کتابخانه:استکبار و استضعاف در قرآن
|
| |
| نویسنده | محمد سروش |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | پژوهشکده تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه |
| محل انتشارات | قم |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ مقدمه
- ۳ فصل اول: کلیات
- ۴ مفاهیم
- ۵ فصل دوم: استضعاف و استکبار در قرآن
- ۶ فصل سوم: زمینهها و عوامل پدید آمدن استضعاف و استکبار
- ۷ فصل چهارم: مبارزه با استضعاف و استکبار
- ۸ فصل پنجم: بنی اسرائیل از استضعاف تا استکبار
- ۹ فصل ششم: جهتگیری کلّی ادیان
- ۱۰ فهرست منابع
- ۱۱ پانویس
پیشگفتار
بیگمان انقلاب اسلامی ایران، بزرگترین و عمیقترین انقلاب ارزشی و فکری عصر حاضر است.
بنیانگذار این نهضت مقدس، حضرت امام خمینی رحمة اللَّه علیه با پیروی از حضرت سیدالشهداء علیه السلام و با کوتاه کردن دست ستم و سلطه قدرتهای استکباری از کشور امام زمان (عج) به احیای سیره جدّ خود، رسولاللَّه صلی الله علیه و آله، اصلاح امور امّت و تحکیم پایههای حکومت اسلامی پرداخت و نهادهای پرثمری را یکی پس از دیگری در جامعه اسلامی ایران بنا نهاد.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از خجسته نهادهایی است که همزمان با شکلگیری نظام مقدس اسلامی، به دستور آن پیر عارف و دوراندیش تأسیس گردید و رسالت عظیم پاسداری از انقلاب اسلامی و ارزشهای الهی آن و دفاع از حریم ولایت فقیه را بر عهده گرفت. تحقق این مأموریت خطیر، در گرو برخورداری این نهاد مقدس از «بینش اسلامی» و «آگاهی سیاسی» میباشد که «آموزش» یکی از راههای تأمینکننده آن است.
از این رو، ارتقای بینش اعتقادی- سیاسی سپاه و «تداوم آموزش» برای این نیروی نظامی- مکتبی، نیازی اجتناب ناپذیر است.
ولیّ امر مسلمانان جهان، حضرت آیةاللَّهالعظمی خامنهای، بر این امر مهمّ تأکید کرده،
چنین میفرماید:
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یک نیروی انقلابی است که بر پایه دین و تقوا و درک و عمل انقلابی به وجود آمده و وظیفه اساسی نماینده این جانب در آن عبارت از نظارت مستمر بر حفظ و استحکام این پایه اساسی و برخورد با تخلفات و پیشگیری از آنهاست. [۱]
هر چند آموزشهای عقیدتی- سیاسی از ابتدای تأسیس سپاه به شکلهای گوناگون وجود داشته است، اما اهمیت و نقش زیربنایی آن موجب شد تا این مهمّ در چارچوب «نظام آموزشی» جامع و فراگیری- که در برگیرنده سطوح مختلف علمی و تخصصهای گوناگون باشد- تحقق یابد.
در پی این حرکت، آموزشهای عقیدتی- سیاسی در قالب «نظام آموزشی» از سال ۱۳۶۴ شروع شد و بیش از نیمی از نیروی انسانی سپاه را تحت پوشش دورههای مختلف «تداوم آموزش» قرار داد. اما با گذشت بیش از شش سال و کسب تجارب مفیدِ عملی و نیز با توجه به تحولات سالهای اخیر در این نهاد مقدس- از جمله تشکیل نیروهای پنجگانه سپاه، تصویب قانوناستخدامی و اعطای درجات- ضرورت بازنگری در «نظامآموزشی» احساس شد و نظام آموزشی کنونی جایگزین آن گردید.
مشخصات «نظام آموزشی» عقیدتی- سیاسی
با توجه به تفاوت سطح تحصیلات رسمی نیروهای سپاه و تقسیمبندی آنان به دو سطح «سیکل» و «دیپلم»، نظام آموزشی دربرگیرنده دو سطح زیر است:
۱- ورودی سیکل
۲- ورودی دیپلم
برای سطح یک، آموزش عمومی و سه مرحله آموزش ضمن خدمت (شامل دوازده دوره) و سه دوره آموزش تخصصی (تخصصی اولیه، تخصصی تکمیلی و سرپرستی) در نظر گرفته شده است.
سطح دو، شامل دورههای کاردانی، کارشناسی، مقدماتی رستهای، عالی رستهای، دافوس، عالی جنگ و چهار مرحله آموزش ضمن خدمت (در دوازده دوره) میباشد.
برای هر یک از دورهها کد و شماره مخصوصی در نظر گرفته شده که مشخصکننده سطح، مرحله، و دوره است. به عنوان مثال: در شماره «۱۲۱» رقم سمت چپ نشانگر سطح، رقم وسط بیانگر مرحله و رقم سمت راست گویای دوره است.
از آنجا که دورههای عمومی، تخصصی و سرپرستی مرحله ندارند، رقم وسط با صفر مشخص شده است. به عنوان مثال، شماره «۱۰۲»، نشانگر سطح یک و دوره دوم از دورههای غیرتداوم است.
موضوعات آموزشی شامل موارد ذیل است:
۱- اصول عقاید؛ ۵- تاریخ اسلام؛
۲- اخلاق اسلامی؛ ۶- دانش سیاسی- اجتماعی؛
۳- احکام؛ ۷- نظام دفاعی
۴- معارف قرآن؛
با توجه به تنوع موضوعات، به منظور سهولت کار، برای هر موضوع نیز شماره خاصی قرار داده شده که در پی شماره هر دوره، پس از علامت (/) میآید.
برای مثال، عدد «۵» در شماره «۵/ ۱۱۴» بیانگر آن است که موضوع دوره یادشده، «تاریخ اسلام» است.
در مورد دورههای تخصصی و سرپرستی برای رستههای گوناگون، شماره جداگانهای در نظر گرفته شده که با گذاشتن خط تیره (-) پس از شماره گروه نوشته میشود؛ مثلًا، دوره تخصصی تکمیلی، ورودی سیکل از گروه عقاید در رسته بهداری با شماره «۵- ۱/ ۱۰۳» مشخص میشود.
مرکز تحقیقات اسلامی، عهدهدار تدوین متون آموزشی مورد نیاز حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه است که با توجه به سطح معلومات و تخصص نیروهای آموزشی و نوع و حوزه مأموریت آنان، متن مورد نیاز را تهیه و تدوین مینماید. متون و جزوات این مرکز توسط گروههای تحقیقاتی، تدوین و پس از طی مراحل بررسی و نظارت به تأیید «هیأت علمی»- که جمعی از فضلا و استادان حوزه علمیه قم هستند- میرسد. کتاب حاضر با شماره (کد) ۴/ ۲۳۳، شامل ۶ فصل ازنظام آموزشی عقیدتی- سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. پیشنهادها و تجربیات مربیان ارجمند و برادران عزیز متربّی راهگشا و مشوّق ما در رفع کاستیهای متون آموزشی خواهد بود. از خدا میخواهیم که روز به روز بر بینش و آگاهیهای اسلامی ما بیفزاید و آنها را عمیقتر سازد.
اداره آموزشهای عقیدتی- سیاسی
ستادنمایندگی ولیّ فقیه در سپاه
مقدمه
انَّ هذَا الْقُرآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ اقْوَمُ [۲]؛ به درستی که این قرآن به راهی هدایت میکند که استوارترین راه است.
قرآن کتاب آسمانی است که از جانب خدا بر پیامبر اسلام (ص)، برای هدایت انسانها نازل شده است.
خداوند در این کتاب شریف آنچه برای هدایت و سعادت بشر لازم بوده، بیان کرده است:
وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ [۳]
و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است.
ما مسلمانان، افتخارمان این است که پیرو چنین کتابی هستیم؛ پس بر ما لازم است که هر چه بیشتر با قرآن آشنا شویم و از دریای معارف آن بهره برگیریم.
علاوه بر آن ما پاسداران انقلاب اسلامی، با پوشیدن لباس پاسداری، به پاسداری از قرآن و نظام جمهوری اسلامی که بر مبنای قرآن است، کمر همت بستهایم؛ پس لازم است که خود در حد توان قرآن را بشناسیم و معارف آن را فراگیریم و بدان عمل کنیم.
در پی جامه عمل پوشیدن به این هدف، برای تدریس، در دوره ۲۰۱، روانخوانی، تجوید و علوم قرآن تدوین شده است. البته فرض بر این بوده که برادران پاسدار میتوانند به راحتی قرآن را بخوانند.
و در دورههای ضمن خدمت انشاء اللّه در طول شش دوره نکتههای تفسیری آیات منتخب، بیان خواهد شد و در طول چنددوره نیز موضوعات مهم به صورت تفسیر موضوعی ارائه خواهد شد.
متن حاضر که برای کد ۴/ ۲۰۵ تهیه شده تحت عنوان «استضعاف و استکبار در قرآن» است و در آن به مباحثی پیرامون این موضوع پرداخته شده است.
معاونت متون آموزشی و کمکآموزشی
مرکز تحقیقات اسلامی
فصل اول: کلیات
اشاره
هدف خلقت انسان، «عبودیت» است. اظهار بندگی به پیشگاه خدای جهان، پیشانی تواضع در محضر خدا بر خاک ساییدن و خودبینی و جبروت نفس را در هم شکستن و فرو ریختن، به امر خدا عمل کردن و بندگان خدا را گرامی داشتن و به آنان که عیال خدایند [۴] خدمت کردن و زمینه سعادت خویش و دیگران را فراهم آوردن، فلسفه خلقت و وظیفه انسان است. آنچه انسان را از انجام این وظیفه باز میدارد، استکبار، خودبرتربینی، بزرگیطلبی و هواپرستی است. نخستین موجودی که از عبودیت و اطاعت خدا سرپیچی کرد، شیطان بود و استکبار و خود برتربینی، او را به سرپیچی از امر حق تعالی وا داشت:
«وَ اذْ قْلنا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِادَمَ فَسَجَدُوا الَّا ابْلیسَ ابی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکَافِرینَ» [۵]
و هنگامی که به ملائکه گفتیم: «برای آدم سجده کنید!» پس همگی سجده کردند، جز ابلیس که سرپیچی کرد و استکبار ورزید و او از کافران بود.
«قالَ یَا ابْلِیسُ ما مَنَعَکَ انْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ اسْتَکْبَرْتَ امْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ* قالَ انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ» [۶]
خداوند فرمود: «ای ابلیس، چه چیز مانع شد که بر مخلوقی که با دو دست خودآفریدم، سجده کنی؟! استکبار ورزیدی یا از برترینها[۷] بودی؟!» گفت: «من از او بهترم، مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای!»
از آن پس، استکبار و تعصّب، میراث شوم شیطان گردید و انسانهایی بیشمار در اثر پیروی از راه شیطان به این رذیله دچار شدند و از بهشت و سعادت اخروی محروم گردیدند:
«تِلْکَ الدَّارُ الْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّاً فِی الْارْضِ وَ لَا فَساداً»
این سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتری جویی و فساد در زمین ندارند.
در برابر استکبار، استضعاف است. ضعیف نگاه داشتن بندگان خدا توسط مستکبران تا بتوانند آنان را به بردگی بگیرند و تحمّل و پذیرش این استضعاف از سوی مقابل، که آن هم خلاف بوده و مؤاخذه و عقاب الهی را در پی خواهد داشت:
«انَّ الَّذینَ تَوَفَّیهُمُ الْمَلَائِکَةُ ظالِمی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْارْضِ قالُوا الَم تَکُنْ ارْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِکَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَاءَتْ مَصیراً» [۸]
کسانی که فرشتگان روح آنان را گرفتند، در حالیکه به خویشتن ظالم بودند، به آنان گفتند: «در چه حالی بودید؟» گفتند: «ما در زمین مستضعف بودیم.» گفتند: «آیا زمین خدا وسیع نبود که در آن هجرت کنید؟!» آنان جایگاهشان دوزخ است و چه بد سرانجامی دارند.
بنابراین، هر انسانی تنها باید بندگی خدا را بپذیرد و یوغ بندگی غیر خدا را از دوش بردارد و در برابر آن مقاومت کند و یا از حوزه ستم و ستمکاران هجرت کند:
«لا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً»[۹]
بنده دیگری مباش زیرا که خداوند تو را آزاد آفریده است.
با توجه به اهمّیت این موضوع در سعادت انسان و لزوم تبیین وظیفه ایمانی او، در این نوشتار به بحث و بررسی تفصیلی موضوع «استکبار و استضعاف» از دیدگاه آیات قرآن مجید میپردازیم و زمینهها، عوامل، نظرگاه ادیان و مسائل دیگر را در این باره مطرح میکنیم.
مفاهیم
اشاره
برای بررسی «استضعاف» و «استکبار» در فرهنگ اسلامی و تحقیق در دیدگاههای اسلام درباره مستضعفین و مستکبرین، نخست باید مفاهیم این واژهها را مورد کاوش قرار داد؛ زیرا در متون اسلامی، این دو واژه و کلمات دیگری که در ارتباط با آنهایند، همچون «ملأ» و «مترفین» فراوان به کار رفته است. با درک صحیح و دقت در محتوای آنها راه آشنایی با منطق قرآن هموار میگردد.
استضعاف
«استضعاف» از مادّه «ضعف» است. لغت شناسان، ضعف را در برابر «قوّت» دانستهاند. [۱۰] از این رو، در زبان فارسی، که قوّت به توانایی تفسیر میشود، باید ضعف را مترادف با «ناتوانی» دانست. پس، میان «ضعف و قوّت» تقابل است، از نوع تقابل «عدم و ملکه»، مانند دانایی و نادانی؛ به این معنا که ضعف در صورت «نبود قدرت» با وجود استعداد آن، استعمال میشود. مثلًا در انسان، دو مرحله ضعف (کودکی و پیری) است و بین آن دو، یک مرحله قوّت (جوانی) هست که خداوند در قرآن میفرماید: «اللَّهُ الَّذی خَلَقَکُم مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعفٍ قُوّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً ...»[۱۱]
خداوند، همان کسی است که شما را از ناتوانی آفرید. سپس بعد از این ضعف، قوّت و قدرت بخشید. پس از آن بار دیگر ضعف را جایگزین قوّت کرد.
ناتوانی، دایره وسیعی دارد و شامل ضعف در بدن، نفس و حالات گوناگون میگردد. راغب اصفهانی مینویسد:
ضعف در مقابل قوّت است و کسی که ناتوان میشود، ضعیف است. ضعف گاه در نفس و گاه در بدن و گاه در حال است. برخی ضَعف و ضُعف را دو لغت دانستهاند. خلیل میگوید: «ضُعف (با ضمّ میم) ناتوانی بدنی است و ضَعف (با فتح میم) ناتوانی در عقل و اندیشه. [۱۲]
«استضعاف»، مصدر باب استفعال است و این وزن، دارای معانی گوناگونی است. دو معنای شایع آن، یکی «طلب» است؛ مثل «استغفار» به معنای طلب آمرزش، و دیگری «مفعول را بر وصفی یافتن» است؛ مانند «استحسان» به معنای خوب و نیکو یافتن. [۱۳] واژه استضعاف را نیز به یکی از دو معنا یا معانی نزدیک به آن، تفسیر کردهاند. لغت شناس قدیم عرب، ابوعبداللّه خلیل زاهیدی (م. ۱۷۵ ق) مینویسد:
«استضعفتُه» یعنی او را ناتوان یافتم و در اثر ناتوانیاش، به ناروا بر او مسلط شدم.[۱۴] در صحاح اللغة «استضعفه» «عدّه ضعیفاً» معنا شده است؛ یعنی او را ناتوان شمرد و ضعیف به حساب آورد. [۱۵] ابن اثیر در معنای مستضعف مینویسد:
مستضعف کسی است که دیگری او را ضعیف کرده و به واسطه فقر و بیچارگیاش، بر او قلدری و گردن کشی میکند. [۱۶]
در کتاب المصباح المنیر نیز برای استضعاف دو معنا ذکر شده است: «رأیته ضعیفا او جعلته کذلک»، یعنی او را ناتوان دیدی یا او را ناتوان نمودی.[۱۷]
نتیجه این که هیچ یک از لغت شناسان مستضعف را به معنای ضعیف ندانستهاند. از
این رو، صرف ناتوانی و ضعف به عنوان یک واقعیت عینی، استضعاف نیست و هر فردی صرفاً به دلیل آن که در یکی از ابعاد جسمی، فکری، مادی و اقتصادی، قدرت و توان کافی ندارد و ضعیف است، مستضعف شمرده نمیشود.
دیگر آن که استضعاف وقتی رخ مینماید که چنین حوادثی پیش آید:
الف- گروهی، مردم را در چنگ قدرت خود فشار دهند و توان و نیروی آنان را ربوده، آنان را ضعیف کنند.
ب- قلدری و زورگویی جباران باعث استضعاف گردد.
ج- استضعاف مولود نوعی «بینش» و «محاسبه» است. دیگران را ضعیف شمردن و آنان را ناتوان به حساب آوردن و توان و شایستگی آنان را نادیده انگاشتن. و چنین بینشی است که زمینه سلطه و قلدری مستکبران را فراهم میآورد.
استکبار
«استکبار»، از مادّه «کبر» است. از این رو، باید معنای «کبر» را در فرهنگ نامهها بیابیم. جوهری، در الصحاح «کَبُر» را بزرگ شده و «کِبر» را عظمت و کبریا معنا کرده است [۱۸] و فیّومی در المصباح المنیر «کَبُر» را به معنای «عَظُم» دانسته است[۱۹] و احمد بن فارس در معجم مقاییس اللغة، اصل مادّه این کلمه، «ک- ب- ر»، را مقابل صِغَر و کوچکی دانسته و «کِبَر» را به پیری و «کِبْر» را به عظمت تفسیر کرده است [۲۰] لغت شناسان و فرهنگ نویسان دیگر نیز تفسیرهایی چون همین تعبیرات آوردهاند.
«استکبار»، مصدر باب استفعال است که آن را چنین معنا کردهاند:
تکبر و استکبار، به معنای تعظم و بزرگی کردن است. [۲۱] راغب مینویسد:
کبر و تکبر و استکبار، معانی نزدیک به هم دارند. [۲۲]
مجمع البیان نیز «استکبار، تکبّر، تعظّم و تجبّر» را نظیر یکدیگر دانسته و آنها را در مقابل «تواضع» قرار داده است [۲۳] و در جای دیگر ضمن آن که استکبار، تجبر و تکبر را به یک معنا دانسته، میگوید:
و آن نفس را بالاتر از حد خود بردن و به عبارت دیگر خود بزرگ بینی است. [۲۴]
و در جای دیگر استکبار را «طلب بزرگی کردن بدون شایستگی» تفسیر کرده است[۲۵] و در واقع معنای طلب را، که در باب استفعال شایع است، در این جا مورد توجه قرار داده و استکبار را «بزرگیطلبی بدون شایستگی» دانسته است.
در بررسی واژه استکبار، تحقیق دو تن از واژه شناسان دقیق، سزاوار توجه است.
راغب اصفهانی در توضیح این لغت مینویسد:
«کبر» از حالات و ویژگیهای روحی انسان است که در دیگر موجودات نیست و آن، خوش آمدن از خود و در نتیجه خود را برتر و بزرگتر از دیگران دیدن است. «استکبار» دو گونه است، یکی تلاش برای بزرگواری، به این که آنچه را میخواهد و میطلبد و شرایطی که برای تلاش خود در نظر گرفته است، پسندیده و زیباست؛ و دیگری، خودنمایی و اظهار کمالاتی است که در او نیست و البته این مرسوم است و استکبار در قرآن در تمام موارد استعمال آن به معنای دوم است ... «تکبر» نیز بر دو قسم است:
یکی افزونی شایستگیها و بیشتر بودنش از شایستگی دیگران که به این معنا حق تعالی به «متکبّر» توصیف شده است؛ و دیگری به معنای با زحمت و مشقت، کمالات را به خود بستن و خود را متصف به آنها نشان دادن، که در عموم مردم، تکبّر به این معناست و «کبریاء» به معنای «برتر از انقیاد و تسیلم» است و هیچ کس جز
حق تعالی سزاوار آن نیست «وله الکبریاء فی السموات و الارض» [۲۶] ولی امین الاسلام طبرسی، تقسیم «استکبار» را به «پسندیده و ناپسند» نمیپذیرد و میگوید:
استکبار به معنای «به ناروا طلب بزرگی کردن» است، بر خلاف «تکبر» که ممکن است بزرگی همراه با استحقاق و سزاواری باشد، چه این که در مورد حق تعالی «تکبر» صحیح است. [۲۷]
علّامه طباطبائی نیز تصریح میکند که استکبار همیشه نارواست و قید «به غیر حق» در آیه «فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْارْضِ بِغَیْرِ حَقٍّ» [۲۸] توضیحی است، نه آن که استکبار به حق نیز وجود داشته باشد. [۲۹]
اینک در پرتو توضیحات لغت شناسان به این نتایج میرسیم:
۱- استکبار، ریشه در یک بیماری روحی دارد؛ بیماری خود بزرگ بینی و دیگران را به حساب نیاوردن.
۲- مشخّصه آشکار استکبار، «بزرگیطلبی» است و مستکبر تمام تلاش خود را به کار میگیرد تا با فراهم آوردن اسباب و مقدمات، به «بزرگی» دست یابد.
۳- استکبار، چیزی جز خود را برتر از دیگران دانستن، و همه را زیر دست خویش دیدن و در یک کلمه «سلطه بر مردم» نیست.
۴- هر چند برخی لغت شناسان میان تکبّر و استکبار فرق نگذاشتهاند، امّا با تأمل در مجموع آنچه از فرهنگ نامهها نقل کردیم، میتوان تفاوت را به شرح ذیل به بیان آورد.
متکبّر، خود را بزرگتر از دیگران میداند، ولی «مستکبر» با تظاهر به آن، در پی دست یافتن به بزرگی است. تکبّر، از حالت نفسانی شخص حکایت میکند که خود بزرگ بین است و استکبار از رفتار او حکایت میکند که برای رسیدن به بزرگی، دست و پا میزند.
متکبّر، خود را جلوتر از دیگران میداند و مستکبر تلاش میکند تا همه را پشت سر بگذارد و جلودار شود. از این رو، ممکن است، متکبّر در انزوا باشد و تلاشی برای جلو افتادن و سروری کردن از خویش نشان ندهد، ولی مستکبر در پی تحمیل خود بر دیگران و اظهار بزرگی خویش است. علّامه طباطبایی در این باره مینویسد:
مستکبر کسی است که میخواهد به بزرگی دست یابد و در صدد است که بزرگی خود را به فعلیت برساند و به رخ دیگران بکشد و متکبّر کسی است که بزرگی را به عنوان یک حالت نفسانی در خود سراغ دارد و برای خود پذیرفته است. [۳۰]
افزون بر آن، امین الاسلام طبرسی نیز تفاوتی دیگر را ذکر کرده و آن این که تکبّر، بزرگی کردن است چه شخص سزاوار آن باشد و چه نباشد، ولی استکبار، طلب بزرگی و سروری بدون شایستگی است. [۳۱]
ملأ
برخی لغت شناسان، «ملأ» را به معنای «جماعت» دانستهاند [۳۲] و هیچ گونه قید و توضیحی برای آن نیاوردهاند، ولی برخی دیگر معمولًا قیودی در معنای آن ذکر کردهاند.
مثلًا صاحب مقاییس اللغة، لغت شناس قرن چهارم، ملأ را به «مردم اشراف» معنا کرده است [۳۳] و دائرة المعارف قرن بیستم نیز ملأ را اشراف معنا کردهاند. [۳۴] در قاموس اللغة، معانی متعددی برای ملأ ذکر شده است. یکی «جماعت» و دیگری «اشراف» و شارح قاموس اللغة در توضیح معنای دوم مینویسد:
ملأ عبارت از اشراف، چهرههای سرشناس و رؤسایی هستند که سخن آنان مورد توجه دیگران است.
او در ادامه میافزاید:
ویژگی دیگر ملأ، تجمع و به هم پیوستگی آنان در اداره امور است.[۳۵]
در مجمع البیان نیز ملأ به «اشراف» تفسیر شده است. [۳۶] راغب اصفهانی نیز به این
ویژگی در مفهوم ملأ تصریح کرده است که ملأ گروهیاند که بر رأی و نظر یگانهای اتفاق داشته باشند. [۳۷] از مجموع کلمات اهل لغت استفاده میشود که شایعترین معنای ملأ اشراف است؛ جماعتی که از قدرت و موقعیت در جامعه برخوردارند به طوری که هیبت آنان چشم و قلب توده مردم را پر کرده و به پیروی از آنان واداشته و کسی را یارای مخالفت با آنان نیست. در روایتی نقل است که پیامبر (ص) به یکی از اصحاب خود که اظهار داشت: «در بدر، گروهی پیرمرد را کشتیم.» فرمود: «آنان، ملأ قریش بودند.» و سپس توضیح دادند که:
اگر آنان دستوری میدادند، شما توان مخالفت نداشته و اطاعت میکردید و کار و فعالیت شما در برابر کارهای آنان ناچیز بود. [۳۸]
این کلمه در قرآن، به معنای خواص، بزرگان، اشراف و کسانی است که امور حکومت با رأی و نظر آنان میچرخد و حاکم معمولًا برای تصمیمگیری از آنان مشورت میخواهد و برای نظر آنان ارزش و احترام قائل است. معمولًا در معنای کلمه ملأ یک معنای منفی نیز لحاظ است و بیشتر به اطرافیان حاکمان مستکبر، ظالم و ستمگر یا اشراف و مستکبرانِ مخالفِ پیامبران گفته میشود، ولی استعمالش در قرآن، عامتر از این معناست و به خواص و اطرافیان عاقل یا مؤمن نیز اطلاق میشود. مثلًا اشراف و اطرافیان ملکه سبا را «ملأ» خوانده است با این که آنان در عین کافر بودن، اشخاصی منطقی و فهیم بودند و چون بلقیس از آنان مشورت خواست، او را به طغیان، فساد و استکبار دعوت نکردند:
«قَالَتْ یا ایُّهَا الْمَلَاءُ انّی الْقِیَ الَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ* ... یا ایُّهَا المَلَاءُ افْتَونی فِی امْرِی مَا کُنْتُ قاطِعَةً امْراً حَتّی تَشْهَدُونِ* قَالُوا نَحْنُ اولُوا قُوَّةٍ وَ اولُوا بَأْسٍ شَدیدٍ وَ الْامْرُ الَیْکِ فَانْظُری ماذا تَأْمُرینَ» [۳۹]
ملکه گفت: «ای اشراف، نامه پرارزشی به سوی من افکنده شده ... ای اشراف، نظرخود را در این امر مهم برایم بازگویید که من هیچ کاری را بدون حضور [و مشورت شما انجام ندادهام.» گفتند: «ما دارای نیروی کافی و قدرت جنگی فراوان هستیم، ولی تصمیم نهایی با توست، ببین چه دستور میدهی!»
این گونه سؤال و جواب، نشان از حکومت منطقی و عاقلانه حاکم و اطرافیان اوست. حاکم، به ادب واحترام از نامه سلیمان یاد میکند و محترمانه از اطرافیانش رأی و نظر میخواهد و اطرافیان نیز گر چه او را به پشتیبانی و قدرت خود دلگرم میکنند ولی او را به جنگ و طغیان تشویق نمیکنند، بلکه به تصمیمگیری مدبرانه و صحیح باز میخوانند.
اطرافیان حضرت سلیمان و مشاورانش نیز که مردمی مؤمن بودند، «ملأ» خوانده شدهاند:
«قالَ یا ایُّهَا الْمَلَاءُ ایُّکُمْ یَأْتینی بِعَرشِها قَبْلَ انْ یَأْتُونی مُسْلِمینَ» [۴۰]
ای اشراف و بزرگان، کدام یک از شما تخت او را برای من میآورد پیش از آن که به حال تسلیم نزد من آیند.
مترفین
این کلمه از مادّه «تَرَفُّه» گرفته شده است که به معنای نعمت فراوان است. [۴۱] مترف به کسی میگویند که در نعمتهای فراوان دنیوی قرار گرفته و سرگرم لذات و شهوات است.[۴۲] چون افراد رفاه طلب و غرق در لذت، معمولًا به انجام وظایف الهی و انسانی توجهی ندارند و برای عیش و نوش بیشتر، به واجبات و تکالیف پشت پا میزنند، برخی در معنای مترف گفتهاند:
کسی که برای رفاه بیشتر، از انجام واجبات سرباز میزند.[۴۳]
فصل دوم: استضعاف و استکبار در قرآن
استضعاف و انواع آن
اشاره
گفتیم که ضعف و ناتوانی در بدن، روح و فکر و در صحنههای مختلف زندگی بشر خود را نشان میدهد. از این رو، استضعاف نیز پهنه وسیعی دارد و کسانی که به ضعف کشیده میشوند و نیرو و توانشان ربوده میشود، دارای گروههایی گوناگونند: بر برخی ضعف مادی و اقتصادی تحمیل میشود، از گروهی قدرت و قوّت سیاسی گرفته میشود و برخی دیگر به استضعاف فکری دچار میگردند.
از سوی دیگر، همه مستضعفان، از نظر فکری و بینش اجتماعی در یک سطح نیستند: برخی در حدّی بالا از آگاهی قرار دارند و برخی نادانند. همچنین، مستضعفان از نظر ایمان و عقیده نیز متفاوتند: گروهی مؤمن و گروهی دیگر کافرند. اینک انواع استضعاف را بر اساس آیات قرآن مورد مطالعه قرار میدهیم.
استضعاف فکری
کسانی که از توان تفکّر و شناختن بی بهرهاند و یا در اثر تبلیغات گسترده دشمن نیروی تفکّر و امکان تحقیق از آنان گرفته شده است و توان جسمی و مادی برای هجرت و تحقیق ندارند و یا در غفلت کامل به سر میبرند. اینان «جاهل قاصر» نامیده میشوند و مستضعفان فکری اند. قرآن درباره آنان میفرماید:
«... الَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرّجالِ وَ النّساءِ وَ الْوِلْدَانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلًا» [۴۴]
... مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان مستضعف که به راستی توان گریز و چارهای نداشته و راهی برای نجات خود [از دار کفر] نیافتهاند.
مستضعف فکری مانند کسی که در منطقهای به سر میبرد که به دلیل نبودن عالِم دینی، راهی به معارف دینی ندارد یا کسی که در سرزمینی است که به واسطه حاکمیت مطلق ظلم و کفر، توان شناخت حق و عمل به وظایف خود را ندارد و از توانایی و تحقیق در اثر ضعف فکری یا جسمی یا فقر مادی بی بهره است و یا کسی که از نظر فکری و روحی در وضعی قرار دارد که نتوانسته است حق را تشخیص دهد، ولی در یافتن حق نیز استکبار و عناد از خویش نشان نمیدهد. در مورد استضعاف فکری چند نکته قابل تذکر است:
اول- استضعاف فکری بر اثر دو گونه عوامل است:
الف- عوامل بیرونی، که مانع رسیدن حق به مردم میشود؛ مثل این که مردمی دور از تمدّن و فرهنگ زندگی کنند و اصلًا علوم و معارف بشری به گوش آنان نرسد یا قدرتهای سلطهگر و جبار با تحریف حقایق و سانسور، از رسیدن معارف نجاتبخش به مردم جلوگیری کنند و آنان را در بی خبری نگه دارند.
ب- عوامل درونی، که قدرت تشخیص حق از باطل را از افراد میگیرد و به واسطه این ناتوانی، توان فهم و درک از آنان گرفته میشود؛ مانند افراد ابله. حضرت علی (ع) در روایتی به این دو عامل اشاره کرده و فرموده است:
«لا یَقَعُ اسْمُ الْاسْتِضْعَافِ عَلی مَنْ بَلَغَتْهُ الحُجَّةُ فَسَمِعَتْها اذُنُهُ وَ وَعاها قَلْبُهُ» [۴۵] به کسی که حجّت و برهان به او رسیده و با گوش شنیده و با عقل درک نموده، مستضعف نمیتوان گفت.
دوم- استضعاف فکری، زمینه ساز پدید آمدن ابعاد دیگر استضعاف است. مستضعفان فکری، چون توان تشخیص حق و درک صحیح و اقعیات را ندارند، زمینه
پیروی از دیگران در آنان، بسیار است و به راحتی مورد سوء استفادههای مادی قرار میگیرند و به واسطه ضعف فکر و اندیشه نمیتوانند از حق خود دفاع کنند. در روایتی، سلیمان بن خالد از امام باقر (ع) میپرسد که مستضعفان چه کسانی هستند؟ حضرت میفرماید:
ابلهان و پیشخدمتهایی که چون بدانان میگویی: «نماز بخوان!» میخوانند و جز آنچه تو میگویی، نمیفهمند و سالخوردگان و اطفال صغیر، مستضعفند. ولی مردان گردن افراشته و توانمندی که میتوانند با دشمن جدال کنند و خود خرید و فروش میکنند و نمیتوان آنان را مغبون ساخت، مستضعف نیستند.[۴۶]
پس، با استضعاف فکری نمیتوان از حق خود در برابر دشمن دفاع کرد (/ استضعاف سیاسی) و در مسائل مالی ثروت انسان ربوده میشود و با فریب، اموالش به غارت میرود (/ استضعاف اقتصادی).
سوم- استضعاف فکری دارای مراحل مختلفی است:
همان گونه که توان فکری افراد در یک سطح نیست، ضعف و ناتوانی فکری نیز دارای درجات و مراحل مختلفی است. از این رو، مستضعفان فکری در مراتب گوناگونی قرار دارند:
اوّل- افرادی که هیچ گونه قدرت فکری ندارند. از این رو، به طور کلی تکلیفی ندارند.
این گروه، در ردیف دیوانگان و کودکانند، در روایتی از امام باقر (ع) کلمه «مستضعفین» در آیه ۹۸ سوره نساء چنین تفسیر شده است:
کسانی که نه توان کفر دارند تا کافر شوند و نه راه ایمان را یافتهاند تا مؤمن گردند و هر کس از مردان و زنان که در عقل، چون کودکان باشند، قلم تکلیف از آنان برداشته شده است.[۴۷]
دوم- افرادی که حقایق ساده و روشن را درک میکنند، ولی از درک مسائل دقیق و معارف عمیق عاجزند.
این گروه، در محدوده توان عقلی خود تکلیف دارند و در همان محدوده ثواب و عقاب خواهند داشت و فراتر از آن وظیفهای ندارند. امام باقر (ع) در پاسخ به سؤال اسماعیل جعفی که پرسید: «مستضعفان کیانند؟» فرمود:
زنان و فرزندان شما ... آیا ام ایمن را دیدهای؟ من گواهی میدهم که او اهل بهشت است، در حالی که آنچه را تو شناخته و پذیرفتهای، او نمیشناخت. [۴۸]
رّابطه استضعاف فکری و کفر
استکبارِ سردمداران، با تحقیر تودههای محروم جامعه همراه است و این تحقیر، به مرور زمان باعث میشود که در بسیاری از مستضعفان زمینههای کوچک دیدن خود و بزرگ دیدن مستکبران فراهم شود، البته، نتیجه این احساس حقارت و خود کوچکبینی، بروز روحیه تسلیم، دنبالهروی و اطاعت بی چون و چرا از مستکبران است.
این گروه از مستضعفان به جای استفاده از تواناییهای فطری خود در برابر استکبار، همه چیز خود را تسلیم زورمداران و قلدران میکنند؛ چنان که تفکّر، انتخاب و تصمیم را حق آنان میدانند و میپذیرند که باید تسلیم شوند و با این که توان فکری دارند و میتوانند حق را بشناسند، به سلطه مستکبران تن میدهند و خود باختهاند و این خودباختگی و پیروی کورکورانه، به مقاومت در برابر دعوت انبیا و سرانجام، کفر و در نتیجه، عذاب الهی میانجامد.
استضعاف اجتماعی
در برابر استضعاف فکری، که در بحث گذشته به آن پرداختیم، «استضعاف اجتماعی» مطرح است. از این زاویه، مستضعفان کسانی هستند که سرمایههای مادّی آنان توسط مستکبران به تاراج رفته و نیروهای اقتصادی و سیاسی شان به ضعف تبدیل شده است و در نتیجه، به صورت طبقهای محروم در آمدهاند که در اداره نظام سیاسی جامعه خود و نیز در گردش اقتصاد، نقش فعالی ندارند.
در آیات قرآن، به شرح حال مستضعفانی برمی خوریم که توان درک دعوت انبیا را داشته و مستضعف فکری نبودهاند، ولی با حاکمیت مستکبران در جامعه، تحت سلطه سیاسی و اقتصادی آنان قرار گرفته و توان به دست گرفتن حیات اجتماعی خود را نیافتهاند. پیروان حضرت صالح (ع) چنین بودهاند:
«قالَ الْمَلَا الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُم اتَعْلَمُونَ انَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبّهِ قالُوا انَّا بِما ارْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ» [۴۹]
سران و گردنکشان قوم صالح به ناتوانان و فقیرانی که به او ایمان آوردند، به تمسخر گفتند: «آیا شما اعتقاد دارید که صالح را خدا به رسالت فرستاده است؟!» مؤمنان جواب دادند: [بی هیچ شکی به آیینی که از طرف خدا بر او فرستاده شده، ایمانداریم.» در این آیه، از گروه مؤمنان، به عنوان مستضعف یاد شده است و این استضعاف میتواند جنبه اقتصادی داشته باشد؛ یعنی کسانی که از نظر مادی ضعیف شدهاند و سرمایه داران و اشراف نیروهای مالی آنان را با استثمار از بین برده و به صورت گروهی محروم و فقیر درآوردهاند. گواه بر درستی این احتمال آن است که مستضعفان در مقابل «ملأ»، یعنی اشراف، ذکر شدهاند و ممکن است در این آیه، استضعاف به مفهوم وسیع اجتماعی خود باشد؛ زیرا این گروه از مستضعفان مؤمن، اقلّیتی مقهور بودهاند که امکانات مادی خود را از دست داده و از نظر سیاسی نیز تحت سلطه قدرت آنان قرار داشتهاند. ایمان آورندگان به حضرت نوح نیز از نظر اجتماعی و اقتصادی چنین بودهاند؛ به گونهای که «ملأ»، قطب اشرافیت و صاحبان زر و زور، در اعتراض به حضرت نوح میگفتند: «پیرامون تو را اراذل فرا گرفتهاند.»
