پیکار با منکر در سیره ابرار- دفتر اول
|
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمیتوان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد | |
| نویسنده | حسن ابراهیم زاده و محمد عابدی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | معروف |
| محل انتشارات | قم |
| دانلود | PDF - ANDROUD |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ « صاحب بن عباد»
- ۳ « سید مرتضی»
- ۴ « سید بن طاووس»
- ۵ « علامه حلی»
- ۶ « محقق ثانی»
- ۷ « ملا محمدتقی مجلسی»
- ۸ « علامه محمدباقر مجلسی»
- ۹ « سید علیخان کبیر»
- ۱۰ «وحید بهبهانی»
- ۱۱ «ملامهدی نراقی»
- ۱۲ « سید بحرالعلوم»
- ۱۳ « سیدمحمدمجاهد»
- ۱۴ « شهید شیخ فضل الله نوری»
- ۱۵ « آخوند خراسانی»
- ۱۶ « شیخ محمد خیابانی»
- ۱۷ « سید عبدالحسین لاری»
- ۱۸ « محمد مهدی خالصی»
- ۱۹ « آیت الله میرزامحمد شیرازی»
- ۲۰ « علامه بلاغی»
- ۲۱ « سید جمال الدین اسد آبادی»
- ۲۲ « شیخ شوشتری»
- ۲۳ « میرزای کرمانی»
- ۲۴ « آیت الله محمد جواد بید آبادی»
- ۲۵ « سید اشرف الدین گیلانی»
- ۲۶ « محدث نوری»
- ۲۷ « شیخ عبدالکریم حائری»
- ۲۸ « شیخ محمد تقی بافقی»
- ۲۹ « محدث قمی»
- ۳۰ « سید هبه الادین شهرستانی»
- ۳۱ « سید محسن امین»
- ۳۲ « میرزای قمی »
- ۳۳ « سید محمد باقر شفتی»
- ۳۴ « ملاهادی سبزواری»
- ۳۵ «حاج آقا نور الله اصفهانی»
- ۳۶ « آیت الله آقا نجفی»
- ۳۷ « سید ابوالحسن اصفهانی»
- ۳۸ « حاج آقا حسین قمی»
- ۳۹ « آیت الله شاه آبادی بزرگ»
- ۴۰ « سید محمد تقی خوانساری»
- ۴۱ الاحقر محمد تقی خوانساری« کاشف الغطاء»
- ۴۲ « علامه سید عبدالحسین شرف الدین عاملی»
- ۴۳ « سید اسماعیل بلخی»
- ۴۴ « سید حسام الدین فالی»
- ۴۵ « مولی محمد تقی برغانی»
- ۴۶ « آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی»
- ۴۷ « سید محسن حکیم»
- ۴۸ « آیت الله میلانی»
- ۴۹ « آیه الله شاهرودی»
- ۵۰ « شهید آیه الله سید محمد رضا سعیدی»
- ۵۱ « امام موسی صدر»
- ۵۲ « آیه الله طالقانی»
- ۵۳ « استاد شهید آیه الله مرتضی مطهری»
- ۵۴ « شهید مفتح»
- ۵۵ « شهید صدر»
- ۵۶ « ربانی شیرازی»
- ۵۷ « شهید آیه الله سید محمد علی قاضی طباطبایی»
- ۵۸ « آیت الله شهید مدنی»
- ۵۹ « شهید هاشمی نژاد»
- ۶۰ « شهید مهدی شاه آبادی»
- ۶۱ « علامه طباطبایی»
- ۶۲ « آیت الله گلپایگانی»
- ۶۳ پانویس
پیشگفتار
هدف خلقت، رسیدن به کمال در سایه سار عبودیت و عروج از نردبان معرفت در راستای لقای خالق هستی است. اما این طی طریق بدان معنا نیست که خداوند سبحان، رفع موانع و هموار ساختن راه بندگان بسوی او را وظیفه ي سالکان طریق حق برنشمارد.
اینجاست که در قاموس هدف خلقت ، «راه» با «امر» و «بیراهه» با«نهی» مشخص می شود.
چرا که این دو واژه ي مقدس ، هم بششریت را به بهشت برین می رساند و هم ، زمین را به بهشت تبدیل می کند.
راستی ، زمین هم بهشت می شود ، اگر این دو واژه در متن زندگی مردم سریان و جریان پیدا کند .
واژه ي «امر» که همسنگ معرفت است و « نهی» که مرادف منکر . گر چه «معروف» حق است ، اصلی ثابت و ماندگار که ریشه در آسمان دارد و «منکر» کفی است بر آب ، گذرا و زایل شونده .
اما گاه جذبة زرق و رنگ «منکر» چنان فلسفه وجودی هدف خلقت را به بیراهه می کشاند ، که « معروف اندیشی» و «معروف زیستی» در هیاهوی گنبد دوار گم می شود .
واقعیت اینکه «امر» خداوندی معیار معروف و نهی الهی میزان منکر است و این دو فرمانن الهی در کنار هم ، خط هدایت انسان و سعادت جاوید را ترسیم میکنند و هیچ کدام بدون دیگری کافی نیست .
چرا که «عینیت» یکی از آن در متن زندگی «عدم» دیگری را بدنبال خواهد داشت . هر چند که مقولة امر به معروف و نهی ازمنکر در بیان فرایض الهی در مرتبه و منزلتی مشخص در میان فروع دین قرار دارد اما حضور این دو در کنار فرایض دیگر حضوری عرضی است نه طولی . آنجا که نماز هست ، روزه هست ، زکات و جهاد هست ، امر به معروف نیز هست ، و آنجا که آنان حضور دارند ، معروف نیز حضور دارد .
قوام هر یک به آن دیگری بستگی دارد حتی دوام تولی و تبری .
امر به معروف و نهی ازمنکر از زاویة دیگر ارزشمندی خود را به ظهور می رساند ، آنجا که وجوب ، دیگر شرایط خاص خود را داراست ، بلوغ ، استطاعت ، نصاب ، توانایی ، اما امر به معروف و نهی از منکر نه محصور در مکانی خاص است و نه در زمان خاص . و در اجرای آن سن و استطاعت و ...... شرط نیست .
نه فقر ، نه سن ، نه مریضی ، هیچیک او را به تعطیل و قضا شدن نمی کشاند . شاید اهمیت امر به معروف ونهی از منکر بدان جهت است که منکر هر روز در هیئت و شکلی خاص با لباسی نو ، در کلام و سخنی بدیع جلوه می کند . تاکید به امر به معروف بر این اساس است که منکری ، معروف جلوه نکند .
از اینرو ، امر به معروف ، تکرار نیست ، دور نگه داشتن معروف از هر گونه تحریف و تصحیف است . معروف و منکر هر یک نسبت به مخاطب خود درجات و شدت و ضعف دارد .
همانگونه که معروف به انواع فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی تقسیم می شود ، منکر نیز به فردی و اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی تقسیم می شود .
رسالت پیامبران بر دوپایة امر به معروف ونهی از منکر استوار بوده در کنار دعوت به یگانگی و وحدانیت خدا با هر گونه شرک و دو گانه پرستی به مبارزه برخاسته اند و در این راستا گاه در یک روز چند پیامبر الهی زنده در آتش سوزانده می شدند و یا با اره نصف می گشتند .
ابراهیم خلیل الله (علیه السّلام) هم سخن از وحدانیت بر زبان می راند و هم بت می شکست .
و موسی کلیم الله (علیه السّلام) هم به طور توحید می رفت و هم با سامری مبارزه می کرد ،
و عیسی روح الله (علیه السّلام) هم ... زنده می کرد .... هم از ربا خواری و یهود ...
و محمد رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ... هم .... ، هم ... .
سر بر تشت نهاده شده حضرت یحیی (علیه السّلام) برای ممانعت قدرتمندان از ازدواجی نامشروع بریده شد وسر بر نیزه رفته سالار شهیدان ، حسین بن علی (علیه السّلام) فریاد من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده ام ، بر آورد . مقوله امر به معروف و نهی از منکر اساس و پایه حاکمیت الله و فرایض دیگر است .
این فریضه الهی از حضرت حق که نهی از نزدیک شدن به شجره ممنوع ، فرمود و ملائکه را در پیشگاه آدم ابوالبشر به سجود فرا خواند ، آغاز گردید و تا خاتم پیامبران و تا به امروز که حامی امر به معروف و نهی از منکر رخ در نقاب غنیمت نهاده ، استمرار دارد .
این دفتر که نگاهی به تلاش طلایه داران این فریضه الهی در زمان غیبت است ، به پیشنهاد ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر فراهم آمد . در حقیقت نگاهی موضوعی به مجموعة دیدار با ابرار از زاویة دو فریضة بزرگ امر به معروف و نهی از منکر دارد . برادران گرامی آقایان حسن ابراهیم زاده و محمد عابدی زحمت انتخاب و باز نگری آن را پذیرفتند .
البته نه به زندگی تمام بزرگان پرداخته و نه تمام ابعاد «معروف گرایی» و «منکر ستیزی» زندگی آنان را در این دفتر گرد آورده است . امیدواریم با ارائة دفتر دوم این هدف مقدس کامل ترسازمان پذیرد و پاسداران معروف را در جهاد فرهنگی و اجتماعی ، علیه هر گونه منکر یاری کند .
ستاد احیای امربه معروف و نهی از منکر
اسفند 1375 ه.ق
شوال المکرم 1417 ه.ش
« صاحب بن عباد»
متوفای 24 صفرالمظفر 385 ه.ق
پیکار با رشوه خواری
صاحب بن عباد شخصی را که به تقوی و دیانت او اعتماد کامل داشت به منصب قضاوت شهر قم برگزید . پس از آن که شخص مزبور در قم به قضاوت مشغول گردید و مردم او را در اختلافات خود حکم قرار دادند ،گزارشهایی به صاحب می رسید که قاضی در احکام و قضاوت ، عدالت را رعایت نمی کند . تا آن که دو نفر از معتمدان و بزرگان قم که صاحب ، سخن آنان را مقبول می داشت به وی گفتند در خصومتی که بین فلانی و فلانی برقرار بود ، قاضی پانصد دینار رشوه گرفته است . صاحب از شنیدن این سخن بسیار نگران شد در همان حال قلم بر گرفت و چنین نوشت : بسم الله الرحمن الرحیم «ایها القاضی بقم قد عزلناک فقم» ای قاضی شهر قم همانا ترا از قضاوت برکنار نمودیم پس از جای خود بلند شود .
دفاع از مظلوم
صاحب ، در اجرای عدالت و رفع ستم از مردم ، بسیار کوشا بود . روزی همراه بسیاری از نزدیکان و کارمندان که «فولاد بن مانادر» نیز در میان آنان بود از مسیری می گذشتند در میان راه زنی سر راه صاحب و همراهان را گرفته و گفت : یکی از نزدیکان فولاد ، به واسطه انتساب به او ، در ستم به من بی پروا است و هیچ تردیدی در ظلم به من به خود راه نمی دهد .
صاحب نظری به فولاد انداخته و با نگاه خود به او فهماند که باید هر چه سریعتر مشکل آن زن را حل کند .
فولاد از نگاه صاحب مضطرب شده در جایش میخکوب شد او سریعا شخصی را مامور کرد که با آن زن برود و حق او را بستاند . سپس با شتاب خود را به صاحب رساند [۱] .
« سید مرتضی»
متوفای 25 ربیع الول 436 ه.ق – کربلا
رأفت و مسلمانی
شهر بغداد و اطراف آن را قحطی فرا گرفته بود. مردی یهودی که به ظاهر شغلی نداشت و از قحطی و تنگدستی رنج فراوان می برد ، هر چه فکر کرد نتوانست برای فقر درمانی بیابد به فکرش رسید به سراغ آن عالم شیعی برود که می گویند مردی بزرگوار است و در علوم مختلف تخصص دارد و سر آمد همه عالمان عصر است و به شاگردانش به فرا خور حال مبلغی جهت اداره زندگی می پردازد .
روز بعد در مجلس درس سید مرتضی حاضر شد . تعدادی از شاگردان از حضور فردی یهودی شگفت زده شدند . گروهی ناراحت بودند و برخی نیز منتظر بودند تا ببینند هدفش از آمدن چیست ؟ وقتی درس خاتمه یافت به حضور سید رسید و با کمال خضوع از وی خواست که علم نجوم را برایش تدریس کند .
سید در مقابل ، با رویی گشاده با او روبرو شد و تقاضایش را پذیرفت و دستور داد هر روز مبلغی به او بپردازند . آن مرد مدتی در درس شرکت کرد و زندگی خود را نیز از طریق همان دریافتی از استاد گذراند . او در مدتی اندک چنان تحت تاثیر عظمت و برخوردهای صحیح و مکتبی سید قرار گرفت که مسلمان شد [۲].
نجات مذهب از انزوا
در بین دانشمندان مشهور است که در زمان سید مرتضی و خلافت «القادر بالله» اختلاف در احکام و فروع دین به طور محسوسی افزایش یافت . اختلاف و پراکندگی به حدی بود که گرد آوری آنها مشکل شد . از اینرو تصمیم گرفته شد از پراکندگی و اختلاف بکاهند و قرار شد هر مذهبی که بتواند یک میلیون دینار پردازد رسمیت پیدا کندپیروان مذاهب چهارگانه (حنفی ، شافعی ، مالکی و حنبلی) آن مبلغ را پرداختند اما شیعیان به دلیل فقر مالی که در غالب دورانهای گذشته گرفتارش بودند نتوانستند . در صورتی که شیعیان نمی توانستند به مذهب خود رسمیت بخشند این احتمال وجود داشت که سایر مذاهب بر شیعه تسلط یافته واحکام ، تعطیل گردد از اینروی سید مرتضی پذیرفت نصف مبلغ فوق را بپردازدو بقیه را شیعیان بدهند که باز هم قادر نشدند . به نقل دیگر خلیفه «قادر بالله» حاضر شد با صد هزار دینار مذهب آنان را رسمی کند که سید حاضر شد هشتاد هزار دینار را ، خود بدهد و بقیه را شیعیان که پرداخت این مبلغ به دلیل فقر مالی باز هم برای شیعیان مقدور نشد [۳].
« سید بن طاووس»
متوفای 668 ه.ق
با دوستان نا آگاه
سید از پذیرش مقام پیشنهادی مستنصر سرباز زد ، ومستنصر که ناامید شده بود ، نقشة دیگری طراحی کرد تا بتواند با داخل ساختن سید در جمع حکومتیان وجهه ای مذهبی کسب کند . بدین ترتیب مساله لزوم همنشینی خلیفه با سید جان گرفت و دوست و دشمن هر یک به گونه ای در تأیید آن کوشیدند. مؤید الدین محمد بن احمد بن العلقمی وزیر شیعی عباسیان از جمله کسانی است که به تلاشی گسترده جهت راضی کردن سید به همنشینی و مجالست با شاه دست زد. او در برابر پاسخ منفی سید سر سختانه ایستاد و او را به پذیرش این پیشنهاد فرا خواند. در دیدگاه فرزند پاکدل وزیر این خواست خلیفه نه تنها زیانی مادی و معنوی برای سید در پی نداشت بلکه فرصتی بود تا دوستان اهل بیت(علیهم السّلام) هر چه بیشتر در دستگاه حاکم نفوذ یابند.
دانشمند روشن بین حله که پذیرش این امر را موجب هلاکت می دانست، سرانجام در نشستی محرمانه وزیر زاده را هشیار ساخته و گفت: اگر من همنشین و همزبان آنها شوم و برای تو و پدرت رازهای آنها را فاش نسازم مرا متهم می سازیر که سخنانذ بسیار ضد شما شنیده ام و بازگو نکردم آنگاه در شمار دشمنانم جای می گیرید و کار به جایی خواهد رسید که خود بهتر می دانید.
ناگفته پیداست که این همه ي حقایق نبود و سید برای عدم پذیرش پیشنهاد خلیفهه ي مطالب دیگری نیز در سینه داشت که حتی برای فرزند علقمی نمی تونست بازگو کند، اما همین اندک کافی بود، تا دوستان ناآگاه از پافشاری چشم پوشند [۴].
امام و شاه
سید هرگاه در تشخیص موضوعات دچار تردید می شد و نمی توانست با عقل یا تجربه بر آن چیره شود به قرآن پناه می برد و معروف یا منکر بودنش را از درگاه خداوند متعال سؤال می نمود. او در یکی از خاطراتش می گوید:
هنگامی که در جانب غربی بغداد ساکن شدم یکی از صاحب منصبان مرا نزد خود خواند. 22 روز برای ملاقات با وی هر روز استخاره کردم چیزی جز « لاتفعل» - انجام مده- بیرون نیامد. ناچار از دیدار چشم پوشیدم. پس از مدتی دریافتم که سعادت من در نپذیرفتن این ملاقات بوده است.
یکی از دوستان حق جوی او را به همنشینی با شاه فرا خوانده می گفت: ائمه در مجلس خلفا و سلاطین حاضر شده با آنها رفت و آمد داشتند. پس ورود ما نیز به محفل آنان امری نکوهیده نیست.
سید گفت: پیشوایان ما در مجلس آنها حضور می یافتند در حالی که دلشان از شهوترانان حاکم رویگردان بود و در قلب چنانکه پروردگار می خواست بر آنان خشمناک بودند. ولی تو آیا خود را چنین می دانی؟ بویژه وقتی که نیازت برآورده سازند و تو را از نزدیکان خویش قرار داده نیکیها درباره ات روا دارند؛ آیا از آنان رویگردان می شوی و برایشان می گیری [۵].؟!
افق روشن
حضور سید در پایتخت (بغداد) ، چون حضور پیامبری در میان گمراهان سودمند بود.
دعوت سید به حقیقت و باز داشتنش از انحراف و کجی ها بر استدلالهای محکم منطقی استوار بود از این روی در اندک زمانی مردم منحرف را به طریق هدایت رهنمون می شد.
روزی بزرگی آمده گفت: مردی که درشمار دوستانم جای دارد اهل بیت را رها کرده و از فقیهی نامور که خود را برابر آل رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می داند، پیروی می کند. سید او را فراخوانده گفت: وقتی رستاخیز برپاشود و حضرت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از تو بپرسد، چرا این همه دانشمندان فقیه راکنار گذاشته به فلان شخص روی آوردی، آیا دلیلی از کتاب( قرآن) یا سنت بر درستی کار خود داری؟ مگر مسلمانان حق را نمی دانستند که فلان فقیه منحرف، امام انها شده حق بدیشان بیاموزد. آن کسی که از او پیروی می کنی دانش و باورهای خود را از که اموخته است؟ اگر پیش از روی کار امدنش مردم راه حق را می دانستند پس چرا ان مردم هدایت شده را امام خود قرار ندهیم؟
مردگفت: پاسخی ندارم.
سید ادامه داد: پس اگر ناچار باید از دانشمندی تقلید کنی، بیا واز اهل بیت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیروی کنی. زیرا خاندان هر شخصی به باورها واسرار او ازدیگران اگاهتر هستند.
مرد توبه کرد و در شمار دوستان اهل بیت جای گرفت. [۶]
اولین گام
سید تمام کوشش خود را برای بازداشتن کارگزاران از ظلم و تعدی به مردم و ارتکاب معاصی، صرف می نمود. گاهی نیز برای نهی از منکر از اعلام بیزاری نسبت به اعمال گناهکاران سود می جست. چه این اولین قدم در راه بازداشتن گناهکاران می باشد. وقتی وزیری از وی تقاضای ملاقات کرد گفت پاسخ داد:
« من نه تنها از ملاقات با شما معذورم بلکه برای نیازهای تهدیدستان نیز نمی توانم با تو مکاتبه کنم، زیرا از سوی پروردگار و رسولش و پیشوایان دینی(علیهم السّلام) وظیفه دارم تا هنگامی که بدین حالت هستی حتی به رسیدن نامه ام به تو راضی نبوده آن را دوست نداشته باشم و نیز وظیفه دارم تا پیش از رسیدن نامه ام بر کناریت از این مقام را اراده کرده و خواستار باشم». [۷]
صاحب مقام فتوا
اندکی پس از استقرار دانشمند نامدار عراق در بغ ا، مستنصر از وی خواست تا مقام افتای دارالخلاقه را به عهده گرفته مردم را در تشخیص حلال و حرام آیین مقدس نبوی یاری دهد.
رضی الدین که با هدف پنهان خلیفه در پشت این الفاظ زیبا و فریبنده آشنا بودف پیش از حضور در برابر وی و پاسخ بدین فرمان، فروتنانه نزد خداوند سربر خاک سایید و به تضرع پرداخت و از آن توانمند پیروز خواست تا او را در عدم پذیرش مقام شیخ السلامی خلیفه و ازآلوده شدن به توجیه ستمگری های آشکار مستنصر برهاند یاری دهد. تضرعی که مرثر واقع شد و سید پارسایان آل طاووس توانست در برابر فشارها ، استدلالها و تهدیدهای مستنصر ایستادگی کردهف از پذیرش فرمانش سرباز زند. البته این سرپیچی از امر ملوکانه برای رضی الدین بسیار گران تمام شد. ازان پس بدخواهان حجم تلاشهایشان را گسترده ساختند تا ذهن بیمار خلیفه را برای انجام نقشه های هولناک آماده سازند. تلاشهایی که مژثر افتاد و دانشور بزرگ شیعه را در آستانه ي کیفری دردناک قرار داد ولی دست پنهان پروردگار به یاریش شتافت و نسیم عنایتهای ویژه ي ربانی وضعیت را به سود وی دگرگون ساخت. [۸]
« علامه حلی»
متوفای 29 رمضان 648 ه. ق
پاسدار ولایت
میان دانشمندان چنین شایع شده بود که یکی از علمای اهل سنت که در برخی فنون علمی، استاد علامه حلی بوده کتابی در رد مذهب شیعه نوشته است و در گوشه و کنار برای مردم آن را می خواند و عوام را گمراه می سازد و از ترس آن که مبادا کسی از دانشمندان شیعه ان را به دست آورده و ردی بر آن بنویسد، کتاب را به کسی نمی داد.
علامه تمام تلاش خود را به کار برد تا از گمراهی مردم جلوگیری کند و به هر نحو ممکن ، سد راه انحراف عقیدتی مردم شود. به همین خاطر، رابطه و علاقه استاد و شاگردی را مطرح ساخت و از استاد التماس عاریه کتاب را کرد. او چون نخواست دست رد بر سینه علامه بزند گفت: قسم خورده ام که این کتاب را بیش از یک شب نزد کسی نگذارم.
علامه همین مقدار از زمان را نیز غنیمت دانست و کتاب را به خانه اورد و به نوشتان مشغول شد. از شدت خستگی خواب بر او غلبه کرد حضرت صاحب الامر حاضر شد و کتاب را تمام کرد، وقتی علامه از خواب بیدار شد تمام کتاب را نوشته شده دید [۹].
« محقق ثانی»
متوفای 940 ه.ق
مبارزه با فساد
محقق در جلوگیری از فحشاء و منکرات و ریشه کن کردن اعمال نامشروع و رواج دادن واجبات الهی و دقت در وقت اقامه ي نماز جمعه و جماعت و بیان احکام نماز و روزه و دل جویی از علماء و دانشمندان و رواج دادن « اذان» در شهرهای ایران، همچنین قلع و قمع مفسدین و ستمگران ، کوششهای فراوان و نظارت شدیدی را به عمل اورد. در این راستا می خوانیم.
« شاه طهماسب با کمک محقق کرکی بدعتها را برداشت و شرع را رواج داد. شیره کش خانه ها، شراب خانه ها، مراکز فحشاء و فساد را ویران کرد و منکرات را از میان برد و آلات لهو وقمار را بشکست.» [۱۰]
و چه دوست داشتنی است خانه و کاشانه ای که غبار مسموم گناه از ان زدوده شود و دیو پلید طغیان از آن گریخته باشد و معصیت در آن قتل عام شده باشد. مساجد شهر از انسانهای خدایی پر باشد و قلبهای کوچک در زلال نماز چونان مرغان، بال در بال با هم بسوی آفتاب پرواز کنند.
در مصاف با صوفیان
تصوف در گوشت و پوست صفویه خانه کرده بود. شاه اسماعیل اول توسط هفت نفر از مریدان پدرش شیخ حیدر به حکومت رسید. شاه نیز 6 سال اول حکومت طهماسب نیز به دلیل خردسالی به امرای قزلباش سپرد شد. و رئیس صوفیان در دستگاه انان« خلیفه الخلفاء» نامیده می شد.
گاه سران مملکت یا مردم کوچه و بازار برای طلب بخشش و آمرزش نزد« خلیفه الخلفاء» می رفتند و در برابرش زانو می زدند و او نیز با « ترکه ي عصا» چند ضربه بر شانه و پشتشان می زد و گناهانشان را می بخشید.
با این نفوذ عمیق و مخرب مدعیان تصوفف در ارکان حکومت سلسله صفویهف باید ترتیبی داده می شد که حکومت به عنوان یک حکومت شیعی خالص باشد. محقق کرکی و دانشمندانی که پس از او و همراه او به دربار رفتند، توانستند تأثیر فراوانی در بافت فکری رجال دربار و شاه بگذراند و با تبیین صحیح اسلامی، صفویه را از انحرافات بزرگی که می توانست در آینده برایشان گران تمام شود، نجات دهند.
شهید مطهری می نویسد:
« فقهاء جبل عامل، نقش مهمی در خط مشی ایران صفویه داشته اند. چنانکه می دانیم صفویه درویش بودند. راهی که ابتدا انها بر اساس سنت خاص درویشی خود طی می کردند. اگر با روش فقهی عمیق فقها جبل عامل تعدیل نمی شد... به چیزی منتهی می شد نظیر آنچه در علویهای ترکیه و شام هست. این جهت تأثیر زیادی داشت.
اولا: روش عمومی دولت و ملت ایران از ان گونه انحرافات مصون بماند. ثانیا: عرفان و تصوف شیعی نیز راه معتدل تری طی کند. از این رو فقهاء جبل عامل از قبیل محقق کرکی ... حق بزرگی برگردن مردم این مرز و بوم دارند.» [۱۱]
« ملا محمدتقی مجلسی»
نمک و خیانت
روزی یکی از دوستان ملامحمد تقی مجلسی – پدر علامه مجلسی – از دست همسایه خود که به همراه جمعی دیگر از شب تا صبح به لهو و لعب و نوشیدن شراب می پرداختند، نزد او شکایت کرد. ملامحمد تقی مجلسی به او گفت: امشب همسایه خود و همراهانش را برای صرف شام دعوت کن. من نیز خواهم آمد. دوست ملا محمد تقی، بدون کوچکترین اعتراضی قبول کرد و به سراغ آنان رفت. رئیس آنان ضمن قبول دعوت با خوشحالی گفت: چه شده است که به طایفه ما ملحق شده ای؟
میزبان بدون اظهار نظر به خانه بازگشت و اسباب شام را فراهم ساخت. چون شب فرارسید، ملامحمد تقی زودتر از مهمانان به خانه دوستش آمد و درآنجا نشست. چون مهمانان وارد خانه شدند و چشمشان به ملامحمد تقی افتاد، متعجب شدند.
رئیس آنان که حضور یک فرد روحانی را، مانع عیش و نوش دانست، در صدد برآمد که با حیله ای او را از میدان بدر کند. لذا رو به ملامحمد تقی کرد و گفت: شیوه ای که شما در دست دارید بهتر است یا کاری که ما آن را در پیش گرفته ایم. ملامحمد تقی مجلسی با لحنی ملایم و آرام گفت: خوب هر کدام شیوه ي کار را بیان می کنیم و بعد قضاوت می کنیم که کدام بهتر است. رئیس گروه که از برخوردمؤدبانه این روحانی در شگفت مانده بود گفت: این سخن نیکویی است، درنگی کرد و سپس ادامه داد: یکی از اوصاف ما این است که وقتی نمک کسی را خوردیم دیگر به اوخیانت نمی کنیم. ملامحمدتقی فرصت را غنیمت شمرد و گفت: من این مطلب را که شماگفتید قبول ندارم. اما سر دسته انان در حالیکه قیافه ي حق به جانبی را به خود گرفته بود گفت: این از اصول طایفه ي ماست، ملامحمدتقی مجلسی با چشمانی که نور هدایت در آن برق می زد، نگاهی به انان کرد. لحظه ای مکث نمود و سپس با نفس مسیحایی خود فرمود: آیا شما تا حال نمک خدا را خورده اید؟
این سخن ملامحمدتقی مجلسی همانند آب سردی بر آتش طغیان و غرور انان فروریخت. سکوت سراسر مجلس را فراگرفت رنگ خجالت بر سیمایشان نشست، زیر چشم نگاهی به هم کردند و بدون اینکه سخنی بگویند، خانه را ترک کردند.
صاحب خانه که شاهد این صحنه بود دلهره سراسر وجودش را فراگرفت. نزد ملامحمدتقی آمدوگفت: اینکه بدتر شد.
ملامحمدتقی مجلسی گفت: صبرکن تا ببینم بعدها چه می شود و چند لحظه بعد از خارج شدن آنها ملامحمد تقی مجلسی هم به خانه اش بازگشت.
صبح زود درب خانه ملامحمدتقی به صدا درآمد. وقتی در خانه را گشود، رئیس آن گروه را دید که پشت در خانه ایستاده است. رئیس زودتر از ملامحمدتقی سلام کرد وگفت: دیشب سخن شما مرا به فکر واداشت اینک غسل کرده و توبه نموده ام وآمده ام تا شما مسائل دینی را به من بیاموزید. لبخند رضایت بر لبان ملامحمدتقی نشست و با روی گشاده او را به خانه دعوت کرد و ازاو پذیرایی نمود [۱۲].
« علامه محمدباقر مجلسی»
متوفای 26 رمضان 1111 ه.ق – اصفهان
سه درخواست از شاه
صبح روز 14 ذی الحجه 1105، آئینه خانه که ساختمانی نظیر چهل ستون بود و در ساحل جنوبی زاینده رود، نزدیک قصر سعادت آباد قرار داشت، برای تاجگذاری شاه جوان مزین شد.
آئینه خانه با قندیلهای روشن و اشیاء زیبا و زینتی ، مملو از وزرائ و درباریان و سایر اشراف بود که با لباسهای گرانبها در کنار هم ایستاده بودند و علامه که در صف اول قرار داشت، غوطه ور در ذکر و ورد خدای سبحان، این صحنه ها را نظاره می کرد. همه منتظر بودند که بنا به رسم همیشگی یکی از بزرگان صوفی ها جلو آید و شمشیر سلطنتی را به کمر شاه ببندد، اما شاه در وقت تاجگذاری به صوفیان اجازه نداد چنانکه مرسوم بود شمشیر را به کمر او ببندند و علامه مجلسی را پیش خواند و در خواست کرد که این تشریفات را او انجام دهد.
سکوت همه جا را فراگرفت، علامه مجلسی جلو رفت و شمشیر سلطنتی مزین به طلا و جواهرات را گاه از انعکاس نور قندیلها با تکه های یاقوت و زمردش چشم را خیره می کرد به دست گرفت و به آرامی به کمر شاه جوان بست. با بسته شدن شمشیر به کمر شاه جوان، همهمه ها سکوت را شکست و صدای شادمانی فضای آئینه خانه را پر کرد.
هر یک در گوش دیگری چیزی نجوا می کرد و هر کس با لحنی به شاه تبریک می گفت. صدای شاه حسین سکوت را بار دیگر به آئینه خانه حکمفرما کرد. شاه روبه علامه کرد و گفت به ازای این خدمت چه تقاضایی داری و چه پاداشی می طلبی.
با سؤال شاه صدها جواب احتمالی در ذهن حاضران در مجلس نقش بست و هر یک از حضار در آن لحظه خود را به جای علامه می نهادندکه اگر شاه این عنایت را نسبت به آنها مبذول می داشت چه تقاضا می کردند؟ مال، زمین ، قصر، باغ؟
بسیاری فکر می کردند ، علامه احداث حوزه های علمیه، رسیدگی به امور طلاب، چاپ کتب، ایجاد کتابخانه ها را درخواست خواهد کرد.
مجلسی از فردا آمده بود، فردا را می دید چیزی را می دید که هیچ یک از حاضران در مجلس نمی دیدند. شاه جوانی را می دید که در وقت تکیه زدن بر تخت سلطنت قادر به سوار شدن به اسب نبود.
علامه شاه را جوانتر و ساده اندیش تر از آن می دانست که بتواند کشتی این سرزمین را به ساحل برساند و ازآن طرف نظام دولتی و اداری و ارتشی را ضعیف تر از آن می دید که بتواند در مقابل حمله ممالک همجوار مقاومت کند. با خود اندیشید که اگر شاه مانند پدرش گرفتار چاپلوسان و خواجه سرایان شود و به فکر اصلاح جامعه نیفتد، سقوط اصفهان حتمی است. از اینرو از شاه چیزی را خواست که در ذهن هیچ یک از حاضران حتی علمای آن زمان نقش نبسته بود، چیزی را گفت که عظمت روح بلند و دیدگاه وسیع سیاسی او را نشان می داد.
انگشت به روی سه نکته نهاد، سه نکته ای که قلمهای بزرگ با آرمانهای متعالی را به زانو در می آورد و غبار ذلت و خواری را برچشمان می نشاند:« فساد، تفرقه، بی تفاوتی نسل جوان.
رو به شاه کرد و گفت: تقاضا دارم شاه فرمانی صادر کند و نوشیدن مسکرات، جنگ میان فرقه ها، همچنین کبوتربازی را نهی فرماید. شاه با طیب خاطر پذیرفت و فوری فرمانی را به همان مضمون صادر کرد.
در فرمان منع مسکرات قید شد که تمام میخانه ها باید خراب و تمام خمره ها و کزاه های شراب شکسته شود. شاه برای سرمشق گرفتن دیگران و رعایا دستور داد که شش هزار بطری شراب شیرازی و گرجی را که در سردابهای کاخ سلطنتی قرار داشت بیرون آورده و در برابر چشم مردم بشکستند.
علامه همچنین او را ترغیب کرد که فرمانی دیگر برای طرد صوفیان از شهر امضاء کند، هر چند خود شاه ریاست فرقه صوفیان و دویست تن از محافظان خود را که وابسته به این فرقه بودند بر عهده داشت. گرچه فرمان شاهی در این مورد عملی نشد.
تاجگذاری شاه سبب جشن و سرور عمومی شد. میدان شاه و بازارهای طویل شهر در تمام شب چراغانی بود و شیر و پلنگ و سایر حیوانات باغ وحش سلطنتی با آهنگ طبل و شیپور در میدان گردانده شدند.
روز بعد که دو نفر را مشغول نوشیدن شراب یافتند در میدان شاه به شدت تنبیه کردند. خوشحالی سراسر وجود مردم مؤمن و با ایمان را فراگرفت و گویی روح اسلام باردیگر به کلبد جامعه دمیده شد.
اما این خوشحالی دیری نپائید و توطئه خواجه سرایان و درباریان با همدستی عمه ي شاه، بار دیگر شاه را به دامان میگساری و جامعه را به ابتذال کشاند و باعث گردید که فرمان نهی از منکر علامه مجلسی عملا در جامعه پیاده نشود. و در نتیجه زمینه سقوط دولت صفوی فراهم گشت.
فتوای بت شکنی
روزی به علامه مجلسی خبر دادند که بت پرستان در شهر اصفهان در خانه ای بتی را قرار داده اند و برای نیایش و پرستش آن بت به آن خانه می روند علامه بعد از تحقیق و آگاه شدن از محل، فتوای وجوب شکستن بت را صادر کرد.
چون بت پرستان که اغلب غیر ایرانی و اهل کشورهای مجاور بودند این فتوا را شنیدند با هدایای گرانبها به دربار شاه رفتند و از شاه تقاضا کردند که مانع تخریب بت شود.
شاه که می دانست علامه کسی نیست که به هیچ قیمتی از حکم خدا چشم بپوشد. تقاضای آنان را ردکرد. چون مأموران به خانه هجوم بردند و بت را شکستند، پس از بیرون رفتن مأموران ، نگهبان بت از شدت ناراحتی، خود را حلق آویز کرد و به بت پیوست [۱۳].
ترسیم راه حق
تسلط صوفیان بر اوضاع و احوال نظام و پدید آوردن جو اختناق و وحشت در زمان حیات علامه مجلسی (ره) را می توان از این جمله ایشان دریافت که...
« در این هنگام بر من واجب آمده که راههای حق و نجات را با نشانه های روشن و با دلیلهای واضح برای شما بیان کنم. هرچند که از گردنکشان و یاغیان اهل بدعت خائف و ترسانم ...» [۱۴]
علامه با بیان این مطلب موقعیت زمانی خود را برای نسل آینده بیان نمود، اما شجاعانه و بدون در نظر گرفتن قدرت سیاسی صوفیان که دران زمان فقط در اصفهان بیش از بیست و یک تکیه و خانقاه و زاویه داشتند، او ادامه می دهد که
« ای برادران دینی من بدانید که من در این مقام از نصیحت و خیرخواهی شما کوتاهی نمی کنم و مطلب حق را از شما پوشیده نمی دارم و مطالب حقی که برمن روشن شده برای شما بیان می کنم اگر چه دماغ مخالفین به خاک مالیده شود و در راه خدا از ملامت دیگران هم ترس نخواهم داشت.» [۱۵]
بعد از بیان حالات و اذکار و روشهای صوفیان چنین می نویسد:
« اینک من بطور اجمال برای شما می نویسم و بیان می کنم چیزهایی را که برای خودم از اصول مذهب به وسیله اخبار کثیره متواتره ظاهر شده است تا گمراه نشوید و به خدعه و فریب ها و غرورهای صوفیه فریب داده نشوید و حجت خدا را بر شما تمام می کنم ...» [۱۶]
آنگاه شروع به شمردن یکایک عقاید تشیع می نماید.
علامه ضمن جلوگیری از نفوذ افکار و عقاید منحرف صوفیان به مرور زمان از قدرت آنان در دربار و ارتش کاست و شاه و مردم را نسبت به نقش این فرزندان شیطان، در به انحراف کشیدن خط اصیل تشیع به نام پیروان امیرالمؤمنین(علیه السّلام) آگاه ساخت. [۱۷]
« سید علیخان کبیر»
متوفای 1120 ه.ق
ترک مقام
سید علیخان چون از زندان قطب شاه گریخت، خود را به شهر « برهانپور» رساند و در نخستین فرصت به دیدار محمد اورنگ زیب پادشاه آن سامان شتافت. او دشمن دیرپای قطب شاهیان بود و پیوسته در اندیشه جذب اندیشمندان و سیاستمداران آن دیار، بنابراین این مقدم سرور دانشور حجاز را گرامی داشت و لقب خان به او بخشید و 1300 سوار زیر فرمانش قرار داد. او به مقامهایی چون فرمانداری لاهور نیز دست یافت اما در حالی که بسیاری از سیاست پیشگان در آرزوی دست یابی به آن مقام ، خود را به آب و آتش می افکندند. بعد از سالها عهده دار بودن این سمت به خاطر این که ارزشهای راستین تحت الشعاع منافع حکومت مرکزی قرار گرفته بود بی درنگ کناره گرفت.
او از تنها راه اعلام مخالفت با خلافکاریهای و فسادها، حتی به قیمت کنار رفتن خودش سود برد. [۱۸]
«وحید بهبهانی»
متوفای 1205 ه.ق
قرآن ملوکانه
وحید بهبهانی در زمانی زندگی می کرد کا اخباریگری به شدت شیوع داشت. او مبارزه ای خستگی ناپذیر را با اخباریگری شروع کرد. وحید بهبهانی در برابر جمود اخباریهاف فقه استدلالی را مطرح می کرد. او چنان جایگاه مهمی در قلب ها پیداکرد که به « آقا» معذوف شد. او در عین فعالیت های عمیق علمی هرگز از کنار انحرافات ظاهری به سادگی نمی گذشت؛ نقل است روزی آقا محمدخان قاجار قرآنی به خط نیری که خطاط معروفی بود با جلدی که به یاقوت و الماس و زبرجد و سایر سنگهای گرانبها تزئین نموده بودند برای وی به رسم هدیه فرستاد. وقتی قرآن را آوردند درب منزل را زدند با کوبیدن حلقه درب خودآقا پشت درب آمد و در را باز کرد گفتند: حضرت سلطان ، قرآنی برای شما فرستاده اند. استاد نگاهی به جانب قرآن نمود و گفت: این زینتها و دانه ها چیست که برجلد آن نصب شده؟ عرض کردند: اینها سنگهای گرانبهاست که جلد قرآن را تزیین نموده اند.
گفت: چرا بر کلام خدا چیزی آویخته اید که باعث زندانی شدن و تعطیل آن می گردد؟ آنها را از جلد قرآن جداکرده بفروشید و به مسکین ها بدهید و خود قرآن را نیز هر شخصی آورده بردارد و تلاوت کند. آنگاه در را بست و به داخل خانه برگشت [۱۹].
