نصیحت ائمه مسلمین
نویسنده: محمد سروش محلاتی
محتویات
نصیحت ائمه مسلمین[۱]
«نصیحت زمامداران» در فرهنگ اجتماعی مسلمین سابقهای طولانی دارد و دانشمندان فراوانی در ارائه شیوه حکومتداری قلم زدهاند؛ مثل جاحظ در «التاج» و «المحاسن و الاضداد» و امام محمد غزالی در «نصیحة الملوک» و ابوبکر بن محمد طرطوشی در «سراج الملوک» و خواجه نظام الملک در «سیر الملوک یا سیاست نامه» و محقق سبزواری در «روضة الانوار» البته در این گونه آثار معمولا به «نصیحت به حمل شایع» پرداخته شده است. و کمتر از «نصیحت به حمل اولی» بحثی به میان آمده است. این مقاله، تلاش ناچیزی است در ارائه برخی از ابعاد «نصیحت پیشوایان». و اگر چه در ابتدا موضوعی صرفا اخلاقی مینماید، دارای ابعاد وسیع حقوقی، سیاسی، فقهی و تربیتی است و توجه به آن، در تلقی و برداشت از حکومت اسلامی بسیار موثر است. در این جا، پس از مرور روایات «النصیحة لائمة المسلمین»، به عناوین زیر پرداختهایم:
مفهوم نصیحت، ضرورت و اهمیت نصیحت پیشوایان، نصیحت پیشوایان، حق امت، آزادی انتقاد در نظام اسلامی، زمینههای شکوفایی نصیحت در جامعه اسلامی، نصیحت و مسئولیت حاکم اسلامی، شعاع نقد و مرز انتقاد، قانون اساسی و مسئله نصیحت و نظارت. روشن است که ادای حق این عناوین، مجال واسعی میطلبد، در حالی که بنای این مقاله بر اختصار و اشاره است. امید است که در فرصت دیگری تتمه یادداشتها گردآوری و با توجه به انظار اندیشمندان، ابعاد گوناگون موضوع وسیعتر مورد مطالعه قرار گیرد.
گذری بر روایات
«النصیحة لائمة المسلمین» یک تعبیر ریشه دار، و پرسابقه است که در روایات متعددی به چشم میخورد. سرچشمه این عنوان پیامبر اکرم(ص) است که در حجة الوداع، ضمن سخنرانی در مسجد خیف، آن را مطرح فرمودند، و پس از آن، در بیانات ائمه: به عنوان یکی از مسئولیتهای امت اسلامی مورد تأکید قرار گرفت.
محدثان پرتلاش شیعه، در جوامع روایی، فصلی را به این عنوان اختصاص دادهاند: ثقة الاسلام کلینی در کتاب الحجة از «کافی»، این باب را گشوده است «باب ما امر النبی(ص) بالنصیحة لائمة المسلمین، و اللزوم لجماعتهم، و من هم»[۲] محدث کاشانی در ابواب (وجوب الحجة و معرفته) از« وافی» ، بابی را به این عنوان اختصاص داده است: «باب وجوب النصیحة لهم و اللزوم لجماعتهم».[۳] هم چنین علامه مجلسی در کتاب الامامة از «بحار الانوار»، این باب را قرار داده است: «باب ما امر به النبی(ص) من النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم».[۴] به علاوه در کتابهای روایی دیگر، این روایات به صورت پراکنده نقل شده، در این جا به نقل پارهای از آنها میپردازیم:
۱- ... عن ابی عبدالله(ع):
ان رسول الله(ص) خطب الناس فی مسجد الخیف فقال: ...ثلاث لا یغل علیه من قلب امری مسلم: اخلاص العمل لله، و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوملجماعتهم؛[۵] سه خصلت است که دل هیچ فرد مسلمانی با آن خیانت نکند: خالص کردن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت».
۲- ... عن ابی جعفر(ع): قال:
قال رسول الله(ص): ما نظر الله عزوجل الی ولی له یجهد نفسه بالطاعة لامامه و النصیحة الا کان معنا فی الرفیق الاعلی[۶]؛ امام باقر(ع) فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: خدای عزوجل به سوی دوستش که جان خود را در فرمانبرداری و خیرخواهی امامش به زحمت افکند، نظر نکند، جز هنگامی که در ردیف رفیق اعلی همراه باشد».
۳- ... عن ابی عبدالله(ع) قال:
خطب رسول الله(ص) یوم منی فقال:نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یسمعها...ثلاث لایغل علیهن قلب عبد مسلم: اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم.[۷] امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) در منی برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: خدا خرم و شادان کند بندهای را که سخنم را بشنود و در گوش گیرد و به کسانی که نشنیدهاند برساند،... سه چیز است که دل هیچ مسلمانی با آن خیانت نکند: خالص نمودن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت مسلمین».
۴- ... عن الصادق(ع) قال:
«خطب رسول الله فی حجة الوداع بمنی فی مسجد الخیف... .(و قال) ثلاث لا یغل علیهن قلب امری مسلم اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم. رواه ابی عن سعد عن البرقی مثله.»[۸]
۵- قال رسول الله(ص):
الدین نصیحه، قیل: بمن یا رسول الله؟ قال: لله و لرسوله و لکتابه و للائمة فی الدین و لجماعة المسلمین.)[۹] قال فی النهایه: «ثلاث لا یغل» هو من الاغلال الخیانة فی کل شی، و یروی یغل بفتح الیاء من الغل و هو الحقد، ای لا یدخله حقد یزیله عن الحق و روی یغل بالتخفیف من الوغول الدخول فی الشر و المعنی ان هذه الخلال الثلاث تستصلح بها القلوب فمن تمسک بها طهر قلبه من الخیانة و الدغل و الشر.[۱۰]و قال فی الوافی: «لا یغل» من الاغلال او الغلال ای لا یخون و یحتمل ان یکون من الغل بمعنی الحقد و الشحنا ای لا یدخله حقد یزیله عن الحق.[۱۱]
هر چند روایات ترغیب به نصیحت پیشوایان، متعدد و کثرت آنها ، موجب اطمینان به صدوراست. در عین حال، برخی از آنها دارای سند معتبرند، مثل روایت اول، که مرحوم کلینی به دو طریق صحیح نقل کرده است. به علاوه این روایات در کتابهای قدمای اصحاب بدون ذکر سند، نقل شده است؛ مثلا تحف العقول از پیامبر نقل میکند که حضرت در مسجد خیف فرمود:
«ثلاث لا یغل علیهن قلب امری مسلم، اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین، و لزوم جماعتهم»[۱۲]
و همین روایت در «فقه الرضا»[۱۳]نیز نقل شده است، و علی بن ابراهیم در تفسیر خود آورده است.[۱۴]در برخی از روایات نیز از نقطه مقابل «نصیحت ائمه» یعنی غش نسبت به ائمه نهی شده است: چنأن که علی (ع) فرمود:
«لا تختانوا ولا تکم، ولا تغشوا هداتکم ولاتجهلوا ائمتکم و لا تصدعوا عن حبلکم فتغشلوا و تذهب ریحکم و علی هذا فلیکن تاسیس امورکم و الزموا هذه الطریقة.»[۱۵]
با والیان خود خیانت نورزید و به رهبران خود نیرنگ نزنید و پیشوایان خود را نادان نخوانید و از رشته پیوند خود(جماعت مسلمین) پراکنده مشوید و شوکت و دولت شما برود. پایه کارهای شما باید بر این مبنا باشد و ملازم این روش باشید.»
در روایات اهل سنت نیز این تعبیر فراوان دیده میشود و برخی از آنها ، مورد اتفاق فریقین است. علاوه بر آن که از خیر خواهی نسبت به امام مسلمین، علاوه بر «نصیحت» باتعبیرات دیگری نیز یاد شده، که در بخشهای مختلف مقاله به تناسب آوردهایم، مثل این بیان امیرالمومنین(ع):
«فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل[۱۶] از گفتن حق یا رأی زدن در عدالت باز مایستید».
تأملی در مفهوم نصیحت
نصیحت، خیرخواهی است، یعنی هر گفتار یا عملی که در آن خیر منصوح، منظور شده باشد. ریشه این واژه در استعمالات زبان عرب، از «نصحت العسل» به معنای تصفیه و خالص کردن عسل گرفته شده است.
مناسبت این ماده با کاری که ناصح انجام میدهد، از آن جهت است که ناصح نیز کلام و عمل خود را از غش و ناخالصی پاک میکند. و هیچ انگیزهای جز خیرخواهی در لوح جان خود باقی نمیگذارد. برخی از دانشمندان، اشتقاق این واژه را از «نصحت الثوب» به معنای دوختن لباس دانستهاند، به این مناسبت که خیاط با کار خود مواضع فرسوده جامه را که در معرض پاره شدن قرار گرفته، ترمیم میکند و از پیشرفت آن جلوگیری مینماید. ناصح نیز با نصیحت خویش به ترمیم نقاط ضعف و کاستیهای منصوح میپردازد، از این رو نقش ناصح در اصلاح افراد، نقش خیاطی است که لباس کهنه، به دست او جلوه تازهای پیدا میکند و نواقص آن برطرف میگردد.[۱۷]
در قرآن کریم به دعوت و تبلیغ انبیای الهی به عنوان «نصیحت» و خود پیامبران به عنوان «ناصح» معرفی شدهاند. قرآن از زبان حضرت نوح، چنین نقل میکند:
«و ابلغکم رسالات ربی و انصح لکم[۱۸] پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و اندرزتان میدهم.»
حضرت هود نیز، اعلام میکرد:
«ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین[۱۹] پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و برای شما خیر خواهی امینم.»
با تأمل در مفاد این واژه و بررسی موارد کاربرد آن، به این نکات دست مییابیم:
۱- قوام نصیحت، به انگیزههای خیرخواهانه آن است، و همین انگیزههای مثبت، به نصیحت ارزش و قداست میبخشد، در واژههای دیگری مثل «انتقاد» و حتی «امر به معروف و نهی از منکر»، انگیزهها و نیتها، چندان دخالتی ندارند، به این معنا که انتقاد ممکن است با انگیزه مثبت همراه باشد و یا با انگیزه منفی، با نیت تصحیح و رفع نقص انجام گیرد یا با نیت تخریب و از بین بردن طرف مقابل. لذا «انتقاد» همیشه و در همه موارد، عمل با ارزشی به حساب نمیآید، برخلاف نصیحت. که «نصح» در مقابل «غش» قرار دارد به معنای خلوص است و تنها کاری زیبنده چنین عنوانی است که از کمال خیرخواهی و سوز دل برخاسته و از آلودگیهای گوناگون پاک باشد. و هیچ انگیزهای جز خیر و مصلحت در آن دخالت نداشته باشد، و در این صورت است که سخن اثر دارد و بر دل مینشیند.
۲- نصیحت، شعاع وسیعی دارد و هرگونه گفتار و کردار خیرخواهانه را در بر میگیرد: ارشاد به مصالح دینی و دنیوی، تعلیم در صورت جهل، تنبیه در صورت غفلت، دفاع در صورت عجز و ناتوانی، جلوگیری از لغزش و سقوط، کمک به اصلاح و...
۳- خیرخواهی و نصحیت، زبان خاصی نمیشناسد. و ناصح بر اساس تشخیص خود و در جهت خیر منصوح تلاش میکند، گاه با زبان انتقاد، و گاه با زبان تعریف و تمجید، گاه به صورت موعظه و گاه جدال احسن، گاه تأیید و تکمیل و گاه تذکر عیب و تلاش برای رفع آن.
امیرالمومنین علی(ع) انتقادهای صریح خود را از عثمان، «نصیحت» دانسته و در نامه به معاویه مینویسد:
«قد یستفید الظنة المتنصح[۲۰] و گاه میشود که اندرزگویان در معرض بدگمانی است».
همچنین حضرت، انتقادها و اعتراضهای خود را به معاویه، «نصیحت» میداند، در نامه به او مینویسد:
«و اعلم ان الشیطان قد ثبطک عن ان تراجع احسن امورک و تاذن لمقال نصیحتک[۲۱] و بدان که شیطان نمیگذارد که تو به نیکوترین کارت بپردازی و اندرزی را به سود توست بشنوی.»
۴- نصیحت، غیر از اطاعت است، هر چند اطاعت و پیروی، گاه خیرخواهی تلقی میشود، زیرا در اطاعت تبعیت، مطرح است؛ یعنی به دنبال دیگری رفتن و بر طبق میل او حرکت کردن و حتی از رأی و نظر خود صرف نظر نمودن، ولی در نصیحت، چنین قیودی وجود ندارد، ناصح، تابع و مطیع نیست، او بر طبق درک و تشخیص خود نظر میدهد و چه بسا نظر او برای منصوح خوشایند نباشد، او در محدوده خیر منصوح نظر میدهد نه در محدوده میل و گرایش منصوح. از این رو حضرت امیر(ع) در وصیت به امام مجتبی(ع) فرمودهاند:
«و امحض اخاک النصیحة، حسنة کانت او قبیحة؛ برای برادرت نصیحت را خالص گردان، چه در نزد او «نیکو» باشد و یا «زشت.»[۲۲]
بر این اساس، وظیفه «نصیحت» در مقابل رهبری جامعه اسلامی، غیر از وظیفه «اطاعت» از اوست، و امت اسلامی، علاوه بر حمایت از خواستههای رهبری، و وفاداری به تعهدات با او، نباید از «نصیحت» وی غفلت نماید:
«و اما حقی علیکم: فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین أدعوکم و الطاعة حین امرکم[۲۳] اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکارا، حق خیرخواهی ادا کنید».
در موارد دیگری از بیانات حضرت نیز «نصیحت» در مقابل «اطاعت» قرار گرفته است «انی عارف لذی الطاعة منکم فضله، و لذی النصیحة حقه[۲۴] من فرمانبرداران شما را ارج میگذارم و پاس حرمت خیرخواهان شما را دارم». در عین حال، عدهای از محدثان همچون ملا محسن فیض و پس از وی، ملا محمد باقر مجلسی، «نصیحت ائمه مسلمین» را به «اعتقاد، محبت خالصانه و پیروی کامل از ائمه» تفسیر کردهاند.[۲۵] در حالی که «نصیحت مسلمین» به معنای، «ارشاد آنها به مصالحشان» دانستهاند.
بدون تردید، این گونه تفسیر، فراتر از ارائه مفهوم لغوی است، و منشاء چنین تفسیری آن است که از یک سو «ائمه» را در عنوان «النصیحة لائمة المسلمین»، به «ائمه معصومین» منحصر و محدود دانستهاند، چه این که مرحوم فیض تصریح نموده است که: «المراد بائمةالمسلمین اوصیاء الاثنی عشر المعصومون»[۲۶] و از سوی دیگر، تنها وظیفه مردم را در مقابل پیشوای معصوم که از خطا و اشتباه منزه است، «اطاعت و تبعیت» دانستهاند و در نتیجه، «النصیحة لائمة المسلمین» را پس از تقیید ائمه به «ائمه معصومین» و تقیید نصیحت به «اطاعت» این گوه معنا کردهاند:
«نصیحه ائمة الحق(صلوات الله علیهم) التصدیق بامامتهم و وصایتهم و خلافتهم من عنده الله و اطاعتهم فیما امروابه و نهوا عنه[۲۷] نصیحت پیشوایان حق: به این است که امامت و خلافت الهی آنان را اطاعت کنیم.»
