آیه های غیرت
|
| |
| نویسنده | مرتضی عبدالوهابی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | نشر معروف |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۹–۰۳-۱۵ |
| قطع | رقعی |
| شابک | ۹۷۸–۶۰۰-۵۲۲۰–۳۷-۷ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ سه نوع رفتار
- ۳ شرط پهلوان
- ۴ شوار وصله د ار
- ۵ همه راههای ممکن
- ۶ آخرین سرقت
- ۷ نهی از منکر
- ۸ بدعت شیطانی
- ۹ مسافر مصر
- ۱۰ تحریم نان
- ۱۱ معجزه الهی
- ۱۲ سربازان باغیرت
- ۱۳ داستان کندو
- ۱۴ وقف مردم
- ۱۵ به سوی اسلام
- ۱۶ درخت زردآلو
- ۱۷ بالاتر از ژنرال
- ۱۸ سهم رزمندگان
- ۱۹ گوهر کمیاب
- ۲۰ جوانمرد قصاب
- ۲۱ حرف حساب
- ۲۲ غیبت ممنوع
- ۲۳ ثواب بینهایت
- ۲۴ صاحبدلان
- ۲۵ دور از چشم شیطان
- ۲۶ تلاوت دوست
- ۲۷ درس زندگی
- ۲۸ بزرگراه همت
- ۲۹ تلخ و شیرین
- ۳۰ ایثار
مقدمه
امر به معروف و نهی از منکر، دو شاخه از درخت دین و دو وظیفه ی همگانی است؛ نه مخصوص عالمان دین و حوزههای علوم دینی است و نه ویژه سپاه، بسیج و نیروهای انتظامی. به عبارت دیگر، هم وظیفه مردان است، هم وظیفه بانوان؛ هم وظیفه دولت است، هم تکلیف عمومی مردم؛ هم جوانان در برابر آن مسئولیت دارند، هم افراد بزرگسال و دارای نفوذ اجتماعی. تمام گروههای جامعه، (پسران، دختران، مادران، همسران، پدران) و تمام اصناف و صاحبان مشاغل گوناگون (کارگران، کارمندان دولت، مدیران) و همه ی اعضای جامعهاسلامی (شهری و روستایی)، در پیشگاه خدای بزرگ و پیشوایان معصوم: مسئولاند که در مرحله اول، خود از گناه و ستم به دیگران خودداری نمایند و در مرحله دوم، برای حفاظت جامعه در برابر گناهان بزرگ و کوچک، اقدام کنند. در انجام واجبات بکوشند و چون سدی استوار در برابر امواج گناه بایستند.
هر انسانی درباره» معروف و منکر «وظایفی به عهده دارد همچون:
شناخت معروفها و منکرها و دانستن حلال و حرام شرعی.
آموزش مسائل امر به معروف و نهی از منکر.
اعتقاد به واجب بودن این دو فریضه الهی.
فراگیری روش اجرای امر به معروف و نهی از منکر.
برطرف کردن موانع اجرای این دو فریضه.
ایجاد ساختار لازم برای اجرای این دو فریضه.
حمایت از آمران به معروف و ناهیان از منکر.
لغو قوانینی که مزاحم اجرای این دو فریضه است.
سه نوع رفتار
مردم نسبت به اوضاع اجتماعی و رفتارهای دیگران، به سـ ه گروه تقسیم میشوند:
افرادی که از کارهای خوب حمایت کرده و عاملان آن را مورد تشویق و تقدیر قرار میدهند، با برنامههای نادرست مخالفت میکنند و رفتار غیراسلامی و غیراخلاقی را مورد انتقاد و نکوهش قرار میدهند.
افرادی که در این زمینه، بیتفاوت هستند و اقدامی مثبت یا منفی انجام نمیدهند؛ نه دیگران را به خوبی ها تشویق می کنند و نه از کارهای نادرست انتقاد میکنند.
کسانی که بدان و بدی ها را تشویق میکنند و به خوبان و کارهای خوب اعتراض دارند.
این سه نوع رفتار، میزان صعود و سقوط انسان و ترازوی ارزیابی افراد است.
مرحله اول (حمایت از معروف)، بیانگر بیداری، هوشیاری،
زنده بودن افراد و نهادهای اجتماعی است. مرحله دوم (بی تفاوتی)، نشان غفلت، سهل انگاری و بی مسئولیتی انسانهاست، و مورد سوم (حمایت از منکر) پایینترین مرحله سقوط جامعه را نشان میدهد. » ستاد احیای امر به معروف «وظیفه هماهنگی، برنامهریزی، آموزش، حمایت و تشویق فعالان این عرصه را برعهده دارد و تلاش میکند که این دو دستور فراموش شده الهی را یادآور شود، و در اقامه و برپایی آن به امت اسلامی - به ویژه نسل مؤمن و بیدار امروز – کمک کند.
ارائه الگوهای عملی و نمونههای زنده تاریخی از امر به معروف و نهی از منکرهای موفق و مؤثر، یکی از بهترین شیوه ها در آموزش و تشویق به اقامه ی یک تکلیف الهی است. از این رو معاونت فرهنگی ستاد احیاء نگارش داستانهای امر به معروف را در دستور کار قرار داد. » پژوهشکده امر به معروف «وابسته به ستاد احیاء امر به معروف ونهی از منکر نیز این وظیفه معنوی و مفید را با کمال افتخار پذیرا شد و پس از مشاوره و بررسیهای لازم با همفکری مؤلف محترم آقای عبدالوهابی، سی نمونه موفق» معروف گرایی و منکر ستیزی «را در کشورهای گوناگون و سنین متفاوت و در موضوعات مختلف، برگزیده و زحمت نگارش و پردازش هنری و ادبی ماجراها را بر عهده ایشان گذاشت، که خوشبختانه با پیگیری و صبوری به نتیجه ی مطلوب رساند. امید است این اثر کم حجم، با قبول و توجه الهی، روبرو شود گامی فرهنگی در» امر به معروف و نهی از منکر «محسوب گردد.
در پایان از حمایتهای معنوی حضرت آیت االله جنتـی (دام عزه العالی)، دبیر محترم ستاد احیای امر به معروف، معاونت محترم فرهنگی آن و ستاد همه ی حامیان و پیکارگران جبهه ی ارزشها که زمینه تدوین و نشر این اثر را فراهم آوردند- سپاسگزاری میشود.
والسلام محمود مهدی پور
قم- خیابان عباسآباد، جنب مدرسه شهیدین،
پژوهشکده امر به معروف تلفن: ۰۲۵۱–۷۷۳۳۳۹۳
شرط پهلوان
سال ۱۳۲۴ شمسی بود. چند ماه از پایان جنگ جهانی دوم میگذشت. بیماری پسر خردسال وزیر کشور افغانستان شدت گرفته بود. اطبای بزرگی را به بالینش آوردند. از جمله دو پزشک سرشناس آلمانی و روس که در کابل طبابت میکردند. اما آن دو نفر هم نتوانستند پسرک را مداوا کنند. حتی بیماری او را هم تشخیص ندادند.
وزیر با وجودی که سنی مذهب بود عاقبت به سفارش یکی از نزدیکانش به امام حسین (ع) متوسل شد و نذر کرد اگر پسرش خوب شود ده روز مجلس روضه بگیرد.
پسرک در میان بهت و ناباوری پدر و مادر و اطرافیانش خوب شد. کوچکترین اثری از بیماری باقی نماند. زمان ادای نذر بود. اما در این میان مشکلی پیش آمد. کسی از منبر یهای کابل حاضر نبود در مجلس وزیر روضه بخواند. به دو دلیل یکی سنی بودن او و دوم چون وزیر و اطرافیانش از اشراف و اعیان بودند و منبریها فکر می کردند مطلبی در خور مجلس آنها ندارند. رئیس پلیس کابل که از قضیه مطلع شده بود به د فتر وزیر رفت و گفت:
قربان شنیدهام مشکلی برایتان پیش آمده، اگر اجازه دهید به شما کمک کنم!
سرهنگ! تو میدونی مشکل من چیه؟
بله قربان! شما دنبال یک روحانی شیعه روضهخوان هستیدمن. یک نفر سراغ دارم!
وزیر کشور بیاختیار از پشت میز بلند شد.
جدی میگی؟ اسمش چیه؟ اهل کابله؟
ایرانیه! در زندان بزرگ کابل محبوسه. همون شیخ بهلول معروف مسجد گوهرشاد.
وزیر سری تکان داد و گفت: بله یادم اومد. الان ده سالی می شه افغانستان زندانیه درسته؟
همینطوره قربان! اگر اجازه بدید اونو برای روضهخوانی به منزل شما دعوت کنم.
- بسیار خوب! ولی این دعوت به زور و اکراه نباشه. اگر قبول نکرد مجبورش نکن.
اطاعت میشه. اجازه مرخصی میدید؟
برو! اگر قبول کرد بهش بگو ما ده روز برنامه داریم. هر روز ساعت ۱۰ صبح بیارش منزل ما، ظهر برش گردون زندان.
رئیس پلیس کابل با سرعت خودش را به زندان دهمزنگ رساند. رئیس زندان به استقبالش آمد. آنها به داخل بند عمومی زندان رفتند. شیخ بهلول در حال آموزش قرآن به دو نفر از زندانیان جوان بود. زندان دهمزنگ ۲۵۰۰ زندانی داشت. ۳۰۰ زندانی شیعه و ۲۲۰۰زندانی سنی. شیخ بهلول جثه نحیفی داشت. اما خیلی شجاع و ملا بود. صدای رسا و گرمی هم داشت. رئیس پلیس کابل همه چیز را در مورد او میدانست. معاون شیعهاش این اطلاعات را در اختیارش گذاشته بود. قضیه ی روضه ی وزیر را برای شیخ بهلول تعریف کرد. او هم بی هیچ شرط و شروطی پذیرفت. رئیس پلیس با خوشحالی گفت:
خدا رو شکر! اگر موافقت نمی کردید. پیش وزیر کشور سرافکنده میشدم. خیلی ممنون! فردا صبح میام دنبالتون.
صبح روز بعد رئیس پلیس کابل به زندان رفت. شیخ بهلول را سوار ماشین کرد و به سمت خانه ی وزیر حرکت کرد. خانه ی وزیر در محله ی اعیان نشین کابل و در دامنه کوههای مشرف به شهر قرار داشت. ماشین وارد حیاطی بزرگ و پوشیده از دار و درخت شد. خانهی وزیر نزدیک کاخ ظاهرشاه بود. شیخ بهلول را به تالاری بزرگ بردند. جمعیت زیادی آمده بودند. نگاه شیخ که به جمعیت افتاد ناراحت شد. وزیر کشور که متوجه ناراحتی او شده بود گفت:
- حضرت آقا! شما از چیزی ناراحت هستید
شیخ به جمعیت حاضر در تالار اشاره کرد.
- جناب وزیر نگاه کنید. زن و مرد با هم مخلوط هستند. کنار هم نشستهاند. وضعیت حجاب خانمها درست نیست. شنیدهام امام حسین پسرتان را شفا داده. شما هم نذر کرده اید روضه بخوانیددر. ضمن کسی هم حاضر نشده در مجلس شما منبر برود. حالا که من منبر میروم شرطی دارم!
چه شرطی؟
زنان و مردان را از هم جدا کنید. خانمها هم وضعیت حجابشان را درست کنند.
فقط همین!؟
بله!
به دستور وزیر پردهای میان تالار کشیده شد. زن و مرد از هم جدا شدند. خانمها حجابشان را درست کردند. شیخ بهلول شنید وزیر به خدمتکاران دستور میداد وضعیت تالار تا پایان ده روز روضه خوانی به همان شکل باشد.
سرانجام سکوت تالار را فرا گرفت. شیخ روضه ی امام حسین را شروع کرد. جمعیت تحت تأثیر قرار گرفته بودند. بعضی زن و مردها در گوشه و کنار مجلس آهسته گریه میکردند. روضه که تمام شد؛ یک سینی بزرگ پر از انواع هایمیوه فصل جلوی شیخ بهلول گذاشتند. او نگاهی به میوهها انداخت. در همان لحظه به یاد رفقای زندانی خود افتاد. میدانست مدتهاست میوه ی درست و حسابی نخوردهاند. سینی را پس زد. وزیر نزدیک شد و گفت:
دیگه چی شده جناب شیخ؟ چرا میوه میل نمیکنید؟
به شرطی میخورم که برای رفقای زندانی من هم از این میوهها ببرید! وزیر خندید. دستی به پشت بهلول زد و گفت:
همین! نگران نباشید. شما ۹ روز باقی را بیایید تا نذر ما ادا شود. دستور میدهم هر روز برای همبندهای شما میوه ببرند. از همین میوهها! حالا راضی شدید؟
بله!
شب هنگام زندانیان دور شیخ بهلول جمع شده بودند. آمده بودند از او تشکر کنند. مدتها بود میوه هایی به آن خوشمزگی نخورده بودند. ۱
.۱ اعجوبه عصر بهلول قرن چهاردهم، سید عباس موسوی مطلق، انتشارات نجبا، ص ۱۰۹ سال نشر ۱۳۸۱، نوبت چ سوم.
نامههای عجیب
اواسط سال ۱۹۱۹ میلادی بود. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه در مغازهی ساعتسازی پدرم به او کمک میکردم. دهکدهی ما محمودیه در حاشیه ی رود نیل قرار داشت. آن روز یکی از دوستان پدرم که تازه از قاهره برگشته بود در مغازه مشغول تعریف اوضاع پایتخت بود.
او میگفت آتش انقلاب شعلهور شده و تظاهرات و اعتصاب همه ی شهرها و روستاها را فرا گرفته. میگفت مردم با سربازان اشغالگر انگلیسی درگیر شدهاند. با علاقه به سخنانش گوش میدادم. تا آن روز به قاهره نرفته بودم. شنیده بودم شهر خیلی بزرگی است و جاهای دیدنی زیادی دارد. در این موقع یکی از همکلاسانم وارد مغازه شد. به پدرم سلام کرد و کنار من روی چهارپایه نشست.
حسن!
بله!
بچهها منتظرن. نمیآی؟
تو برو محمدعلی! من چند دقیقه دیگه میام. داشتم این ساعت رو تعمیر میکردم.
محمد علی خداحافظی کرد و رفت. نگاهی به ساعت انداختم. تعمیر آن بهانه بود. بیشتر به خاطر شنیدن صحبتهای دوست پدرم در مغازه مانده بودم. ساعت را روی پیشخوان گذاشتم وگفتم:
پدر درست شد!
دستت درد نکنه. صاحبش الان میاد.
اگر اجازه بدید من برم با دوستام قرار دارم.
برو پسرم اما قبل از تاریک شدن هوا برگرد. دیر نکنی.
چشم!
خودم را به ساحل رود نیل و محل قرار همیشگی مان رساندم بچهها منتظرم بودند. محمدعلی، حبیب، عبدالمتعال، عبدالرحمن و سعیدما.
شش نفر نوجوان سال اول دبیرستانی بودیم که تصمیم داشتیم یک انجمن اسلامی تشکیل دهیم. جلسه ی آن روز ما هم برای همین بود. دوستانم برای من احترام خاصی قائل بودند. چون شاگرد اول کلاس بودم و حدود نصف قرآن را از حفظ داشتم. محمدعلی گفت:
حسن ما تصمیم گرفتیم تو رو به ریاست انجمن انتخاب کنیم! خودم رابرای چنین روزی آماده کرده بودم. میدانستم بچه ها همه ی زحمتها را به دوش من میاندازند. آمادگی قبلی داشتم. مدتها در مورد انجمن و برنامههای آن فکر کرده بودم. به همین خاطر با خونسردی گفتم:
خیلی خوب. میدونم هیچ کدوم از شما نمیخواهید این مسئولیت رو قبول کنید. اما من قبول میکنم. انجمن ما یه انجمن اسلامیه اسمش رو می ذاریم» انجمن منع ناروا «همه باید حق عضویت هفتگی بپردازیم. کارها رو تقسیم میکنیم. هدف انجمن اینه که اگر منکر و ناروایی از بزرگترها دیدیم؛ از طریق نامه به اونا تذکر کتبی بدیم.
حبیب که کنار دست من نشسته بود گفت:
ولی پول تمبر خیلی زیاد میشه!
نامهها رو پست نمیکنیم. داخل پاکت می ذاریم و مخفیانه به شخص خطاکار میرسونیم. طوری که شناخته نشیم. محمدعلی گفت:
حسن! وظیفه ی هر کدوم از ما چیه؟
- کارها رو تقسیم میکنیم. یکی مسئول تهیه ی نامهها باشه یه نفر با مرکب مخصوص بنویسه. بقیه هم به نوبت نامهها رو برسونن گزارش خلافهای بزرگترها به انجمن هم وظیفه ی همه اعضاست.
عبدالمتعال گفت:
چه منکراتی را باید گزارش بدیم؟
سؤال خوبی پرسیدی! کوتاهی در نماز، روزه خواری، شرابخواری، غیبت، تهمت، بیحجابی خلاصه انواع و اقسام گناهان کوچیک و بزرگ.
عبدالرحمن گفت:
کار انجمن از کی شروع میشه؟
از همین امروز!
نامه پراکنیهای ما شروع شد. دریافت کنندگان نامه کسانی بودند که به انجمن گزارش میرسید مرتکب برخی کارهای ناروا شده یا عباداتشان مخصوصاً نماز را خوب به جا نمیآورند. مثلاً یک از اعضا کسی را در حال روزه خواری میدید و گزارش میداد. نامهای برایش میفرستادیم و او را از این ناروا نهی میکردیم.
یا کسی نمازش را تند میخواند. نامهای از ما دریافت میکرد یا مردی زیور طلا داشت در نامهای حکم شرعی زیور طلا برای مردان را برایش میفرستادیم و او را نهی میکردیم. زنان هم اگر ناروا و کار جاهلانهای مرتکب شده بودند به شوهر یا بزرگترشان تذکر میدادیم.
هیچکس نبود که ناروایی از او دیده باشیم و نامه تذکرآمیزی دریافت نکرده باشد. این کار برای ما ساده و آسان بود. چون هنوز نوجوان بودیم و به همین علت کارهای ناروایشان را از ما پنهان نمیکردند. مردم کمکم به معلمان شیخ زهران بدگمان شدند. وقتی با او روبرو میشدند با سرزنش میگفتند:
- به جای نامه پراکنی هر چه میخواهی به خودمان بگو!
از او انکار و از آنان اصرار. باور نمیکردند کسی جز او باشد تا این که یک روز برای او هم نامه نوشتیم و مکروهی که در نماز از او سر زده بود تذکر دادیم. در نامه نوشته بودیم:» جناب شیخ شما! عالم هستید. اگر چون شمایی از یک عمل مکروه نپرهیزد. عامه ی مردم کجا از حرام اجتناب میکنند. « شیخ زهران آدم بزرگواری بود. سر کلاس قضیه را تعریف کرد و گفت:
- نمیدانم این نامهها کار کیست. مردم مرا مقصر می داننداما. برای خودم هم نامه آمده! کار هر کسی هست دستش درد نکند. حق با نویسنده نامه بوده. به کتاب فقهی مراجعه کردم دیدم راست میگوید. عمل مکروه زیبنده یک عالم دینی نیست.
شش ماه از تأسیس انجمن گذشته بود. مردم محمودیه دچار شگفتی و وحشت شده بودند. یک روز سعید با عجله به سراغم آمد و گفت:
حسن! حسن! یه خبر بد.
چی شده؟
عموی منو که میشناسی
بله صاحب قهوهخانه.
از یه رقاصه دعوت کرده تا شبها در قهوهخانه برای مشتریها برقصه! براش نامه بنویسیم؟
البته که مینویسیم! این بدترین نارواست. من نامه رو مینویسم. خودت ببر داخل قهوهخانه یه جایی بذار عموت بخونه.
نه! اون خیلی زرنگه. در ضمن خیلی هم بداخلاقه. اگه بفهمه پوست سرمو میکنه!
پس تا من نامه رو مینویسم برو سراغ محمدعلی.
سعید رفت و خیلی زود با محمدعلی برگشت. من هم در این فاصله نامهای کوتاه و اثر گذار نوشتم. آن را داخل پاکت گذاشتم و به محمدعلی دادم. نامه رو زیر پیراهنش پنهان کرد و به سمت قهوهخانه رفت. وارد قهوهخانه شد. خدا خدا می کردیم زود برگردد. ناگهان سرو صدایی بلند شد.