«ملامهدی نراقی»
متوفای 1209 ه.ق
راه و رسم امربه معروف
درکتاب پربار جامع السعادت، سستی و بی تفاوتی در مقابل فسادهای اخلاقی و اجتماعی و هرگونه منکر و عمل ناپسند، مورد انتقاد قرار گرفته است. این عالم سخت کوش در این کتاب بخش مهمی را به اهمیت امر به معروف و نهی از منکر اختصاص داده است. وی بر این باور است که اگر در جامعه ای روح امر به معروف و نهی از منکر از بین رفته باشد، آن جامعه فلاح و سعادت نصیبش نخواهد شد بلکه بسیاری از مشکلات طبیعی و اجتماعی از جمله سلطه اشرار و روی کارآمدن افراد نااهل و ظالم، آن مردم را تهدید خواهد کرد.
وی گسترش عدالت اجتماعی را دلیل برجاری شدن و پاگرفتن این اصل، و حاصل امربه معروف و نهی از منکر در افراد جامعه می داند و به آیه ي 135، سوره ي نساء استناد کرده و عدالت اجتماعی را مساوی با امر به معروف و نهی از منکر تلقی می کند. ایشان پس از آنکه به طور مفصل بر اهمیت این اصل فراموش شدهف تأکید فراوان می کند، دو موضوع مهم دیگر را درباره امر به معروف و نهی از منکر یادآور می شود. [۲۰]
الف: شناخت موضوع اولویتها
شناخت کافی و لازم در مورد معروف و منکر، برای کسی که می خواهد این مسئولیت خطیر را برعهده بگیرد، یکی از اساسی ترین شرایط مهم این دستورالهی بحساب می آید. چه بسا در صورت نبودن این شرایط حیاتی، نه تنها امر به معروف و نهی از منکری انجام نمی گیرد، بلکه منکرهای دیگری نیز به منکرهای قبلی اضافه می شود و یا اینکه منکری معروف و معروف دیگری منکر تلقی می شود و یامعروفی که از اولویت چندانی برخوردار نیست در رأس امور قرار می گیرد و منکرهای معلول و کم اهمیت بر منکرهای اساسی و مادر، مقدم می شود که در تاریخ ملتهای اسلامی، از این نمونه ها فراوان به چشم می خورد.
وی با آگاهی و اشنایی کاملی که از دردهای امت اسلامی داشته است، وقتی به شرایط امر به معروف و نهی از منکر می رسدف اولین شرط اساسی را همین موضوع قرار می دهد و می نویسد:
اولین شرط وجوب امر به معروف و نهی از منکر آن است که فرد نهی و امرکننده، علم و آگاهی کاملی از موضوعهای « معروف و منکر» داشته باشد تا از اشتباه و غلط کاریهای در امان باشد. بنابراین اگر موردی معروف و منکر تشخیص داده نشود. آن وقت واجب بودن ان ساقط خواهد شد.
ب: خوش رفتاری و سعه ي صدر
وقتی که نراقی شرایط دیگر وجوب امر به معروف و نهی از منکر را ذکر می کندف به انها بسنده نکرده بلافاصله با تیزبینی خاص خود فصلی را زیر عنوان صفاتی که بهتر است امر و نهی کننده داشته باشد مورد بحث و تأکید قرار می دهد. این موضوع نیز یکی از ارمغان های این کتاب ارزشمند به حساب می آید.
او در این فصل به ریزه کاریهایی می پردازد که اگر درست تجزیه و بررسی شده و به آن عمل شود، امر به معروف و نهی از منکر در سراسر جامعه ي اسلامی گسترش می یابد و زشتی ها و پلیدیها از محیط زندگی امت اسلامی رخت بر می بندد.
یکی از موضوعهای مهم آن فصل این است که می گوید:
علاوه بر شروط گذشته که ذکر شد، سزاوار است برای هر کسی که می خواهد این پست و مقام حساس را اداره کند، از اخلاق و رفتار خوبی برخوردار باشد و همواره سعه ي صدر و بزرگواری از خود نشان بدهد و در برخورد با مشکلات این راه صابر باشد.
یکی از بزرگترین رموز موفقیت و پیروزی انبیاء الهی، ائمه اطهار(علیهم السّلام) و عالمان فرزانه در طول تاریخ، همین نکته به ظاهر کوچک بوده است. انان قبل از اینکه خود را به عنوان یک ناصح و مبلغ به مردم معرفی کنند، لباس رفاقت و بزرگواری به تن می نمودندو درکنار مردم قرار می گرفتند و همواره نسبت به توده ي مردم حسن نیت داشتندو با چشم عظمت و بزرگی به انان نظر می کردند و بزرگوارانه انان را درکنار خود می نشاندند و بعد از پشت سر گذاشتن این مراحل ، رسالت جهانی خویش را ابلاغ و مردم را هدایت می کردند. عالم بزرگوار ملامحمد مهدی نراقی با ارزش دادن به این اندیشه ها و رفتار ظریف و دقیق خود، برای چندمین بار، وارث انبیاء بودن خویش را نشان داد و رمز پیروزی در میدان پرفراز و نشیب گسترش معروف و مبارزه با منکر را به نسلهای بعد از خود آموخت. او معلم فضیلت و دشمن منکر بود و آیین احیای معروف و محو منکر را بخوبی می دانست. [۲۱]
« سید بحرالعلوم»
متوفای 1212 ه.ق
خورشید هدایت
امام جمعه مکه عالمی بزرگ بود که از نظر زهد و تقوا به درجه و مقام عالی رسیده بود. وقتی برای اقامه نماز جمعه رفت و آمد می کرد با هیچ کس سخن نمی گفت.
روزی سیدبحرالعلوم به مسجد رفته و به او اقتدا کرد و با او نماز گزارد. بعد از نماز همراه آن عالم به منزل وی رفت. وقتی وارد شد کتابخانه ای دید که از کتابهای ارزشمند پربود. بحرالعلوم پرسید: در کتابخانه ي شما چه کتابهایی وجود دارد؟
او جواب داد: هر چه انسان میل کند و چشم، شوق دیدن ان را داشته باشد و لذت ببرد، اینجا موجود است.
بحرالعلوم چند عنوان از کتابهای اهل سنت را ذکر کرد که مجکوعه کتابخانه فاقد آن بود بار دیگر پرسید: ابوحنیفه کتابی در رجال دارد آیا در کتابخانه شما هست؟
گفت: نه ولی دیده ام.
سیدگفت: درآن کتاب ابوحنیفه در وصف امام صادق(علیه السّلام) مطالب بسیاری آورده وگفته است: من پیش او درسی خواندم و روزی هفتاد مسئله از او یاد می گرفتم.
امام جمعه گوش می داد و سکوت کرده بود. سید از جای برخاست که به منزل برود؛ او نیز همراهش به راه افتاد تا به منزل بحرالعلوم رسیدند. سید وی را دعوت کرد که به منزل آمده و استراحت کند. گفت: غرضم از آمدن شناختن منزل شما بود.
پس از یک سال امام جمعه شخصی را دنبال بحرالعلوم فرستاد. سید وقتی به منزل امام جمعه آمد او را درحال جان دادن یافت؛ بر بالینش نشست.
امام جمعه اتاق را از اغیار خالی ساخت و گفت: از آن روز که امام صادق(علیه السّلام) را توصیف کردی، من به وی معتقد شده ام، ولی تاکنون کسی از آن مطلع نشده است. مرا با مذهب او غسل ده و کفن نمای و نماز بخوان. [۲۲]
بغض ظالم
در منتخب التواریخ از مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری نقل شده است که :
حاکم بروجرد، روزی به دیدن عالم جلیل القدر سید مرتضی طباطبائی پدر بحرالعلوم رفت، بعد از مراجعت چون به صحن خانه رسید، بحرالعلوم را که در آن زمان در شمار کودکان شمرده می شد، ملاقات کرد پدر بحرلعلوم او را به حاکم معرفی کرد؛ حاکم ایستاد و نسبت به او اظهار مهربانی کردو رفت.
پس از این ماجرا، سید به پدر عرض کرد: پدر! باید مرا از این شهر به شهر دیگری هجرت دهی که می ترسم هلاک شوم. و چون پدر علت آنرا از او جویا شد سید گفت: از آن ساعت که حاکم نسبت به من اظهار محبت کرد، قلبم را نسبت به او مایل می بینم و آن بغضی که باید نسبت به حاکم ظالم داشته باشم، اینک در خود احساس نمی کنم. دیگر در این جا نباید ماند.
و همین مسأله سبب هجرت بحرالعلوم از بروجرد شد. [۲۳]
« سیدمحمدمجاهد»
متوفای 13 جمادی الثانی 1242 ه.ق – کربلا
استقلال دولت اسلامی
یکی از عرصه های حضور درخشان عالمان متعهد در صف مبارزه و جهاد جنگهای ایران و روسیه در اوایل حکومت قاجاریه است. آیت الله سید محمد مجاهد از سلاله ي همین نیکان بود که هنگام هجوم ارتش متجاوز روسیه به کشور مسلمان ایران، تحقیر عزت و دیانت مسلمان را تاب نیاورد. هنوز کلام پدر و استادش درباره ي وجوب جهاد با قوای روس در خاطره ها جای داشت و فراموش نشده بود، این ندای پدرش، آیت الله سید علی طباطبایی بود:
که بر جمیع مسلمانان و عموم اهل تکلیف واضح و آشکار است که دراین چند ساله، کفار روس هجوم بر شهرهای مسلمانان آورده درصدد تسخیر ممالک اسلام می باشند و این مطلب بر همگی واضح است که عزت و رواج دین به استقلال دولت اسلام است. هرگاه ضرری از کفار به دولت اسلام رسد، بدیهی است که به دین اسلام رسیده. پس عموم مکلفان و مسلمانان خواه دور از مرزها باشند یا مرزنشین به کفار نزدیک باشند، یا دور، که موافق حکم الهی و شرع حضرت رسالت پناه، به جد و جهد تمام به اندازه ي توانایی و قدرت به دفع کفار لئیم، بپردازند و واجبی را که تمام واجبات و مستحبات بسته به آن است، متروک نسازند و در حفظ دین و دولت و بقای عرض و مال کمر جد و اجتهاد بندند و نوعی مدافعه و مجاهده به عمل آورند که روز قیامت جواب صاحب دین توانند دادف و چون دفع دشمنی چنین، بدون رئیس مطاع و کارگزار با تدبیر ممکن نیست. پس در این اوقات که دولت و سلطنت اسلام اختصاص به فتحعلی شاه یافته و آن حضرت نواب نایب السلطنه عباس میرزا طول الله عمره متصدی امر جهاد فرموده برعموم اهل ایران واجب است در این باب، اطاعت آن حضرت- که پادشاه اسلام و مطاع کل است و متابعت نایب السلطنه که متصدی امر جهاد است. ای دینداران و ای مسلمانان و ای شیعیان علی ابن ابی طالب! کجا به غیرت شما می گنجد که به تسلط کفار روس بر عرض و مال و دین و دولت شما پرچم کفار افراشته و شهادتین از میان مسلمانان برداشته شود؛ زنان مسلمان فراش کفار باشند و به جای اعیاد محمدی صلی الله علیه و آله اعیاد مسیحی متداول گردد. [۲۴]
« شهید شیخ فضل الله نوری»
تاریخ شهادت 13 رجب 1327 ه. ق
مشروطه غرب زده
مشروطه خواهان در برخی شهرها دست به بیدادگری ، قتل و غارت زدند . گروهی از آنان به مقدسات مسلمانان توهین می کردند و زمزمه بازگشایی فاحشه خانه ها و مشروب فروشیها از روزنامه ها به گوش می رسید . در این میان حتی قانون اساسی از انحرافات مصون نماند و عده ای غرب زده از روی قوانین اروپائی ، به وضع قانون پرداختند . اما شیخ شهید در مقابل این همه منکرات ساکت ننشست و در حرم حضرت عبدالعظیم (علیه السّلام) دست به تحصن زد و در 18 جمادی الثانی 1325 ه . ق ضمن پخش اعلامیه ای از گستاخی مطبوعات ونشر کتب در روزنامه های گمراه کننده و توهین به مقدسات به شدت ابراز ناراحتی کرد .
قصد اصلاح
آقای طباطبایی پرسید که خواسته های شما چیست ؟
شیخ فضل الله گفت : بارها گفته ام اساس این مجلس و مشروطیت من بوده ام و هستم و فعلا هم در موضوع مشروطیت و مجلس و نمایندگان حرفی ندارم ، در محدود کردن سلطنت و محدودیت ادارات دولتی و اختیارات وزیران حرفی نیست و این مجلس برای ما لازم است ولی نمایندگان باید مسلمان باشند اشخاص خارج از اسلام و بهایی نباید نمایندة کشور اسلامی باشند و ما حاضریم ثابت کنیم که حدود هفت یا هشت نماینده تهران مسلمان نیستند و باعث هرج ومرج ومخل آسایش مسلمانان هستند و یکی از خواسته های ما اخراج این عده از مجلس است خواسته دوم ما این است که مشروطیت باید قوانین و احکامش سرمویی با قانون اسلام و قرآن مخالفت نداشته باشد . ما در این نوع از مشروطیت هیچ حرفی نداریم .
سومین خواستة ما این است که آزادی به صورت مطلق و کامل نادرست و کفر است . آیا آزادی قلم برای این است که مطبوعات نسبت به ائمه(علیهم السّلام) هر چه می خواهند بنویسند ؟
مگر شما روزنامه ها را نمی خوانید ؟ در این موقع شیخ فضل الله روزنامه شماره 13 کوکب در ی را که در آن به ائمه (علیهم السّلام) توهین شده بود ، به آقای طباطبائی داد و او با خواندن مطالب توهین آمیز آن ، به گریه افتاد .
شیخ فضل الله گفت : اگر امروز جلو این جراید را نگیریم ، مورد خشم خدا و رسولش خواهیم بود .
آقای طباطبایی گفتند : مطالبی که شما فرمودید ، تمام آنها بیان واقعیت است ولی امروز کار اینطور پیش آمده و چون اول کار است اگر ما امروز در مقام اصلاح برآئیم و بخواهیم وضع موجود راتغییر دهیم فقنه و شورش بزرگی به وجود می آید و دولت و ملت دچار رنج وخطر می شوند؛ پس برمالازم است که این معایب رابه مرور زمان و باکمک و همکاری یکدیگر برطرف کنیم.
شیخ درپاسخ این سخن گفت: اکنون که این افراد مخالف، قدرت ضعیفی دارند اگر نتوانیم وضع را اصلاح کنیم فردا که قدرت پیدا کردند، هرگز نخواهیم توانست وضع را تغییر داده و اصلاح کنیم. مارابه حال خود بگذارید و بروید. زیرا با این وضع آمدن ما میسر نیست. اما این را برای شما بگویم که اگر قصد اصلاح داشته باشید، بدانید تا آن وقت آنها شما را به خاک سیاه خواهند نشاند. [۲۵]
افشاگر انحراف
شیخ فضل الله نوری ، درسال 1285 قمری در شهرستان نور مازندران متولد شد. اوعلاوه بر اینکه در بیان مطالب علمی دقت شگفت انگیزی از خود نشان می داد در آشنا ساختن طلاب، با حقایق و جریانات مورد ابتلای جامعه نیز، نقش بسزایی را ایفا می کرد درجریان مشروطیت به ایران برگشت و به خاطر آگاهی به مسائل سیاسی، حضور دستهای پنهان اجانب را درجریان نهضت مشروطه تحمل نکرد او شجاعانه به افشای انحرافات پرداخت و چنین فریاد زد که:
« مشروطه ای که از دیگ پلو سفارت بیگانه سر بیرون بیاورد به درد ما مسلمین و ایرانیان نمی خورد.»
او به خاطر ایستادگی و افشای صریح منشأ فساد، در روز هفتم ماه رجب سال 1327 توسط گروهی که خود را طرفدار مشروطه می خواندند، دستگیر شد و در دادگاهی که « یپرم خان ارمنی» آن را تشکیل داده بود، محاکمه و بلافاصله به اعدام محکوم شد، او را در روز سیزدهم رجب مصادف با ولادت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به دار آویختند.
« آخوند خراسانی»
متوفای 1329 ه.ق
نصیحت شاه
آخوند و مازندرانی در پیامی به مردم ایران نوشتند: نامه هایی از شهرهای ایران می رسد که برخی افراد فاسد به اسم مشروطه خواهی کارهای ناشایست و خلاف اسلام می کنند واعمال خود را به نام مشروطه توجیه می کنند. بنابراین لازم است درباره ي مشروطه بگوییم: مشروطیت، هر مملکت به معنای محدود کردن سلطنت است، تا خلاف قانون و دین آن مملکت عمل نکنند. مذهب اسلامی ایران، شیعه دوازده امامی است. پس مشروطیت و آزادی ایران عبارت است از: عدم تجاوز دولت و ملت از قوانین منطبق بر اسلام، و اجرای عدالت و حفظ منافع مسلمانان. در فصل دوم قانون اساسی هم آمده است که قوانین مصوب مجلس نباید با احکام شرع مخالف باشد. مردم در انتخاب نمایندگان دقت کنند که افرادی را به مجلس بفرستند که به دین و مملکت خیانت نکنند.
آخوند بارها به نایب السلطنه و رئیس مجلس شورای ملی ایران هشدار داد! مواظب باشید که مشروطه از مسیر اسلام خارج نشود. اینک بخشی از سفارشهای آخوند و مازندرانی به ناصرالملک ( نایب السلطنه) را می آوریم:
در بعضی از روزنامه ها درباره ي بازگشائی قمارخانه و فروش مشروب مقاله هایی نوشته می شود. لازم است با آنها برخورد کنید و با متخلفین طبق احکام اسلامی رفتار شود. در اموزش و پرورش از آموزش مطالب ضد اسلامی جلوگیری شود. معلمان مذهبی را برای آموزش اصول و فروع دین به مدرسه ها بفرستید.
آخوند و مازندرانی ، ناخشنودی علما از شیوه کار مجلس دوم و گروهی از مشروطه خواهان و لامذهبی برخی از شخصیتهای سیاسی نیز و آزادی مطبوعات در توهین به مذهب، به ناصرالملک اعلام داشتند. [۲۶]
آخوند خراسانی ، چندین بار مظفرالدین شاه را نصیحت کرد و او را به رعایت حقوق مردم سفارش نمود. در یکی از اندرزهای وی به شاه آمده است.
1- به دین اهمیت بیشتر بدهید.
2- اجناس ساخت ایران را تبلیغ کنید؛ چنانکه میکادو، پادشاه ژاپن این کار را کرد و ژاپن را از بحران اقتصادی نجات داد.
3- در نشر علوم و صنایع جدید همت کنید.
4- مواظب دخالت بیگانگان در کشور باشید [۲۷].
اما شاه در پنهان نقشه ي براندازی مشروطه را بررسی می کرد. و اندک اندک به بهانه های گوناگون رهبران مشروطه را زندانی ، تبعید و شهید کرد.
خشم مقدس
آخوند تا توانست به اندرز شاه پرداخت و چون ناامید شد نامه ای تند نوشت و به وی ارسال داشت. « ... از بدو سلطنت قاجار چه صدمات فوق الطاقه به مسلمانان وارد آمده و چقدر از ممالک شیعه از حسن کفایت آنان به دست کفار افتاده، قفقاز و شیروانات ، بلاد ترکمان و بحر خزر و هرات و افغانستان و بلوچستان و بحرین و مسقط و غالب جزایر خلیج فارس و عراق عرب و ترکستان، تمام از ایران مجزا شد. دو ثلث تمام از ایران رفت و این یک ثلث باقی مانده را هم به انحاء مختلف زمانش را به دست اجانب دادند. گاهی مبالغ هنگفت قرض کرده و در ممالک کفر خرج نمودند و مملکت شیعه را به رهن کفار دادند. گاهی به دادن امتیازات منحوسه، ثروت شیعیان را به مشترکین سپردند... گاهی خزانه مدفونه را ثمن بخس [بهای ناچیز] به دشمنان دین سپردند. یکصد کرور- بیشتر خزینه سلطنت که از عهد صفویه و نادرشاه و زندیه ذخیره بیت المال مسلمین بود- خرج فواحش فرنگستان شد و ان همه اموال مسلمین را که به یغما می برند یک پولش را خرج صلاح مملکت، سد باب احتیاج رعیت ننمودند به حدی شیرازه مملکت و ملت را گسستند که اجانب علنا مملکت را مورد تقسیم خود قرار داده.
ای منکر دین، ای گمراه، پدرت دستور [مشروطه] را صادر کرد اما از روزی که تو به سلطنت نشستی ، همه وعده های مشروطه را زیر پانهادی، شنیدم شخصی از سوی تو به نجف فرستاده شده تا ما را با پول بخرد و حال اینکه نمی دانی قیمت سعادت مردم بیشتر از پول توست.
ادعای تو دربار، دین دروغ است تو دشمن دینی و خائن به مملکت هستی من به زودی به ایران می آیم و اعلان جهاد می کنم.»
الیوم ، همت در دفع این سفاک جبار و دفاع از نفوس و اعراض و اموال مسلمین از اهم واجبات و دادن مالیات به گماشتگان او از اعظم محرمات است.
علمای بنجف سران قبایل را به پشتیبانی از مشروطه و همه مسلمانان جهان را به پیکار بر ضد استبداد محمد علی شاه فرا خواندند.
آخوند همچنین ، شیخ اسدالله ممقانی را به استانبول فرستاد تا با آزادیخواهان ایرانی ساکن آنجا مذاکره کند و آنها را به مبارزه با استبداد تشویق کند [۲۸].
« شیخ محمد خیابانی»
متوفای 29 ذی الحجه 1338 ه . ق
مطابق 22/6/1299 ه . ش – تبریز
عشق به جهاد
شهر تبریز به تمامی جبهة نبرد شده بود و از طلوع آفتاب تا شب تیر اندازی و زد و خورد نیروهای مسلح مشروطه خواه و مزدوران محمد علی شاه ادامه می یافت . او از مسجد و اقامة نماز جماعت و ایراد سخنرانی و راهنمایی مردم مسلمان و قهرمان تبریز دست بر نمی داشت و حقایق را برای آنان روشن می کرد و ارزش جهاد و مبارزه در اسلام و پاداش شهادت در راه خدا و دفاع از وطن و آزادی و ناموس مسلمانان را برای توده های مومن و نمازگزار شرح می داد و آتش ایمان و عشق به جهاد و مقاومت را در دلها برافروخته تر می ساخت و از سستی و فرار و تسلیم ذلت بار و همکاری با دشمنان مشروطه بر حذر می داشت [۲۹] .
25 اردیبهشت بود سه چهار روز بیشتر به آغاز ماه رمضان نمانده بود .رمضان ماه خداست ماه روزه ماه قرآن ، ایام تهذیب نفس و تقرب به خداست .ماه مبارکی است که در آن همگان باید حرمت احکام خداوند را پاس دارند ، همه در جامعه و در انظار عمومی ، موظف به رعایت حکم خدا هستند هر چند بیماران و مسافران و گروهی دیگر ، در نهان و خلوت خویش معذور هستند ، اما هیچ کس حق ندارد ، آشکارا به حکم خدا بی حرمتی نشان دهد . حکومت اسلامی نیز مکلف به جلوگیری از خلافکاران و تنبیه متخلفان است . حاکم اسلامی وظیفه دارد که موظف مردم را تذکر دهد و آنان را نصیحت کند و از بی حرمتی به حکم خدا و گناه و فساد در نهان و آشکار پرهیز دهد .
شیخ محمد خیابانی در همان روز ، در سخنرانی عصر خود برای مردم مسلمان و آزادة تبریز آنان را به مراعات تقوا و اخلاق نیکو و انجام وظایف دینی و سیاسی و اجتماعی ، بویژه وظایف ماه رمضان دعوت کرد و گفت :
ایام رمضان یک تحول خارق العاده ای در زندگی ما پدید می آورد این ایام یک فصل تنبلی وکسالت محض نیست. همچنان که موسم عیش و نوش صرف نیز نمی باشد . عیش و نوش را کنار باید گذاشت . ادارة نظمیه مراقب احوال مردم است . هر کس مرتکب خلافی شود ، گرفتار خواهد شد – قمار و فحشا نیز باید برای همیشه متروک و موقوف گردد [۳۰] .
آنگاه دربارة مسائل سیاسی و اجتماعی سخن گفت . و دربارة «ترجمان الدوله» رئیس سابق ادارة مالیه که قبل از حرکت به تهران ، مقدار زیادی پول در بانک توقیف کرده و با خود برده بود ، گفت :
«برای دستگیری ترجمان الدوله مامور فرستادیم ، ولی مامور ما دیر رسید . آزادیستان با فقدان چندین هزار تومان ، از قیام خود باز نمی ایستد .آزادیستان می تواند آنقدر پول تدارک بکند که بتواند خود و قیام خودش را نیز پرورش دهد . آزادیستان نمی خواهد از تهران پول بگیرد ، ولی مصمم است که به محاسبات تهران ( دولت وثوق الدوله) رسیدگی نماید ، ما می خواهیم بدانیم این همه پول که از دولتهای استعماری استقراض می شود ، در چه مواردی به مصرف می رسد ؟» .
در پایان سخن ، وظایف ملت ایران در قبال قیام تبریز را بیان کرد و گفت :
«هر کس می خواهد امنیت در مملکت برقرار باشد ، باید در این قیام شرکت جوید . ما مصمم هستیم مرامهای این قیام را از قوه به فعل در آوریم و هر گاه بخواهند این قیام را بخوابانند ، تبریز ، در یای خون خواهد شد شما ملت ایران تکلیف خودتان را بدانید و عمل کنید تا دشمنان نیز تکلیف خود را تشخیص بدهند و بدانند که ملتی که از مرگ نترسد ، هرگز شکست نمی خورد و پایدار می ماند!» [۳۱] .
« سید عبدالحسین لاری»
متوفای 4 شوال المکرم 1342 ه . ق
برابر با 15/2/1303 ه . ش
مقابله با تهاجم تبلیغی
انگلیس برای گسترش سلطة خود در ایران و بهره وری از منابع اقتصادی آن ، میسیونرهای مسیحی را به منطقة جنوب گسیل داشته است . آیه الله لاری با توجه عمیقی که به مسائل اجتماعی ایران اسلامی دارد این عمل انگلیس را ریشه یابی کرده و فرمان اخراج مبلغان مسیحی را صادر می نماید . همچنین دستور می دهد تا کتب گمراه کنندة آنان جمع آوری شده و از بین برود .
این فرمان از طرف مجتهد مقتدر لاری برای دولت بریتانیا ، گران می آید ، چه با این کار قدرت روحانیت شیعه ونقش رهبری آنان در جامعه تایید می شود و مردم خداجوی فارس که از دولت مستبد قاجار واستعمار انگلیس به تنگ آمده اند با نفوذ کلامی که از رهبر دینی خود می بینند به سوی وی متمایل می گردند . رهبر لارستان فردی است که علاوه بر مرجعیت دینی به شیوه های مدیریت جامعه اسلامی آشناست و مرد عمل است و با تجزیه و تحلیل امور ، فعالیتهای دشمنان اسلام را ریشه یابی می کند و با قدرت دینی که در دست دارد برای جلب رضای الهی و مقابله با تهاجم تبلیغی و فرهنگی از فدا کردن جان و مال خویش هم دریغ ندارد. [۳۲]
حکومت سبز
در زمان سید مجاهد آیت الله لاری ، حکومت به دست غاصبان قاجار بود حکومتی که بنا بر اعتقاد شیعه مخصوص امامان معصوم (علیهم السّلام) و در زمان غیبت متعلق به فقها جامع الشرائط است .
خانه سید لاری و کوچه های اطراف تنها پناهگاه مردم ستمدیده گردید . آنان دفاع از مال و جان و ناموس خود را از وی می خواستند .
دلاور لار خون خشکیده در پیکر اجتماع را به اعجاز قرآن و آیات جهاد و مبارزه با مستکبران در رگها جاری ساخت . سید لاری از خطر راه پرسنگلاخ آگاه بود . ولی وظیفه خود می دانست تا مردم را نجات دهد او رهبری مردم را بر عهده گرفت . او برای مقابله با زور گویی استبداد گروهی را مسلح ساخت و چنین فتوا داد .
«واجب است تبدیل سلطنتامویة قاجاریه به دولت حقة اسلامیه» .
رزمندگان لار سپاه ستم را تار و مار کرده ، عده ای را کشته و جمعی را اسیر نمودند و اموال حاکمان دست نشانده را مصادره کردند . بدین ترتیب دانشمند مجاهد و فقیه سیاستمدار لار ، مردم ستمدیده فارس را از زیر یوغ زورمداران زرپرست رهایی داد و آنان فساد و محرمات را از جامعه خود زدودند .
حضرت آیت الله العظمی شیرازی به منظور تایید اقدامات او نوشت : «انشاءالله تعالی پیوسته در نشر احکام شرعیه و ابلاغ اخبار و احادیث امامیه ، نهی از منکر و امر به معروف و اعانت مظلومین و هدایت ظالمین موید و منصور بوده باشید [۳۳] » .
« محمد مهدی خالصی»
متوفای 1304 ه . ق
نهی یاران از منکر
آیت الله خالصی بعد از دستگیری توسط فیصل (پادشاه عراق) به ایران تبعید شد . گروهی از مجتهدان نجف نیز به عنوان اعتراض ، با وی همراه شده به ایران آمدند .
بعد از مدتی آنان قصد کردند به عراق را بازگردند . او گفت :
تکلیف شرعی و دستور الهی موافق این عمل نیست . باید در ایران باقی ماند و آن را اصلاح کرد و آنگاه دیگر کشورهای اسلامی را . نباید در مقابل فیصل که حرمت علما را نگاه نداشت تسلیم شد . با رجوع به عراق چیزی جز ذلت و تسلیم نصیب جهان اسلام نخواهد شد . و با این کار همه ملت مسلمان عراق و ایران به نابودی کشیده خواهند شد . و این از شدیدترین محرمات شرعی است که شخص عاقل که قدر و منزلت زندگی را می داند و کسی که در مقابل ظلم و ستم سازش ناپذیر است ، اقدام به مثل این کار نمی کند . او چون دوستان را از ارتکاب به چنین فکری آشکار باز داشت ، منتظر عکس العمل ماند و چون دید سخنانش اثری نبخشید گفت :
کاش به ایران نمی آمدید و با من در این راه همکاری نمی کردید و مرا به تنهایی در مقابل انگلستان رها می کردید . و امروز چنانچه تصمیم گرفته اید چیزی که مخالف مصلحت اسلام است انجام دهید و می خواهید بر کاری که من آن را شدیدترین محرمات می دانم اقدام کنید . من باید از شما جدا شوم و در ایران بمانم تا اینکه خداوند برای من حکم کند .
آیت الله خالصی پس از این مشاجره در حالی که سخت عصبانی بود به سوی خراسان حرکت کرد [۳۴] .
کوشش بی نتیجه
هنگامی که «کاکس » می خواست با وارد کردن عراقیان بویژه شیعیان در مناصب حکومتی ، ثباتی نسبی برقرارکند ، آیت الله خالصی این فتوا را صادر نمود :
داخل شدن در پستهای دولتی حرام است و به مثابة همکاری با کافران می باشد .
فتوای خالصی باعث شد بسیاری از شیعیان از پذیرفتن مقامهای دولتی و همکاری با مستشاران انگلستان صرف نظر کرده و ارتزاق از این طریق را حرام بدانند . این در حالی بود که «کاکس » با ولع بسیاری سعی در ورود شیعیان در مناصب دولتی داشت . البته در آغاز با مخالفت نقیب ( رئیس کابینه) نیز به علت نعصبی که نسبت به شیعیان داشت ، مواجه بود .لیکن بعدا توانست او را بدین کار راضی کند . اما تلاشهای دامنه دار او در راضی کردن آیت الله خالصی به جایی نرسید و در این راستا با مشکلات عدیده ای مواجه گردید . در یکی از روزها «کاکس» از «جعفر عطیفه» . رئیس شهربانی کاظمین خواست تدبیری بیندیشد تا او بتواند با آیت الله خالصی به صحبت بپردازد . جعفر به او گفت : هنگامی که خالصی برای نماز به صحن می رود می توان با او مواجه شد . چون «جعفر» می دانست آیت الله خاصی از در کوچک وارد صحن شریف می شود ، همانجا با «کاکس » منتظر ماند . به محض اینکه شیخ مهدی خواست از آن در عبور کند ، «جعفر» به او گفت :
«جناب شیخ ، جناب نمایندة عالی مقام می خواهد به شما سلام کند» .
تا آیت الله خالصی این کلمه (نماینده عالی مقام) را از زبان وی شنید عبایش را بر سر کشید و بدون اینکه کلمه ای بگوید با شتابی بیشتر داخل صحن شریف شد . بالطبع «کاکس» نتوانست درپی او داخل صحن شود ، و کوشش وی برای مذاکره بی نتیجه ماند [۳۵] .
« آیت الله میرزامحمد شیرازی»
متوفای 1338 ه.ق – کربلا
هجوم بر سیاهی
آیت الله محمد تقی شیرازی معروف به میرزای دوم و از برجسته ترین شاگردان میرزای اول بود .او در بحرانی ترین دوران به فریاد ملت مسلمان عراق رسید و در هنگامه ماجرا جوییهای انگلیس در عراق در پی به حکومت رساندن یکی از مهره های خود به نام «سرپرستی کاکس» با فتوای معروف خود با شجاعت تمام در مقابل هجوم خفاشان شب پرست ایستاد و حکومت یافتن غیر مسلمانان را بریک کشور منکر دانسته و تحریم نمود . او در سال 1338 پس از اشغال عراق از سوی انگلیس ، دومین فتوای خود را که به «فتوای جهاد» معروف است ، صادر نمود که در پی آن نیروهای اسلامی از گوشه و کنار کشور عراق بسیج شدند و دست انگلیس را با قیامی مردمی و شورانگیز از سرزمین اسلامی خویش کوتاه کردند . او عمر خود را در عرصه مبارزه با استعمار صرف نمود .
جذب قلوب
آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی فقیهی هوشمند بود و می دانست که دولتهای غربی و مخالفان اسلام ، بخصوص بریتانیای چپاولگر برای دستیابی به مقاصد شوم خود از تمام قوایش برای ایجاد تفرقه سود می برد . وی با درک این واقعیت کوشید تا میان اهل تسنن و پیروان ائمه اطهار اتحاد برقرار کند ، تا نقشه های شوم استعمار را خنثی سازد . او چنان قلوب اهل سنت را به سوی خود جذب کرده بود که درباره میرزا می گفتند : «مثل میرزا مثل قلب است که اگر بتپد ، دیگر اعضا نیز زنده خواهند بود و اگر از حرکت باز ایستد ، اعضا دیگر نیز خواهند ایستاد» [۳۶] .
« علامه بلاغی»
متوفای 1313 ه.ش
برابر 22 شعبان المعظم 1352 ه. ق
عقیده و جهاد
حیاتش ترکیبی از دو عنصر عقیده و جهاد بود و حرکتش بر مبنای این دو عنصر هیچ گاه گوشه نشینی نگزید و آرام نگرفت و پیوسته حریت آمیخته با حیات را بر سر و روی جامعه اسلامی می پاشید.
برخی از بهاییان جاسوسان استعمار در محله ای از بغداد، مکانی را به نام خطیره برای اجتماع خود بنا نهادند.
وجود آنها درآن محله سرآغاز پیدایش عقاید خلاف اسلامی و شیوع منکرات عقیدتی بود از این روی، بلاغی با شنیدن این خبر آرام و قرار خود را از دست داد. او آنقدر به دادگاه مراجعه کرد تا توانست با ابزار قانون انها را به ترک محل وادار کند. پس از مدتی آنجا را به مسجد تبدیل کرد و درآن نمازو شعائر حسینی اقامه می شد. کتاب « الهدی» از آثار اوست( نقد کتابی به نام الهدایه که یک مسیحی نوشته بود) مؤلف با نگارش این اثر مهم، نویسندگان و مبلغان دروغ پرداز مسیحی را رسوا نموده و خدعه ها و توطئه های آنان را برملا ساخته بود.
این متعهد بیدارگر، گردو غبار غربزدگی را از سر و روی افکار جامعه زدوده و در سنگر علم با سلاح قلم ارزنده ترین خدمات را به مکتب تشیع کرد.
برای چاپ همین کتاب، پولی نداشت به ناچار هر چه در خانه داشت به قیمت ارزان فروخت و کتاب را به چاپخانه فرستاد.
او از فداکاری و مبارزه در راه حق و نجات جامعه از هیچ کوششی فروگذار نکرد. ناقوس کلیساهایی که برضد دین اسلام تبلیغ می کردند در برابر غرش رعد آسای این جرس بیداری به لرزه افتادند و ترس و وحشت بر آنان عارض گشت و در عرصه ي حیاتش جرأت هرگونه تبلیغ سوء گرفته شده بود.
تاریخ نگاران می گویند: با شنیدن خبر فقدان علامه بلاغی، مسیحیان شاد شدند و ناقوس کلیساها را با خوشحالی به صدا درآوردند چون بزرگترین مدافع اسلام سربر زمین نهاد. [۳۷]
« سید جمال الدین اسد آبادی»
متوفای 18 اسفند 1275 ه.ش
برابر 1314 ه.ق
پیکار با استبداد
در 28 جمادی الاولی سال 1308 سید، توسط عوامل ناصرالدین شاه در حرم مطهر حضرت عبدالعظیم دستگیر و اخراج می شود. او در بین راه نیز دست از تلاش برنمی دارد و حداقل با ارسال نامه به بزرگان اسلام علیه ظلم و استبداد ناشی از جهالت دوستان و دانش دشمنان اقداماتی انجام می دهد. در نیمه اول شعبان همان سال به بصره می رسد. نامه ای مهم و سرنوشت ساز به آیت الله میرزای شیرازی مرجع تقلید شیعیان جهان می نویسد. سید این نامه تاریخی رابه وسیله سید علی اکبر شیرازی ( فال اسیری) به میرزای شیرازی ارسال می کند. فال اسیری عالم مبارزو آگاهی بود که مثل سید جمال به خارج از ایران تبعید شده بود.
سید از عراق به لندن حرکت می کند و ازانجا با شدت بیشتری فضایح دربار ایران را بیان می کند و در جراید اروپایی خطر استبداد را بر ملل شرق توضیح می دهد همچنین نامه هایی پی درپی به سران قبایل و علمای عالم اسلام می فرستد که از جمله نامه ای به علمای ایران تحت عنوان « حمله القران» ارسال می دارد. تلاش پیگیر سید علیه استعمار به ثمر می رسد و بالاخره میرزای شیرازی حکم تحریم استعمال تنباکو را صادر می نماید، و به این طریق استعمار، به زانو در می آید. به دنبال همین مبارزات، شاه امتیاز « رژی» را در جمادی الثانی 1309 برابر 5 دی 1271 لغو می کند. [۳۸]
پیکار با تفرقه
وقتی مجله « ضیاءالخانقین» به خاطر سختگیریهای بریتانیا تعطیل شد، « رستم پاشا» سفیر عثمانی در لندن از طرف « سلطان عبدالحمید» نامه ای دریافت می کند، مبنی بر دعوت سید جهت اصلاحات در کشور عثمانی. نامه های پی درپی و اصرار رستم پاشا موجب شد که این عقاب بلند پرواز آخرالامر به تیررس درآید. از جمله عواملی که موجب می شد سید جمال به سوی مقتل برود فکر« اتحاد اسلامی» بود وی می خواست کشورهای اسلامی را برای همیشه از شر بریتانیا برهاند و کشورهای اسلامی را از تجزیه و تفرقه نجات دهد. او یک بار وقتی در مجلس « چرچیل» و «لرد سالیسبوری» حضور داشت، در مقابل پیشنهاد « لرد سالیسبوری» که از وی می خواست پادشاهی سودان را بپذیرد گفت: این دلیل نادانی شما در امور سیاسی است. آیا سودان را مالک شده اید که می خواهید مرا پادشاه آن کنید؟ مصر از آن مصریان و سودان هم جزء جداشدنی آن است. به هر حال او با آرمان بزرگی که داشت در سال 1310 ق وارد مرکز خلافت اسلامی( عثمانی) شد و در همانجا زندانی، مسموم و کشته شد. [۳۹]
« شیخ شوشتری»
متوفای 1304 ه.ش
هجرت قهرآمیز
هجرت و ترک وطن از جمله ابزارهایی بود که علما به عنوان اعلام مخالفت با حاکمان و محکوم دانستن اعمال فاسدآنان، استفاده می کردند در علت مراجعه شیخ جعفر شوشتری به نجف اشرف نوشته اند:
حسینیه او در شوشتر پایگاه و پناهگاه مظلومان و بینوایان و قربانیان ستمگریها بود. هر شخص که از دست زورگویان و قلدران به آنجا پناهنده می شد، در امان بود.
روزی شخصی از طرف والی شوشتر- حشمت الدوله، عموی ناصر الدین شاه- مورد پیگرد واقع شد. او تنها راه چاره در مقابل این ظالم را پناه آوردن به حسینیه ي مذکور دید و به آنجا رفت.