البته چنین تقییداتی، میتواند عکس العمل تفسیرهای ناصوابی باشد که در کلمات برخی از دانشمندان سنی مذهب وجود دارد، مثلا ابن اثیر در نهایه، با توجه به این که بر اساس اعتقاد خود، به عصمت پیشوایان و امامان قائل نیست و خلافت را با ظلم و جور قابل جمع میداند، و با توجه به این که قیام علیه خلیفه جایر را جایز نمیداند، میگوید:
«نصیحة الائمة، ان یطیعهم فی الحق و لا یری الخروج علیهم اذا جاروا[۲۸] نصیحت حاکمان به اطاعت آنان در کار حق، و ترک خروج بر ایشان است».دیگر نویسندگان آنان نیز به همین شیوه مشی کردهاند، و «ترک خروج» بر هر طاغوت مدعی رهبری را از «نصیحت» شمردهاند:
علماء «ائمه» را در این حدیث شریف، به خلفا و سلاطین و نائبان آنان تفسیر کردهاند و «نصیحت» آنان را به اطاعت از آنها در مواردی که موافق با حق باشد، مثل جهاد به همراه آنان و یاریشان و نیز دادن زکات به آنها و ترک خروج برایشان دانستهاند.[۲۹]به هر حال آنچه که از کلمات لغویین در اینباره، در اختیار داریم، چندان روشن و به دور از ابهام است که در پرتو آن، سلیقههای کلامی و سیاسی دیگران را میتوان جدا کرد. به علاوه، برداشت اصحاب پیامبر(ص) نیز راهنمای خوبی برای درک مفهوم «نصیحة الائمة» است، زیرا با توجه به بیان روشن پیامبر اکرم، در اهتمام به نصیحت پیشوایان، مسلمانان کم و بیش در صدد انجام این وظیفه بودهاند، و نوع برخورد آنها با خلفای خود نشان میدهد که در نظرشان نصیحت غیر از اطاعت بوده است؛ مثلا، سعید بن عامر به نزد خلیفه دوم آمد و گفت آمدهام تا سفارشاتی به تو بکنم و پس از آن که خلیفه اجازه داد، سعید چنین نصیحت کرد:
«اوصیک ان تخشی الله فی الناس و لا تخش الناس فی الله و لا یختلف قولک فعلک فان خیر القول ما صدقه الفعل و لا تقض فی امر واحد بقضائین فیختلف علیک امرک و تزیغ عن الحق و اقم وجهک و قضاوک لمن ولاک الله امره من بعید المسلمین و قریبهم و احب لهم ما تحب لنفسک و اهل بیتک و اکره لهم ما تکره لنفسک و اهل بیتک و... .»[۳۰]
سفارش میکنم تو را به این که از خدا بترسی درباره مردم و از مردم درباره امر خدا نترسی. و حرف و عملت دو تا نباشد؛ همانا بهترین سخن آن است که با عمل تأیید شود. و درباره امر واحدی دوگونه قضاوت نداشته باشی که در این صورت امر تو مختلف میشود و از حق روی بر میگردانی. همت و قضاوت خود را به طرف مسلمانان دور و نزدیک بگردان و برای آنان آنچه را که برای خود و اهل بیت خود میپسندی، بپسند و آنچه را که بر خود و اهل بیتت ناپسند میشماری بر آنان نیز ناپسند بشمار...
همچنین معاذبن جبل به همراهی یکی دیگر از صحابه، در جهت انجام نصیحت ائمه، به خلیفه نوشت:
«فاصبحت قد ولیت امر هذه الامة احمرها و اسودها یجلس بین یدیک الشریف و الوضیع و العدو و الصدیق، و لکل حصة من العدل فانظر کیف انت عند ذلک یا عمر، فانا نجداک یوما تعنی فیه الوجوه و تجف فیه القلوب و تنقطع فیه الحجج لحجة ملک قهرهم بجبروته...و انا نعوذ بالله ان ینزل کتابنا الیک سوی المنزل الذی نزل من قلوبنا، فانما کتبنا به نصیحة لک، و السلام علیک.»[۳۱]
ضرورت و اهمیت نصیحت حاکمان
نصیحت حاکمان و والیان از دو جهت دارای اهمیت است: اطلاع رسانی و ارشاد، کنترل و اصلاح.
الف) اطلاع رسانی و ارشاد
در هر نظام سیاسی، سازمانهای خاصی مسئولیت گردآوری اطلاعات و ارائه آن به اولیای امور را به عهده دارند، تا بر اساس این آگاهیها، و با توجه به اطلاع صحیحی که از ابعاد گوناگون زندگی مردم کسب میکنند، برنامه ریزی و تصمیم گیری نمایند.
این گونه اطلاعات رسمی هر چند لازم و ضروری است، در اداره کشور نمیتوان به آن اکتفا کرد،
زیرا: اولا: این گزارشها، «اطلاعاتی گزینش شدهاند» و از میان اخبار و گزارشهای فراوان «انتخاب» میشوند در اختیار مسئولان نظام قرار میگیرند از این رو اگر قضاوت آنها تنها بر اساس این گونه منابع باشد. به ناچار «محدود» به همان «انتخاب و گزینش» خواهد بود.
ثانیا: این گزارشها معمولا از اعمال سلیقههای تهیه کنندگان آن که افراد خاصی هستند خالی نیست، در حالی که رهبری نظام باید فراتر از زاویه دید اشخاص و گروهها، بر همه مسائل نظام اشراف داشته باشد و از خرد و کلان قضایایی که در گوشه و کنار کشور میگذرد، با خبر و مطلع باشد.
بر این اساس، ضرورت ارتباط مستقیم و بدون واسطه رهبری با مردم خود را نشان میدهد، و چون به سراغ تک تک افراد نمیتوان رفت و شناسایی تمامی خردمندان صاحب نظر نیز میسور نیست، لذا باید راه ارتباط را برای عموم مردم. و به ویژه اندیشمندان باز نمود، تا آنان مسائل خود را با حاکم اسلامی در میان بگذارند و از آنچه در جامه میگذرد، و یا باید بگذارد، آزادانه سخن بگویند.
فقیه نامآور و نکته سنج، محقق سبزواری، صاحب تألیفات معروفی چون ذخیره و کفایه، در دوران اقتدار حکومت صفویه، حقیقتی مهم و سنگین را با صراحت به زمامداران و ملوک گوشزد میکند، وی یکی از اسباب زوال ملک را «غفلت ملوک» میداند و مینویسد:
«پادشاه تا خود خبردار نباشد، و تدبیر امور ملک خود را نکند، کارها منتظم نشود و صلح نپذیرد، و وزرا و امرا هر چند امین و کاردان و نافذ الامر باشند، بسر خود بسیاری از امور نتوانند کرد و چون پادشاه غافل باشد. بسیاری از فسادها در اطراف و حواشی ملک از بیرون و اندرون ظاهر شود و ایشان بسر خود همه را تدارک نتوانند کرد و چون تدارک نکنند، بالضروره فساد سرایت کند و زیادت شود و ایشان ناچار از بیم و وهم حقیقت را از پادشاه پنهان کنند و فساد بر فساد مترتب شود و آخر به جایی رسد که امر قابل علاج نباشد...»[۳۲]
وی در جای دیگر میگوید:
«آنان که اگر آفتی در ملک باشد، حقیقت آن را چنانچه هست به عرض رسانند، کماند، بلکه همیشه تعریف میکنند و میگویند: به عدل تو هرگز پادشاهی نبوده و مملکت هیچ پادشاهی به این آبادانی نبوده، و لشگر هرگز به این سرانجام نبوده، و خزانه هرگز به این معموری نبوده و دشمنان هرگز چنین ضعیف نبوده، و چون این سخنان به گوش پادشاهان خوش میآید، از این سخنان میگویند. و این به ظاهر دوستی است، اما در حقیقت دوستی نیست، چون باعث غفلت و غرور میشود و سررشته کارها از دست میرود.»[۳۳]
و در پایان محقق سبزواری به این نتیجه میرسد که برای «قانون معدات» باید هر کس را میسر باشد که هر چند مسائل تلخ و ناخوشگوار را به عرض پادشاه رساند.
ب) کنترل و اصلاح
نقش دیگر نصیحت امت، تأثیر بازدارنده و کنترل کننده آن است، زیرا وقتی زمامدار جامعه رفتار خود را در معرض دید و انتقاد مردم بداند و برای آنها در اظهار نظر، داوری، انتقاد و اعتراض، حقی قائل باشد، بدون تردید به گونهای عمل میکند که بتواند پاسخگوی سوالهای آنها باشد.
اساساً حاکم اسلامی نباید از این نکته غفلت کند که مردم با دقت فراوان بر سخن و عمل او چشم میدوزند و عملکرد او را مورد ارزیابی قرار میدهند. حضرت علی(ع)این واقعیت را به مالک اشتر یادآور میشوند:
«و ان الناس ینظرون من امورک مثل ماکنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم[۳۴] و مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود مینگری و درباره تو آن میگویند که درباره آنان میگویی».
در این جا گفتار حضرت اشاره به یک «قانون طبیعی» در جامعه دارد که: «کردار و هدف گیری شخصیتها، چه بخواهند و چه نخواهند به وسیله زبان وقلم نقادان حسابگر جامعه دیر یا زود منعکس خواهد گشت، شخصیتهای کوچک بزرگ نما همانند آن کبک نابخرد کوته بیناند که سر در برف فرو میبرد و گمان میکند که کسی آنان را نمیبیند و هیچ حسابی درباره آنان صورت نمیگیرد !اگر فرعون و فرعون صفتان تاریخ میدانستند که تبهکاریهای آنان، پس از گذشت هزاران سال، چنان بازگو خواهد گشت که در دوران زندگی آنان به وسیله موسی(ع) و موسی منشان منعکس میگشت، خود کشی را بر تنفس شرمآور در این دنیا ترجیح میدادند، ولی چه میتوان کرد که انواعی از تخدیرها و مستیها، مغز سالم برای آنان باقی نگذاشته است.»[۳۵]
به هر حال، دید، نظر، ارزیابی و قضاوت رعیت، یک عامل مثبت در مسیر عملکرد کارگزاران حکومت است و در بسیاری از موارد میتواند مانعی از تعدی و تجاوز به حقوق مردم باشد.
آیة الله میرزا حسین نائینی در تصویری که از حکومت اسلامی(در قالب نظام مشروطه) ارائه میدهد، عامل بازدارنده از «استبداد» را در مرحله اول «عصمت امام(ع)» و پس از آن و در دوران غیبت ، «محاسبه و مراقبه ملت» میداند، وی حکومت را به دو قسم «استبدادی» و «محدوده، عادله، مسئوله، مشروطه» تقسیم میکند، و در ویژگی قسم دوم میگوید:
«این قسم از سلطنت از باب «ولایت» و «امانت» است و مانند سایر اقسام ولایات و امانات به «عدم تعدی و تفریط» متقوم و محدود است. پس لامحاله، حافظ این حقیقت و مانع از بدلش به «مالکیت مطلقه»، به «محاسبه و مراقبه و مسئولیت کامله»
منحصر است، و بالاترین وسیلهای که از برای حفظ این حقیقت و جلوگیری از اندک ارتکابات شهوانی و اعمال شائبه استبداد متصور بود، همان عصمتی است که اصول مذهب ما طایفه امامیه بر اعتبارش در ولی نوعی مبتنی است. ».
در ادامه میرزای نائینی بر این عقیده است که با نبودن عصمت در حاکم، با دو چیز جلوی استبداد را باید گرفت، یکی با قانون که حدود اختیارات حاکم را مشخص کند و|۱۴۷|حقوق ملت را تثبیت نماید و دیگری با:
«استوار داشتن اساس مراقبه و محاسبه و مسئولیت کامله، به گماشتن هیئت مسدده و رادعه نظارت از عقلا و دانایان مملکت و خیر خواهان ملت... محاسبه و مسئولیت کامله در صورتی متحقق و حافظ محدودیت، و مانع از تبدل ولایت به مالکیت تواند بود که قاطبه متصدیان که قوه اجرائیهاند، در تحت نظارت و مسئول هیئت مبعوثان، و آنان هم در تحت مراقبه و مسئول آحاد ملت باشند.»[۳۶]
هر چند میرزا، «تبیه الامة» را به عنوان دفاع ازمشروطه تألیف نموده است، ولی پر واضح است که تمام تلاش او در این کتاب بر محور تطبیق مبانی شرع با آن نظام سیاسی است. از این رو «عامل سلامت نظام» را با حضور رهبری معصوم، «عصمت» او، و پس از آن «حق مراقبت و محاسبه ملت» تلقی میکند و مینویسد:
«در صدر اسلام، استحکام این اصل (حق مراقبت داشتن ملت و مسئولیت متصدیان) به جایی منتهی بود که حتی خلیفه ثانی، با آن ابهت و هیبت به واسطه یک پیراهن که از حله یمانیه بر تن پوشیده بود، چون قسمت آحاد مسلمین از آن حلهها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسئول (استیضاح) شد، و در جواب امر به جهاد، «لا سمعا ولا طاعه» شنید و با اثبات آن که پسرش عبدالله، قسمت خود را به پدرش بخشیده، و پیراهن از آن دو حصه ترتیب یافته است، اعتراض ملت را مندفع ساخت، و هم در موقع دیگر در جواب کلمه امتحانیه که از او صادر شده بود «لنقو منک بالسیف» استماع کرد، و به چه اندازه از این درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود.»[۳۷]
رهبر فقید انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی نیز بارها بر «ضرورت انتقاد» و «نقش مهم دقت و مراقبت مردم بر رفتار مسئولان» تأکید داشتند، و میفرمودند:
«انتقاد برای ساختن، برای اصلاح امور لازم است.»[۳۸]همچنین بیان میکردند که:«انتقادها باید باشد، زیرا تا انتقاد نشود، اصلاح نمیشود... چون سرتاپای انسان عیب است و باید این عیبها را انتقاد کرد تا جامعه اصلاح شود.»[۳۹]
حضرت امام، برای جلوگیری از «قدرت طلبی» و «ثروت اندوزی» مسئولان نظام، مردم را فرا میخواندند و در جمع نمایندگان مجلس میفرمودند:
«آن روزی که دیدند انحراف در مجلس پیدا شد، انحراف از حیث قدرت طلبی و از حیث مال طلبی در کشور، در وزیرها، در رئیس جمهور پیدا شد، باید جلویش را بگیرند...مردم باید مواظب شما باشند و مواظب همه اینها باشند.»[۴۰]
حضرت امام، بارها در بیانات خود، از مسئولیت عمومی مردم در نظام اسلامی سخن به میان میآوردند:
«همه ما مسئولیم نه مسئول برای کار خودمان، مسئول کارهای دیگران هم هستیم، مسئولیت من هم گردن شماست، مسئولیت شما هم گردن من است، اگر من پایم را کج گذاشتم، شما مسئولید اگر نگویید چرا پایت را کج گذاشتی، باید هجوم کنید، نهی کنید که چرا»؟.[۴۱]
فوق انتقاد؟ !
آیا به مصلحت رهبران جامعه اسلامی است که در موقعیتی فراتر از انتقاد (به معنای صحیح آن) قرار گیرند؟ چنینی موقعیتی چه تأثیرات روحی و روانی بر آنان خواهد داشت؟ و آیا انتقاد نکردن باعث رشد و کمال آنها خواهد شد و یا به عکس؟ آیا با چنین موقعیتی، انتقادها(ثبوتا) از بین خواهد رفت یا در مقام(اثبات) اظهار نخواهد شد؟ این عدم اظهار چه پی آمدی خواهد داشت؟
استثنا کردن یک یا چند فرد از شمول انتقاد در حالی که چنین استثنایی در اسلام وجود ندارد - چه عکسالعملهای اجتماعی به دنبال خواهد داشت؟ و نظام سیاسی اسلام را چگونه معرفی خواهدکرد؟
در زمانی که مرجعیت، به عنوان شاخص زعامت و رهبری شیعه تلقی میگردید، (قبل از پیروزی انقلاب) استاد عالیقدر، شهید مطهری نوشت:
«مراجع، فوق انتقاد به مفهوم صحیح این کلمه نیستند و معتقد بوده و هستم که هر|۱۴۹|مقام غیر معصومی که در وضع غیر قابل انتقاد قرار گیرد، هم برای خودش خطر است و هم برای اسلام مانند عوام فکر نمیکنم که هر که در طبقه مراجع قرار گرفت مورد عنایت خاص امام زمان(عج)است و مصون از خطا و گناه و فسق است.»[۴۲]
حق امت
در نظام اسلامی، برای آحاد امت، حقی به عنوان «نصیحت ائمه» وجود دارد، و همه بر اساس این حق میتوانند آرا و نظرات خیرخواهانه خود را نسبت به رهبران جامعه مطرح سازند و حتی میتوانند او را مورد سوال قرار دهند، مسئولیت حاکم اسلامی در برابر مردم، از بارزترین مشخصههای حکومت اسلامی است.
