آينه رشد 64

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 64
مشخصات نشریه
Cover no 64 finl.jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن‌زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
ناشر نشر معروف
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۹۷
قطع جیبی
دانلود [PDF]

محتویات

ابتدا خود زشتی را ترک و سپس مردم را باز دارید

امیرمومنان علی علیه السلام: «وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تَنَاهَوْا عَنْهُ فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْیِ بَعْدَ التَّنَاهِی‏»[۱]

و از کار زشت باز ایستید و دیگران را از آن بازدارید، زیرا مامورید ابتدا خود زشتی را ترک و سپس مردم را باز دارید.

به رفع وابستگی‌ها قیام کنید

رهنمودی از امام خمینی

باید هوشیار و بیدار و مراقب باشید که سیاست بازان پیوسته به غرب و شرق، با وسوسه‌های شیطانی، شما را به سوی این چپاولگران بین‌المللی نکشند و با اراده مصمم و فعالیت و پشتکار خود، به رفع وابستگی‌ها قیام کنید و بدانید که نژاد آریا و عرب از نژاد اروپا و آمریکا و شوروی کم ندارد و اگر خودی خود را بیابد و یاس را از خود دور کند و چشمداشت به غیر خود نداشته باشد، در دراز مدت، قدرت همه کار و ساختن همه چیز را دارد و آنچه انسان‌های شبیه به اینان به آن رسیده‌اند، شما هم خواهید رسید، به شرط اتکال به خداوند تعالی و اتکا به نفس و قطع وابستگی به دیگران و تحمل سختی‌ها برای رسیدن به زندگی شرافتمندانه و خارج شدن از تحت سلطه اجانب.

و بر دولت‌ها و دست اندر کاران است چه در نسل حاضر و چه در نسل‌های آینده که از متخصصین خود، قدردانی کنند و آنان را با کمک‌های مادی و معنوی، تشویق به کار نمایند و از ورود کالاهای مصرف ساز و خانه برانداز، جلوگیری نمایند و به آنچه دارند بسازند، تا خود را بسازند.[۲]

اتاق جنگ آمریکا با ما

رهنمودی از رهبر معظم انقلاب

امروز آنچه مطرح است برای دشمنان ما، جنگ اقتصادی است. اتاق جنگ آمریکا علیه ما، عبارت است از وزارت خزانه‌داری آمریکا که همان وزارت اقتصاد و دارایی‌شان است؛ آن‌جا اتاق جنگ با ماست. خب، راه مقابله با جنگ اقتصادی چیست؟ این است که ما در داخل، به اقتصاد خودمان بپردازیم. وقتی اقتصاد ما متّکی بود، وابسته بود، مشکلات به وجود می‌آید؛ البتّه بنده عقیده ندارم به این‌که رابطة اقتصادی را از دنیا باید قطع کرد یا می‌توان قطع کرد؛ معلوم است که نمی‌توان؛ امروز همة دنیا به هم مربوط و متّصل است؛ امّا تکیة به بیرون از مرزها، غلط اندر غلط است؛ نباید تکیه کرد. بله، بروند با زرنگی، با تدبیر، با سیاست‌گذاری درست، با پی‌گیری صحیح، با جدّیّت، ارتباطات با دنیا [برقرار کنند]. دنیا بزرگ است؛ دنیا که فقط آمریکا و چند کشور اروپایی نیست؛ دنیا خیلی وسیع است. بروند ارتباطات را برقرار کنند؛ به آن مقداری که لازم هست؛ امّا چشم ندوزند به هیچ نیروی خارجی؛ چشم بدوزند به عنصر داخلی. چشم بدوزند به این ارزش بزرگ؛ نیروی انسانی داخل. وقتی مردم ببینند که ما مسئولین اصرار داریم بر این‌که مشکلاتمان را در داخل حل کنیم و از ظرفیّت‌های داخلی استفاده کنیم، ولو یک سختی‌ای هم برایشان پیش بیاید، تحمّل می‌کنند؛ کمکمان می‌کنند. این را مسئولین محترم کشور باید توجّه داشته باشند که تکیة به خارج، نبایستی کرد.[۳]

آیا آنچه می‌نمایی هستی

درسی از نهج البلاغه (۱)

ج- ابویاسر

گندم نمایی و جو فروشی، سابقه‌ای طولانی دارد و حکایتی قدیمی است؛ به قدمت «نمایش» در تاریخ بشر.

آراستگیِ برون و تیرگی و آلودگی درون، حسن ظاهر و خبث باطن، زیباییِ صورت و زشتی سیرت، نوعی نفاق است. گریم چهره و زدن ماسک، از هزاران سال پیش بوده است و امروز هم ادامه دارد.

کمال مطلوب و هنر، آن است که اگر کسی مشهور به نیکی و درستکاری و صداقت است، در واقع هم همان گونه باشد. اگر خوبی و خدمت و اخلاص و حسن نیّت او بر سر زبان هاست، پشت صحنه به گونة دیگر نباشد و اگر مردم از او و ظاهر او تواضع و تلاش و جدیّت و جوش و خروش انقلاب و حمایت از حق می‌بینند، در باطن هم فروتن باشد و در خلوت هم دغدغة دین و دل‌سوزی برای مردم و اهتمام به ارزش‌ها داشته باشد.

این، یک هنر بزرگ است و گرنه، بی هنران بسیاری هستند که هنرشان دوگانگی و دوگونگی است و ظاهری مردمی و حق طلب و ارزشی دارند؛ امّا در باطن، اسیر هوس‌ها و دلباختة لذّت و رفاهند و دنیازده‌ای خودخواه!

عابدی پارسا، با فریب شیطان و وسوسة نفس امّاره، به محلّة فاسقان رفت و سراغ خانة زن بدکاره‌ای را گرفت. وقتی آن زن، در را گشود و هیبت و هیئتِ زاهدانة آن مرد را دید که در پی عمل فاسقانه آمده است، گفت: «ای مرد! من آن چنان هستم که می‌نمایم؛ آیا تو هم آن چنان‌که می‌نمایی، هستی»؟ این کلام، آن عابد را شرمنده ساخت و توبه کرد و بازگشت. گفته شده که به همین علت، خود آن زن هم مورد بخشایش الهی قرار گرفت.

اینها همه مقدّمه بود تا جملاتی از نهج البلاغة امام علی علیه السلام را بیاوریم که درسی بزرگ و پندی ارزشمند می‌آموزد. در آن کلام که حضرت به درگاه خداوند، «استعاذه» می‌کند و از یک سری خصلت‌ها و رفتارها به خدا پناه می‌جوید، چنین آمده است:

«خداوندا! به تو پناه می‌برم از این که در چشم‌های مردم، ظاهری نیکو داشته باشم؛ امّا در باطن و سریره‌ام، زشت باشم. ریا کارانه از نگاه مردم پنهان دارم آنچه را که تو از من خبر داری و در پی این کار، حسن ظاهرم را به مردم نشان دهم؛ امّا رفتار زشتم را به پیشگاه تو آوردم؛ در پی تقرّب و منزلت نزد مردم باشم؛ امّا از آنچه رضای تو در آن است، دور گردم».[۴]

الگوی مصرف

ج. ابویاسر

این چند جمله، که مبنا و روش و هدفِ «مصرف بهینه» را ترسیم می‌کند، شایسته است که همواره چون تابلویی در برابر چشمان ما باشند (با توجه به بحران و کمبود در انرژی، سوخت، برق و آب، تحریم‌ها، جنگ اقتصادی دشمن و ضرورت اقتصاد مقاومتی):

۱. اسراف، تضییع مال، هدر دادن امکانات و مصرف نادرست است و این، شایسته یک ملت فهیم و دیندار و در شان یک جامعة انقلابی و با فرهنگ نیست.

۲. اسراف و ولخرجی و هدر دادن نعمت‌ها، نشانة بی فرهنگی و جهل است، نه مایة تفاخر و امتیاز.

۳. وقتی منابع کشور محدود است، مصرف بی‌رویه و هدر دادن منابع و امکانات، کمبود می‌آورد. پس با اصلاح الگوی مصرف، زمینه ساز وابستگی و کمبود نشویم و با اسراف، نعمت‌های الهی را ناسپاسی نکنیم.

۴. استفادة درست و به اندازه از نعمت‌ها، ضامن تداوم نعمت است و اسراف و تبذیر، مایة سلب نعمت‌های الهی است.

۵. قناعت و تدبیر و تقدیر، سدی است که از هدر رفتن نعمت‌ها و امکانات و منابع جلوگیری می‌کند. اسراف و تبذیر، شکستن این سد و به هدر دادن ذخیره‌ها و منابع است.

۶. پرهیز از اسراف و اصلاح الگوی مصرف، یک مسئلة دینی و عقلی و اقتصادی است و دینداران خردمند، هرگز نعمت‌ها و امکانات فردی و ملی را هدر نمی‌دهند و زمینه ساز کمبود و وابستگی نمی‌شوند.

۷. علل و ریشه‌های اسراف و ولخری عبارتند از:

الف. غفلت از ارزش نعمت‌های الهی.

ب. چشم و هم چشمی‌های جاهلانه و تقلید کورکورانه.

ج. تربیت غلط خانوادگی و بی فرهنگی.

د. بی خبری از آثار و عواقب دنیوی و اخروی اسراف.

و. کمبود شخصیت و جلب توجه دیگران، ریا و خود نمایی.

ه . سنت‌ها و آداب و عادات غلط اجتماعی.

این ریشه‌ها را بخشکانیم تا به الگوی صحیح مصرف برسیم و درخت اقتصاد مقاومتی را شکوفا سازیم.

۸. مصرف صحیح نعمت‌ها و امکانات، راهی معتدل میان بخل ناپسند و اسراف جاهلانه است.

۹. اسراف، تنها مصرف بی‌رویه آب و برق و گاز و امکانات مادی نیست؛ هدر دادن عمر و جوانی و فرصت، اتلاف وقت خود و دیگران، تنبلی و بی‌کاری و بی برنامگی هم نوعی اسراف است.

۱۰. شکرانه نعمت خدا، استفادۀ صحیح از امکانات و پرهیز از اسراف و هدر دادن آنها ست.

۱۱. وقتی می‌توان قناعت کرد، چرا اسراف؟

وقتی می‌توان شاکر بود، چرا ناسپاسی؟

وقتی می‌توان تدبیر داشت، چرا بی برنامگی؟

وقتی میانه روی در مخارج، نشانۀ خردمندی است، چرا بی فرهنگی؟

وقتی ولخرجان برادران شیطانند، چرا برادری با شیطان؟

وقتی خدا مسرفین را دوست ندارد، چرا خود نمایی با اسراف؟

وقتی تظاهر زشت است، چرا خودنمایی با تجمل گرایی؟

وقتی مصرف درست نشانۀ عقل است، چرا مصرف بی رویّه؟

وقتی ولخرجی هیچ افتخاری نیست، چرا ریخت و پاش امکانات؟

۱۲. با اصلاح الگوی مصرف و فرهنگ قناعت، نشان دهیم که قدر نعمت را می‌شناسیم و خواهان عزت و استقلال کشوریم.

۱۳. وقتی هجوم بیگانه از مرزهای اقتصادی است، چرا رها کردن مرزها و ترک سنگرها؟

۱۴. با مصرف بهینه و پرهیز از هزینه‌های غیر ضروری و کاستن از مخارج اضافی، حضورمان را در سنگر دفاع از استقلال سیاسی و اقتصادی نشان دهیم.

