کتابخانه:اخلاق در قرآن ج3 بخش دوم

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق در قرآن جلد ۳ بخش دوم
مشخصات کتاب
Akhlaq dar qoran-makarem3.jpg
نویسنده ناصر مکارم شیرازی
زبان فارسی
ناشر مدرسه‌الامام علی‌بن‌ابی‌طالب
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۶
شابک ۹۶۴-۸۱۳۹-۲۵-۳
دانلود PDF

محتویات

وفای به عهد و پیمان‌شکنی

اشاره
بارها گفته‌ایم مهمترین سرمایه یک جامعه اعتمادی است که افراد به یکدیگر دارند و هر چیزی که این اعتماد و همبستگی را تقویت کند مایه سعادت و پیشرفت جامعه است و هر کار بر آن لطمه وارد کند، عامل شکست و بدبختی است.
از مهمترین اموری که اعتماد عمومی و خصوصی را شکوفا می‌کند وفای به عهد و پیمان است که از فضایل مهم اخلاقی محسوب می‌شود و به عکس، پیمان شکنی از بدترین رذایل اخلاقی است.
لزوم وفای به عهد جزء سرشت و فطرت انسان‌ها است، و به تعبیر دیگر از فطریات انکارناپذیر است.
فطریات اموری هستند که هر انسانی آن را درک می‌کند و می‌پذیرد بی‌آنکه نیاز به دلیل و برهانی داشته باشد، خوبی عدالت، زشتی ظلم و همچنین اهمیت وفای به عهد و ناپسند بودن پیمان شکنی، جزء واضح‌ترین فطریات هر انسان است که هر کس با مراجعه به وجدان خویش آن را درک می‌کند و بر آن صحة می‌گذارد. به همین دلیل در میان تمام اقوام و ملل اعم از آنها که صاحب دین و آیینی هستند یا از دین و مذهب بیگانه‌اند، پایبندی به عهد و پیمانها لازم شمرده می‌شود، حتی پیمان شکنان سعی می‌کنند بهانه و دستاویزی برای کار خود پیدا کنند تا به پیمان‌شکنی متهم نشوند، و اعتبار آنان از بین نرود، زیرا می‌دانند اگر مردم آنها را به پیمان شکنی بشناسند هیچ کس برای قول‌ها و وعده‌ها و تعهدات آنها ارزشی قائل نخواهد شد، و پشتیبانی مردم را در همه چیز از دست می‌دهد.
حتی در میان اقوام جاهلی پایبندی به عهد و پیمان از وظائف حتمی شمرده شده و سعی داشتند تا می‌توانند عهد و پیمان خود را نشکنند، در آیات قرآن و روایات اسلامی نیز این مسأله به صورت گسترده‌ای مطرح شده و با قوی‌ترین تعبیرات و بیان‌ها بر لزوم وفای به عهد تأکید شده است. و از پیمان شکنان سخت نکوهش به عمل آمده است.
با این اشاره به قرآن مجید باز می‌گردیم و بخشی از آیات قرآن را در این زمینه یادآور می‌شویم:
۱- وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اذا عاهَدُوا. (بقره- ۱۷۷)
۲- وَالَّذِینَهُمْ لِاماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ. (مؤمنون- ۸) (معارج- ۳۲)
۳- وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ انَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلًا. (اسراء- ۳۴)
۴- بَلی مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ وَ اتَّقی فَانَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ. (آل عمران- ۷۶)
۵- الَّا الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئَاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ احَداً فَأَتِمُّوا الَیْهُمْ عَهْدَهُمْ الی مُدَّتِهِمْ انَّ اللَّهَ یُحِبَّ الْمُتَّقِینَ. (توبه- ۴)
۶- وَ أَوُفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ اذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْایْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلًا. (نحل- ۹۱)
۷- وَ ما وَجَدْنا لِاکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ انْ وَجَدْنا اکْثَرَهُمْ لَفاسِقِینَ. (اعراف- ۱۰۲)
۸- اوَ کُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ بَلْ اکْثَرُهُمْ لایُؤمِنُونَ. (بقره- ۱۰۰)
ترجمه
۱- ... و (همچنین) کسانی که به عهد خود- به هنگامی که عهد بستند وفا می‌کنند.
۲- و آنها که امانتها و عهد خود را رعایت می‌کنند.
۳- ... و به عهد (خود) وفا کنید، که از عهد سؤال می‌شود!
۴- آری کسی که به پیمان خود وفا کند و پرهیزکاری پیشه نماید (خداوند او را دوست می‌دارد زیرا) خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.
۵- مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و چیزی از آن را در حق شما فروگذار نکردند و احدی را بر ضد شما تقویت ننمودند پیمان آنها را تا پایان مدتشان محترم بشمرید، زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد!
۶- و هنگامی که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید و سوگندها را بعد از محکم ساختن نشکنید درحالی‌که خدا را کفیل و ضامن بر سوگند خود قرار داده‌اید، به یقین خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است.
۷- و بیشتر آنها را بر سر پیمان خود نیافتیم (بلکه) اکثر آنها را فاسق و گنهکار یافتیم!
۸- و آیا چنین نیست که هر بار آنها (یهود) پیمانی (با خدا و پیامبر) بستند جمعی آن را دور افکندند (و مخالفت کردند) آری بیشتر آنان ایمان ندارند!
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه از آیات فوق که سخن از ریشه و اساس همه نیکیها است به بیان شش عنوان پرداخته نخست از ایمان به خدا و روز قیامت و فرشتگان و پیامبران و کتاب آسمانی سخن به میان آورده و بعد به مسأله انفاق فی سبیل الله (انفاقهای مستحبی) و بر پاداشتن نماز و ادای زکات اشاره می‌کند و در پنجمین عنوان سخن از وفای به عهد و در ششمین عنوان به اهمیت صبر و استقامت در برابر مشکلات زندگی و حوادث میدان جنگ می‌پردازد و در مورد وفای به عهد چنین می‌گوید: «و کسانی که به عهد خویش هنگامی که پیمان می‌بندند وفا می‌کنند» (وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اذا عاهَدُوا).
این تعبیر نشان می‌دهد که وفای به عهد از نظر اسلام و قرآن آن‌قدر اهمیت دارد که همردیف ایمان به خدا و نماز و زکات است.
با توجه به اینکه ماده اصلی «وفا» این است که چیزی به حد کمال و تمام برسد، هنگامی که کسی به عهد و پیمان خود عمل کند این واژه دربارهٔ او به کار می‌رود و «وَفی بِعَهْدِه» یا «اوُفی بِعَهْدِه» گفته می‌شود (بنابراین ثلاثی مجرد و مزید این واژه هر دو یک معنی می‌دهد).
واژه «عهد» در اصل به معنی «سر کشیدن» و «پاسداری» از چیزی است و به همین دلیل به قراردادهائی که باید آنها را حفظ کرد و دقیقاً رعایت نمود عهد گفته می‌شود.
این نکته نیز حائز اهمیت است که قرآن هیچ قید و شرطی برای وجوب وفای به عهد در این آیه قائل نشده است، بنابراین هم عهدهای الهی را شامل می‌شود و هم عهد و پیمانهای مردمی را، خواه در برابر مسلمانان باشد یا غیر مسلمانان یعنی مادام که آنها به عهد و پیمان خود پایبند باشند مسلمین نیز باید عهد و پیمانهائی که با آنان دارند رعایت کنند.
در دومین آیه که در شرح صفات مؤمنان راستین آمده است و با «قد افلح المؤمنون» شروع می‌شود، به هفت وصف از مهمترین و اساسی‌ترین صفات مؤمنان اشاره شده که در بیان پنجمین و ششمین صفت می‌فرماید: آن‌ها کسانی هستند که نسبت به امانت‌ها و عهد و پیمانشان رعایت می‌کنند (و به آن پایبند هستند) (وَالَّذِینَ هم لِاماناتِهِم و عَهْدِهِمْ راعُون).
در این آیه که در دو سوره قرآن بی کم و کاست آمده است امانت و عهد در کنار یکدیگر قرار گرفته که شاید به این اشاره باشد که امانت‌ها نوعی عهد و پیمانند، همان گونه که پیمان‌ها نوعی امانت است.
تعبیر به «رعایت» که از واژه «راعون» استفاده می‌شود چیزی بیش از مفهوم وفای به عهد را می‌رساند، زیرا رعایت و مراعات به معنی مراقبت کامل از چیزی است تا هیچ‌گونه آسیبی به آن نرسد، شخصی که امانتی را پذیرفته، یا عهد و پیمانی با کسی بسته باید چنان مراعات کند که هیچ گونه آسیبی به امانت و عهدش نرسد.
البته هم امانت مفهوم بسیار وسیعی دارد و هم عهد و پیمان که در پایان این بحث اشاره خواهیم کرد.
در سوّمین آیه دربارهٔ مسأله لزوم وفای به عهد به تعبیر تازه‌ای برخورد می‌کنیم می‌فرماید: به عهد خود وفاکنید که از عهد سؤال می‌شود» (وَأوفُوا بِالْعَهْدِ انَّ الْعَهْد کانَ عَنْهُ مَسئُولًا).
مفسران برای جمله «انّ العهد کان عنه مسئولًا» تفسیرهای گوناگونی کرده‌اند، یکی همان است که در ترجمه فارسی آن در بالا اشاره شد که انسان مسئول است و عهد «مسئول عنه» است یعنی دربارهٔ وفای به عهد از انسان‌ها سؤال می‌شود.
دیگر این که از خود عهد و پیمان سؤال می‌شود، همان گونه که از مَوؤدَةُ (نوزادان زنده به گور شده) سؤال می‌شود، گویی این‌ها موجوداتی زنده و عاقلند و از خودشان سؤال می‌شود که آیا حق آنها ادا شده است یا نه؟
و این یک نوع معنی مجازی است که برای تأکید گفته شده است.
ولی تفسیر اول مناسب‌تر به نظر می‌رسد.
در ضمن باید توجه داشت که در سوره اسراء از آیه ۲۲ تا ۳۹ بخشی از مهمترین احکام اسلامی بیان شده، از توحید گرفته تا مسأله حق پدر و مادر، و از مسأله قتل نفس گرفته تا زنا و خوردن اموال یتیمان، و از وفای به عهد گرفته تا مسؤولیت‌هایی که چشم و گوش و دل بر عهده دارند، و این امر نشان می‌دهد که مسأله وفای به عهد در چارچوبه اساسی‌ترین احکام اسلام قرار گرفته است.
و جالب این که در پایان این احکام می‌فرماید: «ذلِکَ مِما اوُحی الَیْکَ رَبُکَ مِنَ الْحِکْمَةِ؛ این (احکام مهم) از حکمت‌هایی است که پروردگارت به تو وحی فرستاده است».
در چهارمین آیه بعد از آنکه از گروهی از اهل کتاب که رعایت امانت نمی‌کنند نکوهش به عمل آورده می‌افزاید: آری کسی که به پیمان خود وفا کند و پرهیزکاری پیشه نماید (خدا او را دوست دارد) چرا که خداوند پرهیزکاران را دوست می‌دارد.
(بَلی مَنْ اوفی بِعَهْدِهِ وَ اتَّقی فَانَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ).
در اینجا وفای به عهد همردیف تقوا شمرده شده، تقوایی که بهترین زاد و توشه انسان در قیامت و سبب ورود در بهشت و معیار شخصیت و مقام انسان در پیشگاه خدا است.
این تعبیر نشان می‌دهد که وفای به عهد یکی از شاخه‌های مهم تقوا است و تعبیر آیه دربارهٔ این دو از قبیل ذکر عام بعد از ذکر خاص است.
در پنجمین آیه مورد بحث سخن از احترام گذاردن به پیمان‌هایی است که مسلمین با مشرکین داشتند، و دستور می‌دهد مادام که آنها به پیمانشان وفادار باشند شما نیز پیمان شکنی نکنید (هر چند طرف مقابل شما جماعت مشرک باشد) می‌فرماید: (اعلام برائت از مشرکین برای همه آنها است) مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و در حق شما چیزی از آن نکاستند، و احدی را بر ضد شما تقویت نکردند، پیمان آنها را تا پایان مدّتشان محترم بشمرید، زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد». (الّا الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینِ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظَاهِرُوا عَلَیْکُمْ احداً فَاتِمُّوا الَیْهِمْ عَهْدَهُمْ الی مُدَّتِهِمْ انَّ اللَّهَ یُحِبُّ المُتَّقینَ).
می‌دانیم در مراسم برائت از مشرکان که در سال نهم هجرت و بعد از فتح مکه و استقرار اسلام و استقرار مسلمین در سرزمین حجاز ثابت شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد که علی علیه السلام در مراسم حج آیات نخستین سوره برائت را در برابر همه بخواند، و اعلام کند که همه مشرکان باید تکلیف خود را تا چهار ماه روشن کنند، یا آئین بت‌پرستی را رها کرده و در سایه توحید اسلامی قرار گیرند، و یا از ورود به مسجد الحرام خودداری کنند، و اگر پس از انقضاء چهار ماه، دست از بت‌پرستی نکشند، آماده پیکار گردند.
ولی با این همه عهد و پیمان، گروهی از مشرکان را که نسبت به پیمان خود پایبند و وفادار بودند محترم می‌شمرد، و به آنان تا پایان مدت پیمانشان مهلت می‌دهد.
هنگامی که استثناء این گروه را در کنار لحن شدید آیات آغاز سوره توبه نگاه می‌کنیم به اهمیت وفای به عهد در اسلام آشنا می‌شویم و در ضمن این استثناء نشان می‌دهد که اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله عهد و پیمان گروه‌های دیگری را الغا فرمود، تنها به این دلیل بوده است که پیمان شکنی را آنان آغاز کرده‌اند، و گرنه دلیلی نداشت که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میان آنها و دیگران فرقی بگذارد.
در آن روز چهار موضوع به وسیله علی علیه السلام به همه مردم در مراسم حج اعلام شد:
۱- الغای پیمان‌های مشرکان پیمان شکن.
۲- عدم حق شرکت مشرکان در مراسم حج در سال آینده.
۳- ممنوع بودن ورود مشرکان به خانه خدا.
۴- ممنوع بودن طواف افراد عریان و برهنه، که در آن زمان در میان عده‌ای معمول بود.
به هر حال با توجه به این که این ماجرا بعد از فتح مکه واقع شد و مسلمانان بر تمام آن منطقه سلطه داشتند، و هیچ قدرتی توان مقابله با آنها را نداشت و در عین حال پیمان گروهی از مشرکان، محترم شمرده شد روشن می‌شود که مسأله وفای به عهد در هیچ شرایطی قابل اغماض و انکار نیست.[۱]
جالب این که مدت پیمان این گروه (که طایفه بنی خزیمه بودند) ده سال از صلح حدیبیه بود، که در آن زمان حد اقل هفت سال از آن باقی مانده بود، و مسلمین پیمان آنها را تا پایان آن مدت تحمل کردند، با این که مسأله شرک و موضع شدیدی که اسلام در برابر آن داشت، چیزی بود که می‌بایست قاعدتاً در آن تحمل نشود.
در ششمین آیه خطاب به همه مسلمانان کرده و می‌فرماید به پیمان الهی- هنگامی که پیمان بستید- وفا کنید، و سوگندهایتان را بعد از تأکید آن نشکنید (وَأوفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ اذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْایْمانَ بَعْدَ تُوکیدِها ...).
در اینکه مراد از عهد الله (پیمان الهی) در این آیه چیست در میان مفسران گفتگو است، بعضی آن را به معنی پیمان‌هایی که مردم با خدا می‌بستند یا بیعتی که با پیغمبر او کرده بودند می‌دانند در حالی که بعضی دیگر تصریح کرده‌اند که منظور همه پیمان‌ها با همه انسان‌ها یا با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله است، و بنابراین مفهوم عامی دارد، زیرا خداوند دستور داده است به آن عمل شود، بنابراین یک نوع پیمان الهی محسوب می‌شود، و یا منظور پیمان‌هایی است که در سایه نام خدا با افراد بسته می‌شود، شبیه قسم‌هایی که انسان به نام خدا نسبت به انجام تعهدی در برابر دیگران یاد می‌کند.
به هر حال مفهوم آیه عام باشد یا خاص دلیلی بر اهمیت وفای به عهد از دیدگاه اسلام و قرآن است.
جالب این که بعد از آن که قرآن در این آیه مسأله وفای به عهد و سوگندها را مورد تأکید قرار می‌دهد، به دنبال آن می‌فرماید:
«همانند آن زن (سبک مغز) نباشید که پشم‌های تابیده خود را پس از محکم شدن، وا می‌تابید (شما هم نسبت به سوگندهایتان چنین نباشید) و سوگند (و عهد) خود را وسیله خیانت و فساد قرار ندهید (وَ لا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ انْکَاثاً تَتَّخِذُونَ ایْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ).
از این تعبیر چنین استفاده می‌شود که عدم پایبندی به سوگند و عهد و پیمان نوعی سبک مغزی و حماقت است. و همچنین استفاده از پیمان‌ها و سوگندها برای خیانت و تقلب و فساد.
دلیل آن هم روشن است، اگر ارکان وفای به عهد و پیمان در جامعه متزلزل شود، همه در آتش بی‌اعتمادی خواهند سوخت و پیمان‌شکنان در واقع تیشه بر ریشه خود می‌زنند، کاری که هیچ عاقلی نباید مرتکب آن شود.
و از آنجا که گاهی افراد و گروه‌های قوی‌تر به خود اجازه می‌دهند که به بهانه‌های واهی پیمان خود را بشکنند، و خود را از زیر بار تعهدات فردی و اجتماعی برهانند قرآن مجید با جمله «انْ تَکُونَ امَّةٌ هِیَ ارْبی مِنْ امَّةٍ» در ذیل آیه بالا اشاره به این حقیقت کرده و می‌گوید: اگر گروهی جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است، مبادا پیمان خود را بشکنند، (چرا که) آنها نیز سرانجام گرفتار زیان و خسران خواهند شد، و دیگران به هنگام قوت و قدرت با آنها همان معامله خواهند کرد که آنها با افراد ضعیف‌تر انجام دادند.
این آیه نه تنها پیمان‌های فردی بلکه پیمان‌های جمعی و جهانی را نیز در بر می‌گیرد، و تعبیر «انْ تَکُونَ امَّةٌ هِیَ ارْبی مِنْ امَّةٍ» اشاره به همین است.
در هفتمین آیه بعد از اشاره به سرگذشت دردناک اقوام پیشین و بخشی از نقاط ضعف و انحراف آنها اشاره به دو گناه مهم آنها می‌کند می‌فرماید: (آنها افراد پیمان‌شکن بودند) و ما برای اکثر آنها عهد و پیمان ثابتی نیافتیم بلکه اکثر آنها را فاسق و خارج از اطاعت فرمان یافتیم (وَ ماوَجَدْنا لِاکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ انْ وَجَدْنا اکْثَرَ هُمْ لَفاسِقِینَ).
این عهد و پیمان عمومی که خداوند از امت‌های پیشین گرفته بود و اکثرشان آن را شکستند، و نسبت به آن وفادار نماندند کدام عهد و پیمان بوده است در میان مفسران در این زمینه گفتگو بسیار است، گاه گفته می‌شود منظور عهد و پیمان فطری است که خداوند به حکم آفرینش فطرت از همه بندگان خود گرفته است که بر مسیر توحید و تقوا ثابت قدم بمانند، به علاوه هنگامی که به آنها عقل و هوش و چشم و گوش داد مفهومش این بود که وظیفه دارند چشم و گوش خود را باز کنند و درهای عقل و هوش را به روی حقایق بگشایند و در برابر آن تسلیم باشند.
و نیز ممکن است اشاره به عهد و پیمان‌هایی باشد که پیامبران در آغاز دعوت خود از مردم می‌گرفتند، ولی بسیاری آن را در آغاز می‌پذیرفتند و سپس می‌شکستند.
و ممکن است اشاره به همه پیمان‌های بالا اعم از فطری و تشریعی باشد.
به هر حال آیه بالا گواه بر این حقیقت است که مسأله پیمان شکنی و عدم پایبندی به عهدها، یکی از عوامل مؤثّر بدبختی همه امت‌ها بوده است، همان گونه که در دنیای امروز نیز چنین است تا ضعیف و ناتوانند طرفدار عهد و پیمانند و همین که قدرتمند شدند عهد و پیمانی را به رسمیت نمی‌شناسند، و زور و قلدری معیار رابطه آنها با دیگران است.
در هشتمین و آخرین آیه مورد بحث بعد از ذکر بخشی از جنایات یهود و عوامل آن می‌فرماید: آیا هر بار آنها عهد و پیمانی با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله بستند جمعی از آنان، آن را دور نیفکندند و با آن مخالفت نکردند، آری اکثر آنها ایمان نمی‌آوردند (و این پیمان شکنی نیز بخشی از کفر و بی‌ایمانی آنها را تشکیل می‌دهد) (اوَ کُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ بَلْ اکْثَرُهُمْ لا یُؤمِنُونَ).
از یک سو از آنها پیمان گرفته شده بود که به پیامبر موعود که بشارتش در تورات آمده است ایمان بیاورند، نه تنها ایمان نیاوردند بلکه پیمانی را که با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هنگام هجرت به مدینه بستند که لااقل به دشمنان آن حضرت نپیوندند، آن را نیز شکستند، و مخصوصاً در جنگ احزاب آشکارا با مشرکان مکه هم صدا شدند، و بر ضد اسلام و مسلمین موضع گرفتند.
این شیوه دیرینه یهود است که غالباً به عهد و پیمان خود وفادار نیستند، و هر زمان گوشه‌ای از منافعشان به خطر بیفتد، تمام عهدها را به دست فراموشی می‌سپرند.
هم اکنون صدق گفتار قرآن را در عصر و زمان خود در پیمان‌هایی که صهیونیست‌ها می‌بندند مشاهده می‌کنیم که هر وقت منافعشان به خطر بیفتد، عهدنامه‌هایی را که چند روز یا چند ماه پیش با مخالفان خود امضا کرده‌اند رسماً زیر پا می‌گذارند، و حتی به معاهدات بین‌المللی در زمینه روابط ملت‌ها و مصوّبات مجامع جهانی که به آن پیوسته‌اند و آن را جزء آن می‌دانند توجه نکرده و آن را به کلی فراموش می‌کنند و همیشه از بهانه‌های واهی و سست که همه جا می‌توان به آن دست یافت برای پیمان شکنی خود متشبّث می‌شوند.
این مسأله در عصر و زمان ما به قدری روشن است که بعضی از مفسران[۲]آیه فوق را از آیات اعجازآمیزی می‌دانند که در آن خبر از آینده‌ای دور داده شده است و گویی به هنگام نزول آیه پیمان شکنی‌های یهود عصر ما در برابر چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است.
آنها پیمان‌های زیادی با پیامبرشان موسی علیه السلام و پیامبران بعد از او داشتند، و پیمان‌هایی هم با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ولی به هیچ کدام وفادار نماندند.
تعبیر به فریق (گروه) در آغاز آیه، و تعبیر به اکثر در پایان آن نشان می‌دهد که منظور از فریق در اینجا اکثریت جمعیت پیمان شکن بنی اسرائیل است و نیز این تعبیر نشان می‌دهد که پیمان شکنی و عدم ایمان رابطه نزدیکی با هم دارند.
تعبیرات آیات بالا به خوبی نشان می‌دهد که وفای به عهد و پیمان در تعلیمات اسلام جایگاه رفیعی دارد، یکی از نشانه‌های ایمان و همطراز تقوا و همسنگ امانت است و به قدری اهمیت دارد مسلمان و غیر مسلمان در آن یکسان است، یعنی هنگامی که انسان با شخص یا گروهی عهد و پیمان ببندد، باید به آن پایبند باشد خواه طرف او مسلمان مؤمنی باشد یا کافری فاسق، مادام که او به عهدش وفادار است باید ما هم وفادار باشیم. و نیز نشان می‌دهد که یکی از مهمترین عوامل بدبختی انسان پیمان شکنی و عدم وفای به عهد است.

وفای به عهد در روایات اسلامی

اشاره
در احادیث اسلامی در زمینه وفای به عهد تعبیرات بسیار مهم و جالبی دیده می‌شود که بسیار پر معنی و آموزنده است.
در اینجا گلچینی از آن احادیث را در اختیار خوانندگان عزیز قرار می‌دهیم:
۱- پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در یک جمله کوتاه می‌فرماید: «لا دِینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ؛ کسی که پایبند عهد و پیمان خود نیست دین ندارد».[۳]
این تعبیر نشان می‌دهد که اگر تمام دین را در وفاداری نسبت به خالق و خلق خلاصه نکنیم حد اقل یکی از ارکان مهم دین، وفای به عهد است. و لذا در تعبیر دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «اصْلُ الدِّینِ اداءُ الْامانَةِ وَ الْوَفاءِ بِالْعُهُودِ».[۴]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: ما ایْقَنَ بِاللَّهِ مَنْ لَمْ یَرْعَ عُهُودَهُ وَ ذِمَّتَهُ؛ کسی که رعایت عهد و پیمان خویش را نکند، به خدا یقین و ایمان پیدا نکرده است».[۵]
زیرا پیمان شکنان، منافع خویش را در عصیان پروردگار جستجو می‌کنند، و این دلیل بر آن است که پایه‌های اعتقادشان نسبت به توحید افعالی سست و متزلزل است.
۳- در فرمان معروف مالک اشتر، از مهمترین مسایلی که علی علیه السلام بر آن تأکید می‌کند مسأله وفای به عهد در برابر هر کس و هر گروه است، می‌فرماید: «وَ انْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً، اوْ الْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً فَحُطَّ عَهْدَکَ بِالْوَفاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بَالْامانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ ما اعْطَیْتَ فَانَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرائِضِ اللَّهِ شَیْ‌ءٌ النَّاسُ اشَدُّ عَلَیْهِ اجْتماعاً مَعَ تَفَرُّقِ اهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفاءِ بِالْعُهُودِ، وَ قَدْ لَزِمَ ذلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیما بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَواقِبِ الغَدْرِ؛ اگر پیمان بین تو و دشمن بسته شد یا تعهد پناه دادن را به او دادی جامه وفا را بر عهد خویش بپوشان، و تعهدات خود را محترم بشمار، و جان خود را سپر تعهدات خویش قرار ده، زیرا هیچ یک از فرائض الهی نیست
که همچون وفای به عهد و پیمان، مردم جهان با تمام اختلافاتی که دارند، نسبت به آن این چنین اتفاق نظر داشته باشند. حتی مشرکان زمان جاهلیت علاوه بر مسلمانان آن را مراعات می‌کردند چرا که عواقب پیمان شکنی را آزموده بودند».[۶]
۴- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین آمده است «اقْرَبُکُمْ غَدَاً مِنِّی فِی الْمَوْقِفِ اصْدَقُکُمْ لِلْحَدِیثِ وَ ادَّاکُمْ لِلْامانَةِ وَ اوْفاکُمْ بِالْعَهْدِ وَ احْسَنُکُمْ خُلْقاً وَ اقْرَبُکُمْ مِنَ النَّاسِ؛ در فردای قیامت در عرصه محشر کسی به من از همه نزدیک‌تر است (که دارای پنج صفت باشد) از همه راستگوتر، و امین‌تر، و وفاکننده به عهد، و از همه خوش‌اخلاق‌تر و نزدیک‌تر به مردم باشد».[۷]
۵- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام دربارهٔ اهمیت وفای به عهد و عواقب شوم پیمان شکنی و عذر چنین آمده: «ایُّهَا النَّاسُ انَّ الْوَفاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ، وَ لا اعْلَمُ جُنَّةً اوْقی مِنْهُ وَ ما یَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ کَیْفَ الْمَرْجِعُ، وَ لَقَدْ اصْبَحْنا فِی زَمانٍ قَدْ اتَّخَذَ اکْثَرُ اهْلِهِ الْغَدْرَ کَیْساً، وَ نَسَبَهُمْ اهْلُ الْجَهْلِ فِیهِ الی حُسْنِ الْحِیْلَةِ، ما لَهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ قَدْیَرَی الحُوَّلُ القُلَّبُ وَجْهَ الْحِیلَةِ وَ دُونَها مانِعٌ مِنْ امْرِ اللَّهِ وَ نَهْیِهِ؛ ای مردم! وفا همزاد راست گویی است، سپری محکم‌تر و نگهدارنده‌تر از آن سراغ ندارم، آن کس که از قیامت آگاه است پیمان شکنی نمی‌کند (ولی متأسفانه) در زمانی به سر می‌بریم که اکثر مردم پیمان شکنی و حیله‌گری را عقل می‌پندارند و افراد نادان این گونه اشخاص را اهل تدبیر می‌خوانند، چه می‌گویند؟ خدا آنها را بکشد، چه بسا انسان روشن‌بین نسبت به تمام حوادث آینده آگاه است، و طریق مکر و حیله را به خوبی می‌داند، ولی امر و نهی الهی مانع او است». (منظور امام در اینجا شخص خود او است).[۸]
امام در اینجا از دگرگونی ارزش‌ها در عصر و زمان خویش شکایت می‌کند که چگونه بسیاری از مردم مکر و حیله و پیمان شکنی را تدبیر می‌پندارند، و تقوا و صدق و راستی و وفای به عهد را نوعی ضعف حساب می‌کنند.
و به گفته شاعر:
غاضَ الْوَفاءُ وَ فاضَ الْغَدْرُ وَ اتّسَعَتْ‌مَسافَةُ الْخُلْفِ بَیْنَ الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ
در عصر ما وفا کمیاب شده و بی‌وفایی و پیمان شکنی فراوان گشته و فاصله میان گفتار و عمل بسیار زیاد شده».
۶- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام چنین آمده است:
«ثَلاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِاحَدٍ فِیهِنَّ رُخْصَةً اداءُ الْامانَةِ الَی البَرِّ وَ الْفاجِرِ، وَ الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ لِلْبَرَّ وَ الْفاجِرِ، وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کانا اوْ فاجِرَیْنِ؛
سه چیز است که خداوند به احدی اجازه مخالفت با آن را نداده است؛ ادای امانت خواه صاحب امانت انسان نیکوکاری باشد یا بدکار، و وفای به عهد، خواه طرف مقابل نیکوکار باشد یا بدکار، و نیکی به پدر و مادر خواه آن دو نیکوکار باشند یا بدکار».[۹]
همین مضمون در جای دیگر از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است.[۱۰]
این حدیث به خوبی نشان می‌دهد که در قانون وفای به عهد و ادای امانت و نیکی به پدر و مادر هیچ گونه استثنایی وجود ندارد.
۷- در حدیث دیگری امام علیه السلام عهد و پیمان را همچون طوقی بر گردن انسان می‌داند می‌فرماید: «انَّ الْعُهُودَ قَلائِدٌ فِی الْاعْناقِ الی یَوْمِ الْقِیامَةِ فَمَنْ وَصَلَها وَصَلَهُ اللَّهُ، وَ مَنْ نَقَضَها خَذَلَهُ اللَّهُ؛ عهد و پیمان‌ها طوقی بر گردن انسان است تا روز قیامت، کسی که آن را پیوند دهد (و به آن وفا کند) خداوند پیوند او را (با پاداشها و نعمتهایش) برقرار می‌سازد، و کسی که آن را بشکند، خداوند او را به حال خود رها می‌سازد (تا در برابر حوادث روزگار درهم بشکند)».[۱۱]
۸- در حدیث دیگری آمده است که شخصی به علی بن الحسین امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «اخْبِرْنِی بِجَمِیعِ شَرایِعِ الدِّینِ؛ تمام اصول اسلام را (به طور فشرده) برای من بیان فرما».
امام در پاسخ کوتاهی فرمود: «قَوْلُ الْحَقِّ وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ؛ سخن حق گفتن، و داوری به عدالت کردن، و به عهد وفا نمودن است».[۱۲]
۹- در حدیث کوتاه و پر محتوایی امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «اشْرَفُ الْخَلائِقِ الْوَفاءُ؛ وفای به عهد بهترین خلق و خوی انسان است».[۱۳]
۱۰- این بحث را با حدیث مهم دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان می‌دهیم (هر چند احادیث در این زمینه بسیار فراوان است) فرمود: «اذا نَقَضُوا الْعَهْدَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ عَدُوَّهُمْ؛ هنگامی که مردم پیمان شکنی کنند خداوند دشمنانشان را بر آنان مسلط می‌سازد».[۱۴]
در روایات بالا حقائق مهمی دربارهٔ اهمیت وفای به عهد و آثار عمیق آن در زندگی فردی و اجتماعی انسان آمده به گونه‌ای که وفای به عهد به عنوان «اساس دین» و «نشانه یقین» و «سبب قرب به پیامبر در روز رستاخیز» و «سپر مهم در برابر حوادث اجتماعی» شمرده، اضافه بر این روایات اسلامی تصریح دارد که وفای به عهد یک قانون جهان شمول است و مسلمان و کافر را در بر می‌گیرد. وفای به عهد سبب «سر بلندی و پیروزی» و پیمان شکنی سبب «محرومیت از الطاف الهی» می‌شود.

آثار فردی و اجتماعی وفای به عهد

پیش از این نیز گفته شد که تمام پیشرفت‌های علمی و فرهنگی و اقتصادی که نصیب انسان‌ها شده است مولود زندگی اجتماعی آنها است، تجارب به هم می‌پیوندد، افکار به یکدیگر ضمیمه می‌شود و صنایع و تمدنها دست به دست هم می‌دهند و حرکتی عظیم در جوامع انسانی پدید می‌آید.
اگر انسانها جدا از هم می‌زیستند طبعاً هر کسی مختصر تجربه زندگی خویش را با خود به گور می‌برد و همه افراد دائماً در جا می‌زدند نه تحوّلی بود و نه پیشرفتی، نه تمدنی و نه فرهنگی و درست به همین دلیل اسلام بیشترین اهمیت را برای استحکام پیوندهای اجتماعی قائل شده است و به یقین هر چیزی که کمک به تقویت این پیوندها کمک کند از نظر اسلام مطلوب و هر چیزی که سبب تضعیف آنها گردد منفور است.
بدیهی است نخستین چیزی که سبب تقویت این پیوندها و در نتیجه از شرایط عمده تعاون و همکاری اجتماعی است همین مسأله پیمانها و عهدها است، اگر مسأله وفای به عهد و میثاقهای فردی و بین المللی حتی برای یک روز کنار گذاشته شود شیرازه زندگی بشر از هم گسسته می‌شود و پیشرفت جامعه انسانی عملًا متوقف می‌گردد. به همن دلیل در حدیثی از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «لاتَعْتَمِدْ عَلی مَوَدَّةِ مَنْ لا یُوفِی بِعَهْدِهِ؛ به دوستی کسی که پایبند به عهد خویش نیست اعتماد مکن».[۱۵]
اصولًا می‌توان میزان موفقیت افراد را در زندگی به میزان پایبندی او به عهدهایش ارزیابی کرد، آن‌ها که وفادارترند عزیزترند. امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخن دیگری می‌فرماید: «الْوَفاءُ حِصْنُ السُّؤدَدِ؛ وفای به عهد قلعه (محکم) بزرگی و شخصیت است».[۱۶]
در نقطه مقابل آن اگر پیمان شکنی‌ها در سطح جامعه‌ای گسترش یابد همه نسبت به یکدیگر بدبین و بی‌اعتماد می‌شوند و رشته اتحاد آنها پاره می‌گردد و به آسانی در برابر دشمن زانو می‌زنند، از همین رو در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «اذا نَقَضُوا الْعَهْدَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ عَدُوَّهُمْ؛ هرگاه مسلمانها عهد و پیمان را بشکنند دشمن بر آنها مسلط می‌گردد».[۱۷]
وفای به عهد سرمایه‌های دیگران را به سوی انسان سرازیر می‌کند، و حتی در جهات مادی زندگی او رونق می‌گیرد به همین دلیل تمام دولتهای جهان برای اینکه بتوانند از رونق اقتصادی خوبی برخوردار گردند سعی می‌کنند به عهد و پیمانهای خود پایبند باشند و الّا منزوی خواهند شد، حتی در کشورهایی که انقلاب رخ می‌دهد و نظام جامعه به کلی دگرگون می‌شود هنگامی که انقلابیون زمام کشوری را به دست می‌گیرند اعلام می‌کنند که بر تمام عهد و پیمانهایی که نظام پیشین داشته است وفادارند، هر چند عهد و پیمانها بر خلاف سلیقه و تشخیص آنها باشد چرا که اگر راهی جز این بروند اعتماد بین‌المللی را از دست خواهند داد، این مسأله دربارهٔ افراد و اشخاص نیز صادق است. اضافه بر اینها اصل عدالت که از بدیهی‌ترین اصول اخلاقی اجتماعی است بدون وفای به عهد و پیمان در جوامع انسانی پیاده نمی‌شود و پیمان شکنان در صف ظالمان و جبارانند و هر انسانی با فطرت خداداد خویش چنین افرادی را ملامت و سرزنش و تحقیر می‌کند و این نشان می‌دهد که لزوم وفای به عهد یک امر فطری است.

سرچشمه‌های وفاداری و پیمان شکنی

از آنجا که شناخت انگیزه‌های صفات برجسته و همچنین رذائل اخلاقی تأثیر مهمی بر تحصیل فضائل و درمان رذائل دارد، سزاوار است در اینجا به سراغ انگیزه‌های وفاداری و پیمان شکنی برویم.
بی‌شک ایمان راستین و اعتقاد به توحید افعالی خداوند یکی از اسباب وفاداری و پایبند بودن به عهد و پیمانهاست چرا که پیمان شکنان برای منفعت عاجل به سراغ این کار زشت می‌روند و قدرت و رازقیّت خداوند و وعده‌های او را به فراموشی می‌سپارند، از همین رو امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخنان کوتاه و نورانیش می‌فرماید:
«مِنْ دَلائِلِ الْایمانِ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ؛ یکی از نشانه‌های ایمان وفای به عهد است».[۱۸]در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم:
«ما ایْقَنَ بِاللَّهِ مَنْ لَمْ یَرْعَ عُهُودَهُ وَ ذِمَّتَهُ؛ کسی که به عهد و پیمانش وفادار نیست ایمان به خدا نیاورده است».[۱۹]
از این گذشته شخصیت درونی ذاتی انسان انگیزه دیگری بر وفاداری است افراد با شخصیت هرگز به خود اجازه پیمان شکنی نمی‌دهند و پیمان شکنی را نشانه ضعف و زبونی و فقدان شخصیت می‌شمرند، به همین دلیل امیر مؤمنان علی علیه السلام وفاداری را یکی از نشانه‌های نیکان و پاکان می‌شمرند می‌فرماید: «بِحُسْنِ الْوَفاءِ یُعْرَفُ الْابْرارُ؛ نیکان را به وسیله حسن وفاداری می‌توان شناخت».[۲۰]
جهل و بی‌خبری و غفلت از آثار شوم پیمان شکنی دربارهٔ فرد و جامعه، یکی دیگر از عوامل تن در دادن به این رذیله اخلاقی است درست مانند کسی که غذای به ظاهر شیرین اما در باطن مسموم به زهر کشنده را با میل و اشتها می‌خورد و از عاقبت کار خبر ندارد.
آنها که از عقل و خرد بیشتری بهره‌مندند و آثار نیک وفاداری و زیانهای پیمان‌شکنی را به خوبی درک می‌کنند هرگز از آن فضیلت اخلاقی دست بر نمی‌دارند و به این صفت رذیله تن در نمی‌دهند چنانکه امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «الْوَفاءُ حِلْیَةُ الْعَقْلِ وَ عَنْوانُ النُّبْلِ؛ وفاداری زینت خرد و بیانگر نجابت و فضیلت آدمی است».[۲۱]

طرق درمان پیمان شکنی

از آنچه در بحث گذشته (بحث انگیزه‌ها) آمد هم طرق به دست آوردن فضیلت اخلاقی وفاداری را می‌توان شناخت و هم راه‌های درمان ناپایبندی به عهد و پیمان را.
افراد پیمان شکن اگر واقعاً در صدد اصلاح خویش برآمده باشند باید قبل از هر چیز به تقویت پایه‌های ایمان خویش بپردازند چرا که دانستیم پیمان شکنی از آثار ضعف ایمان و یا فقدان آن است اگر سطح معرفت آنها دربارهٔ خداوند بالا برود و همه چیز را به دست با کفایت او بدانند هرگز برای تحصیل مال و مقام و جاه و جلال دست به دامن این صفت رذیله نمی‌زنند.
همچنین اگر در آثار شوم آن مطالعه کنند که این کار گرچه در کوتاه مدت ممکن است سودی به همراه داشته باشد ولی در دراز مدت سبب سرشکستگی و بی‌اعتباری و بی‌آبرویی در میان دوستان و آشنایان و در کل جامعه می‌شود و بزرگترین سرمایه‌های خویش یعنی اعتماد مردم را به کلی از دست می‌دهد، هم در پیشگاه خالق رو سیاه است و هم در برابر خلق خدا، و نمونه‌های عینی آن در زندگی روزمره و در تمام طول تاریخ در برابر چشمان ما قرار دارد. آری هرگاه انسان در این امور بیندیشد به یقین توان ترک این رذیله را پیدا خواهد کرد. همین مضمون در حدیثی از علی علیه السلام نقل شده که فرمود: «وَالْخُلْفُ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ النَّاسِ؛ پیمان شکنی موجب خشم خداوند و خشم مردم می‌شود».[۲۲]
به همین دلیل در بسیاری از جوامع که خبری از دین و ایمان به خدا نیست سازمان‌ها و شرکتهایی دیده می‌شوند که می‌کوشند قراردادها و پیمانهای خود را با دقت اجرا کنند و گاه حتی فراتر از آن می‌روند چرا که راه بدست آوردن اعتماد مراجعین و در نتیجه جلب توجه و درآمد بیشتر را در این کار دیده‌اند و به راستی مطلب هم چنین است.

اقسام عهد و پیمان

عهد انواع و اقسامی دارد و از یک نظر می‌توان آن را به سه قسم تقسیم کرد:
۱- عهد با خدا
۲- عهد با مردم
۳- عهد با خویشتن.
در عهد با خداوند بسیاری از فقهاء در کتب فقهی خود در کنار مباحث نذر، بحث عهد را عنوان کرده‌اند و اگر کسی با خدا عهدی کند و صیغه عهد را بخواند مثلًا بگوید: «عاهَدْتُ اللَّهَ انَّهُ متی شَفانِی اللَّهُ اصومُ ثَلاثَةَ ایَّامٍ اوْ اتَصَدَّقُ بِکُذا وَ کَذا؛ با خدا عهد کرده که هرگاه مرا از بیماری شفا دهد سه روز روزه می‌گیرم یا فلان مقدار صدقه می‌دهم» (صیغه عربی و یا فارسی تفاوتی ندارد) بر او واجب است که به عهد خود وفا کند و اگر مخالفت کند کفّاره دارد و کفاره‌اش بنا بر مشهور کفّاره روزه خوردن ماه مبارک رمضان است.
بنابراین عهد و پیمان با خداوند نه تنها از نظر اخلاقی لازم الوفاء است بلکه از نظر فقهی نیز چنین است و مخالفت با آن کفّاره دارد.
حتی اگر انسان صیغه عهد را نخواند و تنها در دل نیت کند بهتر است به عهدی که با خدا کرده وفا کند.
قرآن مجید در مذمت گروهی از مؤمنان ضعیف الایمان یا منافق در ماجرای جنگ احزاب می‌فرماید: «وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا یُوَلُّونَ الْادْبارَ وَ کانَ عَهْدُاللَّهِ مَسْئولًا؛ آنها قبلًا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند (ولی مخالفت کردند) و عهد الهی مورد سوال قرار خواهد گرفت».[۲۳]
و در جای دیگر می‌فرماید: «وَاوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ اذا عاهَدْتُمْ؛ و هنگامی که با خدا عهد بستید به عهد خود وفا کنید» (بعضی از مفسران این عهد را به معنی بیعت با پیغمبر و بعضی به معنی جهاد و بعضی به معنی سوگند با خدا و بعضی به معنی هر کاری که به حکم عقل یا نقل بر او واجب است تفسیر کرده‌اند.[۲۴]
و عهد با مردم هرگونه قرارداد و پیمانی را شامل می‌شود و چنانچه در قالب شرعیه و عقلائیه درآید عمل به آن واجب است ولی عهدهای یک‌طرفه مثل اینکه انسان با دیگری عهد می‌کند که به او کمک کند این گونه عهدها که عهد ابتدایی نامیده می‌شود و همچنین وعده‌هایی که یک جانبه صورت می‌گیرد وفای به آن از نظر فقهی واجب نیست بلکه مستحب مؤکّد است ولی از دیدگاه اخلاق همه آنها محترم و لازم الوفا است وگرنه انسان از نیل به فضائل اخلاقی و مقامات عالیه انسانی باز می‌ماند.
در بعضی از روایات وعده‌هایی که انسان مؤمن به دیگری می‌دهد به منزله نذر شمرده شده هر چند کفّاره ندارد. امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «عِدَةُ الْمُؤْمِنِ اخاهُ نَذْرٌ لاکَفَّارَةَ لَهُ فَمَنْ اخْلَفَ فَبِخُلْفِ اللَّهِ بَدَءَ وَ لِمَقْتِهِ تَعَرَّضَ وَ ذلِکَ قَوْلُهُ یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ انْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ؛ وعده‌ای که مؤمن به برادر مؤمنش می‌دهد نذر است هر چند کفاره ندارد، پس کسی که با آن مخالفت کند با من مخالفت کرده و خشم خدا را سبب شده است و این همان است که در قرآن می‌فرماید ای کسانی که ایمان آورده‌اید چرا چیزی می‌گوئید که عمل نمی‌کنید این کار موجب خشم عظیم خدا است که سخن بگوئید و عمل نمی‌کنید».[۲۵]
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است فرمود: «مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَلْیَفِ اذا وَعَدَ؛ کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد باید به وعده خودش وفا کند».[۲۶]
اما عهدهایی که انسان با خودش کند عهدهایی است که به هنگام خودسازی و در طریق تکامل صفات نیک و اعمال صالحه واقع می‌شود و بسیار مؤثر و سازنده است.
یک نمونه آن همان است که عرفای اسلامی آن را از گام‌های نخستین سیر و سلوک می‌شمارند و از آن بعنوان مشارطه که به دنبال آن مراقبه و محاسبه قرار دارد ذکر می‌کنند، و منظور از مشارطه این است که انسان در هر روز صبحگاهان با خودش عهد کند که جز در مسیر طاعت حق گام برندارد و از گناهان بپرهیزد و سپس در روز مراقب اعمال خویش باشد که به این شرط و عهد عمل کند و شامگاهان به محاسبه بپردازد که آیا به این شرط و عهدی که با خود کرده عمل نمود یا نه!
افراد با شخصیت و صاحبان وجدان بیدار بی‌شک نسبت به این گونه شرط و عهدها که با خویشتن دارند حساسیت نشان می‌دهند و به آسانی حاضر به شکستن آن نیستند.
بنابراین می‌توان گفت که پایبند بودن به عهدهایی که انسان با خویشتن می‌کند یکی از طرق تهذیب نفس و نیل به فضائل اخلاقی می‌باشد.

پایبندی مسلمین به عهد و پیمان‌ها

پیشرفت سریع اسلام در قرنهای نخستین برای همه مورخان شرق و غرب مایه شگفتی است ولی اگر به علل و عوامل آن درست بیندیشیم به آسانی می‌توان به رمز و راز آن پیشرفت سریع و برق‌آسای پی برد.
به یقین یکی از علل آن، پایبندی لشکر اسلام به پیمانهایشان بود، چیزی که قرآن مجید و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بارها بر آن تکیه داشتند، این مسأله به قدری برای آنها اهمیت داشت که حاضر بودند بسیاری از پیروزی‌های زودگذر را فدای آن کنند.
قانون مهم «امان» که در دستورات اسلامی آمده است بر این معنا تأکید دارد که هر کدام از سربازان اسلام در هر رتبه‌ای که باشند می‌توانند به بعضی از افراد دشمن موقتاً امان دهند و تمام سربازان اسلام موظّفند که نسبت به آن همچون یک عهدنامه قطعی وفادار باشند.
نمونه‌های زیادی از آن را می‌توان در تاریخ اسلام مشاهده کرد از جمله:
۱- یاقوت حموی در معجم البلدان دربارهٔ فتح شهر سُهْریاج[۲۷]داستان عجیبی نقل می‌کند که در زمان یکی از خلفا لشکری به آنجا اعزام شد یکی از بزرگان لشکر می‌گوید ما تصمیم گرفته بودیم یک روز شهر را فتح کنیم (چون عِدّه و عُدّه به اندازه کافی داشتیم) در ابتدا جنگی در میان اهل شهر و لشکریان اسلام در گرفت سپس لشکر برای تجدید قوا به پایگاه خود برگشتند تنها یکی از افراد جنگجو که از بردگان بود در اطراف شهر باقی مانده بود آنها از او امان خواستند او امان نامه‌ای نوشت و به تیری بست و به سوی آنها پرتاب کرد هنگامی که لشکر اسلام برای ادامه نبرد به اطراف شهر بازگشت صحنه عجیبی را دیدند، و آن این که مشاهده کردند آنها درِ شهر را باز کرده‌اند و از در قلعه خارج شده و کاغذی به دست دارند که نشان می‌دهد امان نامه‌ای است از سوی یکی از لشکریان اسلام و از آنها خواستند که امان نامه را معتبر بشمارند، لشکریان اسلام در کار خود حیران ماندند. به خلیفه وقت نامه نوشتند و کسب تکلیف کردند، او در جواب نوشت یک فرد مسلمان پیمانش همچون پیمان کل مسلمانان است باید آن را محترم بشمارید و به اهل شهر امان دهید! آنها چنین کردند (و اثر بسیار مطلوبی در جلب و جذب ساکنان شهر به سوی اسلام داشت)[۲۸].
این داستان نشأت گرفته از حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حجّةالوداع است که آن حضرت در سرزمین مِنی در برابر جمعیت فرمود: «الْمُؤمِنُونَ اخْوَةٌ تَتَکافَأُ دِمائُهُمْ وَ هُمْ یَدٌ عَلی مَنْ سِواهُمْ یَسْعی بِذِمَّتِهِمْ ادْناهُمْ؛ افراد با ایمان با هم برادرند، خونهای آنها یکسان است و آنها در برابر دشمن متحدند و کمترین آن‌ها می‌تواند تعهدی از سوی جمعیت بر عهده بگیرد».[۲۹]
۲- در تواریخ اسلام می‌خوانیم هنگامی که مسلمانان در عصر خلیفه دوم، ساسانیان را شکست دادند و هرمزان بزرگ به وسیله لشکر ایران دستگیر شد، او را نزد عمر آوردند، خلیفه به او گفت شما بارها با ما پیمان بستید و پیمان شکنی کردید دلیلش چیست؟
هرمزان گفت: می‌ترسم قبل از آنکه دلیلش را بگویم مرا به قتل برسانی! خلیفه گفت نترس!.
در این هنگام هرمزان تقاضای آب کرد و به زودی ظرف ساده و بی‌ارزشی پر از آب کرده برای او آوردند.
هرمزان گفت: اگر از تشنگی هم بمیرم هرگز در چنین ظرفی آب نخواهم خورد!
خلیفه گفت: ظرف آبی بیاورید که مورد قبولش باشد، ظرف را بدست او دادند و او به اطراف نگاه می‌کرد و آب نمی‌نوشید و می‌گفت می‌ترسم در حالی که مشغول نوشیدن آب باشم کشته شوم.
خلیفه گفت: نترس من به تو اطمینان می‌دهم تا ننوشی با تو کاری نداریم.
هرمزان ناگهان ظرف را واژگون کرد و آبها را به روی زمین ریخت خلیفه که فکر می‌کرد آب بدون اختیار او ریخته شده است گفت آب دیگری برای او بیاورید و او را تشنه نکشید.
هرمزان گفت: من آب نمی‌خواهم منظورم این بود که امان از تو بگیرم. خلیفه گفت: من تو را به هر صورت خواهم کشت.
ولی هرمزان جواب داد تو به من امان و اطمینان دادی.
خلیفه گفت: دروغ می‌گویی من به تو امان ندادم.
«انس» حاضر بود و گفت هرمزان راست می‌گوید تو به او امان داده‌ای مگر به او نگفتی من با تو کار ندارم تا آب را بنوشی؟!
خلیفه در کار خود فرو ماند و به هرمزان گفت تو مرا فریب دادی ولی من به خاطر این فریب خوردم که تو قبول اسلام کنی. هرمزان از مشاهده این صحنه (و پایبند بودن مسلمانان به عهد و پیمانشان نور ایمان در دلش درخشیدن گرفت و) مسلمان شد.[۳۰]
جالب اینکه از روایات اسلامی استفاده می‌شود که حتی شبهه عهد و امان نیز لازم الوفاء است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «لَوْ انَّ قَوْماً حاصَرُوا مَدینةً فَسَألُوهُمُ الْامانَ فَقالُوا: لا، فَظَنُّوا انَّهُمْ قالُوا: نَعَمْ فَنُزِلُوا الَیْهِمْ کانُوا آمِنِینَ؛ هرگاه گروهی در محاصره سپاهیان اسلام باشند و تقاضای امان کنند ولی مسلمانان پاسخ منفی دهند اما بگمان اینکه پاسخ مثبت بوده به سوی مسلمانان بیایند اینها در امانند».[۳۱]
به این ترتیب نه تنها عهد و امان لازم الوفاء است احتمال آن نیز در بعضی موارد لازم الوفاء می‌باشد.