لحظاتی بعد عموی سعید در حالی که گوش محمدعلی را گرفته بود بیرون آمد. محمدعلی بیچاره گریه میکرد. با سرعت از آنجا فرار کردیم. در همان حال صدای قهوه چی را شنیدیم که فریاد زنان میگفت:
- بالاخره مچتون رو گرفتم. مگر شما فضول هستید؟ به شما چه مربوطه در کار مردم دخالت میکنید؟ برای من نامه مینویسید! همین حالا میرم پیش معلمتون شیخ زهران!
شیخ آدم خوبی بود. او که فهمیده بود تمام این کارها زیر سر شاگردان خودش بود. همه چیز را درست کرد. مرد قهوهچی را آرام کرد و محمدعلی را از چنگ او نجات داد.
فردای آن روز جلسهای اضطراری در ساحل رود در همان جای همیشگی تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم شیوه ی خود را در مبارزه با ناروا تغییر دهیم و برای ادامهی فعالیتهای انجمن راههای جدیدی پیدا کنیم. ۱
.۱ خاطرات حسن البنا بنیانگذار نهضت اخوان المسلمین، جلال الدین فارسی، انتشارات برهان، ص .۱۴ پس از باران
دخترک گوشه اتاق کز کرده بود. پدرش اسلحه به دست کنار یک تانک بزرگ ایستاده بود و از دور به او لبخند می زد. زن پشت چرخ خیاطی مشغول دوخت و دوز بود. برای لحظاتی دست از کار کشید و دختر کوچکش را نگاه کرد. مسیر نگاه او را تعقیب کرد. به عکس پدر ختم میشد. دخترش این روزها خیلی غمگین بود.
کمتر حرف میزد. مثل بچههای هم سن و سالش جنب و جوش نداشت.
محبوبه!
چیه مامان؟
از چیزی ناراحتی دخترم؟
نه!
راستشو بگو!
محبوبه با دست به عکس پدر اشاره کرد و گفت:
بابایی کی از جبهه برمی گرده. خیلی دیر کرده. از اول تابستون تا حالا ندیدمش!
همین روزا پیداش میشه. صبر داشته باش.
زن دسته ی چرخ را چرخاند و مشغول ادامه ی دوخت و دوز شد. محبوبه از جا بلند شد.
مامان اجازه میدی برم بیرون؟
برو ولی از خونه دور نشی. همون دم در بمون.
چشم.
آفرین! قربون دختر حرف گوش کنم برم!
محبوبه از خانه بیرون رفت. در را نیمه باز گذاشتسوز. سرد پاییزی به صورتش خود. باد برگهای زرد و خشکیدهی درختان را در پیادهروی خیابان پخش کرده بود. آسمان پر از ابرهای خاکستری شده بود. انگار میخواست باران ببارد. خیابان خلوت بود. از رفت و آمد همیشگی ماشینها خبری نبود. در این موقع همسایه ی آنها در بزرگ خانهاش را باز کرد. محبوبه را که دید لبخندی زد و گفت:
- خانم کوچولو! چرا لباس گرم نپوشیدی؟ سرما میخوری! مواظبم.
بابات از جبهه نیومده؟
امروز، فردا میاد. مامانم گفته.
مرد پیکان سفید رنگش را بیرون آرود. ماشین را کنار خیابان پارک کرد و رفت تا در پارکینگ را ببندد.
- سلام محبوبه
صدای دوستش زهرا بود. در صندلی جلوی پیکان نشسته بود.
- بابام داره منو میبره گردش.
مرد سوار ماشین شد و حرکت کرد. زهرا هنگام دور شدن برای محبوبه دست تکان داد. دلش میخواست پدرش هر چه زودتر از جبهه برمیگشت و او را مثل پدر زهرا سوار ماشین میکـ رد و در خیابانها ی شهر میگرداند. روی سکوی سنگی بیرون خانه نشست. احساس کرد قطره ی بارانی به صورتش خورد. به دنبال آن قطرههای باران آرام و بی صدا روی سر و صورت و دستهایش فرود آمدند. از جا بلند شد. میخواست به خانه برگردد. نگاهش به ماشین گلآلودی افتاد که از انتهای خیابان نزدیک میشد. بدنه اش گل مالی شده بود. فقط شیشههایش پیدا بود. راننده را شناخت. پدرش بود. باورش نمیشد. ماشین مقابل خانه نگه داشت. پدر برایش بوق زد. محبوبه با خوشحالی به داخل خانه دوید تا مادرش را خبر کند.
- مامان! مامان! بابایی اومد. بابایی اومد.
به اتاق رفت و دست مادرش را گرفت. زن چادرش را از کنار چرخ خیاطی برداشت.
- عجله نکن مادر! صبر کن چادرمو سرم کنم. قطرههای باران تندتر شده بود. پدر از ماشین تویوتای سپاه پیاده شد. محبوبه به طرفش دوید پدر او را در آغوش گرفت و با همسرش سلام وعلیک کرد.
خوش اومدی علی آقا!
ممنون! ببخشید دیر کردم. عملیات بود. داره بارون میاد. زودتر بریم داخل خیس نشیم.
محبوبه دست پدرش را گرفت و کشید.
نه صبر کن بابایی!
چیه دخترم؟
من نمیام. اول باید منو سوار ماشینت کنی و توی خیاباون بگردونی! عین زهرا دوستم که باباش هر روز میبرتش گردش.
مرد ماشین را نگاه کرد و آرام گفت:
اما دخترم! عزیز دلم این ماشین مال جبهه است. بیتالمال است.
بیت المال چیه؟ این ماشین خودته. باید سوارم کنی یااالله، زود باش.
مرد به فکر فرو رفت. زن منتظر بود.
علی آقا بریم!
خانم، محبوبه رو ببر داخل من الان برمیگردم.
کجا میری؟
شما برو من یه کار کوچیک دارم. نگران نباش.
محبوبه گریه میکرد. زن او را بغل کرد و به زور همراه خودش برد. قطرههای باران به شیشه پنجره میخورد. در این موقع صدای زنگ در خانه بلند شد. محبوبه قهر کرده بود و گوشه اتاق خودش را به خواب زده بود. زن رفت و خیلی زود برگشت.
دخترم پاشو! برای من فیلم بازی نکن! می دونم بیداری. مگه نمی خواستی ماشین سواری کنی؟ بابایی منتظرته. زود باش. محبوبه از جا پرید و با خوشحالی گفت:
راست میگی مامان؟
آره عزیزم! بیا بریم.
پدر ماشین یکی از دوستانش را قرض گرفته بودتمام. لباس هایش خیس شده بود. محبوبه کنار دستش نشست. مرد برای همسرش دست تکان داد و دور شد. محبوبه سر برگرداند و مادرش را نگاه کرد. چشم های زن پر از اشک شده بود. ساعتی بعد باران بند آمده بود و رنگین کمان زیبایی بر فراز آسمان شهر دیده میشد. شهید علی آخوندی و دخترش محبوبه هنوز در خیابانهای خیس شهر مشغول ماشین سواری بودند. ۱
.۱ فصلنامه آیینه رشد، دفتر بیست و پنجم، ص ۹۰ پاییز .۱۳
شوار وصله د ار
پاهایش درد میکرد. نمیتوانست برای نماز جماعت مغرب و عشاء به مسجد محل برود. با شنیدن صدای اذان وضو گرفت و سجاده اش را در اتاق پهن کرد. چادر نمازش را سر کرد. بعد از نماز تسبیحش را در دست گرفت و شروع به فرستادن تسبیحات حضرت زهرا ۳ کرد. دوباره به یاد پسرش افتاد. دو ماه قبل برای تحویل گرفتن جنازه اش از تهران به دزفول رفته بود. درآن جا فهمید پسر شهیدش علیرضا ناهیدی فرمانده ی تیپ ذوالفقار بوده. هر وقت از او می پرسید در جبهه چه میکنی. به شوخی جواب سر بالا میداد. به همرزمانش گفته بود اگر به تهران رفتید حق ندارید به خانواده و دوستانم بگویید من فرمانده هستم.
چهلم علیرضا تازه تمام شده بود. به خودش آمد. دانههای تسبیح بیاختیار در دستش میچرخید و او به جای فرستادن ذکر در افکار دور و دراز فرو رفته بود. صلواتی فرستاد و سعی کرد از فکر پسر شهیدش بیرون بیاید. ذکرش که تمام شد سجاده را جمع کرد. از اتاق بیرون رفت. شوهرش هنوز نیامده بود. در تاریکی شب به آسمان پر از ستاره چشم دوخت. هواپیمای مسافربری بزرگی از فراز خانه ی آنها گذشت و به سمت فرودگاه مهرآباد چرخید. چراغ هواپیما روشن و خاموش میشد. به اتاق برگشت. دلش گرفته بود. به آشپزخانه رفت. دیزی آبگوشت روی گاز در حال جوشیدن بود. صورتش را شست. دیگر طاقت نداشت. به هر طرف که نگاه میکرد صورت پسر شهیدش مقابل چشمانش ظاهر میشد. به سمت کمد دیواری رفت. بقچهی سفیدرنگی را بیرون آرود و آن را باز کرد. لباسهای پسرش را یکی یکی برداشت. آنها را میبویید و میبوسید و گریهکنان کنارش روی فرش میگذاشت. آخرین قطعه را برداشت. یکی شلوار نظامی رنگ و رو رفته بود. چند جای آن وصله شده بود. روی وصلهها دست کشید. به یاد آخرین باری افتاد که علیرضا از دزفول به تهران آمده بود.
- علیرضا مادر داری چکار میکنی؟
- دارم شلوار مو میشورم!
بذار تو حیاط باشه خودم میشورم.
نه کار شما نیست. این شلوار نظامیه. از جنگ برگشته. خیلی درب و داغون و خاکیه. شستنش واردی میخواد.
زن از پنجره ی اتاق بیرون را نگاه کرد. علیرضا شلوار را شست و با گیره به بند حیاط زد. سر ظهر بود. پسرش را صدا زد.
بیا تو! چشم به هم بزنی خشک میشه.
میخوام گلها رو آب بدم مادر!
علیرضا شلنگ آب را باز کرد و سر وقت باغچه رفت. ساعتی بعد به اتاق آمد. شلوار نظامیاش خشک شده بود.
حاج خانم؟
بله
یه زحمتی براتون داشتم.
شما امر بفرمایید!
اینو وصله بزنید.
هر کی شسته خودشم وصله میزنه!
نشد! خیاطی دیگه کار من نیست. من اسلحه دست گرفتم اما سوزن و نخ نه! شوخی کردم مادر! بده برات بدوزم. فقط سوزن و نخو از روی تاقچه به من بده.
علیرضا سوزن و نخ راآورد. زن شلوار را نگاه کرد چند جای آن پاره بود. خیلی هم کهنه بود.
- مادر! شلوار بهتر از این نداری؟ اگر نداری برو بخر!
علیرضا خندید و گفت:
- شما این را وصله کنید. من چندتا میخرم.
زن با حوصله شلوار را وصله زد. کارش که تمام شد علیرضا آن را گرفت و خوب برانداز کرد و گفت:
- خدا وکیلی این چه عیبی داره؟
بعد اتو را به برق زد. شلوار را اتو کرد و پوشید. چند قدم مقابل چشم مادرش راه رفت و ادامه داد.
حاج خانم! این لباسها متعلق به بیتالماله. اگر بشه حتی به اندازهی یک شلوار هم در مصرف بیتالمال صرفهجویی کرد چرا این کار رو نکنیم؟ چی بگم مادر صلح و مصلحت خویش خسروان دانند!
صلاح مملکت خویش خسروان دانند!
هر چی تو بگی مادر!
یا االله! یا االله!
زن با شنیدن صدای شوهرش به خود آمد. مرد در حیاط خانه بود. اشکهایش را با گوشه ی چارقدش پاک کرد. لباسها را جمع کرد و با شلوار وصله دار نظامی داخل بقچه گذاشت. بقچه را داخل کمددیواری گذاشت و در آن را قفل کرد. به سمت آشپزخانه رفت. در دیزی را برداشت. مرد وارد اتاق شد.
سلام حاج خانم!
علیک سلام خوش اومدی. خسته نباشی!
سلامت باشی. بوی غذات تا هفت تا خونه اون طرفتر پیچیده!
برات آبگوشت بار گذاشتم.
زن قاشق را برداشت و آبگوشت را چشید. کمی نمک داخل دیزی ریخت و در آن را گذاشت. به سمت سماور رفت. مرد به پشتی تکیه داد و نشست. زن برایش چای آورد.
-بفرمایید! تازه دمه.
نگاه مرد به صورت زن افتاد. چشمهایش دوباره قرمز شده بود.
بازم گریه کردی؟
نه!
اما چشات یه چیز دیگه میگه.
زن سر برگرداند. پسر شهیدش از داخل قاب عکس روی دیوار او را نگاه میکرد. ۱
.۱ فصلنامه آیینه رشد، دفتر بیست و پنجم، ص ۹۱، پاییز. ۱۳۸۷
همه راههای ممکن
در امتداد زاینده رود حرکت میکرد. روستای آن ها تا اصفهان فاصله ی چندانی نداشت. سرانجام به شهر رسید. نشانی حجت الاسلام شفتی را از چند رهگذر پرسید. یکی از آنان گفت:
آباجی! از این طرف برو. سید در محله ی» قبله دعا «زندگی میکند. پرس
جوکنان خودش را به خانهی حجتالاسلام رساند.
در خانه ی سید باز بود. مراجعان زیادی به آنجا آمده بودند. او را به حضور آقا بردند.
قبل از آن که سخنی بگوید بغضش ترکید و با صدای بلند شروع به گریه کرد. سید صبر کر د گریه زن تمام شود. بعد از او پرسید:
چه اتفاقی افتاده؟ برای چه اینطور گریه میکنی؟
آقا من یک زن بیوه هستم. چهارتا بچه ی صغیر دارم. شوهرم که مرد کدخدای آبادی زمین یتیمان خردسالم را به زور گرفت. دستم به هیچ کجا بند نیست. شما را به فاطمه زهرا کمکم کنید. حجت الاسلام شفتی خادمش را صدا کرد و به زن گفت:
- نشانی کدخدا را بده تا او را حاضر کنم.
خادم رفت و نزدیک ظهر با کدخدا بازگشت. کدخدا چند قطعه کاغذ با خودش آورده بود. سلام کرد و دو زانو روبروی سید نشست.
آقا جان! امری داشتید؟
این زن چه میگوید؟
کدخدا با عصبانیت به زن چشمغره رفت.
- ضعیفه! چرا آبروریزی میکنی؟ آن زمین مال من است سند و قباله دارم.
آن گاه کاغذی را به سید نشان داد و گفت:
- حضرت آقا ملاحظه بفرمایید. این قبالهی زمین است. چند نفر مهر کردهاند. این هم برگه ی استشهادیه. عدهای گواهی داده اند زمین متعلق به من است. ادعای این زن بیاساس است.
سید با دقت کاغذها را خواند. آنها را به کدخدا پس داد. زن را نگاه کرد و گفت:
کدخدا مردی درستکار است. هرگز بیپایه سخن نمیگوید این اسناد نشانهی درستی کردار اوست زن باگریه گفت:
- آقا این کاغذها و گواهیها نشانهی درستکاری نیست. علامت نیرنگ و فریبکاری کدخداست.
سید بیتوجه به سخنان او پروندهای را باز کرد و مشغول مطالعه ی آن شد. کدخدا نگاه تمسخرآمیزی به زن انداخت. او منتظر فرصتی مناسب بود تا احترام و ارادت خودش را به حجت الاسلام شفتی نشان دهد و اجازه خروج بگیرد. سید همچنان که مشغول مطالعه پرونده ی پیش رویش بود بی مقدمه از کدخدا پرسید:
شما این زمین را خریدهای؟
خیر مگر خریدن تنها را مالک شدن است؟
سید گفت:
- البته که نیست! راههای دیگری نیز برای مالکیت وجود دارد.
در این هنگام دو برادرکه بر سر میراث پدری درگیر شده بودند وارد اتاق شدند. سید با آنها مشغول صحبت شد. در بین صحبت رو به کدخدا و با مهربانی گفت: پس- حتماً این زمین از راه ارث به شما رسیده! - نه مگر تنها راه مالکیت ارث است؟
سید گفت:
- سخنی بسیار نیک بر زبان راندی. ارث یگانه راه مالکیت به شمار نمیرود. من نیز زمینهایی دارم که آنها را از کسی ارث نبردهام.
سید دوباره مشغول رسیدگی به دعوا ی دو برادر شد. حوصله ی کدخدا سررفته بود می خواست خداحافظی کند. زن با چشمانی اشک آلود به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. سید دقایقی بعد بیمقدمه از کدخدا پرسید: - این زمین را کسی به شما بخشیده است؟
کدخدا با ناراحتی گفت:
- خیر حضرت آقا! هیچیک از این موارد نیست. مگر در مالکیت این گونه امور شرط است؟
حجت الاسلام شفتی که تمام راه های مالک شدن را از کدخدا پرسیده بود و او هم همه را نفی کرده بود با لحنی قاطع گفت:
ای مرد! پس به کدامین سبب تو مالک این زمین شدهای؟ کدخدا پوزخندی زد و گفت: آقا جان! سبب نمیخواهد. آسمان سوراخ شد و این ملک به گردن من افتاد!
سید فریاد زد:
- پس چرا برای من و دیگران سوراخ نمیشود؟ تو غاصبی! برخیز و زمین یتیمان بینوا را به آنها برگردان.
کدخدا بلند شد و با ترس و لرز از اتاق بیرون رفت. زن بیچاره هاج و واج نگاه میکرد. باورش نمیشد این جملات از دهان سید شفتی بیرون آمده باشد. سید قلم و کاغذ را برداشت. نامهای کوتاه نوشت آن را مهر کرد و به زن داد.
- این را به کدخدای روستای مجاورتان بده. به او دستور دادهام زمین را از تصرف غاصب بیرون آورد و به شما بسپارد.
نزدیک غروب بود که زن بهآبادی رسید. کودکانش با چشمانی نگران در آستانهی در چشم انتظارش بودند.
کودکان را در آغوش گرفت و گفت: خدا را شکر که حق به حقدار رسید. ۱
.۱ سید محمد باقر شفتی آیه امید، عباس عبیری، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، ص ۴۲، سال انتشار ۱۳۷۴، نوبت چاپ اول.
آخرین سرقت
سال ۱۳۳۹ شمسی بود. پنج سال از وفات آیت االله سید علی اصغر موسوی لاری مجتهد بزرگ خطه ی لارستان میگذشت. با کاروانی از شهر لار راهی داراب شدم. در کاروانسرای داراب غریبهای به طرفم آمد. سلام و علیک و احوالپرسی کرد. هرچه فکر کردم او را نشناختم. مرد گفت:
- آقا سید مصطفی! شاید شما منو نشناسید. اما من به خوبی شما رو میشناسم. در خانهی مرحوم آیتاالله آقا سید علیاصغر لاری دیدمتون.
با تعجب گفتم:
- شما کی هستید؟
مرد سر به زیر انداخت و آرام گفت:
- من همان سارق جاده ی داراب هستم که سیزده شتر و بارش را از کاروان پیرعلی به سرقت برد!
به چهره ی مرد خیره شدم. با گذشت سالها موی سر و صورتش سفید شده بود.
حالا چکار میکنی؟
در بازار داراب تجارتخانه دارم. سه سال قبل به زیارت خانهی خدا رفتم. زندگی آبرومندی دارم. با لطف خدا و کمک آقا عاقبت به خیر شدم.
مرد خداحافظی کرد و رفت. کنار حوض سنگی وسط کاروانسرا نشستم. مشتی آب به صورتم زدم. خاطرات سال های دور به سرعت برق و باد از برابر دیدگانم گذشتند. آن روز در منزل آقا سید علیاصغر لاری کوچکترین فرزند پسر آیتاالله العظمی حاج سید عبدالحسین لاری پایهگذار جنبش مشروطیت در لارستان بودم. یکی از تجار لار به محضر آقا آمد. پریشانحال و درمانده گفت:
آقا جان به کمک شما احتیاج دارم!
مشکلی پیش آمده آقا پیرعلی؟
سرمایهی خودم و چند نفر از بازاریان لار بر باد رفت!