در غرب، عدهای از طرفداران «استبداد سیاسی» ، برای توجیه نظریه خود گفتهاند که توده مردم «حقی» در مقابل حکمران ندارند، آنها تنها «وظیفه و تکلیف» دارند، زیرا حکمران در مقابل «مردم» مسئول نیست. او فقط در برابر «خدا» مسئول است، مردم در برابر حاکم وظیفه داشته و مسئولند، ولی حق ندارند او را مورد بازخواست قرار دهند که چرا چنین و چنان کردهای؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن، فقط خداست که میتواند او را مورد پرسش قرار دهد، بر این اساس در غرب نوعی ارتباط تصنعی بین «اعتقاد به خدا» و «اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حق هرگونه مداخلهای در برابر کسی که خدا او را برای نگهبانی مردم برگزیده است، در افکار مردم به وجود آمد و آنها خیال میکردند که اگر خدا را قبول کنند، استبداد قدرتهای مطلقه را نیز باید بپذیرند، و این که حکمران در مقابل افراد هیچ گونه مسئولیتی نخواهد داشت. ولی در اسلام نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا، پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسئولیت دارد، بلکه تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسئول میسازد.
استاد مطهری، این بحث را در «علل گرایش به مادیگری» مطرح ساختهاند و یکی از عوامل «فرار و گریز از مذهب» را همین تفکر اجتماعی غلط در غرب دانستهاند و گفتهاند:
«چنین روشی جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوی ماتریالیسم و ضدیت با مذهب و خدا و هر چه رنگ خدایی دارد محصولی نخواهد داشت، در حالی که از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده، درست بر عکس آنچه در غرب جریان داشت که مفاهیم دینی را مساوی با اختناق و اجتماعی میدانستند.»[۴۳]
و در کتاب سیری در نهجالبلاغة، با تفصیل بیشتر، مطلب را دنبال کردهاند. فقیه بلند مرتبه، آیة الله نائینی که در بحران انقلاب مشروطه، در جهت تثبیت ارکان نظری و فقهی آن، و نفی استبداد قلم زده است. (حق مراقبت و نظارت ملت) را در نظام اسلامی، از سه جهت مورد تأکید قرار داده است، او مینویسد:
«نظر به شورویه بودن اصل سلطنت اسلامیه چنانچه سابقا مبین شد عموم ملت از این جهت و هم از جهت مالیاتی که از برای اقامه مصالح لازمه میدهند، حق مراقبت و نظارت دارند، و از باب منع از تجاوزات، در باب نهی از منکر مندرج، و به هر وسیله که ممکن شود، واجب است.»[۴۴]
میرزا، در توضیح اصل اول میگوید: ابتنای اساس سلطنت اسلامیه، به مشارکت تمام ملت در نوعیات مملکت نه تنها با خصوص بطانه و خواص شخص والی که شورای دربارش خوانند به نص کلام مجید الهی و سیره مقدسه نبویه که تا زمان استیلای معاویه محفوظ بود، از مسلمات اسلامیه است، و دلالت آیه مبارکه «وشاورهم فی الامر» که عقل کل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلای امت مکلف فرمودهاند بر این مطلب در کمال بداهت و ظهور است، و دلالت کلمه مبارکه «فی الامر» که مفرد محلی و مفید عموم اطلاقی است این که متعلق مشورت مقرره در شریعت مطهره، «کلیه امور سیاسیه» است هم در عنایت وضوح، و خروج احکام الله عز اسمه از این عموم از باب تخصص است نه تخصیص.
آیة الله نائینی در ادامه، پس از استدلال به آیه شریفه «و امرهم شوری بینهم» و سیره پیامبر اکرم، خطبه حضرت علی(ع) در صفین را نقل میکند که حضرت فرمود: «فلاتکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة» و بالاخره میگوید:
«چقد سزوار است ما مدعیان مقام والای تشیع، اندکی در سراپای این کلام مبارک تأمل کنیم، و از روی واقع و حقیقت رسی و الغای اغراض نفسیه، این مطلب را بفهمیم که:این درجه اهتمام حضرتش در رفع ابهت و هیبت مقام خلافت از قلوب امت و تکمیل اعلی درجات آزادی آنان، و ترغیب و تحریصشان بر عرض هرگونه اعتراض و مشورت، و در عداد حقوق والی بر رعیت و یا حقوق رعیت بر والی شمردن آن، برای چه مطلب بود؟ اگر برای حفظ اساس مسئولیت و شورویت آن و تحفظ بر حریت و مساوات آحاد ملت، با مقام والای خلافت بوده کما هو الظاهر بل المتعین بل لازم است نحوه سلطنت اسلامیه را به قد رقوه تحفظ کنیم.»[۴۵]
بحثهای میرزا نشان میدهد که مقصود از شورایی بودن حکومت در اسلام، «انتخابی بودن حاکم» در مقابل «انتصاب» نیست، زیرا این فقیه بزرگ. شورایی بودن را به استناد حکومت پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) مطرح کرده است، مقصود او، از این عنوان، مردمی بودن حکومت، مشارکت ملت، مسئولیت عموم مردم و حق دخالت آنها در نظام اسلامی است.
بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی(قد) «مسئولیت در مقابل ملت» را بر اساس فریضه امر به معروف و نهی از منکر، تبیین نمودهاند:
- «شما و ما موظفیم که در تمام اموری که مربوط به دستگاههای اجرایی است امر به معروف کنیم.»[۴۶]
- «همه مان مسئولیم، نه مسئول برای کار خودمان، مسئول کارهای دیگران هم هستیم «کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته» همه باید نسبت به هم رعایت بکنند، مسئولیت من هم گردن شماست مسئولیت شما هم گردن من است. باید نهی از منکر بکنید، امر به معروف بکنید.»[۴۷]
- «اگر یکیتان کاری بکند و دیگری ساکت باشد، او هم مسئول است، اگر یکی یک خلاف کرده همه باید بروید دنبالش که آقا چرا...اگر من یک خلافی کردم همه تان هجوم آوردید که چرا این کار را میکنی؟ من سرجایم مینشینم، همه تان مسئولید همه مان مسوولیم.[۴۸]
- «(کلکم راع) همه باید مراعات کنید، همه تان راعی هستید، یعنی همه باید همان طوری که یک شبانی یک گلهای را میبرد و میچراند و باید به جاهای خوب ببرد، مسئول است که به علفچراهای خوب ببرد و مسئول است پیش صاحبان او به این که چرا نبردی، همه ما آن حال را داریم، مسئولیم، باید مراعات بکنیم، یعنی نه این که مراعات خودمان رامن مراعات همه شما را بکنم، شما هر یک مراعات همه را.
اگر یک فرد خیلی به نظر مردم مثلا پایین، یک فردی که به نظر مردم خیلی اعلا رتبه هم هست، اگر از او یک انحرافی دید، بیاید بایستد در مقابلش. بگوید: این کارت انحراف بود. نکن، میگویند: عمر در وقتی که خلیفه بود گفت که من اگر چنانچه خلافی کردم، به من مثلا بگویید یک عربی شمشیرش را کشید، گفت: اگر تو بخواهی خلاف بکنی ما با این شمشیر مقابلت میایستیم. تربیت اسلامی این است که در مقابل اجرای احکام خدا، هیچ ملاحظه از کسی نکند، این آقاست این غیر آقا، این پدر است این پسر، این رئیس است این مرئوس، ابدا این مسائل نباشد در کار، مسأله این باشد که این آیا به طریق اسلام دارد عمل میکند یا نه، به طریق اسلام دارد عملی میکند، هر فردی باشد باید از او قدردانی کرد و تشویق کرد و محبت کرد به او، برخلاف اسلام که باشد، هر فردی باشد یک روحانی عالی مقام باشد یک آدمی باشد که مثلا رأس باشد، یک سرکرده باشد، وقتی دیدند بر خلاف مسیر دارد عمل میکند هر یک از افراد موظفند که به او بگویند که این خلاف است، جلویش را بگیرند.[۴۹]
در این جا به نظر میرسد که علاوه بر «امر به معروف و نهی از منکر» به «النصیحة لائمة المسلمین» نیز به عنوان یک مسئولیت عمومی در جامعه میتوان استناد جست. ازتعبیرات امیرالمومنین(ع) استفاده میشود که «نصیحت حق حاکم و وظیفه مردم» است و اگر مردم در خیرخواهی کوتاهی کنند و آنچه را که به صلاح جامعه اسلامی و رهبری آن تشخیص میدهند، ارائه نکنند، «حق حاکم» را تضییع کردهاند:
«فاما حقی علیکم: فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین ادعوکم، و الطاعة حین امرکم[۵۰] و اما حق من بر شما این است که: به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار، حق خیرخواهی ادا کنید، چون شما را بخوانم، اجابت کنید و چون فرمان دهم بپذیرید».
پس مردم علاوه بر اطاعت در برابر اوامر و حمایت از خواستههای رهبری و وفاداری به پیمان بیعت، باید با انجام نصیحت، در خیراندیشی و ارائه هر چه بیش تر و بهتر حقایق و واقعیات پیش قدم باشند، مردم در زمینه اطاعت و اجابت» نقش ثانوی دارند و از رهبری پیروی میکنند، ولی در زمینه «نصیحت» نقش اول را به عهده دارند. آنها به سراغ رهبری میروند و با نصیحت به وی کمک میکنند.
بر اساس این بیان علوی، نصیحت (حق حاکم) است و کوتاهی مردم در این باره، ظلم به حاکم اسلامی است.
هر چند از آن جهت که حکومت به خود مردم متعلق است و باید با مشارکت آنها اداره شود، منع از نصیحت و جلوگیری از ابراز آن، تجاوز به (حق مردم) تلقی میگردد. شاید بسیاری به «نصیحت» تنها در حد یک «حکم استحبابی» ارزش گذارند، و از اهمیت والایی که در موارد زیادی میتواند داشته باشد، غافل باشند، در حالی که فقهای بزرگوار، به اهمیت نصیحت در فقه توجه کردهاند و با استناد به روایاتی مثل «یجب للمومن علی المومن ان یناصحه»[۵۱] در موارد حساس، آن را لازم و واجب شمردهاند. تا جایی که «غیبت در مقام نصیحت» را جایز دانستهاند، و آن را از مستثنیات حرمت غیبت به شما آوردهاند.[۵۲]
پر واضح است که اگر فقها، نصیحت را به عنوان یک حکم استحبابی تلقی میکردند، با توجه به ادله حرمت غیبت، غیبت در مقام نصیحت را تجویز نمیکردند،چون آنها بین ادله محرمات و مستحبات، قائل به تعارض نبوده و هیچ عمل حرامی را به واسطه شمول ادله مستحبات، مباح نمیدانند.
حتی فقهایی که در دلالت ادله لزوم نصیحت مومن هم مناقشه کردهاند، و به طور کلی این استثنا را نپذیرفتهاند، این مقدار را قبول دارند که اگر ترک نصیحت، مفاسدی برای مومن به دنبال خواهد داشت، غیبت در مقام نصیحت جایز است.[۵۳]
این مباحثات فقهی، هر چند با توجه به مصالح فردی نصیحت شونده انجام گرفته. و به رعایت مصالح شخص مومن توجه گردیده و به جلوگیری از مفسده در زندگی او اهمیت داده شده است، ولی از این جا میتوان با توجه به اولویت رعایت مصالح امت اسلامی نسبت به مصلحت افراد، ضرورت نصیحت ائمه مسلمین را به شکل واضحتری مورد نظر قرار دارد.
به ویژه در مواردی که بی اعتنایی به نصیحت، مفاسدی را در سطح جامعه پدید آورد.
انتقاد در نظام اسلامی
نظام اسلامی در برخورد با انتقاد و منتقدین چه موضوعی دارد؟ و تا چه حد اعتراضات را تحمل میکند؟ برای رسیدن به پاسخ چنین سوالهایی راههای مختلفی وجود دارد، ولی روشنترین راه، بررسی مسئله در یک نمونه عینی از حکومت اسلامی است، حکومتی که در رأس آن امام معصوم قرار دارد و الگوی هر نظام اسلامی تلقی میشود. این نمونه، حکومت امیرالمومنین(ع) است.
حضرت علی(ع) در سه جبهه با مخالفین خود برخورد داشت است که تنها یک گروه از آنها اهل بحث و اعتراض بودند یعنی گروه خوارج، آنها قبل از درگیری مسلحانه، در مرکز حکومت علوی حضور داشتند و مستقیما انتقاد و اعتراض خود را با کمال صراحت و آزادانه مطرح میساختند.
شیوه برخورد حضرت با این گروه، و افراد دیگری که در مسائل مختلف اعتراض میکردند، قابل بحث و بررسی است و میتواند نشان دهنده موضع اسلام در چنین موضوع مهمی باشد:
آزادی انتقاد
وقتی حضرت برفراز منبر در مسجد کوفه درباره حکمیت سخن میگفت یکی از اصحاب برخاست و گفت: ما را از قبول حکمیت نهی کردی، و بعد اجازه دادی نمیدانیم کدام یک بهتر بود؟
حضرت با افسوس و ناراحتی فرمود: هذا جزاء من ترک العقده، یعنی این حسرت نتیجه آن است که تأمل و احتیاط را از دست دادید. در این جا اشعث خیال کرد که حضرت فرموده است: «این جزای من است که احتیاط را از دست دادم» و لذا اعتراض کرد که:
«هذه علیک لالک؛ این سخن به زیان توست نه به سود تو» امام(ع) نگاه تندی به او کرد و فرمود: «ما یدریک ما علی مما لی؟ علیک لعنة الله و لعنة اللاعنین حائک ابن حائک منافق بن کافر[۵۴] تو را که آگاهانید که سود من کدام است و زیان من کدام، لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد، ای متکبر متکبرزاده، منافق کافرزاده).
در این نقل تاریخی، دو نکته جلب نظر میکند: یکی آزادی اصحاب برای طرح نظریات خود حتی در اجتماعات و آن هم بین سخنرانی امام مسلمین، که چنین نکتهای از نهایت آزادی در نظام علوی حکایت دارد، و دیگری برخورد شدید حضرت با اشعث. آیا این برخورد امام با او و لعن و نفرین وی، به خاطر این اعتراض بوده است؟ و پاسخ حضرت، صرفا عکسالعمل این جمله است: «هذه علیک لا لک»؟
شارحان نهج البلاغه و مفسران کلام مولی، کاملا به این نکته حساس توجه داشتهاند، مثلا ابن میثم بحرانی در شرح خود مینویسد:
«لعن حضرت بر اشعث برای اعتراض وی به حضرت نبود، بلکه برای آن بود که حتی با حضور در میان اصحاب و یاران امام، نفاق خود را از دست نداده بود و دورویی میکرد»[۵۵]
اشعث در نفاق و دورویی چنان است که حتی ابن ابی الحدید درباره او میگوید:
اشعث از منافقان زمان خلافت علی(ع) بود و او در میان اصحاب علی، همچون عبدالله بن ابی، در میان اصحاب رسول(ص) بود و این هر دو نفر، در زمان خود در رأس منافقان بودند.»[۵۶]
همین نکته را شیخ محمد عبده نیز در شرح خود یاد آور شده است، و پر واضح است که چنین منافقانی شایسته لعن و نفرینند، که خداوند در قرآن فرموده است:
«ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون»[۵۷] کسانی که نشانههای روشن و رهنمودی را که فرو فرستادهایم، بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح دادیم، نهفته میدارند، آنان را خداوند لعنت میکند و لعنت کنندگان لعنتشان میکنند».