باید اجناس داخلی رواج گیرند

تولید ملی از نگاه آیت الله شهید مدرس

غلامرضا گلی زواره

شهید سید حسن مدرس، یکی از افرادی بود که به رشد، شکوفایی و توسعة پایدار و درون‌زا، معتقد بود و به نقاط قوت درونی کشور تکیه می‌کرد. او توانمندی افراد جامعه و سرمایه‌های ملی را به‌خوبی دریافته بود. وی از بطن مردم برخاسته بود و مانند آنان می‌زیست و به امورشان می‌اندیشید. تولید برای او، خدمت، عبادت، مایة سربلندی و موجب قطع ریشه‌های وابستگی بود. او عقیده داشت که این روند، قادر خواهد بود اقتدار ملی را افزایش دهد و نیازهای جامعه را تأمین کند. وی همواره اصرار داشت که مردم به تولیدات بومی و وطنی روی آورند و به جای مصرف‌زدگی، به فکر تولید باشند و فقط از محصولات خود استفاده کنند؛ آن هم در موارد ضروری و برای رفع نیازهای اساسی.[۵]

مدرس ضمن این که به احیای کشاورزی، حمایت از زارعان و تولیدکنندگان محصولات دامی توجه می‌کرد و در این راستا تذکراتی سودمند و راهنمایی‌های ارزنده‌ای را ارائه می‌داد، می‌گفت: نباید رشد اقتصادی بر اساس صنعت و فرآورده‌های کارخانه‌ای را از نظر دور داشت؛ اما در مسیر مذکور، الگوبرداری نسنجیده از جوامع و کشورهای دیگر، بر مشکلات می‌افزاید. وی در نطقی گفت: «رعایت قشرها جامعه در این است که ضمن آبادانی زمین‌ها، مردم را ترغیب کنیم تا سرمایه‌های خویش را در امور تولیدی، اعم از صنعتی و کشاورزی به کار گیرند؛ تا هم خودشان سود ببرند و هم اهل ایران از برکت آن، برخوردار گردند». برای این که سرمایه‌های افراد در امور ربوی، دلالی، واسطه‌گری و ورود به کالاهای مصرفی به کار گرفته نشوند و در چرخة تولید، فعال شوند، مقدمات و شرایطی لازم است و دولت باید از سرمایه‌گذاران حمایت عملی کند و نظام مالیاتی را دربارة فعالان بخش تولید کالای ایرانی، اصلاح کند.[۶]

مدرس طی نطقی در جلسه ۳۱۳، سوم ذیقعده ۱۳۲۹ق. در مجلس شورای ملی در این باره گفت:

«ان‌شاءالله تعالی امیدواریم همه روزه در مجلس دارالشورای ملی، امتیاز نسبت به چرخ‌های تولیدی داده شود و با مساعدت دولت، کشور رو به ترقی بگذارد. اولیای امور، اعم از هیئت وزرا، وکلای ملت و سایرین، باید کمال مساعدت را در این گونه مسایل بکنند و همّ خود را بر این بگمارند که اجناس داخلی رواج گیرند و مقدم باشند)[۷]».

وی در نطق ۲۵ ربیع‌الاول ۱۳۴۱ق. در مجلس شورای ملی نیز چنین گفت:

«بنده گمان می‌کنم برای استفاده از لباس وطنی، از روزی که به دنیا آمده‌ام، شروع کرده‌ام. آقایان وکلا هم به تدریج، امتعه و لباس ایرانی می‌پوشند. هر کس ایرانی و طالب این است که مملکت ترقی کند، باید صاحب این عقیده باشد؛ لکن باید عمل را از یک وقتی شروع کرد. مستخدمینی که برای ادارات استخدام می‌کنید، اگر لباس خود را از پارچه‌ای که ملت تولید کرده‌اند، تهیه کنند، به مملکت، منفعت اقتصادی رسانده‌اند. این احتیاج ما جهتش این است که پول ما می‌رود به خارجه و در عوض یک لباس‌هایی می‌دهند که می‌پوشیم. باید مردم را نصیحت کنیم که از امتعة داخلی استفاده کنند».[۸]

مدرس در مادة پنجاه و چهارم قانون استخدام، مادة الحاقیه‌ای را پیشنهاد کرد که در مجلس به مضمون زیر قرائت شد: «تمام کارکنان دولت، باید لباس ایرانی بپوشند. متخلفین از این ماده، معادل ۲۰درصد کسر حقوق خواهند داشت»[۹]!

مدرس برای جلوگیری از صدور سرمایه‌های کشور، محدود ساختن واردات کالاها و اشیای غیرضروری را لازم می‌دانست. به گواهی اسناد مذاکرات ادوار پنج‌گانة مجلس که مدرس در آنها حضور داشت، وی از هر فرصتی برای دفاع از این تفکر، استفاده کرد. مدرس در جلسه ۲۴ آذر ۱۳۰۱ شمسی با دریغ و درد گفت: که علاج نابسامانی اقتصادی کشور، منحصر به این است که مخارج را کاهش دهیم و به هرچه داریم، قناعت کنیم و از واردات به کشور بکاهیم. وظیفة مردم است که از متاع خارجی، کمتر استفاده کنند. مدرس بر تقلیل و ممانعت از ورود اشیاء و محصولات غیرضروری به کشور و جلوگیری از خروج سرمایة ایرانیان، تأکید فراوانی داشت. این سخنان از زبان کسی گفته می‌شود که نه در گفتار، بلکه در عمل، مقید به استفاده از کالاهای ایرانی بود و صداقت آمیخته به قناعت مشی عملی او بود.[۱۰]

او معتقد بود که نباید بر محصولات تولیدی و صادراتی کشور، مالیات بسته شود؛ بلکه دولت و مجلس باید زمینه‌هایی را فراهم کنند که کالاهای ساخته شده در داخل کشور، بیشتر صادر شوند؛ تا سرمایة این سرزمین افزایش یابد. مدرس به منظور رونق تولیدات داخلی و رشد صنایع کشور، تأکید سرسختانه‌ای بر مهار واردات و همگانی شدن مصرف محصولات ملی داشت و در هر ماده قانونی که ظرفیت پذیرش این ایده را داشت، به نحوی پیشنهادی متناسب و راهکاری عملی ارائه می‌داد؛ تا به این تفکر خود، جامة عمل بپوشاند. وی در جلسه‌ای در مجلس شورای ملی گفت:

«باید پولی که بابت خرید برخی امور غیرضرور از مملکت بیرون می‌رود، صرف خرید کارخانجات شود. امروزه نبرد از زمین به هوا رفته است. باید کارخانجات هواپیماسازی تأسیس شوند؛ حتی اگر ضرورت دارد کسی دارو مصرف کند، نوع داخلی آن را بخورد».[۱۱]

یکی از محورهای بحث‌های مدرس در سنگر مجلس، تربیت نیروهای انسانی متخصص و ماهر، برای رشد و توسعة کشور بود؛ تا زمینه برای خوداتکایی، خودکفایی و تمدن‌سازی، فراهم شود؛ زیرا کارشناسانی که از فنون و تجاربی در رونق صنایع برخوردار باشند، می‌توانند بازدهی تولیدات کشور را بالا ببرند.[۱۲]

شهید مدرس در جلسه ۱۷۰، مورخ ۲۶ آبان ۱۳۰۱ق. در جواب سید یعقوب انوار، علت عقب افتادگی ایران را در این واقعیت تلخ می‌دانست که سرمایه‌ها در کارهای تولیدی به کار نمی‌افتند و دلیل عدم رغبت به سرمایه‌گذاری را در بخش تولید، این موارد بیان کرد:

۱. عدم امنیت اقتصادی.

۲. وجود موانع اداری و ضعف مساعدت دولت در این راستا.

۳. تحمیل مالیات‌های سنگین.

۴. فقدان عرق ملی برای خرید کالاهای داخلی.[۱۳]

تعصب برای کالای ایرانی

جواد محدّثی

گرچه هر کس دوست دارد از اجناس و کالاهای با دوام، شیک، محکم، پیشرفته، مجهّز و با کیفیت، استفاده کند و این عاقلانه است؛ امّا وقتی پای غیرت ملّی در کار باشد،

وقتی اقتصاد کشور و تولیدات و کارخانجات داخلی در خطر باشند،

وقتی موضوع ایجاد اشتغال برای هم میهنان بی‌کار مطرح است،

وقتی رسیدن به خودکفایی و بی‌نیازی از اجانب در کار است،

وقتی پای حفظ عزّت و کرامت ملّی و استقلال اقتصادی مملکت در میان است،

وقتی مقابله با جنگ تحمیلی اقتصادی و مبارزه با طرح نفوذ و سلطة سیاسی و فرهنگی دشمن، با استفاده از وابستگی کشورمان به آنان در نظر است، در این شرایط، چه بسا عاقلانه آن باشد که مصرف کنندة ایرانی، بر خی از جنس‌های ضعیف و کالاهای کم دوام و حتی گران را بخرد و این ریاضت اقتصادی و مصرفی را تحمّل کند و مدّتی صبوری کند؛ تا کشور از این بحران بگذرد و با گذر از این مرحله، پایه‌های عزّت و استقلال و تولید داخلی، استوار شوند؛ که البتّه این کار، «ایثار» می‌طلبد و اگر برای رسیدن به این هدف، «عزم ملّی» برای حمایت از کالای ایرانی لازم است، این عزم ملّی با ترجیح منافع شخصی و خانوادگی بر منافع ملّی، ناسازگار است.

کلید حلّ مسئله در بصیرت و شناخت موقعیت کنونی است. روشن است کسانی که درکی درست از «منافع ملّی» و «مصالح کشور» نداشته باشند، در این حرکت مقدس، مشارکت نمی‌کنند و سهمی در این عزم ملی ندارند و می‌گویند: ما جنس مورد نظر و محبوب خودمان را به هر شکلی و از هر راهی و به هر قیمتی و از هر جایی که باشد، تأمین می‌کنیم و کاری هم با دیگران و سرنوشت کشور نداریم و استدلال هم سرمان نمی‌شود!

درسی از تاریخ بیاموزیم؛ اگر گاندی، رهبر استقلال هند گفته است که هر چه در این راه داشته، درسی بوده است که از قیام امام حسین [علیه‌السلام] آموخته است، ما هم درسی از گاندی بیاموزیم.

گاندی در راستای رسیدن به استقلال هند از سلطة بریتانیا، روش استفاده از لباس‌های وطنی و پارچة دست باف عادی و معمولی را پیش گرفت و ردّ و بدل مذاکرات را هم با زبان هندوستان، رواج داد![۱۴]

تنها ثروتش عبارت بود از: یک ساعت، دو جفت کفش چوبی، یک عینک، یک قلم، کاردی مخصوص برای باز کردن پاکت، یک نمکدان، دو کاسة چوبی و یک قاشق چوبی، به اضافة پارچة سفیدی که شبیه لنگ بر خود می‌بست و گاهی گوشه‌ای از آن را روی شانه می‌انداخت.[۱۵]

وی در یک جهاد ملّی و با حرکتی عظیم یک پیاده‌روی چند ماهه را از احمدآباد هند آغاز کرد و همراه گروه بسیاری، از شهرها و روستاها گذشت، تا به ساحل دریا رسید؛ تا بیاموزد که استخراج نمک، باید به دست خو، باشد و از بازار انگلیسی نباید خرید؛ تا به انگلستان، عوارض پرداخت شود.[۱۶] وقتی او با بسیج عمومی برای حرکت به سوی سواحل و برداشتن نمک دریا به ساحل رسید، مشتی نمک به دست گرفت و گفت: ما اجازه نمی‌دهیم دولت خارجی با استفاده از منابع طبیعی، مملکت را در ناراحتی گذارد.[۱۷] این حرکتی بود بر ضدّ «قانون نمک»؛ قانونی که به سود سلطه گران بود.

خدا آن ملّتی را سروری داد که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملّت سر و کاری ندارد که دهقانش برای دیگری کشت[۱۸]

برای رسیدن به عزّت، کرامت و استقلال، این نکات را هم باید در نظر گرفت و تنها به برتری و کیفیت کالای خارجی نگاه نکرد؛ تا زیر بار منّت و سلطة آنان نرویم. سعدی می‌گوید:

به نان خشک قناعت کنیم و جامة دلق که بار عزّت خود به که بار منّت خلق[۱۹]

به این نمونه هم دقت کنید:

«علی اصغر ضرغام، وزیر گمرکات و انحصارات کابینة دکتر منوچهر اقبال، در ۲۲ اردیبهشت ۱۳۳۶، گفت: شرم آور است که از پاکستان، جلیقة دست دوم به ایران وارد و به معرض فروش گذارده شود. ما را چه شود که تا این اندازه حقیر شده‌ایم که جلیة کهنة پاکستانی و کت و شلوار نیمدار هندی وارد و بر تن کنیم؟ چرا باید تولید ما کاهش یابد و چشم به چندر قاز عایدی از نفت داشته باشیم»[۲۰]؟

به هر حال بر ای رهایی از وضع کنونی که سایة رکود و بیکاری و فراوانی اجناس خارجی و قاچاق بر همه جا سایه افکنده است، برای تحقق آن عزم ملّی و تجلّی آن غیرت و تعصب برای کالای ایرانی، باید سختی‌های مصرف تولید داخل را به جان خرید و بهای استقلال و آزادی را که کمی هم در روح فداکاری مالی و قناعت و قبول رنج است، پرداخت. سعدی می‌گوید:

کهن جامة خویش پیراستن به از جامة عاریت خواستن[۲۱]

ولی ... (به این ولی هم دقت کنید) با همة این حرف‌ها، راه رقابت با اجناس خارجی و تسلّط بر بازار و پدید آمدن امکان صادرات و رونق اقتصادی و روی آوردن مشتریان به جنس‌های تولید داخل، همان اتقان عمل و بها دادن به کیفیت و عرضة کالای مرغوب و پرهیز از سر هم‌بندی و کلاه‌گذاری و داشتن صداقت، دقت و امانت است؛ چیزی که کم‌رنگ شده و پیامدهای اجتماعی و اقتصادی آن را شاهدیم.

