداشته و همواره در پی راههای نامشروع است، و همچنین اگر مغلوب شود و هستی خود را ببازد که همین بیپولی و زیانکاریش او را بهکینهتوزی نسبت به حریف قمار خود واداشته و در نتیجه یک عمر را به حسرت یا خشم و عصبانیت میگذراند.
این مفاسدی که گفته شد گر چه از آنجایی که کمتر به چشم اشخاص عوام و سادهلوح میخورد، و شاید یک یک آنها بیش از یکبار و دو بار مواجه با آنها نشود، از این جهت فسادش خیلی برای آنهاروشن نیست، و لیکن همین نادر است که اگر جلوگیری نشود غالب و این یکبار چند بار و ایناندک بسیار شده، رفته رفته کار جامعه را بجایی میکشاند و بلوایی از وحشیت در آن راه میاندازد، که هیچ چیز جز عواطف سرکش و وسوسه کشنده در آن حکومت نکند. پس، از آنچه تاکنون گفته شد این معنا روشن شد که حصری که از کلمه «اِنَّما» در آیه: «اِنَّما یُریدُ الشَّیْطنُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِاللّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ» استفاده میشود راجع به یک یک آن گناهان یعنی خمر و میسر و انصاب و ازلام نیست، بلکه راجع است به مجموع آنها مگر مفسده «جلوگیری از ذکر خدا و نمار» که از مفاسد همه و یک یک آنها است، نتیجتاً عداوت و بغضا مخصوص به شراب و قمار خواهد بود، و از این که در جمله «وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِاللّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ» نماز را جدای از ذکر خدا اسم برد، با اینکه نماز هم ذکر خداست، استفاده میشود که چون نماز فرد کامل از ذکر است، خدایتعالی اهتمام بیشتری به امر آن دارد، و در روایت صحیح از رسول اللّه وارد است که فرمود: نماز ستون دین است؛ و همچنین در آیات بسیار زیادی از قرآن کریم به این معنا اشاره شده است، بطوری که جا برای شک و تردید باقی نگذاشته است.
و اینکه در آیه مورد بحث ذکر را از نماز مقدم داشته برای این بوده است که تنها و تنها مقصود از دعوت الهی آن بوده است. آری، ذکر خدا خمیر مایه سعادت دنیا و آخرت، و روح زنده هر پیکرهای از عبادات است، کما اینکه در این آیات: «قالَ اهْبِطا مِنْها جَمیعا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّی هُدیً فَمَنِاتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لایَشْقی وَ مَنْاَعْرَضَ عَنْذِکْری فَاِنَلَهُمَعیشَةً ضَنْکا وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَالْقِیمَةِاَعْمی،»[۱۲۵]که مربوط است به اولین روز تشریع دین و خطاب است به آدم ابوالبشر، و همچنین در این آیات: «... َ وَ لکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ اباءَهُمْ حَتّی نَسُوا الذِّکْرَ وَ کانُوا قَوْمابُورا،»[۱۲۶] و در این آیه «فَـأَعْـرِضْ عَـنْ مَـنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ اِلاَّ الْحَیوةَ الدُّنْیا ذلِکَ مَبْلَغُهُـمْ مِنَ الْعِلْـمِ،»[۱۲۷] و ذکر خدا در این آیات در مقابل فراموشی او بکار رفته که مستلزم از یاد بردن عبودیت و انجام مراسم دینی است که جز انجام آن راه دیگری برای سعادت نفس نیست، چنانکه آیه شریفه «وَلا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوااللّهَ فَاَنْسیهُمْاَنْفُسَهُم،»[۱۲۸] هماشاره بههمینمعنا دارد.
دستور نهایی منع کامل شرابخواری
اما اینکه فرمود: «فَهَلْ اَنْتُمْمُنْتَهُونَ؟» استفهامی است توبیخی که مختصر دلالتی بر اینکه مسلمین آنروز خیلی گوش به فرمان خدا نبودهاند دارد، چون از آن استفاده میشود که نواهی دیگری را که قبل از این نهی بگوششان خورده اطاعت نکردهاند، این آیه یعنی: «اِنَّما یُریدُ الشَّیْطنُ اَنْ یُوقِعَ...» به منزله تفسیری است برای آیه «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیْهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما،» زیرا بیان میکند که نفع و گناهی که در آن آیه در خمر و میسر فرض شد طوری نیستند که روزی از هم جدا شده و تنها نفع آندوبماند، یا نفعش غالب شود، تا در نتیجه حلال گردد، و مانند دروغ مصلحتآمیز نیست که در عین اینکه گناه است ممکن است روزی نافع شود، و چه بسا روزی در اصلاح ذات بین و امثال آن نفعش بحدی برسد که بر ضررش غالب و در نتیجه حلال و جایز گردد، و تفسیر حرام بودنش از اینجاست که بعد از اینکه میفرماید: «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ،» آنگاه رجس بودن آنرا بوسیله کلمه «اِنَّما» حصر نموده و فرموده: «اِنَّما یُـریدُ الشَّیْطنُ اَنْ یُـوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْـرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِاللّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ،» این اعمال جز این نخواهد بود که هر وقت واقع شوند، رجس و پلید و عمل شیطانند، و شیطان هم جز اینکه بوسیله اینها بین شما عداوت و بَغضا بیندازد و شما را از نماز و یاد خدا غافل سازد غرض دیگری ندارد، و کوتاه سخن اینکه، هیچ امیدی به اینکه روزی نفع این اعمال از گناهش بیشتر و در نتیجه مباح شوند، نیست!
«وَ أَطیعُوا اللّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا...» تأکید امری است که قبلاً به اجتناب از این پلیدیها کرده بود، و وجه تأکید نخست این است که امر میکند به اطاعت خداوند سبحان که امر تشریع بدست اوست، و در ثانی به اطاعت رسول اللهی که اجرای دستورات شرع محول به اوست، و در ثالث به تحذیر صریح از مخالفت؛ و در این فقره: «فَاِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلغُ الْمُبینُ،» تأکیدی است که در آن معنای تهدید است، مخصوصاً از جهت اینکه میفرماید: «فَاعْلَمُوا» زیرا این خود اشاره است به اینکه شما مرتکبین خمر و میسر و غیره و نافرمانیهایخودرا یکنوع غلبه بر رسولاللّه پنداشتهاید، و نفهمیدید، یا فراموش کردید که رسول اللّه در این بین سود و زیانی ندارد، و جز رسانیدن پیغام و تبلیغ مأموریت خود وظیفه دیگری ندارد، و این نافرمانیها برگشتش به دشمنی با خدای تعالی است، و ندانستید که شما در حقیقت در مقام معارضه با ربوبیت پروردگار خود برآمدهاید!
این آیات در تحریم خمر و میسر و غیره مشتمل بر فنون مختلفی است از تأکید:
۱ ـ ابتدای به جمله «یآ اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» آنگاه بکار رفتن کلمه حصر «اِنَّما» سپس پلید خواندن آن گناهان، بعد از آن نسبت دادن آنها به عمل شیطان، و امر صریح به اجتناب و امید داشتن به رستگاری در دوری و اجتناب از آنها، بعد از آن بر شمردن مفاسد عمومی آنها یعنی عداوت و بغضا، و انصراف از نماز و ذکر خدا، سپس توبیخ مرتکبین به اینکه از نهی الهی متأثر و منتهی نمیشوند، آنگاه امر به اطاعت خدا و رسول و تحذیر از مخالفت، و بعد از همه اینها تهدید به اینکه اگر بار دیگر مرتکب شوند و از دستور خدا سرپیچی کنند بدانند که سرپیچیشان بعد از اتمام حجت و بلاغ مبین بوده است.
تکلیف شرابخواریهای قبل از تحریم
«لَیْـسَ عَلَی الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوا...» اینآیه جواباست از سؤال که ممکن است بهخاطر کسی بیاید و آن این است که بااین همه گناه که در این عمل است پس مؤمنینی که قبل از حرام شدن آن یا قبل از نزول این آیه مرتکب آن شدهاند تکلیفشان چیست؟ جواب میدهد اگر تقوا پیشه کنند خطری متوجهشان نیست.
سیاق آیه جز این را نمیپذیرد، برای اینکه جمله: «فیما طَعِمُـوا» مطلق است و قیدی هم در کلام نیست.
و از طرفی، آیه در مقام رفع خطر از این طعام مطلق است، و این مطلق را با این بیان:
«اِذَا مَااتَّقَوا وَءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ ثُمَّ اتَّقَوا وَ ءَامَنُوا ثُمَاتَّقَوا وَ اَحْسَنُوا،» مقید کرد به تقوا، و قدر متیقن از این تقوا که سه بار در آیه ذکر شده است، حق تقوا است، یعنی تقوای شدید!
آیه مورد بحث مانند آیات قبلی خود متعرض حال مسلمین است که مبتلای به شرب خمر بوده یا گاهگاهی آنرا مینوشیدهاند، و از راه قمار مال بدست آورده یا از گوشت قربانیان انصاب خوردهاند، گویا زبان حال این گونه اشخاص بعد از نزول آیات تحریم این بوده که تکلیف ما و سایر مسلمین که مثل ما هستند نسبت به گذشته و شرابهایی که خوردهایم و گناهانی که کردهایم چیست؟ و گویا این آیه جواب است از زبان حال آنها به اینکه حرجی بر آنها نیست، در صورتی که از مردان با ایمان و صالح و با تقوا و نیکوکار باشند، با ایمان باشند، یعنی به خدا و تمامی احکامی که بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نازل شده ایمان داشته باشند، صالح باشند، یعنی جز عمل نیکانجام ندهند، با تقواباشند، یعنی خود را در مسیر تقوا قرار دهند، نیکوکار باشندیعنی احسانکنندبه عمل کردن بر طبق احکامی که نازل شده است.
ظاهر اینکه فرمود: «ثُمَّ اتَّقَوا وَ آمَنُوا» این است که ایمان بعد از ایمان معتبر است، و مراد از آن همان ایمان تفصیلی است، یعنی ایمان به یک یک احکامی که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله از ناحیه پروردگار خود آورده، بطوری که یکی از آنها را انکار و رد نکند و در حقیقت در برابر اوامر و نواهی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تسلیم شود.
و ظاهر اینکه فرمود: «ثُمَّ اتَّقَوا وَ اَحْسَنوا» این است که میخواهد بحسب اعتبار ایمان بعد از ایمان را احسان بشمارد، و این اعتبار، اعتبار صحیحی است، چون احسان را دو معنا است، یکی همان انجام دادن عمل است به وجه حسن و نیکویش، و بدون اینکه در آن هیچگونه قصد سویی در کار باشد.
دوم احسانی است که به دیگران هم میرسد، و آن کارهای پسندیده است که چیزی از آن که خوش آیند باشد عاید غیر هم بشود.
تفوای دینی تنها با ایمان به خدا و تصدیق به حقانیت دین و بدون ایمان تفصیلی به یک یک احکام آن، حقش آنطور که باید ادا نمیشود، زیرا رد کردن و نپذیرفتن یکی از احکام دین در حقیقت رد کردن اصل دین است، و این ایمان تفصیلی هم وقتی در ادای حق تقوا کفایت میکند که توأم با عمل به آن احکام و به هر چه که از فعل و ترک اقتضاء دارند بوده باشد، و این جری عملی هم از راه انقیاد باشد، نه از روی نفاق، پس بر کسی که بخواهد برای آخرت خود توشه تقوا فراهم کند واجب است که ایمان به خدا آورده و عمل صالح کند، و نیز به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در یک یک احکامی که آورده ایمان بیاورد، و علاوه در تمامی این مراحل سلوکش بر سبیل احسان باشد.
و اما اینکه سه بار تقوا را تکرار کرد و مراحل سهگانه ایمان و عمل صالح و احسان را به آن تقیید نمود برای این بود که تأکید کند در اشاره به لزوم مقارنت این مراحل باتقوای واقعی و اینکه نباید در این مراحل هیچگونه غرضی غیر دینی در کار باشد.
تقوا یک مقام خاص دینی و معنوی نیست بلکه حالتی است روحی که شامل تمامی مقامات معنوی میشود، به این معنا که برای هر درجه و مقامی از مقامات معنوی، تقوایی است مخصوص به خود آن مقام.
پس ملخص آنچه گذشت این شد که مراد از آیه شریفه «لَیْـسَ عَلَی الَّذینَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصّلِحتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوا...» این است که بر کسانی که ایمان آورده و عمل صالح نمودهاند نسبت به آنچه از شراب نوشیده و یا از سایر محرمات مرتکب شدهاند حرجی نیست، اما بهشرطیکه علاوهبر ایمان و عمل صالحشان در جمیع مراحل واطوار خود ایمان به خدا و رسول و احسان در عمل را دارا باشند، و جمیع واجبات را انجام داده و از جمیع محرمات پرهیزکار باشند.
با داشتن چنین فضایلی اگر قبل از نزول آیه تحریم و رسیدنش بگوششان و یا قبل از اینکه معنای آن را فهمیده باشند به یکی از این پلیدیها که عمل شیطان است مبتلا بودهاند، حرجی بر آنها نیست و خدای تعالی از گناهان گذشته آنان صرفنظر نموده است.
این آیات آخرین آیاتی هستند که در باب تحریم شراب نازل شده، و نیز استفاده میشود که بعضی از مسلمین در ایام بعد از آیات اول تحریم و قبلاز این آیات دست از عمل زشت خود بر نداشته بودهاند؛ و نیز به دست میآید که بعد از نزول این آیات سؤال شده است از حال کسی که قبلاز تحریمشراب به شرب آن مبتلابودهاند، و لابد کسانیبودهاندکه ابتلای شان به این عمل قبل از نزول تحریم بوده، و کسانی بعد از نزول و قبل از فهمیدن آن، و اشخاصی بعد از نزول و بعد از فهمیدن معنای آن بدون هیچ عذری، و جواب این چند طایفه طوری داده شده که هر طایفهای حکم مسئلهاش بحسب خصوص حال خودش معلوم شود، پس کسی که با داشتن ایمان و احسان و در چنین حالی آنرا چشیده (و مسلماً کسی است که قبل از تحریم و یا از روی جهل نوشیده) حرجی بر او نیست، و کسی که در غیر این شرایط و بدون عذر مرتکب شده حکمش غیر این است.
زمان تحریم شراب
از آیات راجع به خمر استفاده میشود که شراب در مکه و قبل از هجرت تحریم شده، چنانکه آیه: «قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاِْثْمَ وَ الْبَغْیَ،» دلالت بر این معنا دارد، چون این آیه مکّی است و اگر ضمیمه شود به آیه «یَسْئَلُونَکَ عَنِالْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فیْهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما،» که آیهایست مدنی در اوایل هجرت نازل شده است، شکی باقی نمیماند که در اوایل هجرت، شراب بر مسلمین تحریم بوده است.
اگر سیاق آیات مورد بحث مخصوصاً جمله «فَهَلْ اَنْتُمْمُنْتَهُونَ» و آیه «لَیْـسَ عَلَیالَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوآااِذَا مَااتَّقَوا...» را مورد دقت قرار دهیم جای هیچشبهه باقینمیماندکه ابتلای عدهایاز مسلمین بهاین عمل درایامیکهآیه سوره بقره نازل شده و هنوز آیات مائده نازل نشده بوده از باب دنباله عادت زشت قبلی بوده است، عیناً مانند همخوابگی با زنان بوده است در شبهای ماه رمضان، که چون سابقاً عادت بر این عمل داشتهاند دشوارشان بود که در شبهای ماه رمضان از آن صرفنظر کنند، و مرتکب عصیان میشدهاند، تا اینکه آیه «اُحِـلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیامِ الرَّفَثُ اِلی نِسائِکُـمْ هُنَّ لِباسٌ لَکُـمْ وَ اَنْتُـمْ لِباسٌ لَهُـنَّ عَلِمَ اللّهُ اَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتانُونَ اَنْفُسَکُـمْ فَتابَ عَلَیْکُـمْ»[۱۲۹]نازل شد و حکم قبلی را نسخ کرد.
و کوتاه سخن اینکه، آیات قرآن مجید درباره اینکه شراب در اسلام و قبل از هجرت تحریم شده است تصریح و تنصیص دارد، و آیه سوره مائده جز بمنظور تأکید و تشدید در تحریم قبلی و تحریک مردم در انقیاد و اینکه در انتها از این نهی الهی و اقامه حکم حرمت سهلانگاری نکنند، نازل نشده است.
تحریم شراب در همه ادیان
در کافی و تهذیب به اسناد خود از امام ابی جعفر علیهالسلام نقل میکنند که فرمود: خدای تعالی هیچ پیغمبری را مبعوث نفرمود مگر اینکه در علمش گذشته بود، که وقتی دین او کامل شود کمال دین او مستلزم تحریم شراب خواهد بود، و همیشه شراب حرام بوده است، چیزی که هست طرز تحریم در بین مردم در شریعت هر پیغمبری نسبت به اول بعثت و آخر آن مختلف بوده، اول بطور ملایم سپس بطور جزم و قطع، چون اگر از همان بار اول آن را تحریم میکردند، و شدت عمل بخرج میدادند مردم زیر بار نرفته و بطور کلی رشته را پاره میکردند، و نیز حضرت ابی جعفر علیهالسلام فرمود: کسی به قدر خدای تعالی در رفتار خود رعایت رفق و مدارا را نمیکند، و این هم از رفق خدای تعالی است که تکلیف را به تدریج و به ملایمت در بین بندگان خود اجرا مینماید، چون میداند اگر یکباره تکلیف را بدوش آنان بگذارد هلاک و گمراه میشوند.
روایات مربوط به تحریم شراب و قمار
در کافی به سند خود از عطاء بن یسار از ابی جعفر علیهالسلام نقل میکند که فرمود: رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرموده است: هر مسکری حرام و هر مسکری خمر است.
مؤلف: این روایت از طرق اهل سنت از عبداللّه بن عمر از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نقل شده، و لفظ آن چنین است: هر مسکری خمر و هر خمری حرام است و بیهقی و دیگران آنرا نقل کردهاند و از طریق ائمه اهل بیت علیهالسلام نقل این روایت که: هر مسکری حرام و هر چیزی که با آن قمار شود میسر است، به حد استفاضه[۱۳۰] رسیده است.
و در تفسیرعیاشی از ابی الصباح از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرموده: من از آن جناب از نبیذ و خمر پرسیدم که آیا هر دو به یک منزلت و هر دو حرامند؟ فرمود: نه، نبیذ به منزله خمر نیست، زیرا خدای تعالی خمر را حرام کرده چه کم باشد و چه زیاد، کما اینکه میته و خون و گوشت خوک کم و زیادش را حرام نموده، و رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله از هر مشروبی مسکرش را تحریم کرده، و البته هرچه را که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تحریم کند خدا تحریم کرده است.
و در کافی و تهذیب به اسناد خود از امام موسی بن جعفر علیهالسلام نقل کرده که فرمود: خدای تعالی شراب را حرام نکرده از جهت اینکه با اسم آن دشمن است، بلکه آن را تحریم فرموده برای خاطر آثار سوء و عاقبت وخیم آن، بنابراین هر چیزی که در اثر و عاقبت سوء با آن شریک باشد آن هم خمر و حرام است.
و در روایت دیگری است که هر چیزی که کار خمر را بکند خمر است.[۱۳۱]
تحریم زنا
به زنا نزدیک نشوید
«وَ لا تَقْـرَبُـوا الزِّنی اِنَّـهُ کانَ فاحِشَـةً وَ ساءَ سَبیلاً»
«و نزدیک زنا مشوید که زنا همیشه فاحشه بوده و روشی زشت است»[۱۳۲]
این آیه از زنا نهی میکند و در حرمت آن مبالغه کرده است، چون نفرموده اینکار را نکنید، بلکه فرموده نزدیکش هم نشوید، و این نهی را چنین تعلیل کرده که این عمل فاحشه است، و زشتی و فحش آن صفت لاینفک و جداییناپذیر آن است، به طوری که در هیچ فرضی از آن جدا نمیشود، و با تعلیل دیگر که فرمود: «وَ ساءَ سَبیلاً»، فهماند که این روش روش زشتی است که به فساد جامعه، آن هم فساد همه شئون اجتماع منجر میشود، و به کلی نظام اجتماع را مختل ساخته و انسانیت را به نابودی تهدید میکند، و در آیهای دیگر در عذاب مرتکبین آن مبالغه نموده و در ضمن صفات مؤمنین فرموده «... وَ لا یَـزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ اَثاما یُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یَوْمَ الْقِیمَةِ وَ یَخْلُدْ فیهِ مُهانا.»[۱۳۳]
گفتاری پیرامون حرمت زنا
این بحثی که عنوان میکنیم بحثی است قرآنی و اجتماعی، همه میدانیم که هر یک از جنس نر وماده نوع بشر وقتی به حد رشد رسید - در صورتی که دارای بنیهای سالم باشد - در خود میلی غریزی نسبت به طرف دیگر احساس میکند، و البته این مسئله غریزی منحصر در افراد انسان نیست، بلکه در تمامی حیوانات نیز این میل غریزی را مشاهده میکنیم.
علاوه براین همچنین مشاهده میکنیمکه هریک از این دو طرف مجهز بهجهاز و اعضاء و قوایی است که او را برای نزدیک شدن به طرف مقابلش وادار میکند.