به علاوه اشعث به عنوان فردی فریبکار، و بلکه مجسمه تزویر و «ملعون» در بین عرب، و حتی کفار معروف بوده است به قول طبری:
«مسلمانان و کافران هر دو، اشعث را لعنت میکردند.»[۵۸]و اینها همه موید آن است که لعن و نفرین حضرت، به خاطر اعتراض بی جای او نبوده است.
احتجاج با امام(ع)
پس از بازگشت حضرت از صفین، عدهای از اصحاب، باب بحث و اعتراض را گشودند و گفتند:
- روز جمل برای چه جنگیدیم؟
- برای حق.
- اهل بصره برای چه جنگیدند؟
- برای پیمان شکنی و تجاوز.
- اهل شام برای چه؟
- ایشان و اهل بصره یکسانند؟[۵۹]
از این گونه احتجاجها در سکوت علی علیه السلام فراوان دیده میشود که نشان آزادی انتقاد در نظام اسلامی و نیز ضرورت سعه صدر و قدرت تحمل در حاکم اسلامی است. اگر حاکم جز به رشد و فلاح خود و افراد جامعه نیندیشد چنین احتجاجاتی را بر نمیتابد و با اولین سؤال وضعش دگرگون میشود.
آزادی تا مرز آشوب و خون ریزی
امام(ع) ابن عباس را برای احتجاج با خوارج به خارج از کوفه اجتماع کرده بودند، فرستاد، پس از بازگشت، حضرت از او پرسید:
«آیا آنان را منافق دید؟ ابن عباس در پاسخ گفت: به خدا، چهره آنان به منافقان نمیماند، بر پیشانی آنان اثر سجده است و قرآن تلاوت میکنند». آن گاه امام(ع) فرمودند: آنان را دعوت کن به این که خونی نریزند و مالی را غصب نکنند.»[۶۰]
تشکیل جلسات مباحثه
وقتی که خوارج، با عبدالله بن عباس و صعصه ابن صوحان به عنوان نمایندگان امام(ع) به توافق نرسیدند. حضرت فرمود:
«شما دوازده نفر نماینده انتخاب کنید، و ما هم به همین تعداد از خودمان میفرستیم، تا در یک جا جمع شوند، و استدلالها و نظریات خود را با هم در میان بگذارند....»[۶۱]
امام، پیش قدم برای بحث واحتجاج
هنگامی که حضرت به لشگر گاه خوارج رسیدند، فرمودند:
«آیا همه شما در صفین با ما بودید؟ گفتند: بعضی از ما بودند و بعضی نبودند. فرمود: پس از هم جدا شوید. و سپس با آنها به صحبت پرداختند و در پایان فرمودند: لیکن امروز پیکار ما با برادران مسلمانی است که دو دلی و کژی در اسلامشان راه یافته و شبهه و تأویل با اعتقاد و یقین، در هم تنیده است، پس طمع در چیزی کردهایم که خدا با آن پریشانی ما را به جمعیت کشاند...»[۶۲]
همچنین هنگامی که ابن عباس را به «منطقه حروراء» فرستادند، خود حضرت سوال کردند که چه کسی در نزد خوارج محترمتر است؟ یزیدبن قیس را معرفی کردند. امام به خیمه او رفته، و پس از دو رکعت نماز، درباره «حکمیت» در جنگ صفین و نیرنگ معاویه و عمروعاص با او به بحث پرداختند.[۶۳]
دعوت به بحث
خریت بن راشد به نزد حضرت آمد، او سیصد نفر به همراه داشت که در جمل و صفین و نهروان در سپاه امام(ع) شرکت داشتند. خریت گفت: «ای علی، به خدا سوگند که فرمانت را اطاعت نمیکنم و با تو نماز نمیخوانم و فردا از تو جدا میشوم». او با این جملات پیمان شکنی خود را رسما اعلام کرد. حضرت فرمود:
ثکلتک امک، اذا تعصی ربک و تنکث عهدک و لا تضر الانفسک خبرنی و لم تفعلذلک؟ قال: لانک حکمت فی الکتاب، و صعفت عن الحق و رکنت الی القوم الذین ظلموا انفسهم فانا علیک زار و علیهم ناقم و لکم جمیعا مباین.
حضرت برای بحث و گفتگو، و روشن شدن حقیقت از او دعوت کردند و فرمودند: «هلم ادارسک الکتاب و اناظرک فی السنن و افاتحک امورا من الحق انا اعلم بها منک فلعلک تعرف ما انت الان منکر و تسبصر ما انت علیه الان جاهل.خریت پذیرفت که به نزد حضرت برگردد. ولی همان شب از کوفه بیرون رفت.[۶۴]
عدم محرومیت از حقوق اجتماعی
عدهای از خوارج، از حروراء بازگشته بودند و گاه و بی گاه در گوشه و کنار، شعار «لا حکم الا لله» سر میدادند، حضرت فرموند:
انا لا نمنعهم الفیء، و لا نحول بینهم و بین دخول مساجد الله و لا نهیجهم ما لم یسفکوا دما و ما لم ینالوا محرما.[۶۵]ما شما را از غنیمت محروم نمیکنیم و از وارد شدنتانبه مساجد مانع نمیشویم و با شما نمیجنگیم مادامی که خونی نریزید».
و هنگامی که بین سخنرانی حضرت این شعار را تکرار کردند، حضرت فرمودند:
«لکم عندناثلاث خصال: لا نمنعکم مساجد الله ان تصلوا فیها و لا نمنعکم الفءی ما کانت ایدیکم مع ایدینا، و لا تبدوکم بحرب حتی تبدونا به[۶۶] شما در نزد ما سه حق دارید: از نماز گزاردن شما در مسجد مانع نمیشویم، سهمتان را از غنیمتی که در کسب آن با ما شرکت داشتهاید قطع نمیکنیم (شما را از بیت المال محروم نمیکنیم) و تا هنگامی که با ما نجنگیدهاید با شما نمیجنگیم».
ارائه منطق و رفع شبهه
در موارد زیادی حضرت به ارائه نظریات خود به شکل منطقی پرداخته است تا شبهات مخالفین و معترضین از بین برود؛ مثلا وقتی که خوارج، حکم به کفر یاران حضرت کردند، امام فرمودند: «اگر مرا گمراه میدانید، چرا به واسطه گناه من همه را تکفیر میکنید و... .»[۶۷]
و در جای دیگر حضرت توضیح میدهند که چرا پس از آن که حکمیت را پذیرفتم. اینک قبول ندارم.[۶۸]
و در آستانه درگیری نظامی با خوارج، به شبهات آنها پاسخ دادند.[۶۹]
استاد عالیقدر، شهید مطهری، تحت عنوان «دمکراسی علی(ع)» مطلبی دارند که نتیجه این بحث تلقی میشود:
«امیرالمومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دمکراسی رفتار کرد، او خلیفه است و آنها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد، و حتی سهمیه آنان را از بیتالمال قطع نکرد، به آنها نیز همچون سایر افراد مینگریست، آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند، و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان رو به رو میشدند و صحبت میکردند، طرفین استدلال میکردند، استدلال یکدیگر را جواب میدادند، شاید این مقدار آزادی در دنیا بیسابقه باشد که حکومتی با مخالفین خود تا این درجه با دمکراسی رفتار کرده باشد.»[۷۰]
شیوه برخورد حضرت با مخالفین و معترضین، درست در مقابل شیوهای بود که در سالهای قبل از آن، به ویژه در دوران عثمان، به عنوان حکومت اسلامی انجام میگرفت؛ مثلا وقتی عثمان، عبدالله بن مسعود را از سمت خود در کوفه عزل و ولیدبن عقبه را به جای او منصوب کرد، عبدالله، درهنگام تحویل دادن کلید بیتالمال، به حیف و میل اموال عمومی اعتراض کرد و گفت: «من غیر، غیر الله ما به و من بدل اسخط الله علیه و ما اری صاحبکم الاوقد غیر و بدل...».
ولید، این اعتراض را برای عثمان گزارش کرد، لذا ابنمسعود را به مدینه احضار کردند، و به سزای این جمله، با او چنان در مسجد مدینه برخورد کردند که استخوان پهلویش شکست، و به عنوان فردی مفسده جو، از بیرون رفتن از شهر مدینه منع گردید.[۷۱]
عمار یاسر، به واسطه انتقاد از کارهای ناروای حاکم، از سوی وی مورد ضرب و تازیانه قرار گرفت،[۷۲] و در جریان دیگری، وقتی خلیفه، مقداری از جواهرات بیتالمال را در مدینه بین خانواده خود تقسیم کرد و در جواب اعتراض مردم گفت: «لناخذن حاجتنا من هذا الفیء و ان رغمت انوف اقوام» ، عمار هم گفت: «اشهد الله ان انفی اول راغم من ذلک» همین جمله، جرم بزرگ عمار شمرده شد و باعث دستگیری و شکنجه فراوان او گردید، تا حدی که بی هوش شد و پیکرش را به خانهام سلمه منتقل کردند و نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت گردید.»[۷۳]
و هنگامی که عمار نامه اعتراض آمیز عدهای از اصحاب پیامبر را به نزد خلیفه آورد، با او چنین رفتار شد:
«امر غلمانه فمدوا بیدیه و رجلیه، ثم ضربه عثمان برجلیه و هی فی الخفین علی مذاکره فاصابه الفتق و کان ضعیفا کبیرا فغشی علیه.»[۷۴]
این دو شیوه برخورد، از سوی دو زمامدار جامعه اسلامی، گمراه آن است که وقتی رهبری اسلامی، از پشتوانه حق برخورد است، نیازی به اعمال فشار بر مخالفین خود نمیبیند و سخنان ناروای مخالفین را تحمل میکند، و آن گاه که رهبری از چنین پشتوانهای بی بهره باشد، چارهای جز اعمال فشار بر مخالفین حق گوی خود، برای ادامه سلطه خویش ندارد، و به هر وسیله که میتواند از انتشار سخن آنها جلوگیری میکند هر چند با فشردن گلوی آنها.
در دوران کوتاه حکومت علوی، فقط خوارج برای بحث و انتقاد آزاد نبودند، بلکه افراد و گروههای دیگر نیز، خود را برای اظهار نظر هر چند مخالف رأی امام(ع) آزاد میدیدند، و امام آزادانه، با آنها به بحث مینشست، و بدون هیچ گونه تحمیلی، منطق خود را تشریح میکرد و چه بسا طرف مقابل تسلیم استدلال و منطق میگردید؛ مثلا وقتی حضرت برای نبرد جمل به سوی بصره میرفتند، فردی برای رفع شبهه، خدمت حضرت رسید و حضرت با بیانات روشن خود، او را قانع ساخته و سپس از او درخواست بیعت کردند، و او نیز که پس از روشن شدن حق، چارهای جز تسلیم نداشت، بیعت کرد، او گفت:
«فوالله ما استطعت ان امتنع عند قیام الحجة علی[۷۵] به خدا سوگند چون حجت تمام گردید نتوانستم از بیعت روی گردانم.»امام(ع) نه تنها از نصایح دوستان خود استقبال میکرد، بلکه به سخنان مخالفین نیز که چه بسا از روی صدق و اخلاص ابراز میشد، به عنوان «نصیحت» اعتنا و توجه داشت، لذا هنگامی که در نبرد صفین، فردی از سپاهیان معاویه، جلوآمد و از حضرت خواست که برای جلوگیری از خون ریزی بین مسلمین، جنگ را رها کند. امام فرمود:
«لقد عرفت ان ما عرضت هذا نصیحة و شفقة.»[۷۶]و سپس مسئولیت سنگین خویش را برای مبارزه با معاویه توضیح دادند.
زمینههای شکوفایی نصیحت
فعال بودن امت اسلامی در صحنه سیاست، و مشارکت آنها در برنامههای حکومت، بستگی به شیوه برخورد نظام با آنها دارد. گاه برخوردها به گونهای دل سرد کننده و تحقیر کننده است که کسی انگیزهای برای فکر جدی، ارائه نظر، بررسی و انتقاد، نمیبیند، زیرا به نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر، ارزش و بهایی داده نمیشود. و گاه برخوردها به گونهای مستبدانه و سلطه طلبانه است که برای افراد جرأت و جسارت حرف زدن و اظهار نظر کمتر باقی میماند. لذا حضرت علی(ع) به مالک فرمود:
«و لا تصح نصیحتهم الابحیطتهم علی ولاة امورهم و قلة استثقال دولهم و ترک استبطاء انقطاع مدتهم[۷۷]و خیرخواهی شان راست نیاید جز که والیان را برای کارهای خود نگاه دارند و دوام حکومت آنان را سنگین نشمارند».
یعنی خیر خواهی و نصیحت نسبت به زمامدار وقتی در بین مردم تحقق مییابد که مردم گرد حاکمان باشند و حکومت آنها را سنگین نشمرند و در انتظار به سر رسیدن دوران حکومت آنها نباشند.
پس وقتی حکومت بر مردم سنگینی کند و بین مردم و حاکمان فاصله افتد، جایی بر نصیحت نخواهد ماند، در این شرایط خیراندیشی ناصحان، جای خود را به «تصنع» چاپلوسان میدهد.
رفع چنین مشکلاتی به آن است که زمامدار جامعه، خود را در چه مقام و مرتبهای ببیند، در مرتبه «سلطه مطلق بر مردم» و فراتر از اظهار نظر و نقد دیگران، و یا «امانت داری مسئول در نزد خدا و مردم» و البته بحثهای گذشته این مبنا را روشن ساخته است که:
«در نظام اسلامی، رابطه زمامدار با مردم جامعه، رابطه سلطه مطلق نیست؛ یعنی زمامدار چنان سلطه و احاطهای بر مردم ندارد که از طرف مردم مورد اظهار نظر و تحقیق و ارزیابی واقع نگردد.»[۷۸]
البته، علاوه بر تأثیر بینش حاکم نسبت به حکومت و قدرت در کیفیت برخورد با مردم و به ویژه آمران به معروف و ناصحین، از تاثیر روحیات شخصی و تربیتهای اخلاقی وی نیز در این برخوردها نباید غفلت کرد.