والی حرمت آن مکان مقدس را پاس نداشت و به مأمورین دستور داد او را در حسینیه دستگیر کنند. ایین حادثه برای شیخ گران امد، چون او نمی توانست جلوی منکرات وعاملان دولتی آن را بگیرد. تنها کاری که می توانست انجام دهد پناه دادن به افراد، در مقابل « مأموران به منکر» حاکم بود و حال که این سلاح را نیز از دستش گرفته بودند، تصمیم به مبارزه منفی با طاغوت عصر گرفت.
ناصرالدین شاه قاجاراز هجرت قهرآمیز وی مطلع شد. نامه ای به او نوشت و دران خواستار بازگشت وی شد و عده ای از چهره های سرشناس را برای ارسال نامه و درخواست مراجعت واسطه قرار داد.
فرستادگان شاه نامه را به شیخ رساندندو درخواست شاه را با او درمیان گذاشتند. اما او نپذیرفت و به سوی نجف رفت. [۴۰]
« میرزای کرمانی»
تاریخ شهادت : 2 ربیع الاول 1314 ه.ق
برابر 21/5/1275 ه.ش- تهران
شهاب ثاقب
امتیاز راه آهن، کشتیرانی در رودکارون، بانک شاهنشاهی ، راه شوسه اهواز به تهران، لاتاری، رژی، رویتر تنها بخشی از خودش خدمتی ناصرالدین شاه به دربار سلطنتی انگلستان بود. او در اثر خیانت به میهن و خدمت به بیگانگان توانست به دریافت عالی ترین نشان دربار انگلیس ( گارتر) موفق شود.
شاه پولهایی را که به عنوان رشوه امتیازات یاد شده دریافت می نمود تنها صرف سفرهای اروپایی و عیاشی می کرد.
وضع نابسامان ایران قلب هر مسلمان غیوری را به درد می آورد. فقر و تنگدستی زندگی را بر مردم مشکل ساخته بود و از طرف دیگر ثروتهای بادآورده سردمداران کشور را درمستی و فساد فرو برده بود.
دانشمندان ، علما و مصلحانی بسان آیه الله العظمی میرزای شیرازی و سید جمال الدین اسدآبادی با بیدادگری و فتاوای خویش بران شدند تا به حرکتهای نادرست خاتمه بخشند. آنان با یاری علمای تهران و دیگر شهرهای ایران بوسیله تحریم تنباکو کمر استبداد را شکستند. شاه جز قبول بیانیه ي سیاسی الهی میرزای شیرازی چاره ای نداشت. لیک این به تنهایی همه ي چاره نبود و برای رهایی ملت مظلوم ایران از چنگال گرگهای خونریز باید کار بزرگتری به انجام می رسید.
مرگ، سزاوار شاه نگون بخت بود، بعد از پندهای سودمند که بر جانش اثر نگذاشته وایران اسلامی را در نیم قرن حکومت از هستی ساقط کرده بود، درآستانه ي جشن پنجاهمین سال سلطنت در سال 1313 ه.ق میرزا رضای کرمانی وی را به شهاب ثاقبی از پای درآورد و به حکومت سراپا ننگ او مهرختام زد. تیری که از اسلحه ي میرزا رضای کرمانی شلیک شد بسان رعدی استبداد را مورد هجوم قرار دادو قلب ناپاک شاه ستمکار را درید.
گویا بعد از روزگاری چند وعده ي عذاب که به قوم ثمود داده شده بود، دیگر بار به اجرا درآمد. [۴۱]
« آیت الله محمد جواد بید آبادی»
کاسر الدین شاه
در بین راه مسجد تا منزل آیت الله بیدآبادی، مغازه ای متعلق به فردی ارمنی به نام «کنت» بود که مشروبات الکلی دربار ناصرالدین شاه را تأمین می کرد.
ایشان نخست، صاحب مغازه را به عنوان نهی از منکر از تهیه مشروب و ادامه اعمال خلاف شرع، برحذر داشت. اما صاحب مغازه که به قدرت شاه دلخوش بودف به سخن آیت الله اعتنایی نکرد و به عمل خود ادامه داد.
همین که آیت الله دانست که این شخص خیره سر، از عمل زشت خود دست بردار نیست، تصمیم دیگری گرفت. یک روز پس از اتمام نماز با اهالی مسجد- در حالی که دو فرزند آقا نیز در میان آنها دیده می شدند- به طرف مغازه مذکور به راه افتادند.
پیش از این ظرفهای کوچک و بزرگ که در مغازه کنت ارمنی چیده شده بود توجه هر عابر را به خود جلب می کرد ولی دقایقی بعد مردم به در مغازه شراب سازی رسیدند و همگی وارد مغازه شدندو در کمتر از چند لحظه خمره ي بزرگ شرابی را که انجا قرار داشت توسط خودآیت الله بیدآبادی سرازیر کردند و پس از آن مردم به تبعیت از آقا، تمامی ظرفهای شراب را درچاه خالی کردند ولی چون آقا دستور داده بود که از شکستن ظرفها خودداری کنند، تمام ظرفها سالم ماند.
شاه در کاخ خود مشغول خوشگذرانی بود که ناگهان دربان پس از اجازه گرفتن وارد شد و گفت:
شیخ میرزا محمد جواد بیدآبادی به همراه عده ای از اهالی مسجد به مغازه آقای کنت حمله کرده تمام شرابهایش را درچاه خالی کرده اند.
شاه که از شدت ناراحتی رنگ صورتش برافروخته شده بود، فوری برای او پیام اعتراض فرستاد. اما آیت الله در جواب شاه اعلام کرد که این عمل را به عنوان یک وظیفه شرعی انجام داده است و خطاب به ناصرالدین شاه پیام داد:
گمان می کردم که تو ناصرالدین ( حامی دین) هستی ولی حالا فهمیدم که تو کاسرالدین ( شکننده دین) هستی.
شاه دستور پیگرد او را صادر کردو چون ایشان مطلع شد که شاه هنوز متنبه نشده، تصمیم گرفت به اصفهان برود.
خلل السلطان پسر بزرگ شاه که مطمئن بود، با ورود آیت الله بیدآبادی به اصفهان، ایشان جلو او را نیز خواهد گرفت به شاه اعلام کرد رفتن آیت الله به اصفهان به صلاح تاج و تخت نیست. از این رو سراج الملک مأمور شد که ایشان را از ورود به اصفهان بازدارد، آیت الله گفت:
اگر این محل فساد خریداری و به مسجد تبدیل شود، من از مراجعت به اصفهانف صرف نظر می کنم.
سراج الملک بی درنگ آن محل را خرید و تبدیل به مسجد شد و به نام سراج الملک نامگذاری شد.
حسن ملک بین که مسجد کرد سطح میخانه را سراج الملک
« سید اشرف الدین گیلانی»
درسنگر شعر
دایره امربه معروف و نهی از منکر تنها به اقدامات اجرایی محدود نمی شود، بلکه ابزارهای دیگری همچون ادبیات به خوبی می توانند جامعه ای را از مسیر سیاهی ها باز گردانند.
سید شرف الدین که از تحصیل کرده های نجف، کربلا و مؤسس « نسیم شمال» بود برندگی این سلاح کارآمد را به خوبی دریافته بود.
مایه اشعار او اعتراض علیه بیدادگری ها و تجاوز بیگانگان و همصدایی با آزادیخواهان انقلاب مشروطه است. او همانند شعرای صدر اسلام دفاع از امت اسلامی را وظیفه خود می دانست. وقتی شنید که «مسیو مرنارد» بلژیکی، که مستشار مالیه ایران، اعانات جمع آوری شده را به نفع خود برداشته است؛ در اشعاری او را به محاکمه کشید. تأثیر اشعار وی در اولین فرصت آشکار شد و مرنارد از کار برکنار شد. سید درباره ي او می گوید:
ایها الشهزاده هنسیس السلام نقره ما از تو شد مس السلام
ملتی را خوار و مفلس کرده ای بارک الله نقره را مس کرده ای [۴۲]
« محدث نوری»
متوفای 27 جمادی الثانی 1320 ه.ق
نجف اشرف
طبل خطر
علامه نوری صدو پانزده سال پیش دردمندانه می نالد و بیدارگرانه فریاد بر می آورد که: ای مردم بیدار شوید و به خویشتن خویش برمی گردید.
او از اینکه می بیند مردم مرعوب زخارف مادی دشمنان شده اند و قدم به قدم با گامهای خود در منجلاب استکبار فرو می روند، هشدار می دهد و با تألیف کتاب « کلمه طیبه» طبل خطر را به سختی می کوبد به امید اینکه شاید خفتگان خواب خفت بار غربزدگی به خود آیند و تکانی بخورند. در بخشی از کتاب می گوید:
امروز از هر شهر و روستائی که بگذری می بینی مردم می خواهند ادای دشمان را در بیاورند. قوانین و آئین و رسوم کفر و الحاد تا آنجا رسوخ کرده است که چیزی نمانده از ضروریات زندگی و اسباب آسایش و آسودگس، مگر اینکه از استکبار در آن نشانه و اسمی و از الحاد درآن یادگار و رسمی دیده می شود.
چند مورد از مفاسدی را که برمی شمارد، به طور خلاصه عبارتند از:
1- دشمن خدا و خلق را دوست انگاشتن و به جای یار، اغیار را دوست داشتن.
2- با خویشتن بیگانه شده و پاسداران فرهنگ فخیم خودی را پست داشتن و از روحانیت مبارز شیعه که بحق « مرزبانان حماسه جاویدند» گریختن و صدها مصیبت دیگر. [۴۳]
« شیخ عبدالکریم حائری»
متوفای 17 ذی القعده 1354 ه.ق
مبارزه با فقر فرهنگی
فریضه بزرگ نهی از منکر ف تنها در اقدامات ظاهری و بازداشتن جسمی خلاصه نمی شود. درک صحیح منشأ فسادها و منبع گناهان، بزرگترین ابزاری است که می تواند به طور قطعی ریشه ظلمتها را بخشکاند.
آیت الله حائری با تدبیر و دور اندیشی خاص خود، فقر فرهنگی حاکم بر جهان اسلام را دریافت و علما و بزرگانی را که در شهر های مهم دیگر پراکنده بودند، تقویت نمود او از شهرهایی که بزرگانی از علما در آن حضور داشتند سهم امام قبول نمی کرد، بلکه برحسب حکمی وجوه شرعیه آن شهرها را در راستای رونق و شکوفایی فرهنگی و دینی به همان شهرها اختصاص می داد. در مدت اندکی دهها کتابخانه و مدرسه علوم دینی در سراسر کشور تأسیس شد. حدود بیش از 70 مدرسه که توسط ایشان پایه ریزی گردید ثبت شده است. [۴۴]
راز سکوت
زندگی مردان الهی و برخوردشان با پیشامدها به گونه ای آمیخته با اسرار است که درک آن رموز برای هر شخصی ممکن نیست. گویی آنها درآینه ایام چهره ي عریان حوادثی را می بینند که درکشان برای انسانهای عادی محال می نماید.
در سال 1306 ه.ق آقا نورالله اصفهانی به دنبال تصویب قانون نظام وظیفه اجباری در مجلس شورای ملی، از اصفهان راهی قم شد و به منظور اعتراض به تصویب قانون مذکور از علمای شهرها دعوت نمود تا در قم حضور یافته و دست به تحصن بزنند. چیزی نگذشت که قم تبدیل به کانون مبارزه علیه حکومت رضاخان شد. حکومت به ناچار از در مذاکره وارد شد، در این میان آیه الله حائری که در رأس زعامت حوزه علمیه قم قرار داشت، آنچنان در این باب احتیاط می کرد که اعجاب همگان را بر انگیخت او تنها در پاسخ به یک جمله کوتاه « من حفظ حوزه علمیه را اهم می دانم» قناعت می کرد.
در زمان اوجگیری این مخالفت ها بود که تلگرافی برای رضاخان ارسال داشت و او را برای رسیدگی به خواسته های علما و مردم فراخواند. این برخورد غیر عادی شبهه و سؤالی در ذهن مردم ایجاد کرد. اما آنگاه که به دستور رضاخان در سال 1314 مسجد گوهر شاد را به توپ بستند و تعادا زیادی را شهید و حوزه علمیه مشهد را منهدم ساختند راز این پاسخ کوتاه آیت الله حائری در مقام اعمال جابرانه حاکم ظالم زمان آشکار شد [۴۵].
پاسدار حجاب
آیت الله حائری با همه صبر و استقامتی که در مقابل حوادث تلخ و ماجراجوییهای رضاخان در حوزه ها از خود نشان داد، در قضیه کشف حجاب تحمل را جایز ندانست و از شدت ناراحتی نماز جماعتی را که اقامه می کرد، به «آیت الله صدرالدین صدر» واگذار نمود و دروس خود را تعطیل کرد. وقتی از او درباره تکلیف شرعی در مقابل کشف حجاب نظر خواستند در حالی که از شدت ناراحتی چشمانش سرخ شده بودگفت:
« مسأله دین است، ناموس است تا پای جان باید ایستاد.»
پس از آن طی تلگرافی به رضاخان، خشم خود را نسبت به عملکردهای خلاف شرع او ابراز داشت.
اما رضاخان حامل نامه را دستگیر زندانی کرد و تلگرافی تهدیدآمیز و توأم با تحقیر در جواب تلگراف ایشان ارسال داشت. [۴۶]
« شیخ محمد تقی بافقی»
پاسدار حجاب
هجوم به حوزه ي علمیه ي قم دررأس سیاسیت ضد دینی استعمار بود و آیه الله حائری که در رأس حوزه ي علمیه ي قم – به عنوان بنیانگذار این مجمع علمی بزرگ قرار گرفته بود، بیشتر از همه کس بر این نهاد علمی بیم داشت و همواره چون نگهبانی بیدار بود و چون بر ماهیت رضاخان و تهی بودن او از وجدان انسانی آگاه بود، در مقابل ماجراجویی او آگاهانه عمل می کرد. داستان هجوم رضاخان به قم به بهانه ي بی احترامی به خانواده اش نمونه ای از این موضعگیری آگاهاتنه است.
از قدیم الایام تا به امروز مرسوم بوده[و هست] که غالبا مردم به هنگام تحویل سال نو در اماکن متبرکه که به سر می برند و ان را به فال نیک می گیرند. عید نوروز سال 1306 ق مصادف بود با 27 ماه مبارک رمضان 1346 ق و زوار بسیاری از نقاط مختلف به سوی شهر قم روی آوردند تا هنگام تحویل را، در حرم حضرت معصومه(س) بگذرانند. به قدری جمعیت و ازدحام در صحن و حرم و رواقها بود که جای سوزان انداختن نبود. اعضای خانواده ي پهلوی که همسر رضاشاه( مادر محمدرضا) جزء انها بود به قم آمده، در غرفل بالای ایوان آیینه، بدون حجاب کامل نشسته بودند، و این بطوری جل نظر می کرد که صدای اعتراض مردم از هر سو بلند بودو این طرز حضور در چنین مکان مقدس را بی احترامی نسبت به حضرت معصومه(س) می دانستند، ولی هیچکس جرأت نمی کرد قدم پیش بگذارد و به آنها تعرض نماید. در همین موقع هم سید ناظم واعظ که مشغول وعظ در مسجد جنب حرم بود. مردم را تهییج نمود که امربه معروف و نهی از منکر حکم می کند که مردم جلوگیری نمایند. خبر به حاج شیخ محمد تقی بافقی رسید و اوبه خانواده دربار پیغام فرستاد که شما اگر مسلمان هستید نباید با این وضع در این مکان مقدس حضور یابید و اگر مسلمان نیستید باز هم حق ندارید دراین مکان حضور یابید. پیام مؤثر واقع نشد. حاج شیخ محمد تقی شخصا به حرم امد و سخت به آنان اعتراض نمود و ازانها خواست که سر و صورت خود را بپوشانند یا از آنجا خارج شوند. در این وقت غوغایی برخاست خانواده ي پهلوی فورا به منزل تولیت رفته از آنجا با تلفن به رضاشاه خبر دادند و او فورا به سوی قم حرکت کرد و دستور داد یک دسته سرباز پشت سر او حرکت کند.
پس از چند ساعت به شهر قم رسید و مستقیما وارد صحن حرم شد. چند نفر طلبه را که درآن حول و حوش بودند، شلاق زده وارد حرم شد. چند نفری را هم در جوار قبر حضرت معصومه(س) با عصا و لگر مضروب نمود. فرستاد حاج شیخ محمد تقی را هم دستگیر کرده به تهران فرستادند و تحویل زندان شهربانی تهران دادن و او را همچنان در حبس نگه داشتند تا پس از پنج ماه که آیه الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی خواستار آزادی وی گردید.
آیه الله حائری با همه ي صبر و استقامتی که در مقابل حوادث تلخ و ماجراجوییهای رضاخان در حوزه ها از خود نشان داده بود دیگر در قضیه ي کشف حجاب تاب و تحمل از کف داد و از شدت ناراحتی ، نماز جماعتی را که اقامه می کرد، به آیه الله سید صدرالدین صدر واگذار نمود و دروس خود را نیز تعطیل کرد. در همین روزها بود که جلسه ای با حضور ایشان و عده ای از مردم تهران برقرار شد. آیه الله حائری در این جلسه مردم را برای مقاومت و ایستادگی در مقابل برنامه های ضد دینی حکومت ، ترغیب کردو انگاه که از او درباره ي تکلیف شرعی شان در مقابل کشف حجاب نظر خواستند، در حالی که از شدت ناراحتی چشمهایش سرخ شده بود، به رگهای گردنش اشاره کرد و چنین گفت: مسأله دین است، ناموس است. تا پای جان باید ایستاد، و پس از آن طی تلگرافی به رضاخان خشم خود را نسبت به عملکردهای خلاف شرع او ابراز داشت.
اما رضاخان که از فرهنگ و انسانیت بویی نبرده یود، حامل نامه را دستگیر و در تهران زندانی کرد و تلگرافی تهدیدآمیز و توأم با تحقیر در جواب تلگراف ایشان ارسال داشت. [۴۷]
« محدث قمی»
متوفای 23 ذی الحجه 1359 ه.ق – نجف
آینه اخلاق
محدث قمی از خودشروع کرد و به دیکران رسید. او هرگز گرد گناه نمی گشت و ذهنش هم فکر گناه را جای نمی داد. از منکرات ناراحت می شد و دیگران را از ارتکاب آن باز می داشت. کسی جرأت غیبت در محضر او نداشت و از دروغ گفتن ناراحت می شد. نگاه کردن به نامحرم را شدیدا زشت می دانست و سفارش می کرد که خود را از نامحرم حفظ کنید و با نامحرم صحبت نکنید، مگر در صورت ضرورت [۴۸]. از فرزند بزرگوارش نقل شده است که.
یکی از اشخاص متنفذ و محترم می گفت: در زمان حیات حاج شیخ عباس به مکه مشرف شده بودم که زنی بود می آمد پیش من ومسائل حج را از من می پرسید. روزی مسئله ای پیش آمد که با او شوخی کردم. وقتی از سفر حج مراجعت نمودم شیخ عباس را در نجف اشرف دیدم. وی بدون مقدمه فرمودند: مناسب نبود در سفر حج با نامحرم شوخی کنی [۴۹]. همینکه متوجه شدم سخنش را تغییر داد و حرف دیگر به میان آورد.
محدث قمی آئینه تمام نمای اخلاق و رفتار اسلامی بشمار می رفت، مراقبت و مواظبت از تمام حرکات و سکنات او مشاهده می شد به طوری که هیچ عمل و رفتاری از او دیده نمی شد که مطابق با حدیث و یا روایت نباشد حتی در غذا خوردن و خوابیدن او حدیث حاکم بود این عملکرد و برگزیدن این گونه زندگی، از او فردی مقدس ساخته بود که قداست چون نوری در پیشانی او می درخشید و اگر نبود خدمت بزرگ او به حدیث هیچ نامی بهتر از مقدس قمی زیبنده ي نام او نبود قداست « مقدس قمی» تا به آنجا بود که نام پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ائمه اطهار (علیهم السّلام) را بی وضو بر زبان راندن خلاف ادب و اکتفا کردن به نام پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ائمه اطهار(علیهم السّلام) را محرومیت از سعادت می دانست و خود همیشه در این امر به ظاهر کوچک مراقب و مواظب بود. [۵۰]
« سید هبه الادین شهرستانی»
متوفای 26 شوال المکرم 1386 ه.ق
آموزگار بیداری
در سال 1328، سید هبه الدین شهرستانی نخستین شماره از مجله دینی، فلسفی و علمی ( العلم) را منتشر ساخت. اینک آموزگار بزرگ بیداری می توانست اندیشه هایش را در قالب نشریه ای وزین در اختیار عموم قرار دهد. او به عنوان دانشوری بزرگ خبرهای مجلات را به دقت مرور می کرد تا آنکه خبر ناگوار پیوستن گروهی از مزدم مسلمان بحرین به آئین ترسایان، او را سخت تکان داد. به این طریق مسیری تازه و دشوار فرا رویش گشوده شد او مجله « العلم» را پس از دو سال انتشار برای همیشه تعطیل کرد و همزمان با رمضان 13330 راهی بحرین شد.
او دو ماه در بحرین اقامت گزید در این مدت، نخست عملیات مبلغان مسیحی را مورد مطالعه قرار داد و درباره تشکیلات مدرسه و دعوت سرای انان پژوهش فراوان کرد و در گامهای بعد، دو مدرسه اسلامی به نامهای « اصلاح» و« اسلام» برای آموزش کودکان و نوجوانان ویک دعوت سرای مناسب برای ارشاد گمراهان بنیاد نهاد. مجموعه سخنرانیها و تلاشهای عملی« هبه الدین» سرانجام جمع ترسایان را پریشان ساخته، دستاورد کوششهای چند ساله آنها را بر باد داد. او به این مقدار بسنده نکرده، با تشکیل انجمنهای مذهبی گوناگون جامعه ي مؤمنان آن سامان را به رویارویی با تحریکات پیش بینی نشده دشمنان واپسین آیین آسمانی آماده ساخت [۵۱].
سدی در مقابل تهاجم
دشواریهای زندگی مؤمنان شبه قاره، ستمهای فراوان کارگزاران بریتانیا و فشارهای هدایت شده استعمار بر جامعه مسلمانان، زمینه بسیاری از ناهنجاریهای اجتماعی و مذهبی را فراهم می ساخت.
فقیه فرزانه، راه هندوستان را پیش گرفت سخنرانیهای روشنگرانه بسیار در شهرهاف گفتگوهای سازنده با مؤمنان و روشنگران ، انتشار وقاله های گوناگون در مجلات، سازماندهی گروهها و انجمنهای مذهبی بخشی از تلاشهای سید هبه الدین برای بازگرداندن جامعه مسلمانان به ارزشهای از دست رفته بود. او در هر شهر، انجمن مذهبی تشکیل می داد و مرکز آنها در نجف بود که مسئولیت هماهنگی نیروهای مردمی را به عهده داشت. و در موقع نیاز، شتابان وارد عمل شده از مرزهای فرهنگی اعتقادی پیروان محمدی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دفاع می کرد. [۵۲]
« سید محسن امین»
متوفای 4 رجب المرجب 1371 ه.ق – لبنان
انقلاب عوام
دانشور بیدار جبل عامل در راستای زدودن نا آگاهی و جهل مسلمانان اقدامهایی عملی و عمیق انجام داد او با نوشتن کتاب « التفرقه» ضربه اساسی به پیکر جاهلان زد و جامعه اسلامی را به پیراستن مجالس عزاداری از اعمال حرام و منکر دعوت کرد. او خود می دانست که به قلم در آوردن چنین عقایدی برایش چقدر سنگین تمام خواهد شد. مردم ناآگاه چیان در برابرش به ایستادگی برخاستند که برخی از دوستانش خطر « انقلاب عوام» را به وی گوشزد کردند. سید محسن در این باره می گوید:
در برابر این رساله برخی از مردم برخاسته، هیاهو بر پا ساختند و ناآگاهان را به هیجان آوردند... آنها در میان بخش گسترده ي ناآگاه جامعه چنین پخش کردند که فلانی ( سید محسن امین) برپا داشتن عزاداری امام حسین(علیه السّلام) را حرام کرده و علاوه بر این مرا به خروج از دین متهم کردند.»
تبلیغات مؤثر و همه جانبه مخالفان درباره اندیشمند مصلح دمشق چنان کارگر افتاد، که حتی گروهی از گویندگان مذهبی در مسجدها به بیان گمراهیهای وی پرداختند و برخی از مردم با رهن دادن خانه خویشتن و به دست آوردن اندکی پول، در این جهاد نامقدس، علیه سید محسن امین شرکت جستند.
اما سید همچون کوهی ایستاد و به خاطر زدودن محرمات از مجالس عزاداری از بر باد رفتن شخصیت و اعتبار خویش هراسی به دل راه نداد. [۵۳]
تغییر مذهب
پس از فروکش کردن شعله های نخستین نبرد جهانی و اشغال سرزمینهای اسلامی از سوی دولتهای فرانسه و انگلیس، سید محسن امین به عنوان مرجعی برای آزادیخواهان و استقلال طلبان سوریه و لبنان به تأیید و منظم ساختن صفوف آنها پرداخت.
فرانسویان که اتحاد گروههای مختلف اسلامی را به زیان خویش می دیدند، در نخستین گام بذرهای تفرقه را درمیان مسلمان پخش کردند.
اما سید با مهرت خاصی نه تنها از تفرقه مسلمانان جلوگیری می کرد بلکه آنان را از راه ناصواب، به سوی تشیع سوق می داد. در مدرسه ي علویه که خود تأسیس کرده بود، از استادان شیعه و سنی در رشته های تخصصی مورد نیاز سود می برد و دانش آموزان را بی توجه به خاستگاه مذهبی آنها در مدرسه می پذیرفت. احترام به مذاهب گوناگون اسلامی و علاقه به تجدید عظمت مسلمانان چنان در مدرسه مورد توجه بود که « علی قضمانی» دانش آموز اهل سنت به عنوان مؤذن انتخاب شده، هر روز به روش برادران اهل سنت در مدرسه اذان می گفت.
روزی یکی از برادران اهل سنت نزد وی آمد و گفت: می خواهم شیعه شوم و مذهب جعفری را در زندگی خویش مورد عمل قرار دهم سید فرمود: فرقی میان سنی و شیعه نیست هر وقت اراده کردی می توانی به نظرات مجتهدان شیعه عمل کنی.
مرد که گمان نمی کرد بدین سادگی بتوان در جمع شیعیان جای گرفت بر سخن خود پای فشرد. سید نگاهی مهرآمیز به وی افکنده و گفت:
بگو لااله الاالله، محمد رسول الله.
چون مرد این کلمات را بر زبان راند سید فرمود: اینک شیعه جعفری شدی. [۵۴]
رهایی از ذلت
شرکت برق بیگانگان، با ساکنان دمشق اختلاف پیداکرد. گروهی از بزرگان استقلال جویان به نزد سید شتافته از وی کسب تکلیف می کردند.
سید که ذلت مسلمانان را در مقابل بیگانگان کافر ننگ و گناهی بزرگ می دانست، خروش برآورد که :
مار ا چه شده است که باشرکت برق بیگانه قاطعانه برخورد نمی کنیم؟ دولت عثمانی شجاعت و غرور ملی را در ما کشته است. کار به گونه ای بود که اگر والی ( مسلمانان) به این سرزمین می آمد و از کنار بزرگی گذشته، سلام می کرد. آن بزرگ به سوی دوستانش رفته با افتخار می گفت امروز والی بر من سلام کرد.
سرمایه داران ما امروز، در ماه صدها هزار لیره ي طلا درآمد دارند. حتی اگر ماهانه ده لیره هم به شرکت برق پرداخت کنند. شب به خانه رفته بر پشتی تکیه زده برق خانه را روشن می کنند و لذت هم می برند ولی اصلا به زورگویی بیگانه توجه ندارند. این دلیلش مردن غرور ملی و احساس مسؤولیت است. اگر غرور ملی داشتند به چراغ کم نور قناعت می کردند و هرگز راضی نمی شدند شرکت برق بر مردم ستم کند. واجب است از این فرصت سود جسته به سوی انقلابی علیه فرانسویان پیش رویم.
در روز دوم مردم به مقابله ای قاطعانه با بیگانه روی آوردندبرخی از دستگاههای حمل و نقل انها را به آتش کشیدند و اندک به قیامی همه جانبه علیه دولت فرانسه تبدیل شد قیامی که هدف آن رهایی مسلمانان از ذلت و تسلط بیگانگان بود. [۵۵]
« میرزای قمی »
متوفای 1231 ه.ق – قم
پیش نمازی برای شاه
هنگامی که فتحعلیشاه ، «مسجد شاه» تهران را بنا کرد ، از جناب میرزا درخواست نمود که امامت جماعت آن مسجد را بپذیرد و در آنجا اقامه نماز کند و سلطان نیز به وی اقتدا کرده و از فیض جماعت ایشان بهره مند شود . میرزا از قبول پیشنهاد شاه امتناع ورزید . سلطان خواست تا دست کم یکی از شاگردانش را که مورد اعتماد و اطمینان ایشان باشد برای امام جماعت تعیین کند ، میرزا «حاج سید محمد باقر حجه الاسلام» را پیشنهاد کرد ولی او نیز نپذیرفت .
به این ترتیب هم میرزا و هم شاگردانش نشان دادند آنقدر آگاهی دارند که به دست خود ، خود را وسیله مشروعیت بخشیدن به خلاف کاریهای دربار و شخص شاه ، نسازند .
ریش سوزی در جهنم
میرزای قمی به انجام فریضة امر به معروف و نهی از منکر، بسیار مقید و پای بند بود ، به همین جهت در تمام جلسات ملاقات و دیداری که با سلطان وقت فتحعلیشاه قاجار داشت از امر به معروف و نهی از منکر دریغ نمی ورزید .
گویند در یکی از این ملاقاتها در بین گفتگو ، خطاب به فتحعلیشاه فرمود : ای پادشاه با مردم به عدالت رفتار کن ، زیرا می ترسم به واسطة معاشرتی که با تو دارم ، نظر به ایة شریفة ولا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار مستوجب عذاب پروردگار شوم .سلطان قاجار در جواب میرزا عرض کرد : نظر به این روایت که می گوید : هر که در دنیا سنگی را دوست داشته باشد درآخرت با او محشور خواهد شد ، بنده هم چون در دنیا با شما معاشرت و دوستی دارم.
امیدوارم که دربهشت عنبرسرشت نیز با شمامحشور باشم دریکی از دیدارهای دیگری که میرزا با فتحعلی شاه داشت ، دست به ریش وی – که بسیار بلند بود – کشید و فرمود : ای پادشاه کاری نکن که این ریش فردای قیامت به آتش جهنم بسوزد [۵۶] .
از افتخارات روحانیت شیعه این است که نه تنها هیچ گاه برای اهداف دنیوی به دربار پادشاهان نرفته اند ، بلکه تا آنجا که در توان داشته ، و برای جامعة اسلامی مصلحت دیده اند ، همواره ، با حکام و سلاطین جور در ستیز و مبارزه بوده اند.
و اگر برخی از عالمان گرانقدر شیعه، امثال خواجه ي طوسی، علامه حلی، علامه مجلسی و شیخ بهایی با سلاطین و شاهان زمانشان رفت وآمد داشته اند، باز برخلاف تصور نادرست برخیف آنان عالم دربارینبوده بلکه حافظ و نگهبان شریعت مقدس بوده اند و برای مصالح اسلام این کار را کرده اند تا از این رهگذر، به وسیله آنها و به دست انها مذهب شیعه را ترویج کنند و هستل مرکزی دین و آیین الهی را در پایه رفیعی قرار دهند و امکاناتی برای امر به معروف و نهی از منکر در جامعه به وجود آورده اند.
به هر حال از افتخارات این عالم جلیل القدر- میرزای قمی- این است که همچون سایر علمای متعهد و راستین شیعه از نزدیک شدن و پیوستن به سلطان ستمگر زمان دوری می گزیدو هر چند سلطان نسبت به او کمال ارادت و اخلاص را ابراز می داشت او به وی بی اعتنا تر می شد و بیشتر از او فاصله می گرفت. پادشاه مقتدر قاجاری برای زیارت و دیدار او از پایتخت به قم می آمد، ولی او از رفتن به طرف دربار و برقرار کردن رابطه و پیوند با دستگاه سلطنتی به شدت امتناع می ورزید. زیرا این کار رابرای دین و آخرت خویش بسیار خطرناک می دانست. به همین دلیل هنگامی که در یکی از جلسات ملاقات، فتحعلی شاه از آن بزرگوار درخواست کرد که اجازه دهد تا دختر خویش را به ازدواج پسر میرزا درآورد و بدینوسیله رابطه ي خانوادگی بین میرزا و خانواده ي سلطنت برقرار گردد، میرزا از این پیشنهاد سخت ناراحت و نگران شد و از قبول آن خودداری ورزید گرچه آن جلسه بدون نتیجه پایان پذیرفت. اما چون برای میرزا این احتمال وجود داشت که با اصرار و پافشاری شاه مجبور گردد و از روی ناچاری به این وصلت و ازدواج تن در دهد و دست به دعا برداشت و گفت: خدایا اگر بناست که شاهزاده به همسری پسر من درآید، مرگ جوانم را برسان.
لازم به تذکر است که میرزا همین یک پسر را هم داشت. ولی در عین حال تن دادن به این وصلت ، و قبول این پیشنهاد، چنان برای او ناگوار بود، که همچون یوسف صدیق به هنگامی که در مقابل وسوسه های زنان مصر که او را به تسلیم شدن در مقابل تقاضا و خواسته ي همسر عزیز مصر دعوت می کردند قرار گرفت فرمود: رب السجن احب الی مما یدعونی الیه. به زبان حال گفت: خدایا مرگ یگانه پسر جوانم با همه ي سختیهایش برای من از تن دادن به این ازدواج محبوب تر است.
طولی نکشید که فرزند جوانش در آب غرق شد و در اثر این سانحه از دنیا رفت. از این جریان استفاده می شود که آن بزرگوار آنچنان در پیشگاه خدا قرب و منزلت داشت که مستجاب الدعوه گردیده بود. [۵۷] مد
« سید محمد باقر شفتی»
متوفای 1260 ه.ق
شمشیر کیفر
دانشور وارسته شفت، براین باور بود که انجام فرمانهای پروردگار، جامعه را سالم ساخته از انحراف و انحطاط بازمی دارد. پس در اجرای امربه معروف و نهی از منکر و حدود و تعزیرات درنگ شایسته نیست و هرگونه سهل گیری و ساده انگاری گناهی نابخشودنی است. البته این تنها یک اعتقاد نبود بلکه سید در گستره ي عمل نیز بدان گرایش داشت.
روزی مجتهد گمنام شهر به نانوایی رفت. مشتریانی چند در برابر مغازه ایستاده بودند او نیز به انتظار نشست تا نوبتش رسد. یکی از کارگران نانوایی با دوستش گرم گفتگو بود، گفتگویی که درآن به گناهی بزرگ اعتراف می کرد. کیفر چنین گناهی در آیین وحی مرگ بود. سید که درنظر مردم بسیار تهدیست و ساده جلوه می کرد زبان به اندرز گشود و گفت: از تو که مسلمانی هرگز در بیداری چنین ناپسند سرنزده است. شاید خواب دیده ای و اینک رویای نیم شب را بازگو می کنی که البته بازگویی چنان رؤیای در برابر مشتریان روا نیست. کارگر که خاطرش از هرکیفر آسوده می نمود گفت:این چه حرفی است،من در بیداری چنان کردم و به این ترتیب بار دیگر به گناه بزرگش اعتراف کرد.
سید دوباره لب به پندگشود. هرگز از تو که به این باوری، گناهی چنین بزرگ سرنزده است. اینک با دوستت شوخی می کنی و از روی مزاح انجام چنین گناهی را به خود نسبت می دهی.
کارگر گستاخانه به گناهش برای سومین بار اعتراف کرد.
دانشور پرهیزگار شهر بی هیچ واکنشی از نانوایی بیرون آمده به مدرسه شتافت. شمشیرش را برداشته زیر عبا پنهان ساخت. به نانوایی بازگشته شمشیر کیفر بر سر کارگر گنهکار کوفت. کارگر نقش زمین شد و در دم جان سپرد.
داستان کشته شدنش در شهر پیچید. مأموران سید را دستگیر کرده، نزد مسئول امنیت سپاهان آوردند. سید گفت: من مجتهد هستم این مرد در برابر من سه بار به گناهی که کیفرش مرگ است اعتراف کرد چون قتلش واجب شد، خود آن را اجرا کردم.
مقامهای انتظامی به نزد فقیه گرانپایه سید محمدکربلایی مراجعه کرده، پرسیدند: آیا سید محمد باقر مجتهد است؟ سید محمدکربالایی که دانشوری فروتن بود گفت: آقا سید محمدباقر فراتر از اینهاست. از من درباره اجتهاد او می پرسید؟ از او سؤال کنید که آیا سید محمد کربلائی مجتهد است یا خیر؟ [۵۸]
دلاور تهیدست
سالها یکی پس از دیگری می گذشتند و هیچ چیز جز فقر ، همنشین آن مجتهد گمنام نبود .البته دانشور تهیدست با همة گرفتاریهایش هرگز در برابر اهریمنان سر فرود نمی آورد .و از انجام وظیفه ای که خداوند بر دستش نهاده بود ، سر باز نمی زد . داستان رویارویی آن دانشور وارسته با تبهکاران نیرومند ، نشانه روشنی از پایمردی وی در انجام وظیفه به شمار میرود . هنوز از کوچ سید به اصفهان زمان بسیاری نگذشته بود . نه شهرت و نه موقعیت اجتماعی ، هیچ یک در کوله بارش به چشم نمی خورد . روزی همراه یاران دیرینش تنگدستی ، تنهایی و گمنامی از کوچه ای می گذشت . در انتهای کوچه گروهی از اوباش ساز و دف برگرفته بساط خوشگذرانی گناه گسترده بودند . سید که نهی از منکر را وظیفه خود می دانست نزد آنان شتافته پند بسیار گفت و ازکیفر دردناک رستاخیز ترسانید . ولی اندرز پارسای شفت بر سیه دلان سپاهان کارگر نیفتاد . سید ناگریز بر آنان خشم گرفت و تندی کرد . اماچون خشونت نیز آنان را ازگناه باز نداشت ، به سویشان یورش برد زشتکاران سید را دستگیر وزندانی کردند . خبر درگیری مجتهد تازه وارد به دانشجویان مدرسه ای که در آنجا زندگی می کردند رسید . دانشجویان امام جمعه را از سرنوشت سید آگاه ساختند ، امام جمعه با گسیل نماینده ای مجتهد پارسای شهر را از زندان تبهکاران رهایی بخشید دادرس یتیمان
روزی زنی روستایی نزد سید شتافت و زبان به شکوه گشود که کد خدای ده ، زمین یتیمان خردسالم را به زور ستانده است . سرور فقیهان روشن رای اصفهان فرمان داد تا کد خدا را نزدش حاضر کنند .کدخدا نوشتاری چند با مهر دانشوران شهر نمایاند که همگی بر درستی تصریفاتش گواهی داده ، ادعای زن تهیدست را بی اساس شمرده بودند . زن گریستن آغازید و رای دانشوران را نه نشانه درستکاری بلکه دلیل روشن بر نیرنگ و فریبکاری کدخدا دانست . سید بی آنکه به سخنان زن توجه کند ، پرونده دیگری گشوده بدان پرداخت . کدخدا که از پیروزی خویش خرسند بود در محفل نشست تا بدین وسیله سپاس ، احترام و ارادت خود را به سید ابراز کند .سید همچنانکه خود را در کار پرونده دیگری می نمود بی مقدمه از کدخدا پرسید : شما این زمین را خریده ای ؟ مرد پاسخ داد : خیر مگر خریدن تنها راه مالک شدن است ؟ سید گفت : البته چنین نیست راههای دیگری هم هست . آنگاه دوباره به درگیری و گفتگو با مدعیان پرداخت و خود را سخت گرفتار نشان داد . پس از مدتی باز روی از دیگران برگردانده مهربانانه در چهرة کدخدا نگریسته پرسید : این ملک از راه ارث به شما رسیده ؟ مرد پاسخ داد : نه مگر تنها راه مالکیت ارث است ؟ سید باز به کارش پرداخت ولی دقایقی بعد پرسید : این زمین را کسی با شما صلح کرده یا بخشیده است ؟ مرد پاسخ داد : خیر هیچ یک از این موارد نیست . مگر در مالکیت اینگونه امور شرط است . بدین ترتیب سید همه راههای مالک شدن را از کدخدا پرسید و کدخدا همه آنها را نفی کرد در این لحظه مرجع روشن رای شهر با قاطعیت پرسید : پس به کدامین سبب تو مالک این زمین شده ای ؟ مرد با گستتاخی جواب داد : سبب نمی خواهد آسمان سوراخ شده و این ملک به گردن من افتاده . سید گفت : پس چرا برای من و دیگران سوراخ نمی شود . تو غاصبی برخیز و زمین یتیمان بینوا بدیشان باز گردان . آنگاه قلم بر گفته به کد خدای روستای مجاور نگاشت که : در نخستین فرصت زمین یاد شده را از تصرف غاصب بیرون آورده بدان بیوه ستمدیده بسپارد .
