آیا می توان بدین معنی برای افعال الهی هدف و غرض قائل شد؟
محتویات
سوال
- آیا میتوان بدین معنی برای افعال الهی هدف و غرض قائل شد؟
با توجه به نکات مذکور، جواب منفی است چون خدای متعال نیاز به چیزی ندارد تا برای تامین آن، کاری انجام دهد. او کمال مطلق است و هر کس هر چه دارد و هر چه که از هستی بهرهای داشته باشد، از او گرفته است، او در ذات خود فاقد چیزی نیست تا با کار واجد شود. بنابراین برای خدا محال است هدفی وجود داشته باشد آنچنان که در افعال انسانی وجود دارد و این است منظور که میگویند افعال الهی معلل به اغراض نیست. یعنی خدا مثل انسان نیست که غرضی خارج از ذاتش باشد و کمالی را فاقد باشد و بخواهد به وسیله کاری به آن برسد.
در اینجا این سوال پیش میآید که اگر خدا هدف در افعالش ندارد آبا به معنای بی هدف و گزاف بودن فعل خدا نیست؟ در بحث قبل گفتیم اراده خدا گزاف نیست، کار بیهوده و عبث انجام نمیدهد، نتیجهٔ این بحث این است که خدا غرض و هدفی خارج از ذات خودش ندارد پس کار خدا برای هدف انجام نمیگیرد وکاری که برای هدفی انجام نگیرد عبث و بیهوده است.
جواب
آنچه از خدا نفی میشود آنگونه غرضی است که در افعال انسانی وجود دارد، یعنی هدف و غرض خارج از ذات و تامین کننده نیاز ذات، این چنین هدف و غرض را نمیتوان به خدا نسبت داد. ولی نفی چنین هدفی به معنای نفی مطلق هدف نیست، بلکه میتوان برای افعال الهی با معنای لطیف تر، هدف اثبات کرد.
بسیار از معانی هست که ما در مورد مخلوقات به کار میبریم، و در مورد خدا هم به کار میبریم و این به معنای اشتراک خدا و خلق در صفات نیست بلکه این مفاهیم را باید از خصوصیات مادی و لوازم عدمی تجرید کرد؛ آن معنای تجرید شده را که جهات عدمی و نقص از آن حذف شده باشد میتوان به خدا نسبت داد.
هدف و غرض را ما در افعال خود به صورتی مییابیم و با خصوصیاتی که قابل نسبت دادن به خدا نیست، اگر جهات عدمی و نقصی را حذف کنیم، یعنی این جهت را که هدف باید رفع کنندهٔ نیاز باشد، حذف کنیم و یا این جهت را که گفتیم در افعال مترتب، انسان کاری را انجام میدهد تا قدرت بر کاری دیگر را بعد از آن پیدا کند، پس اگر این جهات راحذف کنیم میتوان گفت، افعال خدا هم دارای هدف است.
البته در خدا اهداف طولی به این معنی نیست که خدا نتواند به غیر وسیلهٔ کار خاصی، کار دیگری انجام دهد. بعبارتی دیگر شرائطی که برای وجود ممکنات وجود دارد، به دلیل نقص در مخلوقات است نه نقص قدرت خدا، اگر انسان باید از خاک آفریده شود بدین خاطر است که انسان مشروط به خاک است و انسان موجودی خاکی است.
این جهت از آنِ انسان است نه از آنِ قدرت خدا؛ در قدرت او محدودیت نیست، در اینجا هم اگر خدا کاری را انجام میدهد تا بدنبالش کار دیگری انجام دهد بخاطر محدودیت قدرت او نیست بلکه بخاطر این است که کار دوم مشروط به تقدم کار قبلی است، یعنی فرض تحقق کار دوم در زمینهای است که کار اول تحقق یافته باشد، بعنوان تقریب به ذهن مثل مراتب عدد است که فرض ۳ فرضی است که بعد از ۲ است اگر قبل از ۲ باشد ۳ نخواهد بود. وقتی این جهات نقصی را که در افعال ماست، حذف کنیم و بگوییم هدف چیزی است که کار به خاطر آن انجام میگیرد و قیود را در نظر نگیریم، این معنای تلطیف شده قابل نسبت به خدا هم خواهد بود.