انسان مهذب، پیوسته به دنبال یافتن عیوب خود است، و توجه دارد که توجه به «خوبیها و کمالات خود» مانع دیدن عیوب، و سدی در برابر ترقی و کمال است. و به فرموده حضرت امام خمینی:
«هیچ کس نمیتواند ادعا کند که من نقص هیچ ندارم، اگر کسی ادعا کرد این را، این بزرگترین نقصش همین ادعاست، انسان که بخواهد برای خدا کار بکند و به مقام انسانیت برسد باید همیشه دنبال این باشد که ببینید چه عیبی دارد، دنبال این نباشد که ببینید چه حسنی دارد، برای این که دنبال این که چه عیبی دارد باعث میشود که انسان در صدد رفع آن برآید و دنبال اینکه چه حسنی دارد، پرده میشود در چشم انسان و نمیتواند عیوب خودش را ببیند.»[۷۹]
از این رو کسانی که در مسیر تکامل پیش میروند، نه توقع اطاعت چشم بسته از دیگران دارند، و نه از انتقاد ناراحت میشوند، و به فرموده حضرت امام:
«شیطان وسوسه میکند در انسان وسوسه میکند که تو حالا صاحب قدرت هستی، تو حالا صاحب کذا هستی، دیگران چکارهاند؟ شما حالا وزیر هستید، دیگران باید اطاعت بکنند، چشم بسته باید اطاعت بکنند، شما وکیل هستید دیگران باید از شما اطاعت بکنند و چشم بسته هم باید باشند، این همه برای این است که انسان خودش را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمیآمد که یک رعیتی هم به او انتقاد کند، اصلا بدش نمیآمد، از انتقاد بدش نمیآمد.»[۸۰]بر این اساس، نه فقط انتقاد و نصیحت دوستان، بلکه عیب جویی مخالفان نیز سازنده است، آن هم سازنده تر از اظهارات مریدان، تمجیدهای فدائیان، و در حقیقت آنها دوستاند و اینها دشمن:
«انسان باید یک کسی که دشمن او هست، پیش او برود ببیند قضاوت او نسبت به این چه هست تا عیبهای خودش را بتواند بفهمد انسان نمیتواند از دوستان خودش تعلیم بگیرد، انسان باید از دشمنان خودش تعلیم بگیرد، عیبها را دشمنها میفهمند، دوستها هر چه هم شما عیب داشته باشید و ما عیب داشته باشیم، برای این که، حق را برای نمیخواهند و باطل را برای اینکه باطل است دشمن ندارند، به ما و شما میآیند و میگویند، «چقدر خوب صحبت کردی، و چه مقاله خوبی نوشتی و...» دوستان انسان دشمنان واقعی انسانند، و دشمنان انسان دوستان واقعی انسانند، انسان باید از کسانی که به او خرده میگیرند، از آنها یاد بگیرد، کسانی که از او تعریف کنند، بداند که این زبان تعریف خصوصا در یک اموری که جای انتقاد است این همان زبان شیطانی است، و آن هم تأییدش شیطانی است.»[۸۱]این گونه تربیت انسانی و تقوای الهی در سطح رهبری جامعه اسلامی، بهترین زمینه را برای روحیه حق گویی، نصیحت، امر به معروف ونهی از منکر فراهم میآورد، و از طرف مقابل فقدان روحیه نصیحت پذیری، نه تنها چنین فضای پربرکتی را از بین میبرد، بلکه خود شخص را نیز به هلاکت میکشاند، تا جایی که عالمی که توان شنیدن موعظه نداشته باشد، به تعبیر امام صادق(ع) در طبقه دوم از درکات هفتگانه جهنم قرار میگیرد:
«و من العلماء من اذا وعظ انف و اذا وعظ عنف فذاک فی الدرک الثانی من النار[۸۲]از علما کسانی هستند که هرگاه نصیحت شوند تکبر ورزند و هرگاه نصیحت کنند، تندی ورزد، چنین کسی در طبقه دوم (از درکات هفت گانه) جهنم است».
حاکم اسلامی اگر به ارزش حضور مردم و اهمیت خیرخواهی آنها در «سلامت» و «قوت» نظام توجه و اهتمام دارد، باید زمینههای اجتماعی ظهور و شکوفایی نصحیت را در جامعه پدید آورد.
در این راستا، پای بندی به تعهدات کوچک و بزرگ و ارزش نهادن به وعدههای خودبامردم، تأثیر فراوانی دارد چه این که بیاعتنایی به پیمانها، و خلاف وعدهها، زمینه ساز بدبینی رعیت و کنارهگیری آنها از مسئولان و امساک در نصیحت و حمایت است، از فرمان مبارک حضرت علی(ع) به مالک این است که:
«و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فأنه داعیه لهم الی بذل النصیحة لک و حسن الظن بک [۸۳]و نیز نباید لطف و محبتی که با بررسی وضع آنها مینمایی، هر چند اندک باشد، خرد و حقیر بشماری، زیرا همین لطف و محبتهای کم، آنان را وادار به خیرخواهی و حسن ظن نسبت به تو میکند».از این بیان مولی باید فهمید که نصیحت خواهی از مردم بدون فراهم آوردن اسباب و زمینههای آن بی جاست و مجموعه عملکرد کارگزاران نظام در به وجود آمدن روحیه خیرخواهی و نصیحت در مردم موثر است.
از سوی دیگر نوع برخورد با ناصحین نیز در شکوفایی در جامعه و تشویق مردم به خیرخواهی بسیار موثر است، ارج نهادن به ناصحین، و ارزش گذاشتن به نصیحت>ها، بهترین عامل برای سوق دادن افراد به سوی خیرخواهی است، و بیاعتنایی بدان، انسانهای پرشور را هم سرد و دل مرده میکند، و رغبت به نصیحت را از آنها میگیرد، چرا که کلام خود را بی ارزش و تکلم را بی اثر میبینند.
حضرت علی(ع) بعد از ماجرای حکمیت فرمود:
«فان معصیة الناصح الشفیق العالم المجرب تورث الحسرة و تعقب الندامة...فأبیتم علی اباء المخالفین الجفاة و المنابذین العصاة حتی أرتاب الناصح بنصحه [۸۴]نافرمانی از دستور نصیحت کننده مهربان دانا و با تجربه، باعث حسرت میشود و پشیمانی به دنبال دارد...اما شما همانند مخالفان جفاکار و نافرمانان پیمان شکن، امتناع ورزیدید تا به آن جا که نصیحت کننده در بند خویش گویا به تردید افتاد و از پند و اندرز، خودداری نمود.»
این بیان علوی مشتمل بر سه مبحث اساسی است:
۱- نصیحت از چه کسی ارزشمند است؟ الشفیق العالم المجرب.
۲- بی توجهی به چنین نصیحتی چه پی آمدی دارد؟ تعقب الندامه و تورث الحیره.
۳- مخالفت با نصیحت کننده، او را کسل، و بالاخره باعث رهاکردن نصیحت میشود: حتی ارتاب الناصح بنصحه.
«نصیحت» و مسئولیت حاکم اسلامی
با توجه به اهمیتی که اسلام برای «نصیحت ائمه مسلمین» قائل است، و با توجه به نقش مفید و سازنده آن در رشد و سلامت جامعه، حاکم اسلامی برای تحقق و عینیت این سنت وظایفی به عهده دارد:
قدم اول - نصیحت طلبی
مسئولیت حاکم اسلامی فراتر از آن است که بنشیند تا اگر فردی برای نصیحت و اظهار نظر به او مراجعه کرد، وی را بپذیرد، او باید به سراغ مردم رفته، از درک و شعور اجتماعی آنها استفاده کند و آنان را به ارائه نظراتشان فراخواند.
«فبما رحمه من الله لنت لهم... و شاورهم فی الامر [۸۵]پس به(برکت) رحمت الهی با آنان نرمخو شدی... و در کارها با آنان مشورت کن.»
سیره پیامبر اکرم(ص) چنین بوده است که در مواقع حساس، و برای تصمیمات خطیر از مردم نظر خواهی نموده و گاه در مقام اجرا، نظریات آنها را بر نظر خود مقدم میکرده است؛ مثلا در جریان جنگ احد، هر چند حضرت بر ماندن در شهر تمایل داشتند و عدهای از مهاجرین و انصار نیز با حضرت هم عقیده بودند و پیامبر اعلام کردند که:
«امکثوا فی المدینة، واجعلواانساء و الذراری فی الاطام، فان دخلوا علینا قاتلناهم فی الذرقة و فنمن اعلم بها منهم و ارموا من فوق الصیاصی و الاطام» ولی عدهای از جوانان که در بدر توفیق حضور نیافته بودند، از حضرت خواستند که مسلمانان برای جنگ از شهر خارج شوند و با دشمن نجنگند: اخرج بنا الی عدونا. و قال رجال من اهل السن و اهل النیة منهم حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عبادة و النعمان بن مالک و غیرهم من الاوس و الخزرج: انا نخشی یا رسول الله ان یظن عدونا انا کرهنا الخروج الیهم جنبا عن لقائهمفیکون هذا جرأة منهم علینا...[۸۶]
و بالاخره با تأکید آنها بر جنگ در بیرون شهر و اعلام آمادگی برای استقامت و شهادت در راه خدا، پیامبر پیشنهاد آنها را پذیرفت و از رأی خود صرف نظر کرد. در جنگ خندق نیز پیامبر پس از اطلاع از حرکت قریش به سوی مدینه، جریان را با اصحاب خود در میان گذاشتند و به نقل واقدی:
«شاورهم رسول الله(ص) و کان رسول الله و یکثر مشاورتهم فی الحرب، فقال: انبرزلهم من المدینة، ام نکون فیها و نخندقها علینا، ام نکون قریبا و نجعل ظهورنا الی هذا الجبل؟»[۸۷]
حضرت امیر(ع)نیز اصحاب خود را دعوت به اظهار نظر میکرد. و از آنها میخواست که با «نصیحت صادقانه» وی را «کمک» کنند.
«فاعینونی بمناصحة خلیة من الغش سلیمة من الریب[۸۸] مرا با خیرخواهی خالصانه و سالم از هرگونه شک و تردید، یاری کنید». فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل[۸۹] از گفتن حق یا رأی زدن در عدالت، باز مایستید».
قدم دوم - رفع حجاب
برای طرح نصیحت نزد حاکم، باید دسترسی به او امکان پذیر باشد، آن هم نه به «امکان عقلی» بلکه به امکان عادی که با سهولت و بدون آن که نیازی به اهدای آبرو باشد، ناصح بتواند از حجب بگذرد و در نزد حاکم حاضر شود.
به وجود آوردن چنین شرایطی نیز از وظایف زمامدار است؛ زیرا بدون آن: از یک سو مردم در فشار و سختی خواهند بود و برای رساندن حرف خود، چون گوی از یکی به دیگری پاس خواهند شد. و از سوی دیگر، واقعیتها آن گونه که هستند بر حاکم رخ نشان نخواهند داد و چه بسا زشتیها به شکل زیبایی، خوبیها در قالب بدی، خردها به صورت کلان، کجیها به عنوان راستی و...گزارش شوند.
نباید گمان کرد که با اسلامی بودن نظام، وقوع چنین امری «غیر ممکن» و یا «مستبعد» است. چرا که در نظام علوی، حتی اگر شخصیتی بی نظیر مانند مالک اشتر هم حاکم باشد، «احتجاب از مردم» چنین پیامدهایی خواهد داشت، و لذا حضرت بهمالک فرمودند:
«فلا تطولن احتجابک عن رعیتک فان احتجاب الولاة عن الرعیة شعبة من الضیق و قلة علم بالامور و الاحتجاب منهم یقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه. فیصغر عندهم الکبیر و یعظم الصغیر و یقبح الحسن و یحسن القبیح و یشاب الحق بالباطل و انما الوالی بشر لا یعرف ما تواری عنه الناس به من الامور[۹۰] هیچ گاه خود را در زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار، چرا که دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی اطلاعی نسبت به امور مملکت است و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی آنها را از مسائل نهائی قطع میکند، در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک و کوچک بزرگ، کار نیک، زشت، و کار بد، نیکو و حق با باطل آمیخته میشود، چرا که زمامدار به هر حال بشر است و اموری که از او پنهان است نمیداند».
و البته اگرنظام اموی باشد که اصلا فکر دسترسی به حاکم را باید از خیال بیرون کرد. چه این که عبدالعزیز بن زراره یک سال بر در خانه معاویه انتظار ورود و حضور در نزد خلیفه را کشید. و اجازه نیافت.
اقام عبدالعزیز بن زرارة الکلابی علی باب معاویة سنة فی شملة من صوف لایاذن له.[۹۱]
قدم سوم - ایجاد فضای آزاد
پس از ورود و درک حضور، نوبت به فضای مجلس زمامدار میرسد، فضایی که میتواند آکنده از صفا و صمیمیت باشد و در نتیجه افراد دردمند یا متعرض، به راحتی مطالب خود را مطرح کنند، و میتواند رعب و وحشت بر آن حاکم باشد تا وقتی آحاد رعیت وارد میشوند، از هیبت حاکم، نگاه تند اطرافیان، برخورد خشن حارسان همه چیز را فراموش کنند و یا قدرت تکلم نداشته باشند، و یا با زحمت و لکنت بخشی از حرف خود را مطرح کنند:
«و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذی خلقک و تقعد عنهم جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتی یکلمک متکلمهم غیر متتعتع فانی سمعت رسول الله(ص) یقول فی غیر موطن: لن تقدس امة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع[۹۲] برای مراجعان مجلس عمومی تشکیل ده و درهای آن را بر روی هیچ کس نبند، و به خاطر خداوندی که تو را آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانان را از این مجلس دورساز، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنت، سخنان خود را با تو بگوید، زیرا من بارها از رسول خدا(ص) شنیدم: «ملتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد هرگز پاک و پاکیزه نمیشود و روی سعادت نمیبیند».
متأسفانه این شیوه زمامداری در تاریخ اسلام چنان متروک گردید که دانشمندی مانند جاحظ، که خود از تملق گویان دولت عباسی است، وقتی از حکومت پادشاهان ایران سخن میگوید، بار عام» برخی سلاطین ایران، جلب نظرش را میکند.[۹۳]
حاکم اسلامی باید فضای آرام و آزادی را برای رعیت فراهم سازد، و جو رعب را از میان بردارد تا مردم بتوانند به راحتی مطالب خود را مطرح سازند:
«فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة[۹۴] آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن میگویید با من سخن مگویید و آن چنان که در پیشگاه حاکمان خشمگین و جبار خود را جمع و جور میکنید در حضور من نباشید.»
قدم چهارم - تحمل و سعه صدر
وقتی که در گشوده میشود و کسان زیادی مطالب خود را میگویند، طبیعی است که برخی از شنیدهها بر سامعه حاکم سنگینی کند و بر ذائقه او تلخ باشد، در این جا سرمایه «سعه صدر» به او قدرت شنیدن حرفهای مخالف را نیز میدهد و تحمل خود را از دست نمیدهد.
در مقابل حاکم طاغوتی که حتی از شنیدن «اتق الله» هم عصبانی میشود:
«و اذا قیل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد[۹۵] و چون به او گفته شود: «از خدا پروا کن» نخوت، وی را به گناه کشاند، پس جهنم برای او بس است.»