اگر در نوع جهاز تناسلی این دو طرف به دقت مطالعه و بررسی کنیم جای هیچ تردیدی باقی نمیماند که این شهوت غریزی بوده و وسیلهای است برای توالد و تناسل که خود مایه بقاء نوع است.
علاوه بر جهاز تناسلی، انواع حیوانات، از آن جمله انسان، به جهازهای دیگری نیز مجهز است که باز دلالت دارند بر اینکه غرض از خلقت جهاز تناسلی همان بقاء نوع است، یکی از آنها محبت و علاقه به فرزند است، و یکی دیگر مجهز بودن ماده هر حیوان پستاندار به جهاز شیرساز است تا طفل خود را برای مدتی که بتواند خودش غذا را بجود و فرو ببرد و هضم کند شیر بدهد و از گرسنگی حفظ نماید، همه اینها تسخیرهایی است الهی که به منظور بقاء نوع جنس نر را مسخّر ماده، و ماده را مسخر نر کرده، جهاز تناسلی طرفین را مسخّر و دلهای آنان را و و و همه را مسخر کرده تا این غرض تأمین شود.
و به همین جهت میبینیم انواع حیوانات با اینکه مانند انسان مجبور به تشکیل اجتماع و مدنیت نیستند و به خاطر این که زندگیشان ساده و حوایجشان مختصر است، و هیچ احتیاجی به یکدیگر ندارند معذلک گاه گاهی غریزه جنسی وادارشان میکند که نر و ماده با هم اجتماع کرده و عمل مقاربت را انجام دهند، و نه تنها انجام بدهند و هر یک دنبال زندگی خویش را بگیرند، بلکه به لوازم این عمل هم ملتزم شوند، و هر دو در تکفل طفل و یا جوجه خود و غذا دادن و تربیت آن پایبند باشند، تا طفل و یا جوجهشان به حد رشد برسد، و به اداره چرخ زندگی خویش مستقل گردد.
و نیز به همین جهت است که میبینیم از روزی که تاریخ، زندگی بشریت و سیره و سنت او را سراغ میدهد سنت ازدواج را هم که خود یک نوع اختصاص و رابطه میان زن و شوهر است سراغ میدهد، همه اینها ادله مدعای ما است، زیرا اگر غریزه، تناسل بشر را به اینکار وانمیداشت بایدتاریخ سراغ دهدکه در فلان عصرنظامی درمیان زن و شوهرها نبوده، آری مسئله اختصاص یک زن به شوهر خود، اصلی طبیعی است که مایه انعقاد جامعه انسانی میگردد، و جای هیچ تردید نیست که ملتهای گوناگون بشری در گذشته هر چند هم که دارای افراد فراوان بودهاند بالاخره به مجتمعات کوچکی به نام خانواده منتهی میشدند.
همیناختصاص باعث شده که مردان، زنان خود را مال خود بدانند، و عیناً مانند اموال خود از آن دفاع کنند، و جلوگیری از تجاوز دیگران را فریضه خود بدانند همانطور که دفاع از جان خود را فریضه میدانند، بلکه دفاع از عرض را واجبتر دانسته گاهی جان خودراهم بر سر عرض و ناموس خود از دست بدهند. به همین جهت است که میبینیم در همه اعصار نوع بشر نکاح و ازدواج را مدح کرده و آن را سنت حسنه دانسته، و زنا را نکوهش نموده فی الجمله آنرا عملی شنیع معرفی کردهاند و گناهی اجتماعی و عملی زشت دانستهاند، بطوری که خود مرتکب نیز آنرا علنی ارتکاب نمیکند، هر چند بطوری که در تاریخ امم و اقوام دیده میشود در بعضی از اقوام وحشی آنهم در پارهای از اوقات و در تحت شرایطی خاص در میان دختران و پسران و یا بین کنیزان معمول بوده است. پس اینکه میبینیم تمامی اقوام و ملل در همه اعصار این عمل را زشت و فاحشه خواندهاند برای این بوده که میفهمیدند این عمل باعث فساد انساب و شجرههای خانوادگی و قطع نسل و ظهور و بروز مرضهای گوناگون تناسلی گشته و همچنین علاوه بر این باعث بسیاری از جنایات اجتماعی از قبیل آدم کشی و چاقو کشی و سرقت و جنایت و امثال آن میگردد، و نیز باعث میشود عفت و حیاء و غیرت و مودت و رحمت در میان افراد اجتماع جای خود را به بی عفتی و بیشرمی و بی غیرتی و دشمنی و شقاوت بدهد.
با همه اینها، تمدنی که ممالک غربی در این اعصار به وجود آودهاند، از آنجایی که صرفاً بر اساس لذت جویی و عیاشی کامل و برخورداری از مزایای زندگی مادی و نیز آزادی افراد در همه چیز بنا نهاده شده و آزادی را جز در آن اموری که مورد اعتنای قوانینمدنی است سلب نکرده و حتیکار رابه جایی رساندهاند که تمامی آداب قومی و مرزهای دینی و اخلاقی و شرافتانسانی را کنار گذاشته افراد را در هر چیزکه میل داشته باشند و در هرعملی هر چه هم که شنیع باشد آزاد گذاشتهاند و گذشته از بعضی شرائط جزیی که در پارهای موارد مخصوص، اعتبار کردهاند دیگر هیچ اعتنایی به آثار سوء این آزادی بی قید و شرط افراد ندارند، و قوانین اجتماعی را هم بر طبق خواسته اکثر مردم تدوین میکنند.
نتیجه چنین تمدنی اشاعه فحشاء میان مردان و زنان شده و حتی تا داخل خانهها در میان مردان صاحب زن و زنان صاحب شوهر و حتی نسبت به محارم سرایت نموده و شاید دیگر کسی دیده نشود که از آثار شوم این تمدن، سالم مانده باشد، بلکه به سرعت، اکثریت را با خود همراه کرده است، و یکی از آثار شومش این است که صفات کریمهای که هر انسان طبیعی، متّصف بدان است و آن را برای خود میپسندد و همه آنها از قبیل عفت و غیرت و حیاء آدمی را به سنت ازدواج سوق میدهد، رفته رفته ضعیف گشته است، تا آنجا که بعضی از فضایل مسخره شده است، و اگر نقل پارهای از کارهای زشت خودش شنیع و زشت نبود، و اگر بحث ما قرآنی و تفسیر نبود آماری را که پارهای از جراید منتشر کردهاند اینجا نقل میکردیم تا مدعای ما ثابت گردد، که آثار شوم این تمدن تا چند درصد افراد بشر را آلوده کرده است.
و اما شریعتهای آسمانی بطوری که قرآن کریم بدان اشاره میکند و تفسیر آیات آن در سوره انعام آیه ۱۵۱ تا آیه ۱۵۳ گذشت، همه از عمل زشت زنا به شدیدترین وجه نهی میکردهاند، در میان یهود قدغن بوده، از انجیلها هم بر میآید که در بین نصاری نیز حرام بوده است، در اسلام هم مورد نهی قرار گرفته و جزء گناهان کبیره شمرده شده است، و البته حرمتش در محارم چون مادر ودختر و خواهر و عمه و خاله شدیدتر است، و همچنین در صورت احصان یعنی در مورد مردی که زن داشته و زنی که شوهر داشته باشد حرمتش بیشتر است و در غیر صورت احصان حدود سبکتری دارد مثلاً اگر بار اول باشد صد تازیانه است و در نوبت سوم و چهارم یعنی اگر دو یا سه بار حد خدایی بر او جاری شده باشد و باز هم مرتکب شود حدش اعدام است، و اما در صورت محصنه بودن در همان نوبت اول باید سنگسار شود.
و در آیه مورد بحث، به حکمت حرمت آن اشاره نموده و در ضمن نهی از آن، فرموده به زنا نزدیک نشویدکه آن فاحشه و راه بدی است. اولاً آن را فاحشه خوانده، و در ثانی به راه بد توصیفش کرده که مراد از آن - و خدا داناتر است - سبیل بقاء است، همچنانکه از آیه «اَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبیلَ»[۱۳۴] نیز بر میآیدکه مقصود از راه همان راه بقاء نسل است، و معنایش این است که آیا شما درآمیختن با زنان را که راه بقای نسل و بوجود آوردن نظام جامعه خانوادگی، که محکمترین وسیله است برای بقای مجتمع مدنی، از هم میگسلید؟
آری با باز شدن راه زنا روز به روز میل و رغبت افراد به ازدواج کمتر میشود، چون با اینکه میتواند از راه زنا حاجت جنسی خود را برآورد داعی ندارد اگر مرد است محنت و مشقت نفقه عیال، و اگر زن است زحمت حمل جنین و تربیت او را تحمل نموده و با محافظت و قیام به واجبات زندگیش، جانش به لب برسد، با اینکه غریزه جنسی که محرک و باعث همه اینها است از راه دیگر هم اقناع میشود، بدون اینکه کمترین مشکل و تعبی تحمل کند، همچنانکه میبینیم دختر و پسر جوان غربیهمینکار را میکند و حتی به بعضی از جوانهای غربی گفتهاند که چرا ازدواج نمیکنی؟ در پاسخ گفته است: چکار به ازدواج دارم، تمام زنهای این شهر از آن من میباشد! دیگر ازدواج چه نتیجهای دارد؟ تنها خاصیت آن مشارکت و همکاری در کارهای جزیی خانه است که آن هم مانند سایر شرکتها است که با اندک بهانهای منجر به جدایی شریکها از همدیگر میشود و این مسئله امروزه بخوبی در جوامع غربی مشهود است.
و اینجاست که میبینیم ازدواج را به یک شرکت تشبیه کردهاند که بین زن و شوهر منعقد میشود و آن را تنها غرض و هدف ازدواج میشمارند، بدون اینکه حسابی برای تولید نسل و یا برآوردن خواستههای غریزه باز کنند، بلکه اینها را از آثار مترتبه و فرع بر شرکت در زندگی میدانند، در نتیجه اگر توافق در این شرکت ادامه یافت که هیچ وگرنه از اولاد و مسئله غریزه طبیعی صرفنظر میکنند.
همه اینها انحرافهایی است از راه فطرت، و ما اگر در اوضاع و احوال حیوانات و انواع مختلف آنها دقت کنیم خواهیم دید که حیوانات غرض اصلی و بالذات از ازدواج را، ارضاء غریزه تحریک شده، و پدید آوردن نسل و ذریه میدانند.
همچنانکه دقت در وضع انسان در اولین باری که این تمایل را در خود احساس میکند ما را به این حقیقت میرساند که هدف اصلی و تقدمی که او را به این عمل دعوت میکند همان ارضای غریزه است، که مسئله تولید نسل دنبال آن است.
و اگر محرک انسان به این سنت طبیعی، مسئله شرکت در زندگی و تعاون در ضروریات حیات، از خوراک و پوشاک و آشیانه و امثال آن بود، ممکن بود مرد این شرکت را با مردی مثل خود، و زن با زنی مثل خود برقرار کند، و اگر چنین چیزی ممکن بود و دعوت غریزه را ارضاء میکرد باید در میان جوامع بشری گسترش مییافت و یا حداقل برای نمونه هم که شده، در طول تاریخ در میان یکی از جوامع بشری صورت میگرفت و میان دو مرد ودو زن حتی احیاناً چنین شرکتی برقرار میشد و در تمام طول تاریخ و در همه جوامع مختلف بشری به یک طریقه و روش جریان نمییافت و اصلاً چنین رابطهای میان دو طبقه اجتماع یعنی طبقه مردان از یکطرف و زنان از طرف دیگر برقرار نمیشد.
و از طرفی دیگر اگر این روش غربیها ادامه پیدا نموده و روز به روز به عدد فرزندان نامشروع اضافه شود، مسئله مودت و محبت و عواطفی که میان پدران و فرزندان است به تدریج از بین رفته و باعث میشود که این رابطه معنوی از میان پدران نسبتبهفرزندانرختبربندد، و وقتی چنینرابطهای باقینماند قهراً سنت ازدواج از میان جامعه بشر کنار رفته و بشر رو به انقراض خواهد نهاد، همه اینها که گفتیم نمونههایش در جامعههای اروپایی خودنمایی میکند.
یکی از تصورات باطل این است که کسی تصور کندکه کار بشر در اثر پیشرفتهای فنی به زودی به جایی برسد که چرخ زندگی اجتماعی خود را با اصول فنی و طرق علمی بچرخاند، بدون اینکه محتاج به کمک غریزه جنسی شود، یعنی فرزندان را به وجود آورد بدون اینکه اصلاً احتیاجی به رابطه به اصطلاح معنوی و محبت پدری و مادری باشد، مثلاینکه جایزههایی مقرر کنند برای کسانی که تولید نسل کنند و پدران به خاطر رسیدن بهآن جوایز فرزند تحویلدهند! همچنانکهدربعضیازممالکامروزمعمول شده است، غافلاز اینکه جایزه قراردادن و یا هرقانون و سنتدیگری مادام که در نفوس بشر ضامن اجراء نداشته باشد دوام پیدا نمیکند، قوانین در بقای خود از قوا و غرایز طبیعی انسان کمک میگیرد، نه به عکس که اگر غرایز باطل شد نظام اجتماع باطل میشود.
حیات اجتماع قائم بافراد اجتماع است، و قوام قوانین جاری بر این است که افراد آن را بپذیرند و بدان رضایت دهند، و آن قوانین بتواند پاسخگوی جامعه باشد، با این حال چگونه ممکن است قوانینی در جامعهای جریان یابد و دوام پیدا کند که قریحه جامعه خواستار آن نبوده و دلها پذیرایش نباشد.
پس حاصل کلام این شد که باطل شدن غریزه طبیعی و غفلت اجتماع بشری از غایت و هدف اصلی آن، انسانیت را تهدید به نابودی میکند، و به زودی هم کارش را بدینجا خواهد کشانید، و اگر هنوز چنین خطری کاملاً محسوس نشده برای این است که هنوز عمومیت پیدا نکرده است.
علاوه بر مطالب مذکور این عمل زشت و پست اثر دیگری هم از نظر شریعت اسلامی دارد، و آن برهم زدن انساب و رشته خانوادگی است، که با گسترش زنا، دیگر جایی برای احکام نکاح و ارث باقی میماند.
روایات وارده در شناعت زنا
در اَلدُّرُ الْمَنْثُور است که ابن ابی حاتم از قتاده و او از حسن روایت کرده که در ذیل آیه «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی اِنَّهُ کانَ فاحِشَةً،» گفته است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بارها میفرمود: بنده خدا در حینی که زنا میکند ایمان به خدا ندارد، و در حینی که بهتان میزند ایمان به خدا ندارد، و در حینی که دزدی میکند ایمان به خدا ندارد، و در حینی که شراب میخورد ایمان به خدا ندارد، و در حینی که خیانت میکند ایمان به خدا ندارد، پرسیدند: یا رسول اللّه به خدا سوگند ما خیال میکردیم این کارها با ایمان سازگار است، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود اگر یکی از این کارها از آدمی سربزند ایمان از قلبش بیرون میرود، و اگر توبه کند توبهاش قبول میشود.
مؤلف: از طرق اهل بیت علیهالسلام هم چنین مضمونی رسیده که روح ایمان در حین معصیت از آدمی جدا میشود.[۱۳۵]
(توجه شود: در این مبحث فقط آیات تحریم زنا و سایر محرمات ذکر شده است، و آیاتی که از زنا و سایر منهیات نهی میکنند در مجلد مربوط به «امرها و نهیهای خدا» آمده است)
تحریم ربا و ربا خواری در قرآن
تشریع تحریم ربا
«یا اَیُّهَـاالَّذینَ امَنُـوا لا تَأْکُلُـوا الرِّبوا اَضْعافا مُضاعَفَـةً وَ اتَّقُوااللّهَ لَعَلَّکُـمْ تُفْلِحُـونَ»
«ای کسانی که به دین اسلام گرویدهاید ربا مخورید که دائم سود بر سرمایه افزایید تا چند برابر شود و از خدا بترسید و این عمل زشت را ترک کنید، باشد که سعادت و رستگاری یابید،»[۱۳۶]
«وَ اتَّقُوا النّارَ الَّتی اُعِدَّتْ لِلْکافِـرینَ»
«و بپرهیزید از آتش عذابی که برای کیفر کافران افروختهاند».[۱۳۷]
این آیه حرمت ربا را تشریع کرده است، خدای تعالی در آیه مورد بحث گرفتن ربا را تعبیر بهخوردن آن نموده، و کلمه اَضْعافا مُضاعَفَةً اشاره است به وضعی که غالب رباخواران دارند، چون اصولاً وضع ربا و طبیعت آن این است که مال ربادهنده را نابود کرده، ضمیمه مال رباخوار میکند، و آن را چندین برابر میسازد.
و در جمله «وَ اتَّقُوا النّارَ الَّتی اُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ» اشارهای است به اینکه ربا خوار کافر است، همچنان که در سوره بقره در آیات مربوط به ربا نیز این اشاره را آورده و فرموده: «وَ اللّهُ لایُحِبُّ کُلَّ کَفّارٍ اَثیمٍ.»[۱۳۸]خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref>
یَمْحَـقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُـرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللّـهُ لا یُـحِبُّ کُـلَّ کَفّـارٍ اَثیم،»
«خدا ربا را (که مردم به منظور زیاد شدن مال مرتکب میشوند) پیوسته نقصان میدهد، و به سوی نابودیش روانه میکند، و در عوض صدقات را نمو میدهد، و خدا هیچ کافر پیشه دل به گناه آلوده را دوست نمیدارد،»[۱۳۹]
«اِنَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ وَ اَقامُواالصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِـمْ وَ لا خَـوْفٌ عَلَیْهِـمْ وَ لا هُـمْ یَحْزَنُـونَ،»
«محققا کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام میدهند و نماز بپا داشته، و زکات میدهند، اجرشان نزد پروردگارشان است (چون دنیا ظرفیت آجر اینگونه اعمال را ندارد) نه ترسی بر آنان هست و نه اندوهگین میشوند،»[۱۴۰]
«یا اَیُّهَـا الَّذینَ امَنُـوا اتَّقُـوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ،»
«هان! ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا پروا کنید، و آن زیادی مال را که در اثر ربا به دست آمده رها کنید، اگر دارای ایمانید،»[۱۴۱]
«فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤوُسُ اَمْـوالِکُمْ لاتَظْمُـونَ وَ لاتُظْلَمُـونَ،»
«حال اگر نکنید باید بدانید که در حقیقت اعلان جنگ با خدا و رسول دادهاید، و اگر توبه کنید اصل سرمایه تان حلال است، نه ظلم کردهاید و نه به شما ظلمی شده است،»[۱۴۲]
«وَ اِنْ کانَ ذوُ عُسْـرَةٍ فَنَظِـرَةٌ اِلی مَیْسَـرَةٍ وَ اَنْ تَصَـدَّقُـوا خَیْـرٌ لَکُـمْ اِنْ کُنْتُـمْ تَعْلَمُـونَ،»
«و اگر بدهکار شما در تنگی و فشار است باید مهلتش دهید، تا هر وقت داشت بدهد البته اگر تصدق کنید برایتان بهتر است اگر اهل عمل باشید،»[۱۴۳]
«وَ اتَّقُوا یَوْما تُرْجَعُونَ فیهِ اِلَیاللّهِ ثُـمَّ تُـوَفّـی کُـلُّ نَفْـسٍ ماکَسَبَـتْ وَ هُـمْ لا یُظْلَمُونَ،»
«و بترسید از روزی که در آن روز به سوی خدا برمیگردید، و آن وقت تمامی اعمالتان به شما برگردانده میشود، بدون اینکه به احدی ظلم شود!»[۱۴۴]
این آیات در مقام تأکید حرمت ربا و تشدید بر رباخواران است، نه اینکه بخواهد ابتداء ربا را حرام کند، چون لحن تشریع، لحن دیگر است، آن آیهای که میتوان گفت حرمت ربا را تشریع کرده آیه زیر است که میفرماید: «یا اَیُّهَاالَّذینَ امَنُوا لاتأْکُلُوا الرِّبوا اَضْعافا مُضاعَفَـةً.»
آری آیات مورد بحث مشتمل بر آیهای نظیر «یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ،» که لحن تشریع دارد میباشد، و از سیاق آن بر میآید مسلمانان از آیه سوره آل عمران که ایشان را نهی میکرده منتهی نشده بودند و از رباخواری دست بر نداشته بودند، و بلکه تا اندازهای همچنان در بینشان معمول بود، لذا خدای سبحان در این سوره نیز برای بار دوم به آنان دستور میدهد که از ربا خواری دست بر دارند، و آنچه از ربا که در ذمه بدهکاران مانده نگرفته و مطالبه ننمایند. از همینجا روشن میشود که جمله «فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّـهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَی اللّهِ...» چه معنایی میدهد، و تفصیلش خواهد آمد.
قبل از آنکه آیه سوره آل عمران نازل شود سوره روم نازل شده بود، چون سوره روم در مکه نازل شده، در آنجا میفرماید: «وَ ما اتَیْتُمْ مِنْ رِبا لِیَرْبُوَا فی اَمْوالِ النّاسِ فَلایَرْبُوا عِنْدَاللّهِ وَ مااتَیْتُمْ مِنْزَکوةٍ تُریدُونَ وَجْهَاللّهِ فَاُوُلآئِکَ هُمُالْمُضْعِفُونَ،» (۳۹/روم) از اینجا این معنا روشن میشود که مسئله ربا خواری از همان اوایل بعثت رسول خدا و قبل از هجرت عملی منفور بود، تا آنکه در آیه سوره آل عمران صریحاتحریم و سپس درآیه سوره بقره (یعنی همین آیات مورد بحث) درباره آن تشدید شده است، چون همانطورکه گفتیم از سیاق این آیات کاملاً استفاده میشود که قبلاً درباره آن نهی شده بود، و نیز روشن میشود که آیات مورد بحث بعد از آیات سوره آلعمران نازلشده است.