در آمدهای مشروع و حرام

مهدی مهدی پور

تلاش برای کسب درآمد حلال، نکوهیده و عیب نیست؛ بلکه خود نوعی عبادت و از برترین انواع عبادت است. تأمین نیازهای زندگی خود و دیگر وابستگان، حرکت در مسیر طبیعی تکامل و همگامی با فرمان و ارادۀ مقدس الهی و خدمت به جامعۀ انسانی است.

فقر، انسان‌ها را تا مرزهای کفر و بی‌دینی مطلق و شرک و اطاعت از کفار و اشرار پیش می‌برد. در سخنان رسول گرامی صلی الله علیه و آله چنین آمده است:

«العبادة سبعون جزءً افضلها، طلب الحلال[۲۲]؛ عبادت، هفتاد بخش دارد که برترین آن، طلب روزی حلال است».

در حدیث دیگری چنین می‌خوانیم:

«الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله[۲۳]؛ کسی که در راه تأمین روزی خانواده اش تلاش کند، همانند مجاهد در راه خداست».

نگاه اسلام به مال و ثروت، نگاهی منفی نیست. مال، نعمت الهی و ابزار خیر و نیکی و مایۀ قوام زندگی فرد و جامعه و بخش مکمل شخصیت اجتماعی انسان هاست و در برابر، فقر در فرهنگ دینی، با عباراتی این چنین معرفی شده است:

۱. «کاد الفقر ان یکون کفراً[۲۴]؛ نزدیک است که فقر، به کفر و بی‌دینی منجر شود».

۲. «الفقر الموت الاکبر[۲۵]؛ ناداری، مرگی بزرگ است».

۳. «الفقر یخرص الفطن عن حجتیه و المقل غریب فی بلدته[۲۶]؛ نا داری شخص هوشمند، زیرک را از بیان دلیل و برهان خویش باز می‌دارد و فقیر در شهر خویش هم غریب است».

در نصایح مولا علی علیه السلام به فرزندش محمد حنفیه آمده است:

«یا بنیّ، انی اخاف علیک من الفقر فاستعذ بالله منه فان الفقر منقصة للدّین، مدهشة للعقل، داعیة للمقت[۲۷]؛ پسرم! من از فقر بر تو بیم دارم؛ از آن به خداوند پناه ببر؛ زیرا فقر، سبب نقصان دین، سرگردانی عقل و منفور شدن و کینه‌ورزی می‌شود».

اسلام، طرفدار اقتدار اقتصادی مسلمین است؛ ولی در مورد تکاثر و غرور ثروت و کسب درآمدهای حرام، هشدار داده است.

در آمد از طریق غصب، ربا، قمار، انحصار، احتکار، اختلاس، فریب، کم فروشی، حقوق‌های نجومی و گران‌فروشی، کسب روزی حلال نیست.

زهد در فرهنگ اسلامی، یک ارزش است؛ ولی زهد، نداشتن نیست؛ نخواستن و وابسته نبودن است و مربوط به مرحلة مصرف و مالکیت است؛ نه مرحلۀ تولید و خدمت رسانی.

فعالیت‌های اقتصادی، بخشی از نیازهای اصلی زندگی جامعۀ بشری است؛ ولی در هر کدام از مراحل تولید، توزیع و مصرف، شرایط و قوانینی وجود دارد که بدون رعایت آنها، روزی حلال به دست نمی‌آید؛ بلکه غارت، سرقت و خیانت محسوب می‌شود.

انسان حق ندارد به بهانة فعالیت اقتصادی و یا تأمین زندگی، به هر گونه اشتغال ظالمانه تن بسپرد و هر نوع در آمدی را حلال و مشروع تلقی کند.

فقر و غنا و نیازمندی و سرمایه داری، دو روی یک سکّه‌اند؛ ولی نه هر فقری مطلوب و محبوب است و نه هر غنایی منفور و مبغوض. فقر ناشی از تنبلی، بی سوادی، اسراف و تبذیر و تخریب امکانات الهی، خیانت به خود و جامعه است و سرمایه داری ناشی از احتکار، انحصار، غصب و غارت و رباخواری و قمار و استثمار مردم نیز فعالیت اقتصادی حلال محسوب نمی‌شود.

عقاید و باورهای نادرست و اندیشه‌های غلط در زمینۀ حلال و حرام الهی و فعالیت‌های تولیدی و توزیعی و مصرف نعمت‌ها، گاهی نوعی افتراء و تهمت بر خدا و اولیای الهی است.[۲۸]

نه امکانات و اشیای حلال را باید حرام شمرد و نه روش‌های نا مشروع در بهره‌برداری از سفرۀ پر برکت الهی را می‌توان حلال و کسب روزی پاک و منصفانه معرفی کرد.

عقل و فطرت و قرآن و سنت نبوی و سخنان اهل بیت علیهم السلام، داور نهایی در شناخت حلال و حرام الهی در تمام میادین زندگی است. فقهای اسلام با استفاده از این معیارها و راهکارها، احکام اقتصادی را در بخش‌های تولید، توزیع و مصرف در اختیار جامعۀ اسلامی قرار می‌دهند و هر کس و هر نهاد اقتصادی باید روش صحیح کسب و کار خویش را بیاموزد و در چارچوب قوانین الهی، فعالیت کند؛ تا کسب و کار و فعالیت اقتصادی او، حلال و منطقی و در جهت خدمت به جامعۀ بشری باشد.

نوشابه‌های ناگوار

محمدعلی معلی

نوشابه‌های پپسی و کوکا کولا به عنوان مظهر نفوذ سیاست خارجی آمریکا در کشورهای مختلف جهان به فروش می‌رسند. این محصولات علاوه تأمین منافع اقتصادی آمریکا، کالاهایی سمبلیک برای نشان دادن سیطرۀ آمریکا بر دیگر کشورها می‌باشند.

شگفت است که کولاها و نوشابه‌های هم خانواده با آنها با مزة اصلی آمریکایی و با قیمتی به مراتب ارزان‌تر هم اکنون در تمام نقاط ایران توزیع می‌شوند. گویی فروش این نوشابه‌ها نه تنها با تحریم اقتصادی مغایرت ندارد، بلکه هماهنگ با آن و ادامة آن است. خاطره پیش رو از این‌جانب،[۲۹] مؤید جنگ پنهان برای نفوذ و سیطره این نوشابه‌ها بر بازار ایران است.

سال هفتاد بود؛ زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی. آن موقع نوشابه‌ها همه تولید داخل بودند و متعدد؛ پارسی کولا، زمزم، نوشاب، شادنوش، اشی مشی، ایراندا و ارم نوش و مزه و طعم نوشابه‌ها نیز داخلی بود. اگرهم نوشابه‌ای واردتی بود، از برندهای مشهور نبود. شیشة نوشابه را هم خودمان تولید می‌کردیم. برخی از شیشه‌ها استاندارد نبود و گاهی مقدار نوشابه در شیشه‌ها یکسان نبود. به هر حال، هر چه بود، آن نوشابه‌ها تولید داخل و حاصل دسترنج کارگران ایرانی بودند. خط تولید مارک‌های آمریکایی پپسی، کوکا، کانادا و میرندا هم در ایران وجود نداشت.

در چنین زمانی آرام آرام مستنداتی بر ضد نوشابه‌های داخلی، وارد رسانه‌ها شد. گاهی می‌دیدیم افرادی شیشه‌ای به دست می‌گرفتند و به روزنامة کیهان می‌آوردند و می‌گفتند: ما در این نوشابه، حشره پیدا کرده‌ایم. کیهان هم که نشریه‌ای انتقادی بود، عکس نوشابه و حشره را می‌گرفت و در جای مناسب، چاپ می‌کرد.

با تکرار موضوع، ما کم‌کم به این ماجرا مشکوک شدیم. به نظر می‌رسید که این کار، ساختگی است و با هدف خاصی انجام می‌گیرد؛ زیرا انتشار چنین تصاویر و گزارش‌هایی، به تولید کنندة داخلی ضربه می‌زد و به نوعی زمینة واردات را فراهم می‌کرد. به تحریریه اعلام کردیم که چاپ عکس و گزارش بر ضد شرکت‌های تولید کنندة نوشابه داخلی، ممنوع است.

پس از مدتی عضو جدیدی به شورای سردبیری اضافه شد: او از این تصمیم خبر نداشت، خبری را در صفحة اول و در سه ستون چاپ کرد. در این خبر آمده بود:در یک کارخانۀ نوشابه سازی داخلی، سم کشف شده است. طبیعی بود که انتشار چنین خبری، واکنش منفی مشتریان آن نوشابه را در پی داشته باشد. متولیان کارخانه شدت معترض شدند.

مسئول امور مالی آن کارخانه شخصاً به کیهان آمد و این چنین توضیح داد: «چندی پیش یک آقازاده معروف، به طور غیر مترقبه از کارخانة ما بازدید کرد. این مسئله، تعجب ما را برانگیخت و احساس کردیم بر ضد ما توطئه‌ای در کار است. از این رو، به دست اندرکاران توصیه کردیم که مراقبت‌ها را افزایش دهند.

روزی گزارش دادند که در دیگ نوشابه یک دستمال کاغذی کشف شده است. وقتی دستمال را به آزمایشگاه فرستادیم، گفتند که آغشته به سم است. این موضوع را با پلیس در میان گذاشتیم. درخواست کردیم که بررسی کنند؛ تا نیروی نفوذی در کارخانه پیدا شود و طبق وظیفه، کلیه محتوای دیگ را تخلیه کردیم».

متأسفانه پلیس طبق معمول خبر این کشف را اعلام کرد و کیهان هم این خبر را به نقل از خبرگزاری‌های محلی، با تیتر سه ستونی در صفحة اول درج کرد.

اعتراض مسئول امور مالی آن کارخانه وارد بود. به او قول دادیم خسارت وارده به اعتماد عمومی نسبت به آن کارخانه را جبران کنیم.

در چنین شرایطی خبر یافتیم که در مشهد نوشابه‌ای تحت لیسانس شرکت کوکاکولای آمریکا با وارد کردن مزة اصلی، تولید خود را آغاز کرد. این مزه از اسرار شرکت تولید کنندة آمریکایی است و این کارخانه بابت فروش هر نوشابه، مبلغی به شرکت آمریکایی پرداخت می‌کرد. بدین ترتیب، نگرانی‌های مسئولان آن کارخانه داخلی فهمیده شد.

در همان سال، رئیس جمهور طبق معمول، یک مصاحبة مطبوعاتی بین‌المللی، با حضور سی تا چهل خبرگار داخلی و خارجی برگزار کرد. خبرنگاری که از روزنامه کیهان اعزام شد، از افراد قدیمی و ارشد روزنامة کیهان محسوب می‌شد. این خبرنگار در سال قبل دربارة تهاجم فرهنگی سؤال کرده بود و آقای هاشمی به جای پاسخ، پرسیده بود: تهاجم فرهنگی یعنی چه؟ خبرنگار ما فکری کرد و گفت: چیزی به نظرم نمی‌آید. آقای هاشمی گفته بود: برو بنشین!

این بارهمان خبرنگار، با آمادگی قبلی حضور یافت و پرسید: چرا ما باید کالاهای مشابه داخلی را از خارج وارد کنیم؟ آقای هاشمی گفت: «منظورت این است که ما موشک وارد نکنیم»؟ خبرنگار جواب داد: خیر، موشک وارد کنیم؛ اما نوشابة تحت لیسانس آمریکا وارد نکنیم. آقای هاشمی بدون پاسخ به سؤال خبرنگار، گفت: عوام! برو بنشین!

همة خبرنگاران این برخورد آقای هاشمی را توهین به خودشان تلقی کردند و حتی روزنامة جمهوری اسلامی هم در یک مقالة اساسی صبح روز بعد، رفتار آقای هاشمی را نقد کرد.

بدین ترتیب، شرکت‌های بزرگ آمریکایی توانستند با نفوذ و تهاجم‌هایی اقتصادی، ابتدا نوشابه‌های داخلی را بی رونق کنند و آن گاه بازار ایران را با نوشابه‌های تحت لیسانس خودشان، تسخیر کنند

این در حالی است که مسلمانان در خود آمریکا برخی از این نوشابه‌ها را تحریم کرده‌اند؛ چون متعلق به صهیونیست‌ها می‌باشند؛ ولی حتی مردم متدین ما در ایران به راحتی آنها را مصرف می‌کنند.