پس میتوان بین دو مساله جمع کرد: بین آنچه دلالت دارد بر اینکه فعل خدا هدف دارد و آنچه دلالت میکند بر این که کار خدا معلل به اغراض نیست، و حاصل آنکه:
افعال الهی معلل به اغراض خارج از ذات نیست. (این همان است که فلاسفه گفتهاند: در فعل الهی علت فاعلی و غائی یکی است هر چند ما نمیخواهیم اینجا بحث فلسفی و برهان بیاوریم..
با همین معنای تلطیف شده میتوان گفت خدا کار را برای نفع خلائق انجام میدهد نه برای خود [من نکردم خلق تا سودی کنم * بلکه تا بر بندگان جودی کنم] این مطلب به یک معنی صحیح است که هدف خدا از افعال، نفع عائد برخود نیست بلکه نفع عائد بر بندگان است. این از کجا ثابت میشود.
به این صورت که هر چند نفع رساندن به بندگان چیزی است خارج از ذات ولی این هدفِ متوسط است، هدف نهائی خود ذات است، هدف نهائی جای سوال ندارد؟ اما در اینجا باز جای سوال و چرا هست که چرا به بندگان نفع برساند؟ پس هدف نهائی این نیست. هدف غائی چرای غائی ندارد. مثلاً میپرسیم چرا کتاب را برداشتی؟ - برای مطالعه. برای چه مطالعه؟ - تا درس بخوانم. چرا درس بخوانی؟ برای باسواد شدن. چرا با سواد شوی؟ - چون خدا راضی باشد. دیگر چرا ندارد. ممکن است کسی بگوید میخواهم با سواد شوم تا مردم احترام گذارند. چرا مردم احترام گذارند ؟- چون خوشم میآید؟ چرا خوشت میآید؟ دیگر چرا ندارد.
پس هدف نهائی هر چه بود چرا ندارد. اگر گفتیم خدا ماه وخورشید را آفرید برای استفاده ی بنگان، بعد سوال میشود چرا بندگان استفاده کنند؟ - برای اینکه بکمال برسند. چرا بکمال برسند؟ - چون ذات خدا اقتضاء میکند. دیگر بعد از آن «چرا» ندارد، خدا یعنی کسی که نفع بندگانش را میخواهد. لازمه خدایی است، وجود خدا وجودی است که اقتضایش نفع رساندن به دیگران است، این مبدای در ذات الهی دارد. خدا اینگونه است، خدا رحمان است، صفتی که مخصوص ذات اوست، رحمانیت مطلق و فیاضیت خاصیت خداست (البته تعابیر مسامحه آمیزی است) خدا یعنی کسی که فیاض باشد.
این چرا ندارد. پس هدف نهائی بر میگردد به آنچه که لازمه ی ذات الهی است ومقتضای اسماء حسنای الهی و صفات علیای الهی است. به زبان فلسفی چنین میشود که هدف خود ذات است و به زبان عرفانی اینکه خدا دوست دارد که صفات او تجلی کند و بالاخره کاری که انجام میدهد برای خود اوست چون خودش را دوست دارد و البته نه اینکه نفعی عائدش میشود بلکه چون خودش را دوست دارد، آثار خود را دوست دارد و ایجاد میکند.
پس هدف از فعل، زائیده نمیشود بلکه مقدم بر فعل است، این حاصل همان مطلبی است که گفتیم در فعل الهی علت غائی وفاعلی یکی است.
صرف نظر از علت نهائی که خود ذات است ؛ علل متوسطهای در خارج از ذات میتوان قائل شد. این علل در واقع علل غائی مخلوقات است نه غایات خدا، منافعی است که عائد مخلوقات میشود، علت غائی در ذات او کامل بودن خود اوست. پس صرف نظر از آن علت نهایی و غایت قصوی که اوست میتوان افعال الهی را با غایات متوسطهای تعلیل کرد که این غایات در واقع غایات مخلوقات است و کمالات مربوط به مخلوقات است و ظهور کمالات اوست.
