اصلاحات در سیره امام علی(ع)
نویسنده: عبدالمجید ناصری
محتویات
مقدمه
واژه «اصلاح» دارای معانی متعددی است. این کلمه گاهی از ماده «صلح» میآید به مفهوم ایجاد صلح و برقراری آشتی و نقطه مقابل جنگ و دعوا میباشد و «اصلاح ذات البین» که در قرآن کریم به کار برده شده است بدین معنا عنایت دارد. مفهوم دیگر «اصلاح» عمل شایسته و سامان دهی کارها در برابر افساد و انجام کار ناشایست و ایجاد نابسامانی است. این معنا امروزه در صحنههای گوناگون سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مطرح میباشد و اشخاص، گروهها و نهادهای متعددی مدعی طرح و پی افکندن آن میباشند. هدف از طرح اصلاحات و اصلاح طلبی در سیره امام علی (علیه السلام) نیز مفهوم اخیر آن ـ یعنی بنیان نهادن حرکت سامان بخش و مبارزه بی امان با مفاسد و نابسامانی هاست.
نیک روشن است که «اصلاح» بدین مفهوم، بسی وسیع تر و ژرف تر از رفرم (reform) است که امروزه در ادبیات سیاسی غرب رایج میباشد و بیش تر به اقدام مسالمت آمیز و آرام در جهت بهبود وضعیت سیاسی و اقتصادی، در مقابل «انقلاب» گفته میشود.[۱]
«اصلاح»، که از ریشه «صلاح» است، دارای دو بعد سامان دهی و شایستگی برای بازنگری و تجدید حیات از سویی و رفع مفاسد و نابسامانیها از سوی دیگر میباشد و از آن جا که موارد یاد شده از مفاهیم ارزشی است، پیش از همه باید به گونهای هر چند گذرا، به مبانی اصلاحات از نگاه امیرالمؤمنین پرداخت.
مبانی اصلاحات
اصلاحات در نظام علوی بر اساس اصول ارزشی اسلام و در چارچوب مواد و مقررات آن صورت گرفت. قرآن کریم برای هر مسلمان، به عنوان اصول قانون اساسی و سنّت محمدی (صلی الله علیه وآله) به حیث مواد و تبصرههای آن بوده و روی هم رفته به مثابه چارچوب مبنای فکریونظامی اندیشه ساز و نظریه آفرین مطرح میباشد.[۲]
محورهای اصلاحات
پیش از پرداختن به محورهای اصلاحات مورد نظر، یادآوری این نکته لازم مینماید که در فاصله ۲۵ سال از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) تا زمام داری امام علی (علیه السلام)، نظام حکومتی و مردم مسلمان به دلیل گسترش فوق العاده قلمرو اسلام در سایه فتوحات اسلامی و جاری شدن سیل غنایم به سوی مدینه و نیز برخورد با تمدنها و فرهنگهای گوناگون، از معارف زلال توحیدی و منش ارزش مدار پیشین فاصله گرفتند. ثروت اندوزی، دنیامداری و رفاه طلبی جای ساده زیستی و شهادت طلبی را گرفت و شکاف طبقاتی، بی عدالتی و برآمدن فرصت طلبان و نفوذیها و برافتادن پیش قراولان جهاد، هجرت و شهادت هویدا گردید.[۳]اسلام راستین، به ویژه برخی اصول آن از جمله اصلولایت اهل بیت (علیهم السلام)، جهاد وشهادت، هجرت، امر به معروف و نهی از منکر، عدالت اجتماعی و تقوا (شایسته گرایی، شایسته محوری و شایسته سالاری) پیش از ظهور حکومت علوی از جامعه اسلامی رخت بر بسته بود.
در ماجرای سقیفه، اولین اصل اسلامی ـ یعنی میثاق غدیر و اصل ولایت اهل بیت (علیهم السلام) ـ نقض شد. در زمان خلافت خلیفه دوم، عدالت اجتماعی با برتری مجاهدان بدر بر غیر آنها در تقسیم بیت المال به چالش خوانده شد. تحریم ازدواج موقت و تحریف بخشی از اذان که مخالفت آشکار با قرآن و سنّت بوده و برخی دیگر از مواد آیین اسلام، فصل الخطاب بودن سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله) را نشانه رفت.
در شورای شش نفره، برای انتخاب خلیفه سوم، نه تنها بدعتها، غفلتها و یا بی مهریهای مزبور اصلاح نشد، بلکه به عنوان اصلی مسلّم در آیین نامه انتخاباتی خلافت مورد تأکید قرار گرفت و پیروی از سیره خلفای پیشین به عنوان شرط خلیفه بعدی مطرح شد. سرانجام، بدین نیز عمل نشد و عثمان و مشاوران وی به تصفیه مقامات عالی سیاسیواقتصادیگماشتگان خلیفه دوم ـ و جایگزین کردن امویان دست زدند و در عمل، شعار ابوسفیان و سایر سردمداران حزب طلقا (اسیران آزاد شده) مبنی بر «حکومت از آن امویان» و «قدرت برای امویان» را سر دادند. در اثر این اصول راهبردی اموی، پیوندگرایی دودمانی، توان بالای مالی، تملّق و ریاکاری جای اصل تقوا، عدالت، سابقه جهاد و توان علمی را گرفت.
امام علی (علیه السلام) در چنین شرایطی، با اتفاق آرای مردم مدینه و نمایندگان برخی بلاد اسلامی موجود در آن، زمام امور را به دست گرفت و چنان که در ماجرای انتخاب خلیفه سوم گفته بود، بازگشت به اسلام اصیل را از طریق زدودن خرافات و پیرایهها از چهره دین از جانبی و احیای اصول فراموش شده آن از جانب دیگر، در سرلوحه برنامه اصلاحی خویش قرار داد و فرمود: «والّذی بَعَثَهْ بالحَقِّ لَتَبلبلُنَّ بَلبَلَةً وَ لَتَغَرُبلُنَّ غَربلَة وَلَتُساطُنَّ سَوطَ القِدر حتَّی یَعود اسَفَلُکُم اَعلاکُم و اعلاکُم اسفَلَکُم...».[۴]
الف ـ شایسته گرایی
۱ـ روشنگری و بازشناسی: امام علی (علیه السلام) پس از رسیدن به قدرت، وضعیت جامعه را این گونه توصیف نمودند: «خدا شما را رحمت کند! بدانید در زمانی قرار گرفتهاید که گوینده حق کم است و زبان از گفتار حق عاجزوگنگ؛ حق جویان خوارندمردم امروز هم دم گناه و هم دم سستی و تنبلی اند؛ جوانانشان بداخلاق، بزرگ سالانشان گنه کار، عالمشان منافق و دوستان در دوستی خیانت کارند؛ نه کوچکشان بزرگ سالان را احترام میکند و نه ثروتمندشان زندگی مستمندان را تکفل مینماید.»[۵]
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در چنین جامعهای بر ارزشهای اصیل از جمله تقوا ـ یعنی خدامحوری و عدالت پروری ـ انگشت تأکید نهاد و در کم تر خطبه و نامهای از آن حضرت است که دغدغه اش را دربارهٔ حاکمیت اصل محوری تقوا و محک قرار گرفتن آن در سنجشها و گزینشها، برافتادنها و برآمدنها پنهان داشته شده باشد. گاهی پا را از این فراتر گذاشته، به مصادیق تقوا، که انجام واجبات الهی و ترک معاصی است، پای میفشارد. حتی گاهی ارتکاب گناه و محرمات را با روح آزادگی و بلند همّتی انسان در تضاد میداند و نه تنها ایمان، بلکه آزادگی و همت بلند را مانع انجام کارهای پست و اعمال ناشایست معرفی میکند.[۶]
۲ـ شایسته محوری: حضرت (علیه السلام) تنها به تبلیغ و زمینه سازی برای اقبال جامعه به تقوا و پارسایی و نهادینه شدن این اصل مهم در ابعاد گوناگون حیات فردی و اجتماعی امّت اسلامی بسنده نکرد، بلکه بیش از همه و پیش از دیگران، این مایه حیات و جوهره عزّت را از آغاز زندگی، در ابعاد زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی خویش به کار بست و در این مسیر، چنان پیش رفت که به «امام المتقین» ـ یعنی پیشوای پارسایان جهان ـ شهرت یافت؛ خود نه تنها در زمان خانه نشینی، بلکه در اوج قدرت و کام روایی به عثمان بن حنیف، استاندار بصره، مینویسد: «اَلا وَ اِنَّ لِکُلِّ مأمُوم اِماماً یَقْتَدِی بِهِ وَ یَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ، اَلا وَ اِنَّ اِمَامَکُم قَد اِکْتَفی مِنْ دُنیاهُ بِطَمُرَیهِ وَ مِنْ طُعُمِهِ بِقُرصیَهِ، لا وَاِنّکم لا تَقدِروُنَ عَلی ذَلِکَ وَ لکِنُ اَعِینُونی بوَرَع وَ اجتِهادِ و عِفَّة وَسَداد. فَواللهِ، ما کَنَزتُ مِن دُنیاکُم تِبراً وَ لا ادَّخَرتُ مِن غَنَائِمِها وَفراً ولا اَعدَدتُ لِبالی ثَوْبی طِمراً وَلاحزتُ مِن اَرضها شبراً وَلا اَخَذتُ مِنه اِلّا کَقُوتِ اَتان دَبِرَة و لهی فی عَینی اَوهیَ وَ اَهوَنُ من عَفصَة مَقرَة.»[۷]
تقوای آن حضرت صورتی فراگیر و ابعادی گسترده داشت؛ او در همه شؤون زندگی، پیشوای پارسایان بود، حیاتش چنان باتقوا و صیانت نفس از ناشایستگیها در هم آمیخته بود که دشمنان وی آن را نشانه تحلیل قوای آن امامواحیاناًسوءتغذیه اش معرفی میکردند.