اگر به فرهنگ گذشته کشورمان نظر کنیم، می‌بینیم که مردم با هر غذایی، نوشیدنی مناسب با آن میل می‌کردند که به نوعی مکمل غذا محسوب می‌شد. انواع عرقیجات، مثل بیدمشک، گلاب، بهار نارنج و نیز سنکنجبین و شیره‌های انگور و خرما در سبد غذایی مردم قرار داشتند و گاهی از میوه‌ها نوشابه تهیه می‌کردند؛ مثل شربت‌های سیب، به، شاه توت، انار و... امروزه به جای آن که این نوشیدنی‌های سنتی، صنعتی و استاندارد و به صورت انبوه تولید شوند، نوشابه‌های گازدار وارداتی و مضر، جایگزین آنها بر سفرة ایرانی‌ها شده‌اند.

مقام معظم رهبری، حضرت آیة الله خامنه‌ای دربارة نفوذ و جنگ اقتصادی آمریکا فرمود:

«امروز آنچه مطرح است برای دشمنان ما، جنگ اقتصادی است. اتاق جنگ آمریکا علیه ما، عبارت است از وزارت خزانه‌داری آمریکا که همان وزارت اقتصاد و دارایی‌شان است؛ آن جا اتاق جنگ با ماست. خب، راه مقابلة با جنگ اقتصادی چیست؟ این است که ما در داخل به اقتصاد خودمان بپردازیم. وقتی اقتصاد ما متّکی بود، وابسته بود، مشکلات به وجود می‌آید».

همچنین مقام معظم رهبری دربارة رابطة واردات کالاهای خارجی با ورشکستگی کارخانجات داخلی فرمود:

«... به‌مجرّد این که این محصول خواست بیاید بازار، یک‌وقت دیدیم درِ گمرک باز شد؛ از خارج، مشابه این جنس وارد شد! موجب می‌شود که بسیاری از کارخانجات ما از این‌جهت ناکام بمانند؛ بعضی ورشکسته بشوند و مشکلات برایشان به وجود بیاید... دولت باید مدیریّت کنند؛ مسلّط باشد بر این که چه چیزی وارد بشود و چه اندازه وارد بشود و چه چیزی وارد نشود».

البته علاوه بر سهم دولت، سهم مردم هم بسیار جدی است. مقام معظم رهبری در این باره فرمود:

«سهم مردم - که به نظر من از همة اینها مهم تر است - مصرف تولیدات داخلی است. ما باید عادت کنیم و برای خودمان فرهنگ کنیم؛ برای خودمان یک فریضه بدانیم که هر کالایی که مشابه داخلی آن وجود دارد و تولید داخلی متوجه به آن است، آن کالا را از تولید داخلی مصرف کنیم و از مصرف تولیدات خارجی به جد پرهیز کنیم؛ در همة زمینه‌ها؛ زمینه‌های مصارف روزمرّه و زمینه‌های عمده‌تر و مهم تر».[۳۰]

کم‌ترین هزینه و بیشترین بازدهی

جواد محدثی

همچنان که زهد، به معنای «برداشت کم و بازدهی زیاد» است، می‌توان گفت «با کم‌ترین امکانات، بیشترین بازدهی را داشتن»، شاخصة مدیر توانمند، انقلابی و جهادی است.

امکاناتی که در اختیار مدیر است، عبارتند از: بودجه، زمان، جا و مکان، ابزار و وسایل، نیروی انسانی، سواد و معلومات و تخصص افراد کارمند.

به طور کلی ما با دو گونه مدیر داریم؛ گونه‌ای که با حداقل امکانات، به بهره‌برداری زیاد می‌رسند و گونه‌ای دیگر که با امکانات زیاد و خوب، بازده چندانی ندارند.

گذرا به موارد شش گانة فوق اشاره می‌شود:

بودجه

هر مدیری می‌کوشد بودجه و اعتبار بیشتری در اختیار داشته باشد؛ چون اعتبار مالی، پشتوانة اجرای طرح‌ها و مصوبات و اقدام عملی است؛ ولی کیفیت هزینه کردن و مدیریت بر مصرف آن، بسیار مهم است؛ به خصوص وقتی کسری بودجه و کاهش اعتبار هم باشد.

یکی امکانات مالی را صرف تغییر دکور، تعویض میز و صندلی‌ها و هزینه‌های غیر ضروری و تشریفات و تجملاتی می‌کند که نقشی در رونق و بازدهی کار ندارند و دیگری با مدیریت صحیح از همان مبلغ، بیشترین استفاده را می‌برد؛ مثلاً یکی برای رفع و رجوع کارها و انجام مأموریت‌ها، چند دستگاه خودرو می‌خرد و چند صد میلیون پول می‌دهد و دیگری هم با یک دهم همان مبلغ، با یک آژانس قرارداد می‌بندد و چند راننده در اختیار شرکت و اداره قرار می‌گیرد و هزینة بنزین و تعمیرات و استهلاک ماشین و کاهش قیمت و پرداخت حقوق راننده هم ندارد. این، یعنی راه بهتر هزینه کردن بودجه. موارد دیگر را خودتان می‌توانید محاسبه کنید.

زمان و وقت

عنصر زمان و فرصت، سرمایه‌ای برای پیشبرد امور است و انجام کارها در ظرف زمان، صورت می‌گیرد. بعضی‌ها وقت کشی می‌کنند و فرصت‌ها را هدر می‌دهند و کاری را که مثلاً در یک هفته قابل اجراست، چند ماه طول می‌دهند و بعضی‌ها هم از کمترین فرصت، بیشترین بهره را می‌برند و با تلاش جهادی و جلوگیری از هرز رفتن فرصت و تأخیر بی‌مورد در عمل، گاهی طرحی را که معمولاً چند ماه زمان می‌برد، در چند هفته به انجام می‌رسانند و پیش از موعد مقرر، طرح را افتتاح می‌کنند؛ مثلاً بعضی برای تهیة یک گزارش، شش ماه وقت صرف می‌کنند و بعضی هم همان گزارش را در دو هفته تهیه و ارائه می‌کنند؛ بدون آن که از اتقان و کیفیت و صحت کار کاسته شود یا مثلاً در جلسه‌ای برای ارائة گزارش کار و توضیح مطلب، بعضی همة یک رفع وقت را به ذکر مقدمات غیرلازم و نکات حاشیه‌ای و تعارفات می‌پردازند و برای طرح حرف اصلی، زمانی باقی نمی‌ماند و بعضی هم همة گفتنی‌ها را در همان مدت یا کمتر، به اطلاع حاضران می‌رسانند. این هم نوعی مدیریت زمان است.

باید از هر دقیقه، قرنی ساخت و قرن را در دقیقه گنجانید.

بعضی برای فهمیدن نتیجة یک مسابقه فوتبال، ۹۰ دقیقه پای تلویزیون می‌نشینند و بعضی هم به کارهای اصلی خود می‌رسند و در چند ثانیه، نتیجة مسابقه را از رسانه یا از دوستان می‌پرسند؛ البته شور و شوق تماشا، چیز دیگری است؛ ولی آیا ارزش وقت گذاری دارد؟

جا و مکان

انجام یک کار یا مدیریت یک مؤسسه یا کار در یک شرکت، جا، مکان و فضا می‌خواهد؛ ولی گاهی بهره‌گیری از مکان هم دستخوش اسراف و هدر دادن امکانات می‌شود.

بعضی‌ها مرتب بر ساختمان‌های اداری و اتاق‌ها و فضاها می‌افزایند و طول و عرض آن را توسعه می‌دهند؛ ولی کاری از پیش نمی‌رود و بعضی هم در یک ساختمان کوچک، کار یک وزارتخانه را انجام می‌دهند. بعضی برای یک مسئولیت جزئی، یک اتاق بزرگ با چندین میز و صندلی و فایل و کمد، درخواست می‌کنند و بعضی چند بخش یک اداره را با چند میز جدا در همان اتاق می‌گنجانند و کارها هم پیش می‌رود. بعضی همیشه از کمبود جا و فضا می‌نالند و بعضی هم از کمترین فضای موجود، بهترین استفاده را می‌کنند؛ شبیه دو مهندس ساختمان و معمار که یکی مثلاً از مساحت ۸۰ متر مربع، یک واحد کامل با همۀ امکانات، پدید می‌آورد و دیگری مساحت ۳۰۰ متری را تباه می‌کند یا کسی در فضای خالی، فقط درخت بید و کاج و چمن می‌کارد و دیگری در همان فضا، درخت میوه و سبزیجات و صیفی جات می‌کارد. پس کیفیت استفاده از جا و مکان، مهم است.

ابزار و وسایل

در استفاده از ابزار و وسایل هم گاهی مدیریت صحیح است و گاهی با اسراف و تبذیر همراه است؛ مثلاً اگر از یک دستگاه مجهز و پیشرفتۀ حساب‌گر تنها برای جمع و تفریق استفاده کنند، اسراف است و اگر بشود، بهتر است همان کار را با یک ماشین حساب معمولی انجام دهند. اگر با وجود یک رایانه قوی و پر حجم که قابلیت ذخیره‌سازی داده‌های زیادی را دارد، باز با هم ده دوازده کمد و فایل و صدها پوشه و پرونده برای نگه داری اسناد و مدارک و آرشیو اطلاعات به کار گرفته شود، ضعف در استفاده از آن رایانه را می‌رساند. یکی دستگاهی تهیه می‌کند که هر روزه مورد کاربرد و استفاده است و دیگری هم بودجه را صرف خرید دستگاهی می‌کند که سالی یکی دو بار شاید به کار آید. کدام عاقلانه تر است؟ خودروهای اداری و تجهیزات، برای استفاده است یا دکور و موزه و نمایش و استقرار در پارکینگ؟ یکی از وسایل آن قدر استفاده می‌کند تا خراب شوند و دیگری از بیم آن که مبادا خراب شوند، اصلاً استفاده نمی‌کند؛ کدام درست‌تر است؟

نیروی انسانی

عامل پیشبرد کارها، تراکم نیرو و کثرت نفرات نیست؛ بلکه کار جدی و برنامه‌ریزی شد ه و به‌کارگیری صحیح نیروهای موجود است.

در یک جا با ده‌ها کارمند که اغلب، وقت‌های خالی فراوان دارند، اداره و مؤسسه‌ای می‌چرخد؛ آن هم با بازدهی اندک و حقوق فراوانی که به آنها داده می‌شود و در جای دیگر از توان و وقت نیروها بیشترین استفاده می‌شود و کارمندان هم بیکار نمی‌نشینند و وقت را به گفت و گو و تلفن‌های شخصی و حل جدول و چای خوردن و غیبت کردن و معاملات و ... صرف نمی‌کنند؛ پرکارند و تعدیل نیرو هم لازم نیست. یکی برای تمیز کردن خانه، پنج نیرو می‌آورد که لای دست و پای هم می‌لولند و کار کمتر پیش می‌رود و دیگری دو نیروی کاری می‌آورد که بیش از آن پنج نفر، کار را پیش می‌برند. این مثال کوچک، در مقیاس بزرگ‌تر در جذب و به کار گیری نیروهای اداری و استخدامی هم به کار می‌آید.

معلومات و تخصص

آیا در مجموعه از ظرفیت و پتانسیل و قابلیت نیروها استفادة کامل می‌شود؟

سپردن یک کار اجرایی و عملیاتی عادی به یک تحصیل کردة اهل فکر و نبوغ و خلاقیت، ولخرجی در آن معلومات و تخصص هاست. اگر نیروها تخصص‌های مهمی دارند، باید از آنها بهره گرفت؛ نه آن که بدون استفاده بمانند.

در یک اداره و شرکت، ممکن است افراد و نیروهای بی سواد یا کم سواد در کنار نیروهای دانشمند و با تخصص‌های بالا وجود داشته باشند؛ ولی هر یک برای کاری و جایی مناسب است.

اگر یک لیسانس را مأمور نظافت ساختمان یا مسئول آبدارخانه کنند یا کسی را که مدرک بالایی دارد، به عنوان پیک موتوری و نامه رسان به کار گیرند، یعنی دانش و مهارت او هدر رفته است؛ مثل آن است که از یک لامپ قوی در یک اتاق کوچک استفاده کنند. آیا رواست که یک نیروی فکری و خلاق و طراح، به یک کارمند معمولی و اجرایی تبدیل شود و کاری کند که از یک فرد عادی هم بر می‌آید؟ هر کسی را بهر کاری ساختند و ظرفیت‌ها و توانمندی‌ها متفاوت است. مدیر جهادی و انقلابی، باید بداند که از هر کسی، چه کاری بر می‌آید و هر نیرو را در جای مناسب خودش به کار گیرد.