ستم آشکار
سالها یکی پس از دیگری می گذشت . در بار ناخشنود از قدرت و ثروت مرجعیت شیعه ، پیوسته به نیرنگهای تازه می اندیشید . در یک توطئه با نقشه ای بسیار دقیق ، سید را در برابر پیشنهادهای فریبنده قرار می دادند . یکی از شاگردان سید در فرازی از نوشتار خود داستانی چنین بازگو می کند . روزی سلطان به دیدار سید حجه السلام شتافت . و ضمن سخنان بسیار گفت : ما بر آن شده ایم تا از مالیات روستا و زمینهای شما چشم بپوشیم . سید فرمود : این مبلغ را از مالیات سپاهان کم می کنید یا خیر ؟ شاه پاسخ داد : مالیات منطقه ثابت است مبلغی که باید شما بدهید از دیگر کشاورزان گرفته خواهد شد . مرجع بیدار شیعه فرمود : این ستمی آشکار است من هرگز نمی پذیرم که مالیات زمینهایم را دیگر مردم بپردازند .
دشنة انتقام
یکی از خویشاوندان شاه در کاشان به گناهی بزرگ دست یازید ، گناهی که کیفرش مرگ بود ، دانشوران آن سامان به یاری دین باوران پاکدل ، گنهکار سیه دل را نزد مرجع بزرگ اصفهان گسیل داشتند . سیل نامه ها و پیک های درباریان از پایتخت به سوی فقیه پارسای شیعه سرازیر شد . شاه ، وزیر و همه خدمتگزاران تخت طاووس ، یک صدا خواستار چشم پوشی از گنهکار شده ، چنین نگاشتند که باید به پاس احترام مقام پادشاه ، از برپایی حد شرعی دربارة بستگان دودمان قاجار خودداری شود .فقیه دلاور سپاهان بی آنکه از سرنیزه های درباریان هراسی به دل راه دهد ، انبوه نامه ها و پیک ها را نادیده گرفته ، گروهی از دانشوران شهر را نزد خویش فرا خواند و چون گنهکار در حضور آنان ، آشکارا به گناه بزرگش اعتراف کرد ، بی درنگ فرمان وحی را درباره اش به انجام رساند کارگزاران دربار خبر دلاوری سید پرهیزگار شفتی را ، به شاه گزارش داده وی را در خشمی ژرف فرو بردند . دانشوران نزد سید شتافته و دربارة رویارویی با خشم شاه ، به رایزنی پرداختند . فقیه پارسای جهان اسلام گفت : شاه هیچ کاری نمی تواند انجام دهد آنچه درباره خویشاوند قاجار تحقق یافت ، فرمان خداوند بود و من فقط برای خشنودی خدا به این کار دست زدم . چون داستان رویارویی شاه و فقیه بلند آوازه شییعه قطعی شد ، دانشمند پرهیزکار حاج محمد ابراهیم کلباسی ، نزد شاه شتافته با شمارش پیامدهای ناگوار درگیری آنان شاه را از دشمنی با سید باز داشت .شاه نیز از رویارویی با سیدکه در واقع نماینده دین باوران کشور و رهبران دانشوران می نمود ، بیمناک بود . بنابراین پند حاج محمد ابراهیم کلباسی را پذیرفت و به بهانه وساطت وی ، بی هیچ دستاوردی اصفهان را ترک کرد .
« ملاهادی سبزواری»
متوفای 1289 ه.ق
شاه و نان حلال
تاریخ حیات پادشاهان همیشه توام با مشتی شاه پرست بوده است . انسانهای دنیا طلبی که برای رسیدن به زور و زیور دنیا و خواهش نفسانی گرد پادشاهان ظالم می چرخند و بدور از واقعیت به مدح وستایش آنها می پردازند همیشه در دنیا بوده و هستند . و البته در مقابل این عده قلیل که همواره دین را به دنیا می فروشند ، انسانهایی عراف و بافضیلت هم هستند ، عده ای مه نه تنها هرگز به ستایش شاهان تن در ندادند ، بلکه با شهامت و مردانگی به آنها بی اعتنائی کردند و درمیان این انسانهای عارف ، همواره چهره برخی روحانیون بزرگ از درخشش بیشتری برخوردار بوده است .
البته در میان این قشر معنوی ، افراد نادری هم بوده اند که لباس مقدس روحانیت سوء استفاده کرده و آنرا وسیله ای برای رسیدن به آمال و آرزوهای شیطانی قرار داده اند ، ولی زندگی بسیاری از علماء و مردان بزرگ الهی همواره مملو از بی اعتنایی و مبارزه با سلاطین بوده و هست درخشش آن به حدی است که همیشه اعمال آن گروه اندک را تحت الشعاع قرار می دهد .
حکیم فرزانه حاج ملا هادی نیز در تمام مدت عمر خود یک مرتبه با شاه ملاقات کرد ونحوة این ملاقات هم به قدری زیبا صورت گرفت که اکنون با گذشت بیش از صد سال از آن جریان هنوز هم از خاطره ها محو نگشته و برای همیشه در تاریخ ثبت شده است .
و آن اینکه روزگاری ناصرالدین شاه در مسافرت خود به خراسان وارد هر شهری که می شد طبق عقیدة شاه مردم موظف بودند که به استقبال او بیایند و در وقت رفتن بدرقه اش کنند . وقتی که شاه وارد سبزوار شد به باغی که در منطقة کوشک قرار داشت و از قبل برای پذیرایی او مهیا شده بود رفت .
در آنجا عده ای از بزرگان شهر و تجار و علما از جمله حاج میرزا ابراهیم شریعتمدار به استقبال شاه رفتند و در آن مجلس مرحوم شریعتمدار ضمن خوش آمد گویی ، حضاری را که برای استقبال آمده بودند یکایک معرفی نمود ، جای ملاهادی در آن مجلس خالی بود .
و در آن آوازه ي حکیم در سراسر ایران پیچیده بود و خود شاه حکیم را خوب می شناخت وشاید یکی از اهداف ضشاه که مسیر حرکت خود را از راه سبزوار تعیین نموده بود دیدن حاج ملاهادی بود.
شاه از علت نیامدن حکیم پرسید و از صدر اعظم خود خواست که به خانه ي حکیم برود و او را جهت ملاقات به باغ دعوت نماید، صدراعظم شخصا به خانه حکیم آمد و به وی گفت: چرا در این موقع که شاه به سبزوار آمده است و همه ي بزرگان به استقبال او امده اند شما نیامده اید؟ حکیم در جواب گفت: بنده منزوی و پیرمرد هستم و مدتهاست که غیر از مدرسه به جایی نرفته ام. صدراعظم گفت این مسأله با سایر مسائل فرق می کند؛ چون اکنون پس از مدتها شاه بعنوان میهمان به سبزوار امده و شما در حکم میزبان هستید، بنابراین اگر نمی توانید پیاده بیائید بنده الان مرکبی می فرستم تا شما را به باغ بیاورند، حکیم در جواب گفت: درست است که شاه پس از مدتها به سبزوار آمده است ولی چون سبزوار بر سر راه مشهد واقع شده هر روز فردی وارد این شهر می شود. یک روز وزیری و روز دیگر ایالتی می آیند و همه طمع دارند که من به دیدن آنها بروم بنابراین من عهد و نذر کرده ام که به دیدن هیچ فردی نروم. صدراعظم گفت این نذردر صورت اختیار است و شما اکنون فرض کنید که مجبور هستید. حکیم گفت اگر مجبور هستم حرفی نیست ولی اگر مختار بودم مایل نبودم از کار دست بردارم و بیایم.
صدراعظم از جابرخاست و پس از ساعتی کالسکه ای را برای آوردن حکیم فرستاد ولی حکیم سوار کالسکه نشد و به همراه فرزند بزرگش ملامحمد و یکی دو نفر از شاگردانش پیاده به طرف کوشک حرکت کردند و در آنجا پس از ورود به باغ ساعتی با شاه گفتگو کردند و مجددا به خانه بازگشتند.
شاه که آتش دیدار حکیم از مدتها قبل در دلش شعله می کشید و برای زیارت او لحظه شماری می کرد با این ملاقات کوتاه آتش درونش فرونشست و مایل بود که در یک فرصت دیگری با حکیم ملاقات کند و از نزدیک بیشتر با وی گفتگو نماید. ظهر یک روز با یکی از پیشخدمتها بعنوان بازدید و زیارت به خانه حکیم امد. علت این که وقت ملاقات، حدود ظهر تعیین شده بود این بود که شاه یک ناهار هم با حکیم بخورد، حاج ملاهادی در اتاق ساده شاه را به حضور پذیرفت و بر روی حصیری بسیار ساده وی را نشاند و سپس به گفتگو با او پرداخت. اتاق پذیرایی بقدری ساده بود که حتی کاهگل هم نبود.
مردم مایلند که اگر روزی دستشان به مقامات کشوری برسد درد دلهای خود را به آنان بگویند به ویژه اگر با شخص اول مملکت دیدارکنند ولی در اینجا که خود شاه خواهان ملاقات با حکیم بود و به عنوان میهمان بر او وارد شده بود هرگز مطالبه ای را از حکیم نمی بیند در صورتیکه طبق قراین موجود، شاه منتظر بود که حکیم مطلبی را درخواست کند واو آن را اجابت نماید، ساعتی گذشت ولی هیچ مطلبی از طرف حاج ملاهادی اظهار نشد به ناچار خود شاه رشته ي کلام را به دست گرفت و با یک مقدمه چینی حکیم را مورد خطاب قرار داد و گفت: هر نعمتی را که خداوند به ما عطا می فرماید لازم است که شکر آن را بجای آوریم و همانطور که شکر نعمت علم، تدریس آن و ارشاد مردم و شکر ثروت دستگیری از فقر است، شکر نعمت سلطنت هم که خدا به ما عنایت کرده رفع حوائج مردم است، بنابراین از شما خواهش می کنم که اگر ممکن است خدمتی را به ما محول فرمائید تا با انجام آن شکر نعمت خداوند رابه جا آورده باشیم.
حکیم در پاسخ شاه گفت: من هیچ حاجتی ندارم.
هر چه شاه اصرار کرد مؤثر نیفتاد. ناچار شاه گفت شنیده ام شما یک زمین زراعتی دارید اگر ممکن است اجازه بفرمائید مالیات آنرا ما حذف کنیم تا با این کار حداقل یک خدمت کوچکی را انجام داده باشیم. حکیم پاسخ داد، طبق مقررات دولتی هر شهری موظف است که سالیانه مالیات معینی را بپردازد و اساس ان مالیات از نظر کمی با حذف یک نفر هیچ تغییر نخواهد کرد، بنابراین اگر من مالیات خود را نپردازم به یقین سهم من بر سایر مردم تقسیم خواهد شد و در این صورت ممکن است مقداری از سهم من نصیب یتیم و یا بیوه زنی گردد و شاه نباید بر این اجحاف راضی شود که باری از دوش من برداشته و بر دیگران تحمیل نمایند و علاوه بر این مملکت برای اداره ي امور و حفظ مرزها و حراست از جان و مال و ناموس مردم نیاز به بودجه دارد و هر فردی موظف است سهمی از آن را بپردازد. شاه هر چه اصرار کرد نتوانست حکیم را راضی کند که چیزی از او مطالبه نماید و چون گفتگو به طول انجامید و موقع ظهر شد شاه به حکیم گفت اگر ممکن است بفرمائید ناهار را بیاورند تا در محضر شما طعامی بخوریم، حکیم که از قبل غذایی را که متناسب مقام سلطنت باشد تهیه نکرده بود خادم خود را صدا زد، غذای ما را بیاور! پس از چند لحظه فردی که یک طبق چوبین رابا مقداری نان خشک و نمک و کمی دوغ در دست داشت وارد شد و آن را جلو شاه و حکیم گذاشت چشمان شاه به این غذای بسیار ساده ي حکیم خیره شده بود ولی حکیم قبل از آنکه همین غذای ساده را میل کند قرصهای نان را برداشت و با احترام آنها را بوسید و شکر خداوند را به جا اورد و سپس در حالی که نان را در میان ظرف دوغ خرد می کرد به شاه گفت: بفرمائیدنان حلال است چون زراعت و جفتگیری آن دسترنج خودم بوده است. شاه که هرگز در طول عمر خود چنین غذایی را ندیده و به خوردن آن نیز عادت نداشت به آهستگی شروع به خوردن نمودن و پس از خوردن چند قاشق غذا خود را کنار کشید و گفت اگر اجازه بفرمائید مقداری از نان را به عنوان تبرک با خود ببرم تا اگر یکی از افراد خانواده ي سلطنتی بیمار شد از آن به عنوان شفا استفاده کند.
پس از مدتی شاه در حالیکه از حکیم تألیف کتابی را پیرامون فروع دین به زبان فارسی مطالبه نمود با یک دنیا بهت و حیرت از قناعت و ساده زیستی حکیم با او خداحافظی کرد و مجلس را ترک گفت مدتی گذشت ناصرالدین شاه مبلغ پانصد تومان به نزد حکیم فرستاد ولی حکیم این مبلغ را که در آن زمان پول هنگفتی بود برای خود نپذیرفت و نصف آن را بین طلاب و نصف دیگر را بین نیازمندان تقسیم کرد و چون برای سادات احترام زیادی قائل بود به آنها دو برابر دیگران داد، و حکیم، خود چه زیبا سروده است، شعری که درآخرش می گوید:
هرکسی در کنف دولت صاحب جاهیست
دل قوی دار تو « اسرار» خدا ما را بس
و این راه و روش تمامی عارفان و دلبستگان الله است که همیشه به دنیا با تمام زر و زیورش بی اعتنا بوده اند و وجود گرانقیمت خویش را در بازار پر زرق و برق آن ارزان نفروخته اند و تنها هدف آنها سیر الی الله و منتهی نظرشان قرب خداست. [۵۹]
«حاج آقا نور الله اصفهانی»
متوفای 1306 ه . ق
شب زدگان
هر چند کشیشان اروپایی از دیر باز به کشورهای اسلامی رفت و آمد داشته ، در پوشش آیین مسیح به انجام نقشه های فرهنگی استعمارگران دست می یازیدند ، ولی آغاز یورش سازماندهی شده فرهنگی به فرماندهی «تیزدال» ، در سال 1320 ه . ق آقا نجفی و آقا نور الله بیدار سپاهان را به چاره جویی فرا خواند .
«تیزدال» نه یک روحانی ساده مسیحی بلکه سرپرست گروهی از کشیشان به شمار می آمد که مدتها در هندوستان می زیستند . آنها زبان فارسی آموخته و کتابهای گوناگونی دربارة برتری آیین مسیح در آن سرزمین استعمار زده به چاپ رساندند و سرانجام در ادامه سفر خویش به ایران پای نهادند . «تیزدال»در محلة جلفا خانه ای گرفته ، روحانیون شهر را به بحث دربارة آیین مسیح فرا می خواند .
آقا نجفی و حاج آقا نورالله ، در پی رویارویی توانمند با نمایندگان استعمار غرب تلاشهای فراوانی آغاز کردندکه مجموعه این تلاشها سرانجام در قالب موسسه ای فرهنگی در محله جلفا تبلور یافت .
بدین ترتیب یورش نوین فرهنگی باخترنشینان درایران به شکست انجامید و نعره های گوش خراش کشیشان اروپایی برای همیشه خاموش شد [۶۰] .
عزل فرماندار
«ظل السلطان»که 30 سال به عنوان فرمانروای بی رقیب اصفهان پرونده ای سراسرگناه و خیانت داشت در پی پیروزی مردم و انجمنهای ملی که اندیشه مشروطه را در سر داشتند تغییر چهره داد ، تا در روزگار نوین نیز همچنان در قدرت خویش پایدار بماند . «آقا نور الله» که از نقشه دیو پلید هزار چهرة سپاهان آگاه بود ، خطر را دریافت و باری بیرون راندن ظل السلطان تلاشی در خور آغازید .
او علاوه بر اطلاعیه های آشکا و پنهان به روحانیون با نفوذ تهران و تلگرافهای فراوان به مقامهای سیاسی – نظامی کشور ، مردم را نیز به اعتصاب فرا خواند .
در پی اعتصاب ، که گروهی از طرفداران «ظل السلطان» و اوباش در صدد آزار اعتصاب کنندگان برآمدند ، عده کثیری از آنان به قنسولخانه دولت انگلیس پناهنده شدند .
هر چند اخراج «ظل السلطان» که حدود الهی را اجرا نمی کرد و در آلوده شدن به معاصی تردید به خود راه نمی داد هدف حاج آقا نورالله و نجفی و حجه الاسلام بود ولی آنها هرگز برای دستیابی بدین مهم دست یازیدن به گناهی دیگر همچون پناهندگی به استعمارگران را جایز نمی دانستند . از این روی از مردم خواستند سفارتخانه را ترک کنند .
«حضرات متحصنین اگر رای ومیل ما را بخواهید و خیر خواه خود می دانید و اطاعت دارید ، از قنسولخانه بیرون بیایید و از هر جهت کمال اطمینان را داشته باشید و اگر میل دارید ، هر که ما با این طبقه کاری نداریم ، خود دانید . اطاعت او را نمایید ...»
اگر چه آنان به دلیل ساده دلی و ترس از سفارتخانه از زیر پرچم انگلیس خارج نشدند اما تلگرافهای شدید مجتهدان بزرگ به بار نشست و خبر شادی بخش بر کناری ظل السلطان فرماندار فاسد ، شهر را در شادمانی فرو برد [۶۱] .
تاراج مسلمانان
محمد علی شاه بر پیمان خود وفادار نماند و در سال 1326 ه . ق به رویارویی با مجلس پرداخت . او فرمان به توپ بستن مجلس و چیدن بساط مشروطیت را صادر کرد .همگام با پیروزی دربار ، سپاهان نیز دستخوش هرج و مرج شد «اقبال الدوله کاشی» فرمانروای انتصابی محمد علی شاه ، دست چپاول گشاده به یاری معاون خود «معدل الملک شیرازی» ، شهر را عرصه تاخت و تاز خود قرار داد . سپاهان شکایت به مرجع بیدار آقا نجفی برده ، خواستار چاره جویی شدند .
حاج آقا نور الله در مقابل تاراج اموال و از بین رفتن امنیت مسلمانان ، نشستی تشکیل داد و در آن طرح براندازی حکومت «اقبال الدوله» ریخته شد .
در چهارمین شب ماه ، سربازان مست ملایری دربازار دست به آزار مردم مسلمان زده ، غارتگری نمودند . بازاریان نیز دست به مقابله زده حرمت خود و مومنان را پاس داشتند بامداد روز بعد اقبال الدوله بازاریان شجاع را دستگیر و تنبیه کرد . مردم در مسجد و با حمایت آقا نجفی و نور الله بست نشستند . «اقبال الدوله» آقا نجفی را تهدید کرد و گفت : «مردم را پراکنده ساز و از حمایتشان دست بردار و گرنه خانه ات را به توپ می بندم» اما او همچنان به دفاع از حریم اسلام پرداخت .
نبرد با آتش توپهای دولتیان به مسجد آغاز شد اما با پیروزی اسلامگرایان پایان یافت [۶۲] .
گوسفند و گرگ آدم خوار
سفر به مشهد مقدس برای حاج آقا نور الله اصفهانی یک ماه به درازا کشید پس از پایان سفر ، فقیه برجستة سپاهان دیگر بار به پایتخت باز گشت و در باغ ملک ری مسکن گزید . مشتاقان و سیاست بازان هر گروه با هدفی به دیدار راد مرد عرصه دانش و سیاست کشور شتافتند . در میان انبوه دیدار کنندگان چهرة رضاخان نیز به چشم می خورد . حاج آقا نور الله که از ستم نظامیان بر مردم تهیدست ، مطالب فراوان در سینه داشت به سردار سپه گفت :
«ممکن است شما به قدر یک ساعت حضرت اشرف و سردار سپه و فرمانده کل قوا نباشید ، یعنی شما رضاخان باشید و من شیخ نور الله ؟» . سردار سپه پاسخ داد : من همیشه در برابر حضرت آیت الله رضا هستم و اطاعت می کنم عصر روز بعد حاج آقا نور الله برای بازدید به سعد آباد رفته ، در دیدار با سردار سپه گفت : چنانکه وعده شده است امروز شما رضاخان و من شیخ نور الله خواهم بود . آنگاه بخشی از ستمهای نظامیان را – بویژه در اصفهان – برای سردار سپه توضیح داده ، افزود :
نظر دیروز مردم به شما مانند نظر گوسفند به شبان بود و نظر امروز مردم به شما مانند نظر گوسفندان است به گرگ آدم خوار .
سردار سپه خشمگین شده برخاست و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : هر وقت برای کشور ایران خدمتگذاری پیدا شد او را با حرفهای زننده دل سرد ونومید کرده اند ....
شیخ جمال الدین برادر ارجمند حاج آقا نور الله که در محفل حضور داشت ، خود را به سردار سپه رسانده ضمن دلجویی ، دیگر بار وی را باز گرداند فقیه بلند آوازة اصفهان به سخن ادامه داده گفت :
بهتر است خود شما برای تحقیق درباره ستمگریهای نظامیان به اصفهان گام نهید .
سردار سپه پاسخ داد : سه روز پس از حرکت شما به آن شهر خواهم آمد و به مشکلات رسیدگی خواهم کرد ....
یک روز پس از گفتگوی رضاخان و فقیه بزرگ اصفهان ، نقشه سردار سپه برای ترور توانمند ترین رهبر مخالفانش به اجرا گذاشته شد ... که این ترور ناموفق ماند [۶۳] .
سیطرة اقتصادی کافران
سال 1324 ه . ق را باید سال تحقق بخشی از آرمانهای دانشور پرهیزگار سپاهان ، حاج آقا نور الله به شمار آورد . در این روزگار تولید فرآورده های ایران رو به فزونی نسبی نهاد و زمینة دومین گام بلند اقتصادی آن دانشوران وارسته فراهم آورد .
آنها به رهبری آقا نورالله اطلاعیه ای انقلابی تنظیم و منتشر کردند که بی تردید باید در شمار اسناد افتخار مسلمانان جای گیرد. متن اطلاعیه چنین است:
این خدام شریعت مطهره با همراهی جناب رکن الملک متعهد و ملتزم شرعی شده ایم که مهما امکن [۶۴] بعد ذلک تخلف ننماییم. فعلا پنج فقره است:
اولا: قبالجات و احکام شرعیه از شنبه به بعد باید روی کاغذ ایران بدون آهار نوشته شود. اگر بر کاغذهای دیگر نویسند، مهر ننموده و اعتراف نمی نویسیم. قباله و حکمی هم که روی کاغذ دیگر نوشته بیاورندو [اگر] تاریخ آن بعد از این قرارداد باشد امضاء نمی نماییم . حرام نیست کاغد غیر ایرانی و کسی را مانع نمی شویم ماها به این روش متعهدیم.
ثانیا: کفن اموات. اگر از غیر کرباس و پارچه اردستانی یا پارچه های دیگر ایرانی باشد متعهد شده ایم بر آن میت نماز نخوانیم دیگری را برای اقامه ي صلوه برآن میت بخواهند مارا معاف دارند.
ثالثا: ملبوس مردانه جدید که از این تاریخ به بعد دوخته و پوشیده می شود قرار دادیم مهما امکن هر چه بدلی آن در ایران یافت می شود لباس خودمان را ازآن منسوج نماییم. منسوج غیر ایرانی رانپوشیم و احتیاط نمی کنیم و حرام نمی دانیم لباسهای غیر ایرانی را، اما ماها ملتزم شده ایم حتی المقدور بعد از این تاریخ ملبوس خود را ازنسج [بافت] ایرانی بنماییم. تابعین ماها نیز کذالک [ همین طور خواهند کرد]. و متخلف توقع احترام از ماها را نداشته باشد. آنچه از سابق پوشیده داریم و دوخته ممنوع نیست استعمال ان.
رابعا: مهمانیها، بعد ذلک و لو اعیانی ، باشد- چه عامه، چه خاصه – باید منحصر باشد و به یک پلو و یک خورش و یک افشره [ آب میوه] اگر زاید بر این، کسی تکلف دهد، ماها را به محضر خود وعده نگیرد. خودمان نیز به همین روش میهمانی می نماییم ، هرچه کمتر و مختصرتر از این تکلف کردند موجب مزید امتنان ماها خواهد بود.
خامسا: وافوری و اهل وافور را احترام نمی کنیم و به منزل او نمی رویم، زیرا که آیات باهره ( ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین [۶۵]– ولا تسرفوا ان الله لایحب المسرفین [۶۶]– ولاتلقوا بایدیکم الی التهلکه – وحدیث لاضرر ولاضرار [۶۷]
ضرر مالی و جانی و عمری و نسلی و دینی و عرضی و شغلی ان محسوس و مسری است و خانواده ها و ممالک را به باد داده، بعد از این هرکه را فهمیده ایم وافوری است به نظر توهین و خفت می نگریم.
( صورت دستخط و امضای آقایان کرام و علمای فخام کثرالله امثالهم)
محل خاتم مبارک سرکار حجه الاسلام آقای نجفی دام ظله العالی.
محل خاتم مبارک سرکار ثقه الاسلام آقای حاجی آقا نورالله.
بسم الله الرحمن الرحیم: الاحقر حسین بن جعفرالفشارکی
به ترتیب مرقومه معمول می دارد و در ترویج همین مناهج حاضر است خداوند ما و برادرانمان را به حرمت محمد و آل او- صلی الله علیه و علیهم- به این امر موفق بدارد.
12 جمادی الاول، 1324 ه.ق
بعون الله تعالی به همین ترتیب معمول می شود.
محل خاتم مبارک آقا شیخ مرتضی ریزی
محل مهر جناب رکن الملک
محل مهر سرکار آقا میرزا محمد تقی مدرس
محل مهر مبارک جناب حاجی سیدمحمد باقر بروجردی
قراردادی که جنابان حجه الاسلام ( آقا نجفی) و آقای ثقه الاسلام ( حاجی آقا نورالله) و سایر آقایان عظام و فقهای فخام دام ظلهم علی رئوس المسلمین فرموده اند البته خیر مسلمانان است و مستلزم اعانت کسبه و ضعفا می باشد. البته که جمیع مسلمانان اطاعت می کنند. هر که مخالفت کند توهین شرع انور نموده، البته همین قسم معمول می دارم جمادی الاولی سنه 1324
محل مهر شریف جناب مستطاب آقای حاجی میرزا محمد مهدی جویباره ای دام ظله العالی
السید ابوالقاسم الدهکردی
محل مهر سرکار آقای حاجی سید ابوالقاسم زنجانی
محل مهر سرکار آقای آقا محمد جواد قزوینی
امضاء کنندگان این اطلاعیه که راز خوشبختی همیشگی مسلمانان را در بازگشت به خویش می دانستند، برآن بودند تا با فراخوانی مؤمنان به انجام نکات یاد شده اساس استقلال و شوکت پیروان واپسین آئین آسمانی را بنیاد نهند [۶۸].
« آیت الله آقا نجفی»
در مصاف با « بابی ها»
در یکی از روزهای این سال خجسته، 1304 ه.ق حاج آقا نورالله مجتهد پرتوان و پرورش یافته در محضر آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی، در میان استقبال روحانیون و مؤمنان به زادگاه خویش پای نهاد.
در سال 1307 ه.ق کردار بی شرمانه گروهی از « بابیان» ساکن سده در توهین به مقدسات مسلمان و ترویج انحراف و بی دینی در میان نا آگاهان جامعه سرانجام کاسه ي صبر رهبران مذهبی شهر را لبریز ساخت. مردم با ایمان به اشاره فقیهان بیدار در اقدامی انقلابی پیروان باب را از سده بیرون کردند.
آنان شکایت پیش ناصرالدین شاه بردند. شاه دستور داد تا نیروی انتظامی، آن گروه منحرف و تاریک دل را به سده بازگردانده مورد حمایت قرار دهند.
روزی که مفسدان در سایه ي سر نیزه های نیروی انتظامی به سوی سده روان بودند، مؤمنان به رهبری حاج سید محمود رحیم ( مشهور به حاج آقا سدهی) ندای آقا محمد تقی نجفی را لبیک گفته به صحنه آمدند. در این رویارویی، هفت تن جان باخته و بابی ها بار دیگر گریختند.
کارگزاران حکومت شرح رخ داد را به تهران گزارش دادندو اندکی بعد آقا نجفی به همراه دو برادرش شیخ محمد تقی ثقه الاسلام و حاج آقا نورالله به عنوان عاملان حادثه به تهران فراخوانده شدند.
چون آنان بعد از دو ماه طی مسافت به پایتخت رسیدند مورد استقبال گسترده مردم و علما قرار گرفتند. در مقابل گامهای استوارشان قربانی می کردند. مردم تهران و علما در حرم حضرت عبدالعظیم گردآمدند تا مقدم بزرگترین دانشوران منطقه اصفهان را گرامی دارند.
ناصرالدین شاه که انتظار چنین استقبالی را نداشت، در محافل خصوصی و عومی از روحانیون انتقاد می کرد آقا سید علی که با دربار رفت وآمد داشت ، روزی با شاه دیدار کرد. شاهگفت: شنیده ام تو نیز به استقبال رفته ای؟ سید گفت: آیت الله آقا نجفی نایب امام زمان است مگر من قدرت داشتم پیشوازش نروم یا دستش را نبوسم. حضور آقا نورالله و برادران ارجمندش وسیله ای برای بیداری ساکنان پایتخت شد. او از شاه بی پرده بد می گفت وبدون دعا به جان شاه منبر را پایان می داد. شاه که اوضاع را چنان می دید چاره ای جز آشتی نداشت.
روزی گفت: قدیم رسم چنان بود که دانشمندان دینی فرمان صادر می کردند و اجرای آن را به دولت واگذار می کردند. این بار آیت الله خود حکم داد و بی آنکه دولت آگاه شود اجرا کرد. توقع آن است که از این پس اجرای حکم را از دولت بخواهند، آقا نجفی از دستمال خویش، کاغذی بیرون آورد و گفت:
اینان رمتدند حکم قتل آنها را صادر کرده ام تا دولت چه اقدام کند.
شاه که هرگز انتظار چنین سخنی نداشت، در خاموشی فرورفت و آقا نجفی و آقا نورالله به همراه برادرشان « ثقه الاسلام» شش ماه در پایتخت ماندن و سپس در نهایت احترام به اصفهان بازگشتند. [۶۹]
شکایت به پدر
باامضای قرار دااد انحصار تنباکو، شیران بیدار دژ اصفهان یکباره به خروش آمده و منطقه را بر ضد دولت و کارگزارانش شوراندند. آقا محمد تقی نجفی با همکاری برادرانش آقا محمد علی و آقا نورالله و یاری دیگر دانشوران روشن بین شهر، ضمن اعلام تحریم استفاده از تنباکو، مردم را به اعتراضی فراگیر دعوت کرد. در یکی از گزارشهای بر جای مانده از تلگرافخانه اصفهان چنین آمده است:
دیروز شنبه « آقا نجفی» و «شیخ محمد علی» اعلانات چندی در مساجد و مقابر چسبانده، استعمال تنباکو را حرام و حمایت کنندگان فرنگی را مرتد و عمله جات دخانیات را نجس خوانده و نوشته اند کسی این جماعت را که دخالت در کار فرنگی دارند به حمام و مسجد و سقاخانه راه ندهند. در حمامها و قهوه خانه ها و مجالس علما و تجار و غیره قلیان موقوف است. طلبه ها در هر نقطه که قلیان دیده، شکسته اند حتی در میان خود مذاکره دارند که باید اجماعا رفت و قهوه خانه حضرت والا راهم برچید هرجا که فرنگی دیده می شود دنبالش کرده داد و فریاد می کنند.»ناصرالدین شاه طی تلگرافی به رهبر حوزه « آقا نجفی» وی را بدین گونه تهدید کرد:« ... بی جهت عالم آسوده را آشفته نکتید و مردم با خون خود بازی نکنند . آسوده مشغول دعاگویی و رعیتی باشند. »
آقا نجفی که دفاع از حدود الهی و مبارزه با محرمات الهی که فروختن عزت مسلمانان به بیگانگان بزرگترین مورد آن بود، از تهدید سلطان نهراسید.
« ظل السلطان» پسر شاه نیز که حاکم اصفهان بود نامه ای به آقا نجفی نوشت و گفت« اگر دست از مخالفت برنداری به شاه بابایم می نویسم که اجازه دهد تورااز شهر خارج کنم.» چ
فقه روشن رأی حوزه اصفهان که از هیچ چیز جز خدا نمی ترسید برای تمسخر فرزند شاه پاسخ داد« من هم به امپراتور روسیه می نویسم پدرت را از ایران بیرون کند.»
« ظل السلطان» بوسیله ملاباشی خودش به آقا نجفی پیغام دادکه « شراب که از تنباکو نجس تر است. همین قدر که در باب خمر نهی دادی در باب تنباکو هم همان قدر بگویید این اقدامات چه چیز است؟»
آقا نجفی گفت: تکلیف شرعی ما این است. شما هم به تکلیف عرفی خودتان اقدام کنید.
سرانجام با اوج گیری خیزش مردمی، ظل السلطان گروهی از مؤمنان و روحانیون را تبعید کرد. تبعید شدگان به اشاره آقا نجفی راه سامرا پیش گرفتند و حوادث کشور را نزد مرجع بزرگ شیعه بازگفتند تا زمینه قیامی فراگیر را فراهم آوردند. قیامی که باپیام کوتاه و قاطع سرور فقیهان شیعه ( میرزا محمد حسن شیرازی) آغاز شد و همه آرزوهای استعمارگران باختر نشین را درشعله های خشم مقدس خاکستر ساخت [۷۰].
آتش پنهان
رضا شاه پس از دستیابی به ارکان قدرت و چیرگی بر مخالفان یکباره زنجیر قانون را گسسته، دشمنی با شریعت را پیشه خود ساخت.
فقیه روشن رأی اصفهان ، در نشستی خصوصی گفته بود:
اساسا این مرد، بی سواد و لاابالی و بی دین و مستبد و خودخواه و نوکر اجنبی است و به درد سلطنت حکومت ایران نمی خورد. باید او راکنار گذاشت و از سلطنت عزلش کرد. و این کار آسانی است و ما خود، این خری را که بالا بردیم پایین می آوریم.
بیداردلان که در اندیشه براندازی حکومت سرتا پا فساد رضاخان بودند، با حاج آقا نورالله هم پیمان شده در گوشه و کنار بر آتش اعتراض مردمی دامن زده، زمینه گسترش خیزش را فراهم می آوردند. رئیس یکی از کلانتریها در خیابان پشت چهل ستون، در برابر زنانی که قرآن بر سر نهاده آوای حسین حسین بر لب داشتند، ایستاده برای پراکنده ساختن آنان، به کتاب وحی اهانت کرد. دولت دریک ابلاغیه رسمی، گردانندگان خیزش را به « مفسد فی الارض» بودن متهم کرد و رعبی شدید در دل همگان ایجاد نمود. آقا نورالله پس از استخاره با قران گفت: می دانستم در این راه سرانجام کشته خواهم شد ولی وظیفه شرعی من این است که در برابر اینها قیام کنم. فقیه پاک نهاد اصفهان خیزش الهی به قم را آغاز کرد و دین پناهان به همراه وی به آن سامان پانهادند.
دستگاه تازه به دوران رسیده پهلوی سخت در اضطراب فرو رفت.
رضاخان گفت: « مدرس» کم بود، حالا آخوندها هم علیه من به قم لشگرکشی نموده اند. با این لشکر چه کنم؟ یکی از درباریان پرسید: شما که این همه سران عشایر و خانها و مخالفان عمده را نابود کرده اید، این یک آخوند که چیزی نیست.
رضاخان گفت: قضیه کوچک نیست آن اصفهانی آدم خطرناکی است.
فقیه اصفهان، هیأتی به نام « هیأت علمیه و روحانیه مهاجرین قم» را بنیان نهاد.آنان، خواسته های خود را درتلگرافی به این صورت به سران دولت ابلاغ کردند.
1- جلوگیری با اصلاح و تعدیل قانون نظام وظیفه.
2- نظارت پنج تن از مجتهدان بر مصوبات مجلس بر اساس اصل دوم متمم قانون اساسی.
3- جلوگیری از همه کارهای خلاف شرع در کشور.
4- ابقاء و تثبیت محاضر شرع زیر نظر مجتهدان .
5- نظارت کامل در امر مطبوعات و جلوگیری از چاپ و نشر اوراق زیانبار و نیز تعطیل مدارس خارجیان.
6- قرار دادن یک فرد شایسته به عنوان ناظر امور شرعی در وزارت فرهنگ به منظور رسیدگی به کتابهای درسی و غیره. [۷۱]
هنگام جانبازی
درسال 1325 ه.ق شاه بر آن شد که مجلس رامنحل ساخته، دیگر بار بساط خودکامگی پدران را بگستراند. دولت عوض شد. ناصرالملک نخست وزیری و امیریها در جنگ فرماندهی کل قوا را برعهده گرفتند.
تمام مردم از عوام و خواص، در خانه حامی مشروطیت و رئیس ملت حضرت ثقه الاسلام گرد آمده آماده فداکاری شدند. حضرت آقا خطاب به آنان فرمود:
هر گاه من در حمایت مشروطی و دفاع از وطن برشما پیشی می جستم اکنون که هنگام جانبازی است من بدین مهم سزاوارترم.
آنگاه در کالسکه جای گرفته، سمت پایتخت روانه شد ولی از شدت ازدحام مردم کالسکه شکست وآقا به خانه برگشت.
عصر پنجشنبه انجمن ملی جلسه ای تشکیل داده و تصمیم گرفتند فتوای دانشمندان سپاهان را درباره این رویداد به همه کشور مخابره کنند.
متن تلگراف چنین بود:
« الیوم به ملاحظه ي نفوس و اموال و اعراض مسلمین و تقویت دین مبین مخالفت مجلس شورای ملی به مثابه محاربه با امام زمان (عج) است.» [۷۲]
بامداد یکشنبه دانشوران شهر در منزل ثقه الاسلام گرد آمدند تا چاره ای عملی برای مقابله با دربار بیندیشند.
آقا نجفی گفتک « محض حفظ الام و تقویت مجلس شورای ملی باید من به تهران حرکت کنم.» حاضران گفتار حجه الاسلام را پسندیدند.
آقا نورالله گفت: « اسلام در خطر است و حرکت من با آقای حجه الاسلام از لوازم است.» مردم فریاد برآوردند، ما نمی گذاریم شما شهر را ترک کنید چون هرج و مرج پیش می آید. به هرحال گروهی از علما روانه تهران شدند. حاج آقا نورالله هنگام خداحافظی به آنان گفت« من نیز فردا حرکت خواهم کرد و در راه به شما خواهم پیوست.م
همین که آنان از جان خود برای حفظ اسلام و آرمانهای اسلامی گذشتند و سرافراز از امتحان بزرگ الهی بیرون آمدند، عصر تلگراف مصالحه دولت و مجلس از پایتخت رسید. مردم شادمان شدند و فرستادگان دانشمندان اصفهان در میان استقبال مؤمنان به شهر بازگشتند. [۷۳]
« سید ابوالحسن اصفهانی»
متوفای 1325 ه.ش
شهامت در مقابل جاهلان
آیت الله اصفهانی در بیان احکام و انچه به نظرش صحیح می رسید، دریغ نمی ورزید او مصداق بارز این آیه ي شریفه بود « ... یجاهدون فی سبیل الله و لایخافون لومه لائم...» در راه خدا مجاهده می کنند و از سرزنش ملامتگران هراسی ندارند... .
او بسان کسانی که در بیان حقیقت مصلحت سنجی می کنند، نبود. او بر خلاف آنان آنچه را که درست تشخیص می داد ذکر می کرد، خواه به نفع او و منصب و مقام و ریاست و زعامتش باشد و پایگاه او در میان توده های میلیونی مردم تقویت کند، و خواه از اعتبار و نفوذ ظاهری وی بکاهد.
از جمله فتواهای آیت الله اصفهانی که جنجال زیادی برپا نمود، نظریه وی در مورد پاره ای از مراسم ماه محرم بود. وی بر این باور بود که قمه زنی و زنجیر زنی و کوبیدن طبلها و برخی اعمال دیگر که در ایام محرم و روز عاشورا موسوم بود، از نظر شرع اسلام حرام است. چون این فتوا به سنت عموم مردم در ماه محرم پشت پا می زد، و از طرفی با عقاید بسیاری از دانشمندان اسلامی آن زمان هماهنگی نداشت، باعث به وجود آمدن اختلافات شدید می شد، شاید شدیدترین برخوردی که با آیت الله اصفهانی در این باره صورت گرفت، از طرف فردی به نام سید صالح حلی بود.