- ورشکست شدید؟
- نه آقا! اگر ورشکست میشدم این قدر دلم نمیسوخت نرسیده به داراب مرد قوی هیکلی جلوی کاروان ما را گرفتتفنگ. برنو داشت. خیلی هم نترسگفتبود. اگر تکان بخورید سوراخ سوراختان می کنمما. هم ترسیدیم. اسلحه نداشتیم. شترها را با بارشان برد. دست از پا درازتر به لار برگشتم. حالا مال خودم به جهنمامانت! مردم دستم بود. به خاطر آن ناراحتم.
آقا برای لحظاتی به فکر فرو رفت. بعد به پیرعلی گفت:
سارق را شناختی؟ میدانی اهل کجاست؟
صورتش را پوشانده بود. موقع برگشت از مردم روستاهای مسیر پرس و جو کردم. او را شناختند. نشانی اش را دادند. اما یکجا بند نمیشود. به کوه و کمر میزند! آقا به یکی از اطرافیانش اشاره کرد.
نشانی دزد را از آقا پیرعلی گیرب. هرطور شده پیدایش کن. به او بگو فلانی شما را میخواهد! پیرعلی با ناراحتی گفت:
آقا شما هم هزار ماشاءاالله چقدر دلتون پاکه! دزد رو چه به این حرفها. اون هیچ وقت به دیدن شما نمیاد. پیرعلی اشتباه میکرد. بر خلاف تصور او و ما، دزد با پای خودش آمد. البته کمی ترسیده بود ولی مطمئن بود آقا بزرگوارتر از آن است که مهمان خودش را حتی اگر یک سارق مسلح باشد به امنیهها معرفی کندآقا. برای لحظاتی او را نگاه کرد و گفت:
فرزندم! چرا دزدی میکنی؟
مرد همانطور که سرش را زیر انداخته بود گفت:
- آقا جان! قربون جدتون برم. من عیالوارم. چند سر نونخور دارم. کشاورزی میکردم. اما نه آب داشتم نه زمین. رعیت مردم بود م. با نون رعیتی هم نمیتونستم شکم خونوادهام رو سیر کنم. به همین خاطر دست به اسلحه بردم و مشغول راهزنی شدم. البته ته دلم راضی به این کار نبودم.
- بله! میتونم کالا از لار به داراب ببرم و بفروشم. اما این کار سرمایه میخواد!
چقدر؟
۵۰۰ تومان. البته به شرطی که تفنگچی های ناصرخان قشقایی بین راه مزاحم نشن و اجازه بدن به داراب برم. بسیار خوب من ۵۰۰تومان به شما میدهم. به ناصرخان هم ابلاغ میکنم به افرادش بگوید برای شما مزاحمت ایجاد نکنند.
آقا بلافاصله ۵۰۰ تومان پول نقد به سارق دادند او باناباوری اسکناسها را گرفت. دست ایشان را بوسید و عقب عقب از اتاق بیرون رفت. به آقا گفتم:
چطور به یک دزد اعتماد کردید؟ اگر پول را حیف و میل کند؟
ان شاء االله که وسیلهی نجاتش باشد!
چند ماه بعد آن سارق به لار آمد. اموال مسروقه را بار سیزده شتر کرده بود و با خودش آورده بود. به دستور آقا اموال را به حسینیه ی ایشان بردیم و همراه آقا شیخ غلامرضا امانت به سراغ پیرعلی رفتیم تا صاحبان اجناس را شناسایی کنیم. همه ی مالباختگان در حسینیهجمع شدند. بیشتر آنها وقتی متوجه شدند دزد به دست آقا توبه کرده اموال خود را به او بخشیدند. حکایت غریبی بود. من آن روز با تمام وجود باور کردم خوبیها میتوانند بدیها را از بین ببرند. ۱
.۱ آیت االله سید علی اصغر موسـ وی لاری چهرهی درخشان تاریخ لارستان، کاظم رحیمینژاد، مرکز نشر معارف اسلامی، ص .۴۹
نهی از منکر
پیرمرد بعد از زیارت حضرت معصومه با نوه اش به سمت میدان آستانه رفت. پسر جوان دست او را گرفته بود و مواظب بود به زمین نخورد. نمیدانست مقصد بعدیشان کجاست به همین خاطر از پدر بزرگش پرسید: داریم کجا میریم؟
قبرستان شیخان.
خیلی دوره؟
نه! اونجاست یه کمی پایینتر
قبرستان چکار دارید؟
میخوام فاتحه بخونم
آنها وارد قبرستان شدند. پدر بزرگ کنار قبری نشستجوان. همانطور که ایستاده بود به سنگ قبر نگاه کرد. متعلق به یک روحانی بود. اهل امیرکلای بابل مازندران همشهری خودشان بود.
پدر بزرگ؟
بله!
صاحب قبر کیه؟
آیتاالله حاج شیخ مهدی امامی امیری رحمتاالله علیه
کی از دنیا رفته؟
پنجاه سالی می شه ولی انگار همین دیروز بود برای تشییع جنازهاش به قم اومدیم. اون موقع به سن و سال تو بودم. حوصله داری یه خاطره ی کوچیک برات تعریف کنم. جوان با علاقه کنار پیرمرد نشست.
البته که حوصله دارم. شما خیلی خوشصحبت هستید. برعکس پدرم که زورش میاد یک کلمه با من حرف بزنه!
پس خوب گوش بده. آقا اواخر عمر به بیماری سختی مبتلا شدند. ایشان را از بابل به تهران آوردند و در یکی از بیمارستانها بستری کردندچند.
مرتبه با پدرم برای عیادتشان به بیمارستان رفتیم. سال ۱۳۳۶ بود. در اثر همان بیماری از دنیا رفتند. عده ی زیادی از مریدان ایشان از شمال آمدند. همراه جنازه به قم رفتیم.
آقای بروجردی با پای برهنه در تشییع جنازه شرکت کردند و خودشان بر پیکر آن مرحوم نماز خواندند. خاطرهای که می خوام برات تعریف کنم مربوط به چند سال قبل از وفات آقاست. یکبار که به تهران آمده بودند پدرم که از بازاریان بود ایشان را به مهمانی منزل ما دعوت کرد.
وقتی تشریف آوردند نگاهی به میهمانان که بیشترشان از بازاریان و آدمهای سرشناس و ثروتمند بودند انداختند و آهسته در گوش پدرم جملاتی گفتند که من هم چون نزدیک بودم شنیدم.
- چرا فقرا را دعوت نکردهاید؟ اینها که همه شان از اغنیا هستند !باید افرادی را دعوت کنید که محتاج حضور بر سر این سفرهها هستند.
فکر میکردم پدرم از حرف آقا ناراحت می شود اما او با کمال احترام گفت:
- چشم! انشاءاالله در مجالس بعدی.
آقا گوشهای از مجلس نشستند. هر وقت به زادگاه پدرم امیر کلای بابل میرفتم. همهجا ذکر خیر ایشان بود. شنیده بودم در جریان کشف حجاب به علت مخالفت با کارهای رضاشاه مدتی به کاشان تبعید شدهاند. میگفتند آقا در تهران شاگرد شیخ فضلاالله نوری بودهاند.
دوست داشتم نحوه ی برخورد و حرف زدن شان را از نزدیک ببینم. به همین خاطر رفتم و کنارشان نشستم. خودم را معرفی کردمبا. محبت گفتند:
درس میخوانید؟
بله! محصل دبیرستان دارالفنون هستم.
ماشاءاالله! خدا شما را به پدر و مادرتان ببخشید. موفق باشید!
یکی از صاحب منصبان ارتش هم که از دوستان پدرم بود کنار دست آقا نشسته بود. در این موقع پدرم آمد. آقا به من اشاره کرد
گفت:
پسر برازندهای دارید. خدا حفظش کند. فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است. انشاءاالله خدا یک دسته از این گلهای بهشتی به شما بدهد!
در این هنگام نگاه آقا به صاحب منصب ارتشی افتاد. برای لحظاتی به دست او خیره شدند و بعد ناگهان به او گفتند:
- مگر نمیدانید انگشتر طلا برای مردان حرام است؟
او که از قاطعیت آقا جاخورده بود بدون این که حرفی بزند انگشتر طلا را از دستش بیرون آرود و در جیب گذاشت. بعد از صرف ناهار مهمانان یکییکی رفتند. پدرم که شاهد برخورد آقا با آن صاحب منصب ارتشی بود به نزد ایشان رفت و گفت:
آن مرد از مقامات عالی رتبهی ارتش شاهنشاهی بود چرا این حرف را به او زدید؟ آقا با ناراحتی گفتند:
اگر قبل از ناهار این حرف را میزدی در منزل شما غذا نمیخوردم. چرا که از نهی از منکر جلوگیری میکنید. پیرمرد میخواست از جا بلند شود. نوه ی جوانش در همانحال که به او کمک میکرد نگاهی به اطراف انداخت. چهار طرف قبرستان پر از عکسهای شهدا بود. ۱
.۱ ستارگان حرم، ج۲، ص ۲۳۷، سال انتشار۱۳۷۷، نوبت چ اول.
بدعت شیطانی
اذان صبح نزدیک بود. پیرزن کنار بستر داماد بیمارش نشسته بود. نوههایش در اتاق کناری خواب بودند. در این موقع دخترش وارد اتاق شد و با گریه گفت:
- ننه جان! یعنی شوهرم خوب میشه؟
پیرزن سری تکان داد وگفت:
- صورتش که مثل زردچوبه شده! کسی از یرقون جون سالم در نبرده.
حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
دایی خدا بیامرزتم زردی گرفت. خودم بالای سرش بودم که تموم کرد.
در این هنگام مرد به زحمت چشمهایش را باز کرد و نالهکنان با دست به اتاق بچهها اشاره کرد. پیرزن سرش را به گوش او نزدیک کرد و گفت:
- بچهها خوابن. اگه چیزی میخوای بگو دست مرد شل شد و چشمش به سقف اتاق خیره ماند. دیگر نفس نمیکشید. پیرزن دخترش را نگاه کرد.
- تموم کرد!
زن میخواست جیغ بکشد که مادرش به او نهیب زد.
ساکت باش! می خوای مردم آبادی رو بیدار کنی تا خبر به گوش خان برسه. تو که پسر نداری. سه تا دختر داری. مأمور خان مثل آجل معلق میاد و مال و اموال این خدا بیامرز رو برای اربابش تصاحب میکند!
میگی چکار کنم ننهجان؟
خدا این اربابای ظالمو به زمین گرم بزنه. من نمی دونم این رسم لعنتـی از کجا پیدا شده؟ کجای قرآن نوشته اگه یه نفر مرد و پسر نداشت. زن و دخترش از ارث محروم میشن و اموالش به یه نفردیگه میرسه؟
پیرزن از جا بلند شد. زن دستش را گرفت.
ننه! کجا میری؟
نترس برمی گردم. باید همین حالا برادرتو بفرستم مرکز بخش سراغ آیت االله ملکی. فقط آقا می تونه به تو و دخترات کمک کنه. البته به شرطی که زودتر از مأمور خان به اینجا بیاد.
پیرزن رفت و پسرش را از خواب بیدار کرد. جوان لباس پوشید. چوبدستی بزرگش را برداشت وفانوس را روشن کرد. از آبادی آنها
دیزج تا مرکز بخش ۸ کیلومتر فاصله بود. با سرعت حرکت میکرد. آسمان به هم پیچیده بود. در این هنگام رعد و برق شد و صاعقه به یکی از درختان روی تپهها اصابت کرد. درخت آتش گرفتجوان. لحظاتی ایستاد و به درخت شعلهور در آتش نگاه کرد. اما دوباره به راهش ادامه داد. کمی بعد باران گرفت. رگبار بهاری خیلی زود بند آمد اما تمام زمینها پر از آب شد. جوان چکمه پوشیده بود. میدانست ممکن است باران بگیرد. زمین هایآلودگل را پشت سر گذاشت. نفس نفس میزد. سر و صورت و پیشانی اش خیس عرق شده بود. سرانجام به روستای تَرک مرکز بخش کندوان رسید. خانهی آیت االله
ملکی را بلد بود. در زد. آقا که آمد همه چیز را برایش تعریف کرد.
وسیله همراه آوردهای؟
نه! پیاده اومدم.
بسیار خوب. منتظر باش من قلم و کاغذ بردارم.
آقا با عجله لباس پوشید و از خانه بیرون آمد. پا به پای جوان حرکت میکرد. آفتاب طلوع کرددشت. روشن شد. بعد از بارش صبحگاهی هوا لطافت خاصی پیدا کرده بود. وقتی به دیزج رسیدند. صدای گریه و زاری شنیدند. آقـ ا وارد خانه ی متوفی شد. پیرزن به استقبالش آمد. - خوش اومدید حاج آقا! نمیدونم کدوم شیر ناپاک خوردهای به خان خبر داده. الانه که سر و کله مباشرش پیدا بشه! زود باشید عجله کنید.
آیت االله ملکی به اتاق رفت. قلم و کاغذ را دست گرفت و به پیرزن گفت:
- وراث را حاضر کنید. باشناسنامه.
زن و سه دخترش آمدند. آقا از زن پرسید:
شما همسر متوفی هستید؟
بله
این سه دختر؟
بچهها ش هستن.
غیر از شما چهار نفر وراث دیگری نیست؟
نه
پدر و مادر شوهرتون چی؟
به رحمت خدا رفتن
بسیار خوب اگر سند و قبالهای در منزل دارید بیاورید.
چشم
زن رفت و خیلی زود کاغذهایی که در خانه داشت آورد. آقا آنها را خواند و بعد از شنیدن توضیحات او مشغول نوشتن سند و قبالهی جدید شد. کارش که تمام شد اسناد را مهر کردو به امضای شهود رساند و به زن داد. در همین لحظه مباشر خان از راه رسید. وارد اتاق شد و سلام کرد.
وقتی فهمید آقا اموال میت را تقسیم کرده وسند و قباله اش را هم نوشته. خیلی ناراحت شد. او خود را در مقابل عمل انجام شده میدید. زیر لب مشغول غرولند شد و استکان چای را که جلویش گذاشته بودند پس زد. آقا که متوجه اعتراض زیر لبی مباشر شده بود از جا بلند شد و به سمت او رفت. استکان چای را از مقابلش برداشت و به بیرون از اتاق پرت کرد. مباشر با عصبانیت ازجا بلند شد. آقا به او مهلت نداد. دستش
را بلند کرد وسیلی محکمی به گوش او زد. مباشر ارباب که حسابی ترسیده بود از اتاق بیرون دوید و با عجله از آبادی فرار کرد.
خبر سیلی خوردن او مثل بمب در بخش کندوان شهرستان میانه صدا کرد. آقا در دیزج ماند. خودش بر جنازه نماز خواند. مرده را که در قبرستان آبادی دفن کردند با پای پیاده عازم مرکز بخش شد. از این که توانسته بود جلوی یک سنت شیطانی را بگیرد و حق را به حق دار برساند احساس رضایت میکرد. ۱
.۱ ستارگان حرم ج ۶، ص ۱۳، سال انتشار ۱۳۷۸، نوبت چ اول.
مسافر مصر
هواپیما فرودگاه جده را به مقصد قاهره ترک کرد و بر فراز دریای سرخ به پرواز درآمد. از پنجره بیرون را نگاه کرد. هواپیما به موازات ابرها پیش میرفت. قطعه کاغذ را از جیب پیراهنش بیرون آورد. آدرس دوست مصری اش بود. سال گذشته در سرزمین منا با او آشنا شد. چشمانش را بست. خاطرات حج سال قبل دوباره در ذهنش تداعی شد.
تنها برای حج به مکه آمده بود. روزها در مسجدالحرام به ترجمه ی تفسیر المیزان و عبادت و قرائت قرآن مشغول بود. امیدوار بود خدا حجش را بپذیرد و او را جزو خادمان حرم قرار دهد.
به همین خاطر تصمیم گرفته بود نهایت تلاش و توان خود را برای خدمت به زائران و کمک به نیازمندان به کار گیرد. روزی در سرزمین منا و در میان ازدحام جمعیت چشمش به پیرمردی افتاد که براثر ضعف و تشنگی در کناری افتاده بود و کسی به فریادش نمیرسید. به سراغ پیرمرد رفت.
دستش راگرفت و بلند کرد و به محل اقامت خود برد. مقداری آب خنک به او نوشاند. تشت کوچکی آورد و سر و صورت و پاهای او را شست. ساعتی بعد حال پیرمرد خوب شد. دیگر ناله نمیکرد. به او گفت:
- اگر بخواهید میتوانید بروید!
پیرمرد با دقت به چهرهی او خیره شد و گفت:
شما عجم هستید؟
بله! ایرانی هستم.
نامتان چیست؟
سید محمد باقر موسوی! اهل یکی از شهرهای ایران به نام همدان.
آقا سید محمد باقر! من مصری هستم. اگر شما به دادم نرسیده بودید تلف شده بودم. همراهانم را در شلوغی منا گم کردماگر. اجازه دهید ساعتی دیگر اینجا بمانم! مگر هنوز حالتان خوب نشده؟
الحمدالله خوبم! اما میخواهم اینجا باشم تا انسانیت را در شما ببینم!
ساعتی بعد دست پیرمرد را گرفت و به سمت منا برد. کاروان او را پیدا کرد. اعضای کاروان که خیلی نگران حال همسفر خود بودند به استقبال آنها آمدند. پیرمرد پیش هم وطنانش تعریف و تمجید زیادی از او کرد و وقتی میخواست برگردد قطعه کاغذی به دستش داد.
- سیدی! من شما را به مصر دعوت میکنم. خوشحال میشوم به کشور ما سفر کنید. من در محله ی بولاق قاهره زندگی میکنم. این هم آدرس منزلم!
مدتی در این حال و هوا بود که ناگهان با صدای مهماندار به خود آمد:
- مسافرین محترم هواپیما تا لحظاتی دیگر در فرودگاه قاهره به زمین مینشیند.
فرودگاه شلوغ بود. پر از مسافرانی که از کشورهای مختلف برای دیدن سرزمین فراعنه آمده بودند. بعد از انجام تشریفات گمرکی از فرودگاه خارج شد. سوار تاکسی شد و کاغذی که آدرس پیرمرد در آن نوشته شده بود به راننده داد. قاهره شهر بزرگی بود. قبلاً در جایی خوانده بود آن جا بزرگترین شهر آفریقاست. ماشین از روی یک پل فلزی گذشت. نگاهش به رودخانه زیبای نیل افتاد که شهر را به دو قسمت کرده بود. عکسهای بزرگ جمال عبدالناصر رهبر مصر برفراز ساختمانهای دولتی دیده میشد. سرانجام به محله ی بولاق رسیدند. راننده تاکسی را مقابل خانهای نگه داشت وگفت: همین جاستطبق. آدرسی که به من دادید.
کرایه راننده را داد. چمدانش را برداشت. به سمت خانه رفت. در زد. لحظاتی بعد پیرمرد در آستانهی در ظاهر شد. با دیدن او شادمانه گفت:
- سیدی! خوش آمدید. اصلاً فکر نمیکردم دعوت مرا قبول کنید. خانهی مرا مصفا کردید. بفرمایید داخل!
یک هفتهای که در مصربود پیرمرد او را به دیدن اماکن تاریخی و مذهبی زیادی برد. اول به زیارتگاه مقدس راس الحسین رفتند که گفته میشد سر امام حسین پس از انتقال از شام به مصر، در آنجا دفن گردیده است. از او پرسید: - آیا در قاهره خانوادههای شیعه هم زندگی میکنند؟ پیرمرد به مزار راس الحسین اشاره کرد و گفت:
- شیعیان قاهره در طولهاقرنکم و زیاد شده اند. در گذشته محله ی الحسنین کانون اقامت آنها بوده. اغلبشان از سوریه و ایران و عراق به اینجا کوچ کردهاند. هنوز هم بازماندگان این خانواده ها در مصر سکونت دارند. شیعههای غیر عرب ترجیح میداده اند در حوالی همین زیارتگاه مقدس اقامت کنند. آنها در سالروز تولد حسینبن علی مراسم جشن برپا میکرده اند و در روز شهادت ایشان، در محل ویژهای اجتماع میکردهاند و یکی از آنها به زبان فارسی مرثیه میسروده و بقیه سوگواری میکردهاند. بعد از زیارت راس الحسین به مزار سیده نفیسه رفتند. گنبد و بارگاه باشکوهی داشت. پیرمرد صاحب مزار را معرفی کرد.
- نفیسه خاتون از نوادگان حسن بن علی۷ و همسر اسحاق مؤتمن فرزند امام جعفر صادق۷ هر وقت مردم مصر دچار مشکلی می شوند به این آرامگاه میآیند و در فضای معنوی آن راز و نیاز میکنند.
