طایفه سوم از روایات در باب دعا

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
طایفه سوم از روایات در باب دعا

طایفه سوم از روایات در باب دعا

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و صلي الله تعالي علي سيدنا و نبينا ابوالقاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين لا سيما بقية الله في الارضين ارواحنا فداه و عجل الله تعالي فرجه الشريف.

اسعد الله ايامکم جميعاً ان شاء الله همه مورد عنايات ويژه‌ي رسول گرامي اسلام و آل طاهرينش ان شاء الله بوده باشيد و باشيم.

بحث در طايفه‌ي سوم از روايات وارده‌ي در باب دعا بود که در طايفه‌ي سوم امر شده است به دعاء‌ براي اخوان و گفتيم اطلاق دارد هم شامل مي‌شود اخوان مطيع را، هم فاسق را و هم دعاي براي ترقيات معنوي آن‌ها و بالاتر رفتن رتب معنوي آن‌ها و هم اجتناب از گناهان و انجام واجبات، اطلاق همه‌ي اين‌ها را مي‌گيرد «عَلَيْكَ بِالدُّعَاءِ لِإِخْوَانِكَ بِظَهْرِ الْغَيْب‏» گفتيم استدلال به اين طايفه که يک روايت بيش‌تر در اين طايفه پيدا نکرديم نمي‌دانم آقايان حالا روايت ديگري هم پيدا کردند يا نه؟ اما اين روايت که روايت همدان بن اعين بود بحسب نقل جامع احاديث شيعه از مستطرفات سرائر، از کتاب ابن قولويه يا روايت اين قولويه، دو تعبير وجود دارد گفتيم استدلال به اين روايت داراي مناقشاتي است که بايد بحث بشود.

مناقشات

مناقشه‌ي اول

مناقشه‌ي سندي بود که هم همدان بن اعين گفتيم مجهولٌ حالُه،‌ هم طريق و واسطه‌ي بين ابن قولويه و حمران بن اعين، چون فاصله‌ي زماني فراواني دارند بيان نشده و به نحو ارسال جزمي هم نيست که بگوييم از اين جهت اشکال برطرف مي‌شود؛ بنابراين اين اشکال سندي وجود دارد اما همان‌طور که آن‌روز آقايان فرمودند که در رسائل حمران ابن اعين هست. بعيد نيست اين‌چنين باشد و نسخه‌هاي حالا خود اين مستطرفات سرائر که چاپ جدا و مجزا دارد و مرحوم آقاي ابطحي رحمه الله زحمت کشيدند و خيلي با نسخي مقابله کردند و حواشي زيادي زده شده بر اين، اين‌جا هم حُمران ابن اعين هست نقل وسائل هم در چند جا که ايشان نقل کرده، حُمران نقل کرده، مرحوم مجلسي هم در بحار حمران نقل فرموده. ظاهراً خود سرائرهاي سه جلدي هم که طبع انتشارات جامعه‌ي مدرسين هست حمران نقل کرده، به حسب آن‌چه که در نرم‌افزارها هست حالا من داشتم اين کتاب سرائر سه جلدي را نمي‌دانم به کي دادم براي امانت ولي تا حالا به دست من نرسيده و يادم هم رفته که به کي دادم. اين را هم آن‌چه که در نرم افزار هست از اين نقل مي‌کند يعني حالا منتها اين‌ها چون تايپ مي‌کنند نه اين که اسکن کرده باشند آدم خيلي اطمينان صد در صد ندارد ولي بالاخره فعلاً در نرم افزارها اين‌چنين است. بنابراين با وجود اين جهات بعيد نيست که بگويم اطمينان داريم که اين همان حمران بن اعين هست ولکن بالاخره آن اشکال ارسال بين ابن قولويه و ايشان برقرار است و بخاطر آن اشکال از نظر سند اشکال دارد.