سید صالح یکی از طلاب معاصر آیت الله اصفهانی و حافظ قرآن و نهج البلاغه ، و مشهورترین خطیب شهر نجف بود. جاذبه کلامش هر شنونده ای را تحت تأثیر قرار می داد. او بدین وسیله هر چه را که می خواست با زبان خویش که چون شمشیری بران بود، به شنوندگان القا می کرد، و آنان را دستخوش عقاید و افکار خویش قرار می داد. هر که و هرچه را که موافق نظر خویش بود می ستود، و مخالفش را بشدت مورد هجوم و تمسخر قرار می داد. در صورتی که صلاح خویش می دید، دوستانش و حتی علما و دانشمندان را نیز نکوهش می کرد. روی همین جهت بود که همگان از او سخت در وحشت بودند و حتی الامکان سعی می کردند اسباب ناراحتی وی را فراهم نکنند، اما آیت الله اصفهانی از اینان نبود. وی پس از صادر کردن فتوای مورد بحث خویش، از ناحیه سید صالح مورد حملات سختی قرار گرفت. سید صالح با ان زبانگیرا اور ا به انواع و اقسام زشتی ها متهم می کرد. برای شکستن آبروی آیت الله اصفهانی خطابه های عزایی ایراد کرد. اما آیت الله اصفهانی همچنان بر عقیده خویش باقی بود، و وقعی به عکس العملهای تند او که اساس علمی نداشت نمی نهاد. تنها موضعی اصولی که در برابر او اتخاذ کرد، این بود که شنیدن سخنرانی و وعظ و خطابه سید صالح را بر مردم تحریم کرد. دیگر به چیزی جز رضای خدا نمی اندیشید. امیدی نداشت که با صدور این فتوا بتواند کفه ي ترازو را عقاید صحیح، به نفع پایین آورد.
فتوای سیدابوالحسن همه جا صداکردو دهان به دهان، همه جا پیچید. این فتوا، نه تنها در میان اندیشمندان و متفکران ، که حتی در میان مردم عامی و بازاریان نیز اثر مطلوب خود را گذاشت. سید صالح که در صدد ترور شخصیت آیت الله اصفهانی بود. خود قربانی دسیسه هایش شد. هرچه تلاش کرد راه به جایی نبرد، و چیزی نگذشت که منزوی شد.
بالاخره چاره را در این دیدکه از آیت الله اصفهانی عذرخواهی کند. چون دیگر وجهه ای در خود نمی دید، دست به دامن اعیان و اشراف و بزرگان «حله» شد. آنان با اینکه سیدصالح را برپاهای سید اصفهانی افکندند ولی وی از عقیده ي خویش درباره سید صالح دست برداشت، زیرا صلاح دین و رجال دینی را در خلاصی از شروی که تنها با منزوی کردنش امکان پذیر بود، می دانست. یک چنین عنصر فاسدی که بزرگانی چون آیت الله خراسانی را با اشعارش هجو کرده بود. می بایست برای همیشه از صحنه ي تبلیغات دینی و از حلقه مبلغان شیعه رانده شود. [۷۴]
برخورد با کوته نظران
آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، یکی از نمایندگانش را به منطقه ای جهت تبلیغ اسلام فرستاد، اما بزرگ قبیله درصدد مخالفت با وی برآمد و اجازه نشر احکام اسلام را نداد و خطاب به اهالی آن منطقه گفت: هر شخصی در نماز جماعت این آقا حاضر شود، یا درمجلس او شرکت کند، از آب آشامیدنی محل – که منحصر در یک چشمه بود- محروم خواهد شد.
آنان به این طریق مردم را درجهل نگاه می داشتند و به راحتی می توانستند به استثمارشان بپردازند. وکیل آیت الله اصفهانی به نجف بازگشت. و وافعه را به اطلاع وی رساند. سید یک پوستین گران قیمت و ده لیره ي طلا به دست وی داد و از او خواست به همان منطقه برگردد وآنها را به بزرگ قبیله بدهد.
وقتی وکیل مزبور چنین کرد، رئیس قبیله در حالی که با پوشیدن پوستین فخر و مباهات می کرد به اهالی آن منطقه اعلام کرد هر کسی در نماز وکیل آیت الله اصفهانی شرکت نکند یا در مجلس او حاضر نشود از آب آبادی محروم خواهدشد.
آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی به این طریق توانست احکام اسلام را از انزوا و متروک شدن نجات دهد. [۷۵]
فتوای ترک تحصیل
شیخ محمد تقی بهلول- که مبارزات وی علیه رضاخان بسیار مشهور است – درباره توصیه ي سید ابوالحسن اصفهانی به وی مبنی بر ادامه مبارزه با مفاسد پهلوی می گوید:
هنگامی که از قم به سبزوار برگشتم مادرم از من خواهش کرد او را به کربلا ببرم. چون خودم هم آرزوی زیارت مشاهد مشرفه در کربلا و دیدار علما را داشتم موافقت کردم. در یک ملاقات خصوصی آیت الله سید ابوالحسن از من پرسیدند: شما به چه انگیزه ای به کربلا آمده ای، برای زیارت یا درس؟
گفتم: این بار برای زیارت آمده ام و مادرم همراه من است ولی اگر به وطن رساندم دوباره برای درس خواندن خواهم آمد. چون دوره سطح را خوانده ام احتیاج به خواندن درس خارج دارم تا مجتهد شودم.
گفت: از چه کسی تقلید می کنی؟
گفتم: از شما
گفت: به فتوای من امروز درس خارج خواندن و برای اجتهاد کوشش کردن برای تو حرام است و منبر رفتن و برخلاف مقرراتی که رضا شاه پهلوی در ایران بر ضد قرآن اجرا می کند سخن گفتن، واجب عینی است.
مجتهد بسیار داریم ولی مبلغ و سخنرانی که بفهمد چه چیزی بگوید و باتقوا و متدین هم باشد کم داریم وتا زمانی که تو مجتهد شوی. رضاشاه هیچ مسلمانی را در ایران باقی نخواهد گذاشت که از تو تقلید کند.
گفتم: بنده به این کار حاضرم و چند سال است به تبلیغ علیه مفاسد پهلوی مشغولم ولی اگر این تبلیغات به جنگ و خونریزی منتهی شد مسؤول نخواهم بود؟
فرمود: باید آغاز جنگ و آشوب از طرف شما نباشد. شما نباید هیچ زنی را به خاطر عدم رعایت حجاب و شراب خوردن بزنی و نیز نباید مردی را به خاطر ریش تراشیدن اذیت کنی، باید با ملاطفت و مهربانی مردم را به نماز و روزه و زکات و حج و دیگر واجبات دینی امر کنید و از شراب و قمار و زنا و لواط و خوردن شراب و رشوه خواری و دزدی و خیانت و دروغ و غیبت و زدن ریش و فکل زدن و کراوات بستن و با اشخاص هرزه نشستن و باقی محرمات و مکروهات نهی کنید و چنانچه دولت پهلوی از این تبلیغات دینی شما جلوگیری کرد و کار به جنگ و خونریزی کشید، دولت مسؤول است نه شما و در این صورت هر کس به طرفداری از شما کشته شود شهید است. ولی تا ممکن است سعی کنید با ملایمت بر دشمن غالب شوید و کار به جنگ و خونریزی نکشد. [۷۶]
« حاج آقا حسین قمی»
مبارزه منفی
او از مراجع مشهور و از بزرگان شیعه بود، که ده سال در نزد میرزا محمد تقی شیرازی، درس خواند واز جمله استوانه های علمی گشت. او در سال 1331 ه.ق به مشهد مسافرت کرد و به زعامت و سرپرستی آن دیار همت گماشت.
رضاشاه در پی سیاستهای ضد دینی خود، تأسیس مدارس مختلط و اجرای کشف حجاب را همراه با سرکوب و ایجاد رعب و وحشت تمام، پیاده می کرد. آیت الله قمی در حرکتهای معترضانه به عنوان مبارزه منفی با دستگاه فاسد حکومتی ایران را، به مقصد عراق ترک کرد او در سال 1354 به کربلا مهاجرت نمود و ازتنها وسیله ممکن، برای اعلام اعتراض در مقابل مفاسد دربار استفاده کرد.
اعتراض و تبعید
در دوران مرجعیت و زعامت « آیت الله قمی» حوادث و رویدادهای مهمی رخ داد وایشان با موضعگیری مناسب و قاطع، جایگاه و عظمت مقام مرجعیت را نمایان ساخت. از جمله آن حوادث می توان به موضوع کشف حجاب و متحدالشکل شدن لباسها، از سوی رضاخان و ایفای نقش و موضع مهم و اساسی « حاج آقا حسین قمی» در افشا و رسوایی این توطئه اشاره کرد.
واکنش شجاعانه آیت الله قمی و حرکت اعتراض آمیز ایشان به تهران و پس از آن قیام خونین مسجد گوهرشاد باعث شد که رژیم ستم شاهی پهلوی [۷۷]مدتی ایشان را در تهران توقیف و در نهایت در سال 1354 ه.ق به عراق تبعید کند. و از آن پس مرکز مرجعیت ایشان به کربلا منتقل گردید. [۷۸]
ضرر به اسلام
در زمان « حاج آقا حسین قمی» در عراق روزی یکی از فرزندانش برای گرفتن شناسنامه، به کنسولگری ایران مستقر در کربلا مراجعه می کند و برای آنکه مشمول نظام وظیفه اجباری نشود، سن خود را کمتر از سن بلوغ عنوان می کند. کنسول می گوید: چون شما هنوز بالغ نیستید، باید ولی شما بنویسد تا ما شناسنامه صادر نماییم. فرزند نزد پدر آمده و چنین اظهار می کند: به کنسولگری نامه ای بنویسید تا برای من شناسنامه صادر نماید، زیرا به آنها گفته ام سن من کمتر از بلوغ است. آقا در جواب می فرماید:
من دروغ بنویسم تا تو کاغذ را برای آن کنسول ببری؟
خاک بر سرت حاج آقا حسین، که تو خودت را مرجع می دانی و مردم هم تو را نایب اما (عج) می دانند و دروغ هم می گویی!
اگر من صد پسر داشته باشم و آنها را دم توپ بگذارند، یک دروغ نخواهم گفت، چون دروغ گفتن من ضرر به اسلام میزند، ولی از بین رفتن انها ضرری به اسلام نمی زند. [۷۹]
اعتراض به کشف حجاب
حاج آقا حسین طباطبائی قمی شخصیتی بود، که نامش با قیام و حرکت درهم امیخته بود. دانشمند پیکارگری که در اوج وحشت و اختناق رضاخانی، علم مبارزه را به دوش گرفت و در زمانی که نفسها در سینه ها حبس شده بود علیه برنامل « کشف حجاب» و دیگر کارهای خلاف حکومت شورید و شوری حسینی در میان ملت مسلمانان ایران به پا نمود.
او وقتی که در برابر تهاجم فرهنگی غرب که به دست رضاخان قلدر، در کشور عملی می شد، احساس تکلیف کرد، بی درنگ حرکتی تاریخی و کم نظیر را آغازید و به آنان که دراین راه ایجاد شبهه و تردید می کردند چنین فرمود:
من قصد اقدام دارم. چنانچه برای جلوگیری از کشف حجاب ده هزار نفر که یکی از آنها من باشم کشته شود، جایز است.
و بدین سان همه را از بلا تکلیفی و سرگردانی رهانی. وی با خلوص تمام قیام خویش را آغاز کرد و به عنوان اعتراض به برنامه های ضد دینی و فرهنگی رضاشاه از مشهد به سوی تهران حرکت نمود و اول ربیع الثانی 1354 ه.ق به تهران رسید و در باغ سراج الملک شهر ری به تحصن نشست.
وقتی که مردم از ورود آقا به تهران باخبر شدند گروه گروه به صورت دسته های عزاداری به دیدار وی می شتافتند. در کمترین زمان بیشترین جمعیت در باغ و اطراف آن گرد هم آمدند. رژیم که از این اجتماع بی مانن سخت تکان خورده و برخود می لرزید، با کماندوهای خود باغ را به محاصره درآورد و در روز سوم با تمام نیرو مانع از ورود مردم و عالمان و دانشمندان به باغ شد و در واقع مجاهد بزرگ حاج آقا حسین طباطبائی را درآن زندانی کرد. [۸۰]
فدایی دین
علما و مجتهدین مشهد همچون حاج آقا حسین قمی ، سید یونس اردبیلی و میرزا محمد آقا زاده جلسات متعددی برگزار می کنند وموضوعاتی از قبیل توطئه حجاب زدایی و موضوع اجباری شدن کلاه بین المللی و برپایی جشن و مجالس همچون جشن مدرسه شاپور شیراز و جشن میدان جلالیه را مورد بحث و بررسی قرار می دهند.
در یکی از نشست ها که در منزل حاج آقا حسین قمی برگزار گردید، ایشان به شدت متأثر شده، گریست و گفت:
« امروز اسلام فدایی می خواهد، بر مردم است که قیام کنند.»
در نهایت جلسه ای در منزل آیت الله سید یونس اردبیلی، تصمیم می گیرند که حاج آقا حسین قمی در اعتراض به رضاخان به تهران رفته با او صحبت کنند.
ایشان در آخراین جلسه درس خود فرمود:د
« به عقیده من، اگر پیشرفت این جلوگیری از خلاف مذهب، منوط به کشته شدن ده هزار نفر که رأس آنها آقا حسین قمی است باشد، ارزش دارد.»
گروهی پرسیدند اگر با شاه ملاقات کنی چه خواهی گفت:
گفت: « اول از او درخواست می کنم که از برنامه های ضد اسلامی دست بردارد و اگر موافقت نکرد خفه اش می کنم.» او از طرف دیگر با ارسال نامه ای از حاج شیخ عبدالکریم حائری نیز استمداد طلبیدو انگاه راهی تهران شد.
سید مرتضی برقعی ( برادر زاده حاج آقا حسین قمی) می گوید:
« از قم به مقصد دیدار عموی بزرگوارم راهی تهران شدم وقتی وارد باغ محل سکونت ایشان شدم مشاهده کردم که چشم آقا از شدت گریه و ناراحتی ورم کرده است. گریه و اشک بر ظلمی که به اسلام و مقدسات دینی مردم و علما از سوی رضاخان وارد شده بود.» [۸۱]
اعلام جهاد
بعد از تبعید رضاخان از ایران توسط اربابان خارجیش، آیت الله حاج آقا حسین قمی در 1322 ش، کشور عراق را ترک و به سوی ایران حرکت کرد. آیت الله سید محمد حجت، به همراه پانصد نفر به قریه جهرود- چهار فرسخی قم- رفته، از آیت الله قمی استقبال کردند. بعد از آن بیش از یکصد هزار نفر از مردم تهران با حضور خود در مراسم استقبال ورودش را جشن گرفتند. او در رجب 1362 ه.ق وارد مشهد شد و توسط مردم به گرمی مورد استقبال قرار گرفت. در این زمان، با توجه با پایگاه مردمی که داشت، تلگرافی به دولت مخابره کرده چنین پیشنهاد می کند.
1- دولت ایران زنان را در انتخاب حجاب آزاد بگذارد و اجباری در کشف حجاب نباشد.
2- مدارس مختلط منحل و مدارس مجزا شوند و نماز درمدارس برقرار شود.
3- تعلیم قرآن و دروس دینی بخشی از برنامه های دبستانها و دبیرستانها باشد.
4- حوزه علمیه قم و مشهد و غیر آن از آزادی برخوردار شوند و مدرسان و محصلان علوم دینی در ایام تحصیل از رفتن به خدمت نظام وظیفه معاف باشند.
5- موضوع اقتصاد و تجارت تحت نظر متخصصان اداره شود.
پس از گذشت چند روزی از ارسال تلگراف متوجه شد که دولت تصمیم ندارد به خواسته های ایشان ترتیب اثر دهد، بر این اساس به طور علنی اعلام جنگ کردو فرمود:
« من آماده جنگ با دولت، به خاطر برپا داشتن حکم خدا هستم، هرچه می خواهد بشود.»
طبقات مختلف مردم به حمایت از وی برخواسته، اعلام جانفشانی می کنندو دولت هم ناچار در دوازدهم شهریور 1322 ه.ش ضمن پذیرش پیشنهادات ایشان این نامه را تقدیم می دارد.
« حضرت آیت الله قمی، در جواب تلگرافی که از مشهد مقدس مخابره فرموده بودید محترما زحمت می دهیم؛ تلگراف در هیئت وزیران مطرح و تصویب دولت به شرح زیر اشعار می شود.
1- آنچه راجع به حجاب زنان تذکر فرموده اند، دولت عملا این نظریه را تأمین نموده و دستور داده شده که معترض نشوند.
2- در موضوع ارجاع موقوفات، خاصه اوقاف مدارس دینیه به مصارف مقرره آن از چند ماه قبل تصمیم گرفته است که طبق قانون اوقاف و مفاد وقفنامه ها عمفل نماید و ترتیب این کار هم داده شده و این تصمیم دولت نیز تعقیب خواهدشد.
3- در باب تدریس شرعیات و عمل به آداب دینی برنامه های آموزشی با نظر یک نفر مجتهد جامع الشرائط چنانچه در قانون شورای عالی فرهنگ قید شده منظور خواهد شد و راجع به مدارسی که عنوان مختلط دارند در اول ازمنه امکان،پسران از دختران تفکیک خواهند شد.
4- در باب تعبیر قبور بقاع مطهره بقیع به وزارت امور خارجه دستور مؤکد داده شده که اقدامات قبلی خودشان را تعقیب و نتیجه بعدا به اطلاع خاطر شریف خواهد رسید.
5- در باب اصلاح ارزاق عمومی کشور، دولت مشغول اقدام است که از هر حیث آسایش عامه تأمین شود.
نخست وزیر: سهیلی
او بعد از رسیدن به خواسته های خود به سوی کربلای معلی حرکت کرد. [۸۲]
چراغانی شهر
رضاخان، در پی سرکوبی یکی از مخالفان محلی، تصمیم می گیرد که در بازگشت وارد مشهد شود. اسدی، نایب التولیه آستان مقدس امام هشتم(علیه السّلام) به همراه مسئولان شهر پس از اطلاع از این تصمیم به منظور پذیرایی و استقبال از رضاخان، تدارک وسیعی به عمل می اورد و این فعالیت را به اطلاع حاج آقا حسین قمی می رساند.
حاج آقا عکس العمل خاصی نشان نمی دهد و منتظر مشخص شدن دقیق روز ورود می ماند. وقتی معلوم می شود که روز ورود او مصادف با شهادت مسلم بن عقیل است شبانه به اسدی اعلام می کند که نباید در چنین روزی جشن و چراغانی انجام گیرد.
به دستور او تمام چراغانی ها و طاق نصرت ها را از سطح شهر جمع می کنند. حتی کنسول افغانستان که طاق نصرتی به نام کنسولگری برپا نموده بود اقدام به جمع آوری کرد، زیرا حاج آقا حسین به وی پیام داده بود که برپایی طاق نصرت و چراغانی در این روز بد است و ازشمابدتر، زیرا که غیر شیعه هستید و کار شما بر غرض خاصی حمل می شود.
دفاع از زنده ماندن شعائر اسلامی که منجر به جمع آوری وسائل جشن ورود رضاخان شد، برای حاج آقا حسین قمی تمام شد زیرا شاه بی سواد، از دست او عصبانی شد. [۸۳]
« آیت الله شاه آبادی بزرگ»
متوفای 1328 ه.ش
فریادی در سکوت
در اوج خفقان رضاخانی که هر صدای حق طلبی از سوی نوکران استعمار و سرمداران حکومت شاهنشاهی،خفه می شد و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود،آیت الله شاه آبادی از علمای تهران خواست که در اعتراض به ظلم شاهنشاهی ، در پناه حضرت عبدالعظیم گرد آیند و صدای حق طلبی خود را به گوش مردم برسانند. یک روز قبل از تحصن عده زیادی از قصد تحصن منصرف شدند و تنها دو نفر همراه وی راهی حرم مطهر حضرت عبدالعظیم شدند.
او در مراسم ماه محرم ، رضا خان را قاطرچی خطاب می کرد و نامه های زیادی به علما،شهرهای مختلف ایران و عراق نوشت و در آن نامه ها ضمن اشاره به خطری که از طرف رضا خان متوجه اسلام شده بود،از علما خواست که آنها نیز در سخرانیهای محرم ،جنایات و فسادهای رضا شاه را بر ملا کنند.در جواب نامه یکی از علماء نجف نوشت:
« ما وارث دینی هستیم که از زمان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تاکنون، گذشته از شهادت ائمه و اصحاب و یارانش و علما، هزاران شهید در به ثمر رسیدن آن فداکاری کرده اند و الان ثمره آن ایثارها به دست ماست و ما وظیفه داریم در حفظ آ ن بکوشیم و اینک که می بینیم این امانت الهی در معرض دستبرد و نابودی از ناحیه این حکومت جبار است بایستی با تمام وجود از آن محافظت کنیم و معتقدیم خون ما رنگین تر از خون گذشتگان نیست » .
مدت تحصن او در حرم یازده ماه طول کشید او به اندازه خود سعی کرد از به قدرت رسیدن رضاخان جلوگیری کند ، اما رضا خان توانست سیطرة خود بر ایران را تثبیت کند. او از حس دشمن شناسی زیادی برخوردار بود سالها قبل به مدرس که تحت تأثیر فریب کاری های رضاخان قرار گرفته بود گفت:
« مردک الان که به قدرت نرسیده است، این چنین به دستبوس علما و مراجع می رود و تظاهر به دینداری می کند و از محبت اهل بیت(علیهم السّلام) دم می زند لکن به محض آنکه به قدرت رسید به همه علما پشت می کند و اول کسی را هم که لگد می کند خود شما هستید.»
و دیدیم که یکی از بهترین شخصیتهایی که به دست قزاق وحشی به شهادت رسید، مرحوم مدرس بود. [۸۴]
قطع ریشه فساد
رضاخان تصمیم گرفت به هر شکل ممکن مردم را از روحانیت جدا سازد و تنها سلاح تبلیغی اسلام را که در دست آنان بود بگیرد. به این خاطر دستور داد، تمام مساجد بسته و سخنرانی ها قطع شود. او آنقدر به این سیاست ادامه داد که مردم از ترس ان خائن، حتی جرأت نداشتند در منازل خود مجالس روضه ای به طور آزاد ترتیب دهند. در این جو که خفقان رضاخانی که صداها را خفه کرده بود، منبر رفتن و سخنرانی آیه الله شاه آبادی، هرگز قطع نشد. او ارزشهای اسلامی را یادآور می شد و جنایات و فساد حکومتی را مطرح می ساخت. مزدوران رضاخان، منبر او را از مسجد جامع دزدیدند. اما آیت الله شاه آبادی همچنان به انجام این وظیفه شرعی ادامه داد و از آن پس چند ماه ایستاده سخنرانی کردو به نظام فاسد حاکم اعتراض کرد. برخی از نمازگزاران پیشنهاد تهیه منبر جدید دادند او گفت:
من ایستاده سخن می گویم تا بدانند منبر سخن نمی گوید اگر می خواهید سخنرانی تعطیل شود باید مرا ببرید و من هر روز قبل از اذان صبح به تنهایی از منزل به طرف مسجد جامع می آیم. اگر عرضه دارید آن وقت بیایید مرادستگیر کنید.
او از رضاخان به قاطرچی و چاروادار یاد می کرد و اورا از اصل و ریشه فاسد می دانست و معتقد بود تا این ریشه قطع نشود، فساد از ایران برچیده نخواهد شد. او می گفت نباید به رضاخان مهلت داده شود و گرنه اسلام و قرآن را دراین مملکت از ریشه خشک می کند. [۸۵]
روش مردمی
در نزدیکی منزل آیه الله شاه آبادی ( خیابان امیرکبیر) دکتری بود به نام ایوب که تحت تأثسیر فرهنگ غرب، برای دخترانش معلم موسیقی و وسایل آن را آورده بود، به گونه ای که از صدای ان همسایه ها ناراحت بودند.
شیخ عارف، برای دکتر پیام دادکه از این عمل دست بردار. اما ایوب خان که به حکومت ظالمانه ، دلخوش بود جواب داد: من این کار را رها نمی کنم شما هم از هرراهی که می توانید جلو مرا بگیرید، دریغ نکنید.
آیه الله شاه آبادی تا روز جمعه صبر کرد و آنگاه در جلسه روز جمعه – که در مسجد شاه سابق تشکیل شده بود- رو به مردم چنین گفت:
خوب است از این به بعد هرکس که از این خیابان عبور می کند چون به مطب دکتر ایوب رسید داخل مطب شده سلام کند وانگهی با خوشرویی از دکتر بخواهد که آن عمل خلاف شرع خود را ترک کند.
از آن پس هر شخصی که از جلو مطب عبور می کرد برای انجام وظیفه شرعی داخل مطب می شد و سلام می کرد و موضوع را با زبان خوش در میان می گذاشت و خارج می شد.
چند روز بدین منوال گذشت، دکتر هر روز با صدها مراجعه کننده مواجه می شد که همگی یک مطلب را به او تذکر می دادند. وی دید اگر بخواهدبه لجاجت خود ادامه دهد نه تنها باید مطب خود را تعطیل کند، بلکه باید از ان جلسه هم کوچ کند. از این رو دست از ایجاد مزاحمت دست برداشت و جلسه آموزش موسیقی دخترانش را تعطیل کرد.
در یکی از روزها که آیه الله ف به طرف مسجد در حرکت بود، دکتر ایوب را دید که به جانب او می آید و وقتی نزدیک شد کفت:«آقای شاه آبادی با قدرت ملت کار را تمام کردی و من هرگز تصور نمی کردم، شما چنین پشتوانه ای در اختیار داشته باشید. من گمان می کردم شما به مراجع قضایی و قانونی مراجعه می کنید که من بسادگی می توانستم جواب انها را بدهم و هرگز درباره این روش مردمی نیندیشیده بودم.» [۸۶]
علل سقوط
زمان آیت الله شاه آبادی ، تازه تهاجم فرهنگی غرب به شکل فراگیر آن شروع شده بود و به قول ایشان، جامعه همچون شخص مریضی می نمود که اگر برای درمان آن چاره اندیشی نشود راهی دیار نیستی می گرددو روشن است که متفکر و اسلام شناسی چون شیخ عارف نمی توانست واقعیت ها را نادیده بگیرد و وضع حاضر را تحمل کند. او علل سقوط جامعه را چند چیز می دانست.
1- ایستادگی نکردن در برابر تبلیغات فرهنگی غرب و مغرور شدن جوامع اسلامی به حقانیت اسلام و ترک تبلیغات اسلامی و از بین رفتن امر به معروف و نهی از منکر.
2- غرور بی جا به شفاعت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ائمه(علیهم السّلام) از مسلمانان در قیامت.
3- مأیوس شدن مسلمانان از ظهور دین به شکلی پر قدرت به گونه ای که بتواند سنگرهای کلیدی جهان را فتح کند.
4- تفرقه و نبود اتحاد میان مسلمانان.
به اعتقاد وی برای نجات اسلامی و برگردان ارزشهای اسلامی چند کار لازم بود:
1- تشویق مردم و دانش آموزان به روی آوردن به حوزه های علمیه و تأمین حقوق مناسب برای طلاب و به وجود آوردن مؤسساتی برای تعلیم احکام و مسائل اسلامی به دانش آموزان.
2- همبستگی روحانیون به عنوان یگانه ارکان حفظ مکتب اسلام. او در این باره می نویسد:
« دوم: استحکام اتحاد فیما بین علمای اعلام که یگانه طریقی است برای حفظ اسلام و مسلمین؛ تا در سایه اتحاد، پیروان ایشان در تحت دستور واحد بدون هیچ گونه دغدغه و پریشانی خیال، متحدا قیام لله نموده ...»
3- تأسیس یک مجله اسلامی برای ترویج مسائل اسلامی. [۸۷]
« سید محمد تقی خوانساری»
متوفای 7/7/1331 ه.ش
برابر 7 ذی الحجه مطابق باشهادت امام محمد باقر(علیه السّلام)
سکه ي مردانگی
خواندن به خوبیها و بازداشتن از کژیها و ناراستی ها، از آثار ایمانی به بار نشسته است. اگر در انسان « ایمان و باور» بارور گردد او همه را به این باور خواهد خواند واز آنها خواهد خواست که این باور را پاس دارند.
پاسداشت ایمان و باور یکی از اساسی ترین مسائل دینی است که در اصل امر به معروف و نهی از منکر تجلی یافته است. آیه الله خوانساری هم یکی از پاسداران این باور بود. اگر کسی با او همنشین می شد، بخوبی وجود این ویژگی را در او لمس می کرد.
او با رویی گشاده و خندان و بیانی خوش، بدیها را گوشزد می کرد حتی کوچکترین مسائل دینی هم برایش اهمیت داشت.
گاه می شد به جوانانی که با صورتی تراشیده در حضورش می آمدند. خنده کنان می گفت: خدا رحمت کند بزرگان گذشته که محاسن و ریش را سکه ي مردانگی می نامیدندو گاهی هم که گفتن افاقه نمی کرد با قلم از عهده تکالیف برمی آمدو در بیداری مسلمانها همت می گمارد. فعالیتهای ارزنده ي جهادی و سیاسی او هم در پاسداشت چنین وظیفه ای بود. [۸۸]
خادم قرآن
یکی از روزها که علاقمندان و تنی چند از مراجعه کننده ها، در حضور آیه الله خوانساری گردآمده بودند، مریدی قدیمی که می خواست آقا برایش با قرآن استخاره ای بکند، خود را به او نزدیک کرده و می گوید: آیا قرآن خدمتشان هست یا خیر.
آقای خوانساری هم که گویا از شنیدن آن سخن یکه خورده ، چهره اش بر افروخته شده و با صدای بلند به او می گوید : من کسی هستم که قرآن و کلام خداوند در خدمت من باشد ؟ بلکه همة مردم از کوچک و بزرگ ، افتخار و بزرگی شان به این است که در خدمت این کتاب باشند . بعد به آن فرد می گوید: اگر مختار و مسلط بودم ترا تادیب می کردم لکن مواظب باش که دیگر اینگونه کلمات که متضمن جسارت و سوء ادب به مقام بلند قرآن کریم است از تو صادر نشود .
تبلیغات ضد دین
آیه الله خوانساری هنگامی که در بیمارستان پانصد تختخوابی بستری بود از طریق مطبوعات پیامی برای مسلمین فرستاد :
« چیزی که مایه تاسف و تاثر من شده است این است که می شنوم تبلیغات ضد دینی در میان جوانان زیاد می شود و مشتی بی خبر از خدا ، جوانان و فرزندان مسلمان را گمراه می کنند . به مردم از قول من بگویید با بچه ها و جوانان خودشان که صلاح و فساد خود را تشخیص نمی دهند ، این تکلیف شرعی و دینی شماست که مراتب فرزندان خودتان بوده و نگذارید ، گمراه شوند . وظیفه شماست که دقت کنید تا معلمین و مربیان فرزندان شما با ایمان و متدین باشند و در تربیت دینی و اخلاقی فرزندان خود اهتمام کنید ».
سپس در اعتراض به بی توجهی متصدیان مخرب و مفسد جلوگیری نمی کنند . این وظیفة آنهاست که نگذارند در کشور اسلامی این تبلیغات شیطانی و ضد دینی بشود واهتمام کنند که در همه جا تبلیغ از دین بشود و مردم به حقایق آیین مقدس اسلام که بهترین راه رستگاری دو جهانی است آگاه شوند .
در ادامه این دل نگرانیها ، آیت الله با روی کار آمدن دوباره دکتر مصدق با قیام مذهبی 30 تیر، تلگرافی را به ایشان مخابره کرده و خواستار تعیین مرد شایسته و صالحی برای وزارت فرهنگ می شودو دکتر مصدق نیز در جواب تلگراف ایشان قول داد که نظر او را رعایت کند. [۸۹]
فدایی دین
میرزا علی اصغر خان حکمت شیرازی، وزیر معارف و فرهنگ رضاخان در سال 1313 ه.ش به شیراز آمده و در جشنی که به خاطرورودش، در مدرسه شاهپور شیراز برپا شده بود، شرکت می کند در این جشن که گروههای مختلفی از مردم حضور دارند. طبق برنامه قبلی پس از ایراد سخنرانیها و نمایش ناگهان چهل زن و دختر بی حجاب در مجلس روی سن نمایش مدرسه، ظاهر می شوند. ارکستر هم آهنگ رقص می نوازندو دختران به رقص و پایکوبی می پردازندواین عمل که اولین گام در راه کشف حجاب رسمی بود، مانند بمب صدا می کند، مردم که بشدت متأثرند، این احتمال را می دهند که شاه بی اطلاع باشد، اما حکمت در ضمن نطقی این احتمال رارد کرده و می گوید: بعضی گمان کرده اند این اقدامات در شیراز خودسرانه بوده لکن این رأی علیحضرت همایونی است.
آیت الله حاج آقا حسین قمی بعد از آگاهی از این واقعه در حالی که می گریست در طی سخنانی می گوید: اسلام فدایی می خواهد و من حاضرم فدا بشوم و سپس توسط ولی اسدی جانشین تولیت آستان قدس رضوی به شاه پیغام می دهد که لازم است او از این عمل خودداری کند و چنانچه این توصیه عملی نشود با او بسختی مقابله خواهدشد.
آیت الله قمی بدین گونه پیشتاز مبارزه با کشف حجاب می شود. آیت الله حائری هرچند مصلحت نمی بیند که سکوت را بشکندو به صورت علنی از قیام آیت الله قمی حمایت کند. اما آیت الله خوانساری که از یاران برجسته آیت الله حائری بود در این مبارزه او سری پرشور داشت و هر جا فرصتی می یافت از مقاصد شوم کشف حجاب پرده برمی داشت و می گفت این حرکتی است در پای بند هوس کردن جوانان مسلمان و... »
آقای شریف رازی درباره ي نقش آیه الله خوانساری در مبارزه با کشف حجاب می گوید:
« مبارزات آن بزرگوار علیه کشف حجاب مشهور و در این موضوع قدم بقدم و دوش بدوش با آیه الله قمی شرکت داشت و این آزادی امر حجاب، پس از آن شدتها و سر نیزه ها که به این صورت درآمد، مرهون خدمات و مجاهدات ایشان است و آیه الله قمی.»
همچنین آیه الله خوانساری با وجود جو خفقانی آن دوره [۹۰] سکوت را شکسته و فتوای روشنگرانه ي خود را بر ضروری بودن حجاب بیان می کند:
« حرمت کشف حجاب به نحوی که امروزه در پایتخت تداوم دارد علاوه بر آنکه ادامه قطعیه دارد. مثل صاحب جواهر- اعلی الله مقامه- که اول متبحر در فقه است دعوی ضروری از دین کرده است منکرش کافر و نجس است و جلوگیری از آن هم از بابت نهی از منکر بر تمام افراد واجب است و تمام هم مقصر و مسؤولند در اهمال نسبت به این فرضیه.»
الاحقر محمد تقی خوانساری« کاشف الغطاء»
متوفای 18 ذی القعده 1373 ه.ق نجف اشرف
تهمت به شیعه
کاشف الغطاء در مقدمه ي کتاب « اصل الشیعه و اصولها» که با نام « این است آیین ما» به فارسی برگردانده شده، در خصوص انگیزه نگارش این کتاب می نویسد.
« دو سال پیش یکی از جوانان پر شور که بایک هیات علمی از سوی دولت عراق برای تحصیل در « دارالعلوم العلیا» به مصر رفته بود. در نامه ای طولانی به من نوشت: ... من با برخی از دانشمندان دانشگاه « الازهر» رفت و آمد دارم. گاه و بیگاه از نظام آموزشی و دانشمندان حوزه ي علمیه نجف سخن به میان می آید. استادان الازهر از اندیشمندان حوزه ي علمیه نجف به بزرگی یاد می کنند ولی می گویند: اما متأسفانه شیعه هستند. من از این سخنان آنها شگفت زده شدم به آنها گفتم: مگر شیعه بودن گناه است؟! مگر شیعه مسلمان نیست؟! برخی از آنها در پاسخ گفتند شیعیان مسلمان نیستندو....
من جوانی هستم که از پیدایش شاخه های گوناگون مذهبها در اسلام آگاهی ندارم اکنون از سخنان دانشمندان بزرگ اهل تسنن به تردید افتاده ام که آیا شیعه فرقه ای از اسلام است؟! اگر مرا از این سرگردانی نجات ندهید، مسئولیت لغزش و گمراهی من بر عهده ي شماست.
کاشف الغطاء در ادامه می نویسد:
من به وسیله ي نامه درباره تاریخ شیعه در و پاسخ به تهمت. او را راهنمایی کردم ولی در شگفت بودم که چگونه برخی از دانشمندان بزرگ اهل سنت این گونه سخن می گویند؟! تا این که کتاب« فخرالاسلام» نوشته احمد امین نویسنده بزرگ مصری به دستم رسید، مغزم از دروغهای شاخدار این کتاب سوت کشید.
احمد امین سال پیش ( 1349 ه.ق) همراه شماری از استادان، دانشجویان و دانشمندان مصری به نجف ، شهر دانش ( مدینه العلم) آمد و به زیارت دروازه شهر دانش ( مرقد امام علی(علیه السّلام)) توفیق یافت.
او در نجف همراه دوستانش، در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان به دیدن من آمد. من او را به نرمی سرزنش کردم که چرا چنین دروغهایی را به شیعه نسبت داده است. البته نمی خواستم همه ي گفتنیها را بگویم؛ بلکه با سرمشق از قرآن که می فرماید: اگر سخنان ناروا به شما گفتن، شما با سخنان خوب به آنها پاسخ دهید، از خیلی حرفها گذشتم.
آخرین عذر احمد امین این بود که آگاهی کافی درباره ي شیعه نداشتم. من گفتم : این بهانه پذیرفته نیست. نویسنده باید درباره ي موضوعی که می خواهد بنویسد. خوب بررسی نماید. چرا کتابخانه های نجف از جمله کتابخانه ي خصوصی خودم که 5000 جلد کتاب دارد. بیشتر کتابهایش از نویسندگان اهل سنت است؛ ولی در کتابخانه های قاهره کتابهایی که نویسندگان آنها شیعه باشند، بسیار کم پیدا می شود؟!
کاشف الغطاء در پایان مقدمه پس از آنکه به نامه ي یکی از جوانان شیعه بغداد به او به لزوم دفاع تشیع و همچنین اهانتهای روزنامه های مصری و سوریه اشاره می کند، می نویسد:
« دیگر تاب نیاوردم و سکوت نکردم، نه از این جهت که ستمی بر شیعه شده باشد و من بخواهم در برابر سیل تهمتها از آن دفاع کنم. بلکه از این نظر که پرده های نادانی را از برابر چشم مسلمانان جهان کنار بزنم تا افراد با انصاف، در داوری درباره ي شیعه، راه عدالت را پیش بگیرند و عذر و بهانه ای هم برای آن دسته از دانشمندان و نویسندگان که یاوه هایی بر زبان شیعه می گویند و می نویسند باقی نماند که بخواهد بگویند: دانشمندان شیعه مذهب خود را معرفی نکردند☹ این جمله را احمد امین در دیدار با کاشف الغطاء گفته بود.)
از همه مهمتر امید می رود در سایه این کتاب پیوندهای دوستی در میان مسلمانها استوار گردد و دشمنی ازبین آنها برچیده شود. شاید پس از نوشتن این کتاب نویسند کتاب « فخر الاسلام» دیگر بار ننویسد:
تشیع پناهگاه دشمنان اسلام بوده و هست، تشیع پناهگاه افرادی است که می خواهند اندیشه های پدران یهودی و نصرانی و زردشتی خود را وارد اسلام کنند. [۹۱]
هدایت در ظلمتکده
کاشف الغطاء در دوران سفر به کشورهای مسلمان، به شهرها سفر می کرد و از مراکز آموزشی و فرهنگی دیدن می کرد. او با فرهنگ ملتها آشنا می شد و راههای نفوذ استعمار را پیدا می کرد. در مصر به کلیساها، آموزشگاهها، مدرسه ها، بیمارستانهاو.... رفت و از نزدیک با رشد چشمگیر مسیحیت روبرو شد؛ وحشتناک بود. مصر، کشوری بود که مسیحیت جایگاهی در آن نداشت. اما یکباره کشیشیان مسیحی که بسیاری از کشورهای آفریقایی را پشت سر گذاشته بودند به مصر آمده و با ساختن بیمارستان، درمانگاه ، دانشگاه، مدرسه و آموزشگاه دامهای خود را برای فریب نسل جوان گستراندند. کاشف الغطاء به کلیسا رفت. چشمها به او خیره شد. نخستین بار بود که می دیدند، دانشمندی مسلمان به کلیساشان آمده است. کشیش درجایگاه سخنرانی با سخنانش تهمت هایی به پیامبر، قرآن و اسلام زد.
کاشف الغطاء برای هدایت جماعت ظلمت زده برخاست و سکوت بیش از این را جایز ندانست او سخنان کشیش را با مبانی علمی جواب داد و گفت:
آیا 1 مساوی 3 است؟ سرها به پایین خم شد! پاسخی نداشتند چگونه ممکن است خدا هم یک نفر باشد هم سه نفر؟ سپس ادامه داد: آیا حضرت مسیح(علیه السّلام) به دار کشیده شد؟ مگر او نفرمود: هر که را به چوبه دار بکشند ملعون است. باز هم سکوت، تنها پاسخشان بود.