«فَقالَ الْمَلَا الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ... وَ ما نَریکَ اتَّبَعَکَ الَّا الَّذینَ هُمْ اراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ ...» [۵۰]
سران کافر قوم نوح گفتند: «... و جز [گروهی از] فرومایگان ما، آن هم نسنجیده، نمیبینیم کسی تو را پیروی کرده باشد ...»
«قالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الْارْذَلُونَ» [۵۱]
قوم نوح از کبر و خودپرستی پاسخ دادند: «ما چگونه به تو ایمان آوریم، در صورتی که پیروانت معدودی مردم خوار و فرومایهاند؟!».
«اراذل» جمع «ارذُل» و آن جمع «رذل» به معنای «حقیر و پست» است. [۵۲] راغب در مفردات در بیان معنای آن میگوید:
«المرغوب عنه لرداءته» [۵۳]
آن که به دلیل پستی و بی ارزشی، مورد بی اعتنایی است.
در دیدگاه ملأ، همه ارزشها در مال، قدرت و ثروت خلاصه میشود و آنان که از این ملاک بهرهای ندارند، بی ارزش و از اراذل شمرده میشوند و به تعبیر امین الاسلام طبرسی سخن آنان این بود که:
اعیان و اشراف به تو ایمان نیاورده و افراد پستی که مال و مقام ندارند، دور تو را گرفتهاند. [۵۴]
و به تعبیر علّامه طباطبائی آنان با این جمله در پی انکار رسالت حضرت نوح (ع) بودند و میخواستند بفهمانند که اگر سخن تو حق میبود، بزرگان قوم، ثروتمندان و قدرتمندان از تو پیروی میکردند و چون فقیران و محرومان به تو نزدیک شدهاند، پس مرام تو فایدهای ندارد. [۵۵] از مقایسه آیه سوره اعراف، درباره اصحاب حضرت صالح (ع) با آیه سوره هود (ع) درباره اصحاب حضرت نوح (ع) به نکته دیگری نیز میتوان دست یافت و آن این که بیشتر ایمان آورندگان به مکتب انبیا، از طبقه مقابل «ملأ» هستند و این طبقه دو عنوان دارد: یک نام و عنوان در فرهنگ پیامبران و نام و عنوان دیگری در فرهنگ مترفین. در فرهنگ پیام آوران وحی و منطق قرآن، آنان «مستضعف» اند؛ یعنی کسانی که توان مادی و انسانی شان را ظالمان به یغما بردهاند. و در فرهنگ مترفین، آنان «اراذل» اند. مترفین درباره این گروه، واژه استضعاف را به کار نمیبرند؛ چرا که این واژه از استعداد و تواناییهای ذاتی این گروه و غارت و ظلم گروه مستکبر نسبت به آنان، پرده بر میدارد.
مترفین با معرفی آنان به عنوان «اراذل»، آنان را افرادی پست و بی مایه نشان میدهند، درحالی که در زبان قرآن، چنین تعبیرهای اهانتآمیزی درباره این گروه به چشم نمیخورد. قرآن با به کار بردن کلمه «مستضعف»، به ریشه بسیاری از ضعفها و کمبودهای آنان، هشدار و توجه میدهد.
قرآن کریم برای مسلمانان صدر اسلام نیز که در مکّه، اسیر دست ظالمان بودند، از تعبیر «مستضعف» استفاده میکند و میفرماید:
«ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ ...» [۵۶]
چرا در راه خدا و مستضعفان نمیجنگید؟!
آشکار است که این مسلمانان، استضعاف فکری نداشتهاند و همان گونه که در مباحث گذشته بیان شد، از سطح آگاهی خوبی برخوردار بودهاند، ولی در همان حال «مظلوم» بوده و مشرکان مکّه، ایشان را تحت آزار و اذیت فراوان قرار میداده و مانع هجرت آنان میشدهاند. در این آیه نیز «استضعاف» صرفاً جنبه اقتصادی ندارد، بلکه بیشتر دارای ابعاد اجتماعی است و مستضعفان افرادی هستند که مقهور مستکبرانند و در اثر خفقانی که بر جامعه حاکم است، نمیتوانند آزادانه به وظایف خود عمل کنند.
استضعاف سیاسی
یکی از ابعاد استضعاف اجتماعی، «استضعاف سیاسی» است که توان و قدرت فرد یا گروهی در صحنه سیاست و رهبری جامعه از او گرفته میشود و با ربودن اسباب و ابزار دخالت او در جامعه و متفرق کردن یاران و هوادارانش، ضعف و ناتوانی بر او تحمیل میگردد.
این گونه استضعاف، معمولًا بر عناصر آگاه، فعال و هدایتگر جامعه تحمیل میشود. استضعاف سیاسی در شرایطی به سراغ نیروهای جهت دهنده جامعه میآید و آنان را از میدان رهبری بیرون میکند، که سردمداران اغواگر، تودههای ناآگاه و مرعوب را به استخدام خود درآورند. نتیجه این استخدام، تنها ماندن رهبران الهی و سرانجام، مقهوریت آنان است.
حضرت هارون (ع) که در دوران هجرت حضرت موسی (ع) به میقات، رهبری بنیاسرائیل را بر عهده داشت، با چنین فاجعهای رو به رو گردید. با به میدان آمدن سامری و فریبهایش، بیشتر مردم از او جدا شدند. در این هنگام نه تنها مردم به رهبری هارون (ع) برای مقابله با سامری اعلام آمادگی نکردند، بلکه تسلیم سامری شدند و حتی در برابر اعتراض هارون، کمر به قتل او بستند. پس از بازگشت حضرت موسی (ع) و مؤاخذه برادر، هارون (ع) از استضعاف خود خبر داد و از آن به عنوان «عذر» یاد کرد:
«وَ اخَذَ بِرَأْسِ اخیهِ یَجُرُّهُ الَیْهِ، قالَ ابْنَ امَّ انَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنی [۵۷] (از فرط غضب، موسی) سر برادرش را به سوی خود کشید، [هارون گفت: ای فرزند مادرم [بر من خشمگین مباش که من با نهایت کوشش و فداکاری قوم را هدایت کردم آنان مرا خوار و زبون کردند تا آن جا که نزدیک بود مرا به قتل برسانند.
حضرت امیرمؤمنان (ع) نیز پس از وفات رسول خدا (ص) به استضعاف کشیده شد و سردمداران جامعه به کمک جمعی از یاران خود، خلافت را تصاحب کردند و آن حضرت را از صحنه سیاسی کنار زدند و به زور برای گرفتن بیعت به مسجد بردند. چون حضرت به کنار قبر پیامبر (ص) رسید، ایستاد و خطاب به صاحب قبر (ص) گفت:
«یَابْنَ امَّ انَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی وَ کَادُوا یَقْتُلوُنَنی [۵۸]
ای فرزند مادرم! این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند. [۵۹] پس از حضرت امیرمؤمنان (ع)، مستکبران و ظالمان، فرزندانش را به استضعاف کشیدند و آنان را از رهبری سیاسی جامعه کنار زدند و خانه نشین کردند. رسول خدا (ص) به امام علی (ع) و فرزندانش، حسن و حسین (علیهما السلام) مینگریست، گریه میکرد و میفرمود:
«انْتُمُ المُسْتَضْعَفُونَ بَعْدی [۶۰]
شما پس از من مستضعف خواهید بود.
از آیه ۱۵۰ سوره اعراف درباره استضعاف هارون (ع) نکتههای زیر استفاده میشود:
۱- هدایت جامعه و برخورد با عوامل اغواگر و فتنهانگیز، وظیفه رهبری است و او نسبت به این وظیفه، «مسؤول» است و مورد و بازخواست قرار میگیرد.
۲- رهبری جامعه در صورتی توان برخورد با عوامل مفسدهانگیز و زورگو را دارد که تودههای مردم از او پشتیبانی کنند.
۳- «ملأ» و سران کفر برای استضعاف رهبران و مقهور ساختن آنان، سعی در فریب مردم و به میدان آوردن آنان در برابر رهبران الهی دارند.
۴- با استضعاف رهبر و کنار زدن او از صحنه، جهل، خرافه و فساد در جامعه فراگیر میشود.
تقسیم بندی دیگر
اشاره
چنان که گذشت افراد در زمینههای مختلف فکری، اجتماعی یا سیاسی به استضعاف کشیده میشوند و تقسیمبندی پیش، بدین حقیقت نظر داشت؛ اما خود مستضعفان از لحاظ روحی به چند دسته تقسیم میشوند:
مستضعفان کافر
تودههای مردم در جامعه کفر، که از نعمت عقل، اختیار و اراده خود سود نمیبرند و استضعاف را میپذیرند و به آن تن در میدهند و پیرو مستکبران میشوند و سیاهی لشکر آنان میگردند، «مستضعفان کافر» اند. اینان، در قیامت همراه رهبران مستکبر خود عذاب میشوند و ضعف و استضعاف نمیتواند عذری برای کفرشان شود و در محکمه الهی هیچ عذر مقبولی ندارند. اینان وقتی محکومیت خود را میبینند، به رهبران مستکبر خود رو کرده، آنان را مسؤول بد فرجامی خود میشمارند و از آنان میخواهند در برابر این که در دنیا سر سپرده آنان بودهاند، در آن روز سهمی از عذابشان را بر عهده گیرند ولی رهبران مستکبر نه تنها این خواسته آنان را اجابت نمیکنند، بلکه از آنان بیزاری نیز میجویند.
مستضعفان کافر زیر مجموعه مستضعفان فکری در تقسیم بندی پیش هستند.
خداوند درباره بحث و جدال این مستضعفان با رهبران مستکبرشان چنین میفرماید:
«وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمیعاً فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا انَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ انْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ» [۶۱]
همه آنان در برابر خدا ظاهر میشوند. در این هنگام، ضعفا به مستکبران میگویند: «ما پیروان شما بودیم، آیا اکنون حاضرید سهمی از عذاب الهی را بپذیرید و از ما بردارید؟
در این آیه شریف، ریشه گمراهی «ضعفا»، تبعیت از مستکبران دانسته شده است؛ زیرا آنان در حالی که میتوانستهاند خود، حق را بیابند و آن را پی جویند، یکسره فرمان زندگی را در اختیار سردمداران کفر قرار داده و بدون مطالبه دلیل و یافتن حجّت فرمانبر آنان شدهاند.
مانند این مناظره و گفت و گو در سوره مؤمن نیز آمده است:
«وَ اذْیَتَحآجُّونَ فِی النَّارِ فَیَقُولُ الضُّعَفؤُ لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا انَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ انْتُمْ مَغْنُونَ عَنَّا نَصیباً مِنَ النَّارِ* قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا انَّا کُلٌّ فیها انَّ اللَّهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبادِ» [۶۲]
و در آتش دوزخ چون با هم به احتجاج و مجادله برآیند، ضعیفان ملت، به پیشوایان گردنکش خود میگویند: «ما [در دنیا] پیروی شما کردیم [که گمراه شدیم . آیا میتوانید امروز شما هم به عوض آن از آتش عذاب ما بکاهید و بر خود بیفزایید؟»
پیشوایان متکبّر پاسخ دادند: «ما و شما همه باید در آتش دوزخ [یکسان معذب باشیم که خدا میان بندگان البته [به عدل حکم فرموده است.»
همچنین، در سوره سبأ، ماجرای احتجاج مستضعفان بر مستکبران در عالم قیامت ذکر گردیده است:
«یَقُولُ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلا انْتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنینَ* قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا انَحْنُ صَدَدْناکُمْ عَنِ الهُدی بَعْدَ اذْجاءَکُمْ بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمینَ»[۶۳]
... مستضعفان به مستکبران خطاب کنند که [صد هزار نفرین بر شما مردم ریاست طلب دروغ زن باد که اگر اغوای شما نبود ما البته به خدا ایمان میآوردیم. و باز متکبّران به مستضعفان میگویند: «آیا با آن که از جانب خدا راه هدایت را به شما نمودند، باز ما [به اجبار] شما را از هدایت منع کردیم؟! [هرگز چنین نیست بلکه شما خود مردم بدکاری بودید.»
تکرار این احتجاجات در آیات قرآن، از یک سو نشان از اهمیّت موضوع دارد و از سوی دیگر بیانگر عمومیّت این بیماری در بسیاری از جوامع و عمق فاجعه است؛ فاجعه تعطیل عقل و بیماری خودباختگی و به دنبال آن، پیروی جاهلانه و احمقانه.
در پرتو آیات فوق میفهمیم که:
- مستکبران، ریشه فساد و کفر در جامعهاند؛
- کفر، از مستکبران به مستضعفان سرایت میکند؛
- استضعاف فکری، زمینه ساز انحرافات عقیدتی و نابسامانیهای روحی است؛
- مستضعفان، با داشتن نیروی فکری و قدرت فهم و تشخیص، اجازه تسلیم در برابر مستکبران را ندارند؛
- تسلیم این گروه از مستضعفان که موجب کفر آنان میشود، عذاب الهی را به دنبال میآورد.
مستضعفان معذور
آن گروه از مستضعفان فکری کافر که کفر آنان از سرِ جهل مطلق است و توان فهم و شناخت حق را ندارند یا امکان آن را به هیچ وجه نیافتهاند و یا در غفلت کامل به سر میبرند، «مستضعفان معذور» اند.
روشن است که با بودن غفلت، قدرت و توانی وجود ندارد، چه این که با بودن جهل، راهی به حق نیست. از آیات قرآن نیز استفاده میشود که این افراد مجازات نخواهند شد و عذر آنان پذیرفتنی است قرآن در این باره میفرماید:
«لا یُکَلّفُ اللَّهُ نَفْساً الَّا وُسْعَها لَها مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَااکْتَسَبَتْ» [۶۴]
خدا هیچ کس را تکلیف نکند، مگر به قدر تواناییاش [و روز جزا] نیکیهای هر شخص به سود خود او و بدیهایش نیز به زیان اوست.
پس، تکلیف در محدوده «قدرت» و «وسع» است و چون آنچه مورد غفلت قرار گرفته، خارج از وسع و قدرت است، تکلیفی نسبت به آن وجود ندارد. حتّی از این آیه میتوان به ضابطهای کلّی دست یافت و بر اساس آن، موارد «عذر» را تشخیص داد و آن قاعده این است: «عذر در موردی است که انجام ندادن کار، معلولِ تلاش نکردن انسان نیست و او در نپذیرفتن حق و انجام ندادن کار، هیچ دخالتی ندارد.»
فرد نادان به مسائل دینی، اگر در جهل خود، مقصّر باشد و در فراگیری معارف دینی کوتاهی کرده باشد، ترک وظیفه به خود او مربوط و معصیت و گناه است و اگر نادانیاش معلول کوتاهی و تقصیر در فراگیری معارف نباشد و عوامل بیرون از اختیار، باعث جهل یا غفلت و یا ترک عمل به وظیفه شده باشد، این کوتاهی به او مستند نبوده و او گناهکار نیست و از قبول حق استکبار نکرده است. پس با «کسب»، موضوع ثواب و عقاب پیش میآید و آنچه خود انسان کسب نکرده، سزاوار ثواب و عقاب نیست.
از این جا روشن میگردد که مستصعف، دست خالی است و چیزی به نفع یا ضرر او نخواهد بود؛ زیرا چیزی به دست نیاورده است و سرانجامِ او با خداست که در آیه بعد میفرماید:
«فَاولئِکَ عَسَی اللَّهُ انْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللَّهُ عَفُوّاً غَفُوراً» [۶۵]
پس، امید است که خدا از آنان بگذرد و خداوند چشم پوش و بخشاینده است.
و در سوره براءت فرموده است:
«وَ آخَروُنَ مُرْجَوْنَ لِامْرِ اللَّهِ امَّا یُعَذّبُهُمْ وَ امَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ» [۶۶] برخی دیگر کارشان موقوف به مشیت خداست که آنان را عذاب کند یا از گناهشان در گذرد و خداوند دانا و حکیم است.
و البته، رحمت الهی بر غضبش پیشی دارد.[۶۷]
مستضعفان ستمگر
کسانی که خدا را شناخته وایمان آوردهاند، ولی استضعاف اجتماعی را پذیرفته و برای حفظ منافع خود حاضر به مبارزه با آن و شورش بر وضع حاکم و تغییر شرایط یا رهانیدن خود از آن نیستند. اینان گرچه مؤمنند، و لی به دلیل پذیرفتن سلطه کافران، بر خویشتن ظلم کردهاند و در قیامت توبیخ و مجازات میشوند. نمونه این مستضعفان، مسلمانانی اند که حاضر نشدند از منافع خود در مکه چشم بپوشند و هجرت کنند. اینان در مکه و تحت تسلط مشرکان قریش باقی ماندند و مجبور شدند در جنگ بدر علیه برادران ایمانی خود بجنگند و گروهی از آنان در جنگ کشته شدند. خداوند درباره آن کشته شدگان میفرماید:
«انَّ الَّذینَ تَوَفّیهُمُ المَلائِکَةُ ظالِمی انْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فی الْارْضِ قالُوا الَمْ تَکُنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَاولئِکَ مَأْویهُم جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً» [۶۸]
کسانی که فرشتگان روحشان را گرفتند، در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند، بدانان گفتند: «شما در چه حالی بودید؟» گفتند: «ما در سرزمین خود در فشار و مستضعف بودیم. [فرشتگان گفتند: «مگر سرزمین خدا پهناور نبوده که مهاجرت کنید؟!» آنان جایگاهشان دوزخ است و بد سرانجامی دارند.
مستضعفان صالح
این مستضعفان خود بر دو گروه تقسیم میشوند:
الف- کسانی که به دلیل ضعف جسمی یا مالی توان قیام و اقدام علیه نظام حاکم یا مهاجرت را ندارند و به اجبار در جامعه کفر و ظلم ماندهاند، ولی از آن محیط و فساد و کفر حاکم بر آن بیزارند و با تضرع و زاری از خداوند، رهایی میطلبند. قرآن درباره اینان میفرماید:
«وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا اخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ اهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیراً»[۶۹]
چرا در راه خدا و [برای نجات مردان و زنان و کودکان مستضعفی که میگویند:
«پروردگارا! ما را از این شهر که اهلش ستمگرند، بیرون بر و برای ما سرپرست و یاوری از جانب خود قرار ده!» پیکار نمیکنید؟!
ب- خواص مستضعف، از رهبران فکری و سیاسی جامعهاند و با تمام نیروی خود علیه کفر، ظلم و بی عدالتی مبارزه میکنند، ولی ظالمان و مستکبران با کمک یاران خود آنان را به انزوا کشانده و حقشان را غصب کرده و شایستگی شان را نادیده گرفتهاند. این خواص مستضعف گر چه امکان قیام ندارند ولی هچ گاه تسلیم نمیشوند و همیشه در پی تهیه مقدمات و فرصت و زمینه مناسب برای قیام و گرفتن زمام رهبری جامعهاند و خداوند نیز به آنان وعده پیروزی داده است:
«وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فی الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الوارِثینَ» [۷۰]
ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پپشوایان و وارثان زمین گردانیم.
تقابل استضعاف و استکبار
قرآن میفرماید:
«قالَ الْمَلَا الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ اتَعْلَمُونَ انَّ صَالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبّهِ قالُوا انَّا بِما ارْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ» [۷۱]
مستکبران قوم صالح به مستضعفانی که به او ایمان آورده بودید، به تمسخر گفتند:
«آیا شما اعتقاد دارید که صالح را خدا به رسالت فرستاده است؟» مؤمنان پاسخ دادند: «
[آری ما به آیینی که از طرف خدا بر او فرستاده شده است، ایمان داریم.»
در این آیه، استضعاف و استکبار در مقابل یکدیگر قرار گرفته است و این تقابل گواه بر آن است که اگر در یک جامعه، گروهی به عنوان مستضعف وجود داشته باشند، حتما در برابرشان گروهی مستکبر هستند که تواناییهای آنان را ربوده و ضعف و ناتوانی را بر آنان تحمیل کردهاند و به تعبیر فخر رازی «مستضعف بودن مؤمنین بدین معناست که دیگران، آنان را استضعاف و تحقیر میکنند و این عمل، فعل آنان نیست، بلکه از دیگران صادر میشود.»[۷۲]
اصولًا ظهور پدیده استکبار و به وجود آمدن قشر مستکبر، بدون تجاوز به حقوق دیگران امکانپذیر نیست زیرا استکبار، بزرگی کردن و تلاش برای زیر دست قرار دادن دیگران و بالا دست دیگران قرار گرفتن است که نتیجهاش استضعاف مردم در سطحی گسترده است از این جا میتوان حدس زد که هر جا در قرآن کریم مستضعف در برابر مستکبر قرار گرفته است، مقصود ضعیفان طبیعی و کسانی که ذاتاً ناتوانند، نیست.
خداوند در سوره ابراهیم میفرماید:
«فَقالَ الضُّعَفاءُ للَّذینَ اسْتَکْبَرُوا انَّا کُنَّا لَکُم تَبَعاً» [۷۳]
ضعیفان به مستکبران گویند: ما تابع و پیرو شما بودیم.
همچنین، در سوره غافر میفرماید:
«فَیَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا انَّا کُنَّا لَکُم تَبَعاً» [۷۴]
مستضعفان به کسانی که مستکبر بودهاند، میگویند: «ما پیرو شما بودیم.»
در این موارد، استکبار منشأ ضعف و از دست رفتن نیروهای مادی و معنوی میگردد و این ضعفا در آیات مذکور از مستضعفانند؛ چه این که برخی مفسران در این گونه مواردگفتهاند:
ضعیف به معنای شخص خوار و مقهور است؛ چنان که در کلام حق تعالی مستضعفان به کار رفته است. [۷۵]
این حقیقت از آیه «انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ» [۷۶] نیز استفاده میشود که نخست، سخن از علوّ و برتری جویی فرعون رفته است و سپس از استضعاف گروهی از مردم.
با دقت در چهرههایی که در قرآن کریم به عنوان «مستکبر» معرفی شدهاند، به خوبی میتوان این گروه را باز شناخت. مثلًا قرآن، نخستین مستکبر را «شیطان» میداند [۷۷] با دقت در آیات مربوط به شیطان، به دست میآید که استکبار، گردن کشی و خودبزرگبینی است. چهره دیگر استکباری در قرآن، فرعون است که در آیات متعدد، با این عنوان باز شناخته شده است. [۷۸] این آیات نیز نشانگر آن است که مستکبران طبقهای برتری طلبند و برای اثبات برتری خود، مردم را به استضعاف میگیرند.
«فَاسْتَکْبَرُوا وَ کانُوا قَوْماً عَالِینَ» [۷۹]
ولی تکبّر کردند و مردمی گردنکش بودند.
شیخ طوسی در توضیح مینویسد:
آنان گروهی بودند که با زور و ظلم بر مردم حاکم شدند. [۸۰] و زمخشری میگوید:
کسانی که با تجاوز گری و ستم، بر مردم تسلط یافته بودند. [۸۱]
همراه بودن واژه (مَلأُ) با مستکبران نیز گویای وضع طبقاتی مستکبران است که آنان همان اشرافاند. خداوند درباره قوم شعیب (ع) این دو واژه را به همراه هم بیان فرموده است:
«قالَ الْمَلَأُالَّذینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یا شُعَیْبُ وَالَّذینَ امَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنا»[۸۲]
اشراف مستکبر قوم شعیب گفتند: «ای شعیب! بی گمان، ما تو و پیروانت را از شهر خود بیرون میکنیم.»
آیات فوق گویای این حقیقت نیز هست که بیشتر مستضعفان دارای چه جهتگیری اعتقادی و فرهنگی هستند و مؤمنان از کدامین قشر و طبقه بر میخیزند و پایگاهشان کجاست؟
علّامه طباطبائی در ذیل آیه مربوط به قوم صالح که خداوند فرموده است: «قالَ الْمَلَأُالَّذینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذینَ اسْتُضْعَفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ»[۸۳]، میگوید:
خداوند با جمله «لمن آمن منهم»، عبارت «للذین استضعفوا» را تبیین فرموده است تا بفهماند که فقط مستضعفان ایمان آوردند، مؤمنان، تنها از مستضعفان بودهاند و هرگز احدی از مستکبران به حضرت صالح ایمان نیاورده است.[۸۴]
البته، این جهتگیری فکری بیشتر مستضعفان در حمایت از پیامبران، از آیات دیگری نیز استفاده میشود. مستضعفان و محرومان چون تعلقات کمتری دارند، آزادترند. آنان منافعی ندارند که ایمان تهدیدش کند بلکه پیامبران را مدافع حقوق فطری و انسانی خود و ایمان آوردن را تضمین کننده حرمت، آزادی و تأمین کننده حقوق فطری و هدایتگر به سوی نجات و سعادت ابدی مییابند و با عشق و علاقه به پیامبران میگرایند، ولی مستکبران، که گرفتار خودبرتربینیاند و به بهرهگیری و استثمار مردم مشغولند، دین و ایمان را تهدید کننده منافع مادی و آمال و آرزوهای خود میبینند؛ و اندکند کسانی که از منافع مادی بگذرند و آمال و آرزوها را زیر پا بگذارند و ایمان آورند.
البته، در همین آیه تصریح شده است که مستضعفان قوم صالح (ع) دو دسته بودهاند: یکی مستضعفان کافر، که پیرو مستکبران بودهاند؛ و دیگری مستضعفان مؤمن که به صالح (ع) ایمان آوردهاند.
انواع استکبار
اشاره
دقت در آیات قرآن نشان میدهد که استکبار میدانی گسترده دارد و در اشکالی گوناگون ظهور میکند. در این جا، در پرتو آیات قرآن کریم، با برخی از انواع مختلف استکبار آشنا میشویم.
الف- استکبار پنهان و استکبار آشکار
ظهور استکبار در همه گردنکشان و مستکبران یکسان نیست. در برخی از آنان، در پیش گرفتن شیوههای استکباری در جامعه کاملًا آشکار و هویداست و در برخی دیگر چون زمینه کافی برای ظهور نمییابد مخفی و پنهان است. از این رو، استکبار را دارای دو نوع «پنهان و آشکار» میتوان دانست. قرآن، برای گروهی از کفّار از تعبیر «استکبروا فی انفسهم» و برای گروهی دیگر از تعبیر «استکبروا فی الارض» بهره میجوید که در تعبیر اوّل، استکبار پنهان و در تعبیر دوم، استکبار آشکار را مد نظر دارد:
«وَ قالَ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقائَنا لَوْلا انْزِلَ عَلَیْنَا المَلائِکَةُ اوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْ عُتُوَّا کَبیراً» [۸۵]
و آنان که به لقای ما امیدی نداشتند، گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نشدهاند یا چرا پروردگارمان را نمیبینیم؟» آنان در خویش استکبار ورزیدند و تمرّد و بزرگی کردند. در این آیه به دو درخواست کفار در برابر رسالت پیامبر اسلام (ص) اشاره شده است.
آنان برای قبول اسلام نزول ملائکه بر خود یا رؤیت خداوند را میطلبیدند [۸۶] و این تقاضاها ریشه در استکبار درونی آنان داشت. آنان خود را بزرگ و در حد پیامبران الهی و بلکه بالاتر میدانستند و میگفتند که چرا خداوند به طور مستقیم با خود ما سخن نمیگوید و بر ما وحی نمیفرستد و یا چرا ما نمیتوانیم خدا را ببینیم.
زمخشری در تفسیر این آیه میگوید:
معنای «استکبروا فی انفسهم» این است که آنان استکبار از حق و عناد را در دلهای خود پنهان کردهاند؛ همان گونه که فرمود: «انَّ الَّذینَ یُجادِلُونَ فی آیاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ اتیهُمْ انْ فی صُدُورِهِمْ الَّا کِبْرٌماهُمْ بِبالِغیهِ» [۸۷] [کسانی که در آیات الهی بدون حجت و دلیل مجادله میکنند، در سینه هایشان جز کبر و بزرگی نیست و البته به آن نخواهند رسید.] [۸۸]
این آیه بیانگر دو نکته اساسی و مهم دیگر نیز هست که عبارتند از:
اوّلًا: مستکبران سعی در مخفی داشتن چهره واقعی خود دارند و ترجیح میدهند که به جای آشکار کردن اهداف توسعه طلبانه و برتری جویانه خود، بهانههای واهی و عوامفریبانه مطرح سازند.
ثانیاً: بسیاری از اشکال تراشیها، آرزوهای بلند و انکارها هر چند به ظاهر در قالب بحث و مجادله مطرح گردد، ریشه در روحیه استکبار و برتری جویی دارد.
روحیه استکباری، پس از قوت و شدّت یافتن، آثار بیشتری از خود نشان میدهد و بعد از اشغال درون، برای به سلطه کشیدن دیگران نیز تلاش میکند تا زمین و زمان را مقهور خویش سازد و این همان استکبار آشکار است. (استکبروا فی الارض). قرآن کریم از قارون، فرعون وهامان به عنوان کسانی که در زمین استکبار کردند، نام میبرد.
«وَ قارُونَ وَ فِرْعَونَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسی بِالْبَیّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فی الْارْضِ وَ ما کانُوا سابِقِینَ»[۸۹]
و قارون و فرعون وهامان را [نیز هلاک کردیم و موسی با دلایل روشن به سویشان آمد، اما آنان در زمین برتری جویی کردند، ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند.
همچنان که پیش از آنان، قوم عاد به عنوان مستکبران در زمین معرفی شدهاند و اینان شعارشان این بوده است:
«مَنْ اشَدُّ مِنَّا قُوَّةً» [۹۰]
چه کسی از ما پر قدرتتر است؟!
همین قدرت مادی و توان ظاهری بود که آنان را به برتری جویی میکشانید و از تسلیم در برابر حق باز میداشت و در نتیجه دیگران را مقهور خود میساختند.[۹۱]
ب- استکبار در برابر خدا، پیامبران، محرومان و مستضعفان
گروهی از مستکبران، در برابر تودههای مردم و همنوعان خود استکبار میورزند و به دلیل برتر شمردن خود وزیر دست و پست شمردن دیگران، حاضر نیستند حق آنان را ادا کنند، سخن حق آنان را بشنوند، آزادی آنان را ارج نهند. اینان، گر چه خدا و پیامبر را قبول دارند، در عمل بر خلاف دستورهای خدا و پیامبر به استثمار زیر دستان میپردازند و به دستورهای عملی وفادار نیستند.
گروه دوم، در مرحلهای بالاتر ند و در برابر پیامبران استکبار میورزند و خود را برتر از آنان میشمرند و حاضر نمیشوند به سخن حق آنان گردن نهند و تابع آنان گردند.
از این رو، انتظارهای بیجا دارند و ایرادهای واهی میگیرند:
«... ابَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ انَّا اذاً لَفی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ ءَالْقِیَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا ...» [۹۲]
آیا فردی از بشر را که مانند ما و از خودمان است اطاعت کنیم؟! در این صورت ما واقعاً در ضلالت و جنون خواهیم بود. آیا از میان ما وحی بر او القا شده است؟! «لَوْلا انْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ اوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فی انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبیراً» [۹۳]
چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند، یا پروردگارمان را نمیبینیم؟! در نفس خود استکبار ورزیدند و سخت سرکشی کردند.
«... لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْارْضِ یَنْبُوعاً اوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْانْهارَ خِلالَها تَفْجِیراً اوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً اوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلًا اوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ ...»[۹۴]
تا از زمین چشمهای برای ما نجوشانی، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد یا باغی برای تو از درختان خرما و انگور باشد و آشکارا از میان آنها جویبارها روان سازی یا چنان که ادعا میکنی، آسمان را پاره پاره بر ما فرو اندازی یا خدا و فرشتگان را در برابر ما آوری یا برای تو خانهای از طلا باشد و یا به آسمان بالا روی و به بالا رفتن تو اطمینان نخواهیم داشت تا بر ما کتابی نازل کنی که آن را بخوانیم.
گروهی سوم به مرحلهای از استکبار رسیدهاند که آشکارا با خدا نیز در افتاده و نه تنها حاضر نیستند به ربوبیت و الوهیتش اعتراف کنند و در پیشگاه خدا پیشانی بندگی به خاک بسایند، بلکه حتی خود نیز داعیه الوهیت و ربوبیت دارند و خود را ربّی از ارباب عالم و بلکه «رب اعلی» میدانند. نمونه آشکار این گروه، فرعون است که گفت:
«یا ایُّهَا الْمَلَا ما عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ الهِ غَیْری [۹۵]
ای بزرگان قوم! من جز خویشتن برای شما خدایی نمیشناسم.
و وقتی حضرت موسی (ع) او را به عبودیت و اقرار به الوهیت و ربوبیت خدای یگانه دعوت کرد، مردم را گرد آورد و در جمع آنان فریاد زد:
«انَا رَبُّکُمُ الْاعْلی [۹۶]
من بزرگترین و برترین پروردگار شمایم.
و حضرت موسی (ع) را چنین تهدید کرد:
«لَئِنِ اتَّخَذْتَ الهاً غَیْری لَا جْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونینَ» [۹۷]
اگر خدایی غیر از من اختیار کنی، بی گمان تو را از زندانیان قرار خواهم داد.
ج- استکبار عبادی، سیاسی، اقتصادی و علمی
اشاره
مستکبران را با توجه به زمینه استکبارشان میتوان به صورت زیر تقسیم کرد:
استکبار عبادی
این استکبار، همان استکبار در برابر حق است که در تقسیم بندی پیش ذکر شد. البته، استکبار عبادی به دو صورت نمود مییابد:
الف- استکبار از عبادت و پرستش و اظهار ذلت و خضوع در برابر خدا، کسانی که حاضر نیستند در برابر خدا پیشانی بندگی به خاک بسایند و اظهار ذلت و بندگی کنند: «مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ الَیْهِ جَمیعاً ... وَ امَّا الَّذینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذاباً الِیماً وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَ لا نَصیراً» [۹۸]
هر کس از پرستش خدا امتناع ورزد و بزرگی فروشد، بزودی همه آنان را به پیشگاه خود گرد آورد ... و اما کسانی که امتناع ورزیده و بزرگی فروختهاند، آنان را به عذابی دردناک دچار میسازد و در برابر خدا برای خود یار و یاوری نخواهند یافت.
ب- استکبار از اطاعت خدا. کسانی که گر چه به ربوبیت و الوهیت خدا اعتقاد دارند و اهل عبادت و اطاعتند ولی این اطاعت تا زمانی است که با شأن آنان ناسازگار نباشد و هرگاه امر خدا را مطابق شأن و مرتبه خود ندانند، از اطاعت سرباز میزنند و اظهار بزرگی میکنند. استکبار شیطان از این نوع بود. او گر چه به خالقیت و علوّ و قاهریت حق تعالی اعتراف داشت و سالیانی دراز عبادت کرده بود، ولی از اطاعت امر حق سرپیچی کرد و سجده کردن بر آدم (ع) را مطابق شأن، مقام و مرتبه خود ندانست و استکبار ورزید و همین استکبار او را از مقام قرب پایین کشید و به پستترین درجه ذلت و خواری سوق داد.
استکبار سیاسی
کسانی که حاکمیت و اداره جامعه را به دست میگیرند و بندگان خدا را کوچک، پست، نادان و صغیر و خود را قیّم آنان میشمرند و بر گردن آنان سوار میشوند و آنان را به بردگی میگیرند و به ناحق و برخلاف اصول فطری، عقلی و دینی بر مردم حکم میرانند. استکبار فرعون، نمرود و همه حاکمان ستمگر در طول تاریخ از این نوع بوده است.
«انَّ فِرْعَونَ عَلا فِی الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ» [۹۹]
فرعون در زمین گردن کشی کرد و مردم را طبقه طبقه ساخت و طبقهای از آنان را به استضعاف گرفت.
حضرت موسی (ع) بر فرعون نسبت به همین استضعاف بنی اسرائیل و به بندگی گرفتن آنان اعتراض کرد:
«قالَ الَمْ نُرَبِّکَ فینا وَلیداً وَ لَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِکَ سِنینَ* وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتی فَعَلْتَ وَ انْتَ مِنَ الْکافِرینَ* ... وَ تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَیَّ انْ عَبَّدْتَ بَنی إسْرائِیلَ»[۱۰۰]
فرعون گفت: «آیا تو را از کودکی در میان خود نپروردیم و سالیانی چند از عمرت را در میان ما نگذراندی و آیا تو نبودی که آن کار زشت را مرتکب شدی و به ربوبیت من کفر ورزیدی و ناسپاسی کردی؟!» ... موسی گفت: «آیا این که فرزندان اسرائیل را به بندگی گرفتهای، نعمتی است که منّتش را بر من مینهی؟!»
در دیدگاه فرعون، بنی اسرائیل بندگان او بودند و او خدای آنان بود و حق داشت که هر کدام را میخواهد بکشد و هر کدام را میخواهد به بردگی بگیرد. او موسی را، که از فرزندان بنی اسرائیل بود، نه تنها نکشته بود، بلکه سالیانی در کاخ خود پرورش داده بود و اینک، موسی ربوبیت او را انکار کرده و فردی قبطی و فرعونی را کشته بود.