پیرمرد او را به دیدن اهرام ثلاثه و مقابر فراعنه مصر هم برد. سرانجام سفر یک هفتهای او در شبی خاطرهانگیز و مهتابی با قایقسواری روی نیل به پایان رسید و روز بعد با بدرقهی میزبان مهماننوازش عازم سرزمین وحی شد.
تحریم نان
بیرون نانوایی منتظر ماند تا مشتریها بروند. نمیخواست در حضور جمع با نانوا صحبت کند. ساعتی بعد با رفتن آخرین مشتری وارد نانوایی شد و سلام کرد. نانوا که مشغول شمردن پولهای دخل بود با دیدن او عصبانی شد و گفت: - لا اله الااالله! باز که تو سر و کلهات پیدا شد. مثل این که حرف حساب حالیت نمیشه.
حرف حساب اینه که شما بدهکارید
هزاربار گفتمبازم. می گم من زمین این خراب شده رو از شوهرت خریدم. سند دارم.
پولشو که ندادی!
دادم!
دروغ میگی! اگه داده بودی شوهرم میگفت.
نانوا پولها را داخل دخل ریخت و به طرف زن رفت.
- برو بیرون! نمیخوام دست رو زن بلند کنم
زن از ترس عقب عقب رفت و در همان حال گفت:
ازت شکایت میکنم!
راه باز و جاده دراز! هر غلطی میخوای بکن. برو کلانتری.
کلانتری نمیرم. یه جای دیگه ازت شکایت میکنم
زن که رفت شاگرد نانوا گفت:
اگه کلانتری نمیره پس کجا میخواد شکایت کنه؟
حرف میزنه. من همه جا آشنا دارم. هیچ کاری نمیتونه بکنه.
نماز جماعت مغرب و عشا تمام شد. از مسجد بیرون آمد. بین راه متوجه شد کسی او را صدا میزند.
- حاج آقا شرعی صبر کنید!
برگشت. زن همسایه بود. چند وقت پیش شوهرش مرهد بود. زن گریهکنان قضیه زمین را تعریف کرد. از او پرسید:
- از کجا معلوم نانوا راست نگوید؟ شاید شوهر خدا بیامرزت پول زمین را گرفته اما به شما نگفته!
به خداوندی خدا! به قرآن قسم نگرفته. شب آخر بهش گفتم مرد پول زمین چی می شه؟ گفت شاطرقول داده یکجا بده. گفتم چرا پول نگرفته امضا دادی. گفت آدم بدی نیست. بسیار خوب شما برو من فردا با نانوا صحبت میکنم. انشاء االله درست میشه.
نانوا در خانه را که باز کرد از دیدن امام جماعت مسجد تعجب کرد.
امری داشتید حاج آقا؟
صاحب قبلی زمین نانوایی از شما شکایت داره.
من به کسی بدهی ندارم. اگه باور ندارید مدرک بیارم.
پای حق و حقوق چند تا بچه یتیم در میونه! مادرشون قسم میخورد پول ندادید. فکر نمیکنم دروغ بگه. باید حقوق یتیمان را بپردازید.
من کار دارم. باید برم. شما دوباره دارید حرف خودتونو میزنید.
این کار شما غصب است. شما غاصبید!
نانوا بیآنکه چیزی بگوید در را به هم زد و به داخل خانه رفت.
شب هنگام مردمی که در نماز جماعت مسجد حاضر شده بودند با دقت به سخنان امام جماعت گوش میدادند.
- لازم میدانم مطلب مهمی را به اطلاع عزیزان برسانم. زمین نانوایی این محل متعلق به چند کودک یتیم است. نانوا بدون پرداخت پول زمین را غصب کرده؛ بنابراین خریدن نان از این نانوایی غاصب حرام است.
همهمهای بین جمعیت افتاد. مردم به شدت ناراحت شده بودند. ساعتها از شروع کار نانوایی میگذشت. نانها روی هم جمع شده بود اما از مشتری خبری نبود. نانوا با تعجب به شاگردش گفت:
- انگار مردم خواب موندند. برو سراغ کبابی و کلهپزی بیان نونشونو ببرن.
شاگرد رفت و خیلی زود برگشت
گفتن نون تمیخوان. از نونوایی محلهی بالا گرفتن.
چرا نونوایی محله بالا!
امام جماعت مسجد گفته خریدن نان از اینجا حرومه چون نانوا غاصبه.
حرف زیادی نزن! برو به کارت برس. این فضولیا به تو نیومده.
نانوا فکر نمیکرد مردم به حرف امام جماعت گوش دهند.
اما اشتباه میکرد. نانهای پخت صبح ماند. پخت بعدازظهر هم به آن اضافه شد. حتی یک مشتری هم به نانوایی نیامد. روز بعد نیز وضعیت به همان صورت بود. نانها روی دستش ماند. نه تنها مردم از او نان نمیخریدند بلکه در کوچه و خیابان هم با تنفر نگاهش میکردند. میدانست حق با زن است. یک ریال هم به شوهرش نداده بود. باید مشکل را حل میکرد. آخر شب وقتی که دیگر رفت و آمدی در کوچه و خیابان نبود خودش را به خانه ی حاج آقا شرعی رساند. در که باز شد به دست و پای او افتاد.
غلط کردم! شیطون گولم زد. فکر کردم چون صاحب زمین مرده دیگه کار تمومه. دلم به آشناهام در شهربانی و ادارات دولتی خوش بود. فکر اینجا شو نکرده بودم.
برو زن و بچههای یتیمش را راضی کن و حق شان را بده تا مشکلت را حل کنم! چشم حاج آقا! چشم! ۱
.۱ ستارگان حرم، ج ۲۴، ص ۱۳۶، سال انتشار۱۳۸۷، نوبت چ اول.
معجزه الهی
اهل روستای ساروق فراهان بود. روی زمین پدرش کشاورزی میکرد. هر روحانی که به روستایشان میآمد به سراغش می رفت و سؤالات دینی خود را میپرسید. یکبار در یکی از جلسات موعظه و منبر مطلبی شنید که او را سخت در اندیشه فرو برد و انقلابی درونی در وجودش برپا کرد. روحانی گفته بود:
» هر کس خمس و زکات خود را ندهد و با آن پول لباس بخرد و نماز بخواند نمازش باطل میشود. پرداخت خمس و زکات در اسلام واجب است. «
این جمله را که شنید با خود اندیشید مگر نه این است که حکم خدارا باید به جای آورد و در زندگی پیاده کرد. به خانه رفت و موضوع پرداخت خمس و زکات را با پدرش مطرح کرد. وقتی بیتوجهی او را دید گفت: - تا به حال که نمیدانستی مسئله فرق میکرد. حال که دانستی باید عمل کنی!
فایدهای نداشت. پدر به حرفش گوش نمی داد. به شهر رفت و مشغول کارگری شد. پدر او را بازگرداند. اما دوباره به شهر رفتبار. دوم که پدر او را به روستا آورد با تهدید به او گفت:
اگر خمس و زکات ندهی جایی میروم که هرگز دستت به من نرسد!
اگر این کار را بکنم قول میدهی در روستا بمانی و روی یکی از زمینهای من برای خودت زراعت کنی؟ بله! اما به این شرط که در کسب و کار و زراعت من دخالت نکنید!
کنار خرمن گندم ایستاده بود. منتظر وزش باد بود تا گندم ها را از کاه جدا کند. در این موقع صدایی شنید.
- آقا کاظم! آقا کاظم!
یکی از فقرای ده بود. هر سال زکات گندم را سرخرمن به او میداد. آدم مستحقی بود. مرد نزدیک شد و با صدایی لرزان گفت:
- بچهها یم نان ندارند!
کاظم به آسمان اشاره کرد و گفت:
- میبینی که باد نمیآید؛ ولی سعی میکنم مقداری گندم برایت تهیه کنم.
مرد با ناامیدی دور شد. کاظم غربال را برداشت و با زحمت مقداری گندم از کاه جدا کرد. گندمها را وزن کرد و به منزل مرد برد. از آنجا به باغشان که پایین ده بود رفت تا کمی علوفه برای گوسفندانش تهیه کند. علوفهها را به دوش گرفت و در تاریک روشن غروب به سمت خانه رفت. سر راه نزدیک امامزادگان هفتاد و دو تن ساروق دو سید جوان خوش سیما را دید که جلوی در امامزاده ایستاده بودند. آنها او را به نام صدا زدند.
- محمد کاظم! علوفه را روی سکوی جلوی در بگذار و همراه ما به داخل امامزاده بیا.
بیآنکه چیزی بگوید همراه آن دو وارد امامزادهها شد. همیشه برای زیارت به آن جا میآمد. امامزاده در سه قسمت یک باغ مدفون بودند. شانزده مرد در قسمت غربی، چهل زن و دختر در قسمت میانی و پانزده مرد و یک زن در قسمت شرقی آن دو سید وارد امامزاده اولی شدند. فاتحه خواندند. بعد به سمت چهلدختران رفتند. به کاظم گفتند:
- شما هم بیایید!
کاظم گفت:
متولیان امامزادگان میگویند فقط زنها میتوانند داخل این قسمت شوند. ورود آقایان ممنوع است. ما محرم هستیم. بیایید داخل اشکال ندارد.
کاظم وارد شد و پس از قرائت فاتحه همراه آنها به سمت امامزادگان قسمت شرقی رفت. زیارت و فاتحه و نماز و دعا که تمام
شد. یکی از آن دو سید به بالای حرم و دو ر تا دور سقف آن اشاره کرد و به کاظم گفت:
- این کتیبهها آیات قرآن است. ببین و بخوان.
کاظم نگاه کرد. خطهایی نورانی دید. انگار با آبطلا نوشته شده بود. با وجودی که در گذشته بارها و بارها به امامزاده آمده بود؛ هیچگاه آن خطوط را ندیده بود. خجالت زده گفت:
من درس نخواندهام و سواد ندارم! تشخیص میدهم خطهایی نورانی در آنجا نوشته شده که تا به حال ندیدهام اما نمیتوانم بخوانم!
محمد کاظم بخوان! میتوانی بخوانی
نمیتوانم! سواد ندارم.
بخوان بگو:
ان ربکم الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش «… کاظم هر چی میشنید تکرار میکرد. در همان حال سید جوان بر سینه ی او دست کشید. کاظم غرق در خواندن آیات شد. حال خوشی پیدا کرده بود. حضور همراهانش را از یاد برده بود. وقتی به خود آمد، متوجه شد آ نها از نظر غایبشده اند. از ترس بیهوش شد. شب از نیمه گذشته بود و شمعهای امامزاده رو به خاموشی میرفت.
با وزش نسیم صبحگاهی به خود آمد. از جا برخاست. نماز صبح را در امامزاده خواند. هر چه گشت دو سید جوان را پیدا نکرد. به سقف نگاه کرد. از کتیبهها و آیات نورانی اثری نبود. از امامزاده بیرون آمد. علوفه را از روی سکو برداشت و به سمت خانه حرکت کرد. در راه با خودش زمزمه میکرد. سینه اش مملو از کلماتی بود که معانی آن را
نمیدانست؛ ولی هرگاه آنها را میخواند قلبش آرامش پیدا میکرد. احساس نشاط و سبکی میکرد. به منزل رسید همه دورش جمع شدند. پدرش گفت:
از دیشب تا حالا کجا بودی؟ همه جا را دنبالت گشتیم. حتی سر خرمن و باغ هم رفتیم. شب در امامزاده بودم!
مگر دیوانه شدهای؟! تا صبح در امامزاده چه میکردی؟
کاظم همه چیز را تعریف کرد. پدر که باورش نمی شد او را پیش امام جماعت مسجد برد. مردم آبادی هم در مسجدجمع شدند. روحانی روستا بعد از شنیدن سخنان کاظم گفت:
شاید خواب دیدهای! و یا قبلاً سواد داشتهای و بخشی از قرآن را حفظ کردهای.
نه هر چه دیدم در بیداری بود. من بیسوادم. هیچ وقت درس نخواندهام. اما الان تمام قرآن را به طورکامـل حفظ شدهام! امام جماعت هنوز مردد بود. امام وقتی مردم بی سوادی کاظم را تأیید کردند؛ قرآنی آورد تا او را امتحان کند. کاظم به تمام پرسشها، پاسخ داد. امام جماعت، جمعیت منتظر را نگاه کرد و با شگفتی گفت:
تمام قرآن را از اول تا آخر حفظ است! این یک معجزه الهی است.
اهالی روستا بر سر کاظم ریختند و لباسهای او را به عنوان تبرک تکهتکه کردند. امام جماعت که جان کاظم را در خطر میدید او را از دست مردم نجات داد و به منزل برد. ۱
.۱ ستارگان حرم، ج ۱۵، ص ۱۲۵، سال انتشار۱۳۸۲، نوبت چ اول. فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره ۶۳، ص .۱۴۶
سربازان باغیرت
دروهی آموزشی تمام شده بود. زمان تقسیم بود. سربازها در محوطه ی پادگان جمع شده بودند و خدا خدا میکردند محل خدمت آنها جای خیلی دوری نباشد. عبدالحسین هم منتظر بود اسمش را بخوانند. اهل روستای گلبوی تربت حیدریه بود. سرانجام محل خدمت او هم مشخص شد.
ورقهای دستش دادند. باید میرفت خانه ی یکی از سرهنگهای ارتش به سمت هم خدمتیهایش رفت.
- عبدالحسین چی شد؟ کجا افتادی؟ تربت؟ بیرجند؟ لب مرز؟
کاغذ را به آنها نشان داد. سربازها بعد از خواندن آن با حسرت نگاهش کردند یکی از آنها گفت:
- خوش به حالت! عجب شانسی داری پسر! گماشتهی خونه سرهنگ شدی.
عبدالحسین از دوستانش جدا شد. از دور صدایشان را میشنید.
- خوش بگذره! به یاد ما هم باش!
به خانه سرهنگ رفت. در زد. پیرزن خدمتکار در را باز کرد و گفت:
- تو همون سربازی که قرار بود بفرستن اینجا؟
عبدالحسین کاغذ را به او نشان داد و گفت:
بله! معرفینامه هم دارم.
بیا تو! باید بریم پیش خانم.
پیرزن او را به اتاق پذیرایی برد. زن سرهنگ روی مبل نشسته بود. بی حجاب بود. آرایشی غلیظ داشت و دامن خیلی کوتاهی هم پوشیده بود. عبدالحسین را که دید بلند شد و لبخند زنان به طرفش رفت. - خوش اومدی! نمیخوای سلام کنی؟!
عبدالحسین عقب عقب رفت و با ناراحتی از اتاق خارج شد. پیرزن به دنبالش دوید. صدای زن سرهنگ را شنید که از دور او را تهدید میکرد.
- صبر کن! کجا میری؟ بیادب! بینزاکت! به سرهنگ میگم.
عبدالحسین متوجه همه چیز شد. او را به این خاطر که جوانی روستایی و ساده بود به این جا فرستاده بودند. از خانه بیرون زد. پیرزن خدمتکار تا وسط کوچه دنبالش رفت و با التماس گفت: - چی شد مادر؟ چرا قهر کردی؟ برگرد!
عبدالحسین با ناراحتی گفت:
- مگر ندیدی با چه سرو وضعی بود؟ من حاضر نیستم حتی یه لحظه هم با اون هم کلام بشم و نگاهم به صورتش بیفتهچه. برسه به این که بخوام دوسال تو این خونه خدمت کنم!
پیرزن گفت:
به جوونیات رحم کن! سرهنگ بداخلاقه. عین شمر میمونه !اگه برنگردی میکشنت! میفهمی چی میگم؟
بکشن بهتر از اینه که گرفتار گناه و معصیت بشم!
عبدالحسین به اتاق فرمانده پادگان رفت. کاغذ را روی میز گذاشت. فرمانده با تعجب گفت:
برونسی؟
بله قربان
چرا برگشتی؟ الان باید منزل سرهنگ باشی!
از خونه سرهنگ میام. نمیخوام اونجا خدمت کنم!
چرا؟ من جایی فرستادمت که همهی سربازا آرزو دارن برن!
اما من اونجا نمیرم!
فرمانده از پشت میز بلند شد و با عصبانیت گفت:
- در ارتش نمی خوام و نمی رم نداریم! مگه دست خودته که نری. وظیفه ی یه سرباز اطاعته. ارتش شاهنشاهی با کسی شوخی نداره. همین حالا برمیگردی محل خدمتت!
صورت فرمانده پادگان از شدت خشم سرخ شد. به سمت عبدالحسین رفت. دست او را گرفت و کشان کشان به محوطه پادگان برد. روبروی سرویسهای بهداشتی ایستاد و فریاد زد:
خوب نگاه کن! اینجا هیجدهتا توالته که روزی دو دفعه هر دفعه چهار نفر سرباز نظافت می کنن. اگه برنگردی خونه ی جناب سرهنگ باید تا آخر خدمت هر روز تنهایی تمام این توالتها را تمیز کنی!
چشم!
تمیز میکنی؟
بله!
بسیار خوب پس از همین حالا شروع کن.
فرمانده از پشت پنجره ی اتاق بیرون را نگاه کرد. عبدالحسین در حال تمیز کردن سرویسهای بهداشتی پادگان بود. ۲۰روز بود این کار را انجام میداد. آجودان دفتر را صدا زد:
بله قربان! امری داشتید؟
این پسره برونسی رو بفرستید گروهان خدمات. فایده نداره. خیلی یهدنده
لجبازه!
چشم قربان.
فردای آن روز عبدالحسین را به گروهان خدمات فرستادند. سربازی که قرار بود به جای او به خانه ی سرهنگ برود از خوشحالی روی پای خودش بند نبود. ۱
. ۱ ساکنان ملک اعظم۲، کتاب برونسی، سعید عاکف، نشر کاتبان، ص ۲، سال انتشار ۱۳۸۵، نوبت چ اول.
داستان کندو
برای مقابله با اسرائیل چهار مقر نظامی در جنوب لبنان مقابل مرز برپا کردیم. امام موسی صدر فرماندهی پایگاهها را به من سپرد و دستور داد مواد غذایی مورد نیاز خود را از هیچکس و هیچ کجا تأمین نکنیم. حتی سفارش کرد از فلسطینیها و جنبش فتح هم چیزی نگیریم. قرار شد کلیه ی احتیاجات رزمندگان فقط از طریق ایشان تأمین شود.
وضعیت سختی پیش آمده بود. هشت روز بود جز نان خشک چیزی برای خوردن نداشتیم. آن روز برای سرکشی به مقر نظامی مستقر در بخش شمالی شهرک طیبه رفته بودم. شهرک خالی از سکنه شده بود. مردم به خاطر تجاوزات اسرائیل آنجا را ترک کرده بودند. وارد مقر شدم. مسئول مقر تنها بود. سراغ بچه ها را گرفتم. با لحنی خسته گفت:
برای گشتزنی به شهرک طیبه رفتهاند. فکر کردم شاید شما برای سرکشی بیایید. همراهشان نرفتم. راستی از تدارکات چه خبر؟
فعلاً هیچ! همین روزها به بیروت میروم.
ناراحتی در صورتش موج میزد. باید به او دلداری میدادم. دستی به پشتش زدم و گفتم:
مؤمن! صبر داشته باش. از چی ناراحتی؟ ما هم از همان نان خشکهایی میخوریم که در این هشت روز شما خوردهاید. ناراحتی من به خاطر کمبود مواد غذایی نیست ابویحیی!
-پس به خاطر چیه؟
از مقر بیرون رفت و کمی بعد با یک ظرف بزرگ برگشت. آن را روی میز گذاشت و گفت:
- به خاطر این!
داخل ظرف را نگاه کردم و با تعجب گفتم:
این که عسله! از کجا تهیه کردید؟ مگر قرار نبود مایحتاج ما فقط از طریق امام تأمین شود؟ من بی تقصیرم. دیروز رزمندگان برای گشتزنی به باغ های اطراف شهرک رفته بودند. در یکی از باغها پنج کندوی عسل پیدا کردهاند. خیلی گرسنه بودند. بدون هماهنگی با من دو تا از کندوها را برداشتهاند. چون
نمیدانستند چگونه باید عسلها را از کندو خارج کنند؛ کندوها را داخل آب گذاشتهاند. زنبورها مردهاند. وقتی فهمیدم که دیگر کار از کار گذشته بود. از جا بلند شدم و گفتم:
- من برمی گردم مقر فرماندهی. خدا کند موضوع به گوش امام نرسد وگرنه نمیدانم چه عکسالعملی نشان میدهد.