مصلح و مفسر عالیقدر شیخ جواد بلاغی در تفسیر این آیه مینویسد:
«این آیه نشانهای ازحاکم غیر الهی را بیان میکند، چون آیه قبل چنین است: «و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها» «تولی» به دست گرفتن ولایت و رهبری است. وقتی چنین افرادی به حکومت و قدرت میرسند، اولا فساد آفرینی میکنند و ثانیا: به نصیحت و خیرخواهی نیکان نه تنها اعتنایی ندارند، بلکه حتی از «اتق الله» ناراحت میشوند.»[۹۶]
علامه طباطبایی و شیخ محمد عبده، متذکر شدهاند که «اخذته العزة بالاثم» شاهد آن است که «تولی» در آیه قبل به معنای «حکومت» است، و عبده در توضیح آیه میگوید:
«حاکم ستمگر و مستبد، از این که به مصلحتی ارشاد و از مفسدهای تحذیر شود، تکبر میورزد، چون او در مقامی قرار گرفته که خود را از نظر رأی و عقل، برتر از دیگران میداند بلکه حتی خود را برتر از حق میپندارد، از این رو، سستترین آرای خود را بالاتر از نظرهای سنجیده مردم میداند، در این صورت چگونه به دیگران اجازه میدهد که به او بگویند: «در فلان کار از خدا بترس.»[۹۷]سپس مقرر بحث او رشید رضا، نقل میکند:
«ولی برای رهبران الهی، شنیدن موعظه و اعتراض از زبان دیگران سخت نیست، و اساساً پیشوایان معصوم یاران خود راچنان تربیت میکردند که از گفتن عقیده خود واهمهای نداشته باشند و گاه در پرتو این آزادی، حتی اهانت و سوء ادب را برای خود جایز میدانستند. و در عین حال صبر وتحمل امامان باعث میگردید که نه آنها را تکفیر و لعن کنند، و نه دست رد بر سینه شان زده و طردشان نمایند.» حجر بن عدی پس از ماجرای صلح امام حسن(ع) با معاویه. به گونهای با حضرت سخنگفت که هرگز از یک یار باوفا و مخلص انتظار نمیرفت: « لوانک مت قبل هذا الیوم و لم یکن ما کان، انا رجعنا راغمین بما کرهنا و رجعوا مسرورین بما احبوا. » این جسارت رنگ از سیمای حضرت ربود، ولی در برخورد و سخن حضرت اثری نگذاشت، امام(ع) با آرامی فرمودند: یا حجر لیس کل الناس یحب ما یحب و لا رأیه رأیک و ما فعلت ما فعلت الا ابقاء علیک...[۹۸]
و هنگامی که افراد جرأت چنین جرسارتهایی را بر امام معصوم خود داشته باشند[۹۹] معلوم است که برای سوال یا انتقاد مودبانه، چقدر راه بازبودهاست، مثل اینکه بگویند:
«یابن رسول الله داهنت معاویه و صالحته و قد علمت ان الحق لک دونه و ان معاویه ضاع باغ؟!»[۱۰۰]
و این هم نمونههای دیگری از تحمل و سعه صدر در برابر اعتراضات تند دوستان:
«جاء رجل من اصحاب الحسن(ع) یقال له سفیان بن لیلی و هو علی راحلته فدخل علی الحسن و هو محبت (جمع بین ظهره و ساقیه بیدیه) فی فناء داره، فقال له: السلام علیک یا مذل المومنین، فقال له الحسن: انزل و لا تعجل، فنزل فعقل راحلته فی الدار و اقبل یمشی حتی انتهی الیه، قال: فقال له الحسن: ما قلت؟، قال قلت: السلام علیک یا مذل المومنین، قال(ع): و ما علمک بذلک؟ قال عمدت الی امر الامة فخلعته من عنقک و قلدته هذه الطاغیة یحکم بغیر ما انزل قال(ع): سأخبرک لم فعلت ذلک...».[۱۰۱]
جالب توجه است که حضرت در پایان به او فرمودند: چرا به این جا آمدهای پاسخ داد به خدا قسم به خدا دوستی شما(حبکم و الذی بعث محم داً(ص) بالهدی و دین الحق) و حضرت به او بشارت دادند:
«فابشر یا سفیان، فانی سمعت علیا(ع) یقول: سمعت رسول الله(ص) یقول: یرد علی الحوض اهل بیتی و من احبهم من امتی کهاتین.»
یکی دیگر از اصحاب، به حضرت چنین اعتراض کرد: یابن رسول الله اذللت رقابنا، و جعلنا معشر الشیعة عبیدا، ما بقی معک رجل، قال(ع): و مم ذاک؟ قال: بتسلیمک الامر لهذا الطاغیة، قال(ع): و الله ما سلمت الامر الیه الا انی لم اجد انصاراً، ولو وجدت انصاراًلقاتلته لیلی و نهاری حتی یحکم الله بینی و بینه و...[۱۰۲]
قدم پنجم - میدان دادن به حق گویان صریح و طرد متملقان
کم نیستند افرادی که برای «خود نمایی» پیوسته در نقش موافق بازی میکنند تا بدین وسیله از نردبان قدرت سریعتر بالا رفته و به اغراض خود دست یابند، شناخت این گروه و جدا کردن آنها از حق گرایان و حق گویان، ومیدان دادن به گروه دوم، از مسئولیتهای حاکم اسلامی است.
در نظام اسلامی مقربترین افراد به زمامدار، کسی است که از گفتن حقایق واهمهای ندارد و برای حفظ خود، از گفتن عیبها و مطرح کردن انتقادها در جهت رفع آنها ، صرف نظر نمیکند.
سفارش و بلکه دستور حضرت علی(ع)به مالک چنین است:
«ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فیما یکون منک مما کره الله لاًولیائه واقعا ذلک من هواک حیث وقع[۱۰۳] سپس(از میان آنان) افرادی را که در گفتن حق از همه صریح تر و در مساعدت و همراهی نسبت به آنچه خداوند برای اولیاءاش دوست نمیدارد به تو کمتر کمک میکند، مقدم دار، خواه موافق میل تو باشند یا نه».
«مالکا اگر بخواهی ذائقه جسمانی خود را با(بله قربانها) شیرین بسازی، تردیدی نیست که هواپرستان و خود کامگان همواره کام ترا شیرین خواهند داشت، آنان آنقدر تملقها و چاپلوسیهای خوشایند برای تو خواهند کرد که خود باور خواهی کرد، و در این صورت نه تنها شایستگیهای خود را کنار خواهی گذاشت ، بلکه خویشتن را به فراموشی خواهی سپرد، آن نابکاران برای شیرین کردن ذائقه حیوانی تو، دروغها خواهند گفت. گزافه گوییها به راه خواهند انداخت، آنان این گونه جملات را با تمرینهای دقیق که آنها را میآرایند به عرض شما خواهند رساند:
«بله قربان، جامعه ما به برکت حکومت شما هیچ نقص اقتصادی ندارد! همه مردم در سایه زمامداری تو به حقوق خود نائل میگرددند! جالب این که از انفاس قدسیه جناب عالی هر یک از درختان به جای ده کیلو بار که میآوردند اینک هزار کیلو بار میآورند! خارهای کویرها مانندگل عطر افشانی مینمایند! جالبتر از همه اینها این که همه فصول سال(بهار، تابستان، پاییز، زمستان) همه مزارع ودرختان ما محصول میدهند» !مالکا این گونه سخنان باردار تملق و چاپلوسی که کتابهای لغت را از شرم سر به زیر میاندازد، ذائقه حیوانی زمامدار عالی سست عنصر و بی ایمان و خود باخته را شیرین مینماید، ولی ذائقه جان او را(اگر جانی برای او باقی مانده باشد)مسموم میسازد و تباه میکنند.»[۱۰۴]
در نظام طاغوتی چون همه برای حفظ خود کار میکنند و اصالت با «بودن و ماندن» است لذا چارهای جز تملق و تأیید مطلق وجود ندارد، روسا نیز عموم مردم و کارگزاران را به ثناخوانی و تمجید فرا میخوانند، نه «نصیحت» و حتی تملق را بر آنها «تحمیل» میکنند. «جاحظ» میگوید: عدهای از اهل مدینه بر عبدالملک بن مروان وارد شدند، و به تمجید از «حجاج بن یوسف» پرداختند، ولی عیسی بن طلحه از میان آن گروه سخنی نگفت و پس از آن که دیگران مجلس را ترک کردند، به عبدالملک رو کرد و گفت:
«حجاج بن یوسف بر ما حاکمیت یافته، او در مسیر باطل است و بر ما تحمیل میکند که به ناحق او را تحسین کنیم»[۱۰۵]
قدم ششم - تصدیق ناصح و گزینش نصایح: قرآن کریم روش پیامبر(ص)را در برخورد با سخنان مسلمانان چنین توصیف میکند:
«اذن خیر لکم، یومن بالله و یومن للمومنین[۱۰۶] او(پیامبر)گوش خوبی برای شماست، بهخدا ایمان دارد و سخن مومنان را باور میکند».
«اذن خیر بودن» پیامبر دو گونه تفسیر شده است:
۱- «مسموع» پیامبر «خیر» است، چون آنچه که حضرت میشنود یا وحی است و یا نصیحت مومنین.
۲- استماع پیامبر «خیر» است، هر چند هر مسموعی خیر نباشد زیرا پیامبر(ص) به گوینده سخنان احترام میگذارد، از سخنان آنها استقبال میکند، نظریات و قضاوت>های آنها را حمل بر صحت میکند و نسبت به آنها سوءظن پیدا نمیکند، پس استماع حضرت خیر است اگر چه همه شنیدنیها هم خیر نباشد.
تفسیر دوم، علاوه بر آن که فی حد نفسه صحیح تر به نظر میرسد، با ذیل آیه نیز متناسبتر است که «یومن للمومنین» زیرا ایمان به معنای «تصدیق» است و متعلق ایمان در «یومن بالله» ذکر شده است: «ایمان به خدا» ولی در جمله بعد «یومن للمومنین» متعلق تصدیق ذکر نگردیده، و تنها به این اکتفا شده است که «این تصدیق به نفع مومنین» است:
یومن للمومنین. و تصدیقی که نفع مومنین را در بر دارد حکم به «صدق مخبر» است نه «صدق خبر» یعنی حکم کردن به صادق بودن مخبر، و اعتقاد گوینده به راستی گفتارش، هر چند خبر مطابق واقع نباشد.[۱۰۷]
این آیه شریفه، یکی از ویژگیهای پیامبراکرم(ص)را به عنوان رهبر جامعه اسلامی بازگو نموده است، با توجه به این ویژگی است که حاکم اسلامی، با حسن ظن به ناصحین مینگرد و در قضاوت و بررسی، عینک بدبینی به چشم نمیزند و آنها را به واسطه اظهارات تلخ و شیرینشان مورد تهمت و بدگمانی قرار نمیدهد، بخصوص اگر خود از آنها نظر خواسته باشد که خوش بینی وعدم سوء ظن، حق آنهاست:
«قال السجاد(ص):«و اما حق المشیر علیک فلا تتهمه فیما لا یوافقک علیه من رایه اذا اشار علیک، فانما هی الاراء و تصرف الناس فیها.»[۱۰۸]ولی در عین حال، وظیفه رهبری جامعه است که نسبت به گفتههای دیگران چون «ناقد بصیر» رفتار کند و به صرف «شنیدن» ، «ترتیب اثر» ندهد:
«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب». پس بشارت ده به آن بندگان من که: به سخن گوش فرا میدهند و بهترین آن را پیروی میکنند، اینانند که خدایشان راه نموده و اینان همان خردمندانند.»
به تعبیر علامه طباطبائی، در این آیه به کسانی بشارت داده شده، که حق، گمشده آنهاست، و لذا هیچ سخنی را بدون تدبر و بررسی، رد و انکار نمیکنند، چون در صدد یافتن حق هستند، هر سخن را به امید آن که حقی در آن بیابند، مورد بررسی و ارزیابی قرار میدهند. تا مبادا چیزی از حق، از نظرشان پنهان بماند[۱۰۹]
سفارش حضرت امیر به فرزندشان این است که:
«واضمم آراء الرجال و اختر اقربها الی الصواب و ابعدها عن الارتیاب؛ همه نظرها را جمع کن و سپس نزدیکترین آنها را به صواب و دورترین آنها را به شک، اختیار کن.»
حاکم اسلامی، چون میخواهد به موارد اشتباه پی برد و نقاط ضعف را بشناسد، لذا آراء مختلف را مورد توجه قرار میدهد: «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء». مفهوم این بیان علوی آن است که: کسی که از آراء گوناگون استقبال نمیکند، و تحمل شنیدن حرفهای دیگران را ندارد. نمیتواند به اشتباهات پی برد، و چون اندیشه و فکر خود را برتر از دیگران میداند در معرض هلاکت قرار دارد: «من استغنی بعقله زل»[۱۱۰]، «من استبد برأیه هلک»[۱۱۱]
قدم هفتم - دفاع از حقوق ناصحین
نصیحت گران بر طبق تشخیص خود و در محدوده اطلاعات خویش، به اظهار نظر میپردازند پرواضح است که انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر و یا نصیحت، حتی اگر در قالب انتقاد و اعتراض هم انجام گیرد، نمیتواند مجوزی برای اعمال فشار و محدودیت گردد. از این رو اگر کاسههای داغتر از آش، و حامیان عوام سینه چاک بخواهند، متعرض حریم شخصیت و حقوق آنها شوند، وظیفه حاکم است که مانع آنان گردد، چرا که امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت ائمه مسلمین، یک وظیفه اسلامی است، نه یک جرم قابل تعقیب.
در حکومت علوی، معترضانی چون خوارج، تا هنگامی که دست به سلاح نبرده بودند،از امنیت و حقوق اجتماعی برخوردار بودند و کسی حق تعرض به آنها را نداشت، در فصل (انتقاد در نظام اسلامی)به برخی از کلمات حضرت در این زمینه اشاره نمودیم.
شعاع نقد و مرز انتقاد
بدخواهان و استعمارگران که از ارائه نظام سیاسی اسلام و تحقق حکومت اسلامی وحشت داشته و پیوسته سعی در بدبین کردن تودههای مسلمان و به انحراف کشیدن افکار اندیشمندان و روشنفکران نسبت به نظام اسلامی دارند، حکومت اسلامی را حکومتی استبدادی معرفی میکنند، که در آن نه تنها مردم حق انتقاد و اعتراض ندارند، بلکه از تحقیق و بررسی در موضوعات اساسی جامعه محروم، و به اطاعت بی چون و چرا و تبعیت محض مجبورند زیرا با بودن «نظر شرع» جایی برای اظهار «رأی مردم» وجود ندارد.
در این شبهه اغوا کننده مرز بین دستورهای الهی که مستقیما از وحی سرچشمه میگیرد، با دستورهای رهبری که از تشخیص او ناشی میشود، نادیده گرفته شده، و از سوی دیگر بین منطقه آزاد «بحث و تحقیق نظری» با منطقه ممنوع «مخالفتهای عملی» تفکیک نشده است.
در حالی که چنین مرزهای روشنی، در طول چهارده قرن گذشته، مورد توجه مسلمانان و محققان اسلامی بوده است؛ مثلا در جریان جنگ بدر، پس از آن که پیامبر اکرم و مسلمانان در منطقهای فرود آمدند، حضرت از اصحاب خود، درباره محل استقرار سپاه اسلام نظر خواهی کردند، حباب بن منذر، پرسید: آیا درباره این منطقه که توقف کردهایم دستور خاصی از طرف خداوند رسیده است و حتما باید تبعیت کنیم، و یا صرفا بر اساس تشخیص مصالح و سیاستهای نظامی انتخاب گردیده است و میتوان درباره آن اظهار نظر کرد؟ پیامبر اکرم در پاسخ فرمودند: دستور خاصی درباره این جا نرسیده است:
حباب گفت:
«مصلحت این است که در کنار آبی که به دشمن نزدیک است فرود آییم، سپس کنار آن حوضی بسازیم که برای خود و چهارپایان همیشه آب در اختیار داشته باشیم. حضرت، نظر افسر خود را پسندید و فرمان حرکت داد.»[۱۱۲]
چنین مواردی در تاریخ اسلام نشان میدهد که اصحاب پیامبر اکرم، به محدوده مجاز برای اظهار نظر توجه داشتند و به خوبی میدانستند که با بودن «وحی» و دستور الهی، جایی برای «رأی» وجود نداشته و همه باید تسلیم و منقاد باشند. آنها در بیرون از این محدود به ابراز نظر و اظهار رأی میپرداختند.
لذا در جریان جنگ احزاب ، پس از آن که نزدیک به یک ماه، مسلمانان در محاصره دشمن بودند، پیامبر(ص) پیشنهاد کردند که با گرفتن یک سوم میوههای مدینه، از جنگ منصرف و محاصره مدینه را بشکنند، کفار این پیشنهاد را پذیرفته و مقدمات تنظیم قرارداد انجام گرفت، در این موقع «اسید بن خضیر» به حضرت عرض کرد:
«یا رسول الله ان کان الامر من السماء فامض له، و ان کان غیر ذلک فوالله لانعطیهم الا السیف.»
پس از آن، پیامبر اکرم، سعد بن معاذ و سعدبن عباده را خواستند و نظر آنها را در باره صلح سوال کردند، آن دو پاسخ دادند:
«ان کان الامر من السماء نامض له، و ان کان امرا لم تومر فیه ذلک فیه هوی فامض کان لک فیه هوی فسمعا وطاعة و ان کان هو الرای فما لهم عندنا الا السیف.»