حضرت موسی نیز در پاسخ میگوید که تو بنی اسرائیل را به بندگی گرفتهای و گروهی را میکشی و گروهی را به بیگاری و بندگی میگیری و این نعمتی نیست که بدان بر من منت بگذاری![۱۰۱]
استکبار اقتصادی
(آنان که با غارت اموال مردم و گردآوری ثروت، به آقایی میرسند و قطب اقتصادی میگردند و بر توده مردم تفاخر میکنند، مستکبران اقتصادی اند. قارون نمونه اعلای مستکبران اقتصادی است. قرآن، استکبار، خود برتربینی و تحقیر توده مردم توسط قارون را در آیات زیر به تصویر کشیده است:
«انَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ وَ اتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما انَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ اولِی الْقُوَّةِ اذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ انَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ وَابْتَغِ فیما اتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْاخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ احْسِنْ کَما احْسَنَ اللَّهُ الَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فی الْارْضِ انَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ قالَ انَّما اوتیتُهُ علی عِلْمٍ عِنْدی اوَلَمْ یَعْلَمْ انَّ اللَّهَ قَدْ اهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ اکْثَرُ جَمْعاً وَ لا یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ المُجْرِمُونَ* فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فی زینَتِهِ* ... فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْارْضَ فَما کانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما کانَ مِنَ الْمُنْتَصِرینَ ... تِلْکَ الدَّارُ الْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّاً فی الْارْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ» [۱۰۲]
قارون از قوم موسی بود و بر آنان ستم کرد و از گنجینهها آن قدر به او داده بودیم که کلیدهای آنها بر گروه نیرومندی سنگین میآمد. آن گاه که قوم وی به او گفتند:
«سرمستی مکن که خدا سرمستی کنندگان را دوست ندارد و با آنچه خدایت داده، سرای آخرت را بجوی و سهم خود را از دنیا فراموش مکن و همچنان که خدا به تو نیکی کرده، نیکی کن و در زمین فساد مجوی که خدا فسادگران را دوست نمیدارد.» [قارون گفت: «اینها در نتیجه دانشم به من داده شده است».
آیا وی نمیدانست که خدا کسانی را پیش از او نابود کرده بود که از او نیرومندتر و مال اندوزتر و ثروتمندتر بودند و [هنگامی که عذاب الهی فرا رسد] مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند؟! روزی قارون با تمام زینت خود بر قومش ظاهر شد ... او و خانهاش را در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند و خود نیز نمیتوانست خویشتن را نجات دهد ... این سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتری جویی در زمین و فساد را نکنند و عاقبت نیکو برای پرهیزکاران است.
در سوره کهف نیز مناظره یک مستکبر اقتصادی با یک مؤمن فقیر بیان شده است که جالب توجه است:
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَیْنِ اذْ جَعَلْنا لِاحَدِهِما جَنَّتَیْنِ مِنْ اعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً* کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ اتَتْ اکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً* وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ انَا اکْثَرُ مِنْکَ مالًا وَ اعَزُّ نَفَراً* وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما اظُنُّ انْ تَبیدَ هذِهِ ابَداً* وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ الیَ رَبّی لَاجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً* قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ اکَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلا* لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبّی وَ لا اشْرِکُ بِرَبّی احَداً* وَ لَوْلا اذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ* ... وَ احِیطَ بِثَمَرِهِ فَاصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلی ما انْفَقَ فیها وَ هِیَ خَاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی لَمْ اشْرِکْ بِرَبّی احَداً* وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما کانَ مُنْتَصِراً* هُنا لِکَ الْوَلایَةُ لِلّهِ الْحَقّ هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً» [۱۰۳]
برای آنان مثالی بزن: آن دو مرد که برای یکی از آنان دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم و گرداگرد آن دو را با درختان خرما پوشانیدیم و در میانشان زراعت پر برکتی برنهادیم. هر دو باغ میوه آورده بود [میوههای فراوان و چیزی فروگذار نکرده بود و میان آن دو، نهر بزرگی جاری ساخته بودیم. صاحب این دو باغ، در آمد فراوانی داشت، به همین دلیل، به دوستش- در حالی که با او گفت و گو میکرد- گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نیرومندترم.» و در حالی که به خود ستمکار بود، در باغ خویش گام نهاد و گفت: «من گمان نمیکنم هرگز این باغ نابود شود و باور نمیکنم که قیامت بر پا گردد و اگر به سوی پروردگارم باز گردانده شوم [و قیامتی در کار باشد] جایگاهی بهتر از این جا خواهم یافت!» دوست [با ایمان وی- در حالی که با او گفت و گو میکرد- گفت: «آیا به خدایی که تو را از خاک و سپس از نطفه آفریده و پس از آن تو را مرد کاملی قرار داده است، کافر شدهای؟! ولی من کسی هستم که اللّه پروردگار من است و هیچ کسی را شریک پروردگارم قرار نمیدهم. چرا هنگامی که وارد باغت شدی، نگفتی [این نعمتی است که خدا خواسته است توان و نیرویی جز از ناحیه خدا نیست ...؟!» [به هر حال عذاب الهی فرا رسید] و تمام میوههای آن نابود شد و او به دلیل هزینههایی که در آن صرف کرده بود، پیوسته دستهای خود را به هم میمالید- در حالی که تمام باغ بر داربستهایش فروریخته بود- و میگفت: «ای کاش کسی را همتای پروردگارم قرار نداده بوم!» و گروهی نداشت که او را در برابر [عذاب خداوند یاری دهند و از خودش نیز نمیتوانست یاری بگیرد. در آن جا ثابت شد که ولایت [و قدرت از آن خداوند بر حق است؛ اوست که بهترین ثواب و بهترین عاقبت را [برای مطیعان دارد.
از این آیات، روحیات مستکبران اقتصادی، بلکه همه مستکبران به خوبی به دست میآید:
- فخر فروشی و بالیدن به داراییهای خود و تحقیر دیگران به دلیل محرومیتشان؛
- خودنمایی و جنون نمایش ثروت و قدرت؛
- مال، ثروت، مقام و موقعیت را حاصل علم، تدبیر و کاردانی خود دانستن؛ - سرمستی کردن و دل خوش بودن به داراییها؛
- به خدا شرک ورزیدن و دنیا را جاوید پنداشتن و قیامت را انکار کردن؛ - خود را محبوب خدا دانستن؛
- فساد و گناهکاری؛
- علوّ و برتری جویی؛
- حق را ناشنیدن، قلب عبرتگیر و چشم بینا را از دست دادن؛
- همکاری با مستکبران سیاسی در حاکمیت ظالمانه بر مردم.
از آیات قرآن و روایات استفاده میشود که قارون، همکار فرعونیان بوده است:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا مُوسی بِایاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ الی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ ...» [۱۰۴]
ما موسی را با نشانههای آشکار و دلیل محکم به سوی فرعون،هامان و قارون فرستادیم.
معلوم میشود که او از منافقان حیله بازی بوده است که فرعون از میان بنی اسرائیل برگزیده و زمام اختیار آنان را به وی سپرده است تا آنان را به نفع دستگاه حاکم استثمار کند و از این راه، ثروت کلانی به هم زده است. [۱۰۵]
همچنین، این آیات در بردارنده درسهای مهم دیگری نیز هست؛ مانند موارد زیر:
- نعمتهای دنیایی مادّی، محکوم به فناست و با حادثهای در لحظهای نیست و نابود میشود. اعتماد به چنین تکیه گاهی از خِرَد به دور است.
- هنگام نزول قهر و غضب خدا از انبوه دوستان و یاران دوران خوشی خبری نیست و انسان را رها میکنند و به سراغ کار خویش میروند و از دوستان صادق نیز کاری ساخته نیست.
- هنگام نزول عذاب آشکار میگردد که جز ولایت الهی هیچ وسیله نجات دهندهای نیست و این حقیقت مستور از دید دنیا گرایان رخ مینماید.
استکبار اقتصادی سرانجام شومی است که بسیاری از انسانها به هنگام بهرهمند شدن از مواهب طبیعی و مادی بدان گرفتار شدهاند:
«انَّ الْانْسانَ لَیَطْغی انْ رَاهُ اسْتَغْنی[۱۰۶] همانا انسان هرگاه خود را غنی و بی نیاز ببیند، طغیان میکند.
استکبار علمی
کسانی که به مراتب و درجات علمی میرسند و آن مرتبه علمی در آنان غرور ایجاد میکند و آنان را به استکبار میکشاند، دارای این گونه از استکبارند. نمونههایی از این مستکبران نیز در قرآن مطرح شده است؛ از جمله بلعم بن باعورا که قرآن در بارهاش میفرماید:
«وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی اتَیْناهُ ایاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَاتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الغاوینَ» [۱۰۷]
بخوان بر آنان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم، ولی از لباس آیات ما به در آمد و شیطان او را تعقیب کرد و از گمراهان شد.
بلعم بن باعورا بود که خدا آیات توحید را به او نمایانده بود؛ به گونهای که حقیقت برایش آشکار و متجلی شده و هیچ شک و شبههای برایش نمانده بود، ولی از روی استکبار و هواپرستی به جبهه کفر فرعونی پیوست و در برابر موسی (ع) قرار گرفته و از لباس حق به درآمد.
بنا بر روایتی، بنی اسرائیل به فرماندهی یوشع بن نون (ع)، وصیّ حضرت موسی (ع)، برای فتح یکی از شهرهای عمالقه مصمّم شدند. پادشاه آن شهر به بلعم متوسل شد تا برایشان دعا کند و پیروزی آنان و شکست بنی اسرائیل را از خدا بخواهد. وقتی بلعم سوار بر چهار پایش شد تا به سوی پادشاه برود، چهار پا امتناع کرد و به خواست خدا زبان گشود و او را از رفتن به سوی آن پادشاه ظالم نهی کرد، ولی این آیت در او اثر نکرد و خدمت حاکم ظالم رفت و در جواب درخواست او گفت که چون در بین بنی اسرائیل پیامبر خداست، نفرین در آنان اثر نمیکند سپس، به پادشاه راهی نشان داد که به شکست بنی اسرائیل منجر میشد. او پیشنهاد کرد که پادشاه، زنانی بسیار زیبا به عنوان فروشنده میان لشکریان بنی اسرائیل بفرستد و آنان را دستور دهد که در مقابل درخواست نامشروع سپاهیان تسلیم شوند و بلکه آنان را به خود دعوت کنند تا بدینسان، فساد در آنان رسوخ کند و روح شهامت و شجاعتشان بمیرد و ناتوان و خوار شوند.[۱۰۸]
نمونه دیگر مستکبر علمی، ولید بن مغیره است. او از بزرگان قریش و عالمان آنان بود. وقتی قریشیان با توفیق پیامبر (ص) در دعوت مواجه شدند، به ولید متوسل گشتند و راه چاره طلبیدند. بنابر روایتی، او خود نیز در مسجدالحرام سخن پیامبر (ص) را شنیده و تحت تأثیر قرار گرفته بود و میان مردم شایع شده بود که اسلام آورده است. بزرگان قریش نزد او رفتند و نظرش را درباره قرآن جویا شدند. او پس از تفکّری طولانی نتوانست تسلیم حق شود و استکبار ورزید و در برابر حق ایستاد و با این که میدانست سخن پیامبر (ص) نه شعر است، نه کهانت است و نه سحر، آن را سحر معّرفی کرد. قرآن در این باره میفرماید:
«انَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ* فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ نَظَرَ* ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ* ثُمَّ ادْ بَرَوَاسْتَکْبَرَ* فَقالَ انْ هذا الَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ* انْ هذا الَّا قَوْلُ الْبَشَرِ» [۱۰۹]
او [برای مبارزه با قرآن اندیشه کرد و مطلب را آماده ساخت، مرگ بر او باد! چگونه [برای مبارزه با حق مطلب را آماده کرد! باز هم مرگ بر او باد! چگونه مطلب [و نقشه شیطانی خود] را آماده کرد! سپس نگاهی افکند و بعد چهره در هم کشید و عجولانه دست به کار شد آن گاه، پشت [به حق کرد و تکبّر ورزید و سرانجام گفت:
«این [قرآن جز افسون و سحری همانند سحرهای پیشینیان نیست. این، تنها سخن انسان است [نه گفتار خدا]!» از دیگر عالمان مستکبر که قرآن از او یاد کرده است تا عبرت آدمیان گردد، «سامری» است. او، که از ایمان آورندگان به موسی (ص) و تابع دین وی بود، در فرصت به دست آمده از غیبت آن بزرگوار استفاده کرد و اعتقاد خود را به کناری انداخت و برای گمراه کردن مردم و به دنبال خودکشیدن آنان کوشید. او از روحیات بنی اسرائیل آگاه بود و عشق آنان به بتپرستی و گوسالهپرستی را میدانست و از جدل و مغالطه آگاهی خوبی داشت. از این رو، با مطرح کردن مغالطههایی آنان را قانع کرد که موسی (ع) وعده سی روز غیبت داده بود و حال آن که چند روز گذشته است؛ پس او راست نگفته است و موسی (ع) گفته بود که خدای او همه جا هست و همه را میبیند و همه سخنها را میشنود؛ پس چرا به کوه طور رفته است تا مناجات کند. و موسی (ع) آنان را به خدای نادیدنی حواله کرده و حال آن که خدا باید دیدنی باشد تا بتوان با او سخن گفت و درد دل کرد و ... با این وسوسهها و مغالطهها، آنان را از دین موسی (ع) باز گرداند وقانع کرد که زینتهایشان را در آتش بیندازند تا گوسالهای طلایی برایشان بسازد و خدای آنان گرداند. سرانجام، از زینتهای قوم، گوسالهای طلایی ساخت که صدایی شبیه صدای گاو داشت و آن را خدای قوم معرّفی کرد و آنان را گمراه ساخت. [۱۱۰]
سامری، نمونه عالمان مستکبری است که با بدعتهای خود، دینهای ساختگی به بشر ارائه کرده و پس از پیامبران، پیروان آنان را به تفرقه، گمراهی و ضلالت دچار ساختهاند.
فرهنگ استکباری
اشاره
برای شناخت فرهنگ استکباری از دیدگاه قرآن، باید چهرههای شاخص مستکبران را مورد مطالعه و بررسی قرارداد و در پرتو ویژگیهایی که قرآن کریم، برای آنان ذکر کرده، به «فرهنگ» آنان دست یافت. «ابلیس»، سردمدار بزرگ جبهه استکباری است که برای نخستین بار این عَلَم را برداشت و پیشوایی مستکبران را بر عهده گرفت. از مطالعه آیات مربوط به او و دیگر مستکبران فرهنگ استکباری به دست میآید که مهمترین آنها عبارتند از:
خودمحوری
چون شیطان از جانب خداوند به دلیل سجده نکردن بر آدم توبیخ شد، گفت: «انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ» [۱۱۱]
من از او برترم، مرا از آتش و او را از گل آفریدهای.
از پاسخ ابلیس بر میآید که استکبار، از توجه به خویش و خود را محور حق پنداشتن ناشی میشود. علّامه طباطبائی با استفاده از این آیات میگوید:
همه گناهان در تحلیل نهایی به ادعای انانیت و ستیز با کبریایی حق تعالی بر میگردد، در حالی که بنده مخلوق حق ندارد که در برابر آفریدگار خویش، به خود اعتماد کرده، بگوید: «من». با این که عظمت حق سراپرده هستی را فرا گرفته و همه در پیشگاه او خاضع و ذلیلند، اگر ابلیس، مجذوب خود نشده بود و تنها به خویش توجه نداشت و سایه «اله قیّوم» را بر خویش مشاهده میکرد، انانیت و خودبینیاش شکسته میشد و در برابر فرمان الهی خاضع میگردید و به جای آن که به مادّه آفرینش خود توجه کند- که آتش است- و آن را برتر از گل ببیند، مجذوب امر الهی- که از منبع عظمت و کبریا و سرچشمه هر جلال و جمال صادر شده بود- میگردید. [۱۱۲]
«مَنْ ذَهَبَ لِیَری انَّ لَهُ عَلَی الْاخَرِ فَضْلًا فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَکْبِرینَ» [۱۱۳]
هر کس که بر آن است تا برای خود «فضلی» بر دیگران ببیند، از مستکبران است.
آشکار است آن که همه فضایل را منحصر در خود میبیند، در حد اعلای استکبار قرار دارد، ولی امام صادق (ع) هر کس را که در این مسیر باشد، هر چند به آن مرحله هم نرسیده باشد، از مستکبران میشمارد. چون این روحیه شدت یابد، بدان جا میرسد که مستکبر فریاد میزند و نعره بر میآورد که: «از ما قویتر کیست؟» [۱۱۴]
فخر و مباهات بر امتیازات مادی
آنان که برخورداری از امور مادی را امتیازی برای خود میدانند، و آن را نشانه کرامت ذاتی خویش میپندارند، در قیامت نیز انتظار جایگاهی والا دارند.
قرآن کریم، سخن مترفین را که در برابر انبیا میایستادند و از قبول دعوت آنان امتناع میورزیدند، چنین نقل میکند:
«وَ قالُوا نَحْنُ اکْثَرُ امْوالًا وَ اوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ» [۱۱۵]
مترفین به پیامبران گفتند: «ما بیش از شما مال و فرزند داریم، و در آخرت نیز عذاب نخواهیم شد.»
«وَ لَئِنْ اذَقْناهُ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذالی وَ ما اظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ الَی رَبّی انَّ لی عِنْدَهُ لَلْحُسْنی [۱۱۶]
و هرگاه پس از ناراحتیای که به او رسید، رحمتی بدو بچشانیم میگوید: «این به دلیل شایستگی و استحقاق من بوده است و گمان نمیکنم قیامت بر پا شود و [به فرض که قیامتی باشد] هر گاه به سوی پروردگارم باز گردانده شوم، برای من نزد او پاداشهای نیکوتر هست.»
داوری بر اساس مادّیات
در بینش مستکبران، همه ارزشها بر اساس مادّیات سنجیده میشود و یگانه معیار قضاوت و داوری، ثروت است که آمدنش نشان از حقانیت است و با نبودش، از هیچ ارزشی خبری نیست. از این رو، اعتراض این گروه به فرماندهی حضرت طالوت آن بود که ما از او برای ریاست و زعامت شایسته تریم و او لیاقت این مقام را ندارد؛ زیرا از ثروت بی بهره است:
«انَّی لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ احَقُّ بِالْمُلْکِ مِنهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ» [۱۱۷]
از کجا او سزاوار بزرگی و ریاست بر ماست، در صورتی که، ما شایستهتر از اوییم و او را مال فراوان نیست.
و اعتراض آنان به انبیای الهی این است که چرا دستبندهای طلایی ندارند:
«فَلَوْلا الْقِیَ عَلَیْهِ اسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ» [۱۱۸]
[اگر موسی رسول خداست پس چرا طوق زرّین بر دست ندارد.
از نظر آنان والاترین انسانها، با محکمترین براهین و روشنترین معجزات، چون گنجینه طلا ندارند، نمیتوانند در منصب رهبری و هدایت قرار گیرند.
عصبیت
عصبیت را همبستگی شدید، طرفداری حزبی، خویشاوندی یا عقیدتی و تعصب را غیرت به خرج دادن، زیر بار حق نرفتن و سرسختی و پافشاری در عقیده باطل، معنا کردهاند. [۱۱۹]
تعصب، یک بیماری شایع روانی- اجتماعی است که در طبقات مختلف اجتماعی ظاهر میگردد، و این پدیده از استکبار ناشی میشود. از این رو، مستکبران پایه و اساس آن را در جامعه تشکیل میدهند.
امیرمؤمنان علی (ع) میفرماید:
«الا فَالْحَذَرُ، الْحَذَرُ مِنْ طاعَةِ ساداتِکُمْ وَ کُبَرائِکُمْ الَّذینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ ... فَانَّهُمْ قَواعِدُ اساسِ الْعَصَبِیَّةِ»[۱۲۰]
هشدار! بترسید، بترسید از اطاعت و پیروی بزرگانتان، کسانی که (با سوء استفاده) از موقعیت خود در میان مردم، گردنکشی کردند ... آنان پایهها و بنیان عصبیّتاند. همواره استکبار و تعصب همراه یکدیگرند و همان کسی که برای نخستین بار، راه استکبار را گشود (ابلیس)، «عصبیّت» را نیز بنیان نهاد:
«امامُ الْمُتَعَصِّبینَ وَ سَلَفُ المُسْتَکْبِرینَ الَّذی وَضَعَ اساسَ العَصَبِیَّةِ» [۱۲۱]
[شیطان پیشوای متعصّبین و پیشرو گردنکشان است که بنیان عصبّیت را پایهگذاری کرده است.
حلقهای که عصبیت را به استکبار پیوند میدهد، امتیازات مادّی مستکبران است؛ یعنی مستکبرین با زراندوزی، مترف میشوند و مترف برای ثروت بیشتر و حفظ آن تعصب میورزد. پس، ثروت اندوزی از مهمترین عوامل تعصب است؛ چنان که علی (ع) میفرماید:
«امَّا الْاغْنِیاءُ مِنْ مُتْرِفَةِ الْامَمِ فَتَعَصَّبُوا لِاثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ» [۱۲۲]
ثروتمندان و توانگران، که مترفین امّتها بودهاند، به دلیل نعمتهای مادّی تعصبداشتند.
این بدان دلیل است که ثروت اندوزی، از مهمترین عوامل استکبار نیز هست، فخر رازی در این باره میگوید:
«انَّ الْاسْتِکْبارَ انَّما یَتَوَلَّدُ مِنْ کَثْرَةِ الْمالِ وَ الْجاهِ» [۱۲۳]
استکبار، از فراوانی ثروت و جاه و مقام نشأت میگیرد.
پس، استکبار و تعصب، هر دو از یک پستان شیر میخورند و از همین روست که گمراه کنندگان به رواج فرهنگ اتراف و خوشگذرانی میپردازند تا انسانها را از عبودیت دور کنند و به استکبار و سرکشی در برابر خداوند وادارند.
سرپیچی از حق
مستکبران، که انانیت و خودپرستی، سراسر وجودشان را فرا گرفته است، از دیدن واقعیّتها و درک حقیقتها و قبول هدایتها عاجزند. آنان آنچه را نفع و سودی برایشان داشته باشد، میبینند و میپذیرند، و از هر چه به شأن و موقعیت ظالمانه شان خللی وارد کند، سرباز میزنند. از این رو، در صف مقدم مخالفان انبیا قرار میگیرند و در طول تاریخ، برای حفظ شوکت شیطانی خویش کفر ورزیدهاند.
«وَ ما ارْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انّما بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ کافِروُنَ» [۱۲۴]
ما هیچ رسولی نفرستادیم، مگر آن که ثروتمندان عیّاش آن دیار گفتند: «بی گمان، ما به رسالت شما کافریم.»
و حتی از شنیدن سخن حق گریخته یا انگشت بر گوش خود گذاردهاند.
«وَ انّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فی اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً»[۱۲۵] [نوح گفت: بارالها] هر چند آنان را به مغفرت تو خواندم، انگشت بر گوش نهادند و جامه به رخسار افکندند و بر کفر اصرار ورزیده و سرسختانه استکبار نشان دادند.
«وَ اذا تُتْلی عَلَیْهِ ایاتُنا وَلیَّ مُسْتَکْبِراً کَانْ لَمْ یَسْمَعْها کَأَنَّ فی اذُنَیْهِ وَقْراً» [۱۲۶]
و هرگاه بر او آیات ما [قرآن تلاوت شود، چنان با استکبار روی گرداند که گویی نشنیده [یا] گویی در گوشهایش سنگینی است.
«وَیْلٌ لِکُلِّ افَّاکٍ اثیمٍ یَسْمَعُ آیاتِ اللَّهِ تُتْلی عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها» [۱۲۷]
و ای بر هر دروغگوی بدکار آن که آیات خدا را که بر او تلاوت میشود میشنود و بر طغیان و استکبار اصرار میورزد، گویی آن آیات را نشنیده است.
بی اعتنایی و تحقیر تودههای مستضعف
بینش و قضاوت مستکبران، درباره مؤمنانی که از اقشار مستضعف جامعهاند، این است که آنان اراذل و اوباش و ساده لوحند.[۱۲۸]
به گمان آنان، خداوند به محرومان و مستضعفان خیر و سعادت نداده است. از این رو، باید تحقیر شوند و انتظار چنین برخوردی را از سوی انبیا نسبت به آنان دارند. ولی حضرت شیخ الانبیاء نوح (ع) فرموده است:
«وَ لا اقْوُلُ لِلَّذینَ تَزْدَری اعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللَّهُ خَیْراً اللَّهُ اعْلَمُ بِما فی انْفُسِهِمْ انّی اذاً لِمَنَ الظَّالِمینَ»[۱۲۹]
هرگز به مؤمنانی که در نظر شما خوار میآیند، نمیگویم که خداوند خیری به آنان نخواهد داد. خدا به نهان آنان آگاهتر است و [اگر آنان را برانم یا مأیوس کنم ، از ستمکاران خواهم بود.
علّامه طباطبائی در تفسیر این آیه آورده است:
این بخش از کلام حضرت نوح، اشاره به اعتقاد «ملأ» دارد، همان اعتقادی که اساس اشرافیگری را تشکیل میدهد. جامعه انسانی به دو گروه اقویا و ضعفاء تقسیم میشود.
اقویا، صاحبان قدرت و ثروتند و دارای شخصیت انسانی و شایسته سروری اند. همه باید برای آنان کار کنند و برای آنان آفریده شدهاند. «ضعفا» انسانهای منحط یا حیوانات انسان نما هستند و فلسفه وجودیشان خدمت به اشراف است تا از دسترنج و تلاششان، اقویا راحت زندگی کنند. آنان از دایره شرافت انسانی به دور و از رحمت و عنایت الهی بینصیبند. حضرت نوح، این اعتقاد آنان را رد میکند که: «وَ لا اقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَری اعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللَّهُ خَیْراً» و اشتباه آنان را توضیح میدهد:
«اللّه اعلم بما فی انفسهم» که اگر شما، آنان را تحقیر میکنید، به دلیل ضعف ظاهری و مادی آنان است، در حالی که ملاک دستیابی به کمال و احراز سعادت و کرامت و پاداشهای الهی، «نفس انسان» است و صفحه جان را باید به فضایل و کمالات معنوی آراسته کرد و من و شما راهی به باطن جان و زوایای قلب آنان نداریم و تنها خداوند از اسرار ضمایرشان آگاه است. از این رو، حق نداریم ضعفا را به حرمان از خیر و سعادت محکوم بدانیم و چنین قضاوتی درباره آنان ظالمانه است: «انّی اذاً
لمن الظالمین» [۱۳۰]
بی بند و باری و فساد
چون مبنای فکری و عقیدتی مستکبران را مادّه پرستی تشکیل میدهد و بر معیار خودپرستی عمل میکنند، از این رو، در منجلاب شهوت غوطه ور میشوند و بی بند و باری را به اوج میرسانند. آنان نه تنها خود فاسدند، بلکه ریشه هر فساد اجتماعی اند و از این قشر، بی بند و باری به اقشار پایین جامعه سرایت میکند و آلودگی در سطحی گسترده پخش میشود.
ویژگیهای فرهنگ استکباری از دیدگاه امام خمینی (قدّس سرّه)
بررسی ابعاد گوناگون فرهنگ استکباری، زمینهای گستردهتر از این میطلبد. در این جا خوانندگان را به تأمل در سخنان رهبر کبیر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی، که بیانگر ابعاد این فرهنگ است، فرا میخوانیم.
الف- درک نکردن محرومیت
کسی که در مهد اشرافیت- به اصطلاح آن وقت- بزرگ شده است و از اوّلی که چشمش را باز کرده، با نوکر و کلفت و حشم روبرو بوده، این وقتی بزرگ شد، خیال میکند همه چیز همین است، نمیتواند ادراک کند که یک طبقهای هستند که نان ندارند، نمیتوانند زندگی کنند.[۱۳۱]
ب- خواری در برابر بالاتر و ستم به پایینتر
خاصیت اعیانیت و اشرافیت و رفاه این است که چون همیشه خوف این مطلب را دارند که مبادا از این مقام پائین بیایند و مبادا یک لطمهای به اشرافیت شان بخورد، این خوف اسباب این میشود که نسبت به زیر دستها ظالم و نسبت به بالادستها تو سری خور باشند. [۱۳۲]
ج- اخلاق و تربیت فاسد
طبع کاخ نشینی با تربیت صحیح و اختراع و تصنیف و تألیف و زحمت منافات دارد ... تمام مستضعفین از این کوخنشینان بودند تقریباً، از یک آدمی که علاقه به شکم و شهوات و مال و منال و جاه و امثال اینها دارد، این کارها بر نمیآید. [۱۳۳]
د- صدور خلق و خوی فاسد
وقتی خوی زمین خواری و باغداری و کاخ نشینی در بین مردم باشد، اسباب آن میشود که انحطاط اخلاقی پیدا بشود، اکثر این خویهای فاسد از طبقه مرفه به مردم دیگر صادر شده است. [۱۳۴] ه- به حساب نیاوردن تودههای مستضعف مردم
مستکبرین، جهان را از آن دید خاص خود و آن بیماری روحی که در آن هست، نگاه میکنند و این بیماری موجب شده است که تودههای بزرگ ملتها را از جهان حساب نمیکنند ... این دید مستکبرین است که سایر قشرهای بزرگ ملتها را ... نمیبینند. [۱۳۵]
شیوههای استکباری
اشاره
مستکبران، برای دستیابی به قدرت و حفظ آن، از روشها و شیوههایی گوناگون بهره میجویند که مهمترین آنها، بر اساس رهنمودهای قرآن کریم عبارتند از:
به بردگی گرفتن انسانها
قرآن کریم از شیوه فرمانروایی فرعون به «تعبید» تعبیر میکند. تعبید، به معنای بنده گرفتن و مردم را به زور سر نیزه به اطاعت واداشتن و از حقوق انسانی محروم کردن است. حضرت موسی (ع) به فرعون فرمود که بنی اسرائیل را به بردگی گرفتهای و هر گونه دلت میخواهد، در مورد آنان حکم و رفتار میکنی، مردانشان را میکشی و زنانشان را برای بهرهگیری زنده میگذاری [۱۳۶] و اختیار، آزادی و حقوق انسانی آنان را سلب کردهای.
روشن است که بنی اسرائیل، فرعون را پرستش نمیکردند و در ظاهر برده او نبودند، ولی سیطره طاغوتی و ظالمانه فرعون، چنان بر مردم سایه افکنده بود که از خود، اراده و شخصیتی نداشتند و به اجبار و قهر، از فرمان او بدون چون و چرا پیروی میکردند. خداوند بزرگ در سورهای دیگر، این سیطره ظالمانه را از زبان فرعون نقل میفرماید: «وَ انَّا فَوقَهُمْ قاهِروُنَ» [۱۳۷]
و ما بر آنان مسلّطیم.
و در جای دیگر نیز، از فرعون نقل میفرماید:
«وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ» [۱۳۸]
قوم موسی و هارون، بندگان مایند.
حضرت علی (ع) در خطبه قاصعه، محکومیت بنی اسرائیل در چنگال فرعون و تسلّط ستمگرانه فرعون را «بنده گرفتن» میخواند و میفرماید:
«اتَّخَذَهُمُ الْفَراعِنَةُ عَبیداً» [۱۳۹]
فراعنه، آنان را به بندگی گرفته بودند.
سپس، حضرت پیامدهای این بندگی را چنین توضیح میدهد:
پس، فراعنه آنان را تحت شکنجه قرار دادند، جرعههای تلخ به آنان نوشانیدند و بنی اسرائیل در خواری هلاکت کننده و در مقهوریت ناشی از سلطه ظالمانه دشمن به سر بردند و راهی برای خودداری یا دفاع نداشتند.[۱۴۰]
از این رو، بر اساس شواهد فوق میتوان گفت که فرمانبریهای اجباری هر چند از نظر اخلاقی، عبادت شمرده نمیشود، از نظر اجتماعی عبادت است و شیوه مستکبران پیوسته چنین است که در ساختار نظام اجتماعی تحت سلطه خود، همه مردم «عبد» و خود «معبود» باشند؛ چنان که امام علی (ع) از سیاست امویان، چنین خبر داده است:
«فَاتَّخَذُوا عِبادَهُ خِوَلًا» [۱۴۱]
بندگان خدا را به بندگی میگیرند.
تحمیق و استحمار
مستکبران برای این که بتوانند بر مستضعفان جامعه سلطه یابند، توان تفکر و تجزیه و تحلیل مسائل را از آنان میگیرند. در جامعه استکبار زده، عموم مردم عوام هستند و قدرت تحلیل و فهم مسائل را ندارند و عقلشان به چشمشان است. چون حضرت موسی (ع) در جامعه استکبار زده فرعونی برای دعوت به توحید قیام میکند، مستکبران او را به مبارزه فرا میخوانند و ساحران ورزیده را برای مبارزه با او بسیج میکنند. در این جامعه، چنان حاکمان مستکبر از قیام توده عوام خیالشان راحت است که حاضر میشوند این مبارزه در حضور آنان باشد:
«فَاجْعَلْ بَیْنَنا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا انْتَ مَکاناً سُویً* قالَ مَوْعِدُکُمْ یَوْمُ الزّینَةِ وَ انْ یُحْشَرَ النَّاسُ ضُحیً» [۱۴۲]
هم اکنون موعدی میان ما و خود قرار ده که نه ما و نه تو، از آن تخلّف نکنیم، آن هم در مکانی هموار.» گفت: «موعد من و شما روز زینت، به شرط این که در نیمروز و هنگام اجتماع همه باشد.»
حتّی در باریان فرعون مردم را جمع میکنند تا با هیاهو و شعار، سبب تقویت روحیه ساحران شوند و در صورت پیروزی، آنان را تشویق کنند و از این که نکند مردم تحت تأثیر موسی قرار گیرند، هراسی نداشتند و خیالشان از این جهت راحت بود:
«وَ قیلَ لِلنَّاسِ هَلْ انْتُمْ مُجْتَمِعُونَ* لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ انْ کانُوا هُمُ الْغالِبینَ»[۱۴۳]
و به مردم گفته شد: «آیا شما اجتماع میکنید تا اگر ساحران پیروز شدند، از آنان پیروی کنیم؟»
سپس، ساحران با کارهای عجیب و غریب، چشم مردم را مسحور کردند و چنان بر ذهن و فکر آنان غالب آمدند که دیگر توان فکر، تجزیه و تحلیل نداشتند.
«سَحَرُوا اعْیُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاءُوا بِسِحْرٍ عَظیمٍ» [۱۴۴]
چشم مردم را سحر کردند و آنان را ترساندند و سحر عظیمی پدید آوردند.
این همان استحمار و تحمیقی است که همه مستکبران و ظالمان برای بسط حاکمیت خود از آن بهره گرفتهاند. چون حضرت ابراهیم (ع) به در بار نمرود میرود تا او را به توحید دعوت کند، نمرود با او بر ربوبیت خدا احتجاج میکند. ابراهیم زنده کردن و میراندن را دلیل ربوبیت خدا معرف میکند، ولی نمرود برای باطل کردن دلیل حضرت ابراهیم (ع) دستور میدهد که دو زندانی بیاورند؛ یکی را بکشند و دیگری را آزاد کنند و با این کار، ادعا میکند که من هم، میراننده و زنده کنندهام. [۱۴۵]
«الَمْ تَرَالَی الَّذی حاجَّ ابْراهیمَ فی رَبَّهِ انْ اتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ اذْ قالَ ابْراهیمُ رَبّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ قالَ انَا احْیی وَ امیتُ» [۱۴۶]
آیا ندیدی آن کس را که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه و گفت و گو کرد؟! زیرا خداوند به او حکومت داده بود [و در اثر ناشایستگی مغرور شده بود] هنگامی که ابراهیم گفت: «خدای من آن کسی است که زنده میکند و میمیراند.» او گفت: «من نیز زنده میکنم و میمیرانم.»
حضرت ابراهیم (ع) در پاسخ به این عوام فریبی فرمود که اگر راست میگویی، او را که کشتهای، زنده کن. ولی مردم حاضر در آن صحنه، متوجه عوام فریبی نمرود نشدند و عمل او را مصداق زنده کردن و میراندن پنداشتند و نتوانستند باطل بودن ادعایش را دریابند. از این رو، حضرت ابراهیم (ع) این استدلال را رها کرد و استدلال دیگری آورد و فرمود:
«انَّ اللَّهَ یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ» [۱۴۷]
خداوند، خورشید را از مشرق میآورد. پس [تو اگر خدایی آن را از مغرب بیرون آر.
با این که نمرود از این استدلال مبهوت و درمانده شد، باز هم این روش، در نظر مردم استحمار شده، مفید نیفتاد.
در مرحله دیگر، حضرت ابراهیم (ع) را- که بتان را شکسته بود،- در حضور مردم به محاکمه کشانیدند به این بهانه که از عقاید، دین و خدایان مردم دفاع میکنند:
«فَأْتُوا بِهِ عَلی اعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ»[۱۴۸]
او را در برابر دیدگان مردم بیاورید تا گواهی دهند.
هنگامی که در آن مجمع عمومی، حضرت ابراهیم (ع) استدلال محکم خود را بر باطل بودن آن خدایان بیان کرد، گر چه برای لحظاتی سرافکنده شدند و خود را محکوم کردند ولی با یک بانگ باطل دوباره بر اندیشه ناحق خود مصمّم شدند:
«فَرَجَعُوا الی انْفُسِهِمْ فَقالُوا انَّکُمْ انْتُمُ الظَّالِمُونَ»[۱۴۹]
به وجدان خویش باز گشتند و [به خود] گفتند: «حقّا که شما ستمگرید.»
«قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا الِهَتَکُمْ انْ کُنْتُمْ فاعِلینَ» [۱۵۰]
گفتند: «او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید، اگر کاری از شما ساخته است.»
