کتابخانه:اخلاق در قران ج1 بخش دوم
|
| |
| نویسنده | ناصر مکارمشیرازی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مدرسهالامام علیبنابیطالب |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۶ |
| شابک | ۱:۹۶۴-۸۱۳۹-۰۵-۹ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ فصل دوازدهم: گامهای عملی به سوی تهذیب اخلاقی
- ۲.۱ گام اوّل: توبه
- ۲.۲ گام دوم: مشارطه
- ۲.۳ گام سوم: مراقبه
- ۲.۴ گام چهارم: محاسبه
- ۲.۵ گام پنجم: معاتبه و معاقبه
- ۲.۶ «نیّت» و «اخلاص نیّت»
- ۲.۷ ریا کاری
- ۲.۸ سکوت و اصلاح زبان
- ۲.۹ اصلاح زبان
- ۲.۱۰ آفات الِلّسان (خطرات زبان)
- ۲.۱۱ اصول کلّی برای دفع خطرات زبان
- ۲.۱۲ خودشناسی و خداشناسی
- ۲.۱۳ عبادت و نیایش روح را پرورش میدهد
- ۲.۱۴ یاد خدا و پرورش روح
- ۳ فصل سیزدهم: اسوهها و الگوها
- ۴ فصل چهاردهم: چهره دیگر ولایت و تأثیر آن در تهذیب نفوس
- ۵ پانویس
پیشگفتار
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
مسائل اخلاقی در هر زمان از اهمّیّت فوقالعادهای برخوردار بوده، ولی در عصر و زمان ما اهمّیّت ویژهای دارد، زیرا:
۱- از یک سو عوامل و انگیزههای فساد و انحراف در عصر ما از هر زمانی بیشتر است و اگر در گذشته برای تهیّه مقدّمات بسیاری از مفاسد اخلاقی هزینهها و زحمتها لازم بود در زمان ما از برکت پیشرفت صنایع بشری همه چیز در همه جا و در دسترس همه کس قرار گرفته است!
۲- از سوی دیگر، با توجّه به این که عصر ما عصر بزرگ شدن مقیاسهاست و آنچه در گذشته بطور محدود انجام میگرفت در عصر ما به صورت نامحدود انجام میگیرد، قتل و کشتار انسانها به برکت وسائل کشتار جمعی، و مفاسد اخلاقی دیگر به کمک فیلمهای مبتذلی که از ماهوارهها در سراسر دنیا منتشر میشود و اخیراً که به برکت «اینترنت» هرگونه اطّلاعات مضر در اختیار تمام مردم دنیا قرار میگیرد، مفاسد اخلاقی بسیار گسترش پیدا کرده و مرزها را در هم شکسته و تا اقصا نقاط جهان پیش میرود تا آنجا که صدای بنیانگذاران مفاسد اخلاقی نیز درآمده است.
اگر در گذشته تولید موادّ مخدّر در یک نقطه، یک روستا و حدّ اکثر شهرهای مجاور را آلوده میکرد امروز به کمک سوداگران مرگ به سراسر دنیا کشیده میشود.
۳- از سوی سوم، همان گونه که علوم و دانشهای مفید و سازنده در زمینههای مختلف پزشکی و صنایع و شؤون دیگر حیات بشری گسترش فوقالعادهای پیدا کرده، علوم شیطانی و راهکارهای وصول به مسائل غیر انسانی و غیر اخلاقی نیز به مراتب گستردهتر از سابق شده است به گونهای که به دارندگان فساد اخلاق اجازه میدهد از طرق مرموزتر و پیچیدهتر و گاه سادهتر و آسانتر به مقصود خود برسند.
در چنین شرایطی توجّه به مسائل اخلاقی و علم اخلاق از هر زمانی ضروریتر به نظر میرسد و هرگاه نسبت به آن کوتاهی شود فاجعه یا فاجعههایی در انتظار است.
اندیشمندان دلسوز و عالمان آگاه باید همگی دست به دست هم دهند و برای گسترش اخلاق در دنیای امروز که اخلاق به خطر افتاده تا آن حد که بعضی آن را بکلّی انکار کرده یا غیر ضروری دانستهاند و بعضی دیگر هر کار و خصلتی که انسان را به خواسته سیاسیاش برساند اخلاق شمردهاند، تمام تلاش و کوشش خود را به کار گیرند.
خوشبختانه ما مسلمانان منبع عظیمی مثل قرآن مجید در دست داریم که مملوّ است از بحثهای عمیق اخلاقی که در هیچ منبع دینی دیگری در جهان یافت نمیشود.
گرچه مباحث اخلاقی قرآن از سوی مفسّران بزرگ و عالمان اسلامی بطور پراکنده مورد تفسیر قرار گرفته ولی تا آنجا که ما میدانیم کتابی به عنوان «اخلاق در قرآن» به سبک تفسیر موضوعی که این مسائل را به صورت جمعی و با استفاده از روش تفسیر موضوعی مورد توجّه قرار دهد، تألیف نیافته با آن که جای آن کاملًا خالی است.
لذا بر این شدیم که بعد از پایان دوره اوّل پیام قرآن که پیرامون معارف و عقاید اسلامی به سبک تفسیر موضوعی بحث میکرد، به سراغ بحث اخلاق اسلامی در قرآن مجید به عنوان دوره دوم پیام قرآن برویم.
بحمداللَّه این کار انجام شد و مجموعه این مباحث در دو مجلّد تهیّه شد که مجلّد اوّل در کلّیّات مسائل اخلاقی بحث میکند و اکنون در دسترس شماست ولی میتوان از آن به عنوان یک متن جامع درسی نیز استفاده کرد، و جلد دوم پیرامون جزئیّات مباحث اخلاقی و مصادیق آن بطور گسترده بحث میکند که بحمداللَّه قسمت عمده آن آماده برای چاپ است.
امیدواریم این گام دیگر در طریق استفاده از قرآن مجید در حلّ مشکلات زندگی انسانها، مورد قبول خداوند متعال و ذخیره یوم المعاد قرار گیرد و اگر کاستیهایی در آن است با تذکّر صاحبنظران تکمیل گردد.
و الحمد للَّه ربّ العالمین
ربیع الاوّل ۱۴۱۹
تیرماه ۱۳۷۷
فصل دوازدهم: گامهای عملی به سوی تهذیب اخلاقی
اشاره
در این فصل به سراغ اموری میرویم که زمینه را برای پرورش «فضائل اخلاقی» فراهم میسازد و گام به گام انسان را به خدا نزدیکتر میسازد، و این بحث اهمّیّت فوقالعادهای در علم اخلاق دارد و از امور زیادی بحث میکند:
گام اوّل: توبه
اشاره
بسیاری از علمای اخلاق نخستین گام برای تهذیب اخلاق و سیر الی اللَّه را «توبه» شمردهاند، توبهای که صفحه قلب را از آلودگیها پاک کند و تیرگیها را مبدّل به روشنایی سازد و پشت انسان را از بار سنگین گناه سبک کند، تا براحتی بتواند طریق به سوی خدا را بپیماید.
مرحوم «فیض کاشانی» در آغاز جلد هفتم «المحجّة البیضاء» که در واقع آغاز گر بحثهای اخلاقی است چنین میگوید:
«توبه از گناه و بازگشت به سوی ستّار العیوب و علّام الغیوب آغاز راه سالکین و سرمایه پیروزمندان و نخستین گام مریدان و کلید علاقهمندان و مطلع برگزیدگان و برگزیده مقرّبان است»!
سپس اشاره به این حقیقت میکند که غالباً انسانها گرفتار لغزشهایی میشوند و با اشاره به لغزش آدم (که در واقع ترک اولی بود نه گناه) میگوید: چه اشکالی دارد که همه فرزندان آدم به هنگام ارتکاب خطاها به او اقتدا کنند، چرا که خیر محض، کار فرشتگان است، و آمادگی برای شرّ بدون جبران، خوی شیاطین است، و باز گشت به خیر بعد از شرّ، طبیعت آدمیان است؛ آن کس که به هنگام ارتکاب گناه و انجام شرّ به خیر باز گردد، حقیقتاً انسان است!
در واقع توبه اساس دین را تشکیل میدهد، چرا که دین و مذهب انسان را به جدا شدن از بدیها و بازگشت به خیرات دعوت میکند؛ و با توجّه به این حقیقت، لازم است توبه در صدر مباحث مربوط به اعمال و صفات نجاتبخش قرار گیرد.»[۱] به تعبیر دیگر، بسیار میشود که از انسان- مخصوصاً در آغاز تربیت و سیر و سلوک الی اللَّه لغزشهایی سر میزند، اگر درهای بازگشت به روی او بسته شود بکلّی مأیوس میگردد و برای همیشه از پیمودن این راه باز میماند؛ به همین دلیل، در مکتب تربیتی اسلام، «توبه» به عنوان یک اصل مهم مطرح است و از تمام آلودگان به گناه دعوت میکند که برای اصلاح خویش و جبران گذشته از این باب رحمت الهی وارد شوند. این حقیقت در سخنان امام علی بن الحسین علیه السلام در مناجات تائبین با زیباترین صورتی بیان شده، «الهی انْتَ الَّذی فَتَحْتَ لِعِبدِکَ باباً الی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوبَةَ فَقُلْتَ تُوبُوا الی اللَّهِ تَوبَةً نَصُوحاً، فَما عُذْرُ مَنْ اغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ؛ معبود من! تو کسی هستی که به روی بندگانت دری به سوی عفوت گشودهای و نامش را توبه نهادهای، و فرمودهای باز گردید به سوی خدا و توبه کنید، توبه خالص! حال که این در رحمت باز است، عذر کسانی که از آن غافل شوند چیست»؟[۲]
جالب این که خداوند علاقه فوق العادهای به توبه بندگان دارد، چرا که آغاز تمام خوشبختیهای انسان است. در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «انَّ اللَّهَ تَعالَی اشَدُّ فَرَحاً بِتَوبَةِ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ اضَلَّ راحِلَتَهُ وَ زادَهُ فِیلَیْلَةٍ ظَلْماءَ فَوَجَدَها؛ خداوند از توبه بندهاش بسیار شاد میشود، بیش از کسی که مرکب و توشه خود را در بیابان (خطرناکی) در یک شب تاریک گم کرده و سپس آن را بیابد.»[۳]
این تعبیر که با کنایات و لطف خاصّی آمیخته است، نشان میدهد که در واقع توبه، هم مرکب است و هم توشه راه، تا انسان وادی ظلمانی عصیان را پشت سر بگذارد و به سر منزل نور و رحمت و صفات والای انسانیّت برسد.
به هر حال، در بحث «توبه» مسائل زیادی مطرح است که اهمّ آنها، امور زیر است:
۱- حقیقت توبه
۲- وجوب توبه
۳- عمومیّت توبه
۴- ارکان توبه
۵- قبولی توبه عقلی است یا نقلی
۶- تبعیض در توبه
۷- دوام توبه
۸- مراتب توبه
۹- آثار و برکات توبه
حقیقت توبه
«توبه» در اصل به معنی بازگشت از گناه است (این در صورتی است که به شخص گنهکاری نسبت داده شود) ولی در قرآن و روایات اسلامی بارها به خدا نسبت داده شده است در این صورت به معنی بازگشت به رحمت است، همان رحمتی که به خاطر ارتکاب گناه از گنهکار سلب شده بود، پس از بازگشت او به خط عبادت و بندگی خدا، رحمت الهی به او باز میگردد و به همین دلیل یکی از نامهای خدا، «توّاب» (یعنی بسیار بازگشت کننده به رحمت یا بسیار توبه پذیر) است.
در واقع واژه «توبه» مشترک لفظی یا معنوی است میان «خدا» و «بندگان» (ولی هنگامی که به بنده نسبت داده شود با کلمه «الی» متعدّی میشود و هنگامی به خدا نسبت داده شود با کلمه «علی»)[۴]
در «المحجّة البیضاء» درباره حقیقت توبه چنین آمده است که توبه سه رکن دارد، نخست «علم» و دوم «حال» و سوم «فعل» که هر کدام علّت دیگری محسوب میشود.
منظور از «علم» شناخت اهمّیّت ضرر و زیانهای گناهان است، و این که حجاب میان بندگان و ذات پاک محبوب واقعی میشود. هنگامی که انسان این معنی را بخوبی درک کند، قلب او به خاطر از دست دادن محبوب ناراحت میشود و چون میداند عمل او سبب این امر شده، نادم و پشیمان میگردد؛ و این ندامت سبب ایجاد اراده و تصمیم نسبت به گذشته و حال و آینده میشود.
در زمان حال آن عمل را ترک میگوید، و نسبت به آینده تصمیم بر ترک گناهی که سبب از دست دادن محبوب میگردد میگیرد، و نسبت به گذشته درصدد جبران بر میآید. در واقع نور علم و یقین سبب آن حالت قلبی میشود که سرچشمه ندامت است، و آن ندامت سبب موضعیگریهای سه گانه نسبت به گذشته و حال و آینده میگردد.[۵] این همان چیزی است که بعضی از آن به عنوان انقلاب روحی تعبیر کردهاند، و میگویند توبه نوعی انقلاب در روح و جان آدمی است که او را وادار به تجدید نظر در برنامههای خود میکند.
وجوب توبه
تمام علمای اسلام در وجوب توبه اتّفاق نظر دارند، و در متن آیات قرآن مجید کراراً به آن امر شده است؛ در آیه ۸ سوره تحریم میخوانیم: «یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا تُوبُوا الَی اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسَی رَبُّکُمْ انْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یُدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا
الْانهارُ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید به سوی خدا باز گردید توبه کنید، توبهای خالص و بیشائبه، امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است داخل کند.»
همه انبیای الهی هنگامی که برای هدایت امّتهای منحرف مأموریت مییافتند، یکی از نخستین گامهایشان دعوت به توبه بود؛ چرا که بدون توبه و شستن لوح دل از نقش گناه، جایی برای نقش توحید و فضائل نیست.
پیغمبر بزرگ خداوند هود علیه السلام از نخستین سخنانش این بود: «وَ یا قَومِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا الَیْهِ؛ ای قوم من از پروردگارتان طلب آمرزش کنید، سپس به سوی او باز گردید و توبه نمایید!»[۶] پیامبر بزرگ دیگر صالح علیه السلام نیز همین سخن را پایه کار خود قرار میدهد و میگوید:
«فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا الَیْه؛ از او طلب آمرزش کنید و به سوی او باز گردید و توبه کنید!» [۷]
حضرت شعیب علیه السلام نیز با همین منطق به دعوت قومش پرداخت، و گفت:
«وَاستَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا الَیْهِ انَّ رَبِی رَحیمٌ وَدُودٌ؛ از پروردگار خود آمرزش بطلبید و به سوی او باز گردید و توبه کنید که پروردگارم مهربان و دوستدار (توبه کاران) است!»[۸]
در روایات اسلامی نیز بر مسأله وجوب فوری توبه تأکید شده است، از جمله:
۱- در وصیّت امیر مؤمنان علی علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میخوانیم:
«وَانْ قارَفْتَ سَیِّئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَها بِالتَّوبَةِ؛ اگر مرتکب گناهی شدی، آن را به وسیله توبه هرچه زودتر محو کن!»[۹]
البتّه با توجّه به این که امام مرتکب گناهی نمیشود، منظور در اینجا تشویق دیگران به توبه است.
۲- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که به ابن مسعود فرمود:
«یَا بْنَمَسعُودَ لاتُقَدِّمِ الذَّنْبَ و لا تُؤَخِّرِ التَّوبَةَ، وَلکِنْ قَدِّمِ التَّوبَةَ وَ اخِّرِ الذَّنْبَ؛ ای ابن
مسعود! گناه را مقدّم مشمار، و توبه را تأخیر مینداز، بلکه توبه را مقدّم کن و گناه را به عقب بینداز (و ترک کن)!»[۱۰]
۳- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مُسَوِّفُ نَفْسِهِ بَالتَّوبَةِ مِنْ هُجُومِ الْاجَلِ عَلی اعْظَمِ الْخَطِرِ؛ کسی که توبه را در برابر هجوم اجل به تأخیر بیندازد، در برابر بزرگترین خطر قرار میگیرد، (که عمرش پایان گیرد در حالی که توبه نکرده باشد)!»[۱۱]
۴- در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم که از جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند: «لَیْسَ شَیءٌ احَبُّ الَی اللَّهِ مِنْ مُؤمِنٍ تائِبٍ اوْ مُؤْمِنَةٍ تائِبَةٍ؛ چیزی در نزد خدا محبوبتر از مرد یا زن با ایمانی که توبه کند نیست!»[۱۲]
این تعبیر میتواند دلیلی به وجوب توبه باشد به خاطر این که توبه محبوبترین امور در نزد خدا شمرده شده است.
علاوه بر این، دلیل عقلی روشنی بر وجوب توبه داریم و آن این که عقل حاکم بر این است که در برابر عذاب الهی- خواه یقین باشد یا احتمالی- باید وسیله نجاتی فراهم ساخت، و با توجّه به این که توبه بهترین وسیله نجات است، عقل آن را واجب میشمرد؛ چگونه افراد گناهکار خود را از عذاب الهی در دنیا و آخرت میتوانند محفوظ بشمرند در حالی که توبه نکرده باشند.
آری! توبه واجب است، هم به دلیل صراحت آیات قرآن مجید و هم روایات اسلامی و هم دلیل عقل، و از این گذشته وجوب توبه در میان تمام علمای اسلام مسلّم و قطعی است.
بنابراین، ادلّه اربعه بر وجوب توبه دلالت میکند، و این وجوب فوری است زیرا مقتضای ادلّه چهارگانهای که به آن اشاره شد، وجوب فوری میباشد، و در علم اصول این مسأله بیان شده که تمام اوامر ظاهر در فوریّت است، مگر این که دلیل بر خلاف آن قائم شود.
عمومیّت توبه
«توبه» مخصوص به گناه یا گناهان خاصی نیست، و شخص و اشخاص معیّنی را شامل نمیشود، و زمان محدودی ندارد، و سنّ و سال و عصر و زمان خاصّی در آن مطرح نیست.
بنابراین، توبه از تمام گناهان است و نسبت به همه اشخاص و در هر زمان و هر مکان میباشد، همان گونه که اگر شرایط در آن جمع باشد بقبول درگاه الهی خواهد بود.
تنها استثنایی که در قبول توبه وجود دارد و در قرآن مجید به آن اشاره شده این است که اگر انسان زمانی به سراغ توبه رود که در آستانه برزخ قرار گرفته و مقدّمات انتقال او از دنیا فراهم شده است و یا عذاب الهی فرا رسد (مانند توبه فرعون هنگامی که عذاب الهی فرا رسید و در میان امواج نیل در حال غرق شدن بود) پذیرفته نمیشود، و در آن زمان درهای توبه بسته خواهد شد، زیرا اگر کسی در آن حال توبه کند، توبه او اضطراری است نه اختیاری و توأم با میل و رغبت؛ قرآن میگوید:
«وَ لَیْسَتِ التَّوبَةُ لِلَّذِیْنَ یَعْمَلُونَ السَیِّئاتِ حَتَّی اذا حَضَر احَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ انّی تُبْتُ الآنَ وَ لَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ اولئِکَ اعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً الیماً؛ توبه کسانی که کارهای بدی انجام میدهند و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا رسد میگوید: الآن توبه کردم، پذیرفته نیست و نه توبه کسانی که در حال کفر از دنیا میروند (و در عالم برزخ توبه میکنند) اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برایشان فراهم شده است!» [۱۳]
در داستان فرعون میخوانیم: هنگامی که فرعون و لشکریانش وارد مسیر خشکی داخل دریا شدند و ناگهان آبها فرو ریختند و فرعون در حال غرق شدن بود گفت: «امَنْتُ انَّهُ لاالهَ الَّا الَّذِی امَنَتْ بِهِ بَنُواسْرائیلَ وَ انَا مِنَ الْمُسلِمینَ؛ من ایمان آوردم که هیچ معبودی جز آن کسی که بنی اسرائیل به او ایمان آوردهاند نیست، و من از مسلمین هستم!»[۱۴]
ولی بلافاصله جواب شنید: «آلْئنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ؛ الان ایمان میآوری؟! در حالی که قبلًا عصیان کردی و از مفسدان بودی (توبهات در این حال پذیرفته نیست)!»[۱۵]
درباره بعضی از قوام گذشته نیز میخوانیم: «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکینَ؛ هنگامی که عذاب (شدید) ما را دیدند گفتند هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایی که همتای او میشمردیم کافر شدیم!»
قرآن در پاسخ آنها میگوید: «فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ ایمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأسَنا سُنَّةَ اللَّهِ الَّتی قَدْ خَلَتْ فی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِروُنَ؛ امّا هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند، ایمانشان برای آنها سودی نداشت، این سنّت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آنجا کافران زیانکار شدند.»[۱۶]
و به همین دلیل، در مورد حدود اسلامی هنگامی که شخص مجرم بعد از دستگیر شدن و گرفتاری در چنگال عدالت و کیفر و مجازات، توبه کند، توبهاش پذیرفته نیست؛ چرا که این گونه توبهها معمولًا جنبه اضطراری دارد، و هیچ گونه دلالتی بر تغییر موضع مجرم ندارد.
بنابراین توبه تنها در یک مورد پذیرفته نیست و آن جائی است که مسأله از شکل اختیاری بودن بیرون رود و شکل اضطراری و اجباری بخود بگیرد.
بعضی چنین پنداشتهاند که توبه در سه مورد دیگر نیز پذیرفته نیست:
اوّل در مورد شرک و بت پرستی زیرا قرآن مجید میفرماید: «انَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ انْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ؛ خداوند (هرگز) شرک را نمیبخشد و پایینتر از آن را برای هر کس بخواهد و شایسته بداند میبخشد!»[۱۷]
ولی این سخن صحیح نیست؛ زیرا در این آیه گفتگو از توبه نیست، بلکه سخن از «عفو بدون توبه» است، به یقین تمام کسانی که در آغاز اسلام از شرک توبه کردند و مسلمان شدند توبه آنها پذیرفته شد، و همچنین تمام مشرکانی که امروز نیز توبه کنند و رو به اسلام آورند به اتّفاق همه علمای اسلام توبه آنها پذیرفته میشود، ولی اگر مشرک توبه نکند و با حال شرک از دنیا برود مشمول غفران و عفو الهی نخواهد شد، در حالی که اگر با ایمان و توحید از دنیا بروند، ولی مرتکب گناهانی شده باشند، ممکن است مشمول عفو الهی بشوند، و مفهوم آیه فوق همین است.
کوتاه سخن این که، عفو الهی شامل مشرکان نخواهد نشد ولی شامل مؤمنان میشود، امّا توبه سبب آمرزش همه گناهان حتّی شرک خواهد شد.
دوم و سوم این که، توبه باید در فاصله کمی بعد از گناه باشد نه فاصلههای دور، و نیز باید از گناهانی باشد که از روی جهالت انجام گرفته است نه از روی عناد و لجاجت، به دلیل این که هر دو مطلب در آیه ۱۷ سوره نساء آمده است:
«انَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللَّهِ لِلَّذِیْنَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَریُبٍ فَاولئکَ یَتُوبُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللَّهُ عَلیِماً حَکیماً؛ توبه تنها برای کسانی است که کار بدی را از روی جهالت انجام میدهند سپس بزودی توبه میکنند، خداوند توبه چنین اشخاص را میپذیرد و خدا دانا و حکیم است.»
ولی این نکته قابل توجّه است که بسیاری از مفسّران این آیه را بر توبه کامل حمل کردهاند زیرا مسلّم است که اگر افرادی از روی عناد و لجاج مرتکب گناهانی شوند سپس از مرکب لجاجت و غرور پایین آیند و رو به درگاه خدا آورند، توبه آنان پذیرفته میشود، و در تاریخ اسلام نمونههای فراوانی برای این گونه افراد است که نخست در صفّ دشمنان لجوج و عنود بودند و سپس باز گشتند و از دوستان مخلص شدند.
همچنین مسلّم است که اگر انسان سالیان دراز گناه کند و بعد پشیمان شود و حقیقتاً توبه و جبران کند، توبه او پذیرفته خواهد شد.
در حدیث معروفی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: هر کس یک سال قبل از مرگش توبه کند خدا توبه او را میپذیرد، سپس فرمود یک سال زیاد است، کسی که یک ماه قبل از مرگش توبه کند خدا توبه او را میپذیرد سپس افزود یک ماه نیز زیاد است، کسی که یک جمعه (یک هفته) قبل از مرگش توبه کند توبه او مورد قبول خداوند واقع میشود، باز افزود یک جمعه زیاد است کسی که یک روز قبل از مرگش توبه کند خداوند توبهاش را پذیرا میشود، باز فرمود یک روز نیز زیاد است! کسی که یک ساعت قبل از مرگش توبه کند خداوند توبه او را میپذیرد، سپس افزود یک ساعت هم زیاد است! کسی که قبل از آن که جانش به گلو رسد (در آخرین لحظه حیات و در حال اختیار) توبه کند، خداوند توبه او را میپذیرد!»[۱۸]
البتّه منظور این است که توبه با تمام شرایطش انجام گردد؛ مثلًا، اگر حقوق افرادی ضایع شده در همان لحظه به افراد مطمئن توصیه کند که حقوق آنها را بپردازند و سپس توبه کند.
آیات فراوانی از قرآن نیز دلیل بر عمومیّت توبه و شمول آن نسبت به جمیع گناهان است؛ از جمله:
۱- در آیه ۵۳ سوره زمر میخوانیم: «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ اسْرَفُوا عَلَی انْفُسِهِمْ لاتَقْنَطُوا مِنْ رَّحْمَةِ اللَّهِ انَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً انَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ؛ بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میآمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.»
۲- در آیه ۳۹ سوره مائده میخوانیم: «فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ اصْلَحَ فَانَّ اللَّهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ انَّ اللَّهَ غُفُورٌ رَحیِمٌ؛ امّا آن کسی که پس از ستم کردن توبه کند و جبران نماید خداوند توبه او را میپذیرد، خداوند آمرزنده و مهربان است.»
درست است که این آیه بعد از بیان حدّ سارق آمده است ولی دارای مفهوم عام و گستردهای که شامل همه گناهان میشود.
۳- در آیه ۵۴ سوره انعام آمده: «انَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحیِمٌ؛ هرکس از شما کار بدی از روی نادانی کند سپس توبه و اصلاح نماید، مشمول رحمت خدا میشود، چرا که خداوند غفور و رحیم است.» در این آیه هرگونه عمل سوء که تمام گناهان را فرا میگیرد، قابل توبه و باز گشت ذکر شده است.
۴- در آیه ۱۳۵ سوره آل عمران چنین آمده است: «وَالَّذینَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً اوْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ ذَکَرُوااللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ الَّا اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ؛ و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند، به یاد خدا میافتند، و بر گناه اصرار نمیورزند با این که میدانند.»
در این جا نیز با توجّه به این که ظلم و ستم، هرگونه گناهی را شامل میشود، چرا که بعضی از گناهان ستم بر دیگران است و بعضی ظلم به خویشتن، و در این آیه نسبت به همه آنها وعده پذیرش توبه داده شده است، عمومیّت توبه نسبت به تمام گناهان اثبات میشود.
۵- در آیه دیگری [۱۹] همه مؤمنان را مخاطب قرار داده میفرماید: «وَتُوبُوا الی اللَّهِ جَمیعاً ایُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ ای مؤمنان همگی به سوی خدا باز گردید تا رستگار شوید.»
واژه جمیعاً دلیل بر این است که هر گناهکاری دعوت به توبه شده است، و اگر توبه دارای شمول و عموم نباشد، چنین دعوتی صحیح نیست.
این نکته قابل دقّت است که در آیات بالا در بعضی از موارد روی مسأله اسراف تکیه شده و در مورد دیگر ظلم، و در مورد دیگر عمل سوء، و وعده آمرزش همه این عناوین بطور گسترده، در صورت توبه داده شده است؛ بنابراین، هر عمل سوء و هر ظلم و ستم و هر اسرافی بر خویشتن از انسان سر بزند و توبه کند، خداوند توبه او را میپذیرد.
دراینباره روایات زیادی در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده که درهای توبه تا آخرین لحظات عمر، مادام که انسان مرگ را با چشم خود نبیند باز است.
این روایات را میتوانید در کتابهای: بحار الانوار[۲۰]و [۲۱]و درّ [۲۲]و[۲۳]و تفسیر فخر رازی [۲۴]و تفسیر قرطبی[۲۵]و تفسیر روح البیان[۲۶]و تفسیر روح المعانی[۲۷]و کتب دیگر مطالعه فرمایید، و شاید بتوان گفت این حدیث از احادیث متواتر است.
ارکان توبه
همان گونه که در بالا آمد حقیقت توبه، بازگشت از نافرمانی خدا به سوی اطاعت است، که ناشی از پشیمانی و ندامت نسبت به اعمال گذشته میباشد و لازمه این پشیمانی و علم به این که گناه حائل میان او و محبوب واقعی میگردد، تصمیم بر ترک آن در آینده و همچنین جبران ما فات است؛ یعنی، تا آنجا که در توان دارد، آثار سوء گناهان گذشته را از درون و برون وجود خویش برچیند، و اگر حقوق از دست رفتهای است و قابل جبران است، جبران نماید. به همین دلیل، در قرآن مجید در آیات بسیاری این معنی تکرار شده است که توبه را با اصلاح و جبران همراه ساخته.
۱- در آیه ۱۶۰ سوره بقره بعد از اشاره به گناه بزرگ کتمان آیات الهی و مجازات سخت آنها میفرماید: «الَّا الَّذینَ تابُوا وَ اصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَاولئِکَ اتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ انَا التَّوَّابُ الرَّحیمُ؛ مگر کسانی که توبه کنند و اصلاح نمایند و آنچه را کتمان کرده بودند آشکار سازند که من توبه آنها را میپذیریم، و من توّاب رحیم هستم.»
۲- و در آیه ۸۹ سوره آل عمران بعد از اشاره به مسأله ارتداد (کافر شدن بعد از ایمان) و مجازات سخت آنها میافزاید: «الَّا الَّذِینَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اصْلَحُوا فَانَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ؛ مگر کسانی که پس از آن توبه کنند و اصلاح نمایند (و در مقام جبران بر آیند) زیرا خداوند آمرزنده و بخشنده است.»
۳- و در آیه ۱۴۶ سوره نساء، بعد از ذکر منافقان و سرنوشت شوم آنها میفرماید: «الَّا الَّذِینَ تابُوا وَاصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّهِ وَ اخْلَصُوا دِیْنَهُم لِلَّهِ؛ مگر آنها که توبه کنند و جبران و اصلاح نمایند و به ذیل عنایت الهی چنگ زنند و دین خود را برای خدا خالص نمایند.»
و در آیه ۵ سوره نور بعد از ذکر مجازات شدید قذف (وارد کردن اتّهام زنا و مانند آن به دیگری) و مجازات شدید آنها در دنیا و آخرت، میافزاید: «الَّا الَّذِینَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اصْلَحُوا فَانَّ اللَّهَ غَفُورٌ رحیمٌ؛ مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند و جبران نمایند که خداوند (آنها را) میبخشد زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است.»
۵- و سرانجام به صورت یک قانون کلّی در همه گناهان، در آیه ۱۱۹ سوره نحل میخوانیم: «ثُمَّ انَّ رَبَّکَ للَّذینَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اصْلَحُوا انَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لغَفُورٌ رحیمٌ؛ امّا پروردگارت نسبت به آنها که از روی جهالت بدی کردهاند و سپس توبه نموده و در مقام جبران بر آمدهاند خداوند بعد از آن آمرزنده و مهربان است.»
۶- شبیه همین معنی در آیه ۸۲ سوره طه نیز آمده است آن جا که میفرماید: «وَ انّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَ اهْتَدَی من هر که را توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد و سپس هدایت شود میآمرزم و میبخشم.»
در این جا علاوه بر مسأله باز گشت و عمل صالح (یعنی جبران گذشته) که دو رکن اساسی توبه است، به مسأله ایمان و هدایت نیز اشاره شده است.
در واقع گناه نور ایمان را کم میکند و انسان را از طریق هدایت منحرف میسازد؛ به همین دلیل، باید بعد از توبه تجدید ایمان کند و به راه هدایت باز گردد.
۷- باز شبیه همین معنی در آیه ۵۴ سوره انعام نیز آمده که میفرماید: «انَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اصْلَحَ فَانَّهُ غُفُورٌ رَحیمٌ؛ هر کس از شما کار بدی از روی نادانی کند سپس توبه و اصلاح (و جبران) نماید (مشمول رحمت خدا میشود چرا که) او آمرزنده مهربان است.»
از مجموع آیات فوق، منطق قرآن در مسأله توبه کاملًا آشکار میشود، که توبه حقیقی تنها به گفتن استغفار و حتّی ندامت از گذشته و تصمیم بر ترک در آینده نیست، بلکه افزون بر این باید کوتاهیهایی که در گذشته رخ داده و مفاسدی که در روح و جان انسان به وجود آمده و آثار سوئی که گناه در جامعه گذارده تا آن جا که امکان دارد جبران گردد و شستشوی کامل حاصل شود، این است توبه حقیقی از گناه نه تنها گفتن أستغفر اللّه!
نکته دیگری که در اینجا شایان توجّه است این است که کلمه اصلاح بعد از ذکر توبه در آیات بالا مانند بسیاری از تعبیرات قرآن مفهوم جامع و گستردهای دارد که هرگونه جبران ما فات را شامل میشود، از جمله:
۱- شخص توبه کار باید حقوقی را که از مردم پایمال کرده است به آنها باز گرداند؛ اگر در حیات هستند به خودشان، و اگر از دنیا رفتهاند به وارثان آنها برساند.
۲- اگر حیثیّت کسی را به خاطر غیبت کردن یا اهانت لکّهدار کرده باشد باید از او حلیّت بطلبد، و اگر از دنیا رفته است به تلافی حیثیّت بر باد رفته، کار خیر برای او انجام دهد تا روح او راضی گردد.
۳- اگر عباداتی از او فوت شد، قضا نماید. و اگر کفّاره دارد (مانند ترک روزه عمداً و شکستن عهد و نذر) کفّاره آن را بدهد.
۴- با توجّه به این که گناه قلب را تاریک میسازد، باید آنقدر اطاعت و بندگی کند تا ظلمت دل را با نور اطاعت برطرف سازد.
جامعترین سخن درباره تفسیر معنی اصلاح همان چیزی است که در کلمات قصار امیر مؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه در شرح استغفار به معنی جامع و کامل آمده است.
کسی در محضر آن حضرت گفت: أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ گویی امام از طرز سخن او و یا سوابق و لواحق اعمالش میدانست که این استغفار جنبه صوری دارد و نه واقعی، به همین جهت از این استغفار بر آشفت و فرمود:
«ثَکِلَتْکَ امُّکَ اتَدْری مَا الْاسْتِغْفارُ؟ الْاسْتِغْفارُ درَجَةُ الْعِلِّیِّیْنَ؛ مادرت بر عزای تو بگرید، آیا میدانی استغفار چیست؟ استغفار مقام بلند مرتبگان است!»
سپس افزود: «وَهُوَ اسمٌ واقِعٌ عَلی سِتَّةِ مَعانٍ؛ استغفار یک کلمه است امّا شش معنی (و مرحله) دارد.»
«اوَّلُها النَّدَمُ عَلی ما مَضی نخست، پشیمانی از گذشته است.»
«وَالثَّانی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَودِ الَیْهِ ابَداً؛ دوم، تصمیم بر ترک آن برای همیشه است.»
«وَ الثَّالِثُ انْ تُوءَدِّیَ الَی الْمَخْلُوقینَ حُقُوقَهُمْ حَتّی تَلْقَی اللَّهَ امْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَةٌ؛ سوم این که حقوقی را که از مردم ضایع کردهای به آنها باز گردانی، به گونهای که هنگام ملاقات پروردگار حقّ کسی بر تو نباشد.»
«وَ الرَّابِعُ انْ تَعْمِدَ الَی کُلِّ فَرِیْضَةٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَها فَتُؤَدِّیَ حَقَّها؛ چهارم این که هر واجبی که از تو فوت شده حقّ آن را به جا آوری (و قضایا کفّاره آن را انجام دهی).»
«وَ الْخامِسُ انْ تَعْمِدَ الَی اللَّحْمِ الذَّی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیْبَهُ بِالْأَحْزانِ حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَیَنْشَأَ بَیْنَهُما لَحْمٌ جَدِیدٌ؛ پنجم این که گوشتهایی که به واسطه حرام بر اندامت روئیده، با اندوه بر گناه آب کنی، تا چیزی از آن باقی نماند، و گوشت تازه به جای آن بروید.»
«وَالسَّادِسُ انْ تُذِیقَ الْجِسْمَ الَم الَطَّاعَةِ کَما أذَقْتَهُ حَلاوَةَ الْمَعْصِیَةِ فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ؛ ششم آن که به همان اندازه که لذّت و شیرینی گناه را چشیدهای درد و رنج طاعت را نیز بچشی، و پس از طیّ این مراحل بگو استغفر اللّه!»[۲۸]
همین معنی در روایت دیگری از کمیل بن زیاد از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که عرضه میدارد: «یا امِیرَ الْمُؤمِنیْنَ الْعَبْدُ یُصیبُ الذَّنْبَ فَیَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْهُ فَما حَدُّ الْإِسْتِغْفارِ؟؛ ای امیر مؤمنان! انسان گناهی میکند و از آن استغفار مینماید، حدّ استغفار چیست؟»
امام فرمود: «یَا بْنَ زِیادٍ، التَّوبَةُ؛ ای کمیل بن زیاد! حدّ آن توبه است.»
کمیل میگوید: «قُلْتُ بَسْ؛[۲۹]
گفتم: همین کافی است!»
«قالَ: لا؛ فرمود: نه»
«قُلْتُ فَکَیْفَ؟؛ عرض کردم پس چگونه است؟»
«قالَ انَّ الْعَبْدَ اذا اصابَ دَنْباً یَقُولُ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ بِالتَّحریکِ؛ فرمود: هنگامی که انسان گناهی مرتکب میشود، استغفار را به عنوان سرآغاز حرکتی بر زبان جاری کند.»
«قُلْتُ وَ ماالتَّحریکُ؛ عرض کردم منظور از حرکت چیست؟»
«قالَ: الشَّفَتانُ وَ اللِّسانُ یُرِیْدُ انْ یُتْبِعَ ذلِکَ بِالْحَقیقَةِ؛ فرمود:: لبها و زبان به گردش در میآید و مقصودش این است که آن را با حقیقت هماهنگ سازد.»
«قُلْتُ وَمَا الْحَقیقَةُ؟؛ عرض کردم حقیقت چیست؟»
«قالَ تَصْدیقٌ فِیالْقَلْبِ، وَ اضْمارٌ انْ لایَعُودَ الَی الذَّنْبِ الذی اسْتَغْفَرَ مِنْهُ؛ فرمود:
منظور تصدیقی است که در دل (نسبت به قبح و زشتی گناه) حاصل شود و تصمیم بگیرد که هرگز به گناهی که از آن استغفار کرده است باز گشت نکند.»
کمیل میگوید عرض کردم: «فَاذا فَعَلَ ذلِکَ فَانَّهُ مِنَ الْمُستَغْفِرینَ؛ هنگامی این کار را انجام دهد در زمره توبه کنندگان است؟»
«قالَ: لا؛ امام فرمود: نه»
کمیل میگوید گفتم: «فَکَیْفَ ذاکَ؛ پس توبه حقیقی چگونه است؟»
امام فرمود: «لِانَّکَ لَمْ تَبْلُغْ الَی الْأَصْلِ بَعْدَهُ؛ این به خاطر آن است که تو هنوز به اساس و ریشه توبه نرسیدهای!»
کمیل عرض میکند: «فَاصْلُ الْاسْتِغْفارِ ما هُوَ؟؛ پس اصل استغفار، چیست؟»
امام فرمود: «الرُّجُوعُ الَی التَّوبَةِ مِنَالذَّنْبِ الَّذی اسْتَغْفَرْتَ مِنْهُ وَ هِیَ اوَّلَ دَرَجَةِ الْعابِدِیْنَ؛ بازگشت به توبه از گناهی که استغفار از آن کردی، و این نخستین درجه عابدان است.»
سپس امام افزود: «وَ تَرْکَ الذَّنْبِ وَ الْأِسْتِغْفارُ اسْمٌ واقِعٌ لِمَعانٍ سِتُّ؛ ترک گناه و استغفار اسمی است که شش معنی و مرحله دارد:
سپس همان مراحل ششگانهای را که در کلمات قصار نهج البلاغه آمده بود، با کمی تفاوت بیان فرمود.[۳۰]
ممکن است گفته شود: اگر توبه این است که امیر مؤمنان علی علیه السلام در این حدیث بیان فرموده، کمتر توبه کاری میتوان پیدا کرد.
ولی باید توجّه داشت که بعضی از شرایط ششگانه بالا شرط توبه کامل است، مانند شرط پنجم و ششم، امّا چهار شرط دیگر، جزء شرایط واجب و لازم است. و به تعبیر بعضی از محققّان، قسمت اوّل و دوم از ارکان توبه است، و قسمت سوم و چهارم از شرایط لازم، و قسمت پنجم و ششم از شرایط کمال است.[۳۱]
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «امَّا عَلامَةُ التَّائِبِ فَارْبَعَةٌ: النَّصیحَةُ لِلَّهِ فی عَمَلِهِ، وَ تَرکُ الْباطِلِ، وَلُزُومِ الْحَقِّ، وَ الْحِرصُ عَلَی الْخَیْرِ؛ علامت انسان توبه کار چهار چیز است: نخست خیر خواهی برای (آیین و بندگان) خدا، و ترک باطل و ملازمت حق و تلاش فراوان برای انجام کار خیر.»[۳۲]
این نکته نیز قابل توجّه است که اگر گناه او عملی بوده که سبب گمراهی دیگران شده مانند تبلیغات سوء؛ بدعتگذاری در دین خدا، خواه از طریق بیان و سخن باشد یا از طریق کتابت و نوشتهها اصلاح و جبران آن در صورتی حاصل میشود که تمام افرادی را که به خاطر عمل او به انحراف کشیده شدهاند تا آنجا که در توان و قدرت دارد باز گرداند، در غیر این صورت توبه او پذیرفته نیست.
و از این جا روشن میشود که تحریف کنندگان آیات الهی و بدعتگذاران و تمام کسانی که مایه گمراهی مردم میشوند، تا چه حد توبه آنها سخت و سنگین است.
این صحیح نیست که یک نفر در ملأ عام یا از طریق مطبوعات و وسائل ارتباط جمعی و نوشتن کتابها و مقالات مردم را به گمراهی بکشاند، و بعد در خانه خلوت بنشنید و از پیشگاه خدا تقاضای عفو نماید، به یقین چنین توبهای هرگز مقبول نیست!
همچنین کسانی که در حضور جمعیّت و ملأ عام، افرادی را به دروغگویی و بیعفّتی و امثال این امور متّهم میسازند، و بعد خصوصی نزد طرف میآیند و حلیّت میطلبند، یا در غیاب آنها در خانه خلوت توبه میکنند، بیشک توبه آنها نیز قبول نیست، مگر این که طرف آنها را ببخشد، یا در ملأ عام سخنان خود را باز پس بگیرند.
به همین دلیل، در روایات متعدّدی میخوانیم افرادی که تهمت به مردم میزنند، و نسبتهای ناروا به اشخاص میدهند، بعد از اجرای حدّ شرعی، در صورتی توبه آنها قبول میشود که سخنان خود را باز پس گرفته، و خود را تکذیب کند.
در حدیث معتبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از حضرتش سؤال کردند: آیا کسی که حدّ الهی بر او جاری شد اگر توبه کند شهادتش مقبول است؟ فرمود: «اذا تابَ وَ تَوبَتُهُ انْ یَرْجعَ مِمَّا قالَ وَ یُکَذِّبَ نَفْسَهُ عِنْدَ الْإِمامِ وَ عِنْدَ الْمُسْلِمینَ، فَاذا فَعَلَ فَانَّ عَلَی الْإِمامِ انْ یَقْبَلَ شَهادَتَهُ بَعْدَ ذَلِکَ؛ (آری) هنگامی که توبه کند و توبهاش به این است که از آنچه گفته باز گردد، و نزد امام و نزد مسلمین حاضر شود و سخنان خود را تکذیب کند، هنگامی که چنین کند بر امام لازم است که شهادت او را بپذیرد (و توبهاش قبول است)»[۳۳]
در حدیث دیگری میخوانیم: «اوْحَی اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ الی نَبِیٍّ مِنْ الْانبِیاءِ قُلْ لِفُلانِ وَعِزَّتِی لَوْ دَعَوْتَنی حَتّی تَنْقَطِعَ اوْصالُکَ، ما اسْتَجِیبُ لَکَ، حَتّی تَرُدَّ مَنْ ماتَ الی مادَعَوْتَهُ الَیْهِ فَیَرْجِعَ عَنْهُ؛ خداوند به یکی از پیامبران وحی فرستاد که به فلان شخص بگو به عزّتم سوگند اگر آن قدر مرا بخوانی که بندهای تو از هم جدا شود، دعوت دعای تو را اجابت نمیکنم (و توبهات را نمیپذیرم)، تا کسانی را که به خاطر دعوت تو منحرف شدهاند و از دنیا رفتهاند زنده کنی و از راه خطا باز گردند!»[۳۴]
این حدیث بخوبی نشان میدهد که مسأله اصلاح و جبران تا چه حد گسترده است و بدون آن توبه بیشتر جنبه صوری یا مقطعی خواهد داشت.
آخرین سخنی که در این جا لازم به ذکر است این است که کسانی که در برابر انبوه گناهان تنها به ذکر استغفار قناعت میکنند، بی آن که ارکان و شرایط آن را تحصیل نمایند گویی خود را به سخریّه میکشند و یا توبه و استغفار را استهزا مینمایند.
به همین دلیل، در روایتی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لاذَنْبَ لَهُ، وَ الْمُقیمُ عَلَی الذَّنْبِ وَ هُوَ مُسْتَغْفِرٌ مِنْهُ کَالْمُسْتَهْزِءُ؛ کسی که از گناه خویش توبه (کامل و جامع الشّرایط) کند، مانند کسی است که گناهی از او سر نزده، امّا کسی که گناه را ادامه میدهد در حالی که از آن استغفار میکند، مانند کسی است که استهزاء مینماید.[۳۵]
قبولی توبه عقلی است یا نقلی
همه علمای اسلام اتّفاق نظر دارند که توبه اگر جامع الشّرایط باشد در پیشگاه خداوند مقبول است. و آیات و روایات نیز بوضوح بر این مطلب دلالت میکند، ولی در این که آیا قبول توبه عقلی یا عقلایی یا نقلی است، بحثهایی وجود دارد.
جمعی معتقدند: سقوط عقاب و مجازات الهی بعد از توبه، جنبه تفضّل دارد؛ اگر خداوند اراده کند بعد از توبه گناه بندهاش را نبخشد کاملًا ممکن است همان گونه که در میان مردم نیز معمول است که اگر کسی در حقّ دیگری ظلم کند، سپس عذر خواهی نماید، میتواند او را ببخشد یا نبخشد.
در حالی که جمعی دیگر سقوط عقاب را به وسیله توبه واجب و لازم دانستهاند، حتّی عدم پذیرش او را بعد از عذر خواهی مجرم، زشت و ناپسند میدانند، و این کار مسلّماً بر خداوند روا نیست.
ممکن است در این جا نظر سومی را پذیرفت، و آن این که لزوم قبول توبه، امر عقلایی است، یعنی اگر چه عقل، پذیرش توبه و عذر خواهی را واجب و لازم نمیشمرد ولی بنای عقلای جهان بر این است که اگر کسی کار خلافی انجام داد، و بعد در مقام عذر خواهی برآمد، و تمام آثار سوء عمل خود را جبران نمود، به گونهای که گویی هیچ چیز از میان نرفته است، اگر حیثیت کسی از دست رفته بود، اعاده حیثیت نمود، و اگر حقوقی پایمال شده بود، حق را بطور کامل جبران کرد، و اگر طرف قلباً ناراحت شده بود، ناراحتی او را از طرق مختلفی از میان برد؛ در چنین شرایطی، بنای تمام عقلای جهان بر این است که عذر و توبه را میپذیرند، و اگر کسی نپذیرد، او را کینهتوز و خارج از موازین انسانیّت و اخلاق میشمرند.
بی شک خداوند قادر متعال و بی نیاز از هر کس و هر چیز، سزاوارتر است که در این گونه موارد، توبه و عذر خواهی توبه کاران را بپذیرد و از مجازات آنها صرف نظر کند.
بلکه ممکن است پا را از این فراتر گذاشت، و وجوب قبول توبه را عقلی شمرد و آن را متّکی بر «قاعده قبح نقض غرض» دانست.
توضیح این که: میدانیم خداوند از عبادات و اطاعت بندگان بینیاز است و تکالیف الهی الطاف او برای تکامل و تربیت بندگان است؛ نماز و روزه و سایر عبادات، روح و جان ما را پرورش میدهد و روز به روز به خدا نزدیکتر میسازد؛ سایر واجبات و محرّمات هر کدام به نحوی در تکامل ما تأثیر دارد.
در باره حج میخوانیم: «لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ»؛ مردم مأمور به زیارت خانه خدا هستند تا از منافع مادّی و معنوی آن بهرهمند شوند»[۳۶]
در آیات دیگر قرآن، نماز، سبب نهی از فحشاء و منکر[۳۷]و روزه سبب تقوا[۳۸]و زکات مایه پاکی فرد و جامعه از رذائل اخلاقی و انحرافات شمرده شده است.[۳۹]
در روایات اسلامی نیز ایمان مایه پاکی از شرک، و نماز سبب پیراستن انسان از کبر ... و حج مایه وحدت مسلمین، و جهاد سبب عزّت اسلام، و .... شمرده شده است.[۴۰]
به این ترتیب، همه تکالیف الهی اسباب سعادت انسان و حلقههای تکامل او محسوب میشوند، همان سعادت و تکاملی که هدف اصلی آفرینش انسان و رسیدن به مقام عبودیّت و قرب به خداست (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ الَّا لِیَعْبُدُونَ)[۴۱]بی شک وجوب توبه و قبول آن یکی از این حلقههای تکامل است چرا که انسان به هر حال معصوم نیست و خطاهایی از او سر میزند، اگر راه بازگشت را به روی او نگشایند، به یقین از تکامل بازمیماند ولی اگر به او اعلام شود که اگر خطایی از تو سرزد بهسوی خدا باز گرد، و تمام آنچه را درگذشته ضایع کردی جبران نما، خداوند توبه تو را میپذیرد؛ چنین کسی به سعادت و تکامل نزدیکتر، و از انحراف و خطا دورتر خواهد بود.
نتیجه این که: عدم پذیرش توبه، سبب نقض غرض میشود، چون هدف از تکالیف و طاعات، تربیت و تکامل انسان بوده، و عدم پذیرش توبه به این کار ضربه میزند، و خداوند حکیم هرگز نقض غرض نمینماید. کوتاه سخن این که: توبه دارای فلسفهای است که با تکامل انسان ارتباط نزدیک دارد؛ اگر درهای توبه بسته شود، انگیزه تکامل از بین میرود؛ بلکه انسان به عقب بر میگردد، چرا که تصوّر میکند راه نجاتی برای او نیست و در این صورت چه دلیلی دارد که گناهان دیگر را ترک کند؛ و درست به همین دلیل، تمام مربیان بشری خواه آنها که پایبند به ادیان الهی هستند و آنها که پایبند نیستند، راه توبه و بازگشت را به روی افراد مورد تربیت باز میگذارند تا شعله انگیزه اصلاح و جبران و حرکت به سوی کمال در آنها خاموش نگردد.
و به این ترتیب، قبول توبه توأم با شرایط نه تنها به حکم آیات و روایات، ثابت و مسلّم است بلکه به حکم عقلا و عقل، نیز امری ثابت و غیر قابل انکار میباشد.
تبعیض در توبه
آیا ممکن است انسان از بعضی از گناهان توبه کند در حالی که مرتکب گناهان دیگری میشود؛ مثلًا، شخصی است که هم مرتکب نوشیدن شراب و هم غیبت مردم میشود، تصمیم گرفته است، نوشیدن شراب را برای همیشه ترک کند در حالی که در مورد غیبت چنین تصمیمی را نگرفته است.
گاه گفته میشود که توبه باید جنبه عمومی و همگانی داشته باشد و از تمام گناهان توبه کند، زیرا همه آنها بازگشت به مخالفت با پروردگار میکند، و شکستن حریم مولای حقیقی؛ کسی که از این کار پشیمان باشد، باید هر گناهی را ترک کند نه این که از گناهی توبه کند و گناهی دیگر را مرتکب شود و بر آن اصرار ورزد.
ولی حق آن است که تبعیض در توبه مانعی ندارد (بعضی از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم «نراقی» در «معراج السّعاده» نیز به این معنی تصریح کرده است و از قول پدرش نیز آن را نقل نموده).
زیرا ممکن است انسان از گناهی بیشتر بترسد و از عواقب شوم آن آگاهتر باشد، یا در پیشگاه خداوند قبیحتر و مجازاتش شدیدتر باشد؛ و به همین جهت، از آن گناه توبه کند در حالی که مرتکب گناهان دیگری که قبحش کمتر یا مجازاتش خفیفتر یا آگاهی او نسبت به مفاسد و زیانهایش کمتر است میشود.
توبه اکثر توبه کنندگان نیز همین گونه است، غالباً از گناهان خاصّی توبه میکنند، در حالی که ممکن است گناه دیگری را انجام دهند و هرگز شنیده نشده که پیامبر صلی الله علیه و آله یا امامی از امامان علیهم السلام یا عالمی از علمای اسلام این گونه توبهها را بیاعتبار بشمرد، و تأکید کند که باید توبه از همه گناهان باشد.
در آیات متعدّدی از قرآن مجید نیز اشارات روشنی به این معنی یعنی تبعیض در توبه دیده میشود.
مثلًا، در مورد ربا خواران میخوانیم که میفرماید: «وَ انْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُئُوسُ امْوالِکُمْ؛ اگر توبه کنید (توبه شما پذیرفته میشود و) سرمایههای شما از آن شماست. [۴۲]
و در مورد افرادی که بعد از ایمان مرتد شوند، میفرماید: «اولئِکَ جَزائُهُمْ انَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِکةِ وَ النَّاسِ اجْمَعیْنَ ... الَّا الَّذینَ تابُوْا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ اصْلَحُوْا فَانَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ؛ کیفر آنها این است که لعن خداوند و فرشتگان و مردم، همگی بر آنها است ...
مگر کسانی که پس از آن توبه کنند، و اصلاح نمایند، خداوند آمرزنده و بخشنده است.» [۴۳]
و در مورد محاربین و کسانی که باعث تباهی جامعه میشوند بعد از ذکر مجازات شدید آنها میفرماید: «الَّا الَّذینَ تابُوْا مِنْ قَبْلِ انْ تَقْدِرُوْا عَلَیْهِمْ فَاعْلَمُوْا انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ؛ مگر کسانی که پیش از دست یافتن شما به آنان توبه کنند، پس بدانید (خدا توبه آنها را میپذیرد) خداوند آمرزنده و مهربان است.» [۴۴] و در مورد کسانی که مرتکب عمل شنیع منافی عفت میشوند، بعد از ذکر مجازات آنها، میفرماید: «فَانْ تابا وَ اصْلَحا فَاعْرِضُوْا عَنْهُما انَّ اللَّهَ کانَ تَوَّاباً رَحیماً؛ و اگر توبه کنند و اصلاح نمایند، از آنها در گذرید، زیرا خداوند توبه پذیر و مهربان است.» [۴۵]
و در جای دیگر بعد از اشاره به گناهانی همچون شرک، قتل نفس و زنا، و بیان مجازات سنگین آنها، میفرماید: «الَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَاولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ؛ مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند که خداوند گناهان آنان را مبدّل به حسنات میکند.»[۴۶]
گرچه قسمتی از این آیات درباره مجازاتهای دنیوی و بخشودگی آنها به وسیله توبه است، ولی پیداست که از این نظر تفاوتی وجود ندارد؛ اگر توبه در مجازاتهای دنیوی قبول شود، به یقین در مورد مجازاتهای اخروی نیز پذیرفته خواهد شد.