علاوه بر اینکه حرمت ربا بنا به حکایت قرآن کریم در بین یهود معروف بوده، چون قرآن کریم درباره آنان میفرماید: «وَ اَخْذِهِمُ الرِبّوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ،»[۱۴۵]و نیز آیهای که قرآن مجید از یهودیان، نقل میکند که میگفتند: «لَیْسَ عَلَیْنا فِی الاُْمِّیّینَ سَبیلٌ،»[۱۴۶] اشارهای به این معنا دارد با در نظر گرفتن اینکه قرآنکریم کتابیهود را تصدیق کرده و در مورد ربا نسخ روشنیننموده، دلالت دارد بر اینکه ربا در اسلام حرام بوده است.
تقابل ربا با انفاق و صدقه
و این آیات یعنی آیات مورد بحث با آیات قبلش (که درباره انفاق است) بی ارتباط نیست، همچنانکه از جمله «یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ» و جمله «وَ اَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ»[۱۴۷]که در ضمن این آیات آمده، این ارتباط فهمیده میشود، همچنانکه در سوره روم و آل عمران نیز مسئله ربا مقارن با مسئله انفاق و صدقه واقع شده است، بعلاوه دقت در آیات نیز این ارتباط را تأیید میکند زیرا رباخواری درست ضد و مقابلانفاق و صدقهاست، چون رباخوار، پول بلا عوض میگیرد، و انفاقگر پول بلاعوض میدهد، و نیز آثار سویی که بر رباخواری بار میشود درست مقابل آثار نیکی است که از صدقه و انفاق به دست میآید، آن اختلاف طبقاتی و دشمنی میآورد، و این بر رحمت و محبت میافزاید، آن خون مسکینان را به شیشه میگیرد و این باعث قوام زندگی محتاجان و مسکینان میشود، آن اختلاف در نظام و ناامنی میآورد و این انتظام در امور و امنیت.
شدیدترین لحن خدا علیه ربا خواران
خدای سبحان در این آیات در امر رباخواری شدتی به کار برده که درباره هیچیک از فروع دین این شدت را به کار نبرده است، مگر یک مورد که سختگیری در آن نظیر سختگیری در امر ربا است، و آن این است که: مسلمانان، دشمنان دین را بر خود حاکم سازند، و اما بقیه گناهان کبیره هر چند قرآن کریم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها سختگیری هم کرده، ولیکن لحن کلام خدا ملایمتر از مسئله ربا و حکومت دادن دشمنان خدا بر جامعه اسلامی است، و حتی لحن قرآن در مورد زنا و شرب خمر و قمار و ظلم و گناهانی بزرگترازاین، چون کشتنافراد بیگناه، ملایمترازاین دوگناهاست.
و این نیست مگر برای اینکه فساد آن گناهان از یک نفر و یا چند نفر تجاوز نمیکند، و آثار شومش تنها بعضی از ابعاد زندگانی را در بر میگیرد و آن عبارت است از فساد ظاهر اجتماع، و اعمال ظاهری افراد، به خلاف ربا و حکومت بی دینان که آثار سوئش بنیان دین را منهدم میسازد، و آثارش را به کلی از بین میبرد و نظام حیات را تباه میسازد، و پردهای بر روی فطرتانسانی میافکند، و حکمفطرت را ساقط میکند و دین را بهدستفراموشیمیسپارد، کهانشاءاللّهتوضیح این معانیرا تااندازهای خواهیم داد.
عبرت تاریخ درباره تسلط رباخواران و دوستی با دشمنان اسلام
جریان تاریخ نیز این نظریه قرآن را تصدیق کرده، و شهادت میدهد که امت اسلام از اوج عزت به پایینترین درجه ذلت نیفتاد، و مجد و شرفش به غارت نرفت و فاقد مال و عرض و جان خود نشد، مگر وقتی که در امر دین خود سهل انگاری کرد، و دشمنان دین را دوست خود گرفته، زمام امر حکومت خود را به دست ایشانسپرد وکارشبهجایی رسیدکه نه مالک مرگخود بود، و نهمالکزندگیاش، نه اجازه مییافت تا بمیرد و نه فرصت پیدا میکرد تا از مواهب و نعمتهای زندگانی برخوردار گردد، لذا دین از میان مسلمانان رخت بر بست، و فضائل نفسانی از میان آنان کوچ نمود.
رباخواران به جمع کردن اموال و انباشتن ثروت پرداختند و در راه به دست آوردن جاه و مقام با یکدیگر مسابقه گذاشتند، و همین باعث به راه افتادن جنگهای جهانی شد، و جمعیت دنیا به دو دسته تقسیم گردیده و رو بروی هم ایستادند، یک طرف ثروتمندان مرفه، و طرف دیگر استثمار شدگان بدبختی که همه چیزشان به غارت رفته بود، و این جنگهای جهانی بلایی شد که کوهها را از جای کند، و زلزله در زمین افکند انسانیت را تهدید به فنا کرد، و دنیا را به ویرانهای تبدیل نمود، «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَالَّذینَ اَساؤوُا السُّوآ،»[۱۴۸]آری عاقبت کسانی که بد کردند همان بدی بود!
و به زودی انشاءاللّـه برای خواننده روشن خواهد شد که آنچه قرآن کریم در باب رباخواری و سرپرستی دشمنان دین فرموده از پیشگوییهای قرآن است.
مخبّط شدن ربا خواران بوسیله مَسِّ شیطان
«اَلَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ اِلاّ کَما یَقُومُ الَّـذی یَتَخبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ... .»[۱۴۹]
کلمه خبط به معنای کج و معوج راه رفتن است، وقتی میگویند: خَبْطِ الْبَعیر معنایش این است که: راه رفتن این شتر غیرطبیعی و نامنظم است.
انسان هم در زندگیش راهی مستقیم دارد که نبایدازآن منحرفشود، چوناو نیز در طریق زندگیش و برحسب محیطی که در آن زندگی میکند حرکات و سکناتی دارد، که دارای نظام مخصوصی است، که آن نظام را بینش عقلایی انسانها معین میکند، و هر فردی افعال خود را (چه فردی چه اجتماعی) با آن نظام تطبیق میدهد. انسان وقتی گرسنه شد تصمیم میگیرد تا غذا بخورد، و چون تشنه شد، در صدد نوشیدن آب بر میآید، برای استراحتش بستری فراهم میکند، و چون شهوتش طغیان کرد ازدواج مینماید، و چون خسته شد استراحت میکند، و چون گرمش شد، زیر سایه میرود، و برای این منظور خانه میسازد، و همچنین سایر حوائجی که دارد بر میآورد، و در معاشرتش با دیگران در برابر پارهای امور خوشحال، و در برابر بعضی دیگر، گرفته خاطر میشود، هر وقت مقصدی داشته باشد که نیازمند به مقدماتی است، نخست مقدماتش را فراهم میکند، و هر هدفی را دنبال میکند که نیازمند به سببی است، نخست سبب آن را فراهم میکند.
و همه این افعالی که در زندگیش دارد، گفتیم: ناشی از اعتقاداتی است که همه به هم مربوط، و به نحوی متحد و سازگار است و با یکدیگر تناقض ندارند، و مجموع این افعال را همان زندگی بشر مینامیم.
و همانا انسان بهواسطه نیرویی که در او به ودیعت نهاده شده (یعنی نیرویی که با آن، خیر و شر، نافع و مضر را تشخیص میدهد) راه صحیح زندگی را یافته است.
وضع مغزی و تفکرات انسان مخبّط
این وضع انسان معمولی است، اما انسانی که ممسوس شیطان شده، یعنی شیطان با او تماس گرفته و نیروی تمیز او را مختل ساخته، نمیتواند خوب و بد، نافع و مضر، و خیر و شر را از یکدیگر تمیز دهد و حکم هر یک از این موارد را در طرف مقابل آن جاری میسازد (مثلاً به جای اینکه خیر و نافع و خوب را بستاید، زشتیها و شرور و مضرات را میستاید، و یا به جای اینکه دیگران را به سوی کارهای خیرو مفید دعوت کند به سوی شرور میخواند)، و این به آن جهت نیست که معنای خوبی و خیر و نافع را فراموش کرده و نمیداند خوب و بد کدام است، برای اینکه هر چه باشد انسان است، و اراده و شعور دارد و محال است که از انسان، افعال غیرانسانی سر بزند بلکه از این جهت است که زشتی را زیبایی و حسن را قبح و خیر و نافع را شر و مضر میبیند، پس او در تطبیق احکام و تعیین موارد، دچار خبط و اشتباه شده است.
و چنین انسان مخبّط، در عین اینکه مخبّط است اینطور نیست که همیشه عمل غیرعادی را نمیبیند، برای اینکه لازمه این فرض، آن است که صاحب آراء، و افکاری منظم باشد، عادی و غیرعادی را تشخیص بدهد، و مانند مستان مخمور که درخت سرو را نی و نی را سرو میبینند، این را به جای آن و آن را به جای این بگیرد، بلکه عادی و غیرعادی برای او بهم مخلوط شده، نمیتواند این را از آن تشخیص دهد، عادی آن عملی است که او عادی بداند، و غیرعادی آن عملی است که او غیرعادی تشخیص دهد، پس در نظر او عادی و غیرعادی یکی است، اگر او عملی را کرد عادی است، وگرنه غیرعادی، عیناً مانند شتری که در راه رفتن میلنگد، او در عین اینکه خلاف عادی، راه میرود، عادی را مثل خلاف عادت میپندارد، بدون اینکه این در نظرش بر آن مزیتی داشته باشد، پس او هیچوقت مشتاق آن نیست که از خلاف عادت به حال عادی برگردد (دقت فرمایید!)
وضع ربا خوار عیناً همینطور است، چون او چیزی برای مدتی به دیگری میدهد، و در عوض همان را با مقداری زیادتر میگیرد، و این عمل بر خلاف فطرت آدمی است، چون فطرت که پایه و اساس زندگانی اجتماعی بشر را تشکیل میدهد حکم میکند که آنچه را که آدمی دارد و از آن بینیاز است با آنچه که دیگران دارند و او به آن نیازمند است معاوضه کند (آن مقدار، که از مال خود میدهد به همان مقدار از مال دیگران گرفته جای خالی را پر کند، نه بیشتر بگیرد و نه کمتر) و اما اینکه مالی را بدهد، و عیناً همان را بگیرد با چیزی زاید (از دو جهت غلط است، اول اینکه مبادلهای صورت نگرفته، دیگر اینکه زیادی گرفته) و این، حکم فطرت و اساس اجتماع را تباه میسازد، برای اینکه از طرف رباخوار، منجر بهاختلاس و ربودن اموال بدهکاران میشود و از طرف بدهکاران، منتهی به تهی دستی و جمعشدن اموالشان دردست رباخوار میگردد، پس رباخواری عبارتاستاز کاهشیافتن بنیهمالی یکعده، و ضمیمهشدن اموالآنانبهاموال رباخوار.
این کاهش و نقصان، از یک طرف، و تکاثر اموال از طرف دیگر، نیز منجر به این میشود که به مرور زمان و روز به روز خرج بدهکار و مصرف او بیشتر میشود، و با زیاد شدن احتیاج و مصرف، و نبودن درآمدی که آن را جبران کند روز به روز خرج بیشتر میشود، و ربا نیز تصاعد مییابد و این تصاعد از یک طرف، و نبودن جبران از طرف دیگر، زندگی بدهکار را منهدم میسازد.
توجیه مغز مخبّط رباخوار درباره همسانی تجارت و ربا
و این خود خبطی است که رباخوار مبتلای به آن است، مانند خبطی که جن زده مبتلای به آن است، برای اینکه معاملات ربوی او را در آخر دچار این خبط میکند، که فرقی میان معامله مشروع یعنی خرید و فروش، و معامله نامشروع یعنی ربا نگذارد، و وقتی به او بگویند: دست از ربا بردار و به خرید و فروش بپرداز، بگوید: چه فرق هست میان ربا و بیع و چه مزیتی بیع بر ربا دارد تا من ربا را ترک کنم، و به خرید و فروش بپردازم، و لذا خدای تعالی به همین سخن رباخواران (که چه فرق هست میان بیع و ربا) استدلال بر خبط آنان کرده است.
و این استدلالی است قوی و بجا، برای اینکه ربا تعادل و موازنه ثروت را در جامعه به هم میزند، و آن نظامی را که فطرت الهی به آن، راهنمایی میکند و باید در جامعه حاکم باشد، مختل میسازد.
«ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا... .» در سابق گفتیم که چرا خرید و فروش را تشبیه به ربا کرد و ربا را تشبیه به خرید وفروش نکرد و وعده دادیم که بیشتر توضیح دهیم، توضیح این است که:
رباخوار مبتلای به خبط و اختلال، حالتی خارج از حالت عادی و سالم دارد، برای او آنچه در نزد عقلا زشت و منکر است مفهومی ندارد، برای او زشت و زیبا، عمل معروف و منکر، یکی است و وقتی یک انسان عاقل به رباخوار میگوید به جای رباخواری به خرید و فروش بپردازد در حقیقت حرف تازهای زده که باید اثباتش کند و لذا او اگر بخواهد جواب بدهد قهراً باید بگوید از نظر من آنچه را که تو میگویی از ربا بهتر است با ربا هیچ فرقی ندارد چون اگر به عکس این بگوید یعنی بگوید: ربا در نظر من با خرید و فروش یکی است، آنچه مرا از آن نهی میکنی، با آنچه که مرا به آن امر میکنی یکی است مردی عاقل خواهد بود و ادراکش مختل نخواهد شد، چون معنای این کلامش این میشود که من قبول دارم آنچه که مرا به آن امر میکنی مزیتی دارد لیکن به نظر من آنچه هم که مرا از آن نهی میکنی مزیتی دیگر دارد و نمیخواهد مزیت را به کلی انکار کند و مانند دیوانگان بگوید: اصلاً مزیتی در خرید و فروش و ربا نمیبینم و رباخوار همین را میگوید او به خاطر خبطی که در درونش دارد میگوید: خرید و فروش هم مثل ربا است و اگر بگوید ربا هم مانند خرید وفروش است در حقیقت شریعت خدایی را انکار کرده، نه اینکه چون جن زدهها سخن پرت و بیمعنی گفته باشد.
و ظاهراً جمله: «ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا» حکایت حال رباخواران است نهاینکه چنین سخنیرا گفتهباشند و اینگونهتعبیرات (حال اشخاصبهلسان قال حکایت کردن) معروف و بین مردم متداول است.
وَ اَحَـلَّ اللّـهُ الْبَیْـعَ وَ حَـرَّمَ الرِّبا
این جمله در مقام تشریع ابتدایی حرمت ربانیست چون این آیات ظهور در این دارد که قبلاً ربا حرام شده بوده و در سوره آل عمران فرموده بود: «یااَیُّهَاالَّذینَ امَنُوا لاتَأْکُلُوا الرِّبوا اَضْعافا مُضاعَفَةً وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ،» و آیات مورد بحث و مخصوصاً جمله «وَ اَحَلَاللّـهُ الْبَیْـعَ وَ حَـرَّمَ الرِّبا،» دلالت بر انشاء حکم ندارد بلکه دلالت بر اخبار دارد، نمیخواهد بفرماید از الان ربا حرام شد بلکه میفرماید: قبلاً ربا را حرام کرده، خواهی پرسید، با اینکه قبلاً حرام شده بوده دیگر چه حاجتی به آوردن این جمله بود در جواب میگوییم خواست تا با آوردن این جمله زمینه را برای جمله «فَمَـنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ...» فراهم سازد، این آن نکاتی است که از سیاق و محتوای آیه به نظر میرسد.
«فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ...» این جمله نتیجهگیری از جمله: «وَ اَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ...» است و مفهوم آن مقید و مخصوص به ربا و رباخوران نیست بلکه حکمی است کلی که در موردی جزیی به کار رفته تا دلالت کند بر اینکه آن مورد جزیی یکی از مصادیق و نمونههای حکم کلی است و حکم نامبرده شامل آن مورد نیز میشود، و معنایش این است که آنچه ما درباره ربا گفتیم، موعظهای بود که از ناحیه پروردگارتان آمده و بطور کلی هر کس از ناحیه پروردگارش موعظتی برایش بیاید چنین و چنان میشود، شما هم اگر دست از رباخواری بردارید، گناه آنچه تاکنون کردهاید بخشوده میشود و امر شما با خدا است.
از اینجا روشن میشود که مراد از آمدن موعظه خبردار شدن از حکمی است که خدایتعالی تشریع کرده و منظور از انتهاء در آیه، توبه و ترک عملی است که از آن نهی شده تا بنده از آن کار، دست بردارد و منظور از اینکه فرمود: «فَلَهُ ما سَلَفَ» این است که حکم حرمت، شامل رباخواریهای قبل از آمدن قانون حرمت ربا، نیست ومنظور از اینکه فرمود: «وَ اَمْرُهُ اِلَی اللّهِ» این است که افرادی که قبل از نزول آیه، مبتلا به رباخواری بودهاند، آن عذاب ابدی که از ذیل آیه، یعنی جمله «وَ مَنْ عادَ فَاُولئِکَ اَصْحابُ النّارِ» بدست میآید، برایشان نیست.
بلکه از آنچه که تاکنون از راه ربا به دست آوردهاند میتوانند بهرهمند گردند، و امرشان به دست خدا است، چه بسا ممکن است خدا رهایشان سازد و در بعضی احکام آزادشان بگذارد و چه بسا تکلیفی برایشان مقرر بدارد که با عمل به آن تکلیف، خطای قبلی خود را جبران نمایند.
باید دانست که امر این آیه بس عجیب است برای اینکه گفتیم جمله «فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ...» تسهیل و تشدیدی که دارد حکمی کلی را بیان میکند و اختصاص به مورد ربا ندارد، شامل تمامی گناهان کبیره میشود و درباره همه آنها میفرماید: کسی که قبل از مسلمان شدن گناه کبیرهای کرده باشد در اسلام مؤاخذه نمیشود لیکن متأسفانه مفسرین آنرا مخصوص به ربا دانسته و آنگاه پیرامون آن بحث کردهاند که رباهای قبل از اسلام چنین و چنان است و امرش واگذار به خدا است و کسی که در اسلام، ربا بخورد چنین و چنان میشود با اینکه عمومیّت آیه بسیار روشن است.
بعد از آنکه به این نکته توجه کردی کاملاً برایت روشن میشود که جمله «فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَی اللّهِ» بیش از یک معنای مبهم افاده نمیکند چیزی که هست این معنای مبهم در مورد هر معصیتی که دربارهاش موعظهای رسیده متعین میشود و معلوم است که این معنای مبهم بر حسب اختلاف آن مواعظ، مختلف میشود.
تکلیف گناه رباخواری و همه گناهان قبل از توبه
پس معنای آیه شریفه این است که هر کس در اثر موعظهای دست از کار زشت خود بردارد گناهان گذشتهاش چه درباره حقوق خدا بوده یا در مورد حقوق مردم، نسبت به عین آن گناهان مؤاخذه نمیشود ولی چنان هم نیست که از آثار وضعی ناگوار آن گناهان به کلی رها شود، بلکه امر چنین کسی با خدا است اگر او بخواهد ممکن است وظایفی برای جبران آنچه فوت شده مقرر فرماید، مثلاً قضای روزهها و نمازهای فوت شده را بر او واجب کند، و اگر گناهان گذشته راجع به حدود است، حد را برای او واجب سازد، و یا اگر مورد تعزیر و شلاق و حبس است اجرای آن احکام را دربارهاش واجب کند، و اگر حق الناس است و عین مال غصبی یا ربوی نزدش مانده باشد رد نمودن آن را به صاحبش واجب کند، و اگر بخواهد او را عفو میکند و بعد از توبه چیزی را بر اوواجب نمیکند، همچنانکه در مورد مشرکین چنین کرده، یعنی از حق اللّه و حقالناسهایی که در زمان شرک مرتکب شده بودند عفو فرموده است.
و نیز در مورد مسلمانانی که گناهانشان تنها جنبه حق اللّه دارد مثلاً شراب میخورده و لهو مرتکب میشده و بعد توبه کرده، خدا توبهاش را میپذیرد بدون اینکه چیزی بر او واجب سازد، و مواردی دیگر نظیر این دو مورد، برای اینکه جمله «فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی...» همانطور که گفتیم مطلق است و منحصر به رباخوار نیست هم شامل او میشود و هم شامل کفار و مؤمنین (چه مؤمنین صدر اسلام و چه دیگران از تابعین و مسلمانان اعصار بعد)
و اما جمله: «وَ مَنْ عادَ فَاُولئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ،» به آن جهت که کلمه «عَوْد» در آن آمده در مقابل کلمه «اِنْتِهاء» که در جمله سابق آمده بود دلالت میکند بر اینکه مراد از کلمه عود معنایی است که با عدم انتها جمع میشود، در نتیجه معنای وَ مَنْ عادَ... این است که هر کس که از کار زشت خود دست برندارد چنین و چنان میشود و این، ملازم است با اصرار بر گناه و نپذیرفتن حکم خدا که آنهم کفر به خدا و یا ارتداد درونی است هر چند که این کفر و ارتداد را به زبان نیاورند، زیرا وقتی کسی به گناه قبلی خود برگردد و دست از آن برندارد حتی به این مقدار که از آن پشیمان باشد چنین کسی در حقیقت تسلیم حکم خدا نگشته و تا ابد رستگار نخواهد شد، پس تردیدی که در آیه شده و فرموده: کسی که چنین کند چنان میشود در حقیقت میخواهد بفرماید که: تردید در تسلیم حکم خدا شدن و سرپیچی از دستورات او و اصرار بر گناه غالباً ناشی از عدم تسلیم است که آن هم مستلزم خلود در آتش است.