البته کلام سعدبن معاذ و سعد بن عباده از ادب بیش تری برخوردار است، زیرا آنها اطاعت و پیروی کامل خود را از نظر حضرت نیز همچون دستور الهی، اعلام نمودند.
حضرت فرمودند: این پیشنهاد، نظر و تشخیص خودم بود، چون میبینم که عرب یک پارچه تصمیم به جنگ با ما گرفته است. سعد بن عباده و سعد بن معاذ اظهار کردند: آیا با عزت و کرامتی که در پرتو شما خداوند به ما عنایت کرده است باز هم ذلت را بپذیریم؟!...
با چنین اظهاراتی، حضرت دستور دادند که پیش نویس صلح را که هنوز به امضا نرسیده بود از بین ببرند و با صدای بلند به نمایندگان مشرکان اعلام کردند: برگردید که ما برای جنگ مصمیم.[۱۱۳]
معمولا مفسران قرآن، به این مرزبندی در ذیل آیه(وشاورهم فی الامر) تصریح کردهاند:
آلوسی میگوید: مشورت در جایی است که نص شرعی نباشد و گرنه شورا معنا ندارد، و چگونه ممکن است که مسلمان از حکم خدا به آراء مردم، عدول کند.[۱۱۴]
جصاص مینویسد: پیامبر(ص) در جایی که نص الهی نبود، مشورت میکرد، اما در منصوصات، مشورت جایز نبود.[۱۱۵]
و علامه طباطبائی در المیزان آورده است: احکام ثابت الهی، مورد مشورت نبود همچنان که هیچ کس اجازه تغییر آن را نداشت و گرنه اختلاف حوادث جاری، احکام خدا را نسخ میکردند.[۱۱۶]
تسلیم یا تحقیق؟
در دوران حاکمیت رهبران صالح و نظامهای مشروع، تسلیم مطلوب است یا تحقیق؟ و آیا با مشروعیت حکومت و لیاقت حاکم، تحقیق و بررسی در آراء او ناپسند و تسلیم صرف بودن مطلوب است؟ و آیا نظر حاکم اسلامی چندان «قداست» مییابد که باید از نقد دیگران «مصون» باشد؟ و آیا «عصمت» یا «عدالت» در رهبری، «حق چون و چرا» را از مردم میگیرد؟ لازم به ذکر است که این بحث، صرفا در خصوص مشروعیت اعتراض و انتقاد است و بحث از نظر مشروعیت یا عدم مشروعیت مخالفت عملی و موارد آن، از موضوع این رساله خارج است.
یکی از متفکران بزرگ اسلامی، با توجه به داستان موسی و خضر در قرآن کریم، مرز سکوت و اعتراض در برابر پیشوا را چنین تبیین میکند:
«یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده میشود این است که «تابع و پیرو تا آن جا تسلیم متبوع و پیشوا است که اصول و مبادی و قانون، نشکند و خراب نشود» ر اگردید، آن متبوع کاری بر خلاف اصول و مبانی انجام میدهد، نمیتواند سکوت کند، گواین که در این داستان، عملی که عبد صالح کرد، از نظر خود او که افق وسیع تری را میدید و به باطن موضوع توجه داشت بر خلاف اصول نبود، بلکه عین وظیفه و تکلیف بود، ولی سخن در این است که چرا موسی صبر نمیکرد و زبان با انتقاد میگشود، با این که وعده میداد و به خود تلقین میکرد که اعتراض نکند باز هم اعتراض و انتقاد میکرد؟ نقص کار موسی در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود که به رمز مطلب و باطن کار آگاه نبود، البته اگر به رمز مطلب آگاه میشد اعتراض نمیکرد، و مایل بود که برسد به مطلب، ولی مادامی که از نظر او عملی بر خلاف اصول و قانون الهی است، ایمان او به او اجازه نمیدهد که سکوت کند بعضی گفتهاند که اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار میشد، موسی از اعتراض و انتقاد باز نمیایستاد، مگر این که به رمز مطلب آگاه میشد...[۱۱۷]
این سوال برای علمای «علم رجال» که به بحث درباره جرح و تعدیل اصحاب ائمه میپردازند نیز مطرح بوده است که آیا«اعتراض بر مقام ولایت موجب «جرح» میگردد؟ محقق تستری با استفاده از داستان موسی و خضر، چنین افرادی را «تبرئه» میکند، او در شرح حال سفیان بن لیلی، که با لحن تندی به امام مجتبی(ع) به خاطر صلح با معاویه اعتراض کرد، مینویسد:
«و اذا کان مثل موسی(ع)مع کماله لما لم یفهم وجه الحکمة اعترض، لا غروان یعترض هذا مع نقصه، و لمابین له الحسن(ع) وجه الحکمة، قبل و سلم، فهو سالم.»[۱۱۸]
البته در داستان حضر موسی، دو نکته قابل بحث و تحقیق است :
۱- حضرت موسی، خود تبعیت از عبد صالح را «انتخاب» کرد. و البته این انتخاب باعث سلب مسئولیت از او نمیشد، و لذا در هر کجا که به نظرش قانون شکسته میشد، اعتراض مینمود ولی آیا در صورتی که متبوع و پیشوا از طرف خداوند «نصب» شود، باز هم چنین مسئولیتی برای تابع وجود دارد؟ به خصوص اگر متبوع معصوم باشد؟
۲- تبعیت حضرت موسی از عبد صالح، در دائره محدود خود او و در زمینه مسائل فردی بوده است، ولی آیا اگر متبوع، رهبری اجتماعی داشته باشد، باز هم چنین حقی برای تابع وجود دارد؟ یعنی تبعیت افراد جامعه از رهبری هم به تشخیص خود آنها در تک تک موارد بستگی دارد؟ آیا از این داستان، چنین استفادهای میتوان نمود؟ از آن جا که تحلیل این مباحث، از حوصله این مقاله، و ازموضوع آن خارج است، از تعقیب آن خودداری نموده و به این اصل توجه میدهم که در جامعه اسلامی اگر فرد یا گروهی، برای تبعیت، فرصت تحقیق و بررسی بطلبند، این امکان در اختیار آنها قرار میگیرد؛ مثلا وقتی عدهای از طرفداران عبدالله بن مسعود، که از اصحاب حضرت علی(ع) بودند، در جنگ با معاویه و مشروعیت آن تردید نموده، و از حضرت اجازه خواستند ، تا ضمن همراهی حضرت و فرصت تحقیق در این باره داشته باشند و اعمال معاویه را زیر نظر گرفته، و سپس علیه تجاوزگر وارد جنگ شوند، حضرت فرمودند:
«مرحبا و اهلا، هذا هو الفقه فی الدین و العلم بالسنة، من لم یرض بهذا فهو خائن جبار ؛آفرین بر شما، این اندیشه در دین و علم به سنت است، هر کسی بدان رضایت ندهد خائن و ستمگر است.»[۱۱۹]
در نظام اسلامی، امکان تحقیق از افراد گرفته نمیشود، و آنها که خواستار بررسی موضوعات باشند، طرد و تکفیر نمیشوند، تا حق برایشان آشکار گردد.
البته افراد دیگری نیز بودهاند که از شناخت عمیق تری نسبت به مولی برخوردار بوده و همین شناخت عمیق راه وسوسه و تردید را بر آنها میبسته است؛ مثلا وقتی که بنابر حکمیت در جنگ صفین شد، به حضرت عرض کردند: که مالک اشتر بر جنگ اصرار دارد، حضرت فرمودند: «ان الاشتر لیرضی اذا رضیت» و هنگامی که عهدنامه را به او دادند، اگر چه ناراحت بود، ولی گفت:
«ولکن قد رضیت بما صنع علی امیرالمومنین و دخلت فیما دخل فیه، فانه لا یدخل الا فی هدی و صواب؛ اما من به آنچه که علی(ع) خواسته راضیام، و من به چیزی که علی داخل شده، وارد میشوم چون او جز به درستی و هدایت وارد نمیشود.»[۱۲۰]
در عین حال نباید غفلت کرد که همه مالک اشتر نیستند، چه این که حضرت فرمود: در میان شما دو نفر مانند مالک اشتر نیست». و از سوی دیگر، همیشه در راس جامعه اسلامی فردی قرار ندارد که با اطمینان بتوان گفت: «لا یدخل الا فی هدی و صواب» بر این اساس، راه بحث و تحقیق را بر عموم، آن هم در ادوار مختلف زعامت اسلامی نمیتوان مسدود نمود.
جواز تحقیق و ادله ولایت فقیه
بیانات رهبری اسلامی در عصر غیبت
بیانات رهبری اسلامی در عصر غیبت، به یکی از سه شکل زیر است:
بیان فتوا
در این قسمت، رهبری در موضوعات مختلف، حکم الهی را بیان میکند، این احکام از «فقاهت و اجتهاد» او تراوش میکند.
تشخیص موضوعات
در این قسمت، رهبری نظر خود را نسبت به موضوعات سیاسی و اجتماعی بیان میکند و مصالح و مفاسد آنها تبیین میکند، این نظریات از دیدگاههای او در مسائل مختلف جامعه و احاطهاش بر مسائل و موضوعات سرچشمه میگیرد.
صدور حکم
در موارد خاصی، اداره جامعه اسلامی، به حکم حاکم نیاز پیدا میکند، این حکم از سوی رهبری صادر میشود و مربوط به حوزه «ولایت» است. روشن است که چون بخش اول و دوم، خارج از محدوده «اعمال ولایت» میباشد، انتقاد قولی و حتی مخالفت عملی، میتواند جایز باشد، ولی در مواردی که نظام بر اساس حکم حاکم اداره میشود، آیا جایی برای بحث و بررسی، انتقاد و اعتراض نسبت به «حکم» او وجود دارد؟
معمولا فقها این مسئله را در کتاب القضاء نسبت به «حکم قضایی حاکم» در موارد «فصل خصومت» ر مورد بحث قرار دادهاند، ولی از آن جا که:
اولا: قضاوت خود شعبهای از ولایت است، و حکم قضایی با تکیه بر «ولایت» اعتبار دارد.
ثانیا: ادلهای که در این مسئله مورد بحث قرار گرفته است، از ادله مشترکه اعتبار قضاوت، و(ولایت)است، و با روشن شدن مفهوم دلیل و دائره دلالت آن، کیفیت استناد به آن، در هر دو باب یکسان است. از این رو کلمات فقها را مورد بررسی قرار میدهیم:
شیخ انصاری(قده) «نظر در حکم حاکم» و بررسی آن را فی حد نفسه، جایز میداند با این استدلال که «بررسی و نظر در حکم» ، «نقض حکم» نیست. این بررسی و تحقیق به حسب مورد احکام مختلفی میتواند داشته باشد: وجوب، استحباب و حرمت. شیخ اعظم چنین میفرماید:
«الظاهران النظر فی حکم الحاکم فی حد نفسه غیر محرم لانه بمجرده لیس نقضا و ان استلزم النقض فی بعض الاحیان، بل قد یجب کما اذا رفع المحکوم علیه الامر الیه مدعیا جور الاول فی الحکم، و قد یندب کما اذا اراد استفادة مطلب علمی او حکمة عملیة، نعم انما یحرم النظر اذ، انضم الیه بعض الدواعی الفاسدة کالتجسس من العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس و امثال ذلک، و لعل الحکم من المسلمات.»[۱۲۱]
در این عبارت، حریم اعتبار «حکم» مشخص گردیده است و آنچه که در فقه مسلم است، «عدم جواز نقض حکم» است و صرف نقد و بررسی حکم، نقض حکم نیست، البته ممکن است همین نقد و بررسی، در اثر جهات خارجیه، ممنوع باشد، که از بحث فعلی خارج است.
همچنین، «رد بر حاکم» ممنوع است چه این که در مقبوله عمر بن حنظله که از ادله ولایت فقیه نیز شمرده میشود از رد بر حاکم نهی شده است، ولی این نهی شامل «اعتراض به حاکم و انتقاد و از آن» نمیشود، زیرا:
اولا: رد و اعتراض ممنوع، در مواردی است که حاکم به جور و ظلم، حکم نکرده باشد، و لذا اگر فردی ادعای جور حاکم را دارد، چو احتمال صدق دعوای او وجود دارد، لذا ادعای او به ادعای این که حکم حاکم باید نقض شود بر میگردد، به تعبیر شیخ انصاری:
«قالوا من غیر خلاف انه لو ادعی المحکوم علیه ان الحاکم الدول قد حکم علیه بالجور و جب علی الثانی النظر فیه... لان المنهی عنه فی ادلة النصب لیس الا الرد و النقض فیما اذا لم یکن الحاکم قضی علیهم بالجور، و فی غیره فیجوز الرد، و دعوی الجور مراجعة الی دعوی ان حکمه مما ینبغی نقضه، وهی دعوی محتملة الصدق. فیدل علی سماعها کل ما دل علی سماع سایر الدعاوی، و لیس من الرد و الاعتراض الممنوع فی شیء.»[۱۲۲]
به هر حال آنچه در مقبوله آمده است، این است: «فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحکم الله و علنیا رد، و الراد علینا الراد علی الله.»[۱۲۳]
ثانیا: باید بین «رد بر حاکم» با «بررسی حکم حاکم» تفکیک کرد، زیرا بررسی و نقد و حتی بیان خطا و اشتباه آن، رد حاکم نیست، صاحب جواهر میگوید: دعوی بر علیه حاکم در حکمش، قابل سماع است زیرا:
«لیس من «الرد» علی الحاکم، بل هو من «بیان خطا الحاکم» الذی هو غیر معصوم.»[۱۲۴]
مرحوم سید در ملحقات عروة الوثقی میگوید، پس از حکم حاکم، اگر محکوم علیه ادعا کند که حاکم صلاحیت نداشته و یا در حکم اشتباه کرده و یا در مقدمات آن تقصیر کرده، و یا بر خلاف عدالت حکم نموده است، به مقتضای عموم ادله، دعوای او قابل پیشگیری است و سپس اضافه میکند که:
«و ما عن بعضهم «من عدم سماعه لانه امین الامام(ع)و ایضا فتح هذا الباب موجب للطعن فی الحکام» لا وجه له.»[۱۲۵]
در این جا کلام صاحب عروه، ناظر به استدلالهایی است که برای «عدم سماع بینه علیه حاکم» در کلمات محقق اردبیلی آمده است، و محقق نراقی به پاسخ آنها پرداخته است:
۱- امین بودن حاکم، فرع صلاحیت و اهلیت اوست، و با اثبات فسق، امین امام(ع) نیست.
۲- در صورت عدم اثبات، جلوی تفسیق دیگر حکام را با تعزیر مدعی چون به علما اهانت میکند، میتوان گرفت.
۳- اگر این حاکم امین امام(ع)است، فقها و حکام دیگر نیز که درباره او اظهار نظر میکنند، امناء اللهاند، از این رو اگر حاکم اول را امین یافتند، حکم به تبرئه او خواهند کرد، و اگر ضعفی در او دیدند، قدح و جرح او ضرری ندارد، بلکه باعث میشود که حکام دیگر از این اشکالها پرهیز کنند، واین خود به مصلحت است.
۴- بی اعتنایی به چنین شکایاتی، باعث ابطال حقوق مردم است.
۵- اگر توجه به این دعاوی و بررسی آنها ، باعث اهانت به حاکم باشد، چنانچه اتهام ثابت باشد که استحقاق اهانت دارند، و اگر ثابت نشود که نه تنها اهانت نیست، بلکه ممکن است باعث عزت گردد.