این سخن مورد انکار امام قرار گرفت و خود را به درخت بیابانی همانند کرد که با وجود قلت مؤونه و دست رسی به آب اندک، از مقاومت و ستبری فراوان برخوردار است، در حالی که هرگز درختان کنار رودخانه بهره مند از آب همیشگی، از آن برخوردار نیستند.
او در همه ابعاد دینی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اداری و علمی، تقوا را نصب العین خویش قرار داد، حتی در مورد دشمنان و بلکه قاتلش ذرّهای از اصل تقوامداری تجاوز نکرد. از این رو، پس از رسیدن به خلافت، نظامهای گوناگون را بر اساس تقوا و مقدّم داشتن تقواپیشگان بر دیگران پی افکند؛ به نحوی که هر روز که از عمرحکومتش سپری میشد، جامعه آثارآن را از جهات یاد شده بیش تر درک مینمود.
۳ـ شایسته سالاری: امام علی (علیه السلام) میراث دار حکومتی بود که در نظامهای گوناگون اداری و گزینشی، قضایی، نظامی و تقنینی آن، روابط جانشین ضوابط شده و انگیزههای دودمانی، تملّق، ثروتمندی و قدرت نمایی جانشین اصل تقوا و شایسته سالاری گردیده بود. بدین روی، به جای شایستگان ـ مؤمنان راستین کارشناس ـ اعضای خاندان زمامدار، متملّقان، فرصت طلبان و ثروت اندوزان در مراکز تصمیم گیری نفوذ کرده بودند و تحت عنوان مقدسات اسلامی ودرسایه حکومت دینی، به احراز مقامهای به چنگ آورده و جمع آوری ثروتهای بادآورده و اشباع خواست هاوتمایلات نفسانی پرداخته دراین راه، هیچ حد و مرزی قایل نمیشدند.[۸]
امام علی (علیه السلام) با توجه به نابسامانیهای مزبور، پس از دست یابی به حکومت با قاطعیت فرمودند: «قسم به خداوندی که پیامبر را به حق مبعوث نمود، به سختی مورد آزمایش و گزینش قرار میگیرید و همانند محتویات دیگ هنگام جوشش زیر و رو خواهید شد، آن چنان که برآمدگان برافتند و افتادگان برآیند. باید پیشگامان دیانت و شهادت روی کار آیند و کسانی که با فرصت طلبی و امتیازات گوناگون برآمدهاند، دست رد بر سینه خورند.»[۹]
با یک نگاه گذرا به کارگزاران حضرت در مقامات گوناگون سیاسی، قضایی، نظامی و اقتصادی به دست میآید که هیچ چیزجز شایسته محوری و شایسته سالاری در عزل و نصب و برآمدن و برافتادن آنها دخالت نداشته است. قدرتمندان که پیش از زمام داری حضرت، بر اساس تعلقات خانوادگی، قدرت مالی و عشیرهای، مصلحت جویی و مانند آن بر سر کار برآمده بودند، بدون کمترین فوت وقتی برکنار شدند و متعهدان کارشناس بر اساس شایستگی علمی و عملی به کار گمارده شدند. تنها محکی که کارگزارانی همچون عثمان بن حنیف انصاری، عبدالله و عبیدالله، بنی العباس هاشمی، محمد بن ابی بکر، مالک اشتر یمنی و حادث حمدانی، سلمان فارسی و بلال حبشی بدان عیار میشدند تقواپیشگی و دانشوری آنها بود، هر چند که به قبایل و دستههای گوناگون انصار، مهاجرین، حجازی، یمنی، کوفی، فارسی و حبشی پیوند داشتند. چنان که پیش از خلافت نیز اشخاصی همانند ابوذر غفاری، سلمان فارسی، بلال حبشی، ابوایوب انصاری، کمیل نخعی یمنی از همکاران و مشاوران نزدیک ایشان به شمار میآمدند.
قاطعیت بی مانند امام در برابر کژرویها، زیاده خواهیها و انحرافات سردمدارانی چون طلحه، زبیر و معاویه و روا نداشتن کمترین تردید در طرد و عزل آنها و برنتافتن اندک مصلحت جویی و دنیامداری در این باره، نشانه اهتمام آن حضرت در مورد تعهد و ایمان کارگزاران نظام اسلامی است. عزل محمدبن ابی بکر از امارت مصر و واگذاردن سکان داری آن به شخصیتی همچون مالک اشتر به روشنی عنایت حضرت را به کارشناسی و سررشته داشتن کارگزار از مسؤولیتش مینماید که در این باره نیز مسأله علاقه شخصی وحتی تعهدبالای اسلامیوانقلابی مانع عزل وی از حکومت مصر نگردید.
پای مردی و اهتمام امام به شایسته سالاری به میزانی بود که حتی وحدت مسلمانان و یکپارچگی جهان اسلام نتوانست او را در اجرای شایسته سالاری به تردید واداشته، اعمال اصل یاد شده را به تأخیر اندازد و حضرت امیر (علیه السلام) که مدت ۲۵ سال «خار در چشم» و «استخوان در گلو» با همه مرارتها و مصیبتها در حفظ و تداوم وحدت مسلمانان کوشیده بود، با همه انزجاری که از قتال بین مسلمانان داشت، آن را مانع اعمال اصل مزبور ندانست و در این جهت، یک لحظه سازش و اهمال کاری را نپسندید و با فساد، ظلم و تبه کاران مدارا نکرد. او تاوان جنگهای تحمیلی جمل، صفین و نهروان را بر دوش کشید، اما هرگز برای بقای دولت و تعمیق یا گسترش سلطه خویش از اصول اسلامی و ارزشهای بلند دینی از جمله شایسته سالاری مایه نگذاشت.