بحث منطقی و جدال و مراء

اشاره
بهترین راه برای تبیین حقایق و رسیدن به نظرات صحیح و سالم، بحث منطقی و خالی از هر گونه تعصب و لجاجت است زیرا هنگامی که افکار به یکدیگر ضمیمه شوند و جرقه‌های استعداد و نبوغ به هم پیوندد نوری ساطع می‌شود که همه چیز را روشن می‌سازد.
ولی اگر فضای بحث را تعصبها و لجاجتها و خودخواهی‌ها و خشونتها و در یک کلمه جدال و مراء فرا گیرد، چنان ظلمانی و تیره و تار می‌شود که گاه بدیهی‌ترین حقایق، پنهان و مکتوم می‌ماند و هر قدر بحثها ادامه یابد پرده‌های بیشتری بر چهره واقعیتها می‌افتد.
به همین دلیل در اسلام جدال و مراء یا به تعبیر دیگر بحثهای تعصب آلودی که برای برتری جویی برطرف مقابل و نه برای تبیین حق صورت می‌گیرد شدیداً نکوهش شده و از آن بعنوان یکی از گناهان کبیره یاد شده چرا که بزرگترین سد راه حق و رسیدن به واقعیتها است.
البته در جای خود تفسیر دقیق جدال و مراء و تفاوت میان این دو را به خواست خدا بیان خواهیم کرد، هدف در اینجا اشاره سربسته‌ای به ابعاد نفرت اسلام از این خلق و خوی نکوهیده و مدح و ستایش از کسانی است که راه انصاف را در بحث می‌پیمایند و از مسیر منطق و حق و عدالت منحرف نمی‌شوند.
با این اشاره به قرآن بر می‌گردیم.
۱- یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ماتَبَیَّنَ کَانَّما یُساقُونَ الَی الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظِرُونَ. (انفال- ۶)
۲- وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذا الْقُرآنِ لِلنَّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کانَ الْانْسانُ اکْثَرَ شَیْ‌ءٍ جَدَلًا. (کهف- ۵۴)
۳- وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ. (حج- ۳)
۴- وَ مِنَ النَّاسَ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًی وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ. (حج- ۸)
۵- انَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتَ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ اتاهُمْ انْ فِی صُدُورِهِمْ الّا کِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ انَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. (غافر- ۵۶)
۶- وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَیْرٌ امْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَکَ الّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. (زخرف- ۵۸)
۷- وَ انَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ الی اوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ وَ انْ اطَعْتُمُوهُمْ انَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ. (انعام- ۱۲۱)
۸- الْحَجُّ اشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیِهنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ. (بقره- ۱۹۷)
۹- الا انَّ الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَةِ لَفِی ضَلالٍ بَعِیدٍ. (شوری- ۱۸)
۱۰- وَ لَقَدْ انْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ. (قمر- ۳۶)
ترجمه
۱- آنها پس از روشن شدن حق، باز با تو مجادله می‌کردند (و چنان ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود که) گویی به سوی مرگ رانده می‌شوند، و آن را با چشم خود می‌نگرند.
۲- و در این قرآن، از هر گونه مثلی برای مردم بیان کرده‌ایم ولی انسان بیش از هر چیز به مجادله می‌پردازد.
۳- گروهی از مردم بدون هیچ علم و دانشی، به مجادله دربارهٔ خدا بر می‌خیزند و از هر شیطان سرکشی پیروی می‌کنند.
۴- و گروهی از مردم، بدون هیچ دانش و هیچ هدایت و کتاب روشنی بخشی دربارهٔ خدا مجادله می‌کنند.
۵- کسانی که در آیات خداوند بدون دلیلی که برای آن‌ها آمده باشد ستیزه جویی می‌کنند در سینه‌هایشان فقط تکبر (و غرور) است و هرگز به خواسته خود نخواهند رسید پس به خدا پناه بر که او شنوا و بیناست!
۶- و گفتند: «آیا خدایان ما بهترند یا او (مسیح)؟! (اگر معبودان ما در دوزخند، مسیح نیز در دوزخ است، چرا که معبود واقع شده) ولی آنها این مثل را جز از طریق جدال (و لجاج) برای تو نزدند آنان گروهی کینه‌توز و پرخاشگرند!
۷- ... و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه القا می‌کنند تا با شما به مجادله برخیزند، اگر از آن‌ها اطاعت کنید شما هم مشرک خواهید بود!
۸- حج، در ماه‌های معینی است! و کسانی که (با بستن احرام، و شروع به مناسک حج) حج را بر خود فرض کرده‌اند (باید بدانند که) در حج آمیزش جنسی با زنان و گناه و جدال نیست.
۹- ... آگاه باشید کسانی که در قیامت تردید می‌کنند، در گمراهی عمیقی هستند.
۱۰- او آنها را از مجازات ما بیم داد ولی آنها اصرار بر مجادله و القای شک داشتند.
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه خداوند گروهی از مؤمنان ضعیف الایمان و کم حوصله را که در مسیر راه به سوی میدان جنگ بدر مرتباً با پیامبر صلی الله علیه و آله مجادله داشتند نکوهش می‌کند. می‌فرماید: «آنها با این که واقعیت را دریافته بودند (که این مسیر مطابق فرمان خدا است) ولی باز دست از اعتراض خویش بر نمی‌داشتند و آن‌چنان ترس و وحشت وجود آنها را فرا گرفته بود که گویی به سوی مرگ رانده می‌شوند و با چشم خود آن را می‌بینند» (یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَیَّنَ کَانَّما یُساقُونَ الَی الْمُوتِ وَهُمْ یَنْظِرُونَ).
قرائن نشان می‌دهد گروهی از تازه مسلمانان که تجربه جنگ نداشتند سخت از حرکت به سوی میدان وحشت داشتند و با این که پیامبر صلی الله علیه و آله با صراحت به آنها گفته بود: من این راه را به فرمان خدا می‌روم باز با پیامبر صلی الله علیه و آله پیوسته مجادله می‌کردند که از این راه برگردد، گویی مرگ را در چند قدمی خود می‌دیدند و در واقع ضعف ایمان و ترس از مرگ و شهادت آنها را وادار کرده بود که با دلایل واهی و بهانه‌های گوناگون به تضعیف اراده پیامبر صلی الله علیه و آله برخیزند. قرآن آنها را نکوهش می‌کند و در آیات بعد تصریح می‌کند که اراده خدا بر این قرار گرفته بود حق را تقویت کند و ریشه کافران را قطع نماید (هر چند افراد ضیعف الایمان گرفتار تخیّلات و اوهامی شده بودند).
از این آیه به خوبی استفاده می‌شود یکی از سرچشمه‌های جدال و بحثهای غیر منطقی ضعف نفس و ترس از مقابله با حوادث مهم است.
در تواریخ معروف اسلامی آمده است: هنگامی که خبر حرکت لشکر قریش از مکه برای نجات کاروان تجارتی‌شان که در راه بود و شنیده بودند مسلمانان قصد حمله به آن کاروان را دارند، در همه جا منتشر شد، گروهی از مسلمانان ضعیف موکّداً از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستند که به مدینه باز گردد، چرا که توان مقابله را با لشکر قریش ندارند و اصولًا برای جنگ نیامده‌اند.
از جمله ابو بکر برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا! سردمداران قریش هرگز به کسی ایمان نیاوردند، و هیچگاه شکست نخوردند، و ما آماده جنگ نیستیم (یعنی بهتر است به مدینه باز گردیم و با آنها روبرو نشویم).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بنشین.[۳۲]
سپس عمر برخاست و همان سخن ابو بکر را تکرار کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله به او نیز فرمود بنشین.
سپس مقداد برخاست و عرض کرد ای رسول خدا صلی الله علیه و آله به همان راهی که خدا دستور داده است برو ما با توایم ... قسم به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده اگر تو به «برک العماد» (منطقه دور دستی در ناحیه یمن) بروی ما با تو خواهیم بود، و اگر به ما دستور دهی در میان شعله‌های آتش و نوک خارهای تیز فرو برویم، چنان خواهیم کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله (از گفتار او شاد شد و) برای او دعا کرد.[۳۳]
و عجب این که ابن هشام در کتاب سیره خود، و طبری داستان شورای پیامبر صلی الله علیه و آله را با اصحابش دربارهٔ جنگ بدر نقل کرده‌اند؛ ولی به کلام خلیفه اول و دوم که رسیده‌اند با جمله سر بسته «قالَ ابُوبَکرُ وَ احْسَنَ، ثُمَّ قامَ عُمَرُ بْنِ‌الْخَطَّابِ وَ قالَ وَ احْسَنَ» قناعت کرده‌اند[۳۴]بی‌آنکه سخن آنها را نقل کنند، در حالی که اگر سخن جالبی گفته بودند لا بد مانند سخن مقداد مشروحاً ذکر می‌شد. و از این معلوم می‌شود که سخن آنها سخنی بوده که با تعصبات نویسندگان این دو کتاب سازگار نبوده است.
در دوّمین آیه سخن از همه انسان‌های لجوج و متعصب و تربیت نایافته است، می‌فرماید: ما در این قرآن هر گونه مثلی را برای مردم بیان کردیم (و برای هدایت آن‌ها نمونه‌هایی از تواریخ تکان دهنده پیشینیان از حوادث دردناک زندگی افراد بی‌ایمان از شاهان ستمگر و سرکش و از اقوام لجوج و متعصب آوردیم) ولی انسان بیش از هر چیز (در برابر حق) به مجادله می‌پردازد (و راه وصول حق را به خاطر آن به روی خود می‌بندد. (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذا الْقُرآنِ لِلنَّاسِ مِن کُلِّ مَثَلٍ وَ کانَ الْانْسانُ اکْثَرَ شَی‌ءٍ جَدَلًا).
از این تعبیر به خوبی استفاده می‌شود که انسان‌های تربیت نایافته بیش از هر موجودی اهل جدل هستند. و در هر حال این تعبیر نشان می‌دهد که انسان اگر از فطرت پاک نخستین منحرف شود، به جدل روی می‌آورد، و با سخنان باطل و تعصب آلودش در برابر حق می‌ایستد و راه هدایت را به روی خود می‌بندد و این بزرگترین بلای جان او در طول تاریخ است.
در سومین آیه ضمن تعریف روشنی از مجادله باطل، سرنوشت مجادله‌کنندگان را بیان می‌کند و می‌فرماید: بعضی از مردم بدون هیچ علم و دانشی به مجادله دربارهٔ خدا بر می‌خیزند و از هر شیطان متمرّدی پیروی می‌کنند (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی‌اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ).
گرچه برای این آیه شأن نزولی نقل کرده‌اند و جمعی از مفسران گفته‌اند دربارهٔ نضربن حارث که از مشرکان لجوج و متعصب بود، نازل شده که دربارهٔ قرآن سخنان واهی می‌گفت، و فرشتگان را دختران خدا می‌پنداشت، ولی پیدا است که مفهوم آیه عمومیت دارد، و تمام کسانی را که بدون علم و آگاهی و تنها از روی تعصب و لجاجت بحث و جدل می‌کنند شامل می‌شود.
جالب این که در آخر این آیه مجادله کنندگان را پیرو هر شیطان متمردی شمرده و این تعبیر نشان می‌دهد جدال به باطل، راه شیطان است، بلکه هر شیطانی در مجادله کنندگان نفوذ می‌کند، و آنها را به راه خود می‌کشاند.
توصیف شیطان به «مَرِیدٍ» (یعنی متمرّد) بیانگر این حقیقت است که مجادله‌کنندگان در صف متمردان و سرکشان در مقابل حق قرار دارند.[۳۵]
و منظور از جمله یجادل فی اللّه، این است که دربارهٔ صفتی از صفات خدا یا اصل وجود خداوند، یا قدرت و علمش، یا کارهای او به مجادله بر می‌خیزد و به هر حال مذمت شدید جدال به باطل از این آیه به خوبی روشن می‌شود.
همین معنی با اضافاتی در آیه هشتم همین سوره (سوره حج) آمده است.
می‌فرماید: «بعضی از مردم هستند که دربارهٔ خدا بدون هیچ علم و دانشی و هدایت و کتاب روشنی به مجادله بر می‌خیزند» (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًی وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ).
اشاره به این که بحث و گفتگو اگر آمیخته با علم و آگاهی شخصی یا هدایت و راهنمایی پیشوایی آگاه، یا کتاب روشنی از کتب آسمانی بوده باشد نه تنها ضرری ندارد، بلکه می‌تواند کلید حل مشکلات باشد.
ولی هنگامی که امور سه گانه بالا (علم و آگاهی شخصی، راهنمایی پیشوایان آگاه، کتاب‌های روشنی بخش آسمانی) وجود نداشته باشد، مجادله از طریق هوا و هوس و تعصب‌ها و لجاجت‌ها صورت می‌گیرد که نتیجه‌اش گمراهی و بدبختی است.
از آیه نهم این سوره که به دنبال آیه فوق آمده نیز به خوبی استفاده می‌شود که یکی از سرچشمه‌های جدال به باطل، کبر و خود برتر بینی است که سبب گمراهی دیگران نیز می‌شود، و این گونه افراد در دنیا رسوا، و در آخرت گرفتار عذاب سوزان می‌شوند (ثانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَذابَ الْحِرِیقِ).[۳۶]
در پنجمین آیه ضمن توصیف دیگری در بیان مفهوم مجادله به باطل به یکی از سرچشمه‌ها و انگیزه‌های اصلی این رذیله اخلاقی اشاره کرده می‌فرماید: کسانی که در آیات خدا بدون هیچ گونه دلیل و مدرکی که برای آنها آمده باشد، جدل و ستیزه‌جویی می‌کنند در دل‌هایشان فقط کبر و غرور است و هرگز به منظور خود نخواهند رسید (انَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ اتاهُمْ).
واژه «سُلْطان» در این گونه موارد به معنی دلیل و حجت و برهان است که شامل امور سه‌گانه‌ای که در آیه قبل آمده بود می‌شود، هم علم و آگاهی شخصی را می‌گیرد و هم هدایت پیشوایان آگاه، و هم راهنمائی کتب آسمانی.
جالب این که می‌گوید: ریشه اصلی مجادله و ستیزه جویی آنها تکبری است که در درون جان آنها، جایگزین شده، و از طریق جدال به باطل می‌خواهند به بزرگی برسند، ولی هرگز به آن نخواهند رسید، بلکه ذلیل و خوار می‌شوند.
و از آنجا که این رذیله اخلاقی یکی از دامهای خطرناک شیطان است در ذیل آیه می‌فرماید: «اکنون که چنین است به خدا پناه بر که او شنوا و دانا است». (فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ انَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ).
در ششمین آیه سخن از مشرکانی است که بر کفر و شرک خود اصرار داشتند و برای توجیه کارهایشان در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله به مجادله بر می‌خاستند، هنگامی که قرآن می‌گوید شما و معبودهایتان آتشگیره جهنم هستید، آنها در مقام مجادله می‌گفتند: «آیا خدایان ما بهتر است یا مسیح؟ او هم معبود واقع شد و باید وارد دوزخ شود». (وَقالُوا ءَآلِهَتُنا خَیْرٌ امْ هُوَ).
سپس قرآن می‌افزاید: آنها حقیقت را می‌دانند «و این مثل را جز از روی جدال برای تو نزدند، بلکه آنها گروهی کینه توز و پرخاشگرند». (ما ضَرَبُوهُ الَّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ).
سپس قرآن به تفاوت میان حضرت مسیح علیه السلام و بت‌ها پرداخته و می‌گوید «مسیح علیه السلام بنده‌ای بود که نعمت خود را بر او تمام کرده بودیم» (انْ هُوَ الَّا عَبْدٌ انْعَمْنا عَلَیْهِ).[۳۷]
اشاره به این که او خود را بنده خدا می‌دانست، و هرگز راضی نبود کسی او را پرستش کند، و اگر دیگران راه انحراف پوییدند و او را یکی از خدایان سه گانه پنداشتند گناهی متوجه او نیست، و نباید از دوزخیان باشد، بنابراین قابل مقایسه با بت‌ها یا افرادی مثل فرعون نیست.
جمله «بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ» نشان می‌دهد که یکی از سرچشمه‌های جدال به باطل، خصومت‌ها و عداوت‌ها است که انسان را به ستیزه جویی غیر منطقی وامی‌دارد. و غالباً خودش می‌داند باطل می‌گوید، ولی کینه‌توزی و عداوت، به او اجازه تسلیم در برابر حق نمی‌دهد.
در هفتمین آیه پس از اشاره به حرام بودن مردار و حیواناتی که برای بت‌ها قربانی می‌کردند، یا گوشت‌هایی که به هنگام ذبح حیوان، نام خدا بر آن برده نمی‌شد می‌فرماید: «این کار گناه است» (وَ انَّهُ لَفِسْقٌ).
سپس به توجیهات غلطی که برای کار خود داشتند اشاره کرده می‌افزاید:
«شیاطین به دوستان خود سخنانی مخفیانه القا می‌کنند تا با شما به مجادله برخیزند و اگر از آنها اطاعت کنید، مشرک خواهید بود». (وَ انَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ الی اوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلَوُکُمْ وَ انْ اطَعْتُمُوهُمْ انَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ).
مجادله باطل آنها- به گفته جمعی از مفسران بزرگ مانند مرحوم طبرسی و ابو الفتوح رازی و فی ظلال- این بود که آنها می‌گفتند که اگر ما گوشت حیوانات مرده را می‌خوریم به خاطر آن است که خدا آن را کشته، و از حیوانی که ما می‌کشیم بهتر است، در حقیقت تحریم مردار یک نوع بی‌اعتنایی به کار خدا است.
این توجیه سخیف و باطل برای مردار خواری همان چیزی است که شیاطین انس و جن به دوستان خود القا می‌کردند، تا به کمک آن به مجادله با کلام حق برخیزند، و گوشتهای آلوده مردار را با گوشت پاکیزه حیوانی که به نام خدا ذبح شده است مقایسه کنند، بلکه آن را برتر بدانند.
از این تعبیر به خوبی استفاده می‌شود که این گونه مجادله‌ها انگیزه شیطانی دارد.
از بعضی روایات استفاده می‌شود که این توجیه باطل را گروهی از مجوس در نامه‌ای به مشرکان قریش آموخته بودند.[۳۸]
در هشتمین آیه سخن از جدال در هنگام احرام و حج است. می‌فرماید: «حج در ماه‌های معینی است، و کسانی که (با انجام احرام) حج را بر خود فرض کرده‌اند (باید بدانند) در حج آمیزش جنسی با همسران و گناه و جدال نیست (الْحَجُّ اشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرضَ فِیهنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ).
می‌دانیم حالت احرام، یک حالت فوق العاده معنوی و روحانی است که انسان را به سوی قرب خدا می‌برد، به همین دلیل بسیاری از کارهای مباح در احرام ممنوع است و بعضی از کارهای حرام، که به هنگام احرام حرمت مضاعفی دارد.
معروف است که ۲۵ کار است که به هنگام احرام ممنوع است که یکی از آنها جدال است، گرچه معروف در میان فقها این است که منظور از جدال گفتن بلی وَاللّه یا گفتن لا وَاللّه است. (اولی را برای اثبات مطلبی و دومی را برای نفی مطلبی می‌گویند) و منظور از فسوق دروغ گفتن و دشنام دادن و اظهار برتری بر دیگران و بیان نقص آنها در حال احرام است، ولی بعید نیست که واژه جدال هر نوع مجادله و ستیزه جویی را در بر گیرد. و به هر حال منع از جدال در حال احرام نشان می‌دهد که این کار با این عبادت بسیار مهم روحانی سازگار نیست، و انسان را شدیداً از خدا دور می‌کند.
به کار بردن جمله خبریه در آیه بالا که می‌گوید: جدال در حج وجود ندارد، بیانگر تأکید بیشتری در این موضوع است، گویی می‌فرماید: «این عمل با روح حج ابداً سازگار نیست».
در نهمین آیه سخن از عنوان مراء که چیزی شبیه به جدال است در میان آمده می‌فرماید «آگاه باشید کسانی که دربارهٔ قیامت به ستیزه جویی (و تردید و انکار) برمی‌خیزند، در گمراهی (عمیق و) دوری قرار دارند». (الا انَّ الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَةِ لَفِی ضَلالٍ بَعِیدٍ).
روشن است که هدایت فرع بر آن است که انسان حق‌جو و حق طلب باشد و حق را نزد هر کس و هر جا ببیند با آغوش باز پذیرا شود، و هرگاه تعصب‌ها و لجاجت‌ها و کبر و غرور مانع از تسلیم حق در برابر ناحق گردد انسان به گمراهی کشیده می‌شود آن هم گمراهی عمیق و خطرناکی.
فرق میان جدال و مراء و جهات مشترک این دو را بعداً خواهیم گفت.
در دهمین و آخرین آیه، سخن از قوم لجوج لوط است، که هر قدر این پیامبر بزرگ به آنها هشدار داد و آنها را از عذاب الهی بیم داد، و جدی و قطعی بودن مجازات را به آنها گوشزد کرد، آنها نپذیرفتند، و به مجادله و ستیزه جویی در برابر او برخاستند، می‌فرماید «لوط آنها را از مجازات (عظیم ما) آگاه ساخته بود، ولی آنها اصرار بر مجادله و القاء شک و شبهه داشتند». (وَلَقَدْ انْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ).
و همین امر سبب شد که قوم لوط در حجابی از غفلت و بی خبری فرو روند تا زمانی که فرمان الهی صادر شد، و شهرهای آنها بر اثر زلزله‌های شدید زیر و رو گشت و بارانی از سنگ‌های آسمانی بر ویرانه‌ها و جسدهای بی جان آنها بارید. آری این است نتیجه جدال و مراء در برابر حق.
این آیات به خوبی خطرات این دو رذیله اخلاقی را نشان می‌دهد و بازگو می‌کند که چگونه انسان بر اثر جدال از هدایت باز می‌ماند و به ولایت شیطان تن در می‌دهد، و در ضلال بعید و انواع عذاب‌های الهی غوطه ور می‌شود.

تعریف جدال و مراء

فرق میان جدال و مراء و مخاصمه

واژه جدل و جدال به طوری که راغب در مفردات می‌گوید از «جَدَلْتُ الْحَبْلَ» (طناب را محکم تابیدم) گرفته شده، گویی کسی که سخنان ستیزه‌جویانه می‌گوید می‌خواهد طرف مقابل را با زور از افکار و عقائدش دور سازد.
بعضی نیز گفته‌اند جدال در اصل به معنی کشتی گرفتن و تلاش بر زمین زدن دیگری است، و از آنجا که مشاجرات لفظی شباهت به آن دارد، این واژه در آن مورد نیز به کار رفته است.
البته جدال بر دو گونه است، جدال به حق و جدال به باطل که اولی ممدوح و دومی مذموم است، از این رو در قرآن مجید در یکجا می‌فرماید: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ احْسَنُ؛ به آنها به طریقی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن».[۳۹]
در اینجا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور به جدال به حق شده، و آن را در کنار حکمت و موعظه حسنه قرار داده است.
اما جدال به باطل همان است که در آیات بالا آمد که افراد لجوج و متعصب گرفتار آن می‌شوند، و روشن‌ترینِ دلایل حق را با ستیزه جویی انکار می‌کنند و اما «مِراء» (بر وزن حجاب) به معنی گفتگو کردن در چیزی است که در آن مریه (شک و تردید) وجود دارد. راغب در کتاب مفردات می‌گوید: در اصل از «مَرَیْتُ النَّاقَةَ» یعنی پستان شتر را برای دوشیدن به دست گرفتم، گرفته شده است، سپس به گفتگو پیرامون چیزی که مورد شک و تردید است اطلاق شده (شاید به تناسب که انسان تردید دارد آیا در پستان شتر چیزی برای دوشیدن وجود دارد یا نه) بعضی تعبیر دقیق‌تری دربارهٔ ریشه اصلی این لغت دارند، می‌گویند: «مَرَیْتُ النَّاقَةَ» در جایی گفته می‌شود که شیر موجود در پستان شتر دوشیده شده سپس به امید این که بقایایی که در پستان باقی مانده است خارج شود، آن را بدوشند، که این عمل با شک و تردید انجام می‌شود، همان گونه که بحث‌های توأم با مراء چنین است.
ولی این واژه بعداً به هر نوع بحث و گفتگو دربارهٔ هر مطلبی که محل تردید است، خواه بحث و گفتگوی مثبت و حق‌جویانه، و خواه لجاجت‌آمیز و پرخاشگرانه باشد اطلاق گردیده است.
از مواردی که «مراء» در معنی مثبت به کار رفته آیه شریفه ۲۲ سوره کهف است که به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دستور می‌دهد اگر می‌خواهد دربارهٔ اصحاب کهف با مخالفان صحبت کند، آشکارا به گفتگو بنشیند (فَلا تُمارِ فیهِمْ الَّا مِراءً ظاهِراً).[۴۰]
و موارد منفی آن فراوان است از جمله دو مورد که در آیات بالا آمده بود.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که واژه مَریه (بر وزن جزیه و قریه) به معنی تردید در تصمیم‌گیری است، و بعضی به معنی شک توأم با قرائن تهمت گرفته‌اند(همانند ریبه).

جدال و مراء در روایات اسلامی

از آنجا که مجادله به باطل سبب مخفی شدن حق و افزایش تعصب و خشونت و مفاسد بی‌شمار دیگری می‌شود، در روایات اسلامی به شدت از آن نهی شده مخصوصاً اگر مجادله در مصالح دینی باشد. از جمله:
۱- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی می‌فرماید: «ماضَلَّ قَوْمٌ بَعْدَ انْ هَداهُمُ اللَّهُ الَّا اوتُوا الْجَدَلَ؛ هیچ گروهی را بعد از آن که خدا هدایتشان کرد گمراه نشدند مگر آن که گرفتار جدال شدند».[۴۱]
۲- همین مضمون در حدیث دیگری با تفاوت مختصری از آن حضرت نقل شده است فرمود: «ما ضَلَّ قَوْمٌ الَّا وَ اوْثَقَ الْجَدَلَ؛ هیچ قومی گمراه نشدند مگر این که اعتماد بر جدال کردند»[۴۲]
۳- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «لَعَنَ اللَّهُ الذَّیِنَ یُجادِلُونَ فِی دِینِهِ اولئِکَ مَلْعُونُونَ عَلی لِسانِ نَبِیِّهِ؛ خداوند لعنت کند کسانی که در دین او مجادله و ستیزه‌جویی می‌کنند، آنها بر زبان پیامبر صلی الله علیه و آله مورد لعن قرار گرفته‌اند».[۴۳]
۴- در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار آمده است که: «الْجَدَلُ فِی الدِّینِ یُفْسِدُ الْیَقِینَ؛ جدال در دین، سبب فساد ایمان و یقین می‌شود».[۴۴]
۵- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «ایَّاکُمْ وَ الْخُصُومَةَ فِی الدِّینِ فَانَّها تُشْغِلُ الْقَلْبَ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تُورِثُ النِّفاقَ، وَ تَکْسِبُ الضَّغائِنَ، وَتَسْتَجِیرُ الْکِذْبَ؛ از خصومت در دین (و جدال و پرخاشگری) بپرهیزید، چرا که فکر انسان را از ذکر خدا به خود مشغول می‌دارد و سبب اختلاف و نفاق و کینه و عداوت می‌گردد و سبب پناه بردن به دروغ می‌شود».[۴۵]
تعبیر به خصومت در دین هر چند غیر از عنوان جدال است، ولی در این گونه موارد به همان معنی می‌باشد.
۶- شبیه همین معنی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نقل شده است فرمود:
ایَّاکَ‌وَ الْخُصُومَةَ فَانَّها تُورِثُ الشَّکَّ وَ تَحْبِطُ الْعَمَلَ وَ تُرْدِی بِصاحِبِها، وَ عَسی انْ یَتَکَلّمَ بِشَی‌ءٍ فَلا یُغْفَرُ لَهُ؛ از خصومت و جدال که سبب شک و تردید می‌شود، اعمال انسان را حبط و نابود می‌کند و صاحبش را به هلاکت می‌کشاند و ای بسا سخنی بگوید که هرگز بخشوده نشود».[۴۶]
۷- از نصایحی که لقمان حکیم به فرزندش کرد نیز توصیه به ترک جدال بود گفت:
یا بُنَیَّ لا تُجادِلِ الْعُلَماءَ فَیَمْقُتُوکَ؛ فرزندم! با دانشمندان ستیزه جویی مکن که تو را دشمن می‌دارند» (و از علومشان محروم می‌مانی).[۴۷]
۸- در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ طَلَبَ الدِّینَ بِالْجَدَلَ تَزَنْدَقَ؛ هر کس دین را با جدال و ستیزه جویی طلب کند کار او به کفر می‌کشد».[۴۸]
۹- امام علی بن موسی الرضا علیه السلام به یکی از یاران خود فرمود: «ابلغْ عَنِّی اوْلِیائِیَ السَّلامَ وَ قُلْ لَهُمْ انْ لا تَجْعَلُوا لِلشِّیْطانِ عَلی انْفُسِهِمْ سَبِیلًا وَ مُرْهُمْ بِالصِّدْقِ فِی الْحَدِیْثِ وَ اداءِ الأَمانَةِ وَ مُرْهُمْ بِالسُّکُوتِ وَ تَرْکِ الْجِدالِ فِیما لا یَعْنِیْهِمْ؛ سلام مرا به دوستانم برسان و به آنها بگو راه شیطان را به سوی خویش نگشایند، و آنها را امر به صدق و راستی در سخن و ادای امانت کن، و آنها را به سکوت و ترک جدال در اموری که به آنها مربوط نیست دستور ده».[۴۹]
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله به پایان می‌بریم، آنجا که فرمود:
«لا یَسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الْایمانِ حَتَ‌ی یَدَعَ الْمِراءَ وَ الْجَدَلَ وَ انْ کانَ مُحِقّاً؛ انسان حقیقت ایمان را به کمال نمی‌رساند مگر زمانی که مراء و جدال را ترک گوید هر چند حق با او باشد».[۵۰]
اما مراء که در بحثهای سابق تفاوت آن با جدال گفته شد و حاصل کلام این بود که جدال به معنی هر گونه مشاجره لفظی و ستیزه جویی در کلام است در حالی که مراء به معنی گفتگو کردن در چیزی است که در آن شک و تردید وجود دارد. گاه این گفتگو برای طلب حق جویی و گاه به خاطر تعصب و لجاجت و اظهار فضل و برتری جویی است که بسیار نکوهیده است و در روایات اسلامی روی این عنوان، نکوهش بیشتری دیده می‌شود! (هر چند تفاوت زیادی با جدال ندارد).
۱- در حدیثی نظیر حدیث فوق از پیغمبر اکرم می‌خوانیم: «لایَسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الْایمانَ حَتَّی یَدَعَ الْمِراءَ وَ انْ کانَ مُحِقّاً؛ هیچ بنده‌ای از بندگان خدا حقیقت ایمان را به کمال نمی‌رساند مگر اینکه مراء را ترک گوید هر چند حق با او باشد».[۵۱]
اشاره به اینکه جروبحثهای لجوجانه که برای اظهار فضل و برتری جویی انجام می‌شود حتی در مسائلی که حق است سبب سقوط انسان در مبانی عقیدتی و اخلاقی می‌شود.
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت از زبان چند نفر از صحابه می‌خوانیم که گفتند: روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر ما وارد شد در حالی که مشغول مراء در یک مسئله دینی بودیم، پیغمبر صلی الله علیه و آله به شدت غضبناک شد که او را تا آن زمان آن‌گونه ندیده بودیم سپس فرمود: «انَّما هَلَکَ مَنْ کانَ قَبْلَکُمْ بِهذا، ذَرُوا الْمِراءَ فَانَّ الْمُؤْمِنَ لایُمارِی، ذَرُوا الْمِراءِ فَانَّ المُمارِی قَدْ تَمَّتْ خَسارَتُه، ذَرُوا الْمِراءِ فَانَّ المُمارِی لا اشْفَعُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ ذَرُوا المِراءِ فَانَا زَعِیمٌ بِثَلاثَةِ ابْیاتٍ فِی الْجَنَّةِ فِی رِیاضِها وَ اوْسَطِها وَ اعْلاها لِمَنْ تَرَکَ الْمِراءِ وَ هُوَ صادِقٌ، ذَرُوا الْمِراءِ فَانَّ اوَّلَ ما نَهانِی عَنْهُ رَبِّی بَعْدَ عبادَةِ الْاوْثانِ الْمِراءُ؛ اقوام قبل از شما به خاطر همین جروبحثهای هوس آلود هلاک شدند. مراء را رها کنید که مؤمن مراء نمی‌کند، مراء را رها کنید زیرا مراء کننده گرفتار خسارت کامل می‌شود، مراء را رها کنید که من روز قیامت برای مراء کننده شفاعت نمی‌کنم، مراء را رها کنید که هر کس آن را رها کند هر چند حق بگوید ضامن سه خانه بهشتی برای او هستم؛ خانه‌ای در ریاض بهشت (قسمت پائین) و خانه‌ای در وسط و خانه‌ای در بالای بهشت (اشاره به اینکه تمام بهشت در زیر پای او است) مراء را رها کنید که اولین چیزی که خداوند بعد از بت‌پرستی مرا از آن نهی کرد مراء بوده است».[۵۲]
۳- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «ذَرُوا الْمِراءَ فَانَّهُ لاتَفْهَمُ حِکْمَتُهُ وَ لا تُؤْمَنُ فِتْنَتُه مراء را ترک کنید چرا که حکمتی از آن فهمیده نمی‌شود و از فتنه آن در امان نخواهید بود».[۵۳]
۴- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده: «الْمِراءُ داءٌ رَدِیٌّ وَ لَیْسَ لِلْانْسانِ خَصْلَةُ شَرٌّ مِنْهُ وَ هُوَ خُلْقُ ابْلیسَ وَ نِسْبَتِهِ فَلا یُماری فی ایِّ حالٍ کانَ الَّا مَنْ کانَ جاهِلًا بِنَفْسِهِ وَ بِغَیْرِهِ مَحْرُوماً مِنْ حَقایِقِ الدّینِ؛ مراء (و جروبحثهای غیر منطقی) درد بدی است و هیچ صفتی برای انسان بدتر از آن نیست و آن، اخلاق ابلیس و منسوبین به او است و هیچکس در هیچ حالی مراء نمی‌کند مگر کسی که نسبت به موقعیت خود و دیگران جاهل است، و از حقایق دین محروم می‌باشد».[۵۴]
اشاره به اینکه شخص مراءکننده خود را خالی از خطا و دیگران را دائماً خطاکار می‌داند و این دلیل است که نه خود را شناخته و نه دیگران را و چنین کسی به یقین از درک حقایق دین محروم می‌ماند.
۵- در حدیثی آمده است که مردی به امام حسین علیه السلام عرض کرد بنشین تا در مسائل دینی با یکدیگر مناظره (و جروبحث) کنیم. امام در پاسخ او فرمود: «یا هذا انَا بَصیرٌ بِدینی مَکْشُوفٌ عَلَیَّ هُدایَ فَانْ کُنْتَ جاهِلًا بِدینِکَ فَاذْهَبْ وَ اطْلُبْهُ مالی وَ لِلْمُماراتْ وَ انَّ الشَّیْطانَ لِیُوَسْوِسُ لِلرَّجُلِ وَ یُناجیهِ وَ یَقُولُ ناظِرِ النَّاسَ فِی الدِّینِ کَیْ لا یَظُنُّوا بِکَ الْعَجْزَ وَ الْجَهْلَ ...؛ ای مرد! من نسبت به دینم آگاهم و هدایتم برای من روشن است تو اگر نسبت به دینت جاهل هستی برو و تحقیق کن مرا با مراء چکار و (بدان) شیطان پیوسته انسان را وسوسه می‌کند و در گوش او می‌گوید با مردم مناظره و جروبحث در دین کن تا گمان نکنند تو جاهل و ناتوان هستی».[۵۵]
۶- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «ارْبَعٌ یُمِتْنَ الْقُلُوبَ الذَّنْبُ عَلَی الذَّنْبِ وَ کَثْرَةُ مُناقَشَةِ النِساءِ یَعْنی مُحادَتَهُنَّ وَ مُماراتُ الْاحْمَقِ تَقُولُ وَ یَقُولُ وَ لا یَرْجِعُ الی خَیْرٍ وَ مُجالَسَةُ الْمَوْتی فَقَیلِ یا رَسُولُ اللَّهِ وَ ما الْمَوْتی قالَ کُلُّ غَنِیٍ مُتْرَفٌ؛ چهار چیز است که قلب را می‌می‌راند: گناهان پی در پی و گفتگوی زیاد با زنان (ناآگاه) و جروبحث با احمق. تو چیزی می‌گوئی و او چیز دیگر و به نتیجه خوبی نمی‌رسید و همنشینی با مردگان. بعضی (تعجب کردند و) عرض کردند منظور شما از مردگان چیست ای رسول خدا؟ فرمود: هر ثروتمند غافل و مغرور و مست ثروت».[۵۶]
۷- امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «ایَّاکُم وَ الْمِراءَ وَ الْخُصُومَةَ فَانَّهُما یَمْرُضانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْاخوانِ وَ یُنْبِتُ عَلَیْهِمَا النِفاقَ؛ از مراء و جروبحثهای کینه‌توزانه بپرهیز که دل‌های برادران را نسبت به یکدیگر بیمار می‌سازد و سبب تفرقه آنان می‌شود».[۵۷]
۸- به همین دلیل در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از سخنان جامع آن حضرت آمده است: «اوْرَعُ النَّاسِ مَنْ تَرَکَ الْمِراءَ وَ انْ کانَ مُحِقاً؛ پرهیزکارترین مردم کسی است که مراء را ترک گوید هر چند حق با او باشد».[۵۸]
۹- در حدیثی از امام امیر المؤمنین علی علیه السلام آمده است: «جِماعُ الشَّرِ اللِّجاجُ وَکَثْرَةُ الْمُمارَاةِ؛ کانون شر لجاجت و کثرت جروبحثهای بی‌منطق است».[۵۹]
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از سلمان فارسی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان می‌دهیم که فرمود: «لا یُؤْمِنُ رَجُلٌ حَتَّی یُحِبَّ اهْلِ بَیْتی وَ حَتَّی یَدَعَ الْمِراءَ وَ هُوَ مُحِقٌّ فَقالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطابِ ما عَلامَةُ حُبِّ اهْلِ بَیْتِکَ؟ قالَ: هذا، فَضَرَبَ بِیَدِهِ عَلی عَلِیِ بْنِ ابی طالِبٍ علیه السلام هیچ کس ایمان (به من) نمی‌آورد مگر این که اهل بیت مرا دوست دارد و مراء را هر چند حق با او باشد ترک کند. عمر (در آنجا حاضر بود) و گفت علامت محبت اهل بیت تو چیست؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: این (را دوست بدارد) و با دستش بر (شانه) علی علیه السلام زد.[۶۰]
بی‌شک این دو موضوع را که پیغمبر اکرم در کلام خود به عنوان نشانه ذکر کرده است با هم رابطه دارد، ممکن است رابطه‌اش این باشد که دلائل فضیلت علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام به قدری روشن است که اگر کسی اهل جدال و مراء و پرخاشگری نباشد به حقیقت آن پی می‌برد.
روایات در زمینه نکوهش مراء بسیار فراوان است. ده حدیثی که در بالا ذکر کردیم گلچینی از میان آنها بود و دقت در همین احادیث برای پی بردن به خطرات این خلق و خوی نکوهیده و آثار اسف‌انگیز و مخرب آن در فرد و جامعه روشن است.

آثار و پیامدهای جدال و مراء

تاکیدهای فراوان که در آیات قرآن و روایات متواتر اسلامی در مذمت جدال و مراء و جروبحثهای پرخاشگرانه و بی‌منطق وارد شده به خاطر آن است که اولًا نخستین اثر منفی این کار و اخلاق سوء پرده افکندن بر چهره حقایق است و بدترین حجاب را میان انسان و درک حقایق ایجاد می‌کند به‌گونه‌ای که گاه حتی واضح‌ترین بدیهیات را درک نمی‌کند و به انکار اموری می‌پردازد یا از مطالبی دفاع می‌کند که راستی مضحک است و این نیست مگر به خاطر اینکه انسان وقتی گرم مرا و جدال می‌شود همه چیز را غیر از آنچه خودش می‌گوید انکار می‌کند.
و اینکه در بعضی از روایات گذشته خواندیم خصومت و جدال و مراء قلب را بیمار می‌کند ممکن است اشاره به همین معنی باشد زیرا قلب به معنی عقل است و بیماری آن به معنی عدم درک حقایق. و نیز اگر در حدیث امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده که کسانی که به جدال روی آورند کارشان به کفر می‌کشد و یا اینکه جدال موجب شک در دین خدا و فساد یقین می‌گردد، همه اینها اشاره لطیفی است به آنچه در بالا گفته شد.
دیگر از آثار منفی این اخلاق رذیله ایجاد عداوت و دشمنی در میان دوستان و فراموشی یاد خدا و کشیده شدن به انواع دروغها است که در احادیث گذشته به آنها اشاره شده بود دلیل آن هم روشن است زیرا کسی که می‌خواهد با جدال و مراء بر دوستان خود غلبه کند و برتری بجوید آنها را بر ضد خود تحریک می‌کند و غالباً گفتار آنها به تحقیر و دشنام یکدیگر می‌کشد و اینها بدترین اسباب نفاق و جدائی است حتی گاهی برای توجیه سخنان خود به انواع دروغها متوسل می‌شوند که این خود بلای بزرگ دیگری است و مجموع اینها سبب می‌شود که انسان از خدا دور گردد و در دام شیطان گرفتار شود و انسان را به هلاکت معنوی بیفکند.
به همین دلیل در احادیث گذشته خواندیم که انسان به حقیقت ایمان دست نمی‌یابد تا زمانی که مراء و جدال را ترک گوید هر چند خود را بر حق بداند زیرا سخنان ستیزه‌جویانه در مسائل حق نیز سبب انواع خصومتها و عداوتها است و گاه انسان را به انواع گناهان دیگر مانند تحقیر مؤمن و اهانت از طریق سخن یا اشارات دست و چشم و ابرو و دروغ و کذب و تکبر و برتری‌جوئی آلوده می‌کند.
اضافه بر همه اینها جدال و مراء ابُهَت و شخصیت انسان را در هم می‌شکند و زبان جاهلان را به روی انسان باز می‌کند اگر با افرادی نادان مجادله کند سبب هتک و توهین او می‌شوند و اگر با دانشمندان ستیزه‌جوئی کند او را مغلوب و حقیر می‌سازند.
در مجموع همان‌طور که در روایات سابق خواندیم جدال و مراء یکی از چهار چیزی است که قلب را می‌می‌راند و روح انسان را بیمار می‌سازد.
چه بهتر که انسان بحثهای خود را با دیگران با محبت و دوستی و تواضع و مهربانی و به صورت جستجوی حق برگزار کند که هم از علم و دانش آنها بهره گیرد و هم آنها از علم و دانش او بهره‌مند شوند و با کمک یکدیگر بتوانند مطالب پیچیده را بشکافند و به واقعیتها برسند و این همان جدال بر حق است.

انگیزه‌های جدال و مراء

با توجه به رابطه نزدیکی که در میان صفات رذیله وجود دارد و غالب آنها با یکدیگر مرتبطند و علت و معلول یکدیگر محسوب می‌شوند این خلق و خوی نکوهیده یعنی جدال و مراء و پرخاشگری بی‌منطق نیز از صفات زشت دیگر سرچشمه می‌گیرد.
۱- از عوامل مهم جدال و مراء کبر و غرور است که به انسان اجازه نمی‌دهد به آسانی در برابر حق تسلیم شود و او را وادار می‌کند که برای حفظ برتری جویی خود حق را از طریق جدال و مراء انکار نماید لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش علیهم السلام نقل شده است که فرمود: «انَّ مِنَ التَّواضُعِ انْ یَرْضی الرَّجُلُ بِالَمجْلِسِ دُونَ الَمجْلِسِ وَ انْ یُسَلِّمَ عَلی مَنْ یَلْقی وَ انْ یَتْرُکَ الْمِراءَ وَ انْ کانَ مُحِقّاً وَ لا یُحِبَّ انْ یُحْمَدَ عَلَی التَقْوی در این حدیث امام چهار چیز را نشانه تواضع دانسته: نشستن در هر جای مجلس که میسّر باشد و سلام کردن بر هر کسی که ملاقات می‌کند و ترک مراء هر چند حق با او باشد و عدم خشنودی از ستایش ستایشگران در برابر تقوا».[۶۱]
۲- خودنمائی و اظهار فضل و ریاکاری یکی دیگر از انگیزه‌های جدال و مراء و جرّوبحثهای پرخاشگرانه است که بسیار متداول و معمول است به ویژه در مجلسی که گروهی از عوام حضور داشته باشند و بخواهد فضیلت خویش را به آنان نشان دهد یا بخواهد در برابر ارباب فضل جایی برای خود بگشاید. در حدیثی که قبلًا از امام حسین علیه السلام نقل کردیم این جمله دیده می‌شد که فرمود: «وَ انَّ الشَّیْطانَ لَیُوَسْوِسُ لِلرَّجُلِ وَ یُناجیِهِ وَ یَقُولُ ناظِرِ النَّاسِ فِی الدِّیِنِ کَیْ لا یَظُنُّوا بِکَ الْعَجْزَ وَ الْجَهْلَ؛ شیطان پیوسته انسان را وسوسه می‌کند و در گوش او می‌خواند و می‌گوید با مردم در امر دین مناظره کن تا گمان نکنند تو عاجز و نادانی».[۶۲]
در حدیث دیگری نیز امام صادق علیه السلام هنگامی که طالبان علم را به سه گروه تقسیم می‌کند گروهی که برای جدال و مراء طالب علمند و گروهی برای فخرفروشی بر مردم و گروه دیگری برای فهمیدن و اندیشیدن (و عمل کردن) سپس در توصیف گروه اول می‌فرماید: «فَصاحِبُ الْجَهْلِ وَ الْمِراءِ مُوذٍ مُمارٍ مُتَعَرِّضٍ لِلْمَقالِ فی انْدِیَةِ الرِّجالِ؛ آن کس که علم را برای جدال و مراء می‌طلبد سخنانش آزاردهنده و پرخاشگرانه است، در مجالسی که شخصیتها حضور دارند سخن می‌گوید». (و خودنمایی و اظهار فضل می‌کند) و در پایان حدیث امام علیه السلام به او نفرین می‌کند و می‌گوید: «فَدَقَ اللَّهُ مِنْ هذا خَیْشُوُمَهُ؛ خداوند بینی او را بر خاک بمالد».[۶۳]
۳- دیگر از انگیزه‌های جدال و گفتگوهای پرخاشگرانه جهل و نادانی نسبت به مقام خویشتن و دیگران است چرا که خود را، بزرگترین و عالم‌ترین می‌پندارد و دیگران را جاهل و نادان لذا در حدیثی که قبلًا از امام صادق علیه السلام نقل کردیم بعد از آنکه امام علیه السلام مراء را یک بیماری دردناک می‌شمرد و آن را از خوهای شیطانی معرفی می‌کند می‌فرماید: «فَلا یُماری فی ایِّ حالٍ کانَ الَّا مَنْ کانَ جاهِلًا بِنَفْسِهِ وَ بِغَیْرِهِ؛ هیچکس در هیچ حالی مراء نمی‌کند مگر آنکه نسبت به موقعیت خود و دیگران جاهل است».[۶۴]
۴ و ۵- انتقام‌جوئی و حسد دو انگیزه دیگر از انگیزه‌های جدال و مراء است؛ برای اینکه آبروی طرف مقابل را ببرد و از او انتقام بگیرد و حسادت خود را اعمال نماید و از قدر و مقام او در نظرها بکاهد متوسل به جروبحثهای توام با توهین و تحقیر می‌شود تا از این طریق آبی بر آتش کینه و حسد که در دل او نهفته است بپاشد.
۶- تعصب و لجاجت نیز از عوامل مهم جدال و مراء است چرا که اشخاص متعصب و لجوج حاضر نیستند به آسانی دست از عقائد فاسد خود بردارند لذا روی آن می‌ایستند و پیوسته جرّ و بحث می‌کنند، آسمان و ریسمان را به هم می‌بافند و به هر حشیشی متشبّث می‌شوند تا اعتقاد فاسد خود را بر کرسی بنشانند همان کاری که بسیاری از کافران و مشرکان در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سایر پیامبران داشتند که نمونه روشن آن گفتگوی بت پرستان بابل در برابر ابراهیم بت شکن علیه السلام در آن هنگام که منطق گویای ابراهیم آنها را در بن بست شدید قرار داد و موقتاً از خواب غفلت بیدار شدند، ولی تعصب و لجاجت همانند یک ابر ظلمانی پرده‌های تاریک بر فکر و عقل آنها انداخت و باز هم به مقاومت احمقانه خود ادامه دادند!
۷- دنیا پرستی که عامل اصلی همه گناهان یا اکثر گناهان است نیز یکی از عوامل مهم جدال و مراء محسوب می‌شود کسانی که دارای این صفت رذیله‌اند می‌خواهند از این طریق مقامی در جامعه برای خود کسب کنند و به وسیله آن به نوائی برسند و دنیای آنها آباد گردد.
کوتاه سخن اینکه عوامل منفی فراوانی دست به دست هم می‌دهد و انسان را به جرّ و بحثهای دور از ادب و انسانیت و انصاف می‌کشاند و او را وادار می‌کند که با لجاجت و سرسختی در برابر حق بایستد و در برابر باطل دفاع کند.

اقسام مراء و جدال

جدال و مراء را عمدتاً می‌توان به دو بخش تقسیم کرد، جدال و مراء مثبت یعنی بحث‌های منطقی و گفتگو برای تبیین مسایل و توضیح حقایق و آگاهی از نقطه‌نظرهای یکدیگر و رسیدن به واقعیات از این طریق.
و مراء و جدال منفی یعنی بحث‌های پرخاشگرانه و ستیزه‌جویانه‌ای که هدف صحیحی را دنبال نمی‌کند، و در مسیر روشن شدن حقایق نیست بلکه هدف از آن اعمال خصومت یا تعصب و لجاج و برتری جویی و خودنمایی و اظهار فضل در برابر دیگران است.
این تقسیم‌بندی در آیات قرآن نیز منعکس است آنجا که می‌فرماید: «و لا تُجادِلُوا اهْلَ الْکِتابِ الَّا بِالَّتی هِیَ احْسَنُ؛ با اهل کتاب (یهود و انصاری) جز به طریقی که نیکوتر است مجادله نکنید». (عنکبوت- ۴۸).
و در جای دیگر می‌فرماید: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ احْسَنُ؛ و با روشی نیکوتر با آنها مجادله و مناظره کن». (نحل- ۱۲۵).
و در جای دیگر در نکوهش جمعی از کافران می‌فرماید: «یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِ بَعْدَما تَبَیَّنَ؛ با این که حق برای آنها روشن شده باز با تو مجادله می‌کنند». (انفال- ۶).
و در مورد مراء مثبت در داستان «اصحاب کهف» و تعداد آنها می‌فرماید: «فَلا تُمارِ فیهِمْ الَّا مِراءً ظاهِراً؛ پس دربارهٔ تعداد آنها جز مبارزه منطقی توأم با استدلال نداشته باش». (کهف- ۲۲).
و در مورد مراء منفی می‌فرماید: «الا انَّ الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَةِ لَفی ضَلالٍ بَعیدٍ؛ آگاه باشید آنها که در قیامت تردید می‌کنند و با لجاج و عناد به محاجّه می‌پردازند در گمراهی عمیقی هستند». (شوری- ۱۸).
و تقسیمات دیگری نیز بر حسب افرادی که در طرف مقابل قرار دارند و مسایلی که در آن جدال و مراء می‌شود دارند.
از جمله طرف مناظره انسان باید انسان فهمیده و عاقلی باشد که بتوان از طریق مناظره منطقی بر علوم او دست یافت، همان گونه که در وصیت امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «دَعِ الْمُماراتِ وَ مُجاراتِ مَنْ لا عَقْلَ لَهُ وَ لا عِلْمَ؛ گفتگو و مناظره را با کسی که نه عقل دارد و نه علم رها کن».[۶۵]
و شخص مناظره کننده باید انسان آگاهی باشد، چرا که اگر افراد ناآگاه به عنوان دفاع از حق به میدان بیایند و بر اثر ضعف معلومات شکست بخورند، آیین حق ضایع می‌شود، لذا در حدیثی می‌خوانیم که محمد بن عبد الله معروف به طیّار به امام صادق علیه السلام عرض کرد: «بَلَغَنی انَّکَ کَرِهْتَ مُناظَرَةَ النَّاسِ؛ به من گفته‌اند که شما از مناظره (شیعیان) با مخالفان کراهت دارید؟ امام فرمود: امَّا کَلامُ مِثْلِکَ فَلا یَکْرَهُ، مَنْ اذا طارَ یَحْسُنُ انْ یَقَعَ وَ انْ وَقَعَ یَحْسُنُ انْ یَطیرَ فَمَنْ کانَ هکَذا لا نَکْرَهُهُ؛ از گفتگوهای شخصی مانند تو کراهت نداریم کسی که هنگامی که به پرواز در می‌آید می‌تواند در جای خود به خوبی بنشیند، و هنگامی که می‌نشیند می‌تواند به پرواز در آید (با مهارت وارد بحث می‌شود و با مهارت از آن خارج می‌گردد) ما از گفتگو و مناظره چنین کسی ناراحت نیستیم».[۶۶]انتخاب لقب طیّار برای این صحابی معروف امام صادق علیه السلام نیز اشاره به همین معنی است زیرا که در مباحثه و جدل، بسیار قوی و نیرومند بود و با قدرت و مهارت می‌توانست از حق دفاع کند.
اینجاست که به تمام کسانی که اطلاع کافی از مسائل دین ندارند، و نمی‌توانند با قدرت از او دفاع کنند. هشدار می‌دهیم که وارد بحث و مناظره با مخالفان نشوند، چرا که شکست می‌خورند و شکست آنان موجب سرافکندگی و ضعف مبانی مذهب در نظر دیگران است.
از آنجا که افراط و تفریط غالباً در امور مختلف در میان افراد نادان وجود دارد کسانی هستند که ناآگاهانه راه افراط را می‌پویند و می‌گویند چون جدال و مراء در اسلام شدیداً تحریم شده اصلًا با کسی نباید بحث کرد، هر چند بحثی مستدل و روشنگر و در مسیر حق باشد، سکوت را باید بر هر گونه بحث و استدلال یا به گفته بعضی قیل و قال ترجیح داد.
این هم به یقین یک انحراف بزرگ است چرا که تبیین حقایق جز در سایه منطق و استدلال میسر نیست، و بستن این راه به روی مردم به معنی محروم ساختن گروه عظیمی از وصول به حقایق و واقعیت‌ها است.
این سخن را با حدیث جالبی پایان می‌دهیم.
امام حسن عسکری از جدش امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که در محضر مبارک آن امام سخن از جدال در دین شد و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام از آن نهی کردند، امام صادق علیه السلام فرمودند این مسأله به طور کامل نهی نشده است، بلکه نهی از جدال به غیر طریقه صحیح شده است سپس فرمود: آیا نمی‌شنوید که خداوند می‌گوید: «وَ لا تَجادِلُوا اهْلَ الْکِتابِ الَّا بِالَّتی هِیَ احْسَنُ»[۶۷]و نیز می‌فرماید: «ادْعُ الی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمُوعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ احْسَنُ»[۶۸].
در این دو آیه خداوند دستور داده که جدال به احسن کنند (بحث و گفتگوی منطقی و مستدل با بهترین روشها، آنچه حرام است جدال غیر احسن است، چگونه ممکن است خداوند جدال احسن را تحریم کند در حالی که به پیامبرش دستور می‌دهد در برابر یهود و نصاری که می‌گفتند بهشت تنها از آن ما است بگوید: «هاتُوا بُرْهانَکُمْ انْ کُنْتُمْ صادِقینَ؛ اگر راست می‌گویید دلیل خود را بیاورید»[۶۹]به این ترتیب صدق و ایمان را با برهان قرین ساخته، و برهان و دلیل همان چیزی است که در جدال به احسن آورده می‌شود. و هنگامی که بعضی از آن حضرت پرسیدند جدال به غیر احسن چیست؟ حضرت فرمود: آن است که با کسی که اهل باطل است مجادله کنی، او دلیل نادرستی اقامه کند ولی تو قادر نباشی با منطق صحیح به او پاسخ بگویی و تنها به این قناعت کنی که من گفته تو را قبول ندارم (بدون اقامه دلیل) یا این که آن شخص که اهل باطل است سخن حقی را بگوید که بخواهد از آن برای مقصد نادرست خود کمک بگیرد و تو از ترس نداشتن جواب صحیح سخن حق را انکار کنی. این کار بر شیعیان من حرام است که سبب فتنه و انحراف برادران ضعیف الایمان شوند و اهل باطل از ناتوانی این گونه اشخاص در استدلال گواه و شاهدی بر حقانیت خود دست و پا نمایند.
سپس امام صادق علیه السلام نمونه‌های متعددی از استدلالاتی که قرآن در امر معاد در برابر مشرکان داشته، ذکر می‌فرماید و آنها را به عنوان مصادیق جدال احسن می‌شمرد که باعث اتمام حجت بر کفار و ازاله شبهات آنها می‌شده است.[۷۰]

طرق درمان این رذیله اخلاقی

هرگاه حالت پرخاشگری و جرّ و بحث بی‌حاصل، و به تعبیر روایات جدال غیر احسن در درون وجود انسان ریشه بدواند، و به صورت خلق و خوی او در آید، دین و ایمان و تقوای چنین انسانی در مخاطره قرار می‌گیرد، و لازم است برای نجات از خطرات ناشی از این صفت رذیله دست به کار شود و آن را درمان کند، و خود را از شرّ آن رهایی بخشد.
نخستین راه درمان که شاید جزء مقدمات یا یک عامل تسکین دهنده محسوب شود تا به درمان عمقی بپردازد، اختیار سکوت است در هر جا که احتمال می‌دهد جدال به باطل باشد. و هرگاه این سکوت را مدتی ادامه داد، و به اصطلاح دندان بر جگر بگذارد و مشکلاتش را تحمل کند، زمینه بسیار مساعدی برای درمان نهایی فراهم می‌شود.
البتّه سکوت درمان بسیاری از رذایل اخلاقی است (حسد، کینه توزی، سخن‌چینی، ریاکاری، ناشکری، تهمت، دروغ، برتری جویی، و بسیاری دیگر از رذایل اخلاقی است که از طریق سخن اعمال می‌شود و سکوت می‌تواند به عنوان یک راه پیشگیری در تمام این موارد به کار گرفته شود، به همین دلیل در روایات اسلامی مدح و ستایش زیادی نسبت به سکوت شده است که ما شرح آن را در جلد اول این کتاب به طور مبسوط آورده‌ایم.
راه دیگر برای ریشه کن کردن این رذیله اخلاقی دقت و بررسی آثار مرگبار و عواقب شوم این صفت است مانند محجوب ماندن از درک حقایق و گرفتاری در چنگال اوهام و تعصبها و ایجاد عداوت و دشمنی در میان دوستان و دور ماندن از حقیقت ایمان و گرفتاری در چنگال خشم و غضب الهی شکسته شدن ابهت انسانی در نزد خاص و عام و مانند آن.
به یقین اندیشیدن در پیامدهای سوء، تأثیر عمیقی در باز داشتن انسان دارد.
چگونه ممکن است کسی بداند فلان غذا سمّی و کشنده است و در عین حال از آن بخورد؛ کسی غذای سمّی تناول می‌کند که از آثار و پیامدهای آن بی‌خبر است.
اصلاح ریشه‌ها و برطرف ساختن انگیزه‌ها یکی از طرق درمان است، هنگامی که می‌گوئیم انگیزه جدال و مراء و تکبر، برتری جویی، خودنمائی، حسد، انتقام‌جوئی، دنیاپرستی، تعصب و لجاجت است به یقین اگر بتوانیم این صفات رذیله را از خود درو سازیم صفت جدال و مراء از ما ریشه کن می‌شود ولی با وجود آن صفات در درون جان از بین بردن این صفت رذیله بسیار مشکل است.
دوری از افراد لجوج و متعصب و پرهیز از گفتگو با این‌گونه افراد که خواه ناخواه انسان را به مراء و جدال می‌کشاند یکی دیگر از راه‌های درمان است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ جالَسَ الْجاهِلَ فَلْیَسْتَعِدَّ لِقیلٍ وَ قالٍ؛ کسی که با آدم جاهل (و متعصب) همنشین شود باید آماده قیل و قال و جدال و مراء باشد».[۷۱]
به یقین قبل از همه این امور، اراده و تصمیم قاطع بر ترک مراء و جدال داشتن و پرهیز از این رذیله اخلاقی لازم است و آن‌کس که واقعاً مصمّم بر ترک باشد سرانجام پیروز می‌شود.

انصاف در سخن

نقطه مقابل مراء و جدال انصاف در بحث است، یعنی انسان به سخنان دیگران آن‌گونه بنگرد که به سخنان خویش می‌نگرد و از آن همان گونه دفاع کند که از سخن خویش دفاع می‌کند و به تعبیر دیگر طالب حق باشد و آن را در نزد هر کس و هر جا بیابد پذیرا شود هر چند گوینده حق یک فرد عادی و او عالمی بزرگ و پرآوازه باشد حتی اگر کودکی یا کافر و ظالمی سخن حقی بگوید آن را بپذیرد.
البته انصاف که در روایات اسلامی از آن ستایش فراوان شده به معنی یکسان نگریستن به منافع خویش و دیگران است ولی یکی از شاخه‌های آن انصاف در سخن می‌باشد. در حدیث معروفی می‌خوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود: «سَیِّدُ الْاعْمالِ ثَلاثَةٌ: انْصافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی لا تَرْضی بِشَی‌ءٍ الَّا رَضِیتَ لَهُمْ مِثْلَهُ وَ مُواساتُکَ الْاخَ فِی الْمالِ وَ ذِکُرُ اللَّهِ عَلی کُلِ حالٍ؛ برترین اعمال سه چیز است: رعایت انصاف در حق مردم نسبت به خویشتن تا آنجا که چیزی را برای خود نخواهی مگر اینکه همانندش را برای آنها بخواهی و مواسات با برادر دینی در مال و ذکر خدا در هر حال».[۷۲]
جالب اینکه در بعضی از روایات می‌بینیم که امام صادق علیه السلام هنگامی که چهارخانه بهشتی را در برابر چهار عمل تضمین می‌کند ترک مراء را سومین عمل و انصاف دادن در برابر مردم را چهارمین عمل می‌شمرد که ممکن است اشاره‌ای به انصاف در سخن بوده باشد.

سخن‌چینی و اصلاح ذات البین

اشاره
زندگی اجتماعی همیشه توام با تزاحمها و نزاعها است و یکی از شاخه‌های تزاحم بگو و مگوهائی است که در میان افراد صورت می‌گیرد و گاه دامنه پیدا می‌کند و به مشاجرات شدید و حتی در بعضی اوقات ممکن است به خون‌ریزی منتهی شود!
وظیفه دیگران این است که در اصلاح ذات البین و رفع سوء تفاهم و فراهم آوردن جوّ خوش بینی و حسن ظن در میان افرادی که درگیر مناقشات هستند بکوشند و به اصطلاح آب به روی آتش بپاشند.
ولی متأسفانه گروهی هستند که بر اثر انگیزه‌های مختلف درست در جهت خلاف این مطلب گام برمی‌دارند گوئی بنزین بر آتش می‌پاشند و دامنه این حریق را وسیعتر می‌کنند و به یقین در تمام مفاسدی که از آن به بار می‌آید شریک و سهیم‌اند؛ سخن این را برای آن می‌برند و سخن آن را برای این و حتی گاهی از خودشان چیزی نیز بر آن می‌افزایند این گروه را سخن چین می‌نامند و از بدترین خلق خدا هستند در حالی که گروه اول صالحان و مصلحانند و کار آنها در حد جهاد فی‌سبیل‌اللَّه است.
همان گونه که در روایات وارد شده است: «اجْرُ الْمُصْلِحِ بَیْنَ النَّاسِ کَاجْرِالُمجاهِدِ بَیْنَ اهْلِ الْحَرْبِ».[۷۳]
سخن چینی هر گاه تکرار شود به صورت یک خلق و خوی در می‌آید و از رذائل بسیار زشت اخلاقی است در آیات و روایات اسلامی اشارات زیادی در نکوهش این رذیله اخلاقی و ستایش فراوان دربارهٔ اصلاح ذات البین آمده است.
با این اشاره به آیات قرآن باز می‌گردیم و آیات مربوط به این دو صفت را بررسی می‌کنیم سپس به تحلیل ریشه‌ها، پیامدها و آثار نامطلوب سخن چینی و برکات اصلاح ذات البین و طرق درمان آن رذیله اخلاقی و تقویت این فضیلت می‌پردازیم.
۱- وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَهْ. (همزه- ۱)
۲- وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلَّافٍ مَهینٍ- هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ- مَنَّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ اثِیمٍ- عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیْمٍ. (قلم- ۱۱ تا ۱۳)
۳- یا ایُّهَا الَّذیْنَ آمَنُوا انْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَباءٍ فَتَبَیَّنُوا انْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ. (حجرات- ۶)
۴- مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصِیْبٌ مِنْها وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْها وَ کانَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَی‌ءٍ مَقِیْتَا. (نساء- ۸۵)
۵- یَسْئَلُونَکَ عَنِ الأنْفالِ قُلِ الأنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اصْلِحُوا ذاتَ بَیْنَکُمْ وَ اطِیْعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِیْنَ. (انفال- ۱)
۶- وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِایْمانِکُمْ انْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ. (بقره- ۲۲۴)
۷- لا خَیْرَ فِی کَثیرٍ مِنْ نَجْواهُم الَّا مَنْ امَر بِصَدَقَةٍ اوْ مَعْرُوفٍ اوْ اصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیْهِ اجْراً عَظِیْماً. (نساء- ۱۱۴)
۸- ... انْ اریْدُ الّا الأِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِیْقِی الَّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلتُ وَ الَیْهِ انِیْبُ. (هود- ۸۸)
ترجمه
۱- وای بر هر عیبجوی مسخره کننده‌ای!
۲- و از کسی که بسیار عیبجوست و به سخن چینی آمد و شد می‌کند- و بسیار مانع کار خیر، و متجاوز و گناهکار است- علاوه بر اینها کینه توز و پرخور و خشن و بدنام است پیروی مکن.
۳- ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، دربارهٔ آن تحقیق کنید مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید!
۴- کسی که شفاعت (تشویق و کمک) به کار نیکی کند نصیبی از آن برای او خواهد بود، و کسی که شفاعت (تشویق و کمک) به کار بدی کند سهمی از آن خواهد داشت و خداوند حسابرس و نگهدار هر چیز است.
۵- از تو دربارهٔ انفال (غنائم و هر گونه مالی بدون مالک مشخص) سؤال می‌کنند، بگو انفال مخصوص خدا و پیامبر است، پس از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید و خصومتهایی را که در میان شماست آشتی دهید! و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید اگر ایمان دارید!
۶- خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید! و برای اینکه نیکی کنید، و تقوا پیشه سازید و در میان مردم اصلاح کنید (سوگند یاد ننمائید) و خداوند شنوا و داناست.
۷- در بسیاری از سخنان در گوشی (و جلسات محرمانه) آنها خیر و سودی نیست، مگر کسی که (به این وسیله) امر به کمک به دیگران، یا کار نیک یا اصلاح در میان مردم کند و هر کس برای خشنودی پروردگار چنین کند پاداش بزرگی به او خواهیم داد.
۸- ... من جز اصلاح تا آنجا که توانایی دارم نمی‌خواهم و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او باز می‌گردم!
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه می‌فرماید: وای بر هر عیب کننده مسخره جوئی (ویل لکل همزة لمزه).
در تفسیر «همزه» و «لمزه» و فرق میان این دو سخن بسیار است که در تفسیر نمونه ذیل آیه شریفه آورده‌ایم مهم آن است که یکی از تفسیرهائی که برای آیه فوق شده است این است که آیه اشاره به افراد سخن چین می‌کند. از ابن عباس پرسیدند منظور از این آیه چیست؟ و آنها چه کسانی هستند که خداوند ایشان را مذمت به ویل کرده است؟ ابن عباس در پاسخ گفت: «هُمُ الْمَشاؤنَ بِالَنمِیمَةِ الْمُفَرِقُونَ بَیْنَ الْاحِبَّةِ الناعِتُونَ لِلناسِ بِالْعَیْبِ؛ آنها کسانی هستند که اقدام به سخن چینی می‌کنند و میان دوستان تفرقه، ایجاد می‌نمایند و عیب بر مردم می‌گذارند». مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» این معنی را بعنوان اولین تفسیر برای آیه ذکر کرده و «فخر رازی» آن را هفتمین و آخرین تفسیر برای آیه ذکر می‌کند و با توجه به مفهوم وسیعی که همزه و لمزه دارد و هر گونه غیبت و عیب‌جوئی را شامل می‌شود سخن چینی نیز در مفهوم آیه درج است؛ خداوند به این‌گونه اشخاص وعده مجازات «حُطَمَه» را داده است؛ همان آتش برافروخته الهی که از دلها سر می‌زند و تمام وجود آدمی را فرا می‌گیرد.
از این آیه استفاده می‌شود که آتش قیامت- بر عکس- آتش دنیا نخست به درون می‌زند و اعماق قلب را می‌سوزاند سپس به برون و شاید بخاطر این باشد که رذائل اخلاقی و اعمال زشت ناشی از آن از درون انسان سرچشمه می‌گیرد و بازتابش در اعمال بیرون است.
در دومین آیه روی سخن را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کرده می‌فرماید: از آنها که بسیار سوگند یاد می‌کنند و افراد پستی هستند و بسیار عیب جو و سخن چین می‌باشند اطاعت مکن. (وَلاتُطِعَ کُلَّ حَلَّافٍ مَهِیْنٍ هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ).
و به دنبال این صفات زشت صفات زشت دیگری را در آیات بعد برای آنها می‌شمرد مانند ممانعت از کار خیر، تجاوزگری، کینه توزی، خشونت، و کفر به آیات الهی و به دنبال آن می‌فرماید: ما بر بینی او داغ ننگ می‌نهیم (سَنَسِمُهُ) (و او را در دنیا و آخرت رسوا می‌سازیم).
ذکر سخن چینی و نمامی در ردیف رذائل مهم دیگر و همچنین کفر بر آیات الهی دلیل بر زشتی فوق العاده این عمل است!
تعبیر به «مشّاءٍ بنمیم» به صورت صیغه مبالغه، اشاره به کسانی است که پیوسته در مبان مردم سعایت و سخن چینی می‌کنند و آنها را نسبت به یکدیگر بدبین می‌کنند و تخم عدوات و دشمنی در دلها می‌کارند و این یکی از مهمترین گناهان کبیره است.
«حلّاف» به کسی گفته می‌شود که بسیار سوگند یاد می‌کند و معمولًا کسانی هستند که نه مردم به آنها اعتماد دارند و نه خودشان نسبت به خودشان و توصیف آنها به مهین (پَسْتْ) نیز گواه دیگری بر این معنی است و به خاطر همین فرومایگی و پستی است که بر دیگران عیب می‌گذارند و پیوسته سخن چینی و افساد می‌کنند گوئی از محبت و الفت مردم نسبت به یکدیگر رنج می‌برند و می‌خواهند همان گونه که خودشان از چشم مردم افتاده‌اند مردم نیز نسبت به یکدیگر چنین شوند.
در سوّمین آیه مطابق شأن نزول معروفی که دارد «ولید بن عقبه» با گروهی برای جمع آوری زکات از طایفه «بنی مصطلق» از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله اعزام شدند. هنگامی که اهل قبیله با خبر شدند که نماینده رسول خدا به سوی آنها می‌آید با خوشحالی به استقبال او شتافتند ولی از آنجا که میان آنها و «ولید» خصومت شدیدی بود تصور کرد آنها قصد کشتن او را دارند (یا اینکه به عمد آنها را متهم به چنین قصدی کرد) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت و عرض کرد آنها از پرداخت زکات خودداری کردند، پیامبر سخت بر آشفت و آماده، مقابله با آن گروه شد و مطابق روایتی مردم فشار برای جنگ با آنان آوردند[۷۴]آیه نازل شد و به مسلمانان دستور داد که هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد دربارهٔ آن تحقیق کنید (مبادا دروغ یا تهمت و سخن چینی باشد) پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور تحقیق به «خالد بن ولید» داد که با گروهی به سراغ آنها برود.
او با شتاب‌زدگی هیچ کاری انجام نداد، پس از تحقیق معلوم شد طایفه بنی المصطلق کاملًا به اسلام وفادارند. خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و پیامبر فرمود: التَّانّی مِن اللَّهِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیْطانِ؛ درنگ کردن و تحقیق نمودن از سوی خدا و عجله از شیطان است.[۷۵]
طبق حدیثی از امام صادق علیه السلام آیه فوق اشاره به نمّام و سخن چین دارد.[۷۶]
از این تعبیر روشن می‌شود که نمّامی و سخن چینی، سخنان دروغ را نیز شامل می‌شود.
در چهارمین آیه که بعضی از بزرگان مانند علّامه مجلسی آن را در بحث نمیمه آورده‌اند می‌فرماید: کسی که شفاعت برای کار بدی کند سهمی از آن را خواهد داشت. (وَ مَنْ یَشْفَعُ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْها) این آیه مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد که سخن چینی را نیز شامل می‌شود چه شفاعت سوئی از این بدتر که در میان دو مسلمان آتش عداوت و دشمنی را شعله ور سازد آنها را نسبت به یکدیگر بدبین کرده و به جان هم بیندازد و لذا در حدیثی از پیامبر نقل شده که فرمود: «مَنْ امَرَ بِسُوءٍ اوْ دَلَّ عَلَیْهِ اوْ اشارَ فَهُوَ شَریکٌ؛ کسی که دعوت به کار بدی کند یا راهنمائی به آن نماید و یا حتی اشاره کند شریک در آن کار است».
در پنجمین آیه سخن از اصلاح ذات البین است که در نقطه مقابل سخن چینی و افساد ذات البین قرار دارد می‌فرماید: تقوای الهی پیشه کنید و برادرانی را که با هم اختلاف دارند آشتی دهید و اطاعت خدا و پیغمبر او را کنید اگر ایمان دارید.
(فَاتَقُوا اللَّهَ وَ اصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُمْ وَ اطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ انْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ).
در شأن نزول این آیه آمده است که بعد از پایان جنگ بدر میان دو نفر از انصار بر سر غنائم جنگی مشاجره لفظی در گرفت آیه فوق نازل شد و تصریح کرد که اختیار غنائم جنگی با پیامبر است و باید در میان افرادی که اختلاف دارند اصلاح کنید.
در ششمین آیه می‌فرماید: خداوند را معرض سوگندهای خود قرار ندهید، برای نیکی کردن و تقوا پیشه نمودن، و اصلاح در میان مردم کردن، و خداوند شنوا و دانا است (وَلا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِایْمانِکُمْ انْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النَّاسِ وَاللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ).
در تفسیر این آیه دو نظر وجود دارد نخست این که ناظر به کسانی است که گاهی نسبت به کسی عصبانی می‌شدند و می‌گفتند ما دربارهٔ او کار خیر نخواهیم کرد، و برای اصلاحشان، هیچ اقدامی نمی‌کنیم، آیه شریفه نازل شد و گفت: این سوگندها باطل و بیهوده است، هیچ چیزی نمی‌تواند مانع کار خیر و اصلاح مردم شود. (شأن نزولی که برای آیه ذکر شده نیز این نظر را تأیید می‌کند چرا که نقل شده است میان داماد و دختر یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله به نام «عبد اللَّه بن رواحه» اختلافی روی داد و او سوگند یاد کرد که برای اصلاح کارشان اقدامی نکند، آیه نازل شد و این گونه سوگندها را بی اساس معرفی کرد).[۷۷]
تفسیر دیگر این است که برای انجام کار خیر و تقوا و اصلاح در میان مردم سوگند یاد نکنید، چرا که رجحان انجام این کارها به قدری روشن است که نیاز به سوگند ندارد.
در هر صورت اهمیت اصلاح در میان مردم از آیه به خوبی روشن می‌شود به خصوص این که آن را در کنار کارهای خیر و تقوا و پرهیزکاری قرار داده است.
در هفتمین آیه سخن از گفتگوهای در گوشی است که در بسیاری از مواقع سبب آزار دیگران و بدبینی و سوء ظن می‌شود، و گاه راه را برای نقشه‌های شیطانی و مخفیانه فراهم می‌سازد، لذا می‌فرماید: در بسیاری از سخنان در گوشی و محرمانه (آنها خیر و فایده‌ای نیست) (لا خَیْرَ فی کَثیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ).
اما بلافاصله می‌افزاید: مگر کسی که بخواهد توصیه به کمک کردن به دیگران یا انجام کار نیک یا اصلاح در میان مردم دهد (که در صورت فایده این گونه «نجواها» بر ضررهایش برتری دارد) (الَّا مَنْ امَرَ بِصَدَقَةٍ اوْ مَعْرُوفٍ اوْ اصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ).
و در پایان آیه در یک تعبیر بسیار تشویق‌آمیز نسبت به این امور می‌افزاید و هر کس برای خشنودی خدا چنین کند به زودی پاداش بزرگی به او خواهیم داد (وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُوْتِیهِ اجْراً عَظیماً).
استثناء مسأله اصلاح ذات البین از نکوهش و نجوا از یک سو و قرار گرفتن اصلاح در کنار صدقه و معروف از سوی دیگر، و وعده پاداش عظیم برای آن از سوی سوم، همگی گواه بر اهمیت این کار است.
در این که فرق میان صدقه و معروف چیست؟ بعضی گفتند صدقه به معنی کمک‌های مستحبی بلا عوض است، و معروف به معنی قرض الحسنه می‌باشد، و بعضی برای معروف مفهوم عامی قائل شده‌اند که شامل تمام کارهای نیک می‌شود (بنابراین نسبت آن با صدقه، نسبت عموم و خصوص مطلق است).
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز آمده است که یکی از بهترین «صدقات» که خدا و پیامبرش آن را دوست دارد «اصلاح» در میان مردم است هنگامی که نسبت به یکدیگر بدبین شوند و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر است، هنگامی که دور شوند «الا ادُلُّکَ عَلی صَدَقَةٍ یُحِبُّها اللَّهُ وَ رَسُولُهُ؟ تُصْلِحْ بَیْنَ النَّاسِ اذا تَفاسَدُوا وَتُقَرِّبْ بَیْنَهُمْ اذا تَباعَدُوا».[۷۸]
بنابراین اصلاح در میان مردم هم به طور مستقل ذکر شده، و هم به عنوان یکی از مصادیق عمده صدقه و معروف. و به تعبیر دیگر چون اصلاح در میان مردم فرد کامل معروف و صدقه است جداگانه ذکر شده است.
در هشتمین و آخرین آیه سخن از برنامه یکی از پیامبران بزرگ الهی به نام «شعیب» است، او هدف از قیام خود را چنین بیان می‌کند: من جز اصلاح تا آنجا که توانایی دارم، نمی‌خواهم (انْ ارِیدُ الَّا الْاصْلاحُ ما اسْتَطَعْتُ).
این همان هدفی است که تمام پیامبران الهی آن را تعقیب می‌کردند، اصلاح عقیده، اصلاح اخلاق، اصلاح عمل و اصلاح روابط اجتماعی مردم.
بعضی در تفسیر اصلاح گفته‌اند، مفهوم آن این است که می‌خواهم دنیای شما را با عدالت و آخرت شما را با عبادت اصلاح کنم، ولی روشن است که اصلاح مفهوم وسیع‌تری دارد که فراتر از عدالت را نیز شامل می‌شود.
سپس برای توفیق در این امر بسیار مهم یعنی اصلاح دین و دنیای انسان‌ها در تمام زمینه‌ها از خداوند بزرگ توفیق می‌طلبد و می‌گوید: توفیق من جز به یاری خدا نیست، بر او توکل کردم، و به سوی او باز می‌گردم. (وَ ماتُوْفیقی الَّا بِاللَّهِ عَلَیهِ تَوَکَّلْتُ وَ الَیْهِ انِیبُ).
جالب این که شعیب هنگامی این سخن را به قوم گمراه گفت که آنها غرق فساد مالی و اخلاقی بودند، و نهی شعیب را از عبادت بت‌ها و کم فروشی و فساد مالی، مخالف آزادی خود قلمداد می‌کردند و می‌گفتند از تو که آدم عاقل و فهمیده‌ای هستی بعید است بخواهی جلو آزادی فکری و عملی ما را بگیری گویا آنها نیز مانند گروهی از مردم عصر ما که از مفهوم صحیح آزادی بی‌خبرند و نمی‌دانند یا نمی‌خواهند بدانند که آزادی افتخارآمیز بشر، تنها در چهار چوب ارزش‌ها است، در بیراهه‌ها سرگردان بودند، که شعیب به آنها پاسخ گفت هدف من اصلاح به معنی واقعی کلمه است، نه تسلیم هوا و هوس‌های شما شدن.
قابل توجه این که قوم شعیب علیه السلام او را به عنوان انسانی عاقل و فرزانه می‌شناختند، و عنوان «حلیم» و «رشید» را برای او معترف بودند، اما همین که برای اصلاح فساد عقیدتی و فساد مالی آنها قیام کرد، به مخالفت با او برخاستند.
از مجموع آیات فوق دو نکته کاملًا روشن می‌شود، نخست این که نمّامی و سعایت و سخن چینی و ایجاد اختلاف در میان انسان‌ها، یکی از بزرگترین گناهان و نکوهیده‌ترین صفات است. و دیگر این که اصلاح در میان مردم یکی از وظایف مهم الهی و انسانی است که با هیچ عذری نمی‌توان آن را ترک گفت.

