آیات۵۱ تا ۵۴ مائده
محتویات
- ۱ متن آیات
- ۲ ترجمه آیات
- ۳ بیان آیات
- ۴ معنای (اخذ) و (ولاء ولایت)
- ۵ آیه شریفه ناظر بر منافقین اصطلاحی نیست
- ۶ بیمار دلان غیر از منافقین هستند
- ۷ وجه اشتراک منافق و بیمار دل
- ۸ شباهت بین بیماری دل و بیماریهای جسمانی
- ۹ بیان ارتباط آیه: (مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ ...) با آیات قبل
- ۱۰ نقطه افتراق مهم بین کلام الهی و کلام بشری
- ۱۱ آنچه از اطلاق کلام خداوند استفاده میشود
- ۱۲ کسانی که خدا دوستشان دارد مبرا از رذائل و متصف به فضائل هستند
- ۱۳ بحث روایتی
- ۱۴ بیان عدم ارتباط آیات شریفه با قصه عبادة بن صامت و عبدالله بن ابی
- ۱۵ روایات دیگری در مورد قوم در آیه يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ
- ۱۶ گفتاری قرآنی و روایتی
- ۱۷ روایتی مشروح از امام صادق علیه السلام در همین باره
- ۱۸ پانویس
متن آیات
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ[۱]
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَنْ تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ[۲]
وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا أَهَؤُلَاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خَاسِرِينَ[۳]
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ[۴]
ترجمه آیات
هان ای کسانی که ایمان آوردید، یهود و نصارا را دوستان خود مگیرید که آنان دوست یکدیگرند و کسی که (از شما) آنان را دوست بدارد خود او نیز از ایشان است، چون خدا مردم ستمکار را به سوی حق هدایت نمیکند.(51)
نشانه اینکه بعضی از مدعیان ایمان از سنخ همان کافرانند این است که میبینی این بیماردلان به سوی یهود و نصارا میشتابند و میگویند: ما بیم آن داریم که بلا بر سر ما آید غافل از اینکه چه بسا خدای تعالی از ناحیه خود فتحی آورده و امری دیگر که خودش میداند پیش بیاورد، آن وقت است که این بیماردلان نسبت به آنچه در دل پنهان میداشتند پشیمان شوند(52).
و آن وقت است که مؤ منین واقعی به این بیماردلان خواهند گفت: آیا این یهود و نصارا بودند که سوگندهای غلیظ یاد کردند بر اینکه همواره با شما و یار و یاور شما خواهند بود؟ پس چرا امروز که عذاب الهی شما را گرفت یاریتان نکردند؟ آری آن وقت بیماردلان میفهمند که تلاشهایشان بی نتیجه مانده، در نتیجه شکست خورده و زیانکار میشوند(53).
هان ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر کسی از شما از دینش برگردد، بدانید که خدا بزودی مردمی را برای گرایش به این دین میآورد که دوستشان دارد و آنان نیز وی را دوست دارند، که اینان مردمی هستند در برابر مؤ منین افتاده حال و در برابر کافران مقتدر، مردمی که در راه خدا جهاد میکنند و از ملامت هیچ ملامتگری پروا ندارند و این خود فضلی است از خدا، فضلی که به هر کس صلاح بداند میدهد و خدا دارای فضلی وسیع و علمی وصف ناپذیر است (54).
بیان آیات
سیر اجمالی در این آیات آدمی را در باره اتصال آنها به ما قبلش و نیز به ما بعدش که میفرماید: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ...)[۵] و نیز اتصال آن دو آیه به ما بعدش که میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا...)[۶] و نیز اتصال آنها به آیه: (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ ...)[۷] دچار تردید و توقف میکند.
اما چهار آیه مورد بحث به یهود و نصارا تذکر میدهد و ما این را میدانیم که قرآن کریم در آیاتی که در مکه نازل شده هیچ صحبتی از یهود نکرده، چون آن روز احتیاج و سر و کاری با این دو طائفه نبوده و تنها در آیات مدنی سخن از این دو طائفه رفته است، آن هم در آیاتی که در اول هجرت نازل شده، چون در اوائل هجرت بود که مسلمانان ناگزیر بودند با یهودیان معاشرت و آمیزش داشته باشند و یا با آنان پیمان و عهد ببندند و یا تنها در مقام دفع کید و مکر یهود بوده باشند ولی هیچ تماس و اصطکاکی با نصارا نداشتند مگر در نیمه آخر ده سال توقف آن جناب در مدینه، و بعید نیست چهار آیه مورد بحث در این مدت نازل شده باشد و شاید مراد از کلمه (فتح) در این آیات فتح مکه باشد، لیکن در سابق گفتیم: احتمال قابل اعتماد این است که سوره مائده در سال حجة الوداع و بعد از فتح مکه نازل شده باشد. بنابراین یا مراد از کلمه (فتح )، فتح دیگری غیر از فتح مکه است و یا اینکه این آیات قبل از فتح مکه و قبل از نزول همه سوره نازل شده است.
سؤ ال دیگری که در این آیات هست این است که آیا آیه چهارم که میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ ...)[۸] متصل به سه آیه قبل از خودش است؟ وسؤال دیگر اینکه این گروهی که احتمال میرفته که از دین خود مرتد شوند و آیه به عنوان پیشگوئی از ارتداد آنها خبر میدهد چه کسانی بودهاند؟ سؤ ال چهارم اینکه منظور از آن طائفهای که خدای تعالی وعده آمدنشان را داده کیانند؟ هر یک از این سؤ الها بر ابهام آیه میافزاید و روایاتی که در شان نزول آمده، در این باره بسیار مختلف است و آن روایات چیزی جز نظریه شخصی مفسرین سلف نبوده، همچنانکه غالب روایات شان نزول همین وضع را دارند و این اختلاف شدید نیز خودش باعث ابهام بیشتر آیه و مایه اضطراب ذهن آدمی در فهم آیه شده است. ابهام دیگری بر همه آن ابهامها اضافه کن و آن این است که همه میدانیم که تعصبهای مذهبی تا چه حد در اظهار نظرها دخالت میکرده و به زودی شواهدی از این دخالتها در روایات و کلمات مفسرین سلف و خلف از نظر خواننده خواهد گذشت.
و آنچه که بعد از تدبر در این آیات به دست میآید این است که همانطور که گفتیم اجزای این آیات به یکدیگر متصل است، ولی بریده از ما قبل و ما بعد است و آیه چهارم از متممات غرضی است که مقصود افاده و بیان آن است، چیزی که هست باید در فهم معنای آن باری به هر جهت کردن و مسامحه روا داشتن پرهیز کرد و مانند بسیاری از مفسرین در اظهار نظر مسامحه روا نداشت، آن هم در آیهای که به بیانی که میآید صفات و خصوصیات قومی ذکر شده و نام و نشانهای آن قوم آمده.
آنچه بطور اجمال از این آیات به دست میآید این است که خدای سبحان در این آیات مؤ منین را از اینکه یهود و نصارا را اولیای خود بگیرند، بر حذر داشته و با شدیدترین لحن تهدیدشان میکند و در یک پیشگوئی به آینده امر امت در اثر این موالات و دوستی با دشمنان خبر میدهد و میفرماید که اگر چنین کنید بنیه روش دینی خود را از دست میدهید و آن وقت است که خدای تعالی مردمی دیگر برمی انگیزد که قائم به امر دین شوند و بنیه دین را بعد از انهدام به حالت اصلی و اولیش برگردانند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ.[۹]
در مجمع البیان میگوید: (اتخاذ) به معنای اعتماد کردن بر چیزی است، به این صورت که شخص به آن دلگرم باشد که در فلان کار به دردم میخورد و آن را برای آن کار ذخیره بسازد و این کلمه باب افتعال از ماده (اخذ) است و در اصل دو همزه داشته، یعنی (اءتخاذ) بوده، همزه دوم آن مبدل به (تاء) شده و به صورت (ات تخاذ) در آمده و سپس دو تاء در یکدیگر ادغام شده و به صورت (اتخاذ) در آمده، در کلمه (اتعاد) که از مصدر ثلاثی (وعد) گرفته شده، همین قاعده جاری شده (با این تفاوت که در این کلمه حرف واو مبدل به تاء میشود)
معنای (اخذ) و (ولاء ولایت)
و کلمه (اخذ) به چند معنا استعمال میشود، وقتی میگویند: (اخذ الکتاب) معنایش این است که کتاب را با دست خود گرفت و چون میگویند: (اخذ القربان) معنایش این است که پیشکش و قربانی را قبول کرد و چون میگویند: (اخذه الله من مامنه )، معنایش این است که خدای تعالی او را که در جای محکم و امنی پناهنده شده بود بگرفت و هلاک کرد، پس در حقیقت معنای جامعی که در همه این موارد از استعمال ماده (اخذ) دیده میشود، عبور دادن چیزی از جهتی به جهادت دیگر است.
و راغب در مفردات خود گفته کلمه: (ولاء) و نیز کلمه (توالی) به این معنا است که دو چیز و یا چند چیز طوری نسبت به یکدیگر متصل باشند که چیزی از غیر جنس آنها در بین قرار نداشته باشد، و کلمه به عنوان استعاره در معنای نزدیکی استعمال میشود، حال یا نزدیکی از حیث مکان، یا از حیث نسبت و خویشاوندی، یا از حیث دین، یا از حیث صداقت و نصرت و یا اعتقاد، این بود گفتار راغب البته آن مقدار از گفتارش که مورد حاجت ما بود و بحث مفصل در معنای ولایت به زودی میآید.
و سخن کوتاه اینکه ولایت یک نوع خاصی از نزدیکی چیزی به چیز دیگر است، بطوری که همین ولایت باعث شود که موانع و پردهها از بین آن دو چیز بر داشته شود، البته نه همه موانع، بلکه موانع آن هدفی که غرض از ولایت رسیدن به آن هدف است، حال اگر آن هدف تقوا و یا پیروزی باشد، ولی در چنین هدفی همان ناصر و یاوری است که هیچ مانعی او را از نصرت شخصی که به وی نزدیک شده و نسبت به او ولایت دارد باز ندارد و اگر از جهت التیام و آشتی و معاشرت و محبت و خلاصه جوش خوردن دلها به یکدیگر باشد، در این صورت کلمه ولی معنای محبوب را میدهد، محبوبی که آدمی نمیتواند نفس خود را از دوست داشتن او و رام شدن در برابر خواسته او جلوگیری نماید و قهرا در برابر خواسته او مطیع میشود و اگر از جهت خویشاوندی باشد کلمه ولی به معنای کسی خواهد بود که از طرف مقابل خود ارث میبرد و چیزی نمیتواند مانع از ارث بردن او شود و اگر از جهت اطاعت دستور باشد، ولی به معنای کسی خواهد بود که در طرف مقابل خود امر و نهی میکند و به او طبق دلخواه خود دستور میدهد.
خدای سبحان در جمله مورد بحث که فرموده: (لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ)،[۱۰] مساءله ولایت را مقید به هیچ یک از خصوصیات و قیدها نکرده و بطور مطلق فرموده: یهود و نصارا را اولیای خود مگیرید، پس آیه شریفه از این جهت مطلق است، چیزی که هست از آیه بعدی که میفرماید: (تو ای پیامبر بیماردلان را میبینی که به سرعت به طرف یهود و نصارا میروند و میگویند میترسیم بلائی بر سر ما بیاید...)، فهمیده میشود که مراد از ولایت نوعی از نزدیکی و اتصال است که با بهانه بیماردلان متناسب باشد و آن این است که یهود و نصارا دولتی و سلطهای داشتهاند که مسلمانان بیمار دل میترسیدهاند در تحت سلطه آنان منکوب شوند، همچنانکه ممکن است دولت و سلطه در غیر یهود و نصارا بوده و بیماردلان میخواستهاند با دوستی با یهود و نصارا آنها را ناصر خود گرفته و از شر صاحب دولت و سلطنت محفوظ بمانند که بنابراین عنوان ولایت در آیه به معنای خصوص نصرت خواهد بود و همچنین ممکن است از خود یهود و نصارا میترسیدهاند و با آنها دوستی میکردهاند که از شرشان محفوظ بمانند در این صورت ولایت به معنای محبت و معاشرت خواهد بود.
اقوال مفسرین دربارهٔ اینکه مراد از ولایتی که در (لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ)،[۱۱] از آن نهی شده کدام ولایت است.
و کلمه ولایت به معنای قرب محبت و معاشرت جامع هر دو فائده و هر دو معنا است، هم معنای نصرت و هم محبت و امتزاج روحی و بنابراین همین معنا مراد از آیه است و به زودی از نکاتی که در قیود آیه و صفات ماخوذه در آیه اخیر یعنی آیه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ ...)[۱۲] هست استفاده میکنیم که مراد از ولایت در اینجا یعنی در جمله مورد بحث تنها ولایت محبت است و لا غیر.
لیکن بعضی از مفسرین اصرار ورزیدهاند در اینکه مراد از ولایت، ولایت نصرت است و آن عبارت است از پیمانهای همکاری و یا سوگند بر یاری و همکاری که بین دو کشور و دو قبیله بر قرار میشود که هر یک از دو طرف، آن طرف دیگر را در هنگام حاجت و نیاز یاری کند، مفسر نامبرده استدلالی کرده که خلاصه اش این است که: همانطور که از ظاهر آیات بر میآید قبل از حجة الوداع در اوائل هجرت نازل شده، در ایامی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مسلمین از کار یهودیان مدینه و اطراف آن یعنی فدک و خیبر و غیر آن فارغ نشده بودند و هنوز با آنها و با نصارا درگیری داشتند و از سوی دیگر بین آنان و طوائفی از عرب پیمان و سوگند بر نصرت بر قرار بود و چه بسا که نظریه این مفسر با روایاتی که در شان نزول آیات وارد شده منطبق هم باشد، چون در آن روایات آمده که عبادة بن صامت از قبیله بنی عوف بن خزرج از بنی قینقاع به خاطر اینکه با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) جنگیدند بیزاری جست، با اینکه بین بنی عوف و بنی قینقاع سوگند بر نصرت بر قرار بود، لیکن عبدالله بن ابی رئیس منافقین بیزاری نجست و به سرعت به سوی بنی قینقاع شتافت و چنین بهانه آورد که ما میترسیم پیمان یاری را که با بنی قینقاع داریم لغو کنیم، آن وقت شهر از ناحیه دشمن مورد هجوم واقع شود و آن وقت یاوری نداشته باشیم و یا روایتی که در داستان ابی لبابه وارد شده، که وقتی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) او را فرستاد تا قبیله بنی قریظه را از قلعه هایشان بیرون کند و هر حکمی که میخواهد در باره آنان براند، ابو لبابه بعد از بیرون کردن آنان اشاره به حلق خود کرد و به این وسیله خبر داد که همه آنان کشته خواهند شد.
و یا روایاتی که میگوید: بعضی از مسلمانان بعد از آن همه مصیبتهائی که در جنگ احد دیدند، به فلان یهودی و فلان نصرانی پیوستند.
و یا روایاتی که وارد شده که بعضی از مسلمانان اخبار مدینه را به نصارای شام مینوشتند و بعضی از آنان با یهودیان مدینه مکاتبه میکردند تا از اموال یهودیان هر چند به قرض هم که شده، استفاده کنند.
و این روایات تقریبا در این جهت متفق و هم زبانند که گویندگان جمله: (نخشی ان تصیبنا دائرة )، منافقین بودهاند و سخن کوتاه اینکه بنابراین آیات شریفه از پیمان بستن و هم سوگند شدن و ولایت نصرت با یهود و نصارا را نهی نموده است.
و بعضی از مفسرین تاکید و اصرار را به حدی رساندهاند که ادعا کردهاند ولایت در آیه به معنای ولایت محبت و اعتماد است، با اینکه لغت آیه، هم در مفرداتش و هم در سیاقش از آن مبرا است، همچنانکه روایات سبب نزول هم آن را نمیپذیرد و نیز وضع عمومی که مسلمانان و یهود و نصارا در عصر نزول داشتند با آن سازگاری ندارد.
چطور ممکن است آیه را حمل کنیم بر اینکه میخواهد مسلمانان را از معاشرت و اختلاط با اهل کتاب نهی کند هر چند که در ذمه مسلمانان بوده و با مسلمین پیمان داشته باشند؟ با اینکه یهودیان با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و با صحابه در یک شهر یعنی در مدینه زندگی میکردند و با آنان معامله داشتند و اسلام با آنان و با مسلمین بطور مساوی رفتار میکرد، این بود خلاصه گفتار آن مفسر.
و همه این حرفهایش ناشی از مسامحه در فهم آیه و به دست آوردن معنای درست آن است، اما اینکه گفت آیات قبل از حجة الوداع که سال نزول سوره مائده است نازل شده، هر چند که خیلی اشکال بر آن وارد نیست، لیکن صرف نازل شدن قبل از حجة الوداع باعث نمیشود که کلمه ولایت به معنای هم سوگندی باشد، نه به معنای محبت.
حادثه خارجی (شان نزول) عمومیت و اطلاق آیات قرآنی را محدود نمیسازد و اما اینکه او و جمعی از دیگر مفسرین روایاتی در شان نزول آیات نقل کرده و به آن استدلال کردهاند بر اینکه آیات شریفه در خصوص هم سوگند شدن و ولایت نصرت نازل شده که خود رسمی در بین اقوام عرب و بین یهود و نصارا بوده، اولا روایات شان نزول در یک واقعه اتفاق ندارند و بین خود آنها معارضه هست، هر کدام یک واقعه را شان نزول دانسته، پس بر معنای واحدی که بتوان بدان اعتماد کرد اتفاق ندارند، و ثانیا اینکه این سخن به فرض هم که بتواند ولایت یهود را توجیه کند نمیتواند ولایت نصارا را توجیه کند، برای اینکه میان عرب مسلمان در آن روز و میان نصارا هیچ ولایتی و سوگندی بر قرار نبود و ثالثا ما روایات شان نزول را در آنچه که افاده میکنند قبول داریم و نمیخواهیم بگوئیم چنان حوادثی اصلا رخ نداده، بلکه میخواهیم بگوئیم همانطور که بارها گفتهایم بیشتر روایات وارده در اسباب نزول علاوه بر ضعفی که در سند آنها هست صرفا تطبیقهائی است که ناقل تاریخ بر آیات قرآنی مناسب آن حوادث کردهاند و ما در این نیز حرفی نداریم، حرف ما این است که این حوادث که در روایات آمده، نمیتواند عموم آیهای از آیات قرآنی را مقید کند و یا مطلق آن را مقید بسازد، چون اطلاق و تقیید دو حال از حالات لفظ هستند و حوادث خارجی نمیتواند در آن دخالت داشته باشد، ظاهر متفاهم عرفی هم مساعد با آن نیست، اگر بنا باشد که ظاهر آیات قرآنی به خاطر خصوصیت واقعهای که آیه در آن واقعه نازل شده، دگرگون بشود و بدون اینکه در لفظ آیه دلیلی بر تخصیص عموم آن یا تقیید اطلاق آن وجود داشته باشد، صرف حادثه خارجی ظهور آیه را از آیه بگیرد و شنونده مجبور و محکوم شود به خاطر آن حادثه دست از آن ظاهر بردارد، اگر عام و یا مطلق است بگوید: خاص و مقید منظور بوده، باید قرآن کریم با مردن افراد مربوط به آن حادثه بمیرد و دیگر در هیچ واقعهای که در عصرهای بعد از عصر نزول اتفاق میافتد استدلال به آن آیه ممکن نباشد و چنین چیزی نه با کتاب خدا موافق است و نه با سنت و نه با عقل سالم.