با این مقدمه روشن شد که میتوان افعال الهی را به یک معنی به غایاتی تعلیل کرد که آن غایات عین ذات الهی نیست. و این مقدمهای بود براساس تفکر عقلانی و فلسفی یعنی غیر از تحلیلات لغوی و مفهومی مبنای استدلال عقلی داشت ؛ اما از نظر قرآن چگونه است.
نظـر قـرآن
یکی از اسماء الهی که در قرآن بر آن تکیه شده «حکیم» است. اقتضای این صفت این است که تمام افعال خدا حکیمانه باشد. حکیمانه در مقابل کار عبث و گزاف است یعنی تمام افعال خدا غرض عقل پسند دارد، پس تمام آیاتی که در آن از حکمت خدا سخن میگوید دلالت میکند بر اینکه به یک معنی تمام افعال الهی دارای هدف صحیح است. صرف نظر از اینگونه آیات، چند دسته آیات داریم که تفصیلاً این مطلب را بیان کرده است.
دسته اول
آیاتی که افعال الهی را توصیف به «حق» میکند، میگوید این کار را خدا به «حق» انجام داد.
دسته دوم
آیاتی که نفی باطل و عبث و لهو و لعب از افعال الهی میکند که نتیجه همان میشود که افعال الهی حق است.
دسته سوم
آیاتی داریم که علل افعال تکوینی و تشریعی الهی را تفصیلاً بیان میکند و میگوید اصل خلقت برای چه بود، خلقت انسان برای چه بود، خلقت آنچه در زمین است و نعم برای چه بود، حتی اصل تشریع برای چه بود، حتی تک تک احکام را تعلیل میفرماید که برای چه بود و به چه منظوری این قانون وضع شد. حال از هر دستهای یک آیه بعنوان نمونه میآوریم.
از بسیاری از آیات استفاده میشود که آفرینش آسمان و زمین و بطور کلی جمله ی مخلوقات الهی بحق بوده است. بعنوان نمونه: «وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ ...» .[۱]
از آیات دسته ی دوم که نفی باطل میکند: «... وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا ... » (و در نهایت اندیشه، ایشان عرض میکنند خدایا این جهان را باطل نیافریدی).[۲]
ودر مورد آفرینش انسان: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا».[۳]
(آیا چنین پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم؟ چون استفهام انکاری است جوابش منفی است)
«مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ...» (ما آسمان و زمین را و آنچه را بین آنهاست به بازیچه نیافریدیم، جهان برای ما اسباب بازی نیست، نیافریدیم مگر به حق ).[۴]
از آیه فهمیده میشود که در مقابل حق هم باطل و هم لعب قرار میگیرد: «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ، لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ ... »[۵]
در ذیل این آیه بحثهای زیادی هست که منظور آیه چیست. آنچه ما تکیه داریم این است که لهو و لعب تقریباً مرادف با هم تلقی شده یا بحسب مورد، تصادق دارند. لهو یعنی سرگرمی. پس لعب و لهو و عبث و باطل در مقابل حق قرار میگیرد. حق آن است که کاری هدف حکیمانه داشته باشد.
حاصل آنکه خدا در آفرینش حکیم است. مفاد حکیم همان است که در این آیات به صورتهای گوناگونی بیان شده است. برای اینکه مفاد این آیات درست بدست آید بایدبه ضیحی درباره کلمه حق و باطل و لهو و لعب و عبث بدهیم.
حق
کلمه ی حق در لغت به معنی ثبوت است. به معنای صفت هم استعمال میشود یعنی ثابت. ولی در استعمالات عرضی دارای معانی مختلفی است، گر چه در همه ی اینها یک نوع ثبوت لحاظ شده ولی چون عنایتهای خاصی در هر مورد ملحوظ است، شبیه مشترک لفظی است.