کاشف الغطاء از وظیفه ای که داشت چیزی فروگذار نکرد وتمام سعی خودرا در هدایت آن قوم تیره بخت به کار برد و از بی راهه بازشان داشت.
خفاشها تاب دیدن آفتاب را نداشتند چراغهای کلیسا را خاموش کردند و سخنان مبتنی بر عقل و منطق او را با مشت و لگد پاسخ ، دادند.
او باز هم از پای ننشست و کتاب« التوضیح فی بیان هامو فی الانجیل وممن هو المسیح» را نوشت. [۹۲]
نامه ای به نخست وزیر
کاشف الغطاء از سیاستمداران پرکار و آگاه جهان بود، او از ابتدای جوانی وارد سیاست شد. بیش از 40 سال در کشاکش رویدادهای سیاسی به بیدار ساختن مسلمانان پرداخت با پادشاهان عراق و ایران به گفتگو نشست و آنها را باهدفهای استعماری ابرقدرتها آشنا ساخت وی نامه ای به محمد علی جناح نخست وزیر پاکستان نوشت و او را از افتادن در دام غرب و آمریکا برحذر داشت. متن نامه چنین است.
بسم الله الرحمن الرحیم
نخست وزیر محترم پاکستان استاد محمد علی جناح
پس از سلام و آرزوی سلامتی ، توفیق پیروزی و بزرگی شما، عرض می کنم که: دولت پاکستان دولتی است که با نام اسلام بنا شده است. چنین ذولتی شایسته تر از دیگر دولتها برای رعایت قوانین اسلام است.
خداوند در قرآن می فرماید: گروهی که به خدا و روز قیامت ایمان دارند، هیچ گاه با دشمنان خدا و پیامبرش گرچه پدران ، فرزندان، برادران و یا خویشاوندان باشد دوست نمی شوند. بدون تردید استعمارگران دشمن خدا و پیامبرش هستند. آنها فلسطین را اشغال نموده و به صهیونیستها کمک کردند. آنان کمکهای تسلیحاتی و مالی به اسرائیل می کنند. شایسته دولت اسلامی مانند دولت شما، نیست که با دولت آمریکا هم پیمان شوید و پیمان نظامی با آن ببندید. زیر این پیمانها ریشه ي استعماری دارند و سبب نابودی شما خواهند شد.
ما از این که با مسلمانان مخالفت کنید به خدا پناه می بریم، خدا شما را حفظ کند و با دعای مسلمانان یاریتان دهد. [۹۳]
نامه ای به کنگره
از کاشف الغطاء برای شرکت در کنگره ي « بحمدون» دعوت شد او با ای ن که شرکت نکرد اما نامه ای برایشان ارسال داشت در بخشی از نامه می خوانیم: برخی می گویند که امروز نصیحت و سخنرانی بی فایده است! این نظر نادرست است.
امر به معروف و نهی از منکر از مهمترین واجبات اسلام است. موعظه از وظایف انبیاء دانشمندان مسلمان است. اما اشکال اینجاست که واعظان خود بیمارند.
اکنون که حدود هشتاد سال از عمرم می گذرد. بیش از نیم قرن است که نصیحت و ارشاد می کنم و مسلمانان را به اتحاد فرا می خواهو. کتاب « اصل الشیعه» 9 بار چاپ شده بر هر چاپی مقدمه ای نوشتم به امید این که مسلمانان را از خواب غفلت بیدار کنم.
فروش شراب در بازارها جنگ با خدا و پیامبران است. اروپائیان در کشورهای اسلامی به فساد دامن می زنند از هیچ کس بیم و هراسی ندارند. جد ما کاشف الغطاء بزرگ در شیراز خمهای یکی از باده فروشیها را شکست ...سکوت ما در مقابل مجرمان موجب تشویق آنان است. [۹۴]
قبل از غروب
79 سال از عمرش می گذشت. چند سالی بود که بیماری سخت آزارش می داد. غده ي پروستات او را سرانجام روی تخت بیمارستان انداخت. او در تمام عمر مسلمانان را به یکپارچگی فرا خوانده بود و مسلمانان را از درگیری مذهبی بر حذر داشته به قرار گرفتن در صف واحد دعوتشان می کرد.
با آنکه نیاز به استراحت و مداوای پزشکان داشت اما آنجا نیز به فکر مسلمانان جهان بود. به او خبر دادند که برخی از طایفه های بحرین با هم درگیر شده اند و جنگ و خونریزی بین انها بالا گرفته است. قلم را به دست گرفت و پیامی برای مسلمانان بحرینی نوشت. در بخشی از این پیام آمده است.
« هر انسان آگاهی می داند که امروز مسلمانان بیش از همه چیز به اتحاد، همدلی و برادری نیازمندند. باید دشمنیها را کنار گذاشت. استعمارگران همیشه از اختلاف بین مسلمانان سود می بردند. آنها با دامن زدن به آتش اختلاف بین مسلمانان، فتنه و آشوب بر پا می کنند. درگیریهای قومی و قبیله ای تماما به سود استعمارگران است وتنها زیان و ضررش به ما می رسد [۹۵].
وقتی کاشف الغطاء بر مرکب نشست تاشهر را ترک کند، سیدی با شتاب خود را به او رسناده گفت: نیازمندی بی پناهم. صد تومان مخارج دارم عطا کنید.
شیخ فرمود: اکنون در آستانه سفرم، کاش اندکی زودتر می آمدی، سید بی توجه به موقعیت دشوار شیخ، همچنان خواسته اش را تکرار کرد. و بر انجام آن پافشاری نمود شیخ گفت: نزد حاکم شهر، امین الدوله، برو و بگو شیخ جعفر گفته صد تومان بده آن را بردار به زندگیت سرو سامان بده.
سید گفت: می ترسم ندهد و تا بازگردم شما نیز شهر را ترک کنید.
شیخ پاسخ داد: من اینجا خواهم ایستاد تا باز گردی.
سید نزد حاکم شتافته پیام علامه بازگفت. امین الدوله پرسید: شیخ اینک کجاست؟ سید گفت: ایستاده است تا بازگردم.
حاکم دستور داد صد تومان بیاورند. همراهان کیسه ای آوردند. او اجازه شمارش نداد و گفت ممکن است شیخ خودش نیز الان راهی شده، به اینجا بیاید. کیسه را به سید دادند و او بازگشت و کیسه را به شیخ رساند شیخ چون کیسه را گشود دید دویست تومان است صد تومان را به سید و بقیه را به فقرای دیگر داد. [۹۶]
« علامه سید عبدالحسین شرف الدین عاملی»
متوفای 8 جمادی الثانی 1327 ه.ق – نجف اشرف
تردید در خلاف شرع
شرف الدین در کنار هدایت مردم و فعالیتهای اجتماعی و عمرانی و اصلاحی در صور، از تحقیق و تألیف غافل نبود. و چون عامل همه دردهای اسلامی و زبونی مسلمانان در مقابل کافران و تسلط آنان بر کشورهای بزرگ اسلامی را اختلاف و تشتت پیروان مذاهب مختلف اسلامی می دانست، برای درمان آن دست به کار شد. ابتدا کارش رابا نوشتن کتاب « الفصول المهمه» شروع کرد. در اواخر سال 1329 ه.ق برای ادامه این راه تصمیم گرفت به مصر سفر کند.
یک روز با پسر عمویش به دانشگاه الازهز رفتند، شرف الدین وارد مجلس « شیخ سلیم بشری مالکی» شد و بعد از پایان درس سؤالی فقهی را با وی در میان گذاشت. چند روز بدین منوال گذشت تا این که کم کم سؤالها و جوابها به طول انجامید. بحثها به صورت علمی و استدلالی درآمد. شیخ سلیم دریافت که با عالم بزرگ و آگاه شیعی صحبت می کند. آن جلسات مختصر، کم کم مستقل شد و طی آن ، موضوعات متفرقه اعتقادی، فقهی، تاریخی و اجتماعی به صورت مباحثات و مناظرات گسترده و دامنه داری درآمد.
بعد از مدتی قرار گذاشتند که بحث را در موضوع خلافت و امامت از نظر شیعه بر اساس دلایل و شواهد تاریخی و حدیثی شیعه و سنی و به صورت مکاتبه ادامه دهند.
شیخ سلیم، اولین نامه اش را در تاریخ 6 ذی القعده 1329 ه.ق به عنوان ابلاغ سلام و اجازه ورود به بحث نوشت. خورشید نورافشان شیعه چنان حقایق را بروی مسلم ساخت و از کوچه پس کوچه های سیاهی بیرون آورد که شیخ الازهر در آخرین نامه اش که در اول جمادی الاولی 1330 نوشت، خطاب به سید شرف الدین گفت: « گواهی می دهم که شما ( شیعیان) در فروع دین و اصول ان پیرو ائمه آل رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هستید. من قبل از دیدار با شما درباره شیعه در اشتباه بودم. من پس از ملاقات و بحث با شما به رستگاری رسیدم ...» شرف الدین مجموع صد و دوازده نامه راب ایک مقدمه روشنگر بصورت کتابی تحت عنوان « المراجعات» در سال 1355 ه.ق یعنی بیست و پنج سال پس از نگارش نامه ها، در شهر صیدا چاپ و منتشر کرد. [۹۷]
نجات از گناه
شرف الدین در یکی از اجتماعات پر شور مردم مصر، سخن می گفت.شخصیتهای سیاسی و اجتماعی و علمی وادبی، پای سخنش نشسته بودند. نویسنده و روشنگر مشهور مصری بانو « سیده فاطمه الیوسف» مدیر مجله ي « روز الیوسف» نیز حاضر بود و از سخنان شیوا و دلنواز شرف الدین شگفت زده شده بود. پس از پایان سخنرانی شرف الدین فاطمه الیوسف پیش آمد و زبان به تقدیر و تحسین گشود و دست خود را – طبق رسم روشنگران غیر مذهبی- به سوی شرف الدین دراز کرد تا با او مصافحه کند.
شرف الدین یک لحظه مردد ماند که اگر با این زن نامحرم دست دهد، مرتکب عمل خلاف شرع اسلام می شود و این گناه است! و اگر دست ندهد، در روح این زن روشنفکر پر عاطفه و حساس، تأثیری نامطلوب خواهد گذاشت. چون این زن ادیب و روشنفکر، از احکام حلال و حرام دینی چندان اطلاعی ندارد، پس بی درنگ دست خود را از زیر عبا به سوی دست آن زن دراز کرد و با عبا دست داد. چهره ي فاطمه الیوسف از این حرکت عجیب شرف الدین متغیر شد و آثار ناراحتی و دلگیری در صورت و چشمانش ظاهر شد و با خود گفت: « چرا این سید دانشمند و روشنفکر، از زیر عبا با من دست داد؟! مگر دست من ناپاک بود که او دستش را به دست من نزد؟!
شرف الدین از تغییر چهره و نگاه آن زن، فهمید که او ناراحت و دل آزرده شده است. بی درنگ گفت:
بانو ناراحت نباشید که من چرا دستم را به دیت شما نزدم. چون من وضو داشتم و بر اساس نظر فقهی برخی از مذاهب اسلامی، لمس نمودن دست زن نامحرم، وضو را باطل می کند. بدین خاطر من از زیر عبا با شما دست دادم!
فاطمه الیوسف با شنیدن این سخن تبسم کرد و رنگ چهره اش طبیعی گشت و سپس با تشکر و تحسین، از شرف الدین خداحافظی کرد رفت. [۹۸]
خورشید از پس خورشید
شیخ « محمد مرعی الامین سوری» از علمای بزرگ و مدرسان و نویسندگان نامدار اهل سنت بود. روزی یک از شاگردان کتابی را درنهایت احترام و ادب به او دادو گفت: استاد این کتاب را ببینید اگر مانعی ندارد و برای من مفید است آن را بخوانم. شیخ تا اسم کتاب را دید عصبانی شد، اما کتاب را گرفت تا فردا مطالعه اش کند و اگر صلاح بود شاگرد نیز استفاده کند. شیخ کتاب را درگوشه ای از خانه انداخت تا فردا بدون مطالعه برگرداند، زیرا اصولا این گونه کتابها ارزش مطالعه نداشتند اما ندای وجدانش او را به خود آورد، آن را برداشت و به مطالعه اش پرداخت تنها زمانی از خواندن فارغ شد که مؤذن الله اکبر اذان صبح را می گفت.
آری او غرق در کتابی شد که عمل، تحقیق، ایمان، ادب و منطق در ان موج می زد و دریایی عمیق و زلال پر از گوهرهای درخشان ایمان و کمال بود.
« شیخ محمدم خود را حریصانه به این دریا زده و تمام افکارش را به موج مطالعه روح نواز کتاب سپرده و پابه پای مطالب حرکت می کرد. پرده های تعصب و گمراهی از جلو چشم دل او کنار رفت. در این صبح بیداری، آفتاب هدایت از افق « المراجعات» بردمید و زندگی او را روشن کرد. او حقیقت را دید و راه از چاره، بازشناخت.
وقتی کتاب ا به برادرش « شیخ احمدم داد با واکنش متعصبانه اش روبرو شد، ولی شیخ محمدگفت: آن را بخوان ولی عمل نکن. خواندنش که ضرری ندارد.
« شیخ احمد» کتاب را با بی اعتنایی گرفت و باز نمود و شروع به مطالعه کرد. « شیخ احمد» را نیز از اعمال تیره و تار گودال تعصب و گمراهی درآورد و به روشنایی آفتاب هدایت تشیع رساند. هر دو به آیین تشیع درآمدند.
کم کم مردم مطلع شده و دسته دسته نزد آنها آمده از علت شیعه شدنشان سؤال می کردند. آنان نیز مطالب المراجعات را به مردم عرضه می کردند. در پی این حادثه افراد زیادی در سوریه، لبنان، ترکیه و ... توسط این دو برادر راه هدایت را یافته و به حقیقت پیوستند و مذهب شیعه را اختیار نمودند.
آری سید شرف الدین عاملی با گام استواری که در راه نجات « شیخ الازهر» از ضلالت برداشت نه تنها موجب هدایت او به سوی نور اهل بیت(علیهم السّلام) شد، بلکه با نگارش و چاپ کتابش موجی دیگر در راه هدایت انسانها و بازداشتن آنها از راه خطا، ایجاد نمود. [۹۹]
مقابله با نفوذ فرهنگی
استعمارگران غربی برای گسترش و تحکیم خیانت آمیز خود و رسیدن به ومطامع شیطانی خود همواره کوشیده اند، تا فرهنگ منحط و فسادآلود خود را جایگزین فرهنگ و ترتیب اسلامی کنند و الگوها و آداب و رسوم مسلمین را که در اصل مجموعه ای از استقلال و فضیلتهای الهی و انسانی است، کم ارزش و کهنه جلوه دهند.
لبنان یکی از همین ممالک است، وضع آموزش و پرورش آن بسیار آشفته بود. وجود مدارس تبشیری که تنها به تبلیغ مسیحیت می اندیشیدند و مدارس دولتی که دختران و پسران را به طرز غربی آموزش داده، زمینه انحرافات اخلاقی و عقیدتی را درآنها به وجود می آوردند، شرف الدین را به فکر فرو برد. او به این نتیجه رسید که برای مقابله با تهاجم فرهنگ غرب باید از همان راهی وارد شد که غربی ها وارد شده اند. باید مدارسی تأسیس کرد که درآن در کنار تدریس و تعلیم علوم و فنون جدید عمران، پزشکی ... یه آموزش احکام اسلام نیز توجه شود. شرف الدین برای ساختن مدرسه مصمم شد و مدرسه ای ابتدایی با نام ن المدرسه الجعفریه» را بنا نهاد. او مدرسه ای دخترانه به نام الزهرا(س) و باشگاهی زیبا به نام امام صادق (علیه السّلام) بنا نهاد. مدتی بعد مخالفان سیاسی شرف الدین که از کارگزاران فرانویان بودند، با این اقدام سازنده و اساسی مخالفت کرده و باتوسل به زور و کمک دولت وابسته لبنان مدرسه الزهرا(س) را بستند.
شرف الدین که سالها در مبارزه با امپریالیستها تجربه اندوخته بود مأیوس نشد و کلاسها را درخانه اش برپا ساخت و سال بعد دوباره مدرسه را بازکرد. خودش، صبح روزهای پنج شنبه به مدرسه پسران و از آنجا به مدرسه دختران می رفت و درباره پاره ای لغزشها که از دانش آموزان سر می زد سخن می گفت. شرف الدین به این طریق، اقدامی علمی در راستای دعوت به معروف و بازداری مردم از منکراتی همچون اختلاط مدارس، نفوذ عقاید فاسد و غیر اسلامی و ... انجام داد. او بالاخره کار را تا آنجا توسعه داد که در دهه آخر عمرش، دانشکده جعفریه را تأسیس کرد. این دانشکده امروزه از پیشرفته ترین مراکز علمی و فرهنگی لبنان به شمار می رود [۱۰۰].
« سید اسماعیل بلخی»
متوفای 24/4/1347 ه.ش – کابل
شلاق فقر و تبعیض
بلخی علت قیام خویش را در یکی از خطابه های خود در مجمع علمای نجف اشرف این گونه بیان می دارد.
یکی از علتهای نهضت من در افغانستان، که پانزده سال زندان رفتم و برای حقوق طبقه ي ضعیف مجادله کردم این بود که یک روز در یکی از اتوبوسهای شهری داخل کابل بودم. زنها جلو و مردها عقب بودند. همه زنها چادر داشتند یکی از زنان به خاطر فقر چادر کوچک کرباسی به سر و صورتش بسته بود اما رویش خوب پوشیده نبود ولی یک زن آرایش کرده کابلی که حجاب درستی هم نداشت آمد و پهلوی او نشست و گفت: بلند شو، گم شو، جای مراتنگ کرده ای. » بلخی به خاطر پایان دادن به ناعدالتی هایی که با جان لمس کرده بود به پاخواست او فریاد می زد. ای کسی که به مال یتیم و بیوه تعرض می کنی ... آنها که نان جو ندارند... و درآن زندگانی لوکس که تو داری شریکند. ای وزیر بی انصافی که روی صندلی وزارت که نشسته ای خدا و جدان و وطن و شرافت را فراموش می کنی.ای والی ای قاضی بی دین ... آنچه می خوری دیر یا زود گریبان تو را می گیرد. این حق مردم است. خون مردم است. آن کسی که خون مسلمان را می خورد با یهود فرق ندارد. یهود گوشت مسلمان را پخته و می خورد و تو پخته یا خام می خوری.
بلخی پس از صدارت هاشم خان مزدور انگلیس از مزار شریف به کابل رفت و به افشای جنایات و فسادهای رژیم پرداخت. چیزی نگذشت که وی را دستگیر کردند و بعد از مدتی به شرط عدم دخالت در سیاسیت آزاد کردند.
اما او بارها گفت:
« من بدون دخالت در سیاست و سرنوشت ملتم نمی توانم زندگی کنم.» [۱۰۱]
« سید حسام الدین فالی»
متوفای 1328 ه.ش
خروش بر شب
در سال 1313 ش در یکی از شبها مجلس جشن و سخنرانی با حضور وزیر معارف در مدرسه ي شاپور شیراز بر پا شد در پایان مراسم عده ای از دختران با صورتهای آشکار و گیسوان نمایان به رقص و پایکوبی پرداختند. این اقدام خشم ملت را برانگیخت. مردم مذهبی شیراز، فردای آن شب در مسجد وکیل اجتماع کردند. « سید حسام الدین فالی» روحانی سرشناس و متعهد شیراز، دست از جان شسته بر بالای منبر رفت و با خروش و فریاد مردم را به هوشیاری در مقابل توطئه های رضاخان فرا خواند.
اعتراضوی به فساد و فحشا بی جواب نماند و مأموران رضاخانی وی را دستگیر نمودند؛ اخبار شیراز به شهرهای قم و مشهد و تبریز رسید. در تبریز سید ابوالحسن انگجی و آقا میرزا صادق آقا در اعتراض به روند اسلام زدایی قیام می کنند. لیکن عمال رضاخان ان دو را نیز دستگیر و تبعید کردند. [۱۰۲]
« مولی محمد تقی برغانی»
متوفای 1328 ه.ش
شهید ثالث
تمام سعی خود را در ترویج دین و اهتمام به امور دینی صرف می کرد. وی اوقات زیادی را به عبادت،مناجات و امر به معروف و نهی از منکر می گذارند و از ظواهر فریبنده دنیا دوری می جست، به همین سبب مورد علاقه و اعتماد مردم واهل علم بود. در دوران او فرقه ي « شیخیه» به وجود امد که در بعضی جاها باعث فساد و ریختن خونهاشد. او مبارزه ای علنی با فرقه ي ضاله « شیخیه» را آغاز کردو در راه آگاهی افکار عمومی کوشید و برای آلوده نشدن مسلمانان به افکار منحرف این گروه به کافر بودن و نجاست آنها فتوی داد. اقدامات او موجب تضعیف فرقه ي « شیخیه» شد.
آنان برای گرفتن انتقام به مسجد وی هجوم بردند و او را شب هنگام در مسجد و در حال عبادت و مناجات مورد حمله قرار دادند. دو روز بعد بر اثر شدت جراحات وارده به شهادت رسید. [۱۰۳]
« آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی»
متوفای 23 اسفند 1340 ه.ش – تهران
دفاع از حجاب
حجاب چونان دژی مستحکم و نفوذ ناپذیر در مقابل وزش هوای آلوده و اسارت زای غرب قرار می گیرد و مادام که زن در سنگر چادر و حجاب است چنگال دژخیمان استعمارگر به او نمی رسد بر این اساس، شیاطین به فکر انهدام این دژ افتادند.
رضاخان در اجرای اهداف خود اشاعه فرهنگ غرب را یکی از راههای مقابله با اسلام می دانست. او پس از مسافرت به ترکیه در سال 1313 ه.ق و آشنایی با آتاتورک، به تقلید از او به مبارزه با همه سنتهای اسلامی پرداخت و به کشف حجاب شدت بیشتری داد. در اجرای این طرح کلیه اقشار جامعه را به شرکت در مجالس جشن و سخنرانی وادار کردند و گستاخی را به حدی رساندند که به علما نیز تشکیل چنین مجالسی را پیشنهاد کردند.
امام راحل درباره مقاومت علما در برابر این منکر آشکار، به آنچه بر سر آیت الله کاشانی آمد، چنین اشاره می کند: « حتی به علمای بزرگ پیشنهاد می کردند که شما مجلس بگیرید یا خانم خایتان، با زنهایتان بیایید در مجلس، نقل کردند یکی شان رفته بود پیش مرحوم آقای کاشانی گفته بود که فرمودند که شما باید در مجلسی که چیز [ اختلاط زن ومرد] است شرکت کنید. ایشان فرموده بودند. فلان خوردند.
گفته بود که آن بالاییها گفتند.
گفته بود: من هم همان بالاییها را می گویم. [۱۰۴]
نجات ناهیان منکر
احمد کسروی از جمله افرادی بود که برای یاری دادن استعمار در چپاول ملت های مسلمان، در نوشته های خود، اسلام، شیعه و روحانیت را مورد اهانت قرار می داد و با ارئه نظریاتی بی دلیل و عوام فریب سعی در بی دین کردن مردم داشت. نواب صفوی وقتی از عقایدش باخبر شد، از نجف به ایران آمد و با وی به گفتگو نشست اما این بحثها راه به جایی نبرد و نواب دریافت که این شخص اهل منطق و دلیل نیست و با برنامه ریزی استعمار، دست به این کار زده است. از این روی تصمیم گرفت او را به قتل رساند.
فدائیان اسلام او را در 24 اردیبهشت 1324 ه.ش هدف گلوله قرار دادند که مجروح گشت. در روز 20 اسفند 1324 چهار نفر به نامهای سید حسین امای، سید علی امامی، جواد مظفری و علی فدایی وارد کاخ داگستری شده و کسروی را به قتل رساندند. مأموران هرچهار تن را دستگیر کردند آیت الله کاشانی در روز صدور حکم درباره ي فدائیان اسلام دستور داد ساختمان دادگستری و از آنجا تا خانه اش را چراغانی کنند. قضات وقتی وارد شدند، جشن بی سابقه ای را در محوطه کاخ دادگستری مشاهده کردند وقتی از علت پرسیدند، جواب شنیدند که: این جشن به خاطر بی گناه شناخته شدن فدائیان اسلام است. قضات گفتند: ولی ما که هنوز حکمی صادر نکرده ایم.
در جواب گفته شد: فدائیان به عدالت شما رأی داده اند.
در همین بین قضات چند رأس گوسفند را دیدند و گفته شد که آیت الله کاشانی دستور داده زیر پای فدائیان قربانی شوند. و آنگاه مطلع شدند که چراغانی تا دم منزل آیت الله کاشانی ادامه دارد و فدائیان اسلام برای صرف غذا به مناسبت آزادی به منزلش دعوت شده اند.
قضات وقتی وارد دادگاه شدند روی نیمکتهای تماشاگران از علما و طلاب و دیگر مردم پر بود به این ترتیب در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند و حکم به بی گناهی متهمین دادند [۱۰۵].
کشف حجاب
رضاخان برای اجرای مأموریتی که از طرف استعمار انگلیس، به عهده اش گذاشته شده بود. بنای مخالفت با دین و ملت را گذاشته و مجالس عزاداری را ممنوع و قانون یک شکل شدن لباس و کشف حجاب را مطرح نمود. آنان که از سابقه مبارزاتی آیت الله کاشانی با استعمار ظلم و ستم، اطلاع داشتند، به خود جرأت درگیری با وی را نمی دادند و آنجا که پای کاشانی به میان می آمد خود را کنار می کشیدند.
در یکی از شبها عده ای از مأموران مجری قانون کشف حجاب که به مساجد وی هجوم بردند اما درهمان لحظه نخست، آیت الله کاشانی چنان برخورد شدید با عوامل رژیم کردند که همگی پا به فرار گذاشتند و در یک چشم به هم زدن از آنجا دور شدند. [۱۰۶]
فقر و خیانت
با فراگیر شدن دامنه دعوت آیت الله کاشانی مبنی بر قیام مردم علیه اشغالگران، انگلیسی ها به فکر فریب وی افتادند و یکی از مزدوران عرب خود را با مبلغ زیادی پول نزدش فرستادند که از ادامه بسیج مردم برای نبرد دست بردارد.
آیت الله کاشانی فرستاده آنها را به حضور پذیرفت و خطاب به او گفت: چرا این کارهای خلاف دین و مصلحت ملت مسلمان را انجام می دهی؟ تو چطور حاضر می شوی برای به دست آوردن پول جاسوسی بیگانه را قبول کنی و به ملت خود خیانت کنی؟
مرد جاسوس به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: آقا به خاطر تنگدستی مجبور، به این کار شدم.
آیت الله کاشانی که او را شرمنده و پشیمان دید گفت: ما قدمی برداشته ایم که سعادت و استقلال مسلمین را به دنبال خواهد داشت. تو هم می توانی به ما کمک کنی حالا این پول را که اورده ای خودت بردار و کار تو این است که جلسات مخفیانه رؤسای عرب با انگلیسی ها را به ما اطلاع دهی.
مرد عرب که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود از گناه خیانت خلاصی یافت و اطلاعاتی را در اختیار آیت الله کاشانی قرار داد که توسط آنها اسامی سران عرب و ارتباطشان با بیگانه ها را در اطلاعیه هایی چاپ و منتشر شد و ماهیت پلیدشان را آشکار و رسوایشان نمود. وقتی این اشخاص موقعیت خویش را در بین ایل و عشیره خود در خطر دیدند، برای جلوگیری از رسوایی بیشتر به همراه نیروهایشان به انقلابیون پیوستند. [۱۰۷]
« سید محسن حکیم»
متوفای 27 ربیع الاول 1390 ه.ق
برابر 1348 ه.ش – نجف اشرف
سفر تبلیغی شاه فیصل
روزی فیصل همراه عبدالله و نوری سعید، پای به سرزمین پاک نجف نهاد. مقامات رسمی از حکیم خواستند تا به رسم دیرین، در حرم مطهر نجف نهاد. مقامات رسمی از حکیم خواستند تا به رسم دیرین، در حرم مطهر حضرت امیر(علیه السّلام) به استقبال شاه فیصل بیاید و جای خالی سید ابوالحسن اصفهانی را پر کند ان بزرگوار در حالی که شیخ عبدالکریم جزائری و سید علی بحرالعلوم دو تن از بزرگان حوزه را با خود داشت، به ملاقات فیصل رفت و مراسم به خوبی پایان یافت.
چند سال بعد ( 1327) شاه فیصل بار دیگر عزم دیار امیرالمؤمنین کرد. چون عبدالرسول خالصی، فرماندار کربلا، نمایندهای نزد حکیم فرستاد تا خبر ورود شاه را به وی اعلام کند ان بزرگوار فرمود: هرگز به استقبال فیصل نخواهم امد. عبدالرسول خود به زیارت مرجع شیعیان شتافت و گفت: آقا من شیعه ام، این کار شما اهانت به من است، به مصلحت شیعه نیست. حکیم فرمود:
این کار من خدمتی به همه ي شیعیان عراق است. ما بخشی از جواهرات گنجینه ي همایونی نیستیم تا هر چند گاه پادشاه آنها را از نظر بگذراند. من بار اول که به استقبال رفتم خواستم تا مشکلات مردم را با وی در میان نهم، ولی گویا موضوع جدی نیست. زیرا از آن تاریخ تاکنون هیچ اقدامی انجام نداده استو. هدف از سفر شاه به نجف تنها تبلیغ شخصی است. من نمی توانم بخشی از جواهرات گنجینه ي همایونی باشم.
آن بزرگوار در دفاع از کیان اسلام به همین امر بسنده نکرد، بلکه مردانه در برابر لوایح ضداسلامی فیصل ایستاد و از تصویب آنها جلوگیری کرد. [۱۰۸]
اعتراض به وحشیگری
از حوادث مهم روزگار فیصل، حمله ي سه کشور فرانسه، انگلیس و اسرائیل به مصر بود. مردم عراق با شنیدن این خبر به خیابانها ریختند و با شعارهای نابود باد استعمار، به حمایت از مصرپرداختند. نیروهای دولتی در نجف به تظاهرات کنندگان حمله کرده گروهی را مجروح و عده ای را زندانی کردند حکیم که از این حادثه به شدت اندوهگین شده بود به شاه چنین نوشت:
حضرت پادشاه بغداد: خونریزی و وحشیگری که در نجف اشرف رخ داد بسیار عمل پست و نادرستی بوده است. بسیار متأسفیم که دولت اقدام به چنین کاری کرده است. مردم نیز از این کردار دولت متنفر و منزجرند.
و چون دریافت که دولت نسبت به آزادی زندانیان اقدام نمی کند به عنوان اعتراض در نماز جماعت حاضر نشد. در پی این حرکت مرجعیت شیعه، استادان حوزه و ائمه ي جماعات نمازهای مساجد را تعطیل کردند. بدین ترتیب موجی از اعتراض و اعتصاب اکثر شهرها را در بر گرفت. فیصل که زمان را به سود خود نمی دید، رؤسای مجالس ملی و سنا را همراه با این نامه به نجف فرستاد:
حضرت علامه حجه الاسلام آقای سید محسن طباطبائی حکیم سلام، رحمت و درود خدا بر شما باد.
بعد خبر تلگراف شما به ما رسید ما از جریان تأسف آور نجف اشرف که شهر مقدس است متأسفم و امر کردیم اقدامات قانونی به عمل آید. حکیم پس از ملاقات با فرستادگان شاه و دریافت قول آزادی زندانیان سرانجام به اعتصاب یک هفته ای پایان داد و اندکی بعد زندانیان آزاد شدند.
دفاع از حجاب
با کدتای سال 1336 ه.ش دفتر پادشاهی در عراق بسته شد و شیوه جدیدی از دیکتاتوری با نام جمهوری بر کشور سایه افکند. آیه الله حکیم که از سیاستهای پشت پرده استعمارگران آگاه بود، از فرستادن تلگراف تأیید برای عبدالکریم قاسم رهبر کودتا، خودداری کرد و بدین ترتیب خود را در برابر نظام جدید قرار داد.
چند روز پس از استقرار کودتاگران زمزمه ي لزوم کنار نهادن حجاب زنان از سوی مسؤولان بالا گرفت. آنها با این استدلال کودکانه که چون نوری سعید با چادر زنانه قصد فرار از کشور داشت، پس شایسته نیست بانوان از این پوشش استفاده کنند. زمینه را برای پیاده کردن اصل استعماری به اصطلاح آزادی زن آماده ساختند.
حوزه ي نجف و در رأس آن آیه الله سید محسن حکیم در برابر این توطئه ایستاد.« شیخ محمد امین زین الدین» برای روشن ساختن افکار عمومی و شکستن جو مسموم کشف حجاب، کتابی به نام « العفاف بین السلب و الایجاب» نگاشت ولی مسؤولان به این بهانه که کتاب دارای افکار ارتجاعی است، از چاپ آن جلوگیری کردند. مردم با شنیدن این خبر گردهمایی بزرگی در منزل حکیم تشکیل داده، مخالفت خود با کدتا و اقدامات کودتاگران را اعلام کردند. این اجتماع را می توان نخستین گردهمایی بزرگ در منزل ایشان داشت. آن بزرگوار ضمن فرستادن نماینده ای، پیام کوبنده ای برای مسؤولان ارسال کرد و به گونه ای که آنها ناچار عقب نشینی کرده، به کتاب یاد شده اجازه ي چاپ دادند. [۱۰۹]
« آیت الله میلانی»
متوفای 17/5/1354 ه.ش مشهد مقدس
تلاش برای روشنگری
او می گفت قلب را باید اصلاح کرد چرا که قلب محل صدور همه اعمالی است که از اعضاءو جوارح صادر می شود اگر قلب اصلاح شد اعمال نیز صالح می شود و اگر فاسد شد فساد اعمال را در پی دارد .
فرزند وی می گوید: یک شب در مسجد،تازه نماز مغرب و عشا به پایان رسیده بود که جوانی به حضور ش آمد. او در قیامت به خود تردید راه داده بود و می رفت که اصلی از اصول اسلامی را انکار نموده از مسیر الهی خارج و در ورطه ضلالت هلاک شود.
آیت الله میلانی تبسم کرد و فرمود: بنشین. آنگاه با او شروع به گفتگو نمود. پاسی از نیمه شب می گذشت اما همچنان مباحثه آن دو ادامه داشت او توانست قلب جوان را منقلب سازد و او در حالی که گریه می کرد از آیت الله
میلانی خدا حافظی کرد و از مسجد خارج شد [۱۱۰].
اعلام همگانی
خروش پانزده خرداد،هنگامی به وقوع پیوست که حکومت،امام خمینی و گروهی از علما را دستگیر و روانه زندان ساخت. این خبر در صبح 15 خرداد 42 به اطلاع مردم رسید طولی نکشید که خیابانها در قم و تهران مملو از جمعیت گردید.
آن روزها جو خفقانی که رژیم و کارگزاران فاسدش پدید آورده بودند،نتوانست مانع تلاش آیت الله میلانی در دفاع از انقلاب و محکوم نمودن فسادها و گناهان و منکرات آشکار در زمینه های اجتماعی و فردی شود. او در حرکتی اعتراض آمیز از مشهد راهی تهران شد. در بخشی از اعلامیه خود به امام خمینی و ... می نویسد:
فورا برای پشتیبانیو اعلام همقدمی با شما مردم مسلمان ایران، به سمت تهران حرکت کردم. مسلما مطلع شده اید که هواپیما را از وسط راه برگرداندند. مجددا روز یکشنبه هشتم صفر به سمت تهران آمدم. آنچه مرا به این کار وادار می کند،این است که می بینم در این مملکت که تقریبا بیست میلیون جمعیت دارد، افرادی زمام امور را به دست گرفته اند که به هیچ وجه صلاحیت عقلی و اخلاقی در آنها نیست. به هر گناه فردی و اجتماعی دست می زنند و آنچه برای آنها ارزش ندارد، مصالح افراد اجتماع است. اموال مسلمین و بیت المال در راه اغراض خصوصی صرف می شود و قدرتهایی که برای دفاع از حقوق مردم و صیانت مرز این آب و خاک است،بدون در نظر گرفتن اصول انسانیت در راه مقاصد شخصی به کار می رود. حرف حق گفتن جرم شناخته شده و مقاومت در مقابل ظلم، گناه نا بخشودنی تعبیر می گردد. طبعا در چنین شرائط ناشایست ترین افراد به عالیترین مناصب می رسند و رجال صالح به جرم صلاحیت،زندانی می گردند. رشوه خواری و ظلم و کشتارهای بیرحمانه مملکت ما را با داشتن تمام مواهب الهی به خرابه غم انگیزی تبدیل کرده و بی کاری و عدم امنیت آینده وحشتناک تری را تهیه می بینند. با مشاهده این اوضاع ناگوار که وجدان هر مسلمان بلکه هر انسان با شرافتی را متاثر می کند،شرعا مجبورم که تا برای اظهار حق و نهی از منکر حرکت کنم. من در این مسافرت به جد خود حضرت سید الشهداء تاسی کرده از جوار امن ثامنالحجج به تهران آمدم تا به دنیا اعلام کنم این قیام و نهضت به هیچ وجه صورت ارتجاعی ندارد. بلکه نهضتی است که ملتی مسلمان برای مقابلم با حکومتهای جابرانه ، با پیشوایی مقامات عالیه روحانی تعقیب می کند.» [۱۱۱]
« آیه الله شاهرودی»
متوفای تابستان 1357 ه . ش
هدایت دزدان
بعد از ظهری گرم و نفس گیر بود سید دانشوران شاهرود،همراه یکی از آشنایانش در بیابان،پناه به سایه تک درختی سبز آورده بودند.
در این لحظه سوارانی مسلح با چهره هایی خشن ،خود را به درخت نزدیک کرده،در برابر مسافران دیار پاکی قرار گرفتند.
یکی از سواران ،در حالی که تفنگ خاک آلودش را به سوی آنها نشانه گرفته بود،از آنها خواست هر چه دارند ،آشکار ساخته و با دست ادب تقدیم کنند. زایران نجف،همه ی اندوخته خود را که چند سکه کم بها بود، از ،آنان را به نوشیدن چای و زدودن غبار سفر در کنار سفره عصرانه خویش،دعوت کرد.
او بر آن بود که با گفتگوی دوستانه قلب تیره آنان را به پاکی متمایل ساخته ،فطرت الهی خفته در زیر انبوه هوسهایشان را،بیدار کند. آنان که از پیمودن بیابانهای گرم خسته بودند،آثار بزرگواری در چهره سرور سادات شاهرود ، مشاهده کرده بی درنگ از اسبها پیاده شده ،در کنار سفره ساده مسافران سرزمین نور ، دل به گفته های آسمانی سید محمود سپردند.
« شهید آیه الله سید محمد رضا سعیدی»
تاریخ شهادت 20 خرداد 1349 ه. ش-تهران
روش مردمی
مدتی بود که کسبه و معتمدین محل با معضلی برخورد کرده بودند و آن ظاهر شدن زنی بود جذاب و زیبا بود که در آخر محله سکونت داشت این زن هر روز با لباسهای زننده مسیر خیابان و محله غیاثی تا سر ایستگاه اتوبوس را پیاده طی می کرد و نظر جوانان را به خود جلب می نمود. از آنجا که محله غیاثی با نفوذ شهید سعیدی و همکاری مردم از خودنمایی زنان به این صورت، در امان مانده بود برای اهل محل این حرکت که تا حدودی هم حساب شده به نظر می رسید، قابل تحمل نبود. از این رو کسبه و بعضی از مردم این موضوع را با شهید سعیدی درمیان گذاشتند. شهیدسعیدی آنان را ازهرگونه عکس العمل بازداشت ومنتظرماند تا خود به امربه معروف ونهی ازمنکر او بپردازد.روز بعد شهید سعیدی با بعضی دیگر از اهل محله راه را بر این زن گرفتند و شهید سعیدی با لحنی پدرانه شروع به موعظه اوکرد.خواهرم: دارندشما راگول میزنند... چراشخصیت خودرا فراموش کرده ای؟...جواب خداراچه میدهی؟ سخنان سعیدی چنان در روح آن زن اثرکرد که دیگرهیچگاه او را درمحله غیاثی بی حجاب ندیدیم. [۱۱۲]
تذکربه کودکان
موعظه و امر به معروف شهید سعیدی با اهل محله هم شیوه خاص به خود را داشت. محله غیاثی تا حدودی محله ای فقیرنشین بود. ابتدای کوچه هایش شیرهای آب فشاری وجود داشت که بعضی ازخانه هاکه لوله کشی آب نداشتند، مسافتی طولانی راطی میکردندو باسطل، آب رابه خانه حمل میکردند.