س: استاد ببخشيد همين‌جا در عبارت سرائر هست که مثلاً حمران بن قال، اين عبارت،‌ عبارت ابن قولويه است ابن قولويه مي‌گويد حمران بن اعين قال؟ ج: نه اين قال‌ها که بعد از اسم افراد گفته مي‌شود اين‌جور نيست اين‌طوري هست آن عطف به قبل است چون روايت نهم اين هست رقم نهم اين هست که ابي‌ذر، و الا اگر ابتداي بود بايد بگويد ابوذر، اين ابي‌ذر عطف به قبل است عن ابي عبد الله يا قبلي عنه، اين‌جا هم يعني عن ابي‌ذر، عن جابر، تا بعدش عن ابي بصير، عن عيسي بن عبد الله، عن حمران بن اعين، يعني نقل شده از حمران بن اعين که چه گفت؟ قال. پس بنابراين اسناد جزمي نيست در اين‌جا يعني که بگوييم که ابن قولويه دارد مي‌فرمايد، اين دارد مي‌گويد از او نقل شده که گفت، ترجمه‌ي آن اين هست نقل شده که گفت از او نقل شده که گفت، خودش نمي‌گويد که گفت که بگوييم اسناد جزمي دارد مي‌دهد.

مناقشه دوم

اشکال دومي که اين‌جا وجود دارد اين هست که اين عليک بالدعاء گفتند که در تمام نُسخ کلمه‌ دعاء نيست، در بعضي از نسخ که اسم آن را گذاشتند نسخه‌ي الف ظاهراً در آن‌جا بياضٌ، اين قسمت بياض است. عليک لإخوانک، اين‌چنيني هست عليک لاخوانک،

س: ... ج: بله جاي آن خالي هست.

حالا شايد ناسخ نتوانسته بخواند جايش را خالي گذاشته يا بالاخره آن نسخه‌اي که به دستش رسيده ممکن است پس اين‌جوري باشد عليک بالاستغفار لاخوانک، چون داريم که استغفار کن براي برادرت، شايد عليک بالاستغفار لاخوانک باشد نه عليک بالدعاء، لعلّ عليک بالاستغفار، عليک بالصدقه، عليک بالعاطفه لاخوانک يا امثال اين‌ها بالتودد باخوانک، همه‌ي اين‌ها احتمال دارد وقتي که سفيد باشد جاي همه‌ي اين‌ها هست.

پس بنابراين گفته مي‌شود که ما آن نسخه‌ي اصلي که به دست‌مان نرسيده به واسطه‌ي اين نسخي است که اين افرادي که حالا ثقات هستند به دست ما رسيده. بعضي‌ها دارند نقل مي‌کنند که آن بالدعاء است بعضي‌ها هم جاي آن خالي گذاشتند مي‌گويند نه بالدعاء نبود، شايد هم در آن نسخه‌ي خود ابن ادريس مثلاً‌ بياض بوده پس بنابراين براي ما احراز نمي‌شود که آن‌چه که ابن قولويه از حمران بن اعين نقل فرموده است چه هست؟ وقتي که احراز نشد، استدلال به روايت ولو صحت سند و اعتبار سند هم داشته باشد ساقط مي‌شود.

و لکن جواب از اين شبهه اين هست که هيچ وقت لا اقتضاء با مقتضي معارضه نمي‌‌کند. آن‌هايي که نقل کردند آن ثقات مي‌گويند که دعاء است آن‌ها دعا نقل کردند اين آقا که بياض گذاشته معنايش اين هست که من نمي‌دانم نتوانستم بخوانم ممکن است که اين باشد پس اين مي‌گويد لاادري هست من نمي‌دانم آن‌ها دارند شهادت مي‌دهند که نسخه چه بود؟ بالدعاء‌ بود، اين کسي که بياض گذاشته يعني من اين جمله را نتوانستم بخوانم ترديد يا داشتم يا نتوانستم بخوانم. نفي نمي‌کند آن‌چه که آن‌ها مي‌گويند، تعارض در جايي است که اين حرف ديگري را نفي کند احدهما حرف ديگري را نفي کند اما اگر نه نفي نمي‌کند حرف او را، مي‌گويد من اطلاعي ندارم اين بياض معنايش اين هست که من اطلاع ندارم يا نتوانستم بخوانم بنابراين اين اشکال مندفع است.