۱- گاهی حق در مورد خدا استعمال میشود که خود خدا حق است. در اینجا آن ثبوتی است که مخصوص خود خداست و در فلسفه میگویند وجوب وجود بالذات، حق است یعنی خود از سوی خود ثبوت دارد و هیچ نحو عدم و بطلانی در ذاتش راه ندارد، در هیچ مکانی و زمانی و شأنی از شئون او. پس در این مورد حق یعنی ثابت بالذات تقریباً مساوی با واجب الوجود.
۲- گاهی حق در مورد وجود دائمی بکار میرود و لو اینکه بالذات نباشد و بالغیر باشد اما دوام دارد، در مقابل وجودی که زائل و نابود میشود و دوام ندارد. این باز هم ثبوت منظور است منتهی به لحاظ زمان نه به لحاظ ذات.
۳- گاهی حق گفته میشود در مورد اعتقاد، اعتقاد حق در مقابل اعتقاد باطل. منظور اعتقادی است که مطابق با واقع است. در آنجا در مورد خود واقع بکار میرفت، خدا حق است به معنای اینکه وجودش بالذات است، آنجا خود واقعیت متصف به حق میباشد ولی در اینجا وقتی می گوئیم اعتقاد حق است، اعتقادی که کاشف از واقعیتی است متصف به حق میشود. متصف به حق شدن به لحاظ مطابقتش با واقع است، اعتقاد به اینکه حالا، این جا روز است اعتقادی است حق ؛ چون مطابق با واقع است و اعتقاد به اینکه شب است اعتقاد باطل است.
۴- گاهی در مورد کلام به کار میرود، کلام حق، کلام باطل، در اینجا هم حق یعنی مطابق واقع، اگر کسی سخنی گفت مطابق واقع، این سخن حق است. پس حق مساوی با صدق است. چه بگوییم سخن حق، چه بگوییم سخن صدق با هم مترادفند.
۵- گاهی در مورد وعدهای به کار میرود که الان مطابق خارجی ندارد ولی اگر در ظرف خودش وفا شود وعده یی حق و اگر در ظرف خودش عمل نشود، وعده یی باطل است. بهمین معنی در قرآن داریم.
«إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ»[۶]
یعنی به وعده ی خدا که حق است حتماً عمل خواهد شد. دراینجا هم یک نوع ثبوتی هست، (ثبوت انچه به آن وعده داده شده در ظرف خودش) به لحاظ آن ثبوت به این وعده «حق» میگویند.
۶- گاهی در مورد افعال به کار میرود ] موارد قبل در خود واقعیت و اعتقاد و سخن کاشف از واقعیت بود و وعدهای که بناست در ظرف خودش تحقق یابد [کار حق و کار باطل. در اینجا هم جنبههای مختلف در حق است.
الف) یکبار در مورد افعال اختیاری میگوییم کاری حق است چون منتهی میشود به هدفی که منظور فاعل بوده است (آن هدف هر چه میخواهد باشد) در مقابل باطل یعنی کاری که بریده شده از هدف است و به نتیجه نرسیده است.
ب) گاهی بیشتر از این جهت لحاظ میشود، کاری که به هدف برسد و آن هدف، هدف حکیمانه وعقل پسند و متناسب با فاعل و کمالاتش باشد، کار حق است.
۷- گاه حق در امور اعتباری محص در باب حقوق گفته میشود، حقوقی که برای کسانی در ظرف اجتماع ثابت میشود، انواع مختلفی دارد، قدر جامع آن این است که همه اینها ثبوت اعتباری دارد.