نیک مسلّم است که نامههای حضرت، به ویژه نامههایش به کارگزاران سیاسی و نظامی، تنها بخشنامههای اداری نیست، بلکه درسهای ارزشمند علمی و عملی و آموزش غیرحضوری به کارگزاران حکومت اسلامی است تا هر چه بیش تر با اصول سیاسی و حقوقی اسلام آشنا شده، دربارهٔ رفتار با مردم و برخورد با بیت المال، رویکردی اسلامی و کارشناسانه داشته باشند: «شغل خود را بر اساس دین و اخلاق انجام دهند و کار دولت اسلامی را از دین جدا ندانند. در عین حال که وظیفه خود را با قدرت انجام میدهند، مظهر رأفت و عدالت برای مستضعفان باشند، بر ضعیفان ببخشایند و بر زخمهای آنان مرهم گذارند، به امام و رهبر خود تأسی کنند و از هواپرستی و آزمندی و شهوت و غضب و آرزوهای دور و دراز و مال اندوزی و جاه طلبی و ... دوری جویند و مانند خود او در اجرای احکام خدا خشن و محکم، ولی در برابر فقیران و ضعیفان و توده مردم دلسوز و گشاده رو و مهربان باشند و از هرگونه بدعت گذاری و تک روی و خودمحوری و خودرأیی و بخل و جهل و رشوه خواری و هر عمل مخالف کتاب خدا و سنّت رسول الله اجتناب ورزند و حمّال گناهان رعیت و بدآموز خلق نباشند و هنگام صدورفرمانها ووضع وجمع مالیات، خود را جای ضعیفترین مردم قرار دهند.»[۱۰]
ب ـ احترام به حقوق و کرامت مردم
یکی از محورهای اصلاحات علوی حرمت نهادن به اراده، حقوق و کرامت مردم و برقراری نظام سالم الهی بر ارکان عدالت و تقوا در جهت تکامل معنوی و رشد مادی مردم است. با یک نگاهی کلی به نحوه شکل گیری و یا انتقال قدرت در خلفای راشدین، به روشنی به دست میآید که تنها زمام داری امام علی (علیه السلام) از همان آغاز با اراده و انتخاب همراه با اشتیاق زاید الوصف همه مردم مدینه و نمایندگان سایر بلاد اسلامی، که در آن شهر حضور داشتند، شکل گرفت. مردم با شناخت کامل از آن حضرت و شعارهای روشن و بدون ابهام اصلاحی وی و در کمال آزادی و اختیار با او بیعت کردند؛ چنان که حضرت خود میفرماید: «مردم مانند شتران تشنهای که ساربان مهارشان را گشوده و رهایشان کرده باشد و برای نوشیدن آب سراسیمه به سوی آبشخور بشتابند، به من روی آوردند تا جایی که گمان بردم میخواهند خون مرا بریزند یا این که در برابرم با یکدیگر بستیزند و یکدیگر را به قتل آورند.»[۱۱]
با این وجود هنگامی که از سوی مردم با آن شور و عشق توصیف ناپذیر عملاً به قدرت رسید و تنها در موقع پیروزی انتخاباتی و رسیدن به قدرت نبود که نظر و خواست مردم را ارج نهاد، بلکه در تمامی مراحل به مردم، حقوق، مصالح، خواست و کرامت آنها حرمت گذاشت؛ او در بدترین شرایط زندگی و ناگوارترین حوادث سیاسی و اجتماعی نیز بدان باور داشت. در سیره علوی، حرمت به مصالح و حقوق مردم از جایگاه رفیعی برخوردار است و این اصل به عنوان مبنای فعالیتهای اجتماعی انسان شمرده میشد. در این جا، برخی از شیوهها و ساز و کارهای احترام به حقوق و کرامت مردم مطرح میگردد:
۱ـ دوری از ابهام گویی و فریب کاری: یکی از جلوههای حرمت نهادن به شخصیت و کرامت مردم، تعامل صادقانه و به دور از دروغ، فریب و ریا با مردم است. امام علی (علیه السلام) در طول حیات خویش، هرگز به سردادن شعارهای مردم فریب، غیر عملی، مبهم و دو پهلو برای جذب هوادار نپرداخت. او حتی پس از آن که مورد اقبال و بیعت بی مانند مردم قرار گرفت، از احساسات و عواطف مردم سوء استفاده نکرد و خود نیز تحت تأثیر آن شرایط استثنایی قرار نگرفت، بلکه با کمال صداقت وحرمت نهادن به شخصیت، کرامت و وجدان مردم فرمود: «مرا واگذارید و دیگری را طلب کنید؛ زیرا ما به استقبال چیزی میرویم که چهرههای مختلف و جهات گوناگونی دارد ... آگاه باشید اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آنچه خود میدانم با شما رفتار میکنم و به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد.»[۱۲]
و پیامبر نیز پیش از آن فرموده بود: «ای مردم، از علی شکایت نداشته باشید. به خدا سوگند، او برای خدا و در راه خدا و در اجرای احکام خدا سخت گیر است.»[۱۳]
او در آغاز حکومت، با صراحت و بدون ابهام، اهداف خود را ذکر و برنامههای اصلاحاتی خود را بیان کرد و صادقانه و با قاطعیت، بدان گفتهها وفادار ماند و مخالفان اصلاحات از جمله معاویه را، که با اعتماد مردم بازی میکرد و از جهل شامیان سوء استفاده مینمود، به شدّت محکوم کرده، دروغ، خدعه و خلف وعده مداوم قاسطین را به شدت مورد نکوهش قرار داد: «سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست، اما او نیرنگ میورزد و مرتکب انواع گناه میشود. اگر نیرنگ ناپسند و ناشایسته نبود، من سیاستمدارترین مردم بودم.»[۱۴]و دربارهٔ عمروعاص نیز فرمود: «آگاه باشید بدترین گفتار، دروغ است. عمر و عاص سخن میراند و دروغ میگوید، وعده میدهد و تخلف مینماید، درخواست میکند و اصرار میورزد. اما اگر از او چیزی درخواست شود، بخل میورزد. به پیمان خیانت مینماید و پیوند خویشاوندی را قطع میکند...»[۱۵]حضرت سپس توضیح میدهد که یاد مرگ ما را از شوخی و سرگرمی بازمی دارد، اماعمرو عاص به دلیل نسیان آخرت، از سخن حق باز میماند.
بدیهی است که صداقت و روراستی با مردم به معنای تعریف و تمجید همه اعمال و رویکرد جامعه نیست، بلکه آن جا که کژی، فساد و انحراف مشاهده میشود، امام با صراحت، آن را گوشزد نموده ضعفها، نارساییها و انحطاط مردم را بیان میکند و مردم را از عواقب معصیتها، نافرمانیها، ترک جهاد، اقبال به دنیا و رفاه طلبی بر حذر میدارد، و این در واقع جلوهای از صداقت وی با مردم و حرمت نهادن به سرنوشت آن هاست. هرچند چنین تذکراتی با مذاق جمعی ناسازگار باشد و احیاناً موجب نارضایتی آنها را فراهم کند.