جواب اشکال بعدي اين هست که اين روايت ولو اين که سندش درست باشد و از اين اشکال دوم رفع يد کنيم اين و عليک بالدعاء لإخوانک در سياق امور استحبابي واقع شده چون قبلش اين هست که «وَ إِيَّاكَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ يُذْهِبُ هَيْبَةَ الرَّجُلِ وَ مَاءَ وَجْهِه‏» در بعضي از نقل‌ها هم هست که در بعضي از کتب، همين روايت را «عن ابي جعفر الباقر عليه السلام وَ إِيَّاكَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ يُذْهِبُ هَيْبَةَ الرَّجُل‏» يعني با باء تعديه شده اين‌جا به باب افعال برده شده يذهب هيبة الرجل، «وَ مَاءَ وَجْهِهِ وَ عَلَيْكَ بِالدُّعَاءِ لِإِخْوَانِكَ بِظَهْرِ الْغَيْبِ فَإِنَّهُ يَهِيلُ الرِّزْق‏» گفته مي‌شود چون اين در سياق معطوفٌ عليه آْن چه هست؟ يک امر مستحب است. اين سياق،‌ سياق واحد است يا همين‌طور قبلش هم اين هست فرموده است که «أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيَّاكَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّه‏» جواب اين مسئله هم دو تا مطلب است: يک؛ اين که وحدت سياق قبلاً‌ بيان کرديم وحدت سياق قبول نيست بعضي فرموده‌اند ذا سياق قرينه است بر اين که مراد يکي است اما اين مطلب تمام نيست چون وحدت سايق لو سلّمناها اين مي‌گويد مستعملٌ فيها، اين‌ها يکي هست اما مراد جدي هم بايد يکي باشد بر اين دليل نداريم که مراد جدي هم بايد يکي باشد فلذا در روايات فراوان، پر است روايات که امور مستحبه و واجبه را به هم عطف کرده و اين باعث نمي‌شود که بگوييم اين خلاف سياق است خلاف آن‌چه که عرف قائل است و الا اگر اين‌جور باشد اگر عرف حاکم است و ذوق ادبي عرفي اقتضا مي‌کند که بايد وحدت داشته باشد سياق، همه‌ي اين رواياتي که سياقش وارد نيست بايد بگوييم خلاف اين مطلب ادبي و ذوق ادبي بيان شده است و حال اين که چنين چيزي به حسب ارتکاز ادبي احراز نمي‌شود و احساس نمي‌شود.

س: استاد اگر مستعمل في واحد باشد اصل اين هست که ... ج: اين حرف از کجا درآمده؟ قاعده‌ي عقلي اين هست که اگر مرخصي دارد خيلي خب، اگر ندارد هيچ، همه را بعث دارد مي‌کند منتها براي بعضي از آن‌ها مرخص داريم بعضي نه. گفته إغسل للجمعه و الجنابه، براي جمعه‌ي آن مرخص پيدا کرديم لابأس پس مي‌گوييم مراد جدي اين‌جا وجوب نيست و ترخيص دارد؛ اما للجنابه را که پيدا نکرديم پس بنابراين آن، اين‌جور نيست که در و معنا استعمال شده باشد مستعلٌ فيها دو تا باشد اين‌جور نيست.

س: حاج آقا ما جايي داريم که در يک روايت هم واجب را از آن روايت بفهميم مستقلاً هم مستحب را؟ ج: بله، مثل همين روايتي که گفتيم. بله فراوان است اين که نگاه کنيد به ادله‌اي که در باب طهارت، در باب صلاة، حج، جاهاي ديگر، جاهاي ديگر، اين‌ها فراوان است.