باید هر چه زودتر به بیروت میرفتم. امام موسی صدر مرا احضار کرده بود. بیمعطلی حرکت کردم. جادهی بیروت ناامن بود. هواپیماهای اسرائیلی همه جا را بمباران میکردند. نمیدانستم امام با من چکار دارد. شاید امر مهمی پیش آمده بود یا برای رزمندگان تدارکات و آذوقه آماده کرده بودند. سرانجام به مقصد رسیدیم. به محل اقامت امام رفتم. در گذشته هر موقع از جبهه ی جنوب به بیروت میرفتم امام با نهایت گرمی و محبت از من استقبال میکرداما. این مرتبه برخورد ایشان خیلی رسمی بود برخلاف معمول حتی مرا در آغوش هم نگرفت. فهمیدم از دستم ناراحت است. در خلال صحبتهایش گفت:
- ابویحیی! اگر قرار است ما شهید شویم باید پاک و خالص باشیم. نه این که به مال مردم تجاوز کنیم. یا عسل و کندوی آنان را نابود سازیم!
شگفتزده به سخنانش گوش میدادم. نمیدانم چطور از قضیه ی کندوها مطلع شده بود.
- حالا قیمت هر کندو چقدر است؟
با شرمندگی گفتم:
- حدود ۷۰ الی ۸۰ لیره
امام ۲۰۰ لیره به من داد و گفت:
- به کمک بچههای مدرسه ی جبل عامل صاحب کندوها را پیدا کنید. خسارت وارده را جبران کنید و از او حلالیت بطلبید!
به جنوب برگشتم. خودم را به شهر صور رساندم. در مدرسه ی صنعتی جبل عامل به سراغ چند نفر از دانشآموزان شهرک طیبه رفتم و با کمک آنها صاحب کندوها را پیدا کردم. همه چیز را برایش تعریف کردم. پیرمرد با ناباوری به حرفهایم گوش می داد. صحبتم که تمام شد با گریه گفت:
جانم فدای امام و شما رزمندگان! آیا واقعاً خود امام چنین چیزی فرمودند؟ بله!
من این پول را قبول نمیکنم؟
هر چه اصرار کردم پیرمرد ۲۰۰ لیره خسارت کندوهایش را از من نگرفت. نمیدانستم چکار کنم. به او گفتم:
- اگر قبول نکنید امام ناراحت میشود!
این جمله را که شنید گفت:
- بسیار خوب قبول میکنم! اماآن را به عنوان هدیه به شما برمیگردانم تا غذایی تهیه کنید و برای بچهها به خط ببرید. ۱
.۱ اما موسی صدر
وقف مردم
پدرم حجت الاسلام سید ابوذر عاملی از یاران امام موسی صدر و معاون شهید دکتر چمران در بخش تشکیلات حرکت اهل و مؤسسه ی صنعتی جبل عامل بود. هر سال ایام محرم برای تبلیغ به زادگاهش میرفت. روستایی کوهستانی در شمال لبنان آخرین روستای مسیر بود. در حال رانندگی نیم نگاهی به او انداختم. در سکوت مشغول تماشای مناظر اطراف جاده بود.
- پدر؟
بله.
این جادهی کوهستانی چقدر طولانی و خستهکننده است!
وقتی کوچک بودم همین جادهی ماشین رو هم نبود. ناچار بودیم ساعتها پیادهروی کنیم تا به روستا برسیم. برای حمل بار از حیوانات استفاده میکردیم. رفت و آمد به منطقه خیلی مشکل و طاقتفرسا بود.
هنگام ظهر در یکی از روستاهای مسیر نگه داشتیم. پدر به مسجد روستا اشاره کرد و گفت:
- همینجا نماز می خونیم بعد حرکت میکنیم. من از این مسجد خاطرههای زیادی دارم.
بعد از نماز مدتی در و دیوار مسجد را برانداز کرد و در حالی که اشک بر پهنای صورتش جاری شده بود گفت:
این مسجد به همت آقا ساخته شد. امام همیشه برای بازدید از روستاهای شیعهنشین به منطقه ی ما می اومد. البته به روستاهای سنینشین و مسیحینشین هم سر میزد. اولینبار کی امام موسیصدر رو دیدید؟
سال ۱۹۶۳ اون موقع یازده سالم بود. آقا به مجلسی در روستای ما دعوت شده بود. تمام مردم منطقه در مراسم شرکت کرده بودند. حتی اهل سنت و مسیحیها هم آمده بودند. قرار بود همین مسجدی که الان داخلش هستیم احداث بشه. پسر خالهام مجری برنامه بود. شخصیتهای زیادی در مراسم شرکت کرده بودند. وقتی امام در پایان سخنرانی از منبر پایین اومد فرصت مناسبی برای جمعآوری کمکهای مردمی فراهم شد. حتی مسیحیان هم برای ساخت مسجد کمک مالی کردند. اولینبار بود آقا را از نزدیک میدیدم. اون دیدار
اثر عجیبی در من به جا گذاشت. خوب بهتره حرکت کنیم تا قبل از تاریک شدن هوا به مقصد برسیم. در راه به صحبتهای پدر فکر میکردم. دلم میخواست مطالب بیشتری در مورد امام موسی صدر بدانم. سال ها از ناپدید شدن آقا میگذشت.
راستی امام چطور آدمی بود؟
پنجاه سال قبل منطقه ی ما از چهار طرف توسط ادیان و مذاهب دیگر محصور شده بود. هیچ ارتباطی میان این منطقه و سایر مناطق شیعه نشین لبنان وجود نداشت. اگر در مناطق دیگه اثری از روحانیت وجود داشت در منطقه ما هیچ اثری نبود. اما م در چنین شرایطی به سراغ ما اومد. هر وقت ایشان را دعوت میکردیم با روی باز میپذیرفت. خودش را وقف مردم کرده بود.
ماشین را کنار جاده نگاه داشتم. پدر پرسید:
چی شده؟
داغ کرده!
پیاده شدیم. کاپوت ماشین را بالازدم. داخل رادیاتش آب ریختم. باید دوباره قمقمه را پر ازآب میکردم. به اطراف جاده نگاه کردم. چشمه ی آب کوچکی از بالای تپه جاری بود. به سمت تپه رفتیم. کنار چشمه روی تخته سنگی نشستیم. قمقمه را پر کردم. پدر صورتش را شست وگفت:
بهتره چند دقیقه اینجا بشینیم.
پدر یه سؤال داشتم!
بپرس
آخرین جملهای که در مورد امام گفتید یعنی چه؟
کدوم جمله؟
گفتید آقا خودشو وقف مردم کرده بود.
من از نزدیک با امام در ارتباط بودم در شبانهروز ۱۸ ساعت کار میکرد. آن هم کار مفید و مؤثر. این برنامه منظم و همیشگی ایشان بود که هیچ وقت تعطیل نمیشد. مواقعی پیش میآمد که چند شبانه روز بیدار بود. طوری که در اثر بی خوابی عصب چشمش مشکل پیدا کرده بودوقتی. بعضی از برادران ایشان را به استراحت دعوت میکردند میگفت:
من مبتلا هستم. چارهای ندارم. نمیتوانم مشکلات مردم را ببینم و بیتفاوت بمانم! منزل امام در طبقه ی چهارم مجلس اعلای اسلامی شیعه بود. منزل مستقلی از خودشان نداشتند. حجم کارها و گرفتاریهابه جایی رسید که گاهی اوقات روزها و هفتهها میگذشت و خانواده نمیتوانستند ایشان را ببینند با. این که منزل و محل کار امام در یک ساختمان بود. یادم هست یکبار حدود دو ماه سپری شد و خانواده امام نتوانستند این بزرگوار را ملاقات کنند. امام دائماً در سفر بوداز. سفر که برمی گشت مستقیماً به شهر صور رفت. خانوادهی ایشان که خیلی دلتنگ شده بودند برای دیدنش به صور رفتند. امام در جلسهای برای مردم سخنرانی میکرد. آن زمان رسم نبود که خانمها در جلسات عمومی شرکت کنند. همسر و دختر امام به آشپزخانه مجاور محل سخنرانی رفتند. از پشت پنجره ایشان را تماشا میکردند ومیگریستند. برخی از برادران به امام موسیصدر اعتراض کردند و گفتند:
- آیا این ظلم نیست؟ بالاخره خانواده هم حقی دارد!
امام حرف آنها را تأیید کرد و جواب داد:
- اگر من حق این جامعه را ادا کنمحق. خانوا دهام نیز ادا میگردداما. عکس این مسئله صادق نیست. اگر حق خانوادهام را ادا کنم لزوماً حق جامعه ادا نمیشود. امروز مسئولیت این مردم با من است. نمیتوانم
خانواده ی خود را بر آنها ترجیح دهم! ساعتی بعد در پیچ و خم جادهی کوهستانی به سمت آخرین روستا در حرکت بودیم. پدر پرسید:
- حالا فهمیدی وقف مردم بودن یعنی چه؟
به خورشید در حال غروب نگاه کردم و گفتم:
- بله! یعنی امام موسی صدر۱۳
.۱۳ عزت شیعه، محسن کمالیان، علی اکبر رنجبر کرمانی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی
به سوی اسلام
خبرنگار یکی از روزنامههای معروف لبنان بود. آن روز تازهوارد ساختمان روزنامه شده بود که به او خبر دادند به دفتر سردبیر برود. به محض این که وارد اتاق شد سردبیر گفت:
یوسف یک مأموریت تازه! آمادهای؟
چه مأموریتی؟
سفر به فلسطین برای تهیه گزارش از کنگرهی بزرگ اسلامی در قدس. -کنگره کی شروع میشه؟ شب معراج پیامبر اسلام شخصیتها ی بزرگی از کشورهایاسلامی دعوت شدهاند. چه کسانی؟
سوکارنو، سید قطب، استاد حسن الهفیبی، دکتر سید رمضان، استاد محمد صواف و نواب صفوی از ایران
این آخری را نمیشناسم.
یک روحانی شیعه ی جوان است. علمای قم او را به عنوان نماینده ی ایران به کنفرانس فرستادهاند. رهبر گروه فدائیان اسلام است.
بسیار خوب، من حاضرم.
مدارکت را آماده کردهام. فردا صبح حرکت کن.
اولین جلسه ازجلسات شش روزه ی کنگره در شب معراج پیامبر اسلام برگزار شد. اندیشمندان اسلامی از دورترین نقاط جهان دعوت شده بودند تا اعتراض خود را در مورد انتقال اراضی مسلمانان به یهودیها نشان دهند و نظرات خود را در مورد آزادی قدس بیان کنند. یوسف حنا در سالن کنفرانس مشغول تهیه ی گزارش بود. در این هنگام نوبت به نواب صفوی از ایران رسید. نواب به سمت جایگاه رفت. یوسف حنا او را به دقت زیر نظر داشت. جوانی بودحدود ۳۰ ساله با هیکلی نحیف اما بسیار پاکیزه بود. محاسنی مرتب و عبا و عمامه و قبایی تمیز داشت. سخنرانی خود را با لحنی حماسی و به زبان عربی فصیح آغاز کرد. صدایش درسالن طنینانداز شد.
- حملهی اسرائیل به سرزمین اسلامی فلسطین چه سرزمین عرب و چه غیر عرب حمله به سرزمین اسلام است. وقتی خوردن و خوابیدن به سر رسیده.
باید برای بیرون راندن بیگانگان از سرزمینهای اسلامی و برای نجات روح و فکر جوانان مسلمان و نسلهای آیندهی مسلمین از فرهنگ بیگانه فداکاری و جانبازی کرد. باید جنگید تا کیان و عظمت از دست رفته را مجدداً بازیافت.
یوسف با سرعت صحبتهای نواب را روی صفحات کاغذ مینوشت.
آخرین روز کنگره بود. خبرنگاران منتظر ورود نوابصفوی بودند. یوسف به دوست خبرنگار اردنی خود که در کنارش نشسته بود گفت:
سخنران دیر نکرد ه؟
صبر داشته باش! این آدم شجاعی که من دیدم ارزش صبر کردن داره.
شجاع؟
بله! دیروز مهمانان کنگره برای تماشای بخش اشغالی قدس رفته بودند. من و چند نفر از خبرنگاران همراهشان رفتیم. نواب موقع اذان ظهربا لحنی آمرانه همراهان را به نماز در مسجد مخروبهای فراخواندند که در یک کیلومتری شهر قدس قرار دارد او گفت: هرکس آمادهی شهادت است همراه ما شود!
با ترس و لرز دنبالشان رفتم. نماز به امامت آن سید مجاهد خواند ه شد. سربازان اسرائیلی دست روی ماشه ی مسلسل هایشان گذاشته بودند و باحیرت نواب را نگاه میکردند.
خبرنگار اردنی سکوت کرد. در این هنگام نواب صفوی وارد سالن شد و در همان حال فریاد زنان میگفت:
- ما حکومتهای خاورمیانه را تغییر و حکومت اسلامی تشکیل خواهیم داد.
خبرنگاران سخنان او را تأیید کردند. یوسف مات و مبهوت نشسته بود. نواب به او نزدیک شد و گفت:
نظر شما چیست؟
متأسفم! من مسیحی هستم!
نواب که انگار سخن تازهای شنیده باشد پرسید:
- مسیحی؟ چرا به مسلمانان نپیوستی؟
قلب یوسف به تپش درآمد. گویا تا به حال هیچکس با این صراحت در این باره از او سؤال نکردهبود. لحظهای سکوت کرد و همانطور که به چشمهای مهربان نواب خیره شده بود با صدایی لرزان گفت: - استاد چه بگویم تا مسلمان شوم؟
روز بعد یوسفحنا به بیروت برگشت و در روزنامهاش نوشت:
- من بعد از ملاقات با نواب صفوی مسلمان شدم. هنگام دیدار با او جسم نحیفی دیدم که در ورای آن روح بزرگی نهفته بود. روحی که میتواند دنیای اسلام را دگرگون کند. ۱
.۱ نگاهی به زندگی و مبارزات رهبر فدائیان اسلام سید مجتبی نواب صفوی، ارمیا آدینه، انتشارات فراندیش، ص ۵۴، سال انتشار۱۳۸۳، نوبت چ اول، گلشن ابرار، ج ۲، ص ۶۴۲، سال انتشار ۱۳۸۲، نوبت چ دوم .۲
درخت زردآلو
خردادماه سال ۱۳۴۱ شمسی بود. من و عباس دانشآموز کلاس پنجم ابتدایی بودیم. در دبستان دهخدای قزوین درس می خواندیم. چند روز بیشتر به امتحانات ثلث سوم نمانده بود. تصمیم گرفتیم برای مطالعه و دوره ی درسها به باغهای» حکم آباد «در اطراف قزوین برویم. مجید هم که از دانش آموزان شلوغ و پر جنب و جوش کلاس
بود؛ همراهمان آمد. حکم آباد با شهر فاصله ی چندانی نداشت. بالاخره به مقصد رسیدیم. کنار جوی آب زیر سایهی یک درخت چنار کهنسال نشستیم. آن جا از گرمای آفتاب در امان بودیم. کتاب و دفترها را باز کردیم و مشغول مطالعه شدیم. روبروی ما باغ بزرگی بود که دورش حصار کشیده بودند. باغ پر از درختان میوه بود. در این موقع نگاهم به درخت زردآلویی افتاد که شاخههایش زیر بار میوه خم شده بود. زردآلوهای درشت و آبدار از دور چشمک میزدند. وسوسه شدم. رد شدن از حصار بلند و محکم باغ مشکل بود اما غیرممکن نبود. کتاب و دفترم را بستم. زردآلوها تمرکزم را به هم زده بودند. عباس که حواسش به من بود گفت:
- چی شده؟ چرا مطالعه نمیکنی؟
با دست درخت را نشان دادم و گفتم:
بریم زردآلو بچینیم؟
عباس با ناراحتی گفت:
پرویز! خوردن میوه بدون اجازه صاحب باغ حرومه!
به حرف او توجهی نکردم. به مجید گفتم:
- تو همراهم میآی؟
مجید از جا بلند شد و گفت:
- البته که میآم! دلم لک زده برای زردآلو!
عباس سعی کرد ما را منصرف کند. اما نتوانست. کتاب و دفتر را به گوشهای پرت کردیم و با احتیاط به سمت حصار رفتیمهیچ. کس د ر باغ نبود. به زحمت ازحصار عبور کردیم و خودمان را به درخت زردآلو رساندیم. از درخت بالا رفتیم و با حرص و ولع مشغول خوردن زردآلو
شدیم. یک آن نگاهم به عباس افتاد. هاج و واج به ما خیره شده بود. لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:
- زود باش بیا! پشیمون میشی. نگی که بهت نگفتم!
در این هنگام سر وصدایی به گوشم رسید. صاحب باغ بود. ناسزاگویان به سمت ما میآمد. چوبدستی بزرگی در دست داشت. به مجید اشاره کردم.
- بپر پایین! عجله کن!
حسابی ترسیده بودم. خودم زودتر از او از ارتفاع دو سه متری پایین پریدم. پای راستم پیچ خورد. بلند شدم. لنگ لنگان میدویدم. به حصار رسیدیم. اما قبل از عبور به چنگ صاحب باغ افتادیم. خیلی قوی بود. با چوبدستی شروع به زدن ما کرد. هر چه فریاد می زدیم و معذرت خواهی میکردیم. توجهی نمیکرد. عباس با دیدن این وضعیت نزدیک شد و به مرد گفت:
- آقا این دو نفررو ببخش! به جای اونا منو تنبیه کن.
صاحب باغ از زدن ما دست برداشت. از تقاضای عباس شگفت زده شده بود.
مقصر اصلی منم! از این دو نفر بزرگ ترم. اما نتونستم از ورود اونا به باغ شما جلوگیری کنم.
وساطت و پا درمیانی عباس کار خودش را کرد. مرد که سخت تحت تأثیر ایثار او قرار گرفته بود من ومجید را رها کرد. از حصار بیرون آمدیم. صاحب باغ گفت:
- همینجا باشید. الان برمی گردم. او رفت و خیلی زود با یک ظرف پر از زردآلو برگشت. ظرف را به عباس داد و گفت:
- حالا با خیال راحت بخورید با لام جان!
عباس زردآلوها را داخل جوی آب شست. زیر درخت چنار نشستیم. من و مجید مشغول خوردن شدیم. عباس یکی از زردآلوهای درشت را برداشت. آن را چرخاند و به دقت نگاهش کرد. از کارهایش سردرنمیآوردم. به همین خاطر پرسیدم:
چرا نمیخوری؟ خرابه؟
نه خراب نیست. من همیشه موقع خوردن میوه ها اول به دقت نگاهشون میکنم! چرا؟
میوهها انواع مختلف دارن. ترش، شیرین، تلخ. هرکدوم خاصیتهایی دارن که ما آدما از درکش عاجزیم. باید در مورد نعمتهای الهی فکر کنیم از کنارشون بیتفاوت رد نشیم.
عباس دوبار حرفهای قلمبه سلمبه میزد. او پسر عجیب و غریبی بودبا. همهی بچههای مدرسه فرق داشت. اصلاً کارهای بچه گانه نمی کرداگر. به حرفش گوش داده بودم؛ آن همه کتک نمیخوردم. نزدیک غروب به شهر برگشتیم. ماجرای درخت زردآلو برای همیشه درخاطرم ماند. ۱
.۱ پرواز تا بینهایت، علی اکبر و دیگران، انتشارات آجا، ص ۲۴، سال انتشار ۱۳۸۳، نوبت چ نهم.
بالاتر از ژنرال
سال ۱۳۴۹ شمسی برای گذراندن دوره ی خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده هر دانشجوی تازهوارد می بایست به مدت دو ماه با یکی ازدانشجویان آمریکایی هم اتاق میشد. آمریکایی ها در ظاهر هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان میکردند ولی واقعیت چیز دیگری بود.