ما باید ببینیم در این آیات که میفرمایید: آسمانها و زمین را به حق آفریدیم و نه به باطل کدام معانی مراد است؟
البته باید توجه داشت که در بسیاری از موارد معانی «حق» خلط میشود و مغالطهای انجام میگیرد مثلاً میگویند انسان موجودی است حق جو، معنای این حق جو میتواند این باشد که میخواهد حقایق را درک کند، یعنی اعتقاد صحیح را پیدا کند، و ممکن است بدین معنا باشد که میخواهد به حقوق اجتماعی و اعتباری عمل کند و نمیخواهد به حقِ کسی تجاوز کند؛ که این معنای دیگری است غیر از حقیقت جویی وگاهی حق جو یعنی دنبال خداست، فطرت انسان طالب حق است یعنی طالب خداست.
کسانی که دقت ندارند، در تعابیر اینها را با هم خلط میکنند، میگویند انسان فطره طالب حق است و حق که خداست پس انسان طالب خداست و یا خداپرستی یعنی این که انسان طالب حق باشد، دنبال اعتقاد باطل نباشد و حقوق مردم را رعایت کند. اینها خلط و مغالطه است ؛ از باب اشتراک لفظی. وقتی میگوییم حق پرست یعنی خداپرست وحق جو یعنی کسی که میخواهد حقائق را درک کند ؛ اینها دو مساله است، گر چه خدا یکی از مصادیق حق است ولی خداپرستی غیر از این است که انسان طالب حق است. پس باید توجه به مغالطات لفظی داشت.
« خلقت آسمانها و زمین به حق است نه به باطل»، چه معنایی دارد؟
آیا یعنی وجود بالذات دارد؟ اینکه مخصوص خداست، پس آیا یعنی ثابت است؟ باز هم خیر، زیرا میبینیم که موجودات دائماً در حال فنا هستند. آیا به معنای این است که خدا در خلقت به کسی و حق کسی تجاوز نکرده است؟ اصلاً در مقابل خدا مساله حق مطرح نیست، کسی بر خدا حقی ندارد. مخصوصاً اینکه در مقابلش لهو، لعب و عبث قرار گرفته است.
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ، مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ».[۷]
پس حق در مقابل لعب است. کما اینکه در آیه ی دیگر در مقابل لهو، عبث و باطل قرار گرفته. اینها نشان میدهد که منظور از حق همان است که این کار طبق هدف صحیحی انجام گرفته است.
برای بیشتر روشن شدن مطلب، مقابلات حق را هم بررسی میکنیم.
باطل
باطل درست در مقابل حق (به همه ی آن معانی) میباشد و در هر جا معنی خاصی دارد، لذا در این مورد بخصوص برای شناخت معنی حق نمیتوان از آن (یعنی باطل) استفاده کرد. حق و باطل متضایف هستند.
عبث
معمولاً به این معنی به کار میرود که شخص فاعل مختاری که با اراده کار میکند (و شانش این است که برای کارش منظور خاصی در نظر میگیرد) در کاری این چنین رفتار نکند، یعنی هدف صحیحی را در نظر نگیرد، چنین کاری بیهوده میشود.
- لعب: معمولاً به این معنی بکار میرود که انسان کارهایی انجام بدهد و حتی شکل منظمی هم داشته باشد و هدفی هم مترتب بشود، اما هدفی که فقط خیال را ارضاء کند نه عقل را مثل بازیهای بچهها و بعضی بزرگها، انواع بازیها که شکل خاص دارد و حرکاتی است که باید بر نظم خاص انجام بگیرد و دارای نتیجهای هم هست، برد و باخت دارد اما نتیجهای که عائد میشود، فقط خیال انسان را ارضاء میکند، یک واقعیت عینی برای انسان «بما انه لعب» ایجاد نمیکند.
ممکن است بگوئید انسان ورزش میکند و قوی میشود، میگوییم این نیروی بدنی از بازی نیست. این شکل خاص و این نظم، موجب تقویت نمیشود مثلاً مسابقات فوتبال هر چند نیروی بدنی انسان را زیاد میکند ولی اگر در خانه اش هم ورزش بکند بدنش قوی میشود. پس بما انه لعب یک هدف خیالی را تامین میکند که همان برد و باخت است.