کوتاه سخن این که: جدا سازی گناهان در توبه به خاطر جهات مختلف (تفاوت میزان آگاهیها، تفاوت انگیزهها و تفاوت قبح و زشتی گناهان) مانعی ندارد، ولی بی شک توبه کامل توبهای است که از همه گناهان صورت گیرد و تبعیضی در آن وجود نداشته باشد.
دوام توبه
توبه باید پابرجا و دائم بوده باشد؛ از یک سو، هر زمان خطایی از انسان بر اثر وسوسههای «نفس اماره» سربزند، باید بلافاصله به سراغ توبه رود، و در مرحله «نفس لوامه» در آید تا زمانی که به مرحله «نفس مطمئنه» رسد و ریشههای وسوسهها از بیخ کنده شود.
و از سوی دیگر، از هر گناهی توبه میکند باید کمال مراقبت را به خرج دهد که آن توبه را نشکند و بر تعهّد خود در پیشگاه خدا نسبت به ترک آینده باقی بماند. و به تعبیر دیگر، اگر بعد از توبه از گناه هنوز انگیزههای آن در اعماق دل و جان او باقی مانده باید با آن به مبارزه برخیزد و جهاد با نفس را جزء برنامه خویش قرار دهد و به این ترتیب هم در صفّ تائبان باشد و هم در صفّ مجاهدان.
بعضی از علمای اخلاق بحث بینتیجه یا کم نتیجهای را در اینجا دنبال کردهاند که آیا مقام توبه کارِ جهاد کننده در برابر ریشههای گناه افضل است یا توبه کاری که ریشههای گناه را از سرزمین قلب خویش بر انداخته است.[۴۷] این مهم نیست که کدامیک از آن دو افضلند، مهم آن است که توبه کننده چه دستوراتی را باید بکار بندد که به گناه گذشته بازگشت نکند؛ برای این امر رعایت اموری لازم است:
۱- جدا شدن از محیط گناه و عدم شرکت در مجالس معصیت، چرا که توبه کار در آغاز امر آسیب پذیر است و مانند بیماری است که تازه از بستر برخاسته، و اگر با پای خود به مناطق آلوده به میکربهای بیماری زا رود، احتمال آلودگی مجدّد او به بیماری فراوان است؛ همچون معتادی است که ترک اعتیاد به مواد مخدّر نموده ولی هرگاه به مناطق آلوده برگردد، بسرعت آلوده میشود.
۲- باید در دوستان و معاشران خود تجدید نظر کند؛ هرگاه در گذشته کسانی بودهاند که او را تشویق به گناه میکردند، از آنها شدیداً فاصله گیرد.
۳- هر زمان وسوسهها و انگیزههای آن گناه در او پیدا میشود، به ذکر خدا روی آورد، چرا که: «ذکر خدا مایه آرامش دلها است؛ الا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» [۴۸] ۴- همواره درباره آثار زیانبار گناهی که آن را ترک گفته بیندیشد و آن آثار را نصب العین خود قرار دهد، مبادا بر اثر غفلت از آن و فراموش کردن اثرات مرگبار آن گناه، بار دیگر انگیزهها در او رشد کند، و وسوسهها از هر سو به قلب او هجوم آورد.
۵- در داستانهای پیشینیان و کسانی که بر اثر گناهان مختلف گرفتار مصائب دردناکی شدند، بیندیشد، و سرگذشت آنها را از نظر بگذراند، حتّی در حالات انبیاء و پیامبران معصومی که گاه گرفتار لغزش ترک اولی شدند، مطالعه کند؛ مثلًا، ببیند که چه امری سبب شد آدم با آن مقام والایش از بهشت رانده شود، یا حضرت یونس مورد خشم قرار گیرد، و به زندان شکم ماهی فرستاده شود یا بر اثر چه عواملی یعقوب، پیامبر بزرگ خدا، به درد جا نفرسای فراق فرزند سالها گرفتار آید.
مطالعه این امور بیشک وسوسههای گناه را کم میکند، و به توبه دوام و ثبات میبخشد.
۶- به عقوبتها و مجازاتهایی که بر یکایک از گناهان وعده داده شده بیندیشد، و این احتمال را از نظر دور ندارد که تکرار گناه بعد از توبه ممکن است مجازات شدیدتری داشته باشد.
و نیز به الطاف و عنایات الهیّه که در انتظار توبه کاران است و شامل حال او شده است توجّه کند و دائماً به خود تلقین نماید بکوش، این عنایات و الطاف را حفظ کن، و این مقام والایی که خداوند نصیب تو کرده است به آسانی از دست مده!
۷- باید وقت شبانه روزی خود را با برنامههای صحیح پر کند، برنامه تلاش برای زندگی آبرومند، برنامه عبادت و بندگی خدا و برنامه سرگرمیهای سالم؛ زیرا بیکاری و خالی ماندن اوقات از برنامه، بلای عظیمی است که زمینه را برای وسوسههای بازگشت به گناه فراهم میسازد.
از دانشمندی پرسیدند که تفسیر حدیث الْتَّائِبُ حَبیبُ اللَّهِ (توبه کننده دوست خداست) چیست؟ [۴۹]گفت: منظور کسی است که مصداق این آیه شریفه باشد: «التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُوْنَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ؛ (مؤمنان) توبه کنندگان، عبادتکاران، حمد
خدا گویان، سیاحت کنندگان (که پیوسته در میان کانونهای اطاعت خدا رفت و آمد دارند) رکوع کنندگان، ساجدان، آمران به معروف، نهی کنندگان از منکر و حافظان حدود الهی (هستند) و بشارت ده (این چنین) مؤمنان را!»[۵۰]
مراتب توبه
علمای اخلاق برای توبه و توبه کاران درجات و مراتب مختلفی ذکر کردهاند.
از یک نظر توبه کاران را میتوان به چهار گروه تقسیم کرد:
گروه اوّل کسانی هستند که از گناهان خویش توبه میکنند ولی بعد از مدّتی توبه را میشکنند و به گناه باز میگردند بی آن که تأسّف و ندامتی از کار خویش داشته باشند، اینها در واقع در مرحله نفس امّاره قرار دارند و عاقبت و سرانجام آنها کاملًا مبهم و پر مخاطره است، چرا که ممکن است یکی از مراحل توبه و بازگشت به سوی خدا مقارن با پایان عمر آنها باشد و به اصطلاح عاقبت آنها به خیر شود، ولی ای بسا پایان عمر آنها با یکی از زمانهای توبه شکنی همراه گردد، و پایانی اسف انگیز و عاقبتی دردناک داشته باشند، و به اصطلاح «عاقبت به شرّ» از دنیا بروند.
گروه دوم کسانی هستند که از گناهان خود توبه میکنند، و راه طاعت و بندگی حق را ادامه میدهند، ولی گاه شهوات در مورد بعضی از گناهان بر آنها غالب میشود و توبه را میشکنند چون هنوز توان کافی در برابر شهوات پیدا نکردهاند؛ ولی با این حال، از توبه شکنی نادم و پشیمانند و پیوسته به خود میگویند ای کاش چنین گناهی را نکرده بودیم، و انشاء اللَّه بزودی توبه خواهیم کرد.
این گونه افراد هم در واقع در مرحله نفس امّارهاند ولی امید نجاتشان زیادتر است.
گروه سوم توبه کارانی هستند که بعد از توبه از گناهان بزرگ پرهیز میکنند، و نسبت به اصول طاعات پایبندند، ولی گاه گرفتار بعضی از گناهان میشوند، بیآن که بطور عمد قصد توبهشکنی داشته باشند، امّا بلافاصله پشیمان شده و به سرزنش نفس خویشتن میپردازند و عزم خویش را بر توبه جزم میکنند، و سعی دارند از اسباب گناه فاصله بگیرند.
این گروه در مرحله عالی از نفس لوّامه قرار دارند و به سوی نفس مطمئنّه نزدیک میشوند و امید نجات برای آنها بسیار زیاد است.
گروه چهارم توبه کارانی هستند که بعد از توبه با ارادهای محکم و آهنین راه اطاعت و بندگی خدا را پیش میگیرند و پا برجا میمانند.
درست است که معصوم نیستند و گاه فکر گناه و لغزشها ممکن است در آنها پیدا شود ولی از آلودگی به گناه در عمل پرهیز دارند، چرا که نیروی عقل و ایمان در آنها به قدری زیاد است که بر هوای نفس چیره شده و آن را مهار زده است.
این گروه صاحبان نفس مطمئنّهاند که در سوره فجر، آیه ۲۷ تا ۳۰، مخاطب به خطاب والا و پر افتخاری هستند که: «یا ایَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی الی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ تو ای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است.»
سپس لباس افتخار: «فَادْخُلی فی عِبادی وَ ادْخُلی جَنَّتی؛ سپس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم داخل شو.» در بر میکنند.
از سوی دیگر، توبه نیز مراتب و مراحل دارد.
مرحله اوّل: توبه از کفر به ایمان.
مرحله دوم: توبه از ایمان تقلیدی یا ایمان سست به ایمان تحقیقی و محکم.
مرحله سوم: توبه از گناهان کبیره و خطرناک.
مرحله چهارم: توبه از گناهان صغیره.
مرحله پنجم: توبه از فکر گناه هر چند آلوده به گناه نشود.
هر گروهی از بندگان خدا توبهای دارند، توبه انبیاء از اضطرابات درونی (و لحظهای عدم توجّه در درون به خدا) است.
و توبه برگزیدگان از نفسی است که به غیر یاد او میکشند.[۵۱]
و توبه اولیاء اللَّه از امور نامناسبی است که به فکر آنها میگذرد.
و توبه خواص از اشتغال به غیر خداست.
و توبه عوام از گناهان است و هر کدام از آنها دارای نوعی معرفت و آگاهی در آغاز و انجام توبه است.[۵۲]
آثار و برکات توبه
توبه هرگاه حقیقی و واقعی باشد، و از اعماق جان برخیزد و جامع شرایط باشد، به یقین مقبول درگاه خدا میشود، و آثار و برکاتش نمایان میگردد.
شخص توبه کار پیوسته در فکر جبران گذشته است، و از آنچه از نافرمانیها و عصیان از او سر زده نادم و پشیمان است.
توبه کاران واقعی، خود را از مجالس گناه دور میدارند و از عواملی که گناه را وسوسه و تداعی میکند، بر حذر میباشند.
توبه کاران خود را در پیشگاه خدا شرمنده میبینند، و همواره درصدد کسب رضای او هستند.
با این علائمی که گفته شد توبه کنندگان حقیقی را از تظاهرکنندگان به توبه بخوبی میتوان شناخت.
بعضی از مفسّران در تفسیر آیه شریفه «یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا تُوبُوا الَی اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید به سوی خدا توبه کنید، توبه خالص» [۵۳] در توضیح معنی «نصوح» چنین گفتهاند: مراد از توبه نصوح، توبهای است که مردم را نصیحت میکند که مانند آن را به جا بیاورند، چرا که آثار آن در توبه کار ظاهر شده، یا شخص توبه کار را نصیحت میکند که گناهان را ریشه کن کند، و هرگز به سوی آن باز نگردد. و بعضی آن را به توبه خالص تفسیر کرده، در حالی که بعضی دیگر نصوح را از مادّه نصاحت به معنی دو زندگی گرفتهاند، چرا که رشتههای دین و ایمان را که گناه پاره کرده بود، بار دیگر به هم میدوزد یا توبه کار را که از اولیاء اللَّه جدا ساخته بود، به جمع آنها باز میگرداند.[۵۴]
برکات و منافع توبه بسیار فراوان است که در آیات و روایات بطور گسترده به آنها اشاره شده است.
از جمله امور زیر است:
۱- گناهان را محو و نابود میکند همان گونه که در ذیل آیه یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا تُوبُوا الَیاللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحاً آمده است: «عَسی رَبُّکُمْ انْ یُّکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ؛ امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را بپوشاند.»[۵۵]
۲- برکات زمین و آسمان را بر توبه کاران نازل میکند، چنان که در آیات ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ سوره نوح آمده است: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ انَّهُ کانَ غَفَّاراً- یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً- وَ یُمْدِدْکُمْ بِامْوالٍ وَ بَنیْنَ وَ یَجْعَلْ لَّکُمْ جَنَّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ انهاراً؛ به آنها (قوم نوح) گفتم از پروردگار خویش آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است تا بارانهای پر برکت آسمان را پی در پی بر شما بفرستد، و اموال و فرزندانتان را فزونی بخشد، و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار دهد.»
۳- نه تنها گناه را میپوشاند و از بین میبرد، بلکه آن را مبّدل به حسنه میکند، همان گونه که در آیه ۷۰ سوره فرقان آمده است که میفرماید: «الَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَاولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ؛ مگر کسانی که توبه کنند، و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند که خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل میکند.»
۴- هرگاه توبه کاملًا خالص باشد، خداوند آنچنان آثار گناه را میپوشاند که در حدیث آمده حتّی فرشتگانی را که مأمور ثبت اعمال او هستند به فراموشی وا میدارد و به اعضاء پیکر او که مأمور گواهی بر اعمال وی در قیامتند دستور میدهد که گناهان او را، مستور دارند، و به زمین که گناه بر آن کرده و گواه بر عمل او در قیامت است نیز فرمان میدهد که آن را کتمان کند بهگونهای که روز قیامت هنگامی که در صحنه رستاخیز حضور مییابد، هیچ کس و هیچ چیز بر ضدّ او گواهی نخواهد داد. متن حدیث چنین است:
امام صادق علیه السلام فرمود:
«اذا تابَ الْعَبْدُ تَوْبَةً نَصُوحاً احَبَّهُ اللَّهُ وَ سَتَرَ عَلَیْهِ فی الدُّنیا وَ الْآخِرةِ فَقُلْتُ وَ کَیْفَ یَسْتُرُ عَلَیْهِ؟ قالَ یُنْسی مَلَکَیْهِ ما کَتَبا عَلَیْهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ یُوحی الی جَوَارِحِهِ اکْتُمی عَلَیْهِ ذُنُوبَهُ، وَیُوحی الی بِقاع الْأَرِضِ اکْتُمی ما کانَ یَعْمَلُ عَلَیْکِ مِنَ الذُّنُوبِ فَیَلْقَیاللّهَ حینَ یَلْقاهُ وَلَیْس شَیْءٌ یَشْهَدُ عَلَیْهِ بِشَیْءٍ مِنَ الذُّنُوبِ.»[۵۶] ۵- توبه کار حقیقی چنان مورد عنایت و محبّت پروردگار قرار میگیرد که حاملان عرش الهی نیز برای او استغفار میکنند، و تقاضای ورود او و خانوادهاش را در بهشتبرین و جنّات عدن مینمایند.
در حدیثی میخوانیم که: «انَاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ اعْطَی التَّائِبینَ ثَلاثَ خِصالٍ، لَوْاعْطی خَصْلَةً مِنْها جَمِیعَ اهْلِالسَّماواتِ وَ الْارْضِ لَنَجَوْا بِها؛ خداوند به توبه کنندگان (واقعی) سه فضیلت داده است که هرگاه یکی از آنها را به جمیع اهل آسمانها و زمین بدهد، مایه نجات آنها است.»
سپس به آیه شریفه «انَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ؛ خداوند توبه کاران و پاکیزگان را دوست دارد!»[۵۷]اشاره کرده میفرماید: «فَمَنْ احَبَّهُ اللَّهُ لَمْ یُعَذِّبْهُ؛ هرکس خداوند او را دوست دارد، او را عذاب نخواهد کرد.»
بعد به آیه شریفه «الَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤُمِنُوَنَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِروُنَ لِلَّذینَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحِیمِ- رَبّنا وَ ادْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتی وَ عَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وازْواجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ انَّکَ انْتَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ- وَقِهِمُ السَّیِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّیِّئاتِ یَوْمَئذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذالِکَ هُوَ الفَوزُ العَظیمُ؛ فرشتگان که حاملان عرشند و آنها که گرداگرد آن (طواف میکنند) تسبیح و حمد پروردگارشان را میگویند، و به او ایمان دارند، و برای مؤمنان استغفار میکنند (و میگویند) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته است؛ پس کسانی را که توبه کرده و راه تو را پیروی میکنند بیامرز، و آنان را از عذاب
دوزخ نگاه دار- پروردگارا! آنها را در باغهای جاویدان بهشت که به آنها وعده فرمودهای وارد کن، همچنین از پدران و همسران و فرزندانشان، هرکدام صالح بودند، که تو توانا و حکیمی!- و آنان را از بدیها نگاه دار، و هرکس را در آن روز از بدیها نگاه داری، مشمول رحمتت ساختهای و این است همان رستگاری عظیم![۵۸][۵۹]
به این ترتیب میرسیم به پایان بحث درباره نخستین گام به سوی تهذیب اخلاق؛ یعنی گام توبه، هرچند مطالب فراوان دیگری در این زمینه وجود دارد که در خور بحث جداگانه و مستقلّی درباره توبه است.
آری! تا آئینه قلب از زنگار گناه پاک نشود و روح و جان انسان با آب توبه شستشو نگردد و نور توبه ظلمت و تاریکی گناه را از درون قلب بیرون نکند، پیمودن راه تهذیب اخلاق و سیر سلوک الی اللَّه و رسیدن به جوار قرب پروردگار و غرق شدن در نور هدایت و جذبههای وصف ناپذیر عرفانی، غیر ممکن است.
این نخستین منزلگاه است، منزلگاهی که از همه سرنوشت سازتر و مهمتر است و جز با نیروی اراده و عزم راسخ و استمداد از الطاف الهی، گذشت از آن ممکن نیست.
گام دوم: مشارطه
در مورد گامهای سیر و سلوک، که بخشی از آن در میان علمای بزرگ و رهروان این راه مشترک است در گذشته فهرست وار سخن گفتهایم، اکنون نوبت آن رسیده که این مراحل را با تکیه بر آیات و روایات به گونهای مبسوط گستردهتر بیان کنیم.
نخستین گامی که علمای بزرگ اخلاق بعد از توبه ذکر کردهاند، همان «مشارطه» است، و منظور از آن شرط کردن با نفس خویش است با تذکّرات و یادآوریهایی که همه روز تکرار شود، و بهترین وقت آن را بعد از فراغت از نماز صبح و نورانیّت به انوار این عبادت بزرگ الهی دانستهاند.
به این طریق، که نفس خویش را مخاطب قرار دهد و به او یاد آور شود که من جز سرمایه گرانبهای عمر کالایی ندارم، و اگر از دست برود تمام هستیم از دست رفته، و با یاد آوری سوره شریفه «وَ الْعَصْرِ انَّ الْانْسانَ لَفی خُسْرٍ» به نفس خویش بگوید: با از دست رفتن این سرمایه، من گرفتار خسران عظیم میشوم، مگر این که کالایی از آن گرانبهاتر به دست آورم، کالایی که در همان سوره در ادامه آیات آمده است: «الَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الْصَّالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَّبْرِ؛ مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، و یکدیگر را به حق سفارش کرده و یکدیگر را به شکیبائی و استقامت توصیه نمودهاند!
باید به خود بگوید: «فکر کن عمر تو پایان یافته، و از مشاهده حوادث بعد از مرگ و دیدن حقایق تلخ و ناگواری که با کنار رفتن حجابها آشکار میشود سخت پشیمان شدهای و فریاد بر آوردهای «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی اعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکْتُ؛ ای (فرشتگان) پروردگار، شما را به خدا مرا باز گردانید تا عمل صالح انجام دهم در برابر کوتاهیهایی که کردم!» [۶۰]
باز فرض کن پاسخ منفی «کَلَّا» را از آنها نشنیدی و به در خواست تو عمل کردند و امروز به جهان بازگشتهای، بگو چه کاری برای جبران کوتاهیها و تقصیرات گذشته میخواهی انجام دهی؟!
سپس به نفس خویش در مورد اعضاء هفتگانه، یعنی چشم و گوش و زبان و دست و پا و شکم و فرج[۶۱]نیز سفارش کن و بگو اینها خدمتگزاران تو، و سر بر فرمان تو دارند، آیا میدانی جهنّم هفت در دارد، و از هر دری گروه خاصّی از مردم وارد میشوند؟ و آیا میدانی که این درهای هفتگانه احتمالًا برای کسانی است که با این اعضای هفتگانه عصیان کنند، بیا و با کنترل دقیق این اعضاء درهای دوزخ را به روی خود ببند، و درهای بهشت را به روی خود بگشا!
و نیز سفارش مراقبت از اعضای خود را به نفس بنما، که این نعمتهای بزرگ الهی را در طریق معصیت او به کار نگیرد و این مواهب عظیم را تنها وسیله طاعت او قرار دهد. از بعضی از دعاهای امام سجّاد علیه السلام در صحیفه سجّادیّه بر میآید که آن بزرگوار نیز عنایت خاصّی به مسأله «مشارطه» داشتهاند.
در دعای سی و یکم، دعای معروف توبه، در پیشگاه خداوند عرض میکند: «وَلَکَ یا رَبِّ شَرْطی الَّا اعُودَ فی مَکْرُوهِکَ، وَ ضَمانی انْ لا ارْجِعَ فی مَذْمُومِکَ وَ عَهْدی انْ اهْجُرَ جَمیْعَ معاصِیْکَ؛ پروردگارا! شرطی در پیشگاه تو کردهام که به آنچه دوست نداری، باز نگردم، و تضمین میکنم به سراغ آنچه را تو مذمّت کردهای نروم و عهد میکنم که از جمیع گناهانت دوری گزینم.»
از آیات قرآن نیز استفاده میشود که یاران پیامبر صلی الله علیه و آله درباره مسائل مهم با خدا عهد و پیمان داشتند که آن نیز نوعی مشارطه است، در آیه ۲۳ سوره احزاب میخوانیم: «مِنَ الْمُؤمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوااللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَّنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا؛ در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستهاند صادقانه ایستادهاند، بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند) و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تبدیل و تغییری در عهد و پیمان خود ندادند![۶۲]»
این در حالی بود که بعضی دیگر با خدا عهد میبستند و شرط میکردند و آن را میشکستند. در همان سوره احزاب، در آیه ۱۵، چنین میخوانیم: «وَلَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لایُوَلُّونَ الْادْبارَ وَ کانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْئُولًا؛ (گروهی که در جنگ احزاب مردم را به بازگشت از میدان تشویق میکردند) پیش از آن با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند، و عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و همگی در برابر آن مسؤولند)!»
در حدیثی از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَنْ لَمْ یَتَعاهَدْ النَّقْصُ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَوی وَ مَنْ کانَ فی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیرٌ لَهُ؛ کسی که بررسی نقصان نفس خویش نکند، هوای نفس بر او چیره میشود؛ و کسی که پیوسته در حال سقوط و نقصان است، مرگ برای او بهتر است!»[۶۳]
کوتاه سخن این که: «مشارطه» از گامهای مهمّی است که برای تهذیب اخلاق برداشته میشود؛ و بدون آن، ابرهای تیره و تار غفلت و غرور، سایه تاریک و شوم خود را بر دل و جان آدمی میافکند، و نجات او بسیار مشکل است.
گام سوم: مراقبه
«مراقبه» از ماده «رَقَبَه» به معنی «گردن»، گرفته شده و از آنجا که انسان به هنگام نظارت و مواظبت از چیزی گردن میکشد، و اوضاع را زیر نظر میگیرد، این واژه بر معنی نظارت و مواظبت و تحقیق و زیر نظر گرفتن چیزی، اطلاق شده است.
این واژه در تعبیرات علمای اخلاق در مورد «مراقبت از خویشتن» به کار میرود، و مرحلهای است بعد از «مشارطه» یعنی انسان بعد از عهد و پیمان با خویش برای طاعت فرمان الهی و پرهیز از گناه باید مراقب پاکی خویش باشد، چرا که اگر غفلت کند، ممکن است تمام شرط و پیمانها به هم بریزد.
البتّه پیش از آن که انسان مراقب خویش باشد، فرشتگان الهی مراقب اعمال او هستند؛ قرآن مجید میفرماید:: «وَ انَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظینَ؛ بیشک حافظان و مراقبانی بر شما گمارده شده است (که اعمال شما را به دقّت زیر نظر دارند)!» [۶۴] در اینجا منظور از «حافظین» همان حافظان و مراقبان اعمال است به قرینه آیات بعد که میفرماید: «یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ؛ آنها میدانند شما چه میکنید.»[۶۵]
و در آیه ۱۸ سوره ق میفرماید: «مایَلْفِظُ مِنْقَوْلٍ الَّالَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ؛ انسان هیچ سخنی را تلفّظ نمیکند مگر اینکه نزد آن فرشتهای مراقب و آماده برای انجام مأموریت است.»
و از آن بالاتر، خداوند عالم و قادر، همیشه و در همه جا مراقب اعمال ما است. در آیه ۱ سوره نساء میخوانیم: «انَّ اللَّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقیباً؛ به یقین خداوند مراقب شماست!»
همین معنی در آیه ۵۲ سوره احزاب نیز آمده است؛ میفرماید: «وَ کانَ اللَّهُ عَلی کُلِ شَیءٍ رَقیباً؛ و خداوند ناظر و مراقب هر چیزی است!»
و در آیه ۱۴ سوره عَلَقْ میخوانیم: «الَمْ یَعْلَمْ بِانَّ اللَّهَ یَری آیا انسان نمیداند که خداوند (همه اعمالش را) میبیند؟!»
و در آیه ۲۱ سوره سبا آمده است: «وَ رَبُّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ حَفیظٌ؛ پروردگار تو نگهبان و مراقب هر چیز است.»
ولی سالکان راه خدا، و رهروان راه دوست که پیوسته در طریق تقوا و تهذیب نفوس گام بر میدارند، پیش از آن که فرشتگان خداوند مراقب اعمال آنها باشند خودشان مراقب اعمالشان هستند.
و به تعبیر دیگر، این مراقبت از درون میجوشد، نه از برون؛ و به همین دلیل، تأثیر آن، بسیار زیاد، و نقش آن فوق العاده مهم است. البتّه توجّه به «مراقبت از برون» سبب میشود که پایههای «مراقبت از درون» محکم گردد.
در حقیقت انسان در این دنیا به کسی میماند که دارای گوهرهای گرانبهایی است و از یک بازار آشفته میگذرد، و میخواهد با آن بهترین متاعها را بری خود تهیّه کند در حالی که اطرافش را دزدان و شیّادان گرفتهاند، چنین کسی اگر لحظهای از سرمایه نفیس خویش غافل گردد، آن را به غارت میبرند، و او میماند و یک عالم اندوه و افسوس.
دقیقاً همین گونه است، شیاطین جنّ و انس در این جهان انسان را احاطه کردهاند و هوا و هوسهای درون او را به سوی خود میخوانند، اگر خویش را به خدا نسپارد و مراقب اعمال خویش نباشد سرمایه ایمان و تقوای او به غارت میرود و دست خالی از این جهان به سرای دیگر منتقل خواهد شد.
در آیات قرآن و روایات اسلامی اشارات فراوانی نسبت به این مرحله آمده است؛ از جمله:
۱- در آیه ۱۴ سوره علق میخوانیم: «المْ یَعْلَمْ بِانَّ اللَّهَ یَری آیا انسان نمیداند که خدا او و اعمالش را میبیند» که هم اشاره به مراقبت پروردگار نسبت به اعمال انسان است، و هم این که او باید مراقب خویش باشد.
و در جای دیگر خطاب به مؤمنان میفرماید: «یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ خَبیرٌ بَما تَعْمَلُونَ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! از (مخالفت) خدا بپرهیزید و هر کس باید بنگرد تا برای فردایش چه چیز از پیش فرستاده و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.» [۶۶]
جمله وَ لْتَنْظُر نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ در واقع همان مفهوم مراقبه را میرساند.
همین معنی در جای دیگر قرآن، در شکل محدودتری بیان گردیده، میفرماید:
«فَلْیَنْظُرِ الْانْسانُ الی طَعامِهِ؛ انسان باید به طعام خویش بنگرد (و مراقب باشد که آیا از طریق حلال آنها را فراهم ساخته یا از طریق حرام)!»[۶۷][۶۸]
۲- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که در تفسیر احسان (در آیه شریفه انَّ اللّهَ یَأمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسان) فرمود: «الِاحْسانُ انْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَانَّکَ تَراهُ فَانْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَانَّهُ یَراکَ؛ نیکوکاری به این است که آن چنان خدا را پرستش کنی که گویی او را میبینی، و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.»[۶۹]
بدیهی است که توجّه به این حقیقت که خداوند در همه جا و در هر حال و در هر زمان، ناظر و شاهد و مراقب اعمال ما است، روح مراقبت را در ما زنده میکند، تا پیوسته مراقب اعمال خویش باشیم.
۳- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «یَنْبَغی انْ یَکُونَ الرَّجُلُ مُهَیْمِناً عَلی نَفْسِهِ، مُراقِباً قَلْبَهُ، حافِظاً لِسانَهُ؛ سزاوار است انسان بر خویشتن مسلّط و همیشه مراقب قلب خود و نگاهدار زبان خویش باشد!»[۷۰]
۴- در حدیثی از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است: «مَنْ رَعْی قَلْبَهُ عَنِ الْغَفْلَةِ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَةِ وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ، فَقَدْ دَخَلَ فی دیوانِ الْمُتَنَبِّهینَ، ثُمَّ مَنْ رَعی عَمَلَهُ عَنِ الْهَوی وَ دینَهُ عَنِ البِدْعَةِ، وَ مالَهُ عَنِ الْحَرامِ فَهُوَ مِنْ جُمْلَةِ الصَّالِحینَ؛ کسی که
مراقب قلبش در برابر غفلت، و نفسش در برابر شهوت، و عقلش در مقابل جهل باشد، نام او در دفتر بیداران و آگاهان ثبت میشود، و آن کسی که مراقب عملش از نفوذ هوا پرستی و دینش از نفوذ بدعت، و مالش از آلودگی به حرام بوده باشد در زمره صالحان است.»[۷۱]
۵- در حدیث قدسی میخوانیم خداوند میفرماید: «یا بُؤْساً لِلْقانِطِینَ مِنْ رَحْمَتی وَ یا بُؤْساً لِمَنْ عَصانی وَ لَمْ یُراقِبْنی؛ بدا به حال کسانی که از رحمت من مأیوس شوند، و بدا با حال کسی که نافرمانی من کند، و مراقب (حضور) من نباشد.»[۷۲]
۶- در یکی از خطب امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «فَرَحِمَاللَّهُ امْرَءً راقَبَرَبَّهُ وَ تَنَکَّبَ ذَنْبَهُ، وَکابَرَ هَواهُ، وَکَذَّبَ مُناهُ؛ خدا رحمت کند کسی را که (در اعمال خویش) مراقب پروردگارش باشد، و از گناه بپرهیزد و با هوای نفس خویش مبارزه کند و آرزوهای واهی را تکذیب نماید.»[۷۳]
۷- در نهج البلاغه نیز آمده است: «فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبادَ اللَّهِ تَقِیِّةَ ذی لُبٍّ شَغَلَ التَّفَکُّرُ قَلْبَهُ ... وَ راقَبَ فی یَوْمِهِ غَدَهُ؛ پس تقوای الهی پیشه کنید ای بندگان خدا، تقوای اندیشمندی که تفکر قلب او را به خود مشغول داشته ... و امروز مراقب فردا (ی قیامت) خویش است.»[۷۴]
آری! «مراقبت» از خویشتن یا پروردگار یا قیامت که در این روایات آمده همه به یک معنی است؛ یعنی، مراقب اعمال و اخلاق خویش بودن، و نظارت دقیق بر آن داشتن، و همه روز و در همه حال و در هر جا به کارهایی که از وی سر میزند، توجّه کند.
کوتاه سخن این که: رهروان راه حق و سالکان طریق الی اللَّه باید بعد از «مشارطه»، یعنی عهد و پیمان بستن با خود و خدای خویش جهت اطاعت و بندگی حقّ و تهذیب نفس، بطور مداوم مراقب خود باشند که این پیمان الهی شکسته نشود، و درست همانند طلبکاری که از همپیمانانش مطالبه پرداخت دیون میکند، از نفس خویش مطالبه وفای به این عهد الهی را بنماید؛ بدیهی است هرگونه غفلت سبب عقب ماندگی و ضرر و زیان فاحش است، همان گونه که اگر انسان در مطالبات مادّیاش کوتاهی کند، به آسانی سرمایههای خود را از دست میدهد، بخصوص این که در برابر افرادی فریبکار و فرصت طلب قرار گیرد.
گام چهارم: محاسبه
اشاره
چهارمین گامی که علمای اخلاق برای رهروان این راه ذکر کردهاند، محاسبه است؛ و منظور این است که هر کس در پایان هر سال یا ماه و هفته و یا در پایان هر روز به محاسبه کارهای خویشتن بپردازد، و عملکرد خود را در زمینه خوبیها و بدیها، اطاعت و عصیان، خدا پرستی و هوا پرستی دقیقاً مورد محاسبه قرار دهد، و درست مانند تاجر موشکاف و دقیقی که همه روز یا هر هفته و هر ماه و هر سال به حسابرسی تجارتخانه خود میپردازد و سود و زیان خویش را از دفاتر تجاری بیرون میکشد و ترازنامه و بیلان تنظیم میکند، به یک محاسبه الهی و معنوی دست زند و همین کار را در مورد اعمال و اخلاق خویش انجام دهد.
روشن است محاسبه چه در امر دین باشد یا دنیا یکی از دو فایده مهم را دارد: اگر صورتحساب، سود کلانی را نشان دهد، دلیل بر صحّت عمل و درستی راه و لزوم تعقیب آن است؛ و هر گاه زیان مهمّی را نشان دهد دلیل بر وجود بحران و خطر و احتمالًا افراد مغرض و دزد و خائن و یا خطا کار و ناآگاه در تجارتخانه اوست که باید هر چه زودتر برای اصلاح آن وضع کوشید.
در این زمینه نیز در منابع اسلامی اعم از آیات و روایات اشارات پر معنایی دیده میشود.
آیات زیادی از قرآن خبر از وجود نظم و حساب در مجموعه جهان آفرینش میدهد، و انسانها را به دقّت و اندیشه در این نظم و حساب دعوت میکند؛ از جمله، میفرماید: «وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ- انْ لاتَطْغَوا فی الْمیزانِ؛ آسمان را برافراشت و میزان و قانون در آن گذاشت، تا در میزان طغیان نکنید (و از مسیر عدالت و حساب منحرف نشوید)!» [۷۵]
در جای دیگر میخوانیم: «وَ کُلُّ شَیْءٍ عَنُدَهُ بِمِقْدارٍ؛ و هر چیز نزد او (خدا) مقدار معینی (حساب روشنی) دارد ..» [۷۶] و نیز میفرماید: «وَ انْ مِنْ شَیْءٍ الَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ الَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوْمٍ؛ و خزائن همه چیز فقط نزد ما است و ما جز به اندازه معیّن آن را نازل نمیکنیم.» [۷۷]
از سوی دیگر قرآن مجید در آیات متعدّدی از حساب دقیق روز قیامت خبر داده است؛ از جمله، از زبان لقمان حکیم خطاب به فرزندش چنین نقل میکند: «یا بُنَیَّ انَّها انْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فی صَخْرَةٍ او فِی السَّمواتِ او فِی الْارْضِ یَأتِ بِهَا اللَّهُ انَّ اللَّهَ لَطیفٌ خَبیرٌ؛ پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد و در دل سنگی یا در (گوشهای) از آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت برای حساب) میآورد؛ خداوند دقیق و آگاه است!» [۷۸]
و نیز میفرماید: «وَ انْ تُبْدُوا ما فی انْفُسِکُمْ او تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ؛ اگر آنچه را در دل دارید آشکار کنید یا پنهان نمایید، خداوند شما را بر طبق آن محاسبه میکند.» [۷۹]
این مسأله بقدری مهم است که یکی از نامهای روز قیامت، «یوم الحساب» است: «انَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ؛ کسانی که از راه خدا منحرف میشوند، به خاطر فراموش کردن روز حساب عذاب شدیدی دارند!» [۸۰]
مسأله حساب در قیامت بقدری روشن و آشکار است که انسان را در آنجا حسابرس خودش میسازند، و به او گفته میشود: «اقْرَءْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً؛ (در آن روز به انسان گفته میشود) نامه اعمالت را بخوان، کافی است که امروز خود حسابگر خود باشی!» [۸۱]
با این حال و با توجّه به این شرایط که همه چیز در دنیا و آخرت دارای حساب است، چگونه انسان میتواند از حساب خویش در این جهان غافل بماند؛ او که باید فردا به حساب خود برسد چه بهتر که در این دنیا ناظر بر حساب خویش باشد؛ او که میداند همه چیز در این جهان حساب و کتابی دارد چرا خود را از حساب و کتاب دور دارد؟! بنابراین، مجموعه آیات فوق و مانند آن این پیام مهم را برای همه انسانها دارد که هرگز محاسبه را فراموش نکنید، و اگر میخواهید بار شما فردا سبک باشد، در این جهان به حساب خویش برسید، پیش از آن که در آن جهان به حساب شما برسند.
در روایات اسلامی، مسأله از این هم گستردهتر است؛ از جمله:
۱- در حدیث معروف رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «حاسِبُوا انْفُسَکُمْ قَبْلَ انْتُحاسَبُوا وَ زِنُوها قَبْلَ انْ تُوزَنُوا وَ تَجَهّزُوا لِلْعَرْضِ الْاکْبَرِ؛ خویشتن را محاسبه کنید پیش از آنکه به حساب شما برسند و خویش را وزن کنید قبل از آن که شما را وزن کنند! (و ارزش خود را تعیین کنید پیش از آنکه ارزش شما را تعیین نمایند) و آماده شوید برای عرضه بزرگ (روز قیامت)!»[۸۲]
۲- در حدیث دیگر از همان حضرت خطاب به ابو ذر میخوانیم: «یا اباذَرْ حاسِبْ نَفْسَکَ قَبْلَ انْ تُحاسَبَ فانَّهُ اهْوَنُ لِحِسابِکَ غَدَاً وَزِنْ نَفْسَکَ قَبْلَ انْ تُوزَنَ ...؛ ای ابو ذر! به حساب خویش برس، پیش از آن که به حساب تو برسند، چرا که این کار برای حساب فردای قیامت تو آسانتر است، و خود را وزن کن پیش از آن که تو را وزن کنند!»[۸۳]
۳- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود: «ما احَقَّ لِلْانسانِ انْ تَکُونَ لَهُ ساعَةٌ لایَشْغَلُهُ شاغِلٌ یُحاسِبُ فِیْها نَفْسَهُ، فَیَنْظُرَ فیمَا اکْتَسَبَ لَها وَ عَلَیْها فی لَیْلِها وَ نَهارِها؛ چقدر شایسته است که انسان ساعتی برای خود داشته باشد، که هیچ چیز او را به خود مشغول نسازد و در این ساعت، محاسبه خویش کند و بنگرد چه کاری به سود خود انجام داده و چه کاری به زیان خود، در آن شب و در آن روز.»[۸۴]
در این حدیث بوضوح مسأله محاسبه در هر روز، آن هم در ساعتی که فراغت بطور کامل حاصل باشد، آمده است؛ و این امر از شایستهترین امور برای انسان شمرده شده است.
۴- همین معنی در حدیث امام صادق علیه السلام به شکل دیگری آمده است، میفرماید: «حَقٌّ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ یَعْرِفُنا، انْ یُعْرِضَ عَمَلَهُ فی کُلِّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ عَلی نَفْسِهِ، فَیَکوُنُ مُحاسِبَ نَفْسِهِ، فَان رَأی حَسَنَةً اسْتَزادَ مِنْها وَ انْ رأی سَیِّئَةً استَغْفَرَ مِنْها لِئَلّا یُخْزی یَوْمَ الْقِیامَةِ؛ بر هر مسلمانی که معرفت ما را دارد لازم است که اعمال خود را در هر روز و شب، بر خویشتن عرضه بدارد، و حسابگر نفس خود باشد؛ اگر حسنهای مشاهده کرد برای افزودن آن کوشش کند، و اگر سیّئهای ملاحظه نمود از آن استغفار نماید، مبادا روز قیامت رسوا گردد!»[۸۵]
۵- همین معنی از امام کاظم علیه السلام به گونه دیگری روایت شده است؛ فرمود: «یاهِشامُ لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحاسَبْ نَفْسَهُ فی کُلِّ یَومِ فَانْ عَمِلَ حَسَنَةً اسْتَزادَ مِنْهُ وَ انْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَ تابَ؛ کسی که هر روز به حساب خویش نرسد از ما نیست، اگر کار خوبی انجام داده از خدا توفیق فزونی طلبد (و خدا را بر آن سپاس گوید) و اگر عمل بدی انجام داده استغفار کند و به سوی خدا برگردد و توبه کند!»[۸۶]
روایات در این زمینه فراوان است، علاقهمندان میتوانند برای توضیح بیشتر به مستدرک الوسائل، کتاب الجهاد، ابواب الجهاد النّفس، مراجعه نمایند[۸۷].
این روایات بخوبی نشان میدهد که مسأله محاسبه نفس در اسلام از اهمّیّت والائی برخوردار است، و کسانی که اهل محاسبه نفس نیستند، از پیروان راستین ائمّه اهل بیت علیهم السلام محسوب نمیشوند!
در این روایات به فلسفه و حکمت این کار نیز بروشنی اشاره شده است که این کار میتواند مایه فزونی حسنات، و جلوگیری از سیّئات و جبران آنها گردد، و از سقوط انسان در گرداب هلاکت و غرق شدن در دریای غفلت و بی خبری جلوگیری کند. راستی چرا ما با امور مادّی و معنوی حدّ اقل یکسان برخورد نکنیم؟! امور مادّی ما حساب و کتاب و دفتر روزنامه و دفتر انبار و دفتر کل و دفاتر دیگر دارد، ولی برای امور معنوی حتّی حاضر به یک حساب به اصطلاح سرانگشتی نیز نباشیم، در حالی که امور معنوی به درجات بالاتر و والاتر است و اصولًا قابل مقایسه با امور مادی نیست! به همین دلیل، در حدیث پر معنایی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لایَکُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّی یُحاسِبَ نَفْسَهُ اشَدَّ مِنْ مُحاسَبَةِ الشَّریکِ شَریْکَهُ، وَ السَیِّدِ عَبْدَهُ؛ انسان هرگز اهل ایمان نخواهد شد مگر این که در حسابرسی خویش سختگیر باشد؛ حتّی سختگیرتر از حساب شریک نسبت به شریکش و مولی نسبت به غلامش!»[۸۸]
این موضوع به اندازهای مهم است که حتّی جمعی از بزرگان کتابهائی در موضوع «محاسبة النّفس» نوشتهاند، از جمله محاسبة النّفس مرحوم سیّد بن طاووس حلّی (متوفّای سنه ۶۶۴ ه. ق) و محاسبه النّفس مرحوم کفعی (از علمای قرن نهم هجری) و محاسبة النّفس فی اصلاح عمل الیوم و الاعتذار من الامس مرحوم حاج میرزا علی حائری مرعشی (متوفّای ۱۳۴۴ ه. ق) و محاسبه النّفس سید علی مرعشی (متوفّای ۱۰۸۰ ه. ق) است.[۸۹]
در اینجا اشاره به چند نکته لازم به نظر میرسد:
۱- در این که چگونه باید نفس را «محاسبه» کرد و خویشتن را پای حساب حاضر نمود و مورد باز خواست قرار داد؛ بهترین طریق همان است که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که بعد از نقل حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود: «اکْیَسُ الکَیِّسینَ مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ؛ عاقلترین مردم کسی است که به محاسبه خویش پردازد» مردی از آن حضرت پرسید «یا امیرَ الْمُؤمِنینَ وَ کَیْفَ یُحاسِبُ الرَّجُلُ نَفْسَهَ؛ ای امیر مؤمنان! انسان چگونه نفس خویش را محاسبه کند؟»
امام ضمن بیان مشروحی چنین فرمود:
«هنگامی که صبح را به شام میرساند، نفس خویش را مخاطب ساخته چنین گوید: ای نفس! امروز بر تو گذشت و تا ابد باز نمیگردد، و خداوند از تو درباره آن سؤال میکند که در چه راه آن را سپری کردی؟ چه عملی در آن انجام دادی؟ آیا به یاد خدا بودی، و حمد او را به جا آوردی؟ آیا حق برادر مؤمن را ادا کردی؟ آیا غم و اندوهی از دل او زدودی؟ و در غیاب او زن و فرزندش را حفظ کردی؟ آیا حقّ بازماندگانش را بعد از مرگ او ادا کردی؟ آیا با استفاده از آبروی خویش، جلو غیبت برادر مؤمن را گرفتی؟
آیا مسلمانی را یاری نمودی؟ راستی چه کار (مثبتی) امروز انجام دادی؟!
سپس آنچه را که انجام داده به یاد میآورد، اگر به خاطرش آمد که عمل خیری از او سر زده، حمد خداوند متعال و تکبیر او را به خاطر توفیقی که به او عنایت کرده به جا میآورد، و اگر معصیت و تقصیری به خاطرش آمد، از خداوند متعال آمرزش میطلبد و تصمیم بر ترک آن در آینده میگیرد، و آثار آن را از نفس خویش با تجدید صلوات بر محمّد و آل پاکش، و عرضه بیعت با امیر مؤمنان علیه السلام بر خویشتن و قبول آن و اعاده لعن بر دشمنان و مانعان از حقوقش، محو میکند؛ هنگامی که این محاسبه (جامع و کامل) را انجام داد، خداوند میفرماید: «من به خاطر دوستی تو با دوستانم و دشمنیت با دشمنانم (و محاسبه جامعی که با نفس خویش داشتی) در مورد گناهانت به تو سختگیری نمیکنم و تو را مشمول عفو خود خواهم ساخت!»[۹۰]
آری این است بهترین طرز محاسبه نفس!
آثار محاسبه نفس چیست
از آنچه در بحثهای گذشته آمد، پاسخ این سؤال روشن میشود، ولی بسیار بجاست، از تعبیراتی که در احادیث اسلامی آمده است در اینجا بهره گیری کنیم:
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلی عُیُوبِهِ وَ احاطَ بِذُنُوبِهِ، وَ اسْتَقالَ الذُّنُوبَ وَ اصْلَحَ الْعُیُوبَ؛ کسی که محاسبه نفس خویشتن کند، بر عیوب خویش واقف میشود، و از گناهانش با خبر میگردد (و به دنبال آن) از گناه توبه میکند، و عیوب را اصلاح مینماید»[۹۱]
و نیز از همان امام علیه السلام میخوانیم: «مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ سَعَدَ؛ کسی که به محاسبه خویشتن پردازد، سعادتمند میشود.»[۹۲]
و باز در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «ثَمَرَةُ الْمحاسَبَةِ صَلاحُ الْنَّفْسِ؛ میوه درخت محاسبه اصلاح نفس است.»[۹۳]
بعضی از بزرگان علم اخلاق در توضیح حقیقت محاسبه، چنین گفتهاند که مانند محاسبه با شریک است که درباره سرمایه و سود و زیان بیندیشد، اگر سودی حاصل شده، سهم خود را از شریک بگیرد و تشکّر کند و اگر خسرانی حاصل گشته او را ضامن بشمرد و وادار به جبران در آینده کند.
سرمایه مهمّ انسان یعنی عمر که در اختیار نفس اوست نیز همین گونه است؛ سود آن کارهای خیر، و خسران آن گناهان است؛ و موسم تجارت تمام طول روز، و شریک او در معامله، نفس امّاره است.
نخست درباره فرائض مطالبه کند، اگر انجام یافته خدا را شکر گوید، و خویشتن را به ادامه این راه ترغیب کند، و اگر فریضهای از دست رفته، قضای آن را مطالبه کند، و اگر انجام یافته ولی بطوری ناقص بوده، وادار به جبران از طریق نوافل کند، و اگر معصیتی مرتکب شده، او را باز خواست کند و جبران آن را بطلبد؛ درست همان گونه که تاجر با شریکش محاسبه میکند، که حتّی جزئیترین امور، و کمترین مبلغ را در حساب فرو گذاری نمیکند، تا در معامله مغبون نگردد؛ بخصوص که انسان در برابر نفس امّاره قرار گرفته که خدعهگر است و نیرنگباز، و مکّار و افسونگر ...!
در واقع کاری را که فرشتگان الهی در قیامت با او انجام میدهند او در دنیا با خویشتن انجام دهد؛ و حتّی به هنگام محاسبه، افکاری که در مغز او خطور کرده، و قیام و قعود و خوردن آشامیدن و خواب و سکوت را مورد محاسبه قرار دهد، و مثلًا سؤال کند چرا فلانجا ساکت شدی؟ و چرا در فلان مورد تکلّم نمودی ... (و سزاوار است انسان محاسبه نفس خویشتن را روز به روز، و ساعت به ساعت انجام دهد وگرنه رشته کار از دست او بیرون میرود)؛ هرگاه انسان برای هر معصیتی که در طول عمر انجام میدهد، سنگی در حیاط خانه خود بیندازد، بزودی حیاط خانه او پر میشود؛ عیب کار اینجاست که انسان در حفظ و حساب معاصی سهل انگاری میکند ولی دو فرشتهای که مأمور حفظ اعمال او هستند همه را ثبت و ضبط میکنند؛ و بالاتر از همه، خداوند همه را احصاء میفرماید؛ همان گونه که قرآن میگوید: «احْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ؛ خداوند حساب آنها را نگه داشته و آنان فراموشش کردهاند!» [۹۴][۹۵]
به عنوان حسن ختام، این بحث را با حدیثی درباره چگونگی حساب روز قیامت که از آن میتوان روش محاسبه دنیا را فرا گرفت پایان میدهیم: آن میتوان روش محاسبه دنیا را فرا گرفت پایان میدهیم: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لا تَزُولُ قَدَما عَبْدٍ یَوْمَ الْقِیامَةِ حَتَّی یُسْئَلَ عَنْ ارْبَعٍ: عَنْ عُمَرِهِ فی ما افْناهُ وَ عَنْ شَبابِهِ فی ما ابْلاهُ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ ایْنَ اکْتَسَبَهُ وَ فی ما انْفَقَهُ وَعَنْ حُبِّنا اهْلَ الْبَیْتِ؛ در روز قیامت هیچ انسانی قدم از قدم بر نمیدارد تا از چهار چیز سؤال شود: از عمرش که در چه راهی آن را سپری نموده، و از جوانیاش که در چه راهی آن را کهنه کرده، و از مالش که از کجا به دست آورده و در چه راهی مصرف نموده، و از محبّت ما اهل بیت علیهم السلام (که آیا حقّ آن را ادا کرده یا نه.)»[۹۶]
گام پنجم: معاتبه و معاقبه
سرزنش کردن و کیفر دادن
پنجمین گام که بعد از «محاسبه» انجام میگیرد، مسأله معاتبه و معاقبه یعنی سرزنش و مجازات نفس است در برابر خطاها و خلافهایی که از او سرزده است؛ زیرا اگر انسان حساب کند، و در مقابل کارهای خلاف، هیچ واکنشی نشان ندهد، نتیجه معکوس خواهد شد؛ و به تعبیر دیگر، باعث جرأت و جسارت نفس است.
همان گونه که وقتی انسان کارمندان و کارگران و شرکای خود را پای حساب حاضر میکند و از آنها تخلّفها و نادرستیهایی در حساب میبیند، در برابر آن واکنش نشان میدهد و به نوعی آنها را کیفر میدهد- از مرحله خفیف و ملایم مانند سرزنش گرفته تا مرحله کیفرهای مختلف- کسانی که در مسیر قرب خدا گام برمیدارند و به سیر و سلوک مشغولند، نیز در برابر نفس سرکش باید چنین باشند؛ در غیر این صورت، محاسبه نتیجه معکوس میدهد؛ یعنی، موجب جرأت و جسارت بیشتر میشود.
قرآن مجید تا آن حد به این مسأله اهمّیّت داده که به نفس «لوّامه» سوگند یاد میکند و میفرماید: «وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ[۹۷] »[۹۸] و میدانیم نفس لوّامه همان وجدان بیداری است که صاحبش را به هنگام ارتکاب کار خلاف ملامت و سرزنش میکند، که این خود نوعی معاقبه و مجازات خویشتن است.
روشن است که معاقبه و مجازات خویشتن در برابر کارهای خلافی که از انسان سرزده سلسله مراتبی دارد که از ملامت شروع میشود، سپس به مراحل شدیدتر مانند محروم کردن خویشتن از بعضی لذائذ زندگی در یک مدّت معیّن منتهی میشود.
در قرآن مجید به نمونه جالبی از این موضوع در مورد سه نفر از متخلّفان جنگ تبوک اشاره شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از جنگ، به مسلمانان دستور داد که با آنها ترک رابطه کنند تا آنجا که زمین با آن همه وسعتش بر آنها تنگ شده آنها در مقام توبه بر آمدند، و به مجازات خویش پرداختند، به این صورت که خودشان نیز یکدیگر را ترک گفتند و در انزوای کامل به ادامه توبه مشغول شدند؛ پس از مدّتی خداوند توبه آنها را پذیرفت، و این آیه را نازل فرمود: «وَ عَلَی الْثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّی اذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْارْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ انْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا ان لَّامَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ الَّا الَیْهِ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوْبُوْا انَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ؛ (همچنین) آن سه نفر را که (در مدینه) باز ماندند (و از شرکت در تبوک خود داری کردند و مسلمانان از آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد که زمین با همه وسعتش بر آنها تنگ شد، و (حتّی) جایی در وجود خویش برای خود نمییافتند، و دانستند که پناهگاهی از خدا، جز به سوی او نیست، در این هنگام خدا آنان را مشمول رحمت خود ساخت، (و به آنان توفیق داد) تا توبه کنند (و خداوند توبه آنها را پذیرفت) که خداوند توبه پذیر و مهربان است.» (سوره توبه، آیه ۱۱۸)
جمله «وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ انْفُسُهُمْ؛ نفس آنها بر آنها (نیز) تنگ شد» ممکن است اشاره به همان مسأله «معاقبه نفس» باشد که آنان برای مجازات خویشتن یکدیگر را ترک گفتند و در انزوای مطلق فرو رفتند، و اینجا بود که خداوند توبه آنان را پذیرفت.
در شأن نزول آیه ۱۰۲ سوره توبه: «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللَّهُ انْ یَّتُوبَ عَلَیْهِمْ انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ؛ و گروه دیگری به گناهان خود اعتراف کردند، و اعمال صالح و ناصالحی را به هم آمیختند، امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد، چرا که خداوند غفور و رحیم است.» داستانی درباره «ابو لبابه انصاری» نقل شده، که از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله بود، ولی بر اثر سستی، از شرکت در جنگ تبوک خود داری کرد، بعداً سخت پشیمان و ناراحت گشت؛ به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و خود را به یکی از ستونها که امروز به «ستون ابو لبابه»، یا «ستون توبه» معروف است بست، و سوگند یاد کرد که خود را باز نکند، مگر این که پیامبر صلی الله علیه و آله بیاید و گره را بگشاید؛ یا به تعبیر دیگر، خداوند اعلام قبولی توبه او را بنماید. مدّتی بر این حال ماند، سپس آیه فوق نازل شد و قبولی توبه او را اعلام کرد.