هدف آنها شناخت ویژگیها و روحیات دانشجویان خارجی بود. او در آن شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام میداد بلکه از بی بند و باریهای جامعهی غرب هم پرهیز میکرد. هم اتاقیاش در گزارشی از ویژگیها و روحیات او نوشت: » این دانشجوی ایرانی فردی منزوی و در برخورد با فرهنگ غرب دارای موضع منفی و شدید ا به فرهنگ و سـنت ایرانی پایبند است. درمجموع شخصی غیر نرمال است. در ضمن هر روز چند بار به گوشهای میرود. خم و راست میشود و با خودش حرف میزند. « دو سال بعد همین گزارشها که در پرونده ی خدمتی اش درج شده بود باعث شد تا در پایان دوره، گواهینامهی خلبانی به او اعطا نشود. این در حالی بود که بهترین نمرات رادر ردهی پروازی به دست آورده بود. تکلیفش روشن نبود. سرانجام روزی به دفتر رئیس دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شد. به اتاق رفت و احترام گذاشت. ژنرال به صندلی اشاره کرد:
- لطفاً بنشینید.
پرونده اش روی میز مقابل ژنرال بود. او آخرین و مهم ترین فردی بود که میبایست در مورد قبول یا رد شدنش در امر خلبانی اظهار نظر میکرد. ژنرال پرسشهایی کرد. از سؤالهایش معلوم بود نظر خوشی نسبت به وی ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت او داشت. زیرا احساس میکرد رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامههایی که برای زندگی آینده اش در دل داشت همه در حال محو شدن و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه ی خلبانی به ایران برگردد.
در این هنگام در اتاق به صدا درآمد. شخصی اجازه ورود خواست. او ضمن احترام از ژنرال خواست برای کار مهمی به محوطهی دانشکده برود. ژنرال هنگام رفتن گفت:
- شما همینجا باشید. من برمیگردم.
در اتاق تنها ماند به ساعتش نگاه کرد. وقت نماز ظهربود. اگر آنجا نبود میتوانست نمازش را اول وقت بخواند . انتظار ش برای آمدن ژنرال طولانی شد. با خود اندیشید هیچ کاری بالاتر از نماز نیست. همینجا نماز را میخوانم.
انشاء االله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشهای از اتاق رفت. روزنا مهای که در آنجا بود روی زمین پهن کرد و مشغول خواندن نماز شد. در همان حال ژنرال وارد اتاق شد. دودل بود نمازش را ادامه دهد یا بشکند. اما ادامه داد. مطمئن بود هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نمازش را تمام کرد و در حالی که روی صندلی مینشست گفت:
- قربان ببخشید من در خدمت شما هستم!
ژنرال نگاه معناداری به او کرد و گفت:
چه میکردی؟
عبادت میکردم.
بیشتر توضیح بده.
این یک دستور دینی است که در ساعتهایی معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم. در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود. من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را که اسمش نماز است انجام دادم.
ژنرال پروندهی او را ورق زد و گفت:
من به دقت پروندههای تو را خواندم. حتی زیر قسمتهایی از گزارشها که برایم نامفهوم بود خط کشیدم. مثلاً اینجا که نوشته شما هر روز چند بار به گوشهای میروید. خم و راست میشوید و با خودتان حرف میزنید اما! حالا فهمیدم این کار شما نماز و نیایش بوده. مطالبی که در پرونده آمده مثل این که راجع به همین کارهاست؟
بله! همینطور است.
ژنرال لبخند زد. از نگاهش معلوم بود از صداقت او خوشش آمده. در همان حال خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده را امضاء کرد. سپس با حالتی احترامآمیز از جا برخاست دستش را به سوی او دراز کرد و گفت: دانشجو عباس بابایی! تبریک میگویم. شما قبول شدید. موفق باشید!
خیلی ممنون! من هم از شما تشکر میکنم.
به ژنرال احترام نظامی گذاشت و از اتاق خارج شد. به اولین محل خلوتی که رسید به پاس این نعمت بزرگ که خدا به او عطا کرده بود دو رکعت نماز شکر خواند. ۱
.۱ پرواز تا بینهایت، علی اکبر و دیگران، انتشارات آجا، ص ۴۲، سال انتشار ۱۳۸۳، نوبت چ نهم.
سهم رزمندگان
هر وقت دلتنگ میشد؛ تلفنی با سید علی صحبت میکرد. از پشت گوشی تلفن گریه میکرد و با اصرار از او میخواست زودتر بیاید. تحمل دوری پسر برایش سخت بود. پدر خویشتندارتر بود. صبوری به خرج میداد. آنچه در دلش میگذشت به زبان نمی آورد. می دانست پسرش در جبهه مسئولیت مهمی دارد. آن قدر مهم که دیر به دیر
خانواده و پدر و مادرش را ببیند. اما این مرتبه پدر حال و هوای دیگری داشت. چند ماه بود پسرش به مرخصی نیامده بود. آن روز عصر به دیدن شان رفتم. پدر تازه از زیارت حرم امام رضا۷ آمده بود. بدجوری کلافه بود. سید علی که جبهه بود. من هم درگیر کارهای آموزش و پرورش. به محض این که مرا دید گفت: سید محمد؟
بله آقا جون!
دلم برای سید علی تنگ شده. فکر نکنم حالا حالاها بیاد مرخصی. میخوام برم جبهه دیدنش. منو میبری؟
چیزی نگفتم. سفر به منطقه ی عملیاتی جنوب با آن سن و سال و حال و روزی که داشت درست نبود.
چی شده؟ چرا جواب نمیدی؟
آقا جون صبر داشته باش! سید علی دیر نکرده. اون یه رزمنده و سرباز عادی که نیست. هم فرماندهی تیپ اطلاعاته هم معاون اطلاعات ع ملیات قرارگاه سپاهاین. کـ م مسئولیتی نیست. در ثانی من هم دوباره باید برم مأموریت و به چند مدرسهی در حال ساخت در شهرستان سر بزنم.
پدر کلاه سبزش را روی سر جابهجا کرد و گفت:
- من این حرفها سرم نمیشه! اگه منو نبری خودم میرم.
میدانستم اگر حرفی بزند پایش میایستد. برایش شرط گذاشتم.
- خیلی خوب ولی سید علی رو که دیدید زود برمیگردیم. قبول؟
با خوشحالی لبخندی زد و گفت:
- هر چی تو بگی پسرم!
آقتاب جنوب گرم وسوزان بود. خودمان را به قرارگاه سپاه رساندیم. به سراغ مسئول تدارکات رفتم. با دیدن من خوشحال شد. سلام و علیک کردیم. سراغ برادرم را گرفتم.
حاجی کجاست؟
رفته خط مقدم
خبرائیه؟
تقریبا! مثل این که قراره عملیات بشه. رفتن شناساییراستی. این پیرمرد سید کیه؟ یه مهمون عزیز! پدر آقا سید علی! از مشهد تا اینجا اومده برای دیدن گل پسرش. من می رم سراغ حاجی. پدر رو به شما میسپارم شما رو به خدا مواظبش باشید. مسئول تدارکات دست پدر را گرفت و گفت:
- ای به چشم! مهمون حبیب خداست. اونم یه همچی مهمون عزیزی که پدر فرمانده ماست. طوری بهش خدمت کنم که تا آخر عمر فراموش نکنه!
سید علی را نزدیک مواضع دشمن پیدا کردم. با دیدن من تعجب کرد و گفت:
مگه تو کار و زندگی نداری؟ ما یه قراری با هم گذاشتیم. قرارمون این بود موقع عملیات بهت زنگ بزنم. یادت رفته؟ مثل این که اول باید سفره پهن بشه بعد به مهمون تعارف کنن! داداش! آقا جون الان تو قرارگاهه!
تو چی گفتی؟
همون که شنیدی.
برای چی پیرمرد رو به زحمت انداختی؟
- از خودش بپرسمنو. مجبور کرد تهدیدم کرد. ترسیدم اگه نیارمش
سرخود راه بیفته. دردسر بشه.
سید علی دور بینش را برداشت و در حالی که به مواضع دشمن نگاه میکرد گفت:
- من الان نمی تونم برگردم. شب باید بریم تا عمق خاک عراق تو برو. شناسایی که تموم شد میآم.
مسئول تدارکات حسابی به پدر رسیده بود. جیب هایش را پر از آجیل و تنقلات کرده بود. یکی دو روز بعد سید علی آمد. پدر بغض کرد. او را در آغوش گرفت و گفت:
پسرم خیلی بیوفا شدی! معلومه کجایی؟ چرا مرخصی نیومدی؟ من همیشه مادرتو سرزنش میکردم. میگفتم دلواپست نباشه اما این مرتبه خودم هوایی شدم. شرمنده! کار داشتم. راستی این یکی دو روز به شما بد نگذشت؟
پدر به مسئول تدارکات اشاره کرد و گفت:
- اصلا! این برادر بسیجی مواظبم بود. بهم خرما و آجیل و پسته داد.
قیافه سید علی با شنیدن حرفهای پدر در هم رفت. دست مسئول تدارکات را گرفت و به یک جای خلوت برد. دنبالشان رفتم. صدایشان را میشنیدم. برادرم درحال توبیخ او بود.
- این چیزایی که تو به پدرم دادی. سهم رزمنده هاست. کسایی که در حال جنگیدن هستن! نه پدر من که برای کار شخصی به منطقه اومده!
- ببخشید حاجی! اشتباه کردم. گفتم حتماً شما خوشحال میشید.
برادرم از جیب خودش خرما و تنقلات خرید و به پدر داد. تنقلاتی را هم که مال رزمندهها بود به انبار برگرداند. زمان خداحافظی بود. پدر از سید علی قول گرفت زود بیاید مرخصیسوار. بر تویوتا منطقه ی عملیاتی را پشت سر گذاشتیم. با چند رزمنده که عازم مرخصی بودند. ۱
.۱ ساکنان ملک اعظم ۳، منزل حسینی، سعید عاکف، انتشارات ملک اعظم، ص ۱۶، سال انتشار۱۳۸۶، نوبت چ دو
گوهر کمیاب
هواپیمای مسافربری بر فراز اقیانوس اطلس در پرواز بودبا. دکتر سید حمید میرخانی برای بستن یک قرارداد مهم دارویی عازم کوبا بودیم. اولین سفر خارجی بود که باهم میرفتیم. دکتر رئیس مجتمع بیمارستانی بزرگ امام خمینی۱ بود. در کنار آن چندین مسئولیت مهم دیگر هم داشت. نگاهش کردم.
در سکوت به آبهای اقیانوس خیره شده بود. دوستی ما به سال ۷۶ برمی گشت به زمان برگزاری اولین کنگرهی بینالمللی تازههای قلب و روح که بنیان گذارش خود دکتر بود و هنوز هم هر سال یا دو سال یکبار برگزار میشود.
آشنایی با او مبارکترین اتفاق زندگی من بود. دکتر جمع صفات خوب بود. صفاتی که برای داشتن هیچ کدامش فخر نمیفروخت. نه با حرف و نه با رفتار. ارتباط با او بسیار لذت بخش و دوست داشتنی بود. سرانجام هواپیما در فرودگاه هاوانا به زمین نشست. نماینده ی شرکت داروسازی کوبایی که برای استقبال آمده بود. ما را به ساختمان مرکزی شرکت برد.
هوا توفانی بود. باران شدیدی میبارید. باد درخت های دو طرف خیابان رابه شدت تکان میداد. ماشین وارد محوطهی شرکت شد. ما را به یک خوابگاه کوچک بردند. وسایلمان را آنجا گذاشتیم؛ و استراحت مختصری کردیم. جلسه همان روز سر ساعت شروع شد. مدیران ارشد شرکت آمده بودند. دکتر برای خریدن داروها کیفیت و ملاکهایی را یک به یک نام برد و بعد ادامه داد:
- اگر اینها در ساخت داروها لحاظ شده باشند قرارداد بسته میشود و مشکلی نیست. در غیر اینصورت نه!
کوباییها به شدت مایل به بسته شدن این قرارداد بودندچون. برایشان بسیار خوب بود. به همین خاطر شرایط دکتر را قبول کردند. بعد از پایان جلسه مدیر تشریفات شرکت به سمت ما آمد. دفترچه ی راهنمایی را به دکتر داد و گفت:
- قربان! این لیست بهترین هتلهای پایتخت با امکانات و محل قرار گرفتن آنهاست. هر کدام را دستور بفرمایید برای اقامت شما هماهنگ کنیم.
دکتر در کمال خونسردی دفترچه را پس داد و گفت:
- لازم نیست! اگر بشود ما در همان خوابگاهی که وسایلمان را گذاشتیم مستقر میشویم.
مسئول تشریفات گفت:
اما آنجا یک خوابگاه موقت است!
اشکالی ندارد!
چشمهایم از تعجب گرد شده بود. طرف کوبایی هم حال و روز مرا داشت. آهسته گفتم:
- دکتر این چه کاریه؟ جااونفقط یک اتاق معمولیه! سالن غذاخوری
نداره. برای غذا مشکل پیدا میکنیم تازه…
دکتر با همان آرامش همیشگی حرف مرا قطع کرد
- محمد رضا جان! اگر شما اجازه بدهید همانجا کافی است!
میگویم برایمان غذا بیاورند.
سکوت کردم. از حرفهایش قانع نشده بودمبرایم. عجیب بود. این قرارداد آن قدر برای شرکت داروسازی کوبایی اهمیت داشت که حاضر بودند بهترین امکانات را در اختیار ما بگذارند. آن وقت دکتر ترجیح میداد در یک خوابگاه معمولی اقامت کنیم. قرارداد بسته شد.
دکتر در تمام مراحل بر کارها نظارت داشت. خودش به کارخانه سر میزد. از خط تولید داروها بازدید میکرد و تاریخ مصرف و کیفیت آنها را کنترل میکرد. خلاصه تا مرحله ی آخر همه چیز را زیر نظر داشت. لحظهای آرام و قرار نداشت. چند روز بعد با پشتکار و
پیگیری او داروها آماده ی ارسال به ایران بود. زمان برگشت مسئول بازرگانی شرکت دست دکتر را گرفت و گفت: - از آشنایی با شما فوقالعاده خوشحال شـ دم. تابه حال فردی به پرتلاشی، تواضع و ساده زیستی شما ندیدهام!
دکتر فقط لبخند زد و دست او را فشرد. حرف های آن مسئول کوبایی مرا به فکر واداشت. مأموریت ما تمام شده بود. فرقی نمیکرد آن چند روز را در بهترین هتل هاوانا اقامت می کردیم یا در همان خوابگاه موقت شرکت. البته یک فرق داشت. ما با هزینهی بیتالمال به آن سفر رفته بودیم.
اگر میخواستیم به هتل برویم برای طرف کوبایی هزینهبردار بود. آنها حرف نمیزدند. اما مطمئناً هزینهی اقامت را روی قیمت داروها و مبلغ قرارداد میکشیدند و دکتر راضی به این امر نبود. بعد از آن ۹ سفرخارجی دیگر هم با دکتر میرخانی رفتم.
نتیجه ی این سفرها یک دنیا تجربه بود. تجربه ی همراهی با یک مرد بزرگ. بزرگمردی که در عین اشتغال به مسئولیتهای سنگین دست معجزه گرش به لطف خدا جان صدها نفر را از مرگ نجات داد و به قلبهای بیمار زیادی سلامتی و تحرک بخشید.
اما قلب خودش روز جمعه ۱۳ شهریور ماه سال ۱۳۸۳ در یکی از کوچههای خلوت خیابان پاسداران تهران از تپش ایستاد. ۱ .۱ همه چیز برای زندگی، زندگی برای ... ، با رقههایی از زندگی م رحوم دکتر سید حمید میرخانی، گلستان جعفریان، انتشارات مؤسسه آموزش عالی علمی کاربردی هلال ایران، ص ۳۱، سال انتشار۱۳۸۵، نوبت چ دوم.
جوانمرد قصاب
قصابی احمد آقا نزدیک تکیه ی منوچهر خانی بود. گوسفندها را قبل ازگرم شدن هوا کنار جوی آب میکشت و پوست میکند و به چنگک داخل مغازه میزد. این کار هر روزه اش بود. احمد آقا مرد با انصافی بود. مردم به او اعتماد داشتند. چشم و دل پاک و جوانمرد بود. گرانفروشی و کم فروشی نمیکرد. آن روز هم مثل همیشه با سر زدن
آفتاب رفت و آمد روزانهی مردم شروع شده بود. اعیان وا شراف سوار کالسکه و مردم عادی پای پیاده، هر کس دنبال کار خودش بود. احمد آقا مشغول خورد کردن گوشت بود که سرو صدایی شنید. ساطور را روی پیشخوان کنار ترازو گذاشت و از مغازه خارج شد. راه بند آمده بود. کالسکهها توقف کرده بودند. نگاهش به مردی افتاد که وسط خیابان عربده میکشید. قمه ی بلندی در دست داشت. او را شناخت. غلام سفارت روسیهی تزاری بود.
فحشهای رکیک میداد. مردم ایستاده بودند. کسی جرات نداشت نزدیک شود و جلوی او را بگیرد. مرد قصاب تعجب کردبا. دستور امیرکبیر دیگر هیچ لات وجاهلی جرات بدمستی و عربدهکشی نداشت. از وقتی این دستور صادر شده بود؛ آنها قمههایشان را غلاف کرده بودند. دوره ی باج گیری و ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم تمام شده بود. اگر کسی سرپیچی میکرد به سختی مجازات میشد. اما حالا پس از مدتها دوباره از همان سروصداها در خیابان به گوش میرسید. با این تفاوت که این بار غلام یک سفارت خارجی بیقانونی میکرد. احمدآقا به سمت او رفت و فریاد کشید:
- لال شو بیغیرت! مگر خودت ناموس نداری که اینطور فحش میدهی و بد و بیراه میگویی؟
غلام مرد قصاب را نگاه کرد و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- اگر خیلی شجاعی و ناموس داری بیا جلوی منو بگیر! اگر جرات داری بیا جلو!
احمدآقا قدمی پیش گذاشت. پیرمرد میوه فروش همسایه دستش را گرفت و آهسته گفت:
داش احمد! داری چکار میکنی؟ نرو جلو. اون قمه دستشه، تو دست خالی هستی. ممکنه گزندی بهت برسونه.
حاجی مگه نمیبینی چه فحشهایی میده؟
مرد قصاب به سمت غلام مست رفت. مردم از دور نگاه میکردند. چشمهای غلام مثل دو کاسهیخون شده بود. احمدآقا در فرصت مناسب مچ دست او را گرفت. با هم گلاویز شدند. غلام خیلی پر زور بود. در یک لحظه نوک تیز قمه را در کتف چپ او فرو کرد. خون از جای زخم بیرون زد.
احمدآقا تمام نیرویش را در دست راستش جمع کرد ودست غلام را پیچاند طوری که قمه از دستش رها شد و روی زمین افتاد. بعد با یک حرکت سریع او را نقش بر زمین کرد. مردم هجوم بردند. غلام که احساس خطر میکرد بلند شد و فرار کرد. قمه اش را هم از روی زمین برنداشت. مردم پارچه آوردند و زخم مرد قصاب را بستند خبر این واقعه خیلی زود به گوش امیرکبیر رسید.
او در همه جا وقایع نگارانی داشت که وقایع مهم را در کوتاه ترین زمان به اطاعتش میرساندند. صبح روز بعد به دستور امیرکبیر غلام خطاکار سفارت روسیه، درست جلوی در سفارت دستگیر و به میدان ارک انتقال داده شد. این کار سر و صدای زیادی در تهران به پا کرد. تا آن زمان کسی حق نداشت یکی از کاگ راران سفارت خانههای خارجی را دستگیر و محاکمه کند.
امیر شخصاً برای مجازات غلام از منزل خارج شد و به میدان ارک رفت. روی سکویی نشست و دستور داد غلام رابه توپ مروارید بستند. عده ی زیادی از امرای دولتی در کنار امیر ایستاده بودندغلام. با ناباوری این قضایا را نگاه میکرد باورش نمیشد کسی او را تنبیه کند. دلخوشی او به حمایت سفارت روسیه بود. اما وقتی مأموران اجرای حکم شلاق به دست نزدیک شدند احساس خطر کرد. میدانست امیـ ر اهل تعارف و گذشت نیست. به همین خاطر به التماس افتاد.
- جناب صدراعظم غلط کردم! اشتباه کردم! منو ببخشید.
امیر به حرفهای او توجهی نکرد و به مأموران اشاره کرد کارشان را شروع کنند. غلام دندانهایش را از شدت درد به هم فشرد.