سخن چینی (نمیمه) در روایات اسلامی

با توجه به این که سخن چینی از بدترین پدیده‌های شوم اجتماعی است که جامعه را به هم می‌ریزد، و سرچشمه مفاسد بی‌شمار و حتی خون‌ریزی می‌شود، در احادیث اسلامی مؤکداً از آن نهی شده و روایات تکان دهنده‌ای پیرامون آن وارد شده است از جمله:
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که از یاران خود پرسید: «الا انَبِّئُکُمْ بِشِرارِکُمْ؛ آیا شما را از بدترین افراد آگاه سازم؟ عرض کردند آری ای رسول خدا!» فرمود:
«الْمَشَّائُونَ بِالَنمِیمَةِ وَ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْاحِبَّةِ الْباغُونَ لِلْبُراءِ الْمَعایِبِ؛ آنها کسانی هستند که برای سخن چینی تلاش می‌کنند، و بین دوستان جدایی می‌افکنند و بر افراد پاک عیبجوئی می‌کنند».[۷۹]
نمیمه در اصل به معنی صدای کوتاه و آهسته‌ای است که از حرکت چیزی یا از برخورد پای انسان به زمین هنگام راه رفتن بر می‌خیزد و از آنجا که افراد سخن‌چین، معمولًا سخنان خود را آهسته و در گوشی به این و آن می‌رسانند، تا به عنوان خبر مهمی مورد استقبال قرار گیرد، این واژه بر سخن چینی اطلاق شده است.[۸۰]
و بعضی گفته‌اند نمیمه در اصل به معنی تزیین کلام دروغین است، (چرا که افراد سخن چین سعی می‌کنند، حتی سخنان دروغ خود را به لباس زیبا در آورند).[۸۱]
شبیه همین معنی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز نقل شده است.[۸۲]
۲- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «الْجَنَّةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی الْقَتَّاتینِ الْمَشَّائینَ بِالَّنمِیمَةِ؛ بهشت به افراد قتّات که تلاش در سخن چینی دارند حرام است».[۸۳]
قتّات از ماده «قَت» (بر وزن شط) در اصل به معنی دروغ گفتن و استراق سمع نمودن است، خواه سخن چینی در آن باشد یا نباشد بنابراین قتّات کسی است که می‌خواهد مخفیانه از اسرار مردم باخبر شود و در میان آنها افساد کند که گاه توأم با سخن چینی نیز می‌شود.
در بعضی از روایات و کتب لغت قتّات و نمّام به یک معنی تفسیر شده است.
۳- در حدیث دیگری از «ابو ذر» از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «یا اباذَرْ صاحِبُ الَّنمِیمَةِ لا یَسْتَریحُ مِنْ عَذابِ اللَّهِ فِی الْآخِرَةِ؛ شخص سخن چین در آخرت از عذاب الهی آسوده نخواهد شد».[۸۴]
۴- در حدیث دیگری تعبیر شدیدتری دربارهٔ افراد سخن چین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است، در یکی از خطبه‌هایش فرمود: «وَ مَنْ مَشی فی نَمِیمَةٍ بَیْنَ اثْنینِ سَلَّطَاللَّهُ عَلَیْهِ فِی قَبْرِهِ ناراً تُحْرِقُهُ الی یَوْمِ الْقِیامَةِ؛ کسی که در میان دو نفر سخن چینی کند خداوند در قبرش آتشی مسلّط می‌کند که تا روز قیامت او را می‌سوزاند».[۸۵]
۵- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که: در یکی از سال‌ها بنی اسرائیل گرفتار خشکسالی شدید و قحطی شدند، موسی علیه السلام چند مرتبه به نماز استسقاء پرداخت و دعای او مستجاب نشد (از این نظر در تعجب فرو رفت) خداوند به او وحی فرستاد که من دعای تو و همراهانت را مستجاب نمی‌کنم، چرا که در میان آنها فرد سخن چینی است که اصرار بر کار خود دارد، موسی علیه السلام عرض کرد پروردگارا آن مرد کیست؟ که ما او را از میان خود بیرون کنیم؟ خداوند فرمود: ای موسی من شما را از سخن چینی نهی می‌کنم آیا ممکن است خودم نمامی کنم (سرّ آن گنهکار را فاش نمایم، در این هنگام موسی دستور داد) همگی توبه کردند و باران نازل شد.[۸۶]
۶- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: «ارْبَعَةٌ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ الْکاهِنُ وَ الْمُنافِقُ وَ مُدْمِنُ الْخَمْرِ وَ الْقَتَّاةُ وَ هُوَ النمَّامُ؛ چهار گروهند که وارد بهشت نمی‌شوند:
کاهن (آنها که به دروغ از امور پنهانی و آینده خبر می‌دهند و ادعای آگاهی بر اسرار غیب دارند) و منافق و معتاد به مشروبات الکلی و قتّات یعنی نمّام».[۸۷]
۷- از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «الَّنمامُ جِسْرُ الشَّرِّ؛ سخن چین پل شرّ و فساد است».[۸۸]
۸- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: «لاتَجْتَمِعُ امانَةٌ وَ نَمِیمَةٌ؛ امانت و درستکاری با سخن چینی هرگز جمع نمی‌شود». (شخص سخن چین خائن است).[۸۹]
۹- این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم پایان می‌دهیم هر چند احادیث در این زمینه بسیار است فرمود: «انَّ احَبَّکُمْ الَی اللَّهِ الَّذِینَ یُؤْلَفُونَ وَ یَأْلِفُونَ وَ انَّ ابْغَضَکُمْ الَی اللَّهِ الْمَشَّائُونَ بِالَنمِیمَةِ، الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْاخْوانِ؛ محبوب‌ترین شما نزد خداوند کسانی هستند که در میان مردم الفت و دوستی ایجاد می‌کنند و خودشان نیز محبت و دوستی را پذیرا می‌شوند و مبغوضترین شما نزد خداوند کسانی هستند که سعی در سخن‌چینی دارند، و در میان دوستان جدایی می‌افکنند».[۹۰]
از مجموع این احادیث به خوبی استفاده می‌شود که نمامی و سخن چینی از گناهان کبیره و بسیار خطرناک و سبب خسران و زیان دنیا و آخرت است کسانی که مرتکب این کار شوند و در میان دوستان و خانواده‌ها جدایی افکنند هرگز روی بهشت را نخواهند دید، مگر این که توبه کنند و به جبران اعمال خویش بپردازند. در خلال این روایات اشارات پرمعنایی به فلسفه حرام بودن این عمل و پیامدهای آن شده بود که در بحث‌های آینده مشروح‌تر مورد توجه قرار خواهد گرفت.

پیامدها و آثار سوء سخن چینی

بارها گفته‌ایم سرمایه اصلی یک جامعه اعتماد و اطمینانی است که افراد با یکدیگر دارند، این اعتماد متقابل سبب اتحاد صفوف و همکاری و تعاون در حد اعلا و پیشرفت جامعه در تمام زمینه‌ها است.
اسلام که اهمیت فوق العاده‌ای به حفظ اعتماد عمومی و وحدت صفوف می‌دهد هر چیزی را که لطمه‌ای بر آن وارد سازد حرام شمرده و هر چه سبب تقویت آن گردد لازم می‌داند (گاه به طریق وجوب و گاه به طریق استحباب دعوت به آن کرده است).
بی‌شک نمّامی و سخن چینی از عوامل مهم تفرقه و ایجاد بدبینی در میان افراد جامعه و سبب عداوت و دشمنی، و گاه موجب متلاشی شدن خانواده‌ها است. به همین دلیل در روایات بالا شخص نمّام و سخن چین، شرورترین افراد جامعه شمرده شده است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «ایَّاکُمُ وَ الَّنمائِمَ فَانَّها تُورِثُ الضَّغائِنَ؛ از سخن چینی بر حذر باشید که سبب کینه و دشمنی است».[۹۱]
و در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: «ایَّاکَ وَ الَّنمِیمَةَ فَانَّها تَزْرَعُ الضَّغینَةَ وَ تُعَبِّدُ عَنِ اللَّهِ وَ النَّاسِ؛ از سخن چینی بپرهیز که تخم عداوت و دشمنی می‌پاشد و انسان را از خدا و مردم دور می‌سازد».[۹۲]
در بعضی دیگر از احادیث تعبیر به «شحناء» شده است که همان معنی عداوت و دشمنی را می‌رساند.
در احادیث گذشته نیز خواندیم: که سخن چین بدترین خلق خدا شمرده شده به خاطر این که در میان دوستان جدایی می‌افکند، و افراد پاک را متّهم می‌سازد.
از این گذشته شخص نمّام و سخن چین در جامعه، منفور و مطرود می‌گردد، زیرا طرفین نزاع که به سخنان او گوش فرا دادند، غالباً پشیمان می‌شوند و سیل لعن و نفرین را به کسی که سبب جدایی‌ها گشته سرازیر می‌کنند و مردم را از تماس گرفتن با چنین شخصی برحذر می‌دارند، در یکی از احادیث بالا نیز خواندیم که سخن چین هم از خدا دور می‌شود و هم از خلق خدا.
امام صادق علیه السلام سخن‌چین را به ساحر تشبیه کرده که با سحرش در میان دوستان، جدایی می‌افکند. در یک حدیث گویا و با تعبیراتی کوبنده چنین می‌فرماید: «انَّ مِنْ اکْبَرِ السِحْرِ الَّنمِیمَةِ یُفَرِّقُ بِها بَیْنَ الْمُتَحابیِنَ وَ یَجْلِبُ الْعِداوَةَ عَلیَ الْمُتَصادِفّینَ وَ یَسْفِکُ بِها الدِّماءَ وَ یَهْدِمُ بِها الدُّورَ وَ یَکْشِفُ بِها السُّتُورَ، وَالَّنمامُ اشَرُّ مَنْ وَطَأَ عَلَی الْارْضِ بِقَدَمٍ؛ یکی از بزرگترین سحرها سخن چینی است که در میان دو دوست جدایی می‌افکند، و تخم عداوت را میان علاقه‌مندان می‌پاشد و سبب ریختن خون‌ها، و ویران شدن خانه‌ها و دریدن پرده‌ها می‌گردد، و سخن چین بدترین کسی است که بر زمین قدم نهاده است».[۹۳]
البته سخن‌چینی سحر نیست ولی آثار سحر را دارد، لذا امام فرموده است یکی از بزرگترین انواع سحر است.
توجه به این نکته لازم است که سخن چینی اثر تخریبی دارد و معمولًا اموری که جنبه تخریب دارد زودتر از اموری که جنبه اصلاح دارد اثر می‌کند چون زمینه‌های بدبینی معمولًا در دل‌ها وجود دارد، هنگامی که سخن چین به آن دامن می‌زند به سرعت تأثیر می‌کند و ممکن است با چند جمله دو نفر دوست چهل ساله را از هم جدا سازد. همان گونه که ساختن یک سدّ مفید برای ذخیره آب ممکن است ده‌ها سال طول بکشد اما ویران کردن آن با مواد منفجره در چند ساعت امکان‌پذیر است.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم فرمود: «الساعِی قاتِلُ ثَلاثَةٍ قاتِلُ نَفْسِهِ وَ قاتِلُ مَنْ یُسْعی بِهِ وَ قاتِلُ مَنْ یُسْعی الَیْهِ؛ سعایت کننده هم قاتل خویشتن است، و هم قاتل کسی است که بر ضد او سعایت می‌کند و هم قاتل کسی است که در نزد وی از دیگری سعایت کرده است».[۹۴]
بسیار می‌شود که سعایت نسبت به کسی در نزد شاهان و امراء واقعاً سبب قتل او می‌گردد، و در چنین صورتی سعایت کننده نیز قاتل خویشتن در پیشگاه خدا محسوب می‌شود و کسی که نزد او سعایت شده است به خاطر عدم تحقیق کافی، گویی به دست سعایت کننده به قتل رسیده است چون بی گناهی را کشته است.
توجه به این نکته لازم است که جمعی از بزرگان سعایت و نمامی را به یک معنی دانسته‌اند، در حالی که ممکن است فرقی در میان آن دو باشد (هر چند بسیار قریب الافق هستند) نمامی و سخن چینی آن است که میان دو دوست یا دو خویشاوند یا دو همکار را جدایی بیندازد ولی سعایت این است که نزد شخص بزرگی بدگویی از کسی کند و کار او یا جان او را به خطر بیندازد. لذا سعایت در بسیاری از روایات به عنوان سعایت نزد سلطان و مانند آن به کار رفته است.
اما نزدیک بودن افق هر دو معنی، سبب شده که تحت یک عنوان ذکر شود.

انگیزه‌های سخن چینی

این صفت رذیله مانند صفات دیگر پیوند ناگسستنی با بسیاری از رذائل اخلاقی دارد، از جمله آن‌ها حسد است، زیرا شخص حسود که نمی‌تواند آرامش زندگی دیگران را تحمل کند و از این که دوستان دست به دست هم دادند و کارهای خود را به سرعت پیش می‌برند، یا خانواده‌ها و همسران که پیوند محبت قوی با هم دارند رنج می‌برد، و سعی می‌کند از طریق سخن چینی آنها را نسبت به یکدیگر بدبین و یا به جان هم بیندازد.
دنیاپرستی انگیزه دیگری برای سخن چینی است، چرا که شخص دنیاپرست می‌خواهد در میان دیگران اختلاف بیفکند، و کسب و کار آنها را به رکود و ورشکستگی بکشاند تا خودش بهره‌گیری کند.
نفاق عامل مهم دیگری برای سخن چینی است. قرآن مجید دربارهٔ منافقان می‌گوید: «الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلکِنْ لایَشْعُرُونَ؛ آنها (منافقان) فسادکنندگان واقعی هستند، و لکن نمی‌فهمند».[۹۵]
آری کار آنها ایجاد فساد است به هر طریقی که ممکن شود، در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «عَلامَةُ النِّفاقِ الْحَثُّ عَلَی الَّنمِیمَةِ؛ یکی از نشانه‌های نفاق اصرار بر سخن چینی است».[۹۶]
آری نزد این طرف می‌آید و به عنوان خیرخواهی بدگویی از طرف مقابل می‌کند، و سخنان زهرآلودی از وی نقل می‌نماید، و نزد طرف مقابل نیز همین عمل را تکرار می‌کند. این شخص دو چهره و منافق، هدفش ایجاد اختلاف، و کشمکش‌های اجتماعی است تا در آن میان نفس آهسته بکشد.
عامل دیگر برای سخن چینی همان چیزی است که امروز به عنوان بیماری اخلاقی آزاردهی یا سادیسم معروف است، بعضی هستند که بر اثر عقده حقارت یا انتقام جویی یا انحرافات دیگر روانی از اذیت و آزار دیگران لذت می‌برند، و از خوشی آنها ناراحتند این گونه افراد به سخن چینی و سعایت کشیده می‌شوند تا مردم را به هم بریزند و در گوشه‌ای بنشینند و در جنگ و دعوای آنها لذت ببرند.
از بعضی از روایات استفاده می‌شود ناپاکی نطفه نیز از عوامل گرایش به سعایت و سخن چینی است (البته زمینه ساز است نه این که افراد را مجبور به این کار کند) چنان که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «السَّاعی بِالنَّاسِ الَی النَّاسِ لِغَیْرِ رُشْدِهِ؛ کسی که نزد مردم بر ضد دیگری سعایت می‌کند در مسیر صحیح نیست» (بعضی در تفسیر جمله «لغیر رشده» گفته‌اند یعنی «لَیْسَ بِوَلَدِ حَلالٍ؛ چنین کسی حلال‌زاده نیست».[۹۷]
عادت به دروغ گویی یکی دیگر از عوامل سخن چینی است. شخص دروغگو اصرار دارد که سخنی از این شخص به آن شخص برساند و میان آنها افساد کند هرچند سخنانی به دروغ باشد.
در حدیث مفصّلی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارهٔ نشانه‌های صفات خوب و بد آمده است، می‌خوانیم: «امّا عَلامَةُ الْکَذَّابِ فَارْبَعَةٌ ... انْ قالَ لَمْ یَصْدُقْ وَ انْ قِیلَ لَهُ لَمْ یُصَدِّقْ وَ الَنمیمةُ وَ الْبُهْتُ؛ نشانه دروغگو چهار چیز است: هرگاه سخنی بگوید راست نمی‌گوید، و اگر سخنی به او بگویند تصدیق نمی‌کند، و سخن چینی و بهتان».[۹۸]
یعنی هنگامی که صفت رذیله دروغگویی در درون جان انسان متمرکز شود این چهار عمل از او آشکار می‌شود.

طرق درمان

برای مبارزه با این پدیده شوم اخلاقی و قطع ریشه‌های آن از درون جان آدمی قبل از هر چیز باید به سراغ انگیزه‌های آن رفت، به یقین تا عامل حسد و دنیاپرستی و نفاق و حالت آزاردهی و انتقام جویی که عوامل اصلی پدیده شوم نمیمه و سخن چینی می‌باشد از میان نرود، این رذیله اخلاقی از وجود انسان برچیده نمی‌شود. ممکن است مدتی با اراده و تصمیم‌های قوی، محدود یا منفی گردد، ولی باز در مواقعی خود را نشان خواهد داد.
فراموش نکنیم که بسیاری از فضایل اخلاقی یا رذایل اخلاقی در یکدیگر تأثیر متقابل دارند هر کدام می‌تواند سبب دیگری و گاه مسبّب از آن گردد، و این در حالات و شرایط مختلف روی می‌دهد.
از سوی دیگر دقت در پیامدها و آثار سوء نمّامی و سخن چینی و سعایت و ویرانگری آن در سطح جامعه و درون خانواده‌ها و عواقب ناگواری که از این رهگذر دامن همه را می‌گیرد، و در بحث‌های گذشته به آن اشاره شد، و همچنین عذاب‌ها و مجازات‌های الهی که در دنیا و آخرت بر آن مترتب است، قطعاً عامل بازدارنده دیگری است.
افراد سخن چین به ویژه کسانی که به آن عادت کرده‌اند، باید آن آثار شوم اجتماعی و کیفرهای الهی این عمل را همه روز از نظر بگذرانند، و پی در پی به خود تلقین کنند که سرانجام نمّامی و سخن چینی این است این!، و گرنه وسوسه‌های شیطانی و هوا و هوس آنها را آسوده نخواهد گذاشت.
برخورد مردم با ایمان با افراد نمّام و سخن چین می‌تواند عامل بازدارنده دیگری باشد. زیرا هنگامی که به گفته‌های آنها اعتنا نشود، و با بی‌اعتنائی مواجه گردند، و مردم آنها را طرد کنند، به زودی در می‌یابند که سخنان آنها خریداری ندارد- و سبب بدبینی و نفرت مردم می‌گردد. همین امر اراده آنها را در این کار زشت تضعیف می‌کند.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «اکْذِبِ السِّعایَةَ و الَّنمیمَةَ باطِلَةً کانَتْ اوْ صَحِیحَةً؛ سعایت و سخن چینی را تکذیب کن، خواه باطل باشد یا صحیح».[۹۹]
اگر دروغ باشد باید تکذیب شود، و اگر راست باشد با بی‌اعتنائی روبرو گردد.
در حدیث دیگری می‌خوانیم که مردی نامه‌ای خدمت امیر مؤمنان علی علیه السلام داد که در آن دربارهٔ کسی سخن چینی شده بود. امام به او فرمود: «انْ کُنْتَ صادِقاً مَقَتْناکَ وَانْ کُنْتَ کاذِباً عاقَبْناکَ وَ انْ احْبَبْتَ الْقِیلَةَ اقَلْناکَ بَلْ تُقیلُنی یا امیرَ الْمُؤْمِنینَ اگر آنچه را نوشته‌ای راست باشد ما تو را مبغوض می‌داریم، و اگر دروغ باشد ما تو را مجازات می‌کنیم، و اگر توبه کنی توبه تو را می‌پذیریم.
آن مرد عرض کرد توبه می‌کنم ای امیر مؤمنان توبه مرا بپذیر».[۱۰۰]
این نکته نیز قابل توجه است؛ کسانی که سخن چینی دیگران را نزد تو می‌کنند دربارهٔ تو نزد دیگران نیز سخن‌چینی خواهند کرد. همان گونه که در حدیثی در روضه بحار الانوار از امام صادق علیه السلام نقل شده می‌خوانیم: «وَ مَنْ نَمَّ الَیْکَ سَیَنُمُّ عَلَیْکَ؛ کسی که نزد تو سخن چینی کند، بر ضد تو نیز سخن چینی خواهد کرد».[۱۰۱]
آخرین سخن در این زمینه این است که غالب مفاسد اخلاقی در صفات رذیله از ضعف ایمان ناشی می‌شود هر قدر پایه‌های ایمان به روز جزا در دل محکم‌تر گردد، این رذایل کم‌رنگتر و کم رنگتر خواهد شد.

موارد استثناء

حرام بودن سخن چینی به عنوان یک گناه کبیره و زشتی آن از نظر علم اخلاق یک اصل اساسی است که باید همیشه مورد توجه باشد، ولی به ندرت ممکن است این حکم مانند سایر احکام شرع استثناءهایی داشته باشد که در آن موارد نقل کردن حرف این برای آن یا بالعکس نه تنها جایز باشد، بلکه گاه واجب باشد، از جمله این موارد جایی که احساس کنیم فرد یا گروهی قصد کشتن یا ضربه زدن به فردی را دارد و مسأله جدی است، سخن آنها را برای فرد مورد نظر نقل کنیم تا در محافظت خویشتن بکوشد یا از منطقه خطر دور شود، نظیر آنچه در مورد موسی علیه السلام واقع شد که پس از داستان کشتن قبطی متجاوز کسی نزد موسی علیه السلام آمد و گفت: «انَّ الْمَلَأَ یَأتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرجْ انّی لَکَ مِنَ النَّاصِحینَ؛ این جمعیت برای کشتن تو به مشورت نشسته‌اند فوراً از شهر خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم».[۱۰۲]
گاه می‌شود به وسیله سخن چینی راست یا دروغ میان صفوف دشمن اختلاف افکند، این نیز از موارد جواز یا وجوب آن است نظیر آنچه دربارهٔ نعیم بن مسعود و جنگ احزاب نقل شده که در میان دو گروهی از دشمنان اسلام اختلاف افکند و آنها را نسبت به یکدیگر بدبین و در امر جنگ سست نمود.[۱۰۳]
ولی این گونه استثنائات نادر هرگز نباید بهانه‌ای برای آلوده شدن به این گناه یا استقبال از سخنان سخن‌چینان شود. در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «لا تَعْجَلَنَّ الی تَصْدِیْقِ وَآشٍ وَ انْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِیْنَ در تصدیق سخنان افراد سخن چین عجله نکن هر چند خود را در لباس خیرخواهان درآورند».[۱۰۴]

اصلاح ذات البین

نقطه مقابل سخن چینی و سعایت، اصلاح ذات البین است که فرد می‌کوشد با سخنان خود میان دو نفر که اختلاف است صلح و صفا برقرار سازد. این صفت یکی از فضایل مهم اخلاقی است که در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی به آن اشاره شده است.
آیاتی را که به این معنی اشاره می‌کند در ذیل آیات مربوط به نکوهش نمّامی و سخن چینی آوردیم و در اینجا به سراغ بخشی از روایات مهمی که در این زمینه رسیده است می‌رویم.
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «مَنْ مَشی فی صُلْحٍ بَیْنَ اثْنَیْنٍ صَلَّی عَلَیْهِ مَلائِکَةُ اللَّهِ حَتَّی یَرْجِعَ وَ اعْطِیَ ثَوابَ لَیْلَةِ الْقَدْرِ؛ کسی که در طریق اصلاح میان دو نفر گام بردارد، فرشتگان آسمان بر او درود می‌فرستند، تا زمانی که باز گردد، و ثواب شب قدر به او داده می‌شود».[۱۰۵]
۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که در آخرین وصایایش به فرزندان گرامی‌اش امام حسن و امام حسین علیهما السلام فرمود: اصلاح ذات البین را ترک نکنید، «فَانِّی سَمِعْتُ جَدَّکُما صلی الله علیه و آله یَقُولُ صَلاحُ ذاتِ الْبِینِ افْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَ الصِّیامِ؛ اصلاح در میان مردم از تمام نمازها و روزه‌ها برتر است».[۱۰۶]
۳- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «الا اخْبِرُکُمْ بِافْضَلِ مِنْ دَرَجَةِ الصِّیامِ وَ الصَّلاةِ وَالصَّدَقَةِ اصْلاحُ ذاتِ البینِ فَانَّ فِسادَ ذاتِ البینِ هِیَ الْحالِقَةُ؛ آیا به شما خبر بدهم از چیزی که از روزه و نماز و صدقه برتر است، آن اصلاح میان مردم است، زیرا فساد میان مردم همه چیز را از بین می‌برد».[۱۰۷]
۴- امام صادق علیه السلام فرمود: «صَدَقَةٌ یُحِبُّها اللَّهُ اصْلاحُ بَیْنَ النَّاسِ اذا تَفاسَدُوا وَتَقارُبُ بَیْنَهُمْ اذا تَباعَدُوا؛ صدقه‌ای که خدا آن را دوست دارد اصلاح در میان مردم است هنگامی که روابط آنها خراب شود، و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر است. هنگامی آنها از یکدیگر دور شوند».[۱۰۸]
۵- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که به مفضل بن عمر فرمود: «اذا رَایْتَ بَیْنَ اثْنَیْنِ مِنْ شِیْعَتِنا مُنازِعَةً فَافْتَدْها مِنْ مالِی؛ هنگامی که میان دو نفر از شیعیان من نزاعی دیدی (بر سر امور مالی و مانند آن) با مال من، در میان آنها صلح و سازش برقرار ساز».[۱۰۹]
بر همین اساس یکی از یاران امام صادق علیه السلام به نام ابو حنیفه سابق الحج می‌گوید نزاعی در میان من و دامادم دربارهٔ میراثی واقع شده بود. مفضّل از آنجا که می‌گذشت، کمی ایستاد سپس گفت: هر دو به منزل من بیایید، ما آنجا رفتیم و با چهارصد درهم، اختلاف میان ما را حل کرد، سپس گفت بدانید این از مال من نبود بلکه از مال امام صادق علیه السلام بود که دستور فرموده هرگاه اختلافی در میان شیعیان واقع شود از مال آن حضرت برگیرم، و آنها را صلح دهم.[۱۱۰]
۶- در تفسیر آیه شریفه «وَلا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِایْمانِکُمْ» آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود: «اذا دُعِیْتَ لِصُلْحٍ بَیْنَ اثْنَیِنِ فَلا تَقُلْ عَلَیَّ یَمینی انْ لا افْعَلَ؛ هنگامی که تو را دعوت کردند که میان دو نفر صلح برقرار کنی نگو من قسم خوردم که چنین کاری نکنم».
(این قسم اعتباری ندارد از آن صرف نظر کن).[۱۱۱]
این حدیث اشاره به کسانی است که گاهی اقدام به اصلاح ذات البین می‌کنند، سپس گرفتار مشکلاتی می‌شوند و سوگند یاد می‌کنند که دیگر گرد این کار نگردند، امام می‌فرماید: این سوگندها بی‌اعتبار است، و مشکلات پیشین نمی‌تواند مانع این کار مهم شود.
۷- از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که: «مَنْ اسْتَصْلَحَ الْاضْدادَ بَلَغَ الْمُرادَ؛ کسی که افراد متضاد را صلح دهد به هدف خویش نایل می‌شود».[۱۱۲]
منظور از اضداد در حدیث بالا اضداد فلسفی نیست که قابل جمع نباشد بلکه اضداد عرفی است، البته حدیث تفسیر دیگری نیز دارد و آن اینکه اگر انسان بتواند در میان افراد و گروه‌هایی که افکار مختلف دارند هماهنگی ایجاد کند، به اهداف خود در مدیریت جامعه خواهد رسید.
۸- اهمیت اصلاح ذات البین تا آن حد است که گاه دروغ گفتن در این راه نیز مجاز شمرده شده است چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
«الْکَلامُ ثَلاثَةٌ صِدْقٌ وَ کِذْبٌ وَ اصْلاحٌ بَیْنَ النَّاسِ قیلَ لَهُ جُعِلْتُ فِداکَ ما الْاصلاحُ بَیْنَ النَّاسَ. قالَ تَسْمَعُ مِنَ الرَّجُلِ کَلاماً یَبْلُغُهُ فَتَخْبُثُ نَفْسُهُ فَتَلقاهُ فَتَقُولُ سَمِعْتُ مِنْ فُلانٍ قالَ فیکَ مِنَ الْخَیْرِ کَذا وَ کَذا خِلافُ ما سَمِعْتَ مِنْهُ؛ سخن سه گونه است: گاه راست است و گاه دروغ. و گاه اصلاح در میان مردم. کسی عرض کرد: فدایت شوم منظور از بین مردم چیست؟
امام فرمود: این که از کسی دربارهٔ دیگری سخنی می‌شنوید که اگر به او برسد ناراحت می‌شود تو او را ملاقات می‌کنی و می‌گویی فلان کس دربارهٔ تو ذکر خیر فراوانی داشت- برخلاف آنچه از او شنیده بودی-». (و به این وسیله آن دو را نسبت به یکدیگر خوشبین می‌کنی).[۱۱۳]
مرحوم علّامه مجلسی در شرح این حدیث می‌فرماید: چنین سخنی هر چند از نظر عرف و لغت دروغ است، ولی به خاطر قصد اصلاح بین مردم جایز می‌باشد، و تمام اهل اسلام در این سخن متفقند. سپس می‌افزاید حتی توریه کردن در این موارد واجب نیست، هر چند بتوان توریه بعیدی نمود.[۱۱۴]
بی‌شک کلام دو گونه بیشتر نیست یا مطابق واقع است یا بر خلاف واقع، اولی صدق نامیده می‌شود و دومی کذب. ولی از آنجا که سخنان خلاف واقع به نوبه خود نیز بر دو قسم است یا موجب فساد است یا موجب صلاح، امام علیه السلام آن دو را از هم جدا کرده و آنچه موجب صلاح است قسم سومی شمرده است.
از مجموع احادیث فوق به خوبی روشن می‌شود که در میان اعمال خیر کمتر عملی به اهمیت اصلاح ذات البین است، تا آنجا که ملائکه بر شخص اصلاح کننده درود می‌فرستند، و عمل او برتر از نماز و روزه است، و کار او همچون جهاد فی‌سبیل‌اللّه است.
بدیهی است اصلاح ذات البین تنها در سطح فرد یا افراد اثر نمی‌گذارد بلکه سبب انسجام اقشار مختلف جامعه و تحکیم پیوندهای محبت در میان آنها می‌شود.
و این اتحاد و انسجام سبب پیروزی و عزّت و اقتدار جامعه اسلامی است.

طرق اصلاح ذات البین

اصلاح در میان مردم یا گروه‌ها و طوایف غالباً کار پیچیده‌ای است مخصوصاً اگر کینه‌ها و دشمنی‌ها ریشه دار و کهنه باشد، به همین دلیل برای رسیدن به آن گاهی باید راه طولانی پیمود و از نکات و دقایقی بهره گرفت، و با روان‌شناسی و روان‌کاوی آشنا بود و به یقین رعایت اصول ذیل، برای رسیدن به این مقصود مفید و مؤثر است:
۱- پیدا کردن ریشه‌های اختلاف و نفاق- چرا که تا انسان ریشه‌ها را نشناسد درمان نتیجه‌ها مشکل است، و اگر اختلافات ریشه‌یابی شود و انسان به سراغ نابود کردن ریشه‌های اختلاف برود زودتر موفق خواهد شد.
۲- شتابزدگی اصلاح ذات البین در بسیاری از مواقع، نتیجه معکوس دارد به خصوص اگر اختلافات عمیق و ریشه دار باشد، در این گونه موارد باید جهات اختلاف را بررسی کرد و گاه تحت شماره روی کاغذ آورد، سپس به حل یک یک آنها پرداخت، و به هر یک از دو طرف امتیازی داده شود، و تعادلی برقرار گردد، و کار به اصلاح بیانجامد.
۳- باید از مسائل عاطفی از آیات و روایاتی که عواطف مذهبی طرفین را تحریک و بسیج می‌کند بهره گرفت و برای هر دو طرف شخصیت والایی قائل شد تا به خاطر احساس شخصیت حاضر به عفو و گذشت نسبت به بعضی از خواسته‌های خود بشود.
۴- گاه اصلاح کننده باید از خود نوعی فداکاری به خرج دهد و مثلًا مبلغی از ادعای طرفین را بر عهده بگیرد، همان گونه که در حدیث امام صادق علیه السلام و مفضّل در ضمن احادیث بالا خواندیم، و به یقین مالی که در این راه خرج می‌شود از بهترین انفاق‌های در راه خدا محسوب می‌شود.
۵- شخص مُصلح باید به شدت از جانبداری یک طرف بپرهیزد، و به تعبیر دیگر خود را بی‌طرف و نسبت به هر دو علاقه‌مند و با محبت نشان دهد، زیرا هر گونه جانبداری از یکی از طرف او را از رسیدن به مقصود باز می‌دارد. البته افراد زورگو و بی‌منطقی هستند که هرگز سر در برابر حق و عدالت و اصلاح فرود نمی‌آوردند آنها حکم دیگری دارند که در شرح آیات گذشته بیان شد.
۶- در بسیاری از مواقع پیمودن راه طولانی اصلاح نیاز به صبر و حوصله و خون‌سردی دارد. شخص مصلح نباید زود مأیوس شود و درهای اصلاح را به روی خود بسته ببیند، بلکه باید بداند پیچیده‌ترین اختلافات را می‌توان با صبر و شکیبایی و درایت و تدبیر حل کرد. بنابراین اگر در یک مرحله ناکام شود مسأله را نباید پایان یافته اعلام کرد!
به تعبیر دیگر افساد جنبه تخریبی دارد و کار آسانی است ولی اصلاح جنبه سازندگی دارد و کار پیچیده‌ای است. یک بنای عظیم را می‌توان با چند بمب منفجر کرد و با خاک یکسان نمود، ولی ساختن آن سال‌ها وقت لازم دارد. بنای اعتماد و دوستی و محبت و صمیمیت در جوامع انسانی نیز چنین است، تخریب آن آسان و سریع، و ساختن آن پیچیده و دراز مدت. بنابراین در امر اصلاح هرگز شتابزدگی عاقلانه نیست.
این سخن را با داستان عبرت‌آموزی که در بحار الانوار آمده است پایان می‌دهیم:
مرحوم علّامه مجلسی از بعضی نقل می‌کند که در زمان‌های گذشته مردی غلامی
داشت، می‌خواست آن را بفروشد، به مشتری گفت این غلام عیبی ندارد جز این که سخن چین است!، مشتری این عیب را سبک شمرد و گفت اشکالی ندارد، غلام را خرید (شیطنت غلام شروع شد) روزی به همسر آقای خود گفت: شوهرت تو را دوست ندارد و می‌خواهد همسر دیگری بگیرد، تیغی به تو می‌دهم کمی از موی پشت سر او را قطع کن تا من با آن سحری فراهم کنم که او تو را دوست بدارد.
سپس نزد شوهرش آمد و به او گفت این زن دوست پنهانی پیدا کرده و قصد کشتن تو را دارد، تو خود را به خواب بزن تا حقیقت را دریابی. مرد شبی خود را به خواب زد، ناگهان احساس کرد که زن با تیغ به سراغ او آمد، باور کرد که می‌خواهد او را به قتل برساند، برخاست و زن را کشت. قبیله زن باخبر شدند و حرکت کردند و مرد را کشتند، در میان دو قبیله جنگی در گرفت و گروهی از میان رفتند، و کار به درازا کشید[۱۱۵]آری به این آسانی می‌توان دو قبیله را به جان هم انداخت و قربانی گرفت، ولی به یقین اصلاح در میان آنها به این آسانی نیست.

سوء ظن و حسن ظن

اشاره
بدگمانی هنگامی که به صورت یک حالت درونی درآید از مهمترین رذایل اخلاقی است که موجب از هم پاشیدگی خانواده‌ها، و گروه‌ها و جوامع انسانی است.
نخستین ثمره شوم بدگمانی عدم اعتماد است و هنگامی که اعتماد از میان برود، همکاری غیر ممکن می‌شود، و با از میان رفتن همکاری جوامع انسانی به جهنم سوزانی تبدیل می‌شود که همه از یکدیگر می‌ترسند و در فکر خنثی کردن فعالیت‌های یکدیگرند.
به همین دلیل اسلام که برای اعتماد متقابل افراد و امت‌ها اهمیت فوق العاده‌ای قائل است از مسأله بدگمانی به شدت نهی کرده است و آنچه را اسباب بدگمانی می‌شود ممنوع شمرده و به عکس از آنجا که حسن ظن سبب جوشش محبت و اعتماد و همکاری و پیشرفت و تعالی است آن را از صفات و اعمال برجسته شمرده و با تعبیرات بسیار محکم به سوی آن دعوت نموده است.
بی‌شک حسن ظن ممکن است در بعضی از موارد ضایعاتی داشته باشد ولی هرگز ضایعات آن با آثار و پیامدهای شوم سوء ظن قابل مقایسه نیست.
البته سوء ظن شاخه‌هایی دارد که یکی از بدترین شاخه‌های آن سوء ظن باللّه است که در بحث‌های آینده خواهد آمد. با این اشاره به قرآن باز می‌گردیم و آیاتی را که در زمینه سوء ظن و حسن ظن رسیده است مورد توجه قرار می‌دهیم:
۱- یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیْراً مِنَ الظَّنِّ انَّ بَعْضَ الظَّنِ اثْمٌ. (حجرات- ۱۲)
۲- بَلْ ظَنَنْتُمْ انْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ المُومِنُونَ الَی اهْلِیهِمْ ابَداً وَ زُیِّنَ ذلِکَ فی قُلُوبِکُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَّنَّ السُوءِ وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً. (فتح- ۱۲)
۳- وَ یُعَذِّبُ الْمُنافِقِیْنَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِیْنَ وَ الْمُشْرِکاتِ الظَّآنِّینَ بِاللَّهِ ظَّنَّ السُوءِ عَلَیْهِمْ دائِرَةُ السَّوءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ اعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سائَتْ مَصِیراً. (فتح- ۶)
۴- اذْ جآئُوکُمْ مِن فَوْقِکُمْ وَ مِن اسْفَلَ مِنْکُمْ وَ اذْ زَاغَتِ الْابْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونا. (احزاب- ۱۰)
۵- ... وَ طائِفَةٌ قَدْ اهَمَّتْهُمْ انْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ .... (آل عمران- ۱۵۴)
۶- لَوْلا اذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتَ بِانْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قالُوا هذا افْکٌ مُبِینٌ. (نور- ۱۲)
ترجمه
۱- ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید. چرا که بعضی از گمانها گناه است ....
۲- ولی شما گمان کردید پیامبر و مؤمنان هرگز به خانواده‌های خود باز نخواهند گشت و این (پندار غلط) در دلهای شما زینت یافته بود و گمان بد کردید و سرانجام (در دام شیطان افتادید و) هلاک شدید!
۳- و (نیز) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد می‌برند مجازات کند (آری) حوادث ناگواری (که برای مؤمنان انتظار می‌کشند) تنها بر خودشان نازل می‌شود! خداوند بر آنان غضب کرده و از رحمت خود دور ساخته و جهنم را برای آنان آماده کرده، و چه بد سرانجامی است.
۴- (به خاطر بیاورید) زمانی را که آنها از طرف بالا و پائین (شهر) بر شما وارد شدند (و مدینه را محاصره کردند) و زمانی که چشمها از شدت وحشت خیره شده و جانها به لب رسیده بود، و گمانهای گوناگون بدی به خدا می‌بردید! آنجا بود که مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند!
۵- سپس بدنبال این غم و اندوه، آرامشی بر شما فرستاد این آرامش بصورت خواب سبکی بود که (در شب بعد از حادثه احد) گروهی از شما را فرا گرفت، اما گروه دیگری در فکر جان خویش بودند، (و خواب به چشمانشان نرفت) آنها گمانهای نادرستی همچون گمانهای دوران جاهلیت- دربارهٔ خدا داشتند، و می‌گفتند «آیا چیزی از پیروزی نصیب ما می‌شود؟ بگو همه کارها (و پیروزیها) به دست خداست!» آنها در دل خود چیزی را پنهان می‌دارند که برای تو آشکار نمی‌سازند، می‌گویند «اگر ما سهمی از پیروزی داشتیم در این جا کشته نمی‌شدیم!» بگو اگر هم در خانه‌های خود بودید آنهایی که کشته شدن بر آنها مقرر شده بود قطعاً به سوی آرامگاه‌های خود بیرون می‌آمدند (و آنها را به قتل می‌رساندند) ....
۶- چرا هنگامی که این (تهمت) را شنیدند، مردان و زنان با ایمان نسبت به خود (و کسی که همچون خود آنها بود) گمان خیر نبردند و نگفتند این دروغی بزرگ و آشکار است.
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه با صراحت از سوء ظن نهی شده و تلویحاً مقدمه‌ای برای تجسّس و غیبت شمرده شده است می‌فرماید: ای کسانی که ایمان آورده‌اید از بسیاری از گمانها بپرهیزید که بعضی از گمانها گناه است و هرگز در کار (خصوصی دیگران) تجسّس نکنید و هیچ کس از شما دیگری را غیبت نکند» (یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنَوا اجْتَنِبُوا کَثِیْراً مِنَ الظَّنِ انَّ بَعْضَ الظَّنِّ اثمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً).
چرا تعبیر به کثیراً من الظن (بسیاری از گمانها) شده است به خاطر این است که بیشترین گمان‌های مردم در حق یکدیگر گمان‌های بد است لذا تعبیر کثیراً اشاره به آن می‌باشد.
این احتمال نیز داده شده که منظور از کثیر این نیست که غالب گمان‌ها کمان بد است، بلکه گمان‌های بد نسبت به خودش زیاد است هر چند در مقایسه با گمان‌های خوب زیاد نباشد. ولی ظاهر آیه همان معنی اول است.
قابل توجه این که بعد از آن که نهی از بسیاری از گمان‌ها می‌کند، در بیان علت آن می‌فرماید چون بعضی از گمان‌ها گناه است، اشاره به این که گمان‌های بد بر دوگونه است؛ بخشی مطابق واقع است و بعضی بر خلاف واقع. آنچه بر خلاف واقع است گناه است، و چون معلوم نیست کدام مطابق واقع و کدام مخالف واقع، انسان باید از گمان‌های بد بپرهیزد تا گرفتار سوء ظن خلاف واقع نشود و به گناه نیفتد.
و از آنجا که سوء ظن دربارهٔ اعمال خصوصی مردم یکی از اسباب تجسّس، و تجسّس گاه سبب آگاهی بر عیوب پنهانی و به دنبال آن سرچشمه غیبت می‌شود، در آیه شریفه نخست از گمان بد، و در مرحله بعد از تجسّس و در مرحله سوم از غیبت نهی شده است.
در این که سوء ظن امر اختیاری است یا غیر اختیاری، و اگر غیر اختیاری است چگونه می‌توان از آن نهی کرد، و اگر اختیاری است آیا بدون این که انسان گامی مطابق آن در عمل بردارد، حرام است و یا در صورت ترتیب اثر دادن به سوء ظن حرام می‌شود بحثی است که در پایان آیات و روایات به خواست خدا بیان خواهیم کرد.
در دومین آیه در مقام نکوهش گروهی از منافقان که از ملازمت رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان حدیبیه سر باز زدند و گمان می‌کردند آن گونه از مؤمنان که در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله به مکه می‌روند هرگز باز نخواهند گشت، و به وسیله مشرکان مکه تار و مار می‌شوند، در حالی که قضیه کاملًا بر عکس شد و مسلمانان با پیروزی تازه‌ای که از صلح حدیبیه سرچشمه گرفت سالم به سوی مدینه باز گشتند می‌فرماید: بلکه شما گمان کردید پیامبر و مؤمنان هرگز به خانه خود باز نخواهند گشت، و این پندار غلط در دل‌های شما زینت یافته بود و گمان بد کردید، و سرانجام هلاک شدید، و از سعادت بزرگی محروم گشتید. (بَلْ ظَنَنْتُمْ انْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ المُؤمِنُونَ الی اهْلِیهِمْ ابَداً وَ زُیِّنَ ذلِکَ فی قُلُوبِکُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السُوءِ وَ کُنْتُمْ قَوماً بُوراً).
واژه «بور» در اصل به معنی شدت کساد بودن چیزی است، و چون شدت کسادی باعث فساد می‌شود، چنانکه در ضرب المثل معروف عرب آمده: «کسد حتی فَسَدَ»، این کلمه به معنی فساد سپس به معنی هلاکت اطلاق شده است، و به زمین‌های خالی از درخت و گل و گیاه بائر می‌گویند چون در حقیقت فاسد و مرده است.
گروه منافقان که گرفتار این گمان باطل در ماجرای صلح حدیبیه شدند عدّه کمی نبودند و به یقین هلاکت به معنی مرگ دامان آنها را نگرفت، بنابراین بور در اینجا به معنی هلاکت معنوی، محرومیت از ثواب، و خالی بودن سرزمین دل‌های آنها از گل‌های فضائل اخلاقی و شجره طیّبه ایمان است، و یا منظور هلاکت در آخرت به سبب عذاب الهی، و در دنیا به سبب رسوایی است، و به هر حال آیه دلیل روشنی است بر نهی از سوء ظن مخصوصاً دربارهٔ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله.
در سوّمین آیه مورد بحث سخن از سوء ظن نسبت به ساحت قدس پروردگار عالم است در حالی که در آیات گذشته سخن از سوء ظن به انسان‌ها بود می‌فرماید:
هدف (دیگر از فتح مبین- فتح حدیبیه) این بود که مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد بردند مجازات کند، حوادث بدی را که آنها برای مؤمنان انتظار داشتند، تنها بر خودشان نازل می‌شود، خداوند به آنها غضب کرده و از رحمتش دور ساخته و جهنم را برای آنان آماده کرده است و چه بد سرانجامی است. (وَ یُعَذِّبُ الْمُنافِقِیْنَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِیْنَ وَ الْمُشْرِکاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السُوءِ[۱۱۶]عَلَیْهِمْ دآئِرَةُ السُوءِ وَ غَضِبَ اللَّهِ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ اعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سائتْ مَصِیراً).
گمان بدی که آنها به خدا بردند این بود که گمان می‌کردند که وعده‌های الهی به پیامبرش هرگز تحقق نخواهد یافت و مسلمانان نه تنها بر دشمنان پیروز نمی‌شوند، بلکه هرگز به مدینه باز نخواهند گشت همان گونه که مشرکان نیز گمان داشتند محمد صلی الله علیه و آله و یارانش با آن جمع کم و نداشتن اسلحه کافی در هم کوبیده می‌شوند و ستاره اسلام به زودی افول می‌کند، در حالی که خداوند وعده پیروزی به مسلمانان داده بود و سرانجام چنین شد. مشرکان نه تنها جرئت حمله به مسلمین را پیدا نکردند (با این که مسلمین در حدیبیه نزدیک مکه در چنگال آنها بودند، و چون به قصد زیارت خانه خدا آمده بودند نه به قصد جنگ، سلاحی جز شمشیر که سلاح مسافر است با خود نداشتند) خداوند آن چنان رعب و وحشتی در دل مشرکان انداخت که حاضر به تنظیم صلحنامه معروف حدیبیه شدند، همان صلحنامه‌ای که راه پیروزی‌های آینده را به روی مسلمانان گشود.
به هر حال قرآن مجید این سوء ظن را شدیداً نکوهش می‌کند، و وعده عذاب‌های دردناک را به صاحبان آن می‌دهد.
جالب این که در این آیه مسأله سوء ظن به خدا را قدر مشترکی میان منافقین و منافقات و مشرکین و مشرکات شمرده، و نشان می‌دهد همه آنها اعم از زن و مرد در این امر شریکند. به عکس مؤمنان که همیشه نسبت به خدا و وعده‌های او و پیامبرش حسن ظن دارد، می‌دانند این وعده‌ها قطعاً تحقق می‌یابد، ممکن است بر طبق مصالحی دیر و زود شود اما سوخت و سوز در آن نیست، چرا که خداوند بزرگ هم به همه چیز عالم و آگاه است، و هم بر هر چیز قادر و توانا، با این علم و قدرت مطلقه تخلف در وعده‌هایش امکان‌پذیر نیست. به همین دلیل در آیه‌ای به دنبال این آیه در سوره فتح آمده می‌گوید: «وَللَّهِ جُنُودُ السّماواتِ وَ الْارْضِ وَ کانَ اللَّهُ عَزیزاً حَکِیماً؛ لشگرهای آسمان و زمین از آن خداست، و خداوند شکست‌ناپذیر و حکیم است».
این که منافقان و مشرکان گرفتار سوء ظن به خدا هستند در حالی که قلب مؤمنان از حسن ظن لبریز می‌باشد، به این دلیل است که مشرکان و منافقان ظواهر امور را می‌بینند، در حالی که مؤمنان راستین به باطن امور توجه دارند.
چهارمین آیه نیز در مورد سوء ظن نسبت به وعده‌های الهی است و مربوط به داستان جنگ احزاب است، جنگی که در تاریخ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان خطرناک‌ترین جنگ محسوب می‌شود، زیرا مشرکان با جمیع مخالفان اسلام بر ضد اسلام متحد شده بودند، و عظیم‌ترین نیروی آن زمان را به میدان آوردند به گونه‌ای که لرزه بر اندام افراد ضعیف الایمان افتاد، و در دل نسبت به وعده‌های الهی در جهت پیروزی مسلمین متزلزل شدند، می‌فرماید: «به خاطر بیاورید زمانی که آنها (دشمنان اسلام) از طرف بالا و پائین (شهر) شما (یعنی مدینه) وارد شدند (و همه جا را به محاصره خود در آوردند) و به خاطر بیاورید زمانی را که چشم‌ها از شدت وحشت خیره شده، و جان‌ها به لب رسیده بود (و بغض گلو را گرفته بود) و گمان‌های گوناگون بدی به خدا می‌بردید، آنجا بود که مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند. (اذا جآئُوکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ اسْفَلَ مِنْکُم وَ اذْ زاغَتِ الْابْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُوناً هُنا لِکَ ابْتُلِیَ المُؤمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِیداً).
بی‌شک سوء ظن به خدا و سوء ظن به مردم تفاوت بسیار دارد، زیرا سوء ظن به مردم غالباً به احتمال انجام یک عمل گناه و ناصواب منتهی می‌شود، در حالی که سوء ظن به خدا سبب تزلزل پایه‌های ایمان است، و یا از آن سرچشمه می‌گیرد؛ زیرا اعتقاد به این که خداوند در وعده‌هایش خلاف وجود دارد کفر است، چرا که خلف وعده یا ناشی از جهل است یا عجز و یا دروغ. به یقین هیچ یک از این‌ها در ذات پاک او راه ندارد. به همین دلیل در آیات مربوط به سوء ظن به خدا، نکوهش‌های شدیدی دیده می‌شود.
در پنجمین آیه باز سخن از سوء ظن باللّه است، این آیه که ناظر به جنگ احد می‌باشد که گروهی از افراد تازه مسلمان بعد از شکستی که در این میدان دامنگیر مسلمانان شد گرفتار سوء ظن نسبت به وعده‌های الهی شدند، آیه فوق نازل شد و شدیداً آنها را نکوهش کرد، در حالی که در آیات قبل از آن، به این حقیقت اشاره شده که وعده الهی دربارهٔ پیروزی دشمن در احد در آغاز جنگ تحقق یافت، ولی دنیا پرستی گروهی از شما و پرداختن به جمع آوری غنائم سبب هجوم غافلگیرانه دشمن و آن شکست دردناک شد، خدا به وعده خود عمل کرد، شما عمل نکردید.
سپس در آیه مورد بحث می‌فرماید: «خداوند به دنبال این غم و اندوه (ناشی از شکست احد) آرامشی بر شما فرستاد، این آرامش به صورت خواب سبکی بود که (که در شب بعد از حادثه احد) جمعی از شما را فرا گرفت اما گروه دیگری که در فکر جان خویش بودند (و خواب چشمانشان را فرا نگرفت) گمان‌های نادرستی دربارهٔ خدا داشتند، همانند گمان‌های دوران جاهلیت و می‌گفتند: آیا چیزی از پیروزی نصیب ما می‌شود، بگو همه کارها به دست خدا است، آنها در دل اموری را پنهان می‌دارند که برای تو آشکار نمی‌کنند، می‌گویند اگر نصیبی از پیروزی داشتیم در اینجا کشته نمی‌شدیم بگو اگر در خانه‌هایتان هم بودید، آنهایی که کشته شدند در سرنوشتشان بود افرادی به بسترشان می‌ریختند (و آنها را به قتل می‌رساندند» (ثُمَّ انْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الغَمِّ امَنَةً نُّعاساً یَغْشی طآئِفَةً مِنْکُمْ وَ طآئِفَةٌ قَدْ اهَمَّتَهُمْ انْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیْرَ الحَقَّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنْ الْامْرِ مِنْ شَیْ‌ءٍ قُلْ انَّ الْامْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ یُخْفُونَ فی انْفُسِهِمْ ما لا یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کانَ لَنا مِنَ الْامْرِ شَیْ‌ءٍ ما قُتِلْنا هَهُنا قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ الی مَضاجِعِهِمْ) (آل عمران- ۱۵۴).
و در ذیل همین آیه اشاره می‌کند که این یک امتحان الهی برای شماها است تا میزان ایمان و پایداری وفاداریتان به اسلام روشن شود.
از تعبیرات این آیه و آیات قبل این نکته روشن می‌شود که مسأله سوء ظن به خداوند غالباً در مواقع بحرانی و در دلهای افراد ضعیف الایمان پیدا می‌شده، گاه در جنگ احزاب، گاه در احد، گاه در حدیبیه. و در واقع در این گونه مواقع است که گوهر ایمان و اخلاص آزموده می‌شود!
در ششمین و آخرین آیه نیز مذمت از سوء ظن به طور عام و دعوت به حسن ظن است، این آیه ناظر به داستان افک (دروغ و تهمت) است؛ می‌دانیم گروهی از منافقان یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را متهم به خارج شدن از جاده عفاف کردند و شایعه‌ای برای آن درست کرده و در یک زمان آن شایعه را در تمام مدینه پخش کردند. گرچه هدف‌گیری ظاهراً به سوی یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بود، ولی در واقع هدف اصلی خود پیامبر و اسلام و قرآن بود، در این هنگام آیات کوبنده‌ای نازل شد که پرده‌های نفاق منافقان را کنار زد و نقشه‌های آنها را نقش بر آب نمود، و این توطئه را در نطفه خفه کرد. تعبیرات این آیات بقدری حساب شده و آمیخته با نکات روانی دقیق است که اعجاب هر انسانی را بر می‌انگیزد. آیه مورد بحث که یکی از آیات پانزده‌گانه‌ای است که در داستان افک نازل شد چنین می‌فرماید: «چرا هنگامی که این (تهمت بزرگ) را شنیدید، مردان و زنان با ایمان، نسبت به خود (و کسی که همچون خود آنها بود) گمان خیر نبردند، چرا نگفتید این دروغ بزرگ و آشکار است» (لَوْلا اذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ المُؤمِنُونَ وَ المَؤمِناتِ بِانْفُسِهِمْ خَیراً وَقالُوا هذا افْکٌ مُبِینٌ).
تعبیر به مؤمنون و مؤمنات نشان می‌دهد که یکی از نشانه‌های ایمان حسن ظن نسبت به مسلمانان است. و سوء ظن و بدگمانی با جوهره ایمان سازگار نیست.
در واقع در اینجا مردم به سه گروه تقسیم شدند، گروهی منافقان شایعه ساز و شایعه پراکن، و گروهی سردمداران آنها که در قرآن مجید از آنها به عنوان «وَالَّذی تَوَلَّی کِبْرَهُ» یاد شده، و گروهی مؤمنان پاکدل بودند که به خاطر ساده‌دلی در دام شایعه گرفتار شدند.
روی سخن قرآن مجید در آیه فوق به گروه سوم است و آنها را سخت نکوهش می‌کند که چرا آلت دست منافقان شایعه ساز و شایعه پراکن شده‌اند.
در این آیات شش گانه که بعضی دربارهٔ سوء ظن نسبت به مردم و بعضی در مورد سوءظن نسبت به پروردگار عالم است این رذیله اخلاقی شدیداً محکوم شده و به بعضی از پیامدهای سوء آن نیز اشاره گردیده است، و اگر در مذمت این صفت نکوهیده جز بعضی از این آیات نبود کفایت می‌کرد تا چه رسد به این آیات متعدد و روایات بیشتری که در بحث آینده خواهد آمد.