فریب و خدعه
تبلیغات شیطنتآمیز و همراه با مکر و حیله، از دیگر روشهای مستکبران است.
آنان برای خاموش کردن فریاد حق طلبانه انسانهای الهی، فضای جامعه را از دورغ و تهمت پر میکنند تا تشخیص حقیقت برای توده مردم سخت شود. از این رو، در تاریخ پیوسته پیامبران را «ساحر» یا «مجنون» معرفی کردهاند:
«ما اتی مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ الَّا قالُوا ساحِرٌ اوْ مَجْنُونٌ»[۱۵۱]
هیچ پیامبری پیش از آنان نیامد، مگر آن که گفتند: «جادوگر یا دیوانه است.»
در برابر دعوت موسی، فرعون میگفت:
«انّی اخافُ انْ یُبَدِّلَ دینَکُمْ اوْ انْ یُظْهِرَ فِی الْارْضِ الْفَسادَ» [۱۵۲]
میترسم که او دین شما را عوض کند یا در زمین فساد بیفکند.
او بدین وسیله به مردم القا میکرد که شما، خود، دارای دین و آیین هستید و با بودن موسی از دو جهت نگران شما هستم: یکی آن که عقیده شما را بگیرد و دیگر آن که اختلاف افکنی کند و فساد به پا نماید.[۱۵۳]
به تعبیر علّامه طباطبایی، این، گونهای «اتهام سیاسی» بود که بدین وسیله میخواستند مردم را از او جدا و از نفوذ افکارش جلوگیری کنند فرعونیان شایع کردند که موسی دشمنی است که میخواهد با حیله شما را از خانههایتان آواره کند. [۱۵۴]
رواج آداب و رسوم قومی
مستکبران برای ایجاد الفت و اعتقاد میان زیر دستان خود و به وجود آوردن اتحاد قومی و تاریخی، به آداب و رسوم قومی و قبیلگی توسّل میجویند و با ساختن نمادهای قومی و رواج آنها، همگی را پیرامون این نمادها گرد میآورند. عشق و اعتقاد به این نمادها، هیچ دلیل عقلانی ندارد و تنها از علاقه قومیت، ملیّت و پایبندی به رسوم و اعتقادات آبا و اجدادی نشأت میگیرد:
«انَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ اوْثاناً مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا»[۱۵۵]
بی گمان، شما غیر از خدا، بتانی برای خود برگزیدهاید که مایه محبت و الفت شما در زندگی دنیا باشد.
آنگاه مستکبران، در مقابله با دعوتهای اصلاح طلبانه و نجاتبخش، به فرهنگ و سنتهای ملّی جامعه تکیه میکنند و به عنوان دفاع از فرهنگ و آیین ملی مردم را به صحنه میآورند و آنان را در برابر پیام آوران انقلاب قرار میدهند؛ چنان که فرعون به مردم میگفت: «موسی و هارون آمدهاند تا شیوه برتر شما را بر هم زنند. پس، همه توان خود را به صحنه آورید. [۱۵۶]»
روح سخن فرعون این بود که «شما قرنهای بسیار و نسلهای فراوان بر این فرهنگ و آیین بودهاید. گوشت و پوست شما با این مرام عجین است، آن را حفظ کنید.» و از آن جا که سنتهای قومی، به ویژه اگر رنگ دینی به خود گیرند، میان مردم «مقدّس» خواهند بود، فرعون میخواست به این وسیله مردم را بر اعتقادات گذشته شان نگاه دارد از این رو، میگفت: «ملیّت شما بر اساس این فرهنگ است، شوکت و عظمت شما در پرتو حفظ این سنت هاست، با پیروزی موسی و از دست دادن این سنت و فرهنگ، تمدن پر افتخار شما از میان خواهد رفت.» [۱۵۷]
سلاح فرعونیان در برابر حضرت موسی (ع) این بود که:
«اجِئْتَنا لَتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَیْهِ اباءَنا» [۱۵۸]
آیا آمدهای تا ما را از مرام پدرانمان برگردانی؟!
دشمنان، به حضرت صالح (ع) نیز میگفتند: «اتَنْهانا انْ نَعْبُدَ ما یَعْبُدُ ابائُنا» [۱۵۹] آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند، باز میداری؟!
آنان با این استفهام انکاری اظهار میکردند:
تو ما را از مراسم ملّی و سنتهای تاریخی مان نهی میکنی و میخواهی برترین مظاهر فرهنگ ملی و قومی ما را، که بت پرستی است، از میان جامعه برداری؟! مگر نه این است که تاریخی بودن این سنتها و آداب خود دلیل اصالت و حقانیت آنهاست و همین سنتهاست که وحدت ملّی و فرهنگ قومی ما را تشکیلمیدهد؟! [۱۶۰]
با توجه به آیات فوق نتیجه میگیریم که هر چند وابستگی به سنتهای تاریخی و روش نیاکان در ضعف فرهنگی تودهها ریشه دارد و جهل و نادانی آنان باعث میگردد که هر آیین نو، باطل و هر سنت کهنه و قدیمی، حق تلقی شود، ولی مستکبران برای بقا و ادامه سلطه و حاکمیت خود، از این نقطه ضعف استفاده میکنند و به نام وحدت ملّی، سنتهای نیاکان و ... در برابر مردان اصلاح طلب جبهه میگیرند. قرآن کریم در این باره میفرماید:
«ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انَّا وَجَدْنا اباءَنا عَلی امَّةٍ وَ انَّا عَلی اثارِهِمْ مُقْتَدُونَ» [۱۶۱] هیچ رسولی را پیش از این به هیچ شهر و دیاری نفرستادیم مگر آن که مترفین آن دیار به رسولان گفتند: «ما پدران خود را بر آیین و عقایدی یافتیم و از آنان پیروی میکنیم.»
سرکوب
شیوه و روش دیگر، سرکوب حق طلبان است که با زندان، تبعید، شکنجه و کشتار انجام میگیرد. اقدامات سرکوبگرانه ستمگران، معمولًا در دو مرحله انجام میشود:
الف پیش از ظهور و تکوین نطفههای انقلاب، به منظور جلوگیری و پیشگیری از ظلم ستیزی و اعتراض، روشهای قهرآمیزی به کار میگیرند؛ چنانکه فرعون پیش از تولد موسی (ع)، پسران بنیاسرائیل را میکشت، تا مبادا کسانی که داعیه مبارزه دارند، از میان آنان پدید آیند.
ب- پس از ظهور و تکوین نطفههای انقلاب و به منظور از بین بردن فریادهای اعتراض و نابود کردن چهرههای انقلابی؛ همان گونه که فرعون ساحران مؤمن را چنین تهدید کرد:
«لَاقَطّعَنَّ ایْدِیَکُمْ وَ ارْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَاصَلِّبَنَّکُمْ اجْمَعینَ» [۱۶۲]
دست و پای شما را یکی از راست و دیگری از چپ قطع میکنم، و همه شما را به دار خواهم آویخت.
و پس از اعلام دعوت حضرت موسی (ع) گفت:
«سَنُقَتِّلُ ابْناءَهُمْ وَ نَسْتَحیی نِسائَهُمْ» [۱۶۳]
به زودی پسرانشان را کشته، زنان را زنده میگذاریم.
و حضرت موسی (ع) را تهدید به زندان کرد: «لَاجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونینَ» [۱۶۴] و سپس تصمیم به «قتل» او گرفت. [۱۶۵] ستمگران، در برابر حضرت ابراهیم (ع) نیز فریاد زدند که «او را بسوزانید» [۱۶۶] و همه این تهدیدها، فشارها و آزارها برای آن بود که کسی جسارت گرایش و حمایت از رهبران الهی را به خود ندهد و احدی بدانان نزدیک نشود:
«فَما امَنَ لِمُوسی الَّا ذُرّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلی خَوْفٍ مِنْ فَرْعَونَ وَ مَلَأِهِمْ انْ یَفْتِنَهُمْ» [۱۶۷]
پس کسی به موسی ایمان نیاورد جز گروهی از ضعیفان قبیلهاش، آن هم با حال خوف و وحشت از فرعون و اطرافیانش که مبادا در پی فتنه و قتل آنان برآیند.
تفرقه و اختلاف
مستکبران ستمگر، برای این که پایههای حاکمیت خود را محکم کنند و از خشم تودههای مردم برای همیشه در امان باشند، از روش ایجاد اختلاف و درگیریهای قومی و قبیلهای نیز بهره میگیرند. سیاهان را علیه سفیدها، کردها را علیه فارسها، شیعه را علیه سنی .... تهیج میکنند و به جان هم میاندازند و خود آتش بیار معرکه میشوند تا نیروی آنان در این درگیرها مصرف شود و دیگر نه فرصت تفکر درباره حاکمیت و ظلمهای او را بیابند و نه قدرت قیام علیه او را. خداوند درباره شیوه استکباری فرعون میفرماید:
«انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فی الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ ابْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیی نِساءَهُمْ انَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ»[۱۶۸]
فرعون در زمین بلند پروازی کرد و اهل آن را دسته دسته ساخت، گروهی را به استضعاف گرفت، پسرانشان را میکشت و زنانشان را زنده نگاه میداشت و او از فسادکاران بود.
در مقابل، او قبطیان را برتری میداد و از مواهب حکومت بهرهمند میساخت و بر بنی اسرائیل مسلط میکرد. بنی اسرائیل را دشمن آنان معرف مینمود و این دو گروه را به جان هم میانداخت و دشمنی بین آنان را شعلهور میکرد.
فصل سوم: زمینهها و عوامل پدید آمدن استضعاف و استکبار
اشاره
زمینهها و عوامل پدید آمدن استضعاف و استکبار
زمینههای استکبار
برتریهای توهّمی
خداوند موجودات را به صورتهای مختلف آفریده و افراد هر صنف را نیز ویژگیهایی فردی در خلقت عطا کرده است. فرشتگان را از نور (مجرّد)، جن را از آتش و انسان را از خاک آفریده است. ولی باید توجه داشت که هیچ چیزی جز خدا شرافت و کرامت ذاتی، نفسی و استقلالی ندارد و هر موجودی هر چه دارد، از عنایت و فضل اوست. پس، باید از انتساب کرامتهای ظاهری به ذات خود پرهیز کرد و گرفتار توهم خودبینی نشد که خودبینی، سرِ استکبار است. نخستین مستکبر عالم، ابلیس بود که از همین جا لغزید. او وقتی مأمور به سجده بر آدم شد، به خلقت خود و آدم نگریست و با توجه به خلقت آتشین خود و خلقت آدم از خاک، از سجده کردن بر او خودداری ورزید، زیرا او آتش را از خاک برتر میشمرد و از این رو، خود را مقدم بر آدم میدانست و از خضوع و سجده بر آدم سرباز زد:
«ءَاسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طیناً» [۱۶۹]
آیا بر کسی که از خاک آفریدهای، سجده کنم؟!
«انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینً» [۱۷۰]
من از او برترم؛ زیرا مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای.
هر انسانی نیز که به برتریهای ذاتی و خلقتی خود بنگرد و آنها را به خود نسبت دهد و به واسطه آنها احساس فضیلت و برتری کند و فخر بفروشد، پیرو شیطان شده و رهرو راهی گردیده که شیطان پیش از این پیموده است. سفیدی که به سفیدی خود بر سیاهان میبالد، زیبایی که از زشت رویان، خود را برتر میداند و ...، این توهمّات آنان را به استکبار، خود بزرگ بینی و طغیان وا میدارد. انسان باید ذات خود را فقر محض بداند و هر چه هست، به خدا انتساب دهد تا از لغزیدن در وادی استکبار در امان بماند.
اقتدار و شوکت ظاهری
اقوامی که دارای تمدنهای عظیم گشته و قدرت و شوکت کم نظیر به دست آوردهاند، این قدرت و تمکین در زمین آنان را به طغیان و خیره سری کشانده است. قرآن در باره قوم خیره سر و طغیانگر عاد میفرماید: «وَ لَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ انْ مَکَّنَّاکُمْ فیهِ» [۱۷۱]
آنان را قدرت و مکنتی در زمین دادیم که به شما ندادهایم.
و درباره اقوام طغیانگر دیگر میفرماید:
«الَمْ یَرَوْاکَمْ اهْلَکْنا مِنْ قَرْنٍ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْارْضِ ما لِمْ نُمَکِّنْ لَکُمْ» [۱۷۲]
آیا ندیدند که چه بسیار امتهایی را هلاک کردیم که اقتدار و مکنتی بدانان داده بودیم که به شما هنوز ندادهایم؟!
توانگری اقتصادی
امکانات مالی و توانگری اقتصادی، در انسان احساس بی نیازی میآفریند و این احساس بی نیازی، او را به طغیان در برابر خدا و خلق وا میدارد:
«انَّ الْانْسانَ لَیَطْغی انْ رَاهُ اسْتَغْنی [۱۷۳]
همانا انسان طیغان میورزد اگر خود را بی نیاز ببیند.
مترفان، که از امکانات مادی فراوان برخوردارند، به سوی خوشگذرانی و ولنگاری میگرایند و از پذیرش قیود و قوانین محدود کننده آزادیهای بی حساب، ابا میورزند.
از طرف دیگر، این غرقه بودن در نعمت در آنها روحیه خودبینی میآفریند و گمان میبرند که در پیشگاه خدا ارج و قرب خاصی دارند که دیگران از این ارج و قرب محرومند و گرنه آنان نیز از این امکانات بهرهمند میشدند.
«وَ اذا انْعَمْنا عَلَی الْأِنْسانِ اعْرَضَ وَ نَأبِجانِبِهِ» [۱۷۴]
و هرگاه به انسان [غافل و بی خبر] نعمت دهیم، روی میگرداند و با حال تکبّر از حق دور میشود.
«وَ لَئِنْ رُدِدْتُ الی رَبّی لَاجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً» [۱۷۵]
و اگر به سوی پروردگارم باز گردانده شوم، جایگاهی بهتر از این خواهم یافت.
این انسان مستکبر، حتّی نعمتها را نه اعطای خداوند و فضل و بخشش محض او، بلکه حاصل علم وتدبیر خود میشمرد:
«انَّما اوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی [۱۷۶]
این ثروت را به دلیل دانشی که دارم به دست آوردهام.
غرور علمی
عالمانی که مهذّب نیستند، گرفتار غرور علمی میگردند و به واسطه آن علم، به ویژه اگر علم دینی باشد، مغرور میشوند و دیگر حاضر به شنیدن هیچ سخن و نظر دیگری نیستند و غیر خود را بر حق نمیشمرند و گوش به سخن دیگری نمیدهند.
«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ»[۱۷۷]
هنگامی که رسولانشان، دلایل روشن برای آنان آوردند، به دانشی که خود داشتند خوشحال شدند [و دل بستند] و آنچه را به تمسخر میگرفتند، آنان را فرا گرفت.
قرآن در آیاتی بسیار از عالمان اهل کتاب و استکبار و انحرافشان سخن گفته است:
«انَّ کَثیراً مِنَ الْاحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ امْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ الیمٍ»
بسیاری از کشیشان و راهبان، اموال مردم را به باطل میخورند و از راه خدا جلوگیری میکنند پس، آنان را به عذاب دردناک بشارت ده.
گناهکاری
گناه و جرم، اندک اندک انسان را از ایمان، بندگی و تواضع دور میکند و به کفر و استکبار میرساند:
«افَلَمْ تَکُنْ ایاتی تُتْلی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنْتُمْ قَوْماً مُجْرِمینَ» [۱۷۸]
مگر آیات من بر شما خوانده نمیشد، پس استکبار ورزیدید و شما قومی جرم پیشه بودید؟!
از این آیه، میتوان استفاده کرد که جرم و گناه سرانجام آنان را به وادی استکبار کشانده است.
عوامل استضعاف
اشاره
دو قشر مستکبران و مستضعفان در پدید آمدن پدیده شوم استضعاف نقش دارند و با این که در جبهه مخالف یکدیگر قرار دارند، به طور پیدا و پنهان یکدیگر را در ایجاد و تحکیم آن یاری میرسانند که به شرح آن میپردازیم:
استضعاف پذیری
مهمترین عامل استضعاف، پذیرش آن از جانب مستضعفان است. مستکبران اگر با مقاومت قهرمانانه مستضعفان رو به رو شوند، چارهای جز عقب نشینی و دست کشیدن از ظلم و ستم ندارند. ولی متأسفانه مستضعفان شرایط ظالمانه را میپذیریند و تحمّل میکنند و در جهل و بی خبری میمانند و بهرههای زندگی خود را رایگان در اختیار دیگران قرار میدهند و عامل بی جیره و مواجب استکبار میگردند. نخستین مستکبری که انسانها را به بردگی میگیرد و برای اغوا و اضلال بنی آدم سوگند یاد کرده، شیطان است:
«فَبِعِزَّتِکَ لَاغْوِیَنَّهُمْ اجْمَعینَ الَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ» [۱۷۹]
به عزّتت سوگند، جز بندگان مخلَص و برگزیده تو، همه آنان را گمراه میکنم.
«لَئِنْ اخَّرْتَنِ الَی یَوْمِ الْقِیامَةِ لَا حْتَنِکَنَّ ذُرِّیَتَهُ الَّا قَلِیلًا» [۱۸۰]
اگر [مرگ مرا تا قیامت به تأخیر اندازی [و مهلت دهی ، جز شماری اندک، همه را گمراه خواهم کرد [و افسار خواهم زد].
این مستکبر، با ابزار مختلفی همچون ترسانیدن [۱۸۱]، و عده دادن [۱۸۲]، وسوسه کردن [۱۸۳]، امر کردن [۱۸۴]، لغزاندن [۱۸۵]، به بیراهه کشاندن [۱۸۶]، فراموشانیدن [۱۸۷]، آرزومند ساختن [۱۸۸] و زیبا جلوه دادن [۱۸۹] انسانها را از بندگی خدا باز میدارد و به بندگی خود میکشاند، ولی با همه این ابزارها، تنها یک «دعوت کننده» است و نه بیشتر و عامل اصلی گمراهی انسانها، گرایش خود آنان است. آدمیانند که خود را به شیطان میسپرند و در ولایت او در میآیند و به وعده و وعیدهایش، گوش میسپرند و بازار او را گرم میکنند. از همین روست که در قیامت، شیطان حجت آنان علیه خود را ابطال میکند و میگوید:
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْامْرُ انَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَاخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ الَّا انْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا انْفُسَکُمْ ما انَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا انْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ انّی کَفَرْتُ بِما اشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ انَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ»[۱۹۰]
و آن گاه که کار تمام شود، شیطان [به پیروان خود] گوید: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده [باطل دادم و تخلّف کردم. من بر شما تسلطی نداشتم جز این که دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنابراین، مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من. من نسبت به شرک شما درباره خودم که پیش از این داشتید، بیزار و کافرم». بی گمان، ستمکاران عذاب دردناکی دارند.
خداوند نیز به آدمیان اعلام کرده است که شیطان بر بندگان او قدرت ندارد و تنها دعوت و وسوسه میکند. پس، به خدا پناه ببرید و از او یاری جویید تا از شیطان در امان باشید:
«فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ انَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* انَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ» [۱۹۱]
از شر شیطان مطرود به خدا پناه ببر، که او بر کسانی که ایمان دارند و بر خدایشان توکل میکنند، سلطهای ندارد. سلطهاش تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیدهاند و آنان که او را شریک خدا قرار دادهاند.
در برابر مستکبران دیگر نیز آدمیان باید قیام کنند و از پذیرش استضعاف ابا ورزند و اگر بر رفع و دفع استکبار توان ندارند، باید هجرت کنند و خود را از حیطه قدرت مستکبران خارج سازند وا گر ماندند و ظلم و استضعاف را پذیرفتند، مسؤول اصلی، خود آنان خواهند بود:
«انَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی انْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْارْضِ قالُوا الَمْ تَکُنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَاولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً» [۱۹۲]
آنان که فرشتگان روحشان را میگیرند در حالی که به نفس خویش ظالم هستند، بدانان میگویند: در چه حالی بودید؟» گویند: ما در زمین مستضعف بودیم!» گویند:
«آیا زمین خدا گسترده نبود که هجرت کنید؟!» آنان جایگاهشان دوزخ است و چه بد جایگاهی است.
«قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا انَحْنُ صَدَدْناکُمْ عَنِ الْهُدی بَعْدَ اذْ جاءَکُمْ بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمینَ»[۱۹۳]
مستکبران، به مستضعفان گویند: «آیا ما شما را از هدایت باز داشتیم پس از آن که برایتان آمد، یا شما خود مجرم بودید؟!»
مستضعفان، هم در برابر استضعاف خود و هم در برابر استکبار مستکبران مسؤول و گناهکارند؛ زیرا اگر پذیرش و تحمّل آنان نباشد، مستکبران را آلت و اسباب استکبار و طغیانگری فراهم نمیشود و بازارشان رونق نمیگیرد پس، در حقیقت، مستضعفان دو گناه دارند: یکی تحمل استضعاف و اطاعت از ظالمان و مستکبران؛ و دوم مستکبر پروری؛ همچنان که مستکبران نیز دو گناه دارند: یکی جرم طغیان و استکبار؛ و دوم گمراه سازی و مکر شبانه روزی برای استضعاف دیگران:
«کُلَّما دَخَلَتْ امَّةٌ لَعَنَتْ اخْتَها حَتّی اذَا ادَّارَکُوا فیها جَمیعاً قالَتْ اخْریهُمْ لِاولیهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اضَلُّونا فَاتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ» [۱۹۴]
هر زمان که گروهی وارد دوزخ شوند، گروه دیگر را لعن میکنند تا این که همگی با خواری در آن قرار گیرند. [در این هنگام گروه پیروان درباره پیشوایان خود میگوید:
«خداوندا! اینان بودند که ما را گمراه ساختند؛ پس کیفرشان را از آتش دو برابر کن [کیفری برای گمراهی خودشان و کیفری برای گمراه کردن ما].» [خداوند] میفرماید: «برای هر کدام از شما عذاب مضاعف و دو برابر است، ولی نمیدانید! [زیرا اگر پیروان گمراه گرد پیشوایان گمراهی را نگرفته بودند، آنان قدرت اغوای مردم و ستمگری را نمییافتند.»]
امام صادق (ع) خطاب به یکی از کارگزاران بنی امیّه میفرماید:
اگر بنی امیّه کسانی را نداشتند که برایشان کتابت کنند، اموال عمومی را برایشان گرد آورند، در حمایت از آنان بجنگند و در جماعتشان حضور یابند، آنان هرگز قادر نبودند حق ما را بستانند و چنانچه مردم آنان را تنها میگذاشتند، تهیدست میشدند. [۱۹۵]
مستکبران
اشاره
مستکبران معمولًا در مثلّث شوم «زر و زور و تزویر» گرد میآیند و با یکی کردن ابزاری که در اختیار دارند، اهداف شوم خود را دنبال میکنند. قرآن مجید، از قارون، فرعون وهامان، به عنوان نمونه زر و زور و تزویر یاد میکند و در داستان حضرت موسی (ع) آنان را در استکبار و فساد آفرینی در برابر آن حضرت و مؤمنان در جبهه واحدی معرّفی میکند:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا مُوسی بِایاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ* الی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ فَقالُوا سَاحِرٌ کَذَّابٌ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا ابْناءَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْیُوا نِساءَهُمْ» [۱۹۶]
و موسی را با آیات و دلیل آشکار به سوی فرعون،هامان و قارون فرستادیم. پس، آنان گفتند: «او جادوگری دروغگو است.» و هنگامی که نشانههایی از جانب ما برایشان آورد، [فرعون،هامان و قارون گفتند: «پسران مؤمنانِ به او را بکشید و زنانشان را زنده بدارید.»
هر چند قارون از قوم حضرت موسی (ع) و بنی اسرائیل بود، اما ثروتمند طغیانگری بود که برای حفظ منافع مادی خود، در جبهه فرعون قرار گرفت وهامان نیز کارگزار و وزیر فرعون بود که با تدبیر، علم و قدرت خود، اداره حکومت را بر عهده داشت. او، زمینه ساز تحقق فرمانهای فرعون بود:
«وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ» [۱۹۷]
و به فرعون وهامان و لشکریانشان آنچه را از آن ترسان بودند، بنمایانیم.
افزون بر این سه تن، قرآن از بلعم با عورا نیز به عنوان دانمشندی که علم و دانش خود را در اختیار زر پرستان و زورمندان قرار داده بود، یاد میکند و او را نکوهش میفرماید.
او که از قوم بنی اسرائیل بود، پس از مدتی فریب شیطان را خورد و گمراه شد و آیات الهی را تکذیب کرد. [۱۹۸]
در برابر پیامبر اسلام (ص) و پیروانش نیز سه گروه قرار داشتند. امام خمینی (قدّس سرّه) در اینباره میفرماید:
دشمنان حقیقی آن [اسلام ناب محمدی (ص)] زر اندوزان حیلهگر، قدرتمندان بازیگر و مقدس نمایان بیهنرند. [۱۹۹]
بر این اساس، مستکبران در چهرههای زیر در پدید آمدن استضعاف دخالت دارند:
الف- حاکمان زورگو
مهمترین عامل استضعاف پس از پذیرش مستضعفان، حکومتهای فاسد به سردمداری قدرتهای طاغوتی و مستکبرانند که با برنامههای مکاّرانه فرهنگی، سیاسی و تبلیغاتی، تودهها را استحمار میکنند و به بردگی میگیرند:
«قَالَ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ اذْ تَأْمُرُونَنا انْ نَکْفرُ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ انْداداً»[۲۰۰]
و مستضعفان به مستکبران میگویند: «وسوسههای فریبکارانه شما در شب و روز [مایه گمراهی ما شد]، هنگامی که به ما دستور میدادید به خداوند کافر شویم و همتایانی برایش قرار دهیم.»
از این روست که قرآن کریم بر این پای میفشارد که تاریخ سیاه حکومتهای فاسدِ «فرعون»ها را بازگوید و نسلهای در بند و محروم را از کانون شرارت و فساد آگاه سازد.
ب- ثروتمندان زالو صفت
بارزترین نمود استضعاف در جامعه، فقر است که منشأ بسیاری از محرومیتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است، ریشه این مصیبت بزرگ را در ظلم زر اندوزان و اغنیا باید جست. اگر آنان حقوق محرومان را نربایند و امکان فعالیت اقتصادی را از آنان نگیرند، فقیر و مستضعف در جامعه یافت نمیشود.
امام صادق (ع) در این باره میفرماید:
«انَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لَا احْتاجُوا وَ لا جاعُوا الَّا بِذُنُوبِ الْاغْنِیاءِ» [۲۰۱]
مردم فقیر، محتاج و گرسنه نشدهاند، مگر به سبب گناه توانگران.
حضرت علی (ع) نیز میفرماید:
«ما جاعَ فَقیرٌ الَّا بِما مَنَعَ غَنِیٌّ وَاللَّهُ تَعالی سائِلُهُمْ عَنْ ذلِکَ» [۲۰۲]
هیچ فقیری گرسنه نمیشود مگر به سبب آنچه توانگر از او باز میدارد و خدا آنان را باز خواست خواهد کرد.
در نصوص دینی از این گونه سخنان فراوان است و پیام مشترک همه آنها این است که محرومیت مستضعفان، به دلیل شکم بارگی و زر اندوزی ثروتمندان است.
«اغْنِیاؤُهُمْ یَسْرِقُونَ زادَ الفُقَراءِ»[۲۰۳]
ثرتمندانشان توشه فقیران را میدزدند.
توانگران با ربودن و غصب حق محرومان، استضعاف را بر آنان تحمیل میکنند. آنان نه تنها عامل فقر محرومانند، بلکه با بخل خود عامل فساد دینی و اخلاقی مستضعفان نیز هستند. امام علی (ع) در اینباره میفرماید:
«اذا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ باعَ الْفَقیرُ اخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ» [۲۰۴]
هرگاه ثروتمند در انجام معروف و وظیفه خویش بخل ورزد، فقیر آخرتش را به دنیا میفروشد.
اگر توانگران جامعه، به وظیفه خود برای رفع استضعاف و محرومیت بکوشند، فقیران برای رسیدن به معاش و مقدار اندکی از نعمتهای دنیایی، دین خود را نمیفروشند و ارزشهای معنوی را از دست نمیدهند. «اسارت»، ارمغان سرمایهداران و زراندوزان برای مردم مستضعف است.
کار دیگر ثروتمندان برای به بندگی گرفتن انسانها، تجمّل نمایی آن هاست. آنان با نمایاندن زیباییهای دنیا، دل محرومان را میربایند و آنان را به راه و روش خویش میکشانند؛ چنان که قارون، توانگر و مستکبر زمان فرعون، هوش و حواس از سر و دل بسیاری از محرومان جامعه آن روز ربوده بود:
«وَ خَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فی زینَتِهِ قالَ الَّذینَ یُریدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما اوتِیَ قارُونُ انَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیمٍ» [۲۰۵]
و قارون با همه زینتش به میان مردم آمد. [با دیدن جمال و جبروت و کبکبه و دبدبه قارون دنیا خواهان گفتند: «ای کاش به ما نیز مانند قارون عطا میشد چه این که او بهره عظیمی دارد.»
ج- عالمان مزوّر
همچنان که گذشت، مثلث استکبار از سه رأس زر، زور و تزویر شکل گرفته است.
زور، که رأس اصلی است، همان حاکمان زورگو، جبّار و ستمگرند؛ مانند فرعون و نمرود. زر، توان اقتصادی است که برای استثمار مردم و محرومان، دست در دست زور مینهد و به صورت عاملی قدرتمند، با تأمین امکانات حکومت و چپاول و در اختیار گرفتن شریانهای حیات اقتصادی، در استحکام نظام سلطه میکوشد و خود در پناه این نظام به بهرهکشی از توده میپردازد. قارون، نمونهای آشکار از این طبقه است. ولی این دو رأس، به تنهایی بسیار سستند و اگر رأس سوم مثلث نباشد، این دو رأس به سرعت درهم میشکنند.
رأس سوم مثلث، تزویر عالمان بی عملی است که حکومت را آراسته و مقبول مینمایند و تحمّل جور و ستم را برای مردم هموار میسازند. اینان، که دارای توان و تدبیر علمی هستند، وجهه ظاهری حکومتند و پوشاننده چهره خشن استبداد و استثمار.
عالمان درباری، همان عالمان کاردانی هستند که علم خود را در خدمت سلاطین و ظالمان قرار میدهند و بنیان فرهنگ منحط استکبار را محکم میکنند و در صحنه وزارت یا تعلیم و تدریس و قضاوت، به استحکام استکبار همت میگمارند. هامان، وزیر مدبّر فرعون و عالمان درباری در سمت صدر اعظم، مفتی، وزیر، مشاور و ... در طول تاریخ رأس تزویر در مثلث شوم استکبار بودهاند. محمد بن مسلم بن شهاب زهری، از جمله عالمان مزور است. او عالم درباری، عامل، مفتی و امام حدیث دربار عبدالملک و هشام اموی بود. [۲۰۶] عمر بن عبدالعزیز درباره او به ولایات مینویسد:
ابن شهاب را به شما معرّفی میکنم [در نظریه علمی، دینی و مشورت به او رجوع کنید که داناتر از او به سنّت گذشتگان کسی را نمییابید.[۲۰۷]
امام سجاد (ع) نامه توبیخآمیز شدید به این عالم مزوّر و توجیهگر ظلم حاکمان مستکبر نوشته است. در این نامه میفرماید:
خدا ما و تو را از فتنه باز دارد و بر تو از آتش جهنم رحم آورد که در وضعی به سر میبری که هر کسی تو را شناسد، سزاوار است به حالت ترحّم کند. نعمتهای خدا گرانبارت کرده، بدنی سالم و عمری درازت داده، حجتّهایش بر تو تمام شده، علم قرآن و فقه دینت آموخته و به سنت پیغمبرش محمد (ص) آشنایت ساخته است. او در برابر هر نعمتی که به تو داده و هر حجتی که آورده، وظیفهای نهاده و این احسانها را نکرده جز برای این که شکرت را بیازماید و فضل و احسانش را بر تو آشکار کند؛ چنان که فرموده است: «اگر شکر گزارید، نعمتتان را بیفزایم و اگر کفران کنید، عذاب من سخت و دردناک است.» [۲۰۸]
ببین فردا که در پیشگاه خدا میایستی و میپرسد که با نعمتهایی که به تو داده چه کردهای و حجتهایی که در اختیارت نهاده، چگونه حقش را ادا کردی، چه مردی هستی [و چگونه پاسخ میدهی؟] مپندار که خدا عذرت را بپذیرد و تقصیرت را بپسندد. هیهات! هیهات! چنین نیست! خدا در کتابش از دانشمندان پیمان گرفته است که «آن را برای مردم بیان کنید و کتمان نکنید.» [۲۰۹] تو بدان که سادهترین نمونه کتمان و سبکترین باری که به دوش میکشی، این است که ترس و وحشتی را که ظالم دارد، تو با نزدیک شدن به او و پذیرفتن دعوتِ گاه و بیگاهش تسکین میدهی و راه گمراهی را برایش هموار میکنی. من چه بیمناکم که تو فردا با گناه خود همراه ستمگران وارد شوی و از آن دستمزدها که برای همکاری با ظالمان دریافت کردهای، باز خواست شوی. تو اموالی را به ناحق گرفتهای. به کسی نزدیک شدهای که حق هیچ کسی را ردّ نمیکند و تو نیز با نزدیکی به او، باطلی را باز نمیگردانی. با آن کس که به دشمنی خدا برخاسته، طرح دوستی ریختهای. مگر نه این است که با این دعوتها میخواهند تو را چون محور آسیای بیدادگریهای خود قرار دهند و ستمکاریها را گرد وجود تو بچرخانند؟! تو را پلی برای بلدهاشان سازند، نردبان گمراهیها و مبلّغ کجرویهایشان باشی و به همان راهی برندت که خود میروند و میخواهند با وجود تو دانشمندان راستین را در نظر مردم مشکوک سازند و دلهای عوام را به سوی خود کشند؟! کاری که به دست تو انجام میدهند، از عهده مخصوصترین وزیران و نیرومندترین همکارانشان بر نمیآید. تو بر خرابکاریهای
آنان سرپوش مینهی و پای خاص و عام را به بارگاهشان میگشایی. وه که چه ناچیز است آنچه به تو میدهند، در برابر آنچه از تو میگیرند و چه بی ارزش است آنچه برای تو آباد میکنند، در برابر آنچه ویران میکنند. به حال خود بیندیش که دیگری به حال تو نیندیشد و به حساب خود برس زیرا که [در آخرت از تو سؤال خواهد شد بنگر در برابر آن که تو را در کودکی و بزرگی با نعمتهای خود روزی داده، چگونه شکر میگذاری!» [۲۱۰]
د- مقدس نمایان کج اندیش
سه گروه اهل زر و زور و تزویر آگاهانه دست در دست هم میدهند و برای به بردگی گرفتن و به استضعاف کشیدن انسانها با هم پیمان میبندند، ولی گروه چهارمی نیز ناآگاهانه در جبهه آنان است و آب به آسیاب آنان میریزد؛ یعنی گروه مقدس نمایان بی شعور. این گروه چهارم، در طول تاریخ آلت دست زراندوزان و قدرتمندان بوده و به عاملی برای توجیه ظلم و ستم آنان تبدیل شده است. آنان که در جهل و کجاندیشی غوطهورند و ظاهرِ مردان خدا جو را دارند، ظلم و ستم جباران را به عنوان تقدیر، و مبارزه را به عنوان سرپیچی از مقدّرات، و عدالت اقتصادی را التقاط و انحراف و ...
میشمرند و به تکفیر مبارزان میپردازند.
مسؤولین نظام انقلابی باید بدانند که عدهای از خدا بیخبر برای از بین بردن انقلاب، هر کس را که بخواهد برای فقرا و مستمندان کار کند و راه اسلام و انقلاب را بپیماید، فوراً او را کمونیست و التقاطی میخوانند. از این اتهامات نترسید. [۲۱۱]
این جاهلان کج اندیش، متأسفانه از اسلام جز ظاهر و قشر نمییابند و از اهداف متعالی اسلام و برنامههای دقیق ان ناآگاهند و با اظهار علم، زهد و مقدس مآبی، خود را مقبول مینمایند و مانعی بزرگ بر راه مبارزات ضد استکباری شدهاند.
امام خمینی (قدس سره) در بیانی میفرماید: روحانیون وابسته و مقدس نما و تحجر گراهم کم نبودند و نیستند. در حوزههای علمیه هستند افرادی که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدی فعالیت دارند. امروز عدهای باژست تقدس مآبی چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام میزنند که گویی وظیفهای غیر از این ندارند. خطر تحجّر گرایان و مقدس نمایان احمق در حوزههای علمیه کم نیست. طلّاب عزیز لحظهای از فکر این مارهای خوش خط و خال کوتاهی نکنند. اینها مروّج اسلام آمریکایی اند و دشمن رسول اللّه (ص).
در شروع مبارزات اسلامی اگر میخواستی بگویی شاه خائن است، بلافاصله جواب میشنیدی که شاه شیعه است. عدهای مقدس نمای واپسگرا همه چیز را حرام میدانستند و هیچ کس قدرت این را نداشت که در مقابل آنها قد علم کند. خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختیهای دیگران نخورده است. وقتی شعار جدایی دین از سیاست جا افتاده و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردی و عبادی شد و قهراً فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست و حکومت دخالت نماید. حماقت روحانی در معاشرت با مردم فضیلت شد. به زعم بعض افراد، روحانیت زمانی قابل احترام و تکریم بود که حماقت از سراپای و جودش ببارد و الّا عالم سیاسی و روحانی کاردان و زیرک، کاسهای زیر نیم کاسه داشت و این از مسایل رایج حوزهها بود که هر کس کج راه میرفت متدینتر بود. یاد گرفتن زبان خارجی، کفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرک به شمار میرفت.