و اما اینکه بعضی از آن مفسرین گفتند که: (ولایت را به معنای محبت و اعتماد گرفتن خطائی است که هم لغت آیه در مفرداتش و سیاقش از آن مبرا است و هم اسباب نزول و حالتی که عامه مسلمین و اهل کتاب در عصر نزول داشتهاند)، سخنی است که ما بعد از همه دقتها معنای درستی برای آن پیدا نکردیم، برای اینکه بیزاری روایات شان نزول و نیز بیزاری وضع عمومی مسلمین و اهل کتاب در آن روز از شمول آیه نسبت به محبت و اعتماد و صدق آیه بر این معنا از معانی ولایت وقتی درست است که در مرحلهای جلوتر ظهور آیه شریفه با این شمول سازگار باشد و لفظ آیه در ضمن اینکه شامل همه معانی ولایت میشود، این معنا را هم شامل بشود و گر نه اگر آیه شریفه اصلا ظهوری در این معنا نداشته باشد و یا به عبارت دیگر از خصوص این معنا منصرف باشد، دیگر حاجت به آن نمیافتد که شما به اسباب نزول و وضع مسلمین و اهل کتاب در آن روز استدلال کنید، پس شما با این سخن خود اقرار کردهاید که آیه، شامل این معنای از ولایت نیز میشود، چیزی که هست میخواهید مورد نزول و وضع عمومی انسانهای آن روز را دلیل بگیرید بر اینکه مقصود آیه چنین و چنان است و ما در چند سطر قبل گفتیم که خصوصیت مورد نمیتواند مخصص آیه باشد و دلیلی بر چنین تخصیصی نداریم بلکه دلیل بر خلاف آن است و آن عبارت است از یک صغری و یک کبری، صغری برهان ظهور آیه است که اقرار کردید و کبرای آن حجیت ظهور بطور مطلق و در همه جا است، پس معلوم شد که آیه شریفه مطلق است و هیچ دلیلی بر تقیید آن نیست، در نتیجه آیه شریفه در همین معنای مطلق حجت است و آن عبارت است از ولایت به معنای محبت که ریشه سایر معانی این کلمه است.
شواهدی بر اینکه ولایت منهی عنه، ولایت مودت و محبت است نه ولایت حلف (هم پیمانی)
و اما اینکه گفت: آیه با مفردات و سیاقش بیزار از چنین معنائی است، از آن حرفهای عجیبی است که احیانا به گوش انسان میخورد و من متوجه نشدم منظور این آقا از این بیزاری که بر آیه تحمیل کرده چیست؟ و تنها به آیه هم اکتفا نکرده بلکه بر سیاق آن نیز تحمیل کرده و چگونه مفردات و سیاق آیه شریفه از این معنا بیزار است با اینکه بعد از جمله مورد بحث یعنی جمله: (لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ)،[۱۳] آمده: (بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ)[۱۴] و احدی نمیتواند شک کند در اینکه مراد از ولایت در جمله دوم همان محبت و اتحاد و مودت است نه ولایت هم سوگند بودن، چون معنا ندارد خدای تعالی بفرماید: (با یهود و نصارا هم سوگند نشوید که آنها هم سوگند یکدیگرند)، مگر هم سوگند بودن آنها با یکدیگر مزاحم و منافی آن است که مسلمین هم با آنها هم سوگند شوند؟ پس آن ولایتی که وحدت را بین یهودیان بوجود میآورد و بعضی را بر بعض دیگر پیوند میدهد، ولایت محبت و تعصب قومی و یا پیوندهای مذهبی و دینی است و همچنین در نصارا نه ولایت به معنای هم سوگند شدن.
و همچنین در جمله سوم که میفرماید: (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ )،[۱۵] چون آن معیاری که باعث میشود موالی مردمی از آن مردم شمرده شود، محبت و مودت است که باعث اجتماع متفرقات آن جمعیت و پیوستگی ارواح مختلف میشود و فهم و ادراک همه افراد را یک سو و یک جهت ساخته، اخلاق آنها را به هم مربوط و افعال آنها را شبیه به هم میسازد، بطوری که دو نفر دوست را میبینی که وضع یک یک آنها قبل از دوست شدن و بعد از آن فرق کرده، بعد از دوست شدن کانه شخص واحدی شدهاند و دارای یک نفسیت گشتهاند اراده آن دو یکی و عمل آن دو یک جور است و در مسیر زندگی و مستوای عشرت هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند.
پس این محبت است که باعث میشود دوست هر قومی جزء آن قوم شود و به آن قوم ملحق گردد، بطوری که گفتهاند: هر کس قومی را دوست بدارد، از آن قوم است و یا فرمودهاند: هر کسی با آن شخص است که دوستش دارد، خدای تعالی هم در آیهای نظیر آیه مورد بحث که از موالات مشرکین نهی کرده میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ[۱۶] تا آنجا که بعد از چند آیه میفرماید وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ).[۱۷]
و نیز فرموده: (لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ).[۱۸]
و نیز در باره دوستی با کفار با لفظی عام که شامل یهود و نصارا و مشرکین میشود فرموده: (لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ).[۱۹]
و این آیه صراحت دارد در اینکه منظور از ولایت، ولایت محبت و مودت است، نه ولایت به معنای سوگند و عهد، چون در زمان نزول سوره آل عمران بین رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مؤ منین از یک سو و بین مشرکین و یهود معاهدهها و قراردادهائی بر قرار بوده است.
و سخن کوتاه اینکه ولایتی که از نظر اعتبار باعث میشود قومی به قومی دیگر ملحق شود، ولایت مودت است نه ولایت سوگند و نصرت، و این پر واضح است و اگر مراد از جمله: (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ)،[۲۰] این باشد که هر کس بعد از این نهی با کفار بر مساءله یاری دادن در روزگار سخت هم سوگند شود خود او نیز از کفار میشود، صرف نظر از اینکه معنائی است مبتذل، عبارت آیه آن را نمیرساند، مگر آنکه قیودی از پیش خود بر عبارت آیه اضافه کنیم.
و به فرض که آیه مورد بحث خواسته باشد از هنگام نزول خود اعلام بدارد که دیگر مسلمانان با کفار پیمان و عهدی و سوگندی بر قرار نسازند طبق عادتی که قرآن کریم دارد اشارهای به حکم سابق میکند تا جانب حکم مشروع قبلی و نیز سیره جاریه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را که تاکنون جاری بوده احترام بگذارد، همچنانکه در آیات زیر این رسم و عادت قرآن به چشم میخورد، توجه فرمائید: (إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا)،[۲۱] (فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَكُلُوا وَاشْرَبُوا)،[۲۲] (لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَلَا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ)[۲۳] و آیاتی دیگر از این قبیل.
پس تا اینجا به خوبی روشن شد که نه لغت در مفردات آیه از معنائی که ما برای ولایت کردیم بیزار است و نه سیاق آیه، بلکه اگر بیزاری در کار باشد از معنای دیگر ولایت بیزار است.
و اما اینکه گفتند: مراد از جمله: (الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ)[۲۴]منافقین هستند به زودی خواهد آمد که سیاق با این نظریه مساعدت ندارد.
پس حاصل کلام این شد که مراد از جمله: (لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ)[۲۵] نهی از دوستی با یهود و نصارا است، دوستی به حدی که باعث کشش روحی بین مسلمین و اهل کتاب شود و در نتیجه اخلاق اهل کتاب در بین مسلمین راه یابد چون چنین دوستی سرانجام سیره دینی جامعه مسلمان را که اساس آن پیروی از حق و سعادت انسانها است، دگرگون ساخته، سیره کفر در بین آنان جریان مییابد که اساسش پیروی از هوای نفس و پرستش شیطان و خروج از راه فطری زندگی است.
و اگر در جمله مورد بحث، (اهل کتاب) را تعبیر به یهود و نصارا کرد، همانطور که درآیه بعدی که به زودی میآید نیز چنین تعبیر کرده برای این بود که از تعبیر به اهل کتاب نوعی (نزدیکی به مسلمانان) به ذهن میرسد (چون خود مسلمانان نیز همانند یهود و نصارا پیرو کتابی آسمانی هستند) و در مقامی که میخواهد بفرماید قطع رابطه کنید مناسب نیست تعبیری بیاورد که محبت را در بین سه طائفه از پیروان کتاب آسمانی برانگیزد و آنگاه بفرماید با آن دو طائفه از اهل کتاب رابطه دوستی را قطع کنید، به خلاف آیه بعدی که میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ )[۲۶] و از یهود و نصارا تعبیر به کسانی که به آنان کتاب داده شده کرد با اینکه از ارتباط دوستی بر قرار کردن با آنان نهی کرده، این تعبیر با آن نهی منافات ندارد، زیرا تعبیر مذکور به وسیله توصیف (اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا)[۲۷] از حالت مدح بودن در آمده و مبدل به مذمت شده است.
آری اهل کتاب بودن خود افتخاری است، ولی عبارت: (اهل کتابی که دین خدا را مسخره میکنند عبارتی است که زشتترین مذمت از آن فهمیده میشود، زیرا چنین اهل کتابی از مشرکین بی کتاب هم پستتر و نکوهیده تر است و اگر قرار باشد که انسان از مردم نکوهیده و پست دوری کند و آنان را دوست خود نگیرد از دوستی چنین اهل کتابی باید بیشتر پرهیز نماید، تا از مردمی که اصلا کتاب آسمانی ندارند و خدا را نمیشناسند، برای اینکه دسته اول دارای کتابی هستند که آنان را به سوی حق دعوت میکند و حق را برایشان روشن میسازد و در عین حال آنان دین حق را مسخره میکنند، و آن را بازیچه خود میسازند، پس اینها سزاوارترند به اینکه مورد نفرت اهل حق قرار گیرند و اهل حق از معاشرت و مخالطت و دوستی با آنان اجتناب کنند.
یهود و نصارا در مقابل اسلام و مسلمین یک دست و هماهنگ میباشند.
و اما اینکه فرمود: (بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ)[۲۸] همانطور که قبلا نیز گفتیم مراد از ولایت در آن ولایت محبت است که باعث میشود دلهایشان به هم نزدیک گشته و ارواحشان یکدیگر را جذب کند و آراءشان در پیروی هوای نفس و استکبار ورزیدن از قبول حق و اتحادشان در خاموش کردن نور خدای سبحان و معاونتشان علیه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان متحد و یکی شود، بطوری که گوئی یک تن واحدند و ملتی واحد دارند با اینکه یکی عرب است و دیگری عجم، ولی همینکه این ملتهای گوناگون دارای ولایت محبت شدند گوئی یک ملت گردیدند و ولایت آنان را به اتفاق کلمه واداشته و همه را علیه مسلمانان یک دست کرده، برای اینکه اسلام آنها را به قبول حق دعوت کرده، به چیزی خوانده که با عزیزترین خواسته هایشان ناسازگاری دارد، آری عزیزترین خواسته آنها پیروی هوای نفس و آزادی در شهوات و لذائذ دنیا است.
و همین مطلب که اسلام مخالف و ناسازگار با خواستههای ملتهای گوناگون چون یهود و نصارا است، یهود و نصارا را با همه دشمنی که با یکدیگر دارند، در یک هدف مشترک متحد و نزدیک به هم کرده و آن دشمنی با اسلام است و این هدف مشترک، آنها را واداشته به یکدیگر مراجعه کنند، یهود، دوست نصارا شود و نصارا با یهود دوستی کند و همین است معنای ابهام جمله: (بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ)[۲۹] در مفرداتش و این جمله در مقام بیان علت فرمانی است که در جمله: (لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ)[۳۰] آمده بود و معنایش این است که اگر گفتیم یهود و نصارا را اولیای خود مگیرید علتش این است که این دو طائفه در عین اینکه دو طائفه جدای از هم و دشمن هم هستند، در عین حال علیه شما مسلمانان یک دست و متحدند، پس در نزدیک شدن به آنها و در دوستی و محبت با آنها هیچ سودی برای شما نیست.
و چه بسا بشود از جمله: (بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ)[۳۱] معنای دیگری نیز استفاده کرد و آن این است که اگر به شما دستور دادیم که یهود و نصارا را دوست خود نگیرید برای این بود که شما با آنها به این منظور دوستی میکنید که از آنها یاری بگیرید به این معنا که مثلا با نصارا دوستی کنید تا آنان شما را علیه یهود کمک کنند، در حالی که این دوستی هیچ سودی برایتان ندارد، زیرا این دو طائفه اولیای هم هستند و هرگز شما را علیه خودشان یاری نخواهند کرد.
منظور از ملحق شدن مسلمانی که یهود و نصارا را ولی بگیرد به یهود و نصارا.
وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.مائده؛ آیه 51</ref>
کلمه (تولی) که فعل (یتولهم) از آن گرفته شده، به معنای ولی گرفتن و یا به عبارت دیگر انتخاب ولی است و کلمه (من) در کلمه (منهم) تبعیضی است و معنای جمله این است که هر کس از شما که یهود و نصارا را ولی خود بگیرد خود او نیز بعضی از ایشان است و این کلام خدای تعالی که یک مسلمان را ملحق به یهود و نصارا کرده از باب الحاق تنزیلی است نه الحاق واقعی (نمیخواهد بگوید چنین فرد مسلمان اصلا مسلمان نیست و واقعا یهودی و نصرانی است بلکه میخواهد بفرماید به منزله آنان و شبیه به آنان است) و برگشت این گفتار به این است که بفرماید ایمان حقیقتی است که از حیث خلوص و ناخالصی و کدورت و صفا دارای مراتب مختلفی است، همچنانکه این معنا از آیات دیگر قرآنی از قبیل آیه زیر استفاده میشود که میفرماید: (وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ)،[۳۲] و همین ناخالصی و کدورت است که خدای تعالی از آن به مرض قلوب تعبیر نموده، در آیه ذیل فرموده: (فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ).[۳۳]
بنابراین آن کسانی که یهود و نصارا را اولیای خود میگیرند خدای تعالی آنان را از همان یهود و نصارا شمرده، هر چند که بر حسب ظاهر جزء مؤ منین و از مؤ منین باشند و کمترین چیزی که از این بیان استفاده میشود که اینگونه مؤ منین راه هدایت خدا را که همان ایمان است سلوک نکرده بلکه راهی را اتخاذ کردهاند که یهود و نصارا آن را سلوک میکنند و به سوئی در حرکتند که یهود و نصارا بدان سو روانند و راهشان بدانجا کشیده میشود که راه یهود و نصارا بدانجا منتهی میگردد.
و به همین جهت است که خدای تعالی بیان مذکور را با جمله: (إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)[۳۴] تعلیل نموده و بیان میکند که چرا اینگونه مؤ منین ملحق به یهود و نصارا هستند، بنابراین برگشت بیان مذکور به این است که فرموده باشد: ای مسلمانان بدانید این افرادی که یهود و نصارا را به دوستی برمی گزینند خودشان نیز از همانها هستند و بدانید که راه شما را نمیروند برای اینکه راه شما راه ایمان است و راه ایمان، راه هدایت الهی است و این افراد مثل یهود و نصارا ظالمند و خدا ظالمان را هدایت نمیکند.
و این آیه بطوری که ملاحظه میکنید تنها متعرض اصل تشبیه و تنزیل است و تنها این را میگوید که این مؤ منین به منزله یهود و نصارا هستند و اما آثاری که متفرع بر این تشبیه میشود را متعرض نشده و لفظ آیه هر چند که مقید به هیچ قیدی نیست و لیکن از آنجا که از قبیل بیان ملاک است نظیر آیه (وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ)[۳۵] و آیه: (إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ)[۳۶] و آیاتی دیگر که نمیگوید چطور روزه بگیرید و چگونه نماز بخوانید از این قبیل جز یک بیان مهمل نیست که تمسک به آن برای اثبات حکمی فرعی نیازمند بیان سنت است و کسی که میخواهد در این باره اطلاعات بیشتری به دست آورد باید به کتب فقهی مراجعه کند.
فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ ...
این جمله به دلیل داشتن حرف (فاء) در اولش تفریع و نتیجه گیری از آیه قبلی است که میفرمود: (خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند، یکی از مصادیق گمراهی و یا به عبارت دیگر مواردی که هدایت الهی شامل حال آنان نشده، همین است که به سوی یهود و نصارا میشتابند و عذرهائی بدتر از گناه میآورند، نکتهای که در این آیه هست این است که خدای تعالی تعبیر کرد به اینکه (يُسَارِعُونَ فِيهِمْ)،[۳۷] با اینکه باید میفرمود: (یسارعون الیهم) تا اشاره کند به اینکه این بیماردلان در جامعه یهود و نصارا هستند و در آن محیط ضلالت است که سرعت میکنند، پس این بیماردلان به خاطر اینکه مبادا از ناحیه یهود و نصارا لطمهای بخورند، به سوی آنان و در آنان نمیشتابند اینها بهانه هائی است که برای خود درست کردهاند که ملامت و توبیخی که ممکن است از ناحیه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مؤ منین متوجه آنان شود از خود دفع کنند بلکه تنها عاملی که آنان را وادار به مسارعت میکند این است که یهود و نصارا را دوست میدارند.
و چون این در سرشت هر ظالمی و هر باطلی هست که روزی چهره کریه واقعی اش بر ملا شده و در نتیجه رسوا و نابود گردد، به حکم جمله: (إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)[۳۸] و امید کسانی که برای رسیدن به اغراض باطل خود به وسائلی چنگ میزنند که صورتش صورت حق به جانب ولی باطنش باطل است، روزی قطع میگردد، لاجرم این امید قطعی هست که خدای تعالی پیروزی حق و اهل حق را بیاورد و یا امری دیگر از ناحیه خود پیش آورد تا این افراد حیله گر بر کردههای خود پشیمان گشته، دروغشان در آنچه به خورد مؤ منین میدادند برای مؤ منین آشکار گردد.
و با این بیان روشن میشود که چرا جمله: (فَتَرَى الَّذِينَ ...)[۳۹] را متفرع کرد بر جمله قبلی آن یعنی (إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)[۴۰] و ما در سابق بحثی در این معنا کردیم که چرا ستمگران راه را پیدا نمیکنند و ظلمشان آنان را به هدفشان رهنمون نمیشود.
آیه شریفه ناظر بر منافقین اصطلاحی نیست
بنابراین افراد مورد بحث از مؤ منین به خاطر اینکه برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مؤ منین اظهاراتی دارند که در قلوبشان نیست از منافقین بودند، چون میخواستند به بهانه ترس از گرفتاری به سوی یهود و نصارا به سرعت گرایش کنند، در حالی که ترسی در بین نبود و علت حقیقی مسارعتشان این بود که در دل، دشمنان خدا را دوست میداشتند و همین وجه و دلیل نفاق آنها بوده، و اما اینکه بگوئیم از منافقین اصطلاحی بودند، یعنی در زمره کسانی بودند که در باطن کافر بودند و به ظاهر دعوی ایمان میکردند، سیاق آیات مساعد با آن نیست.
