آشنايي با اصول دين

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو

آشنايي با اصول دين مشخصات كتاب ‏سرشناسه : وحيد خراساني، حسين، ۱۲۹۹ - ‏عنوان و نام پديدآور : آشنايي با اصول دين/ مقدمه توضيح المسائل حسين وحيد‌خراساني ( مد ظله‌العالي). ‏مشخصات نشر : قم: مدرسه‌الامام باقرالعلوم عليه‌السلام‏، ۱۴۳۱ ھ.ق‏= ۱۳۸۹. ‏مشخصات ظاهري : ‏۲۶۰ص. ‏شابك : ‏۷۰۰۰ ريال( چاپ اول) ؛ ‏۷۰۰۰ ريال (چاپ دوم) ؛ ‏۹۵۰۰ ريال (چاپ سوم) ؛ ‏۱۳۰۰۰ ريال‏: چاپ چهارم‏: 978-964-2694-12-9 ‏وضعيت فهرست نويسي : برون‌سپاري. ‏يادداشت : ‏چاپ اول : ۱۴۲۸ھ. ق= ۱۳۸۶. ‏يادداشت : چاپ دوم و سوم : ۱۴۳۰ھ.ق= ۱۳۸۸. ‏يادداشت : چاپ چهارم. ‏موضوع : شيعه اماميه -- اصول دين ‏موضوع : شيعه اماميه -- عقايد ‏رده بندي كنگره : ‏BP۲۱۱/۵ /و۳‏آ۵ ۱۳۸۹ ‏رده بندي ديويي : ‏۲۹۷/۴۱۷۲ ‏شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۱۰۷۹۵ تذكّر ترجمه آيات و روايات ذكر شده در پاورقي و همچنين مشخصات كتب توسط ناشر انجام گرفته است. در مواردي كه بخشي از آيه و يا روايت در متن وجود دارد، شماره آيه و نشاني روايت و ترجمه همان بخش در پاورقي آورده شده است. سعي شده است مأخذ اوّل مطابق با متن بوده و ديگر مآخذ قريب به مضمون و يا مشتمل بر بعضي از فقرات باشد. ناشر پيش گفتار الْحَمْدُ لِلَّه رب العالمين و صلّي الله علي سيدنا محمّد و آله الطاهرين ولا سيّما بقيّة الله في الأرضين اين رساله در فروع دين است، ولي اين مختصر به ملاحظه آشنايي با اصول دين نوشته شده است و چنان كه نور مراتبي دارد و نور آفتاب و شمع هر دو از مراتب حقيقتِ نور است، معرفت به اصول دينِ مبين اسلام هم مراتبي دارد و اين مختصر شمعيست براي پويندگان اين راه در حد آشنايي با اصول دين، نه در حد تحقيق عميق. در اين مختصر از نظر عقلي، به وجوهي استدلال شده است كه مبتني بر مُقَدَّمات سهل‌تر باشد و از نظر نقلي، به منقولاتي استناد شده كه در كتب حديث عامّه و خاصّه و تواريخِ معروف آمده است و اخبار به آنها هر چند ناقل ثقه يا آنچه كه نقل شده مورد وثوق بوده مستند به مأخذِ نقل است و استضائه از انوار آيات و روايات در مباني دين به اين جهت است كه كتاب و سنّت، بيدار كننده فطرت و مشتمل بر دقيق‌ترين قواعد حكمت است و در ترجمه روايات، خلاصه و مضمون قريب به مدلول حديث آورده شده است و به جهت مراعات جنبه عمومي، از بيان بعضي نكات فنّي صرف نظر شده و به ملاحظه اختصار، تمام جهات مربوط به مطالب طرح نشده است. مقدمات ورود به اصول دين اشاره قبل از شروع در بيان اين اصول، توجّه به چند مطلب لازم است. 1 لزوم تحصيل معرفت احتمال وجود مبدأ و معاد، مستلزم لزوم جستجو و تحصيل معرفت ديني است، زيرا اگر جهان خالقي عليم و حكيم داشته باشد و مرگ پايان زندگي انسان نباشد و خالق انسان از خلقت او هدفي داشته و براي او برنامه‌اي مقرّر كرده و تخلّف از آن موجب شقاوت ابدي باشد، جبلّت و فطرت آدمي ايجاب مي‌كند كه به اين احتمال هر چند ضعيف باشد به حساب عظمت و اهميّت مورد احتمال ترتيب اثر بدهد، تا كار را به وسيله تحقيق به نفي يا اثبات يكسره كند؛ چنان كه اگر احتمال بدهد سيم برق اتصالي پيدا كرده، كه بر فرض اتصال، زندگي او طعمه حريق مي‌شود، آرام نمي‌گيرد تا يقين به زوال خطر پيدا كند. 2 نياز انسان به دين حق انسان موجوديست مركّب از تن و روان و عقل و هوي و در اثر اين تركيب، فطرت او در جستجوي سعادت مادّي و معنوي و رسيدن به كمال مقصود از هستي خويش است. از سوي ديگر، حيات هر فردي از افراد انسان دو بُعد دارد: فردي و اجتماعي؛ مانند هر عضوي از اعضاي بدن كه غير از زندگاني خاص به خود، تأثير و تأثّر متقابل با بقيّه اعضا دارد. از اين رو انسان نيازمند برنامه‌ايست كه تضمين كننده سعادت مادّي و معنوي و حيات طيّبه فردي و اجتماعي او باشد و چنين برنامه‌اي دين حق است كه احتياج به آن، ضرورت فطرت انسان است: (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا). (1) و براي هر موجودي كماليست كه رسيدن به آن كمال، از طريقي جز تبعيّت از سنّت و آييني كه براي تكامل و تربيت او معيّن شده ميسّر نيست و انسان هم از اين قاعده عمومي مستثنا نيست: (قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي). (2) 3 اثر دين در زندگي شخصي زندگي انسان متن، حاشيه، اصل و فرعي دارد؛ اصل و متن خود اوست و حواشي و فروع، آنچه به او تَعَلُّق دارد، مانند مال، مقام، همسر، فرزند و بستگان. حب ذات و علايق ذات، زندگي آدمي را با دو آفت غم و اندوه و نگراني و ترس به هم آميخته است؛ غم و غصّه براي آنچه كه ندارد تا به آن برسد و ترس و نگراني از اين كه مبادا حوادث روزگار آنچه را كه دارد از او بگيرد. ايمان به خدا هر دو آفت را ريشه كن مي‌كند، چون ايمان به خداوندِ عالِمِ قادرِ حكيم و رحيم، او را وادار به انجام وظايفي مي‌كند كه براي او مقرّر شده است و با انجام وظايف بندگي، مي‌داند كه خداوند به عنايت حكمت و رحمت، او را به آنچه خير و سعادت اوست مي‌رساند و از آنچه مايه شر و شقاوت اوست باز مي‌دارد؛ بلكه با يافتن حقيقتي كه حقايق ديگر در برابر او مجاز است و هر چه غير اوست سرابيست كه نمايش آب است، ديگر گمشده‌اي ندارد و با ايمان به: (مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللهِ بَاق) (3) آنچه فاني و ناپايدار است براي او جاذبه اي ندارد كه از نداشتنش غمگين و از باختنش نگران باشد: (أَلا إِنَّ أَوْلِيَآءَ اللهِ لاَخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَهُمْ يَحْزَنُونَ * الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ كَانُواْ يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَي فِي الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ فِي الاَْخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِمَتِ اللهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيِمُ). (4) آنچه اعصاب آدمي را در اين زندگي فرسوده مي‌كند اضطرابها و هيجانهاييست كه از شادمانيِ ظفر به علايق مادّي و افسردگي از نرسيدن به آنها حاصل مي‌شود و لنگر ايمان است كه در طوفان اين امواج به مؤمن آرامش و اطمينان مي‌دهد: (لِكَيْلا تَأْسَوْاْ عَلَي مَا فَاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُواْ بِمَا ءَاتَكُمْ) (5)، (اَلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللهِ أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ). (6) 4 اثر دين در زندگي اجتماعي انسان داراي شهوت و غضبيست كه با غريزه افزون طلبي، به هيچ حدّي محدود نيست، اگر شهوت مال بر او غلبه كند گنجينه‌هاي زمين او را قانع نمي‌كند و اگر شهوت مقام بر او چيره شود حكومت زمين او را كفايت نمي‌كند و مي‌خواهد كه پرچم قدرت خود را بر كرات ديگر نيز برافرازد: (وَ قَالَ فِرْعَوْنُ يَهَمَنُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَّعَلِّي أَبْلُغُ الاَْسْبَبَ * أَسْبَبَ السَّمَوَتِ). (7) هواي سركش انسان با شهوت شكم، دامن، مال و مقام وست خدام قوّه غضب، براي إقناع هوسِ پايان ناپذير خود هيچ مرزي نمي‌شناسد و از پايمال كردن هيچ حقّي صرف نظر نمي‌كند و نتيجه حيات انسان با چنين شهوتي جز فساد و با چنان غضبي جز خونريزي و خانمان سوزي نخواهد بود، زيرا قدرت فكر آدمي با شكستن طلسم اسرار طبيعت وست خدام قواي آن براي رسيدن به آمال نفساني نامحدود خود، زندگي انسان بلكه كره زمين را كه مهد حيات بشر است به نابودي مي‌كشاند: (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ). (8) قدرتي كه نفس سركش را مهار و شهوت و غضب انسان را تعديل و حقوق فرد و جامعه را تضمين و تأمين مي‌كند، ايمان به مبدأ و معاد و ثواب و عقاب است و انسان با اعتقاد به خداوندي كه: (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ) (9) و مجازاتي كه: (فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرّاً يَرَهُ) (10) به هر خيري وادار و از هر شرّي بر كنار خواهد بود و جامعه‌اي بر مبناي تصالح در بقا و بر كنار از تنازع در بقا به وجود خواهد آمد. 5 شرف علم به اصول دين فطرت انسان عاشق علم است، زيرا آنچه انسان به او انسان است عقل است و ميوه عقل علم است، از اين رو اگر به جاهل بگويند جاهل هستي، با اين كه مي‌داند جاهل است غمگين مي‌شود و اگر به او نسبت علم بدهند مسرور مي‌گردد. اسلام كه دين فطرت است نسبت علم را به جهل نسبت نور به ظلمت و حيات به موت قرار داده است: «إنّما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي أن يهديه» (11)، «العالم بين الجهّال كالحي بين الأموات». (12) ولي بايد دانست هر چند هر علمي بالذّات شريف است، ليكن مراتب شرافت علوم به اموري مختلف مي‌شود، مثلاً شرف هر علمي، به شرف موضوع و نتيجه و روش استدلال در آن علم تفاوت پيدا مي‌كند، چنان كه انسان شناسي از گياه شناسي اشرف است به نسبت شرف انسان بر گياه و علمي كه سلامت زندگي انسان را بيمه مي‌كند اشرف است از علمي كه سلامت مال او را تأمين مي‌كند، به نسبت شرف زندگي انسان بر مال و علمي كه بر مبناي برهان نظر مي‌دهد اشرف است از علمي كه بر مبناي فرضيّه نتيجه مي‌گيرد، به نسبت شرف يقين بر گمان. بنا بر اين اشرف علوم، علميست كه موضوع آن خداست، ولي با اين ملاحظه كه نسبت شرف خداوند متعال به غير او نسبت اقيانوس به قطره و نسبت خورشيد به ذرّه نيست، بلكه نسبت غيرمتناهي به متناهيست و به نظر دقيق لا شيء و فقيرِ بالذّات طرف نسبت با غنيِ بالذّات نيست: (وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ). (13) و ثمره و نتيجه آن، ايمان و عمل صالح است كه وسيله سعادت انسان در دنيا و آخرت و تأمين حقوق فرد و جامعه است: (مَنْ عَمِلَ صَلِحاً مِّن ذَكَر أَوْ أُنْثَي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً ) (14) و مبناي آن بر علم و برهان و پيروي نكردن از ظن و گمان است: (أُدْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ) (15)، (وَلاَتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ) (16)، (إِنَّ الظَّنَّ لاَيُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً ). (17) با ملاحظه آنچه گذشت مدلول اين حديث شريف روشن مي‌شود «إن أفضل الفرائض و أوجبها علي الإنسان معرفة الرب و الإقرار له بالعبوديه ي». (18) 6 شرط رسيدن به معرفت و ايمان به خداوند متعال انسان در مقابل هر پديده‌اي در جستجوي پديدآورنده آن است و فطرت آدمي تشنه پيدا كردن سرچشمه وجود است؛ ولي بايد دانست كه گوهر ايمان و معرفتِ خداوند متعال كه ارزشمندترين جواهر گنجينه علم و معرفت است به مقتضاي قاعده عدل و حكمت، نصيب كسي كه آلوده به ظلم به ايمان و معرفت خداوند است نخواهد شد؛ زيرا حكمت را به نااهل دادن ظلم به حكمت و از اهل دريغ كردن ظلم به اهل حكمت است و بايد دانست كه اعتقاد به نبود مبدأ و معاد ممكن نيست مگر آن كه انسان به تمام هستي و سلسله علل و معلولات احاطه پيدا كند و مبدأ و معاد را نيابد و تا چنين ادراك محيطي محقّق نشود، يقين به نبود مبدأ و معاد محال است، بلكه آنچه ممكن است ندانستن مبدأ و معاد است. بنا بر اين مقتضاي عدل و انصاف اين است: كسي كه شك در وجود خداوند دارد، قولا و عملا به مقتضاي شك عمل كند، مثلاً اگر كسي احتمال وجودي را مي‌دهد كه در صورت وجدان او سعادت جاويد و در صورت فقدان او شقاوت ابدي نصيبش مي‌شود، وظيفه عقلي او آن است كه به قلب و زبان آن را انكار نكند و در مقام عمل، به قدري كه توان دارد در جستجوي او كوشش كند و در مقام وظايف عملي رعايت احتياط نمايد، كه مبادا خداوندي باشد و تخلّف از فرمان او شقاوت ابدي را در پي داشته باشد؛ همچنان كه اگر كسي احتمال وجود سمّي در لذيذترين غذا را بدهد، به وظيفه عقلي خود، از خوردن آن غذا بايد امساك نمايد. هر شك كننده در وجود خدا اگر به اين عدل كه واجب عقلي اوست عمل كند، بي‌شك به معرفت و ايمان خواهد رسيد: (وَ الَّذِينَ جَهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا) (19) و گرنه با آلودگي به ظلمِ به اين حقيقت، معرفت آن قدّوس متعال ميسّر نخواهد شد: (يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَآءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً ) (20)، (وَ يُضِلُّ اللّهُ الظَّلِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللّهُ مَا يَشَآءُ). (21) بعد از توجّه به اين امور به بيان اصول دين مي‌پردازيم. راه رسيدن به ايمان به خدا راه‌هاي رسيدن به ايمان به خداوند متعال متعدّد است: براي اهل الله دليل بر او و وسيله معرفت او خودِ اوست: (أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْء شَهِيدٌ ) (22)، «يا مَنْ دَلَّ عَلي ذاتِهِ بِذاتِهِ» (23)، «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَني عَلَيْكَ». (24) و براي غير آنان از جهت اختصار به چند راه اشاره مي‌كنيم: الف: هرگاه انسان به خود و آنچه در حيطه ادراك اوست بنگرد و هر جزيي از آن را ملاحظه كند، مي‌يابد كه نبودن آن ذرّه محال نيست و بود و نبود آن ممكن است و ذات آن نه ضرورت وجود و نه ضرورت عدم دارد و هر چيزي كه بود و نبودش ممكن است محتاج به سببي است كه او را موجود كند، مانند دو كفّه ترازوي همسنگ، كه ترجيح يك كفّه بر ديگري بدون عامل خارجي ممكن نيست، با اين تفاوت كه وجودِ ممكن وابسته به سبب وجود و عدم آن به نبود سبب وجود است و چون وجودِ هر جزيي از اجزاي جهان محتاج به دهنده وجود است، آن دهنده وجود يا خود اوست و يا همانند او از ساير موجودات؛ امّا خود او با آن كه دارنده وجود نيست چگونه مي‌تواند آنچه را ندارد، بدهد و امّا همانند او كه همچون او نمي‌تواند به خود هستي دهد، چگونه مي‌تواند به غير خود هستي ببخشد و اين حكم كه بر هر جزيي از جهان جاري است، بر كل جهان هم جاري است. چنان كه وجودِ فضايي روشن كه از خود روشني ندارد، دليل وجود منبعي نوراني براي اين روشناييست كه به خود روشن باشد نه به غير؛ چه اگر چنين منبعي نباشد، ممكن نيست فضايي روشن شود، زيرا آنچه در ذات خود تاريك است محال است كه بتواند به خود روشني بخشد، تا چه رسد به غير. به اين جهت وجود كائنات و كمالات وجود، مانند حيات و علم و قدرت، دليل بر وجودِ حقيقتيست كه وجود، حيات، علم و قدرت او به خودِ اوست و وابسته به غير نيست: (أَمْ خُلِقُواْ مِن غَيْرِ شَيْء أَمْ هُمُ الْخَلِقُونَ) (25)، عن أبي الحسن علي بن موسي الرضا عَلَيْهِ السَّلَام أنه دخل عليه رجل فقال له: يا ابن رسول الله ما الدليل علي حدوث العالم؟ فقال: «أنت لم تكن ثم كنت و قد علمت أنك لم تكوّن نفسك و لا كوّنك من هو مثلك». (26) ابوشاكر ديصاني از امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام پرسيد: دليل آن كه براي تو خالق و صانعي وجود دارد چيست؟ فرمود: «وجدت نفسي لا تخلو من احدي ال جهتين، اما ان أكون صنعتها أنا أو صنعتها غيري، فإن كنت صنعتها أنا فلا أخلو من أحد المعنيين، إمّا أن أكون صنعتها و كانت موجودة، او صنعتها و كانت معدومة، فان كنت صنعتها و كانت موجودة فقد إستغنيت به وجودها عن صنعتها و ان كانت معدومة فانك تعلم ان المعدوم لا يحدث شيئاً، فقد ثبت المعني الثالث ان لي صانعاً و هو الله رب العالمين.» (27) چيزي كه نبود و موجود شده است، يا خود او، خود را موجود كرده، يا غير او؛ اگر خودش، خود را موجود كرده باشد، يا هنگامي كه موجود بوده سبب وجود خود شده است، يا هنگامي كه نبوده؛ در صورت اول، به موجود، وجود بخشيدن است و آن محال است و در صورت دوم بايد معدوم، علت وجود شود و آن هم محال است و اگر غير او، او را به وجود آورده، اگر آن غير مانند آن چيز نبوده و موجود شده، حكم او، حكم همان چيز است. پس به ضرورت عقل، هر چه نبوده و موجود شده است، بايد وجود آوردنده و سازنده‌اي داشته باشد كه عدم و نيستي در ذات او راه ندارد. از اين رو تمام تطوّرات و پديده‌هاي جهان، دليل وجودِ پديد آورنده‌ايست كه پديد آورنده ندارد و مصنوعات و مخلوقاتِ خالقيست كه مصنوع و مخلوق نيست. ب: اگر در بياباني ورقي پيدا شود كه حروف الفبا بر آن به ترتيب از الف تا ياء نوشته شده باشد، ضمير هر انساني شهادت مي‌دهد كه نقش حروف و ترتيب آنها، اثرِ ادراك و فهم است و اگر تأليف كلمه را از آن حروف و تأليف كلام را از كلمات ببيند، به نسبت دقّتِ تأليف و تركيب، به دانش و بينش نويسنده ايمان مي‌آورد و از نظم و دقّت گفته و نوشته بر علم و حكمت گوينده و نويسنده استدلال مي‌كند. آيا تركيب يك گياه از عناصر اوّليّه آن، از جمله بندي يك سطر كتاب كه دليل غير قابل انكار بر علم نويسنده است كمتر است؟! اين چه علم و حكمتيست كه در آب و خاك مايه پوسيدن و مرگ پوست دانه را فراهم كرده و مغز آن را به حيات گياهي زنده مي‌كند؟! ريشه را قدرتي مي‌دهد كه زمين را بشكافد و در ظلمت خاك قُوت و غذاي گياه را جذب كند و در هر قسمت از سفره خاك قوت درختان مختلف را مهيّا كرده است، تا كه هر گياهي و درختي غذاي مخصوص خود را بيابد و ريشه هر درختي را طوري قرار داده كه جز قوت مخصوص خود، كه ميوه مخصوص آن درخت را مي‌دهد جذب نكند و با قوّه جاذبه زمين مبارزه كند و آب و غذا را به ساقه و شاخه بفرستد و مقارن با فعاليت ريشه در دل خاك براي جستجوي غذا و آب، فعاليت ساقه در فضا براي تهيّه نور و هوا شروع شود: «كل ميسّر لما خلق له» (28) و هر چند كوشش شود تا ريشه‌اي را كه براي فرورفتن در اعماق خاك ساخته شده و ساقه‌اي را كه براي سر كشيدن به فضا پرداخته شده است، از آن سنّت حكيمانه باز دارند و بر عكس، ريشه را به جانب فضا و ساقه را به زير خاك ببرند، آن دو با قانون شكني مبارزه مي‌كنند و مسير طبيعي خود را مي‌پيمايند: (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِيلاً ). (29) تنها تأمّل در آفرينش يك درخت و عروقي كه از ريشه آن به هزاران برگ با نظامي بهت انگيز كشيده شده و قدرتي كه به هر سلّولي از سلّولهاي برگ داده شده است كه آب و غذاي خود را به وسيله ريشه از اعماق زمين جذب كند، كافيست كه انسان به علم و حكمت نامتناهي ايمان بياورد: (أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَة مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنْبِتُواْ شَجَرَهَآ أَءِلهٌ مَّعَ اللهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ) (30)، (ءَأَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهَآ أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ) (31)، (وَ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ شَيْء مَّوْزُون). (32) به هر گياهي و درختي كه بنگريد، از ريشه تا ميوه‌اش آيت علم و قدرت و حكمت حق است و سر سپرده آييني است كه براي پرورش آن مقرر شده است: (وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدَانِ). (33) همچنان كه تأمّل در زندگي هر حيواني راهنماي آدمي به خداست. ابوشاكر ديصاني بر امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام وارد شد و گفت: يا جعفر بن محمّد، مرا بر معبود من دلالت كن؛ طفل صغيري با تخم مرغي بازي مي‌كرد، امام عَلَيْهِ السَّلَام آن تخم مرغ را گرفت و فرمود: «اي ديصاني اين حصاريست مكنون، پوستي غليظ دارد، زير پوست غليظ پوست رقيقيست و زير آن پوست رقيق طلاي مايع و نقره رواني است كه هيچ يك به ديگري مخلوط نمي‌شود؛ نه از اندرون اين حصار محكم مُصلحي بيرون آمده تا خبر از اصلاح آن بدهد و نه از بيرون مُفسدي در آن داخل شده تا خبر از افساد آن بدهد؛ نه كسي مي‌داند اين تخم مرغ براي نر يا براي ماده آفريده شده است.» (34) آيا آن حصار محكم از ماده آهكيِ تصفيه شده را كه در آن اسراري نهفته، كدام تدبير ساخته است و آن را از دانه‌هايي كه مرغ مي‌خورد جدا كرده و در تخم دان او همچون مأمني براي پرورش جوجه فراهم كرده و در آن نطفه را مانند گوهري در صدف جا داده است و چون جوجه از مادر جداست و در دوران جنيني، رحمي نيست كه از آن غذا بگيرد، غذاي او را در همان حصار كنار او آماده كرده است و بين جدار آهكي غليظ و جوجه و غذاي او، پوست لطيفي را كه از غلظت آن حصار آسيبي به جوجه و غذاي او وارد نشود قرار داده و در آن عرصه تاريك و ظلماني اعضا و قواي جوجه از استخوانها و عضلات و عروق و اعصاب و حواس كه تنها مطالعه در ساختمان چشم آن حيوان، محيّرالعقول است هر يك را به جاي خود به وجود آورده است و چون براي ارتزاق، بايد دانه‌ها را از لابلاي سنگ و خاك تهّيه كند، دهان او را به منقاري از جنس شاخ مجهّز مي‌كند كه از برخورد با سنگ‌هاي زمين آسيب نبيند و براي اين كه رزق او فوت نشود، چينه داني به او مي‌دهد تا هر دانه را كه پيدا مي‌كند از دست ندهد و در آن محفظه نگهداري كند و به تدريج به هاضمه تحويل دهد و پوست او را به بال و پر مي‌پوشاند و به اين وسيله از سرما و گرما و آسيبها و آزار جانوران آن پوست لطيف را حفظ مي‌كند. گذشته از ضروريات و واجبات زندگي حيوان، از مستحبات هم كه آرايش ظاهر اوست غفلت نمي‌كند و آن بال و پر را به رنگهاي دل پذير، رنگ آميزي مي‌كند، كه امام عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «تنفلق عن مثل ألوان الطواويس». (35) و چون براي اين تكامل، حرارت موزون سينه مرغ لازم است، حيواني كه فقط تاريكي شب او را از حركت و تلاش باز مي‌دارد، ناگهان حالتي پيدا مي‌كند كه از تكاپو مي‌افتد و تا زماني كه تخم به آن حرارت احتياج دارد بر روي آن مي‌خوابد. آيا كدام حكمت است كه اين خمودي را بر مرغ مسلّط مي‌كند تا جنبش حيات را در جوجه به وجود آورد؟ و كدام استاد است كه به او مي‌آموزد كه تخم را در شبانه روز بگرداند تا تعادل اعضا به هم نخورد؛ سپس هنگامي كه خلقت جوجه تمام شد، جوجه را راهنمايي مي‌كند كه با منقار خود حصار محكم را بشكند و پا به عرصه جهاني بگذارد كه براي زندگي در آن جهان، آن اعضا و قوا به او داده شده است و مرغي كه به غريزه حيواني جز جلب ملايمات و دفع ناملايماتِ حيات خود، عامل ديگري در او مؤثّر نبود، ناگهان انقلابي در او به وجود مي‌آيد، كه براي حفظ جوجه سينه خود را سپر بلا مي‌كند و تا وقتي كه جوجه احتياج به نگهباني دارد اين عاطفه در او باقي مي‌ماند. آيا مطالعه در يك تخم مرغ كافي نيست كه ما را راهنمايي كند به آن كس كه: (خَلَقَ فَسَوَّي * وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدَي). (36) به اين جهت امام عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «أتري لها مدبراً؟ قال: فأطرق ملياً، ثم قال: أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له و أشهد أن محمداً عبده و رسوله و أنك امام و حجة من الله علي خلقه و انا تائب مما كنت فيه». (37) آري همان علم و قدرت و حكمتي كه در ظلمت خاك، دانه را و در تاريكي پوستِ تخم، جوجه را براي هدف و غرضي مي‌پروراند، در ظلمات شكم و رحمِ مادر نطفه آدمي را كه در ابتدا حيواني است ذرّه بيني، فاقد جميع اعضا و قواي انساني، براي زندگي در خارج رحم به جهازهاي مختلف مجهّز مي‌كند. به طور نمونه استخوانها را با اشكال و اندازه‌هاي مختلف و به تناسب وظايف آنها و عضلات را براي حركات گوناگون، در جنين به وجود مي‌آورد؛ همچنين به وسيله تشكيلات حيرت انگيز مغز مشعل ادراك را روشن مي‌نمايد و به فعاليت قلب كه در خواب و بيداري، در هر سال ميليونها بار مي‌زند، حرارت حيات را در اين كانون زندگي حفظ مي‌كند. تأمّل در ساده‌ترين تركيب بدن آدمي، براي ايمان به تقدير عزيز عليم كافيست؛ مثلاً سه قسم دندان در دهان كار گذاشته: ثنايا جلو، انياب بعد از آن، طواحن كوچك بعد از آن و طواحن بزرگ در آخر دهان؛ (38) اگر طواحن جلو و ثنايا و انياب به جاي طواحن مي‌روييد، آيا در بريدن و جويدن غذا و همچنين نقش اين ترتيب در زشتي و زيبايي چهره چه اثري به جا مي‌گذاشت؟! اگر ابرو به جاي آن كه بالاي چشم است زير چشم مي‌بود، يا سوراخهاي بيني به جاي اين كه رو به پايين است رو به بالا مي‌بود، چه مي‌شد؟! عمران و آبادي زمين از زراعت گرفته تا محكم‌ترين بنا و ظريف‌ترين صنعت، به سر انگشت انسان و روييدن ناخن از آن بستگي دارد. آيا چه حكمتيست كه ماده ناخن را در غذاي آدمي فراهم و با تشكيلات حيرتانگيزِ هضم و جذب در عروق وارد مي‌كند و آن را به سر انگشت انسان مي‌رساند و براي تأمين غرض از خلقت آن، پيوند و ارتباطي بين ناخن و گوشت برقرار مي‌كند، كه جدا كردن آن دو از هم طاقت فرساست و پس از تحصيل غرض دوباره آن دو را از هم جدا مي‌كند، كه ناخن به آساني چيده شود؟! عجب آن است كه در همان غذايي كه ماده ناخن با آن صلابت براي پويايي تهّيه شده، ماده شفّافي هم در كمال لطافت براي بينايي آماده شده، كه بعد از طي مراحل هضم و جذب به چشم برسد. اگر در تقسيمِ رزقِ معلومِ اين دو، كار بر عكس مي‌شد و ناخن از درون چشم مي‌روييد و آن مادّه شفاف به سر انگشت مي‌رسيد، چه اختلالي در نظام حيات بشر پيش مي‌آمد؟! اينها نمونه‌اي از ساده‌ترين آثار علم و حكمت است كه محتاج به دقت نظر نيست: (وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ) (39) تا چه رسد به عميق‌ترين اسراري كه محتاج به تخصّص در تشريح و وظايف الاعضاء و موشكافي‌ها به وسيله ذرّه بين‌ها و افكار است: (أَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُواْ فِي أَنْفُسِهِمْ). (40) آري، اين موجودي كه حكمتِ پوست آن، بعد از آن همه كاوشهاي علمي هنوز مستور است، بايد ديد كه در باطن و مغز او چه غوغاييست؛ از شهوتي كه براي جلب ملايمات و غضبي كه براي حفظ آنها و دفع ناملايمات به او عنايت شده، تا عقلي كه براي تعديل اين دو از جهت عملي و هدايت حواس از جهت نظري به او افاضه شده است: (وَ إنْ تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوهَآ). (41) چنين كتاب حكمتي با چه قلم علم و قدرتي بر قطره آبي نوشته شده است؟! (فَلْيَنْظُرِ الاِْنْسَنُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِنْ مَّآء دَافِق) (42)، (يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَّعْدِ خَلْق فِي ظُلُمَت ثَلَث). (43) اين چه علم و قدرت و حكمتيست كه از حيوان ذرّه بينيِ شناور در آن ماء مَهين، بشري آفريد كه مشعل ادراكش اعماق آفاق و أنفس را كاوش كند: (إِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاَْكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسَنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ) (44) و زمين و آسمان را ميدان جولان انديشه و قدرت خود قرار دهد؟! (أَلَمْ تَرَوْاْ أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَوَتِ وَ مَا فِي الاَْرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَدِلُ فِي اللهِ بِغَيْرِ عِلْم وَ لاَهُدً ي وَ لا كِتَب مُّنِير). (45) آيا در مقابل عظمت اين علم و قدرت و رحمت و حكمت، آدمي چه مي‌تواند بگويد به جز آنچه خود او فرمود: (فَتَبَارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقِينَ) (46) و چه مي‌تواند بكند جز آن كه به خاك بيفتد و سر بر آن آستان جلال بسايد و بگويد: «سُبْحَانَ رَبِّيَ الاَْعْلي وَ بِحَمْدِهِ». به مقتضاي آيه كريمه: (سَنُرِيهِمْ ءَأيَتِنَا فِي الاَْفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ) (47) بايد نظري هم به آفاق جهان دوخت، كه ميليون‌ها خورشيد و ماه و ستارگان كه نور بعضي از آنها بعد از هزاران سال نوري كه سير نور در هر ثانيه تقريباً سيصد هزار كيلومتر است به زمين مي‌رسد و حجم بعضي از آنها ميليونها برابر كره زمين است، چنان فاصله آنها با يكديگر حساب شده است و هر يك در مدار معينّي قرار گرفته و به جاذبه و دافعه عمومي، تعادلي ميان آنها برقرار شده كه راه هر گونه تصادم و تزاحمي بين اين كرات بسته شده است: (لا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَآ أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لا الَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَك يَسْبَحُونَ). (48) زمين را كه كانون زندگي انسان است به وسيله جو محيطِ بر آن، از برخورد هزاران شهاب پراكنده در فضا در روز و شب، كه با برخورد به آن بخار مي‌شوند، مصونيّت بخشيده است. فاصله خورشيد را با زمين طوري قرار داده كه از نظر نور و حرارت، شرايط تربيت معادن و نباتات و حيوان و انسان به بهترين وجهي مهيّا شود. حركت وضعي و انتقالي زمين به گونه‌اي حساب شده است كه هر لحظه‌اي در قسمت عمده كره زمين، طلوع و غروب و روز و شب موجود باشد و به طلوع آفتاب از نور و حرارت خورشيد، كانون زندگي گرم و روشن و فعاليت براي معاش شروع شود و به غروب آفتاب ظلمت شب كه مايه آرامش و سكوني كه لازمه ادامه حيات و تجديد نشاط است خيمه زند، تا از تداوم تابش خورشيد و انقطاع كلّي آن نظام، حيات مختل نشود: (وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ الَّيْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَنْ يَذَّكَّرَ) (49)، (وَ مِن رَّحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ الَّيْلَ وَ النَّهَارَ لِتَسْكُنُواْ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُواْ مِنْ فَضْلِهِ) (50)، (قُلْ أَرَءَيْتُمْ إنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَيْكُمُ الَّيْلَ سَرْمَداً إلَي يَوْمِ الْقِيَمَةِ مَنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيآء أَفَلا تَسْمَعُونَ). (51) نور و ظلمت و روز و شب با نهايت تضاد و تعاند، دست به دست يكديگر داده و براي انجام يك هدف كار مي‌كنند و از طرفي به وسيله روز آنچه در زمين است و به وسيله شب آنچه در آسمان است در برابر ديد آدمي گذاشته مي‌شود تا در شبانه روز ملك و ملكوت آسمان و زمين در معرض ديدِ بصر و بصيرت آدمي باشد و شب و روز كتاب وجود را براي انسان ورق مي‌زند تا آيات خدا را در صفحه زمين و آسمان بخواند: (أَوَ لَمْ يَنْظُرُواْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ وَ مَا خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَيْء ) (52)، (وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ). (53) انساني كه انعكاس قوانين و اسرار كائنات را در ذهن بشر مِلاك علم و حكمت مي‌داند، چگونه ممكن است سازنده مغز و ذهن و فكر دانشمندان و قانون گذار قوانين حاكم بر جهان و پديدآورنده اسرار نظام هستي را فاقد علم و حكمت بداند، با آن كه نسبت آنچه از قوانين جهان در ذهن تمام دانشمندان منعكس شده با آنچه براي آنان مجهول مانده است نسبت قطره به دريا است: (وَ مَآ أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إلاَّ قَلِيلا) (54) چگونه مي‌توان باور داشت نسخه بردار خطوطي از كتاب هستي، عالم و حكيم باشد، ولي نويسنده كتاب وجود و سازنده نسخه بردار و دستگاه استنساخ، بي شعور و بي‌ادراك باشد؟! به اين جهت فطرتِ منكرِ خالقِ دانا و توانا هم شهادت به وجود او مي‌دهد: (وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ وَ سَخَّرَ الْشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللهُ فَأَنَّي يؤْفَكُونَ) (55)، (وَ لئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ). (56) مردي از منكرين خدا بر امام هشتم عَلَيْهِ السَّلَام وارد شد، امام به او فرمود: اگر گفته شما درست باشد و حال آن كه چنين نيست، ما از نماز و روزه و زكات و اقرارمان ضرري نكرديم ( زيرا وظايف ديني كه ايمان و عمل صالح و ترك منكرات است، موجب آرامش روح و اصلاح جامعه است و بر فرض كه عبث و بيهوده باشد، تحمل اين اعمال، در مقابل احتمال وجود مبدأ و معاد، رنج و ضرر قليليست كه براي دفع شر و جلب خير كثيرِ محتملي كه حدّي براي آن نيست، لازم است. ) آن مرد گفت: آن خدايي كه مي‌گويي چگونه است و كجاست؟ امام عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: او به اَيْنْ، اَيْنيّت و به كَيْفْ، كَيفيّت داده است. (او آفريننده اَيْنْ و مكان و كَيْفْ و چگونگيست و مخلوق، از اوصاف و احوال خالق نمي‌شود و نتيجه اتصاف خالق به اوصاف خلق، احتياج خالق به خلق است و به اين جهت خداوند متعال به كَيْف و مكاني محدود و به حسّي محسوس و به چيزي سنجيده نمي‌شود. ) آن مرد گفت: هرگاه به يكي از حواس احساس نمي‌شود، پس نيست. امام عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: چون حس تو از ادراك او عاجز شد، منكر او شدي و ما چون حواس را از ادراك او عاجز يافتيم، يقين كرديم كه او پروردگار ماست. (كسي كه موجودات را به محسوسات منحصر مي‌كند، غافل از آن است كه حس موجود است، ولي محسوس نيست؛ بينايي و شنوايي هست، ولي ديدني و شنيدني نيست؛ انسان ادراك مي‌كند غير متناهي محدود نيست، با اين كه هر محسوسي محدود و متناهيست و چه بسيار موجودات ذهني و خارجي هستند كه ماوراء حس و محسوساتند، ولي آن شخص به پندارِ انحصار موجود به محسوس، منكر خالق حس و محسوس شد و امام عَلَيْهِ السَّلَام او را به اين حقيقت هدايت كرد كه: خالق حس و محسوس و وهم و موهوم و عقل و معقول، در حس و وهم و عقل نمي‌گنجد، زيرا قوه مدركه فقط بر آنچه ادراك مي‌كند احاطه دارد و آن قوه مخلوق خداست و خالق بر خلق احاطه دارد، پس ممكن نيست خالق حس و وهم و عقل كه محيط بر آنها است، در حيطه ادراك آنها قرار گيرد و محيط، محاط بشود و اگر خداوند متعال، محسوس يا موهوم يا معقول شود، با آنچه به اين قُوا ادراك مي‌شوند شبيه و شريك خواهد بود و جهت اشتراك، مستلزم جهت اختصاص است و تركيب، خاصيت مخلوق است، پس اگر خداوند متعال، در حس و وهم و عقل بگنجد، مخلوق است نه خالق. ) آن مرد پرسيد: خدا از كي بوده؟ امام عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: تو بگو، از كي نبوده. ( خداوندي كه قيوم زمان و زمانيات و مجردات و ماديات است، عدم و نيستي و زمان و مكان در ساحت قدس او راه ندارد. ) از امام عَلَيْهِ السَّلَام پرسيد: پس دليل بر او چيست؟ آن حضرت او را به آيات خداوند در انفس و آفاق هدايت كرد و به تأمّل در بنيانِ بدن تذكّر داد، كه از وجود اين بنا و دقايق صنع و لطايف حكمتي كه در ساختمان آن به كار رفته است، به وجودِ علم و حكمتِ باني اين بنا، پي ببرد و او را به دقت نظر در ابر و باد و حركت خورشيد و ماه و ستارگان وا داشت، كه به تفكر در عجايب قدرت و غرايب حكمت در اجرام آسماني به تقدير عزيز عليم برسد و از حركت متحركات عِلوي به محركي منزه از حركت و تغيير، ايمان بياورد. (57) ج: تطوّرات مادّه و طبيعت دليل قدرتي برتر از مادّه و طبيعت است، زيرا تأثير مادّه و مادّي محتاج به وضع و محاذات است: مثلاً آتشي كه در حرارت جسمي تأثير مي‌كند يا چراغي كه شعاع آن فضايي را روشن مي‌كند، تا نسبت خاصّي به آن جسم و فضا پيدا نكند ممكن نيست آن جسم به حرارت آن آتش گرم و يا آن فضا به نور آن چراغ روشن شود و چون وضع و نسبت با معدوم محال است، پس تأثير مادّه و طبيعت در پديده‌هاي مختلفي كه در مادّه و طبيعت نبوده و به وجود آمده و مي‌آيد ممكن نيست و هر معدومي كه در آسمان و زمين موجود مي‌شود، دليل وجود قدرتيست كه تأثير آن، محتاج به وضع و محاذات نيست و ماوراء جسم و جسمانيات است: (إِنَّمَآ أَمْرُهُ إذَآ أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ). (58) د: ايمان به خدا در سرشت آدمي است، زيرا انسان به حسب فطرت، خود را موجودي وابسته و محتاج به نقطه اتّكايي مي‌يابد، ولي اشتغال به اسباب و تَعَلُّق به علايق، مانع از وجدان آن نقطه اتّكا است. هنگامي كه بيچارگي از هر جهت و نااميدي از هر چاره سازي حاصل شود و هر چراغ فكري را خاموش و هر دست قدرتي را عاجز ببيند، وجدان خفته او بيدار مي‌شود و بي‌اختيار از آن غنّي بالذّات كه بالفطره به او متّكي است، استمداد مي‌طلبد: (قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِّنْ ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَّئِنْ أَنْجَينَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّكِرِينَ) (59)، (وَ إِذَا مَسَّ الاِْنْسَنَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِيَ مَا كَانَ يَدْعُواْ إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْدَاداً لِّيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ) (60)، (هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّي إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيح طَيِّبَة وَ فَرِحُواْ بِهَا جَآءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَ جَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَان وَ ظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّكِرِينَ). (61) مردي به حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلَام عرض كرد: «يابن رسول الله دلني علي الله ما هو، فقد أكثر علي المجادلون و حيروني. فقال له: يا عبدالله، هل ركبت سفينة قط؟ قال: نعم. قال: فهل كسر بك حيث لا سفينة تنجيك و لا سباحة تغنيك؟ قال: نعم، قال: فهل تعلق قلبك هنالك أن شيئاً من الأشياء قادر علي أن يخلصك من ورطتك؟ قال: نعم، قال الصّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَام: فذلك الشيئ هو الله القادر علي الإنجاء حيث لا منجي و علي الإغاثة حيث لا مغيث». (62) اين معرفت و ارتباط فطري با خداوند، چنان كه هنگام بيچارگي به انقطاع مطلق، از غير او وجدان مي‌شود، مي‌توان در حال اختيار، به دو بال علم و عمل به آن رسيد: اوّل: آن كه انسان به نور عقل، حجاب جهل و غفلت را بر طرف كند و ببيند كه وجود و كمالات هر موجود، از خود و به خود او نيست و بيابد كه همه منتهي مي‌شود به ذات قدّوسي كه: (هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاَْخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْء عَلِيمٌ ) (63)، (هُوَ اللّهُ الْخَلِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْمَآءُ الْحُسْنَي). (64) دوم: آن كه به وسيله طهارت و تقوي كدورت آلودگيها و رذايل نفساني را از گوهر جان بزدايد، زيرا بين خدا و بنده او جز حجاب جهل و غفلت و كدورت گناه، حاجب و مانعي نيست و اين حجاب بايد با جهاد علمي و عملي برطرف شود: (وَ الَّذِينَ جَهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا). (65) امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام به ابن ابي العوجاء فرمود: «وَيْلَكَ وَ كَيْفَ احْتَجَبَ عَنْكَ مَنْ أَرَاكَ قُدْرَتَهُ فِي نَفْسِكَ نُشُوءَكَ وَ لَمْ تَكُنْ وَ كِبَرَكَ بَعْدَ صِغَرِكَ وَ قُوَّتَكَ بَعْدَ ضَعْفِكَ وَ ضَعْفَكَ بَعْدَ قُوَّتِكَ وَ سُقْمَكَ بَعْدَ صِحَّتِكَ وَ صِحَّتَكَ بَعْدَ سُقْمِكَ وَ رِضَاكَ بَعْدَ غَضَبِكَ وَ غَضَبَكَ بَعْدَ رِضَاكَ وَ حُزْنَكَ بَعْدَ فَرَحِكَ وَ فَرَحَكَ بَعْدَ حُزْنِكَ وَ حُبَّكَ بَعْدَ بُغْضِكَ وَ بُغْضَكَ بَعْدَ حُبِّكَ وَ عَزْمَكَ بَعْدَ إِبَائِكَ وَ إِبَاءَكَ بَعْدَ عَزْمِكَ وَ شَهْوَتَكَ بَعْدَ كَرَاهَتِكَ وَ كَرَاهَتَكَ بَعْدَ شَهْوَتِكَ وَ رَغْبَتَكَ بَعْدَ رَهْبَتِكَ وَ رَهْبَتَكَ بَعْدَ رَغْبَتِكَ وَ رَجَاءَكَ بَعْدَ يَأْسِكَ وَ يَأْسَكَ بَعْدَ رَجَائِكَ وَ خَاطِرَكَ بِمَا لَمْ يَكُنْ فِي وَهْمِكَ وَ عُزُوبَ مَا أَنْتَ مُعْتَقِدُهُ عَنْ ذِهْنِكَ وَ مَا زَالَ يَعُدُّ عَلَيَّ قُدْرَتَهُ الَّتِي هِيَ فِي نَفْسِيَ الَّتِي لَا أَدْفَعُهَا حَتَّي ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيَظْهَرُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَه». (66) [اصول دين] توحيد توحيد عبارت است از اعتقاد به آن كه خداوندِ عالَم: يگانه‌ايست كه تركيب از اجزاء و صفات در او راه ندارد، زيرا وجود هر مركّبي محتاج به اجزا و تركيب كننده آن اجزاست و وجودِ محتاج، محال است بخشنده وجود به خود و به غير باشد و در خداوندي و صفات هم شريك ندارد. (67) اكنون به بعضي از ادلّه آن اشاره مي‌شود: 1 تعدّدِ إله اشتراك در خداوندي را مي‌طلبد، چون هر دو اله هستند و همچنين تعدّد امتياز را مي‌طلبد تا دو گانگي محقّق شود و وجود مركّب، از آنچه به او اشتراك و از آنچه به او امتياز است، ممكن و محتاج است. 2 تعدّد اله بدون امتياز محال است و امتياز موجب فقدان كمال و فاقدِ كمال، محتاج است و بايد سلسله احتياج، به غني با لذّات از جميع جهات ختم شود و گرنه محال است نيازمند به وجود، بخشنده وجود باشد. 3 خداوند متعال موجوديست كه براي او حدّي نيست، زيرا كه هر محدودي مركّب از وجود و حد آن وجود است و حد وجود، فقدان و نبودِ كمالِ زايد بر آن وجود است و چنين تركيبي بدترين اقسام تركيب است زيرا در ساير اقسام تركيب: يا تركيب از دو «بود» و يا تركيب از «بود» و «نمود» است و در اين قسم، تركيب از بود و نبود است و هر گونه تركيبي بر خداوند محال است و چنين موجودي، واحديست كه ثاني براي او متصوّر نيست؛ زيرا تصوّرِ ثاني، حكم به محدوديّت و تناهي اوست؛ پس او يكتاييست كه ثاني براي او نه قابل تحقّق و نه قابل تصوّر است. 4 از وحدت نظم در جزء و كلِّ جهان، وحدت ناظم ثابت مي‌شود، زيرا نظر تفصيلي در نظم و تركيب هر جزيي از اجزاي هر يك از جزئياتِ انواع كائنات و ارتباط كل كائنات به يكديگر، روشن مي‌كند كه جزء و كل، مخلوق يك خالق عليم و قدير و حكيم است، آن چنان كه تركيب اجزاي يك درخت و اعضا و قواي يك حيوان و ارتباط آنها به يكديگر و زمين و آفتاب و ارتباط منظومه شمسي به ساير منظومه‌ها و كهكشانها حكايت از وحدت خالق آنها مي‌كند و تركيب اتم از هسته مركزي و آنچه بر آن مدار مي‌گردد، تا خورشيد و سيارات منظومه شمسي، تا كهكشانها نشان مي‌دهد كه خالق ذرّه و آفتاب و كهكشانها يكي است: (وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَآءِ إِلَهٌ وَ فِي الاَْرْضِ إِلَهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ) (68)، (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ * الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ فِرَشاً وَ السَّمَآءَ بِنَآءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَتِ رِزْقاً لَّكُمْ فَلا تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَنْدَاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ). (69) 5 از امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام سؤال شد: چرا جايز نيست كه صانع عالم بيش از يكي باشد؟ فرمود: اگر ادعا كني كه دو تاست، بايد بين آن دو فُرجه‌اي باشد تا دو تا بشوند، پس آن فُرجه ثالث شد و اگر سه شدند، باز بين آن سه، دو فُرجه لازم است تا سه تحقق پيدا كند؛ پس آن سه پنج مي‌شود و همچنين عدد تا بي نهايت افزايش پيدا مي‌كند، در نتيجه اگر خدا بيش از يكي باشد، بايد خدايان نامتناهي در عدد موجود باشند. (70) 6 اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام به فرزندش فرمود: «و اعلم يا بني أنه لو كان لربك شريك لأتتك رسله و لرأيت آثار ملكه و سلطانه و لعرفت أفعاله و صفات ه». (71) نتيجه ايمان به وحدانيّتِ پروردگار، توحيد در عبادت است، كه جز او كسي سزاوار پرستش نيست، چون غير او هر كس كه باشد عبد و بنده است: (إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ إلاَّ ءَاتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً ). (72) و عبوديّت و عبادت براي غير خدا ذلّت كشيدن از ذليل و گدايي كردن از گدا، بلكه ذلّت كشيدن از ذلّت و گدايي كردن از گدايي است: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَآءُ إلَي اللهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ). (73) ايمان به وحدانيّت خداوند متعال و اين كه هر چه هست از او و به او و بازگشتش به سوي اوست، در سه جمله خلاصه مي‌شود: «لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ»، «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِاللهِ»، (وَ إِلَي اللهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ). (74) سعادتمند كسيست كه اين سه كلمه طيّبه ذكر مستمر او باشد و به اين سه كلمه بيدار شود و بخوابد و زندگي كند و بميرد و به حقيقتِ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَجِعُونَ) (75) نايل شود. و اثر ايمان به توحيد، تمركزِ اشعّه فكر و اراده فرد و جامعه به يك هدف است كه بالاتر از او و بلكه به جز او هدفي نيست: (قُلْ إِنَّمَآ أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْني وَ فُرادي). (76) با توجّه به اين كه تمركز اشعّه نفس انساني، به او قدرتي مي‌دهد كه با تمرينِ تمركز در نقطه موهوم، مي‌تواند توانايي‌هاي حيرت انگيز از خود نشان دهد، آيا اگر اشعّه فكر و اراده انسان به حقيقتي كه مبدأ و منتهاي وجود و (نُورُ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ) (77) است متمركز شود، به چه مقامي خواهد رسيد؟! فرد و جامعه‌اي كه به مقام: (إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ حَنِيفاً وَ مَا أَنَاْ مِنَ المُشْرِكِينَ) (78) نايل شود، كانون خير و سعادت و كمالي خواهد شد كه ما فوق تقرير و بيان است. عن ابي حمزه‌ي عن ابي جعفر عَلَيْهِ السَّلَام: «قال سمعته يقول: ما من شيئ اعظم ثواباً من شهادة ان لا اله الا الله، لان الله عز و جل لا يعدله شيئ و لا يشركه في الامر احد.» (79) از اين روايت استفاده مي‌شود: همچنان كه چيزي عديلِ خداوند متعال نيست و احدي شريك در امر آن ذاتِ قدّوس نيست، شهادت به اين حقيقت كه مدلول كلمه طيّبه «لا اله الا الله» است، عديلي در اعمال ندارد و به تناسب جزا با عمل، شريكي در ثواب ندارد. شهادت لساني به «لا اله الا الله» موجب صيانت جان و مال در دنيا و شهادت قلبي به آن، موجب نجات از عذاب نار و جزاي آن، بهشت برين است و اين كلمه طيّبه مظهرِ رحمتِ رحمانيّه و رحيميّه است. از امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام روايت شده: همانا خداوند تبارك و تعالي به عزّت و جلال خود قسم ياد كرده كه اهل توحيدِ خود را هرگز به آتش عذاب نكند (80). و از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل شده است: «ما جزاء من انعم الله عز و جل عليه بالتوحيد الا الجنة» (81). كسي كه اين كلمه طيّبه ذكر مداوم او باشد، در مقابل امواج سهمگينِ حوادث و وساوس و هوسها، كشتي دل را به لنگر «لا اله الا الله» از گرداب مهالك نجات مي‌دهد: (الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللهِ أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) (82). و حروف آن به جهر و اخفات ادا مي‌شود، كه جامع ذكر جلي و خفيست و مشتمل بر اسم مقدس «الله» است، كه از اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام نقل شده است: كه الله بزرگترين اسم از اسماء خداست و اسميست كه مخلوقي به آن مسمّي نشده و تفسيرش آن است: كه اوست كسي كه هر مخلوقي در انقطاع اميد از غير خدا، او را مي‌خواند. (قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللهِ أَوْ أَتَتْكُمْ السَّاعَةُ أَغَيْرَ اللهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ * بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ) (83). ابو سعيد خدري از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم روايت كرده است كه خداوند جل جلاله به موسي فرمود: يا موسي اگر آسمانها و آبادكننده‌هاي آنها (كه مدبّرات امرند) و زمينهاي هفتگانه، در يك كفه گذاشته شود و «لا اله الا الله» در يك كفه، آن كفه فزوني مي‌گيرد (84). (يعني تمام ماديات و مجردات در مقابل اين كلمه سبك وزن است. ) عدل براي اثبات عدل خداوند متعال ادلّه متعدّديست كه برخي از آنها ذكر مي‌شود: 1 هر انساني هر چند كه به دين و آييني هم مقيّد نباشد، به حسب فطرت خود، حُسن و خوبيِ عدل و زشتي و بديِ ظلم را درك مي‌كند؛ حتي اگر به ظالم نسبت ظلم بدهند از اين نسبت متنفّر و اگر او را عادل بخوانند شاد و مسرور مي‌شود. شخصِ ستم كاري كه تحت تأثير شهوت و غضب، تمام همتّش رسيدن به هوسهاي نفساني است، اگر سرو كارش به محكمه بيفتد و قاضي به ملاحظه زور و زر او حق صاحب حقّي را كه خصم آن ظالم است پايمال كند و به نفع آن ستم كار حكم كند، هر چند حكم قاضي موجب خشنودي اوست، ولي عقل و فطرت وي زشتي حكم و پستي حاكم را مي‌يابد و بر عكس اگر قاضي تحت تأثير آن زور و زر قرار نگيرد و حق و عدالت را مراعات كند، ستم كار از او ناراضي است، ولي فطرت او شخص قاضي و قضاوت او را به ديده احترام و تحسين مي‌نگرد. پس چگونه ممكن است خداوندي كه بدي ظلم و خوبي عدل را در فطرت انسان نهاده است، آن گونه كه او را به زيور عدل آراسته و از آلودگي به ظلم وارسته كند و به مقتضاي: (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسَنِ) (85) و (قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ) (86) و (يَدَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَكَ خَلِيفَةً فِي الاَْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لاَتَتَّبِعِ الْهَوَي) (87) به عدل فرمان بدهد ولي خود ظالم در ملك و حكمش باشد؟! 2 منشأ ظلم، يا جهل به قُبحِ ظلم، يا عجز از رسيدن به هدف و يا لغو و عبث در كار است و خداوند متعال از جهل و عجز و سفاهت منزّه است. بنا بر اين علم و قدرت و حكمتِ لايتناهي ايجاب مي‌كند، كه خداوند متعال عادل و از هر ظلم و قبحي منزّه باشد. 3 ظلم نقص است و اگر خداوند ظالم باشد، لازم مي‌آيد تركيب او از كمال و نقصان و وجدان و فقدان و گذشته از اين كه اين تركيب بدترينِ اقسام تركيب است، مركّب از كمال و نقص، محتاج و محدود است و اين دو خاصيّت مخلوق است نه خالق. نتيجه آن كه خداوند عادل است در آفرينش كائنات: (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إلاَّ هُوَ وَ الْمَلَئِكَةُ وَ أُولُواْ الْعِلْمِ قَآئِماً بِالْقِسْطِ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) (88) و در قوانين و احكام: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَبَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) (89) و همچنين در حساب رسي بندگانش در روز جزا (وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ). (90) عن الصادق عَلَيْهِ السَّلَام: «انه سأله رجل فقال له: إن اساس الدين التوحيد و العدل و علمه كثير و لا بد لعاقل منه، فأذكر ما يسهل الوقوف عليه و يتهيأ حفظه، فقال: أما التوحيد فأن لاتجّوز علي ربك ما جاز عليك و اما العدل فأن لا تنسب الي خالقك ما لامك عليه» (91) و به هشام بن حكم فرمود: «الا اعطيك جملة في العدل و التوحيد؟ قال: بلي جعلت فداك، قال: من العدل ان لا تتّهمه و من التوحيد ان لا تتوهّمه». (92) و اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «كل ما استغفرت الله منه فهو منك و كل ما حمدت الله عليه فهو منه». (93) نبوّت نبوّت عامّه بعد از آن كه وجود خالقِ حكيم ثابت شد، ضرورت وجود نبوّت و نبي ثابت مي‌شود. نخست ضرورت وجود تعليم و تربيت الهي بيان مي‌گردد: براي درك احتياج بشر به هدايت انبيا، بايد خلقت انسان و هدف از اين خلقت و عوامل رساننده و بازدارنده از آن هدف را شناخت؛ رسيدگي به عمق اين مباحث چنان كه از عنوان بحث پيداست در اين مختصر نمي‌گنجد، ولي به قدر ضرورت به بعضي از جهات اشاره مي‌شود: اوّل: انسان موجوديست داراي غرايز مختلف و حيات آدمي از حيات نباتي كه ضعيف‌ترين مرتبه حيات است شروع مي‌شود تا مي‌رسد به حيات عقلاني. آدمي مخلوقيست مركّب از طبع و عقل و جسمي با حوايج محدود و جاني با خواسته‌هاي نامحدود؛ در ترقّي و تعالي از ملائك بالاتر و در انحطاط و تنزّل از بهائم پست تر. عن عبدالله بن سنان، قال سألت ابا عبدالله جعفر بن محمّد الصّادق (عليهما السلام)، فقلت: الملائكة افضل ام بنو آدم؟ فقال: قال امير المؤمنين علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام: ان الله عز و جل ركب في الملائكة عقلا بلا شهوة و ركب في البهائم شهوة بلا عقل و ركب في بني آدم كليهما، فمن غلب عقله شهوته فهو خير من الملائكة و من غلبت شهوته عقله فهو شر من البهائم. (94) و اين آفرينش آن چنان بديع است كه بعد از تسويه پيكر او و دميدن روح مضاف به حق سبحانه و تعالي در او (95)، خلقتي استثنايي از تمام موجودات پيدا كرد، كه عظمت آن از جمله: (ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقاً ءَاخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقيِنَ) (96) پيداست. آدمي درك مي‌كند كه براي زندگي محدود مادّي ساخته نشده است، زيرا حكمت اقتضا مي‌كند كه ابزار متناسب با كار و كيفيّت خلقت متناسب با هدف باشد. اگر زندگي انسان محدود به حيات دنيوي بود براي او ادراك حيواني و شهوت و غضبي كه جلب ملايمات و دفع منافرات اين حيات را بنمايد كافي بود و اعطاءِ عقلي كه عاشق علم نامحدود و آراستگي به زيور كمالات اخلاقي و عمليست و فطرتي كه هر مقام و منزلتي پيدا كند تشنه مرتبه بالاتر است، دليل آن است كه براي زندگي نامحدود ساخته شده چنان كه در حديث نبوي است: «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و انما تنقلون من دار الي دار». (97) از طرفي حكمت حكيم علي الاطلاق ايجاب مي‌كند كه هر استعدادي كه در نهاد انواع كائنات قرار داده است، عوامل فعليّت آن قابليّت را هم مهيّا نمايد؛ زيرا افاضه قوّه‌اي كه هرگز به فعليّت نرسد و طلبي كه به مطلب نايل نشود لغو است. علم و قدرت نامحدودي كه اگر استعداد ثمر به دانه داده است، آب و خاك و هوايي را هم كه عوامل به ثمر رسيدن دانه در آنهاست آفريده است و اگر به نطفه انسان استعداد اعضا و جوارح مختلف داده است، رحم مادر را براي فعليّت آن استعداد خلق كرده است. آيا چگونه ممكن است بذر عقل را كه ثمرش علم و عمل است و لطيفه روح را كه استعداد رسيدن به كمال علمي و خُلقي و عملي و معرفة الله بالله را دارد، بيافريند، ولي وسايل به ثمر رسيدن بذر عقل و فعليّت استعداد روح انسان را مهّيا نكند و او را به مقصود از خلقتش هدايت ننمايد؟! مگر ممكن است قانون: (اَعْطَي كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدي) (98) در مورد انسان تخصيص بخورد؟! به اين جهت ضرورت وجود هدايت الهي براي رسيدن انسان به هدف از خلقت روشن مي‌شود. دوم: انسان به مقتضاي فطرت خود، در جستجوي سازنده و آفريننده خويش است و مي‌خواهد بداند كيست كه بعد از عدم او را به وجود آورده و اين قوا و اعضا و جوارح را به او داده و او را بر سر خوان نعمت خود نشانده است، تا وظيفه عقليِ خود را كه شكر آن منعم حقيقيست انجام دهد. از طرفي ساحت قدسِ او را اجل و اعلا مي‌بيند كه خود با آن كه سرا پا جهل است و خطا و هوس است و هوي، با خداوندي كه خالق حس و محسوس و وهم و موهوم و عقل و معقول است و عظمت جمال و كمال او لايتناهيست و سبّوح و قدّوس از تمام نقايص و قبايح است، رابطه سؤال و جواب براي حل مشكل خود برقرار كند؛ به اين جهت وجود واسطه‌اي لازم است كه با داشتن صورت انساني كه لازمه ارتباط با خلق است داراي عقلي منزّه از خطا و نفسي مقدّس از هوي و سيرتي الهي كه به قانون تناسب فاعل و قابل لازمه ارتباط با خالق است باشد، تا شايسته آن گردد كه به نور وحي منوّر شود و ابواب معارف الهيّه را به روي بشر بگشايد و انسان را از تفريطِ تعطيلِ عقل از معرفت حق سبحانه و تعالي و افراطِ تشبيهِ (99) حق به خلق دور گرداند و به صراط مستقيمِ دينِ قيّم هدايت كند: (وَ أَنَّ هَذَا صِراطِي مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَ لِكُمْ وَصَّيكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ). (100) سوم: انسان داراي قدرت فكريست كه مي‌تواند نواميس و اسرار طبيعت را استكشاف وست خدام كند و همچنين هوي و هوس و شهوت و غضبي دارد كه در اثر حدّشكني و افزون طلبي كه خاصيت طبيعت آدميست قناعت پذير نيست؛ با اين خصوصيت، صلاح و فساد زمين وابسته به صلاح و فساد انسان است: (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَّرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النّاسِ) (101)، بلكه به مقتضاي: (وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَّا فِي السَّمَوَتِ وَ مَا فِي الاَْرْضِ جَمِيَعاً مِّنْهُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاََيَت لِّقَوْم يَتَفَكَّرُونَ) (102)؛ صلاح و فساد كرات ديگر نيز به صلاح و فساد او بستگي دارد و آنچه اصلاح چنين موجودي را تضمين مي‌كند تنها هدايت الهي است، كه اعتدال فكري او را به عقايد حقّه و اعتدال روحي او را به اخلاق فاضله و اعمال صالحه تأمين مي‌نمايد. چهارم: زندگاني انسان در اثر احتياجات گوناگون وابسته به اجتماع است و اين وابستگي تأثير و تأثّر متقابل و در نتيجه حقوق مختلف را ايجاب مي‌كند و بدون احقاق حقوق، حيات اجتماعي قابل بقا نيست و تأمين آن حقوق هم ميسّر نيست مگر به وضع و اجراي قوانيني مصون از نقص و خطا و مبرّا بودن مقام وضع و اجرا از تأثّر از مصالح شخصي و انحراف از حق و عدالت و اين مهم محقّق نمي‌شود مگر به وسيله قوانين و مقرّرات و مجريان الهي: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتَبَ وَ الْميِزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ). (103) اكنون كه به اين جهات، ضرورتِ هدايت انسان به مبدأ و معاد و هدف از آفرينش ثابت شد و لزوم رسيدن آدمي به كمالِ نظري و عملي و تعديل هوسهاي نفساني و تأمين حقوق فردي و اجتماعي وي روشن گرديد، بايد دانست كه اين مقاصد جز از طريق وحي و نبوّت ميسّر نيست و كفايت اين مهمّات از عهده مغز آلوده به خطا و دستِ بسته به قيد هوس و هوي ساخته نيست و با چراغ انديشه و فكر، نقاط ابهامي كه در فطرت اوست روشن نمي‌شود. انساني كه با مشعل افكارِ نوابغ خود به جستجوي اسرار جهان برخاست، ناگهان آنچه در تركيب بدن از عناصر اربعه و پيدايش علل و امراض از چهار طبع مخالف پنداشته بود باطل شد و آنچه نسبت به خلقت جهان از خاك و آب و هوا و آتش و اجرام آسماني غير قابل خرق و التيام بافته بود، پنبه شد و روشن گرديد: كه از نزديكترين موجودات به خود كه تركيب بدن خويش است و علل صحت و مرضش خبر نداشته و آنچه دربارهي نزديكترين كرات سماوي كه ماه است مي‌پنداشته، خطا بوده است، آيا مي‌تواند چراغ فكرِ اين انسان او را به معرفت مبدأ و معاد و موجبات سعادت و شقاوت او هدايت كند؟! دانش انساني كه از ادراك اسرار نهفته در دل ذرّه‌اي عاجز است چگونه مي‌تواند راهنماي آغاز و انجام انسان و جهان و مشگل گشاي وي در معرفت مبدأ و معاد و راهنماي سعادت دنيا و آخرت او باشد: فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَة (104) خصايص پيغمبر اشاره پيغمبر داراي خصايصيست كه به ذكر دو خصوصيت اكتفا مي‌نماييم: الف. عصمت براي اثبات عصمت انبيا دلايليست كه به بعضي از آنها اشاره مي‌شود: 1 براي رسيدن هر موجودي به كمالي كه براي آن آفريده شده، سنّت و آييني است و از مباحث گذشته روشن شد كه سنّت و آيينِ رسيدن انسان به كمالِ مقصودِ از خلقت او، هدايت الهي و دين حق است و تحقّق آن كمال وابسته به تبليغ و اجراي اين سنّت و آيين است و پيغمبر عهدهدار تعليم و تربيت انسان بر اساس اين سنّت است و اگر تخلّفي در تبليغ و اجراي اين سنّت رخ دهد نقض غرض است و تخلّفِ مبلّغ وحي و مربّي به تربيت الهي، يا در اثر خطا و يا در اثر هويست و هر كدام كه باشد مقصود نهايي حاصل نخواهد شد. نتيجه آن كه كمال هدايت الهي كمال هادي را مي‌طلبد و عصمت سنّت و آيين خداوند كه: (لا يَأْتيهِ الْبَطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه) (105) مستلزم عصمت معلّم و مجري سنّت و آيين است. 2 دين از نظر عقلي و نقلي براي آن آمده كه انسان را به حيات طيّبه زنده كند: (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) (106). آب حيات طيّبه انسان ايمان و عمل صالح است كه مجموعه دين را تشكيل مي‌دهد، ومسير اين آب حيات وجود پيغمبر است و اگر مسير آلوده باشد آب هم آلوده مي‌شود و از آب آلوده حيات طيّبه به ثمر نمي‌رسد. 3 چون حصول غرض از بعثت، به اطاعتِ امر و نهي پيغمبر است و از طرفي اطاعتِ خطا كار و گنهكار جايز نيست، بنا بر اين معصوم نبودن پيغمبر از خطا و گناه موجب نقض غرض و بطلان نتيجه بعثت است. 4 اگر پيغمبر معصوم از خطا و لغزش نباشد براي امت به صدق و صحّت گفتار او در تبليغ وحي، يقين حاصل نخواهد شد و اگر معصوم از گناه نباشد با آلودگي به گناه از انظار ساقط مي‌شود و گفتار عالم بي‌عمل و واعظ غير متّعظ مؤثّر در نفوس نيست، لذا غرض مقصود از بعثت حاصل نخواهد شد. 5 منشأ خطا و گناه، ضعف عقل و اراده است؛ عقل كاملي كه با اتصال به وحي به حق اليقين رسيده و هر چيز را چنان كه هست مي‌بيند و اراده اي كه جز به اراده خداوند متعال متأثّر نمي‌شود، مجالي براي خطا و گناه در وجود پيغمبر نمي‌گذارد. ب. معجزه پذيرفتن هر ادعايي نيازمند به دليل است و رابطه بين دليل و مدعا بايد به گونه‌اي باشد كه يقين به حقّانيّتِ دعوا قابل انفكاك از دليل نباشد. مدّعاي پيغمبر سفارت از ناحيه خداوند متعال است و اين مدّعا جز به تصديق گفتار او از ناحيه خداوند ثابت نمي‌شود؛ معجزه تصديق عملي خداوند نسبت به ادعاي پيغمبر است، زيرا حقيقتِ معجزه امريست كه بدون وساطت سبب عادي به اراده محيط بر اسباب و مسبّبات و تأثير سبب در مسبّب و تأثّر مسبّب از سبب موجود مي‌شود. كسي كه ادّعاي نبوّت كند و از نظر عقلي صدق او ممكن باشد و همراه اين دعوا خارق عادتي از او ظاهر شود گواه قطعي حقّانيّت اوست؛ زيرا اگر بر حق نباشد خرق عادت به وسيله او تصديق كاذب و موجب گمراهي خلق است و ساحت قدس ربوبيّت منزّه از آن است. بحث نبوّت عامّه را به دو حديث شريف ختم مي‌نماييم: انّا لما اثبتنا ان لنا خالقاً صانعاً متعالياً عنا و عن جميع ما خلق و كان ذلك الصانع حكيماً متعالياً لم يجز ان يشاهده خلقه و لا يلامسوه فيباشرهم و يباشروه و يحاجهم و يحاجوه، ثبت ان له سفراء في خلقه، يعبرون عنه الي خلقه و عباده و يدلو نهم علي مصالحهم و منافعهم و ما به بقاؤهم و في تركه فناء هم، فثبت الامرون و الناهون عن الحكيم العليم في خلقه و المعبرون عنه جل و عز و هم الأنبياء عَلَيْهمُالسَّلَام و صفوته من خلقه، حكماء مؤدبين بالحكمة، مبعوثين بها، غير مشاركين للناس علي مشاركتهم لهم في الخلق و التركيب في شيئ من احوال هم، مؤيدين من عند الحكيم العليم بالحكمة، ثم ثبت ذلك في كل دهر و زمان مما أتت به الرسل و الأنبياء من الدلائل و البراهين، لكيلا تخلو أرض الله من حجّة يكون معه علم يدل علي صدق مقالته و جواز عدالته. (107) امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام در اين حديث شريف، نسبت به نبوّت مباحثي را طرح فرموده‌اند كه به بعضي از آنها اشاره مي‌شود: دليل ضرورت بعثت انبيا، در جمله: «و كان ذلك الصانع حكيماً متعالياً» تا جمله «يَدُلُّونَهُمْ» ذكر شده است، زيرا هر حركت، سكون، فعل و تَركي كه از آدمي سر مي‌زند، يا براي دنيا و آخرت او نافع است و يا مضّر و يا نه نافع است و نه مضّر و در هر حال انسان محتاج است كه نفع و ضرر و مصلحت و مفسده دنيا و آخرت خود را بداند و اين معرفت ميسّر نيست مگر از ناحيه ذات محيط به نقش تمامِ حركات، سكنات، افعال و تروك آدمي در حيات دنيوي و اخروي او، كه آفريننده انسان و دنيا و آخرت است و حكمت خالق هدايت را ايجاب مي‌كند و چون دلالت و هدايت او بدون واسطه به جهت تعالي او ممكن نيست، از اين رو وجود سفراي الهي لازم است كه: «يدلّو نهم علي مصالحهم و منافعهم و ما به بقاؤهم و في تركه فناء هم». و به عنايتي كه به عموم مصالح و منافع انسان در تمام عوالم وجود او شده است، امتياز اين برهان از برهان حكما در نبوت كه نظر به مدني بودن انسان و عدل در معاملات و روابط اجتماعي دارد روشن مي‌شود. و به استثنايي بودن وجود آنان از جهت اشتراك با خلق و امتياز از خلق و آنچه بدان اشتراك و اختصاص دارند در جمله: «غير مشاركين للناس علي مشاركتهم لهم في الخلق و التركيب في شيْئ من احوال هم» اشاره شده است و در جمله «صفوته من خلقه» به مصطفي بودن پيغمبر از ساير خلق توجّه شده است، كه به آن خلقتِ تصفيه شده بتواند به مقام وساطت بين خالق و خلق نايل شود و رابط بين عالي و داني باشد و به لطف عبارت «تعبير از خدا» در جمله: «يعبرون عنه» منزلت پيغمبر را روشن مي‌كند، كه او همچون زبان كه بيانگر ما في الضمير است مقاصد خداوند متعال را به خلق منتقل مي‌نمايد و اين منزلت لازمِ قداست و مستلزم عصمت پيغمبر است. در جمله «يكون معه علم يدل علي صدق مقالته و جواز عدالته» دليل لزوم معجزه را براي اثبات نبوّت بيان فرموده است و چون منشأ نبوّت، حكمت حكيم علي الاطلاق و ثمره آن هم حكمت است همانطور كه در قرآن مي‌فرمايد: (قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِالْحِكْمَةِ) (108)، (أُدْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ) (109) به امتيازِ حكمتِ نظري و عملي انبيا عنايت شده است، كه آن مبتني بر فكر و اين به مقتضاي: «يعبرون عنه» و «و من عند الحكيم العليم» سراج منيريست كه بدون احتياج به تعليم و تربيت بشري، با ارتباط به نور السموات و الارض روشن شده است: (يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ ). (110) و با آن كه فرمود: «حكماء مؤدبين بالحكمة» به فاصله كوتاهي فرمود: «مؤيدين من عند الحكيم العليم بالحكمة»؛ در جمله اوّل تأديب به حكمت و در جمله دوم تأييد به حكمت است و ارتباط حكمت انبيا و مكتب وحي از جهت حدوث و بقا به مقام عنديّت حكيم عليم، امتياز آن حكمت را از انديشه بشري در حد امتياز ما عند الله و ما عند الناس روشن مي‌كند و جمله: «و كان ذلك الصانع حكيماً» و وصف انبيا به: «حكماء مؤدبين بالحكمة، مبعوثين بها» مبيّن اينست كه علّت فاعلي و علّت غايي نبوّت، حكمت و حد وسط بين مبدأ و منتها هم حكمت است: (يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَوَتِ وَ مَا فِي الاَْرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ * هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الاُْمِّيِّنَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُواْ عَلَيْهِمْ ءَايَتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كَاَنُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَل مُّبِين). (111) همچنين مباحث گرانبهاي ديگري در اشارات و لطايف كلام امام عَلَيْهِ السَّلَام وجود دارد، كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آنها صرف نظر مي‌شود. امام هشتم عَلَيْهِ السَّلَام در بحث نبوّت فرمود: فان قال: فَلِمَ وَجَبَ عَلَيْهِمْ مَعْرِفَةُ الرُّسُلِ وَ الْإِقْرَارُ بِهِمْ وَ الْإِذْعَانُ لَهُمْ بِالطَّاعَةِ؟ قِيلَ: لِأَنَّهُ لَمَّا أَنْ لَمْ يَكُنْ فِي خَلْقِهِمْ وَ قُوَاهُمْ مَا يُكْمِلُونَ لمَصَالِحَهُمْ وَ كَانَ الصَّانِعُ مُتَعَالِياً عَنْ أَنْ يُرَي وَ كَانَ ضَعْفُهُمْ وَ عَجْزُهُمْ عَنْ إِدْرَاكِهِ ظَاهِراً لَمْ يَكُنْ بُدٌّ مِنْ رَسُولٍ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ مَعْصُومٍ يُؤَدِّي إِلَيْهِمْ أَمْرَهُ وَ نَهْيَهُ وَ أَدَبَهُ وَ يَقِفُهُمْ عَلَي مَا يَكُونُ بِهِ احراز مَنَافِعِهِمْ وَ دفع مَضَارِّهِمْ إِذْ لَمْ يَكُنْ فِي خَلْقِهِمْ مَا يَعْرِفُونَ بِهِ مَا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ مِنْ مَنَافِعِهِمْ وَ مَضَارِّهِمْ (112) نبوّت خاصّه اشاره چون رسالت پيغمبر خاتم، رسالتيست براي هر زمان و آن حضرت خاتمِ پيغمبران است، معجزه آن حضرت بايد معجزه‌اي ماندگار باشد. از طرفي محيط بعثت آن حضرت، محيط مسابقه در سخن از جهت فصاحت و بلاغت بوده و مراتب و منازل نخبگان جامعه در آن زمان، به مراتبِ فصاحت و بلاغت در نثر و نظم معيّن مي‌شد. اين دو خصوصيّت ايجاب كرده است كه قرآن مجيد از جهات مختلف در لفظ و معني، دليل بر نبوّت و سفارت آن جناب باشد، كه به بعضي از آنها اشاره مي‌شود: 1 عجز بشر از آوردن همانند قرآن ظهور پيغمبر اسلام در زمان و مكاني بود كه ملّت‌هايي متفّرق با عقايدي متشتّت زندگي مي‌كردند، عده‌اي مادّي و منكر مبدأ متعال بودند و آنان هم كه به ماوراي طبيعت و مادّه معتقد بودند، گروهي به پرستش اصنام و بتها و گروهي به پرستش اجرام آسماني سرگرم بودند و كساني هم كه از پرستش بت و اجرام آسماني بر كنار بودند به مجوسيّت و يهوديّت و نصرانيّت گرويده بودند. از طرفي شاهنشاه ايران و هرقل روم به استعمار و استثمار ملل ضعيف يا به جنگ و كشتار مشغول بودند. در چنين روزگاري پيغمبر اسلام، پرچم ايمان به غيب و توحيد را بر افراشت و جهانيان را به عبوديّت خدا و گسستن زنجيرهاي كفر و ظلم دعوت نمود و سلاطين م تكبّر و متجبّر از پادشاه ايران و امپراطور روم تا ملوك غسان و حيره را به عبوديّت خدا و پذيرفتن اسلام و تسليم در مقابل آيين خدا و سر سپردن به حق و عدالت فرا خواند. و با ثنويّت مجوس و تثليث نصاري و نسبتهاي نارواي يهود به خدا و انبيا و رسوم و عادات جاهليت كه به توارث از آباء واجداد ريشه در عمق وجود مردم جزيرة العرب داشت در افتاد و يك تنه با همه ملل و امم به مقابله برخاست و گذشته از ساير معجزات، برهان نبوّت خود را قرآن قرار داد و با تحدّي به اين كتاب قدرتهاي ملوك و سلاطين و احبار يهود و قسّيسين نصاري و عموم بت پرستان را به مقابله طلب كرد: (وَ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْب مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَي عَبْدِنَا فَاْتُوا بِسُورَة مِّنْ مِّثْلِه وَ ادْعُوا شُهَدَآءَكُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَدِقينَ). (113) بديهيست كه با تعصّبات عامّه مردم نسبت به عقايدشان و با تصلّب روحانيّين مذاهب بر حفظ پيروانشان و با احساس خطر سلاطين از بيداري رعاياشان، اگر قدرت داشتند، در مقابله با قرآن درنگ نمي‌كردند. با وجود دانشمندان و شاعران و سخنوراني كه اَعلام فصاحت و بلاغت بودند و بازار عكّاظ را ميدان مسابقه قرار مي‌دادند و شعر برنده مسابقه را به افتخار او بر خانه كعبه مي‌آويختند، اگر قدرت معارضه داشتند آيا در اين مسابقه كه بُرد و باخت دنيا و دين آنها در كار بود چه مي‌كردند؟ سر انجام چاره‌اي نديدند جز آن كه گفتار او را به سحر تعبير كنند: (اِنْ هذَآ إِلاَّ سِحْرٌ مُّبينٌ ). (114) و به اين جهت ابوجهل به نزد وليد بن مغيره كه مرجع و ملجأ فصحاي عرب بود رفت و از او درخواست كرد كه نظر خودت را نسبت به قرآن بگو، گفت: فما اقول فيه فوالله ما منكم رجل اعلم بالاشعار منّي و لا اعلم برجزه منّي و لا بقصيده و لا باشعار الجن و الله ما يشبه الذي يقول شيئاً من هذا و و الله ان لقوله لحلاوة و انّه ليحطم ما تحته و انّه ليعلو و لا يعلي. قال ابوجهل: و الله لا يرضي قومك حتي تقول فيه. قال: فدعني حتّي افكّر فيه، فلمّا فكّر، قال: هذا سحر يأثره عن غيره. (115) خودِ اين، دليل بر تسليم در مقابل اعجاز قرآن است، زيرا سحر منتهي به اسباب عاديست و از حيطه قدرت بشر خارج نيست و ساحران و كاهنانِ زبر دست در جزيرة العرب و ممالك همجوار آن فراوان بودند، كه به شهادت تاريخ، كمال مهارت را در فنون سحر و كهانت داشتند؛ با اين حال تحدّي پيغمبر به قرآن و عجز تمام آنان از مقابله با اين كتاب در تاريخ ثبت شد و به جاي معارضه با قرآن، به تطميع آن حضرت به مال و مقام متوّسل شدند و چون اثر نكرد به قصد جان او برخاستند. 2 هدايت قرآن اشاره در زماني كه گروهي به ماوراي طبيعت معتقد نبودند و روزگارِ بي شعور و ادراك را متصرّف در نظام بهت انگيز وجود مي‌پنداشتند و آنها كه معتقد به ماوراي طبيعت بودند معبودهايي به صورت بتهاي گوناگون مي‌پرستيدند و كساني هم كه دين آسماني داشتند به استناد كتب تحريف شده خالق را به اوصاف خلق متصّف مي‌پنداشتند و در محيطي كه تاريخ گواه نهايت انحطاط فكري و اخلاقي و عملي مردم آن محيط است، درس نخوانده و استاد نديده‌اي برخاست و در مقابل هر پرتگاهي از ضلالت، شاهراهي از هدايت ترسيم نمود؛ بشر را به پرستش خداوندي دعوت كرد كه از هر نقصي منزّه است و هر كمال و جمالي از او و هر حمد و ثنايي براي اوست و جز او هيچ موجودي سزاوار پرستش نيست و او بزرگتر از آن است كه بتوان او را به حدّي تحديد و به وصفي وصف نمود: «سُبْحَنَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ». (116) در روزگاري كه خالقِ معدود و عدد و منزّه از همسر و فرزند را به تركيب و تثليث و احتياج و توليد نسبت دادند و براي او همتا تصور مي‌نمودند، قرآنْ خداوند را از تمام اين اوهام تقديس كرد و به احديّت ستود كه او از تركيب عقلي و وهمي و حسّي منزّه است و او بي‌نياز از هر كس و هر چيز است، بلكه هر چه و هر كس جز او نيازمند به اوست؛ توليد به تمام معناي كلمه چه عقلي و چه حسّي در ساحت قدس او راه ندارد، بلكه موجودات به قدرت او موجود و به مشيّت او مخلوقند و براي او همتايي در ذات و صفات و افعال نيست. در قرآن مجيد هر چند متجاوز از هزار آيه در معرفت الله و صفات عليا و اسماي حُسني وجود دارد، ولي تدبّر يك سطر آن، عظمت اين هدايت را روشن مي‌كند: (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَّهُ كُفْواً أَحَدٌ ). كلمات اهل بيت رسالت، مفاتيح خزاين معرفت است و به دو حديث اكتفا مي‌شود: امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «ان الله تبارك و تعالي خلو من خلقه و خلقه خلو منه و كل ما وقع عليه اسم شيء ما خلا الله عز و جل فهو مخلوق و الله خالق كل شيء تبارك الذي ليس كمثله شيء». (117) امام پنجم عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم». (118) عظمت هدايت قرآن به معارف الهيّه، با مراجعه به عهد عتيق و جديد (كتب آسماني يهود و نصاري) كه مبناي اعتقاد صدها ميليون يهود و نصاريست آشكار مي‌گردد و در اين جا چند نمونه ذكر مي‌شود. برخي از اعتقادات يهوديان سفر تكوين ( پيدايش) باب دوم: «و در روز هفتم خدا از همه كار خود كه ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم از همه كار خود كه ساخته بود آرامي گرفت، پس خدا روز هفتم را مبارك خواند و آن را تقديس نمود، زيرا كه در آن آرام گرفت از همه كار خود كه خدا آفريد و ساخت … و خداوند خدا آدم را أمر فرموده گفت: از همه درختان باغ بي‌ممانعت بخور، امّا از درخت معرفت نيك و بد، زنهار نخوري، زيرا روزي كه از آن خوردي هر آينه خواهي مُرد.» سفر تكوين ( پيدايش) باب سوم: «و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند خدا ساخته بود هشيارتر بود و به زن گفت: آيا خدا حقيقتاً گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت: از ميوه درختان باغ مي‌خوريم لكن از ميوه درختي كه در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد مبادا بميريد. مار به زن گفت: هر آينه نخواهيد مُرد، بلكه خدا مي‌داند در روزي كه از آن بخوريد چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود و چون زن ديد كه آن درخت براي خوراك نيكوست و به نظر خوش نما و درختي دلپذير دانش افزا، پس از ميوه‌اش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوي ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند، پس برگهاي انجير به هم دوخته، سترها براي خويشتن ساختند و آواز خداوند خدا را شنيدند كه در هنگام وزيدن نسيم نهار در باغ مي‌خراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: كجا هستي؟ گفت: چون آواز تو را در باغ شنيدم ترسان گشتم، زيرا كه عريانم، پس خود را پنهان كردم. گفت: كه تو را آگاهانيد كه عرياني؟ آيا از آن درختي كه تو را قدغن كردم كه از آن نخوري، خوردي …». در آيه 22 از همين باب آمده است: «و خداوند خدا گفت: همانا انسان مثل يكي از ما شده است كه عارف نيك و بد گرديده، اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته، بخورد و تا به ابد زنده ماند.» در باب ششم، آيه 6 و 7 آمده است: «و خداوند پشيمان شد كه انسان را بر زمين ساخته بود و در دل خود محزون گشت و خداوند گفت: انسان را كه آفريده‌ام از روي زمين محو سازم انسان و بهايم و حشرات و پرندگان هوا را چون كه متأسّف شدم از ساختن ايشان.» اكنون به بعض جهات در اين آيات اشاره مي‌شود: الف: خداوند متعال بشر را خلق كرده و به او عقلي داده است كه خوب و بد را بشناسد و او را براي علم و معرفت آفريده است، چگونه او را از معرفت خوب و بد نهي مي‌كند؟! و هدايت قرآن اين است: (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الاَْلْبَبِ) (119)، (إِنَّ شَرَّ الدَّوَآبِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ). (120) آيات قرآن در ترغيب به علم، معرفت، تعقّل، تفكّر و تدبّر بيش از آن است كه در اين مختصر ذكر شود. ب: كسي كه مي‌گويد اگر از درخت نيك و بد بخوري خواهي مُرد و آدم و همسرش مي‌خورند و نمي‌ميرند، يا مي‌داند كه نمي‌ميرند پس دروغگوست و يا نمي‌داند پس نادان است و دروغگو و نادان چگونه سزاوار نام خداوند است؟! عجب‌تر آن كه مار آدم و زنش را به استفاده از درخت معرفتِ نيك و بد هدايت مي‌نمايد و دروغ خدا را بر آن دو آشكار و حيله و نيرنگ خداي ساختگي را بر آنها نمايان مي‌كند؟! ولي نمونه هدايت قرآن نسبت به علم خداوند اين است: (يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْء مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَآءَ) (121)، (لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّة ) (122)، (إِنَّمَآ إِلَهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْء عِلْماً ) (123)، (قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ إِنَّهُ كَانَ غَفُوَراً رَّحِيماً ) (124)، (لاَجَرَمَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ) (125)، (هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَدَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ). (126) ج: موجود محدودي كه آدم را در ميان درختان باغ گم مي‌كند و مي‌گويد: كجا هستي؟ تا به آواز آدم او را پيدا كند و درختان باغ مانع ديد او مي‌شوند، چگونه مي‌تواند رب العالمين و عالم السّر و الخفّيات و خالق كون و مكان و محيط بر زمين و آسمان باشد؟! و نمونه هدايت قرآن اين است: (وَ عِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهَآ إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَة اِلاَّ يَعْلَمُهَا وَ لاَحَبَّة في ظُلُمَتِ الاَْرْضِ وَ لا رَطْب وَ لاَيَابِس اِلاَّ فِي كِتَب مُّبين). (127) د: به جاي هدايت به توحيد و تنزيه خداوندي كه: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) (128) به شرك و تشبيه دلالت مي‌كند و مي‌گويد: «… خدا گفت همانا انسان مثل يكي از ما شده است كه عارف نيك و بد گرديده …». ه: به خداوند نسبت پشيماني از آفرينش آدم مي‌دهد، كه جاهل از عاقبت كار خويش بوده است، آيا نسبت جهل به خداوند متعال كه مستلزم محدوديت ذات و مخلوقيّت خالق و تركّب حق متعال از نور علم و ظلمت جهل است، با كتاب آسماني راهنماي بشر به خدا چگونه سازگار است؟! و هدايت قرآن اين است: (أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ) (129)، (وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الاَْرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ). (130) و: به خداوند نسبت حزن و اندوه و تأسّف داده كه از لوازم جسميّت و جهل و عجز است و هدايت قرآن اين است: (سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * لَهُ مُلْكُ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ يُحْيِيوَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلَي كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ * هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاَْخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْء عَلِيمٌ ). (131) برخي از اعتقادات اختصاصي مسيحيان رساله اوّل يوحنّاي رسول باب پنجم: «هر كه ايمان دارد كه عيسي مسيح است، از خدا مولود شده است و هر كه والد را محبّت مي‌نمايد مولود او را نيز محبّت مي‌نمايد … كيست آن كه بر دنيا غلبه يابد جز آن كه ايمان دارد كه عيسي پسر خداست، همين است او كه به آب و خون آمد، يعني عيسي مسيح نه به آب فقط بلكه به آب و خون و روح است آن كه شهادت مي‌دهد زيرا كه روح حق است، زيرا سه هستند كه شهادت مي‌دهند، يعني روح و آب و خون و اين سه يك هستند». انجيل يوحنّا باب اوّل، از آيه اوّل: «در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود، همه چيز به واسطه او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت، در او حيات بود و حيات نور انسان بود و نور در تاريكي مي‌درخشد و تاريكي آن را در نيافت، شخصي از جانب خدا فرستاده شد، كه اسمش يحيي بود، او براي شهادت آمد، تا بر نور شهادت دهد، تا همه به وسيله او ايمان آورند، او آن نور نبود، بلكه آمد تا بر نور شهادت دهد، آن نور حقيقي بود كه هر انسان را منوّر مي‌گرداند و در جهان آمدني بود، او در جهان بود و جهان به واسطه او آفريده شد و جهان او را نشناخت، به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذيرفتند و امّا به آن كساني كه او را قبول كردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، يعني به هر كه به اسم او ايمان آورد، كه نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلكه از خدا تولّد يافتند و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد، پر از فيض و راستي و جلال او را ديديم، جلالي شايسته پسر يگانه پدر.» انجيل يوحنّا باب ششم از آيه 51: «من هستم آن نان زنده كه از آسمان نازل شد، اگر كسي از اين نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند و ناني كه من عطا مي‌كنم جسم من است كه آن را به جهت حيات جهان مي‌بخشم، پس يهوديان با يكديگر مخاصمه كرده، مي‌گفتند: چگونه اين شخص مي‌تواند جسد خود را به ما دهد تا بخوريم، عيسي بديشان گفت: آمين آمين به شما مي‌گويم اگر جسد پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد، در خود حيات نداريد و هر كه جسد مرا خورد و خون مرا نوشيد حيات جاوداني دارد و من در روز آخر او را خواهم بر خيزانيد، زيرا كه جسد من خوردنيِ حقيقي و خون من آشاميدنيِ حقيقي است، پس هر كه جسد مرا مي‌خورد و خون مرا مي‌نوشد در من مي‌ماند و من در او، چنان كه پدر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم، همچنين كسي كه مرا بخورد او نيز به من زنده مي‌شود.» انجيل يوحنّا باب دوم از آيه 3: «و چون شراب تمام شد، مادر عيسي بدو گفت: شراب ندارند، عيسي به وي گفت: اي زن مرا با تو چه كار است، ساعت من هنوز نرسيده است، مادرش به نوكران گفت: هر چه به شما گويد بكنيد و در آن جا شش قدح سنگي برحسب تطهير يهود نهاده بودند، كه هر يك گنجايش دو يا سه كيل داشت، عيسي بديشان گفت: قدحها را از آب پر كنيد و آنها را لبريز كردند، پس بديشان گفت: ال آن برداريد و به نزد رئيس مجلس ببريد پس بردند و چون رئيس مجلس آن آب را كه شراب گرديده بود بچشيد و ندانست كه از كجاست، ليكن نوكراني كه آب را كشيده بودند مي‌دانستند، رئيس مجلس داماد را مخاطب ساخته بدو گفت: هر كسي شراب خوب را اوّل مي‌آورد و چون مست شدند بدتر از آن، ليكن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتي و اين ابتداي معجزاتيست كه از عيسي در قاناي جليل صادر گشت و جلال خود را ظاهر كرد و شاگردانش به او ايمان آوردند». اكنون به بعض جهات در اين آيات اشاره مي‌شود: الف: از اصول عقايد نصاري كه مورد اتفّاق است اعتقاد به تثليث است و از طرفي در انجيل يوحنّا باب هفدهم آيه سه، مي‌گويد: «و حيات جاوداني اينست كه تو را خداي واحد حقيقي و عيسي مسيح را كه فرستادي بشناسند.» از اين رو كه اصل مسلّم نزد آنان اعتقاد به اقانيم ثلاثة است و چون در انجيل يوحنّا خدا به وحدت حقيقي وصف شده، آنچنان كه در رساله اوّل يوحنّا ذكر شده است «كه هر سه يك هستند» چاره نديدند بين توحيد و تثليث جمع كنند و بگويند: ممتازند حقيقتاً و متحدند حقيقتاً. و اين عقيده به دلايلي باطل است كه به بعضي از آنها اشاره مي‌شود: 1 مراتب اعداد مانند يك و سه ضدّين هستند و اجتماع ضدّين محال است، چگونه ممكن است كه يك، سه باشد و در عين حال هر سه، يك باشند. 2 عقيده به تثليث مستلزم اعتقاد به پنج خداست و همچنين تا غير متناهي بر عدد افزوده مي‌شود چنان كه در بحث توحيد گذشت و بنا بر اين مسيحيان چاره ندارند به خدايان غير متناهي ايمان بياورند. 3 تثليث مستلزم تركيب است و تركيب مستلزم احتياج به اجزا و تركيب كننده اجزاست. 4 عقيده به تثليث مستلزم اتصاف خالق عدد به مخلوق است، زيرا عدد و معدود هر دو مخلوقند و خداوند از معدود بودن حتي از وحدت عدديه منزّه است: (لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلثَة وَ مَا مِنْ إِلَه إلاَّ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَ إِن لَّمْ يَنْتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ). (132) و آنان به صراحت عيسي را فرزند خدا خواندند، ولي قرآن فرمود: (مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلاَنِ الطَّعَامَ انظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الاَْيَتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّي يُؤْفَكُونَ) (133) و جمله «كَانَا يَأْ كُلاَنِ الطَّعَامَ» اشاره به اينست كه موجودِ محتاج به طعامي كه مجذوب و مدفوع است شايسته عبادت نيست. ب: اعتقاد به اين كه عيسي كلمه بود و كلمه خدا بود و آن كلمه كه خدا بود در اين جهان آمد و جسم شد و نان شد و با گوشت و خون پيروان خود متحد شد و نخستين معجزه‌اي كه از او سر زد، آن بود كه آب را شراب كرد و كسي كه براي تكميل عقول آمده، اعجاز او موجب مستي و زوال عقل شد؛ آيا با كدام عقل و منطق سازگار است؟! ج: از طرفي عيسي را خدا دانستند و از طرفي در كتاب دوم سموئيل باب يازدهم نسبت زنا با زن شوهردار به داوود پيغمبر دادند، كه داوود با آن زن زنا كرد و زن از او آبستن شد، سپس شوهر او را به جنگ فرستاد و به فرمانده سپاه نوشت كه شوهرِ آن زن را در پيشاپيش جنگ سخت بگذاريد و از عقبش پس برويد، تا زده شده و بميرد و به اين وسيله زنِ او را به خانه خود آورد و نسب عيسي را در انجيل متي باب اوّل به اين ازدواج رساندند و داوود پيغمبر و صاحب كتاب زبور را به چنين جنايتي متهّم كردند. هدايت قرآن بود كه خداوند عالم را از اين اوهام تنزيه و اعتقاد به عيسي بن مريم را از تفريط كساني كه او را فرزند زنا دانستند و افراط كساني كه او را فرزند خدا دانستند تقديس كرد و فرمود: (وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَبِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَاناً شَرْقِيّاً ) (134)، تا آن جا كه فرمود: (قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ ءَاتنِيَ الْكِتبَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً ) (135) و قداست داوود را به آن جا رساند كه فرمود: (يَدَاُودُ إِنَّا جَعَلْنَكَ خَلِيفَةً فِي الاَْرْضِ) (136) و به پيغمبر خاتم فرمود: (إِصْبِرْ عَلَي مَا يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الاَْيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ ). (137) اين نمونه‌اي از هدايت قرآن در معرفت خدا بود. نمونه تعليمات قرآن مجيد در سعادت انسان نيز از اين قرار است: در مقابل امتياز به زور، زر، نژاد، قبيله و رنگ پوست، كمالات انساني را ملاك فضيلت قرار داد و فرمود: (يَأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَكُم مِّنْ ذَكَر وَ أُنْثَي وَجَعَلْنَكُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَيكُمْ إِن اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ). (138) افكار فاسد به شرب مسكرات و اقتصاد بيمار به شيوع قمار و ربا را به اين آيات اصلاح و معالجه كرد: (يَأَيُّهَا الَّذينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الاَْنْصَابُ وَ الاَْزْلَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) (139)، (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَواْ) (140)، (وَ لا تَاْكُلُواْ أَمْوَلَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَطِلِ). (141) جان آدمي را به اين آيات بيمه نمود: (وَ لا تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ) (142)، (وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً ). (143) باب ظلم و تعدّيِ زبر دستان را به زير دستان سد نمود و درِ عدل و احسان را به روي مردم گشود و فرمود: (فَمَنِ اعْتَدَي عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَي عَلَيْكُمْ) (144)، (وَ أَحْسِن كَمَآ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لاَتَبْغِ الْفَسَادَ فِي الاَْرْضِ) (145)، (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسَانِ). (146) و در زماني كه با زنان معامله حيوان مي‌كردند، فرمود: (وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ) (147)، (وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ). (148) و از هر گونه خيانتي جلوگيري كرد و فرمود: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّواْ الاَْمَنَتِ إِلَي أَهْلِهَا وَ إِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُواْ بِالْعَدْلِ). (149) و وفا به عهد و پيمان را از علايم ايمان شمرد و فرمود: (وَ الَّذِينَ هُمْ لاَِمَنَتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَعُونَ) (150)، (وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤُلاً ). (151) وامّت را به (يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَآءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْأُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً ) (152) آنچنان از ذلّت جهل و سفاهت نجات داد كه مشعل داران علم و حكمت در جهان شدند. پيروان خود را به هر خوبي امر و از هر بدي نهي كرد و طيّبات و پاكيزه‌ها را بر آنان حلال و خبائث را بر آنها حرام نمود و آنان را از هر قيد و بندي كه برخلاف فطرت خود را به آن گرفتار كرده بودند آزاد كرد (اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُْمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِندَهُمْ فِي التَّوْرَيةِ وَ الاِْنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَيهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَئِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الاَْغْلَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ ءَامَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (153). با وسعت دايره معروف نسبت به عقايد حقّه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه و دايره منكر نسبت به عقايد باطله و اخلاق رذيله و اعمال فاسده، امر به معروف و نهي از منكر را وظيفه تمام مؤمنين و مؤمنات قرار داد و فرمود: (وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُوْلَئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ) (154) و از طرفي فرمود: (يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لا تَفْعَلُونَ) (155) و به اين دو آيه راه رسيدن هر فردي را به حكمت و عفّت و شجاعت و عدالت در جميع امور و تشكيل مدينه فاضله به تمام فضايل انسانيّت نشان داد. اين نمونه‌ها شعاعي از آفتاب هدايت قرآن بود و هدايت اين كتاب در جميع معارف الهيّه و ارشاد انسان به سعادت دنيا و آخرت، نيازمند به مطالعه اسرار آيات قرآن در عقايد، اخلاق، عبادات، معاملات و سياسات است كه محتاج به تحرير كتابهاي مفصّل است. 3 خبرهاي غيبي قرآن كسي كه از جانب خداوند ادعاي رسالت براي هدايت بشر تا قيامت را دارد، دشوارترين امر براي او اخبار از آينده است، كه يك در ميليارد هم اگر احتمال تخلّف بدهد، از جهت عظمت محتمل كه موجب انهدام بنيان آيين او مي‌شود بايد جانب احتياط را رعايت كند، ولب فرو بندد و اگر ديديم كه او با يقين و نهايت اعتماد و اطمينان خاطر به وقوع امري در آينده خبر مي‌دهد و آنچه را خبر داده محقّق مي‌شود، اخبار او كاشف از اتصال او به علم محيط به زمان و زمانيّات است. بعضي از اخبار غيبيّه قرآن از اين قرار است: الف: اخبار به غلبه روم بعد از مغلوب شدن آنان: (الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَي الاَْرْضِ وَ هُم مِّنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ) (156) و اين اخبار در زماني بود كه كسي شكست ايران و پيروزي روم را تصوّر نمي‌كرد، چنان كه در كتب تاريخ مسطور است. ب: اخبار به باز گشت آن حضرت به مكّه: (إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لَرَآدُّكَ إِلَي مَعَاد). (157) ج: تمهيد و توطئه منافقين براي سوء قصد به جان او و اخبار به حفظ و نگهداري او: (يَأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ). (158) د: اخبار به فتح مكّه و دخول مسلمين در مسجدالحرام با اخبار از خصوصيّت روحي و جسمي آنان: (لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَآءَ اللَّهُ ءَامِنيِنَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخَافُونَ). (159) ه: بعد از مراجعه از غزوه تبوك در مورد منافقين اين آيه نازل شد: (فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِيَ أَبَداً وَ لَن تُقَاتِلُواْ مَعِيَ عَدُوّاً ) (160) و آن چنان شد كه آيه خبر داده بود. و: در جنگ بدر كه كفّار به جمعيّت خود مغرور بودند و نصرت خود را مسلّم مي‌پنداشتند، اين آيه نازل شد: (أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُّنتَصِرٌ * سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ). (161) ز: قبل از فتح خيبر و دستيابي مسلمين به غنايم و در روزگاري كه در خاطره آنان تسلّط بر خزاين ايران و ممالك ديگر خطور نمي‌كرد، اين آيات نازل شد: (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنَزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَبَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً * وَ مَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَ كَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً * وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ وَكَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنكُمْ وَ لِتَكُونَ ءَايَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِرَطاً مُّسْتَقِيماً * وَ أُخْرَي لَمْ تَقْدِرُواْ عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَ كَانَ اللَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْء قَدِيراً ). (162) ح: هنگامي كه فرزندش از دنيا رفت عاص بن وائل گفت: همانا محمّد ابتر است پسري ندارد كه قائم مقام او باشد و وقتي مُرد، ياد او منقطع خواهد شد، پس اين سوره نازل گرديد: (إِنَّآ أعْطَيْنَكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الاَْبْتَرُ) (163) و بدين وسيله خبر داد كسي كه آن حضرت را ابتر خواند نسلش منقرض خواهد شد، ولي نسل آن حضرت باقي خواهد ماند. (164) 4 احاطه به اسرار خلقت در روزگاري كه دانش بشر اجرام آسماني را بسيط مي‌پنداشت و حركت در آنها را تصوّر نمي‌كرد، قرآن مجيد از حركت كواكب در مدارها خبر داد: (لا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهآ أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لا الَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ في فَلَك يَسْبَحُونَ). (165) در زماني كه از عموم قانون زوجيّت نسبت به اشيا خبري نبود، فرمود: (وِ مِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ). (166) و در آن زمان كه احتمال وجود جنبنده‌اي در كرات ديگر نبود، فرمود: (وَ مَا بَثَّ فِيِهمَا مِن دَآبَّة ). (167) همچنين از تلقيح نباتات ماده به نطفه نر، به وسيله وزش باد خبر داد: (وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَوَاقِحَ). (168) و در زماني كه اجرام آسماني را بسايط و خلقت آنها را جداگانه از اجرام زميني مي‌دانستند و از رتق و فتق عالم خبري نداشتند، فرمود: (أَوَ لَمْ يَرَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَهُمَا). (169) و در عصري كه بشر از گسترش جهان خبر نداشت فرمود: (وَالسَّمَآءَ بَنَيْنَهَا بِأَيْيْد وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ). (170) و در زماني كه پندار دانشمندان بر عدم خرق و التيام اجسام فلكي بود و كسي تصوّر نفوذ انسان را در آنها نمي‌كرد، اين آيه نازل شد: (يَمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَن تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّموَاتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذُوا لاَتَنْفُذُونَ اِلاَّ بِسُلْطَن). (171) وجود آياتي در اسرار كائنات كه قسمتي از آن ذكر شد، حكايت از نزول اين كتاب از نزد خالق متعال مي‌كند. 5 جاذبه قرآن هر انسان منصفي كه با زبان قرآن آشنا باشد، اعتراف مي‌كند كه در قرآن روح و جاذبه‌ايست كه هر سخني هر چند تمام معيارهاي بلاغت از لطايف معاني و بيان و بديع در آن اعمال شده باشد، باز هم نسبتش به قرآن نسبت گُل مصنوعي به گُل طبيعي و نسبت مجسمه انسان به انسان جاندار است. 6 عدم اختلاف در قرآن ترديدي نيست كه انسان در اثر تكامل فكري، اعمال و اقوالش يكنواخت نخواهد بود و هر دانشمندي آثار علمي او در مراحل مختلف زندگيش اختلاف پيدا مي‌كند، هر چند متخصص در يك فن بوده و وسايل تمركز افكار هم براي او فراهم باشد، زيرا با تحوّل فكر، آثار آن هم متحوّل مي‌شود. قرآن كتابيست مشتمل بر فنوني از معرفت مبدأ و معاد، آيات آفاق و انفس، روابط انسان با خالق و خلق، وظايف فردي و اجتماعي، قصص امم گذشته و احوال انبيا كه با وجود جميع وسايل پريشاني فكر از ناحيه ابتلا به مشركين در مكّه و از ناحيه جنگ با كفّار و كيد و مكر منافقين در مدينه، از زبان درس نخوانده و استاد نديده‌اي تلاوت شده است. با در نظر گرفتن تمام اين عوامل، طبيعيست كه چنين كتابي از بيان چنين كسي، مي‌بايست مشتمل بر اختلافات زيادي باشد؛ به اين جهت عدم اختلاف، كاشف از نزول آن از افق برتر از فكر انسان است، كه مقام وحي مقدّسِ از جهالت و غفلت است: (أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فيهِ اخْتِلَفاً كَثيراً ). (172) 7 تربيت عيني و عملي قرآن اگر كسي ادعا كند كه من سر آمد طبيبان جهان هستم، براي اثبات اين دعوي دو راه وجود دارد: يكي اين كه كتابي در طب ارائه دهد كه علل امراض و دارو و درمان آنها را به گونه‌اي بنگارد كه مانندش در كتب طب يافت نشود. ديگر آن كه مريضي را كه مرض تمام قوا و اعضاي او را فرا گرفته و در آستانه مرگ است و طبيبان از علاج او عاجز شده‌اند به او بسپارند و او بر آن تن لباس صحّت و عافيت بپوشاند. پيغمبران طبيبان فكر و جان و معالجان امراض انسانيّت انسان مي‌باشند و پيغمبر اسلام سر آمد اين طبيبان است. دليل علمي او قرآني است كه مانندش را در بيان علل امراض فكري و اخلاقي و عملي انسان و درمان آنها نمي‌توان يافت كه نمونه مختصري از آن در مبحث هدايت قرآن ذكر شد و دليل عملي آن نيز اينست كه او در جامعه‌اي مبتلا به بدترين امراضِ آدميّت ظهور كرد؛ جامعه‌اي كه از جهت فكري به حدّي تنزّل كرده بودند كه هر قبيله‌اي براي خود بتي داشت، بلكه خانواده‌ها از خرما و حلوا براي خود معبودي مي‌ساختند كه صبحگاه او را سجده مي‌كردند و هنگام گرسنگي اله خود را مي‌خوردند. آفتِ افكارِ آنان را به مرهم معرفت و ايمان، چنان معالجه نمود كه خالق جهان را اين گونه ستايش كردند: (اَللَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَوَتِ وَ مَا فِي الاَْرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنَدُه إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْء مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَآءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ) (173) و در مقابل او به خاك افتاده و گفتند: «سبحان ربّي الاعلي و بحمده». و از جهت عاطفي از حيوانات پست‌تر بودند، كه پدر با دست خود، دختر خود را با قساوت، زنده به گور مي‌كرد. (174) پيامبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم عاطفه انساني را در آن قوم آن چنان زنده كرد كه در فتح مصر، مسلمانان ديدند در يكي از خيمه‌ها مرغي آشيانه كرده است، لذا به هنگام رحيل براي آن كه لانه مرغ و جوجه ويران نشود خيمه را بر جاي نهادند و رفتند و بدين جهت شهر بنا شده در آن منطقه را فسطاط ناميدند. (175) تطاول اغنيا را بر فقرا چنان از بين برد، كه در محضر آن حضرت يكي از اغنيا نشسته بود، فقيري وارد شد و كنار آن غني نشست؛ آن غني دامن خود را برچيد و چون ديد آن حضرت شاهد آن منظره است، گفت: يا رسول الله نصف ثروت خود را به اين فقير بخشيدم، فقير گفت: نميپذيرم كه مبادا به دردي كه او مبتلا شده گرفتار شوم. (176) اين چه تربيتي بود كه آن چنان دست بخشش به غني و بلند نظري به فقير داد و تكبّر او را به تواضع و ذلّت اين را به عزّت مبدّل كرد. سركشي قوي بر ضعيف را چنان از بين برد كه در زمان اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام كه قدرت نظامي پادشاهي ايران و امپراطوري روم در دست خليفه مسلمين و فرمانده سپاه او مالك اشتر بود، روزي مالك در بازار مانند افراد عادي، ساده و بي‌پيرايه مي‌رفت. در اين هنگام كسي در آن بازار از راه تمسخر، به مالك اهانتي كرد. به آن مرد گفتند: آيا شناختي كسي را كه به تمسخر گرفتي كه بود؟ گفت: نه؛ چون وي را به او معرفي كردند، نگران شد كه آيا با آن قدرت مطلقه چه به روز او خواهد آمد. به جستجوي مالك بر آمد، به او گفتند: مالك به مسجد رفت، سراسيمه به نزد او آمد كه عذر كردار بخواهد، مالك گفت: در پي رفتار تو به مسجد آمدم و دو ركعت نماز خواندم براي آن كه از خدا بخواهم از تقصير تو در گذرد. (177) اثر آن تربيت بود كه غرور قدرت، او را از ساييدن پيشاني ذلّت در مقابل حي قيّوم باز نداشت و اهانت كننده‌اي را كه در اضطراب سزاي عمل خود است، به بهترين خيرات كه طلب آمرزش است نايل مي‌كند. فاصله‌هاي قومي را چنان از ميان برد كه با رسوخ قوميّت عربيّت نسبت به عجم، سلمان فارسي را به حكم (178): (وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً ) (179) پهلوي خودنشاند، كه در نتيجه امارت مدائن به او محوّل شد و فاصله‌هاي نژادي را نيز چنان از ميان برد كه غلام سياهي را مؤذّن خود قرار داد و هنگامي كه به آن حضرت پيشنهاد كردند كه هر دستوري دادي پذيرفتيم، ولي تحمّل بانگ اين كلاغ سياه را نداريم، جوابش اين بود: (180) (يَأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلْقَنَكُمْ مِنْ ذَكَر وَ أُنْثَي وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعارَفُواْ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَيكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ). (181) درخت برومندي كاشت كه ريشه آن علم و معرفت و بدنه آن اعتقاد به مبدأ و معاد و شاخه آن ملكات حميده و اخلاق فاضله و شكوفه آن تقوي و پرهيزگاري و ثمره آن گفتار محكم و سنجيده و كردار پسنديده بود: (أَلَمْ تَرَكَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَة طَيِّبَة أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي السَّمَآءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِين بِإِذْنِ رَبِّهَا). (182) با اين تعليم و تربيت درخت انسانيت را به ثمر رساند و از آن درخت شاه ميوه‌اي مانند علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام به بشريّت تحويل داد كه از دائرة المعارف فضايل علمي و عملي او همين چند سطر بس است كه تا زماني كه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم حيات داشت، ادبش اقتضاي اظهار علم و عرفان نمي‌كرد و همچون ماه تحت الشعاع آفتاب بود و بعد از آن حضرت هم در محاق اختناق از نور افشاني بازمانده بود و در مدت پنج سال تقريباً با ابتلا به فتنه جنگ‌هاي خانمان سوزي چون جنگ جمل و صفين و نهروان، فرصت اندكي كه پيش آمد، اگر بر كرسي سخن نشست، گفتارش به نقل ابنابيالحديد معتزلي دون كلام خالق و فوق كلام مخلوقين بود. (183) و براي معرفت خدا و تربيت نفس و نظام جامعه، تنها مراجعه به خطبه اوّل نهج البلاغه و خطبه متّقين و عهد مالك اشتر بس است كه نشان دهد چه اقيانوسي از حكمت علمي و عمليست كه اين نمونه‌ها قطره‌هايي از آن درياست. اگر در ميدان جنگ قدم زد، تاريخ دلاوري مانندش نديد كه زره‌اش پشت نداشته باشد و در يك شب پانصد و بيست و سه تكبير بگويد و به هر تكبيري دشمني را به خاك بيفكند، (184) و همان شب هم ما بين دو صف به نماز شب بايستد (185) و با اين كه تيرها از راست و چپ مي‌باريد و در برابرش به زمين مي‌ريخت، بدون كمترين اضطرابي، مانند اوقات ديگر، از انجام وظايف بندگي غافل نشود و مانند فارِسِ يل عمرو بن عبدود را بر خاك بيفكند كه عامّه و خاصّه از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم روايت كردند كه فرمود: «لمبارزة علي بن ابي طالب لعمرو بن عبدود يوم الخندق افضل من عمل امتي الي يوم القيامة». (186) و روز فتح خيبر مَرحَب، پهلوان يهود، را به يك شمشير دو نيمه كند و بعد از آن به هفتاد سوار حمله نمايد و آنها را از پاي در آورد، (187) كه مسلمانان و يهوديان متحيّر شوند. اين شجاعت را با خوف و خشيتي جمع كند، كه با حضور وقت نماز رنگ رخسارش دگرگون مي‌شد و لرزه بر اندامش مي‌افتاد؛ مي‌گفتند چه شده كه چنين حالتي دست داده؟ مي‌فرمود: «وقت امانتي رسيده كه بر آسمان و زمين و كوه‌ها عرضه شد و از تحملش إبا كردند و انسان آن امانت را برداشت». (188) كسي كه روز در ميدان جنگ از هيبتش لرزه بر اندام دلاوران مي‌افتاد، شب در محراب عبادت مانند مارگزيده به خود مي‌پيچيد و با چشم گريان مي‌گفت: «اي دنيا! اي دنيا! آيا متعرّض من شدي؟! آيا به من اشتياق پيدا كردي؟! هيهات! هيهات! غير مرا مغرور كن، مرا به تو نيازي نيست، من تو را سه طلاقه كردم، … آه! آه! از كمي توشه و دوري راه.» (189) سائلي از او درخواست كمك كرد؛ امر فرمود: هزار به او بدهيد؛ كسي كه به او فرمان داد پرسيد: هزار از طلا بدهم يا از نقره؟ فرمود: هر دو نزد من دو سنگ است، آنچه براي سائل نفعش بيشتر است به او بده. (190) در كدام امّت و ملّت شجاعتي توأم با چنين سخاوتي ديده شده كه در ميدان جنگ در حال محاربه با مشركي بود، مشرك گفت: يا ابن ابي طالب هَبْنِي سَيْفَكَ. شمشير را به جانب او افكند، مشرك گفت: عجبا! اي پسر ابي طالب، در چنين وقتي شمشير خود را به من مي‌دهي؟ فرمود: تو دست سؤال به سوي من دراز كردي و رد سائل از كرم نيست؛ آن مشرك خود را به زمين افكند و گفت: اين سيره اهل دين است، قدمش را بوسيد و مسلمان شد. (191) ابن زبير نزد آن حضرت آمد و گفت: در حساب پدرم ديدم كه از پدرت هشتاد هزار درهم طلبكار است؛ آن مال را به او داد، بعد از آن آمد و گفت: در آنچه گفتم غلط كردم، پدر تو از پدرم هشتاد هزار درهم طلب داشت، فرمود: آن مال بر پدرت حلال و آنچه هم از من گرفتي براي خودت باشد. (192) كجا زمانه مقامي را نشان دارد كه از مصر تا خراسان قلمرو ملك او باشد، اما هنگامي كه مَشك آب بر دوش زني ببيند، از او بگيرد و برايش به مقصد برساند و از حال او بپرسد و شب تا به صبح از اضطراب نخوابد كه چرا به آن زن و يتيمانش رسيدگي نشده است و صبحگاه خود براي يتيمان بار طعام بكشد و براي آنان غذا طبخ كند و لقمه در دهان آنان بگذارد و چون زن اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام را بشناسد و اظهار شرمندگي كند، بگويد اي كنيز خدا! من از تو شرمسارم. (193) كيست كه در روزگار خلافتش در بازار بزازها با خدمتكار خود راه برود و دو پيراهن كرباس بخرد و آن را كه بهتر است به نوكر بپوشاند كه غريزه زينت طلبي جوان تأمين شود و جامه پست‌تر را خود بپوشد. (194) با آن كه خزاين سيم و زر در اختيارش بود، فرمود: «و الله لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحييت من راقعها». (195) غنيمتي خدمت آن حضرت آوردند كه بر آن غنيمت گرده ناني بود و كوفه هفت محلّه داشت، آن غنيمت را با گرده نان هفت قسمت كرد. آنگاه مقسّمِ هر محلّي را خواست و قسمتي از آن غنيمت را با قسمتي از آن نان به آن مقسّم داد؛ (196) و در هر تقسيم غنيمت، بعد از قسمت دو ركعت نماز مي‌خواند و مي‌فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّه الذي اخرجني منه كما دخلته». (197) در روزگار حكومتش شمشيرش را در بازار به فروش گذاشت و فرمود: به خدايي كه جان علي در دست اوست، اگر بهاي اِزاري مي‌داشتم اين شمشير را نمي‌فروختم. (198) در هر روزي كه مصيبتي به آن حضرت مي‌رسيد، آن روز هزار ركعت نماز مي‌خواند و بر شصت مسكين تصدّق مي‌كرد و تا سه روز روزه مي‌گرفت. (199) هزار بنده با كد يمين و عرق جبين آزاد كرد، (200) و هنگامي كه از دنيا رفت هشتصد هزار درهم مقروض بود. (201) شبي كه براي افطار به خانه دختر خود مهمان بود، بر سر سفره دخترِ فرمانرواي آن كشور پهناور، قوتي به جز نان جو، نمك و كاسه شيري نبود، به نان جو و نمك افطار كرد و لب به شير نزد كه مبادا سفره او رنگين‌تر از سفره رعيّت او باشد. (202) تاريخ كجا ديده كسي كه از مصر تا خراسان زير نگين سلطنت اوست، ولي برنامه حكومت او نسبت به خود و فرمانروايان مملكتش آن باشد كه در نامه آن حضرت به عثمان بن حنيف منعكس است و مضمون قريب به مفاد آن نامه اين است: اي پسر حنيف به من خبر رسيده است كه مردي از فتيه (203) اهل بصره تو را به مهماني، به خوان طعامي دعوت كرده و تو هم به آن شتافتي؛ خوراكهاي رنگارنگ و قدحها براي تو آورده شده و گمان نمي‌كردم تو دعوت قومي را اجابت كني، كه بينواي آنها با جفا رانده شده و بي‌نياز آنها بر آن سفره دعوت شده باشد؛ ببين دندان بر چه خوراكي مي‌گذاري، پس آنچه مورد شبهه است دور انداز و آنچه يقين داري حلال است از آن استفاده كن؛ آگاه باش كه براي هر مأمومي اماميست كه به او اقتدا كند و به نور علم او استضائه نمايد، امام شما از دنياي خود به دو جامه كهنه و دو قرص نان اكتفا كرد، شما بر اين كار قدرت نداريد، ولي مرا به پرهيزگاري و كوشش و عفّت و درستكاري كمك كنيد و الله من از دنياي شما طلايي گنجينه نكردم و از غنائم آن مالي ذخيره ننمودم و براي جامه كهنه‌ام جامه كهنه ديگري آماده نكردم و از زمين اين دنيا يك وجب براي خود به چنگ نياوردم؛ [ تا آن جا كه مي‌فرمايد ] اگر بخواهم به عسل مصفّي و مغز گندم و بافته‌هاي ابريشم، راه مي‌برم، ولكن هيهات كه هواي من بر من غلبه كند و حرص من مرا به اختيار طعامها بكشد و حال آن كه شايد در حجاز و يمامه كسي باشد كه دسترسي به قرص ناني نداشته و سيري را نديده باشد. (204) حكومت اسلامي را بايد در آينه وجود كسي ديد كه در كوفه است و احتمال وجود شكم گرسنه‌اي در حجاز يا يمامه، نمي‌گذارد كه او دست به غذاي لذيذي دراز كند و براي جامه كرباس كهنه‌اي كه بر تن دارد، بدلي تهيّه نمي‌كند و يك وجب زمين براي خود حيازت نمي‌نمايد و از خوراك و پوشاك و مسكن دنيا بهره او همين است؛ مبادا كه معيشت او از فقيرترين افراد رعيّتش بهتر باشد. در قلمرو سلطنت او عدالتي حكومت مي‌كند كه زره خود را نزد يهودي مي‌بيند و به او مي‌فرمايد: اين زره من است، آن يهودي كه در شرايط ذمّه زندگي مي‌كند با كمال جرأت مي‌گويد: زره مال من است و در دست من است، بين من و تو قاضي مسلمين. با آن كه مي‌داند يهودي خيانت كرده و زره او را ربوده است، با او نزد قاضي مي‌رود و چون قاضي به احترام آن حضرت قيام مي‌كند، او را براي اين امتياز مؤاخذه مي‌نمايد و مي‌فرمايد: اگر مسلمان بود با او در مقابل تو مي‌نشستم. و عاقبت يهودي در مقابل اين عدلِ مطلق اعتراف مي‌كند و اسلام مي‌آورد و امام زره را با مركب خود به او مي‌بخشد. يهوديِ مسلمان شده از آن حضرت جدا نمي‌شود تا در جنگ صفين به شهادت مي‌رسد. (205) هنگامي كه خبردار شد خلخال از پاي يك زني كه در ذمّه اسلام است كشيده شده، تحمّل اين قانون شكني را نداشت و فرمود: «فلو ان امرأ مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ما كان به ملوماً، بل كان به عندي جديراً». (206) روزي در رهگذر، چون ديد پيرمردي دست سؤال دراز كرده، به جستجو بر آمد كه موجب گدايي او چيست؟ به آن حضرت دلداري دادند كه اين پير مرد نصراني است؛ بر آشفت كه چگونه در جواني از او كار كشيدند و در روزگار پيري او را به حال خود واگذاشته‌اند كه گدايي كند؟ و فرمان داد كه بر او از بيت المال انفاق كنند. (207) در رعايت حق خلق چنين بود كه اگر اقاليم هفت گانه را با آنچه در زير آسمان آنهاست به او بدهند كه پوست جوي كه دست رنج مورچه‌ايست از دهان او بگيرد، نمي‌پذيرفت؛ (208) و در رعايت حق خالق چنان بود كه او را به طمع بهشتش و از ترس آتشش عبادت نمي‌كرد، بلكه به جهت اهليّت او براي عبادت به بندگيش قيام مي‌كرد. (209) پيغمبر اسلام همچنان كه خود فرمود: «انا أديب الله و علي أديبي» (210) بشريت را به تربيت چنين انساني، به كمال آدميت رساند كه صلابت ميدان نبرد را كه تاريخ مانند آن صلابت را نديده با رقّت قلبي كه چهره افسرده يتيمي اشك او را جاري و ناله جگر سوز او را بلند مي‌كند به هم آميخته است و او را به آزادگي و حرّيّتي رسانده كه از قيد تمام مصالح و منافع محدود دنيوي و نامحدود اخروي رَسته است و تنها رشته عبوديت و بندگي خداوند عالم را، آن هم نه براي سود خود، بلكه براي اهليّت او به گردن انداخته است و بين حرّيّت و عبوديتي جمع كرده كه مقصد نهايي از خلقت انسان و جهان است؛ چنان رضا و غضب خود را در رضا و غضب خالق خويش فاني كرده كه خوابيدن به جاي رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در ليلة المبيت (211) و ضربت بهتر از عبادت ثقلين در روز خندق، (212) گواه آن است. آري باغباني كه در شوره زار جزيرة العرب در ظرف چند سال محدود با آن همه ابتلا، چنان امّتي را به وجود آورد و چنين شاه ميوه‌اي از درخت آدميّت به دنيا نشان داد، مي‌تواند بگويد: من بزرگترين باغبان بوستان انسانيتم. با صرف نظر از معجزاتي كه در اين مختصر مجال ذكر آنها نيست و فقط با اين نمونه علمي و عملي كه اندكي از آن ذكر شد، آيا عقل و انصاف ايجاب نمي‌كند كه انسان وارسته از تعصّب و هوي ايمان بياورد كه چنين آييني مي‌تواند بشريت را به منتها درجه كمال برساند؟ و آنچه عقل و فطرت آدمي از جهت علمي و عملي از دين انتظار دارد آيا در اين دين و آيين نيست؟! آيا برتر و بالاتر از اين تعليم و تربيت، براي پرورش انسان از نظر شخصي و اجتماعي، تعليم و تربيتي هست؟! اين همان ايمان به خاتميّت پيغمبر اسلام و ابديّت شريعت آن حضرت است: (مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَد مِّنْ رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْء عَلِيماً ). (213) اشعه‌اي از آفتاب حيات آن حضرت صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در خاتمه نظري كوتاه به اشعّه‌اي از آفتاب حيات آن حضرت كه خود شاهد رسالت اوست مي‌افكنيم: در زماني كه دعوت خود را اظهار كرد تطميع و تهديد به آخرين حد خود رسيد. قريش نزد ابي طالب آمدند و گفتند: برادر زاده تو به خدايان ما ناسزا گفت و جوانان ما را فاسد و جماعت ما را متفرّق كرد، اگر مال مي‌خواهد مالي براي او جمع كنيم كه بي‌نيازترين مرد قريش باشد و هر زني را بخواهد به او تزويج مي‌كنيم؛ تا به آن جا كه وعده سلطنت و پادشاهي به او دادند. جواب آن حضرت اين بود: اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذاريد نمي‌خواهم. (214) چون ديدند تطميع اثر ندارد، راه تهديد و ايذا را پيش گرفتند و نمونه آن اينست كه وقتي در مسجد الحرام به نماز مي‌ايستاد دو نفر از سمت راست او صفير و دو نفر از سمت چپ او كف مي‌زدند كه نمازش را به هم بزنند؛ (215) و در رهگذر خاك بر سرش مي‌ريختند و هنگام سجود بار شكم گوسفند بر او مي‌انداختند. (216) پس از رحلت ابي طالب تنها از مكّه راه طائف را پيش گرفت تا از بزرگان قبيله ثقيف براي رواج دين خدا كمك بگيرد، ولي آنها سُفَها و بردگان را تحريك كردند كه به دنبال آن حضرت راه افتاده و او را آزار دهند. آن حضرت به بوستاني پناه برد و در سايه درخت انگوري نشست و چنان حالتش رقّت بار بود، كه دل دشمن مشرك به حالش سوخت و غلامي نصراني داشت به نام عداس، به او گفت: انگور بچين و نزد او ببر. چون غلام طبق انگور نزد آن حضرت گذاشت، دست دراز كرد و فرمود: بِسْمِ اللَّه. غلام گفت: مردم اين شهر چنين كلمه‌اي نگويند. فرمود: از كدام شهري؟ و دين تو چيست؟ گفت: نصرانيم از نينوا. فرمود: از شهر يونس بن متي. عداس گفت: يونس را از كجا شناختي؟ فرمود: او برادر من بود، پيغمبر بود و من هم پيغمبرم؛ پس عداس دست و پاي آن حضرت را بوسيد. (217) ياران آن حضرت را هم به سخترين شكنجه‌ها آزار مي‌دادند و بعضي از آنان را در آفتاب سوزان مي‌افكندند و سنگ سنگين بر سينه او مي‌گذاشتند و در آن حال مي‌گفت: أحد أحد. (218) مادر عمّار ياسر را كه پيرزني فرتوت بود شكنجه‌ها دادند كه از دين خدا برگردد، نپذيرفت تا او را كشتند. (219) و با اين همه آزارها كه از آن قوم ديد، از او خواستند كه نفرين كند، فرمود: «انما بعثت رحمة للعالمين» (220) و عنايتش به آن قوم در مقابل آن همه آزار، اين دعا بود: «بارالها قوم مرا هدايت كن كه نادانند.» (221) به جاي آن كه عذاب بخواهد، رحمت مي‌خواست، آن هم رحمتي كه برتر از آن تصوّر نمي‌شود و آن نعمت هدايت است و آنان را با عنوان «قومي» به خود اضافه داد، تا با اين اضافه و نسبت، مصونيّت از عذاب خدا را به آنها ببخشد و به جاي شكايت از آنان، به درگاه خدا شفاعت مي‌كرد و معذرت مي‌خواست كه آنها نمي‌دانند. كيفيّت معيشت آن حضرت چنين بود كه خوراكش نان جو بود و از آن هم آن قدر تناول نمي‌كرد كه سير شود. (222) در غزوه خندق دخترش صديقه كبري قسمتي از گرده نان را برايش آورد كه بعد از سه روز، اوّلين طعامي بود كه آن حضرت تناول مي‌فرمود. (223) و اين گونه زندگي نه از تنگدستي بود، چون در همان روزگار بخشش و عطايش به صد شتر مي‌رسيد. (224) هنگامي كه از دنيا رفت نه ديناري از او باقي ماند و نه درهمي و نه غلامي و نه كنيزي و نه گوسفندي و نه شتري و زره آن حضرت نزد يكي از يهوديان مدينه در مقابل بيست صاع جو كه براي قوت اهلش نسيه خريده بود گرو بود. (225) در دو نكته بايد تأمّل كرد: الف. ترديدي نيست كه با موقعيّت آن حضرت و امانت او كسي از او گرو نمي‌خواست، ولي نظر اينست كه با عدم كتابت دَيْن، قانون رهن كه وثيقه مال غير است حتي از بالاترين شخصيّت اسلام در مورد يهودي هم مراعات شود. ب. كسي كه لذيذترين اطعمه براي او فراهم بود، به جهت اين كه قوت و غذاي او از ضعيفترين افراد تحت حكومتش بهتر نباشد، تا آخر زندگي از نان جو سير نشد. نمونه ايثار آن حضرت اينست كه دختري كه كتب عامّه و خاصه مشحون به فضايل اوست و آياتي از كتاب مجيد همچون آيه مباهله (226) و آيه تطهير (227) و احاديثي از سنّت مانند حديث كساء (228) و عنوان «سيدة نساء اهل الجنّة» (229) حاكي از تحقق كمال ممكن در آن انسان كامل است، دختري كه تا روز قيامت بقاي نسل رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به او و مطلع نجوم هدايت و ائمّه امّت آغوش اوست و حرمتش نزد آن پدر به حدّي بود كه وقتي كه بر چنان پدري وارد مي‌شد، پدر او را به جاي خود مي‌نشاند و دست او را مي‌بوسيد، (230) دختري كه به اقتداي به آن پدر در محراب عبادت آن قدر مي‌ايستاد تا هر دو قدمش ورم مي‌كرد، (231) و با آن اشتغال به عبادت، خانه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام را آن چنان اداره مي‌نمود كه روزي رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بر او وارد شد و ديد دستاس مي‌كند و در آن حال به فرزند خود شير مي‌دهد، با چشم اشك آلود به آن منظره رقّت بار نگاه كرد و فرمود: «تعجلي [ تجرّيي ] مرارة الدنيا بحلاوة الآخرة» (232) در جواب پدر گفت: «يا رسول الله الْحَمْدُ لِلَّه علي نعمائه و الشكر لله علي آلائه»؛ اينچنين دختري با چنين حالتي با دست آزرده از دستاس نزد پدر آمد كه خدمتكاري بخواهد، ولي اظهار حاجت نكرده برگشت و پدري كه مي‌توانست خانه دختر را گنجينه سيم و زر كند و غلامان و كنيزان به خدمت او بگمارد، به جاي خدمتكار «سي و چهار مرتبه تكبير، سي و سه مرتبه تحميد و سي و سه مرتبه تسبيح» به او آموخت. (233) اين نمونه ايثار آن حضرت بر بينوايان بود، بر چنان دختري در چنين شرايطي و آن بود پاسخ صديقه كبري كه در مقابل امر پدر، به صبر بر مرارت، زبان به جمعِ بين حمد و شكر بر مواهب مادي و معنوي مي‌گشايد و آن چنان فناي خود را در رضا به قضا و استغراقش را در الطاف الهيّه نشان مي‌دهد كه مرارت را حلاوت و مصيبت را نعمتي مي‌بيند كه به جاي صبر، حمد و شكر آن را وظيفه خود مي‌داند. نمونه‌هايي از رفتار و اخلاقش اين بود كه: روي خاك مي‌نشست (234) و با بردگان غذا مي‌خورد و به كودكان سلام مي‌كرد. (235) زن صحرانشيني بر آن حضرت گذشت، ديد روي خاك نشسته و غذا ميل مي‌كند، گفت: يا محمّد، خوراك تو مانند خوراك بنده است و نشستنت همچون نشستن بنده است. فرمود: كدام بنده از من بنده‌تر است. (236) جامه خود را به دست خود وصله مي‌زد، (237) گوسفند خود را خود مي‌دوشيد، (238) دعوت آزاد و بنده را اجابت مي‌كرد. (239) اگر مريضي در آخر مدينه بود به عيادتش مي‌رفت. (240) همنشين با فقيران و همسفره با مسكينان بود. (241) همانند بندگان غذا مي‌خورد و همانند بندگان مي‌نشست. (242) هر كس دستش را مي‌گرفت، تا گيرنده دستش را رها نمي‌كرد، دست خود را نمي‌كشيد. (243) در مجلسي كه وارد مي‌شد مجلس به هر جا منتهي شده بود، همان جا مي‌نشست، (244) و چشم به صورت كسي نمي‌دوخت. (245) در تمام عمر جز براي خدا به كسي غضب نكرد. (246) زني با آن حضرت سخن مي‌گفت، لرزه بر اندام زن افتاد، به او فرمود: آسان باشد بر تو، من مَلك پادشاه نيستم، من پسر زني هستم كه گوشت خشكيده مي‌خورد. (247) انس بن مالك گفت: نُه سال خادم آن حضرت بودم، هرگز نگفت: چرا چنين كاري كردي؟ و هرگز بر من عيبي نگرفت. (248) روزي در مسجد نشسته بود، دختر بچه‌اي از انصار طرف جامه آن حضرت را گرفت، به جهت حاجت او به پا خاست؛ نه او چيزي گفت و نه آن حضرت پرسيد چه مي‌خواهي، تا چهار مرتبه اين كار تكرار شد، مرتبه چهارم رشته‌اي از جامه آن حضرت گرفت و رفت؛ از آن دختر بچه پرسيدند كه اين چه كار بود كه كردي؟ گفت: اهل من مريضي دارند، مرا فرستادند كه رشته‌اي از جامه حضرت براي شفا بگيرم، هرگاه خواستم بگيرم، ديدم مرا مي‌بيند، حيا كردم و كراهت داشتم كه در گرفتن از آن حضرت رخصت بگيرم، تا در مرتبه چهارم آن رشته را از جامه گرفتم. (249) اين واقعه عنايت آن حضرت را به كرامت انسان نشان مي‌دهد، زيرا به فراست، حاجت دخترك را و كراهت او را از سؤال دريافت و چهار مرتبه از جا برخاست كه دختر به حاجت خود برسد و از جستجو و پرسش خود داري كرد كه باعث كراهت خاطر و ذلّت سؤال او نشود. كسي كه با اين دقت و ظرافت حرمت و عزّت دختركي را رعايت مي‌كند، آيا منزلت و كرامت انسان در نظر مبارك او تا چه حد است. در روزگاري كه يهود در شرايط ذمّه زندگي مي‌كردند و آن حضرت در اوج اقتدار بود، شخصي يهودي چند دينار از آن حضرت طلب داشت، مطالبه كرد. آن حضرت فرمود: چيزي نزد من نيست كه به تو بدهم. يهودي گفت: من هم از تو مفارقت نمي‌كنم تا طلب مرا بدهي. فرمود: من با تو مي‌نشينم، با يهودي نشست و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا به جا آورد؛ اصحاب آن حضرت يهودي را تهديد كردند. فرمود: اين چه رفتاريست كه با او مي‌كنيد؟ گفتند: يا رسول الله، يهودي تو را حبس كند؟ فرمود: پروردگار من مرا مبعوث نكرده كه ظلم كنم، چون روز بلند شد، يهودي گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و اشهد ان محمداً عبده و رسوله و قسمتي از مالم را در راه خدا دادم، به خدا قسم كه اين رفتار را با تو نكردم مگر براي آن كه صفت تو را در تورات ببينيم. (250) عقبة بن علقمه گفت: بر علي عَلَيْهِ السَّلَام وارد شدم، در مقابل آن حضرت نان خشكي بود، گفت: يا اميرالمؤمنين آيا غذاي تو اين است؟ فرمود: رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نانش خشك‌تر از اين و لباسش خشن‌تر از اين بود، اگر به رفتار او رفتار نكنم مي‌ترسم به او ملحق نشوم. (251) از امام علي بن الحسين زين العابدين عَلَيْهِ السَّلَام پرسيدند از نسبت عبادتش به عبادت جدّش اميرالمؤمنين، فرمود: عبادت من نزد عبادت جدّم مانند عبادت جدّم نزد عبادت رسول خداست. (252) در پايان زندگي هم به عفو و بخشش از قاتل خود تخلّق خود را به خُلق الهي كه ظهور رحمت رحمانيه خداست نشان داد: (253) (وَ مَآ أَرْسَلْنَكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ) (254)، چنين كسي مي‌تواند بگويد: «انّما بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق» (255). شرح فضايل اخلاقي او كجا ميسّر است با آن كه خداوند عظيم فرمود: (وَ إِنَّكَ لَعَلَي خُلُق عَظِيم). (256) تنها مطالعه در زندگاني و اخلاق و سجاياي آن حضرت كفايت مي‌كند كه هر منصفي به نبوّت او ايمان بياورد: (يَأَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّآ أَرْسَلْنَكَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ دَاعِياً إِلَي اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُّنِيراً ). (257) و اين ظهور بشارت هاي كتب آسماني است، كه انبياي سلف خبر دادند و هر چند دستِ تحريف بر آن شد كه اثري از آنها به جا نگذارد، با وجود اين، تأمّل در آنچه باقي مانده براي اهل نظر راهگشاي حقايق است و به دو نمونه اكتفا مي‌شود: تورات، سفر تثنيه، باب 33: «و اينست بركتي كه موسي مرد خدا قبل از وفاتش به بنياسرائيل بركت داده گفت: يهوه از سينا آمد و از سعير بر ايشان طلوع نمود و از جبل فاران درخشان گرديد و با كرورهاي مقدسين آمد و از دستِ راست او براي ايشان شريعت آتشين پديد آمد». «سينا» محل نزول وحي بر موسي بن عمران و «سعير» محل بعثت عيسي بن مريم و جبل «فاران» كه يهوه در آن جا درخشان گشت، به شهادت تورات، كوه «مكه» است. زيرا در سفر تكوين، باب 21، در آيات مربوط به هاجر و اسماعيل آمده است: «و خدا با آن پسر مي‌بود و او نمو كرده ساكن صحرا شد و در تيراندازي بزرگ گرديد و در صحراي فاران ساكن شد و مادرش زني از زمين مصر برايش گرفت». «فاران» مكه است كه اسماعيل و فرزندان او در آن اقامت داشتند و پيغمبري كه از كوه حري با شريعت آتشين و با فرمان: (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدْ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ) (258) آمد، كيست به جز آن حضرت؟ و در كتاب حبقّوق (حيقوق) نبي باب سوم آمده است: «خدا از تيمان آمد و قدّوس از جبلِ فاران سِلاه جلال او آسمانها را پوشانيد و زمين از تسبيح او مملو گرديد پرتو او مثل نور بود و از دست وي شعاع ساطع گرديد». به وسيله ظهور آن حضرت از كوه مكّه بود كه در سراسر زمين، بانك «سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَكْبَرُ» طنين افكند و «سُبْحانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ» و «سُبْحانَ رَبِّيَ الاَعْلي وَ بِحَمْدِهِ» در ركوع و سجود مسلمانان جهان منتشر شد. انجيل يوحنا باب 14: «و من از پدر سؤال مي‌كنم و تسلّي دهنده ديگر به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.» و در باب 15 آمده است: «ليكن چون تسلّي دهنده كه او را از جانب پدر نزد شما مي‌فرستم آيد يعني روح راستي كه از پدر صادر مي‌گردد او بر من شهادت خواهد داد.» در نسخه اصل، كسي كه عيسي از خدا سؤال كرده كه او را بفرستد و بر او شهادت دهد، به نام «پارقليطا» است كه «پريكليطوس» است و ترجمه آن با «ستوده شده» و «احمد» و «محمد» موافق است؛ ولي نويسندگان انجيل آن را به «پاراكليتوس» تبديل كردند و به «تسلي دهنده» ترجمه نمودند. و اين حقيقت در انجيل برنابا روشن شد، كه در فصل 112 آمده است: «13» بنا بر اين بدان اي برنابا كه براي اين واجب است بر من خود نگهداري و زود باشد كه يكي از شاگردان من، مرا به سي پارچه از نقدينه بفروشد «14» و بنا بر اين من يقين دارم كه آن كه مرا مي‌فروشد به نام من كشته خواهد شد «15» زيرا كه خدا مرا از زمين بلند مي‌كند و منظر آن خائن را تغيير مي‌دهد تا گمان كند او را هر كسي كه منم «16» و مع ذلك وقتي كه او به بدترين مرگي بميرد من خواهم ماند در آن تنگ مدت مديدي در جهان «17» و ليكن هنگامي كه بيايد محمد پيغمبر خدا [ مُحَمَّد رَسُولُ الله ] اين عيب از من برداشته مي‌شود.» و بشارت به عنوان محمد رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در فصولي از اين انجيل آمده است است، مانند «فصل 39 «14» پس چون آدم برخاست بر قدمهاي خود در هوا نوشته‌اي ديد كه مثل آفتاب مي‌درخشيد كه نص عين او «لا إِلَهَ إِلاَّ الله» و «مُحَمَّد رَسُولُ الله» بود «15» پس آن وقت آدم دهان خود بگشود و گفت: شكر مي‌كنم تو را اي پروردگار خداي من، زيرا كه تو تفضّل نمودي، پس آفريدي مرا «16» و ليكن زاري مي‌كنم به سوي تو، اين كه مرا آگاه سازي كه معناي اين كلمات محمد رسول الله چيست «17» پس خداي جواب داد: مرحبا به تو اي بنده من، آدم «18» و به درستي كه مي‌گويم به تو كه تو اوّل انساني كه آفريده‌ام او را.» و «فصل 41: «33» پس چون آدم ملتفت شد، ديد مكتوبي را بالاي دروازه: لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ مُحَمَّد رَسُولُ اللّه.» و «فصل 96: «11» آن هنگام خدا بر جهان رحم مي‌فرمايد و پيغمبر خود را كه همه چيزها را براي او آفريده مي‌فرستد «12» آن كه به قوّت از جنوب خواهد آمد و بتان و بت پرستان را هلاك خواهد نمود «13» و تسلّط شيطان را بر بشر انتزاع خواهد فرمود «14» و به رحمت خدا براي خلاصي آنان كه به او ايمان آوردند خواهد آمد «15» و آن كه به سخن او ايمان آورد مبارك خواهد شد.» «فصل 97: «1» و با اين كه من لايق نيستم كه بند كفش او را باز كنم به نعمت و رحمت خدا رسيده‌ام كه او را ببينم.» براي اثبات بشارات تورات و انجيل كفايت مي‌كند كه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم يهود و نصاري و احبار و قسّيسين و سلاطين آنها را به اسلام دعوت كرد و با اعتقاد يهود كه گفتند: (عُزَيْرٌ ابْنُ اللهِ) (259) و با اعتقاد نصاري كه گفتند: (إِنَّ اللهَ ثَالِثُ ثَلاَثَة ) (260) درافتاد و با كمال صراحت اعلان كرد كه من همانم كه در تورات و انجيل به من بشارت داده شده است: (الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُْمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الاِْنجِيلِ) (261) (وَإِذْ قَالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ)» (262) اگر آن چنان نبود كه ادعا فرمود، آيا ممكن بود كه آن حضرت در مقابل آن دشمناني كه سلطنت معنوي و مادي خود را در خطر مي‌ديدند و در جستجوي هر نقطه ضعفي بودند، با اين قاطعيت اعلان كند؟ و احبار و قسّيسين و علماي يهود و نصاري و سلاطين كه به هر حربه اي در مقابله با آن حضرت متوسل شدند، تا جايي كه از جنگ و مباهله عاجز شده و به جزيه تن در دادند، چگونه در مقابل اين ادعا بيچاره شدند و نتوانستند به انكار اين ادعا تمام گفته‌هاي آن حضرت را باطل كنند! آن ادعاي صريح و اين سكوت بهتانگيزِ علما و امراي يهود و نصاري، برهان قاطع بر ثبوت آن بشارات، در عصر ظهور آن حضرت است. هر چند پس از آن در اثر حب جاه و مقام و مال و منال چاره‌اي جز توسل به قلم تحريف نديدند. نمونه آن را فخرالاسلام در كتاب انيس الاعلام در شرح حال خود آورده و خلاصه‌اش اينست كه: در كليساي اروميه متولد شدم و در آخر ايام تحصيل به خدمت يكي از بزرگان فرقه كاتوليك درآمدم، كه در مجلس درس او قريب به چهارصد يا پانصد نفر حاضر مي‌شدند. روزي در غيبت استاد مباحثه بين شاگردان درگرفت و چون به حضور استاد رسيدم سؤال كرد بحث در چه بود؟ گفتم: در معناي كلمه «فارقليط»؛ پس از آن كه از نظرات آنها جستجو كرد گفت: حق غير از اينهاست، كليد مخزني، كه تصور مي‌كردم گنجينه اوست، به من داد و گفت: دو كتاب را از آن صندوق كه يكي به زبان سرياني و ديگري به زبان يوناني، كه قبل از ظهور حضرت خاتم الانبيا بر پوست نوشته شده است، بيار. سپس به من نشان داد كه اين لفظ را به معني «احمد» و «محمد» نوشته بودند و به من گفت: علماي مسيحيت قبل از ظهور حضرت محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در معناي اين اسم اختلافي نداشتند و بعد از ظهور آن حضرت تحريف كردند. نظر او را نسبت به دين نصاري پرسيدم. گفت: منسوخ است و طريقه نجات، منحصر به متابعت محمد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است. از او پرسيدم چرا شما اظهار نمي‌كنيد؟ عذر آورد، كه اگر اظهار كنم من را خواهند كشت و … پس از آن، هر دو گريه كرديم و من با توشه‌اي كه از استاد گرفتم به بلاد اسلام هجرت نمودم (263). مطالعه آن دو كتاب موجب انقلاب روحي آن قسّيس عالي مقام شد و پس از گرويدن به اسلام كتاب انيس الاعلام را كه حاكي از تتبع و تحقيق او در عهد قديم و جديد است در بطلان آيين نصاري و حقّانيت اسلام نوشت. معاد اشاره اعتقاد به معاد از دو راه حاصل مي‌شود: دليل عقلي دليل نقلي مبتني بر عقل دليل عقلي 1 عقل هر عاقلي درك مي‌كند كه عالم و جاهل و متخلّق به اخلاق فاضله مانند جود و كرم و اخلاق رذيله، مانند بخل و حسد و نيكوكار و بد كردار با هم برابر نيستند و پاداش ندادن هر يك را به تناسب عمل، ظلم است. از طرفي آن چنان كه بايد خوبان سزاي خوبي و بدان سزاي بديِ خود را در اين زندگي نمي‌بينند و اگر زندگاني ديگري توأم با حساب و ثواب و عقاب، به تناسب عقايد و اخلاق و اعمال نباشد ظلم است و عدل خداوندي ايجاب مي‌كند كه حشر و نشر و حساب و ثواب و عقابي باشد: (أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الْصَّالِحَتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الاَْرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ). (264) 2 خداوند متعال حكيم است و كار عبث و بيهوده از او سر نمي‌زند و انسان را آفريده و در او به جز قوايي كه براي زندگي گياهي و حيواني ضروريست چون جذب و دفع و شهوت و غضب قوّه ديگري نيز آفريده است كه او را به كمالات علمي و فضايل اخلاقي و گفتار راست و رفتار شايسته مي‌خواند. انسان در رسيدن به كمالات به هيچ حدّي متوقف نيست و به هر مرتبه از علم و قدرت نايل شود، تشنه مرتبه بالاتر است و خدا انبيا را براي تربيت اين فطرت فرستاده است، تا آن را به مبدأ كمال نامتناهي هدايت كنند و اگر زندگي محدود به عمر آدمي در اين جهان بود، وجود چنين فطرتي لغو و بعثت انبيا براي هدايت اين فطرت عبث بود. پس حكمت خداوند ايجاب مي‌كند كه زندگي انسان به حيات مادّي و حيواني ختم نشود و حيات انسان براي وصول به كمال مقصود از خلقت ادامه پيدا كند: (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنَا لا تُرْجَعُونَ). (265) 3 فطرت هر انساني حكم مي‌كند كه بايد حق هر صاحب حقّي به او داده شود و داد هر مظلومي از ظالم گرفته شود و همين فطرت، بشر را با هر مسلك و آييني كه باشند به تشكيل دستگاه‌هاي قضايي و محكمه‌هاي عدل و انصاف وامي دارد. و از طرفي روشن است كه در اين زندگي، بسياري از ستمگران بر اريكه عزّت و اقتدار زندگي را سپري مي‌كنند و ستمكشان در زير تازيانه و شكنجه ستمگران جان مي‌دهند، پس حكمت، عدل، عزّت و رحمت خداوند ايجاب مي‌كند كه داد آن مظلومان از آن ظالمان گرفته شود: (وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَفِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّلِمُونَ إِنّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْم تَشْخَصُ فِيهِ الاَْبْصَرُ). (266) 4 حكمت خداوند متعال اقتضا مي‌كند كه وسيله رسيدن انسان را به غرض از خلقت و ثمره وجودش فراهم كند و آن ميسّر نيست مگر به امر به آنچه موجب سعادت اوست و نهي از آنچه موجب شقاوت اوست؛ البته اجراي دستورات الهي با آن كه مخالف هوي و هوس سركش آدميست ميسّر نيست مگر به خوف و رجا و اين دو محقّق نمي‌شود مگر به بشارت و انذار و بشارت و انذار مستلزم ثواب و عقاب و وجود نقمت و نعمت بعد از اين زندگيست و گرنه بشارت و انذار دروغ خواهد بود و خداوند متعال منزّه از قبيح است. دليل نقلي تمام اديان آسماني به معاد معتقد هستند و منشأ اين اعتقاد اخبار پيغبمران است و اخبار آنان مستند به وحيست و عصمت انبيا و مصونيّت وحي از خطا، ايمان و اعتقاد به معاد را ايجاب مي‌كند. منكرين معاد و حشر و نشر در قبال اخبار پيغمبران به جز استبعاد، بهانه‌اي براي انكار نداشتند، كه چگونه مي‌شود بعد از مُردن زنده شويم و پس از پوسيدن و خاك شدن، آن ذرات پراكنده مرده، به هم پيوسته و دوباره حيات پيدا كنند؛ غافل از آن كه موجودات زنده از اجزاي مرده پراكنده ساخته شده و همان علم و قدرت و حكمتي كه اجزاي مادّه مرده را به تركيب خاص و نظام مخصوصي، براي پذيرفتن حيات و زندگي مستعد مي‌كند و مجموعه‌اي چون انسان با اعضا و قواي مختلف بدون مانند و نمونه قبلي مي‌سازد، مي‌تواند بعد از مردن و پراكنده شدن، ذرّاتي را كه هر كجا باشند و به هر صورت درآمده باشند از ديد علمِ محيط او پنهان نيستند، جمع كند و با قدرتي كه خلقت اوّل را بدون مثال ساخت، خلق دوم را با مثال و سابقه كار اوّل كه سهل‌تر است بسازد: (قَالُواْ أَءِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَماً أَءِنَّا لَمَبْعُوثونَ) (267)، (أَوَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ بِقَدِر عَلَي أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَي وَ هُوَ الْخَلَّقُ الْعَلِيمُ). (268) آن قدرتي كه از درخت سبز آتش روشن مي‌كند و زمين مرده را در هر بهار بعد از مرگ خزان زنده مي‌نمايد، ناتوان از احياي بعد از اماته نيست: (اَلَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الاَْخْضَرِ نَاراً فَإِذَآ أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ) (269)، (إِعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاْيَتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ). (270) قدرتي كه هر شب مشعل ادراك انسان را به وسيله خواب خاموش مي‌كند و علم و اختيار آدمي را از او مي‌گيرد، قادر است بعد از خاموش كردن به وسيله مرگ، دوباره آن را روشن كند و معلومات از دست رفته را به او برگرداند: «لتموتن كما تنامون و لتبعثن كما تستيقظون». (271) امامت ] امامت انتصابيست نه انتخابي [ اشاره بين عامّه و خاصّه در لزوم وجود خليفه براي پيغمبر اختلافي نيست، اختلاف در اينست كه آيا خلافت خليفه پيغمبر به انتصاب است يا به انتخاب. عامّه مي‌گويند: احتياج به تعيين از جانب خدا و پيغمبر نيست و خليفه به انتخاب امّت معيّن مي‌شود؛ خاصّه مي‌گويند جز به نصب و تعيين پيغمبر كه نصب و تعيين خداست معيّن نمي‌شود. حَكَم در اين اختلاف عقل و كتاب و سنّت است. الف: حكومت عقل به سه وجه اكتفا مي‌شود: 1 اگر مخترعي كارخانه‌اي تأسيس كند كه محصول آن كارخانه گرانبهاترين گوهر است و غرض از اختراع، ادامه آن محصول است و در حضور و غياب و حيات و موت مخترع نبايد كار متوقف شود و براي حصول آن محصول در ساخت ابزار آن كارخانه و كيفيّت عمل آنها ظرافتها و دقتهايي اعمال شده كه اطلاع بر آنها جز به راهنمايي آن مخترع ميسّر نيست، آيا مي‌شود باور كرد كه آن مخترع كسي را كه دانا به اسرار ابزار آن كارخانه و توانا بر به كار انداختن آن ابزار است معيّن نكند؟ و مهندسيِ آن كارخانه را به انتخاب مردمي وابگذارد كه از شناخت ابزار و ظرافتهاي كاربرد آن بيگانه‌اند؟! آيا دقّت و ظرافت معارف و سنن و قوانين الهي در جميع شؤون حيات انسان كه ابزار كارخانه دين خداست و محصولش ارزشمندترين گوهر خزينه وجود است كه آن كمال انسانيّت به معرفت الله و عبادت الله و تعديل شهوت انسان به عفّت و غضب او به شجاعت و فكر او به حكمت و ايجاد مدينه فاضله بر اساس قسط و عدالت است كمتر از دقّت و ظرافتِ اعمال شده در اختراع آن مخترع است؟! كتابي كه خداوند متعال در تعريف آن فرموده است: (وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَبَ تِبْيَناً لِّكُلِّ شَيء وَ هُديً وَ رَحْمَةً ) (272) و (كِتَبٌ أَنزَلْنَهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَتِ إِليَ النُّورِ) (273) و (وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الِكتَبَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُواْ فِيهِ) (274) مبيّني مي‌خواهد كه آنچه را كه اين كتاب تبيانِ آن است استخراج كند و محيط بر ظلمات فكري و اخلاقي و عملي بشر و راهنماي او به عالَم نور باشد و در تمام آنچه مورد اختلاف نوع انسان است مبيّن حق و باطل باشد، كه مرز آن اختلافات از عميق‌ترين مسائل وجود در مبدأ و معاد است كه فكر نوابغ انديشه را به حل خود مشغول كرده است تا مثلاً اختلاف دو زن بر سر فرزند شيرخواري كه هر يك ادّعاي مادري او را داشته باشند. آيا مي‌توان پذيرفت كه كاربرد اين كتاب در هدايت عمومي و تربيت انساني و حل مشكلات و رفع اختلافات، به رحلت رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم تمام شده است؟! آيا خدا و پيغمبرش اين قانون و تعليم و تربيت را بدون مفسّر و معلّم و مربّي رها كرده و تعيين مفسّر و معلّم و مربّي را به انتخاب مردمِ بي‌خبر از علوم و معارف و قوانين و احكام اين كتاب وا گذاشته‌اند؟! 2 امامت و رهبريِ انسان يعني پيشوايي و رهبري عقل انسان، زيرا موضوع بحث امامت، كسيست كه امام انسان است و انسانيّتِ انسان به عقل و فكر اوست «دعامة الإنسان العقل». (275) در نظام خلقتِ انسان قوا و اعضاي بدن محتاجند به راهنماييِ حواس و اعصابِ حركت نيازمندند به تبعيّت از اعصاب حس و راهنماي حواس در خطا و صواب عقل آدمي است، كه آن هم با ادراك محدود و آسيب پذيري به خطا و هوي، نيازمند به رهبريِ عقلِ كامليست كه محيط بر درد و درمان و عوامل نقص و كمال انسان و مصون از خطا و هوي باشد، تا هدايت عقل انسان به امامت او محقّق شود و راه معرفت چنين عقل كاملي تعريف خداست. از اين رو تصوّر حقيقت امامت از تصديق به انتصابي بودن امام از جانب خداوند متعال جدا نمي‌شود. 3 از آن جا كه مقام امامت مقام حفظ، تفسير و اجراي قوانين خداست، به همان دليل كه عصمتِ مبلّغِ قانون الهي لازم است، عصمتِ حافظ و مفسّر و مجري آن قانون هم لازم است و همچنانكه خطا و هوي در مبلّغ، غرض از بعثت را كه هدايت است باطل مي‌كند، خطا و تأثّر از هوي در مفسّر و مجري قانون نيز موجب اضلال است و شناخت معصوم جز به ارشاد خداوند متعال ميسّر نيست. ب: حكومت قرآن اشاره نظر به رعايت اختصار، به سه آيه اشاره مي‌شود: آيه اوّل (وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ كَانُوا بِاَيَتِنا يُوقِنُونَ). (276) هر درختي را به اصل و فرع و ريشه و ميوه‌اش بايد شناخت؛ اصل و فرعِ شجره طيّبه امامت در قرآن مجيد، در اين آيه بيان شده است. اصل امامت صبر و يقين به آيات خداوند است و اين دو كلمه، مبيّن بالاترين مرتبه كمال آدميست؛ يعني امام بايد از جهت كمال عقلي به معرفت و يقين به آيات خداوند متعال كه جمع مضاف به آن ذات قدّوس است نايل باشد و از جهت ارادي به مقام صبر كه حبس نفس است از هر چه مكروه خداست و بر هر چه محبوب اوست رسيده باشد و اين دو جمله مبيّن علم و عصمت امام است و فرع امامت هدايت به امر خداست و هدايت به امر الهي وساطت امام را بين عالَم خلق و عالَم امر اثبات مي‌كند و خودِ اين فرع هم كه ظهور آن اصل است تبلور علم و عصمت امام است. شجره طيّبه‌اي كه آن اصل و اين فرع اوست جز به يدِ قدرت خداوند متعال پرورش نمي‌يابد، از اين رو فرمود: (وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ كَانُوا بِاَيَتِنا يُوقِنُونَ). آيه دوم (وَ إِذِ ابْتَلَي إِبْرَهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَت فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لا يَنَالُ عَهْدِي الظَّلِمِينَ). (277) امامت مقاميست كه حضرت ابراهيم بعد از آزمايشهاي طاقت فرسا مانند امتحان به گذاشتن زن و فرزند به تنهايي در بياباني بدون زرع و آبادي و مهيّا شدن براي قرباني اسماعيل و سوختن به آتش نمرود و طي مراتب نبوّت و رسالت و خلّت، به آن منصب رسيد و خداوند متعال فرمود: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»؛ عظمت آن مقام آن چنان نظرش را جلب كرد كه آن را براي ذرّيه خود درخواست نمود و خداوند فرمود: «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّلِمِينَ». در اين جمله از امامت به عهد خداوند متعال تعبير شده است، كه جز مقام عصمت به اين منصب نايل نمي‌شود. ترديدي نيست كه ابراهيم امامت را براي عموم ذرّيه خود نخواست، زيرا ممكن نيست خليل خدا امامت انسانيّت را از خداوند عادل براي كسي كه عادل نيست بخواهد و چون براي ذريّه عادل خود در خواست كرد و اين خواسته نسبت به عادلي هم كه در گذشته ظلمي از او سر زده باشد عموميت داشت، لذا مقصود از جواب پروردگار اين بود كه اين دعا در مورد كسي كه ظلمي از او سر زده مستجاب نيست، بلكه امامت مطلقه به حكم عقل و شرع مشروط به طهارت و عصمت مطلقه است. آيه سوم (يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الاَْمْرِ مِنكُمْ). (278) در اين آيه كريمه، اولي الامر بر رسول عطف شده است و هر چند عطف در قوّه تكرار «اطيعوا» است، ولي اكتفا به يك «اطيعوا» در هر دو، نشان مي‌دهد كه وجوب اطاعت اولي الامر با وجوب اطاعت رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از يك سنخ و يك حقيقت است و مانند اطاعت رسول بدون قيد و شرطي در وجوب و بدون حدّي در واجب لازم است و چنين وجوبي بدون عصمت ولي امر ممكن نيست، چون اطاعت هر كس مقيّد به عدم مخالفت فرمان او با فرمان خداست و به جهت اين كه فرمان معصوم به مقتضاي عصمت، مخالف فرمان خدا نيست، وجوب اطاعتش مقيّد به قيدي نيست. با اعتراف به اين كه امامت، خلافت رسول است در به پا داشتن دين و حفظ حوزه ملت، به گونه‌اي كه پيروي او بر تمام امّت واجب است، (279) و به مقتضاي: (ان اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسانِ) (280) و (يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَن الْمُنْكَرِ) (281) اگر ولي امر معصوم نباشد، اطاعت مطلقه او مستلزم امر خدا به ظلم و منكر و نهي خدا از عدل و معروف است. گذشته از اين، اگر ولي امر معصوم نباشد، ممكن است كه فرمان او برخلاف فرمان خدا و رسول باشد، كه در اين صورت امر به اطاعت خدا و پيغمبر و امر به اطاعت ولي امر، امر به ضدّين، خواهد بود و محال است. نتيجه آن كه: امر به اطاعت اولي الامر بدون قيد و شرط، دليل بر عدم تخلّف امر آنان از امر خدا و رسول است و اين خود شاهد عصمت ولي امر است و تعيين معصوم جز از طرف عالِم السر و الخفيّات ممكن نيست. ج: حكومت سنّت اشاره [ استشهاد به روايات عامّه وارده از طرق عامّه بر امامت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام به جهت اتمام حجت و جدال به احسن است و گرنه، با وجود اخبار متواتره دالّه بر اين كه در آن نفس قدسيّه، تمام شرائط مذكور در كتاب و سنّت براي امامت، جمع است، نيازي به اين استشهاد نيست. و رواياتي كه از عامّه نقل و بر آن اطلاق صحيح شده است، برحسب موازين صحّت در نزد آنهاست و اطلاق صحّت بر اخبار منقول از طرق خاصّه از جهت اعتبار آن خبر است، اعم از صحيح اصطلاحي و موثّق بر حسب موازين رجال در نزد خاصّه ]. پيروي از سنّت رسول، به مقتضاي ادراك عقل است كه پيروي از معصوم لازم است و به مقتضاي حكم كتاب خداست كه: (وَ مَا ءَاتَيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَيكُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ). (282) از سنّت به حديثي اكتفا مي‌شود كه صحّت آن مسلّم و به فرمان خدا پذيرفتن آن واجب است و آن حديث را عامّه و خاصّه از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل كرده‌اند و به صد و رش از آن حضرت اعتراف نموده‌اند و اگر چه به طرق متعددي نقل شده، ولي به يكي از طرق كه صحت آن ثابت است نقل مي‌شود و آن روايتِ زيد بن ارقم است: قال: لما رجع رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم من حجة الوداع و نزل غدير خم امر بدوحات فقممن، فقال: كاني قد دعيت فاجبت، اني قد تركت فيكم الثقلين احدهما اكبر من الاخر كتاب الله و عترتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما، فانهما لن يتفرقا حتي يردا علي الحوض، ثم قال ان الله عز و جل مولاي و انا مولي كل مؤمن، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت مولاه فهذا وليه اللّهم والِ من والاه و عاد من عاداه و ذكر الحديث بطوله. (283) اهميّت امامت امّت در نظر آن حضرت به حدّي بود كه نه تنها در بازگشت از حجة الوداع، بلكه در مناسبتهاي مختلف، حتّي در مرض موت هم كه اصحاب در حجره‌اش جمع بودند به كتاب و عترت وصيّت كرد. در بعضي به عنوان: «اني قد تركت فيكم الثقلين» (284) و در بعضي به عنوان: «اني تارك فيكم خليفتين» (285) و در بعضي به عنوان: «اني تارك فيكم الثقلين» (286) و در بعضي: «لن يفترقا» (287) و در بعضي: «لن يتفرقا» (288) و در بعضي: «لا تقدموهما فتهلكوا و لا تعلموهما فانهما اعلم منكم» (289) و در بعضي: «اني تارك فيكم امرين لن تضلوا ان اتبعتموهما». (290) هر چند بيان تمام نكاتي كه در كلام رسول خداست ميّسر نيست، ولي به چند نكته اشاره مي‌شود: 1 جمله: «اني قد تركت» مبيّن اينست كه كتاب خدا و عترت، تركه و ميراثيست كه از آن حضرت براي امّت به جا مانده است، زيرا نسبت پيغمبر به امّت نسبت پدر است به فرزند؛ چون انسان جسم و جاني دارد كه نسبت روح به تن، نسبت معني به لفظ و مغز به پوست است و قوا و اعضاي جسماني از طريق پدرِ جسماني به انسان افاضه شده و قوا و اعضاي روحاني از عقايد حقّه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه از طريق پيغمبر كه پدر روحانيِ انسان است عنايت شده است. واسطه افاضه سيرتِ روحاني و صورتِ عقلاني، با واسطه افاضه صورت مادّي و هيأت جسماني قابل مقايسه نيست، همچنان كه مغز با پوست و معني با لفظ و مرواريد با صدف قابل مقايسه نيست. چنين پدري به جمله: «كاني قد دعيت فاجبت» خبر از رحلت خود مي‌دهد و ميراث و تركه خود را براي فرزندان خود معيّن مي‌كند، كه باز مانده و حاصل وجود من براي امّت دو چيز است: «كتاب الله و عترتي». كتابْ رابطه خدا با امّت و عترتْ رابطه پيغمبر با امّت است؛ قطع رابطه با كتاب قطع رابطه با خداست و قطع رابطه با عترت قطع رابطه با پيغمبر است و قطع رابطه با پيغمبرِ خدا قطع رابطه با خداست. خاصيّت اضافه آن است كه مضاف از مضاف اليه كسب حيثيّت مي‌كند و هر چند اضافه كتاب به خدا و عترت به پيغمبرِ خاتم كه شخص اوّل عالَم است، منزلت و مقام كتاب و عترت را روشن مي‌كند، ولي به لحاظ اهميّت مطلب، حضرت اين دو را به ثقلين وصف مي‌نمايد، كه حاكي از ارزشمندي و گرانسنگي اين دو باز مانده پيغمبر است. نفاست و سنگيني وزن معنوي قرآن فوق ادراك عقول است، چون قرآن تجلّي خالق براي خلق است و براي درك عظمت قرآن توجّه به اين چند آيه كافي است: (يس * وَ الْقُرْءَانِ الْحَكِيمِ) (291)، (ق وَ الْقُرْءَانِ الْمَجِيدِ) (292)، (إِنَّهُ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَب مَّكْنُون * لاَّ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ) (293)، (لَوْ أَنزَلْنَا هَذا الْقُرْءَانَ عَلَي جَبَل لَّرَأَيْتَهُ خَشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الاَْمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ). (294) وصف عترت به همان صفتي كه وصف قرآن است مبيّن اينست كه عترت در كلام رسول، عِدل قرآن و شريك وحي است. همسنگ بودن عترت با قرآن در بيان پيغمبر خاتم كه ميزان حقيقت است، ممكن نيست مگر اين كه آن عترت در: (تِبْيَناً لِّكُلِّ شَيْء ) (295) شريك علم و در: (لا يَأْتِيهِ الْبَطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه) (296) شريك عصمت قرآن باشد. 2 جمله: «فانهما لن يتفرقا» دلالت بر ت لازم و عدم تفكيك قرآن و عترت دارد، كه هر يك از ديگري جدايي پذير نيست، زيرا قرآن كتابيست كه براي همه افراد بشر با ظرفيتها و قابليّتهاي مختلف نازل شده است و عبارات آن براي عوام، اشارات آن براي علما، لطايف آن براي اوليا و حقايق آن براي انبياست و پست‌ترين افراد نوع بشر كه همّت آنها تأمين حوايج مادّيست تا بالاترين افراد كه اضطراب روحي آنان جز با اطمينان به ذكر الله رفع نمي‌شود و گمشده آنان اسماي حسني و امثال عليا و تحمّل اسم اعظم است بايد از هدايت آن بهره‌مند شوند. و اين كتاب همانند آفتابيست كه انسانِ سرما خورده، به حرارت آن خود را گرم مي‌كند و زارعْ پرورش زراعتش را از آن مي‌خواهد و دانشمندِ طبيعي، تجزيه اشعّه آن و آثار آنها را در پرورش معادن و نباتات جستجو مي‌كند و عالِمِ الهي به تأثير خورشيد در زمين و مواليد آن نظر كرده و در سنن و قوانيني كه در طلوع و غروب و قُرب و بُعد خورشيد از زمين به كار برده شده، گمشده خود را كه خالق و مدبّر آفتاب است مي‌يابد. چنين كتابي كه براي همه افراد بشر و پاسخگوي تمام نيازهاي انسانيّت در دنيا و برزخ و آخرت است، معلّمي لازم دارد كه همه آنها را بداند، زيرا طبِّ بدون طبيب و علمِ بدون معلّم و قانون آن هم قانون خدا براي تنظيم معاش و معاد بدون مفسّري متناسب با آن، ناقص است و با: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) (297) سازگار نيست و نقض غرض از نزول اين كتاب لازم آمده و با: (وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَبَ تِبْيَناً لِّكُلِّ شَيْء ) (298) جمع نمي‌شود و تشريع دينِ ناقص از حكيم و كاملِ علي الاطلاق، قبيح بوده و نقضِ غرض محال است و به اين جهت فرمود: «لن يتفرقا». 3 در روايت ديگري فرمود: «يا أيها الناس إني تارك فيكم أمرين لن تضلوا إن اتبعتموهما»؛ همچنان كه در مباحث قبل اشاره شد، هدايت انسان از جهت خصوصيّت خلقت او موجب سعادت ابدي و ضلالتش موجب شقاوت ابدي است، چرا كه انسان عصاره موجودات جهان است و موجوديست دنيوي، برزخي، اخروي، ملكي و ملكوتي و وابسته به عالم خلق و امر و مخلوقيست براي بقا نه فنا و چنين هدايتي ممكن نيست جز به تعليم و تربيتِ وحي الهي كه نور مقّدس از ظلمات است: (قَدْ جَآءَكُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتَبٌ مُّبِينٌ ) (299) و بنا بر قانون تناسب و سنخيّت، معلّم آن هم بايد معصوم از خطا و هوي باشد و چون با تمسّك به اين هدايت و هاديِ معصوم، بشر از ضلالتهاي فكري و اخلاقي و عملي بيمه مي‌شود، فرمود: «لن تضلوا إن اتبعتموهما». 4 و در جمله: «و لا تعلموهما فانهما أعلم منكم» اكتفا مي‌شود به گفته يكي از متعصّب‌ترين علماي عامّه كه مي‌گويد (300): «و تميزوا بذلك عن بقية العلماء، لان الله أذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً» تا آن جا كه مي‌گويد: «ثم احق من يتمسّك به منهم امامهم و عالمهم علي بن ابي طالب كرّم الله وجهه لما قدّمناه من مزيد علمه و دقائق مستنبطاته و من ثمَّ قال ابوبكر علي عترة رسول اللهِ اي الّذين حث علي التّمسّك بهم، فخصّه لما قلنا و كذلك خصّه صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بما مرَّ يوم غدير خمّ». توجّه به اين نكته لازم است كه با تصديق به اين كه امتياز علي عَلَيْهِ السَّلَام از بقيّه علما از جهت آيه تطهير است كه به حكم اين آيه از مطلق رجس پاك شده است و با اقرار به اين كه پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم علي عَلَيْهِ السَّلَام را اعلم تمام امّت شمرده و خدا هم مي‌فرمايد: (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الاَْلْبَبِ) (301) و (أَفَمَن يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدَي فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (302) و با اعتراف به صحّت: «إني تارك فيكم أمرين لن تضلوا إن اتبعتموهما و هما كتاب الله و اهل بيتي عترتي» همه امّت براي نجات از ضلالت مأمور به پيروي از علي عَلَيْهِ السَّلَام هستند، بنا بر اين حجّت بر متبوعيّت علي عَلَيْهِ السَّلَام و تابعيّت عموم امّت بدون استثنا تمام است: (قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَلِغَةُ) (303). 5 رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم با گرفتن دست علي عَلَيْهِ السَّلَام و معرّفي او خواست كه بعد از بيان كبري، مصداق را هم معيّن كند تا جاي شبهه براي احدي نماند و بيان فرمايد كه اين همان ثقليست كه از قرآن جدا شدني نيست و عصمت او ضامن هدايت امّت است و همچنان كه پيغمبر مولاي جميع مؤمنين است، همان مولويت براي علي عَلَيْهِ السَّلَام نيز ثابت است: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقيِمُونَ الصَّلَوة وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ رَكِعُونَ). (304) هر چند حكميّت عقل و كتاب و سنّت در مسأله خلافت و امامت عامّه، امامت خاصّه را هم روشن مي‌كند و اوصافي كه در امام لازم است مصداقي جز ائمّه معصومين عَلَيْهمُالسَّلَام پيدا نمي‌كند، ولي به ملاحظه اتمام حجّت گذشته از بيان حديث ثقلين چند حديث ديگر كه صحّت آنها نزد اهل حديث محرز است در مورد سيّدالوصيّين اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام ذكر مي‌شود: حديث اوّل عن أبي ذر رضي الله عنه قال: قال رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم: من اطاعني فقد اطاع الله و من عصاني فقد عصي الله و من اطاع عليّاً فقد اطاعني و من عصي عليّاً فقد عصاني. (305) در اين حديث كه صحّت آن مورد تصديق بزرگان عامّه است به حكم بيان رسول كه خداوند در قرآن عصمت گفتارش را بيان كرده و دليل عقلي هم بر آن قائم شده اطاعت و عصيان علي عَلَيْهِ السَّلَام، اطاعت و عصيان پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و اطاعت و عصيان پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، اطاعت و عصيان خدا شمرده شده است. با توجه به اين كه اطاعت و عصيان در مورد امر و نهيست و منشأ امر و نهي اراده و كراهت است، بنا بر اين ممكن نيست اطاعت و عصيان علي عَلَيْهِ السَّلَام اطاعت و عصيان خدا باشد، مگر اين كه اراده و كراهت علي عَلَيْهِ السَّلَام مظهر اراده و كراهت خدا باشد. كسي كه اراده و كراهت او مظهر اراده و كراهت خداست، بايد به مقام عصمتي رسيده باشد كه رضا و غضب او، رضا و غضب باري تعالي باشد و به مقتضاي عموم كلمه «مَنْ»، هر كس كه در دايره اطاعت خدا و پيغمبر است بايد سر بر خط فرمان علي عَلَيْهِ السَّلَام بگذارد، وگرنه خدا و رسول خدا را عصيان نموده است، (وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَلاً مُّبِيناً ) (306) (وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَآ أَبَداً ) (307) و هر كس از علي عَلَيْهِ السَّلَام اطاعت كند از خدا و رسول خدا اطاعت نموده است. (وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّات تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ)، (308) (وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِيماً )، (309) (وَمَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ). (310) حديث دوم اشاره ان رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خرج الي تبوك و استخلف عليّاً فقال اتخلفني في الصبيان و النساء قال الا ترضي ان تكون مني بمنزلة هارون من موسي الا انه ليس نبي بعدي. (311) اين روايتيست كه در صحاح و مسانيد معتبره عامّه ذكر شده است و جمعي از بزرگان عامّه اتفاق بر صحّت حديث را نقل كرده‌اند، كه نمونه گفتار آنان از اين قرار است: «هذا حديث متفق علي صحّته رواه الائمّة ال حفاظ، كأبي عبدالله البخاري في صحيحه و مسلم ابن الحجاج في صحيحه و أبي داود في سننه و أبي عيسي الترمذي في جامعه و أبي عبدالرحمان النسايي في سننه و ابن ماجة القزويني في سننه، واتفق الجميع علي صحّته حتي صار ذلك اجماعاً منهم، قال الحاكم النيسابوري هذا حديث دخل في حد التواتر». (312) اين روايت به مقتضاي عموم، منزلت هر مقامي را كه هارون نسبت به موسي داشته براي علي عَلَيْهِ السَّلَام نسبت به پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم ثابت مي‌كند و استثناي مقام نبوّت مؤكّد اين عمومِ منزلت است. در قرآن مجيد منزلت هارون نسبت به موسي اين چنين بيان شده: (وَ اجْعَلْ لِّي وَزِيراً مِّنْ اَهْلِي * هَرُونَ أَخِي * اشْدُدْبِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي) (313)، (وَ قَالَ مُوسَي لاَِخِيهِ هَرُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ). (314) و آن منزلت در پنج امر خلاصه شده است: 1 وزارت: وزير كسيست كه بار سنگين مسوؤليتي كه امير دارد بر دوش مي‌كشد و متصدي انجام آن مي‌شود و اين مقام نه تنها در حديث منزلت، بلكه در روايات ديگري هم در كتب حديث و تفسير عامّه، براي آن حضرت وارد شده است. (315) 2 اخوّت و برادري: چون برادري هارون با موسي نَسَبي بود، اين منزلت را رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم براي علي عَلَيْهِ السَّلَام به عقد اخوّت محقق كرد و روايات عامّه و خاصّه در اين موضوع بسيار است، كه به يك روايت اكتفا مي‌شود: عبدالله بن عمر گفت: چون پيغمبر به مدينه وارد شد، بين اصحاب اخوّت و برادري برقرار كرد؛ پس علي عَلَيْهِ السَّلَام با چشم گريان آمد، گفت: يا رسول اللّه اصحابت را برادر كردي و مرا با كسي برادر نكردي، فرمود: «يا علي انت اخي في الدنيا و الآخرة». (316) اين اخوت آشكار مي‌كند كه مقام حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام هنگام نزول آيه (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ) (317) از هر مؤمني رفيع‌تر و بالاتر بوده است؛ زيرا بر حسب مدارك عامّه و خاصّه حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بين اصحاب بر حسب منزلت ايشان اخوت برقرار نمود، آنچنان كه بين ابوبكر و عمر و بين عثمان و عبدالرّحمن، بين ابي عبيده و سعد بن معاذ و … اخوت قرار داد، (318) و حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام را براي اخوت با خود برگزيد؛ بنا بر اين چگونه او در مرتبه اشرف فرزندان آدم نباشد و حال آن كه حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به اخوت با او در دنيا و آخرت تصريح نموده است! اين اخوت و برادري روشن مي‌سازد كه همانندي روحي، علمي، عملي و اخلاقي بين حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام و افضل اهل عالم يعني حضرت رسول خاتم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به مستواي درجه آن حضرت رسيده است، (وَ لِكُل دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُواْ)، (319) و درجات در دنيا و آخرت بر حسب سعي و كوشش و كسب و اكتساب انسان است. (وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً ) (320) و خداوند متعال عالم‌تر است به حق جهادي كه علي بن ابيطالب عَلَيْهِ السَّلَام در حق پروردگار متعال انجام داد، تا آن جا كه به مقام در دارالقرار رسيد با كسي كه خداوند سبحان در شأن او مي‌فرمايد: (عَسَي أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَّحْمُوداً ) (321). از اين مقام و درجه تعبيري نتوان كرد، مگر همان كه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به آن تعبير فرموده است: (انت اخي في الدنيا والآخرة ). آن حضرت بعد از عبوديّت به اين اخوت مفتخر گرديد، همانطور كه خود مي‌فرمود: (انا عبدالله و اخي رسوله) (322)، من بنده خدا و برادر رسول خدايم و در روز شوري فرمود: (آيا در ميان شما كسيست كه رسول خدا بين او و خودش برادري قرار داده باشد غير از من) (323). شدت ازر احاديث ديگري وارد شده است كه حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از خداوند متعال درخواست نمود كه پشت او را به حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام محكم گرداند و خداوند تبارك و تعالي دعاي حضرت را استجابت فرمود. (324) شكي نيست كه وظايف سنگين رسالت خاتميّت از بزرگترين مسؤوليّت‌هايي است كه خداوند متعال تكليف فرموده است و كسي را ياراي تحمّل چنين بار مسؤوليّتي نيست مگر رسول خاتم كه ظهير انبيا و مرسلين است. لذا بعد از آن كه حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم متحمّل اين مسؤوليّت سنگين از طرف خداوند متعال شد، از پروردگار خود درخواست نمود كه پشت و بازو و قدرت و قوّت او را به علي عَلَيْهِ السَّلَام محكم گرداند و خداوند درخواست حضرت را پذيرفت آنچنان كه درخواست موسي را پذيرفت: (سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ) (325). اين دعا از رسول خدا و اجابت از خدا دليل بر اينست كه انجام امر رسالت جز با دست و زبان علي بن ابي طالب كه قاهر به قدرت الهي و ناطق به حكمت خداوندي است، ممكن نبوده است. آيا معقول است بعد از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم براي امّت ظهير و پشتيباني باشد غير از آن كسي كه ظهير و پشتيبان رسول خدا بوده است؟ و آيا ممكن است كه امّت، بازو و ياوري غير از آن كس كه بازو و ياور رسول خدا بود، اتخاذ كند و بگيرد؟! اصلاح امر (وَقَالَ مُوسَي لاَِخِيهِ هَرُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ) (326) موسي به برادر خود، هارون، گفت: جانشين من در قومم باش و امر آنان را اصلاح كن. همانطور كه هارون مصلح قوم موسي و جانشين موسي در اصلاح امّت او بود، همچنين اين مقام و منزلت در امّت رسول، براي علي عَلَيْهِ السَّلَام است و اصلاح كردن به قول مطلق، شأن كسيست كه خود متصف به صلاح مطلق و كامل باشد، نه به مطلقِ صلاح به هر مرتبه‌اي، كه در قرآن مجيد وصف حضرت يحيي (وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيّاً مِّنَ الصَّلِحِينَ) (327) و وصف حضرت عيسي (وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلا وَ مِنَ الصَّلِحِينَ) (328). قرار گرفته است. شركت در امر همچنان كه هارون شريك كار موسي بود، اين مقام به مقتضاي اين حديث به جز در مقام نبوّت براي علي عَلَيْهِ السَّلَام ثابت شد. از جمله كارهاي پيغمبر اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم تعليم كتابيست كه در آن بيان همه چيز شده است و تعليم حكمتي كه خداوند متعال در شأن آن مي‌فرمايد: (يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً ) (329)، (وَ أَنزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كَانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظِيماً ) (330). شكي نيست، آنچه خداوند متعال از كتاب و حكمت بر پيغمبر خاتم نازل فرموده است، شامل همه آنچه كه بر تمام انبيا و مرسلين نازل فرموده و بلكه زياده بر آن مي‌باشد، زيادي و اضافه به نسبت نبوّت عامّه و رسالت خاتميّه و امامت آن حضرت براي تمام انبيا و سيادت و برتري بر جميع خلق پروردگار متعال. و از جمله كارهاي حضرت صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، بيان امور مورد اختلاف مردم و حكم بين آنان است: (لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ) (331)، (إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللهُ) (332) و از جمله شئون حضرت خاتم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم اينست كه او به مؤمنين از خود آنان سزاوارتر است، پس علي عَلَيْهِ السَّلَام شريك در امر كسيست كه ولي امر در نظام تكوين و تشريع است. خلافت همچنان كه هارون خليفه موسي بود، به مقتضاي اين حديث خلافت بلا فصل آن حضرت ثابت مي‌شود. خليفه و جانشين، وجود تنزيلي و نازل منزله كسيست كه به جاي او مي‌نشيند و خلاء وجودي آن كس به هنگام غيبت و نبودش توسط خليفه پر مي‌شود. جانشين حضرت خاتم الانبيا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، با جانشين هر يك از انبياي ديگر، بلكه با جانشيني همه انبيا قابل قياس نيست، چون او جانشين كسيست كه تمام انبيا از آدم تا عيسي بن مريم همه زير لوا و پرچم او هستند و چگونه مي‌توان سايه عرش را با سايه مادون عرش قياس نمود. آري هارون خليفه موسيست و جانشينِ كسيست كه خداوند متعال در شأن او مي‌فرمايد: (وَنَادَيْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الاَْيْمَنِ وَ قَرَّبْنَاهُ نَجِيّاً ) (333)؛ ولي علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام خليفه خاتم النّبيّين صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و جانشين كسيست كه خداوند متعال در شأن او مي‌فرمايد: (ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّي * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَي) (334). در روايت صحيحه از ابان احمر است، كه حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: يا ابان چگونه مردم قول اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام را منكر مي‌شوند، كه فرمود: «اگر بخواهم، پاي خود را بلند كرده و بر سينه پسر ابي سفيان در شام مي‌زنم و او را از تختش سرنگون مي‌كنم» ولي منكر اين نيستند كه آصف، وصي سليمان، قدرت آوردن تخت بلقيس را به نزد سليمان قبل از چشم بر هم گذاشتن او داشت! آيا مگر نه اين كه پيغمبر ما صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم افضل انبيا و وصي او افضل اوصياست؟! آيا وصي خاتم را همانند وصي سليمان هم قرار ندادند؟! خداوند متعال بين ما و بين آنان كه جاحد به حق ما و منكر فضل ما شدند، حكم فرمايد. (335) بنا بر اين وزارت رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، محكم شدن پشت او، شركت در امر آن حضرت، اخوت با آن حضرت، اصلاح امر در امّت و خلافت آن حضرت قابل قياس با كسي كه داراي اين مقامات از غير نبي اكرم است، نخواهد بود. هر آن كس كه در حديث منزلت تأمّل كند و اهل تدبّر در كتاب و تفقه در سنّت باشد، خواهد دانست كه فصل بين رسول خدا و آن كس كه خود حضرت او را در زمان حياتش جانشين خود قرار داد، مخالف با حكم عقل و كتاب و سنّت است. در روايتي كه خود عامّه به صحّت آن اعتراف نموده‌اند از بكير بن مُسَمّار نقل شده است كه گفت: از عامر بن سعد شنيدم كه معاويه به سعد بن ابي وقاص گفت: چه چيز مانع تو از سب (ناسزا گفتن) به پسر ابي طالب است؟ گفت: هر زمان كه به ياد مي‌آورم سه چيز را كه رسول خدا براي او فرمود كه هر آينه يكي از آنها براي من از حمرنعم [ و هر مال نفيسي ] محبوب‌تر است نمي‌توانم او را ناسزا بگويم. معاويه گفت: يا ابااسحاق آن سه چيز چيست؟ ابواسحاق گفت: سب نكنم او را، هر زمان كه به ياد مي‌آورم كه وحي بر رسول خدا نازل شد، پس دست علي و دو فرزندش و فاطمه را گرفت و آنها را زير كساء و لباس خود برد و سپس فرمود: پروردگارا همانا اينان اهل بيت من هستند و سب نكنم او را هر زمان كه به ياد مي‌آورم، حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم علي را در غزوه تبوك باقي گذاشت، پس علي به حضرت عرض كرد: آيا مرا با كودكان و زنان باقي مي‌گذاري؟ حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: آيا راضي نمي‌شوي كه تو نسبت به من به منزله هارون از موسي باشي به جز اين كه پيامبري بعد از من نيست. و سب نكنم او را هر زمان كه روز خيبر را به ياد آورم كه حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: هر آينه اين پرچم را به مردي خواهم داد كه خدا و رسول خدا را دوست مي‌دارد و خداوند به دست او پيروزي مي‌آورد، پس همه‌ي ما سركشيدم كه ببينيم چه كسي مورد نظر حضرت است؟ پس حضرت فرمود: علي كجاست؟ گفتند: او چشم درد دارد. فرمود: او را بخوانيد، پس او را خواندند، پس حضرت با آب دهان مباركش به صورت او ماليد و پرچم را به او داد و خداوند به دست او مسلمين را پيروزي داد. راوي مي‌گويد: به خدا قسم، تا زماني كه سعد بن ابيوقاص در مدينه بود، معاويه به او هيچ چيز نگفت. (336) حاكم نيشابوري مي‌گويد: بخاري و مسلم هر دو بر صحّت حديث مؤاخاة و حديث رايَت (پرچم) اتّفاق دارند. (337) بخاري از سهل بن سعد نقل مي‌كند، كه گفت: حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در روز خيبر فرمودند: هر آينه فردا اين پرچم را به مردي مي‌دهم كه خداوند فتح و پيروزي را به دست او خواهد آورد، او خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول خدا او را دوست دارند. پس همه شب را تا به صبح، با اضطراب به سر بردند، كه آيا حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم پرچم را به چه كسي عطا خواهد فرمود. صبح كه شد، همه به سوي حضرت رفته اميد داشتند كه پرچم به آنان داده شود. حضرت فرمود: علي بن ابي طالب كجاست؟ گفته شد: از درد چشم رنج مي‌برد؛ فرمود: او را بياوريد. پس علي آمد و حضرت آب دهان مبارك خود را به چشم او ماليد و دعا فرمود و درد برطرف شد، گويا اصلاً درد و مرضي در او نبود. سپس پرچم را به او داد و علي عرض كرد: يا رسول الله با آنها آنقدر جنگ خواهم كرد تا مثل ما شوند (ايمان بياورند)؛ پس حضرت عليه الصّلاة و السّلام فرمود: با نرمي و ثبات و بدون عجله نفوذ كن تا به ميدان آنها برسي، پس آنها را به اسلام دعوت نما و آنها را به آنچه بر ايشان واجب است از حق الله اخبار كن. پس قسم به خدا، هر آينه اگر خداوند به تو يك نفر را هدايت كند، براي تو بهتر از اين كه حمر نعم و مال نفيس براي تو باشد. (338) مخفي نيست كه كلام حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم: «كه هر آينه پرچم را به كسي خواهم داد كه خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول خدا او را دوست دارند»، كاشف از اينست كه در اصحاب حضرت غير از علي عَلَيْهِ السَّلَام هيچ كس متصف به اين صفت نبوده است و گرنه تخصيص حضرت رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم علي عَلَيْهِ السَّلَام را به اين وصف بدون مخصص مي‌بود و ساحت قدس آن حضرت از آنچه عقلاً و شرعاً باطل است، پاك و منزّه است. اين اعطاي پرچم و پيروزي به دست علي عَلَيْهِ السَّلَام خود تفسير حديث منزلت است، كه دلالت دارد بر اين كه علي عَلَيْهِ السَّلَام كسيست كه خداوند پشت پيغمبر خود را به او محكم كرد و بازوي رسول خود را به او كمك نمود. و كلام حضرت صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كه فرمود: پروردگار به دست علي پيروزي را مي‌آورد، حكايت از اين مي‌كند كه فعل خداوند متعال بر دست علي بن ابي طالب جاري شد، آنچنان كه بر دست رسول خدا نيز جاري شد، آنجا كه مي‌فرمايد: (وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللهَ رَمَي)، (339) و از خود حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام نقل شده كه فرمود: «والله من درِ خيبر را به قوه جسداني نكندهام» (340). آري آن كس كه پروردگار متعال به يد او خيبر را فتح مي‌كند، همان يدالله است، آيا بازوي بهترين خلق الله جز به يدالله قابل محكم شدن است؟ (إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَي لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ ) (341)». حديث سوم حديثيست كه عامه و خاصه آن را نقل نموده‌اند و ما به آنچه حاكم نيشابوري در مستدرك (342) و ذهبي در تلخيص (343) از بريده اسلمي نقل كرده اكتفا مي‌كنيم كه گفت: با علي به غزوه‌اي به يمن رفتم و از او جفوه‌اي ناخوشايندي ديدم، بر رسول خدا وارد شدم، علي را ياد كردم و خورده بر او گرفتم، ديدم رخسار رسول خدا متغيّر شد، پس گفت: يا بريده، آيا من سزاوارتر نيستم به مؤمنين از خودشان؟ گفتم: بلي، يا رسول اللّه فرمود: هر كس كه من مولاي اويم پس علي مولاي اوست. اين همان بيان حضرت در غدير خم است كه در اين مقام به بريده هم فرموده است. اكابر محدّثين و مورّخين و مفسّرين (344) واقعه غدير خم را به تناسب ارتباط اين واقعه با موضوع فن خود ذكر كرده‌اند، بلكه بزرگان اهل لغت نيز در كتب لغت آن را آورده‌اند. ابن دريد در جمهرة اللغة مي‌گويد: «غدير معروف و هو الموضع الذي قام فيه رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خطيباً يفضّل اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام». (345) در تاج العروس ذيل كلمه «وليّ» مي‌گويد: «الذي يلي عليك امرك … و منه الحديث: من كنت مولاه فعلي مولاه». ابن اثير در نهايه ذيل كلمه «وليّ» مي‌گويد: «و قول عمر لعلي اصبحت مولي كل مؤمن، اي ولي كل مؤمن.» حديث غدير به طرق صحيحه نزد عامّه روايت شده است، اگر چه كثرت عدد طرق حديث به حدّيست كه محتاج به صحّت سند نيست. حافظ سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي در ينابيع المودّة مي‌گويد: «و در مناقب محمّد بن جرير طبري صاحب تاريخ، خبر غدير خم را از هفتاد و پنج طريق روايت كرده و كتابي در اين موضوع به نام كتاب «الولاية» نوشته است؛ همچنين خبر غدير خم را ابوالعباس احمد بن محمّد بن سعيد بن عقده روايت كرده و كتابي در اين موضوع به نام «الموالاة» نوشته و طرق خبر را از صد و پنج طريق ذكر كرده است و بعد مي‌گويد: «حكايت كرد علاّمه علي بن موسي و علي بن محمّد ابي المعالي الجويني ملقّب به امام الحرمين استاد ابي حامد غزالي، در حالي كه تعجب مي‌كرد و مي‌گفت: مجلّدي در دست صحّافي در بغداد ديدم كه در آن روايات غدير خم بود، بر آن نوشته شده بود: جلد بيست و هشتم از طرق قول پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم «من كنت مولاه فعلي مولاه و در پي آن خواهد آمد جلد بيست و نهم.» (346) ابن حجر در تهذيب التهذيب در ترجمه علي عَلَيْهِ السَّلَام، بعد از نقل حديث غدير از ابن عبدالبر و ابوهريره و جابر و براء بن عازب و زيد بن ارقم، مي‌گويد: «جمع كرد ابن جرير طبري در كتاب تأليف شده در اين حديث اضعاف كساني كه ذكر شد و ابوالعباس بن عقده اعتنا كرده به جمع طرق اين حديث و آن را از حديث هفتاد صحابي يا بيشتر اخراج كرده است.» (347) دلالت اين حديث بر ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام روشن است، زيرا لفظ (مولي) اگر چه در معاني متعدده استعمال شده است، ولي با وجود قرائني معيّن مي‌شود كه مراد از آن در اين حديث ولايت امر است، كه بعضي از آن قرائن ذكر مي‌شود: 1 قبل از اين بيان، رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خبر از رحلت خود داد و به كتاب خدا و عترت سفارش كرد، كه اين دو از هم جدا نمي‌شوند و بعد از اين بيان، معرّفي علي عَلَيْهِ السَّلَام به اين عنوان كه هر كس من مولاي او هستم علي مولاي اوست مبيّن اينست كه مقصود شناساندن كسيست كه امت بعد از آن حضرت، بايد تمسّك به او و قرآن، مصونيّت از ضلالت پيدا كند. 2 آن جمعيّت عظيم از حج برگشته را در هواي سوزان نگاه داشتن و منبر از جهاز شتر ترتيب دادن، براي آن كه اعلان كند كه علي عَلَيْهِ السَّلَام دوست و ياور اهل ايمان است مناسب مقام خاتميّت نيست و اين خصوصيّات نشان مي‌دهد كه مقصودِ پيامبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم اعلان امر مهمّيست و آن جز ولايت امر از معاني مولا و ولي نيست. 3 واحدي در اسباب النزول از ابي سعيد خدري نقل كرده است، كه آيه (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) (348)، روز غدير خم در شأن علي بن ابي طالب نازل شده است. (349) از اين آيه كريمه استفاده مي‌شود كه آنچه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در شأن نزول آيه مأمور به تبليغ آن شده داراي دو جهت بوده است: اوّل: آن كه به مرتبه اي از اهميّت است كه خداوند متعال مي‌فرمايد: «اگر نكني تبليغ رسالت نكرده‌اي.» دوم: آن كه در اين تبليغ خدا نگه دار توست و اين جمله كه روشن مي‌نمايد كه اظهار آنچه كه پيامبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به تبليغ آن مأمور شده است كيد منافقيني را در پي دارد كه از اهل كتاب، ظهور آن حضرت و توسعه حكومتش را شنيده بودند و به طمع رسيدن به اين مقام، به آن حضرت گرويده بودند و چنين امري از معاني مولا جز ولايت امر امّت نخواهد بود. 4 خطيب بغداد از ابي هريره روايت كرده كه گفت: «كسي كه روز هجدهم ذي الحجه را روزه بگيرد براي او روزه شصت ماه نوشته مي‌شود و آن، روز غدير خم است؛ چون نبي صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم دست علي بن أبي طالب را گرفت، گفت: آيا من ولي مؤمنين هستم؟ گفتند: بلي يا رسول الله، گفت: هر كس من مولاي او هستم پس علي مولاي اوست. پس عمر بن الخطاب گفت: بخ بخ يا ابن أبي طالب، صبح كردي مولاي من و مولاي هر مسلماني؛ پس خدا نازل كرد: (اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)» (350). آنچه كه اكمال دين و اتمام نعمت خدا به اوست و دين اسلام با او پسنديده خدا مي‌شود تعيين معلّم و مجري احكام خداست. 5 شبلنجي در نورالابصار (351) مي‌گويد: «امام ابواسحاق ثعلبي در تفسير خود نقل كرده است كه از سفيان بن عيينه سؤال شد از قول خداي تعالي: (سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع) (352) كه اين آيه در شأن چه كسي نازل شده است؟ گفت: از مسأله‌اي سؤال كردي كه كسي قبل از تو از من سؤال نكرده، پدرم از جعفر بن محمّد از پدرانش مرا حديث كرد كه چون رسول خدا در غدير خم به مردم ندا داد و اجتماع كردند، دست علي را گرفت و گفت: من كنت مولاه فعلي مولاه، پس در شهرها شايع شد و به حارث بن نعمان فهري رسيد. نزد رسول خدا آمد، گفت: يا محمّد به ما امر كردي كه شهادت بدهيم به وحدانيّت خدا و رسالت خودت، از تو پذيرفتيم؛ امر كردي كه پنج نماز بخوانيم، قبول كرديم؛ امر كردي به زكات، پذيرفتيم؛ امر كردي رمضان را روزه بگيريم، قبول كرديم؛ ما را به حج امر كردي، پذيرفتيم؛ بعد به آن راضي نشدي تا گرفتي دست پسر عمّت را كه او را بر ما فضيلت بدهي و گفتي: من كنت مولاه فعلي مولاه، آيا اين از توست يا از خداي عز و جلّ؟ پيغمبر فرمود: و الّذي لا اله الا هو، همانا اين از خداوند عز و جل است. حارث بن نعمان رو به مركبش رفت كه سوار شود، گفت: بار الها، اگر آنچه محمّد مي‌گويد حق است، بر ما سنگي از آسمان يا عذابي دردناك بفرست. هنوز به مركبش نرسيده بود كه خداوند عز و جل سنگي بر او زد و بر سرش فرود آمد و از طرف ديگر بيرون آمد و او را كشت؛ پس خداوند عز و جل اين آيه را نازل كرد: (سَأَلَ سآئِلٌ بِعَذاب واقِع * لِّلْكَفِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ). (353) ترديدي نيست كه مردم از فضايلي كه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم براي علي عَلَيْهِ السَّلَام بيان كرده بود خبر داشتند؛ آنچه كه براي افرادي مانند حارث بن نعمان تازگي داشت و در شهرها منتشر شده بود و براي آنها فضيلتي باور نكردني بود، همان مولويت و ولايت بر امّت بود، كه براي چنين افرادي قابل تحمّل نبود، نه معناي ديگري از معاني مولا و ولي. 6 احمد بن حنبل در مسند (354) و فخر رازي در تفسير (355) و خطيب بغدادي در تاريخ بغداد (356) و غير ايشان (357) روايت كردند، كه به نقل مسند احمد اكتفا مي‌شود: از براء بن عازب نقل مي‌كند كه گفت: با رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در سفري بوديم و به غدير خم رسيديم؛ پس به نماز جماعت ندا داده شد و براي رسول خدا زير دو درخت را جاروب كردند؛ پس نماز ظهر را خواند و دست علي را گرفت و گفت: آيا نمي‌دانيد كه من اولي به مؤمنين هستم از خودشان؟ گفتند: بلي، گفت: آيا نمي‌دانيد كه من اولي به هر مؤمني هستم از خودش؟ گفتند: بلي، پس دست علي را گرفت و گفت: من كنت مولاه فعلي مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه، گفت: عمر بعد از آن علي را ملاقات كرد و به او گفت: هنيئاً يا ابن ابي طالب اصبحت و امسيت مولي كل مؤمن و مؤمنة. (358) اين تهنيت از شخصي مانند عمر براي امر مشتركي بين آن حضرت و ديگران از معاني مولي نيست، بلكه شبهه‌اي نيست كه براي امري اختصاصيست و آن جز منصب زعامت و ولايت امر امّت نخواهد بود. 7 جمعي از بزرگان عامّه مانند ابن حجر عسقلاني در الإصابة (359) و ابن اثير در اسد الغابة (360) و غير ايشان روايتي نقل كرده‌اند، كه به نقل ابن اثير اكتفا مي‌شود: ابواسحاق گفت: و حديث كردند مرا كساني كه شماره آنها را احصا نمي‌كنم [ و گفتند: ] كه علي در رحبه طلب كرد هر كس را كه قول رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم را شنيده كه فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ پس جماعتي برخاستند و شهادت دادند كه آنها از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم آن را شنيده‌اند و قومي كتمان كردند و آنها كه كتمان كردند از دنيا نرفتند تا كور شدند و آفتي به آنها رسيد؛ يزيد بن وديعة و عبدالرحمن بن مدلج از آنها مي‌باشند. بديهيست احتجاج آن حضرت به اين حديث و به طلب شهادت حاضران براي اثبات خلافت، مدلول حديث را در ولايت امر و زعامت امّت معيّن مي‌كند. 8 بيان آن حضرت قبل از بيان ولايت علي عَلَيْهِ السَّلَام اينست كه: «خدا مولاي من است و من مولاي هر مؤمني هستم» و مولويت خدا نسبت به آن حضرت آن است كه هيچ كس جز خدا بر او ولايت ندارد و همچنان كه خدا ولي اوست، او ولي هر مؤمني است و همان ولايت كه آن حضرت صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بر اهل ايمان دارد، علي عَلَيْهِ السَّلَام هم دارد و اين بيان روشن مي‌كند كه اين ولايت، ولايت امر است. 9 آن حضرت قبل از معرّفي علي عَلَيْهِ السَّلَام، از آنان التزام و اقرار به اين جمله گرفت: الست اولي بكم گفتند: بلي و اين همان اولويتيست كه خداوند متعال در قرآن فرموده است: (اَلنَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ) (361) و پس از آن فرمود «هر كس من مولاي اويم علي مولاي اوست» و با مقدم داشتن جمله «الست اولي بكم» هر گونه شبهه‌اي را در معني «وليّ» رفع فرمود و همان اولويتي را كه خودش نسبت به مؤمنين داشت براي علي عَلَيْهِ السَّلَام اثبات كرد. حديث چهارم قول رسول خداست كه به آن حضرت فرمود: أنت مني و أنا منك. (362) اين حديث را بخاري و غير او از اكابر ائمّه حديث عامّه ذكر كرده‌اند. شكي نيست كه كمال عالم هستي به عقل، علم، بندگي و اطاعت اختياري خداوند متعال است و امتياز خلقت انسان همين عقل و اطاعت به اختيار اوست و هدف از خلقت او نيز همين است. بنا بر اين كمال انسان رسيدن اوست به مرتبه اتصال به علم غيب و نوراني شدن عقلش به نور وحي، كه اين مرتبه نبوّت است و كمال مرتبه نبوّت، به سفارت از طرف خالق به سوي خلق، براي نوراني كردن عقول آنان به نور حكمت الهيه است، كه اين مرتبه رسالت است و كمال مرتبه رسالت وصول به مرتبه عزم بر عهد معهود و ميثاق مأخوذ است و اين مرتبه اولوالعزم براي بعضي از پيغمبران مبعوث به شريعت است و كمال اين مرتبه رسيدن به مرتبه خاتميّت است، كه مرتبه بعثت به شريعت ابدي است، كه نهايت حد كمال انسانيّت است و صاحب اين مرتبه خاتم ماسبق و فاتح مااستقبل و اسم اعظم و مثل اعلي، حضرت محمّد بن عبدالله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است. علي عَلَيْهِ السَّلَام به مرتبه اي واصل شد، كه آن كس كه خدا در شأن او فرمود: وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَي (363) فرمود: «علي منّي» (علي از من است)، يعني او مشتق است از يك دانه گوهر عالم امكان، كه نفس قدسيّه و علّت غائيه خلقت عالم و خليفه قرار دادن آدم است و حضرت به اين جمله اكتفا نكرده و پس از آن فرمود: «وأنا منه»، تا بفهماند كه هدف از وجود و بعثت خاتم و آنچه قوام امنيّت او به آن است يعني هدايت به دين قويم و صراط مستقيم، حدوثاً و بقاءً متحقّق نمي‌شود الا به علي و اولاد معصومين او عَلَيْهمُالسَّلَام. آيا چگونه ممكن است فصل در خلافت از پيغمبر، بين آن كس كه او از پيغمبر و پيغمبر از اوست؟! حديث پنجم بزرگان ائمّه حديث از عامه و خاصه به صحت اين حديث اعتراف كرده‌اند، كه حضرت صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم رسول فرمود: علي مع القرءَان والقرءَان مع علي لن يتفرقا حتي يردا علي الحوض. (364) دلالت اين حديث با توجّه به شناخت قرآن مجيد معلوم مي‌شود؛ در ذيل به اختصار به اموري اشاره مي‌شود: 1 در كتب الهيه افضل از قرآن كريم وجود ندارد: (اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَاباً مُّتَشَبِهاً ) (365)، (إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ) (366). 2 خداوند متعال آن را به اوصافي وصف نموده است كه قلم از تحرير آن و بيان از تقرير آن عاجز است: (بَلْ هُوَ قُرْ آنٌ مَّجِيدٌ * فِي لَوْح مَّحْفُوظ) (367)، (إِنَّهُ لَقُرْ آنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَاب مَّكْنُون) (368)، (وَلَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثَانِيوَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ) (369)، (يس * وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ) (370). 3 خداوند متعال خود را معلّم قرآن قرار داده است: (الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ) (371). 4 به آنچه از جبروت الهي در اين كتاب تجلّي كرده است، اشاره نموده و مي‌فرمايد: (لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَل لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْيَةِ اللهِ) (372). 5 به آنچه از قدرت خود كه در اسرار پنهان شده در آياتش تَجَلِّي كرده است، اشاره نموده و مي‌فرمايد: (وَلَوْ أَنَّ قُرْ آناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الاَْرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَي) (373). 6 اين كتاب مظهر علم و حكمت خداوند متعال است: (وَإِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيم عَلِيم) (374) و (وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِّكُلِّ شَيْء وَ هُديً وَ رَحْمَةً ) (375). 7 پروردگار خود را بر انزال اين كتاب، حمد و ستايش مي‌فرمايد: (الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَي عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَ لَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجَا) (376). 8 رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در تمسك به اين كتاب عزيز مي‌فرمايد: پس هر گاه فتنه‌ها و آشوب‌ها بر شما مشتبه شد و شما را فرا گرفت، به قرآن رو آوريد، زيرا همانا قرآن شفيعيست كه شفاعتش پذيرفته است و گزارش دهنده است از بدي‌ها كه گفته‌اش تصديق شده است؛ هر كس آن را پيشواي خود كرد او را به بهشت رهبري مي‌كند و هر كس آن را پشت سر خود قرار دهد، او را به جهنم و دوزخ مي‌كشاند و قرآن راهنماييست كه به بهترين راه‌ها راهنمايي كند و كتابيست كه در آن تفصيل و بيان و به دست آوردن حقايق است و جدا كننده حق از باطل است؛ آن كلامِ فصل است و شوخي و هزل نيست؛ براي آن ظاهر و باطني است، پس ظاهرش حكم و باطنش علم است، ظاهرش جلوه و زيبايي دارد و باطنش ژرف و عميق است؛ براي آن حدوديست كه بر آن حدود حدوديست؛ شگفتي‌هاي آن به شماره نيايد و غرائب و نوآوري‌هاي آن كهنه نشود؛ در آن چراغ‌هاي هدايت و روشني بخش حكمت است و دليل و راهنماي معرفت است براي آن كس كه آن را بشناسد. (377) آري خداوند متعال در اين كتاب براي خلق خود تجلّي كرده است و كسي كه آن را نازل كرده، در آيات مذكوره و آن كس كه بر او نازل شده در كلمات مزبوره آن را تعريف نموده‌اند. چه بسيار بزرگ است قدر و منزلت كسي كه پيغمبر خاتم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم او را با قرآن و قرآن را با او قرار داده است! او با ظاهر قرآن است به حكمت قرآن و با باطن قرآن است به علم قرآن و او با عجائبي كه شماره نشود و با غرائبي كه تمام نشود همراه است و با اين معيت، تمام آنچه بر همه انبيا از كتاب و حكمت نازل شده است، نزد اوست. بر طبق روايات بزرگان تفسير و حديث از عامّه و خاصّه، (378) علي عَلَيْهِ السَّلَام اُذُن واعيه (گوش شنوا و فراگير) در كلام خداوند متعال است: وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ (379). و اوست كسي كه گفت: سلوني فوالله لاتسألوني عن شيء يكون إلي يوم القيامة إلا حدّثتكم به و سلوني عن كتاب الله، فوالله ما من آية إلا و أنا أعلم أبليل نزلت أم بنهار. (380) چه بسيار بزرگ است مقام كسي كه پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم او را با قرآن قرار داده است و با اين كه معيت قائم به دو طرف است، يعني علي كه با قرآن بود، قرآن هم با علي است، ولي به جمله: علي مع القرآن اكتفا ننموده و در عظمت او اضافه فرمود: و القرآن مع علي و اين نكته‌ايست كه فقط اولوالالباب به آن مي‌رسند. در ابتدا به علي و اختتام به قرآن در جمله‌ي اوّل و ابتدا به قرآن و اختتام به علي در جمله دوم و ترتيب كلام، از كسي كه فصيح‌ترين مردم است، لطايفيست كه مجال را وسعت شرح آنها نيست. خلاصه كلام اين كه: در بين انبيا و مرسلين، كسي افضل از رسول امين نيست و چون علي از او و او از عليست (أنت مني و أنا منك)، پس او تالي تلو بهترين خلق خداست و در كتب نازله، هيچ كتابي اعلي از قرآن مبين نيست و چون علي با قرآن و قرآن با عليست (علي مع القرءَان و القرءَان مع علي)، پس قلب او خزينه تمام آنچه از طرف خداوند متعال نازل شده خواهد بود، از هدايت و نور و كتاب و حكمت و … آيا با اين اوصاف شكي باقي مي‌ماند در اين كه او سزاوارترين شخص براي خليفه رسول كريم و مفسّر قرآن عظيم مي‌باشد؟! و آيا شكي باقي مي‌ماند كه او مولاي هر كسيست كه به خداوندي ايمان دارد كه فرموده است: (مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ) (381)، (مَا عَلَي الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ) (382). حديث ششم حديثيست كه اهل حديث و رجال از عامّه به صحت سند آن اعتراف كرده‌اند و خلاصه آن اينست كه جمعي نزد ابن عباس آمدند، در حالي كه به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام ناروا مي‌گفتند. ابن عباس گفت: ناروا به كسي مي‌گويند كه براي او ده فضيلت است كه براي احدي نيست: 1) در جنگ خيبر [ كه ديگران رفتند و عاجزانه برگشتند ] رسول خدا فرمود: كسي را مي‌فرستم كه هرگز خدا او را خوار و ذليل نكرد، او دوست دارد خدا و رسول را و خدا و رسول دوست دار او هستند. همگي گردن كشيدند كه چنين كسي كيست؟ پس فرمود: علي كجاست؟ آن حضرت با چشم رَمَد ديده آمد، بعد از شفاي چشم به دست رسول خدا، آن حضرت رايت را سه مرتبه به اهتزاز در آورد و به دست علي عَلَيْهِ السَّلَام داد. 2) رسول خدا فلاني را به سوره توبه به جانب مشركين فرستاد، پس علي را پشت سر او فرستاد و سوره را از او گرفت و فرمود سوره را نمي‌برد مگر مردي كه او از من است و من از اويم. 3) رسول خدا فرمود: كداميك از شما با من در دنيا و آخرت موالات مي‌كنيد؟ كسي نپذيرفت، به علي فرمود: تو ولي من هستي در دنيا و آخرت. 4) علي اوّل كسي بود كه بعد از خديجه ايمان آورد. 5) رسول خدا جامه خود را بر چهار نفر انداخت بر علي و فاطمه و حسن و حسين عَلَيْهِ السَّلَام و فرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) 6) علي آن كسي بود كه جان خود را فداي جان رسول خدا كرد و جامه او را پوشيد و شب بر جاي او خوابيد و تا صبح مشركين به گمان پيغمبر او را سنگباران كردند. 7) در غزوه تبوك علي را در مدينه به جاي خود گذاشت، چون از فراق رسول خدا در آن سفر گريه كرد، فرمود: آيا راضي نمي‌شوي كه منزلت تو نسبت به من همان منزلت هارون باشد نسبت به موسي، مگر آن كه بعد از من پيغمبري نيست؛ همانا سزاوار نيست كه من بروم مگر اين كه تو خليفه من باشي. 8) رسول خدا به علي فرمود: تو بعد از من ولي هر مؤمن و مؤمنه هستي. 9) رسول خدا تمام درهايي كه به مسجد آن حضرت باز مي‌شد بست، به جز درِ خانه علي را. 10) رسول خدا فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه (383) با وجود نص پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كه رايت فتح را با وجود همه اصحاب به دست علي عَلَيْهِ السَّلَام داد و تنها او را حبيب و محبوب خدا و رسول خواند و پيام خدا را از ديگران گرفت و به او داد، كه بايد مبلّغ كلام خدا، علي عَلَيْهِ السَّلَام باشد، به علت اين كه او از من و من از اويم و تصريح آن حضرت كه سزاوار نيست من بروم و تو خليفه من نباشي و بيان ولايت مطلقه و كليه آن حضرت به «انت ولي كل مؤمن بعدي و مؤمنة» و «من كنت مولاه فعلي مولاه» در اين سنت صحيحه، آيا براي اهل نظر و انصاف، مجال شك و ريبي در خلافت بلافصل آن حضرت باقي مي‌ماند؟! اين مختصر، گنجايش احصاي آيات و روايات وارده در اين موضوع را ندارد. حسكاني حنفي از اَعلام قرن پنجم هجري، از مجاهد كه از بزرگان تابعين و اَعلام مفسّرين است نقل مي‌كند كه براي علي عَلَيْهِ السَّلَام هفتاد منقبت است كه براي احدي از اصحاب پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم مثل آنها نبوده و هيچ منقبتي براي اصحاب پيغمبر نبوده مگر آن كه علي عَلَيْهِ السَّلَام با آنها شريك بوده است. (384) از ابن عباس نقل مي‌كند كه در قرآن آيه: (اَلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحاتِ) نيست مگر اين كه علي امير و شريف آن آيه است و از اصحاب محمّد مردي نيست مگر اين كه خدا او را عتاب كرده و علي را جز به خوبي ياد نكرده است. (385) همچنين مي‌گويد كه براي علي هيجده منقبت است، كه اگر يكي از آنها براي مردي از اين امّت باشد به آن نجات پيدا مي‌كند و دوازده منقبت براي اوست كه براي احدي از اين امّت نبوده است. (386) ابنابيالحديد گفت: از استاد ما ابوالهذيل سؤال شد: علي نزد خدا مقامش بالاتر است يا ابابكر؟ گفت: و الله مبارزه علي با عمرو در روز خندق، برابر است با اعمال مهاجرين و انصار و طاعت آنها همگي، تا چه رسد به ابي بكر به تنهايي. (387) احمد امام مذهب حنبلي مي‌گويد: «ما جاء لاحد من اصحاب رسول اللّهُ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم من الفضائل ما جاء لعلي بن ابي طالب (رضي الله عنه)». (388) و به قول امامِ لغت و ادب و مؤسّس علم عروض، خليل بن احمد: فضايل هر كس يا بايد به وسيله دوست منتشر شود يا دشمن؛ دوستان آن حضرت از ترس و دشمنانش از حسد فضايلش را كتمان كردند، ولي با وجود اين مناقبش اين گونه منتشر شد (389). آيا اگر حسد دشمنان و ترس دوستان نبود و ظلمت شبِ تارِ حكومت بني اميّه و بني عباس حجاب اين آفتاب نمي‌شد، انوار فضايل او چگونه آفاق را روشن مي‌كرد؟! اين بحث شريف را به دو آيه در شأن آن حضرت ختم مي‌كنيم: 1 (إِنَّمَا وَليُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقيِمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوة وَ هُمْ رَكِعُونَ). (390) بزرگان علماي عامّه به نزول اين آيه در شأن اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام اعتراف كردند؛ به خلاصه و قريب به مضمون حديثي كه فخر رازي نقل مي‌كند اكتفا مي‌شود: «ابوذر گفت: نماز ظهر را با رسول خدا خواندم، سائلي در مسجد سؤال كرد، هيچ كس به او چيزي نداد و علي در حال ركوع بود، با انگشتي كه خاتم در آن بود به سائل اشاره كرد و آن سائل انگشتر را از انگشت او گرفت؛ پيغمبر به خدا تضرّع كرد، پس گفت: بار الها برادرم موسي از تو سؤال كرد پس گفت: (قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي) تو بر او نازل كردي: (سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَاناً )؛ بار الها من محمد بنده توأم، پس به من شرح صدر بده و كار مرا آسان كن و براي من وزيري از اهلم قرار بده، علي را، پشت مرا به او محكم كن؛ ابوذر گفت: و الله كلمه رسول خدا تمام نشده بود كه جبرئيل به اين آيه نازل شد.» (391) نزول آيه بعد از دعاي رسول، اجابت دعاي آن حضرت است، كه هر سِمَتي كه هارون نسبت به موسي داشت، همان سمت نسبت به رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به علي عَلَيْهِ السَّلَام داده شد. از اين آيه به مقتضاي حرف عطف استفاده مي‌شود كه همان ولايت خدا كه براي رسول صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است براي علي عَلَيْهِ السَّلَام نيز ثابت شده است و كلمه «انّما» با دلالتش بر حصر، اثبات مي‌كند كه ولايت در اين آيه براي خدا و رسول و علي، ولايتيست كه به اين سه منحصر است و آن ولايت غير از ولايت امر از معاني ولي نمي‌تواند باشد. 2 (فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَاجَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَكُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْكَذِبِينَ). (392) در اين آيه كريمه براي اهل نظر نكاتيست كه به سه نكته با اغماض از شرح اشاره مي‌شود: دعوت رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به مباهله برهانِ رسالت پيغمبر است و استنكاف نصاري اعتراف به بطلان نصرانيّت و حقّانيّت آيين آن حضرت است و كلمه «انفسنا» دليل خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام است، زيرا با وجود نفس تنزيلي به نص كتاب كه امتداد وجود پيغمبر است جانشينيِ ديگري معقول نيست. آنچه ائمّه تفسير و حديث بر آن متفق هستند اينست كه مراد از «أَبْنَآءَنَا» حسن و حسين (عليهما السلام) است و مراد از «نِسَآءَنَا» فاطمه زهرا عَلَيْهاالسَّلَام است و مراد از «أَنْفُسَنَا» علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام است. در اين مورد حديثي را ذكر مي‌كنيم كه فخر رازي در تفسير اين آيه آورده است و خلاصه و مضمون قريب به مدلول آن اين است: «چون رسول خدا دلايل را بر نصاراي نجران اقامه كرد و آنها بر جهل خود اصرار داشتند، فرمود: خدا به من امر كرده است كه اگر حجّت را قبول نكنيد، من با شما مباهله كنم، گفتند: يا اباالقاسم بر مي‌گرديم و در كار خود نظر مي‌كنيم، بعد نزد تو مي‌آييم؛ چون بازگشتند به عاقب كه صاحب رأي آنها بود گفتند: يا عبدالمسيح تو چه مي‌بيني؟ گفت: اي جماعت نصاري، شما معرفت پيدا كرديد كه محمد نبي مرسل است و كلام حق را در امر عيسي براي شما آورده است؛ به خدا قسم، هرگز قومي با پيغمبري مباهله نكردند كه كبير آنها زنده بماند و صغيرشان پرورش يابد، اگر اين كار را بكنيد مستأصل مي‌شويد؛ اگر اصرار داريد كه دست از دينتان بر نداريد با او وداع كنيد و به شهرهاي خود برگرديد. رسول خدا بيرون آمد، حسين را در آغوش و دست حسن را گرفته و فاطمه پشت سر آن حضرت و علي پشت سر فاطمه و به آنها فرمود: كه چون دعا كردم شما آمين بگوييد. اسقف نجران گفت: اي جماعت نصاري، من چهره‌هايي را مي‌بينيم كه اگر از خدا بخواهند كه كوه را از جاي خود بردارد، به آن وجوه و رخساره‌ها از جا بر مي‌دارد؛ مباهله نكنيد، كه هلاك مي‌شويد و تا قيامت بر روي زمين نصراني نخواهد ماند. از مباهله شانه خالي كردند و به صلح راضي شدند. پس از مصالحه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: قسم به كسي كه جانم به يد اوست هلاكت بر اهل نجران نزديك شد، اگر مباهله و ملاعنه مي‌كردند به صورت ميمون و خوك مسخ مي‌شدند و وادي بر آنها آتش و سال بر نصاري نمي‌گشت تا همگي هلاك مي‌شدند.» روايت شده است كه چون آن حضرت در كسايي سياه بيرون آمد، حسن را در آن داخل كرد، بعد حسين را، بعد فاطمه و بعد علي را، بعد فرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) سپس فخر مي‌گويد: «و اعلم ان هذه الرواية كالمتفق علي صحتها بين اهل التفسير و الحديث.» (393) هر چند مجال شرح آيه و اين حديث مورد اتفاق نيست، ولي به دو نكته اشاره مي‌شود: الف: هنگام خروج، اين عدّه را زير كساء جمع كرد و آيه تطهير خواند، تا ثابت كند: دعايي كه خرق عادت كند و اسباب طبيعي را از كار بيندازد و بي واسطه به ارادة الله آن خواسته محقّق شود، بايد از روح پاك از هر رجسي به درگاه سبّوح قدّوس بالا رود: (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ) (394) و آن طهارت كه اراده خدا به آن تَعَلُّق گرفته در نفوس اين عدّه يافت مي‌شود. ب: مباهله رسول خدا با نصاراي نجران، درخواست دوري آن قوم از رحمت بود و دعايي كه اجابتش انقلاب صورت انسان به حيوان و استحاله خاك به آتش و بر افتادن امّتي از روي زمين باشد، جز به اراده متّصل به امري كه: (إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ) (395) ممكن نيست و اين مقامِ انسانِ كامل است كه رضا و غضب او مظهر رضا و غضب خداست و اين مقام، مقام خاتم و جانشين خاتم است و يگانه زني كه به اين مقام رسيد صديقّه كبريست و اين كاشف از آن است كه روح ولايت كليّه و امامت عامّه كه عصمت كبريست در فاطمه زهرا عَلَيْهاالسَّلَام وجود دارد. حديثي هم كه بزرگان عامّه به صحّت آن اعتراف كردند ناطق به اين امر است، كه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: «فاطمة بضعة مني فمن اغضبها اغضبني» (396) و هر چند به حكم عقل و كتاب و سنّت غضب پيغمبر غضب خداست، ولي علماي عامّه اين حديث را هم نقل كردند: كه قال رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم لفاطمة: «ان الله يغضب لغضبك و يرضي لرضاك» (397) كسي كه بدون هيچ قيد و شرطي، خدا به رضاي او راضي و به غضب او غضبناك است، به ضرورت عقل بايد رضا و غضبش از خطا و هوي منزّه باشد و اين همان عصمت كبري است. ائمّه اثناعشر عَلَيْهمُالسَّلَام آنچه ذكر شد مختصري از ادلّه مذهب حق در مسأله امامت بود و اعتقاد شيعه اثنا عشريه آن است كه ائمّه معصومين دوازده نفرند: اوّل: علي بن ابي طالب، دوم: حسن بن علي، سوم: حسين بن علي، چهارم: علي بن الحسين، پنجم: محمد بن علي، ششم: جعفر بن محمد، هفتم: موسي بن جعفر، هشتم: علي بن موسي، نهم: محمد بن علي، دهم: علي بن محمد، يازدهم: حسن بن علي، دوازدهم: حضرت مهدي عَلَيْهمُالسَّلَام و تفصيل ادلّه امامت هر يك از علم و اجابت دعوت و نص معصوم مجال ديگري مي‌طلبد. آنچه اشاره به آن لازم است، وجود رواياتي از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در كتب عامّه است به عنوان دوازده خليفه و دوازده امير، كه بعضي از آنها ذكر مي‌شود: 1 صحيح بخاري: «عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبي صلّي الله عليه و سلّم يقول: يكون اثناعشر اميراً فقال: كلمة لم اسمعها فقال ابي: انّه قال: كلّهم من قريش.» (398) 2 صحيح مسلم: «عن جابر بن سمرة قال دخلت مع ابي علي النبي صلّي الله عليه و سلّم فسمعته يقول: ان هذا الامر لاينقضي حتي يمضي فيهم اثناعشر خليفة قال: ثم تَكَلُّم بكلام خفي علي، قال: فقلت لابي: ما قال؟ قال: كلّهم من قريش.» (399) 3 صحيح مسلم: «عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبي صلّي الله عليه و سلّم، يقول: لايزال امر الناس ماضياً ما وليهم اثناعشر رجلا، ثم تكلم النبّي صلّي الله عليه و سلّم بكلمة خفيت عليَّ، فسألت ابي: ماذا قال رسول الله صلّي الله عليه و سلّم، فقال: كلّهم من قريش.» (400) 4 صحيح ابن حبّان: «سمعت رسول الله صلّي الله عليه و سلّم يقول: يكون بعدي اثناعشر خليفة كلّهم من قريش.» (401) 5 جامع ترمذي: «يكون من بعدي اثناعشر اميراً، قال: ثم تَكَلُّم بشيئ لم افهمه، فسألت الّذي يليني فقال: قال: كلّهم من قريش.» (402) 6 مسند احمد بن حنبل: «يكون بعدي اثناعشر خليفة، كلّهم من قريش.» (403) 7 مسند احمد بن حنبل: «يكون بعدي اثناعشر اميراً ثم لا ادري ما قال بعد ذلك، فسألت القوم كلّهم، فقالوا: قال: كلّهم من قريش.» (404) 8 مسند احمد بن حنبل: «يكون من بعدي اثناعشر اميراً فتَكَلُّم فخفي علي، فسألت الّذي يليني اوالي جنبي، فقال: كلّهم من قريش.» (405) 9 مسند احمد بن حنبل: «يكون بعدي اثناعشر اميراً، قال ثم تَكَلُّم فخفي علي ما قال، قال: فسألت بعض القوم او الّذي يليني ما قال؟ قال: كلّهم من قريش.» (406) 10 مسند ابن الجعد: «يكون بعدي اثناعشر اميراً، غير ان حصيناً قال في حديثه: ثم تَكَلُّم بشيئ لم افهمه و قال بعضهم فسألت ابي و قال بعضهم فسألت القوم فقال كلّهم من قريش.» (407) 11 مسند ابي يعلي: «يقول لايزال الدين قائماً حتي تقوم الساعة و يكون عليكم اثناعشر خليفة كلّهم من قريش.» (408) 12 مسند احمد بن حنبل: «عن جابر بن سمرة قال: خطبنا رسول الله صلّي الله عليه و سلّم بعرفات فقال: لايزال هذاالامر عزيزاً منيعاً ظاهراً علي من ناواه حتي يملك اثنا عشر كلّهم قال: فلم افهم مابعد، قال: فقلت لابي ما قال بعد ما قال: كلّهم، قال: كلّهم من قريش.» (409) 13 مستدرك حاكم: «عن مسروق قال: كنا جلوساً ليلة عند عبدالله يقرأنا القرآن فسأله رجل فقال: يا ابا عبدالرحمن هل سألتم رسول الله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كم يملك هذه الامة من خليفة؟ فقال: عبدالله ما سألني عن هذا احد منذ قدمت العراق قبلك، قال: سألناه، فقال: اثناعشر عده‌ي نقباء بنياسرائيل.» (410) روايات وارده در اين موضوع منحصر به كتبي نيست كه ذكر شده است، بلكه در بعضي از كتب مذكوره هم بيش از آن است كه از آن كتاب نقل شده است و به جهت اختصار به اين تعداد اكتفا شد. (411) نصوص وارده از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در مورد دوازده امام را بزرگان صحابه روايت كرده‌اند، مانند: عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعود، سلمان فارسي، ابي سعيد خدري، ابي ذر غفاري، جابر بن سمرة، جابر بن عبدالله، انس بن مالك، زيد بن ثابت، زيد بن ارقم، ابي عمامه، واصلة بن اسقع، ابي ايوب انصاري، عمار بن ياسر، حذيفة بن اسيد، عمران بن حصين، سعد بن مالك، حذيقة بن يمان، ابي قتاده انصاري و ديگران كه به جهت اختصار از ذكر آنان صرف نظر مي‌كنيم. در اين روايت مزايايي ذكر شده است، همچون: 1) حصر خلفاء در دوازده نفر. 2) استمرار خلافت آن دوازده نفر تا قيامت. 3) وابستگي عزّت و مناعت دين به آنان. 4) قيام دين از جهت علمي و عملي به آنان. زيرا قائم بودن دين به خلفاييست كه از جهت علمي بيان كننده معارف و حقايق دين و از جهت عملي مجري حق و قوانين عادله دين باشند و اين دو مهم جز با شرايطي كه خاصّه در خلفاي دوازده گانه قائلند ميسر نيست. 5) تنظير به نقباي بنياسرائيل كه كاشف از نصب الهي است، همچنان كه از آيه كريمه: (وَبَعَثْنَا مِنْهُمْ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً ) (412) استفاده مي‌شود. 6) بودن همه آنان از قريش. خلفايي كه داراي اين مزايا باشند آيا جز بر طريقه حقّه اثني عشريه و دوازده امام عَلَيْهمُالسَّلَام قابل انطباق مي‌تواند باشد؟! آيا در خلافت يزيد و مانند آن، عزّت امر اسلام و گذران امر امت و حكومتي مانند نقباي بنياسرائيل ميسّر مي‌گردد؟! به آنچه گفته شد بعضي از محقّقين علماي عامّه نيز اعتراف كرده‌اند، كه اين احاديث نه قابل انطباق بر خلفاي بعد از پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است چون كمتر از دوازده‌اند و نه قابل حمل بر ملوك بني اميّه به جهت ظلم و زيادتشان بر دوازده نفر و نه قابل حمل بر ملوك بني عباس به جهت زيادتشان بر دوازده نفر و عدم مراعات آيه: (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي) (413)؛ اين احاديث محملي ندارد جز ائمّه اثني عشر از اهل بيت و عترت آن حضرت عَلَيْهمُالسَّلَام؛ زيرا آنان اعلم و اجل و اورع و اتقي و اعلاي اهل زمانشان بودند نسباً و افضل آنها حسباً و اكرم آنها عندالله و اهل علم و تحقيق و اهل كشف و توفيق آنان را به اين منزلت شناختند. (414) و سدي در تفسير خود نقل مي‌كند: «كه چون ساره از بودن هاجر كراهت داشت، خداوند وحي كرد به ابراهيم و فرمود: اسماعيل و مادرش را ببر و در بيت نبي تهامي يعني مكّه منزلش بده، كه هر آينه من ذريّه تو را منتشر مي‌كنم و آنها را سنگين قرار مي‌دهم بر كسي كه به من كافر شده و از ذريّه او دوازده عظيم قرار مي‌دهم. (415)» و اين موافق است با آنچه در باب هفدهم از سفر تكوين تورات است كه خدا به ابراهيم فرمود: «و امّا در خصوص اسماعيل تو را اجابت فرمودم، اينك او را بركت داده بارور گردانم و او را بسيار كثير گردانم، دوازده رئيس از وي پديد آيند و امّتي عظيم از وي به وجود آورم.» امامت دوازده امام به روايات صحيحه و نص متواتر از طرق خاصّه كه مستغني از بحث سنديست از معصوم ثابت است. در اين مختصر به حديث لوح كه به سندهاي متعدّد كه بعضي از آنها معتبر است و بزرگان محدّثين آن را روايت كرده‌اند اكتفا مي‌شود و از آن مجموعه دو روايت ذكر مي‌گردد: اوّل: روايتي كه شيخ صدوق (رحمه الله) از امام پنجم عَلَيْهِ السَّلَام از جابر بن عبدالله انصاري روايت مي‌كند، كه گفت: وارد شدم بر فاطمه عَلَيْهاالسَّلَام و در مقابل او لوحي بود كه در آن اسماي اوصيا بود؛ پس ش مردم، دوازده نفر، آخر آنان قائم بود، سه از آنان محمد و چهار از آنان علي بود. (416) دوم: حديثيست كه مشتمل بر اخبار غيبيست و متن آن شاهد صدور از مقام عصمت است، كه اكابر محدثين خاصه مانند شيخ مفيد، شيخ كليني، شيخ صدوق و شيخ طوسي (اعلي الله مقامهم) از عبدالرحمن بن سالم از ابي بصير از امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام نقل كرده‌اند و مضمون قريب به روايت اينست كه: پدرم به جابر بن عبدالله انصاري فرمود: همانا من به تو حاجتي دارم، كدام وقت براي تو آسان‌تر است كه تو را در خلوت ببينم، تا از آن سؤال كنم؟ جابر گفت: هر وقتي كه شما دوست بداريد. پس در بعضي از ايام با جابر خلوت كرد و به او فرمود: اي جابر، به من خبر ده، از لوحي كه در دست مادرم فاطمه عَلَيْهاالسَّلَام دختر رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم ديده‌اي و آنچه مادرم به تو خبر داد كه در آن لوح نوشته بود. جابر گفت: خدا را شاهد مي‌گيرم كه در حيات رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نزد مادرت فاطمه عَلَيْهاالسَّلَام رفتم و او را به ولادت حسين عَلَيْهِ السَّلَام تهنيت گفتم و در دو دست او لوح سبزي ديدم كه گمان كردم از زمرّد است و در آن نوشته سفيدي، شبيه رنگ خورشيد ديدم. به او گفتم: پدر و مادرم به فدايت، اي دختر رسول خدا اين لوح چيست؟ پس فرمود: اين لوحيست كه خدا به رسول خود هديه كرده است؛ در آن اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصياي از فرزندانم هست و پدرم آن را به من عطا فرموده كه مرا به آن بشارت بدهد. جابر گفت: مادرت فاطمه عَلَيْهاالسَّلَام آن لوح را به من داد و من آن را خواندم و نسخه‌اي از آن نوشتم. پدرم فرمود: اي جابر، آيا آن نسخه را بر من عرضه مي‌كني؟ گفت: آري. پس پدرم با او به منزل جابر رفت، پس صحيفه‌اي از پوست رقيق بيرون آورد، فرمود: اي جابر، تو در نوشته خود نظر كن تا من بر تو بخوانم. جابر در نسخه خود نظر كرد و پدرم آن را قرائت كرد، حرفي با حرفي مخالف نبود. جابر گفت: خدا را شاهد مي‌گيرم كه در لوح اين چنين نوشته ديدم: بِسْمِ اللَّه الرحمن الرحيم اين كتابيست از خداوند عزيز حكيم براي محمد پيغمبر او و نور او و سفير او و حجاب او و دليل او، كه روح‌الامين آن را از نزد رب العالمين نازل كرده است. اي محمّد، تعظيم كن اسماي مرا و شكر كن نعمت‌هاي مرا و انكار مكن آلاي مرا (الطاف باطني مرا)، همانا منم خداوندي كه به جز من خدايي نيست. شكننده جبّاران، دولت رساننده به مظلومان، جزا دهنده روز جزا؛ همانا منم خداوندي كه به جز من خدايي نيست، هر كس به غير فضل من اميدوار باشد، يا از غير عدل من بترسد او را عذابي كنم كه احدي از جهانيان را به آن عذاب نكرده باشم؛ پس مرا عبادت كن و بر من توكّل كن، همانا پيغمبري نفرستادم كه ايامش كامل شود و مدّتش منقضي گردد، مگر آن كه برايش وصيّي قرار دادم و همانا من فضيلت دادم تو را بر انبيا و فضيلت دادم وصي تو را بر اوصيا و گرامي داشتم تو را به دو شبلت و دو سبطت، حسن و حسين؛ پس حسن را بعد از تمام شدن مدت پدرش معدن علم خود قرار دادم و حسين را خزانه دار وحي خود قرار دادم و او را اكرام كردم به شهادت و ختم كردم براي او به سعادت، پس او افضل از هر شهيديست و درجه او از تمام شهدا بالاتر است، كلمه تامه خود را با او و حجت بالغه خودم را نزد او قرار دادم، به وسيله عترت او ثواب مي‌دهم و عقاب مي‌كنم، اوّل آنان علي است، سيد العابدين و زينت اولياي گذشته من و پسر او شبيه جد محمود او، محمد است كه باقر شكافنده علم من و معدن حكمت من است، به زودي هلاك مي‌شوند كساني كه در جعفر شك و ريب كنند، كسي كه بر او رد كند، مثل كسيست كه بر من رد كرده است، حق است قول از من كه هر آينه مقام جعفر را گرامي مي‌دارم و او را در پيروان و ياوران و دوستانش مسرور مي‌گردانم، بعد از او موسي است، كه در زمان او فتنه كور تاريك فراگير شود، براي اين كه رشته فرض من منقطع نمي‌شود و حجت من مخفي نمي‌گردد، همانا اولياي من با جام سرشار سيراب مي‌شوند، كسي كه يكي از آنان را انكار كند نعمت من را انكار كرده است و كسي كه آيه‌اي از كتاب من تغيير دهد بر من افترا بسته است و هنگامي كه منقضي شده مدّت موسي بنده من و حبيب من و مختار من، واي بر افترا بندان و انكار كنندگان در علي، ولي من و ياور من و كسي كه بارهاي سنگين نبوّت را بر دوش او مي‌گذارم و او را به شِدَّت و قوّت در انجام آنها امتحان مي‌كنم، او را عفريت مستكبري مي‌كشد و در شهري كه آن را بنده صالح بنا كرده، پهلوي بدترين خلقِ من دفن مي‌شود؛ حق است قول از من، او را مسرور مي‌كنم به محمد پسر او و خليفه او بعد از او و وارث علم او، پس او معدن علم من و موضع سر من و حجت من بر خلق من است، ايمان نمي‌آورد بنده‌اي به او مگر آن كه بهشت را جايگاه او قرار مي‌دهم و شفاعتش را نسبت به هفتاد تن از اهل بيتش كه همه آنان سزاوار آتش باشند مي‌پذيرم و ختم مي‌كنم به سعادت براي پسرش علي، ولي من و ياور من و شاهد در خلق من و امين من بر وحي من؛ از او بيرون مي‌آورم دعوت كننده به راهم و خزينه دار علمم، حسن را و كامل مي‌كنم آن را به پسر او، م ح م د، كه رحمة للعالمين است، بر اوست كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب؛ در زمان او اولياي من ذليل مي‌شوند و سرهاي آنان را مانند سرهاي ترك و ديلم به يكديگر هديه مي‌كنند، كشته مي‌شوند و سوزانده مي‌شوند و ترسان و بيمناك و هراسانند، زمين به خو نشان رنگين مي‌شود و ناله زنانشان بلند مي‌شود، آنان به حق اولياي من هستند، به آنان هر فتنه كور تاريكي و سختي را دفع مي‌كنم و به آنان زلزله‌ها كشف و سنگيني‌ها و زنجيرها را دفع مي‌كنم، آنان ند كه بر آنان است صلوات از پروردگارشان و رحمت پروردگارشان و آنان ند هدايت شدگان. (417) بعد از اتمام حديث، ابوبصير به عبدالرحمن بن سالم گفت: اگر در تمام روزگارت حديثي به جز اين حديث نشنوي، همين يك حديث تو را كفايت مي‌كند، آن را از نا اهل پنهان بدار. ادلّه امامت ائمّه معصومين عَلَيْهمُالسَّلَام بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، ولي به منظور معرفت مقام والاي امامت اين بحث را به ذكر روايتي ختم مي‌كنيم و آن روايتيست كه شيخ المحدّثين محمد بن يعقوب كليني از محمد بن يحيي (كه نجاشي در شأن او مي‌گويد: شيخ اصحابنا في زمانه، ثقة، عين و قريب به شش هزار روايت نقل فرموده) و او از احمد بن محمد بن عيسي (شيخ القميّين و وجههم و فقيههم غير مدافع و از اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت هادي عَلَيْهمُالسَّلَام) و او از حسن بن محبوب (كه يكي از چهار ركن زمان خود و از فقهاييست كه اجماع بر صحّت روايتيست كه از او به سند صحيح نقل شود و از اصحاب موسي بن جعفر و ابي الحسن الرضا (عليهما السلام) است) و او از اسحاق بن غالب (كه گذشته از توثيق خاص، كسيست كه مانند صفوان بن يحيي از او روايت كرده است) و او از ابي عبدالله عَلَيْهِ السَّلَام روايت كرده است در خطبه‌اي كه آن حضرت حال و صفات ائمّه را ذكر مي‌كند و چون لطف خاصّي در كلام امام عَلَيْهِ السَّلَام است كه قابل وصف نيست، قسمتي از متن حديث ذكر مي‌شود: عن أبي عبدالله عَلَيْهِ السَّلَام في خطبة له يذكر فيها حال الأئمّة عَلَيْهمُالسَّلَام و صفات هم: ان الله عز و جل أوضح بأئمّة الهدي من أهل بيت نبيّنا عن دينه و أبلج به هم عن سبيل منهاجه و فتح به هم عن باطن ينابيع علمه، فمن عرف من اُمّة محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم واجب حق امامه، وجد طعم حلاوة ايمانه و علم فضل طلا وة اسلامه، لأن الله تبارك و تعالي نصب الامام علماً لخلقه و جعله حجة علي أهل موادّه و عالمه و ألبسه الله تاج الوقار و غشّاه من نور الجبّار، يمد به سبب الي السماء، لاينقطع عنه موادّه و لا ينال ما عند الله الا بجهة أسبابه و لا يقبل الله أعمال العباد إلا بمعرفته، فهو عالم بما يرد عليه من ملتبسات الدّجي و معميّات السنن و مشبّهات الفتن، فلم يزل الله تبارك و تعالي يختارهم لخلقه من ولد الحسين عَلَيْهِ السَّلَام من عقب كل إمام يصطفيهم لذلك ويجتبيهم و يرضي به هم لخلقه و يرتضيهم، كل ما مضي منهم إمام نصب لخلقه من عقبه إماماً علما بيّناً و هادياً نيّراً و إماماً قيّماً و حجّة عالماً، أئمّة من الله، يهدون بالحق و به يعدلون، حجج الله و دعاته و رعاته علي خلقه، يدين بهديهم العباد و تستهل بنورهم البلاد و ينمو ببركتهم التلاد، جعلهم الله حياة للأنام و مصابيح للظلام و مفاتيح للكلام و دعائم للاسلام، جرت بذلك فيهم مقادير الله علي محتومها. فالامام هو المنتجب المرتضي و الهادي المنتجي و القائم المرتجي، اصطفاه الله بذلك و اصطنعه علي عينه في الذر حين ذرأه و في البريّة حين برأه، ظلا قبل خلق نسمة عن يمين عرشه، محبوّاً بالحكمة في علم الغيب عنده، اختاره بعلمه و انتجبه لطهره، بقية من آدم عَلَيْهِ السَّلَام و خيرة من ذريّة نوح و مصطفي من آل إبراهيم و سلالة من إسماعيل و صفوة من عترة محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم لم يزل مرعيّاً بعين الله، يحفظه و يكلؤه بستره، مطروداً عنه حبائل إبليس و جنوده، مدفوعاً عنه وقوب الغواسق و نفوث كل فاسق، مصروفاً عنه قوارف السوء، مبرّء اً من العاهات، محجوباً عن الآفات، معصوماً من الزّلات، مصوناً عن الفواحش كلّها، معروفاً بالحلم و البر في يفاعه، منسوباً إلي العفاف و العلم و الفضل عند انتهائه، مسنداً إليه أمر والده، صامتاً عن المنطق في حياته. فإذا انقضت مدّة والده، إلي أن انتهت به مقادير الله إلي مشيئته و جاء ت الإرادة من الله فيه إلي محبّته و بلغ منتهي مدّة والده عَلَيْهِ السَّلَام فمضي و صار أمر الله إليه من بعده و قلّده دينه و جعله الحجّة علي عباده و قيّمه في بلاده و أيّده بروحه و آتاه علمه و أنبأه فصل بيانه و استودعه سرّه و انتدبه لعظيم أمره و أنبأه فضل بيان علمه و نصبه علماً لخلقه و جعله حجّة علي أهل عالمه و ضياء لأهل دينه و القيّم علي عباده، رضي الله به إماماً لهم … (418). هر چند هر جمله‌اي از اين حديث شريف شرح مفصّلي دارد، ولي به بيان بعضي از نكات در چند جمله اكتفا مي‌شود: الف: امام عَلَيْهِ السَّلَام در جمله اوّل موضوع خطبه را ائمّه هدي عَلَيْهمُالسَّلَام قرار داده، چون ضرورت وجود امام براي امّت روشن است: (يَوْمَ نَدْعُواْ كُلَّ أُنَاس بِإِمَمِهِمْ) (419) و امام امّت هم بايد امام هدايت باشد، چنان كه خداوند متعال فرموده است: (وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) (420)، (إِنَّمآ أَنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هَاد) (421). معرفت امامِ هدايت نيز متوقّف بر معرفت هدايت است و معرفت هدايت محتاج به مطالعه و تدبّر در آيات وارده در اين موضوع در قرآن مجيد است كه عدد آن بيش از دويست و نود مي‌باشد و شرح هر يك در اين مختصر نمي‌گنجد، زيرا هدايت، كمال خلقت است: (قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي) (422)، (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَْعْلَي * الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي * وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدَي) (423) و هدايت هر مخلوقي به تناسب خلقت اوست و چون خلقت انسان بر اساس احسن تقويم است هدايت او بالاترين كمال عالَم امكان است و بزرگترين نعمتيست كه به اشرف مخلوقات عنايت شده: (وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِرَطاً مُسْتَقِيماً ) (424). در اين حديث شريف امام به عنوان «ائمّة الهدي» عظمت مقام امامت را بيان كرد و بلكه براي اهل نظر خصايص امام را روشن نمود، كه چنين ملزومي چه لوازمي دارد و بعد از اجمال، به تفصيل پرداخت و از نقش وجود امام در دين شروع كرد، كه خداوند تفسير قانون خود را به آراي خلق كه معرض خطا و اختلاف است وا گذار نكرده، زيرا با اين دو آفت، غرض از تشريع دين نقض شده و به جاي نور هدايت، امّت به ظلمات ضلالت گرفتار مي‌شود؛ بلكه به ائمه هدي نقطه‌هاي ابهامي را كه براي بشر در اصول و فروع دين پيدا مي‌شود واضح كرده است: «ان الله عز و جل اوضح بائمة الهدي من اهل بيت نبينا عن دينه». ب: چون انسان به مقتضاي فطرت، در جستجوي خالق و آفريننده خويش است و اين فطرت جز به رسيدن به راه خدا كه دين خداست و استقامت بر آن راه، به مقصود خود نايل نخواهد شد: (قُلْ هَذِهِ سَبِيِلي أَدْعُواْ إِلَي اللَّهِ عَلَي بَصِيرَة أَنَاْ وَ مَنِ اتَّبَعَنِي) (425) و با اين كه عوامل انحراف از راه خدا از خطاها و هوسها و راهزنان اين راه از شياطين جن و انس در هر زمان به فرموده قرآن موجود است: (وَ لا تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ) (426)، (اِشْتَرَواْ بِأَيَتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ سَآءَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ) (427) وجود راهبري لازم است كه غرض از تكوين اين فطرت كه رسيدن به خداست و تشريع صراط مستقيم دين كه راه رسيدن به خداست به روشنگري او محقّق شود: «وابلج عن سبيل منهاجه». ج: غرض از خلقت عقل در انسان، رسيدن به حقيقت علم و معرفت است و استدعاي ذاتي انسان از خالقِ عقل و ادراك اينست كه: پروردگارا هر چيز را چنان كه هست به من بنمايان و مي‌خواهد بداند از كجا آمده و در كجاست و به كجا مي‌رود و آغاز و انجام وجود خود و جهان چيست؟ و عطش ادراك انسان جز به رسيدن به آب حيات علم الهي رفع نخواهد شد و گرنه عاقبت حكمت هم كه حيرة الكمل است، آن است كه بداند كه نمي‌داند. به اين جهت وجود انساني الهي لازم است كه راه به چشمه‌هاي علوم الهي داشته باشد و به دست او لب تشنگان حقيقت سيراب شوند و غرض از تكوين عقل و ادراك حاصل شود، چنان كه امام عَلَيْهِ السَّلَام در نص معتبر فرمود: «من زعم ان الله يحتج بعبد في بلاده ثم يستر عنه جميع ما يحتاج اليه فقد افتري علي الله» (428). آري! اين گمان كه خداوند متعال كسي را بر بنده‌اي حجّت قرار دهد و آنچه او به آن محتاج است از آن حجّت بپوشاند و علم آنها را به او ندهد، افتراييست كه منشأ آن نشناختن علم و قدرت و حكمت لايتناهي است، از اين جهت فرمود: «و فتح به هم عن باطن ينابيع علمه». د: «والبسه تاج الوقار» تاج وقاري كه بر سر امام است علم و قدرت است: «فدلالة الامام فيما هي؟ قال: في العلم و استجابة الدعوة» (429) زيرا منشأ اضطراب و سبكي انسان، جهل و عجز است و چون امام معلّم كتاب خداست و به نص حديث ثقلين بين او و كتاب الله جدايي نيست و كتاب هم به مقتضاي (وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَبَ تِبْيَناً لِّكُلِّ شَيْء ) (430) بيان هر چيزيست ممكن نيست به هر علمي كه در كتاب خداست محيط نباشد و اين نكته از اين حديث معتبر استفاده مي‌شود: «عن ابن بكير عن ابي عبدالله عَلَيْهِ السَّلَام قال: كنت عنده فذكروا سليمان و ما اعطي من العلم و ما اوتي من الملك، فقال لي: و ما اعطي سليمان بن داود انّما كان عنده حرف واحد من الاسم الاعظم و صاحبكم الذي قال الله قل كفي بالله شهيداً بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب و كان و الله عند علي علم الكتاب، فقلت: صدقت و الله، جعلت فداك» (431) و امام با ارتباط به امر الله صاحب دعوت مستجابه است و با اين علم و قدرت، ملبّس به تاج وقار است. ه: «و غشّاه من نور الجبّار» چون نور به اسم مقدّس جبّار اضافه شده و مضاف به هر اسمي از اسماء الهي خصوصيّت آن اسم را به مقتضاي اضافه كسب مي‌كند و خداوند به اسم مقدّس جبّار، جبر كننده هر انكساريست «يَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِيرِ» (432) لذا امام از نور جبّار پوشيده شده است تا شكستهايي را كه بر پيكر اسلام و مسلمين پيدا مي‌شود به آن نور جبر كند. و: «أَئِمَّةً مِنَ اللَّهِ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُون» امام كسيست كه به اختيار خدا مختار و به اصطفاء و برگزيدن او مصطفي و به انتخاب او مجتبي براي امامت و رهبريست؛ به اين جهت هر امامي كه از دنيا برود خداوند پس از او نصب كند امامي را، كه عَلَمي آشكار و هدايت كننده‌اي نور بخش و رهبري سرپرست و حجّتي عالِم باشد، تا غرض از خلقت انسان و بعثت پيغمبران كه در دو كلمه خلاصه مي‌شود حاصل شود و آن دو كلمه، هدايت به حق و عدالت به حق است كه عصاره حكمت نظري و عملي و منتهاي كمال عقلي و ارادي انسان است و تحقّق اين دو امر هم جز به وسيله عقلي كه هر چيزي را چنانچه هست بداند و اراده اي كه هر كار را چنانچه سزاوار است انجام دهد كه همان صاحب منصب عصمت علمي و عمليست ممكن نيست و به اين جهت فرمود: «ائمة من الله يهدون بالحق و به يعدلون». ز: «اصطفاه الله بذلك و اصطنعه علي عينه في الذّر حين ذرأه» امام كسيست كه خداوند متعال در عالم ذر، گوهر وجود او را در يمين عرش خود ساخته است و زير نظر خود تربيت كرده و در علم غيبي كه نزد اوست كه احدي راه به آن ندارد: (إِلاَّ مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُول) (433) به او حكمت بخشيده است و در اين نشأه از جهت نَسَب، بهترين ذريّه نوح و برگزيده آل ابراهيم و سلاله اسماعيل و صفوه از عترت محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است و جسم او مبرّا از تمام عيوب و روح او معصوم از هر لغزش و مصون از هر گناه است. ابليسي كه گفت: (فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ) (434) از ذات قدس او به قدرت: (إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَنٌ ) (435) مطرود است. «و صار امر الله اليه من بعد» امرالّلهي كه بعد از هر امامي به امام بعد از او مي‌رسد امريست كه در حديث صحيح امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «ان الله واحد متوحد بالوحدانية، متفرد بامره فخلق خلقا فقدّرهم لذلك الامر، فنحن هم يا ابن ابي يعفور، فنحن حجج الله في عباده و خزّانه علي علمه و القائمون بذلك». (436) ح: «وايّده بروحه» روحي كه خدا امام را به آن مؤيّد كرده است روحيست كه در حديث صحيح ابي بصير گفت: «شنيدم از ابي عبدالله عَلَيْهِ السَّلَام كه مي‌گفت: (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي) (437) خلقيست اعظم از جبرئيل و ميكائيل، با احدي از كساني كه گذشتند به غير محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نبوده و او با ائمّه است و آنان را به استقامت مدد مي‌كند …» (438) «و آتاه علمه» و علم خود را به او داده است. به نص صحيح از امام پنجم عَلَيْهِ السَّلَام براي خدا دو علم است، علمي كه به جز او كسي آن را نمي‌داند و علمي كه به ملائكه و پيغمبران تعليم كرده و آنچه به ملائكه و فرستادگانش تعليم كرده امام مي‌داند. (439) «و استودعه سرّه» و سر خود را به او سپرده و در حديث صحيح ابوالحسن عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: سر الله را خدا به جبرئيل سپرد و جبرئيل به محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم سپرد و محمّد به هر كس كه خدا خواست سپرد. (440) ط: «رضي الله به اماماً لهم» ترديدي نيست كه امّت نيازمند به امام است و امام امّت بايد مرضي خدا باشد، خدايي كه بين علم و جهل، علم را مي‌پسندد: (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاَيَعْلَمُونَ) (441) و بين سلامت و آفت، سلامت را مي‌پسندد: (يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَنَهُ سُبُلَ السَّلَمِ) (442) و بين حكمت و سفاهت، حكمت را مي‌پسندد: (يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَآءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً ) (443) و بين عدل و فسق، عدل را مي‌پسندد: (إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسَنِ) (444) و بين حق و باطل، حق را مي‌پسندند: (وَ قُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَطِلُ إِنَّ الْبَطِلَ كَانَ زَهُوقاً ) (445) و بين صواب و خطا، صواب را مي‌پسندد: (لا يَتَكَلَّمُونَ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ قَالَ صَوَباً ) (446). كسي را به امامت امّت مي‌پسندد كه امامت او امامت علم و عدل و سلامت و حكمت و صواب و حق و هدايت باشد و با آن كه انتخاب احسن محبوب خداست: (اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ) (447) و امر به اخذ به احسن مي‌كند: (وَأْمُرْ قَومَكَ يَأْخُذُواْ بِأَحْسَنِهَا) (448) و امر به قول احسن مي‌كند: (وَ قُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) (449) و هنگام مجادله، امر به جدال به احسن مي‌كند: (وَ جَدِ لْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) (450) و هنگام دفع، امر به دفع به احسن مي‌كند: (اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) (451) و خود جزا به احسن مي‌دهد: (وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ) (452) و احسن الحديث را نازل مي‌كند: (اَللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ) (453) آيا ممكن است براي امامت امّت به جز احسن كه اكمل و افضل و اعلم و اعدل و جامع صفاتيست كه در اين حديث است كسي را بپسندد؟! و با آن كه امر به اتباع احسن مستلزم متبوعيت احسن است، چگونه ممكن است به امامت و متبوعيت غير احسن راضي شود؟! (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِّقَوْم يُوقِنُونَ) (454) و به اين جهت فرمود: «و انتدبه لعظيم امره و انبأه فضل بيان علمه و نصبه علماً لخلقه و جعله حجة علي اهل عالمه و ضياء لاهل دينه و القيم علي عباده رضي الله به اماماً لهم». امام زمان عَلَيْهِ السَّلَام اشاره نظر به روايت فريقين از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كه مي‌فرمايد: كسي كه بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است، (455) هر چند معرفت تفصيلي امام زمان عَلَيْهِ السَّلَام ميسّر نيست، ولي به معرفت اجمالي به نحو اختصار اكتفا مي‌شود. وجود امام معصوم در هر زمان، به دليل عقلي و نقلي لازم است، كه در بحث امامت گذشت. دليل عقلي اجمال بعضي از ادلّه عقليّه اينست كه نبوّت و رسالت به پيغمبر خاتم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم ختم شد، ولي قرآني كه بر آن حضرت نازل شده براي هميشه برنامه تعليم و تربيت انسان است و نيازمند به معلّم و مربّي مي‌باشد و قوانين آن براي تضمين حقوق انسان مدني بالطّبع است و محتاج به مفسّر و مجري است. زيرا غرض از بعثت محقّق نمي‌شود مگر به وجود معلّمي كه عالم باشد به آنچه در قرآن است و متخلّق باشد به اعلي مرتبه فضايل اخلاقي كه مقصود از «انّما بعثت لاتمّم مكارم الأخلاق» (456) است و همچنين منزّه باشد از هر خطا و هواي، تا غرض خداوند كه كمال علمي و عملي انسان است حاصل شود: (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّلِحُ يَرْفَعُهُ). (457) خلاصه اين كه قرآن كتابيست كه به منظور اخراج تمام افراد بشر از ظلمات فكري و اخلاقي و عملي و ورود به عالم نور نازل شده است: (كِتَبٌ أَنْزَلْنَهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمَتِ إِلَي النُّورِ) (458) و حصول چنين منظوري ممكن نيست مگر به وسيله انساني كه خود از تمام ظلمات رسته و افكار و اخلاق و اعمال او سراسر نور باشد و اين همان امام معصوم است و اگر چنين انساني نباشد تعلّم كتاب و حكمت و قيام به قسط در امّت چگونه ميسّر مي‌شود؟ و قرآني كه براي رفع اختلاف آمده، از ناحيه افكار خطا كار و نفوسِ اسير هواها و هوسها، خود وسيله و ابزار اختلاف مي‌گردد. آيا خداوندي كه در خلقت انسان، براي مراعات احسن تقويم، از نقش ابرو براي صورت او فرو گذار نكرده، ممكن است كتابي به منظور مذكور بفرستد و غرض از ارسال رُسُل و انزال كتب را كه تصوير سيرت انسان در احسن تقويم است باطل كند؟! با توجّه به آنچه گذشت روشن مي‌شود نكته كلام رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كه در كتب عامّه روايت شده «من مات به غير امام مات ميتة جاهلية» (459) و آنچه در كتب خاصّه به مضامين متعدد از ائمّه معصومين عَلَيْهمُالسَّلَام وارد شده، مثل كتاب حضرت علي بن موسي الرضا عَلَيْهِ السَّلَام به مأمون در شرايع دين «و ان الارض لا تخلو من حجة الله تعالي علي خلقه في كل عصر و اوان و انّهم العروة الوثقي» الي ان قال: «و من مات و لم يعرفهم مات ميتة جاهلية». (460) اكنون كه تأثير وجود چنين شخصيتي در اكمال دين و اتمامِ نعمتِ هدايت روشن شد، اگر خدا دين خود را به نبودِ او ناقص بگذارد، يا در اثر عدم امكان وجود اوست، يا در اثر عدم قدرت و يا عدم حكمت خداست و با وضوح بطلان هر سه، ضرورت وجود او ثابت مي‌شود. و حديث ثقلين كه مورد اتّفاق فريقين است دليل وجود چنين شخصيّتيست كه او از قرآن و قرآن از او براي هميشه جدا شدني نيست و چون حجّت خدا بر خلق حجّت بالغه است، ابن حجر هيتمي كه تعصّب او در برابر مذهب حق پوشيده نيست مي‌گويد: «و الحاصل ان الحث وقع علي التمسك بالكتاب و بالسنة و بالعلماء بهما من اهل البيت و يستفاد من مجموع ذلك بقاء الأمور الثلاثة الي قيام الساعة، ثم اعلم ان لحديث التمسك بذلك طرقاً كثيرة وردت عن نيف و عشرين صحابياً. (461)» در اين سخن اعتراف مي‌كند كه تمام امّت به مقتضاي روايتي كه بيست و چند نفر از اصحاب از پيغمبر خدا روايت كرده‌اند، مأمورند به تمسّك به كتاب و سنّت و علماي از اهل بيت و استفاده مي‌شود از مجموع آن، بقا و ماندگاري اين سه امر تا قيام قيامت. مذهب حق جز اين نيست كه بايد همراه قرآن عالِمي از اهل بيت، كه آگاه به جميع آنچه در قرآن است، باشد؛ كسي كه تمام امّت بدون استثنا مأمور به تمسّك به كتاب و سنّت و او هستند و هدايت هر كس بستگي به اين تمسّك دارد. دليل نقلي اعتقاد شيعه به امام دوازدهم عَلَيْهِ السَّلَام و ظهور آن حضرت به نص متواتر از معصومين عَلَيْهمُالسَّلَام كه يكي از طرق اثبات امامت است ثابت مي‌باشد. در قرآن مجيد آياتيست كه در كتب عامّه و خاصّه به ظهور حكومت آن حضرت تفسير شده، كه بعضي از آنها ذكر مي‌شود: 1 (هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) (462) ابو عبدالله گنجي در كتاب البيان في اخبار صاحب الزمان عَلَيْهِ السَّلَام مي‌گويد: «و امّا بقاي مهدي، پس به تحقيق در كتاب و سنّت آمده است؛ امّا كتاب، پس به تحقيق سعيد بن جبير در تفسير قول خداوند عز و جل (لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشِركُونَ) گفته است: «هو المهدي من عترة فاطمه عَلَيْهاالسَّلَام». (463) 2 (أَلَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنْفِقونَ) (464) فخر رازي مي‌گويد: «بعضي از شيعه گفته‌اند كه مراد به غيب، مهدي منتظر است، كه در قرآن و خبر، به او وعده داده است؛ امّا قرآن: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكُمْ وَ عَمِلُوا الَّصلِحَتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الاَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ) (465) و امّا خبر، قول پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است كه فرمود: لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتي يخرج رجل من أهل بيتي يواطيء إسمه إسمي و كنيته كنيتي، يملأ الأرض عدلا و قسطاً كما ملئت جوراً و ظلماً `` (466) پس از آن اشكال مي‌كند كه تخصيص مطلق بدون دليل باطل است». (467) فخر رازي با تسليم در مقابل دلالت قرآن و خبر پيغمبر نسبت به مهدي موعود و اعتراف به اين كه غيب شامل آن حضرت است پنداشته كه شيعه قائل به اختصاص غيب به آن حضرت است و غفلت نموده كه شيعه آن حضرت را يكي از مصاديق غيب مي‌داند. 3 (وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ ) (468) ابن حجر مي‌گويد: «مقاتل بن سليمان و پيروان او از مفسرّين گفته‌اند كه اين آيه در مهدي نازل شده است». (469) 4 (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَاَمَنُواْ مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّلِحَتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الاَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنَاً يَعْبُدُونَنِي لاَيُشْرِكُونَ بِي شَيْئَاً وَ مَن كَفَرَ بَعْدَ ذَ لِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَسِقُونَ). (470) كه به آن حضرت و حكومتش تفسير شده است. (471) 5 (إن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّنَ السَّمآءِ ءَايَةً فَظَلَّتْ أَعْنَقُهُمْ لَهَا خاضِعِينَ). (472) كلمه «ءَايَةً» در اين آيه كريمه، به نداي آسمانيِ هنگام ظهور آن حضرت عَلَيْهِ السَّلَام كه تمام اهل زمين آن را مي‌شنوند تفسير شده است و آن ندا اين است: «الا ان حجة الله قد ظهر عند بيت الله فاتبعوه فان الحق معه و فيه». (473) 6 (وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُواْ فِي الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَرِثِينَ). (474) اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: دنيا پس از روگرداني‌ها و چموشي‌هاي خود به ما رو مي‌آورد، مانند مهرباني ماده شتر ناسازگار بر فرزند خود و بعد از آن، اين آيه را تلاوت كرد. (475) 7 (وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّلِحُونَ). (476) اين آيه به آن حضرت و اصحاب ايشان تفسير شده (477) و مضمون اين آيه كه حكومت صالحان در زمين است در زبور داوود موجود است: كتاب مزامير (زبور داوود) مزمور سي و هفتم از آيه 29: «و امّا نسل شرير منقطع خواهد شد، صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن تا به ابد سكونت خواهند نمود؛ دهان صالح حكمت را بيان مي‌كند و زبان او انصاف را ذكر مي‌نمايد، شريعت خداي وي در دل اوست، پس قدمهايش نخواهد لغزيد». كتاب مزامير، مزمور هفتاد و دوم از آيه 1: «اي خدا انصاف خود را به پادشاه ده و عدالت خويش را به پسر پادشاه و او قوم تو را به عدالت داوري خواهد نمود و مساكين تو را به انصاف؛ آنگاه كوهها براي قوم سلامتي را بار خواهند آورد، و تلها نيز در عدالت مساكين قوم را دادرسي خواهد كرد و فرزندان فقير را نجات خواهد داد و ظالمان را زبون خواهد ساخت، از تو خواهند ترسيد مادامي كه آفتاب باقيست و مادامي كه ماه هست تا جميع طبقات؛ او مثل باران بر علف زارِ چيده شده فرود خواهد آمد و مثل بارش‌هايي كه زمين را سيراب مي‌كند؛ در زمان او صالحان خواهند شكفت و وفور سلامتي خواهد بود، مادامي كه ماه نيست نگردد و او حكمراني خواهد كرد از دريا تا دريا و از نهر تا اقصاي جهان، به حضور وي صحرانشينان گردن خواهند نهاد و دشمنان او خاك را خواهند ليسيد». روايات عامّه و خاصّه نيز نسبت به آن حضرت به حد تواتر است. ابوالحسين ابري كه از بزرگان علماي عامّه است مي‌گويد: «به تحقيق اخبار متواتر و مستفيض شده است به كثرت راويان آن اخبار از مصطفي صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در مهدي و اين كه او از اهل بيت آن حضرت است و هفت سال حكومت مي‌كند و زمين را پر از عدل مي‌كند و عيسي عليه الصلاة و السلام خروج مي‌كند، پس او را بر قتل دجّال كمك مي‌كند و او بر اين امّت امامت مي‌كند و عيسي پشت سر اوست» (478). شبلنجي در نورالابصار مي‌گويد: «اخبار از پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم متواتر است كه آن حضرت از اهل بيت اوست و او زمين را پر از عدل مي‌كند». (479) ابنابيالحديد مي‌گويد: «و به تحقيق اتّفاق فِرَق از مسلمين همگي واقع شده است بر اين كه دنيا و تكليف منقضي نمي‌شود مگر بر آن حضرت». (480) زيني دحلان مي‌گويد: «و احاديثي كه در آن احاديث ذكر ظهور مهدي آمده است بسيار است متواتر است». (481) خصوصيات حضرت مهدي عَلَيْهِ السَّلَام تحرير خصوصيات و مزاياي آن حضرت در اين مختصر نمي‌گنجد، ولي به چند خصوصيّت كه در روايات عامّه و خاصّه آمده است اشاره مي‌شود: 1 در نماز جماعت تقدّم با افضل است، چنان كه در روايات عامّه و خاصّه آمده است: «إمام القوم وافدهم فقدموا أفضلكم» (482) و هنگام ظهور آن حضرت و قيام حكومت حقّه او عيسي بن مريم از آسمان به زمين مي‌آيد و بر طبق روايات عامّه و خاصّه به آن حضرت اقتدا مي‌كند. (483) او كسيست كه از كلمة الله، روح الله، زنده كننده مردگان به اذن الله و رسول صاحب عزم خدا، افضل است و وجاهتش نزد خدا و قربش به ساحت ذو الجلال نيز بيشتر است و هنگام نماز كه هنگام عروج الي الله است، عيسي بن مريم او را امام خود قرار مي‌دهد و به زبان او با خدا سخن مي‌گويد. گنجي در البيان بعد از اعتراف به صحّت اخبار وارده در امامت آن حضرت در نماز و جهاد و اجماعي بودن اين تقدّم و امامت، با بيان مفصّلي ثابت مي‌كند كه آن حضرت به ملاك اين امامت از عيسي افضل است. (484) در عقد الدرر باب اوّل از سالم أشل روايت مي‌كند كه گفت: «شنيدم از ابي جعفر محمد بن علي الباقر (عليهما السلام)، كه مي‌گويد: موسي عَلَيْهِ السَّلَام نظر كرد در نظر اوّل به آنچه به قائم آل محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم عطا مي‌شود، پس موسي گفت: پروردگارا مرا قائم آل محمد قرار بده، به او گفته شد: كه او از ذريّه احمد است؛ در نظر دوم هم مثل همان را يافت و همچنان درخواست كرد و همان جواب را شنيد؛ در نظر سوم هم مانند آن را ديد و همچنان گفت و همان جواب را شنيد». (485) با آن كه موسي بن عمران پيغمبر صاحب عزم خداست و كليم الله است: (وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسَي تَكْلِيماً ) (486) و خداوند او را با نُه آيه مبعوث كرد: (وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَي تِسْعَ ءَايَت بِيِّنَت) (487) و مقرّب درگاه باري تعالي است: (وَ نَدَيْنَهُ مِن جَانِبِ الُّطورِ الاَْيْمَنِ وَ قَرَّبْنَهُ نَجِيّاً ) (488)، آيا چه مقام و منزلتي براي آن حضرت ديد كه آرزوي آن داشت و سه مرتبه آن مقام را درخواست كرد. آرزوي موسي بن عمران مقام آن حضرت را، واقعيّتيست كه نياز به حديث و روايتي ندارد، زيرا تنها امامت آن حضرت براي پيغمبر صاحب عزمي مانند عيسي، براي آرزوي اين مقام كفايت مي‌كند؛ گذشته از اين نتيجه، خلقت عالم و آدم و ثمره بعثت تمام انبيا از آدم تا به خاتم در چهار امر خلاصه مي‌شود: الف: اشراق نور معرفت و عبادت خدا بر عرصه گيتي كه ظهور: (وَ أَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا) (489) است. ب: احياي زمين به حيات علم و ايمان كه بيان: (اعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) (490) است. ج: حكومت حق و زوال باطل كه تجلّي. (وَ قُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَطِلُ إِنَّ الْبَطِلَ كَانَ زَهُوقاً ) (491) است. د: قيام عموم ناس به قسط و عدل، كه علّت غائيّه ارسال جميع رسل و انزال جميع كتب است: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَتَِ وَ أَنَزلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَبَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ). (492) و ظهور تمام اين آثار به دست قائم آل محمد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است: «يملأ الله به الأرض قسطاً و عدلا كما ملئت جوراً وظلماً» (493) و اين مقاميست كه آرزوي تمام انبيا از آدم تا به عيسي است. 2 عنوان آن حضرت در روايات عامّه و خاصّه خليفة الله است: «يخرج المهدي و علي رأسه غمامة فيها مناد ينادي هذا المهدي خليفة الله فاتبعوه» (494) و به مقتضاي اضافه خلافت به اسم مقدّس الله، وجود آن حضرت آيت جميع اسماي حسني است. 3 علو مقام آن حضرت، از مقام اصحاب آن حضرت روشن مي‌شود كه نمونه‌اي از آن در روايات خاصّه اين است: (عدد آنان عدد اهل بدر (495) و بر آنان شمشيرهاست، بر هر شمشيري كلمه‌اي نوشته شده كه مفتاح هزار كلمه است. (496) و در روايات عامّه روايت صحيحه‌ايست به شرط بخاري و مسلم، كه حاكم نيشابوري در مستدرك و ذهبي در تلخيص نقل كرده و قسمتي از آن اينست كه: «لا يستوحشون الي احد و لا يفرحون باحد يدخل فيهم علي عده‌ي اصحاب بدر لم يسبقهم الاولون و لا يدركهم الآخرون و علي عده‌ي اصحاب طالوت الذين جاوزوا معه النهر.» (497) 4 به مقتضاي خصوصيّت خاتميّت كه در رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و آن حضرت است خصوصيات جسمي و روحي و اسمي خاتم در آن حضرت ظهور كرده است، كه ختم نبوّت به پيغمبر و ختم وصايت به آن حضرت است و همچنين فتح دين به رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و ختم آن به مهدي موعود است و در روايات عامّه و خاصّه به اين امر توجّه شده و از رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل شده است: «المهدي منا يختم الدين بنا كما فتح بنا» (498). افتتاح و اختتام دين به ابي القاسم محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كنيةً و اسماً و صورةً و سيرةً، با تعدد شخص به خاتم النبيّين و خاتم الوصيّين، براي اهل نظر حكايت از مقام و منزلتي مي‌كند كه فوق ادراك و بيان است. بعضي از روايات وارده در اين خصوصيّت ذكر مي‌شود: الف: از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم روايت شده كه فرمود: «بيرون مي‌آيد مردي از امّت من كه اسم او برابر با اسم من و خلق او خلق من است، پس زمين را پر از عدل و قسط مي‌كند، همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد». (499) ب: روايت صحيحه از جعفر بن محمّد (عليهما السلام) از پدرانش از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كه فرمود: «مهدي از فرزندان من است، اسم او اسم من و كنيه او كنيه من است و شبيه‌ترين مردم به من است در خَلق و خُلق، براي او غيبت و حيرتيست كه خلق از دينشان گمراه شوند، پس در آن هنگام مانند شهاب ثاقب رو مي‌آورد، پس زمين را پر از قسط و عدل مي‌كند، همچنان كه پر شده است از ظلم و جور». (500) ج: نص صحيح از امام ششم جعفر بن محمّد (عليهما السلام) از آباء بزرگوارش از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم كه فرمود: «كسي كه انكار كند قائم از فرزندان مرا، پس به تحقيق مرا انكار كرده است». (501) د: شيخ صدوق اعلي الله مقامه به دو واسطه از احمد بن اسحاق بن سعد الاشعري كه از اكابر ثقات است نقل مي‌كند، كه گفت: «داخل شدم بر حسن بن علي (عليهما السلام) و اراده داشتم كه از او سؤال كنم از جانشين بعد از خودش. در ابتدا آن حضرت فرمود: يا احمد بن اسحاق خداوند تبارك و تعالي از زماني كه آدم را آفريد زمين را از حجّتي براي خدا بر خلقِ خودش خالي نگذاشته و خالي نخواهد گذاشت تا قيامت، به او بلا را از اهل زمين دفع مي‌كند و به او باران را نازل مي‌كند و به او بركات زمين را بيرون مي‌آورد. پس گفتم: يابن رسول الله بعد از تو امام و خليفه كيست؟ پس آن حضرت برخاست شتابان داخل خانه شد، بعد بيرون آمد و بر شانه آن حضرت پسري سه ساله بود كه گويا صورت او ماه شب بدر بود، پس فرمود: يا احمد بن اسحاق اگر بزرگواريِ تو بر خداي عز و جل و بر حجج او نبود پسرم را به تو نشان نمي‌دادم، اين پسر همنام و هم كنيه پيغمبر خداست، كسيست كه زمين را پر از قسط و عدل مي‌كند، همچنان كه از جور و ظلم پر شده است. يا احمد بن اسحاق مَثَل او در اين امّت مَثَل خضر و مَثَل ذي القرنين است و الله هر آينه غيبتي خواهد كرد كه از هلاكت نجات پيدا نمي‌كند مگر كسي كه خدا او را بر قول به امامت اين پسر ثابت كرده و به او توفيق دعا به تعجيل فرج او را داده است. پس احمد بن اسحاق گفت: گفتم: اي مولاي من، آيا علامتي هست كه قلب من به آن مطمئن شود؟ آن پسر به عربي فصيح فرمود: «انا بقيّة اللَّه في ارضه و المنتقم من اعدائه» من بقيّة الله هستم در زمين خدا و انتقام گيرنده‌ام از دشمنان خدا، اي احمد بن اسحاق بعد از ديدن، طلبِ اثر مكن. پس احمد بن اسحاق گفت: بيرون آمدم مسرور و شادمان، فرداي آن روز برگشتم نزد آن حضرت گفتم: يابن رسول الله، خشنودي من به منّتي كه بر من نهادي بزرگ شد؛ پس چيست سنّتي كه در اين پسر از خضر و ذي القرنين جريان دارد؟ فرمود: طولاني شدن غيبت، يا احمد. گفتم: يابن رسول الله هر آينه غيبت اين پسر طولاني مي‌شود؟ فرمود: بلي به پروردگارم قسم، تا زماني كه بيشتر قائلين به اين امر، از اين امر برگردند و باقي نماند مگر كسي كه خداوند عز و جل از او عهد گرفته براي ولايت ما و ايمان را در دل او نوشته و او را به روحي از خودش مؤيّد كرده است. يا احمد بن اسحاق، اين امريست از امر خدا و سرّيست از سر خدا و غيبيست از غيب خدا، پس بگير آنچه دادم به تو و آن را كتمان كن و از شاكرين باش، كه فردا در علّيين با ما خواهي بود». (502) 5 ظهور آن حضرت به روايتي كه عامّه و خاصّه نقل كرده‌اند از كنار خانه خداست و جبرائيل از يمين او و ميكائيل از يسار اوست و چون مَلَكي كه واسطه افاضه علوم و معارف الهيّه كه حوايج معنوي انسان است جبرائيل است و مَلَكي كه واسطه افاضه ارزاق و حوايج مادّي آدميست ميكائيل است، كليد خزينه علوم و ارزاق در اختيار آن حضرت است (503) و با صورتي ظهور مي‌كند كه در روايات عامّه و خاصّه، آن رخساره به كوكب درّي (504) تشبيه شده است و «له هيبة موسي و بهاء عيسي و حكم داوود و صبر أيوب» (505) و با پوششي كه به تعبير امام هشتم عَلَيْهِ السَّلَام. «عليه جيوب النور تتوقد من شعاع ضياء القدس». (506) 6 زمان ظهور آن حضرت به روايتي كه شيخ طوسي در الغيبة و صاحب عقد الدرر ذكر كرده‌اند روز عاشوراست (507)، تا تفسير (يُريِدُونَ لِيُطْفئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِه وَ لَوْ كَرِهَ الْكَفِرُونَ) (508) ظاهر شود و شجره طيّبه اسلام كه به خون پاكِ امام حسين عَلَيْهِ السَّلَام آبياري شده، به دست آن حضرت به ثمر رسد و آيه كريمه: (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَناً ) (509) بر مصداق اعلاي خود تطبيق شود. طول عمر آن حضرت عَلَيْهِ السَّلَام آنچه ممكن است موجب شبهه در ذهن ساده انديشان شود طول عمر آن حضرت است، ولي بايد دانست كه طول عمر يك انسان حتي تا چندين هزار سال نه محال عقليست و نه محال عادي؛ زيرا محال عقلي آن است كه به اجتماع يا ارتفاع دو نقيض منتهي شود، مثل آن كه مي‌گوييم: هر چيزي يا هست يا نيست، يا هر عددي زوج است يا فرد، كه اجتماع و ارتفاع هر دو عقلا محال است و محال عادي آن است كه به نظر عقل ممكن است ولي مخالف قوانين طبيعت است؛ مانند آن كه انساني در آتش بيفتد و نسوزد. طول عمر انسان و بقاي سلولهاي بدن به حال نشاط جواني نه از قسم اوّل است و نه از قسم دوم، بنا بر اين اگر حيات انساني مانند نوح (علي نبيّنا و عَلَيْهِ السَّلَام) نهصد و پنجاه سال يا بيشتر واقع شد، پس زياده بر آن هم ممكن است. به اين جهت است كه دانشمندان در جستجوي يافتن راز بقاي حيات و نشاط جواني بوده و هستند، همچنان كه با قواعد علمي به وسيله اختلاف تركيب اتمهاي فلزات، مي‌توان آنها را در مقابل آفت مرگ و زوال بيمه كرد و آهني كه زنگار مي‌گيرد و تيزاب آن را مي‌خورد به طلاي نابي آفت ناپذير تبديل مي‌شود. بنا بر اين طول عمر يك انسان از نظر عقلي و علمي ممكن است، هر چند راز آن براي بشر كشف نشده باشد. گذشته از اين كه اعتقاد به امام زمان عَلَيْهِ السَّلَام در مرتبه بعد از اعتقاد به قدرت مطلقه خداوند متعال و اعتقاد به نبوّت انبيا و تحقّق معجزات است، به اين جهت قدرتي كه آتش را بر ابراهيم سرد و سلامت مي‌كند و سحر ساحران را در كام عصاي موسي نابود مي‌نمايد و مرده را به دم عيسي زنده مي‌كند و اصحاب كهف را قرنها در خواب بدون مدد غذا نگه مي‌دارد، براي او نگه داشتن انساني هزاران سال با نشاط جواني به جهت حكمت بقاي حجّت در زمين و نفوذ مشيّت به غلبه حق بر باطل، سهل و آسان است: (إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَيْأً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ). (510) دير زماني نيست كه قبر شيخ صدوق در ري باز شد و بدن تازه او نمايان گشت و روشن شد كه قانون طبيعت در مورد پيكر او استثنا خورده و عوامل فساد از تأثير در اندراس بدن او عقيم گشته است. اگر عموم قانون طبيعت در مورد شخصي كه به دعاي امام زمان عَلَيْهِ السَّلَام به دنيا آمده و كتابي به عنوان كمال الدين و تمام النعمه به نام آن حضرت نوشته است تخصيص بخورد، تخصيص آن در مورد خليفه خدا و وارث جميع انبيا و اوصيا تعجّب ندارد. معجزاتي از حضرت مهدي عَلَيْهِ السَّلَام شيخ الطايفه در كتاب الغيبة مي‌گويد: «و امّا ظهور معجزاتي كه دلالت بر صحّت امامت او در زمان غيبت دارد بيشتر از آن است كه احصا شود»، (511) اگر عدد معجزات تا زمان شيخ كه در سنه 460 هجري وفات نموده است بيش از حد احصا باشد، تا زمان ما چه اندازه خواهد بود؟ اكنون در اين مختصر به دو آيت كه از مشهورات است اكتفا مي‌شود و خلاصه آن به نقل علي بن عيسي إربلي (512) كه عند الفريقين ثقه است، اين است: مردمان براي امام مهدي قصص و اخباري را در خوارق عادات نقل مي‌كنند كه شرح آنها طولاني است و من دو قصّه كه قريب به عهد زمان خودم اتّفاق افتاده و جماعتي از ثقات اخوانم نقل كرده‌اند ذكر مي‌كنم: 1 در شهر حلّه بين فرات و دجله مردي به نام اسماعيل بن حسن بود كه بر ران چپ او جراحتي به مقدار قبضه انساني بيرون آمد، كه اطبّاي حلّه و بغداد او را ديدند و گفتند علاج و چاره ندارد؛ پس به سامرا رفت و دو امام علي الهادي و حسن عسكري (عليهما السلام) را زيارت كرد و به سرداب رفت و دعا و تضرّع به درگاه خدا و استغاثه به امام مهدي كرد؛ پس به دجله رفت و غسل كرد و جامه خود را پوشيد، ديد چهار اسب سوار از دروازه شهر بيرون آمدند، يكي پير مردي بود نيزه به دست و جوان ديگري كه بر او قباي رنگين بود و پير مرد طرف راست راه و دو جوان طرف چپ راه و جواني كه با قباي رنگين بود بر راه بود. صاحب قباي رنگين فرمود: تو فردا روانه اهلت مي‌شوي؟ گفت: بلي. فرمود: جلو بيا، تا ببينم درد تو چيست؟ پس جلو رفت و جوان آن زخم و جراحت را به دستش فشرد و بر زين سوار شد، پير مرد گفت: رستگار شدي اي اسماعيل، اين امام بود. آنها روانه شدند و اسماعيل هم با آنها مي‌رفت، امام فرمود: برگرد. اسماعيل گفت: هرگز از تو جدا نخواهم شد. امام فرمود: مصلحت در برگشتن توست. باز گفت: از تو هرگز جدا نمي‌شوم. پير مرد گفت: اسماعيل حيا نمي‌كني؟ امام دو مرتبه به تو فرمود برگرد، مخالفت مي‌كني؟ ايستاد و امام چند قدم جلو رفت، بعد به جانب او التفات كرد و فرمود: اي اسماعيل، وقتي به بغداد رسيدي، ابوجعفر يعني خليفه مستنصر بالله تو را طلب مي‌كند، وقتي نزد او رفتي و چيزي به تو داد، عطاي او را نگير و بگو به فرزند ما رضا، نامه‌اي به علي بن عوض بنويسد، من به او مي‌رسانم كه آنچه مي‌خواهي به تو عطا كند. بعد با اصحابش به راه افتاد و اسماعيل ايستاده نظاره‌گر آنان بود تا غايب شدند. ساعتي بر زمين نشست متأسّف و محزون و از مفارقت آنها گريه مي‌كرد، بعد به سامرا آمد، مردم دور او را گرفتند، گفتند: چرا چهره‌ات متغيّر است؟ گفت: شما سواره‌هايي را كه از شهر خارج شدند شناختيد كِه بودند؟ گفتند: آنان افراد شريفي هستند كه گوسفند دارند، گفت: آنها امام و اصحاب او بودند و امام دست بر مرض من كشيد. چون جاي زخم را ديدند كه اثري از آن نمانده، جامه‌هايش را پاره كردند. خبر به خليفه رسيد، ناظري فرستاد، كه از حال او تحقيق كند. اسماعيل شب را در خزانه گذراند و بعد از نماز صبح با مردم از سامرا بيرون رفت. مردم با او وداع كردند و او حركت كرد تا رسيد به قنطره عتيقه، ديد مردم ازدحام كرده‌اند و از هر كس كه وارد مي‌شود، اسم و نسبش را مي‌پرسند و چون او را شناختند به نشانه‌هايي كه داشتند، جامه‌هايش را پاره كردند و به تبرّك بردند. ناظر به بغداد قضيّه را نوشت، وزير يكي از رفقاي اسماعيل را به نام رضي الدين طلب كرد تا از صحّت خبر تحقيق كند، چون آن شخص به اسماعيل رسيد و پاي او را ديد و اثري از آن زخم نديد غش كرد و چون به خود آمد اسماعيل را نزد وزير برد. وزير اطبّايي را كه معالج او بودند خواست و چون او را معاينه كردند و اثري نديدند گفتند: اين كار مسيح است، وزير گفت: ما مي‌دانيم كار كيست. وزير او را نزد خليفه برد، خليفه از او قصّه را سؤال كرد، وقتي ماجرا را حكايت كرد، خليفه هزار دينار به او داد، اسماعيل گفت: من جسارت آن را ندارم كه يك ذرّه از آن بگيرم، خليفه گفت: از كه مي‌ترسي؟ گفت: از آن كه اين رفتار را با من كرد، او به من گفت: از أبي جعفر چيزي نگير؛ پس خليفه گريه كرد. علي بن عيسي گفت: كه من اين قصّه را براي جماعتي نقل مي‌كردم و شمس الدين پسر اسماعيل در مجلس حاضر بود و من او را نمي‌شناختم، گفت: من پسر او هستم، پس از او پرسيدم كه ران پدرت را در حالي كه مجروح بود ديدي؟ گفت: من در آن وقت بچه بودم، ولكن قصّه را از پدر و مادرم و خويشاوندان و همسايگان شنيدم و ديدم ران پدرم را كه در موضع آن جراحت موي روييده بود. علي بن عيسي مي‌گويد: پسر اسماعيل حكايت كرد كه پدرم بعد از صحّت چهل مرتبه به سامرا رفت به اميد اين كه شايد دوباره او را ببيند. 2 علي بن عيسي مي‌گويد: سيد باقي بن عطوه علوي حسني حكايت كرد براي من كه پدرش عطوه به وجود امام مهدي عَلَيْهِ السَّلَام ايمان نداشت و مي‌گفت: اگر بيايد و مرا از اين مرض خوب كند، من او را تصديق مي‌كنم و مكرّر اين مطلب را مي‌گفت. هنگامي كه وقت نماز عشا جمع بوديم، صيحه پدر را شنيديم، با سرعت نزد او رفتيم گفت: امام را دريابيد، كه همين ساعت از نزد من بيرون رفت. بيرون آمديم كسي را نديديم، برگشتيم نزد پدر، گفت: شخصي بر من وارد شد و گفت: يا عطوه، گفتم: لبيّك، گفت: منم مهدي، آمده ام تو را از مرضت شفا بدهم، بعد دست مباركش را كشيد و ران مرا فشرد و رفت و از آن وقت به بعد عطوه مانند غزال راه مي‌رفت. راه بهره‌مند شدن از آن حضرت در زمان غيبت هر چند امام زمان عَلَيْهِ السَّلَام غايب از انظار است و اين غيبت موجب محروم شدن امّت از قسمتي از بركات وجود آن حضرت است كه متوقف بر ظهور است، ولي قسمتي از فيوضات، وابسته به ظهور نيست. او همچون آفتابيست كه ابر غيبت نمي‌تواند مانع تأثير اشعّه وجود او در قلوب پاكيزه شود، مانند اشعّه خورشيد كه در اعماق زمين جواهر نفيسه را مي‌پروراند و حجاب ضخيم سنگ و خاك مانع استفاده آن گوهر از آفتاب نمي‌شود. و چنان كه بهره‌مند شدن از الطاف خاصّه خداوند به دو طريق ميسّر است: اوّل: جهاد في الله، به تصفيه نفس از كدورتهايي كه مانع از انعكاس نور عنايت اوست. دوم: اضطرار، كه رافع حجاب بين فطرت و مبدأ فيض است: (أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ) (513)؛ همچنين استفاده از واسطه فيض خدا كه اسم اعظم و مَثَل اعلاي اوست نيز به دو طريق ممكن است: اوّل: تزكيه فكري و خلقي و عملي كه فرمود: «اما تعلم أن أمرنا هذا لاينال إلا بالورع». (514) دوم: انقطاع از اسباب مادّي و اضطرار و از اين طريق، بسياري از كساني كه بيچاره شدند و كارد به استخوان آنها رسيد و به آن حضرت استغاثه كردند نتيجه گرفتند. در خاتمه به قصور و تقصير نسبت به ساحت قدس آن حضرت اعتراف مي‌كنيم، او كسيست كه خدا به او نور خود را و به وجود او كلمه خود را تمام كرده است و او كسيست كه كمال دين به امامت و كمال امامت به اوست و دعاي وارد در شب ميلاد او اين است: «اللّهم بحق ليلتنا هذه و مولودها و حجّتك و موعودها التي قرنت الي فضلها فضلك، فتمّت كلمتك صدقاً و عدلا، لامبدّل لكلماتك و لا معقّب لاِياتك و نورك المتَعَلُّق و ضياءُك المشرق و العلم النور في طخياء الديجور الغائب المستور جل مولده و كرم محتده و الملائكة شهّده و الله ناصره و مؤيّده اذا آن ميعاده و الملائكة امداده، سيف الله الذي لاينبو و نوره الذي لايخبو و ذو الحلم الذي لايصبو …». (515) فروع دين اشاره در اين مختصر مجالي براي بحث از حكمتها و اسرار فروع دين نيست، زيرا فروع دين مقرّراتيست نسبت به احوال شخصي و اجتماعي انسان و رابطه وي با خالق و خلق، كه فقه قسمتي از آن چهل و هشت كتاب مي‌شود؛ ولي از اين مجموعه به مختصري از حكمت نماز و زكات اشاره مي‌كنيم. الف: نماز نماز مشتمل بر اجزا، شرايط و موانعي است، كه حكمت بعضي از آنها ذكر مي‌شود: شرط اباحه در مكان نماز گزار او را متوجّه مي‌كند كه تجاوز به حق كسي نكند و اشتراط نماز به طهارت از خبث و حدث، او را متوجّه مي‌كند نجاستي كه به آب شسته مي‌شود، يا كدورتي كه مثلاً از جنابتي بي‌اختيار در آينه روح پيدا مي‌شود، موجب بطلان نماز و مانع از اقبال به ذوالجلال و الاكرام است. پس نجاست اعمال قبيحه همچون دروغ، خيانت، ظلم، جنايت و اخلاق رذيله چه تأثيري در محروميّت انسان از حقيقت نماز كه معراج مؤمن است مي‌گذارد. فصول اذان، كه اعلان حضور در محضر خداست و اقامه، كه مُقَدَّمه مهيّا شدن روح براي پرواز به مقام قُرب است مشتمل بر خلاصه معارف دين است. فقط تأمّل در شروع اذان و اقامه به تكبير و ختم آن دو به تهليل كفايت مي‌كند كه تعليم و تربيت اسلام را نشان دهد و چون اوّل تكبير «الله» و آخر تهليل هم «الله» است، نمازگزار در مكتب نماز مي‌آموزد: (هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاَْخِرُ). (516) 1) ابتدا و انتهاي اذان و اقامه به كلمه «الله» و استحباب اذان به گوش راست و اقامه به گوش چپِ مولود و تلقين محتضر به كلمه توحيد، يعني اين كه افتتاح و اختتام زندگي انسان بايد به نام خدا باشد. با آن كه دو مرتبه بعد از تكبير شهادت به «لا اله الا الله» داده مي‌شود، در آخر هم اين جمله تكرار مي‌شود و اين كاشف از نقش اين كلمه طيّبه در كمال علمي و عملي انسان است. اين جمله از جهت لفظ و معني داراي خصوصياتي است: حروف آن همان حروف كلمه «الله» است و چون زبان بدون اظهار مي‌تواند به آن مشغول باشد ريا در آن راه ندارد و مشتمل بر نفي و اثباتيست كه اعتقاد راسخ به آن، به نفي باطل و اثبات حق در اعتقادات و اخلاق و اعمال منتهي مي‌شود و معناي حديث سلسلة الذهب آشكار مي‌گردد كه: «كلمة لا اله الا الله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي». (517) و بشريّت عمق بيان رسول اكرم صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم را درك مي‌كند كه فرمود: «قولوا لا إله إلا الله تفلحوا» (518) و اين منفي و مثبت است كه جان بشر را به مركز برق وجود متصل و به نور فلاح و رستگاري منوّر مي‌نمايد. با تصفيه روحِ نماز گزار به تدبّر در «لا اله الا الله» هنگام آن مي‌رسد كه بگويد: (إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضَ حَنِيفاً وَ مَآ أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (519) و با توجه به «فاطر السموات و الارض» از زمين و آسمانها مي‌گذرد و با هفت تكبير از هفت حجاب هم مي‌گذرد و با بلند كردن دستها تا بنا گوش آنچه غير خداست پشت سر مي‌اندازد و به تكبيرِ او از هر وصفي و از هر حدّي كه «الله أكبر من أن يوصف» پرده اوهام و افكار را در مقابل عظمت او پاره مي‌كند و آماده سخن گفتن با خدا مي‌شود؛ چرا كه نماز سخن انسان است با خدا و قرآن سخن خداست با انسان، ولي سخن انسان با خدا در نماز با كلام خدا شروع مي‌شود، زيرا به غير آنچه او به انسان آموخته، ستايش او ممكن نيست و به حرمت كلام خدا گفتار او لايق شنيدن مي‌شود: «سمع الله لمن حمده». نماز به مقتضاي: «لا صلاة له اِلا ان يقرأ بها» (520) بايد مشتمل بر حمد باشد و همچنان كه قرآن كه تَكَلُّم خالق با خلق است با سوره حمد شروع مي‌شود، نماز هم كه تَكَلُّم خلق با خالق است با سوره حمد شروع مي‌شود. نمازگزار بايد حمد و سوره را به قصد قرائت كلام خدا بخواند، ولي رسيدن به روح نماز، با توجّه به معاني و اشارات و لطايفي كه در اقوال و افعال نماز است حاصل مي‌شود؛ از اين رو به بعضي از خصوصياتي كه در سوره حمد است اشاره مي‌نماييم: در اين سوره معرفت مبدأ و معاد و اسماء و صفات خداوند متعال و عهد خدا با انسان و عهد انسان با خداست و به حسب بعضي از روايات (521) «اسم الله الاعظم» در اين سوره تقطيع شده است. امتياز اين سوره آن است كه نصف سوره تا (مَلِكِ يَوْمِ الْدّينِ) براي خداست و نصف آن از (إِهْدِنَا الصِّرَطَ الْمُسْتَقيمَ) تا آخر براي انسان و آيه وسط بين خدا و بنده قسمت مي‌شود: عبادت براي خدا و استعانت براي انسان. ابتداي سوره با (بِسْمِ اللَّهِ) است كه ابتداي طلوع صبح رسالت هم همين بود: (إِقْرَء ْ بِاسْمِ رَبِّكَ). (522) خصوصيت اسم «الله» آن است كه اسم ذات جامع جميع اسماي حسني است: (وَ لِلَّهِ الاَْسْمَآءُ الْحُسْنَي فَادْعُوهُ بِهَا). (523) و معناي آن معبوديست كه خلق در او متحيّرند و به او پناه مي‌برند: «عن علي عَلَيْهِ السَّلَام: الله معناه المعبود الذي يأله فيه الخلق و يوله اليه (524) و كمالِ معرفتي كه براي بشر نسبت به خالق متعال ممكن است ادراك عجز از معرفت اوست. «الله» وصف مي‌شود به «رحمن و رحيم»؛ شرح رحمت رحمانيّه و رحيميّه در اين مختصر نمي‌گنجد، اما آنچه بايد مورد توجّه باشد اينست كه خداوند كلام خود را با انسان و كلام انسان را با خود به (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْيمِ) شروع كرد و اين جمله آسماني را طليعه قول و عمل مسلمانان قرار داد و شبانه روز در پنج نمازِ فريضه، او را وادار به تكرار اين جمله نمود و به او آموخت كه نظام آفرينش بر مدار رحمت مي‌گردد و كتاب تكوين و تشريع به رحمت شروع مي‌شود. باران رحمت رحمانيّه او بر مؤمن، كافر، بر وفاجر مي‌بارد، همچنان كه شعاع رحمت رحيّميه او بر هر قلب پاك مي‌تابد: (كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ). (525) دين او دين رحمت و فرستاده او (رَحْمَةً لِّلْعَلِمِينَ) (526) است و حدود و تعزيراتي هم كه در دين هست رحمت است؛ اين نكته از مراتب امر به معروف و نهي از منكر روشن مي‌شود، كه اگر عضوي از پيكر اجتماع از صلاح فرد و جامعه رو برگرداند يا به فسادِ فرد و نوع رو آورد، اوّل با ملايمت بايد به علاج او كوشيد، چنان كه موسي بن عمران با آن كه داراي نُه معجزه بود و بر طاغوتي مانند فرعون مبعوث شد، خداوند در مقام دعوت به او و برادرش دستور داد