در ۱۵ خرداد ۴۲ مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود که اگر تنها این بود مقابله را آسان مینمود، بلکه علاوه بر آن از داخل جبهه خودی گلوله حیله و مقدس مآبی و تحجر بود؛ گلوله زخم زبان و نفاق و دورویی بود که هزار بار بیشتر از باروت و سرب جگر و جان را میسوخت و میدرید. در آن زمان روزی نبود که حادثهای نباشد.
ایادی پنهان و آشکار آمریکا و شاه به شایعات و تهمتها متوسل شدند حتی نسبت تارک الصلوة و کمونیست و عامل انگلیس به افرادی که هدایت مبارزه را به عهده داشتند، میدادند. واقعا روحانیت اصیل در تنهایی و اسارت خون میگریست که چگونه آمریکا و نوکرش پهلوی میخواهند ریشه دیانت و اسلام را بر کنند و عدهای روحانی مقدس نمای ناآگاه یا بازی خورده وعدهای وابسته که چهره شان بعد از پیروزی روشن گشت، مسیر این خیانت بزرگ را هموار مینمودند.
آن قدر که اسلام از این مقدسین روحانینما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است. [۲۱۲]
شاید بتوان بلعم بن باعورا را بهترین نمونه مقدّسنمایان بی شعور و احمق دانست که آلت دست مستکبران میشوند. قرآن درباره او میفرماید:
«وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی اتَیْناهُ ایاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَاتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الغاوینَ» [۲۱۳]
و برای آنان بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم، و لی از آنها خارج گشت و شیطان او را تعقیب کرد و او از گمراهان شد.
از این آیات آشکار میشود که او نخست، در زمره مؤمنان بوده و با عبادت و بندگی به مراحلی از قدس، طهارت و پاکی رسیده و حامل آیات و علومی از جانب خدا شده است. او، در جامعه نیز مقبول میگردد و مکانت و جایگاهی بلند مییابد. ولی متأسفانه این مؤمن مقدس، به پیروی از هوای نفس در برابر مصلحان و پیامبران میایستد و شیطان نیز که زمینه را در او میبیند، در پیاش میرود و وسوسهاش میکند تا سرانجام، او را در صف گمراهان جای دهد.
فصل چهارم: مبارزه با استضعاف و استکبار
اصول بنیادین مبارزه
اشاره
عقل و شرع، بر ضرورت مبارزه با استکبار و استضعاف حکم میکنند و مستضعفان و آزادگان را موظف میدانند که با مبارزه به رفع استضعاف و رویارویی با مستکبران بپردازند. در این جا برخی از اصول این مبارزه را به بیان میآوریم:
خودباوری و اتکا به نفس
یکی از عوامل غلبه مستکبران بر توده مردم و به استضعاف کشیدن آنان، تلقین این مطلب است که توده مردم بدون تکیه بر ثروتمندان، صاحب منصبان و قدرتمندان قادر به ادامه حیات نیستند. این نکته اساسی در سیره همه مستکبران مشاهده میشود. فراعنه مصر خود را «ارباب» و مردم را «بندگان» میدانستند و به قدری آن را تبلیغ کرده بودند که مردم مصر آنان را «ربّ» خود تصور میکردند؛ یعنی گمان میکردند که آنان، تأمین کننده سعادت مردمند. از این رو، ظهور حضرت موسی (ع) را فسادی در ارکان جامعه میدانستند.
از آن جا که رمز تداوم حاکمیت مستکبران بر مردم، بر پایه نادان نگاه داشتن مستضعفان با ایجاد وحشت و اضطراب است، پیامبران الهی نیز همواره در پی زدودن جهل و نادانی از مستضعفان و القای اعتماد به نفس و توکّل بودهاند.
قرآن مجید برای آفریدن چنین روحیهای به مسلمانان میفرماید:پ
«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ انْتُمُ الْاعْلَوْنَ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ» [۲۱۴] اگر مؤمنید، سستی مکنید و غمگین مشوید که شما برترید.
و نیز میفرماید:
«وَ لا تَهِنُو فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ انْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَانَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ وَ کانَ اللَّهُ عَلیماً حَکیماً» [۲۱۵] در تعقیب آن گروه [دشمنان سستی نورزید. اگر شما درد میکشید، آنان [نیز] همان گونه که شما درد میکشید، درد میکشند و حال آن که شما چیزهایی از خدا امید دارید که آنان ندارند و خدا همواره دانای سنجیده کار است.
از سوی دیگر، ماهیت پوشالی اربابان زر و زور و تزویر را سست میداند و به مبارزان راه حق نوید پیروزی میدهد و میفرماید: «فَقاتِلُوا اوْلِیاءَ الشَّیْطانِ انَّ کِیدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعیفاً» [۲۱۶] پس، با یاران شیطان بجنگید که نیرنگ شیطان [در نهایت ضعیف است.
در صدر اسلام، مردم از ناحیه قدرتمندان و ثروتمندان فریب خورده بودند و به چیزهایی معتقد بودند که تصور باطل بودن آنها به ذهنشان خطور نمیکرد تا آن که پیامبر اکرم (ص) ماهیت قوانین حاکم بر جامعه آنان را آشکار کرد و برتری نداشتن صاحب منصبان بر توده مردم و تساوی سفید و سیاه و قریش و غیر قریش را به اثبات رسانید و مردم باور کردند که آنان نیز شخصیتی مساوی با شخصیت صاحب منصبان اجتماعی دارند.
در عصر ما نیز این پندار نادرست را بر ملتها تحمیل کردهاند که شرق بدون تکیه بر غرب، نمیتواند به حیات خود ادامه دهد یا دولتهای کوچک بدون اتکا بر ابرقدرتها نمیتوانند مستقل زندگی کنند. این همان نقطه اساسی و مهمترین درد ملتهای مستضعف است که رهبر کبیر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (قدّس سرّه) به خوبی آن را تشخیص داد و بازدودن آن از فکر و اندیشه ملت ایران، آنان را بر مستکبران پیروز کرد و عملًا بر ملتّها ثابت کرد که یک ملت میتواند با تکیه بر توان و نیروی خود و بدون آن که محتاج قدرتمندان باشد، روی پای خود بایستد و این پیروزی، وامدار خودباوری و اتکای به نفس است.
آن امام، در جمع شرکت کنندگان در کنگره آزادی قدس میفرماید:
باید مردم را بیدار کنند؛ این مردمی که با تبلیغات چند صد ساله به آنها باورانده بودند که نمیشود با امریکا یا شوروی مخالفت کرد و الآن هم باور ملتهای دیگری هست. باید به آنها فهماند که میشود. بهترین دلیل این که امری ممکن است، وقوع اوست و این امر در ایران واقع شد. [۲۱۷]
خودباوری نه تنها پایه و اساس مبارزه در صحنههای سیاسی و نظامی است، بلکه رسیدن به استقلال فرهنگی و اقتصادی نیز در گرو همین باور است و تا این باور نسبت به توانایی خود در رسیدن به استقلال در زمینههای مختلف به وجود نیاید، قطع وابستگیها و رسیدن به استقلال ممکن نخواهد شد.
برخورد تهاجمی با استکبار
آن گاه که ملتی فرهنگ خود را «غنی» بداند و در خود توانِ اداره جامعه و نیلِ به استقلال را ببیند، با مستکبران برخورد مقتدارنه و از موضع برتر خواهد داشت.
مستکبران؛ مانند آن جانوری هستند که هرگاه بدو حمله کنی عقب مینشیند و هرگاه بگریزی، در پیات میدود. وجود این روحیه در مستکبران، اقتضا میکند که مردم مستضعف، همواره در برابر آنان، موضعی تهاجمی اختیار کنند؛ چرا که موضع انفعالی، زمینه پیشروی آنان را فراهم میسازد. افزون بر آن، مستکبران اهل شفقت و دلسوزی نیستند تا چنانچه ملتی را در ضعف و ناتوانی مشاهده کنند، به رحم آیند و از استثمار دست بردارند، بلکه آنان تا آن گاه که امکان بهره کشی هست، به ظلم خود ادامه میدهند و هرگاه مأیوس شوند، آن ملت را به حال خود رها میکنند یا از میان برمیدارند. سیره
پیامبران در برخورد با مستکبران، سیرهای تهاجمی بوده است. پیغمبر اکرم (ص) در نامههایی که به سران روم و ایران و برخی از کشورهای دیگر آن روز ارسال کرد، با آنان از موضعی برتر سخن گفت و ضمن دعوت آنان به اسلام، ایشان را از این که مانع هدایت ملتهای خود شوند، بازداشت و آینده را از آن اسلام و مسلمانان ترسیم کرد. در نامه آن حضرت به کسری پادشاه ایران، آمده است:
«اسْلِمْ تَسْلِم فَانْ ابَیْتَ فَعَلَیْکَ اثْمُ الْمَجُوسِ»
مسلمان شو تا در سلامت بمانی و اگر ابا کنی، گناه مجوس بر عهده تو است.
جمله «أسلمْ تسلمْ» در نامههای آن حضرت به قیصر روم، پادشاه مصر، نجاشی دوم و پادشاه یمامه نیز به چشم میخورد. [۲۱۸]
امام خمینی (قدّس سرّه)، که از روحی تهاجمی در برابر دشمن دین خدا برخوردار بود، همواره با تهاجم بر مستکبران در زمینههای مختلف، ابتکار عمل را در دست داشت و در مدت ده سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ابرقدرتها را به موضع انفعال کشید و به مردم یادآوری کرد که اگر شما یک قدم عقب بنشینید، دشمن ده قدم پیشروی خواهد کرد؛ همچنان که به پیروی از رسول اکرم (ص) نامهای مقتدارنه به رأس هرم قدرت کمونیسم در جهان ارسال کرد و او را به دین حیاتبخش اسلام فراخواند و برتری این آیین مقدس را یادآور شد.
شکیبایی و پایداری در مبارزه
سومین اصل اساسی که باید در مبارزه مدنظر باشد، شکیبایی و پایداری در برابر مشکلات و گرفتاری هاست. روشن است که ابعاد پیروزی در مبارزه با قدرتمندان و مستکبران، به تناسب توان قدرت و ایادی آنان در ابعاد مختلف و نیز به تناسب میزان قدرت مستضعفان در مصاف با مستکبران، متفاوت است و بسا که مبارزه ملتی دهها سال به طول انجامد. در چنین شرایطی به طور طبیعی نیل به پیروزی نهایی و استقلال کامل، نیاز به شکیبایی و پایداری دارد، به ویژه آن که پیروزی در این عصر با توجه به حاکمیت
مستکبران در ابعاد فرهنگی و اقتصادی، تلاش و کوشش فراوانی میطلبد؛ چنان که حضرت موسی (ع) بنی اسرائیل را به شکیبایی و پایداری فرا خواند[۲۱۹] و خدای سبحان نیز پیروزی بنی اسرائیل بر فرعونیان را محصول آن معرفی کرده است:
«وَ اوْرَثْنا الْقَوْمَ الَّذینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْارْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتی بارَکْنا فیها وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ الْحُسْنی عَلی بَنی اسْرائیلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ»[۲۲۰]
و ما مردمی را که فرعونیان، خوار و ناتوان میداشتند، وارث مشرق و مغرب زمین با برکت گردانیدیم و احسان خدا بر بنی اسرائیل به حد کمال رسید به پاداش صبری که در مصائب کردند و فرعون و قومش را با آن صنایع و عمارات و کاخ عظمت نابود و هلاک ساختیم.
همچنین، خداوند درباره مؤمنان صدر اسلام میفرماید:
«انْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ انْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِأَةٌ یَغْلِبُوا الْفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ* الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْکُمْ وَ عَلِمَ انَّ فیکُمْ ضَعْفاً فَانْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِأَةٌ صابِرَةٌ یَغْلِبُوا مِأَتَینِ وَ انْ یَکُنْ مِنْکُمْ الْفٌ یَغْلِبُوا الْفَیْنِ بِاذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرینَ» [۲۲۱] هرگاه بیست نفر با پایداری از شما باشند، بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از کافران؛ زیرا آنان گروهی هستند که نمیفهمند. هم اکنون خداوند به شما تخفیف داد و دانست که در شما ناتوانی است. بنابراین، هرگاه صد نفر با استقامت از شما باشند، بر دویست نفر پیروز میشوند و اگر هزار نفر باشند، بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند کرد و خدا با صابران است.
خداوند در آیه اوّل میفرماید که هر نفر از شما مؤمنان مستضعف را توان غلبه بر ده نفر از کافران مستکبر است؛ زیرا آنان بینش صحیح ندارند و عاملی آنان را در صحنههای خوف و خطر به مقاومت نمیخواند، ولی شما از بینش صحیح و عمیق بهرمندید و پیامد این بینش، خودباوری و اتکای به نفس قوی شماست و صبر و مقاومت کم نظیر. این دو عامل، هر نفر از شما را قوت غلبه بر ده نفر از دشمن داده است. در آیه بعد میفرماید که شما، اینک ناتوان شدهاید و گذر زمان (گذشت چند سال از هجرت)، فزونی شمار مسلمانان، سرازیر شدن غنایم فراوان و امکانات مادی و ... در روحیه شما اثر گذاشته و دنیاطلبی و عافیتطلبی را در شما زنده کرده است و به امید دیگران و به اتکای آنان به پیش میروید و خود باوری، اتکای به نفس و مقاومت کم نظیر سالهای اول هجرت ضعیف شده است و از قدرت شما کاسته است و اینک هر نفر شما را توان غلبه بر دو نفر است. این آیات، بهخوبی اثر نیرومند دو عامل اتکای به نفس و مقاومت را نشان میدهد.
یکی از سنتهای ثابت نظام هستی این است که هر ملّتی در مبارزه با ظالمان و مستکبران راه پایداری و شکیبایی را بپیماید، بدون شک پیروز و سربلند است. تجربه انقلاب ایران در عصر حاضر، بار دیگر این حقیقت را به اثبات رسانید. ملّت مسلمان ایران، به رهبری امام خمینی (قدّس سرّه) و با صبر و پایداری کم نظیر، حکومت چندین هزار ساله شاهنشاهی را سرنگون، و حکومتی را بر اساس مبانی اسلامی پایهگذاری کرد و در این راه سختیهایی بسیار به جان خرید. بی گمان، اگر شکیبایی و پایداری مردم در مقاطع مختلف در دوران مبارزه و نیز پس از پیروزی انقلاب نبود، مستکبران عالم ریشه این انقلاب را نیز سوزانده بودند.
خدای سبحان رمز پیروزی پیامبران را شکیبایی و پایداری در برابر دشمن میداند و میفرماید:
«وَ لَقَدْ کُذّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلی ما کَذّبُوا وَ اوُذُوا حَتّی اتاهُمْ نَصْرُنا» [۲۲۲] و پیش از تو نیز پیامبرانی تکذیب شدند، ولی بر آنچه تکذیب شدند و آزار دیدند، شکیبایی کردند تا یاری ما به آنان رسید.
شیوههای مبارزه
اشاره
پس از آشنایی با اصول بنیادین مبارزه با استکبار و استضعاف در ابعاد گوناگون، اینک به بحث از شیوههای مبارزه میپردازیم.
در ابعاد سیاسی- نظامی
اشاره
حاکمیت مستکبران و تداوم سلطه آنان بر مردم، وامدار جوّ فشار و خفقان و فضای رعب و وحشتی است که در میان توده مردم ایجاد میکنند. مستکبران، که دارای روح استکباری و خود برتر بینی اند، با تبلیغات دروغین، خود را بیش از آنچه هستند در جوامع معرفی میکنند؛ چرا که هر قدر فاصله میان توده مردم و حاکمان بیشتر و عمیقتر باشد، تصور دسترسی به آنان دشوارتر است. بر همین اساس، مستکبران، خود را قدرتهای برتر جلوه میدهند تا این گمان به مردم القا شود که کسی را یارای مقابله و برابری با آنان نیست. اینک به بیان شیوههای مبارزه در این عرصه میپردازیم:
الف- تحقیر مستکبران و شکستن شکوه دروغین آنان
انبیا و به پیروی از آنان، مصلحان اجتماعی، که ماهیت استکبار را به خوبی میشناسند، در پی شکستن این جوّ بر میآیند و برای نیل به مقصود، ماهیت حقیقی مستکبران را برای مردم نمایان میسازند و با تحقیر آنان، شکوه پوشالیشان را میشکنند. مردان الهی، که بر قدرت لایزال الهی متکی اند و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند، به مقابله با صاحبان زر و زور میپردازند و حقارت درونی آنان را آشکار میکنند. آنان در تعالیم خود، شیوه برخورد مردم با مستکبران را نیز بر همین پایه استوار میسازند به گونهای که هم در عمل به صاحبان قدرت و مترفان بی اعتنایند و هم در گفتار خود، مردم را به این سو فرا میخواندند. بر همین اساس است که «تکبّر» در برابر متکبّر را نه تنها مذموم نمیدانند، بلکه گونهای تواضع معرفی میکنند.[۲۲۳]
حضرت نوح پیامبر (ع) وقتی با انکار، عناد و استکبار شدید قوم رو به رو شد، در مقام مقابله، به تحقیر آنها پرداخت و فرمود:
«یا قَوْمِ انْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامی وَ تَذْکیری بِایاتِ اللَّهِ فَعَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْتُ فَاجْمِعُوا امْرَکُمْ وَ شُرَکَاءَ کُمْ ثُمَّ لایَکُنْ امْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا الَیَّ وَ لا تُنْظِرُونَ» [۲۲۴] ای قوم من! اگر مقام و یادآوری من به آیات الهی، بر شما سنگین و تحملناپذیر است، [هر کار از دستتان ساخته است بکنید] من بر خدا توکل کردهام، فکر و قوّه و قدرت خود و خدایانتان را یک جا گرد آورید تا هیچ چیز بر شما پوشیده نماند. پس اگر میتوانید به حیات من پایان دهید و هیچ مهلتم ندهید.
این لحن حضرت نوح (ع) تحقیر آمیزترین گونه برخورد با آنان است. آن حضرت میفرماید که همگی شما با خدایانتان متحد شوید و بر من هیچ ترحم نکنید و مهلت ندهید و رعایت هیچ محظوری را نکنید و اگر میتوانید جان مرا بگیرید و خود را راحت کنید، ولی بدانید که من به پشتیبان قادر و توانایم تکیه کردهام و از شما خوف و هراسی به دل ندارم.
برخورد ساحران فرعونی بعد از ایمان آوردن به حضرت موسی (ع) نیز برخوردی کوبنده و تحقیرآمیز است. آنان با مشاهده معجزه حضرت موسی (ع)، به او ایمان آوردند و از جبهه مستکبران خارج و پشتیبان جبهه مستضعفان شدند. این کار، بر فرعون و اطرافیانش بسی سنگین و تحمل ناشدنی مینمود.
از این رو به تهدیدهای شدید پرداختند تا شاید آنان را هراسان سازند و از پیوستن به حضرت موسی (ع) باز دارند. فرعون آنان را به بریدن دست و پا و آویختن بر دار و ...
تهدید کرد، و لی آنان با استواری تمام پاسخ دادند:
«قالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلی ما جاءَنا مِنْ الْبَیِّناتِ وَ الَّذی فَطَرَنا فَاقْضِ ما انْتَ قاضٍ انَّما تَقْضی هذِهِ الحَیوةَ الدُّنْیا»[۲۲۵]
گفتند: ما هرگز تو را بر معجزاتی که به ما رسیده و بر خدایی که ما را آفریده است ترجیح نمیدهیم و اختیار نمیکنیم. هر کاری که میخواهی و میتوانی بکن که قدرت تو تنها در پایان دادن به حیات دنیایی ما کارآیی دارد.
این پاسخ، بسیار تحقیر کننده و شکننده است. آنان به طاغوت قدرتمند و جبّاری چون فرعون اعلام کردند که ما هرگز تو را بر خدا ترجیح نمیدهیم و جایزه و پاداش تو برای ما ارزشی ندارد و تهدیدهای تو پوچ و توخالی است و از طرف دیگر قدرت تو نیز محدود و ناچیز است. تو تنها میتوانی به حیات فانی دنیایی و بیارزش ما پایان دهی، نه بیش از آن.
این پاسخها و برخوردها، تمام شکوه و شوکت مستکبران را خرد میکند و تباه میسازد.
اگر به سنت و سیرت امام خمینی (قدّس سرّه) که بر گرفته از قرآن و عترت است، توجه کنیم، این اصل اساسی را در مقابله با مستکبران مشاهده خواهیم کرد. تحقیر ابرقدرتها به عناوین مختلف در سخنرانیها، پیامها و عملکردهای آن حضرت، شکوه و عظمت پوشالی آنان را فرو ریخت و استکبار را به شدت به خشم آورد، به عنوان نمونه، فتح «لانه جاسوسی آمریکا» در واقع پندار شکستناپذیر بودن ابرقدرتها را باطل کرد. امام پس از این اقدام انقلابی و شجاعانه فرمود:
«شما میبینید که الان مرکز فساد آمریکا را جوانها رفتهاند گرفتهاند و آمریکاییهایی که در آنجا بودند گرفتند و آن لانه فساد را به دست آوردند و آمریکا هم هیچ غلطی نمیتواند بکند ... مگر آمریکا میتواند دخالت نظامی در این مملکت بکند ...؟! غلط میکند دخالت نظامی بکند! نترسید! نترسانید! [۲۲۶]
ب- حمایت از مستضعفان
حمایت از فقیران و محرومان در برابر مستکبران، در واقع ایجاد یک جبهه قوی و سازماندهی نیروهای متفرق است. ارائه یک مکتب و اندیشه نو، از سوی مصلحان و پشتیبانی از قشر وسیع جامعه و برانگیختن آنان بر ضد مستکبران، یکی دیگر از شیوههایی است که کارایی اش در طول تاریخ آشکار شده است. مخالفت ثروتمندان و قدرتمندان با پیامبران و پیروان راستین آنان، به این دلیل بوده است که آنان ملتهای خفته را بیدار و نیروهای مخفی آنان را آشکار میکردهاند. پیشنهاد آنان به پیامبران مبنی بر پراکنده ساختن فقیران و مستمندان از اطراف خود، از این گذر تحلیلپذیر است؛ چرا که آنان با این پیشنهاد در پی آنند که هم حامیان واقعی و نیروهای آماده جانبازی را از اطراف پیامبران دور سازند و هم با نزدیک شدن خود، افکار و اندیشههای خویش را به آنان تحمیل کنند.
مطالعه تاریخ پیامبران و پیروان واقعی مکتب توحید نشان میدهد که پایگاه طبقاتی بیشتر آنان، فقیران و محرومان بودهاند و هیچ یک از پیامبران با ثروتمندان و زورمداران همفکر و در برابر محرومان و مستضعفان نبودهاند. مثلا قوم نوح (ع) فضیلت و ارزشمندی را در مال، ثروت و موقعیت و اشرافیت میدانستند و پیروان نوح (ع) را مردمی محروم، بی نام و نشان و پابرهنه میپنداشتند و از این رو، خوی مستکبرانهشان اجازه همراهی با این مردم را نمیداد. از آنجاکه بیشتر شورشها و انقلابها در نظامهای استکباری به دست ضعیفان و پا برهنگان صورت میگیرد، از نگاه اعیان و اشراف، پابرهنگان انسانهای شرور، طاغی و بد سابقهاند. اشراف قوم نوح (ع) از او میخواستند تا این مردم پا برهنه و- به گمان آنان- بی سر و پا را از خود براند تا اعیان و اشراف به او ایمان آورند، ولی حضرت نوح (ع) قاطعانه خواهش نابجای آنان را ردّ میکرد:
«فَقالَ الْمَلَاءُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراکَ الَّا بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ الّا الَّذینَ هُمْ اراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ وَ ما نَری لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کاذِبینَ»[۲۲۷]
سران قوم نوح گفتند: «ما تو را جز بشری چون خود نمیبینیم و جز پا برهنگان بی نام و نشان و سطحی نگر را تابع تو نمیبینیم و شما بر ما فضیلتی ندارید، بلکه ما شما را دروغگو میدانیم.»
«قالُوا انُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الْارذَلُونَ* قالَ وَ ما عِلْمی بِما کانُوا یَعْمَلُونَ* انْ حِسابُهُمْ الَّا عَلی رَبّی لَوْ تَشْعُرُونَ* وَ ما انَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنینَ»[۲۲۸]
گفتند: «آیا به تو ایمان آوریم و حال آن که پا برهنگان بی نام و نشان از تو پیروی کردهاند.» [نوح فرمود: «من چه میدانم آنها چهکاری داشتهاند! حسابشان جز با خدا نیست، اگر میفهمید؛ و من طرد کننده مؤمنان نیستم.»
حضرت علی (ع) درباره سیره حضرت سلیمان (ع) که دارای ملک و سلطنت بوده است، میفرماید:
«کانَ سُلَیْمانُ اذا اصْبَحَ تَصَفَّحَ وُجُوهَ الْاغْنِیاءِ وَ الْاشْرافِ حَتّی یَجییءَ الَی الْمَساکینَ وَ یَقْعُدُ مَعَهُمْ وَ یَقُولُ مِسْکینٌ مَعَ الْمَساکینَ»[۲۲۹] حضرت سلیمان، بامدادان، با ثروتمندان و اشراف احوالپرسی میکرد تا نزد تنگدستان میآمد و با آنان مینشست، اظهار میداشت که مسکینی هستم با مسکینان.
پیامبر اکرم (ص) نیز تا پایان عمر شریفش با فقیران و محرومان به سر برد و پیشنهاد مترفان را مبنی بر کنارهگیری از فقیران برای جلب آنان، نپذیرفت. لقمان حکیم نیز به فرزندش سفارش میکند:
«یا بُنَیَّ جاوِرِ المَساکِینَ وَاخْصُصِ الْفُقَراءَ وَ الْمَساکینَ مِنَ الْمُسْلِمینَ»[۲۳۰]
فرزندم! با تنگدستان همراه باش و خود را وقف فقیران و محرومان مسلمان کن.
ج- وحدت و انسجام
یکی از راههای سلطه مستکبران بر مردم و به استضعاف کشیدن آنان، پدید آوردن تفرقه و تشتّت میان آنان است. از این رو، برای مبارزه با مستکبران، باید در جهت مخالف این راه گام برداشت. ایجاد وحدت و انسجام از راهکارهای موفق در مبارزه با مستکبران است. پیامبر اکرم (ص) در قیام خود علیه استکبار و حاکمیت ظلم و جهل، به وحدت افراد جبهه حق بهایی بسیار میداد. در دوران مکّه، مسلمانان احساس یکرنگی و برادری میکردند و مشکلی در این باره در میان نبود، ولی با هجرت به مدینه، یاران پیامبر (ص) را دو گروه تشکیل میدادند: گروهی مهاجران و مؤمنانی بودند که خانه و کاشانه خود را در مکه رها کرده و به مدینه آمده بودند و در مدینه، تنها، غریب و بدون هرگونه امکانات مادی و اقتصادی به سر میبردند؛ و گروه دیگر انصار، یعنی افرادی بودند که از شهر یثرب (/ مدینه) به پیامبر (ص) گرویده و حضرت را به شهر خود دعوت کرده و به ایشان وعده یاری داده بودند. اینان در کنار خانه و کاشانه خود بودند و تا حدودی از امکانات مادی و اقتصادی بهرهمند. افزون بر تفاوت شرایط اقتصادی و مادی، این دو گروه در دو محیط فرهنگی رشد کرده بودند و ناهمخوانیهای دیگری نیز با یکدیگر داشتند و اکنون، دین جدید، آنان را گرد محور خود جمع کرده بود. پیامبر (ص) باید برای استحکام بیشتر این جبهه، چاره اندیشی میکرد و طرح «مؤاخاة»، چاره کار بود. پیامبر (ص) با اجرای این طرح و برادر خواندن هر یک از مهاجران با یکی از انصار، [۲۳۱] آنان را با هم یگانه ساخت و میانشان الفت و دوستی و برادری آفرید و سپس آیات قرآن، همه مؤمنان را برادر خواند و لزوم برقراری الفت در میان آنان را یادآور شد و فرمود:
«انَّمَا المُؤْمِنُونَ اخْوَةٌ فَاصْلِحُوا بَیْنَ اخَوَیْکُمْ» [۲۳۲]
همانا مؤمنان برادرند پس میان برادرانتان اصلاح کنید.
این شیوه قرآنی در ایجاد وحدت و انسجام میان افراد جامعه اسلامی، چنان آثار مثبت و فراگیر داشت که خداوند از آن به عنوان نعمت بزرگ بر مؤمنان یاد فرماید:
«وَاذْکُرُوا نِعْمتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ اذْ کُنْتُمْ اعْداءً فَالَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اخْواناً» [۲۳۳] و به یاد آورید نعمت خدا را بر خود، که دشمن بودید و میان قلبهایتان الفت و دوستی آفرید و به نعمت خدا برادر شدید.
اسلام، وحدت را از مسلمانان فراتر برده و نسبت به اهل کتاب نیز از این شیوه استفاده کرده و آنان را به وحدت حول اصل مشترک توحید و نفی شرک فراخوانده است:
«قُلْ یا اهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا الی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ الَّا نَعْبُدَ الَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» [۲۳۴]
بگو: «ای اهل کتاب! بیایید به سوی کلمهای که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما، بعض دیگر را به خدایی و ربوبیت نپذیرد».
در آیات پیش، سخن از دعوت اهل کتاب و نصارا به اسلام، توحید و اعتراف به عبودیت حضرت عیسی (ع) میرود و در این جا پس از این که با انکار و عناد آنان رو به رو میشود، از وحدت برگرد محور مشترک همه ادیان یعنی توحید و نفی شرک سخن میرود. البته، این محور اصیل اگر مورد توجه و تدبر دقیق قرار گیرد به وحدت اصولی و کامل منجر میشود.
در ابعاد فرهنگی- اجتماعی
اشاره
مستکبران برای تسلّط بر امور سیاسی و منافع اقتصادی ملّتها، بیشتر با ترفندهای فرهنگی و اجتماعی وارد میشوند و با رسوخ و شیوع فرهنگ خود، زمینه را برای تسلّط سیاسی، نظامی و اقتصادی فراهم میسازند. از این رو، مبارزه فرهنگی با استضعاف از اهمیتی بسیار برخوردار است. خداوند، نخست پیامبر را موظف به جهاد فرهنگی با کافران میکند و قرآن را به عنوان کتاب و برنامه جهاد فرهنگی معرفی میفرماید:
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کَبیراً»
و با قرآن، با آنان به جهاد بزرگ بپرداز.
شیوههای مبارزه فرهنگی عبارتند از:
الف- ارائه فرهنگ توحیدی و حیاتبخش
بی گمان، مستکبران، از جهل و ناآگاهی محرومان سود میجویند و آنان را به دنبال خود میکشند و در بسیاری از موارد، همین ناآگاهی است که باعث میشود مردم، تن به استضعاف دهند و استکبار را بپذیرند و در مسیر خواسته مستکبران گام بردارند. دعوت انبیا، دعوت به آگاهی و بیداری است و تمام پیامبران پیش از این که بجنگند، دعوت به توحید را با حکمت، موعظه حسنه و مجادله کلامی آغاز میکنند و گاه که با توطئههای مشرکان رو به رو میشوند، به سراغ جهاد، مبارزه و اعمال قدرت میروند. این، بدان سبب است که انبیا، پیش از آن که به نیروی سلاح و قدرت آهن توجه کنند، به نیروی آگاهی و کاربرد شگرف استدلال و موعظه توجه دارند و آن را مقدّم میدارند.
جهت مکتب پیامبران، در برابر بینشهایی چون ماتریالیسم تاریخی است که نقش راهنمایی، دعوت، تبلیغ، اندرز و امثال آن را از امور روبنایی میدانند و منکر دگرگونی و تحول انسانی و اجتماعی، در اثر آموزش و پرورش هستند. در نظر آنان، تصوّر این که چنین مسائل روبنایی، بتواند مبدأ تحول اجتماعی شود، تصوری ایدهآلیستی است؛ زیرا محرومیت طبقاتی، خود به خود الهام بخش روشنفکری و اصلاحطلبی و انقلابی شدن است، نه عوامل بیرونی تعلیم و تربیت. [۲۳۵]
نهضت فرهنگی پیامبران بر پایه آگاهی دادن به انسان و خارج کردنش از منجلاب جهل و خرافه استوار است. آنان اصول دعوت فرهنگی خود را بر محور چند آگاهی قرار دادهاند:
اوّل- آگاهی به مبدأ و معاد: نخستین آگاهی، که پیامبران میدهند، پاسخ به این پرسش هاست که از کجا آمدهای، در کجا هستی و به کجا میروی. و دغدغه نخستینی که پیامبران به وجود میآورند، دغدغه مسؤولیت در برابر کل آفرینش و هستی است.
هر چند اصلاح اجتماعی و اقامه قسط بخشی از برنامه پیامبران را تشکیل میدهد، ولی آنان کار خود را از درون آغاز میکنند، نه از بیرون؛ یعنی قبل از انگشت گذاشتن بر فشارهای مادّی و توجه دادن به محرومیتها و استضعاف و حرکت دادن مردم برای از بین بردن تبعیض، به آفرینش انقلاب درونی از راه تولید عقیده و ایمان و شور معنوی دست میزنند. ترتیب سورهها و آیههای نازل شده قرآن و سیره رسول اکرم (ص) در دوران سیزده ساله مکّه، به خوبی این جهتگیری را نشان میدهد تا آن جا که در سورههای مکّی کمتر مطلبی جز تذکّر به مبدأ و معاد به چشم میخورد. البته، توحیدی که پیامبران، مردم را به آن فرا میخوانند، تنها یک عقیده درونی و اعتقاد به خداوند متعال و یگانه نیست بلکه دارای ابعاد اجتماعی پر دامنهای است. سر لوحه دعوت پیامبران «أُعْبُدُوا اللَّه وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» است؛ یعنی دعوت به توحید، مساوی است با نفی طاغوت و هر چه غیر خدایی و در برابر خداست.
دوم- آگاهی به کرامت و مقام انسانی: محور دوم آگاهیهای پیامبران، توجه دادن انسان به کرامت و شرافت ذات خویش است. پیامبران، به انسان هشدار میدهند که تو پرتوئی از روح الهی هستی، فرشتگان بر تو سجده کردهاند، در هستی ات جوهر پاکی است که با بدی، خونریزی، فساد، زبونی، پستی، حقارت و تحمل ظلم و ستم سازگار نیست.
«وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلًا»[۲۳۶]
ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکبهای راهوار] حمل کردیم و از انواع روزیهای پاکیزه، روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از مخلوقاتمان برتری بخشیدیم.
«انَّا عَرَضْنَا الْامانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجِبالِ فَابَیْنَ انْ یَحْمِلْنَها وَ اشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْانْسانُ» [۲۳۷]
ما امانت [/ تعهد، تکلیف و ولایت الهیّه را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم. آنها از حملش سربرتافتند و از آن هراسیدند، امّا انسان آن را حمل کرد.
امام علی (ع) به بشر آگاهی میدهد که:
«لا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً»[۲۳۸]
بنده دیگری مباش که خدایت آزاد آفریده است.
سوم- توجه دادن به مسؤولیتهای انسانی و ایمانی: قرآن با آگاه ساختن انسان به حقوق از دست رفته دیگران یا حقوق از دست رفته خود او، حرکت میآفریند:
«اذِنَ لِلَّذینَ یُقاتَلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ الَّذینَ اخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقّ ...» [۲۳۹]
به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردید، اذن جهاد داده شده؛ زیرا آنان از دشمن ستم کشیدهاند و خدا بر یاریشان تواناست؛ آنان که به ناحق از سرزمینشان آوارهشدند.
اسلام، برای بیداری مستضعفان و رهایی آنان از چنگال استکبار و ظلم و دستیابی به حقوق خویش، پیامهایی دارد و دانشمندان و روشنفکران را برای رساندن این پیامها و آگاه کردن مستضعفان، متعهد و مسؤول میداند و به آنان آگاهی میدهد که ظلم پذیری، گناه است.
در دوران تاریک حکومت اموی، امام سجّاد (ع)، در قالب دعا و نیایش با خداوند متعال، به مردم سلطهپذیر هشدار میداد که تن به ظلم ندهید:
«اللَّهُمَّ فَکَما کَرَّهْتَ الَیَّ انْ اظْلَمَ فَقِنی مِنْ انْ اظْلِمَ» [۲۴۰]
خداوندا! آنسان که در دل من ستمدیدگی را نکوهیده داشتی، توفیق ده که به کسی ستم نکنم.
و نیز خطاب به خداوند بزرگ عرضه میدارد:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ لا اظْلَمَنُّ وَ انْتَ مُطیقٌ لِلدَّفْعِ عَنی وَ لا اظْلِمَنَّ وَ انْتَ الْقادِرُ عَلَی الْقَبْضِ مِنّی[۲۴۱]
بار خدایا! درود فرست بر محمد و خاندانش، و [مرا در پناه رحمت خود حفظ فرما تا] کسی بر من ستم روا ندارد [و من مظلوم واقع نشوم که تو را توان دفع ستم از من هست و من نیز بر کسی ستم نکنم که تو توانایی که مرا از ستمگری باز داری.
پیشوایان معصوم (ع) همان گونه که ظالم بودن را نفی کردهاند، از خداوند استمداد میکنند که مظلوم نیز قرار نگیرند.
امام خمینی (قدّس سرّه) به جنبشهای آزادیبخش جهان میفرماید:
زیر بار ستم رفتن بدتر و و قیحتر از ستمکاری است. [۲۴۲]
مستکبران و قلدران برای گرفتن روحیه قیام و خفه کردن فریاد اعتراض محرومان، به منطق جبر متوسل میشوند، و محرومیت، فقر و بیچارگی را به عنوان مقدّرات الهی معرفی میکنند که نه انسانها در به وجود آمدن آن نقشی دارند و نه کسی برای از بین بردن آن مسؤولیتی دارد. کافران زر اندوز، به موحّدان طرفدار محرومان، که آنان را به «انفاق» دعوت میکردند، چنین پاسخ میدهند:
«انُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشاءُ اللَّهُ اطْعَمَهُ» [۲۴۳]
آیا به کسانی انفاق کنیم که اگر خدا میخواست آنان را اطعام میکرد؟!