پس بنابراين به وحدت سياق هم نمي‌توانيم اين حرف را بزنيم، علاوه بر اين که اين‌جا اصلاً سياق ممکن است که بگوييم اصلاً خودش ملاحظه نشده و رعايت نشده چرا؟ چون فرمود اوصيک بتقوي الله، تقواي الهي واجب است يا واجب نيست؟ تقوا اگر بگوييم که يک مرتبه‌ي بالاتر از عدالت است واجب نيست اما اگر بگوييم تقوا همان چه هست؟ همان عدالت است اين طبق روايات فرموده آقا تقوا عبارت است از اين که «أن لا يفقدک الله فيما أمرک، و لا يجدک فيما نهاک» آن‌جاهايي که نهي فرموده تو را آن‌جا نيابد آن‌جايي که امر فرموده آن‌جا تو را مفقود نيابد. و به عبارت ديگر يعني ممتثل اوامر و تارک منهيات باشي، بنابراين اين مساوي مي‌َشود با همان مسئله‌ي عدالت.

س: ظهر الغيب داريم يعني بايد اگر دعا واجب باشد پس بايد حتماً غيب واجب باشد اگر در جلويش دعا بکني واجب نيست. ج: بله چه عيبي دارد؟

اشکال بعدي:

اشکال بعد اين هست که همان حرف‌هايي که در روايات قبل زديم اين‌جا هم مي‌آيد آن قرائني که در طايفه‌ي ثانيه مي‌زديم و آن اين بود که اين به ضرورت فقه اين امور مسلّم واجب الهي نيست که اگر کسي ترک کند جهنم داشته باشد چون لو کان لبان و ظهر، همان بياني که حضرت امام قدس سره داشتند که اگر بر هر کسي واجب بود که في ظهر الغيب دعا کند براي اخوان، اين يک واجب الهي بود. مثل نماز واجب است روزه واجب است اين هم واجب بود. اين لبان و ظهر، و حال اين که مي‌بينيم که حتي متبرعين و علما و بزرگان تقيد به اين مسئله ندارند نه به نحو خاص که تک تک اخوان را بخواهند دعا کنند و نه به نحو عام که هميشه مقيد باشند و دعا بکنند که خدايا اخواننا المسلمين، اخواننا المؤمنين، اين‌ها را هدايت کن اين‌ها را چه کن، بنابراين اين جواب که آن‌جا داده مي‌شد در طايفه‌ي ثالثه هم نسبت به اخوان داده مي‌شود. باز جواب ديگري که آن‌جا داشتيم اين‌جا باز مي‌آيد و آن اين هست که گفتيم انعقاد اطلاق و جريان مقدمات حکمت در جايي که احتمال متوفّر و فراوان وجود قرينه‌ي حافّه هست اين‌جاها مقدمات حکمت تطبيق نمي‌شود چون يکي از مقدمات حکمت چه هست؟ اين است که مولا قرينه‌اي بر خلاف اقامه نکرده. اين که قرينه‌اي بر خلاف اقامه نکرده از کجا به دست مي‌آيد؟ يا بايد علم وجداني داشته باشيم يا مواردي که سيره‌ي عقلاء است؛ عقلا وقتي به دست‌شان نرسيد در اين‌جاها، مي‌گويند اصل عدم قرينه است اصل اين است که چيزي اقامه نکرده اما عقلاء کجا اين حرف را مي‌زنند؟ وقتي يک شواهد مهمه‌اي بر اين که احتمال دارد قرائن حافّه‌اي بود ولو آن قرائن حافّه لفظيه نبوده پس کنش شارع از رفتار شارع، از مواقف شارع واضح بوده براي مردم و احتياج به گفتن نداشته که نگفتند فلذا است که در اين موارد اصل عدم قرينه جاري نمي‌شود اين‌جا هم همين‌جور است که با توجه به فرمايش صاحب جواهر قدس سره که فرمود احدي فتوا به وجوب نداده از آن طرف فرمايش امام که فرمود جنس اين مطلب به خاطر کثرت ابتلاء جوري هست که لو کان لبان، پس اين ولو ما به خود اين‌ها اتکاء نکنيم که در جواب‌هاي قبل و اشکال‌هاي قبل اتکاء کرديم مي‌گوييم لااقل اين‌جوري هست که اين‌ها يک شواهد مهمه‌اي هستند براي اين که لعلّ اين يک امر غير ملفوظي بوده که همه متوجه بودند مذاق شرع، حکم شرع، موقف شرع اين نيست که واجب باشد اين کار، کار اخلاقي حسني است نه يک کار واجب که ترک آن فسق بياورد، جهنم بياورد. پس بنابراين با توجه به اين نمي‌توانيم بگوييم الدعاء للاخوان يعني هماني که فاضل مقداد فرمود حتي اين را هم مي‌گيرد که يعني براي اين که آن عاصين دست از عصيان‌شان بردارند حتي براي آن‌ها هم بايد، براي اين جهت بخصوص، براي اين جهتش، نه براي غفران‌شان دعا کند؛ خدايا اين‌ها را ببخش. نه که حالا دست بردارد، تو ببخش، ولو حالا اين‌ها تا آخر عمرشان هم مرتکب اين شده‌اند و از دنيا رفته‌اند يا الان هم هستند ولي حالا ممکن است که اين‌ها دست برنمي‌دارند اين از ريش‌تراشي دست برنمي‌دارد خدايا ولي تو ببخش، اين که عيب ندارد اين هم دعا هست اين که بخواهيم اطلاق بگوييم که اطلاق دارد حتماً بايد آن دعا به هدايت باشد به اين که دست از گناه بردارد تارک واجب نشود فاعل حرام نشود اين به اطلاق بايد اثبات بشود و اين دليلي نداريم بر اين اطلاق، پس از اين جهت هم....