هر ضربهای که به پشتش فرود میآمد جای آن کبود میشد. در این موقع پیک سفارت روس از راه رسید. نامه ی سربستهای را به امیر کبیر داد. غلام خوشحال شد. اگر امیر نامه را می خواند قطعاً از ادامهی مجازات صرف نظر میکرد. اما او نامه را باز نکرد. آن را در کناری گذاشت. صدای ضربات شلاق همچنان به گوش میرسید. چیزی نگذشت که پیک سفارت نامه ی دیگری آورد. امیر نامه ی دوم را هم بدون اینکه باز کند کنار نامهی اول گذاشت. غلام ناامید شده بود. مجازات که تمام شد؛ امیر نامهها را باز کرد و خواند. بعد به اطرافیانش گفت: - از سفارت خانه نوشتهاند از تنبیه این غلام صرف نظر کنیم. جواب بنویسید چون او نزدیک تکیهی منوچهر خانی بدمستیو هرزگی کرده. فعلاً تنبیه مختصری شد. اما برای تنبیهات بیشتر او را به سفارت خانه میفرستیم تا شما هم او را سیاست کنید؛ ولی خوب است بعدها دیگر این قبیل غلامان هرزه را
نگاه ندارید. زیرا وسیلهی توهین به سفارت میشوندبهتر. است به جای آنها غلامان نجیب و اصیل استخدام کنید. ۱
.۱ داستانهایی از زندگانی امیر کبیر، محمود حکیمی، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، ص ۴۴
حرف حساب
مردم طایقان کشاورز بودند. آبادی آنها کنار جاده ی اصفهان بود. آب مورد نیازشان از رودخانه ی قم تأمین میشد. به همین علت در سالهای کم باران دچار مشکل میشدند. حاج شیخ غلامحسین شرعی هر سال برای تبلیغ به این روستا میرفت. او برای حل این مشکل به اهالی گفت:
- زمینهای این جا برای حفر قنات مناسب است. همت کنید و قناتی احداث کنید.
مردم توجهی نکردند. بی اعتنایی آنها باعث شد در مسجد خطاب به جمعیت بگوید:
- در سفر آینده باید در روستای شما قنات حفر شده را ببینم. با آب آن وضو بگیرم و در همین مکان مقدس نماز جماعت بخوانم. اگر کوتاهی کنید دیگر برای تبلیغ به اینجا نخواهم آمد!
در این هنگام یکی از اهالی که وضع مالی خوبی داشت برای این کار پیش قدم شد. پسرش از این کار او ناراحت شد. وقتی از مسجد بیرون آمدند گفت:
- بابا چرا تو پا وسط گذاشتی؟ این همه آدم در آبادی زندگی میکنه. کلی باید خرج کنی!
حاج قاسم گفت:
پسرم من قبلاً در یک مورد به حرف آقا گوش دادم. کلی منفعت دنیا و آخرتی بردم! می دونم این مرتبه هم خدا به مالم برکت میده. مردم گناهی ندارن. آه در بساطشون نیست. حاج آقا شرعی چه حرفی بهت زد بابا؟
عجله نکن برات تعریف می کنم فعلاً بریم یه مقنی خوب از روستای قلعهچم بیاریم. باید هر چه زودتر دست به کار بشیم.
مسیر چاههای قنات مشخص شده بود. مقنی و کارگرها مشغول کندن چاه بن کوه بودند. اولین و عمیقترین حلقهی چاه قنات که باید در فاصلهای دور از آبادی حفر میشد. حاج قاسم و پسرش بالای سر آنها بودند. پسر جوان گفت:
بابا قرار بود از حاج آقا شرعی بگی!
حاج قاسم بعد از آن که سفارشهای لازم را به مقنی کرد؛ دست پسرش را گرفت و گفت: - بیا بریم. باید برای کارگرا آب و غذا بیاریم. تو راه همه چیزو تعریف میکنم.
بین راه حاج قاسم گرم صحبت شد. پسرش با دقت گوش میداد.
حکایت من و حاج آقا به سالها قبل برمی گردد. وقتی که تو هنوز یک پسر بچه ی کم سن و سال بودی. هر سال برای پرداخت خمس به قم میرفتم. حساب سالم با آقا بود. منزل ایشان در محله ی آذر نزدیک بازار حسینآباد قرار داشت. آن سال به خاطر فروش انار و انجیر و گندم منفعت زیادی برده بودم. آقا که از وضعیت زندگی و مال و منال من خبر داشت پس از مشخص کردن میزان خمس پرداختی با لحنی مهربان گفت:
مش قاسم! تو الان وضع مالی خوبی داری. مستطیع هستی. واجبه به سفر حج مشرف بشی. چرا این کار رو به تأخیر میاندازی؟ در جوابش گفتم:
شیطون نمیذاره از مال و ثروتم دل بکنم! منو از فقر میترسونه! آقا وقتی این جمله را از دهان من شنید خیلی ناراحت شد و فرمود:
اگر به سفر حج نمیری به منزل ما هم نباید بیایی!
بهآبادی برگشتم. فکر نمی کردم تهدید ایشان جدی باشد. اما مدتی بعد که به دیدنشان رفتم مرا به منزل راه ندادند. فهمیدم سر حرفشان هستند. این برخورد آقا باعث شد مقداری از اموال و دارایی را بفروشم و به زیارت خانه ی خدا بروم. پس از بازگشت به منزل ایشان رفتم. در زدم خودشان آمدند. از همان پشت در گفتند:
- کی هستی؟
خودم را معرفی کردم و گفتم:
-آقا جان تازه از سفر حج برگشتهام! اجازه میفرمایید داخل شوم؟
آقا در خانه را باز کرد. مرا در آغوش گرفت و بوسید و به داخل برد. بعد از آن وضع کار و کشاورزی من خیلی بهتر از گذشته شد. محصول باغ و زمینهایم افزایش پیدا کرد. حالا فهمیدی چرا میخواهم به حرفش گوش کنم؟
آب قنات جاری شد. حاج قاسم و پسرش به قم رفتند تا حاج آقا شرعی را به روستا دعوت کنند. او با خوشحالی پذیرفت و به طایقان آمد. با آب قنات وضو گرفت و نماز جماعت را در مسجد آبادی اقامه کرد. درست همانطور که خودش گفته بود. ۱
.۱ ستارگان حرم، ج ۲۴، ص ۱۳۷، سال انتشار۱۳۸۷، نوبت چ اول.
غیبت ممنوع
غروب یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۵۹بود. چند ماه از شروع جنگ تحمیلی میگذشت. خیابانهای کرج خلوت بود. خودم را به پایگاه بسیج رساندم. حاج یداالله کلهر مثل همیشه در پایگاه مشغول انجام کارها بود. بچهها هنوز نیامده بودند. گرم صحبت شدیم.
- حاجی چه خبر؟
قراره یه گروه ۳۰ نفره از بسیجیها رو ببرم جبهه
پس بیزحمت اسم منم تو لیست اضافه کن.
هنوز متأهل نشده بودم. بیشتر وقتم در بسیج و سپاه میگذشت. حاج کلهر پروندهای که در دست داشت بست. خیره خیره نگاهم کرد
گفت:
حمید آقا! برادر من تو زن و بچه نداری! پدر و مادر که داری. یه پدر و مادر پیر. چرا این قدر کم در خانه هستی؟ بیشتر پیش اونا بمون. باز میخـ وای اسم بنویسی برای جبهه؟ تعجب کردم. حاجی دوباره حرف هایی میزد که خودش هیچ وقت به آن عمل نمیکرد. با ناراحتی گفتم:
- شما که همیشه ی خدا تو پادگان و پایگاه بسیج و جبههای چقدر برای خانوادهات وقت میذاری که حالا منو نصیحت میکنی؟
حاج کلهر نگاه مشکوکی کرد و گفت:
چی شده؟ کسی حرفی زده؟
نه! آخه میبینم شما هم هیچ قوت پیش زن و بچهات نیستی. طوری که دختر کوچولوت بهت میگه عمو! اونوقت منو نصیحت میکنی.
امروز روز کاره. هر وقت کارها تموم شد به خانه و خانوادهام بیشترمی رسم. امام گفتهاند جنگ در راس همهامور استمن. هم سعی میکنم به فرمایش ایشان عمل کنم. پس چرا به من میگید پیش پدر و مادرم باشم؟
کار شما سبکتره. بالاخره رسیدگی به پدر و مادر هم واجب و مهمه!
حاج کلهر این را گفت و دوباره مشغول بررسی پروندهها شد. ساعتی بعد اعضای پایگاه آمدند. ده دوازده نفری میشدند. جمع شان که جور شد؛ یک نفر از بین جمع شروع به صحبت کرد. ازهمان اول حرفهایش بوی غیبت می داد. پشت سر یکی از نیروهای پایگاه صحبت میکرد. حاجی را نگاه کردم. فهمیدم ناراحت شده. به غیبت خیلی حساس بودوارد. صحبت شد. می خواست موضوع بحث را عوض کند. اما آن بنده خدا امان نمی داد. یک ریز حرف میزد. توجهی به هیچ چیز نداشت. حاج کلهر که به هدفش نرسیده بود بیمقدمه گفت:
- بچهها صلوات بفرستید!
همه صلوات فرستادند. آن شخص متوجه قضیه نشد. به صحبت خود ادامه داد. چند لحظه بعد دوباره حاجی گفت:
- صلوات دوم را بلندتر بفرستید!
بچهها صلوات فرستادند. اما طرف دست بردار نبود. دنبالهی حرفش را گرفت. حاج کلهر به من اشاره کرد. منظورش را فهمیدم میخواست به آن بندهی خدا حالی کنم غیبت نکند. به طرف میز رفتم. تکه کاغذی برداشتم. روی آن چیزی نوشتم و به آن شخص دادم. داخل کاغذ نوشته بودم با سرعت برود و کاری را انجام دهد. میخواستم او را دنبال نخود سیاه بفرستم! نوشته را که خواند؛ صحبتش را قطع کرد. از جا بلند شد و به دنبال انجام مأموریت رفت. وقتی برگشت حاج کلهر به اتاق بغلی رفته بود. آهسته به او گفتم:
حواستو جمع کن!
چی شده؟
دیگه از آن صحبتها نکن!
کدام صحبتها؟
- همان حرفهایی که یک ساعت پیش می زدی. داشتی غیبت میکردی. حاجی ناراحت شده بود. دیدی دوبار بدون مقدمه گفت صلوات بفرستید. میخواست حرفت را قطع کنی ولی متوجه نشدی و ادامه دادی. - شرمنده! نمیدونستم. اصلاً حواسم نبود. حالا چکار کنم؟
چیزی نگفتم. او صبر کرد پایگاه خلوت شود. بعد به سراغ حاجی رفت. صدایش را میشنیدم. مشغول معذرت خواهی بود.
حاجی مغذرت میخوام اشتباه کردم. منو ببخشید!
چرا از من معذرت می خوای. باید از آن کسی که غیبتش را میکردی حلالیت بطلبی. ما که کارهای نیستیم. ۱
.۱ در میان آتش، خاطراتی از سردار سرتیپ پاسدار شهید یداالله اکبری، مهدی فراهانی، انتشارات معاونت امور مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص ۸۶، سال انتشار۱۳۷۶، نوبت چ اول.
ثواب بینهایت
هفت ساله بود که ازآشتیان به تهران آمدندحالا. کلاس سوم ابتدایی بود و در دبستان سینا درس میخواند. آن روز ظهر با تعطیلی مدرسه به خانه رفت. کیف و کتابش را گوشهای گذاشت کنار حوض کوچک حیاط وضو گرفت. به آشپزخانه رفت. مادر مشغول درست کردن ناهار بود.
سعید جان گرسنه نیستی؟ یه چیزی بدم بخوری؟
نه! من دارم میرم مسجد
هنوز که اذون نگفتن!
تا برسم مسجد نماز شروع میشه. خداحافظ
به سلامت
سعید همیشه نمازش را به جماعت میخواند. خانه ی آنها با مسجد فاصله ی زیادی نداشت. در خانه را که باز کرد نگاهش به پیرمرد همسایه افتاد.
در حال آب دادن به باغچه ی کوچک مقابل خانه اش بود. سعید هیچ وقت پیرمرد را در مسجد ندیده بود. حتماً او هم مثل بعضی از بزرگترها در خانه نماز میخواند. دلش میخواست او را تشویق کند تا در نماز جماعت شرکت کند اما ممکن بود عصبانی شود و بگوید:
- بچه ی فضول! تو هنوز دهنت بوی شیر میده! اون وقت اومدی منو با این سن و سال نصیحت کنی.
جلو رفت و سلام کرد. پیرمرد جوابش را داد. تصمیم خودش را گرفت. باید او را راهنمایی میکرد. اما مرحله به مرحله
- ببخشید ساعت چنده؟
دوازده و چهل و پنج دقیقه! کجا با این عجله آقا سعید؟
دارم میرم مسجد
آفرین به تو پسر مؤمن! اما هنوز نیم ساعتی به اذون مونده.
اشکال نداره تو مسجد میشینم تا اذون بگن.
تو بچهای. دلت پاکه ما رو هم دعا کن.
چشم خداحافظ!
- به سلامت.
سعید به مسجد رفت. وقتی برگشت از پیرمرد همسایه خبری نبود. باغچه را آب داده بود و رفته بود.
روز بعد دوباره سعید هنگام رفتن به مسجد پیرمرد را دید. کنار در خانه اش روی یک صندلی تاشو نشسته بود. سلام کرد پیرمرد جوابش را داد و گفت:
چیه آقا سعید؟ بازم میخوای بدونی ساعت چنده؟
نه اما...
اما چی؟
خجالت میکشم بگم.
خجالت نداره. بگو عمو جان!
اگه بگم ناراحت نمیشید؟
پیرمرد خندید.
نه! چرا ناراحت بشم؟ مگه می خوای فحش بدی یا خدای نکرده حرف زشت بزنی. البته از یه بچه مسجدی خوب مثل تو بعیده یه همچی کاری بکنه. حالا حرفتو بزن. میخواستم بگم شما که خونتـون به مسجد محل نزدیکه چرا در نماز جماعت شرکت نمیکنید؟
پیرمرد برای لحظاتی به فکر فرو رفت و بعد گفت:
من خونه نماز میخونم. حوصله ندارم بیام مسجد. نمیدونم از تنبلیه، بیتوفیقیه یا شیطون گولم می زنه. اما حالا مگه فرقی می کنه؟ نماز نمازه. چه خونه چه مسجد!
خیلی فرق میکنه! فرقشو براتون بگم؟
بگو!
امام جماعت مسجد چند وقت پیش بعد از نماز گفت شب معراج یعنی همون شبی که پیامبر به آسمون رفت. یه فرشته رو دید که می تونست همه چیزو بشمره. حتی چیزهایی که تعدادشون خیلی زیاد باشه. مثل درختهای جنگل، ماهیهای دریا و شنهای بیابون! پیامبر از جبرئیل پرسید چیزی هست که این فرشته نتونه بشمره. اون جواب داد دوتا چیزه که نمی تونه بشمره. یکی ثواب صلوات بر محمد و اون یکی ...
پیرمرد زیر لب صلواتی فرستاد و گفت:
-خب اون یکی چی؟
- ثواب نماز جماعتی که به ده نفر برسه!
پیرمرد شرمنده شد. تا آن روز چنین چیزی نشنیده بود. پسرکی کم سن و سال از او بیشتر میدانست. در همین موقع صدای اذان از بلندگوی مسجد رحمتیه به گوش رسید. سعید گفت:
- من دیگه باید برم. خداحافظ.
پیرمرد از جا بلند شد
- آقا سعید! اگه یه لحظه صبر کنی منم وضو میگیرم و همراهت میآم. صبر میکنی؟ ۱
.۱ شب و شبنم، برگرفته از زندگی سردار شهید غلامرضا (سعید) مستوفی، رضا عبداللهی صابر، مرکز ثبت و نشر آثار دفاع مقدس گردان ۳ حضرت سید الشهداء جهاد کشاورزی استان تهران، ص ۱۵، سال انتشار۱۳۸۲، نوبت چ اول.
صاحبدلان
حاج مردان در ورامین مغازه ی پارچه فروشی داشت. هر ماه برای خرید پارچه به بازار تهران میرفت. پارچهها را بار وانت می کرد و به ورامین میبرد. آن روز هم برای خرید به تهران رفته بود. وقتی برگشت، طاقههای پارچه را در مغازه جابهجا کرد. بعد از ظهر سر و کله ی مشتریها پیدا شد. نزدیک غروب در مغازه جای سوزن انداختن
نبود. قوارههای پارچه را اندازه می گرفت و می برید و به مشتریها تحویل میداد. رادیوی قدیمی روی پیشخوان مغازه روشن بود. در این هنگام صدای اذان از رادیو بلند شد. برای یک لحظه نگاهش به بیرون مغازه افتاد. پسرش حجت در پیادهروی خیابان ایستاده بود. مشتریها که رفتند وارد شد و گفت:
- بابا سلام! مگه صدای اذان رو نشنیدید؟ شما الان باید در صف نماز جماعت باشید نه اینجا!
حجت این را گفت و با عجله به سمت مسجد رفت. حاج مردان دوروبرش را نگاه کرد. روی پیشخوان پر از طاقههای باز شده ی پارچه بود. باید آنها را جمع و جور میکرد. اطرافش حسابی شلوغ شده بود. نیم ساعت بعد حجت به مغازه آمد. نماز جماعت تمام شده بود. مردم در حال رفتن به خانههایشان بودند.
بابا؟
چیه پسرم!
ازدست من که ناراحت نشدید؟ قصد جسارت نداشتم. فقط خواستم به تکلیف شرعیام عمل کنم.
حاج مردان لبخندی زد و گفت:
- نه پسرم! چرا ناراحت بشم. از این که منو امر به معروف کردی خیلی هم خوشحال شدم. امیدوارم خدا منو ببخشه
حجت در حال ترک مغازه گفت:
بامن کاری ندارید؟ دارم میرم پایگاه بسیج
نه پسرم به آمون خدا.
حاج مردان روی چهارپایهی چوبی نشست و به فکر فرو رفت. حجت همیشه با حرفها وکارهایش او را غافلگیر میکرد. با وجودی که بیست سال بیشتر نداشت؛ اما جزو اولین کسانی بود که به پیروی از فرمان امام پایگاه بسیج را در شهرک آزادیه ی ورامین تشکیل داده بود و حالاهم با شروع جنگ تحمیلی ادامه تحصیل را کنار گذاشته بود و عازم جبهههای نبرد بود. حجت با همه فرق داشت. از بچگیطور دیگری بود. آیات و سورههای کوچک قرآن را حفظ میکرد. وقتی او را به مسجد میبرد؛ سجاده ی کوچکش را پهن میکرد و هر چه از دهان پدر میشنید با لحن شیرین کودکانه اش تکرار میکرد. حاج مردان به یاد محرم چند سال قبل افتاد. حجت آن موقع ده ساله بود. چند شب مانده به محرم به مغازه آمد و گفت:
- بابا! با کمک بچهها ی محل میخواهیم یک هیئت عزاداری درست کنیم.
خوشحال شده بود و تشویقش کرده بود. مقداری پول هم به او داده بود تا وسایل مورد نیازش را بخرد. هر روز عصر وقتی به خانه برمی گشت حجت را میدید که با جدیت مشغول انجام کار است. شب اول محرم آماده ی رفتن به مسجد بود که از کوچه صدای طبل و سنج شنید. از خانه خارج شد. عده ی زیادی از کودکان و نوجوانان محل در دو ستون مقابل هم ایستاده بودند و عزاداری میکردند زنجیرهای کوچکشان هماهنگ بالا میرفت و بر شانههای نحیفشان فرود میآمد. حجت هم در میان آنها ایستاده بود و با سوز وگذاز خاصی نوحه میخواند. دل حاج مردان شکسته بود و قطرات اشک از چشمهایش سرازیر شده بود. دو کودک پیشاپیش عزاداران کوچک پلاکاردی را حمل میکردند که روی آن با خط درشت نوشته بود هیئت عزاداران حضرت علیاصغر (ع). ۱
.۱ مردی بر فراز دژ، زندگینامه و خاطرات سردار جهادگر شهید حجت ملاآقایی، به کوشش جعفر کاظمی، انتشارات واج، ص ۱۱۱، سال انتشار ۱۳۷۹، چ اول
دور از چشم شیطان
مهدی نصیری لاری معلم آموزش و پرورش بود. مهرماه سال ۱۳۳۵ شمسی برای طی دورهی ۱۸ ماههی سربازی به پادگان سلطنت آباد رفت. همان اوایل خدمت متوجه شد فرمانده یکی از گروهانها افسری شرابخوار است. آن افسر با تعلیمات خود سربازان ساده دل را از فرایض اسلامی دور میکرد و به آلودگی و فساد میکشاند. نماز خواندن و روزه گرفتن را مسخره میکرد باید تبلیغات سوء او را خنثی میکرد.