منطق آنان این بود که فقر برای محرومان، مشیّت الهی است و اگر خداوند اراده کند، آنان را از فقر نجات میدهد و دیگران برای رفع محرومیت فقیران، وظیفهای ندارند.
ولی پیام پیامبران برای مستضعفان این است که فقر شما، زاییده استضعاف شما و استضعاف، زاییده ظلم مستکبران است و بدین وسیله آنان را با ریشه فساد و عامل اصلی بدبختی و فلاکتشان آشنا میکنند و بدانان میفهمانند که خداوند، فقر را برای شما نخواسته است؛ [۲۴۴] و فقر شما، به دلیل پرخوری دیگران است و در قیامت توانگران مؤاخذه خواهند شد؛ چنان که علی (ع) میفرماید:
خداوند سبحان روزیِ فقیران را در داراییهای توانگران، واجب گردانیده است، پس فقیری گرسنه نماند مگر به سبب آنچه توانگری به او نداده است، و خداوندی، که فیض و عظمتش بلند مرتبه است، آنان را مؤاخذه میفرماید.[۲۴۵]
این آگاهی مشفقانه، در برابر القائات استثمار گرانه زراندوزان است:
[زراندوزان با القای تفکرات و تحقیقات خود ساخته به تودههای محروم باوراندهاند که باید تحت نفوذ ما زندگی کرده والا راهی برای ادامه حیات پا برهنهها، جز تن دادن به فقر باقی نمانده است، و این مقتضای خلقت و جامعه انسانی است که اکثریت قریب به اتفاق گرسنگان در حسرت یک لقمه نان بسوزند و بمیرند و گروهی اندک هم از پرخوری و اسراف و تعیّشها جانشان به لب آید. [۲۴۶]
رهبران الهی، پیوسته سرود رهایی در گوش مستضعفان زمزمه میکنند و مظلومان را به قیام، بر میانگیزانند:
استکبار و استضعاف در قرآن ۱۴۲
«لا یُحِبُّ اللَّهُ الجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ القَوْلِ الَّا مَنْ ظُلِمَ» [۲۴۷]
خداوند، فریاد به بدگویی را دوست نمیدارد، مگر از کسی که مظلوم شده است.
اگر در جامعه تنها ماندهاند و توانایی دفاع از خویش را ندارند، باید مانند حضرت لوط (ع) باشند که بر عجز و ناتوانی خود از قیام در برابر ظالمان تأسف میخورد [۲۴۸] و میگفت:
«لَوْ انَّ لی بِکُمْ قُوَّةً اوْ اوی الی رُکْنٍ شَدیدٍ» [۲۴۹]
ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا به پشتیبان محکمی پناه میبردم!
در سوره شعراء، پس از نکوهش شعرای بی تعهد، شاعران متعهد را استثنا کرده، میفرماید:
«الَّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَکَرُوا اللَّهَ کَثیراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا» [۲۵۰]
مگر آنان که ایمان آوردهاند و عمل شایسته انجام میدهند و خدا را فراوان یاد میکنند و پس از آن که مظلوم واقع میشوند، [با شعر] انتقام خویش را از ستمگر میگیرند.
ب- شناسایی و ابطال فرهنگ استکباری
یکی از مهمترین راههای مبارزه با استکبار و جلوگیری از تسلط فرهنگ فرومایهاش، شناسایی و ابطال آن فرهنگ است. قرآن درباره فرعون میفرماید:
«وَ ما امْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشیدٍ» [۲۵۱]
و فرمان فرعون به صواب نبود.
علّامه طباطبائی، منظور از «امر» در این آیه را اعمّ از کلام و عمل فرعون میداند؛ [۲۵۲] یعنی قول و فعل فرعون که از فرهنگ استکباری اش نشأت میگرفت، راه به صواب نمیبرد. درباره رهبران کفار نیز قرآن میفرماید:
«فَقاتِلُوا ائِمَّةَ الْکُفْرِ انَّهُمْ لا ایْمانَ لَهُمْ» [۲۵۳]
پس، پیشوایان گمراهی را بکشید؛ زیرا آنان به هیچ پیمانی پایبند نیستند.
معّرفی تفکرات گمراه مستکبران، که هیچ عقل سلیم و انسان آزاده و منصفی آن را نمیپذیرد، راه را برای مبارزه با آنان هموار میکند. برای روشن شدن اثر این راهکار دو نمونه تفکر استکبار زا و مبارزه قرآن با آن را میآوریم:
اول- نژاد خود را برتر دانستن، یکی از عواملی است که انسانها و جوامع را به طغیان و استکبار سوق میدهد. این اعتقاد باطل، چنان در عمق جان مستکبران نفوذ کرده که چون تساوی سیاه و سفید، عرب و عجم و ارباب و رعیت را از پیامبر اسلام (ص) در آغاز بعثت شنیدند، با کمال شگفتی با آن برخورد کردند، ولی نشان دادن فساد این اعتقاد و سر دادن پیام مساوات و برادری، که ریشه در فطرت انسانها داشت، مردمی را که عمری در استضعاف بودند، خوشحال و امیدوار ساخت و علیه مستکبران بسیج کرد. پیام عدالت، مساوات و برادری از سوی همه پیامبران، که تحقق آن مبارزه با صاحبان زر و زور و تزویر را طلب میکرد، جان تازهای در کالبد مردم فقیر و محروم جوامع دمید. حتّی پیروزیهای محدود مارکسیسم در دهههای گذشته نیز با استفاده از همین شیوه در میان اقشار محروم جامعه بر ضد مستکبران به دست آمد.
دوم- فرهنگ جبر گرایی؛ این فرهنگ استکباری است و مستکبران به مردم تلقین میکنند که خواست خداست که شما مطیع و فرمانبردار و ما مسلّط باشیم و نمیتوان با مشیّت الهی مخالفت کرد. مستکبران، با این ترفند، جلو هرگونه قیام و انقلاب را از سوی مستضعفان میگیرند؛ چرا که توده مردم با چنین اعتقادی، قیام علیه وضع موجود را مخالفت با اراده خدا تلقی میکنند. پس از نهضت امام حسین (ع) و شهادت آن حضرت و یاران باوفایش در کربلا، هنگامی که اهلبیت امام را به عنوان اسیر به کوفه و شام میبردند، همین شیوه از سوی حاکم کوفه مورد استفاده قرار گرفت. او خطاب به حضرت زینب (س) گفت:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی قَتَلَکُمْ وَ فَضَحَکُمْ وَ اکْذَبَ احْدُوثَتَکُمْ» [۲۵۴]
سپاس خدای را که شما را کشت و رسوا کرد و دروغهایتان را آشکار ساخت.
و پس از شنیدن پاسخی کوبنده از آن بانوی قهرمان، بار دیگر گفت:
«کَیْفَ رَأیْتَ صُنْعَ اللَّهِ بِاخیکَ وَ اهْلِ بَیْتِکَ» [۲۵۵]
برخورد خدا را با برادرت و خاندانت چگونه یافتی؟!
او با این سخنان، که سپس شبیه آن را به حضرت سجاد (ع) نیز گفت: در پی آن بود که به اطرافیان و مردم وانمود کند که خدا چنین اراده کرده و پیروزی ما و شکست امام حسین (ع) بر اساس مشیت و اراده خدا بوده است و نباید کسی را سرزنش کرد. این روش هم از سوی صاحبان قدرت ترویج میشود و هم از سوی صاحبان زر تا به محرومان تلقین کنند که فقرشان مطابق مشیّت خداست و نباید با آن مخالفت ورزید. از این رهگذر، امکان هرگونه اعتراض و طغیانی از سوی محرومان و ستمدیدگان علیه چپاولگران منتفی میشود. امامان (ع) و پیروان آن بزرگواران، در طول تاریخ اسلام با تبلیغ فرهنگ ناب قرآنی، انسان را آزاد، مختار و مسؤول شمردهاند و با باطل شمردن جبر توانستهاند قیامهای مهمّی علیه مستکبران سامان دهند.
ج- مقابله با مفاسد فرهنگ استکباری
فرهنگ استکباری به لحاظ ماهیت گمراهش، که بر مادّیت مستقر است، افزون بر آن که تسلط مستکبران را در صحنه سیاسی و اجتماعی به دنبال دارد، مفاسدی دیگر نیز در جامعه به جا میگذارد. فساد اخلاقی و بی بند و باری در میان قشر مرفّه و مترف و مستکبر و سرایت آن به مردم فقیر و محروم و مستضعف، ابتلا به مواد مخدّر و مبتلا ساختن جوانان به این بلای خانمانسوز، از ره آوردهای این فرهنگ است. همچنین، در بعد اقتصادی و معیشتی جامعه نیز پیامدهایی نامطلوب میگذارد. رواج رشوه- که معلول روح استکباری برخی افراد است-، ربا و ناهنجاریهایی از این قبیل، معلول فرهنگ استکباری است. جلوگیری از رواج فساد و ترویج ارزشهای انسانی و معنویت و تربیت مردم بر این اساس، مبارزهای اساسی با مستکبران است.
در بُعد اقتصادی
اشاره
هدف نهایی استکبار از سلطه بر مردم، بهرهکشی و استثمار و استفاده از منابع آنهاست و برای وابسته کردن ملتها از راههایی مختلف و پیچیده استفاده میکند. چنان که یک شخص ثروتمند و مترف، برای استخدام و حاکمیت بر افراد جامعه میکوشد تا آنان را از نظر مالی و اقتصادی به خود وابسته کند، مستکبران بینالمللی نیز میکوشند تا ملل فقیر و محروم را به خود نیازمند سازند به خصوص آن که قطع وابستگی اقتصادی، به مراتب دشوارتر از قطع وابستگی سیاسی است. بسا که ملتی خود را از وابستگی سیاسی نجات دهد، اما وابستگی اقتصادی بتدریج، بار دیگر او را به کام مستکبران کشاند. انحصاری کردن بازارهای دنیا به ویژه در کالاها و محصولات اساسی که مردم در زندگی روزانه بدان نیازمندند، از سوی مستکبران عالم، با همین هدف انجام میگیرد.
نیازمندی به دیگران، نه تنها عزّت و کرامت انسان را متزلزل میکند، بلکه در نهایت او را برده دیگران میسازد. در مبارزه با مستکبران در صحنه اقتصادی، به نظر میرسد که دو راهکار مهم در پیش است:
الف- دمیدن روح قناعت و بی اعتنایی به ثروتمندان
قانع بودن و به مال و ثروت دیگران طمع نداشتن، در مکتب پیامبران، یک «ارزش» است. رسول اکرم (ص) در این باره میفرماید: «مَنْ عَظَّمَ صاحِبَ الدُّنْیا وَاحَبَّهُ لِطَمَعِ دُنْیاهُ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِ» [۲۵۶]
کسی که اهل دنیا را بزرگ دارد و به طمع دنیای او، او را دوست بدارد، خداوند بر او خشم میگیرد.
نه تنها قناعت به عنوان یک ارزش اخلاقی توصیه شده است، بلکه بی اعتنایی به ثروتمندان و طرد مترفان، از مهمترین وظایف پیامبران شمرده میشود، به طوری که خداوند متعال در شب معراج به پیامبرش میفرماید:
از ثروتمندان دوری کن و از نشستن با آنان بپرهیز. [۲۵۷] کلامی نورانی از امیرمؤمنان علی (ع) ارزش این فرهنگ را نشان میدهد:
«ما احْسَنَ تَواضُعَ الْاغْنِیاءِ لِلْفُقَراءِ طَلَباً لِما عِنْدَاللَّهِ وَ احْسَنُ مِنْهُ تَیهُ الْفُقَراءِ عَلَی الْاغْنِیاءِ اتِّکالًا عَلَی اللَّهِ»[۲۵۸]
چه زیباست تواضع ثروتمندان در برابر فقیران برای پاداشی که نزد خدا دارند و زیباتر از آن بی اعتنایی فقیران به ثروتمندان است برای اعتماد و تکیهای که بر خدا دارند.
کسانی که در این مکتب تربیت یافتهاند، عمری را در فقر و تنگدستی زندگی کردهاند و نه تنها دست نیاز به سوی احدی دراز نکرده، بلکه حتی به فرصتهای پیش آمده برای رسیدن به الاف و الوف هم توجهی نداشتند. امام صادق (ع) میفرماید:
مردی ثروتمند خدمت رسول خدا (ص) رسید و کنار آن حضرت نشست. اندکی بعد، فقیری ژنده پوش به مجلس وارد شد و کنار ثروتمند نشست. مرد ثروتمند لباسهای خویش را جمع کرد تا به آن ژندهپوش نخورد و کثیف نگردد. رسول خدا (ص) خطاب به او گفت: «آیا ترسیدی که چیزی از فقر او به تو برسد؟!» ثروتمند گفت: «خیر!» حضرت فرمود: «پس چه چیز تو را به این رفتار وا داشت؟!» مرد گفت: «ای رسول خدا! مرا شیطانی قرین است که کارهای زشت را برایم زیبا و کارهای زیبا را برایم زشت مینماید [برای جبران این خطا] نصف مالم را به این مرد بخشیدم.
رسول خدا (ص) به مرد فقیر فرمود: «آیا میپذیری؟» او گفت: «خیر!» ثروتمند پرسید: «چرا؟!» فقیر پاسخ داد: «میترسم همان حال تو، دامنگیر من نیز بشود.»[۲۵۹]
اگر چنین حالتی در افراد جامعه پدید آید، دیگر هیچ گاه به آنان اجازه فروتنی نزد ظالمان و مستکبران و پذیرفتن استضعاف نمیدهد، بلکه آنان را انسانهای آزادهای میگرداند که برای گسستن تمام قید و بندها قیام میکنند.
ب- ریشه کن کردن فقر و تنگدستی
مستکبران، برای به خدمت گرفتن توده مردم و تحمیل سلطه جابرانه خود بر آنان، از روشهای مختلفی استفاده میکنند که از جمله فقیر و نیازمند نگاه داشتن آنان است. هنگامی که مستضعفان در تنگنای اقتصادی قرار گیرند، طبیعی است که توان مبارزه را از دست خواهند داد و وقت و اندیشه آنان به امرار معاش مشغول خواهد شد و دیگر فرصت تفکر درباره وضع موجود و بررسی راههای مبارزه و اقدام نخواهند داشت. قرآن، از زبان مستکبران منافقی که خود را در ردیف یاران رسول خدا (ص) جای داده بودند، نقل میفرماید:
«لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتّی یَنْفَضُّوا» [۲۶۰]
به یاران و اطرافیان پیامبر انفاق نکنید تا پراکنده گردند.
بنابراین، یک راه کار مبارزاتی، تأمین اقتصادی و مادّی جامعه و مسلمانان است تا فقر، آنان را مجبور به سر خم کردن نزد مستکبران نکند و از مبارزه، به خود مشغول نگردند.
ج- کوشش برای استقلال اقتصادی
اگر ملتی قانع باشد و به آنچه خود دارد، اکتفا کند و در جهت پیشرفت اقتصادی و استقلال اقتصادی گام بردارد، هیچ گاه مستکبران نمیتوانند آنان را به خضوع در پیشگاه خود وا دارند. در جهان امروز، مستکبران استعمارگر از راههای زیر برای وابسته ساختن ملّتها سود میجویند:
- تک محصولی کردن اقتصاد کشورهای کوچک؛
- از بین بردن اقتصاد ملّی و سنّتی؛
- تشکیل انحصارات بینالمللی و قبضه کردن بازارهای دنیا؛
- تاراج منابع و ذخایر؛
- وام دادن و بدهکار کردن کشورها؛
راه مبارزه با استکبار در این زمینه، جلوگیری از سقوط در این دام هاست و البته، موفقّیت در همه زمینهها و از جمله در این زمینه، شکیبایی، پشتکار و استقامت میطلبد.
فصل پنجم: بنی اسرائیل از استضعاف تا استکبار
اشاره
زندگانی بنی اسرائیل از داستانهای عبرتانگیز قرآن کریم است و بخشهای مختلف آن، در سورههای گوناگون بیان شده است؛ مردمی که با لطف و عنایت خدا از ظلم و ستم فرعونیان نجات یافتند و زمینه حاکمیت و وراثتشان در سرزمین مصر فراهم شد، امّا خود، روحیه استکباری پیدا کردند و قومی بد نام و ستمگر گشتند. مهمترین نکتهای که از این داستان میتواند برای همه ملّتها مایه عبرت باشد آن است که جهاد و مبارزه با ظلم و ستم و رها شدن از سلطه مستکبران و به وراثت و حاکمیت رسیدن کافی نیست، بلکه حفظ و نگهداری این نعمت بزرگ الهی، اهمیت بیشتری دارد؛ چرا که در شرایط سخت استضعاف، زمینه انحراف و گردنکشی در برابر حق و حقیقت اندک است، در حالی که با رسیدن به قدرت و حکومت، زمینه لغزش و آلودگی و استکبار فراهم میشود. از این رو، در این مرحله تسلیم خدا بودن و بر اساس قسط و عدل عمل کردن و با ایمان باقی ماندن، بسی دشوارتر است. به همین دلیل، صاحبان قدرت، به مراقبت و توجه بیشتری نیازمندند.
یوسف صدّیق (ع) شرایط دشوار چاه و زندان را با صبر و بردباری پشت سر نهاد، اما هنگامی که به قدرت و حاکمیت مصر رسید، خطاب به خداوند بزرگ عرض کرد:
«رَبِّ قَد اتَیْتَنی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنی مِنْ تَأْویلِ الْاحادیثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَ الْارْضِ انْتَ وَلِیّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنی مُسْلِماً وَ الْحِقْنی بِالصَّالِحینَ» [۲۶۱]
پروردگارا! تو به من حکومت و سلطنت عطا فرمودی و علم تعبیر خواب آموختی. ای خالق آسمانها و زمین! تو ولیّ و سرپرست من در دنیا و آخرتی، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما.
طبیعی است که در شرایط دشوار چاه و زندان، انسان به یاد خداست، ولی در مسند قدرت و حکومت است که زمینه غفلت و اعراض از یاد خدا پیش میآید. از این رو، حضرت یوسف (ع) در اوج قدرت به خدا متوسل میشود تا غفلت از یاد خدا و روز قیامت او را دچار لغزش نکند.
تاریخ زندگانی بنی اسرائیل را میتوان به چنددوره تقسیم کرد و از گذر بررسی آن، درسهایی پر ارزش آموخت. این دورهها عبارتند از:
پیش از موسی (ع)
بنی اسرائیل، فرزندان و نوادگان حضرت یعقوب (ع) بودند. «اسرائیل» نام عبرانی یعقوب (ع) و مرکب از دو کلمه «اسرا» به معنای «بنده» یا «برگزیده» و «ایل» به معنای «خدا» است. بنابراین، «اسرائیل» به معنای بنده یا برگزیده خداست. [۲۶۲]یعقوب (ع) از پیامبران الهی است. او فرزند اسحاق (ع) و نواده ابراهیم بت شکن (ع) است. یعقوب (ع) را دوازده فرزند بود که یکی از آنان، یوسف (ع)، پیامبر و برگزیده خدا بود و دیگر فرزندان، از مسلمانان و مؤمن بودند.
«اسلام» وصیت و سفارش حضرت ابراهیم (ع) و حضرت یعقوب (ع) به خاندان و فرزندان خود است:
«وَ وَصّی بِها ابْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ انَّ اللَّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ الَّا وَ انْتُمْ مُسْلِمُونَ* امْ کُنْتُمْ شُهَداءَ اذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ اذْ قالَ لِبَنیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدی قالُوا نَعْبُدُ الهَکَ وَ الهَ ابائِکَ ابْراهیمَ وَ اسْماعیلَ وَ اسْحاقَ الهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» [۲۶۳]
و ابراهیم و یعقوب [در واپسین لحظههای عمر] فرزندان خود را به آیین اسلام وصیت کردند که: «ای فرزندانم! خداوند، این آیین پاک را برای شما برگزیده است و جز به آیین اسلام از دنیا نروید.» آیا هنگامی که مرگ یعقوب رسید، شما حاضر بودید در آن هنگام که به فرزندان خود گفت: «پس از من چه چیز را میپرستید؟» گفتند:
«خدای تو و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق؛ خدای یکتا را و ما در برابر او تسلیم هستیم.»
گر چه فرزندان یعقوب (ع) مانند بسیاری از مسلمانان در زندگی خود مرتکب گناه، خطا و اشتباهاتی شدند واز جمله، در حق برادر و پدرشان ظلم کردند، ولی هیچ گاه منکر خدا نشدند و کفر نورزیدند. آنان به پدرشان محبت داشتند و میخواستند همه عشق و علاقه پدر را نصیب خود گردانند و در این راه، یوسف (ع) را مانع میدیدند و تصمیم گرفتند با از میان برداشتن او، قلب پدر را از محبت او خالی کنند و خود جایگزین یوسف شوند.
سخن آنان هنگام اجرای نقشه خویش علیه یوسف (ع) این بود:
«اقْتُلُوا یُوسُفَ اوِ اطْرَحوُهُ ارْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ ابیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحینَ» [۲۶۴]
یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دور دستی بیفکنید تا توجه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن [از گناه خود توبه میکنید و] مردمی صالح خواهید بود.
سرانجام که دریافتند اراده خدا بر اراده آنان غالب است، از برادر و پدر عذر خواستند و از پدر خواهش کردند برای آنان از درگاه خدا طلب بخشایش کند.
یعقوب (ع) و فرزندانش در فلسطین زندگی میکردند و به دلیل خشکسالی شدیدی که پیش آمد، به مصر هجرت کردند. تفصیل ماجرا در سوره یوسف (ع) آمده است.
فرزندان یعقوب (ع) که برای تجارت و تهیه آذوقه به مصر میرفتند، با برادرشان یوسف (ع) برخوردند که در آن زمان خزانه داری مصر را بر عهده داشت و به تقاضای او، همگی به مصر مهاجرت کردند و در آن جا ساکن شدند. بنا بر آنچه در تاریخ آمده است، در آن زمان، هکوسها در مصر حکومت میکردند. آنان از آسیا به مصر مهاجرت کرده بودند و بعد از متلاشی شدن خاندان سیزدهم فراعنه، بر مصر حاکم شده بودند و از حدود سال ۲۰۹۸ تا سال ۱۵۸۷ قبل از میلاد در مصر حکومت داشتند. چنان که از آیات قرآن نیز برمیآید، پادشاهان و حاکمان آن دوره مصر با این که مشرک بودند، رنگ و بویی از مردمداری و عدالت داشتند و بنیاسرائیلِ خدا پرست در حکومت آنان به آسایش و امنیت زندگی میکردند. این وضع ادامه داشت تا این که حکومت هکوسها منقرض شد و خاندان هجدهم فراعنه حاکم گشتند. با حاکم شدن فراعنه، وضع بنیاسرائیل دگرگون شد و به چند دلیل از جانب حکومت فرعونی مورد ظلم و ستم قرار گرفتند. از آن جمله است:
۱- آنان را مصری اصیل نمیدانستند. بلکه خارجیانی به حساب میآوردند که در آن جامعه جای پا باز کرده و ماندگار شده بودند. ۲- بنی اسرائیل با هکوسها رابطه حسنه داشتند و تقریباً از حامیان آنان بودند.
۳- بنی اسرائیل به دلیل حفظ اعتقادات و آداب و رسوم خود، به صورت یک جامعه بسته در درون جامعه بزرگ مصر به سر میبردند و این نسبت به آنان سوءظن ایجاد میکرد.
بنی اسرائیل با وجود فشار شدید فرعونیان، بر آداب و عقاید و رسوم آبا و اجدادی خویش پای میفشردند و حتی نسبت به خالص ماندن نژاد خویش تعصب میورزیدند و حاضر نمیشدند فرهنگ و قومیت خود را رها کنند و تسلیم فرهنگ جاهلی و مشرکانه فرعونی گردند. مقاومت و سرسختی آنان نیز بر قهر و غضب فرعونیان میافزود و احساسات کینه توزانه آنان را میشورانید تا بیشتر سختگیری کنند.
فراعنه مصر مردم را به پرستش خدایان و ارباب انواع دعوت میکردند و خود را در زمره خدایان بر میشمردند و بلکه فرعون زمان موسی (ع) خود را «برترین رب» [۲۶۵]معرفی میکرد؛ چنان که قرآن کریم از او حکایت فرموده است:
«انَا رَبُّکُمُ الْاعْلی [۲۶۶]
من پروردگار برتر شمایم.
«ما عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ الهٍ غَیْری[۲۶۷]
جز خودم، برای شما خدایی نمیشناسم.
بنی اسرائیل در برابر این عقاید باطل، مقاومت میکرد و از پذیرفتن آن ابا میورزید و بر عقاید توحیدی خود پای میفشرد و این بر فراعنه بسیار سخت بود. مقام معظم رهبری درباره مقاومت بنی اسرائیل میفرماید:
بنی اسرائیل برجستهترین بندگان خدا و نژاد برگزیده الهی بودند- در آن دوران- و این هم آسان به دست نیامده بود، اینها سالهای متمادی در زیر فشار حکومت فرعونی مبارزه کرده بودند، واقعاً مبارزه کرده بودند، ایستادگی کرده بودند، اینها با وجود حکومت عظیم فرعونی در مصر- که معلوم است حکومت فرعونی، میدانید که یک حکومت فوق العادهای بوده که نشان و آثار حکومت فرعونی حالا دارد در تاریخ نشان داده میشود- در زیر فشار آن حکومتی که هم متمدّن بود هم قهّار بود هم ظالم بود هم بسیار در اداره امور کشور موفق بود، در زیر فشار آن حکومت عادات خودشان را عوض نکردند چه برسد دین خودشان. دینشان را حفظ کردند، عاداتشان را حفظ کردند، سنتهایشان را حفظ کردند، نژاد خویش را حفظ کردند، نژاد را حفظ کردند و من احتمال میدهم اینکه فرعون گفت: «یُذَبِّحُونَ ابْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَهُمْ»: مردهاشان را ذبح کنند و زنانشان را زنده نگه دارند نمیگوید آنها را رها کنند «یذرون نساءهم» ولشان کنند، نه، زنده نگه دارند «یستحیون نساءهم» برای این بوده که این نژاد را به هم بزند و از بین ببرد، نگذارد این استقامت نژادی باقی بماند، نژاد را خراب کند. مقصودش این بوده بسپرد زنهای اینها را دست سربازها و نوکرها و اینها که اصلًا این نژاد باقی نماند، بیچاره شده بود و الّا در قضیّه حضرت موسی (ع) اگر دنبال حضرت موسی (ع) بود کافی بود بچهها را بکشد مردها را [لازم نبود] بکشد بعد هم نگه داشتن زنها خصوصیتی نداشت که رویش تکیه بکند.
این «یَسْتَحْیُونَ نِساءَهُمْ» که بخصوص ابقاء زنان، حفظ زنان و نگه داشتن زنان البته نه برای دائم، برای یک مدتی، برای یک نسلی یا برای کمتر از نسلی، برای این بود که نسل را خراب کند، میدید این نسل ایستا، مقتدر و قوی است، میبینید بنی اسرائیل اینها بودند، یک نژاد برگزیده، یک نژاد مبارز، یک نژاد طاقت آورده، صبر کرده و در مصائب در طول چند قرن. گمانم- حالا البته یادم نیست- چهار صد سال سلطه فرعونی بر اینها بوده است که اینها را از مرکز خودشان که همان منطقه بیت المقدس است آورده بودند اینجا یا خودشان آمده بودند، از زمان حضرت یوسف آمده بودند و همان طور مانده بودند آنجا. حکومت، حکومت کفر بود، اینها عناصر مؤمن بودند. در آن حکومت آن دین یعقوبی و اسحاقی را حفظ کرده بودند، آن روش خودشان را و آن سخن خودشان را [حفظ کرده بودند.][۲۶۸]
قرآن وضع اسفناک بنی اسرائیل در آن دوران را چنین بیان میفرماید:
«وَ انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِیالْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ ابْنائَهُمْ وَ یَسْتَحْیی نِسائَهُمْ انَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ»[۲۶۹]
فرعون در زمین سر برافراشت، و مردمش را طبقه طبقه ساخت؛ طبقهای از آنان را زبون میداشت پسرانشان را سر میبرید و زنانشان را [برای بهرهکشی زنده بر جای میگذاشت که او از فسادکاران بود.
در چنین شرایط خفقان آوری که کسی جسارت و توان مقابله نداشت و همگان در خواری و مظلومیت به سر میبردند، موسی بن عمران (ع) به دنیا آمد. خدای سبحان محبت او را در دل زن مراقب قبطی نهاد و مانع گزارش او به دربار فرعون شد. درحالی که ترس و هراس تمام وجود مادر و خاندان او را فرا گرفته بود، به امر الهی، موسی (ع) را در صندوقی نهاده، به دریا افکندند. اراده خدا بر رشد او در دربار فرعون، تحقق یافت و موسی (ع) در خانه فرعون رشد کرد و به سن جوانی رسید. روزی موسی (ع) شاهد درگیری مظلومی از بنی اسرائیل با ظالمی از آل فرعون بود و به یاری مظلوم شتافت و با
مشتی محکم ظالم را کشت و بدین سبب تحت تعقیب قرار گرفت و به ناچار از ترس مأموران حکومتی، از مصر خارج شد. [۲۷۰] بنی اسرائیل به دلیل وعدهای که از پیامبران پیش شنیده بودند، در انتظار ظهور پیامبری بودند که به داد آنان خواهد رسید و از شر فرعونیان نجاتشان خواهد داد. آنان مجبور بودند کارهای پست و دشوار انجام دهند و هرگونه ظلم و شکنجهای را تحمل کنند و فریادرسی در مصر نداشتند.
بعثت موسی (ع) و حاکمیت بنی اسرائیل
حضرت موسی (ع) از مصر به مدین سفر کرد و سالها در خانه حضرت شعیب (ع) به سر بُرد. سرانجام، در راه بازگشت، به مقام نبوت رسید و مأموریت یافت که ضمن مبارزه با فرعون، بنی اسرائیل را از ظلم و ستم او برهاند. قرآن در این باره میفرماید:
«وَ لَقَدْ ارْسَلْنا مُوسی بِایاتِنا انْ اخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِایَّامِ اللَّهِ انَّ فی ذِلکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ»[۲۷۱]
در حقیقت، موسی را با آیات خود فرستادیم [و به او فرمودیم که قوم خود را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون آور و روزهای خدا را به یادشان آور که بی گمان، در این [یادآوری برای هر شکیبای سپاسگزاری عبرت هاست.
موسی (ع) و برادرش به پشت گرمی نوید الهی روانه دربار فرعون شدند تا آزادی بنی اسرائیل را از او بخواهند. خدای بزرگ، آنان را چنین وعده داده بود:
«نَجْعَلْ لَکُما سُلْطاناً فَلا یَصِلُونَ الَیْکُما بِایاتِنا انْتُما وَ مِنْ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ» [۲۷۲]
برای شما، هر دو، تسلطی قرار خواهیم داد که؛ [با وجود] آیات ما، به شما دست نخواهند یافت. شما و هر کس شما را پیروی کند، چیره خواهید بود.
خداوند، بارها برای تنبیه فرعونیان و آزاد کردن بنی اسرائیل از دست آنان، بلاهای گوناگون همچون قحطی و خشکسالی، توفان، حمله ملخها به زراعت، آلودگی به شپش، حمله وزغها و تبدیل شدن آب آشامیدنی به خون به سویشان گسیل فرمود، ولی هر بار که به درخواست آنان و دعای موسی (ع) عذاب برداشته میشد، بر عصیان و تکذیب خود ادامه میدادند تا سرانجام به نابودیشان منجر شد؛ چنان که خدای سبحان در قرآن میفرماید:
«کَذَّبُوا بِایاتِنا کُلّها فَاخَذْناهُمْ اخْذَ عَزیزٍ مُقْتَدِرٍ» [۲۷۳]
همه آیات ما را تکذیب کردند؛ پس به قهر و اقتدار خود [گریبان آنان را گرفتیم.
در این زمان، ستم و استکبار فرعون، تنها متوجه بنی اسرائیل نبود، بلکه در میان قبطیان نیز افراد مؤمن توان اظهار ایمان و اعتقاد خود را نداشتند؛ چنان که مرد مؤمنی که موسی (ع) را از تصمیم فرعون بر قتل او آگاه ساخت تا از مصر خارج شود، [۲۷۴] دستگیر شد و به قتل رسید و جسدش قطعه قطعه گردید اما ایمانش را از کف نداد.[۲۷۵]
ساحران فرعون نیز که خود را در مصاف با موسی (ع) و معجزه او، ناتوان یافته بودند و به او ایمان آوردند، از سوی فرعون تهدید شدند که:
«امَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ انْ آذَنَ لَکُمْ ... لَاقَطِّعَنَّ ایْدِیَکُمْ وَ ارْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلَّبَنَّکُمْ اجْمَعینَ» [۲۷۶]
آیا پیش از این که به شما اجازه دهم، به او ایمان آوردید ... بی گمان، دست و پایتان را بر عکس میبُرم و حتماً همه شما را به دار میکشم.
آسیه، همسر فرعون نیز که پس از مشاهده معجزه موسی (ع) به او ایمان آورده بود، تحت شکنجههای فرعون جان داد.[۲۷۷]
مبارزه موسی (ع) با فرعون در مراحل مختلف و عزیمت آن حضرت همراه با بنی اسرائیل از مصر و تعقیب آنان از سوی لشکریان فرعون و گذر معجزه آسای آنان از دریای نیل و غرق شدن دشمن و پیروزی نهایی بر فرعونیان تحقق یافت و بدین وسیله خدای سبحان بر بنی اسرائیل منّت نهاد و آنان را از سلطه فرعون رهایی بخشید؛ چنان که میفرماید:
«وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ وَ نَجَّیْناهُما وَ قَومَهُما مِنَ الْکَرْبِ العَظیمِ وَ نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبینَ» [۲۷۸]
و ما بر موسی و هارون منت گذاردیم و هر دو را با قومشان از بلای بزرگ [فرعونیان نجات دادیم و آنان را یاری دادیم تا غالب شدند.
استکبار بنی اسرائیل
بنی اسرائیل به رهبری موسی (ع) پس از مدتها تحمّل آزار و شکنجه، نتیجه شکیبایی و استواری خود را یافتند و به اراده الهی، از ظلم و ستم فرعونیان رها گشتند، دشمنانشان غرق شدند و جانشینی در زمین بدانان رسید. ملّتی که تا دیروز برده و تحت ستم بود، امروز آزاد شد و از جانب خداوند بزرگ، به فضیلت و بزرگی رسید:
«وَ اوْرَثْنَا القَوْمَ الَّذینَ یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْارْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتی بارَکْنَا فیها وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنی عَلی بَنی اسْرائیلَ بِما صَبَرُوا» [۲۷۹]
و مشرقها و مغربهای پر برکت زمین را به آن قوم مستضعف واگذاردیم و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل به دلیل شکیبایی شان، تحقق یافت.
«یا بَنی اسْرائیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتی انْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ انی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعالَمینَ» [۲۸۰]
ای بنیاسرائیل! به یاد آورید نعمتی را که به شما بخشیدم و این که شما را بر جهانیان برتری دادم.
«وَ اذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِه یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ اذْ جَعَلَ فیکُمْ انْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ اتیکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ احَداً مِنَ الْعَالَمینَ» [۲۸۱]
و آن گاه که موسی به قوم خود گفت: «ای قوم! نعمت خدا را بر خودتان به یادآورید آن گاه که در میان شما پیامبرانی قرار داد و شما را حاکم و صاحب اختیار ساخت و به شما چیزهایی بخشید که به هیچ یک از جهانیان نبخشیده است.
ولی متأسفانه، این مردم به جای شکرگزاری، تقوا، پایمردی در ایمان و پایبندی به عهد توحید، گذشته را فراموش کردند، فضیلت و برگزیدگی خدایی را به قومیت و نژاد خود نسبت دادند و از توحید و بندگی خارج شدند، استکبار ورزیدند و خیره سری کردند. آنان، باید توجه میکردند که خداوند بر بیچارگی و درماندگی شان رحم آورده و آنان را از ظلم و ستم رهانیده و حکومت در زمین بخشیده تا پس از آن به رضای خدا عمل کنند؛ چنان که موسی (ع) پیش از نجات بنی اسرائیل به آنان وعده داده بود.
هنگامی که فرعون دستور قتل مردان و خفت و خواری زنان بنی اسرائیل را صادر کرد، موسی (ع) به قوم خود فرمود:
«اسْتَعینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا انَّ الْارْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ* قالُوا اوذینا مِنْ قَبْلِ انْ تَأْتِیَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عَسی رَبُّکُمْ انْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ و یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْارْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ» [۲۸۲]
«از خدا یاری جویید و پایداری پیشه کنید که زمین از آنِ خداست و آن را به هر کسی از بندگانش که بخواهد میبخشد و سرانجام برای پرهیزکاران است.» گفتند: «پیش از آن که به سوی ما بیایی آزار دیدیم و پس از آمدنت نیز آزار میبینیم!» گفت: «امید است پروردگار تان دشمن شما را هلاک کند و شما را در زمین جانشین سازد؛ پس بنگرد که چگونه عمل میکنید.»
ولی بنی اسرائیل معتقد به برتری نژادی شد و همین اعتقاد نادرست منشأ اعتقادات نادرست دیگر و فساد اخلاقی و عملی گشت و آنان را به مقابله با پیامبران و بندگان صالح خدا واداشت و کارنامه آنان را سیاه ساخت.