جواب اخير

جواب اخير از اين روايت اين هست که اين مقام، مقامي است که، اين مقامي که حضرت در آن مطلب مي‌فرمايند سه مطلب فرمودند يک مقامي است که در اين مقام ظهور پيدا نمي‌کند کلام در اين که امور واجبه را مي‌خواهند بفرمايند چرا؟ چه مقامي هست اين مقام؟ مقام توصيه است، پند است، چون سائل چه گفت؟ گفت اوص، آن غير از حرف قبلي است که آن دو تا مطلب است؛ يک وقت آن حرف قبلي که مي‌زنيم در آن وصيت اميرالمؤمنين سلام الله عليه آن‌جا هم گفتيم که از آن وجوب درنمي‌آيد آن‌جا گفتيم که وقتي ميتي کسي مي‌خواهد از دنيا برود وصيت مي‌کند به اولادش، که آن وصيت هم به اولاد بود، وصيت به اولاد ظهور ندارد در اين که اين کارها وجوب شرعي دارد، در مقام اين نيست که بخواهد بگويد وجوب شرعي دارد من از شما مي‌خواهم نه، الزاماتي است خود موصي دارد به فرزندانش مي‌کند. حالا ممکن است که در شرع آن‌ها مستحب باشد حتي ممکن است که مباح باشد ولي اين دلش مي‌خواهد اين‌جوري، مقام وصيت يک مقامي نيست که ما از آن استفاده کنيم، ولو امام باشد که دارد وصيت مي‌فرمايد ولو معصوم باشد که دارد وصيت مي‌کند. اين ظهور پيدا نمي‌کند در اين که مي‌خواهد بگويد اين‌ها شرعاً اين‌چنين است در مقام شارعيت نيست بما أنّه مبينٌ للاحکام، الان حرف نمي‌زند که ظهور پيدا کند در اين‌ جهت، بما أنّه که خواسته‌هايي دارد از اقرباء خودش، دارد يک مطالبي را مي‌فرمايد فلذا ظهور پيدا نمي‌کرد. حالا در جايي که نه از آن وصيتي نيست که براي بعد از موتش دارد چيزي مي‌فرمايد نه، تقاضا کردند آقا يک نصيحتي کنيد ما را، يعني کي دستور العمل ارتقايي را مي‌خواهند توصيه آدم مي‌رود مي‌گويد، يک بزرگي را مي‌بيند يک صاحب نفسي را مي‌بيند مي‌گويد آقا به من يک توصيه‌هايي بفرماييد. مقصودش اين نيست که واجبات من را بگوييد، مقصود اين هست که يک دستور العملي که من را از اين حضيض سفلي يک قدري بياورد بالا، يک دستور العمل اين‌جوري براي من بيان کن، اين در اين مقام است گفت اوصني، آن وقت امام سلام الله عليه در جمله‌ي اولي وصيت فرمودند توصيه فرمودند پند فرمودند فرمود که اوصيک بتقوي الله، هم به حمل اولي و هم به حمل شايع اين يک وصيت است در مابقي، در آن دو تا، و اياک و المزاح، ديگر نفرمودند اوصيک، ولي به حمل شايع اين همان چه هست؟ توصيه هست چون آن گفت اوصني، حضرت دارند همان را جواب مي‌دهند؛ پس و اياک و المزاح فإنّه يذهب هيبة الرجل و ماء وجهه، اين همان چه هست؟ اين هم به حمل شايع مصداق همان اوصني است اين هم يک توصيه‌اي است که حضرت دارد مي‌کند. بعد هم که فرمودند و عليک بالدعاء، يعني حالا که تو در مقام اين هستي که از من خواستي يک دستورالعمل سلوکي به تو بدهم براي ارتقائت، بر تو باد که اين کار را بکني، مثل اين که ما برويم خدمت بزرگي بگوييم که آقا يک توصيه‌اي به ما بکن، يک پندي که آدم بشويم، مي‌گويد عليک بصلاة الليل. اين عليک بصلاة الليل نمي‌خواهد بگويد در شريعت واجب است همان که در شريعت مستحب است حالا تو چون آمدي توصيه مي‌خواهي، حالا به تو مي‌گويم به همان مستحب، عليک به اين که آن مستحب را عمل بکني، پس بنابراين اين مقاماتي که مقاماتي است که شخص مي‌آيد يک دستورالعمل سلوکي يک توصيه‌ي اخلاقي، يک توصيه‌اي براي ارتقاء مي‌خواهد امام عليه السلام در اين مقامات مطالبي مي‌فرمايد، حتي صيغه‌ي امر به کار ببرند اين دلالت نمي‌کند بر اين که آن عناصري که امر به آن مي‌فرمايد در اين مقام، اين‌ها مي‌خواهد بفرمايد در شريعت به عنوان شريعت امور واجبي است، نه به عنوان توصيه‌ي اخلاقي که تو خواستي که ارتقاء معنوي پيدا کني، من دارم به تو مي‌گويم که اين‌ کارها را بکن. بنابراين اين که کدامش به حسب شريعت واجب است کدامش واجب نيست اين ديگر از خود صيغه‌ي امر و اين‌ها نمي‌شود استفاده کرد اين‌‌ها را بايد از امور خارج استفاده کرد، از ادله‌ي خارجي استفاده کرد که اين مجموعه‌اي که امام فرموده است به عنوان يک توصيه، دستورالعمل و سلوک اين کدام عنصرش واجب است کدام عنصرش مستحب است؟ حتي کدام عنصرش ممکن است مباح باشد ولي اين‌جا به خاطر اين آدم لازم بوده که بفرمايند که همين کار مباحت را ملتزم باش، گاهي يک کاري مباح است اما شارع ممکن است يعني امام در مقام تربيت به يک کسي بگويد همين مباح را ملتزم به انجام باش يا ملتزم به ترک باش، به خاطر خصوصيت شخصي که مورد است، به خاطر آن مي‌فرمايند که اين کار را بکن يا اين کار را نکن.

س: بر خودش هم واجب نمي‌شود؟ ج: نه چون اصلاً آدمي که ... يک حرفي بزن که من آدم بشوم بر آن هم واجب نمي‌َشود. چون ...

س: ... ج: قرينه مي‌خواهد که بخواهد بفرمايد که بله، يا يک دستور خاص بفرمايد از باب اين که امام عليه السلام اگر به شخص خاصي دستوري فرمودند يعني به عنوان امام، نه به عنوان يک راهنما، به عنوان امام امر مولوي فرمودند واجب اطاعت است ولو امر شخصي بفرمايد امر شخصي امام هم وجوب اطاعت دارد مثل امر شخصي والد بنابر مذهب عده‌اي که مي‌گويند پدر يا مادر امر شخصي هم کردند اين وجوب اطاعت دارد ولو اين که عدم امتثالش به ايذاء و عقوق آن‌ها نيانجامد، طبق آن فتوا، امام که ديگر مسئله‌اش روشن است پيامبر که مسئله‌اش روشن است.