ولی جماعتی از مفسرین گفتهاند که افراد مورد بحث در آیه همان منافقین یعنی عبدالله بن ابی و یاران و همفکران او بودهاند، البته روایات شان نزول هم گفته آنان را تایید میکند، آنها گفتهاند: این افراد منافق از یک سو با مؤ منین در مجتمعشان شرکت نموده و با آنها مجامله و سازش میکردند و از سوی دیگر با یهود و نصارا عهد و پیمان میبستند که آنها را یاری کنند تا به این وسیله هم مسلمانان را بدوشند و هم آن دو طائفه را و هم در رعایت مصالح شخصی خود جانب احتیاط را پیش گرفته باشند و به قول معروف: (ز هر طرف که شود کشته سود آنان باشد) و در حوادثی که برای یکی از دو طرف پیش میآید آنها همواره در مامن آسوده باشند.
لیکن این نظریه همانطور که قبلا هم گفتیم درست نیست زیرا با سیاق آیات نمیسازد، در این آیات در باره آنان جمله: (فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ)،[۴۱] را میخوانیم که خدای تعالی اظهار امید کرده که در اثر فتح و یا آمدن امری از ناحیه او این عده از کرده خود پشیمان شوند، حال یا مراد از فتح، فتح مکه است یا فتح قلعههای یهودینشین و بلاد نصارا و یا چیز دیگری نظیر اینها است و معلوم است که اگر نامبردگان منافق اصطلاحی بودند، وجهی برای این امید پشیمانی نبود، منافقین از نظر سیاست زندگی کاری نکردند که پشیمان شوند، آنها با هر دو طائفه دوستی کردند تا در زندگی جانب احتیاط را رعایت کرده باشند و احتیاط چیزی نیست که انسان روزی از آن پشیمان شود، وقتی پشیمانی تصور دارد که به کلی از مؤ منین بریده و به یهود و نصارا پیوسته باشند، آنگاه بلائی بر سر نصارا و یهود بیاید و نامبردگان سر انگشت خود بگزند که چرا از مسلمانان بریدیم و به دشمنان ایشان پیوستیم و همچنین با جمله دیگری که در آیه بعد آمده که میفرماید: (حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خَاسِرِينَ)[۴۲] نمیسازد، زیرا اگر افراد مورد بحث منافقین اصطلاحی باشند کاری که کردهاند حبط شدنی یعنی بی اثر و بی نتیجه نیست (البته منظور از نتیجه، نتیجههای دنیائی است، چون فرض این است که افراد نامبرده منافق واقعی بوده باشند که ایمانی به خدا و روز جزا ندارند) و چنین افرادی اگر به خاطر حفظ منافع و مصالح خود طریقه احتیاط را پیش بگیرند، هم با مسلمانان بسازند و هم با دشمنان ایشان دیگر خسران و حبط در حقشان معنا ندارد، زیرا اگر آنچه که از آن میترسیدهاند واقع شد که صدمهای نمیخورند، چون احتیاط خود را داشتهاند و اگر واقع نشد باز ضرری نکردهاند و سخن کوتاه اینکه احتیاط یک راه عقلائی است که هیچگاه ملامت و مذمت ببار نمیآورد.
مگر آنکه مفسرین نامبرده بگویند مذمت بدین جهت متوجه آنان شده که نهی الهی را عصیان کردهاند و دلهایشان به وعده فتحی که خدای تعالی داده بود مطمئن نشده و این توجیه هر چند در جای خود سخن درستی است، لیکن لفظ آیه دلالتی بر آن ندارد.
(فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ).[۴۳]
هر چند که در سابق مکرر گفته بودیم که کلمه (عسی) هر جا که در کلام خدای تعالی آمده باشد به معنای اظهار امید واقعی نیست، چون اظهار امید از کسی صحیح است که اطلاعی از آینده نداشته باشد بلکه در کلام خدا قائم به شنونده و یا به مقام تخاطب است لیکن در اینجا قرینه قائم است بر اینکه منظور خبر دادن از آینده است چون میخواهد جمله: (إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)[۴۴] را تثبیت و صدق آن را مسلم سازد، پس آنچه در جمله مورد بحث آمده قطعا واقع خواهد شد.
مراد از (فتح) در جمله (فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ)[۴۵] کدام فتح است ؟
و فتحی که خدای تعالی خبر وقوع آن را مردد کرده، بین وقوع آن و یا امری از ناحیه خودش معلوم نیست که چه بوده مصداق آن فتح بیان نشده که چیست بلکه بین آن و بین امر دیگری که آن نیز برای ما مجهول است تردید شده، چون احتمال دارد الف و لامی که بر سر کلمه (فتح) آمده، الف و لام جنس باشد، بله اگر الف و لام عهد بود ممکن بود بگوئیم: منظور از این فتح، فتح معهودی است که خدای تعالی قبلا خبر وقوع آن را داده و فرموده بود: (إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ).[۴۶]
و یا فرموده بود: (لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ)[۴۷] و آیاتی دیگر.
اگر چه در قرآن کریم هر جا که کلمه فتح آمده، در بیشتر مواردش منظور فتح مکه است و لیکن بعضی از موارد هم هست که با فتح مکه تطبیق نمیکند مانندآیه شریفه زیر که میفرماید: (وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ، قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لَا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمَانُهُمْ وَلَا هُمْ يُنْظَرُونَ، فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ)،[۴۸] که در این آیه خدای تعالی، روز فتح را طوری نشانی داده که با فتح مکه نمیسازد یکی از نشانیهایش این است که هر کس قبلا کافر بوده و آن روز ایمان بیاورد سودی به حالش ندارد، نشانی دیگرش این است که کفار منتظر آن فتح هستند و خواننده محترم توجه دارد که این نشانیها با فتح مکه تطبیق نمیشود و حتی با سایر فتوحاتی که مسلمانان تا به آن روز داشتند نیز منطبق نیست، برای اینکه سود ندادن ایمان در روز فتح که در حقیقت همان توبه کردن در آن روز است به یکی از دو جهت تصور دارد که بیان مفصلش در بحث پیرامون توبه در تفسیر آیه: (إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ ...)،[۴۹] در جلد چهارم عربی این کتاب گذشت یکی اینکه اصلا نشاه دنیا مبدل به نشانهای دیگر شود که معلوم است در نشاه دیگر اختیار بر داشته میشود، چون در زندگی آخرت دیگر جای توبه کردن و ایمان آوردن نیست و یا به اینکه اخلاق و ملکات نفسانی انسان بکلی مبدل به ملکات دیگری شود، آنچنانکه قلب قساوت یابد، قساوتی که دیگر امید توبه و برگشت به خدا در او نرود همچنانکه در جای دیگر فرمود: (يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا.[۵۰]
و نیز فرموده: (وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَلَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ).[۵۱]
و به هر حال اگر مراد از فتح، یکی از فتوحات مسلمین نظیر فتح مکه یا فتح قلعههای یهودیان و یا فتح بلاد نصارا باشد حرفی است، و لیکن انطباق جمله: (فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا...)[۵۲] و جمله (وَيَقُولُ الَّذِينَ ...)[۵۳] بر چنین روزی معلوم نیست که وجهش بیان شد.
و اگر مراد از فتح روزگاری باشد که اسلام بساط کفر را از جهان برچیند و خدای تعالی بین رسول و قومش حکم فصل و داوری نهائی کند در این صورت آیه شریفه از پیشگوئیهای قرآنی خواهد بود که از حوادث آینده امت اسلام خبر میدهد و در این صورت آیه شریفه همان را میگوید که آیه زیر در مقام افاده آن است: (وَلِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ ...).[۵۴]
و اما اینکه فرمود: (فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ)،[۵۵] بیانش این است که ندامت وقتی به انسان دست میدهد که کاری را که نباید میکرد انجام داده باشد و یا کاری را که میبایست میکرد ترک کرده باشد و نامبردگان در آیه کاری را که نباید میکردند کرده بودند، حال آن کار چه بوده که خدای سبحان در آیه بعد حبط اعمال و زیانکاری آنان را اثر آن کار دانسته؟ همین بوده که در دل دوستی با یهود و نصارا را پنهان میداشتند و به مسلمانان وانمود میکردند که ما نیز مثل شما دشمن آنان هستیم لیکن دروغ میگفتند بلکه در دل آنها را دوست میداشتند و به سوی انجام آنچه آنان میخواستند که همان اطفای نور خدا و تسلط بر شهوات دنیا بوده مسارعت میکردند و دین اسلام که دعوی دار آن بودند جلوگیر و مانعشان نبوده.
پس به احتمال قوی این بوده آنچه که در دل پنهان کرده بودند و به خاطر آن در بین یهود و نصارا آمد و شد میکردند و چیزی نگذشت که خدای تعالی حق را پیروز ساخت و این گروه فهمیدند و آمد و شدهایشان باطل شد و آنگاه دچار ندامت شدند.
وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا...[۵۶]
در قرآن کریم کلمه (یقول) در این آیه به ضم لام آمده ولی بعضی از قاریان آن را به فتح لام قرائت کردهاند تا عطف باشد بر جمله: (یصبحوا) و این قرائت بهتر است، چون با سیاق بهتر میسازد، به دلیل اینکه ندامت افراد مورد بحث از اینکه چرا دوستی با دشمنان اسلام را در دل پنهان کردند و نیز گفتار مؤ منین که گفتند: (وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا...)[۵۷]، مؤ منین گفتند: آیا اینها بودند که سوگندهای غلیظ میخوردند که به خدا قسم ما با شمائیم ؟...) همه سرزنش آن افراد است به عاقبت ننگینی که دوستی با کفار و مسارعتشان در میان یهود و نصارا برایشان ببار آورد.
و کلمه (هؤ لاء) اشاره است به یهود و نصارا و خطاب در کلمه (معکم) به کسانی است که بیمار دل بودند و با یهود و نصارا دوستی میکردند، البته عکس این نیز احتمال دارد، یعنی ممکن است بگوئیم: (هؤ لاء) اشاره به این بیماردلان است و خطاب (معکم) متوجه یهود و نصارا است و همچنین این دو احتمال در جمله: (حبطت اعمالهم) جریان دارد یعنی هم ممکن است منظور از آن یهود و نصارا باشد و هم احتمال دارد منظور از آن بیماردلان باشند.
لیکن از ظاهر سیاق بر میآید که خطاب در (معکم) به بیماردلان و جمله: (حبطت اعمالهم ...) به منزله جوابی است ازسؤ ال مقدر و معنای آیه این است که امید آن هست که خدای تعالی یا فتحی پیش بیاورد یا امری از ناحیه خودش، آن وقت است که مؤ منین ثابت قدم، موقع حلول سخط الهی به این مؤ منین ضعیف الایمان خواهند گفت: آیا این یهود و نصارا بودند آنهائی که سوگند میخوردند و در سوگند خوردن خود به نهایت درجه مبالغه میکردند که ما با شما هستیم؟ پس چرا امروز سودی به حال شما نداشتند؟ در اینجا ممکن است شخصی پرسیده باشد خوب، بالاخره کار مؤ منین سست ایمان که یهود و نصارا را دوست میداشتند به کجا انجامید؟ در پاسخ فرموده: اعمالی که در اسلام کردند عبادتی و احسانی که کردند همه بدون اجر شد و در نتیجه زیانکار شدند.
گفتاری در معنای بیماری دل (مرض قلب)
جمله: (فی قلوبهم مرض) بطور اجمال دلالت دارد بر اینکه دل انسانها در خطر نوعی بیماری قرار دارد و قهرا وقتی برای چیزی حالت بیماری تصور شود حالت سلامتی هم دارد، چون صحت و مرض در مقابل هم هستند، تا یکی از آن دو فرض نداشته باشد طرف دیگر نیز فرض ندارد وقتی یکی از این دو حالت میتواند در دلی یا هر چیزی محقق شود که قبلا آن چیز، چیزی باشد که تحقق طرف دیگر و حالت دیگر نیز در آن ممکن باشد، نظیر کوری و بینائی که خواننده توجه دارد به اینکه دیوار را به عنوان اینکه نمیتواند ببیند کور نمیخوانیم زیرا استعداد بینائی در آن نیست و همچنین نمیتوان آن را به هیچ مرضی متصف کرد، چون استعداد صحت و سلامتی ندارد.
و در کلام خدای عزوجل هر جا که خدای تعالی برای دلها اثبات مرض کرده، احوال آن دلهای مریض و آثار آن را بیان کرده و در بیانش اموری را ذکر نموده که دلالت دارد بر اینکه آن دلها استقامت فطری خود را از دست داده، از راه میانه منحرف شدهاند، به آیات زیر توجه فرمائید: (وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا)،[۵۸] (إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هَؤُلَاءِ دِينُهُمْ)،[۵۹] (لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ)،[۶۰] و آیاتی دیگر.
و کلی مطلب این است که مرض قلب عبارت است از اینکه قلب دچار نوعی تردید و اضطراب شود که مساءله ایمان به خدا و اطمینان نسبت به آیات او را کدر و ناصاف کند و ایمان در آن قلب آمیخته با شرک شود و لذا میبینیم که در مرحله خلق و خوی احوالی و اخلاقی متناسب با کفر بر آن عارض میگردد و در مرحله عمل کارهائی از آن سر میزند که متناسب با کفر به خدا و به آیات او است.
در مقابل، سلامتی قلب و صحت آن عبارت است از اینکه قلب در مستقری قرار گیرد که خلقتش در همان مستقر بوده و یا به عبارت دیگر عبارت است از اینکه قلب راه میانه را از دست ندهد و برگشت این حالت به خلوص قلب در توحید خدای سبحان و اعتماد کردن به جناب او و بریدن از هر چیز دیگری است که هوای نفس به سوی آن کشش دارد، این نکته از آیه زیر به چشم میخورد که میفرماید: (يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ).[۶۱]
بیمار دلان غیر از منافقین هستند
از همین جا روشن میشود که بیماردلان غیر از منافقینند، همچنانکه تعبیر قرآن از این دو طائفه مثل، (الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ)،[۶۲] در غالب موارد تا حدی خالی از اشعار بر دو طائفه بودن آن دو نیست، برای اینکه منافقین عبارتند از کسانی که به زبان ایمان آورده و در دل ایمان ندارند و دلهاشان کافر خالص است و از نظر حیات ایمانی مرده است، نه بیمار، همچنانکه قرآن کریم آنان را مرده و دارندگان ایمان را زنده خوانده و میفرماید: (أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ).[۶۳]
و نیز میفرماید: (إِنَّمَا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَالْمَوْتَى يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ).[۶۴]
بنابراین ظاهر از عرف و اصطلاح قرآن کریم این است که مرض قلب عبارت است از شک و تردیدی که بر درک آدمی نسبت به آنچه مربوط به خدای تعالی و آیات اوست مستولی و چیره میشود و نمیگذارد قلب با آن معارف که همان عقائد دینی است جوش بخورد و انسان مبتلای به آن شک و تردید عقد قلبی نسبت به خدا و آیاتش داشته باشد.
پس بیماردلان (به حسب طبع معنای این کلمه) عبارتند از کسانی که ایمانشان ضعیف است، همانهائی که دلهایشان به پر کاهی میماند که هر لحظه دستخوش نسیمها گشته، به این سو و آن سو کشیده میشود ولی منافقین که به زبان اظهار ایمان میکنند اصلا ایمان ندارند و در باطن کافرند اما کافر بی شهامتی که کفر خود را علنی نمیسازند بلکه بخاطر مصالح مادی خود آن را پنهان میکنند تا با دم زدن از اسلام و ایمان مؤ منین را و با اظهار کفر نزد کفار آنان را بدوشند.
وجه اشتراک منافق و بیمار دل
بله بسا میشود که در قرآن کریم از بیماردلان تعبیر به منافق میشود و این تعبیر نوعی تحلیل است، در حقیقت میخواهد بفهماند که بیماردلان نیز مانند منافقین از داشتن لطیفه ایمان محرومند، پس از این نظر مانند آنها هستند، مانند آیه زیر که کلمه منافقین را بر بیماردلان اطلاق نموده و میفرماید: (بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا، الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا، وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا).[۶۵]
و این اطلاق غیر اطلاق بیمار بر منافقین واقعی است که در دل اصلا ایمان ندارند مانند آیه زیر: (وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ[۶۶]... فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا[۶۷]... وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ)،[۶۸] چون در این آیات به این جهت عنوان بیماردل را بر منافقین واقعی اطلاق کرده که بفهماند دلهای منافقین واقعی از مرحله شک در باره حق سیر نموده، در آخر به انکار حق منتهی شده است، در آغاز به خاطر ارتکاب دروغ و اینکه در دل دچار شک بودند ولی به دروغ دعوی ایمان کردند بیماردل شدند و به تدریج خدای تعالی بیماریشان را بیفزود تا در آخر منکر حق شده و آن را مسخره کردند و هلاک گشتند.
شباهت بین بیماری دل و بیماریهای جسمانی
و اصولا خدای سبحان مرض قلب را در حد مرضهای جسمانی دانسته که به تدریج شدت مییابد و اگر به معالجه اش نپردازند مزمن میشود و در آخر کار بیمار را به هلاکت میکشاند و شدت یافتنش به خاطر ناپرهیزی کردن و بیماری را با چیزهائی که برای مریض مضر است و طبع مریض را بیشتر تحریک میکند کمک کردن است که این ناپرهیزی و امداد کردن بیماری در بیماریهای قلبی همان ارتکاب معصیتها است که خدای تعالی در باره اش فرموده: (فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا).[۶۹]
و نیز فرموده: (وَإِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ[۷۰] ... وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ،[۷۱] أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ).[۷۲]
و نیز در یک بیانی عمومی فرموده: (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ).[۷۳]
خدای تعالی همانطور که برای دلها قائل به بیماری است، برای علاج آن بیماری در آیاتی از قرآن کریمش علاج نیز پیشنهاد کرده است، از آن جمله در بیانی عام و کلی فرموده: (يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمَانِهِمْ).[۷۴]
و نیز فرموده: (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ).[۷۵]
بنابراین کسی که دچار مرض قلب است اگر بخواهد خود را مداوا و بیماری خود را بر طرف سازد باید به سوی خدای عز و جل توبه ببرد و توبه عبارت است از ایمان به او و تذکر به افکار شایسته و اعمال صالح، همچنانکه در آیه قبلی یعنی آیه ۱۲۶، سوره توبه در باره آنهائی که در صدد علاج دل خود نیستند فرمود: (ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ).[۷۶]
و نیز در کلامی جامع در این باب فرموده: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَتُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا مُبِينًا،
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا، إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَأَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولَئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَسَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْرًا عَظِيمًا)[۷۷] و ما در سابق هم گفتیم که مراد از توبه در اینجا رجوع به خدا است به ایمان و استقامت ورزیدن در برابر آن و تمسک به کتاب و سنت و در آخر به اخلاص عمل.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ.[۷۸]
معنای اینکه گفته میشود فلانی (ارتد عن دینه) این است که از دین خود برگشت و این در اصطلاح اهل دین به معنای برگشتن از ایمان به کفر است، حال چه اینکه ایمانش مسبوق به کفری دیگر باشد، مثل کسی که کافر بوده، سپس ایمان آورده و دوباره به کفر قبلی خود بر گردد و یا مسبوق نباشد مثل مسلمان زادهای که قبل از اسلامش هیچ سابقه کفر نداشته و بعدا کافر شود که اولی را مرتد ملی میگویند که در حقیقت به ملت و کیش قبلی خود برگشته و دومی را مرتد فطری مینامند و این نامگذاری اصطلاحی است شرعی و یا حد اقل در عرف متشرعه پیدا شده، به هر حال فعلا این دو کلمه حقیقت در آن دو معنا شده است.