یهود گمان میکند که تنها ملتی است که ارتباط نَسَبی همه جانبه با آدم (ع) دارد و از سلاله آدم است و تنها آنان فرزندان آدم حساب میشوند و چون آدم بدون وساطت پدر و مادر، از جانب خدا خلق شده فرزند خداست و آنان نیز به واسطه آدم (ع) فرزندان خدا هستند و بقیه انسانها در اثر تحول و تطور، از طبیعت مادّی به وجود آمدهاند و فرزندان زمین هستند و در حقیقت حیواناتی هستند که شکل بشر به خود گرفتهاند. [۲۸۳]
در تلمود- شرح کتاب مقدس- آمده است:
بعد از آن که خدا بر یهود غضب کرد و معبد آنان در بیتالمقدس را [به دست بخت نصّر] خراب کرد، پشیمان شد وزاری میکرد و فریاد میکشید: وای بر من، زیرا اجازه دادم خانهام غارت شود و هیکلم [/ معبد بیتالمقدس آتش زده شود و فرزندانم متفرق گردند. [۲۸۴]
در جای دیگر از تلمود آمده است:
ارواح یهود با ارواح بقیه مردم فرق دارد زیرا ارواح یهود جزئی از خدا است؛ مانند فرزند که جزئی از پدر است. بر هر یهودی لازم است که با بذل توان خویش مانع تسلط بقیه مردم در زمین گردد. اعتبار یهودی نزد خدا بیشتر از اعتبار ملائکه است. یهودی جزء خداست. پس اگر یک امّی [/ غیر یهودی یک اسرائیلی را بزند مانند آن است که عزّت الهی را کوبیده باشد و تفاوت درجه یهود با غیر یهودی مانند تفاوت درجه انسان با حیوان است. یهودی حق دارد در معامله غیر یهودی را فریب دهد و به دروغ برای او قسم بخورد. [۲۸۵]
در فرازهایی از کتاب پروتکل و صورت مجلس حکمای یهود چنین آمده است:
نطفه غیر یهودی مثل نطفه بقیه حیوانات است. اگر یهود نبودند، برکت از روی زمین برداشته میشد و آفتاب ظاهر نمیشد و باران نمیبارید. اجانب برای خدمت کردن به یهود به صورت انسان خلق شدهاند. اگر فردی بر غیر یهودی کوچکترین ترحمی روا دارد، از عدالت خارج است. غش و خدعه کردن با غیر یهودی بی مانع است.
دزدی از یهودی حرام و از غیر یهودی جایز است. هرگاه یهودی و اجنبی شکایت داشته باشند، باید حق را به جانب یهودی داد اگر چه بر باطل باشد. ربودن اموال دیگران به وسیله ربا مانعی ندارد؛ زیرا خداوند یهودی را به ربا گرفتن از غیر یهودی امر میفرماید. غیر یهودی را هر چند صالح و پرهیزکار باشد، باید کشت. حرام است غیر یهودی را نجات دهید حتی اگر در چاهی بیفتد باید فورا سنگی بر در آن گذاشت.
اگر یکی از اجانب را بکشیم مانند این است که در راه خدا قربانی کردهایم. اگر غیر یهودی را در دریا غریق یافتی- نباید نجاتش دهی. تعدّی کردن به ناموس غیر یهودی مانعی ندارد؛ زیرا کفار مثل حیوانات هستند و حیوانات را زناشویی نیست.
قسم دروغ خوردن جایز است، خصوصاً در معاملات با غیر یهود. ما باید دختران زیبای خود را به پادشاهان، وزرا و شخصیتهای برجسته تزویج کنیم تا به وسیله آنان بر حکومتهای جهان تسلط یابیم.[۲۸۶]
قرآن کریم، توهّمات و اعتقادات باطل یهود را چنین بازگو میفرماید:
«قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصاری نَحْنُ ابْناؤُاللَّهِ وَ احِبَّاؤُهُ» [۲۸۷]
یهود و نصارا گفتند: «ما فرزندان خدا و دوستان اوییم.»
«قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ الَّا ایَّاماً مَعْدُوداتٍ وَ غَرَّهُمْ فی دینِهِمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ» [۲۸۸]
و یهودیان گفتند: «آتش دوزخ به ما نمیرسد، مگر چند روزی [و کیفر ما به دلیل امتیازی که بر دیگر اقوام داریم، بسیار محدود است .» و این افترا، آنان را در دینشان مغرور ساخت.
«قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ الَّا مَنْ کانَ هُوداً اوْ نَصاری تِلْکَ امانِیُّهُمْ» [۲۸۹]
گفتند: «داخل بهشت نمیشود، مگر کسی که یهودی یا نصرانی است.» این آمال و اوهام آنان است.
«مِنْهُمْ مَنْ انْ تَأْمَنْهُ بِدینارٍ لایُؤَدِّهِ الَیْکَ الَّا ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِماً ذلِکَ بِانَّهُمْ قالُوا لَیْسَ عَلَیْنا فِی الْامِیّینَ سَبیلٌ» [۲۹۰]
برخی از اهل کتاب [/ یهودیان را اگر یک دینار امانت دهی، آن را به توباز نمیگرداند مگر این که [برای گرفتن آن پیوسته بالای سرش بایستی و این بدان سبب است که گویند: «ما، در برابر امّیّین [/ غیر یهودیان مسؤول نیستیم.»
نمودهای استکباری
اشاره
توهّمات باطل بنی اسرائیل، از همان هنگام نجات یافتن، آنان را به بیراهه کشانید و به کارهایی واداشت که نشانگر روحیه استکباری و خودبرتربینی آنان بود. اینک، به مواردی از کژرویها و تجاوزگریهای بنی اسرائیل، که از آیات قرآن استفاده میشود، میپردازیم.
الف- شرک و بت پرستی
بنی اسرائیل، به محض عبور از رود نیل، از موسی درخواست خدایی اختصاصی، محسوس و ملموس کردند. قرآن کریم از ماجرا چنین سخن میگوید:
«وَ جاوَزْنا بِبَنی اسْرائیلَ الْبَحْرَ فَاتَوْا عَلی قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلی اصْنامٍ لَهُمْ قالُوا یا مُوسی اجْعَلْ لَنا الهاً کَما لَهُم آلِهَةٌ قالَ انَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» [۲۹۱]
و بنی اسرائیل را از دریا به ساحل رساندیم. پس، به قومی که به پرستش بتان خود مشغول بودند، برخوردند [و به آیین بت پرستی مایل شدند] و گفتند: «ای موسی! برای ما خدایی چون خدایانی که این بت پرستان دارند، مقررّ کن.» موسی در پاسخ گفت: «شما مردمی سخت نادانید.»
در این ماجرا، دو موضوع شایسته دقّت است: یکی تقاضای خدای محسوس و دیدنی؛ و علّت آن چنان که علّامه طباطبائی گفته است این بوده که گر چه بنیاسرائیل تا آن زمان بر دین توحیدی جدّ خود، ابراهیم (ع) بودند، ولی به واقع، مردمی مادّی و حسّی بودند و جز به شیء محسوس و مادّی اعتقادی اصیل نداشتند. از طرف دیگر، مدتها همجواری با قبطیان بت پرست در آنان بی تأثیر نبود؛ [۲۹۲] از این رو، تقاضای خدای دیدنی و محسوس کردند. موضوع دوم، تقاضای خدای اختصاصی است. آنان به دلیل ویژگی خودبینی و استکباری که یافته بودند، خود را از دیگر مردم جدا میدانستند و خدایی اختصاصی میخواستند و از این رو، به حضرت موسی (ع) گفتند: «اجْعَلْ لَنا الهًا کَما لَهُمْ آلِهَةٌ». حضرت موسی (ع) به سخن آنان پاسخ گفت و عمل بتپرستان را باطل شمرد و فرمود:
«اغَیْرَ اللَّهِ ابْغیکُمْ الهاً وَ هُوَ فَضَّلَکُمْ عَلَی الْعالَمینَ»[۲۹۳]
آیا جز خدا را برای شما به خدایی بپذیرم و حال آن که او شما را بر جهانیان برتری داد؟!
ولی متأسفانه این گرایشهای زیانبار همچنان در یهود باقی ماند و چندی بعد ظهور کرد؛ هنگامی که حضرت موسی (ع) برای سی روز به میقات «طور» رفت و بر زمان میقات ده روز اضافه شد؛ پس از پایان یافتن سی روز و نیامدن حضرت موسی (ع) منحرفان از فرصت استفاده کردند و به سردمداری سامری، بر خلیفه موسی شوریدند و با ساختن گوساله، مردم را به گوساله پرستی کشانیدند؛ گوسالهای که نه میدید و نه میشنید و نه میتوانست دردی از دردهای آنان را دوا کند. [۲۹۴]
ب- بهانه جویی
یکی دیگر از نمودهای استکباری بنی اسرائیل، بهانه تراشیهای مختلف آنان در مقابل پیامبر است. بنی اسرائیل، پس از عبور از نیل، به موسی (ع) اعتراض کردند که ما را از خانه هایمان خارج کرده و در این بیابان بی آب و غذا در برابر گرمای آفتاب آوردهای.
در این مرحله شیره درختان و نیز گوشت نوعی پرنده به عنوان غذا و نیز سایه بانی از ابر برای جلوگیری از حرارت خورشید و عمود نوری از آسمان برای روشن کردن اطرافشان در تاریکی شب فراهم گردید.
پس از مدّتی که بهانه تشنگی را مطرح کردند، به امر خدای سبحان دوازده چشمه از سنگی جوشیدن گرفت و دوازده قبیله بنی اسرائیل از آن سیراب شدند. برخی مفسّران جوشیدن دوازده چشمه و نیز باز شدن دوازده راه در نیل برای عبور آنان را دلیل بر اختلاف و ناسازگاری این دوازده تیره بنی اسرائیل دانستهاند که همواره با یکدیگر عناد و اختلاف داشتهاند.
پس از مدتی، کفران نعمت کردند و بهانهای دیگر گرفتند که ما از خوردن یک نوع غذا خسته شدهایم و خیار و عدس و سیر و ... میخواهیم. خداوند، «من و سلوی» را، که غذای بهتری بود و بیزحمت فراهم میشد، قطع کرد و آنان مجبور شدند برای تهیّه غذا به کشت و کار بپردازند و گیاهان و حبوباتی که مایل بودند، از زمین برداشت کنند.
نمونه دیگر از بهانه جویی آنان در ماجرای ذبح گاو بود. هنگامی که فردی از بنیاسرائیل کشته شد و نتوانستند قاتل او را بیابند و به موسی مراجعه کردند، خدای سبحان امر کرد که گاوی بکشند و قسمتی از آن را به مرده بزنند تا زنده شده و قاتلش را معرفی کند. به موسی (ع) گفتند: «آیا ما را مسخره میکنی؟!» [۲۹۵] پس از مدتی از ویژگیهای گاو مورد نظر پرسیدند و آنقدر استفسار کردند که کار بر آنان مشکل شد. [۲۹۶] گروهی از علما با استناد به روایاتی از امامان (ع) معتقدند که اگر در همان ابتدا گاوی را ذبح میکردند، تکلیف از آنان ساقط میشد، ولی با پرسشهای فراوان از ویژگیهای گاو، یافتن حیوانی با آن ویژگیها، کار را دشوارتر کرد. [۲۹۷]
سرّ این که دستور ذبح گاو به آنان داده شد، آن بود که گاو و گوساله- از زمان زندگی آنان در مصر و مشاهده گاوپرستی گروهی از مصریان- در ذهنشان قداستی یافته بود و سامری نیز از همین راه برای فریب استفاده کرد و خداوند میخواست که این قداست از قلبشان خارج شود.
خدای سبحان پس از نقل ماجرا، درباره آنان میفرماید:
«فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ» [۲۹۸]
پس گاو را سر بریدند، و چیزی نمانده بود که انجام ندهند.
ج- پیمان شکنی
بنی اسرائیل آنقدر در برابر پیامبرشان، پیمان شکستند که پیمان شکنی سیره و عادت آنان شد، به گونهای که وقتی خداوند متعال تورات را به عنوان برنامه زندگی نازل فرمود تا از حلال و حرام آگاه گردند، از پذیرفتن آن سرباز زدند و خدای سبحان با قرار دادن بخشی از کوه در بالای سرشان، آنان را تهدید کرد. به ناچار سر به سجده نهاده، عذرخواهی کردند. اما دیری نپایید که با رفع عذاب، پیمان خود را فراموش کردند. [۲۹۹]
نمونه بارزی از این خصلت را در ماجرای «ممنوعیت صید در روز شنبه» مشاهدهمیکنیم:
با آن که حضرت موسی (ع) آنان را از صید ماهی در روزهای شنبه باز میداشت و آنان را موظف کرده بود که در این روز به امور دینی و عبادی خود بپردازند، امّا به خیال خام خود به فکر فریب خدا و موسی (ع) افتادند. تورهای ماهیگیری را در روز جمعه در نهر میگشودند و شب یکشنبه آنها را بر میچیدند و ماهیانی که در آنها افتاده بود، صید میکردند. [۳۰۰]
د- پیامبر کشی
ویژگی استکباری و دلخوشی به اوهام، تخیّلات و آرزوها، بنی اسرائیل را به مقابله با پیامبران و حق گویان کشانید. از آن جا که پیامبران با استکبارشان به مبارزه برخاستند و خوش خیالیهای آنان را باطل شمردند و این موافق طبع آنان نبود، به تکذیب و کشتن پیامبران اقدام کردند:
«افَکُلَّما جاءَکُم رَسُولٌ بِما لا تَهْوی انْفُسُکُمْ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَریقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَریقاً تَقْتُلُونَ»
پس چرا هرگاه پیامبری [برای هدایت شما] چیزی را که خوشایند شما نبود، برایتان میآورد، کبر میورزیدید و گروهی را دروغگو میخواندید و گروهی را میکشتید.
ه- تحریف و کتمان
تحریف و کتمان آیات حق، نمود دیگر روحیه استکباری یهودیان است. آگاهان و عالمان این قوم از طرفی به کتمان حقایق میپرداختند و از طرف دیگر دست به تحریف میزدند. آیاتی از کتاب حق را از دسترس عموم خارج میکردند و آیات دیگر را تغییر میدادند تا قدرت و شوکتشان را حفظ کنند.
همین یهودیانی که برای یافتن آخرین پیامبر، از سرزمین خود به حجاز هجرت کردند، چون آن حضرت را از عرب یافتند و دیدند که مشرکان مدینه در ایمان آوردن به او گوی سبقت را ربودهاند و با ایمان آوردن به پیامبر باید فضیلتهای توّهمی را به دور بریزند و با عربهای بیابانیِ پا برهنه مسلمان برابر نشینند، نتوانستند بر خیره سری و خود بزرگ بینی خویش غلبه کنند و اسلام را نپذیرفتند و آیات تورات را که مؤیّد قرآن و اسلام بود، تحریف یا کتمان کردند.
حسد ناشی از استکبار و خود بزرگ بینی چنان بر آنان چیره شد که حاضر شدند اعلام کنند شرک و بت پرستی از ایمان و دین مسلمانان برتر است [۳۰۱] و همین حسد و تکبر آنان را به مقابله با حق و حق جویان و حق گویان کشانید به گونهای که در دشمنی با مسلمانان گوی سبقت را ربودند. قرآن کریم در این باره میفرماید:
یهود را سر سختترین دشمن مسلمانان و نصارا را نزدیکترین گروهها از حیث دوستی به مسلمانان خواهی یافت.
سپس، درباره علت محبّت نصارا به مسلمانان میفرماید:
به دلیل آن که در میان آنان عالمان و راهبان تارک دنیا بسیار هست و آنان استکبار نمیورزند.[۳۰۲]
از این مقایسه یهود و نصارا آشکار میشود که علّت عداوت و سرسختی یهود نسبت به مسلمان عبارت است از:
۱- نبودن عالمان راستین در یهود (عالمان آگاه و روشن ضمیر)؛
۲- نبودن زاهدان تارک دنیا؛
۳- خوی استکباری آنان.
فصل ششم: جهتگیری کلّی ادیان
اشاره
جهتگیری کلّی ادیان
پیامبران، که برای هدایت بشر مبعوث شده، همگی اصول مشترکی را مطرح کردهاند، به گونهای که در قرآن به جای تعبیر «ادیان»، تعبیر «دین» آمده و دین، «اسلام» خوانده شده است؛ [۳۰۳] چرا که همه پیامبران، حامل یک دین بودهاند و هر یک، دین و شریعت قبلی را به صورت کاملتر ارائه دادهاند تا این که بعثت پیامبران و نزول دین، با ظهور پیامبر اسلام (ص) ختم شد.
مهمترین اصلی که محور دعوت پیامبران بوده، رهانیدن مردم از طاغوتها و رساندن آنان به بندگی خداست؛ چنان که قرآن مجید میفرماید:
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کُلّ امَّةٍ رَسُولًا انِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» [۳۰۴]
در میان هر امّتی پیامبری مبعوث کردیم که خدا را بپرستید و از اطاعت طاغوت بپرهیزید.
رسیدن به مقام عبودیت، بالاترین نقطه کمال است که آدمی برای نیل بدان آفریده شده و دیگر اهدافی که پیامبران دنبال میکردند، برای رساندن انسان و جامعه بشری به این نقطه بوده است. بعثت انبیا برای رفع اختلافات مردم [۳۰۵] و هدایت آنان به یکتاپرستی، تعلیم و تربیت [۳۰۶]، و نیز تلاش و کوشش در جهت اقامه قسط و عدالت اجتماعی [۳۰۷]، همگی در همین راستا بوده است.
از آن جا که هدف نهایی همه پیامبران یکی بوده، جهتگیری کلّی آنان نیز در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حقوقی مشترک است و این فصل عهدهدار بیان برخی از این جهتگیریهاست.
حمایت از مستضعفان
مهمترین پایه دعوت، «توحید» به معنای نفی معبودهای دروغین و طاغوتها و اطاعت و پرستش خدای سبحان است. از این رو، عمدهترین جهتگیری ادیان، «مبارزه با استکبار و حمایت از محرومان و مستضعفان» است. این نکته در سیره انبیا، چنان روشن است که جای هیچ گونه تردیدی در آن نیست. مردم را از تحت اطاعت و عبودیت طاغوتها خارج کردن و دست رد به سینه آنان زدن و خدای یگانه را به عنوان معبود و حاکم بر جهان و سرنوشت انسان شناختن، به طور طبیعی واکنش صاحب منصبان و مستکبران را- که قدرت و حاکمیت خود را در معرض زوال میبینند- بر میانگیزد. هیچ پیامبری را نمیتوان یافت که در راه نجات مظلومان و مستضعفان از تحت سلطه ظالمان و مستکبران، با آنان در نیفتاده باشد؛ چنان که در افتادن با شرک و بت پرستی، جهالت، خرافه و ظلم و ستم را یکی از نشانههای صداقت پیامبران دانستهاند. [۳۰۸] مستکبران، زورمداران و دنیا داران نیز پیامبران را مخالف منافع خویش یافته و در طول تاریخ جبهه مخالف را تشکیل دادهاند.
قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان میکند:
«وَ ما ارْسَلْنا فی قَرْیَةٍ مِنْ نَذیرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انَّا بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ کافِرُونَ» [۳۰۹]
ما هیچ هشدار دهندهای به هیچ شهری نفرستادیم جز این که مترفان آن گفتند: «بی گمان، ما به رسالت شما کافریم.»
پیامبران در این حرکت الهی، برای منزوی ساختن مستکبران و تحقق وعده الهی مبنی بر حاکمیت بخشیدن به مستضعفان، در مواقع لزوم عملًا وارد صحنه کارزار شده و با آنان میجنگیدهاند؛ چنان که امام خمینی (قدّس سرّه) میفرماید:
همه انبیاء آمدند و با قلدرها دعوا کردند. آنها که اطراف انبیا جمع شدند، مظلومها هستند، ما هیچ نبیّای سراغ نداریم که با یک قلدری ساخته باشد به ضد ملتخودش. [۳۱۰]
قرآن مجید، با شدّت و تندی مؤمنان را خطاب میفرماید که:
«ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ ...» [۳۱۱]
چرا در راه خدا و نجات مستضعفان نمیجنگید؟!
امام خمینی (ره) با بهرهگیری از همین آیه شریفه، نبرد در راه خدا و مستضعفان را در رأس برنامههای اسلام دانسته است. [۳۱۲] پیامبران الهی (ع)، خود، از طبقه فقیر و محروم جامعه بوده و در تمام عمر با سختیها و مشکلات همراه بودهاند. از این رو، درد محرومان و مستضعفان را به خوبی درک میکرده و سلطه جابرانه گروه اندک را بر توده مردم تاب نمیآوردهاند. آنان به هر وسیلهای و در هر فرصتی حمایت خود را توده مردم در برابر زورگویان و ستمگران اعلام میکردهاند.
امام صادق (ع) درباره حضرت عیسی (ع) میفرماید:
زمانی که عیسی (ع) خواست با یارانش وداع کند، آنان را گرد آورد و وصیت کرد که ضعیفان را حمایت کنند و با ستمگران همراه نشوند.
پیامبر اکرم (ص) در بیست سالگی در پیمان «حلف الفضول» شرکت کرد؛ پیمانی که مفاد آن حمایت از مظلومان و مستضعفانی بود که اموالشان از سوی غارتگران غصب میشد. آن حضرت، پس از بعثت نیز بر حضور خود در این پیمان افتخار میورزید و
اظهار میداشت که اگر دوباره به چنین پیمانی دعوت شوم، اجابت میکنم. [۳۱۳]
هنگامی که رسول خدا (ص) برای هدایت اعیان و اشراف مکه، زحمت و مشقّتی فراوان به جان خرید، این آیه شریفه نازل شد: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالغَداوةِ وَ العَشِیِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُریدُ زِیْنَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ اغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَویهُ وَ کانَ امْرُهُ فُرُطاً» [۳۱۴]
ای پیامبر! همیشه با شکیبایی با آنان که صبح و شام خدا را میخوانند و رضای او را میطلبند، همراهی کن و یک لحظه از ایشان چشم مپوش که به زینتهای دنیا تمایل پیدا کنی و هرگز از آن کس که دلش را از یاد خود غافل کردهایم و تابع هوای نفس خوده شده و به تبهکاری پرداخته است، پیروی مکن.
این آیه شریفه، که درباره گروهی از صحابه مؤمن و فقیر پیامبر اکرم (ص)، مانند سلمان، ابوذر، صهیب، عمار، خُباب نازل شده [۳۱۵]، به پیامبر دستور میدهد که به جای کسانی که همواره نزد تو میآیند و ایمان خود را مشروط به طرد مسلمانان فقیر میکنند، به سراغ مؤمنان راستین برو و خود را وقف آنان کن.
البته، پشتوانه انبیاء و اولیا در مبارزه با طاغوتها و مستکبران همین تودههای محروم بودهاند و پیامبران با اتکا بر خدا و اعتماد بر مردم محروم و مستضعف اهداف خود را دنبال کردهاند. امیرمؤمنان علی (ع) از جلب اعتماد تودههای مردم از سوی حاکم و بی اعتمادی گروههای اندکی که همواره خود را از دیگران برتر میپندارند، به عنوان یک «اصل» یاد کرده، میفرماید:
برای والی، هیچ کس پر خرجتر در هنگام آسایش، کم کمکتر در هنگام سختی، متنفرتر از عدالت و انصاف، پرتوقعتر، ناسپاستر، عذر ناپذیرتر و کم طاقتتر در سختیها، از «خواصّ» نیست. همانا استوانه دین و نقطه مرکزی جامعه مسلمانان و مایه پیروزی بر دشمن، «عموم مردم» اند. پس، توجه ات همواره به این طبقه معطوف باشد. [۳۱۶]
رهبر کبیر انقلاب اسلامی (قدّس سرّه) نیز عدول از اصل «حمایت از محرومان و پابرهنگان» را، عدول از عدالت اجتماعی اسلام دانسته است. [۳۱۷]
عدالت اجتماعی
رسالت پیامبران، بر پایی عدالت اجتماعی است و البته تحقق این عدالت به طور کامل، در سایه برقراری حکومتی الهی و حاکمیت حاکمی عادل ممکن است. گر چه بیشتر پیامبران در عهد خود حاکمیت سیاسی نیافتند تا این برنامه را به طور کامل پیاده کنند، اما جهتگیری کلی آنان، کاملًا روشن است.
از آن جا که محور مکتب انبیا بر مساوات و برابری است، هیچ انسانی به حسب خلقت، بر انسانی دیگر برتری ندارد و ملاک برتری، تنها، اموری اختیاری است که انسان با تلاش و کوشش آنها را کسب میکند. قرآن، با بیان این مطلب، بر پندارهای نادرست جاهلی که در هر عصری کم و بیش رایج است و گروهی در جامعه خود را از دیگران برتر تصور میکنند، خط بطلان کشیده است:
«یا ایُّهَا النَّاسُ انَّا خَلَقْناکُمْ مِن ذَکَرٍ وَ انْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا انَّ اکْرَمَکُمْ عِنْدَاللَّهِ اتْقیکُمْ» [۳۱۸]
ای مردم! ما شما را از زن و مرد آفریدیم و به صورت جماعتها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. بی گمان، گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
بر همین اساس، عدالت پایه اصلی قوانین در مکاتب الهی شمرده میشود و مانند روحی در کالبد همه قوانین حقوقی، اقتصادی و فرهنگی، جاری است و بدون آن، حیات واقعی در جامعه ممکن نیست. و اصولًا بدون تحقق عدالت در ابعاد گوناگون، «حق» به تمام معنا ادا نمیشود و این امر اختصاص به اسلام ندارد؛ چرا که قرآن این هدف را، هدف همه پیامبران میداند:
ما پیامبرانمان را با دلیلهای روشن فرستادیم و با ایشان کتاب و ترازو نازل کردیم تا مردم به عدالت و راستی بگرایند. [۳۱۹] درباره حضرت داود (ع) نیز میفرماید:
چون میان مردم حکم میکنی با قسط و عدالت حکم کن که همانا خداوند کسانی را که به عدالت حکم میکنند، دوست دارد. [۳۲۰]
و از مؤمنان میخواهد که برای قسط به پا خیزند. [۳۲۱] و این همه به دلیل آن است که حکومت بر مردم، جز برای اجرای عدالت ارزشی ندارد. در آیین اسلام، حاکمیت از آنِ حاکم عادلی است که برای برقرار ساختن عدالت همه جانبه در جامعه تواناست؛ زیرا نیل به حق و حقیقت در پرتو حاکمیت حاکم عادل ممکن است. امام صادق (ع) در این باره میفرماید:
در ولایت حاکم عادل و کارگزاران او، هر حقّی احیا و هر ستم و فسادی از بین میرود.[۳۲۲]
امام علی (ع) نیز شهید راه عدالت بوده است نخستین جنگی که در دوران حکومتش بر او تحمیل کردند، از سوی کسانی بود که به بهانههای مختلف، مانند مهاجر بودن، قریشی بودن، سبقت در اسلام و حضور در جنگها، توقّع برخورداری از حقوق و مزایای اجتماعی بیشتری داشتند؛ در حالی که آن حضرت هیچ یک از این عنوانها را، ملاک تبعیض نمیدانست. [۳۲۳]
در فقه اسلامی نیز وجود چنین امتیازاتی ملغی شده است؛ چنان که یکی از عالمان در این باره مینویسد:
شایسته است امام جامعه در تقسیم بیت المال میان مسلمانان، مساوات را رعایت کند و کسی را به دلیل شرافت و موقعیت اجتماعی یا زهد و پارسایی یا علم و معرفت بر کسانی که دارای این امتیازات نیستند، برتری ندهد. [۳۲۴]
گر چه وظیفه حاکم اسلامی و دست اندرکاران حکومت، توجه و عنایت به کسانی است که در راه اعتلای اسلام، بیش از دیگران ایثار و فداکاری کردهاند، این وظیفه، غیر از توقعات بیجایی است که کسانی چون اصحاب جمل توقع داشتهاند.
مواسات و تعدیل ثروتها
در مکتب اسلام، اصل بر «مواسات و عدالت» در برخورداری از امکانات گوناگون عمومی است و وظیفه حاکم عادل نیز پاسداری از این ارزش است. در این آیین، میان مؤمنان رابطه اخوّت یا برادری برقرار است. [۳۲۵] تعابیری همچون اخوّت و آیینه بودن مؤمن برای دیگر مؤمنان، همگی از یک بینش ژرف درباره روابط معنوی یکایک افراد جامعه حکایت میکند. وجود این روابط و حقوق و تکالیف متقابل میان افراد جامعه، اقتضا میکند که مردم، هم نسبت به یکدیگر احساس وظیفه و تکلیف کنند و هم به حقوق یکدیگر وفادار باشند. در چنین بینشی و با تکیه بر چنان روابطی، همگان از حقوق و امکانات مساوی برخوردار خواهند بود.
آیات قرآن و احادیث معصومین (ع) گواه روشنی بر این اصل بنیادین است؛ چنان که امام جعفر صادق (ع) میفرماید:
«الْمُسْلِمُ اخُوا الْمُسْلِمِ وَ حَقُّ الْمُسْلِمِ عَلی اخیهِ الْمُسْلِمِ انْ لا یَشْبَعَ وَ یَجُوعَ اخُوهُ وَ لا یَروی وَ یَعْطَشَ اخُوهُ وَ لَا یَکْتَسِیَ وَ یَعْری اخُوهُ، فَما اعْظَمَ حَقِّ الْمُسْلِمِ عَلی اخیهِ الْمُسْلِمِ!» [۳۲۶]
مسلمان، برادر مسلمان است و حق او بر برادر مسلمانش آن است که سیر نباشد درحالی که برادرش گرسنه است و سیراب نباشد درحالی که برادرش تشنه است و دارای پوشش نباشد درحالی که برادرش برهنه است و چه عظیم است حق برادر مسلمان بر برادرش!
همچنین، نشانه «شیعه بودن» را «مساوات و برابری» با مؤمنان دانستهاند. [۳۲۷] اما معمولًا در جوامع مختلف، گروهی با توقعات نابجا، از امکانات بیشتری برخوردار میشوند. از این رو، دین اسلام مانع افزونطلبی است و تدابیری را برای جلوگیری از ایجاد فاصله شدید طبقاتی اندیشیده است. قوانین اقتصادی اسلام به گونهای است که ثروت در میان مردم توزیع میشود و نه تنها از تجاوز به حقوق دیگران و استثمار و بهرهکشی جلوگیری میگردد، بلکه ثروت مشروع توانگران نیز از راههای مختلف تعدیل میگردد.
امام خمینی (قدّس سرّه) که اندیشههای نابش برگرفته از کتاب و سنّت است، درباره مالکیت در اسلام میفرماید:
اسلام مالکیت را قبول دارد، ولی قوانینی در اسلام میباشد که مالکیت را تعدیل مینماید. اگر به قوانین اسلام عمل شود، هیچکس دارای زمینهای بزرگ نمیشود.
مالکیت در اسلام به صورتی است که تقریباً همه در یک سطح قرار میگیرند. [۳۲۸]
بر اساس قوانین اقتصادی اسلام، گردش مال و ثروت و نقل و انتقال آن باید از هر نوع بیهودگی پاک باشد،[۳۲۹] معاملات جاهلانه و غرری باطل و ممنوع است، ربا، رشوه و احتکار حرام است، از ظلم و تعدی و تجاوز به حقوق افراد جامعه جلوگیری میشود.
برای همه افراد حقوقی یکسان در بهرهبرداری از مواهب طبیعی وجود دارد. همچنین، بر اساس تدابیری که قانونگذار اندیشیده است، از راههای مختلف- مانند زکات و خمس و شریک بودن فقیران و محرومان در ثروت توانگران- [۳۳۰] از تکاثر ثروت و ایجاد شکاف طبقاتی و به وجود آمدن دو قطب غنی و فقیر جلوگیری شده است. به مواردی از آیات و آنان که در مال و دارایی خود، حقّی معیّن و معلوم کردهاند تا به فقیران سائل و فقیران آبرومند محروم رسانند.
احادیث که بیانگر این امر است، توجه میکنیم:
«وَالَّذینَ فی امْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الَمحْرُومِ» [۳۳۱]
«ما افاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ اهْلِ الْقُری فَلِلَّهِ وَ لِلَّرسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ المَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ کَیْلا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ» [۳۳۲]
آنچه خدا از [دارایی ساکنان آن قریهها عاید پیامبرش گردانید، از آن خدا و از آن پیامبر و متعلق به خویشاوندان [او] و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد.
«انَّمَا الصَّدَقاتُ لِلِفُقَراءِ وَ الْمَساکینِ وَ العامِلینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الغارِمینَ وَ فِی سَبیلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبیلِ فَریضَةً مِنَ اللَّهِ ...»[۳۳۳]
مصرف صدقات تنها مختص فقیران و عاجزان و متصدیان اداره صدقات و برای تألیف قلوب و آزادی بندگان و قرض داران و در راه رضای خدا و برای در راه ماندگان است و این (مصارف هشت گانه) فرض و حکم خداست ....
حضرت رضا (ع) نیز در مقام بیان علت تشریع زکات میفرماید:
علت تشریع زکات، تأمین مخارج فقیران و محدود کردن اموال ثروتمندان است؛ زیرا خداوند برخورداران از نعمت را به رسیدگی مردم گرفتار زمان خود مکلّف ساخته است ... و آنان را به رعایت برابری و مساوات و تقویت و رسیدگی به محرومان و یاری آنان در امر دین برانگیخته است. [۳۳۴]
بنابراین، برقراری عدالت اجتماعی و ایجاد زمینه رشد و تعالی افراد جامعه، بدون تحقق چنین شرایطی ممکن نیست.
وقتی خوی زمین خواری و باغداری و کاخ نشینی در بین مردم باشد، اسباب آن میشود که انحطاط اخلاقی بشود. اکثر این خویهای فاسد از طبقه مرفّه به مردم دیگر صادر شده است. [۳۳۵]
وظیفه حاکم اسلامی
رسالت حکومت اسلامی در همین عرصهها نمایان میشود واین همه تلاش و کوشش برای برقراری حکومتی عادلانه، برای آن است که همه افراد، از امکان مساوی برای استفاده از مواهب طبیعی بهرهمند گردند، و بر اساس قسط و عدل زندگی کنند. حاکم عادل باید همه اموال فقیران و ستمدیدگان و مستضعفان را از حلقوم توانگران و مترفان و مستکبران، که به ناحق غصب کردهاند، بیرون بکشد؛ چنانکه امام علی (ع) با رسیدن به حکومت، آشکارا اعلام فرمود:
«وَاللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزوِّجَ بِهِ النّساءُ وَ مُلِّکَ بِهِ الْأِماءُ لِرَدَدْتُهُ فَانَّ فِی الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ اضْیَقُ» [۳۳۶]
به خدا سوگند اگر اموال نامشروع را بیابم که با آنها زنان شوهر داده شده یا کنیزان خریده شده باشند، همه را باز میگردانم. همانا در عدالت، وسعت و گشایشی است و بر کسی که عدل و درستی بر او تنگ آید، ستم وجور تنگتر خواهد آمد.
بر حاکم فرض است که با به اجرا گذاشتن مقرراتی که ثروت را تعدیل میکند، فقر و محرومیت را از چهره قشر وسیع جامعه بزداید تا عناوین غنی و فقیر از جامعه رخت بربندد؛ چرا که فلسفه عدالت در جامعه آن است که فقیری در جامعه باقی نماند [۳۳۷] و زکات به قدری به فقیران پرداخت شود که دیگر نیازمند نباشند. [۳۳۸] امامان (ع) درباره حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) فرمودهاند:
او، چنان مواساتی میان مردم برقرار میکند که کسی به زکات نیازمند نمیشود. [۳۳۹]
امام خمینی (قدّس سرّه) نیز درک کردن درد فقیران و محرومان و قیام برای رفع محرومیت آنان و نترسیدن از قدرتها را از ویژگیهای حکومت محرومان میداند.[۳۴۰]
در نظام عادلانه اسلامی، نه تنها باید توانگران از پول و ثروت خود به عنوان اهرم قدرت استفاده نکنند، بلکه با بیرون کشیدن حقوق محرومان از ثروت توانگران، از تکاثر ثروت نزد آنان نیز جلوگیری شود. حضرت صادق (ع) در پاسخ فردی که درباره دریافت پول در برابر تعلیم کودکان پرسیده بود، فرمود:
مانعی ندارد، اما نباید کودکان نزد تو در تعلیم با یکدیگر متفاوت باشند. هیچ یک از آنان بر دیگران برتری ندارند [و آن که پول پرداخت کرده، نباید از امتیاز ویژهای برخوردار باشد]. [۳۴۱]
از این روایت بر میآید که حکومت وظیفهای دشوارتر بر عهده دارد و آن فراهم ساختن امکانات مساوی برای همه اقشار جامعه است و فرزندان توانگران، نباید از امکانات ویژهای برخوردار باشند.