فلذا به هذه الوجوه که عرض کرديم استدلال به اين روايت هم براي اثبات اين که واجب باشد اين دعاء براي اخوان به اين نحوي که فاضل مقداد رضوان الله عليه فرموده است فتحصّل مما ذکرنا که ما دليلي براي فرمايش فاضل مقداد پيدا نکرديم، فلذا به نحو شبهه‌ي حکميه‌ي وجوبيه شک مي‌کنيم که آيا اين دعا بر ما واجب هست يا نه؟ بعد ما فحصنا و لم نجد دليلاً، شک مي‌کنيم پس برائت شرعيه، برائت عقليه، همه‌ي اين‌ها اين‌جا جاري مي‌شود اين ..

س: تعليل قرينه نمي‌شود براي استحباب؟ چون در روايات وقتي تعليل مي‌آورند ... وقتي روايات را نگاه مي‌کنيم اين‌هايي که تعليل را مي‌برد خصوص امور دنيوي، ...

ج: بله اين هم در ذهنم بود ولي خيلي دلگرم نبودم به اين مطلب که اين‌جا بگوييم چون هست در جايي که مي‌گويد نماز ظهر را بخوان که مثلاً يک آثاري هم دارد چون واجبات هم يک آثاري دارد و تعليلات در محرمات داريم که تعليل شده، در واجبات داريم که تعليل شده، مثلاً در حرمت خمر داريم که مثلاً باعث زوال عقلت مي‌شود باعث اشکالات جسمي پيدا مي‌کني، اينها هم داريم. فلذا است که ...