بیان ارتباط آیه: (مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ ...) با آیات قبل
و اما در آیه مورد بحث از کلمه ارتداد ای بسا که قبل از هر معنا این معنا به ذهن بیاید که مراد از آن همان معنائی است که اهل دین بر آن اصطلاح دارند و در نتیجه آیه شریفه بریده از ما قبل است و آیهای است مستقل که میخواهد بفهماند خدای سبحان از ایمان طائفهای از مؤ منین به خاطر ایمان طائفهای دیگر بی نیاز شده است.
لیکن اینطور نیست و دقت در این آیه و آیات قبل از آن این احتمال را دفع میکند. برای اینکه بنا بر این احتمال آیه شریفه میخواهد از قدرت خدای سبحان بر پرستیده شدنش در زمین خبر دهد و بفرماید خدا میتواند وضعی و مردمی پیش بیاورد که همواره در زمین پرستش شود، اگر مردم موجود، او را پرستیدند که هیچ و اگر نپرستیدند اقوامی دیگر پدید میآورد که ملازم دین او باشند و از دین او مرتد نشوند و خلاصه کلام آیه شریفه همان را بگوید که آیات زیر میگوید، توجه بفرمائید: (فَإِنْ يَكْفُرْ بِهَا هَؤُلَاءِ فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْمًا لَيْسُوا بِهَا بِكَافِرِينَ،[۷۹] وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ)،[۸۰] (إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ).[۸۱]
و چنین مقامی بیش از آنچه در آیات مذکور آمده که همان اصل غرض و غرض اصلی است اقتضا ندارد، تنها باید این را بگوید که اگر شما از دین خدا برگردید قومی دیگر میآیند که از دین بر نگردند و اما اینکه قومی که میآیند مردمی هستند که خدا را دوست میدارند و خدا ایشان را دوست میدارد و مردمی هستند که در برابر مؤ منین خوار و متواضع و در برابر کفار شکستناپذیرند و... مقام اقتضا بر شمردن این اوصاف را نداشت، چون زائد بر اصل غرض است و مسلما اگر در آیه مورد بحث متعرض آنها شده، نکته و غرض زائدی در بین بوده است. و از جهت دیگر میبینیم اوصافی که در آیه شریفه آمده بی ارتباط با مضمون آیات قبل یعنی دوستی با یهود و نصارا نیست، چون دوست گرفتن آنان و نگرفتن مؤ منین بی ارتباط با علاقه قلبی با آنان نیست حتما دوستدار آنان علاقه قلبی به آنان دارد و چگونه ممکن است قلبی که این چنین شیفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جای دهد با اینکه خدای خالق دلها فرموده: (مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ.[۸۲]
و از لوازم این دوستی یکی این است که مؤ من در برابر این کفار ذلیل گردد و کفار بر مؤ منین سلطه پیدا نموده، آنان را مایه عزت خود قرار دهند و بکوشند که بر آنان آقائی کنند همچنانکه خدای تعالی فرموده: (أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا).[۸۳]
و یکی از لوازم آن سهل انگاری در جهاد علیه کفار و نارضایتی از جنگیدن با آنان است و یکی از لوازم این نارضایتی این است که چنین کسی حاضر نیست در راه جهاد با کفار که دوستشان دارد رنج جنگیدن و سفر و گرسنگی و تشنگی و هر محرومیت دیگر را تحمل کند، پس کسی میتواند این ناملایمات را تحمل کند که بطور کلی رابطه اجتماعی خود را با آنان قطع کند، همچنانکه خدای تعالی در این باره فرموده: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ... إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ).[۸۴]
و نیز فرموده: (قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ).[۸۵]
پس معلوم شد صفاتی که در آیه شریفه برای مؤ منین واقعی و جایگزینان حیله گر و مکار آن روز ذکر شده، از مقتضیات دلهای خالی از محبت کفار است همچنانکه ضد آن صفات از مقتضای دوستی با کفار است که کلمه ارتداد به معنای لغویش و یا با یک عنایت تحلیلی صادق بر آن است و قرآن کریم آن صفات را در آیات زیر خاطرنشان ساخته و میفرماید: (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ)[۸۶] که قبل از آیه مورد بحث بود.
و نیز فرموده: (وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ)[۸۷] که نقطه مقابل جمله :
(یحبهم) در آیه مورد بحث است که در اوصاف دشمنان کفار آمده و نیز فرموده: (انکم اذا مثلهم ).
در آیه شریفه (فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ ...)[۸۸] پیشگویی غیبی شده است.
پس با این بیان روشن گردید که آیه شریفه به نحوی متصل به آیات قبل است و در این مقام است که روشن سازد دین خدا از اینگونه مردم نیرنگ باز بی نیاز است، برای اینکه مردمی که از ترس منافع مادی، خود را در ورطه مخالفت با خدا میافکنند و با یهود و نصارا دوستی میکنند، در صراطی قرار دارند که آرام آرام نفاق در دلهاشان رخنه میکند و قبل از گرفتار شدن به نفاق، مبتلا به بیماری دل هستند، جماعتی هستند که جمعی از آنان بیمار دلند، باکی ندارند از اینکه با از دست دادن سرمایه دین، دنیا را به دست آورند و آنچه در نزد دشمنان دین از عزت کاذب و مقامهای حیوانی و فانی سراغ دارند را مقدم میدارند بر عزت حقیقی که تنها از آن خدا و رسول او و مؤ منین است و بر سعادت واقعی که هم شامل زندگی دنیا است و هم آخرت.
آیه شریفه که این معنا را فاش ساخته، در حقیقت یک پیشگوئی غیبی است که از آن خبر میدهد و میگوید: خدای سبحان در مقابل تلون و دو چهرگی این مردم سست ایمان و صدمه هائی که دین از ناحیه آنان خورده و در ازای اینکه اینان محبت غیر خدا را بر محبت خدا ترجیح دادند و عزت را از ناحیه غیر خدا طلب کردند و نیز در مقابل اینکه در امر جهاد در راه خدا سهل انگاری نموده و از ملامتها ترسیدند به زودی قومی را خواهد آورد که آنها را دوست میدارد و آن قوم نیز خدا را دوست میدارند، مردمی که در برابر مؤمنین خاضع و ذلیل و در مقابل کفار شدید و شکست ناپذیرند، مردمی که در راه خدا جهاد میکنند و از ملامت هیچ ملامتگری پروا نمینمایند. بیشتر مفسرین هر چند متوجه این معنا که آیه شریفه خبری از غیب میدهد شده، و بحثهای طولانی پیرامون این مطلب که (منظور از آن قومی که بعدها میآیند چیست ؟) به راه انداختهاند الا اینکه در تفسیر مفردات آیه، سهل انگاری نموده و حق معنای اوصافی را که در آیه ذکر شده ادا نکردهاند نتیجه سهل انگاری آنها این شده که با کلام خدای تعالی آن معامله را کرده باشند که با کلام غیر خدا میکنند، یعنی جائز دانستهاند که در کلام خدای تعالی هم مانند کلام غیر او باری به هر جهت واقع بشود.
نقطه افتراق مهم بین کلام الهی و کلام بشری
بله درست است که قرآن کریم در بلاغت خود یک مسلک نوظهور را ابداع نکرده و در استعمال الفاظ و ترکیب جملات و قرار دادن هر لفظی در مقابل معنایش طریقه جدیدی اختراع ننموده، بلکه همان مسلکی را رفته که گفتارهای دیگر، آن مسلک را رفتهاند. و لیکن در عین حال در یک امری دیگر با سایر گفتارها فرق دارد و آن این است که ما گویندگان بشری چه بلیغ باشیم و چه نباشیم گفتار خود را بر اساس آنچه که عقل ما از معانی درک میکند قالب گیری میکنیم و از معانی و حقایق آنچه که به درک ما در میآید عبارت است از آنچه که از زندگی اجتماعیمان گرفته شده، آن زندگی اجتماعی که خود ما با فطرت انسانی اجتماعیمان برای خود ساختهایم و یکی از خصوصیات آن قیاس کردن است و همینکه پای قیاس به میان کشیده میشود، باب مسامحه و مساهله به روی ذهن ما گشوده میگردد، در نتیجه حکمی را که باید بر روی (کثیر) ببریم، بر روی (جمیع) میبریم و قضاوتی که باید برای غالب موارد موضوعی بکنیم، دربارهٔ دائم میکنیم و هر امر قیاسی را امری مطلق فرض میکنیم و هر امر نادر را ملحق به معدوم میسازیم و هر امر اندک و کمیاب را جاری مجرای امری میکنیم که اصلا وجود ندارد، مثلا یک گوینده بشری وقتی میخواهد حرف بزند، میگوید: فلان کار خوب و یا زشت است، محبوب و یا مبغوض است، پسندیده و یا نکوهیده است، نافع و یا مضر است، و از این قبیل تعبیرها که انسانها همه روزه دارند با اینکه نه خوب و محبوب و محمود و نافع و خیرش بطور مطلق و برای همیشه چنین است و نه مبغوض و نکوهیده و مضر و شرش بطور مطلق و برای همیشه چنین است، بلکه در بعضی از حالاتش چنان و بر بعضی از فرضهایش چنین است، در نزد بعضی از مردم چنان و به قیاس به بعضی اشیاء چنین است، نه بطور مطلق و برای همه و برای همیشه، اما یک گوینده بشری بعضی از صورتهائی که مخالف حکم او است را ملحق به عدم میکند و در درک خود و حکمش مسامحه روا میدارد، تازه همه اینها در چهار چوب ادراکاتی است که از جهان خارج دارد و اما بیرون این چهار چوب یعنی حقائقی که از آنها غافل است و به خاطر محدودیت درکش حتی آنچه از آن حقایق که مربوط به مدرکات او است را درک نمیکند، قهرا سهل انگاریش در باره آنها بیشتر است، پس اگر انسان از چیزی خبر میدهد و از آنچه در خارج رخ داده سخن میگوید، به خیال اینکه به واقع آن احاطه دارد و حقیقت آن را درک و کشف کرده، همه بر اساس تسامح در پارهای جهات و دقت در پارهای جهات دیگر است و این شوخی است که کسی ادعا کند میتواند به واقع آنچه شده دست یابد و کلام گوینده را بر آن تطبیق دهد.
آری این است حال آدمیان در علمشان و کلامشان که بیانگر عملشان است و اما کلام خدای سبحان چنین نیست و باید خدای تعالی را اجل از این نقیصه بدانیم چون او به هر چیزی از هر جهتش احاطه علمی دارد، او خود در وصف کلامش فرمود: (إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ).[۸۹]
آنچه از اطلاق کلام خداوند استفاده میشود
این است یکی از وجوه و ادلهای که به آن تمسک میکنیم در اینکه از کلام خدای تعالی آنچه که ظهور در اطلاق دارد، اطلاق میگیریم، می گوئیم: کلام او کلام حکیمی است، آگاه به همه چیز، او وقتی در کلام خود مطلقی میآورد و به دنبالش چه متصل و چه جدای از آن کلام قیدی برای آن مطلق نمیآورد همان مطلق حجت است و نیز همین است یکی از وجوهی که می گوئیم اگر خدای تعالی در کلام خود حکمی را که روی موضوعی میبرد آن موضوع را به صفتی توصیف میکند این توصیف اشاره دارد به علیت و اینکه علت محکوم شدن آن موضوع به این حکم همین صفتی است که در آن وجود دارد، به طوری که اگر موضوع نامبرده در زمانی آن صفت را نداشته باشد آن حکم را نیز نخواهد داشت، چون گوینده این کلام و حاکم به این حکم حکیم است و آن صفت را بیهوده ذکر نکرده، بنابراین اگر در آیه مورد بحث فرموده: (یحبهم، دوستشان دارد) و هیچ قیدی برای این محبت خود نیاورده، میفهمیم که خدای تعالی آن مردم را در هیچ چیزی دشمن نمیدارد و گرنه باید در کلام خود آن مورد را استثناء میکرد و همچنین اگر فرموده: این مردمی که بعدها میآیند در برابر مؤ منین، متواضع و ذلیلند، میفهمیم که آن مردم باید مؤ منین را به خاطر آنکه مؤ منند و مادام که مؤ منند دوست بدارند و یا به عبارت دیگر مؤ منین را بدین جهت دوست بدارند که دارای صفت ایمان به خدای سبحان هستند و نیز میفهمیم که این مردم باید در برابر مؤ منین در هر حالی از احوال آنان متواضع باشند و الا لازم بود خدای سبحان در کلام خود استثناء بیاورد و مثلا بفرماید: (در برابر مؤ منین ذلیلند الا در فلان حال مؤ منین )، و گرنه کلام قول فصل نمیشد. بله در این میان مطالبی هست که به غیر صاحبان آن نسبت داده میشود، (مثلا به یهودیان زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که نه پیغمبری را دیده و نه پیغمبری را کشتهاند نسبت میدهد که پس شما چرا انبیا را کشتید) و این در مواردی است که بین صاحبان آن عمل و منسوبین به آن عمل جامعی وجود دارد که این نسبت را تصحیح میکند، به آیات زیر توجه فرمائید:
(وَلَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ،[۹۰] هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ،[۹۱] كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ)،[۹۲] (لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا[۹۳]، وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا)،[۹۴] و آیاتی دیگر از این قبیل که در عین اینکه با اوصاف اجتماعی، فرد و مجتمع را توصیف میکند، در عین حال این توصیفش جنبه تسامح و سهل انگاری ندارد، بلکه به خاطر عنایتی جزء و کل و فرد و مجتمع را به آن توصیف نموده، همانطور که خود ما خاک معدن طلا و سنگریزههای معدن جواهرات را یکجا بار میکنیم و میبریم با اینکه غرض ما تنها طلا و جواهرات است، اینک به اصل مطلب برگشته و می گوئیم: اما اینکه فرمود: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ)،[۹۵] مراد از (ارتداد) و برگشتن از دین بنا بر آنچه که گذشت همان دوستی با یهود و نصارا است و اگر خطاب را متوجه خصوص مؤ منین کرد برای این بود که خطاب قبلی نیز متوجه به مؤ منین بود و مقام آیه مقام بیان این نکته است که دین حق از ایمان چنین مؤ منین ی که ایمانشان مشوب به دوستی با دشمنان خدا است بی نیاز است، چون خدای سبحان چنین ایمانی را کفر و شرک خوانده و فرموده: (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ)[۹۶] و برای اینکه خدای سبحان ولی و ناصر دین خود و ولی هر کسی است که دین او را یاری کند و به زودی مردمی خواهد آورد که بیزار از دشمنان اویند و اولیای او را دوست میدارند و دوست نمیدارند مگر او را.
مراد از (قوم) که خداوند وعده آمدن آنان را داده است، اشخاص نیستند.
و اما اینکه فرمود: (فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ)[۹۷] و نسبت آوردن قوم را به خودش داد، برای همین بود که یاری کردن از دینش را تثبیت کند، چون از سیاق کلام فهمیده میشد که برای این دین یاوری هست و احتیاج به یاری بیگانگان ندارد و آن یاور خود خدا است.
و اینکه سیاق کلام بیان پیروز شدن دین به وسیله این قوم در مبارزه با کسانی است که پیروزی را در گروهگرائی میبینند و به همین امید با دشمنان دین دوستی میکنند و نیز تعبیر از آن مردم به کلمه قوم و آوردن آن اوصاف و افعال را با صیغه جمع، همه و همه اشعار به این معنا دارد که آن قومی که خدا وعده آوردنش را داده، مردمی هستند که دسته جمعی میآیند نه تک تک و دو تا دو تا، و منظور این نیست که خدای تعالی در هر زمانی و قرنی شخصی را به یاری دین میگمارد که او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد ! شخصی که در برابر مؤ منین خاضع و در برابر کفار قدرتمند و شکست ناپذیر است و در راه خدا جهاد میکند و از سرزنش هیچ ملامتگری نمیهراسد!!.
مطلب دیگر اینکه آمدن چنین مردم را با اینکه خودشان میآیند اگر به خود خدای تعالی نسبت داده و فرموده، خدا آنان را میآورد، به معنای آن نیست که خدا آنان را خلق میکند زیرا آنان تنها نیستند که خالقشان خدا است، بلکه کل جهان را خدا خلق کرده، همچنانکه فرمود: (اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ)،[۹۸] بلکه به این معنا است که خدای تعالی است که آنان را برمی انگیزد تا در هر فرصتی که به دست آورند دین را یاری کنند و او است که ایشان را به چنین افتخاری مفتخر کرده، که دوستشان بدارد و ایشان نیز او را دوست بدارند و او است که به ایشان توفیق داده تا در برابر دوستان خدا خوار و علیه دشمنانش قدرتمند و شکست ناپذیر باشند و در راه او جهاد کنند و از ملامت هر ملامتگری روی برتابند، پس اگر آنان دین را یاری میکنند در حقیقت خدا است که دین خود را به وسیله آنان و از طریق ایشان یاری میکند، در اینجا ممکن است کسی توهم کند که جا داشته فردی از مسلمانان صدر اسلام پیش خود بگوید: پس کجایند آن مردم و چرا نیامدند دین را یاری کنند، جوابش این است که زمان برای خدای تعالی دیر و زود ندارد، دیرش و زودش برای او یکی است، این مائیم که به خاطر قصور فکرمان بین آن دو، فرق میگذاریم.