ایستادگی در مقابل منکر بزرگ

درنگی در زندگی ذوالشهادتین

محمود شریفی

خزیمه از شخصیت‌های ارزشی بلند همت و بارزی بود که در دوران زندگی خود به طور مرتب از معروف‌ها حمایت می‌کرد و در مقابل بزرگ‌ترین منکر، یعنی عصب خلافت امیرمؤمنان علیه السلام نیز ایستادگی کرد.

خزیمة بن ثابت بن ثعلبة انصاری خطمی، از طایفة بنی خطمه، از بزرگان قبیله اوس و از انصار و یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. خزیمه در میان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله شهرتی به سزا داشت و او را ذوالشهادتین می‌گفتند.

او در جنگ‌های بدر و سایر جنگ‌های پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشت و در فتح مکه، پرچم بنی خطمه به دست او سپرده شده بود!.[۳۱]

خزیمه، شاعری خوش ذوق بود و اشعار مختلفی در فضایل اهل بیت علیهم السلام و امیرالمؤمنین علیه السلام سروده بود. .[۳۲]

ذوالشهادتین

امام صادق علیه السلام فرمود: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اسبی را از مرد عربی خریداری کرد. گروهی از منافقان بر او حسد ورزیده، گفتند: اگر این اسب را به بازار برده بودی، به چندین برابر می‌فروختی. حرص و طمع آن مرد عرب تحریک شد و خواست معامله را به هم بزند. گفتند: این کار را مکن؛ ولی هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست قیمت آن را بپردازد، بگو به این مبلغ نفروختم؛ بلکه به فلان مبلغ فروختم. او مرد صالح و شایسته‌ای است و آنچه بگویی، پرداخت می‌کند. هنگامی که پیامبر خواست مبلغ را پرداخت کند، او گفت: من اسب را به این مبلغ نفروختم.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: به خدایی که مرا به پیامبری برانگیخته، به همین مبلغ فروختی. خزیمه بن ثابت که از این جریان با خبر شد و مظلومیت پیامبر را دید، به پا خواست و از پیامبر حمایت کرد و گفت: ای مرد عرب! من شهادت می‌دهم که اسب را به همین قیمت به پیامبر فروختی. مرد عرب گفت: موقعی که ما معامله کردیم، هیچ‌کس پیش ما نبود.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خزیمه فرمود: با آن‌که تو در معامله حاضر نبودی، چگونه شهادت می‌دهی؟ خزیمه در پاسخ گفت: پدر و مادرم فدایت! تو از جانب خدا و عالم غیب و آسمان‌ها خبر می‌دهی و ما تو را تصدیق می‌کنیم، چگونه دربارة این اسب تصدیقت نکنیم!

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شهادت خزیمه، شهادت دو مرد به حساب می‌آید؛ پس او ذوالشهادتین نامیده شد.[۳۳]

حمایت از ولایت حضرت امیر علیه السلام

بعد از قتل عثمان، هنگامی که مردم با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند، خزیمه بن ثابت انصاری که ذوالشهادتین نامیده می‌شد، به پاخاست و چنین گفت:

ای امیرمؤمنان! کسی جز تو برای حکومت بر ما، شایسته نیست و حکومت، فقط شایسته شماست. پس اگر وجودمان دربارة فضایل توراست بگوید، در می‌یابیم که تو زود تر از همه ایمان آوردی و آگاه‌ترین مردم به خدا تو بودی و تو سزاوارترین مؤمنان به رسول خدایی؛ هر فضیلتی که دیگران دارند، تو هم داری؛ اما هر فضیلتی که تو داری، دیگران ندارند.[۳۴]

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله در اجتماع مسلمانان به علی علیه السلام اشاره کرد و فرمود: این مرد، پیشوای شما بعد از من و خلیفة من در میان شماست؛ پس او را مقدم قرار دهید و پشت سر قرار ندهید. اگر او را مقدم کنید، راه نجات و هدایت را پیموده‌اید و اگر او را پشت سر قرار دهید، راه گمراهی را پیموده‌اید. او باب حطه مسلمانان است. مَثَل او، مثل کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شود، نجات پیدا می‌کند و هر کس از آن تخلف کند، هلاک خواهد شد.[۳۵]

خزیمه اشعار متعددی در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام و جریان غدیر و جریان انفاق انگشتر توسط امیرالمؤمنین علیه السلام و نزول سورة هل اتی سروده است.[۳۶]

ایستادگی در مقابل منکر بزرگ

خزیمه بن ثابت یکی از دوازده نفری است که در مقابل بزرگ‌ترین منکر بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد و خلافت خلیفة اوّل را نپذیرفت و با او بیعت نکرد و با مشورت با دوستان و حضرت امیر علیه السلام، در مسجد به پاخاست و در مقابل او چنین گفت:

آیا نمی‌دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت مرا به تنهایی و در حالی که کسی همراه من نبوده، می‌پذیرفت؟ همه گفتند: آری. خزیمه گفت: پس من شهادت می‌دهم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: «اهل بیتی یفرّقون بین الحق و الباطل و هم الائمه الذین یقتدی بهم»؛ اهل بیت من، کسانی هستند که حق و باطل را از هم جدا می‌کنند و ایشان امامانی هستند که به آنان اقتدا می‌شود.

سپس گفت: هر آنچه شنیده بودم، گفتم و بر فرستاده، وظیفه‌ای جز ابلاغ آشکار نیست.[۳۷]

مرحوم شیخ مفید نیز نقل کرده که خزیمه بن ثابت در مورد غصب خلافت هم اشعاری سروده و در آن اشعار چنین گفته است:

هرگز گمان نمی‌کردم که این امر (خلافت) از بنی هاشم و امیرالمؤمنین علیه السلام روی گردان شود.

آیا او نخستین کسی نیست که به سوی قبله مسلمانان نماز خوانده؟ آیا او آگاه‌ترین مردم نسبت به آثار و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود؟

آیا او آخرین نفری نبود که قبل از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله با او تجدید پیمان کرد؟ آیا او کسی نیست که جبرئیل او را در غسل و تکفین رسول خدا صلی الله علیه و آله کمک کرد؟

او کسی است که آن صفاتی را که آنها دارند، او هم دارد و آنها شک و تردیدی در آن ندارند و خوبی‌های او را، آنها ندارند.

پس چه چیزی شما را از حمایت و بیعت با او را بازداشت؛ تا ما هم بدانیم؛ پس بدانید که این بیعت شما از زیان بارترین زیان‌هاست.[۳۸]

خزیمه در تمام عمر خود در زبان و گفتار از معروف‌ها حمایت کرد و در عمل نیز با شرکت در جنگ‌های بدر، موته، جمل، صفین و ... ثابت کرد که در عمل هم حامی معروف‌ها و مخالف با منکرات بوده است.

امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه از او و یارانش به عنوان برادر یاد کرد و فرمود: کجا هستند برادرانی که خونشان در صفین ریخته شد؟ به خدا قسم! خدا را ملاقات کردند و پاداششان را دریافت کردند و خدا به آنها بعد از ترس و اضطرابی که داشتند، امنیت داد. کجا هستند برادرانم که راه را پیمودند و عمر خود را بر حق سپری کردند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟[۳۹]

خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو

محمد باقر پورامینی

نامش عویدیا بود؛ از تبار پیامبران بنی اسرائیل که به صبوری شهرت داشت.

شیوه انتخابش برای مدیریت و زمامداری مردم، جالب است و شنیدنی.

یسع نبی علیه السلام رو به یاران خود کرد و گفت:

هر کس سه چیز را به من تعهد دهد، او را جانشین خود می‌سازم؛ روزها را به کار و تلاش بگذراند، شب‌ها را به عبادت سپری کند و در مواجهه با مردم، غضبناک نشود.

شرط سوم او، دقیق و حساب شده بود؛ زیرا باد مسئولیت، خشمناکی و عصبانیت را به دنبال دارد و تنها مردان سخت کوش الهی، توان مهار آن را خواهند داشت.

عویدیا جوان برخاست و این سه شرط را پذیرفت. او که شایستۀ این جایگاه بود، جانشین یسع شد و خاکساری و صبوری را سرمایۀ مسئولیت جدیدش کرد.

وی در همان روز نخست، با آزمونی سخت رو به رو شد؛ امتحان مهار خشم.

ابلیس پیروان خود را جمع کرد؛ تا عویدیا را به زانو در آورد؛ به آنها گفت: دست به کار شوید؛ شاید این امیر جوان را دچار خشم کنید.

یکی از شیاطین نزد عویدیا آمد و فریاد زد: دادم را بستان که به من ستم شده است!

عویدیا که در حال استراحت از سختی کار روزانه بود، به او گفت: فردی را که به تو ستم کرده، نزدم بیاور

او گفت: من از این جا تکان نمی‌خورم؛ تا حقم را بستانی.

عویدیا انگشتر خود را به او داد و گفت: آن را نزد آن فرد ببر؛ تا حق تو را بدهد.

او انگشتر را گرفت و رفت و روز بعد، هنگام استراحت عویدیا، بازگشت و با داد و فریاد، دادخواهی کرد و گفت: به داد برس؛ آن ظالم به انگشتری تو توجّهی نکرد.

امیر نامه‌ای نوشت و آن را مهر کرد و به او داد؛ تا حقش را بستاند.

روز سوم نیز همین ماجرا تکرار شد و آن شیطان بانگ زد؛ تا شاید به عویدیا را به خشم آور؛ اما حاکم جدید با این که به استراحت نیاز داشت، در گرمای شدید نیم روز، همراه او شد؛ تا این ماجرا را به پایان برساند.

مأموریت این شیطان به شکست انجامید و او نتوانست عویدیا را خشمناک کند و با یاس و زبونی، از صحنه گریخت.

صبوری عویدیا، تجربة موفقی برای همة پیشوایان الهی است؛ تا چون آبی در برابر گرمای سوزان خشم باشند و با آرامش، شعله‌های آن را خاموش سازند.

نام عویدیا یا همان ذوالکفل، در صحیفۀ مردان صبور، ثبت شد و خداوند در کنار سایر انبیاء، صبوری شان را ستود؛ آن جا که فرمود:

«وَ إِسْماعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ وَ أَدْخَلْناهُمْ فِی رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِینَ و اسماعیل و ادریس و ذاکفل را [به یاد آورد] که همه از صابران بودند و ما آنان را در رحمت خود وارد ساختیم؛ زیرا آنها از صالحان بودند».[۴۰]

در نگاه مسیح علیه السلام، خشم نابجا بر مردم، ریشه در تکبر، خودبزرگ بینی و کوچک انگاشتن دیگران دارد.[۴۱]

هنر مدیر امروز، رهایی از این دام است.

جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو

گر نخواهی کبر را، رو، بی تکبر خاک شو

خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من

هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو

هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جو

گر خوشی با این دو مارت، خود برو ضحاک شو[۴۲]

عوامل نفوذی و جاسوسی

س.م. آب لشکری

یکی از خطراتی که همواره نظام‌های حکومتی را تهدید می‌کند، وجود عوامل نفوذی و جاسوسی آنها به نفع بیگانگان است. این موضوع، سابقه‌ای طولانی دارد و از ابتدای تشکیل نظام‌های حکومتی، حتی نظام‌های قومی و قبیله‌ای، وجود داشته است.

کشورها از طریق جاسوسی عوامل نفوذی خویش، از اوضاع رقیب خویش، اطلاعاتی کسب می‌کردند و در اختلافات، کشمکش‌ها و جنگ‌ها از این اطلاعات، در جهت شکست رقیب خویش، استفاده می‌کردند. عوامل نفوذی، گاهی افرادی از کشور و سرزمین بیگانه هستند که به صورت‌های مختلف وارد کشوری می‌شوند و به نفع کشور خویش، جاسوسی می‌کنند.

روزنامة پرورش که در سال ۱۳۲۳ شمسی منتشر می‌شد، گزارشی از برخی عوامل نفوذی بیگانه در کشور ما ارائه کرده که خواندن آن خالی از لطف نیست.

نویسندۀ این گزارش می‌نویسد: در محرم سال ۱۲۹۸ مجلس وعظی در مسجد صالح آباد رشت برگزار شده بود و حاج واعظ نامی از اهل تربت هم سخنران مجلس بود. نگارنده نیز برای شنیدن وعظ به آن مجلس رفته بودم. در حال سخنرانی، ناگاه از آخر مجلس شخصی صدا زد: حاج آقا! اجازه بدهید صاحب منصب روسی وارد مسجد شود. واعظ نیز اجازه داد و او وارد مسجد شد. در پایان مجلس نیز خیّرین دست در جیب کرده، برای این تازه مسلمان، هفده تومان و چند قرآن پول جمع کردند و به او دادند. چند ماه بعد، آن افسر روسی را دیدم که در دبیرستان شاهپور به عنوان دبیر ورزش، مشغول کار شده بود. با اشغال ایران توسط متفقین، او به نیروهای حکومت انقلابی شوروی ملحق شد.