سوءظن در روایات اسلامی

نکوهش از سوء ظن به عنوان یکی از بدترین و زشت‌ترین رذائل اخلاقی در روایات اسلامی بازتاب گسترده‌ای دارد. به عنوان نمونه به روایات زیر توجه فرمایید:
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «ایّاکُمْ وَ الظَّنُّ فَانَ الْظَنَّ اکْذَبُ الْکِذْبِ؛ از گمان بد بپرهیزید که گمان بد، بدترین نوع دروغ است».[۱۱۷]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «انَّ اللَّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مالُهُ وَ عِرْضُهُ وَ انْ یَظُنَّ بِهِ السُّوءِ؛ خداوند خون و مال و آبروی مسلمانان را بر یکدیگر حرام کرده و همچنین گمان بد دربارهٔ آنها».[۱۱۸]
۳- در حدیث تکان دهنده‌ای از علی علیه السلام می‌خوانیم: «لا ایْمانَ مَعَ سُوءِ ظَنٍّ؛ کسی که سوء ظن دارد ایمان ندارد».[۱۱۹]
این تعبیر ممکن است اشاره به سوء الظن نسبت به مردم یا نسبت به خدا و یا هر دو بوده باشد.
۴- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «ایَّاکَ انْ تُسِیی‌ءَ الظَنَّ فَانَّ سُوءَالظَّنِ یُفْسِدُ الْعِبادَةَ وَ یُعَظِّمُ الْوِزْرَ؛ از سوء ظن بپرهیز چرا که سوء ظن عبادت را فاسد، و پشت انسان را از بار گناه سنگین می‌کند».[۱۲۰]
۵- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «سُوءُ الظَّنِ بِالُمحْسِنِ شَرُّالْاثْمِ وَ اقْبَحُ الظُّلْمِ؛ بدگمانی نسبت به افراد نیکوکار بدترین گناه و زشت‌ترین ستمگری است».[۱۲۱]
۶- و نیز از همان حضرت روایت شده است که فرمود: «سُوءُ الظَّنِ یُفْسِدُ الْامُورَ وَ یَبْعَثُ عَلَی الشُّرُورِ؛ سوءظن کارها را به فساد می‌کشد و سبب انواع شر می‌شود».[۱۲۲]
۷- و از همان امام بزرگوار نقل شده است که فرمود: «شَرُّ النّاسِ مَنْ لایَثِقُ بِاحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ وَ لایَثِقُ بِهِ احَدٌ لِسُوءِ فِعْلِهِ؛ بدترین مردم کسی است که به خاطر سوءظن به هیچ کس اعتماد ندارد، و به خاطر اعمال بدش کسی به او اعتماد نمی‌کند».[۱۲۳]
۸- در نهج البلاغه نیز می‌خوانیم: «لاتَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ احَدٍ سُوءً وَ انْتَ تَجِدُ لَها فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلًا (مَحْمِلًا)؛ هر سخنی که از دهان کسی خارج می‌شود، گمان بد نسبت به آن مَبر، در حالی که می‌توانی آن را حمل بر صحیح کنی».[۱۲۴]
۹- در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «وَاللَّهِ ما یُعَذِّبُ اللَّهُ سُبْحانَهُ مُؤمِناً بَعْدَ الْایمانِ الَّا بِسُوءِ ظَنِّهِ وَ سُوءِ خُلْقِهِ؛ به خدا سوگند خداوند سبحان مؤمنی را بعد از ایمان عذاب نمی‌کند، مگر به خاطر سوء ظن و بداخلاقی او».[۱۲۵]
و نیز در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار می‌خوانیم: «مَنْ غَلَبَ عَلَیْهِ سُوءُ الظَنِّ لَمْ یَتْرُکْ بِیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلیلٍ صُلْحاً؛ کسی که سوءظن بر او غالب شود هرگز میان او و دوستانش صلح و صفا برقرار نخواهد شد».[۱۲۶]
در مورد نکوهش از سوء ظن به خدا و عدم ایمان به وعده‌های پروردگار نیز روایات زیادی وارد شده که حکایت از اثرات مرگبار آن در زندگی معنوی و مادی انسان دارد، از جمله:
۱- در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن حدیثی چنین نقل می‌کند که فرمود:
«وَاللَّهِ الَّذی لا الهَ الَّا هُوَ لا یُعَذِّبُ اللَّهُ مُؤمِناً بَعْدَ التُوبَةِ وَالْاسْتِغْفارِ الَّا بِسُوءِ ظَنِّهِ بِاللَّهِ وَ تَقْصِیرٍ مِنْ رَجائِهِ بِاللَّهِ وَ سُوءُ خُلْقِهِ‌وَ اغْتِیابِهِ لِلْمُؤمِنینَ؛ به خدایی که معبودی جز او نیست سوگند که خداوند هیچ مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نمی‌کند مگر به خاطر سوءظن به خداوند و کوتاهی در امیدواری به ذات پاک او و بداخلاقی و غیبت مؤمنین».[۱۲۷]
۲- در حدیث دیگری از حضرت علی علیه السلام می‌خوانیم که از داود پیامبر علیه السلام چنین نقل می‌کند: «یا رَبِّ ما آمَنَ بِکَ مَنْ عَرَفَکَ فَلَمْ یُحْسِنِ الظَنَّ بِکَ؛ پروردگارا! کسی که تو را بشناسد و حسن ظن به تو نداشته باشد به تو ایمان نیاورده است».[۱۲۸]
۳- امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: «الْجُبْنُ وَ الْحِرْصُ وَ الْبُخْلُ غَرائِزُ سُوءٍ یَجْمَعُها سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ سُبحانَهُ؛ ترس و حرص و بخل غریزه‌های مختلفی هستند که تمام آنها در سوء ظن به خداوند جمعند».[۱۲۹]
به یقین کسی که به امدادها و نصرت الهی ایمان داشته باشد ترسی از دشمنان خدا به خود راه نمی‌دهد، و کسی که به وعده‌های پروردگار در زمینه روزی مطمئن باشد حرص نمی‌زند و از بخل بیزار است بنابراین صفات سه گانه مزبور در واقع از سوء ظن به خداوند سرچشمه می‌گیرد.
آنچه در روایات بالا آمد که آمیخته با نکته‌های لطیفی دربارهٔ علل و انگیزه‌ها و پی‌آمدهای سوءظن به مردم و به خدا بود بخشی از روایات فراوانی است که دربارهٔ سوءظن در منابع معتبر آمده است و ما از میان آنها ده روایت دربارهٔ سوءظن نسبت به مردم و سه روایت در مورد سوءظن به خداوند را گلچین کردیم و در بخش تحلیل‌ها به نکات مختلفی که در این روایات آمده است می‌پردازیم.

حسن ظن در روایات اسلامی

به همان نسبت که سوءظن مایه ویرانی جامعه و بدبختی انسان‌ها و تشتّت کارها و ناراحتی روح و جسم است، حسن ظن مایه آرامش و وحدت است به همین دلیل در احادیث زیادی هم حسن ظن نسبت به مردم و هم حسن ظن نسبت به خداوند مورد تأکید فراوان قرار گرفته است، در مورد حسن ظن نسبت به مردم، احادیث زیر بسیار جالب است:
۱- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «حُسْنُ الظَّنِّ مِنْ افْضَلِ الْسَّجایا وَاجْزَلِ الْعَطایا؛ حسن ظن از بهترین صفات انسانی و پربارترین مواهب الهی است».[۱۳۰]
۲- در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار می‌خوانیم: «حُسْنُ الظَّنِّ مِنْ احْسَنِ الشِّیَمِ وَ افْضَلِ الْقِسَمِ؛ حسن ظن از بهترین خوی‌ها و برترین بهره‌ها است».[۱۳۱]
۳- و نیز از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «حُسْنُ الظَنِّ یُخَفِّفُ الهَمَّ وَ یُنجْی مِنْ تَقَلُّدِ الْاثْمِ؛ حسن ظن اندوه را سبک می‌کند، و از آلوده شدن به گناه رهایی می‌بخشد».[۱۳۲]
۴- در حدیث دیگری باز از همان امام همام چنین نقل شده: «حُسْنُ الظَّنِّ راحَةُ الْقَلْبِ وَ سَلامَةُ الدّینِ؛ حسن ظن مایه آرامش قلب و سلامت دین است».[۱۳۳]
۵- باز در حدیث دیگری از همان امام معصوم علیه السلام چنین می‌خوانیم: «مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِالنّاسِ حازَ مِنْهُمُ الَمحَبَّةَ؛ کسی که نسبت به مردم خوش گمان باشد محبت آنها را به سوی خود جلب خواهد کرد».[۱۳۴]
و در مورد حسن ظن نسبت به پروردگار عالم نیز احادیث نابی در منابع معتبر اسلامی دیده می‌شود از جمله:
۱- در حدیثی از بعض معصومین علیهم السلام نقل شده است که فرمود: «وَالَّذی لاالهَ الَّا هُوَ ما اعْطِیَ مُؤْمِنٌ قَطُ خَیْرَ الدُّنیا وَ الْآخِرَةِ الا بِحُسْنِ ظَنِّهِ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَجائِهِ لَهُ وَ حُسْنِ خُلْقِهِ وَ الْکَفِّ عَنْ اغْتِیابِ الْمُؤمِنینَ؛ سوگند به خدایی که هیچ معبودی جز او نیست هیچ فرد با ایمانی هرگز به خیر دنیا و آخرت نمی‌رسد مگر به خاطر (چند چیز) حسن ظن به خداوند متعال، و امید از درگاه او، و حسن خلق و خودداری از غیبت مؤمنان».[۱۳۵]
۲- در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «وَ احْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّهِ فَانَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: انَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی الْمُؤمِنِ بی انْ خَیْراً فَخَیْراً وَ انْ شَرّاً فَشَرّاً؛ نسبت به خداوند حسن ظن داشته باش، چرا که خداوند متعال می‌فرماید: من در نزد گمان بنده مؤمن خویشم (و با آن همراهم) اگر گمان خیر داشته باشد به نیکی با او عمل می‌کنم و اگر گمان بدی داشته باشد به بدی».[۱۳۶]
۳- شبیه همین معنی به صورت جامع‌تری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «وَالَّذِی لا الهَ الَّا هُوَ لایَحْسُنُ ظَنُّ عَبْدٍ مُؤمِنٍ بِاللَّهِ الَّا کانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنَّ عَبْدِهِ الْمُؤمِنِ لِانَّ اللَّهَ کَرِیْمٌ بِیَدِهِ الْخَیْراتُ یَسْتَحْیِی انْ یَکُونَ عَبْدُهُ الْمُؤمِنُ قَدْ احْسَنَ بِهِ الظَّنِّ ثُمَّ یُخْلِفُ ظَنَّهُ وَ رَجائَهُ فَاحْسِنُوا بِاللَّهِ الظَّنَّ وَ ارْغَبُوا الَیْهِ؛ قسم به خدایی که معبودی جز او نیست هرگاه بنده مؤمنی حسن ظن به خدا داشته باشد خدا نزد گمان بنده مؤمن خویش است زیرا خداوند کریم است و تمام نیکی‌ها به دست او است، حیا می‌کند از این که بنده مؤمنش حسن ظن به او داشته باشد، سپس او گمان و امید او را ناکام کند، بنابراین حسن ظن به خدا داشته باشید و به سوی او رغبت کنید».[۱۳۷]
۴- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین آمده است که فرمود: «رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ امَّتی عَلی الصِّراطِ یَرْتَعِدُ کَما تَرْتَعِدُ السَّعْفَةُ فی یَوْمِ رِیْحٍ عاصِفٍ وَ جائَهُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِاللَّهِ فَسَّکَنَّ رَعْدَتَهُ؛ (در عالم مکاشفه، یا به هنگام معراج) مردی از امّتم را به صراط دیدم که شدیداً می‌لرزد، آن گونه که شاخه درخت نخل در روز طوفانی می‌لرزد، در این هنگام حسن ظنش به خدا به سراغ او آمد و به او آرامش بخشید».[۱۳۸]
۵- در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر حسن ظن باللّه می‌خوانیم: «حُسْنُ الظَّنِّ بِاللَّهِ انْ لاتَرْجُوَا الَّا اللَّهَ وَ لاتَخافَ الّا ذَنْبَهُ؛ حسن ظن به خداوند این است که تنها به خدا امید داشته باشی و جز از گناهت نترسی».[۱۳۹]

تعریف سوءظن و حسن ظن

اشاره
هنگامی که این دو واژه در مورد مردم به کار می‌رود مفهوم روشنی دارد؛ مفهوم سوءظن آن است که هرگاه کاری از کسی سر زند که قابل تفسیر صحیح و نادرست باشد آن را به صورت نادرستی تفسیر کنیم، مثلًا هنگامی که مردی را با زن ناشناسی ببیند فکر کند آن زن نامحرم است و نیت آنها ارتکاب اعمال خلاف می‌باشد، در حالی که حسن ظن می‌گوید بگو حتماً محرم یا همسر او است. یا هنگامی که شخصی اقدام به ساختن مسجد یا بنای خیر دیگری می‌کند مقتضای سوءظن آن است هدفش ریاکاری یا اغفال مردم است، در حالی که حسن ظن می‌گوید این عمل را با انگیزه الهی و نیت خیرخواهانه انجام داده است.
از اینجا روشن می‌شود که دائره حسن ظن و سوءظن بسیار وسیع و گسترده است و نه تنها در عبادات بلکه در مسائل اجتماعی، اخلاقی، اقتصادی و سیاسی نیز جاری می‌شود.
و هنگامی که این دو واژه دربارهٔ خداوند به کار رود، منظور از حسن ظن آن است که به وعده‌های الهی امیدوار باشد، وعده رزق و روزی، وعده یاری کردن یارانش، وعده پیروزی مجاهدان، وعده آمرزش گناهان و مانند اینها. و معنی سوء ظن آن است که به هنگام بروز مشکلات نسبت به وعده‌های الهی متزلزل شود، و هنگام پیش آمدن امتحانات دشوار در مسائل مالی و غیر آن، وعده‌های خداوند را فراموش کرده رو به گناه آورد.
در روایات گذشته نیز تعبیرات زنده و روشنی دیده می‌شود که آنچه را در بالا گفتیم تأیید می‌کند.
در اینجا نکات مهمی است که باید به تحلیل آنها پرداخت:

پیامدها و آثار شوم سوءظن

گسترش دامنه سوء ظن در جوامع بشری، آثار بسیار زیانبار و نامطلوبی دارد که به طور اجمال بر کسی پوشیده نیست، ولی در توضیح آن، جهات ذیل قابل توجه است:
الف) از میان رفتن «اعتماد» که مهمترین سرمایه جامعه است، به خاطر گسترش سوء ظن از مهمترین آثار سوء این رذیله اخلاقی می‌باشد که در اخبار گذشته نیز به آن اشاره شده بود، از جمله این که می‌فرمود: «بدترین مردم کسی است که به خاطر سوءظن به هیچ کس اعتماد ندارد، و به خاطر اعمال بدش کسی به او اعتماد نمی‌کند».
در جامعه‌ای که بی‌اعتمادی حکمفرما است، همدلی، همکاری و تعاون وجود ندارد و آثار و برکات زندگی دسته‌جمعی از میان می‌رود.
در حدیثی از امام علی علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ سائَتْ ظُنُونُه اعْتَقَدَ الْخِیانَةَ بِمَنْ لا یَخُونُه؛ کسی که بدگمان باشد نسبت به کسی که به او خیانتی نکرده بدبین می‌شود و او را خائن می‌پندارد».[۱۴۰]
ب) سوءظن آرامش جامعه را بر هم می‌زند، همان گونه که آرامش روح صاحبان این رذیله اخلاقی را بر هم می‌زند، کسی که سوءظن دارد، از همه وحشت دارد و گاه تصور می‌کند که همه بر ضد او گام بر می‌دارند و دائماً باید حالت دفاعی به خود بگیرد.
ج) اضافه بر این در بسیاری از موارد به دنبال سوءظن خود حرکت می‌کند و حادثه می‌آفریند، و گاه حتی به خون‌ریزی منتهی می‌شود. مخصوصاً در مواردی که افراد، سوءظنّی به نوامیس خود پیدا کنند، یا گمان کنند که دیگران در پی اموال یا نوامیس آنها هستند، به گونه‌ای که می‌توان گفت عامل اصلی بسیاری از پرونده‌های جنایی سوءظن‌های بیجا است که بی‌گناهان را هدف‌گیری کرده است.
به همین دلیل در روایات گذشته از علی علیه السلام خواندیم که می‌فرمود: «سُوءُالظَّنِّ یُفْسِدُ الْامُورَ وَ یَبْعَثُ عَلَی الشُّروُرِ؛ سوءظن کارها را به فساد می‌کشد و مردم را به انواع بدی‌ها وادار می‌کند».
و از این مهمتر این است که در بسیاری از موارد بر اثر سوءظن مرتکب جنایات می‌شوند، زمانی از اشتباه خود با خبر می‌گردند که کار از کار گذشته، به همین دلیل احساس گناهکاری شدیدی به آنها دست می‌دهد که گاه آنها را تا سر حد جنون می‌کشاند.
به عنوان نمونه به ماجرایی می‌توان اشاره کرد که برای یکی از پزشکان روانی واقع شده بود که به هنگام بازدید از تیمارستانی به فرد مجنونی برخورد کرد که مرتب کلمه دستمال را تکرار می‌کرد، هنگامی که پیگیری نمود به اینجا رسید که عامل جنون او این بوده است که روزی در کیف همسرش دستمالی را می‌بیند که محتوی ادکلن و بعضی از هدایای مناسب مردان است، بلافاصله نسبت به همسرش بدبین می‌شود که با مرد بیگانه‌ای ارتباط دارد، و بدون تحقیق بیشتر همسر خود را بر اثر خشم زیاد به قتل می‌رساند، بعد که دستمال را باز می‌کند کاغذی در آن می‌بیند که روی آن نوشته است این هدیه را برای سال روز تولد شوهرم گرفته‌ام، ناگهان شوک شدیدی به او دست می‌دهد و دیوانه می‌شود و مرتب به یاد آن دستمال می‌افتد.
د) سوءظن در واقع یک ظلم آشکار است، چرا که افراد بی‌گناه را در منطقه فکر خود هدف انواع تیرهای تهمت قرار می‌دهد، و اگر آثار عملی بر آن بار کند، مرتکب ظلم‌های بیشتر می‌شود، روی این جهت در احادیث گذشته از علی علیه السلام خواندیم که می‌فرمود: «بدگمانی بدترین ظلم‌ها است».
ه) سوءظن سبب می‌شود که انسان به سرعت دوستان خود را از دست بدهد، حتی نزدیکانش او را تنها بگذارند، و این وحشتناک‌ترین غربت است چرا که هیچ انسان با شخصیتی حاضر نمی‌شود با کسی معاشرت کند که اعمال نیک او را با بدگمانی تفسیر کند و او را به هر کار خلافی متهم سازد. در احادیث گذشته نیز از امیر مؤمنان علی علیه السلام خواندیم که می‌فرمود: «کسی که سوءظن بر او غالب شود، راه صلح و صفا میان او و دوستانش را می‌بندد».
و) در پاره‌ای از روایات گذشته خواندیم که سوءظن، عبادت انسان را فاسد می‌کند و پشت او را از بار گناه سنگین می‌نماید.
اگر منظور از سوءظن در این روایت، سوءظن به پروردگار باشد علت فساد عبادت روشن است. و اگر نسبت به مردم باشد (همان گونه که ذیل روایت گواهی می‌دهد) به خاطر آن است که در بسیاری از موارد به دنبال سوءظن انسان مرتکب تجسّس، و به دنبال تجسّس مرتکب غیبت و گاه تهمت می‌شود، و می‌دانیم غیبت و تهمت یکی از اسباب عدم قبولی عبادت است.
ز) سوءظن چون یک تفکر انحرافی است تدریجاً در سایر افکار انسانی نیز اثر می‌گذارد، و تحلیل‌های او نیز از حوادث نادرست می‌شود، و از رسیدن به واقعیت‌ها که زمینه پیشرفت و موفقیت است باز می‌ماند. در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین نقل شده است که فرمود: «مَنْ ساءَ ظَنُّهُ ساءَ وَهْمُه؛ کسی که سوء ظن داشته باشد تفکر او خراب می‌شود».

پیامدهای سوءظن به خدا

سوءظن به پروردگار و بدبینی نسبت به وعده‌های الهی و آنچه در قرآن مجید و احادیث معتبر وارد شده، آثار مخربی در بنیان ایمان و عقائد انسان دارد، و انسان را از خدا دور می‌سازد، همان گونه که در روایات گذشته خواندیم که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می‌فرمود: «داود علیه السلام در مناجاتش می‌گفت: پروردگارا کسی که تو را بشناسد و حسن ظن به تو نداشته باشد ایمان نیاورده است».
اضافه بر این سوءظن به وعده‌های الهی سبب فساد عبادت می‌گردد، چرا که روح اخلاص را در انسان می‌می‌راند، و این که در احادیث گذشته خواندیم: «سوءظن عبادت را فاسد می‌کند» ممکن است اشاره به همین باشد.
نکته دیگر این که سوءظن به وعده‌های الهی انسان را در برابر حوادث سخت و پیچیده، سست و ناتوان می‌کند، همان گونه که در تفسیر آیات مربوط به سوءظن خواندیم که: در بعضی از میدان‌های جنگ، چگونه گروهی از تازه مسلمانان گرفتار سوءظن به وعده‌های الهی شدند (و در مبارزه با دشمن سست گشتند در حالی که مؤمنان راستین و با معرفت که حسن ظن به خدا داشتند، با کمال قدرت و امیدواری در برابر دشمنان ایستادند و پیروز شدند).
به علاوه سوءظن باللّه، انسان را از عنایات الهی محروم می‌کند، زیرا خداوند با هر کس مطابق حسن ظن و سوءظن او عمل می‌نماید، همان گونه که در روایات گذشته اشاره شده بود که «لقمان حکیم» به فرزندش می‌گفت: «فرزندم نسبت به خدا حسن ظن داشته باش، سپس از مردم سؤال کن کیست که نسبت به خدا گمان نیک داشته باشد و خداوند مطابق آن با او رفتار نکند؟».[۱۴۱]
کوتاه سخن این که اگر انسان، طالب آرامش و استقامت و ایستادگی و جلب عنایات پروردگار و ایمان خالص است، باید نسبت به خداوند و وعده‌های او حسن ظن داشته باشد.

عوامل و انگیزه‌های سوءظن

این رذیله اخلاقی، همانند رذائل دیگر از سرچشمه‌های متعددی نشأت می‌گیرد:
۱- آلودگی درون و برون: افرادی که خود آلوده‌اند، دیگران را همچون خود آلوده می‌پندارند. و از طریق «مقایسه به نفس»، که یکی از صفات غالب انسان‌ها است مردم را به کیش خود و به روش خود می‌پندارند، و تا از آلودگی پاک نشوند، حسن ظن به دیگران نخواهند داشت. در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم:
«لایَظُنُّ بِاحَدٍ خَیْراً لِانَّهُ لایَراهُ الَّا بِطَبْعِ نَفْسِهِ؛ آدم بد به هیچ کس گمان خوب نمی‌برد، زیرا دیگران را همچون خود می‌پندارد».[۱۴۲]
۲- همنشینی با بدان: کسی که معاشرانش را از افراد فاسد و مفسد انتخاب کرده است، طبیعی است که نسبت به همه مردم سوء ظن پیدا کند، چرا که تصور می‌کند معاشران او نمونه‌هایی از سایر مردمند، همان گونه که در حدیث معروف امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «مُجالَسَةُ الْاشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْاخْیارِ؛ همنشینی با بدان سبب بدگمانی نسبت به نیکان می‌شود».[۱۴۳]
۳- زندگی در محیطهای فاسد: هنگامی که انسان در خانواده یا در شهر و کشوری که فساد بر آن حاکم شده است زندگی کند، نظر او نسبت به همه افراد حتی به نیکان بد می‌شود. هر چند معاشران او افراد خوبی باشند ولی غلبه فساد بر محیط کار، خود ایجاد سوءظن می‌کند.
۴- حسد و کینه توزی و تکبر و غرور: بخشی دیگر از عوامل سوءظن است چرا که شخص حسود و کینه توز می‌خواهد از این طریق از مقام شخص محسود بکاهد و کینه خود را از این طریق اعمال کند، افراد متکبر برای تحقیر دیگران متوسل به سوء ظن می‌شوند تا آنها را در فکر خود و جامعه، افرادی پست و حقیر جلوه دهد.
۵- عقده حقارت: یکی دیگر از عوامل سوءظن است. کسی که گرفتار خود کم بینی شده، و یا از سوی دیگران مورد تحقیر واقع گشته است سعی می‌کند دیگران را هم در محیط فکر خود حقیر و پست و آلوده و گنهکار حساب کند، تا از عقده خود بکاهد، و آرامش کاذبی برای خویش فراهم سازد.
اما سوءظن نسبت به خداوند، عمدتاً از ضعف ایمان ناشی می‌شود، عدم ایمان به صفات ذات و صفات افعال، و ضعف باورها نسبت به علم و قدرت و رحمانیت و رازقیّت و سایر صفات پروردگار او را به سوءظن در وعده‌هایش می‌کشاند، و راه‌های سعادت و نجات را به روی انسان می‌بندد.

مراتب سوءظن

یکی از سؤالات مهمی که در اینجا مطرح است این است که اصولًا آیا سوءظن یک امر اختیاری است یا غیر اختیاری؟ اگر انسان صحنه‌ای را می‌بیند و بی‌اختیار گمان بدی دربارهٔ شخص یا اشخاص می‌برد، آیا این قابل نکوهش است؟ و ممکن است در دائره تکلیف قرار گیرد، با این که همه مقدمات آن غیر اختیاری بوده؟ و چگونه ممکن است آن همه مذمت و کیفر به یک امر غیر اختیاری تعلق گیرد؟
برای پاسخ این سؤال دو راه را می‌توان پیمود:
۱- نخست این که: این بدگمانی که در فکر انسان پیدا شده به تنهائی مشمول مجازاتها و نکوهش‌ها نیست، بلکه اگر در مرحله عمل ظاهر نشود، و انسان ترتیب اثری بر آن ندهد، سخنی نگوید، و کاری که دلالت بر بدگمانی می‌کند انجام ندهد، نه جای نکوهش دارد و نه کیفر.
به همین دلیل بعضی از بزرگان علم اخلاق، چنین گفته‌اند: «وَ امّا الْخَواطِرُ وَ حَدِیْثُ النَّفْسِ فَهُوَ مَعْفُوٌّ عَنْهُ ... وَلکِنَّ الْمَنْهِیَّ عَنْهُ انْ تَظُنَّ، وَ الظَّنُّ عِبارَةٌ عَمَّا تَرْکَنُ الَیْهِ النَّفْسُ، وَ تَمِیْلُ الَیْهِ الْقَلْبُ؛ آنچه به خاطر، خطور می‌کند و انسان با خودش می‌گوید، مورد عفو واقع شده ... آنچه از آن نهی شده این است که: گمان (بد) ببری، و گمان آن است که فکر تو به آن اعتماد کند، و قلب به آن مایل شود (و طبعاً در عمل ظاهر گردد)».[۱۴۴]
کوتاه سخن این که سوءظن دارای سه مرحله است: «سوءظن قلبی»، «سوءظن زبانی»، «سوءظن عملی». آنچه در قلب است مشمول تکلیف نیست چون از اختیار بیرون است، ولی آنچه در زبان و در عمل است، حرام و ممنوع می‌باشد.
به همین دلیل، در بعضی از روایات می‌خوانیم: «سه چیز است که هیچکس از آن برکنار نمی‌ماند، یکی از آنها گمان بد است» سپس فرمود: «وَاذا ظَنَنْتَ فَلا تَحَقَّقْ؛ هنگامی که گمان بدی بردی ترتیب اثر به آن مده».[۱۴۵]
۲- دیگر اینکه: بسیاری از سوءظن‌های غیر اختیاری یا در ابتدا مقدمات اختیاری دارد یا در ادامه راه، افرادی که با افراد بد همنشینی می‌کنند سوءظن به نیکان پیدا خواهند کرد، بنابراین بر آنها لازم است از همنشینی با بدان بپرهیزند تا حالت سوءظن آنان بر طرف گردد، و این یک امر اختیاری است. و اگر بدون مقدمات اختیاری چنین گمانی برای انسان پیدا شد انسان دربارهٔ آن باید بیندیشد، و احتمالات صحیح را مد نظر قرار دهد. مثلًا بگوید: این زن ناشناس که با فلان کس است شاید خواهر او یا فرزند خواهر، یا فرزند برادر، یا همسر او است، و ممکن است من آنها را نشناسم، بی‌شک اندیشه در این احتمالات صحیح، سبب می‌شود که سوءظن سست گردد یا به کلی برطرف شود. به همین دلیل حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «اطْلُبْ لِاخِیْکَ عُذْراً فَانْ لَمْ تَجِدْ لَهُ عُذْراً فَالَتمِسْ لَهُ عُذْراً؛ برای برادر مسلمانت (جهت توجیه اعمالش) عذری جستجو کن و اگر عذری نیافتی باز هم کوشش کن عذری بیابی».[۱۴۶]
و در حدیثی که قبلًا از امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت کردیم، خواندیم که می‌فرمود:
«کار برادرت را به بهترین صورت حمل کن ... و گمان بدی به سخنی که از برادرت شنیده می‌شود، مبر، در حالی که می‌توانی محمل صحیحی برای آن پیدا کنی».
به این ترتیب ما می‌توانیم از یک نظر سوءظن را به سه گونه تقسیم کنیم:
۱- سوءظنی که آثارش در سخن و رفتار پیدا می‌شود. این سوءظن حرام است.
۲- سوءظنی که اثر ظاهری ندارد، ولی با تفکر و اندیشه و از بین بردن مقدمات خارجی، زوال می‌پذیرد، این گونه سوءظن احتمال دارد مشمول ادله حرمت باشد.
۳- سوءظنی که هیچ اثر خارجی بر آن مترتب نمی‌شود و به کلی از اختیار انسان بیرون است، و با هیچ کاری از میان نمی‌رود چنین سوءظنی مشمول تکالیف شرع نیست، مادام که انسان ترتیب اثری بر آن نداده باشد.
و این که در قرآن مجید در آیه ۳۶ سوره اسراء می‌خوانیم: «وَ لاتَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ انَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولًا؛ از آنچه علم به آن نداری پیروی نکن، چرا که گوش و چشم و دل، همه مسئولند.» نیز ناظر به همین معنی است.

طرق درمان بدگمانی

در اینجا نخست باید به سراغ اصول حاکم بر درمان بیماری‌های اخلاقی و رذائل برویم که همان اندیشیدن در آثار نکبت بار آن است، زیرا هنگامی که انسان به پیامدهای سوءظن بیندیشد، که چگونه سرمایه اعتماد اجتماعی را از بین می‌برد و آرامش جامعه را بر هم می‌زند، و سبب می‌شود که انسان دوستان خود را از دست دهد و او را از واقعیت‌های اجتماع غافل می‌سازد و انسان را به ظلم و ستم در حق دیگران وادار می‌کند- آن‌گونه که شرح آنها گذشت- خواه ناخواه از این خوی زشت و رذیله اخلاقی فاصله می‌گیرد، همان گونه که آگاهی انسان بر مسموم بودن یک غذا، سبب فاصله گرفتن از آن می‌شود، این از یک سوء، از سوی دیگر هرگاه انسان ریشه‌های این گناه را قطع کند یعنی از همنشینی با بدان که سبب سوء ظن به نیکان است بپرهیزد و تا می‌تواند از زندگی در محیطهای فاسد دور شود، حسد و کینه توزی و تکبر و غرور را که از عوامل اصلی سوءظن هستند از خود دور سازد همچنین سایر انگیزه‌ها و ریشه‌ها را قطع کند به یقین این رذیله اخلاقی از وجود او برچیده خواهد شد.
اضافه بر این‌ها امور زیر می‌تواند به نجات از شرّ این خوی زشت کمک کند:
الف) جستجوی توجیه صحیح برای اعمال مبهمی که ممکن است سبب سوءظن گردد. همان گونه که در روایات سابق خواندیم که امام علی علیه السلام می‌فرماید: «لاتَظُنَّنَ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ احَدٍ سُوءً وَ انْتَ تَجِدُ لَها فِی الْخَیْرِ مُحْتَمِلًا؛ هرگز به سخنی که از کسی صادر می‌شود گمان بد مبر در حالی که می‌توانی توجیه صحیحی برای آن بیابی».[۱۴۷]
روشن است بسیاری از کسانی که در زندگی شخصی مورد سوءظن و بدگمانی واقع می‌شوند اعمالشان قابل توجیه و حمل بر صحت است.
ب) همیشه تجسّس در کار دیگران در عین آن که از سوءظن سرچشمه می‌گیرد سبب تشدید سوءظن می‌شود، اگر انسان از تجسّس در زندگی خصوصی افراد بپرهیزد، یکی از مهمترین عوامل سوءظن را از خود دور ساخته است.
ج) ترتیب اثر ندادن به بدگمانی نیز یکی دیگر از طرق درمان آن است، زیرا اگر انسان نسبت به کسی بدگمان شد، و به دنبال آن از او فاصله گرفت و اظهار بی‌اعتمادی نمود، و خلاصه در لابلای اعمالش آثار بدگمانی ظاهر شد، سبب تشدید این صفت می‌شود، ولی با بی‌اعتنایی و ترتیب اثر ندادن تدریجاً ضعیف و محو می‌گردد. به همین دلیل در روایات اسلامی می‌خوانیم: «اذا ظَنَنْتُمْ فَلا تَحَقَّقُوا؛ هنگامی که گمان بد بردید، به آن ترتیب اثر ندهید».[۱۴۸]
بی‌شک توجه به مجازات‌های الهی و آثار سوء معنوی این رذیله اخلاقی که نمونه‌ای از آن در روایات آغاز بحث گذشت، نیز اثر قوی و بازدارنده در این زمینه دارد، و انسان را به ترک آن دعوت می‌کند.

موارد استثناء

بی‌تردید زشتی سوءظن، هر چند به عنوان یک قاعده کلی مورد قبول است استثنائاتی نیز دارد که در روایات اسلامی به آن اشاره شده است از جمله:
الف) هرگاه فساد در محیطی به صورت یک خوی غالب درآید، و آلودگان غلبه پیدا کنند، حسن ظن در چنین شرائطی نه تنها از فضایل اخلاقی نیست، بلکه ممکن است انسان را گرفتار عواقب ناگواری کند. لذا در روایات اسلامی نسبت به این موضوع هشدار داده شده است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «اذا اسْتَوْلَی الصَّلاحُ عَلَی الزَّمانِ وَ اهْلِهِ ثُمَّ اساءَ رَجُلٌ الظَنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ فَقَدْ ظَلَم، وَ اذا اسْتَوْلَی الْفَسادُ عَلَی الزَّمانِ وَ اهْلِهِ فَاحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ؛ هنگامی که صلاح و دوستی بر زمان و اهلش غالب شود، سپس کسی نسبت به دیگری که گناهی از او آشکار نشده است سوءظن پیدا کند، ظلم و ستم کرده است، و هرگاه فساد بر زمان و اهلش چیره گردد، و در این حال کسی به دیگری حسن ظن پیدا کند، خود را فریب داده است».[۱۴۹]
همین مضمون از امام صادق و امام کاظم و امام علی الهادی علیهم السلام با تعبیرات مختلف نقل شده است.[۱۵۰]
حدیثی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده می‌فرماید: «احْتَرِسُوا مِنَ النَّاسِ بِسُوءِ الظَّنِّ؛ با سوءظن در برابر مردم از خود پاسداری کنید»[۱۵۱]نیز ممکن است اشاره به چنین زمان و چنین حال و احوالی باشد. وگرنه سوءظن به عنوان یک اصل هرگز مورد ستایش نیست.
از این روایات در مجموع چنین استفاده می‌شود که در محیطهای نسبتاً سالم، اصل را باید بر حسن ظن گذارد، و به عکس در محیطهای فاسد، اصل را باید بر سوء ظن گذاشت. البته نه به معنی این که انسان چیزی را ندانسته به کسی نسبت دهد بلکه در چنین زمانی باید احتیاط را از دست ندهد، مبادا گرفتار زیان‌های جبران‌ناپذیر شود.
البته نباید این استثناء و این گونه احادیث بهانه گردد که هر کس به هر کس سوءظن پیدا کند و بگوید زمانه فاسد شده و حسن ظن غلط است. حتی در زمان‌های فاسد هم باید افراد را گروه بندی کرد، افراد ظاهر الصّلاح که در صف خوبان قرار دارند و خلاف روشنی از آنها دیده نشده نباید مورد سوءظن واقع شوند.
ولی گروه‌هایی که در صف مفسده انگیزان قرار گرفته‌اند، و کارهای خلاف از آنها مکرر دیده شده هرگز نسبت به حرکات آنها نباید خوشبین بود.
ب) در مسایل امنیتی و اطلاعاتی که به سرنوشت جامعه مربوط است، نمی‌توان با خوشبینی به هر حرکتی در جامعه نگاه کرد، بلکه باید در آنجا حسن ظن را کنار گذاشت. یا به تعبیر دیگر باید با احتیاط لازم با این گونه حرکات برخورد کرد. مفهوم این سخن آن نیست که با سوءظن کسی مورد مجازات یا هتک و اهانت و یا بی‌مهری قرار گیرد، بلکه منظور این است که تمام حرکات مشکوک باید زیر نظر باشد، و پیرامون آن تحقیق شود، اگر بعد از تحقیق دلائل روشنی بر انجام کار خلاف توأم با نیت سوء به دست آمد تعقیب گردد.
ج) از موارد دیگری که سوءظن نه تنها جایز است بلکه ممکن است واجب باشد در برابر دشمنان است، ممکن است دشمن دم از صلح و دوستی و محبت و تغییر رویه بزند و دست دوستی به سوی ما دراز کند. در این گونه موارد هرگز نباید گرفتار حسن ظن شد، و بلافاصله دست دشمن را فشرد و به او اعتماد کرد، بلکه؛ باید احتمال داد ممکن است تمام اینها مکر و فریب و خدعه و نیرنگ باشد، و توطئه‌ای برای غافلگیر ساختن.
روی همین اصل در فرمان معروف «مالک اشتر» آمده است: «الْحَذَرَ کُلَ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَانَّ الْعَدُوَّ رُبَما قارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فی ذلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ؛ هنگامی که با دشمنت پیمان صلح بستی، کاملًا از او بر حذر باش، زیرا دشمن گاه نزدیک می‌شود تا طرف را غافلگیر کند، بنابراین در چنین شرایطی احتیاط را از دست نده، و دوراندیش باش، و حسن ظن خویش را متهم ساز».[۱۵۲]

تجسّس یا جستجوگری در کارهای خصوصی مردم

اشاره
تجسّس به معنی جستجوگری در اعمال و امور مربوط به دیگران است، و غالباً در مورد امور نامطلوب و خلاف اخلاق به کار می‌رود، ولی تجسّس در لغت عرب به معنی جستجوگری در امور مثبت است.
در حقیقت سوءظن و گمان بد سبب می‌شود که انسان برای کشف اسرار و رازهای نهانی مردم به جستجو بپردازد، و گاه عوامل دیگری مانند: بخل و حسد و تنگ نظری ممکن است انگیزه این کار زشت باشد.
تجسّس به صورتی که در بالا گفته شد در اسلام شدیداً ممنوع است و سبب ناامنی اجتماع و سرچشمه انواع خصومت‌ها می‌شود، اگر اجازه داده شود هر کسی به جستجوگری در زندگی خصوصی دیگران بپردازد، ممکن است آبروی بسیاری از افراد بر باد برود، و آتش کینه توزی و دشمنی در جامعه روشن شود، و جهنمی به وجود آید که تمام افراد اجتماع در آن در عذاب باشند.
البته این حکم اخلاقی و اسلامی هیچگاه تضادی با ضرورت وجود دستگاه‌های اطلاعاتی در حکومت اسلامی ندارد، چرا که آن مربوط به زندگی خصوصی افراد است و این مربوط به سرنوشت جامعه، و پیش‌گیری از نفوذ عوامل بیگانه و توطئه و تخریب آنان است. با این اشاره به قرآن مجید باز می‌گردیم.
تنها آیه‌ای که در قرآن مجید با صراحت نهی از تجسّس می‌کند آیه ۱۲ سوره حجرات است می‌فرماید:
«یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنَوا اجْتَنِبُوا کَثِیْراً مِنَ الظَّنِ انَّ بَعْضَ الظَّنَّ اثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لایَغْتَبْ بَعْضُکُم بَعْضاً؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید از بسیاری از گمان‌ها بپرهیزید چرا که پاره‌ای از گمان‌ها گناه است و (در کار دیگران) تجسّس نکنید، و یکدیگر را غیبت ننماید ..».
همان گونه که در بحث غیبت و سوءظن نیز اشاره شده، آیه شریفه فوق از سه چیز نهی می‌کند که در واقع علت و معلول یکدیگرند، نخست از گمان بد که سرچشمه تجسّس می‌شود، سپس از تجسّس که سبب آگاهی بر عیوب پنهانی مردم و غیبت آنان می‌گردد.
همان گونه که در بالا اشاره شد «تجسّس» بار منفی دارد و معمولًا در مواردی گفته می‌شود که یک کار غیر اخلاقی صورت می‌گیرد. ولی «تجسّس» در جایی به کار می‌رود که انسان در جستجوی شی‌ء مطلوبی باشد. چنانکه در داستان «یوسف» علیه السلام می‌خوانیم که «یعقوب» به فرزندانش دستور داد: «یا بُنَیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ اخِیْهِ وَ لا تَیْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ؛ ای فرزندان من بروید و از (گم شده‌های من) یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت الهی مأیوس نشوید».[۱۵۳]
بعضی نیز گفته‌اند: تحسّس به معنی گوش دادن مخفیانه یا استراق سمع نسبت به سخنان دیگران است در حالی که تجسّس، جستجوی عملی از اسرار و عیوب دیگران می‌باشد.
این نکته قابل توجه است که نهی از تجسّس در آیه سوره حجرات، هیچ قید و شرطی ندارد، و این نشان می‌دهد اصل بر حرمت تجسّس به عنوان یک قاعده کلی است، و اگر در شرایط خاصی به خاطر اهداف مهمتری مجاز شمرده شود، عنوان استثناء خواهد داشت.
توجه به آیه فوق و حرمت تجسّس در میان مسلمین به قدری روشن بوده است که توده مردم نیز در مسائل مورد ابتلاء خود به آن استدلال می‌کردند. حدیثی که در بعضی از منابع اهل سنت (کنز العمّال) از (ثورکندی) نقل شده شاهد این مدّعا است، می‌گوید «عمر بن خطاب» گاهی در شبها برای مسایل امنیتی در «مدینه» گشت می‌زد از درون خانه‌ای صدای مردی را شنید که مشغول آواز خوانی بود، «عمر» از دیوار بالا رفت و گفت: ای دشمن خدا آیا گمان کردی تو مشغول گناهی و خداوند تو را مستور داشته است؟
آن مرد به «عمر» گفت ای خلیفه عجله مکن! اگر من یک گناه کرده‌ام تو سه گناه کرده‌ای، خداوند می‌فرماید: «ولاتجسّسوا»، تو تجسّس کردی، و نیز می‌فرماید:
«وَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ابْوابِها؛ از در وارد خانه شوید»[۱۵۴]تو از دیوار آمدی! و خداوند می‌فرماید: «لاتَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُم حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلَی اهْلِها؛ در خانه‌هایی غیر از خانه‌های خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل خانه سلام کنید».[۱۵۵]تو بدون اجازه وارد شدی.
عمر (در برابر این استدلال) وا ماند (و به او) گفت: اگر تو را مورد عفو قرار دهم به راه راست خواهی آمد؟ گفت: آری، عمر از او صرف نظر کرد و بیرون آمد.ref>کنز العمال، جلد ۳، صفحه ۸۰۸، حدیث 8827.</ref>

تجسّس در روایات اسلامی

مسأله تجسّس در روایات اسلامی مورد نکوهش شدید واقع شده است به گونه‌ای که هر خواننده‌ای به اهمیت آن کاملًا واقف می‌شود از جمله:
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «ایَّاکُمْ وَ الظَّنَّ فَانَّ الظَّنَّ اکْذَبُ الْحَدِیْثِ وَ لا تَحَسَّسُوا وَ لاتَجَسَّسُوا؛ از گمان (بد) بپرهیزید زیرا گمان (بد) دروغ‌ترین سخن است، و تحسّس و تجسّس نکنید».[۱۵۶]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت چنین می‌خوانیم: «لا تَحاسَدُوا و لاتَباغَضُوا وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا تَحَسَّسُوا وَ لا تَناجَشُوا وَ کُونُوا عِبادَ اللَّهِ اخْواناً؛ نسبت به یکدیگر حسد نورزید و بغض و کینه نداشته باشید، و در کار دیگران تحسّس و تجسّس نکنید، و مردم را (با کارهای مختلف خود) از خود نرانید، و بندگان خدا و برادران دینی باشید».
از این حدیث به خوبی به دست می‌آید که تجسّس همانند حسد و کینه و نفرت، سبب دوری مردم از یکدیگر و از هم پاشیدن شیرازه اجتماع است.[۱۵۷]
مرحوم کلینی در کتاب کافی در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل می‌کند که فرمودند: «یا مَعْشَرَ مَنْ اسْلَمَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ یُسْلِمُ بِقَلْبِهِ لا تَتَّبِعُوا عَثَراتِ الْمُسْلِمینَ، فَانّهُ مَنْ تَتَبَّعُ عَشَراتِ الْمُسْلِمینَ تَتَبَّعُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعُ عَثْرَتَهُ یُفْضِحْهُ؛ ای گروهی که با زبان مسلمان شده‌اید اما دل شما اسلام را نپذیرفته است، از لغزش‌های مسلمانان جستجو مکنید، چرا که هر کس تجسّس دربارهٔ لغزش‌های مسلمین کند، خداوند از لغزش او جستجو خواهد کرد، و هر کس که خداوند از لغزش او جستجو کند، رسوایش خواهد نمود».[۱۵۸]
۳- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «تَتَبَّعُ الْعُیُوبِ مِنْ اقْبَحِ الْعُیُوبِ وَ شَرِّ السَّیِّئاتِ؛ جستجو کردن از عیب دیگران از زشت‌ترین عیوب و بدترین گناهان است».[۱۵۹]
۴- در حدیث دیگری از همان بزرگوار می‌خوانیم: «مَنْ بَحَثَ عَنْ اسْرارِ غَیرِهِ اظْهَرَاللَّهُ اسْرارَهُ؛ کسی که از اسرار دیگران تفتیش کند، خداوند اسرار او را بر ملا می‌سازد».[۱۶۰]
۵- در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام آمده است: «مَنْ تَتَبَّعَ خَفِیّاتِ الْعُیُوبِ حَرَّمَهُ اللَّهُ مَوَدّاتِ الْقُلُوبِ؛ کسی که در جستجوی عیوب پنهانی دیگران باشد خداوند او را از دوستی دل‌های مردم محروم می‌سازد».[۱۶۱]
۶- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام چنین می‌خوانیم: که به یکی از یارانش فرمود: «لا تَفَتَّشِ النَّاسَ عَن ادْیانِهِمْ فَتَبْقی بِلا صَدِیقٍ؛ دربارهٔ عقائد مردم تفتیش نکن که بی‌دوست خواهی ماند».[۱۶۲]
چرا که غالب مردم عیوب و اشکالاتی در عقیده (یا در عمل) دارند که هرگاه پنهان بماند و عمل به ظاهر حال بشود دوستی مردم با یکدیگر میسّر است، در غیر این صورت انسان بدون دوست و تنها می‌ماند.

پیامدهای سوء تجسّس

جستجوگری در کار دیگران آثار بسیار منفی در زندگی فردی و اجتماعی دارد زیرا از یک سو سبب نفرت مردم از جستجوگر که به حریم زندگی شخصی و اسرار آنها هجوم می‌برد می‌شود، هیچ کس تحمل نمی‌کند که دیگری در زندگی خصوصی او دخالت کند و یا در پی کشف اسرار او باشد، چنین کسی را متجاوز، بی‌شرم و بی‌شخصیت می‌دانند، و مردم از او سخت متنفرند.
حدیثی که در بالا خواندیم و می‌فرمود: افراد جستجوگر بر اسرار عیوب مردم بدون دوست می‌مانند ممکن است اشاره به این مطلب باشد.
از سویی دیگر غالب مردم دارای نقاط ضعف و عیوبی هستند چنانچه مستور بماند می‌توانند با هم زندگی کنند، ولی برملا شدن عیوب پنهانی سبب بدبینی و بی‌اعتمادی نسبت به هر کس خواهد شد، و همین امر شیرازه امور اجتماعی را از هم می‌پاشد.
حدیث بالا به این نکته نیز می‌تواند اشاره داشته باشد که تفتیش در حال دیگران سبب بدبینی به همه و از دست دادن تمام دوست‌ها می‌شود.
از سوی سوم جستجو و تفتیش دربارهٔ عقائد و اسرار و عیوب دیگران سبب کینه‌توزی و عداوت در صحنه اجتماع و گاه منجر به درگیری‌های شدید می‌شود.
اگر سلامت جامعه و امنیت و آرامش را طالب باشیم، باید از این امر به شدت بپرهیزیم.
از سوی چهارم بسیاری از مردم در این گونه موارد مقابله به مثل می‌کنند، یعنی سعی می‌کنند به اسرار زندگی و عیوب پنهانی تفتیش کنندگان پی ببرند و بر ملا سازند و شاید حدیثی که می‌گوید: «مَنْ بَحَثَ عَنْ اسْرارِ غَیرِهِ اظْهَرَ اللَّهُ اسْرارَهُ؛ کسی که از اسرار دیگران جستجو کند، خداوند اسرار او را فاش می‌کند».[۱۶۳]
و حدیث دیگری که می‌گوید: «مَنْ کَشَفَ حِجابَ اخِیِهِ انْکَشَفَ عَوراتِ بِیْتِهِ؛ کسی که پرده از اسرار دیگران بردارد، اسرار خانه او فاش خواهد شد».[۱۶۴]ممکن است اشاره به همین معنی، یا اشاره به اثر وضعی و مجازات الهی این عمل در دنیا باشد.
در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار آمده است: «مَنْ تَطَّلَعَ عَلی اسرارِ جارِهِ انْتَهَکَتْ اسْتارُهُ؛ کسی که تفتیش از اسرار همسایه خود کند، پرده اسرار او پاره می‌شود».[۱۶۵]
سرچشمه‌های این رذیله اخلاقی یعنی تفتیش در احوال و اسرار دیگران نیز بسیار است، از جمله:
۱- سوءظن و بدبینی غالباً انسان را به سوی تجسّس دربارهٔ دیگران می‌راند و هرگاه جای خود را به حسن ظن بدهد، به فکر تفتیش پیرامون عیوب دیگران نخواهد افتاد. به همین دلیل- همان گونه که در سابق نیز اشاره شد- در آیه ۱۲ سوره حجرات، نهی از تجسّس به دنبال نهی از سوء ظن قرار گرفته است.
۲- آلودگی به گناهان و عیوب مختلف یکی دیگر از عوامل جستجوگری در حال دیگران است، چرا که افراد آلوده و پر عیب می‌خواهند همتایانی پیدا کنند و از این طریق به خود آرامش کاذب دهند که اگر ما آلوده‌ایم کیست که آلوده نباشد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «شَرُّ النَّاسِ الظَّانُّونَ وَ شَرُّ الظَّانِّینَ الْمُتَجَسِّسُونَ ...؛ بدترین مردم سوءظن برندگانند و بدترین سوءظن برندگان، تفتیش‌کنندگانند».[۱۶۶]
۳- حسد و کینه توزی و عداوت و تکبر و خود برتر بینی هر کدام می‌تواند عاملی برای جستجوگری باشد تا مقصود را از درجه اعتبار بیندازد، و زهر عداوت خود را بریزد، و خود برتر بینی را اشباع کند.
۴- ضعف ایمان نیز یکی از عوامل بسیاری از صفات رذیله و از جمله تفتیش در حال دیگران است، زیرا انسان ضعیف الایمان احترامی برای ایمان و حیثیت دیگران قائل نیست، و به آسانی به حریم زندگی خصوصی آنها تجاوز می‌کند و از بین بردن آبروی مسلمانان آبرومند برای او مسأله مهمی محسوب نمی‌شود، همان گونه که در احادیث گذشته در کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خواندیم که این گونه افراد را به عنوان «یا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلسانِهِ وَ لَمْ یَدْخُلِ الْایمانُ فی قَلْبِهِ؛ ای گروهی که به زبان ایمان آورده‌اید، ولی ایمان در دل شما وارد نشده» خطاب می‌فرماید.

استثنائات

اشاره
به دنبال بحث‌های گذشته این سوال مطرح می‌شود که آیا تجسّس در تمام موارد به عنوان یک عمل ضد اخلاقی ممنوع و حرام شمرده می‌شود و یا موارد و استثنائاتی هم دارد، همه کشورهای دنیا اعم از اسلامی و غیر اسلامی دارای سازمان‌های وسیع اطلاعاتی هستند که گاه تمام زندگی افراد را مورد تجسّس قرار می‌دهند، و سعی در کشف اسرار آنها دارند، موارد دیگری که تجسّس و تفتیش از نظر عقلای جهان نه تنها ممنوع نیست بلکه لازم شمرده می‌شود نیز وجود دارد.
در پاسخ این سوال باید گفت که این اصل کلی نیز مانند بسیاری از اصول دیگر استثنائات غیر قابل انکاری دارد از جمله:

سازمان‌های اطلاعاتی

هر حکومتی وظیفه دارد کشورش را از شرّ توطئه‌های دشمنان بیرونی و درونی و جاسوسان دشمن حفظ کند. بی‌شک اگر مدیران جامعه بخواهند در برابر هر پیش‌آمدی با حسن ظن برخورد کنند به زودی گرفتار عواقب دردناک توطئه‌های منافقان داخلی و دشمنان خارجی خواهند شد، زیرا نقشه‌های آنان بسیار مرموز، و افراد آنها کاملًا ظواهر را حفظ می‌کنند، و جز با تفتیش و تجسّس دقیق امکان آگاهی بر آن توطئه‌ها و خنثی کردن آنها وجود ندارد.
در چنین مواردی باید حسن ظن را کنار گذاشت، و با سوء ظن به هر پدیده‌ای نگریست و برای حفظ اهداف بزرگتر و والاتر یعنی مصالح امت اسلامی به تجسّس پرداخت و در واقع فلسفه تشکیل دستگاه‌های اطلاعاتی و ضدّ اطلاعاتی دشمن (ضد جاسوسان بیگانه) همین است. و به تعبیر دیگر این استثناء از قانون اهم و مهم سرچشمه می‌گیرد، و ای بسا افرادی که مورد سوءظن واقع می‌شوند و در اسرار زندگی آنها تفتیش به عمل می‌آید، افراد سالم و بی‌گناهی باشند ولی بدیهی است برای پیدا کردن گنهکاران واقعی و مزدوران دشمن چاره‌ای جز جستجوی وسیع در تمام مواردی که احتمال آن وجود دارد نمی‌باشد.
حتّی گاه لازم می‌شود، جاسوسانی در لباس مختلف به میان دشمنان بفرستند یا در مؤسّسات مهم داخلی افرادی در قالب کارمند و کارگر و نظافتچی و مانند آن مبعوث کنند تا اگر بذر فتنه‌ای پاشیده شده و توطئه‌ای در حال شکل گرفتن است، پیش از آن که آتش آن زبانه کشد و مصالح امت را در کام خود فرو برد، در نطفه خفه و خاموش کنند.
البتّه مفهوم این سخن این نیست که این امر بهانه‌ای شود برای دخالت در زندگی خصوصی همه افراد و افشای اسراری که هیچ گونه ارتباطی با مصالح امت ندارد، هر چند متأسفانه از این اصل عقلایی همیشه سوء استفاده‌هایی شده است، با توجه به این که این یک حکم استثنایی است باید دقیقاً در مواردی که فلسفه آن وجود دارد دنبال شود و حتی یک قدم فراتر از آن رفتن جایز نیست.
در آیات قرآن و تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و روایات اسلامی اشارات روشنی به این مسأله دیده می‌شود.
در آیه ۴۷ توبه قرآن تصریح می‌کند که در میان شما جاسوسان دشمن وجود دارند (وَ فیکُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ)، یعنی باید مراقب آنها باشید.
داستان تفتیش زنی که اخبار مدینه را در آستانه جریان فتح مکه برای ابو سفیان می‌برد، به وسیله علی علیه السلام از طریق تهدید او با شمشیر تا آنجا که مجبور شد نامه منافقان را که در لابلای گیسوی خود پنهان کرده بود بیرون بیاورد و تحویل دهد[۱۶۷]و ماجرای استخبار حذیفه در جنگ احزاب از وضع دشمن و نفوذ در قلب لشکر آنها و آوردن اخبار آنها برای رسول اللّه در تاریخ اسلام معروف است.[۱۶۸]
از آیات قرآن مجید استفاده می‌شود که این مسأله در عصر انبیای گذشته نیز وجود داشته است و گاه به صورت اعجازآمیز حتی از پرندگان برای آگاهی از اوضاع مناطق دور دست مانند آنچه در داستان سلیمان و هدهد آمده استفاده می‌کردند.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می‌خوانیم: «کانَ رَسُولُ اللَّهُ صلی الله علیه و آله اذا بَعَثَ جَیْشَاً فَاتَّهَمَ امیراً- یا فَاتَّهم امیراً- بَعَثَ مَعَهُمُ مِنْ ثِقاتِهِ مَنْ یَتَجَسَّسُ لَهُ خَبَرهُ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که لشکری را می‌فرستاد و امیری بر آنها می‌گماشت (که ممکن بود گاهی مورد اتّهام واقع شود) همراه او یکی از افراد مورد اعتماد را می‌فرستاد تا اخبار او را جستجو کرده و به رسول اللّه گزارش دهد».[۱۶۹]
در نهج البلاغه در نامه ۳۳ نهج البلاغه می‌خوانیم که امام امیر مؤمنان علیه السلام به قُشَمِ بنِ عباس فرماندار مکه چنین می‌نویسد: «امَّا بَعْدُ فَانَّ عَینی بِالْمَغْرِبَ کَتَبَ الَیَّ یُعْلِمُنی انَّهَ وُجِّهَ الَی الْمُوسِمَ اناسٌ مِنْ اهلِ الشَّامِ، الْعَمْیِ الْقُلُوبِ ... الَّذِینَ یَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالباطِلِ وَ یُطیعُونَ الَمخْلُوقَ فِی مَعْصِیَةِ الخالِقِ ... فَاقِمْ عَلی ما فِی یَدَیْکَ قِیامَ الْحازِمِ الصَّلِیب؛ اما بعد مأمور اطلاعات من در مغرب (شام) برایم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهی از مردم شام به سوی حج گسیل داده شده‌اند، گروهی کوردل ... که حق را با باطل می‌آمیزند، و از مخلوق در طریق نافرمانی خالق اطاعت می‌کنند ... بنابراین مراقب منطقه خویش باش مراقبت شخصی دوراندیش و نیرومند».
در حدیث دیگری از انس بن مالک نقل شده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دیده شود بَسْبُسه[۱۷۰](شخصی از یارانش) را به عنوان مأمور اطلاعاتی فرستاد تا خبرهایی از قافله ابو سفیان برای او بیاورد.[۱۷۱]
در نامه مالک اشتر نیز اشاره روشنی به این مطلب دیده می‌شود که امیر مؤمنان علی علیه السلام به او دستور می‌دهد که مأموران اطلاعاتی خود را برای بررسی حال کارمندان و کارکنان مخفیانه بفرستد به گونه‌ای که آنان احساس کنند که دائماً چشم‌هایی از نقطه نامعلوم مراقب کار آنها است می‌فرماید: «ثُمَّ تَفَقَّدْ اعْمالَهُمْ وَابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ اهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفاءِ عَلَیْهِمُ، فَانَّ تَعاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِامُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمُ عَلی اسْتِعْمالِ الْامانَةِ وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیّةِ؛ با فرستادن مأموران مخفی از افراد راستگو و باوفا، اعمال کارمندان و کارکنانت را زیر نظر بگیر، زیرا جستجوی مداوم پنهانی نسبت به کارهای آنها سبب می‌شود که به امانت داری و مدارا کردن نسبت به زیردستان تعقیب شود».[۱۷۲]
در حدیث معروف امام حسین علیه السلام در مورد ماندن محمد حنفیه برادر آن حضرت چنین می‌خوانیم: هنگامی که حضرت آماده حرکت از مدینه به مکه و از آنجا به سوی کربلا شد، برادرش محمد علیه السلام از آن حضرت خواست تا همراه وی باشد، امام علیه السلام فرمود: «امَّا انْتَ فَلا، عَلَیْکَ انْ تُقِیمَ بَالْمَدِینَةِ وَ تَکُونُ لِی عَیْناً لا تَخْفَ عَنّی شَیْئاً مِنْ امَورِهِمْ؛ اما تو همراه من نیا، در مدینه بمان و چشم من در آنجا باش تا چیزی از اخبار آنها (دشمنان) بر من مخفی نماند».[۱۷۳]

سازمان‌های بازرسی

امروز در تمام ادارات و مؤسسات مهم، سازمان‌هایی به نام سازمان‌های بازرسی وجود دارد که کار آنها نظارت بر اعمال کارمندان و کارکنان و جلوگیری از حیف و میل‌ها و کنترل حسن انجام وظیفه از سوی آنان می‌باشد.
بدیهی است کار آنها تجسّس در زندگی شخصی کارمندان و کارکنان نیست بلکه نظارت آنان بر امور مربوط به انجام وظایف اجتماعی و رعایت مصالح امت است و اگر چنین سازمان‌هایی به کلی برچیده شود یا افراد ناصالح در آن قرار گیرند، ممکن است فساد، سراسر اجتماع را بگیرد.
روشن است این مسأله مخصوص به زمان و مکان خاصی نیست، بلکه در گذشته در مناطق مختلف جهان وجود داشته است.
تفاوت سازمان‌های اطلاعاتی با سازمان‌های بازرسی در این است که سازمان‌های اطلاعاتی مخفیانه کار می‌کنند، ولی سازمانهای بازرسی آشکارا و شناخته شده دربارهٔ مسائلی که مشکوک به نظر می‌رسد تجسّس می‌نمایند تا اگر خلافی واقع شده کشف شود و خلافکار به دست عدالت سپرده شود.
۳- تجسّس در مسائل شخصی سرنوشت ساز- کسی که می‌خواهد همسری برای خود انتخاب کند یا شریکی برای معامله برگزیند یا کارمندی برای یک مؤسسه حساس بگمارد به یقین بدون تفحص و تجسّس و تحقیق چنین کاری را نمی‌کند، و عقل و شرع به او اجازه می‌دهد که حال آنها را از دوستان و همسایگان و معاشرانش جستجو کند، یا شخصاً از دور و نزدیک مراقب او باشد تا اطمینان حاصل کند که او شخص صالحی است و برای هدفی که دارد مناسب است.
به یقین این جستجوگری از موضوع تجسّس حرام خارج است، ولی هرگز نباید این گونه مسائل بهانه‌ای برای ورود در زندگی خصوصی افراد گردد، و در حالی که فعلًا تصمیم چندان بر ازدواج یا انتخاب شریک یا استخدام کارمند ندارد به بهانه این که ممکن است روزی چنین حاجتی حاصل شود پس هم امروز تجسّس و تفحص را شروع کند، این بهانه‌های شیطانی هرگز نمی‌تواند مجوّز برای تعدی از حدود شرع گردد.
کوتاه سخن این که هرگونه افراط و تفریط در این مسأله سبب انحراف از تعلیمات اصیل اسلام می‌شود، و به تعبیر دیگر نه می‌توان به بهانه حرمت تجسّس از تحقیق و تفحص در مسایل سرنوشت ساز جامعه اسلامی دور ماند، و مصالح امت را در برابر توطئه‌های دشمن، بی‌دفاع ساخت، و نه می‌توان به بهانه مصالح امت هجوم به زندگی خصوصی مردم که هیچ ارتباطی با آن امور ندارد برد، هر دو اشتباه است و موارد خارج از اسلام.