قال فی المستند: احتج المحقق الاردبیلی علی عدم سماع البینة مطلقا بانه امین الامام و فتح هذاالباب موجب لعدم اجراء الاحکام، و الطعن فی الحکام فلا یقبلون القضا، و فیه کونه امینا فی زمن الغیبة فرع اهلیته فان ثبت الفسق فلیس امینا، و الا یمکن سد باب تفسیق سایر الحکام بتعزیر المدعی حیث اهان العماء مع ان العدول و لحاکم الاخر ایضا امناء الله، فان کان الحاکم الاول امینا لا یقدحون فیه، و لا یضر القدح بل ذلک موجب لسعی القضاة فی الاجتناب عن العیوب او سترها فهو ایضا مصلحة تامه...[۱۲۶]
«و قد یستشکل فی سماع هذه الدعوی بایجابه اهانة الحکام و تزهدهم فی الحکم و ایجابه للعسر و الحرج و افضائه الی التسلسل، و یجاب عن الاول بمعارضته بایجاب عدم السماع لابطال حقوق الناس مع انه ان ثبت ما یدعیه فلا بأس بالهانة، بل ینبغی ان یستهان، و الا فلا اهانة، بل ربما یوجب العزة والثانی بمعارضته ایضا بایجابه العسر و الحرج علی الناس فی تضییع حقوقهم لو لم یسمع، و الثالث بمنع الافضاء.»
غرض از نقل کلمات اساطین فقه این است که به کیفیت برداشت آنها از «ادله نصب فقیه» پی بریم و بدانیم که از نظر آنها ادله نصب، هیچ گونه منافاتی با جواز بررسی و نقد حکم حاکم ندارد، و در دید آنها هیچ گونه تلازمی بین نصب حاکم از سوی امام(ع) و غیر قابل تحقیق و تأمل بودن دستورات او وجود ندارد، همچنین آنها به همان میزان که به حفظ حرمت حاکم توجه دارند به گونهای که میگویند:
«یحرم النظر اذا النضم الیه بعض الدراعی الفاسده کالتجسس عن العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس» به همان مقدار به حفظ حقوق مردم نیز توجه دارند و «قداست حاکم» را بهانهای برای نادیده گرفتن حقوق دیگران- حتی اگر احتمال تضییع حق فردی وجود داشته باشد- نمیدانند. فقها حاکم اسلامی که دو شرط اساسی «عدالت و فقاهت» را در او معتبر، و امین امام(ع) و منصوب از قبل او میدانند در شأنی فراتر از «خطا و اشتباه» و «جور» ندانسته و حکم او را مصون از انتقاد و اعتراض تلقی نمیکنند.
آنها اگر چه «رد بر حاکم» را جایز نمیدانند، ولی محدوده رد ممنوع را توضیح داده و تصریح کردهاند که بیان خطا، غیر از رد بر حاکم است.
در این جا به نقل عبارت دیگری از محقق آشتیانی میپردازیم تا ببینیم که از نظر این فقیه: آیا تحقیق و بررسی حکم حاکم، به عنوان این که «مستلزم تفتیش از عدم صلاحیت اوست» ممنوع است؟ و آیا جست جو و تفحص از صفات واقعی حاکم، فی حد نفسه، محض از عیب و عیب جویی تلقی میشود؟ و آیا در صورتی که این تفحص، عیب جویی باشد، حرام است؟
«قد یتوهم حرمة النظر من دون ادعا المحکوم علیه الحکم بالجور من حیث استلزامه الفحص و التفتیش عن عیوب الناس. وجه الملازمة انه مستلزم للتفتیش عن فسق الحاکم و هو محرم بالکتاب و السنة، لکذک خبیر بفساد هذا الوهم. اما اولا: فللمنع من کون مجرد التفتیش عن الواقع فحصا عن عیب احد، و ثانیا: سلمنا کونه مستلزما للفحص عن خطا الحاکم فی اجتهاده، لکنه لیس الخطا فی الاجتهاد عیبا بعد فرض معذوریة المجتهد فیه، و ان سمی مجرد الخطا فی الاجتهاد عیبا نمنع کون الفحص عن کل عیب حراما حتی مثل هذا العیب، فان قیل نفرض الکلام فیما اذا الطلاع بعد الفحص علی فسق الحاکم بتقصیر فی اجتهاده، قلنا: اولا ان مجرد االطلاع علی الفسق احیانا لا یسمی فحصا عن الفسق کما لا یخفی اذا لفحص عن الشی لا یطلق ال اذا کان غرض الشخص من اولی الامر بالفحص، الوصول الیه، و ثانیا: سلمنا کونه فحصا عن العیب لکن نمنع من کون الفحص عنه فی المقام حراما، بل هو نظیر الفحص عن احوال الرجال و الشهود و غیرهما.»[۱۲۷]
حفظ مرزها
اسلام که حق نصیحت، انتقاد، تحقیق و بررسی مردم را نسبت به زمامدار، مورد تأیید قرارداده است، در عین حال از حفظ حرمت رهبری در جامعه، غفلت نکرده است، و در مقررات گوناگون خود، بدان توجه داده است، در عبارت شیخ انصاری، نمونهای از این حفظ حریم را نقل کردیم. نمونه دیگر دستور حضرت علی(ع) به مالک اشتر است که «کارگزارانی را انتخاب کن که جسارتشان، باعث مخالفت علنی با تو در میان مردم نگردد»:
«...ممن لا تبطره الکرامة فیجری بها علیک فی خلاف لک بحضرة الملاء.»[۱۲۸]
بر این اساس، شوکت، حاکم اسلامی در جامعه باید محفوظ باشد، چرا که با تضعیف آن، پایههای نظام سست، و در نتیجه دشمنان بر نابودی آن طمع میکنند. حضرت رضا(ع) در پاسخ به نامه محمد بن سنان، علت حرمت «فرار از جنگ» را «استخفاف پیشوایان عادل» و در نهایت(جرأت دشمنان بر مسلمین) ذکر فرمودهاند:
«حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فی الدین و الاستخفاف بالرسل و الائمةالعادلة و ترک نصرتهم علی الاعداء...لما فی ذلک من جراة العدو علی المسلمین.»[۱۲۹]مخالفت و مقاومت در برابر رهبری اسلامی، چندان سنگین و جرم بزرگی است که شیخ صدوق میگوید:
«انه متی امره امام المسلمین بالطلاق فامتنع ضربت عنقه لامتناعه علی امام المسلمین.»[۱۳۰]اسلام از عموم مردم خواسته است که در همه معاشرتها و نشست و برخاست>های خود، «دفاع از امام مسلمین» را مورد توجه قرار دهند، و در آن جا که هتک حرمت او میشود. بی تفاوت نمانند:
«عن ابی عبدالله، قال رسول الله، من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلا یجلس فی مجلس یسب فیه امام او یعاب فیه مسلم.»[۱۳۱]
و اگر مردم در انجام این وظیفه کوتاهی کنند، و از حریم ولایت پاسداری نکنند، عاقبت تضعیف رهبری، از بین رفتن عزت و سربلندی امت اسلامی و حاکمیت ذلت خواهد بود :
«عن ابی جعفر(ع): من قعد فی مجلس یسب فیه امام من الائمة، یقدر علی الانتصاف، فلم یفعل البسه الله الذل فیالدنیا و عذبه فی الاخرة و سلبه صالح ما من به علیه معرفتنا.»[۱۳۲]
(قال فی المنجد: انتصف: اخذ حقه منه حتی صار و ایاه علی النصف، انتقم منه).
پانویس
- ↑ مقاله «نصیحت ائمه مسلمین» بر اساس پیشنهاد دبیرخانه خبرگان- مرکز تحقیقات علمی- در یک فراخوان محدود نگارش یافته است. با توجه به محدودیت حجم مقاله، از بعضی مطالب به اجمال گذشتهایم که نیازمند دقت ویژه است.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۴۰۳.
- ↑ الوافی، ج۲، ص۹۹.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۷، کتاب الامامه، باب۳.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۴۰۳.
- ↑ همان، ص۴۰۴.
- ↑ بحارالانوار، ج۲، ص۱۴۹.
- ↑ خصال صدوق، ص۱۴۹.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۷، ص۶۷.
- ↑ مرآة العقول، ج۴، ص۳۲۴.
- ↑ الوافی، ج۲، ص۹۸.
- ↑ تحف العقول(مترجم) ص۴۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۷۵، ص۶۶.
- ↑ تفسیر قمی، ج۲، ذیل سوره نصر.
- ↑ اصول کافی، کتاب الحجة، باب ما یجب من حق الامام علی(ع) و حق الرعیة علی الامام، ج۳.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه ۲۰۶(فیض الاسلام).
- ↑ شرح ملا صالح مازندرانی بر اصول کافی، ج۹، ص۹۴ و مرآة العقول، ج۹، ص۱۴۲.
- ↑ اعراف، (۷)، آیه۶۲.
- ↑ همان، آیه۶۸.
- ↑ نهج البلاغة، نامه۲۸.
- ↑ همان، نامه ۷۳.
- ↑ شرح ابن میثم، ج۵، ص۵۴، شرح ابن ابی الحدید، ج۱۶، ص۱۰۸.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۳۴.
- ↑ همان، نامه ۲۹.
- ↑ مرآة العقول، ج۴، ص۳۲۴، بحارالانوار، ج۲، ص۱۴۹، وافی، ج۵، ص۵۳۶.
- ↑ وافی، ج۲، ص۹۹.
- ↑ همان، ج۵، ص۵۳۶.
- ↑ نهایة ابن اثیر.
- ↑ احمد البرزنجی، النصیحة العامة لملوک الاسلام و العامة، ص۳.
- ↑ محمد یوسف الکاندهلوی، حیاة الصحابة، ج۲، ص۱۱۹.
- ↑ همان، ج۲، ص۱۲۱.
- ↑ محقق سبزواری، روضة الانوار، ص۱۱.
- ↑ همان، ص۶۵.
- ↑ نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر.
- ↑ محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص۱۹۰.
- ↑ نائینی، تنبیه الامة، ص۱۲- ۱۵.
- ↑ همان، ص۱۶.
- ↑ صحیفه نور، ج۱۴، ص۲۳۶.
- ↑ همان، ص۲۵۹.
- ↑ همان، ج۱۶، ص۳۰.
- ↑ همان، ج۸، ص۴۷.
- ↑ استاد مطهری، پاسخهای استاد بر نقدهایی به کتاب مساله حجاب، ص۷۱.
- ↑ استاد مطهری، علل گرایش به مادیگری، ص۲۰۰- ۲۰۵.
- ↑ تنبیه الامه، ص۷۹-۷۸.
- ↑ همان، ص۵۵-۵۳.
- ↑ صحیفه نور، ج۱۳، ص۲۴۴.
- ↑ همان، ج۸، ص۴۷.
- ↑ همان، ج۸، ص۶۰.
- ↑ همان، ج۹، ص۱۹۴.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۳۴.
- ↑ اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب نصیحة المومن.
- ↑ مکاسب شیخ انصاری(ط دارالذخائر)ج۱، ص۱۷۶، جواهر الکلام، ج۲۲، ص۶۷.
- ↑ امام خمینی، مکاسب محرمه، ج۱، ص۲۹۰.
- ↑ نهج البلاغة، خ۱۹.
- ↑ شرح ابن مثیم، ج۱، ص۳۲۳.
- ↑ شرح ابن ابالحدید، ج۱، ص۲۹۷.
- ↑ بقرة(۲)آیه ۱۵۹.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۹۶.
- ↑ نهج السعادة، ج۲، ص۳۱.
- ↑ همان، ص۳۱۶.
- ↑ همان، ج۲، ص۳۳۶.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۱۲۱.
- ↑ ر.ک: نهج السعادة، ج۲، ص۳۲۸.
- ↑ همان، ص۴۸۰.
- ↑ همان، ص۳۳۹.
- ↑ همان، ص۳۴۲.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه ۱۲۷.
- ↑ همان، خطبه ۱۷۷.
- ↑ نهج السعادة، ج۲، ص۳۲۵.
- ↑ جاذبه و دافعه علی(ع)، ص۱۴۳.
- ↑ الغدیر، ج۹، ص۳و۴.
- ↑ همان، ص۶.
- ↑ همان، ص۲۵.
- ↑ همان، ص۱۶.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۱۶۹.
- ↑ نهج السعادة، ج۲، ص۲۲۶.
- ↑ نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر(ص۱۰۰۶ فیض الاسلام).
- ↑ محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص۳۹۴.
- ↑ صحیفه نور، ج۱۷، ص۱۶۱.
- ↑ همان، ج۱۳، ص۷۲.
- ↑ همان، ج۱۴، ص۹۷.
- ↑ بحارالانوار، ج۲، ص۱۰۸.
- ↑ نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر، (ص۱۰۰۶ فیض الاسلام).
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۳۵.
- ↑ آل عمران(۳) آیه۱۵۹.
- ↑ واقدی، مغازی، ج۱، ص۲۱۰.
- ↑ همان، ج۲، ص۴۴۵.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۱۱۷.
- ↑ همان، خطبه۲۰۶.
- ↑ همان، عهدنامه مالک اشتر(ص۱۰۲۴ فیض الاسلام).
- ↑ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۹۳.
- ↑ نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، (ص۱۰۲۱ فیض الاسلام).
- ↑ جاحظ، التاج، ص۲۱۱.
- ↑ نهج البلاغة، خطبه۲۰۶.
- ↑ بقره(۲)آیه۲۰۶.
- ↑ تفسیر آل الرحمن، ج۱، ص۱۸۴.
- ↑ رشیدرضا، المنار، ج۲، ص۲۵۰.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۴، ص۵۷.
- ↑ طبرسی، احتجاج، ج۲، ص۹.
- ↑ الشرایع، ج۱، ص۲۱۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۴، ص۲۳ و ۵۹؛ شرح نهج البلاغة، ج۱۶، ص۱۶.
- ↑ احتجاج، ج۲، ص۱۲.
- ↑ نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر، (ص۹۹۹ فیض الاسلام).
- ↑ محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلامی، ص۲۲۰.
- ↑ جاحظ، المحاسن و الاضداد، ص۳۲.
- ↑ توبه(۹) آیه۶۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۹، ص۳۱۵.
- ↑ تحف العقول، ص۲۶۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۱۷، ص۲۵۰.
- ↑ کافی، ج۸، ص۱۹.
- ↑ نهج البلاغه، (فیض الاسلام)، ص۱۱۶۵.
- ↑ واقدی، مغازی، ج۱، ص۵۳ و ۵۴.
- ↑ همان، ج۲، ص۴۷۸.
- ↑ آلوسی، تفسیر روح المعانی، ج۲۵، ص۴۲.
- ↑ جصاص، احکام القرآن، ج۲، ص۴۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج۴، ص۷۰.
- ↑ شهید مطهری، ده گفتار، ص۱۱۵.
- ↑ تستری، قاموس الرجال، ج۵، ص۱۴۲.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج۳، ص۱۸۶.
- ↑ نهج السعادة، ج۲، ص۲۸۰.
- ↑ ملا حسینقلی همدانی، القضاء الاسلامی، (تقریرات شیخ انصاری، ج۱، ص۲۱۴).
- ↑ همان، ج۱، ص۲۱۷.
- ↑ کافی، ج۷، ص۴۱۲.
- ↑ جواهر الکلام، ج۴۰، ص۱۰۵.
- ↑ عروة الوثقی، ج۳، ص۳۰.
- ↑ نراقی، مستند، ج۲، ص۵۲۹.
- ↑ آشتیانی، کتاب القضاء، ص۵۹.
- ↑ نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، (ص۱۰۱۵ فیض الاسلام).
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۶۶.
- ↑ همان، ج۱۵، ص۴۵۴.
- ↑ همان، ج۱۱، ص۵۰۷.
- ↑ همان، ج۱۱، ص۵۰۴.