پس از کنار آمدن شوروی با ایران، این افسر روسی که نام عبدالغفار را برای خود برگزیده بود، در یک یتیم خانه (پرورشگاه) مشغول کار شد و مدتی بعد نام او را در ردیف کارمندان یک مدرسه دیدم.

با خود گفتم: خدا کند این عبدالغفار مانند عبدالغفارهای دیگری نباشد که با لباس‌های مختلف به ممالک شرقی می‌آیند و به جاسوسی می‌پردازند.

عبدالغفار دیگری در یکی از نقاط آذربایجان، سال‌ها مورد اعتماد مسلمانان محل بود و مال و خمس و زکات به وسیلۀ او برای مراجع فرستاده می‌شد؛ امّا در شهریور ۱۳۲۰ که چتر بازان ارتش سرخ در آن نقطه پیاده شدند، با پاگون نظامی، افسر هواپیمایی از کار در آمد.

عبدالغفار دیگری نیز قبل از ورود نیروهای شوروی به شمال کشور، جلوی حمام دوشنبه انزلی، شیرینی می‌فروخت و به مجرد ورود ارتش سرخ به شمال، لباس سربازی پوشید و به آنها پیوست.

یک عبدالغفار دیگر نیز در همدان به شغل سراجی مشغول بود و پس از ورود نیروهای انگلیسی، لباس سرهنگی اش را پوشید و به نظامیان انگلیسی پیوست.

تعدادی از کارکنان شرکت نفت آبادان نیز عبدالغفارهایی بودند که به مجرد شلیک توپ جنگ، لباس عوض کردند و به قوای نظامی ایران، حمله‌ور شدند.[۴۳]

در سال‌های اخیر نیز افرادی با عنوان گردش‌گر، خبرنگار، حامی محیط زیست، دیپلمات، نماینده و بازرس آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، ورزشکار، مربی، محقق و پژوهش‌گر، به کشور ما آمده‌اند و هدف اصلی آنها جاسوسی بوده است.

عوامل نفوذی همیشه از نیروهای بیگانه نیستند؛ بلکه در بیشتر موارد از نیروهای خودی هستند. اینان ایرانیانی هستند که برای زندگی، تحصیل، تدریس، کار و زندگی به کشورهای دیگر می‌روند و توسط استعمارگران اجیر می‌شوند و در بازگشت به کشور، اخبار و اطلاعاتی را در اختیار بیگانگان قرار می‌دهند. برخی افراد نیز به دلیل عدم آگاهی از توطئةها و نیرنگ‌های استعمارگران، فریب می‌خورند و با بیگانگان همکاری می‌کنند و متوجه عواقب عمل خیانت آمیز خود نیستند. متأسفانه به دلیل آشنایی این افراد با زبان و فرهنگ غرب و شناخت سازمان‌ها و تشکل‌ها و مجامع بین‌المللی، برخی مسئولان نظام اسلامی در قرار دادها و معاهدات و منازعات بین‌المللی، این افراد را به عنوان نماینده، وکیل، مشاور و ... به کار می‌گیرند و از این طریق، به نظام و کشور، زیان‌های جبران ناپذیری وارد می‌شود.

نقشه‌ای برای شکست ایران اسلامی

فرش اصیل ایرانی را وسط اتاق پهن کرده و وسط آن یک قرآن گذاشته است. همه در این فکرند که هدفش از این کار چیست؟

کمی قدم می‌زند و می‌پرسد: چه کسی می‌تواند قرآن را از وسط این قالی بردارد؟ همه متعجب پاسخ می‌دهند: خب، همة ما می‌توانیم!

می‌پرسد: چطور؟

یکی بلند می‌شود و با کفش می‌رود روی قالی و قرآن را بر می‌دارد و می‌گوید: این طور.

می‌پرسد: بدون پا گذاشتن روی قالی، چطور می‌شود قرآن را برداشت؟

یکی گفت: با تکان دادن قالی.

یکی دیگر گفت: با عصا.

دیگری هم زانویش را گذاشت روی زمین و دستش را روی قالی؛ ولی نشد که نشد!

بعد خودش بلند شد و رفت کنار قالی؛ روی پایش نشست و آرام آرام قالی را لوله کرد؛ تا رسید به وسط قالی و آن وقت بدون هیچ دردسری، قرآن را برداشت و گفت:

این طور باید اسلام را از میان ایرانیان برداشت؛ آرام و نرم و بدون هیچ جنگ و دردسری.

می‌گفت: برای شکست ایرانی‌ها، برای شکست مسلمان‌ها، باید عقیده را از میانشان برداشت؛ باید اسلام را از آنان گرفت. چگونه؟ با برداشتن قرآن و فرهنگ قرآن؛ به صورت نرم و آهسته و بدون هیچ جنگ و سر و صدایی!

هر کسی را بهر کاری ساختند

عبدالرحیم اباذری

قاطری در چمن زاری می‌چرید. ناگهان متوجّه شد گرگی به سوی او می‌دود. قاطر که راه فراری پیش روی خود نمی‌دید، وانمود به لنگیدن کرد. وقتی گرگ به او نزدیک شد و علّت لنگیدنش را پرسید، قاطر گفت: که موقع پریدن از پرچین، تیغی به پایم فرورفته است. بعد به گرگ پیشنهاد کرد برای جلوگیری از فرورفتن تیغ به دهانش، بهتر است پیش از خوردن او، تیغ را از پایش بیرون بیاورد. گرگ پذیرفت و برای بیرون آوردن تیغ، پای او را بلند کرد. هنگامی که گرگ به دقّت مشغول معاینة پای طعمة خود بود، قاطر لگد محکمی به دهان او زد؛ به طوری که دندان‌هایش بیرون ریختند. گرگ در همان حال با خود گفت: «حقّم بود! پدرم شغل قصابی به من آموخته بود؛ من نمی‌باید در امر طبابت دخالت می‌کردم».

این داستان، حال و روز مدیرانی را نشان می‌دهد که اغلب سر جای خود نیستند و بر خلاف رشتة تخصصی و یا ذوق، استعداد و ظرفیت خویش، مسئولیت قبول کرده‌اند؛ مثلاً مدیری رشتة حقوق خوانده، در امور صنعتی فعالیت می‌کند و دیگری دکترای فلسفه و علوم سیاسی دارد و در وزارت راه و ترابری قبول صدارت کرده است؛ اما تفاوت داستان ما با فعالیت این گونه مدیران، در این است که در اولی پیامدهای فردی و موردی رخ می‌دهد؛ ولی اگر مدیری سر جای خود نباشد، علاوه بر خود، به جامعه و مردم نیز آسیب‌های جدی وارد می‌کند.

شاعر شیرین سخن، سعدی شیرازی نیز از نگاهی دیگر به این مقوله پرداخته، تأکید می‌کند که مردم نبایستی به کسان و مدیرانی مراجعه کنند و یا به آنها مسئولیت بدهند که تخصص، تعهد و استعداد لازم آن کار و مسئولیت را ندارند و اگر چنین کنند و آسیبی ببینند فقط باید خودشان را ملامت نمایند. او می‌نویسد: مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار (دامپزشک) رفت که دوا کند. بیطار از آنچه در چشم خَرها می‌کرد، در چشم او ریخت و کور شد. مردک شکایت به قاضی برد و گفت: این بیطار مرا خر فرض کرد و از آنچه در چشم خرها می‌ریخت، در چشم من ریخت و کور شدم. قاضی گفت: بر بیطار، هیچ تاوان نیست. اگر تو خر نبودی، با حضور طبیبان حاذق، پیش بیطار نمی‌رفتی.

ندهد هوشمندِ روشن رأی به فرومایه کارهای خطیر

بوریا باف اگرچه بافنده است نبرندش به کارگاه حریر

مدیرانی که بر خلاف ذوق، استعداد و تخصص خود، قبول مسئولیت می‌کنند، در واقع به شعور مردم، پوزخند می‌زنند وحقوق مردم را ضایع می‌کنند. اوایل پیروزی انقلاب و در دهة شصت، چون نیروی تربیت شده و متخصص کافی نداشتیم، در حد ضرورت و ناچاری می‌شد این موضوع را پذیرفت و آن را توجیه کرد؛ اما بعد از چهل سال که این همه نیروی مستعد، جوان، تحصیل کرده و پرنشاط در رشته‌های گوناگون حضور دارند، سپردن مسئولیت‌ها به غیر متخصص‌ها، ظلم به نظام، انقلاب، کشور و مردم است.

از سخن سعدی شیرازی نکتة مهم دیگری هم می‌شود استفاده کرد و آن این که اگر مردم اشتباهی به کسی رجوع کردند که تخصص و تعهد لازم را برای آن مسئولیت ندارد، او نباید بپذیرد. متأسفانه در چهل سال گذشته ما شاهد مصادیقی از این نمونه‌ها بودیم و از این ناحیه، آسیب‌های بسیاری به ساختار مدیریتی کشور و نظام وارد شد. امروز اگر در مواردی ناکارآمدی مشاهده می‌شود، دلیل عمدۀ آن، حضور همین مدیرانی است که تحت تأثیر اقبال عمومی، بدون داشتن تخصص لازم، احساس وظیفه کردند و مسئولیت پذیرفتند.

مراکز، ارگان‌ها و مسئولانی که مدیران فاقد شرایط را استخدام و پذیرش و یا تأیید صلاحیت می‌کنند نیز در این موضوع، مقصرند. اینها نباید اجازه دهند افراد کم صلاحیت از فیلترقانون به راحتی عبور کنند و در نظام اداری و مدیریتی کشور، اختلال و نا کارآمدی به بار بیاورند.

با این حال، گرچه هر مدیر و مسئولی باید تخصص لازم را در نوع مدیریت و مسئولیت خود داشته باشد، اما شاید این موضوع کلیت نداشته باشد؛ زیرا، نمونه‌هایی داشتیم که تحصیلات لازم را در حیطه مسئولیت خود نداشتند؛ اما در همان میدان، بسیار موفق عمل کردند و از سوی دیگر، افرادی هم بودند که تحصیلات عالی در مدیریت کلان کشوری در حد دکترا و پرفسوری داشتند؛ ولی در مقام عمل و اجرا، چندان موفقیتی نداشتند و مدیران خوبی نبودند؛ اما اینها استثناء هستند و ملاک کلی و ثابت، همان است گه گفته شد و باید همیشه مورد توجه قرار بگیرد؛ بنابراین، داشتن تخصص و حتی تعهد، شرط لازم است؛ ولی کافی نیست و در کنار آن دو، ذوق، استعداد علاقه، انگیزه و تجربه هم می‌تواند تعیین کننده باشد. شاید آن بیت مثنوی معنوی هم ناظر به همین موضوع باشد که می‌گوید:

هرکسی را بهر کاری ساختند میل آن را در دلش انداختند.

ساده زیستی تیمسار

س.م. آب لشکری

توی دفتر نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا در آمد. وقتی گوشی را برداشتم، خانم آقا مصطفی از پشت تلفن گفت: آقای رحیمیان! پسرم برای امتحان رفته و هنوز باز نگشته است؛ راهش دور است و نگرانم.

اگر امکان دارد، وسیله‌ای بفرستید؛ تا او را از مدرسه به خانه برساند. من بدون اطلاع تیمسار، ماشینی به مدرسه فرستادم؛ تا پسرش را به خانه برساند. فردا صبح که تیمسار به دفترش آمد، از رفتارش معلوم بود که از چیزی ناراحت است. لحظاتی بعد با آیفون مرا صدا کرد. وقتی داخل اتاقش رفتم، گفت: آقای رحیمیان! شما به چه حقی برای بچۀ من ماشین فرستادی؟ مگر ماشین اداره مال بچة منه که می‌فرستی دنبالش؟[۴۴]

آقا مصطفی، همان سر لشکر شهید، خلبان، مصطفی اردستانی است.

زندگی تیمسار خلبان اردستانی بسیار ساده بود؛ آنگونه که مقام معظم رهبری درباره او می‌فرمود:

«او مثل یک انسان در طبقة خیلی پایین، زندگی می‌کرده است. انگار نه انگار که معاون نیروی هوایی است؛ یک مقام بالا و این قدر هم مورد اعتماد ... اگر به هر صورتی می‌خواست بهره‌برداری کند، می‌توانست؛ اما هیچ‌کدام چنین نکردند؛ نه فرمانده و نه معاونان و نه سایر اطرافیان. این، خیلی پدیده شگفت‌انگیز و بزرگی است و نشان می‌دهد که این جا انگیزه‌ها، انگیزه‌های خدایی است[۴۵]».