روشن است که اقدام ابو لبابه، نوعی «معاقبه» و مجازات خویشتن در برابر کار خلاف بود، و نشان میدهد که این مرحله از سیر و سلوک در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و در میان یاران او نیز وجود داشته است.
جمله خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیّئاً (اعمال صالح و ناصالحی را به هم آمیختند) نیز میتواند اشاره به این معنی باشد.
در احادیث اسلامی نیز اشاراتی به مسأله معاقبه دیده میشود؛ از جمله:
۱- امیر مؤمنان علی علیه السلام در اوصاف برجسته متّقین و پرهیزکاران که در نهج البلاغه آمده است، در شرح یکی از اوصاف آنها میفرماید: انِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ فی ما تَکْرَهُ لَمْ یُعْطِها سُؤْلَها فی ما تُحِبُّ؛ هرگاه نفس او در انجام وظایفی که خوش ندارد، سرکشی کند (و به راه گناه برود) او هم از آنچه دوست دارد محرومش میسازد (و از این طریق نفس سرکش را مجازات میکند).»[۹۹]
منظور این است که در برابر سرکشی نفس، گاه آنچه مورد علاقه او از خواب و خوراک و استراحت است، از او دریغ میدارد، تا از این طریق مجازات شود و دیگر به راه عصیان و نافرمانی حق نرود.
۲- در حدیث دیگری که در «غرر الحکم» از آن حضرت آمده است، چنین میخوانیم: «اذا صَعُبَتْ عَلَیْکَ نَفْسُکَ فَاصْعَبْ لَها تَذِلُّ لَکَ؛ هنگامی که نفس بر تو سخت گیرد (و در برابر طاعت فرمان حق به آسانی تسلیم نگردد) تو هم بر او سخت بگیر (و خواستههایش را از او دریغ دار) تا در برابر تو تسلیم گردد!»
۳- و نیز از آن حضرت آمده است: «مَنْ ذَمَّ نَفْسَهُ اصْلَحَها، مَنْ مَدَحَ نَفْسَهُ ذَبَحَها؛ آن کس که نفس خویشتن را مذّمت (و سرزنش) کند سبب اصلاح آن را فراهم کرده، و آن کس که خویشتن را مدح و ثنا گوید، گویی خود را ذبح کرده است.»[۱۰۰]
۴- باز در حدیثی از همان امام همام، امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود:
دَواءُالنَّفْسِ الصَّومُ عَنْ الهَوی وَ الْحِمْیَةُ عَنْ لَذّاتِ الدُّنْیا؛ داروی نفس (سرکش) روزه گرفتن از هوی و هوسها و پرهیز از لذّات دنیا است.»[۱۰۱]
در حالات صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و علمای بزرگ و مؤمنان پاکدل، نمونههای فراوانی از این مطلب دیده میشود که آنها به هنگام ارتکاب گناهی، خویشتن را در معرض معاقبه و مجازات قرار میدادند، و هر کدام به نوعی برای عدم تکرار گناه در آینده اقدام مینمودند؛ از جمله:
۱- در حالات یاران پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که یکی از اصحاب به نام «ثعلبه»[۱۰۲]که از طایفه انصار بود؛ با «سعید بن عبد الرّحمن» (که از مهاجران بود) پیمان برادری داشت؛ در یکی از غزوات «سعید» به همراهی پیامبر صلی الله علیه و آله به میدان جهاد شتافت، و «ثعلبه» در مدینه ماند و به دوست خود اطمینان داد که مشکلات خانواده او را حل میکند، و از همین رو هر روز برای آنها آب و هیزم میآورد و در حلّ مشکلاتشان میکوشید.
روزی زن «سعید» درباره مطلبی از پشت پرده با ثعلبه سخن میگفت، هوای نفس بر او چیره شد، پرده را کنار زد، همین که چشمش به همسر زیبای سعید افتاد دل از دست بداد و گام پیش نهاد و دست دراز کرد که زن را در آغوش گیرد، ولی همسر سعید فریاد زد، ثعلبه چه میکنی؟ آیا روا است برادر مجاهدت در راه خدا مشغول جهاد باشد و تو در خانه او نسبت به همسرش قصد خلاف داشته باشی؟!
این سخن، ثعلبه را تکان داد، گوئی از خوابی عمیق برخاسته بود، فریادی کشید و از خانه بیرون رفت و سر به کوه و صحرا گذاشت، و به گریه زاری مشغول شد و میگفت:
«الهی انْتَ الْمَعْرُوفُ بِالْغُفْرانِ وَ انَا الْمَوْصُوفُ بِالْعِصْیانِ؛ خدایا تو معروف به آمرزش و من موصوف به گناهم!»
به این ترتیب او خود را در محرومیّت و تنگنا برای مجازات خویشتن نسبت به خطایی که از او سرزده بود قرار داد؛ سرانجام طیّ داستان مفصّلی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و به پیشگاه آن حضرت توبه خویش را عرضه نمود، و آیه ۱۳۵ سوره آل عمران در حقّ او نازل شد، و توبهاش مقبول درگاه الهی افتاد وَ الَّذِینَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً اوْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوْبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ الَّا اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوْا عَلی ما فَعَلُوْا وَ هُمْ یَعلَمُونَ؛ و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند، یا به خود ستم کنند، به یاد خدا میافتند و برای گناهان خود طلب آمرزش میکنند و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد و بر گناه اصرار نمیورزند، با این که میدانند!»[۱۰۳]
۲- در حالات فقیه بزرگ عالم شیعه، مرحوم آیت اللَّه بروجردی (قدّس سرّه الشّریف) نقل شده که هرگاه عصبانی میشد، و احیاناً به بعضی طلّاب درس خود پرخاش میکرد، با این که این پرخاش همانند پرخاش پدر نسبت به فرزندش بود، بلافاصله از همین پرخاش مختصر، پشیمان شده و در مقام عذرخواهی و جبران بر میآمد، و طبق نذری که داشت، فردای آن روز را برای جبران این کار روزه میگرفت؛ و به این ترتیب، خود را در برابر این کار کوچک معاقبه میفرمود.
۳- یکی از علمای بزرگ اخلاق نقل میکرد که یکی از آقایان اهل منبر میگفت: من در آغاز منبرم سلام بر امام حسین علیه السلام میکنم و جواب میشنوم، اگر جواب نشنوم منبر نمیروم! این حالت روحانی از آنجا برای من پیدا شد که روزی وارد مجلس مهمی شدم و واعظ معروفی را بر منبر دیدم، این خیال در دل من پیدا شد که بعد از او سخنرانی جالبی کنم و او را بشکنم! به خاطر این خیال غلط تصمیم گرفتم چهل روز به منبر نروم به دنبال این کار (معاقبه خویشتن در مقابل یک فکر خطا و خیال باطل) این نورانیّت در قلب من پیدا شد که پاسخ سلامم را به حضرت، میشنوم.[۱۰۴]
کوتاه سخن این که: مراقبه و سپس محاسبه در صورتی اثر قاطع دارد، که مسأله «معاقبه» و کیفرهای مناسب، نسبت به نفس امّاره و هوی و هوسهای سرکش را در پی داشته باشد و گرنه تأثیر آن بسیار ضعیف خواهد بود.
ولی این به آن معنی نیست که اعمال مرتاضان و بعضی از صوفیان منحرف را امضا کنیم، و بر داستانهایی که نمونه آن در پارهای از کلمات «غزّالی» در «احیاء العلوم» آمده است صحّه بگذاریم که مثلًا انسان برای ریاضت نفس یا جبران خطاهایی که از او سرزده، دست به اعمال خشونتبار نسبت به خویشتن بزند و مجازاتهای خطرناک و ابلهانهای نسبت به خود انجام دهد، بلکه منظور از «معاقبه» کارهایی شبیه آنچه در بالا آمد میباشد، مانند روزه گرفتن، تعطیل کردن برنامههایی که در معرض هوی و هوس است، و محروم ساختن خویشتن از پارهای لذّات مادّی و امثال آنها.
به گفته مرحوم نراقی در معراج السّعاده: «اگر کار خلافی از او سرزد در مقام تنبیه خود بر آید؛ مثلًا، تن به عبادات سنگین و انفاق اموالی که مورد علاقه اوست بدهد، اگر لقمه حرام یا مشتبهی خورده خویشتن را مقداری گرسنگی دهد، و اگر زبان به غیبت مسلمانی گشوده، مدح او کند یا با سکوت، خود را تنبیه، یا با ذکر خدا آن را جبران نماید؛ اگر شخص فقیر و تنگدستی را کوچک شمرده و نسبت به او توهین کرده، مال فراوانی را به او ببخشد، و همچنین نسبت به سایر معاصی و تقصیرات در مقام جبران برآید.»[۱۰۵]
«نیّت» و «اخلاص نیّت»
اشاره
بسیاری از علمای اخلاق در آغاز بحثهای اخلاقی سخن از «نیّت» و «اخلاص نیّت» به میان آوردهاند و این دوا را از یکدیگر جدا ساختهاند؛ نیّت را چیزی و اخلاص نیّت را چیزی دیگر شمردهاند؛ ولی هنگام بحث از این دو، تفاوت روشنی بیان نکردهاند و مباحث خلوص نیّت را در بحث نیّت آوردهاند، به گونهای که تمیز میان مفهوم این دو مشکل است.
برای تفکیک این دو، میتوان چنین گفت: منظور از «نیّت» همان عزم راسخ و اراده محکم برای انجام کار است، قطعنظر از این که انگیزه الهی در آن باشد یا انگیزههای مادّی.
بدیهی است کار هنگامی به ثمر میرسد که انسان با اراده قوی و خلل ناپذیر و عزمی راسخ وارد آن شود؛ تحصیل دانش، تجارت، زارعت، کارهای تولیدی، کارهای اجتماعی و سیاسی و خلاصه هر عمل مثبتی هنگامی به نتیجه میرسد که با تردید و دو دلی آغاز نشود؛ و این در صورتی ممکن است که انسان قبلًا روی برنامهای که میخواهد انجام دهد مطالعه کافی داشته باشد؛ از منافع کار و نتائج و شرایط و موانع احتمالی آن کاملًا مطلّع باشد، و با اراده قوی وارد عمل شود، و با گامهای استوار و محکم به سوی مقصد حرکت کند.
در طریق تهذیب اخلاق و سیر سلوک الی اللَّه نیز اراده و نیّت قاطع لازم است. افراد سست اراده هرگز به جایی نمیرسند، و با برخورد به اندک مانعی از راه میمانند؛ اصولًا اراده ضعیف نیروی انسان را نیز تضعیف میکند و بعکس اراده قوی تمام نیروها و استعدادهای درون را بسیج مینماید و انسان را به سوی مقصد به حرکت در میآورد.
این همان چیزی است که در قرآن مجید از آن تعبیر به «عزم» شده است و پیامبران بزرگ الهی به خاطر اراده نیرومندشان «اولوا العزم» نامیده شدهاند.[۱۰۶]
قرآن خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میگوید: «فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ؛ (نخست با یارانت مشورت کن) و هنگامی که تصمیم گرفتی (محکم بایست و) توکّل بر خدا کن!» (سوره آل عمران، آیه ۱۵۹)
در مورد حضرت آدم علیه السلام میفرماید: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا الی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً؛ ما از آدم پیمان گرفته بودیم (که نزدیک درخت ممنوع نشود و فریب شیطان را نخورد) ولی او فراموش کرد، و عزم و اراده محکمی (برای وفای به عهد) در او نیافتیم.» (سوره طه، آیه ۱۱۵)
در روایات اسلامی نیز اشارات قابل ملاحظهای به این معنی شده است:
از جمله، در یکی از دعاهای ماه رجب از امام کاظم علیه السلام میخوانیم: «وَ قَدْ عَلِمْتُ انَّ افْضَلَ زادِ الرَّاحِلِ الَیْکَ عَزْمُ ارادَةٍ یَخْتارُکَ بِها وَ قَدْ ناجاکَ بِعَزْمِ الْأِرادَةِ قَلْبِی من بخوبی میدانم که برترین زاد و توشه رهروان راه تو، اراده محکمی است که تو را به وسیله آن برگزیند، و دل من با اراده محکم به مناجات تو پرداخته است.»[۱۰۷]
و در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «انَّما قَدَّرَ اللَّهُ عَوْنَ الْعِبادِ عَلی قَدْرِ نِیَّاتِهِمْ فَمَنْ صَحَّتْ نِیَّتُهُ تَمَّ عَوْنُ اللَّهِ لَهُ، وَ مَنْ قَصُرَتْ نِیَّتُهُ قَصُرَ عَنْهُ الْعَوْنُ بِقَدْرِ الَّذِی قَصَّرهُ؛ خداوند به قدر نیّتهای بندگان به آنها کمک میکند، کسی که نیّت صحیح و اراده محکمی داشته باشد، یاری خداوند برای او کامل خواهد بود، و کسی که نیّتش ناقص باشد به همان اندازه یاری الهی در حقّ او کم خواهد شد.»[۱۰۸]
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمَّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِّیَّةُ؛ هنگامی که نیّت محکم و قوی باشد، بدن (از پذیرش کارهای سخت و سنگین در راه وصول به مقصود) ضعیف و ناتوان نخواهد شد.»[۱۰۹]
این حدیث بخوبی نشان میدهد که تصمیم و عزم راسخ در کارها چگونه قدرت و توان جسمی را بالا میبرد و به انسان نیرو و توان میبخشد.
یکی از دیگر از معانی «نیّت» تفاوت انگیزهها در انجام اعمالی است که ظاهراً یکسان است؛ مثلًا، انسانی که به جهاد میرود، ممکن است انگیزه او کسب غنائم یا برتری جویی باشد، همان گونه که ممکن است نیّت او یاری آئین حق و دفع ظلم ظالم و خاموش کردن آتش فتنه باشد.
در هر دو صورت در ظاهر حرکت واحدی انجام میگیرد، حرکت به سوی میدان جنگ و نبرد با دشمن، ولی این دو نیّت از زمین تا آسمان با یکدیگر فرق دارد. روی همین جهت، دستور داده شده است که در ابتدای راه، انسان باید نیّت خود را روشن سازد و اصلاح کند.
سالکان راه خدا نیز باید دقیقاً به نیّت خود توجّه داشته باشند؛ آیا هدف اصلاح خویشتن و تکامل جنبههای اخلاق و رسیدن به مقام قرب الی اللَّه است یا هدف رسیدن به کرامات و خارق عادات و برتری جویی بر مردم از این طریق میباشد.
حدیث معروف انَّمَا الْاعْمالُ بِالنِّیَّاتِ اشاره به همین معنی است، چرا که دقّت در ذیل حدیث، مفهوم و معنی آن را روشن میسازد؛ در بحار الانوار از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است که فرمود: «انَّمَا الْاعْمالُ بِالنِّیَّاتِ وَ انّما لِکُلِّ امْرِءٍ مانَوی فَمَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ الَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ الَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ کانَ هِجْرَتُهُ الی دُنْیا یُصِیْبُها اوِ امَرأَةٍ یَتَزَوَّجُها فَهِجُرَتُهُ الی ما هاجَرَ الَیْهِ؛ ارزش اعمال بستگی به نیّتها دارد و بهره هرکس از عملش مطابق نیّت اوست، کسی که به خاطر خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله هجرت کند، هجرت به سوی خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله کرده است. و کسی که به خاطر رسیدن به مال دنیا یا به دست آوردن همسری، هجرت کند بهرهاش همان چیزی است که به سوی آن هجرت کرده است.»[۱۱۰]
حدیث «عَلی قَدْرِ النِّیَّةِ تَکُونُ مِنَاللَّهِ عَطِیَّةٌ؛ عطایای الهی به اندازه نیّت انسان است.»[۱۱۱]
که از علی علیه السلام نقل شده میتواند اشارهای به این معنی یا معنی سابق باشد.
از مجموع آنچه در این بحث آمد بخوبی میتوان نتیجه گرفت که برای پیروزی در هر کار و رسیدن به مقصود- مخصوصاً در کارهای مهم- تصمیم و عزم راسخ و استحکام نیّت و قوّت اراده لازم است، و تا این معنی حاصل نشود، سعی و تلاش انسان بیحاصل یا کم حاصل است.
آنها که میخواهند در طریق اصلاح نفس و تهذیب اخلاق گام بردارند نیز از این قاعده مستثنا نیستند. باید با اراده آهنین کار را شروع کنند؛ و با توکّل بر خداوند بزرگ پیش بروند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که قوّت و قدرت اراده که در بالا به آن اشاره شد چگونه به دست میآید؟
پاسخ این سؤال روشن است، راه اصلی آن اندیشه و تفکّر در نتائج کار و عظمت هدف و بزرگی مقصد است؛ هرگاه انسان تحلیل روشنی در این زمینه داشته باشد و مقصود را بخوبی بشناسد و از اهمّیّت آن آگاه و با خبر باشد، با ارادهای قوی و عزمی استوار در این راه گام مینهد.
هرگاه انسان درست فکر کند که ارزش وجود او جز به فضائل اخلاقی نیست و هدف آفرینش انسان چیزی جز تکامل اخلاق و قرب الی اللَّه نمیباشد، و هر لحظه از این هدف مهم غافل شود، عقب گرد و سقوط او آغاز خواهد شد، هر اندازه این حقیقت را بهتر بشکافد و باور کند گامهای او، در این راه استوارتر خواهد بود.
در یک جمله باید گفت: ارادههای قوی، از معرفت کامل و توجّه به اهمّیّت هدف سرچشمه میگیرد.
اخلاص
منظور از «اخلاص» همان خلوص نیّت است، و منظور از خلوص نیّت این است که انگیزه تصمیم گیری تنها خدا باشد و بس.
ممکن است کسانی دارای ارادههای محکم برای انجام مقاصدی باشند، ولی انگیزه آنها رسیدن به اهداف مادّی باشد؛ امّا سالکان راه خدا کسانی هستند که اراده نیرومند آنان آمیخته با خلوص نیّت، و برخاسته از انگیزههای الهی است.
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی، به کمتر چیزی به اندازه اخلاص نیّت اهمّیّت داده شده است. در جای جای قرآن مجید و کلمات معصومین علیهم السلام سخن از اخلاص نیّت به میان آمده، و عامل اصلی پیروزی در دنیا و آخرت شمرده شده است؛ و اصولًا از نظر اسلام هر عملی بدون اخلاص نیّت بیارزش است. این از یک سو.
از سوی دیگر، مسأله اخلاص از مشکلترین کارها شمرده شده به گونهای که تنها اولیاء اللَّه و بندگان خاصّ خدا به اخلاص کامل میرسند، هرچند اخلاص در هر مرحلهای محبوب و مطلوب است.
بهتر است در اینجا نخست به سراغ قرآن مجید برویم و گوشهای از آیات مربوط به اخلاص را که ویژگیهای خاصّی دارد از نظر بگذرانیم:
در آیات متعدّدی از قرآن، سخن از مخلِصین (خالصان) یا مخلَصین (خالص شدگان!) به میان آمده، و آنها را با تعبیرات گوناگون و پرمعنی توصیف و تمجید میکند، از جمله:
۱- در آیه ۵ سوره بیّنه میخوانیم: «وَ ماامِرُوا الَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدینَ حُنَفاءَ و یُقیمُوا الصَّلوةَ وَ یُؤتُوا الزَّکوةَ وَ ذلِکَ دِیْنُ الْقَیِّمَةِ؛ به آنها دستوری داده نشده بود جز این که خدا را بپرستند در حالی که دین خود را خالص کنند و از شرک به توحید باز گردند نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند؛ و این است آیین مستقیم و پایدار!» با توجّه به این که دین مفهوم گستردهای دارد که عقاید و اعمال و درون و برون را همگی شامل میشود، و با توجّه به این که ضمیر در «ما امُروا» به همه پیروان مذاهب آسمانی برمیگردد، و با توجّه به این که: اخلاص و نماز و زکات در آیه به عنوان تنها دستورهای الهی به همه آنها است، اهمّیّت این موضوع کاملًا روشن میشود، این تعبیر نشان میدهد که همه دستورهای الهی از حقیقت توحید و اخلاص سرچشمه میگیرد.
۲- در جای دیگر همه مسلمانها را مخاطب ساخته و میفرماید: «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدینَ وَ لَو کَرِهَ الکافِرُونَ؛ خداوند (یگانه) را بخوانید و دین خود را برای او خالص کنید، هرچند کافران ناخشنود باشند.» (سوره غافر، آیه ۱۴)
۳- در جای دیگر، شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته و بطور قاطع به او دستور میدهد: «قُلْ انی امِرْتُ انْ اعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَّهُ الدِّینَ؛ بگو من مأمورم خدا را پرستش کنم، در حالی که دینم را برای او خالص کرده باشم!» (سوره زمر، آیه ۱۱)
از این آیات و آیات متعدّد دیگر که همین معنی را میرساند بخوبی استفاده میشود که اخلاص اساس دین و شالوده محکم و رکن رکین آن است.
درباره مخلَصان (خالص شدگان) که تفاوت آن را با مخلِصین (خالصان) شرح خواهیم داد، تعبیراتی از این مهمتر دیده میشود:
۱- در آیه ۳۹ و ۴۰ سوره حجر میخوانیم که شیطان بعد از رانده شدن از درگاه خدا، از سر لجاجت و خیره سری عرض میکند: «وَ لَاغْوِیَنَّهُمْ اجْمَعینَ- الَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ؛ من همه آنها را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان مخلصت را!»
این تعبیر نشان میدهد که موقعیّت بندگان مخلَص آن چنان تثبیت شده است که حتّی شیطان افسونگر و لجوج طمع خود را از آنها بریده است.
۲- در آیه ۳۹ و ۴۰ سوره صافّات، وعده پاداش فوقالعادهای که جز خدا از آن آگاه نیست به آنان داده شده، میفرماید: «وَ ما تُجْزَونَ الَّا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- الَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ؛ شما جز به آنچه انجام میدادید جزا داده نمیشوید، مگر بندگان مخلص خدا (که رابطهای میان اعمال و جزای آنها نیست، و بر سر خوان نعت الهی بیحساب پاداش میگیرند.)»
۳- در آیه ۱۲۷ و ۱۲۸ همین سوره (صافّات) مقام مخلَصین را چنان والا شمرده که از حضور در دادگاه الهی در قیامت معافند (و یکسره به بهشت جاویدان پروردگار روانه میشوند!)
۴- در آیه ۱۵۹ و ۱۶۰ همین سوره تنها بیان و توصیف مخلَصین را شایسته ذات پروردگار شمرده است، که نشان عمق واقعی معرفت آنان است؛ میفرماید: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ- الَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصینَ؛ منزّه است خداوند از آنچه آنها توصیف میکنند، مگر (توصیف) بندگان مخلص خدا!»
۵- در آیه ۲۴ سوره یوسف، هنگامی که سخن از حمایت الهی در برابر وسوسههای خطرناک همسر عزیز مصر به میان میآورد، میفرماید: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الفَحْشاءَ انَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ؛ اینچنین کردیم، تا بدی و زشتی را از او دور سازیم؛ چرا که او از بندگان مخلَص ما بود.»
در این که میان «مخلِص» و «مخلَص» ( «خالصان» و «خالص شدگان») چه تفاوتی وجود دارد؟ سخنهایی گفته شده است؛ ولی شاید بهترین تفسیر در این زمینه این باشد که «مخلِصان» کسانی هستند که خود در راه خالص سازی خویشتن از هرگونه آلودگی به شرک و انگیزههای غیر الهی، و رذائل اخلاقی گام مینهند، و تا آنجا که در توان دارند پیش میروند؛ امّا «مخلصان» کسانی هستند که امدادهای الهی و عنایات ربّانی، آخرین ناخالصیهای وجودشان از میان میبرد، و به لطف پروردگار از هر نظر خالص میشوند.
توضیح این که: ناخالصیها در وجود انسان در واقع دو گونه است:
گونهای از آن طوری است که انسان از آن آگاه میشود، و توان بر طرف ساختن آن را دارد، و در این راه میکوشد و تلاش میکند و موفّق به اخلاص نیّت و عقیده و عمل میشود.
امّا گونهای دیگر از آن بقدری مخفی و مرموز است که انسان توانایی بر تشخیص، و در صورت تشخیص، توانایی بر پاکسازی آن ندارد؛ همان گونه که در روایت معروف نبوی وارده شده: «انَّ الشِّرْکَ اخْفی مِنْ دَبیبِ النَّمْلِ عَلی صَفاةٍ سَوْداءٍ فی لَیْلَةٍ ظَلْماءَ؛ شرک (و نفوذ آن در اعمال) مخفیتر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک!»[۱۱۲]
در این گونه موارد هرگاه لطف الهی شامل حال سالکان راه نشود، از این گذرگاه صَعْبُ الْعُبُور گذر نخواهند کرد، و در ناخالصیها میمانند؛ امّا گویی خداوند جایزه کسانی را که در اخلاص خویش تا آخرین مرحله توان و قدرت میکوشند، این قرار داده که باقی مانده راه را تنها با عنایت او بپویند، و این مخلِصان را مخلَص کند.
هنگامی که انسان به این مرحله برسد دیگر در برابر وساوس شیاطین و هوای نفس بیمه خواهد شد، و طمع شیطان از او بریده میشود، و شیطان در برابر این افراد رسماً اظهار عجز میکند.
اینجاست که از خوان نعمت الهی بیحساب بهره میگیرند، و توصیف آنها درباره صفات جلال و جمال پروردگار، رنگ توحید خالص به خود میگیرد، و طبیعی است که در قیامت نیز بدون حساب وارد بهشت میشوند چرا که حساب خود را در این جهان صاف کردهاند.
این همان است که امیر مؤمنان علی علیه السلام طبق بعضی از خطب نهج البلاغه بدان اشاره کرده، و در توصیف بندگان شایسته پروردگار میفرماید: «قَدْ اخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَ؛ یکی از صفات برجسته آنان این است که خویش را برای خدا خالص کرده، و خداوند خلوص او را پذیرفته (و به مرحله نهایی رسانیده است).[۱۱۳]
به همین دلیل درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی چنین آمده است: «فَعِنْدَ ذلِکَ اسْتَخْلَصَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِنُبُوَّتِهِ وَ رِسالَتِهِ مِنَ الشَّجَرَةِ الْمُشَرَّفَةِ الطَیِّبَةِ ... مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله اختَصَّهَ لِلّنُبُوَّةِ وَ اصطَفاهُ بِالِرّسالَةِ؛ در این هنگام خداوند بزرگ محمد صلی الله علیه و آله را برای نبوّت و رسالتش از شجره پر ارزش پاک برگزید و خالص گردانید.»[۱۱۴]
و در حدیث دیگری که از بعضی معصومان علیهم السلام روایت شده میخوانیم: «وَجَدُتُ ابْنَ آدَمَ بَیْنَ اللَّهِ وِ بَیْنَ الشَّیطانِ فَانْ احَبَّهُ اللَّهُ تَقَدَّسَتْ اسُمائَهُ، خَلَّصَهُ وَ اسْتَخْلَصَهُ وَ الَّا خَلَّی بَیْنَهُ وَ بَیْنَ عَدُوِّهِ؛ فرزندم آدم را در میان خدا و شیطان میبینم، اگر خداوند متعال او را (به سبب تلاش و کوشش در راه اخلاص) دوست دارد، خالص و مخلصش میسازد، وگرنه او را در برابر شیطان، رها میسازد.»[۱۱۵]
کوتاه سخن این که: مسأله خلوص و اخلاص در نیّت و اعتقاد و اخلاق و عمل، از مهمترین گامها و اساسیترین پایههای تهذیب نفس و سیر و سلوک الی اللَّه است.
اخلاص در روایات اسلامی
این معنی در روایات اسلامی نیز فوقالعاده مورد بحث قرار گرفته است که گوشههایی از آن را در ذیل از نظر میگذرانیم:
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ثَلاتٌ لایَغُّلُ عَلَیْهِنَّ قَلْبُ رَجُلٍ مُسْلمٍ اخْلاصُ الْعَمَلِ للَّهِ عَزَّوَجَلَّ و النَّصیحَةُ لِائِمَّةِ الْمُسْلِمینَ وَ اللُّزُومِ لِجَماعَتِهِمْ؛ سه چیز است که قلب هیچ مسلمانی نباید درباره آن خیانت کند (و همه مسلمین باید آن را رعایت کنند):
خالص کردن عمل برای خدا، و خیرخواهی برای پیشوایان اسلام و ملازمت جماعت مسلمین و جدا نشدن از آن.»[۱۱۶]
۲- در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم که اخلاص از اسرار الهی است:
«الْاخلاصُ سِرٌّ مِنْ اسْرارِی اسْتَوْدِعُهُ قَلْبَ مَنْ احْبَبْتُهُ مِنْ عِبادی؛ اخلاص یکی زا اسرار من است و آن را در قلب هر کس از بندگانم را که دوست بدارم به ودیعه میگذارم.»[۱۱۷]
۳- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید: «الْاخلاصُ اشرَفُ نِهایَةٍ؛ اخلاص با ارزشترین مقامی است که انسان به آن میرسد.»[۱۱۸]
۴- و در تعبیر بلند دیگر میفرماید: «الْاخلاصُ اعْلَی الْایْمانِ؛ اخلاص برترین مقام ایمان است.»[۱۱۹]
۵- و در تعبیر پرمعنای دیگری از همان امام میخوانیم: «فی اخْلاصِ الاعْمالِ تَنافَسَ اولوُا النُّهی وَ الْالْبابِ؛ رقابت عاقلان و اندیشمندان با یکدیگر در اخلاص عمل است.»[۱۲۰]
۶- این مسأله تا آنجا اهمّیّت دارد که رسول اکرم صلی الله علیه و آله تفاوت مقامات مؤمنان را در تفاوت درجات اخلاص میشمرد و میفرماید: «بِالْاخلاصِ تَتَفاضَلُ مَراتِبُ الْمُؤْمِنِینَ»[۱۲۱] ۷- امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز آخرین مرحله یقین را اخلاص معرّفی میکند و میفرماید:
«غایَةُ الْیَقِیْنِ الْاخْلاصُ» [۱۲۲]۸- اخلاص بقدری اهمّیّت دارد که مقدار مختصری از عمل که با آن باشد سبب نجات انسان میگردد، چنان که در حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است:
«اخْلِصْ قَلبَکَ یَکْفِکَ القَلیلُ مِنَ الْعَمَلِ» [۱۲۳] ۹- اخلاص تا آن حد اهمّیّت دارد که علی علیه السلام آن را عبادت مقرّبان درگاه خدا میشمرد، و میگوید: «الْاخُلاصُ عِبادَةُ الْمُقَرَّبینَ.»[۱۲۴]۱۰- این بحث دامنهدار را با حدیث جالب دیگری از علی علیه السلام به پایان میبریم که فرمود: «طُوبی لِمَنْ اخْلَصَ للَّهِ الْعِبادَةَ وَ الدُّعاءَ وَلَمْ یَشْغَلْ قَلْبَهُ بِما تَری عَیْناهُ، وَ لَمْ یَنْسَ ذِکرَ اللَّه بِما تَسْمَعُ اذُناهُ وَ لَمْ یَحْزَنْ صَدْرُهُ بِما اعْطِیَ غَیْرَهُ؛ خوشا به حال کسی که عبادت و دعایش را برای خدا خالص کند، و قلب خود را به آنچه میبیند مشغول ندارد، و یاد خدا را با آنچه میشنود، به فراموشی نسپرد، درونش به خاطر نعمتهایی که به دیگران داده شده است، غمگین نشود.»[۱۲۵]
حقیقت اخلاص
مرحوم فیض کاشانی در محجّة البیضاء در این زمینه چنین مینویسد: «حقیقت اخلاص آن است که نیّت انسان از هرگونه شرک خفی و جلیّ پاک باشد»، قرآن مجید میفرماید: وَ انَّ لَکُمْ فِی الْانْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقیکُمْ مِمَّا فی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشّارِبِیْنَ؛ در وجود چهارپایان برای شما درسهای عبرتی است، چرا که از درون شکم آنها، از میان غذاهای هضم شده و خون، شیر خالص و گوارا به شما مینوشانیم.[۱۲۶]
«شیر خالص آن است که نه رگههای خون در آن باشد، و نه اثری از آلودگی درون شکم و نه غیر آن، صاف و پاک و بدون غلّ و غش باشد؛ نیّت و عمل خالص نیز همان گونه است، باید هیچ انگیزهای جز انگیزه الهی بر آن حاکم نگردد.»[۱۲۷]
در روایات اسلامی نیز تعبیرات بسیار لطیفی درباره حقیقت اخلاص و نشانههای مخلصین بیان شده که به بخشی از آن اشاره میکنیم:
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «انَّ لِکُّلِ حَقٍّ حَقیقَةً وَ مابَلَغَ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الْاخْلاصِ حَتَّی لا یُحِبَّ انْ یُحْمَدَ عَلی شَیءٍ مِنْ عَمَلٍ لِلَّهِ؛ هر حقیقتی نشانهای دارد، هیچ بندهای به حقیقت اخلاص نمیرسد مگر زمانی که دوست نداشته باشد که او را به خاطر اعمال الهیاش بستانید.»[۱۲۸]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت نقل شده که فرمود: «امَّا عَلامَةُ الْمُخْلِصِ فَارْبَعَةٌ؛ یَسْلِمُ قَلْبهُ، وَ تَسْلِمُ جوارِحهُ، وَ بَذَلَ خَیْرَهُ وَ کَفَّ شَرَّهُ؛ امّا علائم مخلص چهار چیز است: قلبش تسلیم خداست، همچنین اعضایش تسلیم فرمان اوست، خیر خود را در اختیار مردم میگذارد و شرّ خود را باز میدارد.»[۱۲۹]
۳- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «لایَکُونُ الْعَبْدُ عابِداً لِلَّهِ حَقَّ عِبادَتِهِ حَتَّی یَنْقَطِعَ عَنِ الخَلْقِ کُلِّهِ الَیْهِ، فَحِیْنَئِذٍ یَقُولُ هذا خالِصٌ لی فَیَتَقَبَّلَهُ بِکَرَمِهِ؛ هیچ عبادت کنندهای حقّ عبادت خدا را به جا نمیآورد، مگر این که از تمام مخلوقات چشم بردارد و متوجّه او شود؛ در این هنگام، خداوند میفرماید: این برای من خالص شده است؛ پس به کرمش او را میپذیرد.»[۱۳۰]
۴- و بالاخره امام صادق علیه السلام جان سخن را در یک جمله کوتاه خلاصه کرده، و درباره اخلاص میفرماید: «ما انْعَمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلی عَبْدٍ اجَلَّ مِنْ انْ لایَکُونَ فی قَلْبِهِ مَعَ اللَّهِ غَیْرُهُ؛ خداوند متعال نعمتی بزرگتر از این به بندهای نداده است که در قلبش با خدا، دیگری نباشد.»[۱۳۱]
اکنون با توجّه به اهمّیّت فوقالعاده اخلاص، و تأثیر عمیق آن در پیمودن راه حق، و وصول به مقامات عالیه قرب الی اللّه، این سؤال پیش میآید که اخلاص را چگونه میتوان به دست آورد؟
بی شک اخلاص نیّت همیشه برخاسته از ایمان و یقین و عمق معارف الهیّه است؛ هر قدر یقین انسان به توحید افعالی خدا بیشتر باشد و هیچ مؤثّری را در عالم هستی، جز ذات پاک او نشناسد، و همه چیز را از او و از ناحیه او و به فرمان او بداند، و اگر اسباب و عواملی در عالم امکان وجود دارد، آن را نیز سر بر فرمان او ببیند چنین کسی اعمالش توأم با خلوص است؛ زیرا جز خدا مبدأ تأثیری نمیبیند که برای او کار کند.
این حقیقت در روایات اسلامی در عبارات کوتاه و پر معنایی منعکس است: امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام در حدیثی میفرماید: «الْاخْلاصُ ثَمَرَةُ الْیَقینِ؛ اخلاص میوه درخت یقین است.»[۱۳۲]
و از آنجا که عبادت به مقتضای وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأتِیَکَ الْیَقینُ یکی از اسباب یقین میباشد، در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که «الْاخْلاصُ ثَمَرَةُ الِعبادَةِ؛ اخلاص میوه درخت عبادت است.»[۱۳۳]
و نیز از آنجا که علم و معرفت یکی از سر چشمههای یقین است، و یقین چنان که گفتیم سرچشمه اخلاص است، در حدیثی از همان حضرت آمده است که فرمود: «ثَمَرَةُ الْعِلْمِ اخْلاصُ الْعَمَلِ؛ میوه علم، اخلاص عمل است.»[۱۳۴]
و بالاخره در گفتار جامعی از مولی علی علیه السلام به سرچشمههای اخلاص چنین اشاره شده است: «اوَّلُ الدِّیْنِ مَعْرفَتُهُ، وَ کَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدیقُ بِهِ، وَ کَمالُ التَّصْدیقِ بِهِ تَوحِیدُهُ، وَ کَمالَ تَوْحِیِدهِ الْاخْلاصُ لَهُ؛ سرآغاز دین معرفت خداست، و کمال معرفتش تصدیق ذات اوست، و کمال تصدیق ذاتش، توحید و شهادت بر یگانگی او میباشد؛ و کمال توحید او اخلاص است.»[۱۳۵]
موانع اخلاص
بزرگان علم اخلاق در این زمینه اشارات روشن و دقیقی دارند، بعضی معتقدند اخلاص موانع و آفات آشکار و نهان دارد؛ بعضی بسیار قوی و خطرناک و بعضی ضعیفتر است، و شیطان و هوای نفس برای مشوب ساختن ذهن انسان و گرفتن صفا و اخلاص و آلوده کردن اعمال به ریا نهایت تلاش و کوشش را میکنند.
بعضی از مراحل ریا کاری و آلودگی نیّت به قدری روشن است که هر کسی آن را در مییابد؛ مثل این که شیطان در نمازگزار نفوذ میکند و میگوید نماز را آرام و آهسته و با آداب و خشوع انجام ده، تا حاضران تو را انسانی مؤمن و صالح بدانند و هرگز به غیبت تو آلوده نشوند، این یک فریب آشکار از ناحیه شیطان است!
گاه این وسوسههای شیطانی به شکل مخفیتری صورت میگیرد، و در لباس اطاعت ظاهر میشود؛ مثلًا، میگوید: تو انسان برجستهای و مردم به تو نگاه میکنند، اگر نماز و اعمالت را زیبا سازی دیگران به تو اقتدا کرده و در ثواب آنها شریک خواهی شد، و انسان بی خبر گاه تسلیم چنین وسوسهای میشود، و در درّه هولناک ریا سقوط میکند.
گاه وسوسههای شیطان از این هم پیچیدهتر و پنهانتر است؛ مثل این که به نمازگزار میگوید انسان مخلص کسی است که در خلوت و جلوت یکسان باشد، کسی که عبادتش در خلوات کمتر از جلوات باشد، ریا کار است، و به این ترتیب او را وادار میکند که در خلوت نماز خود را جالب و جاذب کند تا بتواند در بیرون و در مقابل مردم نیز چنین کند و به اهداف خود برسد این نیز یک نوع ریا کاری خفی است که ممکن است بسیاری از آن غافل شوند و از درک آن عاجز گردند. و همچنین مراحل مخفیتر و پنهانتر.[۱۳۶]
براستی موانع و آفات اخلاص به قدری زیاد و متنوّع و پنهان است که هیچ انسانی جز از طریق پناه بردن به لطف الهی از آن رهایی نمییابد.
در روایات اسلامی نیز هشدارهای مهمّی درباره آفات اخلاص آمده است:
از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «کَیْفَ یَسْتَطیعُ الْاخْلاصَ مَنْ یَغْلِبُهُ الْهَوی چگونه توانایی بر اخلاص دارد کسی که هوای نفس بر او غالب است؟»[۱۳۷]
در حقیقت، عمدهترین آفت اخلاص و مهمترین مانع آن در این حدیث شریف بیان شده است. آری! هوای نفس است که سرچشمه اخلاص را تیره و تاریک میسازد.
در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار میخوانیم: «قَلِّلِ الْآمالَ تَخْلُصُ لَکَ اْلَاعْمالُ؛ آرزوها را کم کن (و دامنه آرزوهای دور و دراز را جمع نما) تا اعمال تو خالص شود!»[۱۳۸]
این نکته حائز اهمّیّت است که گاه انسان در این مورد، گرفتار وسواس میشود که آن خود یکی دیگر از نیرنگهای شیطان است، به او میگوید به نماز جماعت مرو، چرا که در آنجا ممکن است نیّتت آلوده شود، فقط در خانه نماز بخوان، یا هنگامی که در میان جمعیّت به نماز بر میخیزی مستحبّات را ترک کن و نماز را بسیار سریع و دست و پا شکسته بخوان مبادا آلوده ریا گردی. و بسیار دیدهایم افرادی را که به خاطر همین گرفتاری از مستحبّات مؤکدّی که شرع، به آن دعوت کرده است باز ماندهاند.
و شاید به همین دلیل است که قرآن مجید مردم را دعوت به انفاق پنهان و آشکار هر دو کرده است. میفرماید: «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ امْوالَهُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ اجْرُهُمْ عِنْدَرَبِّهِمْ وَلاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ؛ آنها که اموال خود را شب و روز، پنهان و آشکار انفاق میکنند مزدشان نزد پروردگارشان است، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند.»[۱۳۹]
این بحث را با ذکر نکته دیگری پایان میدهیم و آن این که داشتن اخلاص در خلوت و تنهایی. چندان افتخار نیست، مهم آن است که انسان در جلوت و در میان مردم و در مرئی و منظر همگان بتواند اعمال خالصانه انجام دهد.
آثار اخلاص
از آنجا که اخلاص گرانبهاترین گوهری است که در خزانه قلب و روح انسان پیدا میشود، آثار فوقالعاده مهمّی نیز دارد که در روایات اسلامی با تعبیرات کوتاه و بسیار پر معنی به آن اشاره شده است.
در حدیث معروفی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ما اخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ ارْبَعِینَ صَباحاً الَّا جَرَتْ یَنابیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ؛ هیچ بندهای از بندگان خدا چهل روز اخلاص را پیشه خود نمیسازد مگر این که چشمههای حکمت و دانش از قلبش بر زبانش جاری میشود.»[۱۴۰]
در حدیث دیگری از امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام میخوانیم: «عِنْدَ تَحَقُّقِ الْاخْلاصِ تَسْتَنیرُ البَصائِرُ؛ به هنگام تحقّق اخلاص، چشم بصیرت انسان نورانی میشود.»[۱۴۱]در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «فی اخْلاصِ النِّیَّاتِ نَجاحُ الامُورُ؛ در اخلاص نیّت پیروزی در کارها است.»[۱۴۲]
این نکته روشن است که هر قدر نیّت خالصتر باشد به باطن کارها اهمّیّت بیشتری داده میشود تا به ظاهر کار، و به تعبیر دیگر، محکم کاری در حدّ اعلی خواهد بود؛ به همین دلیل پیروزی در کار تضمین خواهد شد. و بعکس اگر نیّت آلوده به ریا باشد به ظاهر بیش از باطن اهمّیّت داده میشود و کارها و برنامهها توخالی میگردد و همین امر سبب شکست است.
و نیز به همین دلیل، در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم: «لَو خَلَصَتِ النِّیَّاتُ لَزَکَّتِ الاعْمالُ؛ اگر نیّات خالص شود اعمال پاکیزه خواهد شد.»[۱۴۳]
ریا کاری
اشاره
نقطه مقابل اخلاص «ریا» است، که در آیات و روایات اسلامی از آن مذمّت شده است و آن را عاملی برای بطلان اعمال و نشانهای از نشانههای منافقان و نوعی شرک به خدا معرفی کردهاند.
ریاکاری تخریب کننده فضائل اخلاقی و عاملی برای پاشیدن بذر رذائل در روح و جان انسانهاست. ریاکاری اعمال را تو خالی و انسان را از پرداختن به محتوا و حقیقت عمل باز میدارد.
ریاکاری یکی از ابزارهای مهّم شیطان برای گمراه ساختن انسانهاست.
با این اشاره به آیات قرآن باز میگردیم و چهره ریاکاران و نتیجه اعمال آنها را بررسی میکنیم.
۱- یا ایُّهَا الَّذِینَ آْمَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْاذی کَالَّذی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لایُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَومِ الْاخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَاصابَهُ وَابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لایَقْدِرُونَ عَلی شَیءٍ مِّمَّا کَسَبُوا وَ اللَّه لْایَهْدِی الْقَومَ الکافِرینَ [۱۴۴]
۲- فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لَایُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَاً[۱۴۵]
۳- انَّ الْمُنافِقینَ یُخادِعُوْنَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ اذَا قَامُوا الَی الصَّلوةِ قَامُوا کُسَالی یُرَآؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ الَّا قَلِیلًا [۱۴۶]
۴- وَ الَّذینَ یُنْفِقُونَ امْوالَهُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لَا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَابِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطَانُ لَهُ قَرِیناً فَسَآءَ قَرِیناً [۱۴۷]
۵- وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحیطٌ [۱۴۸]
۶- فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ الَّذینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ، الَّذینَ هُمْ یُرآؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ [۱۴۹] ترجمه:
۱- ای کسانی که ایمان آوردهاید بخششهای خود را با منّت و آزار باطل نسازید همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق میکند و به خدا و روز رستاخیز ایمان نمیآورد (کار او) همچون قطعه سنگی است که بر آن (قشر نازکی از) خاک باشد (و بذرهائی در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد (و همه خاکها و بذرها را بشوید) و آن را صاف (و خالی از خاک و بذر) رها کند، آنها از کاری که انجام دادهاند چیزی به دست نمیآورند و خداوند جمعیّت کافران را هدایت نمیکند!
۲- پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.
۳- منافقان میخواهند خدا را فریب دهند در حالی که او آنها را فریب میدهد و هنگامی که به نماز بر میخیزند با کسالت بر میخیزند و در برابر مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمینمایند.
۴- و آنها کسانی هستند که اموال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق میکنند و ایمان به خدا و روز باز پسین ندارند (چرا که شیطان رفیق و همنشین آنها است) و کسی که شیطان قرین او باشد بد همنشین و قرینی دارد.
۵- و مانند کسانی نباشید که از روی هوا پرستی و غرور و خود نمائی در برابر مردم از سرزمین خود (به سوی میدان بدر) بیرون آمدند و (مردم را) از راه خدا باز میداشتند (و سرانجام شکست خوردند) و خداوند به آنچه عمل میکنند احاطه (و آگاهی) دارد.
۶- پس وای بر نمازگزارانی که، در نماز خود سهل انگاری میکنند، همان کسانی که ریا میکنند، و دیگران را از وسائل ضروری زندگی منع مینمایند!
شرح و تفسیر
در نخستین آیه، منّت گذاردن و آزار دادن و ریا کردن در یک ردیف شمرده شده و همه آنها را موجب بطلان و نابودی صدقات (و اعمال نیک) معرفی میکند بلکه تعبیراتی از این آیه نشان میدهد که شخص ریا کار ایمان به خدا و روز آخرت ندارد؛ میفرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید انفاقهای خود را با منّت و آزار باطل نکنید!» (یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْاذی) سپس این گونه افراد را به کسی تشبیه میکنند که مال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق مینماید و به خدا روز رستاخیز ایمان ندارد! (کَالَّذی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لایُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الْاخِرِ)
در ذیل آیه، مثال بسیار گویا و پر معنائی برای این گونه اشخاص زده و میفرماید:
«مثل (کار) او همچون قطعه سنگی است که بر آن قشر نازکی از خاک باشد (و بذرهائی در آن افشانده شود) و رگبار باران بر آن فرود آید (و همه خاکها و بذرها را با خود بشوید و با خود ببرد) و آن را صاف (و خالی از همه چیز رها سازد)!» (فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَاصابَهُ وَابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً)
این گونه اشخاص (به یقین) «از کاری که انجام دادهاند بهرهای نمیگیرند و خداوند کافران را هدایت نمیکند!» (لایَقْدِرُونَ عَلی شَیءٍ مِّمَّا کَسَبُوا وَ اللَّهُ لْایَهْدِی الْقَوْمَ الکافِرینَ)
در این آیه تلویحاً یک بار ریاکاران را فاقد ایمان به خدا و روز قیامت معرفی کرده و یک بار به عنوان قوم کافر، و اعمال آنها را هیچ و پوچ و فاقد هرگونه ارزش میشمرد چرا که بذر اعمالشان در سرزمین ریا کاری پاشیده شده که هیچ گونه آمادگی برای رشد و نمو ندارد. این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که ریاکاران خودشان همانند قطعه سنگی هستند که قشر نازکی از خاک بر آن است و هیچ گونه بذر مفیدی را پرورش نمیدهد؛ آری! قلب آنها همچون سنگ و روحشان نفوذ ناپذیر و اعمالشان بیریشه و نیّاتشان آلوده است.
جالب این که در آیهای که پشت سر این آیه در همان سوره بقره آمده است اعمال خالصان و مخلصان را به باغی پر برکت تشبیه میکند که بذر و نهال صالح در آن کاشته شده و باران کافی بر آن میبارد و نور آفتاب از هر سو به آن میتابد و نسیم باد از هر طرف به آن میوزد و میوه و ثمره آن را مضاعف میسازد.
- در دومین آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب قرار داده و دستور میدهد مسأله توحید خالص را به عنوان اصل اساسی اسلام به مردم برساند؛ میفرماید: «بگو من بشری همچون شما هستم (تنها امتیاز من این است که) به من وحی میشود که معبود شما تنها یکی است» (قُلْ انَّما انَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی الَیَّ انَّما الهُکُمْ الهٌ واحِدٌ)
سپس نتیجه گیری میکند که بر این اساس، اعمال باید از هر نظر خالص و خالی از شرک باشد و میفرماید: «پس هر کس امید به لقای پروردگارش را دارد باید عمل صالح انجام دهد و کسی را در عبادت پروردگارش شریک نسازد!» (فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لَایُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدَاً)
به این ترتیب، شرک در عبادت، هم اساس توحید را ویران میسازد و هم اعتقاد به معاد را؛ و به تعبیر دیگر، گذرنامه ورود در بهشت جاویدان عمل خالص است.
قابل توجّه این که در شأن نزول این آیه آمده است که مردی به نام «جُنْدَب بن زُهِیْر خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد من کارهایم را برای خدا به جا میآورم و هدفم رضای اوست امّا هنگامی که مردم از آن آگاه میشوند مسرور و شاد میشوم؛ پیامبر فرمود: «انَّ اللَّهَ طَیِّبٌ وَ لایَقْبَلُ الَّاالَطَیِّبَ وَ لایَقْبَلُ ما شُورِکَ فیهِ؛ خداوند پاک است و جز عمل پاک را نمیپذیرد و عملی که غیر او در آن شرکت داده شود مقبول او نخواهد بود!» سپس آیه فوق نازل شد.[۱۵۰]
در شأن نزول دیگری آمده است که مردی خدمتش عرض کرد: «من جهاد فی سبیل اللَّه را دوست دارم و در عین حال دوست دارم مردم موقعیّت مرا در جهاد بدانند.» در این هنگام آیه فوق نازل شد.[۱۵۱]
شبیه همین معنی در مورد انفاق در راه خدا و صله رحم نیز نقل شده است[۱۵۲] و نشان میدهد که آیه بالا بعد از سؤالات گوناگون در مورد اعمال آلوده به اهداف غیر خدائی نازل شده است و ریا کار به عنوان مشرک و کسی که ایمان محکمی به آخرت ندارد، معرفی گردیده است.
در حدیث دیگری نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «مَنْ صَلّی یُرائِی فَقَدْ اشْرَکَ وَ مَنْ صامَ یُرائی فَقَدْ اشْرَکَ وَ مَنْ تَصَّدقَ یُرائی فَقَدْ اشْرَکَ ثُمَّ قَرَءَ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ...؛ کسی که نماز را به خاطر ریا بخواند مشرک شده و کسی که روزه را برای ریا به جا آورد مشرک شده و کسی که صدقه و انفاق را برای ریا انجام دهد مشرک شده سپس آیه: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ... را تلاوت فرمود.»[۱۵۳]
در سومین آیه، ریا را یکی از اعمال منافقان شمرده میفرماید: «منافقین میخواهند خدا را فریب دهند در حالی که او آنها را فریب میدهد و هنگامی که به نماز میایستند از روی کسالت است و در برابر مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمیکنند!» (انَّ الْمُنافِقینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ اذَا قامُوا الَی الصَّلوةِ قَامُوا کُسَالی یُرآؤُنَ النَّاسَ وَ لَا یَذْکُرُونَ اللَّهَ الَّا قَلِیلًا)
ین نکته قابل توجّه است که نفاق نوعی دوگانگی ظاهر و باطن است و ریاکاری نیز شکل دیگری از دوگانگی ظاهر و باطن میباشد چرا که ظاهر عمل الهی و باطن آن شیطانی و ریائی است و به خاطر جلب توجّه مردم! بنابراین، طبیعی است که ریا جزء برنامه منافقان باشد.
در چهارمین آیه، اعمال ریائی را همردیف عدم ایمان به خدا و روز قیامت و همنشینی با شیطان شمرده میفرماید: «آنها کسانی هستند که اموال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق میکنند و ایمان به خداوند و روز باز پسین ندارند (چرا که شیطان رفیق و همنشین آنها است) و کسی که شیطان قرین اوست بد قرینی انتخاب کرده است» (وَ الَّذینَ یُنفِقُونَ امْوالَهُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لَایُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطَانُ لَهُ قَرِیْناً فَسَآءَ قَرِیناً).
به این ترتیب، ریاکاران دوست شیطان و فاقد ایمان قاطع به مبدأ و معاد هستند.
در پنجمین آیه، خداوند مسلمانان را از همسوئی با کفّار که اعمالشان ریاکارانه و از روی هوا پرستی و خود نمائی بوده است نهی میکند، میفرماید: «مانند کسانی نباشید که از سرزمین خود به خاطر هواپرستی و غرور و خودنمائی در برابر مردم بیرون آمدند! و مردم را از راه خدا باز میداشتند و خداوند به آنچه عمل میکنند احاطه (کامل) دارد.» (وَ لاتَکُونُوا کالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ وَ یَصُدّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیْطٌ)
طبق قرائنی که در آیه موجود است بتصدیق مفسّران، آیه اشاره به حرکت سپاهیان قریش به سوی میدان بدر است که به هنگام خارج شدن از مکّه آلات لهو و لعب و بعضی از خوانندگان و شراب همراه خود آوردند حتّی اگر دم از بت پرستی میزدند آنهم ریاکارانه و عملًا برای جلب نظر بت پرستان بود.
بعضی از مفسّران نیز گفتهاند ازآنجا که بدر یکی از مراکز تجمّع و از بازارهای عرب بود و در عرض سال گاهی در آنجا اجتماع میکردند، ابوجهل مخصوصاً وسائل عیش و نوش را با خود برد و هدفش این بود که از همه کسانی که با آنجا آشنا بودند زهر چشم بگیرد.
به هر حال قرآن مؤمنان را از این گونه کارها نهی میکند و به آنها دستور میدهد که با رعایت تقوا و اخلاص بر همه مشکلات غلبه کنند و سرنوشت ریاکاران هوسباز و بیتقوا را در میدان بدر فراموش ننمایند.
در آخرین آیه مورد بحث، باز هم از ریاکاری به بیان دیگری نکوهش میکند و میفرماید: «وای بر نمازگزارانی که نماز را به دست فراموشی میسپارند و از آن غفلت میکنند، آنها که ریا میکنند و مردم را از ضروریّات زندگی باز میدارند» (فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ، الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ، الَّذینَ هُمْ یُرآؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ). تعبیر به «ویل» در قرآن مجید در ۲۷ مورد آمده است و غالباً در مورد گناهان بسیار سنگین و خطرناک است. به کار بردن، این تعبیر در مورد ریاکاران نیز حکایت از شدّت زشتی عمل آنها میکند.