اين الي هنا، پس اين تفسير هم نتوانست دليل واضحي داشته باشد اين تفسير چندم بود؟ تفسير دهم، از اين‌جا به بعد ما مطالبي که داريم تفاسير ديگري که داريم تفاسير ترکيبي است. اين تفاسير، تفاسير چه بود؟ غير ترکيبي بود يعني مي‌گفت آقا مراد از قلب اين هست ما هم بررسي کرديم ببينيم آيا اين‌ها وجود دارد شرعاً يا ندارد که ظاهراً تا اين ده‌تا به دليلي برنخورديم دليل قانع‌کننده‌اي که بتوانيم وجوب شرعي اين‌ها را اثبات بکنيم. از اين به بعد يک مقداري ترکيبي هست. علامه قدس سره در قواعد اين‌جور فرموده «اعتقادُ وجوب ما ترکه و تحريم ما يفعلُه و عدم الرضا به» اين قلب را اين‌جوري معنا کرده در قواعد؛ فرموده اين مجموع اين دو امر است يک: اعتقادُ وجوب ما ترکه و تحريم ما يفعله، که اين همان معناي اولي بود که از امور غير ترکيب، تفسير غيرترکيبي آن تفسير اول همين اعتقاد بود. ايشان آن را با تفسير سوم بود يا چهارم بود که عدم رضا بود جمع کرده فرموده مقصود از قلب مجموعه‌ي اين دو تا امر است و عدم الرضا به، اين فرمايش قهراً‌ وقتي مفردات آن دليل نداشت اجتماع آن هم دليل ندارد ما هيچ‌جا نديديم، خود اين اجتماع را هيچ‌جا نديديم اگر از مفردات بخواهي استفاده بکني آن هم که دليل ندارد پس اين تفسير ولو از شخصي مثل علامه قدس سره هست نمي‌توانيم بپذيريم، تفسير ترکيبي بعد که داريم که حالا مي‌شود دوازدهم مثلاً اين را حلبي قدس سره در کافي فرموده، کافي فقه، آن که براي حلبي هست «کراهية القبيح و العزم علي انکاره متي تمکّن منه» بين دو چيز که يکي سابقه دارد در آن غير ترکيبي‌ها، يکي جديد است کراهية القبيح، اين را داشتيم «و العزم علي انکاره متي تمکن منه»، طبق فرمايش ايشان ظاهراً مرحوم حلبي حالا من الان مراجعه‌ي به کافي فعلاً نشد بکنم از عبارت ايشان درمي‌آيد کأنّ مثل بسياري از افراد ديگر، از مفسرين و غير مفسرين اين قلب را گذاشتند آخر کار، يعني مراتب بر خلاف آن‌چه که مشهور است که مي‌گويند مرتبه‌ي أولي قلب است مرتبه‌ي دوم لسان است مرتبه‌ي سوم يد است عده‌اي گفتند که نه مرتبه‌ي اول يد است مرتبه‌ي دوم لسان است مرتبه‌ي سوم قلب است. اين‌ها مي‌گويند وقتي يک منکري دارد ديده مي‌شود در خارج است اگر مي‌شود با اعمال قدرت، حالا از اول قدرت هم که مي‌گوييم معناي آن اين نيست که ضرب و شتم و کذا، يعني اقدام عملي براي اين که جلويش را بگيرد اگر اين نشد که اقدام عملي بکني اقلاً حرف بزن، بگو نکن، نصيحت کن، اگر اين هم نشد در قلبت تصميم بگير که هر وقت توان پيدا کردم و اثر داشت مي‌کنم يا مرتبه‌ي اول را يا دوم را، پس در قلبت هم کراهت داشته باش، هم تصميم بگير که انکار کني، يعني انکار عملي، متي ما تمکن منه، هر وقت تمکن پيدا کردي. اگر الان اقدام عملي نمي‌تواني بکني اقدام لفظي هم نمي‌تواني بکني در قلبت تصميم بگير که هر وقت تمکن پيدا کردي از آن دو تا؛ آن را انجام بدهي، فلذا علي حسب هذا التفسير اين‌ها مي‌گويند چه هست؟ اين را امر سوم قرار مي‌دهند. کراهيتش را ما قبلاً‌ بحث کرديم دليلي بر کراهيت پيدا نکرديم بخواهيم بگوييم کراهيت، آن که همان بحث قبلي هست، اين مطلب اخيرش مهم است که ما حالا چه مراتب امر به معروف را بدانيم و اين‌جوري تفسير کنيم که ان شاء الله بحث آن خواهد آمد، سين هم هست نه سوف، بحث آن خواهد آمد و مع غضّ از آن و صرف‌ نظر از آن، حالا بايد ببينيم واقعاً اين عزم لازم است ما يک تصميم جدي‌اي در قلب داشته باشيم که اگر الان شرايط براي ما فراهم نيست که مرتبه‌ي أولي يعني لساني و يدي را انجام بدهيم بايد اين عزم در دل، واجب الهي است واجب شرعي است که حلبي دارد مي‌فرمايد؟ اين مسئله که آيا بر ما عزم به اين انجام واجبات و ترک محرمات يا عزم به امر به معروف و ترک از منکر واجب است يا نه؟ اين را فقها در باب قرض عنوان کردند در باب قرض، که اگر بدهکار الان نمي‌تواند اداء دين کند؛ طلبکار طلب کرده يا اجل و زماني که براي پراخت قرار داده بودند فرارسيده اما اين نمي‌تواند حالا که نمي‌تواند قرضش را ادا بکند؛ آن‌جا گفتند يجب که نيت ادا بکند يا يجب که قصد ادا داشته باشد يا عليه العزم للاداء عند التمکن، اين عبارت را دارند.

س: ... ج: بله حالا آقاي چيز مي‌فرمايند که وقت...

پس اين آدرس را دادم مراجعه مي‌فرماييد تا ببينيم آيا ما و يک جهت هم بگويم که چون احتياج به مطالعه دارد براي اين مسئله در کلمات قوم نديدم استدلال کنند ولکن ببينيد به آيه‌ي سوره‌ي مبارکه لقمان آيه‌ي 31 گمان مي‌کنم باشد «إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور» (لقمان، 17) به اين آيه‌ي شريفه ممکن است که براي اين مدعا استدلال بشود که در اين آيه يک مقداري آقايان کار بفرمايند ببينيم اين دلالت مي‌شود تمام بشود؟

و صلي الله علي محمد و آل محمد. پايان.

بازگشت به دروس خارج