لهو
یعنی سرگرمی اعم از اینکه نظم خاصی داشته باشد یا نه. انسان برای وقت گذراندن کاری میکند بدون هدف خاصی جز اینکه فکرش از مسائل دیگر منصرف شود و به چیزی سرگرم شود و احیاناً ممکن است شادی هم همراه داشته باشد. از آن جهت میگوییم لهو که از کار شایسته تری انسان را باز میدارد. شان انسان عاقل این است که به نتایج ارزنده تری برسد ولی از آن نتایج باز میماند و به چیز دیگری مشغول میشود. خود اینهم ممکن است نتایجی داشته باشد و احیناً نتایج مطلوبی، ولی مانع از رسیدن به هدف ارزنده تری میشود و گاه ممکن است ضرر داشته باشد مثل لهوهای حرام یا ضررش بیشتر از نفعش باشد.
« و ائمهما اکبر من نفعهما» .[۸]
پس شاید بتوان گفت بین موارد لهو و لعب، عموم و خصوص مطلق وجود دارد: در لعب حرکاتی هست ولی منظم، اما در لهو نظم خاصی معتبر نیست، گاهی در آن نظم هست که هم مصداق لهو است و هم لعب و گاهی بدون نظم که فقط لهو است.
در این مورد گاهی ممکن است هدفهایی باشد، و نظمی هم باشد که به آن هدف منجر شود و حتی ممکن است هدف از یک جهت مطلوبیتی داشته باشد.
ولی در همه اینها چنین است که انسان از آن هدفی که لائق مرتبه انسانی است باز میماند و لذا میگویند: «الله و ما الهی عن ذکر الله» طبع این کار به گونه یی است که آدمی را از آن هدف شایسته که توجه به خداست باز میدارد. البته این در مورد انسان است. بهرحال طبع لهو، سرگرم کردن و باز داشتن است.
در مقابل کار حق کاری است با هدف شایسته یعنی هدفی که با مقام فاعل تناسب داشته باشد و اگر فاعل نیازمند است آن نیاز او را تامین کند. پس آیاتی که میفرماید آفرینش جهان به «حق» است بدین معناست که دارای هدفی متناسب با مقام الهی است. پوچ، بیهوده و بی هدف نیست و نه تنها بی هدف نیست حتی هدف غیر متناسب با مقام الهی هم نیست. هدف متناسب با فاعل است وچون فاعل، کمال مطلق است، هدفش باید کمال داشته باشد.
آیا با توجه به مقدماتی که عرض شد با چه معنی برای فعل خدا میتوان هدف در نظر گرفت؟ آیا مفاد این آیات با آن مطالب سازگار است یا تنافی دارد.
گفتیم که در مورد فعل الهی هدفی که خارج ذات الهی باشد و خدا بخواهد به وسیله فعل، آن هدف را واجد شود و به آن برسد، یعنی نقص داشته باشد و بخواهد با کاری برطرف کند و در سایه آن کار به کمالی برسد، به این معانی هدف در مورد خدا صحیح نیست. هیچ نوع نقص و کمبودی در ذات خدا نیست، حتی اگر کسی تصور کند که چون خدا تنها بوده و دلش تنگ میشد؛ عالم را آفرید تا آن را تماشا کند، تصور غلطی است «و لا لوحشهٍ دخلت فیک اذ لاغیرک» خدا از تنهایی خود رنج نمیبرد، بلکه لذت هم میبرد چون ذاتش تناسب با وحدت و تنهایی دارد پس هر چه را بیافریند او را از تنهایی در نمیآورد. تنهایی در مقام ذات الهی است و وقتی از تنهایی خارج میشود که خدای دیگری وجود داشته باشد که آنهم محال است.