از آنچه در آیات بالا آمد زشتی این گناه و خطرات آن برای سعادت انسان آشکار میشود و بخوبی روشن میگردد که یکی از موانع مهمّ تهذیب نفس و پاکی قلب و روح همین ریا کاری است که نقطه مقابل آن خلوص نیّت و پاکی دل است.
ریا در روایات اسلامی
در احادیث اسلامی فوقالعاده به این مسأله اهمّیّت داده شده و ریاکاری به عنوان یکی از خطرناکترین گناهان معرفی شده است که به گوشهای از آن در ذیل اشاره میشود: ۱- در حدیثی از پیغمبر اکرم میخوانیم: «اخْوَفُ ما اخافُ عَلَیکُمْ الرِّیا وَالشَّهْوَةُ الْخَفِیَّةُ؛ خطرناکترین چیزی که از آن بر شما میترسم ریاکاری و شهوت پنهانی است!»[۱۵۴]
ظاهراً منظور از شهوت پنهانی همان انگیزههای مخفی ریاکاری است.
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «ادْنَی الرِّیاءِ شِرْکٌ؛ کمترین ریا شرک به خداست.»[۱۵۵]
۳- باز از همان حضرت آمده است که فرمود: «لایَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلًا فیهِ مِقْدارُ ذَرَّةٍ مِنْ رِیاءٍ؛ خداوند عملی را که ذرّهای از ریا در آن باشد قبول نمیکند!»[۱۵۶]
۴- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است «انَّ المُرائِی یُنادی عَلَیْهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ یا فاجِرُ یا غادِرُ یامُرائی ضَلَّ عَمَلُکَ وَ حَبَطَ اجْرُکَ اذْهَبْ فَخُذْ اجْرَکَ مِمَّنْ کُنْتَ تَعْمَلُ لَهُ؛ روز قیامت شخص ریا کار را صدا میکنند و میگویند ای فاجر! ای حیلهگر پیمان شکن! و ای ریاکار! اعمال تو گم شد و اجر تو نابود گشت برو و پاداش خود را از کسی که برای او عمل کردی بگیر!»[۱۵۷]
۵- یکی از اصحاب میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله را گریان دیدم، عرض کردم: چرا گریه میکنید؟ فرمود: «انِی تَخَوَّفْتُ عَلی امَّتی الشِّرْکَ، امَّا انَّهُمْ لایَعَبُدُونَ صَنَماً وَ لا شَمْساً وَ لا قَمَراً وَ لا حَجَراً، وَ لکِنَّهُمْ یُرائُونَ بِاعْمالِهِمْ؛ من بر امتّم از شرک و چند گانه پرستی بیمناکم! بدانید آنها بت نخواهند پرستید و نه خورشید و ماه و قطعات سنگ را، ولی در اعمالشان ریا میکنند (و از این طریق وارد وادی شرک میشوند).»[۱۵۸]
۶- در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: انَّ الْمَلَکَ لَیَصْعَدُ بِعَمَلِ الْعَبْدِ مُبْتَهِجاً بِهِ فَاذا صَعَدَ بِحَسَناتِهِ یَقُولُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ اجْعَلُوها فی سِجینٍ انَّهُ لَیْسَ ایَّایَ ارادَ بِها؛ فرشته عمل بندهای را با شادی به آسمان میبرد هنگامی که حسنات او را به بالا میبرد خداوند عزّ و جل میفرماید آن را در جهنّم قرار دهید، او عمل خود را به نیّت من انجام نداده است!»[۱۵۹]
۷- باز در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله میخوانیم: «یَقُولُ اللَّهُ سُبْحانَهُ انِی اغْنَیَ الشُّرَکاءِ فَمَنْ عَمِلَ عَمَلًا ثُمَّ اشْرَکَ فیْهِ غَیْری فَانَا مِنْهُ بَرِیءٌ وَ هُوَ لِلَّذی اشْرَکَ بِهِ دُونی؛ خداوند سبحان میفرماید: من بینیازترین شریکانم، هرکس عملی بجا آورد و غیر مرا در آن شریک کند من از او بیزارم، و این عمل از آنِ کسی است که شریک قرار داده نه از آنِ من!»[۱۶۰]
این هفت حدیث پر معنی و تکان دهنده که همه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است بخوبی نشان میدهد گناه ریا به قدری عظیم است که چیزی با آن برابری نمیکند و این به خاطر آثار بسیار بدی است که ریا در فرد و جامعه و در جسم و روح انسان ایجاد میکند.
از امامان معصوم علیهم السلام احادیث تکاندهندهای دیده میشود، از جمله:
۸- در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از جدّش نقل میکند: «سَیَأْتی عَلَی النَّاسِ زَمانٌ تَخْبُثُ فیهِ سَرائِرهمْ وَ تَحُسنُ فیهِ عَلانِیَّتُهُم، طَمَعاً فیالدُّنیا لایُریدُونَ ما بِهِ عِنْدَ رَبِّهِم یَکُوْنَ دِیُنهُم رِیاءً، لایُخالِطُهُمْ خَوْفٌ یَعُمُّهُمُ اللَّهُ بِعِقابٍ فَیَدْعُونَهُ دُعاءَ الْغَریقِ فَلایَسْتَجِیبُ لَهُمْ؛ زمانی بر مردم فرا میرسد که باطن آنها آلوده و ظاهرشان زیبا است، و این به خاطر طمع در دنیا میباشد، هرگز آنچه را نزد پروردگارشان است اراده نمیکنند، دین آنها ریا است، و خوف خدا در قلبشان نیست، خداوند مجازاتی فراگیر بر آنها میفرستد و آنها همچون فرد غریق او را میخوانند ولی دعای آنان را اجابت نمیکند!»[۱۶۱]
۹- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «کُلُّ رِیاءٍ شِرْکٌ انَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ کانَ ثَوابُهُ لِلنَّاسِ وَ مَنْ عَمِلَ لِلَّهِ کانَ ثَوابُهُ عَلَی اللَّهِ؛ هر ریائی شرک است، هر کس برای مردم عمل کند پاداش او بر مردم است، و هر کس برای خدا عمل کند ثوابش بر خداست!»[۱۶۲]
۱۰- در حدیثی از امام امیر المؤمنین علیه السلام میخوانیم: «الْمُرائی ظَاهِرُهُ جَمیلٌ وَ باطِنُهُ عَلیلٌ ...؛ ریا کار ظاهر عملش زیبا و باطنش زشت و بیمار است!»[۱۶۳]
و نیز فرمود: «ما اقْبَحَ بِاْلِانْسانِ باطِناً عَلیلًا وَ ظاهِراً جَمیلًا؛ چه زشت است که باطن انسان خراب و بیمار و ظاهرش زیبا باشد»![۱۶۴]
و در این زمینه روایات از رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمّه هدی بسیار فراوان است.
فلسفه تحریم ریا
شاید افراد ظاهر بین هنگامی که به این روایات تکاندهنده نگاه میکنند از عظمت گناه ریا و آثار وحشتناک آن در شگفتی فرو روند و تصوّرشان این باشد که اگر عمل انسان خوب باشد چه فرق میکند نیّت او هر چه میخواهد باشد، فرض کنید انسانی بیمارستان، مسجد، جادّه و پل یا مانند اینها برای رفاه مردم بسازد، نیّتش هرچه باشد بالاخره عمل او نیکو است، به فرض که قصدش ریاکاری باشد خدمت او به مردم در جای خود ثابت است. بگذاریم مردم کار خیر و خدمت کنند نیّتشان هر چه میخواهد باشد.
ولی این اشتباه بسیار بزرگی است؛ زیرا اوّلًا، هر عملی دارای دو نوع تأثیر است:
تأثیری در خود انسان میگذارد، و تأثیری در بیرون. ریاکار با عمل خود درون خود را ویران میسازد و از مقام والای توحید دور میشود و در قعر درّه شرک پرتاب میگردد؛ مردم را وسیله عزّت و احترام خود میبیند و قدرت خدا را به دست فراموشی میسپارد و این ریاکاری که نوعی بت پرستی است سر از مفاسد بیشمار اخلاقی در میآورد.
ثانیاً، از نظر عمل بیرونی و خدماتی که به ظاهر انجام داده و قصد او تظاهر و ریاکاری بوده نیز جامعه دچار خسارت میشود چرا که سعی او این است که ظاهر عملش را درست کند و اهمّیّتی به باطن عمل نمیدهد و چه بسا این امر سبب میشود که آن اسباب رفاه تبدیل به اسباب عذاب برای مردم گردد و لطمههای جبران ناپذیری از آن ببینند.
به عبارت دیگر، هنگامی که جامعهای عادت به ریاکاری و تظاهر کند همه چیز او از محتوا تهی میشود، فرهنگ و اقتصاد و سیاست و بهداشت و نظم و نیروهای دفاعی همه تو خالی و تهی میگردد و همه جا به ظاهر سازی قناعت میکنند، دنبال خیر و سعادت جامعه نیستند بلکه به سراغ چیزی میروند که ظاهر جالبی داشته باشد، و این طرز کار، ضربات هولناکی بر جامعه وارد میکند که بر هوشمندان مخفی و پنهان نیست.
نشانههای ریاکاران
بسیاری از افراد بعد از مطالعه و بررسی احادیث بالا و مانند آن که شدیدترین تعبیرات را درباره ریاکاران دارد در تشخیص موضوع ریا گرفتار وسوسه میشوند، البتّه جا دارد که انسان در مورد ریا سختگیر باشد، چرا که نفوذ ریا در عمل بسیار مرموز و مخفی است، چه بسا انسان سالها عملی را انجام میدهد بعداً میفهمد که عمل او ریائی بوده است، مثل داستان معروفی که درباره یکی از مؤمنین پیشین نقل میکنند که نماز جماعت سالیان دراز را قضا کرد، و دلیلش این بود که همه روز در صفّ اوّل میایستاد، یک روز دیر به جماعت آمد و در صفوف آخر ایستاد احساس کرد از این جریان ناراحت است، چرا که مردم او را در صفوف آخر میبینند، باید همیشه در صف اوّل باشد!
ولی افراط و تفریط در این مسأله مانند همه مسائل، اشتباه و خطاست، باید از علامات ریا پی به وجود آن برد و از آن پرهیز کرد، ولی وسواس غلط است.
علمای اخلاق در این زمینه بحثهای جالبی دارند؛ از جمله، مرحوم فیض کاشانی در «محجّة البیضاء» سؤالی به این صورت طرح میکند: «اگر عالم و واعظ بخواهد بداند در وعظ خود صادق و مخلص است و ریاکار نیست از کجا بداند؟»
سپس به پاسخ این سؤال پرداخته میگوید: «این امر نشانههائی دارد، از جمله این که اگر واعظی بهتر از او و آگاهتر و مقبولتر در میان مردم پیدا شود خوشحال گردد و حسد او را به دل نگیرد، آری! مانعی ندارد که در مقام غبطه بر آید و آرزو کند که او مانند آن عالم و واعظ گردد (یا از او بهتر).
«نشانه دیگر این که اگر بزرگان و شخصیّتها در مجلس او حضور یابند سخنانش تغییر نکند، و همه مردم را به یک چشم نگاه کند (و به خاطر جلب توجّه آن عالم و اظهار فضل و کمال در پیشگاه او در سخنانش تغییری حاصل نشود).
«نشانه دیگر این که اگر گروهی از مستمعین پشت سر او در کوچه و بازار به راه بیفتند خوشحال نباشد.»[۱۶۵]
بهترین محک برای شناخت اعمال ریائی از غیر ریائی همان معیارهائی است که در روایات اسلامی آمده است؛ از جمله:
۱- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «امَّا عَلامَةُ الْمُرائِی فَارْبَعَةٌ: یَحْرُصُ فَی الْعَمَلِ لِلَّهِ اذا کانَ عِنْدَهُ احَدٌ وَ یَکْسِلُ اذا کانَ وَحْدَهُ وَ یَحْرُصُ فی کُلِّ امْرِهِ عَلَی الْمَحْمِدَةِ وَ یُحْسِنُ سَمْتهُ بِجُهْدِهِ؛ امّا علامت ریاکار چهار چیز است: هنگامی که کسی نزد اوست تلاش میکند اعمال الهی انجام دهد و هنگامی که تنها شد در انجام عمل کسل است! و در تمام کارهایش اصرار دارد مردم از او مدح و ستایش کنند، و سعی میکند ظاهرش را در نظر مردم خوب جلوه دهد.»[۱۶۶]
۲- در حدیث دیگری همین معنی با تعبیرات جالب دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است فرمود:
«لِلْمُرائِی ارْبَعُ عَلاماتٍ: یَکْسِلُ اذا کانَ وَحْدَهُ وَیَنْشُطُ اذا کانَ فی النَّاسِ وَ یَزیدُ فی الْعَمَلِ اذا اثْنِیَ عَلَیْهِ وَیَنْقُصُ مِنْهُ اذا لَمُ یُثْنی عَلَیْهِ؛
ریا کار چهار علامت دارد:
اگر تنها باشد اعمال خود را با کسالت انجام میدهد،
و اگر در میان مردم باشد بانشاط انجام میدهد،
هرگاه او را مدح و ثنا گویند بر عملش میافزاید،
و هرگاه ثنا نگویند از آن میکاهد!»[۱۶۷]
شبیه همین معنی از لقمان حکیم نیز نقل شده است.[۱۶۸]
خلاصه، هر کاری که با انگیزه بهتر نشان دادن عمل در انظار مردم صورت گیرد، سبب نفوذ ریا در عمل است و این انگیزه را هر چند مرموز باشد از دوگانگی برخورد انسان به اعمالی که در خلوت و جلوت انجام میدهد میتوان دریافت.
این مطلب به اندازهای ظریف و مرموز است که گاه انسان برای فریب وجدان خود اعمال خود را در خلوت بسیار جالب انجام میدهد تا خود را قانع کند که در اجتماع نیز همان گونه انجام دهد و دوگانگی در آن نباشد در حالی که هم عملی را که در اجتماع انجام میدهد ریا است و هم آن را که در خلوت انجام داده آلوده به نوعی ریا است.
امّا همان گونه که در بالا نیز اشاره شد، افراط در این مسأله جایز نیست چرا که دیده شده افرادی از نماز جماعت و وعظ و ارشاد بر سر منبر و تدریس و تصنیف کتاب محروم میشوند به این عنوان که میترسیم عمل ما ریائی باشد.
در روایات اسلامی نیز به این مطلب اشاره شده است که اگر انسان عملی انجام دهد و مردم از آن با خبر شوند و از آن مسرور گردد در حالی که انگیزه او از آغاز ارائه به مردم نبوده ضرری به قصد قربت و عمل الهی او نمیزند.[۱۶۹]
از اینجا روشن میشود که تشویق نیکوکاران نسبت به اعمال صالحی که انجام دادهاند در یک مجلس عمومی یا در وسائل ارتباط جمعی به این قصد که دیگران نیز به این کار تشویق شوند منع شرعی ندارد، بلکه از کارهائی است که بزرگان همیشه انجام میدادهاند و اجر و پاداش انجام دهنده کار نیز ضایع نمیشود، مشروط به این که انگیزهاش از آغاز چنین مطلبی نبوده باشد.
در آیات قرآنی و روایات اسلامی نیز بارها تشویق به صدقات و خیرات پنهانی و آشکار شده است، و این نشان میدهد که انسان میتواند با انجام اعمال صالحه بطور آشکار انگیزههای الهی خود را نیز حفظ کند، و از ریا برکنار بماند.
در پنج آیه از قرآن مجید تشویق به انفاق «سِرّاً وَعَلانِیَةً» یعنی بخشش در پنهان و آشکار یا «سِرّاً وَ جَهْراً» که همان معنا را میدهد شده است.[۱۷۰]
اصولًا قسمتی از عبادات اسلامی بطور آشکار انجام میشود همانند نماز جمعه و جماعت و مراسم با شکوه حجّ خانه خدا و تشییع جنازه مؤمن و جهاد و امثال آن؛ درست است که باید انگیزه در تمام اینها الهی باشد ولی اگر گرفتار وسوسه شود همه این اعمال را ترک میکند و این نیز ضایعه بزرگی است.
طریق درمان ریا
راه مبارزه با ریا کاری، مانند همه اخلاق و اعمال مذموم و ناپسند، دو چیز است:
نخست توجّه به علل و ریشههای آن برای خشکانیدن و نابود کردن آنها، و سپس مطالعه در پیامدهای آن برای آگاه شدن از عواقب دردناکی که در انتظار آلودگان به این اخلاق مذموم است.
گفتیم ریشه ریا همان «شرک افعالی» و عدم توجّه به حقیقت توحید است.
اگر پایههای توحید افعالی در درون جان ما محکم شود و بدانیم عزّت و ذلّت و روزی و نعمت به دست خداست و دلهای مردم نیز در اراده و اختیار اوست هرگز به خاطر جلب رضای این و آن اعمال خود را آلوده به ریا نمیکنیم!
اگر به یقین بدانیم کسی که با خداست همه چیز دارد، و کسی که از او جداست فاقد همه چیز است، و به مصداق «انْ یَنْصُرُکُمْ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ وَ انْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَاالَّذی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ؛ اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد و اگر دست از یاری شما بر دارد هیچ کس نمیتواند شما را یاری کند!»[۱۷۱]
و اگر به این حقیقت قرآنی توجّه کنیم که تمام عزّت نزد خدا و به دست خداست:
«ایَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَانَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمیْعاً؛ آیا کسانی که با دشمنان خدا طرح دوستی میریزند میخواهند عزّت و آبرو نزد آنها کسب کنند، با این که همه عزّتها از آن خداست!»[۱۷۲]
آری! اگر ایمان به این امور در اعماق جان مستقر شود دلیلی ندارد که انسان برای جلب توجّه مردم و کسب وجاهت و آبرو یا جلب اعتماد آنها خود را آلوده به اعمال نفاق آلود کند!
بعضی از علمای اخلاق گفتهاند ریشه اصلی ریاکاری حبّ جاه و مقام است که اگر آن را تشریح کنیم به سه اصل باز میگردد: علاقه به ستایش مردم، فرار از مذّمت و نکوهش آنها، و طمع ورزیدن به آنچه در دست مردم است.
سپس مثالی برای آن در مورد جهاد فی سبیل اللَّه میزنند که انسان گاه به جهاد میرود برای این که مردم از شجاعت و قهرمانی او سخن بگویند، و گاه به جهاد میرود تا او را به ترس و جبُن متّهم نسازند، و گاه به خاطر به چنگ آوردن غنائم جنگی قدم در میدان میگذارد! تنها کسی میتواند از جهادش بهره بگیرد که برای عظمت آئین حق و دفاع از دین خدا پیکار کند.
این از یکسو، و از سوی دیگر، هنگامی که انسان به آثار مرگبار ریاکاری بیندیشد که:
ریا همچون آتش سوزانی است که در خرمن اعمال انسان میافتد و همه را خاکستر میکند؛ نه تنها عبادات و طاعات انسان را بر باد میدهد بلکه گناه عظیمی است که مایه روسیاهی صاحب آن در دنیا و آخرت است.
ریا همچون موریانهای است که ستونهای کاخ سعادت انسان را از درون تهی میکند و بر سر صاحبش ویران میسازد.
ریا کاری نوعی کفر و نفاق و شرک است.
ریاکاری شخصیّت انسان را در هم میکوبد و آزادگی و حریّت و کرامت انسانی را از او میگیرد و بدبخترین مردم در قیامت ریاکارانند!
توجّه به این حقایق، اثر باز دارنده مهمّی بر ریاکاران دارد.
این نکته نیز قابل توجّه است که پنهان کردن نیّتهای آلوده به ریا، برای مدّت طولانی ممکن نیست، و ریاکاران غالباً در همین دنیا شناخته و رسوا میشوند و از لا به لای سخنان و رفتار آنها آلودگی نیّت آنها فاش میشود، و ارزش خود را نزد خاصّ و عام از دست میدهند؛ توجّه به این معنی نیز اثر باز دارنده مهمّی دارد.
لذّتی که از عمل خالص و نیّت پاک به انسان دست میدهد با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، و همین امر برای خلوص نیّت کافی است.
بعضی از علمای اخلاق گفتهاند: یکی از طرق درمان عمل ریا این است که انسان تلاش برای پنهان نگاه داشتن عبادات و حسنات خود کند و به هنگام عبادت در را بر روی خود ببندد، و هنگام انفاق و کارهای خیر دیگر سعی بر کتمان آن نماید تا تدریجاً به این کار عادت کند.
ولی این به آن معنا نیست که از شرکت در جمعه و جماعت و مراسم حج و اعمال دسته جمعی دیگر خودداری نماید که آن نیز ضایعهای است بزرگ!
آیا نشاط در عبادت منافات با اخلاص دارد
این سؤالی است که بسیاری از خود میکنند که بعد از انجام یک عبادت خوب احساس نشاط میکنیم آیا این نشانه ریا نیست؟ و پاسخ آن این است که اگر سرچشمه نشاط توفیقی باشد که خدا به او داده و نورانیّت و روحانیّتی باشد که از ناحیه عبادات در وجود انسان حاصل میشود هیچ منافاتی با خلوص نیّت ندارد؛ آری! اگر این نشاط از مشاهده مردم از اعمال او حاصل گردد منافات با خلوص دارد هر چند موجب بطلان عمل نمیشود مشروط به این که مقدار یا کیفیّت اعمال خود را بر اثر مشاهده مردم به هیچ وجه تغییر ندهد.
این معنی در روایات اسلامی نیز آمده است:
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: که در پاسخ سؤالی که یکی از یارانش در این زمینه عنوان کرد و عرضه داشت کسی عمل خیری انجام داده و دیگری آن را میبیند و صاحب عمل خوشحال میشود، آیا این معنی با خلوص نیّت منافات دارد؟
فرمود: لا بَأْسَ، ما مِنْ احَدٍ الّا وَ هُوَ یُحِبُّ انْ یَظْهَرَ لَهُ فی الْنَّاسِ الْخَیْرُ اذا لَمْ یَکُنْ صَنَعَ ذلِکَ لِذلِکَ!؛ اشکالی ندارد، هر کسی دوست دارد که در میان مردم کار خیر او آشکار گردد (و مردم او را به نیکوکاری بشناسند) مشروط بر این که عمل خیر را برای این هدف انجام نداده باشد.[۱۷۳]
در حدیث دیگر میخوانیم که «ابو ذر» شبیه این سؤال را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نمود و عرض کرد انسان عملی برای خویش (به قصد قربت) انجام میدهد و مردم او را دوست میدارند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «تِلْکَ عاجِلُ بُشْری الْمُؤْمِنِ؛ این بشارت سریعی است که نصیب مؤمن (در دنیا) میشود.»[۱۷۴]
تفاوت ریا و سمعه
در اینجا سؤال دیگری مطرح است و آن این که در میان ریا و سمعه چه تفاوتی وجود دارد؟ و آیا هر دو با خلوص نیّت منافات دارد، و موجب بطلان عمل است؟!
در جواب عرض میکنیم: «ریا» آن است که عمل را طوری انجام دهد که دیگران ببینند و از این طریق کسب وجاهت و موقعیت برای عمل کننده حاصل شود، ولی «سمعه» آن است که عمل نیکی دور از چشم مردم انجام دهد به این هدف که بعداً به گوش مردم برسد و موقعیتی در جامعه برای او فراهم شود، بنابراین هر دو عمل، انگیزه غیر الهی دارد منتها یکی از طریق مشاهده به اطّلاع مردم میرسد، و دیگری از طریق شنیدن و اشتهار و در واقع هیچ تفاوتی از نظر فساد و بطلان عمل و فقدان قصد قربت و آلودگی نیّت در میان این دو نیست.
ولی اگر سمعه را این چنین تفسیر کنیم که فاعل در حین انجام عمل قصد قربت داشته بعداً که مردم از آن آگاه میشوند و او را میستایند شاد و خوشحال میشود، این حالت به یقین موجب بطلان عمل نخواهد شد.
و هرگاه عملی را با قصد قربت انجام دهد و بعد به این فکر بیفتد که انجام آن را اینجا و آنجا بازگو کند تا کسب موقعیّت کند (و این کار را ریای بعد از عمل مینامند) موجب بطلان عمل نمیگردد هرچند ارزش کار او را بسیار پائین میآورد و از نظر اخلاقی موجب انحطاط است.
بعضی از بزرگان فقهاء چگونگی ورود ریا را در عمل انسان به ده صورت ترسیم کردهاند:
نخست این که، انگیزه او بر عمل فقط ارائه به مردم باشد که قطعاً عمل او باطل است.
دوم این که، هدفش هم خدا باشد و هم ریا و آن نیز موجب بطلان عمل میشود.
سوم این که، تنها در بعضی از اجزاءِ واجب عمل خود قصد ریا کند مثل این که رکوع یا سجود نماز واجب را به قصد ریا انجام دهد این نیز موجب بطلان عمل است هرچند محلّ تدارک آن جزء باقی باشد، به همین جهت ریا را تشبیه به باطل شدن وضو هنگام نماز کردهاند، هرچند احتیاط آن است که جزء ریائی را دوباره به جا آورد و بعد از پایان، نماز را اعاده نماید.
چهارم این که، در بعضی از اجزاء مستحبّ مانند قنوت قصد ریا کند و آن را نیز موجب بطلان عمل دانستهاند.
پنجم این که، اصل عمل برای خداست ولی آن را در مکانی (مانند مسجد) به جا میآورد که انگیزه الهی ندارد، آن هم موجب بطلان عمل است.
ششم اینکه، در مورد زمان عمل، ریا میکند؛ مثلًا، اصل نماز بقصد خداست امّا انجام آن در اوّل وقت به نیّت ریا میباشد آن هم مانند ریای در مکان موجب فساد عمل است.
هفتم این که، در مورد بعضی از ویژگیها و اوصاف عمل قصد ریا دارد؛ مثل این که انجام نماز را با جماعت یا با حالت خضوع و خشوع به قصد ریا باشد هرچند نسبت به اصل نماز به راستی قصد خدا دارد، آن هم موجب بطلان عمل است؛ زیرا این ویژگیها از اصل عمل جدا نیست و به تعبیر دیگر این اوصاف با موصوف خود متّحد میباشد.
هشتم این که، اصل عمل به نیّت خداست امّا مقدّمات آن جنبه ریائی دارد؛ مثل این که نماز را در مسجد به قصد خدا به جا میآورد ولی حرکت به سوی مسجد به قصد ریا است، بسیاری از فقهاء این نوع ریا را موجب بطلان عمل نمیدانند زیرا مقدّمات ریائی خارج از عمل بوده است، و قاعده فقهی نیز همین را اقتضا میکند.
نهم این که، بعضی از اوصاف بیرونی را به نیّت ریا انجام میدهد، مثل این که اصل نماز را به قصد خدا انجام میدهد ولی انداختن تحت الحنک را به قصد ریا، این نوع ریا هر چند کار زشت و مذمومی است ولی موجب بطلان اصل عمل نمیشود.[۱۷۵]
دهم این که انجام عمل فقط برای خداست ولی اگر مردم او را ببینند خوشحال میشود بی آن که هیچ تأثیری در کیفیّت انجام عمل داشته باشد این قسم نیز موجب بطلان عمل نیست بلکه در حقیقت ریا محسوب نمیشود، زیرا ریا آن است که انگیزهای برای عمل شود.
در اینجا به پایان بحث ریا میرسیم هرچند در اینجا مباحث دیگری نیز وجود دارد ولی برای پرهیز از اطاله سخن از آن صرف نظر میکنیم.
سکوت و اصلاح زبان
اشاره
در بسیاری از روایات درباره این دو مسأله بحث شده و اهمّیّت فوقالعادهای برای هر دو بیان گردیده است، و از نظر علمای اخلاق نیز این دو دارای اهمّیّت ویژهای هستند، تا آنجا که آنها معتقدند سالکان راه حق بدون رعایت سکوت و بدون حفظ زبان از انواع گناهانی که به آن آلوده میشوند به جائی نمیرسند، هرچند در ریاضتهای بدنی و روحانی و انجام انواع عبادات کوشا باشند.
به تعبیر دیگر: کلید ورود به مسیر تهذیب نفس و سیر الی اللَّه توجّه به این دو موضوع است و آنها که در این دو مرحله وامانند از وصول به مقاصد عالیه محروم خواهند شد. با این اشاره به اصل بحث باز میگردیم و به بررسی آیات و روایات در این زمینه میپردازیم.
سکوت در آیات قرآن مجید
در دو مورد از آیات قرآن مجید مسأله سکوت به عنوان یک ارزش والا مطرح شده است.
نخست در داستان حضرت مریم علیها السلام میخوانیم که در آن لحظات طوفانی که درد سخت زائیدن به او دست داد آن گونه که او را از آبادی به بیابان خشک و خالی کشاند، به قدری غم و اندوه سراسر وجود او را فراگرفته بود که حساب نداشت، مخصوصاً از این که نوزادش متولّد شود و رگبار تهمتهای مردم بیایمان متوجّه او گردد تا آنجا که تقاضای مرگ از خدا کرد؛ در این هنگام ندائی شنید که به او دستور میدهد غمگین مباش پروردگارت از پائین پای تو چشمه آب گوارائی جاری ساخته (و درخت خشکیده خرما به فرمان او به بار نشسته است) ... از آن غذای لذیذ بخور و از آن چشمه گوارا بنوش و چشمت را (به مولود تازه) روشن دار و هرگاه انسانی را دیدی و از تو توضیح خواست با اشاره بگو: من برای خدای رحمان روزه گرفتهام و امروز با احدی سخن نمیگویم (فَأَجاءَها الْمَخاضُ الی جِذْعِ النَّخْلَةِ قالَتْ یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً- فَنادها مِنْ تَحْتِها الَّاتَحْزَنی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً- وَ هُزِّی الَیْکِ بِجِذْع النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً- فَکُلی وَ اشْرَبی وَ قَرِّی عَیْناً فَامَّا تَرَیِنَّ مِنْ الْبَشَرِ احَداً؛ فَقُولی انِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ اکَلِّمَ الْیَوْمَ انسِیّاً)[۱۷۶] در این که این ندا کننده جبرئیل بوده است یا نوزاد مریم (یعنی حضرت مسیح) در میان مفسّران گفتگو است؛ بعضی این پیام را مناسب مقام جبرئیل دانستهاند ولی به گفته علّامه طباطبائی در «المیزان» تعبیر به «مِنْ تَحْتِها» (از پائین پای او) تناسب با حضرت مسیح علیه السلام دارد، افزون بر این ضمیرهائی که در آیه وجود دارد غالباً به حضرت مسیح علیه السلام بر میگردد، و مناسب است که ضمیر در «نادی» نیز به او بر گردد، ولی به هر حال آنچه در اینجا مورد توجّه ما است این است که دستور به نذر سکوت، یک دستور الهی بود، خواه به وسیله فرشته الهی (جبرئیل) ابلاغ شده باشد یا به وسیله حضرت مسیح علیه السلام و میدانیم نذر همواره به کاری تعلّق میگیرد که دارای رجحان و مطلوبیّت الهی باشد، بنابراین «روزه سکوت»- حدّ اقل- در آن امّت یک عمل الهی بود، و از تعبیر آیه چنین بر میآید که نذر سکوت برای مردم آن زمان یک کار شناخته شده بود؛ به همین دلیل، هنگامی که مریم با اشاره اظهار داشت که روزه سکوت گرفتهام ظاهراً کسی بر این کار او ایراد نگرفت.
این احتمال نیز داده شده است که روزه او از آب و غذا و کلام بوده نه تنها سکوت. البتّه روزه سکوت در شریعت اسلام به خاطر تفاوت شرایط زمان و مکان تحریم شده و در حدیثی از امام سجّاد، علیّ بن الحسین علیه السلام میخوانیم «وَصَوْمُ الْصُّمْتِ حَرامٌ؛ روزه سکوت حرام است!»[۱۷۷]
همین معنی در حدیث دیگری در وصایای پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام نیز آمده است[۱۷۸]
در حدیث دیگری نیز از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «وَلاصَمْتَ یَوْماً الَی اللَّیْلِ؛ روزه سکوت از صبح تا به شب در اسلام وجود ندارد!»[۱۷۹] البتّه یکی از آداب صوم کامل در اسلام این است که انسان هنگام روزه گرفتن زبان خود را از آلودگی به گناه و سخنان باطل حفظ کند همان گونه که چشم و گوش را باید از آلودگی به گناه محافظت کرد. امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید: «انَّ الْصَّوْمَ لَیْسَ مِنَ الْطَّعامِ وَ الْشَّرابِ وَحْدَهُ انَّ مَرْیَمَ قَالَتْ انِی نَذَرْتُ لِلرَّحْمانِ صَوْماً ایْ صُمْتاً فَاحْفَظُوا الْسِنَتَکُمْ وَ غُضُّوا ابْصارَکُمْ ...؛ روزه تنها از غذا و نوشیدنیها نیست (مگر نمیبیند که) مریم گفت: من برای خداوند رحمان روزهای نذر کردهام؛ یعنی، سکوت را، بنابراین هنگامی که روزه هستید زبانهای خود را حفظ کنید و چشمان خود را (از گناه) ببندید!»[۱۸۰]
به هر حال، از مجموع آیه و روایاتی که در تفسیر آن آمده اهمّیّت سکوت و ارزش آن ظاهر میشود.
در آیه ۱۰ همین سوره (مریم) اشاره دیگری به اهمّیّت سکوت دیده میشود آنجا که در داستان «زکریّا» علیه السلام میخوانیم: «هنگامی که مژده تولّد حضرت «یحیی» علیه السلام در آینده نزدیک به او داده شد در حالی که هم خودش پیر و ناتوان بود و هم همسرش نازا، از خداوند تقاضای نشانهای کرد، (قالَ رَبِّ اْجْعَلْ لی آیَةً) و به او وحی شد که: نشانه تو آن است که سه شبانه روز تمام در حالی که زبانت سالم است قدرت سخن گفتن با مردم را نخواهی داشت (تنها زبانت به ذکر خدا و مناجات با او گردش میکند) (قالَ آیَتُکَ الَّا تُکَلِّمَ النَّاس ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیّاً).
درست است که در این آیه تحسین یا مذّمتی از سکوت نیست، ولی همین اندازه که آن را بهعنوان یک آیت الهی برای «زکریّا» قرار داد دلیل بر این است که ارزش الهی دارد. همین معنی در سوره آل عمران، آیه ۴۱ نیز آمده است که «زکریّا» پس از شنیدن این مژده بزرگ (مژده صاحب فرزند شدن، آن هم فرزند صالح و بسیار برجستهای همچون یحیی علیه السلام) تقاضای آیت و نشانهای از پروردگارش کرد، در پاسخ به او فرمود:
آیت و نشانه تو آن است که سه روز جز با اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت (قالَ آیَتُکَ الَّا تُکَلِّمَ النَّاس ثَلاثَةَ أَیَّامٍ الَّا رَمْزاً).
بعضی از مفسّران احتمال دادهاند که خود داری زکریّا از سخن گفتن با مردم جنبه اختیاری داشته نه این که زبان او بیاختیار جز با ذکر خدا باز نمیشده؛ و به تعبیر دیگر، او مأمور به روزه سکوت در آن سه روز بود.
«فخر رازی» این قول را از «ابو مسلم» نقل میکند و آن را تفسیر زیبا و معقولی میشمرد، ولی این تفسیر با محتوای آیه چندان سازگار نیست؛ زیرا زکریّا در خواست آیه و نشانهای برای آن بشارت الهی کرده بود و سکوت اختیاری نمیتواند دلیل بر این معنی باشد جز با تکلّف.
به هر حال، این گفتگوها درباره تفسیر آیه در آنچه ما به دنبال آن هستیم یعنی ارزش سکوت از نظر قرآن تأثیر چندانی ندارد؛ زیرا از آیات بالا بخوبی استفاده میشود که سکوت یک ارزش والا داشته که به عنوان یک آیت الهی ارائه شده است.
سکوت در روایات اسلامی
اهمّیّت «صَمْت» (سکوت) در روایات اسلامی بازتاب بسیار گستردهای دارد، و نکتههای دقیق و ظریفی درباره آن بیان شده، و آثار و ثمرات آن با تعبیرات جالبی تشریح شده است، که به بخشی از آن ذیلًا اشاره میشود.
۱- در زمینه تأثیر سکوت در تعمیق تفکّر و استواری عقل، از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: «اذا رَأَیْتُمْ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَانَّهُ یُلْقِی الْحِکْمَةَ وَ الْمُؤمِنُ قَلیلُ الْکَلامِ کَثیرُ الْعَمَلِ وَ الْمُنافِقُ کَثیرُ الْکَلامِ قَلیلُ الْعَمَلِ؛ هنگامی که مؤمن را خاموش ببینید به او نزدیک شوید که دانش و حکمت به شما القا میکند، و مؤمن کمتر سخن میگوید و بسیار عمل میکند، و منافق بسیار سخن میگوید و کمتر عمل میکند.»[۱۸۱]
۲- در حدیث دیگری در همین زمینه از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «دَلیلُ الْعاقِلِ التَّفَکُّرُ وَ دَلیلُ التَّفَکُّرِ الصَمْتُ؛ نشانه عاقل فکر کردن و نشانه فکر کردن، سکوت نمودن است.»[۱۸۲]
۳- در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین علیه السلام آمده است: «اکْثِرْ صَمْتَکَ یَتَوفَّرْ فِکْرُکَ وَ یَسْتَنِر قَلْبُکَ وَ یَسلَمَ الْنَّاسُ مِنْ یَدِکَ؛ بسیار خاموشی برگزین تا فکرت زیاد شود، و عقلت نورانی گردد، و مردم از دست (و زبان) تو سالم بمانند!»[۱۸۳]
از این روایات بخوبی استفاده میشود که رابطه دقیق میان بارور شدن فکر و اندیشه، با سکوت وجود دارد؛ دلیل آن هم روشن است، زیرا قسمت مهمّی از نیروهای فکری انسان در فضول کلام و سخنان بیهوده از میان میرود؛ هنگامی که انسان سکوت را پیشه میکند، این نیروها متمرکز میگردد، و فکر و اندیشه را به کار میاندازد، و ابواب حکمت را به روی انسان میگشاید؛ به همین دلیل، مردم سخن گفتن بسیار را دلیل کم عقلی میشمرند و افراد کم عقل سخنان بیهوده بسیار میگویند.
۴- از بعضی از روایات استفاده میشود که یکی از مهمترین عبادات سکوت است؛ از جمله، در مواعظ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابو ذر میخوانیم: «ارْبَعٌ لایُصیبهُنَّ الَّا مُؤْمِنٌ، الصَّمْتُ وَ هُوَ اوَّلَ الْعِبادَةِ ...؛ چهار چیز است که تنها نصیب مؤمن میشود، نخست سکوت است که سرآغاز عبادت میباشد ...»[۱۸۴]
۵- از بعضی از احادیث استفاده میشود که پرگویی مایه قساوت و سنگدلی است، در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «کانَ الْمَسیحُ علیه السلام یَقُولُ لا تَکْثِر الْکَلامَ فی غَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ فَانَّ الَّذینَ یَکْثِرُونَ الْکَلامَ فی غَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ قاسِیَةٌ قُلُوبُهُم وَلکِنْ لا یَعْلَمُونَ؛ حضرت مسیح علیه السلام میفرمود؛ جز به ذکر خدا سخن زیاد مگویید، زیرا کسانی که در غیر ذکر خدا سخن بسیار میگویند دلهایی پر قساوت دارند ولی نمیدانند!» [۱۸۵]
۶- در حدیث دیگری از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام میخوانیم: سکوت نه تنها از اسباب علم و دانش است، بلکه راهنما به سوی هر خیر و نیکی است؛ فرمود: «انَّ الصَّمْتَ بابٌ مِنْ ابْواابِ الْحِکْمَةِ، انَّ الصَّمْتَ یَکْسِبُ الْمَحَبَّةَ انَّهُ دَلیْلٌ عَلی کُلِّ خَیْرٍ؛ سکوت دری از درهای دانش است، سکوت محبّت میآورد، و دلیل و راهنمای همه خیرات است.»[۱۸۶]
این که میفرماید: سکوت محبّت میآورد به خاطر این است که بسیاری از رنجشها و عداوتها از نیش زبان زدن و تعبیرات نامناسب درباره اشخاص حاصل میشود، و سکوت انسان را از آن نجات میدهد.»
۷- سکوت سبب نجات از بسیاری از گناهان میشود و در نتیجه کلید ورود در بهشت است. چنان که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: که مردی نزد آن حضرت آمد (و طالب سعادت و نجات بود) پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا تو را به چیزی راهنمایی کنم که خدا به وسیله آن تو را وارد بهشت میسازد، عرض کرد آری ای رسول خدا! سپس دستور به انفاق و یاری مظلوم و کمک از طریق مشورت فرمود، و بعد دستور به سکوت داد و فرمود: «فَاصْمُتْ لِسانَکَ الَّا مِنْ خَیْرٍ؛ سکوت اختیار کن جز از نیکیها» و در پایان افزود:
«هرگاه یکی از این صفات در تو باشد، تو را به سوی بهشت میبرد.»[۱۸۷]
۸- بی شک یکی از آثار مثبت سکوت، آراسته شدن به زیور وقار است. همان گونه که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «الصَّمْتُ یَکْسِیکَ الْوِقارَ، وَ یَکْفِیکَ مَئُونَةَ الْاعْتِذارِ؛ سکوت لباس وقار بر تو میپوشاند و مشکل عذر خواهی را از تو بر میدارد!»[۱۸۸]
شخصی که زیاد سخن میگوید؛ اشتباهات فراوانی دارد که هم از ابهّت او میکاهد، و هم او را وادار به عذر خواهی مکرّر میکند.
۹- همین معنی به شکل گویاتری در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است، فرمود: «انْ کانَ فِی الْکَلامِ بَلاغَةٌ فَفِی الصَّمْتِ السَّلامَةُ مِنَ الْعِثارِ؛ اگر در سخن گفتن، بلاغت بوده باشد، در سکوت سلامت از لغزشهاست!»[۱۸۹]
از این حدیث استفاده میشود که سکوت حتّی بر سخنان بلیغ گاهی برتری دارد!
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از امام حسن علیه السلام پایان میدهیم هرچند در این زمینه احادیث فراوان دیگری باقی مانده که ذکر همه آنها ما را از روشی که در این مباحث داریم دور میسازد؛ فرمود: «نِعْمَ العَونُ الصَّمْتُ فی مَواطِنَ کَثیِرةٍ وَ انْ کُنْتَ فَصیحاً؛ سکوت یاور خوبی است در بسیاری از موارد، هرچند سخن گویی فصیح باشی!»[۱۹۰]
رفع یک اشتباه
آنچه در بالا درباره اهمّیّت سکوت و آثار سازنده و مثبت آن در تعمیق تفکّر آدمی و جلوگیری از اشتباهات و مصون ماندن از انواع گناهان و حفظ شخصیّت و ابهّت و وقار، و عدم نیاز به عذرخواهیهای مکرّر و مانند آن آمد، به این معنی نیست که سخن گفتن همه جا نکوهیده و مذموم باشد، و انسان از همه چیز لب فرو بندد، چرا که این خود آفت بزرگ دیگری است.
هدف از ستایش سکوت در آیات و روایات اسلامی، باز داشتن از پرگویی و سخنان لغو و بیهوده و گفتارهای اضافی و غیر لازم است وگرنه در بسیاری از موارد، سخن گفتن، واجب و لب فرو بستن و سکوت، حرام مسلّم است.
مگر نه این است که نعمت بیان به صورت بزرگترین نعمت در سوره الرّحمن بعد از نعمت آفرینش انسان شمرده شده است، و یکی از بزرگترین افتخارات نوع بشر داشتن زبان گویا و قدرت بر تکلّم است.
بسیاری از عبادات بزرگ مانند نماز، مراسمی از حج، تلاوت قرآن و اذکار، به وسیله زبان انجام میشود:
امر به معروف و نهی از منکر، تعلیم علوم واجبه، ارشاد جاهل، تنبیه غافل، و راهنمایی به سوی حقّ و عدالت، و بسیاری از شؤون تعلیم و تربیت به وسیله زبان انجام میگیرد؛ هیچ دانشمند و صاحب فکری نمیگوید در این گونه موارد باید سکوت کرد. آنچه مایه بدبختی انسان و بازداشتن او از تهذیب نفس و سیر و سلوک الی اللَّه است سخنان اضافی و به اصطلاح «فضول الکلام» است؛ بنابراین، باید از هرگونه افراط و تفریط در این مسأله شدیداً پرهیز کرد.
امام سجّاد علیّ بن الحسین علیه السلام دراینباره سخنی دارد، که سخن آخر و قول فصل است و حقّ مطلب را بخوبی ادا فرموده است.
کسی از آن حضرت پرسید: آیا سخن گفتن افضل است یا سکوت؟ امام علیه السلام در جواب فرمود:
«لِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُما آفاتٌ فَاذا سَلِما مِنَ الْافاتِ فَالْکَلامُ افْضَلُ مِنَ السُّکُوتِ. قِیْلَ کَیْفَ ذلِکَ یَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ علیه السلام؟ قالَ: لِانَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ ما بَعَثَ اْلَانْبِیاءَ وَ الاوصیاءَ بِالسُّکُوتِ، انَّما بَعَثَهُمْ بِالْکَلامِ، وَ لَا استَحَقَّتِ الْجَنَّةُ بِالسُّکُوتِ وَ لا اْستَوْجَبَتْ وِلایَةً بِالسُّکُوتِ وَ لا تَوَقَّیَتِ النَّارُ بِالسُکُوتِ انَّما ذلِکَ کُلُّهُ بِالْکَلامِ، ما کُنْتُ لِاعْدِلَ الْقَمَرَ بِالشَّمْسِ انَّکَ تَصِفُ فَضْلَ السُّکُوتِ بِالْکَلامِ وَ لَسْتَ تَصِفُ فَضْلَ الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ»؛
هرکدام از این دو آفاتی دارد، هرگاه هر دو از آفت در امان باشد، سخن گفتن از سکوت افضل است، عرض شد ای پسر رسول خدا چگونه است این مطلب؟ فرمود: این به خاطر آن است که خداوند متعال، پیامبران و اوصیای آنها را به سکوت مبعوث و مأمور نکرد، بلکه آنها را به سخن گفتن مبعوث کرد، هرگز بهشت با سکوت به دست نمیآید، و ولایت الهی با سکوت حاصل نمیشود، و از آتش دوزخ با سکوت رهایی حاصل نمیشود، همه اینها به وسیله کلام و سخن به دست میآید، من هرگز ماه را با خورشید یکسان نمیکنم، حتّی هنگامی که میخواهی فضیلت سکوت را بگویی با کلام آن را بیان میکنی و هرگز فضیلت کلام را با سکوت شرح نمیدهی!»[۱۹۱]
بیشک «سکوت» و «سخن گفتن» هر کدام جائی و مقامی دارد و هر یک از آنها دارای جنبههای مثبت و جنبههای منفی است، و بی شک جنبههای مثبت سخن گفتن فزونتر از جنبههای منفی آن است؛ ولی از آنجا که جنبههای مثبت سخن گفتن هنگامی آشکار میشود که انسان در مراحل تهذیب نفس توفیق کافی یافته باشد؛ به همین دلیل کسانی را که در آغاز راهند بیشتر توصیه به سکوت میکنند، و بعد از کسب سلطه بر هوای نفس و به اصطلاح مالک زبان شدن، مأمور به سخن گفتن و هدایت مردم میشوند.
در اینجا معیار روشنی داریم، هرگاه ما سخنانی را که در شبانه روز میگوییم روی یک نوار ضبط کنیم و بعد با دقّت و سختگیری و خالی از تعصّب به بررسی آن بپردازیم مشاهده میکنیم که از میان صدها یا هزاران کلمه که در طول یک شبانه روز از ما صادر شده، مقدار کمی از آن مربوط به اهداف الهی یا حوائج زندگی و ضروریّات حیات میباشد و بقیّه فضول کلام و سخنان اضافی است که در لا به لای آن احیاناً مطالب ناروا و گناه آلود یا سخنان مشکوک و مشتبه میباشد.
هدف از سکوت مبارزه با انبوه فضول کلام و سخنان اضافی و بیهدف، و احیاناً بیمعنی یا گناه آلود است.
این نکته نیز شایان توجّه است که «صمت» و «سکوت» هر چند در منابع اصلی لغت تقریباً به یک معنی تفسیر شده است، ولی در کلمات بعضی از علمای اخلاق تفاوتی در میان آن دو دیده میشود؛ به این معنی که، سکوت ترک کلام بطور مطلق است، ولی «صَمْت» به معنی ترک سخن گفتن در اموری است که هدف صحیحی را تعقیب نمیکند (تَرْکُ ما لا یَعْنِیهِ) و آنچه برای سالکان الی اللَّه و راهیان راه خدا و علاقهمندان به تهذیب نفس ضرورت دارد، بیشتر «صمت» است نه «سکوت». (دقّت کنید)
اصلاح زبان
اشاره
آنچه در بحث پیشین، یعنی اهمّیّت سکوت و صمت و تأثیر آن در تهذیب نفوس و اخلاق گذشت، در واقع یکی از طرق اساسی برای پیشگیری از آفات زبان است، چرا که زبان مهمترین کلید دانش و فرهنگ و عقیده و اخلاق است؛ و اصلاح آن سرچشمه همه اصلاحات اخلاقی، و انحراف آن سبب انواع انحرافات است؛ بنابراین، بحث اصلاح زبان بحثی فراتر از مسأله سکوت میباشد.
اصلاح زبان و گفتار از آنجا اهمّیّت فوقالعاده در بحثهای اخلاقی به خود گرفته، که زبان ترجمان دل و نماینده عقل و کلید شخصیّت انسان و مهمترین دریچه روح است. به تعبیر دیگر، آنچه بر صفحه روح انسان نقش میبندد، قبل از هر چیز بر صفحه زبان و در لا به لای گفتههای او ظاهر میشود. جالب این که اطبّای پیشین سلامت و انحراف مزاج انسان را نیز از مشاهده زبان او کشف میکردند، و در آن زمان که مسأله آزمایش خون و ترشّحات بدن، یا عکسبرداری وجود نداشت، زبان به عنوان تابلویی برای تشخیص سلامت و بیماری دستگاههای درون شمرده میشد، و پزشکان آگاه، با یک نگاه به زبان، بسیاری از مسائل را درباره سلامتی و بیماری افراد کشف میکردند.
در مورد مسائل اخلاقی و فکری نیز همین امر صادق است؛ زبان میتواند تابلویی برای کشف انواع مفاسد اخلاقی درونی مورد استفاده قرار گیرد؛ همان گونه که آلودگی زبان میتواند انعکاس وسیعی در روح انسان داشته باشد.
روی این جهات، همواره علمای اخلاق اهمّیّت خاصّی برای اصلاح زبان قائل بوده و هستند، و اصلاح آن را گام مهمّی برای تقویت فضائل اخلاق، و تکامل روح میشمرند.
در حدیث معروفی که در لا به لای کلمات قصار مولا امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده این حقیقت منعکس شده است؛ آنجا که میفرماید: «تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَانَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ؛ سخن بگویید تا شناخته شوید، چرا که شخصیّت انسان در زیر زبان او نهفته شده است.»[۱۹۲]
و در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «لا یَسْتَقیمُ ایمانُ عِبْدٍ حَتّی یَسْتَقیمَ قَلْبُهُ، وَ لا یَسْتَقیمَ قَلْبُهُ حَتَّی یَسْتَقیمَ لِسانُهُ؛ ایمان کسی استقامت و راستی پیدا نمیکند، مگر این که قلب او راستی و استقامت یابد قلب نیز راستی و استقامت نمییابد مگر این که زبان راستی و استقامت پیدا کند.»[۱۹۳]
با این اشاره به اصل سخن باز میگردیم، و بحث را در چهار محور آغاز میکنیم:
۱- اهمّیّت زبان به عنوان یک نعمت بزرگ الهی
۲- رابطه نزدیک اصلاح زبان با اصلاح روح و فکر و اخلاق
۳- آفات زبان
۴- اصول کلّی جهت مبارزه با آفات زبان
در محور اوّل، قرآن مجید در دو آیه از سوره «بلد» و «الرّحمن» حقّ سخن را ادا کرده است.
در سوره بلد، آیه ۸ تا ۱۰، میخوانیم: «الَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ- وَ لِساناً و شَفَتَیْنِ- وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ؛ آیا برای او (انسان) دو چشم قرار ندادیم- و یک زبان دو لب؟- و او را به خیر و شرّش هدایت نمودیم!»
آیات فوق در مقام بیان بزرگترین نعمتهای الهی است، نعمت چشم و زبان و لبها، نعمت هدایت، و معرفت خیر و شرّ.
براستی زبان از شگفت انگیزترین اعضای بدن انسان است و وظائف سنگین برعهده دارد که بر عهده هیچ یک از اعضاء بدن نیست؛ علاوه بر این که کمک مؤثّری به بلع غذا میکند و در جویدن نقش مهمّی دارد و مرتّباً لقمه غذا را به زیر چکش دندانها هُل میدهد ولی به قدری این کار ماهرانه انجام میگیرد که خود را از ضربات دندانها دور نگه میدارد، در حالی که دائماً در کنار آن و چسبیده به آن است!
گاهی بندرت هنگام جویدن غذا زبان خود را جویدهایم و این عضو بسیار ظریف و آسیب پذیر آزرده شده، و فهمیدهایم که اگر آن مهارت فوقالعاده در زبان نبود که خود را از ضربات دندانها حفظ کند همه روز چه بر سر ما میآمد!
اضافه بر این، بعد از خوردن غذا فضای دهان و دندانها را کاملًا جاروب و تمیز میکند.
ولی از همه مهتر مسأله سخن گفتن است که با حرکات بسیار سریع و منظّم و پی در پی و جست و خیز زبان در جهات ششگانه، انجام میگیرد.
جالبتر این که خداوند برای سخن گفتن وسیلهای برای انسان قرار داده که بسیار سهل التّناول و در دسترس همگان است؛ نه خسته میشود، نه ملالی به آن دست میدهد، و نه هزینهای دارد.
و از آن عجیبتر، مسأله استعداد تکلّم در انسان است که در روح آدمی به عنوان یک عنایت بزرگ الهی به ودیعه گذارده شده و انسان میتواند جملهبندیهای نامحدودی در اشکال بیشمار برای بیان مقاصد بسیار متنوّع خود ترتیب دهد.
اضافه بر این، آنچنان استعدادی برای وضع لغات مختلف به او داده که محصول آن هزاران نوع زبان است؛ و با گذشت زمان، برآن نیز افزوده میشود.
با این حال، آیا عجیب است که خداوند از این نعمت در آیات بالا به عنوان یکی از بزرگترین نعمتهایش یاد کند؟
شایان توجّه این که: در آیات بالا نعمت «لبها» را در کنار زبان قرار داده چرا که از یک سو بسیاری از حروف الفبا به کمک لبها ادا میشود، و وسیله مؤثّری است برای بریدن اصوات و کلمات و تنظیم حروف در کنار یکدیگر.
و از سوی دیگر، وسیله بسیار مؤثّری است برای کنترل زبان و مهار کردن آن، همان گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «خداوند متعال به انسانها میگوید: یَا ابْنَ آدَمَ انْ نازَعَکَ لِسانُکَ فی ما حَرَّمْتُ عَلَیْکَ فَقَدْ اعَنْتُکَ بِطَبَقَتَیْنِ فَاطْبِقْ؛ ای فرزند آدم! اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام کند، من دو لب را برای جلوگیری از آن در اختیار تو قرار دادهام در چنان حالتی لب فرو بند!»[۱۹۴]
در آغاز سوره الرّحمن (آیات ۱ تا ۴) نیز تعبیر بسیار مهمّی درباره نعمت بیان که مولود زبان است آمده، و بعد از ذکر نام خداوند «رحمان» که رحمتش دوست و دشمن را احاطه کرده، اشاره به مهمترین مواهب الهی یعنی قرآن و سپس اشاره به آفرینش انسان و بعد نعمت بیان را به عنوان یک موهبت عظیم بیان میدارد و میفرماید: «الرَّحْمنُ- عَلَّمَ الْقُرآنَ- خَلَقَ الْانسانَ- عَلَّمَهُ الْبَیانَ؛ خداوند رحمان- قرآن را تعلیم فرمود، انسان را آفرید- (و) به او بیان آموخت.»