یکی ازدوستان شهیدسعیدی میگوید :
روزی با شهید سعیدی ازکنار یکی ازاین شیرهای آب می گذشتیم.شهیدسعیدی متوجه زنی شدکه به سختی دوسطل آب را با دو دست بلندکرده است وهمین امرموجب شده بودکه زن نتواندحجاب خودرابطورکامل مراعات کندبطوری که روسریش عقب رفته بود وموی سرش پیدابود. شهیدسعیدی عبای خودرا به من داد وسریع به طرف زن رفت ودوسطل آب رابا اصرار زیاد ازاوگرفت. مسافت خانه تاشیرآب طولانی بودو اوقبول نکردکه من دراین امرخیرکمک کنم. سعیدی سطلهای آب رابه مقصدرساندومودبانه امربه معروف کرد.
زن که گفتاروکردارمولایش علی( ع) رادررخساراین فرزندعلی (علیه السّلام) بخوبی ازنزدیک حس کرده بود، امربه معروف شهیدسعیدی راپذیرفت. [۱۱۳]
با کودکان
روزی با شهید سعیدی ازکوچه ای می گذشتیم که ایشان متوجه دختربچه ای شد که درب خانه ای مشغول به بازی بود ودامان کوتاهی برتن داشت سعیدی آرام نزداورفت وپس ازسلام با لحنی مهربانانه وکودکانه با او لب به سخن گشود وگفت:
دخترجون توخونه شلوارداری! دختربچه گفت: بله آقا، سعیدی گفت: پس بدوشلوارت رابپوش... آفرین دخترخوب.
ودختربچه بطرف خانه دوید به هنوزهیچ کوچه نرسیده بود که دختر بچه به سرعت خود را به شهید سعیدی رساند و در حالی که شلوار به پا کرده بود گفت: آقا،آقا ببین شلوارم را پوشیدم.
جایزه به نوجدانان ناهی از منکر
آیه الله سعیدی در پایگاه مسجد موسی بن جعفر(علیه السّلام)، جوانان و نوجوانان را برای امر به معروف و نهی از منکر بسیج می کرد. برنامه او در این امر الهی به این صورت بود که هر نوجوان و جوان در طول روز و یا طول هفته مواردی را که به امر به معروف و نهی از منکر می پرداخت، بر صفحه ي کاغذ می نوشت و به نزد سعیدی می برد تا ضمن رهنمودهای لازم بیلان کار خود را تقدیم نماید.
بر روی کاغذهایی که برآن تلاش نوجئانان، خود را در اجراء فرامین الهی نقشی بسته بود، گاهی این جملات به چشم میخورد:
- به راننده گفتم موسیقی را خاموش کن.
- به فلان پسری که فلان حرف زشت را برزبان می آورد گفتم نگو.
- فلان عکس زشت و زننده را پاره کردم.
سعیدی نیز در بسیاری از موارد ضمن تقدیر از این نوجوانان وجوانان به آنان جایزه می داد، او در مسیر پاکسازی محله ي غیاثی نیز از جوانان و افراد قوی نیز استفاده می کرد.
گاهی گوشه و کنارهای نزدیک این محله تبدیل به محل جمع شدن قماربازان می شد و کلانتریها نیز به اعتراض مردم رسیدگی نمی کردند، گاه 30 الی 40 تن از جوانان محله، دست جمعی با چوب و سنگ به مبارزه ي قماربازان می پرداختند. آنان این قسمت از پایتخت را به محله ای ناامن برای افراد اراذل و اوباش مبدل ساخته بودند. [۱۱۴]
« امام موسی صدر»
آفت حجاب
وضع آشفته ي زنان و دختران در لبنان از همه اسفبارتر بود؛ بطوری که در؛آن کشور مسأله حجاب و بی حجابی زن اصلا مطرح نبود بلکه تنها داستان برهنگی زن و یا به تعبیر عربها( خلاعت) آنان مورد بررسی قرار می گرفت. و این وضع با هیچ یک از کشورهای شرقی قابل مقایسه نبود. این موضوع دردآور از همه چیز بیشتر سید موسی صدر را ناراحت کرده و عذابش می داد وبدین منظور هم وی وقت زیادی برای این مهم گذاشت او به خاطر اهمیت، ظرافت و حساسیت مسأله حدود یکسال به دنبال تحقیق و بررسی راههای مبارزه با این آفت خانمان برانداز بود تا این که در نهایت به روشی نوین و ابتکاری دست یافت که بهتر است از زبان خود او بشنویم: [۱۱۵]
پس از یکسال مطالعه عامل اصلی این بی بندو باری را در بی سوادی ودور بودن زنان از تعالیم اخلاقی و دینی یافتم و فهمیدم که نخست باید سطح فکری و تربیتی آنان، از جهت دینی و اخلاقی تقویت بشود ولی دو مانع بزرگ در پیش داشتم که عبارت بودند از:
الف: زنان لبنان برخلاف زنان ایران در مسجد و مجالس عزاداری به هیچ وجه شرکت نمی کردند.
ب: شخصیت زنان بطور معمول با زیبایی، تظاهر به تجمل و مد آمیخته بود.
بدین جهت امکان نداشت بطور مستقیم دعوت به پوشش اسلامی و حجاب بشوند زیرا باعث می شد که آنها از روحانی و دعوت دینی فاصله بگیرند. نتیجه ي مطالعات این شد که دعوت را غیر مستقیم شروع کنیم بدین صورت که نخست جمعیت «بر و احسان» اعلام کرد که برای عضویت زنان هم در این« جمعیت» مانعی نیست و آنان نیز می توانند در فعالیتهای جمعیت حضور فعال داشته باشند.
با تبلیغاتی که انجام گرفت. در مدت کوتاهی بیش از دویست نفر زن عضو جمعیت شدند و در اول سال خودشان هشت نفر را به عنوان هیات مدیره ي انتخاب کردند. به علت روح مردم دوستی و زیادی عاطفه، فعالیت زنان در امور خیریه بالا گرفت ، تا آن جا که برنده ي جایزه فعالترین عضو در سال 1339 ه.ش. یکی از همان خانمها گردید.
برای تشویق و ازدیاد علاقه ي زنان به اهداف و افکار جمعیتف توزیع شهریه ي فقرا و رسیدگی به حال خانواده های فقیر را در هر ماه دوبار بر عهده ي آنان گذاشتیم. رضایت روحیی که به واسطه ي رسیدگی و ملاطفت با مستمندان در این خانم ها به وجود آمد، شخصیت اصلی یعنی روح انسانی را درآنها تا حدودی زنده کرد و بخوبی درک کردند که به جز زنانگی و مدپرستی ، و لباس خوب پوشیدن، ممکن است شخصیت دیگری هم داشت که این شخصیت عظمت ثبات و لطف بیشتری دارد.
ولی عمق فاجعه در این خصوص به قدری وسیع بود که با این تلاشهای هرچند چشمگیر و دقیق اصلاح اساسی صورت نمی گرفت. به ناچار او برای مبارزه با این فساد اجتماعی تصمیم گرفت تا جبهها های مهم دیگری بگشاید و با تمام نیرو و تجهیزات لازم از هر طرف به سوی فساد، این دشمن خانمانسوز حمله ور شود. از جمله تأسیس خانه ي دختران – آموزشگاه پرستاری- مرکز پزشکی – مؤسسه ي قالیبافی و حوزه علمیه گامهایی در راه این آرمان بود. [۱۱۶]
تهاجم همه جانبه
او در سال 1341 ش، در جلسه ي انجمن ماهانه ي دینی طی یک سخنرانی خطر تهاجم فرهنگی را گوشزد می کند و با تکیه بر سخنان یک نویسنده الجزایری به نام مالک بن بنی از یک استعمار جدید به نام استعمار فکری نام می برد و آن را خطرناکتر از استعمار سیاسی، نظامی و اقتصادی ارزیابی نموده و می گوید:
ملتی که اصالت فکری خود را از دست داد نجات از این انحراف فکری و استعمار عقیدتی، برایش سخت است و آثار آن بی نهایت عمیق و خطرناک است.
وی ضمن هشدار دادن نسبت به یک تهاجم فرهنگی همه جانبه از طرف دشمنان اسلام، به خودباختگی برخی از نویسندگان و روشنگران آن روز اشاره می کند و می گوید:
این حقیقت با کمال تأسف در بین مسلمانان به شکل وحشت آور و عجیبی وجود دارد، نویسندگان، گویندگان متفکران و مردم عادی ما در مسایل اجتماعی و حتی اخلاقی و تربیتی از سبک فکری غیر اسلامی پیروی می کنندو در چارچوبه ي نظریه ها و حتی الفاظ دانشمندان غرب گرفتار شده اند و از مطالعه ي نظریات و پیشنهادهای اسلامی حتی به عنوان یک نظر امتناع می ورزند. راستی جای حیرت است مردمی دارای یک سلسله ایده ها و افکار ارزنده باشند ولی در مقام عمل نه تنها از این نظریه ها پیروی نکنند بلکه آن افکار و تئوریها را حتی به صورت بحث ومطالعه در نظر نگیرند. [۱۱۷]
« آیه الله طالقانی»
متوفای 18/6/1358 ه. ش- تهران
وزارت امر به معروف و نهی ازمنکر
از جمله طرحهای آیه الله طالقانی در نظام جمهوری اسلامی توجه کامل ایشان به مسأله امر به معروف و نهی از منکر بود؛ همان گونه که در اسلام نیز به این امر توجه خاصی شده است. به عقیده او تشکیل یک وزارتخانه به نام وزارت امر به معروف و نهی از منکر نیاز بود تا به این وسیله جلوی انحراف کارگزاران و دیگر افراد جامعه گرفته شود.
او به سؤالی درهمین رابطه چنین پاسخ می دهد:
یکی از اصول قرآن، مسأله ي امربه معروف و نهی از منکر است که مسؤولیت عمومی است یعنی هر فردی نسبت به فرد دیگر، هر طبقه ای نسبت به طبقه ي دیگر و حکومت این وظیفه را نسبت به مردم دارد و مردم نسبت به حکومت دارند که همیشه مراقب هم باشند و از انحراف و اعمال بد چه فردی و چه در سطح اجتماعی از فحشا، فساد، فسق و فجور و هم انحرافات سیاسی جلوگیری کنند و راه خیر و سعادت و تقوا را به همدیگر بشناسانند و مضار کارهای انحرافی و منکر را بفهمانند. البته در یک حکومت اسلامی غیر از مسئولیت تبیینی ، مسئولیت اجرایی هم خواهدداشت. حقیقت جهاد اسلامی هم یک نوع مسلحانه ي امر به معروف و نهی از منکر است.
به نظر او هیچ چیز نمی توانست جای این واجب بزرگ الهی را بگیرد که این سرمایه ای بزرگ برای اسلام و ملت مسلمان است و نباید چون مردم کشورهای غربی به عضو شدن در یک حزب و شرکت در یک انتخابات و رای دادن بسنده کنند. بلکه مسئولیت انان با رای دادن بیشتر شده و باید همیشه در صحنه باشند و به شدت، رفتار و گفتار نمایندگان را زیر نظر بگیرند و باید با همکاری افراد مسئول در جامعه فضایی بوجود آورندکه اشخاص آلوده جایی برای رشد پیدا نکنند و مردم در برابر خطاهای یکدیگر و اشتباهات دست اندکاران بی تفاوت نباشند.
آری این هدفی بزرگ است که جز با احساس مسئولیت همگانی تحقق نخواهد یافت.
با دشمنان حجاب
استعمار انگلیس که پی برده بود تا دین و آثار آن در میان مسلمانان هست [۱۱۸]، تسلط بی دغدغه بر ذخایر آنان ممکن نیست، در تعقیب سیاستهای استعماری خویش، به مبارزه با آن برخاست و در ایران از جمله برنامه های دیکته شده استعمار به رضاخان،ممنوع کردن استفاده ي زنان از حجاب بود. چه ستمها که درآن دوران سیاه بر زنان نرفت و چه زنان پاکدامن و قهرمانی که برای حفظ حجاب و عفت هویش در خونشان نغلتیدند.
در زمانی که چادرمانند گلوله ای آتشین بود بر قلب پلشت استعمار، روزی در چهار راه گلوبندک تهران بین یک زن باحجاب و مأموری مزدور درگیری به وجود آمد. آن فرومایه برای برگرفتن حجاب از سر آن زن تلاش می کرد، اما او که حجاب را نشانه ي پاکدامنی و شعاری علیه استعمارخارجی و استبداد داخلی می دانست همچنان بر حفظ حجاب پافشاری داشت.
آیه الله طالقانی که از آنجا می گذشت با صحنه کشمکش آنان روبرو گشت آنچنان خشمگین شد که موسی وارد در شب حکومت فرعونیان زمان به یاری زن شتافت و با مأمور گلاویز شد و آن زن را از چنگ آن بی شرم رها ساخت.
به دنبال این درگیری، بیگانه پرستان فرومایه آیه الله طالقانی را به جرم اهانت به مقامات بلندپایه ي مملکتی بازداشت و یه شش ماه زندان محکوم کردند. [۱۱۹]
« استاد شهید آیه الله مرتضی مطهری»
تاریخ شهادت 11/2/1358 ه.ش –تهران
کارنامه ي ما
استاد مطهری سالها بود که آرزوی تأسیس مؤسسه ای علمی- فرهنگی را داشت که بتواند جوابگوی نیازهای فکری جامعه باشد و به نشر و تبلیغ معارف عالی اسلامی بپردازد. سرانجام در سال 1346 به کمک چند نفر دیگر حسینیه ارشاد را تأسیس کرد.
استاد مطهری بعد از تأسیس حسینیه ي ارشاد، به کار این مؤسسه دل بست و با شور و حرارت و آگاهی و درایت به همکاری و برنامه ریزی پرداخت. خود نیز در آنجا سخنرانی می کرد و برای صدها تن از طبقات مختلف- که بیشترشان قشر جوان و تحصیل کرده بودند- با کلامی شیوا و منطقی عالمانه و آگاهی به روشنگری درباره ي معارف اسلامی و گره گشایی از مسائل اسلامی و مباحث عقیدتی، اخلاقی، تاریخی، اجتماعی و سیاسی می پرداخت.
استاد در عاشورای 1390( 27 اسفند 1348) خطابه ای پر شور و حرارت و سرشار از روشنگری تحت عنوان « کارنامه ما در امر به معروف و نهی ازمنکر» ایراد کرد.
در این سخنرانی انقلابی و بیداری بخش، کارنامه مسلمین را در مورد یکی از مهمترین مسائل سیاسی یعنی قضیه فلسطین مورد بررسی قرار دادو سخنرانی دیگری تحت « عنوان احیای تفکر اسلامی» ایراد نمود به دنبال این اقدام اسلامی، دست پلید امریکا از آستین ساواک بدر آمد و استاد مطهری را دستگیر کرد و به سیاهچال به نام « زندان تک سلولی» انداخت. [۱۲۰]
از مقاله نویسی تا نقد فیلم
یکی از مباحثی که درسال 1345 در مورد اسلام به شدت مطرح شد، مسأله حقوق زن بود که گروهی می خواستند نظر اسلام را تحریف و با این شکل بر ضد اسلام تبلیغات کنند. در اینجا بود که استاد مطهری احساس وظیفه شرعی کرد و به دفاع از ایدئولوژی نجاتبخش اسلام پرداخت. خود می گوید:
در سال 45 تب تعویض قوانین مدنی در مورد حقوق خانوادگی در سطح مجلات خصوصا مجلات زنانه سخت بالا گرفت و نظر به اینکه بسیاری از پیشنهادهایی که می شد بر ضد نصوص مسلم قرآن بود طبعا ناراحتیهایی در میان مسلمانان به وجد آورد.
مقالات او واساتید دیگر در حسینیه ي ارشاد تا 33 شماره ادامه یافت. استاد مطهری خود را مرزبان اسلام می دانست از این روی هر جا که جعل و تحریفی در قوانین و چهره ي اسلام رخ می نمود، استاد با سلاح قلم در میدان حاضر می شد در اواخر سال 1350 فیلمی در سینماهای کشور به نمایش درآمد که با جعل و تحریف حقایق می خواست به پندار خویش قوانین اسلام را به زیر سؤال ببرد. در این زمان بود که استاد به میدان شتافت و بانورعلم، پرده های ضخیم جهل و تاریکی را درید. به این طریق برف دروغ در برابر خورشید حقیقت آب شد. [۱۲۱]
حجاب در دانشگاه
استاد سید محمد باقر حجتی می نویسد:
استاد گرامی ما آنچنان پر ابهت و دارای جاذبه بودند که دانشگاهیان اعم از دوست و دشمن به ایشان ارج می نهادند وقتی در جلسات شورای دانشکده پیشنهادی را مطرح می فرمودند همگی گوش شده به پیشنهادهایشان با دقتی هرچه تمامتر احترام می گذاشتند.
در یکی از سالها که شمار داوطلب ورود به دانشکده الهیات سخت رو به فزونی نهاده بود و این کثرت و فزونی در تاریخ آن روز دانشکده بی سابقه به نظر می رسید و داوطلبها عبارت از چند صد نفر بودند که شمار ی از آنها را دختران و... تشکیل می دادند. قهرا در آن روز شماری از زنان بی حجاب بودند. استاد بزرگوار این مطلب را قبلا پیش بینی کردند و ازآنجا که سخت تلاش می نمودند فضای دینی دانشکده با ورود زنان بی حجاب آسیب نبیند، در یکی از جلسات شورا پیشنهاد کردند که دختران و زنانی که می خواهند در این دانشکده به تحصیلات خود ادامه دهند باید با پوششی محتشم ( دارای حجاب شرعی) باشند و گرنه دانشکده از ادامه تحصیل آنها معذور است. این پیشنهاد مورد تصویب اعضای شورا و رئیس وقت دانشکده که شخصیتی آرام و متین بود و به استاد ما بسیار احترام می گذاشت – قرارگرفت.
قبل از شروع کنکور اختصاصی دانشکده ،استاد گرانمایه تعداد زیادی روسری تهیه کردند و در روزهای که از کشف حجاب در رسانه های گروهی – اعم از مطبوعات و رادیوو تلویزیون- تعریف و تمجید می کردند بخشی از این روسریها را به نگهبان درب جنوبی و بخشی را به نگهبان درب شمالی دانشکده سپرد و به آنها فرمودند:
هر داوطلب زن که بدون حجاب وارد دانشکده می شود یکی از این روسریها را به او هدیه کنید تا سر و گردن خود را با آن بپوشاند و بدون حجاب به دانشکده ای که بسان یک مکان مقدس است. نباید.
از این روسریها استقبال خوبی به عمل آمد. تدبیر اندیشمندانه استاد به نحو مطلوبی موثر افتاد و اکثر افراد با حجابی کامل یا نسبی بر روی صندلیهای مسابقه ورودی دیده می شدند.
این کار اگر چه ساده به نظر می رسد ولی در آن روزگار ان کاری دشوار و آسیب آفرین و احیانا خطرناک و بسان وارد کردن دست برهنه در لانه زنبور بود.
چون در چنین روزهایی مرحوم استاد را طرفدار بی حجابی معرفی می کردند و با دسیسه ساواک چماق تکبر را به بهانه کتاب «حجاب» که چیزی بر لزوم و ضرورت حجاب در آن دیده نمی شد به سوی ایشان می گرفتند. راستی برای من سخت عجیب می نمود که افرادی جنت مکان و بدور از مردم استاد ما را به باد انتقاد می گرفتند . حتی در یکی از شهرها که اینجانب چند صباحی در آن به سر بردم کتاب «حجاب» ایشان را نخوانده و مطالعه نا کرده بهانه ای برای خرده گیری از استاد قرار داده بودند. یکی از روزها که در حیاط دانشکده واقع در سر چشمه ،خدمت استاد بودم چیزهایی را که در این شهرستان نسبت به ایشان می گفتند به عرض رساندم . دیدم بدون هیچ اظهار تاسف گفتند:فلانی ،درباره من اکاذیب و اراجیف عجیبتری نشر می دهند. راجع به من چنین تبلیغ می کنند که مطهری فقط در جلساتی از دانشگاههای مختلف شرکت می کند که شرط می نماید زنها بدون حجاب در آن شرکت نمایند. آیا به هیچ وجه چنین تهمتی به من می جسبد؟از آنجا که دشمنان دانا و نادان من برای کوبیدنم حربه ای جز دروغ ندارند،چنین دروغ شاخداری برای من تهیه کرده اند که »تضحک به الثکلی «آنقدر خنده دار است که مادر فرزند مرده هم به آن می خندد.
گرایش به سوی الحاد
تبلیغات مارکسیستی باعث شده بود عده ای از جوانان مسلمان به این مکتب الحادی گرایش پیدا کرده ، دچار التقاط شوند. باطل و هسته مارکسیسم را با ظاهر و پیوسته اسلام ارائه کنند. اولین بحثی هم که مطرح می شد مبحث شناخت بود. در چنین وضعی استاد مطهری ،تشنگان حقیقت را با زمزم قرآن و کوثر نهج البلاغه سیراب کرد. او به طور مستقیم و دقیق آنان را با مارکسیسم آشنا کرد. و سرانجام بسیاری از جوانان بخوبی احساس کردند که مارکسیسم سرابی است که هیچ تشنه ای را سیراب نمی کند.
پس از جلسه دهم، ساواک از ادامه جلسات جلوگیری و استاد را بازگشت کرد [۱۲۲].
ارشاد اساتید
مرحوم مطهری در دانشکده با اساتید با لطف و به خوش روئی ،رفتار می کردند و حتی به آنهائی که معلوم بود با او دشمنی دارند احترام می گذاشت. بسیار اتفاق می افتاد که استادی در دانشکده نماز نمی خواند و حتی تبلیغ سوء و توطئه علیه اسلام نیز می کرد . اما مرحوم مطهری سعی داشت آنها را ارشاد کند هیچ وقت در برابرشان مجبور شدند در برابر دکتر آریانپور بایستند و چهره علمی و محبوب میان دانشجویان جا زده بود.
او اساسا کمونیست بود. این کار توسط ساواک انجام گرفته بود تا روحیه مذهبی و اسلامی دانشجویان خدشه دار شده و مانع فعالیتهای بیدار گرانه استاد مطهری باشد.
استاد مطهری خود می گوید:
چند سال پیش در دانشکده الهیات یکی از استادها که ماتریالیست بود،بطور مرتب سر کلاسها تبلیغات ماتریستی و ضد اسلامی می کرد. دانشجویان به این عمل اعتراض کردند و کم کم نوعی تشنج در دانشکده ایجاد شد. من نامه ای بطور رسمی به دانشکده نوشتم که عین نامه را در حال حاضر در اختیار دارم و توضیح دادم که به عقیده من لازم است در همین جا –که دانشکده الهیات است – یک کرسی ماتریالیسم دیالکتیک تاسیس بشود و استادی هم که وارد در این مسائل باشد و به ماتریالیسم دیالکتیک معتقد باشد. تدریس این درس راعهده دار شود. این طریق صحیح برخورد با مسئله است و من با آن موافقم. اما این که فردی پنهانی و بصورت اغوا و اغفال بخواهد. دانشجویان ساده و کم مطالعه را تحت تأثیر قرار دهد و برایشان تبلیغ کند قابل قبول نیست.
روش غیر علمی و غیر منطقی آریانپور باعث شد. استاد مطهری بعد از سالها تلاش علمی به عنوان اعتراض از دانشکده خارج شود که به دنبال این جریان و با توجه به نظر ساواک در اسل 1356 بازنشسته شد. [۱۲۳]
مبارزه با منکر سیاسی
چند ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی جامعه روحانیت مبارز تهرانبرای بزرگداشت شهدای تهران مراسمی در بهشت زهرا(س) تشکیل داده بود و عده زیادی از مردم در این مراسم شرکت کرده بودند.
پس از پایان مراسم در میان زنان آرم سازمان مجاهدین ( منافقین) خلق بالا رفت عده ای موضوع را به روحانیون خبر دادند.
برخی گفتند: باید وحدت را حفظ کرد، کاری به آنها نداشته باشید.
قضیه را به اطلاع استاد مطهری رساندند گفت: آرم باید بیاید پایین.
گفتند: آرم در میان زنان است و نمی شود داخل آنها شد.
گفت: خودم این کار را می کنم. سپس ایشان سر راه آن گروه زنان ایستاد و پس از آنکه مقابل آرم قرار گرفت داخل جمعیت شد و آرم را از دست آنها گرفت و لوله کرد و با خود بیرون آورد. [۱۲۴]
« شهید مفتح»
موانع استجابت دعا
دکتر مفتح یکی از موانع استجابت دعای نیکان و پرهیزگاران را ( با تکیه بر احادیث رسیده اهل بیت) گناه و فساد و ترک امر به معروف و نهی از منکر معرفی کرده و می نویسد:
در یک ملت که روح مبارزه با گناه و فساد و نهی از منکر نبوده و هر فردی خود را مسؤل فساد محیط ندانست و با عناوین و بهانه های موهوم و غلط شانه از زیر بار این مسؤولیت خطیر تهی کرد و حالت بی تفاوتی و به من چه، در او پدید آمد. طبعا این چنین اجتماعی لبریز از گناه و انحراف و محیط فقر و بد بختی و گرسنگی و بیماری خواهد شد که دعای نیکان کوچکترین تأثیر در تغییر و بهبود آن نخواهد داشت. [۱۲۵]
ایشان موقعی که مشاهده می کند عوامل رژیم مشغول رواج فرهنگ اساطیری و ملی گرایی هستند و در صدد آن می باشند تا ستارگان درخشان اسلام را در مقابل این حرکت رذیلانه، کم رنگ جلوه دهند چنین می خروشد:
چرا؟ زرشتی گری در ایران الان سرو صدای زیادی به راه انداخته است. دعوت زرتشتی گری در این مملکت دارد آوا وندا و صداهای بیشتری به وسیله ي بعضی از برنامه های رادیو تلویزیون و کتابها گفته می شود یک قهرمانی را ملی و ایرانی برای ما معرفی می کنند. بابک خرمدین،المقفع ها و امثال آن؛ این قهرمانان به اصطلاح ملی ایران، برای این است که جای قهرمانان اسلامی علی بن ابیطالب 7 حسین بن علی 7 و دیگر قهرمانان اسلامی را بگیرند. احساسات اسلامی و روحی اسلامی خاموش شود و عواطف اسلام ذلیل شود تا استعمار بتواند درست در این ممالک ضعیف مشرق زمین به استعمارش، به جنایاتش و ... ادامه دهد.
هدف تأمین مطالع استعماری آنهاست و الا این همه اصرار به رسوم ایرانی گری نبود.
رسوایی جشن هنر شیراز که در سال 1350 صورت گرفت، شهید مفتح را سخت آشفته کرد. او می گوید: مردم مسلمان شیراز وقتی سال گذشته رسوایی جشن هنر را دیدند، حد اعلای رسوایی را که به طور علنی در خیابان مسأله ي جنسی عمل شود واقعا دین به جای خود، اخلاق کجاست. انسانیت! این چه هست؟ چرا به این خواسته ها توجه نمی کنید، چرا؟
شما عمدا ناراحتی را دربین مردم شعله ور می کنید، عمدا سر وصدای مردم را بلند می کنبد، آنهم یک مردم نجیب مسلمان. چرا نمی گذارید این مردم مسلمان در افکار مذهبی خود، در خواسته های اسلامی خود جلو بروند؟
در اوج انقلاب که تظاهرات میلیونی ملت مسلمان و غیور ایران در شهرهای مختلف از سوی رژیم سفاک شاه، به خاک و خون کشیده می شد.
برای همدردی با خانواده های شهیدان، جشنهای نیمه شعبان از سوی امام خمینی( قدس سره) تعطیل شد. اما شخص فرصت طلبی در قالب بزرگداشت میلاد امام زمان (عج) اقدام به برگزاری جشن می نماید.
یکی از روحانیون مبارز نامه ای خدمت آقای پسندیده ( اخوی بزرگ حضرت امام) نوشته، خواهان جلوگیری از این برنامه می شود. ایشان هم قضیه را به آیت الله دکتر مفتح منتقل می کنند، تا تصمیم نهایی از طرف وی گرفته شود.
شهید مفتح نامه ي زیر را نوشته و از برگزاری جشن جلوگیری می کند.
بسمه تعالی
حضور محترم حضرت حجه الاسلام آقای عاملی دام عزه.
چون حضرت آیت الله پسندیده نظر دادند در این جریان جشن را به اینجانب واگذار فرموده اند و از آقایان که نامه حضرت عالی را آورده بودند سؤال کردم نظر خود شما را گفتند که آقای اطهری به پیروی از نظر مرجع عالیقدر شیعه نظر شماست. در پیروی از دستور مرجع بزرگوار حضرت آیت الله العظمی آقای خمینی.
امید است خداوند همه ما را در راه انجام وظایف دین موفق بدارد و از شر افراد فرصت طلب که از هر جریان به نفع مقاصد شخصی و جاه طلبی خود استفاده می کنند بدور دارد [۱۲۶].
« شهید صدر»
تاریخ شهادت 23 جمادی الاول 1400 ه.ق
برابر 19/1/1359 ه.ش- نجف اشرف
بیداری افکار قرآن
چند روز بودکه درس خارج فقه ایت الله صدر تعطیل شده بود و شاگردانش منتظر بودند تا بار دیگر در س استاد شروع شود.
یک روز این خبر در بین شاگردان آیت الله صدر دهان به دهان افتاد « آیت الله العظمی صدر به جای خارج فقه درس تفسیر قرآن خواهد گفت»
این خبر موجب تعجب طلاب حوزه علمیه نجف شد چون در ان حوزه کمتر دیده شده بود که یک مرجع به جای فقه، تفسیر قرآن بگوید.
یکی از شاگردان، به حضورش آمده و پرسید: استاد چرا درس فقه را تعطیل کردید، مرجعی مثل شما کم سابقه است، فقه را رها کرده تفسیر بگوید. او نگاهی به شاگردانش کرد و گفت:
برای من تدریس و تألیف حرفه و هدف زندگی نیست. من ادای وظیفه شرعی خود را امروز در این می بینم که: با تفسیر قرآن افکار مردم مسلمان عراق را آگاه و آرمانهای انقلابی اسلام را مطرح سازم و دلها را برای پیوستن به انقلاب ایران اماده کنم. این امر مهم را با تدریس فقه نمی توان به شایستگی انجام داد بلکه باید با قرآن پای به این صحنه ها نهاد [۱۲۷].
پیکار با تحریف
امام خمینی (قدس سره) در هجرت پاریس بسر می برد. ملت ایران هر روز در تظاهرات میلیونی خود تعدادی از جوانانشان را به پیشگاه خدا تقدیم می کردند. عمال آمریکا از بیم تأثیر و گسترش انقلاب ایران در ممالک همجوار با تبلیغات مسموم برای بی اعتبار کردن انقلاب اسلامی کوشیدند آنان چنین تلقین می کردند که اشخاصی که در ایران به نام اسلام جان خود را از دست می دهند کارشان مشروع نیست.
آیت الله صدر با آگاهی از واقعیات در مقابل تحریف و اقعیتهای انقلاب اسلامی، مردانه ایستاد؛ نامه ای به امام خمینی در پاریس نوشت و از قیام شکوهمندانه ملت مسلمان به رهبری امام تجلیل کرد و با تمام اخلاص، آمادگی خود را برای همکاری با رهبر انقلاب اعلام کرد و در برنامه های دیگری از شاگردانش خواست خود را در اطاعت از امام خمینی فنا سازند او به این اقدامات بسنده نکرد و چنین فتوا داد:
بسم الله الرحمن الرحیم
اشخاصی که در ایران برای دفاع از اسلام و مسلمین قیام کرده و کشته می شوند، شهید هستند و خداوند آنان را با امام حسین(علیه السّلام) در بهشت محشور می گرداند. ان شاءالله .
سید محمد باقر صدر. [۱۲۸]
در جبهه ي تحقیق
درسال 1958 م عبدالکریم قاسم با عقاید کمونیستی به حکومت عراق رسید. با شیوع اندیشه های کمونیستی، بسیاری از جوانان فریب خورده و گمراه می شدند. کودتاچیان و یاران عبدالکریم قاسم با استفاده از احساس مذهبی شیعیان در عراق چنین تبلیغ می کردند که « حضرت علی(علیه السّلام) » طرفدار تهی دستان بود و می خواست در جامعه مساوات باشد. ما هم این ارمان را داریم. آیت الله صدر با پیشنهاد آیت الله حکیم، دست به تحقیق و استدلال علمی در جهت ارائه درست افکار اصیل اسلامی زد. او جوابی بیست و پنج ساله بود که توانست مجموعه تحقیقات خود را به نام « فلسفتنا» ( فلسفه ما) به رشته تحریر در آورد. او در بخش اول کتاب، نظریه شناخت( معرفت) را از دیدگاه فلسفه های معاصر و در مقایسه با فلسفه اسلامی بررسی نمود و طرحی منسجم و عالی از نظریه شناخت در فلسفه اسلامی را در معرض استفاده اندیشمندان قرار دادو در بخش دوم بینش فلسفی اسلام را با روشی محققانه و دقیق بیان نمود و نظرات الحادگرایی را مورد نقد قرار داد. کتاب او مثل خورشید درآسمان علم و فلسفه درخشید و تمام رشته های فکری کمونیست ها را درعراق پنبه کرد.
درآن دوران سوسیالیستها و کمونیست ها شیفته نظام اقتصادی سوسیالیستی شده بودند و عده ای نیز مجذوب سیستم اقتصادی سرمایه داری غرب گشته بودهد. آیت الله صدر پس از فراغت از « فلسفتنا» به تحقیق و بررسی علمی و عمیق نظامهای اقتصادی شرق و غرب پرداخت و سیستم اقتصادی اسلام را معرفی کرد. کتاب « اقتصادنا» ( اقتصاد ما) نخستین اثری است که اقتصاد اسلامی را مطرح ساخته است. [۱۲۹]
پیکار با سیاهی
زمان زیادی از طرح « بعثی کردن نظام آموزش و پرورش» توسط حاکمان بعثی عراق نگذشته بود که به همه ي دست اندرکاران آموزش و پرورش، دانشگاهها و مدارس عالی تکلیف کردند که به حزب پیوسته برنامه هایشان را در تمام سطوح آموزشی اجرا کنند. آیت الله صدر در مقام مرجعیت که یگانه پرچمدار مبارزه با حزب بعث بود شجاعانه قدم پیش نهاد و با صدور فتوای تاریخی و حماسی وظیفه شرعی مردم را در قبال حزب بعث معین کرد.
« بسم الله الرحمن الرحیم»
به اطلاع عموم مسلمانان می رساند که پیوستن به حزب بعث تحت هر عنوانی شرعا حرام است و هرگونه همکاری با آن به منزله یاری ظالم و کافر و دشمنی با اسلام و مسلمین است.
محمد باقر صدر»
او اولین مرجعی بود که صراحتا حزب بعث را محکوم کرد. یکی از مسؤولان حزب بعث می گوید.
« فتوای سید محمد باقر صدر همه ي نقشه های ما را نقش برآب کرد و هیچ کس. جز عده کمی بزدل از پذیرفتن عضویت حزب و همکاری باآن در زمینه طرح بعثی کردن نظام آموزشی و پرورش استقبال نکرد و پیاده کردن این طرح با شکست مواجه شد.»
وقتی فتوای آیت الله صدر مبنی بر تحریم همکاری و پیوستن به حزب بعث صادر و در همه جا پخش شد، حاکمان عراق دست به فریبکاری زده و به وسیله وسائل ارتباط جمعی، دینداری خود را به رخ مردم کشیدند. صدام حسین بارها در حال نماز و زیارت و اشک و زاری بر صفحه ي تلویزیون ظاهر شد. رهبر بیدار عراق این بار نیز آگاهانه و شجاعانه پا به میدان نهاد و با فتوای انقلابی خویش، نقشه ي شیطانی حزب بعث را نقش برآب کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم.
به اطلاع مسلمانان عراقی می رساند که: شرکت در نماز جماعت اشخاصی که از سوی مراجع مسلمین تعیین نشده اند از نظر شرع مقدس اسلام حرام است.
سید محمد باقر صدر. [۱۳۰]
خروش بر طاغوت
در سال 1358 ش مردم ایران در ا.ج پیروزی و افتخار، به مبارزات خود علیه آمریکا و اسرائیل تداوم می بخشیدند. این نهضت پیروزمند، مردم عراق را به یاد قیام تاریخی خود به رهبری روحانیت علیه استیلای انگلیس در سال 1920 م در عراق می انداخت. رژیمهای وابسته در عراق در طی سالها بر مردم حکم رانده و آنان را به دور از صحنه های مبارزه نگاه داشته بودند. سرانجام حزب طاغوتی بعث، باسفاکی وارد میدان سیاست و حکومت شد و رعب و وحشت در دلها انداخت. با وقوع انقلاب اسلامی در ایران شوری دوباره در دلها به جوش آمد و آیت الله صدر با در نظر گرفتن این شرئط برای شکستن رعب و وحشت مردم قیام مسلحانه را علیه حزب بعث مطرح ساخت.
بسم الله الرحمن الرحیم
بر همه ي ملت مبارز و مسلمان عراق واجب کفایی است که به قیام مسلحانه علیه حزب بعث و سردمداران آن دست زنند و مسؤولان این حزب کافر را ترور کنند تا خود را از چنگال این دژخیمان خونخوار نجات دهند.
سید محمد باقر صدر. [۱۳۱]
جلوه کرامت=
نه ماه بود که آیت الله صدر را تحت محاصره داشتند و جز به عده معدودی از شاگردان و آشنایانف اجازه ورود به خانه او نمی دادند. یکی از نزدیکانش ( شیخ محمد رضا نعمانی) ساعت 5/2 بعد از ظهر، در کتابخانه آیت الله صدر خوابیده بود. آیت الله صدر او را صدا زدو گفت: جلوتر بیا وبه این سربازان ( دور تا دور خانه را محاصره کرده بودند) نگاه کن که چگونه در این ظهر تابستان، زیر آفتاب گرم و سوزان، همگی تشنه اند و عرق از پیشانیشان می ریزد. حتی یک نفر از فرماندهانشان در این گرما پیش اینها نیست.دلم برایشان می سوزد. کاش می توانستیم آب خنکی به اینها برسانیم.
نعمانی با شگفتی تمام پرسید: این جماعت مجرم و ستمکارند ماه هاست که شما را با بی رحمی محاصره کرده اند؟ آیت الله صدر پس از اندک تءملی سر برداشت و به آرامی گفت: انحراف این گروه یا ناشی از مساعد نبودن شرایط زمانی و اجتماعی است یا به طور خاطر سالم نبودن خانواده هایشان است و گرنه اینها نیز اهل ایمان هستند.
دقایقی بعد آیه الله صدر، خادم خانه را صدا زد و گفت: مقداری آب خنک ببر و به مأموران و سربازانی که در اطراف خانه ما مستقر شده اند، برسان؛ آنها تشنه اند. دراثر همین رفتار کریمانه بسیاری دلباخته او شدند و به خاطر او با فرماندهان و سران سازمان اطلاعات درگیر شدند. و حتی بعضی از آنان به این خاطر اعدام شدند.
یک روز نعمانی خبر اعدام برخی از آنان را به آیت الله صدر رساند. او خیلی متأثر شدو گفت: فرزندم اکنون دیدی که بسیاری از اینها به خاطر مساعد نبودن زمینه تربیتی و اجتماعی منحرف شده اند؟ ما باید در مقابل کسانی که بظاهر انحراف اندکی دارند، صبور باشیم و با مهرمانی رفتار کنیم. با رفتار ملایم انسانی، می توان آنها را به راه راست هدایت کردو به فطرت سلیم خدایی شان برگرداند. [۱۳۲]
« ربانی شیرازی»
17/12/1360 ه.ش
جاده ي دلیجان، محلات
مبارزه با وهابیت
بیشترین تلاش برای بیرون راندن مرحوم ربانی از منطقه سروستان و جلوگیری از فعالیتهای تبلیغاتی و ارشادی وی، توسط بهائیان آن سامان صورت گرفت. بیشترین مقاومت ها نیز از ناحیه ي مرحوم ربانی در مقابله با آنها بود. گرچه آغاز مبارزات مرحوم ربانی با فرقه ي ضاله ي بهائیت به سالها قبل بر می گشت ولی نقطه ي اوج آن، در سال 1327 و مبارزه تند او با بهائیان سروستان بود. سروستان یکی از پایگاههای اصلی بهائیان منطقه فارس و پل ارتباطی بین عوامل بهائی شیراز با دیگر مناطق بود.
کاکاخان مؤمنی فرزند عبدالخالق یکی از اهالی سروستان در خصوص میزان نفوذ و قدرت بهائیان در سروستان می گوید:
قدرت بهائیت در آن زمان ( حوالی سالهای 1327) به حدی بود که آنهائی هم که مسلمان بودند می بایست اقدام به تشکیل محافلی به طرفداری از بهائیت می کردند؛ میرزا محمد باقر دهقان که نماینده ي قوام در فارس بود، بهائی بود. روزی رؤسای سروستان جهت اجاره ي ملکی برای کارهای کشاورزی و ... به میرزا محمد باقر دهقان که مباشر و نماینده ي قوام هم بود مراجعه می کنند. او به آنها می گوید اگر بهائی بشوید. من فلان ملک را از قوام برای شما اجراه می کنم. بدنبال آن سران سروستان از جمله ؛ گل باقر، آقا حیدر علی،سید میر احمدو... بهائی می شوند از آن به بعد اینجا مرکزی شده برای بهائیها.