۲ـ ملاطفت گفتمانی: یکی از اصول سیره پیامبر (صلی الله علیه وآله) و از رویکردهای اصلاحی امام علی (علیه السلام) ملاطفت گفتمانی با مردم و به کارگیری تحمل و سعه صدر در برابر خواستهها و شکایات آن هاست. حضرت در نامه اش به محمد بن ابی بکر هنگام دادن حکم استانداری مصر مینویسد: «بالهای محبتت را بر مردم بگستر، جانب نرمش و ملایمت را نگهدار، چهره خویش را برای آنها گشاده و تساوی را در بین آنها، حتی در نگاههایت، مراعات کن...»[۱۶]
حضرت هر گاه فرد و یا جمعی را به دلیل ارتکاب معاصی و یا سستی در انجام تکالیف الهی سزاوار توبیخ میدانست، با قاطعیت و صراحت لب به نکوهش میگشود، اما با وجود این، او از تفرعن گفتمانی و ادبیات طاغوتی دوری میجست. حضرت با آن مقام رفیع و دست نیافتنی علمی و عملی که داشت، هیچ گاه در نامهها خود را بیش از «بنده خدا» و «امیرمؤمنان» معرفی نمیکرد و مردم را نیز در سخنرانیها و نامهها به عنوان بندگان خدا، مردم و برادران خطاب مینمود و فرقی بین اقوام گوناگون، اصحاب و تابعان، جوانان و پیران، زنان و مردان، شهریان و روستاییان نمیگذاشت؛ نه در گفتمان وی با مردم تملق، اغرای به جهل و فرصت طلبی وجود داشت و نه خشونت گفتمانی و مخاطبهای با تفرعن به چشم میخورد؛ چنان که او خود در این باره، مردم را مخاطب قرار داده میفرماید: «با من آن سان که با جباران و ستمگران سخن میگویند تکلّم نکنید، القاب پر طنطنه برایم به کار نبرید، آن ملاحظه کاریها و موافقتهای مصلحتی که در برابر مستبدان اظهار میدارند در برابر من اظهار مدارید، با من به سبک سازش کاری معاشرت نکنید، گمان مبرید که اگر برحق سخنی به من گفته شود بر من سنگین آیدویا از کسی بخواهم مرا تجلیل و تعظیم کند. هر کس شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او ناخوش و سنگین آید، عمل به حق و عدالت بر او سنگین تر است. پس از سخن حق یا نظر عادلانه خودداری نکنید.»[۱۷]
او حتی در مورد دشمن با آن که اطلاع رسانی به موقع و ذکر بی پایگی موضع آنها را لازم میشمرد، از هرگونه دشنام گویی بر حذر میدارد و میفرماید: «اِنِّی اَکرَه لَکُم اَن تَکُونُوا سَبِّابینَ و لکنَّکُم لو وَصَفْتم اعمالَهم وَ ذَکَرتُم حَالَهُم کانَ اَصوب...»[۱۸]
۳ـ همدردی عملی با مستضعفان: امام علی (علیه السلام) تنها به گفتار آرام و مهرآمیز نسبت به مردم و مشکلات آنها اکتفا نکرد، بلکه چنان که پیش از رسیدن به قدرت زاهدترین و کم هزینهترین مرد روزگار خود بود، پس از آن که بر اریکه خلافت تکیه زد نیز کمترین تفاوتی مادی و رفاهی در زندگی وی پیش نیامد و با همه توان و دسترسی که به مال و انواع مزایای مادی و تجملات دنیوی داشت، به همان زندگی فقیرانه خویش، همانند یکی از افراد تهی دست جهان اسلام ادامه داد و مقام خلافت ذرّهای وسوسه مال دوستی، زندگانی تجمّلاتی، خوراک و پوشاک اشرافی را در اندیشه اش ایجاد نکرد، همچنان در عمل، پیشگام مردم در تحمل مشکلات و گرفتاریهای زندگی بود و خود در این باره میفرمود: «آیا خود را به این خرسند سازم که مردم بگویند این امیرالمؤمنین است، اما در سختی روزگار با آنان مشارکت نداشته باشم؟»[۱۹]
چنان که اشاره شد، در نامهای به عثمان بن حنیف، فرماندار بصره، هشدار میدهد: «آگاه باش! هر مأمومی امام و پیشوایی دارد که باید به او اقتدا کند و از نور دانشش بهره گیرد. بدان، امام شما از دنیایش به همین دو جامه کهنه و از غذا به دو قرص نان اکتفا کرده است...»
و در جای دیگر، با آن که زمامدار جهان اسلام بود و قلمرو حاکمیتش در سطح برجستهای از مکنت و رفاه قرار داشت، تصریح میکرد، که کفش پروصله و بی ارزش وی از حکومتی بدان عظمت، ارزشمندتر است، مگر آن که حقی را احقاق و عدلی را برپا سازد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به زهد شخصی اکتفا نکرد، بلکه تلاش پی گیری برای گزینش دانشمندان زاهد در تصدی امور مسلمانان سرزمینهای گوناگون آغاز نمود و بسیاری از گماشتگان وی نیز دارای مقامی ارجمند و ستودنی در زهد و رعایت عملی حال مستضعفان و فقرای جامعه بودند و خود مکرر آنها را به پیروی از زندگی و سیره زاهدانه و پارسایانه علوی دعوت میکرد و تصریح مینمود: «این دنیا در چشم من، بی ارزش تر و خوارتر از دانه تلخی است که بر شاخه بلوطی بروید.»[۲۰]
او به ذکر این دستورات کلی اکتفا نکرده، در صرفه جویی و حفظ بیت المال وارد جزئیات میشود و دستور میدهد: «... قلمهای خود را باریک بتراش و سطرها را در کنار هم و نزدیک به یکدیگر بنویس و حرفهای زیادی را حذف کن و فقط به معانی و مقاصد بپرداز؛ زیرا بیت المال مسلمانان تحمل زیان کاریهای شما را ندارد.»[۲۱]
۴ـ مقدم داشتن اراده جمعی بر حقوق شخصی: از نکات آموزنده و بسیار مهم این که امام علی (علیه السلام) نه تنها به اراده و خواست مردم در محدوده شرع در صورت عدم تهافت با حقوق اشخاص دیگر و تضییع اولویت هر چند غیر مهم ارج میگذارد، بلکه آن را در صورت تعارض با حقوق خودش و اولویتهای بس مهمی همچون خلافت و امامت بر حق خودش نیز ترجیح میداد و مصالح و اراده مردم را با همه حق کشی و ستم زایی که نسبت به خودش در آن نهفته بود، مقدم میداشت. او با آن که پیوند خود را با خلافت «محلٌ القُطبِ مِنَ الرَّحا» میدانست، با این همه، چون شرایط آماده نبود و صلاح مردم را در آرامش و سکوت خود میدید، میفرمود: «فَصَبَرتُ و فی العَینِ قذی وَ فی الحَلق شَجَا.» در جای دیگری حتی نارضایتی خویش را از این که حق خلافتش به دلیل عدم آمادگی جامعه و یا مساعد نبودن شرایط تضییع گردیده است، ابراز نمیکند و تصریح میکند که مهم این است که مسیر حکومت درست و خالی از انحراف باشد: «وَاللّه، لا سَلِّمنَّ ما سَلَمَت اُمورُ المسلمینَ و لَمْ یکنُ جورٌ الا عَلیّ خاصة».
در زمان بیعت بی سابقه مسلمانان نیز تأکید میکند: «... اگر مرا رها کنید، من هم چون یکی از شما هستم. شاید من شنواتر و مطیع تر از شما نسبت به رئیس حکومت باشم. در چنان حالی، من وزیر و مشاورتان باشم، بهتر از آن است که امیر و رهبرتان گردم.»[۲۲]
امام در واقع، آمادگی فرهنگی و سیاسی مردم را برای زمام داری خویش لازم میدانست و این آمادگی و رشد فرهنگی مردم را با ایراد خطبههای روشنگر، دادن مشورتهای لازم به خلفا و مردم و تلاشهای علمی و عملی دیگر با رفتار خود و دوستانش پی میگرفت. اما تا هنگامی که آمادگی و شرایط مساعد اجتماعی و سیاسی به وجود نیامد، تلاش خشونت آمیز برای احراز حکومت و احقاق حق خویش را جایز نشمرد.
جالب این که این گونه برخوردهای حضرت به دوران پیش از بیعت مردم و به عهده داشتن خلافت از سوی امام علی (علیه السلام) باز میگردد. روشن است که امام (علیه السلام) پس از انعقاد بیعت از سوی مردم و به دست گرفتن زمام امور از سوی آن حضرت، هیچ یک از صداهای براندازانه و شعارهای پیمان شکنانه را وقعی ننهاد و با شدت تمام با آن مقابله کرد؛ فرمود: «زبیر تصور میکند که بیعتش تنها با دست بوده، نه با دل! پس او اقرار به بیعت میکند، ولی مدعی است که با قلب نبوده؛ بنابراین، بر او لازم است بر این ادعا دلیل روشنی بیاورد، وگرنه باید به بیعت خود بازگردد و به آن وفادار باشد.»[۲۳]
در جای دیگری میافزاید «طلحه و زبیر و پیروان آنها در آغاز، رعد و برقی نشان دادند، اما پایانش چیزی جز سستی و ناتوانی نبود، ولی روش ما به عکس آنها بود؛ ما تا کاری انجام ندهیم، رعد و برقی نداریموتانباریم، سیلابهای خروشان به راه نمیاندازیم؛ برنامه ماعمل است نه سخن.»[۲۴]جنگهای تاریخی و سخت وی با قاسطین و مارقین نیز به روشنی نشانگر حساسیّت وی نسبت به حفظ نظام اسلامی و قاطعیت و سازش ناپذیری با براندازان میباشد.