افزایش مال بوسیله صدقات و نقصان آن بوسیله ربا
«یَمْحَـقُ اللّـهُ الرِّبا وَ یُـرْبِـی الصَّـدَقاتِ...» یمحق به معنای نقصان پی در پی است بطوریکه آن چیزی که محق میشود تدریجاً فانی شود، و در مقابل کلمه ارباء به معنای نمو و رو به زیادت نهادن است.
در آیه شریفه، ارباء صدقات و محق ربا را مقابل یکدیگر قرار داده، در سابق هم گفتیم که ارباء صدقات و نمو دادن آن مختص به آخرت نیست بلکه این خصیصه هم در دنیا هست و هم در آخرت در نتیجه از مقابله نامبرده میفهمیم که محق ربا نیز هم در دنیا هست و هم در آخرت.
پس همچنانکه یکی از خصوصیات صدقات، این است که نمو میکند و این نمو، لازمه قهری صدقه است و از آن جدا شدنی نیست چون باعث جلب محبت و حسن تفاهم و جذب قلوب است و امنیت را گسترش داده و دلها را از اینکه به سوی غصب و دزدی و افساد و اختلاس بگراید، باز میدارد و نیز باعث اتحاد و مساعدت ومعاونت گشته و اکثر راههای فساد و فنای اموال را میبندد و همه اینها باعث میشود که مال آدمی در دنیا هم زیاد شود و چند برابر گردد.
همچنین یکی از خواص ربا کاهش مال و فنای تدریجی آن است چون ربا باعث قساوت قلب و خسارت میشود و این دو باعث بغض و عداوت و سوءظن میگردد و امنیت و مصونیت را سلب نموده، نفوس را تحریک میکند تا از هر راهی و وسیلهای که ممکن باشد چه با زبان و چه با عمل، چه مستقیم و چه غیر مستقیم از یکدیگر انتقام بگیرند، و همه اینها باعث تفرقه و اختلاف میشود و این هم راههای فساد و زوال و تباهی مال را میگشاید و کمتر مالی از آفت و یا خطر زوال محفوظ میماند.
همه اینها برای این است که صدقه و ربا هر دو با زندگی طبقه محروم و محتاج تماس دارد زیرا احتیاج به ضروریات زندگی، احساسات باطنی آنان را تحریک کرده و در اثر وجود عقدهها و خواستههای ارضا نشده آماده دفاع از حقوق زندگی خود گشته و هر طور که شده در صدد مبارزه بر میآیند. اگر در این هنگام به ایشان احسان شده و کمکهای بلاعوض برسد احساساتشان تحریک میشود تا با احسان و حسن نیت خود، آن احسان را تلافی کنند و اگر در چنین وضعی در حق آنان با قساوت و خشونت رفتار شود بطوریکه تتمه مالشان هم از بین برود و آبرو و جانشان در خطر افتد، با انتقام مقابله خواهند کرد و به هر وسیلهای که دستشان برسد طرف مقابل را منکوب میسازند و کمتر رباخواری است که از آثار شوم این مبارزه محفوظ بماند بلکه آنهایی که سرگذشت رباخواران را دیدهاند همه از نکبت و نابودی اموال آنان و ویرانی خانهها و بی ثمر ماندن تلاشهایشان از قهر فقرا خبر میدهند.
لازم است که خواننده عزیز به دونکته توجه کند:
اول اینکه علل و اسبابی که امور و حوادث اجتماعی مستند به آنها است تأثیرشان صددرصد نیست، بلکه تأثیرش در حدود هشتاد درصد است، در نتیجه ما نیز از آنچه میکنیم نتایج هشتاد درصد را میجوییم و وقتی اراده میکنیم اسبابی را فراهم کنیم، اسبابی فراهم میکنیم که باز تأثیرش اغلبی و هشتاد درصد است نه دائمی و قطعی و صددرصد، چیزی که هست در همه این موارد احتمال خلاف را که همان بیست درصد است به حساب نمیآوریم و اما علتهای تامه و صددرصدی که معلولهای آنها از آنها جدا نمیشوند تنها در عالم طبیعت یافت میشوند و باید از راه علوم حقیقیه که پیرامون حقایق خارجیه بحث میکنند آنها را کشف نمود.
و اگر در آیات احکام که در آنها از مصالح و مفاسد اعمال و سعادت و شقاوتی که در پی دارند بحث میشود دقت کنیم این معنا را به خوبی میفهمیم که قرآن کریم آثار و علل اعمال انسانی را مانند علل طبیعی و اسباب تکوینی صددرصد دانسته، همچنانکه عقلا نیز تأثیر غالبی و هشتاد درصد اعمال را دائمی و صددرصد میدانند.
دوم اینکه جامعه مانند فرد است و امور اجتماعی نظیر امور فردی در همه احوال وجودی مثل همند مثلاً همانطور که یک فرد از انسان حیات و زندگی ومرگ و افعال و آثاری دارد همچنین جامعه نیز برای خود حیات و ممات و عمر و آجلی معین و افعال و آثاری دارد و قرآن کریم ناطق به این حقیقت است، مثلاً میفرماید: «وَ ما اَهْلَکْنا مِنْ قَرْیَةٍ اِلاّ وَ لَها کِتابٌ مَعْلُـومٌ ما تسْبِـقُ مِـنْ اُمَّـةٍ اَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِروُنَ،»[۱۵۰]
و بنابراین اگر یکی از امور فردی انسان در اجتماع رواج پیدا کند بقای آن امر و زوالش و تأثیرش نیز مبدل میشود، مثلاً عفت که یکی از امور آدمی و بی عفتی امر دیگری از آدمی است، مادام که فردی است یک نوع تأثیر در زندگی فرد دارد، مثلاً آنکه دارای بی عفتی است مورد نفرت عموم قرار میگیرد و مردم حاضر نیستند با او ازدواج کنند و اعتمادشان نسبت به او سلب میشود دیگر او را امین بر هیچ امانتی نمیسازند این در صورتی است که فرد بی عفت بوده و جامعه با او مخالف باشد.
و اما اگر همین بی عفتی اجتماعی شد یعنی جامعه با بی عفتی موافق گردید تمامی آن محذورها از بین میرود و دیگر بقای ندارد چون تمامی آن محذورها مربوط به افکار عمومی و ناسازگاری آن امر با افکار عمومی بود و خلاصه از آنجایی که عموم مردم بی عفتی را بد میدانستند از فرد بی عفت دوری میکردند و اما اگر همین بیعفتی عمومی شد و در بین همه متداول گشت آن محذورها هم که شمردیم از بین میرود چون دیگر افکار عمومی چنان احکامی ندارد. البته این تنها در مورد احکام اجتماعی است و اما احکام وضعی و طبیعی بی عفتی به جای خود باقی است، نسل را قطع میکند و امراض مقاربتی میآورد و مفاسد اخلاقی و اجتماعی دارد، از جمله مفاسد اجتماعیش این است که انساب و دودمان هارا در هم و برهم میسازد، انشعابهای قومی باطل میشود، دیگر فوائدی که در این انشعابها هست عاید جامعه نمیشود، پس آثار وضعی بی عفتی که آثار سوء و مورد انزجار فطرت بشری است خواه ناخواه مترتب میشود، و باید دانست که آثار امور مربوط به انسان از نظر کندی و سرعت در امور فردی و اجتماعی مختلف است (مثلاً اثر فردی مشروبات الکلی سریع و فوری است و آثار سوء اجتماعی آن به آن سرعت نیست)
حال با توجه به این مطالب، انسان درمییابد که محق ربا و اِرباء صدقات در صورتی که در یک فرد باشد با ربا و صدقات اجتماعی اختلاف دارند ربای انفرادی غالباً صاحبش را هلاک میکند و تنها بیست درصد ممکن است به خاطر عوامل خاصی از شر آن خلاصی یابد و ساحت زندگیش به فنا و مذلت تهدید نشود، ولی در ربای اجتماعی که امروز در میان ملل و دولتها رسمیت یافته و بر اساس آن قوانین بانکی جعل شده بعضی از آثار سوء ربای فردی را ندارد، چون جامعه به خاطر شیوع و رواج آن و متعارف شدنش از آن راضی است و هیچ به فکر خطرها و زیانهای آن نمیافتد، ولی در هر صورت آثار وضعی آن که عبارت است از تجمع ثروت و تراکم آن از یک طرف و فقر و محرومیت عمومی از طرفی دیگر، غیرقابل اجتناب است، همچنانکه میبینیم این جدایی و بیگانگی در بین دو طبقه از مردم دنیا پیدا شده، یکی طبقه ثروتمند و یکی فقیر و روز به روز این اثر شوم کوبندهتر و ویرانگرتر خواهد شد هر چند که ما شخصاً این ویرانگری را پیش آمدی خیلی دور بپنداریم و یا حتی آن را از جهت طول مدت ملحق به عدم بدانیم، اما از نظر اجتماعی و از دیدگاه یک جامعهشناس این اثر شوم بسیار عاجل و زودرس است، چون عمر اجتماع با عمر فرد تفاوت دارد، و یک روز از نظر جامعهشناس برابر با یک عمر در نظر سایر افراد است، روز اجتماع همان است که قرآن کریم دربارهاش فرموده: «وَ تِلْکَ الاَْیّامُ نُداوِلُها بَیْـنَ النّـاسِ.»[۱۵۱]
منظور از این روزگار همان عصر و قرن است که در هر قرنی مردمی بر مردم دیگر غلبه میکنند و طائفهای که روزگار به کامش بود به دست طائفهای دیگر منکوب و حکومتی به دست حکومتی دیگر منقرض میشود، امتی که روی کار بود، برکنار شده و امتی دیگر روی کار میآید و معلوم است که سعادت انسان نباید تنها از نظر فرد مورد عنایت قرار گیرد بلکه همانطور که ما به سعادت فرد فرد علاقمندیم باید به فکر سعادت نوع و جامعه خود نیز بوده باشیم.
همچنانکه میبینیم قرآن کریم هیچ وقت از سرنوشت هیچ فردی سخن نمیگوید و درباره هیچ فردی پیشگویی نمیکند هر چند که به کلی درباره فرد ساکت نیست اما خود را کتابی معرفی میکند که خدا آن را برای سعادت نوع انسان نازل کرده، و سعادت جنس بشر را در نظر گرفته چه بشر امروز و چه آینده و چه گذشته.
پس اینکه فرموده: «یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتَ» احوال ربا و صدقات و آثاری که این دو دارند، چه نوعی و چه فردی، را بیان میکند و میفرماید: محق و نابودی و ویرانگری از لوازم جداییناپذیر ربا است همچنانکه برکت و نمو دادن مال اثر لاینفک صدقه است پس ربا هر چند که نامش ربا (زیادی) است لیکن از بین رفتنی است، و لذا وصف ربا را از ربا میگیرد وبه صدقه میدهد و ربا را به وضعی که ضد اسم او است توصیف میکند و میفرماید: «یَـمْحَقُ اللّـهُ الرِّبا وَ یُرْبِـی الصَّدَقاتِ!»
«وَ اللّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفّارٍ اَثیمٍ!» در این جمله نابودی ربا را به وجهی کلی تعلیل میکند و معنایش این است که اگر گفتیم خدا ربا را محق و نابود میکند، برای این است که رباخوار کفر شدیدی دارد، چون بسیاری از نعمتهای خدا را کفران میکند و آن نعمتها را میپوشاند و در راههای فطری حیات بشری که همان معاملات معمولی است صرف نمینماید و علاوه بر این به بسیاری از احکام خدا که درباره عبادات و معاملات تشریع کرده کفر میورزد زیرا با مال ربوی غذا میخورد و لباس میخرد و نوشیدنی مینوشد و خانه میخرد با اینکه همه اینها حرام است و نماز و بسیاری دیگراز معاملات غیر ربوی او نیز باطل میشود و ضامن طرف معامله خود میگردد و در بسیاری از موارد که به جای بهره پولش، ملک مردم یا اثاث منزل مردم را میگیرد غاصب آن اموال میشود، و به خاطر طمع و حرصی که نسبت به اموال مردم میورزد و خشونت و قساوتی که در گرفتن طلب خود اعمال میکند و به این وسیله به خیال خود حق خود را میگیرد بسیاری از اصول و فروع اخلاق و فضائل را در مردم میکشد، و از همه بالاتر او فردی اثیم است یعنی آثار سوء گناه، دلش را سیاه کرده، دیگر خدای سبحان دوستش نمیدارد چون خدای تعالی هیچ کفرانگر اثیم را دوست نمیدارد.
«اِنَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ...» این جمله تعلیلیاست که ثواب صدقهدهندگان و کسانی را که به خاطر نهی خدا دست از رباخواری بر میدارند به وجهی عام بیان میکند به وجهی که هم شامل این دو مورد میشود و هم غیر این دو.
از طلب ربا آنچه نزد بدهکاران مانده صرفنظر کنید
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُـوا اتَّقُـوا اللّـهَ وَ ذَرُوا ما بَقِـیَ مِنَ الرِّبا اِنْ کُنْتُـمْ مُؤْمِنینَ»!
این آیه مؤمنین را مخاطب قرار داده و به آنان دستور میدهد از خدا بپرهیزند و این مطلب را به عنوان زمینه چینی میآورد تا دنبالش بفرماید: «وَ ذَرُوا ما بَقِـیَ مِنَ الرِّبا...» یعنی آنچه از ربا نزد بدهکاران مانده، صرفنظر کنید.
از این بیان چنین بدست میآید که بعضی مؤمنین در عهد نزول این آیات هنوز ربا میگرفتند و بقایایی از ربا از بدهکاران خود طلب داشتهاند لذا میفرماید: از آنچه مانده صرفنظر کنید و سپس آنان را تهدید نموده میفرماید: «فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَـرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ،» و این خود مؤید روایت آینده است که شأن نزول آیه را بیان میکند و اینکه جمله را با قید (اگر مؤمنید) مقید کرد به منظور اشاره به این است که ترک رباخواری از لوازم ایمان است.
اگر رباخواری را بس نکنید به خدا و رسولش اعلان جنگ دادهاید
«فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَاللّهِ وَ رَسُولِهِ!»
«اگر دست از رباخواری برنمیدارید پس یقین بدانید که اعلان جنگ دادهاید به خدا و رسول او!»[۱۵۲]
و اگر کلمه حرب را نکره آورد برای این است که عظمت آن جنگ را و یا نوع آن را برساند یا بفهماند که این جنگ با خدا و رسول، جنگی عظیم است و یا بفهماند رباخواری نوعی جنگیدن با خدا است، و اگر این جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول نامیده، برای این است که رباخواری مخالفت با خدا است که حرمت آن را تشریع فرموده، و مخالفت با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که حکم خدا را تبلیغ نموده، و اگر مربوط به خدای تعالی به تنهایی بود باید امری تکوینی میبود، و مستند به رسول به تنهایی هم نمیتواند باشد برای اینکه رسول صلیاللهعلیهوآله در هیچ امری مستقل نیست.
این بود معنای جنگیدن رباخوار با خدا و رسول، اما جنگیدن خدا و رسول با رباخوار، معنایش این است که رسول به امر خدا، رباخوار یا هر کس از مسلمانان که حکمی از احکام را نمیپذیرد او را مجبور به تسلیم کند اگر تسلیم شد که هیچ وگرنه مسلمانان را مأمور کند تا با او جنگ کنند تا تسلیم حکم خدا شود، همچنانکه در آیه:
«فَقاتِلُواالَّتی تَبْغی حَتّی تَفیءَ اِلی اَمْرِ اللّهِ،»[۱۵۳]میفرماید: باید با کسیکه سرکشی میکند بجنگید تا تسلیم فرمان خدا شود. علاوه بر اینکه خدای تعالی رفتار دیگری در دفاع از احکامش دارد و آن جنگیدن با مخالفین از طریق فطرت خود آنان است، یعنیفطرتخودآنانوفطرتعمومرا علیهایشانمیشوراندتاخوابراحترااز آنان سلب و دودمانشان را ویران و آثارشان را از روی زمین محو کند، همچنانکه فرمود: «وَ اِذا اَرَدْنا اَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً اَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمیرا»
«و چونبخواهیماهلقریهایرا هلاککنیم، نخستیاغیان شهوتپرسترا وامیداریم تا در آن قریه به فسق و فجور بپردازند، و در نتیجه عذابشان قطعی گردد، آن وقت به نوعی که خود میدانیم زیرورویش میکنیم.»[۱۵۴]
اثبات مالکیت رباخوار بعد از توبه بر اصل مال، بدون بهره
«وَ اِنْ تُبْتُـمْ فَلَکُمْ رُؤوُسُ اَمْوالِکُمْ لاتَظْلِمُونَ وَ لاتُظْلَمُـونَ»
خطاب در آیه به بعضی از مؤمنین است که بعد از اسلام آوردن هنوز دست از رباخواری برنداشته بودند، و معنای جمله: «فَلَکُمْ رُؤوُسُ اَمْوالِکُمْ» این است که اصل مالتان را از بدهکار بگیرید و بهره و ربا را رها کنید، «لاتَظْلِمُونَ» نه با گرفتن ربا ظلمی کرده باشید، «وَ لاتُظْلَمُونَ» و نه با نگرفتن اصل پولتان به شما ظلم شده باشد.
و این آیه دلالت دارد بر اینکه اولاً رباخوار ملکیتش نسبت به اصل مال امضا شده، و ثانیاً گرفتن ربا ظلم است، و ثالثاً انواع معاملات امضا شده، چون نفرمود «وَ لَکُم رَأسُ اَمْوالِکُم» و معلوم است که مال وقتی رأس خوانده میشود که در وجوه معاملات و انواع کسب صرف شده باشد.
دستور تمدید زمان بازپرداخت قرض فقرا تا زمان تمکن آنها
«وَ اِنْ کانَ ذوُ عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ اِلی مَیْسَرَةٍ» میفرماید: اگر در میان بدهکاران فقیری یافت شود طلبکار باید او را تا میسره مهلت دهد، و میسره به معنای تمکن و دارا شدن است در مقابل عسرت که به معنای فقر و تنگدستی است، و معنایش این است که آنقدر باید مهلت دهد تا بدهکار به پرداخت بدهی خود متمکن شود. این آیه هر چند مطلق است و مقید به مورد ربا نیست ولیکن قهراً منطبق با مورد ربا است: چون رسم این بود که وقتی مدت قرض یا هر بدهی دیگر به پایان میرسید ربا خوار گریبان بدهکار را میگرفت و او در خواست میکرد که مدت بدهی مرا تمدید کن و من در مقابل این تمدید، فلان مقدار و یا به فلان نسبت به قیمت جنس اضافه میکنم، و آیه شریفه از اینعمل نهی نموده و دستور میدهد به بدهکار مهلت دهند.
«وَ اَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ،» یعنی، و اگر به کلی بدهی مدیون را به او ببخشید و براو تصدق کنیدبرای شما طلبکارانبهتراست، چون اگر چنینکنیدیک زیادی ممحوق (یعنی نابود شدنی) را مبدل کردهاید به زیادی رابیه (یعنی باقی و جاویدان).
«وَ اتَّقُوا یَوْما تُرْجَعُونَ فیهِ اِلَیاللّهِ...» این جمله دنبالهای است برای آیات ربا که حکم ربا و جزای آن رابیان میکرد و این جمله با تذکری عمومی روز قیامت را با پارهای از خصوصیاتش که مناسب با مقام آیه است یادآور میشود تا دلها با یاد آن آماده پرهیز از خدا و ورع و اجتناب از محرّمات او گردد، آن محرّماتی که مربوط به حقوقالنّـاس میباشد که زندگی بشر بر آن متکی است.
آیه میفرماید: در پیش رویتان روزی است که در آن به سوی خدا باز میگردید و هر نفسی آنچه را که کرده دریافت میکند، بدون اینکه ظلمی به او بشود!
روایات وارده در زمینه رباخواری
و در «کافی» و کتاب «مَنْ لایَحْضُرُهُالْفَقیه» از امام صادق علیهالسلام روایت آورده که فرمود: هر مقدار ربا که مردم از روی نادانی خورده باشند و بعد توبه کرده باشند خدا توبه آنها را در صورتی که توبه صحیح و جدی باشد میپذیرد، و نیز فرمود: اگر مردی از پدرش مالی را به ارث ببرد و بداند که در آن مال ربا هست و لیکن مال ربوی در معاملات با مال غیر ربوی مخلوط شده باشد این مال بر او حلال است و میتواند آن را بخورد و اگر عینمال ربوی را بشناسد در آن صورت عین مال ربوی را به صاحبش بر میگرداند و اصل مال را برمیدارد.
و در فقیه و عیون از حضرت رضا علیهالسلام روایت کرده که فرمود: رباخواری برای کسی که از حرمتش در اسلام با خبر شده گناه کبیره است، آنگاه فرمود: و با علم به حرمت آن، استخفاف و بی اعتنایی به حکم خدا و دخول در کفر است.[۱۵۵]
خوردنیهای حلال و حرام
حلّیّـت تمام رزقهای پاکیزه خدا
«فَکُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلالاً طَیِّبا وَاشْکُرُوانِعْمَتَاللّهِ اِنْ کُنْتمْ اِیّاهُ تَعْبُدُونَ،»
«از آنچه خدا روزیتان کرده حلال و پاکیزه بخورید پس اگر خدا را میپرستید نعمتهایش را سپاس گزارید.»[۱۵۶]
آیه شریفه در مقام این است که هر رزق طیّـبی را حلال کند.
مراد از حلّیّت و طیّب بودن این است که رزق طوری باشد که طبع بشر از آن محروم نباشد، یعنی طبع آدمی آن را پاکیزه بداند و از آن خوشش آید، و ملاک حلّیّت شرعی هم همین است، چون حلّیّت شرعی، تابع حلّیّت فطری است، آری دین خدا همهاش مطابق فطرت است و خدای سبحان انسان را مجهز به جهاز تغذیه خلق کرده، و موجوداتی از زمین مانند حیوانات و نباتات را ملایم با قوام بشر قرار داده، و طبع بشر بدون هیچ نفرتی مایل آنها هست، و چنین چیزی برای او حلال است.
خطاب در آیه به مؤمنین است، و نیز خطابهای تشریعی که در آیات قبل و بعد است همه متوجه ایشان است.[۱۵۷]
مجوز خوردن گوشت چارپایان بزرگسال و خردسال
«وَ مِنَ الاَْنْعامِ حَمُولَـةً وَ فَرْشا کُلُـوا مِمّا رَزَقَکُـمُ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعُـوا خُطُـواتِ الشَّیْطانِ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ،»
«و ازحیوانات، باربردار و نوزاد (پدیدآورد) ازآنچه خدا روزیتانکردهبخورید و دنبال شیطان مروید که وی برای شما دشمنی آشکار است.»[۱۵۸]
«حَمُولَه» بهمعنای چارپایان بزرگسالاست، و از این جهت آنها را حموله میخوانند که طاقت برداشتن حمل (بار) را دارند، و «فَرْش» به معنای خردسالان آنها است، امر در جمله «کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُاللّهُ،» تنهابرای اباحه خوردن و امضایحکم عقل به اباحهآن است.
و معنای اینکه فرمود: «وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ،» این است که: شما در این امری که خداوند اباحه آن را تشریع کرده راه پیروی شیطان را پیش مگیرید، و پا در جای پای او نگذارید و حلال خدا را حرام مکنید. پیروی خطوات شیطان معنایش همین تحریم حلال است بدون علم.[۱۵۹]
موارد استثناء در غذاها و تحریم آنها
«قُلْ لاآ اَجِدُ فی مآ اوُحِیَ اِلَیَّ مُحَرَّما عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ اِلاّ اَنْ یَکُونَ مَیْتَةً اَوْ دَما مَسْفُوحا اَوْ لَحْمَ خِنْزیرٍ فَاِنَّهُ رِجْسٌ اَوْ فِسْقا اُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحیمٌ،»
«بگو در احکامی که به من وحی شده چیزی را که غذا خوار تواند خورد حرام نمییابم مگر آنکه مرداری باشد یا خون ریخته شده یا گوشت خوک که آن پلید است یا ذبیحه غیرشرعی که نام غیر خدا بر آن یاد شده، و هرکه ناچار باشد نه متجاوز و یا افراطکار (و بخورد) پروردگار تو آمرزگار و رحیم است»[۱۶۰][۱۶۱]
تحریم خوردنیهای چهارگانه
«اِنَّما حَـرَّمَ عَلَیْکُـمُ الْمَیْتَـةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْـمَ الْخِنْـزیرِ وَ ما اُهِـلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ فَمَـنِ اضْطُـرَّ غَیْـرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَـاِنَّ رَبَّـکَ غَفُـورٌ رَحیمٌ»
«حق این استکه مردار و خون و گوشت خوک و آنچه نام غیر خدا بر آن برده شده برای شما حرام است و هرکه ناچار شود، بدون زیاده روی و تجاوز، خدا آمرزگار و رحیم است».[۱۶۲]
مفاد این آیه با چند عبارت مختلف در چهار جای قرآن یعنی دو سوره انعام و نحل که هر دو مکی است و یکی در اوایل بعثت نازل شده و دیگری در اواخر توقف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مکه و در دو سوره بقره و مائده که در اوایل هجرت به مدینه و اواخر آن نازل شده ایراد شده، و این آیه بطوری که بعضی از مفسرین گفتهاند: دلالت دارد بر انحصار محرّمات در همین چهار تا، یعنی مردار و خون و گوشت خوک، و آنچه برای غیر خدا ذبح شود.
ولیکن با مراجعه به سنت، به دست میآید که محرمات دیگری غیر این چهار حرام که اصل در محرماتند نیز هست، که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به امر پروردگارش که فرمود: «ما اتیکُـمُ الرَّسُـولُ فَخُذوُهُ وَ ما نَهیکُمْ عَنْـهُ فَانْتَهُـوا،»[۱۶۳]بیان نموده است.
(گفتار در معنای این آیه در المیزان در سوره بقره آیه ۱۷۳ و در سوره مائده آیه ۳ و در سوره انعام آیه ۱۴۵ آمده است)[۱۶۴]
شرایط اضطرار، و مجوز استفاده محدود از غذاهای حرام
«اِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَـحْـمَ الْـخِنْـزیرِوَ ما اُهِـلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِـهِ فَمَـنِ اضْطُـرَّ غَیْـرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَـاِنَّ رَبَّـکَ غَفُـورٌ رَحیمٌ»
«خداوند تنها از میانخوردنیها مردار وخون و گوشت خوک و گوشت حیوانی که برای غیر خدا ذبح شده حرام کرده است و در اینها هم اگر کسی ناچار بخوردن شود در صورتی که خودش خود را ناچار نکرده باشد و نیز در صورتی که در خوردن از حد اضطرار تجاوز نکند گناهی بر او نیست که خدا غفور و رحیم است»[۱۶۵]
«فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ...» کسی که ناچار شد از آن بخورد، بهشرطی که نه ظالم باشد، و نه از حد تجاوز کند.
دو کلمه «غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ» دو حال هستند که عامل آنها اضطرار است و معنایش این است که هر کس مضطر و ناچار شد در حالیکه نه یاغی است و نه متجاوز، از آنچه ما حرام کردیم بخورد، در این صورت گناهی در خوردن آن نکرده است، و اما اگر اضطرارش در حال بغی و تجاوز باشد، مثل این که همین بغی و تجاوز باعث اضطرار وی شده باشند، در این صورت جایز نیست از آن محرمات بخورد.
«اِنَّ اللّهَ غَفُور رَحیمْ» این جمله دلیلی است بر اینکه این تجویز خدا و رخصتی که داده از باب این بوده که خواسته است به مؤمنین تخفیفی دهد، و گرنه مناط نهی و حرمت در صورت اضطرار نیز هست.[۱۶۶]
برداشته شدن حکم حرمت، به عنوان حکم ثانوی
«فَمَـنِ اضْطُـرَّ فی مَخْمَصَـةٍ غَیْـرَ مُتَجانِـفٍ لاِِثْـمِ فَـاِنَّ اللّهَ غَفُورٌرَحیمٌ،»
«اما اگر کسی در محلی که قحطی طعام است به مقداری که از گرسنگی نمیرد نه زیادتر که بهطرف گناه متمایلشود، میتواند بخورد، که خدا آمرزگار رحیماست.»[۱۶۷]
از سیاق این آیه سه نکته استفاده میشود:
اول اینکه جواز خوردن گوشت و چیزهای دیگری که در آیه حرام شده حکمی اولی نیست، حکم اولی همان حرمت است، بلکه حکم ثانوی و مخصوص زمانی است که شخص مسلمان اگر از آن محرمات سدّ جوع نکند از گرسنگی میمیرد.
دوماینکه حکم جوازمحدود بهاندازهایاستکهازمردنجلوگیری کند، و ناراحتی گرسنگانرا برطرفسازد، پس چنین کسینمیتواند شکمخودراازگوشت مردار پر کند.
سوم اینکه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور که با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد، و مایه محو عقاب آنها میشود همچنین با منشأ آن نافرمانیها که همان حکم خدا است نیز متعلق میشود، و خلاصه کلام اینکه مغفرت و رحمت یک وقت متوجه معصیت یعنی مخالفت با حکم خدا میشود، و آن را میآمرزد و یکوقت متوجهخود حکم میشود و آن را برمیدارد مثل همینمورد که خدایتعالی حکم حرمترا برداشته، تا اگر کسی از روی ناچاری گوشت مردار را خورد گناه نکرده باشد، و در نتیجه مستوجب عقاب نیز نشده باشد.[۱۶۸]
حلال شدن غذای اهل کتاب و شرایط و دلایل آن
«اَلْیَـوْمَ اُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَالْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذینَ اُوتُو الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ اِذا اتَیْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ مُحْصِنینَ غَیْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذی اَخْدانٍ وَ مَـنْ یَکْفُـرْ بِالاْیمانِ فَقَـدْ حَبِطَ عَمَلُـهُ وَ هُوَ فِـی الاْخِـرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ،»
«امروز همه پاکیزهها برایتان حلال شد، ونیز طعام کسانیکه اهل کتابند برای شما حلال، و طعام شمابرای آنان حلال است، ونیز زنان پاکدامن مؤمن وزنان پاکدامن اهل کتاب، که قبل از شما مسلمانان دارای کتاب آسمانی بودند، برای شما حلال است، البته بهشرط اینکه اجرتشان را - که به جای مهریه در زن دائمی است - بدهید، آنهم به پارسایی، نه زناکاری و رفیقگیری، و هر کس منکر ایمان باشد اعمالش باطل میشود، و در آخرت از زیانکاران است.»[۱۶۹]
مسلمانان از ناحیه خدای تعالی از معاشرت و آمیزش و تماس گرفتن و دوستی کردن با اهل کتاب شدیداً نهی شده بودند. ظاهراً نفوس مردم با ایمان از تشویش و اضطراب شکی که نسبت به حلال بودن طعام اهل کتاب داشتند آرام نمیگرفت، لذا برای رفع این اضطرابشان داستان حلّیّت طیّبات را هم ضمیمه حلّیّت طعام اهل کتاب کرد، و مؤمنین فهمیدند که طعام اهل کتاب خود یکی از مصادیق طیّبات حلال و از سنخ آنها است، و در نتیجه اضطرابشان زایل و دلشان آرامش یافت.
در آیه مورد بحث نمیخواهد دو حکم مستقل از یکدیگر را بیان کند، یکی حلال بودن طعام مسلمانان برای اهل کتاب، و دیگری حلال بودن طعام اهل کتاب برای مسلمانان، بلکه میخواهد یک حکم را بیان کند، و آن حلال بودن طعام و رفع حرمت از آن است، و بفهماند هیچ منعی در دو طرف نیست.
حلّیّت در آیه شریفه شامل غذایی که از گوشت حیوان غیرقابل تذکیه چون خوک تهیه شده نمیگردد و نیز شامل غذایی که از ذبیحه اهل کتاب تهیه گردیده و یا بهنام خدا ذبح نشده نمیشود، برای اینکه خدای تعالی در آیات تحریم گوشت خوک و گوشت میته را حرام دانسته، و ذبیحه اهل کتاب و حیوانی که بنام خدا ذبح نشده از نظر اسلام میته است، و آیات تحریم چهار آیه است که در سوره بقره ومائده و انعام و نحل آمده، و گوشتهای حرام را رجس و فسق و اثم خوانده، که بیانش گذشت و حاشا بر خدای سبحان چیزی را که خودش رجس و فسق و اثم خوانده، حلال کند و بر حلال کردنش منّـت بگذارد و بفرماید: «اَلْیَـوْمَ اُحِـلَّ لَکُـمُ الطَّیِّباتُ.»
«وَ مَنْیَکْفُرْ بِالاْیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ،» کلمه کفر در اصل به معنای پوشاندن است، و بنا براین در تحقق معنای کفر این معنا شرط است، که معنای ثابتی که پرده روی آن بیفتد وجود داشته باشد، همانطور که کلمه حجاب در جایی مفهوم پیدا میکند که چیز ثابت و پیدایی باشد، تا با افتادن حجاب بر روی آن ناپیدا شود، پس معنای کفر هم وقتی تحقق مییابد که چیز ثابت و هویدایی باشد، که کافر آنرا بپوشاند، و این معنا در کفران به نعمتهای خدا و کفر به آیات او و کفر به خدا و رسولش و کفر به روز جزا وجود دارد.
پس اینکه در آیه مورد بحث کلمه کفر را در مورد ایمان استعمال کرده، و فرموده هرکس به ایمان کفر بورزد، به مقتضای مطلبی که درباره کفر گفتیم باید ایمان ثابتی وجود داشته باشد، تا کفر آنرا بپوشاند و بطور مسلم منظور از ایمان معنای مصدری آن - باور کردن - نیست، بلکه منظور معنای اسم مصدری است، که همان اثر حاصل و صفت ثابت در قلب مؤمن است، یعنی اعتقادات حقهای که منشأاعمال صالح میشود، پس برگشت معنای کفر به ایمان به این است که آدمی به آنچه که میداند حق است عمل نکند، مثلاً مشرکین را دوست بدارد، و با آنان اختلاط، و در اعمال آنان شرکت کند، با این که علم به حقانیت اسلام دارد، و نیز مثل اینکه نماز و روزه وزکات و حج و سایر ارکان اسلام را ترک کند، با این که یقین به ثبوت آنها و رکن دین بودن آنها دارد.
پس منظور از کفر به ایمان این معنا است، ولیکن در این میان نکتهای است و آن این است که کفر بدان جهت که به معنای ستر است، و پوشاندن امور ثابته وقتی به حسب تبادر ذهنی صادق است که در آن پوشاندن مداومتی باشد، لذا کفر به ایمان نیز در مورد کسی صادق است که همواره عمل به مقتضای ایمان خود را ترک کند، و همیشه و بطور دایم برخلاف علم خود عمل نماید و اما کسی که در زندگیش یکبار و دو بار حق را میپوشاند، و بر خلاف علم و ایمانش عمل میکند، به چنین کسی نمیگویند به ایمانش کفر ورزیده، بلکه میگویند او مرتکب فسقی شده است.
این را بدان جهت گفتیم تا روشن شود که مراد از جمله: «وَ مَنْیَکْفُرْ بِالاْیمانِ» کسانی هستند که بر پوشاندن حق و علم و ایمان خویش مداومت دارند، هر چند که در جمله مورد بحث مطلب با مثل «یَکْفُرْ» تعبیر شده، که ثبوت و دوام را میفهماند، بنابراین کسی که پیروی نمیکند آنچه را که حق بودنش به نظر وی محقق شده، و عمل نمیکند به آنچه برایش ثابت شده، که از ارکان دین است، او کافر به ایمان است، و هر عمل صالحی که بکند حبط و بی پاداش خواهد بود، همچنان که در آیه مورد بحث فرمود: «فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ... .»
جمله مورد بحث یعنی «وَ مَنْیَکْفُرْ بِالاْیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ...» متصل به ما قبل خودش است، و میخواهد مؤمنین را از خطری که ممکن است در اثر سهل انگاری در امر خدا و معاشرت آزادانه با کفار متوجه آنان شود برحذر بدارد، و بفهماند که اگر در جملات قبل، طعام اهل کتاب را و ازدواج با زنان عفیف آنان را بر شما مؤمنین حلال کردیم برای این بود که در معاشرت شما با اهل کتاب تخفیف و تسهیلی فراهم آوریم، تا این وسیلهای بشود که شما با اخلاق اسلامی خود با یهود ونصارا معاشرت کنید، و آنان را شیفته اسلام بسازید، و داعی آنان باشد بسوی علم نافع و عمل صالح.
پس غرض از تشریع حکم مورد بحث این بوده، نه اینکه مسلمین این حکم را بهانه و وسیله قرار دهند برای اینکه خود را در پرتگاه هوا وهوسها ساقط نموده، در دوستی و عشق ورزیدن با زنان یهودی و نصرانی بی بند و بار شوند، و عاشق جمال آنان شده، در نتیجه خواه ناخواه خلق و خوی آنان را نیز متابعت نمایند و چیزی نگذرد که خلق و خوی یهودیت ونصرانیت حاکم بر مسلمین گشته و بر خلق و خوی اسلامی مسلط گردد، و آنرا تحت الشعاع خود کند، و فساد آنان بر صلاح اسلام چیره گردد، که این خود بلای بزرگی است، که مسلمانان را به قهقرا بر میگرداند، در نتیجه حکمی را که خدا در تشریعش بر مسلمانان منت نهاده بود را فتنه و محنت و مهلکه مسلمین کرده، تخفیف الهی را به صورت عذاب در آورد.
به همین جهت خدایتعالی بعد از بیان حلّیّت طعام اهل کتاب و زنان پاکدامن ایشان، مسلمانان را از بی بند و باری در تنعم به این نعمت، حلال بودن طعام و زنان اهل کتاب بر حذر داشته، تا بی بند و باریشان کارشان را به کفر ایمان و ترک ارکان دین و اعراض از حق نکشاند، زیرا اگر چنین کنند باعث میشوند که اعمالشان حبط شود، و در آخرت نتیجهای از تلاش زندگی خود نبینند.[۱۷۰]
گوشتهای حلال و حرام، و شرایط حرام شدن گوشت
«اُحِلَّتْ لَکُمْ بَهیمَةُالاَْنْعامِ اِلاّ ما یُتْلی عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّیالصَّیْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ اِنَاللّهَ یَحْکُمُ ما یُریدُ»
«گوشت چارپایان به استثنای آنهایی که برایتان بیان میشود برای شما حلال شده است، نه برای کسی که شکار را در حالی که محرم هستید حلال میداند، و بدانید که خدا هر حکمی را که بخواهد صادر میکند».[۱۷۱]
کلمه اِحلال به معنای مباح کردن چیزی است، و کلمه بَهیمَة اسم است برای هر حیوان صحرایی و دریایی که با چهارپا راه برود. منظور از بَهیمَة الاَْنْعامْ همان هشت جفت حیوانی است که گوشتش حلال است، و جمله: «اِلاّ ما یُتْلی عَلَیْکُمْ» اشاره است به احکامی که بعداً در آیه: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ مآ اُهِلَّ غَیْرِاللّهِ بِه...» میآید، که در آیه بعضی از حالات آن هشت جفت حرام شده، و آن حالتی است که حیوان حلال گوشت ذبح و تذکیه نشود، بلکه مردار گردد، و یا اگر ذبحش کردند بنام خدا نکردند.
و جمله «غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ» میفرماید: گوشت بهیمه انعام بر شما حلال است، مگر آنهایی که بعداً نام میبریم، و مگر در حالی که خود شما وضعی خاص داشته باشید، یعنی مُحْرِم باشید، و در حال احرام یکی از آن هشت صنف حیوان از قبیل آهو و گاو وحشی و گورخر را شکار کرده باشید، که در این صورت نیز خوردن گوشت آن بر شما حلال نیست.
حرمت خون و سه نوع گوشت، و انواع مردارها و کشتارهای حرام «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ مآ اُهِلَلِغَیْرِاللّهِ بِه وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطیحَةُ وَ مآ اَکَلَ السَّبُعُ اِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَْزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِْسْلامَ دینا فَمَنِ اضْطُرَّ فیمَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ.»
«اما آن گوشتها و چیزهایی که خوردنش بر شما حرام شده: گوشت مردار و خون و گوشت خوک و گوشت حیوانی است که هنگام ذبح نام غیر خدا بر آن برده شده، و حیوانی که خفه شده، و یا به وسیله کتک مرده، یا سقوط کرده، و یا به وسیله ضربت شاخ حیوانی دیگر مرده، و یا درنده از آن خورده، مگر آنکه آن را زنده دریابید، و ذبح کنید، و آنچه به رسم جاهلیت برای بتها ذبح شده، و نیز اینکه اموال یکدیگر را به وسیله اوتار (با چوبه تیر) قسمت کنید، امروز است که دیگر کفار از ضدیت با دین شما مأیوس شدند، دیگر از آنها نترسید، و تنها از من بترسید امروز است که دین شما را تکمیل کردم، و نعمت خود بر شما تمام نمودم، و امروز است که دین اسلام را برای شما پسندیدم - و آنچه گفتیم حرام است در حال اختیار حرام است - اما اگر کسی در محلی که قحطی طعام است به مقداری که از گرسنگی نمیرد نه زیادتر که به طرف گناه متمایل شود میتواند بخورد، که خدا آمرزگار رحیم است.»[۱۷۲]
این آیه شریفه مشتمل است بر حرمت خون و سه نوع گوشت که در سورههایی قبل از سوره مائده نازل شده بود نیز ذکر شده بود، مانند دو سوره انعام و نحل که در مکه نازل شده بودند، و سوره بقره که اولین سوره مفصّلی استکه در مدینه نازل شد.
در سوره انعام فرموده بود: «قُلْ لاآ اَجِدُ فی مآ اوُحِیَ الَیَّ مُحَرَّما عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ اِلاّ اَنْ یَکُونَ مَیْتَةً اَوْ دَما مَسْفُوحا اَوْ لَحْمَ خِنْزیرٍ فَاِنَّهُ رِجْسٌ اَوْ فِسْقااُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَلاعادٍ فَاِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحیمٌ.»
حرمتخونوسهنوعگوشت، انواعمرداروکشتار حرام
در سوره نحل و سوره بقره فرموده «اِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ وَ مااُحِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلااِثْمَ عَلَیْهِ اِنَّ اللّهَغَفُورٌ رَحیمٌ» و همه این آیات - بطوری که ملاحظه میکنید - آن چهار چیز را که در صدر آیات مورد بحث ذکر شدهاند حرام کرده، و آیه مورد بحث از نظر استثنایی که در ذیل آن آمده شبیه به آن آیات است، در آن آیات میفرمود: «فَمَـنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ...» در اینجا فرموده: «فَمَنِ اضْطُرَّ فی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمِ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌرَحیمٌ» و بنابراین آیه سوره مائده نسبت به این معانی که در آن آیات آمده در حقیقت مؤکد است.
بلکه نهی از آن چهار چیز و مخصوصاً سه تای اول یعنی میته و خون و گوشت خوک تشریعش قبل از سوره انعام و نحل بوده، که در مکه نازل شدهاند، برای اینکه آیه سوره انعام تحریم این سه چیز و حداقل گوشت خوک را بدان علت میداند که رجس و پلیدی است، و همین خود، دلالت دارد بر اینکه قبلاً رجس تحریم شده بود.
آری سوره مُدّثِّر از سورههای نازله در اول بعثت است، رِجْز را که همان رِجْس است - تحریم کرده بود، و فرموده بود: وَالرِّجْزَ فَاهَْجُر!
گوشت میته، و شرایط مردار شدن حیوان
و همچنین «اَلْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَـوْقُـوذَةُ وَ الْمُتَـرَدِّیَـةُ وَ النَّطیحَـةُ وَ مآ اَکَـلَ السَّبُـع،»
یعنی حیوان خفه شده، و کتک خورده، و از بلندی پرت شده، و حیوانی که با ضربه شاخ حیوان دیگر از بین رفته و پس مانده درندگان، همه از مصادیق میته و مردارند، به دلیل اینکه یک مصداق را در آخر این آیه از همه اینها استثناءکرده، و آن، همه این نامبردگان است در صورتی که آنها را زنده دریابند و ذبح کنند، پس آنچه در این آیه نامبرده شده مصادیق یک نوعند، و برای این افراد آن نوع یعنی مردار را اسم برده که عنایت به توضیح افراد آن داشته و خواسته است خوراکیهای حرام را بیشتر بیان کند، نه اینکه در آیه شریفه چیز تازهای تشریع کرده باشد.
و همچنین بقیه چیزهایی که در آیه شمرده و فرموده: «وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَْزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ» که این دو عنوان هر چند که اولین باری که در قرآن نامبرده شدهاند، در همین سوره بوده، و لیکن از آنجا که خدای تعالی علت حرمت آنها را فسق دانسته، و فسق در آیه انعام نیز آمده، پس این دو نیز چیز تازهای نبوده که تشریع شده باشد، و همچنین جمله: «غَیْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمِ» که میفهماند علت تحریمهای مذکور در آیه این است که اینها اثمند، و قبل از این آیه، و آیه سوره بقره اثم را تحریم کرده بود، و در سوره انعام هم فرموده بود: «وَ ذَرُوا ظهِـرَ الاِْثْـمِ وَ باطِنَـهُ».
و نیز فرموده بود: «قُـلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاِْثْمَ»
پس روشن و واضح شد که آیه شریفه در آنچه که از محرّمات برشمرده چیز تازه و بیسابقهای نفرموده، بلکه قبل از نزول آیه در سورههای مکی و مدنی سابقه داشته، و گوشتها و طعامهای حرام را شمرده بود.
«وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّـطیحَةُ وَ مآ اَکَلَالسَّبُعُ اِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ،» کلمه «مُنْخَنِقَة» به معنای حیوانی است که خفه شده باشد، چه خفگی اتفاقی باشد و یا عمدی باشد و عمدی به هر نحو و هر آلتی که باشد، خواه کسی عمداً و با دست خود او را خفه کرده باشد، و یا اینکه این خفه کردن عمدی با وسیلهای چون طناب باشد، و چه اینکه گردن حیوان را بین دو چوب قرار دهند تا خود به بهخود خفه شود، همچنانکه در جاهلیت به این طریق و به امثال آن حیوان را بیجان میکردند.
«مَوْقُوذَة» حیوانی است که در اثر ضربت بمیرد آنقدر او را بزنند تا مردار شود.
«مُتَرَدِّیَة» حیوانی است که از محلی بلند چون کوه و یا لبه چاه و امثال آن سقوط کند و بمیرد.
«نَـطیحَة» حیوانی است که حیوانی دیگر او را شاخ بزند و بکشد.
«مآ اَکَلَالسَّبُع» حیوانی است که درندهای پارهاش کرده باشد، و از گوشتش خورده باشد، پس أکل مربوط به ماکول است، چه اینکه همهاش را خورده باشد، و چه اینکه بعض آن را، و کلمه سبع بهمعنای حیوان وحشی گوشتخوار است، چون شیر و گرگ و پلنگ و امثال آن «اِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ»، این جمله استثنایی است که از نامبردهها آنچه قابل تذکیه است را خارج میسازد، و تذکیه عبارت است از بریدن چهار لوله گردن، دو تا رگ خون که در دو طرف گردن است، و یکی لوله غذا، و چهارمی لوله هوا، و این در جایی است که این حیوان نیمه جانی داشته باشد. دلیل داشتن نیمه جان این است که وقتی چهار رگ او را میزنند حرکتی بکند، یا دم خود را تکان دهد، و یا صدای خر خر از گلو در آورد، و این استثناء همانطور که قبلاً گفتیم متعلق است به همه عناوین شمرده شده در آیه، نه به خصوص عنوان آخری، یعنی نطیحة، چون مقید کردنش به آخری سخنی است بی دلیل و این امور پنجگانه یعنی: «مُنْخَنِقَة» ـ «مُتَرَدِّیَة» ـ «نَّـطیحَة» ـ «مآ اَکَلَالسَّبُع»، همه از مصادیق میته و از افراد آنند، به این معنا که مثلاً متردیه و نطیحه وقتی حرام میشوند که به وسیله سقوط و شاخ مرده باشند، به دلیل اینکه دنبال آن. متردیه و نطیحهای را که نمرده باشند و بشود ذبحش کرد استثناء کرده، و این بدیهی است که هیچ حیوانی را مادام که زنده است کسی نمیخورد، وقتی آن را میخورند که جانش در آمده باشد، که این در آمدن جان دو جور است، یکی اینکه با سر بریدن جانش در آید، دیگر اینکه اینطور نباشد، و خدا سر بریدهها را استثناء کرده، پس افراد دیگری جز میته باقی نمیماند، افرادی که یا با سقوط و یا با شاخ مرده باشند، و اما اگر گوسفندی ـ مثلاً ـ در چاه بیفتد و سالم از چاه بیرون آید، و چند لحظه زنده باشد، حال یا کم و یا زیاد، سپس خودش بمیرد و یا سرش را ببرند، دیگر مُتَردّیهاش نمیگویند، دلیل این معنا سیاق کلام است، برای اینکه همه حیوانات مذکور در این آیات حیواناتی هستند که مرگشان مستند به آن وصفی باشد که در آیه آمده، یعنی صفت اِنْخِناق و وَقْذ و تَرَدّی و نَطْح.
و اگر از میان همه مردارها خصوص این چند نوع مردار را ذکر کرد، برای این بود که توهمی را که ممکن است در مورد اینها بشود و کسانی خیال کنند که اینها مردار نیستند چون افرادی نادرند از بین ببرد، و کسی خیال نکند مردار تنها افراد شایع از مردار است، یعنی افرادی که در اثر بیماری و امثال آن مرده باشند، نه آنهایی که به مرگ ناگهانی وبه علتی خارجی مردار شده باشند، لذا در این آیات به اسامی آنها تصریح کرد و فرمود همه اینها افراد و مصادیق مردارند، تا دیگر جای شبههای نماند.
حرامشدن گوشت بهدلیل ذبح در روی نُصُب و تقسیم باازلام
غرض از نهی از خوردن گوشت حیوانهایی که در جاهلیت بر روی نُصُب ذبح، یا بوسیله تیرهای ازلام به عنوان نوعی قمار تقسیم میشدند، این است که جامعه مسلمین سنت جاهلیت را در بین خود باب نکنند. شرح این دونوع تحریم در تفسیر آیه: «یَسْئَلُـونَـکَ عَـنِ الْخَمْـرِ وَ الْمَیْسِـرِ...» در جلد دوم المیزان آمده است.[۱۷۳]
روایات وارده در زمینه انواع گوشتهای حرام
در تفسیر عیاشی از حریز از امام صادق علیهالسلام روایت شده که شخصی از آنجناب از مرغهای وحشی و گوشتخوار سؤال کرد و در سؤال از خارپشت، وطواط (خفاش)، درازگوش، قاطر و اسب نیز اسم برد، حضرت فرمود: غیر از آنچه که خداوند در قرآن حرام فرموده هیچ حیوان دیگری حرام نیست و اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در روز جنگ خیبر از خوردن گوشت درازگوش نهی فرمود از این جهت نبود که گوشت درازگوش حرام است، بلکه غرض آن حضرت این بود که اگر در میان مردم خوردن گوشت این حیوان متداول شود بیم این میرود که نسل این حیوان منقرض گردد وگرنه حرام همان است که در آیه «قُلْ لاآ اَجِدُ فی مآ اوُحِیَ اِلَیَّ مُحَرَّما عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ اِلاّ اَنْ یَکُونَ مَیْتَةً اَوْ دَما مَسْفُـوحا اَوْ لَحْـمَ خِنْـزیرٍ فَـاِنَّهُ رِجْسٌ اَوْ فِسْقااُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ» اسم برده شده است.
مؤلف: در این باره اخبار دیگری از امام باقر و امام صادق علیهالسلام نیز روایت شده، و در پارهای از آنها دارد: حرام همان است که خداوند در کتاب خود تحریم نموده ولیکن چون عرب قبل از اسلام گوشت بسیاری از حیوانات دیگر را نیز نمیخوردند ما آل محمد هم آنها را نمیخوریم؛ و در اینکه آن حیوانات کدامند روایات زیادی وارد شده، و در بعضی از آنها حیوانات وحشی و دارای دندان و مرغهای دارای چنگال و غیر آن اسم برده شده، در روایات اهل سنت هم مطلب از همین قرار است، و چون مسئله مورد بحث مسئلهای است فقهی لذا آنرا دنبال نکرده تنها این جهت را خاطرنشان میسازیم که وقتی مسلم شد که غیر از آنچه در قرآن حرام شده نیز محرّماتی هست باید دانست که آن محرّمات دیگر چیزهایی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از جهت خباثتی که در آنها میدیده تحریم فرموده، و خداوند هم تحریم آن جناب را امضا نموده است.[۱۷۴]
ضابطه کلی برای تشخیص حلال و حرام
«یَسْئَلُـونَـکَ ماذآا اُحِـلَّ لَهُمْ قُـلْ اُحِـلَّ لَکُـمُ الطَّیِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُـمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُـنَّ مِمّـا عَلَّمَکُـمُ اللّهُ فَکُلُـوا مِمّـآ اَمْسَکْنَ عَلَیْکُـمْ وَاذْکُرُوا اسْمَ اللّهِ عَلَیْـهِ وَ اتَّقُـوا اللّـهَ اِنَّ اللّـهَ سَریعُ الْحِسابِ،»
«از تو میپرسند - بطور جامع - چه چیزهایی برایشان حلال است؟ بگو آنچه پاکیزه است برایتان حلال است، و نیز آنچه که از میان حیوانات شکاری که تعلیم دادهاید از قبیل سگ و باز و ببر تنها سگ، شکار کند بهشرطی که تعلیم یافته باشد، میتوانید از نیم خورده آنها بخورید، و بهشرطیکه هنگام رها کردن سگ، جهت شکار نام خدا را برده باشید، و از خدا بترسید، و در شکار حیوانات زیادهروی مکنید، که خدا در حسابگری سریع است.»[۱۷۵]
ضابطه عام حلال بودن طیّبات و پاکیزهها
«یَسْئَلُونَکَ ماذآا اُحِلَّ لَهُمْ قُلْ اُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ...» این جمله سؤالی است مطلق و کلی، و جوابی هم که از آن داده شده عمومی و مطلق است، و در آن ضابطهای کلی برای تشخیص حلال از حرام داده شده، و آن این است که حلال آن چیزی است که تصرف در آن - البته نه هر تصرف بلکه تصرفی که هر عاقلی غرض از آن چیز را همان تصرف میداند، از قبیل خوردن نان نه خفه کردن کودکی به وسیله نان امری طیّـب و معقول شمرده شود.
و اگر طیّبات را مطلق آورد این اطلاق نیز برای این است که بفهماند معتبر در تشخیص طیّـب از خبیث فهم متعارف عموم مردم است، نه فهم افراد استثنایی که یا از پارهای خبائث لذت میبرند، و یا از پارهای طیّبات دچار تهوع میشوند، پس هر چیزی که فهم عادی عموم مردم آن را طیّب بداند آن طیّب است، و هر چیزی هم که طیّب شد حلال است.
و اگر حلّیّت و طیّب بودن را بفهم متعارف انسانها واگذار کردیم از پیش خود نکردیم، بلکه همانطور که گفتیم از این جهت بود که هیچ مطلقی شامل فرد غیر متعارف نمیشود، و این مسئله در فن اصول ثابت شده است.
ضوابط و شرایط خاص برای حلالشدن گوشت شکار
«وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَکُمُ اللّهُ فَکُلُوا مِمّآاَمْسَکْنَعَلَیْکُمْ وَاذْکُـرُوا اسْـمَ اللّـهِ عَلَیْـهِ...» جوارح جمع جارحه است، و جارحه به معنای هر حیوانی است که به دنبال شکار باشد، و غذای خود را از این راه فراهم کند (و ساختمان بدنیش مجهز به جهاز شکار است) مانند مرغان شکاری چون باز و درندگانی چون انواع سگها و پلنگها، و کلمه: «مُکَلَّبین» به معنای تعلیم دادن و تربیت کردن سگ برای شکار است، و یا به معنای نگهداری سگ برای شکار و به کار زدن آن در شکار است، و از اینکه جمله: «وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ» را مقید کرد به قید مکلبین، فهمیده میشود که حکم حلال بودن نیمخورده جوارح مختص به سگ شکاری است، و از سگ شکاری به سایر درندگان تجاوز نمیکند.
و جمله: «مِمّآاَمْسَکْنَعَلَیْکُمْ» قید دیگری است که حکم حلال بودن نیم خورده سگان را مقید میکند به صورتی که سگ، شکار را برای صاحبش گرفته باشد نه برای خودش، پس اگر بدون فرمان صاحبش شکاری را صید کرد، در صورتی که صاحبش آن را مرده بیابد حلال نیست.
و جمله: «وَاذْکُرُوا اسْمَ اللّهِ عَلَیْهِ» آخرین شرط حلال بودن شکار سگ است، و آن این است که صید علاوه بر اینکه باید به وسیله حیوان تعلیم یافته شکار شده و صاحبش آن را فرمان داده باشد، صاحب حیوان هنگام فرمان دادن و روانه کردن سگ، نام خدا را ذکر کرده باشد.
و حاصل معنای آیه این است که درندگان تعلیم یافته - که همان سگ شکاری باشد - اگر برای شما چیزی از حیوانات وحشی حلال گوشت را که جز با سربریدن حلال نمیشود شکار کرد، و شما هنگام فرمان دادن نام خدا را برده باشید آن شکار برای شما حلال است، البته این در صورتی است که درنده آن حیوان را قبل از رسیدن شما کشته باشد، همین کشتن درنده حکم سر بریدن را دارد، و اما اگر زخمی کرده باشد، و شما آن را زنده دریابید، تذکیه آن تنها به این است که ذبحش کنید، و در این صورت نیازی به حکم صید سگ نیست زیرا حکم چنین شکاری همان حکم سایر حیوانات حلال گوشت است.
خدای تعالی دنبال بیان حکم شکار و در آخر آن فرموده، «وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ» تا اشاره کرده باشد به اینکه در مسئله شکار کردن باید از خدا ترسید، و بیهوده حیوانات وحشی را بی جان ننموده و در کشتن آنها اسراف نورزید و صرفاً به منظور تفریح و سرگرمی و یا خودنمایی و زورمندی شکار نکرد، و باید دانست که خدای تعالی در حسابگری سریع است، و کیفر ظلم و تعدی را قبل از آخرت در همین دنیا میدهد، و این ظلمها و تجاوزها و دام اندازیها و بی خبر کشتن حیوانات بی زبان همانطور که بسیار به چشم خود دیدهایم، جز سوء عاقبت و نکبت ثمرهای ندارد.[۱۷۶]
روایتی درباره شکار با سگ و سایر شکاریها
در کافی به سند خود از ابی بکر حضرمی از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که گفت: من از آن جناب از شکار بازها و عقابها و پلنگها و سگها پرسیدم فرمود: نخورید مگر آنچه خودتان سر بریدهاید، و یا سگها شکار کرده باشند، عرضه داشتم: حال اگر سگها شکار را کشته باشند چطور؟ فرمود: میتوانی بخوری، برای اینکه خدای تعالی فرموده: «وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَکُمُ اللّهُ فَکُلُوا مِمّآ اَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ،» و سخنی از زنده بودن آن نگفته است. آنگاه امام فرمود: هر درندهای شکار را برای خودش شکار میکند، مگر سگ تعلیم یافته که شکار را برای صاحبش نگه میدارد، آنگاه فرمود: هر وقت سگ را برای شکار رها میکنی نام خدا را ببر، که همین تذکیه شکار است.[۱۷۷]
ذبح شرعی، و شرایط آن
«فَکُلُـوا مِمّـا ذُکِـرَ اسْـمُ اللّـهِ عَلَیْـهِ اِنْ کُنْتُـمْ بِـایتِـه مُـؤْمِنینَ،»
«اگر به آیههای خدا ایمان دارید از ذبحی که نام خدا بر آن برده شده بخورید،»[۱۷۸]
«وَ ما لَکُمْ اَلاّ تَأْکُلُوا مِمّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ ما حَرَّمَ عَلَیْکُمْ اِلاّ مَـا اضْطُرِرْتُمْ اِلَیْـهِ وَ اِنَّ کَثیرا لَیُضِلُّونَ بِأَهْوآئِهِمْ بِغَیْرِ عِـلْـمٍ اِنَّ رَبَّکَ هُـوَ اَعْلَـمُ بِالْمُعْتَدینَ،»
و چرا از آنچه اسم خدا بر آن برده شده نمیخورید و حال آنکه خدا آنچه را که به شما حرامکرده برایتان شرحداده جزآنچه بدان ناچارشدهاید، و خیلیها به هوسهای خویش بدون علم گمراه میشوند که خدای تو تجاوزکاران را بهتر میشناسد،»[۱۷۹]
«و ذَرُوا ظهِـرَ الاِْثْمِ وَ باطِنَـهُ اِنَّ الَّذینَ یَکْسِبُـونَ الاِْثْـمَ سَیُجْـزَوْنَ بِما کانُـوا یَقْتَـرِفُـونَ.»
«گناه ظاهر و نهان را واگذارید، کسانی که گناه میکنند به زودی سزای اعمالی را که میکردهاند خواهند دید،»[۱۸۰]
«وَ لا تَأْکُلُوا مِمّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْـهِ وَ اِنَّهُ لَفِسْـقٌ وَ اِنَّ الشَّیطینَ لَیُوحُونَ اِلیآ اَوْلِیآئِهِـمْ لِیُجدِلُـوکُـمْ وَ اِنْ اَطَعْتُمُـوهُـمْ اِنَّکُـمْ لَمُشْرِکُونَ،»
«از ذبحی که نام خدا بر آن یاد نشده مخورید که عصیان است، دیو نهادان به دوستان خود القا میکنند تا با شما مجادله کنند اگر اطاعتشان کنید مشرک خواهید بود.»[۱۸۱]
از ابنعباس نقل شده که گفته است: مشرکین در مسئله خوردن گوشت میته با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و مؤمنین مجادلهمیکردند که چرا شماحیوانی راکه خودتان ذبح میکنید میخورید و اما حیوانی را که خداوند کشته است نمیخورید؟ در پاسخ آنان این آیات نازل شد که فرق بین آن دو حیوان را بیان نموده و حکم خدای را اثبات کرده است.
«فَکُلُوا مِمّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ اِنْ کُنْتُمْ بِایتِه مُؤْمِنینَ،» میفرماید: حکمی را که خداوند تشریع فرموده (خوردن از گوشت حیوانی که نام خدا بر آن برده شده) باید اطاعت کرد، وآنچه رادیگران ازروی هوای نفس وبدون علم، اباحه وتجویز میکنند (خوردن از گوشت حیوان مردار که نام خدا بر آن برده نشده) و بر سر آن به وحی و وسوسه شیاطین با مؤمنین به مجادله میپردازند باید به دور انداخت.
اصل کلام همان دو جمله «فَکُلُوا مِمّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ،» و «تَأْکُلُوا مِمّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ،» است که مفادش فرق گذاشتن بین حیوان ذبح شده و حیوان مردار و حلّیّت آن و حرمت دیگری است. میفرماید شما از آن بخورید و از این مخورید هر چند مشرکین با شما در فرق بین آن دو مجادله کنند.
خداوند متعال آنچه را که بر شما حرام کرده بیان فرموده، و صورت اضطرار را نیز استثناء کرده است و گوشت حیوانی که درهنگام ذبحش اسم خدا بر آن برده شده جزء آن محرمات نیست، پس خوردن چنین گوشتی مانعی نخواهد داشت. بسیاری از مردم هستند که کارشان گمراه ساختن دیگران است و آنان را با هوای نفس خود و بدون داشتنن علم از راه به در میبرند، لیکن پروردگارت به کسانی که از حدود خدایی تجاوز میکنند داناتر است.
«ذَرُوا ظهِرَ الاِْثْمِ وَ باطِنَهُ...» این آیه گرچه به حسب مضمون مطلق است، و از جمیع گناهان ظاهری و باطنی نهی میکند ولی از سیاق آیات قبل و بعد از آن استفاده میشود که این آیه تمهید و زمینه چینی است برای نهیی که بعداً در جمله «وَ لا تَأْکُلُوا» میآید و لازمه آن این است که خوردن از گوشت حیوانی که اسم خدا بر آن برده نشده حرام و از مصادیق اثم باشد، تا این جمله مربوط به جمله و «ذَرُوا ظهِرَ الاِْثْمِ وَ باطِنَهُ» شود، پس این خوردن، اثم ظاهر یا اثم باطن هر دو میتواند باشد، ولی از تأکید بلیغی که در جمله «وَ اِنَّهُ لَفِسْقٌ» است به دست میآید که خوردن چنین گوشتی جزو گناهان باطنی است، وگرنه هیچ احتیاجی به چنین تأکید اکیدی نبود.
از این بیان معلوم شد که مراد از گناه ظاهری آن گناهی است که شومی عاقبت و زشتی اثرش بر کسی پوشیده نیست، مانند شرک، آشوبگری و ظلم، و مراد از گناه باطنی آن گناهی است که زشتیش همه کس فهم نیست، مانند خوردن میته، خون و گوشت خوک، این قسم از گناه با تعلیم خدایی شناخته میشود و عقل نیز گاهی آنرا درک میکند.
تقدیر جمله «وَ اِنَّهُ لَفِسْقٌ» در حقیقت چنین است:
خوردن از گوشت میته و گوشتی که در هنگام ذبحش اسم خدا بر آن برده نشده فسق است، و هر فسقی اجتنابش واجب است پس اجتناب از خوردن چنین گوشتی نیز واجب است.
جمله «وَ اِنْ اَطَعْتُمو هُمْ اِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونْ،» تهدید میکند مخالفت کنندگان را به خروج از ایمان، و معنایش این است که: اگر شما مشرکین را در خوردن از گوشت میته اطاعت کنید شما نیز مانند ایشان مشرک خواهید شد، حال یا از این جهت که قائل به سنت مشرکین شدهاند، و یا از این جهت که با اطاعت ایشان از اولیای ایشان میشوند، همچنانکه فرموده: «وَ مَنْ یَتَوَلَهُـمْ مِنْکم فَاِنَـهُ مِنْهُـمْ.»[۱۸۲]
روایات وارده در زمینه ذبح چهارپایان
در تفسیر عیاشی در ذیل آیه «فَکُلُوا مِمّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ،» از محمد بن مسلم روایتشدهکه گفت: من از امام علیهالسلام پرسیدم مردی ذبحمیکند و در هنگام ذبح لا اله الاّاللّه و یا الحمدللّه و یا اللّه اکبر میگوید آیا اینگونه ذکرها کفایت از بسم اللّه میکند؟ فرمود: آری همه اینها اسمای خدای تعالی است.
و نیز در همین تفسیر عیاشی از ابن سنان روایت شده که گفت: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم آیا خوردن ذبیحه پسر بچه و زنان حلال است؟ فرمود: آری، در صورتی که زن مسلمان باشد و در هنگام ذبح اسم خدا را ببرد ذبیحهاش حلال است، و همچنین پسر بچه در صورتی که بازویش قدرت ذبح را داشته باشد و در هنگام ذبح اسم خدا را ببرد ذبیحهاش حلال است، و اگر هم مرد مسلمان بردن اسم خدا را فراموش کند باز خوردن ذبیحهاش اشکال ندارد، مگر آنکه در دین متهم باشد. (یعنی در اثر اتهام گمان بری که گفتنبسماللّهرا عمداً ترک نموده است)
و نیز در همان کتاب از حمران روایت شده که گفت: من از امام صادق علیهالسلام شنیدم که درباره ذبیحه ناصبی و یهودی میفرمود: ذبیحه آنان را مخور مگر آنکه بشنویکه در هنگام ذبح اسم خدا را بردهاند، مگر نشنیدهای قول خدای تعالی را که میفرماید: «وَ لا تَأْکُلُـوا مِمّـا لَـمْ یُـذْکَـرِ اسْـمُ اللّـهِ عَلَیْـهِ.»[۱۸۳]
فلسفه قوانین الهی در مورد ذبح حیوان و خوردن گوشت
عواملطبیعی و فکری مؤثر در تغذیه انسانها از گوشت
انسان مانند سایر حیوانات و گیاهان مجهز به جهاز گوارش است، یعنی دستگاهی دارد که اجزایی از مواد عالم را به خود جذب میکند، به آن مقداری که بتواند در آن عمل کند، و آن را جزء بدن خود سازد، و به این وسیله بقای خود را حفظ نماید، پس بنابراین برای اینگونه موجودات هیچ مانعی طبیعی وجود ندارد از اینکه هر غذایی که برای او قابل هضم و مفید باشد بخورد، تنها مانعی که از نظر طبع تصور دارد این است که آن غذا برای آن موجودات ضرر داشته باشد، و یا مورد تنفر آنها باشد:
ضررداشتن در مرحله اول برای بدن مانند خوردن چیزی مسموم، و در مرحله دوم، ضرر داشتن برای روح، مثل چیزهایی که در ادیان و شرایع مختلفه الهی تحریم شده، و امتناع از خوردن اینگونه چیزها امتناع به حسب طبع نیست، بلکه امتناع فکری است. تنفر عبارت است از اینکه انسان یا هر جاندار دیگر چیزی را پلید بداند، و در نتیجه در مرحله اول، طبع او از نزدیکی به آن امتناع بورزد، گاهی هم میشود که تنفر انسان از خوردن چیزی به حسب طبع نباشد، بلکه این امتناعش مستند باشد به عواملی اعتقادی، چون مذهب و یا عادت قومی، و سنتهای مختلفهای که در مجتمعات گوناگون رایج است، مثلاً مسلمانان از گوشت خوک نفرت دارند، و نصارا آن را خوراکی مطبوع و پاکیزه میدانند، و در مقابل این دو امت، ملل غربی هستند، که بسیاری از حیوانات - از قبیل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با میل و رغبت میخورند، در حالی که ملل مشرق زمین آنها را پلید میشمارند، این قسم از امتناع، امتناع بر حسب طبع اوّلی نیست، بلکه بر حسب طبع ثانوی و قریحهای است کسبی.
پس روشن شد که انسان در تغذّی به گوشتها طرق مختلفهای دارند، طرقی بسیار که از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادی مطلق در عرضی عریض ختم میشود، هر چه را که مباح و گوارا میداند دلیلش طبع او است، و آنچه را که حرام و ناگوار میداند دلیلش یا فکر او است یا طبع ثانوی او.
عقائد امتها در مورد خوردن گوشت
در سنت بودا خوردن تمامی گوشتها تحریم شده، و پیروان این سنت هیچ حیوانی را حلال گوشت نمیدانند، و این طرف تفریط در مسئله خوردن گوشت است، و طرف افراط آن را وحشیهای آفریقا و بعض متمدنین اروپا و غرب پیش گرفتهاند، که از خوردن هیچ گوشتی حتی گوشت انسان امتناع ندارند.
اما عرب در دوران جاهلیت گوشت چهارپایان و سایر حیوانات از قبیل موش و قورباغه را میخورد، چهارپایان را هم به هر نحوی که کشته میشد میخورد، چه اینکه سرش را بریده باشند، و چه اینکه خفهاش کرده باشند، و چه طوری دیگر مرده باشد، که در آیه گذشته به عنوانهای مُنْخَنِقِه و مَوْقُوذه و متردیه و نطیحه و نیم خورده درندگان از آنها یاد شده بود، و وقتی مورد اعتراض واقع میشدند میگفتند: چطور شد که آنچه خود شما میکشید حلال است، و آنچه خدا میکشد حرام است؟ همچنانکه امروز نیز همین جواب از پارهای اشخاص شنیده میشود، که مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همینکه گوشتی سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نیاورد آن گوشت خوردنی است، هر چند که بی ضرر بودنش به وسیله علاجهای طبی صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتی است که دستگاه گوارش آن را نپذیرد، از آن گذشته همه گوشتها برای این دستگاه گوشت است، و هیچ فرقی بین آنها نیست.
و نیز در عرب رسم بود که خون را میخوردند، و آن را در روده حیوان ریخته با آن روده کباب میکردند و میخوردند و بهخورد میهمانان میدادند و نیز رسمشان چنین بود که هر گاه دچار قحطی میشدند، بدن شتر خود را با آلتی برنده سوراخ میکردند، و هر چه خون بیرون میآمد میخوردند، امروز نیز خوردن خون در بسیاری از امتهای غیر مسلمان رایج است.
و این سنت در بت پرستان چین رواج بیشتری دارد، و بطوری که شنیده میشود - از خوردن هیچ حیوانی حتی سگ و گربه و حتی کرمها و صدفها و سایر حشرات امتناع ندارند.
و اما اسلام در بین آن سنت تفریطی واین روش افراطی راهی میانه را رفته، از بین گوشتها هر گوشتی که طبیعت انسانهای معتدل و یا به عبارتی طبیعت معتدل انسانها آن را پاکیزه و مطبوع میداند، در تحت عنوان کلی طیّبات حلال کرده، و سپس این عنوان کلی را به چهارپایان یعنی بهایم که عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر - و در بعضی از چهار پایان چون اسب و الاغ به کراهت - و در میان پرندگان به هر مرغی که گوشتخوار نباشد - که علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طریق بال زدن و نداشتن چنگال است - و در آبزیها به ماهیانی که فلس دارند، به آن تفصیلی که در کتب فقه آمده تفسیر کرده است.
و از این حیوانات حلال گوشت، خون و مردار و آنچه برای غیر خدا ذبح شده را تحریم کرده، و غرض در این تحریم این بوده که بشر بر طبق سنت فطرت زندگی کند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است، و نیز فطرتابرای فکر صحیح و طبع مستقیم که از تجویز هر چیزی که نوعاً ضرر دارد، و یا مورد نفرت طبع است امتناع میورزد، احترام قائل است.
تقابل ذبح و عاطفه، و فلسفه تجویز ذبح در قانون الهی
چرا اسلام کشتن حیوان را تجویز کرده با اینکه رحم و عاطفه به آن را جایز نمیداند؟
جواب سؤال در یک جمله کوتاه این است که اساس شرایع دین و زیربنای آن حکمت و مصالح حقیقی است، نه عواطف وهمی، خدای تعالی در شرایعش حقایق و مصالح حقیقی را رعایت کرده، نه عواطف را که منشأش وهم است.
توضیح اینکه: این عالم ماده عالم تبدیل و تبدّل است، و اگر بخواهی میتوانی بگویی عالم آکل و مأکول است، پیوسته موجودی موجوداتی دیگر را میخورد و جزء وجود خود میسازد.
میبینیم حیوان از گیاهان تغذیه میکند آب و هوا را جزء بدن خود میسازد، و بعضی از انواع حیوانات چون درندگان زمینی و هوایی حیوانات دیگر را میخورند، و از گوشت آنها تغذیه میکنند، چون از نظر جهاز گوارش مخصوص که دارند چیز دیگری نمیتوانند بخورند، ولی کبوتران و گنجشکان با دانههای گیاهان تغذی میکنند، و حشراتی امثال مگس و پشه و کک از خون انسان و سایر جانداران میمکند، و همچنین انواع حیواناتی دیگر که غذاهایی دیگر دارند، و سرانجام همه آنها خوراک زمین میشوند.
نظام تکوین و ناموس خلقت که حکومتی علی الاطلاق و به پهنای همه عالم دارد، تنها حاکمی است که حکم تغذّی را معین کرده، موجودی را محکوم به خوردن گیاه، و موجودی دیگر را محکوم به خوردن گوشت، و یکی دیگر را به خوردن دانه، و چهارمی را به خوردن خون کرده، و آنگاه اجزای وجود را به تبعیت از حکمش هدایت نموده است، ونیز اوتنها حاکمی است که خلقت انسان را مجهز به جهاز گوارش گیاهان ونباتات کرده، پیشاپیش همه جهازها که به وی داده دندانهایی است که در فضای دهان او به ردیف چیده است. انسان چون دونوع دندان را دارد، میفهمیم که انسان هم علفخوار است و هم گوشتخوار.
میبینیم قوه چشایی - ذائقه انسان تنها از گیاهان لذت و نفرت ندارد، بلکه طعم خوب و بد انواع گوشتها را تشخیص میدهد، و از خوب آنها لذت میبرد، در حالی که گوسفند چنین تشخیص نسبت به گوشت، و گرگ چنین تشخیص نسبت به گیاهان ندارد، در مرحله سوم به جهاز هاضمه او میپردازیم، میبینیم جهاز هاضمه انسان نسبت به انواع گوشتها اشتها دارد، و به خوبی آن را هضم میکند، همه اینها هدایتی است تکوینی و حکمی است که در خلقت میباشد، که توانسان حق داری گوسفند را مثلاً ذبح کنی، و از گوشت آن ارتزاق نمایی، آری ممکن نیست بین هدایت تکوین و حکم عملی آن فرق بگذاریم، هدایتش را بپذیریم و تسلیم آن بشویم، ولی حکم اباحهاش را منکر شویم.
اسلام هم همانطور که بارها گفته شد - دین فطری است - همّی به جز احیاء آثار فطرت که در پس پرده جهل بشر قرار گرفته ندارد، و چون چنین است به جز این نمیتوانسته حکم کند، که خوردن گوشت پارهای حیوانات حلال است، زیرا این حکم شرعی در اسلام مطابق است، با حکم اباحهای تکوینی. اسلام همانطور که با تشریع خود این حکم فطری را زنده کرده، احکام دیگری را که واضع تکوین وضع کرده نیز زنده کرده است، و آن احکامی است که قبلاً ذکر شد، گفتیم با موانعی از بی بند و باری در حکم تغذی منع کرده، یکی از آن موانع حکم عقل است که اجتناب از خوردن هر گوشتی که ضرر جسمی یا روحی دارد را واجب دانسته، مانع دیگر، حکم عواطف است، که از خوردن هر گوشتی که طبیعت بشر مستقیم الفطره آن را پلید میداند نهی کرده، و ریشههای این دو حکم نیز به تصرفی از تکوین بر میگردد، اسلام هم این دو حکم را معتبر شمرده، هر گوشتی که به نموّ جسم ضرر برساند را حرام کرده، همچنانکه هر گوشتی که به مصالح مجتمع انسانی لطمه بزند را تحریم نموده، مانند (گوشت گوسفند یا شتری که برای غیر خدا قربانی شود) و یا از طریق قمار و استقسام به ازلام و مثل آن تصاحب شده باشد، و نیز گوشت هر حیوانی که طبیعت بشر آن را پلید میداند، را تحریم کرده است.
و اما اینکه گفتند حس رأفت و رحمت با کشتن حیوانات و خوردن گوشت آنها نمیسازد، جوابش این است که آری هیچ شکی نیست که رحمت خود موهبتی است لطیف، و تکوینی، که خدای تعالی آن را در فطرت انسان و بسیاری از حیوانات که تاکنون به وضع آنها آشنا شدهایم به ودیعه نهاده، الا اینکه چنان هم نیست که تکوین حس رحمت را حاکم علی الاطلاق بر امور قرار داده باشد، و در هیچ صورتی مخالفت آن را جایز نداند، و اطاعتش را بطور مطلق و همه جا استعمال نمیکند ما چرا مجبور باشیم او را در همه امور حاکم قرار دهیم، دلیل این که تکوین رحمت را به طور مطلق استعمال نمیکند وجود دردها و بیماریها و مصائب و انواع عذابها است.
از سوی دیگر این صفت یعنی صفت رحمت اگر در حیوانات بطور مطلق خوب و نعمت باشد در خصوص انسان چنین نیست، یعنی مانند عدالت بدون قید و شرط و بطور علی الاطلاق فضیلت نیست، چون اگر اینطور بود مؤاخذه ظالم به جرم اینکه ظلم کرده، و مجازات مجرم به خاطر اینکه مرتکب جرم شده درست نبود - و حتی زدن یک سیلی به قاتل جنایتکار صحیح نبود، زیرا با ترحّم منافات دارد - و همچنین انتقام گرفتن از متجاوز، و به مقدار تعدی او تعدی کردن درست نبود، و حال اگر ظالم و مجرم و جانی و متجاوز را به حال خود واگذاریم دنیا و مردم دنیا تباه میشوند.
و با این حال اسلام امر رحمت را بدان جهت که یکی از مواهب خلقت است مهمل نگذاشته، بلکه دستور داده که رحمت عمومی گسترش داده شود، و از اینکه حیوانی را بزنند نهی کرده، و حتی زدن حیوانی را که میخواهند ذبح کنندمنع نموده، و دستور اکید داده مادام که حیوان ذبح شده جانش بیرون نیامده اعضائش را قطع و پوستش را نکنند، و تحریم منخنقه و موقوذه از همین باب است - و نیز نهی کرده از اینکه حیوانی را پیش روی حیوان دیگری مثل آن ذبح کنند، و برای ذبح کردن حیوان راحتترین و ملایمترین وضع را مقرر فرموده، و آن بریدن چهار رگ گردن او است، و نیز دستور فرموده حیوانی را که قرار است ذبح شود آب در اختیارش بگذارند، و از این قبیل احکام دیگری که تفصیل آنها در کتب فقه آمده است.
و با همه اینها اسلام دین تعقل است، نه دین عاطفه، و در هیچیک از شرایعش عاطفه را بر احکام عقلی که اصلاحگر نظام مجتمع بشری است مقدم نداشته، و از احکام عاطفه تنها آن احکامی را معتبر شمرده که عقل آن را معتبر شمرده است، که برگشت آن نیز به پیروی حکم عقل است.
و اما اینکه گفتند رحمت الهی چگونه با تشریع حکم تزکیه و ذبح حیوانات سازگار است؟ با اینکه خدای تعالی ارحم الراحمین است، جوابش اینست که این شبهه از خلط میان رحمت و رقّت قلب ناشی شده است، آنچه در خدای تعالی است رحمت است نه رقت قلب، که تأثر شعوری خاص است در انسان که باعث میشود، انسان رحم دل نسبت به فرد مرحومتلطف و مهربانیکند، و اینخود صفتیاست جسمانی و مادیکه خدایتعالی از داشتن آن متعالی است - «تَعالَی اللّهُ عَنْ ذلِکَ عُلُوّا کَبیرا!»
و اما رحمت در خدای تعالی معنایش افاضه خیر بر مستحق خیر است، آن هم به مقداری که استحقاق آنرا دارد، و به همین جهت بسا میشود که عذاب را رحمت خدا و به عکس، رحمت او را عذاب تشخیص میدهیم - همچنانکه تشریع حکم تذکیه حیوانات را برای حیوانات عذاب میپنداریم - پس این فکر را باید از مغز بیرون کرد که احکام الهی باید بر طبق تشخیص ماکه ناشی از عواطف کاذب بشری است، بوده باشد، و مصالح تدبیر در عالم تشریع را به خاطر اینگونه امور باطل ساخته، و یا در اینکه شرایعش را مطابق با واقعیات تشریع کرده باشد مسامحه کند.
چرا اسلام حلّیّت گوشت را مبنی بر تذکیه کرده
خلقت بشر طوری است که هم مجهز به جهاز گیاهخواری است، و هم جهاز گوشتخواری، و فطرت و خلقت گوشتخواری را برای انسان جایز میداند، و بدنبال این حکم فطرت، اسلام هم که شرایعش مطابق با فطرت است خوردن گوشت را جایز دانسته، لیکن این سؤال پیش میآید که چرا اسلام به خوردن گوشت حیواناتی که خودشان میمیرند اکتفا نکرد، با اینکه اگر اکتفا کرده بود مسلمین هم گوشت میخوردند، و هم کارد بدست نمیگرفتند، و با کمال بی رحمی حیوانی را سر نمیبریدند، در نتیجه عواطف و رحمتشان جریحه دار نمیشد؟ جواب این سؤال از بیاناتی که در فصل دوم گذشت روشن گردید، چون در آنجا گفتیم رحمت به معنای رقّت قلب واجب الاتّباع نیست، و عقل پیروی آن را لازم نمیداند، بلکه پیروی از آن را باعث ابطال بسیاری از احکام حقوقی و جزایی میداند، و خواننده عزیز توجه فرمود که اسلام در عین اینکه احکامش را تابع مصالح و مفاسد واقعی قرار داده، نه تابع عواطف، مع ذلک در بکار بردن رحمت به آن مقدار که ممکن ومعقول بوده از هیچ کوششی فروگذار نکرده، هم مصالح واقعی را احراز نموده، و هم ملکه رحمت را در بین نوع بشر حفظ کرده است.
علاوه بر اینکه همه میدانیم بیشتر گاو و گوسفند وشترانی که میمیرند علت مرگشان بیماریهایی است که اگر گوشت آنها خورده شود انسانها هم به همان بیماریها مبتلا میگردند، و مزاج آنان تباه و بدنها متضرر میشود، و این خود خلاف رحمت است، و اگر بشر را محکوم میکرد به اینکه تنها از گوشت حیوانی بخورد که مثلاً از کوه پرت شده، آنوقت میبایستی همه افراد بشر دور دنیا بچرخند ببینند کجا حیوانی از کوه پرت شده است، و این برای بشر حکمی حرجی و خلاف رحمت است.
تفسیری از امام صادق علیهالسلام در فلسفه محرمات الهی
در تفسیر عیاشی، از محمد بن عبداللّه از بعضی اصحابش روایت کرده که گفت: به امام صادق علیهالسلام عرضه داشتم: فدایت شوم، چرا خدای تعالی مردار و خون و گوشت خوک را تحریم کرد؟ فرمود:
خدای تبارک و تعالی اگر اینها را بر بندگانش تحریم و غیر اینها را حلال کرده، از این بابت نبوده که خودش از محرمات بدش میآمده، و از آنچه حلال کرده خوشش میآمده، بلکه خدای تعالی که خلایق را پدید آورده میداند چه چیزهایی برای ساختمان بدن آنان سودمند، و مایه قوام بدن آنان است، آنها را حلال و مباح کرده، تا به فضل و کرم خود مصالح آنان را تأمین کرده باشد، و نیز میداند چه چیزهایی برای ساختمان بدن آنان مضر است ایشان را از استعمال آن نهی کرده، و آن چیزها را بر آنان تحریم نموده، مگر در صورت اضطرار، یعنی در مواردی که ضرر استعمال نکردن محرمات بیش از ضرر استعمال آنها است، آن را حلال کرده، تا شخص مضطر به مقدار رفع اضطرارش و نه بیشتر از آن استفاده کند.
امام سپس فرمود: و اما میته بدین جهت تحریم شده که احدی از آن نخورد، و نزدیکش نشود، مگر آنکه بدنش ضعیف و جسمش لاغر، و مغز استخوانش سست و نسلش قطع میشود، و کسی که مردار میخورد جز به مرگ ناگهانی نمیمیرد.
و اما خوردن خون، انسانها را چون سگ، درنده و قسی القلب میسازد و رأفت و رحمت را کم میکند، تا جایی که کشتن فرزند و پدر و مادر از او احتمال میرود، و دوست و همنشین او نیز از خطر او ایمن نیست.
و اما حرمت گوشت خوک بدان جهت است که خدای تعالی در ادوار گذشته مردمی را به جرم گناهانی به صورت حیواناتی چون خوک و میمون و خرس و سایر مسوخات مسخ کرد، و آنگاه خوردن گوشت اینگونه حیوانات را تحریم نمود، تا مردم آن را جزء غذاها و خوردنیهای خود نشمارند، و عقوبت گناهی را که باعث مسخ انسانهایی به صورت آن حیوان شد کوچک نشمارند.
و اما حرمت شراب به خاطر اثری است که شراب دارد، و فسادی که در عقل و در اعضای بدن میگذارد، آنگاه فرمود:، دائمالخمر مانند کسی است که بت میپرستد، و شراب او را دچار ارتعاش ساخته نور ایمان را از او میبرد، و مروتش را منهدم میسازد، وادارش میکند به اینکه هر گناهی چون قتل نفس، و زنا را مرتکب شود، او حتی ایمن از این نیست که در حال مستی با محارم جمع شود، در حالی که خودش متوجه نباشد، که چه میکند، و شراب، کار نوشندهاش را به ارتکاب هر نوع شر و گناه میکشاند.[۱۸۴]
نفی احکام ساختگی زمان جاهلیت درباره حیوانات
«ما جَعَلَاللّهُ مِنْبَحیرَةٍ وَلا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ وَ لکِنَّ الَّذینَ کَفَرُواْ یَفْتَرُونَ عَلَیاللّهِالْکَذِبَ وَ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ»
«خداوند برای بحیره و سائبه و وصیله و حام حکمی مقررنفرموده و لیکن کافران بر خداوند دروغ بستند و اکثر آنان تعقل نمیکنند»،[۱۸۵]
«وَ اِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوا اِلی مآ اَنَزَلَ اللّهُ وَ اِلَی الرَّسُولِ قالُـواْ حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْـهِ ءابآءَنآ اَوَ لَـوْ کانَ ءابآؤُهُـمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئا وَ لا یَهْتَدُونَ.»
«و زمانی که گفته میشود که روی آورید به آنچه خدا نازل کرده و به رسول، گویند کافی است ما را روشی که پدرانمان را بر آن یافتیم اگر چه پدرانشان چیزی نمیدانستند و هدایت نمیپذیرفتند».[۱۸۶]
«بَحیرَه، سائِبَه، وَصیلَه، حام»، اینها اصناف چهارگانه چارپایانی هستند که مردمان جاهلیت برای آنها احتراماتی قائل بودهاند، و به همین منظور احکامی برای آنها جعل کرده بودند، اینک در آیه شریفه فوق خدای تعالی میفرماید: این احکام از ناحیه من نیست.[۱۸۷]
میوه و زرع
جواز خوردن میوه و زرع
«وَ هُوَ الَّذیآ اَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفا اُکُلُـهُ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّانَ مُتَشابِها وَ غَیْرَمُتَشابِهٍ کُلُوا مِـنْ ثَمَـرِهِآ اِذآ اَثْمَـرَ وَ اتُـوا حَقَّـهُ یَـوْمَ حَصادِهِ وَ لاتُسْـرِفُـوا اِنَّـهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ»
«او است که باغهای داربست زده و بی داربست و نخل و کشتزارها که میوه آن مختلف است و زیتون و انار همانند و غیر همانند آفریده، از میوه آن چون میوه آورد بخورید و حق خدا را از آن هنگام چیدنش بدهید و اسراف مکنید که خدا مسرفان را دوست ندارد».[۱۸۸]
«جَنّاتٍ مَعْرُوشات» عبارت خواهد بود از تاکستانها و باغهای انگور و مانند آنها، و جنات غیرمعروشات باغهایی که درختهای آن بر تنه خود استوار باشد نه بر داربست؛ و اینکه فرمود: «وَالزَّرْعَ مُخْتَلِفا اُکُلُهُ» معنایش این است که خوردنیها و دانههای آن زرع مختلف است، یکی گندم است و یکی جو، یکی عدس است و آن دیگری نخود.
مقصود از متشابه و غیر متشابه در جمله «وَ الزَّیْتُـونَ وَ الرُّمّـانَ مُتَشابِها وَ غَیْرَ مُتَشابِهٍ» بطوری که از سیاق برمی آید این است که هر یک از آن میوهها از نظر طعم و شکل و رنگ و امثال آن هم متشابه دارد و هم غیر متشابه.
مجوز خوردن میوهها
«کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِآ اِذآ اَثْمَرَ...» امری که در اینجا است امر وجوبی نیست، بلکه تنها اباحه را میرساند، چون از اینکه قبلاً خلقت جنّات معروشات و نخل و زرع و غیر آن را خاطرنشان ساخته بود به دست میآید که امر به خوردن از میوههای آنها امر در مورد توهم منع است و معلوم است در چنین موردی صیغه امر تنها اباحه را میرساند نه وجوب را.
در حقیقت تقدیر کلام این است که: خداوند آن کسی است که جنات و نخل و زرع را آفرید و به شما دستور داد تا از میوههای آنها بخورید و امر فرمود که در موقع چیدن آن حق واجبش را بپردازید، و شما را از اسراف در آن منع و نهی کرد؛ و این سیاق بهترین دلیل است بر اینکه معنای دستور داد این است که به شما اجازه داد.
دادن حق فقرا در زمان برداشت محصول
و مقصود از حق در جمله «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ،» آن حق ثابتی است که متعلق به میوههای مذکور میشود. اگر فرمود: حق میوه را بپردازید به این جهت است که حق مزبور به آن میوهها تعلق میگیرد، همچنانکه گفته میشود: حق فقراء چون حق به فقرا ارتباط خاصی دارد.
آیه شریفه به طور اجمال و سربسته از میوهها و حبوبات، حقی برای فقرا قائل شده، و فرموده که در روز دروی غلات و چیدن میوهها، حق فقرا باید داده شود.
و این اشاره به حکم عقل است، و در حقیقت حکمی را که عقل در این باره دارد امضاء کرده نه اینکه بخواهد مسئله زکات را خاطرنشان سازد، چون این آیه شریفه در مکه نازل شده و تشریع زکات و وجوب آن در مدینه اتفاق افتاده است.
علاوه بر این، اگر آیه شریفه راجع به زکات واجب میبود میبایست زکات در همه انواع نامبرده در آیه واجب بوده باشد، و حال آنکه در میان آنهاچیزهایی هست که زکات ندارد.
بله، بعید نیست بگوییم این آیه اجمال همان تفصیلی است که بعداً در مدینه نازل شده، چون بطور کلی اصول شرایعی که در مدینه بطور تفصیل نازل شده در مکه بطور اجمال نازل گردیده است، مثلاً در آیات مکی به طور اجمال فرموده: «قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَـرَّمَ رَبُّکُـمْ عَلَیْکُمْ،» تا آنجا که میفرماید «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ،»
و اینکه فرمود: «وَ لا تُسْرِفُوا» معنایش این است که در استفاده از این میوهها و غلات از آن حدی که برای معاش شما صالح و مفید است تجاوز مکنید، درست است که شما صاحب آن هستید ولیکن نمیتوانید در خوردن آن و بذل و بخشش از آن زیاده روی کنید، و یا در غیر آن مصرفی که خدا معین نموده به کار بزنید مثلاً در راه معصیت خدا صرف نمایید؛ و همچنین فقیری که از شما میگیرد نمیتواند در آن اسراف نموده مثلاً آن را تضییع کند. پس آیه، مطلق و خطابآن شامل جمیع مردم است چه مالک و چه فقیر.
روایات وارده در زمینه حق فقرا در میوه و زرع
در تفسیر قمی در ذیل جمله «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ،» گفته است: احمدبن ادریس از احمدبن محمد از علیبن حکم ازابانبن عثمان از شعیب عقرقوفی برای ما حدیث کرد که وی گفته است: من از امام صادق علیهالسلام معنای جمله «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ» را پرسیدم، فرمود: حق از خوشه (گندم و جو...) یک دسته و از خرما هنگامی که چیده شود یک مشت است.
سپس اضافه کرد که از ایشان پرسیدم آیا ممکن است انسان این حق را بعد از بردن خرمن بهخانهبپردازد؟ فرمود:نهاگرقبلازبردنش بپردازد به سخاوت وی نزدیکتر است.
و نیز در همانتفسیراز احمدبنادریس از برقی از سعدبن سعد از حضرت رضا علیهالسلام نقل کرده که شخصی از آن جناب پرسید: اگر در موقع درو و برداشت حاصل مساکین حاضر نباشند چه باید کرد؟ حضرت فرمود: در این صورت تکلیفی بر او نیست.
و در کافی از علی بن ابراهیم از ابن ابی عمیر از معاویه بن حجاج روایت کرده که گفت: من از امامصادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: در زارعت دو حق هست: حقی است گرفتنی و حقی است دادنی. عرض کردم گرفتنی آن کدام است و دادنیش کدام؟ فرمود: حقیکه از زراعت به حکم اجبارمیگیرند همان عشر و نصفعشر (یکدهم و یک بیستم) است و اما آن حقی که انسان خودش به طیّب خاطر خود میدهد همان حقی است که آیه: «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ» متعرض آن است.
و مقصود از روز حصاد همان روزی است که شروع به چیدن میشود و بهتدریج روی هم انباشته میگردد، همه این مدت روز حصاد است.
آنگاه معاویهبن حجاج اضافه کرد (که مطلب دیگری را نیز امام فرمود) و به خاطرم جز این نیست که فرمود: حقی که در روز حصاد باید داد عبارت از این است که در طول مدت حصاد هردفعهکه مسکینیمراجعهمیکند یکدسته بهاوبدهدتاازحصادفارغ شود.
و نیز در کافی به سند خود از ابن ابی نصر از حضرت ابی الحسن رضا علیهالسلام روایت کرده که از آنجناب از معنای جمله «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا،» پرسیدم، حضرت فرمود: پدرم بارهامیفرمود: اسراف در روز درو و روز چیدن خرما به این است که انسان با دو مشت خود بدهد.
آنگاه فرمود پدرم وقتی در چنین مواقعی به غلامی برمیخورد که با دو مشت خود صدقه میداد، صدایش میزد و میفرمود: خرما را مشت مشت و سنبل (خوشه) را دسته دسته بده!
و نیز در همان کتاب به سند خود از مصادف روایت کرده که گفت: وقتی در خدمت امام صادق علیهالسلام در یکی از زمینهای زراعیش بودم، موقعی بود که داشتند درو میکردند، اتفاقاً سائلی نزدیک آمد و سؤال کرد من در جوابش گفتم خدا روزیت دهد، حضرت فرمود: ساکت، شما نمیتوانید چنین جوابی بدهید مگر بعد از آنکه به سه نفر داده باشید پس از آن در دادن و ندادن مختارید.
و در تفسیر عیاشی از امام صادق علیهالسلام نقل شده که در ذیل آیه مذکور فرموده: از محصول جمعآوری شده خود به هر مسلمانی که نزدت آمد، بده و اگر هیچ مسلمانی نزدت نیامد به مشرک بده.
و در کتاب الدر المنثور است که ابن منذر، نحاس، ابو الشیخ وابن مردویه از ابی سعید خدری روایت کردهاند که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در ذیل آیه «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ» فرمود: آن حق عبارت است از آنچه از سنبلها میریزد.[۱۸۹]
پانویس
- ↑ 89 / نحل
- ↑ 77 ـ 79/ واقعه
- ↑ (26/اعراف)
- ↑ 31/اعراف
- ↑ 31 / اعراف
- ↑ 32 / اعراف
- ↑ 32/ اعراف
- ↑ حلال و جایز شمردن است.
- ↑ پذیرش به سستی است.
- ↑ پذیرش نیستی و نابودی است.
- ↑ 29 / اعراف
- ↑ 30 / اعراف
- ↑ المیزان ج: 8 ص: 84.
- ↑ 39/اسراء
- ↑ 23 / اسراء
- ↑ 23/اسراء
- ↑ (23/اسراء)
- ↑ (24/اسراء)
- ↑ 25 / اسراء
- ↑ 26/اسراء
- ↑ 27/اسراء
- ↑ (25 / فصلت)
- ↑ (202 / اعراف)
- ↑ 28 / اسراء
- ↑ 10 / ضحی.
- ↑ 35 / اسراء
- ↑ ترازو، کپان.
- ↑ المیزان ج: 8 ص: 84.
- ↑ 77 / حجّ
- ↑ 24 / انفال
- ↑ 78/حج
- ↑ 69 / عنکبوت
- ↑ 78 / حج
- ↑ المیزان ج: 14 ص: 581.
- ↑ 8 / تحریم
- ↑ المیزان ج: 19 ص: 563.
- ↑ 168 / بقره
- ↑ اکل به معنای خوردن است. (ناشر)
- ↑ 169 / بقره.
- ↑ المیزان، ج 1، ص 630.
- ↑ 27 / اعراف
- ↑ 64 / اسراء
- ↑ 65/اسراء
- ↑ 99/نحل
- ↑ 43/حجر
- ↑ 28 / اعراف
- ↑ المیزان ج: 8 ص: 84.
- ↑ 33 / اعراف.
- ↑ زشت، ناپسند، قبیح، فرهنگ فارسی دکتر معین. (ناشر)
- ↑ المیزان ج: 8 ص: 84.
- ↑ 151/انعام
- ↑ 152 / انعام
- ↑ 153 / انعام
- ↑ (48 / نساء)
- ↑ 83 / بقره
- ↑ 151 / انعام
- ↑ 152 / انعام
- ↑ 152 / انعام
- ↑ (152 / انعام)
- ↑ 153/ انعام
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 512.
- ↑ 39/اسراء
- ↑ 29 / اسراء
- ↑ 30 / اسراء
- ↑ 31/ اسراء
- ↑ 32/اسراء
- ↑ 68و69/فرقان.
- ↑ 32 / اسراء
- ↑ 34 / اسراء
- ↑ 10 / نساء
- ↑ 36 / اسراء
- ↑ 37 / اسراء
- ↑ 38 / اسراء
- ↑ المیزان ج: 13 ص: 108.
- ↑ 108 / انعام
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 434.
- ↑ 19/نور
- ↑ المیزان ج: 15 ص: 133.
- ↑ 4 / نور
- ↑ المیزان ج: 15 ص: 135.
- ↑ 1 / مطففین
- ↑ 2 / مطففین
- ↑ 3 / مطففین
- ↑ 4 و 5 / مطففین
- ↑ المیزان ج: 30 ص: 379.
- ↑ 188 / بقره
- ↑ 29 / بقره
- ↑ 188 / بقره
- ↑ سرازیر کردن، پرداخت کردن (بیستونی).
- ↑ المیزان ج: 3 ص: 73.
- ↑ 116 / 117/ نحل
- ↑ المیزان ج: 13 ص: 534.
- ↑ 87 و 88 / مائده
- ↑ 157 / اعراف
- ↑ 229 / بقره
- ↑ 13 / نساء
- ↑ المیزان ج: 6 ص: 156.
- ↑ 27 / حدید
- ↑ المیزان ج: 19 ص: 304.
- ↑ 119/نحل
- ↑ المیزان ج: 12 ص: 524.
- ↑ 219 / بقره
- ↑ (33 / اعراف)
- ↑ (67 / نحل)
- ↑ (43 / نساء)
- ↑ (48 / نساء)
- ↑ 90 و91/ مائده
- ↑ المیزان ج: 2 ص: 287.
- ↑ المیزان ج: 4 ص: 569.
- ↑ 2 / مائده
- ↑ المیزان ج: 2 ص: 287.
- ↑ 90 / مائده
- ↑ 91/مائده
- ↑ 92/ مائده
- ↑ 93 / مائده.
- ↑ 53 / اسراء
- ↑ (4 / حج)
- ↑ 117 و 118 / نساء
- ↑ 39 تا 41 / حجر.
- ↑ 22 / ابراهیم
- ↑ 4 و 5 و 6 / ناس
- ↑ 125و126/انعام
- ↑ 91 / مائده
- ↑ 91 / مائده
- ↑ 123و124 / طه
- ↑ 18 / فرقان
- ↑ 29 و 30 / نجم
- ↑ 19/حجر)
- ↑ 187 / بقره
- ↑ نزدیک به اجماع (بیستونی).
- ↑ المیزان ج: 6 ص: 172.
- ↑ 32 / اسراء
- ↑ 68و69/فرقان
- ↑ 29 / عنکبوت
- ↑ المیزان ج: 13 ص: 108.
- ↑ (130 / آل عمران)
- ↑ 131 / آلعمران
- ↑ 276 / بقره
- ↑ 276 / بقره
- ↑ 277 / بقره
- ↑ 278 / بقره
- ↑ 279 / بقره
- ↑ 280 / بقره
- ↑ 281/ بقره
- ↑ 161 / نساء
- ↑ 75 / آل عمران
- ↑ 280 / بقره
- ↑ 10 / روم
- ↑ 275 / بقره
- ↑ (4 و 5 / حجر)
- ↑ 140 / آل عمران
- ↑ 279 / بقره
- ↑ 9 /حجرات
- ↑ 16 / اسراء
- ↑ المیزان ج: 2 ص: 625.
- ↑ 114/نحل
- ↑ المیزان ج: 12 ص: 524.
- ↑ 142/انعام
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 500.
- ↑ 145 / انعام
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 500.
- ↑ 173 / بقره
- ↑ 7 / حشر
- ↑ المیزان ج: 12 ص: 524.
- ↑ 173 / بقره.
- ↑ المیزان ج: 1 ص: 643.
- ↑ 3 / مائده
- ↑ المیزان ج: 5 ص: 256.
- ↑ 5 / مائده
- ↑ المیزان ج: 5 ص: 324.
- ↑ (3 / مائده)
- ↑ (3 / مائده)
- ↑ المیزان ج: 5 ص: 256.
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 500.
- ↑ (4 / مائده)
- ↑ المیزان ج: 5 ص: 323.
- ↑ المیزان ج: 5 ص: 324.
- ↑ 118 / انعام
- ↑ 119 / انعام
- ↑ 120 / انعام
- ↑ 121/انعام
- ↑ 51 / مائده
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 456.
- ↑ المیزان ج: 5 ص: 256.
- ↑ 103 / مائده
- ↑ 104 / مائده
- ↑ المیزان ج: 6 ص: 229.
- ↑ 141 / انعام
- ↑ المیزان ج: 7 ص: 500.