طرق درمان

تا ریشه‌های این خوی زشت و عادت به جستجوگری در زندگی خصوصی دیگران از وجود انسان برچیده نشود، ترک کردن آن غیر ممکن است، بنابراین آنها که می‌خواهند خودسازی کنند، و این خوی زشت را از خود دور سازند در درجه اول باید سوءظن را در خود- طبق برنامه‌ای که در بحث گذشته داشتیم- دور نمایند، چرا که همیشه سوءظن انسان را به جستجوگری وا می‌دارد. حسد و کینه توزی و عداوت و تکبر، هر یک می‌تواند عاملی برای تجسّس در زندگی خصوصی دیگران باشد، که اگر از وجود انسان برچیده شوند نتیجه آن نیز از بین خواهد رفت.
عقده حقارت و آلودگی به گناه که انسان را دعوت می‌کند افرادی مانند خود پیدا کند تا به مصداق الْبَلِیَةُ اذا عَمَّتْ طابَتْ آرامش کاذبی پیدا کنند، اگر از وجود انسان برچیده نشود، تفتیش در حالات دیگران ادامه خواهد یافت.
از این‌ها گذشته هر کس باید در این موضوع بیندیشد که آیا راضی هست دیگران در زندگی خصوصی او تفتیش کنند و به اسرار او دست یابند، اگر راضی نیست چرا خودش تمایل دارد در زندگی دیگران تفتیش کند، و به اسرار خصوصی آنها دست یابد، این مقایسه در بسیاری از خوهای زشت می‌تواند جنبه بازدارنده قوی و نیرومندی داشته باشد.
توجه به پیامدهای سوء تجسّس برای فرد و جامعه و کیفرهای شدید الهی آن در دنیا و آخرت، و اینکه هر کس برای فاش کردن اسرار دیگران تلاش کند خدا اسرار و عیوب پنهانی او را بر ملا خواهد نمود، و پرده‌های او را در دنیا و آخرت می‌درد، نیز می‌تواند اثر مهمی در بازدارندگی از این خوی زشت داشته باشد.
ولی مهم این است که نه تنها در درمان این خوی زشت بلکه در تمام رذائل اخلاقی باید عوامل بازدارنده تکرار شوند، و مکرر در مکرر آنچه را در بالا اشاره کردیم بازنگری شوند، تا به خواست خدا، ریشه‌های گندیده رذائل از سرزمین قلب انسان کنده شود، و روح در پرتو انوار فضائل، نورانیت و آرامش یابد.

رازداری و افشاء سرّ

این مسأله در حقیقت بحث‌های گذشته را تکمیل می‌کند، یا به تعبیر دیگر می‌توان رازداری و افشاء سرّ را به عنوان یک فضیلت و رذیله اخلاقی به طور مستقل مورد توجه قرار داد و می‌توان آن را از شاخه‌های مسأله تجسّس دربارهٔ اسرار دیگران به حساب آورد.
به هر حال در تعریف رازداری چنین می‌توان گفت، بسیاری از مردم رازهایی اعم از خوب و بد دارند که اگر افشا شود زیان می‌بینند. مثلًا شخص آبرومندی بر اثر وسوسه‌های شیطان مرتکب گناه بزرگ مخفیانه‌ای شده، و فرد یا افراد خاصی به عللی از آن آگاه شده‌اند اگر این راز بر ملا شود شخصیت اجتماعی او سقوط می‌کند، لذا از آن چند نفر خواهش می‌کند راز او را مستور دارند.
با این که کار خیری از او سرزده که اگر فاش شود و مردم به مقامات عالی او پی برند ممکن است بر سر زبان‌ها بیفتد و از او تعریف و تمجید کنند و قصد خالص او مشوب شود، و یا گرفتار عجب و غرور گردد، لذا از فرد یا افرادی که از آن باخبر شده‌اند، تقاضا می‌کند راز او را مکتوم دارند.
با این که اقدام به یک کار مهم اقتصادی کرده که اگر رقیبان؛ باخبر شوند منافع مادی او به خطر می‌افتد، از کسانی که آگاه شده‌اند تقاضا می‌کند راز او را مکتوم دارند.
بنابراین مسأله رازداری تنها مربوط به گناهان و رذائل اخلاقی نیست بلکه گاهی مربوط به فضائل معنوی یا منافع مهم و مثبت مادی است، و در یک کلمه رازداری مربوط به اسراری است که فاش شدن آن سبب ضرر و زیان صاحب آن می‌شود.
خواه مربوط به شخص خاصی باشد و یا مربوط به جامعه اسلامی باشد و صاحبان راز در واقع مردمند.
در آیات قرآن مجید، چیزی که صریحاً دلالت بر لزوم رازداری و زشتی افشاء سرّ باشد نیافتیم، البته تعبیر به سرّ در قرآن مجید فراوان است ولی هیچ کدام مربوط به بحث ما نیست بلکه غالباً از آگاهی خداوند به همه اسرار و رازها خبر می‌دهد. و به تعبیر دیگر گویای گسترش علم اللّه است، و متأسفانه بعضی از نویسندگان بدون توجه به محتوای این آیات آن را در مسأله رازداری آورده‌اند.
اما در آیات قرآن تعبیرات دیگری دیده می‌شود که (نه به دلالت صریح مطابقی و تضمنی بلکه به دلالت التزامی) از فضیلت رازداری و زشتی افشاء سرّ خبر می‌دهد، از جمله:
۱- در آیه ۱۶ سوره توبه می‌خوانیم: «امْ حَسِبْتُمْ انْ تُتْرَکُوا وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤمِنینَ وَلیْجَةً وَاللَّهُ خَبِیرُ بِما تَعْمَلُونَ؛ آیا گمان کردید که (به حال خود) رها می‌شوید، در حالی که هنوز آنها که از شما جهاد کردند، و غیر از خدا و رسولش را محرم اسرار خویش انتخاب ننمودند (از دیگران) مشخص نشده‌اند (باید آزمون شوید و صفوف از هم جدا شود) و خداوند به آنچه عمل می‌کنید آگاه است».
این آیه می‌گوید مسلمانان اسرار خود را به کسانی بگویند که مطمئن به حفظ آن باشند نه به افراد نامطمئنی که افشاء سرّ می‌کنند. مفهوم این سخن آن است که رازداری فضیلت است، و افشاء سرّ از رذائل محسوب می‌شود.
۲- در آیه ۱۱۸ آل عمران نیز می‌خوانیم: «یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِن دُونِکُمْ لایَأْلُونَکُمْ خَبالًا؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید محرم اسراری از غیر خودتان انتخاب نکنید، آنها از هرگونه شرّ و فسادی دربارهٔ شما کوتاهی نمی‌کنند».
بطانه تقریباً مفهومی همانند ولیجه دارد، و هر دو به معنی محرم اسرار است. و این که خداوند همه مؤمنان را مخاطب ساخته و می‌گوید غیر مسلمانان (مخلص و مؤمن) را محرم سرّ خود ندانید، در واقع اشاره‌ای به لزوم حفظ اسرار و نکوهش از افشاء سرّ دارد، منتها این آیه و آیه قبل ناظر به اسرار شخصی نیست بلکه نظر به اسرار جامعه اسلامی دارد که افشای آن ضربه‌ای به مسلمین وارد می‌کند.
گاه تصور می‌شود که آیه ۸۳ سوره نساء (وَ اذا جائَهُمْ امُرٌ مِنَ الْامْنِ اوِ الخَوفِ اذا عَوابِهِ) در این آیه خداوند از منافقان، یا بعضی از افراد ضعیف الایمان نکوهش می‌کند که آنها هنگامی که سخنی دربارهٔ پیروزی یا شکست گروهی از مسلمین به آنها می‌رسد زود آن را پخش می‌کنند.
ولی ذیل آیه نشان می‌دهد که این آیه ناظر به پخش شایعات بی‌اساس یا مشکوک است نه پخش اسرار، چون می‌فرماید: اگر آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله و اولی الامر (بزرگانی که قدرت تشخیص کافی دارند) مراجعه کنند از ریشه‌های مسائل آگاه خواهند شد (و بیهوده دست به پخش شایعات نمی‌زنند).
تعبیر به امن و خوف که در آیه آمده اشاره به این است گاهی به دشمن شایعاتی مربوط به پیروزی مسلمین منتشر می‌کرد تا آنها را در امر جهاد سست کند، و گاه شایعاتی دربارهٔ شکست آنها، تا آنان را مأیوس سازد، قرآن مسلمانان را از پخش این‌گونه شایعات برحذر می‌دارد که مبادا نقشه دشمن اثر کند و آنها به مقصود خود که تضعیف مسلمین است نائل شوند.
البته در قرآن مجید در مورد خصوص رازداری همسران در سوره تحریم بحث مشروحی آمده است و خداوند سرزنش شدیدی نسبت به بعضی از همسران پیامبر که در رازداری کوتاهی کرده و اسرار بیت رسالت را افشا کردند نموده است می‌فرماید: «وَ اذا اسَرَّ النَّبِیُّ الی بَعْضِ ازْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَأَتْ بِهِ وَ اظْهَرهُ اللَّهُ عَلَیه عَرَّفَ بَعضَهَ وَ اعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ انْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرَ- انْ تَتُوبا الَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ انْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَانَّ اللَّهَ هُوَ مَولاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤمِنینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ؛ به خاطر بیاورید هنگامی را که پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از رازهای خود را به بعضی از همسرانش گفت، ولی هنگامی که وی آن را افشا کرد و خداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت قسمتی از آن را برای او بازگو کرد، و از قسمت دیگر خودداری نمود، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله همسرش را از آن خبر داد گفت چه کسی تو را از این راز آگاه ساخته فرمود خدای عالم و آگاه مرا آگاه ساخت- اگر از کار خود توبه کنید (به نفع شما است) زیرا دلهایتان از حق منحرف گشته و اگر بر ضد او دست به دست هم دهید (کاری از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند یاور او است، و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح، و فرشتگان بعد از آن‌ها پشتیبان او هستند».[۱۷۴]
در این که این رازی که بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله افشا کردند چه بود، بحث‌های مفصلی در میان مسلمانان است، و چون شرح آن به درازا می‌کشد می‌توانید به تفسیر نمونه ذیل آیه ۳ و ۴ سوره تحریم مراجعه فرمایید.
مورد دیگری که در قرآن مجید به صورت خاص دربارهٔ رازداری (البته با اشاره نه با تصریح) آمده است، در داستان ابو لبابه است که بنی قریظه (گروهی از یهود که از هیچ گونه کارشکنی و خیانت دربارهٔ مسلمین فرو گذار نمی‌کردند) با او مشورت کردند که آیا تسلیم حکم پیامبر صلی الله علیه و آله شوند، او با اشاره گفت، اگر تسلیم شوید همه شما را اعدام خواهد کرد، سپس از این گفته خود پشیمان شد و توبه کرد و روزهای متوالی خود را به ستون مسجد بست و مشغول توبه و گریه زاری بود سرانجام خداوند توبه او را پذیرفت و آیه ۱۰۲ سوره توبه در پذیرش توبه او نازل گردید. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسی اللَّهُ انْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ؛ و گروهی دیگر به گناهان خود اعتراف کردند و اعمال صالح و ناصالحی را به هم آمیختند، امید می‌رود که خداوند توبه آنها را بپذیرد، خدا غفور رحیم است».
تعبیر به «گروهی» اشاره به این است که محتوای آیه مخصوص به فرد خاصی نیست بلکه تمام کسانی که گناهی می‌کنند و در صدد جبران بر می‌آیند و در توبه خود خالص و صادقند را شامل می‌شود.
این تقریباً مجموعه اشاراتی بود که در آیات قرآن نسبت به رازداری و افشای سرّ آمده است.

رازداری در روایات اسلامی

در احادیث اسلامی دربارهٔ رازداری و ترک افشای سرّ تعبیرات گوناگونی دیده می‌شود که نشان دهنده اهتمام اسلام به این موضوع است تا آنجا که اسرار دیگران به‌منزله امانتهای آنها شمرده شده و افشای سرّ به عنوان خیانت در امانت است.
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «اذا حَدَّثَ الرَّجُلُ الْحَدِیثَ ثُمَّ الْتَفَتَ فَهِیَ امانَةٌ؛ هنگامی که شخصی سخنی با دیگری می‌گوید سپس به اطراف خود نگاه می‌کند
(که دیگری آن را نشنود) آن بمنزله امانت است (و افشاء این سرّ همچون خیانت در امانت است).[۱۷۵]
۲- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «مَنْ افْشی سِرّاً اسْتَودَعَهُ فَقَدْ خانَ؛ هر کس سرّی را که به او سپرده شده فاش کند خیانت کرده است.[۱۷۶]
۳- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «مَنْ کَشَفَ حِجابَ اخِیْهِ انْکَشَفَ حِجابَ بَیْتِهِ؛ کسی که پرده از روی اسرار برادر مسلمانش بردارد خداوند عیوب اسرار او را بر ملا می‌کند».[۱۷۷]
۴- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام می‌خوانیم: «جُمِعَ خَیْرُ الدُّنیا وَ الآخرةِ فِی کِتمانِ السِرِّ وَ مُصادِقَةُ الأخْیارِ وَ جَمِیعَ الشَّرِ فِی الأذاعَةِ وَ مُواخاةُ الأَشرار؛ تمام خیر دنیا و آخرت در دو چیز جمع شده؛ در رازداری و دوستی با نیکان و تمام بدی‌ها در دو چیز جمع است افشای سرّ و دوستی با بدان».[۱۷۸]
البته کتمان سر ممکن است اشاره به کتمان سرّ خویشتن باشد ولی اطلاق حدیث شامل کتمان اسرار خویش و دیگران هر دو می‌شود.
۵- در حدیث دیگری می‌خوانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله در مواعظ خویش به ابو ذر چنین فرمود: «یا اباذَرُ الَمجالِسُ بِالْامانَةِ، وَ افْشاءُ سِرِّ اخیکَ خِیانَةٌ، فَاجْتَنِبْ ذلِکَ؛ جلسات خصوصی امانت است، و افشاء سرّ برادر مؤمن خیانت می‌باشد، از آن بپرهیز».[۱۷۹]
رازداری شاخه‌های متعددی دارد:
۱- حفظ اسرار دیگران؛
۲- حفظ اسرار خویشتن؛
۳- حفظ اسرار اولیاء دین؛
۴- اسرار نظام و حکومت اسلامی.
آنچه در بالا از روایات آمد مربوط به حفظ اسرار دیگران بود، و اما در مورد حفظ اسرار خویشتن نیز روایات فراوانی داریم که به مسلمانان توصیه می‌کند اسرار زندگی خصوصی خود را حفظ کنند، چرا که افشای آن گاهی منشأ حسد، کینه توزی، رقابت‌های ناسالم می‌گردد، و انسان مورد تهاجم افراد تنگ نظر و کینه توز واقع می‌شود و مصالح او به خطر می‌افتد، که نمونه‌ای از آن ذیلًا از نظر می‌گذرد:
۱- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «سِرُّکَ سُرُورُکَ انْ کَتَمْتَهُ وَ انْ اذَعْتَهُ کانَ ثُبُورَکَ؛ سرّ تو مایه سرور و خوشحالی تو است به شرط آن که آن را کتمان کنی، و اگر آن را افشا کنی (ای بسا) مایه هلاک تو می‌شود».[۱۸۰]
۲- در تعبیر دیگر می‌فرماید: «سِرُّکَ اسیرُکَ فَانْ افْشَیْتَهُ سِرْتَ اسیرَهُ؛ سرّ تو اسیر تو است اگر آن را افشا کنی تو اسیر او می‌شوی».[۱۸۱]
۳- باز در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: «صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ؛ سینه عاقل صندوق سرّ او است».[۱۸۲]
۴- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «سِرُّکَ مِنْ دَمِکَ فَلا یَجْرِیَنَّ مِنْ غَیْرِ اوْداجِکَ؛ سرّ تو به منزله خون تو است که فقط باید در رگ‌های تو جاری باشد».[۱۸۳]
۵- در حدیث پرمعنایی دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام آمده است که مؤمن نمی‌تواند مؤمن باشد مگر این که سه خصلت در او وجود داشته باشد: سنتی از پروردگار، و سنتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سنتی از ولیّ او، سپس می‌فرماید: «فَسُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ کِتمانُ سِرِّهِ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ احَداً الَّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ؛ خداوند عالم الغیب است و اسرار غیب را بر کسی فاش نمی‌کند، مگر برای رسولانی که آنها را (برای حفظ اسرار غیب) پذیرفته است». سپس سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله را مدارات با مردم، و سنت ولیّ او را صبر در برابر مشکلات می‌شمرد.[۱۸۴]
حتی در بعضی از روایات توصیه شده است که همه اسرار زندگی خصوصی خود را حتی به نزدیکترین دوستان نگویید، چرا که ممکن است روزی ورق برگردد و آن دوست، دشمن شود، و به افشای اسرار و ریختن آبرو بپردازد.
امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «لا تَطَّلِعْ صَدِیقَکَ مِنْ سِرِّکَ الَّا عَلی مالَوْ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِ عَدُّوکَ لَمْ یَضُرْکَ، فَانَّ الصَّدیقَ قَدْ یَکُونُ عَدُّواً یَوْماً ما؛ دوستت را بر آن مقدار از اسرارت آگاه ساز، که اگر دشمنت را از آن آگاه سازی به تو زیانی نرسد، چرا که دوست ممکن است روزی دشمن شود».[۱۸۵]
در مورد افشای اسرار اولیاء اللّه و ائمّه معصومین علیهم السلام روایات بسیار مهمی وارد شده و تأکید شدید بر کتمان این اسرار گردیده است.
این اسرار ممکن است اشاره به مقامات مهم معصومین علیهم السلام باشد که اگر دشمنان از آن آگاه شوند حمل به غلوّ می‌کنند و آن را دستاویزی برای تکفیر شیعیان و تضعیف یا از میان بردن آنها می‌کنند در حالی که مطالبی وجود دارد که حساب شده و هماهنگ با قرآن مجید و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله می‌باشد.
یا اشاره به اسرار آنها در مورد نشر مکتب اهل بیت علیهم السلام در مناطق مختلف که برای دشمنان اهل بیت علیهم السلام بسیار حساسیت برانگیز بود.
و یا اشاره به زمان قیام امام قائم (عج) از اهل بیت علیهم السلام است، و همان گونه که بعضی از روایات اشاره دارد، بعضی از ائمه معصومین علیهم السلام تصمیم بر قیام در برابر حکومت‌های سالم زمان داشتند، ولی چون گروهی از شیعیان ناآگاه اسرار را افشا کردند، آن قیام، عقیم شد. و در ذیل به بخشی از روایاتی که در زمینه کتمان اسرار معصومین علیهم السلام وارد شده اشاره می‌کنیم:
۱- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «اذا تَقارَبَ هذا الْامْرُ کانَ اشَدُّ لِلتَّقِیَّهِ؛
هنگامی که امر قیام ما نزدیک می‌شود تقیه و کتمان را بیشتر کنید». (و در حفظ اسرار بکوشید).[۱۸۶]
۲- در حدیث دیگری از همان امام همام می‌خوانیم: «مَنْ افْشی سِرَّنا اهْلَ الْبَیْتِ اذاقَهُ اللَّهُ حَرَّ الْحَدِیِد؛ کسی که اسرار ما اهل بیت علیهم السلام را افشا کند، خداوند گرمی آهن را به او می‌چشاند» (این تعبیر ممکن است اشاره به گرمی سلاح دشمنان بر پیکر او باشد).[۱۸۷]
۳- در حدیث دیگری از امام حسن عسکری می‌خوانیم که به یکی از یاران خود فرمود:
«آمُرُکَ انْ تَصُونَ دِیْنَکَ وَ عِلْمَنا الَّذِی اوْدَعْناکَ، وَ اسْرارَنا الَّذِی حَمَّلْناکَ فَلا تُبْدِ عُلوُمَنا لِمَنْ یُقابِلُها بِالْعِنادِ ... و لا تُفْشِ سِرَّنا الی مَنْ یَشْنَعُ عَلَیْنا عِنْدَ الْجاهِلِینَ بِاحْوالِنا؛ به تو دستور می‌دهم که دین خود را مصوم داری، و دانشی را که نزد تو به ودیعت گذاردیم حفظ کنی، و همچنین اسرار خود را که به تو سپردیم، بنابراین علوم ما را نزد افراد لجوج که با آن به دشمنی بر می‌خیزند آشکار مکن، و اسرار ما را نزد بی‌خبران نسبت به احوال ما که آن را عیب بر ما می‌گیرند افشا ننما».[۱۸۸]
از این حدیث شریف در ضمن معلوم می‌شود که بیان کردن اسرار ائمه علیهم السلام نزد آگاهان و افراد حق‌جو و حق طلب، هیچ مشکلی ندارد، این افراد عنود و لجوج هستند که اگر مقامات اهل بیت علیهم السلام و فضایل آنان و علومشان را در معارف اسلامی و احکام بشنوند بر آن خرده می‌گیرند و بد و بیراه می‌گویند و ایجاد مزاحمت برای پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام می‌نمایند.
۴- در حدیثی از امام صادق علیهم السلام می‌خوانیم که فرمود: «امْتَحِنُوا شِیْعَتَنا عِنْدَ ثَلاثٍ: عِنْدَ مَواقِیتِ الصَّلاةِ کَیْفَ مُحافِظَتُهُمْ عَلَیْها، وَ عِنْدَ اسْرارَهُمْ کَیْفَ حِفْظُهُمْ لَها عَنْ عَدُوّنا وَ الَی امْوالِهِمْ کَیْفَ مُواساتِهِمْ لِاخْوانِهِمْ فِیها؛ شیعیان ما را با سه چیز امتحان کنید، یکی با وقت نماز که چگونه آن را حفظ می‌کنند (آیا نمازها را اول وقت می‌خوانند) و دیگر با اسراری که نزد آنها است چگونه آن را از دشمنان محافظت می‌نمایند، و سوم نسبت به اموالشان، آیا مواسات با برادران دینی خود در آن دارند؟».[۱۸۹]
۵- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: «ما قَتَلنا مَنْ اذاعَ حَدِیثَنا قَتْلَ خَطَاءٍ وَلکِنْ قَتَلَنا قَتْلَ عَمْدٍ؛ کسی که اسرار ما را فاش کند ما را به صورت قتل خطا نکشته، بلکه به صورت قتل عمد کشته است».[۱۹۰]
۶- در واقع بسیاری از مشکلات ائمه علیهم السلام و گرفتاری آنها در چنگال ظالمان بی‌رحم و دشمنان سرسخت و حسود اهل بیت علیهم السلام به خاطر این بود که بعضی از شیعیان که زبان آنها چاک و بند درستی نداشت مطالبی دربارهٔ فضائل آن بزرگواران یا ضعف‌ها و رذائل دشمنان آنها می‌شنیدند و آن را فاش می‌کردند، و به گوش حکام ظالم وقت می‌رسید، و مایه دردسر می‌شد و گاه به قتل آن بزرگواران می‌انجامید، همچنین اخباری که دربارهٔ قائم اهل بیت علیهم السلام و انتقام او از دشمنان بوده که سخت مایه وحشت دشمنان می‌شد، هنگامی که افشا می‌گشت، مشکلات عظیمی برای آن بزرگواران به دست می‌آمد.
۷- در حدیث دیگری که همان مضمون حدیث سابق را به شکل تازه‌ای دنبال می‌کند از همان بزرگوار می‌خوانیم که در تفسی آیه شریفه «وَ یَقْتُلُونَ الْانْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍ آنها- یعنی یهود- پیامبران خدا را به ناحق می‌کشند»[۱۹۱]می‌فرماید: «اما وَاللَّه ما قَتَلُوهُمْ بِاسْیافِهِمْ وَلکِنْ اذاعُوا سِرَّهُمْ وَ افْشَوْا عَلَیْهِمْ فَقُتِلُوا؛ به خدا سوگند آنها پیامبران را با شمشیرشان نکشتند، بلکه اسرار آنها را فاش کردند (و دشمنان حق ترسیدند مزاحمی برای تخت و تاج حکومتشان پیدا شود) در نتیجه پیامبران الهی کشته شدند».[۱۹۲]
۸- در حدیث دیگری از مفضل بن عمر نقل شده که می‌گوید: آن روز که معلّی بن خنیس (یکی از یاران امام صادق) را کشتند من خدمت آن حضرت رسیدم و عرض کردم یا ابن رسول اللّه! آیا این حادثه مهمی که امروز برای شیعه اتفاق افتاده است نمی‌بینی؟ فرمود: چه شده است؟ عرض کردم معلّی بن خُنیس را کشتند فرمود:
«رَحِمَ اللَّهُ الْمُعَلِّی قَدْ کُنْتُ اتَوَقَّعُ ذلِکَ انَّهُ قَدْ اذاعَ سِرَّنا، وَ لَیْسَ النَّاصِبُ لَنا حَرْباً بِاعْظَمِ مَؤُنَةً عَلَیْنا مِنَ الْمُرِیعُ عَلَیْنا سِرَّنا؛ خدا معلّی را رحمت کند، من هم چنین انتظاری دربارهٔ او داشتم، او اسرار ما را فاش کرد، و کسی که در برابر ما به جنگ برخیزد مشقت او بر ما بیش از کسی نیست که اسرار ما را فاش کند».[۱۹۳]
به هر حال حفظ اسرار ائمه اهل بیت علیهم السلام و به طور کلی حفظ اسرار مذهب از مسائل مسلّمی است که نمی‌توان در آن تردید کرد، چرا که اگر این اسرار فاش شود و دشمنان بر آن دست یابند، در مورد فضایل آنها حسادت می‌ورزند، و در مورد برنامه‌های اجتماعی و تربیتی آنان سعی می‌کنند، تمام آنها را خنثی نمایند، به همین دلیل دستور اکید به حفظ اسرار داده شده است.
شاخه دیگر از رازداری، حفظ اسرار نظامی و سیاسی کشور اسلامی است، که لزوم آن از بدیهیّات است، به همین دلیل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم خودش نسبت به این مسأله فوق العاده اهمیت می‌داد، و هم اصحاب و یارانش را به آن توصیه می‌کرد، و بسیاری از پیروزی‌های مسلمین به خاطر حفظ همین اسرار بود.
مثلًا در داستان فتح مکه اگر آن زن (ساره) که از سوی دشمنان مأمور بود آمادگی مسلمان‌ها را برای فتح مکه به مشرکان قریش برساند، در کار خود موفق می‌شد مکه به این آسانی فتح نمی‌شد، و ای بسا خون‌های زیادی از طرفین بر زمین می‌ریخت. ولی تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله بر کنترل راه‌ها و توقیف کردن آن زن مرموز و خبرچین سبب شد که لشکر عظیم اسلام ناگهان در کنار مکه پیاده شد، و مشرکان که خود در برابر عمل انجام شده یافتند، تسلیم شدند.
در روایات اسلامی به این مسأله نیز اشاره شده و تعبیرهای پرمعنایی در این روایات دیده می‌شود از جمله:
۱- امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِاجالَةِ الرَّأْیِ وَ الرَّأْیُ بِتَحصِینِ الْاسْرارِ؛ پیروزی در پرتو دوراندیشی است، و دوراندیشی در به کارگیری صحیح اندیشه است، و اندیشه صحیح با نگهداری و رازداری میسّر است».[۱۹۴]
۲- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «انَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَّلَ عَیَّرَ قَوْماً بِالْاذاعَةِ، فَقالَ اذا جائَهُمْ امْرٌ مِنَ الْامْنِ او الْخَوْفِ اذاعُوا بِهِ، فَایَّاکُمْ وَالْاذاعَةَ؛ خداوند متعال گروهی را به خاطر افشای اسرار سرزنش فرموده و گفته است هنگامی که مطلبی دربارهٔ امنیت یا خوف (پیروزی یا شکست) به آنها می‌رسد، فوراً آن را فاش می‌کنند (یا آنها را به عنوان پیروزی از خطرات دشمن غافل می‌سازند و یا به عنوان شکست مأیوس می‌کنند) بنابراین از افشاء اسرار بپرهیزید».[۱۹۵]
۳- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «اظْهارُ الشَّی‌ء قَبْلَ انْ یَسْتَحْکُمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ؛ اظهار کردن چیزی قبل از آن که استحکام یابد، سبب فساد آن می‌شود». (چرا که مخالفان آگاه می‌شوند و سنگ در راه آن می‌اندازند، و چه بسا از رسیدن به نتیجه مانع می‌شوند).[۱۹۶]

پیامدهای رازداری و افشای اسرار

همه انسان‌ها در زندگی شخصی خود رازهایی دارند که گاه مربوط به ضعف‌ها و عیوب آنها است و گاه مربوط به پیروزی‌ها و موفقیت‌ها می‌باشد، به یقین افشا کردن آنچه مربوط به ضعف و عیب است، اعتبار و حیثیت اجتماعی افراد را زیر سؤال می‌برد، و ای بسای مایه سلب اعتماد عمومی و شکست و آبروریزی شود، به همین دلیل هم خودشان باید آن اسرار را بپوشانند و هم دیگران، تا مجالی برای اصلاح عیوب و برطرف کردن ضعف‌ها حاصل شود.
و افشا کردن آنچه مربوط به پیروزی‌ها است آتش حسد را در دل حسودان شعله‌ور می‌سازد، و افراد تنگ نظر و بخیل را برای از بین بردن اسباب موفقیت تحریک می‌کند، و در هر حال مایه شرّ و فساد و بدبختی و ناکامی است به همین
دلیل باید در حفظ این اسرار کوشید.
در حدیثی از امام کاظم علیه السلام چنین نقل شده است که فرمود: «احْفَظْ لِسانَکَ تُعِزَ، وَلا تُمَکِّن النَّاسَ مِنْ قِیادِ رَقَبَتِکَ فَتُذِّلَ؛ زبانت را حفظ کن تا آبرومند باشی، و زمام اختیار خود را به دست مردم نده که ذلیل خواهی شد».[۱۹۷]
جالب اینکه در آغاز این حدیث چنین آمده است: «انْ کانَ فِی یَدِکَ هذِهِ شی‌ءٌ، فَانْ اسْتَطَعْتَ الَّا تُعْلَمَ هذِهِ فَافْعَلْ؛ هرگاه در یک دست تو چیزی باشد و بتوانی کاری کنی که دست دیگر با خبر نشود بکن».[۱۹۸]
از اینجا روشن می‌شود که هرگاه کسی از اسرار دیگری باخبر شود، نزد او امانت است اگر آن را افشا کند خیانت در امانت کرده، و سبب می‌شود که او گرفتار خسارات عظیمی شود، یا مقام و موقعیت اجتماعی او به خطر افتد و یا تنگ نظران و حسودان بر ضد او تحریک و بسیج شوند، و یا اراذل و اوباش در مال و عرض و ناموس او طمع ورزند.
به همین دلیل در احادیث بالا خواندیم که می‌فرمود: «اسرار شما مایه خوشحالی شما است اگر آنها را کتمان کنید، ولی اگر افشا کنید مایه هلاکت شما است».
بنابراین انسان تا ممکن است باید اسرار خود را به کسی نگوید و به تعبیر دیگر سینه او صندوق سرّ او باشد، و اگر ضرورتی ایجاب کرد، یا بر اثر تصادفی دیگری از آن آگاه شد، او باید در حفظ اسرار بکوشد و نسبت به برادر مؤمنش خیانت نکند.
در مورد افشای اسرار مذهب و مکتب در برابر متعصبان لجوج و کینه توز که هیچ مذهب و مکتبی را تحمل نمی‌کنند، و هیچ فکری غیر از فکر قاصر خویش را به رسمیت نمی‌شناسد نیز مطلب همین گونه است مخصوصاً در مورد فضائل ائمه معصومین علیهم السلام که شنیدن آن برای دشمنان حسود و تنگ نظر سخت و سنگین است.
همچنین در مورد حفظ اسرار سیاسی و نظامی کشور اسلام و افشای آن که گاه سرنوشت کشور اسلام را به خطر می‌اندازد یا سبب می‌شود خونهای بی‌گناهان زیادی ریخته شود و اموال و آبروها و جان‌هایی بر باد رود، رازداری از اهم وظائف، و افشای اسرار از زشت‌ترین رذائل اخلاقی است، و ترک آن کیفر سنگینی دارد.
به همین دلیل در احادیث گذشته خواندیم که امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «کسی که چیزی از اسرار ما را فاش کند، همچون کسی است که ما را عمداً به قتل رسانده نه به عنوان قتل خطا».
در حدیث جالبی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است می‌خوانیم که خلاصه‌اش چنین است: دو نفر نزد علی علیه السلام آمدند، یکی از آنها را ماری گزیده بود و دیگری عقربی به او نیش زده بود، آنها سخت گریه می‌کردند. علی علیه السلام فرمود: اینها کیفر کاری را تحمل می‌کنند که انجام داده‌اند، آنها را به منزلشان بردند و دو ماه در ناراحت‌ترین حالات به سر می‌بردند، سپس امیر مؤمنان علی علیه السلام دستور داد آنها را نزد او حاضر کردند، فرمود: حالتان چگونه است؟ عرض کردند در سخت‌ترین درد و رنجها به سر می‌بریم فرمود: از گناهی که شما را به اینجا کشیده است توبه کنید؟ و به او پناه برید. عرض کردند ای امیر مؤمنان چه گناهی از ما سر زده است؟ امام رو به یکی از آنها کرد و فرمود: «اما تو آیا به خاطر داری روزی فلان کس نسبت به سلمان فارسی به خاطر علاقه‌اش به ما بدگویی می‌کرد ولی تو دفاع از او نکردی بی‌آنکه ترسی به جان و مال و فرزندان خویش داشته باشی، تنها نوعی شرمساری مانع تو شد (که نمی‌باید بشود) اگر می‌خواهی خداوند درد تو را درمان کند تصمیم بگیر که بعد از این هر کسی از دوستان ما بدگویی کرد و تو می‌توانی یاریش کنی کوتاهی نکن مگر این که بر جان و مال و خانواده‌ات بترسی».
و به دومی فرمود: «آیا می‌دانی چرا به این وضع گرفتار شدی؟ آیا به خاطر داری روزی قنبر من وارد مجلس یکی از حکام جور شد و تو در آنجا بودی و به احترام او برخاستی، حاکم جور به تو اعتراض کرد که چرا در حضور من به قنبر احترام کردی؟
تو در پاسخ گفتی من چگونه به احترام او برنخیزم در حالی که فرشتگان خدا بالهای خود را در راه او می‌گسترانند، و روی بال‌های فرشتگان راه می‌رود. هنگامی که این سخن را گفتی او عصبانی شد و برخاست و به ظرب و شتم و آزار قنبر پرداخت، اگر می‌خواهی خداوند عافیت به تو دهد، هرگز در برابر دشمنان ما کاری نکن که به زیان دوستان ما تمام شود».[۱۹۹]
همچنین اگر در تواریخ می‌خواندیم که بعضی از پیشوایان اسلام جاسوس‌هایی را اعدام کردند به خاطر این است که کار آنها خون‌های پاکی را بر زمین می‌ریزد، از این رو باید خون ناپاک آنها بر زمین ریخته شود.
ضرورت‌ها
گاه نیاز یا ضرورتی ایجاب می‌کند که انسان سرّ خود را به دیگری بگوید، در این‌گونه موارد نیز به ما دستور داده شده است که افراد عاقل و امینی را برای این کار پیدا کنیم. علی علیه السلام می‌فرماید: «مَنْ اسَرَّ الی غَیْرِ ثِقَةٍ فَقَدْ ضَیَّعَ امْرَهُ؛ کسی که سرّ خویش را نزد افراد غیر مطمئن بازگو کند سرّ خود را ضایع کرده است».[۲۰۰]
حتی دستور داده‌اند که در صورت ضرورت سرّ خود را به کسی بسپارید که او هم سری در نزد شما داشته باشد، تا به خاطر حفظ سرّ خویش، سرّ شما را افشا نکند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیثی می‌فرماید: «لاتَضَعْ سِرَّکَ عِنْدَ مَنْ لا سِرَّ لَهُ عِنْدَکَ؛ سرّ خود را نزد کسی که سری نزد تو ندارد نگذار».[۲۰۱]
مخصوصاً باید توجه داشت کسانی که اسرار خویش را فاش می‌کنند، افراد قابل اعتمادی برای حفظ اسرار دیگران نیستند باید از آنها پرهیز کرد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: مَنْ ضَعُفَ عَنْ حِفْظِ سِرِّهِ، لَمْ یُطِقْ سِرَّ غَیْرِهِ؛ کسی که از حفظ سرّ خود ناتوان است، توانایی بر حفظ اسرار دیگران ندارد».[۲۰۲]

انگیزه‌های افشای سرّ و راه درمان آن

این صفت رذیله از ضعف‌های مختلفی است که در بعضی انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد از جمله:
۱- افراد حسود برای ضربه زدن به کسی که مورد حسدشان است سعی در افشای اسرار آنها دارند تا از این طریق در افکار عمومی بی‌اعتبار شوند یا منافعشان به خطر بیفتد.
۲- افراد کینه توز برای اعمال کینه‌های خود از افشای اسرار دیگران خودداری نمی‌کنند تا از آنها انتقام بگیرند.
۳- دیگر از انگیزه‌های کمی ظرفیت و جهل و نادانی و بی‌خبری است. کسانی که گرفتار این حالاتند هرگز راز نگهدار نخواهند بود.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که اسرار خود را نزد سه کس نگذارید، و یکی از سه کس را شخص احمق شمرد.[۲۰۳]
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: «لاتُسِرَّ الَی الْجاهِلِ شَیْئاً لایُطیقُ کِتمانَهُ؛ سرّ خود را نزد جاهل نگذار که توان کتمان آن را ندارد».[۲۰۴]
۴- اصولًا افشاء سرّ و به طور کلی نشر خبرهای پنهانی و تازه و احیاناً شگفت‌انگیز برای گروهی از مردم جاذبه دارد، و آمادگی زیادی برای شنیدن آن دارند، همین معنی بعضی از مردم را وسوسه می‌کند که به افشاء سرّ دیگران بپردازند و نظر شنوندگان منحرف را به خود جلب کنند.
۵- لغزش‌ها و اشتباهات و عدم توجه به سرّی بودن بعضی از مسائل نیز عامل مهم دیگری در افشای اسرای است، و به همین دلیل هر چه افراد رازدار بیشتر باشد، احتمال افشای سر فزونی می‌یابد، تا آنجا که گفته‌اند: «کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الْاثْنانِ شاعَ؛ هر رازی از دو نفر بگذرد فاش می‌شود».
در حدیثی می‌خوانیم که امام صادق علیه السلام از یکی از یارانش به نام عمار پرسید آیا آن سری را که به تو گفتم به کسی گفتی؟ عرض کرد نه به هیچکس نگفتم جز به سلیمان بن خالد. فرمود: آفرین (و به همین دلیل فاش شده است) آیا قول شاعر را شنیده‌ای که می‌گوید:
فَلا یَعْدُوَنْ سِرِّی وَ سِرِّکَ ثالِثاًالا کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الْاثْنَیْنِ شایعُ
سرّی که میان من و تو است نباید به شخص سومی برسد، چرا که هر سرّی از دو نفر تجاوز کند، پخش می‌شود.[۲۰۵]
دلیل آن هم روشن است چرا که اگر بنا شود هر کسی سرّ دیگری را به یکی از محرم اسرارش بگوید نفر دوم نیز همین کار را انجام می‌دهد، سومی و چهارمی نیز به محرم اسرار بگویند در مدت کوتاهی در سراسر جامعه پخش می‌شود.

و اما راه درمان

از بحث‌های پیشین دانستیم که اگر موضوع افشاء اسرار در مورد اشخاص انجام شود، آبرو، و حیثیت آنها می‌رود، و اعتماد عمومی را که سرمایه اصلی است از دست می‌دهد تا آنجا که گاهی به کلی سقوط می‌کند، و آثار وجودی آنان از جامعه محو می‌شود.
و اگر افشای اسرار مربوط به جامعه و مکتب و مذهب باشد گاه کشوری را به خطر می‌اندازد و پیروان مذهبی را گرفتار می‌سازد، خون‌های بی‌گناهان ریخته می‌شود، و اموال آنها به دست متعصبان غارتگر بر باد می‌رود.
توجه به عواقب دردناک افشای اسرار، یکی از عوامل بازدارنده دربارهٔ این رذیله اخلاقی است، همان گونه که دقت در پیامدهای هر یک از صفات رذیله، عامل بازدارنده‌ای در برابر آن است.
خشکانیدن ریشه‌های این رذیله اخلاقی یعنی جهل و حسد و کینه توزی و مانند آن راه مهم دیگری برای درمان است.
افزایش ظرفیت انسان و گنجایش روح او می‌تواند کمک به رازداری و حفظ اسرار دیگران کند.
اندیشه در کیفرهای سنگین الهی که افشای اسرار فرد و جامعه دارد که در گذشته به گوشه‌ای از آن اشاره شد عامل بازدارنده امور دیگری است.
توجه به این نکته که اگر افشای اسرار دیگران سبب ضرر و زیان‌هایی به آنها بشود، فاش کننده سرّ به عنوان تسبیب، در بسیاری از موارد ضامن آن ضرر و زیان‌ها است، نیز عامل بازدارنده دیگری است.

حلم و غضب

خشم و غضب از خطرناک‌ترین حالات انسان است که اگر جلو آن رها شود، گاه به شکل یک نوع جنون و دیوانگی و از دست دادن هر نوع کنترل بر اعصاب خودنمایی می‌کند و بسیاری از تصمیم‌های خطرناک و جنایاتی که انسان یک عمر باید کفاره و جریمه آن را بپردازد، در چنین حالتی انجام می‌شود و اگر می‌بینیم قرآن مجید آن را دومین صفت پرهیزکاران بعد از صفت انفاق (در آیه ۱۳۴ آل عمران) شمرده به خاطر همین است.
خشم و غضب همچون آتشی سوزان است که گاه یک جرقّه آن تدریجاً مبدل به دریایی از آتش می‌شود، و خانه‌ها و شهرهایی را در کام خود فرو می‌برد.
اگر تاریخ را ورق بزنیم مشکلات عظیمی را که در جوامع انسانی بر اثر شعله سوزان غضب و خشم به وجود آمده بررسی کنیم خواهیم دید که سرچشمه بسیاری از ضایعات و ناملائمات و حوادث دردناک همین خشم و غضب بوده است و خساراتی که دامن افراد و خانواده‌ها و اجتماعات را گرفته از بیشترین خسارات است.
با این اشاره به آیات قرآن باز می‌گردیم و خطرات این رذیله و برکات حلم و بردباری که نقطه مقابل آن است را مورد بررسی قرار می‌دهیم.
۱- وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْاثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ اذا ما غَضِبُوهُمْ یَغْفِروُنَ. (شوری- ۳۷)
۲- الَّذینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظِ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ و اللَّه یُحِبُّ الُمحْسِنینَ. (آل عمران- ۱۳۴)
۳- وَذَاالنُّونِ اذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ انْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیَهِ فَنادی فِی الظُّلُماتِ انْ لا الهَ الَّا انْتَ سُبْحانَکَ انّیِ کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ. (انبیاء- ۸۷)
۴- انَّ ابْراهیمَ لَاوَّاهٌ حَلِیمٌ. (توبه- ۱۱۴)
۵- انَّ ابْراهیمَ لَحَلیمٌ اوَّاهٌ مُنِیبٌ. (هود- ۷۵)
۶- فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ. (صافات- ۱۰۱)
۷- وَ اذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً. (فرقان- ۶۳)
۸- خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ. (اعراف- ۱۹۹)
ترجمه
۱- همان کسانی که از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب می‌ورزند، و هنگامی که خشمگین شوند عفو می‌کنند.
۲- همانها که در توانگری و تنگ دستی انفاق می‌کنند و خشم خود را فرو می‌برند و از خطای مردم در می‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
۳- ذا النون (یونس) را (به یادآور) در آن هنگام که خشمگین (از میان قوم خود) رفت، و چنین می‌پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت (اما موقعی که در کام نهنگ فرو رفت) در آن ظلمت‌ها (ی متراکم) صدا زد (خداوندا) جز تو معبودی نیست منزهی تو، من از ستمکاران بودم.
۴- به یقین ابراهیم مهربان و بردبار بود.
۵- چرا که ابراهیم بردبار و دلسوز و بازگشت کننده (به سوی خدا) بود.
۶- ما او (ابراهیم) را به نوجوانی بردبار و صبور بشارت دادیم.
۷- و هنگامی که جاهلان آن‌ها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام می‌گویند (و با بی‌اعتنائی و بزرگواری می‌گذرند).
۸- (به هر حال) با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکی‌ها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان (و با آنان ستیزه مکن).
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه مورد بحث که دربارهٔ اوصاف گروهی از مؤمنان پاکدل و مشمول عنایات حق سخن می‌گوید، بعد از ذکر ایمان و توکل بر خدا می‌فرماید: «آنها کسانی هستند که از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب می‌ورزند، و هنگامی که خشمگین شوند (خشم خود را فرو می‌برند و) عفو می‌کنند (وَالَّذینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْاثْمِ وَالْفَواحِشَ وَ اذا ما غَضِبُوهُم یَغْفِرُونَ).
به تعبیر دیگر آنها هنگامی که آتش غضب در درونشان شعله ور می‌شود خود را کنترل می‌کنند و دست به انواع گناهان و جنایات آلوده نمی‌سازند.
ذکر این صفت بعد از مسأله اجتناب از گناهان بزرگ و اعمال زشت شاید به این جهت است که سرچشمه بسیاری از گناهان، حالت غضب است که زمام نفس را از دست عقل بیرون می‌برد و آزادانه به هر سو می‌تازد.
جالب اینکه نمی‌فرماید: آنها غضب نمی‌کنند، چرا که خشم و غضب به هنگام بروز ناملایمات سخت، طبیعی هر انسانی است، مهم آن است که آنها بر غضب خویش مسلّطند و هرگز زیر سلطه غضب قرار نمی‌گیرند، به خصوص اینکه وجود غضب در انسان همیشه جنبه منفی و ویرانگری ندارد، گاه می‌شود که بسیار سازنده است که بعداً به طور مشروح به خواست خدا به آن می‌پردازیم.
در دوّمین آیه بعد از آن که به پرهیزکاران، وعده بهشت جاویدان می‌دهد که وسعت آن به وسعت آسمانها و زمین است در بیان اوصاف آنها نخست مسأله انفاق را مطرح می‌کند و می‌گوید: «این پرهیزکاران کسانی هستند که در وسعت و پریشانی انفاق می‌کنند» (الَّذینَ یُنْفِقُونَ فی السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ) سپس می‌افزاید: «و خشم خود را فرو می‌برند» (وَ الْکاظِمینَ الْغَیظِ) و در نتیجه از «خطاهای مردم می‌گذرند» (وَالْعافِیْنَ عَنِ النّاسِ) و در مجموع آنها افرادی نیکوکارند، «چرا که خداوند نیکوکاران را دوست دارد» (وَ اللَّهُ یُحِبُّ الُمحسِنینَ).
جالب این که در آیه بعد از آن وعده آمرزش و مغفرت به آنها داده شده که اگر لغزشی برای آنها پیدا شود، و گناهی از آن‌ها سرزند به یاد خدا بیفتند و استغفار کنند، خداوند آنها را مشمول عفو خود قرار می‌دهد.
اشاره به این که همان گونه که آنها دیگران را عفو می‌کنند و از خطاهایشان می‌گذرند، خداوند هم آنها را عفو می‌کند و از خطاهایشان می‌گذرد.
به هر حال «کظم غیظ؛ فرو بردن خشم» در این آیه به عنوان یکی از صفات برجسته پرهیزکاران، و در رده‌های اول بیان شده است.[۲۰۶]
در سوّمین آیه سخن از خشم و غضب یکی از پیامبران الهی یعنی «یونس» علیه السلام نسبت به امت خویش است. خشمی که در ظاهر مقدس بود ولی در واقع از عجله و دستپاچگی نشأت می‌گرفت و به همین دلیل خداوند به خاطر این «ترک اولی» او را در تنگنای شدیدی قرار داد و سرانجام از این «ترک اولی» توبه کرد، می‌فرماید:
«و ذا النُّونِ» (یونس) را (به یادآور) در آن هنگام خشمگین (از میان قوم خود) رفت، و چنین می‌پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت (اما هنگامی که در کام نهنگ فرو رفت) در آن ظلمت‌های متراکم صدا زد خداوندا جز تو معبودی نیست، منزّهی تو، من از ستمکاران بودم (وَذَاالنُّونَ اذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ انْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فِی الظُّلُماتِ انْ لا الهَ الّا انْتَ سُبْحانَکَ انّیِ کُنْتُ مِنَ الظّالِمیْنَ).
سرانجام و بعد از تحمل سختی‌های فراوان خداوند توبه او را پذیرفت و بی‌آنکه در شکم نهنگ هضم شود، او را بیرون فرستاد، با تنی بسیار رنجور و ضعیف و ناتوان.
در این که مدت توقف یونس علیه السلام در شکم ماهی چقدر بوده چهل روز یا یک هفته یا سه روز، یا طبق روایتی که از علی علیه السلام نقل شده نه ساعت، اختلاف است، هر چه بود بسیار جانکاه و ناراحت کننده بود حتی یک لحظه آن.
راستی «یونس» چه «ترک اولی» کرده بود که مستحق چنین کیفری شد؟ با این که می‌دانیم از انبیاء گناه و معصیتی سر نمی‌زند، تصور ابتدایی بر این است که خشم و غضب در برابر قوم گمراهی که دعوت خیرخواهانه پیامبر دلسوزی مانند یونس علیه السلام را نمی‌پذیرند، کاملًا طبیعی است، ولی برای پیامبر بزرگی مانند او، اولی این بود که پس از آگاهی از این که به زودی عذاب الهی برای آن قوم فرا خواهد رسید، باز هم تا آخرین لحظه آنها را ترک نگوید، و از تأثیر سخن مأیوس نشود، و اگر یونس علیه السلام خشمگین نمی‌شد، شاید در کار خود تجدید نظر می‌کرد، تجربه نیز نشان داد که آن قوم در آخرین لحظات بیدار شدند و دست توبه و انابه به درگاه حق برداشتند و خداوند عذاب را از آنان برگرفت.
جایی که چنین خشمی را- که زیاد هم بی‌دلیل نبود- خداوند بر پیامبرانش نمی‌بخشد چگونه شعله‌های خشمی را که از کینه توزی و انتقام و حسد و خوی‌های رذیله دیگر زبانه می‌کشد خواهد بخشید؟
بدیهی است منظور از خشم در اینجا خشم بر قوم گنهکار است، و منظور از جمله (فَظَنَّ انْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ)؛ این است که او گمان می‌کرد، هجرتش از میان آن قوم گنهکار کار بدی نیست که در خور سرزنش و کیفر باشد، و منظور از اعتراف یونس علیه السلام به ظلم و ستم همان ظلم و ستم بر خویشتن است که گرفتار مجازات «ترک اولی شد.
و اما آیاتی که از حلم و بردباری و ترک غضب ستایش می‌کند به شرح زیر است:
در اوّلین و دوّمین آیه از آیات مورد بحث خداوند، حضرت ابراهیم علیه السلام را به عنوان «اوّاه حلیم» یا «حلیم اوّاه» معرفی می‌کند، اوّلی به دنبال داستان سرپیچی آزر (عموی ابراهیم) از دعوت او به سوی توحید و بت‌شکنی و استغفار ابراهیم علیه السلام برای او، و دومی به دنبال خبر دادن فرشتگان از مجازات «قوم لوط» و تقاضای ابراهیم علیه السلام از خداوند در مورد تخفیف مجازات آنان آمده است.
«اوّاهُ» به معنی کسی است که مهربان و رحیم است، و برای هدایت افراد دل‌سوزی فراوان می‌کند.[۲۰۷]
به هر حال توصیف حضرت ابراهیم علیه السلام به «اوّاه حلیم» یا «حلیم اوّاه» که بیانگر رابطه و نزدیکی این دو وصف با یکدیگر است. نشان می‌دهد که فرو بردن غضب و حلم و بردباری و دلسوزی حتی دربارهٔ مجرمان و تلاش برای نجات آنها از چنگال جرم و گناه و کیفر از صفات برجسته‌ای است که انبیاء بزرگ به آن متّصف بودند.
حضرت ابراهیم علیه السلام نه تنها در برابر عمویش «آزر» که مردی متعصب و لجوج بود حلم و بردباری نشان می‌داد بلکه حتی در برابر «قوم لوط» با آن آلودگی‌های عجیب، دلسوزی داشت که اگر ممکن باشد آنها را از این آلودگی‌ها و گناهان بزرگ رهایی بخشد تا گرفتار عذاب الهی نشوند.
ولی فرمان الهی فرا رسید که همین اندازه حلم و بردباری در برابر عمو و قوم لوط کافی است، آنها قابل هدایت نیستند. و مخصوصاً قوم لوط گرفتار آن عذاب شدید و کوبنده شدند.
در ششمین آیه خداوند، یکی از مواهب بزرگ خویش را بر ابراهیم می‌شمرد، می‌فرماید: (دعای او را دربارهٔ فرزند اجابت کردیم و) او را به نوجوانی حلیم و بردبار و پر استقامت بشارت دادیم (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ).
جالب این که از میان تمام صفات برجسته انسان، در این آیه تنها روی صفت حلم و بردباری تکیه شده است.
راغب در کتاب مفردات می‌گوید: حلم به معنی خویشتن داری به هنگام هیجان غضب است و از آنجا این حالت از عقل و خرد ناشی می‌شود که گاه حلم به معنی عقل و خرد نیز به کار رفته است.
این پیشگویی دربارهٔ «اسماعیل» تحقق یافت، هنگامی که به صورت جوان نورسی درآمد هوشیاری و عقل و حلم و بردباری خود را به هنگام فرمان الهی دربارهٔ ذبح او نشان داد و همان گونه که در آیه بعد از آن آمده است، «به پدرش عرض کرد: «یا ابَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرْ؛ پدر جان آنچه را دستور داری انجام ده» و در برابر مسأله ذبح تا آخرین مرحله که فرمان خودداری به ابراهیم علیه السلام داده شد خونسرد و تسلیم بود.
در هفتمین آیه که بیان صفات «عباد الرّحمن» (بندگان خاص خدا) می‌کند در ضمن صفات برجسته دوازده گانه آن‌ها این صفت را بر می‌شمرد، «هنگامی که جاهلان آن‌ها را خطاب می‌کنند (و سخنان ناموزون به آنها نثار می‌کنند) آنها در پاسخ سلام می‌گویند (و از کنار آنها با حلم و بزرگواری می‌گذرند) «وَاذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً».
گرچه در این آیه واژه حلم به کار نرفته، ولی مفهوم مجموع آیه آن است که بندگان خاص خدا در برابر ناملایمات مخصوصاً سخنان زشت جاهلان خشمگین نمی‌شوند و بردباری نشان می‌دهند، و خود را از شر درگیری با این گونه افراد به وسیله حلم و بردباری رهایی می‌بخشند.
در حدیثی که در تفسیر آیه آمده است چنین می‌خوانیم که: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روزی فرمود: جمعی از امت من باشند که من آنها را دوست دارم و آنها نیز مرا دوست دارند، و آنها هنوز به وجود نیامده‌اند، گویا ایشان را می‌بینم (سپس پیامبر صلی الله علیه و آله بخشی از اوصاف برجسته آنها را شمرد تا به اینجا رسید) و به صفت صبر و حلم آراسته باشند ... و در طریق رفق و مدارا سلوک کنند، کسی عرض کرد یا رسول‌اللّه با غلامان خود رفق و مدارا کنند، فرمود: نه، آنها غلام ندارند و خودشان خدمت خویش را انجام می‌دهند، بلکه با جاهلان و سفیهان مدارا نمایند سپس این آیه را تلاوت فرمود: (وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمُشُونَ عَلَی الْارْضِ هَوْناً وَ اذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُوُنَ قالُوا سَلاماً).[۲۰۸]
منظور از سلام در اینجا این است با آنها با مسالمت رفتار می‌کنند و پاسخی که توأم با مقابله به مثل و لغو و دشنام باشد نمی‌گویند و به سخنان زشت آنها بی‌اعتنا هستند گویی اصلًا نشنیده‌اند.
در هشتمین و آخرین آیه مورد بحث که در سوره اعراف آمده است سه دستور مهم در عبارت کوتاهی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله- به عنوان نماینده همه مؤمنان- داده شده است می‌فرماید: عذرشان را بپذیر و به نیکی‌ها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان (و با آنها ستیزه مکن) (خُذِالْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِیْنَ).
طبیعی است روی گردانی از جاهلان به معنی حلم و بردباری و ترک هر گونه پرخاشگری در برابر آنان است. بلکه می‌توان گفت: دو جمله قبل هم که دستور به مدارا و پذیرش عذر به دعوت نیکی‌ها می‌دهد به نوعی دلالت بر همین معنی دارد.
راه و رسم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز همیشه همین بود که در برابر جاهلان و نابخردان نهایت صبر و حوصله و تحمل و بردباری را نشان می‌داد و هرگز به خاطر سخنان ناموزون و کارهای بی‌ادبانه آنها خشم و غضب بر او چیره نمی‌شد.
آیه بعد از این آیه که می‌گوید: اگر وسوسه‌های شیطان به تو برسد، به خدا پناه بر که او شنونده و دانا است (وَ امَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ انَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ) می‌تواند اشاره دیگری به این معنی باشد که آتش خشم و غضب یک انگیزه شیطانی است که هر کس در برابر آن باید به خدا پناه برد.
شاهد این سخن روایتی است که در تفسیر روح البیان در ذیل این آیه آمده است هنگامی که آیه اول نازل شد و دستور بردباری در برابر جاهلان داد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله عرضه داشت «کَیْفَ یا رَبِّ وَ الْغَضبُ؛ چگونه می‌توانم تحمل کنم» در حالی که خشم و غضب حاصل می‌شود؟» آیه بعد نازل شد و حضرت دستور داد که در برابر تحریکات شیطانی به خدا پناه ببر.[۲۰۹]
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که جامع‌ترین آیات قرآن دربارهٔ مکارم اخلاق، همین آیه است.[۲۱۰]
راستی هم چنین است زیرا در برابر خطاها، عفو و پذیرش عذر را در پیش گرفتن، و همه مردم را دعوت به نیکی نمودن، و با جاهلان و نابخردان درگیر نشدن، سه برنامه مهم در رابطه با زندگی اجتماعی و فعالیت‌های جمعی است که اگر هر سه با شرایط خاصش پیاده شود، اکثر مشکلات اجتماعی حل خواهد شد.
از مجموع آیات فوق اهمیت فضیلت اخلاقی حلم و بردباری و خطرات رذیله خشم و غضب به خوبی آشکار می‌شود.

خشم و غضب در روایات اسلامی

در روایات اسلامی تعبیرات عجیب و تکان دهنده‌ای دربارهٔ خشم و غضب وارد شده است، که از خطرات این رذیله اخلاقی به خوبی پرده بر می‌دارد، دوازده حدیث که ذیلًا از نظر شما عزیزان می‌گذرد، گلچینی از آنها است.
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «الْغَضَبُ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّیْطانِ؛ غضب، آتش پاره سوزان و برافروخته‌ای است از سوی شیطان».[۲۱۱]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «الْغَضَبُ یُفْسِدُ الْایْمانَ کَما یُفْسِدُ الصَّبْرُ الْعَسَلَ غضب ایمان را فاسد می‌کند همان گونه که صبر (داروی بسیار تلخی است که در تلخی ضرب المثل است) عسل را خراب می‌کند».[۲۱۲]
۳- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «اعْدَی عَدُوٍّ لِلْمَرْءِ غَضَبُهُ وَ شَهْوَتُهُ، فَمَنْ مَلَکَهُما عَلَتْ دَرَجَتَهُ وَ بَلَغَ غایَتَهُ؛ سخت‌ترین دشمن انسان غضب و هوای نفس او است، هر کس بتواند این دو را مهار کند، درجه او بلند می‌شود، و به آخرین مرحله کمال می‌رسد».[۲۱۳]
۴- در حدیث دیگری از همان امام همام می‌خوانیم: «الْغَضَبُ نارٌ مُوْقَدَةٌ، مَنْ کَظَمَهُ‌اطْفَأَها، وَ مَنْ اطْلَقَهُ کانَ اوَّلُ مُحْتَرِقٍ بِها؛ غضب آتش برافروخته‌ای است که هر کس آن را فرو برد، آن آتش را خاموش کرده، و هر کس جلو آن را رها کند، نخستین کسی است که به آن آتش می‌سوزد».[۲۱۴]
۵- در عبارت گویای دیگری از آن بزرگوار آمده است: «لَیْسَ لِابْلیْسَ جُنْدٌ اشَدُّ مِن النِّساءِ الْغَضَبِ؛ برای شیطان سپاهی قوی‌تر از زنان (فاسد) و غضب نیست».[۲۱۵]
۶- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام در یک جمله کوتاه و بسیار پر معنی می‌خوانیم: «الْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ خشم و غضب کلید تمام بدی‌ها است».[۲۱۶]
۷- خطرات غضب به قدری است که امام سجاد علیه السلام در یکی از دعاهای معروف صحیفه سجادیه از آن به خدا پناه می‌برد و عرضه می‌دارد: «الَّلهُمَّ انّی اعُوْذُبِکَ مِنْ هَیَجانِ الْحِرْصِ وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ وَ ضَعُفَ الصَّبْرِ وَ قِلَّةَ الْقَناعَةِ؛ خداوندا من به تو پناه می‌برم از هیجان حرص و شدت غضب و چیره شدن حسد و ضعف شکیبائی و کمی قناعت».[۲۱۷]
۸- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «ایَّاکَ وَ الْغَضَبَ فَاوَّلُهُ جُنُونٌ وَ آخِرُهُ نَدَمٌ؛ از غضب بپرهیز که آغازش دیوانگی و آخرش پشیمانی است».[۲۱۸]
۹- از همان بزرگوار در تعبیر گویای دیگری در رابطه منفی غضب و عقل می‌خوانیم: «عِنْدَ غَلَبَةِ الْغَیْظِ وَ الْغَضَبِ یُخْتَبَرُ حِلْمُ الْحُلُماءِ؛ به هنگام غلبه خشم و غضب عقل عاقلان به آزمون گذارده می‌شود».[۲۱۹]
۱۰- و نیز در گفتار پر معنای دیگر دربارهٔ عواقب دردناک غضب می‌فرماید: «عُقُوبَةُ الْغَضُوبِ وَ الْحَقُودِ وَ الْحَسُودِ تَبْدَءُ بِانْفُسِهِمْ؛ کیفر افراد خشمگین و کینه توز و حسود، قبل از هر کس دامن خود آنها را می‌گیرد».[۲۲۰]
۱۱- از امام صادق علیه السلام آمده است: «مَنْ کَفَّ غَضَبَه سَتَر اللَّهُ عَوْرَتَهُ؛ کسی که خشم خود را باز دارد، خداوند عیوب او را مستور می‌دارد».[۲۲۱]
۱۲- این بحث را با حدیث ناب دیگری پایان می‌دهیم- هر چند احادیث معصومین علیهم السلام در این زمینه بسیار فراوان و پربار است- امام صادق علیه السلام می‌فرماید:
«ایُّ شی‌ءٍ اشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ انَّ الرَّجُلَ اذا غَضِبَ یَقْتُلُ النَّفْسَ وَ یَقْذِفُ الُمحْصَنَ؛ چه چیز بدتر از غضب است، هنگامی که انسان خشمگین می‌شود، آدم می‌کشد و افراد پاک را دشنام می‌دهد و متهم می‌سازد».[۲۲۲]
از روایات بالا- که گلچینی از روایات زیادی بود که در نکوهش غضب وارد شده است- ابعاد فاجعه‌ای که غضب و خشم در زندگی انسان می‌آفریند به خوبی روشن شد، در حقیقت همان گونه که در روایات بالا آمد خشم بدترین دشمن انسان، آتش سوزان، خطرناکترین لشکر شیطان، کلید تمام بدی‌ها، آغازش جنون و پایانش پشیمانی است.