بهاینترتیب، نعمت بیان را به عنوان مهمترین نعمتها بعد از آفرینش انسان ذکر میکند. اگر نقش بیان را در تکامل و پیشرفت زندگی انسانها و پیدایش و گسترش تمدّنها در نظر بگیریم یقین خواهیم کرد که اگر این نعمت بزرگ الهی نبود، هرگز انسان نمیتوانست دانشها و تجربیّات خود را به آسانی از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد، و سبب پیشرفت علم و دانش و تمدّن و دین و اخلاق گردد.
بی شک اگر یک روز این نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود، همان روز جامعه انسانی به قهقرا باز میگردد.
بیان، ابزاری دارد و نتیجهای، که ما به خاطر عادت کردن به سخن گفتن هر دو را ساده میپنداریم، در حالی که کاری است بسیار ظریف و پیچیده و هنری است بسیار مهمّ و بینظیر.
زیرا از یک سو، دستگاههای صوتی برای ایجاد اصوات مختلف با یکدیگر همکاری میکنند، هوای فشرده در ریهها، تارهای صوتی را به صدا در میآورند و این صداها با کمک زبان و لبها و دندانها و فضای دهان و حلق، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصّی به وجود میآورند، و آن صدای ممتدی که از حنجره بیرون میآید به وسیله ابزار فوق در اشکال و اندازههای مختلف بریده و چینش پیدا میکند و حروف الفبا و کلمات را تشکیل میدهد.
وضع لغات که پایه اصلی سخن گفتن است و برحسب انواع نیازهای مادّی و معنوی صورت میگیرد، خود داستان عجیبی دارد که اگر تعدّد زبانها را (که به گفته بعضی از دانشمندان هماکنون بالغ بر سه هزار زبان در دنیا داریم در نظر بگیریم) پیچیدگی و اهمّیّت این موضوع روشنتر میشود، بویژه این که میدانیم که این عدد نیز نقطه پایانی زبانهای بشری نیست و با گذشت زمان لغات تازه و زبانهای دیگری تدریجاً به وجود میآید.
به هر حال، نعمت بیان از مهمترین و شگفت انگیزترین نعمتها و مواهب الهی است که آسایش و آرامش و پیشرفت و تکامل انسانها رابطه بسیار نزدیکی با آن دارد.
این مسأله در روایات اسلامی نیز بازتاب گستردهای دارد، از جمله در سخنان امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَا الْانْسانُ لَوْ لا الِلّسانُ الَّا صُورَةٌ مُمَثَّلَةٌ، اوْ بَهیمَةٌ مُهْمَلَةٌ!؛ اگر زبان نبود انسان چه بود؟! چیزی جز یک مجسّمه یا حیوان رها شده در بیابان!»[۱۹۵]
امام در این گفتار پر معنی حقّ مطلب را درباره اهمّیّت زبان بیان کرده و میفرماید آنچه انسان را از حیوانات ممتاز ساخته است همین نعمت زبان اوست.
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «الْجَمالُ فِی اللِّسانِ؛ تمام زیبایی انسان در زبان است!»[۱۹۶]
همین معنی به تعبیر دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود: «الْجَمالُ فِی اللِّسانِ وَ الْکَمالُ فِی الْعَقْلِ؛ زیبایی انسان در زبان اوست، و کمال او در عقل اوست!»[۱۹۷]
این احادیث را با حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم، هر چند روایات در این زمینه بیش از اینهاست، فرمود: «انَّ فِی الانْسانِ عَشَرَ خِصالٍ یُظْهِرُها لِسانُهُ: شاهِدٌ یُخْبِرُ عَنِ الضَّمیرِ، وَحاکِمٌ یَفْصِلْ بَیْنَ الْخِطابِ، وَ ناطِقٌ یَرُدُّ بِهِ الْجَوابَ، وَ شافِعٌ یُدْرِکُ بِهِ الْحاجَةَ، وَ واصِفٌ یَعْرِفُ بِهِ الْاشْیاءَ، وَ امیرٌ یأْمُرُ بِالْحَسَنِ، وَ واعِظٌ یَنْهی عَنِ الْقَبیحِ، وَ مُعَزٍّ تَسْکُنُ بهِ الْاحْزانُ، و حاضِرٌ (حامِدٌ) تُجْلی بِهِ الضَّغائنُ وَ مُونِقٌ تَلَذُّ بِهِ الْاسْماعُ؛
در انسان ده خصلت است که آنها را با زبان ظاهر میکند:
شاهدی است که از درون خبر میدهد.
و داوری است که حقّ و باطل را از هم جدا میسازد.
و سخنگویی است که به سؤالات پاسخ میگوید.
و شفاعت کنندهای است که سبب وصول به نیازها است.
و توصیف کنندهای است که اشیاء را معرفی میکند.
و امیری است که به نیکیها دعوت مینماید.
و واعظی است که از قبیح باز میدارد.
و تسلّی دهندهای است که غمها با او فرو مینشیند.
و ستایشگری است که زنگار کینهها را از دلها پاک میکند.
و هنرمندی است که گوشها به سبب او لذّت میبرند.»[۱۹۸]
و جهت حسن ختام در این بحث به سراغ سخنی از «محجّةالبیضاء فی تهذیب الاحیاء» میرویم:
او در آغاز سخن تحت عنوان «کتاب آفات اللِّسان» چنین میگوید: «زبان از نعمتهای بزرگ الهی، و از لطائف و شگفتیهای صنعت اوست، جِرمش کوچک و طاعت و جُرمش بزرگ است، چرا که کفر و ایمان با شهادت زبان شناخته میشوند و این دو نهایت طاعت و طغیان است؛ هیچ موجود و معدوم، و خالق و مخلوق، و امور پنداری و واقعی، و مظنون و موهوم نیست، مگر این که زبان درباره آن سخن میگوید، و به اثبات و نفی درباره آن میپردازد.
«این خاصیّتی است که در هیچ یک از اعضاء وجود ندارد، چرا که چشم غیر از رنگها و صورتها را نمیبیند، و گوش جز صداها را نمیشنود، و دست تنها با اجسام سرو کار دارد؛ و به همین ترتیب سایر اعضاءِ بدن، در حالی که میدان زبان گسترده است و هیچ حدّ و مرزی ندارد، جولانگاه آن در نیکیها وسیع و در شرّ و بدیها گستردهتر است، هر کس زبانش را رها کند و هیچ نظارتی بر آن نداشته باشد، شیطان او را در هر میدانی وارد میسازد و به لبه پرتگاه آتش میراند.»[۱۹۹]
رابطه زبان با فکر و اخلاق
بی شک زبان دریچه روح آدمی است، یعنی از لابهلای کلمات هر کس بخوبی میتوان به اعماق درون او پی برد؛ و بعکس سخنان و کلمات هر کس در روح و جان او اثر میگذارد و تدریجاً آن را به رنگ خود در میآورد و به این ترتیب این دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند.
از میان آیات قرآن مجید، آیه ۳۰ سوره محمّد صلی الله علیه و آله گواه بر این است که میان زبان و فکر و اخلاق، رابطه خاصّی است به گونهای که با توجّه به کلماتی که بر زبان جاری میشود میتوان اعماق ضمیر انسان را کاوش کرد، و با استفاده از همین رابطه از قدیمترین ایّام و بویژه امروز، برای پی بردن به نیّات، افکار و اسرار درون اشخاص از بازجوییهای ماهرانه و حساب شده استفاده کرده و میکنند.
در این آیه که درباره منافقین آمده چنین میخوانیم: «وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقَولِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ اعْمالَکُمْ؛ اگر بخواهیم آنها را به تو نشان میدهیم، تا آنها را با قیافههایشان بشناسی (ولی این کار لزومی ندارد) تو میتوانی آنها را از سخنانشان بشناسی، و خداوند اعمال همه شما را میداند.»
به گفته «راغب» در «مفردات»، «لحن» به معنی منحرف ساختن سخن از قواعد و سنن خاصّ آن است؛ یا اعرابِ غلطی به آن بدهند و یا از صورت صراحت به کنایه و اشاره بکشانند، و منظور از «لحن القول» در آیه شریفه همین معنی اخیر است، یعنی از کنایهها و تعبیرات دو پهلو یا موذیانه منافقان میتوانی آنها را بشناسی و به اسرار درون آنها پی ببری!
در حدیثی از «ابو سعید خدری» آمده است که میگوید: «لَحْنُ الْقَولِ بُغْضُهمْ عَلِیَّ بْنَ ابیطالِبٍ، وَ کُنَّا نَعْرِفُ الْمُنافِقینَ عَلی عَهْدِ رَسُولِاللَّهِ بِبُغْضِهِمْ عَلِیَّ بْنَ ابیطالِبٍ؛ منظور از لحن قول کینه و عداوت علیّ بن ابی طالب علیه السلام است (یعنی یکی از مصداقهای روشن آن، ابراز و دشمنی با آن حضرت میباشد.) و ما منافقان را در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله از کینه توزی آنها با علی علیه السلام میشناختیم.»[۲۰۰]
در روایات اسلامی بطور گسترده به رابطه این دو اشاره شده است از جمله:
۱- در حدیث معروفی از امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام میخوانیم:
«ما اضْمَرَ احَدٌ شَیْئاً الَّا ظَهَرَ فی فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ؛ هیچ انسانی چیزی را در درون خود پنهان نمیکند مگر این که در سخنانی که از دهان او میپرد، یا آثاری که در چهره و قیافه او منعکس میگردد، آشکار میشود!»[۲۰۱]
این سخن که میتواند یکی از پایههای روانکاوی و روانشناسی را تشکیل دهد گویای این حقیقت است که زبان آیینه تمام نمای روح آدمی است.
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: الَانْسانُ لُبُّهُ لِسانُهُ؛ خلاصه وجود انسان در زبان اوست!»[۲۰۲]
۳- در حدیث جالب دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود: «قُلْتُ ارْبَعاً، انْزلَ اللَّهُ تَصْدیقی بِها فی کِتابِهِ، قُلْتُ الْمَرْءٌ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ فَاذا تَکَلَّمَ ظَهَرَ، فَانْزَلَ اللَّهُ تَعالی وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقَولِ، قُلْتُ فَمَنْ جَهِلَ شَیْئاً عاداهُ، فَانْزَلَ اللَّهُ، بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ، وَ قُلْتُ قَیْمَةُ کُلُّ امْرِءٍ ما یُحْسِنُ، فَانْزَلَ اللَّهُ فی قِصَّةِ طالُوتَ انَّ اللَّهَ اصْطفاهُ عَلَیْکمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِیالْعِلْمِ وَالْجِسْمِ، وَ قُلْتُ الْقَتْلُ یُقِلُّ الْقَتْلَ، فَانْزَلَ اللَّهُ وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا اولِی الْالْبابِ؛ من چهار سخن (در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله) گفتم و خداوند (این افتخار را به من داد که) تصدیق آن را در کتابش نازل فرمود؛ من گفتم (شخصیّت) انسان زیر زبانش نهفته شده است و هنگامی که سخن بگوید ظاهر میشود، خداوند متعال در این زمینه چنین نازل فرمود: آنها (منافقان) را از طرز سخنانشان میشناسی (وَلَتَعْرِفَنَّهمْ فی لَحْنِ الْقَوْلِ[۲۰۳])؛ من گفتم هر کسی نسبت به چیزی جاهل است، دشمن آن است؛ و خداوند نازل فرمود: بلکه آنها تکذیب کردند چیزی را که بر آن آگاهی نداشتند. (بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ[۲۰۴])؛ من گفتم قیمت هر کسی به اندازه کار خوبی است که میتواند انجام دهد، و خداوند در قصه طالوت چنین نازل فرمود: خداوند او را از میان شما برگزیده، و او را در علم و تواناییِ جسمی وسعت بخشیده است. (انَّ اللَّهَ اصْطفاهُ عَلَیْکمْ وَ زادَهُ بَسْطةً فِی الْعِلمِ وَالْجِسْمِ[۲۰۵])؛ من گفتم کشتن سبب میشود که کشتن کم شود (قصاص سبب کاهش آدمکشی است.)، خداوند چنین نازل فرمود: برای شما در قصاص حیات و زندگی است ای صاحبان عقل!» (وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا اولِی الْالْبابِ[۲۰۶])[۲۰۷]۴- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: یُسْتَدَلُّ عَلی عَقْلِ کُلِّ امْرِءٍ بِما یَجْری عَلی لِسانِهِ؛ آنچه بر زبان هر کس جاری میشود، دلیل بر میزان عقل اوست!»[۲۰۸]
باز از همان امام بزرگوار علیه السلام جمله گویا و پر معنی دیگری در این زمینه وارد شده است آنجا که میفرماید: «ایَّاکَ وَ الْکَلامَ فی مالا تَعْرِفُ طَرِیقَتَهُ وَ لا تَعْلَمُ حَقیقَتَهُ فَانَّ قَوْلَکَ یَدُلُّ عَلی عَقْلِکَ وَ عبادَتُکَ تُنْبَؤُ عَنْ مَعْرِفَتِکَ؛ بر حذر باش از این که درباره چیزی سخن بگویی که راه و رسم آن را نمیدانی و از حقیقت آن آگاه نیستی، زیرا گفتار تو دلیل بر میزان عقل توست، و چگونگی عبادت تو از میزان معرفت تو خبر میدهد!»[۲۰۹]
کوتاه سخن این که، اهمّیّت زبان و نقش بسیار حسّاس و مؤثّر آن در ساخت شخصیّت بشر و جامعه انسانی بقدری زیاد است که بر هیچ کس پوشیده نیست؛ به همین دلیل، در آیات و روایات اسلامی بازتاب گستردهای دارد و آنچه در بالا آمد تنها بخشی از آن بود.
بدیهی است نعمتهای بزرگ الهی سرمایه عظیمی هستند که خطرات و آفات آن نیز به همان اندازه عظیم است؛ کوهها هر چه عظیمتر و بلندتر باشند برکات و آثار آنها بیشتر است؛ ولی به همان نسبت، سقوط از آنها نیز خطرناکتر میباشد.
معروف است: «در کنار کوههای بلند درّههای عمیق وجود دارد» و به همین ترتیب در کنار نعمتهای بزرگ خطرات بزرگی نهفته شده است. نیروی اتم اگر در مسیر سازندگی قرار گیرد دنیایی را میتواند آباد کند، و اگر مبدّل به بمبهای ویرانگر شود قادر است در مدّت کوتاهی جهان را به ویرانی کشاند و از همین جا دریچهای به سوی آفات زبان میگشاییم.
آفات الِلّسان (خطرات زبان)
همان گونه که در بالا اشاره شده به همان نسبت که برکات زبان و آثار سازنده آن زیاد است، آفات و گناهانی که به وسیله آن انجام میگیرد و آثار مخرّبی که در فرد و جامعه دارد بسیار زیاد میباشد.
محقّق بزرگوار مرحوم «فیض کاشانی» در کتاب «المحجّة البیضاء»، و «غزالی» در «احیاء العلوم» بحث بسیار مشروحی تحت عنوان گناهان زبان ذکر کردهاند، از جمله غزالی بیست نوع انحراف و آفت برای زبان شمرده؛ به این ترتیب:
۱- گفتگو کردن در اموری که به انسان مربوط نیست (و در سرنوشت او اثر مادّی و معنوی ندارد).
۲- بیهوده گویی و پرحرفی
۳- گفتگو در امور گناه آلود مانند وصف مجالس شراب و قمار و زنان آلوده
۴- جدال و مراء (منظور از «جدال» جرّوبحثهایی است که برای تحقیر دیگران انجام میشود، و «مراء» به معنی بحثهایی است که به عنوان اظهار فضل و برتری جویی است.)
۵- خصومت و نزاع و لجاج در کلام
۶- تکلّف در سخن گفتن و تصنّع در سجع و قافیه پردازی و مانند آن
۷- بد زبانی و دشنام
۸- لعن کسی که مستحقّ لعن نیست
۹- غنا و اشعار (منظور اشعاری است که محتوای باطل دارد یا با آهنگ لهوی خوانده میشود.)
۱۰- مزاح و شوخیهای رکیک و زشت
۱۱- سخریّه و استهزای دیگران
۱۲- فاش کردن اسرار مردم
۱۳- وعدههای دروغین
۱۴- دروغ و خبرهای خلاف گفتن
۱۵- غیبت کردن
۱۶- سخن چینی (حرف این را برای آن بردن و میان دو نفر یا دو گروه نفاق و آشوب بپا کردن.)
۱۷- نفاق در سخن (که در تعبیرات عربی به چنین کسان ذو اللِّسانین گفته میشود؛ مثلًا، در پیش رو چیزی بگوید و در پشت سر چیز دیگر.)
۱۸- مدح نا به جا و ستایش از کسانی که شایسته ستایش نیستند
۱۹- نسنجیده و بیمطالعه سخن گفتن که غالباً توأم با خطاها و خلافها است
۲۰- سؤال از مسائل پیچیدهای که درک آن خارج از توان فکری سؤال کننده است
دقت و بررسی نشان میدهد که آفات زبان منحصر به آنچه در بالا آمده نیست هر چند بخش مهمّی از آن را تشکیل میدهد؛ و شاید نظر مرحوم فیض کاشانی و غزالی نیز احصاء تمام گناهان زبان نبوده است؛ به همین دلیل، موارد دیگری را مییابیم که میتوان بر آن بیست مورد افزود، مانند موارد دهگانه زیر:
۱- تهمت زدن
۲- شهادت به باطل
۳- خودستایی
۴- نشر شایعات بیاساس و اکاذیب، و اشاعه فحشاء، هرچند به عنوان ذکر احتمال باشد.
۵- خشونت در سخن و بی ادبی در کلام
۶- اصرار بی جا (مانند اصرار بنی اسرائیل در مورد گاوی که مأمور به ذبح آن بودند.)
۷- ایذاء دیگران با گفتار، و به اصطلاح نیش زبان زدن
۸- مذمّت کسی که سزاوار مذمّت نیست
۹- کفران و ناسپاسی با زبان
۱۰- تبلیغ باطل و تشویق بر گناه و امر به منکر و نهی از معروف
شاید نیاز به توضیح نباشد که آنچه در بالا آمد نیز تمام گناهان زبان را تشکیل نمیدهد بلکه موارد سیگانه فوق، قسمت عمده آن است.
ولی ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که بعضی در این زمینه افراط کردهاند، و گاه برای بالا بردن عدد گناهان زبان، گناهانی که مربوط به زبان نیست، جزء گناهان زبان شمردهاند؛ مانند: اظهار فقر و ناداری، و بدعت و بدعتگذاری در دین، و تفسیر به رأی، و جاسوسی و امثال این امور که هر یک گناه مستقلّی است؛ و گاه ممکن است با زبان یا قلم و گاه با اعمال دیگر انجام شود؛ و قرار دادن اینها در زمره گناهان ویژه زبان، زیاد مناسب به نظر نمیرسد؛ زیرا اگر بخواهیم این گونه محاسبه کنیم تمام گناهان و همه رذائل اخلاقی مانند، ریا، حسد، تکبّر، قتل نفس و زنا، همه اینها را به نوعی میتوان با زبان مرتبط کرد.
گاه نیز آمدهاند یکی از آفات زبان را شاخه شاخه کردهاند و هر کدام را عنوان مستقلّی شمردهاند، مانند تندی سخن با استاد، تندی سخن با پدر و مادر، صدا زدن به نامهای زشت و مانند اینها.
به هر حال، بهتر است در اینجا مانند همه جای دیگر از افراط و تفریط بپرهیزیم هر چند تقسیمات، تغییر مهمّی در اصل بحث ایجاد نمیکند.
اصول کلّی برای دفع خطرات زبان
اشاره
حال که روشن شد زبان در عین این که یکی از بزرگترین نعمتهای پروردگار است تا چه اندازه خطرناک میتواند باشد تا آنجا که سرچشمه گناهان بیشمار میگردد، و خرمن سعادت انسان را به آتش میکشد، باید به فکر بود که با رعایت کدام اصول میتوان این خطر بزرگ را بر طرف کرد یا به حدّ اقل رسانید؟
از روایات اسلامی و کلمات بزرگان اخلاق و رهروان سیر و سلوک الی اللَّه اموری استفاده میشود که ما آنها را به عنوان اصول کلّی برای مبارزه با آفات زبان میآوریم:
توجّه جدّی به خطرات زبان
برای پرهیز از خطرات هر موجود خطرناک قبل از هر چیز توجّه کامل به خطرات آن لازم است، هر روز که انسان از خواب بیدار میشود باید به خودش توصیه کند که باید مراقب خطرات زبانش باشد زیرا این عضو میتواند تو را به اوج سعادت برساند و یا بر خاک ذلّت و شقاوت بنشاند؛ اگر غافل شوی همچون حیوان درّنده غافلگیری، تو را میدرد.
این معنی بطرز زیبائی در روایات اسلامی وارد شده است.
در حدیثی از «سعید بن جبیر» از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«اذا اصْبَحَ ابْنُ آدَمَ اصْبَحَتِ الْاعْضاءُ کُلُّها تَسْتَکْفِی اللِّسانُ انّی تَقُولُ اتَّقِ اللَّهَ فِینا فَانَّکَ انْ اسْتَقِمْتَ اسْتَقَمْنا وَ انْ اعْوَجَجْتَ اعْوَجَجْنا؛ هنگامی که فرزندان آدم صبح میکنند تمام اعضای بدن به زبان هشدار میدهند و میگویند تقوای الهی را در مورد ما مراعات کن، چرا که اگر تو به راه راست بروی ما نیز به راه راست میرویم و اگر تو به راه کج بروی ما نیز به راه کج میرویم!»[۲۱۰]
در حدیث دیگری از امام علیّ ابن الحسین علیه السلام آمده است: «انَّ لِسانَ ابْنِ آدَمَ یُشْرِفُ عَلی جَمیعِ جَوارِحِهِ کُلَّ صَباحٍ فَیَقُولُ کَیْفَ اصْبَحْتُمْ؟! فَیْقَولُونَ بِخَیْرٍ انْ تَرَکْتَنا وَ یَقُولُونَ اللَّهَ اللَّهَ فینا، وَ یُناشِدُونَهُ وِ یَقُولُونَ انَّما نُثابُ وَ نُعاقَبُ بِکَ؛ زبان انسان هر روز صبح به تمام اعضاء بدن نظر میافکند و میگوید: صبح شما چگونه است؟ میگویند خوب است اگر تو ما را به حال خود واگذاری! (سپس اضافه میکنند) خدا را، خدا را، رعایت حال ما را بکن، و به او قسم میدهند و میگویند ما به واسطه تو مشمول ثواب یا عقاب واقع میشویم!»[۲۱۱]
سکوت
در بحثهای گذشته گفتار مشروحی درباره اهمّیّت سکوت داشتیم و روایات زیادی در مورد اهمّیّت سکوت نقل شده و در آیات قرآن اشارات پر معنایی درباره سکوت دیدیم؛ این به خاطر آن است که هر قدر انسان کمتر سخن بگوید لغزشهای او کمتر است، و هر قدر بیشتر سکوت کند سلامت او بیشتر خواهد بود.
اضافه بر این، ممارست بر سکوت سبب میشود که انسان زبانش را در اختیار خود بگیرد، و از طغیان و سرکشی آن بکاهد و به این ترتیب به جائی میرسد که جز حق نگوید و جز به رضای خداوند سخن نراند.
باید توجّه داشت که مراد از سکوت، سکوت مطلق نیست- زیرا بسیاری از مسائل مهمّ زندگی اعم از معنوی و مادّی و اطاعات و عبادات و نشر علوم و فضائل و اصلاح در میان مردم، از طریق سخن گفتن است- بلکه منظور از قِلّةُ الکلام (کم سخن گفتن) یا به تعبیر دیگر، خاموشی، در برابر سخنان فساد انگیز یا مشکوک و بی محتوا و مانند آن است.
به همین دلیل، در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
مَنْ کَثُرَ کَلامُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ، وَ مَنْ کَثُر خَطَؤُهُ قَلَّ حَیاؤُهُ، وَ مَنْ قَلَّ حَیاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ، وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُهُ، وَ مَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ؛ کسی که سخن بسیار بگوید خطا و لغزش او فراوان میشود؛ و کسی که خطا و لغزشش فراوان گردد، حیاء او کم میشود؛ و کسی که حیائش کم شود، پرهیزگاریاش کم میشود؛ و کسی که ورعش کم شود، قلبش میمیرد؛ و کسی که قلبش بمیرد، داخل آتش دوزخ میشود!»[۲۱۲]
همین مضمون با تعبیر فشردهتری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است[۲۱۳].
در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار میخوانیم: «الْکَلامُ کَالدَّواءِ قَلیلُهُ یَنْفَعُ وَ کَثِیرُهُ قاتِلٌ؛ سخن مانند دارو است، اندکش مفید و کثیرش قاتل است!»[۲۱۴]
حفظ زبان
نخست اندیشه کردن سپس گفتار
اگر انسان پیش از آن که شروع به سخن گفتن کند در محتوا و انگیزه و نتیجه سخنان خود کمی بیندیشد، بسیاری از لغزشهای زبان و گناهان، از او دور میشود. آری! بیمطالعه سخن گفتن است که انسان را در انواع گناهان که از این عضو مخصوص سرچشمه میگیرد، غوطهور میسازد!
در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «انَّ لِسانَ الْمُؤْمِنِ وَراءَ قَلْبِهِ، فَاذا ارادَ انْ یَتَکَلَّمَ بِشَیءٍ تَدَبَّرَهُ بِقَلْبِهِ، ثُمَّ امْضاهُ بِلسانِهِ، وَانَّ لِسانَ الْمُنافِقِ امامَ قَلْبِهِ، فَاذا هَمَّ بِشَیءٍ امْضاهُ بِلِسانِهِ وَ لَمْ یَتَدَبَّرْهُ بِقَلْبِهِ؛ زبان انسان با ایمان در پشت قلب او قرار دارد، هنگامی که اراده سخن گفتن کند، نخست در آن میاندیشد، سپس با زبانش آن را امضا میکند؛ ولی زبان منافق در جلو قلب اوست، هنگامی که تصمیم به گفتن چیزی بگیرد نحست آن را با زبانش امضا میکند و در آن نمیاندیشد!»[۲۱۵]
همین مضمون با کمی تفاوت در خطبه ۱۷۶ نهج البلاغه در کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است.
و در تعبیر دیگری از امام حسن عسکری علیه السلام چنین میخوانیم: قَلْبُ الْاحْمَقِ فی فَمِهِ وَ فَمُ الْحَکِیمِ فی قَلْبِهِ؛ قلب نادان در دهان اوست، و دهان دانا در دل او!»[۲۱۶]
بدیهی است مراد از قلب در این جا همان عقل و فکر است، و بودن زبان در جلو قلب، یا در عقب آن، کنایه از تفکّر و اندیشه درباره محتوای سخن یا عدم آن است.
راستی چه میشد اگر همیشه ما پیش از آن که سخن را آغاز کنیم فکر خود را به کار میگرفتیم و درباره انگیزهها و نتیجهها و محتوای سخنان خود میاندیشیدیم که آیا این سخن بیهوده است یا زیانبار یا هتک حرمت مؤمن یا حمایت از ظالم و مانند آن، یا این که سخنی است برای خدا، و در طریق امر به معروف و نهی از منکر و حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم، و مورد رضای حق و سبب خوشنودی بندگان خدا!
این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که جامع همه مباحث بالا است و بر دل انسان نور و صفا میپاشد پایان میدهیم، فرمود: «انْ احْبَبْتَ سَلامَةَ نَفْسِکَ وَسَتْرَ مَعایِبِکَ فَاقْلِلْ کَلامَکَ وَاکْثِرْ صَمْتَکَ، یَتَوَفَّرْ فِکْرُکَ و یَسْتَنِرْ قَلْبُکَ؛ اگر دوست داری از سلامت نفس برخوردار شوی و عیوب و کاستیهایت پوشیده بماند، کمتر سخن بگوی و بیشتر خاموش باش تا فکرت قوی، و قلبت نورانی گردد!»[۲۱۷]
این بود خلاصه نقش زبان در تهذیب نفس و پاکی اخلاق و اصول کلّی مربوط به حفظ زبان؛ البتّه، درباره جزئیّات هر یک از انحرافات و گناهان زبان مانند غیبت و تهمت و دروغ و سخن چینی و نشر اکاذیب و اشاعه فحشاء و غیر آن بحثهای مشروحی داریم که به خواست خدا در جلد دوم این کتاب که پس از پایان بحثهای کلّی درباره اصول اخلاقی وارد آن میشویم، خواهد آمد.
خودشناسی و خداشناسی
اشاره
یکی دیگر از گامهای نخستین در راه اصلاح نفس و تهذیب اخلاق و پرورش ملکات والای انسانی، خود شناسی است.
چگونه ممکن است انسان به کمال نفسانی برسد و عیوب خود را اصلاح کند و رذائل اخلاقی را از خود دور سازد در حالی که خویشتن را آن گونه که هست نشناخته باشد! آیا بیمار تا از بیماری خود آگاه نگردد به سراغ طبیب میرود؟
آیا کسی که راه خود را در سفر گم کرده، تا از گمراهی خویش با خبر نشود به جستجوی دلیل راه بر میخیزد؟
آیا انسان تا از وجود دشمن در اطراف خانهاش با خبر نشود، اسباب دفاع را آماده میسازد؟
به یقین پاسخ تمام این سؤالها منفی است، همین گونه آن کس که خود را نشناسد و از کاستیها و عیوب خویش با خبر نشود، به دنبال اصلاح خویش و بهره گیری از طبیبان مسیحا نفس روحانی، نخواهد رفت.
با این اشاره به اصل مطلب باز میگردیم، و رابطه خودشناسی و تهذیب نفس و همچنین رابطه خداشناسی و تهذیب نفس را مورد بررسی قرار میدهیم.
رابطه خود شناسی و تهذیب نفس
چگونه خودشناسی سبب تهذیب نفوس میشود؟ دلیل آن روشن است زیرا: اوّلًا: انسان از طریق خود شناسی به کرامت نفس و عظمت این خلقت بزرگ الهی و اهمّیّت روح آدمی که پرتوی از انوار الهی و نفحهای از نفحات ربّانی است پی میبرد؛ آری! درک میکند که این گوهر گرانبها را نباید به ثمن و بهای ناچیز فروخت و به آسانی از دست داد! تنها کسانی خود را آلوده رذائل اخلاق میکنند و گوهر پاک روح انسانی را به فساد و نابودی میکشانند که از عظمت آن بی خبرند. ثانیاً: انسان با شناخت خویشتن به خطرات هوای نفس و انگیزههای شهوت و تضادّ آنها با سعادت او پی میبرد، و برای مقابله با آنها آماده میشود. بدیهی است کسی که خود را نشناسد از وجود این انگیزهها بی خبر میماند و شبیه کسی است که گرداگرد او را دشمن گرفته، امّا او از وجود آنان غافل و بی خبر است؛ طبیعی است که چنین کسی خود را آماده مقابله با دشمن نمیکند و سرانجام ضربات سنگینی از سوی دشمن دریافت میدارد. ثالثاً: انسان با شناخت نفس خویش به استعدادهای گوناگونی که برای پیشرفت و ترقی از سوی خداوند در وجود او نهفته شده است پی میبرد و تشویق میشود که برای پرورش این استعدادها بکوشد، و آنها را شکوفا سازد؛ گنجهای درون جان خویش را استخراج کند و گوهر خود را هویدا سازد.کسی که عارف به نفس خویش نیست به انسانی میماند که در جای جای خانه او گنجهای پر قیمتی نهفته شده ولی او از آنها آگاهی ندارد، ممکن است از گرسنگی و تنگدستی در آن بمیرد، در حالی که در زیر پای او گنجهایی است که هزاران نفر را سیر میکند.رابعاً: هر یک از مفاسد اخلاقی ریشههایی در درون جان انسان دارد، با خود شناسی، آن ریشهها شناخته میشود، و درمان این دردهای جانکاه را آسان میسازد، و به این ترتیب راه وصول به تهذیب را در برابر انسان هموار میکند.خامساً: از همه مهمتر این که خودشناسی بهترین راه برای خدا شناسی است، و چنان که خواهد آمد، خداشناسی و آگاهی از صفات جلال و جمال حق، قویترین عامل برای پرورش ملکات اخلاقی و کمالات انسانی و نجات از پستی و حضیض رذائل و رسیدن به اوج قلّه فضائل است.و اگر به مطالب گذشته این جمله را بیفزاییم که رذائل اخلاقی زندگی انسانی را به تباهی میکشد و جامعه بشری را در بحرانهای سخت گرفتار میسازد، و شهد زندگی را در کام انسانها مبدّل به شرنگ میکند، به اهمّیّت خود شناسی و خودآگاهی برای زندگی انسانها بیشتر پی خواهیم برد.
در کتاب «اعجاز روانکاوی» نوشته «کارْل مِنیْنگِر» چنین آمده است: «خود آگاهی عبارت از این است که هم از قوای مثبت و مهر انگیز نهاد خود آگاهی داشته باشیم و هم از نیروهای منفی که موجب نابودی ما میگردد و ما را به خاک سیاه میافکند؛ ندیده گرفتن قوای منفی یا خودداری از اشاره به وجود آنها در خودمان یا دیگران، پایههای زندگی را متزلزل میکند.»[۲۱۸]
در کتاب «انسان موجود ناشناخته» جملهای آمده است که شاهد خوبی برای بحث ما است؛ میگوید: «بدبختانه در تمدّن صنعتی شناخت انسان مورد توجّه قرار نگرفته است، و برنامه زندگی بر وفق ساختمان طبیعی و فطری پایهگذاری نشده است؛ لذا با همه درخشندگی موجب رستگاری نشده است؛ پیشرفت علم به دنبال هیچ طرحی صورت نگرفت و (تقریباً) اتّفاقی بود ... اگر «گالیله» و «نیوتن» و «لاووازیه»، نیروی فکری خود را صرف مطالعه روی جسم و روان آدمی کرده بودند، شاید نمای دنیای، امروز فرقهای زیادی با آنچه امروز است میداشت.»[۲۱۹]
و به خاطر این امور است که خداوند یکی از مجازاتهای هوسبازان متمرّد را خود فراموشی قرار داده و به مسلمانان هشدار میدهد که: «وَ لاتَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْساهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛ همچون کسانی که خدا را فراموش کردند و خداوند به سبب آن، آنها را به خود فراموشی گرفتار ساخت، نباشید! و آنها فاسقان (حقیقی) و گنهکارانند.»[۲۲۰]
جمله:
خود شناسی در روایات اسلامی
در احادیث اسلامی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام نقل شده اثرات بسیار پر ارزشی برای خودشناسی آمده است، که ما را از هرگونه توضیح بینیاز میسازد؛ از ۱- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«نالَ الْفَوْزَ الْاکْبَرِ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛ کسی که خود را بشناسد، به سعادت و رستگاری بزرگ نایل شده است!»[۲۲۱]
۲- و در نقطه مقابل آن چنین میفرماید: «مَنْ لَمْ یَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبیلِ النَّجاةِ وَخَبِطَ فِی الضَّلالِ وَ الْجَهالاتِ؛ کسی که خود را نشناسد، از طریق نجات دور میشود و در گمراهی و جهل گرفتار میآید!»[۲۲۲]
۳- در تعبیر دیگری از همان امام همام آمده است: «الْعارِفُ مَنْ عَرِفَ نَفْسَهُ فَاعْتَقَها وَ نَزَّهَها عَنْ کُلِّ ما یُبَعِّدُها؛ عارف حقیقی کسی است که خود را بشناسد، و (از قید و بند اسارت) آزاد سازد، و آن را از هر چیز که او را از سعادت دور میسازد پاک و پاکیزه کند!»[۲۲۳]
از این تعبیر بخوبی استفاده میشود که معرفت نفس (خودشناسی) سبب آزادی از قید و بند اسارتها و پاکسازی از رذائل اخلاقی است.
۴- باز حدیث دیگری از همان پیشوای بزرگ علیه السلام میخوانیم: «اکْثَرُ النَّاسِ مَعْرِفَةً لِنَفْسِهِ اخْوَفُهُمْ لِرَبِّهِ؛ کسی که بیش از همه خود را بشناسد، بیش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت!»[۲۲۴]
از این حدیث نیز رابطه نزدیکی میان احساس مسؤولیّت و خوف پروردگار که سرچشمه تهذیب نفس است با خودشناسی استفاده میشود.
۵- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ جاهَدَها؛ وَ مَنْ جَهِلَ نَفْسَهُ اهْمَلَها؛ کسی که خود را بشناسد، به جهاد با نفس بر میخیزد و کسی که خود را نشناسد آن را رها میسازد!»[۲۲۵]
مطابق این حدیث پایه اصلی جهاد با نفس که طبق صریح روایات جهاد اکبر نامیده شده، خود شناسی است.
۶- در نهج البلاغه در کلمات قصار، از همان بزرگوار آمده است: «مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ؛ کسی که (در سایه خود شناسی) برای خود، کرامت و شخصیّت قائل است، شهواتش در نظرش خوار و بی مقدار خواهد بود (و به آسانی تسلیم هوی و هوس نمیشود)!»[۲۲۶]
۷- همان گونه که خودشناسی پایه مهمّ تهذیب نفس و تکامل در جنبههای اخلاقی و مسائل دیگر است، جاهل بودن به قدر خویش، سبب بیگانگی از همه چیز و دوری از خدا میگردد؛ لذا در حدیث دیگری از امام دهم، امام هادی علیه السلام میخوانیم: «مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأْمَن شَرَّهُ؛ کسی که نزد خود قدر و قیمتی ندارد، از شرّ او ایمن نباش!»[۲۲۷]
از مضمون آنچه در این بحث آمد، به روشنی میتوان استفاده کرد، که یکی از پایههای اصلی پرورش فضائل اخلاقی و تکامل معنوی، خودشناسی و معرفة النّفس است، و تا انسان این مرحله دشوار و این گردنه صعب العبور را پشت سر نگذارد، به هیچ یک از مقامات معنوی نایل نخواهد شد؛ به همین دلیل، علمای بزرگ اخلاق تأکید و اصرار زیادی بر این دارند که رهروان این راه باید به خود شناسی پردازند، و از این امر حیاتی غافل نشوند.
خود شناسی وسیله خداشناسی است
قرآن مجید با صراحت میگوید: «ما آیات آفاقی و انفسی (عجائب آفرینش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان میدهیم تا آشکار گردد که او حق است.» (سَنُریهِمْ آیاتِنا فِیالْآفاقِ وَ فی انْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ انَّهُ الْحَقُّ)[۲۲۸]
در جای دیگر میفرماید: در درون وجود شما آیات خداست، آیا نمیبینید؟
(وَ فی انْفُسِکُمْ افَلا تُبْصِرُونَ)[۲۲۹]بعضی از محقّقان از آیه مربوط به عالم ذر نیز همین استفاده را کردهاند که «معرفة النّفس» پایه «معرفة اللّه» است، آنجا که میفرماید: «وَ اذْ اخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَتَهُمْ وَ اشْهَدَهُمْ عَلی انْفُسِهِمْ الَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا؛ به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریّه آنان را برگرفت و آشکار ساخت و آنها را گواه بر خویشتن نمود (و اسرار وجودشان را به آنها نشان داد و فرمود) آیا من پروردگار شما نیستم؟ آنها همگی گفتند: آری گواهی میدهیم!»[۲۳۰]
در تفسیر المیزان میخوانیم: «انسان هر قدر متکبّر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگی او را به غرور وا دارد، نمیتواند این حقیقت را انکار کند که مالک وجود خویش نیست، و استقلالی در تدبیر خویشتن ندارد، چه این که اگر مالک خویشتن بود، خود را از مرگ و سایر آلام و مصائب زندگی باز میداشت، و اگر مستقل به تدبیر خویش بود، هرگز نیاز به خضوع در مقابل عالم اسباب نداشت ... بنابراین، نیاز ذاتی انسان به پروردگار و مالک مدبّر، جزء حقیقت وجود اوست، و فقر و نیاز بر پیشانی جانش نوشته شده، این حقیقتی است که هر کس از کمترین شعور انسانی برخوردار باشد به آن اعتراف میکند، و تفاوتی میان عالم و جاهل و صغیر و کبیر، در این مسأله نیست! «بنابراین، انسان در هر مرحلهای از انسانیّت باشد، به روشنی میبیند که مالک و مدبّر و پروردگاری دارد، چگونه نبیند در حالی که نیاز ذاتی خود را به روشنی میبیند.
«لذا بعضی گفتهاند که آیه اشاره به حقیقتی میکند که انسان در زندگی دنیا آن را در مییابد که در همه چیز از شؤون حیات خود، نیازمند است- نیازمند به بیرون وجود خود- پس معنی آیه شریفه این است که ما انسانها را به نیاز و احتیاجشان آگاه ساختیم و آنها به ربوبیّت ما اعتراف کردند.»[۲۳۱]
به این ترتیب ثابت میشود که شناخت حقیقت نفس انسان با صفات و ویژگیهایش، سبب معرفة اللَّه و شناخت خداست.
حدیث معروف «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ؛ هرکس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» نیز ناظر به همین است.
این حدیث گاهی به صورت بالا، و گاه به صورت مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ، گاه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و گاه از امیر مؤمنان علی علیه السلام و گاه از صحف ادریس، نقل شده است.
در بحار الانوار از کتاب ادریس پیامبر علیه السلام در صحیفه چهارم که صحیفه معرفت است چنین نقل شده: «مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخالِقَ، و مَنَ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرَازِقَ، وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ؛ کسی که مخلوق را بشناسد خالق را میشناسد، و کسی که رزق را بشناسد رازق را میشناسد، و کسی که خود را بشناسد پروردگارش را میشناسد.»[۲۳۲]
به هر حال مضمون این حدیث در چند جای از بحار الانوار از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا سایر معصومین علیهم السلام یا ادریس پیامبر علیه السلام نقل شده است و همچنین از امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام در غرر الحکم.[۲۳۳]
علّامه طباطبایی در تفسیر المیزان بعد از ذکر این حدیث شریف میفرماید: «شیعه و سنّی این حدیث را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند و این یک حدیث مشهور است.[۲۳۴]
تفسیرهای هفتگانه برای حدیث مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ
برای این حدیث شریف، تفسیرهای گوناگونی گفته شده یا میتوان گفت، از جمله:
۱- این حدیث در حقیقت اشاره به «برهان نظم» است، یعنی هرکس شگفتیهای ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظامات پیچیده و حیرت انگیز این اعجوبه خلقت پی برد، راهی به خدا به روی او گشوده میشود؛ زیرا این نظم عجیب و آفرینش شگفت انگیز نمیتواند از غیر مبدأ عالِم و قادری، سرچشمه گرفته باشد.
نابراین، شناختن خویشتن سبب معرفة اللَّه است.
۲- ممکن است این حدیث اشاره به «برهان وجوب و امکان» باشد، چرا که اگر انسان دقّت در وجود خویش کند میبیند وجودی است از هر نظر وابسته و غیر مستقل، علم و قدرت و توانایی و هوشیاری و سلامت و بالاخره تمام هستی او با شاخ و برگهایش، وجودی است غیر مستقل و نیازمند که بدون اتّکا به یک وجود مستقل و بینیاز، یک لحظه امکان ادامه بقاءِ او نیست. او به اصطلاح شبیه به معانی حرفیّه است که در ضمن جمله به کار میروند، و در واقع بدون وابستگی معانی اسمیّه، مفهوم و معنی خود را بکلّی از دست میدهند؛ (مثلًا، هنگامی که گفته میشود: «من از خانه به سوی مسجد رفتم» واژه «از» و «تا» بدون تکیه بر «خانه» و «مسجد»، هیچ مفهومی ندارد. بنابراین، معانی اسمیّه است که به معانی حرفیّه مفهوم میبخشد.) و به این ترتیب هر کس خود را با این ویژگی بشناسد خدای خود را خواهد شناخت، چرا که وجود وابسته بدون وجود مستقل غیر ممکن است.
۳- حدیث میتواند اشاره به «برهان علّت و معلول» باشد؛ برای این که انسان هرگاه در وجود خویش کمی دقّت کند میفهمد که روح و جسم او معلول علّت دیگری است که او را در آن زمان و مکان خاص به وجود آورده، هنگامی که به سراغ علّت وجود خویش (فی المثل پدر و مادر) میرود باز آنها را معلول علّت دیگری میبیند، و هنگامی که سلسله این علّت و معلول را پیگیری میکند، به اینجا میرسد که آنها نمیتوانند تا بی نهایت پیش بروند چرا که تسلسل لازم میآید و بطلان تسلسل بر همه دانشمندان مسلّم است.[۲۳۵]
بنابراین، باید این سلسله بهجایی ختم شود که علّت نخستین و به تعبیر دیگر علّة العلل و واجبالوجود است، هستیاش از درون ذاتش میجوشد و در هستی خود محتاج دیگری نیست. هنگامی که انسان خودش را با این وصف بشناسد به خدای خویش پی میبرد.
۴- این حدیث میتواند اشاره به «برهان فطرت» باشد، یعنی هرگاه انسان به زوایای قلب خود و اعماق روح خود پی ببرد، نور الهی و توحید که در درون فطرت اوست، بر او آشکار میشود، و از «معرفة النّفس» به «معرفة اللّه» میرسد، بی آن که نیازی به دلیل و استدلال داشته باشد.
۵- این حدیث میتواند ناظر به «مسأله صفات خدا» باشد، به این معنی که هرکس خویشتن را با صفات ویژه ممکنات و مخلوقات که در اوست بشناسد، به صفات پروردگار پی خواهد برد؛ از محدودیّت خویش پی به نامحدود بودن حق تعالی میبرد؛ چرا که اگر او هم محدود باشد مخلوق است! و از فنای خویش پی به بقای او میبرد، چه اگر او هم فانی میشد مخلوق بود نه خالق، و همچنین از نیاز خویش پی به بی نیازی او، و از ضعف خویش پی به قدرت او میبرد. این همان است که امیر مؤمنان علی علیه السلام در نخستین خطبه به آن اشاره کرده، میفرماید: وَ کَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ کُلِّ صِفَةٍ انَّها غَیْرُ الْمَوصُوفِ وَ شَهادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَیْرُ الصّفَةِ؛ نهایت ایمان خالصانه به خداوند آن است که وی را از صفات ممکنات پیراسته بدانند، چرا که هر صفتی (از صفات مخلوقات) گواهی میدهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد غیر از صفت است.»[۲۳۶]
۶- مرحوم علّامه مجلسی تفسیر دیگری از بعضی از علما درباره این حدیث نقل میکند و حاصل آن این است که:
«روح انسان یک موجود لطیف لاهوتی است در صفت ناسوتی (یعنی از جهان ماوراء طبیعت است که با صفات عالم طبیعت ظاهر گشته) و از ده طریق دلالت بر یگانگی و ربوبیّت خداوند میکند:
۱- از آنجا که روح مدبّر بدن است میدانیم که جهان هستی مدبّری دارد!
۲- از آنجا که یگانه است دلالت بر یگانگی خالق دارد!
۳- از آنجا که قدرت بر حرکت دادن تن دارد دلیل بر قدرت خداست!
۴- از آنجا که از بدن آگاه است دلیل بر آگاهی خداوند است!
۵- از آنجا که سلطه بر اعضاء دارد دلیل بر سلطه او بر مخلوقات است!
۶- از آنجا که قبل از بدن بوده و بعد از آن نیز خواهد بود دلیل بر ازلیّت و ابدیّت خداست!
۷- از آنجا که انسان از حقیقت نفس آگاه نیست دلیل بر این است که احاطه به کُنه ذات خدا امکان ندارد!
۸- از آنجا که انسان محلّی برای روح در بدن نمیشناسد دلیل بر این است که خدا محلّی ندارد!
۹- از آنجا که روح را نمیتوان لمس کرد دلیل بر این است که خداوند لمس کردنی نیست!
۱۰- و از آنجا که روح و نفس آدمی دیده نمیشود دلیل بر این است که خالق روح قابل رؤیت نیست!»[۲۳۷]
۷- تفسیر دیگری که برای این حدیث به نظر میرسد این که جمله «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» از قبیل تعلیق به محال است، یعنی همان گونه که انسان نمیتواند نفس و روح خود را بشناسد خدا را نیز نمیتواند حقیقتاً بشناسد.
ولی تفسیر اخیر بعید به نظر میرسد و تفسیرهای قبل مناسبتر است و هیچ مانعی ندارد که تمام تفسیرهای بالا در مفهوم این حدیث شریف و پر محتوا جمع باشد.
آری! هرکس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت، و خود شناسی راهی است به خدا شناسی و به یقین خداشناسی، مهمترین وسیله تهذیب اخلاق و پاکسازی روح و دل از آلودگیهای اخلاقی است چرا که ذات پاکش منبع تمام کمالات و فضائل است و از اینجا روشن میشود که یکی از مهمترین گامهای سیر و سلوک و تهذیب نفوس خود شناسی است، ولی خودشناسی موانع زیادی دارد که در بحث آینده به آن اشاره خواهد شد.
موانع خودشناسی
نخستین گام برای درمان بیماریهای جسمی شناخت بیماریهاست؛ به همین دلیل، امروز که از طریق آزمایشهای مختلف میتوان به وجود بیماریهای گوناگون و کمّ و کیف آنها آگاه شد راه درمان آسانتر است، با پرتونگاری و عکس برداری از شکستگی استخوانها، طبیب جرّاح قدرت مییابد که دقیقاً به سراغ محل آسیب دیده برود و به درمان آن بپردازد؛ و با تجزیه دقیق خون و ترشّحات بدن از وجود هرگونه عامل بیماری آگاه میشود.
در بیماریهای روحی و آلودگیهای اخلاقی نیز مطلب دقیقاً همین گونه است. تا به کمک طبیبان مسیحا دم اخلاق و راهنماییهای سودمند رهروان این راه، ریشههای رذائل اخلاقی را در خود نشناسیم چگونه میتوان بر درمان آن دست یافت!
ولی بسیاری از مردم را میبینیم که علائم بیماریهای جسمانی خطرناک را نادیده میگیرند چرا که حبّ ذات به آنها اجازه نمیدهد به بیماری مهمّی در خود اعتراف کنند؛ این گریز از واقعیّت غالباً بسیار گران تمام میشود و انسان زمانی مجبور به اعتراف میشود که گاه کار از کار گذشته و کار درمان مشکل یا غیر ممکن شده است!
در بیماریهای اخلاقی نیز مطلب همین گونه است؛ غالباً خود خواهی و حبّ ذات مانع از شناخت صفات رذیله و پذیرفتن عیوب اخلاقی خویش و اعتراف به آن است. بسیار دیده شده که گروهی از مردم در برابر صفات نکوهیده خود در مقام توجیه برمیآیند و خود را فارغ و پیراسته از عیوب و نقائص معرّفی میکنند و با این توجیهات نادرست راه درک واقعیّتها را بر خود میبندند.
خود شناسی و اعتراف به عیوب خویش شجاعت و شهامت و عزم راسخ و اراده آهنین لازم دارد، وگرنه انسان سعی خواهد کرد بر عیوب خویش سرپوش نهد و اگر عیبی از پرده برون افتاد با تردستی آن را برای همه حتّی خودش توجیه نماید!
آری! گاه آشنایی با عیوب خویش وحشتناک است و بسیاری از مردم حاضر نیستند تن به این وحشت بدهند؛ همان گونه که حاضر نیستند به بیماری وحشتناک جسمی خود اعتراف کنند ولی این گریز از واقعیّت بسیار گران تمام میشود و انسان باید بهای سنگینی را در برابر آن بپردازد!
به هر حال، مانع اصلی خود شناسی حجاب و پرده حبّ ذات و خود خواهی و خود برتر بینی است، و تا این پردهها کنار نرود خودشناسی ممکن نیست؛ و تا انسان خود شناسی نکند و به نقاط ضعف خویش آگاه نگردد، راه تهذیب اخلاق به روی او بسته خواهد بود.
هشدارهایی که در این زمینه از سوی پیشوایان بزرگ اسلام داده شده گواه زنده این مدّعاست.
در خبری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اذا ارادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِیالدِّینِ وَ زَهَّدَهُ فِی الدُّنیا وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَهُ؛ هنگامی که خدا اراده نیکی درباره بندهای کند او را در امور دین آگاه و در امور دنیا زاهد و نسبت به عیوبش آگاه میسازد!»[۲۳۸]
حضرت علی علیه السلام در گفتار کوتاه و پر معنی دیگری میفرماید: «جَهْلُ الْمَرْءِ بِعُیُوبِهِ مِنْ اکْبَرِ ذُنُوبِهِ؛ ناآگاهی انسان نسبت به عیوبش از بزرگترین گناهان اوست.»[۲۳۹]
اکنون این سؤال پیش میآید که چگونه انسان میتواند حجاب خود خواهی را بدَرَد و به عیوب خویش آشنا شود؟
مرحوم فیض کاشانی در این زمینه بحث مفید و راهگشایی دارد؛ میگوید، برای پی بردن به عیوب خویش چهار راه است:
نخست این که: به سراغ استادی برود که آگاه از عیوب نفس است و بر خفایا و آفات اخلاقی آگاهی دارد، او را حاکم بر نفس خویش سازد و از ارشادات او بهره گیرد، و این در زمان ما کم است!
دوم این که: دوست راستگوی آگاه با ایمانی جستجو کند و او را مراقب خویش سازد تا احوال و افعال او را مورد بررسی دقیق قرار دهد؛ هرگاه اخلاق و افعال ناپسند و عیوب پنهان و آشکاری از او ببیند به او اطّلاع دهد، همان گونه که بعضی از بزرگان دین میفرمودند: «رَحِمَ اللّهُ امْرَءً اهْدی الَیَّ عُیُوبی؛ خدا رحمت کند کسی که عیوب مرا به من هدیه کند.»[۲۴۰](تعبیر به هدیه تعبیر جالبی است که دلیل بر اهمّیّت فوقالعاده این مطلب است) ... ولی این گونه افراد نیز کماند زیرا دوستان غالباً مداهنه و مجامله میکنند، و بعضی بعکس به خاطر حسد عیوب را بیش از اندازه بزرگ میسازند. به داوود طائی[۲۴۱]گفتند: چرا از مردم کنارهگیری کردی و با آنها آمیزش نداری؟ گفت: من چه کنم با کسانی که گناهان مرا از من پنهان میکنند!
آری! افراد دیندار شدیداً علاقه داشتند که با استفاده از نصیحت دیگران از عیوبشان آگاه شوند؛ ولی امروز کار ما به جایی رسیده که منفورترین افراد نزد ما کسانی هستند که ما را نصیحت میکنند و از عیوبمان آگاهمان میسازند؛ نه تنها از تذکّرات آنها خوشحال نمیشویم، بلکه به مقابله با آنان بر میخیزیم و میگوییم: تو خود نیز دارای این عیوبی، و چنین و چنان کردی، کینه او را به دل میگیریم، و از نصایح او محروم میمانیم!
طریق سوم آن است که: انسان عیوبش را از زبان دشمنانش بشنود، چرا که دشمنان با دقّت تمام مراقب لغزشها و عیوب انسانند؛ به همین دلیل، گاهی انسان از دشمن کینهتوزش بیش از دوست متملّق و چاپلوسش بهره میگیرد.