ج- توجه به مقوله خودی و غیرخودی
از یک نگاه، مبحث «خودی و غیرخودی»، عمری به درازای تاریخ بشر و پیدایش انسان دارد، هر چند جدول این تقسیم بندی بنا بر طبیعت ارزشی خود به بینش و مکتب ارزشی حاکم بر جامعه در هر دوره تاریخی بستگی پیدا میکند. بنا بر نظر اسلام، که خودی و غیرخودی در ایمان به خدا و باور توحیدی ریشه دارد، قابیل نسبت به آدم و هابیل، فرزند نوح نسبت به پدر و سایر خانواده اش و سرانجام ابولهب بن عبدالمطلب نسبت به حضرت پیامبر (صلی الله علیه وآله) و خاندان موحد بنی هاشم «غیرخودی» تلقی میشوند. سوگمندانه باید گفت که موضوع «خودی و غیرخودی» پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)، به ویژه در زمان خلیفه سوم، به کلی به فراموشی سپرده شد و در سایه شعار عملی و راهبردی خلیفه و مشاورانش ـ قدرت برای امویان ـ تبعیدشدگان و نفرین شدگان پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) همچون حکم بن عاص، مروان بن حکم، ولید بن عقبه و بازماندگان حزب طلقا، نه تنها مورد عفو قرار گرفتند، بلکه به ارکان نظام تصمیم گیری حکومت اسلامی برکشیده شدند؛ چنان که حکم بن عاص و فرزندش مروان بن حکم و پسر ابی سرح به مقام عالی مشاورت و معاونت خلیفه مسلمانان ارتقا یافتند، ولید بن عقبة بن ابی معیط به حکومت ایالت مهم و بزرگ کوفه گماشته شد و معاویه فرزند ابوسفیان، رهبر حزب طلقا، بر ایالت مهم شام و اطرافش حکم روایی میکرد. این در حالی بود که نه تنها امیرالمؤمنین و فرهیختگان بنی هاشم در اثر سیاستِ «حکومت از آن امویان» خانه نشین شدند، بلکه «خودی» های برجستهای همانند ابوذر غفاری گاهی در شام و در آخر، در بیابان ربذه در شکنجه و تبعید به سر میبردند و سرنوشت عبدالله بن مسعود، عمار یاسر، مقداد و سایر پیشگامان جهاد و شهادت نیز بی شباهت با ابوذر نبود.[۲۵]
یکی از محورهای مهم اصلاحات امام علی (علیه السلام) پای فشردن بر شفاف شدن گروهها و دستههای «خودی» از «غیرخودی» و افشاگری، بیان ویژگیها و نشانههای «غیرخودیها» بود که هر از چندگاه با اغتنام از فرصت و یا سادگی خودیها در صفوف آنها نفوذ نموده با رنگ و لعاب دادن به خواستهها و آرزوهای دیرینه خویش در مسیر تضعیف وحدت اسلامی و براندازی نظام توحیدی و یا بی هویت کردن آن، گام برمی داشتند.
۱. مرزبندی اعتقادی خودی و غیرخودی: با تأمّل در سیره امام علی (علیه السلام) به دست میآید که برجسته کردن صفوف خودی از غیرخودی و بر حذر داشتن جامعه از افتادن در دام شعارها و باورهای غیرخودی و یا نفوذ غیرخودیها در دستههای خودی، بیش از آن که یک خط مشی کلی سیاسی باشد، یک رویکرد عقیدتی و ارزشی است و باید فراتر از سلایق یا احیاناً منافع سیاسی در نظر گرفته شود. از این رو، آن حضرت در بدترین شرایط سیاسی و سختترین اوضاع اجتماعی، شیوه تحمل و مدارای خودیهای ناموافق و مخالف را پیشه نمود و با مسلمانان راستین ـ هر چند در جبهه ظاهراً مخالف وی قرار داشتند ـ با شکیبایی و سعه صدر رفتار کرد و غیرخودیهایی را که با استفاده از فرصت، سیاست هم دردی مشترک و ائتلاف سیاسی در پیش گرفته بودند، به شدت طرد کرد و بدین وسیله، نشان داد که یکی از خطوط قرمز اصلاحات نادیده گرفتن نامحرمان و یا مشاورت و یاری جستن از نامحرمان و غیرخودیها و سپردن امور نظام اسلامی به دست نااهلان است. بر این اساس، وقتی آن حضرت پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) سخت دچار بی مهری، بلکه حق کشی و ستم قرار گرفت و افرادی فرصت طلبی همچون ابوسفیان و یا ساده اندیشانی همچون عباس بن عبدالمطلب پیشنهاد همکاری و بیعت نموده، از حضرت خواستند تا برای کسب قدرت و احقاق حق خویش قیام نماید، حضرت، با ظرافت متوجه فرصت طلبی ابوسفیان و سوء استفاده این عنصر غیرخودی گردید و دست رد بر سینه او زد و فرمود: «ای مردم، امواج فتنه را با کشتیهای هدایت و نجات بشکنید، از اختلاف و پراکندگی دوری جویید و تاج برتری بر سر بگذارید. (دو کس راه رستگاری را پیمودند:) آن که با داشتن نیروی کافی قیام کند و آن که بدون نیروی مطمئن و بسنده کناره گیری نموده، مردم را راحت سازد...»[۲۶]
ایشان در ادامه، برای حرکت سیاسی، زمان مناسب را لازم میداند و تصریح میکند: اگر پیش از رسیدن شرایط مناسب و مقدمات مساعد، قیام شود، مثل چیدن میوه پیش از رسیدن آن خواهد بود و جز شکست و ندامت پیامدی ندارد.
در جای دیگر، با توجه به گروههای گوناگون ضد ولایت و هم پیمانی آن در براندازی نظام علوی میفرماید: «آگاه باشید، شیطان حزب خودش را گرد آورده و سوارهها و پیادگان لشکرش را فراخوانده است. اما من آگاهی، بینش و بصیرت خود را از دست ندادهام. من حقیقت را بر خود مشتبه نساخته و امور بر من مشتبه نشده است. به خدا سوگند، گردابی برای آنها فراهم سازم که جز من کسی نتواند آن را چاره کند. آنها در آن غرق خواهند شد و هرگز از آن بیرون نیایند و آن دسته که از آن بیرون آیند برای همیشه بازگشت به چنین صحنهای را فراموش کنند!»[۲۷]
روی هم رفته، حضرت نشان داد که با همه اعلام بیعت و پیروی ابوسفیان از ایشان، در مقابل، به عنوان یکی از ارکان فتنه و عناصر غیرخودی نام برده است که باید از سوی همه جناحهای خودی مورد طرد قرار گیرد. حضرت در جاهای گوناگون، به روشنگریهای مهم سیاسی و اعتقادی، تبیین خطوط قرمز اصلاحات و سرانجام شفاف شدن هر چه بیش تر مرزهای خودی و غیرخودی میپرداخت.
۲. اهتمام به شناسایی غیرخودیها: علی (علیه السلام) به اطلاع رسانی به موقع و بیان شفّاف مواضع خویش و شناسایی خطوط فکری و ویژگیهای رفتاری مخالفان خود و ریشه یابی واقعی انحراف غیرخودیها اهمیت فراوان میداد و در مواقع متعدد و مناسبتهای گوناگون، به تنویر افکار عامّه و بر حذر داشتن مردم از فریب و گم راهی میپرداخت.