اثرات ویرانگر غضب و پیامدهای آن

کمتر صفتی از صفات رذیله است که به اندازه غضب ویرانی به بار می‌آورد و اگر فهرستی از آثار سوء غضب نوشته شود، معلوم می‌گردد که اثرات سوء آن از بسیاری از اخلاق رذیله بیشتر است، و از جمله می‌توان امور زیر را برشمرد:
۱- قبل از هر چیز باید به این نکته توجه داشت که خشم و غضب دشمن آدمی است و به هنگام هیجان غضب، عقل به کلی از کار می‌افتد، و انسان دیوانه‌وار حرکاتی را انجام می‌دهد که نه تنها مایه تعجب همه اطرافیانش می‌گردد، بلکه خود او نیز بعد از فرو نشستن آتش غضب، از کارهایی که در آن حال انجام داده است در تعجب و وحشت فرو می‌رود، در آن حال گاهی دیوانه‌وار به هر کس حتی نزدیکترین دوستان خود حمله می‌کند، دست او تا مرفق در خون بی‌گناهان فرو می‌رود، می‌زند، درهم می‌شکند، می‌کوبد و ویران می‌کند، درست همانند یک دیوانه خطرناک.
لذا امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیثی می‌فرماید: «الْغَضَبُ یُفْسِدُ الْالْبابَ وَ یُبْعِدُ مِنَ الصَّوابِ؛ غضب عقل آدمی را فاسد می‌کند، و انسان را از کار صحیح دور می‌سازد».[۲۲۳]
و نیز به همین دلیل در روایات اسلامی آمده است که اگر بخواهید میزان عقل انسان‌ها را به دست آورید، به مقدار مالکیت آنها بر نفس و اعصابشان به هنگام غضب نگاه کنید، در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «لایُعْرَفُ الرَّأیُ عِنْدَ الْغَضَبِ؛ فقط در موقع غضب می‌توان عقل و رأی افراد را سنجید».[۲۲۴]
۲- غضب موجب تباهی ایمان است، زیرا افراد عصبانی نه تنها مرتکب گناهان کبیره می‌شوند که با ایمان صحیح سازگار نیست، بلکه گاهی به ساحت مقدس پروردگار نیز- نعوذ باللّه- جسارت می‌کنند، و یا بر حکمت و قسمت و تدبیر او خرده می‌گیرند که این مرحله‌ای است بسیار خطرناک.
در احادیث گذشته خواندیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: غضب ایمان را فاسد می‌کند، همان گونه که صبر (دارویی است بسیار تلخ) عسل را فاسد می‌کند.
۳- غضب منطق انسان را خراب می‌کند، و به گزافه‌گویی و باطل گویی وامی‌دارد، و اگر شخص غضبناک در مقام قضاوت باشد به یقین داوری صحیح نخواهد کرد. به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «شِدَّةُ الْغَضَبِ تُغَیِّرُ الْمَنْطِقَ وَ تَقْطَعُ مادَّةَ الْحُجَّةِ، وَ تُفَرِّقُ الْفَهْمَ؛ شدت غضب منطق انسان را دگرگون می‌سازد، و ریشه دلیل را قطع می‌کند، و فهم و شعور را پراکنده می‌سازد».[۲۲۵]
در آداب القضاء در کتاب قضاوت از کتب فقهیه نیز تصریح شده است که قاضی به هنگام غضب بر کرسی قضاوت ننشیند.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنِ ابْتُلِیَ بِالْقَضاءِ فَلا یَقْضِی وَ هُوَ غَضْبانٌ؛ کسی که گرفتار امر قضاوت می‌شود، در حال غضب قضاوت نکند».
۴- دیگر از پیامدهای سوء خشم و غضب، آشکار شدن عیوب پنهانی انسان است زیرا در حال عادی، هر کس خود را کنترل می‌کند، تا عیوب و نقطه ضعف‌های خویش را پنهان دارد، و آبرویش را در برابر این عیوب که تقریباً همه کم و بیش دارند حفظ نمایند، اما هنگامی که آتش خشم و غضب شعله‌ور می‌شود، پرده‌ها کنار می‌رود، و کنترل عقل برداشته می‌شود، و عیوب مخفی انسان آشکار می‌گردد، و آبروها بر باد می‌رود.
در غرر الحکم از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین نقل شده است: «بِئْسَ الْقرِیْنُ الْغَضَب یُبْدِیُ الْمَعایِبَ، وَ یُدْنِی الشَّرَّ وَ یُباعِدُ الْخَیْرَ؛ غضب همنشین بدی است، عیوب نهانی را آشکار می‌سازد، شر و بدی را نزدیک و خیر و نیکی را دور می‌سازد».[۲۲۶]
۵- خشم و غضب راه شیطان را به سوی انسان باز، و به او نزدیک می‌سازد، زیرا ایمان و عقل که دو مانع قوی در برابر هجمات شیطانند به هنگام غضب، ضعیف و ناتوان می‌شوند، و موانع از سر راه شیطان برداشته می‌شود به همین دلیل به آسانی در انسان نفوذ می‌کند.
در حدیث معروفی می‌خوانیم: هنگامی که نوح علیه السلام امت خود را (که بعد از ارشاد و تبلیغ طولانی و مستمر پذیرش هدایت نشده بودند) نفرین کرد (و نابود شدند) شیطان نزد نوح علیه السلام آمد و گفت: تو حقی بر گردن من داری می‌خواهم آن را تلافی کنم.
نوح علیه السلام در تعجب فرو رفت، گفت بسیار بر من گران است که حقی بر تو داشته باشم، چه حقی؟
گفت همان نفرینی که دربارهٔ قومت کردی و آنها را غرق نمودی و احدی باقی نماند که من او را گمراه سازم، و من تا مدتی راحتم، تا زمانی که نسل دیگری بپا خیزد و من به گمراه کردن آنها مشغول شوم.
نوح علیه السلام (با این که می‌دانست نهایت کوشش را برای قوم خود کرده بود در عین حال ناراحت شد و) به شیطان گفت: حالا چه جبرانی می‌خواهی کنی؟
(نوح می‌خواست سخنان او را نپذیرد، ولی خطاب از طرف پروردگار آمد که گفتارش را بپذیر در اینجا راست می‌گوید).
شیطان گفت: در سه زمان به یاد من باش، که من نزدیکترین فاصله را به مردم در این سه موقع دارم:
۱- هنگامی که خشم تو را فرا می‌گیرد به یاد من باش.
۲- هنگامی که در میان دو نفر قضاوت می‌کنی مراقب من باش.
۳- و هنگامی که با زن بیگانه‌ای تنها هستی، و هیچ کس در آنجا نیست باز به یاد من باش.[۲۲۷]
در روایت دیگری می‌خوانیم که «ذو القرنین یکی از فرشتگان را ملاقات کرد و به او گفت: دانشی به من بیاموز که بر ایمان و یقینم بیفزاید. او گفت: خشم و غضب را ترک کن زیرا هنگامی که انسان غضب می‌کند، شیطان بیش از هر زمان بر او مسلط است، بنابراین غضب را با وقار خویشتن داری بازگردان، و آتش آن را با آرامش خاموش کن و از عجله بپرهیز که هنگامی که در کارها عجله کنی از نصیب خود محروم خواهی شد و در برابر اشخاص دور و نزدیک مهربان باش و سخت گیر و عنود نباش».[۲۲۸]
بی‌شک غضب علاوه بر این آثار شوم مادی و اجتماعی و اخلاقی آثار سوء معنوی فراوانی نیز دارد به طوری که از روایات مختلف استفاده می‌شود کسی که خشم خود را فرو برد، ثواب شهدا را[۲۲۹]دارد و در قیامت همنشین انبیاء[۲۳۰]و قلب او از نور ایمان پر می‌شود [۲۳۱]

اسباب و انگیزه‌های غضب

غضب و خشم پدیده روحی پیچیده‌ای است که از عوامل و انگیزه‌های مختلف سرچشمه می‌گیرد و شناخت این عوامل یکی از مهمترین اسباب تند خویی و غضب است، از جمله عوامل و اسباب زیر را می‌توان نام برد که هر یک سهم مهمی در بروز این پدیده خطرناک روحی دارد از جمله:
۱- قضاوت‌های عجولانه: در زندگی فردی و اجتماعی همه روز اخبار ناراحت‌کننده‌ای به انسان می‌رسد، اگر فوراً به قضاوت بنشیند، آتش خشم در دل او شعله‌ور می‌شود، و گاه دست به کارهای زشت و خطرناکی می‌زند، و چه بسا بعد از تحقیق و تحمل می‌بیند اصل خبر نادرست یا حد اقل ناقص بوده که اگر تحقیق می‌کرد، هرگز خشمگین نمی‌شد. اخلاق در قرآن ج۳ ۴۳۴
آری این قضاوت‌های عجولانه است که در طول تاریخ عامل عصبانیت‌ها و عواقب تلخ و دردناک شده است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که می‌فرماید: «مِنْ طَبائِعِ الْجُهَّالِ التَّسَرُعُ الَی الْغَضَبِ فِی کُلِ حالٍ؛ از طبیعت جاهلان این است که در هر حال به سوی خشم و غضب سرعت می‌کنند (چرا که گرفتار قضاوت‌های عجولانه می‌شوند).[۲۳۲]
۲- کمی ظرفیت: افرادی که دارای روح بزرگ، و فکر گسترده هستند، حوادث تلخ را در درون جان خود، تحمل می‌کنند و نگه می‌دارند، ولی افراد کم ظرفیت با کمترین ناملائمی از ناملائمات بر می‌آشوبند، و گاه به زمین و زمان بد می‌گویند.
حدیث بالا که سرعت غضب را از خوی جهّال شمرده بود اشاره‌ای به این حقیقت نیز می‌تواند داشته باشد.
۳- تکبر و خودبرتربینی: افراد متکبر افرادی پر توقع‌اند و همیشه مایل هستند که دیگران حریم آنها را حفظ کنند، مقدم آنها را خیر مقدم بدانند و گرامی دارند و امتیازات خاصی برای آنها قائل شوند، اما هنگامی که این عکس‌العمل‌ها را از مردم نمی‌بینند به سرعت عصبانی و خشمگین می‌شوند، در حالی که ریشه اصلی بدبختی در وجود خود آنها است و دوستان و اطرافیان مردم گناهی ندارند.
در حدیثی از حضرت مسیح علیه السلام نقل شده که ضمن شرح اسباب غضب یکی از عوامل آن را تکبر و عجب و خودبینی برشمرد.[۲۳۳]
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که حواریون به او گفتند ای آموزنده نیکی‌ها به ما بگو از همه خطرناک‌تر چیست؟ فرمود: غضب خداوند است، عرض کردند: با چه وسیله‌ای از غضب خداوند در امان باشیم، فرمود: غضب نکنید.
عرض کردند سرچشمه غضب چیست؟ فرمود: «الْکِبْرُوا التَّجَبُّرُ وَ مَحْقَرَةُ النَّاسِ؛ تکبر و خودبزرگ‌بینی و مردم را کوچک شمردن».[۲۳۴]
۴- حسد و کینه توزی: افراد حسود و کینه توز، مواد اصلی کینه توزی را در درون دل نهفته‌اند، و دقیقاً همچون مخزن باروتی است که با نزدیک شدن به جرقه کوچکی شعله‌ور می‌گردد، و آتش خشم از تمام وجودشان ظاهر می‌شود. در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «الْحِقْدُ مَثارُ الْغَضَبِ؛ کینه توزی سبب خشم است».[۲۳۵]
۵- حرص و دنیاپرستی: افرادی که عشق و دلباختگی به دنیا وجودشان را پرکرده و حرص و آز در درون جانشان لانه گزیده، کمترین مزاحمت به منافع خویش را تحمل نمی‌کنند، و به سرعت بر می‌آشوبند. و از آنجا که زندگی اجتماعی خالی از مزاحمت‌های پی در پی نیست، بلکه می‌توان گفت مزاحمت‌های جزئی همه روز وجود این گونه افراد غالباً خشمگین و عصبانی هستند و اگر نتوانند، خشم خود را بر سر این و آن بریزند، درون جانشان را همچون خوره می‌خورد.
در ادامه حدیثی که از حضرت مسیح علیه السلام در بالا اشاره کردیم نیز اشاره به این عامل شده و می‌فرماید: «وَشِدَّةُ الْحِرْصِ عَلی فُضُولِ الْمالِ وَ الْجاهِ؛ شدت حرص بر فزونی مال و مقام».

درمان غضب

با توجه به این که غضب، آثار شوم و پیامدهای بسیار خطرناکی دارد، و گاه شیرازه زندگی انسان را از هم می‌پاشد، کوشش و تلاش برای درمان آن بسیار لازم است و افراد عصبانی اگر در اصلاح حال خویش نکوشند پشیمان خواهند شد.
بزرگان علم اخلاق در این زمینه بحث‌های فراوانی دارند و از آن بالاتر در روایات اسلامی دستورهای مهم و مؤثری برای خاموش کردن آتش غضب داده شده است که گلچینی از آن را ذیلًا از نظر می‌گذرانیم:
۱- افراد خشمگین و عصبانی همیشه حتی قبل از آن که شعله‌های آتش غضب قلب آنها را احاطه کند، باید در آثار شوم آن بیندیشند، و مرتب به خود تلقین کنند که غضب آتشی است که ممکن است خرمن ایمان و سعادت و هستی آنها را بسوزاند، غضب آتش خشم خدا را در دنیا و آخرت می‌افروزد. غضب دوستان را از انسان دور می‌کند و حربه به دست دشمنان می‌دهد، غضب آثار ویرانگری روی اعصاب انسان می‌گذارد، عمر او را کم می‌کند و سلامتی او رابه خطر می‌اندازد. غضب انسان را از رسیدن به مقامات معنوی و مادی باز می‌دارد.
به عکس، حلم و بردباری رمز موفقیت و پیشرفت و سلامت روح و جسم و سبب محبوبیت در جامعه و موجب رضای خدا و دوری شیطان است. همچنین دربارهٔ ثواب‌های الهی که برای بردباران ذخیره شده و کیفرهایی که در انتظار صاحبان غضب است نیز بیندیشید.
نه تنها در حال غضب، بلکه قبل از آن نیز باید در این مسائل بیندیشد و به خود تلقین کند تا گرفتار آن نشود.
۲- فکر در عواقب خشم و غضب؛ بارها این نکته را تجربه کرده‌ایم و اگر ما تجربه نکرده‌ایم دیگران تجربه کرده‌اند، که هر تصمیمی که انسان به هنگام غضب می‌گیرد نسنجیده و نادرست است و غالباً موجب پشیمانی می‌گردد، چه بهتر که این جمله معروف را که از بعضی از دانشمندان به یادگار مانده، همواره با خود زمزمه کند، به هنگام غضب نه تصمیم و نه تنبیه و نه مجازات.
۳- از طرق مهم درمان که در روایات بر آن تأکید شده است ذکر خدا است، در بعضی از روایات آمده هنگامی که عصبانی می‌شوید: «اعُوْذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیْمِ» بگوئید.[۲۳۶]
در بعضی دیگر آمده است به هنگام غضب «لا حَوُلَ وَ لا قُوَّةَ الَّا بِاللَّه الْعَلِیَّ الْعَظِیمِ» بگویید تا غضب از شما برود.[۲۳۷]
در بعضی دیگر از روایات آمده است: «به هنگام غضب صورت بر زمین بگذارید و برای خدا سجده کنید».
ابو سعید خدری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می‌کند که فرمود: غضب جرقه‌ای است که در قلب انسان قرار می‌گیرد (و آثار آن در وجود او نمایان می‌شود) آیا نمی‌بینید که چشمان او سرخ، و رگ‌های او متورّم می‌شود. کسی که این حالات را در خود مشاهده کند، صورتش را به زمین بگذارد.[۲۳۸]
به یقین هر کس چنین کند و به درگاه خدا پناه ببرد و از او رفع شر شیطان و غضب را بخواهد آرامش می‌یابد.
به یقین هر گونه ذکر خدا در این حال مناسب و مؤثر است، ولی آنچه در بالا آمد، مؤثرتر می‌باشد.
مرحوم شیخ حرّ عاملی در وسائل، بابی تحت عنوان باب وجوب ذکر اللّه عند الغضب در ابواب جهاد النفس آورده است که دلیل بر اهمیت این موضوع است.[۲۳۹]
۴- تغییر دادن حالت یکی دیگر از طرق درمان غضب است همان گونه که در روایات اسلامی آمده است: اگر شخص در حال نشستن عصبانی شده برخیزد و اگر ایستاده است بنشیند، و صورت از آن صحنه برگرداند یا دراز بکشد و اگر بتواند از آن محل دور شود، و خود را به کار دیگری مشغول سازد.
این تغییر حالت برای فرو نشستن آتش خشم و غضب بسیار مؤثر و مفید است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «کانَ النَّبِیّ اذا غَضِبَ وَ هُوَ قائِمٌ جَلَسَ وَ اذا غَضِبَ وَ هُوَ جالِسٌ اضْطَجَعَ، فَیَذْهَبُ غَیْضُهُ؛ هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله (بر اثر کارهای بسیار زشت جاهلان) عصبانی می‌شد، در حالی که ایستاده بود می‌نشیت و اگر نشسته بود، به پهلو می‌خوابید و خشم او برطرف می‌شد».[۲۴۰]
در بحار الانوار از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود: «وَ ایُّما رَجُلٍ غَضِبَ وَ هُو قائِمٌ فَلْیَجْلِسْ فَانَّهُ سَیَذْهَبُ عَنْه رِجْزُ الشَّیْطانِ وَ انْ کانَ جالِساً فَلْیَقُمْ؛ هر کس که خشمگین شود در حالی که ایستاده باشد بنشیند، چرا که پلیدی شیطان از او دور می‌شود، و اگر نشسته است برخیزد».
در ذیل این حدیث آمده است که اگر انسان نسبت به یکی از بستگانش خشمگین شود و بدن او را با دست خود لمس کند و این تماس بدنی خشم او را فرو می‌نشاند.[۲۴۱]
۵- وضو گرفتن: نوشیدن آب خنک و شستن سر و صورت با آن به یقین در خاموش کردن آتش غضب مؤثر است. بلکه در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است
«اذا غَضِبَ احَدُکُمْ فَلْیَتَوضَّأ؛ هنگامی که کسی از شما خشمگین شود وضو بگیرد».[۲۴۲]
از این تعبیر استفاده می‌شود که وضو گرفتن به هنگام خشم و غضب مستحب است و در فرو نشاندن آتش غضب تأثیر دارد.
مرحوم علامه مجلسی در تفسیر کوتاهی که بر این حدیث نوشته است می‌فرماید:
«بعید نیست که منظور از وضو گرفتن در اینجا شستن دست باشد». ولی با توجه به این که وضو در لسان روایات به معنی همین وضوی نماز است و به اصطلاح حقیقت شرعیه در معنی جدید شده است، ظاهر حدیث مزبور همان وضوی نماز است.
در بعضی از روایات از رسول خدا صلی الله علیه و آله علاوه بر وضو، غسل هم وارد شده است می‌فرماید: «وَ اذا غَضِبَ احَدُکُمْ فَلَیَتَوَضَّأ وَ لْیَغْتَسِلْ فَانَّ الْغَضَبَ مِنَ النّارِ؛ هنگامی که کسی از شما خشمگین می‌شود وضو بگیرد و غسل کند، زیرا غضب از آتش است» (و آتش را آب خاموش می‌کند).[۲۴۳]
و در تعبیر دیگری آمده است که غضب از شیطان است، و شیطان از آتش آفریده شده و آتش را آب خاموش می‌کند، بنابراین هنگامی که کسی از شما خشمگین شد وضو بگیرد».[۲۴۴]
هرگاه امور بالا به یکدیگر ضمیمه شود، و اضافه بر آنها انسان در پیامدهای خطرناک غضب در دنیا و آخرت، و کیفر و مجازات الهی آن بیندیشد به یقین آتش غضب او هر چند شدید و سوزان باشد خاموش خواهد شد. مشکل آنجا پیدا می‌شود که انسان در همان حال و در همان صحنه بماند و هیچ تغییر و دگرگونی در وضع خود ندهد که نجات از پیامدهای آن، مشکل و گاه غیر ممکن می‌شود.

اقسام غضب

خشم و غضب همیشه جنبه منفی ندارد، گاه جنبه مثبت دارد و برای زندگی مادی و معنوی انسان ضروری و لازم است. بنابراین می‌توان غضب را به مثبت و منفی، یا «ستوده» و «نکوهیده» تقسیم کرد، و هرگاه خشم الهی را نیز بر آن بیفزاییم غضب بر سه گونه تقسیم خواهد شد:
۱- غضب خداوند: در بسیاری از آیات قرآن سخن از غضب و سخط الهی به میان آمده است، مخصوصاً دربارهٔ بنی اسرائیل که در آیات زیادی اشاره به غضب الهی نسبت به آنها، بلکه غضب بعد از غضب آمده است تا آنجا که مغضوب علیهم از سوی جمعی از مفسران، در سوره حمد، به گنهکاران بنی اسرائیل که نه تنها در گذشته، بلکه در عصر و زمان ما نیز چهره تاریخ بشریت را سیاه کرده‌اند، تفسیر شده است.
بی‌شک غضب به معنی هیجان درونی توأم با انتقام جویی که آثار آن برافروخته شدن صورت و پرشدن رگ‌های گردن از خون است در مورد خداوند که بالاتر از جسم و جسمانیت و تغییر و دگرگونی است مفهومی ندارد، همان گونه که انتقام‌جویی به معنی فرو نشاندن سوز دل و به اصطلاح تشفی قلب با اذیت و آزار دشمن دربارهٔ ذات پاک الهی نیز نامفهوم است.
لذا مفسران غضب الهی را به معنی کیفر عادلانه او در مورد گنه کاران در دنیا و آخرت تفسیر کرده‌اند.
راغب در کتاب مفردات با صراحت می‌گوید: هنگامی که غضب به عنوان یکی از اوصاف الهی ذکر شود مراد از آن فقط انتقام (و مجازات) است.
در احادیث اسلامی نیز به این معنی اشاره شده است، چنانکه در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم که در برابر این سؤال که غضب خداوند چیست؟ فرمود:
«غَضَبَ‌اللَّهُ تَعالی عِقابُهُ. یا عَمرو![۲۴۵]مَنْ ظَنَّ انَّ اللَّهَ یُغَیِّرُهُ شَیْ‌ءٌ فَقَدْ کَفَرَ؛ منظور از غضب خداوند متعال، عقاب و کیفر او است. ای عمرو! کسی که گمان کند چیزی خداوند را دگرگون می‌سازد (و تغییر حالت می‌دهد) کافر شده است».[۲۴۶]
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که خشم خدا کیفر او است همان گونه که رضای او ثواب او است. (نه این که در ذات خداوند به هنگام خشم و رضا تغییر و دگرگونی حاصل شود که این از صفات ممکنات است).
کوتاه سخن اینکه آیات و روایاتی که سخن از غضب و سخط خدا می‌گوید، ارتباطی با خشم و غضب مخلوقین ندارد، بلکه کیفرهایی است عادلانه که برای تربیت انسان‌ها مقرر شده است.
۲- خشم‌های منفی و غضب‌های ویرانگر که در مباحث گذشته به طور کامل پیرامون آن بحث شد، و خطرات و پیامدهای سوء آن را دانستیم، و انگیزه‌ها و طرق درمان آن را نیز بررسی کردیم، و در اینجا نیازی به توضیح بیشتر نمی‌بینیم.
۳- غضب‌های مثبت انسانی: اگر کسی گمان کند خداوند نیرویی در انسان بی‌حکمت آفریده است، یا بعضی از نیروهای خدا داد صرفاً جنبه ویرانگری دارد چنین کسی حکمت خدا را نشناخته، و در واقع توحید افعالی او ناقص است.
محال است عضوی در پیکر و نیروئی در درون و جان آدمی باشد، و اثر مثبتی نداشته باشد. از جمله نیروی غضب است.
هنگامی که انسان خشمگین می‌شود، تمام توان او بسیج می‌گردد، و گاه قدرت او چندین برابر زمان عادی و معمولی می‌شود.
فلسفه وجودی این حالت در واقع آن است که اگر جان یا مال یا منافع دیگر انسان به خطر بیفتد بتواند حد اکثر دفاع را در برابر مهاجم داشته باشد، و این نعمت بسیار بزرگی است.
پرندگان یا حیوانات دیگری را دیده‌ایم که در هنگام عادی با یک اشاره فرار می‌کنند، اما زمانی که جان خود یا فرزندان خود را در خطر ببینند، گاه چنان می‌ایستند و دفاع می‌کنند که انسان را در شگفتی فرو می‌برند. گاه یک پرنده ترسو هنگامی که نوزاد خود را در خطر ببیند، مانند یک عقاب حمله می‌کند، و با قوّت و قدرت مهاجم یا مهاجمین را عقب می‌راند، حتی حیوانی مانند گربه اگر در اتاق در بسته‌ای گرفتار شود و به او حمله کنند، به مقابله بر می‌خیزد و مبدل به حیوان بسیار خطرناک می‌شود که به روی هر انسان مهاجم پنجه می‌اندازد و مانند یک حیوان درنده طرف مقابل را مجروح می‌کند.
بنابراین نیروی غضب یک نیروی مفید و مهم دفاعی است که برای بقای حیات انسان ضرورت دارد، مشروط بر این که در جای خود به کار گرفته شود.
در آیات و روایات اسلامی سخن از خشم مقدس و غضب الهی بسیار است، از جمله:
۱- در داستان موسی علیه السلام می‌خوانیم: هنگامی که برای گرفتن پیام الهی به کوه طور آمده بود، و در غیاب او سامری گمراه از فرصت استفاده کرد و گوساله معروف خود را ساخت و بنی اسرائیل را به پرستش آن وادار نمود، و خداوند این خبر را در همان کوه طور به اطلاع موسی علیه السلام رسانید، موسی علیه السلام خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خویش باز گشت و الواحی که در آن احکام بنی اسرائیل بود. به کناری افکند، و موهای سر یا ریش برادر و جانشین خود را گرفت و کشید و بر او فریاد زد:
که چرا در مقابل این انحراف بزرگ خاموش نشستی؟ چرا از من پیروی نکردی؟ و فرمان مرا به بوته فراموشی افکندی و در اینجا هارون به دفاع از خود پرداخت و ترس از تفرقه را به عنوان عذر خود ذکر نمود: (وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسی الی قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَ ما خَلَفْتُمُونی مِنْ بَعْدِی أَعَجِلْتُمْ امْرَ رَبِّکُمْ وَ الْقَی الْالواحَ وَأخَذَ بِرَأسِ اخیهِ یَجُرُّهُ الَیْهِ).[۲۴۷]
این خشم و عصبانیت شدید تکانی به بنی اسرائیل داد، و بسیار زود متوجه اشتباه بزرگ خود، یعنی انحراف از توحید به شرک شدند.
به یقین این گونه عصبانیت‌ها و غضب‌ها که در برابر انحراف و گمراهی مردم ظهور و بروز پیدا می‌کند، مثبت و سازنده است و جنبه الهی دارد.
همچنین تمام خشم و غضب‌های انبیای الهی در برابر اقوام گمراه.
به یقین اگر موسی علیه السلام با خونسردی با این مسأله برخورد می‌کرد، ای بسا خون‌سردی او را دلیل بر امضای گوساله پرستی می‌گرفتند و مبارزه با آن بعداً مشکل می‌شد ولی این خشم و غضب کار خود را کرد، و تکان سختی به آنان داد.
۲- در حالات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز می‌خوانیم که گاه در برابر بعضی از حوادث به گونه‌ای عصبانی می‌شد که آثار خشم و غضب در چهره مبارکش نمایان می‌گشت.
مثلًا در داستان حدیبیّه می‌خوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در برابر پیشنهاد سهیل بن عمرو (نماینده قریش جهت عقد پیمان صلح) دربارهٔ بعضی از موارد نادرست صلحنامه سخت عصبانی شد به گونه‌ای که آثار خشم و غضب در چهره او نمایان گشت (و همین امر سبب پس گرفتن آن پیشنهاد شد).[۲۴۸]
۳- در حالات امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که در برابر ظلم یکی از مسلمانان نسبت به همسرش، و تهدید کردن او را به سوزاندن با آتش، علی علیه السلام سخت عصبانی شد، و به روی آن جوان شمشیر کشید و فرمود: من تو را امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم (و سفارش نیک رفتاری به همسرت را به تو می‌نمایم) تو داری این چنین پرخاشگرانه به حق و عدالت پشت می‌کنی، توبه کن وگرنه جانت در خطر است. جوان متجاوز که وضع را چنین دید به سرعت عقب نشینی کرد و از در عذرخواهی درآمد و تقاضای بخشش نمود.[۲۴۹]
به یقین این خشم مقدس الهی بود که در مقام دعوت افراد گنهکار به سوی حق و عدالت بسیار کارساز و مؤثر است.
۴- دربارهٔ ابو ذر می‌خوانیم هنگامی که عثمان امر به معروف و نهی از منکر او را تحمل نکرد دستور تبعید او را به سرزمین بد آب و هوای ربذه صادر کرد. علی علیه السلام به بدرقه او آمد و هنگام وداع با او فرمود: «یا اباذَرَ انَّکَ غَضِبْتَ لِلَّهِ (عزّ وجل) فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ انَّ الْقَوْمَ خافُوکَ عَلی دُنْیاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلی دِینِکَ، فَاتْرُکْ فِی ایدیهِمْ ما خافُوکَ عَلَیهِ وَاهْرُبْ مِنْهُمْ بِما خِفْتَهُمْ عَلَیهِ؛ ای ابو ذر! تو به خاطر خدا خشم گرفتی و غضب کردی، پس به همان کس که برایش غضب نمودی امیدوار باش این مردم (عثمان و دار و دسته او) از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آنها بر دینت، پس آنچه را که آنها برایش در وحشتند به خودشان واگذار. و به خاطر آنچه بر آن می‌ترسی از آنها فرار کن».[۲۵۰]
بدیهی است خشم ابو ذر نسبت به کسانی که اموال بیت المال را به ناحق در میان خود تقسیم می‌کردند و به مردم ظلم و ستم روا می‌داشتند یک خشم مقدس الهی بود.
در سخن دیگری از خود ابو ذر به هنگامی که معاویه از انتقادات او به وحشت افتاد، و می‌خواست او را از شام که تبعید کند، نقل شده است چنین می‌خوانیم که او خطاب به گروهی از مؤمنان شام به بدرقه او آمده بودند چنین گفت: «ایُّهَا النَّاسُ اجْمَعُوا مَعَ صَلاتِکُم وَ صَومِکُمْ غَضَباً لِلّه عَزَّوَجَلّ اذا عُصِیَ فِی الارْضِ؛ ای مردم! همراه نماز و روزه خود خشم برای خداوند متعال در برابر گناهانی در زمین انجام می‌شود داشته باشید».[۲۵۱]
۵- در حدیثی در حالات سیّدالشهدا امام حسین علیه السلام می‌خوانیم هنگامی که ولید بن عتبه والی و فرماندار مدینه بود (و می‌خواست با استفاده از موقعیت خود اموالی از حضرت را غصب کند) امام عمامه او را از سرش برداشت و بر گردنش پیچید (و فشار داد ولید هنگامی که این شجاعت و غضب را ملاحظه کرد عقب نشینی نمود) مروان (معاون ولید) به او گفت من تا امروز چنین جرأت و جسارت کسی را بر امیرش ندیده بودم. (اشاره به ضعف ولید کرد) ولید گفت: به خدا قسم تو به من عصبانی نشده‌ای بلکه از حلم و بردباری من حسد بردی، این مال تعلق به حسین داشت ولی امام حسین فرمود: «این مال را به تو واگذار کردم ای ولید» این سخن را فرمود و از جای برخاست (اشاره به این که خشم و غضب من به خاطر مال دنیا نبود بلکه به خاطر این بود که به تو ثابت کنم با زورگویی در برابر من کاری پیش نمی‌رود).[۲۵۲]
۶- در حدیث دیگری می‌خوانیم که امام علی بن ابی طالب علیه السلام هنگامی که می‌خواست مالک اشتر را به عنوان استاندار مصر بفرستد نامه‌ای برای مردم مصر فرستاد که آغازش چنین بود: «مِنْ عَبْدِاللَّهِ عَلِیٍ امیرِالمُؤمِنینَ علیه السلام الَی الْقَوْمِ الَّذینَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِینَ عُصِیَ فی ارْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ؛ این نامه‌ای از بنده خدا علی امیر مؤمنان به جمعیتی که به خاطر خدا غضب کردند، در آن هنگام که در زمین او عصیان شد و حق او را بردند». (اشاره به قیام مردم در برابر غارت غارتگری اطرافیان عثمان نسبت به بیت المال است).[۲۵۳]
۷- در بعضی از احادیث آمده است: خداوند متعال به شعیاء وحی فرستاد که من صد هزار نفر از قوم تو را هلاک خواهم کرد، چهل هزار نفر از بدان و شصت هزار نفر از خوبان، شعیاء عرض کرد: گنهکاران و بدان مستحق عذابند، نیکان چرا؟ خطاب آمد:
«داهَنُوا اهْلَ الْمَعاصِی فَلَمْ یَغْضِبُوا لِغَضَبی؛ آنها با معصیت کاران تساهل و تسامح کردند، و به خاطر غضب من خشم نگرفتند».[۲۵۴]
اینها و مانند اینها که در روایات اسلامی کم نیست همگی اشاره به خشم‌های مقدسی دارد که برای خدا و دفاع از حق در برابر ظالمان و گنهکاران انجام می‌گیرد.
تفاوت خشم‌های مقدس و مزموم در این است که اولًا خشم مقدس تحت کنترل عقل و شرع قرار دارد و به منظور بسیج تمام نیروها در برابر کار خلافی است که در حال انجام است تا جلو آن گرفته شود. ولی خشم‌های شیطانی نه تنها تحت کنترل عقل نیست بلکه هوا و هوس‌های لجام گسیخته بر آن حاکم است.
ثانیاً خشم مقدس هدف مقدسی را دنبال می‌کند و همواره توأم با برنامه‌ریزی است در حالی که خشم‌های شیطانی نه هدف مقدسی دارد و نه برنامه‌ای.
ثالثاً خشم‌های مقدس همیشه حدود معینی دارد، و از حد تجاوز نمی‌کند در حالی که خشم شیطانی هیچ حد و مرزی را به رسمیت نمی‌شناسد، و با یک مثال ساده می‌توان تمام تفاوت‌هایی را که در بالا آمد مشخص کرد، خشم‌های مقدس مانند سیلاب‌هایی است که از کوه‌ها به راه می‌افتد و پشت سد قرار می‌گیرد و به صورت حساب شده در کانال‌ها به جریان می‌افتد و سبب انواع آبادی‌ها و برکت‌ها است. در حالی که خشم شیطانی همانند سیلاب‌هایی است که از کوه سرازیر می‌شود و هیچ مانعی بر سر راه آن نیست و هر چیزی را بر سر راه خود بیابد درهم می‌کوبد و ویران می‌سازد.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم: «انَّمَا الْمُؤمِنُ الَّذی اذا غَضَبَ لَمْ یَخْرُجُهُ غَضَبَهُ مِنْ حَقّ، وَ اذا رَضِیَ لَمْ یَدْخُلْهُ رَضاهُ فِی باطِلٍ؛ مؤمن کسی است که هرگاه خشمگین شود، خشم او را از دائره حق خارج نمی‌کند، و هرگاه (از کسی) خشنود گردد، خشنودیش او را در باطل وارد نمی‌سازد».[۲۵۵]

حلم و بردباری

نقطه مقابل غضب و خشم لجام گیسخته، حلم و بردباری و خویشتن داری است، و همان گونه که از امام حسن علیه السلام نقل شده که وقتی از حضرتش دربارهٔ تفسیر حلم سؤال کردند فرمود: «کَظْمُ الْغَیْظِ وَ مِلکُ النَّفْس؛ حلم فرو بردن غضب و تسلّط بر نفس است».[۲۵۶]
و نشانه آن حسن برخورد با افراد و معاشرت بالمعروف است، همان گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «لَیْسَ بِحَلیمٍ مَنْ لَمْ یُعاشِر بِالْمَعْروُفِ مَنْ لابُدَّ لَهُ مِنْ مُعاشِرَتِهِ؛ کسی که نسبت به افرادی که ناچار است با آنها معاشرت کند خوش رفتاری نداشته باشد، حکیم و بردبار نیست».[۲۵۷]
افرادی هستند که بر اثر عجز و ناتوانی بردباری پیشه می‌کنند، و در واقع دارای فضیلت حلم نیستند چرا که هر وقت قدرت پیدا کردند، دست به انتقام دراز می‌کنند، همان گونه که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «لَیْسَ الحَلیمُ مَنْ عَجَزَ فَهُجِمَ وَ اذا قَدَرَ انْتَقَمَ، انَّما الْحَلیمُ مَنْ اذا قَدرَ عَفی؛ کسی که به خاطر عجز و ناتوانی ساکت شود و اقدام به کاری نکند و به هنگام توانایی انتقام بگیرد حلیم و بردبار نیست. حلیم کسی است که به هنگام توانایی ببخشد».[۲۵۸]
به هر حال حلم و بردباری همه کس مخصوصاً برای رؤساء و مدیران و سرپرست‌های خانواده‌ها، یکی از باارزش‌ترین فضائل اخلاقی است که سبب پیشرفت و تعالی و حسن مدیریت و جذب دل‌ها و حل مشکلات عظیم است.
در اهمیت این فضیلت اخلاقی چند روایت زیر را که به عنوان گلچینی از روایات این باب برگزیده‌ایم کافی به نظر می‌رسد.
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که: «الا اخْبِرُکُمْ بِاشْبَهَکُمْ بِی اخْلاقاً؟ قالُوا بلی یا رَسُولُ اللَّه فَقالَ احْسَنَکُمُ اخْلاقاً وَ اعْظَمَکُمْ حِلْماً وَ ابَرَّکَمُ بِقَرابَتِهِ وَ اشَدَّکُمْ انْصافاً مِنْ نَفْسِهِ فی الْغَضَبِ وَالرَّضا؛ آیا به شما خبر بدهم کدامیک از شما از جهت اخلاق به من شبیه ترید؟ عرض کردند آری ای رسول خدا. فرمود: آن کس که از همه خوش‌خوتر، و بردبارتر و نیکوکارتر نسبت به خویشاوندانش و با انصاف‌تر در حال خشم و خشنودی بوده باشد».[۲۵۹]
۲- در حدیث دیگری از همان بزرگوار چنین نقل شده است: «ما جُمِعَ شَیْ‌ءٌ الی شَیْ‌ءٍ افْضَلُ مِنْ حِلْمٍ الَی عِلْمٍ؛ چیزی با چیزی همراه نشده که برتر از همراهی حلم با علم باشد».[۲۶۰]
۳- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «اشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ الْجَهْلَ بِالْحِلْمِ؛ شجاع‌ترین مردم کسی است که با نیروی علم بر جهل غالب آید».[۲۶۱]
شبیه همین معنی از آن حضرت نقل شده که فرمود: «اقْوَی النَّاسِ مَنْ قَوِی عَلی غَضَبِهِ بِحِلْمِهِ؛ قوی‌ترین مردم کسی است که با نیروی حلمش بر غضبش چیره شود».[۲۶۲]
۴- در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «انَّ افْضَلَ اخْلاقِ الرِّجالِ الْحِلْمُ؛ برترین اخلاق مردان حلم است».[۲۶۳]
۵- در حدیث جالب دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین می‌خوانیم: «انَّ المُؤمِنَ لِیُدْرِکَ بِالْحِلْمِ وَاللّینَ دَرَجَةَ الْعابِدِ الْمُتَهَجِّدِ؛ شخص مؤمن با حلم و نرمش به مقام عبادت‌کننده شب‌زنده‌دار می‌رسد».[۲۶۴]
این تعبیر به خوبی نشان می‌دهد که حلم و بردباری از عبادات مهم در پیشگاه پروردگار است.
۶- در حدیث پرمعنای دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «مِنْ احَبِّ السَّبیلِ الَی اللَّه عَزَّ وَ جَّل جُرْعَتانِ جَرْعَةُ غَیظٍ تَرُدُها بِحِلْمٍ وَ جُرْعَةُ مُصیبَةٍ تَرُدُّها بِصَبْرٍ؛ از محبوبترین راه‌ها به سوی خدا نوشیدن دو جرعه است، جرعه خشم را به وسیله حلم فرو بردن و جرعه مصیبت را با صبر تحمل کردن».[۲۶۵]
۷- روزی علی علیه السلام شنید که مرد (نابخردی) قنبر را دشنام می‌دهد و گویی قنبر می‌خواست به او پاسخ دهد، امام فرمود: قنبر! او را رها کن تا خدا را راضی و شیطان را خشمگین و دشمنت را (با شرمندگی) کیفر داده باشی. سپس فرمود: «فَوَالَّذی خَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَءَ النَّسَمَةَ ما ارْضی الْمُؤمِنُ رَبَّهُ بِمِثلِ الْحِلْمِ، وَ لا اسْخَطَ الشَیْطانَ بِمِثل الصَّمْتِ، وَ لا عُوقِبَ الْاحْمَق بِمِثْلِ السکوتِ عَنهُ؛ قسم به خدایی که دانه را در زیر خاک شکافته، و انسان را آفریده هیچ شخص مؤمنی پروردگارش را به چیزی مانند حلم خشنود نساخته و شیطان را به چیزی مانند خاموشی به هنگام غضب خشمگین نکرده، و احمق را به چیزی همانند سکوت، مجازات ننموده است».[۲۶۶]
۸- از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده: «مَنْ کَظَمَ غَیْظاً وَ هُوَ قادِرٌ عَلی انفاذِهِ وَ حَلُمَ عَنْهُ، اعْطاهُ اللَّه اجَرَ شَهیدٍ؛ کسی که خشم خود را فرو برد، در حالی که قدرت بر انجام کاری مطابق آن دارد و حلم و بردباری پیشه کند، خداوند اجر شهیدی به او می‌دهد».[۲۶۷]
۹- در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است که امام علی بن الحسین علیه السلام چنین فرمود: «انَّهُ لَیُعْجِبُنیِ الرَجُلُ انْ یُدْرِکُهُ حِلْمُهُ عِنَدَ غَضَبِهِ؛ من لذت می‌برم که انسان که حلم و بردباریش به هنگام خشم به سراغ او آید». (و او را از چنگال خطر رهایی بخشد).
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم- هر چند روایات در این زمینه فراوان است- در این حدیث آمده است که امام علیه السلام خدمتکاری داشت و او را به دنبال کاری فرستاده بود، ولی تأخیر کرد، امام شخصاً به دنبال او رفت، دید در گوشه‌ای خوابیده است (و گرما بر او غلبه کرده بود) امام بالای سر او نشست و مدتی او را باد زد تا آسوده بخوابد، هنگامی که بیدار شد امام (با محبت و بردباری مخصوصی) به او فرمود: این کار درست نیست که هم شب بخوابی و هم روز، شب را بخواب و روز را برای ما بگذار.[۲۶۸]
این رفتار که نهایت محبت و تواضع و بردباری امام را می‌رساند می‌تواند سرمشقی برای افراد عصبانی باشد که در این‌گونه موارد از هر گونه خشونت چشم بپوشند و راه حلم را در پیش گیرند.
در اینجا چند نکته قابل توجه است:
۱- حلم و بردباری آثار بسیاری در زندگی انسان‌ها دارد، از جمله این که:
انسان را از خطرات غضب که گاهی تا آخر عمر دامان انسان را رها نمی‌کند نجات و رهایی می‌بخشد.
دیگر این که مایه عزت و آبرو است، چرا که همه مردم حلم و بردباری را در مقابل افراد نادان و لجوج دلیل بر شخصیت و ظرفیت و عقل می‌شمرند، لذا در بعضی از اخبار از علی علیه السلام آمده است: «مَنْ حَلُمَ سادَ؛ آن کس که حلم پیشه کند، بزرگ و سرور می‌شود».[۲۶۹]
اضافه بر این حلم در برابر نادان سبب می‌شود که مردم به یاری حلیم و بر ضد نادان قیام می‌کند به همین دلیل در حدیثی می‌خوانیم که امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «انَّ اوَّلَ عِوَضٍ الْحَلیمِ مِن خِصْلَتِهِ انَّ النَّاسَ کُلُّهُم اعْوانُهُ عَلی خَصْمِهِ؛[۲۷۰]نخستین نتیجه‌ای که شخص بردبار و حلیم از حلم خود می‌گیرد این است که مردم به یاری او در مقابل دشمن جاهلش بر می‌خیزند».[۲۷۱]
به علاوه حلم سبب عزت و آبرو است در حالی که خشم آمیخته به جهل سبب آبروریزی است. در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «ما اعَزَّ اللَّهُ بِجَهْلٍ قَطُّ وَ لا اذَلَّ بِحِلْمٍ قَطُّ؛ خداوند هیچ کس را به خاطر جهلش عزیز نمی‌کند، همان گونه که هیچ کس را به خاطر حلمش ذلیل نخواهد کرد».[۲۷۲]
کوتاه سخن این که حلم و بردباری در زندگی برای انسان برکات زیادی دارد، و بهترین سخن در این زمینه سخنی است که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است می‌فرماید: «فَامّا الْحِلْمُ فَمِنْهُ رُکُوبُ الْجَمیلِ، وَ صُحْبَةُ الْابْرارِ، وَ رَفْعٌ مِنَ الضِّعَهِ، وَ رفُعٌ مِنَ الخَساسَةِ، وَ تَشهِّی الْخَیرِ، وَ یُقَرِّبُ صاحِبَهُ منْ مِعالِی الدَّرَجاتِ، وَ الْعَفوِ وَ الْمَهلِ وَالْمَعْروُفِ وَالصَّمْتِ، فَهذا ما یَتَشَعَّبَ لِلْعاقِلِ بِحِلْمِهِ» آن حضرت در این حدیث شریف و پر معنی ده نتیجه مثبت برای حلم بیان کرده و می‌فرماید: «از آثار حلم، انجام کارهای خوب، همنشینی با نیکان، بالا رفتن شخصیت انسان، برطرف شدن خسّت و پستی، طالب خیر بودن، به مقامات عالی رسیدن، از عفو بهره گرفتن و به مردم فرصت دادن، کار نیک بجا آوردن و سکوت (در برابر نادان) پیشه کردن، این‌ها اموری هستند که عاقل به خاطر علمش از آن بهره می‌گیرد».[۲۷۳]
۲- حلم و بردباری مانند سایر صفات انسان دارای سرچشمه‌ها و انگیزه‌های متعددی است، سرچشمه حلم را می‌توان امور زیر شمرد:
الف) سلطه بر نفس و مالکیت خویشتن، سبب می‌شود که انسان در برابر ناملائمات از کوره در نرود، و گرفتار خشم و آشفتگی‌ها نشود، امیر مؤمنان علی علیه السلام در تعریف حلم اشاره‌ای به این سرچشمه فرموده است آنجا که می‌گوید: «انَّمَا الْحِلْمُ کَظْمُ الْغَیْظِ وَ مِلْکُ النَّفسِ؛ حلم، فرو بردن خشم و مالکیت نفس است».[۲۷۴]
همین معنی از امام مجتبی علیه السلام نیز نقل شده است.[۲۷۵]
ب) علوّ طبع و بلندی همت و شخصیت بالا از اموری است که به انسان اجازه نمی‌دهد خشم خویش را آشکار کند، و دست به کارهای غیر منطقی افراد خشمگین کم ظرفیت بزند. امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «الْحِلْمُ وَ الْاناةُ تُوْأمانِ یُنتجُهُما عُلْوُ الهِمَّةِ؛ بردباری و خونسردی (در برابر حوادث) فرزندان دوقلویی هستند که از همت بلند متولد شده‌اند».[۲۷۶]
ج) ایمان به خدا و توجه به ذات پاک و صفات او و از جمله حلم خداوند در برابر عاصیان و طاغیان نیز می‌تواند سرچشمه دیگری برای این فضیلت اخلاقی باشد.
امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «الْحِلْمُ سِراجُ اللَّهِ یَسْتَضیئی بِهِ صاحِبُهُ الی جَوارِهِ وَ لا یَکُونُ حَلیماً الّا الْمَؤیِّدُ بِانْوارِ اللَّهِ وَ بِانْوارِ الْمَعْرفَةِ وَ التّوحیدِ؛ حلم چراغ پر فروغ الهی است که دارنده آن از آن بهره می‌گیرد، و به سوی جوار قرب خدا پیش می‌رود، و انسان نمی‌تواند حلیم باشد، مگر اینکه با انوار الهی و انوار معرفت و توحید تأیید گردد».[۲۷۷]
د) علم و عقل و آگاهی بر نتایج مثبت حلم و پیامدهای منفی خشم و غضب نیز عامل دیگری برای پیدایش این فضیلت اخلاقی در وجود انسان‌ها است، امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «الْحِلْمُ نورٌ جُوْهَرُهُ الْعَقْلُ؛ حلم و بردباری نوری است که جوهره آن عقل است».[۲۷۸]و در تعبیر دیگری می‌فرماید: «بِوُفُورِ الْعَقْلِ یَتَوَفَّرُ الْحِلْمُ؛ با افزایش عقل بر میزان حلم و بردباری نیز افزوده می‌شود».[۲۷۹]
و نیز در حدیثی از همان بزرگوار می‌خوانیم: «عَلَیْکَ بِالْحِلْمِ فَانَّهُ ثَمَرَةُ الْعِلْمِ؛ بر تو باد به حلم و بردباری که میوه درخت علم است».[۲۸۰]
۳- موارد استثناء: با این که حلم از فضائل بسیار برجسته و از خوهای شایسته انسانی است، ولی مواردی پیش می‌آید که حلم در آنجا پسندیده نیست و این گونه استثنائات در سایر فضائل اخلاقی نیز ممکن است پیدا شود مثلًا در مواردی که حلم و بردباری سبب جرأت و جسارت جاهلان متعصب می‌شود و بر فشار و فساد و عصیان خود می‌افزایند در اینجا حلم پسندیده نیست باید عکس العمل مناسبی نشان داده شود تا او سکوت کند.
در مواردی که حلم و بردباری به زیان جامعه و یا مکتب و عقیده انسان تمام می‌شود در آنجا نیز حلم و سکوت غلط است.
و نیز در مواردی که حلم نشانه ضعف و ذلت محسوب می‌شود حلم کار خوبی نیست و به گفته شاعر:
اظهار عجز پیش ستم‌پیشه ابلهی است‌اشک کباب باعث طغیان آتش است