طریق چهارم این است که: انسان با مردم معاشرت کند، آنچه را از صفات آنها نکوهیده میبیند در مورد خودش نیز بررسی کند که آیا او نیز دارای این صفات نکوهیده هست یا نیست؟ زیرا مؤمن آیینه و مرآت مؤمن است، و میتواند عیوب خویش را با مشاهده عیوب دیگران ببیند. به عیسی بن مریم علیه السلام گفتند چه کسی تو را ادب آموخت؟ گفت کسی مرا ادب نیاموخت ولی من جهل جاهل را دیدم و در نظر ناپسند آمد و از آن دوری نمودم. (داستان معروف لقمان را که به او گفتند ادب را از که آموختی گفت از بی ادبان تعبیر دیگری از این مطلب است.)[۲۴۲]
عبادت و نیایش روح را پرورش میدهد
اشاره
گام دیگر برای تهذیب اخلاق، توجّه به عبادات و نیایشهاست.
برای پی بردن به تأثیر عبادت و نیایش در تهذیب نفوس و پرورش فضائل اخلاقی، قبل از هر چیز باید با مفهوم و حقیقت عبادت آشنا شد.
گرچه بحث درباره حقیقت عبادت سخنی مبسوط و گسترده را میطلبد و بزرگان در تفسیر و اخلاق و فقه و حدیث درباره آن سخن بسیار گفتهاند، امّا در یک اشاره کوتاه چنین میتوان گفت: برای یافتن حقیقت عبادت باید به واژه «عبد» و مفهوم آن که ریشه اصلی عبادت است توجّه نمود.
«عبد» از نظر لغت به انسانی گفته میشود که سر تا پا تعلّق به مولا و صاحب خود دارد؛ ارادهاش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست اوست؛ در برابر او خود را مالک چیزی نمیداند و در اطاعت او سستی بخود راه نمیدهد.
بنابراین، عبودیّت اظهار آخرین درجه خضوع در برابر کسی است که همه چیز از ناحیه اوست، و بخوبی میتوان نتیجه گرفت که تنها کسی میتواند «معبود» باشد که نهایت انعام و اکرام را کرده است و او کسی جز خدا نیست!
به تعبیر دیگر، و از بُعد دیگر- «عبودیّت» نهایت اوج تکامل روح یک انسان و قرب او به خداست، و عبودیّت تسلیم مطلق در برابر ذات پاک اوست؛ عبادت تنها رکوع و سجود و قیام و قعود نیست، بلکه روح عبادت تسلیم بیقید و شرط در برابر کمال مطلق و ذات بیمثالی است که از هر عیب و نقص مبرّاست.
بدیهی است چنین عملی بهترین انگیزه توجّه به کمال مطلق و پرهیز از هرگونه آلودگی و ناپاکی است؛ چرا که انسان سعی میکند خود را به معبود خویش نزدیک و به «مظهر صفات خدا شدن» میکنند.
نزدیکتر سازد تا پرتوی از جلال و جمال او در وجودش ظاهر شود که گاه از آن تعبیر در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «الْعُبُوُدِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُها الرُّبُوبِیَّةُ؛
عبودیّت گوهری است که ربوبیّت در درون آن نهفته شده است.»[۲۴۳]اشاره به این که عبد تلاش و کوشش میکند که خود را در صفات شبیه معبود سازد و پرتوی از صفات جلال و جمال او را در خود منعکس کند، و نیز انسان در سایه عبودیّت به جای میرسد که به اذن پروردگار میتواند در جهان تکوین، تدبیر و تصرّف کند، و صاحب ولایت تکوینیّه شود، همان گونه که آهن سرد و سیاه بر اثر مجاورت با آتش، گرم و سرخ و فروزان میشود؛ این حرارت و نورانیّت از درون ذات او نیست بلکه پرتو ناچیزی از آتش به او افتاده و به این رنگ در آمده است.
با این اشاره به قرآن باز میگردیم و چگونگی تأثیر عبادت را در پرورش فضائل اخلاقی در آیات قرآن بررسی میکنیم.
۱- یا ایُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ [۲۴۴]
۲- یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ [۲۴۵]
۳- وَ اقِمِ الصَّلوةَ انَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ [۲۴۶]
۴- انَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً- اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً- وَ اذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً- الَّا الْمُصَّلِینَ- الَّذینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ[۲۴۷]
۵- خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها[۲۴۸]
۶- الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ الا بِذِکْرِاللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ [۲۴۹]
۷- یا ایُّها الَّذینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ انَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرینَ [۲۵۰]
ترجمه:
۱- ای مردم! پروردگار خود را پرستش کنید، آن کس که شما و کسانی را که پیش از شما بودند آفرید، تا پرهیزگار شوید.
۲- ای کسانی که ایمان آوردهاید! روزه بر شما نوشته شده، همان گونه که بر کسانی که قبل از شما بودند نوشته شد، تا پرهیزگار شوید.
۳- ... و نماز را بر پا دار که نماز (انسان را) از زشتیها و گناه باز میدارد.
۴- به یقین انسان حریص و کم طاقت آفریده شده است- هنگامی که بدی به او رسد بی تابی میکند- و هنگامی که خوبی به او رسد مانع دیگران میشود (و بخل میورزد)- مگر نمازگزاران- آنها که نماز را پیوسته به جا میآورند.
۵- از اموال آنها صدقهای (به عنوان زکات) بگیر تا به وسیله آن، آنها را پاک سازی و پرورش دهی.
۶- آنان کسانی هستند که ایمان آوردهاند، و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است، آگاه باشید تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد!
۷- ای کسانی که ایمان آوردهاید! از صبر (روزه) و نماز کمک بگیرید! (زیرا) خداوند با صابران است!
تفسیر و جمعبندی
در تمام آیاتی که در بالا آمده، رابطه نزدیکی میان «عبادت» و تقوا و پرهیز از گناه و پرورش فضائل اخلاقی دیده میشود و نشان میدهد کسانی که میخواهند به تهذیب نفس راه یابند باید از درِ عبودیّت و پرستش خداوند وارد شوند؛ سالکان راه خدا، و پویندگان طریق خودسازی و تقوا، باید از نیایش و عبادت یاری طلبند و ناخالصیهای وجود خود را در کوره داغ عشق به خدا بسوزانند و از بین ببرند، و مس وجود خود را با کیمیای عبادت زر کنند.
در همین راستا، در نخستین آیه، همه انسانها را بدون استثنا مخاطب ساخته و راه تقوا را این گونه به آنها نشان میدهد؛ میفرماید: «ای مردم! پروردگارتان را که شما و پیشینیان شما را آفریده پرستش کنید تا پرهیز کار شوید!» (یا ایُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)
تکیه بر آفرینش پیشینیان ممکن است اشاره به این باشد که اعراب جاهلی برای توجیه پرستش بتها، تکیه بر فعل پیشینیان داشتند، آیه فوق میگوید خداوند هم آفریدگار شماست و هم آفریننده پیشینیان است؛ آری! او خالق همه کس و همه چیز و مالک همه کس و همه چیز است؛ و تنها او شایسته عبادت است، نه بتها؛ اگر رو به سوی عبودیّت خالص او آرید، شکوفههای تقوا بر شاخسار جان شما آشکار میشود؛ و این آلودگیهای اخلاقی شما ناشی از عبادت خرافی شماست.
این آیه رابطه نزدیک تقوا و عبادت را بطور مطلق بیان میکند.
در حالی که در آیه بعد به رابطه «روزه»- که یکی از عبادات مهم است- و «تقوا» اشاره شده است؛ میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید روزه بر شما نوشته شده- همان گونه که بر کسانی که قبل از شما بودند نوشته شد- تا پرهیزگار شوید!» (یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمْ الصِّیامُ کُما کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)
هرکس به روشنی در مییابد که به هنگام روزه داشتن، نور و صفای تازهای در دل احساس میکند، خود را به نیکیها نزدیکتر، و از زشتیها و بدیها دورتر میبیند، حتّی آمارهای مستند نشان میدهد که در ایّام ماه مبارک سطح جرائم در جامعه روزهدار، بسیار پایین میآید، تا آنجا که مأموران انتظامی به اعتراف خودشان در این ماه به کارهای عقب مانده ماههای دیگر میپردازند!
این امور بخوبی نشان میدهد که هر قدر انسان به عبودیّت خداوند نزدیکتر شود از زشتیها دورتر خواهد شد.
در سومین آیه، به رابطه نزدیک «نماز» و پرهیز از گناه و فحشاء و منکر اشاره شده
است؛ در این آیه شخص پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان یک الگو و اسوه، مخاطب به این خطاب شده است: نماز را بر پا دار که نماز (انسان را) از زشتیها و گناه باز میدارد (وَ اقِمِ الصَّلوةَ انَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ)
«فحشاء و منکرات» مجموعه افعال غیر اخلاقی است، و میدانیم تمام افعال غیر اخلاقی سرچشمهای از صفات ضدّ ارزشی در درون جان انسان دارد؛ و به تعبیر دیگر، همیشه اخلاق درونی است که در اخلاق برونی اثر میگذارد.
تأثیر نماز در باز داشتن از فحشاء و منکر نیز درست به همین دلیل است؛ زیرا نماز با افعال و اذکار بسیار پر محتوایش، انسان را در جهانی برتر و والاتر- جهان قرب به خدا- وارد میکند؛ و این نزدیکی او را از سرچشمههای اصلی فحشاء و منکر که همان هوای نفس و حبّ افراطی به دنیا است دور میسازد.
به همین دلیل، نمازگزاران واقعی کمتر گِرد گناه میگردند؛ و هر قدر نماز روح و جان و محتوای بیشتری داشته باشد، به همان نسبت انسان از منکرات و زشتیها دورتر میشود و شکوفههای فضائل و اخلاق در درون جانش آشکارتر میگردد.
در چهارمین آیه، بعد از اشاره به بعضی از رذائل اخلاقی مانند جزع و بی تابی به هنگام بروز مشکلات، و بخل به هنگام دست یافتن به خیرات، تنها نمازگزاران را استثنا میکند، و میفرماید: انسان حریص و کم طاقت آفریده شده است- هنگامی که بدی به او رسد بی تابی میکند- و هنگامی که خوبی به او رسد بخل میورزد و مانع دیگران میشود- مگر نمازگزاران- آنها که نماز را بطور مرتّب به جا میآورند. (انَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً- اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً- وَ اذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً- الَّا الْمُصَّلِینَ- الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ)
این آیات به روشنی ثابت میکند که توجّه به ذات پاک پروردگار و عبادت و نیایش در پاکسازی روح و جان از رذائل اخلاقی مانند بخل و جزع و بی تایی اثر مستقیم دارد.
در پنجمین آیه، اشاره به تأثیر مسأله زکات در پاکسازی روح و تزکیه نفس میکند و میدانیم زکات در اسلام یکی از عبادات مهم محسوب میشود؛ میفرماید: از اموال آنها صدقهای (به عنوان زکات) بگیر تا به وسیله آن، آنها را پاک سازی و پرورش دهی (خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها)
تعبیر «تزکّیهم بها» دلیل روشنی بر این حقیقت است که تطهیر و تزکیه نفس به وسیله زکات حاصل میشود، چرا که زکات، رذائلی همچون بخل و دنیاپرستی و حرص و آز را از روح، زائل میکند، و نهال نوعدوستی و سخاوت و حمایت از مستضعفان را در سرزمین دل پرورش میدهد.
روایاتی که در ذیل این آیه نقل شده است نیز این حقیقت را روشنتر میکند:
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ما تَصَدَّقَ احَدُکُمْ بِصَدَقِةٍ مِنْ طَیِّبٍ- وَ لا یَقْبَلُ اللَّهُ الَّا الطَّیِّبَ- الَّا اخَذَهَا الرَّحْمانُ بِیَمینِهِ وَ انْ کانَتْ تَمْرَةً فَتَربُو مِنْ کَفِّ الرَّحْمانِ فِی الرَّحْمانِ حَتَّی تَکُونَ اعْظَمُ مِنَ الْجَبَلِ؛ هیچ کس از شما صدقهای از مال حلال نمیپردازد- و البتّه خداوند جز حلال قبول نمیکند- مگر این که خداوند آن را با دست خود میگیرد، حتّی اگر یک دانه خرما باشد، سپس در دست خدا نمو میکند تا بزرگتر از کوه شود!»[۲۵۱]
این حدیث که تشبیه و کنایه پرمعنایی در بردارد اهمّیّت فوقالعاده این عبادت بزرگ، و ارتباط مستقیم آن را با خدا و مسائل معنوی روشن میسازد.
در ششمین آیه، به یکی دیگر از عبادات مهم و معروف، یعنی ذکر خدا اشاره شده و از تأثیر عمیق آن در آرامش دلها، سخن میگوید؛ میفرماید: آنان کسانی هستند که ایمان آوردهاند، و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است، آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش میپذیرد! (الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ الا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) آرامش دل همیشه توأم با توکّل بر خدا، و عدم وابستگی به مادّیات و عشق به زرق و برق دنیا و آز و طمع و بخل و حسد است. چرا که اگر این صفات رذیله در دل باشد، آرامشی در آن نخواهد بود. بنابراین، یاد خدا میتواند اثر عمیقی در دور ساختن انسان از این رذائل داشته باشد، تا شکوفه آرامش بر شاخسار دل آشکار گردد.
به تعبیر دیگر، اگر یک نظر اجمالی به ریشههای ناآرامی روح و پریشانی خاطر و اضطرابها و نگرانیها بیندازیم، میبینیم همه آنها از رذائل اخلاقی سرچشمه میگیرد، ولی یاد خدا آنها را میخشکاند و ناآرامی را به اطمینان و آرامش مبدّل میسازد.[۲۵۲]
در هفتمین و آخرین آیه، به تأثیر نماز و روزه در تقویت روح انسان اشاره کرده، میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از صبر (روزه) و نماز کمک بگیرید! (زیرا) خداوند با صابران است!» (یا ایُّها الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ انَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرینَ)
در بعضی از روایات اسلامی صبر به روزه تفسیر شده است[۲۵۳]که یکی از مصداقهای روشن صبر است، و گر نه صبر مفهوم وسیعی دارد که هرگونه استقامت در برابر هوای نفس و وسوسههای شیطان و استقامت در طریق اطاعت پروردگار، و در برابر حوادث ناگوار و مصائب را شامل میشود.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که هرگاه کار مهمّی برای او پیش میآمد نماز میخواند، سپس آیه وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ را تلاوت میفرمود (کانَ علیٌّ اذا احالَهُ امْرٌ فَزِعٌ، قامَ الَی الصَّلَوةِ ثُمَّ تَلا هذِهِ الْآیَةَ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ)[۲۵۴] اشاره به این که نماز به من نیرو میبخشد.
آری! این عبادتهای مهم فضائلی همچون توکّل و شجاعت و شهامت و صبر و استقامت را در وجود انسان زنده میکند، و از رذائل اخلاقی همچون جبن و ترس، تردید و دو دلی، و اضطراب و نگرانی در برابر حوادث مهم، و دنیا پرستی، دور میسازد؛ و به این ترتیب، بخش مهمّی از فضائل اخلاقی را در وجود انسان زنده میکند، همان گونه که بخش قابل توجّهی از رذائل را میمیراند.
نتیجه:
از آنچه در بالا آمد بخوبی میتوان نتیجه گرفت که عبادات اثر بسیار عمیقی از جهات مختلف در تهذیب اخلاق دارند؛ این تأثیر را میتوان در چند جهت خلاصه کرد:
۱- توجّه به مبدأ آفرینش و حضور پروردگار در تمام زندگی انسانها سبب میشود که انسان مراقب اعمال و رفتار خویش باشد، و هوای نفس را تا آنجا که میتواند کنترل کند، چرا که عالم محضر خداست، و در محضر خداوند کریم، گناه کردن و راه خلاف پیمودن عین ناسپاسی است.
۲- توجّه به صفات جلال و جمال او که در عبادات و مخصوصاً دعاها آمده است، نیایش کننده را دعوت میکند که پرتوی از آن اوصاف کریمه را در درون روح و جان خود منعکس کند و در مسیر تکامل اخلاقی قرار گیرد.
۳- توجّه به معاد، همان دادگاه بزرگی که همه چیز در آنجا حسابرسی میشود، نیز اثر باز دارنده قوی و نیرومندی برای پاکسازی روح و جسم انسان دارد.
۴- عبادت و نیایش اگر با حضور قلب و آداب آن باشد، صفا و نورانیّت غیر قابل توصیفی میآورد که در برابر آن ظلمات اخلاق رذیله تاب مقاومت ندارد؛ به همین دلیل، انسان پس از یک عبادت آمیخته با حضور قلب، خود را به نیکیها نزدیکتر میبیند.
۵- محتوای عبادات و دعاها مملّو است از آموزشهای اخلاقی و بیان راه و رسم سیر و سلوک الی اللَّه، که دقّت در آنها نیز درسهای بزرگی به انسان در این زمینه میدهد.
عاشقان خود سازی و سالکان الی اللَّه از طریق عبادت میتوانند به هدف والای خود برسند و بدون عبادت و نیایش و مناجات و راز و نیاز با پروردگار مخصوصاً در خلوت و بویژه در سحرگاهان راه به جایی نمیبرند.
تأثیر عبادات در پالایش روح، در روایات اسلامی
این مسأله در روایات اسلامی بازتاب بسیار وسیع و گستردهای دارد که به گوشهای از آن، در ذیل اشاره میشود، و شرح تمام آن در خور کتاب مستقلّی است:
۱- در تمام روایاتی که سخن از فلسفه احکام به میان آمده، اشاره به تأثیر عبادت در تهذیب نفوس و پالایش روح و صفای دل شده است؛ از جمله، در کلمات قصار امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «فَرَضَ اللَّهُ الْایِمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرکِ، وَالصَّلوةَ تَنْزیهاً عَنِ الْکِبْرِ وَ الزَّکاةَ تَسْبیباً لِلرِّزْقِ، وَ الصِّیامَ ابتِلاءً لِاخْلاصِ الْخَلْقِ؛ خداوند ایمان را برای تطهیر دل از شرک واجب فرموده، و نماز را برای پاک شدن از تکبّر، و زکات را سبب روزی قرار داده، و روزه را وسیلهای برای پرورش اخلاص بندگان ...»[۲۵۵]
شبیه همین معنی با مختصر تفاوتی در خطبه معروف بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام دیده میشود آنجا که میفرماید: «فَجَعَلَ اللَّهُ الْایمانَ تَطْهیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرکِ، وَ الصَّلوةَ تَنْزِیهاً لَکُمْ عَنِ الْکِبْرِ، وَ الزَّکاةَ تَزْکِیَةً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِی الرِّزْقِ، وَ الصِّیامَ تَثْبِیتاً لِلْاخْلاصِ ...؛ خداوند ایمان را سبب پاکسازی شما از شرک قرار داده است و نماز را وسیلهای برای تطهیر قلوب از کبر، و زکات را موجب تزکیه نفس (از بخل و حرص و دنیا پرستی) و نموّ روزی، و روزه را عامل تثبیت خلوص نیّت.»[۲۵۶]
۲- در حدیث معروفی که درباره نماز از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده، نماز را تشبیه به نهر آب زلال جاری میکند که بر در خانه انسان باشد و همه روز انسان خود را پنج بار در آن شست و شو کند؛ بدیهی است که بر اثر آن، چیزی از آلودگیها در وی باقی نمیماند؛ این حدیث نیز دلیل روشنی بر این مدّعاست.[۲۵۷] و به همین ترتیب، درباره هر یک از عبادات آثاری ذکر شده که شاهد گویای تأثیر عبادت در تهذیب نفوس انسانی است.
۳- در حدیث دیگری از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام درباره آثار عبادت بطور کلّی چنین میخوانیم: «فَانْ قالَ فَلِمَ تَعَبَّدَهُمْ؟ قِیلَ لِئَلَّا یَکُونُوا ناسینَ لَذِکْرِهِ وَ لا تارِکِینَ لِادَبِهِ، وَ لا لاهِینَ عَنْ امْرِهِ وَ نهْیِهِ، اذا کانَ فیهِ صَلاحُهُمْ وَ قِوامُهُمْ، فَلَوْ تُرِکُوا بغَیْرِ تَعَبُّدٍ، لَطَالَ عَلَیهِمُ الامَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ؛ اگر کسی بگوید: چرا خداوند به بندگانش دستور عبادات داده (مگر نیاز به عبادت آنها دارد؟) در پاسخ گفته میشود، این به خاطر آن است که یاد خدا را به فراموشی نسپارند، و ادب را در پیشگاه او ترک نکنند، و از امر و نهی او غافل نشوند، چرا که در آن صلاح و قوام آنها است، و اگر مردم بدون پرستش و عبادت رها شوند، مدّت زیادی بر آنها میگذرد (و از یاد خدا غافل میشوند) لذا دلهای آنها قساوت پیدا میکند.»[۲۵۸]
به این ترتیب، روشن میشود که عبادت پروردگار قلب را بیدار، و روح را هشیار میکند، و مایه یاد خداست که آن نیز خمیر مایه اصلاح درون و برون است.
۴- در حدیث دیگری از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام میخوانیم که در ضمن بر شمردن آثار سازنده نماز میفرماید: «مَعَ ما فِیهَ مِنَ الْایجابِ وَ الْمُداوَمَةِ عَلی ذِکْرِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ لِئَلّا یَنْسِی الْعَبْدُ سَیِّدَهُ وَ مُدَبِّرَهُ وَ خالِقَهُ، فَیَبْطُرَ وَ یَطْغی وَ یَکُونُ فِی ذِکْرِهِ لِرَبِّهِ وَ قِیامِهِ بَیْنَ یَدَیْهِ زاجِراً لَهُ عَنِ الْمَعاصِیَ وَ مانِعاً لَهُ عَنْ انْواعِ الْفَسادِ؛ علاوه بر این که عبادت، سبب تداوم ذکر خداوند متعال در شب و روز میشود، تا بنده مولی و مدبّر و خالقش را فراموش نکند، و نعمتهای الهی مایه مستی و غرور او نشود، و به طغیان بر نخیزد، و یاد پروردگار و قیام در برابر او، وی را از معاصی باز میدارد و مانع انواع فساد میشود.»[۲۵۹]
۵- در حدیث دیگری، از امام صادق علیه السلام در مورد آثار نماز و میزان قبولی آن چنین آمده است: «مَنْ احَبَّ انْ یَعْلَمَ انْ قُبِلَتْ صَلاتُهُ امْ لَمْ تُقْبَلْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ مَنَعَتْ صَلاتُهُ عِنَ الفَحشْاءِ وَ الْمُنْکَرِ، فَبِقَدْرِ ما مَنَعَتْهُ قُبِلَتْ؛ هر کس میخواهد بداند آیا نماز او قبول شده یا نه ببیند آیا نمازش او را از زشتیها و بدیها باز داشته است یا نه؟ به همان اندازه که او را باز داشته نمازش قبول شده است!»[۲۶۰]
این عبارت با صراحت و وضوح، روشن میکند که نماز صحیح و کامل رابطه مستقیم و تنگاتنگی با مسایل اخلاقی و دعوت به خوبیها و نهی از بدیها دارد؛ و آنها که نمازشان این اثر را ندارد، تنها به جسم نماز پرداختهاند؛ و به تعبیر، دیگر نمازی است اسقاط کننده تکلیف نه مورد قبول پروردگار.
۶- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد فلسفه روزه چنین میخوانیم: «انَّ الصَّوْمَ یُمیتُ مُرادَ النَّفْسِ وَ شَهْوَةَ الطَّبْعِ الحَیْوانِیِّ، وَ فیهِ صَفاءُ الْقَلْبِ وَ طَهارَةُ الجَوارِحِ، وَ عَمارَةُ الظَّاهِرِ وَ الْباطِنِ، وَ الُشّکْرُ عَلَی النِّعَمِ، وَ الْاحْسانُ الَی الْفُقَراءِ، وَ زِیادَةُ التَّضَرُّعِ وَ الْخُشُوعِ، وَ الْبُکاءِ وَ جَعْلِ الْالْتِجاءِ الَی اللَّهِ، وَ سَبَبُ انْکِسارِ الْهِمَّةِ، وَ تَخْفِیفِ الْسَّیِئاتِ، وَ تَضْعِیفِ الْحَسَناتِ، وَ فیهِ مِنَ الْفَوائِدِ ما لا یُحْصی روزه هوای نفس و شهوت طبیعت حیوانی را میمیراند (و طغیان آن را فرو مینشاند)، و در آن صفای قلب و پاکی اعضاء، و آبادی بیرون و درون انسان، و شکر بر نعمتها، و احسان به فقرا، و فزونی تضرّع و خشوع و گریه است؛ و وسیلهای است برای التجاء به پروردگار، و سبب شکستن دلبستگیها و کم شدن سیّئات، و فزونی حسنات است؛ و در آن فوائد بیشماری است.»[۲۶۱]
در این حدیث چهارده اثر مثبت برای روزه ذکر شده که مجموعهای از صفات فضیلت و افعال اخلاقی است.
۷- این بحث دامنه دار را با حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم (و کسانی که مایل باشند مطالب بیشتری را در این زمینه بخوانند به «وسائل الشّیعه»، ابواب نخستین هر یک از عبادات، و همچنین به «بحار الانوار» مراجعه کنند.)، فرمود: «دَوامُ الْعِبادَةِ بُرْهانُ الظَّفَرِ بِالسَّعادَةِ؛ استمرار و پیگیری عبادت، دلیلی بر وصول به سعادت است.»[۲۶۲]
آری! آنها که میخواهند سعادتمند شوند باید به سراغ نیایش پروردگار بروند!
نتیجه:
از روایات بالا و روایات دیگری که در این زمینه در لابهلای کتب معروف روایی وارد شده و به خاطر عدم اطاله سخن از نقل همه آنها چشم پوشیدیم، رابطه بسیار نزدیک عبادت و پاکسازی روح و صفای دل و تهذیب نفوس را روشن میسازد.
مخصوصاً هر قدر عبادت خالصتر و بیریاتر و آمیخته با حضور قلب و آداب باشد، این تأثیر قویتر خواهد بود.
این مسأله کاملًا محسوس است که انسان وقتی عبادتی را خالصانه و مخلصانه و با حضور قلب انجام میدهد، بعد از آن نورانیّت و صفای دیگری در قلب و جان خود احساس میکند، میل او به خوبیها بیشتر میشود و تنّفر او از بدیها افزون میگردد؛ خود را به خدا نزدیکتر میبیند و روح خضوع و تواضع و عبودیّت و تسلیم در برابر حق را در خود زنده میبیند.
این نکته قابل توجّه است که همه عبادات یک اثر مشترک دارند و هر کدام یک تأثیر ویژه، اثر مشترک همه آنها پرورش روح خضوع و اخلاص و تسلیم در مقابل حق، و بیداری و هوشیاری و ترک غفلت است.
و اثر ویژه هر کدام متناسب آن عبادت است؛ نماز نهی از فحشاء و منکر میکند، و روزه اراده را قوی و هوای نفس را تحت کنترل نیروی عقل در میآورد؛ حج، انسان را از تمام رزق و برقهای زندگی و تعلّقات حیات دور میسازد، و زکات، بخل و حرص و دنیا پرستی را کم میکند.
ذکر خدا مایه آرامش دل است؛ و هر یک از اذکار، انسان را متوجّه یکی از صفات جلال و جمال خدا میکند، و او را به هماهنگی با حق تشویق مینماید.
به این ترتیب، کسی که همه این عبادات را به جا میآورد، هم از اثرات عامّ آن بهره میگیرد و هم از تأثیرات ویژه آنها استفاده میکند؛ و میتواند فضایل اخلاقی را در پرتو آنها در وجود خود پرورش دهد؛ بنابراین، عبادت و نیایش ما در برابر پروردگار، یکی از گامهای مؤثّر خود سازی ماست، مشروط بر این که با روح و فلسفه عبادت آشنا باشیم و تنها به جسم آن قناعت نکنیم! البتّه، درباره ذکر خدا به خاطر اهمّیّت فوقالعاده آن بحث جداگانهای خواهیم داشت.
یاد خدا و پرورش روح
اشاره
علمای اخلاق به پیروی از قرآن مجید و روایات اسلامی اهمّیّت فوقالعادهای برای ذکر به عنوان یکی از شاخههای مهمّ عبادت در پاکسازی روح و جان و بیداری و آگاهی و تهذیب نفس قائل هستند؛ و برای هر مرحله از مراحل سیر و سلوک، اذکاری ذکر کردهاند؛ مثلًا، در مرحله توبه، توجّه به ذکر «یا غَفَّارُ» و در مرحله محاسبه نفس «یا حَسیبُ» و در مرحله جلب رحمتهای الیه «یا رَحْمانُ) و «یا رَحْیمُ» امثال آن.
این اذکار به تناسب حالاتی است که انسان دارد و مسیرهائی که میپیماید؛ ولی به عنوان ذکر مطلق که در هر حالی خوب است، نه به عنوان قصد ورود.
آری! ذکر خدا از بزرگترین عبادات و بهترین حسنات است و در برابر تهاجم وسوسههای نفس و نفوذ شیطان به انسان مصونیّت میبخشد.
پردههای خودخواهی و غرور را که بزرگترین دشمن سعادت انسان است میدرد، او را از خواب غفلت بیدار میکند و از خطراتی که سعادت وی را تهدید میکند آگاه میسازد.
ذکر خدا مانند دانههای حیاتبخش باران است که بر سرزمین روح و قلب انسان میبارد و انواع بذرهای فضیلت و تقوا را شکوفا و بارور میسازد، و هر اندازه درباره اهمّیّت این عبادت سخن گفته شود باز کم است.
با این اشاره به قرآن مجید باز میگردیم و اهمّیّت ذکر اللَّه را در آن جستجو میکنیم:
۱- الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِاللَّهِ الا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ[۲۶۳]
۲- اقِمِ الصَّلوةَ انَّ الصَّلَوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ اکْبَرُ [۲۶۴]
۳- انَّنِی انَا اللَّهُ لا الهَ الَّا انَا فَاعْبُدْنی وَ اقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکْرِی[۲۶۵]
۴- اذْهَبْ انْتَ وَاخُوکَ بِآیاتی وَ لا تَنِیا فی ذِکْرِی [۲۶۶]
۵- وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَانَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکا [۲۶۷]
۶- وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدوةِ وَ الْعَشِیِّ یُریْدُونَ وَجْهَهُ وَ لاتَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَیَوةِ الدُّنیا وَ لا تُطِعْ مَن اغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ امْرُهُ فُرُطاً [۲۶۸]
۷- فَاعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ الَّا الْحَیَوةَ الدُّنیا [۲۶۹]
۸- یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثیراً وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ اصیلًا- هُوَ الَّذی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤمِنینَ رَحیماً [۲۷۰]
۹- انَّما یُریدُ الشَّیْطانُ انْ یُوْقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلَوةِ [۲۷۱]
۱۰- رِجالٌ لاتُلْهیِهمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ [۲۷۲]
ترجمه:
۱- (هدایت یافتگان) کسانی هستند که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است؛ آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد!
۲- نماز را بر پا دار که نماز (انسان را) از زشتیها و گناه باز میدارد و یاد خدا مهمتر است!
۳- (ای موسی!) من «اللّه» هستم، معبودی جز من نیست! مرا بپرست و نماز را برای یاد من بپا دار
۴- (اکنون) تو و برادرت با آیات من بروید و در یاد من کوتاهی نکنید!
۵- و هرکس از یاد من روی گردان شود زندگی (سخت و) تنگی خواهد داشت!
۶- با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند و تنها رضای او را میطلبند و هرگز به خاطر زیورهای دنیا چشمان خود را از آنها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن، همانها که از هوای نفس پیروی کردند و کارهایشان افراطی است!
۷- از کسی که از یاد ما روی میگرداند و جز زندگی مادّی دنیا را نمیطلبد اعراض کن!
۸- ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را بسیار یاد کنید- و صبح و شام او را تسبیح گویید!-
او کسی است که بر شما درود و رحمت میفرستد، و فرشتگان او (نیز برای شما تقاضای رحمت میکنند)، تا شما را از ظلمات (جهل و شرک و گناه) به سوی نور (ایمان و علم تقوا) رهنمون گردد، او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است. ۹- شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد!
۱۰- مردانی (آنها کسانی هستند) که هیچ تجارت و معاملهای آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند!
تفسیر و جمعبندی
در نخستین آیه، سخن از تأثیر یاد خدا در آرامش دلها است؛ آرامشی که میتواند انسان را از لغزشها برهاند و به فضائل اخلاقی بیاراید؛ میفرماید: آنها (هدایت یافتگان) کسانی هستند که ایمان آوردهاند و دلهایشان به ذکر خدا مطمئن و آرام است.» (الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ)
سپس همین معنی را به صورت یک قاعده کلّی بیان کرده، میافزاید: «آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد!» (الا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)
این آرامش فوق العاده به خاطر آن است که نگرانیها گاه به خاطر آینده تاریک و مبهمی است که در پیش دارد؛ مثلًا، از احتمال زوال نعمتها یا گرفتاری در چنگال بیماری و درماندگی و ناتوانی و مانند آن ناشی میشود، و گاه گذشته تاریک زندگی، فکر او را به خود مشغول میدارد، و نیز دنیاپرستی و دلباختگی نسبت به دنیا، سوء ظنها و توهّمها و ترس و وحشت از مرگ، هر یک از اینها میتواند عاملی برای نگرانی و سلب آرامش انسان شود.
بخل و حسد و حرص و طمع و مانند آنها نیز از عوامل نگرانی انسان است.
یاد خدا، همان خداوندی که جواد و کریم و رحمان و رحیم و خالق و رازق و بخشنده و بنده نواز است- خداوندی که حلّ هر مشکلی در بربر قدرتش آسان، و هر امر پیچیدهای در برابر ارادهاش ساده است.
آری! یاد چنین پروردگار مایه آرامش دلها و سبب پرورش فضائل اخلاقی است. این نکته قابل توجّه است که نفس مطمئنَّه همان نفسی است که مخاطب به خطاب «یَا ایَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی الی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی؛ ای نفس مطمئنه! به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است، پس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو!»[۲۷۳]
در دومین آیه، بعد از بیان این نکته که نماز انسان را از زشتیها و منکرات باز میدارد (انَّ الصَّلَوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ) میفرماید: «ذکر خدا از نماز هم بالاتر است!» (وَ لَذِکْرُ اللَّهِ اکْبَرُ)
آری! یاد خدا روح نماز است، و روح شریفترین بخش وجود میباشد؛ اگر نماز سبب ترک فحشاء و منکر میشود نیز به خاطر همین ذکر اللَّه است؛ زیرا یاد خدا انسان را به یاد نعتمهای او میاندازد که تمام وجود انسان در آن غرق است، و یاد آوری این نعمتها انسان را از نافرمانی بخشنده نعمت، باز میدارد و از گناه شرمنده میکند.
از سوی دیگر، او را به یاد روز قیامت و دادگاه عدل الهی میاندازد؛ خود را در برابر دادگاه بزرگ حق میبیند و پرونده اعمال خویش را در آنجا حاضر، و مأموران مجازات را آماده مجازات بدکاران، و فرشتگان رحمت را آماده پذیرائی از بندگان خوب خدا در بهشت برین مشاهده میکند؛ و این عامل دیگری برای ترک عصیان و ترک کارهای ضدّ اخلاق است.
بعضی از مفسّران گفتهاند: جمله «وَ لَذِکْرُ اللَّهِ اکْبَرُ» اشاره به این است که ذکر خدا برترین اعمال و عبادات بندگان است.
این احتمال نیز داده شده است که منظور از «ذکر اللّه» در اینجا یادی است که خدا از بندهاش میکند (در برابر یادی که بنده از خدا دارد.)[۲۷۴]و این یاد خدا او را به درجات عالیه عبودیّت و بندگی سوق میدهد و از هر چیز برتر و والاتر است؛ ولی احتمال اوّل با معنی آیه تناسب بیشتری دارد.
سرزمین طور و وادی ایمن، از کنار درختی این پیام الهی را شنید: من خدا هستم!
معبودی جز من نیست، مرا پرستش کن، نماز را برپا دار تا به یاد من باشی!» (انَّنِی انَا اللَّهُ لا الهَ الَّا انَا فَاعْبُدْنی وَ اقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکْری)
در اینجا، در حقیقت، فلسفه اصلی نماز ذکر خدا شمرده شده است، و در نخستین وحی الهی به موسی علیه السلام توجّه به ذکر اللَّه گوشزد شده و این به خاطر اهمّیّت فوقالعاده ذکر است، بخصوص این که مسأله نماز و ذکر اللَّه بلافاصله بعد از بحث توحید ذکر شده است.
در چهارمین آیه، مخاطب موسی و برادرش هارون هستند، در آن زمان که فرمان نبوّت موسی علیه السلام صادر شده، و مأمور میشوند برای مبارزه با فرعون آماده گردند، میفرماید: تو و برادرت با آیات من (کتاب آسمانی و معجزات) به سوی فرعون بروید، و در ذکر من کوتاهی و سستی نکنید! (اذْهَبْ انْتَ وَاخُوکَ بِآیاتی وَ لا تَنِیا فی ذِکْری) دستور به ذکر خدا آن هم بدون سستی به هنگام مبارزه با طغیانگری همچون فرعون، بسیار پرمعنی است؛ این امر نشان میدهد که ذکر خداوند تا چه اندازه در قدرت و قوّت و شجاعت و شهامت انسان اثر دارد، و به او نیرو و توان برای مبارزه میبخشد که در این هنگام به آن دستور داده شده است.
در تفسیر «فی ظِلال» میخوانیم که در توضیح این آیه میگوید: «خداوند به موسی و هارون گفت که ذکر و یاد من، وسیله کار شما، و اسلحه برنده، و تکیه گاهی است که میتوانید به آن متّکی شوید!»[۲۷۵]
بعضی از مفسّران «ذکر» را در این آیه به معنی ابلاغ دعوت نبوّت و بعضی به معنی مطلق امر و فرمان، و بعضی به معنی یاد خدا گرفتهاند، در حالی که هیچ منافاتی بین این امور نیست، و ممکن است همه در مفهوم جامع آیه جمع باشد.
بدیهی است هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به یاد خدا باشد و از یاد او نیرو و توان بگیرد، در ابلاغ رسالت و اطاعت فرمان او نیز قویتر و کوشاتر خواهد بود.
در پنجمین آیه، بعضی از آثار ترک ذکر خدا بیان شده است؛ میفرماید: «و هرکس از یاد من روی گردان شود، زندگی تنگ و سختی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم!» (وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَانَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکا وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ اعْمی
عذاب دنیوی آنها، تنگی معیشت، و عذاب اخروی آنها، نابینا بودن در محشر است!
گاه تنگی معیشت به خاطر این است که انسان در آمد کمی دارد، و گاه به خاطر آن است که با داشتن درآمد هنگفت، به خاطر بخل و حرص و آز و طمع، صحنه زندگی بر او تنگ میشود؛ مایل نیست درِ خانهاش باز باشد و دیگران از زندگانی او استفاده کنند، و حاضر نیست محرومان را در زندگی خود شریک سازد؛ و به فرموده علی علیه السلام:
«ثروتمندان بخیل همچون فقیران زندگی میکنند و همانند اغنیا و ثروتمندان حساب پس میدهند» (یَعیْشُ فِی الدُّنْیا عَیْشَ الْفُقَراءِ وَ یُحاسَبُ فِی الْآخِرَةِ حِسابَ الْأَغْنِیاءِ)[۲۷۶]غالب ثروتمندان از خدا بی خبر حریصند و این حرص و آز همیشه آنها را در التهاب و نگرانی و ناراحتی نگه میدارد، به گونهای که از اموال سرشار خود، بهره کافی توأم با آرامش نمیبرند.
امّا چرا در قیامت نابینا محشور میشود؟ ممکن است به این دلیل باشد که حوادث آن جهان هماهنگی کاملی با حوادث این جهان دارد؛ غافلان از ذکر خدا چشمهای خود را بر حقایق این جهان بسته، و آیات حق را که از در و دیوار این جهان نمایان است نادیده گرفتهاند؛ به همین، دلیل در قیامت نابینا وارد عرصه محشر میشوند.
ذکر خدا چگونه است
در بسیاری از روایات اسلامی ذکر خدا، به معنی «حج» و در بعضی به معنی ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام تفسیر شده است؛ بدیهی است هر کدام از اینها مصداق مهمّی از مصادیق مفهوم وسیع ذکر خداست؛ حج، مجموعهای است از یاد خدا، و ولایت امیر مؤمنان، بنده خاصّ خدا نیز انسان را به یاد خدا میاندازد.
ششمین آیه، خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کرده و او را از پیروی کسانی که قلبشان از ذکر خدا غافل است، بر حذر میدارد، و به همراهی کسانی که صبح و شام به یاد خدا هستند، دعوت میکند؛ میفرماید: «با کسانی باش که پروردگار خود را هر صبح و شام میخوانند و تنها ذات او را میطلبند؛ هرگز چشمان خود را به خاطر زینتهای دنیا از آنها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد ما غافل ساختهایم، اطاعت مکن! همانها که پیروی از هوای نفس کردند و کارهایشان افراطی است! (وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدوةِ وَ الْعَشِیِّ یُریْدُونَ وَجْهَهُ وَ لاتَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زینَةَ الْحَیَوةِ الدُّنیا وَ لاتُطِعْ مَنْ اغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ امْرُهُ فُرُطاً)
بدیهی است خداوند بیدلیل کسی را به مجازات غفلت از یاد حق، گرفتار نمیکند؛ این مجازات از آنِ کسانی است که به دشمنی با حق برخاستهاند؛ و از سر لجاج و کبر و غرور، یا تعصّب کورکورانه، با حق دشمنی دارند.
بنابراین، منظور از اغفال قلب، مسلّط ساختن غفلت از یاد خدا بر آن به خاطر کیفر اعمالشان است؛ و به همین دلیل، به هیچ وجه مستلزم جبر نیست.
این گروه از غافلان، پیرو هوای نفسند؛ و اعمالشان آلوده به افراط و تفریط است؛ به همین دلیل، در پایان آیه میفرماید: (وَاتَّبَعَ هَواهُ وَکانَ امْرُهُ فُرُطاً)
از این آیه بخوبی میتوان نتیجه گرفت که غافل شدن از یاد خدا در اخلاق انسان اثر میگذارد، و او را به وادی هواپرستی و افراط میکشاند.
آری! روح انسان را یا «خدا» پر میکند و یا «هوی که جمع میان این دو ممکن نیست.
هوا پرستی سرچشمه غفلت از خدا و خلق خداست؛ هوا پرستی عامل بیگانگی از همه اصول اخلاقی است؛ و سرانجام، هوا پرستی انسان را در خویشتن فرو میبرد، و از همه چیز غافل میکند.
یک انسان هوا پرست جز به اشباع شهوات خویش نمیاندیشد؛ رحم و مروّت و ایثار و فداکاری برای او مفهوم ندارد.
در هفتمین آیه، باز روی سخن به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است؛ و او را از آنها که از یاد خدا بیگانهاند، برحذر میدارد؛ میفرماید: «از کسانی که از یاد ما روی برگرداندهاند و جز زندگی دنیا را نمیخواهند و نمیجویند، روی بگردان! (فَاعْرِضْ عَنْ مَنْ تَولّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ الَّا الْحَیَوةَ الدُّنْیا)
در تفسیر «ذکر خدا» در این آیه، بعضی گفتهاند منظور قرآن است، و بعضی آن را اشاره به دلائل عقلی و منطقی میدانند، و بعضی اشاره به ایمان، ولی ظاهر این است که ذکر خدا مفهوم گستردهای دارد که همه این امور، و مانند آن را شامل میشود.
بعضی چنین پنداشتهاند که این آیه دعوت به ترک جهاد میکند، و لذا گفتهاند به وسیله آیات جهاد، نسخ شده است، در حالی که نسخی در کار نیست، بلکه منظور بیاعتنایی و ترک همنشینی نسبت به غافلان از ذکر خداست؛ و این کار هیچ گونه منافاتی با مسأله جهاد در شرایط خاصّش ندارد.
در این آیه، رابطه «دنیا پرستی» و «ترک ذکر خداوند» بخوبی روشن است؛ و به این ترتیب آثار ذکر خدا را در پرورش فضائل اخلاقی، و آثار ترک آن را در پیدایش رذائل روشن میسازد.
در هشتمین آیه، روی سخن به تمام مؤمنان است، و همه آنان را به سوی ذکر خدا دعوت میکند، و آن را با خروج از ظلمات و پیوستن به نور مرتبط میسازد؛ میفرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را بسیار یاد کنید، و صبح و شام او را تسبیح گویید!- او کسی است که بر شما درود و رحمت میفرستد و فرشتگان او (نیز برای شما) تقاضای رحمت میکنند، تا شما را از ظلمات جهل و شرک و گناه به سوی نور (ایمان و توحید و تقوا) رهنمون گردد؛ و او نسبت به مؤمنان مهربان است!» (یا ایُّها الَّذینَ آمَنُوا اذْکُرُوْا اللَّهَ ذِکْراً کَثیراً وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ اصیلًا- هُوَ الَّذی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النُّوْرِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنینَ رَحیماً)
قابل توجّه این که، بعد از امر به مؤمنان در مورد ذکر اللَّه آن هم به صورت وسیع و گسترده، و همچنین دستور به تسبیح ذات پاک او، هر صبح و شام، خبر از درود و رحمت خداوند و دعای فرشتگان میدهد، و نتیجه آن را خروج از ظلمتها به سوی روشنائی ذکر میکند؛ آیا این همان چیزی نیست که ما به دنبال آن هستیم که ذکر خدا اثر عمیقی در زدودن تاریکیهای رذائل اخلاق از درون جان انسان دارد و او را تدریجاً به فضائل اخلاقی آراسته میکند؟
در تفسیر المیزان آمده است که آیه اخیر در واقع به منزله بیان علّت دستور «ذکر کثیر» است که در آیات قبل آمده است؛ و این سخن گواه بر مطلبی است که در بالا ذکر کردیم.[۲۷۷] در این که منظور از ذکر کثیر چیست؟ تفسیرهای مختلفی ذکر شده است:
بعضی گفتهاند: منظور این است که خدا را هرگز فراموش نکند.
بعضی گفتهاند: منظور ذکر اسماء و صفات حسنی است.
و بعضی طبق روایتی آن را به معنی تسبیحات اربعه را سی بار تکرار کردن، و یا تسبیح حضرت فاطمه علیها السلام گفتهاند.
ابن عبّاس میگوید: هر دستوری که خدا مقرّر فرموده، حدّ و حدودی دارد، و به هنگام عذر، ساقط میشود، جز ذکر خدا که نه محدود است، نه عذری برای ترک آن وجود دارد!
به هر حال، ذکر کثیر مفهوم وسیعی دارد که همه آنچه در بالا آمد در آن جمع است.
و در این که منظور از «ظلمات» و «نور»، در ذیل این آیات چیست؟ نیز تفسیرهای متعدّدی کردهاند؛ گاه به خروج از تاریکی کفر به سوی ایمان، و گاه به خروج از ظلمات جهان مادّه به نور روحانیّت و معنویّت، و گاه به خروج از ظلمات معصیت به نور اطاعت، تفسیر شده است.
ولی معلوم است که اینها منافاتی با هم ندارند.
اضافه بر این، خروج از ظلمات رذائل اخلاق به سوی فضائل اخلاق را نیز شامل میشود که از مهمترین آثار ذکر خداست.
در نهمین آیه، سخن از عواقب آلودگی به شراب و قمار به میان آمده است؛ میفرماید: «شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار در میان شما عداوت ایجاد کند، و شما را از ذکر خدا و نماز باز دارد (با این همه زیان و فساد) آیا خودداری خواهید کرد!» (انَّما یُریدُ الشَّیْطانُ انْ یُوْقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ فَهَلْ انْتُمْ مُنْتَهُونَ)
در این آیه سه مفسده مهم برای شراب و قمار ذکر شده: پیدایش عداوت و دشمنی؛ و باز داشتن از ذکر خدا؛ و از نماز؛ از این تعبیر بخوبی روشن میشود که ذکر خدا همچون نماز و همانند دوستی و محبّت در میان مردم سرمایه مهمّی است که از دست دادن آن ضایعه بزرگی محسوب میشود.
اضافه بر این، میتوان از لحن آیه چنین استفاده کرد که میان «ترک ذکر خدا و نماز» و «پیدایش عداوت و بغض و مفاسد اخلاقی دیگر» رابطهای وجود دارد؛ و این همان است که ما در جستجوی آن هستیم.
در دهمین و آخرین آیه که بعد از آیه معروف نور [۲۷۸] آمده است، سخن از مردان بزرگی است که در بیوت رفیعی که مرکز انوار الهی است جای دارند؛ درباره ویژگیهای آنها چنین میفرماید: «این (نور الهی) در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند (تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد). خانههایی که نام خدا در آن برده میشود و صبح و شام در آن تسبیح میگویند؛ کسانی که هیچ تجارت و معاملهای آنان را از یاد خدا، و بر پا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند» (فی بُیُوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْاصالِ- رِجالٌ لاتُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لابَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ اقَامِ الصَّلوةِ وَ ایتاءِ الزَّکوةِ)
به این ترتیب، نخستین ویژگی مردانی که پاسداران نور الهی هستند این است که سرگرمیهای زندگی دنیا و امور مادّی آنها را از یاد خدا غافل نمیکند؛ آری! یاد خداست که آنها را به این افتخار بزرگ مفتخر کرده است؛ سپس به ویژگیهای دیگر آنها، مانند بر پا داشتن نماز و اداء زکات اشاره میکند.
نتیجه:
از آنچه در آیات بالا آمد، و آیات دیگر قرآن که از ذکر همه آنها به خاطر اختصار صرف نظر کردیم، بخوبی استفاده میشود که ذکر خدا مایه آرامش دل؛ نهی از فحشاء و منکر؛ و قدرت و قوّت در مقابل دشمن؛ ترک بخل و حرص و دنیا پرستی و رذائل دیگر اخلاقی میشود.
رهروان راه حق، سالکان الی اللّه، و تمام کسانی که به خود سازی و تهذیب نفس مشغولند، باید از این کیمیای سعادت و اکسیر خوشبختی غافل نشوند؛ و بدانند آنچه به آنها در این مسیر پر فراز و نشیب و مملوّ از خطرات و پرتگاهها، هوشیاری و قدرت و قوّت میدهد، همان یاد خداست که به صورت مستمر در آید، و جزء برنامه حیات انسان شود.
رابطه یاد خدا با تهذیب نفوس در احادیث اسلامی
اهمّیّت ذکر اللَّه در احادیث اسلامی بیش از آن است که در این مختصر بگنجد؛ آنچه ما به دنبال آن هستیم این است که یاد خدا را به عنوان یکی از عوامل تهذیب نفس و پرورش فضائل اخلاقی، و سازندگی روح انسان، مورد بررسی قرار دهیم؛ در این زمینه نیز روایات زیادی در منابع معروف اسلامی از معصومین علیهم السلام نقل شده است، که گلچینی از آن را در ذیل ملاحظه میکنید:
۱- در حدیثی از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَنْ عَمَّرَ قَلْبَهَ بِدَوامِ الذِّکْرِ حَسُنَتْ افْعالُهُ فِی السِّرِّ وَ الْجَهْرِ؛ هر کس قلب خود را با یاد پیوسته الهی آبادان کند، اعمال او در پنهان و آشکار نیکو میشود.»[۲۷۹]این حدیث شریف با صراحت تمام این رابطه را روشن میسازد.
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام میخوانیم: «مُداومَةُ الذِّکْرِ قُوْتُ الأَرْواحِ وَ مِفتاحُ الصَّلاحِ؛ تداوم یاد خدا غذای روح و کلید رستگاری است.»[۲۸۰]
۳- در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام آمده است: «اصْلُ صَلاحِ الْقَلْبِ اشْتِغالُهُ بِذِکْرِاللّهِ؛ ریشه اصلاح قلب (و تهذیب نفس) اشتغال به یاد خداست!» [۲۸۱].
۴- باز در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام میخوانیم: «ذِکْرُ اللَّهِ دَواءُ اعْلالِ النُّفُوْسِ؛ یاد خدا داروی بیماریهای جانها است!»[۲۸۲]
۵- و نیز از همان بزرگوار علیه السلام میخوانیم: «ذِکْرُ اللَّهِ رَأْسُ مالِ کُلِّ مُؤمِنٍ، و رِبْحُهُ السَّلامَةُ مِنَ الشَّیْطانِ؛ یاد خدا سرمایه کلّ فرد با ایمان است و سود آن حفظ از وسوسههای شیطان (و خلق و خوهای شیطانی) است!»[۲۸۳]
۶- باز از همان امام بزرگ علیه السلام نقل شده است که فرمود: «الذِّکْرُ جَلاءُ الْبَصائِرِ وَ نُوْرُ السَّرائِرِ؛ ذکر خدا مایه روشنی چشم دل و نور درون است!»[۲۸۴]
۷- و نیز از همان پیشوای متّقیان علیه السلام میخوانیم: «مَنْ ذَکَرَ اللَّهَ سُبْحانَهُ احْیَی اللَّهُ قَلْبَهُ وَ نَوَّرَ عَقْلَهُ وَ لُبَّهُ؛ هرکس یاد خداوند سبحان کند، دلش را زنده میکند، و عقل و خرد او را نورانی میسازد!»[۲۸۵]
۸- و نیز از همان امام بزرگوار آمده است که فرمود: «اسْتَدیمُوا الذِّکْرَ فَانَّهُ یُنیرُ الْقَلْبَ، وَ هُوَ افْضَلُ الْعِبادَةِ؛ پیوسته به یاد خدا باشید که قلب را نورانی، و دل را صفا میبخشد و برترین عبادات است!»[۲۸۶]
۹- در «میزان الحکمه» از امام امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است که فرمود: «اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً خالِصاً تَحْیُوا بِهِ افْضَلَ الحَیاةِ وَ تَسْلُکُوا بِهِ طُرُقَ النَّجاةِ؛ خدا را خالصانه یاد کنید تا برترین حیات برای شما حاصل گردد، و نیز به وسیله آن، راه نجات را بپیمایید!»[۲۸۷]
۱۰- در نهج البلاغه از همان حضرت علیه السلام نقل شده است که در وصیّت معروفش به فرزند گرامیاش امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود: «اوصیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ یا بُنَیَّ! وَ لُزُومِ امْرِهِ وَ عِمارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ؛ فرزندم! تو را به تقوای الهی و التزام به او امر او، و آباد ساختن قلبت با ذکر خدا، توصیه و سفارش میکنم!»[۲۸۸]
۱۱- در «غرر الحکم» از مولی الموحّدین امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین نقل شده است که فرمود: «ذِکْرُ اللَّهِ مَطْرَدَةٌ لِلشَّیْطانِ؛ یاد خدا شیطان را از شما طرد میکند.»
۱۲- به عنوان حسن ختام، این بحث را با حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم، هر چند روایات در این زمینه بیش از آن است که در این مختصر بگنجد؛ فرمود: «ذِکْرُ اللَّهِ شِفاءُ الْقُلُوبِ؛ ذکر خدا موجب شفای دلها است!»[۲۸۹]
از مجموع آنچه در احادیث دوازده گانه بالا آمد، بخوبی میتوان استفاده کرد که رابطه بسیار نزدیکی میان «یاد خدا» (ذکر اللّه) و «تهذیب نفوس» است؛ قلب را نورانی میکند؛ بیماریهایی همچون کبر و غرور و غفلت و بخل و حسد را از دل دور میسازد؛ شیطان را طرد میکند؛ و دل را صیقل میدهد.
به گفته بعضی از علمای بزرگ اخلاق، دل و جان انسان جایگاهی است که هرگز نمیتواند خالی بماند؛ اگر ذکر خدا آن را پر کند، وسوسههای شیطانی از آن دور میشود، و اگر خالی از یاد خدا باشد جولانگاه لشکر شیطان و وسوسههای او خواهد شد.