ایشان در باره ي کیفیت ارتباط بهائیان سروستان با عوامل بهائی در شیراز می گوید: شخصی به نام حبیب هوشمند معروف به حبیب نجار که رئیس گروه 9 نفری سروستان بود به شخص دیگری در شیراز بنام مستر اردشیر گنبر که رئیس گروه9 نفری شیراز بود. مراجعه می کرد و با گرفتن پول از او و پخش ان در میان بهائیان منطقه به ترویج و تبلیغ بهائیت می پرداخت.
در چنین شرایطی مرحوم ربانی به منطقه می رود و 2 ماه متوالی در آنجا به تبلیغ و روشنگری می پردازد و در 28 صفر حدود ده هزار نفر از اهالی سروستان و روستاهای اطراف جهت سینه زنی و عزاداری امام حسن مجتبی(علیه السّلام) که تا آن زمان سابقه نداشت که مردم در 28 صفر سینه زنی بسوی محله ي « هفتی» که مقر بهائیان در آنجا قرار داشت، به حرکت درآمد. پدر من ( عبدالخالق مؤمنی) همین که دید دسته های سینه زنی به سوی محله ي بهائی ها به حرکت درامده است. سراسیمه به جلو دسته های سینه زن آمد و گفت آنها سنگر گرفته اند و ما بدون سنگر هستیم و ممکن است تلفات سنگینی به ما وارد شود. و سینه زن ها را به طرف محله ي « بید علیا» هدایت کرد. همین که به وسط بید علیا رسیدیم. ناگهان از سوی بهائی ها مورد حمله قرار گرفتیم حبیب هوشمند با دادن مبلغی پول به ژاندارمها( به هر نفر 60 تومان) آنها را از مداخله منع کرده بود. همین که حمله شروع شد. مردم پا به فرار گذاشتند ولی مرحوم آیت الله ربانی و سید منصور بدیعی، مردم را به مقاومت و پایداری دعوت کردند و خود نیز پیشاپیش همه به مبارزه با آنها پرداختند وقتی مردم دیدند که مرحوم ربانی، مورد اصابت سنگ واقع شد خونشان به جوش آمد و با حمله به مقر بهائی ها، سرکرده اصلی شان بنام حبیب هوشمند را به قتل رساندند. بعد از این جریان حدود 30 نفر از مسلمان ها واز جمله آیت الله دستگیر و زندانی شدند و تعدادی از آنها محکوم به اعدام شدند که آیت الله ربانی نیز یکی از آنها بود که با فعالیتهای پی گیر علمای شیراز و .... از اعدام انها جلوگیری بعمل آمد.
پس از کشته شدن سرکرده بهائیان سروستان، 80 نفر از بهائیان آن منطقه مسلمان شدند. [۱۳۳]
پیکار با مواد مخدر
از دیگر فعالیتهای مرحوم ربانی در این سالها مبارزات علمی و فکری ایشان با کسانی بود که بنام درویش و صوفی در منطقه فارس به فعالیت مشغول بودند. علت اصلی مبارزه ربانی با دراویش و صوفیه این بود که آنها را مخدر جامعه می دانست، علاوه بر اینکه آنان عقیده ای به مرجعیت و روحانیت و تقلید و یادگیری احکام الهی از متخصصان فن و مجتهدین نداشتند.
در همین رابطه ایشان کتابی بنام « سلاسل الصوفیه» نوشت و درآن به تبیین افکار و عقاید صوفیه و ریشه های پیدایش انها و.... پرداخت.
اینان نیز که با ماسک دین و مذهب به میدان آمده بودند. حتی موفق شده بودند، مساجدی را بعنوان پایگاه خود در اختیار بگیرند. یکی از این مساجد، معروف به مسجد گنجی بود که مرحوم ربانی با نشان دادن ماهیت واقعی اینگونه افراد به مردم، توانست این سنگر را نیز از دست آنها خارج سازد. [۱۳۴]
در مصاف با حزب توده
از دیگر فعالیتهای تبلیغاتی و جلوه های مبارزاتی آیت الله ربانی در سالهای 1320 به بعد مبارزه ي سرسختانه او باتبلیغاتی الحادی حزب توده بود. از شهریور 1320 که فعالیت حزب توده در سراسر ایران، و بخصوص در شیراز اوج گرفت، و در سالهای 1325 و 1326 توسعه پیدا کرده ایشان از جمله افرادی بود که با تمام قوا به میدان آمد و باانها به مبارزه پرداخت. و آن سوی چهره شان را که در زیر ماسک دلسوزی برای خلق و ... پنهان شده بودند، به مردم معرفی کرد.
مبارزه آیت الله ربانی با چپی ها و کمونیست ها چیزی بود که تا آخرین روزهای زندگی اش آن را ادامه داد و همگان را زا افتادن در دام فریب کسانی که هیچ وجه مشترکی با مسلمانان ندارند پرهیز می داد . [۱۳۵]
نخستین رویارویی
به دنبال اعلام خبر ارتحال مرحوم آیت الله العظمی بروجرودی ، موجی از شعف و شادی دولتمردان و رجال سیاسی و بخصوص شاه را در خود فرو برد و دیری نپائید که پیش بینی های مرحوم آیت الله ربانی بوقوع پیوست . هنوز آب کفن مرحوم آیه الله بروجردی خشک نشده بود که شاه و دولتمردان وی تصمیم گرفتند ، که هر چه زودتر نقشه ها و طرحهای اربابان خود را که از مدتها قبل به آنها دیکته شده بود ، به اجرا بگذارند و دل آنها را برای حمایت از خود بدست آورند و در اولین اقدام دست به کار پیاده کردن رفرم امریکائی «انقلاب سفید» گردیدند . ولی برای شروع کار ترجیح دادند که ابتدا افکار عمومی و موضع روحانیت را نسبت به آن تست نمایند تا بتوانند با اطمینان بیشتری طرحهای دیگر خود را به مرحله اجرا بگذارند و در صورتی که جواب آزمایش منفی باشد ، به ارزیابی علل و عوامل آن بپردازند و برای برخورد با مخالفین راههای مناسبی پیدا کنند .بعد از حدود 18 ماه مطالعه بر روی چگونگی اجرای طرح انقلاب سفید ، قرار شد در ابتدا دست به پیش اقدام هائی بای آگاهی از کم و کیف کار و ارزیابی نیروهای مخالف و ... بزنند . یکی از این پیش اقدام ها ، اعلان خبر تصویب لایحة انجمن های ایالتی و ولایتی بود که در تاریخ 16 مهر ماه 1341 در جرائد عصر تهران با تیتر درشت به اطلاع مردم رسید . لایحه مزبور قید اسلام را از انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان برداشته و در مراسم سوگند به امانت و صداقت به جای قرآن کریم ، کتاب آسمانی آورده بود . اعلان فوق در واقع به منزلة اعلان جنگ با اسلام و مقدسات دینی بود و اولین کسانی که به دفاع و مقابله برخاستند ، پاسداران وحی و عالمان دین باور بودند ، مرحوم آیت الله ربانی که بارها گفته بود که من یقین دارم که شاه اقدامات ضد اسلامی خود را با وفات مرحوم بروجردی شروع می کند ، از پیش خود را آمادة چنین روزهائی کرده بود .به همین جهت یکی از اولین کسانی بود که بلافاصله پس از درج خبر تصویب لایحة مزبور در جراید از خود واکنش نشان داد و در مقابل آن موضع گرفت . بدین ترتیب نخستین رویارویی ها میان علماء و روحانیون از یک طرف و رژیم در طرف دیگر به منصة ظهور رسید . [۱۳۶]
سوژه ي مبارزه
آیه الله ربانی که برای مبارزه زمان و مکان خاصی را نمی شناخت، به محض ورود به زندان تصمیم گرفت، آنجا را به محل مبارزه و ستاد مقاومت تبدیل نماید و با اجرای برنامه های مبارزاتی بخصوص جو یکنواخت و تکراری زندان را بشکند و اکنون که دستش از بیرون کوتاه شده، مثل همیشه فریاد مظلومیت خود و دیگر زندانیان را از پشت میله های زندان به گوش جهانیان برساند و ادعای شاه را مبنی بر اینکه تمام مخلفان سیاسی او مارکسیستها و کمونیستها هستند، باطل سازد.
در ان هنگام سرهنگ زمانی معدوم رئیس بخش زندانیان سیاسی زندان قصر، به منظور فشار بیشتر برروی گروههای مذهبی که بطور روز افزون افزایش پیدا می کردند و مدتها بود که به زندان چهره ي دیگری داده بودند. اعلام کرده بود که افراد مذهبی نبایستی زودتر از ساعت مقرر بیداری زندانیان نماز صبح بخوانند. لابد می دانید که زندان نیز مثل سربازخانه ها ساعت خواب و بیداری معینی دارد و همه ملزم به رعایت آن هستند. ولی از دیرباز برای افراد مذهبی که نماز صبح را به جا می آورند. استثنائی قائل شده بودندو آن این بود که آنها حق دارند قبل از طلوع آفتاب و پیش از بیدار باش رسمی بیدار شوند. سرهنگ زمانی معدوم تصمیم گرفت این استثناء را بردارد تا ثابت کند که کلیه ي زندانیان ضد امنیتی! مارکسیست هستند. با این همه او جانب احتیاط را از دست نداد و اعلام کرد که فقط روحانیون و افراد بالاتر از 40 سال مذهبی که گواهی نامل موثق محلی دایر بر خواندن نماز دارند، می توانند ده دقیقه قبل از طلوع آفتاب برخیزند و نماز خود را بخوانند! و این سوژه ي خوبی برای آیت الله ربانی جهت ادامه ي مبارزه بود. بر همین اساس او طی مشورتی با برخی از آقایان موجود در زندان پیشنهاد داد مبارزه با این تصمیم از طریق اجرای مراسم نماز صبح در اول وقت شرعی بطور دسته جمعی انجام شود، که به اتفاق آراء به تصویب رسید.
بدنبال آن شب هنگام قرار شد که زندانیان مذهبی و نماز خوان، در ساعت چهار صبح، درست اول اذان صبح به یکباره بیدار شوند و علیرغم قانون زندان به انجام مراسم نماز بپردازند. زندانیان مذهبی که به واسطه ي گرمی هوا در حیات زندان می خوابیدند آن شب در کنار یکدیگر و نزدیک به هم خوابیدندتا بتوانند با هماهنگی بیشتر به اجرای برنامه ي پیش بینی شده بپردازند. رد سحرگاهان آن روز در حالی که زندانیان قبلا یکدیگر را بیدار کرده بودند، ساعت 4 صبح درست اول اذان بطور دسته جمعی برخاستند و برای وضو گرفتن به سوی شیرهای آب حرکت کردند. مأموران و پست داخلی زندان که انتظار چنین حرکتی را از سوی زندانیان نداشتند با اخطارها و تهدیدهای پی در پی خواستند، آنها را از این کار بازدارند که با مقاومت زندانیان روبرو شدند و دیدند که چگونه عده ای اسیر و زندانی تهدیدهای آنها را نادیده گرفتند و با دلی آکنده از ایمان به خدا، به نماز ایستادند. [۱۳۷]
مأمورین و مسئولین داخلی زندان نیروهای ضربت زندان و سایر نگهبانی را که در استراحت بسر می برند، جهت سرکوبی زندانیان بی پناه و بی دفاع به کمک فرا خواندند و چیزی نگذشت که نمازگزاران از هر سو مورد هجوم وحشیانه ي نیروهای پلیس قرار گرفتند. همین قضیه در سحرگاه فردا نیز تکرار شد و علیرغم ضرب و شتم و شدت عملی که پلیس به خرج داد، به هر طریقی که بود نماز صبح در اول وقت شرعی برگزار گردید. و همچنین در روزهای بعد نیز این قضیه تکرار شد، بطوریکه حتی برخی از افرادی که اهل نماز نبودند نیز به صف نمازگزارن پیوستندند.
حاصل این مقاومت ها آن شد که از طرف مسئولین زندان اعلام شد که نماز خواندن همان طور که قبلا اعلام شده بود، بلامانع است.
مرحوم آیت الله ربانی و دیگران زندانیان سرشناس روحانی که دیدند موقعیت مناسبی برای ضربه زدن به رژیم شاه بدست آمده، به عقب نشینی مسئولان زندان اعتنائی نکردند و فردای ان روز نیز در آغاز اذان صبح با همان کیفیت قبل شروع به نماز خواندن کردند. [۱۳۸]
« شهید آیه الله سید محمد علی قاضی طباطبایی»
تاریخ شهادت 10/8/1358 ه.ش
برابر عید سعید قربان 1399 ه. ق- تبریز
حفظ حرمت دین
او همواره مدافع سرسخت اسلام و مکتب شیعه بود و با تمام وجود از مقدسات اسلامی حراست می کرد. او کوچکترین اهانت و بدگویی نسبت به خط اصیل تشیع را تحمل نمی کرد.
در روزگاران سیاه که سیاست تفرقه افکنی بین فرقه های مهم اسلامی رواج داشت، یکی از روحانی نماهای اهل سنت به تحریک حاکمان ضد دین و ضد وحدت، جزوه ای پر از دروغ و تهمت و افتراء بر علیه شیعه نوشته در منطقه کردستان پخش کرد.
وقتی این خبر به آیه الله قاضی رسید، سخت بر آشفت و حال و روزش دگرگون شد. چند روز گذشت و در طی این مدت آیت الله قاضی در پی فراهم اوردن مقدماتی بود تا پاسخی مناسب و در خورشأن نویسنده داده باشد.
اودر این سوز و گذار به سر می برد که خبر اوردند، یکی از مرزبانان بیدار اسلام « حاج محمد علی انصاری» دانشمند توانمند با قلمی شیوا کتابی به نام « پاسخ به بد اندیشان» در رد آن یاوه سرایان نوشته است. خبر مسرت بخش انتشار این کتاب موج شادی و سرور در وجود آیت الله قاضی جاری ساخت. ایشان ضمن ارج نهادن به تلاش به موقع و ارزشمند دوست صمیمی خود چندین هزار جلد از کتاب« پاسخ به بداندشان» را تهیه نموده و در منطقه کردستان پخش کردو بدینسان یکی دیگر از نقشه های شوم دشمنان اسلام و قرآن راخنثی ساخت.
اعتراض به فساد
نماز پر صلابت عید فطر، در جو معنوی به امات عالم ربانی حضرت آیت الله قاضی طباطبایی برگزار شد. آنگاه او با گامهای آرام و مطمئن به سوی جایگاه ارشاد و تبلیغ حرکت کرد.
او که هیچ فرصتی را برای بیان اعمال ننگین استبداد و افشاگری جنایت ها و خیانت ها و سرسپردگی سردمداران رژیم از دست نمی داد. از این اجتماع کم مانند بهره جست و به منکرات اجتماعی و فساد حاکم اعتراض کرد. ساواک آذربایجان در پاسخ به نامه ارسالی از زنجان چهره مبارزاتی قاضی را چنین می نگارد:
نام برده که یکی از روحانیون مخالف آذربایجان شرقی بوده و دررأس آنان قرار دارد....
تا اینکه عید فطر سال 1388 مطابق با 1347 شمسی در مسجد مقبره، بالای منبر می رود و طی سخنرانی خویش در زمینه ي وضع دختران و ظاهر شدن آنان در قصبات مطالبی اظهار و آن را منافی با حفظ حیثیت جامعه تشخیص داده و بیاناتی درباره ي اقلیتهای مذهبی ایراد می کند که با توجه به این مطالب و گفته های تند دیگر وی در روز مذکور، کمیسیون امنیت اجتماعی استان به اتفاق آراء وی را به شش ماه حبس اجباری در بافت کرمان محکوم می نماید. رأی صادره نیز از طرف دادگاه شعبه 2 استان تأیید می گردد.
برخلاف انتظار ساواک، آیت الله قاضی کسی نبود که تبعید و دوری از وطن و جمع یاران و عاشقان انقلاب او را از ادامه مبارزه و تداوم نهضت ابر مرد تارخ حضرت امام( قدس سره) بازدارد. آثار او نقش اساسی و رسالت واقعی قلم رابه اثبات رساند. او با نوشتن مقالات افشاگرانه که در مجلات خارج از کشو به چاپ می رسید و همچنین نامه هایی که به دوستان صمیمی و استادان بزرگوار خود می نوشت، جنایات رژیم پهلوی را بر می شمرد و خیانتهای پشت پرده آنان را برملا می ساخت و سیاستهای ضد اسلامی دولت وقت را محکوم می کرد. [۱۳۹]
« آیت الله شهید مدنی»
تاریخ شهادت 1360 ه.ش- تبریز
دفاع از تحریم مرجعیت شیعه
آیت الله مدنی خود عامل به دستورات اسلام و پایبند به مقررات آن بود و حتی در کوچکترین مسائل دقت عجیبی داشت و در پاسداری از حریم اسلام هیچگاه احساس خستگی نمی کرد.
زمانی در کشور عراق، بعثیها دست به اعمال ضد اخلاقی می زنند با درج مقالات توهین آمیزی در روزنامه، به تحقیر آیت الله حکیم می پردازند. آیت الله حکیم به دنبال این اعمال ضد مذهبی به کوفه رفته و به عنوان اعتراض در آنجا ماندگار می شود. در این جریان آیت الله مدنی تنها کسی بود که در مقابل بعثیها موضع گرفت. وی برای پشتیبانی از مرجع تقلید جهان تشیع در پیشاپیش طلاب کفن پوشید و به سوی کوفه راهپیمایی کرد و آیت الله حکیم را به نجف برگرداند و باز به جهت همین غیرت دینی به هر شهری که می رفت مردم را برعلیه بساط شراب و قمار تحریک کرده و خود نیز عملا در مقابل فساد و بی بندو باری عکس العمل نشان می داد.
ورود افراد شرابخوار و زنان بی حجاب ممنوع
نقل می کنند در آن ایامی که شهید مدنی در روستای « دره مرادبیک» همدان بود احساس می کند، که در این روستا به جهت داشتن آب و هوایی خوش مورد توجه افراد شرابخوار و زنان بی حجاب قرار گرفته است، که وی اهالی را برعلیه آنها بسیج نموده و به دروازه روستا این چنین نوشته ای آویزان می کنند!
ورود افراد شرابخوار و زنان بی حجاب به این روستا ممنوع است. [۱۴۰]
واین زمانی بود که حکومت، خود فساد را ترویج می نمود.
محاصره ي اقتصادی شیعیان
بذر بدفرجام بهائیت در کشورهای اسلامی، به وسیله استعمار انگلیس پاشیده شد و نهال ان در دامن کج اندیشان به اصطلاح روشنفکر پرورش یافت. دستهای پنهان، آن را در ممالک اسلامی بویژه مناطق شیعه نشین، ترویج دادند و با ورود فرهنگ بیگانه و بازگشت روشنفکران غربزده از پرورشگاه خود، این کیش ضد مذهب به اوج خود رسید.
رضاخان و عاملان دیگر غرب در ایران برای کوبیدن اسلام خصوصا مکتب حیاتبخش تشیع، به ترویج کنندگان مرام بهاییگری میدان دادند؛ به طوری که دراندک زمان، سرمایه داران بهایی در آذربایجان بویژه مناطق اطراف تبریز بر صنایع عظیم استان از جمله کارخانجات برق مسلط شدند و این قبضه کردن شریانهای اقتصادی، روز به روز کارگزان شیعه شاغل در این مراکز را با خطرهای فکری و عقیدتی نیز مواجه ساخت.
آیت الله مدنی که در این ایام در حوزه علمیه قم مشغول درس و بحث علمی بود این آشفتگی اوضاع منطقه را تاب نیاورد و بی درنگ روانه ي زادگاه خود شد و باعشق و ایمان به مکتب خود و قلبی آکنده از خشم به دشمن مبارزه را بر ضد بهائیت آغاز کرد.
داماد ایشان از آن اوضاع آشفته چنین یاد می کند:
آن طوری که خود معظم له تعریف می کرد، یک موقع ایشان احساس می کند که زادگاه اصلی شان( آذرشهر) در خطر محاصره ي اقتصادی فرقه ضاله و مضله بهائیت( این مسلک و مرام استعماری و صهیونیستی) قرار گرفته، مراکز حساس شهر مانند کارخانه ي تولید برق و غیره به دست آنهاست.
ایشان، با بیانات آتشین خود، مردم را علیه آنان بسیج می کند تا آنجا که مصرف برق آنها را ، تحریم می کند و مردم از چراغهای نفتی استفاده می کنند. از این بالاتر، آذرشهر که نزدیک به تبریز واقع شده، در آن زمان مقدار زیادی از نان تبریز را تأمین می کرد که به دستور معظم له مردم از فروش نان و مایحتاج زندگی به این فرقه گمراه خودداری می کنند و آنان نیز مجبور می شوند که از این شهر مذهبی و اسلامی کوچ کنند و انان نیز مجبور می شوند که از این شهر مذهبی و اسلامی کوچ کنندو بدین ترتیب تب مبارزات ضد بهائی بالا گرفته و کم کم به مبارزه ای خونین تبدیل می شود.
تماماین حوادث از طرف شهربانی وقت پیگیری شده و آن بزرگوار تنها عامل همه ي تحریکات ضد بهائی شناخته می شود. در نتیجه او را به همدان تبعید می کنند. ولی قیام معظم له به ثمر می رسد مردم دست از ادامه مبارزه برنداشته و بالاخره این شهر مذهبی را از لوث این فرقه استعماری صهیونیستی نجات می دهند. [۱۴۱]
« شهید هاشمی نژاد»
تاریخ شهادت 7/7/1360 ه.ش مشهد مقدس
فریاد برخصم
پس از طرح لوایح ششگانه شاهنشاهی، ایران یکپارچه اعتراض شده بود. در سال 1342 شمسی شهید هاشمی نژاد، با سینه ای پر تب و طوفان ، پتک فریاد در دست خشم مردم را در مسیر رودی خروشان هدایت می کرد او جمعیتی در حدود 25 هزار نفر را مورد خطاب قرار داده و با فریادی بلند کاخ ستم و فساد را به لرزه در می آورد.
ساواک که خطر را در بیخ گوش خود حس می کرد، دستگیری او را تنها راه علاج درگیریها و تظاهرات مشهد دید. مأموران وارد مسجد شده قصد دستگیری سید را نمودند با اینکه زمینه خروج از مسجد فراهم بود او بیرون نرفت و گفت: فرار کار زبونان است. بی هراس به سخنرانی خود در حضور مأموران ساواک ادامه داد.
مأموران به زحمت توانستند او را از میان مردم خارج کنند و به سوی سازمان امنیت ببرند. مأمور مخصوص شکنجه، با مشت و لگدبه سوی سید رفت. سید تشنه و گرسنه و با سر و صورتی خون آلود آن شب را به صبح رساند. از دوران آزادیش یک ماه نگذشته بود که برای دومین بار روانه زندان شد. حمله صریح او به شخص شاه باعث شده بود که او را محکوم به اعدام کنند [۱۴۲].
« شهید مهدی شاه آبادی»
تاریخ شهادت 26/2/1362 ه.ش جزیره ي مجنون
تجری در مقابل حکومت جور
از سال 1356 مبارزات سیاسی ایشان وارد مرحلخه جدیدی شد. او آشکارا علیه شاه سخنرانی می کرد و اعلامیه و نوار توزیع می کرد. اتومبیل ایشان مملو از اعلامیه و نوار بود و از دادن نوار و اعلامیه به کسانی که به خاطر ترس از دستگیری می خواستندپنهانی از ایشان نوار و اعلامیه بگیرند خودداری می کرد و می گفت:
اعلامیه می دهم ولی جلو همه، وسط محله.
او می گفت:
مردم باید متجری گردند وباید خواندن اعلامیه امام و گوش دادن به سخنان ایشان برای مردم عادی شود و در این صورت است که مبارزه ای آغاز می شود که جلوگیری از آن هرگز ممکن نخواهد بود. [۱۴۳]
« علامه طباطبایی»
متوفای 11/ 8/ 1358 ه.ش
شرح صدر
آیت الله جوادی آملی از استادش نقل می کند که : سالی تابستان را در درکه ي تهران به سر می بردم و در آن سالها افکار کمونیستی و ماتریالیستی رایج بود . بعضی از صاح نظران به افکار مادی میل پیدا کردند ، با ایشان به بحث آزاد بنشینند . به حضور ایشان رفتند و از صبح تا پایان به بحث و گفتگو پرداختند و شاید هشت ساعت طول کشید . می فرمودند « من از راه برهان صدیقین با این صاحبنظر ، به سخن نشستم » بعدا وقتی همفکرش از او پرسیده بود در مناظره با علامه به کجا رسیدی ؟ گفت : آقای طباطبایی مرا موحد کرد . «هشت ساعت ما با هم بحث کردیم» یک کمونیست را الهی و یک مارکسیست را موحد کرد . او حرف توهین آمیز هر کافری را می شنید و نمی رنجید و پرخاش نمی کرد .
هدایت پروفسور هانری کربن
پروفسور ، فرانسوی و استاد دانشگاه و چهرة تحقیقی دانشگاه سوربن پاریس بود .بنا به تعبیر علامه وی مردی سلیم النفس و منصف بود . که معتقد بود در میان تمام مذاهب عالم فقط شیعه است که مذهبی پویا و متحرک و زنده است .او از سال 1388 قمری با علامه آشنا شد و چون چشم دقیق و تیز بین علامه وی را نیروی مستعد و انسانی صاحب نمو . در غرب و اروپا می دید ، از این رو مذاکراتی که با وی انجام داد ، با صدای اسلام و شیعه به گوش آن طرف دنیا رسیده با تعالیم فطرت پذیر و روح افزای آن آشنا شدند و سرانجام این مذاکرات به چهار زبان فارسی ، عربی ، فرانسه و انگلیسی منتشر شد . ملاقات علامه با کربن مشقات و زحمات بسیاری برای ایشان داشت . چون مجبور بودند از قم به تهران با اتوبوسهای معمولی مسافرت کرده ، برای شناساندن واقعیت شیعه با گفتگو نمایند . ولی کبن خود به تشیع بسیار نزدیک بود ، در اثر برخورد و گفتگو با علامه و آشنایی با این حقایق مخصوصا اعتقاد به حضرت مهدی دگرگونی شدیدی در او پیدا شده بود . علامه می فرمودند : غالبا دعاهای صحیفة مهدویه را می خواند و گریه می کرد .
« آیت الله گلپایگانی»
متوفای 18/9/1372 ه . ش
برابر 24 جمادی الثانی 1414 ه . ق
پاسدارحجاب
هنگام کشف حجاب ، شبی برای شرکت در مجلس عزاداری امام حسین (علیه السّلام) به همراه خانواده ام حرکت می نمودیم . ناگهان پاسبانی پیش آمد و با اعتراض گفت : چرا خانم با حجاب بیرون آمده است ؟ من عصبانی شدم و دست پیش بردم که تفنگش را بگیرم . او می کشید و من هم می کشیدم که گفت: تفنگ پر است و خطرناک است ممکن است بیرون برود.
گفتم: باشد بیرون برود تا یکباره از دست شما خلاص بشویم. آخر این وقت شب چه کسی به تو می گوید که متعرض شوی و ما را ناراحت کنی؟
خلاصه از هم حجدا شدیم و او مرتب می گفت: شما مملکت را خراب کرده اید.
من هم هر چه می گفت جوابش را می دادم تا از هم دور شدیم. [۱۴۴]
دردناکتر از مرگ پسر
شریف امامی نخست وزیر غیر قانونی رژیم شاه، تلگرافی در تسلیت درگذشت فرزند برومند آیت الله العظمی گلپایگانی مخابره کرد. مرجع بزرگوار در پاسخ چنین نوشت:
... تلگرام تسلیت و اصل، تسلی خاطر این جانب وقتی فراهم می شود که مصائب وارده بر اسلام و قرآن مجید که قلب مبارک حضرت ولی عصر ارواح العالمین له الفداء را جریحه دار ساخته جبران و نظام کامل اسلامی در مملکت برقرار گردد.
از خطراتی که به واسطه وضع غیر اسلامی اموزش و پرورش و مدارس مختلط و نشریات و مطبوعات گمراه کننده و تلقینات و تبلیغات الحادی و سپاه دانش دختران و پلیس و افسر زن و امور دیگر که شرف و حیثیت و عفت اجتماع را لکه دار نموده و فرزندان عزیز الامی و تشیع را تهدید می کند. به مراتب بیش از مرگ فرزندم متأسفم، خداوند همگان را به آنچه خیر و صلاح و ترقی و آزادی و استقلال جامعه مسلمان در آن است هدایت فرماید.
23 شوال المکرم 98- 4/7/1357 الگلپایگانی
اسناد انقلاب اسلامی ج 1 ص 417 [۱۴۵]
تحریم فساد
ایشان نسبت به افتتاح سینما( که مظهر فساد و بی بند وباری بود) شدیدا ابراز تنفر نموده و یک هفته درس و نماز جماعت خویش را تعطیل کرده و به مردم قم چنین گفت:
« من چهل سال است که در قم هستم و شما اهل قم همواره وفادار به دین خدا بوده اید. اینک جریان سینما پیش آمده است و این مطلبی است که بعد از درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی، ما با دولت بر سر آن در گیری داشته ایم و نگذاشتیم در قم افتتاح شود. اینک که آوردند و سینما را افتتاح نمودند، نوبت شما مردم است؛ شما نروید که خود بخود تعطیل خواهد گردید. حتی هنگام عبور از آنجا نگاه خود را هم بدانجا نیاندازند.»
گفتنی است: مأموری از تهران برای متقاعد ساختن ایشان امده و کفته بود:
این مطلب مهمی نیست ما در مشهد که از قم مهمتر است و قبر حضرت رضا در آنجا قرار دارد سینما ساختیم.
آقا فرموده بودند:
این درست بدان می ماند که روز قیامت رسول خدا از مردم بازخواست کند که چرا حسین(علیه السّلام) مراکشتید؟ آنان بگویند: ما پدرش علی (علیه السّلام) را که از حسین (علیه السّلام) مهمتر بود کشتیم تا چه رسد به حسین(علیه السّلام). [۱۴۶]
نامه ای بر طاغوت
در جریان گسترش بی بند وباری، فساد و فحشا و رواج منکرات، ایشان سخت اعتراض نمودند و در نامه ای سرگشاده به شاه عواقب و خیم این امر را هشدار دادند ایشان در بحث قضاء سال 1399 ق فرمودند:
« ... من خداوند را شاهد می گیرم در آن زمانی که هیچگونه امنیت و اطمینانی بر جان خودم نداشتم. در آن زمان نامه ای به طاغوت نوشتم و این ایات کریمه[ و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی، احزاب 32]. را در آن نامه آوردم و بر آنچه که به نام آزادی زنان به وجود اورده – یعنی بیرون اوردن زنان و دختران را از حجاب و سوق دادن ایشان به لجنزار فساد و بازی کردن با شرف و شخصیت زنان – و آثار سوء این فرهنگ را در آن نامه یادآور شدم و نوشتم که : بی حجابی ، مبارزه و دشمنی آشکار با قرآن کریم است و باید از سرانجام آن بیمناک بود.»
اما آن بدبخت نه به آیات قرآن اعتنا کرد و نه از سوء عاقبت و بدی و زشتی عاقبتش که او را بدان تخویف کرده بودیم. خائف گردید بلکه با مشاوران خود راجع به تبعید ما مشورت کرده بود که یکی از مشاورانش گفته بود: آن یکی را از ایران تبعید کردیم چه ثمری داشت تا این را هم تبعید کنیم؟
و خدا را شکر که آن خبیث گوش به حرفهای ما نداد و در نتیجه به چنین سرانجام دردناکی مبتلا گردید و دم و دستگاهش در هم فرو ریخت ...» [۱۴۷]
پانویس
- ↑ صاحب بن عباد، ص 92.
- ↑ سید مرتضی، ص 30.
- ↑ سید مرتضی، ص 60.
- ↑ سید بن طاووس، ص 27.
- ↑ سید بن طاووس، ص41.
- ↑ سید بن طاووس، ص 45.
- ↑ سید بن طاووس، ص 62.
- ↑ سیدبن طاووس ، ص 25و24.
- ↑ علامه حلی، ص 135.
- ↑ محقق ثانی، ص 58و 107.
- ↑ محقق ثانی، ص 61.
- ↑ علامه مجلسی، مردی از فردا ص24 و 25.
- ↑ علامه مجلسی مردی از فردا ص 71.
- ↑ ترجمه اعتقادات علامه مجلسی، ص 4.
- ↑ همان، ص 5.
- ↑ همان، ص 78.
- ↑ علامه مجلسی ، مردی از فردا ص 64و 65.
- ↑ سید علیخان کبیر، ص 64.
- ↑ سید بحرالعلوم، ص 28.
- ↑ ملامهدی نراقی، ص 54.
- ↑ ملامحمد مهدی نراقی ، ص 54 الی 57.
- ↑ سید بحرالعلوم، دریای بی ساحل، ص 41.
- ↑ سید بحرالعلوم، ص 18.
- ↑ میرزای قمی ، احیاگر علم اصول، ص 75.
- ↑ میرزای قمی، ص 57و58.
- ↑ سید محمد مجاهد، ص 95-97.
- ↑ سید محمد باقر شفتی، ص 33.
- ↑ حاج ملاهادی سبزواری، ص 34.
- ↑ شیخ فضل الله- نوری در ظلمت مشروطه- ص 92و93.
- ↑ آخوند خراسانی ، ص 85و86و 87.
- ↑ مرگی در نور، ص 179-180و 182.
- ↑ آخوند خراسانی، آفتاب نیمه شب، ص 69-70.
- ↑ میرزا محمد تقی شیرازی، ص 33.
- ↑ خیابانی، ص 63و64.
- ↑ خیابانی، ص 152-151.
- ↑ شیخ محمد خیابانی،ص 153- 152.
- ↑ سید عبدالحسین لاری، ص 73.
- ↑ سید عبدالحسین لاری، پیشوای تنگستان، ص 84 تا 85.
- ↑ محمد مهدی خالصی، خصم استعمار، ص 100.
- ↑ سید مهدی خالصی، ص 55و 56.
- ↑ حاج آقانورالله اصفهانی، ستاره اصفهان، ص46.
- ↑ حاج آقا نورالله اصفهانی، ستاره اصفهان، ص 54.
- ↑ حاج آقا نورالله اصفهانی ، ستاره اصفهان، ص 82.
- ↑ حاج آقا نورالله اصفهانی- ستاره ي اصفهان، ص93-94.
- ↑ تا آنجا که ممکن است.
- ↑ تبذیر کنندگان برادران شیاطین به شمار می آیند. ( اسراء/27)
- ↑ اسراف نکنید که خداوند اسرافکاران را دوست ندارد.( انعام / 141)
- ↑ از پیامبر اکرم روایت شده است که فرمود: لاضرر و لاضرار فی الاسلام؛ حکمی که زیان آور باشد در اسلام جعل شده است. من لایحضره الفقیه ج3، ص 59.
- ↑ حاج آقا نورالله اصفهانی، ستاره اصفهان، ص 56 و 57 و 58و 59 و 60.
- ↑ علامه بلاغی، ص 65.
- ↑ صاحب جواهر، ص 52.
- ↑ سید جمال الدین اسد آبادی، ص124.
- ↑ سید جمال الدین اسدآبادی، ص126.
- ↑ حاج آقا نورالله. اصفهانی ، ص 25-26.
- ↑ حاج آقا نورالله اصفهانی، ص 30 تا 32.
- ↑ حاج آقا نورالله نجفی، ص 99.
- ↑ محمد تقی نجفی ، شیخ نورالله نجفی و ...
- ↑ حاج آقا نورالله اصفهانی، ص 82.
- ↑ سید عبدالحسین لاری، ص 63.
- ↑ سید عبدالحسین لاری، ص 104.
- ↑ محدث نوری، ص 109.
- ↑ شیخ عبدالکریم حائری، ص 51.
- ↑ شیخ عبدالکریم حائری، ص 66.
- ↑ شیخ عبدالکریم حائری، ص 69، به نقل از: فقهای نامدار شیعه، ص431.
- ↑ شیخ عبدالکریم حائری، ص 61.
- ↑ محدث قمی، ص 56.
- ↑ محدث قمی، ص 56.
- ↑ محدث قمی، ص 42.
- ↑ هبه الدین شهرستانی، ص 28.
- ↑ همان، ص 32.
- ↑ آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، ص 70.
- ↑ سید ابوالحسن اصفهانی، ص 63.
- ↑ سید ابوالحسن اصفهانی، ص 85.
- ↑ سید محسن امین ستاره لبنان، ص 82.
- ↑ سید محسن امین ستاره لبنان، ص 100.
- ↑ سید محسن امین ستاره، لبنان، ص 104.
- ↑ حاج آقا حسین قمی.
- ↑ حاج آقا حسین قمی، ص 54.
- ↑ همان مدرک، ص 155و156.
- ↑ امام موسی صدر، ص 32و 33.
- ↑ حاج آقا حسین قمی، ص 106.
- ↑ حاج آقا حسین قمی، قامت قیام، ص 137.
- ↑ حاج آقا حسین قمی، ص 104.
- ↑ شاه آبادی بزرگ، ص 60.
- ↑ شاه آبادی بزرگ، ص 79.
- ↑ شاه آبادی بزرگ، ص 87.
- ↑ شاه آبادی بزرگ، ص 103.
- ↑ سید محمد تقی خوانساری، ص 99.
- ↑ سید محمد تقی خوانساری، ص 104.
- ↑ سید محمد تقی خوانساری، ص 105و106.
- ↑ کاشف الغطاء – سوره خشم- ص 87و88و89.
- ↑ کاشف الغطاء، سوره خشم، ص 58.
- ↑ کاشف الغطاء ، سوره خشم، ص157.
- ↑ کاشف الغطاء، سوره خشم، ص 149.
- ↑ کاشف الغطاء با فقرا
- ↑ کاشف الغطاء، ص 33.
- ↑ سید شرف الدین عاملی، خروش وحدت، ص 78.
- ↑ شرف الدین عاملی، ص 124و125.
- ↑ شرف الدین عاملی، چاووش وحدت، ص 90.
- ↑ شرف الدین عاملی، چاووش وحدت، ص 156.
- ↑ سید اسماعیل بلخی، ص 148.
- ↑ حاج آقا حسین قمی، ص 105.
- ↑ سید محمد مجاهد، ص 105.
- ↑ حاج آقا حسین قمی، ص 100.
- ↑ آیت الله کاشانی، ص56.
- ↑ آیت الله کاشانی، ص51.
- ↑ آیت الله کاشانی، ص 36.
- ↑ سید محسن حکیم، ص 48،49.
- ↑ سید محسن حکیم، ص 51.
- ↑ آیت الله میلانی ،مرجع بیدار،ص49.
- ↑ آیه الله میلانی ، مرجع بیدار،ص124.
- ↑ شهید سعیدی،ص63.
- ↑ شهید سعیدی،ص64.
- ↑ شهید سعیدی، ص 65 الی 66.
- ↑ امام موسی صدر، امید محرومان، ص 109.
- ↑ امام موسی صدر، ص110.
- ↑ امام موسی صدر، ص 205.
- ↑ آیه الله طالقانی، ص 91.
- ↑ همان، 30.
- ↑ شهید مطهری، ص 108.
- ↑ شهید مطهری، ص 120.
- ↑ شهید مطهری، ص 169.
- ↑ شهید مطهری، ص 174.
- ↑ شهید مطهری، ص 180.
- ↑ شهید مفتح، تکبیر وحدت، ص47.
- ↑ شهید مفتح- تکبیر وحدت- ص 104و105و106.
- ↑ شهید صدر، ص 101.
- ↑ همان، ص 83.
- ↑ التحرک الاسلامی فی العراق ص60، مقدمه مباحث الاصول ص45، فلسفنا چاپ دوازدهم/ بیروت/ 1402؛ شهید صدر،ص24.
- ↑ یادواره شهید صدر، ص 10 و 13- ضمیمه اطلاعات 19/1/1361.
- ↑ گفتگو با سید محمد باقر مهدی ص59، یادواره شهید صدرص10و 13. ضمیمه اطلاعات 19/1/1361.
- ↑ مقدمه مباحث الاصول، ص 155.
- ↑ ربانی شیرازی، ص 24.
- ↑ همان مدرک، ص25.
- ↑ همان مدرک، ص 29.
- ↑ همان مدرک، ص50.
- ↑ همان مدرک، ص 134- 135.
- ↑ همان مدرک، ربانی ، ص 135و 136.
- ↑ قاضی طباطبایی،ص78.
- ↑ آیت الله مدنی- جلوه اخلاص، ص40.
- ↑ شهید مدنی ، جلوه اخلاص، ص 62و 63.
- ↑ شهید هاشمی نژاد، ص 54.
- ↑ شاه آبادی بزرگ، ص 147.
- ↑ آیت الله گلپایگانی، ص 62.
- ↑ آیت الله گلپایگانی،ص 67.
- ↑ آیت الله گلپایگانی، ص69.
- ↑ آیت الله گلپایگانی، ص 70.