از آن به بعد روزها پس از انجام مراسم صبحگاهی، برای سربازان از خدا و دین و فایدههای دینداری سخن میگفت و تأثیرات سوء مفاسد و گناهان را توضیح میداد و به وسیله ی روشنگریهای خود نقشهی افسران بیدین را خنثی میکرد. شب اربعین حسینی باخبر شد جمعی از افسران پادگان مشغول شرابخواری هستند. بوسیله ی یکی از سربازان برای آنهاپیغام فرستاد دست از شرابخواری آن هم در شبی که مردم مشغول عزاداری هستند بردارند. چند شب بعد افسران خطاکار در چادری جمع شدند. آن ها که از برخورد منطقی با او عاجز شده بودند تصمیم گرفتند برای نابودی وی نقشهای بکشند. یکی از درجه داران متدین همان شب او را از این توطئه باخبر کرد. در تاریکی شب با قدمهایی محکم به طرف چادر حرکت کرد. بیرون چادر ایستاد. افسران گرم صحبت بودند و برای کشتن او نقشههای مختلفی ارائه میدادند.
لحظهای بعد پا به درون چادر گذاشت. افسران وحشتزده ساکت شدند. نگاهی عمیق و پر هیبت به یکایک آنان انداخت. ترس و نگرانی در چهره هایشان موج میزد. در این هنگام با صدایی محکم گفت: - من حاضرم بفرمایید!
افسران بدون اینکه حرفی بزنند ساکت و وحشتزده باقی ماندند.
فرمانده نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی برای بازدید به پادگان آمده بود. فرماندهان همه را وادار کرده بودند ساعتها سر پا بایستند و نظم آهنین ارتش را به نمایش بگذارند.
بر صفوف منظم سربازان، درجه داران و افسران چنان سکوتی حاکم شده بود که انگار خاکستر مرگ و نیستی در فضا پخش شده بود.
در آن هنگامهی وحشت و انتظار ناگهان درجهداری از صف خارج شد و به کناری رفت. افسر فرمانده با ترس و لرز به سویش دوید
با فریادی گوشخراش به او نهیب زد.
کجا میروی؟
درجهدار با خونسردی گفت:
- نمازم را نخواندهام!
افسر با خشم غرید:
- حالا چه وقت نماز خواندن است؟! نمیبینی فرمانده نیرون زمینی نزدیک میشود.
- میدانم. اما نمیشود به خاطر فرمانده ی نیرو فریضه ی حق را ادا نکرد!
درجه دار این را گفت و شروع کرد به بازکردن بندپوتی ن هایش افسر فرمانده که تازه متوجه شده بود او نصیری لاری است با التماس گفت:
ایرادی ندارد. فقط آن قدر دور شو که به چشم نخوری. مبادا کار دست ما بدهی! ۱
۱ بربام رستگاری، شرحی بر رستگاری معلم شهید مهدی نصیری لاری، عباس دعا گویی، نشر شاهد، ص ۱۲، سال انتشار۱۳۸۱، نوبت چ اول.
تلاوت دوست
دانشجوی رشته ی راه و ساختمان دانشکده ی مهندسی مشهد بودی. فعالیتهای سیاسی و مذهبی هم داشتی. طوری که چند اخطار کتبی برایت آمد در نهایت رئیس دانشکده احضارت کرد و با عصبانیت گفت:
- انگار دنبال دردسر هستی. کاری نکن به مرکز گزارش کنم آن وقت سر وکارت با ساواک است. خود دانی!
فعالیتهایت را کم کردی. آبها که از آسیاب افتاد؛ دوباره مبارزه را شروع کردی. سال چهارم دانشکده از راه رسید. سال ۱۳۵۷ بود. باید راهی کارآموزی میشدی. با گروهی از دانشجوها به ارومیه و از آن جا به مهاباد رفتی. خط فکری و اعتقادی آنها از تو جدا بود. دو ماه سخت و نفس گیر را پشت سر گذاشتی. یک روز هم اتاقی ات که رابطهی خوبی با او نداشتی نامهای دستت داد و با نیشخند گفت:
- شریف الحسینی این نامه از دانشکده برایت رسیده!
نامه را دست به دست کردی و بعد بیتفاوت بازش کردی. چند بار خواندی. جا خوردی. باید برای ادامه کارآموزی تنها به شهر مرند میرفتی. چارهای نداشتی. وسایلت را جمع کردی. از مهاباد راهی مرند شدی. میدانستی میخواهند تو را اذیت کنند. احساس آدمی را داشتی که تبغید شده.
مهندسان ایرانی و خارجی که در مرند دور هم جمع شده بودند همه در یک خط حرکت میکردند. بیمبالاتی در جمع شان بیداد میکرد. با یکی از آنها هم اتاق شدی. اولین کارت خواندن نمازهای سروقت بود. آخر شب ها هم قرآن میخواندی. مهندس جوان با حرکت و نگاههایش مسخره ات میکرد. نیمه شبها مست به خوابگاه برمی گشت. با حالتی خراب و بویی که فضای اتاق را آلوده میکرد. قرآن را سرجایش میگذاشتی و سعی میکردی از افتادن او جلوگیری کنی. دستش را میگرفتی و میگفتی:
- آرام باش. آبی به سرو صورتت بزن. من کمکت میکنم!
تا دستشویی همراهی اش میکردی. این کار هر شب تو بود. مهندس جوان درون فاسد شده اش را خالی میکرد و بعد با کمک تو صورتش را زیر آب میگرفت. حالش که بهتر میشد؛ شرمنده نگاهت میکرد و آهسته میگفت: چرا کمک میکنی؟
چون هم اتاقی هستیم. این را وظیفه میدانم!
او روی تخت دراز میکشید و نگاهت میکرد و تو آهسته تلاوت قرآن را ادامه میدادی. یک هفته بعد مهندس جوا ن از دوستان ایرانی و خارجیاش جدا شد و کنار تو به نماز ایستاد. ۱
.۱ خاطرات دور، براساس زندگی شهید حمید رضا شریف الحسینی، داوود بختیاری دانشور، نشر ستارهها، ص ۴۴، سال انتشار۱۳۸۵، نوبت چ اول.
درس زندگی
غروب یکی از روزهای پاییزی با تعطیلی دبیرستان کمال دانش آموزان راهی خانه هایشان شدند. برای رفتن به خانه عجلهای نداشت. بیخیال در پیادهروی خیابان قدم می زد. نگاهش به تابلوی نئون مغازهها بود. چند کوچه آن طرفتر دو دختر دبیرستانی را دید که نزدیک میشدند. مدرسه ی آن ها در همان خیابان بود. وقتی از کنارش رد میشدند به یکی از آن ها تنه زد و متلک گفت. دخترهابه او اعتراض کردند. با لبخندی تمسخرآمیز به صورت آنها زل زد. در همین موقع متوجه دو نفر از همکلاسیهایش شد که در کنار باجهی تلفن ایستاده بودند و چهار چشمی حرکات او را زیر نظر داشتند. خندهروی لبهایش خشک شد. با عجله از آنجا دور شد. آن شب تا دیروقت خوابش نبرد. اگر آن دو نفر در مورد مزاحمت خیابانی او چیزی میگفتند کارش تمام بود. صبح روز بعد وقتی به مدرسه رفت فهمید همه از ماجرای دیروز باخبر شدهاند. حتی آقای رجایی که از پشت میز با اخم نگاهش میکرد. لحظهای بعد او را صدا کرد. از جا بلند شد. با ترس و لرز به طرف میز معلم رفت. بچهها در سکوت نگاه میکردند. آقای رجایی با لحنی ملامتبار گفت:
چرا اینکار را کردی؟ خبرها به من میرسد!
آقا ببخشید. شیطون گولم زد!
پس اینکار را کردهای؟!
سرش را پایین انداخت و خجالتزده گفت:
- بله آقا!
آقای رجایی نگاه نافذ و گیرایش را به او دوخت و با عصبانیت شروع به سرزنشش کرد. با صدایی نه چندان بلندکه بچهها ی کلاس هم میشنیدند. بعد هم گوشش را گرفت و از کلاس اخراجش کرد. دانش آموزان تعجب کرده بودند. با سابقه ی ذهنی که از نیکنامی و عملکرد معلم محبوب شان داشتند باور نمیکردند چنین عکس العملی نشان دهد. معلوم بود اولین بار است چنین برخوردی اتفاق افتاده. آن روز بعد از نماز ظهر و عصر و وقتی دانشآموزان به کلاس برگشتند؛ آقای رجایی دوباره او را احضار کرد. با وقاری خاص و چهرهای به غم نشسته در حالی که سعی میکرد همه ی کلاس صدایش را بشنوند؛ دردمندانه درحضور بچهها به او گفت:
-به خاطر برخوردی که پیش از ظهر با تو داشتم و از کلاس اخراجت کردم معذرت میخواهم!
برای یک لحظه از خودش بدش آمد. احساس شرمندگی میکرد. معلم عزیزش را ناراحت کرده بود. شیطان توانسته بود به راحتی فریبش دهد. گریه امانش نداد. بیشتر به خاطر آقای رجایی ناراحت بود که این حلور بزرگوارانه با او رفتار کرده بود. بچههای کلاس هم تحت تأثیر خود شکنی و نفس کشی معلم شان قرار گرفته بودند. کلاس یکپارچه سکوت بود. دانشآموزان آن روز هم از معلم عزیزشان درس زندگی و بزرگمردی آموخته بودند. ۱
۱ رمز جاودانگی، حسن عسکری راد، مؤسسه بوستان کتاب، ص ۳۵، سال انتشار۱۳۸۶، نوبت چاپ سوم.
بزرگراه همت
مهدی چهل روزه بود که حاج همت ما را با خودش برد جنوب منزل عمویش. مدتی آن جا بودیم. بعد وسایل زندگی را بار یک وانت کردیم و به اندیمشک رفتیم. در یکی از خانههای سازمانی بیمارستان شهید کلانتری ساکن شدیم. خانه ها از شهر پرت بود. تقریباً داخل بیابان. روزها و شبهایم در غربت و تنهایی میگذشت.
غروب روز هشتم مهر سال ۱۳۶۱ بود. پسرم مهدی خواب بود. شام را آماده کردم. دلم میخواست حاجی هم بیاید و با هم سر سفره بنشینیم و غذا بخوریم.
بعضی وقتها بیخبر میآمد و دوباره برمیگشت خط. حکایت تنهایی من پایانی نداشت. دلم گرفته بود. قرآن را باز کردم و شروع کردم به خواندن. نزدیک اذان مغرب بود که در خانه باز و بسته شد. قرآن را بوسیدم و سرجایش گذاشتم. لحظاتی بعد حاجی وارد اتاق شد. سلام کرد. جوابش را دادم فکر نمیکردم به این زودی بیاید. سر تا پایش خاک آلود بود. چشمهایش قرمز شده بودسینوزیت. حاد داشت. به نظرم آمد سرماخوردگی هم دارد. ساکت کنـ ار گهواره ی مهدی نشست. فهمیدم بیمار است. با شنیدن صدای اذان بلند شد و وضو گرفت. مقید بود نمازش را اول وقت بخواند. جانماز را برداشت. با ناراحتی گفتم:
- شما حالت خوب نیست. اول غذا بخور بعد نماز بخوان!
لبخندی زد و گفت:
- من به سرعت آمدهام که نمازم را اول وقت بخوانم!
به نماز ایستاد. چنان بیمار بود که ترسیدم به زمین بیفتد. نزدیک رفتم و کنارش ایستادم تا اگر خواست زمین بخورد او را بگیرم. با آن حال نمیخواست نماز اول وقتش عقب بیفتد. ساعتی بعد از نگهبانی مجتمع آمدند. حاجی تلفن فوری داشت. لباس پوشید و رفت. دفترچهای داشت که همیشه همراهش بود و در آنجا یادداشت مینوشت. دفترچه را باز کردم. چند نامه داخلش بود.
بچههای لشکر برایش نوشته بودند. یکیشان نوشته بود:» من سر پل صراط جلوی تو را میگیرم. سه ماه است توی سنگرم نشستهام به عشق رویت روی تو... « نامههای دیگری هم شبیه این بود. وقتی حاجی برگشت پرسیدم:
کی بود؟
بچههای لشکر بودند. فردا عملیات است. بهشان گفتم امشب نمیآیم! نه حتماً باید بروی. همین حالا!
ما بالاخره نفهمیدیم بمانیم یا برویم. چه کنم؟ توچه میخواهی؟
- راستش من این نامهها را خواندم!
حاجی ناراحت شد و گفت:
اینها اسراری است بین من و بچهها نمیخواستم بفهمی! بعد هم سری تکان داد و اضافه کرد
تو فکر نکن من این قدر آدم بالیاقتی هستم. این بزرگی خود بچه هاست. من یک گناهی به درگاه خدا کردهام که باید با محبت اینها عذاب پس بدهم!
گریه اش گرفته بود:
- من کی هستم که این ها برایم نامه بنویسند. حاجی برخلاف اصرار من ماند.
شب بعدش عملیات مسلم بن عقیل با رمز یا ابوالفضل العباس در منطقهی عملیات سومار آغاز شد. ۱
.۱ ستارهای در زمین، خاطراتی از سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج محمد ابراهیم همت، دکتر محسن پرویز، کنگره بزرگداشت سرداران شهید سپاه، و ۳۶هزار شهید استان تهران، ص ۹۴، سال انتشار ۱۳۷۶، نوبت چ اول. نیمه پنهان ماه، همت به روایت همسر شهید، حبیبه جعفریان، انتشارات روایت فتح
تلخ و شیرین
شهر سر پل ذهاب خالی از سکنه شده بود. با شروع جنگ تحمیلی و تجاوز ارتش عراق مردم با روبند یلشان را بسته بودند و به جاهای امن رفته بودند. گروهی از نیرهای ارتشی و سپاهی و بسیجی وظیفه ی دفاع از شهر را بر عهده داشتند. سنگرهایشان در امتداد جاده ی مرزی بود. آن روز گروهی از مدافعان برای گشت زنی به اطراف شهر رفته بودند. آنجا پر از باغهای میوه بود. درختان سبز لیموشیرین به بار نشسته بودند. لیموشیرینهای رسیده مثل چراغ ها می درخشیدندسر. صحبت بچهها باز شد. بحث بر سر خوردن یا نخوردن لیموشیرینها بود. کار به بگو و مگو کشید. گروهی میگفتند خوردن آن ها بدون اجازه صاحبشان حرام است. بعضی هم اعتقاد داشتند اگر میوه ها روی درختان بماند خراب میشود و این کار اسراف است. پس باید آنها را چید و خورد. هر گروه برای اثبات حرف خودش دلیل می آورد. سرانجام یک نفر از بین جمع گفت:
- کافیه! من که دیگه طاقت ندارم. همین الان میرم و دلی از عزا درمی آرم! عطش دارم. جگرم داره میسوزه.
او این را گفت و بدون اینکه منتظر بقیه بماند به سمت درختان حرکت کرد. چند نفری دنبالش رفتند. آنها لیموشیرینهای رسیده را چیدند و با حرص و ولع شروع کردند به خوردن. بعد از ظهر که ازگشت زنی برگشتند؛ یک نفر موضوع را به فرمانده گزارش داد. حاج علی چیتسازیان به سرعت برق و باد خودش را به جمع رساند. برافروخته و عصبانی بود. بچهها جا خوردند. حاج علی یقه ی سرگروه میوه چینها راگرفت و با عصبانیت گفت:
- حق نداشتید دست به میوههای مردم بزنید! چرا اینکار را کردید؟
بعد هم به سراغ یکی از رزمندهها رفت و گفت:
برادر بختیاری چرا جلوشونو نگرفتی؟ مگه همراهشون نبودی؟
حاجی شرمنده! ما گفتیم این کار حرومه! اما این چند نفر سرخود رفتند سراغ میوهها.
حاج علی دیگر چیزی نگفت. پکر و گرفته از آنجا رفت. بچهها پشیمان و ناراحت بودند. اما دیگر کار از کار گذشته بود.
حاج علی چند روز بعد مرخصی گرفت و به شهر همدان رفت. قضیهی لیموشیرینها را به استاد اخلاقش حاج آقا فاضلیان گفت و از او کسب تکلیف کرد. حاج آقا گفته بود:
- معادل میوهای که خوردهاند پولش را پرداخت کنند.
حاج علی برگشت؛ و تا ریال آخر پول میوهها را از مقصرین گرفت و آن را به صندوق مهاجرین جنگ تحمیلی ریخت. ۱
.۱ دلیل، روایت حماسه نابغه، جنگ علی چیتسازیان، حمید حسام، ناشر صریر، ص ۶۳، سال انتشار۱۳۸۵، نوبت چ اول
ایثار
زمستان بود. هوا سوز سردی داشت. چند روز پیش برف سنگینی آمده بود. مردم برف پشت بامها را داخل کوچه ریخته بودند. برفها روی هم تلمبار شده بود. عبور و مرور مشکل بود. هر روز صبح ابراهیم را تا سر کوچه میبردم. میترسیدم لیز بخورد. جثهاش ضعیف بود. از سر کوچه تا دبستان فاصله ی چندانی نبود. ظهر خودش برمیگشت.
سفارش کرده بودم از کنار کوچه حرکت کند. آن روز ظهر که به خانه آمد متوجه شـ دم بینی و گوشهایش سرخ شده. دست روی پیشانیاش گذاشتم و گفتم:
ابراهیم! مادرجان سرما اذیت نمیکند؟
نه مامان هوا خیلی سرد نیست.
میدانستم در راه سردش میشود؛ ولی نمیخواست به روی خودش بیاورد. مراعات مرا میکرد که به خرج نیفتم. دلم نیامد. همان روز به لباس فروشی سر خیابان رفتم. مغازه پر از لباسهای زمستانی بچه گانه بود. ژاکت، کلاه، دستکش، شال گردن، روی پیشخوان یک دسته کلاه های کاموایی بود. کلاه خوشرنگی را انتخاب کردم و آن را خریدم. فردا صبح به ابراهیم دادم. سرش کشید. تا سر کوچه همراهش رفتم. بعد به خانه برگشتم. آفتاب زمستانی بیرمق تر از آن بود که برفها را آب کند ظهر که ابراهیم به خانه آمد بدون کلاه بود. تعجب کردم. فکر کردم آن را در مدرسه جا گذاشته. لبخندی زدم و گفتم:
- کلاهت کو مادر؟
ابراهیم با چشمهای معصومش نگاهم کرد و گفت:
مادر؟
چیه پسرم؟
اگه بگم دعوام نمیکنی؟
چه کارش کردی مگه؟
- یکی هست توی مدرسهمون که با دمپایی میاد. لباس گرم نداره. امروز سرما خورده بود. حالش اصلاً خوب نبود. دلم براش سوخت. پسر مهربونیه. دیدم کلاه برای اون واجبتره. دادم بهش!
صورت ابراهیم را نوازش کردم و دستهای کوچک و سردش را در دست گرفتم.
-چرا دعوات کنم پسرم! تو که کار بدی نکردی. برعکس کاری کردی که هم خدا رو خوشحال کردی هم فرشته ها رو. همین الان میریم یه کلاه قشنگ دیگه برات میخرم. اصلاً ناراحت نباش.
ابراهیم کیفش را باز کرد و مشغول نوشتن شد هنوز بینی و گوشهایش سرخ بود. از اتاق بیرون رفتم تا گریهام را نبیند. ۱
.۱ ساکنان ملک اعظم، منزل امیر عباسی، گردآورنده و بازنویس سعید عاکف، ناشر مؤلف، ص ۵، (شهید ابراهیم امیر عباسی) سال انتشار۱۳۸۵، نوبت چ اول. لیست کتب آماده انتشار
راز حجاب منتشر شده
احکام حجاب و عفاف منتشرشده
امام جواد علیه السلام منتشر شده
امام هادی علیه السلام منتشر شده
احکام تلفن و گوشی همراه منتشر میشود
امام حسن عسکری علیه السلام منتشر میشود
احکام معلمان و استادان منتشر میشود
احکام دانش آموزی و دانشجویی منتشر میشود
زیارت ناحیه مقدسه منتشر میشود