عفو و انتقام

اشاره
یکی از بزرگترین فضائل اخلاقی که رسیدن به آن کار آسانی نیست، عفو و گذشت به هنگام قدرت و ترک انتقام جویی است.
بسیاری از مردم کینه‌ها را در سینه‌های خود پنهان می‌کنند، و به طور دائم در انتظار روزی هستند که بر دشمن پیروز شوند، و چندین برابر از او انتقام بگیرند، نه فقط بدی را به بدی پاسخ گویند، بلکه یک بدی را به چندین بدی پاسخ دهند، و از همه بدتر این که گاه به این صفت رذیله و بسیار زشت افتخار هم می‌کنند، و می‌گویند ما کسی هستیم که پس از پیروزی بر دشمن با او چنین و چنان کردیم.
تاریخ جهان پر است از انتقام جویی‌های بی‌رحمانه سلاطین و امرا و قبائل و اقوام و ملت‌ها.
عجب این که انتقام جویی‌ها به صورت زنجیره‌ای پیش می‌رود، فرضاً قبیله‌ای از قبیله‌ای دیگر یک نفر را به قتل می‌رساند، قبیله مقتول به هنگام قدرت ده نفر را می‌کشد، باز قبیله اوّل به هنگام قدرت پنجاه نفر را به قتل می‌رساند و حمام خون به راه می‌افتد.
غارتها، هتک ناموس‌ها، قتل عام‌ها معمولًا زاییده همین خوی زشت حیوانی است.
اما به عکس سیره انبیاء و اولیاء این بوده است که هنگام پیروزی حتی الامکان گذشته‌ها را با آب عفو بشویند، و دشمنان سرسخت را از این طریق به دوستان صمیمی مبدل سازند.
آنها هرگز علاقه نداشتند خون را با خون بشویند (جز در موارد استثناء) و بدی را با بدی پاسخ گویند، بلکه سعی داشتند تا آنجا که مقدور است بدی‌ها را به خوبی پاسخ دهند، چرا که هدف آنها تربیت بوده نه انتقام، خاموش کردن آتش بوده نه برافروختن آتش‌های جدید.
ولی به یقین این کار، کار همه کس نیست، کار افرادی است که در پرتو ایمان و تقوا تربیت شده‌اند و تسلط بر نفس داشتند، کار افراد با فضیلت و پر افتخار و انسان‌های شایسته است، و گرنه درنده خویان چیزی را جز انتقام به رسمیت نمی‌شناسند و به آن افتخار می‌کنند.
آیات قرآن مجید و روایات اسلامی مملو است از بیان فضیلت عفو و نکوهش از روح انتقام جویی و سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام گواه بسیار زنده و خوبی برای این معنی است که یک نمونه آن داستان فتح مکه و عفو عمومی پیامبر صلی الله علیه و آله از دشمنان خونخوار و بسیار سرسخت است.
با این اشاره به قرآن باز می‌گردیم و آیات عفو و انتقام را مورد بررسی قرار می‌دهیم (توجه داشته باشید که واژه انتقام در قرآن مجید به معنی بالا به کار نرفته و تنها به معنی مجازات الهی است و لذا در همه جا به خداوند نسبت داده شده است، و هیچ ارتباطی به بحث ما ندارد.
۱- وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثلُها فَمَنْ عَفی وَ اصْلَحَ فَاجْرُهُ عَلَی اللَّهِ انَّهُ لایُحِبُّ الظَّالِمینَ. (شوری- ۴۰)
۲- وَ لَا یَأتَلِ أوُلوُ الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ انْ یُؤتُوآ أوْلِی الْقْربی وَ الْمَسَاکینَ وَ الْمُهاجِرینَ فِی سَبیلِ اللَّه وَ لْیَعْفُوا وُلْیَصْفَحُوا ألا تُحِبُّونَ انْ یَغْفِرَاللَّهُ لَکُمُ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحیمُ. (نور- ۲۲)
۳- خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اعْرِضْ عَنِ الْجاهِلینَ. (اعراف- ۱۹۹)
۴- وَ انْ عاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرینَ. (نحل- ۱۲۶)
۵- ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بمِاْ یَصِفُونَ. (مؤمنون- ۹۶)
۶- وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أحْسَنُ فَاذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلیٌّ حَمیمٌ- وَما یُلَقَّاها الَّا الَّذیِنَ صَبَرُوا وَما یُلَّقَاها الَّا ذُوحظٍّ عَظیِمٍ. (فصلت- ۳۴ و ۳۵)
۷- یَا ایُّهَا الَّذیِنَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمْ الِقصَاصُ فِی القَتْلی الُحرُّ بِالْحُرِّ وَالعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْاثْنی بِالْاثْنی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَی‌ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْروُفِ وَ أَدَاءٌ الَیْهِ بِاحْسانٍ ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَی بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلیِمٌ. (بقره- ۱۷۸)
۸- یَا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا انَّ مِنْ ازْواجِکُمْ وَأولادِکُمْ عَدُوَّاً لَکُمْ فَاْحذَروُهُمْ وَ أِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَانَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحیمٌ. (تغابن- ۱۴)
۹- انْ تُبْدوُا خَیْراً اوْ تُخْفُوهُ اوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَانَّ اللَّهِ کَانَ عَفُّواً قَدیراً. (نساء- ۱۴۹)
۱۰- وَاصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلًا. (مزمّل- ۱۰)
ترجمه:
۱- کیفر بدی، مجازاتی است همانند آن، و هر کس عفو و اصلاح کند پاداش او با خدا است، خداوند ظالمان را دوست ندارد.
۲- آنها که از میان شما دارای برتری (مالی) و وسعت زندگی هستند نباید سوگند یاد کنند که از انفاق نسبت به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دریغ نمایند، آنها باید عفو کنند و چشم بپوشند، آیا دوست نمی‌دارید خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است.
۳- و هرگاه خواستید مجازات کنید، تنها به مقداری که به شما تعدی شده کیفر دهید! و اگر شکیبایی کنید این کار برای شکیبایان بهتر است.
۴- با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکی‌ها دعوت کن و از جاهلان روی بگردان (و با آنان ستیزه مکن).
۵- بدی را به بهترین راه و روش دفع کن (و پاسخ بدی را به نیکی ده) ما به آنچه توصیف می‌کنند آگاهتریم.
۶- هرگز نیکی و بدی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است- اما جز کسانی که دارای صبر و استقامتند به این مقام نمی‌رسند و جز کسانی که بهره عظیمی (از ایمان و تقوا) دارند به آن نائل نمی‌گردند.
۷- ای افرادی که ایمان آورده‌اید! حکم قصاص در مورد کشتگان، بر شما نوشته شده است؛ آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن، پس اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود چیزی به او بخشیده شود (و حکم قصاص او، تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند (و صاحب خون، حال پرداخت کننده دیه را در نظر بگیرد) و قاتل نیز به نیکی دیه را (به ولی مقتول) بپردازد (و در آن مسامحه نکند) این تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما، و کسی که بعد از آن تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت.
۸- ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بعضی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند از آنها برحذر باشید و اگر عفو کنید و چشم بپوشید و ببخشید (خدا شما را می‌بخشد) چرا که خداوند بخشنده و مهربان است.
۹- اگر نیکی‌ها را آشکار یا مخفی کنید و از بدیها گذشت نمائید خداوند بخشنده و توانا است (و با اینکه قادر بر انتقام است عفو و گذشت می‌کند).
۱۰- و در برابر آنچه (دشمنان) می‌گویند شکیبا باش و به‌طرزی شایسته از آنان دوری کن.
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه مورد بحث خداوند نخست اشاره به مسأله مقابله به مثل و مجازات در حق عقوبت می‌فرماید و آن را حق مؤمنین می‌شمرد (تا دشمن و افراد خطاکار خود را در امنیت نبینند) سپس اشاره به مسأله عفو و گذشت و ترک انتقام‌جویی می‌کند و می‌گوید کیفر بدی مجازاتی همانند آن است و هر کس عفو و اصلاح کند اجر و پاداش او با خدا است و خداوند ظالمان را دوست ندارد (وَ جَزآءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مَثلُها فَمَنْ عَفی وَ اصْلَحَ فَاجْرُهُ عَلَی اللَّهِ انَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمینَ).
با توجه به این که سوره شوری از سوره‌هایی است که تمام آن در مکه نازل شده و می‌دانیم در آن زمان مؤمنان مورد تعرض وسیع و گسترده مخالفان قرار می‌گرفتند، قرآن در آیه ۳۹ این سوره به آنها دستور می‌دهد که در برابر ظلم تسلیم نشوند، و هنگامی که مورد ستم قرار می‌گیرند از دیگران یاری بطلبند و به کمک یکدیگر بشتابند، سپس در آیه ۴۰ به این حقیقت اشاره می‌کند که مبادا به خاطر این که بعضی از دوستان شما مورد ستم قرار گرفتند در مقام انتقام جویی برآیید و از حد بگذرانید و خود نیز در صف ظالمان قرار گیرید، حتی اگر در آنجا که عفو آثار سویی ندارد عفو و اصلاح کنید بهتر است.
در این که منظور از اصلاح که در این آیه به دنبال عفو آمده چیست؟ مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند، بعضی اصلاح میان خود و خدا را ذکر کرده‌اند، و بعضی اصلاح میان مظلوم و ظالم تا این مسأله بار دیگر تکرار نگردد، و بعضی اصلاح خویشتن را از انتقام جویی و خشم و غضب و بعضی ترک قصاص را ذکر کرده‌اند.[۲۸۱]
جمع میان این معانی در تفسیر کلی این آیه نیز بعید به نظر نمی‌رسد. و به هر حال آیه به روشنی این حقیقت را ثابت می‌کند که عفو و اصلاحی که به دنبال آن صورت می‌گیرد تا ریشه کینه‌ها برای همیشه کنده شود، و تعبیر «فَاجْرُهُ عَلَی اللّهِ» (پاداش او بر خدا است) بدون این که اجر معینی حتی بهشت را تعیین کرده باشد نشان می‌دهد اجر و پاداش چنین کسی به قدری عظیم است که جز خدا نمی‌داند.
در دومین آیه که ناظر به جریان افک یعنی تهمتی که بعضی از منافقان به یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله زده بودند و از این طریق می‌خواستند حیثیت پیامبر صلی الله علیه و آله و اسلام را زیر سؤال ببرند نازل شده نشان می‌دهد که عفو و گذشت دربارهٔ همه مطلوب است حتی گناهکاران و آلودگان، زیرا این آیه زمانی نازل شد که گروهی از صحابه بعد از داستان افک سوگند یاد کردند به هیچ یک از کسانی که در این ماجرا درگیر بودند کمک مالی نکنند. این آیه نازل شد، و آنها را از شدت عمل و خشونت باز داشت و دستور عفو و گذشت داد، می‌فرماید: آنها که برتری (مالی) و وسعت زندگی دارند نباید سوگند یاد کنند که انفاق خود را نسبت به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا قطع نمایند (وَ لا یَأتَلِ اوُلوُا الْفَضْلِ مِنْکُم وَالسَّعَةِ انْ یُؤتُوا اوُلِی الْقُربی وَالْمساکیْنَ وَ الْمُهاجِرینَ فی سَبیلِ اللَّهِ).
سپس می‌افزاید باید عفو و گذشت نمایند آیا دوست نمی‌دارید خداوند شما را بیامرزد، (حال که چشم امید به رحمت خدا دارید شما هم به دیگران رحمت کنید) (وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا الا تُحِبُونَ انْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ).
و خداوند غفور و رحیم است (شما هم غفور و رحیم باشید) (وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحیْمٌ).
نکته قابل توجه اینجا است که داستان افک جریان خطرناکی بود که اسلام و شخص پیامبر صلی الله علیه و آله را نشانه می‌گرفت، گروهی از منافقان بنیان گذار آن بودند، ولی جمعی از مؤمنان غافل نیز فریب خوردند و درگیر آن شدند، با این حال قرآن نسبت به این گروه فریب‌خورده غافل، توصیه به عفو و گذشت می‌کند، بنابراین در مسائل شخصی به طریق اولی باید عفو و گذشت کرد.
در این که در میان «عفو» و «صفح» چه تفاوتی است، راغب در مفردات می‌گوید عفو گذشت است و صفح ترک ملامت است که مرحله‌ای بالاتر از گذشت می‌باشد.
چرا که ممکن است انسان عفو کند ولی از ملامت خودداری ننماید. ولی با توجه به اینکه صفح به معنی روی برگرداندن است می‌تواند اشاره به این باشد که اصلًا خطای خطاکار را به کلی به دست فراموشی بسپارد، نه تنها ملامت نکند، بلکه هیچ تأثیری در ارتباط شما با او نداشته باشد.
این نکته نیز شایان دقت است که این گروه قسم یاد کرده بودند که کمک‌های خود را از کسانی که درگیر ماجرای افک شدند قطع کنند، در عین حال قرآن می‌گوید قسم یاد نکنید یعنی قسم‌های شما نسبت به چنین اموری بی اثر و بیهوده است. زیرا هیچ قسمی نسبت به کار خیر پذیرفته نیست!
سوّمین آیه خطاب به پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله است، خطابی که تکلیف دیگران را نیز روشن می‌سازد، می‌فرماید: «عفو را بگیر (با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر) و مردم را به کارهای نیک دستور ده، و از جاهلان روی بگردان (و با آنها ستیزه جویی مکن) (خُذِالْعَفوُ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اعْرِضْ عَنِ الْجاهِلینَ).
این سه دستور که از سوی خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان یک رهبر بزرگ جامعه داده شده است همه بیانگر اهمیت عفو و گذشت است، در دستور اول توصیه به عفو می‌کند. دستور دوم اشاره به این دارد که بیش از آنچه مردم قدرت دارند از آنها نخواهد، و در دستور سوم بی‌اعتنائی نسبت به مزاحمت‌های جاهلان را توصیه می‌کند که آن نیز آمیخته با نوعی عفو و گذشت است.
رهبران راستین و پویندگان راه حق همواره در مسیر خود به سوی خدا و اصلاح جامعه با افراد متعصب و جاهل و لجوج روبرو می‌شوند که انواع مزاحمت‌ها و هتک و توهین را نسبت به آنها روا می‌دارند، آیه فوق و بسیاری دیگر از آیات قرآن می‌گوید با آنها گلاویز نشوید و بهترین راه نادیده و نشنیده گرفتن کارهای آنها است، و تجربه نشان می‌دهد که این کار بهترین راه برای بیدار ساختن و خاموش کردن آتش خشم و حسد و تعصب آنها است.
در حدیثی آمده است که وقتی آیه فوق نازل شد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به جبرئیل فرمود: منظور از این آیه چیست؟ و چه کاری باید انجام دهد؟ جبرئیل عرض کرد:
نمی‌دانم باید از درگاه خداوند سؤال کنم. بار دیگر برگشت و عرض کرد: «انَّ اللَّهَ یَأمُرُکَ انْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تُعْطی مَنْ حَرَمَکَ وَ تَصِلْ مَنْ قَطَعَکَ؛ خداوند به تو دستور می‌دهد کسی را که به تو ستم کرده عفو کنی، و کسی که تو را محروم کرده مشمول عطای خود سازی، و کسی که از تو بریده با او پیوند محبت داشته باشی».[۲۸۲]
در چهارمین آیه روی سخن را به همه مسلمانان کرده و به آنها چنین دستور می‌دهد اگر خواستید مجازات کنید به مقداری که به شما تعدی شده بسنده کنید (نه بیشتر از آن) ولی اگر شکیبایی پیشه کنید (و عفو و گذشت نمایید) این کار برای شکیبایان بهتر است (وَ انْ عاقَبْتُم فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُم بِهِ وَلَانْ صَبَرْتُم لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرینَ).
در روایات آمده است که این آیه در جنگ احد نازل شد، در آن هنگام که چشم پیامبر صلی الله علیه و آله به بدن رشید حمزه افتاد که در خاک و خون غلتیده بود و دشمن سنگدل سینه و پهلوی او را شکافته و کبد (یا قلب) او را بیرون کشیده بود و گوش و بینی او را نیز قطع کرده بود. پیغمبر صلی الله علیه و آله بسیار منقلب و ناراحت شد و بعد از حمد و سپاس الهی و شکایت به درگاه او فرمود: اگر من بر آنها غلبه یابم آنها را مُثله خواهم کرد» (و طبق روایت دیگری فرمود: با هفتاد نفر از آنها همین معامله می‌کنم.) آیه فوق نازل شده، و دستور به عدم تعدی در مجازات داد و مسلمانان را دعوت به صبر (و عفو) نمود، بلافاصله پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: «اصْبِرُ اصْبِرُ؛ خدایا صبر می‌کنم، صبر می‌کنم».[۲۸۳]
جالب این که در آیه بعد از این می‌فرماید: «وَاصْبِر وَ ماصَبْرُکَ الَّا بِاللَّهِ؛ شکیبایی پیشه کن و شکیبایی تو جز برای خدا و توفیق پروردگار نیست». اشاره به این که در این لحظات دردناک که تمام وجود انسان به خاطر جنایات دشمن سنگدل نادان می‌سوزد، صبر و گذشت کار بسیار مشکلی است که جز به امدادهای الهی میسّر نیست.
البته اجازه‌ای که از ابتدای آیه در مورد مقابله به مثل استفاده می‌شود راجع به اصل کشتن قتل عمد است، ولی نسبت به مُثْله که یک عمل غیر انسانی حتی مقابله به مثل نیز جایز نیست، و این مطلب صریحاً در روایات اسلامی آمده است که حتی سگ درنده را هم نمی‌توان مُثله کرد[۲۸۴]و اگر از روایت فوق جواز مُثْله استفاده شد به وسیله روایات صریح تفسیر خواهد شد، که منظور، اصل قتل است نه مُثله کردن.
جمعی نیز گفته‌اند که مسأله انتقام نابرابر و مُثْله کردن آنها از سوی مسلمانان مطرح شد نه از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و عمومیّت خطاب آیه نیز مؤید همین معنی است که این تصمیم از سوی مسلمانان بود.
در پنجمین آیه باز روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده دستوری فراتر از عفو و گذشت می‌دهد و می‌فرماید: بدی را از راهی که بهتر است دفع کن، و پاسخ بدی را به نیکی ده، ما به آنچه آنها می‌گویند و توصیف می‌کنند آگاه تریم (ادْفَعْ بِالّتِی هِیِ احْسَنُ السَّیِئَة نَحْنُ اعْلَمُ بِمُا یَصِفُونَ).
در ششمین آیه نیز همین معنی با تعبیر دیگری آمده است، می‌فرماید: «بدی را با نیکی دفع کن تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمی شوند». (ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ احْسَنُ فِاذا الَّذی بَیْنِکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةً کَانَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ).
و در آیه ۲۲ سوره رعد نیز می‌خوانیم:
هنگامی که اوصاف اولِی الالْباب و صاحبان اندیشه و فکر را شرح می‌دهد، می‌فرماید: یکی از اوصاف آنها این است که با حسنات، سیئات را از میان می‌برند (وَ یَدرَئُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةِ). این تعبیر می‌تواند اشاره به این باشد که آنها خطاها و گناهان خویش را با حسنات و اعمال نیک جبران می‌کنند، و نیز می‌تواند اشاره به این باشد که آنها بدی دیگران را به بدی پاسخ نمی‌گویند، بلکه بدی را با نیکی تلافی می‌کنند، تا افراد خطاکار و گناه‌کار پیش وجدان خود شرمنده شوند و در کار خویش تجدیدنظر نمایند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که هر دو معنی در تفسیر آیه جمع باشد.[۲۸۵]
از این سه آیه به خوبی استفاده می‌شود که پیامبر صلی الله علیه و آله (و کسانی که پیرو راستین او بوده و هستند) مأموریت دارند از مرحله عفو و گذشت نیز فراتر بروند و بدی را با نیکی پاسخ دهند، کاری که تحمل آن برای هر کس میسّر نیست، به همین دلیل در آیه بعد می‌فرماید: به این مرحله جز کسانی که دارای صبر و استقامتند و کسانی که بهره عظیمی از ایمان و تقوا دارند نمی‌رسند (وَ مایُلَقَّاها الَّا الَّذینَ صَبَروُا وَ مایَلَقَّاها الّا ذوُحَظٍّ عَظیمٍ).
و راستی مقابله به ضد در برابر بدی‌ها کار سنگینی است که جز نیکان و پاکان توان آن را ندارند؛ آنها که بهره عظیمی از ایمان و تقوا و سهم وافری از فضایل اخلاقی دارند.
جالب این که در تاریخ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و پیشوایان بزرگ دین کراراً این موضوع به ثبوت رسیده است که گاهی سخت‌ترین دشمنان کینه توز بر اثر مقابله به ضد (نیکی در برابر بدی) به کلی منقلب شده و مبدل به دوستان صمیمی گشته‌اند، و این تجربه‌های فراوان نشان می‌دهد که تأثیر این عمل، ملموس و چشمگیر است.
در هفتمین آیه سخن از مسأله قصاص است که یکی از احکام مهم اجتماعی اسلام و ضامن حفظ خون‌ها می‌باشد و قرآن آن را مایه حیات جامعه می‌شمرد، در عین حال عفو و گذشت را برتر از آن می‌داند. می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید حکم قصاص در مورد مقتولین بر شما نوشته شده» (یا ایُّهَا الَذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی).
تا آنجا که می‌فرماید: اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود مورد عفو قرار گیرد، (و قصاص تبدیل به خونبها گردد) باید از طریق پسندیده‌ای (برای ادای بدهی خود) پیروی کند، و قاتل نیز به نیکی دیه را به او (ولی مقتول) بپردازد، این تخفیف و رحمتی است از سوی پروردگار شما (فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ اخِیْهِ شی‌ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعروُفِ وَ اداءٌ الَیْهِ بِاحْسان ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُم وَ رَحْمَةً).
و در پایان آیه با آنهایی که بعد از عفو و گذشت یا تبدیل قصاص به دیه پشیمان می‌شوند و به خشونت باز می‌گردند و به هنگام قدرت قاتل را می‌کشند، اخطار شدید داده است و می‌فرماید: «هر کس بعد از آن تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت» (فَمَن اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ الیمٌ).
زیرا بعد از عفو یا تبدیل قصاص به دیه، راه بازگشت به کلی مسدود می‌شود، و قصاص برای همیشه ساقط می‌گردد، و انتقام جویی از قاتل، قتل مجددی محسوب می‌شود که از هر نظر قابل تعقیب است.
این آیه قاتلان را در میان خوف و رجاء نگه می‌دارد، از یک طرف راه قصاص را گشوده تا کسی جرئت نکند دست به خون دیگری بیالاید، و از طرفی راه عفو را بسته تا جلو انتقام‌جوئی‌های خشن و خطرناک را بگیرد، و این نهایت حکمت و تدبیر در این مسأله مهم اجتماعی است.
تعبیر به برادر در آیه فوق، نشان می‌دهد که حتی اگر در میان مسلمین قتلی صورت گیرد، باز رابطه برادری قطع نمی‌شود، و تا ضرورتی ایجاب نکند نباید به سراغ قصاص رفت، و این تعبیر دلیل بر این است که اسلام عفو و گذشت را بر قصاص ترجیح می‌دهد و با این تعبیر می‌خواهد حس محبت و دوستی را در اولیاء دم برانگیزد. (این مضمون از ابن عباس در روایتی نقل شده است).[۲۸۶]
همچنین تعبیر به «ذلِکَ تَخْفِیفٌ مِنکُمُ وَ رَحْمَةٌ» نیز دلیل دیگری بر ترجیح عفو و گذشت یا تبدیل قصاص به دیه است.
در هشتمین آیه خطاب به همه مؤمنان کرده و در مورد اختلافات و کشمکش‌های خانوادگی چنین می‌گوید: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بعضی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند از آنها برحذر باشید (یا ایّهَا الَذینَ آمَنُوا انَّ مِنْ ازواجِکُمْ وَ اولادِکُمْ عَدوّاً لَکُمُ فَاحْذَروُهُ).
این عدوات ممکن است از طرق مختلفی اعمال گردد، در جنبه‌های معنوی مانند جلوگیری کردن از هجرت به مدینه در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله یا وصیت کردن به بعضی از اموال برای کارهای خیر یا در مسائل معنوی یا در مسائل مادی مانند مزاحمت‌های مختلفی که فرزندان نااهل و همسران پر توقع نسبت به پدر و شوهر انجام می‌دهند.
ولی در ذیل آیه می‌افزاید: اگر عفو کنید و صرف نظر نمایید و گنهکار را ببخشید «خدا شما را می‌بخشد» زیرا خداوند بخشنده و مهربان است (وَ انْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَانَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ).
بی‌شک اگر عفو و گذشت از محیط خانواده برچیده شود، و هر کس بخواهد در مزاحمت‌هایی که به حق او می‌شود، در مقام انتقام جویی برآید، محیط خانواده مبدل به جهنم سوزانی می‌شود که هیچ کس در آن امنیت ندارد، و به زودی خانواده‌ها از هم متلاشی می‌شوند.
جالب توجه این که در این آیه خداوند نخست با صراحت دستور به عفو، و سپس صفح می‌دهد و در ذیل آیه به طور ضمنی دستور به غفران می‌دهد، زیرا می‌فرماید:
آیا دوست ندارید که خداوند شما را ببخشد؟ یعنی شما هم غفران کنید تا مشمول غفران خدا قرار گیرید.
حال باید دید فرق میان عفو و صفح و غفران چیست؟[۲۸۷]به نظر می‌رسد که عفو مرحله نخستین است و به معنی گذشت و ترک انتقام و هر گونه عکس العمل می‌باشد، و صفح به معنی روی برگرداندن و نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن است که این مرحله دوم می‌باشد، و غفران به معنی پوشانیدن آثار خطا و گناه است، که مردم هم آن را به فراموشی بسپارند، و این آخرین مرحله است و برترین مقامات انسان‌های با ایمان در برابر خطاهای دیگران است.
در نهمین آیه، عفو و گذشت در کنار انجام اعمال خیر قرار گرفته و وعده عفو الهی در برابر آن داده شده است، می‌فرماید: «اگر نیکی‌ها را آشکار یا مخفی سازید، و از بدی‌ها گذشت نمایید (مشمول عفو خدا خواهید شد) خداوند بخشنده و توانا است (و با این که قادر بر انتقام است- جز در موارد معیّنی- عفو و گذشت می‌کند.
(انْ تُبدوُا خَیْراً اوْتُخْفُوهُ اوْ تَعفُوا عَنْ سُوءٍ فَانَّ اللَّهَ کانَ عَفُوّاً قَدیراً).
بنابراین انسان نباید تصور کند انتقام گرفتن به هنگام قدرت و پیروزی افتخاری است، افتخار آن است که انسان در این گونه موارد مالک اعصاب خویش باشد و تا آنجا که از عفو و گذشت سوء استفاده نمی‌شود، عفو و گذشت نماید.
در دهمین و آخرین آیه از آیات مورد بحث باز روی سخن به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله است (ولی منظور همه مسلمان‌ها می‌باشد) می‌فرماید: در برابر آنچه آنها (دشمنان) می‌گویند شکیبا باش، و به طرز شایسته‌ای از آنها کناره‌گیری کن (وَاصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلًا).
می‌دانیم که یکی از حربه‌های ناجوانمردانه مشرکان و دشمنان لجوج پیامبر صلی الله علیه و آله انواع هتک و توهین‌ها و دشنام‌ها و نسبت‌های ناروایی بود که به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می‌دادند که قلب مبارک آن حضرت را سخت آزار می‌داد، ولی با این همه، خداوند به او دستور می‌دهد که در برابر آن شکیبایی کند و همه را نادیده بگیرد، و هجر جمیل نماید.
منظور از «هَجْرِ جَمیل» (دوری شایسته) به معنی هجران آمیخته با محبت و حسن خلق و دلسوزی و دعوت به سوی حق است، و این یکی از روش‌های تربیتی در برابر افراد لجوج و نادان می‌باشد، که اگر در برابر آنها بایستند بر لجاجت آنها افزوده می‌شود، لذا دستور داده شده است که در برابر هتّاکی و بدگویی آنها بی‌اعتنا بگذرد. بعضی تصور کرده‌اند که این دستور، قبل از نزول دستور جهاد است و آن را با نزول دستور جهاد منسوخ دانسته‌اند، در حالی که چنین نیست؛ زیرا جهاد جایی دارد، و هجر جمیل جای دیگر.
به هر حال این آیه، عفو و گذشت را مخصوصاً در برابر گروه خاصی که زبان آنها قید و بندی ندارد و بر اثر جهل و نادانی از گفتن هر کلام ناپسند و زشتی ابا ندارند توصیه می‌کند؛ چرا که هجر جمیل بدون عفو حاصل نمی‌شود.
به گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان این آیه پیامی است به تمام منادیان راه حق و مبلغان اسلام (در هر زمان و مکان) که در برابر خشونت‌های جاهلان و بدگویی‌های متعصبان نادان، بر آشفته نشوند، و خونسردی را از دست ندهند و حسن اخلاق و مدارا را پیشه خود سازند.[۲۸۸]
آیات فوق که مخاطبش گاه همه مسلمانان هستند، و گاه شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان رهبر مسلمین است به خوبی مقام والای عفو و گذشت را در برابر حوادث تلخ و ناملائمات روشن می‌سازد، و اساس و پایه کار مسلمین را در میان خود بر پایه عفو و گذشت می‌نهد، و حتی در مقابل دشمنان در آنجا که از عفو و گذشت سوءاستفاده نشود به آن توصیه می‌کند.

عفو و انتقام در روایات اسلامی

مسأله فضیلت عفو و نکوهش انتقام در روایات اسلامی بازتاب وسیعی دارد، و تعبیرات بسیار تکان دهنده‌ای دربارهٔ آن دیده می‌شود از جمله:
۱- در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده است «اذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نادی مُنادٍ مَنْ کانَ اجْرُهُ عَلَی اللَّهِ فَلْیَدْخُلِ الْجَنَّةَ فَیُقالُ مَنْ ذَا الَّذی اجْرُهُ عَلَی اللَّهِ، فَیُقالُ الْعافُونَ عَنِ الناسِ فَیَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ؛ هنگامی که روز قیامت می‌شود ندا دهنده‌ای صدا می‌زند هر کس اجر او بر خدا است وارد بهشت شود، گفته می‌شود چه کسی اجرش بر خدا است؟ در پاسخ می‌گویند: کسانی که مردم را عفو کردند، و آنها بدون حساب داخل بهشت می‌شوند».[۲۸۹]
۲- در حدیث دیگری از همان بزرگوار می‌خوانیم که در یکی از خطبه‌ها فرمود:
«الا اخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ خَلائِقِ الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَالْاحْسانُ الی مَنْ اساءَ الَیْکَ، وَ اعْطاءُ مَنْ حَرَمَکَ؛ آیا به شما خبر دهم که بهترین اخلاق دنیا و آخرت چیست؟ عفو و گذشت از کسی که به شما ستم کرده، و پیوند با کسی که از شما بریده، و نیکی به کسی که به شما بدی کرده، و بخشش به کسی که شما را محروم ساخته است».[۲۹۰]
در این حدیث شریف عالی‌ترین مراتب عفو که همان پاسخ دادن بدی با خوبی است در شاخه‌های مختلف بیان شده است و این مقام انبیاء و اولیاء و صلحای راستین است.
۳- امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «الْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ؛ عفو و گذشت تاج فضایل اخلاقی است».[۲۹۱]
می‌دانیم تاج هم نشانه عظمت و قدرت است، و هم زینت، و بر بالاترین عضو بدن یعنی سر گذاشته می‌شود، این تعبیر نشان می‌دهد که عفو و گذشت در میان همه فضایل اخلاقی موقعیت خاصی را دارد.
۴- در حدیث دیگری از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «شَیئَانِ لا یُوزَنُ ثَوابُهُما الْعَفْوُ وَالْعَدْلُ؛ دو چیز است به قدری ثواب آن زیاد است که به وزن نمی‌آید، عفو و عدالت».[۲۹۲]
قرار گرفتن عفو در کنار عدالت علاوه بر این که اهمیت عفو را روشن می‌سازد، تعدیل این دو را با یکدیگر نشان می‌دهد، چرا که عدالت حق است و باعث نظم جامعه، ولی عفو یک فضیلت است که سبب برطرف شدن کینه‌ها و جوشش محبت‌ها می‌گردد. و انضمام این دو به یکدیگر هرگونه سوء استفاده را از بین می‌برد.
۵- در حدیث دیگری از همان بزرگوار بدترین مردم را چنین معرفی می‌کند می‌فرماید: «شَرُّ الناسِ مَنْ لا یَعْفُ عَنِ الزَّلَّةِ وَلا یَسْتُرُ الْعَوْرَةَ؛ بدترین مردم کسی است که از لغزش‌ها نمی‌گذرد و عفو نمی‌کند، و عیوب مردم را نمی‌پوشاند».[۲۹۳]
۶- در حدیثی می‌خوانیم که مرد (خطاکاری) را نزد مأمون حاضر کردند، او تصمیم داشت گردنش را بزنند، و امام علی بن موسی الرضا علیه السلام حاضر بود، مأمون عرض کرد: «ما تَقُولُ یا ابَا الْحَسَنِ؛ شما دراین‌باره چه می‌فرمایید: «فَقالَ اقُولُ انَّ اللَّهَ لا یَزیدُکَ بِحُسْنِ الْعَفْوِ الَّا عِزّاً فَعَفی عَنْهُ؛ حضرت فرمود: من می‌گویم خداوند با حسن عفو جز عزّت تو را نمی‌افزاید».
مأمون این سخن را شنید و آن مرد را (که به احتمال قوی یک جرم سیاسی بر ضد مأمون داشت) بخشید[۲۹۴]
۷- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «قِلَّةُ الْعَفْو اقْبَحُ الْعُیُوبِ، وَ التَّسَرُعُ الَی الانتِقامَ اعْظَمُ الذُنُوبِ؛ کمی عفو و گذشت زشت‌ترین عیب‌ها است، و شتاب کردن به سوی انتقام بزرگترین گناهان است».[۲۹۵]
۸- همان حضرت در کلمات قصارش در نهج البلاغه فرموده است: «اذا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةَ عَلَیْهِ هنگامی که بر دشمن خود پیروز شدی، عفو را شکرانه این پیروزی قرار ده».[۲۹۶]
همین معنی به صورت‌های دیگری وارد شده از جمله می‌فرماید: «الْعَفْوُ زَکاةُ الظَفَرِ؛ عفو زکات پیروزی است».[۲۹۷]
۹- در حدیثی از امام ابوالحسن (حضرت رضا یا حضرت هادی علیهما السلام) می‌خوانیم که فرمود: «مَا الْتَقَتَ فِئَتانِ قَطُّ الَّا نَصَرَ اللَّهُ اعْظَمَهُما عَفْواً؛ دو گروه در میدان نبرد در برابر هم قرار نگرفتند مگر این که خداوند گروهی را که عفو بیشتری دارند پیروز کرد».[۲۹۸]
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان می‌دهیم فرمود:
«دَعِ الْانْتِقامَ فَانَّهُ مِنْ اسْوَءِ افْعالِ الْمُقْتَدِرِ؛ انتقام جویی را رها کن که از بدترین کارهای افراد قدرتمند است».[۲۹۹]
از مجموع این احادیث اهمیت فوق العاده عفو و گذشت و زشتی کینه توزی و انتقام روشن می‌شود و باید توجه داشت که احادیث بسیار فزونتر است از آنچه در اینجا نوشتیم.

اقسام عفو

فضیلت عفو و گذشت و ترک انتقام‌جوئی به عنوان یک اصل از نظر شرع و عقل و کتاب و سنت جای تردید نیست اما این بدان معنا نیست که استثنائی نداشته باشد، بلکه مواردی پیش می‌آید که عفو و گذشت سبب جرأت جانیان و جسارت خاطیان می‌شود به یقین هیچکس عفو و گذشت را در این گونه موارد عفو و گذشت نمی‌شمرد بلکه برای حفظ نظم جامعه و نهی از منکر و پیش‌گیری از تکرار جرم باید از عفو صرف نظر کرد و به مجازات عادلانه پرداخت.
دستور قرآن مجید در مورد مقابله به مثل در آیه ۱۹۴ سوره بقره ممکن است
اشاره به همین معنی باشد آنجا که می‌فرماید: «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَااعْتَدی عَلَیْکُمْ؛ کسی که بر شما تعدی کند همانند آن بر او تعدی کنید» (در واقع مقابله به مثل، تعدی نیست، بلکه مجازات عادلانه است).
البته این احتمال نیز وجود دارد که آیه در مقام بیان جواز قصاص و مجازات عادلانه بوده باشد (و به اصطلاح، امر در مقام توهّم حظر است و دلیل بر وجوب یا استحباب نیست).
به هر حال عفو و مجازات هر کدام جای ویژه‌ای دارد، عفو در جایی است که انسان قدرت بر انتقام و مقابله به مثل دارد، و اگر راه عفو را پیش می‌گیرد، از موضع ضعف نیست، این گونه عفو مفید و سازنده است، هم برای مظلومی که پیروز شده زیرا سبب صفای دل و تسلط او بر هوای نفس می‌شود، و هم برای ظالمی که مغلوب گشته زیرا او را به اصلاح خویشتن وا می‌دارد.
در احادیث اسلامی نیز به این استثناء اشاره شده، اشاراتی پر معنی و لطیف از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «الْعَفُوُ یُفْسِدُ مِنَ اللَّئیمِ بِقَدْرِ اصْلاحِهِ مِنَ الْکَریمِ؛ عفو و گذشت افراد لیم و پست را فاسد می‌کند، به همان اندازه که افراد با شخصیت را اصلاح می‌نماید».[۳۰۰]
در حدیث دیگری از همان بزرگوار می‌خوانیم: «الْعَفُو عَنِ الْمُقِرِ لاعَنِ المُصِّرَ عفوٍ؛ دربارهٔ کسی است که اعتراف و اقرار به گناه خود داشته باشد نه در مورد کسی که بر گناه اصرار دارد».[۳۰۱]
و نیز در حدیث دیگری از همان امام همام آمده است که فرمود: «جازِ بِالْحَسَنَةِ وَ تَجاوَزْ عَنِ السَّیِئَةِ ما لَمْ یَکُنْ ثَلَماً فِی الدینَ اوْ وَهْناً فی سُلْطانِ الْاسلامِ؛ نیکی‌ها را به نیکی پاداش بده، و از بدی‌ها صرف نظر کن مادام که لطمه‌ای بر دین یا سستی بر حکومت اسلامی وارد نمی‌کند».[۳۰۲](در این گونه موارد باید به سراغ مجازات عادلانه رفت).
در حدیثی نیز از امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام در تأیید همین سخن آمده است که فرمود: «حَقُ مَنْ اسائَکَ انْ تَعْفُوَ عَنْهُ، وَ انْ عَلِمْتَ انَّ الْعَفْوَعَنْهُ یُضِرُّ انْتَصَرْتَ قالَ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلِمِ فَاولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبیلٍ؛ حق کسی که به تو بدی کرده این است که او را عفو کنی ولی اگر می‌دانی عفو او سبب زیان می‌شود می‌توانی انتقام بگیری خداوند متعال می‌فرماید کسی که بعد از مظلوم شدن یاری طلبد (و به مجازات ظالم بپردازد) ایرادی بر او نیست».[۳۰۳]
ولی نباید وجود این گونه استثنائها سبب سوء استفاده گردد و هر کس به بهانه اینکه عفو و گذشت سبب جرئت و جسارت بدکاران و خاطیان است به انتقام جویی بپردازد، بلکه باید از روی خلوص و عدم تعصب موارد استثنای از اصل عفو و گذشت را با دقت شناخت و طبق آن عمل کرد.
این نکته نیز شایان توجه است که عفو و گذشت از اجرای حدود و تعزیرات شرعیه جز در مواردی که در روایات منصوص است جایز نیست، چرا که اجرای حد و تعزیر در جای خود از واجبات است.

آثار عفو و ثمرات و انگیزه‌های آن

عفو و گذشت با توجه به اشاراتی که در آیات و روایات گذشته بود، آثار بسیار مطلوب و جالب و شگفت انگیزی دارد که به طور خلاصه می‌توان چنین گفت:
۱- عفو و گذشت گاه دشمنان سرسخت را به دوستان صمیمی مبدل می‌سازد به خصوص زمانی که توام با نیکی و مقابله به ضد (یعنی خوبی در مقابل بدی بوده باشد) که در آیه ۳۴ سوره فصلت به آن اشاره شده است.
۲- عفو و گذشت سبب بقاء حکومتها و دوام قدرت است چرا که از دشمنیها و مخالفتها می‌کاهد و بر دوستان و طرفداران می‌افزاید. در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «عَفْوُ الْمُلُوکِ بَقاءُ الْمُلْکِ؛ عفو پادشاهان سبب بقاء حکومت است».[۳۰۴]
۳- عفو و گذشت سبب عزت و آبرو می‌گردد، چرا که در نظر مردم نشانه بزرگواری و شخصیت و سعه صدر است، در حالی که انتقامجویی نشانه کوتاه‌فکری و عدم تسلّط بر نفس می‌باشد، در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «علیکم بالعفو فَانَّ الْعَفْوَ لا یَزیدُ الَّا عِزّاً؛ بر شما باد به عفو و گذشت، چرا که عفو چیزی جز عزت بر انسان نمی‌افزاید».[۳۰۵]
۴- عفو و گذشت جلو تسلسل ناهنجاری‌ها و کینه ورزی‌ها و خشونت و جنایت را می‌گیرد، و در واقع نقطه پایانی بر آنها می‌گذارد، زیرا انتقام جویی از یک طرف سبب برافروخته شدن آتش کینه در دل طرف دیگر می‌شود، و او را به انتقامی خشن‌تر وا می‌دارد، و آن انتقام خشن‌تر سبب خشونت بیشتری از طرف دیگر می‌شود، و گاه به جنگی تمام عیار در میان دو طایفه یا دو قبیله بزرگ منجر می‌گردد که خون‌های زیادی در آن ریخته می‌شود، و اموال و ثروت‌ها بر باد می‌رود.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «تَعافُوا تَسْقُطُ الضَغائِنُ بَیْنَکُمْ؛ یکدیگر را عفو کنید که دشمنی‌ها و کینه‌ها را از میان می‌برد».[۳۰۶]
۵- عفو سبب سلامت روح و آرامش جان و در نتیجه سبب طول عمر است، همان گونه که در حدیث دیگری از رسول اللّه صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «مَنْ کَثُرَ عَفْوُهُ مُدَّ فی عُمْرِهِ؛ کسی که عفوش افزون گردد، عمرش طولانی می‌شود».[۳۰۷]
البته آنچه در بالا گفته شد آثار و برکات اجتماعی عفو و گذشت است، و اما نتایج معنوی و پاداش‌های اخروی آن، بیش از این‌ها است، همین اندازه کافی است که بدانیم در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که: «العفو مع القدرة جُنّةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ سُبْحانَهُ؛ عفو و گذشت به هنگام قدرت سپری است، در برابر عذاب الهی».[۳۰۸]
و اما انگیزه‌های انتقام جویی نیز فراوان است از جمله تنگ نظری، کوته بینی، عدم آینده نگری، حسد، کینه توزی، ضعف نفس، هواپرستی، و بسیاری از خوهای زشت دیگر، که هر کدام به تنهایی یا به ضمیمه دیگری، آتش انتقام جویی را در دل انسان‌ها بر می‌افروزد، و مردم را به جان هم می‌اندازد، نظام اجتماعی را به هم می‌ریزد، و گاه باعث ضایع شدن اموال و نفوس و از میان رفتن قدرت جامعه‌ها و کشورها می‌گردد.

طرق درمان انتقام جویی و کسب فضیلت عفو

بهترین راه برای درمان صفت رذیله انتقام جویی و صعود به اوج فضیلت عفو و گذشت در درجه اول، تفکر دربارهٔ پیامدهای هر کدام از این دو صفت است، هنگامی که انسان ببیند عفو و گذشت چه برکاتی در دنیا و آخرت دارد و چگونه سبب قدرت و آبرو و عظمت نزد خلق و خالق می‌شود، و انسان را از بسیاری از مشکلات زندگی و دردسرهای فراوان می‌رهاند و به او محبوبیت در نزد مردم و خدا می‌دهد در حالی که انتقام جویی گاه شیرازه زندگی او را به هم می‌ریزد، و جان و مال و آبروی او را با انواع خطرات مواجه می‌کند به یقین عفو و گذشت را بر انتقام جویی ترجیح خواهد داد، و کم کم این مسأله به صورت خلق و خو و ملکه اخلاقی در می‌آید.
از سوی دیگر هنگامی که ریشه‌های انتقام جویی را که در بالا اشاره شد بشناسد و به درمان یک یک آنها بپردازد، با از میان رفتن علت، معلول نیز از میان خواهد رفت، و کینه‌توزی و انتقام‌جویی جای خود رابه دوستی و محبت و عفو و گذشت خواهد سپرد.
به این ترتیب به پایان بحث دربارهٔ فضیلت عفو و گذشت و رذیله انتقام جویی می‌رسیم هر چند هنوز مسایل ناگفته در اینجا کم نیست.

غیرت و بی‌غیرتی

اشاره
از واژه‌هایی که در روایات اسلامی به عنوان بیان یک فضیلت مهم اخلاقی آمده است غیرت است که در اصل به معنی دفاع شدید از عرض و ناموس یا مال و مملکت و دین و آیین است، مخصوصاً این واژه در مواردی به کار می‌رود که چیزی حق اختصاصی شخص یا گروهی است، و دیگران می‌خواهند حریم آن را بشکنند، و صاحب آن به دفاع شدید برمی خیزد.
به هر حال این وصف اگر به صورت معتدل در انسان باشد، فضیلتی بزرگ است.
چه فضیلتی از این بالاتر که انسان را اجازه ندهد بیگانه‌ای به حریم ناموس یا کشور یا دین و آیین او هجوم برد، بلکه در مقابل او بایستد، و تا سر حد جان دفاع کند.
متأسفانه در دنیای امروز که ارزش‌های اخلاقی کمرنگ شده و انحرافات اخلاقی خانواده‌هایی را فرا گرفته، مخصوصاً در غرب ارتباط زنان و مردان با افراد بیگانه عیب شمرده نمی‌شود، این واژه تدریجاً به فراموشی سپرده می‌شود و گاه در نظر بعضی، ضد ارزش و ناشی از تعصب کور قلمداد می‌شود، و این یک فاجعه عظیم است در حالی که بدون غیرت، حمایت و دفاع قوی از ارزش‌ها و افتخارات امکان‌پذیر نیست.
با این اشاره به قرآن مجید بر می‌گردیم و از آیات قرآن در این مسأله مهم الهام می‌گیریم.
۱- لَّئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِیْنَ فِی قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ وَ الْمُرجِفُونَ فِی الْمَدْینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرونَکَ فیها الَّا قَلیْلًا- مَلْعُونینَ ایْنَما ثَقِفُوا اخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتیلًا- سُنَّةَ اللَّهِ فی الَّذینَ خَلَوا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدیلًا. (احزاب- ۶۰ تا ۶۲)
۲- قَالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی الَیْهِ وَ الَّا تَصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُنَّ اصْبُ الَیْهِنَّ وَ اکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ. (یوسف- ۳۳)
۳- ... وَ لا یَضْرِبْنَ بِارْجُلِهِنَّ لِیَعْلَمَ ما یُخْفینَ مِنْ زِیْنَتِهِنَّ. (نور- ۳۱)
ترجمه
۱- اگر منافقان و بیماردلان و آنها که اخبار دروغ و شایعات بی اساس در مدینه پخش می‌کنند دست از کار خود برندارند، تو را بر ضد آنان می‌شورانیم، سپس جز مدّت کوتاهی نمی‌توانند در کنار تو در این شهر بمانند!- و از همه جا طرد می‌شوند و هر جا یافت شوند گرفتار خواهند شد و به سختی به قتل خواهند رسید!- این سنت خداوند در اقوام پیشین است، و برای سنت الهی هیچ گونه تغییر نخواهی یافت!
۲- (یوسف) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا بسوی آن می‌خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی بسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.
۳- ... و هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود (و صدای خلخال که بر پا دارند به گوش رسد).
تفسیر و جمع‌بندی
در نخستین آیه مورد بحث خداوند سه گروه را شدیداً مورد تهدید قرار می‌دهد منافقان و بیماردلان (اراذل و اوباش هوسباز) و شایعه پراکنان که اگر دست از کارهای خود یعنی مزاحمت نوامیس مردم و تضعیف روحیه مسلمین و نشر شایعات دروغین دربارهٔ زنان پاکدامن برندارند به شدیدترین مجازات گرفتار خواهند شد، می‌فرماید: «اگر منافقان و آنها که در دلهایشان بیماری است و آنها که اخبار دروغ و شایعات بی‌اساس در مدینه پخش می‌کنند دست از کار خود نکشند تو را بر ضد آنها می‌شورانیم، سپس نمی‌توانند جز مدت کوتاهی در این شهر در کنار تو باشند- و از همه جا طرد می‌شوند- و هر جا یافت شوند دستگیر خواهند شد و به قتل می‌رسند (لَئِنْ لَمُ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَالَذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فی الْمَدینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَ لا یُجاوِرُوُنَکَ فیها الَّا قَلیلًا- مَلْعُونینَ ایْنَما ثُقِفُوا اخِذُوا وَقُتِلُوا تَقْتیلًا).
این غیرت الهیّه که سبب دفاع شدید از عرض و نوامیس و کیان مسلمین شده است سرمشقی برای همه در مسأله غیرت دینی و ناموسی است و نشان می‌دهد که در برابر اراذل و اوباش و منافقان کوردل و بیماردلان نباید بی‌تفاوت یا خونسرد باشند.
این تعبیر با آنچه از فعل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در تاریخ نقل شده که در این گونه موارد سخت گیر بود و با متخلفان برخورد شدید می‌کرد، نشان می‌دهد که این مسأله به عنوان یک فضیلت اخلاقی و وظیفه اجتماعی پذیرفته شده است.
تعبیرات سه گانه در آیه بالا (مُنافِقُونَ، الَذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرُجِفُونَ) ممکن است همه اشاره به گروه معینی باشد که با انواع کارهای خلاف به تضعیف مسلمین می‌پرداختند، ولی ظاهر آیه، و پاره‌ای از شأن نزول‌ها نشان می‌دهد که اشاره به سه گروه مختلف است: منافقان با پخش شایعاتی دربارهٔ غزوات پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه سعی داشتند روحیه مسلمانان را تضعیف کنند، و گروهی از اراذل و اوباش با ایجاد مزاحمت در مورد زنان مسلمان اسباب ناراحتی آنها را فراهم می‌کردند و گروه دیگری با پخش شایعات دربارهٔ زنان با ایمان، آنها را سخت آزار می‌دادند، آیه فوق هر سه گروه را تهدید به مجازات شدید تبعید و قتل می‌کند.
تعبیر به «الَّذینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ» در آیات قرآن در معانی مختلف به کار رفته، گاه اشاره به نفاق است، مانند آنچه در آیه ۱۰ سوره بقره آمده است (فیِ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً) و گاه در مورد کسانی که هوس‌های سرکش جنسی دارند به کار رفته، چنان که در آیه ۳۲ همین سوره به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داده شده که به هنگام صحبت کردن با نامحرمان، به گونه‌ای هوس‌انگیز سخن نگویند که بیماردلان در آنها طمع کنند (فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ).
جالب توجه این که قرآن در ادامه همین آیات (آیه ۶۰ و ۶۱) می‌افزاید: این سنت خداوند در اقوام پیشین است (و منحصر به امت اسلام نیست) و برای سنت الهی هیچ گونه تغییری نخواهی یافت.
این تعبیر نشان می‌دهد که حکم بالا یک حکم عام در تمام ادیان الهی بوده، و سنّتی است تغییرناپذیر که باید در برابر مزاحمین و منافقین و شایعه پراکنان برخورد قاطعانه کرد (البته با حفظ تمام موازین شرعی و منطقی) و مفهوم غیرت همین است.
در دومین آیه به نمونه غیرت دینی یکی از بزرگترین پیامبران الهی یعنی حضرت یوسف علیه السلام برخورد می‌کنیم هنگامی که از سوی زنان هوسباز مصر مخصوصاً ذلیخا مورد تهاجم قرار گرفت و از او خواستند تسلیم خواسته‌های نامشروع ذلیخا یا تسلیم خواسته‌های نامشروع خودشان شود یوسف که در سن جوانی و در برابر طوفان شهوات قرار داشت به شدت مقاومت کرد تا آنجا که زندان را با همه رنجهایش بر تسلیم در برابر خواسته‌های آنها ترجیح داد و به درگاه پروردگار چنین عرضه داشت «پروردگار من! زندان نزد من محبوتر است از آنچه اینها مرا به سوی آن می‌خوانند و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من برنگردانی قلب من به آنها مایل می‌شود و از جاهلان خواهم بود (قالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی الَیْهِ وَ الَّا تَصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُنَّ اصْبُ الَیْهِنَّ وَ اکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ)؛ این تعبیر هم از مقام عفت و عصمت یوسف حکایت می‌کند و هم از غیرت و پارسائی او و هنگامی که این روحیه پاک را مقایسه با عدم غیرت عزیز مصر مقایسه می‌کنیم که وقتی ناپاکی همسرش ذلیخا بر او ثابت شد تنها به این جمله قناعت کرد! «یُوسُفَ اعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ انَّکَ کُنْتِ مِنَ الخاطِئینَ؛ یوسف! از این موضوع صرف نظر کن و تو ای زن نیز استغفار کن که از خطاکاران بودی» (یوسف- ۲۹) فرق میان این دو روشن می‌شود واضح است منظور یوسف این نبود که از خداوند طلب زندان کند بلکه هدف این بود که اگر او را در میان زندان و عمل نامشروع مخیّر کنند (همان گونه که ساختند) زندان را ترجیح می‌دهد.
در سومین آیه مورد بحث خداوند دستوری به زنان مؤمنه می‌دهد که علاوه بر حفظ حجاب «هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانش پیدا شود و صدای خلخالی که بر پا دارند به گوش رسد!» (وَلا یَضْرِبْنَ بِارْجِلِهِنَ لِیُعْلَمَ ما یُخْفینَ مِنْ زِینَتِهِنَ).
در این آیه نیز عفت و غیرت به هم آمیخته شده تا آنجا که به زنان اجازه نمی‌دهد پا را بر زمین بکوبند و صدای خلخال را ظاهر کنند[۳۰۹]و همان گونه که در بالا
اشاره کردیم اسلام به زنان پیامبر (به عنوان الگو و سرمشق) دستور می‌دهد که هنگام سخن گفتن با بیگانگان سخنان خود را با آهنگی هوس‌انگیز ادا نکنند که سبب تحریک هوسبازان گردد اینها همه دستوراتی است که هم تأکید در رعایت نهایت عفت را دارد و هم رعایت غیرت.

غیرت در روایات اسلامی

در روایات اسلامی اهمیت بسیار زیادی به مسأله غیرت به عنوان یک فضیلت داده شده و حتی از خداوند به عنوان غیور (کسی که بسیار غیرت دارد) یاد شده است از جمله:
۱- امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «انَّ اللَّهَ غَیُورٌ یُحِبُّ کُلَ غَیُورٍ وَلِغیرَتِهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها وَ باطِنَها؛ خداوند غیور است و هر غیوری را دوست دارد و به خاطر غیرتش تمام کارهای زشت را اعم از آشکار و پنهان تحریم فرموده است».[۳۱۰]
۲- در حدیث دیگری از همان بزرگوار می‌خوانیم: «اذا لَمْ یَغُرِ الرَّجُلُ فَهُوَ مَنْکُوسُ الْقَلْبِ؛ اگر انسانی غیرت نداشته باشد قلب و فکرش وارونه است».[۳۱۱]
به گفته علّامه مجلسی منظور از قلب وارونه در اینجا این است که همانند ظرف وارونه است که چیزی در آن جای نمی‌گیرد، قلب افراد فاقد غیرت نیز تهی از صفات و اخلاق برجسته انسانی است.[۳۱۲]
این تعبیر نشان می‌دهد که صفت غیرت رابطه نزدیکی با سایر اوصاف برجسته انسانی دارد.
۳- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «کانَ ابْراهیمُ ابی غَیُوراً وَ انَا اغْیَرُ مِنْهُ وَ ارْغَمَ اللَّهُ انْفَ مَن لایُغارُ مِنَ الْمُؤمِنینَ؛ پدرم ابراهیم مرد غیوری بود و من از او غیورترم. خداوند بینی مؤمنانی را که غیرت ندارند به خاک بمالد».[۳۱۳]
۴- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود: «انّی لَغَیُورٌ وَاللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ اغْیّرُ مِنِی وَ انَّ اللَّه تَعالی یُحِّبُ مِنْ عِبادَهَ الْغَیُورَ؛ من غیورم و خداوند از من غیورتر است، و خداوند بندگان غیورش را دوست دارد».[۳۱۴]
۵- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود: «انَّ الْغیرَةَ مِنَ الْایمانِ؛ غیرت از ایمان است». (چرا که ایمان انسان را دعوت به حفظ دین و آیین و کشور و ناموس خود می‌کند، و آن کس که از اینها دفاع نکند و غیرت نداشته باشد با ایمان نیست).[۳۱۵]
۶- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «قَدْرُ الرَجُلِ عَلی قَدْرِ هِمَّتِهِ ... وَ شَجاعَتُهُ عَلی قَدْرِ انَفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلی قَدْرِ غَیرَتِهِ؛ ارزش انسان به اندازه همت او است، و شجاعت او به اندازه عزّت نفس و بی‌اعتنائیش (نسبت به ارزشهای مادی) است، و عفت او به اندازه غیرت او است».[۳۱۶]
۷- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: گروهی از اسیران را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند (چون اسیران خطرناکی بودند) حضرت دستور قتل آنها را داد، جز یکی از آنها را که آزاد فرمود، او از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال کرد، چرا مرا آزاد فرمودی، فرمود جبرئیل به من خبر داد که در تو پنج خصلت است که خدا و پیامبرش تو را دوست دارند «الْغیرَةُ الشَّدیدَةُ عَلی حَرَمِکِ وَالسَّخاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ صِدْقُ الِلسانِ وَ الشَّجاعَةِ؛ غیرت شدید نسبت به خانواده، و سخاوت و حسن خلق و راستگویی و شجاعت، هنگامی که آن مرد آن سخن را شنید، اسلام آورد و جزء مسلمانان برجسته شد، و در یکی از غزوات که با پیامبر صلی الله علیه و آله بود به درجه شهادت نائل گشت».[۳۱۷]
۸- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که ضمن نکوهش از بعضی مردم عراق که زنانشان در بیرون منزل به صورت زننده‌ای با مردان اختلاط داشتند فرمود: «لَعَنَ اللَّهُ مَنْ لایُغارُ؛ خدا لعنت کند کسی را که غیرت ندارد».[۳۱۸]

تعریف اقسام غیرت

همان گونه که در بالا آوردیم غیرت صفتی است که انسان را وادار به دفاع شدید از دین و آیین و ناموس و کشور خود می‌کند، و اصولًا هرگونه دفاع شدید از ارزش‌ها نوعی غیرتمندی است. گرچه این واژه غالباً دربارهٔ غیرت ناموسی به کار می‌رود ولی مفهوم آن وسیع و گسترده است.
البته این صفت مانند صفات برجسته دیگر اگر به راه افراط کشیده شود مبدل به ضد می‌شود، و خلق نکوهیده‌ای است، و آن در صورتی است که به شکل دفاع غیر منطقی و آمیخته با وسواس درآید.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «مِنَ الْغیرَةِ ما یُحبُ اللّهَ وَ مِنْها ما یَکْرَهُ اللَّهُ فَاماما یُحِبُّ فَالْغیَرةُ فِی الرَیْبَةِ وَ اماما یَکْرَهُ فَالغیرَةُ فی غَیْرِ الرَّیْبَةِ؛ نوعی از غیرت است که خداوند آن را دوست دارد، و نوعی خدا آن را دوست ندارد، اما غیرتی که خدا آن را دوست دارد، غیرتی است که در موارد مشکوک (که قرائنی بر آلودگی‌ها وجود دارد) می‌باشد، و اما آنچه را خدا نمی‌پسندد، غیرتی است که در غیر این موارد باشد (یعنی انسان مثلًا همسر خود را با ظن و گمان بی اساس متهم سازد، و نسبت به پاکدامنی او گرفتار وسواس گردد که این صفت بسیار زشت و خطرناک و سبب تشویق افراد پاکدامن به فساد می‌شود.)»[۳۱۹]
ی در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین علیه السلام می‌خوانیم در یکی از نامه‌ها به فرزند گرامیش امام مجتبی علیه السلام فرمود: «وَ ایَّاکَ وَ التَّغایُرَ فِی غَیْرَ مَوْضِعِ غَیْرَةٍ فَانَّ ذلکَ یَدْعُوا الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیَّةَ الَی الرَّیْبِ؛ از غیرت در غیر موردش بپرهیز چرا که این‌گونه غیرت‌ها (ی افراطی انحرافی و آمیخته با وسواس) سبب می‌شود که افراد صحیح و درستکار از آنان، گرفتار آلودگی و بیماری شوند و افراد بی‌گناه در معرض تهمت قرار گیرند.»[۳۲۰]
حقیقت این است که افراط در همه چیز مذموم است به خصوص در امثال غیرت چرا که افراط در آن، سبب می‌شود که انسان نسبت به نزدیک‌ترین محارم خود سوء ظن پیدا کند، و آنها را با کنجکاوی‌های بی مورد و حرکات مشکوک و سخنان بی‌اساس مورد اتهام قرار دهد، و ای بسا همین امر سبب شود که آنها را در دامن فساد بیندازد و به هر حال این گونه غیرت‌ها و سوء ظن‌ها در شرع اسلام حرام است و باید جداً از آن پرهیز کرد. از اخبار مربوط به جاهلیت چنین بر می‌آید که یکی از علل کشتن دختران و زنده به گور کردن نوزادان دختر یا عامل اصلی آن نوعی غیرت انحرافی و بی‌منطق بود که می‌گفتند ممکن است این‌ها بزرگ شوند و در جنگ‌های قبیلگی اسیر چنگال دشمنان گردند، و نوامیس ما به دست جوانان دشمن بیفتد، چه بهتر که ما آنها را نابود کنیم، و نوامیس خود را حفظ نماییم.

آثار غیرت در زندگی انسان‌ها

غیرت به صورت صحیح و معتدل و مثبت یک نیروی دفاعی عظیم است که به کمک آن می‌توان بر دشمنان و مخالفان پیروز شد، چرا که این نیروی باطنی هنگامی که جان و مال و ناموس و دین و ایمان یا استقلال یک کشور در معرض تهدید قرار می‌گیرد بسیج می‌شوند، و تمام نیروهای ذخیره وجود انسان را به حرکت در می‌آورد، و گاه یک انسان غیور در تحت تأثیر عامل غیرت، نیرویی به اندازه ده انسان پیدا می‌کند و تا حد ایثار و فداکاری، ایستادگی و پایمردی نشان می‌دهد، به همین دلیل، غیرت یکی از اسباب عزّت و سربلندی و اقتدار است.
افراد آلوده و منحرف هنگامی که خود را در برابر یک انسان غیرتمند ببینند به زودی مقاومت خود را از دست می‌دهند و عقب نشینی می‌کنند و این یکی دیگر از برکات غیرت است.
غیرت سبب می‌شود که حریم ارزش‌های والای یک جامعه نشکند و پاک و محفوظ بماند.
غیرت سبب امنیت جامعه و از میان رفتن مظاهر فساد و فحشاء است در حالی که بی غیرتی هم امنیت را در هم می‌شکند، و هم ارزش‌ها را به باد می‌دهد و هم صحنه جامعه را به صحنه فساد و آلودگی‌ها مبدّل می‌سازد.
هنگامی که حضرت لوط علیه السلام صحنه آلوده شهر آن قوم گنهکار را دید که حتی تصمیم دارند مزاحم میهمانان او شوند (میهمانان حضرت لوط فرشتگان الهی بودند که به صورت جوانانی زیبا بر او وارد شدند، واو که از وضع آنها خبر نداشت و آلودگی محیط را می‌دانست سخت در وحشت و ناراحتی فرو رفت، و هنگامی که قوم آلوده و منحرف از وجود این مهمانان با خبر شدند به سراغ خانه او آمدند، و لوط علیه السلام هر قدر آنها را نصیحت کرد اثر نگذاشت حتی حاضر شدند دختران خود را به عقد آنان (که توبه کنند و ایمان آورند) در آورند، آنها این ایثار بزرگ را نیز نپذیرفتند و در خواسته‌های انحرافی خود، پافشاری داشتند، لوط علیه السلام به آنها گفت: «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فیِ ضَیْفی الَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیِدٌ؛ از خدا بترسید و آبروی مرا نبرید و با قصد سوء نسبت به میهمانانم مرا رسوا مسازید، آیا یک انسان عاقل و شایسته و با غیرت در میان شما وجود ندارد (که شما را از این اعمال ننگین و بی‌شرمانه باز دارد؟)».
ولی هنگامی که این سخنان در آنها اثر نکرد، فرشتگان الهی خود را به او معرّفی کردند، و گفتند نگران نباش، به زودی عذاب الهی آنها را درهم می‌کوبد، و طومار زندگانیشان را در هم می‌پیچد، و چنین شد.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم که فرمود: «انَّ الْمَرْءَ یَحْتاجُ فِی مَنْزِلِهِ وَ عَیالِهِ الَی ثَلاثِ خَلالِ یَتَکَلَّفُها وَ انْ لَمْ یَکُنْ فِی طَبْعِهِ ذلِکَ؛ مَعاشِرَةٌ جَمِیلَةٌ، وَ سِعَةٌ بِتَقْدِیرٍ، وَ غَیْرَةٌ بِتَحْصِینٍ؛ انسان در منزل و در برابر خانواده‌اش نیاز به سه صفت دارد که اگر در طبیعت او وجود نداشته باشد باید آن را به زحمت برای خود فراهم سازد، معاشرت زیبا و توسعه آمیخته با اندازه و حساب، و غیرت آمیخته با حفظ و نگهداری از آلودگی‌ها.»[۳۲۱]

اجتماع‌گرایی و انزواطلبی

اشاره
علمای اخلاق بحثی تحت عنوان مخالطه و عزلت در کتاب‌های اخلاقی آورده‌اند، و گاه اختلاف کرده‌اند که آیا مخالطه (اجتماع گرایی) افضل است، یا عزلت؟
(انزواطلبی) بعضی تمایل به افضل بودن مخالطه داشته‌اند، و بعضی به انزواطلبی، و گاهی نیز آن را تابع شرایط مختلف دانسته‌اند که در پاره‌ای از شرایط اولی مطلوب است و در پاره‌ای از شرایط دومی.
ولی محققان- مخصوصاً محققان عصر ما- با الهام گرفتن از کتاب و سنت و دلیل عقل اصل زندگی انسان را به اجتماع گرایی می‌دانند، و معتقدند انسان موجودی است اجتماعی، و تنها در سایه اجتماع می‌تواند به اهداف والای خود دست یابد، مشکلات خود را آسان‌تر مرتفع کند، و به سعادت مطلوب سریع‌تر برسد.
آنها معتقدند گوشه‌گیری و انزواطلبی نه با فطرت انسان سازگار است و نه با روح تعلیمات اسلام، بلکه اجتماع گرایی، روح تمام تعلیمات اسلام است از عبادات به صورت دسته‌جمعی انجام می‌شود گرفته تا مسائل مربوط به حقوق بشر و حکومت اسلامی، و امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود و احقاق حقوق و تعاون در برّ و تقوا و مانند آن.
اسلام دست خدا را با جماعت می‌داند (یَدُ اللَّهِ مَعَ الْجَماعَة) و جدا شدن از صفوف مسلمین را سبب نفوذ شیطان شمرده و می‌فرماید: گوسفندان تک رو از گله طعمه گرگند (وَ الشَّاذُّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ).[۳۲۲]
با این اشاره به قرآن باز می‌گردیم و نمودهایی از آیات را در این زمینه مورد بررسی قرار می‌دهیم.
۱- وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ اذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَالَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اخْواناً وَ کُنْتْمْ عَلَی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّار فَانْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدوُنَ. (آل عمران- ۱۰۳)
۲- وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدَی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سائَتْ مَصِیراً. (نساء- ۱۱۵)
۳- هُوَ الَّذی ایَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤمِنینَ- وَ الَّفَ بَیْنَ قُلوُبِهِمْ لَوْ انْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمیعاً ما الَّفْتَ بَینَ قُلُوبِهِمْ وَ لکِنَّ اللهَ الَّفَ بَیْنَهُمْ انَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ. (انفال- ۶۲ و ۶۳)
۴- انَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفَّاً کَانَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ. (صف- ۴)
۵- وَ جَعَلْنَا فِی قُلُوبِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَهْبَانِیَّةً ابْتَدَعُوها مَا کَتَبْناها عَلَیْهِمْ الَّا ابْتِغَاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها. (حدید- ۲۷)
ترجمه:
۱- و همگی به ریسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسیله وحدت) چنگ بزنید و پراکنده نشوید و نعمت (بزرگ) خدا را به یاد آورید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دل‌های شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شدید! و شما بر لب حفره‌ای از آتش بودید خدا شما را از آن نجات داد این چنین خداوند آیات خود را برای شما آشکار می‌سازد شاید پذیرای هدایت شوید.
۲- کسی که بعد از آشکار شدن حق با پیامبر مخالفت کند و از راهی جز راه مؤمنان پیروی کند ما او را به همان راه که می‌رود می‌بریم و به دوزخ داخل می‌کنیم و جایگاه بدی دارد.
۳- و اگر بخواهند تو را فریب دهند، خدا برای تو کافی است، او همان کسی است که تو را با یاری خود و مؤمنان تقویت کرد- و دل‌های آنها را با هم الْفت داد! اگر تمام آنچه روی زمین است صرف می‌کردی که میان دلهای آنان الفت دهی نمی‌توانستی! ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد! او توانا و حکیم است.
۴- خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند گوئی بنایی آهنین‌اند!
۵- ... و در دل کسانی که از او پیروی کردند رأفت و رحمت قرار دادیم و رهبانیتی را که ابداع کرده بودند ما بر آنان مقرّر نداشته بودیم گر چه هدفشان جلب خشنودی خدا بود ولی حق آن رعایت نکردند.
تفسیر و جمع‌بندی
در هر یک از آیاتی که در بالا آمد اشاره خاص و ویژه‌ای به اهمیت مسأله اجتماع و توجه به وحدت و اتحاد شده است، در نخستین آیه بعد از آنکه دعوت به اعتصام به حبل اللَّه و عدم تفرقه شده است می‌فرماید: و همگی به ریسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسیله وحدت) چنگ بزنید، و پراکنده نشوید و به یاد بیاورید نعمت (بزرگ) خدا را بر خود که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او در میان دل‌های شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر هم شدید (وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لَا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ اذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَالَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اخْواناً).
در این که منظور از حبل اللَّه در آیه فوق چیست؟ مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند، در بعضی از روایات آمده است که منظور از حبل اللَّه قرآن مجید است که همه باید به عنوان نقطه وحدت به آن چنگ زنند، و در بعضی از روایات آمده منظور خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است، و معلوم است که همه اینها به یک حقیقت باز می‌گردد، حبل اللَّه همان ارتباط با خدا است که از طریق قرآن و پیغمبر و آلش حاصل می‌شود.
درست است که این آیه سخن از دوستی مسلمین با یکدیگر و ترک دشمنی‌ها می‌گوید، ولی مسلّم است در صورتی که انسان در انزوا به سر برد، دوستی و اتحاد و اعتصام همه گروه‌ها به حبل‌اللَّه مفهومی نخواهد داشت، و جالب اینکه قرآن در آیه فوق، عداوت را یک سنّت عصر جاهلی می‌شمرد، و دوستی و محبّت را از ویژگی‌های اسلام و می‌فرماید: در گذشته دشمن بودید و امروز برادر یکدیگرید. و در ذیل آیه تأکید بیشتری بر این معنی می‌فرماید؛ در گذشته شما بر لب حفره‌ای از آتش بودید و خداوند شما را از آنجا برگرفت و نجات داد، این گونه خداوند آیات خود را بر شما آشکار می‌سازد تا هدایت شوید. (وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَانْقَذَکُمْ مِنْها).
این نکته نیز شایان دقت است که اسلام رابطه مسلمین را با یکدیگر رابطه دوستی نمی‌شمرد بلکه آن را رابطه برادری که نزدیک‌ترین رابطه عاطفی دو انسان به یکدیگر بر اساس مساوات و برابری است می‌داند.
بدیهی است برادران پر محبت و پر جوش هرگز نمی‌توانند دور از یکدیگر و بی خبر از هم زندگی کنند، حتماً با این پیوند عاطفی نزدیک در کنار هم خواهند بود.
نکته مهم دیگر این که هرگز مسائل مادی نمی‌تواند رمز وحدت و سبب ارتباط محکم اجتماعی باشد، چرا که امور مادی همیشه منشأ تنازع و اختلاف است، تقاضاهای مردم نامحدود، و امور مادی محدود است. و همه اختلافات از آن برمی‌خیزد، ولی حبل اللَّه و رابطه با خدا که یک امر معنوی روحانی است، می‌تواند بهترین رابطه عاطفی را میان انسان‌ها از هر قوم و نژاد و زبان و گروه اجتماعی برقرار سازد.
در دوّمین آیه، سخن از سرنوشت دردناک کسانی می‌گوید که از جامعه مؤمنین و مسلمین جدا می‌شود و راه مستقل برای خود بر می‌گزیند، می‌گوید: کسی که بعد از آشکار شدن حق به مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله بر خیزد، و از طریقی جز طریق مؤمنان پیروی کند ما او را به همان راه که می‌رود می‌بریم (و در گمراهیش سرگردان می‌سازیم) و در دوزخ داخل می‌کنیم و جایگاه بدی دارد (وَ مَنْ یُشْاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلیَّ وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سائَتْ مَصِیراً).
این آیه به روشنی به مسلمانان دستور می‌دهد که از جامعه اسلامی جدا نشوند، و همگی با هم طریق هدایت را در پیش گیرند.
البته با توجه به جمله «من یشاقق الرسول ...» و تعبیر به «سبیل المؤمنین» روشن می‌شود که منظور از هماهنگی با جامعه اسلامی هماهنگی با جامعه‌ای است که در طریق پیروی از پیغمبر صلی الله علیه و آله گام بر دارد، و ایمان و اطاعت خدا، اساس و پایه آن می‌باشد، و گرنه همرنگ شدن با هر جامعه‌ای منظور نیست.
بی شک پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله همواره در جماعت بود، در پنج وقت با مسلمین نماز می‌گذارد، روز جمعه نماز باشکوه‌تری داشت و در حج در اجتماع عظیم‌تری همه مسلمانان را به اجتماع در گرد این برنامه‌ها فرا می‌خواند و به یقین گوشه گیران عزلت طلب، مخالفان این برنامه، و جدای از جماعت مؤمنانند، و مشمول آیه فوق خواهند بود.
جمعی از علمای اهل سنت به این آیه برای حجیّت اجماع استدلال کرده‌اند، ما نیز می‌گوییم مانعی ندارد که این آیه دلیل بر حجیت اجماع مسلمین باشد ولی اجماعی که امام معصوم علیه السلام نیز در آن حضور داشته باشد و به تعبیر مصطلح اصولی اجماع دخولی یا اجماع کشفی باشد حجّت است.
در سومین آیه، یکی ار نعمت‌های بزرگ خداوند بر پیامبرش را این می‌شمرد که مؤمنان را گرد او جمع کرد، و در میان دلهای آنها الفت برقرار ساخت، کاری که از طرق عادی در آن شرایط غیر ممکن بود می‌فرماید «او همان کسی است که تو را با یاری خود و مؤمنان تقویت کرد، و میان دل‌های آنها الفت برقرار ساخت، اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف می‌کردی که میان دل‌های آنها الفت دهی، نمی‌توانستی، ولی خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد، او توانا و حکیم است.» (هُوَ الَّذی ایَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤمِنِینَ- وَ الَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِم لَوْ انْفَقْتَ ما فِی الْارْضِ جَمیِعاً ما الَّفْتَ بَیْنَ قُلوُبِهِمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ ألَّفَ بَیْنَهُمْ انَّهُ عَزیِزٌ حَکیِمٌ).
اگر اسلام برای انزوا و گوشه‌گیری و عزلت ارزشی قائل بود، هرگز تألیف بین قلوب مؤمنین و پیوند آنها را به یکدیگر به عنوان معجزه بزرگ برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان نمی‌کرد.
این تعبیر نشان می‌دهد که نه تنها زندگی در دل اجتماع مطلوب است، بلکه باید چنان پیوندی در دل‌ها ایجاد شود که آنها را یک پارچه کند.
بدیهی است که هرگز نمی‌توان گفت این مربوط به زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و عصر آن حضرت بوده، چرا که در هر زمان مدافعان حق باید گرد محوری جمع شوند، و با تألیف قلوب، جمعیتی قوی و نیرومند بسازند، و از حق و امام زمان و پیشوای خود دفاع کنند.
قابل توجه اینکه خداوند در اینجا تألیف قلوب را به خودش نسبت می‌دهد و می‌گوید: خدا در دل‌های شما الفت ایجاد کرد، همان طور که در آیه ۱۰۳ آل عمران نیز به خود نسبت داده، با این که می‌دانیم پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله دست به چنین کاری زده، این برای آن است که نشان دهد که این یک معجزه الهی بود که خدا در اختیار پیامبرش قرار داد، و گر نه آن قدر کینه‌ها و عداوتهای نو و کهنه در میان مردم متعصّب و لجوج و نادان و بی سواد عصر جاهلی بود، که هیچ قدرتی نمی‌توانست آنها را بر طرف سازد. حتی اگر تمام ثروت‌های زمین را در این راه هزینه می‌کردند، ولی تعلیمات اسلام و اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله و امدادهای الهی کار خود را کرد، و غیر ممکن را ممکن ساخت، و معجزه‌ای عظیم که از مهم‌ترین معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله است به وقوع پیوست، و الفت که در لغت به معنی اجتماع توأم با انسجام و انس و التیام است، و در میان آن دل‌های پراکنده و مملو از بغض و کینه ایجاد شده و کینه‌های دیرینه را از دل‌ها شست.
در چهارمین آیه، سخن از وحدت صفوف مسلمین است، چیزی که هرگز در انزوا و عزلت یافت نمی‌شود، می‌فرماید: «خداوند کسانی را دوست می‌دارد، که در راه او پیکار می‌کنند، همچون سدّی فولادین و بنایی آهنین» (انَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً کَانَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ).
بنیان به معنی هرگونه بنا است، هم سد را شامل می‌شود، و هم بناهای دیگر، و مرصوص از ماده رصاص به معنی سرب گرفته شده، و از آنجا که در زمان‌های گذشته، گاهی برای محکم شدن بنا و یک پارچگی دیوارها، سرب را آب می‌کردند، و در لابلای قطعات سنگ و مانند آن می‌ریختند که تمام فاصله‌ها را پر کند، و مصالح بنا را به هم پیوند دهد، لذا به هر بنای محکمی مرصوص می‌گفتند که اشاره به استحکام و یکپارچگی آن بود.
درست است که آیه دربارهٔ پیکار نظامی و جهاد فی سبیل اللَّه است، ولی روشن است که همین معنی در سایر مجاهدت‌های اجتماعی در زمینه سیاست و فرهنگ و اقتصاد، جاری است، و در آنجا نیز یکپارچگی و اتحاد و انسجام دل‌ها لازم است.
چیزی که در میان گوشه گیران انزوا طلب اصلًا وجود ندارد، چرا که آنها همانند قطعات سنگ یا آجرهایی هستند که بدون هیچ انسجام و به هم پیوستگی هر کدام در گوشه‌ای افتاده‌اند، نه دفاعی در برابر دشمن از آنها سر می‌زند، و نه پیکاری برای حل مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه.
در پنجمین و آخرین آیه مورد بحث، اشاره به مسأله رهبانیت و برنامه ترک دنیا و دیرنشینی گروهی از مسیحیان کرده و از آن به عنوان یک بدعت نکوهش می‌کند، کاری که هرگز به آنها دستور داده نشده بود، می‌فرماید: «آنها رهبانیتی را بدعت گذارده بودند که ما بر آنها مقرر نداشته بودیم، گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود، ولی حق آن را رعایت نکردند، لذا به آنهایی که از این گروه ایمان آوردند پاداش دادیم، و بسیاری از آنان فاسقند و خارج از اطاعت پروردگار» (وَ رُهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ الَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوها حَقَّ رَعایَتِها فَآتَیْنا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ اجْرَهُمْ وَ کَثِیراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ).
می‌دانیم امروز گروهی از مسیحیان تارک دنیا اعم از زن و مرد داریم که به دیرها پناه می‌برند، و همه به صورت مجرد زندگی می‌کنند و به اصطلاح به تمام مذاهب دنیا پشت پا می‌زنند و به اصطلاح مشغول عبادت می‌شوند و دیرها مراکزی هستند که برای این گونه افراد بنا شده است.
این موضوع مربوط به امروز نیست، بلکه از بدعت‌هایی است که از قرن سوم میلادی هنگام ظهور امپراطوری رومی «دیسیوس» و مبارزه شدید او با پیروان مسیح علیه السلام پیدا شد، آنها بر اثر شکست از این امپراطور خونخوار به کوه‌ها و بیابان‌ها پناه بردند، و بذر رهبانیت در میان آنها پاشیده شد.[۳۲۳]
بنابراین، این گونه رهبانیت که با روح تعلیمات انبیاء هرگز سازگار نیست در قرون اولیه مسیحیت نیز نبود بلکه بدعتی بود که بعداً به وسیله افراد نادان منحرف گذارده شد و تا به امروز نیز ادامه دارد که گروهی هم زندگی اجتماعی را ترک می‌کنند و هم ازدواج و هم سایر فعالیّت‌ها را، و توسط به اصطلاح بانیان خیر خواه، هزینه آنها پرداخته می‌شود.
حال در این دیرها چه می‌گذرد، و بر اثر انحراف از اصول فطری انسانی چه مفاسد عجیبی روی می‌نهد، داستان بسیار مفصّل و غم انگیزی دارد تا آنجا که یکی نویسندگان مسیحی به بعضی از دیرها اشاره کرده و آن را کانونی از فحشاء می‌شمرد.
و اصولًا این زندگی غیر طبیعی بر روح و فکر آنها اثرات منفی گذارده و سبب اختلالات روانی گوناگونی می‌شود.
اسلام آمد و خط بطلانی بر این گونه کارها کشید، و مردم را دعوت به زندگی اجتماعی توأم با پارسایی نمود.
توجه به این نکته لازم است که رهبانیت در اصل از ماده «رَهْبَه» (بر وزن ضربه) به معنی ترس و خوف است و منظور در اینجا خوف از خدا است، و به گفته راغب در کتاب مفردات، ترسی است که آمیخته با پرهیز و اضطراب باشد، سپس این واژه به کار گروهی از مسیحیان یا غیر آنها که انزواطلبی را پیش گرفته و به گمان خود به عبادت پروردگار می‌پرداختند اطلاق شده است، از جمله بدعت‌های زشت مسیحیان در مورد رهبانیت، تحریم ازدواج برای مردان و زنان تارک دنیا بود و پشت‌پا زدن به همه وظائف اجتماعی و انتخاب صومعه‌ها و دیرهای دور افتاده را برای برنامه‌های عبادی بدعت‌آمیز.
از آیه بالا استفاده می‌شود رهبانیت به دو گونه است: مطلوب و نامطلوب.
به یقین رهبانیّت نامطلوب همان چیزی است که در بالا اشاره شد، و رهبانیت مطلوب همان ساده زیستی و حذف تجمّلات از زندگی، و عدم اسارت در چنگال مال و مقام است که توأم با زندگی اجتماعی و جهاد و پیکار در مسیر حرکت جامعه به پیش، در تمام زمینه‌های معنوی و مادی معقول است.
به تعبیر دیگر آیه فوق می‌گوید: نوعی رهبانیت در آیین مسیح علیه السلام از سوی خدا نازل شده بود که زهد حضرت مسیح علیه السلام نمونه‌ای از آن بود، ولی مسیحیان (در قرون بعد) نوع دیگر از رهبانیت را بدعت گذاری کردند که هرگز در آیین مسیح علیه السلام نبود، و آن انزوای اجتماعی و بیگانگی از زندگی دنیا و ترک ازدواج و گوشه‌گیری بود.
ممکن است گفته شود حضرت مسیح علیه السلام هم در عمر خود ازدواج نکرد، ولی نباید فراموش نمود که حضرت مسیح علیه السلام عمری کوتاه داشت، و حدود سی سال در میان مردم روی زمین زندگی نمود، و در این مدّت مشغول به تبلیغ آیین حق، و پیوسته از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفت و مجالی برای ازدواج نیافت.
به هر حال اسلام رهبانیّت بدعت گذاری شده مسیحیان را به شدت محکوم کرد و حدیث معروف «لا رُهْبانِیَّةَ فِی الْاسْلامِ؛ در اسلام رهبانیت وجود ندارد» در منابع مختلف آمده است.
سخن دربارهٔ رهبانیت و تاریخچه و ابعاد و نتایج آن بسیار است، برای آگاهی بیشتر می‌توانید به تفسیر نمونه ذیل آیه فوق مراجعه فرمایید[۳۲۴]و در بحث‌های آینده نیز اشارات دیگری به این مطلب خواهیم داشت.