از سوی دیگر، میدانیم که ذات پاک خداوند منبع کلّ کمالات است، یاد او سبب میشود، که انسان هر روز به منبع کمال مطلق نزدیک و نزدیکتر گردد، و از رذائل اخلاقی که پایه همه آنها را کاستیها و فقدان کمال تشکیل میدهد، دور میسازد.
بنابراین، راهیان این راه باید ذکر خدا را به عنوان برندهترین سلاح، راهوارترین مرکب، و پرفروغترین چراغ، با خود داشته باشند، تا این راه صعبالعبور را بسرعت پشت سر بگذارند و جادّه خود را به سوی کمالات انسانی و ملکات فاضله اخلاقی، نورانی و هموار سازند.
در پایان این بحث ذکر سه نکته لازم به نظر میرسد:
حقیقت ذکر چیست
به گفته «راغب» در «مفردات» ذکر دو معنی دارد؛ گاه به معنی حضور چیزی در ذهن (یادآوری) و گاه بهمعنی حفظ و نگاهداری معارف و اعتقاداتِ حق در درون جان است.
بزرگان اخلاق گفتهاند: «ذکر خدا» تنها این نیست که نام خدا را بر زبان بیاوریم و مکرّر تسبیح و تهلیل و تکبیر گوئیم؛ بلکه منظور آن است که با تمام قلب، متوجّه او و عظمتش باشیم، و او را همه جا حاضر و ناظر بدانیم.
بیشک چنین ذکری سرچشمه حرکت به سوی نیکیها و خوبیها است، و میتواند میان انسان و گناه و رذائل اخلاقی سدّ محکمی ایجاد کند.
به همین دلیل، در حدیثی میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: سه چیز است که این امّت طاقت آن را ندارند (و از هرکسی ساخته نیست): مواسات با برادران دینی، در مال؛ و دادن حقّ مردم؛ و ذکر خدا در هر حال؛ سپس افزود: «وَ لَیْسَ هُوَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اکْبَرُ وَلکِنْ اذا وَرَدَ عَلی ما یَحْرُمُ عَلَیْهِ خافَ اللَّهَ عزَّوَجَلَّ عِنْدَهُ وَ تَترُکَهُ؛ ذکر تنها گفتن سُبْحانَ اللَّهِ و الْحَمْدُ لِلَّهِ و لا الهَ الَّا اللَّهُ و اللَّهُ اکْبَرُ نیست، بلکه هنگامی که زمینههای حرام فراهم گردد، از خدا بترسد و آن را ترک گوید.»[۲۹۰]
شبیه همین معنی با مختصر تفاوتی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل شده است.[۲۹۱]
در حدیث دیگری از حضرت علی علیه السلام میخوانیم: «الذِّکْرُ ذِکْرانِ: ذِکْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ حَسَنٌ جَمِیلٌ وَ افْضَلُ مِنْ ذلِکَ ذِکْرُ اللَّهِ عِنْدَ ماحَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْکَ فَیَکُونَ ذالِکَ حاجِزاً؛ ذکر بر دو گونه است: یاد خدا کردن به هنگام مصیبت (و شکیبایی نمودن) زیبا و جالب است، و از آن برتر، آن است که خدا را در برابر گناهان یاد کنی، و میان تو و حرام سدّی ایجاد نماید!»[۲۹۲]
از آنچه در بالا آمد بخوبی میتوان نتیجه گرفت که ذکر اللَّه واقعی ذکری است که در اعماق وجود انسان اثر بگذارد، و در جهت گیریهای فکری و عملی او تأثیر کند، و روح و جان انسان را پرورش دهد و به راه خدا دعوت کند.
آن کس که ذکر خدا میگوید و راه شیطان را میپوید، در واقع ذاکر صادق و خالص نیست؛ به همین دلیل، در حدیثی از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنْ ذَکَرَاللَّهَ وَ لَمْ یَسْتَبِقْ الیلِقائِهِ فَقَدْ اسْتَهْزَءَ بِنَفْسِهِ؛ کسی که ذکرخدا بگوید و بهسوی لقای او سبقت نجوید (و اعمال نیکی برای رستاخیز فراهم نسازد) خود را به سخریّه گرفته است!»[۲۹۳]
مراتب ذکر
بزرگان اخلاق برای ذکر، مراتب و مراحلی ذکر کردهاند:
نخستین مرحله: ذکر لفظی است که انسان نام خدا و اوصاف جلال و جمال او و اسماء حُسنایش را بر زبان جاری کند، بی آن که توجّهی به مفاهیم و محتوای آن داشته باشد؛ مانند بسیاری از نمازگزاران که بیتوجّه به معانی نماز، الفاظی را بر زبان جاری میسازند.
درست است که این گونه ذکر، بیاثر نیست، چرا که اوّلًا مقدّمهای است برای رسیدن به مراحل بالاتر و ثانیاً همیشه با یک مفهوم و توجّه اجمالی آمیخته است، زیرا شخص نمازگزار اجمالًا میداند رو به خدا ایستاده و برای خدا نماز میخواند، هرچند مفاهیم آن را به تفصیل نداند؛ ولی به یقین این ذکر کم ارزش است، و تأثیر چندانی در تربیت نفوس و تهذیب اخلاق ندارد.
مرحله دوم: ذکر معنوی است، و آن این است که انسان در حالی که مشغول ذکر لفظی است به معانی آن نیز توجّه کند؛ بدیهی است که توجّه به معانی و مفاهیم اذکار بویژه اگر متوجّه تفاوت این مفاهیم و خصوصیّت هر یک از آنها باشد، عمق بیشتری به ذکر میبخشد و آثار فزونتری در تربیت انسان دارد؛ و انسان با تداوم چنین ذکری آثار آن را در خود احساس میکند.
مرحله سوم: ذکر قلبی است، و در تفسیر آن گفتهاند: ذکر قلبی آن است که توجّه به پروردگار، نخست از دل بجوشد، و سپس بر زبان جاری گردد؛ مثلًا، هنگام دقّت و مطالعه در آثار خداوند در جهان آفرینش و مشاهده نظم عجیب کائنات و ظرافت فوق العاده آنان به یاد عظمت خدا افتد و بگوید: «الْعَظَمَةُ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ؛ عظمت از آنِ خداوند یکتا و قاهر است!» این ذکری است که از درون دل جوشیده و بیانگر حالتی در درون جان انسان است.
گاه انسان یک نوع حضور معنوی در جان خود مشاهده میکند، و بی آن که واسطهای در میان باشد، به ذکر یاسُبُّوحُ و یا قُدُّوسُ و یا اذکاری همچون سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ لا الهَ الَّا انْتَ مترنّم میشود.
این اذکار قلبیّه، تأثیر فوق العادهای در تهذیب نفس و پرورش فضایل اخلاقی دارد، و همانند ذکر فرشتگان است که وقتی اعجوبه عالم آفرینش یعنی «آدم» را با علم وسیع و گستردهاش درباره اسماء الهی مشاهده کردند، عرضه داشتند: «سُبْحانَکَ لاعِلْمَ لَنا الَّا ما عَلَّمْتَنا انَّکَ انْتَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ؛ بار الها! منزّهی تو، چیزی جز آنچه به ما تعلیم دادهای نمیدانیم و تو دانا و حکیمی!»[۲۹۴]
در قرآن مجید اشاره به مراحلی از ذکر شده است؛ آنجا که میفرماید: «وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ الَیْهِ تَبْتیلًا؛ نام پروردگارت را ذکر کن و تنها به او دل ببند!»[۲۹۵]
و در جای دیگر میفرماید: «وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیْفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ القَوْلِ بِالْغُدُّوِ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلینَ؛ پروردگارت را در دل خود از روی تضرّع و خوف آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، یاد کن و از غافلان مباش!»[۲۹۶] در آیه اوّل، توجّه به ذکر لفظی عمیق شده، و سرانجام به تبتّل و انقطاع الی اللَّه؛ یعنی، از همه بریدن و به خدا پیوستن، منتهی گردیده است.
در آیه دوم، توجّه به ذکر قلبی شده که آمیخته با تضرّع و خوف خدا باشد و منتهی به ذکر خفی زبانی شود، که آهسته از درون بجوشد و بر زبان جاری گردد.
موانع ذکر
ذکر لفظی موانع مهمّی بر سر راه ندارد، چرا که هر وقت انسان بخواهد میتواند اذکار مقدّسی را مشتمل بر اسمای حسنای خداوند و صفات جمال و کمال او بر زبان جاری سازد مگر این که آن قدر غرق دنیا شود که حتّی مجال برای ذکر لفظی باقی نماند.
ولی ذکر قلبی و معنوی موانع زیادی بر سر راه دارد، که مهمترین آنها از سوی خود انسان است؛ با این که خداوند همه جا حاضر و ناظر است، و از ما به ما نزدیکتر میباشد (وَ نَحْنُ اقْرَبُ الَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ)[۲۹۷]
و قبل از هر چیز و بعد از هر چیز او میباشد، و همراه همه چیز است، و طبق حدیث مشهور علوی «ما رَأَیْتُ شَیْئاً إلَّا وَرَأیْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَمَعَهُ؛ چیزی را ندیدم مگر این که خدا را قبل از آن؛ و بعد از آن؛ و همراه آن دیدم! (قبل از آن به دلیل این که خالق آن اوست، و بعد از آن به دلیل این که همه چیز فانی میشود و او باقی است، و همراه آن به دلیل این که حافظ و نگهدار همه چیز است!)»؛ ولی با این حال، بسیار میشود که اعمال انسان و صفات شیطانی او، حجابی ضخیم در برابر چشمانش میشود به گونهای که هرگز حضور خود را در پیشگاه خدا احساس نمیکند؛ همان گونه که در دعای معروف امام سجّاد علیه السلام (دعای ابوحمزه ثمالی) میخوانیم:
«وَانَّکَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إلَّا انْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمالُ دُونَکَ؛ تو هرگز از مخلوقات خود پنهان نیستی مگر این که اعمال آنها حجابی در برابر تو گردد!» و مهمترین این حجابها، «خودپرستی» است که انسان را از «خداپرستی» و ذکر اللَّه باز میدارد.
انسان خود بین، خدا بین نمیشود، و خود خواهی و خود بینی نوعی شرک است که با حقیقت توحید و حق بینی سازگار نیست!
در حدیثی از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «کُلُّ ما الْهی مِنْ ذِکْرِ اللَّهِ فَهُوَ مِنْ إبْلیسَ؛ هر چیز انسان را از یاد خدا غافل سازد، از سوی شیطان است!»[۲۹۸]
و در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «کُلُّ ما الْهی عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ فَهُوَ مِنَ الْمَیْسِرِ؛ هر چیزی که انسان را از یاد خدا غافل کند، نوعی قمار است!»[۲۹۹] (و میدانیم قمار در قرآن مجید در ردیف بت پرستی ذکر شده است.[۳۰۰])
این سخن را با حدیث ناب و جالبی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم: در تفسیر آیه شریفه «یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتُلْهِکُمْ امْوالُکُمْ وَ لااوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال و فرزندانتان شما را از ذکر خدا غافل نسازد!»[۳۰۱]فرمود: «هُمْ عِبادٌ مِنْ امَّتی الصَّالِحُونَ مِنْهُمْ، لاتُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لابَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلَوةِ المَفْرُوْضَةِ الْخَمْسِ؛ این مؤمنان، بندگان صالحی از امّت من هستند که هیچ تجارت و معاملهای، آنها را از یاد خدا و نمازهای فریضه پنجگانه، غافل نمیکند!»[۳۰۲]
آری! آنها هر جا باشند و هرچه بگویند و هر چه بشنوند باز نظری به سوی خدا دارند. سررشته دولت ای برادر به کف آر وین عمر گرامی به خسارت مگذار! دائم همه جا، با همه کس، در همه کار میدار نهفته چشم دل جانب یار! ***
فصل سیزدهم: اسوهها و الگوها
اشاره
هرکس در زندگی خود، اسوه و پیشوایی دارد که سعی میکند خود را به او نزدیک سازد، و پرتوی از صفات او را در درون جان خود ببیند.
به تعبیر دیگر، در درون دل انسان جایی برای اسوهها و قهرمانها است؛ و به همین دلیل، تمام ملّتهای جهان در تاریخ خود به قهرمانان واقعی، و گاه پنداری متوسّل میشوند، و بخشی از فرهنگ و تاریخ خود را بر اساس وجود آنها بنا میکنند؛ در مجالس خود از آنها سخن میگویند و آنها را میستایند؛ و سعی میکنند خود را از نظر صفات و روحیّات به آنها نزدیک سازند.
اضافه بر این، اصل «محاکات» (همرنگ شدن با دیگران، مخصوصاً افراد پرنفوذ و با شخصیّت) یکی از اصول مسلّم روانی است. مطابق این اصل، انسان کششی در وجود خود به سوی هماهنگی و همرنگی با دیگران (مخصوصاً با قهرمانان) احساس میکند؛ و به همین علّت، به سوی اعمال و صفات آنان جذب میشود.
این جذب و انجذاب، در برابر افرادی که انسان نسبت به آنها ایمان کامل دارد، بسیار نیرومندتر و جذّابتر است.
به همین دلیل، ما در اسلام دو اصل به نام «تَوَلَّی» و «تَبَرَّی» داریم؛ یا به تعبیر دیگر:
«حُبّ فِی اللَّهِ» و «بُغْض فِی اللَّهِ» که هر دو در واقع اشاره به یک حقیقت است. طبق این دو اصل ما موظّفیم دوستان خدا را دوست داریم و دشمنان خدا را دشمن، و پیشوایان بزرگ دین یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام را در همه چیز اسوه و الگوی خود قرار دهیم.
این دستور بقدری مهمّ است، که در آیات قرآن به عنوان نشانه ایمان، و در روایات اسلامی به عنوان «اوْثَقُ عُرَی الْایمانِ» (محکمترین دستگیره ایمان) معرّفی شده، و تا «تولّی» و «تبرّی» نباشد، بقیّه اعمال عبادات و اطاعات، بی حاصل شمرده شده است، که مدارک آن از آیات و روایات را به خواست خدا در بحثهای آینده خواهیم دید.
این تولّی و تبرّی یا «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» یکی از گامهای بسیار مهم و مؤثّر در تهذیب نفس و سیر و سلوک الی اللَّه است.
روی همین اصل، بسیاری از علمای اخلاق وجود استاد و مربّی را برای رهروان این راه، لازم شمردهاند، که بحث مشروح آن در آینده خواهد آمد.
با این اشاره به سراغ آیات قرآن میرویم و مسأله تولّی و تبرّی را در قرآن مجید مورد بررسی قرار میدهیم:
۱- قَدْ کانَتْ لَکُمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی ابْراهیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إذْ قالُوا لِقَومِهِمْ انّا بُرَآءُ مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ[۳۰۳]
۲- لَقَدْ کانَ لَکُمْ فیهِمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُواللَّهَ وَ الْیَوْمَ الآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَانَ اللَّهَ هُوَ الْغَنِّیُ الْحَمیدُ [۳۰۴]
۳- لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثیراً [۳۰۵]
۴- لاتَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ یُوادُّوْنَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْکانُوا آبائَهُمْ اوْابْنائَهُمْ اوْ اخْوانَهُمْ اوْ عَشیرَتَهُمْ اولئِکَ کَتَبَ فی قُلُوبِهِمُ الْایمانَ وَ ایَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلْهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ خالِدینَ فیها رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوْا عَنْهُ اولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ الا انَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ [۳۰۶]
۵- یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ [۳۰۷]
۶- وَالْمُؤمِنُونَ وَ المُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُوْنَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ انَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ[۳۰۸]
۷- اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا اوْلِیائُهُمُ الطَّاغُوْتُ یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ الَی الظُلُماتِ اولئِکَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ [۳۰۹]
۸- یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُواللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ[۳۱۰]
ترجمه:
۱- سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند برای شما وجود داشت، در آن هنگام که به قوم (مشرک) خود گفتند ما از شما و آنچه غیر از خدا میپرستید بیزاریم!
۲- (آری) برای شما در زندگی آنها اسوه حسنه (و سرمشق نیکویی) بود، برای کسانی که امید به خدا و روز قیامت دارند؛ و هر کس سر پیچی کند (به خویشتن ضرر زده است، زیرا) خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است.
۳- مسلماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد میکنند.
۴- هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته، و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده، و آنها را در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است، جاودانه در آن میمانند؛ خدا از آنها خشنود است و آنان (نیز) از خدا خشنودند، آنها «حزب اللَّه» اند، بدانید «حزب الله» پیروز و رستگارند. ۵- ای کسانی که ایمان آوردهاید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستی نکنید!
۶- مردان و زنان با ایمان ولیّ (و یار و یاور) یکدیگرند؛ امر به معروف و نهی از منکر میکنند؛ نماز را بر پا میدارند؛ و زکات را میپردازند؛ و خدا و رسولش را اطاعت میکنند؛ بزودی خدا آنان را مورد رحمت خویش قرار میدهد؛ خداوند توانا و حکیم است!
۷- خداوند، ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور خارج میسازد؛ (امّا) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون میبرند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.
۸- ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوای الهی پیشه کنید و (همیشه) با صادقان باشید!
تفسیر و جمعبندی
از آیات سوره ممتحنه بخوبی بر میآید که بعضی از مؤمنان تازه کار و بی خبر از دستورات اسلام، با دشمنان سر و سرّی داشتند.
از شأن نزول آیات آغاز این سوره استفاده میشود که پیش از فتح مکّه فردی به نام «حاطِبِ بْنِ ابی بَلْتَعَهْ» توسط زنی به نام «ساره» نامهای مخفیانه به اهل مکّه نوشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله قصد دارد به سوی شما بیاید و مکّه را فتح کند، آماده دفاع از خود باشید.
این در حالی بود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آماده فتح مکّه میشد، و ترتیبی داده بود که این خبر بههیچ وجه منتقل به مردم مکّه نشود تا مقاومت چندانی نشود، و خونها کمتر ریخته شود.
زن آن نامه را گرفت و در لای گیسوان خود پنهان نمود و بسرعت به سوی مکّه حرکت نمود.
جبرئیل این ماجرا را به پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داد، و آن حضرت، علی علیه السلام را برای گرفتن نامه به تعقیب او فرستاد؛ او در آغاز منکر شد، و هنگامی که مورد تهدید قرار گرفت، نامه را بیرون آورد و خدمت حضرت علی علیه السلام داد؛ و آن حضرت نامه را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد.
حاطب احضار شد، و سخت مورد سرزنش قرار گرفت؛ و عذری آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله عذر او را ظاهراً پذیرفت؛ و آیات آغاز سوره ممتحنه به عنوان یک هشدار برای پیشگیری از تکرار این گونه اعمال نازل گردید؛ و یکی از اصول اساسی اسلام، یعنی مسأله اقتداء به نیکان و پاکان و اولیاء اللَّه و قطع علاقه و پیوند با دشمنان حق و در یک جمله «حُبّ فِی اللَّهِ وَ بُغْضّ فِی اللَّهِ» را بیان کرد.
در آغاز این سوره، همه مؤمنان را مخاطب ساخته میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید دشمن من و دشمن خود را دوست خویش قرار ندهید، شما نسبت به آنها اظهار محبّت میکنید در حالی که آنها نسبت به آنچه بر شما نازل شده است کفر میورزند، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و شما را به خاطر ایمان آوردن به پروردگارتان، از شهر و دیارتان بیرون میکنند!» (یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ اوْلیاءَ تُلْقُونَ الَیْهِمْ بَالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جائَکُمْ مِنْ الحَقِّ یُخْرِجُونَ الَّرسُولَ وَ ایَّاکُمْ انْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ)
این نکته روشن است که اگر هنگام تضادّ «پیوندهای محبّت و دوستی» با «پیوندهای اعتقادی و ارزشی» پیوند محبّت و دوستی مقدّم شمرده شود، پایههای اعتقاد و ارزشها متزلزل میگردد و انسان تدریجاً به سوی باطل و فساد گرایش پیدا میکند؛ و نکته اساسی «حُبّ فِی اللَّهِ وَ بُغْضٌّ فِی اللَّهِ» یا به تعبیر دیگر، تولّایِ اولیاء اللَّه و تبرّایِ از اعداء اللَّه نیز همین است. (دقّت کنید)
سپس در ادامه این سخن (در آیه چهارم همین سوره) مسلمانان را به پیروی از ابراهیم علیه السلام و یارانش، به عنوان یک «اسوه حسنه» و «الگوی زیبا و پر ارزش» دعوت کرده، میفرماید: «در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند اسوه خوبی برای شما وجود داشت، در آن هنگام که به قوم مشرک خود گفتند: ما از شما و آنچه غیر از خدا میپرستید بیزاریم!» (قَدْ کانَتْ لَکُمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی ابْراهیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ إذْ قالُوا لِقَومِهِمْ انَّا بُرَآؤُ مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ)
اسْوَه (بر وزن لقمه) معنی مصدری دارد؛ به معنی تأسّی نمودن و در اصل به معنی حالتی است که از پیروی کردن دیگری حاصل میشود؛ به تعبیری دیگر، به معنی اقتدا کردن و پیروی نمودن است.
و ما در فارسی معمولی امروز از آن به عنوان سرمشق گرفتن تعبیر میکنیم.
بدیهی است این امر ممکن است در کارهای خوب باشد یا کارهای بد؛ به همین دلیل، در آیه مورد بحث تعبیر به اسوه حسنه شده؛ یعنی، کار ابراهیم و یارانش سرمشق خوبی برای شما بود، چرا که آنها پیوندهای ظاهری و مادّی را با قومشان به خاطر گسستن پیوندهای توحیدی و اعتقادی قطع کردند.
«راغب» در «مفردات» معتقد است که واژه «اسی (بر وزن عَصا) به معنی غم و اندوه، نیز از همین مادّه گرفته شده (و این به خاطر آن است که به افراد ماتم زده و غمگین گفته میشود: «لَکَ بِفُلانٍ اسْوَةٌ؛ تو باید از فلان کس سرمشق بگیری (که فلان مصیبت بزرگ بر او وارد شد و صبر و شکیبایی کرد!)»
ولی بعضی از ارباب لغت مانند: ابْنِ فارسْ در «مقاییس»، این دو مادّه را از یکدیگر جدا میداند (اوّلی را به اصطلاح ناقص واوی و دومی را ناقص یایی با دو معنی متفاوت میشمرد).
به هر حال، قرآن مجید برای تشویق مسلمانان، به مسأله مهمّ «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» ابراهیم و یارانش را سرمشق قرار میدهد، چرا که انتخاب سرمشقها و الگوهای پاک و با ایمان و شجاع و مقاوم، تأثیر عمیقی در پاکسازی روح و فکر و اخلاق و اعمال انسان دارد.
این همان چیزی است که علمای اخلاق روی آن تکیه کرده و در سیر و سلوک الی اللَّه انتخاب «قُدْوه» و «اسوه» را وسیله پیشرفت و تعالی میدانند.
در آیه دوم مورد بحث، که ادامه همان بحث آیه بالا است، بار دیگر به برنامه ابراهیم و یارانش اشاره کرده، میفرماید: «برای شما مسلمانان در برنامه زندگی آنها سرمشق نیکویی بود؛ برای آنها که امید به خدا و روز قیامت دارند، و هر کس (از تأسّی به این مردان خدا) سرپیچی کند (و طرح دوستی با دشمنان خدا بریزد به خود زیان رسانده است و خداوند نیازی به او ندارد.)، او از همگان بینیاز و شایسته ستایش است.» (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فیهِمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُواللَّهَ وَ الْیَوْمَ الآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَانَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ)
تفاوتی که این آیه با آیه قبل دارد در دو قسمت است: نخست این که، در این آیه بر این موضوع تکیه میکند که «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» از آثار ایمان به خدا و معاد است؛ و دیگر این که این مسأله چیزی نیست که خدا به آن نیاز داشته باشد، این نیاز شماست و برای تکامل روحی و معنوی و حفظ سلامت جامعه شما میباشد.
چهارمین آیه، که ناظر به جنگ احزاب است؛ به نکته مهمّی اشاره میکند و آن این که علی رغم ضعفها و بیتابیها و بدگمانیهای بعضی از تازه مسلمانان در این میدان نبرد عظیم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مانند کوهی استوار، مقاومت و ایستادگی کرد؛ از آرایش جنگهای صحیح و انتخاب بهترین روشهای نظامی لحظهای غافل نمیماند و در عین حال از راههای مختلف برای ایجاد شکاف در جبهه دشمن از پای نمینشست؛ همراه دیگر مؤمنان کلنگ به دست گرفت و خندق کند، و برای حفظ یارانش با آنها مزاح و شوخی میکرد؛ برای دلگرم ساختن مؤمنان، آنان را به خواندن اشعار حماسی تشویق مینمود؛ آنی از یاد خدا غافل نبود، و یارانش را به آینده درخشان و فتوحات بزرگ نوید میداد.
همین امور سبب حفظ جمعیّت اندک مسلمین در برابر گروه عظیم احزاب که از نظر ظاهری کاملًا برتری داشتند، شد؛ این ایستادگی و مقاومت عجیب سرمشقی برای همه بود.
قرآن میفرماید: «رسول خدا (در میدان جنگ احزاب) اسوه نیکویی بود برای آنها که امید به خدا و روز رستاخیز دارند، و خدا را بسیار یاد میکنند.» (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثیراً)
نه تنها در میدان جنگ احزاب که مصداق جهاد اصغر محسوب میشد، پیغمبر صلی الله علیه و آله اسوه و الگو بود، بلکه در میدان جهاد اکبر و مبارزه با هوی و هوسهای نفسانی و تهذیب اخلاق نیز اسوه و سرمشق بسیار مهمّی بود؛ و آن کسی که بتواند گام در جای گامهای آن بزرگوار بنهد، این راه پر فراز و نشیب را با سرعت خواهد پیمود.
قابل توجّه این که در این آیه، علاوه بر مسأله ایمان به خدا و روز جزا (لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الآخِرَ)، روی یاد خدا نیز تکیه شده است، و با ذکر جمله (وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثیراً) نشان میدهد آنها که بسیار به یاد خدا هستند، از هدایتهای چنین پیشوایی الهام میگیرند، زیرا ایمان و ذکر خدا، آنها را متوجّه مسؤولیّتهای بزرگشان میکند؛ در نتیجه به دنبال رهبر و پیشوایی میگردند، و کسی را بهتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای این کار نمییابند.
در پنجمین آیه، روی نقطه مقابل این مسأله یعنی بغض فی اللَّه تکیه کرده، میفرماید:
«هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز قیامت دارد نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند؛ آنها کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنان را تقویت فرموده است.» (لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ یُوادُّوْنَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْکانُوا آبائَهُمْ اوْ اخْوانَهُمْ اوْ عَشیرَتَهُمْ اولئِکَ کَتَبَ فی قُلُوبِهِمْ الْایمانَ وَ ایَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ)
این آیه نشان میدهد که هنگام قرار گرفتن بر سر دو راهی «حفظ پیوندهای الهی» و «حفظ پیوندهای خویشاوندی» کدام را باید مقدّم شمرد؛ با صراحت میگوید: اگر نزدیکترین خویشاوندان از راه خدا منحرف شوند، و آلوده به کفر و فساد گردند، باید از آنها برید و به خدا و ارزشهای والای الهی انسانی پیوست.
قابل توجّه این که با دو جمله بسیار پر معنی (اولئِکَ کَتَبَ فی قُلُوبِهِمُ الْایمانَ وَ ایَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ) (آنها کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه قلوبشان نوشته و با روح الهی آنان را تقویت فرموده است.) بر این مسأله تأکید مینهد.
یعنی «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» از ایمان سرچشمه میگیرد، و تداوم تکامل ایمان هم از «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» است.
و به تعبیر دیگر، هر دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند، با این تفاوت که آغاز کار باید از ایمان به مبدأ و معاد شروع شود، و تکامل آن از «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» حاصل گردد.
در ششمین آیه، سخن از پیوند معنوی و روحانی مؤمنان با یکدیگر است؛ میفرماید:
«مردان و زنان با ایمان ولیّ (و یار و یاور) یکدیگرند؛ امر به معروف و نهی از منکر میکنند؛ نماز را بر پا میدارند؛ و زکات را میپردازند؛ و خدا و رسولش را اطاعت میکنند؛ بزودی خدا آنان را مورد رحمت خویش قرار میدهد، خداوند توانا و حکیم است!» (وَالْمُؤمِنُونَ وَ المُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُوْنَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ الئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ انَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ)
این پیوند معنوی و روحانی که بر اساس امر به معروف و نهی از منکر و اقامه نماز و اداء زکات و اطاعت خدا و پیامبرش، استوار است؛ سبب میشود که آنها نه تنها در اعمال و رفتار، بلکه در خلق و خوی خویش از یکدیگر الهام بگیرند؛ و هر کدام سرمشق برای دیگری باشند؛ و اگر میخواهند همرنگ جماعت شوند، باید همرنگ این جماعت شوند، نه جماعتهای گمراه و منحرفی که باید رابطه خود را از آنها برید! در واقع امر به معروف و نهی از منکر که در سرلوحه برنامههای آنها- طبق آیه فوق- قرار گرفته، آنها را ملزم میدارد که مراقب اخلاق و اعمال یکدیگر باشند؛ و این خود کمک مؤثّری به تهذیب اخلاق و نفوس میکند.
در هفتمین آیه، تفاوت خطّ مؤمنان و کافران تبیین شده است؛ مؤمنان، به خدا وابستهاند و از صفات جمال و جلال او سرمشق میگیرند؛ و کافران به طاغوت وابسته بوده و اعمال و اخلاق آنها بازتابی از صفات طاغوت است؛ میفرماید: «خداوند، ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور خارج میسازد؛ (امّا) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون میبرند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.» (اللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا اوْلِیائُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ الَی الظُّلُماتِ اولئِکَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ)
در این آیه، خارج شدن از ظلمات به نور، به صورت نتیجه ولایت خداوند بر مؤمنان ذکر شده است، و خروج از نور به سوی ظلمتها از آثار ولایت طاغوت.
نور و ظلمت در این آیه، معنی وسیعی دارد که تمام نیکیها و بدیها، خوبیها و زشتیها و فضائل و رذائل را شامل میشود.
آری! آن کس که در سایه ولایت «اللّه» قرار گیرد، هجرتش از رذائل به فضائل و از بدیها به خوبیها آغاز میگردد؛ زیرا سرمشق او در همه جا صفات جلال و جمال خداست. او به سوی پاکی میرود، چرا که ذات مقدّس خدا از هر آلودگی و نقص، پاک و منزّه است. او به سوی رحمت و رأفت، و جود و سخاوت پیش میرود، چرا که ذات خداوند، رحمان و رحیم، و جواد و کریم است؛ و به همین ترتیب، حرکت به سوی فضائل دیگر شروع میشود، چرا که نقطه امید و مقصد و مقصود و معبود و محبوب، اوست.
درست عکس این حرکت، یعنی از فضائل به سوی رذائل از آنِ کسانی است که طاغوت (بتهای بیشعور و بیخاصیّت و فاقد چشم و گوش و هوش، و همچنین انسانهای طغیانگر و خودکامه) را ولیّ خود قرار دادهاند.
در هشتمین آیه، قرآن مجید همه مؤمنان را مخاطب ساخته و میگوید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوای الهی پیشه کنید و (همیشه) با صادقان باشید! (یا ایُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ)
در حقیقت جمله دوم در آیه شریفه (کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ) تکمیل جمله اوّل (اتَّقُوا اللَّهَ) است. آری! برای پیمودن راه تقوا و پرهیزکاری، و پاکی ظاهر و باطن باید همراه و همگام صادقان بود و در سایه آنها قدم برداشت.
در روایات فراوانی که از طرق شیعه و اهل سنّت در منابع معروف اسلامی آمده است، این آیه تطبیق بر علی علیه السلام یا همه اهل بیت علیهم السلام شده است.
این روایات را میتوانید در «الدّر المنثور سیوطی» و «مناقب خوارزمی» و «درر السّمطین زرندی» و «شواهد التّنزیل» حاکم حَسَکانی و کتب دیگر، مطالعه کنید.[۳۱۱]
«حافظ سلیمان قندوزی» در «ینابیع المودّة»، و «علّامه حموینی» در «فرائد السّمطین»، و «شیخ ابو الحسن کازرونی» در «شرف النّبی» نیز بخشی از این احادیث را آوردهاند[۳۱۲].
در یکی از این احادیث میخوانیم که بعد از نزول آیه فوق، سلمان فارسی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید: آیا این آیه عام است یا خاص؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «امَّا الْمأمُورُونَ فَعامّةُ الْمؤمِنینَ، وَ امَّا الصَّادِقُونَ فَخاصَةُ اخی عَلِیٌّ وَ اوْصِیائُهُ مِنْ بَعْدِهِ الَی یَوْمِ الْقِیامَةِ؛ مأموران به این آیه، همه مؤمنانند، و امّا صادقان، خصوص برادرم علی علیه السلام و اوصیای بعد از او تا روز قیامت هستند!»[۳۱۳]
بدیهی است این همراهی و همگامی با علی علیه السلام و اوصیای او که تا روز قیامت تداوم دارد برای تمسّک به رهبری آنها و اقتدا در عمل و اخلاق و هدایت است.
نتیجه:
از مجموع آنچه در آیات بالا آمد که بخشی از آیات تولّی و تبرّی است بخوبی استفاده میشود که مسأله پیوند با ذات پاک خداوند و اولیاء اللَّه، و بریدن از ظالمان و فاسدان و طاغوتها، و در یک کلمه «حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه» از اساسیترین و اصولیترین تعلیمات قرآن است، که اثر عمیقی در مسائل اخلاقی دارد.
این اصل قرآنی و اسلامی، در تمام مسایل زندگی انسان تأثیر مستقیم دارد اعم از مسائل فردی و اجتماعی و دنیایی و آخرتی. و از جمله در مسائل اخلاقی که مورد بحث ما است، نیز اثر فوقالعادهای دارد.
مؤمنان را میسازد؛ آنها را تهذیب میکند؛ و به آنها تعلیم میدهد که در هر قدم، نیکان و پاکان مخصوصاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام را اسوه و قدوه و سرمشق خود قرار دهند؛ و این از گامهای مؤثّر برای وصول به هدف آفرینش انسان یعنی تهذیب نفس و پرورش فضائل اخلاقی است.
تولّی و تبرّی در روایات اسلامی
احادیث بسیار فراوانی در کتب اسلامی اعم از شیعه و اهل سنّت در زمینه حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه و تولّی و تبرّی آمده است، و به قدری دراینباره اهمّیّت داده شده که در کمتر چیزی نظیر آن دیده میشود.
بی شک این اهمّیّت به خاطر آثار مثبتی است که پیوند دوستی با اولیاء اللَّه و دوستان خدا، و بیزاری از دشمنان حق، دارد؛ این آثار مثبت هم در قدرت ایمان ظاهر میشود و هم در تهذیب اخلاق، و هم در پاکی اعمال و تقوا.
این احادیث نشان میدهد که باید در طریق تهذیب نفس و سیر و سلوک الی اللّه، هر کس پیشوا و مقتدایی را برگزیند.
در اینجا به بخشی از این احادیث که از کتب مختلف گلچین شده است اشاره میشود:
۱- در خطبه قاصعه تعبیر جالبی درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام دیده میشود؛ میفرماید: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ صلی الله علیه و آله مِنْ لَدُنْ انْ کانَ فَطیماً اعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِمِ، وَ مَحاسِنَ اخْلاقِ الْعالَمِ، لَیْلَهُ وَ نَهارَهُ وَ لَقَدْ کُنْتُ اتَّبِعُهُ اتِّباعَ الْفَصِیلِ اثَرَ امِّهِ یَرْفَعُ لی فی کِلِّ یَوْمٍ مِنْ اخْلاقِهِ عَلَماً وَ یَأْمُرُنی بِالْاقْتِداءِ بِهِ؛ از همان زمان که رسول خدا صلی الله علیه و آله از شیر باز گرفته شد، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مأمور ساخت تا شب و روز او را به راههای مکارم اخلاق و صفات خوب انسانی سوق دهد؛ و من (هنگامی که به حدّ رشد رسیدم نیز) همچون سایه به دنبال آن حضرت حرکت میکردم، و او هر روز نکته تازهای از اخلاق نیک خود را برای من آشکار میساخت؛ و به من فرمان میداد تا به او اقتدا کنم.»[۳۱۴]
این حدیث شریف که بخشی از خطبه قاصعه را تشکیل میدهد، این حقیقت را روشن میسازد که حتّی پیغمبر گرامی اسلام در آغاز کارش مقتدا و پیشوایی داشته که بزرگترین فرشتگان الهی بوده است.
علی علیه السلام نیز پیامبر صلی الله علیه و آله را مقتدا و پیشوای خود قرار داده بود و سایه به سایه او حرکت میکرد؛ و این مقتدای بزرگوار هر روز درس تازهای به علی علیه السلام میآموخت و چهره نوینی از اخلاق انسانی را به او نشان میداد.
آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام در آغاز کارشان در برنامه سیر الی اللَّه نیاز به پیشوا و مقتدا داشته باشند، تکلیف دیگران پیداست.
۲- در روایت معروف «بُنِیَ الاسْلامُ ...» که با طرق متعدّد با تفاوت مختصری از معصومین علیهم السلام نقل شده است این موضوع بخوبی منعکس شده است؛ از جمله در حدیثی که یار وفادار امام باقر علیه السلام «زُرارَه» از آن حضرت نقل کرده، میخوانیم:
«بُنِیَ الاسْلامُ عَلی خَمْسَةِ اشْیاء، عَلَی الصَّلَوةِ وَ الزَّکاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّومِ وَالْوِلایَةِ، قالَ زُرارَةُ: فَقُلْتُ: وَایُّ شَیْءٍ مِنْ ذلِکَ افْضَلُ؟ فَقالَ: الْوِلایَةُ افْضَلُ لِأَنَّها مِفْتاحُهُنَّ وَ الْوالی هُوَ الدَّلیلُ عَلَیْهِنَّ؛ اسلام بر پنج پایه بنا شده: بر نماز و زکات و حجّ و روزه و ولایت (رهبری معصومین)، زراره میگوید: عرض کردم: کدامیک از اینها افضل است؟
فرمود: ولایت افضل است، زیرا کلید همه آنها است، و والی و رهبر الهی راهنما به سوی چهار اصل دیگر است.»[۳۱۵]
از این تعبیر بخوبی استفاده میشود که ولایت و اقتدا به اولیاء اللَّه سبب احیاءِ سایر برنامههای دینی و مسایل عبادی و فردی و اجتماعی است؛ و این اشاره روشنی به تأثیر مسأله ولایت در امر تهذیب نفوس و تحصیل مکارم اخلاق میباشد.
۳- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله به یارانش فرمود: «ایُّ عُرَی الْایمانِ اوْثَقُ؟ فَقالُوا: اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اعْلَمُ وَ قالَ بَعْضُهُمْ الصَّلَوةُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ الْزَّکاةُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ الصّیامُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ الْجِهادُ، فَقالَ رَسُولُ اللَّه صلی الله علیه و آله لِکُلِّ ما قُلْتُمْ فَضْلٌ وَ لَیْسَ بِهِ، وَلکِنْ اوْثَقُ عُرَی الْایمانِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُعْضُ فِی اللَّهِ وَ تَوَلِّی اوْلِیاءِ اللَّهِ وَ التَبرَّی مِنْ اعْداءِ اللَّهِ؛ کدامیک از دستگیرههای ایمان محکمتر و مطمئنتر است؟ یاران عرض کردند خدا و رسولش آگاهتر است، و بعضی گفتند نماز، و بعضی گفتند زکات و بعضی روزه، و بعضی حج و عمره، و بعضی جهاد! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: همه آنچه را گفتید دارای فضیلت است ولی پاسخ سؤال من نیست؛ محکمترین و مطمئنترین دستگیرههای ایمان، دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست، و دوست داشتن اولیاء اللَّه و تبرّی از دشمنان خدا.»[۳۱۶]
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نخست با این سؤال مهم، افکار مخاطبان را در این مسأله سرنوشتساز به جنب و جوش در آورد- و این کاری بود که پیامبر صلی الله علیه و آله گاه قبل از القاء مسایل مهم انجام میداد- گروهی اظهار بیاطّلاعی کردند، و گروهی با شمردن یکی از ارکان مهمّ اسلام پاسخ گفتند؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله درعین تأکید بر اهمّیّت آن برنامههای مهمّ اسلامی، سخنان آنها را نفی کرد، سپس افزود: مطمئنترین دستگیره ایمان، حبّ فی اللَّه و بعض فی اللَّه است!
تعبیرِ به «دستگیره» در اینجا گویا اشاره به این است که مردم برای وصول به مقام قرب الی اللّه، باید به وسیلهای چنگ بزنند و بالا بروند، که از همه مهمتر و مطمئنتر، دستگیره حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه است.
این به خاطر آن است که پیوند محبّت با دوستان خدا و اقتدا و تأسّی به اولیاء عاملی است برای حرکت در تمام زمینههای اعمال خیر و صفات نیک.
بنابراین، با احیاء این اصل، اصول دیگر نیز زنده میشود؛ و با ترک این اصل، بقیّه تضعیف یا نابود میگردد.
۴- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خطاب به یکی از یارانش به نام جابر کرد و فرمود: «اذا ارَدْتَ انْ تَعْلَمَ انَّ فیکَ خَیْراً فَانْظُرْالی قَلْبِکَ فَانْ کانَ یُحِبُّ اهْلَ طاعَةِ اللَّهِ وَ یُبْغِضُ اهْلَ مَعْصِیَتِهِ، فَفیکَ خَیْرٌ، وَ اللَّهُ یُحِبُّکَ؛ وَ انْ کانَ یُبْغِضُ اهْلَ طاعَةِ اللَّهِ وَ یُحِبُّ اهْلَ مَعْصِیَتِهُ، فَلَیْسَ فیکَ خَیْرٌ، وَ اللَّهُ یُبْغِضُکَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ؛ هرگاه بخواهی بدانی در تو خیر و نیکی وجود دارد یا نه؟ نگاهی به قلبت کن! اگر اهل اطاعت الهی را دوست میدارد و اهل معصیت را دشمن میشمرد، تو انسان خوبی هستی، و خدا تو را دوست دارد؛ و اگر اهل اطاعت الهی را دشمن میدارد و اهل معصیتش را دوست میدارد، نیکی در تو نیست، و خدا تو را دشمن میدارد؛ و انسان با کسی است که او را دوست میدارد!»[۳۱۷]
جمله «وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ» اشاره لطیفی به این واقعیّت است که هر انسانی از نظر خطّ و ربط اجتماعی و خلق و خو و صفات انسانی و همچنین سرنوشت نهایی در روز رستاخیز، با کسانی خواهد بود که به آنها عشق میورزد و پیوند محبّت دارد؛ و این نشان میدهد که مسأله «ولایت» در مباحث اخلاقی سرنوشت ساز است.
۵- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «وُدُّ الْمُؤمِنِ لِلْمُؤْمِنِ فِی اللَّهِ مِنْ اعْظَمِ شُعَبِ الْایمانِ، الا وَ مَنْ احَبَّ فِی اللَّهِ وَابْغَضَ فِی اللَّهِ وَ اعْطی فِی اللَّهِ وَ مَنَعَ فِی اللَّهِ فُهُوَ مِنْ اصْفِیاءِ اللَّهِ؛ محبّت مؤمن نسبت به مؤمن به خاطر خدا از بزرگترین شاخههای ایمان است[۳۱۸]؛ آگاه باشید کسی که به خاطر خدا دوست بدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، به خاطر خدا ببخشد و به خاطر خدا خود داری از بخشش کند، او از برگزیدگان خداست!»[۳۱۹]
۶- در حدیث دیگری از امام علیّ بن الحسین علیه السلام میخوانیم: اذا جَمَعَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ قامَ مُنادٍ فَنادی یُسْمِعُ الّناسَ فَیَقُولُ: ایْنَ الْمُتَحابُّونَ فِی اللَّهِ قالَ: فَیَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النَّاسِ فَیُقالُ لَهُمْ اذْهَبُوا الَی الْجَنَّةِ بِغَیْرِ حِسابٍ قالَ: فَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ فَیَقُولُونَ الَی ایْنَ؟ فَیَقُولُونَ الَی الْجَنَّةِ بِغَیْرِ حِسابٍ! قالَ فَیَقُولُونَ فَایُّ ضَرْبٍ انْتُمْ مِنَ النَّاسِ؟ فَیَقُولُونَ نَحْنُ الْمتَحابُّونَ فِی اللَّهِ، قالَ فَیَقُولُونَ وَایُّ شَیءٍ کانَتْ اعْمالُکُمْ؟ قالُوا کُنَّا نُحِبّ فِی اللَّهِ وَ نُبْغِضُ فِی اللَّهِ، قالَ فَیَقُولُونَ نِعْمَ اجْرُ الْعامِلینَ!؛ هنگامی که خداوند متعال اقوام اوّلین و آخرین را (در قیامت) جمع کند، ندا دهندهای ندا میدهد، به گونهای که به گوش همه مردم برسد، میگوید کجا هستند آنهایی که به خاطر خدا همدیگر را دوست داشتند، فرمود در این هنگام گروهی از مردم بر میخیزند و به آنها گفته میشود، بدون حساب به سوی بهشت بروید! فرمود: در این موقع فرشتگان الهی از آنها استقبال میکنند، میگویند به کجا میروید؟ میگویند: به بهشت بدون حساب! میگویند شما از کدام گروه مردم هستید؟
میگویند ما کسانی هستیم که به خاطر خدا یکدیگر را دوست میداشتیم، میگویند، اعمال شما چه بود؟ میگویند ما به خاطر خدا گروهی را دوست میداشتیم و به خاطر خدا گروهی را دشمن میداشتیم، فرشتگان میگویند: چه خوب است پاداش عمل کنندگان!»[۳۲۰]
تعبیر «نِعْمَ اجرُ الْعامِلِینَ» نشان میدهد که محبّت با اولیاء اللَّه و دشمنی با اعداء اللَّه سرچشمه اعمال نیک و پرهیز از اعمال بد است.
۷- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین آمده است: «انَّ حَولَ الْعَرْشِ مَنابِرٌ مِنْ نُورٍ عَلَیْها قومٌ لِباسُهُمْ وَ وُجُوهُهُمْ نُورٌ لیْسُوا بِأَنْبیاءٍ یَغْبِطُهُمُ الأَنْبیاءُ وَ الشُّهَداءُ قالُوا یا رَسُولَ اللَّه حَلِّ لَنا قالَ: هُمْ الْمُتَحابُّونَ فِی اللَّهِ وَ الْمُتَجالِسُونَ فِی اللَّهِ وَ الْمُتَزاوِرُونَ فِی اللَّهِ؛ در اطراف عرش الهی منبرهایی از نور است که بر آنها گروهی هستند که لباسها و صورتهایشان از نور است؛ آنها پیامبر نیستند ولی پیامبران و شهداء به حال آنها غبطه میخورند! عرض کردند: ای رسول خدا! این مسأله را برای ما حل کن (آنها چه کسانی هستند؟) فرمود: آنها کسانی هستند که به خاطر خدا یکدیگر را دوست دارند و برای خدا با یکدیگر مجالست میکنند، و برای خدا به دیدار هم میروند!»[۳۲۱]
۸- در حدیث دیگری (یا در ادامه حدیث بالا) میخوانیم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«لَو انَّ عَبْدَیْنِ تَحابَّا فِی اللَّهِ احَدُهُما بِالْمَشْرِقِ وَ الآخَرُ بِالْمَغْرِبِ لَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَهُما یَوْمَ القِیامَةِ وَ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله افُضَلُ الأَعَمالِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِیاللَّه؛ اگر دو بنده (از بندگان خدا) یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، یکی در مشرق باشد و دیگری در مغرب، خداوند آن دو را در قیامت در بهشت کنار هم قرار میدهد، و فرمود: برترین اعمال حبّ فی اللّه و بغض فی اللّه است.»[۳۲۲]
این حدیث نشان میدهد که محکمترین پیوند در میان انسانها، پیوندِ مکتبی است، که سبب همگونی در اخلاق و رفتارهای انسانی میشود؛ بدیهی است آنها که یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، صفات و افعال خداپسندانه را در یکدیگر میبینند، و همین حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه گام مؤثّری برای تربیت نفوس آنها است.
۹- در حدیث قدسی میخوانیم: خداوند به موسی علیه السلام فرمود: «هَلْ عَمِلْتَ لِی عَمَلًا؟! قالَ صَلَّیْتُ لَکَ وَ صُمْتُ وَ تَصَدَّقُتُ وَ ذَکَرْتُ لَکَ، قالَ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی وَ امَّا الصَّلَوةْ فَلَکَ بُرهانٌ، وَ الصَّوْمُ جُنَّةٌ وَ الصَّدَقَةُ ظِلٌّ، وَ الذِّکُرْ نُورٌ، فَایُّ عَمَلٍ عَمِلْتَ لِی؟!
قالَ مُوْسی دُلَّنِی عَلَی العَمَلِ الَّذی هُوَ لَکَ، قالَ یا مُوسی هَلْ والَیْتَ لِی وَلِیّاً وَ هَلْ عادَیْتَ لی عَدُوّاً قَطُّ فَعَلِمَ مُوسی انَّ افْضَلَ الْأَعْمالِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِی اللَّهِ؛ آیا هرگز عملی برای من انجام دادهای؟ موسی عرض کرد: آری! برای تو نماز خواندهام، روزه گرفتهام، انفاق کردهام و به یاد تو بودهام؛ فرمود: امّا نماز برای تو نشانه (ایمان) است، و روزه سپر آتش، و انفاق سایهای در محشر، و ذکر خدا نور است؛ کدام عمل را برای من به جا آوردهای ای موسی! عرض کرد خداوندا! خودت مرا در این مورد راهنمایی فرما! فرمود: آیا هرگز به خاطر من کسی را دوست داشتهای، و به خاطر من کسی را دشمن داشتهای؟ (در اینجا بود که) موسی علیه السلام دانست برترین اعمال حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه (دوستی برای خدا و دشمنی برای خدا) است.»[۳۲۳]
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم (هر چند احادیث در این زمینه، بسیار فراوان است.) فرمود: «مَنْ احَبَّ لِلَّهِ وَ ابْغَضَ لِلَّهِ وَ اعْطی لِلَّهِ وَ مَنَعَ لِلَّهِ فَهُوَ مِمَّنْ کَمُلَ إِیمانُهُ؛ کسی که به خاطر خدا دوست بدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، و به خاطر خدا ببخشد، و به خاطر خدا ترک بخشش کند، او از کسانی است که ایمانش کامل شده است!»[۳۲۴]
از احادیث دهگانه بالا استفاده میشود که در اسلام حساب مهمّی برای حبّ فی اللَّه و بغض فی اللَّه باز شده است؛ تا آنجا که به عنوان افضل اعمال، و نشانه کمال ایمان، و برتر از نماز و روزه و حجّ و جهاد، و انفاق فی سبیل اللَّه معرّفی شده و صاحبان این صفت، پیشگامان در بهشتند، و مقاماتی دارند که انبیاء و شهداء به حال آنها غبطه میخورند.
این تعبیرات، پرده از نقش مهمّ مسأله ولایت و تولّی و تبرّی، در تمام برنامههای دینی و الهی بر میدارد؛ دلیل آن هم روشن است؛ زیرا انسان پیشوایان بزرگ را به خاطر ایمان و تقوا و فضائل اخلاقی و اعمال صالحه دیگر، دوست میدارد؛ با این حال، چگونه ممکن است به آنان تأسّی نکند، و همگام و همدل و همرنگ نشود!
این همان است که علمای اخلاق از آن به عنوان یک اصل اساسی در تهذیب نفوس یاد کردهاند؛ و پیروی و اقتدا کردن به انسان کاملی را شرط موفّقیّت در سیر و سلوک الی اللَّه میدانند.
یکی از دلایل مهمّی که قرآن مجید در هر مورد و در هر مناسبت از انبیای الهی سخن میگوید و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان را دستور میدهد که به یاد آنها و تاریخ و زندگانیشان باشند، همین است که از آنان الگو بگیرند و راه موفّقیّت و نجات را در تاریخ زندگی آنها بجویند.
این نکته شایان توجّه است که انسانها معمولًا دارای روح قهرمان پروری هستند؛ یعنی، هرکس میخواهد به شخص بزرگی عشق بورزد، و او را در زندگی خود الگو قرار دهد؛ و در ابعاد مختلف زندگی به او اقتدا کند.
انتخاب چنین قهرمانی در سرنوشت انسان و شکل دادن به زندگی او تأثیر فراوانی دارد؛ و با تغییر شناخت این قهرمانها، زندگی ممکن است دگرگون شود.
بسیاری از افراد یا ملّتها که دستشان به دامان قهرمانان واقعی نرسیده، قهرمانان خیالی و افسانهای برای خود ساختهاند، و در ادبیّات و فرهنگ خود جایگاه مهمّی برای آنها قائل شدهاند.
محیط زندگی اجتماعی و تبلیغات مطلوب و نامطلوب در گزینش قهرمانها مؤثّر است. این قهرمانها ممکن است مردان الهی، رجال سیاسی، چهرههای ورزشی و یا حتّی بازیگران فیلمها بوده باشند.
هدایت این تمایل فطری بشر به سوی قهرمانان واقعی و الگوهای والای انسانی میتواند کمک مؤثّری به پرورش فضائل اخلاقی در فرد و جامعه بنماید.
مسأله ولایت اولیاء اللَّه در حقیقت در همین راستا است؛ و به همین دلیل، آیات و روایات اسلامی- چنان که دیدیم- اهمّیّت فوقالعادهای برای آن قائل شده است، و بدون آن، بقیّه برنامهها را ناقص و حتّی در خطر میشمرد.
داستان موسی و خضر
مسأله انتخاب معلّم و استاد و دلیل راه در مسیر تربیت نفوس و سیر و سلوک الی اللَّه به حدّی اهمّیّت دارد که گاه انبیای الهی، در مقطع خاصّی نیز مأمور به این انتخاب میشدند.
داستان خضر و موسی علیه السلام در سوره کهف در قرآن مجید که داستانی بسیار پر معنی و پرمحتوا است، چهرهای از این انتخاب است.
موسی علیه السلام مأمور میشود که برای فرا گرفتن علومی- که جنبه نظری نداشت بلکه بیشتر جنبه عملی و اخلاقی داشت- نزد پیامبر و عالم بزرگ زمانش که قرآن از او به عنوان عَبدٌ مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَّدُنَّا عِلْماً؛ بندهای از بندگان ما که او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوی خود علم فراوانی به او تعلیم داده بودیم.» یاد کرده است.
او بار سفر را بست و به سوی جایگاه خضر با یکی از یارانش به راه افتاد؛ حوادث اثناء راه بماند، هنگامی که به خضر رسید، پیشنهاد خود را به آن معلّم بزرگ، مطرح کرد؛ او نگاهی به موسی علیه السلام افکند و گفت: «باور نمیکنم در برابر تعلیمات من، صبر و شکیبایی داشته باشی!» ولی موسی علیه السلام قول شکیبایی داد.
سپس سه حادثه مهم یکی بعد از دیگری اتّفاق افتاد؛ نخست سوار بر کشتی شدند و «خضر» اقدام به سوراخ کردن کشتی کرد که بانگ اعتراض موسی بر خاست، و خطر غرق شدن کشتی و اهلش را به خضر گوشزد نمود؛ ولی هنگامی که خضر به او گفت: «من میدانستم تو، توان شکیبائی نداری! موسی از اعتراض خود پشیمان گشت و سکوت اختیار کرد، چرا که قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشاید تا خضر خودش توضیح دهد.