از سوی دیگر، حضرت با جریانها و طیفهای ریز و درشت مخالفان به بحث، مذاکره و مبادله نامه میپرداخت، آنها را نیز از عواقب تلاشها و ریشه انحرافاتشان آگاه مینمود، از راههای گوناگون به اتمام حجت و هدایت آنها اقدام مینمود تا انقلاب در مسیر اصلاحات بر اثر عوامل و مواضع قابل پیش بینی و غیرقابل پیش بینی دچار ریزش غیرطبیعی نشود یا عذری برای برافتادگان باقی نماند.
۳. ریشه انحراف غیرخودیها: امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یک ارزیابی و تحلیل عمیق و مختصر، ریشه فتنه و انحراف را در متابعت هوا و هوس یا دنیاطلبی خواص و شعار التقاطی آنها از زاویهای و جهل توده مردم از زاویه دیگر میداند: «همواره آغاز پیدایش فتنهها پیروی از هوسهای آلوده و احکام و قوانین مجعول و غیرالهی است که در آن با کتاب خدا مخالفت میشود و جمعی بر خلاف دین خدا به حمایت آن برمی خیزند. اگر باطل از حق کاملاً جدا میگردید، برای جویندگان حق و حقیقت مسائل مشتبه و غیرشفّاف نمیماند و چنان که حق از باطل خالص میشد، زبان معاندان از آن قطع میگردید، ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را میگیرند و به هم میآمیزند. این جاست که شیطان بر دوستان خود چیره میشود و تنها آنان که مورد رحمت خدا بودهاند نجات پیدا میکنند.»[۲۸]و در نامه خویش به یکی از سران سپاه مینویسد: «امّا بَعدُ فَاِنَّ الوالی اِذا اِختَلَفَ هَواهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کثیراً مِنَ العدلِ...»[۲۹]پس پیروی از هوسهای زودگذر و مطالبات نفسانی و به دور از خردورزی و آینده نگری مهمترین عامل انحراف مخالفان و مقاومت آنان در برابر حکومت عدل امام بوده است.
امام بدین بسنده نکرده ساز و کار مخالفان را برای براندازی بیان میکند و میگوید مهمترین ابزار مخالفان رویکرد التقاطی به دین و ارزشهای پذیرفته شده جامعه اسلامی بوده است چنان که در جای دیگر راهکار خواص دنیاطلب را این گونه بیان میکند: «یُؤخَذُ مِن هَذا ضغثٌ و مِن هذا ضغثٌ فیمزجان.» بدین گونه، آن حضرت هوسها و تمایلات نفسانی را ریشه فکری و روانی انحرافات غیرخودیها دانسته است. فتنه انگیزان و براندازان در قالب شعارهای گوناگون و پر جاذبه و در لفافه جوسازیها و فرصت طلبیهای متفاوت، در مقابل اصلاحات علوی صف آرایی میکردند که مهمترین ساز و کار آنان برای برآورده شدن خواستهها و رسیدن به تمایلاتشان، دادن شعارهای التقاطی و طرح بحثهای انحرافی، شبهه انگیز و ویرانگر بود. آنها کاملاً هدف اصلی خویش را، که براندازی بود، مخفی میداشتند، اما برای رسیدن بدان، شعارهای به ظاهر حق ولی چندپهلو و دارای ابهام میدادند، حق و باطل را میآمیختند و مرزهای حق و باطل و مطالب صحیح وسقیم را مخلوط میکردند و آن را برای تضعیف حق، تشکیک در باورهای مؤمنان و تزلزل در ایمان توحیدی جامعه به خورد مردم بی خبر میدادند. در واقع، آنها از بیان شفّاف و تعریف دقیق مواضع و دیدگاههای خود اجتناب مینمودند و مردم را در میان طوفان شبهه و ابهام و درهم آمیختن مرزهای حق و باطل رها میکردند؛ زیرا به خوبی بدین برآورد علمی رسیده بودند که گرفتن مواضع شفّاف و روشن و تصریح به اهداف نهایی و زوایای فکری و پرداختن به شعارهای واقعی شان، که همان باطل و کفر باشد؛ در جامعه اسلامی کاربردی ندارد.
۴. مهمترین گروههای غیرخودی: علی (علیه السلام) در جای جای نهج البلاغه به معرفی و افشاگری مخالفان حکومت اصلاحی پرداخته دربارهٔ هیچ یک از آنها از رویکرد گفتمان مسالمت آمیز و گفتوگوی روشنگر خودداری نورزیده است. بدین روی، او حجت را بر آنها تمام نموده، راه هرگونه عذر و بهانه بعدی را به رویشان بسته است. خطابهها، پیامها و نامههای وی به سران جمل، معاویه و خوارج دلیل روشنی بر این مدعاست. به هر روی، مخالفان اصلاحات علوی را میتوان سه دسته دانست:
۱. طلقاء (قاسطین): ابوسفیان و هوادارانش تا آخرین توان، در برابر نهضت اسلام و دعوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) مقاومت نمودند و در واپسین لحظات فتح مکّه، برای نجات از هلاکت یا اسارت به اسلام گرویدند و تأمین خواستند و از پیامبر برای خود و بقایای جبهه کفر موجود در مکّه، درخواست گذشت نمودند. پیامبر (صلی الله علیه وآله) نیز بنابر ویژگی رأفت و رحمت الهی فرمودند: «انتم الطلقاء» ; شما آزاد هستید. از آن پس، آنها به حزب «طلقا» یعنی اسیران آزاد شده (نه اهل ایمان یا مجاهدان) شهرت یافتند.
دسته مزبور، که ایمان قلبی نداشتند، اسلام آوردن رابرای حفظ جان، دست یابی به قدرت و جا نماندن از کاروان مهاجر و انصار پذیرفتند و همواره درصدد برقراری پیوندها، امتیازات و احیای اندیشههای جاهلی بودند و به قبیله و منافع آن بیش از هر چیز دیگری ایمان داشتند.
ابوسفیان اموی، رهبر این حزب، چنان که گذشت، پس از واقعه سقیفه بنی ساعده سراغ علی (علیه السلام) را گرفت و برای غصب حق وی و افتادن خلافت به دست ابوبکر، اشک تمساح ریخت و با علی اظهار بیعت نمود. اما پس از آن که علی (علیه السلام) به خلافت رسید، معاویه پسر ابوسفیان با اتخاذ سیاست خون خواهی عثمان و مقابله با امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) حزب «طلقا» را بازسازی نمود و با تمام وجود در برابر اصلاحات علوی به ستیز برخاست. سرانجام، این کار به جنگ صفین منجر گردید و با همه تبلیغات فرهنگی و دینی و مصارف سنگین مالی که حکومت اموی برای مشروعیت نظام و جبهه خود نموده بود، با شهادت عمار یاسر، که قاتل وی از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله) «دسته متجاوز و یاغی» توصیف شده بود، نقاب فریب و ریا از روی معاویه افتاد و بطلان اندیشه و جبهه اش بر همگان روشن گردید.[۳۰]
۲. حمقاء (ناکثین و مارقین): با آن که اصحاب جمل (ناکثین) و جبهه نهروان (مارقین) با دو رویکرد متفاوت نسبت به اصلاحات علوی به واگرایی و سپس براندازی تمایل نمودند، اما جان مایه اصلی مخالفت آنها را افزون بر هوس خواهی مستقیم یا غیرمستقیم، چیزی جز سفاهت سیاسی و فقدان آینده نگری نمیتوان دانست. به طور کلی، طلحه و زبیر، که خود از آمران، بلکه مباشران اصلی قتل عثمان از سویی و بیعت با امیرالمؤمنین از سوی دیگر بودند، پس از چندی، خون خواهی و انتقام عثمان را بهانه کرده، به اصطلاح تجدید نظر نموده و تغییر قیافه دادند؛ با حمل عایشه به سوی بصره، قصد خود را مبنی بر حرکت تجدیدنظر طلبانه، قیام مسلحانه و براندازی خشونت آمیز ابراز کردند. این در حالی بود که آنان نه توان براندازی علی (علیه السلام) را داشتند و نه در صورت سقوط حکومت علوی با وجود شخصی همچون معاویه نوبت به خلافت و امامتشان میرسید. آنها، که با تمام وجود از عثمان بیزار بودند، ناخوداگاه راه را برای معاویه، که به مراتب اموی تر و غیرقابل تحمل تر از وی بود گشودند و مسلمانان را به جاهلیت مدرن رهنمون شدند.