اجتماع گرایی و انزواطلبی در روایات اسلامی

یک نگاه اجمالی به تعلیمات اسلام در زمینه‌های مختلف به خوبی نشان می‌دهد که همه جا اسلام طرفدار جماعت و اجتماع است، و حتّی عبادات اسلامی که رابطه میان خلق و خالق است و به صورت دسته‌جمعی انجام می‌شود.
اذان و اقامه دعوت عام به سوی نماز و فلاح و رستگاری است (حَیَّ عَلَی الصَّلاةِ، حَیَّ عَلَی الْفَلاحِ) ضمیرها در سوره حمد، همه به صورت جمعی است، و در شکل متکلم مع‌الغیر، و در پایان نماز سلامی است عام بر همه مؤمنان و نمازگزاران.
نماز جماعت و از آن فراتر نماز جمعه و از همه فراتر حج، عباداتی می‌باشند که به طور کامل جنبه اجتماعی دارند.
در روایات اسلامی تأکید فراوان بر لزوم جماعت و همراهی و همگامی با آن شده است از جمله:
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «ایُّها النَّاسُ عَلَیْکُمْ بِالْجَماعَةِ وَ ایَّاکُمْ وَ الْفُرْقَةَ؛ ای مردم! بر شما است که از جماعت جدا نشوید، و از جدایی و پراکندگی بپرهیزید»[۳۲۵]
۲- در حدیث دیگری از همان بزرگوار می‌خوانیم: «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ، وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ؛ اجتماع رحمت است، و پراکندگی عذاب.»[۳۲۶]
۳- در حدیث دیگری باز از همان حضرت آمده است: «یَدُاللَّهِ عَلَی الْجَماعَةِ فَاذَا اشْتَدَّ (شَدَّ) الشّاذَّمِنْهُمْ اخْتَطَفَهُ الشَّیْطانُ کَما یَختَطِفُ الذِّئْبُ الشّات الشَّاذَّةَ مِنَ النِّعَمِ؛ دست خدا بر سر جماعت است، هنگامی که یکی از آنها از جمعیت جدا شود (و به انزوا روی آورد) شیطان او را می‌رباید، همان گونه که گرگ گوسفند جدا شده از گلّه را می‌رباید».[۳۲۷]
۴- همین مضمون را به تعبیر دیگری از مولای متّقیان علی علیه السلام در نهج البلاغة می‌خوانیم فرمود: «وَ الْزَمُوا السَّوادَ الْاعْظَمَ فَانَّ یَدَاللَّهِ مَعَ الْجَماعَةِ، وَ ایَّاکُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَانَّ الشَّاذَ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطانِ، کَما انَّ الشَّاذَ مِنَ الْغَنَمِ لِلذّئْبِ، الا مَنْ دَعا الی هذَا لِشّعارِ فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ کانَ تَحْتَ عِما مَتی هذِهِ؛ همواره با سواد اعظم (اکثریت طرفداران حق) باشید که دست خدا با جماعت است، و از پراکندگی بپرهیزید که انسانِ تنها بهره شیطان است، چنانچه گوسفند تک‌رو بهره گرگ. آگاه باشید، هر کس به این شعار دعوت کند (اشاره به شعار تفرقه اندازی مملو از فتنه و فساد خوارج است) وی را بکشید، گرچه زیر این عمامه من باشد».[۳۲۸]
۵- با توجه به اهمّیت تعبیر فوق به روایت دیگری که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در همین زمینه نقل شده توجه کنید، می‌فرماید: «انَّ الشَّیْطانَ ذِئْبُ الْانْسانِ کَذِئْبِ الْغَنَمِ یَاْخُذُ الْقاصِیَةَ وَ النَّاحِیَةَ وَ الشَّارِدَةَ، ایَّاکُمْ وَ الشِّعابَ، وَ عَلَیْکُمْ بِالْعامَّةِ وَ الْجَماعَةِ وَ الْمَساجِدِ؛ شیطان گرگ انسان‌ها است مانند گرگ برای گوسفند که گوسفندانی را که از گله دور می‌شوند یا در کنار قرار می‌گیرند یا فرار می‌کنند، می‌گیرد. از جدایی و فرقه فرقه شدن بپرهیزید و بر شما باد که همراه مردم و جماعت و مساجد باشید.»[۳۲۹]
۶- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: «لا یَحِلُّ لِمُسْلِمٍ انْ یَهْجُرَ اخاهُ فَوْقَ ثَلاثَةِ (ایَّامٍ)، وَ السَّابِقُ بِالصُّلْحِ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ؛ برای هیچ مسلمانی جایز نیست، بیش از سه روز از برادر مسلمانش دوری (و قهر) کند، و آن کس که پیش قدم در صلح می‌شود، داخل در بهشت خواهد شد.»[۳۳۰]
۷- همین مضمون را با تعبیر دیگری از آن حضرت می‌خوانیم: «لا یَحِلُّ لِمُسْلِمٍ انْ یَهْجُرَ اخاهُ فَوْقَ ثَلاثَةِ ایَّامٍ الَّا انْ یَکُونَ مِمَّنْ لا یُؤمِنُ بَوائِقَهُ؛ برای هیچ مسلمانی سزاوار نیست بیش از سه روز از برادر مسلمانش دوری کند، مگر این که کسی بوده باشد که انسان ازخطرات او ایمن نباشد.»[۳۳۱]
حتی در بعضی از احادیث آمده است: «اگر دو نفر از یکدیگر قهر کنند و از دنیا بروند مسلمان از دنیا نمی‌میرند.»[۳۳۲]
درست است که این احادیث دربارهٔ جدایی به معنی قهر کردن از یکدیگر است، ولی به هر حال نشان می‌دهد که اسلام همواره طرفدار اجتماع و پیوستن دل‌ها است و به یقین عزلت و گوشه‌گیری با روح این دستورها نمی‌سازد.
۸- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که به مردی که می‌خواست به کوه برود و گوشه‌گیری کند تا عبادت خدا بجا آورد، فرمود: «لَصَبْرُ احَدِکُمْ ساعَةً عَلی ما یَکْرَهُ فِی بَعْضِ مَواطِنِ الْاسْلامِ خَیْرٌ مِنْ عِبادَتِهِ خالِیاً ارْبَعِینَ سَنَةً؛ صبر کردن یکی از شما به اندازه یک ساعت در برابر ناملایمات در میان مسلمانان بهتر از عبادت چهل سال در انزوا است.»[۳۳۳]
۹- روایات متعددی داریم که در اسلام از رهبانیت که نوعی انزوا و گوشه‌گیری است به شدّت نهی شده از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که فرمود:
«لَیْسَ فِی امَّتِی رَهْبانیَّةٌ وَ لا سِیاحَةٌ؛ در امت من رهبانیت و سیاحت نیست.» (منظور از رهبانیت، گوشه‌گیری و ترک دنیا برای عبادت است. و منظور از سیاحت انزواطلبی سیّار است، زیرا در زمان قدیم بعضی به کلی ترک خانه و لانه می‌کردند و دائماً به صورت سیّاح در گردش بودند، و آن را نوعی عبادت و ترک دنیا می‌پنداشتند، بنابراین در اسلام نه گوشه‌گیری ثابت و نه انزواطلبی سیّار وجود ندارد).[۳۳۴]
۱۰-در حدیث پرمعنایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین می‌خوانیم که در عصر آن حضرت، فرزند «عثمان بن مظعون» یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، او شدیداً اندوهگین شد، تا آنجا که گوشه‌ای از خانه‌اش را به عنوان مسجد برگزید و مشغول عبادت شد (و همه کار را ترک کرد و منزوی گردید) این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید. او را صدا زد و به او فرمود: «یا عُثمانُ انَّ اللَّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی لَمْ یَکْتُبْ عَلَیْنا الرَّهْبانیَّةَ، انَّما رَهْبانِیَّةُ امَّتِّی الْجِهادُ فی سَبیلِ اللَّهِ؛ ای عثمان! خداوند متعال وظیفه ما را رهبانیت قرار نداده، رهبانیت امّت من جهاد در راه خدا است» (اشاره به این که اگر می‌خواهی ترک دنیا کنی، از یک طریق مثبت مانند جهاد در راه خدا و شهادت فی سبیل اللَّه ترک دنیا کن، نه به صورت منفی و منزوی شدن).
سپس دربارهٔ مرگ فرزندش به او دلداری داد و فرمود: «آیا شادمان نمی‌شوی که روز قیامت به هر دری از درهای بهشت برسی فرزندت را در آنجا ببینی که دامان تو را می‌گیرد و نزد خدا تو را شفاعت می‌کند»[۳۳۵]
۱۱- شبیه این معنی را در نهج البلاغه دربارهٔ یکی از یاران علی علیه السلام می‌خوانیم که وقتی وارد «بصره» شد، به دیدن «علاء بن زیاد حارثی» رفت، هنگامی که خانه بسیار وسیع او را دید تعجب کرد و فرمود: «خانه‌ای به این وسعت در این دنیا برای چه می‌خواهی؟ نیاز تو در آخرت به آن بیشتر است، سپس افزود، آری می‌توانی به وسیله این خانه به آخرت برسی به این صورت که مؤمنان را در آن مهمان کنی، صله رحم نمایی و حقوق لازم آن را بپردازی، اگر این کار کنی، به وسیله آن به آخرت می‌رسی».
در اینجا «علاء بن زیاد» از برادرش «عاصم بن زیاد» که در نقطه مقابل او قرار داشت، سخن گفت و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! من از کار برادرم به شما شکایت می‌کنم.
امام فرمود: «مگر چه شده؟»
عرض کرد: عبایی پوشیده و از دنیا کناره‌گیری کرده است.
امام فرمود: «او را نزد من حاضر کنید.»
ت هنگامی که خدمت حضرت آمد، به او چنین فرمود: «یا عُدَیَّ نَفْسِهِ، لَقَدْ اسْتَهامَ بِکَ الْخَبِیْثُ، اما رَحِمْتَ اهْلَکَ وَ وَلَدَکَ، ا تَری انَّ اللَّهَ احَلَّ لَکَ الطَّیِّباتِ وَ هُوَ یَکْرَهُ انْ تَاْخُذَها؟؛ ای دشمن جان خود! شیطان در تو راه یافته، و هدف تیرهای او قرار گرفته‌ای (اگر به خود رحم نمی‌کنی) آیا به خانواده و فرزندت رحم نمی‌کنی؟ تو خیال می‌کنی خداوند نعمت‌های پاکیزه را بر تو حلال کرده، اما دوست ندارد که تو را از آنها استفاده کنی؟ (آیا چنین تناقضی امکان‌پذیر است؟)».
سپس هنگامی که «عاصم» به امیر المؤمنین عرض کرد: «پس شما چرا یک چنین لباس خشن و غذای ناگوار داری؟» (بگذارید من هم به شما اقتدا کنم؟).
امام فرمود: «وظیفه من با تو فرق دارد، خداوند به پیشوایان حق و عدالت واجب کرده که بر خود سخت بگیرند و مانند ضعیف‌ترین مردم زندگی کنند، تا فقر فقیران آنها را در فشار قرار ندهد (تا سر از فرمان خدا برتابند).»[۳۳۶]
۱۲- از روایت دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که به عبد اللَّه بن مسعود فرمود چنین استفاده می‌شود که مسأله «رهبانیت» و انزوای اجتماعی، در میان بنی اسرائیل (یهودیانی که به حضرت مسیح علیه السلام گرایش پیدا کردند) در یک شرایط استثنایی بر آنها تحمیل شد و هرگز جزء آیین آنها نبود.
«ابن مسعود» می‌گوید: «من با رسول خدا صلی الله علیه و آله بر یک مرکب سوار بودیم فرمود:
«می‌دانی از کجا بنی اسرائیل رهبانیت را به وجود آوردند؟» ابن مسعود می‌گوید: «من گفتم خدا و پیامبرش آگاه‌ترند» فرمود:
«ظَهَرَتْ عَلَیْهِمُ الْجَبابِرَةٌ بَعْدَ عِیْسی یَعْمَلُونَ بمَعاصِی اللَّهِ فَغَضِبَ اهْلُ الْایمانِ فَقاتَلُوهُمْ فَهَزَمَ اهْلَ الایْمانِ ثَلاثَ مَرَّاتٍ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ الَّا الْقَلیِلُ، فَقالُوا انْ ظَهَرْنا لِهؤُلاءِ افْنَوْنا وَ لَمْ یَبْقَ لِلدِّینِ احَدٌ یَدْعُوا الَیْهِ، فَتَعالَوْا نَتَفَرَّقْ فِی الْارْضِ الی انْ یَبْعَثَ اللَّهُ النَّبِیَّ الَّذی وَعَدَنا بِهِ عِیْسی علیه السلام یَعْنُونَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله فَتَفَرَّقُوا فی غِیْرانِ الْجِبالِ وَ احْدَثُوا رَهْبانِیَّةً؛ گروهی از جباران، بعد از حضرت عیسی علیه السلام ظهور کردند که پیوسته مشغول گناه بودند، مؤمنان به مسیح علیه السلام به آنها خشم گرفتند، و به جنگ با آنها برخاستند و سه بار گرفتار شکست شدند، و از آن مؤمنان جزء گروه کمی باقی نماند (و بقیه شهید شدند) آنها با خود گفتند اگر ما در مقابل آنها آشکار شویم همه ما را نابود خواهند کرد، و
کسی برای دعوت به دین باقی نمی‌ماند، بیایید پراکنده شویم تا زمانی که پیامبری که عیسی علیه السلام به ما وعده داده است ظاهر شود- مقصودشان محمّد صلی الله علیه و آله بود- آنها به غارهای کوه‌ها پناه بردند، و آیین رهبانیّت را به وجود آوردند»[۳۳۷]
(بنابراین رهبانیت جزء آیین مسیح علیه السلام نبود، روشی بود که در شرایط خاصّی، جمعی از پیروان مسیح علیه السلام برای حفظ خود به وجود آوردند.

احادیث مخالف و معارض

در برابر روایات بالا، روایاتی در منابع حدیث آمده است که نشان می‌دهد انزواطلبی مطلوب و دقیقاً در تضاد با روایات و بحث‌های سابق است، از جمله:
۱- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «الْعُزْلَةُ عِبادَةٌ؛ گوشه‌گیری عبادت است».[۳۳۸]
۲- در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین علیه السلام آمده است: «مَنْ انْفَرَدَ عَنِ النَّاسِ انَسَ بِاللَّهِ سُبْحانَهُ؛ کسی که از مردم جدا شود، با خدا انس می‌گیرد».[۳۳۹]
۳- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «فِی اعْتِزالِ ابْناءِ الدُّنْیا جَماعُ الصَّلاحِ؛ در جدایی از مردم دنیا، مجموعه مصلحت‌ها است».[۳۴۰]
۴- و نیز در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «فِی الْانْفِرادِ لِعِبادَةِ اللَّهِ کُنُوزُ الْارْباحِ؛ در جدایی از مردم برای عبادت پروردگار، گنج‌های منفعت‌ها نهفته است.»[۳۴۱]
۵- در حدیثی از امام کاظم علیه السلام می‌خوانیم که به هشام بن حکم فرمود: «الصَّبْرُ عَلَی الْوَحْدَةِ عَلامَةٌ عَلی قُوَّةِ الْعَقْلِ فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ اعْتَزَلَ عَنِ الدُّنْیا وَ الرَّاغِبِیْنَ فِیْها وَ رَغِبَ فی ما عِنْدَاللَّهِ ...؛ صبر بر تنهایی دلیل قوت عقل است، کسی که عقل الهی داشته باشد، از اهل دنیا و دنیاپرستان، دوری می‌گزیند و به آنچه در نزد خداست رغبت می‌ورزد».[۳۴۲]
این احادیث گواهی می‌دهند که انزوا و دوری از مردم، نشانه عقل و دانش و سبب حضور قلب در عبادت و رسیدن به انواع فوائد است.
۶- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «انْ قَدَرْتَ انْ لا تَخْرُجَ مِنْ بَیْتِکَ فَافْعَلْ، فَانَّ عَلیْکَ فی خُرُوجِکَ الّا تَغْتابَ وَ لاتَکذِبَ وَ لا تَحْسُدَ وَ لا تُرائِیَ وَ لا تَتَصَنَّعَ وَ لا تُداهِنَ؛ اگر بتوانی که از خانه‌ات بیرون نروی چنین کن، زیرا هنگامی که بیرون نروی غیبت نخواهی کرد، و دروغ نخواهی گفت و حسد نمی‌ورزی و ریا نمی‌کنی و تصنع و مداهنه نخواهی کرد».[۳۴۳]
۷- امام امیر المؤمنین علیه السلام می‌فرمود: «سَلامَةُ الدِّینِ فِی اعْتِزالِ النَّاسِ؛ سلامت دین در گوشه‌گیری از مردم است.»[۳۴۴]
۸- این بحث را با حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین علی علیه السلام پایان می‌دهیم هر چند حدیث در این زمینه بسیار است: فرمود: «مَنْ اعْتَزَلَ النَّاسَ سَلِمَ مِنْ شَرِّهِمْ؛ کسی که از مردم کناره‌گیری کند، از شرّ آنها در امان خواهد بود.»[۳۴۵]
گاه طرفداران مسأله عُزلت و گوشه‌گیری که در میان صوفیه و مرتاضان، هواخواهان بسیاری داشتند به بعضی از آیات قرآن نیز توسل می‌جستند، از جمله آیه ۱۶ سوره کهف که می‌فرماید: «وَ اذِ اعْتَزَلُتمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدوُنَ الَّا اللَّهَ فَأْوُوْا الَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَةٍ وَ یُهَیَّی‌ءْ لَکُمْ مِنْ امْرِکُمْ مِرْفَقا؛ هنگامی که از آنان و آنچه جز خدا می‌پرستند، کناره‌گیری کردید، به غار پناه برید که پروردگارتان رحمتش را بر شما می‌گستراند، و در برابر این امر (وحشتی که از کفّار دارید) آرامشی برای شما فراهم می‌سازد».
همچنین به سخن ابراهیم که در سوره مریم آیه ۴۸ و ۴۹ آمده است تمسک می‌جویند، آنجا که می‌گوید: «وَ اعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللَّهِ وَ ادْعُوا رَبِّی عَسی الّا اکُونَ بِدُعاءِ رَبّی شَقِیّاً- فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنا لَهُ اسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلًّا جَعَلْنا نَبِیّاً؛ و از شما و آنچه غیر خدا می‌خوانید کناره می‌کنم و پروردگار را
می‌خوانم و امیدوارم در خواندن پروردگارم بی‌پاسخ نمانم- هنگامی که از آنان و آنچه غیر خدا می‌پرستید، کناره‌گیری کرد، ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم، و هر یک را پیامبری (بزرگ) قرار دادیم».[۳۴۶]
در هر دو آیه، عُزلت و کناره‌گیری از جامعه وسیله جلب رحمت پروردگار و مواهب الهی شمرده شده است و این نشان می‌دهد که عزلت و گوشه‌گیری امر ناپسند و نکوهیده‌ای نیست.

طریق جمع بین آیات و روایات

ولی با دقت در متون آیات و روایات به خوبی ثابت می‌شود که مسأله عزلت و گوشه‌گیری در یک سلسله شرایط خاص اجتماعی، و به صورت استثنایی توصیه شده است. در مورد اصحاب کهف می‌دانیم که آنها در یک جامعه کافر و بی‌بندوبار گرفتار شده بودند و به جرم ایمانشان به خدا، تحت تعقیب بودند، و چاره‌ای جز فرار از شهر و دیار و پناه بردن به کوه و غار نداشتند.
در مورد ابراهیم علیه السلام نیز چنین بود، او نهایت تلاش و کوشش خود را در طریق مبارزه با بت‌پرستی تا پای جان انجام داد، ولی هنگامی که مؤثر واقع نشد و جانش در خطر بود، مأمور به مهاجرت و عزلت شد.
بدیهی است این شرایط برای هر کس در هر زمان حاصل شود، چاره‌ای جز هجرت و عزلت نیست، اما این اصل یک اصل اساسی محسوب نمی‌شود بلکه یک استثناء مربوط به شرایط خاص است.
در روایات نیز قرائن برای این جمع فراوان است.
در آنجا که امام صادق علیه السلام گوشه‌گیری را برای خود انتخاب می‌کند، دلیل آن را فساد زمان و تغییر اخوان و عدم امکان همکاری با مردم آن عصر می‌شمرد.
در حدیثی که از امیر المؤمنین علی علیه السلام نقل کردیم سلامت دین را در عزلت می‌داند که مربوط به جایی است که معاشرت با مردم به راستی دین انسان را به خطر بیفکند.
گاه بعضی از افراد شرایط خاصی دارند، و بسیار آسیب‌پذیر و ضعیف در برابر مظاهر فسادند، ممکن است به این گونه افراد توصیه شود، کمتر در اجتماعات ظاهر شوند. آنها شبیه افراد بسیار ضعیف المزاجی هستند که اگر در اجتماعات حاضر شوند به زودی مزاج آنها انواع بیماری‌ها را به خود جذب می‌کند، ممکن است طبیب به چنین شخصی دستور دهد کمتر در اجتماع ظاهر شود. امروز معمول است هنگامی که هوا بیش از حد آلوده می‌شود، به افراد ضعیف مانند کودکان و پیرمردان و بیماران قلبی و تنفّسی توصیه می‌شود در خانه بمانند.
بدیهی است هیچ یک از اینها یک اصل کلی نیست، بلکه مربوط به شرایط خاص اجتماعی است، یا شرایط خاص فرد است، بنابراین نباید آن را به همگان و در هر زمان و مکان توصیه کرد.
اگر می‌بینیم امام صادق علیه السلام به یکی از یارانش می‌فرماید اگر می‌توانی از خانه‌ات بیرون نروی چنین کن، چرا که از غیبت و دروغ و حسد و ریا و ظاهرسازی و مداهنه نجات خواهی یافت، حتماً یا شرایط جامعه در آن زمان چنین ایجاب می‌کرده و یا آن فرد، فرد آسیب‌پذیر و ضعیفی بوده است.
از مجموع آنچه در بالا گفته شد نتیجه می‌گیریم:
این نکته را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که انسان‌های اجتماعی نیز برای انس به پروردگار ساعت یا ساعاتی را از روز باید به خویشتن پردازند، مخصوصاً در ساعات آخر شب، تنها باشند و با خدا انس گیرند و راز و نیاز کنند، و از این فراتر این که سالکان راه خدا و عاشقان پروردگار و عارفان پاکباخته در همان ساعاتی که در میان جمعند، با خدا هستند، و جز او نمی‌بینند، و به غیر او انس نمی‌گیرند، و همه را برای او می‌خواهند.
گاه نیز می‌شود که جدایی و قهر کردن از مردمی که راه فساد را لجوجانه می‌پیمایند، یکی از طرق مبارزه منفی با مفاسد است، چرا که این امر سبب می‌شود که آنها تکان بخورند و به خویش آیند. در حالات جمعی از علما دیده می‌شود که وقتی مردم در فساد اصرار می‌ورزیدند آنها را ترک می‌گفتند و به صورت قهر از میان آنها بیرون می‌رفتند، و چیزی نمی‌گذشت که مردم احساس سرشکستگی و کمبود می‌نمودند، و به سراغ آن عالم رفته او را به میان خود باز گردانده و اعمال خویش را اصلاح می‌نمودند.
همه اینها استثنائاتی است که در برابر اصل کلی اجتماعی بودن انسان قابل قبول است.

انگیزه‌ها و پیامدهای اجتماع گرایی و انزواطلبی

انگیزه اصلی توجه انسان‌ها به مسائل اجتماعی و جامعه گرایی از طبیعت انسان سرچشمه می‌گیرد، و این جمله که انسان مدنیُّ بالطَّبع است در میان همه جامعه شناسان، یک جمله شناخته شده‌ای است، گوشه‌گیری و انزوا روح انسان را به شدّت آزار می‌دهد، و به گفته جامعه‌شناسان مطالعاتی که در مورد افراد تارک دنیا به عمل آمده نشان می‌دهد که انزوا و گوشه‌گیری اثر بدی در روح آنها گذارده و در آنان افسردگی و یأس و توهّم و در غالب اوقات تولید اختلال روانی می‌کند.[۳۴۷]
و به همین دلیل یکی از بدترین شکنجه‌ها برای انسان زندان‌های انفرادی است که حتی در صورت ضرورت نباید ادامه یابد، زیرا به یقین موجب اختلال روانی می‌شود، مگر در کسانی که روح عرفانی فوق العاده قوی داشته باشند و با خدا انس بگیرند، و راز و نیاز با او را جانشین همه چیز کنند.
البته توجه انسان به زندگی اجتماعی و گروهی تنها از طبیعت و فطرت انسان سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه منطق و عقل نیز، این کار را به او توصیه می‌کند، چرا که بدون زندگی اجتماعی، به هیچ گونه رشد و ترقی نصیب انسان‌ها نمی‌شود، و اگر انسان‌ها از همدیگر جدا زندگی می‌کردند، امروز هم تقریباً به همان حالت انسان‌های نخستین بودند، زیرا با یک مطالعه ساده می‌توان فهمید که تمام علوم و دانش‌ها و معارف و صنایع از ضمیمه شدن افکار و اندیشه‌ها و تجربیات به یکدیگر به وجود آمده است، و همین امر است که قطار جامعه انسانی را به پیش می‌راند و از پیچ و خم‌ها عبور می‌دهد، و به قلّه‌های ترقی و تکامل می‌رساند.
به طور کلی می‌توان گفت که تنهایی و عُزلت سرچشمه بسیاری از مفاسد و بدبختی‌ها و ناکامی‌ها است، از جمله:
۱- بسیاری از انحرافات فکری و اعوجاج سلیقه، و کج اندیشی و بدخُلقی از انزوا و گوشه‌گیری سرچشمه می‌گیرد، به همین دلیل افراد منزوی غالباً افراد تندخو، سخت گیر، لجوج، و خودبزرگ‌بین هستند (البته این اصل مانند هر اصل دیگری استثنائاتی دارد).
۲- عجب و خود پسندی یکی دیگر از آثار گوشه‌گیری و انزوا است زیرا انسان روی غریزه حبّ ذات معمولًا به خود و آثارش سخت علاقه‌مند است، و هرگاه با دیگران معاشرت نداشته باشد، و فضائل و کمالات آنها را نبیند و خویش را با آنها مقایسه نکند، سبب می‌شود که خود را برترین و بالاترین انسان‌ها تصوّر کند.
به همین دلیل بسیار دیده شده که افراد منزوی و گوشه گیر ادعای بزرگ و گاهی عجیب دارند که همگی از عجب و خود بینی فوق العاده و حالت توهّم و خیال پروری حکایت می‌کند.
اما هنگامی که انسان با دیگران معاشرت کند، غالباً می‌بیند که افراد فاضل‌تر و عالم‌تر، پاک‌تر و باتقواتر از او وجود دارد، یا لااقل افراد زیادی همانند او هستند. از همین رو از عالم خیال و وهم و پندار فاصله می‌گیرند، و از ادعای بیهوده پرهیز می‌کند.
۳- سوءِ ظن به همه افراد حتی نزدیک‌ترین کسان، یکی دیگر از آثار منفی انزواطلبی و گوشه‌گیری است، و عجب اینکه سوء ظن سبب گوشه‌گیری می‌شود، و گوشه‌گیری سبب سوء ظن بیشتر، و این گونه افراد مردم را نادرست، آلوده، حق نشناس، حسود و کینه توز می‌پندارند، ولی هرگاه در اجتماع ظاهر شوند، و دوستان خوبی برای خود برگزینند، به زودی می‌فهمند که همه این توقعات باطل بوده است.
۴- غافل ماندن از عیوب خویش. انسان به خاطر حب ذات معمولًا عیوب خود را نمی‌بیند، بلکه گاه عیوب خود را، صفات برجسته و نقطه‌های قوّت می‌پندارد، چرا که انسان همیشه باید عیوب خود را در آیینه قضاوت دیگران تماشا کند، و ببینند افراد بی‌طرف و بی‌نظر دربارهٔ او چه می‌گویند و چه انتقاد و ایرادی دارند، حتی گاهی انسان عیوب خود را در آیینه فکر بدخواهانش بهتر می‌تواند ببیند، چرا که در صدد عیب جویی هستند، و مو به مو شرح می‌دهند؛ ولی افراد منزوی و گوشه گیر از چنین آئینه‌ای محرومند.
۵- دور ماندن و محروم ماندن از تجربیات دیگران- فکر و نیروی هر انسانی محدود است و تنها بخش‌های کوچکی از زندگی را می‌تواند تجربه کند. ولی اگر با دیگران مخصوصاً افراد صاحب نظر در تماس باشد، دریایی از علم و دانش و تجربه و آزمون در اختیار قرار می‌گیرد، که می‌تواند همه خواسته‌های خود را در آن بیابد، و مشکلات را به کمک این علوم و تجربه‌ها حل نماید.
یکی از اسرار پیشرفت سریع علم در زمان ما، تشکیل کنگره‌ها، انجمن‌ها، و به اصطلاح همایش‌ها است که از مناطق مختلف یک کشور یا از نقاط مختلف دنیا در هر سال، و گاه در هر ماه جمع می‌شوند و در این گردهمایی‌ها، فرآورده‌های علمی و تجربیات خود را به یکدیگر منتقل می‌سازند، و گاه رسانه‌های عمومی جانشین این گردهمایی‌ها می‌شود.
در یک سخن برکات و آثار و نتایج اجتماع گرایی بیش از آن است که بتوان در این مختصر بیان کرد، و آنچه گفتیم گوشه‌ای از آن بود، و همچنین زیان‌های انزواطلبی و گوشه‌گیری فراتر از اینها است.
خدایا! تو را شکر و سپاس می‌گوئیم که به ما توفیق دادی اصول مسائل اخلاقی را- برای نخستین بار- در سایه آیات قرآن مجیدت تفسیر کنیم، و به مقدار توان گفتنی را در این زمینه بگوئیم، عوامل و علل، نتائج و آثار، راه تقویت فضائل و طریق مبارزه با رذائل را تا آنجا که در فهم ما می‌گنجد شرح دهیم.
بارالها! می‌دانیم بیان این فضائل و رذایل مسئولیت سنگینی برای ما ایجاد می‌کند که خود عامل به آن باشیم، تو آن توان و قدرت را مرحمت فرما که به این وظیفه خطیر عمل کنیم و ما را در این طریق یار و یاور باش!
پروردگارا! تو خود می‌دانی نفس امّاره، بسیار سرکش است و تا عنایت و امداد تو نباشد در میدان مبارزه با نفس کاری از ما ساخته نیست، تو را به خاصان درگاهت، به نیکان و پاکان راهت سوگند می‌دهیم ما را تنها مگذار!
معبودا! در زمانی زندگی می‌کنیم که فضائل اخلاقی از جهان بشری رخت بربسته، و طوفان رذایل همه ارزشها و سنتهای حسنه، و راه و رسم انبیا و اولیا را درهم می‌کوبد، و زمین مملو از ظلم و جور شده است، وعده‌ات را محقق فرما و آن مصلح بزرگ (مهدی آل محمد علیه السلام) را برسان، و ما را در صفوف مقدم مجاهدان راهش قرار ده (آمین یا رب العالمین).
پایان جلد سوم اخلاق در قرآن
آخر ذی‌القعده ۱۴۲۱- ۶/ ۱۲/ ۱۳۷۹

پانویس

  1. شرح بیشتر پیرامون تفسیر آیات نخستین سوره برائت را در جلد نهم پیام قرآن صفحه 288 به بعد مطالعه کنید. اخلاق در قرآن ج3 284
  2. تفسیر مراغی، جلد اول، صفحه 177.
  3. بحار الانوار، جلد 69، صفحه 198، (حدیث 26)
  4. غرر الحکم، حدیث 1762.
  5. غرر الحکم، حدیث 9577.
  6. نهج البلاغه، نامه 53.
  7. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 150، حدیث 82؛ تاریخ یعقوبی، جلد 2، صفحه 92.
  8. نهج البلاغه، خطبه 41.
  9. اصول کافی، جلد 2، صفحه 162، حدیث 15.
  10. خصال، صفحه 140، حدیث 118.
  11. غرر الحکم، حدیث 3650.
  12. سفینة البحار، ماده عهد.
  13. غرر الحکم، حدیث 2859.
  14. بحار الانوار، جلد 97، صفحه 46، حدیث 3.
  15. غرر الحکم، حدیث 10290.
  16. غرر الحکم، حدیث 1044.
  17. بحار الانوار، جلد 97، صفحه 46، حدیث 3.
  18. غرر الحکم، حدیث 9414.
  19. غرر الحکم، حدیث 9575.
  20. غرر الحکم، جلد 1، صفحه 337، حرف الباء، حدیث 153.
  21. غرر الحکم.
  22. نهج البلاغه، نامه 53 (عهدنامه معروف مالک اشتر).
  23. احزاب، آیه 15.
  24. تفسیر فخر رازی، جلد 20، صفحه 106.
  25. اصول کافی، جلد 2، صفحه 36، حدیث 1.
  26. همان مدرک، صفحه 364، حدیث 2.
  27. در مرکز بخش بوانات فارس قصبه‌ای وجود دارد بنام سوریان که ظاهراً همان سُهْریاج باشد زیرا در معجم البلدان در ذیل همین داستان نام فارسی آن را سوریانج ذکر کرده است (که مخفف آن سوریان می‌باشد).
  28. معجم البلدان، جلد 3، ماده سُهریاج.
  29. اصول کافی، جلد 1، صفحه 404، حدیث 2.
  30. تفسیر نمونه، جلد 11، صفحه 383.
  31. وسائل الشیعه، جلد 11، صفحه 50، حدیث 4.
  32. مغازی واقدی، جلد 1، صفحه 48.
  33. قاموس الرجال، جلد 9، صفحه 15.
  34. سیره ابن هشام، جلد 2، صفحه 266 و تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 140.
  35. مرید از ماده مرد (بر وزن مرد) به معنی طغیان و بیگانگی کامل از حق است و در اصل به معنی برهنگی و تجرد آمده، به همین جهت به پسرانی که هنوز موی صورتشان نروییده امرد گفته می‌شود، و شجرةٌ مَرْداء به معنی درختی است که هیچ برگ ندارد و متمرد و مارد به معنی شخص سرکش است که به طور کامل از اطاعت فرمان خارج شده است.
  36. حج، آیه 9.
  37. زخرف، آیه 59.
  38. مجمع البیان و همچنین تفسیر ابو الفتوح رازی، ذیل آیه مورد بحث.
  39. نحل، آیه 125.
  40. کهف، آیه 22.
  41. احیاء العلوم، جلد 3، صفحه 1553.
  42. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 138، حدیث 52.
  43. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 129، حدیث 13.
  44. غرر الحکم، حدیث 1177.
  45. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 128، حدیث 6.
  46. همان، صفحه 134، حدیث 30.
  47. مجموعه ورّام، جلد 1، صفحه 117، (باب ما جاء فی المراء و المزاح).
  48. المحجة البیضاء، جلد 1، صفحه 107.
  49. میزان الحکمه، جلد 1، صفحه 372.
  50. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 208.
  51. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 138، حدیث 53.
  52. همان، حدیث 50.
  53. همان، صفحه 134، حدیث 31.
  54. همان، صفحه 135، حدیث 32.
  55. همان، حدیث 32.
  56. همان، صفحه 128، حدیث 10.
  57. همان، صفحه 139، حدیث 56.
  58. همان، صفحه 127، حدیث 3.
  59. غرر، جلد 3، صفحه 376، حدیث 4795.
  60. سفینة البحار، ماده «مَرَء»؛ بحار الانوار، جلد 27، صفحه 107، حدیث 79.
  61. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 131، حدیث 20.
  62. همان، صفحه 135، حدیث 32.
  63. مقدمه کتاب معالم الاصول، صفحه 11.
  64. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 134، حدیث 31.
  65. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 129، حدیث 14.
  66. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 136، حدیث 39.
  67. عنکبوت، آیه 46.
  68. نحل، آیه 125.
  69. بقره، آیه 111.
  70. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 125، حدیث 2 (با تلخیص).
  71. سفینة البحار، جلد 2، صفحه 532، چاپ قدیم (ماده مراء).
  72. کافی، جلد 2، صفحه 144.
  73. تفسیر منهج الصادقین، ج 8، صفحه 417.
  74. سیره ابن هشام، جلد 3، صفحه 308.
  75. تفسیر قرطبی، جلد 9، صفحه 6131.
  76. مستدرک سفینة البحار، جلد 10، صفحه 152.
  77. مطابق این تفسیر در جمله انْ تَبَرُّوا کلمه «لا» در تقدیر است و در اصل الَّا تَبَّروُا ... بوده است، و واژه «عُرْضَه» در اینجا به معنی مانع است، ولی در تفسیر بعد به معنی معرضیت است.
  78. تفسیر قرطبی، جلد 3، صفحه 1955.
  79. وسائل الشیعه، جلد 8، صفحه 616.
  80. اقتباس از مفردات راغب (واژه نمیمه).
  81. اقتباس از لسان العرب (واژه نمیمه).
  82. وسائل الشیعه، جلد 8، صفحه 617.
  83. همان مدرک.
  84. همان مدرک، (حدیث 4).
  85. وسائل الشیعه، جلد 8، صفحه 618، حدیث 6.
  86. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 276.
  87. وسائل الشیعه، جلد 8، صفحه 619، حدیث 11 (باب تحریم النمیمه).
  88. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 279.
  89. غرر الحکم، حدیث 10581.
  90. آثار الصادقین، جلد 24، صفحه 416.
  91. بحار الانوار، جلد 68، صفحه 293، حدیث 63.
  92. غرر الحکم، حدیث 2663.
  93. بحار الانوار، جلد 60، صفحه 21، حدیث 14.
  94. خصال (مترجم) شیخ صدوق، صفحه 122 (باب الثلاثه).
  95. بقره، آیه 12.
  96. بحار الانوار، جلد 69، صفحه 207، حدیث 8.
  97. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 270.
  98. بحار الانوار، جلد 1، صفحه 122.
  99. غرر الحکم، حدیث 2442.
  100. میزان الحکمة، جلد 4، حدیث 20685؛ در بحار الانوار، جلد 72، صفحه 270 شبیه آن آمده است.
  101. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 230.
  102. قصص، آیه 20.
  103. شرح این داستان را در تفسیر نمونه جلد 17، صفحه 259، ذیل آیه 25 سوره احزاب بخوانید.
  104. غرر الحکم، شماره 10327.
  105. وسائل الشیعه، جلد 13، صفحه 163، حدیث 7.
  106. نهج البلاغه، نامه 47.
  107. میزان الحکمه، جلد 2، حدیث 10517.
  108. اصول کافی، جلد 2، صفحه 209، حدیث 1.
  109. همان مدرک، حدیث 3.
  110. همان مدرک، حدیث 4.
  111. اصول کافی، جلد 2، صفحه 210، حدیث 6.
  112. غرر الحکم، حدیث 8043.
  113. اصول کافی، جلد 2، صفحه 341، حدیث 16.
  114. بحار، جلد 9، صفحه 251، حدیث 19.
  115. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 270.
  116. سَوْء (به فتح سین) به گفته صحاح اللغه معنی مصدری دارد و سوء به ضم سین معنی اسم مصدری، ولی به گفته زمحشری در کشّاف هر دو به یک معنی است.
  117. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 38 (حدیث 42)، بحار الانوار، جلد 72، صفحه 195.
  118. المحجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 268.
  119. غرر الحکم، جلد 6، صفحه 362.
  120. همان مدرک، جلد 2، صفحه 308.
  121. همان، جلد 4، صفحه 132.
  122. همان مدرک، صفحه 132، حدیث 5575.
  123. همان مدرک، صفحه 178.
  124. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 360، بحار الانوار، جلد 71، صفحه 187.
  125. غرر الحکم، جلد 6، صفحه 244، حدیث 10140.
  126. همان، جلد 5، صفحه 406.
  127. بحار الانوار، جلد 67، صفحه 394.
  128. همان مدرک، صفحه 394.
  129. شرح غرر، جلد 2، صفحه 60.
  130. غرر الحکم، حدیث 4834.
  131. همان، حدیث 4824.
  132. همان، حدیث 4823.
  133. همان، حدیث 4816.
  134. غرر الحکم، حدیث 8842.
  135. اصول کافی، جلد 2، صفحه 71، حدیث 2.
  136. همان، صفحه 72، حدیث 3.
  137. بحار الانوار، جلد 67، صفحه 365، حدیث 14.
  138. مستدرک الوسائل، جلد 11، صفحه 250.
  139. اصول کافی، جلد 2، صفحه 72، حدیث 4.
  140. غرر الحکم، حدیث 8837.
  141. آثار الصادقین، جلد 12، صفحه 240.
  142. غرر الحکم، حدیث 1903.
  143. بحار الانوار، جلد 71، صفحه 197.
  144. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 268.
  145. فرائد الاصول شیخ انصاری، در بحث حدیث رفع. بحار الانوار، جلد 55، صفحه 320، ذیل حدیث 9.
  146. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 196، حدیث 15.
  147. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 360.
  148. کنز العمال، جلد 3، صفحه 497، حدیث 7585.
  149. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 114.
  150. میزان الحکمه، جلد 2، صفحه 1787، حدیث 11575 تا 11577.
  151. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 158، حدیث 142.
  152. نهج البلاغه، نامه 53.
  153. یوسف، آیه 87.
  154. بقره، آیه 189.
  155. نور، آیه 27.
  156. صحیح مسلم، جلد 4، صفحه 1985، حدیث 2563.
  157. همان مدرک.
  158. اصول کافی، جلد 2، صفحه 354، حدیث 4.
  159. شرح غرر، جلد 3، صفحه 1386، حدیث 4581.
  160. همان مدرک، جلد 5، صفحه 371، حدیث 8799.
  161. همان مدرک، حدیث 8800.
  162. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 253، حدیث 109.
  163. شرح غرر الحکم، جلد 5، صفحه 371، حدیث 8799.
  164. همان مدرک، حدیث 8802.
  165. همان مدرک، حدیث 8798.
  166. مستدرک الوسائل، چاپ جدید، جلد 9، صفحه 147، حدیث 15 (باب 141).
  167. برای توضیح بیشتر به جلد 10 پیام قرآن، صفحه 403 به بعد مراجعه فرمائید.
  168. برای توضیح بیشتر به جلد 10 پیام قرآن، صفحه 403 به بعد مراجعه فرمائید.
  169. وسائل الشیعه، جلد 11، صفحه 44، حدیث 4.
  170. در بعضی از کتب بَسْبَسْ نقل شده، او بسبس بن عمرو است. (سیره ابن هشام، جلد 2، صفحه 265).
  171. سنن ابی داود، حدیث 2618.
  172. نهج البلاغه، نامه 53.
  173. حیاة الحسین، جلد 2، صفحه 263.
  174. تحریم، آیه 3 و 4.
  175. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 237.
  176. شرح غرر، جلد 5، صفحه 268، حدیث 8295.
  177. همان مدرک، صفحه 371، حدیث 8802.
  178. بحار الانوار، جلد 71، صفحه 178، حدیث 17.
  179. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 89.
  180. غرر الحکم، جلد 4، صفحه 141، حدیث 5616.
  181. همان، صفحه 146.
  182. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 6.
  183. میزان الحکمة، جلد 4، صفحه 427.
  184. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 68.
  185. میزان الحکمه، جلد 4، صفحه 427، حدیث 8419.
  186. بحار، جلد 72، صفحه 412.
  187. همان مدرک.
  188. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 418.
  189. بحار الانوار، جلد 80، صفحه 22.
  190. اصول کافی، جلد 2، صفحه 370، حدیث 4.
  191. آل عمران، آیه 112.
  192. مرآة العقول، جلد 11، صفحه 64. (حدیث شماره 7).
  193. مرآة العقول، جلد 11، صفحه 62.
  194. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 48.
  195. مرآة العقول، جلد 11، صفحه 65.
  196. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 71.
  197. اصول کافی، جلد 2، صفحه 225، حدیث 14.
  198. همان مدرک.
  199. بحار الانوار، جلد 26، صفحه 237. (با تلخیص).
  200. شرح غرر الحکم، جلد 5، صفحه 257.
  201. شرح غرر الحکم، جلد 5، صفحه 255.
  202. همان مدرک، جلد 5، صفحه 403.
  203. غرر الحکم، حدیث 4662.
  204. غرر الحکم، حدیث 10265.
  205. اصول کافی، جلد 2، صفحه 224، حدیث 9.
  206. «کَظیم» صیغه مبالغه از ماده کظم (بر وزن نظم) در اصل به معنی بستن گلوی مشک بعد از پر شدن است، به همین دلیل کظیم به کسی گفته می‌شود که مملو از غضب شده و خویشتن داری می‌کند و به اصطلاح دندان بر جگر می‌گذارد و صرف نظر می‌کند، و غیظ به معنی شدت خشم است که بر اثر بروز ناملایمات به انسان دست می‌دهد و به نظر می‌رسد که غیظ مرحله شدید و بالای خشم می‌باشد بنابراین کظم غیظ به معنی خویشتن‌داری و سلطه بر نفس به هنگام بروز شدّت غضب است و این صفت بسیار بالایی است.
  207. البته برای «اوّاه» معنای دیگری ذکر شده، ولی مناسب همان معنی است که در بالا گفته شده و در اصل «اوّاه» به معنی کسی است که فراوان آه می‌کشد خواه به خاطر توبه باشد یا مسؤولیت، یا دلسوزی نسبت به مردم.
  208. تفسیر منهج الصادقین، جلد 6، صفحه 417، (مطابق نقل تفسیر اثنی عشری ذیل آیه مورد بحث) و تفسیر روح البیان، جلد 6، صفحه 241 (ذیل آیه مورد بحث).
  209. تفسیر روح البیان، جلد 3، صفحه 298، ذیل آیه.
  210. مجمع البیان، ذیل آیه.
  211. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 265.
  212. همان مدرک.
  213. شرح غرر، جلد 2، صفحه 454، حدیث 3269.
  214. همان، صفحه 47، حدیث 1787.
  215. آثار الصادقین، جلد 15، صفحه 454.
  216. اصول کافی، جلد 2، صفحه 303.
  217. صحیفه سجادیه، دعای 8.
  218. شرح غرر، جلد 2، صفحه 286، حدیث 2635.
  219. همان، جلد 4، صفحه 326، حدیث 6225.
  220. همان، صفحه 361، حدیث 6325.
  221. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 293.
  222. سفینة البحار، ماده غضب.
  223. غرر الحکم، حدیث 1356.
  224. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 113.
  225. بحار الانوار، جلد 68، صفحه 428.
  226. جامع احادیث الشیعه، کتاب الجهاد، جلد 13، صفحه 468.
  227. بحار الانوار، جلد 11، صفحه 318.
  228. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 293.
  229. جامع احادیث الشیعه، جلد 13، صفحه 479.
  230. همان مدرک.
  231. همان، صفحه 478.
  232. شرح غرر الحکم، جلد 6، صفحه 28، حدیث 9351.
  233. محجة البیضاء، جلد 5، صفحه 304.
  234. سفینة البحار، ماده غضب.
  235. شرح غرر، جلد 1، صفحه 142، حدیث 530.
  236. سفینة البحار، ماده غضب، المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 307.
  237. جامع الاحادیث، جلد 13، صفحه 472.
  238. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 308.
  239. وسائل الشیعه، جلد 11، صفحه 291، (باب 54 از ابواب جهاد النفس)
  240. المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 308، بحار الانوار، جلد 70، صفحه 272.
  241. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 272.
  242. همان، جلد 77، صفحه 312.
  243. همان، جلد 70، صفحه 272.
  244. همان مدرک.
  245. اشاره به عمرو بن عبید معتزلی است که با جماعتی خدمت امام باقر علیه السلام آمده بودند، به گمان این که آن حضرت را بیازمایند و سرانجام شرمنده باز گشتند.
  246. بحار الانوار، جلد 4، صفحه 68.
  247. به سوره طه، آیات 92 تا 94 و سوره اعراف آیات 150 تا 151 مراجعه شود.
  248. بحار الانوار، جلد 20، صفحه 360.
  249. همان، جلد 40، صفحه 113.
  250. نهج البلاغه، خطبه 130.
  251. میزان الحکمه، جلد 3، صفحه 2270.
  252. بحار الانوار، جلد 44، صفحه 191.
  253. نهج البلاغه، نامه 38.
  254. بحار الانوار، جلد 14، صفحه 161.
  255. بحار الانوار، جلد 64، صفحه 354.
  256. همان، جلد 75، صفحه 102.
  257. کنز العمال، حدیث 5815، جلد 3، صفحه 130.
  258. غرر الحکم، حدیث 7529.
  259. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 152، شبیه همین معنی با کمی تفاوت در وسائل الشیعه جلد 11، صفحه 211 آمده است.
  260. همان، صفحه 212.
  261. شرح فارسی غرر، جلد 2، صفحه 450.
  262. همان، صفحه 435.
  263. همان، صفحه 488.
  264. مستدرک الوسائل، جلد 11، صفحه 288 (کتاب الجهاد).
  265. اصول کافی، جلد 2، صفحه 110، حدیث 9.
  266. سفینة البحار، ماده حلم.
  267. جامع الاحادیث، جلد 13، صفحه 479، حدیث 12.
  268. اصول کافی، جلد 2، صفحه 112، حدیث 3 و 7.
  269. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 208، حدیث 1.
  270. غرر الحکم، جلد 2، ص 66.
  271. شرح غرر الحکم، جلد 2، صفحه 66.
  272. اصول کافی، جلد 2، صفحه 112.
  273. تحف العقول، صفحه 19.
  274. شرح غرر الحکم، جلد 3، صفحه 741، حدیث 3859.
  275. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 102.
  276. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 460.
  277. بحار الانوار، جلد 68، صفحه 422، حدیث 61.
  278. شرح غرر الحکم، جلد 1، صفحه 311، حدیث 1185.
  279. همان، جلد 3، صفحه 221، حدیث 4274.
  280. همان، جلد 4، صفحه 285، حدیث 6084.
  281. تفسیر المیزان و قرطبی و اثنی عشری و روح البیان و فی ظلال، ذیل آیه مورد بحث.
  282. مجمع البیان، جلد 2، صفحه 512.
  283. تفسیر عیاشی و الدُّر المنثور، ذیل آیه مورد بحث.
  284. نهج البلاغه، نامه 47.
  285. به تفسیر المیزان، جلد 16، ذیل آیه مورد بحث رجوع شود.
  286. تفسیر روح البیان، جلد اول، صفحه 285.
  287. توجه داشته باشید که ماده «غفران» همان گونه که در مورد خداوند گفته می‌شود در آیات متعددی دربارهٔ انسان نیز به کار رفته است مانند: قُلْ لِلَّذینَ آمنوا یَغفِروُا لِلَّذینَ لا یَرجُونَ ایّامَ اللّه (جاثیه، آیه 14) و مانند وَ اذا ما غَضَبُواهُم یَغفِرُون (شوری، آیه 37).
  288. مجمع البیان جلد 10، صفحه 379.
  289. همان، ذیل آیه 40 سوره شوری.
  290. اصول کافی، جلد 2، صفحه 107.
  291. شرح غرر الحکم، جلد 1، صفحه 140 (حدیث 520).
  292. همان مدرک، جلد 4، صفحه 184 (حدیث 5769).
  293. شرح غرر الحکم، جلد 4، صفحه 175 (حدیث 5735).
  294. بحار الانوار، جلد 49، صفحه 172، حدیث 10.
  295. شرح غرر، جلد 4، صفحه 505، حدیث 6766.
  296. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 11.
  297. همان مدرک، حدیث 211.
  298. بحار الانوار، جلد 68، صفحه 424، حدیث 65.
  299. شرح غرر الحکم، جلد 4، صفحه 20، (حدیث 5139)
  300. کنز الفوائد، جلد 2، صفحه 182،- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 20، صفحه 270، حدیث 124.
  301. همان، حدیث 783، و همان، صفحه 330، حدیث 783.
  302. غرر الحکم، حدیث 4788.
  303. میزان الحکمه، جلد 3، صفحه 2015، حدیث 13225.
  304. بحار الانوار، جلد 74، صفحه 168.
  305. اصول کافی، جلد 2، صفحه 108.
  306. کنز العمال، جلد 3، صفحه 373، حدیث 7004.
  307. میزان الحکمة، جلد 3، حدیث 13184.
  308. غرر الحکم، جلد 1، صفحه 398، حدیث 1547.
  309. خلخال طوق باریکی از نقره یا طلا بوده که دارای حلقه‌ها یا زنگهای کوچکی بوده که اگر محکم راه می‌رفتند صدای لاده و زنهای عرب بعنوان یک زینت آن را به ساق پا می‌کردند و بعضی می‌گویند فلسفه اصلی آن بوده که زنان بیابان‌گرد عرب که معمولًا پاهایشان برهنه بوده است آن را به پا می‌کردند تا حشرات موذی صدای آن را بشنوند و دور شوند سپس به صورت یک زینت در آمده است.
  310. فروع کافی، جلد 5، صفحه 535، باب الغیره، حدیث 1.
  311. همان، صفحه 536، حدیث 2.
  312. مرآت العقول، ذیل حدیث مورد بحث.
  313. بحار الانوار، جلد 100، صفحه 248، حدیث 33.
  314. کنز العمال، حدیث 7076، (جلد 3، صفحه 387).
  315. همان، صفحه 385، حدیث 7065.
  316. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 47.
  317. وسائل الشیعه، جلد 14، صفحه 109 (باب 77 حدیث 10).
  318. بحار الانوار، جلد 76، صفحه 115، حدیث 7.
  319. کنز العمّال، جلد 3، صفحه 385، حدیث 7067.
  320. نهج البلاغة، نامه 31.
  321. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 236.
  322. نهج البلاغة، خطبه 127.
  323. دائرة المعارف قرن بیستم؛ ماده رهب.
  324. تفسیر نمونه، جلد 23، صفحه 381- 390.
  325. کنز العمال، جلد 1، حدیث 1028، صفحه 206.
  326. میزان الحکمة، جلد اوّل، حدیث 2438، صفحه 406.
  327. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 206، حدیث 1032.
  328. نهج البلاغة، خطبه 127.
  329. المحجّة البیضاء، جلد 4، صفحه 8.
  330. همان، صفحه 7.
  331. همان مدرک.
  332. سفینة البحار، ماده هجر.
  333. میزان الحکمة، جلد 3، صفحه 1966، حدیث 12914.
  334. بحار الانوار، جلد 67، صفحه 115.
  335. بحار الانوار، جلد 67، صفحه 114.
  336. نهج البلاغة، خطبه 209.
  337. مجمع البیان، جلد 9، صفحه 243، ذیل آیه 27 حدید.
  338. میزان الحکمة، جلد 3، حدیث 12884.
  339. شرح غرر الحکم، جلد 5، صفحه 338.
  340. همان، جلد 4، حدیث 6505، صفحه 406.
  341. همان، حدیث 6504.
  342. بحار الانوار، جلد 67، صفحه 111.
  343. فروع کافی، ج 8، ص 128.
  344. شرح غرر، جلد 4، حدیث 5609، صفحه 140.
  345. همان، جلد 5، حدیث 8151، صفحه 238.
  346. مریم، آیه 48 و 49.
  347. جامعه‌شناسی ساموئیل کَنیک، صفحه 428.
بازگشت به کتب منکر اخلاقی