چیزی نگذشت در مسیر خود به نوجوانی برخورد کردند «خضر» بی مقدّمه اقدام به قتل او کرد! منظره وحشتناک کشتن این جوانِ ظاهراً بیگناه، موسی علیه السلام را سخت از کوره به در برد، و بار دیگر تعهّد خود را فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شدیدتر و رساتر از اعتراض نخستین، که چرا انسان بیگناه و پاکی را بی آن که مرتکب قتلی شده باشد کشتی؟ به یقین این کار بسیار زشتی است!
برای دومین بار، خضر پیمان خود را با موسی علیه السلام یاد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تکرار کنی همیشه از تو جدا خواهم شد؛ موسی فهمید که در این مورد سرّ مهمّی نهفته است و سکوت اختیار کرد تا خضر خودش بموقع توضیح دهد.
چیزی نگذشت که سومین حادثه رخ داد؛ آن دو وارد شهری شدند، مردم شهر حتّی حاضر به پذیرایی مختصر از آنان نشدند، ولی خضر علیه السلام به کنار دیواری که در حال فرو ریختن بود رسید، آستین بالا زد و از موسی نیز کمک خواست تا دیوار را مرمّت کند، و از فرو ریختن آن مانع شود؛ باز موسی علیه السلام پیمان خود را به فراموشی سپرد و به معلّم خویش اعتراض کرد که آیا این دلسوزی در برابر آن بیمهری منطقی است؟ اینجا بود که خضر اعلام جدایی از موسی علیه السلام نمود، چرا که سه بار پیمان شکیبایی را که با خضر داشت شکسته بود؛ ولی پیش از آن که جدا شوند، اسرار کارهای سه گانه خود را برای او برشمرد و پرده از آن برداشت.
در مورد کشتی گفت: پادشاهی ظالم و جبّار، کشتیهای سالم را غصب میکرد و من کشتی را معیوب ساختم تا مورد توجّه او قرار نگیرد؛ زیرا کشتی تعلّق به گروهی از مستضعفان داشت و وسیله ارتزاق آنها را تشکیل میداد.
جوان مقتول فردی کافر و مرتد و اغواگر بود و مستحقّ اعدام، و بیم آن میرفت که پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دین خدا بیرون برد.
و امّا آن دیوار متعلّق به دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجی متعلّق به آنها نهفته بود؛ و چون پدرشان مرد صالحی بود، خدا میخواست این گنج را برای آنها حفظ کند؛ سپس به او حالی کرد که من این کارها را خود سرانه نکردم؛ همه به فرمان پروردگار بود![۳۲۵]
در اینجا موسی علیه السلام از خضر جدا شد، در حالی که کولهباری از علم و آگاهی و اخلاق را همراه خود میبرد.
او بخوبی درسهای زیر را از مکتب آن معلّم بزرگ و مربّی اخلاق فرا گرفت:
۱- پیدا کردن رهبری آگاه و فرزانه، و بهره گیری از علم و اخلاق او تا آن حد اهمّیّت دارد که پیامبر اولو العزمی همچون موسی- بطور نمادین- مأمور میشود که راه دور و درازی را برای حضور در محضر او، و اقتباس از چراغ پر فروغش، بپیماید.
۲- در کارها نباید عجله کرد، چرا که بسیاری از امور، نیاز به فرصت مناسب دارد؛ گفتهاند: «الْأُمُورُ مَرْهُونَةٌ بِاوْقاتِها!»
۳- حوادثی که در اطراف ما رخ میدهد ممکن است چهرهای در ظاهر و چهرهای در باطن داشته باشند؛ هرگز نباید به چهره ظاهری رویدادهای ناخوش آیند قناعت کرد و عجولانه قضاوت نمود؛ بلکه باید ماورای چهرههای ظاهری را نیز از نظر دور نداشت.
۴- شکستن پیمانهای معنوی بطور مکرّر، ممکن است انسان را برای همیشه از فوائد و برکاتی محروم سازد!
۵- حمایت از مستضعفان، خیرخواهی یتیمان و مبارزه با ظالمان و کافران اغواگر، وظیفهای است که هر بهائی را میتوان در برابر آن پرداخت.
۶- انسان هر قدر عالم و آگاه باشد، نباید به علم و دانش خویش مغرور گردد و تصّور کند ماورای علوم او علوم دیگری نیست؛ چرا که این تصوّر او را از رسیدن به کمالات بیشتر باز میدارد.
۷- خداوند بزرگ در این عالم هستی، مأموران ویژهای دارد که آنها را بیسروصدا به یاری بندگان مظلوم و با اخلاص میفرستد، تا از طرق مختلف آنان را یاری کنند، و اینها از الطاف خفیّه الهیّه است که هر انسان با ایمانی میتواند در انتظار آن باشد- و فوائد و برکات دیگر.
این داستان خواه جنبه آموزش واقعی برای موسی علیه السلام داشته باشد و یا جنبه سرمشق برای دیگران، هر چه باشد، در مورد مطلبی که ما به دنبال آن هستیم تفاوتی نمیکند.
کوتاه سخن این که: نیاز به رهبر و دلیل راه در طریق افزایش علم و تهذیب نفوس نیازی است حتمی و غیر قابل انکار!
فصل چهاردهم: چهره دیگر ولایت و تأثیر آن در تهذیب نفوس
اشاره
تأثیر گذاری اعتقاد به ولایت بر اخلاق و نفوذ آن در مسایل مربوط به تهذیب نفس، و سیر و سلوک الی اللّه، تنها از جهت اسوه بودن اولیاء اللَّه و هدایتهای آنها از طریق گفتار و رفتار نیست؛ بلکه به عقیده جمعی از بزرگان و دانشمندان، نوعی دیگر از ولایت وجود دارد که از شاخههای ولایت تکوینی محسوب میشود، و از نفوذ معنوی مستقیم رهبران الهی، در تربیت نفوس آماده از طریق ارتباط پیوندهای روحانی خبر میدهد.
توضیح این که: پیامبر صلی الله علیه و آله و امام معصوم علیه السلام به منزله قلب تپنده جامعه انسانی هستند؛ هر عضوی از اعضاء این پیکر با آن قلب ارتباط بیشتری و هماهنگی افزونتری داشته باشد، بهره بیشتری میگیرد؛ یا به منزله خورشید درخشانی هستند که اگر ابرهای تیره و تار کبر و غرور و خود بینی و هوای نفس کنار برود، تابش آفتاب وجود آنان به شاخسار ارواح آدمیان، سبب رشد و نموّ آنها میگردد، و برگ و گل و میوه میآورد.
در اینجا، ولایت شکل دیگری به خود میگیرد، و از دایره تصرّفات ظاهری فراتر میرود و سخن از تأثیر مرموز و ناپیدایی به میان میآید که با آنچه تاکنون گفتهایم متفاوت است.
قرآن مجید میگوید: «یا ایُّهَا النَّبِیُّ انَّا ارْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُّبشِّراً وَ نَّذیراً وَ داعِیاً الَی اللَّهِ بِاذْنِهِ وَ سِراجاً مُنیراً؛ ای پیغمبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده، و تو را دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او قرار دادیم، و چراغی پرفروغ و روشنی بخش.»[۳۲۶]
این چراغ پرفروغ و خورشید تابان هم مسیر راه را روشن میسازد تا انسان راه را از چاه باز یابد، و شاهراه را از پرتگاه بشناسد و در آن سقوط نکند؛
و هم این نور الهی بطور ناخودآگاه در وجود انسانها اثر میگذارد، و نفوس را پرورش داده و به سوی تکامل میبرد.
حدیث معروف «هشام به حکم» که برای مناظره با «عمرو بن عبید» (عالم علم کلام و عقائد اهل سنّت) به بصره رفت، و او را با بیان منطقی زیبایی به اعتراف به لزوم وجود امام در هر عصر و زمان وادار نمود، گواه دیگری بر این معنی است.
او وارد مسجد بصره شد؛ صفوف مردم که اطراف عمرو بن عبید را گرفته بودند شکاف و پیش رفت و رو به سوی او کرده و گفت: من مرد غریبی هستم سؤالی دارم اجازه میفرمایی؟
عمرو گفت: آری!
هشام گفت: آیا چشم داری؟
عمرو گفت: فرزندم! این چه سؤالی است میکنی؟ و چیزی را که با چشم خود میبینی چگونه از آن پرسش میکنی؟!
هشام گفت: سؤالات من از همین قبیل است؛ اگر اجازه میدهی ادامه دهم؟
عمرو از روی غرور گفت: بپرس، هر چند سؤالی احمقانه باشد!
سپس هشام سؤال خود را تکرار کرد.
هنگامی که جواب مثبت از عمرو شنید، پرسید: با چشمت چه میکنی؟
گفت: رنگها و انسانها را میبینم.
سپس سؤال از دهان، و گوش و بینی کرد و جوابهای سادهای از عمرو شنید!
در پایان گفت: آیا قلب (عقل) هم داری و با آن چه میکنی؟!
گفت: تمام پیامهایی را که از این جوارح و اعضای من میرسد با آن تشخیص میدهم. (و هر کدام را در جای خود به کار میگیرم.)
هشام در آخرین و مهمترین سؤال مقدّماتی خود پرسید: آیا وجود اعضاء و حواس، ما را از قلب و عقل بینیاز نمیکند؟
گفت: نه. زیرا اعضاء و حواس ممکن است گرفتار خطا و اشتباهی شود؛ این قلب است که آنها را از خطا باز میدارد.
اینجا بود که هشام رشته اصلی سخن را به دست گرفت و گفت: «ای ابا مروان! (ابا مروان کنیه عمرو بن عبید بود.) هنگامی که خداوند متعال اعضا و حواسّ انسان را بدون امام و رهبر و راهنمایی قرار نداده، چگونه ممکن است جهان انسانیّت را در شکّ و تردید و اختلاف بگذارد، و امامی برای این پیکر بزرگ قرار ندهد؟»
عمرو بن عبید در اینجا متوجّه نکته اصلی بحث شد و سکوت اختیار کرد، و بعد فهمید که این جوان پرسش کننده، همان هشام بن حکم معروف است، او را در کنار خود نشاند، و احترام شایانی نمود.
امام صادق علیه السلام بعد از شنیدن این ماجرا در حالی که خنده بر لب داشت به هشام فرمود:
«چه کسی این منطق را به تو یاد داده است؟»
هشام عرض کرد: بهرهای است که از مکتب شما آموختهام.
امام صادق علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند این سخنی است که در صحف ابراهیم و موسی علیه السلام آمده است.»[۳۲۷]
آری! امام به منزله قلب عالم انسانیّت است و این حدیث میتواند اشاره به ولایت و هدایتهای تشریعی او باشد یا تکوینی یا هر دو.
حدیث معروف ابو بصیر و همسایه توبه کارش گواه دیگری بر این مطلب است:
او میگوید: همسایهای داشتم که از کارگزاران حکومت ظالم (بنی امیّه یا بنی عبّاس) بود و اموال فراوانی از این طریق فراهم ساخته و به عیش و نوش لهو و شرابخواری و دعوت گروههای فساد به این مجالس مشغول بود؛ بارها شکایت او را به خودش کردم ولی دست برنداشت هنگامی که زیاد اصرار کردم گفت: ای مرد! من مردی مبتلا و آلوده به گناهم و تو مرد پاکی هستی، اگر شرح حال مرا برای دوست بزرگوارت، امام صادق علیه السلام بازگویی امیدوارم که خدا مرا بدین وسیله نجات دهد.
سخن او در دل من اثر کرد؛ هنگامی که خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و حال او را باز گفتم؛ فرمود: هنگامی که به کوفه باز میگردی او به دیدار تو میآید؛ به او بگو: جعفر بن محمد برای تو پیام فرستاده و گفته است کارهای گناه آلودهات را رها کن و من بهشت را برای تو ضامن میشوم!
ابو بصیر میگوید: هنگامی که به کوفه بازگشتم در میان کسانی که از من دیدن کردند، او بود؛ هنگامی که میخواست برخیزد، گفتم: بنشین تا منزل خلوت شود، کاری با تو دارم. هنگامی که منزل خلوت شد به او گفتم ای مرد! شرح حال تو را برای امام صادق علیه السلام گفتم، فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو اعمال زشت خود را ترک کند و من برای او ضامنِ بهشتم!
همسایهام سخت منقلب شد و گریه کرد؛ سپس گفت: تو را به خدا جعفر بن محمد چنین سخنی را به تو گفته است؟! ابو بصیر میگوید سوگند یاد کردم که او چنین پیامی را برای تو فرستاده است!
آن مرد گفت: همین کافی است و رفت!
پس از چند روز به سراغ من فرستاد؛ دیدم پشت در خانهاش در حالی که بدنش (تقریباً) برهنه است ایستاده و میگوید: ای ابو بصیر! چیزی در منزل من (از اموال حرام) باقی نمانده مگر این که از آن خارج شدم. (آنچه را که صاحبانش را میشناختم به آنها دادم و بقیّه را به نیازمندان بخشیدم.) و تو میبینی اکنون من در چه حالتم!
ابو بصیر میگوید من از برادران شیعه لباس (و سایر نیازمندیهای زندگی) را برای او جمع آوری کردم؛ مدّتی گذشت که باز به سراغ من فرستاد که بیمارم نزد من بیا! من مرتّب به او سر میزدم و برای درمان او میکوشیدم. (ولی درمانها سودی نبخشید) و سرانجام او در آستانه مرگ قرار گرفت.
من در کنار او نشسته بودم و او در حال رحلت از دنیا، بیهوش شد؛ هنگامی که به هوش آمد، صدا زد ای ابو بصیر! یار بزرگوارت به عهد خود وفا کرد! این سخن را گفت و جان به جان آفرین تسلیم نمود.
مدّتی بعد به زیارت خانه خدا رفتم؛ سپس برای زیارت امام صادق علیه السلام به در خانه آن حضرت آمدم و اجازه ورود خواستم؛ هنگامی که وارد شدم در حالی که یک پای من در دالان خانه و پای دیگرم در حیاط خانه بود، امام علیه السلام بدون مقدّمه از داخل اطاق صدا زد ای ابو بصیر! ما به عهدی که با دوست تو کرده بودیم وفا کردیم! (او نیز به عهد خود وفا کرد.)[۳۲۸]
درست است که ممکن است این حدیث جنبه یک توبه عادی و معمولی داشته باشد، ولی با توجّه به آلودگی فوقالعاده آن مرد گنهکار و اعتراف خودش به این که بدون نظر و عنایت امام قدرت بر تصمیم گیری و نجات از چنگال شیطان را نداشت، این احتمال بسیار قوی به نظر میرسد که این انقلاب و دگرگونی در آن مرد آلوده ولی آماده، با تصرّف معنوی امام صورت گرفت؛ زیرا در اعماق قلبش نقطه روشنی از ولایت داشت و همان نقطه نورانی سبب شد که امام علیه السلام به او توجّه و در او تصرّفی کند و او نجات یابد!
نمونه دیگری از این تأثیر معنوی و ولایت تکوینی در تهذیب نفوس آماده همان موردی است که مرحوم علّامه مجلسی در «بحار الانوار» نقل میکند، میگوید:
«در آن هنگام که موسی بن جعفر علیه السلام در زندان هارون بود؛ هارون کنیزی زیبا و صاحب جمال به خدمتش فرستاد (البتّه در ظاهر برای خدمت بود و در باطن به پندار خودش فریب دادن امام علیه السلام از طریق آن کنیز بود) هنگامی که امام متوجّه او شد، همان جملهای را که سلیمان علیه السلام در مورد هدایای «ملکه سبا» گفته بود بیان فرمود: «بَلْ انتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ؛ شما هستید که بر هدایایتان خوشحال میشوید![۳۲۹]
«سپس افزود: من نیازی به این کنیز و مانند آن ندارم.
«هارون از این مسأله خشمناک شد، فرستاده خود را نزد آن حضرت فرستاد و گفت به او بگو ما با میل و رضای تو، تو را حبس نکردیم؛ و با میل تو، تو را دستگیر نساختیم؛
کنیزک را نزد او بگذار و برگرد!
«مدّتی گذشت، هارون خادمش را فرستاد تا از وضع حال کنیز با خبر شود. (آیا توانسته است در امام نفوذ کند یا نه؟) خادم برگشت و گفت کنیز را در حال سجده برای پروردگار دیدم! سر از سجده بر نمیداشت و پیوسته میگفت: قُدُّوسٌ سُبْحانَکَ سُبْحانَکَ!
«هارون گفت: به خدا سوگند موسی بن جعفر علیه السلام او را سحر کرده! کنیز را نزد من بیاورید! هنگامی که او را نزد هارون آوردند بدنش (از خوف خدا) میلرزید و چشمش به سوی آسمان بود.
«هارون گفت: جریان تو چیست؟
«کنیز گفت: من حال تازهای پیدا کردهام؛ نزد آن حضرت بودم و او پیوسته شب و روز نماز میخواند؛ هنگامی که سلام نماز را گفت در حالی که تسبیح و تقدیس خدا میکرد، عرض کردم مولای من! آیا حاجتی داری انجام دهم؟ فرمود: من چه حاجتی به تو دارم؟
گفتم: مرا برای انجام حوائج شما فرستادهاند!
«اشاره به نقطهای کرد و فرمود اینها چه میکنند؟ کنیز میگوید: من نگاه کردم، چشمم به باغی افتاد پر از گلها که اوّل و آخر آن پیدا نبود؛ جایگاههائی در آن دیدم که همه با فرشهای ابریشمین مفروش بود؛ خادمانی بسیار زیبا که مانند آنها را ندیده بودم آماده خدمت بودند؛ لباسهای بی نظیری از حریر سبز در تن داشتند، و تاجهایی از درّ و یاقوت بر سر، و در دستهایشان ظرفها و حولههایی برای شستن و خشک کردن بود؛ و نیز انواع غذاها را در آنجا آماده دیدم؛ من به سجده افتادم و همچنان در سجده بودم تا این خادم مرا بلند کرد، هنگامی که سر برداشتم خود را در جای اوّل دیدم!
«هارون گفت: ای خبیثه! شاید سجده کردهای و به خواب رفتهای و آنچه دیدی در خواب دیدی! کنیز گفت: نه به خدا قسم ای مولای من! من قبلًا این صحنهها را دیدم، سپس به خاطر آن سجده کردم! هارون الرّشید به خادم گفت: این زن خبیث را بگیر و نزد خود نگاه دار، تا احدی این داستان را از او نشنود!
«کنیز بلافاصله مشغول نماز شد؛ هنگامی که از او سؤال کردند چرا چنین میکنی؟ گفت: این گونه عبد صالح (موسی بن جعفر علیه السلام) را یافتم. هنگامی که توضیح بیشتری خواستند، گفت: در آن زمان که آن صحنهها را دیدم حوریان بهشتی به من گفتند: از بنده صالح خدا دور شو تا ما وارد شویم، ما خدمتکار او هستیم نه تو! «کنیز پیوسته در این حال بود تا از دنیا رفت.»[۳۳۰]
در این داستان به نمونه دیگری از نفوذ معنوی امام علیه السلام در کنیزی که آمادگی برای پرورش و تربیت روحی داشت برخورد میکنیم که تأثیر معنوی و هدایت روحانی پیشوای بزرگی مانند موسی بن جعفر علیه السلام را در دست پروردگان خود به روشنی بیان میکند.
کوتاه سخن این که، در تاریخ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام مواردی دیده میشود که افرادی با یک برخورد با آنان، بکلّی دگرگون شدند و تغییر مسیر دادند؛ تغییراتی که برحسب ظاهر و با اسباب عادی امکان پذیر نبوده است. این نشان میدهد که آن انسانهای کامل عنایتی در حقّ این اشخاص کرده و آنان را دگرگون ساختهاند؛ و ما از این تصرّف، به نوعی ولایت تکوینی تعبیر میکنیم.
بدیهی است این عنایات، بیحساب نیست و حتماً نقطه قوّتی در شخص مورد عنایت وجود داشته که مشمول عنایت پیامبر صلی الله علیه و آله و یا امام معصوم علیه السلام واقع شدهاند.
سخنی از علّامه شهید مطهّری
در اینجا رشته سخن را به دست علّامه شهید، مرحوم مطهّری، میسپاریم. او در کتاب «ولاءها و ولایتها» میگوید: «این دو واژه معمولًا در چهار مورد استعمال میشود: ولاءِ محبّت (عشق و علاقه به اهل بیت)، و ولاءِ امامت به معنی الگو قرار دادن امامان برای اعمال و رفتار خویش، و ولاءِ زعامت به معنی حقّ رهبری اجتماعی و سیاسی امامان، و ولاء تصرّف یا ولاء معنوی که بالاترین مراحل، ولاء تصرّف است».
سپس بعد از توضیحاتی درباره معنی اوّل و دوم و سوم، به توضیح معنی چهارم میپردازد که مربوط به بحث ما است؛ میگوید: «ولایت یا تصرّف معنوی نوعی اقتدار و تسلّط فوق العاده تکوینی است؛ به این معنی که، انسان بر اثر پیمودن طریق عبودیّت و بندگی خدا، به مقام قرب معنوی الهی نائل میگردد؛ و نتیجه وصول به این مقام این است که به صورت انسان کاملی در میآید که قافله سالار معنویّات، مسلّط بر ضمائر، و شاهد بر اعمال، و حجّت زمان میشود!
«از نظر شیعه در هر زمان یک انسان کامل که نفوذ غیبی بر جهان و انسان دارد و ناظر بر ارواح و قلوب است وجود دارد که نام او حجّت خداست.
«مقصود از ولایت تصرّف یا ولایت تکوینی این نیست که بعضی از جهّال پنداشتهاند که انسانی از انسانها سمت سرپرستی و قیمومیّت نسبت به جهان پیدا کند، بطوری که او گرداننده زمین و آسمان و خالق و رازق از جانب اللَّه بوده باشد!
«درست است که این اعتقاد شرک نیست و شبیه چیزی است که قرآن درباره ملائکه مُدَبِّراتِ امْراً و مُقَسِّماتِ امْراً به اذن اللَّه بیان فرموده، ولی قرآن به ما میگوید: مسأله خلقت و رزق را و زنده کردن و میراندن و غیر آن، به غیر خدا نسبت ندهیم.
«بلکه منظور این است که انسان کامل به خاطر قرب به پروردگار به جائی میرسد که دارای ولایت بر تصرّف در (بعضی امور) جهان میشود.
سپس میافزاید: «در اینجا کافی است که اشاره اجمالی به این مطلب بنمائیم و پایههای این طرز فکر را با توجّه به معانی و مفاهیم قرآنی روشن سازیم تا گروهی خیال نکنند که این یک سخن قلندری است.
«شک نیست که مسأله ولایت به معنی چهارم از مسائل عرفانی است، ولی این دلیل نمیشود که چون یک مسأله عرفانی است مردود قلمداد شود.»
سپس با توضیحات فراوانی درباره قرب خداوند و آثار آن چنین نتیجهگیری میکند:
«بنابراین محال است که انسان بر اثر طاعت و بندگی و پیمودن طریق بندگی خدا به مقام فرشتگان نرسد، یا بالاتر از فرشته نرود، و یا لااقل در حدّ فرشتگان از کمالات هستی بهرهمند نباشد (فرشتگانی که قدرت تدبیر و تصرّف در جهان هستی به اذن اللَّه دارند.)»[۳۳۱]
از این سخن میتوان چنین نتیجه گرفت که رابطه معنوی با این انسانهای کامل میتواند سبب نفوذ و تصرّف آنان در انسانها آماده گردد؛ و تدریجاً آنها را از رذائل اخلاقی دور کرده و به فضائل و کمالات نزدیک سازد.
سوءِ استفادهها
همیشه و در هر عصر و زمان و در میان هر قوم و ملّتی، از مفاهیم صحیح و سازنده سوء استفادههائی شده است؛ ولی هرگز این بهرهگیریهای نادرست لطمهای به صحّت و قداست اصل مطلب نمیزند.
مسأله رهبری اخلاقی و لزوم استفاده از اساتید عمومی و خصوصی برای بهتر پیمودن راه تهذیب نفس و سیر و سلوک الی اللَّه نیز از این قاعده کلّی مستثنا نبوده است.
گروهی از صوفیّه خود را به عنوان «مرشد»، «شیخ»، «پیر طریقت» و «قطب» عنوان کرده و افراد را به پیروی بیقید و شرط از خود دعوت میکنند، و تا آنجا پیش رفتهاند که گفتهاند اگر از پیر طریقت کارهایی که بر خلاف شرع ببینی زنهار، که خرده نگیری، چرا که با روح تسلیم در برابر او مخالفت دارد!
«غزّالی» که تمایل او به صوفیّه از کلماتش در فصول مختلف کتاب «احیاء العلوم» نمایان است، و فرق صوفیّه او را از بزرگان خویش میشمارند، در فصل ۵۱ از جلد پنجم احیاء العلوم، در باب پنجم، چنین میگوید:
«ادب مریدان، در برابر شیوخ خود در نزد صوفیّه از مهمترین آداب است؛ مرید در برابر شیخ باید مسلوب الاختیار! باشد و در جان و مال خویش جز به فرمان او تصرّف نکند .... بهترین ادب مرید در برابر شیخ، سکوت و خمود و جمود است؛ تا این که شیخ خودش آنچه را از کردار و رفتار صلاح میداند به او پیشنهاد کند ... هرگاه کار خلافی از شیخ ببیند و مطلب بر او مشکل شود، به یاد داستان موسی و خضر بیفتد که خضر اعمالی
انجام داد که موسی آنها را مُنکَر میشمرد ولی هنگامی که خضر سرّ آن را فاش کرد، موسی از انکارش بازگشت؛ بنابراین، شیخ هر کاری انجام دهد، عذری به زبان علم و حکمت دارد!»[۳۳۲]
شیخ عطّار در شرح حال یوسف ابن حسین رازی مینویسد: هنگامی که ذی النّون مصری (مرشد او) به او دستور داد که از مصر خارج شده و به شهر خود بازگردد، یوسف دستوری از او خواست؛ ذی النّون گفت: هر چه خواندهای فراموش کن! و هر چه نوشتهای بشوی تا حجاب برخیزد!
از ابو سعید نقل شده که (به مریدان) میگفت: رَأْسُ هذَا الْأَمْرِ کَبْسُ الْمَحابِرِ وَ خَرْقُ الدَّفاتِرِ وَ نِسْیانُ الْعِلْمِ؛ اساس این کار (تصوّف) جمع کردن دوات و مرکّب و پاره کردن دفترها (و کتابها) و فراموش نمودن علم است!»[۳۳۳]
در حالات «ابو سعید کندی» آمده است که در خانقاهی منزل داشت و در جمع دراویش به سر میبرد و گاهی در پنهانی به حوزه درس وارد میشد؛ روزی در خانقاه دواتش از جیبش بیرون افتد و رازش کشف شد (و معلوم شد دنبال تحصیل علم است.)؛ یکی از صوفیان به او گفت: عورت خویش را پنهان دار![۳۳۴]
بی شک جوّی که بر آن خانقاه حاکم بود نتیجه تعلیمات مرشد و راهنمایِ آن جمع است.
این در حالی است که در حدیث معروف و مشهوری که در اسلام آمده است میخوانیم که امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود: «وُزِّنَ مِدادُ الْعُلَماءِ بِدِماءِ الشُّهَداءِ فَیُرَجَّحُ مِدادُ الْعُلَماءِ عَلی دِماءِ الشُّهَداءِ؛ روز قیامت مُرکّبهای (نوک قلمهای) علما و دانشمندان با خونهای شهیدان در ترازوی سنجنش اعمال مقایسه میشود و مرکّبهای دانشمندان بر خونهای شهیدان برتری میگیرد!»[۳۳۵]
ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا!
برای این که روشن شود هنگامی که کار به دست نااهل بیفتد چگونه از یک مسأله منطقی و شرعی با ایجاد تحریفها و دگرگونیها سوءِ استفاده میشود، کافی است که به سخنی که «کیوان قزوینی» (ملقّب به «منصور علی شاه» که خود از اقطاب صوفیّه بود) در حدود اختیار قطب، آورده است، توجّه کنید!
او میگوید: حدود ادّعای قطب ده مادّه است:
۱- من دارای همان باطن ولایت هستم که خاتمالانبیاء داشت! ... جز این که او مؤسّس بود و من مروّج و مدیر و نگهبانم!
۲- من میتوانم عدّهای را تکمیل کنم به گونهای که روح قبائح را در تن آنها بمیرانم یا از تن آنها بیرون کرده به تن دیگران (کفّار) بیندازم!
۳- من از قیود طبع و نفس آزادم!
۴- همه عبادات و معاملات مریدان باید به اجازه من باشد!
۵- هر نامی را که به مریدان تلقین کنم و اجازه دهم به دل یا به زبان بگویند، آن اسم خدا میشود و بقیّه از درجه اعتبار ساقط است!
۶- معارف دینی و عقائد قلبی اگر با امضاءِ من باشد مطابق واقع است، و الّا عین خطا است!
۷- من «مُفْتَرضُ الطَّاعَةِ وَ لازِمُ الْخِدْمَةِ وَ لازِمُ الْحِفُظْ» هستم!
۸- من در عقائد خود آزادم!
۹- من همیشه حاضر و ناظرِ احوال قلبیِ مریدم!
۱۰- من تقسیم کننده بهشت و دوزخم![۳۳۶]
این سخنان که به هذیان شبیهتر است تا به بحث منطقی، گرچه شاید مورد قبول همه صوفیان نباشد ولی همین اندازه که میبینیم کسی که خود را قطب میدانسته به خود اجازه میدهد چنین ترهاتی بگوید و چنان اختیاراتی برای اقطاب قائل شود که حتّی پیامبران بزرگ الهی مدّعی آن نبودند؛ کافی است که بدانیم سوء استفاده کردن از مسأله نیاز به معلّم و مربّی در امر سیر و سلوک و تهذیب اخلاق ممکن است چه عواقب شومی به بار آورد.
این ادّعاها که قسمتی از آن مخصوص انبیاء است و قسمتی از آن را هیچ پیامبر و امامی هم ادّعا نکرده، هرکس مختصر آگاهی نسبت به مسائل مذهبی داشته باشد متوجّه عمق خطر فاجعه میکند.
اگر کتابهای اهل تصوّف را مانند: «تذکرة الاولیاء شیخ عطّار» و «تاریخ تصوّف» و «نفحات الانس» و بعضی از بحثهای احیاء العلوم را به دقّت بررسی کنیم به ادّعاهائی در مورد اقطاب برخورد میکنیم که راستی وحشتناک است؛ و همین امور است که محقّقان علم کلام و فقهای شیعه را وا داشته است که در مقابل این گروه موضعگیریهای سختی داشته باشند؛ همان موضع گیریهایی که گاه برای افراد ناآگاه ناراحت کننده است، ولی آگاهان میدانند که اگر جلو این ادّعاها رها شود، کاری بر سر اصول و فروع اسلام و اخلاق میآورند که چیزی از آن باقی نمیماند!
در اینجا به پایان بحث درباره کلّیّات مسائل اخلاقی در سایه آیات قرآن مجید میرسیم؛ بحثهایی که اساس و پایههای اصلی در علم اخلاق و تهذیب نفس را تشکیل میدهد و در پرتو آن راههای روشنی به سوی بحثهای آینده که از تکتک فضائل و رذائل اخلاقی سخن میگوید، گشوده میشود.
بارالها!
رسیدن به اوج فضائل اخلاقی و راه یافتن بر بساط قرب ذات پاک تو، جز به یاری تو ممکن نیست؛ ما را در این راه یاری فرما! و به مقام قرب عباد صالحین خود برسان! و صاحب نفس مطمئنّهای بگردان که شایستگی خطاب «فَادْخُلی فی عِبادی وَ ادْخُلی جَنَّتی» را پیدا کنیم!
خداوندا!
دام شیطان بسیار سخت و سهمگین است، و هوای نفس دشمن خطرناکی است؛
رذائل اخلاقی همچون خارهای جانگداز مغیلان روح ما را آزار میدهد، تنها عنایات خاصّ تو است که میتواند ما را از چنگال آن دام و آن هوی و هوسها و آن خارهای جانگداز رهایی بخشد.
پروردگارا!
در پایان این سخن، خود را به تو میسپاریم و دعای معروف و بسیار پر محتوای پیامبر گرامیات را زمزمه میکنیم و میگوییم: «اللَّهُمَّ لاتَکِلْنی الی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْنٍ ابَداً»[۳۳۷]
پایان جلد اوّل اخلاق در قرآن ۲۴/ ۳/ ۱۳۷۶ برابر با هشتم صفر ۱۴۱۸
هرگونه اظهار نظر در مورد این کتاب را به آدرس ناشر ارسال فرمائید. متشکّریم هرگونه اظهار نظر در مورد این کتاب را به آدرس ناشر ارسال فرمائید. متشکّریم هرگونه اظهار نظر در مورد این کتاب را به آدرس ناشر ارسال فرمائید. متشکّریم هرگونه اظهار نظر در مورد این کتاب را به آدرس ناشر ارسال فرمائید. متشکّریم
پانویس
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد 7، صفحه 6 و 7 (با تلخیص).
- ↑ مناجاتهای پانزدهگانه امام سجّاد علیه السلام، مناجات اوّل، بحار، جلد 94 صفحه 142.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، باب التوبه صفحه 435، حدیث 8.
- ↑ تفسیر فخر رازی و تفسیر صافی، ذیل آیه 37، سوره بقره.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد 7، صفحه 5.
- ↑ سوره هود، آیه ۵۲
- ↑ سوره هود، آیه ۶۱
- ↑ سوره هود، آیه ۹۰
- ↑ بحار، جلد 74، صفحه 208.
- ↑ بحار، جلد 74، صفحه 104.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد 12، صفحه 130.
- ↑ همان مدرک، صفحه 125.
- ↑ سوره نساء، آیه 18.
- ↑ سوره یونس، آیه 90.
- ↑ سوره یونس، آیه 91.
- ↑ سوره غافر، آیات 84 و 85.
- ↑ سوره نساء، آیه 48.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد 12، صفحه 145 (باب صحّة التّوبه فی آخر العمر، حدیث 5).
- ↑ آیه ۳۱ سوره نور
- ↑ بحار الانوار، جلد 6، صفحه 19، و جلد 2، صفحه 440.
- ↑ اصول کافیاصول کافی، جلد 2، صحفه 440.
- ↑ المنثور الدّر المنثور، جلد 2، صفحه 131.
- ↑ کنز العمّالکنز العمال، حدیث 10187 و 10264.
- ↑ تفسیر فخر رازی، جلد 10، صفحه 7 ذیل آیه فوق.
- ↑ تفسیر قرطبی، جلد 3، صفحه 1662 ذیل آیه فوق.
- ↑ تفسیر روح البیان، جلد 2، صفحه 178، ذیل آیه فوق.
- ↑ روح المعانی، جلد 4، صفحه 233.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 417.
- ↑ این کلمه همان کلمه فارسی بس میباشد.
- ↑ بحار، جلد 6، صفحه 27.
- ↑ گفتار معنوی از مرحوم شهید آیت اللّه مطهری، صفحه 139.
- ↑ تحف العقول، صفحه 32.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 283 (حدیث یک، باب 37، از ابواب شهادات).
- ↑ بحار، جلد 69، صفحه 219.
- ↑ اصول کافی، جلد 2 (باب التّوبه، حدیث 10) صفحه 435.
- ↑ سوره حجّ، آیه 28.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 45.
- ↑ سوره بقره، آیه 183.
- ↑ سوره توبه، آیه 103.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، اقتباس از جمله 252.
- ↑ سوره ذاریات، آیه 56.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۷۹
- ↑ سوره آل عمران، آیات ۸۷ و ۸۹
- ↑ سوره مائده، آیه ۳۴
- ↑ سوره نساء، آیه ۱۶
- ↑ سوره فرقان، آیه ۷۰
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 7، صفحه 75.
- ↑ سوره رعد، آیه ۲۸
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 7، صحفه 187.
- ↑ سوره توبه، آیه 112.
- ↑ مرحوم علّامه مجلسی تنفّس را در اینجا به همین معنی که ذکر شد تفسیر کرده ولی در بعضی از منابع لغت آمده است که تنفّس گاه به معنی سخنهای طولانی گفتن میآید.
- ↑ بحار الانوار، جلد 6، صفحه 31.
- ↑ سوره تحریم، آیه ۸
- ↑ بحار الانوار، جلد 6، صفحه 17.
- ↑ سوره تحریم، آیه ۸
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 430 (باب التّوبه، حدیث 1).
- ↑ سوره بقره، آیه 222.
- ↑ سوره مؤمن (غافر)، آیات 7 تا 9.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 432.
- ↑ سوره مؤمنون، آیه ۱۰۰
- ↑ «فرج» اشاره به شهوت جنسی است.
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 64.
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 64.
- ↑ سوره انفطار، آیه ۱۰
- ↑ سوره انفطار، آیه 12.
- ↑ سوره حشر، آیه ۱8
- ↑ سوره عبس، آیه 24
- ↑ آنچه در بالا آمد یکی از تفاسیر آیه است، تفسیر دیگری که در آیات سوره عبس نیز شواهدی بر آن وجود دارد این است که معنی آیه نظر کردن به طعام برای کشف نکات توحیدی و آیات عظمت خلقت است، در عین حال دو تفسیر با هم منافاتی ندارد.
- ↑ کنز العمّال، حدیث 5254، جلد 3، صفحه 22، بحار الانوار، جلد 25، صفحه 204.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 68.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 67.
- ↑ بحار الانوار، جلد 74، صفحه 349.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 83 (خطبه غرّاء)
- ↑ الرّحمن، آیات ۷ و ۸
- ↑ سوره رعد، آیه ۸
- ↑ سوره حجر، آیه ۲۱
- ↑ سوره لقمان، آیه ۱۶
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۸۴
- ↑ سوره ص، آیه ۲۶
- ↑ سوره اسراء، آیه ۱۴
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 73.
- ↑ امالی طوسی، (طبق نقل میزان الحکمه، جلد 1، صفحه 619).
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد 12، صفحه 154.
- ↑ تحف العقول، صفحه 221.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد 12، صفحه 153.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد 12، صفحه 152 تا 156- همین معنی در اصول کافی، جلد 2، باب محاسبة العمل، صفحه 453، حدیث 2، آمده است.
- ↑ محاسبه النّفس سید بن طاووس، صفحه 14- بحار الانوار، جلد 67، صفحه 72، حدیث 22.
- ↑ الذّریعه، جلد 20.
- ↑ بحار الانوار، جلد 89، صفحه 250.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ مستدرک، جلد 12، صفحه 154.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ سوره مجادله، آیه 6
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 8، صفحه 167 (با تلخیص)
- ↑ خصال صدوق، صفحه 253.
- ↑ سوره قیامت، آیه 2.
- ↑ معروف در میان مفسّران اسلام این است که «لا» در جمله بالا زائده و برای تأکید است. این نکته نیز قابل توجّه است که برای «نفس لوّامه» تفسیرهای مختلفی ذکر شده بعضی آن را اشاره به افراد کافر و عاصی دانستهاند که در روز قیامت خود را ملامت میکنند، و بعضی اشاره به آنها در دنیا میدانند که شایسته ملامتند هر چند خود را ملامت نکنند؛ ولی معنی بالا (وجدان بیدار ملامت کننده) از همه مناسبتر است، چرا که قرآن به آن قسم یاد کرده، قسمی که نشانه اهمّیّت فوق العاده آن است. (دقّت کنید)
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 193.
- ↑ غرر الحکم
- ↑ همان مدرک، حدیث شماره 5153.
- ↑ در میان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله افراد زیادی بودند که نام ثعلبه داشتند، و این ثعلبه غیر از ثعلبة بن حاطب انصاری است که از پرداخت زکات خودداری کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان او را از جامعه اسلامی طرد کردند.
- ↑ این داستان را بطور مشروح در کتب مختلفی از کتاب خزینة الجواهر صفحه 320 نقل کردهاند و فخر رازی در تفسیر در ذیل آیه آن را به صورت بسیار فشرده آورده است (تفسیر کبیر فخر رازی، جلد 9، صفحه 9).
- ↑ داستان معروف علی بن یقطین و ابراهیم جمال نیز نمونه دیگری است.
- ↑ معراج السّعاده، چاپ جدید، صفحه 703 (با کمی تلخیص)
- ↑ در مقاییس اللّغه آمده است که «عزم» در اصل به معنی قطع و بریدن چیزی است (از آنجا که به هنگام تصمیم گیری قاطع گویی انسان چیزی را میبرد و جدا میکند به آن عزم گفته شده است).
- ↑ محدّث قمی در مفاتیح در اعمال ماه رجب این دعا را از اقبال ابن طاووس نقل کرده است.
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 211.
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 205، حدیث 14
- ↑ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 211- در پاورقیهای بحار الانوار آمده که این حدیث، مورد اتّفاق همه علمای اسلام است. سپس به کلام بخاری در صحیحش در کتاب الایمان، صفحه 23 اشاره میکند.
- ↑ غرر الحکم، حدیث 1594.
- ↑ بحار الانوار، جلد 69، صفحه 93.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 87.
- ↑ بحار، جلد 14، صفحه 520.
- ↑ بحار، جلد 5، صفحه 55.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 8، صفحه 125- حدیث بطور کامل در خصال شیخ صدوق، باب الثّلاثه، صفحه 167، نیز آمده است.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 8، صفحه 125.
- ↑ تصنیف الغرر، صفحه 197، رقم 3894.
- ↑ غرر الحکم، جلد 1، صفحه 30.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 513.
- ↑ میزان الحکمه، ماده خلص جلد 1، صفحه 754.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 503.
- ↑ بحار الانوار، جلد 70، صفحه 175 ذیل حدیث 15.
- ↑ غرر الحکم، جلد 1، صفحه 25 (رقم 718).
- ↑ اصول کافی، جلد، صفحه 16.
- ↑ سوره نحل، آیه 66.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد 8، صفحه 128 (با تلخیص).
- ↑ بحار، جلد 69، صفحه 304.
- ↑ تحف العقول، صفحه 16.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد 1، صفحه 101.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ غرر الحکم جلد 1، صفحه 30 (شماره 903).
- ↑ غرر الحکم، جلد 1، صفحه 17 (شماره 444).
- ↑ غرر الحکم، جلد 1، صفحه 361 (شماره 55).
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 1.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 8، صفحه 133.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 553، شماره 4.
- ↑ غرر الحکم، حدیث 2906.
- ↑ سوره بقره، آیه 274.
- ↑ عیون اخبار الرّضا، جلد 2، صفحه 69؛ بحار الانوار، جلد 67، صفحه 242.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 490، شماره 12.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 14، شماره 68.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 603، شماره 11.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۶۴
- ↑ سوره کهف، آیه ۱۱۰
- ↑ سوره نساء، آیه ۱۴۲
- ↑ سوره نساء، آیه ۳۸
- ↑ سوره انفال، آیه ۴۷
- ↑ سوره ماعون، آیات ۴ تا ۷
- ↑ تفسیر قرطبی، جلد 6، صفحه 4108، و 4109
- ↑ تفسیر قرطبی، جلد 6، صفحه 4108، و 4109
- ↑ تفسیر قرطبی، جلد 6، صفحه 4108، و 4109
- ↑ الدّر المنشور (طبق تفسیر المیزان، جلد 13، صفحه 407)
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 141.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 141.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 141.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 141.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 141.
- ↑ کافی، جلد 2، صفحه 295.
- ↑ میزان الحکمه، جلد 2، صفحه 1017، چاپ جدید.
- ↑ کافی، جلد 2، صفحه 296.
- ↑ همان مدرک، صفحه 293.
- ↑ امالی صدوق، صفحه 398- غرر الحکم جلد 1، صفحه 60، شماره 1614.
- ↑ غرر الحکم، جلد 2، صفحه 749، شماره 209.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 200.
- ↑ تحف العقول، صفحه 17.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 2، صفحه 180.
- ↑ خصال (مطابق نقل میزان الحکمة، جلد 2، صفحه 1020 چاپ جدید.)
- ↑ وسائل الشیّعه، جلد 1، ابواب مقدّمة العبادات، باب 15، صفحه 55.
- ↑ بقره- 274؛ رعد- 22؛ ابراهیم- 31؛ نحل- 75؛ فاطر- 29.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 160.
- ↑ سوره نساء، آیه 139.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 1، صفحه 55.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 1، صفحه 55.
- ↑ توجّه داشته باشید استحباب تحت الحنک در نماز ثابت نیست، آنچه در روایات معتبر آمده است مربوط به تمام حالات است و آن نیز در شرایط فعلی شبهه لباس شهرت دارد.
- ↑ سوره مریم، آیات 23 تا 26.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 7، صفحه 390، باب تحریم صوم الصمت.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 7، صفحه 390، باب تحریم صوم الصمت.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 7، صفحه 390، باب تحریم صوم الصمت.
- ↑ نور الثّقلین، جلد 3، صفحه 332.
- ↑ بحار الانوار، جلد 75، صفحه 312.
- ↑ همان مدرک، صفحه 300.
- ↑ میزان الحکمه، جلد 2، صفحه 1667، شماره 10825.
- ↑ میزان الحکمة، مادّه صمت، حدیث 10805.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 114، (باب الصّمت و حفظ اللّسان، حدیث 11).
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 113.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 113.
- ↑ غرر الحکم، شماره 1827.
- ↑ غرر الحکم، شماره 3714.
- ↑ میزان الحکمه، ماده صمت، حدیث 10826.
- ↑ بحار الانوار، جلد 68، صفحه 274.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 392.
- ↑ بحار الانوار، جلد 68، صفحه 287 محجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 193.
- ↑ مجمع البیان، جلد 10، صفحه 494 ذیل آیه مورد بحث. و نور الثّقلین، جلد 5، صفحه 581.
- ↑ غرر الحکم، شماره 9644.
- ↑ بحار الانوار، جلد 74، صفحه 141، حدیث 24.
- ↑ بحار الانوار، جلد 75، صفحه 80، حدیث 64.
- ↑ کافی، جلد 8، صفحه 20، حدیث 4.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 190.
- ↑ مجمع البیان، جلد 9، صفحه 106، ذیل آیه مورد بحث- مضمون این حدیث را بسیاری از معاریف اهل سنّت در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله «احمد حنبل» در کتاب «فضائل» و «ابن عبد البرّ» در «استیعاب»، و «ذهبی» در «تاریخ اوّل الاسلام» و «ابن اثیر» در «جامع الاصول» و غیر آنها.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 26.
- ↑ بحار، جلد 78، صفحه 56
- ↑ سوره محمّد، آیه 30.
- ↑ سوره یونس، آیه 39.
- ↑ سوره بقره، آیه 247.
- ↑ سوره بقره، آیه 179.
- ↑ بحار الانوار، جلد 68، صفحه 283.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 193.
- ↑ کافی، جلد 2، صفحه 115، حدیث 13.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 349.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 196.
- ↑ غرر الحکم، شماره 2182.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 195.
- ↑ بحار الانوار، جلد 75، صفحه 374.
- ↑ تصنیف غرر الحکم، صفحه 216، شماره 4252.
- ↑ اعجاز روانکاوی، صفحه 6.
- ↑ انسان موجود ناشناخته، صفحه 22.
- ↑ سوره حشر، آیه 19.
- ↑ غرر الحکم، حدیث 9965.
- ↑ غرر الحکم، حدیث 9034.
- ↑ غرر الحکم، طبق المیزان، جلد 6، صفحه 173.
- ↑ غرر الحکم، حدیث 3126.
- ↑ تفسیر المیزان (طبق نقل میزان الحکمه، جلد 3، مادّه معرفت، صفحه 1881.)
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 409.
- ↑ تحف العقول، کلمات قصار امام هادی علیه السلام.
- ↑ سوره فصّلت، آیه 53.
- ↑ سوره ذاریات، آیه 21.
- ↑ سوره اعراف، آیه 172.
- ↑ تفسیر المیزان جلد 8، صفحه 307. ذیل آیه مورد بحث (با تلخیص).
- ↑ بحار الانوار، جلد 92، صفحه 456- در جلد 58 بحار، صفحه 99، و جلد 66، صفحه 293، این حدیث به عنوان کلام معصوم علیه السلام و در جلد 2، صفحه 32 از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.
- ↑ غرر الحکم، حدیث 7946.
- ↑ تفسیر المیزان، جلد 6، صفحه 169 (بحث روانی ذیل آیه 105، سوره مائده).
- ↑ راجع به تسلسل، برای توضیح بیشتر به کتاب پیام قرآن جلد دوم، صفحه 6 مراجعه کنید.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 1.
- ↑ بحار الانوار، جلد 58، صفحه 99 و 100
- ↑ نهج الفصاحه، صفحه 26- شبیه همین معنی از امام صادق علیه السلام در اصول کافی، جلد 2، صفحه 130 آمده است.
- ↑ بحار الانوار، جلد 74، صفحه 419.
- ↑ این حدیث در کتاب «تحف العقول» در کلمات قصار امام صادق علیه السلام به این صورت نقل شده: أَحَبُّ إِخْوانِی الَیَّ مِنْ اهْدَی الَیَّ عُیُوبیِ (محبوبترین برادران دینی نزد من کسی است که عیوب مرا به من هدیه کند.)
- ↑ داود بن نصیر طائی را از بزرگان فقها و زهّاد و عبّاد قرن دوم هجری شمردهاند و همطراز با ابراهیم ادهم و فضیل دانستهاند؛ (لغتنامه دهخدا).
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 5، صفحه 112 تا 114 (با تلخیص).
- ↑ مصباح الشّریعه، صفحه 536 (طبق نقل میزان الحکمه، واژه عبد).
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۱
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۸۳
- ↑ سوره عنکبوت، آیه ۴۵
- ↑ سوره معارج، آیات ۱۹ تا ۲۴
- ↑ سوره توبه، آیه ۱۰۳
- ↑ سوره رعد، آیه ۲۸
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۵۳
- ↑ صحیح مسلم، جلد 2، صفحه 702 (طبع بیروت).
- ↑ برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد 10، ذیل همین آیه مراجعه فرمایید، که تحلیل روشن و مبسوطی در این زمینه در آنجا آمده است.
- ↑ مجمع البیان، جلد 1، ذیل آیه 45 سوره بقره که مشابه آیه مورد بحث است؛ و تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 166، ذیل آیه 153، سوره بقره- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که در ذیل آیه «اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ» فرمود: «الصَّبْرُ هُوَ الصَّوْمُ» (بحار الانوار، جلد 93، صفحه 294)
- ↑ اصول کافی، طبق نقل المیزان، جلد 1، صفحه 154.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، جمله 252.
- ↑ به کتاب زندگی حضرت فاطمه زهرا (س) مراجعه شود.
- ↑ محجّة البیضاء، جلد 1، صفحه 339 (کتاب اسرار الصلاة).
- ↑ عیون اخبار الرّضا، مطابق نقل نور الثّقلین، جلد 1، صفحه 39، حدیث 39.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 3، صفحه 4.
- ↑ مجمع البیان، جلد 8، صفحه 285، ذیل آیه 45 سوره عنکبوت.
- ↑ بحار الانوار، جلد 93، صفحه 254.
- ↑ غرر الحکم، شماره 5147
- ↑ سوره رعد، آیه ۲۸
- ↑ سوره عنکبوت، آیه ۴۵
- ↑ سوره طه، آیه ۱۴
- ↑ سوره طه، آیه ۴۲
- ↑ سوره طه، آیه ۱۲۴
- ↑ سوره کهف، آیه ۲۸
- ↑ سوره نجم، آیه ۲۹
- ↑ سوره احزاب، آیات ۴۱ تا ۴۳
- ↑ سوره مائده، آیه ۹۱
- ↑ سوره نور، آیه ۳۷
- ↑ سوره فجر، آیات 27 تا 30.
- ↑ المحجّة البیضا، جلد 2، صفحه 266.
- ↑ «فی ظلال القرآن»، جلد 5، صفحه 474.
- ↑ بحار الانوار، جلد 69، صفحه 119.
- ↑ تفسیر المیزان، جلد 16، صفحه 329 ذیل آیه مورد بحث.
- ↑ آیه ۳۵ سوره نور
- ↑ تصنیف درر الحکم، صفحه 189، شماره 3658.
- ↑ همان مدرک، شماره 3661.
- ↑ همان مدرک، صفحه 188، شماره 3608
- ↑ همان مدرک، صفحه 188، شماره 3619.
- ↑ همان مدرک، شماره 3621.
- ↑ همان مدرک، صفحه 189، حدیث 3631.
- ↑ همان مدرک، شماره 3645.
- ↑ همان مدرک، حدیث 3654.
- ↑ میزان الحکمه، جلد 2، چاپ جدید، صفحه 969.
- ↑ نهج البلاغه، نامه 31.
- ↑ کنز العمّال، حدیث 1751.
- ↑ بحار الانوار، جلد 90، صفحه 151، حدیث 4.
- ↑ همان مدرک، حدیث 5 و 6.
- ↑ بحار، جلد 75، صفحه 55.
- ↑ بحار، جلد 75، صفحه 356، حدیث 11.
- ↑ سوره بقره، آیه 32.
- ↑ سوره مزمّل، آیه 8.
- ↑ سوره اعراف، آیه 205.
- ↑ سوره ق، آیه 16.
- ↑ میزان الحکمه، جلد 2، صفحه 975، چاپ جدید، بحث ذکر.
- ↑ همان مدرک
- ↑ سوره مائده، آیه 90.
- ↑ سوره منافقون، آیه 9.
- ↑ میزان الحکمه، ج 2، صفحه 975، چاپ جدید.
- ↑ سوره ممتحنه، آیه ۴
- ↑ سوره ممتحنه، آیه ۶
- ↑ سوره احزاب، آیه ۲۱
- ↑ سوره مجادله، آیه ۲۲
- ↑ سوره ممتحنه، آیه ۱۳
- ↑ سوره توبه، آیه ۷۱
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۵۷
- ↑ سوره توبه، آیه ۱۱۹
- ↑ برای توضیح بیشتر به کتاب پیام قرآن، جلد 9، مراجعه کنید.
- ↑ برای توضیح بیشتر به کتاب پیام قرآن، جلد 9، مراجعه کنید.
- ↑ ینابیع المودّة، صفحه 115.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 192.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 18.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 125، حدیث 6.
- ↑ اصول کافی، جلد 2، صفحه 126.
- ↑ در مصباح اللّغه آمده است که شعبه به معنی شاخه درخت است و جمع آن شعب میباشد.
- ↑ بحار، جلد 66، صفحه 240، حدیث 14.
- ↑ همان مدرک، صفحه 245، حدیث 19- اصول کافی، جلد 2، صفحه 126.
- ↑ بحار، جلد 66، صفحه 352، حدیث 32.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ بحار، جلد 66، صفحه 252، حدیث 33.
- ↑ همان مدرک صفحه 238، حدیث 10.
- ↑ مضمون آیات 60 تا 82 سوره کهف و روایات اسلامی (با تلخیص).
- ↑ سوره احزاب، آیات 45 و 46.
- ↑ نقل با تلخیص و اقتباس از اصول کافی، جلد 1، صفحه 169، حدیث 3.
- ↑ بحار الانوار، جلد 47، صفحه 145، حدیث 199.
- ↑ سوره نمل، آیه 36.
- ↑ بحار الانوار، جلد 48، صفحه 239- مناقب، جلد 3، صفحه 414 (با کمی تلخیص).
- ↑ کتاب ولاءها و ولایتها، صفحه 56 به بعد.
- ↑ احیاء العلوم، جلد 5، صلفحه 198 تا 210 (با تلخیص).
- ↑ اسرار التّوحید، صفحه 32- 33، چاپ تهران.
- ↑ نقد العلم و العلماء، صفحه 317.
- ↑ بحار الانوار، جلد 2، صفحه 16، حدیث 35.
- ↑ استوار نامه، صفحات 95 تا 106 (با تلخیص).
- ↑ بحار الانوار، جلد 18، صفحه 204.