کسانی که خدا دوستشان دارد مبرا از رذائل و متصف به فضائل هستند
و اما اینکه فرمود: (يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ)،[۹۹] از آن جهت که حب را مطلق آورد معلوم میشود حب خدا مربوط به ذات آن قوم و متعلق به ذات ایشان است بدون اینکه مقید به وصفی و یا چیز دیگری باشد و اما دوست داشتن آنان خدا را، لازمه اش آن است که پروردگارشان را بر هر چیز دیگری غیر خدا که مربوط به خودشان باشد از قبیل مال و جاه و یا خویشاوند یا غیر آن مقدم بدارند؛ بنابراین قومی که وعده آمدنشان داده شده، احدی از دشمنان خدای سبحان را دوست نمیدارند و اگر قرار باشد فردی از افراد انسان را دوست بدارند اولیای خدا را به ملاک دوستی با خدا دوست میدارند. و اما اینکه خدا آنان را دوست میدارد، لازمهاش این است که این طائفه از هر ظلمی و از هر پلیدی معنوی یعنی کفر و فسق مبرا باشند حال یا به عصمت الهی و یا با مغفرت الهی و از راه توبه، دلیل بر اینکه دوستی خدا چنین لازمهای دارد این است که آنچه گناه و ظلم هست مبغوض خدای تعالی است و کسی که خدا او را دوست میدارد ممکن نیست که از ظلم و پلیدیهای معنوی مبرا نباشد و گرنه خدا ظلم را دوست داشته و حال آنکه در آیات زیر فرموده که خدای سبحان کفر و ظلم و اسراف و افساد و تجاوز و استکبار و خیانت را دوست ندارد، توجه فرمائید: (فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ)[۱۰۰]، (وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ)،[۱۰۱] (إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ،[۱۰۲] وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ)،[۱۰۳] (إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ،[۱۰۴] إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ)،[۱۰۵] إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ)[۱۰۶] و آیاتی دیگر از این قبیل.
و این آیات آنچه رذائل انسانیت هست در این چند جمله جمع کرده است و اگر انسانی به خاطر اینکه خدای تعالی او را دوست دارد، این رذائل از او برطرف شده باشد، قهرا چنین انسانی به فضائلی متصف میشود که مقابل آن رذائل است، چون ممکن نیست فردی از انسان متصف به هیچیک از صفات فضیلت و رذیلت نباشد، مگر انسانی که هنوز متخلق به خلقی نشده، و اما بعد از متخلق شدن، بالاخره یا به فضائل متخلق میشود و یا به رذائل.
نتیجه میگیریم که این مؤ منین که خدا دوستشان دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند، ایمانشان آمیخته با ظلم نیست، همانهائی هستند که خدای تعالی در باره آنها فرموده: (الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ)،[۱۰۷] پس چنین افرادی از ضلالت ایمنند، برای اینکه در این آیه فرموده: اینان راه را یافتهاند و در آیه زیر میفرماید: خدا کسی را که گمراه کند، هدایت نمیکند: (فَإِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ)،[۱۰۸] پس این افراد از هر ضلالتی در امنیتی الهی و آسمانی قرار دارند و بر اهتدائی الهی به سوی صراط مستقیم او هستند و با ایمانشان که خدای تعالی آنان را در آن ایمان تصدیق فرموده، به چیز دیگری نیز اهتداء شدهاند و آن عبارت است از پیروی رسول و تسلیم تام در برابر آن جناب، پس چنین افرادی تسلیم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نیز هستند، همانطور که تسلیم بیقید و شرط خدای سبحانند، زیرا خدای تعالی در باره مؤ منین واقعی فرموده: (فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا).[۱۰۹]
در اینجاست که این معنا تمام میشود که این افراد از مصادیق آیه شریفه زیرند که میفرماید: (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ)[۱۱۰] و با این آیه روشن میشود که بین پیروی رسول و محبت خدا ملازمه هست، هر کس که پیرو رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باشد، خدا او را دوست میدارد و معلوم است که خدای تعالی بندهای را دوست نمیدارد مگر وقتی که پیرو رسولش باشد. و وقتی رسول را پیروی کردند، به هر صفت خوبی که خدا آن را دوست میدارد متصف میشوند، مانند تقوا، عدل، احسان، صبر، ثبات، توکل و توبه و خود را از پلیدیها پاک نگهداشتن و امثال آن، به آیات زیر توجه فرمائید: (فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ)، (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ)، (وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ)، (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ)، (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ،[۱۱۱] إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)
و آیاتی دیگر از این قبیل. و اگر شما خواننده عزیز آیاتی را که آثار این اوصاف و فضائل را شرح میدهد آمارگیری کنی به خصال ستوده بسیاری دست مییابی و متوجه میشوی که همه آنها به این معنا برگشت میکند که صاحبان این خصال همان افرادی هستند که قرآن کریم وارث زمینشان خوانده و دارندگان عاقبة الدارشان معرفی نموده، همچنانکه آیات مورد بحث نیز به این خصوصیات اشاره نموده و در یک کلامی جامع فرموده: (وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَى) که ان شاء الله العزیز در جای مناسبی معنای همین کلام جامع را شرح داده بیان میکنیم که چگونه عاقبت از آن تقوا است.
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ.
کلمه (اذلة) جمع کلمه ذلیل و کلمه (اعزة) جمع کلمه عزیز است، جمله: (أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ) کنایه است از شدت تواضعشان در برابر مؤ منین تواضعی که حکایت از تعظیم خدا ولی آنان داشته باشد، خدائی که ایشان نیز اولیای اویند و جمله: (أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ) کنایه است از اینکه این اولیای خدا خود را بزرگتر از آن میدانند که اعتنائی به عزت کاذب کفار کنند، کفاری که اعتنائی به امر دین ندارند، همچنانکه خدای تعالی پیامبر خود را همینطور ادب کرده، و به وی فرموده: (لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ)، و اگر کلمه (اذلة) را با حرف (علی) متعدی کرده، شاید علتش این بوده که در خصوص این مورد معنای شفقت و یا میل در آن تضمین شده.
يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ.
در این دو جمله دو مطلب داریم اما در جمله اول این است که اگر در میان همه فضائل این افراد، فقط جهاد در راه خدا را نام برده، برای این بوده، مقام نیاز به ذکر آن داشته، چون خدای تعالی در این آیه در مقام این است که به وسیله این افراد دین خود را یاری دهد و اما مطلب دوم در باره جمله دوم است و آن این است که این جمله یعنی جمله: (لَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ)، ظاهر این است که متعلق به همه جملههای قبلی باشد، نه تنها به جمله آخری (هر چند که در چنین مواردی جمله آخری قدر متیقن است) برای اینکه نصرت دین با جهاد در راه خدا همانطور که ملامت ملامت گران با آن مزاحم است و ملامت گران یاوران دین را از هدر رفتن اموال و اتلاف نفوس و تحمل شدائد و ناملایمات میترسانند، همچنین با تذلل برای مؤ منین و تعزز برای کافران مزاحم است، ملامت گران مزاحم این کار نیز هستند برای اینکه از زخارف دنیا و وسائل شهوت و متاعهای زندگی چیزهائی دارند که مؤ منین ندارند و ملامت گران افراد مورد بحث را ملامت میکنند که آیا با فلان و فلان مرد تهی دست تواضع داری و در باره فلان و فلان ثروتمند و مستکبر تعزز و تکبر میکنی؟ پس ملامت ملامت گران هم مانع جهاد در راه خدا است و هم از تذلل برای مؤ منین و تعزز بر کافران جلوگیر است و در این آیه خبری غیبی هست که ان شاء الله به زودی در بحثی قرآنی و روایتی پیرامون آن سخن خواهیم گفت.
بحث روایتی
روایاتی در مورد شان نزول آیات مربوط به دوست گرفتن یهود و نصارا.
در کتاب در المنثور در تفسیر آیه (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ ...) آمده که ابن اسحاق و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابو الشیخ و ابن مردویه و بیهقی (در کتاب دلائل) و ابن عساکر همگی از عبادة بن ولید روایت کردهاند که گفت: عبادة بن صامت گفت: بعد از آنکه قبیله بنی قینقاع جنگ با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را آغاز کردند عبد الله بن ابی بن سلول - رئیس منافقین در آن تاریخ - این واقعه را بهانه کرد تا در جنگ شرکت نجوید و به خاطر آنان توقف کند ولی بر خلاف او عبادة بن صامت نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شد و خدا و رسول را گواه گرفت بر اینکه از امروز سوگندی که من با بنی قینقاع داشتم لغو است و من از آن سوگند و مردم آن قبیله بیزاری میجویم، وی که یکی از بنی عوف بن خزرج بود مانند عبد الله بن ابی با بنی قینقاع پیمان و سوگند داشت، لیکن به خاطر دوستی با خدا و رسول و مؤ منین آن پیمان را لغو نموده، اظهار داشت من در برابر خدا و رسول او از سوگند این کفار و ولایت و دوستی با آنان بیزاری میجویم.
و در همان کتاب آمده که آیات سوره مائده یعنی از آیه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ[۱۱۲] ... فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ)[۱۱۳] (که مجموعا سه آیه است) در شأن عبد الله بن ابی نازل شده.
و باز در همان کتاب است که ابن ابی شیبه و ابن جریر از عطیة بن سعد روایت کردهاند که گفت: عبادة بن صامت از قبیله بنی الحارث بن خزرج نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرضه داشت: یا رسول الله من در میان یهود دوستانی دارم که عدد شأن بسیار است و لیکن من به خاطر خدا و رسول او از دوستی و ولایت یهود بیزاری میجویم و با خدا و رسول دوستی میکنم.
عبد الله بن ابی گفت: من مردی ترسو هستم، میترسم در اثر بیزاری از ولایت و محبت یهود بلائی به سرم بیاید، من همچنان دوستی و پیمانم را با آنان حفظ میکنم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بطور محترمانه به عبد الله بن ابی فرمود: ای ابا الحارث ! تو گمان کردهای، اینکه از چشم پوشی از ولاء یهود بخل ورزیدی و دعوت عباده را در این باب نپذیرفتی به نفع تو است؟ و تو از آن سود میبری و عباده نمیبرد؟ عبد الله گفت: اینک قبول میکنم، اینجا بود که خدای تعالی آیات: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ[۱۱۴] ... وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ)،[۱۱۵] (که بنابراین حدیث هفده آیه در شأن این واقعه نازل شده است).
و باز در همان کتاب است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت: عبد الله بن ابی بن سلول ایمان آورد ولی به بهانه اینکه بین او و بنی قریظه و بنی النضیر سوگندی برقرار است، گفت: من میترسم گرفتار شوم و لذا از اسلام برگشت و کافر شد ولی عبادة بن صامت گفت: من برای خاطر خدا از سوگندی که با بنی قریظه و بنی النضیر داشتم بیزاری جسته، ولایت خدا و رسول او و مؤ منین را قبول دارم.
پس خدای تعالی آیات زیر را در این واقعه نازل کرد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ...[۱۱۶] فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ)[۱۱۷] که منظور از بیماردل عبد الله بن ابی است و تا آنجا که میفرماید: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ)،[۱۱۸] که منظور از این مؤ منین عبادة بن صامت و همه اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و تا آنجا که میفرماید: (وَلَوْ كَانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالنَّبِيِّ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ فَاسِقُونَ).
مؤ لف: این قصه به غیر از این طریق، یعنی طریق ابن مردویه از ابن عباس نیز روایت شده و ما در سابق گفتیم (و مکرر هم گفتهایم) که این روایات وارده در شأن نزول تطبیقهائی است اجتهادی به شهادت امارات و نشانه هائی که در آنها به چشم میخورد، مثلا در روایات قصه مورد بحث میبینیم که هفده آیه را نازل در مورد قصه ابن ابی و یهودیان بنی قینقاع و بنی قریظه و بنی النضیر میداند با اینکه در این آیات در ردیف یهودیان، نصارا را هم ذکر کردهاند که هیچ دخالتی در این قصه نداشتند نشانه دیگر اینکه غیر ابن ابی، سایر مسلمانان نیز در این داستان سر و کاری با نصارا نداشتند، خواهی گفت: نام نصارا از باب تطفل یعنی بطور طفیلی ذکر شده، در پاسخ میگوئیم: این سخن درست نیست، چون در قرآن سابقه ندارد، چون در جای دیگر قرآن مواردی هست که متعرض حال یهود شده و وقایعی را که بین مسلمین و یهود واقع شده و منافقین نیز در آن وقایع دستی داشتهاند، ذکر نموده و تنها نام یهود را برده و نامی از نصارا به میان نیاورده، نظیر آیات سوره حشر، بنابراین چه باعث شده که تطفل در اینجا جائز شده و در آن موارد جائز نبوده ؟.
بیان عدم ارتباط آیات شریفه با قصه عبادة بن صامت و عبدالله بن ابی
نشانه دیگرش این است که اولا این روایت میگوید: آیات سوره مائده یعنی هفده آیه (۵۱ - ۶۷) در داستان عبادة بن صامت و عبد الله بن ابی نازل شده و بنابراین باید مطالب این هفده آیه مربوط و متصل به هم باشد که بتوان گفت: همه یکباره نازل شده و ثانیا در این آیات، آیه شریفه: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ) قرار دارد که روایات متواتره شیعه و سنی آن را نازل در حق علی بن ابیطالب (علیه السلام) میداند و ثالثا در این آیات آیه شریفه (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) هست که هیچ ارتباطی با قصه یهودیان و عبد الله بن ابی ندارد.
پس همه این نشانیها دلیل قطعی بر گفتار ما است که گفتیم: راوی دیده قصه عبادة بن صامت و عبد الله بن ابی با آیات مورد بحث تا حدودی تناسب دارد آیات را بر آن قصه تطبیق کرده و چون نتوانسته خوب تطبیق کند، هفده آیه را به جای سه آیه گرفته، چون دیده این هفده آیه یعنی در اولش و وسطش و آخرش متعرض حال اهل کتاب شده است.
و در تفسیر در المنثور است که ابن جریر و ابن منذر از عکرمه روایت کرده که در تفسیر آیه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ)، گفته: این آیه در باره بنی قریظه نازل شده که نیرنگ کردند و عهدی را که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بسته بودند شکسته و نامهای به مکه به ابی سفیان بن حرب نوشتند و مشرکین مکه را دعوت کردند که با لشگر به مدینه بیایند و در قلعههای آنان وارد شوند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم )، (که از ناحیه غیب جریان را فهمید) ابی لبابة بن عبد المنذر را نزد آنان فرستاد که باید از قلعههای خود بیرون آیند، بعد از آنکه از ابا لبابه اطاعت نموده و از قلعهها بیرون شدند ابالبابه به گلوی خود اشاره کرد (ابولبابه از طائفه اوس بود و با یهودیان قرظی سابقه دوستی داشت و به همین جهت وقتی به پیشنهاد خود یهودیان و اجازه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به میان قلعه رفت، زنها و کودکان دورش را گرفتند و فریاد به گریه و شیون بلند کردند، ابو لبابه تحت تأثیر قرار گرفت و با علم به اینکه نباید اسرار را به دشمن گفت اشاره به گلوی خود کرد که همه شما کشته میشوید و از قلعه بیرون آمد، در حالی که از کردار خود پشیمان شده بود، یکسره به مدینه رفت و خود را به ستونی بست و گفت: خود را آزاد نمیکنم تا توبهام قبول شود) نظیر این خیانت را طلحه و زبیر کردند و به نصارا و اهل شام نامه مینوشتند عکرمه اضافه میکند من شنید هام که این خیانت تنها کار نامبردگان نبوده بلکه جمعی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از بیم فقر و فاقه با یهودیان بنی قریظه و بنی النضیر مکاتبه سری داشتند و اخبار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آنان میرساندند تا به این وسیله بتوانند از یهودیان پول قرض بگیرند و سودهای دیگری ببرند ولی در این آیه از آن کار نهی شدند.
مؤ لف: این روایت اشکالی ندارد و میخواهد کلمه ولایت را که در این آیات آمده بود به ولایت محبت و مودت تفسیر کند، ما نیز در سابق همین معنا را تأیید کردیم و آن داستان اگر حقیقتا سبب نزول آیات باشد به حکم اینکه مورد مخصص نیست آیات به اطلاق خود باقی است، در هر واقعه دیگری غیر از واقعه بنی قریظه راه دارد و اگر داستان بنی قریظه سبب نزول نبوده، راوی از پیش خود آیات را بر آن قصه تطبیق کرده که کار آسانتر و اطلاق آیات واضحتر است.
منظور از (قومی که میآیند و در برابر مؤمنین متواضع و در برابر کفارشدیدند) امام علی (ع) و اصحاب اویند.
و در مجمع البیان در ذیل آیه شریفه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ ...)، گفته: بعضی گفتهاند: منظور از قومی که میآیند و در برابر مؤ منین متواضع و در برابر کفار شدیدند امام امیرالمؤ منین علی (علیه السلام) و اصحاب اویند که با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیدند و این معنا از عمار یاسر و حذیفه و ابن عباس روایت شده و از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) نیز همین تفسیر روایت شده است.
مؤلف: در مجمع البیان بعد از نقل این روایت گفته: که این قول مؤ یدی دارد و آن این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که به امام امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمان فتح خیبر را میداد و در حالی که حامل بیرق چند نوبت پا به فرار گذاشت هم مردم را ترساند و هم مردم او را ترساندند چنین فرمود: (لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرارا غیر فرار لا یرجع حتی یفتح الله علی یده) فردا حتما رایت جنگ را به مردی میدهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست میدارد، مردی که حمله میکند و پا به فرار نمیگذارد تا اینکه خدا به دست او فتح را نصیب اسلام کند (و یا قلعهها را بدست وی فتح کند )، آنگاه روز بعد پرچم جنگ را به دست آن جناب داد.
و اما اوصافی که در آیه برای افراد مؤ من مورد بحث آمده یعنی تواضع و نرمی در باره اهل ایمان و شدت و سخت گیری بر کفار و جهاد در راه خدا با نداشتن پروا از ملامت ملامت گران چیزی است که احدی از شیعه و سنی نمیتواند آنها را در مورد علی (علیه السلام) انکار کند و بگوید: آن جناب استحقاق این اوصاف را نداشته، برای اینکه شدتش در برابر اهل شرک و کفر و دماری که از روزگار آنها در آورد و صحنه هائی که در تشیید ملت اسلام و نصرت دین داشت و خاطراتی که از راءفتش نسبت به مؤ منین ضبط شده بر کسی پوشیده نیست.
مؤ ید دیگر اینکه مصداق روشن آیه شریفه و اوصاف ذکر شده در آن علی (علیه السلام) است، این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قریش را تهدید میکرد که بعد از آن جناب علی با آنان قتال خواهد کرد، به این روایت توجه کنید: سهل بن عمرو با جماعتی از قریش به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده، عرضه داشتند، ای محمد بردگان ما به تو ملحق شدهاند، آنان را به ما برگردان، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای گروه قریش دست از شرک و کفر بردارید و گرنه خدای تعالی مردی را به سراغ شما میفرستد (و البته خواهد فرستاد) که با شما بر سر تأویل قرآن قتال کند، همانطور که من بر سر تنزیل آن با شما قتال کردم، بعضی از اصحاب پرسیدند: یا رسول الله او کیست؟ ابو بکر است؟ فرمود: نه، و لیکن آن کسی است که الان در حجره مشغول پاره دوزی است و در آن لحظه علی (علیه السلام) داشت کفش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پینه میزد.
و از علی (علیه السلام) روایت شده که در روز جنگ بصره فرمود: به خدا سوگند تا به امروز کسی به جنگ اهل این آیه نیامده بود، امروز اولین روزی است که با اهل این آیه میجنگند آنگاه آیه مذکور را تلاوت کرد.
روایات دیگری در مورد قوم در آیه يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ
ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر خود و به سند خود از زهری و سعید بن مسیب از ابی هریره روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جمعی از امت من در روز قیامت به سوی من باز میگردند و میخواهند در کنار حوض مرا دیدار کنند ولی آنها را راه نمیدهند و دور شأن میسازند، من میگویم: اینها اصحاب من هستند، اصحاب من هستند، خطاب میرسد تو نمی دانی که بعد از رحلتت چه حوادثی پدید آوردند؟ اینها به سوی قهقرای جاهلیت مرتد شدند، این بود گفتار صاحب مجمع البیان.
و این گفته او در باره علی (علیه السلام) تمام است و هیچ تردیدی در آن نیست و شکی نیست که آن جناب روشنترین مصداق برای آیه و اوصاف مذکور در آیه است، لیکن بحث در این است که آیا این آیه با همه اطرافیان و اصحاب آن جناب که در جنگ جمل و صفین در رکابش بودند، تطبیق میکند یا خیر؟ چون بسیاری از آن اصحاب وضع خود را دگرگونه کردند و اگر آیه شریفه، شامل همه آنان میبود میبایست آن افراد را استثناء میکرد و چون در آیه هیچ استثنائی نیامده، نمیتواند شامل همه اصحاب آن جناب شود و خواننده محترم در بیان گذشته ما معنای آیه را فهمید.
و نیز در آن کتاب آمده که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که شخصی از معنای این آیه پرسید، حضرت دست به شانه سلمان نهاد و فرمود: این است و اهل محل این، آنگاه فرمود: اگر دین به ستاره ثریا آویزان باشد مردمی از ابنای فارس بدان دست مییابند.
مؤ لف: گفتاری که در این حدیث هست همان است که در حدیث قبلی گفتیم، چون فارسیان زمان علی (علیه السلام) دارای اوصاف مذکور در آیه نبودند مگر آنکه منظور این باشد که خدای تعالی بعدها از این قوم مردمی که دارای چنین اوصافی باشند مبعوث میکند.
و نیز در همان کتاب است که بعضی گفتهاند: مراد از این قوم اهل یمن است، چون دارای دلی نرم و قلبی رقیقترند ایمان یمانی و حکمت یمانی معروف است و عیاض بن غنم اشعری گفته: وقتی این آیه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گردید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره به ابی موسی اشعری کرد و فرمود: آنان قوم این مرد هستند.
مؤ لف: این معنا در تفسیر الدر المنثور به چند طریق نقل شده، اشکالی که در این روایت است همان است که در دو روایت بالا گذشت.
صاحب تفسیر طبری به سند خود از قتاده روایت کرده که گفت: خدای تعالی این آیه را به این جهت نازل کرد که میدانست به زودی عدهای از مردم از دین بر میگردند، همین که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت عموم عرب از اسلام برگشتند، مگر سه مسجد، اهل مدینه، اهل مکه و اهل بحرین که گفتند: نماز میخوانیم ولی زکات نمیدهیم و به خدا سوگند نمیگذاریم اموال ما غصب شود، ابو بکر در این باره با اطرافیانش مشورت کرد، بعضیها به ایشان (در نسخهای دیگر آمده: به وی) گفتند: اگر مسلمانان این خلافت را فهمیده بودند (یعنی آن را مشروع میدانستند) زکات را هم میدادند و بلکه بیشتر میدادند، ابو بکر گفت: نه به خدا سوگند من میان (نماز و زکات) دو چیز که خدا بین آن دو جمع کرده، جدائی نمیاندازم، حتی اگر از یک تکه طناب که پای شتر را به آن میبندند از زکات که خدا واجبش کرده مضایقه کنند با آنها میجنگم، آنگاه خدای تعالی جمعیتی را مبعوث کرد تا در خدمت ابی بکر قتال کنند بر سر همان چیزی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سر آن جنگ کرد تا آنجا که انسانهائی را که از دین برگشته بودند و زکات نمیدادند اسیر گرفت و کشت و با آتش سوزانید و آنقدر با آنها جنگید تا در کمال خواری به ماعون - که همان زکات باشد - اقرار کردند (تا آخر حدیث ).
مؤ لف: این روایت را الدر المنثور از عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر و ابی الشیخ و بیهقی و ابن عساکر از قتاده نقل کرده و همچنین از ضحاک و حسن نیز روایت کرده است.
و عبارت حدیث روشنترین شاهد است بر اینکه حدیث صرف تطبیق نظریه شخصی با آیه شریفه است نه اینکه آیه در خصوص این مورد نازل شده باشد و در چنین وضعی همان اشکالی که به سایر روایات داشتیم، در این روایت نیز وارد است، برای اینکه وقایع و جنگها مشتمل بر حوادث و اموری است و در این جنگها افرادی شرکت جستند که تاریخ برای آنها در همان جنگها و بعد از آن جنگها گناهان و جنایات و مظالمی ضبط کرده، نظیر خالد و مغیرة بن شعبه و بسر بن ارطاة و سمرة بن جندب و این جنایات نمیگذارد آیه: (يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ ...) بر آنان صادق و منطبق شود، حال این بر عهده خود خواننده است که نخست شرح حال اینگونه افراد را در تاریخ ببیند و سپس در معنائی که ما برای آیه کردیم دقت کند.
رد سخن مفسری که گفته است آیه شریفه عام است و اختصاصی به قومی خاص ندارد.
بعضی از مفسرین آنقدر افراط کردهاند که گفتهاند: این نظریه بسیار عجیب و غریب است که بعضی از مفسرین داده و گفتهاند: آیه با اشعریهای اهل یمن بهتر انطباق دارد تا با رزمندگان با مرتدین، این چه حرفی است؟ آیه شریفه عام است و شامل هر کسی که دین را یاری کند میشود، هر کسی که متصف به مضمون آیه باشد، چه نخبگان از مسلمانان زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و چه هر مؤ من دیگری که بعدا آمده و این نظریه با همه اخباری که در این باب هست، میسازد، مثل آن خبری که دلالت دارد بر اینکه قوم نامبرده در آیه شریفه، سلمان و قوم او است - هر چند که این خبر ضعیف است - و خبری که دلالت میکند بر اینکه منظور ابو موسای اشعری و قوم او است و خبری که میگوید: منظور از آن قوم، ابو بکر و صحابه او است، بله تنها خبری را که شامل نمیشود آن خبری است که میگوید: منظور علی (علیه السلام) است، برای اینکه لفظ آیه با این حدیث انطباق ندارد، آیه شریفه صاحب آن اوصاف را قوم دانسته و علی فرد واحدی است نه قوم.
این بود حاصل کلام آن مفسر و ارتکاب چنین افراط منشای جز این نداشته که او با کلام خدای تعالی در اوصاف نیکی که برای قوم مورد بحث ذکر کرده معامله شعری کرده که مبنا و اساس آن مدح ممدوح به هر چیزی است که به خیال شاعر در آید، حال تا ببینی خیال شاعر چه اندازه جولان داشته باشد، شاعر کاری به صدق و کذب مطلب ندارد ولی آیا قرآن کریم شعر است؟ با اینکه خدای عز و جل در باره کلام خود فرموده: (وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا) و یا معامله کلام متعارفی کرده که معمول در بین خود ما است که گوینده در القای کلام خود جز بر فهم شنوندهها که اساس آن بر تسامح و سهل انگاری است اعتماد نمیکند و هر جا که به وی ایراد بگیرند به همین مسامحه در تعبیر اعتذار میجوید، در حالی که خدای تعالی در باره کلام خود فرموده: (إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ، وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ).
و خواننده عزیز در بیان سابق ما توجه کرد که اگر حق معنای آیه را در آن صفاتی که ذکر کرده بدهند روشن میشود که مصداق آیه تا به امروز محقق نشده، ما از خواننده میخواهیم بار دیگر به بحث گذشته برگشته و در آن تأمل و دقت فرماید، آن وقت هر قضاوتی که خواست بکند، و یکی از حرفهای عجیبی که وی در آخر کلامش آورده این است که گفته: توجیه ما با همه روایات میسازد مگر آن روایتی که میگوید: آیه در شأن علی (علیه السلام) نازل شده و غفلت کرده از اینکه هر کس آن روایت را نقل کرده، علی و اصحابش را گفته، همچنانکه دیگران سلمان و قومش را و جمعی دیگر ابو موسی و قومش را و روایاتی دیگر ابوبکر و اصحابش را نام بردهاند و همچنین روایاتی که - بعضی از آنها گذشت - آیه را در شأن علی میداند، اصحاب علی را هم ذکر کرده و در این روایات که مورد نظر مفسر نامبرده بوده، هیچ روایتی نیست که گفته باشد آیه در شأن علی (علیه السلام) به تنهائی نازل شده، تا وی اشکال کند به اینکه لفظ آیه نصّ در جماعت است و با یک نفر تطبیق نمیشود.
بله در تفسیر ثعلبی آمده که این آیه در شأن علی (علیه السلام) نازل شده و نیز در کتاب نهج البیان شیبانی از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) آمده که این آیه در شأن علی (علیه السلام) نازل شده و مراد از این کلمات به قرینه روایاتی دیگر این است که در شأن آن جناب و در شأن اصحابش نازل شده، اما نه به این معنا که خدا اصحاب آن حضرت در جنگ جمل و صفین و خوارج را برای همیشه و به تمام معنا دوست میدارد بلکه معنایش این است که اصحاب آن جناب را از این جهت که در این جنگها اسلام را یاری کردند دوست میدارد.
علاوه بر اینکه روایاتی زیاد از طرق بیشتر محدثین میآید که گفتهاند: آیه شریفه: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ) در شأن علی (علیه السلام) نازل شده با اینکه در عبارت آیه (الذین) آمده که صیغه جمع است.
از این هم که بگذریم در آن روایت (یعنی روایت قتاده و ضحاک و حسن) اشکال دیگری هست و آن این است که آیه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ ...) بدون هیچ تردیدی ظهور در معنای تبدیل و استغناء دارد میخواهد بفرماید: خدا و دین او از شما بی نیاز است و به زودی شما مسلمانان را تبدیل به مسلمانانی میکند که چنین و چنانند، حال چه اینکه خطاب به مسلمانان موجود در روز نزول باشد و یا به مجموع موجودین و معدومین، خلاصه کلام اینکه مقصود خطاب به جماعتی از مؤ من ین است به اینکه اگر همه آنها و یا بعضی از آنها از دین مرتد شوند، به زودی خدای تعالی آنها را مبدل به قومی میکند که دوستشان دارد - و معلوم است که نه خدا مرتدین را دوست دارد و نه مرتدین خدا را - مبدل به قومی میکند که دارای چنین و چنان صفاتی هستند و دین خدا را یاری میکنند.
و این خود صریح در این است که قومی که میآیند جماعتی از مؤ منین غیر جماعت موجود در روزهای نزولند، و غیر رزمندگان با مرتدین بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند، برای اینکه رزمندگان با مرتدین همان مسلمانان موجود در روز نزول آیه بودند، چون جنگ با مرتدین، فاصلهای با وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشت پس آنها نیز مانند موجودین در روز نزول آیه مخاطب به خطاب (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ...) بودند، پس در جمله: (فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ ...) معقول نیست که خود آنان مقصود باشند.
و جان کلام اینکه آیه مورد بحث همان را میگوید که آیه شریفه زیر متضمن آن است توجه فرمائید: (وَإِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ).
و در تفسیر نعمانی به سند خود از سلیمان بن هارون عجلی روایت کرده که گفت: من از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که میفرمود: صاحب این امر، هم خودش محفوظ است و هم این امر برایش محفوظ میماند، اگر تمامی مردم از بین بروند خدای تعالی اصحاب او را خواهد آورد و آنان هم کسانی هستند که خدای تعالی در باره آنان فرموده: (ففَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ).
مؤ لف: این معنا را عیاشی و قمی در تفسیر خود روایت کردهاند.
گفتاری قرآنی و روایتی
(دربارهٔ اهمیت مساله نهی از تولی کفار در خطاب الهی، و مضامین بلندی که در وصف قومی که در آیه آمده است وجود دارد)
از بحثهائی که مکرر تاکنون شده این اشاره گذشت که خطابهای قرآنی که قرآن کریم به امر آن اهتمام دارد و در تأکید و تشدید آن مبالغه دارد لحن سخن در آنها خالی از دلالت بر این معنا نیست که عوامل و اسباب موجود، همه دست به دست هم دادهاند که آینده مسلمین را به تباهی و سقوط و درک هلاکت و ابتلاء به خشم الهی بکشانند، مانند تأکید و مبالغهای که از آیات ربا و آیات مودّت ذی القربی و غیر آنها به چشم میخورد.
و اصولا طبع خطاب این دلالت را دارد، برای اینکه اگر متکلم حکیم ماءمورین خود را به یک مساءله بی اهمیت و حقیری امر کند و دنبالش در تأکید و اصرار بر آن امر مبالغه نماید، شنونده احساس میکند که این امر بی اهمیت این همه تأکید نمیخواهد، پس حتما کاسهای زیر نیم کاسه هست و همچنین اگر فردی از ماءمورین را مخاطب قرار دهد که شأن آن مخاطب این نباشد که مخاطب به مثل چنین خطابی شود، مثلا یک عالم ربانی و صاحب قدم صدق در زهد و عبادت را از ارتکاب رسواترین فجور آن هم در انظار هزاران بیننده نهی کند، هر شنوندهای میفهمد که قضیه خالی از مطلب نیست و حتما مطلب مهمی و مهلکه عظیمی در شرف تکوین است که این گوینده حکیم اینطور سخن میگوید.
خطابهای قرآنی که چنین لحنی را دارد، دنبال آن خطاب حوادثی را ذکر میکند که آنچه از لحن کلام فهمیده میشد را تأیید و تصدیق کند و بلکه بر آن دلالت نماید هر چند که شنوندگان (چه بسا) در اولین لحظهای که خطاب را میشنوند یعنی در همان روز نزول متوجه اشارات و دلالات آن خطاب نشوند.
مثلا قرآن کریم امر کرده به مودت قربای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و در آن مبالغه کرده، حتی آن را پاداش و اجر رسالت و راه به سوی خدای سبحان شمرده، چیزی نمیگذرد که میبینیم امت اسلام در اهل بیت آن جناب فجایعی و مظالمی را روا میدارند که اگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور اکید به آنان داده بود به اینکه قربای مرا به سختترین وجهی از بین ببرید، بیشتر از آنچه کرد، نمیکرد.
و نیز میبینیم که قرآن کریم از اختلاف نهی نموده و سپس در آن مبالغهای کرده که بیش از آن تصور ندارد، بعد میبینیم که امت اسلام آنچنان متفرق و دستخوش انشعاب و اختلاف میشود که حتی از انشعاب واقع در یهود و نصارا گذرانید یعنی به هفتاد و سه فرقه منشعب گشت، تازه این اختلافها اختلاف در مذهب و معارف علمی دین است، اما اختلافی که در سنتهای اجتماعی و تأسیس حکومتها و غیر این مسائل بپا کردند قابل تحدید و حصر نیست.
و نیز قرآن کریم از حکم کردن به غیر ما انزل الله نهی کرده و از القای اختلاف بین طبقات و از طغیان و از پیروی هوای نفس و اموری غیر از اینها نهی نموده و در آنها تشدید کرده، بعدا میبینیم که در اثر ارتکاب این امور چه حوادثی واقع میشود.
مساله نهی از ولایت کفار و دوستی با یهود و نصارا از همین قسم دستورات است، از نواهی مؤ کدهای است که در قرآن کریم آمده بلکه بعید نیست که کسی ادعا کند تشدیدی که در نهی از ولایت کفار و اهل کتاب شده آنقدر به پایه آن نمیرسد.
تشدید در آن به حدی رسیده که خدای سبحان دوستداران اهل کتاب و کفار را از اسلام بیرون و در زمره خود کفار دانسته و فرموده: (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ) و نیز خدای تعالی آنان را از خود نفی کرده و فرموده: (وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ).
و نیز نه یک بار و دو بار بلکه به نهایت درجه تحذیرشان کرده و فرموده: (وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ) و ما در آنجا که پیرامون این آیه بحث میکردیم گفتیم: مدلول آن این است که محذوری که از آن تحذیر کرده حتما واقع خواهد شد و به هیچ وجه تبدیل پذیر نیست.
و اگر بخواهی مطلب بیش از این روشن شود باید در سوره هود به این آیات توجه کنی که میفرماید: (وَإِنَّ كُلًّا لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمَالَهُمْ) و قبل از این آیه داستان امتهای نوح و هود و صالح و غیر آن را در آیات زیادی و سپس اختلاف یهود در باره کتابشان را ذکر کرده آنگاه فرموده: (إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) و سپس خطاب را متوجه رسول گرامی خود نموده میفرماید: (فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا) ملاحظه میکنید که در آخر همین آیه خطاب را اجتماعی کرد و دنبالش فرمود: (إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) آنگاه دقت کن در آیه بعدش که میفرماید: (وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنْصَرُونَ) که از جمله اول فه میده میشود منظور از (لیوفینهم) تنها سزای آخرتی اعمال نیست چون گفتیم این آیه بعد از نقل عذابهائی است که در دنیا بر سر امتهای گذشته آمده و بعد از نقل اختلاف یهود و بیان توفیه اعمال، نتیجه میگیرد که پس شما امت اسلام استقامت کنید و از طغیان بپرهیزید و به ستمکاران دل نبندید که اگر چنین کنید هیچیک از آنها که مورد اعتماد و رکون شما باشند شما را یاری نمیکنند و گرفتار آتش خواهید شد.
و چون جمله: (فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ) مطلق است هم آتش دنیا را که همان بدبختیها و ذلتها باشد شامل میشود و هم آتش آخرت را و این آتش که مکرر مسلمانان را از آن تحذیر کرده و فرموده بود: (وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ) همان است که در آیه زیر میفرماید: با نازل شدن حکم ولایت معصومین - البته اگر به آن عمل کنید - خطر آن آتش از شما بر طرف میشود و آن آیه این است: (الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ).
پس دگرگون شدن این نعمت به دست خود آنان و تجاوز از ولایت خدای تعالی و قطع رابطه با آن مقام و رکون به ظالمین و ولایت کفار و دوستی با اهل کتاب چیزی بوده که توقع آن از آن مردم میرفته و بر آنان واجب بوده که از این انحرافها بر جان خود بترسند و از سخط الهی که کسی نمیتواند از آن جلوگیری کند بهراسند آن هم با آن تهدیدی که خدای تعالی به آنان کرده و در چند آیه قبل فرموده: (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) و در آخر آن خبر داده که ایشان را به سعادتشان هدایت نمیکند، پس آن چیزی که هدایت متعلق بدان است سعادت است و سعادت مسلمین در دنیا به این است که در مجتمعشان زندگی و عیشی بر طبق سنت دین و سیره عامه اسلامی داشته باشند.
و اگر بنیه و اسکلت این سیره منهدم گردد مظاهر آن که حافظ معنای آن است نیز در هم و بر هم میشود آن وقت در جو جامعه معلوم نمیشود کار نیک و ستوده کدام است که تا به آن امر کنند (امر به معروف) و کار زشت کدام است تا یکدیگر را از آن نهی نمایند (نهی از منکر) و آن وقت است که شعائر عامه سقوط نموده و به جایش شعائر کفر رواج مییابد و این وضع پیوسته ریشه دارتر میشود و پایههایش محکمتر میگردد تا برسد به آنجا که از اسلام به غیر از اسم چیزی نماند - همچنانکه امروز نمانده -.
و اگر خواننده عزیز در سیره عمومی اسلامی که کتاب و سنت آن را تنظیم و سپس در بین مسلمین اجرا نموده دقت کند و سپس در سیره فاسدی که امروز بر مسلمین تحمیل شده به دقت بنگرد آن وقت آیه شریفه: (فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ) را به دقت مطالعه نماید، در مییابد که تمامی رذائل که جامعه ما مسلمانان را پر کرده و امروز بر ما حکومت میکند و همه آنها - که ما از کفار اقتباس کردهایم و به تدریج در بین ما منتشر گشته و استقرار یافته است - ضد آن اوصافی است که خدای تعالی برای مردمی ذکر کرده که در آیه وعده آمدنشان را داده، چون تمامی رذائل عملی در یک کلمه خلاصه میشود و آن این است که جامعه ما خدا را دوست ندارد و خدای تعالی نیز این جامعه را دوست ندارد، جامعه ما ذلیل در برابر کفار و ستمگر نسبت به مؤ منین است و در راه خدا جهاد نمیکند و از ملامت هر ملامتگری میهراسد.
این همان معنائی است که قرآن کریم از چهره مسلمانان آن روز خوانده بود و اگر خواستی بگو خدای علیم خبیر چنین آیندهای را برای امت اسلام از غیب خبر داده بود و پیش بینی کرده بود که به زودی امت اسلام از دین مرتد میشود، البته منظور از این ارتداد، ارتداد اصطلاحی (یعنی برگشتن به کفر صریح و اعلام بیزاری از اسلام) نیست بلکه منظور ارتداد تنزیلی است که جمله (وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) آن را بیان میکند و همچنین آیه شریفه: (وَلَوْ كَانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالنَّبِيِّ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ فَاسِقُونَ) به آن اشاره دارد.
با اینکه خدای تعالی وعده شان داده بود که اگر او را یاری کنند او نیز یاریشان خواهد کرد و دشمنانشان را (البته اگر خود آنان تقویت و تأیید نکنند) تضعیف خواهد فرمود، توجه فرمائید: (إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ)، (وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ)، (لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى وَإِنْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنْصَرُونَ)، (ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ) و هیچ بعید نیست که از جمله: (إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ) استفاده شود که اهل کتاب در صورتی که مسلمانان با آنها دوستی کنند خدای تعالی برای سرکوب و تنبیه آنان ایشان را از ذلت نجات داده بر آنان مسلط سازد.
آنگاه خدای سبحان جامعه اسلامی را - که چنین وصفی به خود خواهند گرفت - وعده داده که قومی را خواهد آورد که دوستشان دارد و آن قوم نیز خدا را دوست دارند، مردمی که در برابر مؤ منین ذلیل و در مقابل کفار شکست ناپذیرند مردمی که در راه خدا جهاد نموده، از ملامت هیچ ملامتگری پروا نمیکنند و این اوصافی که برای آن قوم بر شمرده - همانطور که قبلا توجه کردید - اوصاف جامعی است که جامعه اسلامی امروز ما فاقد آن است و با دقت و باریک بینی در هر یک از آن اوصاف که متقابلا ضد آن اوصاف نیز اوصاف جامعی است که رذائلی بسیار از آنها منشعب میشود، رذائلی که فعلا جامعه اسلامی ما گرفتار آن است و خدای تعالی در صدر اسلام از وضع امروز ما خبر داده.
و اگر ما آن رذائل را آمارگیری کنیم خواهیم دید که همان رذائلی است که اخبار غیبی امامان (علیهم السلام) و پیشگوئیهایشان از آخر الزمان از آن رذائل خبر دادهاند و آن روایات از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اهل بیت (علیهما السلام) نقل شده، روایات بسیاری است که هر چند مجموع آنها از آفت دسیسه و تحریف سالم نمانده، و اما در بین آنها اخباری است که جریان حوادث چهارده قرن گذشته و وقایعی که تاکنون رخ داده، آن اخبار را تصدیق کرده است، اخباری است که از منابع هزار و چند سال قبل گرفته شده، منابعی که نویسندگان آنها بیش از هزار سال قبل و یا نزدیک به هزار سال قبل میزیستهاند و نسبت آن منابع به آن نویسندگان مسلم است، چون در هر قرن از آن منابع روایت نقل شده.
علاوه بر اینکه آن اخبار از حوادث و وقایعی خبر میدهد که هنوز واقع نشده و انسانهای قرون گذشته هم انتظار زنده بودن و دیدن آن وقایع را نداشتهاند پس چارهای جز این نداریم که به صحت آن اخبار و صدورش از منبع وحی اعتراف کنیم.
روایتی از رسول الله (ص) متضّمن اخبار از اوضاع واحوال مردم در آخرالزمان.
نظیر روایتی که قمی آن را در تفسیر خود از پدرش از سلیمان بن مسلم خشاب از عبد الله بن جریح مکی از عطاء بن ابی ریاح از عبد الله بن عباس نقل کرده که گفت: با رسول خدا به زیارت حج رفتیم، همان حجی که بعد از آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، و یا به عبارت دیگر حجة الوداع - رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در کعبه را گرفت و سپس روی نازنین خود را به طرف ما کرد و فرمود: میخواهید شما را خبر دهم از علامات قیامت؟ و در آن روز سلمان رضی الله عنه از هر کس دیگر به آن جناب نزدیک تر بود، لذا او در پاسخ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه داشت: بله یا رسول الله، حضرت فرمود: یکی از علامتهای قیامت این است که نماز ضایع میشود - یعنی از میان مسلمین میرود و از شهوات پیروی میشود و مردم به سوی هواها میل میکنند، مال مقامی عظیم پیدا میکند و مردم آن را تعظیم میکنند، دین به دنیا فروخته میشود، در آن زمان است که دل افراد با ایمان در جوفشان، برای منکرات بسیاری که میبینند و نمیتوانند آن را تغییر دهند آب میشود آن چنانکه نمک در آب حل میگردد.
سلمان با تعجب عرضه داشت: یا رسول الله: به راستی چنین روزی خواهد رسید؟ فرمود: آری، به آن خدائی که جانم به دست او است، ای سلمان در آن هنگام سرپرستی و ولایت مسلمانان را امرای جور به دست میگیرند امرائی که وزرائی فاسق و سرشناسانی ستمگر و امنائی خائن دارند.
سلمان پرسید: براستی چنین وضعی پیش خواهد آمد یا رسول الله؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در این موقع منکر، معروف، و معروف، منکر میشود، خائن امین قلمداد میگردد و امین خیانت میکند، دروغگو تصدیق میشود و راستگو تکذیب میگردد.
سلمان با حالت تعجب پرسید: یا رسول الله به راستی چنین چیزی خواهد شد؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در آن روزگار زنان به امارت میرسند و کنیزان طرف مشورت قرار میگیرند و کودکان بر فراز منبر میروند و دروغ نوعی زرنگی و زکات خسارت، و خوردن بیت المال نوعی غنیمت شمرده شود، مرد به پدر و مادرش جفا ولی به دوستش نیکی مینماید و ستاره دنباله دار طلوع میکند.
سلمان باز پرسید: یا رسول الله آیا چنین چیزی خواهد شد؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان ! در این موقع زن با شوهرش در تجارت شرکت کند و باران در فصلش نیامده بلکه در گرمای تابستان میبارد و افراد کریم سخت خشمگین میگردند، مرد فقیر تحقیر میشود، در این هنگام بازارها به هم نزدیک میشوند وقتی یکی میگوید: (من چیزی نفروختم) و آن دیگری میگوید: (من سودی نبردهام) طوری میگویند که هر شنونده میفهمد دارد به خدا بد و بیراه میگوید.
سلمان پرسید: آیا حتما چنین وضعی خواهد شد یا رسول الله؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است، ای سلمان در این هنگام اقوامی بر آنان مسلط میشوند که اگر لب بجنبانند کشته میشوند و اگر چیزی نگویند دشمنان همه چیزشان را مباح و برای خود حلال میکنند تا با بیت المالشان کیسههای خود را پر کنند و به ناموسشان تجاوز نموده، خونشان را بریزند و دلهاشان را پر از وحشت و رعب کنند و در آن روز مؤ منین را جز در حال ترس و وحشت و رعب و رهبت نمیبینی.
سلمان عرضه داشت: یا رسول الله آیا چنین روزگاری بر مؤ منین خواهد گذشت؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در این هنگام چیزی از مشرق میآورند و چیزی از مغرب تا امت اسلام را سرپرستی کنند، در آن روز وای به حال ناتوانان امت من، از شر شرقی و غربیها و وای به حال آن شرقیان و غربیان از عذاب خدا، آری نه صغیری را رحم میکنند و نه پاس حرمت کبیری را دارند و نه از هیچ مقصری عفو میکنند، اخبارشان همه فحش و ناسزا است، جثه آنان جثه و بدن آدمیان است ولی دلهاشان دلهای شیاطین.
سلمان عرضه داشت: یا رسول الله آیا چنین روزی خواهد رسید؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان، در این هنگام مردان به مردان اکتفا میکنند و زنان به زنان و همانطوری که پدر و اهل خانواده نسبت به دختر غیرت به خرج میدهند نسبت به پسر نیز غیرت به خرج میدهند، مردان به زنان شبیه میشوند و زنان به مردان و زنان بر مرکبها سوار میشوند که از طرف امت من لعنت خدا بر آنان باد.
سلمان از در تعجب پرسید: یا رسول الله آیا چنین وضعی پیش میآید؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان، در این هنگام مساجد طلا کاری و زینت میشود آنچنان که کلیساها و معبد یهودیان زینت میشود، قرآنها به زیور آلات آرایش و مغازهها بلند وصفها طولانی میشود اما با دلهائی که نسبت به هم خشمگین است و زبانهائی که هر یک برای خود منطقی دارد.
سلمان پرسید: یا رسول الله آیا این وضع پیش میآید؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است، در آن روز مردان و پسران امت من با طلا خود را میآرایند و حریر و دیبا میپوشند و پوست پلنگ کالای خرید و فروش میگردد.
سلمان پرسید: یا رسول الله آیا این نیز واقع خواهد شد؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است، ای سلمان در آن روز ربا همه جا را میگیرد و یک عمل آشکار میشود و معاملات با غیبت و رشوه انجام میشود و دین خوار و دنیا بلند مرتبه میشود.
سلمان گفت: یا رسول الله آیا این نیز واقع خواهد شد؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در این هنگام طلاق زیاد میشود و هیچ حدی جاری نمیگردد و البته خدای تعالی از این بابت هرگز متضرر نمیشود.
سلمان عرضه داشت: یا رسول الله آیا این نیز واقع خواهد شد؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در این زمان کنیزان آوازه خوان و نوازنده پیدا میشوند و اشرار امت من بر امت، ولایت و حکومت میکند.
سلمان پرسید: یا رسول الله آیا چنین وضعی خواهد شد؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در این موقع اغنیای امت من صرفا به منظور گردش و تفریح به حج میروند و طبقه متوسط برای تجارت و فقرا به منظور خودنمائی و ریا حج میروند، در این هنگام است که اقوامی قرآن را برای غیر خدا میآموزند و آن را نوعی مزمار و آلت موسیقی اتخاذ میکنند، اقوامی دیگر به تعلم فقه اسلامی میپردازند اما برای غیر خدا در آن روزگار زنا زادگان زیاد میشوند با قرآن آوازه خوانی میکنند و بر سر دنیا سر و دست میشکنند.
سلمان عرضه داشت: یا رسول الله آیا چنین وضعی خواهد شد؟ فرمود: آری به خدائی سوگند که جانم به دست او است ای سلمان این وقتی است که حرمتها و قرقها شکسته شود و مردم عالما و عامدا در پی ارتکاب گناه باشند و اشرار بر اخیار مسلط شوند، دروغ فاش و بی پرده و لجاجتها ظاهر گردد و فقرا فقر خود را علنی کنند، مردم در لباس به یکدیگر مباهات کنند و باران در غیر فصل ببارد و مردم شطرنج و نرد و موسیقی را کاری پسندیده بشمارند و در مقابل امر به معروف و نهی از منکر را عملی نکوهیده بدانند تا آنجا که یک فرد با ایمان ذلیلترین و منفورترین فرد امت شود و قاریان عابدان را ملامت کنند و عابدان قاریان را این مردمند که در ملکوت آسمانها رجس و نجس نامیده میشوند.
سلمان از در تعجب پرسید: یا رسول الله آیا چنین وضعی پیش میآید؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم به دست او است ای سلمان در این هنگام است که توانگر هیچ دلواپسی جز فقیر شدن ندارد، حتی یک سائل در طول یک هفته یعنی بین دو جمعه سؤال میکند و احدی نیست که چیزی در دست او بگذارد.
سلمان باز پرسید: یا رسول الله آیا چنین روزگاری خواهد رسید؟ فرمود: آری به آن خدائی که جانم در دست او است ای سلمان در این زمان رویبضة تکلم میکنند، پرسید: یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو، رویبضه چیست؟ فرمود: چیزی و کسی به سخن در میآید و در امور عامه سخن میگوید که هرگز سخن نمیگفت، در این هنگام است که مردم، دیگر زیاد زنده نمیمانند ناگهان زمین نعرهای میکشد و هر قومی چنین میپندارد که زمین تنها در ناحیه او نعره کشید. بعد تا هر زمانی که خدا بخواهد همچنان میمانند و سپس واژگونه میشوند و زمین هر چه در دل دارد بیرون میریزد - و خود آن جناب فرمود: یعنی طلا و نقره را - آنگاه با دست خود به ستونهائی که در آنجا بود اشاره نموده و فرمود مثل این، ولی در آن روز دیگر نه طلائی فائده دارد و نه نقره ای، این است معنای آیه: (فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا - علامتهایش بیامد).
روایتی مشروح از امام صادق علیه السلام در همین باره
و در روضه کافی از محمد بن یحیی از احمد بن محمد از بعضی اصحابش و نیز علی بن ابراهیم از پدرش از ابن ابی عمیر روایت کردهاند که این دو نفر یعنی احمد بن محمد در آن حدیث و ابن ابی عمیر در این حدیث از محمد بن ابی حمزه از حمران روایت کرده که گفت: امام صادق (علیه السلام) (در مجلسی که صحبت از قدرت و شوکت آنها و فقر و بد حالی شیعه میشد) فرمود: من در روزی که ابو جعفر منصور دوانیقی با موکب سلطنتی خود حرکت میکرد با او بودم او بر اسبی سوار بود که جمعی از خدم و سوارگانش همراهش بودند و جمعی دیگر از پشت سر میآمدند و من بر الاغی سوار بودم و دوش به دوش او میرفتم.
به من گفت: یا ابا عبد الله به راستی جا دارد که به خاطر سلطنت و نیروئی که خدا به ما داده و عزتی که ارزانی داشته خوشحالی کنی و به مردم نگوئی که شما و اهل بیت شما سزاوارتر از ما به این سلطنت بودید، زیرا اگر چنین حرفی را بزنی ما را هم علیه خودت و هم علیه مردم تحریک کردهای.
فرمود: من گفتم: چه کسی از من چنین گزارشی به تو داده؟ هر کس که بوده دروغ گفته، منصور گفت: آیا سوگند میخوری که چنین حرفی را نزدهای؟ میفرماید: به او گفتم: مردم ساحرند، یعنی دوست میدارند قلب تو را علیه من برنجانند، این تو هستی که باید اختیار گوش خودت را داشته باشی، هر چه آنها گفتند نپذیری، برای اینکه احتیاج ما به تو بیشتر است از احتیاج تو به ما، آنگاه به من گفت: هیچ یادت میآید آن روزی را که من از تو پرسیدم: آیا ما به سلطنت میرسیم؟ تو گفتی: بله سلطنتی طولانی و گسترده و نیرومند و لایزال در سلطنت خود در مهلت و آسایشید و در دنیایتان در وسعت و فراخی تا آنکه در ماه حرام و در بلد حرام دست خود به خون ما بیالائید امام میفرماید: فهمیدم که او جریان را به یاد دارد گفتم: بله ولی امید است خدای عز و جل تو را حفظ کند و من هم آن روز در آن سخن شخص تو منظورم نبود بلکه حدیثی بود که برایت نقل کردم البته ممکن است آن کسی که دست خود به خون ما بیالاید شخصی از اهل بیت تو باشد چون سخن من بدینجا رسید ساکت شد و چیزی به من نگفت، بعدا که به منزل آمدم یکی از دوستان با جمعیتی نزد من آمدند، آن دوست به من گفت: فدایت شوم تو را در مرکب ابو جعفر دیدم در حالی که بر الاغی سوار بودی و او بر اسب سوار بود، سرش را به سوی تو خم میکرد و با تو سخن میگفت کانه میخواست زیر دست شدن تو را مجسم کند، در دلم گفتم: (یا للعجب) این حجت خدا بر خلق است که صاحب واقعی این سلطنت و شوکت است و کسی است که همه سلاطین عالم باید به او اقتدا کنند و این دیگری مردی ستمگر و قاتل اولاد انبیا و مردی خونریز است، خون بی گناهانی را به زمین میریزد که خدا دوست ندارد، آن وقت او در موکب سلطنتی قرار گرفته و تو بر الاغی سواری، این فکر مرا گرفتار شبهه کرد به حدی که بر دین و جانم ترسیدم.
امام (علیه السلام) فرمود: بدو گفتم اگر حشمت و خدمی را که من داشتم و آن فرشتگانی را که از پیش رو و پشت سر من در حرکت بودند میدیدی سلطنت منصور از نظرت میافتاد و آن را حقیر و پشیز میشمردی، دوستم چون این بشنید گفت: الان دلم آسوده شده.
و سپس پرسید: اینها تا کی سلطنت خواهند کرد؟ و چه زمانی امت اسلام از شر اینها راحت میشود؟ در پاسخش گفتم: مگر تو نمیدانی که برای هر چیزی مدتی است، گفت: چرا (میدانم) گفتم: اگر بدانی که وقتی این امر تحقق یابد از چشم بر هم زدن هم سریعتر خواهد بود آن وقت علمت تو را نفع میدهد؟ آری اگر حال این قوم که نزد خدا دارند را بدانی و بدانی که چه حالی دارند آن وقت بغض و دشمنیت نسبت به آنان به نهایت درجه میرسد، اگر تو و تمامی اهل زمین سعی کنید که حال آنان را شدیدتر از آنچه دارند بکنید هرگز نخواهید توانست پس شیطان تو را دست نیندازد که عزت از آن خدا و رسول و مؤ منین است ولی منافقین نمیدانند.
آیا نمیدانی که هر کس منتظر امر ما باشد و بر اذیتها و ترسها که امروز میبیند صبر کند، فردا در زمره ما خواهد بود، پس هر زمان دیدی حق مرده و اهلش از بین رفتهاند و جور و ستم همه جا را فرا گرفته و قرآن کهنه شده و چیزهائی در آن پدید آمده که در آن نیست و دیدی که قرآن طبق هوا و هوسها توجیه و تفسیر میشود و دیدی که دین وارونه شده، آنچنانکه کاسه وارونه میشود( در نسخه بدل آمده: آنچنان که آب وارونه میشود) و دیدی که اهل باطل بر اهل حق آقائی و سروری میکنند و دیدی که شر ظاهر گشته و از آن نهی نمیشود بلکه از اهل شر دفاع میشود و دیدی که فسق علنی شده و مردان با مردان و زنان با زنان اکتفا میکنند و دیدی که مؤ من سکوت کرده، چون گفتارش پذیرفته نمیشود و دیدی که فاسق دروغ میگوید و پذیرفته میشود و کسی دروغ و افترای او را رد نمیکند و دیدی که صغیر بزرگتران را تحقیر میکنند و دیدی که قطع رحم همگانی شده و دیدی که وقتی کسی را به فسق میستایند خود او میخندد و سخن گوینده را رد نمیکند و دیدی که به پسر همان را میدهند که به زن میدهند و دیدی که زنان با زنان ازدواج میکنند و دیدی که مدح و ثنا بسیار شده و دیدی که مرد مال خود را در غیر راه اطاعت خدا انفاق میکند و کسی نیست که او را نهی کند و دست او را بگیرد و دیدی که مردم وقتی مؤ من را میبینند که در حال اجتهاد و تلاش است، پناه به خدا میبرند از اینکه مثل او باشند و دیدی که همسایه، همسایهاش را میآزارد و کسی نیست جلویش را بگیرد و دیدی که کافر وقتی وضع رقت بار مؤ من را میبیند از وضع خود خوشحالی میکند و چون فساد را در پهنای زمین گسترده میبیند مسرور میشود و دیدی که شرابهای گوناگون علنا نوشیده میشود و مردمی بر سفره شراب جمع هستند که از خدای عز و جل هیچ پروائی ندارند و دیدی که امر به معروف زایل شده و دیدی که فاسق در اعمالی که خدا دوست ندارد نیرومند و مورد حمایت و مدح قرار میگیرد و دیدی که دارندگان آیات (در نسخه دیگر آمده دارندگان آثار) مورد تحقیر واقع میشوند و هر کسی هم آنان را دوست بدارد تحقیر میشود و دیدی که راه خیر بسته شده و راه شر باز و پر رهرو است و دیدی که خانه کعبه معطل مانده و مردم از رفتن به زیارت آن نهی میشوند و به ترک آن تشویق و مامور میگردند و دیدی که هر کس به دیگری میگوید آنچه را که خود نکرده و دیدی که مردان خود را برای مردان چاق میکنند و زنان برای زنان (یا خود را آنطور وانمود میکنند که نیستند) و دیدی که مرد از راه ما تحت خود روزی به دست میآورد و زن از راه فرجش.
و دیدی که زنان برای خود مجالس ترتیب میدهند آنچنان که مردان تشکیل میدهند و دیدی که در دودمان بنی العباس عمل لواط و زن شدن مردان شایع و علنی گشته و به همین منظور خود را خضاب میکنند و شانه میزنند آنچنان که زنان برای شوهر خود شانه میزنند و مردان مالها به خاطر فروج خود خرج میکنند و چند نفر بر سر یک مرد تنازع میکنند و بر سر او، این علیه آن دیگری و آن علیه این غیرت به خرج میدهد.
و دیدی که صاحب مال محترمتر از مؤ من است و ربا علنی معامله میشود و کسی سرزنش نمیکند و دیدی که زنان به خاطر دادن زنا ستایش میشوند و زن شوهرش را در عمل لواط با مردی دیگر کمک و همکاری میکند و دیدی که در نظر اکثریت مردم بهترین خانوادهها آن خانوادهای است که زنان را بر کار فسق کمک میکنند.
و دیدی که مؤ من همواره در اندوه و تحقیر شده و خوار است و دیدی که بدعتها و زنا علنی شده و مردم را دیدی که با شاهدی که به دروغ شهادت میدهد به یکدیگر تجاوز میکنند و دیدی که حرام حلال و حلال تحریم شده است و دیدی که هر کس دین را با رأ ی و نظر خود برای خود توجیه میکند و کتاب خدا و احکامش تعطیل شده.
و دیدی که در ارتکاب گناه از تاریکی شب استفاده نمیشود بلکه در روز روشن گناه میکنند و دیدی که مؤ من جز با قلبش نمیتواند منکر را انکار کند و دیدی که مال بسیار هنگفت در راه خشم الهی خرج میشود و دیدی که والیان ولایت و سرپرستی مردم را قباله کسی بدانند که قدرتش بیشتر است و دیدی که محرم به محرم خود اکتفا کند و با او ازدواج نماید و دیدی که مردم به صرف تهمت و بر اساس مظنه کشته میشوند و دیدی که مردم بر سر عشق ورزیدن به یک پسر با یکدیگر به ملاک غیرت میستیزند و حتی بر سر این عشق جان و مال فدا میکنند.
و دیدی که مردم کسی را که شهوت خود را با رفتن نزد زنان خاموش میکند سرزنش مینمایند و دیدی که مرد با زنا دادن همسرش پول در میآورد و زندگی میکند با علم به اینکه او زنا میدهد و حتی بر این کار او نظارت دارد و دیدی که زن قاهر و مسلط بر شوهرش میشود و بر خلاف میل او کارها میکند و علیه او پولها خرج میکند و دیدی که مرد همسر و دختر - کنیز - خود را کرایه میدهد و به طعام و نوشیدنی پست راضی میشود و اگر دیدی که سوگند به دروغ به خدای عز و جل بسیار و شایع شده و دیدی که قمار علنی و آشکار گشته و دیدی که شراب علنا فروخته میشود و کسی از آن منع نمیکند و دیدی که زنان مسلمان ناموس خود را به اهل کفر میدهند.
و دیدی که لهو و لعب و رقص و آوازه خوانی علنی شده، مسلمانان از آن عبور میکنند و احدی، احدی را منع نمیکند و احدی جراءت بر منع آن ندارد و دیدی که افراد شریف و آبرومند به وسیله کسانی که از قدرت آنان میترسند توهین شده و خوار میشوند و دیدی که نزدیکترین افراد به درگاه والیان آن کسی است که با بد گوئی به ما اهل بیت آن والیان را مدح میگویند و دیدی که شنیدن صوت قرآن بر مردم سنگینی میکند و در مقابل شنیدن آوازهای باطل برایشان آسان و خفیف است.
و دیدی که همسایه را از ترس زبانش احترام میکنند و دیدی که راستگوترین مردم دروغ سازانند و دیدی که شر علنی و بازار سخن چینی رایج شده و دیدی که بغی و ستم آشکار گشته و دیدی که غیبت کردن نوعی ملاحت و خوش اخلاقی تلقی میشود و مردم یکدیگر را به خاطر آن بشارت میدهند و دیدی که حج و جهاد جنبه غیر خدائی به خود میگیرد و دیدی که سلطان به خاطر کافر،مؤ من را توهین نموده و خوار میسازد و دیدی که خرابی بر عمران مسلط شده و دیدی که زندگی یک فروشنده از راه خیانت در کیل و وزن اداره میشود و دیدی که خونریزی یک امر آسان و پیش پا افتاده تلقی میشود.
و دیدی که اگر کسی به طلب ریاست برمیخیزد عوضش تنها دنیا است و خود را مردی بد زبان معرفی میکند تا کسی جرأ ت اعتراض کردن نداشته باشد و نیز امور به او نسبت داده میشود و دیدی که به نماز بی اعتنائی میشود و دیدی که ثروتمند مال بسیاری نزدش جمع شده و از روزی که مشغول جمع آوری آن شده، زکاتش را نداده و دیدی که میت را از قبرش بیرون میکشند و آزارش داده، کفنهایش را میفروشند و دیدی که هرج و مرج بسیار شده و دیدی که افراد در صبح و عصر مست هستند و هیچ اهتمامی به وضع مردم ندارند و دیدی که با چهار پایان جماع میکنند و دیدی که چهار پایان به جان یکدیگر میافتند و یکدیگر را پاره میکنند.
دیدی که مرد به نماز خانهاش میرود و بر میگردد در حالی که جامههایش را ربودهاند و دیدی که دلهای مردم قساوت و چشمهاشان خشک شده و ذکر خدا بر آنان سنگین میآید و حرام خواری علنی گشته و بر سر آن از یکدیگر پیشی میگیرند و دیدی که نمازگزار اگر به نمازخانه میرود برای آن است که خود را به مردم نشان دهد، مردم او را ببینند که نماز میخواند و اگر دیدی که فقیه برای غیر هدف دین تفقه میکند، یعنی به این منظور فقه میخواند که دنیا و ریاست به دست آورد و دیدی که مردم به سوی آن کسی میشتابند که غالب باشد و خلاصه هر یک از دو طرف نزاع غلبه کند مردم با او باشند، چه غلبهاش حق باشد و چه باطل.
و دیدی که طالب حلال مورد مذمت و سرزنش و طالب حرام مورد مدح و احترام قرار گیرد و دیدی که در دو حرم کعبه و مدینه کارهائی صورت میگیرد که خدا دوست نمیدارد و هیچکس جلوگیر آنان نیست و حتی بین آنان و آن عمل زشت کسی حائل نمیشود و دیدی که در دو حرم شریف ساز و آواز علنی ارتکاب میشود و دیدی که افرادی سخن از حق میگویند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند ولی از پای خطابهاش کسی برمیخیزد در حالی که خود را خیر خواه و دلسوز او میداند از در خیر خواهی و نصیحت میگوید: خدا از تو نخواسته که این حرفها را بزنی و دیدی که مردم در اقتدای به اهل شر به یکدیگر هم چشمی میکنند و دیدی که راههای خیر از رهرو خالی است و احدی به آن راه نمیرود.
و دیدی که جنازه را به اهتزاز در میآورند و کسی از این عمل ناراحت نمیشود و دیدی که هر سالی که میگذرد بدعتهای بیشتری از سال قبل باب شده و شر بیشتری پیدا میشود و دیدی که خلق و جمعیتها جز اغنیاء را پیروی نمیکنند، دیدی که حاجت محتاج را در برابر مسخره کردن او و خندیدن به او بر آورده میکنند و ترحمشان برای غیر رضای خدا است و دیدی که آیات آسمانی الهی رخ میدهد ولی کسی از آن نمیترسد و دیدی که مردم با یکدیگر جفتگیری میکنند، آنطور که چهار پایان میکنند و کسی این عمل را زشت ندانسته و اگر زشت بداند از ترس مردم نهی نمیکند و دیدی که افراد اموال بسیار در غیر راه خدا انفاق
میکنند ولی در راه خدا از انفاق مالی اندک مضایقه میکنند و اگر دیدی که رنجاندن و عقوق پدر و مادر علنی و خوار شمردن آنان شایع شده و در نظر فرزندان بدترین مردم تلقی میشوند، حتی فرزند خوشحال میشود از اینکه بر پدر و مادرش تهمت زده شود و دیدی که زنان بر حکومت و سلطنت چیره شدهاند و بر هر امری که هوا و هوس آنان را تامین کند مسلط گشته اند.
و دیدی که فرزندان به پدر و مادر خود افتراء میبندند و پدر و مادر خود را نفرین میکنند و از شنیدن خبر مرگشان خوشحال میشوند و اگر دیدی که وضع به اینجا کشیده که اگر شخصی روزی بر او بگذرد که در آن روز مرتکب گناه بزرگی نشود، فسق و فجوری انجام ندهد، کمفروشی و خیانتی ننماید، به حرامی دست نیافته و یا شراب مسکری ننوشد، در غم و اندوه فرو میرود و میپندارد که آن روز او به بطالت گذشته و یک روز از عمرش ضایع شده است و دیدی که سلطان خوردنیها را احتکار میکند و دیدی که اموال ذوی القربای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ناحق تقسیم میشود و با آن اموال قمار میکنند و شراب مینوشند.
و دیدی که با شراب خود را معالجه میکنند و برای مریض تعریف و توصیف میکنند که فلان شراب برای تو بسیار نافع است و از شراب شفا میطلبند و اگر دیدی که مردم در ترک امر به معروف و نهی از منکر و ترک اعتقاد به وجوب آن با هم برابرند و دیدی که باد به بیرق منافقین و اهل نفاق میوزد، ولی بیرق اهل حق حرکتی ندارد و دیدی که مؤ ذنها و نمازخوانها در برابر مزد اذان میگویند و نماز میخوانند.
و دیدی که مسجدها پر است از مردمی که از خدا نمیترسند در آنجا جمع شدهاند، برای غیبت و خوردن گوشت اهل حق و در آن از خوبیهای شراب مسکر، سخن میگویند و دیدی که پیشنمازی مست بر مردم نماز میخواند، در حالی که نمیفهمد چه میخواند و کسی هم او را ملامت نمیکند بلکه اگر مست شود مردم از ترس، احترامش میکنند و او را وا گذاشته، تعقیبش نمیکنند و بلکه معذورش میشمارند و اگر دیدی که فردی را دارند به صلاح و خوبی مدح و ثنا میکنند که اموال ایتام را میخورد و دیدی که قاضیان به خلاف آنچه خدا دستور داده قضاوت میکنند و دیدی که والیان به انگیزه طمع، افراد خائن را امین خود میسازند.
و دیدی که والیان میراث (به جای اینکه ارث را کما فرض الله و طبق فرمان خدا در بین ورثه تقسیم کنند) تنها به وارثی میدهند که اهل فسق و جرأ ت بر خدای تعالی باشد، (رشوه و حق و حساب خود را از او میگیرند) و او را آزاد میگذارند تا با حق سایر ورثه هر کاری که خواست بکند و دیدی که در منبرها مردم را به تقوا امر میکنند ولی خود گویندگان به آنچه میگویند عمل نمیکنند و دیدی که نماز در اوقاتش خوانده نمیشود، به اول وقت خواندن اهمیتی نمیدهند و دیدی که صدقهها به سفارش و شفاعت داده میشود و در آن رضای خدا مقصود نیست و بلکه به این جهت داده میشود که مردم از او طلب میکنند و اگر دیدی که مردم در شکم و شهوت آزادند، باکی ندارند از اینکه چه میخورند و چه نکاح میکنند و دیدی که دنیا به مردم روی آورده.
و دیدی که شعائر دین کهنه و بر افتاده، در چنین روزگاری بر حذر باش، و برای درخواست نجات از خدا به خدا متوسل شو و بدان که مردم در چنین روزگاری غرق در سخط الهی هستند و اگر خدای تعالی مهلتشان داده، از این کار منظوری دارد و تو منتظر تحقق آن منظور باش و کوشش کن تا خدای عز و جل تو را در وضعی ببیند که خلاف وضع مردم باشد تا اگر عذاب در آنان نازل شود تو زودتر به رحمت خدای تعالی برسی و اگر عذابشان تاخیر بیفتد آنها مبتلا شوند و تو از آنچه آنها در آن هستند بیرون شده باشی یعنی تو مثل آنان بر خدای عز و جل جرأت نکرده باشی و بدان که خدای تعالی اجر نیکوکاران را ضایع نمیسازد و رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
مؤ لف: در این باره اخبار بسیار دیگر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان اهل بیت آن جناب (علیهم السلام و الصلات) به یادگار مانده که این دو حدیث که ما نقل کردیم از نظر معنا جامعترین آنها است و احادیث (آخر الزمان) در حقیقت شکفته و تفصیل آن کلیاتی است که آیه شریفه مورد بحث یعنی آیه: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ...) بر آن دلالت داشت و خدا داناتر است.
پانویس
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 53
- ↑ مائده؛ آیه 54
- ↑ مائده؛ آیه 55
- ↑ مائده؛ آیه 57
- ↑ مائده؛ آیه 41
- ↑ مائده؛ آیه 54
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 54
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ ممتحنه؛ آیه 1
- ↑ ممتحنه؛ آیه 9
- ↑ مجادله؛ آیه 22
- ↑ آل عمران؛ آیه28
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ توبه؛ آیه 28
- ↑ بقره؛ آیه 187
- ↑ احزاب؛ 52
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 57
- ↑ مائده؛ آیه 57
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ یوسف؛ آیه 106
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ بقره؛ آیه 184
- ↑ عنکبوت؛ آیه 45
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 53
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 51
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ قصص؛ آیه 85
- ↑ فتح؛ آیه 27
- ↑ سجده؛ آیات 28- 30
- ↑ نساء؛ آیه 17
- ↑ انعام؛ آیه 158
- ↑ نساء؛ آیه 18
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 53
- ↑ یونس؛ آیه 47
- ↑ مائده؛ آیه 52
- ↑ مائده؛ آیه 53
- ↑ مائده؛ آیه 53
- ↑ احزاب؛ آیه 12
- ↑ انفال؛ آیه 49
- ↑ حج؛ آیه 53
- ↑ شعراء؛ آیات 88- 89
- ↑ انفال؛ آیه 49
- ↑ انعام؛ آیه 122
- ↑ انعام؛ آیه 36
- ↑ نساء؛ آیات 138 - 140
- ↑ بقره؛ آیه 8
- ↑ بقره؛ آیه 10
- ↑ بقره؛ آیه 13
- ↑ بقره؛ آیه 10
- ↑ توبه؛ آیه 124
- ↑ توبه؛ آیه 125
- ↑ توبه؛ آیه 126
- ↑ روم؛ آیه 10
- ↑ یونس؛ آیه 9
- ↑ فاطر؛ آیه 10
- ↑ توبه؛ آیه 126
- ↑ نساء؛ آیات 144 - 146
- ↑ مائده؛ آیه 54
- ↑ انعام؛ آیه 89
- ↑ آل عمران؛ آیه 97
- ↑ ابراهیم؛ آیه 8
- ↑ احزاب؛ آیه 4
- ↑ نساء؛ آیه 139
- ↑ ممتحنه؛ آیه 1
- ↑ ممتحنه؛ آیه 4
- ↑ مائده/ 51
- ↑ آل عمران / 28
- ↑ مائده / 54
- ↑ طارق / 13 - 14
- ↑ جاثیه/ 16
- ↑ حج/ 78
- ↑ آل عمران/ 110
- ↑ بقره/ 143
- ↑ فرقان/ 30
- ↑ مائده/ 54
- ↑ مائده / 51
- ↑ مائده / 54
- ↑ زمر/ 62
- ↑ مائده/ 54
- ↑ آل عمران/ 32
- ↑ آل عمران/ 57
- ↑ انعام / 141
- ↑ مائده / 64
- ↑ مائده/ 87
- ↑ نحل / 23
- ↑ انفال/ 58
- ↑ انعام /82
- ↑ نحل؛ آیه 37
- ↑ نساء/ 65
- ↑ آل عمران / 31
- ↑ آل عمران/ 159
- ↑ مائده/ 51
- ↑ مائده/ 56
- ↑ مائده/ 51
- ↑ مائده/ 67
- ↑ مائده/ 51
- ↑ مائده/ 52
- ↑ مائده/ 55