بنابراین، هدفی از آفرینش خارج از ذات خودش نخواهد داشت. پس هدف نهایی برای تمام افعال الهی و کل آفرینش جز ذات نیست. مقتضای ذات است که خلق میکند، صفاتش اقتضا میکند که جهان را بیافریند و وجود آنها را حفظ کند و آنها را به کمال برساند. در حدی که حکمت الهی اقتضا میکند
پس هدفهای دیگر که برای فعل خدا ذکر شود طبق آن مقدمه، همه، اهداف متوسط است. یعنی سرانجام «چرا» دارد، پس همه اهداف دیگر بالعرض است و هدف بالذات خود خداست، هدفهای دیگر بخاطر ذات در مراتب مختلف میتوانند یکنوع صفت هدف بودن و غایت بودن را به خود بگیرند، اما هدف نهایی فقط ذات اوست و این همان است که هدف فاعلی و غائی در ذات او یکی است.
آیا این آیات که میفرماید خلقت جهان حق است نه عبث و لهو و … باید این مطلب منافاتی دارد؟
خیر، هیچ منافاتی ندارد. چون این آیات فقط اثبات میکند که جهان برای یک هدف پست و غیرحکیمانه خفق نشده اما اینکه این هدف باید رفع کننده ی نیاز فاعل باشد غ لازمه اش نیست، هدف باید متناسب با فاعل باشد اما اینکه حتماً باید رفع کننده ی نیاز هم باشد ؛ در معنای هدفداری نخوابیده است. پس منافاتی با آن مطلب عقلی ندارد. البته این مطلب عقلی هم مورد تایید نقل است. قرآن میفرماید: خدا غنی است و روایات میفرماید که نیازی ندارد «و لا لوحشه دخلت فیک اذ لا غیرک» خدا غنی بالذات است.
«إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ».[۹]
اگر تمام جهان با دین خدا مخالفت کنند سرسوزنی گرد بر دامن کبریائیش ننشیند، ضرر به خودشان میزنند، پس خدا نیازی ندارد و کارهایی هم که انجام میدهد برای نفع خود نیست.
نفع مردم چطور؟ آن چگونه است؟ میشود گفت هدف نهایی است.
اولاً این درباره افعال غیر از اصل آفرینش مطرح میشود، تا انسانی نباشد نفعی برایش مطرح نیست، به علاوه جای این سوال هست که خدا چه انگیزهای دارد که به مخلوقاتش نفع برساند؟ تا برسد به اینجا که بگوئیم ذاتی خداست، خدایی خدا چنین اقتضایی دارد «الذاتی لا یعلل» دیگر اینجا جای سوال نمیماند.
پس منافاتی ندارد که بگوئیم غرض بعضی از افعال الهی نفع رساندن به بعضی مخلوقات است ولی باز هدف متوسط خواهد بود، هدف نهایی ذات اوست پس بین اعتبار عقلی (موید به نقل) با این آیات هیچ تنافی و تناقضی نیست.
هـدف چیست.
فهمیدیم که خداوند هدف متناسب با ذاتش دارد. اکنون ببینیم این هدف چیست.
در این زمینه آیات فراوان داریم: س
درباره آفرینش جهان و تدبیر جهان به طور کلی آیهای داریم که میفرماید هدف آفرینش جهان این است که شما انسانها آزمایش شوید.
«وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا …» .[۱۰]
اوست که خلق کرد آسمان و زمین را در شش روز در حالیکه مقر فرماندهی او بر آب بود تا شما را بیازماید …
آنچه محل استشهاد ماست جمله «لیبلوکم» است که فی الجمله خالی از خفاء نیست. میفرماید آسمان و زمین را آفرید تا شما را بیازماید، ما که هنوز نبودیم؟ چگونه هدف آفرینش آسمان و زمین امتحان ما انسانهاست.
توضیح: در مقدمه بحث نکتهای گفتیم و آن اینکه: در کارهای انسان گاهی یک هدف اصلی وجود دارد که اراده متوجه آن میشود، بعد میبینیم آن هدف مقدماتی دارد که آنها یا به خاطر نقص ماست یا بخاطر این است که ذات فعل طوری است که بدون این مقدمه تحقق پیدا نمیکند، مرتبه ی وجودش این طور است که در اینجا هم حتی اگر خدا بخواهد ایجاد کند از همین راه ایجاد میکند، شرط فعل است نه فاعل .