امیرمؤمنان علی (ع) از این که فردی مسیحی در حکومت اسلامی به کار گرفته شود و وقتی توان و نیرویش به پایان میرسد، رها گردد و بقیه عمرش را در فقر و محرومیت به سر برد، ناراحت میشود و کارگزارانش را مورد عتاب قرار میدهد و دستور پرداخت مخارجش را از بیت المال صادر میکند. [۳۴۲] در این مکتب، بر حاکم جامعه فرض است که تا وقتی فقر در جامعه وجود دارد، سطح زندگیاش را در حد فقیران جامعه پایین کشد تا تحمل فقر و محرومیت بر آنان آسان باشد.[۳۴۳]
حاکم در این نظام سیاسی، پناهگاه مظلومان و مستضعفان و مأمور رعایت مساوات و عدالت است؛ چنان که امام علی (ع) به محمد بن ابی بکر، کارگزارش در مصر، دستور میدهد:
بالت را برای ایشان [فقیران بگستر و پهلویت را برای آنان هموار کن و با آنان گشاده رو باش و آنان را به نگریستن زیر چشمی یا خیره شدن بر چهرهشان یکنواخت بدار [و مساوات راحتی در نگاه کردن رعایت کن تا بزرگان در ظلم و ستم تو به سود خود طمع نکنند و فقیران از عدل و درستکاری تو ناامید نشوند. [۳۴۴]
وعده الهی
با توجه به وجود دو جریان حق و باطل در طول تاریخ و مظلومیت تودههای مستضعف در برابر ظالمان و مستکبران، میان اقوام و ملل مختلف نیاز مشترکی مشاهده میشود و آن امید به برقرار عدالت و از بین رفتن ظلم و فساد و برقراری حکومتی جهانی و جامعهای سعادتمند است.
از آن جا که خداوند متعال به همه نیازهای فطری انسان پاسخ مثبت داده و اسباب برآورده شدن آنها را فراهم ساخته است، در پاسخ به این نیاز انسان نیز ارادهاش بر حاکمیت نهایی قسط و عدل و برچیده شدن ظلم و بیدادگری تعلق گرفته است و مردم را به آمدن روزی نوید داده است که عدالت بر جهان حاکم شود این نوید اختصاص به امت اسلامی ندارد، بلکه کتابهای مقدس ملل و اقوام گذشته نیز تحقق چنین روزی را وعده داده و مردم را به ظهور دادگستری که جامعه آرمانی را ایجاد خواهد کرد، امیدوار ساختهاند؛ چنان که در کتاب زرتشتیان آمده است:
بامداد روز فراز آید، جهان را دین راستین فرا گیرد با آموزشهای فزایشبخش پر خرد، رهانندگان کیانند؟ آنان که بهمن به یاریشان خواهد آمد از برای آگاه ساختن .... [۳۴۵]
در عهد عتیق نیز آمده است:
اگر چه تأخیر نماید، برایش منتظر باش؛ زیرا که البته خواهد آمد و درنگ نخواهد کرد ... بلکه جمیع امتها را نزد خود جمع میکند و تمامی اقوام را برای خویشتن فراهم میآورد ... [۳۴۶]
در مزامیر داوود آمده است:
زیرا که شریران منقطع خواهند شد و اما منتظرانِ خداوند، وارث زمین خواهند شد. [۳۴۷]
در انجیل نیز آمده است:
چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملائکه مقدس خویش آید، آنگاه بر کرسی جلال خود خواهد نشست و جمیع امتها در حضور او جمع شوند. [۳۴۸]
چنان که در قاموس کتاب مقدس آمده، هر چند در برخی موارد پسر انسان بر «عیسی» منطبق است، در بسیاری موارد دیگر با مصلحی نجات دهنده که در پایان جهان خواهد آمد، تطبیق دارد.[۳۴۹]
گر چه ممکن است ملل و اقوام مختلف، در تطبیق و مصداق این مصلح و حکومت جهانی اش با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشند و یا دچار خطا و اشتباه گردند، اما در اصل این آرمان با هم متفقند.
قرآن کریم نیز به عنوان آخرین کتاب آسمانی، در آیات متعددی از تحقق چنین جامعهای در آینده خبر میدهد.
روشنترین آیهای از قرآن که حاکمیت صالحان و مؤمنان و نابودی ظالمان و مستکبران را بشارت میدهد، آیه «استخلاف» است.
«وَعَدَاللَّهُ الَّذینَ امَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْارْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذی ارْتَضی لَهُمَ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امْناً یَعْبَدُوُنَنی لا یُشْرِکُونَ بی شَیْئاً» [۳۵۰]
خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده میدهد که قطعا آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده، پا بر جا و ریشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل میکند، آن چنان که تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت.
علّامه طباطبائی ضمن مردود شمردن نظر کسانی که این آیه شریفه را تنها بر حاکمیت بنی اسرائیل پس از غلبه فرعون تفسیر کردهاند، مینویسد:
خدای سبحان به کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند، پدید آمدن جامعهای صالح و خالی از کفر و نفاق و فسق را وعده داده است که در آن، جز عقاید و اعمال حق نیست و مردم در کمال آرامش و امنیت از هر دشمن داخلی و خارجی و آزاد از هرگونه حیله حیلهگران و ظلم ظالمان و زورگویی زورگویان، خواهند زیست. [۳۵۱]
بسیاری از مفسران، آیه «استخلاف» را با توجه به روایاتی که از معصومین (ع) نقل شده است، دلیلی بر ظهور حضرت ولی عصر امام زمان (عج) دانستهاند. از جمله این روایات، حدیثی از امام سجاد (ع) است که حضرت پس از تلاوت این آیه، میفرماید: به خدا سوگند، اینان شیعیان ما اهلبیت هستند و خداوند به وسیله مردی از ما، که مهدی این امت است، آنانرا در زمین جانشین خواهد کرد. [۳۵۲]
علّامه طباطبائی در این باره میگوید:
چنین جامعه مقدّس و با فضیلتی، از زمان بعثت پیامبر اکرم (ص) تا کنون تحقق نیافته و در مقام تطبیق، جز با زمان ظهور حضرت مهدی (عج) با توجه به ویژگیهای آن حضرت، که در اخبار متواتر از پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) نقل شده، منطبق نیست. [۳۵۳]
دومین آیهای که متضمن وعده خداست، آیه «استضعاف» است. خداوند در سوره مبارکه قصص میفرماید:
«وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» [۳۵۴]
و اراده کردیم بر کسانی که در آن سرزمین فرو دست شده بودند، منت نهیم و آنان را پیشوایان گردانیم و ایشان را وارث کنیم. از روایات امامان معصوم (ع) در تفسیر آیه شریفه مذکور که آن را بر حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) تفسیر فرمودهاند، میتوان اختصاص نداشتن آیه را به حاکمیت بنیاسرائیل دریافت. [۳۵۵]» پارهای از این روایات عبارتند از:
علی (ع) میفرماید:
«لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیا عَلَیْنا بَعْدَ شِماسِها عَطْفَ الضَّروُسِ عَلی وَلَدِها» [۳۵۶]
دنیا به سوی ما باز میگردد و به ما مهربانی میکند؛ مانند بازگشت شتر بدخو به سوی فرزندش.
سپس، آیه «استضعاف» را به عنوان شاهد قرائت میفرماید.
در روایتی دیگر امام صادق (ع) میفرماید:
این آیه، مربوط به صاحب الامر است؛ کسی که در آخر الزمان ظهور میکند و جبّاران و فرعونیان را شکست میدهد و شرق و غرب عالم را مالک میشود و آن را چنان که از ظلم و جور پر شده است، پر از عدل و داد میکند[۳۵۷]
علّامه طباطبائی روایات نقل شده در تفسیر این آیه را، از قبیل «جری و انطباق» دانسته است [۳۵۸]؛ چنان که شهید مرتضی مطهری نیز برای اثبات حکومت جهانی حضرت ولیّ عصر (ع) به این آیه تمسک جسته است. [۳۵۹] حتی گروهی از نویسندگان معاصر و رهبر کبیر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (قدّس سرّه) از شمول آیه برای قیام ملتهای مستضعف و مظلوم عالم پیش از ظهور حضرت ولیّ عصر (ع) بهره جسته و پیروزی ملّت مسلمان ایران را در برابر مستکبران، تحقق وعده الهی دانستهاند. آن امام بزرگوار، در پیامی به مناسبت روز قدس میفرماید:
من امیدوارم که یک حزب به اسم «حزب مستضعفین» در تمام دنیا به وجود آید و همه مستضعفین با هم در این حزب شرکت کنند و مشکلاتی را که سر راه مستضعفین است، از میان بردارند و در مقابل مستکبران و چپاولگران شرق و غرب قیام کنند و ... اکنون که نمونهای از پیوند مستضعفین در بلاد مسلمین تحقق پیدا کرد، این نمونه باید در یک سطح وسیعتری در تمام قشرهای انسانهای تاریخ حال و آینده تحقق پیدا کند و با اسم حزب مستضعفین که همان «حزب اللّه» است و موافق اراده خدای تبارک و تعالی است که مستضعفین باید وارث زمین بشوند، ما از جمیع مستضعفین عالم دعوت میکنیم که با هم در «حزب مستضعفین» وارد بشوند. [۳۶۰]
نکته شایسته توجه آن است که حاکمیت مستضعفان و رهاییشان از سلطه سیاسی و اقتصادی مستکبران، زمینه هدایت و گرایش عمومی به فطرت توحیدی و پذیرش اسلام و حاکمیت قوانین حیاتبخش آن را فراهم خواهد ساخت.
امام خمینی (قدّس سرّه) در این باره میفرماید:
با گسترش انقلاب اسلامی ایران، قدرتهای شیطانی به انزوا کشیده خواهند شد و حکومت مستضعفان بر پا و زمینه حکومت جهانی مهدی آخرالزمان- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف و ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- مهیّا خواهد شد. [۳۶۱]
رمز پیروزی مستضعفان
پیروزی جهبه حقّ و مستضعفان و محرومان بر مستکبران، بر اساس سنّتهای ثابت حاکم بر جهان، جز با تلاش و کوشش و اراده ملتها حاصل نخواهد شد و به عبارت دیگر، مستضعفان برای رسیدن به حقوق خود، که خداوند به آنان مرحمت فرموده است، باید علیه مستکبران قیام کنند و حق خود را از آنان باز ستانند؛ چنان که امام خمینی (قدّس سرّه) خطاب به مستضعفان عالم میفرماید:
هان ای ملتهای جهان که همه مستضعفید! از جای برخیزید و حق خود را بستانید و از عربدههای قدرتمندان نهراسید که خداوند با شماست و زمین ارث شماست و وعده خداوند متعال تخلفناپذیر است. [۳۶۲]
آن امام بزرگوار، راه و رمز مبارزه و نیل به پیروزی را چنین ترسیم میکند:
وقتی مهیّا بشویم برای جلوگیری از ظالم، ظالم عقب مینشیند، هر چه زیادتر فشار بیاوریم، او عقب مینشیند، شما یک قدم عقب بنشینید، او جلو میآید و اگر شما یک قدم جلو بروید، او عقب میرود. این یک سنت الهی است.[۳۶۳]
البته، مستضعفان باید در این راه شکیبایی و پایداری کنند و از خداوند متعال یاری بجویند که بدون آن وراثت و حکومت در زمین ممکن نیست. قرآن مجید میفرماید:
«اسْتَعینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا انَّ الْارْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» [۳۶۴]
از خداوند یاری بجویید و شکیبایی پیشه کنید که همانا زمین از آن خداست و هر کسی از بندگانش را که اراده کند، وارث آن خواهد کرد.
فهرست منابع
قرآن مجید
نهج البلاغه
صحیفه سجادیه
اختصاص، شیخ مفید، انتشارات اسلامی
ارشاد القلوب، دیلمی، انتشارات اسلامیه
اوستا، بخش گاتها، ترجمه ابراهیم پورداد
اندیشههای سیاسی در اسلام، حمید عنایت، ترجمه بهاء الدین خرّمشاهی، انتشارات خوارزمی
انجیل متی، انتشارات کتابهای مقدس
اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اهلبیت، مکتبه اسلامیه
بحارالانوار، علّامه مجلسی، بیروت
البرهان، بحرانی، مکتبه علمیّه.
بنو اسرائیل فی القرآن و السّنّة، محمد سید طنطاوی، الزهراء مصر
تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، دانشگاه تهران
تاریخ پیامبر (حیوة القلوب)، علامه مجلسی، انتشارات سرو
تاریخ انبیاء، سید هاشم رسولی محلاتی، کتابفروشی اسلامیه
تاج العروس، سید محمد مرتضی الزبیدی، نشر لیبی
تحف العقول، ابن شعبه حرّانی، انتشارات اسلامی
تبیان، شیخ طوسی، نجف اشرف، مکتبة الامین
تفسیر کبیر، فخر رازی، دارالکتب العلمیه، طهران
تفسیر صافی، فیض کاشانی، کتابفروشی اسلامیه
تفسیر کاشف، محمد جواد مغنیه، دارالجواد بیروت
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، کتابفروشی علامّه قم
تفسیر برهان، بحرانی، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان
تنقیح المقال، ما مقانی، مرتضوی نجف
ثواب الاعمال، شیخ صدوق، مکتبة الصدوق
جوامع الجامع، طبرسی، دانشگاه تهران
جهان بینی توحیدی، شهید مرتضی مطهری، صدرا
جهان مذهبی، ترجمه عبدالرحیم گواهی، نشر فرهنگ اسلامی
دائرة المعارف القرن العشرون، محمد فرید وجدی، دارالمعرفه بیروت
داستان راستان، شهید مرتضی مطهری
در جستجوی راه امام از کلام امام، انتشارات اطلاعات
دنیا و یهود، سید محمد شیرازی، مؤسسه سید الشهداء
رد علی التوراة، ندرة الیازجی، طلاس سوریه
روح البیان، اسماعیل حقی بروسوی، کتابخانه جعفری تبریز
زمزم ولایت، آیت اللّه خامنهای، سپاه پاسداران
سفینة البحار، شیخ عباس قمی، کتابخانه سنایی
شرح نهج البلاغه، محمد عبده، ابن ابی الحدید، دار احیاء التراث العربی
شناخت استکبار جهانی، جواد منصوری، آستان قدس رضوی
صحیفه نور، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی وزارت ارشاد اسلامی
الصحاح، جوهری، انتشارات امیری
عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، علمی تهران
علل الشرائع، شیخ صدوق، کتابفروشی بوذر جمهری
عهد عتیق، کتاب «حیقوق نبی» انتشارات کتب مقدس
غررالحکم، آمدی، انشارات علمی
الفین، علامّه حلّی، نجف
قاموس کتاب مقدس، انتشارات کتابهای مقدس
قصص قرآن، سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات علمیه اسلامیه
قصص قرآن، مصطفی زمانی، انتشارات فراهانی
قیام و انقلاب مهدی، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا
کتاب مقدس (عهد عتیق، عهد جدید)، انتشارات کتابهای مقدس
کشّاف، زمخشری، انتشارات آفتاب تهران
لسان العرب، ابن منظور، دار المصادر، بیروت
المصباح المنیر، فیّومی، مصر
مفردات، راغب، دارالمعرفه، بیروت
المنجد، لویس معلوف، انتشارات اسماعیلیان
منجد الطلاب، محمد- م، انتشارات اسلامی
مجمع البیان، شیخ طبرسی، دار احیاء التراث العربی بیروت
المیزان، علامه سید محمدحسین طباطبائی، انتشارات اسلامی
جهان بینی اسلامی، شهید مرتضی مطهری، صدرا
مکاتیب الرسول، علی احمدی میانجی، انتشارات یس
المستضعفین فی القرآن، سید محمدحسین فضلاللّه، بیروت
مهذب، ابن برّاج، دفتر انتشارات اسلامی
نهج السعادة، شیخ محمد باقر محمودی، اعلمی بیروت
نورالثقلین، الحویزی، کتابفروشی علمیه قم
نهایة، ابن اثیر، المکتبة الاسلامیه
نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ترجمه علامه شعرانی، انتشارات اسلامی
ندای حق، انجمنهای اسلامی دانشجویان، انتشارات قلم
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، داراحیاء التراث العربی
وحی و نبوت، استاد مرتضی مطهری، صدرا
پانویس
- ↑ بخشی از حکم مقام معظّم رهبری به نماینده ولیّ فقیه در سپاه پاسداران (6/ 4/ 1369)
- ↑ اسراء (13)، آیه 9
- ↑ نحل (16)، آیه 89
- ↑ قال رسولالله (ص): الخلق عیال اللّه، بحارالانوار، ج 71، ص 316
- ↑ بقره (2)، آیه 34
- ↑ ص (38)، آیات 75- 76
- ↑ گفتهاند «عالین» مخلوقاتی میباشند که در توجه به ذات حق مستغرق هستند و به چیز دیگری توجه ندارند و امربه سجده شامل این گروه نشده است. المیزان، ج 17، ص 226
- ↑ نساء (4)، آیه 97
- ↑ نهج البلاغه، نامه 31
- ↑ العین، ج 1، ص 283؛ المصباح المنیر، ج 2، ص 8؛ لسان العرب، ج 9، ص 203
- ↑ روم (30)، آیه 54
- ↑ مفردات، ص 296
- ↑ المنجد، مقدمه، صفحه (ز)
- ↑ العین، ج 1، ص 281
- ↑ الصّحاح، ج 4، ص 1390
- ↑ نهایه، ج 3، ص 88
- ↑ المصباح المنیر، ج 2، ص 9
- ↑ الصحاح، ج 2، ص 801
- ↑ المصباح المنیر، ج 2، ص 208
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ج 5، ص 153
- ↑ الصحاح، ج 2، ص 802
- ↑ مفردات، ص 422
- ↑ مجمع البیان، طبرسی، ج 1، ص 81
- ↑ همان، ج 3، ص 309
- ↑ همان، ج 2، ص 146
- ↑ مفردات، ص 422
- ↑ مجمع البیان، ج 2، ص 146
- ↑ سجده (32)، آیه 15
- ↑ المیزان، ج 17، ص 376
- ↑ المیزان، ج 12، ص 234
- ↑ مجمع البیان، ج 2، ص 146
- ↑ صحاح جوهری، ج 1، ص 72
- ↑ مقاییس اللغة، ج 5، ص 346
- ↑ دائرة المعارف القرن العشرون، ج 9، ص 379
- ↑ تاج العروس، ج 1، ص 119
- ↑ مجمع البیان، ذیل آیه 246 سوره بقره
- ↑ مفردات، ص 472
- ↑ مجمع البیان، ج 1، ص 349
- ↑ نمل (27)، آیات 29- 33
- ↑ نمل (27)، آیه 38
- ↑ مفردات، ص 74
- ↑ نهایه، ابن اثیر، ج 1، ص 187
- ↑ مجمع البیان، ج 5، ص 220
- ↑ نساء (4)، آیه 98
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 189
- ↑ بحارالانوار، ج 72، ص 162
- ↑ همان، ص 159
- ↑ تفسیر نورالثقلین، الحویزی، ج 1، ص 539: ام ایمن کنیزی بود که به رسول خدا به ارث رسیده بود و بعد از وفات مادر پیامبر سرپرستی ایشان را به عهده گرفت. این بانوی گرانقدر و مؤمن به پیامبر و خاندانش محبت و علاقه زیادی داشت و پیامبر نیز او را مورد محبت و ملاطفت قرار میداد و او را از بهشتیان خواند. در عین حال او زنی ساده و عامی بود. روزی از رسول خدا تقاضا کرد که او را مرکبی دهد. و پیامبر فرمود: تو را بر بچه شتر (ناقه) سوار میکنم. او که معنای جمله رسول خدا را متوجه نشده بود، در جواب گفت: ای رسول خدا بچه شتر (ناقه) نمیتواند مرا حمل کند: او توجه نداشت که هر شتری بچه شتر مادهای است. امام صادق (ع) در روایت فوق میفرماید کهام ایمن اهل بهشت است با اینکه به عمق و ریزه کاریهای اعتقادی علم نداشت و توان فهم آنها را دارا نبود. (ر. ک اعیان الشیعه، ج 3، ص 555.)
- ↑ اعراف (7)، آیه 75
- ↑ هود (11)، آیه 27
- ↑ شعراء (26)، آیه 111
- ↑ مجمع البیان، طبرسی، ج 5، ص 155
- ↑ مفردات، راغب اصفهانی، ص 194
- ↑ مجمع البیان، ج 5، ص 155
- ↑ المیزان، ج 10، ص 203
- ↑ نساء (4)، آیه 75
- ↑ اعراف (7)، آیه 150
- ↑ همان
- ↑ بحارالانوار، ج 28، ص 220
- ↑ نورالثقلین، حویزی، ج 4، ص 110
- ↑ ابراهیم (14)، آیه 21
- ↑ مؤمن (40)، آیات 47- 48
- ↑ سبأ (34)، آیات 31- 32
- ↑ بقره (2)، آیه 286
- ↑ نساء (4)، آیه 99
- ↑ توبه (9)، آیه 106
- ↑ المیزان، ج 5، ص 51- 52
- ↑ نساء (4)، آیه 97
- ↑ نساء (4)، آیه 75
- ↑ قصص (28)، آیه 5
- ↑ اعراف (7)، آیه 75
- ↑ تفسیر کبیر، فخر رازی، ج 14، ص 65
- ↑ ابراهیم (14)، آیه 21
- ↑ غافر (40)، آیه 48
- ↑ روح البیان، ج 4، ص 411
- ↑ فرعون در سرزمین [مصر] سر برافراشت و مردمِ آن را طبقه طبقه ساخت، طبقهای از آنان را زبونمیداشت. (قصص (28)، آیه 4)
- ↑ بقره (2)، آیه 34؛ اعراف (7)، آیه 13؛ ص (38)، آیه 74
- ↑ یونس (10)، آیه 74؛ مؤمنون (23)، آیه 45؛ عنکبوت (29)، آیه 39؛ اعراف (7)، آیه 133؛ قصص (28)، آیه 39
- ↑ مؤمنون (23)، آیه 46
- ↑ تبیان، شیخ طوسی، ج 7، ص 371
- ↑ کشاف، زمخشری، ج 3، ص 48
- ↑ اعراف (7)، آیه 88
- ↑ همان، آیه 75. اشراف مستکبر قوم صالح به مؤمنان مستضعف گفتند: ...
- ↑ المیزان، ج 8، ص 182
- ↑ فرقان (25)، آیه 21
- ↑ تفسیر روض الجنان، ابوالفتوح رازی، ج 14، ص 209
- ↑ مؤمن (40)، آیه 56
- ↑ کشّاف، زمخشری، ج 3، ص 372
- ↑ عنکبوت (29)، آیه 39
- ↑ فصلت (41)، آیه 15
- ↑ بسیاری از مفسران، استکبار در زمین را به استکبار بر اهل زمین تفسیر کردهاند. ر. ک. تفسیر صافی، ج 2، ص 496 و کشاف ج 4، ص 192
- ↑ قمر (54)، آیات 24- 25
- ↑ فرقان (25)، آیه 21
- ↑ اسراء (17)، آیات 90- 91
- ↑ قصص (28)، آیه 38
- ↑ نازعات (79)، آیه 24
- ↑ شعراء (26)، آیه 29
- ↑ نساء (4)، آیات 172- 173
- ↑ قصص (28)، آیه 4
- ↑ شعراء (26)، آیه 18- 22
- ↑ المیزان، ج 16، ص 262- 265
- ↑ قصص (28)، آیات 76- 83
- ↑ کهف (18)، آیات 32- 44
- ↑ مؤمن (40)، آیه 23
- ↑ تفسیر نمونه، ج 16، ص 174
- ↑ علق (96)، آیه 7
- ↑ اعراف (7)، آیه 175
- ↑ تاریخ پیامبران (حیوة القلوب)، علامه مجلسی، ج 1، ص 804
- ↑ مدثّر (74)، آیات 18- 25
- ↑ ر. ک: الفرقان، ج 16- 17، ص 181- 183
- ↑ ص (38)، آیه 75
- ↑ المیزان، ج 8، ص 24- 25
- ↑ کافی، ج 8، ص 128
- ↑ فامّا عاد فاستکبروا .. و قالوا من اشد منّا قوة. (فُصّلت (41)، آیه 15)
- ↑ سبأ (34)، آیه 34
- ↑ فصلت (41)، آیه 50
- ↑ بقره (2)، آیه 247
- ↑ زخرف (43)، آیه 53
- ↑ منجد الطلاب
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 192
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 192
- ↑ همان
- ↑ تفسیر کبیر، فخر رازی، ج 14، ص 165
- ↑ سبأ (34)، آیه 34
- ↑ نوح (71)، آیه 7
- ↑ لقمان (31)، آیه 7
- ↑ جاثیه (45)، آیات 7- 9
- ↑ هود (11)، آیه 27؛ شعراء (26)، آیه 111
- ↑ هود (11)، آیه 31
- ↑ المیزان، ج 10، ص 214
- ↑ صحیفه نور، ج 18، ص 52
- ↑ همان
- ↑ صحیفه نور، ج 17، ص 217
- ↑ همان، ص 218
- ↑ همان، ج 10، ص 211
- ↑ شعراء (26)، آیه 22
- ↑ اعراف (7)، آیه 127
- ↑ مؤمنون (23)، آیه 47
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه)
- ↑ همان
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 192، (قاصعه)، نامه 62
- ↑ طه (20)، آیات 58- 59
- ↑ شعراء (26)، آیات 39- 40
- ↑ اعراف (7)، آیه 116
- ↑ البرهان، بحرانی، ج 1، ص 246
- ↑ بقره (2)، آیه 258
- ↑ بقره (2)، آیه 258
- ↑ انبیاء (21)، آیه 61
- ↑ همان، آیه 65
- ↑ همان، آیه 68
- ↑ الذاریات (51)، آیه 52
- ↑ غافر (40)، آیه 24
- ↑ المیزان، ج 17، ص 328
- ↑ همان، ج 14، ص 172
- ↑ عنکبوت (29)، آیه 25
- ↑ طه (20)، آیه 63
- ↑ المیزان، ج 14، ص 176
- ↑ یونس (10)، آیه 78
- ↑ هود (11)، آیه 63
- ↑ المیزان، ج 10، ص 312
- ↑ زخرف (43)، آیه 23
- ↑ اعراف (7)، آیه 122
- ↑ همان، آیه 126
- ↑ شعراء (26)، آیه 30
- ↑ غافر (40)، آیه 25؛ قصص (28)، آیه 20
- ↑ انبیاء (21)، آیه 20
- ↑ یونس (10)، آیه 83
- ↑ قصص (28)، آیه 4
- ↑ اسراء (17)، آیه 61
- ↑ اعراف (7)، آیه 12
- ↑ احقاق (46)، آیه 26
- ↑ انعام (6)، آیه 6
- ↑ علق (96)، آیات 6- 7
- ↑ فصلت (41)، آیه 51
- ↑ کهف (18)، آیه 36
- ↑ قصص (28)، آیه 78
- ↑ غافر (40)، آیه 83
- ↑ جاثیه (45)، آیه 31
- ↑ ص (38)، آیه 85
- ↑ اسراء (17)، آیه 62
- ↑ آل عمران (3)، آیه 175
- ↑ ابراهیم (14)، آیه 22
- ↑ اعراف (7)، آیه 20
- ↑ بقره (2)، آیه 268
- ↑ آل عمران (3)، آیه 155
- ↑ حجر (15)، آیه 39
- ↑ یوسف (12)، آیه 42؛ مجادله (58)، آیه 19
- ↑ نساء (4)، آیه 120
- ↑ انعام (6)، آیه 43
- ↑ ابراهیم (14)، آیه 22
- ↑ نحل (16)، آیات 98- 100
- ↑ نساء (4)، آیه 97
- ↑ سباء (34)، آیه 32
- ↑ اعراف (7)، آیه 38
- ↑ بحارالانوار، مجلسی، ج 47، ص 137
- ↑ مؤمن (40)، آیات 23- 25
- ↑ قصص (28)، آیه 6
- ↑ اعراف (7)، آیات 175- 178
- ↑ صحیفه نور، ج 21، ص 59
- ↑ سبأ (34)، آیه 33
- ↑ وسائل الشیعه، حرّ عاملی، ج 6، ص 4
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 328
- ↑ الحیاة، حکیمی، ج 3، ص 311 به نقل از المستدرک، ج 11، ص 380
- ↑ بحارالانوار، ج 74، ص 417
- ↑ قصص (28)، آیه 79
- ↑ تنقیح المقال، مامقانی، ج 3، ص 178
- ↑ همان
- ↑ ابراهیم (14)، آیه 7
- ↑ آل عمران (3)، آیه 187
- ↑ تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ترجمه احمد جنتی، ص 435
- ↑ صحیفه نور، ج 20، ص 235
- ↑ صحیفه نور، ج 21، ص 91- 92
- ↑ اعراف (7)، آیه 175
- ↑ آل عمران (3)، آیه 139
- ↑ نساء (4)، آیه 104
- ↑ همان، آیه 76
- ↑ صحیفه نور، ج 12، ص 279
- ↑ ر. ک مکاتیب الرسول، علی احمدی میانجی، ج 1، ص 90، 97، 105، 133، 141 و ...
- ↑ اعراف (7)، آیه 128
- ↑ همان، آیه 137
- ↑ انفال (8)، آیات 65- 66
- ↑ انعام (6)، آیه 34
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 298
- ↑ یونس (10)، آیه 71
- ↑ طه (20)، آیه 72
- ↑ صحیفه نور، ج 10، ص 149
- ↑ هود (11)، آیه 27
- ↑ شعراء (26)، آیات 111- 114
- ↑ بحارالانوار، ج 14، ص 83
- ↑ همان، ج 13، ص 428
- ↑ تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، ص 216
- ↑ حجرات (49)، آیه 10 و آیات 178 و 220 بقره، 12 حجرات، 11 توبه، 15 احزاب، 10 حشر و ....
- ↑ آل عمران (3)، آیه 103
- ↑ همان، آیه 64
- ↑ جامعه و تاریخ، استاد مطهری، ص 137
- ↑ اسراء (17)، آیه 70
- ↑ احزاب (33)، آیه 72
- ↑ نهج البلاغه، نامه 31
- ↑ حج (22)، آیه 39
- ↑ صحیفه سجادیه، دعای 14
- ↑ همان، دعای 20
- ↑ صحیفه نور، ج 22، ص 267
- ↑ یس (36)، آیه 47
- ↑ المیزان، ج 17، ص 94
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 328
- ↑ صحیفه نور ج 20، ص 128
- ↑ نساء (4)، آیه 148
- ↑ المیزان، ج 10، ص 341
- ↑ هود (11)، آیه 80
- ↑ شعرا (36)، آیه 227
- ↑ هود (11)، آیه 97
- ↑ المیزان، ج 10، ص 380
- ↑ توبه (9)، آیه 12
- ↑ نفس المهموم، حاج شیخ عباس قمی، ترجمه علامه شعرانی، ص 225
- ↑ نفس المهموم، حاج شیخ عباس قمی، ترجمه علامه شعرانی، ص 226
- ↑ ثواب الاعمال، ص 331
- ↑ ارشاد القلوب، دیلمی، ص 201
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 406
- ↑ الحیاة، حکیمی، ج 3، ص 345
- ↑ منافقون (63)، آیه 7
- ↑ یوسف (12)، آیه 101
- ↑ مجمع البحرین، طریحی، ج 1، ص 139
- ↑ بقره (2)، آیات 132- 133
- ↑ یوسف (12)، آیه 9
- ↑ ر. ک: المیزان، ج 8، ص 223
- ↑ نازعات (79)، آیه 24
- ↑ قصص (28)، آیه 38
- ↑ زمزم ولایت 4، ص 18 و 19، روابط عمومی فرماندهی کل سپاه
- ↑ قصص (28)، آیه 4 و نیز ر. ک به بقره (2)، آیه 49 و 50؛ اعراف (7)، آیه 105
- ↑ قصص، آیات 7- 21.
- ↑ ابراهیم (14)، آیه 5
- ↑ قصص (28)، آیه 35
- ↑ قمر (54)، آیه 42
- ↑ مؤمن (40)، آیه 45
- ↑ بحارالانوار، ج 13، ص 62، روایتی از امام صادق (ع)
- ↑ اعراف (7)، آیات 123 و 124
- ↑ تاریخ انبیا، سید هاشم رسولی، ج 2، ص 80
- ↑ صافات (37)، آیات 114- 115
- ↑ اعراف (7)، آیه 137
- ↑ بقره (2)، آیه 47
- ↑ مائده (5)، آیه 20
- ↑ اعراف (7)، آیات 128- 129
- ↑ ردّ علی التوراة، ندرة الیازجی، ص 23
- ↑ بنو اسرائیل فی القرآن و السنة، طنطاوی، ص 74 به نقل از «همجیة التعالیم الصهیونیه»
- ↑ همان، ص 74، به نقل از الکنز المرصود فی قواعد التلمود، ص 48
- ↑ دنیا و یهود، شیرازی، ص 122- 130
- ↑ مائده (5)، آیه 18
- ↑ آل عمران (3)، آیه 24
- ↑ بقره (2)، آیه 111
- ↑ آل عمران (3)، آیه 75
- ↑ اعراف (7)، آیه 138
- ↑ المیزان، ج 8، ص 243
- ↑ اعراف (7)، آیه 140
- ↑ جهان مذهبی، ترجمه عبدالرحیم گواهی، ص 587؛ رد علی الیهود، ندرة الیازجی، ص 168؛ تحقیقی در دین یهود، جلال الدین آشتیانی ص 239- 228، 223، 154، 155؛ ادیان زنده جهان، رابرت هیوم، ص 252، 256
- ↑ بقره (2)، آیه 67
- ↑ همان، آیات 68 به بعد
- ↑ مجمعالبیان، ج 1، ص 136؛ بحارالانوار، ج 13، ص 266، 293 و 294
- ↑ بقره (2)، آیه 71
- ↑ همان، آیه 63
- ↑ البرهان، بحرانی، ج 2، ص 42، بنابر بعضی روایات خندقها و حوضچههایی میکندند تا روز شنبه ماهیها در آن حوضچهها بیفتند و بازگشت به دریا برای آنها امکان نداشته باشد و روز بعد آنها را صید کنند
- ↑ نساء (4)، آیه 51
- ↑ مائده (5)، آیات 82- 83
- ↑ آل عمران (3)، آیه 19، بقره (2)، آیات 131- 133؛ نمل (27)، آیه 44؛ مائده (5)، آیه 44 و ...
- ↑ نحل (27)، آیه 36
- ↑ بقره (2)، آیه 213
- ↑ اسراء (17)، آیه 39
- ↑ حدید (57)، آیه 25
- ↑ وحی و نبوت، استاد شهید مطهری، ص 151
- ↑ سبأ (34)، آیه 34
- ↑ صحیفه نور، ج 16، ص 10
- ↑ نساء (4)، آیه 75
- ↑ صحیفه نور، ج 6، ص 109
- ↑ تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 60
- ↑ کهف (18)، آیه 28
- ↑ مجمع البیان، ج 6، ص 445
- ↑ نهج البلاغه، نامه 53
- ↑ صحیفه نور، ج 20، ص 244
- ↑ حجرات (49)، آیه 13
- ↑ حدید (57)، آیه 25
- ↑ مائده (5)، آیه 42
- ↑ نساء (4)، آیه 135
- ↑ تحف العقول، ص 332
- ↑ نهج السعادة، محمودی، ج 1، ص 200، و 207 و 228
- ↑ مهذّب، ابن البراج، ج 1، ص 186
- ↑ حجرات (49)، آیه 10
- ↑ سفینة البحار، ج 1، ص 131
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 173 (نقل از الحیاة، ج 5، ص 118)
- ↑ در جستجوی راه امام از کلام امام، سخنرانی آن حضرت در تاریخ 7/ 10/ 59
- ↑ نساء (4)، آیه 29
- ↑ صحیفه نور، ج 22، ص 292
- ↑ معارج (70)، آیات 24- 25
- ↑ حشر (59)، آیه 7
- ↑ توبه (9)، آیه 60
- ↑ علل الشرائع، صدوق، ص 369
- ↑ صحیفه نور، ج 17، ص 217
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 15
- ↑ کافی، ج 1، ص 542؛ روایتی از امام کاظم (ع)
- ↑ وسائل الشیعه، ج 6، ص 179 و 180؛ روایاتی از امام ششم و امام هفتم (علیهما السلام)
- ↑ بحارالانوار، ج 52، ص 39
- ↑ صحیفه نور، ج 18، ص 52
- ↑ وسائل الشیعه، ج 12، ص 112
- ↑ همان، ج 11، ص 49
- ↑ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 209
- ↑ نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه 27
- ↑ اوستا، بخش گاتها، ص 98؛ ترجمه ابراهیم پور داد
- ↑ کتاب مقدس، عهد عتیق، ص 1358. کتاب حَیقوق نبی، باب دوم
- ↑ همان، ص 856، کتاب مزامیر، مزمور 37
- ↑ همان، عهد جدید، ص 44، انجیل متی، باب 25
- ↑ قاموس کتاب مقدس، ص 219. پسر انسان بیش از هشتاد بار در انجیل و ملحقات آن آمده است که فقط سی مورد آن با حضرت عیسی تطبیق میکند و پنجاه مورد دیگر از مصلح و نجات دهندهای سخن میگوید که در پایان جهان ظهور خواهد کرد
- ↑ نور (24)، آیه 55
- ↑ المیزان، ج 15، ص 155
- ↑ «2»
- ↑ المیزان، ج 15، ص 155
- ↑ قصص (28)، آیه 5
- ↑ برخی از محققین آیه فوق را یکی از مصادیق آیه «استخلاف» شمرده و آن و آیات قبلی و بعدی را مختص بنیاسرائیل دانسته و عموم و شمول آن را نپذیرفتهاند. (ر، ک. به جامعه و تاریخ، استاد مطهری، ص 441، 442)
- ↑ مجمع البیان، ج 7، ص 375. نهج البلاغه، قصار الحکم، 209، صبحی صالح
- ↑ تفسیر برهان، ج 3، ص 220
- ↑ المیزان، ج 16، ص 15
- ↑ قیام و انقلاب مهدی، ص 65
- ↑ صحیفه نور، ج 8، ص 250
- ↑ در جستجوی راه امام از کلام امام، سخنرانی آن حضرت در مورخه 6/ 1/ 5
- ↑ صحیفه نور، ج 11، ص 259
- ↑ در جستجوی راه امام از کلام امام، ج 1، ص 29، سخنرانی امام در مورخه 28/ 2/ 58
- ↑ اعراف (7)، آیه 129