یاد آوری خاطراتی از سبک زندگی و معاشرت این شهید مخلص، می‌تواند الگویی برای مدیران و مسئولان جامعۀ اسلامی باشد

مثل همة مردم

یکی از دوستانش می‌گوید:

هر روز صبح دوچرخه اش را بر می‌داشت و مسیر طولانی خانه تا نانوایی را رکاب می‌زد و مثل همه، توی صف می‌ایستاد و نان می‌گرفت. هر وقت کارش داشتم، صبح زود می‌رفتم نانوایی.[۴۶]

چهرة برافروخته

گفتم چی شده مادر؟

مادرش می‌گوید: ماه مبارک رمضان، نزدیک افطار بود که آقا مصطفی از اداره آمد. چند لحظه بعد، دوباره زنگ در خانه به صدا در آمد. خودش رفت و در را باز کرد. سربازی با نان سنگگ تازه و سبزی پشت در ایستاده بود. مصطفی به حدی ناراحت شد که چهره اش برافروخته و قرمز شد.

این که ناراحتی ندارد! گفت: چطور ناراحت نباشم؛ سربازی که خودش روزه است، چرا باید به خاطر من توی صف نان و سبزی بایستد؟

او آمده است که از کشورش دفاع کند یا برای من نان و سبزی بخرد؟[۴۷]

صف نفت

یکی از نظامیان می‌گوید: زمستان پایگاه امیدیه، خیلی سخت بود و سرمای شدید و خشک آن تا استخوان‌ها نفوذ می‌کرد. نفت کم بود و هنگامی که توزیع می‌شد، باید ساعت‌ها توی صف منتظر می‌ماندیم؛ تا نوبتمان شود. یک روز که توی صف ایستاده بودم، شهید اردستانی را دیدم که پشت سرم توی صف ایستاده است. گفتم: جناب سرهنگ! شما بفرمایید منزل؛ من نفت می‌گیرم و خدمتتان می‌آورم. متواضعانه گفت: ممنون، می‌خواهم لذت توی صف بودن را بچشم. هر چه اصرار کردم حداقل جایمان را عوض کنیم، قبول نکرد.[۴۸]

خانة نیمه کاره

برادرش می‌گوید: ایام جنگ بود. برادرم خیلی کم فرصت می‌کرد ورامین بیاید. به اصرار بستگان، مشغول ساخت خانه‌ای در ورامین شد؛ ولی وقت نمی‌کرد و ساختمان نیمه کاره مانده بود. کار به جایی رسیده بود که چهار شاخه تیر آهن کم داشت. من گفتم: یا باید آهن آزاد بخری و یا خودت از شهرداری حوالة تیر آهن بگیری و اگر با لباس خلبانی بروی، حتماً به تو حواله می‌دهند.

با شنیدن این حرف، ناراحت شد و گفت: من پول ندارم که آهن آزاد بخرم و ارزش این لباس هم خیلی بالاتر از این حرف هاست؛ بگذار ساختمان نیمه کاره بماند.[۴۹]

زمین تعاونی مسکن

یکی از همکارانش می‌گوید: تعاونی مسکن پایگاه برای ساخت شهرکی به نام شهرک پرواز در تبریز ثبت نام می‌کرد و برای هر قطعه زمین، هشتاد و پنج هزار تومان به صورت علی الحساب می‌گرفت. من و مصطفی ثبت نام کردیم و پول را به حساب تعاونی واریز کردیم. یک روز که به طرف خانه می‌رفتیم، یکی از آشپزهای پایگاه جلوی ما را گرفت و با عصبانیت به مصطفی گفت: فقط بلدید حرف بزنید؛ ولی عمل نمی‌کنید. مصطفی گفت: چه شده؟

گفت: من زمین می‌خواهم؛ ولی پول ندارم. شهید اردستانی گفت: بیا زمین من برای شما و هر وقت داشتی، پول آن را بپرداز. فردای آن روز به تعاونی مسکن رفت و مدارک زمین را به نام آشپز انتقال داد و بعد به من گفت: می‌ترسم ناراحت شود و گرنه، پول زمین را هم از او نمی‌گرفتم.[۵۰]

دنیا یا آخرت

همسرش می‌گوید: وقتی معاون عملیات نیروی هوایی شد، ویلایی به او دادند. یک روز مرا سوار ماشین کرد و جلوی آن ویلا برد و گفت: منیر خانم! از امروز، این ویلا مال ماست. همین الآن می‌توانیم وسایل خانه را به این جا بیاوریم. اگر دنیا را می‌خواهید، جمع کنیم و این جا بیاییم و اگر آخرت را می‌خواهید، همان آپارتمان کوچک برایمان کافی است. گفتم هر چه شما بگویید و بعد، ماشین دور زد و برگشتیم به همان آپارتمان کوچک خودمان.[۵۱]

شهادت تمیسار

تیمسار اردستانی در سال ۱۳۲۸ در روستای قاسم‌آباد ورامین متولد شد. وی در سال ۱۳۵۰ پس از خدمت سربازی، وارد دانشکدۀ خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز، برای تکمیل دورة خلبانی به آمریکا اعزام شد و پس از گرفتن دانشنامۀ خلبانی، با درجۀ ستوان دومی، در پایگاه چهارم شکاری دزفول به عنوان خلبان هواپیمای اف ۵، مشغول خدمت شد.

اردستانی با شروع نهضت مردم و اوج‌گیری انقلاب اسلامی، در راه پیروزی انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و با لباس شخصی در راه پیمایی‌ها شرکت می‌کرد.

او از روز دوم مهرماه ۱۳۵۹ پروازهای خود را آغاز کرد و با توجه به شهامت مثال زدنی اش، خطرناکترین و سخت‌ترین مأموریت‌ها را انجام می‌داد.

اردستانی پس از شهادت شهید بابابی، به معاونت عملیات نیروی هوایی برگزیده شد و تا هنگام شهادت، این مسئولیت را بر عهده داشت.

این خلبان رشید با ۴۰۰ پرواز برون مرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پرواز، یکی از قهرمانان جنگ تحمیلی به شمار می‌رود.

تیمسار اردستانی سر انجام در ۱۵/۱۰/۱۳۷۳ بر اثر سانحۀ هوایی، همراه با فرماندۀ نیروی هوایی، سر لشکر منصور ستاری و چند تن دیگر از همرزمانش به دیدار معبود شتافت.

هنگامی که خبر سانحۀ هوایی به اطلاع مقام معظم رهبری رسید، بسیار متأثر شد و پرسید: کی‌ها همراه آقای ستاری بودند؟ گفتند تیسمار اردستانی و... .

با شنیدن نام شهید اردستانی، چشم‌های آقا پر از اشک شدند و بعد از لحظاتی فرمود: «وقتی اردستانی توی عملیات بود، قلب من آرام بود. اردستانی عنصری خدایی و شهیدی زنده بود».[۵۲]

بریده‌ها

عمل معیوب

عارفی پارچه‌ای بافت و در بافتن آن بسیار دقت کرد؛ اما وقتی آن را فروخت، خریدار به علت عیب‌های پارچه، آن را باز گرداند.

عارف گریست. مشتری دلش به حال او سوخت و گفت: آن را می‌پذیرم. عارف گفت: گریة من برای باز گرداندن پارچه نیست؛ من در بافت این پارچه، بیسار دقت کردم؛ اما تو به خاطر معیوب بودن، آن را پس دادی؛ حال از این می‌گریم که فردا اعمال چهل ساله‌ام را خداوند به خاطر معیوب بودن نپذیرد![۵۳]

بی گناه

خلیفه‌ای بی گناهی را به زندان افکند و او سال‌ها در زندان ماند. چون زمان مرگش فرا رسید، نامه‌ای به زندانبان داد و گفت: پس از مرگ من، آن را به خلیفه برسان. در آن نامه نوشته بود: ای غافل! دشمن تو در رفتن نزد قاضی، بر تو پیشی گرفته است و تو پس از او می‌روی؛ منادی آن دادگاه، جبرئیل امین است و قاضی به دلیل نیازی ندارد.[۵۴]

عابد پرخور

عابدی را حکایت کنند که ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی. صاحب دلی گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل تر بودی.[۵۵]

رسالة جهادیه

در سال ۱۳۴۱ سید محمد اصفهانی (مجاهد) که ساکن عتبات و از علمای غیرتمند در دین و برجسته در بین روحانیون عراق بود، نامه‌ای به دربار فتحعلی شاه قاجار نوشت و یکی از ملازمان حوزة درس خود را به سفارت نزد وی به تهران فرستاد. مفاد نامه و خلاصه مأموریت، این بود که ممالکی از دولت اسلام به دست روس افتاده، رعایای مسلمان آن ممالک، زیر تعدی و شکنجة مسیحیان در آمده‌اند و به ناموس و مقدسات آنها تعدی و تجاوز می‌شود و بر شاه فرض است که به دولت روس اعلان جنگ بدهد و ممالک از کف رفته را استرداد کند.

سید محمد، خودش به تهران آمد و علما را به جهاد ترغیب کرد. حاج ملا محمد جعفر استرآبادی حاج سید محمد تقی قزوینی، سید عزیزالله تالشی و چند تن دیگر، دعوت او را قبول کرده، به طرف تهران حرکت کردند و در چمن سطانیه، به لشگرگاه پیوستند و از عقب آنها ملا احمد نراقی، حاج ملا عبدالوهاب قزوینی و جمعی دیگر نیز رهسپار میدان جهاد شدند. آنان رسالة جهادیه نوشته، به اطراف فرستادند. یکی از عبارات رساله جهادیه این بود: «هر کس از جهاد با روسیه باز نشیند، از اطاعت یزدان سر برتافته، متابعت شیطان کرده است». عباس میرزا سپهسالار ایران که جنگ‌های دورة اوّل ایران با روسیه را با نهایت شجاعت و پایداری اداره کرده بود، در این جنگ دستور داد که فرزندانش را از قلب لشکر به کنار ببرند که از آتش گلوله و توپ محفوظ باشند و این خبط و بی احتیاطی، باعث سستی و سرانجام، موجب شکست سپاه ایران شد.[۵۶]

دادخواهی

یک روز که رضا شاه در حال سفر به مازندران بود، در یکی از پیچ‌های گردنة جاجرود، پیرمردی روستایی جلوی اتومبیل او آمد و دستش را به طرف اتومبیل دراز کرد. رضا شاه بی درنگ از جا پرید و با هفت تیری که همیشه در کنارش بود، به او شلیک کرد و او را به قتل رساند و بعد، فوری از اتومبیل پیاده شد و به آجودانش دستور داد او را بازرسی کند. هنگام بازرسی جسد پیر مرد، مکتوبی یافتند که در آن وی از رفتار ناشایست امنیه دادخواهی کرده بود. پس از آن، رضا شاه بدون توجه به این حادثه، سوار ماشین شد و رفت.[۵۷]

رسیدگی به امور مردم

روزی صاحب بن عباد با موکبی عظیم از جایی عبور می‌کرد و فولاد بن مانا یکی از کارگزاران وی نیز همراهش بود. در این حال، زنی بر سر راه او قرار گرفت و از یکی از بستگان فولاد، شکایت کرد و گفت: او به واسطة انتسابی که به فولاد دارد، در تعدی و ستم نسبت به من بی پروا است. صاحب، تنها نگاهی به فولاد کرد و بعد حرکت کرد. فولاد از آن نگاه در بهت و حیرت ماند و اندامش لرزیدن گرفت و همان‌جا ایستاد؛ سپس یک نفر را همراه آن زن روانه کرد؛ تا حق او را بگیرد و رضایت خاطر او را فراهم کند و بعد از آن، حرکت کرد؛ تا به موکب صاحب بپیوندد.[۵۸]

پیمان سعد آباد، سند خیانت رضا شاه

سید مجید حسن‌زاده

در سال‌های اخیر برخی وابستگان نظام طاغوتی پهلوی تلاش کرده‌اند سران این نظام و دولت مردان آن را تطهیر کرده، بر جنایت‌ها و خیانت‌های آنان سر پوش بگذارند و به بهانۀ وجود برخی نارسایی‌ها و مشکلات در نظام اسلامی، چنین القا کنند که در دورۀ پهلوی این گونه نبوده و این خاندان و به ویژه رضا شاه، خدمات فراوان و کم‌نظیری را انجام داده‌اند. در این جا فارغ از فساد اداری و مالی این رژیم و جنایت‌ها و خیانت‌ها و غارت اموال بیت المال و انتقال آنها به خارج از کشور، تنها به یک موضوع، آن هم وابستگی رضا شاه به انگلستان و ضعف و زبونی و بی‌اراده بودن وی در مقابل این استعمار پیر اشاره می‌شود؛ تا یاوه گویان بدانند که در دورۀ رضا شاه، ما کشوری حقیر و زبون و بی‌اراده بودیم و هیچ عزت، کرامت و اختیاری از خود نداشتیم و استعمارگران برای ما تعیین تکلیف می‌کردند.