جبهه نهروان نیز که پس از تحمیل حَکمیت بر حضرت علی (علیه السلام)، به تصور خود برای به کرسی نشاندن و اطاعت از یکی از آیات قرآن کریم «اِنْ الحکمُ اِلّا لِلّه» (انعام: ۶) در مقابل نظام علوی عَلَم مخالفت برافراشتند، زمینه را برای دفن کل اسلام و تفکیک همیشگی سیاست از دیانت، بلکه حاکمیت سیاست بر دیانت فراهم نمودند و این را چیزی جز سفاهت سیاسی و حماقت سردمداران جبهه نهروان و اصحاب جمل نمیتوان دانست.
۳. سفهاء (منافقان): جریان نفاق یکی از جریانهای بسیار خطرناک و پیچیدهای بود که هم زمان با هجرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و یارانش به مدینه شکل گرفت. در قرآن کریم از این جریان به عنوان خطری که همواره سلامت و وحدت جامعه اسلامی را تحت عناوین گوناگون از جمله اصلاح طلبی از زوایهای و ارتباط آن با جریان کفر و مخالفان بی نقاب حکومت اسلامی از زاویهای دیگر تهدید میکند سخن رفته است.
علی (علیه السلام) که با جریان گسترده و تجدید سازمان یافته نفاق مواجه بود، همواره خطرات و ویژگیها و حتی گاهی عملکرد سران منافقان را ذکر میکرد و بدین گونه، انواع توطئهها و نقشههای آنان را خنثیمی نمود. وی طی نامهای به محمد بن ابی بکر استاندار مصر از زبان پیامبر (صلی الله علیه وآله) به شناسایی و تشریح خطرات منافقان پرداخت و آنها را از کفّار خطرناک تر و درخور مواظبت جدّی خواند. در جای دیگری پس از شناسایی مختصر آنها، میفرماید: آنها رنگ و شعار ثابت و روشنی ندارند و همواره مطابق شرایط روز، رنگ و شعار انتخاب میکنند، از هر وسیله بهره میجویند، ظاهری آراسته و باطنی آلوده دارند، پنهان کاری شان بیش از ظاهرنمایی آن هاست، در گفتار درمان و در عمل درد بی دوایند، آسایش و آرامش جامعه را برنتابیده همواره درصدد بدبین نمودن و به راه انداختن جنگ روان و اعصاب میباشند، شخصیت سازی و قهرمان پروری کاذب راه میاندازند و پرده برجستگان اجتماعی را دریده، ترور شخصیت مینمایند...»[۳۱]
حضرت درادامه، مهم ترینویژگی منافقان را شبهه انگیزی و آمیختن حق با باطل در شعارها و گفتارهایشان میداند و در پایان، منافقان را «حزب شیطان» میخواند.
چنان که اشاره شد، حضرت علی (علیه السلام) یکی از وظایف رهبران اجتماعی و حکومت اصلاحی را مبارزه بی امان با جریان نفاق و بیداری همیشگی در برابر نفوذ و توطئههای افراد منافق میداند، لحظهای غفلت و سازش در این باره را مجاز نمیشمرد و وظیفه حکومت را اطلاع رسانی به موقع از ویژگیها، توطئهها و خطرات نفاق و بر حذر داشتن مردم و اقشار اجتماعی از افتادن در دام این حزب مرموز و غیرقابل سازش میبیند.
د ـ آزادی و اصلاحات
مقوله آزادی، چه آزاد بودن به انجام امور و یا آزاد بودن از قیود و ثغور، از لحاظ ابعاد گوناگون آن، از سویی و پیوند آن با اسلام از سوی دیگر، در خور بحث گسترده است. حتی بررسی رابطه اصلاحات علوی با مقوله آزادی مجالی بیش از این میطلبد. در این جا، فقط به نکاتی چند دربارهٔ آزادی، به ویژه آزادی سیاسی و رابطه آن با اصلاحات علوی اشاره میشود:
۱. پرچمدار آزادی: به طور کلی، امام علی (علیه السلام) تمام عمر خود را در راه ستیز با موانع گوناگون آزادی و گسترش آزادی و آزادی خواهی سپری نمود. او در زمان حیات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)، بزرگترین علمدار و فرمانده جهاد بر ضد نظام برده داری، حاکمیت ارزشها و تفکرات آزادی کش و اسارت بار قبیلهای، طبقاتی، منطقهای و فرهنگی بود و پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله) نیز با کار و سازندگی، هزینه آزادی بردگان و رفاه مستمندان ومستضعفان رافراهم میکرد.
۲. آزادی انتخاب: چنان که قبلاً اشاره شد، حکومت حضرت علی (علیه السلام) تنها حکومت از میان خلفای اسلامی بود که در کمال آزادی از سوی مردم و با اتفاق آراء اهل مدینه و نمایندگان برخی مناطق دیگر انتخاب گردید و در این انتخاب، به هیچ وجه توصیه خلیفه پیشین و یا زد و بندهای خط دهنده و تعیین کننده افکار عمومی وجود نداشت.
۳. آزادی انتقاد: آزادی انتقاد در هر جامعه برایند آزادی عقیده و به رسمیت شناختن وجود عقاید و اندیشههای گوناگون در آن است. تاریخ به روشنی گواهی میدهد که امیرمؤمنان (علیه السلام) نه تنها تفتیش عقاید را به هیچ روی اجازه نداد، بلکه در نامه خود به مالک اشتر، تفتیش عیوب مردم و خرده گیری به اعمال و اشتباهات آنها را ردّ کرد و مالک را از به کارگرفتن چنین افرادی بر حذر داشته، فرمود: «باید آنها که نسبت به رعیت عیب جوترند از تو دور باشند؛ زیرا مردم عیوبی دادند که والی در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است. درصدد مباش که عیب پنهانی آنها را به دست آوری، بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایت ظاهر گشته، اصلاح کنی.» امام علی (علیه السلام) پس از آن که بر اریکه قدرت تکیه زد، نه تنها آزادی انتقاد را در چارچوب «امر به معروف و نهی از منکر» و «نصح ائمة المسلمین» به رسمیت شناخت، بلکه آن را برای بهبود نظام دینی و جامعه لازم شمرده، به عنوان یک تکلیف مطرح کرد و از مردم خواست با انتقاد سازنده خود، حکومت را یاری دهند و در این باره، شیوه محافظه کاری یا بی تفاوتی در پیش نگیرند. چنان که گذشت، تأکید نمود: «... با من به سبک سازش کاری معاشرت نکنید. گمان مبرید که اگر بر حق سخنی به من گفته شود بر من سنگین میآید ... هر کسی شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او ناخوش و سنگین آید، عمل به حق و عدالت بر او سنگین تر است. پس، از سخن حق یا نظر عادلانه خودداری نکنید.»[۳۲]
ایشان در عمل نیز وجود عقاید متفاوت در جامعه و انتقادپذیری را به رسمیت شناخت و هرگز در برابر انتقادهای گوناگون، که برخی از آنها با حسن نیت نیز همراه نبود، به زور و یا حتی خشونت گفتمانی متوسّل نگردید. سخنان و نامههای وی در پاسخ به بهانه جوییها و اتهامات بی پایه طلحه و زبیر و موضع مستدل و منطقی او در برابر معاویه پیش از اقدام براندازانه آنها، گواه این ادعاست.