كه به نرمي با او سخن بگوييد، چون مقصود از بعثت، سيطره و قدرت نيست، بلكه تذكّر و خشيت و هدايت است: (فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَّيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَي) (527) و تا علاج به طبابت ممكن است نشتر به آن عضو نبايد زد و اگر به دارو علاج نشد بايد مفاسدي را كه در آن عضو رخنه كرده به وسيله نشتر بيرون كشيد و تا ميسّر است بايد آن عضو را حفظ كرد و اگر به آن وسيله هم اصلاح نشد بايد با جدا كردن آن از پيكر اجتماع حيات جامعه را تأمين كرد. از اين رو نظام تكوين و مقرّرات دين تفسير (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْيمِ) است و هر مسلماني هم با اين تعليم و تربيت بايد پيام آور رحمت بر بندگان خدا باشد. بعد از ابتدا به اسم خداوند، نماز گزار به جمله (اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) متوّجه مي‌شود كه هر حمد و ثنايي براي اوست، چون او رب العالمين است و هر كمال و جمالي ظهور تربيت اوست و هنگام گفتنِ اين جمله با ديدن آثار ربوبيّت او در وجود خود و جهان از آسمان، زمين، جماد، نبات، حيوان و انسان ثنا را به او منحصر مي‌كند و چون آثار تربيت در خسيس‌ترين موجودات تا اشرف كائنات ظهورِ رحمت عمومي و خصوصي اوست دوباره مي‌گويد: (اَلرَّحْمنِ الرَّحِيمِ). و با استغراق در فضل و رحمت، براي اين كه از عدل خدا غافل نشود مي‌گويد: (مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ) زيرا معصيت خدا هتك حرمت اوست و عظمت لايتناهي حرمت لايتناهي دارد و هتك حرمت لايتناهي با هيچ هتك حرمتي قابل قياس نيست و نافرماني آن كس كه حق او و نعمت او بر انسان قابل شماره و احصا نيست سزايي به تناسب چنين عملي دارد و قوّت و قدرتي كه در هر گناهي صرف مي‌شود محصول جهان است، چون زندگي آدمي به جهان بستگي دارد و گناهي كه انسان مي‌كند خيانت به دست رنج زمين و آسمان است و حساب و كتاب، روز جزايي را در پيش دارد كه خداوند فرمود: (يَأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَة عَمَّآ أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْل حَمْلَهَا وَ تَرَي النَّاسَ سُكَرَي وَ مَا هُمْ بِسُكَرَي وَ لَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ ) (528) از اين رو توجه به (مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ) لرزه بر اندام عارفان مي‌افكند؛ كه امام العارفين و زين العابدين عَلَيْهِ السَّلَام به اين جمله كه مي‌رسيد آن قدر تكرار مي‌كرد كه «كادَ أَنْ يَمُوتَ». (529) (اَلرَّحْمَنِ الرَّحْيمِ) و (مَلِكِ يَوْمِ الِّدينِ) به نمازگزار، بال و پرِ خوف و رجا مي‌دهد و آدمي را به رحمت و عزّت خدا آشنا مي‌كند و در جمله اوّل مغفرت و ثواب و در جمله دوم مؤاخذه و عقاب مي‌بيند. و در اين هنگام عظمت الوهيّت، ربوبيّت، رحمانيّت، رحيميّت، فضل و عدل خدا قلب او را تسخير و از غيبت به خطاب التفات مي‌كند و با اين ادراك كه جز او سزاوار پرستش نيست، مي‌گويد: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) و با توجّه به اين كه عبادت هم به هدايت و حول و قوّه اوست مي‌گويد: (وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ). در «نَعْبُدُ» مي‌بيند عبادت از بنده است و در «نَسْتَعينُ» مي‌بيند به خداست: كه «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِاللَّهِ». در (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) نفي جبر است و در (إِيَّاكَ نَسْتَعينُ) نفي تفويض و به صيغه جمع مي‌گويد تا خود را جدا از مسلمانان نبيند و در (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ) هم كلمه توحيد و هم توحيد كلمه را عملي مي‌كند. آن گاه كه وظيفه عبوديّت را انجام داد نوبت به دعا و در خواست بنده از مولا مي‌رسد و مي‌گويد: (إِهْدِنَا الصِّرَطَ الْمُسْتَقيمَ). علو همّت انسانيّت و جلال و اكرام الوهيّت اقتضا مي‌كند كه از او ارزشمندترين گوهر را بخواهد و آن گوهر هدايت به صراط مستقيم است كه از هر افراط و تفريطي بر كنار است و خط مستقيم تعدّد ندارد، خدا يكيست و راه او هم يكيست و اين خط سيريست كه از نقطه نقص انسان شروع مي‌شود: (وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمِّهَتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً ) (530) و به كمال مطلق منتهي مي‌گردد كه: «ماذا وجد من فقدك و ما الذي فقد من وجدك» (531) و (وَ أَنَّ إِلَي رَبِّكَ الْمُنَتَهَي). (532) (صِراطَ الَّذِين انْعَمْتَ عَلَيهِمْ) راه مستقيم راه كساني است كه مورد انعام خدا قرار گرفتند: (وَ مَن يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَآءِ وَ الصَّلِحِينَ وَ حَسُنَ أُوْلَئِكَ رَفِيقاً ). (533) مسلمان از خداي خود، پيوستن به صف انبيا، مرسلين، شهدا و صدّيقين را مي‌خواهد و دوري از آنهايي را كه به غضب الهي گرفتار و گمراه شدند درخواست مي‌كند و اين دعا ايجاب مي‌كند كه به اخلاق انبيا متخلّق و از راه و رويّه اهل غضب و ضلال اجتناب نمايد و به مقتضاي: (اَللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَتِ إِلَي النُّورِ) (534) به ذات قدّوسي كه (نُورُ السَّمَوَاتِ وَ الاَْرْضِ) (535) است متوجّه شود و با چشمِ دلي روشن به حقيقت ايمان، عظمت او را دريابد و به امتثال فرمان: (فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ) (536) در مقابل او سر تعظيم فرود آورد و بگويد: «سُبْحانَ رَبِّيَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ». و سر از ركوع بردارد و براي مقام قرب كه در سجود حاصل مي‌شود آماده شود و به اطاعتِ خطاب: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَْعْلي) (537) به خاك بيفتد و پيشاني بر خاك بگذارد و به ياد آورد عنايتي را كه از خاك تيره چراغ عقل را در جان او روشن كرده است و در سر گذاشتن بر خاك (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنسَنَ مِن سُلَلَة مِّن طِين) (538) را ببيند و بگويد: «سُبْحَانَ رَبِّيَ الاَْعْلَي وَ بِحَمْدِهِ» و در سر بر داشتن (ثُمَّ أَنْشَأْنَهُ خَلْقاً ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقِينَ) (539) و حيات دنيوي خود را ببيند و بگويد: «الله اكبر» و دوباره به خاك بيفتد و روزي را كه در خاك تيره منزل مي‌كند به ياد آورد و بعد از حيات، موت را ببيند و دوباره سر بر دارد و زندگي بعد از مرگ را ببيند و در دو سجده معناي (مِنْهَا خَلَقْنَكُمْ وَ فِيهَا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَي) (540) را بيابد و به معرفتِ مراحل وجود خود نايل شود. آنچه گفته شد ذرّه‌اي بود از انوار خورشيد حكمت و هدايت در نماز و از اشاره به اسرار سوره كه بعد از فاتحه خوانده مي‌شود و اسرار اذكار، قيام، قعود، قنوت، تسبيحات اربعه، تشهّد، تسليم و آداب نماز به جهت اختصار صرف نظر مي‌شود. اين بود نمونه عبادت در اسلام و در مقابل عبادت مسيحيان از اين قرار است: «و چون عبادت كنيد مانند امّتها تكرار باطل مكنيد، زيرا ايشان گمان مي‌برند كه به سبب زياد گفتن مستجاب مي‌شوند، پس مثل ايشان مباشيد، زيرا كه پدر شما حاجات شما را مي‌داند پيش از آن كه از او سؤال كنيد؛ پس شما به اين طور دعا كنيد: اي پدر ما كه در آسماني نام تو مقدّس باد، ملكوت تو بيايد، اراده تو چنان كه در آسمان است، در زمين نيز كرده شود، نان كفاف ما را امروز به ما بده و قرضهاي ما را ببخش، چنان كه ما نيز قرض داران خود را مي‌بخشيم و ما را در آزمايش مَياور، بلكه از شريرْ ما را رهايي ده زيرا ملكوت و قوّت و جلال تا ابد الآباد از آن توست آمين». (541) به بعضي از موارد در اين عبادت اشاره مي‌شود: 1 «اي پدر ما» اطلاق پدر بر خدا يا حقيقيست يا مجازي، اگر به حقيقت باشد نسبت توليد به خدا، صفت مخلوق را براي او ثابت كردن و خالق را مخلوق پنداشتن است و اگر به مجاز باشد تشبيه است و شباهت خالق به مخلوق، اثبات صفت مخلوق براي خالق است و چنين عبادتي عبادت مخلوق است نه خالق. حال آن كه عبادت در اسلام عبادت خداونديست كه نبايد عقول را از معرفت او تعطيل و نه او را به غير او تشبيه كرد. 2 بعد از اين ثنا براي خدا، خواسته آنان نان كفاف است؛ مسيحي در نماز نانِ شكم كه براي تن انسان چون علف براي حيوان است از خدا مي‌خواهد و مسلمان هدايت به صراط مستقيم را كه نور چشم عقل و مقصد در آن صراط خداست مي‌خواهد؛ نه از هدايت كه كمال انسانيّت است گوهري ارزشمندتر و نه موجودي از خداوند متعال اجل و اعلا است. 3 «قرضهاي ما را ببخش چنان كه ما نيز قرض داران خود را مي‌بخشيم» دروغ معصيت خداست و به معصيت عبادت كردن ممكن نيست، آيا مسيحيان قرض داران خود را مي‌بخشند كه با خداي خود اينچنين مي‌گويند؟! از مقايسه با عبادت ساير ملل، به جهت اختصار صرف نظر مي‌شود. ب: زكات اشاره نماز رابطه انسان با خالق و زكات رابطه انسان با خلق است و در قرآن مجيد در آيات بسياري زكات قرين نماز قرار داده شده است: «عن ابي جعفر و ابي عبدالله (عليهما السلام) قالا: فرض الله الزكاة مع الصلاة». (542) زندگي انسان بالطبع مدني است و آنچه از مال، مقام، علم و كمال به دست آورده به وسيله روابط اجتماعيست و چون جامعه‌اي كه در او زندگي مي‌كند در اندوخته مادّي و معنويِ او ذي حق است، بايد دَيْن خود را به آن ادا نمايد و با عمل كردن به دستورات اسلام در زكات و صدقات، دَيْن هر فردي به جامعه ادا مي‌شود. توسعه زكات و صدقات و انفاقات در اسلام به گونه‌ايست كه اگر عملي شود، هيچ انسان نيازمندي در جامعه نخواهد بود و دنيايي آباد و تمدّني مهد امن و امان و مطمئن از سركشي و طغيانِ گرسنگان و محتاجان به وجود خواهد آمد. امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «إن الله عز و جل فرض للفقراء في مال الأغنياء ما يسعهم و لو علم أن ذلك لا يسعهم لزادهم انهم لم يؤتوا من قبل فريضة الله عز و جل و لكن اوتوا من منع من منعهم حقّهم لا ممّا فرض الله لهم و لو ان النّاس ادوا حقوقهم لكانوا عائشين بخير». (543) و به جهت اهميّت مفسده منع مستمندان از حقشان فرمود: (وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَاب أَلِيم). (544) و به جهت اثر بذل و بخشش در ريشه كن كردن فقر از جامعه و تخلّق انسان به سخاوت و كرم و نقشي كه در سعادت فرد و جامعه دارد، رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم مشرك سخي (545) را امان داد و به همان سخاوت به اسلام هدايت شد و روايت شده كه خداوند به موسي وحي كرد كه سامري را نكش (546) چون سخاوتمند است. اهميّت رسيدگي به فقرا به حدّيست كه سير كردن و پوشانيدن و حفظ آبروي يك خانواده از سؤال، افضل از هفتاد حج بيت الله شمرده شده است. (547) دايره صدقه و احسان به قدري توسعه دارد، كه امام پنجم عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «ان الله تبارك و تعالي يحب ابراد الكبد الحرّي و من سقي كبداً حرّي من بهيمة و غيرها أظلّه الله يوم لاظل الا ظله». (548) آدابي در صدقات معين شده است، از آن جمله اينست كه مستور باشد تا به حيثيتِ طرف آسيبي نرسد، (549) و هر چه بزرگ باشد كوچك شُمُرَد، (550) كه هر چه آن صدقه و احسان بزرگ باشد، گيرنده از آن بزرگتر است. (551) و بر او منّت نگذارد، (552) بلكه از او منّت بكشد كه او وسيله طهارت مال و جان او شده و قبل از سؤال و درخواست، به عطا مبادرت ورزد، كه امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «به كسي كه بعد از سؤال عطا كني، آنچه به او داده‌اي در برابر آبروي اوست» (553) و روي خود را از او بپوشاند، (554) و از كسي كه به او تصدّق مي‌كند التماس دعا كند، (555) و دستي را كه به آن دست صدقه مي‌دهد ببوسد، به آن جهت كه صدقه را به ظاهر به گيرنده مي‌دهد و در واقع گيرنده خداست (556): (اَلَمْ يَعْلَمُوا اَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ). (557) و به رفع نياز نيازمندان تا آن جا عنايت كرد كه باب ايثار را گشود و فرمود: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلَي اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ) (558) و ايثار را هم به منتهاي كمال رساند كه فوق آن تصوّر نشود و فرمود: (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَي حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَآءً وَ لا شُكُوراً ). (559) آيين اسلام انفاق و صدقه را منحصر به مال نكرد، بلكه كمك به ضعيف و راهنمايي نابينا را صدقه قرار داد و صَرف اعتبار و حيثّيت را براي رفع نياز نيازمندان زكات جاه و مقام قرار داد و تنها به تأمين حوايج مادّي بسنده نكرد، بلكه فرمود: (وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ) (560) و رزق انسان آن چيزيست كه قوام زندگي او از هر جهت به آن است و از اين رو فرمود: «و مما علمناهم يبثون». (561) آنچه گفته شد قسمت كمي از حكمت اسلام در زكات و صدقات بود كه با اين دستور مقدّس، نفوس اغنيا را از كدورت و زنگارِ بُخل، حرص و طمع پاك و اموال آنها را از آلودگي به حقوق فقرا كه به منزله خون آنان است پاكيزه كرد و به اين وسيله پيوند طبقه غني و فقير را مستحكم نمود و فاصله بين اين دو طبقه را كه بدنه و پيكر جامعه از آنها تشكيل مي‌شود از ميان بُرد و كدورت را به الفت تبديل كرد و به بركت اين مقرّرات و آداب نه تنها حوايج بيچارگان را، بلكه عزّت نفس، آبرو، شرافت و كرامت انساني آنها را تأمين نمود. آتش حسد فقرا را به آب رحمتِ انفاقي كه غنّي از فقير در آن انفاق منّت بكشد، خاموش كرد و در حصار اين زكات و صدقات، اموال اغنيا را كه مانند خون در شريان جامعه بايد جريان داشته باشد تا نظام اقتصادي امّت محفوظ بماند بيمه كرد، كه حضرت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «و حصنوا اموالكم بالزكاة». (562) با اجراي چنين برنامه‌اي از انفاقِ مال ثروتمندان تا دانشِ دانشمندان با اين كميّت و كيفيتي كه ملاحظه شد، آيا فقر مادّي و معنوي در جامعه ريشه كن نخواهد شد؟! اين نمونه‌اي از حكمت نماز و زكات و اثر اين دو در سعادت فرد و جامعه بود، بنا بر اين ديني كه براي هر حركت، سكون، فعل و ترك انسان وظيفه‌اي معيّن كرده است، كه مجموعه واجبات، محرّمات، مستحبّات، مكروهات و مباحات را تشكيل مي‌دهد و براي مصونيّت جان و عرض و مال افراد، حقوق و حدودي معيّن نموده، آيا مراعات آنها چه مدينه فاضله‌اي را به وجود خواهد آورد؟ از مطالعه مثلاً حقوق حيواني كه انسان از او بار مي‌كشد، روشن مي‌شود كه حقوق انسان در اين دين چگونه تضمين شده است. حق مركبي كه انسان بر او سوار مي‌شود اين است: وقتي به منزل رسيد، پيش از آن كه به غذاي خود بپردازد، علوفه او را آماده كند و به هر آبي رسيد آب را بر او عرضه كند كه مبادا تشنگي بكشد و تازيانه بر صورت او نزند و بر پشت او جز در ميدان جهاد هنگامي كه ضرورت اقتضا كند نايستد و بيشتر از طاقت او بر او بار نكند و از او كار نكشد و ناسزا به او نگويد و چهره او را زشت نكند و در زمين خشك او را تُند و در علف زار كُند و با مدارا براند و پشت او را مجلس گفتگو قرار ندهد. و اگر در كنار دريا سفره براي خود پهن كرد، باقي مانده آن را در دريا بريزد كه حيوانات دريا از جوار او بي‌بهره نمانند. و در زماني كه كسي از وجود جاندارهاي ذرّه بيني خبري نداشت، دستور داد در آب بول نكنند، كه براي آب اهلي است. اين قسمت كمي از حقوق و وظايف انسان در مورد حيوان است و از آن روشن مي‌شود كه برنامه اين دين در عدالت اجتماعي و حقوق انساني چيست. برنامه اين دين، آبادي و عمران دنيا و آخرت و سلامت و قوّت جسم و جان انسان است: (رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاَْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذابَ النَّارِ). (563) به مقتضاي عدل و حكمت و وابستگي دنيا و آخرت و تن و روح به يكديگر به زندگي مادّي و معنوي انسان، به اندازه ارزش آنها پرداخت و فرمود: (وَ ابْتَغِ فِيمَآ ءَاتَكَ اللَّهُ الدَّارَ الاَْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيَبكَ مِنَ الدُّنْيَا). (564) و به آباديِ دنيا و رفاهِ انسان كمال توجّه را داشت، ولي با نظر تبعي نسبت به دنيا و نظر استقلالي نسبت به آخرت كه مقتضاي آفرينش دنيا و آخرت است و درخواست انسان را از خدا، حسنه دنيا و آخرت قرار داد و در بيان امام عَلَيْهِ السَّلَام حسنه دنيا به وسعت در رزق و معاش و حُسن خلق و حسنه آخرت به رضوان خدا و بهشت تفسير شده است. به رشد اقتصادي خصوصاً به زراعت و تجارت اهميّت داد و به حكم: (وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ) (565) مؤمن را به غنا و بي‌نيازي عزيز خواست و در روايتي از حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلَام آمده است: «و ما في الاعمال شيئ احبُّ الي الله من الزراعة» (566) و اميرالمؤمنين علي عَلَيْهِ السَّلَام به غرس و آبياريِ نخلستان مي‌پرداخته است. در روايتي آمده است كه امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام به كسي كه از بازار كناره گرفت، فرمود: «اغد الي عزّك» (567) و در روايتي اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «تعرّضوا للتجارات». (568) بازار و تجارت اسلام مبتني است بر كياست، امانت، عقل، درايت و مراعاتِ احكام تجارت: «لا يقعدن في السوق إلا من يعقل الشراء و البيع» (569)، «الفقه ثم المتجر». (570) در اسلام براي معاملات، واجبات و مستحبات و محرمات و مكروهاتي مقرّر شده است، كه تفصيل آنها مجال ديگري مي‌طلبد و به بعضي از مجموع آنها اشاره مي‌شود: ربا، قَسَم، مدح و ستايش فروشنده از متاعي كه مي‌فروشد، مذّمت و نكوهش مشتري نسبت به متاعي كه مي‌خرد، پنهان كردن عيب و تدليس و غش در هر چه داد و ستد مي‌شود ممنوع است و سوداگر بايد حق بدهد و حق بگيرد و خيانت نكند و اگر طرف مقابل پشيمان شد معامله را به هم بزند و اگر گرفتار عسر و تنگدستي شد به او مهلت بدهد و اگر كسي به او گفت متاعي براي من خريداري كن، از آنچه خود دارد به او ندهد و اگر گفت متاع مرا بفروش، براي خود نخرد و اگر ترازو را به دست گرفت كمتر بگيرد و بيشتر بدهد هر چند نيّتش آن باشد كه به سود خود كم و زياد نكند و هر تاجري فاجر است مگر آن كس كه در گفتارش صادق است و به كسي كه مي‌گويد در سودا و معامله با تو به احسان و خوبي رفتار مي‌كنم از او سود نگيرد، خريداران را بدون ملاحظه هيچ رابطه‌اي به يك نظر ببيند و متاعي را كه نرخ معلوم و معيّني دارد بين آن كسي كه مماكسه مي‌كند و چانه مي‌زند و آن كس كه ساكت است به يك نرخ بفروشد و كتابت و حساب را ياد بگيرد كه بي‌كتاب و حساب سودا نكند و متاعي را كه مردم به آن محتاجند احتكار ننمايد؛ سهل المعامله باشد، به سهولت بخرد و بفروشد و به سهولت حق مردم را بدهد و حق خود را از مردم بگيرد و بر بدهكار سخت نگيرد و بعد از معامله درخواست كم كردن بها نكند و هنگامي كه بانك مؤذّن بلند شد از بازار به مسجد بشتابد و به ذكر خدا دل را صفا بخشد و به نماز از عالم طبيعت به ماوراي طبيعت پرواز كند: (فِي بُيُوت أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاَْصَالِ * رِجَالٌ لاَّتُلْهِيِهمْ تِجَرَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ وَ إِيَتآءِ الزَّكَوةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الاَْبْصَرُ). (571) هر چند آثار معجزه آساي تعليم و تربيت اسلام را بايد در تمام آيات قرآن و سنّت اهل بيت عصمت جستجو كرد ولي به جهت اين كه هر شعاعي از آفتاب كتاب و سنّت، كانون نور علم و هدايت است، به آيات آخر سوره فرقان و سه حديث كه آينه سيماي تربيت شدگان اين مكتب است اكتفا مي‌شود: 1 (وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَي الاَْرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلاَماً * وَ الَّذينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيََماً * وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَاماً * إِنَّهَا سَآءَتْ مُسْتَقَرّاً وَ مُقَاماً * وَالَّذِينَ إِذَآ أَنْفَقُواْ لَمْ يُسْرِفُواْ وَ لَمْ يَقْتُرُواْ وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً * وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاَخَر وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذَ لِكَ يَلْقَ أَثَاماً * يُضَعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ يَخْلُدْ فيه مُهَاناً * إِلاَّ مَنْ تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَلِحاً فَأُولَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَت وَ كَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحيماً * وَ مَنْ تَابَ وَ عَمِلَ صَلِحاً فَاِنَّهُ يَتُوبُ إِلَي اللَّهِ مَتَاباً * وَالَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّواْ كِرَاماً * وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُواْ بِئَاَيَتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمّاً وَ عُمْيَاناً * وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَجِنَا وَ ذُرِّيَّتِنَا قُرَّةَ أَعْيُن وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً * أُولَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُواْ وَ يُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَ سَلَماً * خَلِدينَ فيهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَ مُقاماً ). (572) اثر بندگي براي خداوند رحمان كه رحمت واسعه او، بر وفاجر را فرا گرفته، آن است كه راه رفتن عباد الرحمن بر زمين كه نشانه رفتار آنهاست نه به تكلّف است و نه به تجبّر. عباد الرحمن كساني هستند كه در پيشگاه خالقْ ذليل و در برابر خلقْ متواضع و فروتنند، كه نه تنها به ديگران آزار و اذيّتي ندارند، بلكه اذيّت و آزار ديگران را تحمّل مي‌كنند و در برابر آنها كه به جهل و ناداني با آنان سخن مي‌گويند، به جاي آن كه مقابله به مثل كنند، نه تنها به حلم و برد باري متعرّض آنها نمي‌شوند، بلكه براي آنها سلامت از مرض جهالت را آرزو مي‌كنند: (وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلاَماً ). كساني كه شعارشان سلام و سلامت براي بيگانگان و مخالفان است، براي آشنايان و موافقان به جز مواسات و ايثار از آنان انتظاري نيست. اين گفتار و رفتارِ روز آنهاست و امّا حالاتشان در شب اينست كه به آفاق آسمان چشم مي‌دوزند و آيات علم و قدرت و حكمت خداوند را در ستاره‌ها و كهكشانها مي‌بينند و با تجلّي عظمت خداوند در آن آيات، شب را به قيام و سجود مي‌گذرانند: (يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيََماً ). و چون با دقّت مي‌نگرند كه ميليونها ستاره سر بر خط فرمانند و از مدار خود كوچكترين تخلّفي ندارند، از ترس انحراف خود از مدار دين و آيين الهي مي‌گويند: (رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَاماً ). نسبت به اموالشان كه مانند خون، مايه حيات جامعه است به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه از امساك به فشار خون و از اسراف در انفاق به فقرالدم مبتلا نشوند و از حد اعتدال خارج نمي‌شوند، تا هم به خود برسند و هم به ديگران: (وَ الَّذِينَ إِذَآ أَنْفَقُواْ لَمْ يُسْرِفُواْ وَ لَمْ يَقْتُرُواْ وَ كَانَ بَيْنَ ذَ لِكَ قَوَاماً ). آنان كساني هستند كه دل و زبان را به شرك و دست را به خون ناحق و دامن را به زنا آلوده نمي‌كنند: (وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاَخَر وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذَ لِكَ يَلْقَ أَثَاماً ). آنان كساني هستند كه از دروغ و باطل بر كنار هستند و با بزرگواري، از لغو و گفتار و رفتار بيهوده مي‌گذرند و چنين افرادي كه از حضور در مجلس باطل و ناحق امتناع مي‌ورزند و كرامت و بزرگواريشان اجازه نمي‌دهد كه خود را به لغو و عبث آلوده كنند، از درخت وجودشان جز ميوه علم، حكمت، امانت، صداقت و عدالت چيده نمي‌شود: (وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّواْ بِاللَّغْوِ مَرُّواْ كِرَاماً ). آنان كساني هستند كه وقتي به آيات خدا تذكّر داده مي‌شوند، كور و كر، بر آنها نمي‌افتند، بلكه گوش جان به آيات خدا مي‌دهند و با چشم تفكّر و تدبّر در آنها مي‌نگرند: (وَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُواْ بِئَاَيَتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمّاً وَ عُمْيَاناً ). چنين كساني حق دارند از خدا پيشواييِ پرهيزگاران را درخواست كنند و بگويند: (وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً ) و در مقابلِ خويشتن داري در برابر عوامل انحراف فكري و اخلاقي و عملي، سزاي آنها غرفه‌ايست كه خداوند متعال به آنان وعده داده است، كه در آن غرفه به بالاترين عطيّه الهي كه تحيّت و سلام خداست نايل مي‌شوند: (أُولَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُواْ وَ يُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَ سَلَماً )، (سَلَمٌ قَوْلاً مِّن رَّبٍّ رَّحِيم). (573) 2 در روايتي از رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل شده است كه فرمود: ايمان مؤمن كامل نمي‌شود مگر آن كه صد و سه خصلت را فرا گيرد؛ از آن خصال چند خصلت قريب به مضمون ذكر مي‌شود: علم مؤمن كثير و حلم او عظيم است، تذكّر دهنده غافل و معلّم جاهل است، كسي كه او را آزار كند از او آزار نمي‌بيند، در آنچه كه به كار او نمي‌آيد وارد نمي‌شود، كسي را به مصيبت شماتت نمي‌كند و كسي را به غيبت ياد نمي‌كند، كمك غريب و پدر يتيم است، شادي او در چهره او و حزن و اندوه او در دل اوست، سر كسي را كشف نمي‌كند، ستر كسي را هتك نمي‌كند، امين بر امانتها و دور از خيانتهاست، حركات او ادب و كلام او عَجب است و از امور طالب اعلاي آنها و از اخلاق طالب اسناي آنهاست، قلب او با تقوا و علم او پاكيزه است، هرگاه قدرت پيدا كند عفو مي‌كند و هرگاه وعده دهد وفا مي‌كند، نه در بغضش غرق و نه در حبّش هلاك مي‌شود (حب و بغض او، او را از اعتدال خارج نمي‌كند) باطل را از دوستش نمي‌پذيرد و حق را بر دشمنش رد نمي‌كند و نمي‌آموزد مگر براي آن كه بداند و دانا نمي‌شود مگر براي آن كه به كار ببندد و عمل كند، اگر با اهل دنيا راه برود زيرك‌ترين آنان است و اگر با اهل آخرت راه رود پارساترين آنان است. (574) 3 مدار كمال در كلمات پيشوايان دين بر عقل و علم و ايمان است و نسبت به هر يك به مستفاد قسمتي از يك حديث از امام چهارم حضرت زين العابدين عَلَيْهِ السَّلَام اكتفا مي‌شود كه قريب به مضمون آن اين است: اگر كسي را ديديد كه از سيرت و منطق خود، ترس و عبادت و زهد را نشان مي‌دهد و در حركات خود خضوع و فروتني را اظهار مي‌كند، شتاب زده نشويد، فريب او را نخوريد، چه بسيار كساني هستند كه از دسترسي به دنيا عاجزند، پس دين را وسيله صيد دلها قرار مي‌دهند، ولي اگر متمكن از حرامي شوند در آن فرو مي‌روند و هرگاه ديديد از حرام هم عفّت مي‌ورزد، باز هم مغرور نشويد، چون شهوتها و هوسهاي خلق مختلف است، چه بسياري از مردمان كه از مال حرام هر چند زياد باشد رو بر مي‌گردانند ولي در مقابلِ شهوتِ دامن، خود را مي‌بازند و اگر ديديد از آن هم عفّت ورزيد مغرور نشويد تا ببينيد كه عقل او چگونه است، چه بسيارند كساني كه همه آنها را ترك كردند، ولي به عقلي متين رجوع نكردند و افسادشان به جهل از اصلاحشان به عقل بيشتر است و اگر عقلش را هم متين يافتيد، باز مغرور نشويد تا ببينيد در مبارزه عقل و هوي آيا با هوسش همراه مي‌شود برخلاف عقل، يا با عقلش برخلاف هوي و محبتّش نسبت به رياستهاي باطل چگونه است كه در ميان مردمان كساني هستند كه تارك دنيا براي دنيايند. (575) نتيجه آن كه معيار كمال، سخنان فريبنده و اعمال متواضعانه نيست و صرف نظر از شهوت مال و شكم و دامن نيست، بلكه معيار كمال عقليست كه از كدورت جهل تصفيه شده تا مبدأ صلاح و اصلاح شود و هواييست كه تابع امر و فرمان خدا باشد كه هيچ هوسي حتي شهوت جاه و مقام او را نفريبد و از عزّت با باطل بگذرد و ذلّت با حق را انتخاب كند. 4 عنوان بصري كه نود و چهار سال از عمرش گذشته بود و سالها نزد مالك بن أنس امام مذهب مالكي براي تحصيل علم رفت و آمد مي‌كرد، چون امام ششم عَلَيْهِ السَّلَام به مدينه آمد از آن حضرت درخواست كرد كه به خدمتش براي كسب علم بيايد، حضرت فرمود: «من مردي هستم مطلوب كه در طلب من هستند و با اين حال در هر ساعتي از شب و روز به أوراد و اذكاري مشغول هستم.» عنوان غمگين شد و به روضه رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم رفت و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد كه قلب آن حضرت به او معطوف شود و از علم او بهره‌اي ببرد كه به راه مستقيم خدا هدايت شود و غمگين به خانه برگشت. دلش اسير محبّت آن جناب شد و براي تحصيل علم به نزد مالك هم نرفت و جز براي نماز واجب از خانه بيرون نمي‌آمد. چون صبرش تمام شد روزي بعد از نماز عصر بر در خانه آن حضرت رفت، خادم گفت: چه حاجت داري؟ گفت: حاجت من سلام بر شريف است. جواب داد: او در مصلاّي خود ايستاده. عنوان بر در خانه نشست، خادم بيرون آمد، گفت: داخل شو بر بركت خدا. عنوان گفت: داخل شدم و سلام كردم؛ جواب سلام داد و فرمود: بنشين، خدا تو را بيامرزد، مدّتي سر به زير انداخت، بعد سر بلند كرد و از كُنيه من پرسيد و دعا كرد. با خود گفتم: اگر در اين زيارت و سلام به جز اين دعا چيزي نصيبم نشود، همين دعا بسيار است. بعد سر بلند كرد و فرمود: حاجت تو چيست؟ گفتم: از خدا خواسته‌ام قلب تو را به من متوجّه و از علم تو روزيم كند و اميدوارم دعا به اجابت رسيده باشد. فرمود: يا أبا عبدالله علم به تعلّم نيست، اينست و جز اين نيست: علم نوريست كه در قلب آن كس كه خدا هدايت او را خواسته باشد واقع مي‌شود؛ پس اگر مراد تو علم است در خودْ حقيقت بندگي طلب كن و علم را به استعمالِ علم و عمل به آن بطلب و از خدا فهم بخواه تا تو را بفهماند. گفتم: حقيقت بندگي چيست؟ فرمود: سه چيز است: آن كه بنده خدا، خود را مالك آنچه خدا به او داده نداند، چون بندگان خدا ملكي ندارند، مال را مال الله مي‌بينند و هر جا كه خدا امر كرده آن مال را مي‌گذارند. و آن كه بنده براي خود تدبيري نينديشد و آن كه تمام اشتغالش در آن باشد كه خدا او را به آن امر و از آن نهي كرده است. پس چون براي خود ملكي نديد، انفاق در آنچه خدا امر كرده كه مالش را در آن انفاق كند آسان مي‌شود و چون تدبير خود را به مدبّر خود واگذار كرد مصائب دنيا بر او آسان مي‌شود و چون به امر و نهي خدا مشغول شد فرصتي براي مراء و مباهات با مردمان پيدا نمي‌كند؛ پس چون خدا بنده خود را به اين سه امر اكرام كرد، دنيا و شيطان و خلق بر او سهل و آسان مي‌شود، دنيا را براي افزون طلبي و فخرفروشي طلب نمي‌كند و آنچه نزد مردمان است براي عزّت و برتري نمي‌طلبد و ايام عمرش را بيهوده از دست نمي‌دهد. پس اين اوّل درجه تقويست كه خداوند تبارك و تعالي فرمود: (تِلْكَ الدَّارُ الاَْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الاَْرْضِ وَ لا فَسَاداً ). (576) گفتم: يا ابا عبدالله مرا وصيّت كن. فرمود: تو را به نُه چيز وصيّت مي‌كنم و آنها وصيّت من است براي كساني كه مرادشان راه به سوي خداست و از خدا مي‌خواهم كه تو را براي عمل به آن موفّق كند: سه وصيّت در رياضت نفس و سه وصيّت در حلم و سه وصيّت در علم است. امّا آن چه در رياضت است: بپرهيز از آن كه چيزي را كه اشتها نداري بخوري، كه مورث بُله و حماقت است و جز هنگام گرسنگي نخوري و هرگاه خوردي حلال بخور و نام خدا را ببر و حديث پيغمبر صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم را به ياد آور كه فرمود: آدمي ظرفي را بدتر از شكم خود پُر نكرده است، پس اگر چاره نبود ثلث آن براي خوردن و ثلث آن براي نوشيدن و ثلث آن براي نفس كشيدن باشد و امّا آن وصيّتها كه در حلم است: كسي كه به تو گفت: اگر يكي بگويي ده تا مي‌شنوي، تو بگو: اگر ده تا بگويي يكي نخواهي شنيد و كسي كه ناسزا به تو بگويد، پس به او بگو: اگر در آن چه مي‌گويي راستگو هستي، از خدا مي‌خواهم مرا بيامرزد و اگر دروغگويي از خدا مي‌خواهم تو را بيامرزد و كسي كه به تو وعده فحش مي‌دهد تو به او وعده نصيحت بده. و امّا آن وصيّتها كه در علم است: پس آن چه نمي‌داني از دانايان بپرس و بپرهيز از آن كه از آنان به طريق تعنّت و تجربه سؤال كني و بپرهيز از آن كه در آنچه نمي‌داني به رأي و گمان خود عمل كني و تا آن جا كه ميسّر است به احتياط عمل كن و از فتوا دادن بگريز آن چنان كه از شير مي‌گريزي و گردنت را پُل قرار نده كه مردمان بر آن بگذرند. برخيز كه تو را نصيحت كردم و وِرد مرا بر من فاسد مكن، كه من به خود مشغولم وَ السَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدي. (577) شرح اين آيات و روايات در اين مختصر نمي‌گنجد، كه فهم هر آيه‌اي از آن آيات و هر جمله‌اي از اين روايات نيازمند به بحث مفصّليست و به آنچه بيان شد اكتفا مي‌شود. در خاتمه توجّه به دو نكته لازم است: الف: تعبّد در دين ملاحظه اصول و فروع دين اسلام و تفكّر در عبادات و معاملات و تأمّل در سياساتِ اين دين در تدبير نفس و منزل و مدينه و تدبّر در آداب اين دين در مستحبّات و مكروهات مبيّن حكمت بالغه در اين مقرّرات است. اين امري طبيعيست كه درك حكمت تمام احكام، بلكه درك تمام حكمت هر حكمي، در ديني كه برنامه سعادت انسان در تمام عوالم زندگي اوست ميسّر نيست، مگر براي كسي كه محيط بر آن عوالم و حوايجِ انسان در آنها و طرق تأمين آن حوايج باشد و ندانستن حكمتِ حكمي دليل عدم حكمت در آن حكم نيست. و همچنان كه كتاب خلقت و تكوين محكمات و متشابهاتي دارد، كتاب تشريع هم محكمات و متشابهاتي دارد و در اثر وجود متشابهات نبايد از محكمات دست برداشت و همچنين نبايد وجود متشابهات را در نظام خلقت و دين عبث و بيهوده پنداشت: (وَ الَّراسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا). (578) و بايد دانست كه حيات دنيويِ انسان نسبت به آخرت به منزله حيات جنين در رحم است، كه در آن جا قوا و اعضايي به او داده مي‌شود و جنين هر چند داراي عقل و شعور باشد، ادراك كاربرد و نتيجه وجود آن اعضا براي او ميسّر نيست و هرگز نمي‌تواند بفهمد كه حكمت تشكيلات اسرار آميز مغز چيست، يا دستگاه بينايي و شنوايي و جهاز تنفّس براي او به چه كار مي‌آيد، امّا وقتي به دنيا قدم گذاشت حكمت آنها ظاهر مي‌شود. همچنين جنين جان انسان در رحم مادرِ طبيعت، به وسيله تعليم و تربيتِ وحي الهي بايد به قوا و اعضايي مجهّز شود كه ابزار حيات ابدي اوست و حكمت آن دستورات بعد از قدم گذاشتن به عالم آخرت كه نسبت آن به دنيا، نسبت دنيا به رحم مادر است روشن مي‌شود. به اين جهت تعبّد در احكام دين از ضروريّات خلقت انسان است، بلكه از ضروريّات كمال انساني است، چون ارزش عامل به عمل است و ارزش عمل، به داعي و محرّك عامل بر آن عمل است و بيان معصوم عَلَيْهِ السَّلَام هم راهنماي به اين واقعيّت است كه مي‌فرمايد: «انّما الاعمال بالنيّات و لكل امريء مانوي» (579) از اين رو اطاعت خدا براي خدا با چشم پوشيدن از مصلحت و مفسده و نفع و ضرر، مقام مقرّبين است. ب: لزوم تقليد از علماي دين انساني كه حفظ حيات و سلامت او تابع مقرّرات و قوانين است، چاره ندارد كه براي حفظ سلامت خود يا طبيب باشد و يا به طبيب حاذق مورد اعتماد مراجعه كند و به دستور او عمل نمايد و يا جانب احتياط را بگيرد و از هر چه كه احتمال مي‌دهد مضر به حال اوست خود داري كند؛ تا بداند يا از دانا بپرسد؛ بلكه تقليد از ضروريّات زندگي انسان است، چه عالم باشد و چه جاهل؛ نياز جاهل به تقليد در زندگي روزمره‌اش محتاج به بيان نيست و نياز عالم به تقليد به اين جهت است كه هر دانشمندي دايره دانش او به قسمت ناچيزي از احتياجات او محدود است، مثلاً دانشمند در طب بايد در ساختمان خانه‌اش مقلّد مهندس و معمار ساختمان باشد و اگر سوار هواپيما شد مقلّد خلبان و اگر سوار كشتي شد پيرو بي‌چون و چراي نا خدا باشد؛ بلكه با انشعاب طب اگر متخصّص در عضوي شد، در عضو ديگر بايد مقلّدِ متخصّص ديگر باشد؛ در نتيجه زندگي هيچ فردي بدون تقليد اداره نمي‌شود. بنا بر اين كسي كه ايمان به دين دارد و مي‌داند كه در دين براي او وظايف و تكاليفي معيّن شده است، به حكم عقل و فطرت خود ملزم است كه نسبت به آن وظايف يكي از سه راه را انتخاب كند: يا علم به آنها را تحصيل كند و يا از عالم به آنها پيروي نمايد و يا جانب احتياط را مراعات كند و در صورتي كه نه عالم به آن وظايف است و نه اهل احتياط، راه، منحصر به پيروي از نظريّات عالم و دانشمند به آن احكام است و اگر دانشمندان و متخصّصان در آن احكام اختلاف نظر داشتند، از نظرِ اَعلم آنان پيروي كند، همچنان كه اگر نظر طبيبان در تشخيص درد و علاج آن مختلف بود، بايد به اعلم آنان رجوع نمايد. و چون دين اسلام دين علم است و هر عملي هر چند به واسطه بايد به علم منتهي شود، تقليد هم كه اعتماد و استناد به رأي و نظر عالم و مجتهد در احكام دين است چنان كه روشن شد بايد بر مبناي علم و عقل و فطرت باشد: (وَ لاَتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً ). (580) فهرست كتب 1. إختيار معرفة الرجال (رجال الكشي)، قم مؤسسة آل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام 2. أسباب النزول، مؤسسة الحلبي و شركاه القاهرة 3. أسد الغابة، دار إحياء التراث العربي بيروت 4. أسني المطالب، مكتبة أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام اصفهان 5. إعلام الوري بأعلام الهدي، مؤسسة آل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام قم 6. الآحاد و المثاني، دار الدراية 7. الإحتجاج، دار النعمان النجف الأشرف 8. الإختصاص، جماعة المدرسين في الحوزه العلمية قم 9. الأربعون حديثاً، مدرسة الإمام المهدي عَلَيْهِ السَّلَام قم 10. الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، قم مؤسسة آل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام 11. الإستيعاب في معرفة الأصحاب، دار النهضة مصر القاهرة 12. الإصابة في تمييز الصحابة، دار الكتب العلمية بيروت 13. الإفصاح في إمامة أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، مؤسسة البعثة قم 14. الإقتصاد الهادي إلي طريق الرشاد، مكتبة جامع چهلستون طهران 15. الأمالي للصدوق، مؤسسة البعثة قم 16. الأمالي للطوسي، دار الثقافة قم 17. الأمالي للمفيد، جماعة المدرسين قم 18. الإمامة و التبصرة من الحيرة، مدرسة الإمام المهدي عَلَيْهِ السَّلَام قم 19. الإيضاح، انتشارات دانشگاه طهران 20. البداية و النهاية، دار إحياء التراث العربي بيروت 21. البيان في أخبار صاحب الزمان (في آخر كتاب كفاية الطالب)، دار إحياء تراث أهل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام 22. التاريخ الكبير، المكتبة الإسلامية ديار بكر 23. التبيان في تفسير القرآن، دار إحياء التراث العربي 24. التفسير الكبير، دار إحياء التراث العربي 25. التلخيص (في هامش المستدرك)، دار الكتب العربي بيروت 26. التوحيد، جامعه‌ي المدرسين قم 27. الثقات، مؤسسة الكتب الثقافية 28. الجامع الصغير، دار الفكر بيروت 29. الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبي)، دار إحياء التراث العربي بيروت 30. الجرح و التعديل، دار إحياء التراث العربي بيروت 31. الخرائج و الجرائح، مؤسسة الإمام المهدي عَلَيْهِ السَّلَام قم 32. الخصال، جامعه‌ي المدرسين قم 33. الدر المنثور، دار المعرفة 34. الدعوات، مدرسة الإمام المهدي عَلَيْهِ السَّلَام 35. الرسائل العشر، جامعه‌ي المدرسين قم 36. السنن الكبري للبيهقي، دار الفكر بيروت 37. السنن الكبري للنسايي، دار الكتب العلمية لبنان 38. السيرة النبوية لابن كثير، دار المعرفة بيروت 39. السيرة النبوية لابن هشام، مكتبة محمد علي صبيح و أولاده بمصر 40. الصواعق المحرقة، مكتبة القاهرة 41. ال طبقات الكبري، دار صادر بيروت 42. الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، مطبعة الخيام قم 43. العمدة، جامعه‌ي المدرسين قم 44. الغيبة للطوسي، مؤسسة المعارف الإسلامية قم 45. الفائق في غريب الحديث، دار الكتب العلمية بيروت 46. الفتوحات الإسلامية بعد مضي الفتوحات النبوية، المكتبة التجارية الكبري بمصر 47. الفضائل، المكتبة الحيدرية النجف الأشرف 48. الكافي، دار الكتب الاسلامية 49. الكامل في التاريخ، ادارة الطباعة المنيرية مصر 50. المجازات النبوية، مكتبة بصيرتي قم 51. المحاسن، دار الكتب الاسلامية 52. المستدرك علي الصحيحين، دار المعرفة بيروت 53. المسترشد، مؤسسة الثقافة الإسلامية لكوشانبور 54. المصنّف، المجلس العلمي 55. المعجم الاوسط، دار الحرمين 56. المعجم الصغير، دار الكتب العلمية بيروت 57. المعجم الكبير، مكتبة ابن تيمية القاهرة 58. المعيار و الموازنة، مؤسسة المحمودي بيروت 59. المناقب، جامعه‌ي المدرسين قم 60. النكت الإعتقاديه ي، دار المفيد بيروت 61. الهداية، مؤسسة الإمام الهادي عَلَيْهِ السَّلَام قم 62. أنساب الأشراف، مؤسسة الأعلمي بيروت 63. أنيس الأعلام في نصرة الإسلام، مرتضوي طهران 64. بحارالأنوار، مؤسسة الوفاء بيروت 65. بصائر الدرجات الكبري، مؤسسة الأعلمي طهران 66. بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث، دار الطلايع 67. تاريخ الطبري (تاريخ الأمم و الملوك)، مؤسسة الأعلمي بيروت 68. تاريخ بغداد أو مدينة الإسلام، دار الكتب العلمية بيروت 69. تاريخ مدينة دمشق، دار الفكر بيروت 70. تحف العقول عن آل الرسول، جامعه‌ي المدرسين قم 71. تحفة الاحوذي في شرح الترمذي، دار الكتب العلمية بيروت 72. تعجيل المنفعة بزوائد رجال الأئمة الأربعة، دار الكتب العربي بيروت 73. تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم)، دارالمعرفة بيروت 74. تفسير أبي حمزه‌ي الثمالي، دفتر نشر الهادي 75. تفسير الثعالبي المسمي بجواهر الحصان، دار إحياء التراث العربي 76. تفسير العياشي، المكتبة العلمية الإسلامية 77. تفسير القرآن للصنعاني، مكتبة الرشد الرياض 78. تفسير القمي، دار الكتاب قم 79. تفسير فرات الكوفي، وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامي 80. تنقيح المقال، مطبعة المرتضوية النجف الاشرف 81. تهذيب الأحكام، دار الكتب الاسلامية طهران 82. تهذيب التهذيب، دار الفكر بيروت 83. تهذيب الكمال، مؤسسة الرساله‌ي 84. جامع الأحاديث، دار الفكر بيروت 85. جامع البيان في تأويل آي القرآن، دار الفكر بيروت 86. جامع المسانيد و السنن، دار الفكر 87. جمهرة اللغة، دار العلم للملايين بيروت 88. جواهر العقدين في فضل الشرفين، دار الكتب العلمية بيروت 89. حلية الأولياء، دار الفكر بيروت 90. خصائص الأئمة، مجمع البحوث الإسلامية الرضوية 91. خصائص الوحي المبين، دار القرآن الكريم قم 92. خصائص أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، مكتبة نينوي الحديثة 93. دعائم الإسلام، دار المعارف 94. دلائل الإمامة، مؤسسة البعثة قم 95. دلائل النبوة، دار طيبة رياض 96. ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي، مكتبة القدسي القاهرة 97. ذيل تاريخ بغداد، دار الكتب العلمية بيروت 98. رسائل المرتضي، دار القرآن الكريم قم 99. روضة الواعظين، منشورات الرضي قم 100. زبدة البيان في أحكام القرآن، مكتبة المرتضوية طهران 101. سبل الهدي و الرشاد، دار الكتب العلمية بيروت 102. سعد السعود، المكتبة الحيدرية في النجف 103. سنن أبن ماجة، دار الفكر بيروت 104. سنن أبي داود، دار الفكر بيروت 105. سنن الترمذي، دار الفكر بيروت 106. شرح الأخبار في فضائل الائمة الأطهار عَلَيْهمُالسَّلَام، جامعه‌ي المدرسين قم 107. شرح السنة، المكتب الإسلامي 108. شرح المواقف، مطبعة السادة بجوار محافظه‌ي مصر 109. شرح نهج البلاغه ابن أبي الحديد، دار احياء الكتب العربية 110. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل في آيات ال نازلة في أهل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام، وزارة الإرشاد الاسلامي 111. صحيح ابن حبان به ترتيب ابن بلبان، مؤسسة الرساله‌ي 112. صحيح البخاري، دار الفكر بيروت 113. صحيح مسلم، دار الفكر بيروت 114. طبقات المحدثين بإصبهان و الواردين عليها، مؤسسة الرساله‌ي بيروت 115. عقد الدرر، مكتبة عالم الفكر القاهرة 116. علل الشرايع، دار إحياء التراث العربي 117. عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، مطبعة سيدالشهداء عَلَيْهِ السَّلَام قم 118. عهد عتيق و عهد جديد (تورات و انجيل)، طبع دروگولين در مدينه لپسيا (لپسيك) در سنه 119. 1985 مترجم از زبان اصلي يوناني 120. عيون أخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلَام، انتشارات جهان طهران 121. فتح الباري شرح صحيح البخاري، دار المعرفة للطباعة و النشر لبنان 122. فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل، مؤسّسة الرساله‌ي بيروت 123. فضائل الصحابة للنسايي، دار الكتب العلمية بيروت 124. فيض القدير شرح الجامع الصغير، دار الكتب العلمية بيروت 125. كتاب السنة، المكتب الاسلامي بيروت 126. كتاب الغيبة، مكتبة الصدوق طهران 127. كشف الغطاء، مهدوي اصفهان 128. كشف الغمة في معرفة الأئمة، مكتبة ابن هاشمي تبريز 129. كفاية الأثر في النص علي الأئمة الأثني عشر، انتشارات بيدار قم 130. كفاية الطالب في مناقب علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام، دار احياء التراث اهل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام طهران 131. كمال الدين و تمام النعمه ي، جامعه‌ي المدرسين قم 132. كنز العمال، مؤسسة الرساله‌ي لبنان 133. كنز الفوائد، مكتبة المصطفوي قم 134. لسان الميزان، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات بيروت 135. مجمع البيان في تفسير القرآن، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات بيروت 136. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الكتب العلمية بيروت 137. مسند ابن الجعد، دار الكتب العلمية بيروت 138. مسند أبي حنيفة، مكتبة الكوثر الرياض 139. مسند أبي داود الطيالسي، دار الحديث بيروت 140. مسند أبي يعلي الموصلي، دار المأمون للتراث 141. مسند أحمد بن حنبل، دار صادر بيروت 142. مسند الشاميين، مؤسسة الرساله‌ي بيروت 143. مسند سعد بن أبي وقاص، دار البشائر الإسلامية بيروت 144. مصباح المتهجد، مؤسسة فقه الشيعة لبنان 145. مصنف ابن أبي شيبة، دار الفكر 146. معاني الأخبار، جامعه‌ي المدرسين قم 147. معاني القرآن، جامعه‌ي أم القري المملكة السعوديه‌ي 148. معجم البلدان، دار إحياء التراث العربي بيروت 149. مناقب آل أبي طالب، مؤسسة انتشارات علامه قم 150. مناقب الإمام أميرالمؤمنين علي عَلَيْهِ السَّلَام، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية 151. من لا يحضره الفقيه، دار الكتب الاسلامية 152. موارد الظم آن إلي زوائد ابن حبان، دار الكتب العلمية بيروت 153. ميزان الإعتدال، دار المعرفة بيروت 154. نظم درر السمطين، من مخطوطات مكتبة أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام 155. نور الأبصار، دار الفكر بيروت 156. نهاية ابن أثير، المكتبة الاسلامية 157. نيل الأوطار من أحاديث سيد الخيار، دار الجيل بيروت 158. وسائل الشيعة، مؤسسة آل البيت عَلَيْهمُالسَّلَام لإحياء التراث قم 159. وصول الأخيار إلي أصول الأخبار، مجمع الذخائر الإسلامية 160. ينابيع المودة، دار الأسوة پي‌نوشت (1). سوره روم، آيه 30 (پس به پا دار روي خود را براي دين در حالي كه مستقيم در آن باشي به توحيد، اين فطرت خداست كه مردم را بر آن آفريده است) (2). سوره طه، آيه 50 (گفت: پروردگار ما آن كسيست كه به هر چيزي آفرينش آن را داد، پس هدايت كرد) (3). سوره نحل، آيه 96 ( آنچه نزد شماست پايان يابد و آنچه نزد خداست پاينده است) (4). سوره يونس، آيه 62، 63، 64 ( همانا اولياء الله نه ترسي بر آنان است و نه محزون مي‌شوند، آنها كساني هستند كه ايمان آوردند و پرهيزگارند، براي آنهاست بشارت در زندگي دنيا و آخرت. تبديلي براي كلمات خدا نيست، آن همان رستگاري عظيم است) (5). سوره حديد، آيه 23 (تا دريغ نخوريد (اندوهگين نشويد) بر آنچه از شما فوت شده و نه شاد شويد بدانچه شما را آمده است). (6). سوره رعد، آيه 28 ( آنان كه ايمان آوردند و دلهاي آنان به ذكر خدا مطمئن مي‌شود؛ آگاه باشيد كه دلها به ياد خدا مطمئن مي‌شود ). (7). سوره غافر، آيه 36، 37 (و گفت فرعون: يا هامان بنياد كن براي من برجي شايد برسم به اسباب؛ اسباب آسمانها). (8). سوره روم، آيه 41 (ظاهر شد فساد در بيابان و دريا، بدانچه دسته اي مردم فراهم كرد) (9). سوره حديد، آيه 4 (و او با شماست هر جا كه باشيد) (10). سوره زلزلة، آيه 7، 8 (پس هر كس به مقدار سنگيني ذرّه‌اي كار خوب كند، مي‌بيند آن را و هر كس به اندازه سنگيني ذرّه‌اي كار بد كند، مي‌بيند آن را) (11). بحار الانوار، جلد 1، صفحه 225، (اين است و جز اين نيست كه آن «علم» نوريست كه واقع مي‌شود در قلب آن كس كه خداوند تبارك و تعالي بخواهد او را هدايت نمايد) (12). بحارالانوار جلد 1، صفحه 172 (دانا ميان نادانان مانند زنده است ميان مردگان) (13). سوره طه، آيه 111 (و خوار شدند چهره‌ها براي حي قيّوم) (14). سوره نحل، آيه 97 ( آن كس كه كردار شايسته كند از مرد يا زن و حال آن كه مؤمن باشد، هر آينه زنده مي‌كنيم او را به حيات پاكيزه) (15). سوره نحل، آيه 125 (دعوت كن به راه پروردگار خودت، به حكمت) (16). سوره اسراء، آيه 36 (و پيروي نكن از آنچه كه علمي به آن، براي تو نيست). (17). سوره يونس، آيه 36 (و هر آينه گمان، بي‌نياز نكند از حق چيزي را) (18). بحار الانوار، جلد 4، صفحه 55 ( همانا برترين فرائض و واجب‌ترين آنها بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار براي او به بندگي است) (19). سوره عنكبوت، آيه 69 (و آنان كه جهاد كردند در ما، هر آينه و البته آنان را به راه‌هاي خودمان هدايت مي‌كنيم). (20). سوره بقرة، آيه 269 ( خدا مي‌دهد حكمت را به هر كس كه مي‌خواهد و به هر كس حكمت داده مي‌شود خير بسيار به او داده شده است) (21). سوره ابراهيم، آيه 27 (و گمراه مي‌كند خدا ظالمان را و مي‌كند خدا هر چه خواهد ) (22). سوره فصلت، آيه 53 (آيا كفايت نمي‌كند به پروردگار تو كه او بر همه چيز گواه است) (23). بحار الانوار، جلد 84، صفحه 339، بيان مولي الموحّدين عَلَيْهِ السَّلَام (اي كسي كه بر ذات خودت، به ذات خود دلالت كردي) (24). بحار الانوار، جلد 95، صفحه 82 بيان زين العابدين عَلَيْهِ السَّلَام (به تو شناختم تو را و تو دلالت كردي مرا بر خودت) (25). سوره طور، آيه 35 (آيا آفريده شدند از غير چيزي، يا ايشانند آفرينندگان) (26). بحارالانوار جلد 3، صفحه 36 (مردي بر حضرت علي بن موسي الرضا عَلَيْهِ السَّلَام وارد شد، پس گفت: يابن رسول الله دليل بر حدوث عالم چيست؟ حضرت فرمود: تو نبودي، بعد بود شدي و هر آينه دانستي كه همانا خودت خود را به وجود نياوردي و نه آن كس كه مثل توست تو را به وجود آورده است) (27). التوحيد، صفحه 290. (28). بحار الانوار، جلد 4، صفحه 282 (هر چيزي ميسّر است براي آنچه آفريده شده براي آن) (29). سوره احزاب، آيه 62 (و هرگز براي سنت خدا تبديلي نمي‌يابي) (30). سوره نمل، آيه 60 (آيا چه كسي آفريد آسمانها و زمين را و نازل كرد براي شما از آسمان آبي، پس رويانيديم به آن باغهايي را كه داراي خرّميست؛ نبود براي شما كه برويانيد درخت آنها را، آيا الهيست با الله؟ بلكه آنها قومي هستند كه عدول مي‌كنند از حقّ) (31). سوره واقعه، آيه 72 (آيا شما پديد آورديد درختش را، يا ماييم پديدآورندگان) (32). سوره حجر، آيه 19 (و رويانيديم در آن از هر چيز موزون و سنجيده شده) (33). سوره الرّحمن، آيه 6 (و گياه و درخت سجده مي‌كنند ) (34). بحار الانوار، جلد 3، صفحه 31 (35). بحار الانوار، جلد 3، صفحه 32 (شكافته مي‌شود و همانند رنگهاي طاووسها نمايان مي‌گردد) (36). سوره اعلي، آيه 2 و 3 ( آن كس كه آفريد، پس راست و برابر كرد و آن كه تقدير كرد پس هدايت كرد) (37). بحار الانوار، جلد 3، صفحه 32 (امام فرمود آيا مدّبري براي آن مي‌بيني؟ پس مدتي طولاني سكوت كرد و سپس شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت پيغمبر و امامت آن حضرت داد و نسبت به آنچه در آن بود توبه نمود) (38). ثنايا = دندانهاي پيش، انياب = دندانهاي نيش، طواحن = دندانهاي آسيا. (39). سوره ذاريات، آيه 21 (و در خودتان آيا نمي‌بينيد) (40). سوره روم، آيه 8 (آيا تفكّر نكردند در خودشان) (41). سوره نحل، آيه 18 (و اگر بشماريد نعمتهاي خدا را، نمي‌شود كه آنها را به حساب در آوريد). (42). سوره طارق، آيه 5، 6 (پس بايد نظر كند انسان كه از چه آفريده شده است؛ آفريده شد از آبي جهنده). (43). سوره زمر، آيه 6 (مي آفريند شما را در شكمهاي مادرانتان، آفرينشي بعد از آفرينش در تاريكي‌هاي سهگانه). (44). سوره علق، آيه 3، 4، 5 (بخوان و پروردگارت بزرگوارتر است، همان كسي كه به وسيله قلم آموخت و تعليم كرد به انسان آنچه را نمي‌دانست) (45). سوره لقمان، آيه 20 (آيا نمي‌بينيد كه خدا مسخّر كرد براي شما آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و فراوان كرد بر شما نعمتهاي خويش را آشكار و نهان و بعضي از مردم انند كه مجادله مي‌كند در خدا به غير علم و نه هدايت و نه كتاب نور بخش). (46). سوره مؤمنون، آيه 14 (پس بلند مرتبه است خداوندي كه بهترين آفرينندگان است). (47). سوره فصّلت، آيه 53 (زود است كه بنمايانيم به آنها آيات خويش را در سراسر گيتي و در خود ايشان، تا اين كه روشن شود براي آنها كه به درستي اوست حق). (48). سوره يس، آيه 40 (نه خورشيد را سزاوار است كه ماه را دريابد و نه شب بر روز سبقت مي‌گيرد و هر يك در فلكي شناورند). (49). سوره فرقان، آيه 62 (و اوست آن كه گردانيد شب و روز را جايگزين همديگر براي آن كس كه بخواهد متذكر شود ) (50). سوره قصص، آيه73 (واز رحمتش قرار داد براي شما شب و روز را، براي اين كه آرامش بگيريد و از فضل او طلب كنيد). (51). سوره قصص، آيه 71 (بگو آيا ديده ايد اگر بگرداند خدا بر شما شب را هميشگي تا روزقيامت، كيست خدايي غير از الله كه روشنايي بياورد براي شما، آيا پس چرا نمي‌شنويد؟) (52). سوره اعراف، آيه 185 (آيا نظر نمي‌كنند در ملكوت آسمانها و زمين و آنچه كه خدا از هر چيز خلق كرده). (53). سوره انعام، آيه 75 (و همچنان نشان مي‌دهيم به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را، براي اين كه از يقين كنندگان باشد ). (54). سوره إسراء، آيه 85 (و داده نشديد از علم مگر كمي را). (55). سوره عنكبوت، آيه 61 (و هر آينه اگر از آنها سؤال كني: كيست كه آفريده است آسمان و زمين را و مسخّر كرده است خورشيد و ماه را، هر آينه مي‌گويند: البته الله، پس به كجا به دروغ رانده مي‌شوند). (56). سوره زخرف، آيه 9 (و هر آينه اگر از آنها سؤال كني: كيست كه آفريده است آسمان و زمين را، هر آينه البته مي‌گويند آفريد آنها را عزيز عليم). (57). التوحيد، صفحه 250. (58). سوره يس، آيه 82 (اين است و جز اين نيست، امر او هر گاه اراده كند چيزي را، كه بگويد براي او باش، پس مي‌باشد ). (59). سوره انعام، آيه 63 (بگو كيست كه شما را نجات مي‌دهد از تاريكي‌هاي بيابان و دريا، مي‌خوانيد او را به زاري و نهان، كه اگر نجات بدهد ما را از اين تاريكي‌ها، هر آينه خواهيم بود البته از شكرگزاران) (60). سوره زمر، آيه 8 (و هرگاه برسد انسان را شدّتي، پروردگار خود را بخواند زاري كنان، بعد از آن چون عطا كند به او نعمتي، فراموش كند آنچه را كه از قبل مي‌خواند و براي خدا همتاياني قرار دهد تا گمراه كند از راهش). (61). سوره يونس، آيه 22 (اوست كه سير مي‌دهد شما را در بيابان و دريا، حتي زماني كه در كشتي باشيد و روان شود آن كشتي با ايشان به بادي خوش و خشنود شوند به آن، [ هنگامي كه ] بيايدشان بادي تند و بيايدشان موج از هر سو و گمان برند كه به بلا احاطه شده‌اند بخوانند خدا را با اخلاص در دين، اگر نجات دهي ما را از اين، هر آينه خواهيم بود البته از شكرگزاران). (62). بحار الانوار جلد 3، صفحه 41 (يابن رسول الله مرا دلالت كن بر الله كه او چيست؟ كه بسيار شدند بر من كساني كه مجادله مي‌كنند و مرا به حيرت انداختند. حضرت فرمود: يا عبدالله آيا هرگز كشتي سوار شدي؟ گفت: بلي، فرمود: آيا كشتي شكسته شدي، در جايي كه نه كشتيست كه تو را نجات دهد و نه شناييست كه تو را بي‌نياز كند؟ گفت: بلي، فرمود: آيا در آن جا تَعَلُّق قلب و خاطر به قادر و توانايي پيدا كردي كه تو را از آن ورطه خلاص كند؟ گفت: بلي، حضرت فرمود: پس همان الله است كه قادر است بر نجات دادن، آن جا كه نجات دهنده‌اي نيست و بر كمك كردن، آن جا كه كمك كننده‌اي نيست). (63). سوره حديد، آيه 3 (اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چيزي داناست). (64). سوره حشر، آيه 24 (اوست خداوند آفريننده پديد آرنده صورت ساز، براي اوست اسماء حسني) (65). سوره عنكبوت، آيه 69 (و آنان كه جهاد كردند در ما هر آينه هدايت مي‌كنيم البته آنان را به راه‌هاي خودمان) (66). بحار الانوار، جلد 3، صفحه 43 (فرمود: واي بر تو و چگونه از تو پنهان شده است كسي كه قدرتش را در نفست به تو نشان داده است: پديدار شدنت و حال آن كه نبودي و بزرگي تو را بعد از كوچكيت و قوّت تو را بعد از ناتوانيت و ناتواني تو را بعد از قوّتت و مرض تو را بعد از صحّتت و صحّت تو را بعد از مرضت و رضايت تو را بعد از غضبت و غضب تو را بعد از رضايتت و حزن تو را بعد از شاديت و شادي تو را بعد از حزنت و دوستي تو را بعد از دشمنيت و دشمني تو را بعد از دوستيت و عزم و تصميم تو را بعد از اباء و امتناعت و اباء و امتناع تو را بعد از عزمت و شهوت و ميل تو را بعد از كراهتت و كراهت تو را بعد از شهوتت و رغبت تو را بعد از بيم و ترست و بيم و ترس تو را بعد از رغبتت و اميد تو را بعد از نااميديت و نااميدي تو را بعد از اميدواريت و به خاطر آوردنت آنچه كه در وهم تو نبود و پنهان شدن از ذهنت آنچه به او معتقد بودي و همچنان آثار قدرت او را در خودم بر مي‌شمرد كه نمي‌توانستم سر از آن باز بزنم و ناديده بگيرم، تا به جايي رسيد كه گمان كردم به زودي بين من و او نمايان مي‌شود ) (67). توحيد مراتبي دارد: توحيد ذات: هر موجودي مركّب است، به جز ذات قدّوسِ خداوند متعال كه واحديست كه احديت عين ذات اوست. و هر چيز جز او قابل قسمت است در وجود، مانند انقسام جسم به مادّه و صورت و در وهم، مانند انقسام زمان به آنات و در عقل، مانند انقسام انسان به انسانيّت و وجود و انقسام هر موجود متناهي به محدود و حد. در هنگامه جنگ جمل شخصي گفت: يا اميرالمؤمنين، آيا مي‌گويي: همانا خدا يكي است؟ مردم بر او حمله كردند كه در چنين موقعيّتي كه براي اميرالمؤمنين پيش آمده، چه جاي اين سؤال است! حضرت فرمود: او را وابگذاريد، آنچه او از ما مي‌خواهد، ما هم از اين قوم همان را مي‌خواهيم؛ مراد ما توحيد خداست. سپس فرمود: همانا اين گفتار كه خدا واحد است بر چهار قسم است كه دو وجه آن بر خدا روا نيست و دو وجه در او ثابت است. امّا آن دو كه بر او جايز نيست: 1) واحديست كه در اعداد است؛ وحدانيّت او وحدانيّت عددي نيست، زيرا هر واحدي كه ثاني دارد، بر واحدي كه ثاني ندارد گفته نمي‌شود: (لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللهَ ثَالِثُ ثَلاَثَة ) (سوره مائده، آيه 73. هر آينه البته كافر شدند كساني كه گفتند: خدا سومينِ سه تا است). 2) واحديست كه از آن، نوعي از جنس اراده مي‌شود؛ چنان كه گفته مي‌شود: «او واحدي از مردمان است» اطلاق واحد به اين معني كه فردي از صنف و نوع است بر خداوند روا نيست، چون در اين اطلاق تشبيه است و خداوند شبيه ندارد. و امّا دو وجهي كه بر خدا جايز است: 1) او واحديست كه چيزي شبيه او نيست. 2) خداوند عز و جل احديست كه در وجود و عقل و وهم قسمت پذير نيست (بحارالانوار جلد 3، صفحه 206). توحيد ذات و صفات: يعني صفات ذاتيّه خداوند متعال مانند حيات و علم و قدرت، عين ذات خداست، وگرنه، تعدّد ذات و صفت مستلزم تركيب و تجزيه است و تركيب از اجزاء مستلزم احتياج به اجزاء و تركيب كننده آن اجزاء است و همچنين لازمه زياده صفات بر ذات، آن است كه در مرتبه ذات، فاقد صفات كمال باشد، لكن در او جهت امكانِ وجود آن صفات باشد، بلكه گذشته از امكانِ صفات، امكان ذات لازم مي‌آيد؛ چون فاقد صفات كمال و حامل امكان صفات، محتاج است به غنّي بالذات. امير المؤمين عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: «اول عبادة الله معرفته و اصل معرفة الله توحيده و نظام توحيد الله نفي ال صفات عنه، بشهادة العقول ان كل صفة و موصوف مخلوق و شهادة كل مخلوق ان له خالقاً ليس بصفة و لا موصوف.» (بحار الانوار، جلد 54، صفحه 43. اوّل عبادت خدا معرفت اوست و اصل معرفت خداوند توحيد اوست و نظام توحيد خدا نفي صفات از اوست؛ زيرا به شهادت عقلها، هر صفت و موصوف ي مخلوق است و هر مخلوقي شهادت مي‌دهد كه براي او خالقيست كه صفت و موصوف نيست. ) توحيد در الوهيّت: (وَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ) (سوره بقره، آيه 163 و خداي شما خداي يكتا است، نيست خدايي جز او، بخشنده مهربان). توحيد در ربوبيّت: (قُلْ أَغَيْرَ اللهِ أَبْغِي رَبّاً وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْء ) (سوره انعام، آيه 164. بگو آيا غير از الله پروردگاري بجويم و حال آن كه او پروردگار همه چيز است)؛ (أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ) (سوره يوسف، آيه 39. آيا پروردگارانِ پراكنده بهتر است يا خداوند يگانه قهّار). توحيد در خلق: (قُل اللهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْء وَ هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ) (سوره رعد، آيه 16. بگو الله است آفريننده همه چيز و او يكتاي قهار است)؛ (وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ) (سوره نحل، آيه 20 و آنان را كه به جز خدا مي‌خوانند، چيزي نمي‌آفرينند و خود آنها آفريده مي‌شوند). توحيد در عبادت: كه بندگي منحصر به او باشد. (قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَ لا نَفْعاً ) (سوره مائده، آيه 76. بگو: آيا عبادت مي‌كنيد از غير خدا آنچه را كه مالك نيست براي شما ضرر و نفعي را!). توحيد در امر و حكم: (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الاَْمْرُ تَبَارَكَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ) (سوره اعراف، آيه 54. همانا براي اوست خلق و امر، بلند مرتبه است خداوند كه پرورش دهنده عالميان است)؛ (اِنِ اْلحُكْم اِلا لِلّهِ) (سوره يوسف، آيه 40. نيست حكم مگر براي خدا). توحيد در خوف و خشيت: (فَلا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ) (سوره آل عمران، آيه 175. پس نترسيد از ايشان و بترسيد از من اگر مؤمن هستيد)؛ (فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَونِ) (سوره مائده، آيه 44. پس نترسيد از مردم و بترسيد از من). توحيد در ملك: (وَ قُلْ الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ) (سوره اسرا، آيه 111 و بگو: حمد براي خداييست كه نگرفته است فرزندي و نه مي‌باشد براي او شريكي در ملك). توحيد در ملك نفع و ضرر: (قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرّاً وَ لا نَفْعاً إِلاَّ مَاشَاءَ الله) (سوره اعراف، آيه 188. بگو: مالك نيستم براي نفس خود هيچ نفع و ضرري مگر آنچه را كه خدا بخواهد )؛ (قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِن اللهِ شَيْئاً إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعاً ) (سوره فتح، 11. بگو: پس كيست كه مالك باشد براي شما از خدا چيزي را، اگر خدا براي شما ضرري را اراده كند، يا براي شما نفعي را اراده نمايد). توحيد در رزق: (قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِن السَّمَوَاتِ وَ الاَْرْضِ قُلِ اللهُ) (سوره سبأ، آيه 24. بگو: كيست كه از آسمانها و زمين به شما روزي مي‌دهد، بگو: الله است)؛ (أَمَّنْ هَذَا الَّذِي يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ) (سوره ملك، آيه 21. آيا كيست كه روزي دهد شما را اگر باز گيرد خدا رزق خود را). توحيد در توكّل: (وَتَوَكَّلْ عَلَي اللهِ وَكَفَي بِاللهِ وَكِيلا) (سوره احزاب، آيه 3 و توكل كن بر خدا و بس است خداوند كه وكيل باشد )؛ (اللهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ عَلَي اللهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ) (سوره تغابن، آيه 13. نيست خدايي مگر او، پس بايد مؤمنان بر خداوند توكل كنند). توحيد در عمل: (وَمَا لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزَي إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاَْعْلَي) (سوره ليل، آيه 20 19 و حال آنكه براي احدي در نزد او نعمتي نبود كه جزا داده شود، مگر در طلب رضاي وجه پروردگار اعلاي خود). توحيد در توجّه: (إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَ الاَْرْضَ) (سوره انعام، آيه 79. همانا برگرداندم روي خود را به آن كس كه آفريد آسمانها و زمين را). و اين مقام كساني است كه به هلاك ذاتي و فناي كائنات پي برده‌اند و يافته‌اند كه: (كُلُّ شَيْء هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ). (سوره قصص، آيه 88. هر چيزي هلاك و نابود است مگر وجه او)؛ (كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَان * وَيَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلاَلِ وَ الاِْكْرَامِ) (سوره رحمن، آيه 26 و 27. هر كه بر روي زمين است فاني شود و باقي مي‌ماند وجه پروردگار تو كه صاحب جلال و اكرام است) و توحيد در توجّهِ فطري به خداوند متعال را: (وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ) (سوره طه، آيه111 و روي‌ها خوار و ذليل باشد براي خداي زنده پاينده) به توحيدِ در توجّهِ ارادي متجلّي كرده است. (68). سوره زخرف، آيه 84 (و اوست آن كه در آسمان خداست و در زمين خداست و اوست حكيم دانا) (69). سوره بقره، آيه 21، 22 (اي مردم پرستش كنيد پروردگار خويش را آن كه بيافريد شما و پيشينيان از شما را، شايد كه شما پرهيزگاري كنيد؛ آن خدايي كه براي شما زمين را بساط گسترده كرد و آسمان را سقف افراشته نمود و نازل كرد از آسمان آبي را، پس بيرون آورد به آن آب از ميوه‌ها رزقي براي شما، پس براي خدا همتايان قرار ندهيد و حال آن كه مي‌دانيد). (70). بحارالانوار، جلد 3، صفحه 230. (71). نهج البلاغه، رسائل اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام شماره 31، از وصاياي آن حضرت به امام حسن مجتبي عَلَيْهِ السَّلَام: (بدان اي پسر من، اگر براي پروردگار تو شريكي بود هر آينه فرستادگان او برايت مي‌آمدند و آثار ملك و سلطنت او را مي‌ديدي و كارها و صفات او را مي‌شناختي). (72). سوره مريم، آيه 93 ( نيست آن كه در آسمان و زمين است مگر اين كه مي‌آيد خداي رحمان را به عبودّيت و بندگي) (73). سوره فاطر، آيه 15 (اي مردمان شماييد محتاجان به پروردگار و خداوند بي‌نياز است و ستوده). (74). سوره آل عمران، آيه 109 (و به سوي خدا بازگردانيده مي‌شود أمور) (75). سوره بقره، آيه 156 ( همانا براي خداييم و همانا ما به سوي او باز مي‌گرديم) (76). سوره سبأ، آيه 46 (بگو اينست و جز اين نيست، شما را به يك چيز موعظه مي‌كنم كه قيام كنيد براي خدا دو نفر دو نفر و به تنهايي). (77). اشاره به سوره نور، آيه 35 ( خداست نور آسمانها و زمين) (78). سوره انعام، آيه 79 ( همانا برگرداندم روي خود را به آن كس كه آفريد آسمانها و زمين را، در حالي كه با استقامتم به توحيد و نيستم من از مشركين) (79). التوحيد، صفحه 19. (80). التوحيد، صفحه 20. (81). التوحيد، صفحه 22، (جزاي كسي كه خدا نعمت توحيد را به او عنايت كرده به جز بهشت نيست. ) (82). سوره رعد، آيه 28. (كساني كه ايمان آوردند و آرام مي‌گيرد دلهاي ايشان به ذكر خدا، همانا به ذكر خدا دلها آرام مي‌گيرد) (83). سوره انعام، آيه 40 و 41 (بگو آيا چه مي‌بينيد شما كفار، اگر عذاب خدا، شما را بيايد، يا قيامت شما را دريابد، آيا غير خدا را مي‌خوانيد، اگر راستگو هستيد؛ بلكه او را مي‌خوانيد، پس بر مي‌دارد از شما آنچه را كه خوانديد به سوي او، اگر بخواهد و فراموش مي‌كنيد آنچه را شرك مي‌ورزيديد). (84). التوحيد، صفحه 30. (85). سوره نحل، آيه 90 ( همانا خداوند أمر مي‌كند به عدل و احسان) (86). سوره اعراف، آيه 29 (بگو أمر كرده است پروردگار من به قسط) (87). سوره ص، آيه 26 (اي داود ما تو را در زمين خليفه قرار داديم، پس حكم كن بين مردمان به حق و پيروي مكن هوي را). (88). سوره آل عمران، آيه 18 (شهادت داده است خدا كه هر آينه به جز او خدايي نيست و ملائكه و صاحبان علم، در حالي كه قيام كننده به قسط است، نيست خدايي به جز او كه عزيز است و حكيم) (89). سوره حديد، آيه 25 ( همانا به تحقيق فرستاديم پيامبران خويش را با دلايل و حجتها و فرستاديم با ايشان كتاب و ميزان را تا قيام كنند مردم به قسط) (90). سوره يونس، آيه 54 (و قضاوت شد بين آنها به قسط و آنها ستم نمي‌شوند) (91). بحارالانوار، جلد 4، صفحه 264 (حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: به تحقيق اساس دين توحيد و عدل است و علم آن بسيار است و چاره‌اي نيست براي هر عاقلي كه بهره‌مند از آن باشد، پس ذكر مي‌كنم آنچه را كه وقوف بر آن آسان و آمادگي حفظ آن باشد، پس فرمود: امّا توحيد اينست كه آنچه بر تو ممكن و رواست بر پروردگار خود ممكن و روا نداني و امّا عدل اينست كه نسبت ندهي به خالق خود آنچه را كه تو را بر آن ملامت و سرزنش كرده است). (92). بحارالانوار، جلد 5، صفحه 58 (آيا عطا كنم به تو جمله‌اي در عدل و توحيد؟ گفت: بلي فدايت شوم. فرمود: از عدل است كه او را متهم نكني و از توحيد است كه او را توّهم ننمايي) (93). بحارالانوار، جلد 5، صفحه 59 (هر چيزي را كه از آن استغفار مي‌كني از توست و هر چه خدا را بر آن حمد و ثنا مي‌گويي از اوست) (94). علل الشرايع، جلد 1، صفحه 5 باب 6 ح 1 (عبدالله بن سنان گفت: از حضرت ابي عبدالله جعفر بن محمد الصادق عَلَيْهِ السَّلَام پرسيدم، آيا ملائكه افضل هستند يا بني آدم؟ امام عَلَيْهِ السَّلَام فرمود كه اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام فرمود: هر آينه خداوند عز و جل در ملائكه عقل بدون شهوت و در بهائم شهوت بدون عقل و در بني آدم هر دو را تركيب كرد، پس كسي كه عقل او بر شهوتش غلبه كند از ملائكه بهتر است و كسي كه شهوت او بر عقلش غالب شود از بهائم بدتر است) (95). اشاره به آيه كريمه 29 از سوره حجر: فَاِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَجِدِينَ (پس آنگاه كه آراستمش و دميدم در او از روح خويش، پس بيفتيد برايش سجده كنان) (96). سوره مؤمنون، آيه 14 (بعد انشاء كرديم او را آفرينش ديگري پس بلند مرتبه است خداوند كه بهترين آفرينندگان است. ) (97). بحارالانوار، جلد 6، صفحه 249 ( براي فنا آفريده نشديد، بلكه براي بقا آفريده شديد و اينست و جز اين نيست كه از خانه‌اي به خانه ديگر منتقل مي‌شويد) (98). سوره طه، آيه 50 (به هر چيزي آفرينش آن را داد پس هدايت كرد) (99). افراط تشبيه: يعني اين كه خدا را همانند خلق بپندارند. (100). سوره انعام، آيه 153 (و همانا اينست راه من كه مستقيم است، پس پيرويش كنيد و پيروي نكنيد راهها را كه پراكنده‌تان كند از راه او، بدين توصيه كرده است شما را شايد تقوي پيشه كنيد) (101). سوره روم، آيه 41 (ظاهر شد فساد در بيابان و دريا بدانچه فراهم كرد دسته اي مردم ) (102). سوره جاثيه، آيه 13 (و مسخّر كرد براي شما آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، همگي از اوست، همانا در آن است نشانه‌هايي براي گروهي كه انديشه كنند) (103). سوره حديد، آيه 25 ( همانا به تحقيق فرستاديم پيغمبران خويش را با دلائل و حجتها و نازل كرديم با ايشان كتاب و ميزان را تا قيام كنند مردم به قسط) (104). نهج البلاغه خطبه اوّل: (پس برانگيخت خدا در آنان فرستادگان خود را و پي در پي فرستاد تا اداي ميثاقي را كه خداوند با فطرت آنان بسته بود از آنها بطلبند و آنان را متذكر به نعمت فراموش شده بنمايند وَ اذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثَقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ، سوره مائده، آيه 7 و به تبليغ وحي خدا حجّت را بر آنان تمام كنند و دفينه‌ها و گنجهاي عقول آنان را بر افشانند و آيات قدرت خداوند را به آنان ارائه دهند) (105). سوره فصلت، آيه 42 (نمي آيد آن قرآن را هيچ باطلي از پيش روي و نه از پشت سر آن) (106). سوره نحل، آيه 97 ( آن كسي كه كردار شايسته كند از مرد يا زن و حال آن كه مؤمن باشد، هر آينه زنده مي‌كنيم البته او را به حيات پاكيزه و همانا پاداششان دهيم البته مزدشان را، به بهتر از آنچه كه مي‌كردند) (107). اصول كافي، جلد 1، صفحه 168 (108). سوره زخرف، آيه 63 (گفت هر آينه آمدم شما را به حكمت) (109). سوره نحل، آيه 125 (دعوت كن به راه پروردگار خود به حكمت) (110). سوره نور، آيه 35 (نزديك است روغنش بتابد و روشني دهد و هر چند نرسد به او آتشي) (111). سوره جمعه، آيه 1، 2 (تسبيح مي‌گويد براي خدا آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، خداوندي كه مَلِك است و قدوس و عزيز و حكيم، اوست آن كسي كه برانگيخت در مردمي اُمّي و بي‌سواد پيغمبري از خودشان كه بر آنها آيات خدا را تلاوت كند و آنها را پاكيزه كند و به آنها كتاب و حكمت را بياموزد، اگر چه قبل از آن در گمراهي آشكار بودند) (112). بحار الانوار، جلد 6، صفحه 59 (امام در اين حديث در علّت وجوب معرفت فرستادگان خدا و اقرار به آنان و اذعان به طاعت براي ايشان چنين فرمود: چون كه در خلقت خلق و قواي آنان وسيله رسيدن به مصالحشان نبود و آفريدگار آنان هم متعالي از اين بود كه ديده شود و ضعف و عجز آنان از ادراك خداوند ظاهر بود، چاره‌اي نبود جز اين كه بين او و بين آنان رسول معصومي باشد كه امر و نهي و ادب خداوند متعال را به آنان برساند و آنان را بر آنچه به آن منافعشان احراز و مضارّشان دفع مي‌شود واقف نمايد، چون در آفرينششان وسيله معرفت منافعي كه مورد حاجت آنان است و آنچه به ضرر آنهاست نبود) (113). سوره بقره، آيه 23 (و اگر در ترديد هستيد در قرآني كه نازل كرديم بر بنده ما، پس سوره‌اي مثل آن بياوريد و بخوانيد گواهان خود را از غير خداوند، اگر راستگو هستيد) (114). سوره مائده، آيه 110 ( نيست اين جز سحري آشكار) (115). تفسير الطبري، جلد 29، صفحه 156، ذيل آيه 24، سوره مدثر (گفت: چه بگويم در آن؟ پس به خدا قسم كسي از شما در اشعار عالم‌تر از من نيست و نيز كسي از شما عالم‌تر از من به رجز و قصايد و اشعار جن نيست، به خدا قسم آنچه را او مي‌گويد همانند هيچ يك از اينها نيست، به خدا قسم همانا براي گفتار او شيريني و حلاوتيست و همانا هر سخني را پايمال مي‌كند و همانا او برتر است و چيزي بر او برتر نمي‌شود، ابوجهل گفت: به خدا قسم قوم تو راضي نمي‌شوند، تا سخني در طعن آن بگويي. وليد بن مغيره گفت: واگذار مرا تا بينديشم در اين امر؛ پس وقتي انديشه نمود، گفت: اين سحريست كه از غيرش مطّلع مي‌شود. ) (116). منزّه است خداوند از هر نقصي و وصفي از اوصاف مخلوقات و هر ثنايي براي خداست و معبود به حقّي نيست الا الله و خدا بزرگتر است از اين كه به وصفي وصف شود. (117). بحارالانوار، جلد 4، صفحه 149 ( همانا خداوند تبارك و تعالي خالي از خلق و خلق از او خاليست [ يعني بين خدا و خلق در ذات و صفات بينونت است و به هيچ وجه، اشتراك و شباهتي بين خالق و خلق نيست ] و هر چه جز خدا به او شيء گفته شود مخلوق است و خداوند خالق هر چيزيست و همانند او چيزي نيست). (118). بحار الانوار، جلد 66، صفحه 293 (هر چه را به اوهام خود در دقيق‌ترين معانيش تميز دهيد، مخلوق و مصنوعيست مثل شما، مردود به شما) (119). سوره زمر، آيه 9 (بگو آيا يكسانند آنان كه مي‌دانند و آنان كه نمي‌دانند، همانا فقط خردمندان متذكّر مي‌شوند) (120). سوره انفال، آيه 22 ( همانا بدترين جنبندگان نزد خدا، كران و گنگاني اند كه تعقل نمي‌كنند) (121). سوره بقره، آيه 255 (مي داند آنچه را پيش روي ايشان و آنچه را پشت سر ايشان است و فرا نگيرند چيزي را از دانش او جز آنچه او بخواهد ) (122). سوره سبأ، آيه 3 (پنهان نمي‌شود از او سنگيني ذرّه اي) (123). سوره طه، آيه 98 (اله شما نيست به جز الله، آن كه الهي به جز او نيست، همه چيز را به دانش فرا گرفته) (124). سوره فرقان، آيه 6 (بگو نازل كرد آن را، آن كه مي‌داند نهان را در آسمانها و زمين، همانا اوست آمرزنده مهربان). (125). سوره نحل، آيه 23 (لاجرم خدا مي‌داند آنچه را نهان كنند و آنچه را آشكار كنند). (126). سوره حشر، آيه 22 (اوست خدايي كه نيست خدايي جز او، داناي نهان و هويدا، اوست رحمان رحيم). (127). سوره انعام، آيه 59 (و نزد اوست كليدهاي غيب كه نمي‌داند آنها را مگر او و مي‌داند آنچه را در بيابان و درياست و نمي‌افتد برگي مگر اين كه مي‌داند خدا آن را و نه دانه‌اي در تاريكي‌هاي زمين و نه تري و نه خشكي مگر اين كه در كتابيست مبين). (128). سوره شوري، آيه 11 ( نيست همانند او چيزي و اوست شنواي بينا). (129). سوره مُلك، آيه 14 (آيا كسي كه خلق كرده عالم نيست در حالي كه او لطيف خبير است) (130). سوره بقره، آيه 30 (و هنگامي كه گفت پروردگار تو به فرشتگان كه در زمين خليفه قرار خواهم داد گفتند: آيا در زمين كسي را قرار مي‌دهي كه در آن فساد كند و خونها را ريزد در حالي كه ما به حمد تو تسبيح مي‌كنيم و براي تو تقديس مي‌كنيم، گفت: همانا من مي‌دانم آنچه را كه شما نمي‌دانيد). (131). سوره حديد، آيه 1، 2، 3 (تسبيح گويد براي خدا آنچه در آسمانها و زمين است و اوست عزيز حكيم، براي اوست ملك آسمانها و زمين، زنده مي‌كند و مي‌ميراند و او بر هر چيز تواناست، او اوّل است و آخر و ظاهر است و باطن و او به هر چيزي داناست). (132). سوره مائده، آيه 73 ( همانا كفر ورزيدند آنان كه گفتند: خدا سومين از سه تا است، حال آن كه نيست خداوندي جز خداي يكتا و اگر دست بر ندارند از آنچه گويند هر آينه برسد البته آنان را كه كفر ورزيدند از ايشان عذابي درد ناك). (133). سوره مائده، آيه 75 ( نيست مسيح پسر مريم، جز پيغمبري كه بگذشتند پيش از او پيغمبراني و مادرش زني است راستگو، هستند آن دو كه طعام مي‌خوردند، بنگر چگونه آيات را براي ايشان بيان كنيم، سپس بنگر چگونه از حق برگردانده مي‌شوند). (134). سوره مريم، آيه 16 (و ياد كن در كتاب، مريم را آنگاه كه مكاني دور از اهل خود در ناحيه شرقي برگرفت). (135). سوره مريم، آيه 30 (گفت همانا من بنده خدا هستم، داد مرا كتاب و قرار داد مرا پيغمبر) (136). سوره ص، آيه 26 (اي داوود همانا ما تو را در زمين خليفه قرار داديم) (137). سوره ص، آيه 17 (صبر كن بر آنچه مي‌گويند و ياد كن بنده ما داوود صاحب قدرت را، كه همانا او بسيار رجوع كننده به ما بود). (138). سوره حجرات، آيه 13 (اي مردم همانا ما آفريديم شما را از مردي و زني و شما را شعبه‌ها و قبيله‌ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، همانا كه گرامي ترِ شما نزد خدا پرهيزگارترِ شماست، همانا خداوند عليم خبير است). (139). سوره مائده، آيه 90 (اي كساني كه ايمان آورديد، اينست و جز اين نيست كه شراب و قمار و بتها و قمار به تيرها (نوعي قمار در جاهليت) پليديست از كار شيطان، از آن دوري كنيد، شايد رستگار شويد). (140). سوره بقره، آيه 275 (و حال آن كه خدا حلال كرده بيع را و حرام كرده ربا را) (141). سوره بقره، آيه 188 (مال يكديگر را به باطل مخوريد) (142). سوره انعام، آيه 151 (و نكشيد نفسي را كه خدا حرام كرده مگر به حق) (143). سوره مائده، آيه 32 (و هر كس نفسي را احيا كند چنان است كه جميع مردم را زنده كرده است) (144). سوره بقره، آيه 194 (پس كسي كه تعدّي كرده بر شما، به مثل آنچه تعدّي كرده، شما بر او تعدّي كنيد) (145). سوره قصص، آيه 77 (احسان كن همچنان كه خدا به تو احسان كرده و در زمين فساد را طلب نكن) (146). سوره نحل، آيه 90 ( همانا خدا امر مي‌كند به عدل و احسان) (147). سوره نساء، آيه 19 (و معاشرت كنيد با آنها به خوبي) (148). سوره بقره، آيه 228 (و براي آنان زنان است مثل آنچه كه بر آنان است به معروف) (149). سوره نساء، آيه 58 ( همانا خدا شما را امر مي‌كند امانتها را به اهل آنها رد كنيد و هرگاه بين مردم حكم كرديد، به عدل حكم كنيد) (150). سوره مؤمنون، آيه 8 (مؤمنان كساني هستند كه امانتها و عهد خود را رعايت مي‌كنند ) (151). سوره اسراء، آيه 34 (و وفا كنيد به عهد همانا عهد مورد باز خواست است) (152). سوره بقره، آيه 269 ( خدا حكمت را به هر كس كه مي‌خواهد مي‌دهد و هر كس به او حكمت داده شود خير بسيار به او داده شده است) (153). سوره اعراف، آيه 157 ( آنان كه پيروي مي‌كنند رسول نبي امّي را، همان كه او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته شده مي‌يابند، امر مي‌كند آنها را به معروف و نهي مي‌كند آنها را از منكر و حلال مي‌كند بر آنها پاكيزه‌ها را و حرام مي‌كند بر آنها پليدها را و بر مي‌دارد از آنها بار گران و غلهايي كه بر ايشان بوده است، پس آنان كه ايمان آوردند به او و بزرگ شمردند او را و ياري كردند او را و پيروي كردند نوري را كه با او نازل شده آنها هستند رستگاران) (154). سوره توبه، آيه 71 (مردان با ايمان و زنان با ايمان، بعضي از آنها اولياي بعضي ديگرند، امر مي‌كنند به معروف و نهي مي‌كنند از منكر و به پا مي‌دارند نماز را و مي‌دهند زكات را و اطاعت مي‌كنند خدا و رسول خدا را، آنها هستند كه به زودي خدا آنها را رحمت مي‌كند، همانا كه خداوند عزيز است و حكيم). (155). سوره صف، آيه 2 و 3 (اي كساني كه ايمان آورديد، چرا مي‌گوييد آنچه را كه نمي‌كنيد؟ بزرگ است نزد خدا غضب بر اين كه بگوييد آنچه را كه نمي‌كنيد) (156). سوره روم، آيه 1 و 2 و 3 (شكست خوردند روم در نزديكترين سرزمين و ايشان پس از شكستشان زود است پيروز شوند). (157). سوره قصص، آيه 85 ( همانا آن كه قرآن را بر تو فرض كرد، باز گرداننده است تو را به بازگشتگاه). (158). سوره مائده، آيه 67 (اي پيغمبر ابلاغ كن آنچه را فرود آمد بر تو از پروردگارت و اگر نكني نرسانده باشي پيام او را و خدا نگه مي‌دارد تو را از مردم ). (159). سوره فتح، آيه 27 (هر آينه البته داخل مي‌شويد در مسجد الحرام اگر خدا خواهد آسودگان (ايمنان)، تراشندگان سرهاي خويش و كوتاه كنندگان ناخن و موي، در حالي كه نمي‌ترسيد). (160). سوره توبه، آيه 83 (پس بگو هرگز با من خارج نمي‌شويد و هرگز با من با دشمني قتال نمي‌كنيد) (161). سوره قمر، آيه 44، 45 (يا مي‌گويند ما جماعتي هستيم كه نصرت و پيروزي نصيب ما است، به زودي شكست مي‌خورند و پشت به ميدان جنگ مي‌كنند ) (162). سوره فتح، آيه 18، 19، 20، 21 (هر آينه خدا راضي شد از مؤمنين هنگامي كه زير آن درخت با تو بيعت كردند، پس دانست آنچه در دلهاي آنهاست، پس آرامش را بر آنها نازل كرد و ثواب داد به آنها فتح نزديكي و غنيمتهاي بسياري را كه بگيرند و خداوند عزيز و حكيم است، وعده داد خدا به شما غنيمتهاي بسياري را كه بگيريد، پس نزديك كرد براي شما اين غنايم را و دست مردمان را از شما كوتاه كرد و براي اين كه آيه‌اي باشد براي اهل ايمان و هدايت مي‌كند شما را به راه راست و غنيمتهاي ديگري كه توانايي بر آنها نداريد و خداوند بر آنها محيط است و خدا بر هر چيزي تواناست) (163). سوره كوثر (ما به تو خير بسيار داديم، پس براي پروردگارت نماز بخوان و قرباني كن، همانا آن كس كه تو را سرزنش مي‌كند همان دنباله بريده است) (164). التفسير الكبير، فخر رازي، جلد 32، صفحه 124؛ تفسير مجمع البيان، جلد 10، صفحه 459. (165). سوره يس، آيه 40 (نه خورشيد را سزاوار است كه ماه را دريابد و نه شب بر روز سبقت مي‌گيرد و هر يك در فلكي شناورند). (166). سوره ذاريات، آيه 49 (و از هر چيزي آفريديم دو جفت، شايد متذكّر شويد). (167). سوره شوري، آيه 29 (و آنچه گسترانيد در آن دو آسمانها و زمين از جنبنده) (168). سوره حجر، آيه 22 (و فرستاديم بادها را آبستن كنندگان) (169). سوره انبيا، آيه 30 (آيا نديدند آنان كه كافر شدند كه آسمانها و زمين بسته بودند، پس شكافتيم آنها را). (170). سوره ذاريات، آيه 47 (و آسمان را بنا كرديم به قوّت و هر آينه ما وسعت دهندگانيم). (171). سوره رحمن، آيه 33 (اي گروه جن وانس، اگر مي‌توانيد كه نفوذ كنيد از اقطار آسمانها و زمين پس نفوذ كنيد، نفوذ نخواهيد كرد مگر به سلطنتي). (172). سوره نساء، آيه 82 (آيا پس تدبّر نمي‌كنند قرآن را و اگر از نزد غير خدا بود هر آينه يافته بودند در آن اختلاف بسياري را) (173). سوره بقره، آيه 255 (174). كافي، جلد 2، صفحه 162، كتاب الايمان و الكفر، باب البر بالوالدين، حديث 18؛ الجامع لاحكام القرآن، جلد 7، صفحه 97؛ آيه 140، سوره انعام و كتب ديگر. (175). معجم البلدان، جلد 4، صفحه 263 (176). كافي، جلد 2، صفحه 262 (177). بحار الانوار، جلد 42، صفحه 157 (178). مجمع البيان، جلد 6، صفحه 337 ذيل تفسير آيه شريفه. (179). سوره كهف، آيه 28 (و شكيبا ساز خويش را با آنان كه مي‌خوانند پروردگار خود را هنگام صبح و عشا، مي‌خواهند روي او را و برمگردان چشمان خود را از ايشان كه بخواهي زيور زندگاني دنيا را و فرمان مبر آن را كه غافل كرديم دلش را از ياد ما و پيروي كرد هواي خويش را و كار او از دست رفته شد). (180). مجمع البيان، جلد 9، صفحه 226 ذيل تفسير آيه شريفه. (181). سوره حجرات، آيه 13 (اي مردم همانا ما آفريديم شما را از نري و ماده‌اي و گردانيديم شما را شاخه‌هايي و تيره‌هايي تا يكديگر را بشناسيد، همانا گرامي‌ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست). (182). سوره ابراهيم، آيه 24، 25 (آيا نديدي چگونه خداوند مثلي بر زد، كلمه‌اي پاك مانند درختيست پاك، ريشه‌اش بر جا و شاخ و برگش در آسمان، مي‌دهد خوراك خود را هرگاه (هميشه) به اذن پروردگار خويش). (183). شرح نهج البلاغه ابنابيالحديد، جلد1، صفحه 24 (184). مناقب آل ابي طالب، جلد 2، صفحه 84 (185). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 17 (186). المستدرك علي الصحيحين ج 3 ص 32، تاريخ بغداد جلد 13، صفحه 19؛ بحارالانوار، جلد 41، صفحه 96 (187). بحارالانوار، جلد 42، صفحه 33 (188). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 17 (189). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 121. (190). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 32 (191). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 69 (192). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 32 (193). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 52 (194). بحارالانوار، جلد 40، صفحه 324 (195). نهج البلاغه، خطبه 160 (به خدا قسم جبّه خود را آن قدر وصله زدم تا از وصله زننده آن حيا كردم). (196). حلية الاولياء، جلد 7، صفحه 300 (197). بحارالانوار، جلد 40، صفحه 321 (حمد براي خداونديست كه خارج كرد مرا از آن، آن طور كه داخل شده بودم). (198). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 43 (199). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 132 (200). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 43 (201). بحارالانوار، جلد 40، صفحه 338 (202). بحارالانوار، جلد 42، صفحه 276 (203). جوانمردان (204). نهج البلاغه، نامه 45 (205). حلية الاولياء، جلد 4، صفحه 139 (206). نهج البلاغه، خطبه 27 (اگر مرد مسلماني از تأسّف بر اين واقعه بميرد، مورد ملامت نيست بلكه نزد من به اين مرگ سزاوار است) (207). وسائل الشيعه، جلد 15، صفحه 66، كتاب الجهاد، ابواب جهاد العدو، باب 19 (208). نهج البلاغه، خطبه 224 (209). عوالي اللئالي، جلد 1، صفحه 404 (210). بحار الانوار، جلد 16، صفحه 231 (من ادب شدهخدايم و علي ادب شده من) (211). بحارالانوار، جلد 36، صفحه 40 (212). بحارالانوار، جلد 39، صفحه 2 (213). سوره احزاب، آيه 40 ( نيست محمد پدر يكي از مردان شما، ولكن پيغمبر خدا و خاتم پيغمبران است و خدا به هر چيزي داناست) (214). بحارالانوار، جلد 18، صفحه 180 و 182 (215). بحارالانوار، جلد 18، صفحه 160 (216). بحارالانوار، جلد 18، صفحه 205؛ بحارالانوار، جلد 19، صفحه 17؛ الكامل في التاريخ، جلد 2، صفحه 63 (217). مناقب آل ابي طالب، جلد 1، صفحه 68 (218). حلية الاولياء، جلد 1، صفحه 148 (219). بحارالانوار، جلد 18، صفحه 210 (220). بحار الانوار، جلد 18، صفحه 243 (اين است و جز اين نيست مبعوث شدم رحمت براي جهانيان) (221). الخرائج و الجرائح، جلد 1، صفحه 164 (222). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 243 (223). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 225 (224). بحارالانوار، جلد 21، صفحه 170 (225). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 219 (226). سوره آل عمران، آيه 61 (227). سوره احزاب، آيه 33 (228). الاصابة في تمييز الصحابة، جلد 4، صفحه 467؛ تفسير الطبري، جلد 22، صفحه 9، ذيل آيه تطهير؛ المستدرك علي الصحيحين، جلد 2، صفحه 416؛ تفسير القرطبي، جلد 14، صفحه 183؛ مسند احمد حنبل، جلد 6، صفحه 298 و صفحه 323 و كتب ديگر عامّه؛ كافي جلد 1، صفحه 287؛ الخصال، صفحه 550 و كتب ديگر خاصّه. (229). صحيح بخاري، جلد 4، صفحه 183، باب علامات النبوة في الاسلام و موارد ديگري از اين كتاب صحيح ابن حبان، جلد 15، صفحه 402، رقم 6952 و كتب ديگر بحار الانوار، جلد 22، صفحه 484 و موارد و كتب ديگر (230). بحارالانوار، جلد 43، صفحه 25 (231). بحارالانوار، جلد 43، صفحه 76 (232). بحار الانوار، جلد 43، صفحه 86 (شتاب كن مرارت دنيا را در برابر حلاوت آخرت) (233). بحارالانوار، جلد 43، صفحه 85 (234). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 222. (235). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 215. (236). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 225. (237). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 227. (238). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 227. (239). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 227. (240). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 228. (241). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 228. (242). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 225. (243). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 228. (244). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 228. (245). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 227. (246). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 227. (247). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 229. (248). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 230 (249). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 264 (250). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 216 (251). بحارالانوار، جلد 40، صفحه 331 (252). بحارالانوار، جلد 41، صفحه 149 (253). الكافي، جلد 2، صفحه 108، كتاب الايمان و الكفر، باب العفو، حديث 9 (254). سوره انبيا، آيه 107 (و نفرستاديم تو را مگر رحمت براي جهانيان) (255). بحار الانوار، جلد 16، صفحه 210 (مبعوث شدم براي اين كه تمام كنم مكارم اخلاق را) (256). سوره قلم، آيه 4 (و همانا تو بر خُلق بزرگي هستي) (257). سوره احزاب، آيه 45 و 46 (اي پيغمبر ما فرستاديم تو را گواه و بشارت دهنده و ترساننده و دعوت كننده به سوي خداوند به اذن او و چراغي نور افشان) (258). سوره توبه، آيه 73 (اي پيغمبر جهاد كن با كفار و منافقين) (259). سوره توبه، آيه 30 (عزير فرزند خداست) (260). سوره مائده، آيه 73 ( خدا سومين از سه تا است) (261). سوره اعراف آيه 157 ( آنان كه پيروي مي‌كنند از پيغمبر فرستاده درس ناخوانده‌اي و مي‌يابند او را نوشته در نزد خود در تورات و انجيل). (262). سوره صف، آيه 6 (و هنگامي كه گفت عيسي بن مريم: اي بنياسرائيل همانا من فرستاده خدا به سوي شما هستم در حالي كه تصديق كننده‌ام آنچه را پيش روي شماست از تورات و بشارت دهنده‌ام به فرستاده‌اي كه بعد از من مي‌آيد، اسم او احمد است. ) (263). انيس الاعلام، جلد 1، صفحه 6 (264). سوره ص، آيه 28 (آيا كساني را كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته كردند مانند مفسدين در زمين قرار مي‌دهيم؟ يا پرهيزگاران را مانند گهنكاران قرار مي‌دهيم؟) (265). سوره مؤمنون، آيه 115 (پس آيا پنداشتيد كه شما را آفريديم بيهوده و آن كه شما به سوي ما باز گردانده نمي‌شويد؟ ) (266). سوره ابراهيم، آيه 42 (و مپندار البته خدا را غافل از آنچه مي‌كنند ستمگران، جز اين نيست كه آنها را براي روزي به تأخير مي‌اندازد كه در آن چشمها از گردش باز مي‌مانند). (267). سوره مؤمنون، آيه 82 (گفتند: آيا آنگاه كه مُرديم و شديم خاكي و استخوانهايي، آيا ماييم برانگيخته شدگان؟) (268). سوره يس، آيه 81 (آيا نيست آن كه آفريد آسمانها و زمين را توانا بر آن كه بيافريند مانند آنها را، بلي و اوست آفريننده دانا) (269). سوره يس، آيه 80 ( آن كه قرار داد براي شما از درخت سبز آتشي كه ناگهان شماييد كه از آن مي‌فروزيد) (270). سوره حديد، آيه 17 (بدانيد كه خدا زنده مي‌كند زمين را پس از مرگش، همانا بيان كرديم براي شما آيات را شايد تعقّل كنيد) (271). بحار الانوار، جلد 7، صفحه 47 (هر آينه مي‌ميريد البته آن چنان كه مي‌خوابيد و هر آينه برانگيخته مي‌شويد البته آن چنان كه بيدار مي‌شويد) (272). سوره نحل، آيه 89 (و نازل كرديم بر تو كتاب را بيان كننده‌اي براي همه چيز و هدايت و رحمت) (273). سوره ابراهيم، آيه 1 (كتابيست كه نازل كرديم آن را به تو، تا بيرون آري مردم را از ظلمات به نور) (274). سوره نحل، آيه 64 (و نازل نكرديم بر تو كتاب را مگر براي اين كه بيان كني براي آنها آنچه را كه در او اختلاف كردند) (275). بحار الانوار، جلد 1، صفحه 90 (ستون انسان عقل است) (276). سوره سجده، آيه 24 (و قرار داديم از آنان پيشواياني كه هدايت كنند به امر ما، چون صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند ) (277). سوره بقرة، آيه 124 (و هنگامي كه مبتلا كرد ابراهيم را پروردگار او به كلماتي، پس به انجام رسانيد آنها را، گفت: همانا قرار دادم تو را براي مردم پيشوايي، گفت: و از ذريّه من، گفت: نرسد عهد من به ستمگران). (278). سوره نساء، آيه 59 (اي آنان كه ايمان آورديد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را و صاحبان أمر از خودتان را) (279). شرح المواقف، جلد 8، صفحه 345. (280). سوره نحل، آيه 90، ( همانا خداوند امر مي‌كند به عدل و احسان) (281). سوره اعراف، آيه 157، (امر مي‌كند ايشان را به معروف و نهي مي‌كند ايشان را از منكر). (282). سوره حشر، آيه 7 (و آنچه داد به شما پيغمبر پس بگيريد آن را و آنچه را نهي كرد شما را از آن پس پذيراي نهي باشيد) (283). المستدرك علي الصحيحين، جلد 3، صفحه 109 (ترجمه حديث: زيد بن ارقم گفت: چون رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از حجة الوداع برگشت و به غدير خم نازل شد، امر كرد كه سايهبانهايي به پا داشتند، پس گفت: گويا من دعوت شدم پس اجابت نمودم، همانا من در شما دو چيز سنگين (نفيس) را وا گذاشتم، كه يكي از آن دو از ديگري بزرگتر است، كتاب خدا و عترت خودم؛ پس بنگريد چگونه پس از من با اين دو رفتار مي‌كنيد، پس همانا اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا بر من در حوض وارد شوند، بعد گفت: همانا خداوند عز و جل مولاي من است و من مولاي هر مؤمني هستم، بعد دست علي را گرفت، پس گفت: هر كس كه من مولاي او هستم پس اين ولي اوست، بار الها دوست بدار كسي را كه او را دوست دارد و دشمن بدار كسي را كه او را دشمن دارد ). همچنين كمال الدين و تمام النعمه ي، صفحه 234 و 238 و كتب ديگر از خاصه. (284). مسند احمد، جلد 3، صفحه 26؛ السنن الكبري للنسايي ج 5 ص 45 رقم 8148، سيرة ابن كثير، جلد 4، صفحه 416 و كتب ديگر. بصائر الدرجات ص434 الجزء الثامن باب 17 ح4، كمال الدين وتمام النعمه‌ي ص236 و238، المناقب ص154، العمدة ص71، الطرائف ص114 و116 و122 و مصادر ديگر خاصّه. (285). مسند احمد، جلد 5، صفحه 181 و 189؛ فضائل الصحابه لأحمد بن حنبل، جلد 603، صفحه 1032، ررقم 1032؛ المصنّف ابن ابي شيبة، جلد 7، صفحه 418 (الخليفتين) و كتب ديگر. كمال الدين وتمام النعمه‌ي ص240، العمدة ص69، سعد السعود ص228 و مصادر ديگر خاصّه. (286). فضائل الصحابه لأحمد بن حنبل، جلد 1، صفحه 572، رقم 968؛ مسند احمد، جلد 4، صفحه 371؛ المستدرك علي الصحيحين، جلد 3، صفحه 148؛ المعجم الكبير، جلد 5، صفحه 166 و كتب ديگر. بصائر الدرجات ص432 الجزء الثامن باب 17 ح3 وح5 وح6، دعائم الإسلام ج1 ص28، الأمالي للصدوق ص500 المجلس الرابع والستّون ح15، كمال الدين وتمام النعمه‌ي ص234 و …، معاني الأخبار ص90 و مصادر ديگر خاصّه. (287). البداية و النهاية، جلد 5، صفحه 228 و جلد 7، صفحه 386؛ ال طبقات الكبري، جلد 2، صفحه 194؛ مسند ابي يعلي، جلد 2، صفحه 297، رقم 48؛ جواهر العقدين، صفحه 231 و 232 و 233؛ مسند ابن الجعد، صفحه 397 رقم 2711، رقم 2805؛ خصائص اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام صفحه 93؛ مسند احمد، جلد 3، صفحه 14 و كتب ديگر. بصائر الدرجات ص433 و434 الجزء الثامن باب 17، الكافي ج2 ص415، الخصال ص65، الأمالي للصدوق ص616 المجلس التاسع والسبعون ح1، كمال الدين وتمام النعمه‌ي ص64 و94 و234 و …، كفاية الأثر ص92، الإحتجاج ج1 ص75 و217 و391 وج2 ص147 و252، العمدة ص68 و71 و83 و …، تفسير القمي ج1 ص172، التبيان ج1 ص3 و مصادر ديگر خاصّه. (288). مسند احمد جلد 5 صفحه 182، السنن الكبري للنسايي جلد 5 صفحه 45 و …، كتاب السنة إن أبي عاصم، صفحه 629، رقم 1549 و صفحه 630، رقم 1553؛ المستدرك علي الصحيحين، جلد 3، صفحه 109 و كتب ديگر. روضة الواعظين ص94، المناقب ص154، تفسير القمّي ج2 ص447 في تفسير سوره‌ي الفتح، تفسير فرات الكوفي ص17 و مصادر ديگر خاصّه. (289). عبارت مذكور و قريب به آن: مجمع الزوائد جلد 9 صفحه 164، الصواعق المحرقة، صفحه 150 و 228؛ جواهر العقدين، صفحه 233 و 237؛ الدر المنثور، جلد 2، صفحه 60 و كتب ديگر. تفسير العياشي ج1 ص4 و250، تفسير القمي ج1 ص4، تفسير فرات الكوفي ص110، الامامة والتبصرة ص44، الكافي ج1 ص209 و287 و294، الأمالي للصدوق ص616 المجلس التاسع والسبعون ح1، كفاية الأثر ص163، مناقب أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام ج2 ص376، المسترشد ص401 و467، الإرشاد ج1 ص180 و مصادر ديگر خاصه. (290). المستدرك علي الصحيحين جلد 3 صفحه 110، جامع الاحاديث، جلد 3، صفحه 430، رقم 9591؛ ينابيع المودّة، جلد 1 صفحه 166؛ تاريخ مدينة دمشق، جلد 42، صفحه 216 و كتب ديگر. كمال الدين وتمام النعمه‌ي ص235 وص237 و …، كفاية الأثر ص265، تحف العقول ص458، مناقب أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام ج2 ص105 و … و ص 141 و 177، شرح الأخبار ج1 ص105 و مصادر ديگر خاصّه. (291). سوره يس، آيه 1، 2 (يس، سوگند به قرآن حكيم) (292). سوره ق، آيه 1 (ق، سوگند به قرآن مجيد) (293). سوره واقعه، آيه 77 و 78 و 79 ( همانا آن است قرآني كريم، در كتابي پوشيده، مس نكنند آن را به جز پاك شدگان) (294). سوره حشر، آيه 21 (اگر نازل مي‌كرديم اين قرآن را بر كوهي، هر آينه مي‌ديدي آن را خاشع و از هم پاشيده از ترس خدا و اين مثلها را مي‌زنيم براي مردم شايد تفكّر كنند). (295). سوره نحل، آيه 89 (بيان كننده‌اي براي همه چيز) (296). سوره فصّلت، آيه 42 (نيايد او را باطل از پيش رويش و نه از پشت سرش) (297). سوره مائده، آيه 3 (امروز كامل كردم براي شما دين شما را) (298). سوره نحل، آيه 89 (و نازل كرديم بر تو كتاب را بيان كننده‌اي براي همه چيز) (299). سوره مائده، آيه 15 ( همانا آمد شما را از خداوند نوري و كتابي مبين) (300). الصواعق المحرقه، صفحه 151 (و متميّز شدند دانايان به كتاب خدا و سنّت رسول از عترت آن حضرت از بقيّه علما، به علّت اين كه خدا از آنان رجس را برده و آنان را پاكيزه كرده به تطهير خاصّي [ تا آن جا كه مي‌گويد: ] سزاوارتر كسي از آن عترت كه تمسك به او مي‌شود، كه امام آنان و عالم آنان علي بن ابي طالب است، به جهت آنچه كه قبلا گفتيم از زيادي علم او و استنباطات دقيق او و از اين جهت ابوبكر گفت: علي عترت رسول خداست، يعني آن كساني كه رسول خدا بر تمسّك به آنان تأكيد كرده است، پس اختصاص داده علي را به جهت آنچه كه گفتيم و همچنين اختصاص داده او را به آنچه در روز غدير خم گذشت. (301). سوره زمر، آيه 9 (بگو آيا يكسانند آنان كه مي‌دانند و آنان كه نمي‌دانند، همانا فقط خردمندان متذكّر مي‌شوند) (302). سوره يونس، آيه 35 (آيا كسي كه هدايت مي‌كند به سوي حق سزاوارتر است كه پيروي شود، يا كسي كه هدايت نمي‌شود مگر اين كه هدايت بشود، پس چيست شما را چگونه حكم مي‌كنيد) (303). سوره انعام، آيه 149 (بگو پس براي خداست حجت رسا) (304). سوره مائده، آيه 55 (اين است و جز اين نيست كه ولي شما خداست و رسول او و آنان كه ايمان آوردند، آنان كه به پاي مي‌دارند نماز را و مي‌دهند زكات را و حال آن كه در ركوع مي‌باشند). (305). المستدرك علي الصحيحين، جلد 3 (هر كس مرا اطاعت كند پس هر آينه خدا را اطاعت كرده و هر كس مرا معصيت كند پس هر آينه خدا را معصيت كرده و هر كس علي را اطاعت كند پس هر آينه مرا اطاعت كرده و هر كس علي را معصيت كند پس هر آينه مرا معصيت كرده است)، كتاب معرفة الصحابة، صفحه 121؛ بحارالانوار، جلد 38، صفحه 129. (306). سوره احزاب، آيه 36 (و هر كس عصيان كند خدا و رسول او را هر آينه گمراه شده است گمراه شدن آشكاري) (307). سوره جن، آيه 23 (و هر كس عصيان خدا و رسول خدا نمايد، پس همانا براي او آتش دوزخ است و در آن تا ابد هميشه خواهد بود) (308). سوره نساء، آيه 13 (و هر كس اطاعت خدا و رسول او را نمايد، او را داخل بهشت‌هايي كند كه از زير آنها نهرها جاري است) (309). سوره أحزاب، آيه 71 (و هر كس اطاعت خدا و رسول او را نمايد پس همانا رستگار شده به رستگاري عظيمي) (310). سوره نساء، آيه 69 (هر كس اطاعت خدا و رسول نمايد، پس آنان با كساني هستند كه خداوند بر آنها نعنت داده است) (311). صحيح بخاري، باب غزوه تبوك، جلد 5، صفحه 129، حديث دوم (رسول خدا به غزوه تبوك رفت و علي را خليفه خود قرار داد، علي گفت آيا مرا بين بچه‌ها و زنها به جاي خود مي‌گذاري؟ فرمود: آيا راضي نمي‌شوي كه منزلت تو به من منزلت هارون به موسي باشد به جز اين كه پيغمبري بعد از من نيست). حديث مذكور حديث منزلت با اندك اختلافي در ساير كتب عامه و همچنين كتب خاصه موجود است از جمله: صحيح بخاري، جلد 4، صفحه 208؛ صحيح مسلم، جلد 7، صحفه 120 و 121؛ الجامع الصحيح سنن الترمذي، جلد 5، صفحه 302؛ سنن ابن ماجه، جلد 1، صفحه 45؛ خصائص النسايي، صفحه 48 و 121 و موارد ديگر از همين كتاب؛ المستدرك علي الصحيحين، جلد 3، صفحه 108؛ مسند احمد، جلد 1، صفحه 170 و 173 و جلد 3 صفحه 32 و 338 و جلد 6 صفحه 369 و كتب ديگر از عامه؛ المحاسن للبرقي، جلد 1، صفحه 159؛ الكافي، جلد 8، صفحه 107؛ دعائم الاسلام، جلد 1، صفحه 16؛ علل الشرايع، جلد 1، صفحه 66؛ عيون اخبارالرضا عَلَيْهِ السَّلَام، جلد 2، صفحه 122، باب 35 و كتب ديگر از خاصّه. (312). كفاية الطالب، صفحه 283 (اين حديثيست كه اتّفاق شده بر صحّت آن و روايت كردند آن را امامان حافظان احاديث مانند ابي عبدالله بخاري در صحيح خود و مسلم بن حجاج در صحيح خود و ابي داود در سنن خود و ابي عيسي ترمذي در جامع خود و ابي عبدالرحمن نسايي در سنن خود و ابن ماجه قزويني در سنن خود و همگي اتّفاق كردند بر صحّت اين حديث تا آن جا كه به اجماع آنان رسيد. حاكم نيشابوري گفت: اين حديثيست كه در حد تواتر داخل شده است. به نمونه‌هاي ديگري از كلمات بعضي از بزرگان عامّه در اين حديث اشاره مي‌شود: الف: ابن عبدالبر در الاستيعاب، قسم ثالث، صفحه 1097 و 1098: «و روي قوله صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم: انت مني بمنزلة هارون من موسي جماعة من الصحابة و هو من اثبت الآثار و اصحّها و طرق حديث سعد فيه كثيرة جدّاً.» ب: جزري در اسني المطالب، صفحه 53: «متفق علي صحته بمعناه من حديث سعد بن ابي وقاص، قال الحافظ ابوالقاسم ابن عساكر: و قد روي هذا الحديث عن رسول الله صلي الله عليه و سلّم جماعة من الصحابة، منهم: عمر و علي و ابن عباس و عبدالله بن جعفر و معاذ و معاوية و جابر بن عبدالله و جابر بن سمرة و ابو سعيد و براء بن عازب و زيد بن ارقم و زيد بن ابي اوفي و نبيط بن شريط و حبشي بن جنادة و ماهر بن الحويرث و انس بن مالك و ابي الطفيل و ام سلمه و اسماء بنت عميس و فاطمه بنت حمزه ي.» ج: شرح السّنة بغوي، جلد 14، صفحه 113: «هذا حديث متفق علي صحّته.» د: شواهد التنزيل حاكم حسكاني، جلد 1، صفحه 195: «هذا هو حديث المنزلة الذي كان شيخنا ابوحازم الحافظ يقول خرّجته بخمسة الآف اسناد.» (313). سوره طه، آيه 30، 31، 32 (و قرار بده براي من وزيري از كسان خودم، هارون برادر مرا وزير من كن، محكم كن به وسيله او پشت مرا و شريك كن او را در كار من) (314). سوره اعراف، آيه 142 (و گفت موسي به برادرش، كه جانشين باش مرا در قومم و اصلاح كن امور ايشان را و پيروي مكن فساد كنندگان را). (315). التفسيرالكبير، فخر رازي، جلد 12، صفحه 26، ذيل آيه: «انّما وليكم الله و رسوله»؛ طبقات ابن سعد، جلد 3، صفحه 23 (316). (يا علي، تو در دنيا و آخرت برادر من هستي) ر المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 14؛ سنن الترمذي، ج 5؛ ص 300، رقم 3804؛ اسد الغابة، ج 4، ص 29؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 371؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 112؛ فتح الباري، ج 7، ص 211؛ تحفة الأحوذي؛ ج 10، ص 152؛ تاريخ بغداد، ج 12، ص 263؛ نظم درر السمطين، ص 95؛ كنز العمّال، ج 13، ص 140؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 18 و 53 و 61؛ أنساب الأشراف، ص 145؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 392 و مصادر ديگرعامه. مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 185؛ وقريب منه في الخصال، ص 429، باب العشرة، ح 6؛ مناقب أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 306 و 319 و 325 و 343 و 357؛ شرح الأخبار، ج 2، ص 178 و 477 و 539؛ العمدة، ص 167 و 172 و مصادر ديگر خاصه. (317). سوره حجرات، آيه 10 (به حقيقت مؤمنان همه برادر يكديگرند). (318). المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 14 و 303؛ الدر المنثور، ج 3، ص 205 و مصادر ديگر عامه. الأمالي للطوسي، ص 587؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 185؛ العمدة، ص 166 و مصادر ديگر خاصه. (319). سوره انعام آيه 132 (و براي هر كس درجاتيست از آنچه كه انجام داده‌اند) (320). سوره انبياء آيه 47 (و ميزان‌هاي قسط را در روز قيامت قرار مي‌دهيم، پس بر هيچ كس هيچ ظلمي نمي‌شود ) (321). سوره اسراء آيه 79 (باشد كه خدايت تو را به مقام محمود مبعوث گرداند). (322). سنن ابن ماجة، ج 1، ص 44؛ المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص112؛ ذخائر العقبي، ص 60؛ مصنف إبن أبي شيبة، ج 7، ص 497 و 498؛ الآحاد والمثاني، ج 1، ص 148؛ كتاب السنّة، ص 584؛ السنن الكبري للنسايي، ج 5، ص 107 و 126؛ خصائص أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ص 87؛ مسند أبي حنيفة، ص 211؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 2، ص 287 و ج 13، ص 200 و 228؛ نظم درر السمطين، ص 95 و …؛ كنز العمّال، ج 11، ص 608 و ج 13، ص 122 و 129؛ ال طبقات الكبري، ج 2، ص 23؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 59 و 60 و 61؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 432؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 296؛ تاريخ الطبري، ج 2، ص 56؛ البداية والنهاية، ج 3، ص 36 و ج 7، ص 371؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 193 و مصادر ديگر عامه. عيون أخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلَام، ج 2، ص 63، باب 31، ح 262؛ مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 305 و …؛ المسترشد، ص 263 و … و 378؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 192؛ الأمالي للمفيد، ص 6؛ الأمالي للطوسي، ص 626 و 726؛ مجمع البيان، ج 5، ص 113؛ إعلام الوري، ج 1، ص 298؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 89 و ج 1، ص 412؛ العمدة، ص 64 و 220؛ الخصال، ص 402 و مصادر ديگر خاصه. (323). لسان الميزان، ج 2، ص 157؛ الإحتجاج للطبرسي، ج 1، ص 197 و مصادر ديگر. (324). الدر المنثور ذيل تفسير اين آيه، ج 4، ص 295؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 26 ذيل آيه: (انّما وليّكم الله …)؛ رشواهد التنزيل، ج 1، ص 230 و 482؛ المعيار والموازنة، ص 71 و 322؛ نظم درر السمطين، ص 87؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 258 و ج 2، ص 153 و مصادر ديگر عامه. مناقب أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 348؛ تفسير فرات الكوفي، ص 95 و 248 و 255 و 256؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 192؛ كنز الفوائد، ص 136؛ مجمع البيان، ج 3، ص 361 و مصادر ديگر خاصّه. (325). سوره قصص آيه 35 (ما تقاضاي تو را پذيرفته و به همدستي برادرت هارون بازويت را بسيار قوي مي‌گردانيم). (326). سوره اعراف آيه 142 (و گفت موسي به برادرش: جانشين من باش در قومم و اصلاح كن). (327). سوره آل عمران آيه 39 (و آقا و پارسا و پيغمبري از شايستگان است). (328). سوره آل عمران، آيه 46 (و با مردم در گهواره سخن گويد بدانگونه كه در بزرگي و از صالحين است). (329). سوره بقره، آيه 269 (حكمت به هر كس كه خواهد مي‌دهد و كسي كه به او حكمت داده شود هر آينه خير بسيار داده شده است). (330). سوره نساء، آيه 113 (و خدا بر تو فرو فرستاد كتاب و حكمت را و آموخت تو را آنچه را كه نمي‌دانستي و فضل خدا بر تو عظيم بود). (331). سوره نحل، آيه 39 ( براي اين كه براي آنان بيان كند آنچه را كه در آن اختلاف مي‌كنند ). (332). سوره نساء آيه 105 (ما به سوي تو كتاب را فرو فرستاديم به حق، تا اين كه در بين مردم به آنچه خدا به تو نشان مي‌دهد حكم كني). (333). سوره مريم آيه 52 (و ما او را از وادي مقدس طور ندا كرديم و به مقام قرب خود برگزيديم). (334). سوره نجم، آيه 8 9 ( ( آنگاه نزديك آمد و بر او (به وحي حق) نازل گرديد * بدان نزديكي كه با او به قدر دو كمان يا نزديك‌تر از آن شد). (335). الاختصاص ص 212 (336). المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 108 و در تلخيص هم هست؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 120؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 301 و مصادر ديگر. (337). المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 109 (338). صحيح البخاري، ج 5، ص 76 و ج 4، ص 12 و ص 20 و ص 207؛ نيل الأوطار، ج 8، ص 55 و 59؛ فضائل الصحابة، ص 16؛ مسند أحمد، ج 1، ص 99 و 185 و ج 4، ص 52؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 195 و ج 7، ص 120 و 122؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 45؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 302؛ السنن الكبري للبيهقي، ج 6، ص 362 و ج 9، ص 107 و ص 131؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 150 و ج 9، ص 123 و …؛ مصنف ابن ابي شيبة، ج 8، ص 520 و 522؛ مسند سعد بن أبي وقاص، ص 51؛ بغية الباحث ص 218؛ كتاب السنة، ص 594 و …؛ السنن الكبري، ج 5، ص 46 و 108 و … و 145؛ خصائص أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ص 49 و … و 82 و 116؛ مسند أبي يعلي، ج 1، ص 291 و ج 13، ص 522 و 531؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 377 و 382؛ المعجم الأوسط، ج 6، ص 59؛ المعجم الكبير، ج 6، ص 167 و 187 و 198 و ج 7، ص 13 و 17 و 31 و 35 و 36 و 77 و ج 18، ص 237 و 238؛ مسند الشاميين، ج 3، ص 348؛ دلائل النبوّة، ص 1092؛ الفائق في غريب الحديث، ج 1، ص 383؛ الإستيعاب، ج 3، ص 1099؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 11، ص 234 و ج 13، ص 186؛ نظم درر السمطين، ص 98 و 107؛ كنز العمّال، ج 10، ص 467 و 468 و ج 13، ص 121 و 123 و 163؛ ال طبقات الكبري، ج 2، ص 111؛ التاريخ الكبير، ج 2، ص 115؛ الثقات لابن حبان، ج 2، ص 12 و 267؛ شرح السنة للبغوي، ج 14، ص 111؛ تاريخ بغداد، ج 8، ص 5؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 288 و ج 41، ص 219 و ج 42، ص 16 و 81 و … و 432؛ اُسد الغابة، ج 4، ص 26 و 28؛ ذيل تاريخ بغداد، ج 2، ص 78؛ البداية والنهاية، ج 4، ص 211 و … و ج 7، ص 251 و 372 و …؛ السيرة النبوية، ج 3، ص 797؛ سبل الهدي والرشاد، ج 2، ص 32 و ج 5، ص 124 و ج 10، ص 62؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 161 و ج 2، ص 120 و 231 و 390 و مصادر بسيار ديگر عامه. رسائل المرتضي، ج 4، ص 104؛ الدعوات، ص 63؛ زبدة البيان، ص 11؛ كشف الغطاء ج 1، ص 11؛ الكافي، ج 8، ص 351؛ علل الشرائع، ج 1، ص 162، باب 130، ح 1؛ الخصال، ص 211 و ص 311 و 555؛ الأمالي للصدوق، ص 604، المجلس السابع والسبعون، ح 10؛ روضة الواعظين، ص 127؛ مناقب أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 345 و 537 و ج 2، ص 89 و 496 و …؛ المسترشد، ص 299 و 300 و 341 و … و 491 و 590؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 302 و ج 2، ص 178 و 192 و 195 و 209؛ الافصاح، ص 34 و 68 و 86 و 157 و 197؛ النكت الاعتقاديه ي، ص 42؛ الإرشاد، ح 1، ص 64؛ الإختصاص، ص 150؛ الأمالي للمفيد، ص 56؛ الأمالي للطوسي، ص 171 و 307 و 380 و 546 و 599؛ الإحتجاج، ج 1، ص 406 و ج 2، ص 64؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 159؛ العمدة، ص 97 و 131 و 139 و … و 188 و 189 و 219، الفضائل، ص 152؛ التبيان، ج 3، ص 555 و ج 9، ص 329؛ مجمع البيان، ج 3، ص 358 و ج 9، ص 201 و مصادر بسيار ديگر خاصه. (339). سوره انفال، آيه 17 (و نيفكندي آن زمان كه افكندي، ولكن خداوند افكند). (340). شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 5، ص 7 و ج 20، ص 316 و مصادر ديگر عامه. الخرائج والجرائح، ج 2، ص 542 و مصادر ديگر خاصه. (341). سوره ق، آيه 37 ( همانا در اين [ هلاك پيشينيان ] پند و تذكر است براي كسي كه داراي قلب باشد يا گوش دل به كلام حق فرا دهد). (342). المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 110؛ مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 2، ص 425؛ كشف الغمّة في معرفة الأئمّة، ج 1، ص 292 و مصادر ديگر. (343). ذيل المستدرك، ج 3، ص 109 (344). فضائل الصحابة، ص 14؛ مسند أحمد، ج 1، ص 84 و 118 و 119 و 152 و 331 و ج 4، ص 281 و 368 و 370 و 372 و ج 5، ص 347 و 366 و 370 و 419؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 45؛ المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 116 و در التلخيص هم هست و ص 134 و در التلخيص هم هست و ص 371 و 533 و در التلخيص هم هست، مجمع الزوائد، ج 7، ص 17 و ج 9، ص 103 و … و ص 120 و 164؛ فتح الباري، ج 7، ص 61؛ المصنف لعبد الرزاق، ج 11، ص 225؛ المعيار والموازنة، ص 72 و 210 و … و ص 322؛ مصنف إبن أبي شيبة، ج 7، ص 495 و …؛ الآحاد والمثاني، ج 4، ص 325 و …؛ كتاب السنّة، ص 552 و 590 و …؛ السنن الكبري للنسايي، ج 5، ص 45 و 108 و 130 و …؛ خصائص أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ص 50 و 64 و 94 و …؛ مسند أبي يعلي، ج 1، ص 429 و ج 11، ص 307؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 376؛ المعجم الصغير، ج 1، ص 65 و 71؛ المعجم الأوسط، ج 1، ص 112 و ج 2، ص 24 و 275 و 324 و 369 و ج 6، ص 218 و ج 7، ص 70 و ج 8، ص 213؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 179 و 180 و ج 4، ص 17 و 173 و … و ج 5، ص 166 و 170 و 171 و … و ص 194 و … و ص 203 و 204 و 212 و ج 12، ص 78 و ج 19، ص 291؛ مسند الشاميين، ج 3، ص 223؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 3، ص 208 و ج 4، ص 74 و ج 6، ص 168 و ج 8، ص 21؛ وموارد أخري من هذا الكتاب؛ نظم درر السمطين، ص 93 و 109 و 112؛ موارد الظم آن، ص 543؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 643؛ كنز العمّال، ج 1، ص 187 و … و ج 5، ص 290 و ج 11، ص 332 و 603 و 608 و … و ج 13، ص 105 و 131؛ وموارد ديگر از اين كتاب، شواهد التنزيل، ج 1، ص 200 و … و 251 و … و 352 و 381 و … و 391؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 15؛ الدر المنثور، ج 2، ص 259 و 293 و ج 5، ص 182؛ تاريخ بغداد، ج 7، ص 389 و ج 8، ص 284 و ج 12، ص 340 و ج 14، ص 239؛ أسد الغابة، ج 1، ص 367 و 369 و ج 2، ص 233 و ج 3، ص 92 و 274 و 307 و 321 و ج 4، ص 28 و ج 5، ص 6 و 205 و 208 و 276 و 283؛ ذيل تاريخ بغداد، ج 3، ص 10 و مصادر بسيار ديگر از عامه. الهداية للشيخ الصدوق، ص 149 و 150؛ رسائل المرتضي، ج 3، ص 20 و 130؛ الإقتصاد للشيخ الطوسي، ص 216؛ الرسائل العشر للشيخ الطوسي، ص 133؛ الكافي، ج 1، ص 287 و 294 و ج 4، ص 567 و ج 8، ص 27؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 16 و 19؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 148، ح 686 و ج 2، ص 335، حديث 1558، الصلاة في مسجد غدير خم؛ علل الشرائع، ج 1، ص 143؛ عيون أخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 52 و 64 و 164 و ج 2، ص 58؛ الخصال، ص 66 و 211 و 219 و 311 و 479 و 496 و 578؛ الأمالي للصدوق، ص 49 و 149 و 184 و 185 و 186 و 428 و 670؛ كمال الدين وتمام النعمه ي، ص 276 و 337؛ التوحيد، ص 212؛ معاني الأخبار، ص 65 و 66 و 67؛ المجازات النبوية للشريف الرضي، ص 217؛ خصائص الأئمّة، ص 42؛ تهذيب الأحكام، ج 3، ص 263؛ روضة الواعظين، ص 94 و 103 و 350؛ الإيضاح، ص 99 و 536؛ مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 118، 137، 171، 362، ج 2، ص 365؛ وموارد أخري من هذا الكتاب، المسترشد، ص 468 و … و 620، 632، دلائل الإمامة، ص 18؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 99 و …، 228 و … و 240 و … و ج 2، 255 و 260 و موارد ديگر از اين كتاب و ج 3، ص 469 و 485؛ كتاب الغيبة، ص 68؛ الإرشاد، ج 1، ص 176 و 351؛ الإختصاص، ص 79؛ الأمالي للمفيد، ص 85 و 223؛ كنز الفوائد، ص 225 و …؛ الأمالي للطوسي، ص 9 و 227 و 247 و 254 و 255 و 272 و 332 و 333 و … و 343 و 546 و 555 و …؛ الإحتجاج، ج 1، ص 75 و 96 و 155؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 207؛ العمدة، ص 85 و 92 و … ص 271 و موارد ديگر از اين كتاب، تفسير العياشي، ج 1، ص 4 و 250 و 281 و 327 و 329 و 332 و … و ج 2، ص 98 و 100 و 307 و 320؛ تفسير القمّي، ج 1، ص 174 و 301 و ج 2، ص 201؛ تفسير فرات الكوفي، ص 56 و 110 و 124 و 130 و 345 و … و 451 و 490 و 495 و … و 503 و … و 516 و 574؛ مجمع البيان، ج 3، ص 274 و 382 و 383 و ج 8، ص 125 و ج 10، ص 59 و 119 و مصادر ديگر بسيار از خاصه. (345). جمهرة اللغة، جزء اوّل، ص 108 (346). ينابيع المودّة، ج 1، ص 113 (347). تهذيب التهذيب ج 7، ص 297 (348). سوره مائده، آيه 67 (اي پيغمبر آنچه را كه از پروردگارت بر تو فرود آمد ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكني پيام او را نرسانده باشي و خدا تو را از مردم نگه مي‌دارد ) (349). أسباب النزول، ص 135؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 249 و 254 و 255 و 257 و 402 و ج 2، ص 391 و 451؛ الدر المنثور، ج 2، ص 298؛ فتح الغدير، ج 2، ص 60؛ المعيار والموازنة، ص 214؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 237؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 359 و ج 2، ص 248 و 285 و ج 3، ص 279 و سبب نزول آيه شريفه در بعض مصادر مذكور در صفحه 65 و 66 و 67 آمده است. دعائم الإسلام، ج 1، ص 15؛ رسائل المرتضي، ج 3، ص 20 و ج 4، ص 130؛ الكافي، ج 1، ص 289 و 290؛ الأمالي للصدوق، ص 435، المجلس السادس والخمسون، ح 10 و ص 584؛ كشف الغطاء، ج 1، ص 10؛ التوحيد، ص 254 و 256؛ روضة الواعظين، ص 90 و 92؛ مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 140 و 171، ج 2، ص 380 و 382؛ المسترشد، ص 465 و 470 و 606؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 104 و ج 2، ص 276 و374؛ الإرشاد، ج 1، ص 175؛ الإحتجاج، ج 1، ص 70؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 21 و 23؛ العمدة، ص 99؛ الطرائف، ص 121 و 149 و 152؛ تفسير أبي حمزه‌ي الثمالي، ص 160؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 328 و 331 و … و ج 2، ص 97؛ تفسير القمي، ج 1، ص 171 و 174 و ج 2، ص 201؛ تفسير فرات الكوفي، ص 124 و 129 و …؛ إعلام الوري، ج 1، ص 261 و مصادر أخري للخاصّة و سبب نزول آيه شريفه در بعض مصادر مذكور در صفحه 67 و 68 آمده است. (350). تاريخ بغداد، ج 8، ص 284؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 200 و … و ج 2، ص 391؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 233 و 234؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 386؛ المعيار والموازنة، ص 212؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 249 و مصادر ديگر عامه. العمدة، ص 106 و 170 و 244؛ الطرائف، ص 147؛ رسائل المرتضي، ج 4، ص 131؛ الإقتصاد، ص 220؛ الأمالي للصدوق، ص 50، المجلس الأوّل، ح 2؛ روضة الواعظين، ص 350؛ تفسير فرات الكوفي، ص 516؛ خصائص الوحي المبين، ص 97 و مصادر ديگر خاصه. (351). نورالابصار، صفحه 87، در فصل في ذكر مناقب سيدنا علي بن ابي طالب ابن عم الرسول و سيف اللّه المسلول و همچنين مراجعه شود به نظم درر السمطين ص 93؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 18، ص 279؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 370؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 381 و … و مصادر ديگر عامه. شرح الأخبار، ج 1، ص 230؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 40؛ تفسير فرات الكوفي، ص 505؛ الطرائف، ص 152؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 40 و مصادر ديگر خاصه. (352). سوره معارج، آيه 1 (سائلي از عذابي كه براي كافرين فرود آيد سؤال كرد) (353). سوره معارج، آيه 1، 2، 3 (سائلي از عذابي كه براي كافرين فرود آيد سؤال كرد، كه براي آن دافعي نيست، از خداوندي كه صاحب معراج هاست) (354). مسند احمد حنبل، ج 4، ص 281 (355). التفسير الكبير، ج 12، ص 49، در تفسير آيه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ». (356). تاريخ بغداد، ج 8، ص 284 (357). نظم درر السمطين، ص 109؛ ذخائر العقبي، ص 67؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 220 و …؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 386؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 98 و 101 و ج 2، ص 158 و 285 و مصادر ديگر عامه و در مصادر خاصه نيز ذكر شده است. مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 443، ج 2، ص 441؛ المسترشد، ص 472؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 45؛ الطرائف، ص 150؛ اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 87 و مصادر ديگر خاصه. (358). (مبارك باشد اي پسر ابي طالب، كه مولاي هر مؤمن و مؤمنه‌اي شدي). (359). الاصابه في تمييز الصحابه، ج 4، ص 300، القسم الاوّل عبدالرحمن بن مدلج. (360). اسد الغابة، ج 3، ص 321 و مراجعه شود به مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 119؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 105 و 107؛ السنن الكبري للنسايي، ج 5، ص 131 و …؛ مسند أبي يعلي، ج 1، ص 428؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 229؛ السيرة النبوية لابن كثير، ج 4، ص 418؛ خصائص أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ص 96 و 100 و … و ص 132؛ المعجم الأوسط، ج 7، ص 70؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 171؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 19، ص 217؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 205 و مصادر ديگر عامه. مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 2، ص 372؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 100؛ الأمالي للطوسي، ص 272 و 334 …؛ العمدة، ص 93؛ الطرائف، ص 151 و مصادر ديگر خاصه. (361). سوره احزاب، آيه 6 (پيغمبر به مؤمنين سزاوارتر است از خودشان) (362). صحيح البخاري، ج 3، ص 168، كتاب الصلح باب كيف يكتب هذا … و ج 4، ص 207، باب مناقب علي بن أبي طالب و ج 5، ص 85، باب عمرة القضاء؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 98 و 115 و ج 5، ص 204؛ وصحيح ابن حبان، ج 11، ص 229 و 230؛ السنن الكبري للبيهقي، ج 8، ص 5؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 275؛ المصنف لعبد الرزاق، ج 11، ص 227؛ مصنف إبن أبي شيبة، ج 7، ص 499؛ السنن الكبري للنسايي، ج 5، ص 127 و 148 و 168 و 169؛ خصائص أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ص 88 و 89 و 122 و 151؛ كنز العمّال، ج 5، ص 579 و ج 11، ص 599 و 639 و 755 و ج 13، ص 255؛ معاني القرآن، ج 5، ص 40؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 143؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 13، ص 60 و ج 15، ص 215؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 475 و ج 4، ص 218؛ تاريخ بغداد، ج 4، ص 364؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 19، ص 362 و ج 42، ص 53 و 63 و 179؛ تهذيب الكمال، ج 5، ص 54؛ البداية والنهاية، ج 4، ص 267 و مصادر ديگر عامه. مناقب أمير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ص 473؛ مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 396؛ الخصال، ص 496 و 573 و 652؛ عيون أخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلَام، ج 2، ص 58، باب 31، ح 224؛ الأمالي للصدوق، ص 66، المجلس الرابع، ح 8 و ص 156، المجلس الحادي والعشرون، ج 1 و ص 342، المجلس الخامس والأربعون، ح 2 و موارد أخري من هذا الكتاب؛ كمال الدين وتمام النعمه ي، ص 241؛ كفاية الأثر، ص 158؛ روضة الواعظين، ص 112 و 296؛ المسترشد، ص 621 و 634 و …؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 93 و ج 2، ص 250؛ الإرشاد، ج 1، ص 46؛ الأمالي للمفيد، ص 213؛ الأمالي للطوسي، ص 200 و 351؛ العمدة، ص 146 و 201 و مصادر ديگر خاصه. (363). سوره النجم آيه 3 (و هرگز به هواي نفس سخن نمي‌گويد). (364). (علي با قرآن است و قرآن با عليست هيچ گاه از يكديگر جدا نمي‌شوند تا بر من در حوض وارد شوند) المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 124 و در تلخيص هم هست؛ المعجم الصغير، ج 1، ص 255؛ المعجم الأوسط، ج 5، ص 135؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 177؛ كنز العمّال، ج 11، ص 603؛ فيض القدير، ج 4، ص 470؛ سبل الهدي والرشاد، ج 11، ص 297؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 124 و 269 و مصادر ديگر عامه. الإحتجاج، ج 1، ص 214 و 225؛ الطرائف، ص 103؛ الأربعون حديثاً، ص 73؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 148؛ الأمالي للطوسي، ص 460، المجلس السادس عشر، ح 34 و ص 479 و 506 و مصادر ديگر خاصه. (365). سوره زمر، آيه 23 ( خدا [ براي هدايت امت آخرالزمان ] قرآن را فرستاد كه بهترين حديث است؛ كتابيست كه آيا تش همه با هم متشابه است). (366). سوره اسراء، آيه 9 ( همانا اين قرآن به راست‌ترين و استوارترين طريقه هدايت مي‌كند). (367). سوره بروج، آيه 21 22 (بلكه اين كتاب قرآن بزرگوار [ الهي ] است * كه در لوح محفوظ [ حق و صفحه علم ازلي ] نگاشته است). (368). سوره واقعه، آيه 77 78 (كه اين قرآن بسيار [ كتاب بزرگوار و سودمند و ] گراميست * در لوح محفوظ سِر حق). (369). سوره حجر، آيه 87 ( همانا ما هفت آيه از مثاني (در سوره حمد) و اين قرآن با عظمت را به تو داديم). (370). سوره يس، آيه 1 2 (يس (اي سيد رسولان و اي كامل‌ترين انسان) * قسم به قرآن، حكمت برين). (371). سوره الرحمن، آيه 1 2 ( خداي مهربان * قرآن را آموخت). (372). سوره حشر، آيه 21 (و [ اي رسول ] اگر ما اين قرآن [ عظيم الشأن ] را بر كوه نازل مي‌كرديم مشاهده مي‌كردي كه كوه از ترس خدا خاشع و ذليل و متلاشي مي‌گشت). (373). سوره الرعد: 31 (و اگر كتابي با اعجاز بيان، كوهها را به رفتار و مردگان را به گفتار آرد و زمين را از هم بشكافد همين قرآن با عظمت است). (374). سوره نمل، آيه 6 (و اي رسول، آيات قرآن عظيم از جانب خداي داناي حكيم به وحي بر تو القا مي‌شود ). (375). سوره نحل، آيه 89 (و ما بر تو اين قرآن عظيم را فرستاديم تا حقيقت هر چيز را روشن كند [ و راه دين حق را از راه‌هاي باطل بنمايد ] و هدايت و رحمت باشد ). (376). سوره كهف، آيه 1 (ستايش و سپاس مخصوص خداست كه بر بنده [ خاص ] خود محمّد (ص) اين كتاب بزرگ را نازل كرد و در آن هيچ نقص و عوجي ننهاد). (377). الكافي، ج 2، ص 599 (378). شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 7، ص 220؛ نظم درر السمطين، ص 92؛ كنز العمال، ج 13، ص 135 و 177؛ جامع البيان، ج 29، ص 69؛ اسباب النزول، ص 294؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 361 و 362 و …؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 18، ص 264؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 441؛ الدر المنثور، ج 6، ص 260؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 38، ص 349، ج 41، ص 455 و ج 42، ص 361 و مصادر ديگر عامه. بصائر الدرجات، ص 537، الجزء العاشر، باب 17، ح 48؛ الكافي، ج 1، ص 423؛ عيون اخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلَام، ج 2، ص 62، باب 31، ح 256؛ روضة الواعظين، ص 105؛ مناقب أميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام، ج 1، ص 142 و …؛ دلائل الإمامة، ص 235؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 14؛ تفسير فرات الكوفي، ص 499؛ التبيان، ج 10، ص 98؛ مجمع البيان، ج 10، ص 107 و مصادر ديگر خاصه. (379). سوره‌ي حاقه، آيه 12 (گوش شنواي هوشمندان اين پند و تذكر را تواند شنيد). (380). (از من بپرسيد، به خدا سوگند از چيزي نمي‌پرسيد مگر اين كه از آن به شما خبر دهم و از كتاب خدا بپرسيد، پس به خدا سوگند آيه‌اي نيست مگر اين كه من مي‌دانم در شب نازل شده است يا در روز) فتح الباري، ج 8، ص 459؛ كنز العمّال، ج 2، ص 565 و بتفاوت يسير في شواهد التنزيل، ج 1، ص 42؛ تفسير الثعالبي، ج 1، ص 52؛ الجامع لاحكام القرآن، ج 1، ص 35؛ الجرح والتعديل، ج 6، ص 192؛ تهذيب الكمال، ج 20، ص 487؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 297؛ أنساب الأشراف، ص 99؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 173 و 408؛ ذخائر العقبي، ص 83؛ تفسير القرآن عبد الرزاق، ج 3، ص 241؛ ال طبقات الكبري، ج 2، ص 338؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 398 و مصادر ديگر عامه. مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 46؛ وصول الأخيار إلي أصول الأخبار، ص 4؛ المناقب، ص 94؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 117؛ سعد السعود، ص 284؛ تفسير العيّاشي، ج 2، ص 283 و مصادر ديگر خاصه. (381). سوره حشر، آيه 7 ( آنچه رسول حق دستور دهد، بگيريد). (382). سوره نور، آيه 54 (و بر رسول جز ابلاغ رسالت كامل تكليفي نخواهد بود). (383). المستدرك علي الصّحيحين، جلد 3، صفحه 132؛ مسند احمد بن حنبل، جلد 1، صفحه 330، السنن الكبري، جلد 5، صفحه 112؛ المعجم الكبير، جلد 12، صفحه 77، فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل، جلد 2، صفحه 682، رقم 1168 و كتب ديگر عامّه. تفسير فرات الكوفي ص 341، شرح الاخبار، جلد 2، صفحه 299؛ العمدة، صفحه 85 و صفحه 238؛ كشف الغمّة في معرفة الائمة، جلد 1، صفحه 80 و كتب ديگر خاصّه. (384). شواهد التنزيل، جلد 1، صفحه 24 (385). شواهد التنزيل، جلد 1، صفحه 30 (386). شواهد التنزيل، ج 1 ص 22 (387). شرح نهج البلاغه ابنابيالحديد، جلد 19، صفحه 60 (388). المستدرك علي الصحيحين، جلد 3، صفحه 107 ( براي احدي از اصحاب رسول خدا صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از فضايل نيامده است آن اندازه كه براي علي بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلَام آمده است) (389). تنقيح المقال ج 1 ص 402 (390). سوره مائدة، آيه 55 (اين است و جز اين نيست كه ولي شما خداست و رسول او و آنان كه ايمان آوردند؛ آنان كه به پاي مي‌دارند نماز را و مي‌دهند زكات را و حال آن كه در ركوع مي‌باشند) (391). تفسيرالكبير، فخر رازي، جلد 12، صحفه 26. (392). سوره آل عمران، آيه 61 (پس هر كس محاجّه كند با تو در عيسي، پس بگو بياييد بخوانيم پسران ما و پسران شما را و زنان ما و زنان شما را و نفوس ما و نفوس شما را، بعد تضّرع كنيم، پس قرار دهيم لعنت خدا را بر دروغگويان) (393). التفسير الكبير، فخر رازي، جلد 8، صفحه 85 (… و بدان اين روايت مثل روايت مورد اتفاق بر صحت آن بين اهل تفسير و حديث است) (394). سوره فاطر، آيه 10 (به سوي او بالا مي‌رود سخنان پاك) (395). سوره يس، آيه 82 (اين است و جز اين نيست امر او، هرگاه اراده كند چيزي را كه بگويد براي او باش، پس مي‌باشد ) (396). صحيح بخاري باب مناقب فاطمه عَلَيْهاالسَّلَام، جلد 5، صفحه 29 (فاطمه پاره از وجود من است، پس هر كس او را به غضب بياورد مرا به غضب آورده آست) (397). المستدرك علي الصحيحين، جلد 3، صفحه 154؛ المعجم الكبير، جلد 1، صفحه 108؛ الآحاد و المثاني، جلد 5، صفحه 363 (هر آينه خداوند براي غضب تو غضب مي‌كند و راضي مي‌شود براي رضاي تو) (398). صحيح بخاري آخر كتاب احكام، جلد 8، صفحه 127؛ مسند احمد حنبل، جلد 5، صفحه 93 (399). صحيح مسلم، ج 6، صفحه 3 (كتاب الامارة، الخلافة في قريش) (400). صحيح مسلم، ج 6، صفحه 3 و مسند احمد حنبل، جلد 5، صفحه 98 (401). جلد 15، صفحه 43 (402). جلد 3، صفحه 340 (403). جلد 5، صفحه 92 (404). جلد 5، صفحه 92 (405). جلد 5، صفحه 99 (406). جلد 5، صفحه 108 (407). صفحه 390، رقم 2660 (408). جلد 13، صفحه 456 (409). جلد 5، صفحه 93 (410). جلد 4، صفحه 501 (411). المستدرك علي الصحيحين، جلد3، صفحه 618؛ سنن أبي داود، جلد 4، صفحه 106، رقم 4280؛ مسند أحمد بن حنبل، جلد 1، صفحه 398، رقم 3781 و صفحه 406، رقم 3859 جلد 5، صفحه 86 و 87 و 88 و 89 و 90 و 94 و 95 و 97 و 100 و 101 و 106 و 107 و 108؛ مسند أبي يعلي، جلد 8، صفحه 444، رقم 5031 و جلد 9، صفحه 222، رقم 5322؛ المعجم الكبير، جلد 2، صفحه 196 و 197 و 199 و 206 و 207 و 208 و 214 و 215 و 218 و 223 و 226 و 240 و 248 و 253 و 254 و 255 و جلد 10، صفحه 157، رقم 10310 و جلد 22، صفحه 120؛ الآحاد و المثاني، جلد 3، صفحه 128؛ التاريخ الكبير، جلد 3، صفحه 185، رقم 627 و جلد 8 صفحه 410؛ تهذيب الكمال، جلد 3، صفحه 223 و جلد 33، صفحه 272، رقم 7335؛ الثقات، جلد 7، صفحه 241؛ طبقات المحدثين بأصبهان و الواردين عليها، جلد 2، صفحه 89؛ مسند أبي داود الطيالسي، صفحه 105، رقم 767 و صفحه 180، رقم 1278؛ المعجم الأوسط، جلد 1، صفحه 263، رقم 863؛ تعجيل المنفعة بزوائد رجال الأئمّة الأربعة، صفحه 538 و مصادر ديگر عامه. كشف الغطاء ج1 ص7، عيون أخبار الرضا7 ج1 ص49 باب6 ح9، الخصال ص467 و …، الأمالي للصدوق ص386 المجلس الحادي والخمسون ح4 وص387 و …، كمال الدين وتمام النعمه‌ي ص68 و … و271 و …، كفاية الأثر ص35 و49 و …، روضة الواعظين ص261 و262، دلائل الإمامة ص20، شرح الأخبار ج3 ص400، كتاب الغيبة ص103 و … و117 و118 و120 و …، الغيبة للطوسي ص128 و …، مناقب آل أبي طالب ج1 ص295، العمدة ص416 و … الطرائف ص169 و … و مصادر ديگر خاصّه. (412). سوره مائده، آيه 12 (و برانگيختيم از ايشان دوازده نقيب و [ رئيس ]) (413). سوره شوري، آيه 23 (بگو از شما بر تبليغ بر رسالت خود، مزدي نمي‌خواهم مگر دوستي در خويشان خود را) (414). ينابيع المودّة، ج 3 ص 292 (415). كشف الغطاء، جلد 1 صفحه 7 (416). كمال الدين و تمام النعمه ي، صفحه 269. (417). اصول كافي، جلد 1، صفحه 527 (باب ماجاء في الاثني عشر) (418). اصول كافي، جلد 1، صفحه 203، كتاب الحجة باب نادر جامع في فضل الامام و صفات ه حديث 2 ( همانا خداوند عز و جل به وسيله پيشوايان هدايت از اهل بيت پيغمبر ما، دينش را واضح و راهش را روشن كرد و باطن چشمه‌هاي علمش را به وسيله آنان گشود، پس هر كس از امّت محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم حق واجب امامش را بشناسد طعم حلاوت ايمانش را بيابد و فضل خرّمي اسلامش را بداند، زيرا خداوند تبارك و تعالي امام را نشانه‌اي بر خلقش نصب كرده و او را حجّت بر اهل فيوضات و جهانش قرار داده و تاج وقار را بر او پوشانده و او را به نور جبّار پوشانده است. او به سببي به سوي آسمان كشيده مي‌شود، فيوضاتش از او منقطع نمي‌شود و آنچه نزد خداست جز به جهت اسباب او به دست نمي‌آيد و خداوند اعمال بندگانش را جز به معرفت او قبول نمي‌كند. پس او عالم است به مشكلات تاريكي كه بر او وارد مي‌شود و معمّاهاي سنّتها و مشبّهات فتنه‌ها. خداوند تبارك و تعالي هميشه ائمّه را از اولاد حسين عَلَيْهِ السَّلَام، از فرزند هر امامي براي خلق خود اختيار مي‌كند و آنان را براي امور خلق انتخاب نموده و بر مي‌گزيند و خدا به آنان براي خلق خود راضي و آنان را مي‌پذيرد. هرگاه يكي از ايشان رحلت كند از فرزندان او امامي بزرگوار آشكار، رهبري نور بخش، پيشوايي سرپرست و حجتي عالِم براي خلقش نصب نمايد، پيشواياني از طرف خداوند كه به حق هدايت مي‌كنند و به حق داوري مي‌كنند و مردم را به حق راست مي‌دارند حجّتهاي خدا و داعيان به او و مديران بر خلق خدا از جانب او مي‌باشند، بندگان خدا به هدايت آنان ديندار مي‌شوند و شهرها به نور ايشان روشن و آشكار مي‌شود و به بركت ايشان ثروتهاي كهنه نمو مي‌كند. خداوند ايشان را حيات مردم و چراغهاي تاريكي و كليدهاي كلام و پايه‌هاي اسلام قرار داده است، مقدّرات حتمي خداوند به آن در ايشان جاري شده است. پس امام همان برگزيده پسنديده و هدايت كننده محرم اسرار و قائميست كه اميد به اوست. خداوند او را به آن برگزيده و هنگامي كه در عالم ذر او را آفريده به نظر خود او را ساخته و در خلق و مردم قبل از اين كه جانداري بيافريند، او را سايه‌اي در يمين عرش آفريده، در حالي كه بخشيده شده به او حكمت در علم غيب نزد خداوند، او را به علم خود اختيار كرده و به جهت طهارتش او را برگزيده، در حالي كه باقي مانده از آدم عَلَيْهِ السَّلَام و اختيار شده از ذريّه نوح عَلَيْهِ السَّلَام و برگزيده از آل ابراهيم عَلَيْهِ السَّلَام و سلاله از اسماعيل عَلَيْهِ السَّلَام و تصفيه شده از عترت محمّد صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است. هميشه به نظر خدا از او مراقبت شده و به ستر خود او را حفظ و مواظبت مي‌نمايد، در حالي كه از او دامهاي شيطان و لشكرش رانده شده، پيش آمدهاي شب هنگام و افسون هر فاسقي از او دفع شده، رو آوران بدي از او رو برگردانيده شده، از فسادها مبرا و از آفتها محجوب و از لغزشها معصوم و از همه زشتيها مصون. در جواني به حلم و نيكوكاري معروف و در انتها و پيري به عفّت و علم و فضل منسوب، اعتماد شده به او امر پدرش، در حالي كه از سخن گفتن در زمان حيات پدرش ساكت بوده، پس آنگاه كه مدّت پدرش منقضي شد تا اين كه مقدّرات خداوند نسبت به او به پايان رسيد و خواست خدا او را به سوي محبّت خود رساند و نهايت مدّت پدرش برسيد پس او رحلت نمود و امر خدا بعد از او به وي رسيد و امر دين خود را به گردن او نهاد و او را حجّت بر بندگان و سرپرست خود در بلادش قرار داد و او را به روح خود مؤيّد كرد و علم خود را به او داد و او را به بيان فصل خود كه حق را از باطل جدا مي‌كند خبر داد و سر خود را به او سپرد و او را براي امر عظيم خود دعوت نمود و او را به فضل بيان علم خود خبر داد و او را عَلَم خلق خود نصب كرد و حجّت بر اهل جهانش و روشنايي براي اهل دينش و سر پرست بر بندگانش قرار داد، او را به امامت براي امّت پسنديد …) (419). سوره اسراء، آيه 71 (روزي كه بخوانيم هر مردمي را به پيشواي ايشان) (420). سوره سجده، آيه 24 (و قرار داديم از ايشان پيشواياني كه هدايت كنند به امر ما) (421). سوره رعد، آيه 7 (اين است و جز اين نيست كه تو انذار كننده‌اي و براي هر قومي هدايت كننده‌اي است) (422). سوره طه، آيه 50 (گفت: پروردگار ما آن كسيست كه به هر چيزي آفرينش آن را داد پس هدايت كرد) (423). سوره اعلي، آيه 1 تا 3 (تسبيح بگو، نام پروردگارت را كه برتر است، آن كه آفريد پس تسويه كرد و آن كه تقدير كرد پس هدايت نمود) (424). سوره فتح، آيه 2 (و تمام كند نعمتش را بر تو و هدايت كند تو را به راهي راست) (425). سوره يوسف، آيه 108 (بگو اينست راه من، دعوت مي‌كنم به سوي خدا بر بصيرت، من و هر كس پيروي كند مرا) (426). سوره أنعام، آيه 153 (و پيروي نكنيد راه‌ها را كه پراكنده كند شما را از راه او) (427). سوره توبه، آيه 9 (فروختند آيات خدا را به بهايي كم، پس بازداشتند از راه او، هر آينه زشت است آنچه كه مي‌كردند. ) (428). بحار الانوار، جلد 26، صفحه 139 (429). بحار الانوار، جلد 25، صفحه 124 (پس نشانه امام در چيست؟ فرمود: در علم و استجابت دعوت) (430). سوره نحل، آيه 89 (و نازل كرديم بر تو كتاب را بيان كننده‌اي براي همه چيز) (431). بحار الانوار، جلد 26، صفحه170 (ابن بكير گفت: نزد ابي عبدالله عَلَيْهِ السَّلَام بودم، پس ياد كردند سليمان را و آنچه او از علم و ملك داده شده، پس فرمود براي من: و چه به سليمان بن داوود داده شده، اينست و جز اين نيست كه نزد او يك حرف از اسم اعظم بود و صاحب شما آن كسيست كه خداوند فرموده: «بگو كفايت مي‌كند به الله كه شاهد است بين من و بين شما و آن كس كه نزد اوست علم كتاب» و بود و الله نزد علي علم كتاب. پس گفتم: راست گفتي والله، فدايت شوم) (432). بحار الانوار، جلد 12، صفحه 319 (اي جبر كننده استخوان شكسته) (433). سوره جن، آيه 27 (مگر آن كسي كه پسندد از رسول) (434). سوره ص، آيه 82، 83 (پس به عزّت تو سوگند كه هر آينه گمراهشان سازم همگي را، جز بندگان تو از ايشان كه خالص شده باشند) (435). سوره حجر، آيه 42 ( همانا بندگان من براي تو بر آنها نيست سلطنتي) (436). كافي، جلد 1، صفحه 193 ( همانا خداوند يكي است، متوحد به يگانگيست و متفرّد است به امرش، پس آفريد خلقي را و مقدّر كرد او را براي آن امر، پس ما همانان هستيم يا ابن ابي يعفور، پس ما حجّتهاي خدا هستيم در بندگانش و خزينه داران او هستيم بر علمش و قائم به آن هستيم) (437). سوره اسراء، آيه 85 (و مي‌پرسند تو را از روح، بگو روح از امر پروردگار من است) (438). كافي، جلد 1، صفحه 273 (439). بحار الانوار، جلد26، صفحه 163 (440). بحار الانوار، جلد 2، صفحه 175 (441). سوره زمر، آيه 9 (بگو آيا برابرند كساني كه مي‌دانند و كساني كه نمي‌دانند) (442). سوره مائده، آيه 16 (هدايت مي‌كند به او خداوند، كسي را كه پيروي كند رضاي او را به راه‌هاي سلامت) (443). سوره بقرة، آيه 269 ( خدا مي‌دهد حكمت را به هر كس كه مي‌خواهد و به هر كس كه حكمت داده مي‌شود خير بسيار به او داده شده است) (444). سوره نحل، آيه 90 ( همانا خداوند أمر مي‌كند به عدل و احسان) (445). سوره اسراء، آيه 81 (و بگو حق آمد و باطل نابود شد همانا باطل نابود شدني بود) (446). سوره نباء، آيه 38 (سخن نمي‌گويند مگر آن كس كه خداوند رحمان به او اذن دهد و صواب گفت) (447). سوره زمر، آيه 18 ( آنان كه مي‌شنوند گفتار را، پس پيروي مي‌كنند نيكوتر آن را) (448). سوره اعراف، آيه 145 (و امر كن قوم خودت را كه بگيرند به نيكو‌تر آن) (449). سوره اسراء، آيه 53 (و بگو براي بندگان من كه بگويند آنچه را كه آن نيكوتر است) (450). سوره نحل، آيه 125 (و مجادله كن با آنان به آنچه كه آن نيكوتر است) (451). سوره مؤمنون، آيه 96 (دفع كن به آنچه كه آن نيكوتر است) (452). سوره نحل، آيه 97 (و هر آينه البته جزا مي‌دهيم ايشان را به نيكوتر از آنچه كه بودند عمل مي‌كردند) (453). سوره زمر، آيه 23 ( خدا نازل كرد بهترين حديث را) (454). سوره مائده، آيه 50 (و كيست نيكوتر از خدا در حكم براي قومي كه يقين دارند) (455). رجوع شود به پاورقي صفحه بعد، شماره 2 و 3. (456). بحارالانوار، جلد 16، صفحه 210 (اين است و جز اين نيست كه مبعوث شدم براي اين كه تمام كنم مكارم اخلاق را) (457). سوره فاطر، آيه 10 (به سوي او بالا مي‌رود سخنان پاك و عمل صالح را او بالا مي‌برد) (458). سوره ابراهيم، آيه 1 (كتابيست كه نازل كرديم آن را به سوي تو تا بيرون بياوري مردم را از ظلمات به سوي نور) (459). (كسي كه بميرد و نشناسد امام زمان خود را به مرگ جاهليت مرده است) المعجم الكبير، جلد 19، صفحه 388؛ مسند الشاميين، جلد 2، صفحه 437؛ مسند امام احمد بن حنبل، جلد 4، صفحه 96 و كتب ديگر. (460). عيون اخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلَام، جلد 2، صفحه 122 (و به تحقيق زمين خالي نمي‌مانَد از حجّت خداوند تعالي بر خلق او در هر عصري و زماني و آنها هستند رشته محكم [ تا آن جا كه فرمود ] و هر كس بميرد و نشناسد آنان را، به مرگ جاهليت مُرده است). (461). الصواعق المحرقة، صفحه 150 (462). سوره توبه، آيه 33 (اوست آن كه فرستاد پيغمبر خود را به هدايت و دين حق، تا آن را بر هر ديني غالب كند، اگر چه مشركان كراهت داشته باشند) (463). البيان في اخبار صاحب الزمان عَلَيْهِ السَّلَام، صفحه 528 (در كتاب كفاية الطالب) (464). سوره بقرة، آيه 3 (كساني كه ايمان مي‌آورند به غيب و به پا مي‌دارند نماز را و از آنچه به آنان روزي كرديم انفاق مي‌كنند ) (465). سوره نور، آيه 55؛ معني اين آيه در سطور آينده خواهد آمد. (466). اگر باقي نماند از دنيا مگر يك روز، هر آينه طولاني مي‌كند خدا آن روز را تا بيرون آيد مردي از اهل بيت من، كه اسم او برابر با اسم من است و كنيه او كنيه من است، زمين را پر مي‌كند از عدل و قسط آن چنان كه پر شده است از جور و ظلم) (467). التفسير الكبير، فخر رازي، جلد 2، صفحه 28 (468). سوره زخرف، آيه 61 (و همانا آن علميست به ساعت، پس شك نورزيد بدان و مرا پيروي كنيد، اينست راهي راست) (469). الصواعق المحرقه، صحفه 162 (470). سوره نور، آيه 55 (و عده داد خدا آنان را كه ايمان آوردند از شما و كارهاي شايسته به جا آوردند، كه هرآينه خليفه قرار دهد البته آنان را در زمين، چنانكه خليفه قرار داد آنان را كه پيش از ايشان بودند و هر آينه با قوّت و تمكّن گرداند البتّه براي ايشان دينشان را كه پسنديد براي ايشان و هر آينه تبديل كند البتّه خوف آنان را به امن، تا مرا عبادت كنند و چيزي را شريك من قرار ندهند و هر كس پس از آن كفر ورزد پس آنها خارج از فرمانند) (471). التفسير الكبير، فخر رازي، جلد 2، صفحه 28؛ غيبت نعماني، شيخ طوسي (رحمه الله)، صفحه 177، تفسير القمي ج1 ص14 و مصادر ديگر (472). سوره شعراء، آيه 4 (اگر بخواهيم نازل كنيم بر ايشان آيتي از آسمان، پس بگردد گردنهاشان براي آن خاضع) (473). ينابيع المودة، ج 3 ص 448 (آگاه باشيد، هر آينه حجّت خدا ظاهر شد نزد خانه خدا، پس پيروي كنيد او را كه حق با او و در اوست) (474). سوره قصص، آيه 5 (و اراده داريم كه منّت بگذاريم بر كساني كه در زمين ضعيف شمرده شدند و آنان را پيشوايان قرار دهيم و آنان را وارثين قرار دهيم) (475). نهج البلاغه، شماره 209 از حِكَم اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلَام (476). سوره انبيا، آيه 105 (و هر آينه به تحقيق نوشتيم در زبور بعد از ذكر، كه وارث زمين مي‌شوند بندگان صالح من) (477). بحار الانوار، جلد 51، صفحه 47، رقم 6 (478). تهذيب التهذيب، جلد 9، صفحه 126 (در ترجمه محمد بن خالد الجندي) (479). نور الابصار، صفحه 189 (480). شرح نهج البلاغة ابنابيالحديد، جلد 10، صفحه 96 (481). الفتوحات الاسلاميه، جلد 2، صفحه 338. (482). بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث، ص 56 رقم 139 (امام قوم كسيست كه از همه جلوتر بر خداوند متعال وارد مي‌شود، پس مُقَدَّم بداريد افضل خودتان را)؛ وسائل الشيعة، كتاب الصلاة ابواب صلاة الجماعة، باب 26، جلد 8، صفحه 347. (483). الصواعق المحرقة ص 164، فتح الباري ج 6 ص 358 و قريب به اين مضمون در صحيح بخاري، ج 4، ص 143؛ رصحيح مسلم، جلد 1، صفحه 94؛ سنن ابن ماجه، جلد 2، صفحه 1361؛ عقد الدرر، باب دهم و كتب ديگر عامّه. الغيبة نعماني، صفحه 75؛ بحارالانوار، جلد 36، صفحه 272 و كتب ديگر خاصّه. (484). البيان في اخبار صاحب الزمان عَلَيْهِ السَّلَام، صفحه 498. (485). عقد الدرر، باب اوّل، صفحه 26، الغيبة نعماني ص 240. (486). سوره نساء، آيه 164 (و خداوند با موسي سخن گفت، سخن گفتني) (487). سوره اسراء، آيه 101 (و هر آينه به تحقيق به موسي نُه آيه آشكار داديم) (488). سوره مريم، آيه 52 (و ندا داديم او را از جانب طور ايمن و مقرّب كرديم او را در حالي كه راز مي‌گفت) (489). سوره زمر، آيه 69 (و درخشيد زمين به نور پروردگارش) (490). سوره حديد، آيه 17 (بدانيد هر آينه خدا زنده مي‌كند زمين را بعد از مرگش) (491). سوره اسراء، آيه 81 (و بگو حق آمد و نابود شد باطل، همانا باطل نابود شدني بود) (492). سوره حديد، آيه 25 (هر آينه به تحقيق فرستاديم فرستادگانمان را به بيّنات و نازل كرديم با ايشان كتاب و ميزان را تا قيام كنند مردم به قسط) (493). بحار الانوار، جلد 38، صفحه 126 ( خداوند پر مي‌كند زمين را به او از قسط و عدل، همان طور كه پر شده است از ظلم و جور)؛ قريب به همين مضمون در: البيان في اخبار صاحب الزمان عَلَيْهِ السَّلَام، صفحه 505 (كتاب كفاية الطالب)؛ صحيح ابن حبّان، جلد 15، صفحه 238؛ المستدرك علي الصحيحين، جلد 4، صفحه 514؛ مسند احمد بن حنبل، جلد 3، صفحه 36؛ مسند ابي يعلي، جلد 2، صفحه 274 رقم 987 و كتب ديگر. (494). بحار الانوار، جلد 51، صفحه 81 (خروج مي‌كند مهدي در حالي كه بر سر او قطعه ابريست كه در آن ندا كننده‌ايست كه ندا مي‌كند: اين مهدي خليفه خداست پس او را تبعيت كنيد) و عنوان خليفة الله در المستدرك علي الصحيحين، جلد 4، صفحه 464؛ سنن ابن ماجة، جلد 2، صفحه 1367؛ مسند احمد بن حنبل، جلد 5، صفحه 277؛ نور الابصار، صفحه 188؛ عقد الدرر الباب الخامس، صفحه 125 و كتب ديگر آمده است. (495). بحار الانوار، جلد 51، صفحه 157 (496). بحار الانوار، جلد 52، صفحه 286 (497). المستدرك علي الصحيحين، جلد 4، صفحه 554 (نمي ترسند تا از ديگري مدد بگيرند و نه خشنود مي‌شوند به احدي كه در جماعت آنان داخل شود، شماره آنان شماره اصحاب بدر است، نه بر آنان سبقت گرفتند اوّلين و نه به آنان مي‌رسند آخرين و بر شماره اصحاب طالوتند كه با او از نهر گذشتند. ) (498). الصواعق المحرقه، صفحه 163 (مهدي از ما است، دين خدا به ما ختم مي‌شود همچنان كه به ما گشوده شد)؛ قريب به اين مضمون در المعجم الأوسط، جلد 1، صفحه 56؛ عقد الدرر الباب السابع، صفحه 145 و كتب ديگر عامّه؛ بحار الانوار، جلد 51، صفحه 93 و كتب ديگر خاصّه آمده است. (499). صحيح ابن حبّان، جلد 8، صفحه 291، رقم 6786 و كتب ديگر. (500). كمال الدين و تمام النعمه ي، باب 25، رقم 4، صفحه 287 (501). كمال الدين و تمام النعمه ي، باب 39، رقم 8، صفحه 412 (502). كمال الدين و تمام النعمه ي، صفحه 384؛ ينابيع المودّة، صفحه 458 (503). عقد الدرر الباب الخامس و فصل اوّل الباب الرابع، صفحه 65، الأمالي للمفيد ص 45 (504). فيض القدير، جلد 6، صفحه 362، رقم 9245؛ كنز العمال، جلد 14، صفحه 264، رقم 38666؛ ينابيع المودّة، ج 2 ص 104 و ج 3 ص 263 و كتب ديگر عامّه. بحار الانوار، جلد 36، صفحه 217، 222 و جلد 51، صفحه 80 و موارد و كتب ديگر خاصّه. (505). بحار الانوار، جلد 36، صفحه 303 ( براي اوست هيبت موسي و بهاء عيسي و حُكم داوود و صبر ايوب) (506). بحار الانوار، جلد 51، صفحه 152 (بر اوست جامه‌هاي نور كه روشن مي‌شود به ضياي قدس) (507). الغيبة، صفحه 452 و 453؛ عقد الدرر الباب الرابع، فصل اوّل، صفحه 65 (508). سوره صف، آيه 8 (اراده مي‌كنند كه خاموش كنند نور خدا را به دهانهايشان و خداوند تمام كننده نور خود است، اگر چه كراهت داشته باشند كافران) (509). سوره اسراء، آيه 33 (كسي كه مظلوم كشته شد پس به تحقيق براي ولي او سلطنت قرار داديم) (510). سوره يس، آيه 82 (اين است و جز اين نيست امر اوست هرگاه اراده كند چيزي را، كه بگويد براي او باش پس مي‌باشد ) (511). الغيبة، شيخ طوسي، صفحه 281 (512). كشف الغمة، جلد 2، صفحه 493 (513). سوره نمل، آيه 62 (آيا كيست كه اجابت مي‌كند مضطر را زماني كه او را بخواند و بر طرف مي‌كند سوء را) (514). بحار الانوار، جلد 47، صفحه 71 (آيا نمي‌داني كه هر آينه أمر ما نيل نمي‌شود مگر به ورع) (515). مصباح المتهجّد، صفحه 842 (516). سوره حديد، آيه 3 (اوست اوّل و آخر) (517). بحار الانوار، جلد 49، صفحه 123 (كلمه لا اله الا الله حصار من است، پس هر كس در حصار من داخل شد از عذاب من در امان است) (518). بحار الانوار، جلد 18، صفحه 202 (بگوييد لا اله الا الله، رستگار مي‌شويد) (519). سوره انعام، آيه 79 ( همانا برگرداندم روي خود را به سوي آنكه آفريد آسمانها و زمين را، در حالي كه مستقيم باشم به توحيد و نيستم از مشركين) (520). وسائل الشيعه، جلد 6، صفحه 37، باب اوّل از ابواب قرائت حديث 1 ( نماز نيست براي او مگر اين كه فاتحة الكتاب را قرائت كند) (521). وسائل الشيعه باب اوّل از ابواب قرائت حديث 5، جلد 6، صفحه 38 (522). سوره علق، آيه 1، (بخوان به نام پروردگارت) (523). سوره اعراف، آيه 180 ( براي خداست اسماي حسني، پس خدا را به آنها بخوانيد ) (524). بحار الانوار، جلد 3، صفحه 221 (از حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام نقل شده كه معني الله معبوديست كه خلق در او متحيّر و به او پناهنده مي‌شوند) (525). سوره انعام، آيه 54 (پروردگار شما رحمت را بر خود نوشته است) (526). سوره انبيا، آيه 107 (رحمتي براي جهانيان) (527). سوره طه، آيه 44 (پس سخن بگوييد با او به نرمي، شايد متذكر شود يا بترسد) (528). سوره حج، آيه 1، 2 (اي مردم بترسيد پروردگار خود را كه لرزش قيامت چيزيست بزرگ، روزي كه مي‌بينيد آن زلزله را كه غافل مي‌شود هر مادر شيردهي از فرزندي كه شير مي‌دهد و مي‌گذارد هر بارداري بار خود را و مي‌بيني مردمان را كه مَستند و حال آن كه مست نيستند و لكن عذاب خداوند شديد است) (529). بحارالانوار جلد 46، صفحه 107 (نزديك بود كه بميرد) (530). سوره نحل، آيه 78 (و خدا شما را از شكمهاي مادرانتان بيرون آورد در حالي كه چيزي نمي‌دانستيد) (531). بحار الانوار، جلد 95، صفحه 226 (چه چيز يافته آن كس كه تو را ندارد و چه چيز ندارد آن كس كه تو را يافته) (532). سوره نجم، آيه 42 (و همانا به سوي پروردگار توست انتهاي امور) (533). سوره نساء، آيه 69 (و كسي كه اطاعت كند خدا و فرستاده او را، پس آنها با كساني هستند كه انعام كرد خدا بر آنان از پيغمبران و صديقان و شهيدان و صالحان و آنها نيكو رفيقاني هستند) (534). سوره بقره، آيه 257 ( خدا ولي كساني است كه ايمان آوردند، بيرون مي‌آورد آنان را از ظلمات به سوي نور) (535). سوره نور، آيه 35 (536). سوره واقعه، آيه 74 (پس تسبيح كن به اسم پروردگارت كه بزرگ است) (537). سوره الاعلي، آيه 1 (تسبيح كن به اسم پروردگارت كه بالاتر است) (538). سوره مؤمنون، آيه 12 (و همانا آفريديم انسان را از خلاصه‌اي از گل) (539). سوره مؤمنون، آيه 14 (سپس پديد آورديم او را آفرينشي ديگر، پس بلند مرتبه است خداوند كه بهترين آفرينندگان است) (540). سوره طه، آيه 55 (از آن آفريديم شما را و در آن بر مي‌گردانيم شما را و از آن بيرون مي‌آوريم شما را بار ديگر) (541). انجيل متّي باب ششم (542). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 13، كتاب الزكاة، ابواب ما تجب فيه الزكاة، باب 1، حديث 8 ( خداوند زكات را با نماز واجب كرده است) (543). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 10، كتاب الزكاة، ابواب ما تجب فيه الزكاة، باب 1، حديث 2 ( همانا خداوند عز و جل فرض كرده است براي فقرا در مال اغنيا آنچه كفايت كند آنها را و اگر مي‌دانست كه آن اندازه كفايت نمي‌كند آنها را، هر آينه زياد مي‌كرد، آنچه بر سر فقرا آمده است از ناحيه منع كساني است كه حق آنها را از آنها منع كردند، نه از ناحيه فريضه خداوند عز و جل و اگر مردمان حقوق فقرا را ادا كنند، هر آينه معيشت آنها به خير خواهد بود) (544). سوره توبه، آيه 34 ( آنها كه گنجينه مي‌كنند طلا و نقره را و انفاق نمي‌كنند در راه خدا، پس بشارت بده آنها را به عذابي دردناك) (545). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 17، كتاب الزكاة، ابواب ماتجب فيه الزكاة، باب 2 حديث 4 (546). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 17، كتاب الزكاة، ابواب ماتجب فيه الزكاة، باب 2، حديث 6 (547). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 17، كتاب الزكاة، ابواب صدقه، باب 2، حديث 1 (548). وسائل الشيعة، جلد 9، صفحه 409، كتاب الزكات، ابواب صدقه، باب 19، حديث 2، ( همانا خداوند تبارك و تعالي دوست دارد خنك كردن جگر سوخته را و كسي كه سيراب كند جگر سوخته‌اي را از چهار پا و غير آن، خداوند سايه مي‌دهد او را روزي كه سايه‌اي نيست به جز سايه او) (549). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 457، كتاب الزكاة، ابواب الصدقة، باب 39، حديث 3 (550). من لايحضره الفقيه، جلد 2، صفحه 31 ح 12 (551). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 433، كتاب الزكاة، ابواب الصدقة، باب 29 (552). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 451، كتاب الزكاة، ابواب الصدقة، باب 37 (553). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 456، كتاب الزكاة، ابواب صدقه، باب 39، حديث 1 (554). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 456، كتاب الزكاة، ابواب الصدقة، باب 39، حديث 2 (555). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 424، كتاب الزكاة، ابواب الصدقة، باب 25 (556). وسائل الشيعه، جلد 9، صفحه 433، كتاب الزكاة، ابواب الصدقة، باب 29 (557). سوره توبه، آيه 104 (آيا ندانستند كه خداوند قبول مي‌كند توبه را از بندگان خود و مي‌گيرد صدقات را) (558). سوره حشر، آيه 9 (و ايثار مي‌كنند بر خودشان، هر چند خود محتاج باشند) (559). سوره انسان، آيه 8 و 9 (و مي‌خورانند طعام را با دوست داشتن آن طعام، به مسكين و يتيم و اسير؛ اينست و جز اين نيست، اطعام مي‌كنيم شما را براي خاطر خدا، از شما نه جزا مي‌خواهيم و نه سپاس) (560). سوره بقره، آيه 3 (و از آنچه روزي كرديم به آنان انفاق مي‌كنند ) (561). بحار الانوار، جلد 2، صفحه 17 (و از آنچه آموخته‌ايم به آنان منتشر مي‌كنند ) (562). نهج البلاغة، حِكَم، شماره 146 (در حصار كنيد اموالتان را به زكات) (563). سوره بقره، آيه 201 (پروردگارا به ما بده در دنيا حسنه و در آخرت حسنه و حفظ كن ما را از عذاب آتش) (564). سوره قصص، آيه 77 (و طلب كن در آنچه خدا به تو داده است دار آخرت را و فراموش مكن بهره خود را از دنيا ) (565). سوره منافقون، آيه 8 (و براي خداست عزّت و براي رسول خدا و براي مؤمنين) (566). وسائل الشيعه، جلد 17، صفحه 42، كتاب تجارت، ابواب مقدمات تجارت، باب 10، حديث 3 (و در كارها چيزي نزد خدا محبوب‌تر از زراعت نيست) (567). وسائل الشيعه، جلد 17، صفحه10، كتاب تجارت، ابواب مقدمات تجارت، باب 1، حديث 2 (صبح كن به عزّت خودت) (568). وسائل الشيعه، جلد 17، صفحه 11، كتاب تجارت، ابواب مقدمات تجارت، باب 1، حديث 6 (به تجارتها رو آوريد) (569). وسائل الشيعه، جلد 17، صفحه 382، كتاب تجارت، ابواب آداب تجارت، باب 1، حديث 3 (در بازار ننشيند البته مگر كسي كه عقل خريد و فروش را داشته باشد ) (570). وسائل الشيعه، جلد 17، صفحه 381، كتاب تجارت، ابواب آداب تجارت، باب 1، حديث 1 (فقاهت بعد تجارت) (571). سوره نور، آيه 36، 37 (در خانه‌هايي كه اذن داده است خدا كه بلند شوند و اسم خدا در آنها ياد شود، تسبيح مي‌كند براي خدا در آن خانه‌ها صبح و شب مرداني كه تجارت و خريد و فروش آنها را از ذكر خدا و به پا داشتن نماز و دادن زكات غافل نمي‌كند، مي‌ترسند از روزي كه دگرگون مي‌شود در آن روز دلها و ديده‌ها) (572). سوره فرقان، آيات 63 تا 76 (573). سوره يس، آيه 58 (574). بحار الانوار، جلد 64، صفحه 310 (575). بحار الانوار، جلد 2، صفحه 84 (576). سوره قصص، آيه 83 ( آن خانه آخرت است، قرار مي‌دهيم آن را براي كساني كه اراده نمي‌كنند بلندي و فساد را در زمين) (577). بحار الانوار، جلد 1، صفحه 224 (578). سوره آل عمران، آيه7 (كساني كه در علم رسوخ دارند، مي‌گويند: ايمان آورديم به او، همه آنها از نزد پروردگارماست) (579). وسائل الشيعه، جلد 1، صفحه 49، ابواب مقدمه عبادات، باب 5، حديث 10 (اين است و جز اين نيست كه اعمال وابسته به نيّت هاست و براي هر كس آن است كه نيّت كرده است) (580). سوره اسراء، آيه 36 (و پيروي نكن آنچه را كه به آن علم نداري، همانا گوش و چشم و دل همه آنها مسؤولند)