تاریخ سلسلۀ پهلوی، حتی به روایت وابستگان و کارگزاران آن، بیان گر آن است که رضا شاه و فرزندش، در ادارۀ کشو و انجام امور و در تصمیمات مهم بین‌المللی و داخلی، اختیار و ارادۀ مستقلی نداشتند و حتی با تصمیم استعمارگران بر سر کار آمدند.

اشرف پهلوی، دختر رضا شاه و خواهر دوقلوی محمد رضا پهلوی در کتاب «برگ‌هایی از خاطرات» خویش می‌نویسد: «با آن که انگلیسی‌ها در روی کار آوردن پدرم، اثر مستقیم داشتند، پدرم از آنها خوشش نمی‌آمد و همیشه آرزو داشت روزی بتواند خود را از قید تسلط آنها، رها سازد[۵۹]».

رضا شاه همواره تحت سلطۀ انگلستان بوده است و رهایی از سلطۀ این کشور، آرزوی او بوده است؛ آرزویی که هرگز تحقق نیافت؛ زیرا همان انگلستانی که او را روی کار آورد، وی را از کار بر کنار کرد و فرزندش را جایگزین او کرد.

دربارۀ کنار گذاشتن رضا شاه از قدرت، از دکتر محمد مصدق، نمایندۀ مجلس در دورۀ پهلوی و نخست وزیر محمد رضا پهلوی، چنین نقل شده است: «وقتی متفقین تصمیم گرفتند رضا شاه را از سلطنت بردارند، حق آن بود که به میدان توپخانه می‌رفت و می‌گفت: ای مردم! انگلیسی‌ها می‌خواهند مرا از سلطنت بردارند؛ اکنون به سوی شما آمده‌ام. اگر مرا می‌خواهید، می‌مانم و گرنه به امر شما می‌روم؛ نه به دستور انگلیسی‌ها و اگر در آن جریان کشته هم می‌شد، اسمی از خودش به جا می‌گذاشت».[۶۰]

اشرف پهلوی دربارۀ بر کناری پدرش می‌گوید: «انگلیسی‌ها که دیدند برای پدرم پایگاهی در میان مردم نمانده و بردن او هیچ مقاومتی در مردم به وجود نمی‌آورد، تصمیم گرفتند او را وادار به استعفا کنند و یک علت کینۀ برادرم [محمدرضا پهلوی] نسبت به انگلیسی‌ها که او را وادار ساخت خود را به دامن آمریکایی‌ها بیندازد، همین بود».[۶۱]

یکی از خیانت‌های رضا شاه پهلوی، امضای «پیمان ¬سعدآباد» بود. کارگردان و طراح اصلی چنین پیمانی، دولت استعمار گر انگلستان بود. انگلیسی‌ها که پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ م. روسیة تزاری و سقوط سلسلۀ رومانوف‌ها و ایجاد حکومت سوسیالیستی شوروی، فوق‌العاده وحشت زده و نگران شدند، نهایت کوشش خود را به عمل آوردند تا با ایجاد حکومت‌هایی دست نشانده و قوی در جنوب روسیه، یعنی ایران، افغانستان، ترکیه و عراق و اتحاد این حکومت‌ها، نیرویی به وجود آورند که سپر و بلا گردان هندوستان باشد و به همین جهت در ایران، دیکتاتوری پهلوی یا به قول خودشان «حکومت تمرکز قدرت» را به وجود آوردند. در عراق نیز حکومت دست نشاندۀ فیصل را سر کار آورند و در افغانستان نیز با کنار زدن «امان‌الله»، حکومت محمد ظاهر شاه را روی کار آوردند؛ تا از این طریق، حلقه‌ای آهنین در جنوب روسیه به وجود بیاورند.[۶۲]

اختلاف مرزی ایران با این کشورها، مانعی بر سر راه اتحاد این کشورها بود؛ به همین علت، انگلستان با طرح پیمان عدم تعرض بین ایران و این سه کشور تلاش کرد تا به اهداف و منافع خویش دست یابد و سر انجام با کارگردانی این کشور، عهدنامۀ عدم تعرض، معروف به پیمان سعد آباد، در ده ماده بین این چهار کشور منعقد شد. این پیمان یکی از زیانبارترین پیمان‌ها برای کشور ما بوده است.

پیمان سعد آباد از قراردادهای ترکمانچای و گلستان به مراتب زیانبارتر بوده است. اگر در قرارداد گلستان و ترکمانچای به دلیل شکست ایران از روسیه، فتحعلی شاه مجبور شد قسمتی از کشور را به دولت قدرتمند روسیه واگذار کند، در پیمان سعد آباد رضا شاه به کشورهای ضعیفی در همسایگی خود باج داد و قسمت‌هایی از کشور را بدون جنگ و نزاع، به آنها واگذار کرد؛ تا از این طریق ارباب خویش را راضی کند. حسین مکی یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی دورۀ رضا خان و تاریخ‌نگار عصر پهلوی، دربارۀ پیمان سعد آباد می‌نویسد: پیمان سعد آباد، هم از لحاظ مادی و هم از نظر سیاسی، به زیان دولت ایران و به نفع کشورهای ترکیه، افغانستان و عراق بوده است؛ زیرا قسمتی از ارتفاعات آرارات را که دارای موقعیت سوق الجیشی مهمی بود، به ترکیه واگذار کرد.

سر لشکر ارفع، عضو کمیسیون تعیین خط مرزی، در یادداشت‌های خود نوشته است: رضا شاه در مورد واگذاری این ارتفاعات گفته بود: «اساس، دوستی ایران و ترکیه می‌باشد؛ حال این تپه جزء خاک ایران یا خاک ترکیه باشد، مهم نیست؛ به آنها واگذار کنید».

در تعیین خط مرزی ایران و عراق هم رضا شاه از کیسۀ خلیفه بخشید و منابع نفتی غرب ایران و نصف شط العرب (اروند رود) را که طبق اصول و مقررات بین‌المللی که خط مرزی «وسط المیاء» است، به عراق واگذار کرد و این کار موجب شد که سالانه بابت عبور کشتی‌های نفت کش از آبادان، مبالغ هنگفتی به عنوان حق عبور به دولت عراق پرداخت شود و این بذل و بخشش را انگلیسی‌ها موجب شدند.[۶۳]

افغانستان نیز از این خوان گسترده بی نصیب نماند و با وجود آن که اختلاف ایران و افغانستان دربارۀ رود هیرمند، حل نشد و حتی طبق رأی حکمیت گل اسمیت انگلیسی، افغان‌ها حاضر نشدند کنار بیایند، با این حال برای ملحق شدن به این پیمان، به آنها جایزه دادند؛ به این ترتیب که چون افغان‌ها به علت عدم وجود معادن نمک در مضیقه بودند و در قسمت‌های مرزی در داخل خاک ایران، معادن نمک وجود داشت، حدود سه چهار کیلومتر از این قسمت‌ها را که «دشت نا امید» نام دارد، به افغانستان واگذار کردند.[۶۴]

از نظر سیاسی نیز این پیمان هیچ سودی برای ایران نداشت؛ زیرا هنگام جنگ جهانی دوم در شهریور ۱۳۲۰ شمسی که متفقین کشور ما را اشغال کردند و از شمال و جنوب به آن حمله‌ور شدند، کشورهای عضو پیمان سعد آباد، نه تنها هیچ کمکی به ایران نکردند، بلکه حتی از محکوم کردند لفظی اشغال گران هم خودداری کردند.

اینها تنها گوشه‌ای از خدمات رضاشاه به ایران بوده است.

پانویس

  1. نهج البلاغه، خطبه 105.
  2. صحیفه امام، ج 21، ص 414.
  3. از سخنان مقام معظم رهبری در دیدار با کارگران، 10 /2 /1397.
  4. «اللهم انّی اعوذ بک من ان تُحُسِّنَ فی لا معة العیونِ علانیتی و تُقّبِحَ فیما أُبطِنُ لک سریرتی ...» (نهج البلاغه، حکمت 276).
  5. درّی نجف آبادی، دیدگاه‌های اقتصادی شهید مدرس، ص 93-94.
  6. محمد ترکمان، آراء و اندیشه‌ها و فلسفة سیاسی مدرس، ص 92؛ مدرس در پنج دوره تقنینیه، ج 1، ص 362-363؛ مدرس، تاریخ و سیاست، ص 112.
  7. مدرس در پنج دوره تقنینیه، ج 1، ص59.
  8. همان، ص 93-94.
  9. همان، ص 37؛ کیهان فرهنگی، شهریور 1363، ص 64.
  10. آراء، اندیشه‌ها و فلسفة سیاسی مدرس، ص 71-72.
  11. مدرس در پنج دوره تقنینیة مجلس شورای ملی، ج 1، ص 278-279.
  12. یادنامة پنجاهمین سالگرد شهید مدرس، ص 71-72.
  13. مدرس در پنج دوره تقنینیة، ج 1، ص 356؛ آراء و اندیشه‌های مدرس، ص 90.
  14. مهدی بازرگان، آزادی هند، ص 114.
  15. لغت نامة دهخدا، واژه گاندی.
  16. آزادی هند، ص 120.
  17. لغت نامه دهخدا.
  18. اقبال لاهوری.
  19. گلستان سعدی، باب سوم، حکایت 2.
  20. روزنامة اطلاعات، 22 اردیبهشت 1397 ضمیمة خانواده.
  21. گلستان سعدی.
  22. عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص 21.
  23. مجلسی، بحارالانوار، ج 100، ص 13.
  24. نهج البلاغه، حکمت.
  25. نهج البلاغه، حکمت 163.
  26. نهج البلاغه، حکمت 163.
  27. نهج البلاغه، حکمت 319.
  28. نحل، آیه 128 و یونس، آیه59.
  29. وی از سال 1368 تا پایان سال 1389 سر دبیر و عضو شورای سر دبیری روزنامة کیهان و از سال 1380 تا 1390 با حفظ سمت، مدیر مسئول کیهان فرهگی بوده است.
  30. از سخنان مقام معظم رهبری در حرم رضوی، 01 / 01 / 1397.
  31. دائرة المعارف، صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، ج 5، ص 59.
  32. همان، ص 40.
  33. مفید، اختصاص، ص 64. کلینی، کافی ج 7، ص 400.
  34. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 179.
  35. دائرة المعارف صحابه، ج 5، ص 62.
  36. همان، ص 63.
  37. شوشتری، قاموس الرجال، ج 4، ص 169.
  38. مفید الارشاد، ص 22.
  39. قاموس الرجال، ج 4، ص 171.
  40. انبیاء، آیة 85.
  41. قمی، سفینه البحار، ج 3، ص 796.
  42. مولوی، دیوان شمس، غزل 2198.
  43. داود علی بابایی، بریده‌های تاریخی ، انتشارات امید فردا، چاپ اوّل، تهران 1380، ج 1، ص 129 – 136 (به نقل از روزنامه پرورش، 1323).
  44. ستارة دنباله دار، روایتی از زندگی امیر سر لشکر خلبان شهید، مصطفی اردستانی، نشر فاتحان، چاپ اول، 1388، ص 47
  45. همان، ص 95
  46. همان ص 19.
  47. همان، ص 37.
  48. همان ص 53.
  49. همان ص 56.
  50. همان ص 66.
  51. همان ص 74.
  52. همان، ص 89.
  53. شیخ بهایی، کشکول، ترجمة عزیز الله کاسب، انتشارات گلی، تهران، 1376، ص 306.
  54. همان، ص 242.
  55. کلیات سعدی، تصحیح محمد علی فروغی، انتشارات کتاب فروشی علمی، ص 118.
  56. بریده‌های تاریخی، انتشارات امید فردا، چاپ اوّل، تهران 1380، ج 1، ص 165 – 172 (به نقل از روزنامه پارس شیراز، 1323).
  57. همان، ص 23 (به نقل از روزنامة رستاخیز ایران، سال 1323).
  58. احمد بهمنیار، صاحب بن عباد، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1383، ص 68.
  59. حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، انتشارات علمی، چاپ دوم، تهران 1366، ج 8، ص 104.
  60. همان، ص 105.
  61. همان، ص 106.
  62. همان، ج 6، ص 340.
  63. همان، ص 363 – 364.
  64. همان، ص 343.