مهم تر از همه، تعامل بزرگوارانه و تحمل مثال زدنی آن حضرت در برابر انتقادهای بی پایه و شعارهای مخالف و افراطی خوارج است. امام علی (علیه السلام) نه تنها به انتقادهای آنها رویکرد مداراگرایانه و با تسامح داشت، بلکه شایعه سازی وسیع و دروغ افکنیهای تلخ آنها را مبنی بر کفر آن حضرت، سپس خبرسازی گسترده دربارهٔ توبه امام از قبول حکمیت را نادیده گرفت و حتی سهمیه آنها را از بیت المال قطع نکرد. امام (علیه السلام) تنها به روشنگری به موقع و بیان قوی مواضع در برابر آنها مبادرت ورزید. اما خوارج به تدریج، پا را از انتقاد و شایعه پراکنی فراتر گذاشته، به اهانت نسبت به امام در انظار عموم پرداختند؛ چنان که هنگام سخنرانی وی با شعار «لاحکم الا لله ولو کره المشرکون» و به دنبال آن «لاحکم الا لله ولو کره ابوالحسن» مزاحمت ایجاد کردند، اما حضرت تنها به این جمله اکتفا کرد «ابوالحسن کراهت ندارد که حکم از آنِ خدا باشد و من نیز حکم خدا را دربارهٔ شما انتظار میکشم.»
برج بن مسهر طائی نیز، که یکی از خوارج بود، از راه شعر و هنر به امام علی (علیه السلام) توهین میکرد، اما حضرت تنها به پاسخ کلامی در برابر وی بسنده مینمود.
خوارج به این نیز اکتفا نکردند. امام صادق (علیه السلام) میفرماید: ابن کواء یشکری، یکی از سران خوارج هنگام نماز علی (علیه السلام) وارد مسجد شد و به قرائت این آیه پرداخت: «وَلَقَد اُوحیَ الَیکَ و اِلی الَّذینَ مِنْ قَبلکَ لئنِ اَشرَکتَ لیَحبَطَنَّ عَمَلَک وَ لَتَکُونَنَّ مِن الخاسرین.» (زمر: ۶۵) و امام پس از آن که این عمل سه بار از سوی نام برده تکرار شد، در جوابش این آیه را تلاوت نمودند: «فَاصبِر اِنَّ وَعدَاللّه حقَّ وَلا یستخفنک الَّذینَ لایوقِنون.» (روم: ۶۰)
خوارج تا آن جا پیش رفتند که با بی شرمی، امام را تهدید به قتل نمودند: «به خدا قسم، اگر توبه نکنی و از حکمیّت برنگردی، تو را به قتل میرسانیم و با این کار، رضای خداوند را طلب میکنیم.»
تنها پس از آن که خوارج بر مدائن و سپس در حروراء جلسات سرّی متعدد تشکیل دادند و امنیت مردم را تهدید کردند و عبدالله بن حباب را با خانواده اش به گونهای وحشیانه به قتل رساندند، امام اقدام به استفاده از زبان زور و شمشیر آبدار کرد؛ زیرا آنان نه قابل هدایت بودند و نه به امام اجازه نبرد با دشمن اصلی حکومت علوی ـ یعنی جبهه قاسطین ـ را میدادند و در واقع، به صورت ناخودآگاه ستون پنجم دشمن در خدمت اهداف آن قرار گرفته بودند. از این رو، امام (علیه السلام) با قاطعیت و سرعت، «چشم فتنه» را درآورد و از کشتههای آن گروه خطرناک، پشتهها ساخته و آنها را که با هیچ زبان و منطقی راست نمیآمدند، با شمشیرجهاد راست کرد.
بنابراین، ملاحظه میشود که خطوط قرمز آزادی انتقاد، اقدام براندازانه و قرار گرفتن در جهت منافع و خواست دشمن و تهدید امنیت است که به هیچ وجه، قابل تحمل و پذیرفتنی نمیباشد.
هـ نکته پایانی
قاطعیت امیرالمؤمنین (علیه السلام): یکی از محورهای اصلاحات امام علی (علیه السلام) قاطعیت وی در انجام امور، به ویژه اجرای احکام الهی و استیفای حقوق مردم بود. چنان که اشاره شد، در دوران خلافت عثمان، سازش کاری، تسامح و بی مبالاتی در اجرای احکام و دستورات الهی و توزیع ناعادلانه بیت المال پدید آمد و خلیفه سوم سرانجام، با همه وعدههایی که مبنی بر تنبیه یا حذف کارگزاران غیرخودی، خاطی ومجرم می دادیاقول مساعدرسیدگی به تخلفات و نارضایتیها و تظلمات را بر زبان میآورد، اما در اثر عدم قاطعیت و نفوذ مشاوران و دستهای پیدا و پنهان سیاسی، هیچ گونه اقدامی نکرد و مفاسد و نابسامانیها همچنان رو به تزاید گذاشت.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) دربارهٔ امام علی (علیه السلام) به مردم هشدار داده بود: «ایُها النّاس لا تشکُوا علیاً فَواللّهِ لاُخَیشِنُ فی ذاتِ اللّه عزوجل و فی سبیل اللّهِ.»[۳۳]مردم هم به خوبی این موضوع را درک کرده بودند که امام علی (علیه السلام) دربارهٔ حق و عدالت، احکام اسلامی و حقوق مردم ذرّهای سازش ندارد و با قاطعیت و صراحت عمل میکند. او نیز پس از خلافت، بدون کمترین مصلحت جویی و تسامح ورزی به اصلاحات موردنظرپرداخت؛ جنگهای داخلی، ماجرای برخورد با عقیل بن ابی طالب ـ برادرش ـ دربارهٔ بیت المال، مراقبت از کارگزاران و مصادره ثروتهای بادآورده در زمان عثمان بهترین گواه بر این موضوع است.
در کنار ویژگیهای یاد شده، توجه به مشکلات و حوایج مردم، به ویژه مستضعفان و اقشار آسیب پذیر اصل دیگری بود که در سیره امام علی (علیه السلام) و اصلاحات آن حضرت مکانت برجسته و تعیین کننده داشت. او به حق مهربانترین پدرمستمندان و فقراوگمنامترین سرپرست و نان آور ایتام و بیچارگان بود.[۳۴]
پانویس
- ↑ مرتضی مطهری، نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص ۶–۱۰ / محمدجواد صاحبی، اندیشه اصلاحی در نهضتهای اسلامی، ص ۱۶–۲۰ / استاد مصباح یزدی، هفته نامه پرتو سخن، سال اول، ش. ۳۶، ص ۸
- ↑ نهج البلاغه (نسخه المعجم المفهرس)، خ ۱۳۱
- ↑ ر. ک. به: خطبه «شقشقیه»
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۵ و ۱۶ / خطبه ۲۳۳ / حکمت ۴۶۱ / نامه ۴۵
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ سید جعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، چاپ ششم، مرکز نشر دانشگاهی، ص ۱۱۸
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۶
- ↑ محمدحسین مشایخ فریدنی، نظرات سیاسی در نهج البلاغه، چاپ دوم، تهران، بنیاد نهج البلاغه، تابستان ۱۳۷۸، ص ۱۰۰
- ↑ به نقل از: نظرات سیاسی در نهج البلاغه، ص ۲۲
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۹۲
- ↑ به نقل از:نظرات سیاسی در نهج البلاغه، ص ۳۸
- ↑ نهج البلاغه، خ ۱۰۰/ خ ۸۴/نامه ۲۷
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، چاپ دوم، قم، دارالتبلیغ اسلامی، ص ۱۲۶
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۶
- ↑ به نقل از:نظرات سیاسی در نهج البلاغه، ص ۳۶
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۵
- ↑ به نقل از:نظرات سیاسی در نهج البلاغه، ص ۵۱
- ↑ نهج البلاغه، خ ۹۲ / خ ۸ و۹/ نامه ۶
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ سیدجعفر شهیدی، پیشین، ص ۱۱۹
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۵
- ↑ خطبه ۱۰/ خطبه ۴۲/ نامه ۵۹
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ سیدجعفر شهیدی، پیشین، ص ۱۱۴
- ↑ محمدمهدی ری شهری، رمز تداوم انقلاب در نهج البلاغه، قم، انتشارات اسلامی، ص ۹۲
- ↑ سیری در نهج البلاغه، ص ۱۲۶
- ↑ به نقل از:نظرات سیاسی درنهج البلاغه، ص ۳۸
- ↑ برای کسب اطلاعات بیش تر، ر.ک. به: نامه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر







